ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.
تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.
تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.
شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 27
(جزء بیست و هفتم)
Volum 27
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .
به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .
4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
31 قالَ فَما خَطْبُكُمْ اَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ
(ابراهیم) گفت پس مأموریت شماچیست اى فرستادگان( خدا ) ؟
ابراهیم پس از تبعید به شام به دعوت مردم به سوى خداوند و مبارزه با هر گونه شرك و بت پرستى ادامه مى داد ، حضرت « لوط » كه از پیامبران بزرگ بود ، در عصر او مى زیست و احتمالاً از سوى او مأموریت يافت كه براى تبلیغ و هدایت گمراهان به يکى از مناطق شام ( يعنى شهرهاى سدوم ) سفر كند، او در میان قوم گنهکارى آمد كه آلوده به شرك و گناهان بسیارى بودند و از همه زشت تر گناه همجنس بازى و لواط بود ، سرانجام گروهى از فرشتگان مأمور هلاك این قوم شدند ، اما قبلاً نزد ابراهیم آمدند . ابراهیم از وضع میهمانان فهمید این ها به دنبال كار مهمى مى روند و تنها براى بشارت تولدفرزند نزداو نیامده اند، چراکه براى چنین بشارتى يك نفر كافى بود و يا به خاطر عجله اى كه در حرکت داشتند ، احساس كرد مأموریت مهمى دارند .
32 قالُوا اِنّا اُرْسِلْنا اِلى قَوْمٍ مُجْرِمینَ
گفتند ما به سوى قوم مجرمى فرستاده شده ایم .
قومى كه علاوه بر فساد عقیده گرفتار انواع آلودگى ها و گناهان مختلف زشت و ننگینى است .
33 لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ طینٍ
تا بارانى از « سنگ - گِل » بر آن ها بفرستیم .
تعبیر به « حِجارَةً مِنْ طینٍ » ( سنگى از گل ) همان چیزى است كه در آیه 82 سوره هود به جاى آن « سِجّيل » آمده است و « سِجّيل » در اصل يك واژه فارسى است كه از « سنگ » و « گل » گرفته شده و در لسان عرب به صورت « سِجّيل » درآمده ، بنابراین چیزى است كه نه مانند سنگ سخت است و نه مانند گل سست و در مجموع شاید اشاره به این معنى است كه براى نابود كردن این قوم مجرم حتى نیازى به نازل كردن صخره هاى عظیم از آسمان نبود ، بلکه بارانى از ریگ هاى كوچك و نه چندان محکم و مانند دانه هاى باران بر آن ها فروبارید.
34 مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفینَ
سنگ هایى كه از ناحیه پروردگارت براى اسراف كاران نشان شده است .
« مُسَوَّمَة » به چیزى مى گویند كه داراى علامت و نشانه اى است و در این كه
چگونه آن ها نشان دار بودند ، در میان مفسران گفتگو است ، بعضى گفته اند : آن ها شکل مخصوصى داشته كه نشان مى داده سنگ معمولى نیست ، بلکه وسیله عذاب است .
و جمعى گفته اند: هرکدام علامتى داشته و براى فرد معین و نقطه خاصى نشانه گیرى شده بود، تا مردم بدانندکه مجازات هاى خداوند آن چنان حساب شده است كه حتى معلوم است كدام فردمجرم با كدام سنگ باید نابود شود .تعبیر به « مُسْرِفین » اشاره به كثرت گناه آن ها است ، به گونه اى كه از حد گذرانده و پرده هاى حیا و شرم را دریده بود ، اگر كسى در حالات قوم لوط و انواع گناهان آن ها دقت كند ، مى بیند كه این تعبیر در مورد آن ها بسیار پرمعنى است .(1)
هر انسانى ممکن است گهگاه آلوده به گناهى شود ، اما اگر به زودى بیدار گردد و جبران و اصلاح كند زیاد مشکل نیست ، مشکل زمانى پیش مى آید كه سر به اسراف بگذارد .
این تعبیر در عین حال مطلب دیگرى را نیز بازگو مى كند كه نه تنها این سنگ هاى .
1) به جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 197 ، ( 81 / هود ) مراجعه شود .
آسمانى براى قوم لوط نشانه گیرى شده بود، بلکه در انتظار همه گنهکاران مسرف است .
35 فَاَخْرَجْنا مَنْ كانَ فیها مِنَ الْمُؤْمِنینَ
ما تمام مؤمنانى را كه در آن شهرها ( ى قوم لوط ) زندگى مى كردند ( قبل از نزول بلا ) خارج كردیم .
قرآن در این جا دنباله ماجراى این رسولان پروردگار را كه نزد حضرت لوط آمدند و به عنوان میهمانانى بر او وارد شدند و قوم بى شرم به گمان این كه آن ها جوانانى زیبا روى از جنس بشرند ، به سراغ آن ها آمدند ، اما به زودى به اشتباه خود پى بردند و چشمان همه آن ها نابینا شد ، رها كرده و دنباله سخن را از سوى خداوند بازگو مى كند .
36 فَما وَجَدْنا فیها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمینَ
و جزیك خانواده باایمان درتمام آن هانیافتیم .
آرى ماهرگزخشك وتر را با هم نمى سوزانیم و عدالت ما اجازه نمى دهد مؤمن را گرفتار سرنوشت كافر كنیم ، حتى اگر درمیان میلیون هانفربى ایمان ومجرم، يك فردباایمان و پاك باشد ، نجاتش مى دهیم .
خداوند شهرهاى این قوم آلوده را با زمین لرزه اى سخت و ویرانگر زیر و رو
کرد ، سپس بارانى از سنگ هاى آسمانى بر آن ها فرو بارید و اثرى از آن ها نماند ، حتى جسدهاى پلیدشان زیر آوارها و سنگ هاى آسمانى مدفون گشت ، تا عبرتى باشد براى آیندگان و براى همه افراد بى ایمان و مجرمان آلوده .
37 وَ تَرَكْنا فیها ايَةً لِلَّذینَ يَخافُونَ الْعَذابَ الاَْلیمَ
ودرآن(شهرهاى بلادیده)نشانه اى روشن براى كسانى كه ازعذاب دردناك مى ترسند،به جاى گذاردیم.
این تعبیر به خوبى نشان مى دهد كه از این آیات و نشانه هاى خدا تنها كسانى پند مى گیرند كه آمادگى پذیرش در وجودشان باشد و احساس مسئولیت كنند .
38 وَ فى مُوسى اِذْ اَرْسَلْناهُ اِلى فِرْعَوْنَ بِسُلْطانٍ مُبینٍ
در (زندگى)موسى نیزنشانه ودرس عبرتى بود،هنگامى كه اورابه سوى فرعون بادلیل آشکار فرستادیم .
« سُلْطان » چیزى است كه مایه تسلط گردد و منظور در این جا معجزه يا دلیل و منطق نیرومند عقلى يا هر دو است كه حضرت موسى (علیه السلام)در برابر فرعون از آن استفاده كرد .
39 فَتَوَلّى بِرُكْنِه وَ قالَ ساحِرٌ اَوْ مَجْنُونٌ
اما او با تمام وجودش از وى روى برتافت و گفت : این مردیا ساحر است يا دیوانه .
«رُكْن» در اصل به معنى ستون و پایه اصلى و بخش مهم هر چیز است و در این جا ممکن است اشاره به ارکان بدن باشد. يعنى فرعون به طورکامل و باتمام ارکان بدن به موسى پشت كرد.
جالب این كه جباران زورگو در تهمت ها و نسبت هاى دروغینى كه به انبیاء بزرگ مى دادند ، گرفتار سردرگمى و تناقض و پریشان گویى عجیبى بودند ، گاه آن ها را ساحر مى خواندند و گاه مجنون ، با این كه « ساحر » باید انسان هوشیارى باشد كه با استفاده از ریزه كارى ها و مسائل روانى و خواص مختلف اشیاء كارهاى اعجاب انگیزى را انجام دهد و مردم را اغفال نماید ، در حالى كه مجنون نقطه مقابل آن است .
40 فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِى الْيَمِّ وَ هُوَ مُلیمٌ
ما او و لشکریانش را گرفتیم و در دریا پرتاب كردیم ، درحالى كه در خور سرزنش بود .
«يَم» به طورى كه از متون لغت و كتب حدیث استفاده مى شود ، به معنى «دریا» است و به
رودخانه هاى عظیم همانندنیل نیز، اطلاق مى شود .(1)
« مُلیم » اسم فاعل از باب « افعال » از ماده « لَوْم » به معنى سرزنش است و در این گونه موارد به معنى كسى است كه مرتکب كارى مى شود كه در خور ملامت است .
تعبیربه «هُوَ مُلیم» ( او شایسته سرزنش است ) اشاره به این كه نه تنها مجازات الهى این قوم را محوکرد، بلکه تاریخى كه ازآن ها باقى مانده، نام ننگین و اعمال شرم آورآن هارا حفظ كرده و از ظلم و جنایت و كبر و غرورآن هاپرده برداشته است،به طورى كه همواره درخورسرزنش هستند.
41 وَ فى عادٍ اِذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرّيحَ الْعَقیمَ
همچنین در سرگذشت عاد نیز آیتى است در آن هنگام كه تندبادى بى باران بر آن ها فرستادیم .
عقیم بودن بادها زمانى است كه ابرهاى باران زا با خود حمل نکند ، گیاهان را تلقیح .
1) توضیحات بیشتر در جلد 6 تفسیر نمونه ، صفحه 327 ، ذیل آیه 136 اعراف آمده است .
ننماید و فایده و برکتى نداشته باشد و جز هلاکت و نابودى چیزى همراه نیاورد .
در آیات فوق خواندیم كه خداوند قوم عاد را با باد تندى عقیم و نازا مجازات كرد و در آیه 22 سوره « حجر » مى خوانیم : « وَ اَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماآءً : ما بادها را براى تلقیح و بارور ساختن فرستادیم و از آسمان آبى نازل كردیم » .گرچه این آیه بیشتر ناظر به تلقیح ابرها و به هم پیوستن آن ها براى نزول باران است. ولى به طورکلى نقش بادها را درزندگى انسان ها روشن مى سازد، آرى كارآن هابارور ساختن است ، بارور ساختن ابرها ، گیاهان و حتى احیانا آماده ساختن انواع مختلف حیوانات براى « بارورى » نیز مؤثر است .
ولى همین باد هنگامى كه حامل فرمان عذاب باشد، به جاى این كه حیات و زندگى بیافریند، عامل مرگ و نابودى مى شود و به گفته قرآن در آیه 20 سوره « قمر » كه آن هم از قوم عاد سخن مى گوید : « تَنْزِعُ النّاسَ كَأَنَّهُمْ اَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ : آن ها را ( كه قامت هایى رشید و هیکل هایى درشت
داشتند ) از زمین برمى كند و با سر به زمین مى كوبید ، به گونه اى كه سرهاى آن ها از تن جدا مى شد ، همچون درخت نخلى كه ریشه كن شده باشد » .
42 ما تَذَرُ مِنْ شَىْ ءٍ اَتَتْ عَلَيْهِ اِلاّ جَعَلَتْهُ كَالرَّمیمِ
که از هر چیزى مى گذشت آن را رها نمى كرد تا همچون استخوان هاى پوسیده كند .
« رمَيم » از ماده « رِمَّة » به استخوان هاى پوسیده مى گویند و « رُمَّة » ( بر وزن قُبَّة ) به ریسمان پوسیده گفته مى شود و « رِمّ » ( بر وزن جِنّ ) به معنى اجزاء خردى است كه از چوب يا كاه بر زمین مى ریزد ، « رَمّ » و « تَرْمیم » نیز به معنى اصلاح اشیاء پوسیده است .
این تعبیر نشان مى دهد كه تند باد قوم عاد يك تندباد معمولى نبود ، بلکه علاوه بر تخریب و درهم كوبیدن و به اصطلاح فشارهاى فیزیکى ، داراى سوزندگى و مسمومیتى بود كه اشیاء گوناگون را مى پوساند .
آرى این گونه است قدرت خداوندکه با يکحرکت سریع « نسیم » اقوام نیرومند و پر سروصدایى را چنان درهم مى كوبد كه تنها اجساد پوسیده اى از آن ها باقى مى ماند ، این بود
اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نیرومند و ثروتمند « عاد » كه در سرزمین « احقاف » ( منطقه اى میان عَمّان و حَضْرَمُوت ) مى زیستند .
43 وَ فىثَمُودَ اِذْقیلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتّى حینٍ
و نیز در سرگذشت قوم ثمود عبرتى است در آن هنگام كه به آن ها گفته شد مدتى كوتاه متمتع باشید ( و سپس منتظر عذاب ) .
منظوراز « حَتّى حین » همان سه روز مهلتى است كه در آیه 65 سوره هود به آن اشاره شده است: فَعَقَرُوهافَقالَ تَمَتَّعُوا فىدارِكُمْ ثَلاثَةَ اَيّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ: آن ها شترى راکه به عنوان اعجاز آمده بود ازپاى درآوردند و پیامبرشان صالح به آن ها گفت: سه روز در خانه هایتان بهره گیرید و بعد از آن منتظر عذاب الهى باشید ، این وعده اى است تخلف ناپذیر » .
با این كه خداوند آن ها را به وسیله پیامبرشان صالح بارها انذار فرموده بود ، ولى باز براى اتمام حجت بیشتر سه روز به آن ها مهلت داده شد ، تا گذشته تاریك خود را جبران كنند و زنگار گناه را با آب توبه از دل و جان بشویند ، بلکه به گفته بعضى از مفسران در این سه روز
دگرگونى هایى در پوست بدن آن ها ظاهر شد ، نخست به زردى ، سپس به سرخى و بعد به سیاهى گرایید ، تا هشدارهایى باشد براى این قوم مشرك سرکش ، اما متأسفانه هیچ يك از این امور سودى نبخشید و از مرکب غرور پایین نیامدند .
44 فَعَتَوْا عَنْ اَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ
آن ها از فرمان پروردگارشان سرباز زدند و صاعقه آن ها را فرو گرفت در حالى كه ( خیره خیره ) نگاه مى كردند ( بى آن كه قدرت بر دفاع داشته باشند ) .
« عَتَوْا » از ماده « عُتُوّ » ( بر وزن غُلُوّ ) به معنى سرپیچى از اطاعت است ، ظاهر این است كه این جمله اشاره به تمام سرپیچى هایى است كه آن ها در طول دعوت صالح داشتند ، مانند بت پرستى و ظلم و ستم و از پاى درآوردن ناقه اى كه معجزه « صالح » بود ، نه فقط سرپیچى هایى كه در طول این سه روز انجام دادند و به جاى توبه و انابه به درگاه خدا در غفلت و غرور فرو رفتند .
« صاعقه » در اصل به معنى فرو ریختن توأم با صداى شدید است و به گفته بعضى از
اهل لغت «صاعقه» گاهى به معنى « مرگ » و گاه به معنى « عذاب » و گاه به معنى « آتش » است، این واژه غالبا به صداى شدیدى كه از آسمان برمى خیزد و توأم با آتش مرگبارى است ، گفته مى شود كه هر سه معنى ( مرگ و عذاب و آتش ) در آن جمع است .
هنگامى كه ابرهایى كه داراى الکتریسیته مثبت هستند به زمینى كه داراى الکتریسیته منفى است نزدیك شوند ، جرقه عظیم الکتریکى از میان این دو برمى خیزد كه توأم با صداى وحشتناك و آتشى سوزان است و محل وقوع آن را به لرزه در مى آورد .
45 فَمَا اسْتَطاعُوا مِنْ قِيامٍ وَ ما كانُوا مُنْتَصِرینَ
آن ها چنان بر زمین افتادند كه قدرت بر قیام نداشتند ونتوانستند از كسى يارى طلبند .
صاعقه چنان آن ها را غافلگیر كرده و بر زمین كوبید كه نه خود ياراى برخاستن و دفاع از خویشتن داشتند و نه قدرت ناله و فریاد و كمك طلبیدن و در همین حال جان دادند و سرگذشتشان درس عبرتى براى دیگران شد .
آرى قوم ثمودکه ازقبایل معروف عرب بودند و درسرزمین«حِجْر»(منطقه اى درشمال حجاز)
باامکانات و ثروت فراوان و عمرطولانى و بناهاى محکم زندگى داشتند، براثرسرپیچى از فرمان خدا و سرکشى و طغیان و شرك و ظلم و ستم نابود شدند و آثارشان درس گویایى براى دیگران شد .
46 وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ اِنَّهُمْ كانُوا قَوْما فاسِقینَ
همچنین قوم نوح را قبل از آن ها هلاك كردیم ، چراکه قوم فاسقى بودند .
« فاسق » به كسى مى گویند كه از محدوده فرمان خداوند قدم بیرون گذارد و آلوده به كفر و ظلم و يا سایر گناهان شود .
تعبیر « مِنْ قَبْل » ( پیش از آن ها ) شاید اشاره به این است كه قوم فرعون و لوط و عاد و ثمود سرگذشت اسفبار قوم نوح را كه قبل از آن ها بودند ، شنیده بودند اما متأسفانه آن ها را بیدارنکرده و خود به سرنوشتى مشابه آن ها گرفتار شدند .
قابل توجه این كه در آیات فوق و آیات گذشته ، اشاره به سرگذشت پنج قوم از اقوام پیش شده است ( قوم لوط ، فرعون ، عاد ، ثمود و قوم نوح ) كه از میان آن ها مجازات و كیفر
چهار قوم اول مطرح شده ، ولى به مجازات قوم نوح اشاره اى نشده است و هنگامى كه دقت كنیم، مى بینیم هریك از چهار قوم اول به يکى از ( عناصر چهارگانه معروف مجازات شدند ، قوم « لوط » با زلزله و آوار و سنگ هاى آسمانى از میان رفتند "یعنى با خاک" ، قوم فرعون با « آب » ، قوم « عاد » به وسیله « تندباد » و قوم « ثمود » به وسیله « صاعقه و آتش » ) .
درست است كه این چهار چیز امروز به عنوان « عنصر » يعنى « جسم بسیط » شناخته نمى شود، ( چراکه هریك ترکیبى است از اجسام دیگر ) ولى انکار نمى توان كرد كه چهار رکن مهم زندگى انسان هارا تشکیل مى دهند و هرگاه يکى از آن ها از زندگى انسان به كلى حذف شود ، ادامه حیات غیرممکن است تا چه رسد به همه آن ها .
آرى خداوند مرگ و نابودى این اقوام را در چیزى قرار داده كه عامل اصلى حیات آن ها بوده و بدون آن نمى توانستند به حیات خود ادامه دهند و این قدرت غائى عجیبى است .
47 وَالسَّماءَ بَنَيْناها بِاَيْدٍ وَ اِنّا لَمُوسِعُونَ
ما آسمان را با قدرت بنا كردیم و همواره آن را وسعت مى بخشیم .
48 وَالاَْرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ
و زمین را گستردیم و چه خوب گستراننده ایم .
« اَيْد » به معنى قدرت و قوت است و در آیات قرآن مجید كرارا به این معنى آمده است و در این جا اشاره به قدرت كاملۀ خداوند بزرگ در آفرینش آسمان ها دارد .
در این كه منظور از « اِنّا لَمُوسِعُون » ( ما پیوسته وسعت مى بخشیم ) چیست ؟ باید گفت نه تنها كره زمین ، بر اثر جذب مواد آسمانى تدریجا فربه و سنگین تر مى شود ، بلکه آسمان ها نیز در گسترش اند ، يعنى ستارگانى كه در يك كهکشان قرار دارند به سرعت از مرکز كهکشان دور مى شوند ، حتى سرعت این گسترش را در بسیارى از مواقع اندازه گیرى كرده اند .
چند جمله در این زمینه از آقاى « جان الدر » بشنوید ، او مى گوید : « جدیدترین و دقیق ترین اندازه گیرى ها در طول امواجى كه از ستارگان پخش مى شود ، پرده از روى يك حقیقت عجیب و حیرت آور برداشته ، يعنى نشان داده است مجموعۀ ستارگانى كه جهان از
آن ها تشکیل مى يابد ، پیوسته با سرعتى زیاد از يك مرکز دور مى شوند و هر قدر فاصله آن ها از این مرکز بیشتر باشد ، بر سرعت سیر آن ها افزوده مى گردد ، مثل این است كه زمانى كلیه ستارگان در این مرکز مجتمع بوده اند و بعد از آن از هم پاشیده و مجموعه ستارگان بزرگى از آن ها جدا و به سرعت به هرطرف روانه مى شوند» .
دانشمندان ازاین موضوع چنین استفاده كرده اندکه جهان داراى نقطه شروعى بوده است.(1)
« ژرژ گاموف » در كتاب « آفرینش جهان » در این زمینه چنین مى گوید : « فضاى جهان كه از میلیاردها كهکشان تشکیل يافته ، در يك حالت انبساط سریع است ، حقیقت این است كه جهان ما در حال سکون نیست ، بلکه انبساط آن مسلم است .
پى بردن به این كه جهان ما در حال انبساط است ، كلید اصلى را براى گنجینه معماى جهان شناسى مهیا مى كند ، زیرا اگر اکنون جهان در حال انبساط باشد ، لازم مى آید كه زمانى .
1) « آغاز و انجام جهان » صفحات 74 - 77 .
در حال انقباض بسیار شدیدى بوده است » .(1)
جالب توجه این كه تعبیر به « اِنّا لَمُوسِعُون » ( ما گسترش دهندگانیم ) با استفاده از جمله اسمیه و اسم فاعل دلیل بر تداوم این موضوع است و نشان مى دهد كه این گسترش همواره وجودداشته و همچنان ادامه دارد و این درست همان چیزى است كه امروز به آن رسیده اند كه تمام كرات آسمانى و كهکشان هادرآغازدرمرکزواحدى جمع بوده (با وزن مخصوص فوق العاده سنگین) سپس انفجار عظیم و بى نهایت وحشتناکى در آن رخ داده و به دنبال آن اجزاى جهان متلاشى شده و به صورت كرات درآمده و به سرعت در حالت عقب نشینى و توسعه است .
اما در مورد خلقت زمین و تعبیر به « ماهِدُون » تعبیر لطیفى است كه نشان مى دهد خداوند زمین را با تمام وسایل استراحت براى زندگى انسان ها « مُمَهَّد » و آماده ساخته است، زیرا « ماهد » از ماده « مَهْد » به معنى گاهواره و يا هر محلى است كه .
1) « آغاز و انجام جهان » صفحات 74 - 77 .
براى استراحت آماده مى كنند ، چنین محلى باید آرام ، مطمئن ، محفوظ و گرم و نرم باشد و تمام این شرایط در كره زمین حاصل است .
به فرمان الهى از يك سو سنگ ها نرم و تبدیل به خاك شده و از سوى دیگر صلابت كوه ها و پوسته سخت زمین آن را در برابر فشار جزر و مد مقاوم ساخته ، از سوى سوم قشر هوایى كه گرداگرد آن را فرا گرفته ، هم حرارت خورشید را در خود نگه مى دارد و همچون لحاف بزرگى بر این بستر گسترده افتاده و هم سپر نیرومندى است در برابر هجوم سنگ هاى آسمانى كه آن ها را به محض ورود به قلمرو زمین آتش زده ، خاکستر مى كند .
و به این ترتیب تمام شرایط آسایش از سوى خداوند براى پذیرایى از انسان كه میهمان خدا در این كره خاکى است ، فراهم شده است .
49 وَ مِنْ كُلِّ شَىْ ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ
و از هر چیز دو زوج آفریدیم ، شاید متذکر شوید .
واژه « زَوْج » را معمولاً به دو جنس « نر » و « ماده » مى گویند ، خواه در عالم حیوانات
باشد يا گیاهان و هر گاه كمى آن را توسعه دهیم ، تمام نیروهاى « مثبت » و « منفى » را شامل مى شود و با توجه به این كه قرآن در آیه فوق مى گوید : « مِنْ كُلِّ شَى ءٍ » ( از همه موجودات ) ، نه فقط موجودات زنده ، مى تواند اشاره به این حقیقت باشد كه تمام اشیاء جهان از ذرات مثبت و منفى ساخته شده و امروز از نظر علمى مسلم است كه « اتم ها » از اجزاء مختلفى تشکیل يافته اند ، از جمله اجزایى كه داراى بار الکتریسته منفى هستند و « الکترون » نامیده مى شوند و اجزایى كه داراى بار الکتریسته « مثبت » هستند و پروتون نام دارند .
ضمناً جمله « لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُون » اشاره به این است كه زوجیت و تعدد و دوگانگى در تمام اشیاء جهان ، انسان را متذکر این معنى مى كند كه خالق جهان ، واحد و يگانه است، زیرادوگانگى از ویژگى هاى مخلوقات است .
50 فَفِرُّوا اِلَى اللّهِ اِنّى لَكُمْ مِنْهُ نَذیرٌ مُبینٌ
پس به سوى خدا بگریزید كه من از سوى او براى شمابیم دهنده آشکارى هستم .
تعبیر به « فرار » در این جا تعبیر جالب و لطیفى است ، معمولاً « فرار » در جایى گفته
مى شود كه انسان از يك سو با موجود يا حادثه وحشتناکى روبرو شده و از سوى دیگر پناهگاهى در نقطه اى سراغ دارد ، لذا با سرعت تمام از محل حادثه دور مى شود و به نقطه امن و امان روى مى آورد ، شما نیز از شرك و بت پرستى كه عقیده وحشتناکى است بگریزید و به توحید خالص كه منطقه امن و امان واقعى است، روى آورید .
از زشتى ها ، بدى ها ، بى ایمانى ، تاریکى جهل و عذاب جاویدان بگریزید و در آغوش رحمت حق و سعادت جاویدان قرار گیرید .
51 وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللّهِ اِلها اخَرَ اِنّى لَكُمْ مِنْهُ نَذیرٌ مُبینٌ
و باخدا معبوددیگرى قرارندهیدکه من براى شما از سوى او بیم دهنده آشکارى هستم.
این احتمال وجود دارد كه آیه قبل دعوت به اصل ایمان به خدا مى كند و این آیه دعوت به يگانگى ذات پاك او ، بنابراین تکرار جمله « اِنّى لَكُمْ مِنْهُ نَذیرٌ مُبینٌ » در يك مورد به عنوان « انذار » بر ترك ایمان به خدا است و در مورد دیگر انذار در برابر شرك و دوگانه پرستى و به این ترتیب هر كدام اشاره به مطلب جداگانه اى است .
52 كَذلِكَ ما اَتَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ قالُوا ساحِرٌ اَوْ مَجْنُونٌ
این گونه است كه هیچ پیامبرى قبل از این ها به سوى قومى فرستاده نشد مگر این كه گفتند او ساحر است يا دیوانه .
آن ها را « ساحر » مى خواندند زیرا در برابر معجزات چشمگیرشان پاسخى منطقى نداشتند و « مجنون » خطاب مى كردند ، چراکه همرنگ محیط نبودند و در برابر امتیازات مادى سرتسلیم فرود نمى آوردند .
53 اَتَواصَوْا بِه بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ
آیا يکدیگر را به آن سفارش مى كردند ( كه عموما چنین تهمتى را بزنند ) نه ، بلکه آن ها قومى طغیانگرند .
آن چنان هماهنگ و يکنواخت عمل مى كنند كه گویى همگى در ماوراء تاریخ مجلسى تشکیل داده و به مشاوره نشسته و به يکدیگر توصیه نموده اند كه انبیاء را عموماً متهم به سحر و جنون كنند ، تا از نفوذ اعتبار آن ها در توده مردم كاسته شود .
و شاید هر كدام مى خواستند از دنیا بروند بیخ گوش فرزندان و دوستان خود این سخن را مى گفتند و توصیه مى كردند .
این اثر روح طغیانگرى است كه براى بیرون كردن مردان حق از صحنه به هر دروغ و تهمتى متوسل مى شوند و چون پیامبران با معجزات و دستورهاى تازه به میان اقوام مى آیند ، بهترین برچسب را این مى بینند كه آن ها را به « سحر » و « جنون » متهم سازند . بنابراین عامل « وحدت عمل » آن ها همان روحیه واحد خبیث طغیانگرى آن ها است .
54 فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما اَنْتَ بِمَلُومٍ
حال كه چنین است از آن ها روى بگردان و تو هرگز در خورملامت نخواهى بود .
این جمله در حقیقت يادآور آیات دیگرى است كه نشان مى دهد، پیامبر آن قدر دلسوز بود كه گاه از عدم ایمان آن ها نزدیك بود دق كند ، چنان كه در آیه 6 سوره كهف مى خوانیم: « لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى اثارِهِمْ اِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ اَسَفًا : گویى مى خواهى خود را از غم و اندوه به خاطر اعمال آن ها هلاك كنى ، چراکه آن ها به این قرآن ایمان نیاورده اند » .
البته يك رهبر راستین باید چنین باشد .
55 وَ ذَكِّرْ فَاِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنینَ
و پیوسته تذکر ده ، زیرا تذکر براى مؤمنان سودمند است .
اشاره به این كه دل هاى آماده اى در گوشه و كنار در انتظار سخنان تو است ، اگر گروهى به مخالفت در برابر حق برخاسته اند ، گروه دیگرى از جان و دل مشتاق آنند و گفتار دلنشین تو تأثیر خود را در نفوس آنان مى گذارد .
کشاورزى را در نظر بگیرید كه مشغول بذرافشانى است ، قسمتى از این بذرها ممکن است به روى سنگ ها بریزد ، مسلماً هرگز بارور نخواهد شد .
قسمت دیگرى روى قشرهاى نازك خاك مى ریزد كه سنگ هاى سخت را پوشانده اند ، در این جا بذرها جوانه اى مى زنند ، اما چون محل كافى براى ریشه ها موجود نیست ، به زودى مى خشکند و از بین مى روند . قسمت دیگرى روى خاك هایى مى ریزد كه عمق
زیادى دارد ولى درلابلاى آن بذرها علف هرزه هاى مزاحم موجوداست، این بذرها نمو مى كند و ریشه مى دواند، ولى به زودى خارها و علف هرزه ها بر آن ها مى پیچد و آن ها را خفه مى كند .
ازهمه این بذرها خوشبخت تر بذرهایى است كه در میان خاك هاى عمیق و بدون مزاحم قرارگیرند، چیزى نمى گذرد، جوانه مى زنند و شاخ و برگ مى آورند و تنومندو پربار مى شوند.
سخنان حق كه از دهان انبیاء و فرستادگان الهى و جانشینان معصوم آن ها خارج مى شود ، همانند این بذرها است ، دل هایى كه چون سنگ خارا است، هرگز آن را نمى پذیرد و دل هایى كه نرمش ضعیف و كمى دارد ، موقتا مى پذیرد ، سپس آن را بیرون مى افکند و دل هایى كه آماده پذیرش است اما خارهاى هوا و هوس و شهوات و صفات رذیله در آن روییده ، تأثیر آن را خنثى مى كند .
تنهادل هایى سخنان این پیشوایان بزرگ را مى پذیرد و پرورش مى دهد و بارور مى كند كه هم روح حق جویى و حق طلبى بر آن حاکم است و هم از این صفات خالى است و آن دل هاى مؤمنان است آرى « فَذَكِّرْ اِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنینَ : پند و اندرز ده كه مؤمنان را فایده مى بخشد » .
56 وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونِ
من جن و انس را نیافریدم جز براى این كه عبادتم كنند (و از این طریق تکامل يابند و به من نزدیك شوند ) .
57 ما اُریدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ ما اُریدُ اَنْ يُطْعِمُونِ
هرگز از آن ها نمى خواهم كه به من روزى دهند و نمى خواهم مرا اطعام كنند .
58 اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذُوالْقُوَّةِ الْمَتینُ
خداوندروزى دهنده و صاحب قوت و قدرت است.
از مهم ترین سؤالاتى كه هر كس از خود مى كند این است كه « ما براى چه آفریده شده ایم » ؟ « هدف آفرینش انسان ها و آمدن به این جهان چیست » ؟
آیات 56 و 57 و 58 از سوره ذاریات به این سؤال مهم و همگانى با تعبیرات فشرده و پرمحتوایى پاسخ مى گوید .
این سه آیه كه در نهایت اختصار و فشردگى است ، پرده از روى حقیقتى كه همه خواهان آگاهى از آنند برمى دارد و ما را در برابر هدفى بزرگ قرار مى دهد .
بدون شك هر فرد عاقل و حکیمى كه كارى انجام مى دهد ، هدفى براى آن در نظر دارد و از آن جا كه خداوند از همه عالم تر و حکیم تر است ، بلکه با هیچ كس قابل مقایسه نیست ، این سؤال پیش مى آید كه او چرا انسان را آفرید ؟ آیا كمبودى داشت كه با آفرینش انسان برطرف مى شد . آیا نیازى داشته كه ما را براى پاسخ گویى به آن آفریده است ؟ در حالى كه مى دانیم وجود او از هر جهت كامل و بى نهایت در بى نهایت است و غنى بالذات .
پس طبق مقدمه اول باید قبول كنیم كه او هدفى داشته و طبق مقدمه دوم ، باید بپذیریم كه هدف او از آفرینش انسان چیزى نیست كه بازگشت به ذات پاکش كند .
نتیجتا باید این هدف را در بیرون ذات او جستجو كرد ، هدفى كه به خود مخلوقات بازمى گردد و مایه كمال خود آن ها است ، این از يك سو و از سوى دیگر در آیات قرآن تعبیرهاى مختلفى درباره هدف آفرینش انسان شده است .
در يك جا مى خوانیم :« او كسى است كه مرگ و زندگى را آفرید تا شما را آزمایش كند ، كدامین نفر بهتر عمل مى كنید » ؟ ( 2/ملك ) .در این جا مسأله آزمایش و امتحان انسان ها از نظر « حسن عمل » به عنوان يك هدف معرفى شده است .
و در آیه دیگر آمده است :« خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفریده و از زمین نیز مانند آن خلق كرده است ، فرمان او در میان آن ها نازل مى شود تا بدانید خداوند بر هر چیز توانا است و علم او به همه موجودات احاطه دارد » ( 12 / طلاق ) .
و در این جا « علم و آگاهى از قدرت و علم خداوند » به عنوان هدفى براى آفرینش آسمان ها و زمین ( و آن چه در آن ها است ) ذکر شده است .
در آیه دیگر مى خوانیم : « اگر پروردگارت مى خواست همه مردم را « امت واحده » ( و بدون هیچ گونه اختلاف ) قرار مى داد ، ولى آن ها همواره مختلفند - مگر آن چه پروردگارت رحم كند و براى همین ( رحمت ) آن ها را آفریده » ( 118 و 119 / هود ) ، بر طبق این آیه رحمت الهى هدف اصلى آفرینش انسان است .
اما آیات مورد بحث تنها روى مسأله عبودیت و بندگى تکیه مى كند و با صراحت تمام آن را به عنوان هدف نهایى آفرینش جن و انسان معرفى مى نماید .
اندکى تأمل در مفهوم این آیات و آن چه مشابه آن است ، نشان مى دهد كه هیچ تضاد و اختلافى در میان آن ها نیست ، در واقع بعضى هدف مقدماتى ، بعضى متوسط و بعضى هدف نهایى اند و بعضى نتیجه آن .
هدف اصلى همان « عبودیت » است كه در آیات مورد بحث به آن اشاره شده و مسأله « علم و دانش » و « امتحان و آزمایش » اهدافى هستند كه در مسیر
عبودیت قرار مى گیرند و « رحمت واسعه خداوند » نتیجه این عبودیت است .
به این ترتیب روشن مى شودکه ماهمه براى عبادت پروردگارآفریده شده ایم، امامهم این است كه بدانیم حقیقت « عبادت » چیست ؟
آیا تنها انجام مراسمى مانند رکوع و سجود و قیام و قعود و نماز و روزه منظور است ؟ يا حقیقتى است ماوراى این ها ؟ هرچند عبادات رسمى نیز همگى واجد اهمیتند .
براى يافتن پاسخ این سؤال باید روى واژه « عبد » و « عبودیت » تکیه كرد و به تحلیل آن ها پرداخت .
« عبد » از نظر لغت عرب به انسانى مى گویند كه سرتا پا تعلق به مولا و صاحب خود دارد ، اراده اش تابع اراده او و خواستش تابع خواست او است ، در برابر او مالك چیزى نیست و در اطاعت او هرگز سستى به خود راه نمى دهد .
و به تعبیر دیگر « عبودیت » ، آن گونه كه در متون لغت آمده ، اظهار آخرین درجه خضوع در برابر معبود است و به همین دلیل تنها كسى مى تواند معبود باشد كه نهایت انعام و اکرام را كرده است و او كسى جز خدا نیست .
بنابراین عبودیت نهایت اوج تکامل يك انسان و قرب او به خدا است . عبودیت نهایت تسلیم در برابر ذات پاك او است .
عبودیت اطاعت بى قید و شرط و فرمانبردارى در تمام زمینه هاست .
و بالاخره عبودیت كامل آن است كه انسان جز به معبود واقعى يعنى كمال مطلق
نیندیشد، جز در راه او گام برندارد و هر چه غیر از او است فراموش كند ، حتى خویشتن را .
و این است هدف نهایى آفرینش بشرکه خدابراى وصول به آن میدان آزمایشى فراهم ساخته و علم و آگاهى به انسان داده و نتیجه نهاییش نیز غرق شدن در اقیانوس « رحمت » او است .
« مَتین » از ماده « متن » در اصل به معنى دو عضله نیرومند است كه در دو طرف ستون فقرات قرار گرفته ، پشت انسان را محکم مى سازد و براى تحمل فشارهاى سنگین آماده مى كند و به همین مناسبت به معنى قدرت و قوت كامل آمده است ، بنابراین ذکر آن بعد از كلمه « ذُوالقُوَّة » به عنوان تأکید است ، زیرا « ذوالقوة » به اصل قدرت پروردگار اشاره مى كند و « متین » به كمال قدرت او و هنگامى كه با واژه « رزاق » ، كه آن نیز صیغه مبالغه است همراه گردد ، این حقیقت را ثابت مى كند كه خداوند در دادن روزى به بندگان نهایت توانایى و تسلط را دارد و در هر گوشه اى از این جهان پهناور ، در اعماق دریاها ، در میان دره ها ، بر فراز كوه ها ، در دل سنگ ها و در هر نقطه اى كه از كرات آسمانى باشند ،
روزى لازم را به آن ها مى رساند و همگى بر سر خوان احسان جمعند ، پس اگر آن ها را آفریده نه به خاطر نیازى بوده است ، بلکه به خاطر فیض و لطفى بوده است .
کسانى كه این ایراد را مى كنند ، در حقیقت اراده تکوینى و تشریعى را با هم اشتباه كرده اند ، زیرا هدف عبادت اجبارى نبوده ، بلکه عبادت و بندگى توأم با اراده و اختیار است و در چنین زمینه اى ، هدف به صورت آماده كردن زمینه ها تجلى مى كند ، فى المثل هنگامى كه گفته مى شود ، من این مسجد را براى نماز خواندن مردم درست كرده ام ، مفهومش این است آن را آماده براى این كار ساخته ام ، نه این كه مردم را به اجبار به نماز وادارم ، همچنین در موارد دیگر مانند ساختن مدرسه براى تحصیل و بیمارستان براى درمان و كتابخانه براى مطالعه .
به این ترتیب خداوند این انسان را آماده براى اطاعت و بندگى ساخته و هر گونه وسیله
اعم از عقل و عواطف و قواى مختلف را از درون و پیامبران و كتب آسمانى و برنامه هاى تشریعى را از برون براى آن ها فراهم نموده است .
مسلم است این معنى در مؤمن و كافر يکسان است ، هرچند مؤمن از امکانات خود بهره بردارى نموده وکافر ننموده است .
59 فَاِنَّ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ذَنُوبا مِثْلَ ذَنُوبِ اَصْحابِهِمْ فَلا يَسْتَعْجِلُونِ
براى كسانى كه ستم كردند سهم بزرگى از عذاب است همانند سهم يارانشان ( از اقوام ستمگر پیشین ) بنابراین عجله نکنند .
تعبیر به « ظلم » درباره این گروه به خاطر آن است كه « شرك » و كفر بزرگ ترین ظلم است ، زیرا حقیقت ظلم این است كه چیزى را در غیر محل شایسته قرار دهند و مسلماً بت را به جاى خدا قرار دادن ، مهم ترین مصداق ظلم محسوب مى شود و به همین دلیل آن ها هم مستحق همان سرنوشتى هستند كه اقوام مشرك پیشین داشتند .
« ذَنُوب » در اصل به معنى اسبى است كه دمش طولانى باشد و همچنین دلوهاى بزرگى كه دنباله دارد .
و از آن جا كه گاهى براى تقسیم آب در میان چند گروه از این دلوها استفاده مى شد و به هر كدام يك يا چند دلو مى دادند ، این واژه به معنى سهمیه نیز به كار مى رود و در آیه مورد بحث به همین معنى استعمال شده ، منتهى اشاره به سهمیه بزرگ است . آیا منظور در این آیه تهدید به عذاب دنیا است ، يا عذاب آخرت ؟ به عقیده ما قرائن گواهى بر عذاب دنیا مى دهد ، زیرا اولاً عجله اى كه بعضى از كفار داشتند بیشتر براى این بود كه به پیامبر مى گفتند : اگر راست مى گویى پس چرا عذاب الهى بر ما نازل نمى شود و این مسلماً اشاره به عذاب دنیا است .(1)
دیگر این كه تعبیر به «مِثْلَ ذَنُوبِ اَصْحابِهِمْ» ظاهراً اشاره به سرنوشت اقوامى است كه در این .
1) آیات 57 و 58 / سوره انعام و 72 سوره نمل مراجعه شود .
سوره ازآن ها يادشده، مانندقوم لوط و قوم فرعون و عاد و ثمودکه هریك به نوعى ازعذاب دنیا گرفتار شدند و از میان رفتند .
دراین جااین سؤال پیش مى آیدکه اگر آیه مربوط به عذاب دنیا است، پس چرا این وعده الهى درباره آن ها تحقق نیافت ؟
این سؤال دو پاسخ دارد :
1 - این وعده درباره بسیارى از آن ها مانند ابوجهل و جمعى دیگر در غزوه بدر و غیر آن تحقق يافت .
2 - نزول این عذاب براى همه آن ها مشروط به عدم بازگشت به سوى خدا و عدم توبه از شرك بوده و هنگامى كه غالب آن ها در فتح مکه ایمان آوردند ، این شرط منتفى شد و عذاب الهى برطرف گشت .
60 فَوَيْلٌ لِلَّذینَ كَفَرُوا مِنْ يَوْمِهِمُ الَّذى يُوعَدُونَ
واى بر آن ها كه كافر شدند از روزى كه به آن ها وعده داده مى شود .
« وَيْل » در لغت عرب در مواردى گفته مى شود كه فرد يا افرادى به هلاکت بیفتند و معنى عذاب و بدبختى را مى دهد .
جمعى گفته اند : « وَيْل » چاه يا دره اى است در دوزخ ، ولى منظور این گویندگان این نیست كه در لغت به این معنى آمده ، بلکه در حقیقت بیان يك نوع مصداق است .
این تعبیر در قرآن مجید در موارد زیادى از جمله درباره كفار ، مشرکان ، دروغگویان ، تکذیب كنندگان ، گنهکاران ، كم فروشان و نمازگزاران بى خبر به كار رفته است ، ولى بیشترین مورد استعمال آن در قرآن مجید ، تکذیب كنندگان است .
پایان سورۀ ذاریات
پیرامون فضیلت این سوره در حدیثى آمده كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « هرکس سوره "طور" را بخواند بر خدا است كه او را از عذابش ایمن سازد و او را در بهشتش متنعم دارد » .(1)
در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم : « كسى كه سوره "طور" را تلاوت كند ، خداوند خیردنیا وآخرت رابراى او جمع مى كند » .(2)
روشن است كه این همه اجر و پاداش عظیم در دنیا و آخرت از آن كسانى است كه این «تلاوت» را وسیله اى براى «تفکر» و آن را نیز به نوبه خود وسیله اى در راه « عمل » قرار دهد .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَالطُّورِ
سوگند به كوه « طور » .
« طُور » در لغت به معنى « كوه » است ، ولى با توجه به این كه این كلمه در 10 آیه از قرآن مجید مطرح شده ، كه در 9 مورد سخن از « طور سینا » ، همان كوهى كه در آن جا وحى بر موسى (علیه السلام)نازل مى شد ، به میان آمده ، معلوم مى شود كه در آیه مورد بحث ( مخصوصاً با توجه به الف و لام عهد ) (1)، در این جا نیز همان معنى است .
بنابراین خداوند در نخستین مرحله ، به يکى از مکان هاى مقدس .
1) منظور از « الف و لام عهد » : این است كه چون قبلاً این كلمه مطرح بوده ، شنونده نسبت به آن كلمه معهود است ، يعنى در ذهنش روشن است چنین الف و لامى را ، الف و لام عهد گویند .
روى زمین كه وحى الهى در آن جا نازل مى گشت ، سوگند ياد كرده است .
2 وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ
و كتابى كه نوشته شده است.
در تفسیر « كِتابٍ مَسطُور » نیز احتمالات گوناگونى داده اند ، ولى به تناسب سوگندى كه قبل از آن آمده ، این تعبیر يا اشاره به تورات است و يا همه كتب آسمانى .
3 فى رَقٍّ مَنْشُورٍ
در صفحه اى گسترده .
واژه «رَقّ» از ماده « رِقَّت » در اصل به معنى نازك و لطیف بودن است و به كاغذ يا پوست نازکى كه مطلبى بر آن مى نویسند ، نیز گفته مى شود و « منشور » به معنى گسترده است .
بنابراین سوگند به كتابى خورده شده كه بر صفحه اى از بهترین صفحات نگاشته شده و در عین حال باز و گسترده است و نه پیچیده .
4 وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ
و سوگند به بیت المعمور .
در مورد « بَيْتِ الْمَعْمُور » تفسیرهاى گوناگونى شده است ، ولى با توجه به تعبیرات مختلفى كه در قرآن ، از « كعبه » به عنوان « بیت » آمده ، همین معنى از همه مناسب تر به نظر مى رسد ، زیرا كعبه به وسیله زوّار و حاجیان همواره معمور و آباد است و نخستین خانه اى است كه براى عبادت ، در روى زمین ساخته و آباد شده است .
5 وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوعِ
و سقف برافراشته .
اما منظور از «اَلسَّقْفِ الْمَرْفُوع»، آسمان است ، چراکه در آیه 32 سوره انبیاء مى خوانیم : « وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفا مَحْفُوظا : ما آسمان را سقف محفوظى قرار دادیم » .
تعبیر به « سقف » ممکن است از این نظر باشد كه ستارگان و كرات آسمانى آن چنان سراسر آسمان را پوشانده اند و به سقفى مى مانند و نیز ممکن است اشاره به
« جو اطراف زمین » باشد كه قشر فشرده اى از هوا همچون سقف محکمى اطراف آن را فراگرفته و آن را دربرابر هجوم سنگ هاى آسمانى و اشعه زیانبار كیهانى به خوبى حفظ مى كند.
6 وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ
و دریاى مملو و برافروخته .
براى « مَسْجُور » دو معنى در لغت ذکر شده : يکى « برافروخته » و دیگرى « مملو » .
در سخنان امیرمؤمنان على (علیه السلام)در داستان « حَدیدَةٌ مُحْماةٌ » به برادرش عقیل نیز مى خوانیم كه فرمود : « أَتَأِنُّ مِنْ حَدیدَةٍ اَحْماها اِنْسانُها لِلَعِبِهِ وَ تَجُرُّنى اِلى نارٍ سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبِه : آیا از آهنى كه انسانى به صورت بازیچه آن را گداخته است، ناله مى كنى، ولى مرا به سوى آتشى مى كشانى كه پروردگار آن را از خشمش برافروخته » ؟ (1)
اما این « بحر مسجور » و دریاى برافروخته كجاست ؟ بعضى گفته اند همین اقیانوس هاىم.
1) « نهج البلاغه » خطبه 215 ، صفحه 713 نهج البلاغه فیض الاسلام.
کرۀ زمین ما است كه در آستانه قیامت ، برافروخته مى شود و سپس منفجر مى گردد ، چنان كه در آیه 6 سوره تکویر آمده است : « وَ اِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ : هنگامى كه دریاها برافروخته مى شود » و در آیه 3 سوره انفطار مى خوانیم : « وَ اِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ : هنگامى كه دریاها منفجر و شکافته مى شود » .
قابل توجه این كه در چگونگى ارتباط مفهوم این پنج سوگند با يکدیگر ، مفسران چندان بحث نکرده اند ، ولى چنین به نظر مى رسد كه سه سوگند نخست رابطه نزدیکى با يکدیگر دارند ، چرا كه همه از وحى و خصوصیات آن سخن مى گویند ، « كوه طور » محل نزول وحى بود و « كتاب مسطور » نیز اشاره به كتاب آسمانى است ، خواه تورات باشد يا قرآن و « بیت المعمور » محل رفت و آمد فرشتگان و پیك وحى خدا است .
و اما دو سوگند دیگر از آیات « تکوینى » سخن مى گوید ( در برابر سه سوگند نخست كه از آیات "تشریعى" سخن مى گفت ) این دو سوگند ، يکى اشاره به مهمترین نشانه توحید ، يعنى آسمان با عظمت است و دیگرى به يکى از نشانه هاى مهم
معاد كه در آستانه رستاخیز رخ مى دهد .(1)
بنابراین « توحید » و « نبوت » و « معاد » در این پنج سوگند جمع است .
7 اِنَّ عَذابَ رَبِّكَ لَواقِعٌ
که عذاب پروردگارت واقع مى شود.
8 مالَهُ مِنْ دافِعٍ
و چیزى از آن مانع نخواهد بود .
نکته اى كه در این جا باقى مى ماند این است كه ارتباط این قسم ها و موضوعى كه براى آن .
1) منظور از آیات تکوینى آیاتى است كه با فرمان خداوند كه به آن ها مى گوید "كُن" يعنى باش "فَيَكُونُ" پس مى باشد . و منظور از آیات تشریعى آیاتى است كه خداوند دستور فرموده كه عبادش آن را انجام دهند كه همان دستورهاى شرع قلمداد مى شود .
سوگند ياد شده ، چگونه است ؟
پاسخ این سؤال با توجه به مطالبى كه در بالا گفته شد ، روشن مى شود و آن این كه سوگندهاى فوق كه بر محور قدرت خداوند درعالم « تکوین و تشریع » دور مى زند ، بیانگر این است كه چنین كسى به خوبى قادر است مردگان را بار دیگر به زندگى و حیات بازگرداند و قیامت را برپا كند ، این همان چیزى است كه سوگندها به خاطر آن ياد شده ، همان گونه كه در این آیه اشاره شده است .
9 يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْرَاً
( این عذاب الهى ) در روزى است كه آسمان شدیدا به حرکت درمى آید .
« مَوْر » همان حرکت سریع و دورانى و توأم با رفت و آمد و اضطراب و تموّج است .
به این ترتیب در آستانه قیامت نظام حاکم بر كرات آسمانى برهم مى ریزد ، آن ها از مدارات خود منحرف مى شوند و به هرسو رفت و آمد مى كنند، سپس درهم نوردیده مى شوند و به جاى آن ها آسمانى نو به فرمان خدا برپا مى شود ، چنان كه آیه 104 سوره انبیاء مى گوید:
«يَوْمَ نَطْوِى السَّماءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ : روزى كه آسمان را همچون طومار درهم مى پیچیم » .
و در آیه 48 سوره ابراهیم مى خوانیم : « يَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرْضُ غَيْرَ الاَْرْضِ وَ السَّمواتُ : روزى كه این زمین به زمینى دیگر و آسمان ها به آسمان دیگرى تبدیل مى شود » .
10 وَ تَسیرُ الْجِبالُ سَيْراً
و كوه ها از جا كنده و متحرك مى شوند .
آرى كوه ها از جا كنده مى شوند و به حرکت درمى آیند و سپس به شهادت آیات دیگر قرآن متلاشى مى گردند و همچون « عِهْنِ مَنْفُوشِ » ( پشم رنگین زده شده ) مى شوند ( 5 / قارعه ) و به جاى آن زمینى صاف و هموار و بى آب و گیاه آشکار مى گردد « فَيَذَرُها قاعا صَفْصَفا » ( 106 / طه ) .(1).
1) توضیحات بیشتر در « تفسیر نمونه » ، جلد 13 ، صفحه 302 ، ذیل آیات 105 ، سوره طه مطرح شده است .
این ها همه اشاره به آن است كه این دنیا و تمام پناهگاه هاى آن درهم كوبیده مى شود ، جهانى نو ، با نظاماتى نوین جاى آن را مى گیرد و انسان در برابر نتایج اعمال خویش ، قرار خواهد گرفت .
11 فَوَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز بر تکذیب كنندگان .
آرى در حالى كه وحشت و اضطراب ناشى از دگرگونى جهان، همگان را فرا گرفته ، وحشت عظیم ترى به سراغ«مکذبین»مى آیدکه همان عذاب الهى است چراکه «وَيْل» اظهار تأسف و اندوه است بر وقوع يك حادثه نامطلوب .
12 اَلَّذینَ هُمْ فى خَوْضٍ يَلْعَبُونَ
همان هاکه درسخنان باطل به بازى مشغولند.
«خَوْض»به معنى ورود در سخنان باطل است و دراصل به معنى واردشدن درآب و عبورازآن است.
آیات قرآن را «دروغ» و معجزات پیامبر صلى الله علیه و آله را «سحر» مى خوانند و آورنده آن را «مجنون» مى شمرند ، همه حقایق را به بازى گرفته و به سخریه و استهزاء در برابر آن ها مى پردازند .
گرچه تکیه كلام قرآن در آیات فوق مشرکان عصر پیامبرند ، ولى بدون شك این آیات عمومیت دارد و همه مکذبان را شامل مى شود ، حتى فلاسفه مادى كه در مشتى از خیالات و افکارناقص غوطه ورند، حقایق عالم هستى را به بازى مى گیرند و جز آن چه را با عقل قاصر خود دریافته اند ، به رسمیت نمى شناسند ، منتظرند همه چیز را درآزمایشگاه خود و زیر میکروسکوپ ببینند ، حتى ذات پاك خداوند را و گرنه وجود او را به رسمیت نمى شناسند.
این هانیزمصداق«فىخَوْضٍ يَلْعَبُونَ»هستند و درانبوهى ازخیالات وپندارهاى باطل غرقند.
13 يَوْمَ يُدَعُّونَ اِلى نارِ جَهَنَّمَ دَعّاً
در آن روز كه آن ها را به زور به سوى آتش جهنم مى رانند .
14 هذِهِ النّارُ الَّتى كُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ
(و به آن ها مى گویند) این همان آتشى است كه آن راانکارمى كردید .
واژه «دَعّ» به معنى دفع شدید و راندن توأم با خشونت و عُنْف است .
بدون شك بردن آن ها به سوى آتش دوزخ ، توأم با تحقیر و ذلت و زجر و عذاب است ، ولى در آیات مختلف قرآن ، تعبیرات گوناگونى در این باره دیده مى شود :
در سورۀ حاقه آیات30 و 31مى خوانیم: «خُذوُهُ فَغُلُّوهُ ثُمَ الْجَحیمَ صَلُّوهُ: اورا بگیرید و در غل و زنجیرکنید، سپس درآتش دوزخ وارد سازید».
و در سورۀ دخان آیه 47 چنین آمده : « خُذوُهُ فَاعْتِلُوهُ اِلى سَواءِ الْجَحیمِ : او را بگیرید و با شدت به میان جهنم برانید » .
و در آیات متعددى تعبیر به « سوق » و راندن شده است ، مانند آیه 86 سوره مریم : « وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمینَ اِلى جَهَنَّمَ وِرْدا : مجرمان را ( همچون شتران تشنه كامى كه به سوى آبگاه مى روند ) به سوى جهنم مى رانیم » .
و به عکس پرهیزکاران و متقین را با نهایت احترام و اکرام به سوى بهشت مى برند ،
فرشتگان الهى به استقبال آن ها مى شتابند ، درهاى بهشت به روى آن ها گشوده مى شود و خازنان بهشت به آن ها سلام و خوش آمد مى گویند و بشارت سکونت جاودان را در بهشت به آن ها مى دهند (73 / زمر) .
به این ترتیب نه تنها«بهشت» و «دوزخ»کانون «مهر» و «قهر»خدااست، بلکه تشریفات ورود درهریك ازآن هانیز بیانگرهمین معنى است .
15 اَفَسِحْرٌ هذا اَمْ اَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ
آیا این سحر است؟یا شمانمى بینید .
شما پیوسته در دنیا مى گفتید ، آن چه محمد صلى الله علیه و آله آورده ، سحر است ، او از طریق ساحرى پرده بر چشم هاى ما افکنده تا حقایق را نبینیم ، عقل ما را مى رباید و امورى را به نام «معجزه» به ما معرفى مى كند و سخنانى را به عنوان «وحى الهى» براى مامى خواند، اما این ها همه بى اساس است و چیزى جزسحرنیست.
لذا روز قیامت به عنوان سرزنش و توبیخ ، به هنگامى كه آتش دوزخ را با چشم
مى بینند و حرارت آن را لمس مى كنند ، به آن ها گفته مى شود : « آیا این ها سحر است ؟ آیا پرده بر چشم شما افکنده شده » ؟
16 اِصْلَوْها فَاصْبِرُوا اَوْ لا تَصْبِرُوا سَواءٌ عَلَيْكُمْ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
درآن وارد شوید و بسوزید ، مى خواهید صبر كنید يانکنید، براى شما تفاوتى نمى كند ، چراکه تنها به اعمالتان جزا داده مى شوید .
آرى این اعمال خودتان است كه به سوى شما بازگشته و پاپیچ شما شده است ، بنابراین جزع و فزع و آه و ناله و بى تابى تأثیرى ندارد .
این آیه تأکید مجددى است بر مسأله « تجسم اعمال » و بازگشت آن به سوى انسان و نیز تأکید مجددى است بر مسأله عدالت پروردگار ، چراکه آتش جهنم هر قدر سوزان باشد و مجازات آن دردناك ، چیزى جز نتیجه اعمال خود انسان ها و اشکال تبدیل يافته آن نیست .
17 اِنَّ الْمُتَّقینَ فى جَنّاتٍ وَ نعَيمٍ
اما پرهیزکاران در میان باغ هاى بهشت و نعمت هاى فراوان جاى دارند .
تعبیر به « مُتَّقین » ( پرهیزکاران ) به جاى « مؤمنین » به خاطر آن است كه این عنوان هم ایمان را دربردارد و هم جنبه هاى عمل صالح را ، به خصوص این كه « تقوى » در يك مرحله مقدمه و پایه ایمان است ، چنان كه قرآن در آیه 2 سوره بقره مى گوید : « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فیهِ هُدًى لِلْمُتَّقینَ : در این كتاب آسمانى شکى نیست و مایه هدایت پرهیزکاران است » .
چراکه اگرانسان داراى تعهدو احساس مسؤولیت و روح حق جویى و حق طلبى كه مرحله اى از تقوى است، نباشد هرگز به دنبال تحقیق از آیین حق نمى رود وهدایت قرآن را نمى پذیرد .
تعبیر به « جنّات » و « نَعیم » به صورت صیغه « جمع » ( "باغ ها" و "نعمت ها" ) آن هم به صورت « نکره » اشاره به تنوع و عظمت آن باغ ها و نعمت ها است .
18 فاكِهینَ بِما اتهُمْ رَبُّهُمْ وَ وَقهُمْ رَبُّهُمْ عَذابَ الْجَحیمِ
و از آن چه پروردگارشان به آن ها داده شاد و مسرورند و پروردگارشان آن ها را از عذاب دوزخ نگاه داشته است .
« فاكِهین » به معنى مسرور و خندان بودن و دیگران را با سخنان شیرین و
مزاح ، مسرور كردن است .
آرى از خوشحالى در پوست نمى گنجند ، پیوسته با هم مزاح مى كنند و دل هاى آن ها از هر گونه اندوه و غم تهى است و آرامش فوق العاده اى را احساس مى كنند .
تعبیربه «رَبُّهُم»(پروردگارشان) در هردو فرازآیه اشاره اى است برنهایت لطف خداوند نسبت به آن هاوادامه ربوبیتش درآن جهان .
19 كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنیئا بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
( به آن ها گفته مى شود ) بخورید و بیاشامید گوارا ، این ها به خاطر اعمالى است كه انجام مى دادید .
«هَنیى ء» چیزى است كه مشقتى به دنبال ندارد و وخامتى نمى آفریند و تعبیر به « هَنیئا » اشاره به این است كه خوردنى ها و نوشیدنى هاى بهشتى هیچ گونه عوارض نامطلوبى را به دنبال ندارد و همچون نعمت هاى این جهان نیست كه گاه مختصر كم و زیاد در آن ، بیمارى و ناراحتى به دنبال مى آورد .
به علاوه نه مشقتى براى تحصیل آن لازم است و نه ترسى ازپایان گرفتن و تمام شدن در میان است و به همین دلیل این نعمت ها كاملاً گوارا است .
مسلم است نعمت هاى بهشتى ذاتا گوارا است، اما این كه فرشتگان به بهشتیان مى گویند : گوارا باد، خود لطف و گوارایى دیگرى دارد .
20 مُتَّكِئینَ عَلى سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عینٍ
این در حالى است كه بر تخت هاى صف كشیده در كنار هم تکیه مى كنند و حورالعین را به همسرى آن ها درمى آوریم .
«سُرُر» جمع «سریر» (ازماده سرور) دراصل به تخت هایى گفته مى شود كه براى مجالس انس و سرور ترتیب مى دهند و بر آن تکیه مى كنند .
« مَصْفُوفَة » از ماده « صَفّ » به این معنى است كه این تخت ها در كنار يکدیگر قرار گرفته و مجلس انس عظیمى برپا مى كنند .
در آیات متعددى از قرآن مى خوانیم كه بهشتیان بر روى تخت ها در مقابل يکدیگر
مى نشینند « عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلینَ » ( 47 / حجر و 44 / صافات ) .
این تعبیر منافاتى با آن چه در آیه مورد بحث آمده ، ندارد چراکه در مجالس انس و سرور كه از تفاوت و تبعیض دور باشد ، صندلى ها را در كنار هم و گرداگرد مجلس مى گذارند كه هم صف به هم پیوسته اى را تشکیل مى دهد و هم روبروى يکدیگر قرار دارد .
تعبیربه « مُتَّكِئین » اشاره به نهایت آرامش آن ها است ، زیرا انسان معمولاً در حال آرامش تکیه مى كند و افرادى كه نگران و ناآرامند معمولاً چنین نیستند .
« حُور » جمع « حَوْراء » و « اَحْوَر » به كسى گفته مى شود كه سیاهى چشمش كاملاً مشکى و سفیدى آن كاملاً شفاف باشد و يا به طور كلى كنایه از جمال و زیبایى كامل است ، چراکه زیبایى بیش از همه در چشمان تجلى مى كند و « عین » جمع « اَعْيَن » و « عَيْناء » به معنى درشت چشم است و به این ترتیب كلمه « حُور » و « عین » بر مذکر و مونث هر دو اطلاق مى شود و مفهوم گسترده اى دارد كه همه همسران بهشتى را شامل مى شود ، همسران زن براى مردان باایمان و همسران مرد براى زنان مؤمن .
21 وَالَّذینَ امَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِایمانٍ اَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ ما اَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَىْ ءٍ كُلُّ امْرِءٍبِما كَسَبَ رَهینٌ
و آن ها كه ایمان آوردند و فرزندانشان به پیروى از آنان ایمان اختیار كردند ، فرزندانشان را ( در بهشت ) به آن ها ملحق مى كنیم و از عمل آن ها چیزى نمى كاهیم و هر كس در گرو اعمال خویش است .
« اَلَتْناهُم » از ماده « اَلْت » به معنى كم كردن است .
این نیز خود يك نعمت بزرگ است كه انسان ، فرزندان باایمان و مورد علاقه اش را در بهشت در كنار خود ببیند و از انس با آن ها لذت برد ، بى آن كه از اعمال او چیزى كاسته شود .
از تعبیرات آیه برمى آید كه منظور ، فرزندان بالغى است كه در مسیر پدران گام برمى دارند ، در ایمان از آن ها پیروى مى كنند و از نظر مکتبى به آن ها ملحق مى شوند .
این گونه افراد اگر از نظر عمل كوتاهى و تقصیراتى داشته باشند ، خداوند به احترام
پدران صالح ، آن ها را مى بخشد و ترفیع مقام مى دهد و به درجه آنان مى رساند و این موهبتى است بزرگ براى پدران و فرزندان .
به هر حال ، از آن جا كه ارتقاء این فرزندان به درجه پدران ممکن است این توهم را به وجود آورد كه از اعمال پدران برمى دارند و به فرزندان مى دهند ، به
دنبال آن آمده است : « وَ ما اَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَىْ ءٍ : ما چیزى از اعمال آن ها نمى كاهیم » .
