ترجمه کلمه طیبه

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : نوری، حسین‌بن محمد‌تقی، 1254 - 1320ق.

عنوان و نام پديدآور : کلمه طیبه/ از تالیفات علامه میرزا حسین بن محمدتقی نوری طبرسی.

مشخصات نشر : قم: مجهول، 1403.

مشخصات ظاهری : 518 ص.

موضوع : اسلام -- مسائل متفرقه

صدقه در اسلام

رده بندی کنگره : BP11/ن85ک8 1380

رده بندی دیویی : 297/02

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی

اشاره

مقدمه

سپاس بى اندازه و مقیاس، خداوندى را سزاست، كه گوهر گران بهاى دانش را، در گنجینه سریره بنى آدم به ودیعت گذاشت و مشتى خاك تیره را به خزانه دارى حضرت مقدس خود برگزید و بر آن گوهر گماشت، هیچ نعمتى به كسى نبخشود كه بر نعمت دانش فزونش نمود و تاج عزتى بر تاركى ننهاد كه براى آن به پیشانى مسكنت به خاك نیفتاد و درود بى حد و نهایت به روان پاك خاتم رسالت و سر چشمه علوم و سراچه هدایت و بر آل اطهارش باد، كه زیبنده هر ثنا و ستایش و فروزنده دل ها به نور حكمت و دانشند .

و بعد چنین گوید: بنده مذنب حسین بن محمد تقى نورى طبرسى حشر هماالله مع موالیهما، كه پوشیده نماند بر اخوان مؤمنین و برادران مسلمین كه این حقیر بى بضاعت و سرگردان وادى جهالت، پس از نظر در احوال اهل علم و طلاب علوم دین و خرابى امور معاش و زندگانى مشتغلین و گسستن رشته اشتغال به جهت التجاء طایفه اى از ایشان از روى ضرورت و نیاز به اهل غنى و ثروت از اعیان و تجار و ارباب ملك و عقار، چه مرافقت این فریق با مصاحبت توفیق چون آتش و آب و كتان و ماهتاب هرگز با هم جمع نشود. و قدرت حركت از وطن و مسقط الراس خود به سوى مركز علم و مجمع علما و استادان فن ندارند، در كسب مقدار قوت خود و اهل عیالشان، خود به خواندن نماز و روزه و به جا آوردن حج نیابتى از براى غیر و اشتغال دارند. جماعتى در دفع ظلم و ناملایمات كه از اهل عدوان بر ایشان یا بر متعلقان ایشان مى رسد و تحمل آن در شرع پسندیده و روا نیست و تعظیم و توقیر علماء از میان مردم برداشته شده و بى وقع بودن در انظار به حدى كه پارهاى از مجالست و مكالمه؛ بلكه از نظر و مشاهده ایشان تنفر و گریزان بود و نبودشان مساوى و یكسان است. و علوم حقه و سنن احمدیه و سیره علویه و آثار ائمه هدى به انهدام و پراكندگى نزدیك شده است. چه قوام و استحكام آن ها به قوام حاملین و حافظین آن ها است و فرو گرفتن شبهات ملحدین و زخارف زنادقه و دهریین، ضعفا و بطالین را و رغبت كردن ایشان در رفع شبهات به راسخین در علوم دین و ظاهر نكردن علماء حقایق علوم را و غیر این ها از خرابى و مفاسد كه از آثار پریشانى و اختلال امور اهل دین است. چنان دیدم كه با نداشتن استعداد مالى و بدنى و تعذر رفع هم و پریشانى از این فرقه ناجیه و عصابه مهتدیه اگر، چنانچه شرح بى بضاعتى و پراكندگى اسباب تحصیل اهل علم و بیان شأن و مقام وجوب تعظیم و احترام علوم خیرالانام و تكالیف حالیه و مالیه و بدنیه خلایق را، نسبت به ایشان به نحو اختصار داده مى شد، با اشاره به مقطوعات كتاب و سنت و شواهد وجدان و درایت و اجتناب از كلام جزاف و اخبار ضعفا شاید به مطالعه و تامل در آن طالبین احسان و

تابعین امناء رحمن را رغبت و میلى پیدا شده و هر كس به قدر قوه و استعداد در مقام اصلاح این فساد و برداشتن توشه از براى معاد بر آیند، این سبب حقیر را در سلك یارى كنندگان شرع قدیم و راهنمایان صراط مستقیم، در آورده در روز پسین در صفوف اصحاب یمین جاى دهند. از ناظرین انتظار دارم كه در مطالعه این اوراق به انصاف نظر مضایقه نكنند شاید از رسیدن به فوائد آن ناصرین دیناش شمارند و نام این كتاب را كلمه طيبه گذاشتم و در بستان شریعت احمدى نخل امیدى كاشتم و آن مشتمل است بر مقدمه و نوزده باب، در مقدمه فهرست مطالب ابواب، به نحو اجمال ذكر مى شود .

باب اول: در ذكر عنایت اهل هر مذهبى در ترویج دین و اعانت مروجین ملت و آئین خود و حراست آن به قدر امكان به مال و بدن و زبان است .

باب دوم: در ذكر خرابى ملت بیضاء و ضعف شریعت غراء نزدیك شدن جمله آنان به انهدام و رفتن هم اعانت حفظ اسلام، از میان كافه انام و پریشانى حال طالبین علوم سیما در مشاهده شریفه .

باب سوم: در ذكر بلاها و مصائب كه از آثار مفاسد مذكوره است و خلق به آن ها معدب و مبتلایند .

باب چهارم: در بیان لزوم احترام علماء و مؤمنین و شرح حقیقت معنى تعظیم و كیفیت آن بالنسبه به اهل علم و لزوم معاشرت و استیناس با ایشان و فوائد آن و در آن چهار فصل است:

اول: در لزوم احترام و توقیر و ذم توهین و تحقیر

دوم: در بیان حقیقت معنى تعظیم و اقسام آن

سوم: در تفصیل تعظیم علماء و شرح سلوك با ایشان

چهارم: در بیان اهتمام در معاشرت اهل علم و تحریص بر مراوده با ایشان .

باب پنجم: در ذكر سایر صفات و جهات موجوده در اهل علم خصوصا ساكنین ایشان در عتبات عالیات كه ملاحظه هر یك خود كافى در لزوم احترام و اعانت است و آن هشت چیز است:

اول: این كه این طایفه از مجاهدین اند و بیان علت فضل جهاد نفس كه جهاد اكبر است بر دادن جان كه جهاد اصغر است

دوم: آنكه این گروه زوار ائمه دینند

سوم: آنكه این فرقه از مرابطین اند

چهارم: آنكه این قوم مجاورینند و ذكر پاره از الطاف خاصه به مجاورین كه سبب زیادى یقین است

پنجم: آنكه این زمره آباد كنندگان خانه هاى خدایند

ششم: آنكه این جماعت از مهاجرین اند.

هفتم: آنكه این عصابه از فقراء ممدوحین محسوبند

هشتم: آنكه این دسته در سلسله غربا در شمارند .

باب ششم: در تدبیر صلاح امور این طایفه به نحو اجمال و بیان تكلیف هر كس در هر جا بالنسبه و ذكر موانع اعانت این طایفه و رفع آن .

باب هفتم: در مدح صدقه و انفاق به بیانى كلى و آنچه از آیه شریفه خُذ مِن أَموَالِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيهِم إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَهُم (1)توان استنباط كرد و در آن سه فصل است:

اول: در فائده تطهیر

دوم: در فائده تزكیه است كه ذكر اجمالى از كیفیت تزكیه پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم)

سوم: در فائده سكون و اطمینان كه ثمر دعاى پیغمبر است براى صدقه دهنده

باب هشتم: در شروط و آداب صدقه و انفاق، خداوند آن را به زرع كه بیرون مى آید تشبیه مى كند مطابق اخبار اهل بیت (علیهم السلام) و آن پانزده چیز است .

باب نهم: در اقسام صدقه به ملاحظه غرض كه براى چه باید داد و به چه كسى باید داد و به چه باید داد و در آن سه مقام است :

اول: در اقسام آن به ملاحظه اغراض و آن سى و یك چیز است و در آخر آن ذكر شده است پاره حكایات و كرامات كه از دادن صدقه دیده مى شد

دوم: در اقسام آن به ملاحظه آنچه مى شود داد و چه خیرى به بندگان مى رسد. آن پنج چیز است اول حالات قلبیه دوم: اعانت به جوارح و اعضاء سوم: خیرات زبان چهارم: مال پنجم: ترك آنچه را كه متمكن است از انجام دادن آن و عفو از جرائم و عصیان


1) سوره شریفه توبه آیه 103 ؛ از اموال آن ها صدقه ای (بعنوان زکات) بگیر، تا بوسیله آن، آن ها را پاک سازی و پرورش دهی! و (به هنگام گرفتن زکات،) به آن ها دعا کن؛ که دعای تو، مایه آرامش آن هاست؛

سوم: در اقسام آن به ملاحظه گیرنده از خود و والدین و علماء و مساكین و همسایه و عاجزین و حیوانات و نباتات و جمادات و در آنجا ذكر شده و بعضى مطالب شریفه و حكایات لطیفه و سر بزرگى حق همسایه و اذكار حیوانات .

باب دهم: در آنكه خیر انفاق و صدقه گاهى خاص و گاهى عام و اشاره به نفع آن

باب یازدهم: در حكم دادن صدقه به دست خود و به توسط دیگران.

باب دوازدهم: در این كه صدقه را باید براى حفظ وجود مبارك امام عصر روحنا و روح العالمین فداه داد و باید آن حضرت را بر خود و هر عزیز دیگرى در صدقه دادن مقدم داشت .

باب سیزدهم: در شم هاى از حاصل فضائل صدقه به كلامى شیرین و مختصر .

باب چهاردهم: در فضل اعانت سلسله سادات عظیم الشان و ذكر اخبار و حكایات وارده در دیدن خیرها در اعانت به ایشان .

باب پانزدهم: در مدح و ترغیب بر شركت در صدقه و انفاقات به اهل خیر و سعادت و در آخر آن به مناسبتى كه حكایت بناى مسجد جمكران كه در یك فرسخى قم است به امر امام عجل الله تعالى فرجه و رسیدن حسن مثله خدمت آن جناب ذكر شده .

باب شانزدهم: در شمه اى از حال آن هایى كه آنچه دارند و توانند چیزى در راه خداوند نمى دهند و از خداى تعالى مال تازه مى خواهند كه از آن صدقه كنند و عقوبت این تمنى و معاهده چنانچه خداوند در قرآن مجید ذكر فرموده بیان مى شود .

باب هفدهم: در شرح حال فقراء و مساكین و بیان سئوال از خالق و حكم سئوال از مخلوق و اقسام آن از واجب و مستحب و حرام و مباح و مكروه و مفاسد آن كه سبب كراهت است و آن بیست و سه مفسده بزرگ است .

باب هیجدهم: در شمه اى از تكلیف مسئولین و آداب ایشان با سائل كه آن چهار چیز است و بیان محل وجوب و استحباب و حرام و مكروه و مباح از اجابت سئوال .

باب نوزدهم: در ذكر بعضى از ازمنه و امكنه كه انفاق كردن در آن ها امتیازى دارد .

باب اول : در ذكر اعانت و رعايت اهل هر ملتى علماى مذهب خود را

این مطلب بر ناظرین تواریخ و سیر گذشتگان و طریقه اهل زمان، در نهایت وضوح و ظهور است. چه پست ترین مذاهب و باطل ترین آن ها مذهب بت پرستان و عبادت كنندگان چوب و سنگ و طلا و نقره است. كه امروزه از خطه هند تا حدود چین دائر و شایع است. و احترام و توقیر و بذل مال آن ها به براهمه (1)و علماء خود فوق تقریر است. و از براى اهل علم آن طائفه لباس مخصوصى به رنگ زرد است و چون كسى او را پوشید، به قصد دخول در آن زمره و تحصیل مزخرفات آن فى الفور احترام را با او معمول مى دارند. حتى آنكه اگر پسر پوشید دفعة پدر بایستد و دیگر در مقابل او نمى نشیند. و این جماعت را مكان هاى معینى است به منزله مدارس متصل به بلد و هر روز از آنجا یك نفر داخل در بلد مىشود و بر سرش صینى (2)است كه در آن ظرف هاى متعدده است، و از میان كوچه ها عبور مى كنند بدون سئوال و تكدى و هر كس در خانه به حسب اندازه خود غذایى مرغوب به جهه این ها مهیا كرده و در درب خانه حاضر به انتظار آن نشسته، چون آن شخص را به بیند نزدیك او آید و در آن ظرف ها بریزد و اگر غذاى دو خانه متفق شد در یك ظرف وگرنه در دیگرى تا آنكه مقدار كفایت حاصل شود مراجعت، كند تا روز دیگر و از این جهت هرگز در هم تحصیل غذا و فارغ البال مشغول كار خود باشند و اما مخارج آن ها به جهت بت ها و بتكده ها و زوارها از اندازه و حساب بیرون است، چنانچه از تجار و مترددین شنیده مى شود و ایشان را در هر سال موسمى است قریب پانزده روز كه براى مردگان خود حلوا مى سازند و باید به دانشوران و برهمن هاى خود بخورانند و چون حلوا زیاد، خورنده اش كم باشد، به اعانت و وسیله پول هر چند یك لقمه باشد بخوانند. و گاه باشد از براى یك لقمه هزار روپیه كه قریب به دویست و پنجاه تومان است مى دهند .

و از قوانین مرسومه این طایفه آن است كه چون مال كسى زیاد شود بذل آن را بر فقراء مایه فخر و سبب عزت خود مى دانند و بسیار دیده اند و چنین كرده اند، كه امروز فلان تاجرى است، با سرمایه گزاف، به اختیار خود فردا داخل مى شود، در پست ترین اصناف و به این عمل بر طائفه و قبیله خود مباهات مى كند و در انظار معظم و محترم مى شود . اما نصارى و عیسویان كه حال تمام دول فرنگ و از جمله جاهاى دیگر را فرا گرفته پس بر ادنى خبیرى رفتار و كردار پوشیده نیست. آن ها با كشیشان و پادری ها (3)و پاپ ها و رهبان ها و به كلیسا و به آنچه


1) براهمه، جمع برهمات كه امروزه در هندوسان فرقه اى هستند .

2) امروزه در ادب فارسى صینى را به صورت سینى مى نویسند و صحیح هم همین است .

3) پادرى، كشیش انگلیسى كه در قرن سیزدهم در رساله اى ردیه بر اسلام نوشت و در آن زمان علماى اسلام جواب او را دادند. و امروزه پادر و پادری ها یك عنوان دینى است. بر بعضى از كشیش ها و این فرقه گفته مى شود این ها در زمان شاه عباس به ایران آمدند ولى شاه از پذیرفتن آن ها خوددارى كرد. با تلخیص از دهخدا، ج 4 ص 4634 .

ترویج مذهب ایشان كند و به آن ها كه مردم را به سوى كیش ایشان بخوانند، حتى آنكه در جمیع شهرهاى هند مخصوصا اشخاصى كه در مذهب كاملند، گذاشته اند. كه هر روز بر سر كوچه كه معبر عام است مى ایستند و به آواز بلند مردم را به سوى كیش نصارى مى خوانند. و هر كس مائل به صحبت با این ها شود مضائقه نكنند و با او به ملائمت محاجه كنند و به هیچ ناملائمى و آزارى متالم و گریزان نشوند هر چند دشنام دهند و استهزا كنند و خیو (1)به صورت آن ها اندازند، ابدا در حال او تغییرى نكند و به همین روش هر ساله جمعى از اوباش هر مذهبى به دین نصارى در آیند و پاپ بزرگ كه در كلیساى روم است او را خلیفه خاص حضرت مسیح (علیه السلام) مىدانند چندان معظم و مكرم است كه تا چندى قبل عزل و نصب تمام سلاطین فرنگستان با او بود كه هر كس را خواست عزل و هر كس را براى سلطنت معین كند و آن شخص باید به آنجا رود و پاپ به دست خود تاج بر سرش نهد و این یك شغل را سلطان فرانسه از او گرفت و باقى احترام و اعزازش باقى است و عجائب این كلیسا كه یكى از هفت بناى عجیب دنیا است برغم ایشان و موقوفات و خدام و رهبانان و رهبانات كه در آن جا ساكنند و از هم معاش بالمره فارغ و آسوده اند، و زیاده از آن است كه در این مختصر بگنجد و تمام این ها از شعبه ترویج مذهب است و همچنین است، عملشان با جمیع كلیساها كه در روى زمین است .

و پیوسته تورات و انجيل و سائر كتب مقدسه خود را وقف كرده، به آن جاها مى فرستند و اهل اسلام نباید فراموش بكند كه آن ها بسیارى از كتب را به بلاد ایران و به طور مجانى حتى با مقدارى هم پول جهت ترغیب مردم و تبلیغ مسیحیت در اختیار مردم مى گذاشتند و اگر كسى ردى بر اهل اسلام بنویسد، غایت جهد را در اغراض و ترویج آن كتاب به عمل مى آورند . به نحوى كه سایرین را رغبتى تمام در این كار پیدا شود و عجیب تر از همه حال ملاحده ملقب به خواجه كه جامع خباثت هر مذهب باطلى است و حال در غایت كثرت و انتشارند و در اطراف هند و سند و حدود شرق هستند و در دادن خمس و زكات وجوهات بریه به رئیس مذهب خود چندان اهتمام دارند كه بر جمیع فرائض و واجبات ایشان مقدم است، بلكه در هر انفاق و مصرف سهمى به جهة او معین مى كنند و در ضیافات تزویج دختران و غیر آن تا از طعام حاضر به جهة او معین نكنند، احدى دست به آن غذا نمى زنند و پس از تعیین آن در همان مجلس در معرض بیع در آورده به قیمت گزاف مى خرند و از این رشته هر ساله مبلغى خطیرى به او مى رسانند و در بسیارى از بلاد و پدر و مادر اولاد خود را نذر كرده و در بازار مى فروشند و قیمت آن را براى او مى فرستند و نظیر این طایفه ضاله و زنادقه بابیه اند كه در


1) آب دهان.

بى پایگى و بى اصلى مذهب و خبث طریقت یكسانند، هر جا متاعى مرغوب و چیزى محبوب قابل نقل به دست آید اوباش اتباع این طایفه بكد یمین و عرق جبین به مخاطره جان به قدر امكان به روساى دینشان مى رسانند بلكه خود را مالك مال و مختار به اهل و عیال خود نمى دانند و اما جماعت اهل سنت و معرضین از خانواده رسالت پس بر هر ناقدى هویداست جد و جهد سلاطین و متمولین آن ها در ترویج علماء و طلاب و كتب مصنفات و اخبار مجعوله و احادیث موضوعه كه در آن تزیین دین و تشیید آیین ایشان است و در شهرهاى معروفه خصوص مقر سلطنت و محرمین بلكه، در اكثر شهرهاى بزرگ كتابخانه هاى معتبر ساخته و از هر عنوان كتاب وقف كرده در آنجا گذاشته اند و محصلین را از تفتیش و تفحص آن مستغنى كردهاند و به جهت آحاد طلاب وظایف و مقررى به قدر حاجت معین كرده و در هر ماه بدون زحمت و دوندگى به ایشان مى رسانند. و در احترام حرمین شریفین مكه و مدینه و مجاورین آن دو بقعه مطهره نهایت اهتمام را دارند و از براى جمیع طبقات اهل علم آنجا، بلكه موذن و معلم اطفال و سائر منتسبین به دین و مستمرى معین كه همه ساله با امین سلطان براى ایشان حمل مى شود و بى زحمت و منت تسلیم ایشان مى كنند و موقوفات و صلات و نذورات از نقد و جنس كه از اطراف خصوص مصر به آنجا حمل مى شود؛ زیاده از تحریر است و در مصر آنطوری كه خود مشاهده كردم و از قرار نقل بعضى طلاب زیاده بر چند هزار نفر مى شوند و همه صاحب وظیفه و مقررى هستند و امر این طائفه در اسلامبول اضعاف این ها است و شیخ الاسلام آن جا در نهایت جلالت و شان و در احترام و ملاحظه قدر و مقام و در درجه صدر اعظم ایشان است. و در سنه گذشته كه رجال دولت عثمانیه سلطان عبدالعزیز را عزل كردند تا از او استفتا نكردند و او حكم به انعزال نكرد اقدام نكردند و صورت استفتا و جواب آن را دیدم و بهتر از اسلامبول در مراعات حال طلاب علم و اهتمام در ترقى و آسودگى مشتغلین ولایت بخارا است؛ چنانچه متواتر از تجار كه همواره به آن جا رفت آمد دارند شنیده شده و آن قدر از كثرت مدارس و طلاب آن جا و مواظبت امیر بخارا در امور آن ها و رفتن خودش به مدارس و تفقد از حال ایشان و امتحان نمودن از مقام تحصیل ایشان و رسانیدن ماهانه به آن ها نقل كرده اند كه انسان متعجب مى شود و داعى بر شرح آن ها نیست چه مقصود آگاه كردن فرقه ناجیه اثنا عشریه كثرهم الله است بر مواظبت و مراقبت ملل باطله و مذاهب فاسده در حفظ و حراست و تزئین طریقه و مذهب خویش و اعانت و حمایت و ترقى دادن مروجین و روساء كیش خود را به قدر امكان به مال و زبان و جوارح و هر كس طالب تفصیل باشد راه آن در غایت آسانى است .

