تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 26

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.

تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.

تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.

شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 26

(جزء بیست و ششم قرآن)

Volum 26

دکترمحمدبیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .

به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزۀ علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427

ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .

4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

سوره احقاف

فضیلت تلاوت سوره « احقاف »

پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده كه فرمودند : « هرکس سوره " احقاف" را بخواند ، به ازاء هر دانه شن كه در این دنیا است ، ده حسنه به او داده مى شود و ده سیئه از او محو مى گردد و ده درجه بر درجات او افزوده مى شود » .(1)

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) آمده است : « هرکس سوره " احقاف" را هرشب يا هر جمعه بخواند ، خداوند وحشت دنیا را از او برمى دارد و از وحشت روز قیامت نیز در امان مى دارد » .(2)

بدیهى است این حسنات و درجات ، بر تلاوتى كه سازنده و بیدارگر در مسیر ایمان و تقوا باشد ، تعلق مى گیرد و به راستى كه محتواى سوره احقاف نیز چنین اثرى دارد .


1) « مجمع البیان » ، آغاز سوره احقاف .

2) « مجمع البیان » ، آغاز سوره احقاف .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 حمآ

حمآ .

« اَحْقاف » جمع « حِقْف » به معنى شن هاى روان است كه بر اثر وزش باد در بیابان ها به صورت مستطیل و كج و معوج روى هم انباشته مى شود و سرزمین قوم عاد را از این جهت « اَحْقاف » مى گفتند ، كه ریگستانى به این صورت بود .

این سوره، آخرین سوره از سوره هاى هفت گانه «حم»است كه مجموعا «حوامیم» نام دارد.

در تفسیر « حروف مقطعه » عموما و « حم » خصوصا ، مطالب زیادى در سوره هاى گذشته « حم » داشتیم كه نیازى به تکرار ندارد .

همین قدر مى گوییم كه این آیات تکان دهنده و حرکت آفرین و پرمحتواى قرآن از حروف ساده الفبا ، از حاء و میم و مانند آن ، ترکیب يافته و در عظمت خداوند ، همین بس

که چنان ترکیب عظیمى را از چنین مفردات ساده اى به وجود آورده كه اگر تا دامنه قیامت در اسرار آن اندیشه كنند ، باز هم مطالب ناگفته بسیار دارد .

2 تَنْزیلُ الْكِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزیزِ الْحَكیمِ

این كتاب از سوى خداوند عزیز و حکیم نازل شده است .

قدرتى شکست ناپذیر و حکمتى بى كران لازم است تا چنین كتابى را نازل كند .

3 ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِ وَ اَجَلٍ مُسَمًّى وَ الَّذینَ كَفَروُا عَمّا اُنْذِروُا مُعْرِضُونَ

ما آسمان ها و زمین و آن چه در میان این دو است ، جز به حق و براى سرآمد معینى نیافریدیم، اما كافران از آن چه انذار مى شوند ، روى گردان هستند .

آفرینش این جهان ، بر اساس حق است

نه در كتاب آسمانیش ، كلمه اى بر خلاف حق است و نه در مجموعه عالَم خلقتش چیزى ناموزون و مخالف حق يافت مى شود،همه موزون، سنجیده و همراه وتوأم باحق است.

اما این آفرینش همان گونه كه سرآغازى داشته ، سرانجامى نیز دارد و لذا در دنباله آیه مى افزاید : « ما براى آن سرآمد معینى قرار دادیم » ( وَ اَجَلٍ مُسَمًّى ) كه بافرارسیدن آن ، دنیا فانى مى شود و چون این جهان توأم با حق و داراى هدف است ، طبعا باید به دنبال آن ، جهانى دیگر كه نتایج اعمال در آن بررسى مى شود ، وجود داشته باشد ، بنابراین حقانیت این جهان، خود دلیل بروجود معاداست وگرنه پوچ و بیهوده و توأم با ظلم و ستم فراوان بود.

تعبیر به « مُعْرِضُونَ » از ماده « اِعراض » اشاره به این است كه اگر با آیات تکوین و تدوین ، روبرو شوند ، حقایق را درك مى كنند ، اما آن ها صورت خودرا برمى گردانند و از حق گریزانند ، مبادا در روند تقالید و تخیلات و هوى و هوس آن ها دگرگونى ایجاد كند .

4 قُلْ اَرَاَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللّهِ اَروُنى ماذا خَلَقُوامِنَ الاَْرْضِ اَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِى السَّمواتِ ائْتُونى بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا اَوْ اَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

به آن ها بگو: به من خبر دهید معبودهایى را كه غیر از خداپرستش مى كنید ، نشان دهید چه چیزى از زمین را آفریده اند؟ يا شرکتى در آفرینش آسمان ها دارند ؟ كتابى آسمانى

پیش از این ، يا اثر علمى از گذشتگان براى من بیاورید ( كه دلیل صدق گفتار شما باشد )

اگر راست مى گویید .

« اَثارَة » به معنى اثرى است كه از چیزى باقى مى ماند و دلیل بر وجود آن است .

هنگامى كه شما قبول دارید بت ها هیچ گونه دخالتى نه در آفرینش موجودات زمینى دارند و نه در آفرینش خورشید و ماه و ستارگان و موجودات عالَم بالا و خودتان باصراحت مى گویید: « خالق همه این ها ، اللّه است » ، با این حال چگونه براى حل مشکلات يا جلب برکات ، دست به دامن « بت ها » این موجودات بى خاصیت و فاقد عقل و شعور مى زنید ؟

و اگر فرضاً مى گویید : آن ها شرکتى در امر خلقت و آفرینش داشته اند ، دلیلى بیاورید .

جمله « اَروُنى ماذا خَلَقُوا مِنَ الاَْرْضِ ... » اشاره به "دلیل عقلى" و جمله « اِئْتُونى بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا » اشاره به "وحى آسمانى" و تعبیر به « اَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ » اشاره به سنت انبیاى گذشته و اوصیاى آنان يا آثار دانشمندان پیشین است كه "دلیل نقلى" مى باشد .

5 وَ مَنْ اَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوامِنْ دوُنِ اللّهِ مَنْ لايَسْتَجیبُ لَهُ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ

چه كسى گمراه تر است از آن هاکه غیر خدا را پرستش مى كنند كه اگر تا قیامت هم آن ها را بخوانند ، پاسخشان نمى گویند و اصلاً صداى آن ها را نمى شنوند .

گمراه ترین مردم

این كه مى گوید : « تا روز قیامت ، به سخن آن ها پاسخ نمى گویند » ، مفهومش این نیست كه در قیامت جوابشان را مى دهند ، بلکه این يك تعبیر رایج است كه براى نفى ابد به كار مى رود ، مثلاً مى گوییم : « اگر تا روز قیامت هم به فلان كس اصرار كنى ، به تو وام نمى دهد » يعنى هرگز چنین كارى انجام نخواهد شد، نه این كه در قیامت خواستۀ تو را عملى مى كند .

نکته آن نیز معلوم است ، زیرا هرگونه فعالیت و تلاش و كوشش و اجابت دعوت در این دنیا مفید است ، هنگامى كه دنیا پایان مى گیرد ، زمینه همه این امور كلاً برچیده مى شود .

6 وَ اِذا حُشِرَ النّاسُ كانُوا لَهُمْ اَعْداءً وَ كانُوا بِعِبادَتِهِمْ كافِرینَ

و هنگامى كه مردم محشورمى شوند، معبودهاى آن هادشمنانشان خواهندبود، حتى عبادت آن هارا انکار مى كنند .

معبودهایى كه عقل دارند ، رسما به دشمنى برمى خیزند ، حضرت مسیح (علیه السلام)از عابدان خود بیزارى مى جوید و فرشتگان نیز تبرّى مى جویند ، حتى شیاطین و جن نیز اظهار تنفر مى كنند و آن ها كه بى عقل بودند ، خداوند حیات و عقل به آن ها مى بخشد تا به سخن درآیند و مراتب دشمنى و نفرت خود را از این عابدان اظهار كنند .

7 وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ ایاتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذینَ كَفَروُالِلْحَقِّ لَمّا جاءَهُمْ هذا سِحْرٌ مُبینٌ

هنگامى كه آیات بيّنات ما بر آن ها خوانده مى شود ، كافران در برابر حقى كه براى آن ها آمده ، مى گویند : این سِحر آشکار است .

« حَق » در آیه فوق ، اشاره به " آیات قرآن" است ، آن ها از يك سو نمى توانند نفوذ سریع

و عمیق و جاذبۀ عجیب قرآن را در اعماق دل ها انکار كنند و از سوى دیگر حاضر نیستند در برابر حقانیت و عظمت آن سر فرودآورند ، لذا این نفوذ را بایك تفسیر انحرافى به عنوان « سِحر آشکار » مطرح مى كنند كه خود اعتراف ضمنى روشنى است به تأثیر فوق العاده قرآن در قلوب انسان ها .

8 اَمْ يَقُولُونَ افْتَریهُ قُلْ اِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لى مِنَ اللّهِ شَيْئا هُوَ اَعْلَمُ بِما تُفیضُونَ فیهِ كَفى بِهِ شَهیدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ

بلکه مى گویند: این آیات را بر خدا افترا بسته، بگو: اگرمن آن رابه دروغ به خدا نسبت داده باشم ( لازم است مرا رسواکند و ) شما نمى توانید در برابر خداوند از من دفاع كنید ، او كارهایى را كه شما در آن وارد مى شوید ، بهتر مى داند ، همین بس كه خداوند ، گواه میان من و شما باشد و او غفور و رحیم است .

چگونه ممکن است خداوند این « آیات بيّنات » و این معجزه جاودانى را بر دست دروغگویى ظاهر سازد ؟ این از حکمت و لطف خداوند دور است .

بنابراین چگونه ممکن است من به خاطر شما دست به چنین كار خطرناکى بزنم ؟ و چگونه باور مى كنید من چنین دروغى را بگویم و خدا مرا زنده بگذارد و معجزات بزرگى در اختیارم قرار دهد ؟

آرى او این نسبت هاى ناروا را كه به من مى دهید و در برابر فرستاده او قیام كرده اید و با سمپاشى ، مردم را از ایمان به حق بازمى دارید ، همه را مى داند .

او صدق دعوت من و تلاش و كوشش هایم در ابلاغ رسالت را مى داند و دروغ و افترا و كارشکنى شما را نیز مى بیند و همین براى من و شما كافى است .

9 قُلْ ماكُنْتُ بِدْعا مِنَ الرُّسُلِ وَ مااَدْرى مايُفْعَلُ بى وَلابِكُمْ اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ وَ ما اَنَا اِلاّ نَذیرٌ مُبینٌ

بگو : من پیامبر نوظهورى نیستم و نمى دانم خداوند با من وشما چه خواهد كرد ؟ من تنها از چیزى پیروى مى كنم كه بر من وحى مى شود و جز بیم دهنده آشکارى نیستم .

بگو من پیامبر نوظهورى نیستم

این جمله هاى كوتاه و پرمعنى ، پاسخى است به بسیارى از ایرادات مشرکان ، از جمله

این كه گاه از بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله به عنوان این كه يك بشر چگونه ممکن است با خدا ارتباط پیدا كند ، تعجب مى كردند .

گاه مى گفتند : چرا او غذا مى خورد و در كوچه و بازار راه مى رود ؟

گاه تقاضاى معجزات عجیب و غریب داشتند و هریك تمنایى مى نمودند .

گاه انتظار داشتند كه پیامبر صلى الله علیه و آله كانونى از علم غیب باشد و همه حوادث آینده را براى آن ها بازگو كند .

و بالاخره گاه از این كه او دعوت به توحید و يگانگى معبود مى كند ، تعجب مى كردند .

مى گوید : من نخستین پیامبرى نیستم كه دعوت به توحید كرده ام ، پیش از من پیامبران زیادى آمدند كه همه آن ها از جنس بشر بودند ، لباس مى پوشیدند و غذا مى خوردند ، هیچ يك از آن ها مدعى علم غیب مطلق نبودند ، بلکه مى گفتند : ما از حوادث غیب ، آن مقدار مى دانیم كه خدا به ما تعلیم داده است و هیچ يك از

آن ها در برابر « معجزات اقتراحى » و پیشنهادهاى هوس آلود مردم تسلیم نشدند .

تا همگان بدانند پیامبر صلى الله علیه و آله نیز بنده اى است از بندگان خدا، علم و قدرت او نیز محدود است به آن چه خدا مى خواهد ، علم و قدرت مطلق تنها از آنِ پروردگار است ، این ها واقعیت هایى است كه مى بایست مردم بدانند تا به ایرادهاى نابه جا پایان دهند .

از این جا روشن مى شود كه مفاد این آیه با آیات دیگرى كه نشان مى دهد پیامبر صلى الله علیه و آله از غیب ، آگاهى دارد ، مانند آن چه در سوره فتح درباره فتح مکه و ورود در مسجد الحرام ( 27 / فتح ) آمده ویا آن چه در مورد مسیح آمده كه مى فرمود : « اُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِروُنَ فىبُيُوتِكُمْ:من شمارابه آن چه مى خورید و درخانه هاذخیره مى كنید، خبرمى دهم »(49/آل عمران) و امثال این ها منافات ندارد ، چراکه آیه مورد بحث ، نفى « علم غیب مطلق » مى كند نه « مطلق علم غیب » ، به تعبیر دیگر این آیه ، نفى علم غیب استقلالى مى كند ، ولى آن آیات از علم غیب به برکت تعلیم الهى سخن مى گوید .

شاهد این گفتار ، آیات 26 و 27 سوره جن است : « عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ اَحَدا اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ : خدا ، عالم الغیب است و هیچ كس را بر مکنون علم خود آگاه

نمى كند، مگر رسولانى كه موردرضایت اویند » .

10 قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ كانَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ كَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شاهِدٌمِنْ بَنى اِسْرائیلَ عَلى مِثْلِهِ فَامَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ

بگو: به من خبردهید اگر این قرآن ازسوى خداباشد وشما به آن كافرشوید، در حالى كه شاهدى از بنى اسرائیل برآن شهادت دهد و او ایمان آورد و شما استکبار كنید ( چه كسى از شما گمراه تر خواهد بود ) خداوند ، قوم ظالم را هدایت نمى كند .

دراین كه این شاهد بنى اسرائیلى، چه كسى بوده است كه برحقانیت قرآن مجید گواهى داده، درمیان مفسران گفتگواست، اماتفسیرى كه ازسوى اکثرمفسران پذیرفته شده، این است كه این شاهد،دانشمندمعروف يهود،«عبداللّه بن سلام»بودکه درمدینه ایمان آورد و به مسلمین پیوست.

11 وَ قالَ الَّذینَ كَفَروُا لِلَّذینَ امَنُوا لَوْ كانَ خَيْرا ماسَبَقُونا اِلَيْهِ وَ اِذْ لَمْ يَهْتَدوُا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هذا اِفْكٌ قَدیمٌ

کافران درباره مؤمنان چنین گفتند : اگر ( اسلام ) چیز خوبى بود ، هرگز آن ها بر ما پیشى

نمى گرفتند و چون خودشان به وسیلۀ آن هدایت نشدند، مى گویند: این يك دروغ قدیمى است .

اسلام ازطرف قشرهاى فقیر وبادیه نشینو تهى دست ، به سرعت مورد استقبال قرار گرفت ، چراکه هم منافع نامشروعى نداشتند كه به خطر بیفتد و هم مغز آن ها از باد غرور انباشته نبود و هم قلب هایى پاك تر از قشر مرفه عیاش و هوس باز داشتند .

این استقبال گرم ، از ناحیه این گروه كه يکى از بزرگ ترین نقطه هاى قوت این آیین الهى بود ، از سوى مغروران مستکبر ، به عنوان يك نقطه ضعف بزرگ شمرده شد و گفتند : این چه آیینى است كه پیروانش انبوهى بادیه نشین فقیر و تهى دست و كنیزان و بردگانند ؟ اگر مکتب معقولى بود ، هرگز نباید افراد سطح پایین و منحط اجتماع از آن استقبال كنند ، اما ما كه در سطح بالا قرار داریم و چشم و چراغ جامعه هستیم ، عقب بمانیم .

جالب این كه این طرز تفکر انحرافى امروز هم از رایج ترین طرز تفکرها در میان ثروتمندان مغرور و هوسبازان مرفه در مورد مذهب است كه مى گویند : مذهب به درد فقرا و

پابرهنه ها مى خورد و هردو براى هم خوبند و ما در سطحى بالاتر و والاتر قرار داریم .

غافل از این كه عیب در خود آن ها بوده است نه در آیین اسلام ، اگر پرده هاى كبر و غرور بر قلب آن ها نیفتاده بود ، اگر مست مال و مقام و شهوت نبودند ، اگر

خودبرتربینى و خودمحورى اجازه تحقیق حق را به آن ها مى داد و همانند تهى دستان ، پاکدل ، حق جو و حق طلب بودند ، آن ها نیز به سرعت جذب اسلام مى شدند .

لذادرپایان آیه بااین تعبیرلطیف به آن هاپاسخ مى گوید: «وَ اِذْلَمْ يَهْتَدوُابِهِ فَسَيَقُولُونَ هذا اِفْكٌ قَدیمٌ» يعنى آن هانخواستند به وسیله قرآن هدایت شوند نه این كه هدایت قرآن، كمبودى داشت.

تعبیر « اِفْكٌ قَدیمٌ » شبیه تهمت دیگرى است كه از زبان آن ها در آیات قرآن آمده كه مى گفتند : « این ها " اَساطیرُ الاَْوَّلین" ( افسانه هاى پیشینیان ) است » ( 5 / فرقان ) .

12 وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسىاِماما وَ رَحْمَةً وَ هذاكِتابٌ مُصَدِّقٌ لِسانا عَرَبِيّا لِيُنْذِرَ الَّذینَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى لِلْمُحْسِنینَ

و پیش ازآن ، كتاب موسى كه پیشوا و رحمت بود ( نشانه هاى آن را بیان كرده ) و این كتاب

هماهنگ با نشانه هاى تورات است ، درحالى كه به زبان عربى و فصیح و گویا است تا ظالمان را انذار كند و نیکوکاران را بشارت دهد .

کرارا در آیات قرآن روى این نکته تکیه شده است كه قرآن ، تصدیق كننده تورات و انجیل است ، يعنى هماهنگ با نشانه هایى است كه در این دو كتاب آسمانى درباره پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و كتاب آسمانى او آمده است ، به قدرى این نشانه ها دقیق بوده كه قرآن مى گوید : « اَلَّذینَ اآتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ اَبْنائَهُمْ : اهل كتاب او را به خوبى مى شناسند ، همان گونه كه فرزندان خود را مى شناسند » ( 146 / بقره ) .

درپایان آیه، هدف نهایى از نزول قرآن، را در دوجمله كوتاه به این صورت شرح مى دهد: « لِيُنْذِرَ الَّذینَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى لِلْمُحْسِنینَ » .

و با توجه به جمله « يُنْذِرَ »که فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، روشن مى شود كه انذار قرآن ، همچون بشارت آن ، دایمى و مستمر است ، ظالمان و ستمگران را در سراسر تاریخ بیم مى دهد و انذار مى كند و به نیکوکاران همواره بشارت مى دهد .

قابل توجه این كه نقطه مقابل « ظالمان » را « نیکوکاران » قرار داده ، چراکه « ظلم » در این جا معنى وسیعى دارد كه هرگونه بدکارى و خلاف كارى را شامل مى شود كه طبعا يا ظلم به دیگران است ، يا ظلم بر نفس .

13 اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

کسانى كه گفتند: پروردگار ما اللّه است ، سپس استقامت به خرج دادند ، نه ترسى براى آن ها است و نه غمى دارند .

شرط پیروزى ، ایمان و استقامت است

این آیه در حقیقت تفسیرى است براى « مُحْسِنین » ( نیکوکاران ) كه در آیه قبل آمده بود .

درواقع تمام مراتب ایمان و همه اعمال صالح در این دو جمله آیه است ، چراکه « توحید » اساس همه اعتقادات صحیح است و تمام اصول عقاید، به ریشه توحیدبازمى گرددو« استقامت » و صبر و شکیبایى نیز ریشه همه اعمال صالح است، زیرا مى دانیم تمام اعمال نیك را مى توان در سه عنوان « صبر بر اطاعت » ، « صبر بر معصیت » و « صبر بر مصیبت » خلاصه كرد .

بنابراین « مُحْسِنین » كسانى هستند كه از نظر اعتقادى در خط توحید و از نظر عملى ، در خط استقامت و صبرند .

بدیهى است این گونه افراد نه ترسى از حوادث آینده دارند و نه غمى از گذشته .

14 اُولئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ خالِدینَ فیها جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ

آن ها اهل بهشتند و جاودانه درآن مى مانند، این پاداش اعمالى است كه انجام مى دادند .

ظاهر آیه چنان كه بعضى استفاده كرده اند ، مفهوم حصر را مى رساند ، يعنى بهشتیان تنها كسانى هستند كه در خط توحید و استقامت گام برمى دارند ، طبیعى است افراد دیگر كه آلوده به گناهانى شده اند ، گرچه سرانجام به خاطر ایمانشان بهشتى مى شوند ، ولى در آغاز « اصحاب جنّت » نیستند .

تعبیر به « اَصْحاب » ( ياران ) اشاره به همنشینى دایم آن ها با نعمت هاى بهشتى است .

و تعبیر به « جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ » از يك سو دلیل بر این است كه « بهشت را به بها مى دهند و به بهانه نمى دهند » و ازسوى دیگر اشاره به اصل آزادى اراده و اختیار انسان است.

15 وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ اِحْسانا حَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْهاوَ وَضَعَتْهُ كُرْها وَ حَمْلُهُ وَفِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعینَ سَنَةً قالَرَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضیهُ وَ اَصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى اِنّى تُبْتُ اِلَيْكَ وَ اِنّى مِنَ الْمُسْلِمینَ

ما به انسان توصیه كردیم كه به پدر و مادرش نیکى كند ،مادرش او را با ناراحتى حمل مى كند و با ناراحتى بر زمین مى گذارد و دوران حمل و ازشیر بازگرفتنش، سى ماه است، تازمانى كه به كمال قدرت و رشدبرسدو به چهل سالگى واردگردد، مى گوید:پروردگارا! مرا توفیق ده تا شکرنعمتى را كه به من و پدر و مادرم دادى ، به جا آورم و عمل صالحى انجام دهم كه از آن خشنود باشى و فرزندان مرا صالح كن ، من به سوى تو بازمى گردم و توبه مى كنم و من از مسلمینم .

اى انسان به پدر و مادر نیکى كن !

« وَصِيَّة » و « توصیة » به معنى مطلق سفارش است و مفهوم آن منحصربه

سفارش هاى مربوط به بعد از مرگ نیست ، لذا جمعى در این جا آن را به معنى " امر و دستورو فرمان" تفسیرکرده اند .

«اَوْزِعْنى» از ماده « ایزاع » است كه به چند معنى آمده ؛ توفیق ، الهام كردن ، ایجاد عشق و علاقه و بازداشتن از انحراف .

«مادر» درطول این سى ماه، بزرگ ترین ایثار و فداکارى را درموردفرزندش انجام مى دهد.

از نخستین روزهاى انعقاد نطفه ، حالت مادر دگرگون مى شود و ناراحتى ها پشت سر يکدیگر مى آید ، حالتى كه به حالت « ویار » نامیده مى شود و يکى از سخت ترین حالات مادر است ، روى مى دهد و پزشکان مى گویند : بر اثر كمبودهایى است كه در جسم مادر به خاطر ایثار به فرزند رخ مى دهد .

هرقدر جنین رشد و نمو بیشترى مى كند ، مواد بیشترى از شیره جان مادر مى گیرد و حتى روى استخوان ها و اعصاب او اثر مى گذارد ، گاه خواب و خوراك و استراحت و آرامش را از او مى گیرد و در آخر دوران حمل ، راه رفتن و حتى نشست و برخاست براى او

مشکل مى شود اما با صبر و حوصله تمام و به عشق فرزندى كه به زودى چشم به دنیا مى گشاید و بر روى مادر لبخند مى زند ، تمام این ناملایمات را تحمل مى كند .

دوران وضع حمل كه يکى از سخت ترین لحظات زندگى مادر است ، فرامى رسد تا آن جاکه گاه مادر، جانش را برسر فرزند مى نهد .

به هر حال بار سنگینى را بر زمین گذارده ، دوران سخت دیگرى شروع مى شود ، دوران مراقبت دائم و شبانه روزى از فرزند ، دورانى كه باید به تمام نیازهاى كودکى پاسخ گوید كه هیچ گونه قدرت بر بیان نیازهاى خود ندارد ، اگر دردى دارد ، نمى تواند محل درد را تعیین كند و اگرناراحتى ازگرسنگى و تشنگى و گرما و سرمادارد، قادربه بیان آن نیست ، جز این كه ناله سر دهد و اشك ریزد و مادر باید با كنجکاوى و صبر و حوصله تمام ، يك يك این نیازها را تشخیص دهد و برآورده كند .

نظافت فرزند در این دوران ، مشکلى طاقت فرسا است و تأمین غذاى او كه از شیره جان مادر گرفته مى شود ، ایثارى بزرگ است .

بیمارى هاى مختلفى كه در این دوران دامان نوزاد را مى گیرد و مادر باید با شکیبایى فوق العاده به مقابله با آن ها برخیزد ، مشکل دیگرى است .

این كه قرآن در این جا تنها از ناراحتى هاى مادر سخن به میان آورده و از پدر ، سخنى نگفته ، به خاطر عدم اهمیت آن نیست ، چراکه پدر نیز در بسیارى از این مشکلات ، شریك مادر است ، ولى چون مادر سهم بیشترى دارد ، بیشتر روى او تکیه شده است .

در حدیثى آمده است كه مردى نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد : « مَنْ اَبُرُّ ؟ قالَ : اُمَّكَ ، قالَ : ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ : اُمَّكَ ، قالَ : ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ : اُمَّكَ ، قالَ : ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ : اَباكَ : اى رسول خدا به چه كسى نیکى كنم ؟ فرمود : به مادرت ، عرض كرد : بعد از او به چه كسى ؟ فرمود : به مادرت ، براى سومین بار عرض كرد : بعد از او به چه كسى ؟ باز فرمود : به مادرت و در چهارمین بار وقتى این سؤال را تکرار كرد ، فرمود : به پدرت » .(1).


1) « روح المعانى » ، جلد 26 ، صفحه 16 .

درحدیث دیگرى آمده كه مردى، مادر پیر و ناتوان خود را بر دوش گرفته بود و به طواف مشغول بود ، در همین هنگام خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رسید ، عرض كرد : « هَلْ اَدَّيْتُ حَقَّها : آیا حق مادرم را این سان ادا كرده ام »؟ پیامبر صلى الله علیه و آله در جواب فرمود : « لا وَ لا بِزَفْرَةٍ واحِدَةٍ : نه حتى يك نفس او را جبران نکردى » .(1)

در این جا این سؤال مطرح مى شود كه در آیه 233 سوره بقره ، دوران شیرخوارگى ، دو سال كامل ( 24 ماه ) ذکر شده است : « وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ اَرادَ اَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ: مادران فرزندان خود را دو سال كامل شیر مى دهند ، آن ها كه بخواهند دوران شیر دادن را تکمیل كنند » .

در حالى كه مجموع « دوران حمل و شیرخوارگى » در آیه مورد بحث ، فقط سى ماه ذکر شده ، مگر ممکن است دوران حمل شش ماه باشد ؟ .


1) « فى ظلال القرآن » ، جلد 7 ، صفحه 415 .

فقهاء و مفسران با الهام از روایات اسلامى در پاسخ گفته اند : آرى حداقل دوران حمل ، 6 ماه و حداکثر دوران مفید رضاع ، 24 ماه است ، حتى از جمعى از پزشکان پیشین همچون «جالینوس» و «ابن سینا» نقل شده كه گفته اند: خود باچشم شاهدچنین امرى بوده اند كه فرزندى بعداز شش ماه به دنیا آمده است .

ضمناً از این تعبیر قرآنى مى توان استفاده كرد كه هرقدر از مقدار حمل كاسته شود ، باید بر مقدار دوران شیرخوارگى افزود ، به گونه اى كه مجموعا 30 ماه تمام را شامل گردد . از « ابن عباس » نیز نقل شده كه : « هرگاه دوران باردارى زن ، 9 ماه باشد ، باید 21 ماه فرزند را شیر دهد و اگر مدت حمل ، 6 ماه باشد ، باید 24 ماه شیر دهد .

قانون طبیعى نیز همین را ایجاب مى كند ، چراکه كمبودهاى دوران حمل در دوران شیرخوارگى باید جبران گردد .

سپس مى افزاید : « حیات انسان همچنان ادامه مى يابد تا زمانى كه به كمال قدرت و نیروى جسمانى رسد و به مرز چهل سالگى وارد گردد »(حَتّى اِذابَلَغَ اَشُدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعینَ سَنَةً) .

بعضى از مفسران ، « بُلُوغ اَشُدّ » ( رسیدن به مرحله توانایى ) را با رسیدن به چهل سالگى هماهنگ و براى تأکید مى دانند ، ولى ظاهر این است كه « بُلُوغ اَشُدّ » ، اشاره به "بلوغ جسمانى" و رسیدن به « اَرْبَعینَ سَنَةً » ( چهل سالگى ) اشاره به "بلوغ فکرى و عقلانى" است ، چراکه معروف است كه انسان غالبا در چهل سالگى به مرحله كمال عقل مى رسد و گفته اند كه : غالب انبیاء در چهل سالگى به نبوت ، مبعوث شدند .

ضمناً در این كه سن بلوغ قدرت جسمانى ، چه سنى است ؟ در آن نیز گفتگو است ، بعضى همان سن معروف بلوغ را مى دانند كه در آیه 34 سوره اسراء در مورد يتیمان نیز به آن اشاره شده ، درحالى كه در بعضى از روایات تصریح شده كه سن هیجده سالگى مى باشد .

البته مانعى نداردکه این تعبیردرمواردمختلف،معانى متفاوتى دهدکه باقرائن روشن مى شود.

در حدیثى آمده است : « اِنَّ الشَّيْطانَ يَجُرُّ يَدَهُ عَلى وَجْهِ مَنْ زادَ عَلَى الاَْرْبَعینَ وَ لَمْ يَتُبْ وَ يَقُولُ بِاَبى وَجْهٌ لايُفْلِحُ: شیطان دستش را به صورت كسانى كه به چهل سالگى برسند و از گناه توبه نکنند ، مى كشد و مى گوید : پدرم فداى چهره اى باد كه هرگز رستگار نمى شود » ( و در جبین

این انسان ، نور رستگارى نیست ) .(1)

به هر حال قرآن در ادامه این سخن مى افزاید : این انسان لایق و باایمان ، هنگامى كه به چهل سالگى رسید ، سه چیز را از خدا تقاضا مى كند ؛ نخست مى گوید : « پروردگارا! به من الهام ده و توفیق بخش تا شکر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم ارزانى داشتى، به جا آورم » ( قالَ رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ ) .

این تعبیر نشان مى دهد كه انسان باایمان در چنین سن و سالى ، هم از عمق و وسعت نعمت هاى خدا بر او آگاه مى گردد و هم از خدماتى كه پدر و مادر به او كرده است تا به این حد رسیده ، چراکه در این سن و سال ، معمولاً خودش پدر يا مادر مى شود و زحمات طاقت فرسا و ایثارگرانه آن دو را باچشم خود مى بیند و بى اختیار به ياد آن ها مى افتد و به جاى آن ها در پیشگاه خدا شکرگزارى مى كند . .


1) « روح المعانى » ، جلد 26 ، صفحه 17 .

در دومین تقاضا عرضه مى دارد : « خداوندا ! به من توفیق ده تا عمل صالح به جا آورم ، عملى كه تو از آن خشنود باشى » ( وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضیهُ ) .

و بالاخره در سومین تقاضایش عرض مى كند : « خداوندا ! صلاح و درستکارى را در فرزندان و دودمان من تداوم بخش » ( وَ اَصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى ) .

تعبیر به « لى » ( براى من ) ضمناً اشاره به این است كه صلاح و نیکى فرزندان من چنان باشد كه نتایجش عاید من نیز بشود .

و تعبیر به « فى ذُرِّيَّتى » ( در فرزندان من ) به طور مطلق ، اشاره به تداوم صلاح و نیکوکارى در تمام دودمان او است .

جالب این كه در دعاى اول ، پدر و مادر را شریك مى كند و در دعاى سوم ، فرزندان را ، ولى در دعاى دوم ، براى خود دعا مى كند و این گونه است انسان صالح كه اگر با يك چشم به خویشتن مى نگرد ، با چشم دیگر به افرادى كه بر او حق دارند ، نگاه مى كند .

در پایان آیه دومطلب را اعلام مى دارد كه هر كدام بیانگر يك برنامه عملى مؤثر است ، مى گوید :

« پروردگارا ! من در این سن و سال به سوى تو بازمى گردم و توبه مى كنم » ( اِنّى تُبْتُ اِلَيْكَ ) .

به مرحله اى رسیده ام كه باید خطوط زندگى من تعیین گردد و تا به آخر عمر همچنان ادامه يابد ، آرى من به مرز چهل سالگى رسیده ام و براى بنده اى چون من چقدر زشت و نازیبا است كه به سوى تو نیایم و خودم را از گناهان با آب توبه نشویم .

و دیگر این كه مى گوید : « من از مسلمین هستم » ( وَ اِنّى مِنَ الْمُسْلِمینَ ) .

در حقیقت این دو جمله پشتوانه اى است براى آن دعاهاى سه گانه و مفهومش این است كه : « چون من توبه كرده ام و تسلیم مطلق در برابر فرمان تو هستم ، تو نیز بزرگوارى كن و مرا مشمول آن نعمت ها بفرما » .

16 اُولئِكَ الَّذینَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ اَحْسَنَ ماعَمِلُوا وَ نَتَجاوَزُعَنْ سَيِّئاتِهِمْ فى اَصْحابِ الْجَنَّةِ وَعْدَ الصِّدْقِ الَّذى كانُوا يُوعَدوُنَ

آن ها كسانى هستندکه ما بهترین اعمالشان را قبول مى كنیم و از گناهانشان مى گذریم و در میان بهشتیان جاى دارند ، این وعده صدقى است كه وعده داده مى شدند .

این آیه ، بیان گویایى است از اجر و پاداش این گروه از مؤمنان شکرگزار صالح العمل و توبه كار كه به سه پاداش مهم در آن اشاره شده است .

نخست مى فرماید : « آن ها كسانى هستند كه ما بهترین اعمالشان را قبول مى كنیم » .

با این كه خداوند همه اعمال نیك رامى پذیرد ، چرا مى گوید : « بهترین اعمال آن ها را پذیرا مى شود » ؟

در پاسخ این سؤال ، جمعى از مفسران گفته اند : منظور از بهترین اعمال ، واجبات و مستحبات است در برابر مباحات كه اعمال خوبى است ، اما چیزى نیست كه مورد پذیرش واقع شود و اجر و ثوابى به آن تعلق گیرد .(1)

پاسخ دیگر این كه خداوند ، بهترین اعمال آن ها را معیار پذیرش قرار مى دهد و حتى اعمال درجه دو و كم اهمیت آن ها را به حساب اعمال درجه يك به فضل و رحمتش .


1) « مجمع البیان » ، « المیزان » و غیره ، ذیل آیات مورد بحث .

مى گذارد، این درست به آن مى مانَد كه خریدارى به عنوان فضل و كرم ، اجناس متفاوتى را كه ازطرف فروشنده اى عرضه شده است،به بهاى جنس اعلاءمحاسبه كندوازفضل و لطف خداوند، هرچه گفته شود ، عجیب نیست .

موهبت دوم ، پاکسازى آن ها است ، مى گوید: « ما از گناهانشان مى گذریم » .

« درحالى كه در میان بهشتیان جاى دارند » و این سومین موهبت الهى نسبت به آن ها است كه آنان را با این كه لغزش هایى داشته اند ، شستشو داده ، در كنار نیکان و پاکانى جاى مى دهد كه از مقربان درگاه اویند .

انسان بهشتى از دیدگاه قرآن

دو آیه مورد بحث ، ترسیمى است از يك انسان مؤمن بهشتى كه هفت مرحله به شرح زیر را در زندگى طى مى كند ؛

1 - رشد جسمانى .

2 - كمال عقلى .

3 - شکرگزارى در برابر نعمت هاى پروردگار .

4 - شکر زحمات طاقت فرساى پدر و مادر .

5 - به موقع از لغزش ها و خطاها توبه كردن .

6 - به انجام اعمال صالح از جمله تربیت فرزندان اهتمام ورزیدن .

7 - و سرانجام به مقام تسلیم مطلق در برابر فرمان الهى ، صعود كردن و همین امر سبب مى شود كه غرق در رحمت و غفران و نعمت هاى گوناگون خداوند شود .

آرى باید يك انسان بهشتى را از این صفاتش شناخت .

17 وَ الَّذى قالَ لِوالِدَيْهِ اُفٍّ لَكُما اَتَعِدانِنى اَنْ اُخْرَجَ وَ قَدْخَلَتِ الْقُروُنُ مِنْ قَبْلى وَ هُما يَسْتَغیثانِ اللّهَ وَيْلَكَ أَمِنْ اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَيَقُولُ ما هذا اِلاّ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ

کسى كه به پدر و مادرش مى گوید: اف بر شما ! آیا به من وعده مى دهید كه روز قیامت مبعوث مى شوم ؟ درحالى كه قبل از من اقوام زیادى بودند ( و هرگز مبعوث نشدند ) و آن ها

پیوسته فریاد مى كشند و خدا را به يارى مى طلبند كه واى برتو ، ایمان بیاور كه وعده خدا ، حق است ، اما او پیوسته مى گوید : این ها چیزى جز افسانه هاى پیشینیان نیست .

پایمال كنندگان حقوق پدر و مادر

در آیات قبل ، سخن از مؤمنانى در میان بود كه در پرتو ایمان و عمل صالح و شکر نعمت هاى حق و توجه به حقوق پدر و مادر و فرزندان ، به مقام قرب الهى راه مى يابند و مشمول الطاف خاص او مى شوند .

اما در آیات 17 تا 19 ، سخن از كسانى است كه در نقطه مقابل آن ها قرار دارند ، افرادى بى ایمان و حق نشناس و عاقپدر ومادر .

اوصافى كه ازاین آیه درباره آن گروه استفاده مى شود، چندوصف است؛ بى احترامى و اسائه ادب نسبت به مقام پدر و مادر ، زیرا « اُفّ » در اصل به معنى هر چیز كثیف و آلوده است و در مقام توهین و تحقیر گفته مى شود .

دیگر این كه نه تنها ایمانى به قیامت و روز رستاخیز ندارند ، بلکه آن را

به باد مسخره گرفته ، جزء افسانه ها و پندارهاى خرافى مى شمرند .

وصف دیگرشان این است كه گوش شنواندارند،تسلیم دربرابرحق نیستندو روحشان از غرور و جهل و خودخواهى انباشته است .

آرى پدر و مادر دلسوز او هرچه تلاش و كوشش مى كنند كه او را از گرداب جهل و بى خبرى نجات دهند ، تا این فرزند دلبند گرفتار عذاب دردناك الهى نشود ، او همچنان در كفر خود پافشارى مى كند و اصرار مى ورزد و سرانجام ناچار او را رها مى كنند .

18 اُولئِكَ الَّذینَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنَّهُمْ كانُوا خاسِرینَ

آن ها كسانى هستند كه فرمان عذاب همراه اقوام ( كافرى )که قبل از آن ها از جن و انس بودند ، درباره آن ها مسجل شده ، چراکه همگى زیانکار بودند .

همان طور كه در آیات گذشته پاداش مؤمنان صالح العمل بیان شد، در این جا سرانجام كار كافران جسور و خیره سر را نیز بیان كرده است .

در مقایسۀ این دو گروه دوزخى و بهشتى ، در این آیات به این امور برخورد مى كنیم .

آن ها مدارج رشد و تکامل خود را طى مى كنند ، درحالى كه این ها همه سرمایه هاى خویش را از دست مى دهند و زیانکارند .

آن ها حق شناسند و شکرگزار ، حتى در برابر پدر و مادر ، اما این ها حق نشناسند و جسور و بى ادب ، حتى نسبت به والدینشان .

آن ها « همراه مقربان خداوند » در بهشتند و این ها در « زمره اقوام بى ایمان » در دوزخند و هریك به گروه همجنس خود ملحق مى شوند .

آن ها از لغزش هاى خود توبه مى كنند و در برابر حق ، تسلیم هستند اما این ها طغیانگر و سرکش و خودخواه و متکبر هستند .

19 وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمّا عَمِلُوا وَ لِيُوَفِّيَهُمْ اَعْمالَهُمْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ

و براى هرکدام ازآن ها درجاتى است برطبق اعمالى كه انجام داده اند، تا خداوند كارهاى آن ها را بى كم و كاست به آنان تحویل دهد و به آن ها هیچ ستمى نخواهد شد .

« دَرَجات » جمع « درجة » معمولاً به پله هایى گفته مى شود كه از آن به سمت بالا مى روند و « دَرَكات » جمع « دَرَك » به پله هایى گفته مى شود كه از آن به طرف پایین حرکت مى كنند ، لذا در مورد بهشت ، « درجات » و در مورد دوزخ ، « درکات » گفته مى شود ، ولى در آیه مورد بحث ، كه هردو باهم ذکر شده ، با توجه به اهمیت مقام بهشتیان ، هر دو به عنوان « درجات » آمده و به اصطلاح از باب « تغلیب » است .

چنان نیست كه بهشتیان يادوزخیان ، همه در يك درجه باشند ، بلکه آن ها نیز به تفاوت اعمالشان و به تناسب خلوص نيّت و میزان معرفتشان ، مقامات متفاوتى دارند و اصل عدالت ، دقیقا در این جا حاکم است .

سپس مى افزاید : « وَ لِيُوَفِّيَهُمْ اَعْمالَهُمْ » ، این تعبیر اشارۀ دیگرى است به مسأله « تجسم اعمال » كه در آن جا اعمال آدمى با او خواهد بود ، اعمال نیکش ، مایه رحمت و آرامش او است و اعمال زشتش ، مایۀ بلا و ناراحتى و رنج و عذاب او .

20 وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذینَ كَفَروُا عَلَى النّارِ اَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فى حَياتِكُمُ الدُّنْيا وَ

اسْتَمْتَعْتُمْ بِها فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِماكُنْتُمْ تَسْتَكْبِروُنَ فِى الاَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِما كُنْتُمْ تَفْسُقُونَ

آن روز كه كافران را بر آتش عرضه مى كنند ، به آن ها گفته مى شود : از طيّبات و لذائذ در زندگى دنیاى خود استفاده كردید و از آن بهره گرفتید ، اما امروز عذاب ذلت بار به خاطر استکبارى كه در زمین به ناحق كردید و به خاطر گناهانى كه انجام مى دادید ، جزاى شما خواهد بود .

آرى شما غرق در لذّات بودید و جز تمتع از مواهب مادى این جهان ، چیزى نمى فهمیدید و به خاطر آزادى بى قید و شرط در این قسمت ، « معاد » را انکار كردید تا دستتان كاملاً باز باشد و هرگونه ظلم و ستم براى به دست آوردن این مواهب بر دیگران روا داشتید ، امروز كیفر آن همه هوس بازى ها ، هواپرستى ها ، استکبار و فسق خود را مى بینید .

این آیه مى گوید : « روز قیامت ، " كفار" بر آتش ، عرضه مى شوند » ، درحالى كه در بعضى دیگر از آیات قرآن از جمله آیه 100 سوره كهف مى خوانیم : « وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ

يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرینَ عَرْضا : در آن روز "جهنم" را به كافران عرضه مى داریم » .

حقیقت عرضه داشتن به معنى رفع موانع میان دو چیز است ، تا آن جا كه يکى در اختیار دیگرى قرار گیرد و در مورد كافران و دوزخ ، مطلب چنان است كه موانع در میان آن دو برطرف مى شود و در این صورت هم مى توان گفت : آن ها بر آتش عرضه مى شوند و هم آتش بر آن ها و هر دو تعبیر صحیح است .

این عرضه داشتن ، خود يك نوع عذاب دردناك و هولناك است كه دوزخیان قبل از وروددرآتش، تمام قسمت هاى جهنم را ازبیرون با چشم خودمى بینند و سرنوشت شوم خویش را مشاهده مى كنند و زجر مى كشند .

جمله «اَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ» به معنى بهره گیرى از لذایذ دنیا است و تعبیر به « اَذْهَبْتُمْ » ( بردید ) به خاطر آن است كه این لذایذ و مواهب با بهره گیرى نابود مى شوند و از بین مى روند .

مسلماً تمتع از مواهب الهى در این جهان ، كار نکوهیده اى نیست ، آن چه نکوهیده است ، غرق شدن در لذّات مادى و فراموش كردن ياد خدا و قیامت ، يا

بهره گیرى گناه آلود و بى قید و شرط ازاین لذّات و غصب حقوق دیگران در این رابطه است .

قابل توجه این كه این تعبیر تنها در این آیه از قرآن مجید دیده مى شود ، اشاره به این است كه گاه انسان از لذّات دنیا چشم مى پوشد ، يا جز به مقدار لازم براى نیرو گرفتن در كارهاى الهى ، از آن ها بهره نمى گیرد ، در این صورت گویى این طيّبات را ذخیره براى آخرتش كرده است .

ولى بسیار مى شود كه همچون چهارپایان ، بدون قید و شرط از آن ها بهره مى گیرد و همه را به نابودى مى كشاند و نه تنها چیزى براى آخرت ذخیره نمى كند ، بلکه كوله بارى از گناه نیز براى خودفراهم مى سازد، قرآن درباره این گروه مى گوید:«اَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فى حَياتِكُمُ الدُّنْيا».

تعبیربه «عَذابَ الْهُونِ» (مجازات توهین آمیز و تحقیرکننده) عکس العملى است درمقابل استکبار آن ها در زمین ، چراکه مجازات الهى كاملاً متناسب با نوع گناه است ، آن ها كه بر خلق خدا و حتى بر انبیاء ، كبر فروختند و در برابر هیچ قانونى ، خضوع نکردند ، باید با ذلت و حقارت تمام كیفر ببینند .

تعبیر به « غَيْرِ الْحَقِّ » به این معنى نیست كه استکبار دو گونه است ؛ « حق » و « ناحق » ، بلکه این تعبیرات معمولاً براى تأکید گفته مى شود و نظایر فراوان دارد .

زهد پیشوایان بزرگ

در منابع مختلف حدیث و تفسیر ، روایات فراوانى از زهد پیشوایان بزرگ اسلام آمده كه مخصوصاً به آیه مورد بحث در آن استناد شده است ، از جمله : در حدیثى آمده است كه روزى عُمر در « مشربه اُمّ ابراهیم » ( محلى در نزدیکى مدینه ) خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمد ، درحالى كه بر حصیرى از برگ خرما خوابیده بود و قسمتى از بدن مبارك او روى خاك قرار داشت و متکایى از الیاف درخت خرما زیر سر داشت ، سلام كرد و نشست ، گفت : « تو پیامبر خدا و بهترین خلق خدا هستى ، كسرى و قیصر بر تخت هاى طلا و فرش هاى ابریشمین مى خوابند، ولى شما این چنین » ، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « اوُلئِكَ قَوْمٌ اُجِّلَتْ طَيِّباتُهُمْ وَ هِىَ وَشیكَةُ الاِْنْقِطاعِ وَ اِنَّما اُخِّرَتْ لَنا طَيِّباتُنا : آن ها گروهى هستند كه طیباتشان در این دنیا به آن ها داده شده و به زودى

قطع مى شود ، ولى طیبات ما براى قیامت ذخیره شده است » .(1)

در حدیث دیگرى از امام باقر مى خوانیم كه : روزى مقدارى حلواى مخصوص خدمتش آوردند، حضرت از خوردن آن امتناع فرمود ، عرض كردند : « آیا آن را حرام مى دانى »؟ فرمود : « من از این مى ترسم كه نفسم به آن مشتاق گردد و پیوسته به دنبال آن باشم ، سپس این آیه را تلاوت فرمود : " اَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فى حَياتِكُمُ الدُّنْيا وَ ..." » .(2)

21 وَ اذْكُرْ اَخا عادٍ اِذْ اَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالاَْحْقافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِيَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ اَلاّ تَعْبُدوُا اِلاَّ اللّهَ اِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ

( سرگذشت هود ) برادر قوم عاد رابه آن ها يادآورى كن ، آنزمان كه قومش رادر سرزمین « احقاف » انذار كرد، درحالى كه پیامبران زیادى قبل از او در گذشته هاى دور و .


1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 88 .

2) «تفسیر برهان»، جلد4 ، صفحه 175، ذیل آیه مورد بحث .

نزدیك آمده بودند كه جز خداوند يگانه را نپرستید ، من بر شما از عذاب روز بزرگى مى ترسم .

تعبیر به « اَخْ » ( برادر ) براى بیان نهایت دلسوزى و صفاى این پیامبر بزرگ ، نسبت به قوم خویش است، این تعبیر چنان كه مى دانیم، درمورد عده اى ازپیامبران بزرگ درقرآن مجید آمده است ، آن ها برادرى دلسوز و مهربان براى اقوام خویش بودند كه از هیچ نوع فداکارى مضایقه نکردند .

« اَحْقاف » به معنى شن هاى روانى است كه بر اثر وزش باد در بیابان ها به صورت مستطیل و كج و معوج روى هم انباشته مى گردد و از این تعبیر روشن مى شود كه سرزمین قوم عاد ، ریگستان بزرگى بوده و با توجه به این كه سرزمین آن ها در عین مصون نبودن از شن هاى روان ، داراى آب و درخت بوده ، به نظر مى رسد این منطقه در جنوب جزیره عربستان و نزدیکى سرزمین يمن بوده است .

جمله « وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ » ( پیامبران انذارکننده اى از پیش رو و پشت سر

« هود » آمده بودند ) اشاره به پیامبرانى است كه قبل از او مبعوث شدند ، گروهى با فاصله كم كه قرآن از آن ها تعبیر به « مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ » كرده و گروهى با فاصله زیاد كه از آن ها تعبیربه « مِنْ خَلْفِهِ » شده است .

سپس آن ها را تهدید كرده ، گفت : « من بر شما از عذاب روز بزرگى مى ترسم » ( اِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ ) .

گرچه تعبیر به « يَوْمٍ عَظیمٍ » غالبا به معنى روز قیامت آمده است ، ولى گاه در آیات قرآن به روزهاى سخت و وحشتناکى كه بر امت ها گذشته نیز اطلاق شده است و در این جا نیز منظور همین معنى است ، چراکه در دنباله همین آیات مى خوانیم : « سرانجام قوم عاد در روز سخت و وحشتناکى گرفتار عذاب الهى شدند و بر باد رفتند » .

22 قالُوا اَجِئْتَنا لِتَأْفِكَنا عَنْ الِهَتِنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ

آن ها گفتند : تو آمده اى كه ما را ( با دروغ هایت ) از خدایانمان برگردانى ، اگر راست مى گویى ، عذابى را كه به ما وعده مى دهى ، بیاور .

« لِتَأْفِكَنا » از ماده « اِفْك » به معنى دروغ و انحراف از حق است .

این دو جمله به خوبى بیانگر انحراف و لجاجت این قوم سرکش است ، چراکه در جمله اول مى گویند: چون دعوت تو برخلاف معبودانى است كه ما به آن خو گرفته ایم و از نیاکانمان به ارث برده ایم ، دروغ و افترا است .

و در جمله دوم تقاضاى عذاب مى كنند ، عذابى كه اگر رخ دهد ، مطلقا در آن راه بازگشتى نیست، كدام عاقل تمناى چنین عذابى را مى كند ، هرچند به آن يقین نداشته باشد ؟!

23 قالَ اِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ وَ اُبَلِّغُكُمْ ما اُرْسِلْتُ بِهِ وَلكِنّىاَریكُمْ قَوْما تَجْهَلُونَ

گفت : آگاهى تنها نزد خدا است ( و او مى داند چه زمانى شما رامجازات كند ) من آن چه را به آن فرستاده شده ام ، به شما ابلاغ مى كنم ( وظیفه من همین است ) ولى شما را قومى مى بینم كه دائماً در جهل هستید .

ولى « هود » در پاسخ این تقاضاى نابخردانه ، چنین گفت : « علم و آگاهى تنها نزدخدا است »( قالَ اِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ ) .

او است كه مى داند در چه زمان و با چه شرایطى عذاب ، نازل مى گردد ، نه به تقاضاى شما مربوط است و نه به میل و اراده من ، باید هدف كه اتمام حجت است ، حاصل گردد ، چراکه حکمتش چنین اقتضا مى كند .

سپس افزود : « ولى من شما را گروهى مى بینم كه پیوسته در جهل و نادانى اصرار دارید » ( وَ لكِنّى اَریكُمْ قَوْما تَجْهَلُونَ ) .

ریشه بدبختى شمانیزهمین جهلاست، جهلى توأم بالجاجت و كبر و غرورکه به شما اجازۀ مطالعه دعوت فرستادگان خدا رانمى دهد، جهلى كه شما را وادار به اصرار بر نزول عذاب الهى و نابودیتان مى كند، اگر مختصر آگاهى داشتید، حداقل احتمال مى دادید كه باید دربرابرتمام احتمالات نفى ، يك احتمال اثبات نیز باشد كه اگر صورت پذیرد ، چیزى از شما باقى نخواهد ماند .

24 فَلَمّا رَاَوْهُ عارِضا مُسْتَقْبِلَ اَوْدِيَتِهِمْ قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ ریحٌ فیها عَذابٌ اَلیمٌ

هنگامى كه آن را به صورت ابر گسترده اى دیدند كه به سوى دره ها و آبگیرهاى آنان در

حرکت است ( خوشحال شدند )گفتند : این ابرى است باران زا ( ولى به آن ها گفته شد : ) این همان چیزىاستکه براى آمدنش شتاب مى كردید ، تندبادى است ( وحشتناك ) كه عذاب دردناکى در آن است .

قوم عاد و تندباد مرگبار

« عارِض » از ماده « عرض » در این جا به معنى ابرى است كه در عرض آسمان گسترده مى شود و شاید این يکى از نشانه هاى ابرهاى باران زا است كه در همان افق پهن مى شود و سپس بالا مى رود .

« اَوْدِيَة » جمع « وادى » به معنى دره و محل جریان سیلاب ها است .

سرانجام نصایح مؤثر و رهبرى هاى برادرانه « هود » در آن سنگدلان تأثیر نگذاشت و به جاى پذیرش حق ، سخت در عقیده باطل خود لجاجت كردند و پافشارى نمودند و حتى هود را با این سخن تکذیب مى كردند كه اگر راست مى گویى ، عذاب موعودت چه شد ؟

ناگهان مشاهده كردند كه ابرى در افق ظاهر گشت و در آسمان به سرعت گسترده شد .

مفسران گفته اند : مدتى باران براى قوم عاد نازل نشد ، هوا گرم و خشك و خفه كننده شده بود ، هنگامى كه چشم قوم عاد به ابرهاى تیره و تار و گسترده اى كه از افق هاى دوردست به سوى آسمان آن ها در حرکت بود ، افتاد ، بسیار مسرور شدند و به استقبال آن شتافتند و در كنار دره ها و سیل گیرها آمدند تا منظره نزول باران پربرکت را ببینند و روحى تازه كنند .

ولى به زودى به آن ها گفته شد : این ابر باران زا نیست ، این تندباد شدیدى است كه در آن عذاب دردناکى است .

ظاهراً گوینده این سخن ، خداوند بزرگ است يا حضرت هود به هنگامى كه فریادهاى شوق و شادى آن ها را شنید ، این سخن را به آن ها گفت .

25 تُدَمِّرُ كُلَّ شَىْ ءٍ بِاَمْرِ رَبِّها فَاَصْبَحُوا لا يُرى اِلاّمَساكِنُهُمْ كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمینِ

همه چیزرابه فرمان پروردگار درهم مى كوبد و نابودمى كند،آن ها صبح كردند در حالى كه

چیزى جز خانه هاى آن ها به چشم نمى خورد ، این گونه مجرمان را كیفر مى دهیم .

مرگى برخاسته از عوامل حیات در انتظار همه مجرمین

« تُدَمِّرُ » از ماده « تدمیر » به معنى هلاك كردن و نابود ساختن است .

بعضى از مفسران گفته اند : منظور از « همه چیز » انسان ها و چهارپایان و اموال آن ها است . زیرا در فراز دوم آیه مى افزاید : « آن ها صبح كردند درحالى كه چیزى جز مساکن و خانه هاى آن ها به چشم نمى خورد » .

و این نشان مى دهد كه مساکن آن ها سالم بودند ، اما خودشان هلاك شدند و اجساد و اموالشان نیز به وسیله تندباد به بیابان هاى دوردست و يا در دریا افکنده شد .

بعضى گفته اند: نخستین بار كه متوجه شدند این ابر سیاه ، تندباد پر گرد و غبارى است ، زمانى بود كه به نزدیك سرزمین آن ها رسید و چهارپایان و چوپان هاى آن ها را كه در بیابان هاى اطراف بودند ، از زمین برداشت و به هوا برد ، خیمه ها را از جا مى كند و چنان بالا مى برد كه به صورت ملخى دیده مى شد .

هنگامى كه این صحنه ها را دیدند ، فرار كردند و به خانه هاى خود پناه بردند و درها را به روى خود بستند ، اما باد ، درها را از جا مى كند و آن ها را بر زمین مى كوبید ( يا با خود مى برد ) و « احقاف » همان شن هاى روان را بر پیکر آن ها گسترد .

در آیه 7 سوره حاقه آمده است : « این تندباد ، هفت شب و هشت روز ادامه يافت » ، آن ها مرتبا زیر تلّى از شن و ماسه ناله مى كردند ، سپس تندباد شن ها را با خود مى برد و بار دیگر بدن هایشان نمایان گشت و آن ها را برگرفت و به دریا ریخت .(1)

و در پایان آیه به این حقیقت اشاره مى كند كه این سرنوشت ، مخصوص این قوم گمراه نبود ، بلکه « ما این گونه قوم مجرم را كیفر مى دهیم » ( كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمینِ ) .

این هشدارى است به همه مجرمان و گنهکاران و كافران لجوج و خودخواه كه شما نیز اگر همین مسیر را طى كنید ، سرنوشتى بهتر از آنان نخواهید داشت ، گاه بادهایى را كه به .


1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 28 ، صفحه 28 .

گفته قرآن : « مُبَشِّراتٌ بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ : پیش قراولان باران رحمت او هستند » و كار آن ها زنده كردن زمین هاى مرده است ، مأموریت مرگ آفرینى مى دهد .

گاه زمین را كه مهد آرامش انسان است ، با يك زلزله شدید تبدیل به گورستان اومى كند.

و گاه بارانى را كه مایه حیات همه موجودات زنده است ، مبدل به سیلابى مى گرداند و همه چیز را با آن غرق مى كند .

آرى مأموران حیات اورا، عاملان مرگ او مى سازد و چه دردناك است چنین مرگى كه از دل عامل حیات برخیزد ، به خصوص این كه همانند قوم هود ، نشاط و سرورى در آغاز بیافریند تا عذابش دردناك تر باشد .

و جالب این كه مى گوید : این باد ، این امواج لطیف هوا ، به فرمان پروردگار همه چیز را درهم مى كوبید .

26 وَ لَقَدْ مَكَّنّاهُمْ فیما اِنْ مَكَّنّاكُمْ فیهِ وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعا وَ اَبْصارا وَ اَفْئِدَةً فَما اَغْنى عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَلا اَبْصارُهُمْ وَ لا اَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَىْ ءٍ اِذْ كانُوا يَجْحَدوُنَ

بِایاتِ اللّهِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

ما به آن ها ( قوم عاد ) قدرتى دادیم كه به شما ندادیم و براىآن ها گوش و چشم و قلب قرار دادیم ( اما به هنگام نزول عذاب )نه گوش ها و چشم ها و نه عقل هایشان براى آن ها سودى نداشت ، چراکه آیات خدا را انکار مى كردند و سرانجام آن چه را استهزاء مى كردند ، بر آن ها وارد شد .

شما هرگز از قوم عاد قوى تر نیستید

آیات 26 تا 28 ، مشرکان مکه را مخاطب ساخته ، مى فرماید : « ما قوم عاد را قوت و قدرتى دادیم كه به شما ندادیم » .

هم از نظر قدرت جسمانى از شما نیرومندتر بودند و هم از نظر مال و ثروت و امکانات مادى از شما تواناتر ، اگر بنا بود قدرت جسمانى ، مال و ثروت و تمدن مادى ، بتواند كسانى را از چنگال كیفر الهى رهایى بخشد ، نباید قوم عاد همچون خار و خاشاك در برابر تندباد به هرسو پرتاب شوند و از آن ها جز مسکن هاى درهم ریخته چیزى باقى نماند .

آرى آن هاهم مجهزبه وسایل مادى بودند وهم به وسایل درك حقیقت ، اما چون از طریق لجاجت و استکبار با آیات الهى برخورد مى كردند و سخنان پیامبران رامورد سخریه قرار مى دادند، نور حق به قلوب آن ها نفوذ نکرد و همین كبر و غرور و دشمنى با حق ، سبب شد كه از وسایل و ابزار هدایت و شناخت ، همچون چشم و گوش و عقل ، نتوانند بهره گیرند و راه نجات را بازیابند و عاقبت به همان سرنوشت شومى كه در آیات گذشته اشاره شد، گرفتار شدند .

جایى كه آن هاباآن همه قدرت و امکانات،کارى ازپیش نبردند و پیکرهاى بى جانشان همچون پر كاه بر امواج تندباد قرار گرفت و با كمال حقارت به هرسو پرتاب شدند ، شما كه از آن ها ضعیف تر و ناتوان ترید .

براى خداوند مشکل نیست كه شما را نیز به جرم اعمالتان به سخت ترین عذاب گرفتار كند و عوامل حیاتتان را مأمور مرگ و نابودیتان سازد ، این خطابى

است به مشرکان مکه و به همه انسان هاى مغرور و ظالم و لجوج درطول همه قرون و اعصار.

به راستى همان گونه كه قرآن مى گوید ، ما اولین انسان هایى نیستیم كه قدم روى زمین گذارده ایم ، قبل از ما اقوام بسیار دیگرى زندگى مى كردند كه داراى امکانات و قدرت زیادى بودند ، چه خوب است از تاریخ آن ها آیینه عبرتى بسازیم و آینده و سرنوشت خویش را در آن تماشا كنیم .

27 وَ لَقَدْ اَهْلَكْنا ما حَوْلَكُمْ مِنَ الْقُرى وَ صَرَّفْنَا الاْآیاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

ما اقوامى را كه در اطراف شما بودند ، هلاك كردیم و آیات خود را بهصورت هاى گوناگون براى آن ها بیان نمودیم ، شاید بازگردند .

اقوامى كه سرزمین آن ها از شما چندان دور نیست و تقریبا در گرداگرد جزیره عرب ، جایگاهشان بود، اگر قوم « عاد » در سرزمین « احقاف » در جنوب جزیره ، زندگى مى كردند ، قوم « ثمود » در سرزمینى به نام « حِجْر » در شمال جزیره ، قوم « سبا » با آن سرنوشت دردناکشان در سرزمین « يمن » ، قوم « شعیب » در سرزمین « مَدْيَن » در مسیر شما به سوى شام و همچنین قوم «لوط» در همین منطقه زندگى داشتند و براثر كثرت گناه و عصیان و كفر ،

به عذاب هاى گوناگون گرفتار شدند .

هریك از این ها آیینۀ عبرتى بودند و هرکدام شاهد و گواه گویایى ، چگونه با این همه وسایل بیدارى باز بیدار نمى شوند ؟

28 فَلَوْلا نَصَرَهُمُ الَّذینَ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِ اللّهِ قُرْبانا الِهَةً بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ وَ ذلِكَ اِفْكُهُمْ وَ ما كانُوا يَفْتَروُنَ

پس چرا معبودانى راکه غیر از خدا برگزیدند ، به گمان این كه آن ها را به خدا نزدیك مى كند ، آن ها را يارى نکردند ؟بلکه از میان آن ها گم شدند . این بود نتیجۀ دروغ آن هاو آن چه راافترامى بستند .

راستى اگر این معبودان برحق بودند ، پس چرا پیروان خود را در آن مواقع حساس ، يارى نکردند و از چنگال عذاب هاى هولناك نجاتشان ندادند ؟ این خود دلیلى محکم بر بطلان عقیده آن ها است كه این معبودان ساختگى را پناهگاه روز بدبختى خود مى پنداشتند .

موجوداتى این چنین بى عرضه و بى ارزش كه مبدأ هیچ اثر و مفید هیچ

فایده اى نیستند و به هنگام بروز حادثه ، گم و گور مى شوند ( بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ ) ، چگونه شایسته پرستش و عبودیت هستند ؟!

29 وَ اِذْ صَرَفْنا اِلَيْكَ نَفَرا مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْاآنَ فَلَمّا حَضَروُهُ قالُوا اَنْصِتُوا فَلَمّا قُضِىَ وَلَّوْا اِلى قَوْمِهِمْ مُنْذِرینَ

به ياد آور هنگامى كه گروهى از جن را به سوى تو متوجه ساختیم كه قرآن را استماع كنند، وقتى حضوریافتند، به يکدیگر گفتند: خاموشباشید و بشنوید و هنگامى كه پایان گرفت ، به سوى قوم خود بازگشتند و آن ها را انذار كردند .

طایفه جن ایمان مى آورند

تعبیر به « صَرَفْنا » از ماده « صَرْف » كه به معنى منتقل ساختن چیزى از حالتى به حالت دیگر است ، ممکن است اشاره به این معنى باشد كه طایفه جن قبلاً از طریق « استراق سمع » به اخبار آسمان ها گوش فرامى دادند ، با ظهور پیامبر اسلام از آن بازگردانده شدند و به سوى قرآن روى آوردند .