درپایان آیه مى افزاید: « هر كس در گرو و همراه اعمال خویش است » ( كُلُّ امْرِءٍ بِما كَسَبَ رَهینٌ ) .
یکى ازمعانى «رهن» در لغت ملازمت و همراه بودن چیزى است ، هرچند معنى معروف «رهن» همان «وثیقه» در مقابل وام است، ولى ازکلمات اهل لغت چنین استفاده مى شودکه يکى از معانى آن نیز دوام و ملازمت است .
به این ترتیب جمله « كُلُّ امْرِءٍ بِما كَسَبَ رَهینٌ » مفهومش این است كه اعمال هر كسى ملازم و همراه او است و هرگز از او جدا نمى شود ، خواه عمل نیك باشد يا بد ؟ و به همین دلیل « متقین » در بهشت با اعمال خویشند و اگر فرزندانشان در كنار آن ها قرار مى گیرند به
این معنى نیست كه از اعمال آن ها كاسته شود .
به هرحال این جمله تأکیدى براین واقعیت است كه اعمال انسان هرگز از او جدا نشده و پیوسته در تمام مراحل و مواقف همراه او است .
22 وَ اَمْدَدْناهُمْ بِفاكِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمّا يَشْتَهُونَ
همواره از انواع میوه ها و گوشت هااز هرنوع تمایل داشته باشند دراختیار آن هامى گذاریم.
«اَمْدَدْناهُم» ازماده «اِمْداد» به معنى ادامه و افزایش و اعطاء است ، يعنى میوه ها و غذاهاى بهشتى آن چنان نیست كه با تناول كردن كمبودى پیداکند و يامثل میوه هاى دنیاکه درفصول سال نوسان زیادى دارد ، تغییرى در آن حاصل شود ، بلکه همیشگى و جاودانى و مستمر است .
تعبیر « مِمّا يَشْتَهُون » ( از آن چه بخواهند ) نشان مى دهد كه بهشتیان در انتخاب نوع و كمیت و كیفیت این میوه ها و غذاها ، كاملاً آزادند ، هر آن چه بخواهند در اختیار دارند .
البته غذاهاى بهشتى منحصر به این دو نیست ، ولى این ها دو غذاى مهم اند .
مقدم داشتن « فاكِهَة » بر « لَحْم » اشاره اى است به برترى « میوه ها » بر « گوشت ها » .
23 يَتَنازَعُونَ فیها كَأْسا لا لَغْوٌ فیها وَ لا تَأْثیمٌ
آن هادربهشت جام هاى پراز شراب طهور را كه نه بیهوده گویى در آن است و نه گناه از يکدیگر مى گیرند .
« يَتَنازَعُون » از ماده « تنازع » به معنى گرفتن از يکدیگر است .
« كَأْس » جامى است كه پر از شراب باشد و به ظرف خالى قَدَح مى گویند .
به هرحال ازآن جاکه تعبیربه «كَأْس» شراب هاى تخدیر كننده دنیا را احیانا تداعى مى كند، مى افزاید:درآن شراب نه لغووبیهوده گویى است ونه گناه،زیراهرگزعقل وهوش انسان رانمى گیرد، بنابراین سخنان ناموزون و اعمال زشتى كه از مست ها سر مى زند ، هرگز از آنان سر نخواهد زد بلکه به حکم آن كه شراب طهور است آن ها را پاك تر و خالص تر و هوشیارتر مى كند .
24 وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ كَاَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ
و پیوسته درگردآن هانوجوانانى براى خدمت آنان گردش مى كنندکه همچون مرواریدهاى در صدفند .
« مروارید درون صدف » به قدرى تازه و شفاف و زیبا است كه حد ندارد ، هر چند در بیرون صدف نیز قسمت زیادى از زیبایى خود را حفظ مى كند ، ولى گرد و غبار هوا و آلودگى دست ها هر چه باشد از صفاى آن مى كاهد ، خدمتگزاران بهشتى آن قدر زیبا و سفید چهره و با صفا هستند كه گویى مرواریدهایى در صدفند .
تعبیر به « يَطُوفُ عَلَيْهِم » ( بر آن ها طواف مى كنند ) اشاره به آمادگى دائمى آن ها براى خدمت است .
گرچه در بهشت نیازى به خدمتکار نیست و هر چه بخواهند در اختیار آن ها قرار مى گیرد ، ولى این خود احترام و اکرام بیشترى براى بهشتیان است .
در حدیثى آمده است كه از رسول اکرم صلى الله علیه و آله سؤال كردند : « اگر خدمتگزار همچون مروارید در صدف باشد ، مخدوم ، يعنى مؤمنان بهشتى چگونه اند ؟ فرمود : « برترى مخدوم بر
خدمتگزار درآن جا همچون برترى ماه درشب چهارده برسایر كواکب است » .(1)
تعبیر به « لَهُم » نشان مى دهد كه هر يك از مؤمنان خدمتگزار مخصوص به خود دارند .
و از آن جا كه بهشت جاى غم و اندوه نیست ، آن خدمتگزاران نیز از خدمت مؤمنان نهایت لذت را مى برند .
25 وَ اَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ
در این هنگام روبه يکدیگرکرده(ازگذشته)سؤال مى نمایند .
26 قالُوا اِنّا كُنّا قَبْلُ فى اَهْلِنا مُشْفِقینَ
مى گویند : ما در میان خانواده خود ترسان بودیم .
و آخرین نعمت در این سلسله همان نعمت آرامش كامل و اطمینان خاطر از هر گونه
1) « مجمع البیان » ، « كشاف » و « قرطبى » .
عذاب و كیفر است .
با این كه در میان خانواده خود زندگى مى كردیم و باید احساس امنیت كنیم ، باز ترسان بودیم ، از این بیم داشتیم كه حوادث ناگوار زندگى و عذاب الهى ، هر لحظه فرا رسد و دامن مارا فرا گیرد .
از این بیم داشتیم كه فرزندان و خانواده ما راه خطا پیش گیرند و در وادى ضلالت گمراه و سرگردان شوند .
و ازاین بیم داشتیم كه دشمنان سنگدل، ما را غافلگیر سازند و عرصه را بر ما تنگ كنند .
27 فَمَنَّ اللّهُ عَلَيْنا وَ وَقنا عَذابَ السَّمُومِ
اما خداوند بر ما منت گذارد و از عذاب كشنده ما را حفظ كرد .
« سَمُوم » به معنى حرارتى است كه در « مَسامّ » بدن ( سوراخ هاى بسیار ریز كه در سطح پوست قرار دارد ) داخل مى شود و انسان را آزار مى دهد يا مى كشد و باد سموم نیز چنین بادى را گویند و « عَذاب سَمُوم » نیز چنین عذابى است ، اطلاق كلمۀ « سم » به مواد كشنده
نیز به خاطر نفوذشان در تمام بدن است .
آرى پروردگار مهربان ، ما را از زندان دنیا با تمام وحشتهایش نجات بخشید و در كانون نعمت هایش ، يعنى بهشت ، جاى داد .
آن ها هنگامى كه گذشته خود را به خاطر مى آورند و جزئیات آن را متذکر مى شوند و با وضعى كه در آن قرار دارند ، مقایسه مى كنند ، به ارزش نعمت هاى بزرگ الهى و مواهب او بیشتر پى مى برند و طبعا براى آن ها لذت بخش تر و دلچسب تر خواهد بود ، چراکه در این مقایسه ارزش ها بهتر روشن مى شود .
28 اِنّا كُنّا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ اِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحیمُ
ما از قبل خدا را به عنوان نیکوکار و رحیم مى خواندیم ( ومى شناختیم ) .
آرى صحنه قیامت و نعمت هاى بهشت تجلیگاه اسماء و صفات خدا است و مؤمنان بامشاهده این صحنه ها به حقیقت این اسماء و صفات بیش از هر زمان آشنا مى شوند ، حتى دوزخ نیز بیانگر صفات او است و حکمت و عدل و قدرتش را نشان مى دهد .
29 فَذَكِّرْ فَما اَنْتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ
حال كه چنین است تذکر ده و به لطف پروردگارت تو كاهن و مجنون نیستى .
تعبیر « فَذَكِّر » به خوبى نشان مى دهد كه هدف اصلى از ذکر آن همه نعمت ها و مجازات هاى این دو گروه ، آماده ساختن زمینه روحى براى پذیرش حقایق تازه است و در حقیقت هر گوینده اى نیز براى تأثیر سخن و نفوذ كلامش باید از این روش بهره گیرى كند .
« كاهِن » به كسى گفته مى شد كه خبر از اسرار غیبى مى داد و غالبا مدعى بود كه با جنیان ارتباط دارد و اخبار غیبى را از آن ها مى گیرد ، مخصوصاً در عصر جاهلیت كاهنان بسیارى بودند ، از جمله دو كاهن معروف « شِقّ » و « سَطیح » ، آن ها در حقیقت افراد هوشیارى بودند كه از هوش خود سوء استفاده كرده و با این ادعاها سر مردم را گرم مى كردند ، كهانت در اسلام حرام و ممنوع است و اعتبارى به قول كاهنان نیست ، زیرا اسرار غیب مخصوص خدا است و سپس به هر كس از انبیاء و امامان آن چه مصلحت بداند ، تعلیم مى كند .
قریش براى پراکنده ساختن مردم از اطراف پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله این تهمت ها را به او
مى بستند ، گاه كاهنش مى خواندند و گاه مجنون و عجب این كه به تضاد این دو وصف نیز واقف نبودند ، زیرا كاهنان افراد هوشیارى بودند ، برخلاف مجنون و جمع این دو افترا درآیه فوق شاید اشاره بههمین پراکنده گویى آن هاباشد .
30 اَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِه رَيْبَ الْمَنُونِ
بلکه آن ها مى گویند او شاعرى است كه ما انتظار مرگش را مى كشیم .
31 قُلْ تَرَبَّصُوا فَاِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصینَ
بگو : انتظار بکشید كه من هم با شما انتظار مى كشم ( شما انتظار مرگ مرا و من انتظار پیروزى و نابودى شما را ) .
« مَنُون » از ماده « مَنّ » در اصل به دو معنى آمده : « نقصان » و « قطع و بریدن » كه این دو نیز مفهوم نزدیکى دارند ، سپس واژه « مَنُون » به مرگ نیز اطلاق شده ، چراکه نفرات را كم مى كند و كمك ها را قطع مى نماید .
واژه « رَيْب » در اصل به معنى شك و تردید و توهم چیزى است كه بعداً پرده از
روى آن برداشته مى شود و حقیقت آن آشکار مى گردد .
این تعبیر هنگامى كه درمورد مرگ به كار رود و «رَيْبَ الْمَنُون» گفته شود ، از این نظر است كه وقت حصول آن نامعلوم است ، نه اصل تحقق آن .
به هرحال آن ها به این دل خوش مى كردند كه حوادثى پیش آید و طومار عمر پیامبر صلى الله علیه و آله در هم پیچیده شود و آن ها به گمان خود از این مشکل بزرگى كه دعوت آن حضرت در سراسر جامعه آنان به وجود آورده بود ، رهایى يابند .
« شما انتظار این را داشته باشید كه با مرگ من بساط اسلام برچیده شود و من نیز به يارى پروردگار در این انتظارم كه در حیاتم آیین اسلام جهان گیر گردد و بعد از من نیز به راه خود ادامه دهد و جهانى و جاودانى شود » .
32 اَمْ تَأْمُرُهُمْ اَحْلامُهُمْ بِهذا اَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ
آیا عقلهایشان آن ها را به این اعمال دستور مى دهد ؟ يا قومى طغیانگرند ؟
« اَحْلام » جمع « حُلُمْ » به معنى « عقل » است ، این واژه گاه بهمعنى « خواب و رؤیا »
نیز آمده است و در آیه موردبحث نیز چنین تفسیرى بعید نیست يعنى سخنان آن ها گویى نتیجه خواب هاى پریشان است.
سران قریش در میان قوم خود به عنوان « ذوى الاحلام » ( صاحبان عقول ) شناخته مى شدند ، قرآن مى گوید : « این كدام عقل است كه این وحى آسمانى را كه نشانه هاى حقانیت از تمام محتوایش آشکار است ، شعر و كهانت مى شمرد و آورنده آن را كه سابقه اى بس طولانى در امانت و عقل دارد ، كاهن و مجنون و شاعر معرفى مى كند » .
بنابراین باید نتیجه گرفت كه این گونه تهمت ها و افترائات ، فرمان عقل آن ها نیست ، بلکه سرچشمه همه آن ها روح عصیان و طغیانگرى است كه بر این افراد غالب است ، همین كه منافع نامشروع خود را در خطر مى بینند ، با عقل وداع مى گویند و سر به طغیان در مقابل فرمان حق برمى دارند .
33 اَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ
آن ها مىگویند قرآن را به خدا افترابسته ولى آن ها ایمان ندارند.
« تَقَوَّلَه » از ماده « تَقَوُّل » به معنى سخنى است كه انسان نزد خود مى سازد ، بى آنکه واقعیتى داشته باشد .
این يکى دیگر از بهانه هاى مشرکان و كفار لجوج براى عدم تسلیم در برابر قرآن مجید و دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله بود .
34 فَلْيَأْتُوا بِحَدیثٍ مِثْلِه اِنْ كانُوا صادِقینَ
اگر راست مى گویند سخنى همانند آن بیاورند .
ولى قرآن مجید پاسخ دندان شکنى به آن ها مى گوید ، مى فرماید : اگر راست مى گویید كه این كلام بشر است و ساخته و پرداخته فکر انسان ، پس شما نیز سخنى همانند آن بیاورید ، زیرا شما هم انسانید و به گفته خود داراى هوش سرشار و قدرت بیان و آگاهى و تسلط بر انواع سخن هستید ، چرا گویندگان و متفکران شما قادر نیستند سخنى همانند آن بیاورند .
جمله « فَلْيَأْتُوا » ( پس بیاورند... ) به اصطلاح امر تعجیزى است و هدف آن است كه عجز
و ناتوانى آن ها را از مقابله به مثل در برابر قرآن روشن سازد و این همان چیزى است كه در علم كلام و عقاید از آن تعبیر به « تَحَدّى » مى كنند ، يعنى دعوت مخالفان به معارضه و مقابله به مثل در برابر معجزات .
همان گونه كه مى دانیم این نداى قرآن در این آیه و آیات مشابه همواره بلند بوده است و در طى چهارده قرن كه از بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله مى گذرد، كسى نتوانسته است به آن پاسخ مثبت گوید ، با این كه مسلم است كه دشمنان اسلام ، مخصوصاً ارباب كلیسا و يهود در طول سال میلیاردها صرف تبلیغات بر ضد اسلام مى كنند ، چه مانعى داشت كه بخشى از آن را در اختیار گروهى از دانشمندان و ادبا و سخن سنجان مخالف مى گذاردند ، تا در برابر قرآن به معارضه برخیزند و مصداق «فَلْيَأْتُوا بِحَدیثٍ مِثْلِه» باشند و این عجزعمومى گواه زنده اصالت این وحى آسمانى است . (1).
1) « فى ظلال القرآن » ، جلد 7 ، صفحه 605 .
35 اَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَىْ ءٍ اَمْ هُمُ الْخالِقُونَ
آیا آن ها بى سبب آفریده شده اند ؟ يا خود خالق خویشند .
این آیه تا آیه 43 ، آیاتى است كه همگى با « اَمْ » كه در این جا براى « استفهام » است ، آغاز شده و يك استدلال زنجیره اى جالب را در قالب « يازده سؤال پى در پى » ( به صورت استفهام انکارى ) تشکیل مى دهد و به تعبیر روشن تر تمام راه هاى فرار را از هر سو به روى مخالفان مى بندد و چنان آن ها را در این عبارات كوتاه و پرنفوذ در تنگنا قرار مى دهد كه انسان بى اختیار در برابر عظمت و انسجام آن سر تعظیم فرود آورده و اقرار و اعتراف مى كند.
نخست از مسأله آفرینش شروع مى كند .
عبارت كوتاه و فشردۀ آیه بالا در حقیقت اشاره به « برهان معروف عِلِّيَّت » است كه در فلسفه و كلام براى اثبات وجود خداوند آمده است و آن این كه عالمى كه در آن زندگى مى كنیم ، بدون شك حادث است ( زیرا دائماً در حال تغییر است و آن چه در
حال تغییر و دگرگونى است ، معرض حوادث است و چیزى كه در معرض حوادث است ، محال است قدیم و ازلى باشد ) .
اکنون این سؤال پیش مى آید كه اگر حادث است از پنج حال بیرون نیست :
✓ 1 - بدون علت به وجود آمده است .
✓ 2 - خود علت خویشتن است .
✓ 3 - معلولات جهان علت وجودآن هستند .
✓ 4 - این جهان معلول علتى است كه آن هم به نوبه خود معلول علت دیگرى است و تا بى نهایت پیش مى رود .
✓ 5 - این جهان مخلوق خداوند واجب الوجوداست كه هستیش از درون ذات پاك او است.
باطل بودن چهار احتمال نخست معلوم است ، زیرا : وجود معلول بدون علت محال است و گرنه هر چیز در هر شرایطى باید به وجود آید ، در حالى كه چنین نیست .
احتمال دوم كه چیزى خودش را به وجود آورد ، نیز محال است ، زیرا
مفهومش این است كه قبل از وجودش موجود باشد و این اجتماع نقیضین است .
همچنین احتمال سوم كه مخلوقات انسان ، خالق انسان باشد، نیز واضح البطلان است ( چراکه لازمه آن دور است ) .
و نیز احتمال چهارم يعنى تسلسل علت ها و كشیده شدن سلسله علل و معلول به بى نهایت آن نیز غیر قابل قبول است ، چراکه بى نهایت معلول و مخلوق ، بالاخره مخلوق است و نیاز به خالقى دارد كه آن را ایجاد كند ، مگر بى نهایت صفر عدد مى شود ؟ يا از درون بى نهایت ظلمت نور برمى خیزد ؟ يا از بى نهایت فقر و نیاز ، بى نیازى به وجود مى آید ؟
بنابراین راهى جز قبول احتمال پنجم يعنى خالقیت واجب الوجود باقى نمى ماند .
و ازآن جاکه رکن اصلى این برهان نفى همان احتمال اول و دوم است، قرآن به همان قناعت كرده است.
اکنون مى بینیم كه در عبارت كوتاهى چه استدلالى نهفته شده است .
36 اَمْ خَلَقُوا السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ بَلْ لا يُوقِنُونَ
آیا آن ها آسمان ها و زمین را آفریده اند ؟ بلکه آن ها طالب يقین نیستند .
اگر بى علت به وجود نیامده اند و نیز خود علت خویش نبوده اند ، آیا واجب الوجود و خالق آسمان ها و زمینند ؟ و به این ترتیب مخلوقى هستند كه خود فرمان خلقت دارند ؟
مسلماً آن ها هرگز نمى توانند چنین ادعاى باطلى كنند ، لذا در دنبالۀ همین سخن مى افزاید : « بلکه آن ها لجوج و معاندند و نمى خواهند يقین و ایمان بیاورند » ( بَلْ لا يُوقِنُون ) .
آرى آن ها دنبال بهانه اى براى فرار از ایمانند .
37 اَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَبِّكَ اَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ
آیا خزائن پروردگارت نزد آن ها است ؟ يا بر همه چیز عالم سیطره دارند ؟
« خَزائِن » جمع « خزینه » به معنى منبع و مرکز هر چیزى است كه براى حفظ آن و عدم دستیابى دیگران در آن جا جمع آورى و ذخیره شده است . قرآن مجید مى گوید : « وَ اِنْ مِنْ شَىْ ءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ : خزائن همه چیز نزد ما است و ما جز به اندازه معلوم آن را نازل نمى كنیم » ( 21 / حجر ) .
« مُصَيْطِروُن » اشاره به « ارباب انواع » است كه جزء خرافات پیشینیان مى باشد ، آن ها
معتقد بودند كه هر نوع از انواع جهان اعم از انسان و انواع حیوانات و گیاهان و غیر آن ها داراى مدبر و مربى خاصى است كه آن را رب النوع آن مى نامیدند و خدا را رب الارباب خطاب مى كردند ، این عقیده شرك آمیز از نظر اسلام مردود است و در آیات قرآن تدبیر همه جهان از آن خدا معرفى شده و او را « رب العالمین » مى خوانیم .
این واژه در اصل از « سطر » گرفته شده كه به معنى صفوف كلمات به هنگام نوشتن است و « مُسَيْطِر » به كسى مى گویند كه بر امرى تسلط داشته باشد و به آن خط دهد ، همان گونه كه نویسنده بر سطور كلام خویش تسلط دارد ( باید توجه داشت كه این كلمه هم با « صاد » و هم با « سین » نوشته مى شود و هر دو به يك معنى است ، هر چند رسم الخط مشهور قرآن با « صاد » مى باشد ) .
آن ها هرگزنمى توانند ادعاکنندکه خزینه دارپروردگارند و نه سلطه اى برامرتدبیراین جهان دارند ، چراکه ضعف و زبونى آن ها در برابر يك حادثه ، يك بیمارى و حتى يك حشرۀ ناچیز و همچنین نیاز آن ها به ابتدایى ترین وسایل زندگى ، بهترین دلیل بر نفى این قدرت ها
از آن هاست ، تنها هواى نفس و جاه طلبى و خودخواهى و تعصب و لجاج است كه آن ها را به انکارحقایق كشیده است .
38 اَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ فیهِ فَلْيَأْتِ مُسْتَمِعُهُمْ بِسُلْطانٍ مُبینٍ
آیا نردبانى دارند ( كه به آسمان بالا مى روند ) و به وسیله آن اسرار وحى را مى شنوند ؟ كسى كه از آن ها این ادعا را دارد دلیل روشنى بیاورد .
« سُلَّمْ » به معنى نردبان و گاه به معنى هر گونه وسیله است ، در این كه آن ها مدعى استماع چه چیزى بودند ، در میان مفسران گفتگو است ، بعضى آن را به وحى تفسیر كرده اند و بعضى دیگر نسبت هایى را كه به پیامبر صلى الله علیه و آله مى دادند ، مانند شاعر و مجنون يا شریك هایى كه براى خدا مى پنداشتند و بعضى به معنى نفى نبوت از پیامبر صلى الله علیه و آله تفسیر كرده اند ، ( جمع میان این معانى نیز بعید نیست ، هرچند معنى اول از همه روشن تر است ) .
مسلماً اگر چنین ادعایى داشتند از حدود حرف تجاوز نمى كرد و هرگز دلیلى بر این مطلب نداشتند .
39 اَمْ لَهُ الْبَناتُ وَ لَكُمُ الْبَنُونَ
آیا سهم خدا دختران و سهم شما پسران است ؟ ( كه فرشتگان را دختران خدا مى نامید ) .
یکى از اعتقادات و افکار باطل آن ها این بود كه از دختران به شدت تنفر داشتند و اگر باخبرمى شدندکه همسرشان دخترى آورده، چهره آن هااز شدت اندوه و شرم سیاه مى شد، ولى بااین حال فرشتگان را دختران خدا مى خواندند. اگر آن ها با عالم بالا مربوطند و با اسرار وحى آشناهستند، آیانمونه وحى آن ها همین خرافات مضحك و این عقاید ننگین و شرم آور است ؟
بدیهى است دختر و پسر از نظر ارزش انسانى با هم تفاوتى ندارند و تعبیر آیه فوق در حقیقت از قبیل استدلال به عقیده باطل از طرف مخالف بر ضد خود او است .
قرآن در آیات متعددى روى نفى این عقیده خرافى تکیه كرده است و آن ها را در این زمینه به محاکمه مى كشد و رسوا مى سازد .
40 اَمْ تَسْئَلُهُمْ اَجْرَا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ
آیا تو از آن ها پاداشى مطالبه مى كنى كه در زیر بار گران آن قرار دارند ؟
«مَغْرَمْ» ازماده «غُرْم» به معنى زیانى است كه بدون جهت دامن انسان رامى گیرد و «غریم» به طلبکار و بدهکار، هردواطلاق مى شود .
« مُثْقَلْ » از ماده « اِثقال » به معنى تحمیل مشقت و بار گران است ، بنابراین معنى جمله چنین مى شود : « آیا تو غرامت در برابر ابلاغ رسالت از آن ها مطالبه مى كنى كه آن ها از پرداخت آن ناتوانند و به این دلیل ایمان نمى آورند » ؟
این معنى بارها در قرآن ، نه تنها در مورد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كه درباره بسیارى از پیامبران ، تکرار شده است ، كه يکى از نخستین سخنان انبیاء این بود كه مى گفتند : « ما از شما هیچ گونه اجر و پاداشى در برابر ابلاغ دعوت الهى مطالبه نمى كنیم » تا هم بى نظرى آن ها ثابت شود و هم بهانه اى براى بهانه جویان باقى نماند .
41 اَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ
آیا اسرار غیب نزد آن ها است و از روى آن مى نویسند .
این ها ادعا مى كنند ، پیامبر شاعرى است كه در انتظار مرگ او و از هم پاشیدن شیرازۀ
زندگى او هستیم و با مرگش همه چیز پایان مى گیرد و دعوتش به بوته فراموشى مى افتد ، آن هاازکجامى دانندکه بعداز وفات پیامبر صلى الله علیه و آله زنده اند؟ این غیب را چه كسى به آن هاگفته است؟
42 اَمْ يُریدُونَ كَيْدا فَالَّذینَ كَفَرُوا هُمُ الْمَكیدُونَ
آیامى خواهند نقشه شیطانى براى تو بکشند ؟ ولى بدانندخود كافران در دام این نقشه ها گرفتار مى شوند .
« كَيْد » نوعى از چاره جویى است كه گاهى در مورد چاره جویى هاى خیر ، به كار مى رود، ولى غالبا در موارد شر استعمال مى شود ، این واژه به معنى مکر ، تلاش و كوشش و جنگ نیز آمده است .
این آیه مى تواند با آیه قبل پیوند دیگرى داشته باشد و آن این كه دشمنان اسلام گفتند : ما در انتظار مرگ محمد صلى الله علیه و آله هستیم ، قرآن مى گوید : از دو حال خارج نیست ، يا ادعا مى كنید كه او با مرگ طبیعى قبل از شما مى میرد ، لازمه این سخن آگاهى از اسرار غیب است و اگر منظورتان این است كه با توطئه هاى شما از میان مى رود ،
بدانید نقشه هاى خدا مافوق نقشه هاى شماست و توطئه هاى شما دامان خودتان را مى گیرد .
و اگر تصورمى كنیدکه با اجتماع در « دارُ النُّدْوَة » و طرح تهمت هایى همچون « كهانت » و «جنون» و «شاعرى» در مورد پیامبر صلى الله علیه و آله قدرت دارید براو پیروز شوید ، كور خوانده اید ، چراکه قدرت خدا برتر از همه قدرت هاست و او سلامت و نجات و پیروزى پیامبرش را براى ابلاغ این دعوت جهانى تضمین كرده است.
43 اَمْ لَهُمْ اِلهٌ غَيْرُاللّهِ سُبْحانَ اللّهِ عَمّايُشْرِكُونَ
یا معبودى غیرخداوند دارند ( كه قول يارى آن ها را داده ) منزه است خدا از آن چه براى او شریك قرار مى دهند .
در این آیه براى نفى معبودهاى دیگر دلیلى ذکر نمى كند و تنها به جمله « سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ » اکتفانموده است، این به خاطر آن است كه بطلان ادعاى الوهیت براى بت هایى كه ازسنگ و چوب ساخته شده و يا هرمخلوق دیگر باضعف ها و نیازهایى كه دارند، روشن تر از آن است كه نیاز به شرح و گفتگو داشته باشد ، به علاوه در آیات دیگر كراراً براى ابطال
این موضوع استدلال شده است .
به این ترتیب آن ها را در برابر يك بازپرسى عجیب و يك رشته سؤالات زنجیره اى يازده گانه قرار مى دهد و مرحله به مرحله آن ها را به عقب نشینى و تنزلاز ادعاها وامى دارد وسپس تمام راه هاى فرار را به روى آن ها مى بندد و در بن بست كامل قرار مى دهد .
چه دلنشین است استدلالات قرآن و طرح سؤالات و بازپرسى آن ، كه اگر روح حق جویى و حق طلبى در كسى باشد ، در برابر آن تسلیم مى شود .
44 وَ اِنْ يَرَوْا كِسْفا مِنَ السَّماءِ ساقِطا يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ
( چنان لجوج اند كه ) اگر ببینند قطعه سنگى از آسمان ( براى عذاب آن ها ) سقوط مى كند ، مى گویند :این ابر متراکم است .
« كِسْفْ » به معنى قطعه اى از هر چیزى است و باتوجه به تعبیر « مِنَ السَّماء » ، منظور در این جا قطعه سنگ آسمانى است .
« مَرْكُوم » به معنى متراکم و چیزى است كه بعضى از آن بر بعضى دیگر قرار گرفته باشد.
کسانى كه این قدر لجوج باشند كه حقایق حسى را منکر شوند و سنگ هاى آسمانى را به ابرهاى متراکم تفسیر كنند ، با این كه همه كس ابر را به هنگامى كه نزدیك به زمین مى شود ، دیده است كه چیزى جز مجموعه بخار نیست ، چگونه این بخار لطیف متراکم مى شود و تبدیل به سنگ مى گردد .
این افراد تکلیفشان در برابر حقایق معنوى روشن است .
آرى تاریکى گناه و هواپرستى و عناد و لجاج چنان افق دید انسان را تیره و تار مى كند كه حتى عاقبت كارش به انکار محسوسات مى كشد و با این حال امیدى براى هدایت او نیست .
45 فَذَرْهُمْ حَتّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذى فیهِ يُصْعَقُونَ
حال كه چنین است آن ها را رها كن تا روز مرگ خود را ملاقات كنند .
« يُصْعَقُون » از ماده « صَعْق » و « اِصْعاق » به معنى میراندن است و در اصل از « صاعقه » گرفته شده و از آن جا كه صاعقه افراد را هلاك مى كند ، این واژه به معنى هلاك كردن نیز به كار رفته است . جمله « ذَرْهُم » ( آن ها را رها كن ) امرى است تهدیدآمیز و منظور از آن ترك اصرار
بر تبلیغ این گونه افراد غیرقابل هدایت است ، بنابراین نه منافات با ادامه تبلیغ در سطح عموم از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله دارد و نه منافاتى با فرمان جهاد .
46 يَوْمَ لا يُغْنى عَنْهُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئا وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ
روزى كه نقشه هاى آن ها سودى به حالشان نخواهد داشت و از هیچ سو يارى نمى شوند.
آرى هر كس مى میرد ، قیامت صغراى او برپا مى شود ( مَنْ ماتَ قامَتْ قِيامَتُهُ ) و
سرآغازى است براى پاداش و كیفرها كه بخشى جنبه برزخى دارد و بخش دیگرى در قیامت كبرى ، يعنى قیامت عمومى انسان ها دامانشان را مى گیرد و در هیچ يك از این دو مرحله نه چاره جویى ها مؤثر است و نه در برابر اراده الهى يار و ياورى وجود دارد .
47 وَ اِنَّ لِلَّذینَ ظَلَمُوا عَذابا دُونَ ذلِكَ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ
و براى ستمگران عذابى قبل از آن است ( در همین جهان )ولى اکثرشان نمى دانند .
آرى آن ها درهمین دنیا باید در انتظار عذاب هایى همچون عذاب هاى اقوام پیشین باشند، مانند صاعقه ها ، زلزله ها ، سنگ هاى آسمانى و خشکسالى و قحطى و يا كشته شدن به دست
تواناى رزمندگان سپاه توحید ، همان گونه كه در جنگ بدر نسبت به گروهى از سران شرك ، اتفاق افتاد ، مگر این كه بیدار شوند و توبه كنند و به سوى خداوند متعال بازآیند .
البته گروهى از آن ها گرفتار قحطى و خشکسالى گشتند و گروهى در غزوه بدر كشته شدند ، ولى گروه عظیمى نیز توبه كردند و ایمان آوردند و در صف مسلمانان راستین قرار گرفتند و خداوند آنان را مشمول عفو خود قرار داد .
48 وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَاِنَّكَ بِاَعْيُنِنا وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ حینَ تَقُومُ
در طریق ابلاغ حکم پروردگارت صبر و استقامت كن ،چراکه تو در حفاظت كامل ما قرار دارى و هنگامى كه برمى خیزى ، پروردگارت را تسبیح و حمد گوى .
اگر تو را كاهن و مجنون و شاعر مى خوانند صبر كن و اگر آیات قرآن را افتراهایى مى پندارندکه به خدا بسته شده است ، شکیبایى نما و اگر در برابر این همه براهین منطقى باز به لجاج و عناد ادامه مى دهند، استقامت به خرج ده ، مبادا دلسرد و يا ضعیف و ناتوان شوى.
جمله « فَاِنَّكَ بِاَعْيُنِنا » تعبیر بسیار لطیفى است كه هم حاکى از علم و آگاهى پروردگار و
هم مشمول حمایت كامل و لطف اواست. آرى انسان هنگامى كه احساس كند شخص بزرگى ناظر و حاضر است و تمام تلاش ها و كوشش هاى او را مى بیند و او را در برابر دشمنان حمایت مى كند ، درك این موضوع به او توان و نیرو مى بخشد و هم احساس مسؤولیت بیشتر. و ازآن جاکه راز و نیازباخدا و نیایش و عبادت او و تسبیح و تقدیس ذات پاك او،به انسان آرامش و نیرو مى بخشد ، به دنبال دستور صبر مى فرماید : « وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ حینَ تَقُومُ » .
آرى روح و جانت را به تسبیح و حمد خدا نور و صفا ببخش و زبانت را به ذکر او خوشبو كن ، از ياد او مدد بگیر و براى مبارزه با كارشکنى هاى دشمن آماده شو .
در روایات متعددى آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله هنگامى كه از مجلس برمى خاست ، تسبیح و حمد خدا به جا مى آورد و مى فرمود : « اِنَّهُ كَفّارَةُ الْمَجْلِسِ : این تسبیح و حمد كفاره چیزى است كه در مجلس واقع مى شود » .(1).
1) « المیزان » ، جلد 19 ، صفحه 24 .
49 وَ مِنَ اللَّيْلِ فَسَبِّحْهُ وَ اِدْبارَ النُّجُومِ
(همچنین) به هنگام شب او را تسبیح كن و به هنگام پشت كردن ستارگان و طلوع صبح.
بسیارى از مفسران جمله « وَ مِنَ اللَّيْلِ فَسَبِّحْهُ » را به « نماز شب » تفسیر كرده اند ، « وَ اِدْبارَ النُّجُومِ » را به دو رکعت نافله صبح كه در آغاز طلوع فجر و به هنگام پنهان شدن ستارگان در نور صبح انجام مى شود . به هر حال ، عبادت و تسبیح و حمد خدا در دل شب و در آغاز طلوع فجر ، لطف و صفاى دیگرى دارد و از تظاهر و ریا دورتر است و آمادگى روحى براى آن بیشتر مى باشد ، چراکه كارهاى مشغول كننده زندگى روزانه تعطیل است ، استراحت شبانه به انسان آرامش بخشیده و قال و غوغا فرو نشسته است .
و در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « رَكْعَتَا الْفَجْرِ خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيا وَ ما فیها :
دو رکعت نافله صبح براى تو بهتر است از دنیا و آن چه در دنیاست » .(1)
پایان سوره طور .
1) «تفسیرقرطبى»، جلد 9، صفحه 6251ذیل آیات موردبحث .
پیرامون فضیلت این سوره در حدیثى از رسول اللّه صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « هرکس سوره "نجم" را بخواند ، خداوند به عدد هریك از كسانى كه به پیامبر ایمان آوردند و كسانى كه او را انکار كردند ، ده حسنه به او عطا مى كند » .(1)
و در حدیثى از امام صادق جعفر بن محمد مى خوانیم : « كسى كه پیوسته سوره "نجم" را در هر روز يا در هر شب تلاوت كند ، در میان مردم فردى شایسته شناخته مى شود ، خداوند او را مى آمرزد و محبوبیت در میان مردم به دست مى آورد » .(2)
مسلماً چنین پاداش هاى عظیمى از آنِ كسانى است كه تلاوت این سوره را وسیله اى براى اندیشیدن و سپس عمل قرار دهند .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ النَّجْمِ اِذا هَوى
سوگندبه ستاره هنگامى كه افول مى كند .
ظاهر آیه آن چنان كه اطلاق واژه « اَلنَّجْم » اقتضا مى كند ، سوگند به همه ستارگان آسمان است كه از نشانه هاى بارز عظمت خداوند و از اسرار بزرگ جهان آفرینش و از مخلوقات فوق العاده عظیم پروردگار است .
تکیه بر غروب آن ها ، در حالى كه طلوع آن ها بیشتر جلب توجه مى كند ، به خاطر آن است كه غروب ستارگان دلیل بر حدوث آن ها مى باشد و نیز دلیلى است بر نفى عقیده ستاره پرستان ، همان گونه كه در داستان ابراهیم (علیه السلام) آمده است .
این معنى نیز قابل توجه است كه مسألۀ «طلوع» در ریشه لغت «نجم» افتاده، چراکه به گفته «راغب»در«مفردات» اصل«نجم»همان «کوکب طالع» است و به خاطرهمین است كه از «روئیدن گیاه در زمین» و «دندان در دهان» و «آشکار شدن نظریه اى در ذهن» تعبیر به «نجم» مى شود .
2 ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى
که هرگز دوست شما ( محمد صلى الله علیه و آله ) منحرف نشده و مقصد راگم نکرده است .
تعبیر به « صاحِب » كه به معنى دوست و همنشین است ، ممکن است اشاره به این باشد كه آن چه او مى گوید از روى محبت و دلسوزى براى شما است . « ضلالت » به معنى مطلق جهل و نادانى و بى خبرى است ، ولى « غوایت » جهلى است كه با عقیده باطلى توأم باشد و به هر حال خداوند مى خواهد در این عبارت ، هر گونه انحراف و جهل و گمراهى و اشتباه را از پیامبرش نفى كند و تهمت هایى راکه در این زمینه از سوى دشمنان به او زده مى شد، خنثى كند.
3 وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى
و هرگزاز روى هواى نفس سخن نمى گوید .
این تعبیر شبیه استدلالى است براى آن چه در آیه قبل در زمینه نفى ضلالت و غوایت آمده ، چراکه سرچشمه گمراهى ها غالبا پیروى از هواى نفس است .
بعضى از مفسران معتقدند كه جمله « ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ » ناظر به نفى جنون از پیامبر صلى الله علیه و آله است و جمله « وَ ما غَوى » ناظر به نفى شاعر بودن و يا هر گونه ارتباط به شعر است ، چراکه در آیه 224 سوره شعرا مى خوانیم : « وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ : شعرا كسانى هستند كه گمراهان ازآن ها پیروى مى كنند » ( شعراى خیال پرداز و بى هدف ) و جمله « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى » نفى نسبت كهانت است ، زیرا كاهنان افرادى هواپرست و هوسبازند .
4 اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُو حى
آن چه آورده چیزى جز وحى نیست كه به او وحى شده است .
او از خودش چیزى نمى گوید و قرآن ساخته و پرداخته فکر او نیست ، همه از ناحیه خدا است و دلیل این ادعا در خودش نهفته است ، بررسى آیات قرآن به خوبى گواهى مى دهد كه هرگز يك انسان هر قدر عالم و متفکر باشد ، تا چه رسد به انسان درس نخوانده اى كه در
محیطى مملو از جهل و خرافات پرورش يافته ، قادر نیست سخنانى چنین پرمحتوا بیاورد كه بعد از گذشتن قرن ها الهام بخش مغزهاى متفکران است و مى تواند پایه اى براى ساختن اجتماع صالح ، سالم،مؤمن و پیشرو گردد .
ضمناً باید توجه داشت این سخن تنها در مورد آیات قرآن نیست ، بلکه به قرینه آیات گذشته سنت پیامبر صلى الله علیه و آله را نیز شامل مى شود كه آن هم برطبق وحى الهى است ، چراکه این آیه با صراحت مى گوید :« او از روى هوى سخن نمى گوید ، هرچه مى گوید ، وحى است » .
حدیث جالب زیر شاهد دیگرى بر این مدعا است :
« سیوطى » كه از دانشمندان معروف اهل سنت است در تفسیر « درالمنثور » چنین نقل مى كند : روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله دستور داد تمام درهاى خانه هایى را كه به داخل مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله گشوده مى شد ( جز در خانۀ على (علیه السلام) ) بسته شود ، این امر بر مسلمانان گران آمد،تاآن جاکه«حمزه»عموى پیغمبر صلى الله علیه و آله ازاین كار گله كردکه چگونه درخانه عمویت و ابوبکر و عمر و عباس رابستى،امادرخانه پسرعمویت رابازگذاردى؟ (و اورابردیگران ترجیح دادى).
هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله متوجه شد كه این امر بر آن ها گران آمده است ، مردم را به مسجد دعوت فرمود و خطبه بى نظیرى در تمجید و توحید خداوند ایراد كرد ، سپس افزود : « اى مردم ، من شخصا درها را نبستم و نگشودم و من شما را از مسجد بیرون نکردم و على را ساکن ننمودم ( آن چه بود وحى الهى و فرمان خدا بود ) سپس این آیات را تلاوت كرد : "وَ النَّجْمِ اِذا هَوى ... اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى" » .(1)
این حدیث كه بیانگر مقام والاى امیرمؤمنان على در میان تمام امت اسلامى بعد از شخص پیامبر است ، نشان مى دهد كه نه تنها گفته هاى پیامبر صلى الله علیه و آله بر طبق وحى است بلکه اعمال و كردار او نیز چنین است .
5 عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوى
آن كس كه قدرت عظیمى دارد او را تعلیم داده . .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 122 .
تعبیر به « عَلَّمَهُ » يا مانند آن در قرآن مجید هیچ گاه در مورد جبرئیل به كار نرفته و این تعبیردرموردخداوند نسبت به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و پیامبران دیگربسیارزیاداست و به عبارت دیگر جبرئیل معلم پیامبر صلى الله علیه و آله نبود ، بلکه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است .
« شَدیدُ الْقُوى » به معنى كسى كه تمام قدرت هایش فوق العاده است ، تنها مناسب ذات پاك پروردگار است .
6 ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى
همان كس كه توانایى فوق العاده و سلطه بر همه چیز دارد .
« مِرَّة » به معنى « تابیده شده » است و از آن جا كه هر قدر طناب بهتر تابیده شود ، محکم تراست، این كلمه در معنى قدرت و توانایى و استحکام مادى يا معنوى به كار مى رود .
7 وَ هُوَ بِالاُْفُقِ الاَْعْلى
درحالى كه درافق اعلى قرارداشت .
8 ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى
سپس نزدیك تر و نزدیك تر شد .
« تَدَلّى » از ماده « تَدَلّى » ( بر وزن تَجَلّى ) به معنى نزدیك شدن است ، بنابراین تأکیدى است براى جمله « دَنى » كه قبل از آن آمده و هر دو به يك معنى است ، در حالى كه بعضى درمیان این دو تفاوت قائل شده اند و گفته اند « تَدَلّى » به معنى وابستگى و تعلق و آویزان شدن است ، همچون وابستگى میوه به درخت .(1)
9 فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنى
تا آن كه فاصله او به اندازه دو كمان يا كمتر بود .
« قابَ » به معنى اندازه است و « قَوْس » به معنى كمان ، بنابراین « قابَ قَوْسَيْن » يعنى « مقدار طول دو كمان » ( كمان يکى از سلاح هاى قدیم براى تیراندازى بوده است ) . .
1) « روح البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
روشن است تعبیراتى مانند « فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنى » همه به صورت كنایه و بیان شدت قرب است و گرنه او با بندگانش فاصله مکانى ندارد ، تا با «قوس» و « ذراع » سنجیده شود و نیز منظور از «رؤیت» در این آیات رؤیت با چشم نیست، بلکه همان شهود باطنى است.
10 فَاَوْحى اِلىعَبْدِهِ ما اَوْحى
در این جا خداوند آن چه را وحى كردنى بود ، به بنده اش وحى نمود .
مسلماً مرجع ضمیرها در آیه بالا ( مخصوصاً ضمیر « عَبْدِهِ » ) ، "خدا " است ، در حالى كه اگر « شَدیدُ الْقُوى » به معنى "جبرئیل" باشد ، تمام ضمیرها به او بازمى گردد ، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهمید كه حساب این آیه از بقیه جدا است ، ولى به هم خوردن يکنواختى آیات و مرجع ضمیرها ، مسلماً خلاف ظاهر است .
11 ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَاى
قلب او در آن چه دید هرگز دروغ نمى گفت .
12 اَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى
آیا با او دربارۀ آن چه دیده مجادله مى كنید .
در روایات متعددى كه از منابع اهل بیت علیهم السلام نقل شده ، مى گوید : « منظور از "دیدن" در این دو آیه ، شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پیامبر صلى الله علیه و آله در این صحنه روى داد و در معراج ، بار دیگر تکرار شد و رسول اللّه فوق العاده تحت تأثیر جذبه معنوى این دیدار قرارگرفت» .
بى شك رؤیت حسى درمورد خدا، نه در این دنیاو نه در آخرت ، ممکن نیست ، زیرا لازمه آن جسمانیت و مادى بودن است ، همچنین لازمه آن تغییر و تحول و فسادپذیر بودن و نیاز به زمان و مکان داشتن است و ذات واجب الوجود از همه این امور مبرا است .
ولى خدا را از طریق دید دل و عقل ، مى توان مشاهده كرد و این همان است كه امیر مؤمنان على در پاسخ « ذِعْلَب يَمانى » به آن اشاره فرمود : « لا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشاهَدَةِ الْعَيانِ وَ لكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْيمانِ : چشم ها با مشاهده حسى هرگز او را ندیده ، ولى دل ها با
حقیقت ایمان او را دریافته است » .(1)
قرآن نزول وحى را بر پیامبر صلى الله علیه و آله چنین شرح مى دهد كه خداوند شدید القوى و پرقدرت ، او را تعلیم فرمود ، در حالى كه او به صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت .
سپس نزدیك و نزدیك تر شد ، آن چنان كه میان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بیشتر نبود و در همین جا بود كه آن چه وحى كردنى بود ، خداوند به بنده اش وحى كرد .
وازآن جاکه براى جمعى این شهودباطنى سنگین مى آمد،تأکیدمى كندکه قلب پیامبر صلى الله علیه و آله آن چه را دیده به حق و راستى دیده است و نباید شما در برابر این سخن با او به مجادله برخیزید .
13 وَ لَقَدْ رَاهُ نَزْلَةً اُخْرى
و بار دیگر او را مشاهده كرد . .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 179 .
«نَزْلَة» به معنى يك بار نازل شدن است، بنابراین « نَزْلَةً اُخْرى » يعنى « در يك نزول دیگر ».
ازاین تعبیر استفاده مى شودکه دوبار «نزول» رخ داده و این ماجرامربوط به نزول دوم است.
14 عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى
نزد سدرة المنتهى .
« سِدْرَة » درختى است پربرگ و پرسایه و تعبیر به « سِدْرَةِ الْمُنْتَهى » اشاره به درخت پربرگ و پرسایه اى است كه در اوج آسمان ها ، در منتهى الیه عروج فرشتگان و ارواح شهداء و علوم انبیاء و اعمال انسان ها قرار گرفته ، جایى كه ملائکه پروردگار از آن فراتر نمى روند و جبرئیل نیز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسیده متوقف شد .
درباره سدرة المنتهىهرچنددر قرآن مجیدتوضیحى نیامده، ولى دراخباروروایات اسلامى توصیف هاى گوناگونى پیرامون آن آمده و همه بیانگر این واقعیت است كه ، انتخاب این تعبیر به عنوان يك نوع تشبیه و به خاطرتنگى و كوتاهى لغات ماازبیان این گونه واقعیات بزرگ است.
در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمود : « من بر هر يك از برگ هاى آن فرشته اى دیدم كه ایستاده بود و تسبیح خداوند را مى كرد » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود : « من به سدرة المنتهى رسیدم و دیدم در سایه هر برگى از آن امتى قرار گرفته اند » .(2)
این تعبیرات نشان مى دهد كه هرگز منظور درختى شبیه آن چه در زمین مى بینیم نبوده ، بلکه اشاره به سایبان عظیمى است در جوار قرب رحمت حق كه فرشتگان بر برگ هاى آن تسبیح مى كنند و امت هایى ازنیکان و پاکان، در سایه آن قرار دارند .
15 عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى
که جنت المأوى در آن جا است . .
16 اِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى
در آن هنگام كه چیزى ( نور خیره كننده اى ) سدرة المنتهى را پوشانده بود .
« مَأْوى » در اصل به معنى محل انضمام است و از آن جا كه سکونت افراد در يك مکان سبب انضمام آن ها با يکدیگر است ، این واژه به محل سکونت اطلاق شده است .
« جَنَّةُ الْمَأْوى » به معنى بهشتى است كه محل سکونت است و در این كه این كدام بهشت است ، در میان مفسران گفتگو است ، ولى مناسب ترین تفسیر آن است كه منظور از این بهشت ، بهشت برزخى است كه ارواح شهداء و مؤمنان موقتا به آن جا مى روند و از امورى كه به روشنى بر آن گواهى مى دهد ، این است كه در بسیارى از روایات معراج آمده است ، كه پیغمبر صلى الله علیه و آله عده اى را در این بهشت متنعم دید ، در حالى كه مى دانیم هیچ كس در بهشت جاویدان قبل از روز قیامت وارد نمى شود ، زیرا آیات قرآن به خوبى دلالت دارد ، كه پرهیزکاران در قیامت بعد از محاسبه ، وارد بهشت مى شوند ، نه بلافاصله بعد از مرگ و ارواح شهداء نیز در بهشت برزخى قرار دارند ، زیرا آن ها نیز قبل از
قیام قیامت وارد بهشت جاویدان نمى شوند .
17 ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى
و چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان ننمود .
18 لَقَدْ رَاى مِنْ ایاتِ رَبِّهِ الْكُبْرى
او پاره اى از آیات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد .
« زاغَ » از ماده « زیغ » به معنى انحراف به چپ و راست است و « طَغى » از ماده «طغیان» به معنى تجاوز از حد است .
آیه اشاره به این معناست كه چشم پیامبر صلى الله علیه و آله در مشاهده خود نه چپ و راست شد و نه از حد و مقصد تجاوز كرد و آن چه را دید عین واقعیت بود .
به تعبیر دیگر انسان به هنگام مشاهده چیزى ، وقتى به اشتباه مى افتد كه دقیقا به خود آن توجه نکند يا به چپ و راست يا ماوراء آن بنگرد .
جمع بندى تفسیر آیات 13 - 18 این است كه ، پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در يك
« شهود باطنى دیگر » به هنگام معراج بر فراز آسمان ها ، ذات پاك خداوند را مشاهده كرد و به تعبیر دیگر خداوند بار دیگر بر قلب پاك او نزول فرمود « نَزْلَةً اُخْرى » و شهود كامل تحقق يافت ، در محلى كه منتهاالیه قرب الى اللّه از سوى بندگان است ، در كنار سدرة المنتهى ، در آن جا كه « جَنَّةُ الْمَأْوى » قرار دارد ، در حالى كه «سدرة المنتهى » را حجاب هایى ازنور پوشانده بود .
دیده قلب پیامبر صلى الله علیه و آله در این شهود هرگز به غیر حق نیفتاد و جز او ندید و در همان جا بود كه نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نیز مشاهده كرد .
شهود باطنى يك نوع درك و دیدى است كه نه شباهت با « ادراکات عقلى » دارد و نه با « ادراکات حسى » كه انسان از طریق حواس ظاهر آن را درك مى كند و از جهاتى مى توان آن را شبیه علم انسان به وجود خود و افکار و تصورات خود دانست .
ما به وجود خود يقین داریم ، افکار خود را درك مى كنیم ، از اراده و تصمیم و تمایلات
خود باخبریم ، ولى این آگاهى نه از طریق استدلال براى ما حاصل شده و نه ازطریق مشاهده ظاهرى ، بلکه این يك نوع شهود باطنى براى ما است كه از این طریق به وجود خود و روحیات خود واقفیم .
به همین دلیل علمى كه از ناحیه شهود باطنى حاصل مى شود ، هیچ گونه خطا در آن راه ندارد ، زیرا نه از طریق استدلال است كه خطایى در مقدمات آن حاصل شود و نه از طریق حس است كه خطایى از طریق حواس در آن راه يابد .
درست است كه ما نمى توانیم ، حقیقت شهودى را كه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در آن شب تاریخى معراج نسبت به خداوند پیدا كرد دریابیم ، ولى مثالى كه گفتیم ، براى نزدیك كردن راه مناسب است و روایات اسلامى نیز در مسیر ، راه گشاى ماست .
در میان دانشمندان اسلام در اصل مسأله معراج سخنى نیست ، چه این كه هم آیات قرآن در این جا و در آغاز سوره اسراء بر آن گواهى مى دهد و هم روایات متواتر ، منتهى بعضى كه
به خاطر پیش داورى هایى نتوانسته اند این را بپذیرند، كه پیامبر صلى الله علیه و آله با « جسم » و « روح » خود به آسمان ها پروازکرده، آن را به «معراج روحانى» و چیزى شبیه حالت خواب تفسیر كرده اند .
درحالى كه این پرواز جسمانى پیامبر صلى الله علیه و آله نه اشکال عقلى دارد و نه اشکالى از ناحیه علوم روز كه شرح آن در جلد 12 تفسیر نمونه ، ذیل سوره اسراء بیان شده است .
بنابراین دلیلى نداردکه ما ظاهرآیات و صریح روایات را به خاطر استبعادات رها سازیم.
از این گذشته تعبیرات آیات فوق نشان مى دهد كه گروهى در این مسأله به مجادله برخاسته بودند، تاریخ نیز مى گوید : « مسأله معراج ، جنجالى در میان مخالفان برانگیخت ».
اگر پیامبر صلى الله علیه و آله مدعى معراج روحانى و چیزى شبیه خواب بود، این جنجال استبعادى نداشت .
رسیدن پیامبر صلى الله علیه و آله به شهود باطنى از يك سو و دیدن عظمت خداوند در پهنه آسمان ها با همین چشم ظاهر از سوى دیگر بوده است ، كه هم در آخرین آیه مورد بحث در این جا
( لَقَدْ رَاى مِنْ ایاتِ رَبِّهِ الْكُبْرى ) و هم در آیه 1 سوره اسراء ( لِنُرِيَهُ مِنْ ایاتِنا ) به آن اشاره شده است و نیز مسائل زیاد و مهمى از فرشتگان و بهشتیان و دوزخیان و ارواح انبیاء آگاهى يافت ، كه در طول عمر مبارکش الهام بخش او در تعلیم و تربیت خلق خدا بود .
از مجموع روایات به خوبى استفاده مى شود كه پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله این سفر آسمانى را در چند مرحله پیمود .
مرحله نخست ، مرحله فاصله میان مسجد الحرام و مسجد اقصى بود كه در آیه اول سوره اسراء به آن اشاره شده ، « سُبْحانَ الَّذى اَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصى : منزه است خداوندى كه در يك شب بنده اش را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصى برد » .
طبق بعضى از روایات معتبر پیامبر صلى الله علیه و آله در اثناء راه به اتفاق جبرئیل در سرزمین
مدینه نزول كرد و در آن جانمازگزارد .(1)
و نیز در«مسجدالاقصى»باحضور ارواح انبیاى بزرگ مانندابراهیم و موسى و عیسى علیهم السلام نماز گزارد و امام جماعت پیامبر صلى الله علیه و آله بود ، سپس از آن جا سفر آسمانى پیامبر صلى الله علیه و آله شروع شد و آسمان هاى هفت گانه را يکى پس از دیگرى پیمود و در هر آسمان با صحنه هاى تازه اى روبرو شد ، با پیامبران و فرشتگان و در بعضى از آسمان ها با دوزخ يا دوزخیان و در بعضى با بهشت و بهشتیان ، برخورد كرد و پیامبر صلى الله علیه و آله از هر يك از آن ها خاطره هاى پرارزش و بسیار آموزنده در روح پاك خود ذخیره فرمود و عجایبى مشاهده كرد كه هر كدام رمزى و سرى از اسرار عالم هستى بود و پس از بازگشت این ها را با صراحت و گاه با زبان كنایه و مثال ، براى آگاهى امت در فرصت هاى مناسب شرح مى داد و براى تعلیم و تربیت ازآن استفاده فراوان مى فرمود . .
1) « بحار الانوار » ، جلد 18 ، صفحه 319 .
این امر نشان مى دهد كه يکى از اهداف مهم این سفر آسمانى ، استفاده از نتایج عرفانى و تربیتى این مشاهدات پربها بود و تعبیر پرمعنى قرآن « لَقَدْ رَاى مِنْ ایاتِ رَبِّهِ الْكُبْرى » در آیات مورد بحث مى تواند اشاره اجمالى و سربسته اى به همه این امور باشد .
البته بهشت و دوزخى را كه پیامبر صلى الله علیه و آله در سفر معراج مشاهده كرد و كسانى را در آن متنعم يا معذب دید ، بهشت و دوزخ قیامت نبود ، بلکه بهشت و دوزخ برزخى بود ، زیرا قرآن مجید مى گوید : بهشت و دوزخ رستاخیز بعد از قیام قیامت و فراغت از حساب نصیب نیکوکاران و بدکاران مى شود .
سرانجام به هفتمین آسمان رسید و در آن جا حجاب هایى از نور مشاهده كرد ، همان جا كه « سدرة المنتهى » و « جنة المأوى » قرار داشت و پیامبر صلى الله علیه و آله در آن جهان سراسر نور و روشنایى به اوج شهود باطنى و قرب الى اللّه و مقام « قابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنى » رسید و خداوند در این سفر او را مخاطب ساخته و دستورهاى بسیار مهم و سخنان فراوانى به او فرمود كه مجموعه اى از آن امروز در روایات اسلامى به صورت « احادیث قدسى » براى ما به
یادگار مانده و در فصل آینده به خواست خداوند به قسمتى از آن اشاره مى كنیم .
قابل توجه این كه طبق تصریح بسیارى از روایات پیامبر صلى الله علیه و آله در قسمت هاى مختلفى از این سفر بزرگ ، على (علیه السلام) را ناگهان در كنار خود مشاهده كرد و تعبیراتى در این روایات دیده مى شود كه گواه عظمت فوق العاده مقام على (علیه السلام)بعد از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله است .
با این همه ، روایات معراج جمله هاى پیچیده و اسرارآمیزى دارد كه كشف محتواى آن آسان نیست و به اصطلاح جزء روایات متشابه است ، يعنى روایاتى كه شرح آن را باید به خود معصومین علیهم السلام واگذار كرد .
( براى اطلاع بیشتر از روایات معراج ، به جلد 18 « بحار الانوار » از صفحه 282 تا 410 مراجعه شود ) .
ضمناً روایات معراج درکتب اهل سنت نیزبه طورگسترده آمده است و حدود 30نفر از روات
آن ها حدیث معراج را نقل كرده اند .(1)
در این جا این سؤال پیش مى آید : چگونه این همه راهپیمایى طولانى و این حوادث عجیب و متنوع و این همه گفتگوهاى طولانى و این همه مشاهده ها در يك شب يا كمتر از يك شب روى داد ؟
ولى با توجه به يك نکته پاسخ این سؤال روشن مى شود ، سفر معراج هرگز يك سفر عادى نبود كه با معیارهاى عادى سنجیده شود ، نه اصل سفر عادى بود و نه مرکبش ، نه مشاهداتش عادى بود و نه گفتگوهایش ، نه مقیاس هایى كه در آن به كار رفته ، همچون مقیاس هاى محدود و كوچك كره خاکى ما است و نه تشبیهاتى كه در آن آمده ، بیانگر عظمت صحنه هایى است كه پیامبر صلى الله علیه و آله مشاهده كرد ، همه چیز به صورت خارق العاده و در مقیاس هایى خارج از مکان و زمانى كه ما با آن آشنا هستیم و خو گرفته ایم ، رخ داد . .
1) « تفسیر المیزان » ، جلد 13 ، صفحه 29 ، ذیل آیات نخستین سوره اسراء - بحث روایى .
بنابراین جاى تعجب نیست كه این امور با مقیاس زمانى كره زمین ما در يك شب يا كمتر از يك شب واقع شده باشد ( دقت كنید ) .
19 اَفَرَأَيْتُمُ الّلاتَ وَ الْعُزّى
به من خبر دهید آیا بت هاى « لات » و « عزى » ...
20 وَ مَنوةَ الثّالِثَةَ الاُْخْرى
و « منات » كه سومین آن ها است ( دختران خدا هستند ) ؟
21 اَلَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الاُْنْثى
آیا سهم شما پسر است و سهم اودختر؟ (درحالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند).
22 تِلْكَ اِذا قِسْمَةٌ ضیزى
در این صورت این تقسیمى است غیر عادلانه .
« ضیزى » به معنى ناقص و ظالمانه و نامعتدل است .
به این ترتیب قرآن افکار منحط و خرافى آن ها را به باد استهزاء مى گیرد ، كه شما از
یك سو دختران را زنده به گور مى كنید و عیب و ننگ مى دانید و از سوى دیگر فرشتگان را دختران خدا مى دانید ، نه تنها خودشان را مى پرستید كه مجسمه هاى بى روح آن ها نیز به صورت بت ها در نظر شما این همه احترام دارد ، در برابر آن سجده مى كنید ، در مشکلات به آن ها پناه مى برید و حاجات خود را از آن ها مى خواهید ، راستى مسخره و شرم آور است .
و از این جا روشن مى شود كه حداقل بسیارى از بت هاى سنگى و چوبى كه مورد پرستش عرب واقع مى شد ، به زعم آن ها مجسمه هاى فرشتگان بود ، فرشتگانى كه آن ها را « رَبُّ النَّوْع » و مدیر و مُدَبِّر عالم هستى ، مى دانستند و نسبت آن ها را با خدا نسبت دختر و پدر مى پنداشتند .
هنگامى كه این خرافات دربرابر خرافه دیگرى كه درباره دختران داشتند، قرار داده مى شود، تضادعجیب آن خود بهترین گواه بربى پایه بودن عقاید و افکار آن هاست و چه جالب است كه در چند جمله كوتاه بر همه آن ها خط بطلان كشیده و مسخره بودن آن ها را آشکار مى سازد .
و از این جا معلوم مى شود كه قرآن هرگز نمى خواهد اعتقاد عرب جاهلى را در مورد
تفاوت دختر و پسر بپذیرد ، بلکه مى خواهد مسلمات طرف را به رخ او بکشد ، كه در اصطلاح منطق آن را « جَدَل » مى گویند ، والا نه دختر و نه پسر در منطق اسلام از نظر ارزش انسانى تفاوتى دارند و نه فرشتگان دختر و پسر دارند و نه اصلاً آن ها فرزندان خدا هستند و نه خدا اصولاً فرزندى دارد، این ها فرضیاتى است بى پایه بر اساس فرضیه هاى بى پایه دیگر، اما براى اثبات ضعف فکر و منطق این خرافه پرستان بهترین پاسخ است .
23 اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَ اباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ اِنْ يَتَّبِعُونَ اِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الاَْنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَ هُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى
این ها فقط نام هایى است كه شما و پدرانتان بر آن هاگذاشته اید ( نام هایى بى محتوا و اسم هایى بى مسمى ) و هرگزخداونددلیل و حجتى برآن نازل نکرده، آنان فقط از گمان هاى بى اساس و هواى نفس پیروى مى كنند ، درحالى كه هدایت ازسوى پروردگارشان براى آن ها آمده است .
« سُلْطان » به معنى سلطه و غلبه است و به دلایل زنده و متقن « سلطان » گفته مى شود ،
چراکه مایه غلبه بر خصم است .
یکى از قدیمى ترین سرچشمه هاى شرك و دوگانه پرستى يا چندگانه پرستى تنوع موجودات عالم است ، از آن جا كه افراد كوته فکر نمى توانستند باور كنند ، این همه موجودات گوناگون و متنوعى كه در آسمان و زمین است ، مخلوق خداوند يگانه مى باشد ( زیرا مقیاس را خودشان قرار مى دادند كه همیشه در يك ياتعداد محدودى ازکارها تسلط و مهارت داشتند ) لذا براى هرنوعى از انواع موجودات خدایى قائل بودند كه از آن تعبیر به «رَبُ النَّوْع» مى كردند، مانندرب النوع دریا، رب النوع صحرا، رب النوع باران، رب النوع آفتاب، رب النوع جنگ و رب النوع صلح .