چه در این ازمنه كه امر كتب مطبوعه دایر و شایع و تردد به بلاد بعیده و دول خارجه بسیار و رسیدن اخبار از هر جا به توسط روزنامه ها متصل اطلاع بر این قسم مطالب سهل و آسان است و از براى تنبیه

و بر خواستن غیرت دینى و تعصب ملت در آنچه گفتیم، كفایت است. آن كسى را كه در دل ذره اى از درد دین باشد، بلكه اگر كسى به تاریخ و سیره رجوع نماید و در رفتار شجره خبیثه بنى امیه و بنى عباس نظر كند كه تا چه حد سعى و كوشش داشته اند و مصارف كلى مى كردند، در ترویج مذهب و خودشان انسان متعجب مى ماند .

باب دوم : در ذكر اختلال ملت بيضاء و خرابى شريعت غراء و اشراف حمله آن به انعدام و نزديك شدن اساس الاسلام و قواعد دين مبين به انهدام و برگشتن اسلام به حال غربت اول

1 . انهدام قواعد دین مبین و برگشتن اسلام به حال غربت اول . 2 . بیان آن كه كفار و ملحدین از اركان دین است .

3 . افعالى كه باعث بغض علماء و صلحاست .

4 . در بیان این كه طالب علم را در بدایت امر شرط لازم است .

5 . حال اهل علم در این زمان (منظور زمان خودش است) .

6 . در آخرالزمان علما در نزد مردم خوارند .

7 . علامت هاى قیامت .

8 . بىاعتنایى خلق بدین اسلام .

چنانچه، حضرت ختمى مآب (صلى الله علیه و آله و سلم) خبر دادند كه بداءالاسلام غريبا و سيعود غريبا (1)اسلام در اول امر غریب بود و زود است كه به همان حالت اول برگردد. پوشیده نماند كه، پس از ارتحال آن جناب به عالم بقاء و برداشتن نظر ظاهرى از اهل دنیا اگر چه منافقان امت به انواع مكر و خدیعت آتش مخالفت افروختند، و خانه رسالت را و امامت را سوزاندند. و برد خلافت را از دوش اهل آن ربودند، و بر سریر خلافت غنودند و خلق را در تیه (2)گمراهى و ضلالت انداختند و لواى امارت و سلطنت افروختند ولیكن كثرت بدى رفتار و قلت علم به احكام و آثار و شیوع اقسام منكرات و انواع بدعت و بروز قصد تخریب شریعت و اراده سلطنت و ریاست كه از آن قوم روز به روز ظاهر و هویدا مى شد، خود وافى و كافى بود در بى وثوقى ارباب دیانت، به دعاوى كاذبه و آراء فاسده آن جماعت و زوال اعتقاد به داشتن ایمان آن قوم از دل ها، چه رسد كه به توهم صحت ریاست و خلافت آن ها و چگونه ممكن بود جمع شدن اقرار به نبوت خاتم الانبیاء (صلى الله علیه و آله و سلم) و صدق كتاب خداوند با


1) بحارالانوار، ج 8 ص 12.

2) تیه، از نظر لغوى یعنى گمراه شدن، و نام بیابانى است كه موسى با عده اى از بنى اسرائل مدت چهل سال در آن بیابان سرگردان شدند .

اعتقاد به حسن كردار جماعتى كه هرگز كارى از ایشان سر نمى زند. كه به توان آن را به ظاهر كتاب و سنت مطابق نمود و اگر به این حال مانده بود كم كم اباطیل و بدع ایشان از میان رفته رخسار حق بى آلودگى به غبار اغیار در میان خلایق پیدا و آشكار مى شد؛ اما چه سود كه ارباب تالیف و صاحبان تصنیف خلق را به صرافت طبع اصلى خود باقى نگذاشتند و به اعانت قلم و استمداد اخبار موضوعه و آثار مجعوله و شبهات شیطانیه و تدلیسات ابلیسیه كه مبدع و موسس آن وبال المومنین (1)معاویة بن ابى سفیان بود، راه نجات را از براى كردارهاى زشت و گفتارهاى منكره بستند. تا توانستند راه صخنى (2)پیدا كردند و چون از آن عاجز شدند دست به انكار زدند و با تمسك به ظواهر بعضى از سنن شروع و آداب صوریه خود را در لباس متمسكین به اصل دین در آوردند و آراء و اقوال و احادیث خود را جلوه دادند و به قوت و قهر سلاطین و انعام و جوائز امرا و ظالمین امر تصنیف دائر و شایع و بازار شبهات و ایراد بر یكدیگر كه منشاء آن تحاسد و تباغض و تناقض در قرب به خلفاء و حب جاه در قلوب ابناء دنیا بود رواج گرفت تا آنكه آراى مختلفه و مذهب متشتته در انتشار و كثرت به جایى رسید صدق كلام الهى ظاهر شد كه مى فرماید : فَتَقَطَّعُوا أَمرَهُم بَينَهُم زُبُرًا كُلُّ حِزبٍ بِمَا لَدَيهِم فَرِحُونَ (3)براى تشتت دین اسلام و تفرق شریعت سید الانام (صلى الله علیه و آله و سلم) تصانیف زیادى تالیف و تزیین شد و كلمات باطله و آراء سخیفه به استمداد قلم پاره ها از سخنان باطل پر شد؛ چنانچه بر متدبر بصیر سلف و طریقه خلف پوشیده نیست و كار تالیف به جایى رسید كه از براى عذر افعال شنیعه بنىامیه و حركات قبیحه بنى عباس كتاب ها تصنیف شد، چه رسد به مقدمین بر ایشان، بلكه از براى مفاخره بنى امیه بر بنى هاشم كتاب نوشتند. و عاتكه دختر یزید را به جهت آنكه پدرش یزید و جدش معاویه و شوهرش عبدالملك و پدر شوهرش مروان و پسرش ولید خلیفه بودند، در مقابله فاطمه زهرا دختر محمد مصطفى (صلى الله علیه و آله و سلم) در مقام مفاخرت شمردند و از این روش مى توان پى برد، كه به زور قلم چه حق ها را پوشاندند و چه باطل ها را رواج دادند .

و بالجمله فرق دین مبین حسب وعده حضرت خاتم النبین (صلى الله علیه و آله و سلم) به هفتاد و سه رسید. چنانچه، از آن جناب اهل اسلام روایت نموده اند كه فرمودند: زود است متفرق شوند امت من بر هفتاد و سه فرقه و یكى از آن ها ناجى و رستگار، و بقیه مخلد و در نار و شاید در این عدد ملاحظه اصول فرق و اساس شعب ها شده و گرنه در هر طائفه و مذهب چنان طریقه و ملل جداگانه پیدا شده كه ضبط و


1) عده از اهل سنت كه به خلافت معاویه اعتقاد دارند او را خال المومنین مى گویند مرحوم نورى در مقابل خال كلمه وبال را آورده .

2) یعنى سخنى، صدایى

3) سوره مومنون ، آیه 53 ؛ اما آن ها کارهای خود را در میان خویش به پراکندگی کشاندند، و هر گروهی به راهی رفتند؛ (و عجب اینکه) هر گروه به آنچه نزد خود دارند خوشحالند !

احصأ آن در قوه كسى نباشد و همه بر یكدیگر طعن و لعن مى كنند و جمله به كفر غیر خود فتوى مى دهند و بر یكدیگر ردیه مى نویسند. به خیال اینكه با دروغ و افترا بستن بهم دیگر آن دیگرى دست از كیش خود بر مى دارد و قلت و كثرت هر فرقه در هر قرنى و ضعف و قوت هر طائفه از روى مجانبت سیره و آئین طریقه مخالفه آن و تحفظ از مداخله قواعد محققه و یا مخترعه خود است و این دو معین مبین و دو بازوى دین هر فرقه از فرق مسلمین است در فرقه ناجیه اثناعشریه كه یكى از آن هفتاد و سه است و هیچ فرقه اى غیر او را نتوان حكم به نجات او كرد و چه حكم به نجات هر فرقه اى غیر از طائفه اثنا عشریه مستلزم نجات تمام یا بیشتر آن فرقه ها است. به سبب اشتراك آن ها در اغلب اصول مذهب كه نجات و عدم نجات بسته به صحت و فساد اوست و این با صدق كلام نبوى نسازد و مشاركت آن جمله در اصول مذهب و انفراد اثنا عشریه در بین مسلمین در كتب امامیه با ادله واضحه و براهین ساطعه بر بطلان آن فرق تصریح شده و نجات این جماعت در این اعصار در غایت ضعف و پستى و قلت و سستى است به سبب امور چند كه عمده آن كثرت تردد و آمد و شد كفار به بلاد مقدسه ایران است كه حال مركز ایمان و بیضه حقیقت اسلام است و شدت مراوده و تحبب مسلمین با ایشان و فرو گرفتن امتعه و اقمشه و آلات اثاث البیت و مشروبات و ماكولات اهل كفر و شرك هر شهر و دهكده، را و تزیین و ترغیب نموده است. مترفین خوشگذران ها و جماعت بى عار و ننگ كه از بى قیدى به مذهب و بى اعتنایى به دین هرگز به فكر صدق آن و حقیقت معاد نیفتادند و از براى اوقات عمر خود ساعتى از براى این كار نگذاشتند.

قوانین و آیین و رسوم كفر و ملحدین را به آیین خود ترجیح دادند؛ بلكه لباس و گفتار هیأت بدن و طرز كردار مشایه مشركین و از قواعد و رسوم آن ها گرفته شده و نتائج این كار و آثار این رفتار مفاسد چند، و مضارى است بى شمار كه در دین احمد مختار (صلى الله علیه و آله و سلم) پیدا شده و زیاد خواهد شد و بناچار و به اشاره به بعضى از آن ها قناعت مى شود .

اول: آن كه بغض قلبى بر كفار و ملحدین كه از اركان دین و اجزاء ایمان است از دل برده و محبت و دوستى آن ها را كه در مناقضت با دوستى خداوند و اولیائش چون آب و آتش است آورده بلكه مراوده و آمیزش با آن ها مایه افتخار و سبب مباهات شده و حال آنكه خداوند مى فرماید :

لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللههِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللههَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ (1)نمى یابى قومى را كه ایمان آوردند به خداوند و روز باز پسین دوست دارند كسى را كه دشمنى و مخالفت خدا و رسول او را كند، هر چند آن ها پدران یا پسران یا برادران یا عشیره او


1) سوره مجادله، آیه 22 .

باشند، چه رسد به بیگانه پس دوست ایشان را حظى از ایمان نباشد و ایضا مى فرماید : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ (1)اى كسانی كه ایمان آورده اید دشمن من و دشمن خود را به دوستى اختیار نكنید، شما با آنان طرح دوستى مى افكنید و حال آنكه ایشان به سخن حقى كه بر شما آمده است ایمان ندارند و از این رقم آیات بسیار است و در من لا يحضره الفقيه از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه خداوند وحى فرستاد به سوى پیغمبر، از پیغمبران خود كه به مومنین بگویید، لباس اعدائى مرا نپوشند، غذاى اعداء من را نخورند، به راه هاى اعداى من نروند .

پس از دشمنان من مى شوید، چنانچه ایشان دشمنان منند، و در كتاب جعفريات به همین مضمون از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل كرده و در آخر آن فرموده به شكل هاى اعداء من متشكل نشوند و در امالى صدوق مرویست كه جناب صادق (علیه السلام) فرمود: كسى كه كافرى را دوست دارد دشمن خداوند را دشمن داشته است. و كسى كه دشمن كافرى شود خدا را دوست داشته، آنگاه فرمود: دوست دشمن خدا، دشمن خداست و در صفات الشيعه از جناب رضا (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: به درستى كسانى كه به خود بستند محبت ما اهل بیت را كسانى اند كه، فتنه ایشان بر شیعیان ما از دجال سخت تر است. راوى گفت به چه سبب فرمود: به دوست داشتن دشمنان ما و دشمن داشتن دوستان ما زیرا كه چون چنین شود حق به باطل مختلط و مشتبه مى شود .

پس مومن از منافق شناخته نمى شود و نیز آن جناب درباره اهل جبر و تشبیه و غلات فرمود چنانچه در خصال مرویست كه: هر كس ایشان را، دوست دارد، ما را دشمن داشته و كسى كه دشمن دارد ایشان را، ما را دوست داشته و كسى كه با ایشان مواصلت كند از ما بریده است و كسى كه از ایشان بریده گو با ما مواصلت كرده و كسى كه بیازارد ایشان را، به ما نیكى كرده است و كسى كه نیكى كند ایشان را، ما را آزرده است و كسى كه اكرام كند ایشان را، اهانت به ما كرده و كسى كه اهانت كرده ایشان را، ما را اكرام نموده و كسى كه رد كند ایشان را، ما را پذیرفته و كسى كه بپذیرد ایشان را، رد نموده ما را و كسى كه احسان كند ایشان را، با ما بدى نموده و كسى كه بدى كند با ایشان ما را تصدیق كرده و كسى كه عطیه دهد ایشان را، ما را محروم كرده و كسى كه محروم كرده ایشان را ما را عطیه داده. اى پسر خالد، هر كه از شعیان ماست از ایشان دوستى و ناصرى نگیرد و چون حال این قسم كفره چنین باشد حال سایر كفار اگر بدتر نباشد كمتر نخواهد بود .


1) سوره ممتحنه ، آیه 1

دوم: آن كه در دل بغض دین و طریقه مسلمین و عداوت متدینین و علما و صالحین و كه متادبند به آداب شریعت و منكرند به قلب و زبان معاشرت و مشابهت به آن جماعت كم كم ثابت و بر قرار شود چه هر كس به حسب فطرت تنفر است از مخالفت طریقه و منكر رسوم خویش كه آن ها را از روى محبت التذاذ و منفعت اختیار كرده به خصوص اگر آن مخالف ناهى و رادع باشد به قدر امكان او را از پیروى آن طریقه، و شیوع و بروز این مفسده به مقامى رسیده كه نزدیك شد معامله با اهل علم و ارباب دین كنند، معامله با یهود مسكین كه از دیدنش قلب منفجر و صورت عبوس شده است درصدد آن برآمده بلكه از دیدن صاحب عمامه كه وجودش منغض عیش و مانع لهو و طرب است. تنفر بیش و انزجار و استهزاء و سخریه و اشاره به چشم و دست به نحو استخفاف زیاده از دیگران بلكه حكایت حركات و سكنات اهل علم را در اوقات تحصیل و عبادت از اسباب مضحكه مجالس لهو و زینت محافل طرب خود كرده اند. گاهى در لباس شعر و مضامین نظم در آوردند و همان كارها كه كفار هنگام دیدن مومنین مى كردند از استهزاء به زبان و اشاره به ابرو و چشم و استحقار و استخفاف به مقدار میسور خداوند در مواضع متعدده حكایت فرموده و وعده عذاب دنیا و آخرت به آن داده است. به همان روش فساق و فجار با آن جماعت در این اعصار چنین كنند. و این بغض و منافرت بالزوم تعظیم و احترام ایشان، چنانچه بیاید نهایت مناقضت و كمال مبانیت دارد و هرگز با یكدیگر جمع نشود. در اخبار بسیار دائر ایمان را منحصر فرموده اند بحب فى الله و بغض فى الله و فرمودند: ایمان نیست مگر حب و بغض خداوند و آنچه را پسندید و دوست دارد و بغض اعداى خداوند و آنچه را دوست دارند .

در نهج البلَغه مذكور است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: اگر نبود در ما مگر دوست داشتن ما آنچه را خداوند دشمن دارد و تعظیم كردن ما آنچه را كه خدا حقیر كرده هر آینه مخالفت ما خدا را و رو گردان از امر او كفایت مى كرد .

سوم: آن كه مخارج و مصارف این جماعت خارج از اندازه و زیاده از مداخل و شأن متعارف شده و بر آلات فضول معاش و اسباب لهو و زینت و انواع جامه هاى نفیسه و ماكولات خبیثه و مشروبات نجسه چندان افزوده شده كه تمام محصول حلال و حرام و زحمات لیالى و ایام از براى تحصیل اندكى از آن ها وفا نكنند قیمت صورت هاى منقوشه كفار كه بعضى از زینت هاى یكى از حجره هاى شخصى از مترفین شده به چند هزار تومان مىرسد؛ چنانچه مسموع و محقق شده مخارج سائر زینت ها و طاق ها كه جزئى است از سائر لوازم عیش چه خواهد بود و این اعمال سیره در امر زندگى علاوه بر آنكه پارهاى از آن ها تبذیر است كه خداوند، صاحب آن را برادر شیطان شمرده إِنَّ المُبَذِّرِينَ كانُوا إِخوانَ الشَّياطِينِ وَ كانَ

الشَّيطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً (1)و پاره اى اسراف، از كبائر است به نص كلام جبار وَ أَنَّ المُسرِفِينَ هُم أَصحابُ النَّارِ (2)و سبب احتیاج دائم و برانگیختن انسان است بر كسب حرام و ظلم انام چه محصول حلال ملاحظه تكالیف الهیه، كه در صرف آن هاست، هرگز به این پایه و مقدار نرسد؛ چنانچه خواهد آمد كه ده هزار درهم یا بیست هزار درهم هرگز از حلال جمع نشود و این مقدار وافى عشرى از معشار آن، مخارج نیست مانع است صاحبش را از تشیید مالى دین و اعانت علماء و مشتغلین و ترویج شرایع و تعظیم شعائر مسلمین است .

چه بسیارى از صاحبان ثروت و ارباب الوف از عقار و منال دیده مى شود، مقروض و پریشان و به جهت مخارج یومیه به این و آن علاوه بر آن استیصال انفاق در راه خدا ضرر در مال دانسته نه اسباب ترقى و نمو و حفظ آن چنانچه شرح داده خواهد شد. دیگر چه جاى توقع اعانت است و بر صاحب انصاف و بصیرت پوشیده نیست كه، تحصیل علم دین به نحو كمال و تمام تهذیب شرایع اسلام و دفع شبهات ابالسه امام بى استغراق وقت و اجتماع فكر در آن و مساعدت اسباب خصوص اقسام كتاب و اصناف مصنفات در هر باب میسر نباشد. پس در هدایت امر طالب علم را احراز دو شرط لازم است . اول اعراض از كسب معاش و فراغت از شواغل و عوائق لوازم زندگى .

دوم وجود مایحتاج به مقدار كفایت گذران روز و شب و سائر اسباب لازمه و پس از اعراض با عجز اغنیاء به جهت مفسده مذكور در اصلاح این شرط كه عمده اصل و از تكالیف عینیه ایشان است، ناچار بازار كساد و امر شرع مختل و اساس دین منهدم؛ چنانچه مشاهده و محسوس است؛ كه اولا طالب علم بالنسبه به احتیاج بلاد اسلام به وجود ایشان در هر مجمع و مكان، اندك و غیر وافى است. چه بعد از نداشتن مقدار كفایت با كفیل رساندن آن اقدام در این كار غیر مقدور، خصوص از آنانى كه پایه ایمان را به مقام عالى نرسانده، چنانچه مفروض سخن است زیرا كه غرض بیان حال عامه و تكالیف ظاهره است و ثانیا برخى كه به امید اعانت داخل شد، آنگاه مایوس یا مدد معاشى از ملك و عقار داشت و از جور حكام و ستم ظلام به غصب رفت یا از كثرت خوارج و زیادتى و ثقل عوارض دیوان از دست داد یا از آبادى و نفع افتاد و هنوز به مقام عالى از درجات علم نرسیده، ناچار به جهت به پا داشتن مراسم زندگى و ملاحظه، شان و اعتبار متمسك به اسباب مختلفه شده بعضى به عمل نیابت صوم و صلات كه مزد سال آن از ناچارى به پانزده قران رسیده و متعارف آن بیست و پنج قران الى چهار تومان است و اگر كسى هر روز روزه بگیرد و روزى ده روز نماز كند، به لوازم زندگى شخصى خود نرسد. چه رسد به عیال و


1) سوره اسراء، آیه 27 ؛ چرا که تبذیرکنندگان، برادران شیاطینند؛ و شیطان در برابر پروردگارش، بسیار ناسپاس بود !

2) سوره غافر، آیه 43 : و مسرفان اهل آتشند !

اطفال و حال آن كه این رشته نیز براى ایشان همیشه مستمرى و وظیفه خود را، ذلیل فجره لئآم و محتاج ابواب فسقه انام و تملق از ناكسان و تحمل ناملائم و دیدن منكرات و معاونت بر ظلم كرده، پس از صرف و هتك پارهاى از غرض و ناموس و اعتبار مال و دین و عمر غالبا مایوس و مطرود و منكوس و بر فرض قبول استقرار، غالبا بى اعتبار، و وصول به آن غایت دشوار یا حواله به ماخوذ از گمرك و داروغه بازار و اشباه آن از حرام كه به محیط اعظم پاك نشود .