« نَفَر » به معنى گروهى از مردان است كه مى توانند به اتفاق يکدیگر كوچ كنند . مشهور در میان ارباب لغت ، جماعتى است از سه تا ده نفر و بعضى تا چهل نفر را نیز گفته اند ( هرچند این تعبیر در زبان فارسى ، بر يك فرد نیز اطلاق مى شود ) .

« اَنْصِتُوا » از ماده « انصات » به معنى سکوت توأم با استماع و توجه است .

در فراز پایانى آیه آمده است كه ؛ سرانجام نور ایمان در دل آن ها تابیدن گرفت و حقانیت آیات قرآن را در درون جان خود لمس كردند ، لذا « هنگامى كه تلاوت قرآن پایان يافت ، همچون مبلغانى به سوى قوم خود رفتند و آن ها را انذار كردند و از حقیقتى كه نصیبشان شده بود ، آگاه ساختند » ( فَلَمّا قُضِىَ وَلَّوْا اِلى قَوْمِهِمْ مُنْذِرینَ ) .

و این چنین است راه و رسم افراد باایمان كه پیوسته طالب آنند كه دیگران را از حقایقى كه خود آگاه شده اند ، آگاه سازند و منابع ایمان خود را در اختیار آن ها قرار دهند .

در آیات 29 تا 32 ، بحث فشرده اى پیرامون ایمان آوردن گروهى از طایفه جن به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و كتاب آسمانى او آمده است ، تا این حقیقت را بر مشرکان مکه بازگو كند كه

چگونه طایفۀ به ظاهر دورافتاده جن، به این پیامبرى كه از اِنس است و در میان شما برخاسته، ایمان آوردند ولى شما همچنان بر كفر اصرار مى ورزید و به مخالفت خود ادامه مى دهید .

30 قالُوا ياقَوْمَنا اِنّاسَمِعْنا كِتابااُنْزِلَ مِنْ بَعْدِمُوسىمُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ اِلى طَریقٍ مُسْتَقیمٍ

گفتند : اى قوم ! ما كتابى را استماع كردیم كه بعد از موسى نازل شده ، هماهنگ با نشانه هاى كتب قبل از آن ، كه به سوى حق هدایت مى كند و به سوى راه راست .

این آیه بیانگر چگونگى دعوت این گروه ، از قوم خود در بازگشت به سوى آن ها است ، دعوتى منسجم ، حساب شده ، كوتاه و پرمعنا ، « گفتند : اى قوم ! ما كتابى را استماع كردیم كه بعداز موسى، ازآسمان نازل شده است » .

این كتاب اوصافى دارد ؛ نخست این كه « كتاب هاى آسمانى قبل از خود را تصدیق مى كند و محتواى آن هماهنگ با محتواى آن ها است و نشانه هایى كه در كتب پیشین آمده

است ، در آن به خوبى دیده مى شود » .(1)

وصف دیگر این كه « همگان را به سوى حق ، هدایت مى كند » ، به گونه اى كه هرکس عقل و فطرت خویش را به كار گیرد، نشانه هاى حقانیت را به روشنى در آن مى يابد .

آخرین وصف این كه « به سوى راه مستقیم دعوت مى كند » .

تفاوت دعوت به حق با دعوت به راه مستقیم ، ظاهراً در این است كه اولى اشاره به اعتقادات حق و دومى اشاره به برنامه هاى عملى مستقیم و صحیح مى باشد .

31 يا قَوْمَنا اَجیبُوا داعِىَ اللّهِ وَ امِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُجِرْكُمْ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ

اى قوم ما ! دعوت كننده الهى را اجابت كنید و به او ایمان آورید تا گناهانتان را ببخشد و شمارا از عذاب الیم پناه دهد . .


1) توضیح بیشتر در جلد 1 ، « تفسیر نمونه » ، ذیل 41 / بقره آمده است .

منظور از « داعِىَ اللّهِ » ( دعوت كننده الهى ) ، پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله است كه آن ها را به سوى « اللّه » رهنمون مى شد و از آن جاکه بیشترین ترس و وحشت انسان از همه گناهان و عذاب دردناك قیامت است، امنیت دربرابر این دو امررا مطرح كردند تابیش از همه جلب توجه كند.

« يُجِرْكُمْ » از ماده « ایجار » به معنى به فریاد رسیدن ، نجات دادن از عذاب ، پناه دادن و حفظ كردن مى باشد .

32 وَ مَنْ لايُجِبْ داعِىَ اللّهِ فَلَيْسَ بِمُعْجِزٍ فِى الاَْرْضِ وَلَيْسَ لَهُ مِنْ دوُنِهِ اَوْلِياءُ اوُلئِكَ فىضَلالٍ مُبینٍ

و هرکس به دعوت كننده الهى پاسخ نگوید ، هرگز نمى توانداز چنگال عذاب الهى در زمین فرارکند و غیرازخدا يار ویاورى براى اونیست و چنین كسان در گمراهى آشکارند.

«مُعْجِز» دراین گونه موارد به معنى عاجز نمودن از تعقیب و كیفر است و يا به تعبیر دیگر فرار كردن از چنگال مجازات .

تعبیر به « فِى الاَْرْضِ » ( در زمین ) اشاره به این است كه هرجاى زمین بروید ، ملك خدا

است و از حیطۀ قدرت او خارج نخواهد بود و اگر سخنى از آسمان نمى گوید ، به خاطر این است كه به هر حال جایگاه جن و انس ، هر دو روى زمین است .

روش تبلیغى مؤثر

آن چه از آیات مورد بحث استفاده مى شود ، این است كه آن ها موجوداتى عاقل و صاحب شعورند و مکلف به تکلیف هاى الهى و داراى دو گروه مؤمن و كافرند و آگاهى كافى از دعوت هاى الهى دارند .

مسأله جالب در این آیات مورد بحث ، روشى است كه آن ها براى تبلیغ اسلام در میان قوم خود در پیش گرفتند .

آن ها پس از حضور در محضر پیامبر صلى الله علیه و آله و شنیدن آیات قرآن و پى بردن به محتواى آن، به سرعت به سراغ طایفه خود آمدند و به تبلیغ آن ها پرداختند .

آن ها نخست از حقانیت قرآن سخن گفتند و با سه دلیل ، این مطلب را اثبات كردند ، سپس به تشویق آن ها پرداخته ، نجات و رهایى از چنگال عذاب آخرت را در سایۀ ایمان به

این كتاب آسمانى ، به آن ها بشارت دادند ، كه هم تأکیدى بود بر مسأله « معاد » و هم توجهى به ارزش هاى اصیل آخرت در برابر ارزش هاى ناپایدار دنیا .

در سومین مرحله ، خطرات ترك ایمان رابه آن ها گوشزد كردند و هشدارى توأم با استدلال و دلسوزى به آن ها دادند و سرانجام و عاقبت انحراف از این مسیر را كه

«ضَلال مُبین» و گمراهى آشکار است، گوشزدکردند .

این شیوه تبلیغ ، شیوه اى است مؤثر براى هرکس و هر گروه .

بهترین دلیل عظمت قرآن ، محتواى آن است

از آیات فوق و همچنین از آیات سوره جن به خوبى برمى آید كه این گروه از طایفه جن ، تنها با شنیدن آیات قرآن ، مجذوب آن شدند و هیچ نشانه اى بر این كه آن ها تقاضاى معجزه دیگرى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كرده باشند ، در دست نیست .

آن ها همین اندازه را كه قرآن مجید هماهنگ بانشانه هاى كتب پیشین است و از سوى دیگر دعوت به حق مى كند و ازسوى سوم برنامه ریزى عملى آن بر صراط مستقیم است، براى حقانیت

آن كافى دانسته اند .

و به راستى مطلب همین است كه بررسى محتواى قرآن ما را از هرگونه دلیل دیگر بى نیاز مى كند .

کتابى كه از سوى انسانى درس نخوانده و در محیطى مملو از جهل و خرافات ، عرضه شده ، داراى چنین محتوایى بلند ، معارف و عقایدى پاك ، توحیدى خالص ، قوانینى محکم و منسجم ، استدلال هایى قوى و نیرومند ، برنامه هایى متین و سازنده و مواعظ و اندرزهایى روشنگر و عالى باشد ، آن هم با چنین جاذبه نیرومند و زیبایى خیره كننده ، خود بهترین دلیل بر حقانیت این كتاب آسمانى است كه « آفتاب آمد دلیل آفتاب » .(1)

33 اَوَلَمْ يَرَوْا اَنَ اللّهَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ وَلَمْ يَعْىَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلى .


1) در جلد 1 ، « تفسیر نمونه » ، ذیل 23 / بقره پیرامون " اعجاز قرآن" بحث مشروحى مطرح شده است .

اَنْ يُحْيِىَ الْمَوْتى بَلى اِنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ

آیا آن ها نمى دانند خداوندى كه آسمان ها و زمین را آفریده و از آفرینش آن ها ناتوان نشده ، قادر است مردگان را زنده كند ؟ آرى او بر هرچیز توانا است .

آفرینش آسمان ها و زمین با موجودات رنگارنگ و مختلفش ، نشانه قدرت او بر هرچیز است، چراکه هرچیز به تصور آید، او دراین عالَم آفریده است، بااین حال چگونه ممکن است از تجدید حیات انسان ها عاجز باشد ؟ این دلیلى است دندان شکن بر مسأله « امکان معاد » .

اصولاً بهترین دلیل بر امکان هرچیز ، وقوع آن است ، ما كه این همه پیدایش موجود زنده و جاندار را از موجودات بى جان مى بینیم ، چگونه مى توانیم در قدرت مطلقه او بر مسأله معاد تردید به خود راه دهیم ؟!

34 وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذینَ كَفَروُا عَلَى النّارِ اَلَيْسَ هذابِالْحَقِّ قالُوا بَلى وَ رَبِّنا قالَ فَذوُقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُروُنَ

روزى را به ياد آور كه كافران را بر آتش عرضه مى دارند ( وبه آن ها گفته مى شود : )آیا

این حق نیست ؟ مى گویند : آرى ،به پروردگار ما سوگند ( كه حق است ، در این هنگام ) مى گوید : پس عذاب را به خاطر كفرتان بچشید .

آرى گاه دوزخ را بر كافران عرضه مى كنند و گاه كافران را بر دوزخ و هر كدام هدفى دارد كه در چند آیه قبل به آن اشاره شد .

هنگامى كه كافران رابر آتش عرضه مى كنند و شعله هاى سوزان و كوه پیکر و وحشتناك آن را مى بینند ، به آن ها گفته مى شود : « آیا این حق نیست » ؟ ( اَلَيْسَ هذا بِالْحَقِّ ) .

آیا امروز هم مى توانید رستاخیز و دادگاه عدل خدا و پاداش و كیفر او را انکار كنید و بگویید این از افسانه هاى خرافى پیشینیان است ؟!

و به این ترتیب در آن روز همه حقایق را با چشم خود مى بینند و اعتراف مى كنند ، اعتراف و اقرارى كه سودى به حال آن ها ندارد و جز اندوه و حسرت و شکنجه وجدان و آزار روحى ، نتیجه اى نخواهد داشت .

35 فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لاتَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَاَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ

ما يُوعَدوُنَ لَمْ يَلْبَثُوا اِلاّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ اِلاَّ الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ

بنابراین صبر كن ، آن گونه كه پیامبران اولوا العزم شکیبایى كردند و براى ( عذاب ) آن ها شتاب مکن، هنگامى كه وعده هایى را كه به آن ها داده شد ، مى بینند ، احساس مى كنند كه گویى فقط ساعتى از يك روز در دنیا توقف داشتند، این ابلاغى است براى همگان، آیا جز قوم فاسق ،هلاك مى شوند ؟

همچون پیامبران اولوا العزم شکیبا باش

تنها تو نیستى كه بامخالفت و عداوت این قوم مواجه شده اى ، همه پیامبران اولو العزم با این مشکلات روبرو بودند و استقامت كردند ؛ « نوح » (علیه السلام)پیامبر بزرگ خدا ، 950 سال دعوت كرد ، اما جز گروه اندکى به او ایمان نیاوردند ، پیوسته آزارش مى دادند و به سخریه اش مى گرفتند . « ابراهیم »(علیه السلام) را به میان آتش افکندند و « موسى (علیه السلام)» را تهدید به مرگ نمودند و قلبش از نافرمانى هاى قومش پرخون بود و « عیسى مسیح » (علیه السلام) را بعد از آزار بسیار مى خواستند به قتل برسانند كه خداوند نجاتش داد ، خلاصه تا بوده ، دنیا چنین

بوده است و جز با نیروى صبر و استقامت ، نمى توان بر مشکلات پیروز شد .

پیامبران اولوا العزم چه كسانى بودند ؟

در این كه منظور از پیامبران اولوا العزم چه كسانى هستند ، در میان مفسران گفتگو بسیار است و پیش از آن كه در این باره تحقیق كنیم ، باید معنى « عَزْم » را بررسى كرد ، زیرا «اولواالعزم»به معنى "صاحبان«عزم»" است.

« عَزْم » به معنى اراده محکم و استوار است ، « راغب » در « مفردات » مى گوید : « عزم » به معنى تصمیم گرفتن بر انجام كارى است ( عَقْدُ الْقَلْبِ عَلى اِمْضاءِ الاَْمْرِ ) .

در قرآن مجید ، گاهى « عزم » در مورد "صبر" به كار رفته ، مانند : « وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ اِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ : كسى كه صبر كند و عفو نماید ، این از عزم امور است » ( 43 / شورى ) .

و گاه به معنى "وفاى به عهد" آمده ، مانند : « وَ لَقَدْ عَهِدْنا اِلى اآدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما : ما به آدم از قبل، عهد كردیم، اما او فراموش كرد و بر سر عهد خود نایستاد » ( 115 / طه ) .

ولى با توجه به این كه پیامبران صاحب شریعت جدید و آیین تازه با مشکلات و

گرفتارى هاى بیشترى روبرو بودند و براى مقابله با آن ، عزم و اراده محکم ترى لازم داشتند، به این دسته از پیامبران ، « اولوا العزم » اطلاق شده است و آیه مورد بحث نیز ظاهراً اشاره به همین معنا است .

در ضمن اشاره اى است به این كه پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز از همان پیامبراناست ، زیرا مى گوید : « تو هم شکیبایى كن ، آن گونه كه پیامبران اولوا العزم شکیبایى كردند » .

در آیه 13 سوره شورى از آن ها سخن مى گوید : « شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحا وَ الَّذى اَوْحَيْنا اِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ اِبْراهیمَ وَ مُوسى وَ عیسى : آیینى براى شما تشریع كرد كه به نوح توصیه كرده بود و آن چه را بر تو وحى فرستادیم و بر ابراهیم و موسى و عیسى سفارش نمودیم » .

روایات فراوانى در منابع شیعه و اهل سنت در این زمینه نقل شده است كه پیامبران اولوا العزم ، همین پنج تن بودند ، چنان كه در حدیثى از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام آمده :

« مِنْهُمْ خَمْسَةٌ ؛ اَوَّلُهُمْ نُوحٌ ، ثُمَّ اِبْراهیمُ، ثُمَّ مُوسى ، ثُمَّ عیسى ، ثُمَّ مُحَمَّدٌ صلى الله علیه و آله » .(1)

در حدیث دیگرى از امام على بن الحسین (علیه السلام) آمده است : « مِنْهُمْ خَمْسَةٌ اوُلُوا الْعَزْمِ مِنَ الْمُرْسَلینَ ؛ نُوحٌ وَ اِبْراهیمُ وَ مُوسى وَ عیسى وَ مُحَمَّدٌ صلى الله علیه و آله » ، راوى مى پرسد : « لِمَ سُمُّوا اوُلُوا الْعَزْمِ : چرا آن ها اولوا العزم نامیده شدند » ؟ امام در پاسخ فرمود : « لاَِنَّهُمْ بُعِثُوا اِلى شَرْقِها وَ غَرْبِها وَ جِنِّها وَ اِنْسِها : زیرا آن ها مبعوث به شرق و غرب و جن و انس شدند » .(2)

در ادامه آیه مى فرماید : « لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ ... » .

این احساس كمى عمر دنیا در برابر آخرت ، يا به خاطر آن است كه واقعا این زندگى در برابر آن حیات جاویدان ، ساعتى بیش نیست و يا به خاطر این است كه دنیا چنان باسرعت بر آن ها مى گذرد كه گویى ساعتى بیش نبوده است و يا از این جهت كه آن ها محصول تمام .


1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 94 .

2) « بحار الانوار » ، جلد 11 ، صفحه 58 ، حدیث 61 .

عمر خود را كه از آن بهره بردارى صحیح نکردند ، بیش از يك ساعت نمى بینند .

این جا است كه سیلاب حسرت بر قلب آن ها جارى مى شود ، اما چه سود كه راه بازگشت وجود ندارد .

لذا مى بینیم هنگامى كه از پیامبر صلى الله علیه و آله مى پرسند : « كَمْ ما بَيْنَ الدُّنْيا وَ الاْآخِرَةِ : فاصله بین دنیا و آخرت چه قدر است » ؟ در پاسخ مى فرماید : « غَمْضَةُ عَيْنٍ : يك چشم برهم زدن » سپس مى گوید : « خداوند فرموده : " كَاَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مايُوعَدوُنَ لَمْ يَلْبَثُوا اِلاّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ"» .(1)

این نشان مى دهد كه تعبیر به « ساعَة » به معنى مقدار ساعت معمولى نیست ، بلکه اشاره به زمان كم و كوتاه است .

بعد به عنوان هشدار به همه انسان ها مى افزاید : « این ابلاغى است براى همه » ( بَلاغٌ ) .

براى تمام كسانى كه از خط عبودیت پروردگار خارج شدند، براى كسانى كه غرق در زندگى .


1) «نورالثقلین»، جلد5، صفحه 25 .

زودگذردنیا و شهوات آن گشتند و بالاخره ابلاغى است براى همه ساکنان این جهان ناپایدار .

پیامبر اسلام ، اسطوره صبر و استقامت بود

زندگى پیامبران بزرگ خدا ، مخصوصاً پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله بیانگر مقاومت بى حد و حصر آن ها در برابر حوادث سخت و طوفان هاى شدید و مشکلات طاقت فرسا است و با توجه به این كه مسیر حق همیشه داراى این گونه مشکلات است ، رهروان راه حق باید از آن ها در این مسیر الهام بگیرند .

ما معمولاً از نقطه روشن تاریخ اسلام به روزهاى تاریك پیشین مى نگریم و این نگرش كه « از آینده به گذشته » است ، واقعیت ها را طور دیگرى مجسم مى كند ، ما باید خود را در آن روز تصور كنیم كه پیامبر صلى الله علیه و آله تك و تنها بود ، هیچ نشانه اى از پیروزى در افق زندگى او به چشم نمى خورد .

دشمنان لجوج براى نابودى او ، كمر بسته بودند و حتى خویشاوندان نزدیکش در صف اول این مبارزه قرار داشتند .

روزهایى بر پیامبر صلى الله علیه و آله گذشت كه توصیف آن با بیان و قلم ، مشکل است . هنگامى كه براى دعوت مردم به سوى اسلام به « طائف » آمد ، نه تنها دعوتش را اجابت نگفتند ، بلکه آن قدر سنگ بر او زدند كه خون از پاهایش جارى شد . گاه ساحرش خواندند و گاه دیوانه اش خطاب كردند . گاه خاکستر بر سرش ریختند و گاه كمر به قتلش بستند و خانه اش را در میان شمشیرها محاصره نمودند . اما باتمام این احوال ، همچنان به صبر و شکیبایى و استقامت ادامه داد .

و سرانجام میوۀ شیرین این درخت را چشید ، آیین او نه تنها جزیره عربستان ، كه شرق و غرب عالَم را دربر گرفت و امروز بانگ اذان كه فریاد پیروزى او است ، هر صبح و شام ، از چهارگوشه دنیا و در تمام پنج قاره جهان ، به گوش مى رسد .

و این است معنى « فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اوُلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ » .

و این است راه و رسم مبارزه با شیاطین و اهریمنان و طریق پیروزى بر آنان و نیل به اهداف بزرگ الهى .

بااین حال چگونه عافیت طلبان مى خواهندبدون شکیبایى و تحمل رنج و درد ، به اهداف بزرگ خود نایل شوند ؟ چگونه مسلمانان امروزدر برابر این همه دشمنانى كه كمر به نابودى آن ها بسته اند ، مى خواهند بدون الهام گرفتن از مکتب اصیل پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله پیروزشوند ؟

مخصوصاً رهبران اسلامى ، بیش از همه مأمور به این برنامه هستند ، چنان كه در حدیثى از امیرمؤمنان على (علیه السلام)آمده است : « اِنَّ الصَّبْرَ عَلى وُلاةِ الاَْمْرِ مَفْروُضٌ لِقَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِنَبِيِّهِ ؛ " فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اوُلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ" وَ ایجابِهِ مِثْلَ ذلِكَ عَلى اَوْلِيائِهِ وَ اَهْلِ طاعَتِهِ ، بِقَوْلِهِ ؛ " لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ " : صبر و استقامت بر رهبران و زمامداران، فریضه است،زیراخداوندبه پیامبرش فرموده: " فَاصْبِرْ كَماصَبَرَ اوُلُواالْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ" و همین معنى را بردوستان و اهل طاعتش نیز فرض كرده است ، چراکه مى گوید : براى شما در زندگى پیامبر ، تأسى نیکویى بود(و شما نیز باید همگى به او اقتدا كنید)» .(1)

پایان سورۀ احقاف .


1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 23 .

سوره محمّد صلى الله علیه و آله

فضیلت تلاوت سوره « محمّد » صلى الله علیه و آله

در فضیلت تلاوت این سوره ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « كسى كه سوره "محمد" صلى الله علیه و آله را تلاوت كند ، بر خدا حق است كه او را از نهرهاى بهشت سیراب سازد » .(1)

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)آمده است : « هرکس بخواهد حال ما و دشمنان ما را بنگرد ، سورۀ "محمد" را بخواند كه آیه اى درباره ما است و آیه اى درباره آن ها » .(2)

این سخنان ، بیانگر این واقعیت است كه نمونه اتمّ ایمان ، اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله بودند و نمونه بارز كفر و نفاق ، بنى امیه . درست است كه صراحتاً این دو عنوان بیان نگردیده ، اما با توجه به ویژگى هاى دو گروه مؤمن و منافق ، مى توان به آن پى برد .


1) «مجمع البیان»، جلد 9، آغاز سوره محمد صلى الله علیه و آله .

2) «مجمع البیان»، جلد 9، آغاز سوره محمد صلى الله علیه و آله .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 اَلَّذینَ كَفَروُا وَ صَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ اَضَلَّ اَعْمالَهُمْ

کسانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند ، اعمالشان را نابود مى كند .

این آیه اشاره به سردمداران كفر و مشرکان مکه دارد كه آتش افروزان جنگ هاى ضداسلامى بودند ، نه تنها خودشان كافر بودند ، بلکه دیگران را نیز با انواع حیل و نقشه ها از راه خدا بازمى داشتند .

منظور از « اَضَلَّ اَعْمالَهُمْ » این است كه آن را نابود و حبط مى كند ، زیرا گم كردن ، كنایه از بى سرپرست ماندن چیزى است كه لازمه آن ، از بین رفتن است .

این جمله در واقع اشاره به كسانى است كه براى محو اسلام و درهم شکستن مسلمین ، اعمال مختلفى نظیر كمك به مستمندان ، میهمان نوازى و ياغیر این هارا انجام مى دادند ، در حالى كه خداوند همه آن ها را گم و نابود كرد و از رسیدن به هدف ، بازداشت .

2 وَالَّذینَامَنُواوَعَمِلُواالصّالِحاتِ وَامَنُوابِمانُزِّلَ عَلىمُحَمَّدٍ وَهُوَالْحَقُ مِنْ رَبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ اَصْلَحَ بالَهُمْ

و كسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، به آن چه بر محمد صلى الله علیه و آله نازل شده و همه حق است و از سوى پروردگار ، نیز ایمان آوردند ، خداوند گناهانشان را مى بخشد و كارشان را اصلاح مى كند .

ذکر « ایمان به آن چه بر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده » ، بعد از ذکر « ایمان به طور مطلق » تأکیدى است بر برنامه هاى این پیامبر بزرگ و از قبیل ذکر خاص بعد از عام است و بیانگر این واقعیت است كه بدون ایمان به آن چه بر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده ، هرگز ایمان به خدا تکمیل نمى شود .

قابل توجه این است كه بعداز ذکر این جمله مى گوید: «وَ هُوَالْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ» (درحالى كه آن چه بر او نازل شده ، حق است ، از سوى پروردگارشان) .

یعنى ایمان آن ها ، بى حساب و بى دلیل نیست ، چون حق را در آن تشخیص داده اند ،

ایمان آورده اند .

« بال » به معانى مختلفى آمده است به معنى حال ، كار ، قلب و به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى "حالات پراهمیت" است ، بنابراین « اصلاح بال » ، به معنى سر و سامان دادن به تمام شؤون زندگى و امور سرنوشت ساز مى باشد كه طبعا هم پیروزى در دنیا را شامل مى شود و هم نجات در آخرت را ، به عکس سرنوشتى كه كفار دارند كه به حکم « اَضَلَّ اَعْمالَهُمْ » تلاش ها و كوشش هایشان به جایى نمى رسد و به جز شکست ، نصیب و بهره اى ندارند .

و مى توان گفت : آمرزش گناهان ، نتیجه ایمان آن ها و اصلاح بال ، نتیجه اعمال صالح آن ها است .

مؤمنان هم داراى آرامش فکرند و هم پیروزى در برنامه هاى عملى كه " اصلاح بال" دامنه گسترده اى دارد و همه این ها را شامل است و چه نعمتى از این بالاتر كه انسان ، روحى آرام و قلبى مطمئن و برنامه هایى مفید و سازنده داشته باشد .

3 ذلِكَ بِاَنَّ الَّذینَ كَفَروُا اتَّبَعُوا الْباطِلَ وَ اَنَّ الَّذینَ امَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِنْ رَبِّهِمْ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ لِلنّاسِ اَمْثالَهُمْ

این به خاطر آن است كه كافران از باطل پیروى كردند و مؤمنان از حقى كه از سوى پروردگارشان بود، این گونه خداوند براى مردم ، زندگیشان را توصیف مى كند .

مؤمنان ، پیرو حقند و كافران ، پیرو باطل

جان مطلب این است كه دو خط « ایمان » و « كفر » ، از دو خط « حق » و « باطل » ، منشعب مى شود .

« حق » يعنى واقعیت هاى عینى كه از همه بالاتر ، ذات پاك پروردگار است و به دنبال آن حقایق مربوط به زندگى انسان و قوانین حاکم بر رابطه او با خدا و روابط آن ها با يکدیگر .

«باطل» يعنى پندارها، خیال ها، نیرنگ ها ، افسانه هاى خرافى ، كارهاى بیهوده و بى هدف و هرگونه انحراف از قوانین حاکم برعالَم هستى. آرى مؤمنان ، پیروى از حق مى كنند ، به همان معنى كه گفته شد و كفار از باطل ، و همین موضوعدلیل پیروزى آن ها و شکست این هااست .

و در پایان آیه مى افزاید : « كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ لِلنّاسِ اَمْثالَهُمْ » .

« مثل » به معنى مشابهت و گاه به معنى توصیف به كار مى رود و ظاهراً در آیه مورد بحث ، منظور ، معنى دوم است ، يعنى خداوند این گونه توصیف حال مردم مى كند ، همان گونه كه در آیه15 سوره محمد صلى الله علیه و آله آمده: « مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ : توصیف بهشتى كه به پرهیزکاران، وعده داده شده ، چنین است ... » .

از این آیه به خوبى استفاده مى شود كه هر اندازه به حق نزدیك تر باشیم ، به ایمان نزدیك تریم و هر اندازه اعتقاد و عمل ما گرایش به باطل داشته باشد ، از حقیقت ایمان دورتریم و به كفر ، نزدیك تر ، كه خط ایمان و كفر همان خط حق و باطل است .

4 فَاِذا لَقیتُمُ الَّذینَ كَفَروُا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتّى اِذااَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَاِمّامَنّا بَعْدُ وَاِمّافِداءًحَتّى تَضَعَ الْحَرْبُ اَوْزارَهاذلِكَ وَ لَوْيَشاءُاللّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لكِنْ لِيَبْلُوَ بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ وَ الَّذینَ قُتِلُوا فى سَبیلِ اللّهِ فَلَنْ يُضِلَّ اَعْمالَهُمْ

هنگامى كه با كافران در میدان جنگ، روبرو مى شوید، گردن هایشان رابزنید و همچنان

ادامه دهید تابه اندازۀ كافى دشمن را درهم بکوبید ، در این هنگام اسیران را محکم ببندید ، سپس يا بر آن ها منت گذارید ( و آزادشان كنید ) يادر برابر آزادى از آن ها فدیه بگیرید و این وضع همچنان ادامهیابد تا جنگ ، بار سنگین خود را بر زمین نهد، برنامه این است و هرگاه خدا مى خواست ، خودش آن ها را مجازات مى كرد ، اما مى خواهدبعضى از شمارا بابعضى دیگر بیازمایدو كسانى كه در راه خدا كشته شدند، خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمى كند .

در میدان نبرد ، قاطعیت لازم است

« اَثْخَنْتُمُوهُمْ » از ماده « ثِخَن » ( بر وزن شِكَن ) به معنى غلظت و صلابت است و به همین مناسبت به پیروزى و غلبه آشکار و تسلط كامل بر دشمن اطلاق مى شود .

« وَثاقَ » به معنى طناب يا هر چیزى است كه با آن مى بندند و اشاره به محکم كارى در بستن اسیران است ، مبادا اسیر از فرصت استفاده كند و خود را آزاد ساخته و ضربه كارى وارد سازد .

« اَوْزار » جمع « وِزْر » به معنى بار سنگین است و گاه بر گناهان نیز اطلاق مى شود ، چراکه آن هم بار سنگینى بر دوش صاحبش مى باشد .

بدیهى است گردن زدن ، كنایه از قتل است ، بنابراین ضرورتى ندارد كه جنگجویان كوشش خودرا براى انجام خصوص این امر ، به كار برند ، هدف این است كه دشمن از پاى درآید ، ولى چون گردن زدن ، روشن ترین مصداق قتل بوده ، روى آن تکیه شده است .

این حکم ، مربوط به میدان نبرد است ، زیرا واژه « لَقیتُم » از ماده « لقاء » در این گونه موارد به معنى جنگ است ، قرائن متعددى در خود این آیه مانند مسأله « اسارت اسیران » و واژه « حَرْب » ( جنگ ) و « شهادت در راه خدا » كه در ذیل آیه آمده است ، گواه بر این معنى است .

خلاصه این كه«لقاء»گاه به معنى هرگونه ملاقات استعمال مى شود و گاه به معنى روبرو شدن در میدان جنگ است و در قرآن مجید نیز در هردومعنى به كاررفته و در آیه مورد بحث ، ناظر به معنى دوم است .

و از این جا روشن مى شود افرادى كه به منظور تبلیغات ضد اسلامى ، آیه را طورى معنى كرده اند كه اسلام مى گوید : « با هر كافرى روبرو شدى ، گردنش را بزن » ، چیزى جز اعمال غرض و سوء نیت نیست وگرنه خود این آیه صراحت در مسأله روبرو شدن در میدان جنگ دارد .

بدیهى است هنگامى كه انسان با دشمنى خونخوار در میدان نبرد ، روبرو مى شود ، اگر با قاطعیت هرچه بیشتر حملات سخت و ضربات كوبنده بر دشمن وارد نکند ، خودش نابود خواهد شد و این دستور ، يك دستور كاملاً منطقى است .

آیۀ فوق ، بیانگر يك دستور حساب شده جنگى است كه پیش از درهم شکستن قطعى مقاومت دشمن ، نباید اقدام به گرفتن اسیران كرد ، چراکه پرداختن به این امر ، گاهى سبب تزلزل موقعیت مسلمانان در جنگ خواهد شد و پرداختن به امر اسیران و تخلیه آن ها در پشت جبهه ، آن ها را از وظیفه اصلى بازمى دارد .

در جمله بعد حکم اسیران جنگى را بیان مى كند : « فَاِمّا مَنّا بَعْدُ وَ اِمّا فِداءً » .

و به این ترتیب اسیر جنگى را نمى توان بعد از پایان جنگ به قتل رسانید ، بلکه رهبر مسلمین طبق مصالحى كه در نظر مى گیرد ، آن ها را گاه بدون عوض و گاه با عوض آزاد مى سازد و این عوض ، در حقیقت يك نوع غرامت جنگى است كه دشمن باید بپردازد .

البته حکم سومى در این رابطه نیز در اسلام هست كه اسیران را به صورت بردگان درآورند ، ولى آن يك دستور الزامى نمى باشد بلکه در صورتى است كه رهبر مسلمین در شرایط و ظروف خاصى آن را لازم ببیند و شاید به همین دلیل صریحا در متن قرآن نیامده و تنها در روایات اسلامى منعکس است .

فقیه معروف ما « فاضل مقداد » در « كنز العرفان » مى گوید : « آن چه از مکتب اهل بیت نقل شده ، این است كه اگر اسیر بعد از پایان جنگ ، گرفته شود ، امام مسلمین مخيّر در میان سه كار است؛ آزادساختن بى قید و شرط، گرفتن فدیه و آزاد كردن ، و برده ساختن آن ها، و در هر صورت قتل آن ها جایز نیست » .

در بحث « بردگى » كه ذیل این آیات خواهد آمد ، باز به این بحث اشاره خواهیم كرد .

تنها وقتى باید دست از جنگ كشید كه توان مقابله دشمن را درهم شکسته باشید و آتش جنگ خاموش گردد .

اما كى جنگ میان اسلام و كفر ، پایان مى گیرد ؟

در حقیقت اسلام با كفر ، دو نوع پیکار دارد ؛ يکى پیکارهاى مقطعى است مانند غزواتى كه پیامبر صلى الله علیه و آله با دشمنان داشت كه بعد از پایان هر جنگ ، شمشیرها به غلاف مى رفت ، و دیگر پیکار مستمرى است كه با « شرك و كفر و ظلم و فساد » دارد و این امرى است مستمر تا زمان گسترش حکومت عدل جهانى به وسیله حضرت مهدى (علیه السلام).

سپس مى افزاید : « ذلِكَ وَ لَوْ يَشاءُ اللّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ وَلكِنْ لِيَبْلُوَ بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ » .

اگرخدا مى خواست،ازطریق صاعقه هاى آسمانى،زلزله ها،تندبادها و بلاهاى دیگراز آن ها انتقام مى گرفت ولى دراین صورت میدان آزمایش تعطیل مى شد؛ «اما خدامى خواهدبعضى از شمارا بابعضى دیگر بیازماید » .

این در حقیقت فلسفه جنگ و نکته اصلى درگیرى حق و باطل است ، در این پیکارها

صفوف مؤمنان واقعى و آن ها كه اهل عملند ، از اهل سخن جدا مى شوند . استعدادها شکوفا مى گردد و نیروى استقامت و پایمردى زنده مى شود و هدف اصلى زندگى دنیا كه آزمودگى و پرورش قدرت ایمان و ارزش هاى دیگر انسانى است ، تأمین مى گردد .

اگر مؤمنان كنارى مى نشستند و سرگرم زندگى تکرارى روزانه بودند و هر موقع گروه ظالم و مشرکى قیام مى كرد ، خداوند با نیروى غیبى و از طریق اعجاز ، آن ها را درهم مى كوبید ، جامعه اى بى ارزش ، خمود ، سست ، ضعیف و ناتوان به وجود مى آمد كه از ایمان و اسلام ، نامى بیش نداشت .

خلاصه این كه خداوند براى استقرار آیینش نیازى به پیکار ما ندارد ، این ما هستیم كه در میدان مبارزه با دشمن پرورش مى يابیم و نیازمند به این پیکار مقدسیم .

در آخرین جمله آیه موردبحث مى گوید: «وَ الَّذینَ قُتِلُوا فى سَبیلِ اللّهِ فَلَنْ يُضِلَّ اَعْمالَهُمْ».

زحمات و رنج ها و ایثارگرى هاى شهدا از میان نمى رود ، همه در پیشگاه خدا محفوظ است ، در این دنیا نیز آثار فداکارى هاى آن ها باقى مى ماند ، هر بانگ « لا اله الاّ اللّه » به گوش

مى رسد ، محصول زحمات آن ها است و هر مسلمانى در پیشگاه خدا سر به سجده مى نهد ، از برکت فداکارى آناناست ، زنجیرهاى اسارت با زحمات آن ها درهم شکسته شده و آبرو و عزت مسلمین مرهون آن ها است .

این يکى از مواهب الهى در مورد شهیدان است .

اهداف جنگ در اسلام

جنگ در اسلام، هیچ گاه به عنوان يك « ارزش » تلقى نمى شود ، بلکه از این نظر كه مایه ویرانى و اتلاف نفوس و نیروها و امکانات است ، يك « ضد ارزش » محسوب مى شود، لذا در بعضى از آیات قرآن در ردیف عذاب هاى الهى قرارگرفته ، در آیه 65 سورۀ انعام آمده است : « قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى اَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذابا مِنْ فَوْقِكُمْ اَوْ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِكُمْ اَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعا وَ يُذیقُ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ : بگو خداوند قادر است عذابى از طرف بالا ( همچون صاعقه ) يا از زیر پاى شما ( همچون زلزله )بر شما بفرستد يا شما را به صورت دسته هاى پراکنده قرار دهد و طعم جنگ و خونریزى را به گروهى از شما به وسیله گروه دیگر بچشاند » .

در این جا جنگ ، چیزى در ردیف « صاعقه » و « زلزله » و بلاهاى آسمانى و زمینى شمرده شده است و به همین دلیل در اسلام تا آن جا كه امکان دارد از جنگ پرهیز مى شود .

ولى آن جا كه موجودیت امتى به خطر مى افتد ، يا اهداف والاى مقدسش در معرض سقوط قرار مى گیرد ، در این جا جنگ يك ارزش مى شود و عنوان « جهاد فى سبیل اللّه » به خود مى گیرد .

به همین دلیل در اسلام انواعى از جهاد وجود دارد ؛ « جهاد ابتدایى آزادى بخش » ،

« جهاد دفاعى » و « جهاد براى خاموش كردن آتش فتنه و شرك و بت پرستى » كه در جلد 2 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 193 سوره بقره ، به طور مبسوط به آن پرداخته شده است .

بنابراین جهاد اسلامى برخلاف آن چه دشمنان معاند تبلیغ مى كنند ، هرگز به معنى تحمیل عقیده نیست و اصولاً عقیده تحمیلى در اسلام ، ارزشى ندارد ، بلکه جهاد مربوط به مواردى است كه دشمن جنگ را بر امت اسلامى تحمیل مى كند ، يا آزادى هاى خداداد را از او مى گیرد ، يا مى خواهد حقوق او را پایمال كند و يا ظالمى گلوى مظلومى رامى فشارد

که بر مسلمانان فرض است به يارى مظلوم بشتابند، هرچند منجربه درگیرى باقوم ظالم شود.

این نکته قابل توجه است كه در اسلام مسأله همزیستى مسالمت آمیز با پیروان ادیان آسمانى دیگر مورد تأکید قرار داده شده و در آیات و روایات و فقه اسلامى ، بحث هاى مشروحى در این زمینه تحت عنوان « احکام اهل ذمه » آمده است .

اگراسلام طرفدارتحمیل عقیده و توسل به زور و شمشیر براى پیشرفت اهدافش بود، قانون اهل ذمه و همزیستى چه معنى داشت ؟

احکام اُسراى جنگى

مسلمانان هیچ گاه پیش از شکست كامل دشمن در میدان نبرد نباید به فکرِ گرفتن اسیران باشند ، كارى كه به هر حال خطرات سنگینى در بر دارد ، ولى لحن آیات مورد بحث ، گواهى مى دهد كه بعد از پیروزى بر دشمن ، باید به جاى كشتن آن ها ، اقدام به اسارت آنان كرد ، لذا مى گوید : « هنگامى كه با دشمن روبرو شدید ، ضربات سنگین خود را بر آن ها وارد كنید » .

سپس مى افزاید : « هنگامى كه به قدر كافى نیروهاى آن ها را درهم كوبیدید ، به گرفتن و بستن آن ها بپردازید » .

به این ترتیب بعد از غلبه ، باید به جاى كشتن ، آن ها را اسیر كرد ، كارى كه گریزى از آن نیست، چراکه اگر دشمن رهاشود، بازممکن است نیروى خودراتجدید سازمان دهد و حمله مجددى را آغاز نماید .

اما بعد از اسارت ، صحنه دگرگون مى شود و اسیر با تمام جنایاتى كه مرتکب شده است ، به صورت يك امانت الهى در دست مسلمین درمى آید كه باید حقوق بسیارى را درباره او رعایت كرد .

قرآن مجید از كسانى كه ایثار كردند و غذاى خود را به اسیرى دادند ، تجلیل و احترام به عمل مى آورد و مى گوید : « وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكینا وَ يَتیما وَ اَسیرا : ابرار و نیکان، غذاى خود را با آن كه به آن علاقه و نیاز دارند، به فقیر و يتیم و اسیرمى دهند » ( این آیه طبق روایت معروف ، در مورد حضرت على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام نازل شده كه روزه دار بودند

و غذاى افطار خود را به مسکین و يتیم و اسیر دادند ) .

حتى در مورد اسیرانى كه استثنائا به خاطر خطرناك بودنشان ، يا به علل ارتکاب جرایم خاصى ، اعدام مى شوند ، دستور داده شده قبل از اجراى حکم با آن ها نیکى شود . چنان كه در حدیثى از على (علیه السلام)مى خوانیم : « اِطْعامُ الاَْسیرِ وَ الاِْحْسانُ اِلَيْهِ حَقٌّ واجِبٌ وَ اِنْ قَتَلْتَهُ مِنَ الْغَدِ : غذا دادن به اسیر و نیکى نسبت به او حق واجبى است ، هرچند بنا باشد كه فردا او را اعدام كنى » .(1)

حتى در حدیثى از امام على بن الحسین (علیه السلام)آمده است كه فرمود : « اِذا اَخَذْتَ اَسیرا فَعَجَزَ عَنِ الْمَشْىِ وَ لَيْسَ مَعَكَ مَحْمِلٌ فَاَرْسِلْهُ وَ لا تَقْتُلْهُ فَاِنَّكَ لا تَدْرى ما حُكْمُ الاِْمامِ فیهِ : هنگامى كه اسیرى گرفتى و او را با خود مى آورى، اگر از راه رفتن، ناتوان شد و مرکبى براى حمل او ندارى ، او را رها كن و به قتل مرسان ، چراکه نمى دانى هنگامى كه او را نزد امام آوردى ، چه حکمى درباره او خواهد كرد » .(2).


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 11 ، صفحه 69 .

2) « فروع كافى » ، جلد 5 ، صفحه 35 ، بابُ الرِّفْقِ بِالاَْسیرِ وَ اِطْعامِهِ .

حتى در حالات پیشوایان اسلام، درتاریخ آمده كه آن ها از همان غذایى كه خودشان تناول مى كردند، به اسیران مى دادند .

اما حکم اسیر ، همان گونه كه در تفسیر آیات گفتیم ، بعد از خاتمه جنگ ، يکى از سه چیز است ؛ آزاد كردن بى قید و شرط ، آزاد كردن مشروط به پرداخت فدیه ( غرامت ) و يا برده ساختن او و البته انتخاب يکى از این سه امر ، منوط به نظر امام و پیشواى مسلمین است و او هم با در نظر گرفتن شرایط اسیران و مصالح اسلام و مسلمین از نظر داخل و خارج و آن چه را شایسته تر باشد ، برمى گزیند و دستورِ اجرا مى دهد .

بنابراین نه غرامت گرفتن ، جنبه الزام دارد ، نه برده گرفتن ، بلکه این ها تابع مصالحى است كه امام مسلمین پیش بینى مى كند ، هرگاه مصلحت نباشد ، از آن چشم مى پوشد و اسیران را بدون غرامت و بردگى آزاد مى كند .

دربارۀ فلسفۀ گرفتن فِداء در جلد 7 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 70 سوره انفال ، مشروحاً بحث شده است .

بردگى در اسلام

گرچه در قرآن مجید ، مسأله « استرقاق » ( برده گیرى و برده دارى ) به عنوان يك دستور حتمى در مورد اسیران جنگى نیامده است ، ولى نمى توان انکار كرد كه احکامى در قرآن براى بردگان ذکر شده است كه اصل وجود بردگى را حتى در زمان پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و صدر اسلام اثبات مى كند ، مانند احکامى كه در مورد ازدواج با بردگان ، يا احکام محرمیت يا مسأله مکاتبه ( قرارداد براى آزادى بردگان ) كه در آیات متعددى از قرآن در سوره نساء ، نحل ، مؤمنون ، نور ، روم و احزاب آمده است .

این جا است كه بعضى بر اسلام خرده مى گیرند كه چرا این آیین الهى با آن همه محتوا و ارزش هاى والاى انسانى ، مسأله بردگى را به كلى الغاء نکرده و طى يك حکم قطعى و عمومى ، آزادى همه بردگان را اعلام ننموده است ؟!

درست است كه اسلام سفارش زیادى در مورد بردگان كرده ، اما آن چه مهم است ، آزادى بى قید و شرط آن ها است ، چرا انسانى مملوك انسان دیگرى باشد و آزادى را كه بزرگ ترین

عطیۀ الهى است ، از دست دهد ؟

پاسخ: در يك جمله كوتاه باید گفت كه اسلام برنامه دقیق و زمان بندى شده براى آزادى بردگان داردکه بالماآل همه آن ها تدریجا آزاد مى شوند ، بى آن كه این آزادى ، عکس العمل نامطلوبى در جامعه به وجود آورد .

ولى پیش از آن كه به توضیح این طرح دقیق اسلامى بپردازیم ، ذکر چند نکته را مقدمتا لازم مى دانیم :

1 - اسلام هرگز ابداع كننده بردگى نبوده است ؛ بلکه در حالى ظهور كرد كه مسأله بردگى ، سراسر جهان را گرفته بود و با تار و پود جوامع بشرى ، آمیخته بود ، حتى بعد از اسلام نیز در تمام جوامع مسأله بردگى ادامه يافت تا حدود يك صد سال قبل كه « نهضت آزادى بردگان » شروع شد ، چراکه به خاطر دگرگون شدن نظام زندگى بشر ، مسأله بردگان به شکل قدیمى دیگر قابل قبول نبود .

الغاى بردگى نخست از اروپا شروع شد ، سپس در سایر كشورها از جمله آمریکا و آسیا

گسترش يافت .

در انگلستان تا سال 1840 میلادى ، در فرانسه تا سال 1848 ، در هلند تا سال 1863 و در آمریکا تا سال 1865 بردگى ادامه داشت و سپس « كنگره بروکسل » ضمن اعلامیه اى تصمیم به الغاى بردگى در سراسر جهان گرفت و این در سال 1890 بود ( يعنى حدود صدسال قبل ) .

2 - تغییر شکل بردگى در دنیاى امروز ؛ درست است كه غربى ها به اصطلاح در الغاى بردگى پیشقدم بودند ، اما وقتى دقیقا مسأله را بررسى مى كنیم ، مى بینیم بردگى نه تنها ریشه كن نشد ، بلکه به صورت خطرناك تر و وحشتناك ترى يعنى در شکل استعمار ملت ها و بردگى مستعمرات آشکار گشت ، به طورى كه هرقدر بردگى فردى رو به ضعف مى گذاشت ، بردگى دستجمعى و استعمار قوى تر و نیرومندتر مى شد ، استعمار انگلستان كه در الغاى بردگى ، پیشقدم بود ، در امر استعمار نیز ، پیشقدم محسوب مى شود .

جنایاتى كه استعمارگران غربى در طول مدت استعمار خود انجام دادند ، نه تنها كمتر از

جنایات دوران بردگى نبود ، بلکه از شدت و گسترش بیشترى برخوردار بود .

حتى بعد از آزاد شدن مستعمرات ، باز بردگى ملت ها ادامه يافت ، چراکه این آزادى ، آزادى به اصطلاح سیاسى بود ولى استعمار اقتصادى و فرهنگى ، هنوز در بسیارى از مستعمرات آزاد شده و غیر آن حکمفرما است .

خلاصه این كه بردگى تابع اسم نیست ، آن چه زشت و ناپسند است ، مفهوم و محتواى بردگى است و مى دانیم این مفهوم و محتوا در كشورهاى استعمارزده ، به بدترین اَشکال پیاده مى شود .

نتیجه این كه الغاى بردگى در جهان امروز ، صورى بوده و در حقیقت تنها يك تغییر شکل است .

3 - سرنوشت دردناك بردگان در گذشته ؛ بردگان در طول تاریخ ، سرنوشت بسیار دردناکى داشته اند ، به عنوان نمونه بردگان اسپارت ها را كه به اصطلاح قومى متمدن بودند ، درنظرمى گیریم به قول نویسنده «روح القوانین» غلامان اسپارتى، به قدرى بدبخت بودندکه تنها

غلام يك نفر نبودند، بلکه غلام تمام جامعه محسوب مى شدند و هرکس بدون ترس ازقانون، مى توانست هرقدر بخواهد غلام خود يا دیگرى را آزار و شکنجه دهد و در حقیقت زندگانى آن ها از حیوانات نیز بدتر بود .

از زمانى كه بردگان را از كشورهاى عقب افتاده ، صید مى كردند تا هنگامى كه در بازارهاى فروش عرضه مى شد ، بسیارى از آن ها مى مردند و باقى مانده ، وسیله اى بودند براى بهره گیرى برده فروشان طماع و اندك غذایى كه به آن ها مى دادند ، براى زنده ماندن و كارکردن بود و به هنگام پیرى و بیمارى هاى صعب ، آن ها را به حال خود رهامى كردند تا به شکل دردناکى جان دهند .

لذا نام بردگى در طول تاریخ با انبوهى از جنایات هولناك ، همراه است .

طرح اسلام براى آزادى بردگان

آن چه غالبا مورد توجه قرار نمى گیرد ، این است كه اگر نظام غلطى در بافت جامعه اى وارد شود ، ریشه كن كردن آن احتیاج به زمان دارد و هر حرکت حساب نشده ، نتیجۀ

معکوسى خواهد داشت ، درست همانند انسانى كه به يك بیمارى خطرناك ، مبتلا شده و بیماریش كاملاً پیشرفت نموده است و يا شخص معتادى كه ده ها سال به اعتیاد زشت خود، خو گرفته ، در این گونه موارد ، حتما باید از « برنامه هاى زمان بندى شده » استفاده كرد .

صریح تر بگوییم : اگر اسلام طبق يك فرمان عمومى ، دستور مى داد همه بردگان موجود در آن را آزاد كنند ، چه بسا بیشتر آن ها تلف مى شدند ، زیرا گاه نیمى از جامعه را بردگان تشکیل مى دادند ، آن ها نه كسب و كار مستقلى داشتند و نه خانه و لانه و وسیله اى براى ادامه زندگى .

اگر در يك روز و يك ساعت معین ، همه آزاد مى شدند ، يك جمعیت عظیم بى كار ظاهر مى گشت كه هم زندگى خودش با خطر مواجه بود و هم ممکن بود نظم جامعه را مختل كند و به هنگامى كه محرومیت به او فشار مى آورد ، به همه جا حمله ور شود و درگیرى و خونریزى به راه افتد .

این جا است كه باید تدریجا آزاد شوند و جذب جامعه گردند ، نه جان خودشان به خطر

بیفتد و نه امنیت جامعه را به خطر اندازند و اسلام درست این برنامه حساب شده راتعقیب كرد.

این برنامه ، مواد زیادى دارد كه رؤوس مسائل آن به طور فشرده و فهرست وار در این جا مطرح مى شود و شرح آن نیاز به كتاب مستقلى دارد ؛

ماده اول -- بستن سرچشمه هاى بردگى ؛ بردگى در طول تاریخ ، اسباب فراوانى داشته ، نه تنها اسیران جنگى و بدهکارانى كه قدرت بر پرداخت بدهى خود نداشتند ، به صورت برده درمى آمدند ، بلکه زور و غلبه نیز مجوز برده گرفتن و برده دارى بود ، كشورهاى زورمند ، نفرات خود را با انواع سلاح ها به ممالك عقب افتاده آفریقایى و مانند آن مى فرستادند و گروه گروه از آن ها را گرفته و اسیر كرده و با كشتى ها به بازارهاى ممالك آسیا و اروپا مى بردند .

اسلام جلوى تمام این مسائل را گرفت ، تنها در يك مورد اجازه برده گیرى داد و آن در مورد اسیران جنگى بود و تازه آن نیز جنبه الزامى نداشت و به طورى كه در تفسیر آیات فوق گفتیم، اجازه مى داد طبق مصالح اسیران را بى قید و شرط يا پس از پرداخت فدیه ، آزادکنند.

در آن روز زندان هایى نبود كه بتوان اسیران جنگى را تا روشن شدن وضعشان در زندان نگه داشت وراهى جزتقسیم كردن آن هادرمیان خانواده هاونگهدارى به صورت برده وجودنداشت.

بدیهى است هنگامى كه چنین شرایطى تغییر يابد ، هیچ دلیلى ندارد كه امام مسلمین حکم بردگىرا درباره اسیران بپذیرد، مى تواند آن ها را از طریق « من » و « فداء » آزاد سازد ، زیرا اسلام پیشواى مسلمین رادر این امر مخيّر ساخته تا با درنظر گرفتن مصالح ، اقدام كند و به این ترتیب تقریبا سرچشمه هاى بردگى جدید در اسلام بسته شده است .

ماده دوم -- گشودن دریچه آزادى ؛ اسلام ، برنامه وسیعى براى آزاد شدن بردگان تنظیم كرده است كه اگر مسلمانان آن را عمل مى كردند ، در مدتى نه چندان زیاد همه بردگان تدریجا آزاد و جذب جامعه اسلامى مى شدند .

رؤوس این برنامه چنین است :

الف - يکى از مصارف هشت گانۀ زکات در اسلام ، خریدن بردگان و آزاد كردن آن ها است ( 60 / توبه ) و به این ترتیب يك بودجه دائمى و مستمر براى این امر در بیت المال

اسلامى درنظر گرفته شده كه تا آزادى كامل بردگان ادامه خواهد داشت .

ب - براى تکمیل این منظور ، مقرراتى در اسلام وضع شده كه بردگان طبق قراردادى كه با مالك خود مى بندند ، بتوانند از دسترنج خود آزاد شوند ( در فقه اسلامى ، فصلى در این زمینه تحت عنوان « مکاتبه » آمده است ) . (1)

ج - آزاد كردن بردگان يکى از مهم ترین عبادات و اعمال خیر در اسلام است و پیشوایان اسلام در این زمینه پیشقدم بودند تا آن جا كه در حالات على (علیه السلام) نوشته اند : « اَعْتَقَ اَلْفا مِنْ كَدِّ يَدِهِ : هزار برده را از دسترنج خود آزاد كردند » .(2)

د - پیشوایان اسلام ، بردگان را به كمترین بهانه اى آزاد مى كردند تا سرمشقى براى دیگران باشد ، تا آن جاکه يکى از بردگان امام باقر (علیه السلام) كار نیکى انجام داد ، امام (علیه السلام) .


1) براى كسب اطلاعات بیشتر در زمینه مکاتبه و احکام جالب آن، به « تفسیرنمونه » ، جلد 14 ، صفحه 459 و 467 مراجعه فرمائید .

2) « بحار الانوار » ، جلد 41 ، صفحه 43 .

فرمود : « برو تو آزادى كه من خوش ندارم مردى از اهل بهشت را به خدمت خود درآورم » .(1)

ه- - در بعضى از روایات اسلامى آمده است كه بردگان بعد از هفت سال ، خود به خود آزاد مى شوند ، چنان كه از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « مَنْ كانَ مُؤْمِنا فَقَدْ عُتِقَ بَعْدَ سَبْعِ سِنینَ ، اَعْتَقَهُ صاحِبُهُ اَمْ لَمْ يُعْتِقْهُ وَ لا يَحِلُّ خِدْمَةُ مَنْ كانَ مُؤْمِنا بَعْدَ سَبْعَةِ سِنینَ : كسى كه ایمان داشته باشد ، بعد از هفت سال آزاد مى شود ، صاحبش بخواهد يا نخواهد و به خدمت گرفتن كسى كه ایمان داشته باشد ، بعد از هفت سال ، حلال نیست » .(2)

و - كسى كه برده مشترکى را نسبت به سهم خود آزاد كند ، موظف است بقیه را نیز بخرد .


1) «وسائل الشیعه» ، جلد 16 ، صفحه 32 .

2) « وسائل الشیعه » ، جلد 16 ، صفحه 36 و 21 .

و آزاد كند و هرگاه بخشى از برده اى را كه مالك تمام آن است ، آزاد كند (1)، این آزادى سرایت كرده و خود به خود همه آزاد خواهند شد .(2)

ز - هرگاه كسى پدر يا مادر و يا اجداد و يا فرزندان يا عمو يا عمه يا دایى يا خاله يا برادر يا خواهر يا برادرزاده و يا خواهرزاده خود را مالك شود ، فورا آزاد مى شوند .

ح - هرگاه مالك ، از كنیز خود صاحب فرزندى شود ، فروختن آن كنیز جایز نیست و باید بعداً از سهم ارث ، فرزندش آزاد شود. این امر وسیله آزادى بسیارى از بردگان مى شد ، زیرا بسیارى از كنیزان ، به منزله همسر صاحب خود بودند و از آن ها فرزند داشتند .

ط - كفارۀ بسیارى از تخلفات در اسلام ، آزاد كردن بردگان قرار داده شده است ( به عنوان نمونه كفاره قتل خطا ، كفاره ترك عمدى روزه و كفاره قسم ، را مى توان نام برد ) . .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 16 ، صفحه 36 و 21 .

2) « شرایع » ، كتاب العتق .

ى - پاره اى از مجازات هاى سخت است كه اگر صاحب برده نسبتبه برده اش انجام دهد، آن برده خود به خود آزادمى شود .(1)

ماده سوم -- احیاى شخصیت بردگان ؛ در دوران برزخى كه بردگان مسیر خودرا طبق برنامه حساب شده اسلام به سوى آزادى مى پیمایند ، اسلام براى احیاى حقوق آن ها ، اقدامات وسیعى كرده است و شخصیت انسانى آنان را احیاء نموده تا آن جا كه از نظر شخصیت انسانى ، هیچ تفاوتى میان بردگان و افراد آزاد نمى گذارد و معیار ارزش را همان تقوا قرار مى دهد ، لذا به بردگان اجازه مى دهد همه گونه پُست هاى مهم اجتماعى را عهده دار شوند ، تا آن جا كه بردگان مى توانند مقام مهم قضاوت را عهده دار شوند .(2).


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 16 ، صفحه 26 .

2) « شرایع » ، كتاب القضاء .

در عصر پیامبر صلى الله علیه و آله نیز مقامات برجسته اى از فرماندهى لشکر گرفته تا پُست هاى حساس دیگر به بردگان يا بردگان آزاد شده ، سپرده شد .

بسیارى از ياران بزرگ پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله بردگان و يا بردگان آزاد شده ، بودند و در حقیقت بسیارى از آن ها به صورت معاون براى بزرگان اسلام انجام وظیفه مى كردند .

سلمان ، بلال ، عمار ياسر و قنبر را در این گروه مى توان نام برد . بعد از غزوه « بَنِى الْمُصْطَلَق » ، پیامبر صلى الله علیه و آله با يکى از كنیزان آزاد شده این قبیله ازدواج كرد و همین امر بهانه آزادى تمام اُسراى قبیله شد .

ماده چهارم -- رفتار انسانى با بردگان ؛ در اسلام ، دستورات زیادى درباره رفق و مدارا با بردگان وارد شده تا آن جا كه آن ها را در زندگى صاحبان خود شریك و سهیم كرده است .

امام صادق (علیه السلام) مى فرماید : « هنگامى كه پدرم به غلامى دستور انجام كارى مى داد ، ملاحظه

مى كرد اگر كار سنگینى بود ، "بسم اللّه" مى گفت و خودش وارد عمل مى شد و به آن ها كمك مى كرد » .(1)

خوش رفتارى اسلام نسبت به بردگان در این دوران انتقالى ، به اندازه اى است كه حتى بیگانگان از اسلام نیز روى آن تأکید و تمجید كرده اند .

به عنوان نمونه « جرجى زیدان » در تاریخ تمدن خود چنین مى گوید : « اسلام با بردگان ، فوق العاده مهربان است ، پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله درباره بردگان سفارش بسیار نموده، ازجمله مى فرماید: " كارى كه برده تاب آن را ندارد ، به او واگذار نکنید و هرچه خودتان مى خورید ، به او بدهید" و در جاى دیگر مى فرماید : "به بندگان خود ، كنیز و غلام نگویید ، بلکه آن ها را « پسرم » و « دخترم » خطاب كنید" . قرآن نیز در آیه 36 سوره نساء درباره بردگان سفارش كرده كه : " خدا را بپرستید ، براى او شریك مگیرید ، با پدر و مادر و خویشان و يتیمان و بینوایان همسایگان نزدیك و دور و دوستان و .


1) « بحار الانوار » ، جلد 74 ، صفحه 142 ، حدیث 13 .

آوارگان و بردگان ، جز به نیکوکارى رفتارى نداشته باشید ، خداوند از خودپسندى بیزار است" » .(1)

ماده پنجم -- بدترین كار، انسان فروشى است ؛ اصولاً دراسلام خرید و فروش بردگان ، يکى از منفورترین معاملات است ، تا آن جاکه در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است : « شَرُّ النّاسِ مَنْ باعَ النّاسَ : بدترین مردم كسى است كه انسان ها را بفروشد » .

اینتعبیرکافىاستکه نظرنهایىاسلام درموردبردگانراروشن سازد و نشاندهدجهت گیرى برنامه هاى اسلامى به كدام سو است .

و از این جالب تر این كه يکى از گناهان نابخشودنى در اسلام ، سلب آزادى و حریت از انسان ها و تبدیل آن ها به يك متاع است ، چنان كه در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده : « اِنَّ اللّهَ تَعالى غافِرُ كُلِّ ذَنْبٍ اِلاّ مَنْ جَحَدَ مَهْرا ، اَوِ اغْتَصَبَ اَجیرا اَجْرَهُ ، اَوْ باعَ رَجُلاً حُرّا : .


1) « تاریخ تمدن » ، جلد 4 ، صفحه 54 .

خداوند هرگناهى را مى بخشد، جز (سه گناه)؛ كسى كه مهر همسرش را انکارکند، يا حق كارگرى را غصب نماید و يا انسان آزادى را بفروشد » .(1)

طبق این حدیث ، غصب حقوق زنان و حق كارگران و سلب آزادى از انسان ها ، سه گناه نابخشودنى است .

همان گونه كه در بالا آوردیم ، اسلام تنها در يك مورد اجازه برده گیرى مى دهد و آن در مورد اسیران جنگى است ، آن هم هرگز جنبه الزامى ندارد ، درحالى كه در عصر ظهور اسلام و قرن ها بعد از آن برده گیرى از طریق زور و حمله به كشورهاى سیاه پوستان و دستگیر كردن انسان هاى آزاد و تبدیل آن ها به بردگان ، بسیار زیاد بود و گاهى در مقیاس هاى وحشتناك روى آن معامله مى شد ، به طورى كه در اواخر قرن 18 میلادى ، دولت انگلستان هرسال ، دویست هزار برده را معامله مى كرد و هر سال يك صد هزار نفر را از آفریقا گرفته و به .


1) « بحار الانوار » ، جلد 103 ، صفحه 168 ، حدیث 11 .

صورت بردگان به آمریکا مى بردند .(1)

خلاصه این كه كسانى كه به برنامه هاى اسلام در مورد بردگان ، خرده گیرى مى كنند ، از دور سخنى شنیده اند و از اصول این برنامه و جهت گیرى آن كه همان « آزادى تدریجى و بدون ضایعات بردگان » است ، اطلاع دقیقى ندارند ویا تحت تأثیر افراد مغرضى قرار گرفته اند كه به گمان خود این را نقطه ضعف مهمى براى اسلام شمرده و روى آن تبلیغات دامنه دارى به راه انداخته اند .

5 سَيَهْدیهِمْ وَ يُصْلِحُ بالَهُمْ

به زودى آن ها را هدایت مى كند و كار آن ها را اصلاح مى كند .

6 وَ يُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَها لَهُمْ

و آن هارا در بهشت ( جاویدانش ) كه اوصاف آن را براى آنان بازگو كرده ، واردمى كند. .


1) « المیزان » ، جلد 6 ، صفحه 368 .

در این دو آیه ، سه موهبت دیگر خدا به شهدا را برمى شمارد ؛

نخست مى گوید : « سَيَهْدیهِمْ » ، هدایت به مقامات عالیه و فوز بزرگ و رضوان اللّه .

دومین موهبت را این گونه معرفى مى كند : « وَ يُصْلِحُ بالَهُمْ » ، آرامش روح و اطمینان خاطر و نشاط معنویت و روحانیت به آن ها مى بخشد و هماهنگ با صفا و معنویت فرشتگان الهى كه با آن ها همدمند ، مى سازد و در جوار رحمتش آن ها را به ضیافت خویش دعوت مى كند .

و در آخرین موهبت مى گوید : « وَ يُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَها لَهُمْ » .

بعضى از مفسران گفته اند : نه تنها اوصاف كلى بهشت برین و روضه رضوان را براى آن ها بیان كرده ، بلکه اوصاف و نشانه هاى قصرهاى بهشتى آن ها را نیز مشخص مى سازد ، به گونه اى كه وقتى وارد بهشت مى شوند ، يکسر به سوى قصرهاى خویش مى روند .(1).