این خدایان پندارى كه گاه ازآن هابه عنوان فرشتگان نیز يادمى كردند، به عقیده آن ها حکمرانان این جهان بودند و درهرقسمت مشکلى پیدامى شد به رب النوع آن پناه مى بردند، سپس از آن جا كه رب النوع ها موجودات محسوسى نبودند، تمثال هایى براى آن ها ساخته و آن ها را عبادت مى كردند.
این عقاید خرافى از يونان به مناطق دیگر و سرانجام به محیط حجاز منتقل شد ، ولى از آن جا كه عرب به خاطر توحید ابراهیمى كه در میان آن ها به يادگار مانده بود ، نمى توانست وجود اللّه را منکر شود ، این عقاید را به هم آمیخت و در عین عقیده به وجود خداوند متعال « اللّه » ، اعتقاد به فرشتگانى پیدا كرد كه رابطه آن ها با خدا ، رابطه دختر و پدر بود و بت هاى سنگى و چوبى را مظهر و تمثال هایى از آن مى دانست .
قرآن در يك عبارت كوتاه اما كوبنده و پرقدرت كه در آیات فوق خواندیم، مى گوید: « این ها همه نام هایى است بى محتوا و اسم هایى است بى مسمى، كه شما و نیاکانتان بدون هیچ دلیل و مدرك انتخاب كرده اید » .
24 اَمْ لِلاِْنْسانِ ما تَمَنّى
آیا آن چه انسان تمنا دارد به آن مى رسد .
25 فَلِلّهِ الاْخِرَةُ وَ الاُْولى
درحالى كه آخرت و دنیا از آن خدا است .
این آیات همچنان خرافه بت پرستى را تعقیب و محکوم مى كند و نخست به آرزوهاى بى اساس بت پرستان و انتظاراتى كه از بت ها داشتند ، مى پردازد .
آیا ممکن است این اجسام بى روح و بى ارزش به شفاعت او در پیشگاه خدا برخیزند و يا در مشکلات و گرفتارى ها در دنیا و آخرت به او پناه بدهند ؟
«در حالى كه آخرت و دنیا تنها ازآن خدا است » .
عالم اسباب بر محور اراده او مى چرخد و هر موجودى هر چه دارد از برکت وجود او است ، شفاعت از ناحیه او و حل مشکلات نیز به دست قدرت او است .
قابل توجه این كه نخست از آخرت سخن مى گوید و بعد از دنیا ، چراکه بیشترین چیزى كه فکر انسان را به خود مشغول مى دارد ، نجات در آخرت است و حاکمیت خدا در سراى دیگرازاین سرا آشکارتر مى باشد .
و به این ترتیب قرآن،مشرکان رابه كلى ازشفاعت بت ها و حل مشکلات به وسیله آن ها مأیوس
و نومیدمى كند و این بهانه را از دست آن ها مى گیرد كه ما به این علت آن ها را پرستش مى كنیم كه شفیعان ما در درگاه خدا باشند : « وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعائُنا عِنْدَ اللّهِ » ( 18 / يونس ) .
آرزو و تمنى از محدودبودن قدرت انسان و ناتوانى او سرچشمه مى گیرد ، زیرا هرگاه به چیزى علاقه داشت و به آن نرسید، شکل آرزو و تمنى به خود مى گیرد و اگر همیشه خواستن ، توانستن بود و هرچه مى خواست فورا به آن دست مى يافت، آرزو معنى نداشت .
البته تمنیات انسان گاهى صادق است و از روح بلند او سرچشمه مى گیرد و عاملى است براى حرکت و تلاش و جهاد و سیر تکاملى او ، مثل این كه انسان آرزو مى كند در علم و دانش و تقوى و شخصیت و آبرو سرآمد جهانیان باشد .
ولى بسیار مى شود كه این آرزوها كاذب است و درست برعکس آرزوهاى صادق مایۀ غفلت و بى خبرى و تخدیر و عقب ماندگى است ، مثل آرزوى رسیدن به عمر جاویدان و خلود در زمین و در اختیار گرفتن تمام اموال و ثروت ها و حکومت بر همۀ انسان ها و
موهومات دیگرى از این قبیل .
و به همین دلیل در روایات اسلامى تشویق شده كه مردم ، به سراغ آرزوهاى خیر بروند، در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « مَنْ تَمَنّى شَيْئا وَ هُوَ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ رِضىً لَمْ يَخْرُجْ مِنَ الدُّنْيا حَتّى يُعْطاهُ : كسى كه تمنى چیزى كند كه موجب رضاى خدا است ، از دنیابیرون نمى رود، مگر به آن برسد » . (1)
و از بعضى روایات استفاده مى شود كه هر گاه در دنیا به آن نرسد ، به ثواب و پاداش آن خواهد رسید .(2)
26 وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِى السَّمواتِ لا تُغْنى شَفاعَتُهُمْ شَيْئا اِلاّ مِنْ بَعْدِ اَنْ يَأْذَنَ اللّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى
و چه بسیار فرشتگانى كه در آسمان ها هستند و شفاعت آن ها سودى نمى بخشد مگر بعد .
از آن كه خدا براى هر كس بخواهد و راضى باشد اجازه ( شفاعت ) دهد .
جایى كه فرشتگان آسمان با آن همه عظمت ، حتى به صورت جمعى قادر بر شفاعت نیستند ، جز به اذن و رضاى پروردگار ، از این بت هاى بى شعور و فاقد هر گونه ارزش ، چه انتظارى دارید ؟ آن جا كه عقابان تیزپرواز پر و بالشان مى ریزد ، از پشه هاى ناتوان چه كارى ساخته است ؟ آیا شرم آور نیست كه مى گویید ما این بت ها را مى پرستیم تا شفیعان ما بر درگاه خدا باشند .
تعبیر به « كَمْ » ( چه بسیار ) در این جا به معنى عموم است ، يعنى هیچ يك از فرشتگان نمى توانند بى اذن و رضاى او شفاعت كنند ، زیرا این تعبیر در لغت عرب گاه در معنى جمعى به كار مى رود ، همان گونه كه در آیه 223 سوره شعرا درباره شیاطین مى خوانیم : « وَ اَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ : اکثر آن ها دروغگو هستند » ، در حالى كه مى دانیم همه آن ها دروغگو هستند ، بنابراین واژه « اکثر » به معنى « عموم » مى باشد .
اما فرق میان « اِذْن » و « رِضا » از این نظر است كه « اذن » در جایى مى گویند كه شخص
رضایت باطنى خویش را آشکار كند ، ولى رضایت اعم از آن است و به معنى ملایمت طبع با انجام كار يا چیزى است و از آن جا كه گاه كسى اذنى مى دهد ، در حالى كه رضایت قلبى ندارد ، در آیه فوق براى تأکید بعد از « اذن » مسأله « رضا » نیز آمده است ، هر چند در مورد خداوند متعال اذن از رضا جدا نیست و تقیه درباره او معنى ندارد .
آیه اخیر از آیاتى است كه به روشنى از امکان شفاعت به وسیله فرشتگان خبر مى دهد ، جایى كه آن ها حق شفاعت به اذن و رضاى خدا داشته باشند ، انبیاء و اولیاى معصوم به طریق اولى چنین حقى رادارند .
ولى نباید فراموش كرد كه آیۀ فوق با صراحت مى گوید : این شفاعت بى قید و شرط نیست ، بلکه مشروط به اذن و رضاى خدا است و از آن جا كه اذن و رضاى او بى حساب نیست ، باید رابطه اى میان انسان و او باشد تا اجازه شفاعت او را به مقربان درگاهش بدهد و بدین ترتیب امید شفاعت به صورت يك مکتب تربیتى براى انسان درمى آید و
مانع گسستن تمام پیوندهاى او با خدا مى شود .
27 اِنَّ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الاُْنْثى
کسانى كه به آخرت ایمان ندارند ، فرشتگان را دختر ( خدا ) نام گذارى مى كنند .
آرى این سخن زشت و شرم آورتنهاازکسانى سرمى زندکه به حساب و جزاى اعمال معتقد نیستند كه اگر عقیده داشتند ، این چنین جسورانه سخن نمى گفتند ، سخنى كه كمترین دلیلى بر آن ندارند ، بلکه دلایل عقلى نشان مى دهد ، نه خداوند فرزندى دارد نه فرشتگان دخترند .
28 وَ ما لَهُمْ بِه مِنْ عِلْمٍ اِنْ يَتَّبِعُونَ اِلاَّ الظَّنَّ وَ اِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنى مِنَ الْحَقِّ شَيْئا
آن هاهرگز به این سخن يقین ندارند، تنها ازظن و گمان بى پایه پیروى مى نمایند، با این كه گمان، هرگزانسان را بى نیازازحق نمى كند .
در این آیه به يکى از دلایل روشن بطلان این نام گذارى اشاره مى كند . انسان متعهد و معتقد هرگز سخنى را بدون علم و آگاهى نمى گوید و نسبتى را به كسى بى دلیل نمى دهد ،
تکیه بر گمان و پندار كار شیطان و انسان هاى شیطان صفت است و قبول خرافات و موهومات نشانه انحراف و بى عقلى است .
روشن است واژه «ظَنَّ» (گمان) دومعنى متفاوت دارد: گاه به معنى گمان هاى بى پایه است كه طبق تعبیرات آیات قبل هم ردیف «هواى نفس و اوهام و خرافات»است، منظورازاین كلمه در آیات مورد بحث همین معنى است .
معنى دیگر گمان هایى است كه معقول و موجه است و غالبا مطابق واقع و مبناى كار عُقلا در زندگى روزمره مى باشد ، مانند شهادت شهود در محکمه و دادگاه يا « قول اهل خبره » و يا « ظواهر الفاظ » و امثال آن كه اگر این گونه گمان ها را از زندگى بشر برداریم و تنها تکیه بر يقین قطعى كنیم ، نظام زندگى به كلى متلاشى مى شود.
بدون شك این قسم از ظن داخل در این آیات نیست و شواهد فراوانى در خود این آیات بر این معنى وجود دارد و به تعبیر دیگر قسم دوم در حقیقت يك نوع علم عرفى است ، نه گمان ، بنابراین كسانى كه با اینآیه (اِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنى مِنَ الْحَقِّ شَيْئا)و مانندآن
براى نفى حجیت « ظَنّ » به طور كلى استدلال كرده اند ، قابل قبول نیست.
29 فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ اِلاَّ الْحَيوةَ الدُّنْيا
حال كه چنین است از این ها كه از ذکر ما روى مى گردانند وجز زندگى مادى دنیا را نمى طلبند ، اعراض كن .
« ذکر خدا » مفهوم گسترده اى دارد كه هرگونه توجه به خدا چه از راه قرآن و دلیل عقل و چه از طریق سنت و ياد قیامت را شامل مى شود.
ضمناً این نکته نیز از آیه استفاده مى شود كه رابطه اى میان غفلت از ياد خدا و اقبال به مادیات و زرق و برق دنیاوجود دارد و قابل توجه این كه در میان این دو تأثیر متقابل است ، غفلت از ياد خدا ، انسان را به سوى دنیاپرستى سوق مى دهد ، همان گونه كه دنیاپرستى انسان را از ياد خدا غافل مى سازد و این هر دو با هواپرستى همراه است و طبعا خرافاتى كه هماهنگ با آن باشد در نظر انسان جلوه مى كند و تدریجا تبدیل به يك اعتقاد مى شود .
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد كه امر به اعراض از این گروه هرگز منافاتى با تبلیغ
رسالت كه وظیفۀ اصلى پیامبر صلى الله علیه و آله است ندارد ، چراکه تبلیغ و انذار و بشارت مخصوص مواردى است كه حداقل احتمال تأثیر وجود داشته باشد ، آن جا كه يقین به عدم تأثیر است ، نباید نیروها را به هدر داد و بعد از اتمام حجت باید اعراض كرد .
این دستور مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله نیست ، بلکه همه منادیان راه حق را شامل مى شود .
30 ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِه وَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدى
این آخرین حد آگاهى آن ها است ، پروردگار تو كسانى راکه از راه او گمراه شده اند ، به خوبى مى شناسد و هدایت يافتگان را از همه بهتر مى داند .
آرى اوج افکار آن ها به این جا منتهى شده كه افسانه دختران خدارا درباره ملائکه طرح كنند و درظلمات اوهام و خرافات دست و پا زنند و این است آخرین نقطه همت آن ها كه خدا را به فراموشى بسپارند و اقبال به دنیاکنند و تمام شرف و حیثیت انسانى خودرا، با درهم و دینارى معاوضه نمایند .
نهایت فهم و شعورشان این است كه به خواب و خور و عیش و نوش و متاع فانى و زودگذر و زرق و برق دنیا قناعت كرده اند .
در دعاى معروفى كه در اعمال ماه شعبان از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده ، مى خوانیم: « وَ لا تَجْعَلِ الدُّنْيا اَكْبَرَ هَمِّنا وَ لا مَبْلَغَ عِلْمِنا : خداوندا دنیا را بزرگ ترین مشغولیات فکرى ما و نهایت علم و آگاهى ما قرار مده » .
درآیات فوق در عین این كه براى دنیاپرستان علمى قائل شده ، آن ها را گمراه مى شمرد ، این دلیل بر آن است كه از دیدگاه قرآن علومى كه هدف نهاییش ، تنها وصول به مادیات باشد و در ماوراى آن هدفى والاتر تعقیب نکند علم نیست ، ضلالت و گمراهى است و اتفاقا تمام بدبختى هایى كه در دنیاى امروز وجود دارد ، تمام جنگ ها و خونریزى ها ، ظلم ها و تجاوزها، فسادها و آلودگى ها ، از همین علوم ضلالت آفرین سرچشمه مى گیرد ، از كسانى كه مبلغ و منتهاى علمشان همان حیات دنیاست و افق دیدشان ازنیازهاى حیوانیشان فراترنمى رود.
31 وَلِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ لِيَجْزِىَ الَّذینَ اَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ يَجْزِىَ الَّذینَ اَحْسَنُوا بِالْحُسْنى
براى خدا است آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است تا بدکاران را به خاطر اعمال بدشان كیفر دهد و نیکوکاران را در برابر اعمال نیکشان پاداش .
مالکیت و حاکمیت مطلقه در عالم هستى از آن او است و به همین دلیل تدبیر عالم هستى نیز به دست او است و چون چنین است جز او شایسته عبودیت و شفاعت نیست .
هدف بزرگ او از این آفرینش گسترده ، این است كه انسان يعنى گُل سرسبد عالم هستى را با برنامه هاى تکوینى و تشریعى و تعلیم و تربیت انبیاء در مسیر تکامل پیش برد .
32 اَلَّذینَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الاِْثْمِ وَ الْفَواحِشَ اِلاَّ اللَّمَمَ اِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ اَعْلَمُ بِكُمْ اِذْ اَنْشَأَكُمْ مِنَ الاَْرْضِ وَ اِذْ اَنْتُمْ اَجِنَّةٌ فى بُطُونِ اُمَّهاتِكُمْ فَلا تُزَكُّوا اَنْفُسَكُمْ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى
همان هاکه ازگناهان كبیره و اعمال زشت، جز صغیره دورى مى كنند ، آمرزش پروردگار
تو گسترده است ، اونسبت به شما از همه آگاه تر است ، از آن هنگام كه شما رااز زمین آفرید و درآن موقع كه به صورت جنین هایى درشکم مادرانتان بودید،پس خودستایى نکنید چراکه او پرهیزکاران را بهتر مى شناسد .
« كَبائِر » جمع كبیره و « اِثْم » در اصل به معنى عملى است كه انسان را از خیر و ثواب دورمى كند، لذا معمولاً به گناهان اطلاق مىشود.
«لَمَمْ» به معنى نزدیك شدن به گناه است و ازگناهان صغیره نیزتعبیربه « لَمَمْ » مى شود ، این واژه دراصل ازماده «اِلْمام» گرفته شده كه به معنى نزدیك شدن به چیزى بدون انجام آن است و گاه به اشیاء قلیل و كم نیز اطلاق شده است .
به علاوه در جمله بعد قرآن مى گوید : « آمرزش پروردگار تو گسترده است » ( اِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ ) .
این نیز دلیلى است بر این كه گناهى از او سر زده كه نیاز به غفران پروردگار دارد ،
نه تنها قصد و نیت و نزدیك شدن به گناه ، بى آن كه آن را مرتکب شده باشد .
به هر حال منظور این است كه نیکوکاران ممکن است ، لغزشى داشته باشند ، ولى گناه برخلاف طبع و سَجِيَّة آن هاست، روح و قلب آن ها همواره پاك است و آلودگى ها جنبه عَرَضِىّ دارد و لذا به محض ارتکاب گناه پشیمان مى شوند و از خدا تقاضاى بخشش مى كنند ، چنان كه در آیه 135 سوره آل عمران آمده كه در توصیف « متقین » و « محسنین » مى فرماید :
« وَ الَّذینَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ: آن ها كسانى هستندکه وقتى مرتکب عمل زشتى شوند، يابه خود ستمى كنند ، به ياد خدا مى افتند و براى گناهانشان آمرزش مى طلبند ».
در این جا با حدیث دیگرى از امام صادق این بحث را پایان مى دهیم ، كه در پاسخ سؤال از تفسیر آیه مورد بحث فرمود:« اَلْلَمَمُ الْعَبْدُ الَّذى يَلَّمُّ بِالذَّنْبِ بَعْدَ الذَّنْبِ لَيْسَ مِنْ سَلیقَتِهِ، اَىْ مِنْ طِبیعَتِهِ: انجام دهنده لمم بنده اى است كه گاه گناه ازاو سرمى زند ولى طبیعت او نیست » .(1).
1) « كافى » ، جلد 2 ، باب لمم ، صفحه 321 .
در دنبالۀ آیه براى تأکیدعدالت پروردگار، در مسأله پاداش و كیفراز علم بى پایان او كه همه بندگان و اعمالشان را فرامى گیرد ، سخن مى گوید و مى فرماید : « هُوَ اَعْلَمُ بِكُمْ اِذْ اَنْشَاَكُمْ ... » .
آفرینش انسان از زمین يا به اعتبار خلقت نخستین او از طریق حضرت آدم است كه از خاك آفریده شده و يا به اعتبار این است كه تمام مواد تشکیل دهنده وجود انسان از زمین گرفته شده ، كه از طریق تغذیه در ترکیب بندى نطفه و سپس در مراحل پرورش جنین مؤثر است و درهرحال هدف این است كه خداوندازهمان زمان كه ذرات وجودشمادرلابلاى خاك هاى زمین بود و ازآن روزکه نطفه ناچیزى در رحم مادر در درون پرده هاى ظلمانى رحم بودید ، از تمام جزئیات وجود شما آگاه بوده است ، با این حال چگونه ممکن است از اعمال شما بى خبر باشد .
درمورد گناهان كبیره كه درچند آیه قرآن به آن اشاره شده است (1)، بایدگفت « كبیره » دلیل
1) 31/نساء، 37/شورى و آیات موردبحث .
برعظمت گناه است و هرگناهى كه يکى ازشرایط زیر را داشته باشد، كبیره محسوب مى شود :
الف - گناهانى كه خداوند وعده عذاب درباره آن داده است .
ب - گناهانى كه در نظر اهل شرع و لسان روایات با عظمت ياد شده است .
ج - گناهانى كه در منابع شرعى بزرگ تر از گناهى شمرده شده كه جزء كبائر است .
د - و بالاخره گناهانى كه در روایات معتبر تصریح به كبیره بودن آن شده است .
در روایات اسلامى تعداد كبائر مختلفى ذکر شده ، در بعضى تعداد آن ها هفت گناه ( قتل نفس ، عقوق والدین ، رباخوارى ، بازگشت به دارالکفر بعد از هجرت ، نسبت زنا به زنان پاکدامن دادن ، خوردن مال يتیم و فرار از جهاد ) .(1)
و در بعضى دیگر تعداد آن هفت گناه شمرده شده ، با این تفاوت كه به جاى عقوق والدین « كُلُّما اَوْجَبَ اللّهُ عَلَيْهِ النّارَ : آن چه خداوند دوزخ را براى آن واجب كرده » ذکر شده است . .
1) « وسایل » ، جلد 11 ، اَبْوابُ جِهادِ النَّفْسِ ، باب 46 ، حدیث 1 .
در بعضى دیگر تعداد آن ها ده گناه و در بعضى نوزده گناه و در بعضى تعداد بیشترى دیده مى شود .(1)
این تفاوت در شمارش تعداد كبائر به خاطر آن است كه همه گناهان كبیره نیز يکسان نیست، بلکه بعضى از اهمیت بیشترى برخوردار است و به تعبیر دیگر « اکبر الکبائر » است، بنابراین تضادى در میان آن ها وجود ندارد .
سرچشمه اصلى این عمل ناپسند ، عدم شناخت خویشتن است ، چراکه اگر انسان خود را به خوبى بشناسد ، كوچکى خود را در برابر عظمت پروردگار و ناچیز بودن اعمالش را در برابر مسؤولیت هاى سنگینى كه برعهده دارد و نعمت هاى عظیمى را كه خدا به او بخشیده ، بداند هرگز گام در جاده خودستایى نخواهد گذاشت .
1) « وسایل » ، جلد 11 ، ابواب جهاد النفس ، باب 46 .
غرور و غفلت و خود برتربینى و تفکرات جاهلى نیز انگیزه هاى دیگرى براى این كار زشت است .
خودستایى از آن جا كه بیانگر اعتقاد انسان به كمال خویشتن است ، مایه عقب ماندگى او است ، چراکه رمز تکامل « اعتراف به تقصیر » و قبول وجود نقص ها و ضعف ها است .
ناگفته نماند كه گاه ضرورت هایى ایجاب مى كند كه انسان خود را با تمام امتیازاتى كه دارد، معرفى كند، چراکه بدون آن هدف هاى مقدسى پایمال مى گردد ، میان این گونه سخنان، با خودستایى و تزکیه نفس تفاوت بسیار است .
نمونه این سخن خطبۀ امام سجاد (علیه السلام) در مسجد شام است ، در آن هنگام كه مى خواهد خود و خاندانش را به مردم شام معرفى كند ، تا توطئه بنى امیه در زمینه خارجى بودن شهیدان كربلا عقیم گردد و نقشه هاى شیطانى آن ها نقش برآب شود .
در روایتى از امام صادق (علیه السلام) نیز مى خوانیم ، هنگامى كه از مسأله ستایش خویشتن سؤال كردند ، فرمود : « گاه به خاطر ضرورت هایى لازم مى شود » سپس به دو مورد از سخنان انبیا
که در قرآن آمده است ، استدلال كرد : نخست يوسف كه به عزیز مصر پیشنهاد كرد ، او را خزانه دار كشور مصر كند و افزود : « اِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ : من نگاهبان آگاهى هستم » و دیگرى در مورد پیامبر بزرگ خدا "هود" كه قوم خودرا مخاطب ساخته ، گفت : « اَنَا لَكُمْ ناصِحٌ اَمینٌ : من براى شما خیر خواه ، امینى مى باشم » .
33 اَفَرَأَيْتَ الَّذى تَوَلّى
آیا آن كس را كه از اسلام ( انفاق ) روى گردان شد ، مشاهده كردى ؟
34 وَ اَعْطى قَلیلاً وَ اَكْدى
و كمى عطا كرد و از بیشتر امساك نمود .
« اَكْدى » در اصل از « كُدْيَه » به معنى سختى و صلابت زمین است ، سپس در مورد افراد ممسك و بخیل ، به كار رفته است .
35 اَعِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرى
آیا نزد او علم غیب است و مى بیند ( كه دیگران مى توانندگناهان او را بر دوش گیرند ) .
چه كسى از قیامت آمده و براى آن ها خبر آورده است ، كه افراد مى توانند رشوه گیرند و گناه دیگران را برگردن نهند، يا چه كسى از سوى خدا آمده و به آن ها خبر داده است كه خدا به این معامله راضى است، جز این است كه اوهامى را به هم بافته اند و براى فرار از زیربار مسؤولیت ها خودرا در تار و پود این اوهام گرفتارساخته اند ؟
36 اَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِما فى صُحُفِ مُوسى
یا از آن چه در كتب موسى (علیه السلام)نازل گردیده ، باخبر نشده است.
بعد از این اعتراض شدید ، قرآن به بیان يك اصل كلى كه در سایر آیین هاى آسمانى نیز بوده است ، پرداخته ، چنین مى گوید : آیا كسى كه با این وعده هاى خیالى دست از انفاق ( يا ایمان ) برداشته و مى خواهد خود را با پرداختن مختصر مالى از كیفر الهى رهایى بخشد ، « از آن چه در كتب موسى (علیه السلام)( تورات ) نازل گردیده باخبر نشده است » ؟
37 وَ اِبْراهیمَ الَّذى وَفّى
و در كتب ابراهیم همان كسى كه وظیفه خود را به طور كامل ادا كرد .
« وَفّى » از ماده « تَوْفِيَة » به معنى بذل و اداى كامل است .
و همچنین آن چه درکتاب ابراهیم نازل شده، همان پیامبربزرگى كه به تمام عهد و پیمان هاى الهى وفا كرد، حق رسالت او را ادا نمود و براى تبلیغ آیین او از هیچ مشکل و تهدید و آزارى نهراسید، همان كسى كه در بوته امتحانات مختلف قرار گرفت و حتى فرزندش را به فرمان خدا به قربانگاه برد و كارد برگلوى او گذارد و ازتمام این امتحانات سربلند و سرفراز بیرون آمد .
38 اَلاّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى
که هیچ كس بار گناه دیگرى را بر دوش نمى گیرد .
« وِزْرْ » در اصل از « وَزَرَ » گرفته شده كه به معنى پناه گاه هاى كوهستانى است ، سپس واژه « وِزْرْ » به بارهاى سنگین اطلاق گردیده ، به خاطر شباهتى كه با سنگ هاى عظیم كوه دارد و بعد از آن به گناه نیز اطلاق شده ، چراکه بار سنگینى بر دوش انسان مى نهد .
منظوراز «وازِرَةٌ» انسانى است كه تحمل وزر مى كند .
39 وَ اَنْ لَيْسَ لِلاِْنْسانِ اِلاّماسَعى
و این كه براى انسان بهره اى جز سعى و كوشش او نیست .
« سَعى » در اصل به معنى راه رفتن سریع است كه به مرحله دویدن نرسیده ، ولى غالبا به معنى تلاش و كوشش به كار مى رود ، چراکه به هنگام تلاش و كوشش در كارها انسان حرکات سریعى انجام مى دهد ، خواه كار خیر باشد يا شر .
جالب این كه نمى فرماید : بهره انسان كارى است كه انجام داده ، بلکه مى فرماید : تلاشى است كه از او حاصل شده است ، اشاره به این كه ، مهم تلاش و كوشش است هرچند انسان احیانا به مقصد و مقصودش نرسد كه اگر نیتش خیر باشد ، خدا پاداش خیر به او مى دهد ، چراکه او خریدار نیت ها و اراده هاست ، نه فقط كارهاى انجام شده .
40 وَ اَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى
و این كه سعیش به زودى دیده مى شود ( و به نتیجه اش مى رسد ) .
نه تنها نتیجه هاى این سعى و تلاش ، چه در مسیر خیر باشد يا شر ، بلکه خود اعمال او ،
درآن روز در برابرش آشکار مى شود، همان گونه كه درجاى دیگر مى فرماید: « يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ماعَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرا: روزى كه هرکس اعمال نیکى راکه انجام داده، حاضرمى بیند »(30 / آل عمران).
و نیز درباره مشاهده اعمال نیك و بد در قیامت در سوره زلزال آیه 7 و 8 مى خوانیم : « فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْرا يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّا يَرَهُ : هر كس به قدر سنگینى ذره اى كار خیر كرده باشد آن را مى بیند و هرکس به اندازه سنگینى ذره اى كار بد كرده باشد ، آن را خواهد دید » .
41 ثُمَّ يُجْزیهُ الْجَزاءَ الاَْوْفى
سپس به او جزاى كافى داده خواهد شد .
منظور از « جَزاءَ اَوْفى » جزایى است كه درست به اندازه عمل باشد ، البته این منافات با
تفضل الهى در مورد اعمال نیك به ده برابر ، يا صدها و هزاران برابر ندارد ، البته باید در نظر داشت گفتگوى اصلى آیه در مورد وزر و گناه است .
این آیات به قرینه آیات قبل و بعد ، ناظر به تلاش هاى انسان براى امور آخرت است ،
ولى با این حال چون بر اساس يك حکم مسلم عقلى است ، مى توان نتیجه آن را تعمیم داد و تلاش هاى دنیا را نیز مشمول آن دانست و همچنین پاداش ها و كیفرهاى دنیوى را .
اما این به آن معنى نیست كه بعضى از كسانى كه تحت تأثیر مکتب هاى سوسیالیستى قرار گرفته اند ، به آن استناد جسته ، بگویند مفهوم آیه این است كه مالکیت تنها از طریق كار حاصل مى شود و بر قانون ارث و مضاربه و اجاره و مانند آن خط بطلان كشند .
عجیب این كه آن ها دم از اسلام مى زنند و به آیات قرآن نیز استدلال مى كنند ، در حالى كه مسأله ارث از اصول قطعى اسلام است و همچنین زکات و خمس ، در حالى كه نه وارث تلاش و كوششى براى اموال مورِّث خود انجام داده و نه مستحقین خمس و زکات و نه در موارد وصایا و نذر و مانند آن ، در حالى كه همه این امور در قرآن مجید آمده است .
و به تعبیر دیگر این يك اصل است ، ولى غالبا در برابر هر اصل استثناء وجود دارد ، فى المثل ارث بردن « فرزند » از « پدر » يك اصل است ، اما هر گاه پسر قاتل پدر باشد و يا از اسلام بیرون رود از ارث محروم خواهد شد .
همچنین رسیدن نتیجه تلاش هرکس به او ، يك اصلاست ، اما مانعى ندارد كه طبق قرارداد اجاره ، كه يکى از اصول قرآنى (1)است ، آن را در برابر چیزى كه مورد رضاى طرفین است واگذارکند، ياازطریق وصیت و نذرکه آن نیز در قرآن است به دیگرى منتقل سازد.
از این گذشته « شفاعت » بى حساب نیست ، آن هم نیاز به نوعى سعى و تلاش و ایجاد رابطه اى معنوى با شفاعت كننده دارد ، همچنین در مورد الحاق فرزندان بهشتیان به آن ها نیز قرآن در همان آیه مى فرماید : « وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِایمانٍ : این در صورتى است كه فرزندان آن ها درایمان ازآن هاپیروى كنند » .
جالب توجه این كه در تورات كنونى در كتاب « حزقیل » نیز مضمون بعضى از آیات موردبحث آمده است ، زیرا چنین مى خوانیم : « جانى كه گناه مى ورزد خواهد مرد ، پسر بار گناه پدر
1) این اصل در داستان موسى و شعیب ذیل 27 / قصص آمده است .
را نخواهد كشید و پدر بار گناه پسر را نخواهد كشید » .(1)
همین معنى در خصوص مورد قتل در سفر تثنیه « توارت » نیز آمده است : « پدران به عوض اولاد كشته نشوند و هم اولاد به عوض پدران كشته نشوند ، هر كس به سبب گناه خود كشته شود » .(2)
البته كتب انبیاى پیشین به طور كامل امروز در دست ما نیست و گرنه به موارد بیشترى درباره این اصل دست مى يافتیم .
42 وَ اَنَّ اِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى
( و آیا از كتب پیشین انبیاء به او نرسیده است ) كه همه امور به پروردگارت باز مى گردد ؟
نه تنها حساب و ثواب و جزا و كیفر در آخرت به دست قدرت او است كه در این جهان
نیز سلسلۀ اسباب و علل به ذات پاك او منتهى مى گردد ، تمام تدبیرات این جهان از تدبیر او نشأت مى گیرد و بالاخره تکیه گاه عالم هستى و ابتدا و انتهاى آن ذات پاك خدا است .
43 وَ اَنَّهُ هُوَ اَضْحَكَ وَ اَبْكى
و این كه او است كه مى خنداند و مى گریاند .
44 وَ اَنَّهُ هُوَ اَماتَ وَ اَحْيا
و او است كه مى میراند و زنده مى كند .
45 وَ اَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الاُْنْثى
و اواست كه دو زوج مذکر و مؤنث را مى آفریند .
46 مِنْ نُطْفَةٍ اِذا تُمْنى
از نطفه اى كه خارج مى شود ( و در رحم مى ریزد ) .
این چند آیه در حقیقت بیان جامع و توضیح جالبى است براى مسأله انتهاى همه امور به ربوبیت و تدبیر پروردگار ، زیرا مى گوید : مرگ و حیات شما به دست او است ، تداوم
نسل ها از طریق آفرینش زوجین نیز به تدبیر او است ، همچنین تمام حوادثى كه در طول زندگى انسان رخ مى دهد از ناحیه او است ، او مى گریاند يا مى خنداند ، مى میراند يا زنده مى كند و به این ترتیب سر رشته زندگى از آغاز تا انجام همه به ذات پاکش منتهى مى گردد .
قابل توجه این كه ازمیان تمام افعال انسان روى مسأله خنده و گریه تکیه شده است ، چراکه این دو وصف مخصوص انسان است و در جانداران دیگر يا اصلاً وجود ندارد و يا بسیار نادر است .
چگونگى فعل و انفعال ها و دگرگونى هایى كه درجسم انسان به هنگام خنده و گریه رخ مى دهد و ارتباط آن هابا دگرگونى هاى روحى، بسیارپیچیده و شگفت انگیزاست و درمجموع مى تواند آیت روشنى ازآیات مدبریت حق باشد، علاوه برتناسبى كه این دوبامسأله حیات و مرگ دارند.
و به هر حال انتهاى تمام امور به تدبیر و ربوبیت خداوند ، منافاتى با اصل اختیار و آزادى اراده انسان ندارد، چراکه اختیار و آزادى نیز از ناحیه او است و منتهى به او مى گردد .
47 وَ اَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الاُْخْرى
و این كه بر خدااست ایجاد عالم دیگر( تا عدالت اجرا گردد ) .
« نَشْأَة » به معنى آفرینش و تربیت چیزى است، «نَشْأَةَ اُخْرى» چیزى جز رستاخیز نیست.
تعبیربه « عَلَيْه » (بر خداوند لازم است ) از این نظر است كه وقتى پروردگار حلیم انسان ها را آفرید و وظایفى بر دوش آن ها گذارد و به همه آزادى داد و دراین میان افرادى مطیع و غیر مطیع و افرادى ظالم و افرادى مظلوم وجود داشتند و هیچ يك در این جهان به پاداش و كیفر نهایى خودنرسیدند، حکمتش ایجاب مى كند كه « نشأة دیگرى » در كار باشد تا عدالت تحقق يابد .
به علاوه شخص حکیم این جهان پهناور رابراى زندگى چند روزه با آن همه ناملایمات خلقت نمى كند ، حتما باید مقدمه اى باشد بر زندگى گسترده اى كه ارزش این برنامه وسیع را دارد،یا به تعبیردیگر هرگاه نشأه دیگرى نباشد، آفرینش این جهان به هدف نهایى نخواهد رسید.
48 وَ اَنَّهُ هُوَ اَغْنى وَ اَقْنى
و این كه او است كه بى نیاز مى كند و سرمایۀ باقى مى بخشد .
« اَغْنى » از ماده « غِنى » به معنى بى نیازى است و « اَقْنى » از ماده « قِنْيِه » به معنى اموال و سرمایه هایى است كه انسان ذخیره مى كند .
بنابراین « اغنى » به معنى رفع نیازمندى هاى فعلى است و « اقنى » به معنى اعطاى مواهب ذخیره است كه در امور مادى همچون باغ و املاك و مانند آن است و در امور معنوى همچون رضا و خشنودى خدا است كه بزرگترین سرمایه جاودانى محسوب مى شود.
49 وَ اَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرى
و این كه اواست پروردگار«ستاره شِعْرى» .
تکیه بر خصوص « ستارۀ شِعرى » علاوه بر این كه این ستاره درخشنده ترین ستارگان آسمان است كه معمولاً به هنگام سحر در كنار صورت فلکى « جَوْزاء » در آسمان ظاهر مى شود و كاملاً جلب توجه مى كند، به خاطراین است كه گروهى از مشرکان عرب آن را مى پرستیدند، قرآن مى گوید : « چرا شعرى را مى پرستید ؟ آفریدگار و پروردگار آن را بپرستید » .
50 وَ اَنَّهُ اَهْلَكَ عادَا نِ الاُْولى
( و آیا به انسان نرسیده است كه در كتب انبیاى پیشین آمده ) كه خداوند قوم « عاد نخستین » را هلاك كرد ؟
توصیف قوم « عاد » به « اَلاْوُلى » ( نخستین ) يا به خاطر قدمت این قوم است ، به طورى كه در میان عرب معمول است هرچیز قدیمى را « عادىّ » مى گویند و يا به خاطر آن است كه در تاریخ ، دو قوم « عاد » وجود داشته اند و قوم معروف كه پیامبرشان حضرت هود صلى الله علیه و آله بود ، همان عاد نخستین است .(1)
51 وَ ثَمُودَ فَما اَبْقى
و همچنین « قوم ثمود » را و كسى از آن ها را باقى نگذارد .
سپس مى افزاید : « همچنین خداوند قوم ثمود را بر اثر طغیانشان هلاك كرد و احدى از آن ها را باقى نگذارد » .
52 وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ اِنَّهُمْ كانُوا هُمْ اَظْلَمَ وَ اَطْغى
و نیز قوم نوح را پیش از آن ها ، چراکه آن ها از همه ظالم تر و طغیانگرتر بودند . .
1) « مجمع البیان »، « روح المعانى » و « تفسیر فخر رازى » .
چراکه پیامبرشان نوح (علیه السلام)در مدتى طولانى تر از تمام انبیاء به تبلیغ آنان پرداخت ، با این حال جز تعداد كمى به دعوت او پاسخ نگفتند و در شرك و بت پرستى و تکذیب و آزار نوح پافشارى و سرسختى فوق العاده اى داشتند .
53 وَالْمُؤْتَفِكَةَ اَهْوى
و نیز شهرهاى زیر و رو شده ( قوم لوط ) را بر زمین كوبید .
54 فَغَشّها ما غَشّى
سپس آن هاراباعذاب سنگین پوشانید .
«مُؤْتَفِكَة» يعنى شهر زیر و رو شده، قوم لوط چهارمین قومى هستندکه به آن هااشاره مى كند.
درظاهرزلزله شدیدى این آبادى هارابه آسمان پرتاب كرد و واژگون ساخت و برزمین كوبید و طبق روایات جبرئیل آن هارا به قوت خداداد از زمین برکند و وارونه كرد و بر زمین افکند .
آرى بارانى از سنگ هاى آسمانى بر آن ها فرو ریخت و سراسر این شهرهاى زیر و رو شده را زیر آوارى از سنگ مدفون ساخت .
درست است كه در تعبیرات این آیه و آیه قبل تصریحى به نام قوم لوط نشده ، اما معمولاً مفسران هم در این جا و هم در آیات 70 سوره توبه و آیه 9 حاقه كه تعبیر به «مُؤْتَفِكات» شده است ، همین معنى را فهمیده اند .
55 فَبِاَىِّ الاءِ رَبِّكَ تَتَمارى
( بگو ) در كدام يك از نعمت هاى پروردگارت تردید دارى؟
« اآلاء » جمع « أَلا » يا إِلْىْ ( بر وزن فِعْل ) به معنى نعمت است، گرچه بعضى از مطالبى كه در آیات پیشین آمده ، از جمله مجازات و هلاکت اقوام دیگر مصداق نعمت نیست ، ولى از این نظر كه درس عبرتى است براى دیگران و نیز از این نظر كه خداوند مسلمین و حتى كفار عصر پیامبر صلى الله علیه و آله را از این امور مصون داشته ، نعمت بزرگى خواهد بود .
« تَتَمارى » از ماده « تَمارى » به معنى « محاجه توأم با شك و تردید » است .
در پایان بحث به مجموعه نعمت هایى كه در آیات گذشته آمده است ، اشاره مى كند .
آیا در نعمت حیات ، يا اصل نعمت آفرینش و يا این نعمت كه خداوند كسى را به جرم دیگرى مجازات نمى كند و خلاصه آن چه در صحف پیشین آمده و در قرآن نیز تأکید شده است ، شك و تردید دارى ؟
آیا در این نعمت كه خداوند شما را از مجازات هاى اقوام پیشین برکنار داشته و عفو و رحمتش را شامل حال شما كرده است ، تردید دارید ؟ و يا در نعمت
نزول قرآن و مسأله رسالت و ایمان و هدایت ؟
درست است كه مخاطب در این آیه شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است ، ولى مفهوم آن همگان را شامل مى شود ، بلکه هدف اصلى از آن بیشتر افراد دیگرند .
56 هذا نَذیرٌ مِنَ النُّذُرِ الاُْولى
این ( پیامبر ) بیم دهنده اى از بیم دهندگان پیشین است .
این كه مى گوید : پیامبر ( يا قرآن ) از نوع انذارکنندگان نخستین است ، مفهومش این است كه رسالت محمد صلى الله علیه و آله و كتاب آسمانیش قرآن ، موضوع بى سابقه اى نیست شبیه آن در
گذشته بسیار بوده است ، چرا مایه تعجب شما است ؟
57 اَزِفَتِ الاْزِفَةُ
آن چه باید نزدیك شود ، نزدیك شده است ( و قیامت فرامى رسد ) .
تعبیربه «اآزِفَة» از قیامت، به خاطر نزدیکى آن و تنگى وقت است ، زیرا این واژه از كلمه «اَزَف» به معنى "تنگى وقت" گرفته شده و طبعا مفهوم نزدیك شدن را نیز دربردارد .
آرى قیامت نزدیك است ، خود را براى سؤال و حساب و جزا آماده كنید .
نام گذارى قیامت به این نام، علاوه برآیه موردبحث در آیه18 غافر نیزآمده است و تعبیرى است گویا و بیدارکننده ، همین مفهوم را به صورت دیگرى در آیه 1 سوره قمر مى خوانیم : « اِقْتَرَبَتِ السّاعَةُ : قیامت نزدیك شده است » و به هر حال نزدیکى قیامت با توجه به كوتاهى عمر دنیا ، قابل درك است ، به خصوص این كه هرکس مى میرد ، قیامت صغرایش برپا مى شود .
58 لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ كاشِفَةٌ
و هیچ كس جز خدا نمى تواند شدائد آن را برطرف سازد .
« كاشِفَة » در این جا به معنى برطرف كننده شداید است .
به هر حال حاکم و مالك و صاحب قدرت در آن روز ( و همیشه ) خدا است ، اگر نجات مى خواهید، دست به دامن لطف اوزنید و اگرآرامش مى طلبید، درسایه ایمان به او قرار گیرید .
59 اَفَمِنْ هذَا الْحَدیثِ تَعْجَبُونَ
آیا از این سخن تعجب مى كنید .
این جمله ممکن است اشاره به مسأله رستاخیز باشد كه در آیات قبل آمده ، يا اشاره به قرآن ، ( چراکه در آیات دیگر از آن تعبیر به « حدیث » شده ) و يا سخنانى كه درباره هلاك اقوام پیشین گفته شد و يا همه این ها .(1)
60 وَ تَضْحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ
و مى خندید و نمى گریید ؟ .
1) 34 / طور .
61 وَ اَنْتُمْ سامِدُونَ
و پیوسته درغفلت و هوسرانى به سرمى برید .
واژه « سامِدوُنَ » از ماده « سُمُود » به معنى لهو و سرگرمى و بلند كردن سر از روى كبر و غرور است و در اصل به كار شتر ، هنگامى كه راه مى رود و سر خود را از روى بى اعتنایى به هوا بلند مى كند، گفته مى شود .
درحالى كه این جا نه جاى خنده است و نه جاى غفلت و بى خبرى ، جاى گریه بر فرصت هاى از دست رفته ، طاعات ترك شده و معاصى و گناهانى است كه از شما سر زده است ، جاى بیدارى و جبران امورى است كه از دست رفته و بالاخره جاى توبه و انابه و بازگشت به سایه لطف خدا است .
این متکبران مغرور ، همچون حیوانات به خواب و خور مشغولند ، در عیش و نوش غرقند و از حوادث دردناك و كیفرهاى شدیدى كه در پیش دارند و نزدیك است دامانشان را بگیرد ، بى خبرند .
62 فَاسْجُدُوا لِلّهِ وَ اعْبُدُوا
حال كه چنین است همه براى خدا سجده كنید و پرستش نمایید .
اگر مى خواهید در صراط مستقیم حق گام بردارید ، تنها براى او كه تمام خطوط عالَم هستى به ذات پاکش منتهى مى گردد ، سجده كنید و اگر مى خواهید به سرنوشت دردناك اقوام پیشین كه بر اثر شرك و كفر و ظلم و ستم در چنگال عذاب الهى گرفتار شدند ، گرفتار نشوید ، تنها او را عبادت كنید .
آیه فوق از آیاتى است كه به هنگام تلاوت آن ، سجده بر همه واجب است ، لحن آیه كه از صیغه امر در آن استفاده شده و امر دلیل بر وجوب است ، نیز گواه این معنى است و به این ترتیب بعد از سوره « الم سجده » و « حم سجده » ، این سومین سوره اى است كه مشتمل بر سجده واجب است ، هرچند طبق بعضى از روایات از نظر تاریخ نزول ، اولین سوره اى كه آیه سجده واجب در آن نازل شده ، همین سوره بوده است .
پایان سورۀ نجم
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده : « هرکس سوره "اِقْتَرَبَتْ" را يك روز در میان بخواند ، روز قیامت در حالى برانگیخته مى شود كه صورتش همچون ماه در شب بدر است و هرکس آن را هر شب بخواند ، افضل است و در قیامت نور و روشنایى صورتش برسایرخلایق برترى دارد » .(1)
مسلماً این درخشندگى صورت در روز قیامت، نشانه ایمان قوى و راستینى است كه در سایه تلاوت این سوره و تفکر و سپس عمل به آن حاصل شده است نه تلاوتى خالى از اندیشه و عمل.
1) «مجمع البیان»، جلد9، آغازسوره قمر .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
قیامت نزدیك شد و ماه از هم شکافت .
قیامت نزدیك است گرچه در مقیاس عمر دنیا ممکن است هزاران سال طول بکشد اما با توجه به مجموع عمر این جهان از يك سو و با توجه به این كه تمام عمر دنیا در برابر قیامت لحظه زودگذرى بیش نیست ، منظور از این تعبیر روشن مى شود .
ذکر این دو حادثه باهم ، به خاطر آن است كه اصولاً ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كه آخرین پیامبر الهىاست ، خود از نشانه هاى نزدیکى قیامت است ، لذا در حدیثى از خود پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه فرمود : « بُعِثْتُ اَنَا وَ السّاعَةُ كَهاتَيْنِ : مبعوث شدن من و قیامت
همچون این دو است » (1)( اشاره به دو انگشت مبارکش كه در كنار هم قرار گرفته ) .
از سوى دیگر شکافتن ماه خود دلیلى است بر امکان به هم ریختن نظام كواکب و نمونه كوچکى است از حوادث عظیمى كه در آستانه رستاخیز در این جهان رخ مى دهد ، چراکه تمامى كواکب و ستارگان و زمین درهم مى ریزند و عالَمى نو به جاى آن ها ایجاد مى شود .
طبق برخى روایات مشهور كه بعضى ادعاى تواتر آن را نیز كرده اند ، مشرکان نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمدند و گفتند : « اگر راست مى گویى و تو پیامبر خدایى ، ماه را براى ما دو پاره كن » . ایشان فرمود : « اگر این كار را كنم ، ایمان مى آورید » ؟ عرض كردند : « آرى » -- و آن شب ، شب چهاردهم ماه بود -- پیامبر صلى الله علیه و آله از پیشگاه پروردگار تقاضا كرد آن چه را خواسته اند به او بدهد، ناگهان ماه به دو پاره شد و رسول اللّه آن هارا يك يك صدا مى زد و مى فرمود: «ببینید» .(2).
گرچه بعضى از كوته نظران اصرار دارند كه این معجزه را طورى توجیه كنند كه از صورت يك خارق العاده خارج شود ، چنان كه گفته اند : آیه فوق از آینده خبر مى دهد و مربوط به « اَشْراط ساعَت » يعنى حوادث قبل از قیامت است ولى قرائن متعددى در آیه وجود دارد كه تأکیدبر وقوع يك اعجاز مى كند ، از جمله ذکر این موضوع به صورت فعل ماضى كه نشان مى دهد « شَقُّ الْقَمَر » واقع شده است ، همان گونه كه نزدیکى رستاخیز با ظهور آخرین پیامبر نیز تحقق يافته است .
به علاوه اگر سخن از معجزه نباشد ، هیچ تناسبى با نسبت سِحر به پیامبر صلى الله علیه و آله كه در آیه بعد آمده است ، ندارد و همچنین با جمله « وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا اَهْوائَهُمْ » كه خبر از تکذیب آن ها مى دهد ، هماهنگ نیست .
در این كه شقّ القمر در مکه و قبل از هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله واقع شده ، در میان مفسران و
روات حدیث بحثى نیست .
در برخى روایات آمده علت پیشنهاد « شقّ القمر » به پیامبر صلى الله علیه و آله این بود كه مى گفتند: سِحر در امور زمینى اثر مى گذارد ، ما مى خواهیم مطمئن شویم كه معجزات محمد صلى الله علیه و آله سِحر نیست .(1)
حتى جمعى از متعصبان لجوج بعداز دیدن این معجزه بزرگ ، گفتند : ما قبول نخواهیم كرد ، مگر این كه كاروان هاى شام و يمن فرارسند و از آن ها سؤال كنیم : آیا آن ها در مسیر خود چنین چیزى را دیده اند، اما هنگامى كه مسافران گفتند: دیده ایم، باز ایمان نیاوردند .(2)
2 وَ اِنْ يَرَوْا ايَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ
و هرگاه نشانه و معجزه اى را ببینند ، اعراض كرده مى گویند:این سِحرى است مستمرّ . .
تعبیر به « مُسْتَمِرّ » اشاره به این است كه آن ها معجزات مکررى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله دیده بودند كه شقّ القمر ادامه آن بود ، آن ها همه را بر تداوم سِحر حمل مى كردند و آن را «سِحرى مستمر» مى پنداشتند، هرچند این تهمت بهانه اى بود براى عدم تسلیم در مقابل حق.
3 وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا اَهْوائَهُمْ وَ كُلُّ اَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ
آن ها(آیات خدارا)تکذیب كردند و ازهواى نفسشان پیروى نمودند و هر امرى قرارگاهى دارد .
سرچشمه مخالفت آن ها و تکذیب پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله يا تکذیب معجزات و دلایل او و همچنین تکذیب رستاخیز و قیامت ، پیروى از هواى نفس بود ، تعصب ها و لجاجت ها و خودخواهى ها به آن ها اجازه نمى داد كه در برابر حق تسلیم شوند و از سوى دیگر علاقه به بى بندوبارى براى كامجویى از لذات بدون هیچ قید و شرط و آلودگى به گناه و ستم ، مانع از این بود كه دعوت حق را پذیرا شوند ، چراکه قبول این دعوت مسؤولیت آفرین بود .
آرى همیشه چنین بوده و همواره چنان خواهد بود كه مانع بزرگ در مسیر حق « هواپرستى » است .
منظور از جملۀ « وَ كُلُّ اَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ : هر چیز قرارگاهى دارد » ، این است كه هرکس به سزاى عمل خویش مى رسد ، قرارگاه نیکى ، نیکان و قرارگاه شر ، بدان هستند .
4 وَ لَقَدْجاءَهُمْ مِنَ الاَْنْباءِ مافیهِ مُزْدَجَرٌ
به اندازه كافى براى انزجاراز بدى ها اَخبار ( انبیاء و امت هاى پیشین ) به آن ها رسیده است.
منظور از « اَنْباء » ( اخبار ) همان خبرهاى امت هاى پیشین و اقوامى است كه به عذاب هاى گوناگون هلاك شدند و نیز اخبار قیامت و مجازات ظالمان و كافران كه در قرآن از روى آن ها پرده برداشته شده است .
بنابراین كمبودى در تبلیغ داعیان الهى نبوده و هرچه كه هست ، از قامت ناساز بى اندام خود آن ها است ، نه گوش شنوایى دارند ، نه روح حق طلبى و نه این مقدار از تقوا كه آن ها را دعوت به تحقیق و تدبر در آیات الهى كند .
5 حِكْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ
این آیات ، حکمت بالغه الهى است اما انذارها ( براى افرادلجوج ) مفید نیست .
« نُذُر » جمع « نذیر » و به معناى " انذارکنندگان" است .
در « فاعلیت فاعل » هیچ نقصى وجود ندارد ، هرچه هست در « قابلیت قابل » است وگرنه آیات الهى ، پیامبران بزرگ ، اخبارى كه از امم پیشین رسیده و خبرهایى كه از قیامت به آن ها داده مى شود ، هر كدام حکمتى بالغ و رسا است كه مى تواند در روح و جان آن ها اثر بگذارد ، اگر كمترین آمادگى روحى وجود داشته باشد .
6 فَتَوَلَّ عَنْهُمْ يَوْمَ يَدْعُ الدّاعِ اِلى شَىْ ءٍ نُكُرٍ
بنابراین از آن ها روى گردان و روزى را به ياد آور كه دعوت كننده الهى مردم را به امر وحشتناکى دعوت مى كند ( دعوت به حساب اعمال ) .
« نُكُر » مفرد است و از ماده « نَكارَة » به معنى "موضوع وحشتناك و ناشناخته" است .
دراین آیه مى فرماید: اکنون كه بیگانگان از حق ابدا آمادگى پذیرش را ندارند، آن هارا به حال خود واگذار و از آنان روى گردان و به سراغ دل هاى آماده رو.
و روزى را به ياد آور كه دعوت كننده الهى مردم را به حساب و بررسى نامه
اعمال كه امر وحشتناکى است ، دعوت مى كند .
7 خُشَّعا اَبْصارُهُمْ يَخْرُجُونَ مِنَ الاَْجْداثِ كَاَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ
آن هاازقبرها خارج مى شونددرحالى كه چشم هایشان ازوحشت به زیر افتاده و ( بى هدف ) همچون ملخ هاى پراکنده به هرسومى دوند .
نسبت « خشوع » به « چشم ها » ، به خاطر آن است كه صحنه آن قدر هولناك است كه
تاب تماشاى آن را ندارند ، لذا چشم از آن برمى گیرند و به زیر مى اندازند .
و تشبیه به « ملخ هاى پراکنده » به تناسب این است كه توده ملخ ها بر خلاف بسیارى از پرندگانى كه به هنگام حرکت دست جمعى با نظم و ترتیب خاصى حرکت مى كنند ، هرگز نظم و ترتیبى ندارند ، در هم فرومى روند و بى هدف به هر سو روانه مى شوند ، به علاوه آن ها همچون ملخ ها در آن روز موجوداتى ضعیف و ناتوان هستند .
آرى این كوردلان بى خبر در آن روز چنان وحشت زده مى شوند كه مانند مست ها
بى توجه به هر طرف رومى آورند و به يکدیگر مى خورند ، گویى از خود بى خود شده اند ، چنان كه در آیه 2 سوره حج مى خوانیم : « وَ تَرَى النّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى : در آن روز مردم را مست مى بینى درحالى كه مست نیستند ».
8 مُهْطِعینَ اِلَى الدّاعِ يَقُولُ الْكافِروُنَ هذا يَوْمٌ عَسِرٌ
درحالى كه ( بر اثر وحشت و اضطراب ) به سوى این دعوت كننده گردن مى كشند و كافران مى گویند : امروز روز سخت ودردناکى است .
« مُهْطِعین » از ماده « اِهْطاع » به معنى " گردن كشیدن" است ، زیرا وقتى انسان صداى وحشتناکىرا مى شنود، فورا گردن مى كشد وبه مبدأ صدا متوجه مى شود ، آن ها نیز باشنیدن صداى دعوت كننده الهى به سوى او گردن مى كشند ، سپس خیره نگاه مى كنند ، با سرعت به سوى او مى روند و در دادگاه الهى حاضر مى شوند .
این جا است كه وحشت از حوادث سخت آن روز سراپاى كفار را فرامى گیرد .
از این تعبیر استفاده مى شود كه آن روز براى مؤمنان روز سختى نیست .
9 كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ
پیش از آن ها قوم نوح تکذیب كردند ( آرى ) بنده ما ( نوح )را تکذیب كرده و گفتند :
او دیوانه است و ( با انواع آزارها ) او را ( از ادامه رسالتش ) بازداشتند .
تعبیر به « عَبْدَنا » ( بنده ما ) اشاره به این است كه این قوم مغرور و طغیانگر در حقیقت با ما طرف بودند نه با شخص نوح .
جمله « وَ ازْدُجِرَ » در اصل از « زجر » به معنى "دور ساختن و طرد كردن كسى با صداى بلند و فریاد" است ولى به هرگونه عملى كه براى مانع شدن كسى از ادامه كارى انجام مى شود، اطلاق مى گردد .
گاه به او مى گفتند : «اگر دست از كار خود برندارى ، سنگسارت مى كنیم» و گاه گلوى او را چنان مى فشردند كه بى هوش بر زمین مى افتاد ، اما هنگامى كه به هوش مى آمد،
مى گفت : « اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِقَوْمى فَاِنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ : خداوندا ! قوم مرا ببخش كه نمى دانند » .(1)
خلاصه او را ازهرطریق كه توانستند، آزاردادند اما او دست از تبلیغ و هدایت برنداشت .
10 فَدَعا رَبَّهُ اَنّى مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ
او به درگاه پروردگار عرضه داشت : من مغلوب ( این قوم طغیانگر ) شده ام ، انتقام مرا از آن ها بگیر .
«اِنْتَصِرْ» به معنى "یارى طلبیدن" است، ( همان گونه كه در آیه41سوره شورى آمده است ) ولى در این جا به معنى انتقام گرفتن ، تفسیر شده است انتقامى روى حساب عدل و حکمت .
آن ها هرگز در دلیل و حجت و برهان بر من غلبه نکرده اند ، ولى از طریق ظلم و جنایت و تکذیب و انکار و انواع زجر و فشار بر من غلبه كردند، این قوم دیگر شایسته بقا نیستند ، از آن ها انتقام بگیر و مرا بر آن ها پیروز كن . .
1) « كشاف » و « ابوالفتوح رازى » ، ذیل آیات مورد بحث .
آرى این پیامبر بزرگ تا زمانى كه امید به هدایت آن ها داشت ، از خدا مى خواست آن ها را ببخشد ، اما هنگامى كه به كلى مأیوس گشت ، درباره آن ها نفرین نمود .
11 فَفَتَحْنا اَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ
در این هنگام درهاى آسمان را گشودیم و آبى فراوان و پى در پى فروبارید .
« مُنْهَمِر » از ماده « هَمْر » به معنى "فروریختن شدید اشك يا آب" است ، این تعبیر در مورد دوشیدن پستان حیوانات تا آخرین قطره نیز به كار مى رود .
تعبیرزیباى گشودن درهاى آسمان، بههنگام نزول باران هاى شدیدبه كارمى رود ، همان گونه كه در فارسى نیز مى گوییم: « گویى درهاى آسمان باز شده و هرچه آب است ، فرومى بارد » .
12 وَ فَجَّرْنَاالاَْرْضَ عُيُونا فَالْتَقَى الْماءُ عَلى اَمْرٍ قَدْ قُدِرَ
و زمین را شکافتیم و چشمه هاى زیادى بیرون فرستادیم و این دو آب به اندازه اى كه مقدر بود ، با هم در آمیختند .
از سراسر زمین ، آب جوشیدن گرفت و چشمه ها سربرآوردند و از تمامى آسمان ،
آب باریدن گرفت و به هم پیوستند و دریایى عظیم و طوفانى تشکیل دادند .
13 وَ حَمَلْناهُ عَلى ذاتِ اَلْواحٍ وَ دُسُرٍ
و او را بر مرکبى كه از الواح و میخ هایى ساخته شده بود ، سوار كردیم .
«دُسُر» جمع « دِسار » چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید ، در اصل به معنى راندن شدیدتوأم باقهراست و ازآن جاکه میخ با ضربه هاى شدیدى كه بر آن وارد مى شود ، در چوب و مانندآن فرومى رود، به آن « دِسار » گفته اند . مى گوید : در میان آن طوفان عظیم و سرتاسرى كه همه چیزرادرکام خود فروبرده بود، فرمان نجات نوح و يارانش را به يك مشت میخ و قطعات چوب سپردیم و آن هااین وظیفه را به خوبى انجام دادند و این قدرت نمایى بزرگى است.
کشتى نوح به اندازه كافى بزرگ بود و طبق تواریخ سال ها براى ساختن آن زحمت كشید ، تا بتواند از هریك از حیوانات مختلف يك جفت در آن جاى دهد .
14 تَجْرى بِاَعْيُنِنا جَزاءً لِمَنْ كانَ كُفِرَ
مرکبى كه تحت نظارت ما حرکت مى كرد، این كیفرى بود براى كسانى كه به او كافر شدند .
تعبیر به « اَعْيُنِنا » ( در برابر دیدگان ما ) كنایه لطیفى است از توجه مخصوص و مراقبت كامل از چیزى .
در این آیه خداوند به عنایت خاصش نسبت به كشتى نجات نوح اشاره كرده و مى فرماید : این كشتى در برابر دیدگان ( علم ) ما سینه امواج را مى شکافت و تحت نظارت و حفاظت ما به حرکت خود ادامه مى داد .
15 وَ لَقَدْ تَرَكْناها ايَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
ما این ماجرارا به عنوان نشانه اى درمیان امت هاباقى گذاردیم، آیاکسى هست كه پند گیرد؟
ضمیر در « تَرَكْناها » به قصه طوفان و سرگذشت نوح و مخالفانش بازمى گردد ، ولى بعضى آن را اشاره به « سفینه نوح » مى دانند ، زیرا مدتى این كشتى میان مردم جهان باقى مانده بود و هرکس چشمش به آن مى افتاد ، تمام ماجراى طوفان نوح در برابرش مجسم مى شد، مخصوصاً اگر این روایت را بپذیریم كه بقایاى این كشتى تا عصر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله
باقى بوده و حتى بعضى ادعا مى كنند كه در عصر ما نیز بقایاى آن را در كوه هاى « آرارات » قفقاز مشاهده كرده اند ، این احتمال نیز وجود دارد كه آیه اشاره به هر دو معنى باشد ، هم داستان نوح (علیه السلام)آیتى بود و هم كشتى بازمانده اش در میان مردم .(1)
16 فَكَيْفَ كانَ عَذابى وَ نُذُرِ
( اکنون بنگرید ) عذاب و انذارهاى من چگونه بود ؟
آیا آن عذاب ها واقعیت داشت يا داستان و افسانه بود ؟
17 وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْاآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
ما قرآن را براى تذکر آسان ساختیم ، آیا كسى هست كه متذکر شود ؟
آرى این قرآن هیچ پیچیدگى ندارد و شرایط تأثیر در آن جمع است ، الفاظش شیرین و ت.
1) درباره قوم نوح (علیه السلام) بحث هاى مشروحى ذیل آیات 25 تا 49 سوره هود ( جلد 9 تفسیر نمونه ) صفحات 68 تا 125 طرح شده است.
جذاب ، تعبیراتش زنده و پرمعنى ، انذارها و بشارت هایش صریح و گویا ، داستان هایش واقعى و پرمحتوا، دلایلش قوى و محکم ، منطقش شیوا و متین ، خلاصه آن چه لازمه تأثیر گذاردن يك سخن است ، در آن جمع است و به همین دلیل هر زمان دل هاى آماده با آن تماس يابد ، مجذوب آن مى شود و در طول تاریخ اسلام نمونه هاى عجیب و شگفت انگیزى از تأثیر عمیق قرآن در دل هاى آماده دیده مى شود كه شاهد گویاى این امر است .
ولى چه مى توان كرد هنگامى كه نطفه حیاتى يك بذر مرده باشد ، اگر در بهترین زمین ها آن را جاى دهند و از آب كوثر زیر نظر بهترین باغبان ها آبیارى كنند ، هرگز نمو نخواهد كرد و گل و گیاهى از آن نمى روید .
18 كَذَّبَتْ عادٌفَكَيْفَ كانَ عَذابى وَ نُذُرِ
قوم عاد ( نیز پیامبر خود ، هود را ) تکذیب كردند ، اکنون ( ببینید ) عذاب و انذارهاى من چگونه بود ؟
هرقدر پیامبر آن ها هود (علیه السلام)بر تبلیغات خود مى افزود و از راه هاى مختلف براى بیدار
ساختن آن ها تلاش مى كرد ، آن ها بر خیره سرى و لجاجت خود مى افزودند و غرور ناشى از ثروت و امکانات مادى و غفلت ناشى از غرق بودن در شهوات ، گوش شنوا و چشم بینا را از آن ها گرفته بود . سرانجام خداوند آن ها را با عذاب دردناکى مجازات كرد .