بعضى كه فى الجمله رعایتى از قدر علم كرده و به آن مقدار اندك از ایشان را مانع از چنگ زدن به دامان ستمكاران شد یا در نخست از ایشان مایوس به خیال خام رسیدن به وجوه بریه از خمس و زكات و مظالم و كفارات در خانه تجار و ارباب عقار معتكف و مقیم گاهى به هزار منت از آن ها از پست ترین مال خود مقدار قلیلى كه وافى به عشر مخارج سائل كه سیادت و دیانت و خطوط علماى ملت را به شفاعت آورده مى دهد و گمان دارد در قیامت بر شافع روز جزا خاتم رسل (صلى الله علیه و آله و سلم) حقى عظیم دارد كه، اولاد روحانى و جسمانى او را از مهالك عظیمه نجات داده و بعضى به خیال روضه خوانى و ذكر فضائل و نشر مسائل بلا اتقان مبادى و ماخذ صحیح و فهم مستقیم و اطلاع كامل و قوت تمیز زشت از زیبا به بلاد و قراء پراكنده شده به متاعى قلیل، از آثار هدى و اكاذیب بى شمار و ایمان ضعیف مستعار مشغول تجارت و خریدن دنیا به آخرت و بعضى به جهت تسخیر عوام از مردان و زنان كالانعام پارهاى از اذكار و اوراد و ختوم و مناتر و طلسمات به دست آورده، بازارى به رواج و دكانى مرغوب و با رونق در گوش ها و حلوات باز كرده قلیلى مى ماند كه، شوق تحصیل و نور علم مانع ایشان است از انس به غیر آن و از بسته شدن طرق معاش و ابواب خیر و اعانت خصوص با ابتلاء و غربت و اله و سرگردان شوند .

و اكثر ایشان در این اعصار كه حسب تقدیر حضرت احدیت مركز علم به ملاحظه جمع اساتید و مصاحبت توفیق و ظهور بركت و ترقى در عتبات عالیات قرار گرفته و لهذا اغلب علماى كاملین و فقهاى راسخین كه در اطراف بلاد ایمان منتشر و متفرق اند، تمام ایام اشتغال یا اغلب آن را در این بقاع مطهره به سر برده و در جوار ائمه اطهار (علیه السلام) امانت نیابت و مقام ریاست به ایشان سپرده شده، مجتمع شده اند و مرارت فقر و پریشانى و تلخ عیش و زندگانى مبتلا و به درد غربت و جور خلافت ملت گرفتار چه بسیار سادات ذى شان كه آسمان از نورشان روشن شب از بى روشنائى چراغ مهموم و از فیض مطالعه و نوشتن محروم و از سوزش گرسنگى و در پیچ و تاب و از آه و ناله اطفال خرد كباب و ممنوع از لذت خواب نه در وقت حدت گرما قدرت بر میوه و آبى و توانایى تعیش در بام و سردابى و نه در زمان شدت سرما قوت لباس نافعى و مكنت اسباب و مكان واقعى و بسا علماى اعلام و فقهاى ذوى

الاحترام كه راه نمایان دین و خلفاى خاتم النبین اند .

روزها پس از فراغت از تعلیم و تعلم در گوشه هاى صحن مقدس به جهت تحصیل قرص نان متحیر و از اندیشه مطالبه دیان متفكر، چه بسیار اصناف ماكول و مشروب و انواع فواكه فصول بیاید و برود كه حظشان از آن ها جز دیدن چیز دیگرى نیست. و چه شب ها و روزها بر آن ها بگذرد كه سهم شان از قوت غیر از مقدار نمردن نیست چه دل ها كه از حسرت نداشتن كتاب و كباب سوخته و چه چشم ها كه از تصور عجز از اكتساب شب ها بیدار و پر آب، سالكان راه خدا كه پناه به قبور ائمه (علیه السلام) آورده اند، در اوقات زیارات مخصوصه از ظلم اعداء در میان خار و خاشاك پنهان و واقفان اسرار الهیه كه از بركت وجودشان مور صحرا و ماهى دریا روزى خورند. اذل طوائف انسان، تاجوران دین كه بر تارك شان افسر هدایت گذاشتند، از كثرت كهنگى جامه و قذارت لباس به عباى بى پود استغنا و تعفف كنند و پیشوایان دین كه از قلوبشان زنگ جهالت را برداشتند و نه آنقدر در انظار خار كه ایشان را به قدر فاجر و تاجرى ملتى اعتنا كنند. هر یك به وطن اصلى خود به مراحل دور و به اندازه قوت لایموت شاكر و مسرورند. نه اهل بلد و اقربا در صدد تكفل این غربا و نه زوار متمول در فكر رعایت امثال این هاست، اگر چه گاهى از ارباب دیوان و اعوان سلطان و تجار ثروتمند، به زیارت آیند و در مقام بذل مال و اصلاح حال مجاورین افتند از ندانستن رسوم انفاق و شرایط آن به فساد ملت و حرمت مالشان چندان عیار و اشرار به لباس اخیار به میان درآمده واسطه رساندن شوند. كه حبه و دینارى به محل محبوب خداوند نرسد. و بالجمله شرع نبوى و دین احمدى از نصرت این جماعت به ملاحظه این موانع مایوس و خائب اند .

و ثالثا شر ذمه قلیلى اگر چه به مساعدت اسباب و مرافقت توفیق و موافقت همت بارى به منزل رسانده از تحصیل و اكتساب فارغ و لواى ترویج و نشر دین را در اطراف و اكناف بلاد افراختند، و ایتام آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) را سرپرستى و دل هاى مرده را زنده ساختند. لیكن چه سود كه از كثرت جور متغلبین و تعدى اراذل و طغام و نشر قوانین كفر و مشركین و عدم قدرت علما بر كفالت امور مشتغلین و دفع ظلم از محصلین كه به توسط آن ها شرایع منتشر و احكام خداوند در بیان خلایق دائر شود و رواج گیرد؛ بلكه رسیدن ناملائمات از ضرر مالى و عرضى به نفوس مقدسه ایشان از جانب اشرار بركت و انتفاع به وجود این چراغان راه هدایت از میان خلق برداشته شده، بعضى در زاویه خمول محتجب و خموش و بعضى به سعایت مفسدین ممنوع و محبوس و بعضى از مستقر و وطن خود آواره مطرود و بعضى از شكستن شیشه صبر و تحمل، هجرت به بلاد غربت كرده، به علم و ایمان خود مانوس و قلیلى كه قوت هجرت ندارند، یا ضرر رفتن را بیش از توقف دانند غالب ایام در مجادله و

مخاصمه به احكام و دفع تعدى از انامند .

پس از براى نصرت دین، رساندن احكام و آداب شریعت سید المرسلین و تعظیم شعائر و تعلیم علوم حقه یاور و معینى و حافظى و امینى باقى نماند. آنانكه مقام تكمیل نفس و تهذیب قلب را به جاى رساندند و ابواب علوم غیبیه بر قلبشان گشوده، و قابل گرفتن اسرار و تحمل راز شدند به الهامات و سائر طرق انكشافات فائز واقفند، بر لب قفل خموشى زدند و خود در لباس نادان نماندند، دست خلایق از فیض ایشان خالى و به ضلالت و جهالت خود باقى، پس منكشف شد، كه نتیجه این دو ركن اعظم فساد دین و دو باب بزرگ اغواى شیاطین كه یكى تزیین و زواج قواعد و آداب كفر است در ملت اسلام و دیگرى تقویت نكردن دین به اعانت علماء و حاملان كتاب و سنت و انهدام اساس اسلام و اختلال امور معاد انام نباشد . چنانچه دیده مى شود كه عظم دین و شدت حاجت به احكام آن چنان از میان مردم برداشته شده كه به مقدار سگى با او رفتار نكنند. چه اگر در دهى كه در آن، ده خانوار باشد، سگ گله یا حافظ ایشان تلف شود.

البته درصدد تحصیل بدل آن در همان روز بر آیند و صلاح امور معاش خود را متوقف بر وجود او دانند و سال ها مى گذرد بر قراء و قصبه ها كه مشتمل است بر مرد و زن بسیار و در بین ایشان كسى كه نیست مقدار واجب از اصول دین و فروع كه همه آن ها یا اكثر آن ها محتاج و مبتلایند، تعلیم كند و هرگز در فكر آوردن كسى از خارج یا فرستادن كسى از خود كه تحصیل كند و به ایشان برساند نیفتادند. بلكه اگر گاهى به نعمت وجودش فائز شوند از بى اعتنائى و بى اعانتى ناچار به تعلیم اطفال مبتلا شود یا به سبب اشتغال به كسب و زراعت علم آموختن را از دست مى دهد. یا از آنجا فرار كند و رشته كار امت پیغمبر آخرالزمان به جایى رسیده كه غالب عوام از ضروریات مسائل بى خبرند. بلكه از تردد و مجالست و انس با نصارى و زنادقه و دهریین چنان كلمات كفر و سخنان منكرانه كه مورث ارتداد است، در میان مردم شایع شده كه فوج فوج از دین بیرون روند و ندانند و اگر هم به دانند از هم خود نشمارند، اكابر و اعیان به معاصى بزرگ چون خوردن روزه شهر رمضان خلایق مفتخرانه و بر پیروان دین خنده زنند و سخریه و استهزاء كنند و ایشان را بى شعور و ادراك دانند. در سلك بى خبران و بى ذوقان شمارند. و گاهى ایشان را خشك و مقدس نامند و بر افعال خداوند عزوجل پیوسته اعتراض كنند و ایراد گیرند و مدایح و توصیف حكماء و اهل صنایع فرنگ و كثرت عقل و هوش ایشان را ورد زبان و زینت مجالس نمایند و صنایع اعمالشان را كه نتیجه علوم طبیعى و ریاضى است از قوت بشر بیرون دانند و با معاجز و خوارق عادات انبیاء و اوصیاء: برابر سازند و از مجالس علماء گریزان و از صحبت علم دین و ذكر معاد ملول و هنرجو شوند، و اگر در محفلى گرفتار شوند به خواب روند یا دل به جاى دیگر فرستند و رعایت فقراء و اهل دین را لغو و بى فائده انكارند. و از اموال نجسه كه از چندین راه حرام و از خون

ارامل و ایتام به دست آورده و در مصارف حرام و معاصى عظام خرج مى كنند. خود را غنى و معظم و لازم الاحترام مى شمرند. و علماء و اتقیا را خورنده مال مردم و حلوائى و گدا و ذلیل پندارند. استعمال ظروف از نقره و طلا و مردان لباس زرى و دیبا مى پوشند. شارب ها بلند ریش ها (1)تراشیده به هیئت بنى مروان و بنى امیه در مى آیند. سخن محبوب و زبان مرغوب زبان فرانسه و انگلیسى است به جاى كتاب خداوند و آثار ائمه اطهار: كتب ضلال ومولفات كفره انیس و جلیس آن هاست . یهودیان كه سال ها در بلاد فرنگ با عیسویان محشورند، رسوم مذهب و كیش خود را از دست ندادند و مسلمانان از سفر چند ماه به آن صوب دل از مسلمانى كشیدند، لباس كفره دوخته ایشان، متداول و ممدوح شده است و عمامه و ردا كه تاج ملائكه و لباس انبیاست قبیح و مطرود است كمتر معصیتى مانده كه شایع نشده و قبحش از انظار برداشته و كمتر مطاعى و عبادتى باقى است كه از آن جز صورت و اسمى نمانده اهل حق از اقامه معروف و نهى از منكر عاجز از تاثیر آن مایوس و در خلوات بر ضعف ایمان و غربت اسلام و شیوع منكر گریان و مغموم و الحمدلله كه صدق اخبار حضرت ختمى مآب (صلى الله علیه و آله و سلم) به وقوع این مفاسد و غیر آن در امت او ظاهر شد .

چنانچه شیخ جلیل على بن ابراهیم قمى در تفسير خود از ابن عباس روایت كرده كه، با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) حج مى كردیم، حلقه در كعبه را گرفت و روى مبارك را متوجه نمود به ما و فرمود آیا خبر ندهم شما را به علامات قیامت و نزدیك ترین مردم در آن روز؛ به آن جناب سلمان رضى الله عنه گفت بلى یا رسول الله پس فرمود: (از علامات قیامت ضایع كردن نماز است و پیروى شهوات و میل به


1) شهید اول در قواعد فرموده جایز نیست براى خنثى تراشیدن ریش؛ زیرا كه احتمال مى رود و مرد باشد و ظاهرا این عبارت مسلم بودن حرمت است براى مرد، میرداماد در شارع النجاة حكم به حرمت كرده و گویا نسبت به اجماع داده و مجلسى در حلیه نسبت به مشهور داده اگر چه والدش در شرح فقیه و شیخ على سبط شهید ثانى در درالمنشور تصریح كردند كه قبل از شهید، نصى از اصحاب ندیدم و شیخ جعفر در كشف الغطاء و غیره نیز تصریح كردند و در كتاب جعفریات به سند صحیح مرویست كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرموده تراشیدن ریش از مثله است و هر كه مثله كند لعنت خدا بر او باد و در عوالى الآلى مرویست كه آن جناب فرمود: (لیس منا من سلق و لا خرق ولا حلق نیست از ما كسى كه با بى حیایى و وقاحت سخن بسیار گوید و مال خود را تبذیر كند و ریش را بتراشد چنانچه مولف ابن ابى جمهور در حاشیه، تفسیر نموده و در كافى مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را تازیان هاى بود كه دو طرف داشت و مىزد با آن آن ها را كه جرى و مارماهى و دمسیر، كه نوعى از ماهى حرام است مى فروختند و مى فرمود: اى فروشندگان مسوخ بنى اسرائیل و اى جند بنى مروان، كسى گفت كه جند بنى مروان كیست فرمود گروهی كه مى تراشند ریش را و تاب مى دهند سیبیل را و به روایتى فرمود چون چنین كردند خدا ایشان را مسخ كرده در فقیه مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود شارب را بگیرید و ریش را بلند بگذارید و به یهودیان و گبران خود را شبیه نگردانید و نیز فرمود گبران ریش هاى خود را چیدند و سبیلان خود را زیاد كردند و ما شارب خود را مى چینیم و ریش را مى گذاریم و چون نامه دعوت آن جناب به ملوك رسید كسرى به باذان كه عالم یمن بود نوشت كه آن حضرت را نزد او فرستد و او كاتب خود بانویه و مردى كه او را خرخسك مى گفتند به مدینه فرستاد و آن دو ریش ها را تراشیده و شارب گذاشته بودند پس آن جناب را ناخوش آمد كه به ایشان نظر كند و فرمود واى بر شما، كى امر كرده شما را به این گفتند رب ما یعنى كسرى فرمود لیكن پروردگار من امر كرده مرا بگذاشتن ریش و چیدن شارب و سیوطى در جامع صغیر از امام حسن (علیه السلام) روایت كرده كه آن جناب فرمود ده خصلت است كه قوم لوط كردند و به سبب آن هلاك شدند و زیاد كنند بر آن امت من یك خصلت دیگر را و شمرد از آن ده بریدن ریش را با مقراض است. و شیخعلى در درالمنشور از دو راه استدلال كرده یكى به خبر فقیه مذكور و مستحب بودن یك جزء آن به جهت دلیل خارج منافات با وجوب جزء دیگر ندارد به جهت ظاهر امر كه وجوب است خصوص یا نهى از تشبیه به یهود و گبر دوم آنكه براى ازاله موى ریش در شرع دیه كامله مقرر شده و هر چه چنین باشد فعلش بر غیر بلكه بر صاحبش حرام است و بیرون رفتن بعضى افراد نادره مثل ازاله موى منافات با این قاعده كلیه ندارد و مقام را گنجایش بیش از این نیست (منه نور الله )

آراى باطله و تعظیم ارباب مال و فروختن دین به دنیا، سلمان گفت: یا رسول الله، به درستى اینها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست اى سلمان، پس در آن گاه منكر معروف مى شود و معروف منكر و امین خائن مى شود و امین خیانت مى كند. و دروغگو تصدیق مى شود و صادق تكذیب مى شود سلمان گفت: یا رسول الله، این ها خواهد شد؟

فرمود آرى به آن كه جانم در دست اوست قسم، اى سلمان در آن زمان زنان ریاست مى كنند و اطفال بر منبرها مى نشینند دروغ را ظرافت و زكات غرامت مى پندارند؛ یعنى دادن آن را ضرر در مال خود مى دانند. مال كفار را كه به غلبه گیرند غنیمت خود كنند؛ یعنى در مصارف مسلمین صرف نكنند و مردم به پدر و مادر خود جفا مى كنند و از صدیق بى زارى مى جویند ستاره دنباله دار طلوع مى كند. سلمان گفت: این ها خواهد شد یا رسول الله؟ فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست به درستى كه در آن وقت زن با شوهرش در تجارت شریك مى شود و باران در تابستان مى آید و جوانمردان تمام و یا حقیر مى شوند .

پس در آن وقت بازارها نزدیك یكدیگر شود كه ناگاه این مى گوید چیزى نفروختم و این مى گوید به چیزى نفعى نكردم، پس نمى بینى مگر مذمت كننده براى خدا. سلمان گفت: یا رسول الله، اینها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست اى سلمان در آن زمان والى كسانى خواهد شد، كه اگر سخنى بگویند بكشند و اگر سكوت كنند آن ها را هرگز نبینند هر آینه غنیمت آن ها را پایمال كنند حرمت ایشان را و بریزند خون هاى ایشان را ، هر آینه دل هاى ایشان از فساد و ترس پر شود. سلمان گفت: یا رسول الله، اینها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست .

آن زمان چیزى از مشرق و چیزى از مغرب آورده شود و به رنگ ها و زینت هاى مختلفه در آیند، پس واى بر ضعف هاى امت من واى بر آن ها از خداوند، صغیر را رحم و بزرگ را توقیر نمى كنند، است از بدكاران جثه ایشان آدمیان و دلشان دل شیاطین است سلمان گفت: یا رسول الله، اینها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست اى سلمان در آن وقت اكتفا كنند مردان به مردان و زنان به زنان و رشگ برند بر مردان؛ چنانچه رشگ برده مى شود بر دختران و مردان شبیه به زنان و زنان شبیه به مردان مى شوند و زنان بر زین سوار شوند پس لعنت خداوند بر این زنان از امت باد،

سلمان گفت: یا رسول الله، اینها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست به درستى كه در آن وقت مسجدها را نقش و طلا كارى كنند؛ چنانچه معبد یهود و نصارى را نقش و تذهیب كنند و قرآن ها و زینت داده مى شود و منارها دراز مى شود و بسیار مى شود و صف ها كه دلشان با یكدیگر كینه و عداوت دارند و زبان هاشان مختلف است. سلمان گفت: یا رسول الله، اینها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آنكه جانم در دست اوست و در آن وقت مردهاى امت را به طلا آرایش كنند و حریر و دیباج بپوشند و پوست پلنگ به جهت جامه زیر درع بگیرند

سلمان گفت: یا رسول الله، اینها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست اى سلمان، در آن وقت ظاهر مى شود، ربواء (1)و معامله عینه كنند. یعنى متاعى را بفروشند و به وعده به قیمت معین بعد آن متاع را بایع از مشترى بخرد و به كمتر از آن قیمت و این نوعى از حیله تحلیل ربوا است داد و ستد رشوه است. دین پست و دنیا بلند شود، سلمان گفت: یا رسول الله اینها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست و در آن وقت كنیزكان خواننده ظاهر شوند و آلات لهو چون عود و طنبور كه حكایت مقامات آواز را كند و شرورترین افراد والى این امت مى شوند سلمان گفت: یا رسول الله، این ها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست اى سلمان در آن وقت اغنیا براى نزهت و متوسطین ایشان براى تجارت و فقراى ایشان براى ریا و سمعه حج مى كنند، پس در آن وقت پیدا شود قومى كه یاد گیرند قرآن را براى غیر خداوند و او را براى خود خوانندگى بگیرند و پیدا شود كه قومى كه علم دین آموزند براى غیر خدا و بسیار شود اولاد زنا و خوانندگى كنند به قرآن و براى دنیا بر روى یكدیگرند بریزند.

سلمان گفت: این ها واقع خواهد شد یا رسول الله؟


1) ربوا به معنى رباست یعنى در بیع زیادى گرفتن و یا سود خورى ظاهرا از نظر رسم الخط همان ربا درست است اضافه كردن واو (ربوا) حفظ كردن رسم الخط قرآن چاپ هاى قدیم است. م

فرمود: آرى: قسم به آن كه جانم در دست اوست اى سلمان این در وقتى است كه دریده شود حرمت ها و معاصى كسب شود و مسلط شوند بدان بر خوبان و منتشر شود دروغ و ظاهر شود لجاجت و شایع شود فقر و احتیاج و به لباس افتخار كنند و بر ایشان باران در غیر وقت باران ببارد و نرد و شطرنج و طبل و آلات ساز را نیكو دانند و امر به معروف و نهى از منكر را قبیح دانند تا آن كه مومن در آن وقت خوارتر از كنیز مى شود و ملامت میان قراء و عباد فاش مى شود. پس آن ها در ملكوت آسمان ها ارجاس و انجاس خوانده شوند

سلمان گفت: یا رسول الله، این ها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست اى سلمان پس در آن وقت نترسد غنى بر فقیر تا آن كه سوال كند از جمعه دیگر؛ پس نمى باید احدى را كه در كف او چیزى بگذارد.