1) «مجمع البیان»، جلد 9، صفحه98 .

مقام والاى شهیدان

در تاریخ ملت ها، روزهایى پیش مى آید كه بدون ایثار و فداکارى و دادن قربانیان بسیار، خطرات برطرف نمى شود و اهداف بزرگ و مقدس ، باقى نمى ماند ، این جا است كه گروهى مؤمن و ایثارگر باید به میدان آیند و با نثار خون خود از آیین حق ، پاسدارى كنند ، در منطق اسلام ، به این گونه افراد ، « شهید » گفته مى شود .

اطلاق « شهید » از مادۀ « شُهُود » بر آن ها ، يا به خاطر حضورشان در میدان نبرد با دشمنان حق است ، يا به خاطر این كه در لحظه شهادت ، فرشتگان رحمت را مشاهده مى كنند و يا به خاطر مشاهده نعمت هاى بزرگى است كه براى آن ها آماده شده و ياحضورشان در پیشگاه خداوند است ، آن چنان كه در آیه شریفه « وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فى سَبیلِ اللّهِ اَمْواتا بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ » ( 169 / آل عمران ) آمده است .

درباره مقام شهیدان ، روایات عجیبى در منابع اسلامى دیده مى شود كه حکایت از عظمت فوق العاده ارزش كار شهیدان مى كند .

در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « اِنَّ فَوْقَ كُلِّ بِرٍّ بِرّا حَتّى يُقْتَلَ الرَّجُلُ شَهیدا فى سَبیلِ اللّهِ : در برابر هر نیکى ، نیکى بهترى وجود دارد تا به شهادت در راه خدا رسد كه برتر از آن چیزى متصور نیست » .(1)

در حدیث دیگرى از آن حضرت نقل شده است :«اَلْمُجاهِدوُنَ فِى اللّهِ قُوّادُ اَهْلِ الْجَنَّةِ : مجاهدان راه خدا، رهبران اهل بهشتند » .(2)

اگر تاریخ اسلام را ورق زنیم ، مى بینیم كه قسمت مهمى از افتخارات را ، شهیدان آفریده اند و بخش عظیمى از خدمت را آنان كرده اند .

نه تنها دیروز ، بلکه امروز نیز فرهنگ سرنوشت ساز « شهادت » است كه لرزه بر اندام دشمنان مى افکند و آن ها را از نفوذ در دژهاى اسلام مأیوس مى كند و چه پربرکت است فرهنگ شهادت براى مسلمانان و چه وحشتناك است براى دشمنان اسلام . .


1) « بحار الانوار » ، جلد 100 ، صفحه 15 و 14 .

2) « بحار الانوار » ، جلد 100 ، صفحه 15 و 14 .

ولى بدون شك « شهادت » يك هدف نیست ، هدف ، پیروزى بر دشمن و پاسدارى از آیین حق است ، اما این پاسداران باید آن قدر آماده باشند كه اگر در این مسیر ، ایثار خون نیز لازم شود ، از آن دریغ ندارند و این است معنى امت شهیدپرور ، نه این كه شهادت را به عنوان يك هدف طلب كنند .

به همین جهت در آخر حدیث مفصلى كه امیر مؤمنان (علیه السلام)از رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره مقام شهیدان نقل كرده اند ، مى خوانیم كه پیامبر صلى الله علیه و آله سوگند ياد كرد : « وَ الَّذى نَفْسى بِيَدِهِ لَوْ كانَ الاَْنْبِياءُ فى طَریقِهِمْ لَتَرَجَّلُوا لَهُمْ لِما يَرَوْنَ مِنْ بَهائِهِمْ وَ يَشْفَعُ الرَّجُلُ مِنْهُمْ سَبْعینَ اَلْفا مِنْ اَهْلِ بَيْتِهِ وَ جیرانِهِ : سوگند به كسى كه جانم در دست او است كه وقتى شهیدان وارد عرصه محشر مى شوند ، اگر پیامبران در مسیر آن ها ، سوار بر مرکب باشند ، پیاده مى شوند به خاطر نور و ابهت آنان و هر يك از آن ها هفتاد هزار نفر را از خاندان و همسایگان خود شفاعت مى كند » .(1).


1) « بحار الانوار » ، جلد 100 ، صفحه 14 .

این نکته نیز قابل توجه است كه شهادت در فرهنگ اسلام ، دو معنى متفاوت دارد ؛ معنى « خاص » و دیگرى معنى گسترده و « عام » .

معنى خاص شهادت ، همان كشته شدن در معرکه جنگ در راه خدا است كه احکام خاصى در فقه اسلامى دارد ، از جمله عدم نیاز شهید به غسل و كفن ، بلکه با همان لباس خونین دفن مى شود .

اما معنى وسیع شهادت ، آن است كه انسان در مسیر انجام وظیفه الهى ، كشته شود يا بمیرد ، هرکس در حین انجام چنین وظیفه اى ، به هرصورت از دنیا برود ، « شهید » است .

لذا در روایات اسلامى آمده است كه چند گروه ، شهید از دنیا مى روند :

1 - از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده : « اِذا جاءَ الْمَوْتُ طالِبُ الْعِلْمِ وَ هُوَ عَلى هذَا الْحالِ ماتَ شَهیداً : كسى كه در طریق تحصیل علم ، از دنیا برود ، شهید مرده است » .(1).


1) «سفینة البحار»، جلد 1، مادۀ «شهد» .

2 - امیرمؤمنان (علیه السلام)مى فرماید : « مَنْ ماتَ مِنْكُمْ عَلى فِراشِهِ وَ هُوَ عَلى مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ ماتَ شَهیدا : كسى كه در بستر از دنیا مى رود ، اما معرفت حق پروردگار و معرفت واقعى پیامبر او و اهل بیتش را داشته باشد ، شهید از دنیا رفته است » .(1)

و همچنین كسان دیگرى كه در مسیر حق ، كشته مى شوند يا مى میرند ، شهید محسوب مى شوند و از این جا عظمت این فرهنگ اسلامى و گسترش آن روشن مى شود .

این بحث را با حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) پایان مى دهیم ، ایشان از پدرانش از رسول خدا صلى الله علیه و آله چنین نقل مى كند : « اَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ الشَّهیدُ : نخستین كسى كه داخل بهشت مى شود ، شهید است » .(2).


1) «نهج البلاغه» ، خطبه 190 (آخر خطبه) .

2) « بحار الانوار » ، جلد 71 ، صفحه 272 .

7 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِنْ تَنْصُروُا اللّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ اَقْدامَكُمْ

اى كسانى كه ایمان آورده اید ! اگر خدا را يارى كنید ، شما را يارى مى كند و گام هایتان را استوار مى دارد .

اگر خدارا يارى كنید، شمارا يارى مى كند

تعبیر به يارى كردن خدا ، به وضوح به معنى يارى كردن آیین او است ، يارى كردن پیامبر او و شریعت و تعلیمات او و لذا در بعضى دیگر از آیات قرآن ، يارى كردن خدا و رسولش در كنار يکدیگر قرار داده شده ؛ در آیه 8 سوره حشر مى خوانیم : « وَ يَنْصُروُنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اوُلئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ » ، با این كه قدرت خداوند ، بى پایان است و قدرت مخلوقات در برابراو، بسیار ناچیز، ولى باز تعبیر به يارى كردن خداوند مى كند تا اهمیت مسأله جهاد و دفاع ازآیین حق را روشن سازد و تعبیرى از این باعظمت تر براى این موضوع پیدا نمى شود.

اما ببینیم وعده اى را كه خداوند در برابر دفاع از آیینش به مجاهدان داده ، چیست ؟ نخست مى گوید : « شما را يارى مى كند » ، اما از كدام طریق ؟ از طرق بسیار در قلب شما

نور ایمان ، در روح شما تقوا ، در اراده شما قدرت و در فکر شما آرامش مى افکند .

از سوى دیگر فرشتگان را به يارى شما مى فرستد ، حوادث را به نفع شما تغییر مسیر مى دهد ، قلوب مردم را به شما متمایل مى كند ، سخنانتان را نافذ و فعالیت هایتان را پرثمر مى سازد ، آرى يارى خدا ، جسم و جان و درون و برون را احاطه مى كند .

اما درمیان تمام اَشکال يارى كردن، روى مسأله «ثبات قدم» تأکیدمى كند، چراکه ایستادگى دربرابر دشمن، مهم ترین رمز پیروزى است و برندگان جنگ ها، آن هاهستند كه ثبات و استقامت بیشترى نشان مى دهند .

و لذا در داستان پیکار «طالوت» ، فرمانده بزرگ بنى اسرائیل با «جالوت» ، آن زمامدار ستمگر و خون خوار و قوى پنجه ، مى خوانیم : مؤمنان اندکى كه با او بودند ، به هنگامى كه در برابر انبوه دشمن قرار گرفتند ، چنین گفتند : « رَبَّنا اَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْرا وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرینَ : پروردگارا ! صبر و استقامت را بر ما بریز و گام هاى ما را استوار دار و در برابر قوم كافر ، يارى فرما » .

و در آیۀ بعد از آن مى خوانیم : « فَهَزَمُوهُمْ بِاِذْنِ اللّهِ : ياران طالوت ، لشکر نیرومند جالوت را به فرمان خدا ، شکست دادند » .

آرى نتیجه ثبات قدم ، پیروزى بر دشمن است .

8 وَ الَّذینَ كَفَروُا فَتَعْسا لَهُمْ وَ اَضَلَّ اَعْمالَهُمْ

و كسانى كه كافر شدند ، مرگ بر آن ها و اعمالشان نابود باد .

« تَعْس » ( بر وزن نَحْس ) به معنى لغزیدن و به رو در افتادن است و این كه بعضى آن را به هلاکت و انحطاط تفسیر كرده اند ، در واقع لازمه آن است .

آرى هنگامى كه افراد بى ایمان لغزش مى كنند ، كسى نیست زیر بازوى آن ها را بگیرد و به آسانى در پرتگاه ها سقوط خواهند كرد ، اما فرشتگان رحمت الهى به يارى مؤمنان مى شتابند و آن ها را در لغزشگاه ها و پرتگاه ها حفظ مى كنند ، چنان كه در جاى دیگر مى خوانیم : « اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ » ( 30 / فصلت ) .

9 ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كَرِهُوا ما اَنْزَلَ اللّهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ

این به خاطرآن است كه از آن چه خداوند نازل كرده، كراهت داشتند، لذاخدا اعمالشان را حبط و نابود كرد .

در این آیه علت سقوط آن ها و نابودى اعمالشان بیان شده است .

خداوند قبل از هرچیز آیین توحید را نازل فرمود ، اما آن ها به آن پشت كرده ، رو به شرك آوردند، خداوند دستور به حق و عدالت و پاکى و تقوا داد ، اما آن ها همه را پشت سر افکندند و به ظلم و فساد روى آوردند .

آرى هنگامى كه آن هااز این امورنفرت داشتند، طبعاگامى دراین مسیر برنمى داشتند و تمام تلاش ها و كوشش هایشان درمسیرباطلبود و طبیعى است كه چنین اعمالى حبط و نابود گردد.

درحدیثى ازامام باقر آمده است:«كَرِهُوا مااَنْزَلَ اللّهُ فىحَقِ عَلِىٍّ: آن هاآن چه راکه خداوند

درحق على (علیه السلام)نازل كرده بود، كراهت داشتند » .(1)

البته تعبیر به « ما اَنْزَلَ اللّهُ » معنى گسترده اى دارد كه يکى از مصداق هاى روشنش ، مسأله ولایت امیرمؤمنان على (علیه السلام)است ، نه این كه منحصر در آن باشد .

10 اَفَلَمْ يَسیروُا فِى الاَْرْضِ فَيَنْظُروُا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ لِلْكافِرینَ اَمْثالُها

آیا در زمین سیرنکردند تاببینند عاقبت كسانى كه قبل ازآن ها بودند ، چه شد ؟ خداوند آن ها را هلاك كرد و براى كافران ، امثال این مجازات ها خواهد بود .

«دَمَّرَ» از ماده « تدمیر » در اصل به معنى هلاك كردن است ، اما هنگامى كه با « عَلى » ذکر مى شود،به معنىنابودکردن همه چیز حتى فرزندان و خانواده و اموال مخصوص انسان است(2).


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

2) « روح المعانى » ، « روح البیان » و « تفسیر فخر رازى » ، ذیل آیه .

و به این ترتیب این تعبیر بیان مصیبت دردناك ترى است ، مخصوصاً با توجه به این كه لفظ « عَلى » معمولاً در مورد سلطه به كار مى رود ، مفهوم جمله این مى شود كه خداوند هلاك و نابودى را بر سر این اقوام و اموال و آن چه مورد علاقه آن ها بود ، فرو ریخت .

آن ها انتظار نداشته باشند كه با انجام اعمال مشابه آن ها ، از كیفرهاى مشابه مصون و برکنار بمانند ، بروند آثار گذشتگان را بنگرند و آینده خود را در آیینه زندگى آنان ببینند .

در مورد « سیر در ارض » كه قرآن مجید به عنوان يك برنامه آگاه كننده بارها روى آن تکیه كرده است ، در جلد 3 تفسیر نمونه ذیل آیه 137 سوره آل عمران ، صفحه 102 و در جلد 16 تفسیر نمونه صفحه 458 به طور مشروح بحث شده است .

11 ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ مَوْلَى الَّذینَ امَنُوا وَ اَنَّ الْكافِرینَ لا مَوْلى لَهُمْ

این به خاطر آن است كه خداوند مولا و سرپرست كسانى است كه ایمان آوردند ، اما كافران ، مولایى ندارند .

« مَوْلى » به معنى ولىّ و سرپرست و يار و ياور است و به این ترتیب خداوند ولایت و

سرپرستى و يارى مؤمنان را بر عهده گرفته ، اما كافران را از زیر چتر ولایت خود خارج ساخته است ، روشن است كسانى كه تحت ولایت ذات پاك او باشند ، هم در مشکلات يارى مى شوند و هم ثبات قدم دارند و سرانجام به مقصود خود نایل مى شوند ، اما آن ها كه از زیر این پوشش خارجند ، اعمالشان حبط و نابود و عاقبت كارشان ، هلاکت است .

در این جا سؤالى پیش مى آید كه در آیه مورد بحث ، خداوند فقط به عنوان مولاى مؤمنان ذکرشده،درحالى كه دربعضى دیگرازآیات قرآن مانند آیه 30 سوره يونس حتى مولاى كافران معرفى شده است: «وَ رُدُّوا اِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَ عَنْهُمْ ماکانُوايَفْتَروُنَ:آن ها به سوى خداوند مولاى حقیقى خود بازمى گردند و بت هایى را كه به دروغ شریك خدا مى پنداشتند ، گم و نابود مى شود » .

پاسخ این سؤال باتوجه به يك نکته روشن مى شود و آن این كه « ولایت عامه » خداوند كه همان مسأله خالقیت و تدبیر او است ، همگان را فرامى گیرد ولى « ولایت خاصه » و عنایت مخصوص او كه توأم با انواع حمایت ها است ، تنها شامل حال مؤمنان است .

بعضى گفته اند : این آیه ، امیدبخش ترین آیات قرآن است ( اَرْجى اآيَةٍ فِى الْقُرْاآنِ ) چراکه

همۀ مؤمنان اعم از عالِم و جاهل ، زاهد و راغب ، كوچك و بزرگ ، زن و مرد و پیر و جوان ، را تحت حمایت و عنایت خاص پروردگار معرفى مى كند ، حتى مؤمنان گنهکار را استثناء نمى كند ، او در حوادث سخت و مصائب جانکاه ، نمونه هاى حمایت خویش را نشان مى دهد كه هرکس در طول عمر خود این معنى را احساس كرده است و در تواریخ نیز شواهد فراوان دارد .

در حدیثى آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله بعد از يکى از غزوات ، زیر درختى تنها نشسته بود، مشرکى با شمشیر برهنه به طور غافلگیرانه به حضرت حمله كرد و گفت : « مَنْ يُخَلِّصُكَ مِنِّى الاْآنَ : چه كسى هم اکنون مى تواند تو را از چنگال من نجات دهد » ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « اَللّه » و در این هنگام پاى مشرك لغزید و بر زمین خورد و شمشیرازدستش فروافتاد،پیامبر صلى الله علیه و آله شمشیر را برداشت و فرمود : « الآن تو بگو چه كسى تو را از دست من رهایى مى بخشد » ؟ در جواب عرض كرد:

«لا اَحَدٌ : هیچ كس» و سپس ایمان آورد .(1)

آرى مولاى همه مؤمنان او است و كافران مولا و پناهگاهى ندارند .

12 اِنَّ اللّهَ يُدْخِلُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَاالاَْنْهارُ وَ الَّذینَ كَفَروُا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الاَْنْعامُ وَ النّارُ مَثْوًى لَهُمْ

خداوند كسانى راکه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند،وارد باغ هایى از بهشت مى كند كه نهرها از زیر درختانش جارى است ، درحالى كه كافران از متاع زودگذر دنیا بهره مى گیرند و همچون چهارپایان مى خورند و سرانجام آتش دوزخ جایگاه آن هااست.

درست است كه هردو گروه در دنیا زندگى مى كنند و از مواهب آن بهره مند مى شوند ، ولى تفاوت این جااست كه مؤمنان، هدفشان، انجام عمل صالح است ، اعمالى مفید و سازنده و براى جلب خشنودى پروردگار . .


1) « روح البیان » ، جلد 8 ، صفحه 503 .

ولى كافران تمام هدفشان همین خوردن و خوابیدن و تمتع بردن از لذات حیات است .

مؤمنان حرکتى آگاهانه دارند و كافران ، بى هدف زندگى مى كنند و بى هدف مى میرند ، درست مانند چهارپایان .

مؤمنان در بهره گیرى از مواهب حیات ، قید و شرط فراوان قائلند و در مشروعیت و طرق تحصیل آن و چگونگى مصرفش ، دقیقاً مى اندیشند ، اما كافران چون چهارپایانند كه براى آن ها تفاوت نمى كند این علف از زمین صاحب آن ها است يا غصب ؟ حق يتیم و بیوه زنى است يا نه ؟

بعضى تفاوت بین این دو گروه را چنین گفته اند : « اِنَّ الْمُؤْمِنَ لا يَخْلُوا اَكْلُهُ عَنْ ثَلاثٍ ؛ اَلْوَرَعُ عِنْدَ الطَّلَبِ وَ اسْتِعْمالُ الاَْدَبِ وَ الاَْكْلُ لِلسَّبَبِ وَ الْكافِرُ يَطْلُبُ لِلنَّهْمَةِ وَ يَأْكُلُ لِلشَّهْوَةِ وَ عَيْشُهُ فى غَفْلَةٍ : مؤمن ، خوردنش از سه برنامه خالى نیست ؛ ورع در به دست آوردن و ادب در به كار بردن و هدف در مصرف كردن، ولى كافر طلبش بى قید و شرط و خوردنش براى شهوت و زندگیش سراسرغفلت است » .

در بعضى دیگر از آیات قرآن نیز این دوزخیان به چهارپایان تشبیه شده اند ، بلکه از

چهارپایان بدتر : « اوُلئِكَ كَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اوُلئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ » ( 179 / اعراف ) .

13 وَكَاَيِّنْ مِنْقَرْيَةٍ هِىَاَشَدُّ قُوَّةً مِنْقَرْيَتِكَالَّتىاَخْرَجَتْكَ اَهْلَكْناهُمْ فَلاناصِرَ لَهُمْ

و چه بسیار شهرهایى كه از شهرى كه تورا بیرون كرد ، پرقدرت تربودند ، ما همه آن ها را نابود كردیم و ياورى نداشتند .

آن ها گمان نبرند كه چند روزى دنیا به كامشان است و آن قدر جسور شده اند كه بزرگ ترین فرستادۀ الهى را از مکه مقدس ترین شهرها بیرون مى كنند و همیشه این وضع ادامه خواهد يافت ، این ها در مقایسه با قوم عاد و ثمود و فراعنه و لشکر ابرهه ، موجوداتى ضعیف و ناتوانند ، خداوندى كه آن ها را به آسانى درهم كوبید ، درهم شکستن آن ها نیز براى او بسیار ساده است .

در این جا خارج كردن را به شهر مکه نسبت مى دهد ، درحالى كه منظور ، اهل شهر است ، این كنایۀ لطیفى است كه سلطه يك گروه را بر آن شهر مشخص مى كند ، ضمناً تعبیر به « قَرْيَة » ، به هرگونه شهر و آبادى ، اطلاق مى شود و به معنى روستا نیست .

14 اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ كَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا اَهْواءَهُمْ

آیا كسى كه دلیل روشنى از سوى پروردگارش دارد ، همانند كسى است كه زشتى اعمالش در نظرش تزیین شده و از هواى نفس پیروى مى كند ؟

«بَيِّنَة» به معنى دلیل آشکاراست و در این جا اشاره به قرآن و معجزات پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و دلایل عقلى دیگر است .

گروه اول در مسیر خود از شناخت صحیح و يقین و دلیل و برهان قطعى برخوردارند ، « راه » و « هدف » خود را به روشنى مى بینند و به سرعت پیش مى روند ، اما گروه دوم گرفتار سوء تشخیص و عدم درك واقعیت و تاریکى مسیر و هدف شده ، در ظلمات اوهام سرگردانند و عامل این سرگردانى ، همان پیروى از هوا و هوس هاى سرکش است ، چراکه هوا و هوس ، پرده بر روى عقل و فکر انسان مى افکند ، زشتى ها را زیبا و زیبایى ها را زشت نشان مى دهد ، آن چنان كه گاهى به اعمال شرم آور و ننگین خود فخر و مباهات مى كنند، چنان كه در آیات 103 تا 105 سوره كهف آمده است : « قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالاَْخْسَرینَ اَعْمالاً

الَّذینَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعا اوُلئِكَ الَّذینَ كَفَروُا بِاآیاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فَلا نُقیمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْنا : بگو : آیا به شما خبر دهیم كه زیانکارترین مردم كه هستند ؟ آن ها هستند كه تلاش هایشان در زندگى دنیا ، گم و نابود شده با این حال گمان مى كنند كار نیکى انجام مى دهند ، آن ها كسانى هستند كه به آیات پروردگارشان و لقاى او كافر شدند ، به همین دلیل اعمالشان حبط و نابود مى شود و روز قیامت ، میزانى براى آن ها برپا نخواهیم كرد » ( چراکه عمل وزن دارى ندارند ) .

روشن است استفهام در جمله « اَفَمَنْ كانَ ... » ، " استفهام انکارى" است ، يعنى هرگز این دو گروه يکسان نیستند .

در این كه چه كسى اعمال سوء هواپرستان را در نظرشان تزیین مى كند ، خداوند يا خود آن ها يا شیاطین ؟ باید گفت : همه این ها صحیح است ، چراکه در آیات قرآن به هر سه مورد نسبت داده شده است ، در آیه 4 سوره نمل مى فرماید : « اِنَّ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْآخِرَةِ زَيَّنّا لَهُمْ اَعْمالَهُمْ : كسانى كه ایمان به آخرت نمى آورند ، اعمالشان را در نظرشان زینت مى دهیم » و در آیات

متعددى از جمله آیۀ 38 سوره عنکبوت آمده است : « وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْمالَهُمْ » و در آیه موردبحث، باتوجه به جمله «وَ اتَّبَعُوا اَهْواءَهُمْ» به ظاهر این است كه این تزیین ناشى از پیروى هوا و هوس است و این معنى كاملاً قابل درك است كه هوا و هوس ، حسّ تشخیص و درك صحیح واقعیت ها را از انسان مى گیرد .

البته نسبت دادن آن به « شیطان » نیز صحیح است ، چراکه او به هوا و هوس ها دامن مى زند و پیوسته انسان را وسوسه مى كند .

و اگر به خداوند نسبت داده شده نیز به خاطر آن است كه او « مُسَبِّبُ الاَْسْباب » است و هر سببى اثرى دارد كه از ناحیه او است ، اوبه آتش سوزندگى داده و به هوا و هوس ، تأثیر پرده پوشى بر حقایق و قبلاً هم این تأثیر را اعلام نموده است و به این ترتیب ریشه اصلى مسؤولیت ، به خود انسان بازمى گردد .

15 مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فیها اَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ اسِنٍ وَ اَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ اَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبینَ وَ اَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ لَهُمْ

فیها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ كَمَنْ هُوَ خالِدٌفِى النّارِ وَ سُقُوا ماءً حَمیما فَقَطَّعَ اَمْعاءَهُمْ

توصیف بهشتى كه به پرهیزکاران وعده داده شده، چنیناست كه در آن نهرهایى از آب صاف و خالصاست كه بدبونشده و نهرهایى ازشیرکه طعم آن دگرگون نگشته و نهرهایى ازشراب ( طهور ) كه مایه لذت نوشندگان است و نهرهایى از عسل مصفى و براى آن ها درآن ازتمام انواع میوه ها وجوددارد (و ازهمه بالاتر) آمرزشىاست ازسوىپروردگارشان، آیا چنین كسانى همانند كسانى هستند كه همیشه در آتش دوزخند و از آب جوشان نوشانده مى شوند كه امعاء آن ها را از هم متلاشى مى كند ؟

توصیف دیگرى از بهشت

« اآسِن » به معنى "بدبو" است ، بنابراین « ماءٍ غَيْرِ اآسِنٍ » يعنى آبى كه بر اثر طول ماندن يا غیر آن ، بوى آن دگرگون نشده است ، این نخستین قسمت از نهرهاى بهشتى است كه در آن صرفا آب زلال خوش بو و خوش طعم جارى است .

سپس مى افزاید : « وَ اَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ . . . مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى » اصولاً آن جا جاى فساد و تباهى نیست و مواد غذایى بهشتى با گذشت زمان دگرگون نمى شود ، این عالَم دنیا است كه به خاطر وجود انواع میکروب هاى مخرب مواد غذایى ، به سرعت به سوى فساد مى رود .

در این بخش از آیه ، به نهرهاى « آب » ، « شیر » ، « شراب طهور » و « عسل » اشاره شده كه ممکن است اولى براى رفع تشنگى ، دومى براى تغذیه ، سومى براى نشاط و چهارمى براى لذت و قوت باشد .

علاوه بر این نهرهاى گوناگون كه هرکدام براى منظورى آفریده شده ، میوه هاى رنگارنگ با طعم ها و عطرهاى متفاوت ، آن چه در تصور بگنجد يا انواعى كه امروز حتى تصورش براى ما ممکن نیست ، همه در اختیار آن ها است .

و بالاخره در ششمین موهبت كه برخلاف مواهب مادى قبلى ، جنبه معنوى و روحانى دارد ، مى گوید : « مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ » ، رحمتى عظیم و گسترده كه تمام لغزش هاى آن ها را مى پوشاند و به آن ها اطمینان و آرامش مى بخشد و محبوب درگاه حق مى كند .

اکنون ببینیم گروه مقابل آن ها چه سرنوشتى خواهند داشت ؟ در دنباله آیه مى فرماید : « كَمَنْ هُوَ خالِدٌ فِى النّارِ وَ سُقُوا ماءً حَمیما فَقَطَّعَ اَمْعاءَهُمْ » .

« اَمْعاء » جمع « مَعْى » ( بر وزن سَعْى ) و « مِعا » ( بر وزن غِنا ) به معنى روده است و گاه به تمام آن چه در درون شکم وجود دارد ، نیز گفته مى شود و پاره شدن آن ها اشاره به شدت سوزندگى و حرارت این نوشابه وحشتناك دوزخى است .

16 وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ اِلَيْكَ حَتّى اِذا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِكَ قالُوا لِلَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ ماذا قالَ انِفا اُولئِكَ الَّذینَ طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا اَهْواءَهُمْ

گروهى از آنان به سخنانت گوش فرامى دهند اما هنگامى كه از نزد تو خارج مى شوند ، به كسانى كه خداوند به آن ها علم و دانش بخشیده ( از روى استهزاء ) مى گویند : این مرد الآن چه گفت ؟ آن ها كسانى هستند كه خداوند بر قلب هایشان مهر نهاده و از هواى نفسشان پیروى كرده اند ( لذا چیزى نمى فهمند ) .

« اآنِفا » از ماده « اَنْف » در این جا در مورد زمان مقدم بر زمان حال به كار رفته است .

آیات 16 تا 31 ترسیمى از وضع منافقان در برخوردشان با وحى الهى و آیات و سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله و مسأله جنگ و مبارزه با دشمنان اسلام است .

تعبیر آن ها در مورد شخص پیامبر صلى الله علیه و آله و سخنان پرمحتواى آن حضرت ، به قدرى زشت و زننده و تحقیرآمیزبود كه نشان مى داد آن ها اصلاً به وحى آسمانى ، ایمان نیاورده اند.

تعبیر « اَلَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ » نشان مى دهد كه يکى از مشخصات مؤمنان ، داشتن آگاهى كافى است ، آرى علم است كه سرچشمه ایمان است و هم زاییده و محصول ایمان .

ولى قرآن در پایان آیه ، پاسخ دندان شکنى به آن ها گفته ، مى فرماید: « اوُلئِكَ الَّذینَ طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا اَهْواءَهُمْ » .

در حقیقت جمله دوم ، علتى است براى جمله نخست يعنى هواپرستى ، قدرت ادراك حقایق و حس تشخیص را از آدمى مى گیرد و پرده بر قلب او مى افکند ، به طورى كه قلوب هواپرستان همانندظرفى مى شودکه درِ آن رابسته و مُهر و موم كرده اند، نه چیزى واردآن مى شود و نه چیزى از آن خارج مى گردد .

17 وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدًى وَ اتیهُمْ تَقْویهُمْ

کسانى كه هدایت يافته اند، خداوند برهدایتشان مى افزایدو روح تقوا به آن ها مى بخشد.

نقطه مقابل آن ها، مؤمنان راستین هستند، آن هانخستین گام هاى هدایت را شخصا برداشته و عقل و خرد و فطرت خویش را دراین راه به كار گرفته اند، سپس خداوندطبق وعده اى كه داده است ، مجاهدان راهش را هدایت و راهنمایى بیشتر مى كند ، نور ایمان به قلب آن ها مى افکند و ازشرح صدر و روشن بینى بهره مندشان مى سازد، این ازنظراعتقاد و ایمان، و اماازنظرعمل، روح تقوارادرآن هازنده مى كند،آن چنان كه ازگناه متنفرمى شوندوبه طاعت ونیکى عشق مى ورزند.

18 فَهَلْ يَنْظُروُنَ اِلاَّالسّاعَةَ اَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْجاءَاَشْراطُها فَاَنّى لَهُمْ اِذا جاءَتْهُمْ ذِكْریهُمْ

آیاآن ها جز این انتظارى دارندکه قیامت ناگهان برپاشود (آن گاه ایمان آورند) در حالى كه هم اکنون نشانه هاى آن آمده است ، اما هنگامى كه بیاید ، تذکر و ایمان آن ها سودى نخواهد داشت .

نشانه هاى رستاخیز ظاهر شده است

« اَشْراط » جمع « شَرْط » به معنى علامت است ، بنابراین « اَشْراطُ السّاعَة » اشاره به نشانه هاى نزدیك شدن قیامت است .

آرى آن ها آن موقعى كه باید ایمان بیاورند و مفید است ، سرسختى و لجاجت به خرج مى دهند و در برابر حق ، تسلیم نمى شوند ، بلکه به سخریه و استهزاء برمى خیزند ، ولى آن زمان كه حوادث هولناك و آغاز قیامت ، جهان را به لرزه درمى آورد ، این گونه افراد به وحشت مى افتند و اظهار خضوع و ایمان مى كنند ، درحالى كه هیچ سودى به حالشان ندارد .

این عبارت درست به این مى ماند كه به دیگرى مى گوییم: « آیا انتظار دارى هنگامى كه كار از كار گذشت و بیمارت مشرف بر مرگ شد ، طبیب و دارو بیاورى ؟ پس بیا پیش از آن كه فرصت از دست برود ، قدمى بردار ، قدمى سودمند و مؤثر .

اشراط السّاعة چیست ؟

همان گونه كه گفتیم ، « اَشْراط » جمع « شرط » به معنى علامت است و « اشراط الساعة »

نشانه هاى نزدیك شدن قیامت را مى گویند كه در منابع شیعه و اهل سنت در روایات بسیارى از آن بحث شده و در قرآن مجید تنها در همین مورد به آن اشاره شده است .

یکى از مشروح ترین و جامع ترین احادیث در این زمینه ، حدیثى است كه « ابن عباس » از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در داستان حجة الوداع نقل كرده كه بسیارى از مسائل را به ما مى آموزد و حاوى نکات فراوانى است و روى همین جهت تمام آن را ذیلاً مى آوریم :

او مى گوید : ما با پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در « حجة الوداع » بودیم ( حجة الوداع ، آخرین حجىاست كه پیامبر صلى الله علیه و آله در سال آخر عمر خود به جا آورد ) حضرت ، حلقه درِ خانه كعبه را گرفت و رو به ما كرده و فرمود : « آیا شما را از " اشراط السّاعة" آگاه كنم » ؟ سلمان كه در آن روز از همه به پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیك تر بود ، عرض كرد : « آرى اى رسول خدا صلى الله علیه و آله » .

حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « از نشانه هاى قیامت ، تضییع نماز ، پیروى از شهوات ، تمایل به هواپرستى ، گرامى داشتن ثروتمندان و فروختن دین به دنیا است و در این هنگام است كه قلب مؤمن در درونش آب مى شود، آن چنان كه نمك در آب ، از این همه زشتى هاکه مى بیند و توانایى بر تغییر آن ندارد » .

سلمان گفت : « آیا چنین امرى واقع مى شود اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به آن كس كه جانم در دست او است ، اى سلمان ! در آن زمان ، زمامدارانى ظالم ، وزرایى فاسق ، كارشناسانى ستمگر و امنائى خائن بر مردم حکومت مى كنند » .

سلمان پرسید : « آیا این امر واقع مى شود اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به آن كس كه جانم در دست او است ، اى سلمان ! در آن هنگام زشتى ها ، زیبا و زیبایى ها ، زشت مى شود ، امانت به خیانتکار سپرده مى شود و امانتدار ، خیانت مى كند ، دروغگو را تصدیق مى كنند و راستگو راتکذیب ».

سلمان سؤال مى كند: « آیا چنین چیزى واقع مى شود اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است ، اى سلمان ! در آن روز حکومت به دست زنان و مشورت با

بردگان خواهدبود، كودکان برمنابرمى نشینند و دروغ ، ظرافت و زکات ، غرامت و بیت المال ، غنیمت محسوب مى شود ، مردم به پدر و مادر بدى مى كنند و به دوستانشان نیکى و ستاره دنباله دار در آسمان ظاهر مى شود » .

سلمان عرض كرد : « آیا این امر واقع مى شود ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است ، اى سلمان ! در آن زمان زن با شوهرش شریك تجارت مى شود ( و

هردو تمام تلاش خود را در بیرون خانه و براى ثروت اندوزى به كار مى گیرند ) باران ، كم و صاحبان كرم ، خسیس و تهى دستان، حقیر شمرده مى شوند . در آن هنگام بازارها به يکدیگر نزدیك مى گردد ، يکى مى گوید: چیزى نفروختم و دیگرى مى گوید : سودى نبردم و همه زبان به شکایت و مذمت پروردگار مى گشایند » .

سلمان پرسید : « آیا این امر واقع مى شود ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است ، اى سلمان ! در آن زمان اقوامى به حکومت مى رسند كه اگر مردم سخن بگویند ، آن ها را مى كشند و اگر سکوت كنند ، همه چیزشان را مباح مى شمرند ، اموال آن ها را غارت مى كنند و احترامشان را پایمال و خون هایشان را مى ریزند و دل ها را پر از عداوت و وحشت مى كنند و همه مردم را ترسان و خائف و مرعوب مى بینى » .

سلمان عرض كرد : « آیا این امر واقع مى شود ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى قسم به آن كسى كه جانم به دست او است ، اى سلمان ! در آن هنگام چیزى از مشرق ، چیزى از مغرب مى آورند ( قوانینى از شرق و قوانینى از غرب ) و امت من متلون مى گردد ، واى در آن روز بر ضعفاى امت من از آن ها و واى بر آن ها از عذاب الهى ، نه بر صغیر رحم مى كنند ، نه احترامى به كبیر مى گذارند

و نه گنهکارى را مى بخشند ، بدن هایشان همچون آدمیان است ، اما قلوبشان ، قلوب شیاطین » .

سلمان سؤال كرد : « آیا این امر واقع مى شود ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى قسم به آن كسى كه جانم در دست او است ، اى سلمان ! در آن زمان مردان به مردان قناعت مى كنند و زنان به زنان و بر سر پسران به رقابت برمى خیزند ، همان گونه كه براى دختران در خانواده هایشان . مردان ، خود را شبیه زنان و زنان خود را شبیه مردان مى كنند و زنان بر زین سوار مى شوند ( و به خودنمایى مى پردازند ) بر آن ها لعنت خدا باد » .

سلمان عرض كرد : « آیا این امر واقع مى شود ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است ، اى سلمان ! در آن زمان به تزیین مساجد مى پردازند ، آن چنان كه معابد يهود و نصارا را تزیین مى كنند ، قرآن ها را مى آرایند ( بى آن كه به محتواى آن عمل كنند ) مناره هاى مساجد ، طولانى و صفوف نمازگزاران ، فراوان اما دل ها نسبت به يکدیگر دشمن و زبان ها مختلف است » .

سلمان پرسید : « آیا این امر واقع مى شود ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است ، اى سلمان ! در آن هنگام پسران امت مرا با طلا تزیین مى كنند و لباس هاى

ابریشمین حریر و دیباج مى پوشند و از پوست هاى پلنگ براى خود لباس تهیه مى كنند » .

سلمان عرض كرد: « آیا این امر واقع شدنى است ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگندبه كسى كه جانم دردست اواست،اى سلمان! در آن هنگام زنا آشکارمى گردد، معاملات با غیبت و رشوه انجام مى گیرد ، دین را فرو مى نهند و دنیا را برمى دارند » .

سلمان سؤال كرد : « آیا این امرى شدنى است ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است ، اى سلمان ! در آن هنگام طلاق ، فزونى مى گیرد و حدى براى خدا اجرا نمى شود ، اما با این حال به خدا ضرر نمى زنند ( خودشان زیان مى بینند ) » .

سلمان عرض كرد : « آیا این امرى شدنى است ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است ، اى سلمان ! در آن هنگام زنان خواننده و آلات لهو و نوازندگى آشکار مى شود و اشرار امتم به دنبال آن مى روند » .

سلمان پرسید : « آیا این امر واقع مى شود ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است، اى سلمان! درآن هنگام اغنیاى امتم براى تفریح به حج مى روند و طبقۀ متوسط

براى تجارت وفقراى آن هابراى ریا و تظاهر، درآن زمان اقوامى پیدامى شوندکه قرآن رابراى غیرخدا فرا مى گیرند و با آن همچون آلات لهو رفتار مى كنند و اقوامى روى كار مى آیند كه براى غیرخدا، علم دین فرامى گیرند، فرزندان نامشروع فراوان مى شود و قرآن را به صورت غنا مى خوانند و براى دنیا بر يکدیگر سبقت مى گیرند » .

سلمان عرض كرد : « آیا این امر واقع مى شود ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است ، اى سلمان ! این در زمانى است كه پرده هاى حرمت دریده مى شود ، گناه فراوان ، بدان بر نیکان مسلط مى گردند ، دروغ زیاد مى شود ، لجاجت آشکار و فقر ، فزونى مى گیرد و مردم با انواع لباس ها بر يکدیگر فخر مى فروشند ، باران هاى بى موقع مى بارد ، قمار و آلات موسیقى را جالب مى شمرند و امر به معروف و نهى از منکر را زشت مى دانند ، به گونه اى كه مؤمن در آن زمان ، از همه امت ، خوارتر است ، قاریان قرآن و عبادت كنندگان پیوسته به يکدیگر بدگویى مى كنند و آن ها را در ملکوت آسمان ها افرادى پلید و آلوده مى خوانند » .

سلمان سؤال كرد : « آیا این امر واقع مى شود ، اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است ، اى سلمان ! در آن هنگام ثروتمند رحمى بر فقیر نمى كند ، تا آن جا

که نیازمندى در میان جمعیت به پا مى خیزد و اظهار حاجت مى كند و هیچ كس چیزى در دست او نمى نهد » .

سلمان عرض كرد : « آیا این امر ، شدنى است اى رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است ، اى سلمان ! در آن هنگام "رویبضة " سخن مى گوید » .

سلمان گفت : « پدر و مادرم فدایت باد اى رسول خدا ! "رویبضة " چیست » ؟

حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « كسى درباره محروم سخن مى گوید كه هرگز سخن نمى گفت ( و كسى اظهار نظر مى كند كه مجال اظهار نظر به او نمى دادند ) در این هنگام طولى نمى كشد كه فریادى از زمین برمى خیزد ، آن چنان كه هر گروهى خیال مى كنند این فریاد در منطقه آن ها است ، باز مدتى كه خدا مى خواهد به همان حال مى مانند ، سپس در این مدت زمین را مى شکافند و زمین ، پاره هاى دل خود را بیرون مى افکند ، منظورم طلا و نقره است ( سپس با دست مبارکش به ستون هاى مسجد اشاره كرد و گفت : ) مانند این ها و در آن روز دیگر طلا و نقره اى به درد نمى خورد ( و فرمان الهى فرا مى رسد ) این است

معنى سخن پروردگار " فَقَدْ جاءَ اَشْراطُها " » .(1)

19 فَاعْلَمْ اَنَّهُ لااِلهَ اِلاَّاللّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْویكُمْ

پس بدان كه معبودى جز اللّه نیست و براى گناه خود و مردان و زنان باایمان ، استغفار كن و خداوند محل حرکت و قرارگاه شما را مى داند .

یعنى روى خط توحیدمحکم بایست كه داروى شفابخش و بهترین وسیله نجات همین توحید است كه آثار آن در آیات قبل بیان شد .

بنابراین مفهوم این سخن آن نیست كه پیامبر صلى الله علیه و آله از توحید آگاه نبوده ، بلکه منظور ادامه این خط است ، درست شبیه آن چه در تفسیر سوره حمد در آیه « اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ » گفته اند كه مفهومش هدایت نیافتن نیست ، بلکه مفهومش این است كه ما را .


1) « نور الثقلین » ، ذیل آیات مورد بحث .

بر خط هدایت ، ثابت بدار .

به دنبال این مسأله عقیدتى باز به سراغ مسأله تقوا و پاکى ازگناه رفته، مى افزاید: « وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ » .

پیدا است پیامبر صلى الله علیه و آله به حکم مقام عصمت ، هرگز مرتکب گناهى نشده ، این گونه تعبیرها يا اشاره به مسأله « ترك اولى » و « حَسَناتُ الاَْبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبینَ » است و يا سرمشقى براى مسلمانان است .

اگر دیگران از گناهان و معاصى خود استغفار مى كنند، پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله براى ارتقاء مقام خود و محتوا بخشیدن به اعمال گذشته خود حسب عالى ترین مقام قرب خودش كه به آن دست مى يابد ، استغفار مى كند .

این نکته نیز قابل توجه است كه خداوند در این جا براى مؤمنین و مؤمنان ، شفاعت كرده و دستوراستغفاربه پیامبرش داده، تا آن ها را مشمول رحمت خود كند و از این جا عمق مسأله « شفاعت » در دنیا و آخرت و همچنین مشروعیت و اهمیت مسألۀ « توسل » ظاهر مى شود .

و در ذیل آیه به عنوان بیان علت مى فرماید : « وَ اللّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْویكُمْ » .

از ظاهر و آشکار و درون و برون و سرّ و نجواى شما باخبر است و حتى از اندیشه ها و نیات شما در حرکات و سکونتان كاملاً آگاهى دارد ، به همین دلیل باید به سوى او بروید و از درگاه او طلب عفو كنید .

« مُتَقَلَّب » به معنى جایگاه رفت و آمد و « مَثْوى » به معنى محل استقرار است .

ظاهر این است كه این دو كلمه مفهوم وسیعى دارد كه تمام حرکات و سکون آدمى را چه در دنیا و چه در آخرت ، چه در دوران جنینى و چه در قبور ، را شامل مى شود ، هرچند بسیارى از مفسران معانى محدودى براى آن ذکر نموده اند .

20 وَ يَقُولُ الَّذینَ امَنُوا لَوْلا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَاِذا اُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَ ذُكِرَ فیهَا الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُروُنَ اِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَاَوْلى لَهُمْ

کسانى كه ایمان آورده اند، مى گویند : چرا سوره اى نازل نمى شود ؟ ( كه در آن فرمان جهاد

باشد ) اما هنگامى كه سوره محکمىنازل مى گردد كه درآن نامى از جنگ است ، منافقان بیماردل را مى بینى همچون كسى كه درآستانه مرگ قرارگرفته، به تو نگاه مى كنند، پس مرگ و نابودى براى آن ها بهتر است .

منافقین از نام جهاد نیز وحشت دارند

در آیات 20 تا 24 موضع گیرى هاى مختلف « مؤمنان » و « منافقان » را در برابر فرمان جهاد روشن مى سازد و تکمیلى است بر بحث هایى كه درباره این دو گروه در آیات قبل آمد.

نخست مى فرماید : « وَ يَقُولُ الَّذینَ امَنُوا لَوْ لا نُزِّلَتْ سُورَةٌ » ، سوره اى كه در آن فرمان جهاد باشد و تکلیف ما را در برابر دشمنان سنگدل و خون خوار و بى منطق روشن سازد ، سوره اى كه آیاتش نور هدایت بر قلب ما بپاشد و روح و جان ما را با فروغش روشن نماید .

این وضع و حال مؤمنان راستین .

و اما منافقان ، « فَاِذا اُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ . . . مِنَ الْمَوْتِ » .

از شنیدن نام جنگ ، چنان وحشت و اضطراب سر تا پاى آن ها را فرا مى گیرد كه نزدیك

است قالب تهى كنند ، فکرشان از كار مى افتد ، سیاهى چشم ازحرکت بازمى ایستد و همچون كسانى كه نزدیك است قبض روحشان شود ، نگاهى بى حرکت و خیره ، بى آن كه پلك هاى چشم به هم خورد، دارند و این گویاترین تعبیرى است از حال منافقان ترسو و بزدل.

میدان جهاد براى مؤمنین ، میدان اظهار عشق به محبوب ، شرف و فضیلت ، شکوفایى استعدادها و پایدارى و مقاومت و پیروزى است و در چنین میدانى ، ترس ، معنى ندارد .

اما براى منافقان ، میدان مرگ و نابودى و بدبختى است ، میدان شکست و جدایى از لذات دنیا است ، میدانى است تاریك و ظلمانى ، با آینده اى وحشتناك و مبهم .

منظور از « سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ » ، در این جا به معنى سوره هاى مستحکم و استوار و قاطع و خالى از هرگونه ابهام است كه گاه در مقابل آن ، عنوان متشابه قرار مى گیرد و البته آیات جهاد چون معمولاً از قاطعیت فوق العاده اى برخوردار است ، تناسب بیشترى با مفهوم این واژه دارد ، اما منحصر به آن نیست .

تعبیر به «الَّذینَ فىقُلُوبِهِمْ مَرَضٌ: كسانى كه در قلب هایشان بیمارى است »، تعبیرى است كه در

لسان قرآن معمولاً براى « منافقین » به كار مى رود .

در پایان آیه در يك جمله كوتاه مى گوید : « فَاَوْلى لَهُمْ » ، كه در ادبیات عرب معمولاً به عنوان تهدید و نفرین و آرزوى ناراحتى و بدبختى براى كسى مى آید .

21 طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْروُفٌ فَاِذا عَزَمَ الاَْمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللّهَ لَكانَ خَيْرا لَهُمْ

اما اگر آن ها اطاعت كنند و سخن سنجیده و شایسته بگویند ،براى آن ها بهتر است و اگر آن ها هنگامى كه فرمان جهادقطعیت پیدا مى كند ، به خدا راست گویند ( و از در صدق و صفا درآیند ) براى آن ها بهتر است .

تعبیر به « قَوْلٌ مَعْرُوف » ممکن است در مقابل سخنان ناموزون و منکرى باشد كه منافقان بعد از نزول آیات جهاد ، سر مى دادند ، گاه مى گفتند : « لا تَنْفِروُا فِى الْحَرِّ : در این گرماى شدید به سوى میدان جهاد نروید » ( 81 / توبه ) .

گاه مى گفتند:«خدا و پیامبرش جز وعده هاى دروغین پیروزى چیزى به ماوعده نداده اند»(12/احزاب).

و گاه براى سست كردنافراد باایمان و بازداشتن ازمیدان نبرد، مى گفتند:«هَلُمَّ اِلَيْنا: به سوى

ما بیا و خوش باش» ( 18 / احزاب ) .

نه تنها مردم را تشویق به جهاد نمى كردند بلکه در تضعیف روحیه آن ها سخت مى كوشیدند .

سپس مى افزاید : « فَاِذا عَزَمَ الاَْمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللّهَ لَكانَ خَيْرا لَهُمْ ».

اگر آن ها هنگامى كه برنامه ها محکم مى شود و فرمان جهاد قطعیت مى يابد ، به خدا راست گویند و از درِ صدق و صفا درآیند ، براى آن ها بهتر است و هم در این دنیا باعث سربلندى آن ها است و هم در آخرت به پاداش و ثواب بزرگ و فوز عظیم نایل مى شوند .

جمله « عَزَمَ الاَْمْرُ » در اصل اشاره به محکم شدن كار است ، ولى به قرینه آیات قبل و بعد منظور از آن « جهاد » مى باشد .

22 فَهَلْ عَسَيْتُمْ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ اَنْ تُفْسِدوُا فِى الاَْرْضِ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَكُمْ

اما اگر روى گردان شوید ، آیا جز این انتظار مى رود كه در زمین فساد كنید و قطع رَحِم نمایید .

اگر از قرآن و توحید روى گردان شوید ، قطعا به سوى جاهلیت بازمى گردید و برنامه هاى جاهلى چیزى جز « فساد در زمین » « قتل و غارت و خونریزى » و « كشتن خویشاوندان و دختران » نبود .

این در صورتى است كه « تَوَلَّيْتُمْ » از ماده « تَوَلّى » به معنى روى گردان شدن باشد ، ولى بسیارى از مفسران این احتمال را داده اند كه از ماده « وَلايَت » به معنى حکومت است ، يعنى اگر زمام حکومت به دستتان بیفتد ، چیزى جز تباهى و خونریزى و قطع رحم از شما انتظار نمى رود .

گویا جمعى از منافقان براى فرار از میدان جهاد ، این بهانه را درست كرده بودند كه ما چگونه قدم به میدان نبرد بگذاریم و خونریزى كنیم و خویشاوندان خود را به قتل برسانیم و « مُفْسِدٌ فِى الاَْرْض » باشیم ؟

قرآن در پاسخ آن ها مى گوید : « مگر آن روز كه حکومت در دست شما بود ، جز فساد و خونریزى و قطع رحم كارى داشتید ؟ این ها بهانه است ، هدف از جنگ در اسلام ،

خاموش كردن آتش فتنه است ، نه فساد و تباهى در زمین ، هدف برچیدن بساط ظلم و ستم است نه قطع رَحِم » .

در روایتى از امام على بن الحسین (علیه السلام)مى خوانیم كه به فرزندش امام باقر فرمود :

« اِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْقاطِعِ لِرَحِمِهِ ، فَاِنّى وَجَدْتُهُ مَلْعُونا فى كِتابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فى ثَلاثِ مَواضِعَ : قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَهَلْ عَسَيْتُمْ . . . : فرزندم از دوستى با افرادى كه پیوند خویشاوندى را قطع كرده و نسبت به ارحام خود بد رفتارى مى كنند ، برحذر باش كه من آن ها را در سه آیه از قرآن ملعون يافتم ، سپس آیه مورد بحث را تلاوت فرمود ... » .(1)

« رَحِم » در اصل به معنى جایگاه جنین در شکم مادر است ، سپس این تعبیر به تمام خویشاوندان اطلاق شده است ، به خاطر این كه از رَحِم واحدى نشأت گرفته اند .

درحدیث دیگرى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى خوانیم: «ثَلاثَةٌ لايَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ مُدْمِنُ خَمْرٍ وَ مُدْمِنُ .


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، بابُ مَنْ تُكْرَهُ مُجالَسَتُهُ ، حدیث 7 .

سِحْرٍ وَ قاطِعُ رَحِمٍ: سه گروهند كه هرگزداخل بهشت نمى شوند ،شراب خواران، ساحران و قاطعان رحم».(1)

23 اوُلئِكَ الَّذینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَاَصَمَّهُمْ وَ اَعْمى اَبْصارَهُمْ

آن ها كسانى هستند كه خداوند از رحمت خویش دورشان ساخته ، گوش هایشان را كر و چشم هایشان را كور نمودهاست .

آن ها جهاد اسلامى را كه بر معیار حق و عدالت است ، قطع رَحِم و فساد فِى الارض مى پندارند ، اما آن همه جنایتى را كه در جاهلیت مرتکب شدند و خون هاى بى گناهانى را كه در دوران حکومتشان ریختند و نوزادان معصومى را كه با دست خود زیر خاك پنهان كردند ، مطابق با حق و عدالت ، لعنت خدا بر آن ها باد كه نه گوش شنوا دارند و نه چشم بینا .

ناگفته پیدا است لعن و طرد خداوند نسبت به این گروه و همچنین گرفتن قدرت درك حقایق از آن ها ، هرگز مستلزم جبر نیست ، چراکه این ها مجازات اعمال خود آن ها و .


1) « تفسیر نمونه » ، جلد 5 ، صفحه 41 .

واکنش كردار و رفتارشان است .

24 اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرْاآنَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها

آیا آن ها در قرآن تدبر نمى كنند ؟ يا بر دل هایشان قفل نهاده شده است .

چرا در قرآن تدبر نمى كنند ؟

« اَقْفال » جمع « قُفْل » در اصل از ماده « قُفُول » به معنى بازگشت كردن يا « قَفیل » به معنى اشیاى خشك است و از آن جا كه وقتى در را ببندند و بر آن قفل بزنند ، هرکس بیاید ، از آن جا بازمى گردد و همانند موجود خشك ، چیزى در آن نفوذ نمى كند ، این كلمه به این ابزار مخصوص گفته شده است .

قرآن كتاب اندیشه و عمل است

آیات مختلف قرآن ، این حقیقت را فاش مى گوید كه این كتاب بزرگ آسمانى ، تنها براى تلاوت نیست ، بلکه هدف نهایى از آن « ذکر » ( يادآورى ) ، « تدبّر » ( بررسى عواقب و نتایج كار ) ، « انذار » ، « خارج كردن انسان ها از ظلمات به نور » و « شفا و رحمت و هدایت » است .

در آیۀ 50 سوره « انبیاء » مى فرماید: « وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ اَنْزَلْناهُ : این يادآورى پربرکتى است كه ما نازل كرده ایم » .

در آیۀ 29 سوره « ص » آمده است : « كِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّروُا اآیاتِهِ : این كتاب پربرکتى است كه بر تو نازل كرده ایم تا در آیاتش تدبر كنند » .

در آیۀ 19 سوره « انعام » مى خوانیم : « وَ اوُحِىَ اِلَىَّ هذَا الْقُرْاآنُ لاُِنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ : این قرآن به من وحى شده است تا شما و تمام كسانى را كه این پیام به آن ها مى رسد ، به وسیله آن انذار كنم » .

در آیه 1 سوره « ابراهیم » مى فرماید : « كِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى

النُّورِ : این كتابى است كه بر تو نازل كردیم تا مردم را به وسیله آن از ظلمت ها به سوى نور خارج سازى » .

و بالاخره در آیۀ 82 سوره « اسراء » آمده : « وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْاآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ : آیاتى از قرآن نازل مى كنیم كه مایه شفاء و رحمت براى مؤمنان است » .

و به این ترتیب باید قرآن مجید در متن زندگى مسلمانان قرارگیرد و آن را اسوه خویش قرار دهند، دستوراتش را موبه مو اجراکنند و تمام خطوط زندگى خویش رابا آن هماهنگ سازند .

اما متأسفانه برخورد گروهى از مسلمانان با قرآن ، برخورد با يك مشت اوراد نامفهوم است ، تنهابه تلاوت سرسرى مى پردازند و در نهایت فقط به تجوید و مخارج حروف و زیبایى صوت ، اهمیت مى دهند و بیشترین بدبختى مسلمانان از همین جا است كه قرآن را از شکل يك برنامه جامع زندگى خارج ساخته و تنها به الفاظ آن قناعت كرده اند .

قابل توجه این كه در آیات مورد بحث ، باصراحت مى گوید : این منافقان بیماردل در قرآن تدبّر نکردند كه به این روز سیاه افتادند .

« تَدَبُّر » از ماده « دَبْر » به معنى بررسى نتایج و عواقب چیزى است ، به عکس « تفکر » كه بیشتر به بررسى علل و اسباب چیزى گفته مى شود و به كار بردن هر دو تعبیر ، در قرآن مجید پرمعنى است . اما نباید فراموش كرد كه بهره گیرى از قرآن ، نیاز به يك نوع خودسازى دارد ، هرچند خود قرآن نیز به خودسازى كمك مى كند ، زیرا اگر بر دل ها قفل ها باشد ، قفل هایى از هوا و هوس ، كبر و غرور ، لجاجت و تعصب ، اجازۀ ورود نور حق به آن نمى دهد ، در آیات مورد بحث ، به همین امر نیز اشاره شده است .

و چه زیبا مى گوید امیر مؤمنان على (علیه السلام)در خطبه اى كه پیرامون صفات پرهیزکاران فرموده : « آن ها شب هنگام بر پا ایستاده و قرآن را شمرده و با تدبر ، تلاوت مى كنند و جان خود را با آن محزون مى سازند ، داروى درد خود را از آن مى گیرند ، هرگاه به آیه اى رسند كه در آن تشویق است ، با علاقه

فراوان به آن روى مى آورند و چشم جانشان با شوق بسیار در آن خیره مى شود و آن را همواره نصب العین خود مى سازند و هرگاه به آیه اى رسند كه در آن بیم و انذار است ، گوش هاى دل خود را براى شنیدنش باز كرده ، فکرمى كنند صداى ناله آتش سوزان دوزخ و به هم خوردن زبانه هایش در گوش جانشان طنین انداز است » .(1)

25 اِنَّ الَّذینَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ

کسانى كه بعدازروشن شدن حق، پشت كردند،شیطان اعمال زشتشان رادرنظرشان زینت داده و آن هارا با آرزوهاى طولانى فریفته است . .


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 193 ( معروف به خطبه هَمّام ) .

« سَوَّلَ » از ماده « سُؤْل » ( بر وزن قفل ) به معنى حاجتى است كه نفس آدمى نسبت به آن حریص است و « تسویل » ، معنى ترغیب و تشویق نسبت به امورى است كه جان به آن حریص مى باشد و نسبت این امر به شیطان ، به خاطر وسوسه هایى است كه او در جان انسان مى كند و مانع هدایت او مى شود .

جملۀ «وَ اَمْلى لَهُمْ» ازماده «اِمْلاء» به معنى ایجادآرزوهاى دور و دراز است كه انسان را به خود مشغول داشته و از حق بازمى دارد .

این آیه نیزدرباره منافقان سخن مى گویدکه نزدیك آمدند و دلایل حقانیت پیامبر صلى الله علیه و آله را به وضوح دیدند و شنیدند ، ولى به خاطر هواپرستى و تسویلات شیطانى به آن پشت كردند .

26 ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذینَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ سَنُطیعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ

این به خاطر آن است كه آن ها به كسانى كه نزول وحى الهى را كراهت داشتند ، گفتند:

ما در بعضى از امور از شما پیروى مى كنیم ، در حالى كه خداوند اسرارشان را مى داند .

کار منافق همین است كه به دنبال افراد سرخورده و مخالف مى گردد و اگر در تمام جهات با او قدر مشترك نداشته باشد، به همان مقدار كه وجوه مشترك موجود است ، همکارى ، بلکه اطاعت مى كند .

منافقان مدینه نیز به سراغ يهود آمدند ، يهود « بنى نضیر » و « بنى قریظه » كه پیش از بعثت پیامبراکرم صلى الله علیه و آله از مبلغان اسلام بودند ، بعد از ظهورش به خاطر حسد و كبر و به خطر افتادن منافعشان، ظهوراسلام راناخوشاینددانستند و ازآن جاکه مخالفت با پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و توطئه ضد او ، قدر مشترکى در میان منافقان و يهود بود ، قول همکارى به آن ها دادند .

در پایان آیه آن ها را با عبارتى كوتاه تهدید كرده ، مى گوید : « وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ » .

هم از كفر باطنى و نفاقشان آگاه است و هم از توطئه چینى ها با كمك يهود ، و به موقع آن ها را مجازات خواهد كرد .

در حدیثى از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام آمده است كه : « منظور از " كَرِهُوا ما نَزَّلَ

اللّهُ " ، "بنى امیه" هستند ، كه نزول فرمان خداوند درباره ولایت على (علیه السلام)را ناخوش داشتند » .(1)

روشن است كه این نوعى تطبیق و بیان مصداق است ، نه انحصار مفهوم آیه .

27 فَكَيْفَ اِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبارَهُمْ

حال آن ها چگونه خواهد بود هنگامى كه فرشتگان ( مرگ ) بر صورت و پشت آن ها مى زنند ( و قبض روحشان مى كنند ) .

آرىاین فرشتگان مأمورند كه در آستانه مرگ ، مجازات آن ها را شروع كنند ، تا طعم تلخ كفر و نفاق و لجاجت وعنادرابچشند، بهصورت آن هامى كوبندبراىاین كهروبه سوى دشمنان خدا برده اند و بر پشت آن ها مى زنند به خاطر این كه به آیات الهى و پیامبرش ، پشت كردند .

28 ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّهَ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ

این به خاطر آن است كه آن ها از آن چه خداوند را به خشم مى آورد ، پیروى كردند و .


1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 105 .

آن چه را موجب خشنودى اواست، كراهت داشتند، لذا اعمالشان را حبط و نابود كرد .

شرط قبولى اعمال و هرگونه تلاش و كوشش ، رضاى خدا است ، بنابراین طبیعى است كه اعمال كسانى كه اصرار در خشم خدا دارند و مخالف با رضاى او هستند ، نابود گردد و با دست خالى و كوله بار عظیمى از گناهان ، این جهان را وداع گویند .

حال این گروه ، درست مخالف وضعى است كه مؤمنان دارند كه فرشتگان رحمت در آستانه مرگ به استقبال آن ها مى آیند ، با روى گشاده به آن ها مى گویند : « سلام بر شما باد ، هم اکنون وارد بهشت شوید ، به خاطر اعمالى كه انجام مى دادید » ( اَلَّذینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبینَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ) ( 32 / نحل ) .

این نکته نیز روشن است كه خشم و غضب و سخط در مورد خداوند ، به معنى تأثر نفسانى نیست ، همان گونه كه رضاى او نیز به معنى انبساط روح نمى باشد ، طبق روایتى كه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده : « غَضَبُ اللّهُ عِقابُهُ وَ رِضاهُ ثَوابُهُ : خشم خدا ، عقاب او

است و رضاى او ، ثواب او » .(1)

29 اَمْ حَسِبَ الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللّهُ اَضْغانَهُمْ

آیاکسانى كه دردل هایشان بیمارى است، گمان كردند خداکینه هایشان را ظاهر نمى كند؟

«اَضْغان» جمع «ضِغْن» (بر وزن حِرْص و همچنین بر وزن عقد) به معنى كینه شدید است.

آرى آن ها در درون دل ، كینه شدیدى نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان داشته و همیشه منتظر فرصتى بودند كه ضربه اى بر آن ها وارد كنند ، قرآن به آنان هشدار مى دهد ، تصور نکنند همیشه مى توانند چهره واقعى خود را مکتوم دارند .

30 وَ لَوْ نَشاءُ لاََرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اَعْمالَكُمْ

و اگر ما بخواهیم آن ها را به تو نشان مى دهیم تا آن ها را با قیافه هایشان بشناسى ، هرچند .


1) « المیزان » ، جلد 18 ، صفحه 266 .

مى توانى از طرز سخنانشان آن ها را بشناسى و خداوند اعمال شما را مى داند .

منافقین را از لحن گفتارشان مى توان شناخت

« لَحْن » عبارت از این است كه سخن را از قواعد و سنن خود منحرف سازند ، يا اعراب خلافى به آن دهند و يا از صورت صراحت به كنایه و اشاره بکشانند .

در چهره هاى آن ها علامتى مى گذاریم كه با مشاهده آن علامت از نفاقشان آگاه شوى و به « رَأْىُ الْعَيْن » آن ها را ببینى .

سپس مى افزاید : « وَ لَتعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِ الْقَوْلِ وَ . . . » .

هرجا سخن از جهاد است ، آن ها به نحوى در تضعیف اراده مردم مى كوشند ، هرجا سخن از حق و عدالت است ، آن را به سوى دیگرى منحرف مى سازند و آن جا كه از نیکان و پاکان و پیشگامان اسلام سخن بهمیان مى آید،به نحوى مى كوشندآن هارالکه دار و كم اعتبار كنند.