19 اِنّا اَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ریحا صَرْصَرا في يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ
ما تندباد وحشتناك و سردى را در يك روز شوم مستمر بر آن ها فرستادیم .
« صَرْصَر » از ماده « صَرْ » در اصل به معنى "بستن و محکم كردن" است و تکرار آن در واژه « صَرْصَر » براى تأکید است و از آن جا كه این باد هم شدید بوده است و هم سرد ، هم پُرسوزش و هم پُرسروصدا ، این واژه به آن اطلاق شده است .
« نَحْس » در اصل به معنى "سرخى شدیدى است كه گاه در افق ظاهر مى شود و همچون شعله آتش بى دودى است كه عرب آن را « نحاس » مى گوید ، سپس این واژه به هر چیز
" شوم" در مقابل "سعد" اطلاق شده است .
« مُسْتَمِر » صفتى است براى « يَوْم » يا « نَحْس » ، در صورت اول مفهومش این است كه
حوادث آن روز همچنان استمرار يافت و چنان كه در آیه 7 سوره حاقه آمده است ، «هفت شب و هشت روز این عذاب الهى به طورمداوم برآن ها مسلط بود، تا همگى را درهم كوبید و كسى را زنده نگذاشت» و درصورت دوم معنایش این است كه نحوست این روز ادامه يافت تا همگى را هلاك كرد .
در میان مردم معمول است كه بعضى از روزها را روز سعد و مبارك و بعضى را روز شوم و نحس مى شمرند ، هرچند در تعیین آن اختلاف بسیار است ، سخن این جاست كه این اعتقاد عمومى تا چه حد در اسلام پذیرفته شده و يا از اسلام گرفته شده است ؟
بنابراین اگر دلایل شرعى از طریق وحى كه افق هاى وسیع ترى را روشن مى سازد ، در دست داشته باشیم ، قبول آن نه تنها بى مانع بلکه لازم است .
در آیات قرآن تنها در دو مورد اشاره به « نحوست ایام » شده است : يکى در آیات مورد بحث و دیگرى در آیه 16 سوره فصلت كه درباره همین ماجراى قوم عاد سخن مى گوید در آن جا مى خوانیم : « فَاَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ریحا صَرْصَرا في اَيّامٍ نَحِساتٍ : ما تندبادى سخت و سرد در
روزهاى شومى برآن هامسلط ساختیم » .
و درنقطه مقابل، تعبیر «مُبارَك» نیز در بعضى از آیات قرآن دیده مى شود ، چنان كه درباره شب قدر مى فرماید: «اِنّا اَنْزَلْناهُ فىلَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ: ما قرآن را در شبى پُربرکت نازل كردیم » (3/دخان ).
همان طور كه گفتیم ، « نَحس » در اصل به معنى "سرخى فوق العاده افق" است كه آن را به صورت « نحاس » يعنى " شعله آتش خالى از دود" درمى آورد ، سپس به همین مناسبت در معنى " شوم" به كار رفته است .
به این ترتیب قرآن اشاره سربسته اى به این مسأله دارد ، ولى در روایات اسلامى به روایات زیادى در زمینه « سعد و نحس ایام » برخورد مى كنیم .
آن چه به طور فشرده و خلاصه در این جا مى توان گفت ، چند مطلب است :
الف - در روایات متعددى « سعد و نحس ایام » در ارتباط با حوادثى كه در آن واقع شده است ، تفسیر شده است ، براى مثال در روایتى از امیرمؤمنان (علیه السلام) مى خوانیم : شخصى از امام (علیه السلام) درخواست كرد تا درباره « روز چهارشنبه » و فال بدى كه به آن مى زنند و سنگینى
آن ، بیانى فرماید كه منظور كدام چهارشنبه است ؟ امام (علیه السلام) فرمود : « چهارشنبه آخر ماه است كه در محاق اتفاق افتد و در همین روز « قابیل » برادرش « هابیل » را كشت ... و خداوند در این روز چهارشنبه تندباد را بر قوم عاد فرستاد » .(1)
لذابسیارى از مفسران به پیروى بسیارى از روایات، آخرین چهارشنبه هر ماه را روز نحس مى دانند .
در بعضى دیگر از روایات مى خوانیم كه روز اول ماه روز سعد و مبارکى است ، چراکه آدم درآن آفریده شد ، همچنین روز 26 ، چراکه خداوند دریا را براى موسى (علیه السلام)شکافت .(2)
یااین كه روز سوم ماه، روز نحسى است، زیرا آدم و حوا درآن روز از بهشت رانده شدند و لباس بهشتى ازتنشان كنده شد .(3)
یااین كه روزهفتم ماه روزمبارکى است،چراکه نوح سواربرکشتى شد(وازغرق شدن،نجات يافت).(4)
یااین كه در موردنوروز در حدیثى از امام صادق مى خوانیم كه فرمود : « روز مبارکى .
است كه كشتى نوح بر جودى قرار گرفت و جبرئیل بر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نازل شد و روزى است كه على (علیه السلام)بر دوش پیامبر صلى الله علیه و آله رفت ، بت هاى كعبه را شکست و داستان غدیر خم مصادف با نوروز بود ... » .(1)
این گونه تعبیرات ، در روایات فراوان است كه سعد و نحس ایام را با بعضى از حوادث مطلوب يا نامطلوب پیوند مى دهد ، مخصوصاً در مورد روز عاشورا كه بنى امیه به گمان پیروزى بر اهل بیت علیهم السلام آن را روز مسعودى مى شمردند و در روایات شدیدا از تبرك به آن روز نهى شده و حتى دستور داده اند كه آن روز را روز ذخیره آذوقه سال و مانند آن نکنند ، بلکه كسب و كار را در آن روز تعطیل كرده و عملاً از برنامه بنى امیه فاصله بگیرند ، مجموع این روایات سبب شده كه بعضى مسأله سعد و نحس ایام را طورى تفسیر كنند كه مقصود اسلام ، توجه دادن مسلمین به این حوادث است تا از نظر عمل خود را بر حوادث تاریخى سازنده تطبیق دهند و از حوادث مخرب و روش بنیان گذاران آن ها فاصله گیرند . .
1) « بحار الانوار » ، جلد 59 ، صفحه 92 .
این تفسیر ممکن است در مورد قسمتى از این روایات صادق باشد ، ولى در مورد همه آن ها مسلماً صادق نیست ، چراکه از بعضى از آن ها استفاده مى شود تأثیر مرموزى در بعضى ایام احیانا وجود دارد كه ما از آن آگاهى نداریم .
ب - این نکته نیز قابل دقت است كه بعضى در مسأله سعد و نحس ایام به اندازه اى راه افراط را پوییده اند كه به هر كارى مى خواهند دست بزنند ، قبلاً به سراغ سعد و نحس ایام مى روند و عملاً از بسیارى فعالیت ها بازمى مانند و فرصت هاى طلایى را از دست مى دهند .
یا این كه به جاى بررسى عوامل شکست و پیروزى خود و دیگران استفاده از این تجربیات گرانبها در زندگى ، گناه همه شکست ها را به گردن شومى ایام مى اندازند ، همان گونه كه رمز پیروزى ها را در نیکى ایام جستجو مى كنند .
این يك نوع فرار از حقیقت و افراط در مسأله و توضیح خرافى حوادث زندگى است كه باید از آن به شدت پرهیز كرد و در این مسایل نه گوش به شایعات میان مردم داد ، نه سخن منجمان و نه گفته فال گیران ، اگر چیزى در حدیث معتبر در این زمینه ثابت شود ، باید
پذیرفت وگرنه بى اعتنا به گفته این و آن باید خط زندگى را ادامه داد و با تلاش و سعى و كوشش محکم به پیش گام برداشت و ازتوکل برخدایارى جست و ازلطف اواستعانت خواست.
ج - مسأله توجه به سعد و نحس ایام علاوه بر این كه غالبا انسان را به يك سلسله حوادث تاریخى آموزنده رهنمون مى شود ، عاملى است براى توسل و توجه به ساحت قدس الهى و استمداد از ذات پاك پروردگار و لذا در روایات متعددى مى خوانیم : « در روزهایى كه نام نحس بر آن گذارده شده ، مى توانید با دادن صدقه ، يا خواندن دعا و استمداد از لطف خداوند و همچنین قرائت بعضى از آیات قرآن و توکل بر ذات پاك او ، به دنبال كارها بروید و پیروز و موفق باشید » .
از جمله در حدیثى مى خوانیم كه يکى از دوستان امام حسن عسکرى (علیه السلام) روز سه شنبه خدمتش رسید ، امام (علیه السلام) فرمود : « دیروز تو را ندیدم » ، عرض كرد : « دوشنبه بود و من در این روز حرکت را ناخوش داشتم » . فرمود : « كسى كه دوست دارد از شرّ روز دوشنبه در امان بماند، در اولین رکعت نماز صبح، سوره "هل اتى" بخواند، سپس امام (علیه السلام) این آیه از سوره "هل اتى" را (که تناسب بارفع شر دارد) تلاوت فرمود: «فَوَقاهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ ... : خداوند
نیکان را از شرّ روزرستاخیز نگاه مى دارد، او به آن هاخرمى و طراوت ظاهر و خوشحالى درون عطامى كند» .(1)
درحدیث دیگرى آمده ؛ يکى از ياران امام ششم (علیه السلام) از ایشان پرسید : « آیا در هیچ روزى ازروزهاى مکروه چهارشنبه و غیرآن سفرکردن مناسب است » ؟ امام (علیه السلام) در پاسخ فرمود : «سفرت را با صدقه آغازکن و آیة الکرسى راهنگامى كه مى خواهى حرکت كنى،تلاوت كن» (و هر كجا مى خواهى برو).
در حدیث دیگرى نیز آمده است كه : يکى از ياران امام دهم على بن محمد الهادى (علیه السلام) مى گوید: « خدمت حضرت (علیه السلام) رسیدم ، درحالى كه در مسیر راه انگشتم مجروح شده بود و سوارى از كنارم گذشت و به شانه من صدمه زد و در وسط جمعیت گرفتار شدم و لباسم را پاره كردند ، گفتم : خداوند مرا از شرّ تو اى روز حفظ كند ، عجب روز شومى هستى » . امام (علیه السلام) فرمود : « ... روزها چه گناهى دارد كه شما آن ها را شوم مى شمرید ، هنگامى كه كیفر اَعمال شما در این روزها دامانتان را مى گیرد » ؟ این حدیث .
1) « بحار الانوار » ، جلد 59 ، صفحه 39 ، حدیث 7 .
پُرمعنى اشاره به این است كه اگر روزها هم تأثیرى داشته باشد، به فرمان خدا است، هرگز نباید براى آن ها تأثیر مستقلى قائل شد و از لطف خداوند متعال خود را بى نیاز دانست ، وانگهى نباید حوادثى را كه غالباجنبه كفاره اَعمال نادرست انسان را دارد ، به تأثیر ایام ارتباط داد و خودرا تبرئه كرد و شاید این بیان بهترین راه براى جمع میان اخبار مختلف در این باب است .
20 تَنْزِعُ النّاسَ كَاَنَّهُمْ اَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ
که مردم را همچون تنه هاى نخل ریشه كن شده، ازجابرمى كَنَد .
تعبیر به « اَعْجاز » جمع « عَجُز » ( بر وزن رَجُل ) به معنى "قسمت عقب يا پایین چیزى است و تشبیه آن به قسمت پایین نخل ها ، به خاطر آن است كه به گفته بعضى باد به قدرى شدید بود كه نخست دست و سرهاى آن ها را كند و با خود برد و بعد بقیه بدن هایشان همچون نخل بى شاخ و برگ ، از زمینى كنده شده ، به هر گوشه و كنار پرتاب مى گشت ، يا به خاطرآن است كه باد آن هارا باسر به زمین مى كوبید و گردن هامى شکست و سرهاجدا مى شد.
« مُنْقَعِر » از ماده « قعر » به معنى "پایین ترین نقطه چیزى" است و به همین جهت
این واژه در معنى "ریشه كن ساختن" به كار مى رود .
این تعبیر يا به خاطر آن است كه قوم عاد اندامى قوى و هیکل هایى درشت داشتند و چنان كه بعضى از مفسران گفته اند ، براى حفظ خود از تندباد ، گودال ها و پناهگاه هایى زیرزمینى ساخته بودند ، اما قدرت تندباد در آن روز به حدى بود كه آن ها را از پناهگاه هایشان ریشه كن مى كرد و به این طرف و آن طرف مى افکند، حتى گفته اند آن ها را چنان با سر به زمین مى كوبید كه سرهایشان از تن جدا مى شد .
21 فَكَيْفَ كانَ عَذابى وَ نُذُرِ
( اکنون ببینید ) عذاب و انذارهاى من چگونه بود ؟
ما با اقوام دیگر كه راه تکذیب و كبر و غرور و گناه و عصیان را پوییدند، چنین رفتار كردیم ، شما درباره خود چه مى اندیشید كه راه آن ها را ادامه مى دهید ؟
22 وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْاآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
ما قرآن را براى تذکر آسان كردیم ، آیا كسى هست كه متذکر شود ؟
قابل توجه این كه جمله « فَكَيْفَ كانَ عَذابى وَ نُذُر » در مورد قوم عاد ، دو بار تکرار شده است ؛ يکى در آغاز بیان این سرگذشت و يکى هم در پایان آن ، این تفاوت شاید از این جهت است كه عذاب این گروه از دیگران شدیدتر و وحشتناك تر بود ، هرچند عذاب هاى الهى همه شدید مى باشد .
23 كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ
طایفه ثمود ( نیز ) انذارهاى الهى را تکذیب كردند .
« نُذُر » در این جا جمع « اِنذار » به معنى "بیاناتى است كه توأم با بیم دادن" است كه طبعا در كلام هرپیغمبرى وجوددارد .
سومین قومى كه شرح زندگى آن ها به طور فشرده به عنوان درس عبرتى در تعقیب بحث هاى گذشته در این سوره مطرح شده است ، « قوم ثمود » است كه در سرزمین « حِجْر » كه در شمال حجاز قرار داشت ، زندگى داشتند و پیامبرشان « صالح » نهایت كوشش خود را در هدایت آن ها كرد ، اما به جایى نرسید .
24 فَقالُوا اَبَشَرا مِنّا واحِدا نَتَّبِعُهُ اِنّا اِذا لَفى ضَلالٍ وَ سُعُرٍ
و گفتند: آیا ما از بشرى از جنس خود پیروى كنیم ؟ اگرچنین كنیم ، در گمراهى و جنون خواهیم بود.
« سُعُر » جمع « سعیر » در اصل به معنى " آتش برافروخته و پُرهیجان" است
و گاه به معنى "جنون" نیز آمده است ، چراکه در حالت جنون ، هیجان خاصى به انسان دست مى دهد و لذا به "شتر دیوانه" ، « ناقَةٌ مَسْعُورَةٌ » مى گویند .
کبر و غرور و خودبینى و خودخواهى حجاب بزرگ آن ها در برابر دعوت انبیاء بود ، آن ها مى گفتند : صالح ، فردى مانند ما است ، دلیلى ندارد كه ما از او پیروى كنیم ، او چه امتیازى بر ما دارد كه رهبر ما باشد و ما پیرو و تابع او ؟
25 ءَاُلْقِىَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذّابٌ اَشِرٌ
آیا از میان ما تنها بر این مرد وحى نازل شده ؟ نه ، او آدم بسیار دروغگوى هوسبازى است .
واژه«اَشِر»وصف است ازماده«اَشَر»و به معنى"شدت خوشحالى توأم باهوسبازى" مى باشد.
این كوردلان كه گویى در طول تاریخ مطالب را يکنواخت بیخ گوش هم مى گفتند ،
گمان مى كردند اگر كسى ثروت يا قوم و قبیله و مقام و منصب و نَسَب معروفى دارد ، دلیل بر شخصیت او است ، درحالى كه ستمکارترین مردم غالبا در میان این گونه افراد بودند .
26 سَيَعْلَمُونَ غَدا مَنِ الْكَذّابُ الاَْشِرُ
ولى فردا مى فهمند چه كسى دروغگوى هوسباز است .
همان زمان كه عذاب الهى فرارسد و آن ها را در هم كوبد و تبدیل به يك مُشت خاك و خاکستر شوند و سپس « مجازات بعد از مرگ » نیز دامانشان را بگیرد ، مى فهمند این گونه نسبت ها شایسته چه كسى بوده است ؟
27 اِنّا مُرْسِلُوا النّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَ اصْطَبِرْ
ما « ناقه » را براى آزمایش آن ها مى فرستیم ، در انتظار پایان كار آن ها باش و صبر كن .
« ناقَة » همان شتر ماده اى كه به عنوان معجزه صالح فرستاده شد ، مسلماً يك ناقه
معمولى نبود ، بلکه داراى ویژگى هاى خارق العاده اى بود ، از جمله این كه طبق روایت مشهورى این ناقه ازدل صخره اى ازکوه برآمد تا معجزه گویایى در برابر منکران لجوج باشد.
« فِتْنَة » به معنى بردن طلا در بوته و آتش براى روشن ساختن میزان خلوص آن است ، سپس به هرگونه آزمایش و امتحان اطلاق شده است .
28 وَ نَبِّئْهُمْ اَنَّ الْماءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ كُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ
و به آن ها خبر ده كه آب ( قریه ) باید در میان آن ها تقسیم شود ( يك روز سهم ناقه و يك روز براى آن ها ) و هریك درنوبت خود بایدحاضر شوند .
« مُحْتَضَر » اسم مفعول از ماده « حضور » است و « شِرْب » به معنى "سهم و نوبت آب" است ، بنابراین جمله « كُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَر » مفهومش این است كه هر نوبتى صاحبش نزد آن حاضر مى شود و دیگرى حق حضور و مزاحمت ندارد .
ولى بسیارى از مفسران گفته اند كه ناقه صالح روزى كه نوبت او بود ، تمام آب را مى نوشید ولى بعضى دیگر گفته اند وضع و هیئت آن طورى بود كه وقتى كنار آب
مى آمد، حیوانات دیگر فرار مى كردند و نزدیك نمى شدند و لذا چاره اى جُز این نبود كه يك روز آب رادر اختیار ناقه قرار دهند و روز دیگر را در اختیار خودشان .
29 فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعاطى فَعَقَرَ
آن ها يکى از ياران خود را صدا زدند ، او به سراغ این كارآمد و ( ناقه را ) پى كرد .
« صاحِب » در این جا ممکن است اشاره به يکى از رؤساى قوم عاد باشد و يکى از اَشرار معروف آن ها كه در تاریخ به عنوان « قدارة بن سالف » از او ياد شده است .
« تَعاطى » در اصل به معنى "برگرفتن چیزى يا به سراغ مطلبى رفتن" است و نیز به انجام كارهاى مهم و خطرناك گفته مى شود ، يا انجام كارهاى پرزحمت و يا كارى كه در
مقابل آن عطا و مزدى قرارداده شده است .
همه این تفسیرها در این آیه جمع است ، چراکه اقدام به كشتن ناقه جرأت و جسارت زیادى لازم داشت و هم كارى پرزحمت بودو قاعدتادربرابرآن اجر و مزدى هم قرارداده بودند.
« عَقَر » از ماده « عُقْر » در اصل به معنى " اساس و ریشه" است و هنگامى كه
این واژه در مورد شتر به كار رود ، به معنى " كشتن و نحرکردن و يا پى كردن" است .
قابل توجه این كه قرآن در این جا كشتن ناقه را به يك فرد نسبت داده است ، در حالى كه در سوره « شمس » به همه آن ها نسبت مى دهد و مى فرماید : « فَعَقَروُها : قوم ثمود ناقه را كشتند »، این به خاطر آن است كه آن يك نفر به نمایندگى و به رضایت همه قوم اقدام به این كار كرد و مى دانیم كسى كه راضى به فعل دیگرى باشد ، شریك در عمل او است .
30 فَكَيْفَ كانَ عَذابى وَ نُذُرِ
(اکنون بنگرید)عذاب و انذارهاى من چگونه بود ؟
این آیه به عنوان مقدمه اى است براى ذکر عذاب وحشتناك این قوم سرکش .
31 اِنّا اَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً واحِدَةً فَكانُوا كَهَشیمِ الْمُحْتَظِرِ
ما فقط يك صیحه ( صاعقه عظیم ) بر آن ها فرستادیم و به دنبال آن همگى به صورت گیاه خشکى درآمدند كه صاحب چهارپایان در آغل جمع آورى مى كند .
« صَيْحَة » در این جا به معنى صداى عظیمى است كه از آسمان برمى خیزد و ممکن
است اشاره به صاعقه وحشت زایى باشد كه بر فراز شهر آن ها درگرفت .
«هَشیم» از ماده « هَشْم » در اصل به معنى "شکستن اشیاء سست" است مانند گیاهان ، لذا به گیاهان خُردشده كه صاحبان گوسفندان به ران آن هامى كوبند و آماده مى كنند ، « هَشیم » گفته مى شود و گاه به گیاهان خشکى تفسیر شده است كه زیر دست و پاى حیوانات در آغل كوبیده مى شود.
« مُحْتَظِر » در اصل از ماده « حَظْر » به معنى "منع" است و لذا آغلى را كه براى گوسفندان و حیوانات درست مى كنند كه مانع خروج آن ها ياحمله حیوانات وحشى گردد ، « حظیرة » مى نامند و « مُحْتَظر » شخصى را مى گویند كه صاحب چنین مکانى باشد .
تعبیرى كه در این آیه درباره عذاب قوم ثمود آمده است ، بسیار عجیب و پرمعنى است ، چراکه خداوند براى نابودى این قوم سرکش هرگز لشکریانى از آسمان و زمین نفرستاد ، تنها با يك صیحه آسمانى ، يك صاعقه گوش خراش ، يك موج عظیم انفجار ، كه همه چیز را در مسیر خود در شعاع وسیعى در هم كوبید و خُرد كرد ، كار آن ها را ساخت .
قصرها و خانه هاى آباد آن ها همچون « حظیره » گوسفندان شد و اجساد بى جان و
درهم شکستۀ آن ها به صورت گیاه خشك كوبیده اى كه زیر دست و پاى گوسفندان مى ریزند، درآمد .
درك این معنى براى گذشتگان مشکل بود ، اما براى ما كه امروز از تأثیر امواج ناشى از انفجار آگاه هستیم كه چگونه همه چیز را در مسیر خود متلاشى و خُرد مى كند ، درك آن آسان است ، البته صاعقه عذاب الهى با این انفجارهاى بشرى قابل مقایسه نیست و از این جا روشن مى شود كه این صاعقه عظیم چه بلایى بر سر این قوم خیره سر آورد ؟
32 وَلَقَدْيَسَّرْنَاالْقُرْاآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
ما قرآن را براى يادآورى آسان ساختیم ، آیا كسى هست كه متذکر شود ؟
تعبیراتش زنده و روشن ، داستان هایش گویا و انذارها و تهدیدهایش ، تکان دهنده و بیدارگر است .
33 كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ
قوم لوط انذارها( ى پى درپى پیامبرشان ) را تکذیب كردند .
« نُذُر » جمع « انذار » به معنى "تهدید كردن و بیم دادن" است و ذکر آن به صیغه جمع
شاید اشاره به انذارهاى پى درپى این پیامبر بزرگ باشد كه این قوم لجوج همه آن ها را تکذیب كردند .
34 اِنّا اَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِبا اِلاّ الَ لُوطٍ نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ
ما بر آن ها تندبادى كه ریگ ها را به حرکت درمى آورد، فرستادیم ( و همه را هلاك كردیم ) جُز خاندان لوط را كه سحرگاهان آن ها را نجات دادیم .
«حاصِب» به معنى تندبادى است كه « حَصْباء » يعنى ریگ و سنگ را به حرکت درمى آورد.
در آیات دیگر قرآن از جمله آیه 82 از سوره هود هنگامى كه عذاب قوم لوط را برمى شمرد ، علاوه بر زلزله اى كه شهرهاى آن ها را زیر و رو كرد ، سخن از باران سنگ مى گوید ، آیا این دو نوع عذاب بود ؛ يکى تندبادى كه سنگ و ریگ بیابان را با خود برداشت و بر آن ها كوبید و دیگر بارانى از سنگ هاى آسمانى و يا هر دو به يك معنى بازمى گردد ، چراکه گاهى گردبادهاى عظیم در بیابان ها توده اى از سنگ و ریگ را از زمین برداشته و با خود به آسمان مى برد و هنگامى كه فشار گردباد فرونشست ، يك مرتبه آن ها را
بر نقطه دیگرى فرومى ریزد ؟ بعید نیست كه در این جا نیز به فرمان خدا گردبادى مأموریت يافت تا توده هاى عظیمى از سنگ و ریگ بیابان را به آسمان برد و بعد از زلزله ویرانگر بر شهرهاى قوم لوط فرو ریزد و اجساد آلوده آن ها را در زیر آن دفن كند و حتى ویرانه هاى شهرهاى آن ها را از صفحه روى زمین محو نماید تا براى همیشه درس عبرتى براى دیگران باشد .(1)
35 نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنا كَذلِكَ نَجْزى مَنْ شَكَرَ
این نعمتى بود از ناحیه ما ، این گونه كسى را كه شکرگزار است ، پاداش مى دهیم .
در این آیه براى تأکید مى فرماید : « نجات خاندان لوط ، پاداش و نعمتى بود از ناحیه ما ، براى كسى كه شکرگزارى كند » . .
1) در این زمینه بحث هاى دیگرى در جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 190 به بعد ( ذیل آیه 82 سوره هود ) مطرح شده است .
36 وَ لَقَدْ اَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ
او آن هارا درمورد مجازات ما انذار كرد، ولى آن هااصراربرمجادله و القاء شك داشتند.
« بَطْش » در اصل به معنى " گرفتن چیزى است با قدرت" و از آن جا كه هنگام مجازات قبلاً مجرم را با قدرت مى گیرند ، این كلمه به معنى "مجازات" نیز آمده است .
« تَمارَوْا » از ماده « تَمارى » به معنى گفتگوى طرفینى براى ایجاد شك و القاى شبهه و مجادله دربرابر حق است، در حقیقت آن ها دست به دست هم دادند و از طرق گوناگون براى ایجادشك و شبهه درافکارعمومى واردشدند تااثرات انذارهاى این پیامبربزرگ راخنثى كنند.
37 وَ لَقَدْ راوَدوُهُ عَنْ ضَيْفِهِ فَطَمَسْنا اَعْيُنَهُمْ فَذوُقُوا عَذابى وَ نُذُرِ
آن ها از لوط خواستند میهمانانش را دراختیار آنان بگذارد ،ولى ما چشمانشان را نابینا و محوکردیم(و گفتیم)بچشیدعذاب وانذارهاى مرا .
آن ها به القاء شبهات عقیدتى در میان مردم قناعت نکردند ، بلکه در زشتکارى و وقاحت و بى شرمى كار را به جایى رسانیدند كه وقتى فرشتگان مأمور عذاب
به صورت جوانانى خوش منظر به عنوان میهمان وارد خانه لوط شدند ، این قوم بى شرم به سراغ آن ها آمدند و از لوط خواستند كه میهمانانش را در اختیار آنان بگذارد .
لوط به قدرى از این مسأله ناراحت شد كه حد نداشت و مصرّا از آن ها خواهش كرد دست از این رسوایى و آبروریزى بردارند و حتى طبق آیه 71 سوره حجر به آن ها وعده داد درصورت توبه ازاین اعمال ، دختران خود را به ازدواج آن ها درآورد و این نهایت مظلومیت این پیامبر بزرگ را در میان این گروه بى شرم و بى ایمان و فاقد همه چیز نشان مى دهد .
ولى چیزى نگذشت كه این گروه مهاجم نخستین مجازات خود را دریافت داشتند .
آرى این جا بود كه دست قدرت خداوند از آستین عدالت بیرون آمد و به گفته بعضى به جبرئیل فرمان داد كه گوشه اى از شهپرش را بر چشم آنان بکوبد ، جبرئیل فرمان الهى را انجام داد ، آن ها فورا همگى نابینا شدند و حتى گفته مى شود كه جاى چشم آن ها به كلى صاف و همانند صورتشان شد .
اگرچه در آیه سخنى از این معنى به میان نیامده است كه چه افرادى به سراغ فرشتگان
آمدند ، ولى مسلماً تمام قوم لوط نبودند ، بلکه اوباشانى كه در وقاحت از دیگران پیشى گرفته بودند ، در این كار پیشقدم شدند و سرنوشت آن ها درس عبرتى براى افراد دیگر شد ، چراکه با همان حال زار به میان جمع برگشتند ، اما دلى آماده در آن میان نبود كه از این عذاب مقدماتى عبرتى گیرد .
مى گویند : این كه خداوند مجازات آن ها را تا هنگام طلوع صبح به تأخیر انداخت ، براى این بود كه این حادثه در روز قبل صورت گرفت و به آن ها مجال داد كه يك شب دیگر در مورد سرنوشت خود بیندیشند و نمونه اى از عذاب الهى را در وجود این نابینایان بدبخت ببینند ، شاید بیدار شوند و توبه كنند ، ولى افسوس كه طبق روایتى حتى خود این نابینایان نیز عبرت نگرفتند و هنگامى كه دست به دیوارها گرفته و به خانه خود برگشتند، سوگند يادکردندکه فردا صبح يك نفر از خاندان لوط را زنده نخواهیم گذاشت .(1).
1) «نورالثقلین»، جلد 5، صفحه185 .
38 وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُكْرَةً عَذابٌ مُسْتَقِرٌّ
سرانجام صبحگاهان در اول روز عذابى مستمر و ثابت به سراغشان آمد .
تعبیر به « بُكْرَة » ( آغاز روز ) به خاطر این است كه « صَبَّحَهُمْ » معنى گسترده اى دارد كه تمام صبح را دربرمى گیرد ، در حالى كه منظور آغاز صبح است .
واژه «مُسْتَقِر» به معنى " ثابت و پابرجا" است و در این جا ممکن است اشاره به این باشد كه این عذاب به قدرى كوبنده و قوى و نیرومند بود كه هیچ كسى قدرت مقابله با آن رانداشت.
این معنى نیز گفته شده است كه چون این عذاب دنیوى با عذاب برزخى آن ها اتصال پیدا كرد ، از آن تعبیر به « مُسْتَقِر » شده است .
39 فَذُوقُوا عَذابى وَ نُذُرِ
(و گفتیم)اکنون بچشیدعذاب و انذارهاى مرا.
گرچه این جمله دو بار در این ماجرا ذکر شده ، ولى پیدا است جمله اول اشاره به همان عذاب مقدماتى يعنى نابینا شدن گروهى است كه به خانه لوط هجوم
آوردند و بار دوم اشاره به عذاب نهایى يعنى زلزله ویرانگر و باران سنگ مى باشد .
40 وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْاآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
ما قرآن را براى يادآورى آسان كردیم ، آیا كسى هست كه متذکر شود ؟
قوم لوط پند نگرفتند نه از انذارها و نه از عذاب مقدماتى و هشداردهنده ، آیا دیگران كه آلوده همان گناهان هستند،ازشنیدن این آیات قرآن به خودآمده، پشیمان مى شوند و توبه مى كنند؟
41 وَ لَقَدْ جاءَ الَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ
انذارها و هشدارها ( يکى پس از دیگرى ) براى آل فرعون آمد .
منظور از « اآلَ فِرْعَوْن » تنها خاندان و بستگان او نیست ، بلکه پیروان او را به طور عموم شامل مى شود ، زیرا « آل » گرچه غالبا در مورد " اهل بیت و خانواده" به كار مى رود ، ولى احیانا در معنى وسیعى كه گفتیم ، نیز استعمال مى شود و قرائن مقام نشان مى دهد كه در این جا منظور همین معنى وسیع است .
« نُذُر » جمع « نذیر » به معنى "بیم دهنده" است ، خواه انسانى باشد يا حادثه اى از
حوادث كه به انسان ها هشدار مى دهد و آن ها را از عاقبت كارشان برحذر مى دارد ، در صورت اول ممکن است آیه فوق اشاره به موسى و هارون باشد و در صورت دوم اشاره به معجزات نُه گانه موسى (علیه السلام)، ولى آیه بعد نشان مى دهد كه معنى دوم در این جا مناسب است.
42 كَذَّبُوا بِایاتِنا كُلِّها فَأَخَذْناهُمْ أَخْذَ عَزیزٍمُقْتَدِرٍ
اما آن ها همه آیات ما را تکذیب كردند و ما آن ها را گرفتیم و مجازات كردیم ، گرفتن شخصى قدرتمند و توانا .
« اآیات » مفهوم وسیعى دارد كه هم دلایل عقلى را شامل مى شود ، هم معجزات و هم دلایل نقلى را، اما به قرینه آیه 101 سوره اسراء : « وَ لَقَدْ اآتَيْنا مُوسى تِسْعَ اآیاتٍ بَيِّناتٍ : ما به موسى (علیه السلام)نُه معجزه روشن دادیم »، معلوم مى شودکه دراین جا اشاره به همان معجزات نه گانه است.
« معجزات نه گانه موسى (علیه السلام)» با توجه به آیات مختلف قرآن عبارتند از :
✓ 1 - « تبدیل شدن عصا به مار عظیم » ( 20 / طه ) .
✓ 2 - « يد بیضاء » و درخشیدن دست موسى (علیه السلام)همچون يك منبع نور ( 22 / طه ) .
✓ 3 - « طوفان هاى كوبنده » ( 133 / اعراف ) .
✓ 4 و 5 و 6 و 7 - « ملخ » كه بر زراعت ها مسلط شد ، « قُمَّل » كه يك نوع از آفات
نباتى است ، « ضَفادِع » كه قورباغه هایى بودندکه از رودنیل برخاستند و در مدت كوتاهى سطح زندگى آن ها را پوشاندند و « دَم » كه در طى آن رود نیل ، رنگ خون گرفت ( 133 / اعراف ) .
✓ 8 و 9 - « خشکسالى » و كمبود انواع میوه ( 130 / اعراف ) .
که شرح هر كدام از آن ها در ذیل آیات مربوطه داده شده است .
انسان اگر حقیقت جو باشد ، دیدن يکى از این معجزات با اخطار قبلى و سپس برطرف شدن بلا به وسیله دعاى پیامبر خدا براى او كافى است ، ولى هنگامى كه انسان به اصطلاح بر سر دنده لج قرار مى گیرد ، اگر تمام آسمان و زمین آیت خدا شود ، مؤثر نیست ، تنها عذاب الهى باید فرارسد و مغزهایى را كه پر از باد غرور است ، در هم بکوبد .
« اَخْذ » در اصل به معنى گرفتن است ، ولى از آن جا كه مجرم را براى مجازات
کردن ، قبلاً دستگیر مى كنند ، این كلمه به عنوان كنایه از مجازات به كار مى رود .
تعبیرى كه در ذیل این داستان آمده است ، در سرگذشت هاى دیگر نظیر ندارد ، این بدان خاطر است كه فرعونیان بیش از همه به قدرت و عزت خود مى بالیدند و همه جا سخن از نیروى حکومت آن ها بود ، اما خداوند مى گوید : ما آن ها را گرفتیم ، گرفتن عزیز مقتدر تا معلوم شود این قدرت و عزت پوشالى در مقابل قدرت و عزت خداوند ، هیچ و پوچ است و عجیب این كه همان رود عظیم نیل كه سرچشمه تمام ثروت و قدرت و آبادى و تمدن آن ها بود ، مأمور نابودى آن ها شد و عجیب تر این كه موجودات كوچکى همچون ملخ ، قورباغه و قُمَّل ( يك نوع حشره ) بر آن ها مسلط گشت و آنان را به ستوه آورد و بیچاره كرد .
43 اَكُفّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ اُولئِكُمْ اَمْ لَكُمْ بَراءَةٌ فِى الزُّبُرِ
آیا كفارشما بهترازاین ها هستند؟ يا براى شماامان نامه اى درکتب آسمانى نازل شده است؟
بعد از بیان داستان اقوام پیشین و عذاب و كیفر امت هاى سرکش و مجرم ، در این آیه مشرکان مکه را مخاطب مى سازد .
میان شما و قوم فرعون و قوم نوح و لوط و ثمود چه تفاوتى است ؟ اگر آن ها به خاطر كفر و طغیان و ظلم و گناه گرفتار طوفان ها و زلزله ها و صاعقه ها شدند ، چه دلیلى دارد كه شما به چنین سرنوشتى مبتلا نشوید ؟
آیا شما از آن ها بهترید ؟ يا طغیان و عناد و كفر شما از آن ها كمتر است ؟ پس چگونه خود را از عذاب الهى مصون مى شمرید ؟ مگر این كه اَمان نامه اى در كتب آسمانى براى شما آمده باشد و مسلماً چنین ادعایى دروغ است و هیچ گونه دلیلى بر آن ندارید .
44 اَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمیعٌ مُنْتَصِرٌ
یا مى گویند : ما جماعتى متحد و نیرومند و پیروزیم ؟
« جَمیع » به معنى "مجموع" است و منظور در این جا جماعتى است كه هدف و قدرت عمل دارند و تعبیربه « مُنْتَصِر » نیز تأکیدى بر این معنى است ، زیرا از ماده « انتصار » و به معنى " انتقام گرفتن و پیروز شدن" است .
به هر حال اگر آن ها ادعاى چنین قدرتى كنند ، آن نیز ادعاى بى اساسى است ، چراکه آل
فرعون و قوم عاد و ثمود و اَمثال آنان كه از این ها قوى تر بودند ، در برابر عذاب الهى همچون پَر كاه در برابر يك طوفان عظیم كمترین مقاومتى از خود نشان ندادند تا چه رسد به این گروه اندك و فاقد همه چیز .
45 سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ
( ولى بدانند ) جمعشان به زودى شکست مى خورد و پا به فرار مى گذارند .
« سَيُهْزَمُ » از ماده « هزم » در اصل به معنى "فشار دادن جسم خشک" است به حدى كه متلاشى شود و به همین مناسبت در متلاشى شدن لشکر و در هم شکستن آن به كار رفته است.
این تعبیر ممکن است اشاره اى به این نکته باشد كه اگرچه آن ها ظاهراً متحد و منسجمند ، ولى چون موجوداتى خشك و فاقد انعطافند ، در برابر يك فشار قوى در هم مى شکنند ، برعکس مؤمنان كه صلابتى توأم با انعطاف دارند كه اگر تندباد حوادث كمر آن ها را خم كند ، به زودى قامت راست كرده و باز هم در برابر حادثه مى ایستند .
« دُبُر » به معنى "پشت" و در مقابل « قُبُل » كه به معنى "پیش رو" مى باشد ، است و ذکر
این كلمه در این جا براى بیان پشت كردن به میدان جنگ به طور كامل است .
بدون شك آن زمان كه این آیات در مکه نازل شد ، مسلمانان در اقلیت شدید و دشمن در اوج قدرت بود و هرگز پیش بینى پیروزى سریع مسلمانان بر آن ها قابل باور نبود ، ولى مدت كوتاهى گذشت كه مسلمانان هجرت نمودند و آن قدر قدرت پیدا كردند كه در نخستین
برخورد مسلحانه خود با دشمن در میدان بدر ، ضربه بسیار سهمگینى بر آنان وارد ساختند ، آن چنان كه هرگز انتظارش را نداشتند و چند سالى از ماجراى بدر بیشتر نگذشت كه نه فقط كفار مکه بلکه تمام شبه جزیره عربستان در مقابل آنان تسلیم شدند .
آیا خبر غیبى از آینده آن هم با این قاطعیت ، معجزه نیست ؟ مى دانیم يکى از جنبه هاى اعجاز قرآن، مشتمل بودن بر خبرهاى غیبى است كه يك نمونه اش آیه مورد بحث مى باشد .
46 بَلِ السّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السّاعَةُ اَدْهى وَ اَمَرُّ
( علاوه بر این ) رستاخیز موعد آن ها است و مجازات قیامت هولناك تر و تلخ تر است .
«اَدْهى» از ماده « دَهْو » و « دِهاء » به معنى "مصیبت و حادثه بزرگ" است كه راه خلاص و علاج و درمان ندارد . آرى آن هادرقیامت گرچه گرفتار چنان سرنوشتى مى شوند كه راه فرارى براى آن نیست.
47 اِنَّ الْمُجْرِمینَ فى ضَلالٍ وَ سُعُرٍ
مجرمان در گمراهى و شعله هاى آتشند .
« سُعُر » جمع « سعیر » به معنى " آتش برافروخته" و نیز به معنى جنون و هیجان زدگى و برافروختگى توأم با از دست دادن اعتدال فکرى است و در آیه مورد بحث ممکن است به معنى اول باشد ویا به معنى دوم ، در این صورت مفهوم آیه چنین است : « مشرکان و مجرمان مى گفتند : ما اگر از انسانى همانند خود پیروى كنیم ، گمراه و دیوانه ایم » و قرآن مى گوید : « روز قیامت مى فهمند كه با انکار و تکذیب انبیاء در گمراهى و جنون بوده اند » .
48 يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِى النّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ ذوُقُوا مَسَّ سَقَرَ
در آن روز كه در آتش دوزخ به صورتشان كشیده مى شوند ( و به آن ها گفته مى شود : ) بچشید آتش دوزخ را .
واژه « سَقَر » ( بر وزن سفر ) و در اصل به معنى "تغییر رنگ بدن و متأذى شدن از تابش آفتاب و مانند آن" است و از آن جا كه جهنم این دگرگونى و آزار را به نحو شدید دارد ، يکى از نام هاى آن « سَقَر » است و مراد از « مَسّ » همان "تماس گرفتن و لمس كردن" است ، بنابراین به دوزخیان گفته مى شود : « بچشید حرارت سوزانى را كه از لمس آتش دوزخ حاصل مى شود ، بچشید و نگویید این ها دروغ و خرافه و اسطوره است » .
بعضى از مفسران معتقدند كه « سَقَر » نامى نیست كه به تمامى دوزخ اطلاق شود ، بلکه بخش خاصى از دوزخ را گویند كه سوزندگى فوق العاده عجیبى دارد ، چنان كه در روایتى از ششمین امام شیعیان، امام صادق (علیه السلام) نقل شده است كه: « دره اى است به نام سَقَر كه جایگاه متکبران است و هرگاه نَفَس بکشد ، دوزخ را مى سوزاند » .(1).
1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیات مورد بحث .
49 اِنّا كُلَّ شَىْ ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ
ما هر چیزى را به اندازه آفریدیم .
جمله « اِنّا كُلَّ شَىْ ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ » در عین فشردگى ، از حقیقت مهمى در عالَم خلقت پرده برمى دارد ، حقیقتى كه بر سراسر جهان هستى حاکم است و آن اندازه گیرى دقیق در همه كائنات جهان است .
هرچه علم و دانش بشرى پیشرفت مى كند، به این اندازه گیرى دقیق آشناتر مى شود، این اندازه گیرى دقیق نه تنها در موجودات ذره بینى، بلکه دركُرات عظیم آسمانى نیز حاکم است.
مثلاً مى شنویم فضانوردان بامحاسبات دقیق علمى كه توسط صدها نفر كارشناس متخصص و به وسیله مغزهاى الکترونیکى انجام مى گیرد ، موفق مى شوند ، درست در همان منطقه اى از كُره ماه كه مى خواستند ، بنشینند با این كه ظرف چند روزى كه سفینه فضایى فاصله زمین و ماه را مى پیماید ، همه چیز دگرگون مى شود ، ماه هم به دور خود مى گردد و
هم به دور زمین و جاى آن به كلى عوض مى شود و حتى در لحظه پرتاب سفینه نیز زمین هم به دور خود و هم به دور خورشید با سرعت فوق العاده اى در حرکت است ، ولى از آن جا كه تمام این حرکات گوناگون حساب و اندازه دقیقى دارد كه مطلقا از آن تخلف نمى كند ، فضانوردان موفق مى شوند كه با محاسبات پیچیده درست در منطقه مورد نظر فرود آیند .
ستاره شناسان مى توانند از ده ها سال قبل ، خسوف و كسوف هاى جزئى و كلى را كه در نقاط مختلف زمین روى مى دهد ، دقیقا پیش بینى كنند ، این ها همه نشانه دقت در اندازه گیرى هاى جهان بزرگ است .
در موجودات كوچك مثلاً مورچگان ریز با آن اندام هاى پیچیده و متنوع و رگ ها و اعصاب ، ظرافت این اندازه گیرى خیره كننده است و هنگامى كه به موجودات كوچك تر يعنى جانداران ذره بینى ، میکروب ها، ویروس ها و آمیب ها مى رسیم ، ظرافت این اندازه گیرى اوج مى گیرد و در آن جا حتى يك هزارم میلى متر و كوچك تر از آن تحت حساب است و از آن فراتر هنگامى كه به داخل اتم وارد مى شویم ، تمام این مقیاس هاى اندازه گیرى
را باید دور بریزیم و اندازه ها به قدرى كوچك مى شود كه به فکر هیچ انسانى نمى گنجد .
در عالَم طبیعت موجوداتى هستند كه آفت يکدیگرند و هر كدام ترمزى در برابر دیگرى محسوب مى شود .
پرندگان شکارى از گوشت پرندگان كوچك تغذیه مى كنند و از این كه آن ها از حد بگذرند و به تمام محصولات آسیب برسانند ، جلوگیرى مى نمایند و لذا عمر طولانى دارند.
ولى همین پرندگان شکارى ، بسیار كم تخم مى گذارند و كم جوجه مى آورند و تنها در شرایط خاصى زندگى مى كنند ، اگر بنا بود با این عمر طولانى ، جوجه هاى فراوان هم بیاورند ، فاتحه تمام پرندگان كوچك خوانده مى شد .
ممکن است از آیه مورد بحث و شبیه آن ، این توهم يا سوءاستفاده پیش آید كه اگر همه چیز را خداوند روى اندازه و حسابى آفریده است ، پس اعمال و افعال ما نیز مخلوق او است و بنابراین از خود اختیارى نداریم .
گرچه اعمال ما به تقدیر و مشیت الهى است و هرگز خارج از محدوده قدرت و اراده او نیست ، ولى او مقدر ساخته كه ما در اعمال خود مختار باشیم و لذا براى ما تکلیف و مسؤولیت قائل شده است كه اگر اختیار نداشتیم ، تکلیف و مسؤولیت نامفهوم و بى معنى بود، بنابراین اگر ما در اعمال خودفاقد اراده و مجبور باشیم، این برخلاف تقدیر الهى است.
50 وَ ما اَمْرُنا اِلاّ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ
و فرمان ما يك امر بیش نیست ، همچون يك چشم برهم زدن .
« لَمْح » ( بر وزن مسح ) در اصل به معنى "درخشیدن برق" است ، سپس به معنى "نگاه سریع" آمده است .
نه تنهااعمال خداونداز روى حکمت است،بلکه توأم بانهایت قدرت و قاطعیت نیز مى باشد.
آرى هر چیزى را كه اراده كند ، مى گوید : « كُنْ : موجود باش » ، آن نیز بلافاصله موجود مى شود ( حتى كلمه « كُنْ » هم به اصطلاح از باب ضیق بیان است وگرنه اراده و مشیت
خداوند همان و تحقق مُراد او همان ) .
این ها همه هشدارى است براى گناهکاران تا بدانند خداوند در عین حکیم بودن ، قاطع است و در عین قاطعیت ، حکیم و از مخالفت فرمانش برحذر باشند .
این جا يك سؤال پیش مى آید و آن این كه ؛ اگر معنى جمله فوق این است كه « همه چیز آنا وجود پیدا مى كند »، چرا این امر با مشاهده تدریجى بودن حوادث جهان سازگار نیست ؟
ولى پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته روشن مى شود و آن این كه ؛ فرمان او همه جا يك كلمه است كه از يك چشم برهم زدن نیز سریع تر مى باشد ، ولى محتواى فرمان متفاوت است ، اگر به جنین فرمان داده كه در نُه ماه دوران خود را تکمیل كند ، يك لحظه كم و زیاد نخواهد شد و فوریت آن به این است كه درست در رأس این مدت تکمیل گردد و اگر فرمان به كره زمین داده كه در 24 ساعت يك بار به دور خود بچرخد ، فرمانش تخلف ناپذیر است و به تعبیر دیگر براى تأثیر فرمان او هیچ زمانى لازم نیست ، این محتواى فرمان است كه با توجه به سنت تدریجى بودن عالَم ماده و خاصیت
و طبیعت حرکت ، زمان به خود مى پذیرد .
51 وَلَقَدْ اَهْلَكْنا اَشْياعَكُمْ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
ما كسانى راکه درگذشته شبیه شما بودند، هلاك كردیم،آیا كسى هست كه متذکرشود؟
« اَشْياع » جمع « شیعه » و به معنى كسانى است كه از سوى فردى به هر طرف مى روند و امور مربوط به او را نشر و شیوع مى دهند و او را تقویت مى كنند و اگر شیعه به معنى "پیرو" استعمال مى شود ، نیز از همین جهت است .
مسلماً اقوام پیشین ، پیرو مشرکان مکه و مانند آن ها نبودند ، بلکه قضیه برعکس بود ، اماازآن جاکه طرفداران يك نفرشبیه او هستند،این واژه درمعنى "شبیه و مانند" نیزبه كار مى رود.
این را نیز نباید نادیده گرفت كه این گروه از كفار مکه از برنامه پیشینیان نیرو مى گرفتند و از خط و مکتب آن ها استفاده مى كردند و به همین جهت بر اقوام پیشین اشیاع ( شیعه ها ) اطلاق شده است .
به هر حال این آیه بار دیگر این حقیقت را تأکید مى كند كه وقتى اعمال و رفتار و
اعتقادات شما با آن ها يکى است ، دلیلى ندارد كه شما سرنوشتى جُز سرنوشت آن ها داشته باشید ، بیدار شوید و پند گیرید .
52 وَ كُلُّ شَىْ ءٍ فَعَلُوهُ فِى الزُّبُرِ
و هر كارى را انجام دادند ، در نامه هاى اعمالشان ثبت است .
« زُبُر » جمع « زَبوُر » به معنى " كتاب" است و در این جا اشاره به نامه اعمال آدمیان مى باشد .
با مرگ اقوام پیشین ، اعمال آن ها نابود نشد ، اعمال شما نیز همین گونه ضبط و ثبت مى شود و براى يوم الحساب محفوظ است .
53 وَ كُلُّ صَغیرٍ وَ كَبیرٍ مُسْتَطَرٌ
وهرکارکوچك و بزرگى نوشته مى شود.
« مُسْتَطَر » از ماده «سطر » در اصل به معنى "صف" مى باشد ، خواه انسان هایى كه در يك صف ایستاده اند ، يا درختانى كه در يك صف قرار دارند ، يا كلماتى كه بر صفحه
کاغذ در يك صف ردیف شده اند و از آن جا كه بیشتر در معنى اخیر به كار مى رود ، معمولاً این معنى از آن به ذهن مى رسد .
لذا حساب اعمال در آن روز يك حساب جامع و كامل است ، چنان كه وقتى نامه اعمال مجرمان به دستشان داده مى شود ، فریاد برمى آورند : « وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا مالِ هذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا كَبیرَةً اِلاّ اَحْصیها: اى واى بر ما ، این چه كتابى است كه هیچ عمل كوچك و بزرگى نیست مگراین كه آن را شماره كرده » ( 49 / كهف ) .
54 اِنَ الْمُتَّقینَ فىجَنّاتٍ وَ نَهَرٍ
پرهیزگاران در باغ ها و نهرهاى بهشتى جاى دارند .
« نَهَر » و همچنین « نَهْر » هر دو به معنى "مجراى آب فراوان" است و به همین مناسبت گاهى به فضاى گسترده يا فیض عظیم و نور گسترده « نَهَر » گفته شده است .
سنت قرآن مجید بر این است كه صالحان و طالحان و نیکان و بدان را در مقایسه با
یکدیگر معرفى مى كند ، چراکه در مقام مقایسه ، تفاوت ها چشمگیرتر و آشکارتر است ، در این جا نیز بعد از ذکر سرنوشت كافران مجرم اشاره كوتاهى به سرنوشت مسرت بخش و روح پرور پرهیزگاران كرده است .
55 فى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیكٍ مُقْتَدِرٍ
درجایگاه صدق، نزدخداوندمالك مقتدر .
در این دو آیه كه سخن از مواهب و پاداش هاى بهشتیان است ، نخست از مواهب مادى آن ها كه باغ هاى وسیع و نهرهاى جارى است ، سخن مى گوید ، سپس از پاداش بزرگ معنوى آن ها كه حضور در پیشگاه قُرب ملیك مقتدر است ، تا انسان را مرحله به مرحله آماده كند و روح او را به پرواز درآورد و در شور و نشاط فروبرد ، به خصوص كه تعبیراتى همچون « مَلیك » و « مُقْتَدِر » و نیز « مَقْعَدِ صِدْق » همگى دلالت بر دوام و بقاى این حضور و قُرب معنوى دارد .
بعضى از مفسران نقل كرده اند كه این دو نام مقدس « مَلیك و مُقْتَدِر » تأثیر عمیقى در اجابت دعا دارد ، به طورى كه يکى از روات نقل مى كند كه : « من وارد مسجد شدم درحالى كه گمان مى كردم صبح شده ، ولى معلوم شد مقدار زیادى از شب باقى مانده و
اَحَدى غیر از من در مسجد نبود ، ناگهان حرکتى از پشت سرم شنیدم ، ترسیدم ، اما دیدم ناشناسى صدا مى زند : اى كسى كه قلبت مملو از ترس است ، وحشت نکن و بگو : « اَللّهُمَّ اِنَّكَ مَلیكٌ مُقْتَدِرٌ ، ما تَشاءُ مِنْ اَمْرٍ يَكُونُ : پروردگارا ! تو مالك و توانایى ، هرچه اراده كنى ، قطعا محقق مى شود »، سپس هرچه مى خواهى بخواه.او مى گوید: من این دعاى كوتاه راخواندم و چیزى از خدا نخواستم، مگر این كه انجام شد » .(1)
پایان سورۀ قمر .
1) « روح المعانى » ، جلد 27 ، صفحه 83 .
در فضیلت تلاوت این سوره ، از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده : « هرکس سوره "الرّحمن" را بخواند ، خداوند به ناتوانى او ( در اداى شکر نعمت ها ) رحم كرده و حق شکر نعمت هایى راکه به او ارزانى داشته ، خودش ادا مى كند » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : «هرکس سوره "الرّحمن" را بخواند و هنگامى كه به آیه "فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ" مى رسد ، بگوید : "لا بِشَىْ ءٍ مِنْ اآلائِكَ رَبِّ اُكَذِّبُ" ( خداوندا هیچ يك از نعمت هاى تو را انکار نمى كنم ) اگر این تلاوت در شب باشد و در همان شب بمیرد ، شهید خواهد بود و اگر در روز باشد و در همان روز بمیرد ، نیز شهید خواهد بود » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اَلرَّحْمنُ
خداوند بخشنده .
از آن جا كه این سوره بیانگر انواع نعمت ها و مواهب بزرگ الهى است ، با نام مقدس « رَحْمن » كه رمزى از رحمت واسعه او است ، آغاز مى شود ، چراکه اگر صفت « رحمانیت » او نبود ، این چنین خوان نعمت را براى دوست و دشمن نمى گسترانید .
2 عَلَّمَ الْقُرْاآنَ
قرآن را تعلیم فرمود .
و به این ترتیب نخستین و مهم ترین نعمت را همان « تعلیم قرآن » بیان مى كند ، چه تعبیر جالب و پُرمحتوایى ، چراکه اگر درست بیندیشیم ، این قرآن مجید سرچشمه همه مواهب و وسیله وصول به هر نعمت و بهره گیرى از تمام نعمت هاى معنوى و مادى است و
جالب این كه بیان نعمت « تعلیم قرآن » را حتى قبل از مسأله « خلقت انسان » و « تعلیم بیان » ذکر كرده است ، درحالى كه از نظر ترتیب طبیعى باید نخست اشاره به مسأله « آفرینش انسان » و بعد نعمت « تعلیم بیان » و سپس نعمت « تعلیم قرآن » شود ، اما عظمت قرآن ایجاب كرده كه بر خلاف این ترتیب طبیعى نخست از آن سخن گوید .
نام « رَحْمن » بعد از نام « اللّه » گسترده ترین مفهوم را در میان نام هاى پروردگار دارد ، زیرا مى دانیم خداوند داراى دو رحمت است : « رحمت عام » و «رحمت خاص » .
نام « رَحْمن » اشاره به « رحمت عام » او است كه همگان را شامل مى شود و نام « رَحیم » اشاره به «رحمت خاص » او است كه مخصوص اهل ایمان و طاعت است .
در این كه خداوند قرآن را به چه كسى تعلیم كرده است ؟ مفسران تفسیرهاى گوناگونى ذکر كرده اند ؛ گاه گفته اند : به جبرئیل و فرشتگان ، گاه گفته اند : به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و گاه گفته اند : به همه انسان ها و حتى جن .
و از آن جا كه این سوره بیانگر رحمت هاى الهى به جن و انس است و لذا 31 بار بعد از
ذکر بحث هایى از این نعمت ها از آن ها سؤال مى كند : « كدامیك از نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید » ؟ مناسب همان تفسیر آخر است كه خدا این قرآن را به وسیله پیامبر بزرگش محمد صلى الله علیه و آله به جن و انس تعلیم فرمود .
3 خَلَقَ الاِْنْسانَ
انسان را آفرید .
مسلماً منظور از « اِنْسان » در این جا "نوع انسان" است نه حضرت آدم ، (علیه السلام) چراکه در چند آیه بعد درباره او جداگانه سخن مى گوید و نه شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ، هرچند ایشان برترین و والاترین مصداق آن است .
گستردگى نعمت بیان كه بعدازآن مى آید نیز شاهد دیگرى بر عمومیت معنى انسان است.
ذکر نام « انسان » بعد از « قرآن » ، قابل دقت است ، چراکه قرآن مجموعه اَسرار هستى به صورت تدوین است و انسان خلاصه این اَسرار به صورت تکوین است و هر كدام نسخه اى است از این عالَم بزرگ و پهناور .
4 عَلَّمَهُ الْبَيانَ
و به او بیان را تعلیم كرد .
« بَيان » از نظر مفهوم لغت ، معنى گسترده اى دارد و به هر چیزى گفته مى شود كه آشکارکننده چیزى باشد ، بنابراین نه فقط نطق و سخن را شامل مى شود كه حتى كتابت و خط و انواع استدلالات عقلى و منطقى كه مُبَيِّن مسایل مختلف و پیچیده است ، همه در مفهوم « بَيان » جمع است ، هرچند شاخص این مجموعه همان "سخن گفتن" است .
گرچه ما به خاطر عادت به سخن گفتن ، آن را مسأله ساده اى مى دانیم ، ولى در واقع سخن گفتن از پیچیده ترین و ظریف ترین اعمال انسان است ، بلکه مى توان گفت : هیچ كارى به این ظرافت و پیچیدگى نیست ، زیرا از يك سو دستگاه هاى صوتى براى ایجاد اَصوات مختلف بایکدیگر همکارى مى كنند ، ریه هوا را در خود جمع مى كند و آن را تدریجا از حنجره بیرون مى فرستد ، تارهاى صوتى به صدا درمى آیند و صداهاى كاملاً متفاوت كه بعضى نشانه رضا ، برخى خشم ، بعضى استمداد و برخى دیگر محبت يا
عداوت است ، ایجاد مى كنند ، سپس این صداها با كمك زبان ، لب ها ، دندان ها و فضاى دهان ، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصى به وجود مى آورند و به تعبیر دیگر آن صداى ممتد و يکنواخت كه از حنجره بیرون مى آید ، به اَشکال و اندازه هاى مختلف بریده مى شود و حروف از آن تشکیل مى گردد .
از سوى دیگر مسأله وضع لغات پیش مى آید كه انسان بر اثر پیشرفت فکرى لغات گوناگون براى انواع نیازهاى مادى و معنویش وضع مى كند و عجیب این كه هیچ گونه محدودیتى براى انسان در وضع لغات نیست و تعداد زبان هاى موجود در دنیا به قدرى زیاد است كه دقیقا نمى توان آن ها را احصا كرد و حتى با گذشت زمان لغات و زبان هاى جدیدى تدریجا تشکیل مى شود .
بعضى تعداد زبان هاى موجود در دنیا را سه هزار زبان مى دانند و بعضى این عدد را
بالاتر از این ذکر كرده اند (1)، ولى به نظر مى رسد كه هدف ، شمارش اصول زبان ها بوده وَالاّ اگر زبان هاى محلى را در نظر بگیریم ، مطلب از این هم فراتر خواهد بود تا آن جا كه گاه دیده شده دو روستاى مجاور با دو زبان مختلف محلى صحبت مى كنند .
از سوى سوم مسأله تنظیم جمله بندى ها و استدلالات يا بیان احساسات از طریق عقل و فکر پیش مى آیدکه روح بیان و نطق است و به همین دلیل سخن گفتن مخصوص انسان ها است.
درست است كه بسیارى از حیوانات براى تفهیم نیازهایشان اَصوات مختلفى ایجاد مى كنند ولى تعداد این اَصوات بسیار محدود و گنگ و مبهم است ، درحالى كه بیان به صورت گسترده و نامحدود در اختیار انسان ها قرار دارد ، چراکه خداوند قدرت فکرى لازم را براى سخن گفتن به آن ها بخشیده است .
از این ها كه بگذریم اگر نقش « بیان » را در تکامل و پیشرفت زندگى انسان ها و پیدایش .
1) « دایرة المعارف » فرید وجدى ، جلد 8 ، صفحه 364 ، ماده لغت .
و ترقى تمدن ها در نظر بگیریم ، يقین خواهیم كرد كه اگر این نعمت بزرگ نبود ، انسان هرگز نمى توانست تجربیات و علوم خود را به سادگى از نسلى به نسل دیگر منتقل سازد و باعث پیشرفت علم و دانش و تمدن و دین و اخلاق گردد و اگر يك روز این نعمت بزرگ از انسان ها گرفته شود ، جامعه انسانى به سرعت راه قهقرا را پیش خواهد گرفت و هرگاه بیان را به معنى وسیع آن كه شامل خط و كتابت و حتى انواع هنرها مى شود ، تفسیر كنیم ، نقش فوق العاده مهم آن در زندگى انسان ها روشن تر مى گردد .
این جا است كه مى فهمیم چرا بعد از نعمت خلقت انسان ، سخن از تعلیم بیان در این سوره كه مجموعه اى از مواهب پروردگار است ، به میان آمده است .
5 اَلشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ
خورشید و ماه بر طبق حساب منظمى مى گردند .
« حُسْبان » ( بر وزن غفران ) مصدر است و به معنى "حساب و نظم و ترتیب" مى باشد و آیه محذوفى دارد و در تقدیر چنین است : « اَلشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ تَجْرِيانِ بِحُسْبانٍ » .
اصل وجود خورشید از بزرگترین نعمت ها براى انسان است ، چراکه بدون نور و حرارت حاصل از آن زندگى در منظومه شمسى غیرممکن است . هر جنبش و حرکتى در كره خاکى ما صورت مى گیرد ، سرچشمه اصلى آن نور و حرارت خورشید است ، نمو و رشدگیاهان، تمام موادغذایى، بارش باران ها، وزش بادها همه به برکت این موهبت الهى است.
ماه نیز به سهم خود نقش مهمى را در حیات انسان ایفاء مى كند ، علاوه بر این كه چراغ شب هاى تاریك است ، جاذبه اش كه سرچشمه جزر و مد در اقیانوس ها است ، عاملى است براى بقاء حیات در دریاها و مشروب ساختن بسیارى از سواحل كه رودخانه ها در مجاورت آن به دریا مى ریزند .
و افزون بر همه این ها نظام ثابت حرکت این دو حرکت ( يا به تعبیر دیگر حرکت ماه به دور زمین و حرکت زمین به دور خورشید ) كه سبب پیدایش منظم شب و روز ، ماه و سال و فصول مختلف است ، سبب نظم زندگى انسان ها و برنامه ریزى براى امور تجارى و صنعتى و كشاورزى است كه اگر این سِير منظم نبود ، زندگى بشر هرگز نظام نمى يافت .
نه تنها حرکت این كرات آسمانى نظام بسیار دقیقى دارد ، بلکه مقدار جرم و جاذبه آن ها و فاصله اى كه از زمین و از يکدیگر دارند ، همه روى حساب و « حُسْبان » است و به طور قطع هر كدام از این امور به هم بخورد ، اختلالات عظیمى در منظومه شمسى و به دنبال آن در نظام زندگى بشر رخ مى دهد .
منظومه شمسى ما از مخلوط ( ظاهراً ) درهم برهم مواد و مصالحى كه با حرارت دوازده هزار درجه از خورشید جدا شده و با سرعتى غیر قابل تصور در فضاى بى پایان پراکنده گشته ، به وجود آمده است .