سلمان گفت: یا رسول الله اینها خواهد شد؟

فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست اوست انتهى الخبر (1)

و بالجمله غیرت در دین و عصبیت در مذهب چنان از خلق برداشته شده كه اگر از كافرى یا مخالفى ضررهاى كلى به دین او برسد. اندوهگین نشود به مقدار همین كه از ضرر جزئى مالى كه از برادر مسلم به او رسیده پیدا مى شود. و اگر دسته دسته مردم از دین برگردند، هرگز غمگین نشوند و از امور عجیبه كه كاشف است از نهایت بى اعتنایى و بى غیرتى و خذلان الهى مر دلشان را آن كه در تمام چاپخانه هاى شهرهاى دولت عثمانى مثل اسلامبول و مصر و بیروت و شام و بغداد و به اتفاق دولت و ملت كتابى كه معلوم شود مصنف آن شیعه است و به اصطلاحشان رافضى است. نمى گذارند چاپ شود و در ایران خصوص تهران چه بسیار كتب اهل سنت چاپ شده كه در آن طعن ها و فحش ها به شیعه و بى ادبى به اعیان و علماء مذكور است، بلكه در اول كتاب محض ترویج بازار مصنف كتاب را به القاب بسیار ذكر كنند. غافل از آن كه چه قدر دین خود را به دنیا فروختند و دشمنان خدا را محبوب مردم كردند و بسا هست كه از همان سنخ كتاب بهتر و مكرر از امامیه در دست هست و اعتنایى ندارند یا فرقى نگذارند. پس واى بر آن كاتب و صاحب چاپ و چاپخانه و فروشنده مادح از غضب خداى جبار و مخاصمه رسول مختار و حیدر كرار و ائمه اطهار و علماى اخیار .

باب سوم : در ذكر بلاها و مصائب كه از آثار مفاسده سابقه و نتايج اعمال گذشته و غير آن هاست و خلايق به آن ها در دنيامعذب و مبتلايند


1)

1 . در مفاسد گماهان دنیوى .

2 . معنى مكر و حیله معاصى .

3 . معناى اسراف و تبذیر .

4 . جزاى دنیوى جرایم .

5 . آثار دنیوى معاصى .

6 . در عقوبت دنیوى گناهان .

7 . در مفاسد عاجله گناهان .

8 . در مفساد دنیوى مفاسد .

9 . كیفیت عقوبات عاجله این است .

10 . عقوبات دنیوى گناهان و تبدیل شدن عقاب داخلى به خارجى و خارجى به داخلى .

11 . در اینكه مبدا تمام گناهان جهل است .

و مبدأ تمام این ها اعراض ایشان از اخیار علماست و سركشى از اطاعت و فرمان ایشان، از ارباب بصیرت و بینش هویداست. كه از اعظم آیات الهیه كه در دلالت كردن بر و وجود ذات مقدس الهى و صدق رسالت حضرت ختمى مآبى بى نظیر و از نعمت هاى خفیه كه ترساندن خلایق از بدى عاقبت كردار زشت و مانع شدن ایشان از اقدام بر جرایم و هتك محارم بهتر از هر وعظ و تذكیر نیست ظهور و عیدهاى الهى است كه در دار دنیا بر اعمال قبیحه داده و فوج فوج مردم را به جزاى كارهاى بد معاقب ساخته و به انواع نكال و تعذیب ایشان را عبرت دیگران نموده و به اندك تامل صادق و نظر درست در افعال و كردار خلایق و آنچه بر آن ها مترتب مى شود، از بلاها و مصائب این باب عظیم و جلیل در ابواب معرفت حضرت احدیت و زاجر از ارتكاب بزرگ و كوچك معصیت و مفتوح و مدعا مكشوف و مبین شود .

و در كتاب خداوند و سنت نبوى و آثار ائمه (علیهم السلام) در مواضع بسیار به این تصریح شده، چنانچه در كتاب دارالسلام ذكر نمودم و در این جا به بعضى از آن ها قناعت مى كنم خداوند فرموده : وَلَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَىٰ دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (1)و عذاب دنیا را بیش از آن عذاب بزرگ تر به ایشان بچشانیم باشد، كه باز گردند. و نیز فرمود : وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُمْ بِالْعَذَابِ فَمَا اسْتَكَانُوا لِرَبِّهِمْ وَمَا يَتَضَرَّعُونَ (2)و به تحقیق كه گرفتیم ایشان را به عذاب پس فروتنى و خوارى نكردند براى پروردگار خود و زارى


1) سوره سجده آیه 21 .

2) سوره مومنون ، آیه 76 .

ننمودند و نیز فرمودند : قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَىٰ أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ ۗ انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ (1)

بگو اى محمد، كه اوست توانا كه بفرستد بر شما عذابى از بالاى شما مانند عذاب قوم لوط و اصحاب فیل و طوفان .

یا مراد دود صیحه این است: چنانچه شیخ عیاشى از جناب باقر (علیه السلام) روایت نموده یا مراد ظلم سلاطین است كه در رتبه ظاهرى فوق رعایانید چنانچه شیخ طبرسى از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده یا از زیر شما مانند عذاب فرعون و قارون كه با غرق و فرو رفتن به زمین بود یا از بندگان بد و آنانكه در ایشان خیرى نیست، چنانچه در خبر دوم مذكور است. یا شما را بیامرزد، با یكدیگر در حالى كه گروه هاى متفرقه باشید، در راى و هواى نفس هر فرقه تابع رئیسى و مراد از آمیزش اختلاط است و درهم شدن همگام جنگ یا مخالفت در دین و طعن بعضى بر بعضى در آن یا زدن بعضى، بعضى را بسبب آنچه در میان ایشان از دشمنى و عصبیت است، مى باشد؛ چنانچه در خبر عیاشى است یا به چشاندن بعضى از شما را سختى جمعى دیگر كه مراد كشتن بعضى است بعضى دیگر را یا اذیت همسایه؛ چنانچه در خبر دوم است و حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: جمیع اینها به جهت اهل قبله است. یعنى مسلمین را بنگر چگونه مىگردانیم دلیل ها و علامات را به تقریرات و انواع گوناگون تا مگر ایشان دریابند و بفهمند و چون این آیه نازل شد حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به جبرئیل فرمود: بقاى امت من با این عذاب ها چه خواهد بود. و از براى این آیه زیاده از این توضیح بیاید ان شاء الله تعالى .

و نیز فرمود :

أَفَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئَاتِ أَنْ يَخْسِفَ اللههُ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُونَ أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَمَا هُمْ بِمُعْجِزِينَ أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلَىٰ تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّكُمْ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ (2)

آیا آنان كه مرتكب بدی ها مى شوند مگر ایمنند از این كه زمین به فرمان خدا آن ها را فرو برد یا عذاب از جایى كه نمى دانند بر سرشان فرود آید. یا به هنگام آمد و شد فرو گیرشان، چنان كه نتوانند بگریزند؟ یا از آنان یكان یكان بكاهد؟ هر آینه پروردگارتان رئوف و مهربان است. كه گناهكاران مهلت مى دهد در این آیه شریفه و در مواضع دیگر اشاره به آن شده یا بالنسبته به خلق است چنانچه بسیارى به آن گرفتارند، كه صورت طاعاتى از واجب یا مستحب كنند و در آن جز جذب قلوب بیننده یا شنونده و محبت


1) سوره انعام ، آیه 65.

2) سوره نحل: آیه 46 - 45 .

آن ها غرضى ندارند و به ایشان چنان بنمایانند، كه ما در این طاعت جز رضاى خداوند فرمانبردارى امر او محركى نداریم و حال آنكه در دل مقدار خردى از خلوص و قربت نباشد و این خود از معاصى كبیره و در حدود شرك است .

ولیكن در لباس طاعت و صورت عبادت كه بندگان به آن مغرور شوند و فریب خورند و یا بالنسبته به خالق جل و على است. چه بسیارى از خلق باشند كه شیطان از اغوا و انداختن ایشان به معاصى علاوه بر فتح ذاتى در انظار نیز مستهجن و قبیح اند مایوس و ناامید و ناچار از راه مباحات و طاعات كه گاهى مقدمه شوند، از براى معصیتى یا خود به جهت نداشتن پارهاى شروط كه بى آن نه مباح شود نه طاعت بلكه از اقسام معصیت شمرده مى شود. پیش آید و وسوسه نماید. چنانچه در بشارت المصطفى و تحف العقول مرویست كه امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: به كمیل از براى شیطان مكرها و بانگ ها و زینت ها و وسوسه ها و كبرها است كه بر هر كسى به قدر منزلت او در طاعت و معصیت او مى نمایاند.

پس به حسب آن بر او مستولى مى شود. اى كمیل به درستى كه ایشان شما را فریب به خویشتن مى دهند، پس اگر اجابت نكردى ایشان را مكر می كنند. تا تو و نفس تو به محبوب نمودن یا نیكو نماندن ایشان خواهش هاى نفسانیه تو را به سوى تو و دادن تو را آروزها و مقصودى هاى؛ تا تو را به بیراهه اندازند و ببرند از خاطر تو و نهى كنند تو را و امر كنند تو را و نیكو نمایند گناهان تو را به خداى، تا به او امیدوار شوى، پس به این مغرور شوى و گناه كنى و جزاى گناه كار دوزخ است. اى كمیل، حفظ كن قول خداوند عزوجل را كه الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَىٰ لَهُمْ (1). پس تسویل كننده شیطان است و مهلت دهنده خدا.

اى كمیل به یاد دار قول خداوند را به ابلیس لعنت الله وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ وَعِدْهُمْ ۚ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورًا (2)و بانگ زدن بر ایشان یا جمع كن بر ایشان، آنچه توانى از فریب با سواران و پیادگانت و شریك ایشان شود در اموال و اولاد و وعده ده ایشان را و وعده نمى دهد. شیطان ایشان را مگر فریب اى كمیل به درستى كه شیطان وعده نمى دهد ایشان را از جانب خود بلكه وعده مى دهد ایشان را از جانب پروردگار خود، تا اینكه وا دارد ایشان را بر معصیت او پس هلاك ایشان را نماید .

اى كمیل، به درستى كه شیطان به سوى تو با آن مكر دقیق مى آید و تو را به چیزى كه مى داند امر مى كند كه تو به او از طاعتى كه ترك نمى كنى او را پس گمان مى كنى كه اوست ملكى كه كریم یعنى این كه در دل، تو را ترغیب و تحریص به این عبادت مى كند، نه كه او شیطانى است رجیم. پس همین كه آرامى


1) سوره محمد، آیه 25 .

2) سوره اسراء: آیه 64 .

گرفتى به سوى او و مطمئن شدى وا مى دارد تو را به مهلكه هاى بزرگ كه نجاتى به آن ها نیست . اى كمیل، براى او دام هایى است كه آن ها را گسترده پس بترس از آن كه تو را در آن ها بیندازد.

و از جناب صادق (علیه السلام) مرویست كه فرمود: كه تو را از زینت دادن شیطان طاعت را براى تو مغرور نكند. كه او بر تو نود و نه در از خیر باز مى كند، تا آن كه بر تو در صدمین ظفر بیاید و غرض از این دو خبر و امثال آن كه ذكر نشد. مخفى شدن معصیت است بر انسان تا آن جا كه او را طاعت پندارد و به جهت تقصیر در مقدمات عارى باشد. مثلا از پاره شروط و اجزا یا دارا باشید، حمله اى از موانع را كه از آن هاست خواستن به آن عمل در مكنون خاطر و سویداى قلب خشنودى و غیر خداوند را، هر چند خود به این مفسده شرك آمیز ملتفت نباشد: ولیكن به محك جزئى و میزان الهى معلوم مى شود و گاه شود كه تقصیر در مقدمات علمیه است و از آن ها چیزى را دلیل و حجت میان خود و خالق پندارد و پس به آن بسیارى از آنچه حرام است حلال و واجب است، مستحب شمارد و به این جهت در عمرش زیاد از شماره به مكر و حیله گناه كرده و گاه شود كار به جایى رسد، كه احتمالى دهد یا اعتقاد كند كه خداى تعالى از نهانى دلش آگاه نیست یا غفلت نموده كه عین كفر است و مكر و خدعه كه در گناه به كار برده مى شود، چه با خالق یا با مخلوق گاه در دین است. گاه در عرض و گاه در مال و گاه در نفس به اقسام آن خلایق مبتلا چه بسیارند كه اعتراف كنند و در نزد خداوند یا خلق كه من معتقدم به فلان چیز كه اعتقاد به آن واجب است و یا نیست گویند : سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم (1)و در دل و عمل به عكساند و باطل را لباس حق پوشانند و به مردم القا كنند و در لباس محبت جویاى خفیات امور شوند و غرضشان تجسس از معائب است كه در انظار خوارش نمایند و عیب پوشیده را شایع سازند. و بالجمله بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ (2)هر كس در حال خود نگردد در كار خود تفتیش نماید خدعه از این رقم پیدا كند كه خود متحیر ماند و این مقام گنجایش شرح زیاده از این نیست و نیز فرمودند : إِنَّ اللههَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ (3)خداى تعالى تبدیل نكند و تغییر ندهد آنچه عطا فرموده به قومى از نعمت و عافیت تا آن كه آن ها تغییر دهند از حالت هاى نیكو به حالت هاى بد، چنانچه طبرسى از امیرالمؤمنین (علیه السلام) و عیاشى از جناب باقر (علیه السلام) روایت نمودند كه: خداوند در تقدیر حتمى قرار داده، كه هیچ نعمتى ندهد به بنده پس آن را از او بگیرد پیش از آنكه بنده معصیتى كند كه مستحق شود به آن جرم گرفتن آن نغمت را از او و نیز فرموده : أَأَمِنتُم مَّن فِي السَّمَاء أَن يَخسِفَ بِكُمُ


1) فرازهائی از زیارت عاشورا.

2) سوره قیامت ، آیه 14.

3) سوره رعد آیه 11

الْأَرْضَ فَإِذَا هِيَ تَمُورُ أَم أَمِنتُم مَّن فِي السَّمَاء أَن يُرسِلَ عَلَيكُم حَاصِبًا فَسَتَعلَمُونَ كَيفَ نَذِيرِ (1)آیا ایمن شدید از آن كه در آسمان ملكوت است و سلطنت و امر او این بود كه فرو برد شما را به زمین پس آن گاه حركت كند به اضطراب آیا ایمن شدید از آن كه در آسمان است. تدبیر و قهر او این كه بر شما باد تندى فرستد، كه در او سنگریزه باشد پس خواهید دانست كه چگونه است عاقبت ترساندن شماها به كتاب و رسول صادق یا چگونه است صدق رسول كه تحذیر نموده در حالى كه شما را سود ندهد؛ چنانچه ظاهرا آیه ایست و نیز فرموده : وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَنْ كَثِيرٍ (2)اگر شما را مصیبتى رسد به خاطر كارهایى است كه كرده اید و خدا بسیارى از گناهان را عفو مى كند و نیز فرموده :

وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَنْ كَثِيرٍ أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا بَيَاتًا وَهُمْ نَائِمُونَ أَوَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا ضُحًى وَهُمْ يَلْعَبُونَ(3)

ترجمه این آیه با دیگر آیات، مناسبه آن در آخر فصل دوم از باب ششم بیاید. و نیز در مقام سرزنش و توبیخ و عبرت نگرفتن ظالمین به عقاب هاى خداوندى با ظهور و تبین آن. مى فرماید : وَسَكَنْتُمْ فِي مَسَاكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَتَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنَا بِهِمْ وَضَرَبْنَا لَكُمُ الْأَمْثَالَ (4)و منزل گرفتید در جایگاه آن ها كه ستم كردند بر نفس هاى خویش و ظاهر شد، بر شماها را كه چگونه رفتار كردیم با ایشان و از براى شما مثل ها زدیم و به مشاهده و عیان و بیان بر شما هویدا شد، كه چه با آن ها از عقوبت و صفات كردیم آنچه كردند و آنچه كردیم به ایشان بیان نمودیم. یا از براى دلیل بر توانایى عذاب دنیا مثل ها آوردیم .

در امالى شیخ مروى است كه: حضرت سجاد هر روز جمعه به این كلمات در مسجد رسول خدا موعظه مى كرد و آن طولانى است و بعضى از فقراتش این است كه از غافلین نباشید كه به زینت زندگى دنیا مایلند پس خواهید شد از آنان كه به حیله معصیت كردند و حال آن كه خداى فرموده : أَفَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئَاتِ (5)تا آخر آیه كه گذشت، پس از چیزى كه خداوند شما را مى ترساند، بترسید. از او پند گیرید از آنچه به ستمكاران كرده، چنانچه در كتاب خود فرمود: و ایمن نباشید از آنكه به شما فرود آمد . بعضى از آنچه كه به آن قوم ظالمین را در قرآن ترساند، قسم به خداوند كه پند داده شدید به غیر خود، پس به درستى كه، سعادتمند آن است كه پند گیرد به غیر خود و به تحقیق كه شنواند شما را خداوند، در


1) سوره ملك آیه 17 - 16 .

2) سوره شورى 42 آیه 30.

3) سوره اعراف: 7 آیه 98 - 96.

4) سوره ابراهیم: 14 آیه 45.

5) سوره نحل 16 آیه 45

كتاب خود آنچه به ظالمان كرده از اهل بلاد، پیش از شما، چنانچه فرموده :

وَكَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنْشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آخَرِينَ فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنَا إِذَا هُمْ مِنْهَا يَرْكُضُونَ لَا تَرْكُضُوا وَارْجِعُوا إِلَىٰ مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَمَسَاكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْأَلُونَ قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ فَمَا زَالَتْ تِلْكَ دَعْوَاهُمْ حَتَّىٰ جَعَلْنَاهُمْ حَصِيدًا خَامِدِينَ(1)

و چه بسیار كه تباه كردیم از اهل ده یا شهرى كه ستم كار بودند و آفریدیم پس از ایشان گروهى دیگرى، پس چون مشاهده كردند عذاب و شكنجه ما را آن گاه مى دویدند از آن ها گریزان، و بازگردید و به جای هاى خودتان و به سوى آنچه كه به آن ناز پرورده شدید. شاید كه شما پرسیده شوید، گفتند: اى واى كه ما از ستمكاران بودیم، پس پیوسته همین بود تا این كه گردانیدیم ایشان را در آن پژمرده و قسم به خداى به درستى كه این كلام براى شما پند است ترساندن است اگر پند بگیرید و بترسید. آن گاه برگشت خداوند به سوى سخن در كتاب خود به سوى اهل معاصى و گناه ها پس فرمود : وَلَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ (2)و اگر برسد به ایشان پاره اى از عذاب پروردگار هر آینه مى گویند: اى واى بر ما كه ما از ستمكاران بودیم. پس اگر بگویید اى مردم كه خداوند اراده فرموده از این كلام همان مشركین را پس چگونه این باشد یعنى چنین نیست. و حال آنكه بعد از آن مى فرماید : وَنَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا ۖ وَإِنْ كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا ۗ وَكَفَىٰ بِنَا حَاسِبِينَ (3)ترازوهاى نصب فرماییم براى دادخواهى در روز رستخیز، پس ستم كرده نشود نفسى به چیزى، هر چند مقدار حبه از خردل باشد. كه بیاوریم آن را یا جزا دهیم و ما هستیم كه حساب رسى مى كنیم.

بدانید اى بندگان خدا، به درستى كه براى اهل شرك ترازوها نصب كنند و براى ایشان دفترها را باز كنند جز این نه، دفترها را براى اهل اسلام باز كنند و در قرآن در مواضع بسیار و در اخبار ائمه اطهار (علیهم السلام) به تامل و نظر در قصه امت هاى گذشته امر شده و چگونگى گرفتن خداوند آن ها را به انواع شكنجه ها و عذاب ها و شناختن سبب آن عقوبت، تا آن كه ترك نمایند و مبتلا نشوند و دانستن سبب نجات دیگران تا عمل نمایند به آن و خلاص شوند .

در خطبه قاصعه امیرالمومنین (علیه السلام) كه در نهج البلَغه است مذكور است: و احذروا ما نزل بالامم قبلكم من المثلَت بسؤ الافعال و ذميم الاعمال فتذكروا فى الخير والشر احوالهم واحذروا ان تكونوا


1) سوره انبیاء: 21 آیه 15 - 11

2) سوره انبیاء: 21 آیه 46.

3) سوره انبیاء: 21 آیه 47.

امثالهم (1)بترسید از آنچه نازل شده از عقوبت ها به امت ها كه پیش از شما بودند به جهت بدى كردار و زشتى اعمال كه آن ها انجام مى دادند، پس به خاطر آرید در حال خوبى و بدى و عافیت و بلا و شدت در حالات ایشان را و بترسید و از آن كه مانند ایشان بشوید و در جاى دیگر فرموده :

فاعتبروا بما اصاب الامم المستكبرين من قبلكم من بأس الله و صولاته و وقائعه و مثلَته واتعظوا بمثاوى خدودهم و مصارع جنوبهم (2)عبرتى بگیرید به آنچه رسید امتان گردنكشان، پیش از شما را، عذاب خداوند و گرفتن هاى او و پند گیرید به جایگاه چهرهایتان و محل افتادن پهلوهایشان، یعنى قبورشان كه در آنجا به خوارى و ذلك خوابیده اند .

در امالى شیخ صدوق و غیره روایت شده از جناب باقر (علیه السلام) كه فرمود: هیچ سالى بارانش كمتر از سالى نیست، ولیكن خداوند آن را هر جا كه بخواهد مى دهد. به درستى كه چون قومى معصیت كنند خداوند از ایشان آنچه را مقدر كرده بر ایشان از باران در این سال به سوى صحراها و دریاها و كوه ها برگرداند .

به درستى كه خداوند هر آینه عذاب مى كند جعل را در سوراخش به سبب حبس باران از زمینى كه در آن معصیت كنند به جهت گناهان كسانى كه نزد اویند. به تحقیق كه خداوند قرار داده براى او راه به سوى مكانى غیر از محله اهل معاصى یعنى سبب عذاب كردن جعل كناره نگرفتن از زمین عاصیان است كه محل ترقب و نزول از آسمان است. پس كناره نگرفتن از آن ها خود جرم مى باشد، كه صاحبش را با آن جماعت در عذاب شریك نماید .