لذا در حدیثى از « ابوسعید خُدْرِىّ » نقل شده كه مى گوید : « منظور از " لَحْنِ الْقَوْلِ " ، بغض

علىّ بن ابى طالب است و ما منافقان را درعصر پیامبر صلى الله علیه و آله ازطریق عداوت با على (علیه السلام)مى شناختیم » .(1)

اصولاً ممکن نیست انسان چیزى را در دل داشته باشد و بتواند براى مدت طولانى آن را چنان مکتوم دارد كه حتى در كنایات و اشارات و لحن كلام او ظاهر نشود، لذا در حدیثى از امام على (علیه السلام)مى خوانیم : « ما اَضْمَرَ اَحَدٌ شَيْئا اِلاّ ظَهَرَ فى فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجْهِهِ : هیچ كس چیزى را در دل پنهان نمى كند ، مگر اینکه در سخنانى كه از دهان او ناآگاه مى پرد و صفحه صورتش آشکار مى شود » .(2)

امروز هم شناختن منافقان از لحن قول و موضع گیرى هاى خلافشان در مسائل مهم اجتماعى و مخصوصاً در بحران ها يا جنگ ها ، كار مشکلى نیست و با كمى دقت از گفتار و رفتارشان ، شناسایى مى شوند و چه خوب است مسلمانان بیدار باشند و از این .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

2) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، جمله 26 .

آیه الهام گیرند و این گروه خطرناك و كینه توز را بشناسند و افشا كنند .

31 وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدینَ مِنْكُمْ وَ الصّابِرینَ وَ نَبْلُوَا اَخْبارَكُمْ

ما همۀ شمارا قطعا آزمایش مى كنیم تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران ، از میان شما كه هستند و اخبار شما را بیازماییم .

گرچه این آزمایش ، دامنه وسیع و گسترده اى دارد و صبر و شکیبایى در انجام همه وظایف را شامل مى شود ، ولى به تناسب كلمه « مُجاهِدین » و آیات قبل و بعد ، بیشتر منظور آزمایش در میدان جهاد است و راستى میدان جهاد ، میدان آزمایش بزرگ و سختى است و كمتر كسى مى تواند چهره واقعى خود را در چنین میدان هایى از نظرها مستور دارد .

ضمناً جملۀ « حَتّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدینَ مِنْكُمْ » ( تا مجاهدان شما را بشناسیم ) به این معنى نیست كه خداوند از این گروه آگاهى ندارد ، بلکه منظور تحقق این معلوم الهى است و مشخص شدن این گونه افراد است ، يعنى تا این علم الهى تحقق خارجى يابد و عینیت حاصل كند و صفوف مشخص شود .

بسیارى از مفسران گفته اند كه مراد از « اَخْبار » در این جا اعمال انسان ها است ، چراکه وقتى عملى از انسان سر مى زند ، به صورت « خبر » در میان مردم پخش مى شود ، بعضى نیز گفته اند كه منظور از « اَخْبار » در اینجا اسرار درونى است ، چراکه اعمال مردم از این اسرار خبر مى دهد .

این احتمال نیز وجود دارد كه « اَخْبار » در این جا به معنى خبرهایى باشد كه مردم از وضع خود و يا از تعهدات خویش مى دهند .

به این ترتیب خداوند هم اعمال انسان ها را مى آزماید و هم گفتار و اخبار آن ها را .

مسائل مربوط به آزمایش الهى در جلد 1 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 155 سوره بقره ( صفحه 524 تا 535 ) و نیز در جلد 16 تفسیر نمونه ، آغاز سوره عنکبوت ، مشروحا مطرح شده است .

32 اِنَّ الَّذینَ كَفَروُا وَ صَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ شاقُّواالرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ

لَهُمُ الْهُدى لَنْ يَضُرُّوا اللّهَ شَيْئا وَ سَيُحْبِطُ اَعْمالَهُمْ

کسانى كه كافرشدند و مردم را از راه خدابازداشتند و بعدازروشن شدن حق، به مخالفت بارسولخدا برخاستند،هرگززیانى به خدانمى رسانند و به زودى اعمالشان رانابود مى كند.

این گروه ممکن است همان مشرکان مکه باشند و يا كفار يهود مدینه و يا هردو ، زیرا تعبیر به « كُفْر » و « صَدّ عَنْ سَبیلِ اللّه » ( بازداشتن مردم از راه خدا ) و « شاقُّوا الرَّسُول » ( مخالفت و دشمنى با پیامبر ) در مورد هردو گروه در آیات قرآن آمده است .

تعبیر « تبیین هدایت » ، درمورد مشرکان مکه ازطریق معجزات بود و درمورد كفار اهل كتاب ، از طریق كتاب آسمانى آن ها بود .

حبط اعمال آن ها يا اشاره به كارهاى نیکى است كه احیانا انجام مى دادند، مانند میهمان نوازى، انفاق و كمك به ابن السّبیل و يا اشاره به عقیم ماندن نقشه هاى آن ها بر ضد اسلام است .

به هر حال این گروه داراى سه وصف بودند ؛ « كفر » ، « صدّ عن سبیل اللّه » و « دشمنى و عداوت باپیامبر » كه يکى مخالفت باخدا بود و دیگرى با بندگان خدا و دیگرى با رسول خدا.

33 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَلا تُبْطِلُوا اَعْمالَكُمْ

اى كسانى كه ایمان آورده اید ! اطاعت كنید خدا و اطاعت كنید رسول خدا را و اعمال خود را باطل مسازید !

در حقیقت برنامه هاى مؤمنان در همه چیز نقطه مقابل گروه كافر و منافق است ، آن ها با فرمان خدا مخالفت مى كنند و این ها اطاعت ، آن ها به عداوت و دشمنى با پیامبر صلى الله علیه و آله برمى خیزند و این ها فرمانبردارند ، آن ها اعمالشان بر اثر كفر و ریا و منت و مانند آن نابود مى شود ، اما این ها با ترك این امور پاداش اعمالشان در پیشگاه خدا محفوظ است .

به هرحال لحن آیه نشان مى دهد كه در میان مؤمنان آن روز نیز افرادى بوده اند كه در مسأله اطاعت خداوند و رسول و حفظ اعمالشان از باطل شدن ، كوتاهى هایى داشته اند كه خداوندبا این آیه به آن ها اخطار مى كند .

عوامل چهارگانۀ نابودى ثواب عمل

از نکات حساسى كه در آیات مختلف قرآن از جمله آیۀ مورد بحث ، به آن هشدار داده

شده ، این است كه مؤمنان ، مراقب باشند كه اعمالشان همچون كفار ، حبط و نابود نشود .

و به تعبیر دیگر اصل عمل ، مطلبى است و نگهدارى آن ، مطلبى مهم تر . يك عمل پاك و سالم و مفید ، عملى است كه از آغاز سالم و بى عیب باشد و محافظت و مراقبت از آن تا پایان عمر بشود .

عواملى كه اعمال آدمى را به خطر مى افکند يا نابود مى سازد، بسیار است ، از جمله ؛

✓ 1 - « منت گذاردن و آزار دادن و ریا و كفر » ؛ چنان كه قرآن مى گوید : « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذى كَالَّذى يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْآخِرِ : اى كسانى كه ایمان آورده اید ! انفاق ها و بخشش هاى خود را با منت و آزار ، باطل نسازید ، همانند كسى كه مال خود رابراى نشان دادن به مردم انفاق مى كند و ایمان به خدا و روز قیامت ندارد » ( 264/بقره ).

در این جا دو عامل بطلان عمل ، يکى « منت و آزار » و دیگرى « ریا و كفر » مطرح شده است كه اولى بعد از عمل مى آید و دومى ، مقارن آن و اعمال نیك را به آتش مى كشند .

✓ 2 - « عجب » ؛ عامل دیگرى است براى نابودى اثر عمل ، چنان كه در حدیث آمده

است: «اَلْعُجْبُ يَأْكُلُ الْحَسَناتُ كَما تَأْكُلُ النّارُالْحَطَبَ: عُجب، حسنات انسان را مى خورد ، همان گونه كه آتش ، هیزم را » .(1)

✓ 3 - « حسد » ؛ نیز يکى از این گونه اعمال است كه درباره آن نیز تعبیرى شبیه به « عُجب » آمده كه همچون آتش ، حسنات را نابود مى كند ، پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمود : « اِيّاكُمْ وَ الْحَسَدَ فَاِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْحَسَناتِ كَما تَأْكُلُ النّارُ الْحَطَبَ » .(2)

اصولاً همان گونه كه حسنات ، سيّئات را از بین مى برد ( اِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ) ( 114 / هود ) همچنین گاهى سیئات ، حسنات را به كلى از اثر مى اندازد .

✓ 4 - مسأله حفظ ایمان تا پایان عمر ، مهم ترین شرط بقاى آثار عمل است ، زیرا قرآن در آیه 65 سوره زمر به صراحت مى گوید: « كسانى كه بى ایمان از دنیا بروند ، تمام اعمالشان حبط و نابود مى شود » . .


1) « روح البیان » ، جلد 8 ، صفحه 522 .

2) « بحار الانوار » ، جلد 73 ، صفحه 255 .

این جا است كه به اهمیت و مشکلات مسأله نگهدارى اعمال ، پى مى بریم و لذا در حدیثى از امام باقر (علیه السلام)آمده كه فرمود : « نگهدارى عمل ، از خود عمل ، سخت تر است » . راوى سؤال مى كند : « منظور از نگهدارى عمل چیست » ؟ حضرت (علیه السلام)در پاسخ فرمود : « انسان ، بخششى مى كند و يا انفاقى در راه خداوند يکتا و به عنوان يك انفاق پنهانى براى او ثبت مى شود ، سپس در جایى آن را مطرح مى كند ، این انفاق پنهانى حذف مى شود و به جاى آن انفاق آشکار نوشته مى شود ، دگربار در جایى دیگر آن را مطرح مى كند ، باز حذف مى شود و به عنوان ریا نوشته مى شود » .(1)

آیه موردبحث، اشاره سربسته اى به همه این امورکرده،مى گوید: «وَ لاتُبْطِلُوا اَعْمالَكُمْ» .(2).


1) « كافى » ، جلد 2 ، باب ریاء ، حدیث 16 .

2) براى كسب اطلاعات بیشتر پیرامون مسأله حبط به « تفسیر نمونه » ، جلد 2 ، ذیل آیه 217 بقره ، صفحۀ 70 مراجعه فرمائید .

34 اِنَ الَّذینَ كَفَروُا وَ صَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ ثُمَّ ماتُوا وَهُمْ كُفّارٌ فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ

کسانى كه كافرشدند و مردم را از راه خدا بازداشتند، سپس درحال كفر از دنیا رفتند، خدا هرگز آن هارانخواهدبخشید .

آن ها كه در حال كفر بمیرند ، هرگز بخشوده نخواهند شد

با مرگ درهاى توبه بسته مى شود ، این ها بار سنگین كفر خودشان و اضلال و گمراهى دیگران هر دو را بر دوش مى كشند ، چگونه امکان دارد خداوند آن ها را ببخشد ؟!

و به این ترتیب در مجموع این آیات ، از سه گروه سخن به میان آمده است ؛ « منافقان » ، « كفار » و « مؤمنان » و صفات هر كدام و سرنوشت هریك مشخص شده است .

35 فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا اِلَى السَّلْمِ وَ اَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ وَاللّهُ مَعَكُمْ وَلَنْ يَتِرَكُمْ اَعْمالَكُمْ

هرگز سست نشوید و دشمنان را به صلح (ذلت بار) دعوت نکنید ، درحالى كه شما برترید

و خداوند با شما است و چیزى از ثواب اعمالتان را هرگز كم نمى كند .

صلح بى جا و ذلت بار

« لَنْ يَتِرَكُمْ » از ماده « وَتْر » به معنى منفرد است و به معنى نقصان و كمبود نیز آمده است و در آیه مورد بحث ، كنایه زیبایى از این مطلب است كه خداوند شما را تنها نمى گذارد و اجر و پاداش اعمالتان را همراه شما مى كند .

یعنى حالا كه نشانه هاى پیروزى و برترى شما آشکار شده ، چگونه باپیشنهاد صلح كه مفهومش عقب نشینى و شکست است ، پیروزى هاى خود را عقیم مى گذارید ؟ این در حقیقت صلح نیست ، این تسلیم و سازشىاست كه از سستى و زبونى سرچشمه مى گیرد ، این يك نوع عافیت طلبى زشتى است كه عواقب دردناك و خطرناك به بار مى آورد .

و در ذیل آیه براى تقویت روحیه مسلمین مجاهد مى افزاید : « وَ اللّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ اَعْمالَكُمْ » .

کسى كه خدا با او است ، همه عوامل پیروزى رادر اختیار دارد ، هرگز احساس تنهایى

نمى كند ، ضعف و سستى به خود راه نمى دهد ، به نام صلح ، تسلیم دشمن نمى شود و فرآورده هاى خون شهیدان را در لحظات حساس به باد نمى دهد .

از آن چه گفتیم، روشن شد كه آیه مورد بحث ، هیچ تضادى با آیه 61 سوره انفال ندارد ، آن جا كه مى فرماید : « وَ اِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ : اگر آن ها تمایل به صلح نشان دهند ، تو نیز از درِ صلح درآ ، و بر خدا تکیه كن كه او شنوا و دانا است » ، تا يکى را ناسخ دیگرى قرار دهیم .

بلکه هریك از این دو ناظر به مورد خاصى است ، يکى اشاره به « صلح معقول » و دیگرى «صلح نابه جا» مى باشد، يکى صلحى است كه منافع مسلمین را كاملاً تأمین مى كند و دیگرى صلحى است كه از ناحیه مسلمانان ضعیف و سست در آستانه پیروزى ها مطرح مى گردد .

به هر حال امراى مسلمین باید در تشخیص موارد صلح و جنگ كه از پیچیده ترین و ظریف ترین مسائل سرنوشت ساز است ، فوق العاده دقیق و هوشیار باشند ، چراکه كمترین اشتباه محاسبه در این جهت ، عواقب مرگبارى را به دنبال دارد .

36 اِنَّمَاالْحَيوةُ الدُّنْيالَعِبٌ وَلَهْوٌ وَاِنْ تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوايُؤْتِكُمْ اُجُورَكُمْ وَ لا يَسْئَلْكُمْ اَمْوالَكُمْ

زندگى دنیا تنها بازى و سرگرمى است و اگر ایمان آورید و تقوا پیشه كنید ، پاداش هاى شما را به نحو كامل مى دهد و ( در برابر آن ) چیزى از اموال شما نمى طلبد .

« لَعِب » ( بازى ) به كارهایى گفته مى شود كه داراى يك نوع نظم خیالى براى وصول به يك هدف خیالى است و « لَهْو » ( سرگرمى ) به هر كارى گفته مى شود كه انسان را به خود مشغول داشته و از مسائل اصولى منحرف سازد .

و به راستى زندگى دنیا ، « بازى » و « سرگرمى » است ، نه از آن كیفیتى حاصل مى شود و نه حالى ، نه دوامى دارد و نه بقایى ، لحظاتى است زودگذر و لذاتى است ناپایدار و توأمبا انواع دردسر .

به دنبال آن مى افزاید : « وَ اِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا يُؤْتِكُمْ اُجُورَكُمْ وَ لا يَسْئَلْكُمْ اَمْوالَكُمْ » .

نه خداوند در برابر هدایت و راهنمایى و آن همه پاداش هاى عظیم در دنیا و آخرت ،

مالى از شما مى طلبد و نه پیامبرش، اصولاً خدا نیازى ندارد و نیازپیامبرش نیزفقط به خدا است.

اگر مقدار ناچیزى از اموالتان به عنوان زکات و حقوق شرعى دیگر گرفته مى شود ، آن هم براى خود شما مصرف مى گردد ، براى نگهدارى از يتیمان و مستمندان و ابن السّبیل شما و براى دفاع از امنیت و استقلال كشورتان و برقرارى نظم و آرامش و تأمین نیازمندى ها و عمران و آبادى شهر و دیار شما است .

بنابراین همین مقدار نیز براى خود شما است كه خدا و پیامبرش از همگان بى نیازند و به این ترتیب تناقضى بین مفهوم آیه و آیات انفاق و زکات و مانند آن وجود ندارد .

37 اِنْ يَسْئَلْكُمُوها فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا وَ يُخْرِجْ اَضْغانَكُمْ

چراکه هرگاه اموال شما را مطالبه كند و حتى اصرار نماید ،بخل مى ورزید و كینه و خشم شما را آشکار مى سازد .

« يُحْفِكُمْ » از ماده « اِحْفاء » به معنى اصرار در مطالبه و سؤال است و در اصل از « حَفا » به معنى پابرهنه راه رفتن است . این تعبیر كنایه از كارهایى است كه انسان تا

آخرین حدآن را پیگیرى مى كند .

« اَضْغان » جمع « ضِغْن » به معنى كینه شدید است .

آیه بیانگر دلبستگى شدید بسیارى از مردم به مسائل مالى است و در حقیقت يك نوع ملامت و سرزنش آن ها و در عین حال تشویق به ترك این وابستگى است ، تا آن جا كه اگر خدا نیز از آن ها مطالبه كند ، خشم و كینه او را به دل مى گیرند .

38 هااَنْتُمْ هؤُلاءِتُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فىسَبیلِ اللّهِ فَمِنْكُمْ مَنْ يَبْخَلُ وَ مَنْ يَبْخَلْ فَاِنَّما يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَاللّهُ الْغَنِىٌّ وَاَنْتُمُ الْفُقَراءُ وَاِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْما غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا اَمْثالَكُمْ

آرى شما همان جمعیتى هستید كه دعوت براى انفاق در راه خدا مى شوید و بعضى از شما بخل مى ورزند و هرکس بخل كند ، نسبت به خود بخل كرده است و خداوند بى نیاز است و شما همه نیازمندید و هرگاه سرپیچى كنید ، خداوند گروه دیگرى را به جاى شما مى آورد كه مانند شما نخواهند بود .

اگر سرپیچى كنید ، خداوند رسالت پاسدارى از دین خود را به گروه دیگرى مى دهد

در این جا این سؤال مطرح مى شود كه در آیات قبل گفته شد ، خداوند اموال شما را مطالبه نمى كند ، چگونه در این آیه دستور به انفاق فى سبیل اللّه داده شده است ؟

ولى دنباله خود آیه در حقیقت به این سؤال از دو راه پاسخ مى دهد ؛ نخست مى گوید : « وَ مَنْ يَبْخَلْ فَاِنَّما يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ » .

چراکه نتیجه انفاق ها هم در دنیا به خود شما بازمى گردد ، زیرا فاصله هاى طبقاتى كم مى شود ، آرامش و امنیت در جامعه حکمفرما مى گردد ، محبت و صفا و صمیمیت ، جاى كینه و عداوت را مى گیرد ، این پاداش دنیوى شما است .

و هم درآخرت دربرابر هر درهم و دینارى ، مواهب و نعمت هایى به شما ارزانى مى دارد كه هرگز به فکر بشرى خطور نکرده است، بنابراین هرقدر بخل كنید، به خودتان بخل كرده اید .

به تعبیر دیگر مسأله « انفاق » در این جا بیشتر ناظر به انفاق براى جهاد است و تعبیر به

« فى سبیل اللّه » نیز تناسب با همین معنى دارد و واضح است كه هرگونه كمك به پیشرفت امر جهاد ، ضامن حفظ موجودیت و استقلال و شرف يك جامعه است .

پاسخ دیگر این كه ؛ « وَ اللّهُ الْغَنِىٌّ وَ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ » .

او هم ازانفاق شمابى نیازاست و هم ازاطاعتتان،این شماهستیدکه در دنیا و آخرت به لطف و رحمت و پاداش او نیاز دارید .

آخرین جمله هشدارى است به همه مسلمانان كه قدر این نعمت بزرگ و موهبت عظیم را بدانید كه خداوند شما را پاسدار آیین پاکش قرار داد تا حامیان دین و ياوران پیامبر او باشید ، اگر به این نعمت بزرگ ارج ننهید « و اگر روى گردان شوید ، این مأموریت را به گروه دیگرى مى سپارد ، گروهى كه همانند شما نخواهند بود » ( وَ اِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْما غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا اَمْثالَكُمْ ) .

آرى این بار هرگز بر زمین نمى ماند ، اگر شما به اهمیت جایگاهتان پى نبرید و این رسالت عظیم را نادیده بگیرید ، خداوند قوم دیگرى را برمى انگیزد و این رسالت عظیم را

بر دوش آن ها مى افکند ، قومى كه در ایثار و فداکارى و بذل جان و مال و انفاق فى سبیل اللّه به مراتب از شما برتر و بالاتر باشند .

این تهدید بزرگى است كه نظیرآن درآیه 54سوره مائده نیز آمده است: « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا مَنْ يَرْتَدَّمِنْكُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ يَأْتِى اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ اَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ اَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرینَ يُجاهِدوُنَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ : اى كسانى كه ایمان آورده اید ! هرکس از شما از آیین خود بازگردد ( به خدا زیانى نمى رساند ) خداوند در آینده جمعیتى را مى آورد كه آن ها را دوست دارد و آن ها نیز خدا را دوست دارند ، در برابر مؤمنان ، متواضع و در برابر كافران ، نیرومند و شکست ناپذیر ، مردانى كه در راه خدا جهادمى كنند و هرگز از سرزنش سرزنش كنندگان هراسى به خود راه نمى دهند » ( 53 / مائده ) .

جالب توجه این كه اکثر مفسران در ذیل آیۀ موردبحث نقل كرده اند كه بعد از نزول این آیه جمعى از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله عرض كردند : « مَنْ هؤُلاءِالَّذینَ ذَكَرَ اللّهُ فى كِتابِهِ : این گروهى كه خداوند در این آیه به آن ها اشاره كرده ، كه هستند » ؟

در این هنگام سلمان نزدیك پیامبر صلى الله علیه و آله نشسته بود ، پیامبر دست برپاى سلمان ( و

طبق روایتى بر شانۀ سلمان ) زد و فرمود : « هذا وَ قَوْمُهُ وَ الَّذى نَفْسى بِيَدِهِ لَوْ كانَ الاْيمانُ مَنُوطا بِالثُّرَيّا لَتَناوَلُهُ رِجالٌ مِنْ فارْسٍ : منظور این مرد و قوم او است ، سوگند به آن كس كه جانم به دست او است ، اگر ایمان به ثریا بسته باشد ، گروهى از مردان فارس ، آن را به چنگ مى آورند » .

این حدیث و مشابه آن را محدثان معروف اهل سنت مانندمحدث معروف بیهقى و تِرْمِذى در كتب معروف خود آورده اند و مفسران معروف شیعه و اهل سنت بر آن اتفاق دارند ، مانند نویسنده « تفسیر قرطبى » ، « روح البیان » ، « مجمع البیان » ، « فخر رازى » ، « مراغى » و « ابوالفتوح رازى » و مانند آن ها .

درتفسیر«درالمنثور»درذیل همین آیه نیزچندین حدیث درهمین زمینه مطرح شده است.(1)

حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)نقل شده كه مکمل حدیث فوق است ، فرمود : « وَ اللّهُ اَبْدَلَ بِهِمْ خَيْرا مِنْهُمُ الْمَوالِىُّ : به خدا سوگند كه خداوند به این وعده خود وفا كرده و گروهى را از غیر .


1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 67 .

عرب بهتر از آن ها جانشین آن ها فرمود » .(1)

اگر با دقت و خالى از هرگونه تعصب به تاریخ اسلام و علوم اسلامى بنگریم و سهم عجم و مخصوصاً ایرانیان را در میدان هاى جهاد و مبارزه با دشمنان از يك سو و تنقیح و تدوین علوم اسلامى را از سوى دیگر بنگریم ، به واقعیت این حدیث پى خواهیم برد و شرح این سخن ، بسیار است .

خداوندا ! مارا درمسیرجهاد و ایثار و فداکارى درطریق آیین پاکت استوار و ثابت قدم بدار.

بار الها ! این افتخار بزرگى را كه به ما مرحمت فرمودى ، كه داعیان آیین پاك تو باشیم ، هرگز از ما سلب مکن .

پروردگارا ! دراین هنگام كه طوفان هاى شدید از شرق و غرب براى محو آثار آیین پاکت در گرفته، به ما قدرت بیشتر،ایمان محکم تر،ایثارفزون ترواخلاص فراوان تر مرحمت فرما.

پایان سورۀ محمد صلى الله علیه و آله .


1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 108 .

سورۀ فتح

فضیلت تلاوت سورۀ « فتح »

درباره فضیلت این سوره پیغمبر گرامى صلى الله علیه و آله فرمود : « آیه اى بر من نازل شده كه از تمام دنیا نزد من محبوب تر است » ( در بعضى از روایات نیز آمده است سوره اى بر من نازل شده ... ) .(1)

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « اموال و همسران و آن چه را در ملك شما است ، با قرائت " اِنّا فَتَحْنا" از تلف حفظ كنید . كسى كه پیوسته آن را تلاوت كند ، روز قیامت منادى صدا مى زند آن چنان كه همه خلایق مى شنوند : " تو از بندگان مخلص منى ، او را به بندگان صالحم ملحق سازید و در باغ هاى پرنعمت بهشت او را وارد كنید و از نوشابۀ مخصوص بهشتیان سیرابش نمایید" » .(2)


1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 108 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 46 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 اِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحا مُبینا

ما براى تو پیروزى آشکارى فراهم ساختیم .

فتح المبین

در نخستین آیه سوره بشارت عظیمى به پیامبر صلى الله علیه و آله داده شده است، بشارتى كه طبق بعضى از روایات نزد پیامبر صلى الله علیه و آله محبوب تر از تمام جهان بود .

پیروزى چشمگیرى كه آثار آن در كوتاه مدت و دراز مدت در پیشرفت اسلام و زندگى مسلمانان آشکار شده و مى شود، فتحى كه در طول تاریخ اسلام كم نظیر يا بى نظیر بود .

در این جا گفتگو و بحث عظیمى در میان مفسران درگرفته است كه منظور از این فتح ، كدام فتح است ؟

اکثر مفسران آن را اشاره به پیروزى عظیمى مى دانند كه از « صلح حدیبیه »

نصیب مسلمانان شد .

اما براى روشن شدن تفسیر این آیات باید قبل از هر چیز فشرده اى از داستان حدیبیه را در این جا بیاوریم كه به منزله شأن نزول آن است .

داستان صلح حدیبیه

در سال ششم هجرت ماه ذى القعده پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله به قصد عمره به سوى مکه حرکت كرده و همۀ مسلمانان را تشویق به شرکت در این سفر نمود ، اما گروهى خوددارى كردند ، ولى جمع كثیرى از مهاجران و انصار و اعراب بادیه نشین در خدمتش عازم مکه شدند .

این جمعیت كه در حدود يکهزار و چهارصد نفر بودند همگى لباس احرام بر تن داشتند و جز شمشیر كه اسلحۀ مسافران محسوب مى شد هیچ سلاح جنگى با خود برنداشتند .

هنگامى كه پیامبر به « عُسْفان » در نزدیکى مکه رسید با خبر شد كه قریش تصمیم گرفته اند از ورود او به مکه جلوگیرى نمایند ، تا این كه پیامبر صلى الله علیه و آله به « حُدَيْبِيَّهْ » رسید ( « حدیبیه » روستایى است در بیست كیلومترى مکه كه به مناسبت چاه و يا درختى كه در

آن جا بوده ، به این نام نامیده مى شد .) حضرت فرمود همین جا توقف كنید ، عرض كردند در این جا آبى وجود ندارد ، پیامبر صلى الله علیه و آله از طریق اعجاز از چاهى كه در آن جا بود آب براى يارانش فراهم ساخت .

در این جا سفرایى میان قریش و پیامبر صلى الله علیه و آله رفت و آمد كردند تا مشکل به نحوى حل شود ، سرانجام « عروة ابن مسعود ثقفى » كه مرد هوشیارى بود از سوى قریش خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمد ، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : من به قصد جنگ نیامده ام و تنها هدفم زیارت خانه خدا است ، ضمناً عروه در این ملاقات منظره وضو گرفتن پیامبر صلى الله علیه و آله را كه اصحاب اجازه نمى دادند قطره اى از آب وضوى او به روى زمین بیفتد مشاهده كرد و هنگام بازگشت به قریش گفت : من به دربار كسرى و قیصر و نجاشى رفته ام ، هرگز زمامدارى را در میان قومش به عظمت محمد صلى الله علیه و آله در میان يارانش ندیدم و اگر تصور كنید كه آن ها دست از محمد صلى الله علیه و آله بردارند ، اشتباه بزرگى است ، شما با چنین افراد ایثارگرى روبرو هستید ، تصمیمتان را بگیرید .

در این میان پیامبر صلى الله علیه و آله به « عمر » پیشنهاد فرمود كه به مکه رود و اشراف قریش را از هدف این سفر آگاه سازد ، عمر گفت قریش با من عداوت شدیدى دارند و من از آن ها بیمناکم ، بهتر این است كه « عثمان » به این كار مبادرت ورزد ، عثمان به سوى مکه آمد و چیزى نگذشت كه در میان مسلمانان شایع شد او را كشته اند ، در این جا پیامبر صلى الله علیه و آله تصمیم به شدت عمل گرفت و در زیر درختى كه در آن جا بود با يارانش تجدید بیعت كرد كه به نام « بیعت رضوان » معروف شد و با آنان عهد بست كه تا آخرین نفس مقاومت كنند ، ولى چیزى نگذشت كه عثمان سالم بازگشت و به دنبال او قریش « سهیل ابن عمرو » را براى مصالحه خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله فرستادند ، ولى تأکید كردند كه امسال به هیچ وجه ورود او به مکه ممکن نیست .

بعد از گفتگوهاى زیاد پیمان صلحى منعقد شد كه يکى از موادش همین بود كه مسلمانان آن سال را از عمره چشم بپوشند و سال آینده به مکه بیایند ، مشروط بر این كه بیش از سه روز نمانند و سلاحى جز سلاح مسافر با خود نیاورند و مواد متعدد دیگرى دایر

بر امنیت جانى و مالى مسلمانان كه از مدینه وارد مکه مى شوند و همچنین 10 سال متارکه جنگ میان مسلمین و مشرکین و آزادى مسلمانان مکه در انجام فرایض مذهبى در آن گنجانیده شد .

این پیمان در حقیقت يك پیمان عدم تعرض همه جانبه بود كه به جنگ هاى مداوم و مکرر بین مسلمانان و مشرکان موقتا پایان مى داد .

«متن پیمان صلح» از این قرار بود كه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به على (علیه السلام)دستور داد : « بنویس : « بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ » ، « سهیل بن عمرو » كه نماینده مشرکان بود ، گفت : « من با چنین جمله اى آشنا نیستم ، بنویس : " بِسْمِكَ اللّهُمَّ" » ، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « بنویس : " بِسْمِكَ اللّهُمَ" » . سپس فرمود : « بنویس ، این چیزى است كه محمد رسول اللّه صلى الله علیه و آله با « سهیل بن عمرو » مصالحه كرده » ، « سهیل » گفت : « ما اگر تو را « رسول اللّه » مى دانستیم ، با تو جنگ نمى كردیم ، تنها اسم خودت و اسم پدرت را بنویس » ، پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود : « مانعى ندارد، بنویس: « این چیزى است كه « محمد بن عبداللّه » با « سهیل بن عمرو » صلح كرده كه ده سال متارکه جنگ شود تا مردم امنیت خود را بازیابند » .

علاوه بر این هر كس از قریش بدون اجازه ولیش نزد محمّد بیاید ( و مسلمان شود ) او را بازگردانند و هر كس از آن ها كه با محمّد هستند نزد قریش بازگردد بازگرداندن او لازم نیست .

همه آزادند هر كس مى خواهد در پیمان محمّد و هر كس مى خواهد در پیمان قریش وارد شود .

طرفین متعهدند كه نسبت به يکدیگر خیانت نکنند ( و جان و مال يکدیگر را محترم بشمارند ) .

از این گذشته محمّد امسال باز مى گردد و وارد مکه نمى شود، اما سال آینده ما به مدت سه روز از مکه بیرون مى رویم و يارانش بیایند اما بیش از سه روز توقف نکنند ( و مراسم عمره را انجام دهند و بازگردند ) به شرط این كه جز اسلحه مسافر يعنى شمشیر ، آن هم در غلاف سلاح دیگرى به همراه نداشته باشند » .

بر این پیمان صلح گروهى از مسلمانان و مشرکان گواهى داده و كاتب عهدنامه « على بن ابیطالب » بود .(1)

در این جا پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داد شترهاى قربانى را كه به همراه آورده بودند در همان جا .


1) « تاریخ طبرى » ، جلد 2 ، صفحه 281 .

قربانى كنند ، سرهاى خود را بتراشند و از احرام به در آیند . اما این امر براى جمعى از مسلمانان سخت ناگوار بود. چراکه بیرون آمدن ازاحرام بدون انجام مناسك عمره در نظر آن ها امکان پذیر نبود، ولى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله شخصا پیشگام شد و شتران قربانى را نحر فرمود و از احرام بیرون آمد و به مسلمانان تفهیم نمود كه این استثنایى است در قانون احرام و قربانى كه از سوى خداوند قرار داده شده است .

مسلمین هنگامى كه چنین دیدند تسلیم شدند و دستور پیامبر صلى الله علیه و آله دقیقا اجرا شد و از همان جا آهنگ مدینه كردند ، اما كوهى از غم و اندوه بر قلب آن ها سنگینى مى نمود ، چراکه ظاهر قضیه مجموع این مسافرت يك ناکامى و شکست بود ولى خبر نداشتند كه در پشت داستان صلح حدیبیه چه پیروزى هایى براى مسلمانان و آینده اسلام نهفته است و در همین هنگام بود كه سوره فتح نازل شد و بشارت فتح عظیمى را به پیامبر گرامى اسلام داد .(1).


1) « سیره ابن هشام » ، جلد 3 ، صفحه 321 .

پیامدهاى هفت گانۀ سیاسى و اجتماعى و مذهبى صلح حدیبیه

یك مقایسه اجمالى میان وضع مسلمانان در سال ششم هجرت ( هنگام صلح حدیبیه ) و دو سال بعد كه با ده هزار سرباز مجهز براى فتح مکه حرکت كردند تا به پیمان شکنى مشرکان پاسخ دندان شکنى دهند و سرانجام بدون كم ترین برخورد نظامى مکه را گشودند ، چرا كه قریش كم ترین قدرت مقاومت در خود نمى دیدند ، نشان مى دهد كه بازتاب صلح حدیبیه تا چه حد گسترده بود .

به طورخلاصه مسلمانان از این صلح چند امتیاز و پیروزى مهم به شرح زیر به دست آوردند .

✓ 1 - عملاً به فریب خوردگان مکه نشان دادند كه آن ها قصد كشتار ندارند و براى شهر مقدس مکه و خانۀ خدا احترام فراوان قائلند ، همین امر سبب جلب قلوب جمع كثیرى به سوى اسلام شد .

✓ 2 - قریش براى اولین بار اسلام و مسلمین را به رسمیت شناختند ، مطلبى كه دلیل بر تثبیت موقعیت آن ها در جزیرۀ عربستان بود .

✓ 3 - بعداز صلح حدیبیه مسلمانان بهراحتى مىتوانستند همه جا رفت و آمد كنند و جان و مالشان محفوظ بماند و عملاً با مشرکان از نزدیك تماس پیدا كردند ، تماسى كه نتیجه اش شناخت بیشتر اسلام از سوى مشرکان و جلب توجه آن ها به اسلام بود .

✓ 4 - بعد از صلح حدیبیه راه براى نشر اسلام در سراسر جزیره عرب گشوده شده و آوازه صلح طلبى پیامبر صلى الله علیه و آله اقوام مختلفى راکه برداشت غلطى از اسلام و شخص پیامبر صلى الله علیه و آله داشتند به تجدید نظر وادار كرد و امکانات وسیعى از نظر تبلیغاتى به دست مسلمانان افتاد .

✓ 5 - صلح حدیبیه راه را براى گشودن « خیبر » و برچیدن این غده سرطانى يهود كه بالفعل و بالقوه خطر مهمى براى اسلام و مسلمین محسوب مى شد هموار ساخت .

✓ 6 - اصولاً وحشت قریش ازدرگیرى باسپاه هزار و چهارصدنفرى پیامبر صلى الله علیه و آله كه هیچ سلاح مهم جنگى با خود نداشتند و پذیرفتن شرایط صلح خود عامل مهمى براى تقویت روحیه طرفداران اسلام و شکست مخالفان بود كه تا این اندازه از مسلمانان حساب بردند .

✓ 7 - بعداز ماجراى حدیبیه پیامبر صلى الله علیه و آله نامه هاى متعددى به سران كشورهاى بزرگ

ایران و روم و حبشه و پادشاهان بزرگ جهان نوشت و آن ها را به سوى اسلام دعوت كرد و این به خوبى نشان مى دهد كه تا چه حد صلح حدیبیه اعتماد به نفس به مسلمین داده بود كه نه تنها در جزیره عرب كه در دنیاى بزرگ آن روز راه خود را به پیش مى گشودند .

از آن چه گفته شد ، به خوبى مى توان درك كرد كه صلح حدیبیه به راستى فتح و پیروزى بزرگى براى اسلام و مسلمین بود و تعجب نیست كه قرآن مجید از آن به عنوان « فتح مبین » ياد كند .

2 لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطا مُسْتَقیماً

غرض این بود كه خداوند گناهان گذشته و آینده اى را كه به تو نسبت مى دادند ببخشد و نعمتش را بر تو تمام كند و به راه راست هدایتت فرماید .

3 وَ يَنْصُرَكَ اللّهُ نَصْرا عَزیزاً

و پیروزى شکست ناپذیرى نصیب توکند .

نتایج بزرگ فتح المبین

در این دو آیه قسمتى از نتایج پر برکت « فتح المبین » ( صلح حدیبیه ) كه در آیه قبل آمده تشریح شده است .

و به این ترتیب خداوند چهار موهبت عظیم در سایه اینفتح مبین نصیب پیامبرش كرد : مغفرت ، تکمیل نعمت ، هدایت و نصرت .

پاسخ به چند سؤال مهم در مورد آیۀ 2 سوره فتح

در اینجا سؤالات زیادى مطرح شده و مفسران از قدیم ترین ايّام تاکنون به پاسخ این سؤالات پرداخته اند .

مخصوصاً سه سؤال زیر دربارۀ نخستین موهبت الهى يعنى موهبت « مغفرت گناهان گذشته و آینده » مطرح است .

✓ 1 - بااینکه پیامبربه حکم مقام عصمت ازهرگناهى پاك است منظورازاین جمله چیست؟

✓ 2 - به فرض كه از این ایراد صرف نظر كنیم چه ارتباطى میان

«فتح حدیبیه» و «آمرزش گناهان» مطرح است .

✓ 3 - اگر منظوراز جمله «ما تأخَّر» گناهان آینده است، چگونه ممکن است گناهى كه صورت نگرفته مورد عفو قرار گیرد ؟ آیا این اجازه ارتکاب گناه در آینده نیست ؟

هر يك از مفسران به نحوى به حل این اشکالات پرداخته اند ، اما براى پى بردن به جامع ترین پاسخ و تفسیر دقیق این آیات ذکر مقدمه اى لازم به نظر مى رسد و آن این كه :

مهم این است كه مارابطه «فتح حدیبیه»رابامسأله «آمرزش گناه» پیداکنیم كه كلیداصلى پاسخ به سؤالات سه گانه فوق در آن نهفته است .

بادقت درحوادث و رویدادهاى تاریخى به این نتیجه مى رسیم: هنگامى كه مکتبى راستین ظاهرمى شود و قدبرمى افرازد، وفاداران به سنن خرافى كه موجودیت خود را در خطر مى بینند هر گونه تهمت و نسبت ناروا به آن مى بندند ، شایعه ها مى سازند و دروغ ها مى پردازند ، گناهان مختلف براى او مى شمرند و در انتظارند ببینند سرانجام كارش به كجا مى رسد؟

اگر این مکتب در مسیر پیشرفت خود مواجه با شکست شود، دستاویزى محکم براى

اثبات نسبت هاى ناروا به دست مخالفان مى افتد و فریاد مى كشند نگفتیم چنین است ، نگفتیم چنان است ؟

اما هنگامى كه به پیروزى نایل گردد و برنامه هاى خود را از بوتۀ آزمایش موفق بیرون آورد ، تمام نسبت هاى ناروا نقش بر آب مى شود و تمام « نگفتیم ها » به افسوس و ندامت مبدّل مى گردد و جاى خود را به « ندانستیم ها » مى دهد .

مخصوصاً در مورد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله این نسبت هاى ناروا و گناهان پندارى بسیار فراوان بود ، او را جنگ طلب ، آتش افروز، بى اعتناء به سنت هاى راستین ، غیرقابل تفاهم و مانند آن مى شمردند .

صلح حدیبیه به خوبى نشان دادکه آیین او برخلاف آن چه دشمنان مى پندارند يك آیین پیشرو و الهى است و آیات قرآنش ضامن تربیت نفوس انسان ها و پایانگر ظلم و ستم و جنگ و خونریزى است .

او به خانۀ خدا احترام مى گذارد ، هرگز بى دلیل به قوم و جمعیتى حمله نمى كند ، او اهل

منطق و حساب است ، پیروانش به او عشق مى ورزند ، او به راستى همه انسان ها را به سوى محبوبشان اللّه دعوت مى كند و اگر دشمنانش جنگ را بر او تحمیل نکنند او طالب صلح و آرامش است .

به این ترتیب فتح حدیبیه تمام گناهانى كه قبل از هجرت و بعد از هجرت ، يا تمام گناهانى كه قبل از این ماجرا و حتى در آینده ممکن بود به او نسبت دهند ، همه را شست و چون خداوند این پیروزى را نصیب پیامبر صلى الله علیه و آله نمود مى توان گفت خداوند همه آن ها را شستشو كرد .

نتیجه این كه این گناهان ، گناهان واقعى نبود ، بلکه گناهانى پندارى و در افکار مردم و در باور آن ها، چنان كه در آیه 14 سوره شعراء داستان موسى (علیه السلام)مى خوانیم كه موسى (علیه السلام)به پیشگاه خدا عرضه داشت : « وَ لَهُمْ عَلَىَّ ذَنْبٌ فَاَخافُ اَنْ يَقْتُلوُنِ : فرعونیان بر من گناهى دارند كه مى ترسم به جرم آن گناه مرا بکشند » در حالى كه گناه او چیزى جز يارى فرد مظلومى از بنى اسرائیل و كوبیدن ستمگرى از فرعونیان نبود .

بدیهى است این نه تنها گناه نبود بلکه حمایت از مظلوم بود ولى از دریچه چشم فرعونیان گناه محسوب مى شد .

به تعبیر دیگر « ذَنْبٌ » در لغت به معنى آثار شوم و تبعات كارى است ، ظهور اسلام در آغاز ، زندگى مشرکان را به هم ریخت ، ولى پیروزى هاى بعد سبب شد كه آن تبعات به دست فراموشى سپرده شود .

هر گاه خانه كهنه و فرسوده اى را كه سرپناه فعلى ما است و به آن دلبستگى داریم خراب كنند ممکن است این كار را تخطئه كنیم ، ولى بعد از آن كه ساختمانى محکم و مجهز به جاى آن ساخته شد و تمام ناراحتى ها برطرف گشت ، قضاوت ما به كلى دگرگون مى شود .

مشرکان مکه ، چه قبل از هجرت و چه بعد از آن ، ذهنيّت نادرستى درباره اسلام و شخص پیامبر صلى الله علیه و آله داشتند كه پیروزى هاى بعد بر همه آن ها خط بطلان كشید .

آرى اگر رابطۀ آمرزش این گناهان را با مسأله فتح حدیبیه در نظر بگیریم مطلب كاملاً روشن است ، رابطه اى كه از « لام » « لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ » استفاده مى شود و كلید

رمز براى گشودن معنى آیه است .

اما آن هاکه به این نکته توجه نکرده انددراین جامقام عصمت پیامبر صلى الله علیه و آله را زیرسؤال برده اند و براى او (نعوذباللّه) گناهانى قائل شده اندکه خدا در پرتو فتح حدیبیه آن هارابخشیده است يا آیه را بر خلاف ظاهر معنى كرده اند .

اما روشن است كه همه این ها تکلّفاتى است بدون دلیل ، چه این كه اگر ما عصمت انبیاء را مخدوش كنیم فلسفه وجودى آن ها از میان مى رود ، زیرا پیامبر صلى الله علیه و آله باید در همه چیز سرمشق باشد ، چگونه يك فرد گنهکار مى تواند این نقش را ایفا كند .

به علاوه او خود نیاز به رهبر و راهنماى دیگرى دارد تا هدایتش نماید .

این ها همه دربارۀ نخستین موهبت از مواهب چهارگانه اى است كه خداوند در پرتو « صلح حدیبیه » به پیامبرش داد .

اما « اتمام نعمت پروردگار » و « هدایت به جاده صاف و مستقیم » و « نصرت شکست ناپذیر الهى » بعد از پیروزى حدیبیه چیزى نیست كه بر كسى مکتوم بماند ، اسلام

به سرعت گسترش يافت ، قلوب آماده را تسخیر كرد ، عظمت تعلیمات آن بر همگان آشکار شد ، سمپاشى ها را خنثى نمود ، نعمت خداوندى را كامل كرد و به راهى مستقیم به سوى پیروزى هاى عظیم هموار ساخت به طورى كه در ماجراى فتح مکه لشکر اسلام بدون هیچ گونه مقاومت مهم ترین دژ دشمن را گشود .

منظوراز «ماتَقَدَّم» و «ماتَأَخَّر» درآیۀ 2 سوره فتح چیست ؟

در آیه مورد بحث خواندیم كه خداوند مى فرماید : « در سایۀ این فتح مبین ، گناهان متقدم و متأخر تو را بخشیده » ، در این كه منظور از « متقدم » و « متأخر » چیست ، بین مفسران گفتگو است .

با توجه به تفسیرى كه دربارۀ اصل معنى آیه و مخصوصاً رابطه این آمرزش ، با مسأله فتح حدیبیه بیان كردیم روشن مى شود كه مراد تمام نسبت هاى ناروا و گناهانى است كه به زعم خود در « گذشته » و « آینده » به پیغمبر اکرم نسبت مى دادند و اگر این پیروزى بزرگ نصیب نشده بود تمام این گناهان را قطعى مى پنداشتند ، ولى با حصول این پیروزى هم

نسبت هاى نارواى گذشته برچیده شد و هم آن چه ممکن بود در آینده نسبت دهند .

شاهد دیگر این تفسیر حدیثى است كه از امام على ابن موسى الرضا (علیه السلام)آمده است كه مأمون هنگامى كه از این آیه سؤال كرد امام در پاسخ فرمود : « هیچ كس نزد مشرکان مکه گناهش سنگین تر از رسول اللّه صلى الله علیه و آله نبود ، زیرا آن ها 330 بت مى پرستیدند ، هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله آن ها را به توحید دعوت كرد بسیار بر آن ها گران آمد و گفتند:آیا او همه خدایان ما را تبدیل به يك خدا كرده ؟ چیز عجیبى است ... ما هرگز چنین چیزى را از پدران خود نشنیده ایم این فقط يك دروغ بزرگ است .

اما هنگامى كه خداوند مکه را براى پیامبرش ( بعد از صلح حدیبیه ) گشود خداوند فرمود :« اى محمد صلى الله علیه و آله ما فتح مبینى را براى تو فراهم كردیم تا گناهان گذشته و آینده اى را كه نزد مشرکان عرب به خاطر دعوت به توحید داشته و دارى ببخشد » ، زیرا بعضى از مشرکان مکه تا آن روز ایمان آورده و بعضى ها از مکه بیرون رفتند و ایمان نیاوردند ، ولى قادر بر انکار توحید نبودند و لذا گناه پیامبر در نظر آن ها به خاطر پیروزى بخشوده شد. هنگامى كه مأمون این سخن

را شنید عرض كرد : « بارَكَ اللّه ُ اى ابوالحسن » . (1)

4 هُوَالَّذى اَنْزَلَ السَّكینَةَ فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنینَ لِيَزْدادوُاایمانا مَعَ ایمانِهِمْ وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ كانَ اللّهُ عَلیما حَكیماً

او كسى است كه سکینه و آرامش را در دل هاى مؤمنان نازل كرد تا ایمانى بر ایمانشان افزوده شود ، لشکر آسمان ها و زمین از آن خداست و خداوند دانا و حکیم است .

نزول سکینه و آرامش بر دل هاى مؤمنان

« سکینه » در اصل از مادۀ سکون به معنى آرامش و اطمینان خاطرى است كه هر گونه شك و تردید و وحشت را از انسان زائل مى كند و او را در طوفان حوادث ثابت قدم مى دارد.

این آرامش ممکن است جنبه عقیدتى داشته باشد و تزلزل اعتقاد را برطرف سازد ، يا جنبه عملى ، به گونه اى كه ثبات قدم و مقاومت و شکیبایى به انسان بخشد و البته به تناسب


1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 56 .

بحث هایى كه گذشت و تعبیرات خود آیه در این جا بیشتر ناظر به معنى اول است ، درحالى كه در آیه 248 سوره بقره در داستان « طالوت » و « جالوت » بیشتر روى جنبه هاى عملى تکیه دارد .

باز لازم است در این جا به داستان « صلح حدیبیه » برگردیم و خود را در فضاى « حدیبیه » و در جوى كه بعد از صلح پیدا شد تصور كنیم ، تا به عمق مفهوم آیه آشنا گردیم .

پیامبر صلى الله علیه و آله خوابى دیده بود - رویایى الهى و رحمانى - كه با يارانش وارد مسجدالحرام مى شوند و به دنبال آن به عزم زیارت خانه خدا حرکت كرد، غالب اصحاب فکر كردندتعبیراین خواب و رؤیاى صادقه درهمین سفر واقع مى شود،درحالى كه مقدرچیز دیگرى بود این از يکسو .

از سوى دیگر مسلمانان مُحْرِم شده بودند و حیوانات قربانى با خود آورده بودند ، اما برخلاف انتظارشان توفیق زیارت خانه خدا نصیب آن ها نشد و پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داد در همان حدیبیه شتران قربانى را نحر كنند و از احرام بیرون آیند ، كارى كه براى آن ها سخت و

باورنکردنى بود ، چراکه آداب و سنن آن ها و نیز دستورات اسلام ایجاب مى كرد كه تا مناسك عمره را انجام ندهند از احرام بیرون نیایند .

از سوى سوم در مواد صلح نامه حدیبیه مطالبى كه پذیرش آن بسیار سنگین مى نمود ، از جمله این كه اگر كسى از قریش مسلمان شود و به مدینه پناه آورد مسلمانان او را به خانواده اش تحویل دهند ، اما عکس آن لازم نیست ، وجود داشت .

از سوى چهارم به هنگام تنظیم صلح نامه قریش حاضر نشدند كلمه « رسول اللّه » كنار نام محمد صلى الله علیه و آله باشد و « سهیل » نماینده قریش با اصرار آن را حذف كرد و حتى با نوشتن «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ » نیز موافقت نکرد و اصرار داشت به جاى آن « بِسْمِكَ اللّهُمَّ » نوشته شود كه با سنت اهل مکه سازگار بود . واضح است این امور هر كدام به تنهایى مطلب ناگوارى بود تا چه رسد به مجموع آن ها و به همین جهت تزلزلى در قلوب افراد ضعیف الایمان افتاد ، حتى وقتى سوره فتح نازل شد بعضى با تعجب پرسیدند : چه فتحى ؟

این جا است كه باید لطف الهى شامل حال مسلمانان شود و سکینه و آرامش را به

دل هاى آن ها بازگرداند ، نه تنها ضعف و فتورى در آنان راه نیابد ، بلکه به مصداق « لِيَزْدادوُا ایمانا مَعَ ایمانِهِمْ » بر قدرت ایمان آن ها افزوده شود، آیه فوق در چنین شرایطى نازل گردید.

این نکته نیز قابل توجه است كه در مورد « سکینه » تعبیر به « انزال » شده است و چنان كه مى دانیم این تعبیر در قرآن مجید گاهى به معنى ایجاد و خلقت و بخشش نعمت آمده و چون از يك مقام عالى به مقام پایین است این تعبیر در آن به كار رفته است .

دستاوردهاى چهارگانۀ ایمان

اگر ایمان هیچ ثمرى جز همین مسأله آرامش نداشت كافى بود كه انسان باتمام وجود از آن استقبال كند ، تا چه رسد به ثمرات و برکات دیگر .

بررسى حال مؤمنان و افراد بى ایمان روشنگر این حقیقت است كه گروه دوم در يك حال اضطراب و نگرانى دایم به سر مى برند ، در حالى كه گروه اول از اطمینان خاطر بى نظیرى بهره مندند و درسایۀ آن:

✓ 1 - هرگز از كسى جز خدا نمى ترسند : « وَ لا يَخْشَوْنَ اَحَدا اِلاَّ اللّهَ » ( 39 / احزاب ) .

✓ 2 - هرگز ملامت ها و سرزنش این و آن در اراده آهنینشان اثر نمى گذارد : « وَ لايَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ » (54 / مائده) .

✓ 3 - هرگز به خاطر آن چه از دست داده اند ، غمگین و ناراحت نمى شوند و به آن چه دارند، دلبستگى شدید ندارند و این دو اصل ، سبب مى شود كه آرامش روحى آن ها به خاطر گذشته و آینده، متزلزل نشود «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى مافاتَكُمْ وَ لاتَفْرَحوُا بِما اتاكُمْ» ( 23 / حدید ) .

✓ 4 - و بالاخره هرگز در برابر حوادث سخت سست نمى شوند و اندوهى به خود راه نمى دهند و همواره خود را برتر از دشمن مى بینند : « وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنوُا وَ اَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ » ( 139 / آل عمران ) .

مؤمن در میدان حوادث خود را تنها نمى بیند ، دست لطف و حمایت خدا را دائماً بر سر خویش احساس مى كند و يارى فرشتگان را در وجود خویش لمس مى كند .

در حالى كه اضطراب حاکم بر افراد بى ایمان از خلال گفتار و رفتارشان مخصوصاً به هنگام وزش طوفان هاى حوادث كاملاً محسوس است .

سلسله مراتب هفت گانۀ ایمان

ایمان چه به معنى علم و آگاهى و معرفت باشد و چه به معنى روح تسلیم و پذیرش در برابر حق ، داراى درجات و سلسله مراتبى است ، چراکه علم ، درجاتى دارد و پذیرش و تسلیم نیز داراى مراتب مختلفى است و حتى عشق و شور و محبت توأم با ایمان نیز متفاوت است .

آیه مورد بحث كه مى گوید : « لِيَزْدادوُا ایمانا مَعَ ایمانِهِمْ » نیز تأکیدى بر این حقیقت است و به همین دلیل يك فرد مؤمن هرگز نباید در يك مرحله از ایمان متوقف گردد ، او دائماً به سوى درجات بالاتر از طریق خودسازى و علم و عمل گام برمى دارد .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)آمده است : « خداوند ایمان را بر هفت سهم تقسیم كرده : نیکى ، صدق ، يقین ، رضا ، وفا ، علم ، حلم و سپس آن را در میان مردم توزیع نموده ، كسى كه تمام این هفت سهم را دارد مؤمن كامل و متعهد است و براى بعضى از مردم يك سهم ، دو سهم و بعضى سه سهم قرار داده تا به هفت سهم مى رسد » .

سپس امام (علیه السلام)افزود : « آن چه را وظیفه صاحب دو سهم است بر دوش صاحب يك سهم حمل نکنید و آن چه مربوط به صاحب سه سهم است بر دوش صاحب دو سهم ننهید ، مبادا بارشان سنگین شود و به زحمت افتند » .(1)

دو وسیلۀ مهم آرامش

در ذیل آیه مورد بحث دو جمله خواندیم كه هر كدام بیانگر يکى از عوامل « سکینه » و آرامش مؤمنان است : نخست جمله « وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّمواتِ وَ اْلاَرْضِ » ( لشکریان آسمان ها و زمین ازآن خدا و تحت فرمان اویند ) سپس جملۀ «وَ كانَ اللّهُ عَلیما حَكیما» (خداوند علیم و حکیم است).

اولى به انسان مى گوید اگر با خدا باشى تمام قواى زمین و آسمان با تو است و دومى به او مى گوید : خداوند هم نیازها و مشکلات و گرفتارى هاى تو را مى داند و هم از تلاش ها و كوشش ها و اطاعت و بندگى تو باخبر است .


1) « كافى » ، جلد 2 ، باب درجات الایمان ، حدیث 1 .

با ایمان به این دو اصل چگونه ممکن است آرامش خاطر بر وجود انسان حاکم نگردد ؟

5 لِيُدْخِلَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا اْلاَنْهارُ خالِدینَ فیها وَ يُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ كانَ ذلِكَ عِنْدَ اللّهِ فَوْزا عَظیماً

هدف ( دیگر از این فتح مبین ) آن بود كه مردان و زنان باایمان را در باغ هایى ( از بهشت ) وارد كند كه نهرها از زیر درختانش جارى است ، در حالى كه جاودانه در آن مى مانند و گناهان آن ها را مى بخشد و این نزد خدا پیروزى بزرگى است .

نتیجه دیگر فتح المبین

کلمه « فوز » كه در قرآن مجید معمولاً با توصیف « عظیم » ذکر شده و گاهى نیز همراه با « مبین » و « كبیر » آمده به معنى پیروزى و نیل به خیرات توأم با سلامت است و این در صورتى است كه نجات آخرت درآن باشد هرچند با ازدست دادن مواهب مادى دنیا همراه گردد.

به این ترتیب خداوند در برابر آن چهار موهبتى كه به پیامبرش در فتح المبین داد ، دو موهبت عظیم نیز به مؤمنان ارزانى داشت : بهشت جاویدان با تمام نعمت هایش و عفو

و گذشت از لغزش هاى آن ها ، علاوه بر سکینه و آرامش روحى كه در این دنیا به آن ها بخشید و مجموعه این سه نعمت فوز عظیم و پیروزى بزرگى است براى كسانى كه از این بوته امتحان سالم بیرون آمدند .

6 وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكینَ وَالْمُشْرِكاتِ الظّانّينَ بِاللّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ اَعَدَّلَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیراً

و نیز مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد مى برند مجازات كند، حوادث سویى (که براى مؤمنان انتظار مى كشند) تنها برخودشان نازل مى شود، خداوند آن ها را غضب كرده و آن ها را از رحمت خود دور ساخته و جهنم را براى آن ها آماده كرده و چه بد سرانجامى است .

« دائِرَة » در لغت به معنى حوادث و رویدادهایى است كه براى انسان پیش مى آید ، اعم از خوب و بد ، ولى در این جا با ذکر كلمه « سوء » منظور حوادث نامطلوب است .

« مَصیر » به معنى حالات مختلفى است كه انسان به يکى بعد از دیگرى مى رسد .

منافقان به هنگام حرکت پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان ازمدینه گمان داشتندکه این گروه هرگز سالم به مدینه بازنخواهند گشت ، چنان كه در آیه 12 همین سوره مى خوانیم : « بَلْ ظَنَنْتُمْ اَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ اِلى اَهْلیهِمْ اَبَداً » .

و مشرکان نیز گمان داشتند كه محمد صلى الله علیه و آله با این جمع كم و نداشتن اسلحه كافى ، سالم به مدینه بازنخواهند گشت و ستاره اسلام به زودى افول مى كند .

جالب توجه این است كه در صحنه « حدیبیه » غالباً مردان مسلمان بودند و در نقطه مقابل نیز مردان منافق و مشرك ، ولى در آیات فوق قرآن زنان و مردان را در آن فوز عظیم و این عذاب الیم ، مشترك شمرده ، این به خاطر آن است كه مردان با ایمان كه در میدان نبرد حاضر مى شوند بدون پشتیبانى زنان باایمان و مردان منافق بدون همکارى زنان منافق ، به اهداف خود نائل نمى شوند .

اصولاً اسلام دین مردان نیست كه شخصیت زنان را نادیده بگیرد و لذا در هر مورد كه

عدم ذکر نام زنان مفهوم انحصارى به كلام مى دهد آن ها را صریحاً مطرح مى كند ، تا معلوم شود اسلام متعلق به همه انسان ها است .

7 وَلِلّهِ جُنُودُ السَّمواتِ وَ اْلاَرْضِ وَ كانَ اللّهُ عَزیزا حَكیماً

لشکریان آسمان ها و زمین تنها ازآن خدااست و خداوند شکست ناپذیر و حکیم است.

این سخن يك بار در ذیل مقامات و مواهب اهل ایمان در آخر آیه 4 آمده و يك بار هم در این جا در ذیل مجازات منافقان و مشرکان ، تا روشن شود خداوندى كه تمام جنود آسمان و زمین تحت فرمانش قرار دارند هم قدرت بر آن دارد و هم توانایى بر این ، هر گاه دریاى رحمتش موج زند شایستگان را هرجاباشند شامل مى شود و هر گاه آتش قهر و غضبش زبانه كشد مجرمى را قدرت فرار از آن نیست .

قابل توجه این كه به هنگام ذکر مؤمنان ، خداوند توصیف به « علم و حکمت » شده كه مناسب مقام رحمت است ، ولى در مورد منافقان و مشرکان توصیف به « قدرت و حکمت » كه مناسب مقام عذاب است .

منظور از « جنود آسمان و زمین » چیست ؟

این واژه معنى وسیعى دارد كه هم لشکریان فرشتگان الهى را شامل مى شود و هم لشکریانى همچون صاعقه ها ، زلزله ها ، طوفان ها ، سیلاب ها و امواج و نیروهاى نامریى دیگرى كه ما از آن آگاهى نداریم ، چراکه همه جنود الهى هستند و سر بر فرمان او دارند .

انواع سه گانۀ سوء ظن

«سوءظن» گاهى نسبت به خویشتن است ، گاهى نسبت به دیگران و گاه نسبت به خدا ، همان طورکه «حسن ظن» نیز تقسیم سه گانه اى دارد .

اما سوءظن نسبت به خویشتن در صورتى كه به حد افراط نرسد نردبان تکامل است و سبب مى شود كه انسان نسبت به اعمال خود سخت گیر و موشکاف باشد و جلوى عجب و غرور ناشى از اعمال نیك را مى گیرد .

اما اگر این سوءظن در مورد مردم باشد ممنوع است ، مگر در مواقعى كه فساد بر جامعه غلبه كند كه در آن جا خوش باورى درست نیست . ( شرح این مطلب به خواست خدا

در ذیل آیۀ 12 سوره حجرات خواهد آمد ) .

و اما « سوءظن » نسبت به خداوند يعنى نسبت به وعده هاى او ، نسبت به رحمت و كرم بى پایان او ، بسیار زشت و زننده و نشانه ضعف ایمان و گاه نشانه عدم ایمان است .

قرآن كریم كرارا از سوءظن افراد بى ایمان ویا ضعیف الایمان ، مخصوصاً به هنگام بروز حوادث سخت اجتماعى و طوفان هاى آزمایش ياد مى كند ، كه چگونه مؤمنان در این مواقع با حسن ظن تمام و اطمینان به لطف پروردگار ثابت قدم مى مانند اما افرادضعیف و ناتوان زبان به شکایت مى گشایند ، همان طور كه در داستان فتح « حدیبیه » نیز منافقان و همفکران آن ها گمان بد بردند و گفتند : محمد صلى الله علیه و آله و يارانش به این سفر مى روند و باز نمى گردند ، گویى وعده هاى الهى را به فراموشى سپردند و يا نسبت به آن بدبین بودند.

مخصوصاً نمونه روشنى از آن در میدان جنگ احزاب زمانى كه مسلمانان سخت تحت فشار قرار گرفتند ظاهر شد و خداوند گمان هاى سوء گروهى را سخت نکوهش كرد: « به خاطر بیاورید زمانى را كه آن ها ( لشکر احزاب ) از سمت بالا و پایین شهر شما وارد شدند ( و مدینه را محاصره

کردند ) و زمانى را كه چشم ها از شدت وحشت خیره شده و جان ها به لب رسیده بود و گمان هاى بدى به خدا مى بردید ، در آن جا مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختى خوردند » . (1)

حتى در آیۀ 154 آل عمران این گونه گمان ها را « ظَنَّ الْجاهِلِيَّة » ( گمان هاى دوران جاهلیت ) خوانده است .

به هر حال مسأله حسن ظن به خدا و وعده رحمت و كرم و لطف و عنایت او از نشانه هاى مهم ایمان و از وسایل مؤثر نجات و سعادت است .

تا آن جاکه در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است : « اِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ بِاللّهِ عَزَّوَجَلَّ ثَمَنُ الْجَنَّةِ : حسن ظن به خدا بهاى بهشت است »(2)چه بهایى ازاین سهل تر و چه متاعى از آن پر ارزش تر ؟

و در حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام)آمده است : « اَحْسِنْ بِاللّهِ الظَّنَّ ، فَاِنَّ اللّهَ .


1) 10 و 11 / احزاب .

2) « بحار الانوار » ، جلد 70 ، صفحه 385 .

عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ اَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنِ بى ، اِنْ خَيْرٌ فَخَيْرٌ وَ اِنْ شَرٌّ فَشَرٌّ : گمان خود را به خداوند خوب كن ، چراکه خداوند عزوجل مى فرماید : من نزد ظن بنده مؤمنم هستم هر گاه گمان نیکى نسبت به من داشته باشد ، به نیکى با او رفتار مى كنم و اگر بد باشد به بدى » .(1)

8 اِنّا اَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً

ما تو را به عنوان گواه و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم .

تحکیم موقعیت پیامبر صلى الله علیه و آله و وظائف مردم در برابر او

گفتیم كه صلح حدیبیه از سوى بعضى از ناآگاهان شدیدا مورد انتقاد قرار گرفت و حتى تعبیراتى كه خالى از بى حرمتى نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله نبود در برابر حضرت كردند ، مجموع این حوادث ایجاب مى كردکه موقعیت يا عظمت پیامبر صلى الله علیه و آله بار دیگر مورد تأکید قرار گیرد.


1) « بحار الانوار » ، جلد 70 ، صفحه 385 .