اما درهمین آشفتگى ظاهرى و انقلاب جوى چنان نظم و ترتیب دقیق و منظمى ایجاد شده كه امروزحتى دقایق و لحظات حوادث آینده آن را مى توانیم پیش بینى كنیم و نتیجه این نظم و ترتیب، آن است كه اوضاع فلکى ما هزارمیلیون سال است كه به همین حال باقى مانده است.
این نکته نیز قابل توجه است كه خورشید هر چند در وسط منظومه شمسى ظاهراً بدون حرکت و ثابت مانده است ، ولى نباید فراموش كرد كه آن هم به اتفاق تمام
سیارات و اَقمارش در دل كهکشانى كه به آن تعلق دارد ، به سوى نقطه معینى ( ستاره معروف وگا ) در حرکت است و این حرکت نیز نظم و سرعت معینى دارد .
6 وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ
و گیاه و درخت براى او سجده مى كنند .
« نَجْم » گاه به معنى "ستاره" مى آید و گاه به معنى " گیاهان بدون ساقه" و در این جا به قرینه « شَجَر » ( درخت ) معنى دوم يعنى گیاهان بدون ساقه مدّنظر است . اصولاً این واژه در اصل به معنى " طلوع" است و اگر به این گیاهان نیز « نجم » مى گویند ، به خاطر آن است كه از زمین سربرمى آورند و اگر به ستاره نیز « نجم » گفته مى شود ، به خاطر طلوع آن است .
مى دانیم تمام مواد غذایى انسان ها در اصل از گیاهان گرفته مى شود ، با این تفاوت كه قسمتى را انسان مستقیما مصرف مى كند و قسمت دیگرى صرف تغذیه حیواناتى مى شود كه جُزء مواد غذایى انسان ها است ، این معنى حتى در مورد حیوانات دریایى نیز صادق است ، زیرا آن ها نیز از گیاهان بسیار كوچکى تغذیه مى كنند كه میلیون ها میلیون از آن در هر
گوشه و كنار دریا در پرتو نور آفتاب مى روید و در لابلاى امواج در حرکت است .
به این ترتیب « نَجْم » انواع گیاهان كوچك و خزنده ( مانند بوته كدو ، خیار و امثال آن ها ) و « شَجَر » انواع گیاهان ساقه دار ( مانند غلات و درختان میوه و غیر آن ) را شامل مى شود .
تعبیر « يَسْجُدان » ( این دو سجده مى كنند ) اشاره به تسلیم بى قید و شرط آن ها در برابر قوانین آفرینش و در مسیر منافع انسان ها است ، مسیرى كه خدا براى آن ها تعیین كرده و آن را بى كم و كاست مى پیمایند .
7 وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ
و آسمان را برافراشت و میزان و قانون (در آن) گذاشت .
« آسمان » در این آیه خواه به معنى "جهت بالا" باشد ، يا " كواکب آسمانى" و يا "جوّ زمین" ( يعنى قشر عظیم هوایى كه گرداگرد این كره را فراگرفته و همچون سپرى ، زمین را در مقابل اشعه زیانبار كیهانى و سنگ هاى آسمانى حفظ مى كند و نیز گرماى آفتاب و
رطوبت برخاسته از دریا را براى تشکیل ابرها و نزول باران در خود نگاه مى دارد ) هرکدام باشد ، موهبتى است بزرگ و نعمتى است بى نظیر ، چراکه بدون آن زندگى كردن براى انسان محال است و يا ناقص .
آرى نور و روشنایى كه مایه گرما و هدایت و حیات و حرکت است ، از سوى آسمان مى آید ، باران از طریق آسمان مى بارد و نزول وحى نیز از آسمان است ( در این صورت آسمان ، مفهوم اعم از مادى و معنوى دارد ) .
«میزان» به معنى "هرگونه وسیله سنجش" است، سنجش حقاز باطل، سنجش عدالت از ظلم و ستم، سنجش ارزش هاو سنجش حقوق انسان هادرمراحل ومسیرهاى مختلف اجتماعى.
درست است كه « میزان » در لغت به معنى "ترازو و وسیله وزن كردن سنگینى اجسام" است ، اما مسلماً میزانى كه در این آیه بعد از ذکر آفرینش آسمان به آن اشاره شده ، مفهوم گسترده اى دارد كه هر وسیله سنجش و همه قوانین تکوین و تشریع را فرامى گیرد ، نه فقط وسیله سنجش وزن اجناس .
8 اَلاّ تَطْغَوْا فِى الْمیزانِ
تا در میزان طغیان نکنید (و از مسیر عدالت منحرف نشوید) .
شما نیز بخشى از این عالَم عظیم هستید و هرگز نمى توانید به صورت يك وصله ناهمرنگ در این جهان بزرگ زندگى كنید ، عالَم نظام و میزانى دارد ، شما هم باید نظام و میزان داشته باشید .
اگر میزان و قانون از عالَم بزرگ برچیده شود ، راه فنا و نابودى پیش مى گیرد و اگر زندگى شما هم فاقد نظم و میزان باشد ، رو به فنا خواهید رفت .
در بدن ما بیش از بیست فلز و شبه فلز به كار رفته است كه هر كدام با كیفیت خاص و كمیت معینى است و هر گاه كمترین تغییرى در میزان و معیار آن ها رخ دهد ، سلامت ما به خطر مى افتد ، مثلاً در فصل گرما كه انسان زیاد عرق مى كند ، گاه گرفتار گرمازدگى مى شود و بى آن كه بیمارى دیگرى داشته باشد ، ممکن است تا سرحد مرگ پیش رود ،
درحالى كه علت آن مسأله بسیار ساده اى است و آن كم شدن آب بدن و نمك خون مى باشد و درمان آن چیزى جُز نوشیدن آب و خوردن نمك اضافى نیست .
این يك نمونه ساده از نظم و حساب در ساختمان تن ما است ، گاه اندازه گیرى ها در ساختمان موجودات ظریف تر همچون سلول ها و از آن ظریف تر اتم ها به قدرى دقیق و ظریف است كه يك هزارم و گاه يك میلیونم میلى متر يا میلى گرم ، سرنوشت ساز است تا آن جاکه دانشمندان ناچارند براى این محاسبات دقیق از مغزهاى الکترونیکى استفاده كنند .
این درنظام تکوین است، چه بسا در جریان هاى اجتماعى نیز انحراف از قانون عدالت ، ملتى را در كام نیستى فروبَرَد .
قرآن مجید در چهارده قرن قبل با تعبیراتى كه در آیات فوق خواندیم ، پرده از روى این حقیقت برداشته و با جمله « وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ اَلاّ تَطْغَوْا فِى الْمیزانِ » همه گفتنى ها را گفته است و طغیان و سرپیچى از قوانین تشریعى را همسنگ طغیان و سرپیچى از قوانین تکوینى كه حاکم بر آسمان ها است ، شمرده است .
چه تصویر جالبى قرآن در این آیات از جهان هستى و از عالَم انسانیت ارائه مى دهد ، نه تنها این جهان بلکه جهان آخرت نیز « يوم الحساب » است و روز « نصب موازین » بلکه در آن جا حساب و میزان به درجات دقیق تر از این جا است و به همین دلیل در روایات اسلامى به ما دستور داده شده است كه حساب خودمان را برسیم ، پیش از آن كه به حسابمان برسند و خویشتن را در میزان سنجش بگذاریم ، پیش از آن كه ما را وزن كنند ( حاسِبُوا اَنْفُسَكُمْ قَبْلَ اَنْ تُحاسَبُوا وَزِنُوها قَبْلَ اَنْ تُوزَنُوا ) .
9 وَ اَقیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِروُا الْمیزانَ
وزن را بر اساس عدل برپادارید و در میزان كم نگذارید .
قابل توجه این كه در این آیات سه بار كلمه « میزان » ذکر شده است ، با این كه ممکن بود در مرحله دوم و سوم از ضمیر استفاده شود ، این نشان مى دهد كه « میزان » در این سه آیه به سه معنى متفاوت است كه استفاده از ضمیر ، جوابگوى آن نیست و تناسب آیات نیز چنین ایجاب مى كنند ، چراکه در مرحله اول سخن از "میزان و معیار و قوانینى" است كه
خداوند در سراسر عالَم هستى قرار داده است .
و درمرحله دوم سخن از "عدم طغیان انسان ها در تمام موازین زندگى فردى و اجتماعى" است كه طبعا دایره محدودترى دارد .
و در مرحله سوم روى مسأله "وزن به معنى خاص" آن تکیه كرده و دستور مى دهد كه در سنجش و وزن اشیاء به هنگام معامله چیزى كم و كسر نگذارند و این مرحله محدودتر است .
و به هر حال با توجه به این كه همه این آیات در مقام ذکر نعمت هاى الهى است ، روشن مى شود كه وجود « میزان » چه در كل جهان هستى و چه در جامعه انسانیت و روابط اجتماعى و چه در كسب و كار و تجارت ، همه از نعمت هاى گرانبهاى خداوند است .
10 وَ الاَْرْضَ وَضَعَها لِلاَْنامِ
و زمین را براى خلایق آفرید .
« اَنام » به معنى " انسان ها" ، " انس و جن" و "هر موجود ذى روح" مى باشد .
البته جمعى از ارباب لغت و مفسران آن را به مطلق "خَلق" نیز تفسیر كرده اند ، ولى
قرائن موجود و خطاب هاى سوره كه متوجه انس و جن است ، نشان مى دهد كه منظور از آن در این جا همان " انس و جن" است .
آرى این كره خاکى كه در این جا به عنوان يك موهبت مهم الهى ذکر شده و در آیات دیگر از آن به عنوان « مهاد » ( گهواره ) ياد گردیده ، قرارگاه مطمئن و آرام و آماده اى است كه براى غالب ما اهمیتش در حالت عادى درك نمى شود ، اما هنگامى كه يك زمین لرزه كوچك همه چیز را به هم مى ریزد و يا يك آتشفشان ، شهرى را زیر مواد مذاب و دود و آتش دفن مى كند ، به این حقیقت پى مى بریم كه این زمین آرام چه نعمت و برکتى است .
11 فیها فاكِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الاَْكْمامِ
که درآن میوه ها و نخل هاى پرشکوفه است .
« فاكِهَة » به معنى "هرگونه میوه" است .
« اَكْمام » جمع « كِمْ » به معناى "غلافى است كه میوه را مى پوشاند" .
انتخاب این توصیف در مورد میوه درخت نخل كه در آغاز در غلافى پنهان است و
سپس غلاف مى شکافد و خوشه نخل به طرز جالبى بیرون مى ریزد ، ممکن است به خاطر زیبایى خیره كننده آن باشد و يا به خاطر منافعى كه در همان غلاف نهفته است و داراى عصاره اسانس مخصوصى است كه هم جنبه غذایى دارد و هم دارویى و از همه گذشته این غلاف همچون رَحِم مادر ، فرزندان نخل را تا مدتى در خود پرورش مى دهد و از آفات حفظ مى كند و هنگامى كه توانستند راه خود را در برابر هوا و نور آفتاب ادامه دهند ، غلاف جدا مى شود و كنار مى رود .
از همه گذشته وضع خاص میوه این درخت كه نخست در غلاف است و بعد به صورت خوشه اى بیرون مى آید ، چیدن آن را سهل و آسان مى سازد و اگر بنا بود درخت نخل با آن طول قامت ، میوه هاى پراکنده اى مانند درخت سیب داشت ، چیدنش بسیار مشکل بود .
12 وَ الْحَبُّ ذوُ الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ
و دانه هایى كه همراه با ساقه و برگى است كه به صورت كاه درمى آید و گیاهان خوشبو.
« حَب » به هرگونه دانه مى گویند و « عَصْف » به معنى برگ ها و اجزائى است كه از گیاهان
جدا مى شوند و گاه به وسیله بادها به هرسو پراکنده مى گردد و به " كاه" نیز گفته شده است .
« رَيْحان » در این جا به معنى " گیاهان خوشبو" است .
دانه هاى غذایى خوراك انسان و برگ هاى تر و خشکش خوراك حیواناتى است كه در خدمت انسان است و از شیر و گوشت و پوست و پشم آن ها بهره مى گیرد و به این ترتیب چیزى از آن بى فایده و دور ریختنى نیست .
ازسوى دیگر گیاهان خوشبو و گل هارا نیز در زمین آفریده كه مشام جسم و جان را معطر مى كند و روح را آرامش مى بخشد و به این وسیله نعمت هایش را بر انسان تمام كرده است .
13 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را تکذیب مى كنید شما اى گروه انس و جن ؟
این آیه 31 بار در سوره الرّحمن ذکر شده است كه به وسیله آن خدا از بندگانش بر نعمت هاى خود اقرار مى گیرد .
این استفهام ، استفهام تقریرى يا انکارى است كه در مقام اقرار گرفتن مى آورند و لذا در
روایتى از امام صادق (علیه السلام) به ما دستور داده شده است كه بعد از ذکر این جمله عرضه داریم : « پروردگارا ما هیچ يك از نعمت هاى تو را تکذیب نمى كنیم » ( لا بِشَىْ ءٍ مِنْ آلائِكَ رَبِّ اُكَذِّبُ ) .
گرچه در آیات گذشته تنها سخن از انسان ها به میان آمده است و مطلقا سخنى از طایفه جن درمیان نبود، ولى آیات بعدنشان مى دهدکه مخاطب در ضمیرتثنیه ( كُما ) این دو گروهند.
کمى دقت در نعمت هاى دوازده گانه فوق ( نعمت قرآن ، خلقت انسان ، تعلیم بیان ، حساب منظم زمان ، آفرینش گیاهان و انواع اشجار ، آفرینش آسمان ، حاکمیت قوانین ، آفرینش زمین با ویژگى هایش ، خلقت میوه ها ، خلقت نخل ، آفرینش حبوبات و خلقت گل ها و گیاهان معطر ) با جزئیات و ریزه كارى ها و اَسرارى كه در هریك نهفته است ، كافى است كه حس شکرگزارى را در انسان برانگیزد و او را به دنبال عرفان و شناخت مبدأ این نعمت ها بفرستد .
و به همین دلیل خداوند متعال از بندگانش بعد از ذکر این نعمت ها
نسبت به يك يك آن ها اقرار مى گیرد .
14 خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارِ
انسان را ازگِلِ خشکیده اى همچون سفال آفرید .
« صَلْصال » در اصل به معنى "رفت و آمد صدا در اجسام خشک" است ، سپس به خاك هاى خشکیده كه وقتى اشاره به آن مى كنند ، صدا مى كند ، گفته شده است .
« فَخّار » از ماده « فخر » گرفته شده و به معنى كسى است كه بسیار فخر مى كند و از آن جا كه این گونه اشخاص آدم هایى توخالى و پر سر و صدا هستند ، این كلمه به كوزه و هرگونه "سفال" به خاطر سر و صداى زیادى كه دارد ، اطلاق شده است .
از آیات مختلف قرآن و تعبیرات گوناگونى كه درباره مبدأ آفرینش انسان آمده ، به خوبى استفاده مى شود كه انسان در آغاز خاك بوده ( 5 / حج ) سپس با آب آمیخته شده و به صورت « گل » درآمد ( 2 / انعام ) و بعد « گل بدبو » ( لجن ) شد ( 28 / حجر ) سپس حالت
« چسبندگى » پیدا كرد ( 11 / صافات ) و بعدا به صورت « خشکیده » درآمد و حالت «صَلْصالٍ كَالْفَخّار» به خود گرفت (آیه مورد بحث) .
تعبیرات مزبور بیانگر يك واقعیت است كه با مسائل تربیتى انسان پیوند مهمى دارد و آن این كه ماده اولیه انسان بسیاربى ارزش و بى مقدار وازحقیرترین موادروى زمین بوده، اما خداوند بزرگ از چنین ماده بى ارزشى چنان مخلوق پرارزشى ساخت كه گُل سرسبد جهان آفرینش شد.
15 وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ
و جن را از شعله هاى مختلط و متحرك آتش .
« مارِج » در اصل از « مَرَج » به معنى " اختلاط و آمیزش" است و این جا منظور اختلاط شعله هاى مختلف آتش مى باشد ، زیرا هنگامى كه آتش شعله ور مى شود ، گاه به رنگ سرخ ، گاه به رنگ زرد ، گاه به رنگ آبى و گاه به رنگ سفید درمى آید .
بیشترین موجوداتى كه ما با آن سر و كار داریم ، آب و خاك و باد و آتش است . مبدأ آفرینش « انسان » ، آب و خاك بوده ، درحالى كه مبدأ آفرینش « جن » باد و آتش است و
این دوگانگى مبدأ آفرینش ، سرچشمه تفاوت هاى زیادى در میان این دو است .
16 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکارمى كنید ؟
باز به دنبال نعمت هایى كه در آغاز آفرینش انسان بوده ، جمله فوق را تکرار مى كند .
17 رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ
او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است .
درست است كه خورشید در هر روزى از ایام سال از نقطه اى طلوع و در نقطه اى غروب مى كند و به این ترتیب به تعداد روزهاى سال مشرق و مغرب دارد ، ولى با توجه به حداکثر « میل شمالى » آفتاب و « میل جنوبى » آن در حقیقت دو مشرق و دو مغرب دارد و بقیه در میان این دو مى باشد .
این نظام كه مبدأ پیدایش فصول چهارگانه سال با برکات فراوانى است ، در حقیقت تأکید و تکمیلى است براى آن چه در آیات قبل آمده ، آن جا كه سخن از حساب سیر
خورشید و ماه در میان است و همچنین سخن از وجود میزان در آفرینش آسمان ها مى باشد و اشاره اى است به نعمت ها و برکاتى كه از این رهگذر عاید انسان مى شود .
از آن چه گفتیم ، این نکته به خوبى روشن شد كه چرا در بعضى آیات قرآن آمده است ؛ « فَلا اُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِب : سوگند به پروردگار مشرق ها و مغرب ها » ( 40 / معارج ) .
زیرا در آن جا اشاره به تمام مشرق ها و مغرب هاى خورشید در عرض سال است ، درحالى كه در آیه مورد بحث تنها به نهایت قوس صعودى و نزولى آن اشاره مى كند .
18 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
به هر حال بعد از ذکر این نعمت باز جن و انس را مخاطب ساخته و در خصوص نعمت هاى الهى ازآن ها اقرار مى گیرد .
19 مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ
دو دریاى مختلف را در كنار هم قرار داد ، در حالى كه با هم تماس دارند .
20 بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ
اما در میان آن دو برزخى است كه يکى بر دیگرى غلبه نمى كند .
« مَرَج » به معنى مخلوط كردن و يا فرستادن و رها نمودن است و در این جا به معنى فرستادن و در كنار هم قراردادن مى باشد ، به قرینه جمله « بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ » .
در ادامه شرح نعمت هاى پروردگار سخن از دریاها به میان مى آورد ، اما نه همه دریاها بلکه كیفیت خاصى در پاره اى از دریاها كه هم پدیده اى است عجیب و نشانه اى است از قدرت بى پایان حق و هم وسیله اى است براى پدیدآمدن بعضى ازمتاع هاى مورداستفاده انسان ها.
منظور از این دو دریا به گواهى آیه 53 سوره فرقان ، دو دریاى آب « شیرین » و « شور » است ، آن جاکه مى فرماید: « وَ هُوَ الَّذى مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ اُجاجٌ وَ جَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَخا وَ حِجْرا مَحْجُورا : او كسى است كه دو دریا را در كنار هم قرار داد ؛ يکى گوارا و شیرین است و دیگرى شور و تلخ و در میان آن ها برزخى قرار داد تا با هم مخلوط نشوند » .
منظور از این دو دریا چیست ؟
سابقا در تفسیر سوره فرقان به این واقعیت اشاره كردیم كه رودخانه هاى عظیم ، آب شیرین هنگامى كه به دریاها و اقیانوس ها مى ریزند ، معمولاً دریایى از آب شیرین در كنار ساحل تشکیل مى دهند و آب شور را به عقب مى رانند و عجیب این كه تا مدت زیادى این دو آب شیرین و شور ، به خاطر تفاوت درجه غلظت به هم آمیخته نمى شوند .
در مسافرت با هواپیما به مناطقى كه این رودخانه ها به دریا مى ریزند ، منظره دریاهاى آب شیرین و شور كه در كنار هم قرار دارند و از هم جدا هستند ، به خوبى از بالا نمایان است و هنگامى كه كناره این آب ها به يکدیگر مخلوط شوند ، آب هاى شیرین تازه ، جاى آن ها را مى گیرند ، به طورى كه این دو دریاى جدا از هم ، دائماً جلب توجه مى كند .
جالب این كه به هنگام مد دریا كه سطح اقیانوس بالا مى آید ، آب هاى شیرین به عقب رانده مى شود و بى آن كه با آب شور مخلوط گردند ( مگر در مواقع خشکسالى و كم آبى ) و قسمت زیادى از خشکى را مى پوشانند ، لذا ساحل نشینان در این مناطق با مهار كردن این
آب هاى شیرین ، نهرهاى زیادى در منطقه ساحلى به وجود مى آورند كه به وسیله آن زمین هاى فراوانى مشروب مى شود .
این نهرهاکه ازبرکت جزر و مدساحلى وتأثیرآن درآب این نهرهابه وجودمى آید،درشبانه روز دوبار ازآب شیرین پر و خالى مى شود و وسیله بسیارمؤثرى براى آبیارى مناطق وسیعى هستند.
در سراسر اقیانوس هاى جهان ، رودهاى عظیمى در حرکت است كه يکى از نیرومندترین آن ها «گلف استریم» نام دارد .
این رودعظیم ازسواحل آمریکاى مرکزى حرکت مى كندوسراسراقیانوس اطلس رامى پیماید و به سواحل اروپاى شمالى مى رسد .
این آب ها كه از مناطق نزدیك به خط استوا حرکت مى كنند ، گرم هستند و حتى رنگ آن ها گاه بارنگ آب هاى مجاور متفاوت است و عجیب این كه عرض این رود عظیم دریایى ( گلف استریم ) در حدود 150 كیلومتر و عمق آن چندصد متر مى باشد . سرعت
آن در بعضى از مناطق به قدرى است كه در يك روز 160 كیلومتر راه را طى مى كند .
تفاوت درجه حرارت این آب ها با آب هاى مجاور ، در حدود 10 تا 15 درجه است و لذا حاشیه غربى آن را دیوار سرد مى نامند .
« گلف استریم » بادهاى گرمى به وجود مى آورد و مقدار قابل توجهى از حرارتش را به طرف كشورهاى شمالى قاره اروپا مى برد و هواى آن كشورهارا بسیار مطبوع مى كند و شاید اگر این جریان نبود ، زندگى در آن كشورها بسیار سخت و طاقت فرسا بود .
« گلف استریم » يکى از این رودها است و در آب هاى پنج قاره جهان نظیر این جریان دریایى فراوان است .
و عامل اصلى آن تفاوت حرارت منطقه استوائى زمین و مناطق قطبى است كه این حرکت را در آب دریاها به وجود مى آورد .
این موضوع را با يك تجربه ساده مى توان دریافت ؛ اگر ظرف بزرگ آبى داشته باشیم ، در يك طرف آن قطعه يخى قرار دهیم و در طرف دیگر قطعه آهن داغى و روى سطح آب
کمى كاه بریزیم ، مى بینیم جریانى در سطح این آب پیدا مى شود و آب ها آهسته از آن منطقه گرم به سوى منطقه سرد حرکت مى كنند ، عین این ماجرا در كل دریاهاى جهان روى مى دهد و سرچشمه پیدایش این رودهاى دریایى است .
عجیب این كه این رودهاى عظیم دریایى با آبهاى اطراف خود كمتر آمیخته مى شوند و هزاران كیلومتر راه را به همان صورت مى پیمایند و مصداق « مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ » را به وجود مى آورند .
و از آن جالب تر این كه در محل برخورد این آب هاى گرم با آب هاى سرد مجاور ، پدیده اى رخ مى دهد كه براى انسان بسیار پرسود است ، زیرا در محل تقاطع این آب هاى گرم و سرد يك نوع حالت بى حسى يا مرگ دستجمعى براى حیوانات ذره بینى كه در میان آب معلق هستند ، به وجود مى آید و از این راه ماده غذایى فراوان و بى حساب جمع مى شود كه سبب جلب دسته هاى بزرگ ماهیان مى گردد و به این ترتیب این منطقه يکى از بهترین مناطق صید ماهى در كره زمین است .
لذا يك تفسیر براى آیات فوق ، همین است و منافاتى با سایر تفسیرها ندارد و جمع میان همگى ممکن است .
21 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
بار دیگر بندگان را مخاطب ساخته و در برابر این نعمت ها از آن ها سؤال مى كند .
22 يَخْرُجُ مِنْهُمَا الُّلؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ
از آن دو لؤلؤ و مرجان خارج مى شود .
« لؤلؤ » و « مرجان » دو وسیله جالب زینتى است و در طب و معالجه بیمارى ها نیز استفاده مى شود ، ضمناً مال التجاره و كالاى خوبى است كه از آن عواید زیادى به دست مى آید و روى همین جهات به عنوان دو نعمت در آیات فوق به آن اشاره شده است .
اما « لؤلؤ » كه در فارسى آن را « مروارید » گویند ، دانه شفاف و گرانبهایى است كه در درون صدف در اعماق دریاها پرورش مى يابد و هرقدر درشت تر باشد ، قیمتى تر است و در
طب موارداستعمال گسترده اى دارد، اطباى پیشین ازآن داروهایى رابراى تقویت قلب و اعصاب وبرطرف كردن انواع خفقان وحالت ترس و وحشت و تقویت كبدو رفع بدبویى دهان و سنگ هاى كلیه و مثانه و يرقان تهیه مى كردند ، حتى در بیمارى هاى چشم نیز از آن استفاده مى نمودند .
« مرجان » موجود زنده اى است شبیه شاخه كوچك درخت كه در اعماق دریاها مى روید و تا مدت ها دانشمندان آن را نوعى گیاه مى پنداشتند ، ولى بعدا روشن شد كه نوعى حیوان است ، هرچند به صخره هاى كف دریا مى چسبد و گاه منطقه وسیعى را مى پوشاند و تدریجا افزوده مى شود و جزایرى را تشکیل مى دهد كه به « جزایر مرجانى » معروف است.
« مرجان » معمولاً در آب هاى ساکن نشو و نما مى كند .
بهترین نوع مرجان زینتى ، مرجان سرخ رنگ است و هرقدر سرخ تر باشد ، قیمتى تر است و در تشبیهات شعرا در اشعارشان نیز بر همین اساس است و بدترین نوع مرجان ، مرجان سفید است كه به طور فراوان يافت مى شود و در میان این دو ، مرجان سیاه قراردارد.
« مرجان » نیز علاوه بر جنبه زینت ، استعمال طبى دارد و خواص زیادى براى آن
ذکر كرده اند ، از جمله از آن داروهایى مى سازند كه براى تقویت قلب ، دفع سم افعى ، تقویت اعصاب ، معالجه اسهال و خونریزى هاى رحم ، بهره گیرى مى كنند و گفته اند براى بیمارى صرع نیز مفید است .
23 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
24 وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَأتُ فِى الْبَحْرِ كَالاْءَعْلامِ
و براى او است كشتى هاى ساخته شده اى كه در دریا به حرکت درمى آیند كه همچون كوهى هستند .
« جَوار » جمع « جاریة » به معناى جریان و حرکت ، توصیفى است براى « كشتى ها » ، زیرا آن چه بیشتر مورد توجه است ، همین جریان و حرکت كشتى ها است ، به همین جهت روى همین وصف تکیه شده است .
و این كه كنیز را «جاریه» مى گویند، به خاطر حرکت و كوشش او در انجام خدمات است
و نیز اگربه دخترجوان، «جاریه» گفته مى شود، به خاطرجریان نشاط جوانى در وجود او است.
« مُنْشَات » جمع « مُنْشَأ » اسم مفعول از « انشاء » به معنى ایجاد است و جالب این كه در عین تعبیر به « مُنْشَات » كه حکایت از مصنوع بودن كشتى به وسیله انسان مى كند ، مى فرماید : « وَ لَهُ » ( از براى خدا است ... ) اشاره به این كه مخترعان و سازندگان كشتى از خواص خداداد كه در مصالح مختلفى كه در كشتى ها به كار مى رود ، استفاده مى كنند ، همچنین از خاصیت سیال بودن آب دریاها و نیروى وزش بادها بهره مى گیرند و خدا است كه در آن مواد و در دریا و باد این خواص و آثار را آفریده است .
« اَعْلام » جمع « عَلَم » به معنى كوه است ، هرچند در اصل به معنى علامت و اثرى است كه از چیزى خبر مى دهد و چون كوه ها از دور نمایان هستند ، از آن ها تعبیر به « عَلَم » شده است ، همان گونه كه پرچم را نیز عَلَم مى گویند .
به این ترتیب قرآن روى كشتى هاى بزرگ كه بر صفحه اقیانوس ها و دریاها حرکت مى كنند ، تکیه كرده است و برخلاف آن چه بعضى تصور مى كنند ، كشتى هاى بزرگ
مخصوص عصر موتور و بخار نیست،در داستان جنگ هاى يونانیان و كشورهاى دیگر مى خوانیم كه از كشتى هاى بسیار بزرگ نیروبر استفاده مى كردند .
25 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
26 كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ
تمام كسانى كه روى آن ( زمین ) هستند ، فانى مى شوند .
چگونه « مسأله فنا » مى تواند در زمره نعمت هاى الهى قرار گیرد ؟ ممکن است از این نظر باشد كه این فنا به معنى فناى مطلق نیست بلکه دریچه اى است به عالَم بقا و دالان و گذرگاهى است كه شرط وصول به سراى جاویدان ، عبور از آن است .
منظور از « مَنْ عَلَيْها » ( كسانى كه بر زمین هستند ) انس و جن است .
این كه در آیات فوق خواندیم كه جز خدا همه فانى مى شوند ، به معنى نابودى مطلق
نیست ، به این معنى كه حتى روح انسان نیز نابود مى شود و يا خاك هاى حاصل از جسم او معدوم مى گردد ، چراکه آیات قرآن تصریح به وجود برزخ تا روز رستاخیز مى كند (1)و از سوى دیگر بارها مى گوید كه مردگان در قیامت ازقبرها برمى خیزند (2)و استخوان هاى پوسیده و « عظم رمیم » به فرمان خدا لباس حیات در تن مى پوشند .(3)
و این ها همه گواه براى این است كه فنا در این آیه و آیات مشابه ، به معنى به هم ریختن نظام جسم و جان و قطع پیوندها و برهم خوردن نظم عالَم خلقت و جانشین شدن عالَم دیگرى به جاى آن است .
27 وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذوُ الْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ
و تنهاذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند .
« وَجْه » از نظر لغت به معنى صورت است كه به هنگام مقابله با كسى با آن مواجه و .
روبرو مى شویم، ولى هنگامى كه در مورد خداوند به كار مى رود ، منظور ذات پاك او است .
اما « ذوُ الْجَلالِ وَ الاِْكْرام » كه توصیفى براى « وجه » است ، اشاره به صفات جلال و جمال خدا است ، زیرا « ذو الجلال » از صفاتى خبرمى دهد كه خداوند ، اجل و برتر از آن است،این صفات را «صفات سلبیه» مى نامند و «اکرام» به صفاتى اشاره مى كندکه حسن و ارزش چیزى را ظاهرمى سازد و به این قبیل صفات، « صفات ثبوتیه » خداوند مى گویند ، مانند علم و قدرت و حیات او. بنابراین معناى آیه روى هم رفته چنین مى شود ؛ تنها ذات پاك خداوندى كه متصف به صفات ثبوتیه و منزه ازصفات سلبیه است، در این عالَم باقى و برقرار مى ماند .
28 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
29 يَسْئَلُهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فى شَأْنٍ
تمام كسانى كه در آسمان ها و زمین هستند ، از او تقاضا مى كنند و او هر روز در شأن و كارى است .
تعبیر به « يَسْئَلُهُ » به صورت فعل مضارع ، دلیل بر این است كه این سؤال و تقاضا ، دائمى است و همگى به زبان حال از آن مبدأ فیاض ، دائماً فیض مى طلبند ، هستى مى خواهند و حوایج خود را تمنامى كنند و این اقتضاى ذات موجودممکن است كه نه تنها در « حدوث » بلکه در « بقاء » نیز وابسته و متکى به واجب الوجودند .
سپس مى افزاید : يك روز اقوامى را قدرت مى دهد ، روز دیگر آن هارا بر خاك سیاه مى نشاند، يك روز سلامت و جوانى مى بخشد، روز دیگر ضعف و ناتوانى مى دهد ، يك روز غم و اندوه را از دل مى زداید، روز دیگر مایه اندوهى مى آفریند، خلاصه هر روز طبق حکمت و نظام احسن ، پدیده تازه و خلق و حادثه جدیدى دارد .
توجه به این حقیقت ، از يك سو نیاز مستمر ما را به ذات پاك او روشن مى كند و از سوى دیگر پرده هاى يأس و نومیدى را از دل ، كنار مى زند .
و از سوى سوم غرور و غفلت را درهم مى شکند .
آیه ، مفهوم گسترده اى دارد كه هرگونه آفرینش تازه و خلقت جدید و
دگرگونى و تحول در این جهان را دربرمى گیرد .
در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه در تفسیر این آیه فرمودند : « مِنْ شَأْنِهِ اَنْ يَغْفِرَ ذَنْبا وَ يُفَرِّجَ كَرْبا وَ يَرْفَعَ قَوْما وَ يَضَعَ اخَرینَ : از كارهاى او این است كه گناهى را مى بخشد و ناراحتى و رنجى را برطرف مى سازد ، گروهى را بالا مى برد و گروه دیگرى را پایین مى آورد » .(1)
این نکته نیز لازم به يادآورى است كه « يَوْم » در این جا به معنى روز در مقابل شب نیست ، بلکه هم دوران هاى طولانى را شامل مى شود و هم ساعات و لحظات را و مفهومش این است كه خداوند متعال هر زمان در شأن و كارى است .
30 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
باز به دنبال این نعمت مستمر و پاسخگویى به نیازهاى همه مخلوقات و اهل آسمان ها .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
و زمین ، تکرار مى كند كه « كدام نعمت از نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید » ؟
31 سَنَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَ الثَّقَلانِ
به زودى به حساب شما مى پردازیم ، اى دو گروه انس و جن !
« ثَقَلان » از ماده « ثِقل » به معنى بار سنگین است و به معنى وزن نیز آمده است ، اما « ثَقَل » معمولاً به متاع و بار مسافر گفته مى شود و اطلاق آن بر گروه جن و انس ، به خاطر سنگینى معنوى آن ها است ، چراکه خداوند به آن ها از نظر عقل و شعور و علم و آگاهى ، وزن و ارزش خاصى داده است . ذکر خصوص این دو گروه به خاطر آن است كه عمده كسانى كه مکلف به تکالیف الهى هستند ، همین ها مى باشند .
آرى در آن روز خداوندِ عالِمِ قادر ، دقیقا همه اعمال و گفتار و نیات انس و جن را مورد بررسى و حساب دقیق قرار داده و كیفر و پاداش مناسب را براى آن ها تعیین مى كند .
32 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
بعد از ذکر این معنى ، بار دیگر سؤال فوق را تکرار مى فرماید .
33 يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذوُا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذوُا لا تَنْفُذوُنَ اِلاّ بِسُلْطانٍ
اى گروه جن و انس! اگر مى توانید از مرزهاى آسمان ها و زمین بگذرید، پس بگذرید، ولى هرگز قادر نیستید مگر با نیرویى(الهى) .
« مَعْشَر » از « عَشَر » به معنى عدد ده ، گرفته شده و چون عدد ده ، يك عدد كامل است ، واژه « مَعْشَر » به جمعیت كاملى گفته مى شود كه از اَصناف و طوایف مختلفى تشکیل گردد.
« تَنْفُذوُا » از ماده « نفوذ » در اصل به معنى پاره كردن و عبور كردن از چیزى است و تعبیر به « مِنْ اَقْطار » اشاره به این است كه جوانب آسمان ها
رابشکافید و ازآن بگذرید و به خارج آن هاسفر كنید .
« اَقْطار » جمع « قطر » به معنى اطراف چیزى است .
ضمناً مقدم داشتن « جن » در این جا ممکن است به خاطر این باشد كه آن ها آمادگى بیشترى براى سیر آسمان ها دارند .
در این كه آیه فوق ، مربوط به قیامت است يا دنیا و يا هر دو ؟ در میان مفسران گفتگو است و چون آیات قبل و بعد از آن ناظر به رویدادهاى سراى دیگر است ، به نظر مى رسد كه این آیه نیز مربوط به فرار از چنگال عدالت الهى در قیامت باشد و مؤید آن بعضى از اخبارى است كه در منابع اسلامى در این زمینه نقل شده است .
34 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
درست است كه تهدیدفوق به ظاهر درمسیر مجازات و كیفر است، ولى از آن جا كه ذکر آن هشدارى است به همه انسان هاوعاملى است براى اصلاح وتربیت، طبعالطف و نعمتى محسوب مى شود و اصولاً وجود حساب در هر دستگاه ، نعمت بزرگى است ، چراکه به خاطر آن ، همه مراقب كارهاى خود هستند .
35 يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ
شعله هایى از آتش بى دود و دودهایى متراکم، بر شما مى فرستد و نمى توانید از كسى يارى بطلبید.
«شُواظ» به معنى شعله هاى بى دود آتش است و این تعبیر اشاره به شدت حرارت آن است.
«نُحاس» به معنى دود ( و يا شعله هاى قرمز رنگ و دودآلود آتش ) است كه به رنگ مس درمى آید.
و چه عجیب است دادگاه قیامت كه انسان ازهرسودراحاطه كامل مأموران الهى و آتش سوزان و دودکشنده قرارگرفته و راهى جزحضور درآن دادگاه و تسلیم دربرابرحکم آن محکمه ندارد.
36 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکارمى كنید ؟
تعبیر به « نعمت » در این جا نیز به خاطر همان لطفى است كه در آیه قبل به آن اشاره شد.
37 فَاِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَكانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهانِ
در آن هنگام كه آسمان شکافته شود و همچون روغن مذاب گلگون گردد ( حوادث هولناکى رخ مى دهد كه تاب تحمل آن را نخواهید داشت ) .
« وَرْدَة » و « وَرْد » به معنى گل است و از آن جا كه گل ها غالبا سرخ رنگ هستند ، معنى سرخ را در این جا تداعى مى كند .
« دِهان » به معنى روغن مذاب است . این تشبیه ممکن است از این نظر باشد كه رنگ آسمان به صورت روغن مذاب گلگون درمى آید و يااشاره به ذوب شدن كرات آسمانى ویارنگ هاى مختلف آن بوده باشد و در هرصورت این تشبیهات تنها مى تواند شبحى ازآن صحنه هولناك را مجسم سازد، چراکه در واقع شباهتى به هیچ حادثه اى ازحوادث این دنیا ندارد و صحنه هایى است كه تا كسى نبیند ، نمى داند .
38 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُماتُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
از آن جا كه اعلام وقوع این حوادث هولناك در صحنه قیامت و يا قبل از آن ، هشدارى است به همه مجرمان و مؤمنان و لطفى است از الطاف الهى ، لذا بعد از آن ، همان جمله سابق را دوباره تکرار مى فرماید .
39 فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ
در آن روز هیچ كس از انس و جن از گناهش سؤال نمى شود .
چرا سؤال نمى كنند ؟ زیرا همه چیز در آن روز آشکار است ، يوم البروز است و در چهره انسان ها همه چیز خوانده مى شود .
ممکن است تصور شود كه این آیه با آیاتى كه تصریح و تأکید بر مسأله سؤال از بندگان در قیامت مى كند ، تضاد دارد ، مانند آیه 24 سوره صافات ؛ « وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ : آن ها را متوقف سازید كه باید از آن ها سؤال شود » .
ولى با توجه به يك نکته این مشکل حل مى شود و آن این كه قیامت يك روز بسیار طولانى است و انسان از مواقف و گذرگاه هاى متعددى باید بگذرد و در هر صحنه و موقفى باید مدتى بایستد . طبق بعضى از روایات این مواقف ، پنجاه موقف است ، در بعضى از این مواقف ، مطلقاً سؤالى نمى شود ، بلکه « رنگ رخساره خبر مى دهد از سرّ درون »، چنان كه درآیات بعدخواهد آمد .
و در بعضى از مواقف ، مهر بر دهان انسان گذارده مى شود و اعضاى بدن به شهادت برمى خیزند (1)و در بعضى دیگر از این مواقف ، انسان ها به جدال و دفاع و مخاصمه برمى خیزند (2)، خلاصه هر صحنه ، داراى شرایطى و خوفناك تر از صحنه دیگراست.
40 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
41 يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصى وَ الاَْقْدامِ
بلکه مجرمان باقیافه هایشان شناخته مى شوند و آن گاه آن هاراباموهاى پیش سر و پاهایشان مى گیرند (و به دوزخ مى افکنند).
« سیما » در اصل به معنى علامت و نشانه است و هرگونه علامت و نشانه اى راکه در
صورت و ياسایرنقاط بدن آن هاباشد،شامل مى شود، ولى ازآن جاکه علایم خوشحالى و بدحالى بیشتر در صورت نمایان مى گردد ، به هنگام ذکر این لفظ ، غالبا صورت ، تداعى مى شود .
کلمه « نَواصى » جمع « ناصیة » و در اصل به معنى موهاى پیش سر و از ماده « نَصْأ » ( بر وزن نَصْر ) به معنى اتصال و پیوستگى است و « اَخذ به ناصیه » نیز به معنى گرفتن موى پیش سر است و گاه كنایه از غلبه و تسلط كامل بر چیزى است .
« اَقْدام » جمع « قدم » به معنى پاها است .
در قیامت گروهى داراى چهره هاى بشاش نورانى و درخشان هستند كه بیانگر ایمان و عمل صالح آن ها است و گروهى دیگر صورت هایى سیاه و تاریك و زشت و عبوس دارند كه نشانه كفر و گناه آن ها است ، چنان كه در آیات 38 تا 41 سوره عبس مى خوانیم : « وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ تَرْهَقُها قَتَرَةٌ : در آن روز چهره هایى درخشان و نورانى هستند و چهره هایى تاریك ، كه سیاهى مخصوصى آن را پوشانیده است » .
گرفتن مجرمان با موى پیش سر و پاها ، ممکن است به معنى حقیقى آن باشد كه
مأموران عذاب این دو را مى گیرند و آن ها را از زمین برداشته ، با نهایت ذلت به دوزخ مى افکنند و يا كنایه از نهایت ضعف و ناتوانى آن ها در چنگال مأموران عذاب الهى است ، كه این گروه را باخوارى تمام به دوزخ مى برند و چه صحنه دردناك و وحشتناکى است آن صحنه.
42 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
باز از آن جا كه يادآورى این مسائل در زمینه معاد ، هشدار و لطفى است به همگان ، در خصوص نعمت هاى الهى از آن ها اقرار مى گیرد .
43 هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتى يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ
این همان دوزخى است كه مجرمان آن را انکار مى كردند .
خداوند به پیامبرش صلى الله علیه و آله مى گوید : این اوصاف دوزخى است كه همواره مجرمان در این دنیا ، آن را انکار مى كنند و يا این كه مخاطب همه انس و جن هستند كه به آن ها هشدار مى دهد جهنمى كه مجرمان آن را انکارمى كنند، داراى چنین اوصافى است كه مى شنوید ، باید
به هوش باشید تا عاقبت كارتان به آن جانرسد .
44 يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَمیمٍ انٍ
میان آن دوزخ و آن آب سوزان ، در رفت و آمد هستند .
« اآن » در این جا ، آبى است كه در نهایت حرارت و سوزندگى باشد و در اصل از ماده «اِناء» به معنى وقت، گرفته شده است، زیراآب سوزان به وقت و مرحله نهایى خودرسیده است.
به این ترتیب آن ها از يك سو در میان شعله هاى سوزان جهنم مى سوزند و تشنه مى شوند و تمناى آب مى كنند و از سوى دیگر آب جوشان به آن ها مى دهند ( يا بر آن ها مى ریزند ) و این مجازاتى است دردناك .
از برخى آیات قرآن استفاده مى شود كه چشمه سوزان حمیم در كنار جهنم است كه نخست دوزخیان را در آن مى برند و سپس در آتش دوزخ مى افکنند ؛ « يُسْحَبُونَ فِى الْحَمیمِ ثُمَّ فِى النّارِ يُسْجَروُنَ (71 و 72 / مؤمن) » .
تعبیربه «يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَمیمٍ انٍ» درآیه موردبحث نیزمتناسب با همین معنى است.
45 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان راانکارمى كنید ؟
باز به دنبال این هشدار و اخطار شدید و بیدارکننده كه لطفى است از ناحیه خداوند ، مى فرماید : « كدام نعمت از نعمت هاى پروردگارتان را تکذیب و انکار مى كنید » ؟
46 وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ
و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد ، دو باغ بهشت است .
براى این عبارت ، چهار تفسیر به شرح زیر وجود دارد ؛
✓ 1 - به معنى خوف از مواقف قیامت و حضور در پیشگاه او براى حساب است .
✓ 2 - به معنى خوف از مقام علمى خدا و مراقبت دائمى او نسبت به همه انسان هااست.
در حدیثى از امام صادق مى خوانیم كه در تفسیر این آیه فرمود : « مَنْ عَلِمَ اَنَّ اللّهَ يَراهُ وَ يَسْمَعُ ما يَقُولُ وَ يَعْلَمُ ما يَعْمَلُهُ مِنْ خَيْرٍ اَوْ شَرٍّ ، فَيَحْجُزُهُ ذلِكَ عَنِ الْقَبیحِ مِنَ الاَْعْمالِ
فَذلِكَ الَّذى خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى : كسى كه مى داند خدا او را مى بیند و آن چه مى گوید ، مى شنود و آن چه از خیر و شر را انجام مى دهد ، مى داند و این توجه او را از اعمال قبیح بازمى دارد ، این كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است و خود را از هواى نفس بازداشته است » .(1)
✓ 3 - منظور ترس ازخدا است نه به خاطر آتش دوزخ و طمع در نعیم بهشت ، بلکه تنها به خاطر«مقام و جلال پروردگار»، خائف است .
✓ 4 - منظور ترس از مقام عدالت او است ، چراکه ذات مقدس او مایه خوف نیست ، بلکه خوف از عدالت او است و خوف از عدالت نیز بازگشت به خوف از اعمال خود انسان مى كند ، زیرا كسى كه پاك است ، از محاسبه اش چه باك است ؟ مجرمان هنگامى كه از كنار محکمه و دادگاه و زندان مى گذرند ، ترسانند ، اما براى پاکان فرق نمى كند كه آن جا دادگاه است يا هر مکان دیگر . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 197 .
این تفسیرهاى چهارگانه باهم تضادى ندارند و ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد .
« جَنَّتان » به معنى دو باغ بهشت است . ممکن است بهشت اول ، بهشت مادى و جسمانى باشد و بهشت دوم ، بهشت معنوى و روحانى ، چنان كه در آیه 15 سوره آل عمران آمده : « لِلَّذینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها وَ اَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ » .
در این آیه علاوه بر بهشت جسمانى كه نهرها از زیر درختانش مى گذرد و همسران پاك در آن هستند ، از بهشت معنوى كه خشنودى خدا است ، سخن مى گوید .
یا این كه بهشت اول به عنوان پاداش اعمال به آن ها داده مى شود و بهشت دوم به عنوان تفضل ، چنان كه در آیه 38 سوره نور آمده : « لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ اَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ : هدف این است كه خداوند ، پاداش بهترین اعمال آن ها را بدهد و از فضلش بر آن بیفزاید » .
و يا يکى براى ایمان و عقیده و دیگرى براى اعمال صالح و مانند آن .
البته هیچ يك از این تفسیرها دلیل خاصى ندارد و در عین حال همه آن ها ممکن است در آیه جمع باشد ، آن چه مسلم است ، خداوند باغ هاى متعددى از بهشت در اختیار بندگان صالح مى گذارد كه در آن رفت و آمد دارند . دوزخیان در « میان آتش و آب سوزان" در طوافندو این هادر "باغ هاى بهشت" .
47 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
باز به دنبال این نعمت بزرگ ، همگان را مخاطب ساخته و از آن ها در مورد نعمت هاى الهى اقرار مى گیرد .
48 ذَواتا اَفْنانٍ
آن دو باغ بهشتى داراى انواع نعمت ها و درختان پرطراوت است .
« ذَواتا » تثنیه « ذات » به معنى صاحب و دارنده است .
« اَفْنان » جمع « فَنَن » در اصل به معنى شاخه هاى تازه و پربرگ است و گاه به معنى
"نوع" نیز به كار مى رود و در آیه مورد بحث در هریك از این دو معنى ممکن است استعمال شده باشد . درصورت اول اشاره به شاخه هاى باطراوت درختان آن دو بهشت است ، برعکس درختان دنیا كه داراى شاخه هاى پیر و جوان و خشکیده هستند .
و در صورت دوم اشاره به تنوع نعمت هاى آن دو بهشت و انواع مواهب آن است .
این احتمال نیز وجود دارد كه درختان بهشتى به گونه اى هستند كه در يك درخت شاخه هاى مختلفى است و بر هر شاخه نوعى از میوه ها .
49 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکارمى كنید ؟
50 فیهِما عَيْنانِ تَجْرِيانِ
در آن ها دو چشمه دائماً در جریان است .
ازآن جاکه يك باغ سرسبز و خرم و پرطراوت، علاوه بر درختان، بایدچشمه هاى آب جارى داشته باشد ، در این آیه مى افزاید : « در آن دو بهشت دو چشمه به طور مداوم جریان دارد » .
51 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
باز در برابر این نعمت ، باز همان سؤال تکرار مى شود .
52 فیهِما مِنْ كُلِّ فاكِهَةٍ زَوْجانِ
در آن دو از هر میوه اى دو نوع وجود دارد .
در این آیه به بررسى میوه هاى این دو باغ بهشتى مى پردازد و مى فرماید : « در آن ها از هر میوه اى ، دو نوع وجود دارد » . نوعى كه در دنیا نمونه آن را دیده اید و نوعى كه هرگز شبیه و نظیر آن را در این جهان ندیده اید . میوه هاى بهشتى كاملاً متنوع و گوناگون مى باشد و هر كدام از دیگرى بهتر و جالب تر است .
53 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
54 مُتَّكِئینَ عَلى فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ اِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَى الْجَنَّتَيْنِ دانٍ
این در حالى است كه آن ها بر فرش هایى تکیه كرده اند كه آستر آن ها از پارچه هاى ابریشمین است و میوه هاى رسیده آن دو باغ بهشتى در دسترس است .
« فُرُش » جمع « فِراش » به معنى فرش هایى است كه گسترده مى شود .
« بَطائِن » جمع « بِطانَة » به معنى آستر است و « اِسْتَبْرَق » به معنى حریر ضخیم است .
جالب توجه این كه در این جا گران قیمت ترین پارچه اى كه در دنیا تصور مى شود ، آستر این فرش ها ذکر شده ، اشاره به این كه قسمت رویین آن چیزى است كه از لطافت و زیبایى و جذابیت در وصف نمى گنجد، چراکه معمولاً در دنیا آستر را به خاطر این كه ظاهر نمى شود ، از جنس كم اهمیتى تهیه مى كنند و به این ترتیب كم اهمیت ترین جنس هاى آن جهان ، پرارزش ترین جنس این جهان است، اکنون بایداندیشیدکه متاع پرارزش آن چگونه خواهدبود؟
قدر مسلم این است كه مواهب الهى در سراى دیگر چیزى نیست كه در الفاظ ما بگنجد و يا حتى قدرت تصور آن را داشته باشیم ، تنها شبحى از دور ، در
لابلاى این گونه آیات پرمعنى براى ما تجلى مى كند .
این نکته نیز قابل توجه است كه در آیات دیگر قرآن مى خوانیم كه بهشتیان بر « اَرائِك » ( تخت هاى سایبان دار ) و «سَریر» ( تخت هاى بدون سایبان ) تکیه مى كنند ، اما در این جا مى گوید : تکیه برفرش ها دارند، ممکن است این ها همه به خاطر تنوع در لذات بهشتى باشد كه گاهى بر آن و گاهى براین تکیه مى زنند و نیزممکن است این فرش هاى گرانبهارابرآن تخت هابگسترانند.
و بالاخره در پنجمین نعمت به چگونگى نعمت هاى این باغ بهشتى اشاره كرده و مى گوید: «میوه هاى رسیده این دوبهشت دردسترس است» .
« جَنى » ( بر وزن بَقا ) به معنى میوه اى است كه موقع چیدنش فرارسیده است و « دان » در اصل « دانى » و به معنى نزدیك است .
آرى زحمتى كه معمولاً در چیدن میوه هاى دنیا وجود دارد، در آن جا به هیچ وجه نیست.
55 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکارمى كنید ؟
56 فیهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ اِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جانٌّ
در باغ هاى بهشتى زنانى هستند كه جز به همسران عشق نمى ورزند و هیچ انس و جن قبلاً باآن ها تماس نگرفته است .
« لَمْ يَطْمِثْهُنَّ » از ماده « طَمْث » در اصل به معنى خون عادت ماهیانه است و در این جا به معنى زوال بکارت آمده و اشاره به این است كه زنان بکر بهشتى ، هرگز همسرانى نداشته اند ، بنابراین آن ها دوشیزه اند و دست نخورده و پاك از هر نظر .
« طَرْف » به معنى پلك چشم ها است و از آن جا كه به هنگام نگاه كردن ، پلك ها به حرکت درمى آید ، كنایه از نگاه كردن است ، بنابراین تعبیر به « قاصِراتُ الطَّرْف » اشاره به زنانى است كه نگاهى كوتاه دارند ، يعنى فقط به همسرانشان عشق مى ورزند و این يکى از بزرگ ترین امتیازات همسر است كه جز به همسرش نیندیشد و به غیر او علاقه نداشته باشد.
از « ابوذر » نقل شده است كه : « همسر بهشتى به شوهرش مى گوید : سوگند به
عزت پروردگارم كه در بهشت چیزى را بهتر از تو نمى يابم ، سپاس مخصوص خداوندى است كه مرا همسر تو و تو را همسر من قرار داد » .(1)
57 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
باز در تعقیب این نعمت بهشتى ، تکرار مى كند : « كدام يك از نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید » ؟
58 كَاَنَّهُنَّ الْياقُوتُ وَ الْمَرْجانُ
آن ها همچون ياقوت و مرجانند .
« ياقُوت » سنگى معدنى و معمولاً سرخ رنگ است .
« مَرْجان » حیوانى است دریایى شبیه شاخه هاى درخت كه گاه به رنگ سفید و گاه .
1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 208 .
قرمز يا رنگ هاى دیگر است و در این جا ظاهراً منظور نوع سفید آن است .
59 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکارمى كنید ؟
60 هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ اِلاَّ الاِْحْسانُ
آیا جزاى نیکى جز نیکى خواهد بود ؟
در حدیثى از امام صادق مى خوانیم كه فرمود : « اآيَةٌ فى كِتابِ اللّهِ مُسْجَلَةٌ ، قُلْتُ وَ ما هِىَ ؟ قالَ قَوْلُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : " هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ اِلاَّ الاِْحْسانُ " جَرَتْ فِى الْكافِرِ وَ الْمُؤْمِنِ وَ الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ وَ مَنْ صُنِعَ اِلَيْهِ مَعْروُفٌ فَعَلَيْهِ اَنْ يُكافِى ءَ بِهِ وَ لَيْسَ الْمُكافَاَةُ اَنْ تَصْنَعَ كَما صَنَعَ حَتّى تُرْبى ، فَاِنْ صَنَعْتَ كَما صَنَعَ كانَ لَهُ الْفَضْلُ بِالاِْبْتِداءِ : آیه اى در قرآن است كه عمومیت و شمول كامل دارد . راوى مى گوید : عرض كردم كدام آیه است ؟ فرمود : این سخن خداوند متعال كه مى فرماید: " هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ اِلاَّ الاِْحْسانُ " ؟ كه درباره كافر و مؤمن نیکوکار و بدکار جارى مى شود ( كه پاسخ نیکى را باید به نیکى داد ) و هرکس به او نیکى شود، باید جبران كند و راه جبران این نیست كه به اندازه او
نیکى كنى، بلکه باید بیش از آن باشد، زیرا اگرهمانند آن باشد، نیکى او برتر است، چراکه او آغازگر بوده ».(1)
بنابراین پاداش الهى در قیامت نیز بیش از عمل انسان در دنیا است ، طبق استدلالى كه امام درحدیث فوق فرموده است .
« راغب » مى گوید: « اِحسان » برتر از عدالت است ، زیرا عدالت این است كه انسان آن چه بر عهده او است ، بدهد و آن چه متعلق به او است ، بگیرد ، ولى احسان این است كه انسان بیش از آن چه وظیفه او است ، انجام دهد و كمتر از آن چه حق او است ، بگیرد .
61 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
این قانون يعنى جزاى احسان به احسان ، خود نعمتى است بزرگ از ناحیه خداوند بزرگ و نشان مى دهد كه پاداش او در برابر اعمال بندگان نیز درخور كرم او است نه درخور .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 199 .
اعمال آن ها ، تازه اگر آن ها عملى دارند و اطاعتى مى كنند ، آن هم به توفیق و لطف خدا است و برکاتش نیز به خودشان مى رسد .
62 وَ مِنْ دوُنِهِما جَنَّتانِ
و پایین ترازآن ها دوبهشت دیگراست .
در ادامه بحث گذشته كه از دو بهشت خائفان با ویژگى هاى والا سخن مى گفت ، در این آیات ازدوبهشت سخن مى گوید كه در مرحله پایین ترى و طبعابراى افرادى است كه در سطح پایین ترى از ایمان و خوف از پروردگار قرار دارند و به تعبیر دیگر هدف بیان وجود سلسله مراتب به تناسب ایمان و عمل صالح است .
درحدیثى ازامام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه درتفسیر همین آیه فرمود:«نگو بهشت يکى است، چراکه خداوندمى گوید: "غیراز آن دو بهشت، دوبهشت دیگراست" و نگو درجه واحدى است، چراکه خداوند
مى فرماید : "درجاتى است كه بعضى بالاتر از بعض دیگر است" و این تفاوت ، به خاطر اعمال مى باشد » .(1)
لذا در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله آمده : « جَنَّتانِ مِنْ ذَهَبٍ لِلْمُقَرَّبینَ وَ جَنَّتانِ مِنْ وَرَقٍ لاَِصْحابِ الْيَمینِ : دو بهشت از طلا است براى مقربان و دو بهشت از نقره براى اصحاب الیمین » (2)كه تعبیر به طلا و نقره شاید اشاره به تفاوت مرتبه این دو بهشت باشد .
63 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
64 مُدْها مَّتانِ
هردو كاملاً خرم و سرسبز هستند .
«مُدْهامَّتان» از ماده «اِدْهیمام» و از ریشه «دُهْمَة» در اصل به معنى سیاهى و تاریکى شب .
است، سپس به سبز پررنگ نیز اطلاق شده است و از آن جا كه چنین رنگى نشانه نهایت شادابى و طراوت گیاهان و درختان است ، این تعبیر بیانگر نهایت خرمى آن دو بهشت است .
65 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
66 فیهِما عَيْنانِ نَضّاخَتانِ
در آن ها دو چشمه در حال فوران است .
«نَضّاخَتان» از ماده «نَضْخ» به معنى فوران آب مى باشد .
67 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
دگربار از جن و انس به صورت يك استفهام انکارى ياتقریرى مى پرسد : « كدام يك از نعمت هاى پروردگارتان را تکذیب و انکار مى كنید » ؟
68 فیهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّانٌ
در آن ها میوه هاى فراوان و درخت نخل و انار است .
بدون شك « فاكِهَة » مفهوم گسترده اى دارد و همه انواع میوه را شامل مى شود ولى اهمیت خرما و انار سبب شده كه بالخصوص از آن دو نام برده شود و این كه بعضى مفسران پنداشته اند كه این دو میوه در مفهوم « فاكِهَة » داخل نیست ، اشتباه است ، زیرا علماى لغت آن را انکار كرده اند و اصولاً عطف خاص بر عام در مواردى كه امتیازى موجود باشد ، كاملاً معمول است ، چنان كه در آیه 98 سوره بقره مى خوانیم : « مَنْ كانَ عَدُوّا لِلّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْریلَ وَ میکالَ فَاِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرینَ : كسى كه دشمن خدا و ملائکه و فرستادگان او و جبرئیل و میکائیل باشد ( كافر است و ) خداوند دشمن كافران مى باشد » .
در این جا « جبرئیل » و « میکائیل » كه دو نفر از فرشتگان خاص بزرگ خدا هستند ، بعد از ذکر كلمه « ملائکة » كه عام است ، مورد توجه قرار گرفته اند .
اما ذکر خصوص میوه ها از میان غذاهاى بهشتى ، به خاطر اهمیتى است كه میوه ها در تغذیه دارند ، تا آن جا كه انسان را موجودى « میوه خوار » نامیده اند و نقش میوه ها در طراوت و شادابى و نشاط انسان نه تنها ازنظر علمى بلکه از نظر تجربه عمومى مردم نیز آشکار است .
و اما ذکر درخت نخل به جاى میوه آن ، ممکن است از این نظر باشد كه درخت نخل ، علاوه بر میوه اش از جهات مختلف مورد استفاده است ، درحالى كه درخت انار چنین نیست ، از برگ هاى نخل ، انواع وسایل زندگى از فرش گرفته تا كلاه و لباس و وسیله حمل و نقل و تختخواب مى بافند و از الیاف آن استفاده هاى مختلف مى كنند ، بعضى از قسمت هاى آن خواص دارویى دارد و حتى از تنه آن به عنوان ستون براى بعضى عمارت ها يا پل براى عبور از نهرها استفاده مى كنند .
و اما انتخاب این دو میوه از میان میوه هاى بهشتى ، به خاطر تنوع این دو مى باشد ؛ يکى غالباً در مناطق گرم مى روید و دیگرى در مناطق سرد ، يکى ماده
قندى دارد و دیگرى ماده اسیدى ، يکى از نظر طبیعت ، گرم است و دیگرى سرد ، يکى غذا است و دیگرى برطرف كننده تشنگى .
درباره مواد حیاتى موجود در خرما و انواع ویتامین هاى آن كه امروز كشف شده است و بالغ بر 13 ماده حیاتى و 5 نوع ویتامین است و همچنین سایر خواص آن ذیل آیه 25 سوره مریم تحت عنوان يك غذاى نیروبخش سخن گفته ایم .(1)
و اما انار در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله به عنوان بهترین میوه ها ( سَيِّدُ الْفاكِهَة ) معرفى شده است .(2)
دانشمندان غذاشناس در این باره مطالب بسیارى گفته اند ، از جمله روى قدرت پاك كنندگى خون و وجود مقدار قابل ملاحظه اى « ویتامین ث » در آن تکیه كرده اند . .
فواید فراوان دیگرى براى انار ( شیرین و ترش ) در كتب آمده است ، از جمله تقویت معده ، دفع تب هاى صفرایى ، يرقان ، بیمارى خارش ، تقویت دید چشم ، رفع جراحات مزمن ، تقویت لثه و دفع اسهال است .
امام صادق (علیه السلام) فرموده : « اَطْعِمُوا صِبْيانَكُمُ الرُّمّانَ ، فَاِنَّهُ اَسْرَعُ لِشَبابِهِمْ : به كودکانتان انار دهید كه موجب رشد سریع آن هاست » .(1)
و در حدیث دیگرى نیز آمده است : « فَاِنَّهُ اَسْرَعُ لاَِلْسِنَتِهِمْ : زودتر به سخن مى آیند » .(2)
و در حدیث دیگرى از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام آمده است كه فرمودند : « ما عَلى وَجْهِ الاَْرْضِ ثَمَرَةٌ كانَتْ اَحَبَّ اِلى رَسُولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله مِنَ الرُّمّانِ : هیچ میوه اى در روى زمین نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله محبوب تر از انار نبود » . (3).
69 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
70 فیهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ
و در آن باغ هاى بهشتى زنانى هستند نیکوخلق و زیبا .
زنانى كه جمع میان « حسن سیرت » و « حسن صورت » كرده اند ، چراکه « خَيْر » غالبا در مورد صفات نیك و جمال معنوى به كار مى رود و « حُسْن » غالبا در زیبایى و جمال ظاهر .
در روایاتى كه در تفسیر این آیه وارد شده است ، صفات بسیارى براى همسران بهشتى شمرده شده است كه مى تواند اشاره اى به صفات عالى زنان دنیا نیز باشد و الگویى براى همه زنان محسوب شود ، از جمله خوش زبان بودن ، نظافت و پاکى ، آزار نرسانیدن ، نظرى به بیگانگان نداشتن و مانند آن .