پس آن حضرت فرمود: اى صاحبان بصیرت، عبرت گیرید. آن گاه فرمود: یافتیم در كتاب على (علیه السلام) كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هرگاه زنا ظاهر شود مرگ فجأه زیاد و هر گاه در معامله كیل كم داده شود خداوند ایشان را به قهر و نقص در اموال عقاب مى كند و هر گاه زكات را منع كنند زمین بركات خود را از زرع و میوه و معدن منع مى كند و هرگاه در حكم جور كنند و یكدیگر را بر ظلم اعانت كنند و هرگاه عهد و پیمان را بشكنند خداوند بر ایشان دشمنشان را مسلط مى كند و هر گاه قطع رحم كنند اموال را در دست بدان افتد. و هر گاه امر به معروف و نهى از منكر نكنند و پیروى نكنند خوبان از اهل بیت مرا، خداوند بر ایشان ظالم مسلط مى كند .

پس در آن وقت خوبانشان دعا كنند مستجاب نشود. پوشیده نماند كه تحصیل بغض و معاصى و كراهت


1) نهج البلاغه شهیدى خ 193 ص 218

2) نهج البلاغه شهیدى خ 192 ص 214

قلبى و نفرت از آن بالطبع، پس از معرفت نواهى الهیه معرفت مفاسد و آثار زشت آن هاست و بعد از آن معرفت، مترتب شدن آن آثار بر آن ها و دیدن یا شنیدن از راست گویان كه فلان چنین كرد، پس به او چنان كردند، و پس از آن مشاهده آن در خویشتن و تجربه آن تاثیر در كردار خود و بعد از آن فهمیدن، مناسبت هر عملى مر عقوبتى را، چنانچه به پاره اى از آن در این خبر شریف اشاره شده و این باب بزرگى است در معارف احمدیه كه آخر آن منتهى شود، به عصمت و دست هر كسى به دامن وصالش نرسد و مراد از شكستن عهد یا عهد و پیمانى است كه با خداى خود بسته در ضمن ایمان كه او را اطاعت و بندگى كند خداى نیز او را اجابت كند، هر گاه او را بخواند، چنانچه مى فرماید أَوفُوا بِعَهدِي أُوفِ بِعَهدِكُم (1)پس نكردن عبادتى شكستن عهدى باشد، یا عهدى و پیمانى است، كه با امام خود بسته در وقت بیعت كردن كه جان و مال خود را در راه او به امر و فرمان او نثار كند و خواهش او را بر خواهش خویشتن مقدم دارد، پس در روز رزم فرار كند و مالى را كه فرمود: به كسى دهد یا در محلى صرف نماید بخل ورزد و یا عهد و پیمانى است كه با خلق بسته در ضمن معاملاتى كه با ایشان مى كند .

در معانى الاخبار از جناب سجاد (علیه السلام) مروى است كه فرمود: آن گناهان كه نعمت ها را تغییر دهد، ظلم بر مردم است. و ترك عادت در خیر و نیكى، یعنى آن چیزى را كه عادت داشت واگذارد و ترك شكر كند آن كه بغى و ستم را داند یعنى عالم، به اوامر و نواهى الهى بودن و سركشى بر مردم كردن و استهزاء به ایشان و سخریه كردن و گناهانى كه روزى مقسوم را برگرداند، اظهار بى چیزى كردن و خواب ماندن و نماز عشاء و صبح از دست دادن و نعمت الهى را كوچك شمردن و از معبود شكایت داشتن و گناهانى كه پرده را پاره كند، مثل شراب خوارى و قماربازى و لغو و شوخى را براى خنده مردم رواج دادن، ذكر عیب هاى مردم و نشستن با كسانى كه متهم اند، به فریاد درمانده نرسیدن و اعانت به مظلوم نكردن و ضایع كردن امر به معروف و نهى از منكر و گناهانى كه دشمن براه انسان چیره مى كند. آشكار ظلم و فجور كردن و حرام ها مباح گردانیدن و عصیان و اطاعت بدان گناهانى كه اجل را نزدیك مى كند. قطع رحم و قسم دروغ و سخنان كذب و زنا بستن به مسلمانان و دعوى امامت باطله كردن و گناهانى كه پرده را از كار آدمى بر مى دارد، قرض كردن به نیت پس ندادن و اسراف در نفقه، بیهوده و بخل بر اهل و اولاد و خویشان و بدى خلق و كم صبرى و ملالت و كسالت پیشه كردن و اهل دین را سبك شمردن و گناهانى كه مانع استجابت دعا شود انجام دادن. بدى، نیت و ناپاكى سریرت و نفاق با برادران و تصدیق نداشتن مستجاب شدن دعا، و تاخیر نماز واجب تا آن كه وقتش بگذرد. ترك


1) سوره بقره 2 آیه 40 .

تقرب به سوى خداوند ترك نیكى و صدقه و سخن بیهوده و فحش گفتن و گناهانى كه باران آسمان را حبس كند و شهادت دروغ و كتمان شهادت و منع زكات و قرض و سائر منافع خیریه و سخت دلى و فقراء و نیازمندان و ستم بر یتیم و مردان و تهمت زنان بى پرستار و راندن سائل و او را در شب برگرداندن .

مخفى نماند كه مراد از نفقه بیهوده مقدار زیادى از اندازه مخارج است كه به ملاحظه حرمت بیهوده شده، چه هر مصرفى كه انسان مال خود را در آن صرف مى كند، یا مصرفى است كه در آن فائده و نفعى عقلائى هست یا خیالى است از آن خرج كردن در محل دوم تبذیر باشد، كه آن خرج مال بیهوده است و لغو و آنچه در شرع حرام شده داخل در این قسم است، چه شارع مقدس آن منافع را حرام كرده و آن را فائده آن چیز قرار نداده. پس محل داخل شود در آنچه بالاصل فائده ندارد، مثل طلاكارى خانه و بسیارى از اقسام آتش بازى و شكستن ظروف و تلف كردن مال و نظائر آن و قسم اول بر دو قسم است، زیرا كه از براى هر كسى در مصرفى حدى معین است به حسب حالت و شخص و زمان و مكان كه از آن حد نباید بگذرد. پس اگر بگذشت صرف در آن به حق و ممدوح باشد و اگر از آن حد تجاوز نمود، حاضر كند مسرف باشد و دیگرى چندین رنگ و مسرف نباشد به ملاحظه شان و غنى و فقر و همچنین در سائر لوازم از خانه و لباس و مركوب و زن و امثال آن و اما تبذیر، پس مختلف نشود به اختلاف آن ها و اسراف و تبذیر دو نوع از گناهان كبیره است .

و اما بدى نیت و خبث سریره كه در رقم، هفتم گناهان ذكر فرمودند. پس مخفى نماند كه آدمى گاهى با خبث فطرت و سوء سنخیت باشد، كه هر چه از او طراود، شر و آزار و عباد و افساد بلاد باشد. هر چند كه خیرى در آن شر براى او نباشد و قصد نفع و صلاحى در آن اذیت براى خویش نكرده باشند، بلكه مى شود كه با این فطرت زشت قصد رسیدن شر از آن به غیرى نداشته باشد؛ ولیكن بالطبع نخواهد و نكند مگر، بدى را و گاهى به حسب فطرت چنین نباشد. و شرى براى احدى بالطبع دوست نداشته باشد؛ ولیكن به حسب پاره اى از مقاصد و اغراض قصدش، بد شود و در كارش اراده بدى كند و گاه شود از داشتن چنین نیت خود كاره باشد؛ لیكن آن غرض خارجى و نفع خیالى او را به آن وادارد و لهذا چنین شخص محل تعجب شود، كه فلان با فطرت نیك و سلامتى ذات و پاكى طینت نبایست چنین كند و گاه شود كه این دو با هم جمع شوند و نه در كارى اراده كند هر چند هزارها خیر او در او باشد و این نهایت سعادت است و این چهار قسم مى تواند به اختیار به یكدیگر شود و در باب ششم اشاره به این خواهد شد .

در كتاب تمحيص از ابوعلى محمد بن همام مروى است از متعب غلام حضرت صادق (علیه السلام) كه:

اسماعیل پسر آن جناب تب شدیدى كرد، پس حضرت را از تب او خبر كردند، پس فرمود: برو به نزد او

و سئوال كن كه امروز چه كار بدى كرده اى؟ لذا خداى تعالى در عقوبت تو تعجیل فرمود: گفت: پس آمدم در حالتى كه تب داشت پس سئوال كردم از او آنچه را كه كرده بود، پس ساكت شد، و كسى به من گفت كه او دختر زلفى را زده است .

و او افتاد بالاى عتبه رویش خراشیده شد. آمدم نزد حضرت، آن جناب را خبر دادم به آنچه گذشته بود.

پس فرمود: الحمدلله به درستى كه ما اهل بیتیم كه خداوند براى اولاد ما عقوبت را در دنیا قرار مى دهد، پس آن كنیزك را طلبید و فرمود: از این كه اسماعیل تو را زده است او را حلال كن، كنیزك گفت: او را حلال كردم و حضرت چیزى به او بخشید و آن گاه به من فرمود: برو ببین حال او چگونه است معتب گفت: پس آمدم نزد او دیدم تب او زائل شده است.

در این خبر شریف قانون و دستورالعملى است الهى از براى عاصیان مبتلا به عقوبات حدى و عرضى و مالى دنیوى. انسان كه به معصیت اولا تفحص در رفتار و گفتار و نیات گذشته خود باید به كند تا سبب آن بلا را به دست آورد چه دانستى كه هر چه برسد از بلاها آثار گناهى است كه مرتكب آن شده و بسا شود كه از روى لطف بلا را مختص به آن عضو كنند كه گناه از او سر زده، چون درد چشم براى نظر كننده به حرام و درد گوش براى گوش دهنده به غنا. و غیبت و فحش حرام و نظائر آن ها و بدین قیاس درد را به همان عضو دهند كه به دو معصیت نموده تا زود متنبه شود، و در صدد تدارك برآید .

و اگر چنین نشود، خود فكر كند و در كردهاى گذشته خود جستجو كند. تا آن را پیدا كند، پس اولا اصل او را چاره كند و از میان بردارد و اگر مشغول است به آن ترك نماید. و ثانیا آن چه خرابى كرده و افساد نموده اصلاح نماید؛ چنانچه در این خبر اول از دختر زلفى استحلال كردند كه صاحب حق بود و آن تیر زهرآلود الهى از طرف قلب شكسته و صورت خراشیده او به جناب اسماعیل رسید، پس عفو كرد آن گاه اما شكستن دل او آن دختر اسماعیل را عفو كرد و نعمت صحت و عافیت به جاى خود آمد و اگر توهم شود كه مجرد گذشت كافى و رضاى قلبى لازم نباشد جوابش این است، كه برگشتن نعمت صحت كه تفضل محض بود نیز او را واجب نباشد و اگر از این باب داخل نشد بسا هست توبه كند و مال ها صدقه دهد و عبادت هاى بسیار به جاى آرد و سال ها بگذرد كه به همان درد مبتلا شود، چه آن دل شكسته كه از او تیر عقوبت به آن رسیده به حال خود باقى است، هرگز درصد رضاى او بر نیامد .

پس هر چه كند اگر چه نیك است اما علاج درد و شفاى مرض او نباشد و شاید اشاره به این مقام باشد، آنچه در قصص الانبياء از جناب صادق (علیه السلام) مروى است؛ كه جناب موسى على نبینا و (علیه السلام) گذشت بر مردى كه بلند كرده بود دست خود را به سوى آسمان و دعا مى كرد؛ پس جناب

موسى به طلب حاجت خود رفت و هفت روز از او غائب شد، آنگاه برگشت به سوى او و او دست هاى خود را هنوز بلند داشت و دعا مىكرد و زارى مى نمود و حاجت خود را مى خواست. پس خداى تعالى وحى فرستاد كه اى موسى، اگر آنقدر مرا بخواند تا آن كه زبانش از كار بیفتد، او را اجابت نخواهم كرد مگر آن كه بیاید به سوى من از درى كه امرش كردم كه از آن در داخل شود و دعا كند و در دارالسلام این مطلب را مشروحا ذكر نمودم .

و در عقاب الاعمال و علل الشرايع از جناب صادق (علیه السلام) مروى است: كه عیسى بن مریم در سیاحت خود از قریه اى مى گذشت، دید همه اهل آن قریه در خانه هایشان مرده اند، پس گفت: این ها به غضب خداوند مردند و اگر به سبب دیگر مرده بودند یكدیگر را دفن مى كردند. پس اصحاب او گفتند دوست داریم بر قصه ایشان مطلع شویم. پس به آن جناب گفته شد كه ایشان را ندا كن. پس فرمود: اى اهل قریه، یكى از آن ها جواب داد لبیك یا روح الله، فرمود: حال شما و قصه شما چیست؟ گفت: صبح كرده بودیم در عافیت و شب را به سر آورده در هاویه؛ فرمود: هاویه چیست گفت دریاى از آتش كه در اوست كوه هاى مثل آتش فرمود: چه رسانید شما را به آنچه مى بینیم گفت: حب دنیا و بندگى پیشوایان گمراه، فرمود: محبت دنیاى شما به كجا رسیده بود گفت: مثل محبت كودك به مادر خود كه چون مادر رو كند به او مسرور شود چون پشت كند به او محزون شود. پس فرمود: بندگى شما پیشوایان گمراه را به كجا رسیده بود گفت: هر گاه امر مى كردند ایشان را اطاعت مى كردیم فرمود: چگونه شد كه تو در میان ایشان مرا جواب دادى گفت: زیرا كه همه آن ها را لجام كرده اند به لجامى از آتش و بر ایشان ملائكه بر غلاظ شداد موكل اند و من در میان ایشان مثل آن ها نبودم. چون عذاب به ایشان رسید. مرا نیز گرفت من معلقم به درختى و در بعض نسخ به موئى هستم كه مى ترسم به رو در افتم .

پس عیسى (علیه السلام) به اصحاب خود فرمود: خوابیدن بر جاى ناهموار مزبله ها و خوردن نان جو كم است با سلامتى دین، و در كافى از امام على نقى (علیه السلام) مرویست كه: خداوند بعضى از زمین خود را بقعه ها قرار داد كه مرحومات نامیده شده دوست دارد كه دعا شود در آن، پس اجابت فرماید و به درستى كه خداوند قرار داد بعضى از زمین خود را كه شقمات نامیده شده، پس هر گاه كسى مالى كسب كرد از غیر مال حلال مسلط می كند بر آن شخص یكى از آن ها را پس آن مال در آن بقعه خرج مى كند.

مخفى نماند كه در زمینى كه معصیت و ظلمى در آن بشود، ملائك از آن زمین نفرت و شیاطین به آنجا انس و الفت پیدا مى كنند كه خیر و بركت و رحمت از آنجا منقطع شود و به عذاب و لعنت نزدیك گردد و چون هر جا كه تردد بنى آدم در آنجا بیشتر، گناه نیز در او بیشتر شود. و لهذا در شرع براى عبادت جاى مخصوص چون مساجد و مشاهد معین فرمودند، بلكه مقرر شده هر كس در خانه خود مصلاى

مخصوصى به منزله مسجد داشته باشد كه در آنجا عبادت كند و كارهاى دیگر خود در جاهاى دیگر كند . در آداب خواب از جناب صادق (علیه السلام) رسیده كه بر فراش نظیفى بخوابد مقاربت در آن به حلال یا حرام نكرده باشد، پس اگر مقاربت حلال چنین تاثیرى دارد، خواب را از دیدن ملائكه و مطالب صادقه ببرد. پس تاثیر حرام اضعاف آن باشد. و شاید سر بیرون رفتن ائمه (علیهم السلام) و خلص اصحاب ایشان بسیارى از اوقات به صحرا و عبادت كردن در آنجا تحصیل مكان پاك از گناه بوده چون در بلد چنین مكانى كمتر به دست مى آید و در حرمت نشستن بر سر سفره طعامى كه در آن خمر خورند. بلكه هر معصیتى اگر كرده شود، چنانچه بعضى فرموده اند، شاهدى است براى مقصود كه حرام در مكان چگونه تاثیر مى كند و اگر در مكان چنین تاثیر كرد، پس در جسد و قلب و روح چه خواهد كرد؟ در عقاب الاعمال از جناب باقر (علیه السلام) مروى است كه فرمود: در كتاب على (علیه السلام) آمده است هر كسى سه خصلت داشته باشد نمى میرد مگر اینكه وبال آن را در دنیا ببیند. ظلم و قطع رحم و قسم دروغ، كه خداى در عقوبت آن ها تعجیل مى كند؛ و نیز در آن كتاب از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده است هر كسى مال یتیم را بخورد هر چه زودتر وبالش را ببیند. در ذریه او بعد او در دار دنیا پوشیده نماند، كه با رضایت آن ها به ظلم پدر یا علم به این كه تركه پدر از مال ایتام است در رسیدن وبال به ایشان محذورى نباشد و به گناه كس دیگرى را نگرفته باشد و نیز از آن جناب روایت نموده و غیر او به چنین سند كه هیچ مالى ضایع نشده در برى یا بحرى مگر به ندادن زكات .

و در كافى از جناب رضا (علیه السلام) مروى است كه فرمود: به محمد بن سنان كه در زمان بنى اسرائیل چهار نفر بودند از مؤمنین یكى از آن ها آمد در نزد آن سه كه جمع بودند در منزل یكى از آن ها براى گفت و گویى كه میان خود داشتند، پس در خانه را كوبید غلامى بیرون آمد آن مرد گفت: آقاى تو كجاست گفت: در خانه نیست غلام نزد مولاى خود برگشت مولى از غلام پرسید چه كسى بود در را مى كوبید. گفت: فلان من به او گفتم: كه تو در منزل نیستى پس صاحب خانه ساكت شد و اعتنایى نكرد و غلام را ملامت ننمود و هیچ یك از ایشان مهموم نشدند به جهت رجوع او از در خانه و مشغول به صحبت خود شدند، چون روز دیگر شد بامداد آن مرد به سوى ایشان رفت در حالى كه ایشان بیرون آمده بودند، به عزم رفتن به قریه كه یكى از آن ها بوده پس سلام كرد بر ایشان و گفت من نیز با شما هستم گفتند: آرى و از او معذرت نخواستند و آن مرد محتاج و پریشان بود چون قدرى راه رفتند ناگاه ابرى بر سر ایشان سایه انداخت گمان كردند كه آن ابر باران است پس شتاب كردند چون ابر بر سر ایشان استوار شد منادى ندا كرد از میان ابر كه آتش، این ها را بگیر، و منم جبرئیل ، رسول خداى تعالى، پس آتشى از

میان ابر در آمد و آن سه نفر را گرفت و باقى ماند آن یك نفر هراسان متعجب و از آنچه نازل به آن قوم شده بود و سبب آن را نمى دانست پس به نزد جناب یوشع بن نون آمد قصه را نقل كرد و هر چه دید و شنید پس یوشع فرمود: آیا ندانستى كه خداوند غضب كرد بر ایشان بعد از آن كه راضى شد به كارى كه با تو كردند گفت: چه بود كار ایشان به من، پس یوشع او را خبر داد به كار آن ها پس آن مرد گفت من ایشان را حلال كردم و عفو نمودم، فرمود: اگر این عفو پیش بود نفع مى بخشید و اما حال نفع ندارد و شاید كه نفع ایشان را بعد از این دهد .

در امالى شیخ طوسى مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: در بنى اسرائیل پیر مرد عابدى بود وقتى نماز مى كرد مشغول عبادت بود كه نظرش افتاد به دو پسر كوچك كه خروسى را گرفتند و پر او را كندند، پس خود را به عبادت مشغول كرد و ایشان را از آن كار نهى ننمود پس خداوند وحى فرمود به زمین كه فرو بر، بنده مرا، پس زمین فرو برد او را و هنوز هم فرو مى رود الى یوم القیامه . در تفسير عياشى مرویست از سلیمان بن عبدالله كه گفت: نشسته بودم خدمت جناب كاظم (علیه السلام) كه زنى را آوردند و صورت او برگشته بود به پشت پس حضرت دست راست را گذاشت در بغل او و دست دیگر را در پشت سر او آن گاه فشار داد روى او را از طرف راست، پس فرمود: خداوند تغییر نمى دهد آنچه به قومى داده تا آن كه تغییر دهند آنچه را كه در ایشان است پس صورت به حال اول برگشت، پس فرمود: بترس از آن كه كارى بكنى، كارى را كه كرده بودى گفتند: اى فرزند رسول خدا، چه كرده بود فرمود: این پوشیدنى است مگر این كه خودش آن را بگوید. پس از او پرسیدند: گفت: شوهر مرا زنى بود و من بر خواستم براى نماز، پس گمان كردم كه شوهرم با اوست چون ملتف شدم دیدم نشسته است و شوهرم با او نیست .

در عقاب الاعمال مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود:

عیب هاى مومنین را جستجو نكنید، زیرا كه هر كس عیب هاى مومنین را جستجو كند خداوند طلب مى كند یعنى عیوب او را مى جوید و هر كه خداوند جویاى معایبش باشد رسوا شود، هر چند در داخل خانه خود پنهان باشد و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت كردند كه هیچ كس از چیزى بى حاجت سئوال نمى كند، مگر این كه خداوند پیش از مردن او را به آن چیز محتاج كند و نیز فرمود نزدیك نشوند قومى به منكرى كه در میان ایشان است و دیده شود و بتوانند كه پراكنده كنند و نكنند، مگر این كه خداوند تعالى عقاب خود را شامل این ها نیز فرماید: با كسانى كه منكر را مرتكب بودند .