این سه توصیف بزرگ و سه مقام برجسته از مهم ترین مقامات پیامبر صلى الله علیه و آله است ، « گواه بودن » و « بشیر » و « نذیر » بودن ، گواه بر تمام امت اسلام بلکه به يك معنى گواه بر همه امت ها ، چنان كه در آیه 41 سوره نساء آمده است : « فَكَيْفَ اِذَا جِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنابِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهیدا: چگونه خواهدبود آن روزکه براى هرامتى گواهى بر اعمالشان مى آوریم و تو را گواه بر این گواهان » .

گواهان پنج گانه كه شاهد اعمال انسان ها هستند

اصولاً هر انسانى گواهان زیادى دارد كه به پنج گروه به شرح زیر تقسیم مى شوند :

✓ 1 - قبل از هرکس خداوند كه عالم الغیب و الشهادة است ناظر بر همۀ اعمال و نیات ماست .

✓ 2 - بعداز او « فرشتگان » مأمور ضبط اعمال آدمى هستند چنان كه در آیه 21 سوره ق اشاره شده است : « وَ جائَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهیدٌ » .

✓ 3 - سپس « اعضاى پیکر آدمى » و حتى پوست تن او گواهى مى دهند :« يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ اَلْسِنَتُهُمْ وَ اَيْدیهِمْ وَ اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ : روزى كه زبان ها و دست ها و پاهایشان به آن چه انجام مى دادند ، گواهى مى دهند » ( 24 / نور ) . « وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالوُا اَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذى اَنْطَقَ كُلَّ شَىْ ءٍ : به پوست هاى تن خود مى گویند چرا بر ضد ما گواهى دادید ؟ مى گویند خداوندى كه هر موجودى را به نطق درآورده ، مارا گویا ساخته است تا گواهى دهیم » ( 21 / فصلت ) .

✓ 4 - « زمین » نیز جزء گواهان است ، همان گونه كه در سوره زلزال آمده : « يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَهَا » .

✓ 5 - طبق بعضى از روایات « زمان » نیز در آن روز در صف گواهان است ، در حدیثى از على (علیه السلام)مى خوانیم : « ما مِنْ يَوْمٍ يَمُرُّ عَلى بَنى آدَمَ اِلاّ قالَ لَهُ ذلِكَ الْيَوْمُ اَنَا يَوْمٌ جَدیدٌ وَ اَنَا عَلَيْكَ شَهیدٌ ، فَافْعَلْ فِىَّ خَيْرا وَ اعْمَلْ فِىَّ خَيْرا ، اَشْهَدُلَكَ بِه يَوْمَ الْقِيامَةِ ، فَاِنَّكَ لَنْ تَرانى بَعْدَ هذا اَبَدا : هیچ روزى بر فرزند آدم نمى گذرد مگر این كه به او مى گوید من روز تازه اى هستم و دربارۀ تو گواهى

مى دهم ، در من كار نیك كن و عمل خیر به جا آور ، تا روز قیامت به نفع تو گواهى دهم ، چراکه بعد از این هرگز مرا نخواهى دید ».(1)(2)

بدون شك گواهى خداوند به تنهایى كافى است ، ولى تعدد گواهان هم اتمام حجت بیشترى است و هم اثر تربیتى قوى ترى در انسان ها دارد .

9 لِتُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَتُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ اَصیلاً

تا به خدا و رسولش ایمان بیاورید و از او دفاع كنید ، او رابزرگ دارید و خدا را صبح و شام تسبیح كنید . .


1) « نورالثقلین» ، جلد 5 ، صفحه 112 .

2) توضیحات بیشتر درباره "گواهان در دادگاه قیامت" ، ذیل آیات 20 - 22 سوره فصلت مطرح شده است .

« تُعَزِّرُوهُ » از ماده « تعزیر » در اصل به معنى منع است ، سپس به هر گونه دفاع و نصرت و يارى كردن در مقابل دشمنان اطلاق شده است ، به بعضى از مجازات هایى كه مانع از گناه مى شود نیز « تعزیر » مى گویند .

«تُوَقِّرُوهُ» ازماده « توقیر » ازریشه«وقر»به معنى سنگینى است، بنابراین «توقیر» در این جا به معنى تعظیم و بزرگداشت است .

مطابق این تفسیر ضمیرهایى كه در« تُعَزِّرُوهُ »و« تُوَقِّرُوهُ» آمده ، به شخص پیامبر صلى الله علیه و آله باز مى گردد و هدف از آن دفاع از او در مقابل دشمن و تعظیم و بزرگداشت او است .

10 اِنَ الَّذینَ يُبايِعُونَكَ اِنَّمايُبايِعُونَ اللّهَ يَدُاللّهِ فَوْقَ اَيْدیهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْ فى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتیهِ اَجْرا عَظیماً

آن هاکه با تو بیعت مى كنند در حقیقت فقط با خدا بیعت مى نمایند و دست خدا بالاى دست آن ها است، هر كس پیمان شکنى كند به زیان خود پیمان شکسته است و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند به زودى پاداش عظیمى به او خواهد داد .

« بیعت » به معنى پیمان بستن براى فرمانبردارى و اطاعت از كسى است و چنین مرسوم بوده كه آن كس كه پیمان اطاعت مى بست دست خود را در دست پیشوا و رهبر خود مى گذاشت و پیمان وفادارى را از این طریق اظهار مى داشت .

و از آن جا كه به هنگام « معامله و بیع » نیز دست به دست هم مى دادند و قرارداد معامله را مى بستند ، واژه « بیعت » به این پیمان ها اطلاق شده است ، به خصوص این كه آن ها در پیمان خود گویى جان خویش را در معرض معامله با فردى كه با او اعلام وفادارى داشتند قرار مى دادند .

«نَكَثَ» ازماده « نَكْث » ( بر وزن مکث ) به معنى بازگشودن و واتابیدن است، سپس در مورد پیمان شکنى و نقض عهد به كار رفته است .

در این آیه اشارۀ كوتاهى به مسألۀ « بیعت رضوان » مى كند كه در آیۀ 18 همین سوره به طور مشروح تر آمده است .

توضیح : طبق تواریخ مشهور پیامبر صلى الله علیه و آله به دنبال خوابى كه دیده بود همراه با 1400

نفر به قصد انجام عمره از مدینه خارج شد ، ولى در نزدیکى مکه مشرکان تصمیم گرفتند كه از ورود او و يارانش به مکه جلوگیرى كنند ، پیامبر صلى الله علیه و آله و يارانش در سرزمین « حدیبیه » توقف نموده و سفرایى میان او و قریش رد و بدل شد ، تا به قرارداد صلح حدیبیه انجامید .

در این مأموریت ها يك بار عثمان از طرف پیامبر صلى الله علیه و آله مأمور شد كه این پیام را به اهل مکه برساند كه او به قصد جنگ نیامده و تنها قصدش زیارت خانه خدا است ، ولى مشرکان عثمان را موقتا توقیف كردند و همین امر سبب شد كه میان مسلمانان خبر قتل او شایع گردد و اگر چنین چیزى صحت مى داشت دلیل بر اعلان جنگ قریش بود ، لذا پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود ما از این جا حرکت نمى كنیم تا با این قوم پیکار كنیم و براى تأکید بر این امر مهم از مردم دعوت كرد تا با او تجدید بیعت كنند ، مسلمانان در زیر درختى كه آن جا بود جمع شدند و با حضرتش بیعت كردند كه هرگز پشت به میدان نکنند و تا آن جا كه در توان دارند در قلع و قمع دشمن بکوشند .

این موضوع به گوش مشرکان مکه رسید و رعب و وحشتى در قلوب آن ها

افکند و همین امر سبب شد كه آن ها به این صلح ناخوشایند تن در دهند .

این بیعت را از این جهت « بیعت رضوان » مى نامند كه در آیه 18 همین سوره آمده است : «لَقَدْ رَضِىَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ اِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ: خدا از مؤمنان "راضى" شد هنگامى كه در زیر آن درخت با تو بیعت مى كردند » .

تعبیر « يَدُاللّهِ فَوْقَ اَيْدیهِمْ » ( دست خدا بالاى دست آن ها است ) كنایه از آن است كه بیعت با پیامبر صلى الله علیه و آله يك بیعت الهى است ، گویا دست خدا بالاى دست آن ها قرار گرفته ، نه تنها با پیامبرش كه با خدا بیعت مى كنند و این گونه كنایات در زبان عرب بسیار معمول است .

در این آیه ، قرآن مجید به همه بیعت كنندگان هشدار مى دهد كه اگر بر سر پیمان و عهد خود بمانند پاداش عظیمى خواهند داشت ، اما اگر آن را بشکنند زیانش متوجه خود آن ها است ، تصور نکنند به خدا ضررى مى رسانند ، بلکه بقاى جامعه و عظمت و سربلندى و قوت و قدرت و حتى موجودیت خویش را به خاطر پیمان شکنى به خطر مى افکنند .

11 سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ اْلاَعْرابِ شَغَلَتْنا اَمْوالُنا وَ اَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْلَنا

يَقُولُونَ بِاَلْسِنَتِهِمْ مالَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئا اِنْ اَرادَ بِكُمْ ضَرّا اَوْ اَرادَبِكُمْ نَفْعا بَلْ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیراً

به زودى متخلّفان از اعراب بادیه نشین (عذرتراشى كرده)مى گویند: حفظ اموال وخانواده، مارا به خود مشغول داشت (و نتوانستیم در سفرحدیبیه تورا همراهى كنیم) براى ماطلب آمرزش كن ، آن ها به زبان خود چیزى مى گویند كه دردل ندارند بگو : چه كسى مى تواند در برابر خداوند از شما دفاع كند هر گاه زیانى براى شما بخواهد و يا اگر نفعى اراده كند ( مانع گردد ) و خداوند به تمام اعمالى كه انجام مى دهید آگاه است .

عذرتراشى متخلفان

درآیات قبل گفتیم پیامبر صلى الله علیه و آله بایك هزار و چهارصد نفر ازمسلمانان ازمدینه به قصد عمره به سوى مکه حرکت كرد .

از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله در میان قبایل بادیه نشین اعلام شد كه همه آن ها نیز او را در این سفر همراهى كنند ، ولى گروهى از افراد ضعیف الایمان از انجام این دستور سرباز زدند و

تحلیلشان این بود كه چگونه ممکن است مسلمانان از این سفر جان سالم به در برند ، در حالى كه قبلاً كفار قریش حالت تهاجمى داشته و جنگ هاى احد و احزاب را در كنار مدینه بر مسلمانان تحمیل كردند ، اکنون كه این گروه اندك و بدون سلاح با پاى خود به مکه مى روند و درکنار لانۀ زنبوران قرارمى گیرند چگونه ممکن است به خانه هاى خود بازگردند .

اما هنگامى كه دیدند مسلمانان با دست پر و امتیازات قابل ملاحظه اى كه از پیمان صلح حدیبیه گرفته بودند سالم به سوى مدینه بازگشتند بى آن كه از دماغ كسى خون بریزد ، به اشتباه بزرگ خود پى بردند و خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند تا به نحوى عذرخواهى كرده و كار خود را توجیه كنند و از پیامبر تقاضاى استغفار نمایند .

ولى آیات 11 تا 14 سوره فتح نازل گشت و پرده از روى كار آن ها برداشت و آن ها را رسوا نمود .

به این ترتیب بعد از ذکر سرنوشت منافقان و مشرکان در آیات قبل ، در این جا وضع متخلفان ضعیف الایمان را بازگو مى كند ، تا حلقات این بحث تکمیل گردد .

براى خدا به هیچ وجه مشکل نیست كه شما را در خانه هاى امنتان و در كنار زن و فرزند و اموالتان گرفتار انواع بلاها و مصائب كند و نیز براى او هیچ مشکل نیست كه در مرکز دشمنان و كانون مخالفان شما را از هر گونه گزند محفوظ دارد ، این جهل شما به قدرت خدا است كه این گونه افکار را در نظر شما زینت مى دهد .

بلکه از اسرار درون سینه ها و نیات شما نیز به خوبى با خبر است ، او به خوبى مى داند كه این عذر و بهانه ها واقعیت ندارد ، آن چه واقعیت دارد شك و تردید و ترس و ضعف ایمان شما است و این عذرتراشى ها بر خدا مخفى نمى ماند و هرگز مانع مجازات شما نمى شود .

12 بَلْ ظَنَنْتُمْ اَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ اِلىاَهْلیهِمْ اَبَدا وَ زُيِّنَ ذلِكَ فى قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَ السَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْما بُورا

بلکه شما گمان كردید پیامبر و مؤمنان هرگز به خانواده هاى خود بازنخواهند گشت و این پندارغلط در دل هاى شمازینت يافته بود و گمان بد كردید و سرانجام هلاك شدید.

آرى علت عدم شرکت شما در این سفر تاریخى مسأله اموال و زن و فرزند نبود ، بلکه

عامل اصلى سوءظنى بود كه به خدا داشتید و با محاسبات غلط خود چنین فکر مى كردید كه این سفر ، سفر پایانى عمر پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان است و باید از آن كناره گیرى كرد .

چه هلاکت از این بدتر كه از شرکت در این سفر تاریخى و بیعت رضوان و افتخارات دیگر محروم شدید و به دنبال آن رسوایى بزرگ بود و در آینده عذاب دردناك آخرت است. آرى شما دل هاى مرده اى داشتید كه گرفتار چنین سرنوشتى شدید .

و به این ترتیب ترس و عافیت طلبى و فرار از زیر بار مسؤولیت ها و سوءظن ها را در نظرشان واقعیت ها جلوه مى دهد و نسبت به همه چیز بدبین هستند حتى به پیامبر خدا و حتى نسبت به خدا .

در « نهج البلاغه » در فرمان « مالك اشتر » مى خوانیم : « اِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرائِزُ شَتّى يَجْمَعُها سُوءُالظَّنِّ بِاللّهِ : بخل و ترس و حرص ، صفات نکوهیده مختلفى است

که همۀ آن ها در سوءظن به خدا جمع است » .(1)

13 وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ فَاِنّا اَعْتَدْنا لِلْكافِرینَ سَعیراً

و آن كس كه ایمان به خدا و پیامبرش نیاورده (سرنوشتش دوزخ است) چراکه ما براى كافران آتش فروزان آماده كرده ایم .

« سَعیرا » به معنى برافروخته است .

این آیه بیانگر آن است كه موضعگیرى هاى غلط گاه از عدم ایمان سرچشمه مى گیرد .

14 وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَيُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیماً

مالکیت و حاکمیت آسمان ها و زمین ازآنِ خدااست ،هرکس را بخواهد (و شایسته بداند) مى بخشد و هرکس را بخواهد ، مجازات مى كند و خداوند غفور و رحیم است . .


1) « نهج البلاغه » ، نامۀ 53 .

در این جا مسأله غفران و آمرزش را بر مسأله عذاب مقدم مى دارد و در آخر آیه باز هم تأکید بر غفران و رحمت الهى مى كند ، چراکه هدف از تمام این تهدیدها و انذارها تربیت است و مسأله تربیت ایجاب مى كند كه راه بازگشت به روى گنهکاران و حتى كافران باز باشد، به خصوص این كه سرچشمه بسیارى از این موضع گیرى هاى منفى ، جهل و ناآگاهى است و در برابر این گونه افراد باید امید به آمرزش افزایش داده شود شاید به راه آیند .

توجیه گناه ، يك بیمارى عمومى است

هر قدر گناه سنگین باشد به سنگینى توجیه گناه نیست ، چراکه گناهکار معترف به گناه غالبا به سراغ توبه مى رود ، اما مصیبت زمانى شروع مى شود كه پاى توجیه گرى ها در میان آیدکه نه تنها راه توبه را به روى انسان مى بندد، بلکه او را در گناه راسخ تر و جرى تر مى سازد .

این توجیه گرى گاه براى حفظ آبرو و جلوگیرى از رسوایى در برابر مردم است ، اما از آن بدتر زمانى است كه براى فریب وجدان صورت گیرد .

این توجیه گرى مطلب تازه اى نیست ونمونه هاى مختلف آن رادرتمام طول تاریخ بشرمى توان يافت ، كه چگونه جنایت كاران بزرگ تاریخ براى فریب خود يا دیگران دست به توجیهات مضحکى مى زدند كه هر انسانى را غرق تعجب مى كند .

قرآن كه درس بزرگ تربیت و انسان سازى است در این باره بحث هاى فراوانى داردکه نمونه اى از آن را در آیات فوق خواندیم .

15 سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ اِذَاانْطَلَقْتُمْ اِلى مَغانِمَ لِتَأْخُذُوهاذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ يُریدوُنَ اَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدوُنَنا بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ اِلاّ قَلیلاً

هنگامى كه شما درآینده براى به دست آوردن غنایمى حرکت كنید، متخلفان مى گویند: بگذارید ما هم از شماپیروى كنیم ( و در این جهاد شرکت نماییم ) آن ها مى خواهند كلام خدارا تغییر دهند، بگو: هرگز نباید به دنبال ما بیایید این گونه خداوند از قبل گفته است، اما به زودى مىگویند: شما نسبت به ما حسد مى ورزید، ولى آن ها جز اندکى نمى فهمند.

متخلفان فرصت طلب

طبق روایات هنگامى كه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله از « حدیبیه » بازمى گشت به فرمان خدا مسلمانان شرکت كننده در حدیبیه را بشارت به « فتح خیبر » داد و تصریح فرمود كه در این پیکار فقط آن ها شرکت كنند و غنایم جنگى مخصوص آن ها است و تخلف كنندگان را نصیبى از این غنایم نخواهد بود .

اما این دنیاپرستان ترسو همین كه از قرائن فهمیدند پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در این جنگى كه در پیش دارد، قطعا پیروزمى شود و غنایم فراوانى به دست سپاه اسلام خواهدافتاد، از فرصت استفاده كرده، خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند و اجازه شرکت در میدان « خیبر » خواستند و شاید به این عذر نیز متوسل شدند كه ما براى جبران خطاى گذشته و سبك كردن بار مسؤولیت و توبه از گناه و خدمت خالصانه به اسلام و قرآن ، مى خواهیم در این میدان جهاد با شما شرکت كنیم ، غافل از این كه آیات قرآن از قبل نازل شده بود و سرّ آن ها را فاش ساخته بود .

قرآن در آخرین جمله این آیه مى گوید : « ولى آن ها جز اندکى نمى فهمند »

( بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ اِلاّ قَلیلاً ).

آرى ریشه تمام بدبختى هاى آن هاجهل و نادانى و بى خبرى است كه همیشه دامن گیر آن ها بوده است ، جهل در مورد خداوند و عدم معرفت مقام پیامبر صلى الله علیه و آله و بى خبرى از سرنوشت انسان ها و عدم توجه به ناپایدارى ثروت دنیا .

درست است كه آن ها در مسائل مالى و منافع شخصى باهوش و دقیق و باریك بودند ، اما چه جهلى از این بالاتر كه انسان همه چیز خود را با اندکى ثروت مبادله كند ؟

سرانجام پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله طبق نقل تواریخ غنایم خیبر را تنها بر اهل حدیبیه تقسیم كرد ، حتى كسانى كه در حدیبیه بودند و موفق به شرکت در غزوه خیبر نشدند ، سهمى براى آن ها قرار داد ، البته این موضوع يك مصداق بیشتر نداشت و آن « جابر بن عبداللّه » بود .(1)

16 قُلْ لِلْمُخَلَّفینَ مِنَ اْلاَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ اِلى قَوْمٍ اُولىبَأْسٍ شَدیدٍ تُقاتِلُونَهُمْ اَوْ .


1) « سیرة ابن هشام » ، جلد 3 ، صفحه 364 .

يُسْلِمُونَ فَأِنْ تُطیعُوا يُؤْتِكُمُ اللّهُ اَجْرا حَسَنا وَ اِنْ تَتَوَلَّوْا كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذابا اَلیماً

به متخلفان از اعراب بگو : به زودى از شما دعوت مى شودکه به سوى قومى جنگجو بروید و با آن ها پیکار كنید تااسلام بیاورند ، اگر اطاعت كنید خداوند پاداش نیکى به شما مى دهد و اگر سرپیچى نمایید همان گونه كه قبلاًنیز سرپیچى نمودید شما را عذاب دردناکى مى كند .

هر گاه به راستى از رفتار قبلى خود پشیمان شده اید و دست از راحت طلبى و دنیاپرستى برداشته اید ، باید امتحان صداقت خود را در میدان سخت و سهمگین دیگرى بدهید و گرنه از میدان هاى سخت اجتناب كردن و در میدان هاى راحت و پرغنیمت شرکت نمودن به هیچ وجه ممکن نیست و دلیلى است بر نفاق يا ضعف ایمان و جبن و ترس شما .

17 لَيْسَ عَلَى اْلاَعْمى حَرَجٌ وَ لا عَلَى الاَْعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاعَلَى الْمَریضِ حَرَجٌ وَمَنْ

يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ وَ مَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذابا اَلیماً

بر « نابینا » و « لنگ » و « بیمار » گناهى نیست ( اگر در میدان جهاد شرکت نکند ) و هر كس كه اطاعت از خدا و رسولش نماید، او را در باغ هایى ( از بهشت ) وارد مى سازد كه نهرها از زیر درختانش جارى است و آن كس كه سرپیچى كند ، او را به عذاب دردناکى گرفتار مى كند .

تنها جهاد نیست كه مشروط به قدرت و توانایى است ، تمام تکالیف الهى يك سلسله شرایط عمومى دارد كه از جمله آن ها « توانایى و قدرت » است و در آیات قرآن كراراً به این معنى اشاره شده است ، در آیه 286 سورۀ بقره به صورت يك اصل كلى مى خوانیم : « لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها : خداوند هیچ كس را جز به مقدار طاقتش تکلیف نمى كند » .

ولى البته این گروه گرچه از شرکت در میدان جهاد معافند ، اما آن ها نیز باید به مقدار توان خود براى تقویت قواى اسلام و پیشبرد اهداف الهى آن بکوشند چنان كه در آیۀ 91

سورۀ توبه مى خوانیم : « بر ضعیفان و بیماران و آن ها كه وسیله اى براى انفاق ( در راه جهاد ) ندارند گناهى نیست ( كه در میدان حاضر نشوند ) به شرط این كه براى خدا و رسولش خیرخواهى كنند » .

یعنى اگر آن ها قادر نیستند با دست كارى انجام دهند از آن چه در توان دارند با زبان مضایقه ننمایند و این تعبیر جالبى است كه نشان مى دهد هر كس آن چه در توان دارد باید فروگذار نکند و به تعبیر دیگر اگر نمى توانند در جبهه شرکت كنند لااقل « پشت جبهه » را محکم نگه دارند .

این نکته قابل توجه است كه مسأله معذور بودن نابینا و لنگ و بیماران سخت مخصوص « جهاد » است ، اما در مسأله « دفاع » هر كس به قدر توانایى خود باید از كیان اسلام و وطن اسلامى و جان دفاع كند و هیچ استثنایى در این زمینه وجود ندارد .

18 لَقَدْ رَضِىَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ اِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فى قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكینَةَ عَلَيْهِمْ وَ اَثابَهُمْ فَتْحا قَریباً

خداوند از مؤمنانى كه در زیر آن درخت با تو بیعت كردندراضى و خشنود شد ، خدا

آن چه را در درون قلب آن ها ( ازصداقت و ایمان ) نهفته بود مى دانست ، لذا آرامش را بر دل هاى آن ها نازل كرد و فتح نزدیکى ، به عنوان پاداش نصیب آن ها فرمود .

19 وَ مَغانِمَ كَثیرَةً يَأْخُذوُنَها وَ كانَ اللّهُ عَزیزا حَكیماً

و غنایم بسیارى كه آن را به دست مى آورند و خداوند عزیز و حکیم است .

خشنودى خدا از شرکت كنندگان در بیعت رضوان

گفتیم در ماجراى حدیبیه سفرایى میان « پیامبر » صلى الله علیه و آله و « قریش » رد و بدل شد ، از جمله پیامبر صلى الله علیه و آله « عثمان بن عفان » را ( كه از بستگان ابوسفیان بود و این رابطه ظاهراً در انتخاب او تأثیر داشت ) به عنوان نماینده نزد مشرکان مکه و اشراف قریش فرستاد تا آن ها را از این حقیقت آگاه كند كه مسلمانان به قصد جنگ نیامده اند ، بلکه هدفشان زیارت خانه خدا و احترام كعبه است ، اما قریش عثمان را موقتا توقیف كردند و به دنبال آن در بین

مسلمانان شایع شد كه عثمان كشته شده ، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: « من از این جا حرکت نمى كنم تا با این گروه پیکار كنم » . سپس به زیر درختى كه در آن جا بود آمده و با مردم تجدید بیعت كرد

و از آن ها خواست كه در پیکار با مشرکان كوتاهى نکنند و كسى پشت به میدان جهاد نکند .(1)

آوازه این بیعت در مکه پیچید و قریش سخت به وحشت افتادند و عثمان را آزاد كردند .

چنان كه مى دانیم این بیعت به عنوان « بیعت رضوان » ( بیعت خشنودى خداوند ) معروف شد و لرزه بر اندام مشرکان انداخت و نقطه عطفى در تاریخ اسلام بود .

پاداش چهارگانه مؤمنین پس ازبیعت رضوان

هدف از این « بیعت » انسجام هرچه بیشتر نیروها ، تقویت روحیه ، تجدید آمادگى رزمى ، سنجش افکار و آزمودن میزان فداکارى دوستان وفادار بود .

خداوند به این مؤمنان فداکار و ایثارگر كه در این لحظه حساس با پیامبر صلى الله علیه و آله بیعت كردند چهار پاداش بزرگ داد كه از همه مهم تر همین پاداش عظیم يعنى « رضایت و


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

خشنودى » او بود ، همان گونه كه در آیه 72 سوره توبه نیز مى خوانیم : « وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ : و رضا و خشنودى خداوند از همه نعمت هاى بهشتى برتر است » .

سپس مى افزاید: « فَعَلِمَ ما فى قُلُوبِهِمْ فَاَنْزَلَ السَّكینَةَ عَلَيْهِمْ » .

آن چنان « آرامشى » كه در میان انبوه دشمنان در نقطه دور دستى از شهر و دیار خود ، در میان سلاح هاى آماده آن ها ، با نداشتن اسلحه كافى ( چون براى زیارت آمده بودند نه براى جنگ ) ترس و وحشتى به دل راه نمى دادند و همچون كوه استوار و پابرجا ایستاده بودند .

این دومین موهبت الهى نسبت به آن ها بود .

اصولاً الطاف خاص و امدادهاى الهى شامل حال كسانى مى شود كه داراى خلوص نیت و صدق و صفاى باطنى باشند .

و در پایان این آیه به سومین موهبت اشاره كرده مى فرماید : « وَ اَثابَهُمْ فَتْحا قَریبا » .

آرى این فتح كه به گفتۀ اکثر مفسران « فتح خیبر » بود ( هر چند بعضى آن را فتح مکه شمرده اند ) سومین پاداش الهى براى این مؤمنان ایثارگر بود .

تعبیر به « قَریباً » تأییدى است بر این كه منظور « فتح خیبر » است ، زیرا این فتح در آغاز سال هفتم هجرت به فاصله چند ماه بعد از ماجراى حدیبیه تحقق يافت .

چهارمین نعمتى كه به دنبال بیعت رضوان نصیب مسلمانان شد « غنایم فراوان » مادى بود چنان كه درآیه 19 مى فرماید : « وَ مَغانِمَ كَثیرَةً يَأْخُذُونَها » .

یکى از این غنائم همان غنائم خیبر بود كه در فاصله كوتاهى به دست مسلمانان افتاد و با توجه به ثروت بى حساب يهود خیبر ، این غنائم از اهمیت فوق العاده اى برخوردار بود .

ولى محدود ساختن غنائم به غنائم خیبر دلیل قطعى ندارد و مى تواند غنائم سایر جنگ هاى اسلامى راکه بعد از فتح حدیبیه رخ داد در برگیرد .

این سخن را با گفتارى از امیرمؤمنان على (علیه السلام)پایان مى دهیم ، او به هنگامى كه از پایمردى مسلمانان نخستین و جهاد بى نظیرشان با دشمن سخن مى گوید و مخاطبان سست عنصر را مورد نکوهش قرار مى دهد ، مى فرماید : « فَلَمّا رَأَى اللّهُ صِدْقَنَا اَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ وَ

اَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ ، حَتَّى اسْتَقَرَّ الاِْسْلامُ مُلْقِيا جِرانَهُ وَ مُتَبَوِّئا اَوْ طانَهُ ... : هنگامى كه خداوند صدق و اخلاص ما را دید خوارى و ذلت را بر دشمن و پیروزى و نصر را بر ما نازل كرد تا آن جا كه اسلام بر صفحۀ زمین گسترده شد و مناطق پهناورى را براى خویش برگزید ، به جانم سوگند اگر ما در مبارزه همچون شما بودیم، هرگز پایه اى از دین برپا نمى شد و شاخه اى از درخت ایمان سبز نمى گشت و به خدا سوگند به جاى شیر ، خون مى دوشید و پشیمان مى شوید » .(1)

بیعت و خصوصیات آن

بیعت از ماده « بیع » در اصل به معنى دست دادن به هنگام قرارداد معامله است و سپس به دست دادن براى پیمان اطاعت ، اطلاق شده است و آن چنین بود كه هرگاه كسى مى خواست به دیگرى ، اعلام وفادارى كند ، او را به رسمیت بشناسد و از فرمانش اطاعت كند ، با او بیعت مى كرد و شاید اطلاق این كلمه به این معنى ، از این جهت بود كه هر يک


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 56 .

از دو طرف تعهدى همچون تعهد دو معامله گر در برابر دیگرى مى كردند . بیعت كننده حاضر مى شد گاه تا پاى جان و گاه تا پاى مال و فرزند در راه اطاعت او بایستد و بیعت پذیر نیز حمایت و دفاع او را برعهده مى گرفت .

قرائن نشان مى دهد كه بیعت از ابداعات مسلمین نیست ، بلکه سنتى بوده كه قبل از اسلام در میان عرب رواج داشته است و به همین دلیل در آغاز اسلام كه طایفه « اوس » و « خزرج » در موقع حج از مدینه به مکه آمدند و با پیامبر صلى الله علیه و آله در عقبه بیعت كردند ، برخورد آن ها با مسألۀ بیعت، برخورد با يك امر آشنا بود، بعداز آن پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نیز در فرصت هاى مختلف با مسلمانان تجدید بیعت كرد كه يك مورد از آن همین « بیعت رضوان » در حدیبیه بود و از آن گسترده تر بیعتى بود كه بعد از فتح مکه انجام گرفت كه در تفسیر « سوره ممتحنه » شرح آن به خواست خدا خواهد آمد .

اما چگونگى « بیعت » به طور كلى از این قرار بوده كه بیعت كننده دست به دست بیعت شونده مى داده و با زبان حال يا قال اعلام اطاعت و وفادارى مى نمود و گاه در ضمن

بیعت شرایط و حدودى براى آن قائل مى شد ، مثلاً بیعت تا پاى مال ، تا سر حد جان ، يا تا سر حد همه چیز حتى از دست دادن زن و فرزند و گاه بیعت تا سر حد عدم فرار و گاه تا سرحد موت بود ( اتفاقا این هر دو معنى در مورد بیعت رضوان در تواریخ آمده است ) .

پیامبر اسلام بیعت زنان را نیز مى پذیرفت ، اما نه از طریق دست دادن ، بلکه چنان كه در تواریخ آمده ، دستور مى داد ظرف بزرگى از آب حاضر كنند ، او دست خود را در يك طرف ظرف فرو مى برد و زنان بیعت كننده در طرف دیگر .

گاه درضمن «بیعت» انجام كار ياترك كارهایى را شرط مى كردند، همان گونه كه پیغمبر صلى الله علیه و آله در بیعت با زنان بعد از فتح مکه شرط كردند كه « مشرك نشوند و آلوده به بى عفتى نگردند و دزدى نکنند و فرزندان خود را نکشند و امور دیگر » ( 12 / ممتحنه ) .

به هرحال درباره احکام بیعت بحث هاى مختلفى است كه به طور فشرده در این جا يادآور مى شویم ، هر چند مسائل این بحث در فقه اسلامى نیز در هاله اى از ابهام فرو رفته است .

ضمناً از روایات به خوبى استفاده مى شود كه اگر بیعت جنبه اجبار و اکراه داشته باشد ،

یا به صورت غافلگیر كردن مردم انجام گیرد ارزشى ندارد ، بلکه بیعتى باارزش است كه از روى اختیار و آزادى اراده و فکر و مطالعه انجام گیرد .

20 وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثیرَةً تَأْخُذوُنَها فَعَجَّلَ لَكُمْهذِهِ وَ كَفَّ اَيْدِىَ النّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ ايَةً لِلْمُؤْمِنینَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطا مُسْتَقیماً

خداوند غنائم فراوانى به شما وعده داده كه آن ها را به چنگ مى آورید ، ولى این يکى را زودتر براى شما فراهم ساخت و دست تعدى مردم ( دشمنان ) را از شما بازداشت ، تا نشانه اى براى مؤمنان باشد و شما را به راه راست هدایت كند .

فتح خیبر دستاورد دیگر صلح حدیبیه

لحن آیه نشان مى دهد كه منظور از غنائم فراوان در این جا تمام غنائمى است كه خداوند نصیب مسلمانان كرد ، چه در كوتاه مدت و چه در دراز مدت ، حتى جمعى از مفسران عقیده دارندکه غنائمى را كه تا دامنه قیامت به دست مسلمین مى افتد دراین عبارت داخل است.

اما این كه مى گوید : « این يکى را زودتر براى شما فراهم ساخت » ، غالباً اشاره به

« غنائم خیبر » دانسته اند كه در فاصله كوتاهى بعد از فتح حدیبیه فراهم شد .

این لطف بزرگى بود كه آن ها با كمى نفرات و نداشتن ابزار جنگى كافى آن هم در نقطه اى دور از وطن و بیخ گوش دشمن ، مورد تهاجم قرار نگرفتند و چنان رعب و وحشتى از آنان در دل دشمنان افکند كه از هر گونه اقدام و حمله خوددارى كردند .

21 وَ اُخْرى لَمْ تَقْدِروُا عَلَيْها قَدْ اَحاطَ اللّهُ بِها وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیراً

و نیز غنائم و فتوحات دیگرى كه شما قدرت بر آن ندارید ولى خداوند قدرتش بر آن احاطه دارد نصیب شما مى كند و خداوند بر هر چیز توانا است .

تعبیر به « لَمْ تَقْدِروُا عَلَيْها » اشاره به این است كه مسلمانان قبلاز آن هرگز احتمال چنین فتوحات و غنائمى را نمىدادند ، ولى به برکت اسلام و امدادهاى الهى این نیرو و توان براى آن ها پیدا شد .

جمله « قَدْ اَحاطَ اللّهُ بِها : خداوند آن را احاطه فرموده » اشاره به احاطه قدرت پروردگار بر این غنائم يا فتوحات است .

و بالاخره آخرین جملۀ آیه يعنى «وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرا» در حقیقت به منزله بیان علت است براى جمله قبل، اشاره به این كه با قدرت خداوند برهمه چیز این گونه فتوحات براى مسلمانان عجیب نیست .

و به هرحال، آیه از اخبار غیبى و پیش گویى هاى قرآن مجید درباره حوادث آینده است ، این پیروزى ها در مدت كوتاهى به وقوع پیوست و عظمت این آیات را روشن ساخت .

ماجراى غزوه خیبر

هنگامى كه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله از حدیبیه بازگشت ، تمام ماه ذى الحجه و مقدارى از ماه محرم سال هفتم هجرى را در مدینه توقف فرمود ، سپس با يك هزار و چهارصد نفر از يارانش كه در حدیبیه شرکت كرده بودند به سوى « خیبر » حرکت كرد ، ( جایى كه كانون تحریکات ضداسلامى بود و پیامبر صلى الله علیه و آله براى فرصت مناسبى روزشمارى مى كردکه آن كانون فساد را برچیند ) .

قبیله « غَطَفان » در آغاز تصمیم گرفتند كه از يهود « خیبر » حمایت كنند ، ولى بعداً

ترسیدند و خوددارى كردند .

هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله به نزدیك قلعه هاى « خیبر » رسید ، به يارانش دستور داد توقف كنید ، سپس سر به آسمان بلند كرد و این دعا را خواند : « اَللّهُمَّ رَبَّ السَّمواتِ وَ ما اَظْلَلْنَ وَ رَبَّ الاَْرَضینَ وَ ما اَقْلَلْنَ ... نَسْأَلُكَ خَيْرَ هذِهِ الْقَرْيَةِ وَ خَيْرَ اَهْلِها وَ نَعُوذُبِكَ مِنْ شَرِّها وَ شَرِّ اَهْلِها وَ شَرِّ ما فیها : خداوندا ! اى پروردگار آسمان ها و آن چه بر آن سایه افکنده اند و اى پروردگار زمین ها و آن چه بر خود حمل كرده اند ... از تو خیر این آبادى و خیر اهل آن را مى خواهیم و به تو از شر آن و شر اهلش و شر آن چه در آن است پناه مى بریم » .

سپس فرمود : بِسْمِ اللّه ، حرکت كنید و به این ترتیب شبانه به كنار « خیبر » رسیدند و صبحگاهان كه اهل «خیبر» ازماجرا با خبر شدند خود را در محاصره سربازان اسلام دیدند، سپس پیامبر صلى الله علیه و آله قلعه ها را يکى بعد از دیگرى فتح كرد ، تا به آخرین قلعه ها كه از همه محکم تر و نیرومندتر بود و فرمانده معروف يهود « مرحب » در آن قرار داشت ، رسید .

در این ایام حالت سردرد شدیدى كه گهگاه به سراغ پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله مى آمد به او

دست داد ، به گونه اى كه يکى دو روز نتوانست از خیمه بیرون آید ، در این هنگام ( طبق تواریخ معروف اسلامى ) « ابوبکر » پرچم را به دست گرفت و با مسلمانان به سوى لشکر يهود تاخت ، اما بى آن كه نتیجه بگیرد بازگشت ، بار دیگر « عمر » پرچم را به دست گرفت و مسلمانان شدیدتر از روز قبل جنگیدند ، ولى بدون نتیجه بازگشتند .

این خبر به گوش رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید و فرمود : « اَما وَ اللّهِ لاَُعْطِيَنَّها غَدا رَجُلاً يُحِبُ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ ، يَأْخُذُها عَنْوَةً : به خدا سوگند فردا پرچم را به دست مردى مى سپارم كه او خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند و او قلعه را با قدرت فتح خواهد نمود » .

گردن ها از هر سو كشیده شد كه منظور چه كسى است ؟ جمعى حدس مى زدند كه منظور پیامبر صلى الله علیه و آله على (علیه السلام)است ، ولى على (علیه السلام)هنوز در آن جا حضور نداشت ، چراکه چشم درد شدیدى او را از حضور در لشکر مانع شده بود ، اما صبحگاهان على (علیه السلام)سوار بر شترى واردشد و نزدیك خیمه پیامبر صلى الله علیه و آله پیاده گشت، درحالى كه چشمانش شدیداً درد مى كرد.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: « نزدیك بیا » ، نزدیك رفت ، از آب دهان مبارکش بر چشم على (علیه السلام)

مالید و چشمش به برکت این اعجاز كاملاً سالم شد ، سپس پرچم را به دست او داد .

على (علیه السلام)با لشکر اسلام به سوى قلعه بزرگ خیبر حرکت كرد ، مردى از يهود از بالاى دیوار سؤال كرد تو كیستى ؟ فرمود : « من على ابن ابیطالبم » ، يهودى فریاد كشید : اى جماعت يهودشکستتان فرارسید، دراین هنگام مرحب يهودى فرمانده آن دژ به میدان مبارزۀ على (علیه السلام)آمد و چیزى نگذشت كه با يك ضربت كارى بر زمین افتاد .

جنگ شدیدى میان مسلمانان و يهودیان درگرفت ، على (علیه السلام)نزدیك در قلعه آمد و با حرکتى نیرومند و پرقدرت در را از جا كند و به كنارى افکند ، به این ترتیب قلعه گشوده شد و مسلمانان وارد شدند آن را فتح كردند .

یهود تسلیم شدند و از پیامبر خواستند در برابر این تسلیم خون آن ها محفوظ باشد ، پیامبر صلى الله علیه و آله پذیرفت ، غنائم منقول به دست سپاه اسلام افتاد و اراضى و باغ هاى آن جارا

به دست يهود سپرد ، مشروط بر این كه نیمى از درآمد آن را به مسلمین بپردازند .(1)

22 وَ لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذینَ كَفَروُا لَوَلَّوُا الاَْدْبارَ ثُمَّ لا يَجِدوُنَ وَلِيّا وَ لا نَصیراً

اگر كافران (در سرزمین حدیبیه) با شما پیکار مى كردند ، به زودى فرار مى نمودند ، سپس ولى و ياورى نمى يافتند .

23 سُنَّةَ اللّهِ الَّتى قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْدیلاً

این سنت الهى است كه در گذشته نیز بوده است و هرگز براى سنت الهى تغییر و تبدیلى نخواهى يافت .

اگر درحدیبیه جنگى روى مى داد مشرکین شکست مى خوردند

آیات 22 تا 25 همچنان ابعاد دیگرى از ماجراى عظیم « حدیبیه » را بازگو و به دو نکتۀ مهم در این رابطه اشاره مى كند .


1) « كامل ابن اثیر » ، جلد 2 ، صفحه 221 - 216 .

نخست این كه : تصور نکنید كه اگر درسرزمین« حدیبیه » درگیرى میان شما و مشرکان مکه رخ مى داد،مشرکان برنده جنگ مى شدند.

و این منحصر به شما نیست ، « این يك سنت الهى است كه در گذشته هم بوده است » .

این يك قانون همیشگى الهى است كه اگر مؤمنان در امر جهاد ضعف و سستى نشان ندهند و باقلبى پاك و نیتى خالص به مبارزه با دشمنان برخیزند ، خدا آن ها را پیروز مى كند ، ممکن است گاهى در این امر به منظور امتحان يا اهداف دیگرى دیر و زودى باشد ، اما قطعا پیروزى نهایى با آن ها است .

اما در مواردى همچون میدان « احد » كه جمعى از فرمان پیامبر خدا صلى الله علیه و آله سرپیچى كردند و گروهى نیات خود را آلوده به عشق دنیا ساختند و به جمع غنائم پرداختند ، سرانجام شکست تلخى دامانشان را گرفت و بعداً نیز چنین است .

نکته مهمى را كه این آیات تعقیب مى كند این است كه قریش ننشینند و بگویند افسوس كه ما قیام نکردیم و این گروه اندك را در هم نکوبیدیم ، افسوس كه صید به

خانه آمد و از آن غفلت كردیم ، افسوس و افسوس .

ابدا چنین نیست ، گرچه مسلمانان نسبت به آن ها اندك بودند و دور از وطن و مأمن و فاقد سلاح كافى ، ولى با این حال اگر درگیرى واقع شده بود بازهم به برکت نیروى ایمان و نصرت الهى پیروزى از آن آن ها بود ، مگر در « بدر » يا در « احزاب » نفرات آن ها كم تر و تجهیزات دشمن بیشتر نبود ؟ چگونه در هر دو مورد شکست دامان دشمن را گرفت .

24 وَ هُوَالَّذى كَفَّ اَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ اَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ اَنْ اَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیراً

او كسى است كه دست آن ها را از شما و دست شما را ازآن ها در دل مکه كوتاه كرد ، بعد از آن كه شما را بر آن هاپیروز ساخت و خداوند به آن چه انجام مى دهید بینا است.

نکتۀ دیگر این كه به راستى این ماجرا مصداق روشن « فتح المبین » بود همان توصیفى كه قرآن براى آن برگزیده ، جمعیتى محدود بدون تجهیزات كافى جنگى ، وارد سرزمین دشمن شوند ، دشمنى كه بارها به مدینه لشکرکشى كرده و تلاش عجیبى براى درهم

شکستن آن ها داشته ، ولى اکنون كه قدم در شهر و دیار او گذارده اند چنان مرعوب شود كه پیشنهاد صلح كند، چه پیروزى از این برتر بى آن كه حتى قطره خونى از دماغ كسى بریزد چنین تفوّقى بر دشمن حاصل گردد .

بدون شك ماجراى صلح « حدیبیه » در سراسر جزیره عربستان شکستى براى قریش و فتحى براى مسلمین محسوب مى شد كه تا آن حد توانسته بودند از دشمن زهر چشم بگیرند.

قابل توجه این كه قرآن روى عدم درگیرى در دل مکه تکیه مى كند ، این تعبیر ممکن است اشاره به دو نکته باشد : نخست این كه « مکه » كانون قدرت دشمن بود و قاعدتا مى بایست از این فرصت مناسب استفاده مى كردند و به مسلمانان حمله ور مى شدند و به اصطلاح آن ها مسلمان ها را در آسمان جستجو مى كردند ، وقتى كه آن ها را در زمین خودشان به چنگ آوردند نباید به سادگى رها كنند ، اما خداوند قدرت آن ها را گرفت .

دیگر این كه : « مکه » حرم امن خدا بود ، اگر درگیرى و خونریزى در آن جا واقع مى شد از يك سو احترام حرم خدشه دار مى گشت و از سوى دیگر عیب و عارى براى مسلمانان

محسوب مى شد ، كه آن ها امنیت سنتى این سرزمین مقدس را درهم شکسته اند و لذا يکى از نعمت هاى بزرگ خداوند بر پیامبر صلى الله علیه و آله و مسلمین این بود كه دو سال بعد از این ماجرا مکه فتح شد كه آن هم بدون خونریزى بود .

25 هُمُ الَّذینَ كَفَروُا وَ صَدوُّكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِالْحَرامِ وَالْهَدْىَ مَعْكُوفا اَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَ لَوْلا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ اَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصیبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِعِلْمٍ لِيُدْخِلَ اللّهُ فىرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذینَ كَفَروُا مِنْهُمْ عَذابا اَلیماً

آن ها كسانى هستند كه كافر شدند و شما را از ( زیارت )مسجد الحرام بازداشتند و از رسیدن قربانى هاى شما به محل قربانگاه مانع گشتند و هر گاه مردان و زنان باایمانى در این میان بدون آگاهى شما زیر دست و پا از بین نمى رفتند و از این راه عیب و عارى ناآگاهانه به شما مى رسید ( خداوندهرگز مانع این جنگ نمى شد ) هدف این بود كه خدا هرکس را مى خواهد در رحمت خود وارد سازد واگر مؤمنان و كفار( در مکه ) از هم جدا مى شدند ، كافران را عذاب دردناکى مى كردیم .

« مَعْكُوفاً » از ماده « عُكُوف » به معنى منع از حرکت و ماندن در يك محل است .

« مَعَرَّة » از ماده « عَرَّ » و « عُرّ » در اصل به معنى بیمارى جَرَب ، يك نوع عارضه شدید پوستى است ، كه عارض بر انسان يا حیوانات مى شود ، سپس توسعه داده شده و به هر گونه زیان و ضررى كه به انسان مى رسد ، اطلاق شده است .

« تَزَيَّلُوا » از ماده زوال در این جا به معنى جدا گشتن و متفرق شدن است .

یك گناه آن ها كفرشان بود و گناه دیگر این كه شما را از مراسم عمره و طواف خانه خدا بازداشتند و اجازه ندادند كه شترهاى قربانى را در محلش ، يعنى مکه قربانى كنید ( محل قربانى براى عمره مکه است و براى حج سرزمین منى ) ، در حالى كه خانه خدا باید براى همه اهل ایمان آزاد باشد و جلوگیرى از آن از بزرگ ترین گناهان است ، همان گونه كه قرآن در جاى دیگر مى گوید : « وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللّهِ اَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ : چه كسى ستمکارتر است از آن كس كه مردم را از ذکر نام خدا در مساجد الهى بازدارد » ( 114 / بقره ) .

این گناهان ایجاب مى كردکه خداوند آن هارا به دست شما كیفردهد و سخت مجازات كند.

اما چرا چنین نکرد ؟ ذیل آیه دلیل آن را روشن ساخته مى فرماید : « وَ لَوْلا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ ... » .

این آیه اشاره به گروهى از مردان و زنان مسلمان است كه به اسلام پیوستند ولى به عللى قادر به مهاجرت نشده و در مکه مانده بودند .

اگر مسلمانان به مكّه حمله مى كردند ، جان این گروه از مسلمانان مستضعف مکه به خطر مى افتاد و زبان مشرکان باز مى شد و مى گفتند لشکر اسلام نه بر مخالفان خود رحم مى كند و نه حتى به پیروان و موافقان و این عیب و عار بزرگى بود .

تعبیربه «مَنْ يَشاءُ» (هرکس رابخواهد) به معنى كسانى است كه شایستگى و لیاقت دارند، زیرا مشیت الهى همیشه ازحکمت اوسرچشمه مى گیردوحکیم بدون دلیل اراده اى نمى كندوبى حساب كارى انجام نمى دهد .

و در پایان آیه براى تأکید بیشتر مى افزاید : « لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذینَ كَفَروُا مِنْهُمْ عَذابا اَلیماً » .

درست است كه خداوند مى توانست از طریق اعجاز این گروه را از دیگران جدا كند ،

ولى سنت پروردگار جز در موارد استثنایى انجام كارها از طریق اسباب عادى است .

از روایات متعددى كه از طرق شیعه و اهل سنت ذیل این آیه نقل شده است ، استفاده مى شود كه منظور از آن افراد باایمانى بودند كه در صلب كفار قرار داشتند ، خداوند به خاطر آن ها این گروه كفار را مجازات نکرد .

از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « كسى از امام (علیه السلام)سؤال كرد : « مگر على (علیه السلام)در دین خداوند قوى و با قدرت نبود » ؟ امام (علیه السلام)فرمود : « آرى قوى بود »، عرض كرد : « پس چرا بر اقوامى ( از افراد بى ایمان و منافق ) مسلط شد اما آن ها را از میان نبرد ؟ چه چیز مانع بود » ؟ فرمود : « يك آیه در قرآن مجید ». سؤال كرد : « كدام آیه » ؟

فرمود: « این آیه كه خداوند مى فرماید: «لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذینَ كَفَروُا مِنْهُمْ عَذابا اَلیما : اگر آن ها جدا مى شدند كافران را عذاب دردناکى مى كردیم » .

سپس افزود : «خداوند ودیعه هاى باایمانى در صلب اقوام كافر و منافق داشت و على (علیه السلام)هرگز پدران

رانمى كشت تااین ودایع ظاهرگردد...وهمچنین قائم مااهل بیت (علیهم السلام):ظاهرنمى شود تااین ودایع آشکارگردد».(1)

یعنى خدا مى داند كه گروهى از فرزندان آن ها در آینده بااراده و اختیار خود ایمان را مى پذیرند و به خاطر آن ها پدران را از مجازات سریع معاف مى كند .

26 اِذْ جَعَلَ الَّذینَ كَفَروُا فى قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكینَتَهُ عَلى رَسُولِه وَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ وَ اَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كانُوا اَحَقَّ بِها وَ اَهْلَها وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیماً

به خاطر بیاورید هنگامى را كه كافران در دل هاى خود خشم و نخوت جاهلیت داشتند و ( در مقابل ) خداوندآرامش و سکینه را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود و آن ها را به تقوى ملزم ساخت كه از هر كس شایسته تر و اهل و محل آن بودند و خداوند بر همه چیز عالم است . .


1) « تفسیر نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 70 .

تعصب و حميّت جاهلیت بزرگترین عامل گمراهى كفار

« حمیت » در اصل از ماده « حَمْى » به معنى حرارتى است كه از آتش يا خورشید يا بدن انسان و مانند آن به وجود مى آید و به همین دلیل به حالت خشم و نخوت و « تعصب خشم آلود » نیز « حَمِيَّت » مى گویند .

کفار به خاطر تعصب و حميّت مانع ورود پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان به خانه خدا و انجام مراسم عمره و قربانى ، شدند و گفتند اگر این ها كه در میدان جنگ پدران و برادران ما را كشته اند وارد سرزمین و خانه هاى ما شوند و سالم بازگردند ، عرب درباره ما چه خواهد گفت ؟ و چه اعتبار و حیثیتى براى ما باقى مى ماند ؟

این كبر و غرور و تعصب و خشم جاهلى ، حتى مانع از آن شد كه هنگام تنظیم صلح نامه « حدیبیه » نام خدا را به صورت « بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ » بنویسند ، بیاورند ، با این كه آداب و سنن آن ها مى گفت كه زیارت خانه خدا براى همه مجاز و سرزمین مکه حرم امن است ، حتى اگر كسى قاتل پدر خویش را در آن سرزمین يا در مراسم حج و عمره

مى دید مزاحم او نمى شد .

آن ها با این عمل هم احترام خانه خدا و حرم امن او را شکستند و هم سنت هاى خود را زیر پا گذاشتند و هم پرده ضخیمى میان خود و حقیقت كشیدند و چنین است اثرات مرگبار « حمیت هاى جاهلیت » .

سپس مى افزاید : در مقابل آن « خداوند حالت سکینه و آرامش را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود » ( فَاَنْزَلَ اللّهُ سَكینَتَهُ عَلى رَسُولِه وَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ ) .

این وقار و آرامش كه مولود ایمان و اعتقاد به خداوند و اعتماد بر لطف او بود ، آن ها را به خونسردى و تسلط بر نفس دعوت كرد و آتش خشمشان را فرو نشاند ، تا آن جا كه براى حفظ اهداف بزرگ خود حاضرشدندجمله «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» كه رمزاسلام در شروع كارهابود، بردارند و به جاى آن «بِسْمِكَ اللّهُمَّ» كه از يادگارهاى دوران گذشته عرب بود در آغاز صلح نامه حدیبیه بنگارند و حتى لقب «رسول اللّه» را ازکنارنام گرامى «محمد» صلى الله علیه و آله حذف كنند.

و حاضر شدند كه بر خلاف عشق و علاقۀ سوزانى كه به زیارت خانۀ خدا و مراسم

عمره داشتند از همان « حدیبیه » به سوى مدینه بازگردند و شترهاى خود را بر خلاف سنت حج و عمره در همان جا قربانى كنند و بدون انجام مناسك از احرام به درآیند .

آرى فرهنگ جاهلیت دعوت به « حمیت » و « تعصب » و « خشم جاهلى » مى كند ، ولى فرهنگ اسلام به « سکینه » و « آرامش » و « تسلط بر نفس » .

سپس مى افزاید : « وَ اَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كانُوا اَحَقَّ بِها وَ اَهْلَها » .

« كلمه » در این جا به معنى «روح » است ، يعنى خداوند روحیه تقوا را بر دل هاى آن ها افکند و ملازم و همراهشان ساخت .

حمّيت جاهلیت چیست ؟

این واژه گاه در معنى مذموم ( توأم با قید جاهلیت ، يا بدون آن ) و گاه در معنى ممدوح و پسندیده به كار مى رود و اشاره به غیرت منطقى و تعصب در امور مثبت و سازنده است .

ولى غالباً درهمان معنى مذموم به كار رفته است، چنان كه امیر مؤمنان على (علیه السلام)در خطبه «قاصعه» بارها روى این معنى تکیه كرده است و در مذمت ابلیس كه پیشواى مستکبران

بود ، مى فرماید : « صَدَّقَهُ بِهِ اَبْناءُ الْحَمِيَّةِ وَ اِخْوانُ الْعَصَبِيَّةِ وَ فُرْسانُ الْكِبْرِ وَ الْجاهِلِيَّةِ : او را فرزندان نخوت و حمیت و برادران عصبیت و سواران بر مرکب كبر و جهالت تصدیق كردند ».(1)

به هر حال شك نیست كه وجود چنین حالتى در فرد يا جامعه باعث عقب ماندگى و سقوط آن جامعه است ، پرده هاى سنگینى بر عقل و فکر انسان مى افکند و او را از درك صحیح و تشخیص سالم بازمى دارد و گاه تمام مصالح اورا بهباد فنامى دهد.

در حدیثى از امام على بن الحسین (علیه السلام)مى خوانیم وقتى كه از حضرت درباره « عصبیت » سؤال كردند ، فرمود : « تعصبى كه موجب گناه است ، این است كه انسان بدان قوم خود را از نیکان قوم دیگر برتر بشمرد ، ولى دوست داشتن قوم خود تعصب نیست ، تعصب آن است كه آن ها را در ظلم و ستم يارى كند » .(2).


1) « نهج البلاغه » ، خطبۀ 192 ( خطبۀ قاصعه ) .

2) « تفسیر نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحۀ 73 ، حدیث 70 .

بهترین راه مبارزه با این خوى زشت و طریق نجات از این مهلکه بزرگ ، تلاش و كوشش براى بالا بردن سطح فرهنگ و فکر و ایمان هر قوم و جمعیت است .

27 لَقَدْصَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّءْيا بِالْحَقِ لَتَدْخُلُنَ الْمَسْجِدَالْحَرامَ اِنْ شاءَاللّهُ امِنینَ مُحَلِّقینَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرینَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَموُا فَجَعَلَ مِنْ دوُنِ ذلِكَ فَتْحاً قَریباً

خداوند آن چه را به پیامبرش در عالم خواب نشان دادراست بود ، به طور قطع همه شما به خواست خدا واردمسجد الحرام مى شوید درنهایت امنیت و در حالى كه سرهاى خود را تراشیده ، يا ناخن هاى خود را كوتاه كرده واز هیچ كس ترس و وحشتى ندارید ، ولى خداوند چیزهایى مى دانست كه شما نمى دانستید ( و در این تأخیر حکمتى بود ) وقبل از آن فتح نزدیکى ( براى شما ) قرار داد

رؤیاى صادقۀ پیامبر صلى الله علیه و آله

این آیه نیز فراز دیگرى از فرازهاى مهم داستان «حدیبیه» را ترسیم مى كند، ماجرا

این بود :

پیامبر صلى الله علیه و آله در مدینه خوابى دید كه به اتفاق يارانش براى انجام مناسك « عمره » وارد مکه مى شوند و این خواب را براى ياران بیان كرد ، همگى شاد و خوشحال شدند ، اما چون جمعى تصور مى كردند تعبیر و تحقق این خواب در همان سال واقع خواهد شد ، هنگامى كه مشرکان راه ورود به مکه را در حدیبیه به روى آن ها بستند ، گرفتار شك و تردید شدند ، كه مگر رؤیاى پیامبر هم ممکن است نادرست از آب درآید ؟ مگر بنا نبود ما به زیارت خانه خدا مشرف شویم ؟ پس چه شد این وعده ؟ و كجا رفت آن خواب رحمانى ؟

پیامبر صلى الله علیه و آله در پاسخ این سؤال فرمود : « مگر من به شما گفتم این رؤیا همین امسال تحقق خواهد يافت ؟ »

آیۀ فوق در همین رابطه در طریق بازگشت به مدینه نازل شد و تأکید كرد كه این رؤیاى صادقه بوده و چنین مسأله اى حتمى و قطعى و انجام شدنى است .

28 هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دینِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَ كَفى بِاللّهِ شَهیداً

او كسى است كه رسولش را با هدایت و دین حق فرستاده ، تا آن را بر همه ادیان پیروز كند و كافى است كه خدا شاهد این موضوع باشد .

این وعده اى است صریح و قاطع ، از سوى خداوند قادر متعال ، در رابطه با غلبه اسلام بر همۀ ادیان .

آرى منطق نیرومند اسلام و محتواى غنى و پربار آن ، ایجاب مى كند كه سرانجام ادیان شرك آلود را جاروب كند و ادیان آسمانى تحریف يافته را در برابر خود به خضوع وادارد و با جاذبه عمیق خود دل ها را به سوى این آیین خالص جلب و جذب كند .

علاوه بر مناطق بسیار وسیعى كه امروز در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم در قلمرو اسلام قرار گرفته و هم اکنون بیش از 40 كشور اسلامى با جمعیتى حدود يك میلیارد نفر زیر پرچم اسلام قرار دارند ، زمانى فرا خواهد رسید كه همۀ جهان رسماً در زیر این

پرچم قرار مى گیرد و این امر به وسیلۀ قیام « مهدى » ( ارواحنا فداه ) تکمیل مى گردد ، چنان كه در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است كه فرمود : « لا يَبْقى عَلى ظَهْرِ الاَْرْضِ بَيْتُ مَدَرٍ وَ لا وَبَرٍ اِلاّ اَدْخَلَهُ اللّهُ كَلِمَةَ الاِْسْلامِ : در سراسر روى زمین خانه اى از سنگ و گل ، يا خیمه هایى از كرك و مو ، باقى نمى ماند ، مگر این كه خداوند اسلام را در آن وارد مى كند » .(1)

در این زمینه بحث مشروحى ذیل آیۀ مشابه آن آیه 33 سورۀ توبه در جلد 7 تفسیر نمونه ، صفحه 371 آورده شده است .

29 مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِرُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَریهُمْ رُكَّعا سُجَّدا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا سیماهُمْ فى وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْریةِ وَ مَثَلُهُمْ فِى الاِْنْجیلِ كَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْئَهُ فَازَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِه يُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغیظَ بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَ .


1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 25 .

اللّهُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْرا عَظیماً

محمد فرستاده خدا است و كسانى كه با او هستند در برابرکفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند ، پیوسته آن ها را در حال رکوع و سجود مى بینى ، آن ها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند ، نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است ، این توصیف آن هادر تورات است و توصیف آن هادرانجیل همانندزراعتى است كه جوانه هاى خودرا خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته ، تا محکم شده و بر پاى خود ایستاده است و به قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامى دارد،این براى آن است كه كافران را به خشم آورد ، خداوندکسانى از آن ها را كه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند وعدۀ آمرزش و اجرعظیمى داده است .

صفات پنج گانه ياران پیامبر صلى الله علیه و آله

در آخرین آیه ترسیم بسیار گویایى از اصحاب و ياران خاص پیامبر صلى الله علیه و آله و آن ها كه در خط او بودند ، از لسان تورات و انجیل بیان كرده كه هم افتخار و مباهاتى است

براى آن ها كه در « حدیبیه » و مراحل دیگر پایمردى به خرج دادند و هم درس آموزنده اى است براى همه مسلمانان درتمام قرون و اعصار .

در آغاز مى فرماید : « محمد فرستاده خدا است » .

سپس به توصیف يارانش پرداخته و اوصاف ظاهر و باطن و عواطف و افکار و اعمال آن ها را در طى پنج صفت چنین بیان مى كند :

✓ 1 - «کسانى كه با اوهستند دربرابر كفار شدید و محکم هستند» ( وَ الَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ ).

✓ 2 - در دومین وصف مى گوید : « اما در میان خود رحیم و مهربانند » ( رُحَماءُ بَيْنَهُمْ ) .

آن ها كانونى از عواطف و محبت نسبت به برادران و دوستان و هم كیشانند و آتشى سخت و سوزان و سدى محکم و پولادین در مقابل دشمنان . در حقیقت عواطف آن ها در این « مهر » و « قهر » خلاصه مى شود .

✓ 3 - در سومین صفت كه از اعمال آن ها سخن مى گوید مى افزاید : « پیوسته آن ها را در حال رکوع و سجود مى بینى و همواره به عبادت خدا مشغولند » ( تَریهُمْ رُكَّعا سُجَّداً ) .

این تعبیر عبادت و بندگى خدا را كه با دو رکن اصلیش « رکوع و سجود » ترسیم شده به عنوان حالت دائمى و همیشگى آن ها ذکر مى كند ، عبادتى كه رمز تسلیم در برابر فرمان حق و نفى كبر و خودخواهى و غرور ، از وجود ایشان است .

✓ 4 - در چهارمین توصیف كه از نیت پاك و خالص آن ها بحث مى كند ، مى فرماید : « آن ها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند » ( يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً ) .

نه براى تظاهر و ریا قدم برمى دارند و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند ، بلکه چشمشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده و انگیزه حرکت آن ها در تمام زندگى همین است و بس .

حتى تعبیر به « فَضْل » نشان مى دهد كه آن ها به تقصیر خود معترفند و اعمال خود را كمتر از آن مى دانند كه پاداش الهى براى آن بطلبند ، بلکه با تمام تلاش و كوشش باز هم مى گویند خداوندا ! اگر فضل تو به يارى ما نیاید واى بر ما .

✓ 5 - در پنجمین و آخرین توصیف از ظاهر آراسته و نورانى آن ها بحث كرده ، مى گوید : « نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است » ( سیماهُمْ فى

وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ ) .

« سیما » در اصل به معنى علامت و هیئت است ، خواه این علامت در صورت باشد يا در جاى دیگر بدن هرچند در استعمالات روزمره فارسى به نشانههاى صورت و وضع ظاهرى چهره گفته مىشود .

به تعبیر دیگرى « قیافه » آن ها به خوبى نشان مى دهد كه آن ها انسان هایى خاضع در برابر خداوند و حق و قانون و عدالتند ، نه تنها در صورت آن ها ، كه در تمام وجود و زندگى آنان این علامت منعکس است .

به هرحال قرآن بعداز بیان همه این اوصاف مى افزاید: « این توصیف آن ها ( ياران محمد صلى الله علیه و آله ) در تورات است » ( ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْریةِ ) .

این حقیقتى است كه از پیش گفته شده و توصیفى است در يك كتاب بزرگ آسمانى كه از پیش از هزارسال قبل نازل شده است .

سپس به توصیف آن ها در يك كتاب بزرگ دیگر آسمانى يعنى « انجیل » پرداخته ،

چنین مى گوید : « توصیف آن ها در انجیل همانند زراعتى است كه جوانه هاى خود را خارج ساخته ، سپس به تقویت آن پرداخته ، تا محکم شده و بر پاى خود ایستاده است و به قدرى نمو و رشد كرده و پر برکت شده كه زارعان را به شگفتى وامى دارد » ( وَ مَثَلُهُمْ فِى الاِْنْجیلِ كَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْئَهُ فَازَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِه يُعْجِبُ الزُّرّاعَ ) .