خلاصه این كه تمام صفات كمال و جمالى كه در يك همسر مطلوب است ، در آن ها جمع است و آن چه خوبان همه دارند ، آن ها تنها دارند و به همین دلیل قرآن در يك تعبیر
کوتاه و پرمعنى از آن ها به عنوان « خَيْراتٌ حِسانٌ » تعبیر كرده است .
71 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
72 حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِى الْخِيامِ
حوریانى كه درخیمه هاى بهشتى مستورند .
« حُور » جمع « حَوْراء » و « اَحْوَر » به كسى گویند كه سیاهى چشمش كاملاً مشکى و سفیدى آن كاملاً شفاف است و گاه به زنان سفیدچهره نیز اطلاق شده است .
تعبیر به « مَقْصُورات » اشاره به این است كه آن ها تنها تعلق به همسرانشان دارند و از دیگران مستور و پنهانند .
« خِيام » جمع « خَيْمَة » است ولى به طورى كه در روایات اسلامى آمده ، خیمه هاى بهشتى شباهتى به خیمه هاى این جهان ندارند ، از نظر گستردگى و وسعت و زیبایى .
این نکته نیز قابل توجه است كه « خیمه » طبق آن چه علماى لغت و بعضى از مفسران
گفته اند تنها به معنى خیمه هاى پارچه اى كه در میان ما معروف است ، نمى باشد ، بلکه به خانه هاى چوبى و يا حتى هر خانه مدورى كلمه « خیمه » اطلاق مى شود و گاه گفته شده « خیمه » عبارت است از هر خانه اى كه از سنگ و مانند آن ساخته نشده است .
73 فَبِاَىِّ اآلاءِرَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
74 لَمْ يَطْمِثْهُنَّ اِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاجانٌّ
زنانى كه هیچ انس و جن قبلاً با آن ها تماس نگرفته (و دوشیزه اند) .
چنان كه از آیات دیگر قرآن استفاده مى شود زنان و مردانى كه در این دنیا همسر يکدیگرند ، هرگاه هر دو باایمان و بهشتى باشند ، در آن جا به هم ملحق مى شوند و باهم در بهترین شرایط و حالات زندگى مى كنند (1)و حتى از روایات استفاده مى شود كه مقام این زنان .
1) 23 / رعد و 8 / مؤمن .
برترازحوریان بهشت است (1)،به خاطرعبادات و اعمال صالحى كه دراین جهان انجام داده اند.
75 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید ؟
76 مُتَّكِئینَ عَلى رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِىٍّ حِسانٍ
این در حالى است كه این بهشتیان بر تخت هایى تکیه زده اند كه با بهترین و زیباترین پارچه هاى سبزرنگ پوشانده شده است.
« رَفْرَف » در اصل به معنى برگ هاى گسترده درختان است و سپس به پارچه هاى زیباى رنگارنگ كه بى شباهت به منظره باغ ها نیست ، اطلاق شده است .
«عَبْقَرِىّ» در اصل به معنى هر موجود بى نظیر يا كم نظیر مى باشد و از این رو به دانشمندانى كه وجودشان در میان مردم نادر است ، « عَباقِرَة » مى گویند . بسیارى معتقدند .
1) «در المنثور» ، صفحه 151 .
که كلمه « عَبْقَر » در آغاز اسمى بوده كه عرب براى شهر پریان انتخاب كرده بود و از آن جا كه این شهر موضوع ناشناخته و نادرى بوده ، هر موضوع بى نظیر را به آن نسبت مى دهند و « عَبْقَرِىّ » مى گویند ، بعضى نیز در این زمینه گفته اند كه « عَبْقَر » شهرى بود كه بهترین پارچه هاى ابریشمین را در آن مى بافتند .(1)
ولى به هر حال ریشه اصلى فعلاً متروك شده و « عَبْقَرِىّ » به صورت يك كلمه مستقل به معنى "نادرالوجود" يا "عزیزالوجود" به كار مى رود و با این كه مفرد است ، گاهى معنى جمعى نیز مى دهد ( مانند آیه مورد بحث ) .
« حِسان » جمع « حَسَن » ( بر وزن چمن ) به معنى خوب و زیبا است .
به هر حال این تعبیرات همه حاکى از این است كه بهشت همه چیزش ممتاز است ، میوه ها ، غذاها ، قصرها ، فرش ها و خلاصه هر چیزش در نوع خود بى نظیر و بى مانند است ، .
1) تفسیر « ابوالفتوح رازى » ، ذیل آیات مورد بحث .
بلکه باید گفت این تعبیرات نیز هرگز نمى تواند آن مفاهیم بزرگ و بى مانند را در خود جاى دهد و تنها شبحى از آن را در ذهن ما ترسیم مى كند .
77 فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ
پس كدامین نعمت هاى پروردگارتان را انکارمى كنید ؟
سپس براى سى و يکمین و آخرین بار این سؤال را از انس و جن و از تمام افراد مى كند : « كدامین نعمت ازنعمت هاى پروردگارتان راانکارمى كنید » ؟
نعمت هاى معنوى ؟ يا نعمت هاى مادى ؟ نعمت هاى این جهان ؟ يا نعمت هاى بهشتى ؟ نعمت هایى كه سر تا پاى وجود شما را فراگرفته و دائماً غرق در آنید و گاه بر اثر غرور و غفلت همه آن ها را به دست فراموشى مى سپرید و از بخشنده این همه نعمت ها و كسى كه در انتظار نعمت هایش در آینده هستید ، غافل مى شوید ؟ كدام يك را منكِر هستید ؟
78 تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِى الْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ
پربرکت و زوال ناپذیر است نام پروردگار صاحب جلال و جمال تو .
«تَبارَك» از ریشه «بَرَك» به معنى سینه شتر است و از آن جا كه شتران هنگامى كه در جایى مى خوابند و ثابت مى مانند ، سینه خود را به زمین مى چسبانند ، این واژه به معنى ثابت ماندن و پایدار و بادوام بودن، به كار رفته است و نیز از آن جا كه سرمایه بادوام وزوال ناپذیر، فوایدزیادى دارد، به موجود پرفایده، «مُبارَك» گفته مى شود و شایسته ترین كسى كه این عنوان براى او سزاوار است ، ذات پاك خداوند است كه سرچشمه همه خیرات و برکات مى باشد .
این تعبیر به خاطر آن است كه در این سوره انواع نعمت هاى الهى در زمین و آسمان ، در خلقت بشر و در دنیا و آخرت آمده است و از آن جا كه این ها همه از وجود پربرکت پروردگار افاضه مى شود ، مناسب ترین تعبیر همان است كه دراین آیه آمده است .
زیرامنظور از « اِسْم » در این جا اوصاف پروردگار است ، مخصوصاً صفت «رحمانیت» كه منشأ همه این برکات است . تعبیر به « ذِى الْجَلالِ وَ الاِْكْرام » اشاره اى است به تمام صفات جمال و جلال خداوند (ذى الجلال اشاره به صفات سلبیه و ذى الاکرام اشاره به صفات ثبوتیه است). جالب این كه این سوره با نام خداوند «رحمان» آغازشد و با نام پروردگار ذوالجلال و الاکرام پایان مى گیرد و هر دو هماهنگ با مجموعۀ محتواى سوره است.
پایان سورۀ الرحمن
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره،ازپیغمبراکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است:«کسى كه سوره "واقعه" را بخواند، نوشته مى شودکه این فرد ازغافلان نیست».(1)
چراکه آیات این سوره آن قدر تکان دهنده و بیدارکننده است كه جایى براى غفلت انسان باقى نمى گذارد .
امام صادق (علیه السلام)نیز در این مورد فرموده اند : « هر كس سوره "واقعه" را در هر شب جمعه بخواند ، خداوند او را دوست دارد و در نزد همه مردم محبوب مى كند و هرگز در دنیا ناراحتى نمى بیند و فقر و فاقه و آفتى از آفات دنیا دامنگیرش نمى شود و از دوستان امیرمؤمنان على خواهد بود » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ
هنگامى كه واقعه عظیم (قیامت) برپاشود،
2 لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ
هیچ كس نمى تواند آن را انکار كند .
« واقِعَة » به صورت سربسته اشاره به مسأله رستاخیز است و از آن جا كه وقوعش حتمى است، ازآن تعبیر به «واقعه» شده است و حتى بعضى آن را يکى از نام هاى قیامت شمرده اند.
واژه « كاذِبَة » را در این جا بعضى به معنى مصدرى گرفته اند ، اشاره به این كه وقوع قیامت آن چنان ظاهر و آشکار خواهد بود ، كه هیچ گونه جاى تکذیب و گفتگو ندارد ، بعضى آن را به معنى ظاهریش كه اسم فاعل است ، تفسیر كرده اند و گفته اند : در برابر وقوع رستاخیز ، تکذیب كننده اى وجود نخواهد داشت .
3 خافِضَةٌ رافِعَةٌ
گروهى را پایین مى آورد و گروهى را بالا مى برد .
مستکبران گردنکش و ظالمان صدرنشین سقوط مى كنند و مستضعفان مؤمن و صالح بر اوج قله افتخار قرار مى گیرند و این است خاصیت يك انقلاب بزرگ و گسترده الهى .
لذا در روایتى از امام على بن الحسین (علیه السلام) مى خوانیم كه در تفسیر این آیه فرمود :
« رستاخیز خافضه است، چرا كه به خدا سوگند دشمنان خدا را در آتش ساقط مى كند و رافعه است،چراکه به خدا سوگند اولیاءاللّه را به بهشت بالا مى برد » .(1)
4 اِذا رُجَّتِ الاَْرْضُ رَجّا
این در هنگامى است كه زمین به شدت به لرزه درمى آید . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 204 .
5 وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّاً
و كوه ها در هم كوبیده مى شود .
6 فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثّاً
و به صورت غبار پراکنده درمى آید .
« رُجَّت » از ماده « رَجّ » ( بر وزن حَجّ ) به معنى حرکت دادن شدید است و « رَجْرَجَة » به اضطراب گفته مى شود .
«بُسَّت» از ماده « بَسّ » ( بر وزن حَجّ ) در اصل به معنى نرم كردن آرد به وسیله آب است .
« هَباء » به معنى غبار است و « مُنْبَث » به معنى پراکنده ، بعضى گفته اند « هَباء » آن غبارهاى بسیار كوچکى است كه در فضا معلق است و در حال عادى دیده نمى شود ، مگر زمانى كه نور آفتاب از روزنه اى به درون محل تاریکى بتابد .
اکنون باید اندیشید كه آن زلزله و انفجار تا چه حد سنگین است كه مى تواند كوه هاى عظیم را كه در صلابت و استحکام ، ضرب المثلند ، آن چنان متلاشى كند كه تبدیل به غبار
پراکنده كند و فریادى كه از این انفجار عظیم برمى خیزد ، از آن هم وحشتناك تر است .
در قرآن درباره وضع كوه ها در آستانه قیامت ، تعبیرات گوناگونى آمده كه
مراحل مختلف انفجار كوه ها را نشان مى دهد .
7 وَ كُنْتُمْ اَزْواجا ثَلاثَةً
و شما به سه گروه تقسیم خواهیدشد .
«زَوْج» همیشه به جنس مذکر و مؤنث گفته نمى شود ، بلکه به امورى كه قرین هم هستند، نیز «زوج» اطلاق مى شود و ازآن جاکه اصنافى ازمردم درقیامت و حشر و نشر، قرین يکدیگر هستند ، به آنها « اَزْواج » اطلاق شده است .
8 فَاَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما اَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ
نخست « اصحاب میمنه » هستند ، چه اصحاب میمنه اى ؟
« مَيْمَنَة » از ماده « يُمْن » به معنى سعادت و خوشبختى گرفته شده و به این ترتیب گروه اول ، گروه سعادتمندانند .
تعبیر به « ما اَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ » ( چه گروه خوشبختى ؟ ) براى بیان این حقیقت است كه حد و نهایتى براىخوشبختى و سعادت آن ها متصور نیست و این بالاترین توصیفى است كه دراین گونه مواردامکان دارد، مثل این است كه مى گوییم: «فلان كس انسان است، چه انسانى»؟!
9 وَ اَصْحابُ الْمَشْأَمَةِ ما اَصْحابُ الْمَشْأَمَةِ
گروه دیگر « اصحاب شوم » هستند ، چه اصحاب شومى ؟
« مَشْأَمَة » از ماده « شوم » به معنى بدبختى و شقاوت است .
گروهى بدبخت و تیره روز و بیچاره و بینوا كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند كه خود نشانه و رمزى است براى تیره بختى و جرم و جنایت آن ها .
10 وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ
و سومین گروه « پیشگامان پیشگام » .
11 اُؤلئِكَ الْمُقَرَّبُونَ
آن ها مقربانند .
« سابِقُونَ » كسانى هستند كه نه تنها در ایمان ، پیشگامند ، كه در اعمال خیر و صفات و اخلاق انسانى نیز پیشقدمند ، آن ها « اُسْوَة » و « قُدْوَة » مردمند و امام و پیشواى خلقند و به همین دلیل مقربان درگاه خداوند بزرگند .
بدیهى است منظور از « قُرْب » در این جا "قرب مقامى" است نه "قرب مکانى" ، چراکه خداوندمکان ندارد و ازما به ما نزدیك تر است .
12 فى جَنّاتِ النَّعیمِ
در باغ هاى پرنعمت بهشت جاى دارند .
تعبیر به « جَنّاتِ النَّعیم » انواع نعمت هاى مادى و معنوى بهشت را شامل مى شود .
13 ثُلَّةٌ مِنَ الاَْوَّلینَ
گروه كثیرى ازامت هاى نخستین هستند .
14 وَ قَلیلٌ مِنَ الاْخِرینَ
و اندکى از امت آخرین .
« ثُلَّة » چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید ، در اصل به معنى قطعه مجتمع از پشم است ، سپس به معنى جماعت و گروه به كار رفته است و در این جا به قرینه مقابله با « قَلیلٌ مِنَ الاْخِرینَ »، به معنى قطعه عظیم است .
طبق این دو آیه ، گروه زیادى از مقربان ، از امت هاى پیشین هستند و تنها كمى از آن ها از امت محمد صلى الله علیه و آله مى باشند .
ممکن است در این جا این سؤال پیش آید كه چگونه این مسأله با اهمیت فوق العاده امت اسلامى سازگاراست، با این كه خداوند آن هارا بهترین امت خطاب كرده و فرموده است: « كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ ... » ( 110 / آل عمران ) .
پاسخ این سؤال با توجه به دو نکته روشن مى شود : نخست این كه منظور از مقربان ، همان سابقون و پیشگامان در ایمان هستند ، مسلم است كه در امت اسلامى پیشگامان در پذیرش اسلام، گروه اندکى بودندکه نخستین آن ها از مردان على و از زنان خدیجه بود ، درحالى كه كثرت پیامبران پیشین و تعداد امت هاى آن ها و وجود پیشگامان در هر امت ،
سبب مى شود كه آن ها از نظر تعداد ، فزونى يابند .
دیگر این كه كثرت عددى دلیل بر كثرت كیفى نیست و به تعبیر دیگر ، ممکن است تعداد سابقون این امت كمتر باشند ، ولى از نظر مقام بسیار برتر ، همان گونه كه در میان خود پیامبران نیز تفاوت است : « تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ : ما بعضى از رسولان را بر بعضى دیگر برترى دادیم » ( 253 / بقره ) .
15 عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ
آن ها ( مقربان ) بر تخت هایى كه صف كشیده و به هم پیوسته است ، قرار دارند .
16 مُتَّكِئینَ عَلَيْها مُتَقابِلینَ
درحالى كه برآن تکیه كرده و روبروى يکدیگرند.
« سُرُر » جمع « سَریر » از ماده « سُرُور » به معنى تخت هایى است كه صاحبان نعمت درمجالس انس و سرور برآن مى نشینند .
« مَوْضُون » ازماده « وَضْن » در اصل به معنى بافتن زره است ، سپس به هر منسوجى كه
تار و پود آن محکم است ، اطلاق شده و در این جا منظور تخت هایى است كه كاملاً در كنار هم قرار گرفته و به هم پیوسته است ، يا خود این تخت ها داراى بافت مخصوصى است از لؤلؤ و ياقوت و مانند آن ، چنان كه جمعى از مفسران گفته اند .
در قرآن بارهااز تخت هاى بهشتى و مجالس دستجمعى بهشتیان، توصیف هاى جالبى شده كه نشان مى دهد از مهم ترین لذات آن ها همین جلسات انس و انجمن هاى دوستانه است .
17 يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدوُنَ
نوجوانانى جاودانى ( در شکوه و طراوت ) پیوسته گرداگرد آن ها مى گردند .
تعبیر به « يَطُوف » از ماده « طواف » اشاره به خدمت مداوم آن ها است و تعبیر به «مُخَلَّدوُن» با این كه همه اهل بهشت ، « مُخَلَّد » و جاودانى هستند ، اشاره به جاودانگى نشاط جوانى و طراوت و زیبایى آن ها است .
در این كه این نوجوانان چه كسانى هستند ، تفاسیر متعددى آمده ؛
برخى گفته اند آن ها فرزندان مردم دنیا هستند كه پیش از بلوغ ، چشم از دنیا بسته و چون
کار نیك و بدى نداشته اند ، به لطف پروردگار چنین منصبى را يافته اند ، البته آن ها از این كار خود بیشترین لذت را مى برند كه در خدمت مقربان درگاه خدایند .
در حدیثى از على این معنى نقل شده است . و در تفسیر دیگرى مى خوانیم كه آن ها خدمتکارانى هستند بهشتى كه خداوند مخصوصاً آنان را براى این هدف آفریده است .
18 بِاَكْوابٍ وَ اَباریقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعینٍ
با قدح ها و كوزه ها و جام هایى از نهرهاى جارى بهشتى ( و شراب طهور ) .
« اَكْواب » جمع « كَوْب » به معنى قدح يا ظرفى است كه دسته دار نباشد .
« اَباریق » جمع « اِبْریق » در اصل از ریشه فارسى « آبریز » گرفته شده و به معنى ظروفى است كه داراى دسته و لوله براى ریزش مایعات است و « كَأْس » به جام لبریز گفته مى شود و « مَعین » از ماده « مَعْن » به معنى جارى است .
این نوجوانان زیبا با قدح ها و كوزه ها و جام هاى پر از شراب طهور كه از نهرهاى جارى بهشتى برداشته شده ، در اطراف آن ها مى گردند و آنان را سیراب مى كنند .
19 لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ
اما شرابى كه از آن سردرد نمى گیرند و نه مست مى شوند .
« يُصَدَّعُونَ » از ماده « صُداع » به معنى سردرد است ، این واژه در اصل از « صَدْع » به معنى شکافتن است و از آن جا كه انسان وقتى به سردرد شدید دچار مى شود ، گویى مى خواهداز شدت درد، سر او بشکافد، این كلمه در این معنى به كار رفته است و « يُنْزِفُون » از ریشه « نَزْف » به معنى كشیدن تمام آب چاه به طور تدریجى است و در مورد مستى و از دست دادن عقل نیز به كار مى رود .
اما نه شرابى كه عقل و هوش را ببرد و مستى آورد ، بلکه هنگامى كه بهشتیان آن را مى نوشند ، نه سردرد مى گیرند و نه مست مى شوند ، تنها يك حالت نشئه روحانى توصیف ناپذیر به آن ها دست مى دهد كه تمام وجودشان را در لذتى بى نظیر فرومى برد .
20 وَ فاكِهَةٍ مِمّا يَتَخَيَّروُنَ
و میوه هایى از هر نوع كه مایل باشند .
دراین آیه به چهارمین و پنجمین قسمت از نعمت هاى مادى مقربان در بهشت اشاره كرده و مى گوید : نوجوانان بهشتى هر نوع میوه اى كه آن ها مایل باشند ، به آن ها تقدیم مى كنند .
21 وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمّا يَشْتَهُونَ
و گوشت پرنده ازهرنوع كه بخواهند .
مقدم داشتن میوه بر گوشت ، به خاطر آن است كه ازنظر تغذیه بهتر و عالى تر است ، به علاوه میوه قبل از غذا لطف دیگرى دارد .
البته از بعضى دیگر از آیات قرآن استفاده مى شود كه شاخه هاى درختان بهشتى كاملاً در دسترس بهشتیان است ، به طورى كه به آسانى مى توانند از هر گونه میوه اى شخصا تناول كنند ، این معنى درباره غذاهاى دیگر بهشتى نیز مسلماً صادق است ، ولى بدون شك وقتى خدمتکارانى آن چنان ، غذاهایى این چنین را براى آن ها بیاورند ، لطف و صفاى دیگرى دارد و به تعبیر دیگر این يك نوع احترام و اکرام بیشتر نسبت به بهشتیان و رونق و صفاى افزون تر براى مجالس انس آن ها است ، حتى در مجالس معمول دنیا نیز بسیار مى شود كه با
وجودقرارداشتن میوه و غذا دردسترس میهمانان، میزبان، شخصا به آن هاتعارف مى كند و این نوعى احترام و محبت محسوب مى شود .
و البته درمیان انواع گوشت ها، گوشت پرندگان برترى دارد، لذا روى آن تکیه شده است .
22 وَ حُورٌ عینٌ
و همسرانى از حورالعین دارند .
23 كَاَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ
همچون مروارید در صدف پنهان .
« حُور » جمع « حَوْراء » و « اَحْوَر » ، به كسى مى گویند كه سیاهى چشمش كاملاً مشکى و سفیدیش كاملاً شفاف است .
« عین » جمع « عَيْناء » و « اَعْيَن » به معنى درشت چشم است و از آن جا كه بیشترین زیبایى انسان در چشمان او است ، روى این مسأله مخصوصاً تکیه شده است .
« مَكْنُون » به معنى پوشیده است و در این جا منظور پوشیده بودن در صدف است ، زیرا
مروارید هنگامى كه در صدف قرار دارد و هیچ دستى به آن نرسیده ، از همیشه شفاف تر و زیباتر است ، به علاوه ممکن است اشاره به این معنى باشد كه آن ها از چشم دیگران كاملاً مستورند ، نه دستى به آن ها رسیده و نه چشمى بر آن ها افتاده است .
24 جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
این ها پاداشى است در برابر اعمالى كه انجام مى دادند .
نباید تصورکرد كه این نعمت هاى بى شمار بهشتى ، بى حساب به كسى داده مى شود و يا ادعاى ایمان و عمل صالح براى نیل به آن ها كافى است ، بلکه عمل مستمر و خالص لازم است تا این الطاف ، نصیب انسان شود ( باید توجه داشت كه « يَعْمَلُونَ » فعل مضارع است و معنى استمرار را دارد ) .
25 لايَسْمَعُونَ فیهالَغْوا وَ لاتَأْثیماً
در آن باغ هاى بهشت ، نه لغو و بیهوده اى مى شنوند نه سخنان گناه آلود .
در آن جا نه دروغ و تهمت و افترا وجود دارد و نه استهزاء و غیبت ، نه كلمات نیش دار ،
نه تعبیرات گوش خراش و نه سخنان لغو و بیهوده و بى اساس ، هرچه هست ، در آن جا لطف و صفا و زیبایى و متانت و ادب و پاکى است و چه عالى است محیطى كه سخنان آلوده در آن نباشد و اگر درست فکر كنیم ، بیشترین ناراحتى ما در زندگى این دنیا نیز از همین سخنان لغو و بیهوده و گناه آلود و زخم زبان ها و جراحات اللسان است .
26 اِلاّ قیلاً سَلاما سَلاماً
تنها چیزى كه مى شنوند ، « سلام » است « سلام » .
آیا این سلام از ناحیه خداوند است ؟ يا از ناحیه فرشتگان ؟ يا خود بهشتیان نسبت به يکدیگر ؟ و يا همه این ها ؟
از همه مناسب تر تفسیر اخیر است ، چنان كه در آیات دیگر قرآن به سلام خداوند و فرشتگان و بهشتیان بر يکدیگر اشاره شده است .(1).
1) 58/یس، 24/رعد، 10/یونس .
آرى آن ها جزسلام چیزى نمى شنوند، سلام و درود خداوند و ملائکه مقربین او و سلام و درودخودشان به يکدیگر، در آن جلسات پرشور و پرصفاکه لبریزاز دوستى و محبت است.
محیط آن ها آکنده از سلام و سلامت است و همین معنى بر تمام وجود آن ها حکومت مى كند ، هرچه مى گویند ، بر همین محور دور مى زند و نتیجه تمام گفتگوها و بحث هاى آن ها به سلام و صلح و صفا منتهى مى شود ، اصولاً بهشت ، « دار السّلام » و خانه سلامت و امن و امان است ، چنان كه در آیه 127 سوره انعام مى خوانیم : « لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ » .
27 وَ اَصْحابُ الْيَمینِ ما اَصْحابُ الْيَمینِ
و « اصحاب يمین » ، چه اصحاب يمینى ؟
این برترین توصیفى است كه از آن ها شده ، زیرا این تعبیر در مواردى به كار مى رود كه اوصاف كسى در بیان نگنجد و به هر حال این تعبیر بیانگر مقام والاى اصحاب الیمین است .
28 فى سِدْرٍ مَخْضُودٍ
آن ها درسایه درختان سدر بى خار قراردارند .
بعداز بیان مواهب معنوى و مادى مقربان ، نوبت به « اصحاب الیمین » مى رسد ، همان جمعیت سعادتمندى كه نامه اعمالشان به علامت پیروزى در امتحانات الهى به دست راستشان داده مى شود و در این جا به شش نعمت از نعم خداوند اشاره مى كند كه در مقایسه با نعمت هاى مقربان كه در هفت بخش آمده بود ، يك مرحله پایین تر است .
این آیه به نخستین موهبت این گروه اشاره مى كند .
در حقیقت این رساترین توصیفى است كه براى درختان بهشتى در قالب الفاظ دنیوى امکان پذیر است ، زیرا « سِدر » به گفته بعضى از ارباب لغت درختى است تناور كه بلندیش گاهى تا چهل متر مى رسد و مى گویند تا دوهزار سال عمر مى كند ( و سایه بسیار سنگین و لطیفى دارد ) تنها عیب این درخت این است كه خاردار است ولى با توصیف به « مَخْضُود » كه از ماده « خَضْد » ( بر وزن مَجْد ) به معنى بریدن و گرفتن خار است ، این مشکل نیز در درختان سدر بهشتى حل شده و به فرموده پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله : « ... خداوند ، خارهاى سدر را
قطع كرده و به جاى هر خار ، میوه اى قرار داده كه هر میوه اى هفتاد و دو رنگ ماده غذایى دارد كه هیچ يك شباهتى به دیگرى ندارد » .(1)
29 وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ
و در سایه درخت طلح پربرگ به سر مى برند ( درختى است خوش رنگ و خوشبو ) .
« طَلْح » درختى است سبز و خوش رنگ و خوشبو ، جمعى گفته اند : همان درخت موز است كه برگ هاى بسیارپهن وسبز و زیبا و میوه اى شیرین و گوارادارد و«مَنْضُود»ازماده« نضد » به معنى متراکم است .
بعضى از مفسران گفته اند : با توجه به این كه درخت سدر ، برگ هایى بسیار كوچك و درخت موز ، برگ هایى بسیار پهن و بزرگ و گسترده دارند ، ذکر این دو درخت ، .
1) « روح المعانى » ، جلد 27 ، صفحه 120 .
اشارۀ لطیفى به تمام درختان بهشتى است كه در میان این دو قرار دارد .(1)
30 وَ ظِلٍّ مَمْدوُدٍ
و سایه كشیده و گسترده .
سومین نعمت از نعمت هاى بهشتى را چنین معرفى مى كند ؛ « و سایه كشیده و گسترده » .
بعضى این سایه گسترده را به حالتى شبیه بین الطلوعین تفسیر كرده اند كه سایه همه جا را فراگرفته است و در حدیثى این معنى از پیغمبر گرامى اسلام نقل شده است .(2)
31 وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ
و در كنار آبشارها .
« مَسْكُوب » از ماده « سَكْب » در اصل به معنى ریزش است و از آن جا كه ریزش آب از .
بالا به پایین به صورت آبشار ، بهترین مناظر را ایجاد مى كند، زمزمه هاى آن گوش جان را نوازش مى دهد و منظره آن چشم را فروغ مى بخشد ، این امر به عنوان چهارمین موهبت بهشتیان قرار داده شده است .
32 وَ فاكِهَةٍ كَثیرَةٍ
و میوه هاى فراوانى .
33 لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ
که هرگز قطع و ممنوع نمى شود .
آرى همچون میوه هاى این جهان نیست كه محدود به فصول معینى باشد و تنها چند هفته يا چند ماه در سال بر درخت ظاهر شود و نیز همچون میوه هاى این جهان نیست كه گاه خارها مانع چیدن آن است و گاه بلندى خطرناك درخت مانند نخل و يا مانعى در وجود خود انسان از تناول آن وجود داشته باشد و نه میزبان اصلى بهشت كه خداوند منان است و مأموران او ، بخل و منعى دارند ، بنابراین هیچ مانعى در كار نیست ، بلکه
« مقتضى كاملاً موجود و مانع در هر شکل و صورت ، مفقود است » .
34 وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ
و همسرانى گران قدر .
« فُرُش » جمع « فِراش » در اصل به معنى هرگونه فرش يا بسترى است كه مى گسترانند و به همین تناسب گاه به عنوان كنایه از همسر به كار مى رود ( خواه مرد باشد يا زن ) .
35 اِنّا اَنْشَأْناهُنَّ اِنْشاءً
ما آن ها را آفرینش نوینى بخشیدیم .
این جمله ممکن است اشاره به همسران مؤمنان دراین دنیاباشدکه خداوندآفرینش تازه اى درقیامت به آن هامى دهدو همگى درنهایت جوانى و طراوت و جمال و كمال ظاهر و باطن وارد بهشت مى شوند كه طبیعت بهشت ، طبیعت تکامل و خروج از هرگونه نقص و عیب است .
و اگر منظور ، حوریان باشد ، خداوند آن ها را آفرینش نوینى بخشیده به گونه اى
که هرگز گرد و غبار پیرى و ناتوانى بر دامان آن ها نمى نشیند . ممکن است تعبیر به انشاء ، اشاره به هر دو نیز بوده باشد .
36 فَجَعَلْناهُنَّ اَبْكاراً
و همه را بکر قرار داده ایم .
شاید این وصف همیشه براى آن ها باقى باشد ، چنان كه بسیارى از مفسران به آن تصریح كرده اند و در روایات نیز به آن اشاره شده، يعنى با آمیزش ، وضع آن ها دگرگون نمى شود .(1)
37 عُرُبا اَتْراباً
همسرانى كه به همسرشان عشق مى ورزند و خوش زبان وفصیح و هم سن و سالند .
« عُرُب » جمع « عَروُبَة » ( بر وزن ضَروُرَة ) به معنى زنى است كه وضع حالش حکایت از محبتش نسبت به همسر و مقام عفت و پاکیش مى كند ، زیرا « اِعْراب » ( بر وزن اِظْهار ) ، به .
1) « روح المعانى » ، جلد 27 ، صفحه 123 .
همان معنى آشکار ساختن است ، این واژه به معنى فصیح و خوش سخن بودن نیز مى آید و ممکن است هردو معنى در آیه جمع باشد .
« اَتْراب » جمع « تِرْب » به معنى مثل و همانند است و بعضى گفته اند این معنى از «تَرائِب» كه به معنى دنده هاى قفسه سینه است ، گرفته شده ، زیرا با يکدیگر شباهت دارند .
این شباهت و برابرى ممکن است در سن و سال نسبت به همسرانشان باشد، تا به اصطلاح احساسات يکدیگر را كاملاًدرك كنند و زندگى باهم براى آن ها لذتبخش ترباشد، هرچند گاهى باتفاوت سن و سال نیزچنین است، ولى درغالب چنین نیست و يا همانند در خوبى و زیبایى و حسن ظاهر و باطن،درست شبیه تعبیرمعروف كه مى گویند: «آن ها همه خوبند ویك ازیك بهتر».
38 لاَِصْحابِ الْيَمینِ
این هاهمه براى اصحاب يمین است .
این تأکیدى مجدد بر اختصاص این مواهب شش گانه به اصحاب يمین است .
39 ثُلَّةٌ مِنَ الاَْوَّلینَ
که گروهى از امت هاى نخستینند .
40 وَ ثُلَّةٌ مِنَ الاْخِرینَ
و گروهى از امت هاى آخرین .
« ثُلَّة » در اصل به معنى قطعه مجتمع از پشم است ، سپس به هر جمعیت انبوه درهم فشرده گفته شده است و به این ترتیب گروه عظیمى از اصحاب الیمین از امت هاى گذشته هستند و گروه عظیمى از امت اسلام ، چراکه در میان این امت ، صالحان و مؤمنان ، بسیارند، هرچند كه پیشگامان آن ها در قبول ایمان نسبت به پیشگامان امم سابق با توجه به كثرت آن امت ها و پیامبرانشان ، كمترند .
41 وَ اَصْحابُ الشِّمالِ ما اَصْحابُ الشِّمالِ
و «اصحاب شمال» ، چه اصحاب شمالى ؟ ( كه نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آن ها داده مى شود ) .
در تعقیب مواهب عظیم گروه مقربان و گروه اصحاب الیمین ، به سراغ گروه سوم و عذاب هاى دردناك و وحشتناك آن هامى رودتا دریك مقایسه، وضع حال سه گروه، روشن گردد.
این تعبیر براى بیان نهایت خوبى يا بدى حال كسى است ، مثلاً مى گوییم : سعادتى به ما رو كرد ، چه سعادتى ؟ يا مصیبتى رو كرد ، چه مصیبتى ؟
42 فى سَمُومٍ وَ حَمیمٍ
آن ها در میان بادهاى كشیده و آب سوزان قرار دارند .
43 وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ
و در سایه دودهاى متراکم و آتش زا .
« سَمُوم » از ماده « سَمّ » به معنى باد سوزانى است كه در « مَسامّ » ( سوراخ هاى ریز بدن انسان ) داخل مى شود و او را هلاك مى كند ( اصولاً سم را به این جهت سم مى گویند كه در تمام ذرات بدن نفوذ مى كند ) .
« حَمیم » به معنى شى ء داغ و در این جا منظور آب سوزان است .
« يَحْمُوم » نیز از همین ماده است و در این جا به تناسب كلمه « ظِلّ » ( سایه ) به دود غلیظ و سیاه و داغ تفسیر شده است .
باد سوزان كُشنده ، از يك سو و آب جوشان مرگبار از سوى دیگر و سایه دود داغ و خفه كننده از سوى سوم ، آن ها را چنان گرفتار مى سازد كه تاب و توان را از آنان مى گیرد و اگر هیچ مصیبت دیگرى جز این سه مصیبت را نداشته باشند ، براى كیفر آن ها كافى است .
44 لا بارِدٍ وَ لا كَریمٍ
سایه اى كه نه خنك است و نه مفید .
تعبیر به « كَریم » از ماده « كرامت » به معنى مفید فایده است و لذا در میان عرب ، معروف است كه وقتى مى خواهند شخص يا چیزى را غیرمفید معرفى مى كنند ، مى گویند :
« لا كِرامَةً فیهِ » ، مسلم است سایه اى كه از دود سیاه و خفه كننده است ، جز شر و زیان ، چیزى از آن انتظار نمى رود .
45 اِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفینَ
آن ها پیش از این در عالم دنیا ، مست و مغرور نعمت بودند .
« مُتْرَف » از ماده « تَرَف » به معنى تنعم است و « مُتْرَف » به كسى مى گویند كه فزونى نعمت او را غافل و مغرور و مست كرده و به طغیان واداشته است .(1)
درست است كه همه « اصحاب الشمال » در زمره « مترفین » نیستند ، ولى هدف قرآن سردمداران آن ها است .
همان طور كه امروز هم مى بینیم فساد جامعه هاى بشرى از جانب گروه متنعمین مست و مغرور است كه عامل گمراهى دیگران نیز مى باشند ، سرنخ تمام جنگ ها و خونریزى ها و انواع جنایات و مراکزشهوات و گرایش هاى انحرافى، به دست این گروه است و به همین جهت قرآن قبل از هرچیز انگشت روى آن ها مى گذارد .
46 وَ كانُوايُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظیمِ .
1) « لسان العرب » ، جلد 9 ، صفحه 17 .
و بر گناهان بزرگ ، اصرار داشتند .
« حِنْث » به معنى هرگونه گناه است ، لذا ویژگى اصحاب شمال تنها انجام گناه نیست ، بلکه اصرار بر گناهان عظیماست ، زیرا گناه ممکن است احیانا از اصحاب يمین نیز سرزند ، ولى آن ها هرگز بر آن اصرار نمى ورزند ، وقتى كه متذکر مى شوند ، فوراً توبه مى كنند .
47 وَ كانُوا يَقُولُونَ ءَاِذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً وَ عِظاماً اَئِنّا لَمَبْعُوثُونَ
و مى گفتند: هنگامى كه ما مردیم و خاك و استخوان شدیم، آیا برانگیخته خواهیم شد ؟
انکار قیامت كه خود سرچشمه بسیارى از گناهان است،نیز از اوصاف اصحاب الشمال مى باشد و تعبیر به «کانُوا يَقُولُونَ» نشان مى دهد كه در انکار قیامت نیز اصرار مى ورزیدند و پافشارى داشتند .
تعبیر به « تُراباً وَ عِظاماً » ممکن است اشاره به این باشد كه گوشت هاى ما تبدیل به خاك و استخوان هاى ما برهنه مى شود ، با این حال آفرینش جدید چگونه ممکن است ؟ و چون فاصله خاك از حیات نوین بیشتر است ، در آغاز ذکر شده است .
و عجیب این كه آن ها صحنه هاى معاد را با چشم خود در این جهان مى دیدند كه چگونه
بسیارى از موجودات زنده مانند گیاهان مى پوسند و خاك مى شوند و بار دیگر لباس حیات در تن مى كنند و اصولاً كسى كه آفرینش نخستین را كرده است ، چگونه تکرار آن براى او مشکل است ، با این حال آن ها پیوسته روى انکار معاد اصرار داشتند .
48 اَوَ اباؤُنَا الاَْوَّلُونَ
یا نیاکان نخستین ما ؟
همان هاکه شایدهرذره اى ازخاکشان به گوشه اى افتاده است، يا جزءبدن موجود دیگرى شده است؟
ولى چنان كه در پایان سوره « يس » مشروحا گفته شده ، در برابر دلایل محکمى كه بر مسأله معاد دلالت مى كند ، این ها يك مشت بهانه هاى واهى است .
49 قُلْ اِنَّ الاَْوَّلینَ وَ الاْخِرینَ
بگو اولین و آخرین ،
50 لَمَجْمُوعُونَ اِلى میقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ
همگى در موعد روز معینى جمع مى شوند .
« میقات » از ماده « وقت » به معنى زمانى است كه براى كار يا وعده اى تعیین شده و منظور از « میقات » در این جا ، همان وقت مقرر قیامت است كه در آن روزها همه انسان ها در محشر براى رسیدگى به حساب هایشان اجتماع مى كنند ، گاهى نیز به صورت كنایه براى مکانى كه براى انجام كارى مقررشده است،به كارمى رود،مانند«میقات هاى حج»که نام مکان هاى خاصى است كه از آن جا احرام مى بندند .
از این آیه به خوبى استفاده مى شود كه معاد و رستاخیز همه انسان ها در يك روز همراه هم انجام مى گیرد و همین معنى در آیات دیگر قرآن نیز آمده است .(1)
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد كه منظور از معلوم بودن قیامت ، معلوم بودن نزد پروردگار است وگرنه هیچ كس حتى انبیاء مرسلین و ملائکه مقربین از وقت آن آگاه نیست .
51 ثُمَّ اِنَّكُمْ اَيُّهَا الضّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ .
1) 102 / هود ، 95 / مریم .
سپس شمااى گمراهان تکذیب كننده !
52 لاَكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ
قطعا ازدرخت زقّوم مى خورید .
53 فَمالِئُونَ مِنْهَا الْبُطُونَ
و شکم ها را از آن پر مى كنید .
«زَقُّوم» گیاهى است تلخ و بدبو و بدطعم و شیره اى دارد كه وقتى به بدن انسان مى رسد ، ورم مى كند و گاه به هر نوع غذاى تنفرآمیز دوزخیان گفته شده است .(1)
در این جا سخن از مأکول و مشروب آن ها است كه درست از این نظر نیز نقطه مقابل مقربان و اصحاب الیمین هستند .
تعبیر به « فَمالِئُونَ مِنْهَا الْبُطُون » اشاره به این است كه آن ها نخست گرفتار حالت .
1) «روح المعانى»، ذیل آیات موردبحث .
گرسنگى شدید مى شوند ، به گونه اى كه حریصانه از این غذاى بسیار ناگوار مى خورند و شکم هایشان را پُر مى كنند .
54 فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمیمِ
و روى آن ازآب سوزان مى نوشید .
55 فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهیمِ
و همچون شترانى كه مبتلا به بیمارى عطش شده اند ، از آن مى آشامید .
« حَمیم » به معنى آب فوق العاده داغ و سوزان است ، لذا به دوستان گرم و پرمحبت « ولىّ حمیم » مى گویند ، « حمّام » نیز از همین ماده مشتق شده است .
« هیم » ( بر وزن میم ) جمع « هائم » در اصل از « هُيام » به معنى بیمارى عطش است كه به شتر عارض مى شود . بعضى از مفسران « هیم » را به معنى زمین هاى شن زار مى دانند كه هرقدر آب روى آن بریزند ، در آن فرو مى رود و گویى هرگز سیراب نمى شود .
شترى كه مبتلا به این بیمارى مى شود ، آن قدر تشنه مى گردد و پى درپى
آب مى نوشد تا هلاك شود ، آرى این است سرنوشت « ضالُّون مُكَذِّبُون » در قیامت .
56 هذا نُزُلُهُمْ يَوْمَ الدّينِ
این است وسیله پذیرایى از آن ها در قیامت .
واژه « نُزُل » به معنى وسیله اى است كه با آن از میهمان عزیزى پذیرایى مى كنند و گاه به
اولین طعام يا نوشیدنى كه براى میهمان مى آورند ، اطلاق مى شود . بدیهى است دوزخیان نه میهمانند و نه زقّوم و حمیم وسیله پذیرایى محسوب مى شود ، بلکه این يك نوع طعنه بر آن هااست تا حساب كنند وقتى پذیرایى آن ها چنین باشد ، واى به حال مجازات و كیفر آنان .
57 نَحْنُ خَلَقْناكُمْ فَلَوْلا تُصَدِّقُونَ
ما شما را آفریدیم ، چرا آفرینش مجدد را تصدیق نمى كنید ؟
« لَوْ لا » به اصطلاح براى ترغیب و تحریك بر انجام كارى است .
✓ 1 - در مرحله اول مى گوید : ما شما را خلق كرده ایم ، چرا آفرینش
مجدد را تصدیق نمى كنید ؟
این استدلال در حقیقت شبیه همان است كه در آیه 78 و 79 سوره « يس » آمده كه قرآن در پاسخ يکى از مشرکان كه استخوان پوسیده اى را در دست گرفته بود و مى گفت : « چه كسى این استخوان ها را زنده مى كند » ؟ مى فرماید : « او براى ما مَثَلى زد و آفرینش نخستین خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى استخوان هاى پوسیده را زنده مى كند ؟ بگو : همان كس كه آن را در آغاز آفرید و او ازهمه مخلوقات خودآگاه است » .
58 اَفَرَاَيْتُمْ ما تُمْنُونَ
آیا از نطفه اى كه در رَحِم مى ریزید ، آگاهید ؟
59 ءَاَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ اَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ
آیا شما آن را ( در دوران جنینى ) آفرینش پى درپى مى دهید ،یا ما آفریدگاریم ؟
« رَاَيْتُمْ » در این جا از « رؤیت » به معنى علم است نه مشاهده با چشم .
✓ 2 - چه كسى این نطفه بى ارزش و ناچیز را هر روز به شکل تازه اى درمى آورد و
خلقتى بعد از خلقتى و آفرینشى بعد از آفرینشى مى دهد ؟ راستى این تطورات شگفت انگیز كه اعجاب همه متفکران را برانگیخته ، از ناحیه شما است يا خدا ؟ آیا كسى كه قدرت بر این آفرینش هاى مکرر دارد ، از زنده كردن مردگان در قیامت ، عاجز است ؟
از این ها گذشته اگر آن چه را دانشمندان امروز درباره این قطره آب ظاهراً ناچیز دریافته اند ، در نظر بگیریم ، مطلب روشن تر مى شود ، چراکه مى گویند : آن چه كه باعث تولیدنطفه انسان مى شود،ترکیبى است از «اسپرم» (نطفه مرد) با «اوول» (نطفه زن) و « اسپرم ها » كرمك هاى بسیار كوچك ذره بینى هستند كه در هر مرتبه انزال ممکن است بین دو تا پانصد میلیون اسپرم در آن وجود داشته باشد . ( يعنى به اندازه جمعیت چندین كشور جهان ) .(1)
و عجیب این كه این موجود بسیار كوچك بعد از ترکیب با نطفه زن ، به زودى رشد مى كند و به طور سرسام آورى تکثیر يافته و سلول هاى بدن انسان را مى سازد و با این كه .
1) « اولین دانشگاه » ، جلد 1 ، بحث جنین شناسى ، صفحه 241 .
سلول ها ظاهراً همه مشابهند ، به زودى از هم جدا مى شوند ، گروهى قلب انسانى را تشکیل مى دهند و گروهى دست و پا و گروهى گوش و چشم و هریك درست در جاى خود قرار مى گیرند ، نه سلول هاى قلب به جاى كلیه مى روند و نه سلول هاى كلیه به جاى قلب ، نه ياخته هاى گوش در محل ياخته هاى چشم قرار مى گیرند و نه برعکس ، خلاصه این كه نطفه در دوران جنینى عوالم پرغوغایى را طى مى كند تا به صورت طفلى متولد گردد و همه این ها در پرتو خالقیت مستمر و مداوم الهى است ، درحالى كه نقش ساده انسان در این خلقت فقط در يك لحظه تمام مى شود و آن لحظه ریختن نطفه است در رَحِم و بس .
آیا این خود دلیل زنده اى بر مسأله معاد نیست ؟ كه چنین قادر متعالى قدرت بر احیاى مردگان را دارد ؟
60 نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقینَ
ما در میان شما مرگ را مقدر ساختیم و هرگز كسى بر ما پیشى نمى گیرد .
61 عَلى اَنْ نُبَدِّلَ اَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فى ما لا تَعْلَمُونَ
به این منظور كه گروهى را به جاى گروه دیگرى بیاوریم وشما را در جهانى كه نمى دانید ، آفرینش تازه بخشیم .
✓ 3 - سپس به بیان دلیل سوم كه مرگ است ، مى پردازد .
آرى ما هرگز مغلوب نخواهیم شد و اگر مرگ را مقدر كرده ایم ، نه به خاطر این است كه نمى توانیم عمر جاویدان بدهیم، بلکه هدف این بوده است كه گروهى از شما را ببریم و گروه دیگرى را جاى آن هابیاوریم و سرانجام شمارا درجهانى كه نمى دانید، آفرینش تازه اى بخشیم.
هدف دو آیه مذکور این است كه از مسأله مرگ استدلالى براى رستاخیز بیان كند . استدلال را مى توان به این شکل توضیح داد ؛ خداوند حکیم كه انسان ها را آفریده و مرتبا گروهى مى میرند و گروه دیگرى جانشین آن ها مى شوند ، هدفى داشته ، اگر این هدف تنها زندگى دنیا بوده ، سزاوار است كه عمر انسان جاودان باشد ، نه آن قدر كوتاه و همراه با هزاران .
نا ملایمات كه به آمد و رفتش نمى ارزد .
بنابراین قانون مرگ به خوبى گواهى مى دهد كه این جا يك گذرگاه است نه يك منزلگاه ، يك پل است نه يك مقصد ، چراکه اگر مقصد و منزل بود ، باید دوام مى داشت .
62 وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الاُْولى فَلَوْلا تَذَكَّروُنَ
شما عالم نخستین را دانستید ، چگونه متذکر نمى شوید ( كه جهانى بعد از آن است ) .
✓ 4 - در این آیه، سخن ازچهارمین دلیل معاد است .
این دلیل را به دو گونه مى توان بیان كرد ؛ نخست این كه مثلاً اگر ما از بیابانى بگذریم و در آن قصر بسیار مجلل و باشکوهى با محکم ترین و عالى ترین مصالح و تشکیلات وسیع و گسترده ببینیم و بعد به ما بگویند : این همه تشکیلات و ساختمان عظیم براى این است كه فقط قافله كوچکى چندساعتى در آن بیاساید و برود ، پیش خود مى گوییم : این كار حکیمانه نیست ، زیرا براى چنین هدفى مناسب این بود كه چند خیمه كوچك برپا شود .
دنیاى با این عظمت و این همه كرات و خورشید و ماه و انواع موجودات زمینى، نمى تواند
براى هدف كوچکى مثل زندگى چند روزه بشر در دنیا آفریده شده باشد وگرنه آفرینش جهان ، پوچ و بى حاصل است ، این تشکیلات عظیم براى موجود شریفى مثل انسان آفریده شده تا خداى بزرگ را از آن بشناسد ، معرفتى كه در زندگى دیگر ، سرمایه بزرگ او است .
دیگر این كه صحنه هاى معاد را در این جهان در هر گوشه و كنار با چشم خود مى بینید ، هر سال در عالَم گیاهان ، صحنه رستاخیز تکرار مى شود ، زمین هاى مرده را با نزول قطرات حیاتبخش باران زنده مى كند ، چنان كه در آیه 39 سوره فصلت مى فرماید : « اِنَّ الَّذى اَحْياها لَمُحْىِ الْمَوْتى : كسى كه این زمین هاى مرده را زنده مى كند ، هم او است كه مردگان را زنده مى كند » .
63 اَفَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ
آیاهیچ درباره آن چه كِشت مى كنید، اندیشیده اید ؟
64 ءَاَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ اَمْ نَحْنُ الزّارِعُونَ
آیا شما آن را مى رویانید ، يا ما مى رویانیم ؟
آیات 63 تا 67 به سه دلیل دیگر كه هرکدام نمونه اى از قدرت بى پایان خدا در زندگى انسان است ، اشاره مى كند كه يکى مربوط به " آفرینش دانه هاى غذایى" و دیگرى " آب" و سومى " آتش" است ، زیرا سه رکن اساسى زندگى انسان را این ها تشکیل مى دهد ، دانه هاى گیاهى مهم ترین ماده غذایى انسان محسوب مى شود و آب مهم ترین مایع آشامیدنى و آتش مهم ترین وسیله براى اصلاح مواد غذایى و سایر امور زندگى است .
✓ 5 - در آیه 63 ، تعبیر به « تَحْرُثُون » از ماده « حَرْث » مى كند كه به معنى كشت كردن ( افشاندن دانه و آماده ساختن آن براى نمو است ) و در آیه دوم تعبیر به « تَزْرَعُونَه » از ماده « زراعت » مى كند ، كه به معنى رویانیدن است .
بدیهى است كارانسان، تنها كِشت است، اما رویانیدن ، تنها كار خدا است و لذادر حدیثى ازپیغمبراکرم صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمود : « لا يَقُولَنَّ اَحَدُكُمْ زَرَعْتُ وَ لْيَقُلْ حَرَثْتُ ( فَاِنَّ الزّارِعَ هُوَ اللّهُ ) : هیچ يك ازشما نگوید : من زراعت كردم ، بلکه بگوید : كِشت كردم ( زیرا زارع حقیقى خدا است ) » .
شرح این دلیل چنین است كه انسان كارى را كه در مورد زراعت مى كند ، بى شباهت به
کار او درمورد تولد فرزند نیست ، دانه اى را مى افشاند و كنار مى رود ، این خداوند است كه در درون دانه يك سلول زنده بسیار كوچك آفریده كه وقتى در محیط مساعد قرار گرفت ، در آغاز از مواد غذایى آماده در خود دانه استفاده مى كند ، جوانه زده و ریشه مى دواند ، سپس با سرعت عجیبى از مواد غذایى زمین كمك مى گیرد و دستگاه هاى عظیم و لابراتوارهاى موجود در درون گیاه به كار مى افتد و غوغایى برپا مى كند ، ساقه و شاخه و خوشه را مى سازد و گاه از يك تخم ، صدها يا هزاران تخم برمى خیزد .
دانشمندان مى گویند : تشکیلاتى كه در ساختمان يك گیاه به كار رفته ، از تشکیلات موجود در يك شهر عظیم صنعتى با كارخانه هاى متعددش شگفت انگیزتر و به مراتب پیچیده تر است .
آیا كسى كه چنین قدرتى دارد ، از احیاى مجدد مردگان عاجز است ؟
65 لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاما فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ
هرگاه بخواهیم آن را تبدیل به كاه درهم كوبیده مى كنیم ،به گونه اى كه تعجب كنید .
«حُطام» ازماده «حَطْم» در اصل به معنى شکستن چیزى است و غالبابه شکستن اشیاء خشك ماننداستخوان پوسیده و يا ساقه هاى خشك گیاهان اطلاق مى شود و دراین جا منظورکاه است.
« تَفَكَّهُون » از ماده « فاكِهَة » و به معنى میوه است ، سپس « فَكاهَت » به مزاح و شوخى و گفتن لطیفه ها كه میوه جلسات انس است ، اطلاق شده ولى این ماده گاهى به معنى تعجب و حیرت نیز آمده است و آیه مورد بحث از این قبیل است .
مى توانیم تندباد سمومى بفرستیم كه آن را قبل از بستن دانه ها خشك كرده و درهم بشکند يا آفتى براى آن مسلط كنیم كه محصول را از بین ببرد و نیز مى توانیم سیل ملخ ها را بر آن بفرستیم و يا گوشه اى ازیك صاعقه بزرگ را برآن مسلط سازیم، به گونه اى كه چیزى جز يك مشت كاه خشکیده از آن باقى نماند و شما از مشاهده منظره آن درحیرت و ندامت فرو روید.
آیا اگر زارع حقیقى شما بودید ، این امور امکان داشت ؟ پس بدانید همه این برکات از جاى دیگر است .
66 اِنّا لَمُغْرَمُونَ
( به گونه اى كه بگویید : ) به راستى ما زیان كرده ایم .
67 بَلْ نَحْنُ مَحْروُمُونَ
بلکه ما به كلى محرومیم .
آیا اگر زارع حقیقى شما بودید ، چنین سرنوشتى امکان پذیر بود ؟ این ها نشان مى دهد كه این همه آوازه ها از او است و هم او است كه از يك دانه ناچیز ، گیاهان پرطراوت و گاه صدها يا هزاران دانه تولید مى كند ، گیاهانى كه دانه هایش خوراك انسان ها و شاخ و برگش ، غذاى حیوانات و گاه ریشه ها و سایر اجزایش درمان انواع دردها است .
68 اَفَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذى تَشْرَبُونَ
آیا به آبى كه مى نوشید،اندیشیده اید ؟
69 ءَاَنْتُمْ اَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ اَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ
آیا شما آن را از ابر نازل مى كنید يا ما نازل مى كنیم ؟
« مُزْن » به معنى ابرهاى روشن است و بعضى آن را به ابرهاى باران زا تفسیر كرده اند .
✓ 6 - این آیات وجدان انسان ها را در برابر يك سلسله سؤال ها قرار مى دهد و از آن ها اقرار مى گیرد و در واقع مى گوید : آیا درباره این آبى كه مایه حیات شما است و پیوسته آن را مى نوشید ، فکر كرده اید ؟
چه كسى به آفتاب فرمان مى دهد بر صفحه اقیانوس ها بتابد و از میان آب هاى شور و تلخ تنها ذرات آب خالص و شیرین و پاك از هرگونه آلودگى را جدا ساخته و به صورت بخار به آسمان بفرستد ؟
چه كسى به این بخارات دستور مى دهد دست به دست هم دهند و فشرده شوند و قطعات ابرهاى باران زا را تشکیل دهند ؟
چه كسى دستور حرکت به بادها و جابه جا كردن قطعات ابرها و فرستادن آن ها را بر فراز زمین هاى خشك و مرده مى دهد ؟
چه كسى به طبقات بالاى هوا این خاصیت را بخشیده كه به هنگام سرد شدن ، توانایى
جذب بخار را از دست دهد و در نتیجه بخارات موجود به صورت قطرات باران ، نرم و ملایم، آهسته و پى درپى بر زمین هافرودآیند ؟
کسى كه این قدرت را دارد كه با وسایلى این چنین ساده ، آن چنان برکاتى براى شما فراهم سازد ، آیا قادر بر احیاى مردگان نیست ؟ این خود يك نوع احیاى مردگان است ، احیاى زمین هاى مرده كه هم نشانه توحید و عظمت خدا است و هم دلیل بر رستاخیز و معاد .
70 لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ اُجاجا فَلَوْلا تَشْكُروُنَ
هرگاه بخواهیم این آب گوارا را تلخ و شور قرار مى دهیم ، پس چرا شکر نمى كنید ؟
«اُجاج» از ماده «اَجّ» در اصل از «اَجیج» آتش يعنى برافروختگى و سوزندگى آن گرفته شده است و به آبهایى كه به خاطر شورى يا تلخى و حرارت ، دهان را مى سوزاند ، اُجاج مى گویند.
آرى اگر خدا مى خواست ، به املاح محلول در آب نیز اجازه مى داد كه همراه ذرات آب تبخیر شوند و دوش به دوش آن ها به آسمان صعود كنند و ابرهایى شور و تلخ تشکیل داده ، قطره هاى بارانى درست همانند آب دریا شور و تلخ فرو ریزند ، اما او به قدرت كامله اش این
اجازه رابه املاح نداد ، نه تنها املاح در آب ، بلکه میکروب هاى موذى و مضر و مزاحم نیز اجازه ندارند همراه بخارات آب به آسمان صعود كرده و دانه هاى باران را آلوده سازند ، به همین دلیل قطرات باران هرگاه هواآلوده نباشد، خالص ترین، پاك ترین و گواراترین آب ها است.
71 اَفَرَأَيْتُمُ النّارَ الَّتى تُوروُنَ
آیا درباره آتشى كه مى افروزید ، فکر كرده اید ؟
72 ءَاَنْتُمْ اَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها اَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ
آیا شما درخت آن را آفریده اید يا ما آفریده ایم ؟
✓ 7 - سرانجام به هفتمین و آخرین دلیل معاد در این سلسله آیات مى رسیم و آن آفرینش آتش است ، آتشى كه از مهم ترین ابزار زندگى بشر و مؤثرترین وسیله در تمام صنایع است ، مى فرماید : آیا هیچ درباره آتشى كه مى افروزید ، اندیشیده اید ؟
« تُوروُن » از ماده « وَرْى » ( بر وزن نَفْى ) به معنى مستور ساختن است و به آتشى كه در وسایل آتش افروزى نهفته است و آن را از طریق جرقه زدن
بیرون مى آورند ، « وَرّى » و « ایراء » مى گویند .
توضیح این كه : از نظر علمى ثابت شده ، آتشى كه امروز به هنگام سوختن چوب ها مشاهده مى كنیم ، همان حرارتى است كه درختان طى سالیان دراز از آفتاب گرفته و در خود ذخیره كرده اند، ما فکرمى كنیم تابش پنجاه سال نور آفتاب بر بدنه درخت از میان رفته ، غافل از این كه تمام آن حرارت در درخت ذخیره شده و به هنگامى كه جرقه آتش به چوب هاى خشك مى رسد و شروع به سوختن مى كند ، آن حرارت و نور و انرژى را پس مى دهد .
یعنى در این جا رستاخیز و معادى برپا مى شود و انرژى هاى مرده از نو زنده مى شوند و جان مى گیرند و به ما مى گویند : خدایى كه رستاخیز ما را فراهم ساخت ، قدرت دارد كه رستاخیز شما انسان ها را نیز فراهم سازد .
( براى دستیابى به توضیح بیشتر در این زمینه ، به بحث مشروحى كه در جلد 18 تفسیرنمونه ، صفحه 461 تا 467 مطرح شده است ، مراجعه كنید ) .
جملۀ « تُوروُن » كه به معنى آتش افروختن است ، گرچه معمولاً در این جا به استفاده از
آتش زنه تفسیر شده است ، ولى هیچ مانعى ندارد كه آتش گیره ( هیزم ) را نیز شامل شود ، زیرا به هر حال آتشى است پنهان كه آشکار مى گردد .
73 نَحْنُ جَعَلْناها تَذْكِرَةً وَ مَتاعا لِلْمُقْوینَ
ما آن را وسیلۀ يادآورى ( براى همگان ) و وسیله زندگى براى مسافران قرار داده ایم .
«مَتاع» به هر وسیله اى كه انسان در زندگى خویش ازآن بهره مند مى شود، اطلاق مى گردد .
بازگشت آتش از درون درختان سبز از يك سو يادآور بازگشت روح به بدن هاى بى جان در رستاخیز است و از سوى دیگر این آتش تذکرى است نسبت به آتش دوزخ ، چراکه طبق حدیثى پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمود : « نارُكُمْ هذِهِ الَّتى تُوقِدُونَ جُزْءٌ مِنْ سَبْعینَ جُزْءً مِنْ نارِ جَهَنَّمَ : این آتشى كه برمى افروزید ، يك جزء از هفتاد جزء آتش دوزخ است » .(1)
و اماتعبیربه «مَتاعا لِلْمُقْوین» اشاره كوتاه و پرمعنى به فواید دنیوى این آتش است ، زیرا .
1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 9 ، صفحه 6392 .
در معنى « مُقْوین » دو تفسیر آمده ؛ نخست این كه از ماده « قِواء » ( بر وزن كتاب ) به معنى بیابان خشك و خالى است ، لذا « مُقْوین » به كسانى مى گویند كه در بیابان ها گام مى نهند و از آن جاکه افراد بادیه نشین غالبا فقیرند ، گاه این تعبیر در معنى "فقیر" نیز به كار رفته است .
تفسیر دوم این كه از ماده « قوت » و به معنى نیرومندان است ، لذا واژه مزبور از لغاتى است كه در دو معنى متضاد به كار مى رود .
درست است كه « آتش » و درختان « آتش زنه » و « آتش گیره » مورد استفاده همگان است ، ولى چون مسافران براى دفع سرما و طبخ غذا مخصوصاً در سفرهاى قدیم به وسیله قافله ها بیش از همه محتاج به آن بودند ، روى آن تکیه شده است .
استفاده « اقویاء » از آتش نیز به خاطر گستردگى زندگى آن ها روشن است ، مخصوصاً اگر این بحث را به جهان امروز گسترش دهیم كه چگونه حرارت ناشى از انواع آتش ها دنیاى صنعتى را به حرکت درمى آورد و چرخ هاى عظیم كارخانجات را به گردش وامى دارد كه اگر این شعله عظیم ( كه همه از درختان است ، حتى آتشى كه از زغال سنگ و يا مواد نفتى
گرفته مى شود ، آن هم بى واسطه يا باواسطه به گیاهان بازمى گردد ) روزى خاموش شود ، نه تنها چراغ تمدن ، كه چراغ زندگى انسان ها نیز خاموش خواهد گشت .
بدون شك آتش يکى از مهم ترین اکتشافات بشر است ، درحالى كه تمام نقش ایجاد در آن را آفرینش برعهده گرفته و نقش انسان در آن بسیار ناچیز و بى ارزش است و نیز بدون شك از زمانى كه آتش كشف شد ، بشریت در مرحله تازه اى از تمدن خود گام نهاد .
آرى قرآن مجید در همین يك جمله كوتاه به تمام این حقایق به صورت سربسته اشاره كرده است .
در مورد ذکر این نعمت هاى سه گانه ( دانه هاى غذایى ، آب و آتش ) ترتیبى رعایت شده كه يك ترتیب كاملاً طبیعى است ، انسان نخست به سراغ دانه هاى غذایى
مى رود ، بعد آن ها رابا آب مى آمیزد و سپس آن را با آتش طبخ و براى تغذیه آماده مى كند .
74 فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظیمِ
حال كه چنین است ، به نام پروردگار بزرگت تسبیح كن ( و اورا پاك و منزه بشمار ) .
آرى خداوندى كه این همه نعمت را آفریده است و هرکدام يادآور توحید و معاد و قدرت و عظمت او است ، شایسته تسبیح و تنزیه از هرگونه عیب و نقص است .