در كافى از حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: به درستى كه خداوند حكم حتمى فرموده كه نعمتى ندهد به بنده آن را از او پس بگیرد، تا آن كه گناه تازه كند و مستحق به آن نقمت شود و

از جناب رضا (علیه السلام) روایت شده كه هر گاه بندگان گناه تازه كنند كه قبلا آن را انجام نمى دادند خداوند نیز تازه كند براى ایشان به بلایى كه او را نمى شناختند .

در امالى شیخ صدوق از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: كسانى كه به سبب گناه ها مى میرند بیشترند، از آن هایى كه به اجل ها مى میرند و كسانى كه زندگى مى كنند به سبب نیكویى كردن بیشترند از آن ها كه به عمرهاى خودشان زندگى مى كنند .

در محاسن از آن جناب مروى است كه فرمود: كار بد نافذتر است در صاحبش از كارد در گوشت و نیز فرمود به درستى كه مرد هر آینه قصد مى كند گناهى را، پس محروم مى شود از روزى خود .

در امالى شیخ مفید است كه آن جناب فرمود: بترسید از سطوت هاى خداوند و در شب و روز، پس راوى گفت: چیست سطوت خدا؟

فرمود: گرفتن بر گناهان

و در نهج است كه قسم به خدا اگر نبود گناهان در میان قومى هرگز، خداوند نعمت ها را از آن قوم زایل نمى كرد، زیرا كه خداوند ستمكار بر بندگان نیست .

در امالى شیخ طوسى از جناب رضا (علیه السلام) مروى است فرمود: هرگاه قاضیان دروغ گویند باران حبس شود؛ هر گاه سلطان ستم كند دولت سست شود؛ هرگاه زكات حبس شود؛ چهارپایان بمیرند .

شیخ قمى در تفسير خود از جناب صادق (علیه السلام) نقل فرموده در آیه ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ (1)ظاهر شد فساد در صحرا و دریا به سبب آنچه كسب كرده دست هاى مردم، یعنى بدانچه كردند از معاصى فرمود فساد حیوانات در صحرا وقتى است كه باران نبارد و همچنین حیوانات در دریا هلاك شدن و فرمود حیات حیوانات دریا، باران است، پس هرگاه باران نبارد فساد در بر و بحر ظاهر مى شود. و این در وقتى است كه گناه ها و معاصى زیاد شود. (2)

چون از خبر اختصاص به دین معنى معلوم و مستفاذ نمى شود، پس مى شود گفت كه فساد بر هلاك حیوان باشد و غیر آن از نباتات، و بى ثمر شدن درخت ها و خار بر آورد آن، چنانچه بیاید. و ظاهر نكردن زمین گنج هاى خود را و بى نفع شدن آب ها. و هلاك بحر، شورى آب است. یا تلف شدن و به دست نیامدن حیوانات حلال از آن و زیاد شدن حرام و سباع و كم شدن یا به دست نیامدن لؤلؤ و مرجان و سائر نفایس ارزشمند. و تند و مخالف شدن به او كه غرق كند یا مانع شود كشتى ها را از سیر در آن پس از مسخر


1) سوره روم: 30 آیه 41

2) تفسیر على بن ابراهیم قمى (ره) ج 2 ص 160 .

بودنش مر بنى آدم را بیفتد؛ چنانكه خداى فرموده و سَخَّرَ لَكُمُ البَحرَ (1)و بازماندن دریا از صعود بخار آتش كه مبدء صنفى از باران است .

در فقيه مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به زنى كه سئوال نمود از آن جناب كه مرا شوهرى است و با من درشتخوست و من كارى كردم كه دل او را بر خود مهربان كنم، پس رسول خدا به او فرمود: تیره كردى دریاها را و تیره كردى خاك را و لعنت كرده تو را ملائكه اخیار و ملائكه آسمان و زمین .

در كافى مروى است كه: هر كه برادر مسلم خود را فحش دهد، خداوند بركت رزق او را مى برد و او را به خود وامى گذارد و معیشتش را فاسد نماید .

در عقاب الاعمال از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: پنج چیز است كه هرگاه بین قومى پیدا شود به خدا پناه ببرید، هرگز پیدا نشود در قومى سفاحى كه آشكارش كنند مگر آن كه ظاهر شود، طاعون در ایشان. و دردهایى كه نبود در گذشتگانشان و كم نمى كنند كیل ها و ترازوها را، مگر این كه گرفته مى شود به قحطى و سختى مخارج و جور سلطان و منع نمى كنند زكات را، مگر آن كه منع مى شود از ایشان باران آسمان و اگر نبودند بهایم نمى بارید باران و بر ایشان و نمى شكنند پیمان خدا و پیمان رسول او را، مگر آن كه مسلط مى كند خدا بر ایشان دشمنان را، پس بگیرید پارهاى از آنچه در دستشان است و حكم نمى كند به غیر آنچه خداوند نازل كرده مگر آن كه مى گرداند عذابشان را در خودشان؛ یعنى در میانشان اختلاف مى اندازد كه به روى یكدیگر در آینده و شمشیر كشند و فرمود: از براى زنا كننده شش خصلت است: سه در دنیا و سه در آخرت؛ سه در دنیا این كه نور رخسار را مى برد و فقر مى آورد و بشتاباند به هلاكت و فرمود: هر گاه امت من خویش را از سائل ها به كرى زنند، یعنى گوش ندهند به سخنان ایشان و اجابت ننمایند، پس فرمود: قسم به عزت خود كه هر آینه عذاب مى كنم بعضى از ایشان را، به بعض .

در كتاب جعفريات از على (علیه السلام) مروى است كه فرمود: شبى عذاب بر بنى اسرائیل نازل شد پس صبح كرده بودند در حالى كه چهار طایفه از ایشان مفقود بودند طلبان و خوانندگان و حبس كنندگان طعام و صرافانى كه ربا خورند .

در تهذيب شیخ طوسى مروى است كه جناب صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه حكمى بر خلاف آنچه خدا فرموده داده شود، آسمان از باریدن بخل مى ورزد و زمین بركات خود را حبس مى كند .


1) سوره جاثیه 45 آیه 12

در ثواب الاعمال مروى است كه آن جناب فرمود: به درستى كه مرد دروغى مى گوید، پس محروم مى شود به سبب او از نماز شب و هر گاه كه محروم شد از نماز شب محروم مى شود از روزى خود محروم مى شود .

در خصال و عقاب الاعمال از على (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هرگاه خداوند غضب كند بر شهرى یا امت و نازل كرد عذاب را، یعنى عذاب استیصال گران مى شود نرخ هاى او و عمرهاى او كوتاه مى شود و كسب هاى او پاكیزه نمى شود و میوه هاى او جارى نشود، نهرهاى او باران هاى او حبس مى شود باران هاى او و بر او اشرار مسلط مى شود .

در كامل الزياة از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: در ضمن مدایح آب فرات كه اگر نه آن بود كه داخل مى شدند در او گناهكاران فرو نمى رفت و در او صاحب دردى مگر آن كه شفا مى یافت و مراد از گناه كار، یا همین فسقه موجودین از كفاره مسلمین اند كه در آن آب غوطه مى خورند و غسل، غسل مى كنند یا مراد عصات بنى آدم است كه به جهت آن، آب غوطه مى خورند، و غسل، غسل مى كنند و یا مراد عصات بنى آدم است كه به جهت آن عصیان، مسخ شدند و جمله از ایشان را در دریا ریختند، پس خبثشان بركت را از جایگاهشان برد .

در علل الشرايع از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: در ذكر حجر الاسود كه اگر مس نمى كرد او را پلیدهاى جاهلیت مس نمى كرد او را صاحب الهى مگر این كه عافیت مى یافت.

این مطلب در بحث صدقه و انفاق خواهد آمد، كه هیچ درختى نبود كه بنى آدم به نزد او آمد، مگر آن كه منفعتى از او مى بردند تا آن كه تكلم كرد بنى آدم به كلمه عظیمه كه گفت: خداوند براى خود فرزند گرفته است پس زمین به خود لرزید و منفعت درختان رفت

و در خبر دیگر چون این را گفت: نصف ثمر درختان رفت و چون از براى خداوند شریك گرفت درختان خار بر آوردند.

و در خبر دیگر درخت منور ثمرش چون ترنج و ثمر درخت سدر مانند خربزه بود. چون یهود گفتند دست خدا بسته است بار و ثمر آن ها كوچك شد و هسته بر آورد و چون نصارى گفتند: مسیح فرزند خداست و ابن شهر آشوب در مناقب روایت كرده از امالى شیخ جلیل ابى المفضال شیبانى كه او روایت نمود از ابى حازم عبدالغفار بن حسن كه گفت: ابراهیم بن ادهم در عهد منصور وارد كوفه شد و من با او بودم جعفر بن محمد علوى (علیه السلام) قصد مراجعت به مدینه داشت او را علما و اهل فضل از كوفه مشایعت كردند و با آن ها سفیان ثورى و ابراهیم بن ادهم؛ هم بودند؛ پس پیش افتادند آن جناب را آنانى كه

مشایعت كردند پس ناگاه شیرى را دیدند در میان راه پس ابراهیم ادهم به آن ها گفت: بایستید تا جعفر بیاید پس به بینیم چه مى كند جعفر بن محمد علوى (علیه السلام) قصد مراجعت به مدینه داشت پس جعفر (علیه السلام) آمد و براى او شیر را ذكر كردند پس روى آورد تا نزدیك به شیر شد و گوش او را گرفت و از راه دور كرد. آن گاه رو كرد به ایشان و فرمود: هان؛ مردم اگر اطاعت مى كردند خداوند را حق اطاعت او، هر آینه بار مى كردند بر او بارهاى خود را، یعنى چون سركشى و نافرمانى كردند از این فایده محروم شدند. چنانچه از خیر و بركت آب فرات و حجر الاسود و درختان و امثال آن ها به جهت گناه محروم شدند و از این حال ابراهیم معلوم شد كه چه قدر مباینت داشت و بى اعتنا و بى اعتقاد به آن جناب بود پس حقیقت سزاوار است آن كرامات و مقامات را كه دزدان داخلى دین براى او نقل كردند و شیخ طبرسى و دیگران نقل كردند در قصه عمالقه و جنگ جناب موسى (علیه السلام) با ایشان كه بلعم امر كرد، آن ها را كه زینت كنند زن ها را و بدهند به ایشان متاعى و بفرستند ایشان را به سوى عسكر موسى و هیچ زن امتناع نكند از كسى كه به او میل كند گفت اگر یك نفر از ایشان زنا كند كافى است، شما را براى دفع ایشان پس چنین كردند و زنان داخل شدند در عسكر بنى اسرائیل پس گرفت زمر بن شلوم كه سر كرده سبط شمعون بن یعقوب بود زنى را آورد نزد جناب موسى پس به او گفت: گمان مى كنم كه این حرام است پس قسم به خدا كه اطاعت نمى كنم تو را آن گاه او را داخل كرد در خیمه خود پس با او مضاجعت كرد. خداوند بر ایشان طاعون فرستاد و صحاح بن العبراد پسر جناب هارون كه سركرده عسكر بود حاضر نبود چون آمد، طاعون را دید، كه در بنى اسرائیل مستقر شده است، مطلع شد بر قضیه و شجاع دلیرى بود، پس به سوى زمرى رفت و او را دید كه با آن زن در یك بستر است پس هر دو را با یك حربه به هم دوخت پس طاعون بر خاست و در این یك ساعت بیست هزار و به روایتى، هفتاد هزار هلاك شدند به جهت آن یك زنا و خداوند در چهار سوره اشاره به قصه اصحاب سبت فرموده و در سوره بقره مى فرماید كه: ایشان را عبرت قرار دادیم براى امت و جماعتى كه پیش از هلاك ایشان بودند و گناهى كردند كه و آنان كه از ایشان باشند و پند و نصیحت از براى پرهیزكاران و اجمال قصه و گناه ایشان بودند و گناهى كردند و آنان كه پس از ایشان باشند و پند و نصیحت از براى پرهیزكاران و اجمال قصه و گناه ایشان آن بود كه خداوند روز جمعه را براى تعظیم و عبادت آن ها مقرر فرمود، چون این امت مرحومه پس تغییر دادند و جمعه را بدل به شنبه نمودند پس خداوند به جهت این تغییر و نافرمانى صید ماهى را در روز شنبه بر ایشان حرام كرد. آن گاه ایشان را امتحان فرمود به این كه در غیر شنبه ماهى به كنار دریا نمى آمد اصلا و در روز شنبه آن قدر ماهیان بزرگ فربه كه شكم ایشان مانند شكم شتر بود به دریا ظاهر مى شد كه روى دریا را مى پوشید و بر روى یكدیگر مى افتادند مدتى

جرئت نكردند و به حسرت گذراندند، تا آن كه به اغواى شیطان در حلال كردن این حرام حیله به كار بردند. كه حوض ها و نهرها و گودال بسیار در كنار دریا كندند و از دریا راهى به سوى آن باز كردند، چون شنبه مى شد ماهیان در آنجا پر مى شدند، پس در شب یا روز یكشنبه راه را مى بستند و آن ها را صید مى كردند و به آن سرمایه تجارت بزرگى كردند و ثروتمند شدند، پس فرقه ایشان را نهى كردند و دسته ساكت شدند و منع ننمودند و خود هم صید ننمودند .

گروه اول به صورت میمون شدند گروه دوم نجات یافتند و در گروه سوم مفسرین خلاف كردند . و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) روایت كردند كه: آن ها نیز به جهت تقصیرشان در نهى از منكر مسخ شدند و به صورت مور درآمدند. و در میان مسلمانان نیز از سنخ حیله آن گروه در حلال كردند حرام خصوص به جهت خوردن ربا و مسامحه كردن در نهى از منكر بسیار است و نگرفتن خداوند این جماعت را بن نحو گرفتن آن ها به این كه یك دفعه همه را مسخ یا خسف یا به صاعقه و صیحه و باد صرصر هلاك كند. با این كه عذاب استیصال در حیات دنیا به جهت احترام وجود مبارك حضرت خاتم النبیین (صلى الله علیه و آله و سلم) به ظاهر برداشته شد، كه ما بین سایر امم رسوا و مفتضح نشود و فى الحقیقه حدود الهیه محفوظ و جزاء كردار به در رسیده و از چند راه مى رسد .

اول آن كه عقاب آن عمل را ذخیره مى كنند براى او در روز قیامت كه شدت او چندین برابر عذاب دنیاست. چنانچه در قرآن تصریح به آن شده كه : فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوبًا مِّثُلَ ذَنُوبِ أَصحَابِهِم فَلَا يَستَعجِلُونِ (1)شیخ طبرسى فرمود: از براى آنان كه ستم كنند نفس هاى خود را به كفر یا معاصى، سهم و نصیبى است از عذاب مانند نصیب رفقایشان كه پیش هلاك شدند چون قوم نوح و عاد و ثمود، پس منتظر تعجیل حلول عذاب نباشند (2)و این دلالت مى كند كه ایشان را تاخیر انداخته تا روز قیامت و تعجیل در عذاب، اگر چه در رد و منع معصیت بهتر است ولى فایده رفع عذاب عاجل در این حال به جهت توسعه دادن زمان توبه است . تخننا منه و رحمة (3)پس امید آن است كه عذاب اخروى نیز برداشته شود و اگر این فایده نبود حال او بدتر بود از حال آنانكه كه معذب در دنیا شدند به سبب گناه چه عذاب دنیا را مقدارى در جنب عذاب آخرت نباشد .

دوم آن كه اگر چه عذاب استیصال برداشته شد اما عذاب هاى دیگر براى آحاد مهیا و موجود و پیوسته گرفته مىشوند چنانچه گذشت، قول امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه چون خداوند بر امتى غضب كند و


1) سوره ذاریات 51 آیه 59.

2) تفسیر مجمع البیان ج 5 ص 160 .

3) بحارالانوار، ج 47 ص 36 .

عذاب نكند نرخ ها را گران و عمرها را كم و كسب ها را بى خیر و میوه را خبیث و والى را ظالم كند .

در كافى مروى است كه: چون نازل شد آیه شریفه قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَىٰ أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ (1)برخاست پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) و وضو ساخت و نماز كرد و نماز را نیكو گذارد آن گاه درخواست از خداى تعالى كه، نفرستد بر امت او عذابى از بالاى سرشان و از زیر پاهایشان و نپوشاند به ایشان پراكندگى و اختلاف را و نچشاند، بعضى را سختى، به این كه بكشند بعضى را به شمشیر؛ پس جبرئیل نازل شد و گفت یا محمد خداى تعالى سخن تو را شنید و به درستى كه پناه داد ایشان را از دو خصلت، پناه داد ایشان را از آن بفرستد بر ایشان عذاب از بالاى سرشان یا از زیر پایشان و پناه نداد ایشان را از دو خصلت آخرى و در تفسير شیخ ابوالفتوح قریب به این مضمون مروى است و در آخر آن فرمود و نیز خواستم تا بأس در میان ایشان نیفكند این دعا را اجابت نكرد و جبرئیل عرض كرد فناى امت تو، به پتیغ خواهد شد و خصلت اول كه اختلاف كلمه و تشتت آرا و مباینت اهوا است سب باشد از براى خصلت دوم كه كشتن بعضى باشد مر بعضى را علاوه بر آنكه فوت شود به سبب او جمیع خیرات و قربات و واجبات و سنن كه بر پا داشتن آن ها میسر نباشد بى اتفاق كلمه و اجتماع قلوب و اتحاد آرا و این خود از اعظم عقوبات و اشد بلاهاست، كه هیچ امتى مانند این امت مبتلا و معاقب نشدند؛ چنانچه ظاهر است بر هر كه نظر كند در اختلاف این امت در اصول و فروع و آحاد ایشان در احكامات جزئیه؛ چنانچه دو نفر را نبینى كه در رفتار و كردار و گفتار با هم موافق و مصدق یكدیگر باشند؛ بلكه یكدیگر را یا به فسق یا به كفر یا خطا و نادانى نسبت دهند و كمتر منكریست كه به نحوى كسى او را جایز نداند و اما كشتن و آزار بعضى بعضى را پس در كتب سیر و تواریخ و موجود و مشحون و به گوش و چشم این قدر شنیده و دیده كه ظاهر و هویدا شد صدق مقال خداوند و اخبار رسول او و در سوره فرقان مى فرماید : وَجَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ (2)قرار دادیم بعضى از شما را اسباب امتحان و اختیار آیا صبر مى كنید و در آیه مطالب بسیار است كه مقام مقتضى ذكر آن ها نیست و از جمله اخبار ظاهر مى شود كه، آنچه برداشته شد از آن عذاب ها، آن قسم است كه در ساعتى امتى را فنا كند و اما گرفتن بعضى را به جهت پارهاى از گناهان در بعضى اوقات پس برداشته نشده .

چنانچه در امالى صدوق مروى است در خبر بهلول نباش كه: پس از چند سال شغل نباشى، قبر دخترى كه از انصار را نبش نمود و كفن او را باز كرد. و با او مواقعه كرد و در حال مراجعت ندائى شنید كه


1) سوره انعام، آیه 65

2) سوره فرقان ، آیه 20

این دختر او را نفرین كرد چون به خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) رسید و گناه خود را ذكر كرد. حضرت به او فرمود: اى فاسق؛ از من دور شو؛ زیرا كه مى ترسم از آتش تو بسوزم كه چه قدر آن گناه تو را به آتش نزدیك كرده است؛ پس پیوسته مى فرمود و به دست نیز اشاره مى كرد تا از نظر مباركش دور شد

و در فقيه مروى است كه چون باد سرخى یا زردى یا سیاهى مى وزید رنگ مبارك آن حضرت متغیر مى شد و زرد مى گردید و چون ترسان و هراسان بود؛ تا وقتى كه قطره از آسمان فرود آید، پس رنگ مباركش به حال خود بر مى گشت و مى فرمود: رحمت به سوى شما آمد

و نیز روایت نموده از مسعده، كه شخصى به جناب صادق (علیه السلام) عرض كرد فداى تو شوم من مى گذرم به گروه ناصبى در حالتى كه نماز ایشان بر پا شده و من وضو ندارم و اگر با ایشان در نماز داخل نشوم مى گویند، آنچه مى خواهند كه بگویند، پس نماز مى كنم با ایشان آن گاه وضو مى گیرم و چون مراجعت نمایم نماز مى كنم، پس حضرت فرمود: سبحان الله، آیا نمى ترسید كسى كه نماز مى كند بى وضو این كه زمین او را فرو برد و در جمله اى از اخبار ذكر شده مسخ بنى امیه به صورت سوسمار در حال مردن و مسخ بعضى به اعجاز امیرالمؤمنین (علیه السلام) و هلاك پارهاى از كشندگان ابى عبدالله الحسین (علیه السلام) به صاعقه و امثال آن است .

سوم آن كه تبدیل شود عقاب خارجى به داخلى و جسمانى به نفسانى و ظاهرى به باطنى پس به سزاى آن گناه كه، كرده دلش را مهر كنند به نحوى كه چیزى را از حق نفهمد و كور و كر و لال شود، پس هیچ حقى را نبیند و حق را نشنود و پوشیدن و خوابیدن و نكاح كردن و غرق شود، در این دریاى تاریك كه فرا گرفته او را موج هاى شبهات و شهوات و بیرون رود بالمرة از مراتب انسانیت و داخل شود در فرقه بهائم و درندگان؛ چنانچه شهید ثانى روایت كرده از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: آیا نمى ترسد كسى كه بر مى گرداند روى خود را در نماز این كه بر گرداند خداوند روى او را به روى خر پس شهید فرموده مراد از روى، قلب اوست .