«شَطْأَ» به معنى «جوانه» و «جوجه» است، جوانه هایى كه ازپایین ساقه و كنار ریشه ها بیرون مى آید.

« اآزَرَ » از ماده « مُؤازَرَة » به معنى معاونت است .

« اِسْتَغْلَظَ » از ماده « غلظت » به معنى سفت و محکم شدن است .

جمله « اِسْتَوى عَلى سُوقِهِ » مفهومش این است كه به حدى محکم شده كه بر پاى خود ایستاده ، ( توجه داشته باشید كه « سوق » جمع « ساق » است ) .

تعبیر « يُعْجِبُ الزُّرّاعَ » يعنى به حدى از نمو سریع و جوانه هاى زیاد و محصول وافر رسیده كه حتى كشاورزانى كه پیوسته با این مسائل سر و كار دارند در شگفتى فرو مى روند .

جالب این كه : در توصیف دوم كه در انجیل آمده نیز پنج وصف عمده براى مؤمنان و

یاران محمد صلى الله علیه و آله ذکر شده است ، ( جوانه زدن - كمك كردن براى پرورش - محکم شدن - برپاى خود ایستادن - نمو چشمگیر اعجاب انگیز ) .

درحقیقت اوصافى كه در تورات براى آن ها ذکر شده ، اوصافى است كه ابعاد وجود آن ها را ازنظرعواطف و اهداف و اعمال و صورت ظاهر بیان مى كند و امااوصافى كه در انجیل آمده بیانگرحرکت و نمو و رشد آن ها درجنبه هاى مختلف است .

آرى آن ها انسان هایى هستند با صفات والا كه آنى از « حرکت » باز نمى ایستند ، همواره جوانه مى زنند و جوانه ها پرورش مى يابد و بارور مى شود .

همواره اسلام را با گفتار و اعمال خود در جهان نشر مى دهند و روز به روز خیل تازه اى بر جامعه اسلامى مى افزایند .

سپس در دنباله آیه مى افزاید : این اوصاف عالى ، این نمو و رشد سریع و این حرکت پر برکت ، به همان اندازه كه دوستان را به شوق و نشاط مى آورد ، سبب خشم كفار مى شود : « این براى آن است كه كافران را به خشم آورد » ( لِيَغیظَ بِهِمُ الْكُفّارَ ) . و در پایان آیه مى فرماید :

« خداوند كسانى از آن ها را كه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و اجر عظیمى داده است » ( وَعَدَ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْرا عَظمیا ) .

بدیهى است اوصافى كه در آغاز آیه گفته شد ایمان و عمل صالح در آن جمع بود ، بنابراین تکرار این دو وصف ، اشاره به تداوم آن است ، يعنى خداوند این وعده را تنها به آن گروه از ياران محمد صلى الله علیه و آله داده كه در خط او باقى بمانند و ایمان و عمل صالح را تداوم بخشند و گرنه كسانى كه يك روز در زمره دوستان و ياران او بودند و روز دیگر از او جدا شدند و راهى بر خلاف آن در پیش گرفتند ، هرگز مشمول چنین وعده اى نیستند .

جمله « وَالَّذینَ مَعَهُ » ( كسانى كه با او هستند ) مفهومش همنشین بودن و مصاحبت جسمانى با پیامبر صلى الله علیه و آله نیست ، چراکه منافقین هم داراى چنین مصاحبتى بودند، بلکه منظوراز « مَعَهُ » به طور قطع همراه بودن از نظر اصول ایمان و تقوى است .

بنابراین ما هرگز نمى توانیم از آیه فوق يك حکم كلى درباره همه معاصران و همنشینان پیامبر صلى الله علیه و آله استفاده كنیم .

ولى هرگاه خودرا ازپیش داورى ها تهى كنیم، قرائن روشنى دربرابرما وجودداردکه این عقیده مشهور را متزلزل مى سازد :

جمله «رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ » در سوره توبه تنها مخصوص مهاجران وانصار نیست ، زیرا در همان آیه در كنار مهاجران و انصار « وَالَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ » قرار گرفته كه مفهومش شامل تمام كسانى است كه تا دامنه قیامت به نیکى از آن ها پیروى مى كنند .

همان گونه كه «تابعان» اگر يك روز در خط ایمان و احسان باشند و روز دیگر در خط كفر و اسائه (بدى كردن) قرار گیرند، از زیرچتر رضایت الهى خارج مى شوند. عین این مطلب درباره «صحابه» نیز مى آید ، زیرا آن ها را نیز در آخرین آیه سوره فتح مقید به ایمان و عمل صالح كرده كه اگر يك روز این عنوان از آن ها سلب شود از دایره رضایت الهى بیرون خواهند رفت .

و به تعبیردیگر، تعبیر به «احسان» هم در مورد « تابعان » است و هم در مورد « متبوعان » ، بنابراین هر كدام از این دو ، « خط احسان » را رها كنند مشمول رضایت خدا نخواهند بود .

محبت متقابل اسلامى

در روایات اسلامى كه در تفسیر آیه اخیر آمده است ، تأکید فراوانى بر روى اصل « رُحَماءُ بَيْنَهُمْ » دیده مى شود .

از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمى كند ، تنهایش نمى گذارد ، تهدیدش نمى كند و سزاوار است مسلمان در ارتباط و پیوند و تعاون و محبت و مواسات با نیازمندان كوشش كند و نسبت به يکدیگر مهربان باشند ، تا مطابق گفته خداوند « رُحَماءُ بَيْنَهُمْ » نسبت به يکدیگر با محبت رفتار كنید و حتى در غیاب آن ها نسبت به امورشان دلسوزى كنید ، آن گونه كه انصار در عصر رسول اللّه بودند » . (1)

ولى عجیب است كه مسلمانان امروز از رهنمودهاى مؤثر این آیه و ویژگى هایى كه براى مؤمنان راستین ویاران رسول اللّه صلى الله علیه و آله نقل مى كند ، فاصله گرفته اند ، گاه آن چنان به


1) « نورالثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 77 حدیث 91 .

جان هم مى افتند و كینه توزى و خونریزى مى كنند كه هرگز دشمنان اسلام آن چنان نکردند .

گاه با كفار آن چنان پیوند دوستى مى بندند كه گویى برادرانى از يك اصل و نسبند .

نه خبرى از آن رکوع و سجود است و نه آن نیات پاك و « اِبْتِغاءِ فَضْلِ اللّه » و نه آثار سجود در چهره نمایان و نه آن نمو و رشد و جوانه زدن و قوى شدن و روى پاى خود ایستادن .

و عجب این كه هرقدر از این اصول قرآنى فاصله گرفته ایم به درد و رنج و ذلت و نکبت بیشترى گرفتار شده ایم، ولى باز متوجه نیستیم از كجا ضربه مى خوریم؟ باز «حميّت هاى جاهلیت» مانع اندیشه و تجدید نظر و بازگشت به قرآن است، خدایا ما را از این خواب عمیق و خطرناك بیدار كن.

پایان سورۀ فتح

سوره حجرات

فضیلت تلاوت سورۀ « حجرات »

پیرامون فضیلت این سوره در حدیثى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « هرکس سوره "حجرات" رابخواند، به عدد تمام كسانى كه خدارا اطاعت يا عصیان كرده اند، ده حسنه به او داده مى شود » .(1)

امام صادق (علیه السلام) نیز در این زمینه فرموده اند : « هر كس سوره "حجرات" را در هر شب يا هر روز بخواند از زائران محمد صلى الله علیه و آله خواهد بود » .(2)

بدیهى است این همه حسنات به عدد مطیعان و عاصیان در صورتى است كه اعمال هریك از این دو را كه در آیات این سوره منعکس است ، دقیقا در نظر بگیرد و در آن بیندیشد و مسیر خود را بر اولى منطبق و از دومى جدا سازد .


1) «نورالثقلین»، جلد 5، صفحه79 و 80 .

2) «نورالثقلین»، جلد 5، صفحه79 و 80 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنوُا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَ رَسُولِه وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ

اى كسانى كه ایمان آورده اید چیزى را بر خدا و رسولش مقدم نشمرید و پیشى مگیرید و تقواى الهى پیشه كنید كه خداوند شنوا و دانا است .

آداب حضور پیامبر صلى الله علیه و آله

دراین سوره يك رشته ازمباحث مهم اخلاقى و دستورهاى انضباطى نازل شده كه آن راشایسته نام « سوره اخلاق » مى كند .

منظور از مقدم نداشتن چیزى در برابر خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله پیشى نگرفتن بر آن ها است در كارها و ترك عجله و شتاب در مقابل دستور خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله است .

مسؤولیت انضباط « رهروان » در برابر « رهبران » آن هم يك رهبر بزرگ الهى ایجاب

مى كند كه در هیچ كار و هیچ سخن و برنامه ، بر آن ها پیشى نگیرند و شتاب و عجله نکنند .

البته این بدان معنا نیست كه اگر پیشنهاد يا مشورتى دارند در اختیار رهبر الهى نگذارند ، بلکه منظور جلو افتادن و تصمیم گرفتن و انجام دادن پیش از تصویب آن ها است ، حتى نباید درباره مسائل بیش از اندازه لازم سؤال و گفتگو كرد ، باید گذاشت كه رهبر خودش به موقع مسائل را مطرح كند ، آن هم رهبر معصوم كه از چیزى غفلت نمى كند و نیز اگر كسى سؤالى از او مى كند نباید دیگران پیشقدم شده ، پاسخ سؤال را عجولانه بگویند ، در حقیقت همه این معانى در مفهوم آیه جمع است .

2 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَرْفَعوُا اَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَ لاتَجْهَروُا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ اَنْ تَحْبَطَ اَعْمالُكُمْ وَ اَنْتُمْ لا تَشْعُروُنَ

اى كسانى كه ایمان آورده اید صداى خود را فراتر از صداى پیامبر نکنید و در برابر او بلند سخن مگویید (و داد و فریاد نزنید) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى مى كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد ، در حالى كه نمى دانید .

جمله اول (لاتَرْفَعُوااَصْواتَكُمْ...) اشاره به این است كه صدا را بلندتر از صداى پیامبر صلى الله علیه و آله نکنید ، كه این خود يك نوع بى ادبى در محضر مبارك او است ، پیامبر صلى الله علیه و آله كه جاى خود دارد ، این كار در برابر پدر و مادر و استاد و معلم نیز مخالف احترام و ادب است .

اما جمله ( لا تَجْهَروُا لَهُ بِالْقَوْلِ ... ) ممکن است تأکیدى بر همان معنى جمله اول باشد يا اشاره به مطلب تازه اى و آن ترك خطاب پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله با جمله « يا محمد » و تبدیل آن به «یا رسول اللّه» است .

بدیهى است اگر این گونه اعمال به قصد توهین به مقام شامخ نبوت باشد ، موجب كفر است و بدون آن ایذاء و گناه .

در صورت اول علت حبط و نابودى اعمال روشن است ، زیرا كفر علت حبط ( از میان رفتن ثواب عمل نیك ) مى شود .

و در صورت دوم نیز مانعى ندارد كه چنین عمل زشتى باعث نابودى ثواب بسیارى از اعمال گردد و نابود شدن ثواب بعضى از اعمال به خاطر بعضى از گناهان خاص ، بى مانع

است ، همان گونه كه نابود شدن اثر بعضى از گناهان به وسیله اعمال صالح نیز قطعى است و دلایل فراوانى در آیات قرآن يا روایات اسلامى بر این معنى وجود دارد ، هرچند این معنى به صورت يك قانون كلى در همه « حسنات » و « سیئات » ثابت نشده است، اما در مورد بعضى از « حسنات » و « سیئات » مهم ، دلائلى نقلى وجود دارد و دلیلى هم از عقل برخلاف آن نیست .(1)

3 اِنَ الَّذینَ يَغُضُّونَ اَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ اوُلئِكَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌعَظیمٌ

آن هاکه صداى خودرا نزد رسول خدا كوتاه مى كنند ،کسانى هستند كه خداوند قلوبشان را براى تقوى خالص نموده و براى آن ها آمرزش و پاداش عظیمى است . .


1) شرح بیشتر پیرامون مسأله "حبط" را در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 70 ، ذیل آیه 217 سوره بقره مطالعه كنید .

« يَغُضُّونَ » از ماده « غَضّ » ( بر وزن حَظّ ) به معنى كم كردن و كوتاه نمودن نگاه يا صدا است و نقطه مقابل آن خیره نگاه كردن و صدا را بلند نمودن است .

«اِمْتَحَنَ» ازماده «امتحان» دراصل به معنى ذوب كردن طلا و گرفتن ناخالصى آن است، ولى بعدا درمعنى آزمایش به كار رفته است ، مانند آیه مورد بحث ، آزمایشى كه نتیجه آن خلوص قلب و گستردگى آن براى پذیرش تقوى است .

قابل توجه این كه : در آیه قبل تعبیر به « نبى » شده و در این جا تعبیر به « رسول اللّه » صلى الله علیه و آله و هر دو گویا اشاره به این نکته است كه پیامبر صلى الله علیه و آله از خود چیزى ندارد ، او فرستاده خدا و پیام آور او است ، اسائه ادب در برابر او اسائه ادب نسبت به خدا است و رعایت ادب نسبت به او رعایت نسبت به خداوند است .

4 اِنَّ الَّذینَ يُنادوُنَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلوُنَ

( ولى ) كسانى كه تو را از پشت حجره ها بلند صدا مى زنند ،اکثرشان نمى فهمند .

« حُجُرات » جمع « حُجْرَة » در این جا اشاره به اطاق هاى متعدد است كه در كنار مسجد

پیامبر صلى الله علیه و آله براى همسران او تهیه شده بود و در اصل از ماده « حَجْر » به معنى منع است ، زیرا « حُجْرَة » مانع ورود دیگران در حریم زندگى انسان است و تعبیر به « وراء » در این جا به معنى بیرون است، از هرطرف كه باشد، زیرا در حجره هاى پیامبر به مسجد گشوده مى شد و افرادنادان و عجول گاه دربرابر درحجره مى آمدند و فریادیامحمد صلى الله علیه و آله مى زدند، قرآن آن ها را از این كار نهى مى كند .

این چه عقلى است كه انسان در برابر بزرگترین سفیر الهى رعایت ادب نکند و با صداى بلند و نامؤدّبانه ، همچون اعراب « بنى تمیم » پشت خانه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بیاید و فریاد زند : « يا مُحَمَّدُ ، يا مُحَمَّدُ صلى الله علیه و آله اُخْرُجْ اِلَيْنا » و آن كانون مهر و عطوفت پروردگار را بدین وسیله ایذاء و آزار نماید .

اصولاً هر قدر سطح عقل و خرد انسان بالاتر مى رود ، بر ادب او افزوده مى شود ، زیرا « ارزش ها » و « ضدارزش ها » را بهتر درك مى كند و به همین دلیل بى ادبى همیشه نشانه بى خردى است ، يا به تعبیر دیگر بى ادبى كار حیوان و ادب كار انسان است.

تعبیربه «اَكْثَرُهُمْ لايَعْقِلوُنَ» ( غالب آن هانمى فهمند ) يا به خاطر این است كه « اَكْثَر » در زبان عرب گاه به معنى "همه" مى آید، كه براى رعایت احتیاط و ادب این تعبیر را به كار مى برند ، كه حتى اگر يك نفر مستثنى بوده باشد حق او ضایع نشود، گویى خداوندبا این تعبیر مى فرماید : « من كه پروردگار شما هستم و به همه چیز احاطه علمى دارم به هنگام سخن گفتن رعایت آداب مى كنم ، پس شما چرارعایت نمى كنید » .

5 وَ لَوْ اَنَّهُمْ صَبَروُا حَتّى تَخْرُجَ اِلَيْهِمْ لَكانَ خَيْرا لَهُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ

هر گاه آن ها صبر مى كردند تا خود به سراغشان آیى براى آن ها بهتر بود و خداوند غفور و رحیم است .

درست است كه عجله و شتاب گاه سبب مى شود كه انسان زودتر به مقصود خود برسد ، ولى شکیبایى و صبر در چنین مقامى مایه رحمت و آمرزش و اجر عظیم است و مسلماً این بر آن برترى دارد .

و از آن جا كه افرادى ناآگاهانه قبلاً مرتکب چنین كارى شده بودند و با نزول این دستور

الهى طبعاً به وحشت مى افتادند ، قرآن به آن ها نیز نوید مى دهد كه اگر توبه كنند ، مشمول رحمت خداوند مى شوند ، لذا در پایان آیه مى فرماید : « و خداوند غفور و رحیم است » ( وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .

ادب برترین سرمایه است

در اسلام اهمیت زیادى به مسأله رعایت آداب و برخورد توأم با احترام و ادب با همه كس و هر گروه وارد شده است كه به عنوان نمونه در این جا به چند حدیث اشاره مى شود .

على (علیه السلام)مى فرماید : « اَلاَْدَبُ يُغْنى عَنِ الْحَسَبِ : ادب انسان را از افتخارات پدران و نیاکان بى نیاز مى كند » .(1)

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)آمده است : « خَمْسٌ مَنْ لَمْ تَكُنْ فیهِ لَمْ يَكُنْ فیهِ كَثیرٌ مُسْتَمْتَعٌ ، قیلَ وَ ما هُنَّ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله ، قالَ : اَلدّينُ وَ الْعَقْلُ وَ الْحَياءُ وَ


1) « بحار الانوار » ، جلد 75 ، صفحه 68 و 67 .

حُسْنُ الْخُلْقِ وَ حُسْنُ الاَْدَبِ : پنج چیز است كه در هر كس نباشد ، صفات و امتیازات قابل ملاحظه اى نخواهد داشت ، عرض كردند : اى فرزند رسول اللّه صلى الله علیه و آله آن ها چیست ؟ فرمود : دین و عقل و حیا و حسن خلق و حسن ادب » .(1)

به همین دلیل هنگامى كه در زندگى پیشوایان بزرگ اسلام دقت مى كنیم ، مى بینیم كه دقیق ترین نکات مربوط به ادب را حتى با افراد كوچك رعایت مى كردند .

اصولاً دین مجموعه اى است از آداب : ادب در برابر خدا ، ادب در مقابل پیامبر صلى الله علیه و آله و پیشوایان معصوم صلى الله علیه و آله ، ادب در مقابل استاد و معلم و پدر و مادر و عالم و دانشمند .

حتى دقت درآیات قرآن مجید نشان مى دهد خداوند باآن عظمت هنگامى كه بابندگان خود سخن مى گوید آداب را كاملاً رعایت مى كند .

جایى كه چنین است ، تکلیف مردم در مقابل خدا و پیغمبرش روشن است . .


1) « بحار الانوار » ، جلد 75 ، صفحه 68 و 67 .

در حدیثى مى خوانیم : « هنگامى كه آیات آغاز سوره مؤمنون نازل شد و يك سلسله آداب اسلامى را به آن ها دستور داد ، از جمله مسأله خشوع در نماز ، پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كه قبلاً به هنگام نماز گاه به آسمان نظر مى افکند ، دیگر سر برنمى داشت و دائماً به زمین نگاه مى فرمود » .(1)

در مورد پیامبر خدا صلى الله علیه و آله نیز این موضوع تا آن حد مهم است كه قرآن صریحا در آیات فوق مى گوید صدا را بلندتر از صداى پیامبر صلى الله علیه و آله كردن و در مقابل او جار و جنجال راه انداختن موجب حبط اعمال و از بین رفتن ثواب است .

روشن است تنها رعایت این نکته در برابر پیامبر صلى الله علیه و آله كافى نیست ، بلکه امور دیگرى كه از نظر سوء ادب همانند صداى بلند و جار و جنجال است نیز در محضرش ممنوع است و به اصطلاح فقهى در این جا باید « اِلْغاءِ خُصُوصِيَّت » و « تَنْقیحِ مَناط » كرد و اشباه و نظایر آن را به آن ملحق نمود . .


1) « تفسیر مجمع البیان ، تفسیر فخر رازى » ، ذیل آیه 2 / مؤمنون .

حتى بعضى از مفسران آیات مورد بحث راتوسعه داده ، گفته اند مراحل پایین تر ، مانند علما و دانشمندان و رهبران فکرى و اخلاقى را نیز شامل مى شود ، مسلمانان موظفند در برابر آن ها نیز آداب را رعایت كنند .

انضباط اسلامى در همه چیز و همه جا

مسأله مدیریت و فرماندهى بدون رعایت انضباط هرگز به سامان نمى رسد و اگر بخواهند كسانى كه تحت پوشش مدیریت و رهبرى قرار دارند به طور خود سرانه عمل كنند ، شیرازه كارها به هم مى ریزد ، هر قدر هم رهبر و فرمانده لایق و شایسته باشند.

بسیارى از شکست ها و ناکامى ها كه دامنگیر جمعیت ها و گروه ها و لشکرها شده از همین رهگذر بوده است و مسلمانان نیز طعم تلخ تخلف از این دستور را بارها در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله يا بعد از او چشیده اند كه روشن ترین آن ها داستان شکست احد به خاطر بى انضباطى گروه اندکى از جنگجویان بود .

قرآن مجید این مسأله فوق العاده مهم را در عبارات كوتاه آیات فوق به صورت جامع و

جالب مطرح ساخته ، مى فرماید : «یا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لاتُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَ رَسُولِه» .

وسعت مفهوم آیه چنان كه گفتیم به قدرى زیاد است كه هر گونه « تقدّم » و « تأخّر » و گفتار و رفتار خودسرانه و خارج از دستور رهبرى را شامل مى شود .

با این حال در تاریخ زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله موارد زیادى دیده مى شود كه افرادى بر فرمان او پیشى گرفتند ، يا عقب افتادند و از اطاعت آن سرپیچى نمودند و مورد ملامت و سرزنش شدید قرار گرفتند ، از جمله این كه :

✓ 1 - هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله براى فتح مکه حرکت فرمود ( سال هشتم هجرت ) ماه مبارك رمضان بود ، جمعیت زیادى با حضرت بودند ، گروهى سواره و گروهى پیاده ، وقتى به منزلگاه « كراع الغمیم » رسیدند ، دستور دادند ظرف آبى آوردند و حضرت صلى الله علیه و آله روزه خودرا افطار كرد، همراهان نیز افطارکردند، ولى عجیب این كه جمعى از آن ها بر پیامبر صلى الله علیه و آله پیشى گرفتند و حاضر به افطار نشدند و بر روزه خود باقى ماندند ، پیامبر صلى الله علیه و آله آن ها را عُصاة

یعنى « جمعیت گناهکاران » نامید .(1)

✓ 2 - داستان تخلف از لشکر « اسامه » در آستانه وفات پیامبر صلى الله علیه و آله معروف است كه حضرت به مسلمانان دستور داد كه به فرماندهى « اسامة بن زید » براى جنگ با رومیان آماده شوند و به مهاجران و انصار فرمود با این لشکر حرکت كنند .

شاید مى خواست به هنگام رحلتش مسائلى كه در امر خلافت واقع شد ، تحقق نیابد و حتى تخلف كنندگان از لشکر اسامه را لعن فرمود ، اما با این حال گروهى از حرکت سرباز زدند ، به بهانه این كه در این شرایط خاص پیامبر صلى الله علیه و آله را تنها نمى گذاریم .

✓ 3 - داستان « قلم و دوات » در ساعات آخر عمر پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نیز معروف و تکان دهنده است و بهتراین است كه ترجمه عبارت صحیح مسلم را دراین جا بیاوریم. «هنگامى كه وفات پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیك شد ، گروهى در خانه نزد او بودند از جمله «عمربن خطاب»، پیامبر صلى الله علیه و آله .


1) « وسائل » ، جلد 7 ، صفحه 125 .

فرمودند : نامه اى بیاورید تا براى شما مطلبى بنویسم كه هرگز بعد از آن گمراه نشوید ، عمر گفت : بیمارى بر پیامبر صلى الله علیه و آله غلبه كرده(والعیاذباللّه سخنان ناموزون مى گوید)قرآن نزدشمااست و همین كتاب الهى مارا كافى است.

در این هنگام در میان حاضران در خانه اختلاف افتاد ، بعضى گفتند بیاورید تا پیامبر صلى الله علیه و آله نامه خود را بنویسد ، تا هرگز گمراه نشوید ، در حالى كه بعضى دیگر سخن عمر را تکرار مى كردند ، هنگامى كه سخنان ناموزون و اختلاف بالاگرفت، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود برخیزید و ازمن دور شوید » .(1)

قابل توجه این كه عین این حدیث را با مختصر تفاوتى « بخارى » نیز در « صحیح » خود آورده است . (2)

این ماجرا از حوادث مهم تاریخ اسلام است كه نیاز به تحلیل فراوان دارد و این جا جاى شرح آن نیست ، ولى به هر حال يکى از روشن ترین موارد تخلف .


1) «صحیح مسلم»، جلد 3، كتاب الوصیه، حدیث 22، صفحه 1259 .

2) « صحیح بخارى » ، جلد 6 ، باب مرض النبى و وفاته ، صفحه 11 .

از دستور پیامبر صلى الله علیه و آله و مخالفت با آیه مورد بحث «یا اَيُّهَا الَّذینَ امَنوُا لاتُقَدِّموُا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَ رَسُولِه» محسوب مى شود .

6 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنوُا اِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا اَنْ تُصیبُوا قَوْما بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى مافَعَلْتُمْ نادِمینَ

اى كسانى كه ایمان آورده اید اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بیاورد درباره آن تحقیق كنید، مبادا به گروهى از روى نادانى آسیب برسانید و از كرده خود پشیمان شوید.

به اخبار فاسقان اعتنا نکنید

به همان اندازه كه حجیت خبر واحد ثقه ، به زندگى سامان مى بخشد ، تکیه بر اخبار غیرموثق بسیار خطرناك و موجب از هم پاشیدگى نظام جامعه ها است ، مصائب فراوانى به بار مى آورد ، حیثیت و حقوق اشخاص را به خطر مى اندازد و انسان را به بیراهه و انحراف مى كشاند و به تعبیرجالب قرآن درآیه موردبحث سرانجام مایه ندامت و پشیمانى خواهد بود .

این نکته نیز قابل توجه است كه ساختن خبرهاى دروغین و تکیه بر اخبار غیرموثق

یکى ازحربه هاى قدیمى نظام هاى جبار و استعمارى است كه به وسیله آن جوکاذبى ایجاد كرده و بافریب و اغفال مردم ناآگاه آن هارا گمراه مى سازند و سرمایه هاى آن ها را به تاراج مى برند .

اگر مسلمانان دقیقا به همین دستور الهى كه در این آیه وارد شده عمل كنند و خبرهاى فاسقین را بدون تحقیق و تبین نپذیرند ، از این بلاهاى بزرگ مصون خواهند ماند .

این نکته نیز قابل توجه است كه مسأله مهم وثوق و اعتماد به خود خبر است ، منتها گاهى این وثوق از ناحیه اعتماد به « شخص خبر دهنده » حاصل مى شود و گاه از قرائن دیگرى از بیرون ، لذا در پاره اى از موارد با این كه گوینده خبر فاسق است ما به خبر او اطمینان پیدا مى كنیم .

بنابراین این وثوق و اعتماد از هر راهى حاصل شود ، خواه از طریق عدالت و تقوا و صداقت گوینده باشد و يا از قرائن خارجى ، براى ما معتبر است و سیره عقلا كه مورد امضاى شرع اسلام قرار گرفته ، نیز بر همین اساس است .

به همین دلیل در فقه اسلامى مى بینیم بسیارى از اخبارى كه سند آن ها ضعیف است ،

به خاطر این كه مورد « عمل مشهور » قرار گرفته و آن ها از روى قرائنى به صحت خبر واقف شده اند ، معیار عمل قرار مى گیرد و بر طبق آن فتوا مى دهند .

به عکس گاه اخبارى نقل شده كه گوینده آن شخص معتبرى است، ولى قرائنى از خارج ما را نسبت به آن خبر بدبین مى سازد، این جاست كه چاره اى جز رهاکردن آن نداریم، هرچند گوینده آن شخص عادل و معتبرى است .

بنابراین معیار در همه جا اعتماد به خود « خبر » است ، هر چند عدالت و صداقت راوى غالبا وسیله اى است براى این اعتماد ، اما يك قانون كلى نیست .

7 وَاعْلَمُوا اَنَ فیكُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ يُطیعُكُمْ فى كَثیرٍمِنَ الاَْمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لكِنَّ اللّهَ حَبَّبَ اِلَيْكُمُ الاْيمانَ وَزَيَّنَهُ فى قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ اِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيانَ اُولئِكَ هُمُ الرّاشِدوُنَ

و بدانید رسول خدا در میان شما است ، هر گاه در بسیارى از امور از شما اطاعت كند به مشقت خواهید افتاد، ولى خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دلهایتان

زینت بخشیده و ( به عکس ) كفر و فسق و گناه را منفور شماقرار داده است ، كسانى كه واجد این صفاتند، هدایت يافتگانند .

« لَعَنِتُّمْ » از ماده « عَنَت » به معنى افتادن در كارى است كه انسان از عواقب آن مى ترسد و يا امرى است مشقت بار و به همین جهت هنگامى كه به استخوان شکسته فشارى برسد و تولید ناراحتى كند ، « عَنَت » گفته مى شود .

قرآن مى گوید : « از خوشبختى شما این است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله در میان شما است و رابطه او با عالم وحى برقرار است و هر گاه خط و خطوط انحرافى در میان شما پیدا شود ، از این طریق شما را آگاه مى سازد ».

ولى او رهبر است ، انتظار نداشته باشید كه از شما اطاعت كند و دستور بگیرد ، او نسبت به شما از هرکس مهربان تر است ، براى تحمیل افکار خود به او فشار نیاورید كه این به زیان شما است .

در دنبالۀ آیه به يکى دیگر از مواهب بزرگ الهى به مؤمنان اشاره كرده ، مى فرماید : «لکن خداوند ایمان را محبوب شما قرارداده و آن را در دلهایتان زینت بخشیده» ( وَ لكِنَّ اللّهَ

حَبَّبَ اِلَيْكُمُ الاْيمانَ وَ زَيَّنَهُ فى قُلُوبِكُمْ ) .

«و به عکس كفر و فسق وگناه رامنفورشما قرارداده است»(وَكَرَّهَ اِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيانَ).

در حقیقت این تعبیرات اشاره لطیفى است به قانون « لطف » آن هم « لطف تکوینى » .

توضیح این كه : وقتى شخص حکیم كارى را مى خواهد تحقق بخشد ، زمینه هاى آن را از هر نظر فراهم مى سازد ، این اصل در مورد هدایت انسان ها نیز كاملاً صادق است .

خدا مى خواهد همه انسان ها بى آن كه تحت برنامه جبر قرار گیرند ، با میل و اراده خود راه حق را بپویند ، لذا از يك سو ارسال رسل مى كند و انبیا را با كتاب هاى آسمانى مى فرستد و از سوى دیگر « ایمان » را محبوب انسان ها قرار مى دهد ، آتش عشق حق طلبى و حق جویى را در درون جان ها شعله ور مى سازد و احساس نفرت و بیزارى از كفر و ظلم و نفاق و گناه را در دل ها مى آفریند .

و به این ترتیب هر انسانى فطرتا خواهان ایمان و پاکى و تقواست و بیزار از كفر و گناه .

ولى كاملاً ممکن است در مراحل بعد این آب زلال كه از آسمان خلقت در وجود

انسان ها ریخته شده ، بر اثر تماس با محیط هاى آلوده ، صفاى خود را از دست دهد و بوى نفرت انگیز گناه و كفر و عصیان گیرد .

این موهبت فطرى انسان هارا به پیروى از رسول خدا صلى الله علیه و آله و تقدم نیافتن براو دعوت مى كند.

این نکته نیز لازم به يادآورى است كه محتواى این آیه با مسأله « مشورت » هرگز منافات ندارد ، زیرا هدف از « شورى » این است كه هر كس عقیده خود را بیان كند ، ولى نظر نهایى با شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است ، چنان كه از آیه « شورى » نیز همین استفاده مى شود .

به تعبیر دیگر شورى مطلبى است و تحمیل فکر و عقیده كردن مطلب دیگر ، این آیه تحمیل فکر را نفى مى كند نه مشورت را .

به هرحال، در پایان آیه به صورت يك قاعده كلى و عمومى مى فرماید : « كسانى كه واجد این صفاتند ( ایمان در نظرشان محبوب و مزین و كفر و فسق و عصیان در نظرشان منفور است )، هدایت يافتگانند »(اوُلئِكَ هُمُ الرّاشِدوُنَ). يعنى اگر این موهبت الهى ( عشق به ایمان و نفرت از كفر و گناه ) را حفظ كنید و این پاکى و صفاى فطرت را آلوده نسازید ، رشد و هدایت

بى شك در انتظار شما است .

8 فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ نِعْمَةً وَاللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ

خداوند بر شما فضل و نعمتى از سوى خود بخشیده وخداوند دانا و حکیم است .

آگاهى و حکمت او ایجاب مى كند كه عوامل رشد و سعادت را در شما بیافریند و آن را با دعوت انبیا هماهنگ و تکمیل سازد و سرانجام شما را به سرمنزل مقصود برساند .

ظاهر این است كه « فضل » و « نعمت » هر دو اشاره به يك واقعیت است و آن مواهبى است كه از ناحیه خداوند به بندگان اعطا مى شود ، منتها « فضل » از این نظر بر آن اطلاق مى شود كه خدا به آن نیاز ندارد و « نعمت » از این نظر كه بندگان به آن محتاجند ، بنابراین به منزله دو روى يك سکه اند .

بدون شك علم خداوند به نیاز بندگان و حکمت او در زمینه تکامل و پرورش مخلوقات، ایجاب مى كند كه این نعمت هاى بزرگ معنوى ، يعنى محبوبیت ایمان و منفور بودن كفر و عصیان را به آن ها مرحمت كند .

« هدایت الهى » و « آزادى اراده »

آیات فوق ترسیم روشنى از دیدگاه اسلام در زمینه مسأله « جبر و اختیار » و « هدایت و اضلال » است ، زیرا این نکته را به خوبى آشکار مى كند كه كار خداوند فراهم آوردن زمینه هاى رشد و هدایت است .

از يك سو « رسول اللّه » صلى الله علیه و آله را در میان مردم قرار مى دهد و « قرآن » كه برنامه هدایت و نور است ، نازل مى كند و از سوى دیگر « عشق به ایمان » و « تنفر و بیزارى از كفر و عصیان » را به عنوان زمینه سازى در درون جان ها قرار مى دهد ، ولى سرانجام تصمیم گیرى را به خود آن ها واگذار كرده و تکالیف را در این زمینه تشریح مى كند .

طبق آیات فوق عشق به ایمان و تنفر از كفر ، در دل همه انسان ها بدون استثنا وجود دارد و اگر كسانى این زمینه ها را ندارند از ناحیه تربیت هاى غلط و اعمال خودشان است ، خدا در دل هیچ كس « حب عصیان » و « بغض ایمان » را نیافریده است .

9 وَ اِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَاَصْلِحُوابَيْنَهُما فَأِنْ بَغَتْ اِحْدیهُما عَلَى

الاُْخْرى فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفى ءَ اِلى اَمْرِ اللّهِ فَأِنْ فاءَتْ فَاَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ اَقْسِطوُا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطینَ

هرگاه دوگروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند،درمیان آن ها صلح برقرار سازید و اگریکى ازآن ها بردیگرى تجاوزکند باطایفه ظالم پیکارکنید تا به فرمان خدابازگردد، هرگاه بازگشت (و زمینه صلح فراهم شد) در میان آن دو بر طبق عدالت صلح برقرار سازید و عدالت پیشه كنید كه خداوند عدالت پیشه گان را دوست دارد .

مؤمنان برادر يکدیگرند

« اِقْتَتَلُوا » از ماده « قتال » به معنى جنگ است، ولى در این جا قرائن گواهى مى دهد كه هرگونه نزاع و درگیرى را شامل مى شود ، هر چند به مرحله جنگ و نبرد نیز نرسد .

بلکه مى توان گفت اگر زمینه هاى درگیرى و نزاع فراهم شود ، فى المثل مشاجرات لفظى و كشمکش هایى كه مقدمه نزاع هاى خونین است واقع گردد ، اقدام به اصلاح طبق آیه لازم است ، زیرا این معنى را از آیه فوق از طریق القاء خصوصیت مى توان استفاده كرد .

به هر حال ، این يك وظیفه حتمى براى همه مسلمانان است كه از نزاع و درگیرى و خونریزى میان مسلمین جلوگیرى كنند و براى خود در این زمینه مسؤولیت قائل باشند ، نه به صورت تماشاچى ، مانند بعضى بى خبران بى تفاوت از كنار این صحنه ها بگذرند .

این نخستین وظیفه مؤمنان در برخورد بااین صحنه ها است ، سپس وظیفه دوم را چنین بیان مى كند : « و اگر يکى از این دو گروه بر دیگرى تجاوز و ستم كرد و تسلیم پیشنهاد صلح نشد ، شما موظفید با طایفه باغى و ظالم پیکار كنید تا به فرمان خدا بازگردد و گردن نهد « فَاِنْ بَغَتْ اِحْدیهُما عَلَى الاُْخْرى فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفى ءَ اِلى اَمْرِ اللّهِ » .

بدیهى است كه اگر خون طایفه باغى و ظالم در این میان ریخته شود بر گردن خود او است و به اصطلاح خونشان هدر است ، هر چند مسلمانند ، زیرا فرض بر این است كه نزاع در میان دو طائفه از مؤمنین روى داده است .

به این ترتیب، اسلام جلوگیرى ازظلم و ستم را هر چند به قیمت جنگ با ظالم تمام شود، لازم شمرده و بهاى اجراى عدالت را ازخون مسلمانان نیز بالاتر دانسته است و این در صورتى

است كه مسأله از طرق مسالمت آمیز حل نشود .

سپس به بیان سومین دستور پرداخته ، مى گوید : ( فَاِنْ فاءَتْ فَاَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ ) .

یعنى تنها به درهم شکستن قدرت طایفه ظالم قناعت نکند، بلکه این پیکار باید زمینه ساز صلح باشد و مقدمه اى براى ریشه كن كردن عوامل نزاع و درگیرى و گرنه باگذشتن زمان كوتاه يا طولانى بار دیگر كه ظالم درخود احساس توانایى كند، برمى خیزد و نزاع رااز سرمى گیرد .

و از آن جا كه تمایلات گروهى گاهى افراد را به هنگام قضاوت و داورى به سوى يکى از « دو طایفه متخاصم » متمایل مى سازد و بى طرفى داوران را نقض مى كند ، قرآن در چهارمین و آخرین دستور به مسلمانان هشدار داده كه : « قسط و عدل و نفى هر گونه تبعیض را رعایت كنید كه خداوند عدالت پیشه گان را دوست دارد » ( وَ اَقْسِطوُا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطینَ ) .

10 اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ فَاَصْلِحُوا بَيْنَ اَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوااللّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

مؤمنان برادر يکدگرند ، بنابراین میان دو برادر خود صلح برقرار سازید و تقواى الهى پیشه كنید تا مشمول رحمت او شوید .

همان اندازه كه براى ایجاد صلح در میان دو برادر نسبى تلاش و كوشش مى كنید ، باید در میان مؤمنان متخاصم نیز براى برقرارى صلح به طور جدى و قاطع وارد عمل شوید .

چه تعبیر جالب و گیرایى ؟ كه همه مؤمنان برادر يکدگرند و نزاع و درگیرى میان آن ها را درگیرى میان برادران نامیده ، كه باید به زودى جاى خود را به صلح و صفا بدهد .

و از آن جا كه در بسیارى از اوقات « روابط » در این گونه مسائل جانشین « ضوابط » مى شود ، بار دیگر هشدار داده و در پایان آیه مى افزاید : « تقواى الهى پیشه كنید تا مشمول رحمت او شوید » ( وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ) .

و به این ترتیب يکى از مهم ترین مسؤولیت هاى اجتماعى مسلمانان در برابر يکدیگر و در اجراى عدالت اجتماعى با تمام ابعادش روشن مى شود .

اهمیت اخوت اسلامى و حقوق سى گانه مؤمن نسبت به برادران ایمانى

جمله « اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ » كه در آیات فوق آمده است يکى از شعارهاى اساسى و ریشه دار اسلامى است، شعارى بسیار گیرا ، عمیق ، مؤثر و پرمعنى .

دیگران وقتى مى خواهند زیاد اظهار علاقه به هم مسلکان خود كنند از آنان به عنوان « رفیق » ياد مى كنند ، ولى اسلام سطح پیوند علائق دوستى مسلمین را به قدرى بالا برده كه به صورت نزدیك ترین پیوند دو انسان با يکدیگر آن هم پیوندى بر اساس مساوات و برابرى ، مطرح مى كند و آن علاقه دو « برادر » نسبت به يکدیگر است .

روى این اصل مهم اسلامى مسلمانان از هر نژاد و هر قبیله و داراى هر زبان و هر سن و سال ، با يکدیگر احساس عمیق برادرى مى كنند، هر چند يکى در شرق جهان زندگى كند و دیگرى در غرب .

در مراسم « حج » كه مسلمین از همه نقاط جهان در آن كانون توحید جمع مى شوند ، این علاقه و پیوند و همبستگى نزدیك ، كاملاً محسوس است و صحنه اى است از تحقق عینى این قانون مهم اسلامى .

به تعبیر دیگر اسلام تمام مسلمان ها را به حکم يك خانواده مى داند و همه را خواهر و برادر يکدیگر خطاب كرده ، نه تنها در لفظ و در شعار كه در عمل و

تعهدهاى متقابل نیز همه خواهر و برادرند .

در روایات اسلامى نیز روى این مسأله تأکید فراوان شده و مخصوصاً جنبه هاى عملى آن ارائه گردیده است كه به عنوان نمونه چند حدیث پرمحتواى زیر را از نظر مى گذرانیم :

✓ 1 - در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است : «اَلْمُسْلِمُ اَخُو الْمُسْلِمِ ، لا يَظْلِمُهُ ، وَ لا يَخْذُلُهُ ، وَ لا يُسَلِّمُهُ : مسلمان برادر مسلمان است ، هرگز به او ستم نمى كند ، دست از ياریش بر نمى دارد و او را در برابر حوادث تنها نمى گذارد » . (1)

✓ 2 - در حدیث دیگرى از همان حضرت صلى الله علیه و آله نقل شده : « مَثَلُ الاَْخَوَينِ مَثَلُ الْيَدَيْنِ يَغْسِلُ اِحْداهُمَا الاْخَرَ : دو برادر دینى همانند دو دستند كه هر كدام دیگرى را مى شوید ،( با يکدیگر كمال همکارى را دارند و عیوب هم را پاك مى كنند ) .(2).


1) « المحجة البیضاء » ، جلد 3 ، صفحه 332 و 319 .

2) « المحجة البیضاء » ، جلد 3 ، صفحه 332 و 319 .

✓ 3 - امام صادق (علیه السلام)مى فرماید : « اَلْمُؤْمِنُ اَخُو الْمُؤْمِنِ ، كَالْجَسَدِ الْواحِدِ ، اِذَا اشْتَكى شَيْئا مِنْهُ وُجِدَ اَلَمُ ذلِكَ فى سائِرِ جَسَدِهِ وَ اَرْواحُهُما مِنْ روُحٍ واحِدَةٍ : مؤمن برادر مؤمن است و همگى به منزله اعضاء يك پیکرند ، كه اگر عضوى به درد آید ، دیگر عضوها را نماند قرار و ارواح همگى آن ها از روح واحدى گرفته شده است » .(1)

✓ 4 - در پایان این بحث به روایتى اشاره مى كنیم كه از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله درباره حقوق سى گانه مؤمن بر برادر مؤمنش نقل شده كه از جامع ترین روایات در این زمینه است :

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود : « مسلمان بر برادر مسلمانش سى حق دارد كه برائت ذمه از آن حاصل نمى كند ، مگر به اداى این حقوق يا عفو كردن برادر مسلمان او :

1 - لغزش هاى او را ببخشد . 2 - در ناراحتى ها نسبت به او مهربان باشد .

3 - اسرار او را پنهان دارد . 4 - اشتباهات او را جبران كند . .


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 133 .

5 - عذر او را بپذیرد . 6 - در برابر بدگویان ، از او دفاع كند .

7 - همواره خیرخواه او باشد . 8 - دوستى او را پاسدارى كند .

9 - پیمان او را رعایت كند . 10 - در حال مرض از او عیادت كند .

11 - در حال مرگ ، به تشییع او حاضر شود .

12 - دعوت او را اجابت كند . 13 - هدیه او را بپذیرد .

14 - عطاى او را جزا دهد . 15 - نعمت او را شکر گوید .

16 - در يارى او بکوشد . 17 - ناموس او را حفظ كند .

18 - حاجت او را برآورد . 19 - براى خواسته اش شفاعت كند .

20 - عطسه اش را تحیت گوید . 21 - گمشده اش را راهنمایى كند .

22 - سلامش را جواب دهد . 23 - گفته او را نیکو شمرد .

24 - انعام او را خوب قرار دهد . 25 - سوگندهایش را تصدیق كند .

26 - دوستش را دوست دارد و با او دشمنى نکند .

27 - در يارى او بکوشد ، خواه ظالم باشد يا مظلوم : اما يارى او در حالى كه ظالم باشد ، به این است كه او را از ظلمش بازدارد و در حالى كه مظلوم است ، به این است كه او را در گرفتن حقش كمك كند .

28 - او را در برابر حوادث ، تنها نگذارد .

29 - آن چه را از نیکى ها براى خود دوست دارد براى او دوست بدارد .

30 - آن چه از بدى ها براى خود نمى خواهد براى او نخواهد » .(1)

11 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنوُا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى اَنْيَكُونُوا خَيْرا مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى اَنْ يَكُنَّ خَيْرا مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا اَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالاَْلْقابِ بِئْسَ الاِْسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَالاْيمانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَاُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده اید نباید گروهى از مردان شماگروه دیگر را استهزاء كنند ، شاید آن ها از این ها بهتر باشندو نه زنانى از زنان دیگر ، شاید آنان بهتر از اینان باشند .


1) « بحار الانوار » ، جلد 74 ، صفحه 236 .

و يکدیگر را مورد طعن و عیب جویى قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند ياد نکنید، بسیار بد است كه بر كسى بعد ازایمان نام كفر بگذارید و آن ها كه توبه نکنند ، ظالم و ستمگرند .

ممنوعیت استهزاء ، بدگمانى ، غیبت ، تجسس و القاب زشت

در این جا مخاطب مؤمنانند ، اعم از مردان و زنان ، قرآن به همه هشدار مى دهد كه از این عمل زشت بپرهیزند ، چراکه سرچشمه استهزاء و سخریه همان حس خود برتر بینى و كبر و غرور است كه عامل بسیارى از جنگ هاى خونین در طول تاریخ بوده است .

و این « خود برتر بینى » بیشتر از ارزش هاى ظاهرى و مادى سرچشمه مى گیرد ، مثلاً فلان كس خود را از دیگرى ثروتمندتر، زیباتر ، يا از قبیله اى سرشناس تر مى شمرد و احیانا این پندار كه از نظر علم و عبادت و معنویات از فلان جمعیت برتر است ، او را وادار به سخریه مى كند ، در حالى كه معیار ارزش در پیشگاه خداوند تقوا است و این بستگى به پاکى قلب و نیت و تواضع و اخلاق و ادب دارد .

سپس در دومین مرحله مى فرماید : « و يکدیگر را مورد طعن و عیب جویى قرار ندهید » ( وَ لا تَلْمِزُوا اَنْفُسَكُمْ ) .

« لا تَلْمِزُوا » از ماده « لَمْز » به معنى عیب جویى و طعنه زدن است .

جالب این كه قرآن در این آیه با تعبیر « اَنْفُسَكُمْ » به وحدت و يکپارچگى مؤمنان اشاره كرده و اعلام مى دارد كه همه مؤمنان به منزله نفْس واحدى هستند و اگر از دیگرى عیب جویى كنید ، در واقع از خودتان عیب جویى كرده اید .

و بالاخره در مرحله سوم مى افزاید : « و يکدیگر را با القاب زشت و ناپسند ياد نکنید » ( وَ لا تَنابَزُوا بِالاَْلْقابِ ) .

بسیارى ازافراد بى بند و بار درگذشته و حال اصرارداشته و دارندکه بردیگران القاب زشتى بگذارند و ازاین طریق آن هارا تحقیرکنند، شخصیتشان رابکوبند و يااحیانا ازآنان انتقام گیرند و يااگرکسى درسابق كار بدى داشته، سپس توبه كرده و كاملاً پاك شده بازهم لقبى كه بازگو كننده وضع سابق باشد، براو بگذارند .

اسلام صریحاً از این عمل زشت نهى مى كند و هر اسم و لقبى را كه كوچك ترین مفهوم نامطلوبى دارد و مایه تحقیر مسلمانى است ، ممنوع شمرده است .

12 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنوُا اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضا اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ اَخیهِ مَيْتا فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحیمٌ

اى كسانى كه ایمان آورده اید از بسیارى از گمان ها بپرهیزید چرا كه بعضى از گمان ها گناه است و هرگز ( در كار دیگران )تجسّس نکنید و هیچ يك از شما دیگرى را غیبت نکند ، آیا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مردۀ خود رابخورد ؟ ( به يقین ) همه شما از این امر كراهت دارید، تقواى الهى پیشه كنید كه خداوند توبه پذیر و مهربان است .

منظور از « كَثیرا مِنَ الظَّنِّ » گمان هاى بد است كه نسبت به گمان هاى خوب در میان مردم بیشتر است ، لذا از آن تعبیر به كثیر شده و گرنه « حسن ظن و گمان خیر » نه تنها ممنوع نیست بلکه مستحسن است .

در این جا این سؤال مطرح مى شود كه گمان بد و خوب غالباً اختیارى نیست ، يعنى بر اثر يك سلسله مقدمات كه از اختیار انسان بیرون است در ذهن منعکس مى شود ، بنابراین چگونه مى شود از آن نهى كرد ؟

✓ 1 - منظور از این نهى ، نهى از ترتیب آثار است ، يعنى هر گاه گمان بدى نسبت به مسلمانى در ذهن شما پیدا شد ، در عمل كوچك ترین اعتنایى به آن نکنید ، طرز رفتار خود را دگرگون نسازید و مناسبات خود را با طرف تغییر ندهید ، بنابراین آن چه گناه است « ترتیب اثر دادن به گمان بد » مى باشد .

لذا در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : «ثَلاثٌ فِى الْمُؤْمِنِ لا يُسْتَحْسَنُ ، وَ لَهُ مِنْهُنَّ مَخْرَجٌ ، فَمَخْرَجُهُ مِنْ سُوءِ الظَّنِّ اَنْ لا يُحَقِّقَهُ : سه چیز است كه وجود آن در مؤمن پسندیده نیست و راه فرار دارد ، از جمله سوءظن است كه راه فرارش این است كه به آن جامه عمل نپوشاند » .(1).


1) « محجة البیضاء » ، جلد 5 ، صفحه 269 .

✓ 2 - انسان مى تواند با تفکر روى مسائل مختلفى ، گمان بد را در بسیارى از موارد از خود دور سازد ، به این ترتیب كه در راه هاى حمل بر صحت بیندیشد و احتمالات صحیحى را كه در مورد آن عمل وجود دارد ، در ذهن خود مجسم سازد و تدریجا بر گمان بد غلبه كند .

بنابراین گمان بد چیزى نیست كه همیشه از اختیار آدمى بیرون باشد . لذا در روایات دستور داده شده كه اعمال برادرت را بر نیکوترین وجه ممکن حمل كن ، تا دلیلى برخلاف آن قائم شود و هرگز نسبت به سخنى كه از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر ، مادام كه مى توانى مَحْمِل نیکى براى آن بیابى ، قالَ اَمیرُ الْمُؤْمِنینَ (علیه السلام): «ضِعْ اَمْرَ اَخیكَ عَلى اَحْسَنِه حَتّىيَأْتیكَ مايُقَلِّبُكَ مِنْهُ، وَ لاتَظُنَّنَ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ اَخیكَ سُوءً وَ اَنْتَ تَجِدُلَها فِى الْخَيْرِ مَحْمِلاً».(1)

به هر حال این دستور اسلامى يکى از جامع ترین و حساب شده ترین دستورها در زمینۀ .


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، حدیث 3 .

روابط اجتماعى انسان ها است ، كه مسأله امنیت را به طور كامل در جامعه تضمین مى كند .

توجه به این نکته نیز لازم است كه منظوراز«ظن»دراین جاگمان هاى بى دلیل است، بنابراین درمواردى كه گمان متکى به دلیل يعنى ظن معتبرباشد، ازاین حکم مستثنى است، مانند گمانى كه از شهادت دو نفر عادل حاصل مى شود .

سپس در دستور بعد مسأله « نهى از تجسس » را مطرح كرده ، مى فرماید: « و هرگز درکار دیگران تجسس نکنید » ( وَ لا تَجَسَّسُوا ) .

« تجسس » و « تحسس » هر دو به معنى جستجوگرى است ، ولى اولى معمولاً در امور نامطلوب مى آید و دومى غالباً در امر خیر ، چنان كه يعقوب به فرزندانش دستور مى دهد : « يا بَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ اَخیهِ : اى فرزندان من ، بروید و از « گمشده من » يوسف و برادرش جستجو كنید » ( 87 / يوسف ) .

در حقیقت گمان بد عاملى است براى جستجوگرى و جستجوگرى عاملى است براى كشف اسرار و رازهاى نهانى مردم و اسلام هرگز اجازه نمى دهد كه رازهاى

خصوصى آن هافاش شود .

و به تعبیر دیگر اسلام مى خواهد مردم در زندگى خصوصى خود از هر نظر در امنیت باشند ، بدیهى است اگر اجازه داده شود ، هر كس به جستجوگرى درباره دیگران برخیزد ، حیثیت و آبروى مردم بر باد مى رود و جهنمى به وجود مى آید كه همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود .

البته این دستور منافاتى باوجوددستگاه هاى اطلاعاتى در حکومت اسلامى براى مبارزه باتوطئه هانخواهدداشت،ولى این بدان معنى نیست كه این دستگاه هاحق دارنددرزندگى خصوصى مردم جستجوگرى كنند .

و بالاخره در سومین و آخرین دستور كه در حقیقت معلول و نتیجه دو برنامه قبل است، مى فرماید : « هیچ كدام از شما دیگرى را غیبت نکند » ( وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضا ) .

و به این ترتیب گمان بد سرچشمه تجسس و تجسس موجب افشاى عیوب و اسرار پنهانى و آگاهى بر این امور سبب غیبت مى شود كه اسلام از معلول و علت همگى نهى كرده است .

سپس براى این كه قبح و زشتى این عمل را كاملاًمجسم كند، آن را در ضمن يك مثال گویا ریخته، مى گوید: « آیا هیچ يك از شما دوست داردکه گوشت برادر مرده خود را بخورد » ( اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ اَخیهِ مَيْتا ) .

« و به يقین همه شما از این امر كراهت دارید » (فَكَرِهْتُمُوهُ ).

آرى آبروى برادر مسلمان همچون گوشت تن او است و ریختن این آبرو به وسیله غیبت و افشاى اسرار پنهانى همچون خوردن گوشت تن او است و تعبیر به « مرده » به خاطر آن است كه « غیبت » در غیاب افراد صورت مى گیرد ، كه همچون مردگان قادر بر دفاع از خویشتن نیستند .

و این ناجوان مردانه ترین ستمى است كه ممکن است انسان درباره برادر خود روا دارد .

آرى این تشبیه بیانگر زشتى فوقالعاده غیبت و گناه عظیم آن است .

پیغمبر گرامى صلى الله علیه و آله در حدیثى مى فرماید : « اِنَّ اللّهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُسْلِمِ دَمَهُ وَ مالَهُ وَ عِرْضَهُ ، وَ اَنْ يُظَنَّ بِهِ السُّوءُ : خداوند خون و مال و آبروى مسلمان را بر دیگران حرام كرده و

هم چنین گمان بد دربارۀ او بردن » .(1)

گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حیثیت او لطمه وارد مى كند، بلکه براى صاحب آن نیز بلایى است بزرگ ، زیرا سبب مى شود كه او را از همکارى با مردم و تعاون اجتماعى برکنار كند و در دنیایى وحشتناك آکنده از غربت و انزوا فراهم سازد ، چنان كه در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه السلام)آمده است : « مَنْ لَمْ يُحْسِنْ ظَنَّهُ اسْتَوْحَشَ مِنْ كُلِّ اَحَدٍ : كسى كه گمان بد داشته باشد از همه كس مى ترسد و وحشت دارد » .(2)

تجسس در امور شخصى دیگران ممنوع و براى مصالح جامعه مجاز است

دیدیم قرآن با صراحت تمام تجسس را در آیه فوق منع نموده و از آن جا كه هیچ گونه قید و شرطى براى آن قائل نشده ، نشان مى دهد كه جستجوگرى در كار دیگران و تلاش براى


1) «المحجة البیضاء»، جلد 5، صفحه 268 .

2) « غرر الحکم » ، صفحه 697 .

افشاى اسرار آن ها گناه است ، ولى البته قرائنى كه در داخل و خارج آیه است ، نشان مى دهد كه این حکم مربوط به زندگى شخصى و خصوصى افراد است و در زندگى اجتماعى تا آن جا كه تأثیرى در سرنوشت جامعه نداشته باشد ، نیز این حکم صادق است .

اما روشن است آن جا كه ارتباطى با سرنوشت دیگران و كیان جامعه پیدا مى كند ، مسأله شکل دیگرى به خود مى گیرد ، لذا شخص پیغمبر صلى الله علیه و آله مأمورانى براى جمع آورى اطلاعات قرار داده بود كه از آن ها به عنوان « عیون » تعبیر مى شود ، تاآن چه را ارتباط با سرنوشت جامعه اسلامى در داخل و خارج داشت ، براى او گردآورى كنند .

و نیز به همین دلیل حکومت اسلامى مى تواند مأموران اطلاعاتى داشته باشد ، يا سازمان گسترده اى براى گردآورى اطلاعات تأسیسکند و آن جاکه بیم توطئه برضد جامعه و يابه خطر انداختن امنیت و حکومت اسلامى مى رود به تجسس برخیزند و حتى در داخل زندگى خصوصى افراد جستجوگرى كنند .

ولى این امر هرگز نباید بهانه اى براى شکستن حرمت این قانون اصیل اسلامى شود و

افرادى به بهانۀ مسألۀ «توطئه» و «اخلال امنیت» به خود اجازه دهندکه به زندگى خصوصى مردم يورش برند، نامه هاى آنان را باز كنند، تلفن ها را كنترل نمایند و وقت و بى وقت به خانه آن ها هجوم آورند .

خلاصه این كه مرز میان « تجسس » و « به دست آوردن اطلاعات لازم براى حفظ امنیت جامعه » بسیار دقیق و ظریف است و مسؤولین ادارۀ امور اجتماع ، باید دقیقا مراقب این مرز باشند ، تا حرمت اسرار انسان ها حفظ شود و هم امنیت جامعه و حکومت اسلامى به خطر نیفتد .

غیبت از بزرگ ترین گناهان است

گفتیم سرمایۀ بزرگ انسان در زندگى حیثیت و آبرو و شخصیت او است و هر چیز آن را به خطر بیندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد ، بلکه گاه ترور شخصیت از ترور شخص مهم تر محسوب مى شود و این جا است كه گاه گناه آن از قتل نفس نیز سنگین تر است .

یکى از فلسفه هاى تحریم غیبت این است كه این سرمایه بزرگ برباد نرود و حرمت اشخاص درهم نشکند و حیثیت آن ها را لکه دار نسازد و این مطلبى است كه اسلام آن را با اهمیت بسیارتلقى مى كند .

نکته دیگر این كه « غیبت » ، « بدبینى » مى آفریند ، پیوندهاى اجتماعى را سست مى كند ، سرمایه اعتماد را از بین مى برد و پایه هاى تعاون و همکارى را متزلزل مى سازد .

مى دانیم كه اسلام براى مسأله وحدت و يکپارچگى جامعه اسلامى و انسجام و استحکام آن اهمیت فوق العاده اى قائل شده است ، هر چیز این وحدت را تحکیم كند ، مورد علاقه اسلام است و هر چیز آن را تضعیف نماید منفور است و غیبت يکى از عوامل مهم تضعیف است .

از این ها گذشته «غیبت» بذر كینه و عداوت را در دل ها مى پاشد و گاه سرچشمه نزاع هاى خونین و قتل و كشتار مى گردد .

خلاصه این كه اگر دراسلام غیبت به عنوان يکى از بزرگ ترین گناهان كبیره شمرده شده ،

به خاطر آثارسوء فردى و اجتماعى آن است .

روزى پیامبر صلى الله علیه و آله با صداى بلند خطبه خواند و فریاد زد : «یا مَعْشَرَ مَنْ امَنَ بِلِسانِهِ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِقَلْبِهِ لا تَغْتابُوا الْمُسْلِمینَ ، وَ لا تَتَّبَعُوا عَوْراتَهُمْ ، فَاِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْرَةَ اَخیهِ تَتَبَّعَ اللّهُ عَوْرَتَهُ ، وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللّهُ عَوْرَتَهُ يُفْضِحُهُ فى جَوْفِ بَيْتِهِ : اى گروهى كه به زبان ایمان آورده اید و نه با قلب ، غیبت مسلمانان نکنید و از عیوب پنهانى آن ها جستجو ننمایید ، زیرا كسى كه در امور پنهانى برادر دینى خود جستجو كند ، خداوند اسرار او را فاش مى سازد و در دل خانه اش رسوایش مى كند » .(1)

روایات در این زمینه در منابع اسلامى بسیار زیاد است كه با ذکر حدیث دیگرى این بحث را پایان مى دهیم ، امام صادق (علیه السلام) مى فرماید : « مَنْ رَوى عَلى مُؤْمِنٍ رِوايَةً يُریدُ بِها شَيْنَهُ ، وَ هَدْمَ مُرُوَّتِهِ ، لِيَسْقُطَ مِنْ اَعْيُنِ النّاسِ ، اَخْرَجَهُ اللّهُ مِنْ وِلايَتِهِ اِلى وِلايَةِ الشَّيْطانِ ، فَلا يَقْبَلُهُ الشَّيْطانُ: كسى كه به منظور عیب جویى و آبروریزى مؤمنى سخنى نقل كند تا او را از نظر مردم بیندازد ، .


1) « المحجة البیضاء » ، جلد 5 ، صفحه 252 .

خداوند او را از ولایت خودش بیرون كرده،به سوى ولایت شیطان مى فرستد و اما شیطان هم اورانمى پذیرد».(1)

تمام این تأکیدات و عبارات تکان دهنده به خاطر اهمیت فوق العاده اى است كه اسلام براى حفظ آبرو و حیثیت اجتماعى مؤمنان قائل است و نیز به خاطر تأثیر مخربى است كه غیبت در وحدت جامعه و اعتماد متقابل و پیوند دل ها دارد و از آن بدتر این كه غیبت عاملى است براى دامن زدن به آتش كینه و عداوت و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشاء در سطح اجتماع ، چراکه وقتى عیوب پنهانى مردم از طریق غیبت آشکار شود ، اهمیت و عظمت گناه از میان مى رود و آلودگى به آن آسان مى شود .

مفهوم غیبَت

« غیبَت » چنان كه از اسمش پیدا است ، این است كه در غیاب كسى سخنى گویند ، منتهى سخنى كه عیبى از عیوب اورافاش سازد، خواه این عیب جسمانى باشد، يا اخلاقى، در اعمال


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 8 ، باب 157 حدیث 2 صفحه 608 .

او باشد يا در سخنش و حتى درامورى كه مربوط به او است، مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان و مانند این ها .

بنابراین اگر كسى صفات ظاهر و آشکار دیگرى را بیان كند ، غیبَت نخواهد بود ، مگر این كه قصد مذمت و عیب جویى داشته باشد ، كه در این صورت حرام است ، مثل این كه در مقام مذمت بگوید ، آن مرد نابینا ، يا كوتاه قد ، يا سیاهرنگ ، يا كوسه .

به این ترتیب ذکر عیوب پنهانى به هر قصد و نیتى كه باشد ، غیبت و حرام است و ذکر عیوب آشکار اگر به قصد مذمت باشد نیز حرام است ، خواه آن را در مفهوم غیبت وارد بدانیم يا نه .

این ها همه در صورتى است كه این صفات واقعا در طرف باشد ، اما اگر صفتى اصلاً وجود نداشته باشد ، داخل در عنوان « تهمت » خواهد بود كه گناه آن به مراتب شدیدتر و سنگین تر است .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « اَلْغیبَةُ اَنْ تَقُولَ فى اَخیكَ ما سَتَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ ، وَ اَمَّا الاَْمْرُ الظّاهِرِ فیهِ مِثْلُ الْحِدَّةِ وَ الْعَجَلَةِ فَلا وَ الْبُهْتانُ اَنْ تَقُولَ ما لَيْسَ فیهِ : غیبت آن است كه درباره برادر مسلمانت چیزى را بگویى كه خداوند پنهان داشته و اما چیزى كه ظاهر است مانند تندخویى و عجله داخل در غیبت نیست ، اما بهتان این است كه چیزى را بگویى كه در او وجود ندارد » .(1)

و از این جا روشن مى شود ، عذرهاى عوامانه اى كه بعضى براى غیبت مى آورند مسموع نیست ، مثلاً گاهى غیبت كننده مى گوید : این غیبت نیست ، بلکه صفت او است ، درحالى كه اگر صفتش نباشد، تهمت است نه غیبت .