در این جا لازم است به چند حدیث پرمعنى در ارتباط با آیات فوق از پیامبر صلى الله علیه و آله و امیرمؤمنان على اشاره كنیم :
✓ 1 - در حدیثى از على مى خوانیم : « شبى از شب ها حضرت به هنگام نماز و خواندن سوره "واقعه" ، وقتى به آیه « اَفَرَاَيْتُمْ ما تُمْنُونَ ، ءَاَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ اَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ » رسید ، سه بار عرض كرد : « بَلْ اَنْتَ يا رَبِّ : بلکه تو خالق انسان هستى اى پروردگار » و هنگامى كه به آیه « ءَاَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ اَمْ نَحْنُ الزّارِعُونَ » رسید ، باز سه مرتبه عرض كرد : « بَلْ اَنْتَ يا رَبِّ : بلکه زارع حقیقى تویى اى پروردگار » و هنگامى كه به آیه « ءَاَنْتُمْ اَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ اَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ » رسید ، باز سه مرتبه عرض كرد : « بَلْ اَنْتَ يا رَبِّ : تویى كه باران را از ابرها فرومى فرستى اى پروردگار » ، سپس آیه « ءَاَنْتُمْ اَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها اَمْ نَحْنُ الْمُنْشِئُونَ » را تلاوت فرمود و سه
مرتبه عرض كرد : « بَلْ اَنْتَ يا رَبِّ : تویى كه درختان آتش زا را آفریده اى اى پروردگار » » .(1)
از این حدیث استفاده مى شود كه مناسب است انسان در برابر جمله هایى كه به صورت استفهام تقریرى در قرآن مجید آمده است ، پاسخ مساعد دهد ، گویى كه خدا با او سخن مى گوید ، سپس حقیقت آن را در روح و جان خود زنده نماید و تنها به تلاوت بى روح وفاقداندیشه و عمل قناعت نکند .
✓ 2 - در حدیث دیگرى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است كه فرمود : « لا تَمْنَعُوا عِبادَ اللّهِ فَضْلَ الْماءِ وَ لا كِلاءَ وَ لا نارا فَاِنَّ اللّهَ تَعالى جَعَلَها مَتاعا لِلْمُقْوینَ وَ قُوَّةً لِلْمُسْتَضْعَفینَ : هرگز بندگان خدا را از آب اضافى كه در اختیار دارید ، منع نکنید و نه از مرتع اضافى و نه از آتش ، چراکه خداوند این ها را وسیله زندگى مسافران و مایه قوت نیازمندان قرار داده است » .(2).
✓ 3 - در حدیث دیگرى مى خوانیم : هنگامى كه آیه « فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظیمِ » نازل شد ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود : « اِجْعَلُوها فى رُكُوعِكُمْ : آن را ذکر رکوع خود قرار دهید » ( در رکوع خود بگویید : « سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ » ) .(1)
75 فَلا اُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ
سوگند به جایگاه ستارگان و محل طلوع و غروب آن ها .
بسیارى از مفسران عقیده دارند كه « لا » در این جا به معنى نفى نیست ، بلکه زایده و براى تأکید است ، چنان كه در آیات دیگر قرآن همین تعبیر در مورد سوگند به روز قیامت ، نفس لوّامه ، پروردگار مشرق ها و مغرب ها ، شفق و مانند آن آمده است .
به هنگام نزول این آیات غالب مردم اهمیت این سوگند را نمى دانستند ، امروز براى ما روشن شده است كه ستارگان آسمان هر كدام جایگاه مشخصى دارد و مسیر و مدار آن ها كه .
1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 224 .
طبق قانون جاذبه و دافعه تعیین مى شود ، بسیار دقیق و حساب شده است و سرعت سیر آن ها هرکدام با برنامه معینى انجام مى پذیرد .
این مسأله گرچه در كرات دوردست ، دقیقا قابل محاسبه نیست ، اما در منظومه شمسى كه خانواده ستارگان نزدیك به ما را تشکیل مى دهد ، دقیقا مورد بررسى قرار گرفته و نظام مدارات آن ها به قدرى دقیق و حساب شده است كه انسان را به شگفتى وامى دارد .
هنگامى كه به این نکته توجه كنیم كه طبق گواهى دانشمندان تنها در كهکشان ما حدود يك هزار میلیون ستاره وجود دارد و در جهان كهکشان هاى زیادى موجود است كه هرکدام مسیر خاصى دارند ، به اهمیت این سوگند قرآن آشناتر مى شویم .
در صفحۀ 33 از كتاب « اللّه و العلم الحدیث » مى خوانیم : « دانشمندان فلکى معتقدند این ستارگانى كه از میلیاردها متجاوزند كه قسمتى از آن ها رابا چشم غیرمسلح مى توان دید و قسمت ( بسیار بیشترى ) را جز با تلسکوپ ها نمى توان دید ، بلکه قسمتى از آن ها حتى با تلسکوپ هم قابل مشاهده نیست ، فقط با وسایل خاصى مى توان از آن ها عکسبردارى كرد ،
همه این ها در مدار مخصوص خود شناورند و هیچ احتمال این را ندارد كه يکى از آنها در حوزه جاذبه ستاره دیگرى قرار گیرد ، يا با يکدیگر تصادف كنند و در واقع چنین تصادفى همانند این است كه فرض كنیم يك كشتى اقیانوس پیما در دریاى مدیترانه با كشتى دیگرى دراقیانوس كبیر تصادف كند، درحالى كه هر دو كشتى به يك سو و باسرعت واحدى در حرکتند و چنین احتمالى اگر محال نباشد ، لااقل بعید است » .
با توجه به این اکتشافات علمى از وضع ستارگان ، اهمیت سوگند بالا روشن تر مى گردد .
76 وَ اِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظیمٌ
و این سوگندى است بسیار بزرگ ، اگر بدانید .
تعبیر به « لَوْ تَعْلَمُونَ » ( اگر بدانید ) به خوبى گواهى مى دهد كه علم و دانش بشر در آن زمان این حقیقت را به طور كامل درك نکرده بود و این خود يك اعجاز علمى قرآن محسوب مى شود كه در عصرى كه شاید هنوز عده اى مى پنداشتند ستارگان میخ هاى نقره اى هستند كه بر سقف آسمان كوبیده شده اند ، يك چنین بیانى آن هم در
محیطى كه به حق محیط جهل و نادانى محسوب مى شد ، از يك انسان عادى محال است .
77 اِنَّهُ لَقُرْاآنٌ كَریمٌ
که آن قرآن كریمى است .
توصیف « قُرْاآن » به « كَریم » ( با توجه به این كه « كرم » در مورد خداوند ، به معنى احسان و انعام و در مورد انسان ها به معنى دارا بودن اخلاق و افعال ستوده و به طور كلى اشاره به محاسن بزرگ است ) نیز اشاره به زیبایى هاى ظاهرى قرآن از نظر فصاحت و بلاغت الفاظ و جمله ها و هم اشاره به محتواى جالب آن است ، چراکه از سوى خدایى نازل شده كه مبدأ و منشأ هر كمال و جمال و خوبى و زیبایى است .
حال ببینیم قسم عظیمى كه در آیه قبل آمده ، براى چه منظورى ذکر شده است ؟ در واقع این آیه پرده از روى آن برداشته است .
و به این ترتیب به مشرکان لجوج كه پیوسته اصرار داشتند این آیات ، نوعى كهانت است و يا اَلْعَياذُ بِاللّه سخنانى است جنون آمیز ، يا همچون اشعار شاعران يا از سوى
شیاطین است ، پاسخ مى گوید كه این وحى آسمانى است و سخنى است كه آثار عظمت و اصالت از آن ظاهر و نمایان است و محتواى آن حاکى از مبدأ نزول آن مى باشد و آن چنان این موضوع عیان است كه حاجت به بیان نیست .
78 فى كِتابٍ مَكْنُونٍ
که در كتاب محفوظ جاى دارد .
در همان « لوح محفوظ » در « علم خدا » كه از هرگونه خطا و تغییر و تبدیل ، محفوظ است ، بدیهى است كتابى كه از چنان مبدئى ، سرچشمه مى گیرد و نسخه اصلى آن در آن جا است ، از هرگونه دگرگونى و خطا و اشتباه مصون است .
79 لا يَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ
و جزپاکان نمى توانندآن را مس كنند .
بسیارى از مفسران به پیروى از روایات و احادیثى كه از امامان معصوم علیهم السلام وارد شده ،
این آیه را به عدم جواز مسّ كتابت قرآن بدون غسل و وضو تفسیر كرده اند .
بعضى نیز آن را اشاره به این معنى مى دانند كه حقایق و مفاهیم عالى قرآن را جز پاکان درك نمى كنند ، همان گونه كه در آیه 2 سوره بقره مى خوانیم : « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فیهِ هُدًى
لِلْمُتَّقینَ : این كتاب شکى در آن نیست و مایه هدایت پرهیزگاران است » و به تعبیر دیگر حداقل پاکى كه داشتن روح حقیقت جویى است ، براى درك حداقل مفاهیم آن لازم است و هرقدر پاکى و قداست بیشتر شود ، درك انسان از مفاهیم قرآن و محتواى آن افزون خواهد شد .
ولى هیچ منافاتى در میان این دو تفسیر وجود ندارد و ممکن است همه در مفهوم آیه جمع باشد .
80 تَنْزیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ
این چیزى است كه از سوى پروردگار عالمیان نازل شده .
خدایى كه مالك و مربى تمام جهانیان است، این قرآن را براى تربیت تمام انسان ها بر قلب پاك پیامبرش نازل كرده است و همان گونه كه در جهان تکوین، او مالك و مربى است، در جهان
تشریع نیزهرچه هست، ازناحیه او مى باشد .
81 اَفَبِهذَا الْحَدیثِ اَنْتُمْ مُدْهِنُونَ
آیا این سخن را ( این قرآن را با اوصافى كه گفته شد ) سست وکوچك مى شمرید ؟
« هذَا الْحَدیث » ( این سخن ) اشاره به قرآن است و « مُدْهِنُون » در اصل از ماده « دُهْن » به معنى روغن است و از آن جا كه براى نرم كردن پوست تن و يا اشیاء دیگر آن را روغن مالى مى كنند ، كلمه « اِدْهان » به معنى مدارا و ملایمت و گاه به معنى سستى و عدم برخورد جدى آمده است و نیز از آن جا كه افراد منافق و دروغگو غالبا زبان هاى نرم و ملایمى دارند ، این واژه احیانا به معنى تکذیب و انکار نیز به كار رفته است و هر دو معنى در آیه فوق محتمل است . اصولاً انسان چیزى را كه باور دارد ، جدى مى گیرد ، اگر آن را جدى نگرفت ، دلیل بر این است كه آن را باور ندارد .
از چهار توصیفى كه در آیات فوق درباره قرآن ذکر شد ، چنین مى توان نتیجه گرفت كه
عظمت قرآن از يك سو به خاطر "عظمت محتواى آن" و از سوى دیگر "عمق معانى" و از سوى سوم "قداستش" كه جز پاکان و نیکان به آن راه نمى يابند و از سوى چهارم "جنبه تربیتى" فوق العاده اى است كه دارد ، چراکه از جانب ربّ العالمین نازل شده است .
82 وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ اَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ
و به جاى شکر روزى هایى كه به شما داده شده ، آن را تکذیب مى كنید ؟
قابل توجه این كه در بعضى از روایات نقل شده كه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كمتر آیات را تفسیر مى كرد ، ولى از جمله مواردى كه آن را تفسیر نمود ، همین آیه بود كه فرمود : « منظور از این آیه آن است كه به جاى شکر روزى هایتان ، تکذیب مى كنید » .(1)
83 فَلَوْلا اِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ
پس چرا هنگامى كه جان به گلوگاه مى رسد ( توانایى بازگرداندن آن را ندارید ) ؟ .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 163 .
از لحظات حساسى كه آدمى را سخت در فکر فرومى برد ، لحظه احتضار و پایان عمر انسان ها است ، در آن لحظه كه كار از كار گذشته و اطرافیان مأیوس و ناامید به شخص محتضَر نگاه مى كنند و مى بینند همچون شمعى كه عمرش پایان گرفته است ، آهسته آهسته خاموش مى شود ، با زندگى وداع مى گوید و هیچ كارى از دست هیچ كس ساخته نیست و به راستى كه ضعف و ناتوانى كامل انسان در این لحظات حساس ، آشکار مى گردد .
84 وَ اَنْتُمْ حینَئِذٍ تَنْظُروُنَ
و شما در این حال نظاره مى كنید (و كارى از دستتان ساخته نیست) .
مخاطب دراین جا، اطرافیان محتضَرند، از يك سونظاره حال اورا مى كنند و ازسوى دیگر ضعف و ناتوانى خودرا مشاهده مى نمایند و از سوى سوم توانایى خدا را بر همه چیز و بودن مرگ و حیات در دست او و نیز مى دانند خودشان هم چنین سرنوشتى را در پیش دارند .
85 وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِروُنَ
و ما به او نزدیك تریم از شما ، ولى نمى بینید .
خداوند به خوبى مى داند در باطن جان محتضَر چه مى گذرد و در عمق وجودش چه غوغایى برپا است و او است كه فرمان قبض روح را در سرآمد معینى صادر كرده ، ولى ما تنها ظواهر حال او را مى بینیم و از چگونگى انتقال او از این سرا به سراى دیگر و طوفان هاى سختى كه در این لحظه برپااست، بى خبریم . نه تنها در این موقع ، بلکه در همه حال خداوند ازهمه كس به ما نزدیك تر است، حتى او نزدیك تر از ما به ما است ، هرچند ما بر اثر ناآگاهى از او دوریم ، ولى ظهور و بروز این معنى در لحظه جان دادن از هر موقع واضح تر است .
86 فَلَوْلا اِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدینینَ
اگر هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نمى شوید ،
87 تَرْجِعُونَها اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
پس او را بازگردانید ، اگر راست مى گویید .
«مَدینین» جمع «مَدین» از ماده «دَيْن» به معنى جزا است و بعضى آن را به معنى مربوبین تفسیر كرده اند، يعنى اگر شما تحت ربوبیت دیگرى قرار ندارید و مالك امر خویش هستید، او را بازگردانید ، این خود دلیل بر این است كه تحت حکومت دیگرى قرار دارید .
این ضعف و ناتوانى شما دلیلى است بر این كه مالك مرگ و حیات ، دیگرى است و پاداش و جزا در دست او است .
تعبیر « جان به گلو رسیدن » كه در آیات فوق بود ( فَلَوْلا اِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُوم ) كنایه از واپسین لحظه هاى زندگى است و شاید منشأ آن ، این است كه غالب اعضاى پیکر مانند دست ها و پاها ، به هنگام مرگ ، قبل از سایر اعضا ، از كار مى افتد و گلوگاه از آخرین اعضایى است كه ازکار خواهد افتاد .
درآیه 26 سوره قیامت نیز مى خوانیم: « كَلاّ اِذا بَلَغَتِ التَّراقى: كافران ایمان نمى آورند تا زمانى كه روح به ترقوه آن ها برسد » ( ترقوه ، استخوان هایى است كه اطراف حلق را فراگرفته است ) .
88 فَاَمّا اِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبینَ
اما اگر او از مقربان باشد ،
89 فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّتُ نَعیمٍ
درروح و ریحان و بهشت پرنعمت است .
آیات 86 تا 96 در واقع يك نوع جمع بندى از سوره واقعه مى باشد و تفاوت حال انسان ها را به هنگامى كه در آستانه مرگ قرار مى گیرند ، مجسم مى سازد كه چگونه بعضى در نهایت آرامش و راحتى و شادى ، چشم از جهان مى پوشند و جمعى دیگر با مشاهده دورنماى آتش سوزان جهنم ، با چه اضطراب و وحشتى جان مى دهند ؟
نخست مى فرماید: «کسى كه درحالت احتضار و واپسین لحظات زندگى قرارمى گیرد، اگر ازمقربان باشد،درنهایت راحت وآرامش وروح وریحان است ودربهشت پرنعمت جاى مى گیرد».
« رَوْح » آن گونه كه علماى لغت گفته اند ، در اصل به معنى تنفس و « رَيْحان » به معنى
شى ء يا گیاه خوشبو است ، سپس این واژه به هر چیزى كه مایه حیات و راحتى است ، گفته شده ، همان گونه كه « رَيْحان » به هرگونه نعمت و روزى خوب و نشاط آفرین اطلاق مى گردد ، بنابراین « رَوْح » و « رَيْحان » الهى شامل تمام وسایل راحتى و آرامش انسان و هرگونه نعمت و برکت الهى مى گردد .
به تعبیر دیگر مى توان گفت : « رَوْح » اشاره به تمام امورى است كه انسان را از ناملایمات رهایى مى بخشد تا نفسى آسوده كشد و اما « رَيْحان » اشاره به مواهب و نعمت هایى است كه بعد از رفع ناملایمات ، عاید انسان مى گردد .
قابل توجه این كه بعد از ذکر « رَوْح » و « رَيْحان » ، سخن از « جَنَّةُ نَعیم » ( بهشت پرنعمت ) به میان آورده است . در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه در تفسیر این آیه فرمود : « فَاَمّا اِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبینَ فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ يَعْنى فى قَبْرِهِ ، وَ جَنَّةُ نَعیم يَعْنى فِى الاْخِرَةِ : اما اگر از مقربان باشد ، روح و ریحان از آنِ او است يعنى در قبر و
بهشت پرنعمت براى او است يعنى در آخرت » .(1)
90 وَ اَمّا اِنْ كانَ مِنْ اَصْحابِ الْيَمینِ
و اما اگر از اصحاب يمین باشد ،
91 فَسَلامٌ لَكَ مِنْ اَصْحابِ الْيَمینِ
( به او گفته مى شود : ) سلام بر تو از سوى دوستانت كه از اصحاب الیمین هستند .
سپس مى افزاید : « اما اگر از گروه دوم يعنى اصحاب الیمین باشد ، به او گفته مى شود سلام بر تو از سوى دوستانت كه از اصحاب الیمین هستند » .
تعبیر « سَلام » ، تعبیر بسیار پرمعنایى است كه از سوى فرشتگان يا اصحاب الیمین خواهد بود، سلامى است كه نشانه روح و ریحان و هرگونه سلامت و آرامش و نعمت است .
این نکته نیز لازم به يادآورىاست كه تعبیر به اصحاب الیمین ( كسانى كه نامه اعمالشان را .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 228 ، حدیث 103 و 104 .
به دست راستشان مى دهند ) به خاطر آن است كه معمولاً انسان كارهاى مهم و ماهرانه را با دست راست انجام مى دهد، لذا دست راست سمبلى است از قدرت ، مهارت ، توانایى و پیروزى .
امام باقر (علیه السلام) در تفسیر این آیه فرموده اند : « هُمْ شیعَتُنا وَ مُحِبُّونا : اصحاب يمین ، شیعیان و دوستان ما هستند » .(1)
92 وَ اَمّا اِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبینَ الضّالّينَ
اما اگر او از تکذیب كنندگان گمراه باشد ،
93 فَنُزُلٌ مِنْ حَمیمٍ
با آب جوشان دوزخ از او پذیرایى مى شود .
94 وَ تَصْلِيَةُ جَحیمٍ
سپس سرنوشت او ورود درآتش جهنم است . .
1) تفسیر « برهان » ، جلد 4 ، صفحه 285 .
سپس سراغ گروه سوم كه در اوایل سوره با نام اصحاب الشمال معرفى شده بود ، رفته و مى فرماید : « اما اگر او از تکذیب كنندگان گمراه باشد ، با آب جوشان دوزخ و حرارت و سموم آن از او پذیرایى مى شود و سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است » .
« حَمیم » به معنى آب داغ و سوزان يا بادهاى گرم و سموم است و « تَصْلِيَة » از ماده « صَلْىْ » ( بر وزن سَعْىْ ) به معنى سوزاندن و داخل شدن در آتش است .
دراین جا «مُكَذِّبین» و « ضالّين » هر دو باهم ذکر شده اند كه اولى اشاره به تکذیب قیامت و خداوند يکتا و نبوت پیامبر صلى الله علیه و آله است و دومى به كسانى كه از راه حق منحرف شده اند .
آرى در همان آستانه مرگ ، نخستین عذاب هاى الهى را مى چشند و طعم تلخ كیفرهاى قیامت در قبر و برزخ در كام جانشان فرومى رود و از آن جا كه سخن از حال محتضَر است ، مناسب این است كه جمله « نُزُلٌ مِنْ حَمیمٍ »
اشاره به عذاب برزخى باشد و « تَصْلِيَةُ جَحیمٍ » اشاره به عذاب قیامت،این معنى درروایات متعددى نیزازائمه اهل بیت علیهم السلام نقل شده است.(1)
95 اِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقینِ
این همان حقّ يقین است .
96 فَسَبِّحِ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظیمِ
حال كه چنین است ، نام پروردگار بزرگت را منزه بشمار .
معروف در میان مفسران آن است كه « حَقُّ الْيَقین » از قبیل اضافه بیانیه است ، يعنى آن چه درباره این سه گروه از مقربان و اصحاب الیمین و تکذیب كنندگان گفته شد ، عین واقعیت و حق و يقین است .
این نکته نیز قابل توجه است كه تعبیر به « فَسَبِّح » ( پس تسبیح كن ) اشاره به این حقیقت است كه آن چه درباره این گروه هاى سه گانه گفته شد ، عین عدالت است و بنابراین .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 229 .
خداوندت را از هرگونه ظلم و بى عدالتى پاك و منزه بشمار و يا این كه اگر مى خواهى به سرنوشت گروه سوم گرفتار نشوى ، او را از هرگونه شرك و بى عدالتى كه لازمه انکار و تکذیب قیامت است ، پاك و منزه بدان .
بسیارى از مفسران در ذیل آخرین آیه این سوره ، نقل كرده اند كه پس از نزول آن ، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند : « اِجْعَلُوها فى رُكُوعِكُمْ : آن را در رکوع خود قرار دهید » ( در رکوع ، « سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظیم » بگویید ) و هنگامى كه آیه « سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الاَْعْلى » نازل شد ، حضرت صلى الله علیه و آله فرمودند : « اِجْعَلُوها فى سُجُودِكُمْ : آن را در سجده خود قرار دهید » (درسجده، «سُبْحانَ رَبِّىَ الاَْعْلى» بگویید) .(1)
آیات فوق از آیاتى است كه اشاره به عالَم برزخ دارد ، زیرا همان گونه كه در تفسیر این
1) « روح المعانى » ، ذیل آیات مورد بحث .
آیات گفتیم ، در آستانه مرگ كه انسان آماده براى انتقال به جهان دیگر مى شود ، با يکى از حالات زیر روبرو خواهد شد ؛ نعمت ها و مواهب و پاداش هاى الهى و روح و ریحان يا كیفرها و مجازات هاى دردناك . قرائن موجود در آیات نشان مى دهد كه قسمتى از این ها مربوط به قیامت و قسمت دیگرى مربوط به قبر و برزخ است و این خود دلیل دیگرى بر وجود این عالَم محسوب مى شود .
در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « نخستین چیزى كه به مؤمن در هنگام وفات ، بشارت داده مى شود، روح و ریحان و بهشت پرنعمت است و نخستین چیزى كه به مؤمن در قبرش بشارت داده مى شود ، این است كه به او مى گویند: بشارت باد بر تو به خشنودى خداوند ، به بهشت خوش آمدى ، خداوند همه كسانى كه تو را تا قبرت تشییع كرده اند ، را آمرزید و شهادت آن ها را درباره تو تصدیق كرد و دعاى آن ها را براى آمرزشت مستجاب فرمود » .(1).
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 166 .
در حدیث دیگرى از امیرمؤمنان على (علیه السلام) آمده است : « هنگامى كه انسان در آخرین روز از ایام دنیا و اولین روز از ایام آخرت قرار مى گیرد ، اموال و فرزندان و اعمال او در برابرش مجسم مى شوند ، او نگاهى به اعمالش مى كند ، مى گوید : من نسبت به شما بى اعتنا بودم ، هرچند بر دوش من سنگین بودید ، الآن چه خبرى براى من دارید ؟ عملش مى گوید : من همنشین تو در قبر و روز رستاخیزت هستم تا من و تو در پیشگاه پروردگارت حضور يابیم ، سپس امام (علیه السلام) افزود : اگر دوست خدا باشد ، عملش به صورت خوشبوترین انسان بازیباترین چهره و جالب ترین لباس ، ظاهر مى شود و مى گوید : بشارت باد بر تو به آرامش و نعمت و بهشت پربرکت و قدمت خیر مقدم است، سؤال مى كند: تو كیستى؟ او در جوابش مى گوید : من عمل صالح تو هستم كه از دنیا ( همراه تو ) به سوى بهشت مى روم » .(1)
درباره عالَم برزخ بحث مشروح ترى در جلد 14 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 100 سوره مؤمنون آورده شده است .
پایان سورۀ واقعه .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 228 ، حدیث 106 .
در روایات اسلامى نکته هاى جالب توجهى درفضیلت تلاوت این سوره آمده است ، البته تلاوتى كه توأم با تفکر و عمل باشد .
پیرامون فضیلت این سوره از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است : « كسى كه سوره "حدید" را بخواند ، در زمره كسانى كه به خدا و پیامبرش ایمان آورده اند ، نوشته خواهد شد » .(1)
در این زمینه امام باقر فرموده است : « كسى كه مسبحات ( سوره هاى پنج گانه حدید ، حشر ، صف ، جمعه و تغابن ) را قبل از خواب بخواند ، از دنیا نمى رود تا حضرت مهدى را درك كند و اگر قبلاً از دنیا برود ، در جهان دیگر در همسایگى رسول خدا صلى الله علیه و آله خواهد بود » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 سَبَّحَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
آن چه در آسمان ها و زمین است ، براى خدا تسبیح مى گویندو او عزیز و حکیم است .
این سوره با يك بخش توحیدى كه جامع حدود « بیست وصف » از اوصاف الهى است ، آغاز مى شود . اوصافى كه شناخت آن ها سطح معرفت انسان را بالا مى برد و به ذات مقدس خدا آشنا مى كند ، اوصافى كه هر كدام به گوشه اى از صفات جلال و جمال او اشاره دارد و هرقدر اندیشمندان بیشتر در آن بیندیشند ، به حقایق تازه اى دست مى يابند .
چنان كه در حدیثى از امام على بن الحسین (علیه السلام)مى خوانیم : « وقتى درباره توحید از حضرتش سؤال كردند، درپاسخ فرمود: خداوندمتعال مى دانست كه در آخرزمان اقوامى مى آیند كه در مسایل تعمق و دقت مى كنند ، لذا سوره اخلاص و آیات آغاز سوره حدید تا « عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدوُر » را نازل فرمود ، پس هرکس
طالب ماوراى آن باشد ، هلاك مى شود » .(1)
ازاین حدیث استفاده مى شودکه این آیات حداکثر معرفت ممکن را به تشنه كامان مى دهد.
نخستین آیه این سوره با تسبیح و تنزیه خدا شروع شده است .
« تَسْبیح » در اصل از ماده « سَبْح » ( بر وزن مَسْح ) به معنى حرکت سریع در آب و هوا است ، « تسبیح » نیز حرکت سریع در مسیر عبادت پروردگار است .
حقیقت تسبیح ، عبارت است از نفى هرگونه عیب و نقص و گواهى همه موجودات جهان به پاکى ذات مقدس او از هرگونه عیب و نقص يا به خاطر این است كه آن چنان نظم و حساب و حکمت و عجایب و شگفتى ها در نظام همه آن ها به كار رفته كه همگى با زبان حال ذکر حق مى گویند و تسبیح و ثناى او مى خوانند و فریاد مى كشند كه آفریدگار ما قدرتش بى انتها و حکمتش بى پایان است يا این كه تمامى ذرات جهان از نوعى درك و شعور .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 231 .
برخوردارندبه طورى كه درعالَم خود تسبیح و حمد خدامى گویند هرچندما براثرمحدود بودن اطلاعات از آن بى خبریم .
شرح بیشتر درباره حمد و تسبیح عمومى موجودات جهان را در جلد 12 تفسیر نمونه ذیل آیه 44 سوره اسراء ( صفحه 133 تا 136 ) مطالعه فرمایید .
این نکته نیز لازم به يادآورى است كه « ما » در جمله « سَبَّحَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ » معنى وسیع و گسترده اى دارد كه همه موجودات جهان را اعم از صاحبان عقل و جاندار و بى جان را شامل مى شود .
2 لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ يُحْيى وَ يُمیتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ
مالکیت ( و حاکمیت ) آسمان ها و زمین از آنِ او است ، زنده مى كند و مى میراند و او بر هر چیز قادر است .
مالکیت خداوند نسبت به عالم هستى ، مالکیت اعتبارى و تشریعى نیست ، بلکه مالکیت حقیقى و تکوینى است ، يعنى او به همه چیز احاطه دارد و همه جهان در قبضۀ
قدرت او و تحت اراده و فرمان او است ، لذا به دنبال آن سخن از زنده كردن و میراندن و توانایى بر هرچیز به میان آمده است .
تفاوت « عزت » و « قدرت » در این است كه عزت ، بیشتر توجه به "درهم شکستن مدافع" دارد و قدرت ، " توجه به ایجاد اسباب" ، بنابراین دو وصف مختلف محسوب مى شوند ، هرچند در ریشه توانایى با هم مشترکند .
جمله « يُحْيى وَ يُمیتُ » به صورت فعل مضارع دلیل بر استمرار مسأله حیات و مرگ در طول همه زمان ها است و اطلاق این دو ، نه تنها شامل حیات و مرگ انسان در این جهان مى شود ، كه شامل هرگونه حیات و مرگ از عالَم فرشتگان گرفته تا موجودات زنده دیگر و حیوانات و گیاهان ، نه تنها حیات دنیا كه حیات برزخى و رستاخیز را نیز دربرمى گیرد ، آرى حیات و مرگ در تمام اشکالش به دست قدرت او است .
3 هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاْخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ
اول و آخر و ظاهر و باطن او است و از هر چیز آگاه است .
توصیف به « اَوَّل » و « اآخِر » بودن ، تعبیر لطیفى است از ازلیت و ابدیت او ، زیرا مى دانیم او وجودى است بى انتها و واجب الوجود ، يعنى هستیش از درون ذات او است نه از بیرون ، تا پایان گیرد يا آغازى داشته باشد و بنابراین از ازل بوده و تا ابد خواهد بود .
او سرآغاز و ابتداى عالَم هستى است و او است كه بعد از فناى جهان نیز خواهد بود .
بنابراین تعبیر به « اَوَّل » و « آخِر » ، هرگز زمان خاصى را دربرندارد و اشاره به مدت معینى نیست .
توصیف به «ظاهِر» و «باطِن» نیز تعبیر دیگرى از احاطه وجودى او نسبت به همه چیزاست، از همه چیز ظاهرتراست، زیرا آثارش همه جارا فراگرفته و ازهمه چیز مخفى تر است، چون كُنه ذاتش بر كسى روشن نیست .
یکى از نتایج این امور همان است كه در پایان آیه آمده است : « وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ » زیرا كسى كه از آغاز بوده و تا پایان باقى است و در ظاهر و باطن جهان است ، قطعا از همه چیز آگاه و مطلع مى باشد .
بسیارى از صفات است كه در ما انسان ها و موجودات دیگر غیرقابل جمع است و به صورت صفات متضاد جلوه مى كند ، مثلاً اگر من اولین نفر در میان جمعیت باشم ، قطعا آخرین نفر نخواهم بود ، اگر ظاهر باشم ، پنهان نیستم و اگر پنهان باشم ، ظاهر نخواهم بود ، همه این ها به خاطر آن است كه وجود ما محدود است و يك وجود محدود جز این نمى تواند باشد ، اما هنگامى كه سخن به صفات خداوند مى رسد ، اوصاف دگرگون مى شوند و تغییر شکل مى دهند ، در آن جا ظاهر و باطن باهم جمع مى شود و همچنین آغاز و انجام و با توجه به لایتناهى بودن ذات مقدسش جاى تعجب نیست .
4 هُوَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ فى سِتَّةِ اَيّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِى الاَْرْضِ وَ مايَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فیها وَ هُوَ مَعَكُمْ اَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ
او كسى است كه آسمان ها و زمین را در شش روز (شش دوران) آفرید ، سپس بر تخت
قدرت قرار گرفت ( و به تدبیر جهان پرداخت ) آن چه را در زمین فرومى رود ، مى داند و آنچه رااز آن خارج مى شود و آنچه از آسمان نازل مى گردد و آنچه به آسمان بالا مى رود و او با شما است هرجا كه باشید وخداوند نسبت به آن چه انجام مى دهید ، بینا است .
مسأله « خلقت در شش روز » ، هفت مرتبه در قرآن مجید ذکر شده است كه نخستین مرتبه در آیه 54سوره اعراف و آخرین مورد آن همین آیه مورد بحث ( 4 / حدید ) مى باشد.
منظور از « يَوْم » ( روز ) در این آیات روز معمولى نیست ، بلکه منظور از آن « دوران » است ، خواه این دوران كوتاه باشد و يا طولانى ، هرچند میلیون ها سال به طول انجامد و این تعبیرى است كه در زبان عرب و زبان هاى دیگر نیز به كار مى رود ، مثلاً مى گویند : امروز نوبت فلان جمعیت است كه حکومت كنند و فردا نوبت دیگران يعنى دوران آن ها .
این معنى با شواهد و شرح مبسوط در جلد 6 تفسیر نمونه ذیل آیه 54 سوره اعراف آورده شده است .
البته براى خداوند هیچ مانعى نداشت كه تمام عالم را در يك لحظه بیافریند ، ولى مسلماً اگر چنین بود ، كمتر عظمت و قدرت و علم آفریدگار ظاهر مى گشت ، ولى هنگامى كه آن را در طى میلیاردها سال در دوران هاى مختلف و چهره هاى گوناگون طبق برنامه هاى منظم و حساب شده بیافریند ، دلایل آشکارترى بر قدرت و حکمت او در برخواهد داشت .
به علاوه این تدریجى بودن ، سرمشقى است براى تدریجى بودن سیر تکاملى انسان و عدم عجله و شتاب در رسیدن به اهداف مختلف .
بدون شك خداوند نه « جسم » است و نه « عرش » به معنى تخت سلطنت است ، بلکه این تعبیر كنایه لطیفى است از حاکمیت مطلقه خداوند و نفوذ تدبیر او در عالَم هستى .
«عَرْش» -- درلغت به معنى چیزى است كه مسقّف باشد و گاه به خودسقف نیز گفته مى شود -- به معنى تخت هاى بلند همانند تخت سلاطین نیز آمده است ولى به عنوان كنایه از قدرت نیز به كار مى رود ، همان گونه كه در فارسى مى گوییم : « پایه هاى تختش فرو ریخت » .
سپس شاخه دیگرى از علم بى پایانش را بیان مى كند ( يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِى الاَْرْضِ وَ . . . ) .
آرى او از آن چه در زمین فرو مى رود يا بیرون مى آید ، آگاه است ؛ از تمام قطره هاى باران ، از امواج سیلاب ها ، از گنج ها و دفینه ها و از امواج جاذبه كه از درون زمین برمى خیزد و ... خداوند از تمامى این ها جزء به جزء و ذره به ذره آگاه است .
و همچنین آن چه از آسمان نازل مى شود :
ازدانه هاى باران گرفته تااشعه حیاتبخش آفتاب .
از خیل فرشتگان گرفته تا امواج نیرومند وحى و كتب آسمانى .
از اشعه كیهانى گرفته تا شهاب ها و سنگریزه هاى سرگردان كه به سوى زمین جذب مى شوند ، او از همه این ها موبه مو آگاه است .
و نیزآن چه صعود مى كند؛ اعم از فرشتگان ، ارواح انسان ها ، اعمال بندگان ، انواع دعاها ، اقسام پرندگان ، بخارات ، ابرها و غیر این ها ، آن چه مى دانیم و آن چه نمى دانیم ، همه در پیشگاه علم او روشن و آشکار است .
اگر كمى در این باره بیندیشیم كه در هر لحظه میلیون ها میلیون موجود مختلف وارد
زمین مى شود و میلیون ها میلیون موجود از آن برمى خیزد و میلیون ها میلیون از آسمان نازل مى گردد ، يا به آسمان صعود مى كند ، كه از شماره و حد و حصر بیرون است و هیچ كس جز خداوند نمى تواند آن ها را احصاء كند ، آن گاه به وسعت علم پروردگار آشنا مى شویم .
و بالاخره در چهارمین و پنجمین توصیف روى نقطه حساسى تکیه كرده، مى فرماید : «او باشما است هرجاکه باشید» و چون چنین است،او به آن چه انجام مى دهید، بصیر و بینااست».
راستى این احساس كه او همه جا با ما است ، از يك سو به انسان عظمت و شکوه مى بخشد و از سوى دیگر اطمینان و اعتماد به نفس مى دهد و شجاعت و شهامت در او مى آفریند و از سوى سوم احساس مسؤولیت شدید مى بخشد ، چراکه او همه جا حاضر و ناظر و مراقب است و این بزرگترین درس تربیت است ، آرى این اعتقاد ریشه اصلى تقوا و پاکى و درستکارى انسان است و هم رمز عظمت و بزرگى او .
لذا درحدیثى از پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمود : « اِنَّ مِنْ اَفْضَلِ ایمانِ الْمَرْءِ اَنْ يَعْلَمَ
اَنَ اللّهَ تَعالى مَعَهُ حَيْتُ كانَ: برترین مرحله ایمان انسان، این است كه بداند هرجا باشد ، خدا با او است » .(1)
5 لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الاُْمُورُ
مالکیت آسمان ها و زمین از آنِ او است و همه چیز به سوى او بازمى گردد .
آرى وقتى او خالق و مالك و حاکم و مدبّر ما است و همه جا با ما مى باشد ، مسلماً بازگشت همه ما و همه كارها نیز به سوى او است .
ما رهروان منزل عشق او هستیم كه با كوله بارى از امید و نیروها از سرمنزل عدم به راه افتاده ایم و تا به اقلیم وجود، این همه راه آمده ایم، ما ازاو هستیم و به سوى او بازمى گردیم، چراکه مبدأ و منتهى او است.
6 يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ وَ هُوَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدوُرِ
شب راداخل روزمى كند و روزراداخل شب و او به آن چه بر دل هاحاکم است، دانا است. .
1) «درالمنثور»، جلد 6، صفحه171 .
« يُولِجُ » از ماده « ایلاج » به معنى داخل كردن و نفوذ دادن است.
کلمه « ذات » در لغت به معنى صاحب چیزى است و لذا « ذاتِ الصُّدوُر » اشاره به نیات و اعتقاداتى است كه قلوب انسان ها را در اختیار خود گرفته و بر آن حاکم است .
قابل توجه این كه در آیات قبل ، سخن از آگاهى خداوند نسبت به اعمال ما بود ( وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیر ) و در این جا سخن از آگاهى او نسبت به نیات و عقاید و افکار ما است ( وَ هُوَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدوُرِ ) .
و چه زیبا است كه انسان تمام این صفات الهى را از اعماق جان باور كند و حضور او را در اعمال و در نیات و عقاید خود احساس نماید ، آیا با این احساس ، امکان دارد از جاده اطاعت و بندگى خارج شده ، در طریق عصیان و زشتى گام بگذارد ؟
به هنگام طلوع و غروب آفتاب هرگز تغییر نظام نور و ظلمت دفعتاً رخ نمى دهد تابراى انسان ها و موجودات زنده دیگر موجب انواع مشکلات گردد ، بلکه این امر به صورت تدریجى رخ مى دهد و موجودات را آرام آرام از روشنایى روز به تاریکى شب و از تاریکى
شب به روشنایى روز منتقل مى سازد و فرارسیدن شب و روز را از مدتى قبل اعلام مى دارد تا همه خود را آماده كنند .
در آیات شش گانه اى كه در آغاز این سوره آمده و باید طبق حدیث ، آن ها را آیات « ژرف اندیشان » ( متعمقین ) نام نهاد ، بیست وصف از اوصاف ذات و افعال آمده ، از علم و قدرت و حکمت و ازلیت و ابدیت خداوند گرفته تا خلقت و تدبیر و مالکیت و حاکمیت و احاطه او نسبت به همه موجودات و حضورش در همه جا ، آن هم با تعبیراتى كه به آن ها عمق بیشترى مى بخشد .
توجه و ایمان به این صفات و تلاش در روشن ساختن شعله اى هرچند كوچك از آن ها در وجود خود ، ما را در سیر تکاملى و مسیر الى اللّه بهترین يار و مددکار است .
در حدیثى از « براء بن عازب » آمده است كه مى گوید : به على (علیه السلام) عرض كردم : « اى امیرمؤمنان ! تو را به خدا و رسولش مى خوانم كه برترین چیزى كه پیامبر صلى الله علیه و آله ویژه تو كرد و جبرئیل مخصوص او
ساخت و خداوند ، جبرئیل را به آن فرستاد ، در اختیار من قرار دهى . فرمود : هنگامى كه مى خواهى خدا را به نام اعظمش بخوانى ، از آغاز سوره حدید تا شش آیه تا « عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدوُر » را بخوان و سپس چهار آیه آخر سوره حشر را و بعد دو دستت را بلند كن و بگو : اى خداوندى كه چنین هستى ، تو را به حق این اسماء مى خوانم كه بر محمد صلى الله علیه و آله درود فرستى و فلان حاجت مرا برآورى -- سپس آن چه را مى خواهى ، بگو -- سوگند به خداوندى كه معبودى جز او نیست ، به حاجتت خواهى رسید ، ان شاء اللّه » .(1)
در عظمت این آیات و اهمیت محتواى آن ، همین حدیث كافى است ولى نباید فراموش كرد كه اسم اعظم الهى تنها الفاظ نیست ، بلکه تخلّق به آن ها نیز لازم است .
7 امِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفینَ فیهِ فَالَّذینَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ اَنْفَقُوا لَهُمْ اَجْرٌ كَبیرٌ
به خدا و رسولش ایمان بیاورید و از آن چه شما را نماینده( خود ) در آن قرار داده ، .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 171 .
انفاق كنید ( زیرا ) كسانى كه از شماایمان بیاورند و انفاق كنند ، اجر بزرگى دارند .
نخست مى فرماید: « به خدا و رسولش ایمان بیاورید »، این دعوت ، دعوت عامى است كه شامل همه انسان هامى شود ، مؤمنان رابه ایمانى كامل تر و راسخ تر و غیرمؤمنان رابه اصل ایمان دعوت مى كند ، دعوتى كه توأم با دلیل است و دلایلش در آیات توحیدى قبل مطرح شد .
دعوت به ایثار و فداکارى و گذشت ، از مواهبى است كه انسان در اختیار دارد ، منتها این دعوت را مقرون به این نکته مى كند كه فراموش نکنید « در حقیقت مالك اصلى خدا است » و این اموال و سرمایه ها چند روزى به عنوان امانت نزد شما سپرده شده ، همان گونه كه قبلاً در اختیار اقوام پیشین بود .
تعبیر به « مُسْتَخْلَفین » ( جانشینان ) ممکن است اشاره به نمایندگى انسان از سوى خداوند در زمین و مواهب آن باشد و يا جانشینى از اقوام پیشین و يا هر دو .
تعبیر به « مِمّا ... » ( از چیزهایى كه ... ) تعبیر عامى است كه نه تنها اموال ، بلکه تمام
سرمایه ها و مواهب الهى را شامل مى شود ، زیرا انفاق ، مفهوم وسیعى دارد كه منحصر به مال نیست ، بلکه علم و هدایت و آبروى اجتماعى و سرمایه هاى معنوى و مادى دیگر را نیز شامل مى شود .
توصیف اجر به بزرگى ، اشاره اى به عظمت الطاف و مواهب الهى و ابدیت و خلوص و دوام آن است، نه تنها در آخرت ، كه در دنیا نیز قسمتى از این اجر كبیر ، عاید آن ها مى شود .
8 وَ ما لَكُمْ لا تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّكُمْ وَ قَدْ اَخَذَ میثاقَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ
چرا ایمان نیاورید ، درحالى كه رسول ( خدا ) شما را مى خواندکه به پروردگارتان ایمان بیاورید و ازشما پیمان گرفته است( پیمانى از طریق فطرت و خرد ) اگر آماده ایمان هستید .
بعضى « میثاق » ( پیمان مؤکد ) در این جا را ، اشاره به پیمان « عالم ذر » دانسته اند ، ولى این معنى بعید به نظر مى رسد ، جز به همان تفسیرى كه در جلد 7 تفسیر نمونه ذیل آیه 172 سوره اعراف، مطرح شده است .
در واقع آیه مى خواهد بگوید : اگر به راستى شما آمادگى براى پذیرش حق دارید ، دلایلش روشن است ، هم از طریق فطرت و عقل و هم از طریق دلیل نقل .
از يك سو پیامبر گرامى خدا صلى الله علیه و آله با دلایل روشن و آیات و معجزات باهرات به سراغ شما آمده و از سوى دیگر خداوند با نشان دادن آثارش در جهان آفرینش و در درون وجودتان يك نوع پیمان تکوینى از شما گرفته كه به او ایمان بیاورید ، اما شما نه اعتنایى به عقل و فطرت خود دارید و نه توجهى به مسأله وحى ، معلوم مى شود اصلاً شما حاضربه ایمان نیستید و جهل و تعصب و تقلید كورکورانه بر فکر شما چیره شده است .
لذادرحدیثى مى خوانیم: روزى پیامبر صلى الله علیه و آله به اصحابش فرمود: «کدام يك ازمؤمنان، ایمانشان شگفت انگیزتراست »؟ گفتند: «فرشتگان». فرمود:«چه جاى تعجب كه آن ها ایمان بیاورند ، آن ها درجوار قرب خداوندهستند ».گفتند:«پس انبیاء».فرمود:«بااین كه وحى برآن ها نازل مى شود، چگونه ایمان نیاورند»؟ گفتند: «پس خود ما». فرمود: «چه جاى تعجب كه شما ایمان بیاورید ، در حالى كه من در میان شما هستم» . ( این جا بود كه همه ساکت ماندند و رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود : ) ولى از همه اعجاب انگیزتر قومى
هستند كه بعداز شمامى آیند و تنهااوراقى را دربرابرخودمى بینند و به آن چه درآن است، ایمان مى آورند ».(1)
و این يك واقعیت است كه افرادى كه سالیان دراز بعد از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله قدم به عرصه هستى مى گذارند و فقط آثار رسول اللّه صلى الله علیه و آله را در كتب مى بینند و به حقانیت دعوتش پى مى برند، امتیازعظیمى بردیگران دارند .
9 هُوَ الَّذى يُنَزِّلُ عَلى عَبْدِهِ اآیاتٍ بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ اِنَّ اللّهَ بِكُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ
او كسى است كه آیات بيّنات بر بنده اش ( محمد ) نازل مى كند تا شما را از تاریکى ها به نور بیرون برد و خداوند نسبت به شما مهربان و رحیم است .
جمعى « اآیاتٍ بَيِّناتٍ » را در این جا به "همه معجزات" ، تفسیر كرده اند و گروهى به " قرآن" ، ولى مفهوم آیه گسترده است و همه این ها را شامل مى شود ، هرچند تعبیر به .
1) « تفسیر مراغى » و « صحیح بخارى » ، ذیل آیات مورد بحث .
« نازل كردن » مناسب قرآن است ، همان قرآنى كه پرده هاى ظلمت كفر و ضلالت و نادانى را مى دَرَد و آفتاب ایمان و آگاهى را در درون جان انسان ، طالع مى كند .
تعبیر « رَؤُف » ، اشاره به محبت و لطف خاصش نسبت به مطیعان است ، درحالى كه « رَحیم » اشاره به رحمت او در مورد عاصیان است .
10 وَ ما لَكُمْ اَلاّ تُنْفِقُوا فى سَبیلِ اللّهِ وَ لِلّهِ میراثُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ لايَسْتَوى مِنْكُمْ مَنْ اَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ اُولئِكَ اَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذینَ اَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا وَ كُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنى وَ اللّهُ بِماتَعْمَلُونَ خَبیرٌ
چرا در راه خدا انفاق نکنید ، درحالى كه میراث آسمان ها وزمین همه از آنِ خدا است ( و كسى چیزى را با خود نمى برد )کسانى كه قبل از پیروزى انفاق كردند و ( سپس ) پیکار نمودند (با كسانى كه بعداز پیروزى انفاق كردند) يکسان نیستند، آن ها بلند مقام ترند از كسانى كه بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد كردند و خداوند به هر دو وعده نیك داده است و خدا به آن چه انجام مى دهید ، آگاه است .
« میراث » در اصل به معنى مالى است كه بدون قرارداد و مانند آن به انسان منتقل مى شود و آن چه از ميّت به بازماندگان منتقل مى شود ، يکى از مصداق هاى آن است كه بر اثر كثرت استعمال ، هنگام ذکر این كلمه همین معنى تداعى مى شود .
و از آن جا كه انفاق در شرایط و احوال مختلف ، ارزش هاى متفاوتى دارد ، در جمله بعد مى افزاید: آن هایى كه قبل از « پیروزى » انفاق كردند و پیکار نمودند ، با كسانى كه بعد از فتح ، این كار را انجام دادند ، مساوى نیستند ( لا يَسْتَوى مِنْكُمْ ... ) .
دراین كه منظور از این «فَتْح»، كدام فتح است، میان مفسران گفتگواست، بعضى آن را اشاره به " فتح مکه" درسال هشتم هجرت مى دانند و بعضى آن را اشاره به "فتح حدیبیه" در سال ششم .
این احتمال نیز وجود دارد كه مراد از « اَلْفَتْح » در این آیه ، جنس فتح و هرگونه پیروزى مسلمین در جنگ هاى اسلامى باشد ، يعنى آن هاکه در مواقع بحرانى از بذل مال و جان ، ابا داشتند ، از آن ها كه بعد از فرونشستن طوفان ها به يارى اسلام شتافتند ، برترند .
از آن جاکه هر دو گروه با تفاوت درجه ، مشمول عنایات حقند ، در پایان آیه مى افزاید :
« خداوند به هر دو گروه وعده نیك داده است » . این يك قدردانى براى عموم كسانى است كه دراین مسیر گام برداشتند و « حُسْنى » دراین جا مفهوم وسیعى داردکه هرگونه ثواب و پاداش نیك دنیا و آخرت را دربرمى گیرد .
و از آن جا كه ارزش عمل ، به خلوص آن است ، در پایان آیه مى افزاید : « خداوند به آن چه انجام مى دهید ، آگاه است » .
هم از كمیت و كیفیت اعمال شما باخبر است و هم از نیات و میزان خلوص شما .
11 مَنْ ذَا الَّذى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ اَجْرٌ كَریمٌ
کیست كه به خدا وام نیکو دهد ( و از اموالى كه به او ارزانى داشته انفاق كند ) تا خداوند آن را براى او چندین برابر كند و براى او اجر فراوان پرارزشى است .
راستى تعبیر عجیبى است ، خدایى كه بخشنده تمام نعمت ها است و همه ذرات وجود ما لحظه به لحظه از دریاى بى پایان فیض او بهره مى گیرد و مملوك او است ، ما را صاحبان اموال شمرده است و در مقام گرفتن وام از ما برآمده است و برخلاف وام هاى معمولى ،
عین همان مقدار باز پس مى دهند ، او چندین برابر ، گاه صدها و گاه هزار برابر ، بر آن اضافه مى كند و علاوه براین هاوعده«اَجْركَریم»که پاداشى است عظیم كه جزخدانمى داند، نیز مى دهد.
تعبیربه«قَرْضا حَسَنا»درآیه فوق،اشاره اى به این حقیقت است كه وام دادن،انواع و اقسامى دارد كه بعضى را « وام نیکو » و بعضى را « وام كم ارزش و يا حتى بى ارزش » مى توان شمرد .
قرآن مجید شرایط وام نیکو دربرابرخداوند يابه تعبیردیگر، «انفاق ارزشمند» رادر آیات مختلف بیان كرده است و بعضى از مفسران از جمع آورى آن ، ده شرط استفاده كرده اند ؛
✓ 1 - ازبهترین قسمت مال انتخاب شود، نه از اموال كم ارزش؛ « يااَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ماكَسَبْتُمْ وَ... :اى كسانى كه ایمان آورده اید ! از اموال پاکیزه اى كه به دست آورده اید ، يا از زمین براىشما خارج ساخته ایم، انفاق كنید و بهسراغ قسمت هاى ناپاك براى انفاق نروید ، درحالى كه خودتان حاضر نیستید آن هارا بپذیرید، مگراز روى اغماض و بدانید خداوندبى نیاز و شایسته ستایش است » ( 267 / بقره ).
✓ 2 - از اموالى كه مورد نیاز انسان است ، باشد ، چنان كه مى فرماید : « وَ يُؤْثِروُنَ عَلى
اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَة : آن ها دیگران را بر خود مقدم مى دارند ، هرچند شخصا شدیدا نیازمند باشند » ( 9 / حشر ) .
✓ 3 - به كسانى انفاق كند كه سخت به آن نیازمند هستند و اولویت ها رادر نظر گیرد ؛ «لِلْفُقَراءِالَّذینَ اُحْصِروُا فىسَبیلِ اللّهِ:انفاق شما(مخصوصا)براى نیازمندانى باشدکه در راه خدا در محاصره قرار گرفته اند » ( 273 / بقره ) .
✓ 4 - انفاق اگر پنهانى باشد ، بهتر است ؛ « وَ اِنْ تُخْفُوها وَ تُعْطُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ : هرگاه آن ها را مخفى ساخته و به نیازمندان بدهید ، براى شما بهتر است » ( 271 / بقره ) .
✓ 5 - هرگزمنّت و آزارى با آن همراه نباشد؛ «یااَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذى : اى كسانى كه ایمان آورده اید ! انفاق هاى خود را با منّت و آزار ، باطل نکنید» ( 264 / بقره ) .
✓ 6 - انفاق ، باید توأم با اخلاص و خلوص نیت باشد ؛ « يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ : كسانى كه اموالشان را براى جلب خشنودى خداوند ، انفاق مى كنند » ( 265 / بقره ) .
✓ 7 - آن چه را انفاق مى كند ، كوچك و كم اهمیت بشمرد ، هرچند ظاهراً بزرگ باشد ؛
« وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ : به هنگام انفاق ، منّت نگذار و آن را بزرگ نشمار » ( 6 / مدثر ) .
✓ 8 - از اموالى باشد كه به آن دل بسته است و مورد پسند و علاقه او است ؛ « لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ : هرگز به حقیقت نیکوکارى نمى رسید ، مگر این كه از آن چه دوست دارید ، انفاق كنید » ( 92 / آل عمران ) .
✓ 9 - هرگز خود را مالك حقیقى تصور نکند ، بلکه خود را واسطه اى میان خالق و خلق بداند « وَ اَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفینَ فیهِ : انفاق كنید از آن چه خداوند ، شما را نماینده خود در آن قرار داده است » ( 7 / حدید ) .
✓ 10 - و قبل از هر چیز باید انفاق از اموال حلال باشد ، زیرا خداوند فقط آن را مى پذیرد ؛ « اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ : خداوند تنها از پرهیزگاران قبول مى كند » ( 27 / مائده ) .
و در حدیث آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « لا يَقْبَلُ اللّهُ صَدَقَةً مِنْ غُلُولٍ : خداوند هیچ گاه انفاقى را كه از طریق خیانت است ، نمى پذیرد » .
آن چه گفته شد، در واقع قسمت مهمى ازاوصاف و شرایط لازم است، ولى منحصربه این ها
نیست و بادقت و تأمل درآیات و روایات اسلامى، به شرایط دیگرى نیز مى توان دست يافت.
ضمناآن چه گفته شد، بعضى از شرایط «واجب» محسوب مى شود ( مانند عدم منّت و آزار و تظاهر ) و بعضى از شرایط « كمال » است ( مانند ایثار به نفس در موقع حاجت خویشتن ) كه عدم وجود آن ارزش انفاق را از میان نمى برد ، هرچند در سطح اَعلا قرار ندارد .
و نیز آن چه گفته شد ، گرچه در مورد انفاق ( وام به خداوند ) بود، ولى بسیارى از آن ها درمورد وام هاى معمولى نیز صادق است و به اصطلاح ازشرایط لازم ياشرط كمال « قرض الحسنه » مى باشد.
درباره اهمیت « انفاق در راه خدا » ، شرح مبسوطى ذیل آیه 261 تا 267 سوره بقره ، آورده شده است ( جلد 2 تفسیر نمونه ، صفحه 232 تا 257 ) .
12 يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ يَسْعىنُورُهُمْ بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَبِاَيْمانِهِمْ بُشْراكُمُ الْيَوْمَ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
(این پاداش بزرگ) در روزى است كه مردان و زنان باایمانرا مى نگرى كه نورشان پیش رو
و در سمت راستشان به سرعت حرکت مى كند ( وبه آن ها مى گویند : ) بشارت باد بر شما امروز به باغ هایى ازبهشت كه نهرها زیر درختانش جارى است، جاودانه در آن خواهید ماند و این پیروزى بزرگ است .
گرچه مخاطب در این جا پیامبر صلى الله علیه و آله است ، ولى مسلماً دیگران هم این صحنه را مى بینند ، اما چون شناسایى مؤمنان براى پیامبر صلى الله علیه و آله لازم است تا آن ها را مورد تفقد بیشترى قرار دهد ، با این نشانه آن ها را به خوبى مى شناسد .
گرچه مفسران درباره این « نور » احتمالات متعددى داده اند ، ولى روشن است كه منظور از آن تجسم نور ایمان است ، چون تعبیر به « نُورُهُمْ » ( نور مردان و زنان باایمان ) شده است و جاى تعجب نیست ، چراکه در آن روز عقاید و اعمال انسان ها تجسم مى يابد ، ایمان كه همان نور هدایت است ، به صورت روشنایى و نور ظاهرى مجسم مى گردد و كفر كه تاریکى مطلق است ، به صورت ظلمت ظاهرى مجسم مى گردد .
تعبیر به « يَسْعى » از ماده « سعى » به معنى حرکت سریع ، دلیل بر این است كه خود
مؤمنان نیز باسرعت راه محشر را به سوى بهشت و كانون سعادت جاویدان مى پیمایند ، زیرا حرکت سریع نور آن ها جدا از حرکت سریع خودشان نیست .
از سوى دیگر بدون شك این نور الهى چون از ایمان و عمل صالح برمى خیزد ، با تفاوت مراتب ایمان و عمل صالح مردم ، متفاوت است ، آن ها كه ایمانى قوى تر دارند ، نورشان فاصله زیادى را روشن مى سازد و آن ها كه مرتبه ضعیف ترى دارند ، از نور كمترى برخوردارند، تا آن جا كه نور بعضى ، تنها نوك انگشتان پاى آن ها را روشن مى سازد ، چنان كه در تفسیر « على بن ابراهیم » ذیل آیه مورد بحث اشاره شده است كه : « يُقَسَّمُ النُّورُ بَيْنَ النّاسِ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلىقَدْرِایمانِهِمْ: نور درمیان مردم در روزقیامت به اندازه ایمانشان تقسیم مى شود ».(1)
در این جا است كه به احترام آن ها ، این ندا از فرشتگان برمى خیزد كه : « بشارت باد بر شما امروز باغ هایى از بهشت كه نهرها زیر درختانش جارى است » ( بُشْراكُمُ الْيَوْمَ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 241 ، حدیث 60 .
تَحْتِهَا الاَْنْهارُ ) .
« جاودانه در آن خواهید ماند و این پیروزى و رستگارى بزرگى است » ( خالِدینَ فیها ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ ) .
13 يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذینَ امَنُوا انْظُروُنا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قیلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورا فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ
روزى كه مردان و زنان منافق به مؤمنان مى گویند: نظرى به مابیفکنید تا ازنورشما شعله اى برگیریم ، به آن ها گفته مى شود : به پشت سر خود بازگردید و كسب نور كنید ، دراین هنگام دیوارى میان آن ها زده مى شود كه درى دارد ، درونش رحمت است و برونش عذاب .
اما منافقان كه در تاریکى وحشتناك كفر و نفاق و گناه قرار گرفته اند ، در این هنگام فریادشان بلند مى شود و ملتمسانه از مؤمنان تقاضاى نور مى كنند ، اما
چیزى جز جواب منفى نمى شنوند .
« نَقْتَبِسْ » در اصل از ماده « قَبَس » به معنى گرفتن شعله اى از آتش است ، سپس به نمونه گیرى هاى دیگر نیز اطلاق مى شود .
منظور از جملۀ « اُنْظُروُنا » این است كه به ما نگاه كنید تا از نور صورت شما بهره گیریم و راه خود را پیدا كنیم ، يا این كه نظر لطف و محبتى به ما بیفکنید و سهمى از نور خود به ما دهید ، این احتمال نیز وجود دارد كه منظور از آن ، انتظار كشیدن باشد ، يعنى كمى مهلت دهید تا ما هم به شما برسیم و در پرتو نورتان راه را پیدا كنیم .
اما به هرحال پاسخى كه به آن ها گفته مى شود، این است كه این جا جاى تحصیل نور نیست، مى بایست آن را از دنیایى كه پشت سر گذاشتید ، از طریق ایمان و عمل صالح ، به دست مى آوردید، اما دیگر گذشته و دیر شده است .
« در این هنگام ناگهان دیوارى در میان این دو گروه زده مى شود كه درى دارد » ( فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ ) .
ولى دو طرف این دیوار عظیم يا این در ، كاملاً باهم متفاوت است « درونش رحمت است و بیرونش عذاب » ( باطِنُهُ فیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ ) .
« سُور » در لغت به معنى دیوارى است كه در گذشته براى حفاظت به دور شهرها مى كشیدند و در فارسى از آن تعبیر به « بارو » مى شود و در فواصل مختلف نیز برج هایى براى محافظان و نگهبانان داشت و لذا مجموعا تعبیر به « برج و بارو » مى كردند .
قابل توجه این كه مى گوید : « درون آن رحمت و برون آن عذاب است » يعنى مؤمنان مانندساکنان شهر در درون این باغ هستند و منافقان همچون بیگانگان در قسمت بیابانى قرار دارند، قبلاً نیزآن ها دریك جامعه و درکنارهم زندگى مى كردند، اما دیوارى عظیم از اعتقادات و اعمال مختلف آن هارا از يکدیگر جدا مى كرد ، در قیامت نیز همین معنى مجسم مى گردد .
اما این « در » براى چیست ؟ ممکن است براى این باشد كه منافقان از این در ، نعمت هاى بهشتى را ببینند و حسرت ببرند ، يا این كه افرادى كه كمتر آلوده اند ، پس از اصلاح از آن بگذرند و در كنار مؤمنان قرار گیرند .
14 يُنادوُنَهُمْ اَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ اَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الاَْمانِىُّ حَتّى جاءَ اَمْرُ اللّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللّهِ الْغَروُرُ
آن ها را صدا مى زنند كه مگر ما با شما نبودیم ؟ مى گویند :آرى ، ولى شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار ( مرگ پیامبر را ) كشیدید و ( در همه چیز ) شك و تردید داشتید و آرزوهاى دور و دراز شما را فریب داد تا فرمان خدافرا رسید و شیطان شما را در برابر خداوند فریب داد .
«فَتَنْتُمْ» از ماده « فِتْنَة » به معانى مختلفى آمده ؛ آزمایش و امتحان ، فریب ، بلا و عذاب ، بت پرستى و ضلالت و گمراهى و شرك و این جابیشتر دومعنى گمراهى و شرک، مناسب است.
« تَرَبَّصْتُمْ » از ماده « تَرَبُّص » در اصل به معنى انتظار كشیدن است ، خواه انتظار بلا و مصیبت باشد ، يا فراوانى و نعمت و در این جا بیشتر مناسب انتظار مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله و برچیده شدن اسلام يا انتظار كشیدن به معنى تعلل ورزیدن در توبه از گناه و انجام هرگونه كار خیر است .
«وَارْتَبْتُمْ» ازماده «رَيْب» به هرگونه شك و تردیدکه بعدا پرده از روى آن برداشته مى شود، اطلاق مى گردد و در این جا بیشتر مناسب با شك در قیامت و يا حقانیت قرآن است .
اما این دیوار چنان نیست كه مانع عبور صدا باشد لذا در آیه بعد مى افزاید : « آن ها را صدا مى زنند كه مگر با شما نبودیم » ( يُنادوُنَهُمْ اَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ ) ؟
هم در دنیا با شما در يك جامعه مى زیستیم و هم در این جا در كنار شما بودیم ، چه شد كه ناگهان از ما جداشدید و به رَوْح و رحمت الهى رفتید و ما را در چنگال عذاب رها كردید ؟
آن ها در پاسخ مى گویند : « آرى با هم بودیم » ( قالُوا بَلى ) .
در همه جا باهم بودیم ، در كوچه و بازار ، در سفر و حضر ، گاه همسایه هم بودیم ویا حتى گاه در يك خانه زندگى مى كردیم ولى ازنظرمکتب و عقیده و عمل، فرسنگ هاباهم فاصله داشتیم ، شما خط خود را از ما جدا كرده بودید و در اصول و فروع از حق بیگانه بودید .