و در عقاب الاعمال از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: چون بنده به نماز بایستد خداوند اقبال مى كند به سوى او به وجه خود؛ یعنى به روى لطف خود پس پیوسته اقبال دارد به او تا آن كه آن نماز گذار سه مرتبه ملتفت شود؛ یعنى از خدا رو تابد و به غیر او توجه كند چون سه مرتبه چنین كند از او خداوند رو بر مى گرداند و نیز از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود:

مخالفت نكنید، كه خداوند خلاف میان دل هاى شما مى اندازد و نیز فرمود: چون علم ظاهر شود و از عمل

احتراز كنند و زبان ها با هم الفت گیرد و دل ها از هم نفرت نماید و ارحام قطع شود، پس آن گاه خداوند ایشان را لعن كند؛ یعنى از رحمت خود دور كند، پس دیده ایشان را كر و كور نماید و نیز فرمود: زنهار از در خانه پادشاهان و حواشى ایشان؛ زیرا كه نزدیك ترین شما به در خانه سلاطین و حواشى ایشان دورترین شما از خداى عزوجل است كه كسى سلطان را بر خداوند برگزیند خداوند ورع را از او مى برد و او را حیران مى كند و از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه هر كس افطار كند كه یك روز از ماه رمضان را ایمان از دل او بیرون مى رود .

در كافى از آن جناب مروى است كه فرمود: نیست چیزى كه خراب و تباه كننده تر باشد مر قلب را مثل گناه به درستى كه قلب با گناه در افتد و جدال نماید و گناه نیز پیوسته با او در آمیزد تا آن كه زیادتى كند.

و بر او غالب آید پس كشور دل زیر و زبر مى شود و سرنگون مى گردد، به نحوى كه در او در جاى دیگر قرار گرفتن حقى نمى ماند و نیز فرمود: هیچ بنده اى نیست مگر آنكه در دل او نقطه سفیدى است، پس اگر گناهى كرد بیرون مى آید در میان آن نقطه؛ نقطه سیاهى، پس اگر توبه كرد آن سیاهى زایل مى شود و اگر در معصیت اصرار نمود آن سیاهى زیاد مى شود تا آن كه آن سفیدى را فرا مى گیرد پس آن سفیدى چون پوشیده شد هرگز صاحبش به سوى خیرى بر نمى گردد و این است قول خداوند : كَلَّاَ بَل رانَ عَلى قُلُوبِهِم ما كانُوا يَكسِبُونَ (1)

در خصال از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: چهار چیز است دل را مى میراند گناه بر روى گناه و زیاد همدمى كردن با زنان؛ یعنى صحبت كردن با ایشان و مجادله با احمق كه بگوید و بگویى و بر نگردد هرگز به سوى خوبى و همنشینى مردگان، پس كسى گفت: یا رسول الله، مردگان كیستند فرمود: هر غنى خوش گذران

و نیز فرمود: كه چهار چیز است كه دل را فاسد مى كند و نفاق را مى رویاند، چنانچه آب درخت را مى رویاند و آن شنیدن لهویات یعنى غنا و آلات لهو و لعب و طرب و دشنام و رفتن در خانه سلطان و طلب صید؛ یعنى شكار .

در عدة الداعى از آن حضرت مروى است كه فرمود: به درستى كه گاه مرتكب مى شود بنده گناهى را، پس فراموش مى كند به سبب آن علمى را كه آموخته بود .

در كتاب جعفريات مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: گمان نمى كنم احدى از شما كه فراموش كند چیزى از امر دین خود را، مگر به جهت گناهى كه به جا آورده (است).


1) سوره مطففین ، آیه 14 .

و نیز در عدة الداعى روایت كرده كه خداوند وحى كرد به داود (علیه السلام) كه من كمتر چیزى كه به بنده خواهم كرد كه عمل نمى كند، به آنچه مىداند از هفتاد عقوبت باطنیه، از دل او حلاوت ذكر خود را بر نمى دارم .

در امالى صدوق مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بالاى منبر فرمود: از من سؤال كنید پیش از آن كه مرا نیابید، پس اشعث بن قیس برخواست و گفت: یا امیرالمومنین، چگونه از مجوس جزیه مى گیرى و حال آن كه بر ایشان كتابى نازل نشده فرمود: این چنین است، به تحقیق كه خداوند بر ایشان كتابى فرستاد و آن ها را به پیغمبرى مبعوث كرد. پادشاهى بود شبى مست شد، پس دختر خود را به فراش خود طلبید و با او مقاربت كرد چون صبح شد و قومش شنیدند بر در خانه او جمع شدند و گفتند اى پادشاه، دین را كثیف كردى و آن را تباه نمودى بیا تا حد بر تو جارى كنیم پس به ایشان گفت جمع شوید و سخن مرا بشنوید. پس اگر عذرى ظاهر شد براى آنچه كردم فبها والا هر چه خواهید بكنید. پس به نزد او جمع شدند پس به ایشان گفت آیا مى دانید كه خداوند نیافرید خلقى بزرگوارتر از پدر ما آدم و مادر ما حوا گفتند: راست گفتى اى پادشاه، گفت: آیا تزویج نكرد پسران خود را با دختران خود و دختران خود را به پسران خود، گفتند: راست گفتى این در دین ماست، پس بر همین پیمان بستند، پس خداوند آنچه در سینه شان از علم بود محو كرد و كتاب خداوند از میانشان برداشته شد، پس ایشان كفارى اند كه در دوزخ بى حساب، یعنى بى پرسش و چون و چرا داخل مى شوند و حال منافقان سخت تر از ایشان است و در قصه بلعم نیز تصریح به این نوع از عذاب شده .

در علل الشرايع از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: خشك نمى شود اشك مگر به جهت سختى و قساوت دل و سخت نمى شود دل ها مگر به جهت معاصى

و در جمله اى از اخبار رسیده كه دورترین مردم از خداوند صاحب قلب قاسى است

و در غررر از آن جناب مروى است كه بزرگترین شقاوت، قساوت قلب است .

و در تنبيه الخاطر شیخ ورام مروى است: كه خشگى چشم و قساوت قلب و حرص بر دنیا از علامات نفاق است، بلكه در تحفة العقول از جناب باقر (علیه السلام) مروى است فرمود: نگرفته خداوند بنده را به عقوبتى كه بزرگ تر از قساوت قلب باشد و نیز در آنجا از جناب كاظم (علیه السلام) مروى است كه فرمود: خداى تعالى به داوود (علیه السلام) وحى كرد كه بگو بندگان مرا كه قرار ندهند واسطه میان من و خودشان نادانى را كه، فریفته به دنیا شده كه روزى از ذكر و از طریقه محبت و مناجات من باز خواهد داشت و اینانند دزدان راه بندگان من هستند؛ به درستى كه پست تر چیزى كه من به ایشان خواهم كرد؛ آن

كه شیرینى عبادت و مناجات خود را از دل هاى ایشان بر مى دارم .

در امالى صدوق از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: چون این آیه نازل شد وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللههَ (1)شیطان به كوهى در مكه كه آن را كوه ثور مى گویند بالا رفت و پس به بلندترین آوازها فریاد كرد عفریت هاى خود به گرد او جمع شدند و گفتند: اى آقاى ما، براى چه ما را خواندى؟

گفت: این آىه نازل شده پس كیست براى ضایع كردن آثار او كارى انجام دهد عفریتى از شیاطین برخواست و گفت: من هستم و چنین و چنان مى كنم، پس عفریتى دیگر از شیاطین برخاست و گفت منم براى او چنین و چنان مى كنم گفت: تو قابل او نیستى، پس دیگرى برخواست و گفت مثل سخن او پس به او نیز همان جواب را داد، پس وسواس خناس گفت: منم براى او گفت: چطور؟ گفت: وعده مى دهم و ایشان را آرزومند مى كنم تا این كه مرتكب شوند گناه را چون مرتكب گناه شوند استغفار از خاطر ایشان مى برم، پس ابلیس گفت: تویى قابل پس او را موكل كرد تا روز قیامت و چند جا خداوند اشاره به این رقم عقاب فرموده : فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللههُ مَرَضًا (2)و ایضا در جاى دیگر فرموده وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَىٰ رِجْسِهِمْ (3)و جاى دیگر فرمود : فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللههُ قُلُوبَهُم (4)خلاصه مفاد این آیات و اخبار گذشته این است كه آدم نادان از روى جهالت و متابعت خواهش نفس و هوا به اختیار نفس و هوا به اختیار خود بد را پسندد و گناه كند. كه یكى از آثار آن مرض قلب است و سزاى این مرض نیز مرضى است. دیگر كه خداوند او را به آن مبتلا مى كند به حسب استحقاق و آن نیز باعث و محرك شود گناهى را بیشتر و بزرگتر از آن گناه سابق و چون مرتكب آن شد، باز مرض دیگر از سوء كردار خود و مرضى از روى عقوبت خدایى به او رسد. یعنى افزوده شود و به همین نسق هر درجه از مرض گناهى بالاتر و بزرگ تر طلبد و چون افزوده شد گناه تازه بر امراض سابقه چیزى افزاید، تا آنگاه كه درد دل بى درمان و مهر شود بر قلب انسان و از حدود شفاعت انبیا بیرون و داخل شود و در زمره وَلَا تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا ۚ إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ (5)چنانچه در مقابل اگر كسى عمل كند به آنچه آموخته آن عمل نیز براى او علمى تازه آرد كه بیفزاید بر شوق و رغبت او بر عمل زیاده و بهتر از آنچه مى كرد، پس عملى تازه كند آن نیز علمى تازه آرد به همین نحو در هر درجه از علم مقدسه شود از براى عملى بالاتر


1) سوره آل عمران 3 آیه 135 .

2) سوره بقره 2 آیه 10

3) سوره توبه 9 آیه 125.

4) سوره الصف، آیه 61 .

5) سوره هود 11 آیه 37 .

كه او مقدمه شود از براى عملى دیگر؛ چنانچه خداوند مى فرماید وَ اتَّقُوا اللههَ وَ يُعَلِّمُکُمُ اللهه (1)از خداوند بپرهیزید به انجام دادن آنچه واجب نموده و نكردن، آنچه حرام كرده كه خداوند شما را علم آموزد و فرمود : وَ الَّذِينَ اهتَدَوا زادَهُم هُدىً وَ آتاهُم تَقواهُم (2)آنان كه هدایت یافتند و به راه ایمانى كه ایشان را نمایاندند. رفتند خداى تعالى بر هدایتشان را بیفزاید. یعنى به قوت و یقین و نماندن آیات و شرح صدر و اعانت ایشان را در تقوایشان فرماید . حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر كه عمل كند به آنچه آموخته بى نیاز كند او را خداوند از آنچه نیاموخته است و مثلا طایفه اولى مثال جمعى است كه از راه راست روشن فراخ نزدیك بى خطر اعراض كند و منحرف شوند و به راه تاریك باریك پر خطرى خود را اندازند، كه چون هر قدمى بردارند از مقصد دور و در ظلمت و خطرى تازه افتند به خیال سرعت سیر و قرب وصول به مقصود و گمان نجات از آن مهلكه پس هر قدر بیشتر افتد از مقصود دورتر شوند، چه در پى زیادتى ظلمت و گمراهى و خطرناكى را دارد. تا آن گاه كه راه مقصود بسته و از مراجعت مایوس و در آن وادى حیران لاجرم به دست دزدان راهزن و یا به چنگ درندگان خونخوار یا در چاه و گودال به رو افتند و هلاك شوند. و مثال طایفه دیگر چون گروهى كه با چراغ در آن جاده راست افتند. و سیر كنند كه در هر مرحله چراغى و نشانى از مقصد و نورى تازه باشد كه بر روشنى چراغ خودشان بیفزاید، پس چراغ علم این طایفه را وا دارد كه بر آن راه مستقیم افتند و سیر نمایند و به دیدن آن نشان ها و علامت ها یقین و وثوقشان برسانند؛ چه زمانى این راه به سوى مقصد زیاد شود و هر قدر زیاد شود و هر قدر نور علم و یقین زیاد شود در سیر بیشتر همت گمارند و جهد كنند تا به مقامى رسند كه آن چراغ درخشنده مهرى گردد كه به تابش او مقصد را به نظر در آرند، كه اگر تمام جهانیان به خلاف جاده او سیر كنند هیچ در خاطر و خیالش شبهه خلافى خطور نكند. پس ظاهر شد، كه هر چه به این دو فرقه مى رسد و از اسباب قرب به حق یا بعد از حق همه از روى نتیجه كردار خودشان است پس در خذلان و اهانت و در توفیق و هدایت از جبر و اكراه اثرى و نشانى نباشد .

به صریحه مَا أَصابَک مِن حَسَنَة فَمِنَ اللههِ وَ ما أَصابَکَمِ مِن سَيِّئَة فَمِن نَفسِکَ (3)چون فى الجمله بر ناظرین مكشوف شد كه، آنچه عامه ناس گرفتارند به آن از بلاها و رفتن نعمت و سایر امراض قلبیه و محرومى از فیوض نعمت هاى الهیه همه از نتایج گناهان و بدى كردار و نیات ایشان است. پس گوییم


1) سوره بقره 2 آیه 282

2) سوره محمد 47 آیه 17

3) سوره نساء 4 آیه 79 .

آنچه مرتكب شوند از معاصى همه از روى جهل به یكى از مقدمات ترك عمل باشد، كه ذكر شد. انسان عاصى و مرتكب مبغوضات الهى نشود؛ مگر این كه انكار كند به وجود صانعى یا به وجود حجت ها و واسائط الهیه از انبیاء و اوصیاء یا انكار كند معاد و جنت و نار را، یا به وجود حرامى در دین معتقد نباشد، چنانچه بعضى از اسماعیلیه و غیر ایشان را، اعتقاد این كه آنچه در شرع رسیده از محرمات همه اشاره است به اشخاص معهوده و مراد از حرمت بیزارى از آن ها است و یا سست شمارد اوامر و نواهى خداوند را، یا عذاب ها را كوچك شمرد كه وعده داده یا با داشتن اعتقاد به حرام در دین هنوز حرامى از حلال تمیز نداده و یا به امید خوردن تریاق توبه در آخر عمر از ضرر حالیه زهر گناه ایمن گشته، یا از براى آن چندان ضررى اعتقاد نكرده و غیر آن از مراتب جهالت كه بى تحقق تمام آن یا بعضى از آن كس پیرامون گناهى نگردد، مگر اندكى پس آن را كه علم به صانع و حج (علیهم السلام) و معاد باشد و حرام را از حلال جدا نموده و بر سختى كار و شدت عذاب و گرفتن خداوند صاحبان گناه را در دنیا و آخرت از روى بصیرت و شنیدن از راست گویان آگاه گشته چون كسى باشد كه در سیره زندگى و طریقه معاش بر زهرى قاتل واقف شود به احتمال رسیدن تریاق آن كه در مكانى است معلوم، چه ضرر متیقن حالى را به احتمال رسیدن برافع؛ پس از آن مرتكب نشوند، مگر اندكى در كمى از اوقات كه كثرت شوق به نفع و لذت قلیلى كه موجود است در آن غافل كند صاحبش را از تصور مفاسد دنیوى و اخروى و گرفتارى به وبال آن و از این جا معلوم شد وجه معلق كردن خداوند قبول توبه را به آن كه گناهش از روى جهالت است،

چنانچه مى فرماید : إِنَّمَا التَّوبَةُ عَلَى اللهِ لِلَّذِينَ يَعمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ (1)جز این نیست كه قبول توبه بر خداى تعالى براى آنان است كه به نادانى گناه كنند. مراد ندانستن شخص گناه است چه جهل به آن عصیان نیارد؛ بلكه مراد ندانستن عقوبت است و یا شدتش یا جهل برجحان لذت باقى بر لذت زایل و غیر آن كه گذشت .

و در تفسير عياشى از جناب صادق (علیه السلام) است كه فرمود: هر گناه كه بنده كند هر چند عالم باشد او جاهل است كه جان خود را به معصیت پروردگار خود در خطر انداخته است به تحقیق كه خداوند حكایت كرده قول یوسف را به برادران خود كه هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ (2)پس نسبت داد یوسف برادران را به جهالت به جهت افكندن نفس هاى خود را در خطرات نافرمانى خداوند و نیز در سوره انعام مى فرماید : وَإِذَا جَاءَكَ الَّذِينَ يُؤمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُل سَلَامٌ عَلَيكُم كَتَبَ رَبُّكُم عَلَىٰ نَفسِهِ


1) سوره نساء 4 آیه 17.

2) سوره یوسف 12 آیه 89 .

الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (1)چون نزد تو آیند آنان كه ایمان آورده اند به آیات ما، پس بگو سلام بر شما باد، واجب گردانید پرودگار شما بر ذات خود كه هر كه از شما بدى را به نادانى كرده باشد، پس توبه كند و اصلاح نماید آنچه به گناه فاسد نموده، پس به تحقیق او آمرزیده و بخشاینده است و در نحل فرموده : ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ وَأَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (2)فى الحقیقه چون اعظم اسباب چون اعظم اسباب ابتلاى به معاصى جهالت است انبیاى عظیم القدر ما با علو قدر و شان به خداى پناه برند و استغاثه نمایند؛ چنانچه از قصه بقره توان یافت كه چون قوم حضرت موسى گفتند به آن جناب أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا(3)یعنى ما را سخریه و بازیچه گرفتى فرمود : أَعُوذُ بِاللههِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ (4)پناه مى برم به خداوند از اینكه باشم از نادان كه سخریه و استهزا كنند از نادانى و جناب یوسف مى فرماید : إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ (5)گر تو بر نگردانى از من كید زنان را، میل كنم به سوى ایشان و محسوب شوم از جاهلان و خداوند به جناب نوح مى فرماید : إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ (6)به درستى كه پند دهم تو را كه مبادا از جاهلان باشى، یعنى آن ها كه ندانند قبح معصیت جهالت را از روى عدم معرفت و به خاتم النبین (ص) فرمود : لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدَىٰ ۚ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِينَ (7)اگر خواستى خداى تعالى هر آینه به هم آوردى این ها را به راه راست پس از جاهلان مباش؛ یعنى از آن هایى كه سر قدر ندانند و حكمت و مصالح معتقد نباشند، پس ظاهر شد از این كلمات كه اول معصیتى كه از هر مكلف سر زند پس از اجتماع شرایط تكلیف در او جهل است و هر معصیتى كه از هر مكلفى سر زند، سببش اعراض و سركشى و نافرمانى و بى اعتنایى اوست به این كه حجتى هست از جانب خداى تعالى بر او از نبى یا وصى یا عالم یا جانشین او كه باید حكم تمام امور معاویه و معایشه از حركات و سكنات و خطرات و حالات و معاشرات و عبادات خود را از او یاد بگیرد و عمل نماید و نشود كه خداوند خلقى آفریند و از آن ها چیزى خواهد از كردنى ها و نكردنى ها و مهیا نفرماید كسى را كه مردم از او بیاموزند. آن گاه عمل نمایند و در روز پسین عذرى نداشته باشند؛ بلكه در روز نخست اول حجت خود آفرید و خلعت دانش و تبلیغ و رسالت و صفرت به او بخشید. آن گاه رعیت تا از اول زمان


1) سوره انعام: 6 آیه 54 .

2) سوره نحل: 16 آیه 119 .

3) سوره بقره 2 آیه 67

4) سوره بقره 2 آیه 67 .

5) سوره یوسف 12 آیه 33

6) سوره هود 11 آیه 46

7) سوره انعام: 6 آیه 35

تكلیف دمى بى حجت بر او نگذرد كه نقض غرضى از آفریدنش پدید آید و آنچه از او مطلوب است نتواند بر آورد؛ چنانچه در آخر كار و زمان انقراض عالم اول سلسله رعیت منقرض شود. آن گاه حجت از دنیا برون شود .