یا این كه مى گوید : این سخنى است كه در حضور او نیز مى گویم ، در حالى كه گفتن آن پیش روى طرف ، نه تنها از گناه غیبت نمى كاهد، بلکه به خاطر ایذاء ، گناه سنگین ترى را به بار مى آورد . .


1) «اصول كافى»، جلد 2،باب الغیبة والبهت حدیث 7 .

علاج غیبت و توبۀ آن

«غیبت» مانند بسیارى از صفات ذمیمه تدریجا به صورت يك بیمارى روانى درمى آید ، به گونه اى كه غیبت كننده از كار خود لذت مى برد و از این كه پیوسته آبروى این و آن را بریزد، احساس رضایت و خشنودى مى كند و این يکى ازمراحل بسیار خطرناك اخلاقى است.

این جا است كه غیبت كننده باید قبل از هر چیز به درمان انگیزه هاى درونى غیبت كه در اعماق روح او است و به این گناه دامن مى زند بپردازد ، انگیزه هایى همچون « بخل » و « حسد » و « كینه توزى » و« عداوت » و « خودبرتربینى » .

باید از طریق خودسازى و تفکر در عواقب سوء این صفات زشت و نتایج شومى كه ببار مى آورد و همچنین از طریق ریاضت نفس این آلودگى ها را از جان و دل بشوید، تا بتواند زبان را از آلودگى به غیبت بازدارد .

سپس در مقام توبه برآید و از آن جا كه غیبت جنبۀ « حق الناس » دارد ، اگر دسترسى به صاحب غیبت دارد و مشکل تازه اى ایجاد نمى كند ، از او عذرخواهى كند ، هر چند

به صورت سربسته باشد ، مثلاً بگوید من گاهى بر اثر نادانى و بى خبرى از شما غیبت كرده ام ، مرا ببخش و شرح بیشترى ندهد، مبادا عامل فساد تازه اى شود .

و اگر دسترسى به طرف ندارد يا او را نمى شناسد ، يا از دنیا رفته است ، براى او استغفار كند و عمل نیك انجام دهد ، شاید به برکت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد .

موارد استثناء غیبت

آخرین سخن درباره غیبت این كه ، قانون غیبت مانند هر قانون دیگر استثناهایى دارد ، از جمله این كه گاه در مقام « مشورت » مثلاً براى انتخاب همسر ، يا شریك در كسب و كار و مانند آن كسى سؤالى از انسان مى كند ، امانت در مشورت كه يك قانون مسلم اسلامى است ، ایجاب مى كند اگر عیوبى از طرف سراغ دارد بگوید ، مبادا مسلمانى در دام بیفتد و چنین غیبتى كه با چنین نیت انجام مى گیرد ، حرام نیست .

همچنین در موارد دیگرى كه اهداف مهمى مانند هدف مشورت در كار باشد ، يا براى

احقاق حق و تظلم صورت گیرد .

البته كسى كه آشکارا گناه مى كند و به اصطلاح « متجاهر به فسق » است از موضوع غیبت خارج است و اگر گناه او را پشت سر او بازگو كنند ، ایرادى ندارد ، ولى باید توجه داشت این حکم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متجاهر است .

این نکته نیز قابل توجه است كه نه تنها غیبت كردن حرام است ، گوش به غیبت دادن و در مجلس غیبت حضور يافتن ، آن نیز جزء محرمات است ، بلکه طبق پاره اى از روایات بر مسلمانان واجب است كه ردّ غیبت كنند ، يعنى در برابر غیبت به دفاع برخیزند و از برادر مسلمانى كه حیثيّتش به خطر افتاده دفاع كنند و چه زیبا است جامعه اى كه این اصول اخلاقى در آن دقیقا اجرا شود .

13 يااَيُّهَاالنّاسُ اِنّاخَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیكُمْ اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ

اى مردم ، ما شما را از يك مرد و زن آفریدیم و تیره ها وقبیله ها قرار دادیم ، تا يکدیگر

را بشناسید، ولى گرامى ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست، خداوند دانا و خبیر است.

تقوى بزرگ ترین ارزش انسانى

در این آیه مخاطب كل جامعه انسانى است و مهم ترین اصلى را كه ضامن نظم و ثبات است ، بیان مى كند و میزان واقعى ارزش هاى انسانى را در برابر ارزش هاى كاذب و دروغین مشخص مى سازد .

منظور از آفرینش مردم از يك مرد و زن همان بازگشت نسب انسان ها به « آدم » و « حواء » است ، بنابراین چون همه از ریشه واحدى هستند ، معنى ندارد كه از نظر نسب و قبیله بر يکدیگر افتخار كنند و اگر خداوند براى هر قبیله و طایفه اى ویژگى هایى آفریده براى حفظ نظم زندگى اجتماعى مردم است ، چراکه این تفاوت ها سبب شناسایى است و بدون شناسایى افراد ، نظم در جامعه انسانى حکم فرما نمى شود ، چراکه هر گاه همه يکسان و شبیه يکدیگر و همانند بودند ، هرج و مرج عظیمى سراسر جامعه انسانى را فرا مى گرفت .

در این كه میان « شعوب » ( جمع « شَعْب » بر وزن صعب ) به معنى « گروه عظیمى از

مردم » و « قبایل » جمع « قبیله » ، چه تفاوتى است ؟ مفسران احتمالات مختلفى داده اند ، اما بهترین تفسیر آن است كه دایره شعوب گسترده تر از دایره قبایل است ، همانطور كه « شَعْب » امروز بر يك « ملت » اطلاق مى شود .

به هرحال قرآن مجید بعداز آن كه بزرگترین مایه مباهات و مفاخره عصرجاهلى يعنى نسب و قبیله را ازکار مى اندازد، به سراغ معیار واقعى ارزشى رفته ، مى افزاید : « گرامى ترین شما نزد خداوند باتقواترین شما است » ( اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیكُمْ ) .

به این ترتیب قلم سرخ بر تمام امتیازات ظاهرى و مادى كشیده و اصالت و واقعیت را به مسأله تقوا و پرهیزکارى و خداترسى مى دهد و مى گوید براى تقرب به خدا و نزدیکى به ساحت مقدس او هیچ امتیازى جز تقوا مؤثر نیست .

اما چرا این تفکر متعفن هنوز مورد علاقه گروه زیادى است كه خودراظاهرامسلمان مى شمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامى مى زنند ، معلوم نیست .

در نظام ارزشى جاهلى كه بر محور « تفاخر به آباء و اموال و اولاد » دور مى زد ، يك

مشت دزد و غارتگر پرورش مى يافت ، اما با دگرگون شدن این نظام و احیاى اصل والاى اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیكُمْ محصول آن انسان هایى همچون سلمان و ابوذر و عمار ياسر و مقداد بود.

مهم در انقلاب جوامع انسانى انقلاب نظام ارزشى آن واحیاى این اصل اصیل اسلامى است.

حقیقت تقوى

قرآن بزرگترین امتیاز را براى تقوى قرار داده وآن را تنها معیار سنجش ارزش انسان هامى شمرد.

در جاى دیگر تقوى را بهترین زاد و توشه شمرده ، مى گوید : « وَ تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى »( 197/بقره ) .

و در جاى دیگر لباس تقوى را بهترین لباس براى انسان مى شمرد : « وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ » ( 26 / اعراف ) .

و در آیات متعددى يکى از نخستین اصول دعوت انبیاء را « تقوى » ذکر كرده و بالاخره در جاى دیگر اهمیت این موضوع را تا آن حد بالا برده كه خدا را « اهل تقوى » مى شمرد و مى گوید : « هُوَ اَهْلُ التَّقْوى وَ اَهْلُ الْمَغْفِرَةِ » ( 56 / مدثر ) .

قرآن « تقوى » را نور الهى مى داند كه هر جا راسخ شود ، علم و دانش مى آفریند : « وَاتَّقُوا اللّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّهُ » ( 282 / بقره ) .

و نیز «نیکى» و «تقوى»را قرین هم مى شمرد: (وَ تَعاوَنوُا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى) ( 2 / مائده ).

و « عدالت » را قرین « تقوى » ذکر مى كند : ( اِعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوى ) ( 8 / مائده ) .

اکنون باید دید حقیقت تقوى این سرمایه بزرگ معنوى و این بزرگترین افتخار انسان با این همه امتیازات چیست ؟

قرآن اشاراتى دارد كه پرده از روى حقیقت تقوى برمى دارد : در آیات متعددى جاى تقوى را « قلب » مى شمرد ، از جمله مى فرماید : « اوُلئِكَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى : آن ها كه صداى خود را در برابر رسول خدا صلى الله علیه و آله پایین مى آورند و رعایت ادب مى كنند، كسانى هستند كه خداوند قلوبشان را براى پذیرش تقوى آزموده است » ( 3 / حجرات ) .

قرآن « تقوى » را نقطه مقابل « فجور » ذکر كرده ، چنان كه در آیه 8 سوره شمس مى خوانیم: « فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْویها : خداوند انسان را آفرید و راه فجور و تقوى را به او نشان داد ».

قرآن هر عملى را كه از روح اخلاص و ایمان و نیت پاك سرچشمه گرفته باشد ، بر اساس « تقوى » مى شمرد ، چنان كه در آیه 108 سوره توبه درباره مسجد « قبا » كه منافقان مسجد « ضرار » را در مقابل آن ساختند ، مى فرماید : «لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ اَوَّلِ يَوْمٍ اَحَقُّ اَنْ تَقُومَ فیهِ : مسجدى كه از روز نخست بر شالوده تقوى باشد ، شایسته تر است كه در آن نماز بخوانى » .

ازمجموع این آیات به خوبى استفاده مى شودکه «تقوى» همان احساس مسؤولیت و تعهدى است كه به دنبال رسوخ ایمان درقلب بر وجود انسان حاکم مى شود و او را از « فجور » و گناه بازمى دارد، به نیکى و پاکى و عدالت دعوت مى كند، اعمال آدمى را خالص و فکر و نیت او را از آلودگى ها مى شوید .

هنگامى كه به ریشه لغوى این كلمه باز مى گردیم نیز به همین نتیجه مى رسیم ، زیرا « تقوى » از « وِقایة » به معنى كوشش در حفظ و نگهدارى چیزى است و منظور در این گونه موارد نگهدارى روح و جان از هر گونه آلودگى و متمرکز ساختن نیروها در امورى است كه رضاى خدا در آن است .

بعضى از بزرگان براى تقوى سه مرحله قائل شده اند :

✓ 1 - نگهدارى نفس از عذاب جاویدان از طریق تحصیل اعتقادات صحیح .

✓ 2 - پرهیز از هر گونه گناه اعم از ترك واجب و فعل معصیت .

✓ 3 - خویشتن دارى در برابر آن چه قلب آدمى را به خود مشغول مى دارد و از حق منصرف مى كند و این تقواى خواص ، بلکه خاص الخاص است .(1)

از لابلاى مجموع این تعبیرات حقیقت و روح تقوى به خوبى روشن مى شود .

امام على بن موسى الرضا (علیه السلام)مى فرماید : « ایمان يك درجه برتر از "اسلام" است و "تقوى" درجه اى است بالاتر از "ایمان" و "یقین" درجه اى برتر از "تقوى" است و هیچ چیز در میان مردم كمتر از "یقین" تقسیم نشده است » .(2)

14 قالَتِ الاَْعرابُ امَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوااَسْلَمْنا وَ لَمّا يَدْخُلِ الاْيمانُ فى .


1) « بحار الانوار » ، جلد 70 ، صفحه 136 .

2) « بحار الانوار » ، جلد 70 ، صفحه 136 .

قُلُوبِكُمْ وَ اِنْ تُطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ اَعْمالِكُمْ شَيْئا اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ

عرب هاى بادیه نشین گفتند : ایمان آورده ایم ، بگو شماایمان نیاورده اید ولى بگویید اسلام آورده ایم، اماهنوزایمان واردقلب شمانشده است و اگر ازخدا و رسولش اطاعت كنید ، پاداش اعمال شما را به طور كامل مى دهد ، خداوند غفور و رحیم است .

فرق « اسلام » و « ایمان »

طبق این آیه تفاوت « اسلام » و « ایمان » ، در این است كه « اسلام » شکل ظاهرى قانونى دارد و هر كس شهادتین را بر زبان جارى كند ، در سلك مسلمانان وارد مى شود و احکام اسلام بر او جارى مى گردد .

ولى « ایمان » يك امر واقعى و باطنى است و جایگاه آن قلب آدمى است ، نه زبان و ظاهر او .

« اسلام » ممکن است انگیزه هاى مختلفى داشته باشد ، حتى انگیزه هاى مادى و منافع شخصى ، ولى « ایمان » حتما از انگیزه هاى معنوى ، از علم و آگاهى ، سرچشمه

مى گیرد و همان است كه میوه حیات بخش تقوى بر شاخسارش ظاهر مى شود .

این همان چیزى است كه در عبارت گویایى از پیغمبر صلى الله علیه و آله آمده است : « اَلاِْسْلامُ عَلانِيَّةٌ ، وَ الاْيمانُ فِى الْقَلْبِ : اسلام امر آشکارى است ، ولى جاى ایمان دل است » .(1)

و نیز به همین دلیل است كه در بعضى از روایات مفهوم « اسلام » منحصر به اقرار لفظى شمرده شده ، در حالى كه ایمان اقرار تؤام با عمل معرفى شده است ( اَلاْيمانُ اِقْرارٌ وَ عَمَلٌ ، وَالاِْسْلامُ اِقْرارٌ بِلا عَمَلٍ ) .(2)

ولى این تفاوت مفهومى در صورتى است كه این دو واژه در برابر هم قرار گیرند ، اما هر گاه جدا از هم ذکر شوند ، ممکن است اسلام بر همان چیزى اطلاق شود كه ایمان بر آن اطلاق مى شود ، يعنى هر دو واژه در يك معنى استعمال گردد . .


1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 138 .

2) « كافى » ، جلد 2 ، باب اَنَّ الاِْسْلامَ يُحْقِنُ بِهِ الدَّمُ ، حدیث 1 و 2 .

سپس درآیه موردبحث مى افزاید: «اگرازخداورسولش اطاعت كنید،ثواب اعمالتان را به طورکامل مى دهد و چیزى ازپاداش اعمال شما رافروگذارنمى كند»(وَ اِنْ تُطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ اَعْمالِكُمْ شَيْئا).

چراکه « خداوند غفور و رحیم است » ( اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .

« لايَلْتِكُمْ » از ماده « لَيْت » ( بر وزن رَيْب ) به معنى كم گذاردن حق است .

جمله هاى اخیر در حقیقت اشاره به يك اصل مسلم قرآنى است كه شرط قبولى اعمال « ایمان » است ، مى گوید ، اگر شما ایمان قلبى به خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله داشته باشید كه نشانه آن اطاعت از فرمان خدا و رسول او است ، اعمال شما ارزش مى يابد و خداوند حتى كوچك ترین حسنات شما را مى پذیرد و پاداش مى دهد و حتى به برکت این ایمان گناهان شما را مى بخشد كه او غفور و رحیم است .

15 اِنَّمَاالْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِه ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبیلِ اللّهِ اوُلئِكَ هُمُ الصّادِقوُنَ

مؤمنان واقعى تنها كسانى هستندکه به خدا و رسولش ایمان آورده اند ، سپس هرگز شک

و تردیدى به خود راه نداده وبا اموال و جان هاى خود در راه خدا جهاد كرده اند ، آن ها راستگویانند .

آرى نخستین نشانه ایمان عدم تردید و دو دلى در مسیر اسلام است ، نشانه دوم جهاد با اموال و نشانه سوم كه از همه برتر است جهاد با انفس ( جان ها ) است .

به این ترتیب اسلام به سراغ روشن ترین نشانه ها رفته است : ایستادگى و ثبات قدم و عدم شك و تردید از يك سو و ایثار مال و جان از سوى دیگر .

چگونه ممکن است ایمان در قلب راسخ نباشد ، در حالى كه انسان از بذل مال و جان در راه محبوب مضایقه نمى كند .

16 قُلْ اَتُعَلِّمُونَ اللّهَ بِدینِكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ

بگو : آیا خدا را از ایمان خود باخبر مى سازید ، او تمام آن چه را در آسمان و زمین است ، مى داند و خداوند از همه چیز آگاه است .

منت نگذارید كه مسلمان شده اید

ذات پاکش همه جا حضور دارد و از رگ گردن به شما نزدیك تر و میان انسان و قلبش حائل مى شود ، با این حال نیازى به ادعاى شما نیست ، او راستگویان را از مدعیان كاذب به خوبى مى شناسد و از اعماق جانشان باخبر است ، حتى درجات شدت و ضعف ایمان آن هاراکه گاه از خودشان نیز پوشیده است، نزد او روشن است ، با این حال چرا اصرار دارید كه خدارا ازایمان خود باخبرسازید ؟

17 يَمُنُّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَىَ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّهُ يَمُنُ عَلَيْكُمْ اَنْ هَدیكُمْ لِلاْيمانِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

آن ها برتو منت مى گذارندکه اسلام آورده اند، بگو اسلام خود را بر من منت مگذارید، بلکه خداوندبر شما منت مى گذاردکه شمارابه سوى ایمان هدایت كرده، اگر ( در ادعاى ایمان ) راستگو هستید .

« مِنَّت » از مادۀ « من » به معنى وزنه مخصوصى است كه با آن وزن مى كنند ، سپس به هر

نعمت سنگین و گرانقدرى اطلاق شده، منت بر دو گونه است : اگر جنبه عملى داشته باشد ( به معنى بخشش نعمت گرانقدر ) ممدوح است و منت هاى الهى از این قبیل است ، ولى اگر جنبه لفظى داشته باشد ، مانند منت بسیارى از انسان ها عملى است زشت و ناپسند .

جالب این كه در جمله اول مى گوید : « آن ها بر تو منت مى گذارند كه "اسلام" را پذیرفته اند » و این تأکید دیگرى است بر این كه آن ها در ادعاى ایمان صادق نیستند ، بلکه ظاهراً اسلام را پذیرا شده اند .

ولى در ذیل آیه مى گوید : « اگر در دعوى خود راست مى گویى خداوند بر شما منت مى گذارد كه هدایتتان به "ایمان" كرده است » .

به هر حال این مسأله مهمى است كه افراد كوته فکر غالبا تصورشان این است كه با قبول ایمان و انجام عبادات و طاعات، خدمتى به ساحت قدس الهى يا پیامبر صلى الله علیه و آله و اوصیاى او صلى الله علیه و آله كرده اند و به همین دلیل انتظار پاداش دارند .

در حالى كه اگر نور ایمان به قلب كسى بتابد و این توفیق نصیبش شود كه

در سلك مؤمنان درآید ، بزرگ ترین لطف الهى شامل حال او شده است .

« ایمان » قبل از هر چیز درك تازه اى از عالم هستى به انسان مى دهد ، حجاب ها و پرده هاى خودخواهى وغرورراکنارمى زند،افق دیدانسان رامى گشاید و شکوه و عظمت بى مانند آفرینش را در نظر او مجسم مى كند .

سپس نور و روشنایى بر عواطف او مى پاشد و آن ها را پرورش مى دهد ، ارزش هاى انسانى را در او زنده مى كند ، استعدادهاى والاى او را شکوفا مى سازد ، علم ، قدرت ، شهامت، ایثار ، فداکارى ، عفو ، گذشت و اخلاص به او مى دهد و از موجودى ضعیف ، انسانى نیرومند و پرثمر مى سازد .

دست او را گرفته و از مدارج كمال بالا مى برد و به اوج قله افتخار مى رساند ، او را هماهنگ با قوانین عالم هستى و عالم هستى را در تسخیر او قرار مى دهد .

آیا این نعمتى است كه خداوند بر انسان ارزانى داشته يا منتى است كه انسان بر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بگذارد ؟

همچنین هریك از طاعات و عبادات ، گامى است به سوى تکامل: قلب را صفا مى بخشد، شهوات راکنترل مى كند،روح اخلاص راتقویت مى نماید،به جامعه اسلامى وحدت ویکپارچگى و قوت و عظمت مى بخشد .

اگر بینش انسان در مورد ایمان و اطاعت خدا چنین باشد، نه تنها خود را « طلبکار » نمى داند بلکه همیشه « مدیون » خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله و غرق احسان او مى شمرد و عبادات را عاشقانه انجام مى دهد .

18 اِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اللّهُ بَصیرٌ بِما تَعْمَلُونَ

خداوند غیب آسمان ها و زمین را مى داند و نسبت به آن چه انجام مى دهید ، بیناست .

اصرار نداشته باشید كه حتما مؤمن هستید و نیازى به سوگند نیست ، او درزوایاى قلب شما حضور دارد و از آن چه در آن مى گذرد كاملاً باخبر است. او از تمام اسرار اعماق زمین و غیب آسمانها آگاه است ، بنابراین چگونه ممکن است از درون دل شما بى خبر باشد ؟

پایان سورۀ حجرات

سورۀ ق

فضیلت تلاوت سوره « ق »

پیرامون فضیلت این سوره در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله چنین نقل شده : « كسى كه سوره "ق" را بخواند ، خداوند مشکلات و سکرات مرگ را بر او آسان مى سازد » .(1)

و نیز در حدیثى از امام باقر (علیه السلام)آمده است : « كسى كه پیوسته در نمازهاى فریضه و نافله سوره "ق" را بخواند ، خداوند روزى او را گسترده مى كند و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد و حساب او را در قیامت آسان مى سازد » .(2)

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 قآ وَ الْقُرْاآنِ الْمَجیدِ

ق ، سوگند به قرآن مجید .


1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 140 .

2) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 140 .

منکران لجوج در كار خود سرگردانند

در این جا بار دیگر در آغاز این سوره به بعضى از « حروف مقطعه » برخورد مى كنیم و آن حرف « ق » است و چنان كه قبلاً نیز گفته ایم يکى از تفسیرهاى قابل توجه « حروف مقطعه » این است كه « قرآن » با آن همه عظمت از ماده ساده اى همچون حروف « الفبا » تشکیل يافته و این نشان مى دهد كه ابداعگر و نازل كننده قرآن مجید علم و قدرت بى پایان داشته كه از چنین ابزار ساده اى چنان ترکیب عالى آفریده است .

از جمله امورى كه گواهى مى دهد ، ذکر این حرف از حروف مقطعه براى بیان عظمت قرآن است ، این كه بلافاصله بعد از آن سوگند به قرآن مجید ياد كرده ، مى فرماید : « قسم به قرآن مجید » ( وَالْقُرْاآنِ الْمَجیدِ ) .

واژه « مَجید » از ماده « مجد » به معنى شرافت گسترده است و از آن جا كه قرآن ، عظمت و شرافتى بى پایان دارد ، كلمه « مجید » از هر نظر سزاوار آن است ، ظاهرش زیبا ، محتوایش عظیم ، دستوراتش عالى و برنامه هایش آموزنده و حیات بخش است .

2 بَلْ عَجِبُوا اَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقالَ الْكافِرُونَ هذا شَىْ ءٌ عَجیبٌ

آن ها تعجب كردند كه پیامبرى انذارگر از میان خودشان آمده و كافران گفتند : این چیز عجیبى است .

این ایرادى است كه قرآن بارها به آن و پاسخ آن اشاره كرده و تکرار آن نشان مى دهد كه از ایرادهاى اصلى كفار بوده كه همواره آن را تکرار مى كردند .

نه تنها پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كه به سایر پیامبران نیز همین ایراد را مى گرفتند ، گاه مى گفتند : « ما هذا اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ: این انسانى همانند شماست ، از آن چه مى خورید ، مى خورد و از آن چه مى نوشید ، مى نوشد » ( 33 / مؤمنون ) .

و گاه مى افزودند: «لَوْلا اُنْزِلَ اِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذیرا : چرا فرشته اى همراه او نازل نشده تا همراه او انذار كند» ؟ ( 7 / فرقان ) .

ولى همه این ها بهانه هایى بود براى عدم تسلیم در برابر حق .

قرآن در آیات مورد بحث پاسخى از این ایراد نمى گوید ، چراکه بارها به آن پاسخ گفته

است ، كه اگر فرضاً فرشته اى مى فرستادیم آن را به صورت بشر قرار مى دادیم ، يعنى رهبر و راهنماى انسان تنها مى تواند انسان باشد ، تا از تمام دردها ، نیازها ، تمایلات ، خواسته ها و مسائل زندگى او باخبر باشد و از سوى دیگر بتواند در جنبه هاى عملى الگویى براى آن ها گردد و نگویند ، اگر او هم از جنس ما بود ، هرگز پاك و پاکیزه نمى ماند .

3 ءَاِذا مِتْنا وَ كُنّا تُرابا ذلِكَ رَجْعٌ بَعیدٌ

آیا هنگامى كه ما مردیم و خاك شدیم ، دوباره به زندگى بازمى گردیم ؟ این بازگشتى است بعید .

بعد از این ایراد به رسالت پیامبر صلى الله علیه و آله و این كه چگونه از جنس بشر است ، ایراد دیگرى به محتواى دعوت او داشتند و انگشت روى مسأله اى مى گذارند كه براى آن ها از هر نظر عجیب و غریب بود . آن ها بازگشت مجدد به زندگى را مسأله اى دور از عقل مى پنداشتند، بلکه گاه آن رامحال دانسته و ادعاى آن را دلیل بر جنون گوینده اش مى گرفتند ، چنان كه در آیه 7 و 8 سبا مى خوانیم : « كافران گفتند : آیا مردى را به شما نشان دهیم كه خبر مى دهد

هنگامى كه كاملاً از هم متلاشى شدید، بار دیگر به خلقت تازه اى برمى گردید، آیا افترا برخدا بسته؟ يا جنون دارد »؟

4 قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الاَْرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفیظٌ

ولى ما مى دانیم آن چه را زمین از بدن آن ها مى كاهد و نزدما كتابى است كه همه چیز در آن محفوظ است .

قرآن مجید دراین جا ازچندراه به آن ها پاسخ مى گوید: نخست : به علم بى پایان خدا اشاره مى كند ، اگر اشکال و ایراد شما به خاطر این است كه استخوان هاى آدمى مى پوسد و گوشت او خاك مى شود و جزء زمین مى گردد و ذراتى از آن نیز تبدیل به بخار و گازهاى پراکنده در هوا مى گردد ، چه كسى مى تواند آن ها را جمع آورى كند و اصلاً چه كسى از آن ها باخبر است؟

پاسخش معلوم است : خداوندى كه علم او به تمام اشیاء احاطه دارد ، تمام این ذرات را مى شناسد و به هنگام لزوم همه را جمع آورى مى كند، همان گونه كه ذرات پراکنده آهن را در میان تلى ازغبار با يك قطعه آهن ربامى توان جمع آورى كرد، جمع آورى ذرات پراکنده هرانسان براى خدا از این هم آسان تر است .

و اگر ایراد آن ها این است كه حساب اعمال انسان را چه كسى براى معاد و رستاخیز نگه مى دارد ، پاسخش این است كه همه این ها در لوح محفوظ ثبت است و اصولاً چیزى در این عالم گم نمى شود ، حتى اعمال شما باقى مى ماند ، هر چند تغییر شکل مى دهد .

« كتاب حفیظ » به معنى كتابى است كه حافظ اعمال تمام انسان ها و غیر آن است و اشارهبه « لوح محفوظ » است كه شرح آن ذیل آیه 39 سوره رعد جلددهم تفسیرنمونه صفحه 241 ذکر شده است .

5 بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّا جاءَهُمْ فَهُمْ فى اَمْرٍ مَریجٍ

آن ها حق را هنگامى كه به سراغشان آمد تکذیب كردند ،لذا پیوسته در كار پراکنده خود متحیرند .

« مَریجٍ » از ماده « مرج » ( بر وزن حرج ) به معنى امر « مختلط و مشوش و مشتبه » است و لذا به زمینى كه گیاهان مختلف و فراوان در آن روییده « مَرْج » ( مرتع ) گفته مى شود .

در این آیه به پاسخ دیگرى مى پردازد كه بیشتر جنبۀ روانى دارد ، يعنى آن ها آگاهانه

منکر حق شده اند و گرنه گرد و غبارى بر چهره حق نیست و چنان كه در آیات بعد مى آید ، آن ها صحنه معاد را با چشم خود مکرر در این دنیا مى بینند و جاى شك و تردید ندارند .

لذا در پایان آیه مى افزاید : « چون آن ها در مقام تکذیب برآمده اند ، پیوسته ضد و نقیض مى گویند ، در كار خود متحیرند و در امور مختلط گرفتارند » ( فَهُمْ فى اَمْرٍ مَریجٍ ) .

گاه پیامبر صلى الله علیه و آله را مجنون مى خوانند و گاه كاهن و گاه شاعر . گاه مى گویند : « سخنان او "اساطیر الاولین" است ». گاه مى گویند : « بشرى به او تعلیم مى دهد » . گاه نفوذ كلماتش را نوعى « سحر » مى دانند و گاه مدعى مى شوند ما هم مثل آن مى توانیم بیاوریم .

این پراکنده گویى ها نشان مى دهد كه حق را دریافته اند و به دنبال بهانه جویى هستند و لذا هرگز روى يك حرف نمى ایستند .

6 اَفَلَمْ يَنْظُرُوا اِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَزَيَّنّاها وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ

آیا آن ها به آسمانى كه بالاى سرشان است نگاه نکردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ایم؟ و چگونه به وسیله ستارگان زینت بخشیده ایم؟ و هیچ شکاف و ناموزونى درآن نیست.

لحظه اى به آسمان بنگرید

منظور از نگاه كردن در این جا نگاهى توأم با اندیشه و تفکر است كه انسان را به قدرت عظیم خالق این آسمان پهناور و شگفتى هایش آشنا سازد ، كه هم عظمت خیره كننده اى دارد و هم زیبایى هاى فراوان و هم استحکام و نظم و حساب .

جمله وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ ( هیچ شکافى در آن نیست ) يا به معنى عدم وجود نقص و عیب و ناموزونى است ، چنان كه بعضى از مفسران گفته اند و يا به معنى عدم وجود شکاف در خصوص آسمانى است كه اطراف زمین را احاطه كرده و جو زمین نامیده مى شود و به گفته قرآن « سقف محفوظى » است ( 32 / انبیاء ) ، كه راه را بر سنگ هاى آسمانى كه به طور مداوم با سرعت سرسام آورى به سوى زمین مى آید ، مى بندد و قبل از وصول به سطح زمین آن ها را آتش مى زند و خاکستر مى كند و همچنین از اشعه هاى كیهانى زیانبخش ممانعت به عمل مى آورد .

وگرنه آسمان به معنى محل ستارگان ، يك فضاى خالى است كه این

کرات در آن شناورند .

7 وَالاَْرْضَ مَدَدْناها وَ اَلْقَيْنا فیها رَواسِىَ وَ اَنْبَتْنافیها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ

و زمین را گسترش دادیم و در آن كوه هاى عظیمى افکندیم و از هر نوع گیاه بهجت انگیز رویاندیم .

آرى آفرینش زمین از يك سو ، گسترش آن ( بیرون آمدن از زیر آب ) از سوى دیگر ، پیدایش كوه ها كه ریشه هاى آن به هم پیوسته و همچون زرهى زمین را در برابر فشارهاى درونى و برونى و جزر و مدهاى حاصل از جاذبه ماه و خورشید حفظ مى كند ، از سوى سوم و پیدایش انواع گیاهان با آن همه عجایب و زیبایى ها از سوى چهارم ، همگى دلیل برقدرت بى پایان اواست .

تعبیر به « مِنْ كُلِّ زَوْجٍ » اشاره به مسأله زوجیت در عالم گیاهان است كه در موقع نزول این آیات هرگز به عنوان يك اصل كلى كشف نشده بود و بعد از قرن ها علم و دانش بشر پرده از روى آن برداشت و يا به معنى اصناف و انواع مختلف گیاهان است ، چرا كه

تنوع در عالم گیاهان فوق العاده زیاد و حیرت انگیز است .

8 تَبْصِرَةً وَ ذِكْرى لِكُلِّ عَبْدٍ مُنیبٍ

تا وسیله بینایى و بیدارى براى هر بنده توبه كارى باشد .

آرى كسى كه قدرت بر آفرینش آسمان ها با آن همه عظمت و زیبایى و زمین با این همه نعمت و جمال و نظم و حساب دارد ، چگونه نمى تواند مردگان را بار دیگر لباس حیات بپوشاند و قیامتى برپاکند؟ آیا این قدرت عظیم خیره كننده دلیل روشنى برامکان معاد نیست ؟

9 وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكا فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصیدِ

و از آسمان آبى پربرکت فرستادیم و به وسیله آن باغ ها ودانه هایى را كه درو مى كنند ، رویاندیم .

« جَنّات » در این جا اشاره به باغ هاى میوه است و « حَبَّ الْحَصید » ( دانه هاى قابل درو )

اشاره به حبوباتى همچون جو ، گندم و مانند آن است كه مواد اصلى غذاى انسان ها را تشکیل مى دهد .

10 وَالنَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضیدٌ

و نخل هاى بلند قامت كه میوه هاى متراکم دارند .

« باسِقات » جمع « باسقه » به معنى مرتفع و بلنداست و « طَلْعٌ » به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته مى شود و « نَضیدٌ » به معنى متراکم است ، مخصوصاً خوشه درخت خرما هنگامى كه در درون غلاف قرار دارد، كاملاً روى يکدیگر سوار و متراکم است و زمانى كه از غلاف بیرون مى آید بسیار اعجاب انگیز است .

11 رِزْقا لِلْعِبادِ وَ اَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتا كَذلِكَ الْخُرُوجُ

همه این ها به منظور بخشیدن روزى به بندگان است وبه وسیله باران زمین مرده را زنده كردیم ، آرى زنده شدن مردگان نیز همین گونه است .

و به این ترتیب ضمن يادآورى نعمت هاى عظیمش به بندگان و تحریك حس شکرگزارى آن ها در مسیر شناخت او ، به آن ها يادآور مى شود كه شما نمونه معاد را همه سال در برابر چشمان خود در همین جهان مى بینید ، زمین هاى مرده و خشك و خالى از

هرگونه آثار زندگى ، بر اثر نزول قطرات باران به حرکت درمى آیند و غوغاى رستاخیز را سرمى دهند ، از هر گوشه ، گیاهى مى روید و « وَحْدَهُ لا شَریكَ لَهُ » مى گوید .

این جنبش عظیم و حرکت به سوى حیات و زندگى در عالم گیاهان بیانگر این واقعیت است كه آفریدگار عالم مى تواند موجودات مرده را بار دیگر حیات بخشد، چراکه « وقوع » چیزى اقوى دلیل بر « امکان » آن است .

12 كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ اَصْحابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ

پیش از آن ها قوم نوح و اصحاب الرس ( قومى كه در يمامه زندگى مى كردند و پیامبرى به نام حنظله داشتند ) و قوم ثمود ( پیامبرانشان را ) تکذیب كردند .

اى پیامبر تنها تو نیستى كه گرفتار دشمنى

« قوم ثمود » همان قوم صالح پیامبر بزرگ خدا است ، كه در سرزمین « حجر » در شمال حجاز زندگى داشتند و در مورد « اَصْحابُ الرَّس » ، میان مفسران گفتگو است ، بسیارى عقیده دارند كه آن ها طایفه اى بودند كه در سرزمین « يمامه » مى زیستند و پیامبرى به نام

حنظله داشتند كه او را تکذیب كردند و سرانجام در چاهش افکندند ( توجه داشته باشید يکى از معانى « رس » چاه است و معنى دیگرش اثر مختصرى است كه از چیزى باقى مى ماند ، زیرا خاطرات كمى از این قوم در تاریخ باقى مانده است ) .

براى دلدارى پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرماید : « فقط تو نیستى كه این گروه كافر تکذیبت كردند و هم محتواى دعوتت را ، خصوصا درباره معاد » .

13 وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ وَ اِخْوانُ لُوطٍ

و همچنین قوم عاد و فرعون و قوم لوط

منظور از برادران « لوط » همان قوم « لوط » است ، چراکه قرآن از این پیامبران بزرگ به عنوان برادر ياد مى كند .

14 وَ اَصْحابُ الاَْيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعیدِ

و اصحاب الایکه ( قوم شعیب ) و قوم تبع ( كه درسرزمین يمن زندگى مى كردند ) ، هریك از آن ها فرستادگان الهى را تکذیب كردند و وعده عذاب درباره آن ها تحقق يافت .

«اَيْكَه» به معنى درختان فراوان و درهم پیچیده و يا به تعبیر دیگر بیشه مانند است و اصحاب الایکه گروهى از قوم شعیب هستند كه در غیر شهر « مدین » زندگى مى كردند ، شهرى كه داراى درختان بسیاربود .

و منظور از « قَوْمُ تُبَّع » گروهى از مردم يمن است ، زیرا « تُبَّع » لقبى است براى پادشاهان يمن ، به اعتبار این كه مردم از آن ها تبعیت مى كردند و ظاهر تعبیر قرآن در این جا و در يك آیه دیگر ( 37 / دخان ) ، خصوص يکى از پادشاهان يمن است كه در بعضى روایات نام او « اسعد ابوکرب » ذکر شده و جمعى معتقدند كه او مرد مؤمنى بود و مردم را به پیروى از دعوت انبیا فرا مى خواند ، هر چند با او مخالفت كردند .(1)

سپس به تمام این اقوام هشتگانه اشاره كرده ، مى گوید : « هر يك از آن ها فرستادگان الهى را .


1) شرح بیشتر درباره « قوم تبع » را در تفسیر نمونه ، جلد 21 ، ذیل 37 / دخان ، مطالعه فرمایید .

تکذیب كردند و وعده عذاب خداوند درباره آن ها تحقق يافت » .

این كه مى گوید : آن ها « رسولان الهى » را تکذیب كردند ، در حالى كه هر يك از آن ها فقط پیامبر خود را تکذیب نمودند ، به خاطر آن است كه ، تکذیب يکى از پیامبران ، تکذیب بقیه نیز محسوب مى شود ، چراکه محتواى دعوت همه يکى است .

به هرحال این اقوام هم پیامبرانشان را تکذیب كردند و هم توحید و معاد را ، سرانجام به سرنوشت دردناکى گرفتار شدند،بعضى گرفتارطوفان شدند،بعضى سیلاب وبعضى دیگر صاعقه و بعضى زلزله ویا غیر آن و سرانجام میوه تلخ تکذیب را چشیدند .

مطمئن باش اگر این قوم كافر كه در برابر تو قرار دارند ، به این وضع ادامه دهند ، این ها نیز سرنوشتى بهتر از آنان نخواهند داشت .

15 اَفَعَيینا بِالْخَلْقِ الاَْوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدیدٍ

آیا ما از آفرینش نخستین عاجز ماندیم ( كه قادر بر آفرینش رستاخیز نباشیم ) ولى آن ها ( با این همه دلایل روشن ) باز در آفرینش جدید تردید دارند .

در حقیقت آن هابر اثر هواى نفس و تعصب و لجاجت گرفتار تناقضند، از يك سوخالق انسان ها را در آغاز خداوند مى دانند كه همه را از خاك آفریده ، اما از سوى دیگر وقتى به مسأله آفرینش مجدد انسان ها از خاك مى رسند ، آن را مطلبى عجیب و باورنکردنى مى شمرند ، در حالى كه هر دو مثل يکدیگرند « وَ حُكْمُ الاَْمْثالِ فى ما يَجُوزُ وَ فى ما لا يَجُوزُ واحِدٌ » .

و به این ترتیب در این آیات و آیات گذشته از چهار راه مختلف براى مسأله معاد استدلال مى كند : از طریق علم خدا و از طریق قدرت او و سپس از طریق تکرار صحنه هاى معاد در جهان گیاهان و سرانجام ازطریق توجه به آفرینش نخستین .

16 وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِه نَفْسُهُ وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ

ما انسان را آفریدیم و وسوسه هاى نفس اورا مى دانیم و مابه او از رگ قلبش نزدیکتریم .

« تُوَسْوِسُ » از ماده « وسوسة » به معنى افکار نامطلوبى است كه از دل انسان مى گذرد و اصل آن از كلمه « وسواس » گرفته شده كه به معنى صداى زینت آلات و

همچنین پیام و صداى مخفى است .

منظور دراین جا این است كه وقتى خداوندازخطورات قلبى آن ها و وسوسه هاى زودگذرى كه ازفکرآن هامى گذردآگاه است،مسلماً از تمام عقاید واعمال و گفتارآن هاباخبرمى باشدوحساب همه را براى روز حساب نگه مى دارد .

جمله « وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ » ممکن است اشاره به این نکته باشد كه خالق بشر محال است از جزئیات وجود او بى خبر بماند .

آرى او خالق است و خلقتش دائم و مستمر و ما در جمیع حالات وابسته به وجود او هستیم ، با این حال چگونه ممکن است او از ظاهر و باطن ما بى خبر باشد .

و در ذیل آیه براى روشن تر ساختن مطلب مى افزاید : « و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم » ( وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ ) .

چه تعبیرجالب و تکان دهنده اى، حیات جسمانى ما وابسته به رگى است كه خون را به طور مرتب از يك سو واردقلب و ازیك سو خارج كرده به تمام اعضا مى رساند ، كه اگر يك لحظه

در عمل آن وقفه رخ دهد فورا مرگ به سراغ انسان مى آید .

خداوند از رگ قلب ما نیز به ما نزدیك تر است .

17 اِذْيَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعیدٌ

به خاطر بیاورید هنگامى كه دو فرشته راست و چپ كه ملازم انسان هستند ، اعمال او را دریافت مى دارند .

« تَلَقّى » به معنى دریافت و اخذ و ضبط است و « مُتَلَقِّيان » دو فرشته اى هستند كه مأمور ثبت اعمال انسان ها مى باشند .

« قَعید » از ماده « قُعُود » به معنى نشسته است و در این جا منظور ملازم و مراقب است و به تعبیر دیگر مفهوم آیه این نیست كه این دو فرشته در سمت راست و چپ انسان نشسته اند ، زیرا انسان گاه نشسته است و گاه در حال راه رفتن ، بلکه این تعبیر كنایه از آن است كه این دو همواره با انسانند و مترصد اعمال او مى باشند .

یعنى علاوه بر احاطه علمى خداوند به ظاهر و باطن انسان ، دو فرشته نیز مأمور حفظ و

نگاهدارى حساب اعمال اویند كه از طرف راست و چپ از او مراقبت مى كنند ، پیوسته با او هستند و لحظه اى جدا نمى شوند ، تا از این طریق اتمام حجت بیشترى شود و تأکیدى بر مسأله نگاهدارى حساب اعمال باشد .

قابل توجه این كه در روایات اسلامى آمده است كه فرشته سمت راست ، نویسنده حسنات است و فرشته سمت چپ نویسنده سیئات و فرشته اول فرمانده فرشته دوم است ، هنگامى كه انسان عمل نیکى انجام دهد ، فرشته سمت راست ده برابر مى نویسد و هنگامى كه عمل بدى از او سر زند و فرشته سمت چپ مى خواهد آن را بنویسد ، فرشته اول مى گوید : « عجله مکن » ، لذا او هفت ساعت به تأخیر مى اندازد ، اگر پشیمان شد و توبه كرد چیزى نمى نویسد و اگر توبه نکرد تنها يك گناه براى او مى نویسد .(1)

در روایت دیگرى آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « هر مسلمانى بیمار مى شود ، خداوند به .


1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 144 .

فرشتگان حافظ اعمال او مى گوید : مادام كه او بیمار است ، اعمالى را كه در حال صحت انجام مى داده براى او بنویسید » ، سپس پیامبر صلى الله علیه و آله افزودند : « مَنْ مَرِضَ اَوْ سافَرَ كَتَبَ اللّهُ تَعالى لَهُ ما كانَ يَعْمَلُ صَحیحا مُقیما : كسى كه بیمار شود يا مسافرت كند ، خداوند همان اعمالى را كه در حال صحت و در حضرانجام مى داد، براى او مى نویسد » .(1)

و این ها همه اشاره هاى پرمعنایى به توسعه الطاف خداوندى است .

18 مايَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلاّلَدَيْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ

هیچ سخنى را انسان تلفظ نمى كند مگر این كه نزد آن فرشته اى مراقب و آماده براى انجام مأموریت است .

کمترین سخنان شما را هم مى نویسند

« رَقیب » به معنى « مراقب » و « عَتید » از ماده عِتاد به معنى ذخیره كردن است و سپس به


1) « روح المعانى » ، جلد 26 ، صفحه 165 .

معنى كسى است كه مهیاى انجام كار است ، لذا به اسبى كه مهیاى دویدن است « فَرَسٌ عَتیدٌ » مىگویند و به كسى كه چیزىرا ذخیره و نگهدارى مى كند نیز « عَتید » گفته مى شود ( از ماده "عِتاد" بر وزن جِهاد به معنى ذخیره كردن ) .

غالب مفسران معتقدند كه « رقیب » و « عتید » همان دو فرشته اى هستند كه در آیه قبل به عنوان « مُتَلَقِّيان » از آن ها ياد شده است ، فرشته سمت راست نامش « رقیب » و فرشته سمت چپ نامش « عتید » است ، گرچه آیه مورد بحث صراحتى در این مطلب ندارد ، ولى با ملاحظه مجموع آیات چنین تفسیرى بعید به نظر نمى رسد .

19 وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ماكُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ

و سرانجام سکرات مرگ به حق فرا مى رسد ( و به انسان گفته مى شود ) این همان چیزى است كه از آن مى گریختى .

« سَكْر » در اصل به معنى مسدود كردن راه آب است و سِكْر به معنى محل مسدود آمده و از آن جا كه در حال مستى گویى سدى میان انسان و عقلش ایجاد مى شود به آن « سُكْر » گفته

شده است .

« سکرۀ مرگ » حالتى است شبیه به « مستى » كه بر اثر فرا رسیدن مقدمات مرگ ، به صورت هیجان و انقلاب فوق العاده اى به انسان دست مى دهد و گاه بر عقل او چیره مى گردد و او را در اضطراب و ناآرامى شدیدى فرو مى برد .

چگونه چنین نباشد ، در حالى كه مرگ يك مرحله انتقالى مهم است كه باید انسان در آن لحظه تمام پیوندهاى خود را با جهانى كه سالیان دراز با آن خو گرفته بود ، قطع كند و در عالمى گام بگذارد كه براى او كاملاً تازه و اسرارآمیز است ، به خصوص این كه در لحظۀ مرگ انسان درك و دید تازه اى پیدا مى كند ، بى ثباتى این جهان را با چشم خود مى بیند و حوادث بعد از مرگ را كم و بیش مشاهده مى كند . این جاست كه وحشتى عظیم سرتاپاى او را فرا مى گیرد و حالتى شبیه به مستى به او دست مى دهد ولى « مست » نیست .

حتى انبیا و مردان خدا كه در لحظه مرگ از آرامش كاملى برخوردارند از مشکلات و شدائد این لحظه انتقالى بى نصیب نیستند ، چنان كه در حالات پیامبر صلى الله علیه و آله آمده است كه در

لحظات آخر عمر مبارکش دست خود را در ظرف آبى مى كرد و به صورت مى كشید و « لا اِلهَ اِلاَّ اللّه » مى گفت و مى فرمود : « اِنَّ لِلْمَوْتِ سَكَراتٌ : مرگ سکراتى دارد » .(1)

سپس قرآن ادامه مى دهد: « به كسى كه در حال سکرات مرگ است گفته مى شود این همان چیزى است كه ناخوش داشتى و ازآن مى گریختى »(ذلِكَ ماكُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ) .

«تَحید» از ماده «حَيْد» به معنى عدول كردن از چیزى و فرار كردن از آن است .

آرى مرگ واقعیتى است كه غالب افراد از آن مى گریزند ، به خاطر این كه آن را « فنا » مى دانند ، نه دریچه اى به عالم « بقا » ، يابه خاطر علایق و پیوندهاى شدیدى كه بادنیا و مواهب مادى دارند نمى توانند از آن دل برکنند و يا به خاطر تاریکى نامه اعمالشان .

هرچه هست ازآن گریزانند، اما چه سودکه این سرنوشتى است كه در انتظار همگان است و شترى است كه بر درخانه همه كس خوابیده و احدى را توان فرار از آن نیست ، همه سرانجام .


1) « روح البیان » ، جلد 9 ، صفحه 118 .

در كام مرگ فرو مى روند و به آن ها گفته مى شود ، این همان است كه از آن فرار مى كردید .

گوینده این سخن ممکن است خدا باشد ، يا فرشتگان الهى و يا وجدان هاى بیدار و يا همه این ها .

20 وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ ذلِكَ يَوْمُ الْوَعیدِ

و در صور دمیده مى شود ، آن روز ، روز تحقق وعده وحشتناك است .

« نُفِخَ » در اصل به معنى « دمیدن » و « نفخه » به معنى « يك بار دمیدن » است و « صور » به معنى « شیپور » است كه معمولاً به وسیله آن دستورهایى به سربازان براى جمع شدن يا حاضر باش و يا استراحت و خواب مى دهند و استعمال آن در مورد « صور اسرافیل » يك نوع كنایه و تشبیه است ، مبسوط آن در جلد نوزدهم تفسیر نمونه صفحه 537 به بعد ( ذیل آیه 68 سوره زمر ) آمده است .

منظور از « نفخ صور » در این جا همان « نفخ دوم » است ، زیرا چنان كه قبلاً نیز گفته ایم ، دوبار در « صور » دمیده مى شود ، نفخه اول كه آن را نفخه « فَزَع » يا « صَعْق » مى گویند ،

نفخه اى است كه در پایان جهان صورت مى گیرد و همه انسان ها با شنیدن آن مى میرند و نظام عالم دنیا متلاشى مى شود و نفخه دوم كه نفخه « قیام » و « جمع » و « حضور » است ، نفخه اى است كه در آغاز « رستاخیز » انجام مى گیرد و با آن ، همه انسان ها زنده مى شوند و از قبرها برخاسته ، براى حساب و جزا در محضر عدل الهى حاضر مى شوند .

به هر حال با توجه به ذیل آیه جمله « ذلِكَ يَوْمُ الْوَعیدِ : امروز روز وعده عذاب است » روشن مى شود كه منظور از « نفخه صور » در این جا همان نفخه دوم و رستاخیز است .

21 وَ جاءَتْ كُلُ نَفْسٍ مَعَهاسائِقٌ وَ شَهیدٌ

و هر انسانى وارد محشر مى گردد در حالى كه همراه او سوق دهنده و گواهى است .

« سائِق » او را به سوى دادگاه عدل الهى مى راند و « شهید » بر اعمال او گواهى مى دهد .

درست همچون دادگاه هاى این جهان كه مأمورى همراه با شخص متهم است و شاهدى بر اعمال او ، شهادت مى دهد .

فرشتۀ اول درحقیقت مانع از «فرار» است و فرشته دوم مانع از « انکار » و به این ترتیب هر

انسانى در آن روز گرفتار اعمال خویش است و راه گریزى از جزاء و كیفر آن ها وجود ندارد .

22 لَقَدْ كُنْتَ فى غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدیدٌ

( به او خطاب مى شود ) تو از این صحنه ( و دادگاه بزرگ ) غافل بودى و ما پرده را از چشم تو كنارزدیم و امروز چشمت كاملاً تیزبین است .

قیامت و چشم هاى تیزبین

آرى پرده هاى جهان ماده : آمال و آرزوها ، عشق و علاقه به دنیا ، زن و فرزند و مال و مقام، هوس هاى سرکش و حسادت ها، تعصب و جهل و لجاجت، به تواجازه نمى داد كه امروز را از همان زمان بنگرى ، با این كه نشانه هاى معاد و رستاخیز روشن بود و دلایل آن آشکار .

امروز گرد و غبار غفلت فرو نشسته ، حجاب هاى جهل و تعصب و لجاج كنار رفته ، پرده هاى شهوات و آمال و آرزوها دریده شده ، حتى آن چه در پرده غیب مستور بوده ، ظاهر گشته است ، چراکه امروز « يَوْمَ الْبُروز » و « يَوْمَ الشُّهُود » و « يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِر » است .

به همین دلیل چشمى تیزبین پیداکرده اى و به خوبى مى توانى حقایق را درك كنى .

توجه به این نکته نیز لازم است كه « حدید » در اصل به معنى « آهن » و نیز به معنى چاقو يا شمشیر تیز است ، سپس به تیزبینى و تیزفهمى ، اطلاق شده است ، همان گونه كه « برنده » صفت شمشیر و كارد است ، اما در فارسى به زبان گویا و نطق فصیح نیز برنده اطلاق مى شود و از این جا روشن مى شود كه منظور از « بَصَرْ » در این جا چشم ظاهر نیست ، بلکه همان چشم عقل و دل است .

حقیقت مرگ

غالباً تصور مى كنند ، مرگ يك امر عدمى و به معنى فنا است، ولى این برداشت

هرگز با آن چه در قرآن مجید آمده و دلایل عقلى به آن رهنمون مى شود ، موافق نیست .

«مرگ» ازنظر قرآن يك امر وجودى است، يك انتقال و عبورازجهانى به جهان دیگر است و لذادربسیارى از آیات قرآن از«مرگ»تعبیربه «تُوُفّى» شده كه به معنى بازگرفتن و دریافت روح ازتن به وسیله فرشتگان است .

تعبیر آیات فوق « وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ : شدائد مرگ به حق به سراغ انسان مى آید » ،

نیز اشاره به همین معنى است ، در بعضى از آیات مرگ را صریحا مخلوق خدا شمرده : « اَلَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيوةَ » ( 2 / ملك ) .

در روایات اسلامى تعبیرات مختلفى درباره حقیقت مرگ آمده است .

در حدیثى مى خوانیم كه از على بن الحسین امام سجاد (علیه السلام)سؤال كردند : « مَا الْمَوْتُ : مرگ چیست » ؟

درپاسخ فرمودند:«براى مؤمن مانندکندن لباس چرکین وپرحشرات است وگشودن غل و زنجیرهاى سنگین و تبدیل آن به فاخرترین لباس ها و خوشبوترین عطرها و راهوارترین مرکب ها و مناسب ترین منزل ها است » .

«و براى كافرمانندکندن لباسى است فاخر و انتقال ازمنزل هاى موردعلاقه و تبدیل آن به چرك ترین و خشن ترین لباس ها و وحشتناك ترین منزل ها و بزرگترین عذاب » .

ازامام محمدبن على (علیه السلام)نیز همین سؤال شد فرمود: « هُوَالنَّوْمُ الَّذى يَأْتیكُمْ كُلَ لَيْلَةٍ اِلاّ اَنَّهُ طَویلٌ مُدَّتُهُ، لايَنْتَبِهُ مِنْهُ اِلاّيَوْمَ الْقِيامَةِ : مرگ همان خوابى است كه هرشب به سراغ شما مى آید، جز این كه

مدتش طولانى است و انسان از آن بیدار نمى شود تا روز قیامت » .(1)

درمباحث مربوط به برزخ گفته ایم كه حالت اشخاص دربرزخ متفاوت است : بعضى گویى به خواب فرومى روندوبعضى( همچون شهیدان راه خداومؤمنان قوى الایمان )غرق انواع نعمت ها مى شوند و جمعى از جباران و اشقیا غرق عذاب الهى .

امام حسین بن على سید الشهداء(علیه السلام) نیز در كربلا و روز عاشورا و به هنگام شدت گرفتن جنگ تعبیر لطیفى در مورد حقیقت مرگ براى يارانش ارائه فرمود : « شکیبایى كنید اى فرزندان مردان بزرگوار ، مرگ تنها پلى است كه شما را از ناراحتى ها و رنج ها به باغ هاى وسیع بهشت و نعمت هاى جاودان منتقل مى كند ، كدامیك از شما از انتقال يافتن از زندان به قصر ناراحتید ؟ و اما نسبت به دشمنان شما همانند این است كه شخصى را از قصرى به زندان و عذاب منتقل كنند ، پدرم از رسول خدا صلى الله علیه و آله .


1) « بحار الانوار » ، جلد 6 ، صفحه 155 .

نقل فرمودکه دنیازندان مؤمن و بهشت كافراست و مرگ پل آن ها به باغ هاى بهشت و پل این ها به جهنم است».(1)

مرگ « حق » است

نه فقط در آیات مورد بحث ، « سکرات موت » به عنوان « حق » معرفى شده ، بلکه در آیات متعدد دیگر روى حق بودن مرگ تکیه شده است ، در آیه 99 سوره « حجر » مى خوانیم: « وَاعْبُدْرَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقینُ : پروردگارت را عبادت كن تا يقین ( مرگ ) به سراغ توآید ». ( در سوره مدثر آیه 47 نیز تعبیرى شبیه آن دیده مى شود ) « حَتّى اَتینَا الْيَقینُ :تا آمد ما را يقین ، يعنى مرگ » .

این ها همه به خاطر آن است كه انسان هر چیز را انکار كند ، نمى تواند این واقعیت را منکر شود كه سرانجام مرگ در خانه همه ما را مى كوبد و همه را با خود مى برد .

توجه به حقانیت مرگ هشدارى است براى همه انسان ها كه بیشتر و بهتر بیندیشند و از


1) « معانى الاخبار » ، صفحه 289 ، باب مَعْنَى الْمَوْتِ ، حدیث 3 .

راهى كه در پیش دارند باخبر شوند و خود را براى آن آماده سازند .

23 وَ قالَ قَرینُهُ هذا ما لَدَىَّ عَتیدٌ

فرشته همنشین او مى گوید این نامه اعمال او است كه نزد من حاضر و آماده است .

منظور از « قرین » فرشته اى است كه در دنیا همراه انسان و مأمور ضبط اعمال او است و در دادگاه عدل الهى گواهى مى دهد .

آیات گذشته كه مى گفت : « هر كس وارد عرصه محشر مى شود ، با او "سائق" و "شهیدى" است » ، نیز گواه بر این معنى است ، به علاوه لحن خود آیه و آیه بعد نیز تناسب با همین معنى دارد .

24 اَلْقِيا فى جَهَنَّمَ كُلَّ كَفّارٍ عَنیدٍ

( خداوند فرمان مى دهد : ) در جهنم بیفکنید هر كافر متکبر و لجوج را .

« كَفّار » به معنى كسى است كه بسیار در كفر اصرار مى ورزد و این منتهى به عنادمى شود.

« عَنید » از ماده « عُنُود » به معنى تکبر و خودپسندى و عدم تسلیم در برابر حق است .

25 مَنّاعٍ لِلْخَيْرِمُعْتَدٍمُریبٍ

آن كسى كه شدیدا مانع خیر است ، متجاوز است و درشك و تردید ( حتى دیگران را به تردید مى افکند ) .

« مَنّاع » به حکم این كه صیغه مبالغه است ، به كسى گفته مى شود كه بسیار از چیزى منع مى كند ، بنابراین « مَنّاعٍ لِلْخَيْرِ » كسى است كه به هر صورت مخالف هر كار خیر است .

« مُعْتَدْ » به معنى متجاوز است ، خواه متجاوز به حقوق دیگران باشد يا از حدود احکام الهى تجاوز كند .

« مُریب » از ماده « رَيْب » به معنى شخصى است كه، در شك است، شکى توأم با بدبینى و يا دیگران را با گفتار و عمل خود به شك مى اندازد و باعث گمراهى آن ها مى شود .

26 اَلَّذى جَعَلَ مَعَ اللّهِ اِلها اخَرَ فَأَلْقِياهُ فِى الْعَذابِ الشَّدیدِ

آن كسى كه معبود دیگرى با خدا قرار داده ( آرى ) او را درعذاب شدید بیفکنید .

در آیات 23 تا 26 شش وصف براى این گروه دوزخى بیان شده است كه پنج

وصف اول در حقیقت علت و معلول يکدیگرند و وصف ششم توضیحى است براى ریشه اصلى همه این اوصاف ، زیرا : « كَفّار » به معنى كسى كه بسیار در كفر اصرار مى ورزد و این منتهى به عناد مى شود .

شخص معاند نیز اصرار بر منع خیرات دارد و چنین كسى طبعا متجاوز به حقوق دیگران و حدود الهى است .

افراد متجاوز اصرار دارند كه دیگران را نیز به شك و تردید بیفکنند و ایمان را از آن ها سلب كنند .

به این ترتیب اوصاف پنج گانه « كَفّار » ، « عَنید » ، « مَنّاعٌ لِلْخَيْر » ، « مُعْتَد » و « مُریب » پیوند ناگسستنى با هم دارند و لازم و ملزوم يکدیگرند . (1)

در ششمین وصف يعنى « اَلَّذى جَعَلَ مَعَ اللّهِ اِلها اخَرَ » ریشه اصلى تمام این انحرافات كه .


1) «المیزان»، جلد 18، صفحه 381 .

شرك است آمده ، چراکه با دقت روشن مى شود كه شرك عامل همه این بدبختى ها است .

27 قالَ قَرینُهُ رَبَّنا ما اَطْغَيْتُهُ وَ لكِنْ كانَ فى ضَلالٍ بَعیدٍ

و همنشین از شیاطین مى گوید : پروردگارا من او را به طغیان وانداشتم ، لکن او خود در گمراهى دور و درازى بود .

این آیه پرده از روى ماجراى دیگرى از سرنوشت این گروه كافر و لجوج برمى دارد و آن مخاصمه و جر و بحثى است كه با شیطان در قیامت دارند ، آن ها تمام گناهان خویش را به گردن شیاطین اغواگر مى افکنند ، ولى شیطان قرین او مى گوید : « پروردگارا من او را به طغیان وانداشتم و به اجبار در این راه نیاوردم ، او خودش با میل و اراده خویش این راه را برگزید و در ضلال و گمراهى دور و درازى بود » ( قالَ قَرینُهُ رَبَّنا ما اَطْغَيْتُهُ وَ لكِنْ كانَ فى ضَلالٍ بَعیدٍ).

این تعبیر شبیه چیزى است كه در آیه 22 سوره ابراهیم آمده است كه شیطان براى تبرئه خویشتن مى گوید : « وَ ما كانَ لِىَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومُونى وَ لُومُوا اَنْفُسَكُمْ : من هیچ گونه سلطه اى بر شما نداشتم جز این كه دعوتتان كردم و شما نیز پذیرفتید ، بنابراین مرا

سرزنش نکنید ، خود را سرزنش كنید » .

البته شیطان نمى خواهد نقش خود را در اغواى انسان به كلى انکار كند ، بلکه مى خواهد این امر را ثابت كندکه اجبارى در كار نبوده و انسان با میل و رغبت خویش وسوسه هاى او را پذیرفته، بنابراین تضادى باآیه «لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعین: من همه آن هارا اغوامى كنم » (82/ص) ندارد .

28 قالَ لا تَخْتَصِمُوا لَدَىَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ اِلَيْكُمْ بِالْوَعیدِ

خداوندمى گوید: نزد من جدال و مخاصمه نکنید، من قبلاً به شما اتمام حجت كرده ام .

اشاره به این است كه از يك سو به شیطان گفته ام : « اِذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَاِنَّ جَهَنَّمَ جَزائُكُمْ جَزاءً مَوْفُورا : برو ، هر كس از انسان ها از تو پیروى كند جهنم جزاى وافر همه شما است » ( 63 / اسراء ) .

و از سوى دیگر به انسان ها نیز اخطار كرده ام : « لاََمْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ اَجْمَعینَ : به طور مسلم دوزخ را از تو و از پیروانت پر خواهم كرد » ( 85 / ص ) .

این تهدیدها و وعیدها درسایرآیات قرآن نیزآمده و همگى حاکى ازاین است كه خدا هم به انسان ها و هم به شیاطین اتمام حجت كرده و آن هاراازاغواگرى واغواپذیرى برحذر داشته است.

29 ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما اَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ

سخن من تغییرناپذیر است و من هرگز به بندگانم ستم نخواهم كرد .

منظور از « قَوْل » در این جا همان تهدیدها و وعیدها است كه خداوند در آیات مختلف به آن اشاره كرده و نمونه هایى از آن را در بالا آوردیم .

تعبیر به « ظَلاّم » به صورت « صیغه مبالغه » ( بسیار ظلم كننده ) با این كه خداوند كمترین ظلمى روا نمى دارد ، ممکن است اشاره به این باشد كه مقام علم و قدرت و عدل خداوند چنان است كه اگر ستم كوچکى به كسى كند ، بزرگ و بسیار خواهد بود و مصداق « ظَلاّم » خواهدشد، بنابراین او از هرگونه ستمى برکنار است .

این تعبیر دلیل بر اختیار و آزادى اراده بندگان است ، نه شیطان مجبور است شیطنت كند و نه كافران مجبورند راه كفر و عناد و راه شیطان را پیش گیرند و نه سرنوشت قطعى و خارج از اراده براى كسى مقرر شده است .

دراین جااین سؤال پیش مى آیدکه چگونه مى فرماید:« سخن من تغییرناپذیراست »درحالى كه

جمعى مشمول عفو اومى شوند ؟

پاسخ این است كه عفو نیز طبق برنامه حساب شده اى است و فرع بر این است كه انسان عملى انجام داده باشد كه در عین مجرم بودن ، قابلیت و شایستگى عفو را داشته باشد ، این خود يکى از سنت هاى الهى است كه آن ها را كه شایسته عفوند مشمول عفو خویش قرار دهد و این نیز تغییرناپذیر است .

30 يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلاَءْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزیدٍ

به خاطر بیاورید روزى را كه به جهنم مى گوییم آیا پرشده اى ؟ و او مى گوید آیا افزون بر این هم وجود دارد ؟

طلب فزونى دلیل بر پرنشدن نمى باشد ، زیرا « اولاً » : ممکن است ظرفى مثلاً پر از غذا باشد ، باز هم كسى تمنا كند كه روى آن انباشته شود و متراکم گردد ، « ثانیاً » : این تقاضا ممکن است به معنى تقاضاى تضییق مکان بر دوزخیان و مجازات دردناك تر باشد ، يا تمناى وسعت يافتن و سپس نفرات بیشترى را به خود پذیرفتن .