سپس مى افزایند : « شما گرفتار خطاهاى بزرگى بودید » ، از جمله :
✓ 1 - « شما خودرا به واسطه پیمودن طریق كفرفریب دادید و هلاك كردید »(وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ اَنْفُسَكُمْ) .
✓ 2 -«پیوسته در انتظارمرگ پیامبر صلى الله علیه و آله ونابودى مسلمین وبرچیده شدن اساس اسلام بودید»(وَتَرَبَّصْتُمْ).
به علاوه در انجام هر كار مثبت و هر حرکت صحیح ، حالت صبر و انتظار داشتید و تعلل مى نمودید .
✓ 3 - «پیوسته درامرمعادورستاخیزوحقانیت دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله وقرآن، شك وتردیدداشتید»(وَ ارْتَبْتُمْ).
✓ 4 - « همواره گرفتار آرزوهاى دور و دراز بودید ، آرزوهایى كه هرگز دست از سر شما برنداشت تا فرمان خدا دایر بر مرگتان فرارسید » ( وَ غَرَّتْكُمُ الاَْمانِىُّ حَتّى جاءَ اَمْرُ اللّهِ ) .
این آرزوهالحظه اى مجال تفکرصحیح به شمانداد،غرق رؤیاهاو پندارهابودید و در عالَمى از وهم و خیالزندگى مى كردید و آرزوى وصول به شهوات و اهداف مادى بر شما چیره بود .
✓ 5 - « از همه این ها گذشته شیطان فریبکار ( كه پایگاهش را در وجودتان محکم كرده بود ) شما را در برابر خداوند فریب داد » ( وَ غَرَّكُمْ بِاللّهِ الْغَروُرُ ) .
او با وسوسه ها شما را مغرور كرد ، گاه دنیا را در برابرتان ، " نقد و جاودانه" جلوه داد و
گاه قیامت را يك " حلواى نسیه" قلمداد كرد ، گاهى شما را به لطف و رحمت الهى مغرور مى كرد و گاه اصلاً وجود خداوند بزرگ را زیر سؤال مى برد .
این عوامل پنجگانه دست به دست هم دادند و خط شما را به كلى از ما جدا كردند .
15 فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لا مِنَ الَّذینَ كَفَروُا مَأْویكُمُ النّارُ هِىَ مَوْلیكُمْ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ
لذا امروز ازشما غرامتى پذیرفته نمى شود و نه از كافران و جایگاهتان آتش است و همان سرپرستتان مى باشدو چه بدجایگاهى است .
معمولاً انسان ها براى نجات از چنگال مجازات و كیفر در دنیا يا متوسل به غرامت مالى مى شوند و يا از نیروى ياور و شفیعى كمك مى طلبند ، ولى در آن جا هیچ يك از این دو براى منافقان و كافران وجود ندارد .
به این ترتیب قرآن روشن مى كند كه تنها وسیله نجات در آن روز ، ایمان و عمل صالح است ، حتى دایره شفاعت محدود به كسانى است كه سهمى از این دو داشته باشند ، نه
بیگانگان مطلق و آن ها كه پیوندهاى خود را به كلى از خدا و اولیاء اللّه بریده اند .
16 اَلَمْ يَأْنِ لِلَّذینَ امَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا يَكُونُوا كَالَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَيْهِمُ الاَْمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ
آیا وقت آن نرسیده است كه دل هاى مؤمنان در برابر ذکرخدا و آن چه از حق نازل شده است ، خاشع گردد ؟ و مانندکسانى نباشند كه قبلاً به آن ها كتاب آسمانى داده شد، سپس زمانى طولانى بر آن ها گذشت و قلب هاى آن ها قساوت پیدا كرد و بسیارى از آن ها گنهکارند .
« يَأْنِ » از ماده « اَنْى » و از ماده « اِنا » و از ماده « اَنا » به معنى نزدیك شدن و حضور وقت چیزى است .
«تَخْشَعَ» ازماده «خشوع» به معنى حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه در برابر
حقیقت مهم يا شخص بزرگى به انسان دست مى دهد .
روشن است ياد خداوند اگر در عمق جان قرار گیرد و نیز شنیدن آیاتى كه بر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده است ، هرگاه به درستى تدبر شود ، باید مایه خشوع گردد ، ولى قرآن گروهى از مؤمنان را در این جا سخت ملامت مى كند كه چرا در برابر این امور خاشع نمى شوند ؟ و چرا همچون بسیارى از امت هاى پیشین گرفتار غفلت و بى خبرى شده اند ؟ همان غفلتى كه نتیجه آن قساوت دل است كه ثمره اش فسق و گناه است .
آیاتنها به ادعاى ایمان قناعت كردن و ازکنار این مسائل مهم به سادگى گذشتن و تن به زندگى مرفه سپردن، درناز و نعمت زیستن و دایممشغول عیش و نوش بودن، با ایمان، سازگاراست؟
جمله « طالَ عَلَيْهِمُ الاَْمَدُ » ( زمان بر آن ها طولانى شد ) ممکن است اشاره به فاصله زمانى میان آن ها و پیامبرانشان باشد و يا طول عمر و درازى آرزوها و يا عدم نزول عذاب الهى در زمان طولانى و يا همه این ها ، چراکه هریك مى تواند عاملى براى غفلت و قساوت و آن هم سببى براى فسق و گناه گردد .
در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه السلام)آمده است : « لا تُعاجِلُوا الاَْمْرَ قَبْلَ بُلُوغِهِ فَتَنْدَمُوا وَ لا يَطُولَنَّ عَلَيْكُمُ الاَْمَدُ فَتَقْسُوا قُلُوبُكُمْ : در هیچ كارى قبل از فرا رسیدن زمان آن عجله نکنید كه پشیمان مى شوید و فاصله میان شما و حق ، نباید طولانى گردد كه قلوب شما قساوت مى يابد » .(1)
در حدیث دیگرى از زبان حضرت عیسى مسیح (علیه السلام) مى خوانیم : « لا تُكْثِروُا الْكَلامَ بِغَيْرِ ذِكْرِ اللّهِ فَتَقْسُوا قُلُوبُكُمْ ، فَاِنَّ الْقَلْبَ الْقاسى بَعیدٌ مِنَ اللّهِ وَ لا تَنْظُروُا فى ذُنُوبِ الْعِبادِ كَاَنَّكُمْ اَرْبابٌ وَ انْظُروُا فى ذُنُوبِكُمْ كَاَنَّكُمْ عَبیدٌ وَ النّاسُ رَجُلانِ : مُبْتَلى وَ مُعافى ، فَارْحَمُوا اَهْلَ الْبَلاءِ وَ احْمَدوُا اللّهَ عَلَى الْعافِيَةِ : بدون ذکر خداوند زیاد سخن مگویید كه موجب قساوت قلب است و قلب قساوتمند ازخدا دور است و به گناهان بندگان همچون ارباب نسبت به بنده اش نگاه نکنید ، بلکه به گناهان خویش بنگریدهمچون بنده اى دربرابرمولى،مردم دودسته اند:گروهى مبتلا و گروهى اهل عافیت،نسبت به مبتلایان .
1) « بحار الانوار » ، جلد 78 ، صفحه 83 ، حدیث 85 .
ترحم كنید و خدا را بر عافیت سپاس گویید » .(1)
17 اِعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ يُحْيِى الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَيَّنّا لَكُمُ الاْآیاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
بدانید خداوند زمین را بعد از مرگ آن زنده مى كند ، ماآیات ( خود ) را براى شما بیان كردیم شاید اندیشه كنید .
زنده شدن قلب هاى مرده با ذکر الهى و پیدا كردن حیات معنوى در پرتو خشوع و خضوع در مقابل قرآن ، شباهت زیادى به زنده شدن زمین هاى مرده به برکت قطرات حیاتبخش باران دارد .
درحقیقت این آیه هم اشاره اى است به زنده شدن زمین هاى مرده به وسیله باران و هم زنده شدن دل هاى مرده به وسیله ذکراللّه وقرآن مجیدکه ازآسمان وحى برقلب پاك محمد صلى الله علیه و آله نازل شده است و هر دو شایسته تدبّر و تعقّل است . .
1) «مجمع البیان»، جلد 9، صفحه 238 .
در حدیثى از امام كاظم (علیه السلام) آمده است : « خداوند دل هاى مرده را به نور حکمت زنده مى كند ، همان گونه كه زمین هاى مرده را به باران هاى پربرکت » .(1)
18 اِنَّ الْمُصَّدِّقینَ وَ الْمُصَّدِّقاتِ وَ اَقْرَضُوا اللّهَ قَرْضا حَسَنا يُضاعَفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ اَجْرٌ كَریمٌ
مردان و زنان انفاق كننده و آن ها كه ( از این طریق ) به خداقرض الحسنه دهند ، براى آن ها مضاعف مى شود و پاداش پرارزشى دارند .
برخى احتمال داده اند كه منظور از « قرض الحسنه به خداوند » در این آیه و آیات مشابه آن (2)به معنى وام دادن به بندگان است ، زیرا خدا نیازى به وام ندارد ، این بندگان مؤمن .
هستند كه نیاز به وام دارند ، ولى با توجه به سیاق آیات ، چنین به نظر مى رسد كه منظور از « قرض الحسنه » در همه این آیات ، همان " انفاق فى سبیل اللّه " است ، هرچند وام دادن به بندگان خدا نیز از افضل اعمال است و در آن حرفى نیست .
فاضل مقداد نیز در « كنز العرفان » اشاره به این معنى كرده ، هرچند آن را به همه اعمال صالح تفسیر مى كند .(1)
آیه « اَلَمْ يَأْنِ لِلَّذینَ امَنُوا ... » از آیات تکان دهنده قرآن مجید است كه قلب و روح انسان را در تسخیر خود قرار مى دهد ، پرده هاى غفلت را مى دَرَد و فریاد مى زند آیا موقع آن نرسیده است كه قلب هاى باایمان در برابر ذکر خدا و از آن چه از حق نازل شده ، خاشع گردد ؟ و همانند كسانى نباشند كه قبل از آن ها آیات كتاب آسمانى را دریافت داشتند ، اما بر اثر طول
1) « كنز العرفان » ، جلد 2 ، صفحه 58 .
زمان ، قلب هاى آن ها به قساوت گرایید ؟
لذا در طول تاریخ ، افراد بسیار آلوده اى را مى بینیم كه با شنیدن این آیه ، چنان تکانى خوردند كه در يك لحظه با تمام گناهان خود وداع گفتند و حتى بعضا در صف زاهدان و عابدان قرار گرفتند ، از جمله سرگذشت معروف « فضیل بن عیاض » است .
« فضیل » كه در كتب رجال ، به عنوان يکى از راویان موثق از امام صادق (علیه السلام) و از زهاد معروف ، معرفى شده و در پایان عمر در جوار كعبه مى زیست و همان جا در روز عاشورا بدرود حیات گفت ، در آغاز ، راهزن خطرناکى بود كه مردم از او وحشت داشتند .
روزى از نزدیکى يك آبادى مى گذشت ، دخترکى را دید و به او علاقه مند شد . عشق سوزان دخترك ، فضیل را وادار كرد كه شب هنگام از دیوار خانه او بالا رود و تصمیم داشت به هر قیمتى كه شده ، به وصال او نایل گردد ، در این هنگام بود كه در يکى از خانه هاى اطراف ، شخص بیداردلى مشغول تلاوت قرآن بود و به همین آیه رسیده بود : « اَلَمْ يَأْنِ لِلَّذینَ امَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّهِ ... » این آیه همچون تیرى بر قلب آلودۀ فضیل
نشست ، درد و سوزى در درون دل احساس كرد ، تکان عجیبى خورد ، اندکى در فکر فرورفت ، این كیست كه سخن مى گوید ؟ و به چه كسى این پیام را مى دهد ؟ به من مى گوید : « اى فضیل ! آیا وقت آن نرسیده است كه بیدار شوى ، از این راه خطا برگردى ، از این آلودگى خود را بشویى و دست به دامن توبه زنى » ؟ ناگهان صداى فضیل بلند شد و پیوسته مى گفت : « بَلى وَ اللّهِ قَدْ اآنَ ، بَلى وَ اللّهِ قَدْ اآنَ : به خدا سوگند وقت آن رسیده است ، به خدا سوگند وقت آن رسیده است » .
او تصمیم نهایى خود را گرفته بود و با يك جهش برق آسا ، از صف اَشقیا بیرون پرید و در صفوف سُعَدا جاى گرفت ، به عقب برگشت و از دیوار بام فرود آمد و به خرابه اى وارد شد كه جمعى از كاروانیان آن جا بودند و براى حرکت به سوى مقصدى با يکدیگر مشورت مى كردند ، مى گفتند : فضیل و دار و دسته او در راهند ، اگر برویم ، راه را بر ما مى بندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد . فضیل تکانى خورد و خود را سخت ملامت كرد و گفت : « چه بد مردى هستم ، این چه شقاوت است كه به من رو آورده ؟ در دل شب به قصد گناه از خانه بیرون آمده ام و قومى مسلمان از بیم من به كنج این خرابه گریخته اند » . روى به سوى آسمان كرد و با دلى
توبه كار این سخنان را بر زبان جارى ساخت : « اَللّهُمَّ اِنّى تُبْتُ اِلَيْكَ وَ جَعَلْتُ تَوْبَتى اِلَيْكَ جِوارَ بَيْتِكَ الْحَرامِ : خداوندا ! من به سوى تو بازگشتم و توبه خود را این قرار مى دهم كه پیوسته در جوار خانه تو باشم ، خدایا ! از بدکارى خود در رنجم و از ناکسى در فغانم ، درد مرا درمان كن ، اى درمان كننده همه دردها و اى پاك و منزه از همۀ عیب ها ! اى بى نیاز از خدمت من و اى بى نقصان از خیانت من ! مرا به رحمتت ببخشاى و مرا كه اسیر بند هواى خویشم ، از این بند رهایى بخش » !
خداوند دعاى او را مستجاب كرد و به اوعنایت ها فرمود و ازآن جا بازگشت و به سوى مکه آمد ، سال ها در آن جا مجاور بود و از جمله اولیاء گشت .(1)
19 وَ الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ اوُلئِكَ هُمُ الصِّدّيقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ اَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ وَالَّذینَ كَفَروُا وَ كَذَّبُوا بِایاتِنا اوُلئِكَ اَصْحابُ الْجَحیمِ
کسانى كه به خدا و رسولانش ایمان آوردند ، آنها صدیقین و شهداء نزد پروردگارشان .
1) « روح البیان » ، جلد 9 ، صفحه 365 .
هستند،برآن هااست پاداش(اعمال)شان و نور(ایمان)شان و كسانى كه كافرشدند و آیات ما را تکذیب كردند ، اصحاب دوزخند .
« صِدّيق » صیغه مبالغه از « صدق » و به معنى كسى است كه سرتاپا راستى است ، كسى كه عملش ، گفتارش را تصدیق مى كند و نمونه كامل صداقت است .
« شُهَداء » جمع « شهید » و از ماده « شهود » به معنى حضور توأم با مشاهده است ، خواه با چشم ظاهر باشد يا چشم دل و اگر به گواه ، شاهد يا شهید اطلاق مى شود ، به خاطر حضور و مشاهده صحنه است ، همان گونه كه اطلاق این واژه بر « شهیدان راه خدا » ، به خاطر حضورشان در میدان جهاد است .
اما در آیۀ موردبحث، ممکن است به معنى شهادت بر اعمال بوده باشد ، همان گونه كه از آیات دیگرقرآن استفاده مى شودکه پیامبران،گواه اعمال امت هاى خودهستند وپیامبراسلام صلى الله علیه و آله
گواه بر آن ها و بر امت اسلامى است و مسلمانان نیز شاهد و گواه بر اعمال مردمند .(1)
بنابراین مقام « شُهَداء » ( گواهان بر اعمال ) مقام والایى است كه براى افراد باایمان است .
بعضى نیز احتمال داده اند كه « شهداء » در این جا به همان معنى شهیدان راه خدا است ، يعنى افراد مؤمن ، اجر و پاداش شهیدان را دارند و به منزله شهداء محسوب مى شوند ، لذا در روایتى آمده است : كسى خدمت امام صادق (علیه السلام)آمد و عرض كرد : « اُدْعُ اللّهَ اَنْ يَرْزُقَنِى الشَّهادَةَ : از خدا بخواه كه شهادت را به من روزى كند » . امام (علیه السلام) فرمود : « اِنَّ الْمُؤْمِنَ شَهیدٌ وَ قَرَأَ هذِهِ الاْآيَةَ : مؤمن ، شهید است ، سپس همین آیه را قرائت فرمود » .(2).
به هرحال خداوند مؤمنان راستین را در این جا به دو وصف ، توصیف مى كند ؛ نخست وصف « صدّيق » و دیگرى « شهید » و این نشان مى دهد كه منظور از مؤمنان در آیه مورد بحث ، مقام بالایى از ایمان است وگرنه يك مؤمن عادى چگونه مى تواند این دو وصف را به خود اختصاص دهد ؟
20 اِعْلَمُوا اَنَّمَا الْحَيوةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِى الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ اَعْجَبَ الْكُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهیجُ فَتَریهُ مُصْفَرّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاما وَ فِى الاْخِرَةِ عَذابٌ شَدیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ مَتاعُ الْغُروُرِ
بدانیدزندگى دنیا، تنهابازى و سرگرمى و تجمل پرستى و تفاخردر میان شما و افزون طلبى دراموال و فرزندان است، مانندبارانى كه محصولش كشاورزان را در شگفتى فرومى برد، سپس خشك مى شود ، به گونه اى كه آن را زرد رنگ مى بینى ، سپس تبدیل به كاه مى شود و در آخرت ، يا عذاب شدید است يا مغفرت و رضاى الهى و ( به هر حال ) زندگى دنیا چیزى جز متاع غرور نیست .
« غفلت » ، « سرگرمى » ، « تجمل » ، « تفاخر » و « تکاثر » دوران هاى پنجگانه عمر انسان را به شرح زیر تشکیل مى دهند :
✓ 1 - مرحله « كودکى » است كه زندگى در هاله اى از غفلت و بى خبرى و لعب و بازى فرو مى رود ( لَعِبٌ ) .
✓ 2 - مرحله « نوجوانى » كه در آن سرگرمى جاى بازى را مى گیرد و در این مرحله ، انسان به دنبال مسائلى است كه او را به خود سرگرم سازد و از مسائل جدى دور دارد ( لَهْوٌ ) .
✓ 3 - مرحله « جوانى » و شور و عشق و تجمل پرستى ( زینَةٌ ) .
✓ 4 - مرحله « توجه به كسب مقام و فخر » ( تَفاخُرٌ ) .
✓ 5 - مرحله « توجه به افزایش مال و نفرات و جمع آورى ثروت » ( تَكاثُرٌ ) .
مراحل نخستین ، تقریبا بر حسب سنین عمر مشخص است ولى مراحل بعد در افراد ، كاملاً متفاوت مى باشد و بعضى از آن ها مانند مرحله تکاثر اموال ، تا پایان عمر ادامه دارد ،
هرچند بعضى معتقدند كه هر دوره اى از این دوره هاى پنجگانه ، هشت سال از عمر انسان را مى گیرد و مجموعا به چهل سال بالغ مى گردد و هنگامى كه به این سن رسید ، شخصیت انسان ، تثبیت مى گردد .
این امر نیز كاملاً ممکناست كه بعضى از انسان ها شخصیتشان در همان مرحله اول و دوم متوقف گردد و تا پیرى در فکر بازى و سرگرمى و معرکه گیرى باشند و يا در دوران تجمل پرستى متوقف گردد و فکر و ذکرشان تا دم مرگ ، فراهم كردن خانه و مرکب و لباس زینتى باشد ، این ها كودکانى هستند در سن كهولت و پیرانى هستند با روحیه كودك .
سپس باذکر يك مثال آغاز و پایان زندگى دنیا را در برابر دیدگان انسان ها مجسم ساخته، مى فرماید : « كَمَثَلِ غَيْثٍ اَعْجَبَ الْكُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهیجُ فَتَریهُ مُصْفَرّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً » .
« كُفّار » در این جا به معنى افراد بى ایمان نیست ، بلکه به معنى كشاورزان است ، زیرا كفر در اصل به معنى پوشاندن است و چون كشاورز ، بذرافشانى كرده و آن را زیر خاك مى پوشاند ، از این رو به او « كافر » مى گویند .
« يَهیجُ » از ماده « هیجان » در لغت به دو معنى آمده است ؛ يکى خشك شدن گیاه و دیگرى به حرکت درآمدن و جوش و خروش . ممکن است این دو معنى به يك ریشه بازگردد ، زیرا هنگامى كه گیاه خشك شد ، آماده جدایى و پراکندگى و حرکت و جوش و خروش مى شود .
« حُطام » از ماده « حَطْم » به معنى شکستن و خرد كردن است و به اجزاى پراکنده كاه ، « حُطام » گفته مى شود كه همراه تندباد به هرسو مى دود .
آرى مراحلى را كه انسان در طى هفتادسال يا بیشتر طى مى كند، در چندماه درگیاهان ظاهر مى شود و انسان مى تواند بر لب كشتزار بنشیند و گذشت عمر و آغاز و پایان آن را در دیدارى كوتاه بنگرد .
سپس به بازده عمر و نتیجه و محصول نهایى آن پرداخته و مى افزاید : « وَ فِى الاْآخِرَةِ ... اِلاّ مَتاعُ الْغُروُرِ » .
« مَتاع » به معنى هرگونه وسایل بهره گیرى است ، بنابراین جمله « دنیا ، متاع غرور
است » ، مفهومش این است كه وسیله و ابزارى است براى فریبکارى ، فریب دادن خویشتن و فریب دادن دیگران و البته این در مورد كسانى است كه دنیا را هدف نهایى قرار مى دهند و به آن دل مى بندند و بر آن تکیه مى كنند و آخرین آرزویشان وصول به آن است ، اما اگر مواهب این جهان مادى، وسیله اىبراى وصول به ارزش هاى والاى انسانى و سعادت جاودان باشد، هرگز دنیا نیست، بلکه مزرعه آخرت و پلى براى رسیدن به آن هدف هاى بزرگ است .
اما اگر این مواهب مادى ، تغییر جهت دهند و نردبانى براى رسیدن به اهداف الهى گردند ، سرمایه هایى مى شوند كه خدا آن ها را از مؤمنان مى خرد و بهشت جاویدان و سعادت ابدى به آن ها مى بخشد : « اِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنینَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ... » ( 111 / توبه ) .
بدیهى است توجه به دنیا و مواهب آن به عنوان يك « گذرگاه » يا يك « قرارگاه » ، دو جهت گیرى مختلف به انسان مى دهد كه در يکى وسیله بیدارى و آگاهى و ایثار و فداکارى و برادرى و گذشت و در دیگرى مایه نزاع و فساد و تجاوز و بیدادگرى و طغیان و غفلت است.
«غُروُر» در اصل ازماده «غُر» به معنى اثر ظاهرى چیزى است ، سپس به حالت غفلت ، اطلاق شده است كه در ظاهر، انسان هوشیاراست اما درحقیقت بى خبراست و به معنى فریب و نیرنگ نیز استعمال مى شود .
در قرآن مجید جمعى از پیامبران بزرگ و مانند آنان به عنوان « صدّيق » توصیف شده اند ، از جمله « ابراهیم » : « اِنَّهُ كانَ صِدّيقا نَبِيّا » ( 41 / مریم ) ، درباره « ادریس » پیامبر بزرگ خدا نیز همین تعبیر آمده است ( 56 / مریم ) و در مورد « مریم » ، مادر گرامى حضرت عیسى مسیح نیز مى خوانیم : « وَ اُمُّهُ صِدّيقَة » ( 75 / مائده ) .
و در بعضى از آیات قرآن « صِدّيقین » همردیف پیامبران ذکر شده اند ، چنان كه در آیه 69 سوره نساءمى خوانیم : « كسى كه خدا و پیامبر را اطاعت كند ، ( در قیامت ) همنشین كسانى خواهد بود كه خدا نعمتش را برآن ها تمام كرده، ازپیامبران و صدّيقین و شهداء و صالحین، و آن هارفیق هاى خوبى هستند ».
و اما « شهداء » چنان كه گفتیم ، گاه به معنى گواهان بر اعمال و گاه به
معنى شهیدان راه خدا است و در آیه مورد بحث ، جمع میان هر دو نیز ممکن است .
البته « شهید » در فرهنگ اسلامى منحصر به كسانى نیست كه در میدان جهاد كشته مى شوند ، هرچند آن ها از روشن ترین مصادیق آن هستند ، بلکه تمام كسانى كه عقیده حق دارند و در مسیر حق گام برمى دارند و در همین راه از دنیا مى روند ، طبق روایات اسلامى در زمره شهداء هستند .
در حدیثى از امام باقر مى خوانیم كه فرمود : « آن كس از شما كه به مسأله ولایت ، آشنا باشد و در انتظار ظهور مهدى به سر برد و خود را آماده ( حکومت عدل جهانى او ) سازد ، مانند كسى است كه با مهدى آل محمد صلى الله علیه و آله با سلاحش جهاد كرده باشد ، سپس فرمود : بلکه به خدا سوگند مانند كسى است كه همراه رسول اللّه صلى الله علیه و آله با سلاحش جهاد كرده باشد ، سپس فرمود : بلکه به خدا سوگند مانند كسى است كه همراه رسول اللّه صلى الله علیه و آله و در خیمه او شهید شده باشد . سپس افزود : درباره شما آیه اى از قرآن نازل شده است ، راوى مى گوید : كدام آیه فدایت شوم ؟ فرمود : این سخن خداوند كه مى فرماید : آن ها كه ایمان به خدا و فرستادگانش آورده اند ، صدّيقین و شهداء نزد پروردگارشان هستند ... سپس افزود : به این
ترتیب به خدا سوگند شما هم صدّيقین و هم شهداء نزد پروردگارتان هستید » .(1)
این سخن را با حدیثى از امیرمؤمنان على (علیه السلام)پایان مى دهیم : در آن هنگام كه گروهى از يارانش براى فرا رسیدن وقت جهاد و شهادت در راه خدا بى تابى مى كردند ، این جمله را فرمود : « به آن چیزى كه خداوند عجله در آن روا نداشته است ، تعجیل مکنید ، چراکه هرکس از شما در بستر بمیرد ، ولى معرفت حق پروردگار و حق پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل بیتش را داشته باشد ، شهید مرده است » .(2)
21 سابِقُوا اِلىمَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ اُعِدَّتْ لِلَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتیهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ ذوُ الْفَضْلِ الْعَظیمِ
بریکدیگر سبقت گیرید براىرسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتى كه پهنۀ آن مانند .
پهنۀ آسمان و زمین است و آماده شده براى كسانى كه به خدا و رسولانش ایمان آورده اند، این فضل الهى است، به هرکس بخواهد ، مى دهد و خداوند صاحب فضل عظیم است .
در حقیقت مغفرت پروردگار ، كلید بهشت است ، همان بهشتى كه پهنه آسمان و زمین را فرامى گیرد و از هم اکنون آماده براى پذیرایى مؤمنان است ، تا كسى نگوید كه بهشت نسیه است و برنسیه نباید دل نهاد، گرچه به فرض نسیه بود، از هر نقدى ، نقدتر محسوب مى شد ، زیرا از سوى خدایى وعده داده شده كه قادر بر همه چیز است ، تا چه رسد به این كه كاملاً نقد و الآن موجود است .
« عَرْض » در این جا مقابل « طول » نیست ، آن چنان كه بعضى از مفسران گفته اند و به دنبال آن در جستجوى طول چنان بهشتى هستند كه عرضش همچون آسمان و زمین است و ازاین نظر به زحمت افتاده اند ، بلکه « عَرْض » در این گونه استعمالات به معنى وسعت است ،
مانند تعبیر « پهنه » در فارسى ، مثلاً پهنه دشت به معنى وسعت صحرا است .
تعبیر به «مغفرت» و آمرزش قبل از بشارت به بهشت ، اشاره لطیفى به این حقیقت است كه تا انسان از گناه ، پاك نشود ، لایق ورود به بهشت و جوار قرب پروردگار نخواهد بود .
این نکته نیز شایسته توجه است كه پیشى گرفتن به سوى مغفرت پروردگار ، از طریق اسباب آن است ، مانند « توبه » و « جبران طاعات فوت شده » و اصولاً اطاعت پروردگار ، پرهیز از معاصى است .
و اگر در بعضى از احادیث يا تفاسیر ، روى بعضى از واجبات و مستحبات تکیه شده است ، مانند « پیشى گرفتن در صف اول جماعت » و يا « صف اول در جهاد » و يا « تکبیرة الاحرام با امام جماعت » و يا « نماز اول وقت » ، به خاطر ذکر مثال يا بیان مصداق روشن است و چیزى از گستردگى مفهوم آیه نمى كاهد .
و درپایان آیه مى افزاید: «ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ...»، يقیناآن چنان بهشت گسترده با مواهب عظیمش، چیزى نیست كه انسان بااین اعمال ناچیز به آن برسد و این تنهافضل و رحمت و لطف الهى است
که آن پاداش عظیم را در مقابل این قلیل قرار داده است و از او نیز جز این انتظار نیست .
چراکه پاداش ها همیشه به مقیاس اعمال نیست ، بلکه به مقیاس كرم ، پاداش دهنده است.
22 ما اَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِى الاَْرْضِ وَ لا فى اَنْفُسِكُمْ اِلاّ فى كِتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَها اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیرٌ
هیچ مصیبتى در زمین و نه در وجود شما روى نمى دهد ، مگراین كه همه آن ها قبل از آن كه زمین را بیافرینیم، در لوح محفوظ، ثبت است و این امر براى خداوند آسان است.
مصائبى كه درزمین رخ مى دهدهمچون زلزله ها،سیل ها،طوفان ها و آفات مختلف وهمچنین مصائبى كه در نفوس انسان ها واقع مى شود ، مانند مرگ و میرها و انواع حوادث دردناکى كه دامان انسان را مى گیرد، همه آن ها از قبل مقدر شده است و در لوح محفوظ (1)، ثبت است .
1) « لوح محفوظ » ، علم بى پایان خدا و يا صفحه جهان خلقت است .
ولى باید توجه داشت كه مصائبى كه در این آیه به آن اشاره شده ، تنها مصائبى است كه به هیچ وجه قابل اجتناب نیست و مولود اعمال انسان ها نمى باشد .
شاهد این سخن آن كه در آیه 30 سوره شورى مى خوانیم: « وَ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْدیكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثیرٍ : هر مصیبتى به شما رسد ، به خاطر اعمالى است كه انجام داده اید و بسیارى را نیز عفو مى كند » .
با توجه به این كه آیات ، يکدیگر را تفسیر مى كنند ، هنگامى كه این دو آیه در برابر هم قرار گیرد ، نشان مى دهد مصائبى كه دامنگیر انسان مى شود ، بر دو گونه است : مصائبى كه مجازات و كفاره گناهانش است و بسیارند ، ظلم ها ، بیدادگرى ها ، خیانت ها ، انحرافات و ندانم كارى ها و امثال آن ، سرچشمه بسیارى از مصائب خود ساخته ما است .
ولى بخشى از مصائب است كه ما هیچ گونه نقشى در آن ها نداریم و به صورت يك امر حتمى و اجتناب ناپذیر ، دامان فرد يا جامعه اى را مى گیرد . حساب این دو از هم جدا است و لذابسیارى ازانبیاء، اولیاء و صلحاءگرفتاراین گونه مصائب مى شدند. این مصائب فلسفۀ دقیقى
دارد كه در بحث هاى خداشناسى و عدل الهى و مسأله آفات و بلاها به آن اشاره كرده ایم .
بحث مشروح ترى در این زمینه ذیل آیه 30 سوره شورى ( جلد 20 تفسیر نمونه صفحه 440 ) مطرح شده است .
23 لِكَيْلاتَأْسَوْاعَلىمافاتَكُمْ وَ لاتَفْرَحُوابِمااتیكُمْ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ
این به خاطر آن است كه براى آن چه از شما فوت شده ،تأسف نخورید و به آن چه به شماداده است،دلبسته وشادمان نباشید و خداوندهیچ متکبرفخرفروشى رادوست ندارد.
این دو جمله كوتاه در حقیقت يکى از مسائل پیچیده فلسفه آفرینش را حل مى كند ، چراکه انسان همیشه در جهان هستى با مشکلات و گرفتارى ها و حوادث ناگوارى روبرو است و غالبا از خود سؤال مى كند : با این كه خداوند مهربان و كریم و رحیم است ، این حوادث دردناك براى چیست ؟
قرآن مى گوید : « هدف این بوده كه شما دلبسته و اسیر زرق و برق این جهان نباشید » .
منظور این بوده كه موقعیت این گذرگاه و پلى كه نامش دنیا است و نیز موقعیت خودتان در این جهان را گم نکنید ، دلباخته و دلداده آن نشوید و آن را جاودانه نپندارید كه این دلبستگى فوق العاده ، بزرگترین دشمن سعادت شما است ، شما را از ياد خدا غافل مى كند و از مسیر تکامل بازمى دارد .
این مصائب زنگ بیدارباشى است براى غافلان و شلاقى است بر ارواح خفته ، رمزى است از ناپایدارى جهان و اشاره اى است به كوتاه بودن عمر این زندگى .
این بدان معنى نیست كه انسان به مواهب الهى در این دنیا ، پشت پا بزند و يا از آنها بهره نگیرد ، مهم این است كه اسیر آن نگردد و آن را هدف و بهره اصلى خود نشمرد .
« مُخْتال » از ماده « خیال » گرفته شده و به معنى متکبر است ، زیرا تکبر از خیال فضیلت و پندار برترى بر دیگران ، پیدا مى شود و « فَخُور » صیغه مبالغه از ماده « فخر » به معنى كسى است كه بسیار بر دیگران فخرفروشى مى كند .
تنها كسى گرفتار این حالات مى شود كه مست ناز و نعمت گردد ، ولى وجود
آفات و مصائب براى آن ها كه قابل بیدارى و هدایتند ، این مستى و آثار آن را از بین مى برد .
افراد باایمان باتوجه به اصل فوق ، هنگامى كه به نعمتى از سوى خدا مى رسند ، خود را امانتدار او مى دانند ، نه از رفتن آن غمگین مى شوند ، نه از داشتن آن مست و مغرور ، در حقیقت آن ها خودرا مانند مسؤولان بیت المال مى دانند كه يك روز اموال زیادى را دریافت و روز دیگر هزاران هزار پرداخت مى كنند ، نه از دریافتش ذوق زده مى شوند و نه از پرداختش غمگین .
و چه تعبیر جالبى دارد امیرمؤمنان على (علیه السلام)درباره همین آیه ، آن جا كه مى گوید : « تمام زهد در میان دوجمله از قرآن است، آنجاکه خداوندمتعال مى فرماید: " این براى آن است كه براى آن چه از دست داده اید ، غمگین نشوید و به آن چه خدا به شما داده ، دلبسته و مغرور نباشید" ، بنابراین هرکس بر گذشته تأسف نخورد و به آن چه در دست دارد، دلبسته نباشد، زهدرا ازهردو طرف دراختیار گرفته است » .(1).
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، كلمه 439 .
نکته دیگر این كه توجه به این اصل كه ناکامى ها با زندگى انسان از آغاز عجین بوده است و طبق سنت حکیمانه اى مقدر شده است و دنیا پیوسته فراز و نشیب دارد ، انسان را براى تحمل شدائد ، شجاع و در برابر حوادث سخت ، صبور و مقاوم مى سازد ، به او آرامش خاطر مى دهد و از بى تابى ها و جزع ، مانع مى گردد .
ولى باز تأکید مى كنیم این تنها در مورد مصائب غیر قابل اجتناب است وگرنه مصیبت ها و ناکامى هایى كه تنها معلول گناهان و سهل انگارى خود انسان است ، از این بحث خارج مى باشد و راه مقابله با آن ها ، موضع گیرى هاى صحیح در برنامه هاى زندگى است .
24 اَلَّذینَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُروُنَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَاِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِىُ الْحَمیدُ
همان هاکه بخل مى كنند و مردم را نیز دعوت به بخل مى نمایند و هرکس ( از این فرمان ) روى گردان شود ( به خدازیانى نمى رساند ) زیرا خداوند بى نیاز و شایسته ستایش است .
لازمه دلبستگى شدید به مواهب دنیا ، تکبر و غرور است و لازمه تکبر و غرور ، بخل ورزیدن و دعوت دیگران به بخل است ، اما بخل ورزیدن به این دلیل كه سرمایۀ كبر و
غرور خود را ، این اموال مى داند و هرگز نمى خواهد آن را از دست دهد و اما دعوت دیگران به بخل ، براى این است كه اولاً اگر دیگران سخاوتمند باشند ، او رسوا مى شود و ثانیا چون بخل را دوست دارد ، مبلّغ چیزى است كه به آن عشق مى ورزد .
گرچه « بُخل » در آیه فوق ، بیشتر ناظر به بخل در انفاق مالى است ، ولى این واژه مفهوم گسترده اى دارد كه بخل در علم و اداى حقوق و مانند آن را نیز شامل مى شود .
25 لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ اَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمیزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَ اَنْزَلْنَاالْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ اِنَّ اللّهَ قَوِىٌّ عَزیزٌ
ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آن ها كتاب( آسمانى ) و میزان ( شناسایى حق و قوانین عادلانه ) نازل كردیم تا مردم قیام به عدالت كنند و آهن را خلق كردیم كه در آن قوت شدیدى است و منافعى براى مردم ، تا خداوند بداندچه كسى او و رسولانش را يارى مى كند ، بى آن كه او را ببیند ، خداوند قوى و شکست ناپذیر است .
«بَيِّنات» ( دلایل روشن ) معنى گسترده اى دارد كه شامل معجزات و دلایل عقلى مى شود كه انبیاء با آن مجهز بودند .
منظور از « كِتاب » همان كتب آسمانى است و از آن جا كه روح و حقیقت همه ، يك چیز است، تعبیر به « كِتاب » ، به صورت مفرد مى كند ، هرچند با گذشت زمان و تکامل انسان ها ، محتواى آن كامل تر مى شود .
« میزان » به معنى وسیله وزن كردن و سنجش است كه مصداق حسى آن ، ترازوهایى است كه وزن اجناس را با آن مى سنجند ، ولى مسلماً در این جا منظور ، مصداق معنوى آن است ، يعنى چیزى كه تمام اعمال انسان ها را مى توان با آن سنجید و آن احکام و قوانین الهى و يا آیین او به طورکلى است كه معیارسنجش نیکى ها و بدى ها و ارزش ها و ضدارزش هااست .
«بَأْس» درلغت به معنى شدت و قوت و قدرت است و به مبارزه و جنگ نیز گفته مى شود .
به این ترتیب پیامبران با سه وسیله مجهز بودند ؛ دلایل روشن ، كتب آسمانى و معیار
سنجش حق از باطل و خوب از بد و مانعى ندارد كه مثلاً قرآن مجید هم « بيّنه » ( معجزه ) باشد و هم كتاب آسمانى و هم بیان كننده احکام و قوانین ، يعنى سه بعد در يك محتوا .
هدف سیاسى از اعزام این مردان بزرگ با این تجهیزات كامل ، همان « اجراى قسط و عدل » است .
دومین هدف كه فرهنگى مى باشد، تعلیم و تربیت است، چنان كه درآیه2 سوره جمعه آمده است: « او كسى است كه از میان مردم درس نخوانده، رسولى فرستاد تا آیاتش را بر آن ها بخواند و آن هارا تزکیه كند و كتاب و حکمت بیاموزد » .
هدف دیگر كه اجتماعى مى باشد ، شکستن غُل و زنجیرهاى اسارت است ، چنان كه در آیۀ 157 سوره اعراف مى خوانیم : « پیامبر اسلام ، بارهاى سنگین را از دوش آن ها برمى دارد و غل و زنجیرهایى را كه بر دست و پا و گردنشان بود ، مى شکند » .
هدف چهارم ، تکمیل ارزش هاى اخلاقى است ، چنان كه در حدیث معروفى آمده است :
« بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَْخْلاقِ : من براى تکمیل فضایل اخلاقى مبعوث شده ام » .(1)
نکته جالب در جمله « لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ » این است كه از خود جوشى مردم ، سخن مى گوید . نمى فرماید : هدف ، این بوده كه انبیاء ، انسان ها را وادار به اقامه قسط كنند ، بلکه مى گوید : هدف این بوده كه مردم مجرى قسط و عدل باشند .
آرى مهم این است كه مردم چنان ساخته شوند كه خود مجرى عدالت گردند و این راه را با پاى خویش بپویند .
ولى از آن جا كه به هر حال در يك جامعه انسانى ، هرقدر سطح اخلاق و اعتقاد و تقوا بالا باشد ، باز افرادى پیدا مى شوند كه سر به طغیان و گردنکشى برمى دارند و مانع اجراى قسط و عدل خواهند بود ، لذا در ادامه آیه مى فرماید : « ما آهن را نازل كردیم كه در آن قوت شدیدى است و نیز منافعى براى مردم » ( وَ اَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ ) . .
1) « بحار الانوار » ، جلد 71 ، صفحه 373 .
آرى تجهیزات سه گانه انبیاء الهى ، براى اجراى عدالت ، وقتى مى تواند به هدف نهایى برسد كه از ضمانت اجرایى آهن و « بَأْس شَدید » آن برخوردار باشد .
منظور از « مَنافِع » ، هرگونه بهره اى است كه انسان از آهن مى برد و مى دانیم اهمیت آهن در زندگى انسان ها به اندازه اى زیاد است كه با كشف آن ، دوران تازه اى در تاریخ زندگى بشر شروع شد كه به "دوران آهن" معروف است ، زیرا با این كشف ، چهره زندگى انسان در تمام زمینه ها دگرگون گشت و این خود بیانگر ابعاد واژه « مَنافِع » در آیه فوق است .
سپس به يکى دیگر از اهداف ارسال انبیاء و نزول كتب آسمانى و همچنین آفرینش وسایلى همچون آهن اشاره كرده ، مى فرماید : ( وَ لِيَعْلَمَ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ ) .
منظور از علم خداوند در این جا ، تحقق عینى علم او است ، يعنى تا آشکار شود چه كسانى به يارى خدا و مکتب او به پا مى خیزند و قیام به قسط مى كنند و چه كسانى از این وظیفۀ بزرگ ، سر باز مى زنند .
به این ترتیب مسألۀ آزمون و امتحان انسان ها و جداسازى صفوف و تصفیه ، يکى دیگر
ازاهداف بزرگ این برنامه بوده است .
براى او ممکن است با يك اشاره همه جهان را زیر و رو كند و تمامى دشمنان را نابود و اولیائش را پیروز گرداند ، ولى هدف اصلى كه تربیت و تکامل انسان ها است ، از این طریق حاصل نمى گردد ، لذا آن ها را دعوت به يارى آیین حق كرده است .
آیه فوق ترسیم گویایى از چهره اسلام در زمینه تعلیم و تربیت و گسترش عدل و داد و اجراى قسط در جامعه انسانى است .
نخست از « بيّنات » و دلایل روشن و « كتب آسمانى » و « معیار سنجش ارزش هاو بیان احکام و قوانین » كمك مى گیرد يعنى پایه را بر انقلاب فکرى و فرهنگى مى گذارد و از عقل و منطق ، استمداد مى جوید .
اما اگر این ها مؤثر نیفتاد و كار به بن بست كشید ، يعنى زورمندان قلدرى پیدا شوند كه نه در برابر « بيّنات » سر تسلیم فرود مى آورند و نه براى كتاب و میزان ،
ارزشى قائلند ، در این جا نوبت به « حدید » كه در آن « بأس شدید » است ، مى رسد و با سلاح بر مغز این گردنکشان مى كوبند تا در برابر قسط و عدل ، تسلیم شوند و البته از يارى مردم باایمان در این مسیر ، كمك گرفته مى شود .
در حدیثى از امام باقر (علیه السلام)مى خوانیم : « اَلْخَيْرُ كُلُّهُ فِى السَّيْفِ وَ تَحْتَ السَّيْفِ وَ فى ظِلِّ السَّيْفِ : خوبى ها تمام در شمشیر است و زیر شمشیر و در سایه شمشیر » .(1)
26 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا نُوحا وَ اِبْراهیمَ وَ جَعَلْنا فى ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ كَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ
ما نوح و ابراهیم را فرستادیم و در دودمان آن هانبوت وکتاب قرار دادیم، بعضى از آن ها هدایت يافته اندوبسیارى ازآن هاگنهکارند .
آرى نبوت توأم با شریعت و آیین ، از نوح (علیه السلام)شروع شد و بعد از او ابراهیم (علیه السلام) .
1) « فروع كافى » ، جلد 5 ، صفحه 8 ، حدیث 11 .
پیامبر اولوالعزم دیگر ، این خط را تداوم بخشید و همچنان در طول اعصار و قرون در فرزندان و دودمان آن ها ادامه يافت ، اما همیشه اقلیتى از این نور هدایت بهره گرفتند ، در حالى كه اکثریت راه خطا پوییدند .
27 ثُمَّ قَفَّيْنا عَلى اثارِهِمْ بِرُسُلِنا وَ قَفَّيْنا بِعیسَى بْنِ مَرْيَمَ وَ اتَيْناهُ الاِْنْجیلَ وَ جَعَلْنا فى قُلُوبِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبانِيَّةً نِ ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ اِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللّهِ فَما رَعَوْهاحَقَّ رِعايَتِها فَأتَيْنَا الَّذینَ امَنُوا مِنْهُمْ اَجْرَهُمْ وَ كَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ
سپس به دنبال آن ها رسولان دیگر خود را فرستادیم و بعد ازآن ها عیسى بن مریم را مبعوث كردیم و به او انجیل عطاکردیم ، در دل كسانى كه از او پیروى كردند ، رأفت و رحمت قراردادیم و رهبانیتى را كه ابداع كرده بودند و ما بر آن ها مقرر نداشته بودیم، گرچه هدفشان جلب خشنودى خدا بود، ولى حق آن را رعایت نکردند ، لذا ما به آن ها كه ایمان آوردند ، پاداش دادیم و بسیارى از آن ها فاسقند .
« قَفَّيْنا » از ماده « قفا » به معنى پشت است و قافیه را از این رو قافیه مى گویند كه قسمت هاى آخر شعر مشابه يکدیگر و پشت سر هم قرار مى گیرد و در جمله فوق منظور این است كه پیامبران با آهنگى يکسان و يکنواخت و اهدافى هماهنگ ، يکى بعد از دیگرى قدم به عرصه وجود گذاشتند و تعلیمات يکدیگر را تأیید و تکمیل كردند و در حقیقت این تعبیر ، اشاره زیبایى به « توحید نبوت » است .
بعضى از مفسران دو واژه « رَأْفَة » و « رَحْمَة » را به يك معنى دانسته اند ، ولى جمعى از میان این دو تفاوتى قائلند و آن این كه : « رَأْفَة » به معنى محبت در زمینه دفع ضررها است و « رَحْمَة » به معنى محبت براى جلب منافع است و لذا غالبا « رَأْفَة » قبل از « رَحْمَة » ذکر مى شود چراکه نخست باید دفع ضرر كرد و سپس به فکر جلب منفعت افتاد .
گرچه این آیه بیشتر ناظر به مسیحیان حبشه و شخص « نجاشى » است كه به مسلمانان پناه دادند و با مهر و محبت خاصى با آن ها رفتار كردند ، ولى به طور كلى اشاره اى به رأفت و رحمت و عواطف مثبت مسیحیان راستین دارد .
سپس مى افزاید : « وَ رَهْبانِيَّةً نِ ابْتَدَعُوها ... » ، به این ترتیب آن ها نه تنها آیین توحیدى مسیح را رعایت نکردند و آن را باانواع شرك آلودند، بلکه حق آن رهبانیتى را كه خودشان ابداع كرده بودند نیز رعایت ننمودند و به نام زهد و رهبانیت ، دام ها بر سر راه خلق خدا گستردند و دیرها را مرکز انواع فساد نمودند و ناهنجارى هایى را درآیین مسیح (علیه السلام) به وجود آوردند .
به هر حال از آیه فوق در مجموع چنین استفاده مى شود كه رهبانیت در آیین مسیح نبوده و پیروانش آن را بعد از او ابداع كردند ، ولى در آغاز نوعى زهدگرایى و از ابداعات نیك محسوب مى شد مانند بسیارى از مراسم و سنت هاى حسنه اى كه هم اکنون در میان مردم رایج است و كسى نیز روى آن به عنوان تشریع و دستور خاص شرع تکیه نمى كند ، ولى این سنت بعدابه انحراف گرایید و باامورى مخالف فرمان الهى و حتى گناهان زشت، آلوده شد.
خلاصه این كه اگر سنت حسنه اى در میان مردم رایج شود كه اصول كلى آن ( مانند دستور زهد ) در آیین حق باشد و مردم آن سنت را به طور خاص به دستور الهى نسبت ندهند ، بلکه آن را مصداقى از مصادیق دستورات كلى بدانند و حق آن را ادا نمایند ، كار بدى
نیست ، بدبختى آن جا شروع مى شود كه افراط ها و تفریط ها پیش آید و آن را به سنت سیئه اى تبدیل كند . مثلاً هم اکنون در میان ما مراسمى براى عزادارى و سوگوارى و اَعیاد و وفات هاى پیشوایان بزرگ دین و همچنین بزرگداشت شهیدان و عزیزانى كه از دست مى روند ، در روز شهادت و يا هفتمین و چهلمین و سالگرد آن ها معمول است كه مصداقى است از دستورات كلى اسلام در مورد تعظیم شعائر و بزرگداشت پیشوایان دین و شهیدان و عموم مسلمین و همچنین مصداقى است از اصل كلى « سوگوارى بر شهداى كربلا » و مانند آن ها ، بى آن كه جزئیات و تفاصیل این مراسم يك دستور خاص شرع تلقى شود ، بلکه صرفا به عنوان يك مصداق از آن اصل كلى انجام مى شود .
هرگاه در این مراسم از حدود شرع تجاوز نشود و آلوده با گناه و خرافه اى نگردد ، مسلماً مصداق « اِبْتِغاءَ رِضْوانِ اللّه » و مصداق سنت حسنه است ، در غیر این صورت بدعت شوم و سنت سیئه اى خواهد بود .
به نظرمى رسد«رَهْبانِيَّة»که ازماده«رَهْبَة»به معنى ترس ازخداگرفته شده، درآغاز مصداقى از
زهد و بى اعتنایى نسبت به دنیابود، ولى بعداً به تحریف هاى گسترده اى كشیده شد و اگر مى بینیم اسلام به شدت با این رهبانیت مبارزه مى كند ، نیز به خاطر همین چهره نهایى آن است .
« انجیل » در اصل يك واژۀ يونانى به معنى "بشارت" يا " آموزش جدید" و نیز نام كتابى است كه بر مسیح (علیه السلام) نازل گردیده است .
این واژه 12 بار در قرآن مجید به همین معنى استعمال شده است و همه جا به صورت مفرد است ، ولى قابل توجه این كه آن چه امروز به نام « انجیل » معروف است ، كتاب هاى زیادى است كه از آن هابه « اناجیل » تعبیر مى شود و معروف ترین آن ها ، انجیل هاى چهارگانه « لوُقا » ، « مَرْقُس » ، « مَتّى » و « يُوحَنّا » است و مسیحیان معتقدند كه این چهار انجیل به وسیله این چهار نفر از ياران مسیح (علیه السلام) يا شاگردان آن ها نگاشته شده و تاریخ تألیف آن ها به 38 سال بعد از حضرت مسیح (علیه السلام) تا حدود يك قرن بعد از او مى رسد و بنابراین كتاب اصلى مسیح (علیه السلام) به عنوان يك كتاب آسمانى مستقل به دست فراموشى
سپرده شده و تنهابخش هایى ازآن كه درحافظه این چهار تن بوده است، آمیخته با افکار خودشان در این چهار انجیل تحریر يافته است .
بحث مشروح ترى در این زمینه در جلد2 تفسیرنمونه، ذیل آیه3 سوره آل عمران آورده شده است.
28 يااَيُّهَااَلَّذینَ امَنُوااتَّقُوااللّهَ وَامِنُوابِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُورا تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! از خدا بپرهیزید و به رسولش ایمان بیاورید تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشدو براى شما نورى قرار دهد كه با آن ( در میان مردم و در مسیر زندگى خود ) راه بروید و گناهان شما را ببخشد و خداوند غفور و رحیم است .
«كِفْل» به معنى بهره اى است كه نیاز انسان را برطرف كند و ضامن را از این رو ، « كفیل » مى گویند كه مشکل طرف مقابل را كفایت كرده و بهره و نصیبش را به او مى دهد .
مخاطب آیه ، همۀ مؤمنانى هستند كه در ظاهر دعوت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را پذیرفته
بودند ، ولى هنوز ایمان راسخ ، ایمانى كه اعماق جان آن ها را روشن كند و در اعمال آن ها ظاهر شود ، پیدا نکرده بودند .
به هرحال منظور از این دو بهره همان است كه در آیه201 سوره بقره آمده است: « رَبَّنا اآتِنا فِى الدُّنْياحَسَنَةً وَ فِى الاْآخِرَةِ حَسَنَةً:خداوندا! دردنیا به مانیکى مرحمت فرما و درآخرت نیزنیکى عنایت كن».
ولى ظاهر این است كه آیه مفهوم مطلق و گسترده اى دارد ، نه اختصاصى به دنیا دارد و نه آخرت و به تعبیردیگرایمان و تقواسبب مى شودکه حجاب هاازقلب مؤمن برچیده شود و چهره حقایق را بى پرده ببیند و در پرتو آن ، روشن بینى خاصى نصیب او مى شود كه افراد بى ایمان ازآن محرومند و این كه در روایات اهل بیت علیهم السلام آمده است كه منظور از « نُور » در آیه فوق ، امام معصومى است كه مردم به اواقتداکنند، درحقیقت بیان يکى ازمصداق هاى روشن است .(1)
و بالاخره سومین پاداش مؤمنان پرهیزگار همان غفران و آمرزش گناهان است ، چراکه .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 252 و 253 .
بدون آن ، هیچ موهبتى براى انسان گوارا نیست ، نخست باید ایمن از عذاب الهى گردد و سپس بانورایمان و تقوا راه خویش را پیداکند و سرانجام به رحمت مضاعف الهى نایل گردد .
29 لِئَلاّ يَعْلَمَ اَهْلُ الْكِتابِ اَلاّ يَقْدِروُنَ عَلى شَىْ ءٍ مِنْ فَضْلِ اللّهِ وَ اَنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللّهِ يُؤْتیهِ مَنْ يَشاءُ وَاللّهُ ذوُ الْفَضْلِ الْعَظیمِ
تا اهل كتاب بدانند كه آن ها قادر بر چیزى از فضل خدا نیستند و فضل ( و رحمت ) تماما به دست او است ، به هرکس بخواهد مى بخشد و خداوند داراى فضل عظیم است .
این پاسخى است به آن ها كه مى گفتند : خداوند به گروهى از اهل كتاب كه ایمان به محمد صلى الله علیه و آله آورده اند ( طبق عقیدۀ مسلمانان ) دو پاداش مى دهد ، بنابراین ما كه ایمان به او نیاورده ایم ، داراى يك پاداشیم همانند دیگر مسلمانان .
قرآن به آن ها پاسخ مى گویدکه مسلمانان عموماً داراى دو پاداشند ، چراکه همۀ آن ها ایمان به رسول خدا و تمام انبیاء پیشین دارند و اماگروهى از اهل كتاب كه ایمان نیاورده اند ، هیچ سهمى ندارند تا بدانند كه رحمت الهى در اختیار آنان نیست كه به هرکس بخواهند ، بدهند و از هرکس بخواهند ، دریغ دارند .
قرآن مجید براى تقوا ، آثار فراوانى بیان كرده كه از جمله آن ها ، برطرف شدن حجاب ها از فکر و قلب آدمى است . رابطه « ایمان و تقوا » با « روشن بینى » در آیات مختلف قرآن به آن اشاره شده ، از جمله در آیه 29 سوره انفال مى خوانیم : « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا: اى كسانى كه ایمان آورده اید!اگر تقواى الهى پیشه كنید و ازگناهان بپرهیزیدخداوند وسیله اى براى شناخت حق از باطل براى شما قرار مى دهد » . و در آیه 282 سوره بقره آمده است : « وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّهُ: تقواى الهى پیشه كنید و خداوند شما را علم و دانش مى آموزد » و در آیات مورد بحث نیز باصراحت این معنى آمده بودکه « اگرایمان بیاورید و تقواپیشه كنید ، خداوند نورى براى شما قرار مى دهد كه در پرتو آن بتوانید گام بردارید ».
رابطه این دو علاوه بر جنبه هاى معنوى كه بعضا براى ما ناشناخته است ، از نظر تحلیل عقلى نیز قابل درك است ، چراکه بزرگترین مانع شناخت و مهم ترین حجاب بر قلب آدمى ، هوا و هوس هاى سرکش ، آمال و آرزوهاى دور و دراز و اسارت در چنگال ماده و زرق و برق دنیا است كه به انسان اجازه نمى دهد قضاوت صحیح كند و چهرۀ حقایق را آن چنان كه
هست ، ببیند هنگامى كه در پرتو ایمان و تقوا این گرد و غبارها فرونشست و این ابرهاى تیره و تار ظلمانى از آسمان روح انسان كنار رفت ، آفتاب حقیقت بر صفحه قلب مى تابد و حقایق را آن چنان كه هست ، درمى يابد و لذتى توصیف ناشدنى از این درك صحیح و عمیق ، نصیب مؤمن مى شود و راه خود را به سوى اهداف مقدسى كه دارد، مى گشاید و پیش مى رود.
آرى تقوا است كه به انسان آگاهى مى دهد ، همان گونه كه آگاهى ها به انسان ، تقوا مى بخشد ، يعنى این دو در يکدیگر تأثیر متقابل دارند . براى درك بهتر این سخن ، پاى گفتارعلى (علیه السلام)مى نشینیم،فرمود:«لادینَ مَعَ هَوى -- لاعَقْلَ مَعَ هَوى -- مَنِ اتَّبَعَ هَواهُ اَعْماهُ وَ اَصَمَّهُ وَ اَذَلَّهُ وَ اَضَلَّهُ : دین با هواى نفس جمع نمى شود -- همچنین عقل با هوس يك جا نخواهد بود -- هرکس از هواى نفسش پیروى كند ، او را كور و كر مى كند و ذلیل و گمراه مى سازد » .(1)پایان سورۀ حدید
پایان جزء بیست و هفتم .
1) بحث مشروحى در جلد7تفسیرنمونه ذیل آیه 29انفال آمده است .
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگى ها و مزایاى كتاب «تفسیر جوان»··· 10
شهرهاى بلادیده قوم لوط آیت و عبرتى است ··· 11
بادهاى « زاینده » و « نازا »··· 18
چهره هاى گوناگون عذاب الهى··· 23
گسترش مستمر آسمان ها··· 25
براى پذیرش حق دل هاى آماده لازم است··· 33
هدف خلقت انسان از دیدگاه قرآن··· 35
فهرست مطالب
موضوع صفحه
خدا صاحب « قوه » و « متین » است··· 40
اگر خداوند بندگان را براى عبودیت آفریده است ، چرا گروهى راه كفر را پیش مى گیرند ؟··· 41
مشرکین و گناهکاران در عذاب الهى سهیمند··· 42
فضیلت تلاوت سوره « طور »··· 46
آن ها كه در اباطیل غوطه ورند··· 55
مجرمان را چگونه به دوزخ مى برند··· 57
هر كس در گرو اعمال خویش است··· 64
آن روز ترسان بودیم و امروز در نهایت امنیت··· 69
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اگر مشرکین راست مى گویند كلامى مانند قرآن بیاورند··· 76
اثبات وجود خداوند از طریق برهان عِلِّيَّت··· 78
فضیلت تلاوت سوره « نجم »··· 94
نخستین دیدار دوست··· 100
دومین دیدار دوست··· 105
شهود باطنى چیست ؟··· 109
معراج يك واقعیت مسلم است··· 110
هدف از معراج چه بود ؟··· 111
فهرست مطالب
موضوع صفحه
معراج در روایات اسلامى··· 112
رَبُّ النَّوْع ها و اسم هاى بى مُسَمّى··· 120
شفاعت به اذن خداست··· 122
گسترش دامنه آرزوها··· 123
سخنى درباره شفاعت··· 126
ظن و گمان هرگز كسى را به حق نمى رساند··· 127
مفهوم علم از دیدگاه قرآن كریم··· 131
خودستایى نکنید ، او شما را بهتر مى شناسد··· 133
فهرست مطالب
موضوع صفحه
« كبائر الاثم » چیست ؟··· 135
خودستایى و تزکیه نفس··· 137
هر كس مسؤول اعمال خویش است··· 141
سوء استفاده از مفاد آیه « لَيْسَ لِلاِْنْسانِ اِلاّ ما سَعى »··· 143
اصل مسؤولیت در برابر اعمال در كتب پیشین··· 145
تمام خطوط به او منتهى مى شود··· 146
آیا این همه درس عبرت كافى نیست··· 153
همه براى خدا سجده كنید··· 158
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فضیلت تلاوت سوره « قمر »··· 159
ماه شکافته شد··· 160
شقّ القمر يك معجزه بزرگ پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ··· 162
تاریخ وقوع معجزه بزرگ شقّ القمر··· 162
آن روز كه همه از قبرها خارج مى شوند··· 167
ماجراى قوم نوح،درس عبرتى براى همگان است··· 173
سعد و نحس ایام··· 177
معجزات نه گانه حضرت موسى (علیه السلام)··· 201
فهرست مطالب
موضوع صفحه
یك پیشگویى صریح و اعجازآمیز··· 206
همه چیز جهان روى حساب است··· 209
تقدیر الهى و آزادى اراده انسان··· 211
فرمان خداوند فقط يك كلمه است··· 212
فضیلت تلاوت سوره « الرحمن »··· 219
خدا آسمان را برافراشت و براى هر چیز میزانى قرار داد··· 230
مسأله نظم و حساب در زندگى··· 232
شناخت نعمت ها نردبان معرفت اللّه است··· 239
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آفرینش انسان از خاکى همچون سفال··· 240
دریاها با ذخایر گرانبهایشان··· 244
گلف استریم و رودهاى عظیم دریایى··· 246
حقیقت « فنا » چیست ؟··· 253
اگر مى توانید از مرزهاى آسمان ها عبور كنید··· 259
در روزقیامت،گنهکاران ازسیمایشان شناخته مى شوند··· 264
تفاسیر چهارگانه براى عبارت « خوف از مقام رب »··· 268
دو بهشت در انتظار " خائفان" است··· 270
فهرست مطالب
موضوع صفحه
خصوصیات همسران زیباى بهشتى··· 276
دو بهشت دیگر با اوصاف شگفت آور··· 280
ارزش غذایى میوه هاخصوصاخرماو انار··· 284
فضیلت تلاوت سوره « واقعه »··· 294
مواهب و نعمت هاى اصحاب الیمین··· 311
کیفرهاى دردناك اصحاب شمال··· 318
دلایل هفتگانه اثبات معاد··· 327
زارع ، خداوند است يا شما ؟··· 333
این آب و آتش از كیست ؟··· 337
فهرست مطالب
موضوع صفحه
نکته ··· 345
تنهاپاکان به حریم قرآن راه مى يابند··· 351
ویژگى هاى چهارگانه قرآن مجید··· 353
هنگامى كه جان به گلوگاه مى رسد··· 355
آیا جان دادن تدریجى است ؟··· 357
سرانجام نیکوکاران و بدکاران··· 358
عالَم برزخ··· 364
فضیلت تلاوت سوره « حدید »··· 367
آیات ژرف اندیشان··· 368
فهرست مطالب
موضوع صفحه
جمع اضداد در صفات خدا··· 373
او همیشه بر تخت قدرت است··· 374
آیات اسم اعظم خدا··· 380
ایمان و انفاق دو سرمایه بزرگ نجات و خوشبختى··· 382
شرایط دهگانه انفاق در راه خدا··· 389
عوامل پنجگانه انحراف منافقین··· 399
غفلت و بى خبرى تا كى ؟··· 402
افرادگنهکارى كه باشنیدن آیه«اَلَمْ يَأْنِ...»،توبه كردند··· 407
دوران پنجگانه عمر انسان··· 414
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مقام صدّيقین و شهداء··· 418
یك مسابقه بزرگ معنوى··· 421
مصیبت هاى دوگانه اى كه گریبانگیر انسان ها مى شود··· 423
دلیل بروز مصیبت هاى حتمى··· 425
اهداف سیاسى، فرهنگى، اجتماعى واخلاقى بعثت انبیاء··· 430
قلمرو « منطق » و « زور »··· 434
شرحى در مورد « انجیل » يا « اناجیل »··· 440
آن ها كه دو سهم از رحمت الهى دارند··· 441
رابطه تقوا و روشن بینى··· 444