این آیه به خوبى نشان مى دهد كه دوزخیان بسیارند و جهنم منظره هولناك و وحشتناکى دارد و تهدید الهى جدى است و به گونه اى است كه فکر درباره آن لرزه بر اندام هر انسانى مى افکند و هشدار مى دهد ، نکند يکى از آن نفرات تو باشى و همین اندیشه مى تواند او را در برابرگناهان بزرگ و كوچك كنترل كند .

سؤال دیگر این كه چگونه دوزخ كه موجود فاقد شعورى است مخاطب واقع مى شود و پاسخ مى گوید ؟

این يك نوع تشبیه و بیان زبان حال است ، يعنى خداوند به لسان « تکوین » از جهنم سؤال مى كند و او هم به « زبان حال » پاسخ مى گوید و نظیر این تعبیر در زبان هاى مختلف فراوان است .

31 وَ اُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقینَ غَيْرَبَعیدٍ

( در آن روز ) بهشت به پرهیزکاران نزدیك مى شود و فاصله اى از آن ها ندارد .

« اُزْلِفَتْ » از ماده « زُلْفى » ( بر وزن كبرى ) به معنى قرب و نزدیکى است .

جالب این كه نمى گوید پرهیزگاران را به بهشت نزدیك مى كنند ، بلکه مى گوید بهشت را به آن ها نزدیك مى كنند ، این مطلبى است كه در شرایط این دنیا قابل تصور نیست ، اما از آن جا كه اصول حاکم بر سراى آخرت اصولى است كه با شرایط این جهان بسیار متفاوت است ، به هیچ وجه جاى تعجب نیست كه خداوند براى نهایت اکرام و احترام به مؤمنان پرهیزکار به جاى آن كه آن ها را به سوى بهشت برد ، بهشت را به سوى آن ها مى آورد .

مفهوم آیه این است كه این مسأله در قیامت واقع مى شود ، هر چند تعبیر به فعل ماضى ( اُزْلِفَتْ ) شده است ، زیرا حوادث مسلمى كه در آینده رخ مى دهد در بسیارى از تعبیرات به صورت فعل ماضى بیان مى شود .

32 هذا ما تُوعَدُونَ لِكُلِّ اَوّابٍ حَفیظٍ

این چیزى است كه به شما وعده داده مى شود و براى كسانى است كه به سوى خدا باز مى گردند و پیمان ها و احکام او را حفظ مى كنند .

در این جا به دو وصف از اوصاف بهشتیان اشاره شده « اَوّاب » و « حَفیظ » .

« اَوّاب » از مادۀ « اوب » ( بر وزن ذوب ) به معنى بازگشت است ، كه ممکن است به معنى توبه از گناهان كوچك و بزرگ باشد و يا بازگشت به طاعت او و با توجه به این كه « صیغۀ مبالغه » است ، نشان مى دهد كه بهشتیان پرهیزکارانى هستند كه هر عاملى بخواهد آن ها را از اطاعت خدادورسازد،فورامتوجه مى شوند و به طاعت اوبازمى گردندو ازتقصیرات وغفلت هاى خود توبه مى كنند تا به مقام نفس مطمئنه برسند .

« حَفیظ » به معنى محافظ و نگاهدارنده است . « آیا منظور حفظ عهد و پیمان هاى الهى است كه از انسان ها گرفته كه اطاعت او كنند و عبادت شیطان ننمایند » . ( 60 / يس ) و يا حفظ قوانین و حدود الهى ؟ و يا به خاطر سپردن گناهان و يادآورى آن براى توبه و جبران ؟ يا همه این ها ؟

با توجه به این كه این حکم به صورت مطلق ذکر شده ، تفسیر اخیر كه جامعیت دارد مناسب تر به نظر مى رسد .

33 مَنْ خَشِىَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَ جاءَبِقَلْبٍ مُنیبٍ

آن كس كه از خداوند رحمان در نهان بترسد و با قلبى پرانابه در محضر او حاضر شود .

تعبیر به ترسیدن از خدا در نهان ، اشاره به این است كه آن ها با این كه خدا را هرگز با چشم نمى بینند ، از لابلاى آثارش و از طریق استدلال و برهان به او ایمان مى آورند ، ایمانى توأم با احساس مسؤولیت كامل .

این احتمال نیز وجود دارد كه منظور ، پنهان از چشم مردم است آن ها نه فقط در حضور جمع كه در تنهایى و خلوت نیز مرتکب گناهى نمى شوند .

این خوف و خشیت سبب مى شود كه قلب آن ها « مُنیب » باشد ، دائماً متوجه خدا گردد و به طاعت او اقبال كند و از هر گناه و لغزشى توبه نماید و این حال را تا پایان عمر ادامه دهد و با همین حالت وارد عرصه محشر گردد .

34 اُدْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ

( به آن ها مى گویند ) به سلامت وارد بهشت شوید ، امروزروز جاودانى است .

سلامت از هر گونه بدى و ناراحتى و آفت و بلا و كیفر و عذاب ، سلامت كامل از نظر جسم و جان آن هم براى زمانى جاودانى .

35 لَهُمْ مايَشاؤُنَ فیها وَلَدَيْنامَزیدٌ

هرچه بخواهند در آن جا براى آن ها هست و نزد ما نعمت هاى اضافى دیگرى است ( كه به فکر هیچ كس نمى رسد ) .

تعبیرى از این زنده تر و رساتر و دل انگیزتر تصور نمى شود ، نخست مى گوید : « بهشتیان هر چه بخواهند ( با وسعت معنى این جمله ) از انواع مواهب بدون استثناء ، در اختیارشان قرار مى گیرد و افزون بر این نعمت ها و مواهبى است كه هرگز به فکر هیچ انسانى نرسیده و از خاطر هیچ كس خطور نکرده ، اما خداوند رحمان و رحیم كه پرهیزکاران بهشتى را مشمول الطاف خاصش كرده ، از آن نعمت ها نیز بهره مند مى سازد و به این ترتیب نعمت هاى بهشتى ابعادفوق العاده گسترده اى را كه باهیچ بیانى قابل توصیف نیست، پیدا مى كند.

ضمناً از این تعبیر استفاده مى شود كه موازنه اى میان پاداش الهى و اعمال مؤمنان نیست ، بلکه از آن افزون و بسیار برتر و بالاتر است و در این مرحله همه جا با فضل او روبرو هستیم و در كیفرش با عدل او .

36 وَ كَمْ اَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ اَشَدُّمِنْهُمْ بَطْشافَنَقَّبُوا فِى الْبِلادِ هَلْ مِنْ مَحیصٍ

چه بسیار اقوامى را كه قبل از آن ها هلاك كردیم ، اقوامى كه از آن ها قوى تر بودند و شهرها ( و كشورها ) را گشودند ، آیا راه فرار وجود دارد ؟

« قرن » و « اقتران » در اصل به معنى نزدیك شدن دو چیز يا اشیایى با يکدیگر است و به جماعتى كه در يك زمان زندگى مى كنند « قرن » گفته مى شود و جمع آن « قرون » است ، سپس همین لفظ بر بخشى از زمان اطلاق شده كه گاه آن را سى سال و گاه صد سال گفته اند .

بنابراین هلاك كردن « قرن ها » به معنى هلاك كردن « اقوام پیشین » است .

« بَطْش » به معنى برگرفتن چیزى است با قوت و قدرت و گاه به معنى جنگ و ستیز آمده است .

« نَقَّبُوا » از ماده « نقب » به معنى سوراخى است كه در دیوار يا پوست ایجاد مى كنند .

این«واژه»هنگامى كه به صورت فعل به كار رود به معنى سیر و حرکت وبه اصطلاح شکافتن راه و پیشروى مى آید و به معنى كشورگشایى و نفوذ در مناطق مختلف نیز آمده است .

« مَحیص » از ماده « حَيْص » به معنى انحراف و عدول از چیزى است و به همین مناسبت به معنى فرار از مشکلات و هزیمت در میدان جنگ نیز آمده است .

آیه به كفار لجوج معاصر پیامبر صلى الله علیه و آله هشدار مى دهد كه سرى به تاریخ گذشتگان بزنند و آثار آن ها را بر صفحات تاریخ و صفحه روى زمین بنگرند ، ببینند خداوند با اقوام سرکشى كه پیش از آن ها بودند چه كرد ؟ اقوامى كه از آن ها پرجمعیت تر و پرقدرت تر بودند ، آن گاه به آینده خود بیندیشند .

جمله « هَلْ مِنْ مَحیص : آیا راه گریزى وجود دارد ؟ » ممکن است از زبان اقوام پیشین باشد كه به هنگام گرفتارى در چنگال عذاب این مطلب را از هم سؤال مى كردند و يا از سوى پروردگار نسبت به كفار لجوج معاصر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ، يعنى آیا این ها مى توانند از سرنوشت دردناکى كه اقوام متمرد پیشین داشتند ، فرار كنند ؟

37 اِنَّ فى ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ اَوْ اَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهیدٌ

در این تذکرى است براى آن كس كه عقل دارد ، يا گوش فرا دهد و حضور يابد .

منظور از « قلب » در این جا و در دیگر آیات قرآن كه بحث از درك مسائل مى كند ، همان « عقل » و شعور و ادراك است .

در حدیثى از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) نیز در تفسیر همین آیه آمده است كه : « منظور از قلب همان عقل است » .(1)

ریشه این لغت ( قلب ) در اصل به معنى تغییر و تحول و به اصطلاح قلب و انقلاب است و از آن جا كه فکر و عقل انسان دائماً در حال دگرگونى است ، به آن « قلب » گفته شده است و به همین دلیل در آیات قرآن روى مسأله سکینه و آرامش دل و يا اطمینان قلب تکیه شده است : « هُوَ الَّذى اَنْزَلَ السَّكینَةَ فىقُلُوبِ الْمُؤْمِنینَ : او كسى است كه آرامش را در دل مؤمنین ، نازل كرد » ( 4 / فتح ) ، « اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ : آگاه باشید ياد خدا مایه آرامش دل ها است » ( 28 / رعد ) ، آرى این موجود ناآرام را تنها ياد خدا آرامش مى بخشد . .


1) « اصول كافى » ، جلد 1 « كتاب العقل و الجهل » حدیث 11 .

«اَلْقَى السَّمْع»(گوش راافکند)کنایه ازگوش دادن و نهایت دقت دراستماع است، شبیه تعبیرى كه درفارسى داریم، مى گوییم: «گوش مانزد تو است» يعنى به خوبى به سخنانت گوش مى دهیم.

«شَهید»دراین جابه معنى كسىاست كه حضورقلب دارد و به اصطلاح دلش درمجلس است و بادقت مطالبرا پى گیرى مى كند .

و به این ترتیب ، مجموع آیه چنین معنى مى دهد كه دو گروه مى توانند از این مواعظ پند و اندرز گیرند ، نخست آن ها كه داراى ذکاوت و عقل و هوش اند و خود مستقلاً مى توانند مسائل را تحلیل كنند و دیگر كسانى كه در این حد نیستند اما مى توانند « مستمع » خوبى براى دانشمندان باشند و با حضور قلب به سخنان آن ها گوش فرا دهند و حقایق را از طریق ارشاد و راهنمایى آن ها فرا گیرند .

38 وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ اَيّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ

ما آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن هاست در شش روز( شش دوران ) آفریدیم و

هیچ گونه رنج و تعبى به ما نرسید( با این حال چگونه زنده كردن مردگان براى ما مشکل است؟ ).

آفریدگار آسمان ها و زمین قادر بر احیاى مردگان است

« لُغُوب » به معنى تعب و خستگى است .

کسى كه قادر است بى هیچ گونه تعب و رنج این آسمان و زمین با عظمت و این همه كرات و كواکب و كهکشان ها را ایجاد كند ، توانایى دارد كه انسان را بعد از مردن بار دیگر به حیات بازگرداند و لباس زندگى در اندامش بپوشاند .

موضوع خلقت آسمان ها و زمین در « شش روز » كرارا در آیات قرآن آمده است .

کلمه « يَوْم » در لغت عرب و معادل آن « روز » در لغت فارسى و يا در سایر لغات در بسیارى از موارد به معنى دوران استعمال مى شود، نه به معنى بیست و چهار ساعت و يا دوازده ساعت ، فى المثل مى گوییم : « يك روز مردم در سایه پیامبر صلى الله علیه و آله زندگى مى كردند و روز دیگر جباران بنى امیه و بنى عباس بر مردم مسلط شدند » .

پیداست « روز » در این تعبیرات به معنى « دوران » است ، خواه يك سال باشد يا صد

سال يا هزاران سال يا میلیون ها سال . مثلاً مىگوییم يك روز كره زمین يکپارچه آتش بود ، روز دیگر سرد شد و آماده حیات ، تمام این تعبیرات اشاره به دوران ها است .

بنابراین از آیه فوق استفاده مى شود كه خداوند آسمان ها و زمین و تمامى موجودات آن ها را بدون هیچ گونه رنج و رحمتى در شش دوران آفریده است .

39 فَاصْبِرْعَلى مايَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ

در برابر آن چه آن ها مى گویند شکیبا باش و تسبیح و حمد پروردگارت را قبل از طلوع آفتاب و پیش از غروب به جا آور .

چراکه تنها با نیروى صبر و استقامت مى توان بر این مشکلات پیروز شد و توطئه هاى دشمن را درهم شکست و نسبت هاى نارواى آن ها را در مسیر حق تحمل كرد و بهترین پشتوانه يادخدا و ارتباط بامبدأ علم و قدرت جهان آفرین است .

40 وَ مِنَ اللَّيْلِ فَسَبِّحْهُ وَ اَدْبارَ السُّجُودِ

و در بخشى از شب او را تسبیح كن و بعد از سجده ها .

درآیۀ مورد بحث «اَدْبار» جمع « دُبُر » به معنى پشت مى باشد ، بنابراین « اَدْبارَ السُّجُود » به معنى نافله بعد از سجده ها است و « اِدْبارَ النُّجُوم » به معنى هنگام پشت كردن ستارگان است كه به معنى نافله صبح است .

این يادمداوم و تسبیح مستمر همچون قطره هاى حیات بخش باران بر سرزمین قلب و جان تو مى ریزد و آن را سیراب مى كند، دائماً به تونشاط و حیات مى بخشد و به استقامت در مقابل مخالفان لجوج دعوت مى كند .

منظور از تسبیح خداوند در این مواقع چهارگانه ( قبل از طلوع آفتاب ، قبل از غروب ، در شب و بعد از سجده ها ) اشاره به نمازهاى پنجگانه روزانه و بعضى از نوافل پرفضیلت است ، به این ترتیب كه « قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْس » اشاره به نماز صبح است ، زیرا آخر وقت آن طلوع آفتاب مى باشد .

و « قَبْلَ غُرُوبِ الشَّمْس » اشاره به نماز ظهر و عصر است ، چراکه آخر وقت هر دو غروب آفتاب است .

« وَ مِنَ اللَّيْل » نماز مغرب و عشا را بیان مى كند ، « وَ اَدْبارَ السُّجُود » نظر به نافله هاى مغرب دارد كه بعد از مغرب بجا آورده مى شود .

41 وَ اسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَریبٍ

گوش فرا ده و منتظر روزى باش كه منادى از مکان نزدیك ندا مى دهد .

42 يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ

روزى كه همگان صیحه رستاخیز را به حق مى شنوند ، آن روز ، روز خروج است .

مخاطب در « اِسْتَمِعْ » ( گوش فرا ده ) گرچه شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است ، ولى مسلماً مقصود همه انسان ها هستند .

و منظور « گوش فرا دادن » يا انتظار كشیدن است ، زیرا كسانى كه در انتظار حادثه اى به سر مى برند كه با صداى وحشتناکى شروع مى شود ، دائماً گوش فرا مى دهند و منتظرند و يا منظور گوش فرا دادن به این سخن الهى است و معنى چنین مى شود : « این سخن را بشنو كه پروردگارت درباره صیحۀ رستاخیز مى گوید » .

اما این منادى كیست ؟ به احتمال قوى همان « اسرافیل » است كه در « صور » مى دمد و در آیات قرآن نه با نام ، بلکه با تعبیرات دیگرى به او اشاره شده است .

تعبیر به «مَكانٍ قَریب» اشاره به این است كه این صداى صیحه دوم ( صیحه قیام و حشر )، آن چنان در فضا پخش مى شود كه گویى بیخ گوش همه است و همه آن را يکسان از نزدیك مى شنوند ، امروز ما با وسایل مختلف مى توانیم سخن گوینده اى را كه در يك نقطه دوردست از جهان سخن مى گوید همگى از نزدیك بشنویم ، گویى در كنار دست ما نشسته و با ما سخن مى گوید ، ولى آن روز بدون نیاز به این وسایل همه صداى منادى حق را كه فریاد رستاخیز برمى كشد ، در نزدیکى خود مى شنوند .

به هر حال این صیحه ، صیحه نخستین كه براى پایان گرفتن جهان است ، نیست بلکه صیحه دوم يعنى همان صیحه قیام و حشر است و در حقیقت آیه دوم توضیح و تفسیرى است براى آیه اول ، مى گوید : آن روز كه صیحه را به حق مى شنوند روز خروج از قبرها و از میان خاك هاى زمین است .

43 اِنّا نَحْنُ نُحْيى وَ نُمیتُ وَ اِلَيْنَا الْمَصیرُ

ماییم كه زنده مى كنیم و مى میرانیم و بازگشت تنها به سوى ما است .

منظور از احیاء همان زنده كردن نخستین در دنیا است و منظور از میراندن در پایان عمر است و جمله « اِلَيْنَا الْمَصیر » اشاره به زنده شدن در رستاخیز است .

در حقیقت آیه اشاره به این نکته مى كند كه همانگونه كه مرگ و حیات نخستین به دست ما است ، بازگرداندن به زندگى و قیام قیامت نیز به دست ما و به سوى ما است .

44 يَوْمَ تَشَقَّقُ الاَْرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنا يَسیرٌ

روزى كه زمین از روى آن ها شکافته مى شود و به سرعت( از قبرها ) خارج مى گردند و این جمع كردن براى ما آسان است .

«حَشْر» به معنى جمع و گردآورى از هرسو است .

روشن است خداوندى كه آفریننده آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن دو است ، حشر و نشور مردگان براى او كار ساده اى مى باشد . اصولاً مشکل و آسان براى كسى است كه

قدرتش محدوداست، آن كسى كه قدرتش نامحدوداست همه چیز براى اویکسان و آسان است.

جالب این كه در بعضى از روایات مى خوانیم : « اولین كسى كه زنده مى شود و از قبر خارج گشته ، وارد صحنه محشر مى شود پیامبر صلى الله علیه و آله است و على (علیه السلام)همراه او است » .(1)

45 نَحْنُ اَعْلَمُ بِما يَقُولُونَ وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْانِ مَنْ يَخافُ وَعیدِ

ما به آن چه آن ها مى گویند آگاهتریم و تو مأمور به اجبارآن ها نیستى ، بنابراین به وسیله قرآن كسانى را كه از عذاب من مى ترسند ، متذکر ساز .

در آخرین آیۀ این سوره بار دیگر به پیامبرش در مقابل مخالفان سرسخت و لجوج تسلى و دلدارى مى دهد .

اشاره به این كه قرآن براى انذار و بیدار ساختن افراد مؤمن كافى است ، هر صفحه اى از آن يادآور قیامت و آیات مختلفش بازگوکننده سرنوشت پیشینیان .


1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 119 .

و توصیف هایش از مواهب بهشتى و عذاب هاى دوزخى و حوادثى كه در آستانه رستاخیز و در دادگاه عدل الهى واقع مى شود، بهترین پند و اندرز براى همگان است.

به راستى يادآورى آن صحنه كه زمین ها از هم شکافته مى شود و خاك ها جان مى گیرند ، لباس حیات در تن مى پوشند و به حرکت در مى آیند و از قبرها خارج مى شوند ، در حالى كه وحشت و اضطراب سرتاپاى همه را فرا گرفته و به سوى دادگاه عدل الهى رانده مى شوند ، صحنه تکان دهنده اى است .

به خصوص این كه گاهى يك قبر با گذشت زمان قبور انسان هاى مختلفى شده و افراد بسیارى را در خود جاى داده است ، كه بعضى صالح و بعضى ناصالح و بعضى مؤمن و بعضى كافر بوده اند .

پایان سورۀ ق

سورۀ ذاریات

فضیلت تلاوت سورۀ « ذاریات »

پیرامون فضیلت این سوره در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است :

« هرکس سورۀ "ذاریات" را در روز يا شب بخواند ، خداوند وضع زندگى و معیشت او را اصلاح مى كند ، روزى وسیعى به او مى دهد و قبر او را با چراغى روشن مى سازد كه تا روز قیامت مى درخشد » .(1)

تنها لقلقۀ زبان براى رسیدن به این همه پاداش عظیم كافى نیست ، بلکه هدف تلاوتى است كه اندیشه برانگیز و عمل آفرین باشد .

ضمناً نام گذارى سوره به « ذاریات » ، به تناسب نخستین آیه این سوره است .


1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 120 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 وَالذّارِياتِ ذَرْواً

سوگند به بادهایى كه ابرها را به حرکت درمى آورند ( و گردو غبار و بذرهاى گیاهان را ) .

2 فَالْحامِلاتِ وِقْراً

و سپس سوگند به ابرهایى كه بار سنگینى ( از باران ) با خود حمل مى كنند .

3 فَالْجارِياتِ يُسْراً

و سپس سوگند به كشتى هایى كه به آسانى به حرکت درمى آیند .

4 فَالْمُقَسِّماتِ اَمْراً

و سوگند به فرشتگانى كه كارها را تقسیم مى كنند .

سوگند به طوفان ها و ابرهاى باران زا

« ذارِيات » جمع « ذاریه » به معنى بادهایى است كه اشیاء را به پرواز درمى آورد .

« وِقْر » به معنى بار سنگین است و نیز به معنى سنگینى گوش آمده است ، « وقار » نیز به معنى سنگینى حرکات و آرامش و حلم است .

« جاریات » جمع « جاریه » به معنى كشتى است و به معنى نهرهاى آب جارى نیز آمده ، ( فیها عَيْنٌ جارِيَةٌ-12 / غاشیه ) و همچنین به معنى خورشید به خاطر حرکتش در آسمان و نیز به دختر نوجوان نیز « جاریه » گفته مى شود ، چراکه نشاط جوانى در تمام وجودش جریان دارد .

در حدیثى كه بسیارى از مفسران در ذیل همین آیه آورده اند مى خوانیم : « اِبْنُ الْكَوّاء »

روزى از على (علیه السلام)در حالى كه بر منبر خطبه مى خواند سؤال كرد:« منظور از ذارِياتِ ذَرْوا چیست ؟ »

فرمود : « بادها است » . عرض كرد : « فَالْحاِملاتِ وِقْرا » فرمود : « ابرها است » . عرض كرد : « فَالْجارِياتِ يُسْرا » فرمود : « كشتى ها است » عرض كرد : « فَالْمُقَسِّماتِ اَمْرا » فرمود : « منظور فرشتگان است » .

در این جا این سؤال پیش مى آید كه اگر منظور فرشتگان است ، فرشتگان چه امورى را تقسیم مى كنند ؟ در پاسخ مى گوییم : این تقسیم كار ممکن است مربوط به كل تدبیر این عالم باشد كه گروه هایى از فرشتگان الهى به فرمان او تدبیر امور آن را بر عهده دارند و نیز ممکن است مربوط به تقسیم ارزاق و يا تقسیم قطرات باران بر مناطق روى زمین باشد .

5 اِنَّما تُوعَدوُنَ لَصادِقٌ

( آرى سوگند به همه این ها ) كه آن چه به شما وعده داده شده قطعا راست است .

6 وَ اِنَّ الدّينَ لَواقِعٌ

و بدون شك جزاى اعمال واقع شدنى است .

« دین » در این جا به معنى جزاء است ، همانطور كه در « مالِكِ يَوْمِ الدّين » آمده و اصولاً يکى از نام هاى قیامت « يَوْمِ الدّين » ( روز جزا ) است و از آن روشن مى شود كه منظور از وعده هاى واقع شدنى در این جا وعده هاى مربوط به قیامت و حساب و پاداش و كیفر و بهشت و دوزخ و سایر امور مربوط به معاد است، بنابراین جمله اول تمام وعده هاى قیامت

را شامل مى شود و جملۀ دوم تأکیدى است بر مسألۀ جزا .

سوگندهایى كه در آغاز این سوره آمده ، پیوند و تناسب روشنى با نتیجه این قسم ها دارد ، چراکه حرکت ابرها و نزول باران ها و در نتیجه زنده شدن زمین هاى مرده ، خود صحنه اى از قیامت و معاد را در این دنیا نشان مى دهد .

7 وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ

قسم به آسمان كه داراى چین و شکن هاى زیباست .

سوگند به آسمان و چین و شکن هاى زیبایش

« حُبُك » جمع حِباك از ریشه اصلى « حَبْك » ( بر وزن كبك ) به معنى بستن و محکم كردن است و در این جا به معنى چین و شکن هاى زیبایى است كه در میان امواج ، ابرهاى آسمان ، رمل هاى بیابان و موهاى سر پیدا مى شود .

و اما تطبیق این معنى بر آسمان يا به خاطر اشکال مختلف توده هاى ستارگان و صورت هاى فلکى ( مجموعه هایى از ستارگان ثابت را كه شکل خاصى به

خود گرفته ، صورت فلکى مى نامند ) .

یا به خاطرموج هاى جالبى است كه درابرهاى آسمانى پیدامى شود و گاه به قدرى زیبا است كه مدت ها چشم هاى انسان را متوجه خود مى سازد .

و يا توده هاى عظیم كهکشان ها است كه همچون پیچ و خم هاى موهاى مجعد بر صفحه آسمان ظاهر مى شود ، مخصوصاً عکس هاى جالبى كه دانشمندان وسیله تلسکوپ ها از این كهکشان ها برداشته اند ، كاملاً موهاى مجعد و پیچیده را تداعى مى كند .

بنابراین معنى، قرآن به آسمان و این كهکشان هاى عظیم كه در آن روز چشم تیزبین علم و دانش بشر هنوز به آن نیفتاده بود، سوگند ياد مى كند .

این نکته نیز قابل توجه است كه ریشه اصلى « حُبُك » مى تواند اشاره به استحکام آسمان ها و پیوند محکم كرات بایکدیگرمانند سیارات منظومه شمسى باقرص خورشیدنیزبوده، باشد.

8 اِنَّكُمْ لَفى قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ

که شما در گفتارى مختلف و گوناگون هستید .

این آیه به جواب قسم ، يعنى مطلبى كه به خاطر آن سوگند ياد شده است ، مى پردازد و اشاره مى كند كه پیوسته ضد و نقیض مى گویید و همین تناقض گویى دلیل بر بى پایه بودن سخنان شما است .

در مورد معاد ، گاه مى گویید : ما اصلاً باور نمى كنیم كه استخوان هاى پوسیده زنده شوند و گاه مى گویید : ما در این باره شك و تردید داریم و گاه مى افزایید : پدران و نیاکان ما را بیاورید تا گواهى دهند بعد از مرگ ، قیامت و رستاخیزى در كار است ، تا قبول كنیم .

و در مورد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله گاه مى گویید : دیوانه است ، گاه شاعرش مى خوانید ، گاه ساحرش مى نامید، گاهى مى گویید معلم و استادى دارد كه این سخنان را به او تعلیم مى دهد.

همچنین در مورد قرآن ، گاه آن را « اساطیر الاولین » ( افسانه ها و خرافات پیشینیان ) مى نامید ، گاهى شعرش مى خوانید و گاه سحر و گاه دروغ .

سوگند به چین و شکن هاى آسمان ها كه سخنان شما پر از تناقض و پیچ و خم است و اگر پایه و مایه اى داشتید، لااقل روى يك مطلب مى ایستادید و هر روز سراغ مطلبى نمى رفتید .

9 يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ اُفِكَ

کسانى از ایمان به آن ( روز جزا ) منحرف مى شوند كه از قبول حق سرباز مى زنند .

«اِفْك» در اصل به معنى منصرف ساختن و بازگرداندن از چیزى است ، لذا به « دروغ » كه جنبه انحرافى دارد، «افک» گفته مى شود، همان گونه كه بادهاى مختلف را «مُؤْتَفِكات» مى گویند.

ولى با توجه به این كه در آیات قبل سخن از رستاخیز در میان بوده ، معلوم است كه منظور اصلى ، انحراف از این عقیده است و نیز از آن جا كه در آیه گذشته سخن از گفتگوهاى ضد و نقیض كافران در میان بود ، معلوم مى شود كه منظور در این جا كسانى است كه از منطق و دلیل روشن منحرف مى شوند .

بنابراین مجموع آیه چنین معنى مى دهد:کسانى ازایمان به معادمنحرف مى شوندکه از مسیر دلیل عقل و منطق و حق طلبى منحرف گشته اند .

10 قُتِلَ الْخَرّاصُونَ

کشته شوند دروغگویان ( و مرگ بر آن ها ) .

« خَرّاص » از ماده « خَرْص » در اصل به معنى هر سخنى است كه از روى گمان و تخمین گفته شود و از آن جا كه چنین سخنانى غالبا دروغ از آب درمى آید ، این واژه به معنى دروغ نیز به كار رفته است . به این ترتیب « خَرّاصون » كسانى هستند كه حرف هاى بى پایه و بى سر و ته مى زنند و منظور در این جا - به قرینه آیات بعد - آن هایى هستند كه درباره قیامت با سخنان بى پایه و دور از منطق قضاوت كنند .

بعضى نیز «قُتِلَ» را دراین جا به معنى لعن و طرد و محرومیت ازرحمت خداتفسیرکرده اند.

و از این جا مى توان این حکم كلى را نیز استفاده كرد كه اصولاً قضاوت هایى كه مدرك روشنى ندارد و بر پایه حدس و تخمین و گمان هاى بى اساس است ، كارى گمراه كننده و مستحق نفرین و عذاب است .

11 اَلَّذینَ هُمْ فى غَمْرَةٍ ساهُونَ

همان ها كه در جهل و غفلت فرو رفته اند .

« غَمْرَة » در اصل به معنى آب فراوانى است كه محلى را بپوشاند ، سپس به جهالت و

نادانى عمیقى كه كسى را فراگیرد ، اطلاق شده است .

« ساهُون » از ماده « سهو » به معنى هر گونه غفلت است ، بعضى گفته اند نخستین مرتبه جهل « سهو و اشتباه » است ، سپس « غفلت » و بعداز آن « غمره » مى باشد .

بنابراین آن ها از مرحله سهو شروع مى كنند ، بعد به غفلت و بى خبرى مى انجامد و در ادامه راه به طور كامل در « جهل » فرو مى روند و جمع میان این دو تعبیر - سهو و غمره - در آیه فوق ممکن است اشاره به آغاز و انجام این حرکت باشد .

به این ترتیب منظور از خراصون ، كسانى است كه غرق جهل و نادانى خویشند و براى فرار از زیر بار حق ، هر روز بهانه و سخن بى اساسى را عنوان مى كنند .

12 يَسْئَلُونَ اَيّانَ يَوْمُ الدّينِ

و پیوسته سؤال مى كنند روز جزا چه موقع است .

تعبیر به يسئلون به صورت « فعل مضارع » دلیل بر این است كه این سؤال را مرتب مطرح مى كنند ، در حالى كه اصولاً باید وقت قیام قیامت ، مخفى و مکتوم باشد ، تا هر كس

در هر زمان احتمال وقوع آن را بدهد و اثر تربیتى ایمان به قیامت كه خودسازى و آمادگى مداوم است ، حاصل گردد .

این سخن به آن مى ماند كه بیمارى از طبیب مرتبا سؤال كند: پایان عمر من چه روزى خواهد بود ؟ هر كس ، این سؤال را بى اساس مى داند و مى گوید : مهم این است كه بدانى مرگ حق است تا خود را درمان كنى ، مبادا گرفتار « مرگ زودرس » شوى .

ولى آن ها هدفى جز استهزاء يا بهانه جویى نداشتند ، نه این كه راستى مى خواستند، تاریخ قیام قیامت را پیدا كنند .

13 يَوْمَ هُمْ عَلَى النّارِ يُفْتَنُونَ

( آرى ) همان روزى است كه آن ها را بر آتش مى سوزانند .

14 ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ هذَا الَّذى كُنْتُمْ بِه تَسْتَعْجِلُونَ

بچشیدعذاب خودرا، این همان چیزى است كه دربارۀ آن عجله داشتید .

« فِتْنَة » در اصل به معنى قرار دادن طلا در كوره است ، تا طلاى خوب و خالص از

ناخالص شناخته شود و به همین مناسبت به معنى هر گونه آزمایش و امتحان استعمال مى شود و به معنى « دخول انسان در آتش » نیز آمده است و گاه به معنى بلا و عذاب و ناراحتى ، چنان كه آیه مورد بحث نیز اشاره به همین معنى است .

15 اِنَّ الْمُتَّقینَ فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ

پرهیزکاران درباغ هاى بهشت و درمیان چشمه ها قراردارند .

پاداش سحرخیزان نیکوکار

کلمه « فى » در مورد « جَنّات » مفهومش روشن است ، زیرا پرهیزکاران در درون بهشتند ، ولى در مورد « عُيُون » ( چشمه ها ) به این معنى نیست كه در درون خود چشمه مى باشند ، بلکه در لابلاى چشمه سارها قرار دارند .

درست است كه باغ طبیعتاً داراى نهرهاى آب است ، اما لطفش در این است كه چشمه ها از درون خود باغ بجوشد و درختان را دائماً مشروب كند ، این امتیازى است كه باغ هاى بهشت دارد ، نه يك نوع چشمه ، كه انواع مختلفى از چشمه ها در آن موجود است .

16 اخِذینَ ما اتهُمْ رَبُّهُمْ اِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُحْسِنینَ

و آن چه پروردگارشان به آن ها مرحمت كرده، دریافت مى دارند، زیرا آن ها پیش از آن ( در سراى دنیا ) از نیکوکاران بودند .

آن هابا نهایت میل و اشتیاق و كمال رضا و رغبت و خشنودى ، این مواهب الهى را پذیرا مى شوند ، این پاداش هاى عظیم بى جهت نیست ، « آن ها پیش از این در سراى نیکوکاران بودند » .

احسان و نیکوکار كه در این جا آمده ، معنى وسیع ترى دارد كه هم اطاعت خدا را شامل مى شود و هم انواع نیکى ها به خلق خدا .

این كه راستى مى خواستند ، تاریخ قیام قیامت را پیدا كنند .

17 كانُوا قَلیلاً مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ

آن ها كمى از شب ها را مى خوابیدند .

« يَهْجَعُون » از ماده « هُجُوع » به معنى خواب شبانه است .

همه شب بخشى را بیدار بودند و به عبادت و نماز شب مى پرداختند و شب هایى را كه

تماماً در خواب باشند و عبادت شبانه از آن ها به كلى فوت شود ، كم بوده است .

این تفسیر در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده است ، آن جاکه مى فرماید:« كانُوا اَقَلُّ اللَّيالى يَفُوتُهُمْ لا يَقُومُونَ فیها » .(1)

18 وَ بِالاَْسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ

و درسحرگاهان استغفارمى كردند .

« اَسْحار » جمع « سَحَر » در اصل به معنى « پوشیده و پنهان بودن » است و چون در ساعات آخر شب پوشیدگى خاصى بر همه چیز حاکم است ، « سحر » نامیده شده است .

واژۀ « سِحْر » نیز به چیزى گفته مى شود كه چهره حقایق را مى پوشاند و يا اسرار آن از دیگران پوشیده است .

بسیارى معتقدند منظور از استغفار دراین جا همان « نماز شب » است ، از این جهت كه .


1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 155 .

« قنوت نماز وتر » مشتمل بر استغفار است .

و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « كانُوا يَسْتَغْفِرُونَ اللّهَ فِى الْوَتْرِ سَبْعینَ

مَرَّةً فِى السَّحَرِ: نیکوکاران بهشتى درنماز وتر به هنگام سحر هفتادمرتبه از خدا طلب آمرزش مى كردند ». (1)

19 وَ فى اَمْوالِهِمْ حَقٌ لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ

و دراموال آن ها حقى براى سائل و محروم بود .

نظیر این معنى در سوره معارج آیه 24 و 25 آمده است ، مى فرماید :« وَالَّذِينَ فى اَمْوالِهِمْ حَقٌ مَعْلُومٌ لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ » .

« فاضل مقداد » در « كنز العرفان » تصریح مى كند كه منظور از « حَقٌ مَعْلُومٌ » حقى است كه خود آن ها در اموالشان قرار مى دهند و خویشتن را موظف به آن مى دانند .(2).


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

2) « كنزالعرفان » ، جلد 1 ، صفحه 226 .

درروایاتى كه ازمنابع اهل بیت علیهم السلام رسیده، نیزتأکیدشده كه منظوراز «حق معلوم» چیزى غیر از خمس و زکات و سایر حقوق واجب شرعى است .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « ولى خداوند متعال در اموال ثروتمندان حقوقى غیر از زکات قرارداده، ازجمله این كه فرموده است: در اموال آن ها حق معلومى براى سائل و محروم است ، بنابراین "حق معلوم" غیر از زکات است و آن چیزى است كه انسان شخصاً بر خود لازم مى كند كه از مالش بپردازد ... براى هر روز و يا اگر بخواهد در هر جمعه و يا در هر ماه ... » .(1)

در این كه میان « سائل » و « محروم » چه تفاوتى است ؟ جمعى گفته اند : « سائل » كسى است كه از مردم تقاضاى كمك مى كند ، ولى « محروم » شخص آبرومندى است كه براى معیشت خود نهایت تلاش و كوشش را به خرج مى دهد ، اما دستش به جایىنمى رسد و كسب و كار و زندگیش به هم پیچیده است و با این حال خویشتن دارى .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 6 ، صفحه 27 .

کرده، از كسى تقاضاى كمك نمى كند.

این همان كسى است كه از او تعبیر به «مُحارَفْ» مى شود، زیرا در تفسیر محارف در كتب لغت و روایات اسلامى آمده است:«او كسى است كه هرقدرتلاش مى كند،درآمدى به دست نمى آورد، گویى راه هاى زندگى به رویش بسته شده است» .

به هرحال این تعبیر اشاره به این نکته است كه هرگز منتظر ننشینید نیازمندان نزد شما آیند و تقاضاى كمك كنند، برشمااست كه جستجو كنید و افراد آبرومند محروم را كه به گفتۀ قرآن (273/بقره) : « يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِيَاآءَ مِنَ التَّعَفُّفِ : افراد بى خبر آن ها را از شدت خویشتن دارى غنى مى پندارند »، پیداکنید و به آن ها كمك نموده، گره مشکلاتشان را بگشایید و آبرویشان را حفظ نمایید و این دستور مهمى است كه براى حفظ حیثیت مسلمانان محروم بسیار مهم است .

شب خیز كه عاشقان به شب راز كنند

با این كه نماز شب از نمازهاى نافله و مستحب است ، ولى كرارا در قرآن مجید به آن اشاره شده و این نشانه اهمیت فوق العاده آن مى باشد ، تا آن جا كه قرآن آن را وسیلۀ

وصول به « مقام محمود » ( 79 / سوره اسراء ) و « مایه روشنى چشم » ( چنان كه در آیه 17 سوره الم سجده آمده ) شمرده است .

در روایات اسلامى نیز فوق العاده روى این راز و نیاز شبانه و بیدارى در سحرگاهان تکیه شده است .

در يك جا پیامبر صلى الله علیه و آله آن را كفاره گناهان مى شمرد و مى فرماید : « يا عَلِىُّ ثَلاثٌ كَفّاراتٌ ، مِنْهَاالتَّهَجُّدُ بِاللَّيْلِ وَ النّاسُ نِيامٌ : سه چیز است كه كفاره گناهان است ، يکى از آن ها تهجد در شب است، در حالى كه مردم درخوابند » .(1)

در حدیث دیگرى آمده كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « اَلرَّكْعَتانِ فى جَوْفِ اللَّيْلِ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنَ الدُّنْيا وَ ما فیها : دو رکعت نماز در دل شب از دنیا و آن چه در آن است نزد من محبوب تر است » .(2).


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 5 ، صفحه 273 .

2) « بحار الانوار » ، جلد 87 ، صفحه 146 و 148 .

20 وَ فِى الاَْرْضِ ایاتٌ لِلْمُوقِنینَ

و در زمین آیاتى براى طالبان يقین است .

حجم زمین ، فاصله آن با خورشید ، حرکت آن به دور خود و حرکت آن به دور آفتاب و نیروى جاذبه و دافعه اى كه از آن حجم و این حرکت به وجود مى آید و كاملاً متعادل و معادل يکدیگر است و هماهنگى تمام این ها با هم تا شرایط حیات را بر صفحه زمین فراهم سازد، همه ازآیات بزرگ خدا است .

موادى كه زمین را تشکیل داده و منابع مختلفى كه در سطح و زیرزمین براى حیات و زندگى آماده شده ، هر يك نشانه اى از نشانه هاى او است .

بد نیست در این جا به گوشه اى از سخنان يکى از دانشمندان معروف جهانکه دراین زمینه مطالعات زیادى دارد، گوش فرا دهیم .

« كرسى موریسین » مى گوید : « در تنظیم عوامل طبیعى منتهاى دقت و ریزه كارى به كار رفته است ، مثلاً اگر قشر خارجى كرۀ زمین ده پا ضخیم تر از آن چه هست ، مى بود اکسیژن -

یعنى مادۀ اصلى حیات - وجود پیدا نمى كرد ، يا هر گاه عمق دریاها چند پا بیشتر از عمق فعلى بود آن وقت كلیه اکسیژن و كربن زمین جذب مى شد و دیگر امکان هیچ گونه زندگى نباتى و يا حیوانى در سطح خاك باقى نمى ماند » .

«غلظت هواى محیط زمین به اندازه اى است كه اشعه كیهانى را تامیزانى كه براى رشد و نمو نباتات لازم است به طرف زمین عبور مى دهد و كلیه میکرب هاى مضر را در همان فضا معدوم مى سازد و ویتامین هاى مفید را ایجاد مى نماید» .

« يا وجود بخارهاى مختلفى كه در طى قرون متمادى از اعماق زمین برآمده و در هوا منتشر شده است و غالب آن ها هم گازهاى سمى هستند ، معهذا هواى محیط زمین آلودگى پیدا نکرده و همیشه به همان حالت متعادل كه براى ادامه حیات انسانى مناسب باشد ، باقى مانده است » .

« دستگاه عظیمى كه این موازنه عجیب را ایجاد مى نماید و تعادل را حفظ مى كند ، همان دریا و اقیانوس است كه مواد حیاتى و غذایى و باران و اعتدال هوا و نباتات و بالاخره

وجود خود انسان از منبع فیض آن سرچشمه مى گیرد » .

21 وَ فى اَنْفُسِكُمْ اَفَلا تُبْصِرُونَ

و در وجود خود شما ( نیز آیاتى است ) آیا نمى بینید ؟

در حدیث آمده است كه پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمود : « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ : كسى كه خویش را بشناسد ، خداى خویش را بازشناخته است » (1)

22 وَ فِى السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ

روزى شما در آسمان است و آن چه به شما وعده داده مى شود .

گستردگى مفهوم رزق هم باران را شامل مى شود ، هم نور آفتاب را كه از آسمان به سوى ما مى آید و نقش آن در حیات و زندگى فوق العاده حساس است و همچنین هوا را كه مایه حیات همه موجودات زنده است . .


1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 603 ، ماده « نفس » .

و اما جملۀ « ما تُوعَدُون » ( آن چه به شما وعده داده مى شود ) مى تواند تأکیدى بر مسأله رزق و وعده الهى در این زمینه بوده ، باشد و يا به معنى بهشت موعود ، چراکه در آیۀ 15 سوره « والنجم » مى خوانیم : « عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى : بهشت موعود نزد سدرة المنتهى در آسمان ها است » و يا اشاره به هر گونه خیر و برکت و يا عذابى است كه از آسمان نازل مى گردد و يا ناظر به همه این مفاهیم است ، چراکه جمله « ما تُوعَدُون » مفهومش وسیع و گسترده است .

چیزى كه مانع بصیرت آدمى مى شود و او را از مطالعه اسرار آفرینش ، اسرار زمین و شگفتى هاى وجود خودش باز مى دارد ، همان حرص براى روزى است ، خداوند در آیه اخیر به انسان اطمینان مى دهد كه روزى او تضمین شده است ، تا بتواند با خیال راحت به شگفتى هاى جهان هستى بنگرد و جمله « اَفَلا تُبْصِرُون » در مورد او تحقق يابد .

23 فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ اِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما اَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ

سوگند به پروردگار آسمان و زمین كه این مطلب حق است همان گونه كه شما سخن مى گویید.

کار به جایى رسیده است كه خداوند با آن عظمت و قدرتش براى اطمینان دادن به بندگان شکاك و دیرباور و ضعیف النفس و حریص ، سوگند ياد مى كند كه آن چه به شما در زمینه رزق و روزى و وعده هاى ثواب و عقاب قیامت وعده داده شده ، همه حق است و هیچ شك و تردیدى در آن نیست .

تعبیر به « مِثْلَ ما اَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ » ( همان گونه كه سخن مى گویید ) تعبیر لطیف و حساب شده اى است كه از محسوس ترین اشیاء سخن مى گوید ، چراکه گاهى خطا در باصره يا سامعه انسان واقع مى شود ، اما در سخن گفتن چنین خطایى راه ندارد ، كه انسان احساس كند سخن گفته ، در حالى كه سخن نگفته باشد ، لذا قرآن مى گوید : « همان اندازه كه سخن گفتن شما برایتان محسوس است و واقعیت دارد ، رزق و روزى و وعده هاى الهى نیز همین گونه است » .

بهره گیرى از نشانه هاى حق آمادگى لازم دارد

هنگامى كه آیات قرآن سخن از اسرار آفرینش و نشانه هاى خدا در عالم هستى مى گوید ، گاه مى فرماید : « این ها نشانه هایى است براى كسانى كه مى شنوند » ( لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ ) ( 67 / يونس ) .

و گاه مى گوید : « براى آن هایى كه تفکر مى كنند » ( لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ) ( 3 / رعد ) .

گاه مى فرماید : « براى كسانى كه تعقل مى كنند » ( لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ) ( 4 / رعد ) .

گاه مى گوید : « براى كسانى كه بسیار شکیبا و شکرگزارند » ( لِكلِّ صَبّارٍ شَكُورٍ ) ( 5 / ابراهیم ) .

گاه مى فرماید : « براى كسانى كه ایمان دارند » ( لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ) ( 79 / نحل ) .

گاه مى گوید : « براى همه صاحبان مغز » ( لاَآیاتٍ لاُِولِى النُّهى ) ( 54 / طه ) .

گاه مى فرماید : « براى آن ها كه هوش سرشار دارند » ( لاَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ ) ( 75 / حجر ) .

و بالاخره گاهى مى گوید : « براى دانشمندان » ( لاَآیاتٍ لِلْعالِمینَ ) ( 22 / روم ) .

این تعبیرات به خوبى نشان مى دهد كه براى استفاده و بهره گیرى از آیات بى شمار و نشانه هاى بسیار كه براى وجود پاك او در سراسر عالم آفرینش وجود دارد ، زمینه آماده اى لازم است ، چشمى بینا ، گوشى شنوا ، فکرى بیدار و دلى هشیار و روحى آماده پذیرش و تشنه حقایق لازم است و گرنه ممکن است انسان سال ها در لابلاى این آیات زندگى كند ، اما همچون حیوانات جز اصطبل و علف نشناسد .

بحثى پیرامون رزق و روزى و راه هاى افزایش آن

در احادیث اسلامى تعبیراتجالبى در اینزمینه دیده مى شود.

در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « اِنَّ الرِّزْقَ لا يَجُرُّهُ حِرْصُ حَریصٍ ، وَ لا يَصْرِفُهُ كُرْهُ كارِهٍ : روزى از سوى خداوند مقدر شده ، نه حرص حریص آن را جلب مى كند و نه اکراه افراد آن را منع مى نماید » .(1)

در حدیث دیگرى از امام صادق آمده است كه در پاسخ كسى كه تقاضاى موعظه كرده بود ، فرمود : « وَ اِنْ كانَ الرِّزْقُ مَقْسُوما فَالْحِرْصُ لِماذا ؟ ... : هر گاه رزق قسمت شده است ، حرص براى چیست ... » ؟ .(2)

هدف ازاین بیانات این نیست كه جلو تلاش را بگیرد بلکه افراد حریص را با توجه به مقدربودن رزق از حرصشان بازمى دارد .


1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 126 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 126 .

این نکته نیز قابل توجه است كه در احادیث اسلامى امور زیادى به عنوان وسیله جذب روزى يا موانع آن معرفى شده كه هر يك به نوبه خود سازنده است .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « وَالَّذى بَعَثَ جَدّى بِالْحَقِّ نَبِيّا اِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى يَرْزُقُ الْعَبْدَ عَلى قَدْرِ الْمُرُوَّةِ ، وَ اِنَّ الْمَعُونَةَ تُنْزَلُ عَلى قَدْرِ شِدَّةِ الْبَلاءِ : سوگند به كسى كه جدم را به حق به نبوت مبعوث كرده است كه خداوند متعال انسان را به قدر مروت و شخصیتش روزى مى دهد و كمك پروردگار متناسب با شدت بلا و حادثه است » .(1)

درحدیث دیگرى از همان حضرت آمده است: « كَفُّ الاَْذى وَ قِلَّةُ الصَّخَبِ يَزیدانِ فِى الرِّزْقِ:

ترك آزار مردم و جار و جنجال ، روزى را افزایش مى دهد » .(2).


1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 125 ( حدیث 31 ) .

2) «نورالثقلین»، جلد 5، صفحه 126(حدیث 35 و 37) .

از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز نقل شده است كه فرمود : « اَلتَّوْحیدُ نِصْفُ الدّينِ وَ اِسْتَنْزِلِ الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ : توحید نیمى از دین است و روزى را از طریق انفاق در راه خدا بر خود نازل كن » .(1)

و همچنین امور دیگرى مانند تمیز كردن اطراف خانه و شستشو و تمیز كردن ظروف ، از اسباب افزایش روزى معرفى شده است .

24 هَلْ اَتیكَ حَدیثُ ضَيْفِ اِبْراهیمَ الْمُكْرَمینَ

آیاخبرمهمان هاى بزرگوارابراهیم به تو رسیده است ؟

جریان میهمانان ابراهیم (علیه السلام)

از این آیات به بعد گوشه هایى از سرگذشت انبیاء و اقوام پیشین براى تأکید و تأیید مطالب گذشته مطرح مى شود و نخستین فراز آن سرگذشت فرشتگانى است كه براى عذاب قوم لوط در شکل آدمیان بر ابراهیم (علیه السلام)ظاهر شدند و او را بشارت به تولد فرزندى دادند ،


1) « نورالثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 126 ( حدیث 35 و 37 ) .

با این كه ابراهیم به سن پیرى رسیده بود و همسرش نیز مسن و نازا بود .

از يك سو عطا كردن این فرزند برومند در این سن و سال به این پدر و مادر پیر و فرتوت، تأکیدى است براى آن چه درباره مقدر بودن سایر روزى ها ، كه در آیات گذشته آمد.

و از سوى دیگر دلیلى است برقدرت و توانایى حق و آیتى است از آیات خداشناسى كه در آیات گذشته از آن بحث شده است .

و از سوى سوم بشارتى است براى اقوام با ایمان كه مشمول حمایت حق هستند ، همان گونه كه آیات بعد كه سخن از عذاب هولناك قوم لوط مى گوید ، هشدار و تهدیدى است براى مجرمان بى ایمان .

نخست روى سخن را به پیامبر كرده ، مى فرماید : « آیا داستان و خبر مهمان هاى بزرگوار ابراهیم به تو رسیده است » ( هَلْ اَتیكَ حَدیثُ ضَيْفِ اِبْراهیمَ الْمُكْرَمینَ ) .

25 اِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاما قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ

درآن زمان كه براو واردشدند و گفتند: سلام بر تو، او گفت: سلام برشما كه جمعیتى ناشناخته اید.

بعضى گفته اند ابراهیم (علیه السلام) مسأله ناشناخته بودن آن ها را در درون دل گفت ، نه به صورت آشکار ( چراکه این سخن با مسأله احترام مهمان سازگار نیست ) .

ولى این معمول است كه گاهى میزبان در عین احترام به میهمان مى گوید : « ولى من نمى دانم شما را كجا دیده ام و به نظرم زیاد آشنا نیستید » ، بنابراین مى توان ظاهر آیه را حفظ كردکه ابراهیم این سخن را آشکارا گفته است، هر چند احتمال اول نیز بعید به نظر نمى رسد ، به خصوص این كه پاسخى از ناحیه میهمانان در معرفى خود دراین جا دیده نمى شود و اگر ابراهیم چنین سخنى را آشکارا گفته بود ، لابد آن ها پاسخى به آن مى دادند .

26 فَراغَ اِلى اَهْلِه فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمینٍ

و به دنبال آن پنهانى به سوى خانواده خودرفت و گوساله فربه (و بریانى را براى آن ها)آورد.

« راغَ » از « رَوْغ » ( بر وزن شَوْق ) به معنى حرکت كردن توأم با يك نقشه پنهانى است .

« عِجْل » به معنى گوساله است ، این واژه در اصل از ماده « عَجَلَة » گرفته شده ، زیرا این حیوان دراین سن و سال حرکات عجولانه اى داردکه وقتى بزرگ شد، به كلى آن را كنار مى گذارد.

« سَمین » به معنى فربه است و انتخاب چنین گوساله اى براى احترام به میهمانان و استفاده بیشتر اطرافیان بوده است .

چرا ابراهیم چنین كرد؟ براى این كه ممکن بود اگر میهمانان متوجه شوند ، مانع از چنین پذیرایى پرهزینه اى گردند. اما چرا ابراهیم براى میهمان هاى معدود كه به گفته بعضى سه نفر و حداکثر دوازده نفر بودند (1)، غذاى فراوان و مفصل تهیه كرد، این به خاطر آن است كه معمولاً اشخاص سخاوتمند، هرگاه میهمانى براى آن هافرارسد تنهابه اندازۀ میهمانان غذاتهیه نمى كنند، بلکه غذایى فراهم مى سازند كه علاوه بر میهمانان ، تمام كسانى كه براى آنان كار مى كنند در آن شریك و سهیم باشند و حتى همسایگان و نزدیکان و اطرافیان دیگر را هم در نظر مى گیرند ، بنابراین هرگز چنین غذاى اضافى اسراف محسوب نمى شود و این معنى امروز هم در میان بسیارى از عشایر و آن ها كه به شکل سنتى سابق زندگى مى كنند ، دیده مى شود . .


1) « روح البیان » و « حاشیه تفسیر صافى » ، ذیل آیات مورد بحث .

27 فَقَرَّبَهُ اِلَيْهِمْ قالَ اَلا تَأْكُلُونَ

و آن را نزدیك آن ها گذارد ( ولى با تعجب دید دست به سوى غذا نمى برند ) گفت : آیا شما غذا نمى خورید ؟

28 فَاَوْجَسَ مِنْهُمْ خیفَةً قالُوا لا تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلیمٍ

و ازاین كار احساس وحشت كرد، گفتند: نترس (ما رسولان پروردگار توایم) و او را بشارت به تولدپسرى دانا و هوشیار دادند .

« ایجاس » از ماده « وَجْس » در اصل به معنى صداى مخفى است ، به همین مناسبت « ایجاس » به معنى احساس پنهانى و درونى آمده ، گویى انسان صدایى را از درون خود مى شنود و هنگامى كه با « خیفَة » همراه شود به معنى احساس ترس است . زیرا در آن زمان - و امروز هم در میان بسیارى از اقوام كه پاى بند به اخلاق سنتى هستند - هرگاه كسى از غذاى دیگرى بخورد به او آزارى نمى رساند و خیانتى نمى كند و آن جا كه نمك خورند، نمکدان رانمى شکنند و لذااگر میهمان دست به غذا نبرد، این گمان پیدامى شد كه او براى كار خطرناکى آمده است . این ضرب المثل نیز در عرب معروف است كه مى گویند : « مَنْ لَمْ

يَأْكُلْ طَعامَكَ لَمْ يَحْفَظْ ذِمامَكَ : كسى كه غذاى تو را نخورد به پیمان تو وفا نخواهد كرد » .

در این جا میهمانان به او گفتند : « نترس » و به او اطمینان خاطر دادند . سپس مى افزاید : « وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلیمٍ » . بدیهى است فرزند به هنگام تولد « عالم » نیست ، اما ممکن است استعدادى در او باشد كه در آینده عالم و دانشمند بزرگى شود و منظور در این جا همین است . زنى كه در آیات بعد سخن از او به میان مى آید ، همسر ابراهیم (علیه السلام)« ساره » و این فرزند «اسحاق» است، زیرا آیه 71 سوره هود مى گوید: «فَبَشَّرْناها بِأِسْحاقَ» .

29 فَاَقْبَلَتِ امْرَاَتُهُ فى صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقیمٌ

در این هنگام همسرش جلو آمد در حالى كه ( از خوشحالى وتعجب ) فریاد مى كشید و به صورت خود مى زد و گفت ( آیا پسرى خواهم آورد در حالى كه ) پیرزنى نازا هستم ؟

واژه «صَرَّة» ازماده «صَرّ» دراصل به معنى بستن است و به فریاد شدید و همچنین جمعیت متراکم نیز گفته مى شود، چراکه داراى شدت و به هم پیوستگى است ، به بادهاى شدید و سرد « صَرْصَر » مى گویند، چراکه انسان هارا به هم مى پیچد و درآیه موردبحث به همان معنى فریاد شدید است.

« صَكَّتْ » از ماده « صَكّ » به معنى زدن شدید، يا به صورت زدن است و منظور در این جا

این است كه همسر ابراهیم (علیه السلام) هنگامى كه نوید تولد فرزندى را شنید ، همان گونه كه عادت زنان است ، دست ها را از شدت تعجب و حیا به صورت زد . طبق گفته بعضى از مفسران و همچنین سفر تکوین تورات ، همسر ابراهیم (علیه السلام) در آن وقت نود سال يا بیشتر داشت و خود ابراهیم حدود يك صد سال يا بیشتر .

30 قالُوا كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ اِنَّهُ هُوَ الْحَكیمُ الْعَلیمُ

گفتند پروردگارت چنین گفته است و او حکیم و داناست .

گرچه تو پیرزن فرتوتى هستى و شوهرت نیز چنین است ، اما هنگامى كه فرمان پروردگار تو صادر شود و اراده اش به چیزى تعلق گیرد ، بدون تردید تحقق مى يابد .

تعبیر به « حکیم » و « علیم » اشاره به این است كه نیاز ندارد تو از سن پیرى و نازایى خودت يا كهن سال بودن همسرت خبر دهى ، خدا همه این ها را مى داند و اگر تاکنون به شما فرزندى نداده و در اواخر عمر مرحمت مى كند ، آن هم حکمتى دارد .

پایان جزء بیست و ششم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى ها و مزایاى كتاب «تفسیر جوان»··· 10

فضیلت تلاوت سوره « احقاف »··· 11

آفرینش این جهان ، بر اساس حق است··· 13

گمراه ترین مردم··· 16

بگو من پیامبر نو ظهورى نیستم··· 19

شرط پیروزى ، ایمان و استقامت است··· 26

فهرست مطالب

موضوع صفحه

اى انسان به پدر و مادر نیکى كن !··· 28

انسان بهشتى از دیدگاه قرآن··· 39

پایمال كنندگان حقوق پدر و مادر··· 41

زهد پیشوایان بزرگ··· 48

قوم عاد و تندباد مرگبار··· 54

مرگى برخاسته ازعوامل حیات درانتظارهمه مجرمین··· 56

شما هرگز از قوم عاد قوى تر نیستید··· 59

طایفه جن ایمان مى آورند··· 63

فهرست مطالب

موضوع صفحه

روش تبلیغى مؤثر··· 68

بهترین دلیل عظمت قرآن، محتواى آن است··· 69

همچون پیامبران اولوا العزم شکیبا باش··· 73

پیامبران اولوا العزم چه كسانى بودند ؟··· 74

پیامبر اسلام ، اسطوره صبر و استقامت بود··· 78

فضیلت تلاوت سوره « محمّد » صلى الله علیه و آله ··· 81

مؤمنان ، پیرو حقند و كافران ، پیرو باطل··· 85

در میدان نبرد ، قاطعیت لازم است··· 87

فهرست مطالب

موضوع صفحه

اهداف جنگ در اسلام··· 93

احکام اُسراى جنگى··· 95

بردگى در اسلام··· 99

طرح اسلام براى آزادى بردگان··· 103

مقام والاى شهیدان··· 117

اگر خدارا يارى كنید، شمارا يارى مى كند··· 122

توصیف دیگرى از بهشت··· 136

نشانه هاى رستاخیز ظاهر شده است··· 141

فهرست مطالب

موضوع صفحه

اشراط السّاعة چیست ؟··· 141

منافقین از نام جهاد نیز وحشت دارند··· 152

چرا در قرآن تدبر نمى كنند ؟··· 159

قرآن كتاب اندیشه و عمل است··· 159

منافقین را از لحن گفتارشان مى توان شناخت··· 168

عوامل چهارگانه نابودى ثواب عمل··· 173

آن هاکه درحال كفربمیرند،هرگزبخشوده نخواهندشد··· 177

صلح بى جا و ذلت بار··· 178

فهرست مطالب

موضوع صفحه

اگر سرپیچى كنید ، خداوند رسالت پاسدارى از دین خود را به گروه دیگرى مى دهد··· 183

فضیلت تلاوت سوره « فتح »··· 188

فتح المبین··· 189

داستان صلح حدیبیه··· 190

پیامدهاى هفت گانه سیاسى و اجتماعى و مذهبى صلح حدیبیه··· 196

نتایج بزرگ فتح المبین··· 199

پاسخ به چند سؤال مهم در مورد آیه 2 سوره فتح··· 199

منظور از « ما تَقَدَّم » و « ما تَأَخَّر » در آیه 2 سوره فتح چیست ؟··· 205

فهرست مطالب

موضوع صفحه

نزول سکینه و آرامش بر دل هاى مؤمنان··· 207

دستاوردهاى چهارگانه ایمان··· 210

سلسله مراتب هفت گانه ایمان··· 212

دو وسیله مهم آرامش··· 213

نتیجه دیگر فتح المبین··· 214

انواع سه گانه سوء ظن··· 218

تحکیم موقعیت پیامبر صلى الله علیه و آله و وظائف مردم در برابر او··· 221

گواهان پنج گانه كه شاهد اعمال انسان ها هستند··· 222

فهرست مطالب

موضوع صفحه

عذرتراشى متخلفان··· 229

توجیه گناه ، يك بیمارى عمومى است··· 234

متخلفان فرصت طلب··· 236

خشنودى خدا از شرکت كنندگان در بیعت رضوان··· 241

پاداش چهارگانه مؤمنین پس از بیعت رضوان··· 242

بیعت و خصوصیات آن··· 245

فتح خیبر دستاورد دیگر صلح حدیبیه··· 248

ماجراى غزوه خیبر··· 250

فهرست مطالب

موضوع صفحه

اگردر حدیبیه جنگى روى مى داد مشرکین شکست مى خوردند··· 254

تعصب و حميّت جاهلیت بزرگترین عامل گمراهى كفار··· 263

حمّيت جاهلیت چیست ؟··· 265

رؤیاى صادقه پیامبر صلى الله علیه و آله ··· 267

صفات پنج گانه ياران پیامبر صلى الله علیه و آله ··· 271

محبت متقابل اسلامى··· 279

فضیلت تلاوت سوره « حجرات »··· 281

آداب حضور پیامبر صلى الله علیه و آله ··· 282

فهرست مطالب

موضوع صفحه

ادب برترین سرمایه است··· 289

انضباط اسلامى در همه چیز و همه جا··· 292

به اخبار فاسقان اعتنا نکنید··· 296

« هدایت الهى » و « آزادى اراده »··· 303

مؤمنان برادر يکدیگرند··· 304

اهمیت اخوت اسلامى و حقوق سى گانه مؤمن نسبت به برادران ایمانى··· 307

ممنوعیت استهزاء ، بدگمانى ، غیبت ، تجسس و القاب زشت··· 313

تجسس در امور شخصى دیگران ممنوع و براى مصالح جامعه مجاز است··· 321

فهرست مطالب

موضوع صفحه

غیبت از بزرگ ترین گناهان است··· 323

مفهوم غیبَت··· 326

علاج غیبت و توبه آن··· 329

موارد استثناء غیبت··· 330

تقوى بزرگ ترین ارزش انسانى··· 332

حقیقت تقوى··· 334

فرق « اسلام » و « ایمان »··· 338

منت نگذارید كه مسلمان شده اید··· 342

فضیلت تلاوت سوره « ق »··· 346

فهرست مطالب

موضوع صفحه

منکران لجوج در كار خود سرگردانند··· 347

لحظه اى به آسمان بنگرید··· 353

اى پیامبر تنها تو نیستى كه گرفتار دشمنى··· 357

کمترین سخنان شما را هم مى نویسند··· 365

قیامت و چشم هاى تیزبین··· 371

حقیقت مرگ··· 372

مرگ « حق » است··· 375

آفریدگارآسمان هاوزمین قادربراحیاى مردگان است··· 392

فضیلت تلاوت سوره « ذاریات »··· 400

فهرست مطالب

موضوع صفحه

سوگند به طوفان ها و ابرهاى باران زا··· 401

سوگند به آسمان و چین و شکن هاى زیبایش··· 404

پاداش سحرخیزان نیکوکار··· 411

شب خیز كه عاشقان به شب راز كنند··· 416

بهره گیرى از نشانه هاى حق آمادگى لازم دارد··· 422

بحثى پیرامون رزق و روزى و راه هاى افزایش آن··· 424

جریان میهمانان ابراهیم (علیه السلام) ··· 426