در علل الشرايع از حضرت صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: اگر از مردم دو نفر باقى باشند، یكى از آن دو امام است و فرمود: آخرین كسى كه مى میرد امام است تا آن كه حجت نگیرد و احدى از خلق بر خداى عزوجل كه واگذاشت او را بى حجت و در اخبار بسیار آمده است كه از ابتداى خلق عالم، تا انقضاى آن ساعتى نگذشته كه خالى ماند از حجت و فرمودند: اگر حجت نباشد اركان او از هم بپاشد . بالجمله اعراض و سركشى به سبب بقاى جهالت فطریه است اگر رفع نشود بر افكند صاحبش را در بدترین گرداب هاى معاصى و رفع آن منحصر است به در آمدن به زیر بار اطاعت و انقیاد متابعت چراغان راه هدایت و سداد؛ چنانچه اول معصیت هر كس، رو تافتن و نافرمانى اوست از حجتش. پس اول معصیتى كه از بنى آدم و سلسله رعیت بر روى زمین پدید آید همین باشد و باقى ابتلاهاى انسان از قبیل معاصى قلبیه و تخویف و قتل نفس، پس از آن باشد و این همان عقوبى است كه از اعظم كبائر شمرده شده و از آن گناهان كه مختص است به جوارحى چون غیبت به زبان و شرب خمر به دهان و نظر به نامحرم به چشم و زنا به فرج و شنیدن غنا به گوش و نیز از رقم گناهانى است كه پیوسته با صاحبش قرین است در هر كارى و هر حالى كه در اوست از خوردن و خوابیدن و عبادت و سیر و غیر آن، مثل نشوز و فرار عبد از مولى و غیره و فرمود: بزرگ ترین كبائر هفت است و عقوق را یك جا آورده؛ چنانچه احسان و بروالدین را با بندگى خویش در یك قطار انداخته و مراد از والدین نه همان پدر و مادر جسمانى است؛ بلكه پدران حقیقى، انبیاء و اوصیا و علما باشند و آنچه از براى این والدین مقرر فرمودند از احترام و توقیر و احسان، چندین برابر و براى ایشان مقرر شده؛ چنانچه مشروحا بیاید خصوصا در ذكر محل صدقه و ذكر فضائل سادات و بیان آن كه حج و معلمان خیر پدران حقیقى خلایقند . شیخ طوسى رحمة الله در تهذيب روایت كرده از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: بزرگترین كبائر هفت است، شرك به خداوند عظیم و كشتن نفسى كه خداوند حرام كرده مگر به حق و خوردن مال یتیم و عقوق والدین و قذف زنان عفیفه و فرار از جهاد و انكار چیزى كه خداوند نازل كرده اما شرك به خداوند عظیم، پس رسیده به شما آنچه را خداوند در شان ما نازل كرده. و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: پس رو كردند یعنى دشمنانشان این ها را بر خدا و رسولش و اما قتل نفس به حرام پس كشتن

حسین (علیه السلام) و اصحاب او و اما خوردن اموال یتیمان به ظلم و جور، پس غصب كردند فیىء (1)ما را و آن را بردند .

اما عقوق والدین پس خداوند عزوجل در كتاب خود فرمود : النَّبِيُّ أَولَىٰ بِالمُؤمِنِينَ مِن أَنفُسِهِم وَ أَزوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُم (2)و پیغمبر سزاوارتر است به مومنین از خود آن ها و زنان او مادرانند ایشان را، و خود آن جناب پدر براى ایشان است پس عاق كرد آن جناب را، در خصوص ذریه و خویشان او، تمام شد مقصود از خبر كه منحصر نبودن عقوق است به والدین و در فقه مذكور است، بعد از ذكر پاره اى از آداب معاشرت با والد و امكان عقوق در حیات و پس از مردن كه معلم خیر و دین قائم مقام پدر است و واجب مى شود؛ براى او آنچه واجب مى شود براى پدر، پس بشناسد حق او را و تمام این كلام در محل خود بیاید. ان شاء الله .

پس عقوق از آن جا كه اول عصیان بنى آدم بود مر خداى تعالى را و این خود امرى است بزرگ كه از او باب جرئت به سركشى و طغیان گشوده شد پس عذاب او چندین برابر سائر معاصى دیگران باشد؛ چنانچه رسیده و اول عصیان هر مكلف و سبب مبتلا شدن به سایر گناه ها و چشیدن عذاب هاى اخروى و دیدن مفاسد و بلاهاى دنیوى كه اشاره به اندكى از آن ها شد و اعظم كبائر پس از شرك باشد و اعظم اقسام او همین عقوق والدین روحانى و معلمین خیر است، به اعراض و مجانبت و دورى و مغایرت از مجالس ایشان و نرفتن در زیر بار اطاعت و فرمان


1) فیىء در لغت رجوع و مطلق غنیمت را نیز گویند و در شرع مالى است كه مسلمین به قهر و غلبه از كفار گیرند یا آنچه از ایشان گرفته مى شود بى محاربه و قهر و چون سایر انفال مثل زمین و موات و كوه ها و نیز نى زارها و دریاها و غیر آن مختص است به رسول خدا و ائمه (علیهم السلام) و سر نامیدن آن به فیى، چنانچه شخى كلینى و در اصول كافى فرموده آن كه تمام زمین و آنچه در اوست از آن آدم (علیه السلام) بود كه خداى تعالى او را خلیفه خود قرار داد و زمین اگر از او نباشد معنى خلافت در او محقق نشود، پس از او منتقل شد به خلفاء و نیكان از ذریه او كه انبیاء و اوصیاءاند پس آنچه را كه دشمنان غلبه كردند و گرفتند آنگاه برگشت به ایشان به قهر و غلبه آن را فیىء نامیدند؛ زیرا كه مال خودشان از چنگ اعدا در آمد و به ایشان برگشت و همین مضمون در تفسیر نعمانى مروى است از امیرالمومنین (علیه السلام) و هواب لهم؛ در قران موجود متداول، جمع عثمان مذكور نیست ولكن شیخ طبرسى در مجمع البیان نقل كرده از عبدالله بن مسعود و عبدالله عباس كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) چنین مى خواند و در قرآن ابى موجود است و نیز روایت كرده آن را از جناب باقر و صادق (علیه السلام) و احمد بن محمد سیارى در كتاب قرأت و سعد بن عبدالله قمى در بصائر و كتاب ناسخ و منسوخ و على بن ابراهیم قمى در تفسیر از جناب صادق (علیه السلام) روایت كردند كه چنین مىخواند و شیخ طوسى در اوائل كتاب نكاح مبسوط فرمود كه زنان پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) مادرانند در این كه عقد بر ایشان حرام است نه آنكه مادرانند كه حرام باشد مادران و دخترانشان زیرا كه ایشان مادران حقیقى نیستند نه به نسب و نه به رضاع تا دخترانشان خواهران و مادرانشان جده شود و حرمت از ایشان تجاوز نكرده، زیرا كه دلیلى بر آن نیست و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) دختر خود فاطمه را، به على امیرالمؤمنین (علیه السلام) تزویج نمود تا آنكه مى فرماید و اما پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) پس نامیده شد پدر به جهت قرائت آنكه خواند النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ و هواب لهم (احزاب آیه 6) و به جهت خبر سلمان از آن جناب كه فرمود: من براى شما مانند والدم و بعضى از اعاظم شیوخ مخالفین گفته كه مردم معاویه را خال المومنین مى گویند، زیرا كه خواهرش ام حبیبه دختر ابى سفیان ام المومنین است و برادر مادر خال است و محمد بن ابى بكر را خال المومنین مى گویند: زیرا كه او برادر عایشه است و قومى گفتند: كه این لقب جایز نیست و او خال نیست، زیرا كه ذكر كردیم كه اسم یعنى اسم، ام المومنین تجاوز نمىكند و اگر برادران زنان نبى (علیه السلام) خال باشند جایز نیست براى احدى از ایشان كه هیچ زنى را تزویج كند، زیرا كه زنان دختران خواهران ایشان مى شوند؛ زیرا كه خواهرانشان مادران مومنین و مومنانند و همچنین اسم اگر تجاوز كند به سوى دختران و غیرشان هر آینه جایز نشود براى كسى كه تزویج كند دختران زمان پیغمبر را و شكى در جواز آن نیست و نیز سبب شود كه هیچ تزویجى در دنیا صحیح نباشد؛ زیرا كه زنان نبى (صلى الله علیه و آله و سلم) مادران مومنین و زنان مومنانند پس هر مومن و مومنه برادران و خواهران و فرزندان ایشانند و تزویج خواهر جایز نیست منه عفى عنه .

2) سوره احزاب 33 آیه 6 .

رسد به اهانت و مذیت و تحقیر و اعانت در خوارى و ذلت و ضعف و قلت ایشان به آنچه از دست و قلم و زبان برآید .

باب چهارم : در بيان لزوم احترام و تعظيم علماء و مؤمنين و طالبان، معالم دين خاتم النبين (صلى الله عليه و آله و سلم) و بيان حقيقت و كيفيت آن بالنسبه به اهل علم و ذكر لزوم معاشرت و استيناس به آن ها و فوايد آن و اين باب در چند فصل است

اشاره

1 . در لزوم احترام علما و درجات آن ها و احترام ائمه علیهم السلام .

2 . عهدنامه رسول خدا براى قبیله سلمان .

3 . عهدنامه امیرالمؤمنین .

4 . در ستایش دانش و معرفت .

فصل دوم: در بیان حقیقت تعظیم به قلب و نتیجه آن .

فصل سوم:

1 . در شرح تعظیم به قلب و نتیجه آن .

2 . در آداب مجالست با علما .

فصل چهارم:

1 . در تحریص بر مباشرت با علما .

2 . در نهى از مجالست با اشرار و اهل بدع .

فصل اول: در لزوم احترام و توقیر و قبح توهین و تحقیر اهل علم .

بر ارباب بصیرت پوشیده نیست، كه فهمیدن و دانستن قدر بزرگواران و لازم الاحترام پنداشتن شخصى، یا طایفه اى از اهل دانش یا غیر ایشان را، از دو طرق مى توان دریافت. اگر چه گاهى به قابلیت فطرى و موهبت الهى نیز پیدا شود ولى تحصیل قابلیت آن بسیار دشوار است .

اول: از دیدن و شنیدن گفتار و رفتار و آداب اجلال و تعظیم و احترام اشخاصى كه گفتارشان سنجیده و مطاع و رفتارشان پسندیده و لازم الابتاع و سیرت و سلكوكشان حكیمانه و طریقه و آیین شان عاقلانه است هر شخصى یا طایفه را توان یافت. بزرگى و عظمت: جماعت را هر چند در صفات و افعال مجهول باشند و هر قدر شخص با دیده بصیرت تجدید نظر در احترامات قولى و فعلى و سلوك رؤساى دین یا دنیا نماید، جلالت قدر و عظم شأنشان در قلب جلوه كند، پس هر قسم كه آن ها به این ها تعظیم كنند و

او نیز كند و اگر واقف نشد، بر آنچه آن ها واقف شدند از سر تعظیم و علت احترام لااقل از متابعت ایشان تخلف ننماید. چه مى داند كه قول و فعل عقلاء بى غرض صحیح معقول نیست و این راهى است نزدیك و آسان براى اكتساب اكثر صفات پسندیده .

دوم: دریافتن سبب و بزرگوارى شخص لازم التكریم و تدبر در صفات كامله كامنه در او، چه به مجرد التفات بوى بزرگى و قرا و در قلب جاى گیرد و قهر برانگیزاند، شخص را به تعظیم و توقیر به نحوى كه خواهد آمد و این محتاج است به دانستن چیزهایى كه موجب تعظیم است و یافتن موجبات در آن شخص و این راه از هر جهت بهتر و برتر و محكم تر از اول است و به زودى از دست نرود .

اما طریق اول در این جا پس به مراجعت كردن در كلام ملك علام است و اخبار حضرت خیرالانام و ائمه هدى (علیه السلام) و ملاحظه نمودن در آداب و رفتار و امر فرمود نشان به توقیر و تعظیم در موارد بسیار به مقدارى كه واضح و روشن گردد. كه دانشوران، خدا پرست در نظر ایشان چقدر، قدر داشتند و به چه اندازه محترم بودند. و با این ها قولا و فعلا چه نوع تعظیم مى فرمودند، پس اگر ایمان شخص به خدا ثابت و به حجت هاى او تمام و كردار و گفتارشان را منزه از عیب و مبرا از عبث و فساد دانست، پس متابعت دستورالعمل و اطاعت فرمانشان لازم و متحممم و الا، ما را با جاهل بى باك سخنى نیست، چه كملا از تكالیف جزئیه آنانى است كه از ایمان بهره برده اند، پس مى گوییم كه خداوند در مراتب بلندى و برترى درجات علماء مى فرماید : الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ (1)بلند مى كند خداوند آنان را كه ایمان آوردند از شما و كسانى كه داده شد به ایشان علم درجات، یعنى بلندى مراتب پس علماء از میان مؤمنین به درجاتى بلندى در قیامت چنانچه از جمله از اخبار روز جزا معلوم مى شود یا بلند كرده در اصل خلقت در دنیا و آخرت نظیر آنچه فرمود در حق اهل بیت (علیه السلام) وَ يُطَهِّرَکُم تَطهيرًا (2)مراد آفریدن خداست ایشان را پاك از لوث معاصى و رذائل و قبایح. هر چند قدرت بر فعل و ترك داشته، نه اینكه گاهى بر ایشان گذشته كه ذیل دامنشان والعیاذ بالله به آن كثافات ملوث شده و خداوند بعد از آن وعده تطهیر به ایشان داده، پس خداوند علمایى را كه مؤمن كاملند در اصل خلقت، به درجه بلند كرد .

چنانچه در بصائر از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمودند: به درستى كه خداوند مؤمن را از طینت جنت آفرید و هر گاه خداوند خیرى را براى بنده اش بخواهد روح را و جسد او را پاكیزه كند پس نمى شنود از خیر چیزى را مگر آن كه مى شناسد حق او را و نمى شنود چیزى از منكر مگر انكار


1) سوره مجادله 58 آیه 11.

2) سوره احزاب 33 آیه 33 .

مى كند او را و ظاهر است كه این صفت؛ صفت عالم عامل است، چه غیر او یا اصلا خیر را نشنیده و یا شنیده و نشناخته و معتقد نشده یا آن كه منكر را انكار كرده و همچنین بلند كرده درجه ایشان به حسب صفات، چنانچه فرموده: إِنَّمَا يَخْشَى اللههَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ ، (1)یعنى جز این نیست كه بندگان خدا ترس، آنانند كه علماء هستند و خشیث خداوند از اعظم صفات حسینیه نفسانیه است .

كراچكى در معدن الجواهر از ائمه (علیهم السلام) روایت نموده كه اصل دنیا و آخرت یك چیز است و آن خوف از خداى تعالى است و اكثر صفات حمیده از او ناشى و منبعث است، چون زهد و تواضع و ورع و اخلاص و خشوع و صبر بر تكلیف طاعت و ترك معصیت و مشتهیات و صبر بر بلا و امثال آن همچنین غیر خوف از سایر صفات نفسانیه؛ چنانچه خواهى دانست و همچنین بلند كرده ایشان را به افعالشان كه : إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّدًا وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنْ كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولًا وَيَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا (2)و بلند كرده درجه تشریف و احترامشان را در دنیا و آخرت .

چنانچه در تفسير عسكرى (علیه السلام) مذكور است كه عرض شد خدمت امام على نقى (علیه السلام) كه مردى از فقهاى شیعه صحبت كرد با بعضى از ناصبى ها پس فقیه او را به دلیل و برهان، عاجز و لال كرد به نحوى كه مفتضح و رسوا شد، پس داخل شد بر آن جناب و در صدر مجلس شریف، مسند بزرگى گذاشته بودند و آن حضرت نشسته بودند خارج از آن دست و در محضر همایون جماعتى بودند از علویین و بنى هاشم، پس پیوسته آن حضرت آن فقیه را بالا مى برد، تا آن كه نشاندش بر مسند و رو فرمود به سوى او، پس گران آمد این گونه احترام بر آن اشراف اما علویین؛ پس آن جناب را بزرگتر از آن دانستند كه سرزنش كنند؛ اما هاشمیین پس رئیس شان گفت: یابن رسول الله، این چنین مقدم مى دارید عامى را بر سادات بنى هاشم از طالبیین و عباسیین حضرت فرمودند: زینهار، نباشید از آن هایى كه خداوند در حقشان فرمود :

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنَ الْكِتَابِ يُدْعَوْنَ إِلَىٰ كِتَابِ اللههِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَهُمْ مُعْرِضُونَ (3)آیا نظر نمى كنى به كسانى كه داده شده به ایشان سهمى از كتاب خدا كه خوانده مى شوند به سوى كتاب خدا تا حكم كند، میان ایشان پس پشت دهند فرقه از این ها و روى گردان باشند به قلب پس فرمود: آیا راضى مى شوید به كتاب خدا عزوجل حكم باشد، گفتند: بلى، فرمود: آیا خدا نمى فرماید :


1) سوره فاطر 35 آیه 28

2) سوره اسراء 17 آیه 109 - 107 .

3) سوره آل عمران 3 آیه 23 .

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللههُ لَكُمْ وَإِذَا قِيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا يَرْفَعِ اللههُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍَّ (1)پس راضى نشد از براى عالم مؤمن مگر این كه بلند شود درجه اش بر عالم غیر مومن، همچنان كه راضى نشد، براى مومن مگر این كه بلند شود، بر كسى كه مومن نیست، آیا فرمود بلند مى كند خدا كسانى را كه داده شد به ایشان علم چندین درجه، یا فرمود بلند مى كند خدا كسانى را كه داده شد به ایشان شرف نسب به چند درجه آیا خدا نفرمود : هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ (2)آیا برابر و در یك رتبه اند دانایان و نادانان، پس چگونه منكر دانستید بلند كردن من، قدر آن شخص را، چنانچه خداوند بلندش نمود به درستى كه شكستن او صولت فلان ناصبى را به براهین الهیه كه تعلیم كرده بودم به او، هر آینه براى او از هر شرفى در نسب افضل است .

در اختصاص شیخ مفید مروى است كه: روزى سلمان فارسى داخل شد و در مسجد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) پس تعظیم كردند او را و مقدم داشتند و در صدر نشانیدند، به جهت اجلال و اداى حق پیروى او و اختصاص به مصطفى و آل او صلوات الله علیهم، پس عمر داخل شد و نظر كرد به سوى او و گفت: كیست این عجمى كه بر عرب ها مصدر نشسته، پس حضرت بر منبر برآمدند و خطبه خواندند و فرمودند: به درستى كه مردم از عهد آدم تا امروز مثل دندان هاى شانه اند فضلى ندارد عربى بر عجمى و سرخ چهره بر سیاه مگر به تقوى و سلمان دریایى است كه از او چیزى كم نمى شود و گنجى است كه تمام نمى شود. سلمان از ما اهل بیت است و مانند نهرى است كه حكمت عطا می كند و برهان افاضه مى نماید و از تشریفات الهیه است كه ملائكه بال هاى خود را بر زمین مى گسترند براى طلبه علم از روى رضا و خوشنودى، چنانچه در اخبار بسیار وارد شده و همچنین شفاعت كردن ایشان در روز قیامت بعد از انبیاء (علیهم السلام) است .

چنانچه در تفسير امام مذكور است كه حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: هر كه از شیعیان ما به شریعت ما دانا باشد و ضعیفان شیعیان ما را از ظلمت جهل به نور علمى كه به او رسیده برهاند، در روز قیامت و تاجى بر سر او باشد. كه روشن كند جمیع اهل عرصات را و حله پوشیده باشد كه برابرى نكند با یك تار آن، تمام دنیا، پس منادى از جناب حق تعالى ندا كند، كه بندگان خدا، این عالمى از شاگردان آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) است، پس هر كس را كه این عالم، در دنیا از حیرت جهل بیرون آورده در این روز به نور او چنگ زند، تا او را از حیرت و ظلمت عرصات به نزهتگاه جنات رساند، پس هر كه از او هدایتى یافته باشد با او در بهشت درآید و حضرت فاطمه (علیه االسلام) فرمود: كه از پدرم شنیدم كه


1) سوره مجادله: 58 آیه 11

2) سوره زمر 39 آیه 9 .

فرمود: علماى شیعیان ما، چون به حشر در آیند، به قدر علوم و ارشادشان خلایق را، حله هاى كرامتشان پوشانند، حتى این كه گاهى باشد بر یكى از ایشان هزار هزار حله از نور پوشانند و منادى از جانب خداوند ندا كند، كه اى جماعتى كه تكفل كردید یتیمان آل محمد را، و ایشان را خوش برداشت نمودید و رعایت و هدایت كردید در وقتى كه از پدران حقیقى كه پیشوایان ایشان جدا مانده بودند آن یتیمان را كه شاگردان شما بودند. به قدر آنچه از شما علم آموختید، ایشان را، خلعت بپوشانید، پس به قدر تعلیم شان خلعت بر ایشان پوشانند، تا این كه یكى را شود كه صد هزار خلعت دهند و همچنین ایشان خلعت پوشانند، جمعى دیگر را كه از ایشان یاد گرفته اند پس ندا رسد كه خلعت هایى كه بخشیده اند به ایشان عوض كنید و مضاعف گردانید پس حضرت فاطمه (علیها السلام) فرمود: كه هر تارى از آن ها از آنچه بر آن ها مى تابد هزار هزار مرتبه بهتر است . حضرت على بن موسى (علیه السلام) فرمودند: روز قیامت به عابد مى گویند چه خوب مردى بودى همتت براى نفس خودت بود كه مردم را از مزاحمت خود آسوده كردى، و به درستى كه فقیه آن است كه بر مردم خیر خود را بریزد و ایشان را از دشمنان ایشان نجات دهد و بر ایشان نعمت هاى بهشت خدا را زیاد كند و بر ایشان خوشنودى خدا را تفضل كند، پس به این فقیه مى گویند اى آن كسى كه كفالت یتیمان آل محمد مى كردى و ضعیفان شیعیان را هدایت مى نمودى، باش تا شفاعت كنى كسانى را كه از تو علمى اخذ كرده اند، پس بایستد و به شفاعت او داخل بهشت شوند. فئامى و فئامى تا ده فئام كه، هر فئام صد هزار كس باشد، كه بعضى از او كسب علم كرده اند و بعضى از شاگردان او و بعضى از شاگردان شاگردان او و همچنین تا روزى قیامت، پس به بیند چه قدر فرق است میان این دو منزلت .

و در بصائر از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: چون روز قیامت شود بر انگیزاند خداى عزوجل عالم و عابد را، پس چون بایستند هر دو در محضر خداوند بفرماید به عابد برو به بهشت و عالم را بگو از براى مردم به جزاى حسن تو مر ایشان را شفاعت كن .

و از جمله تشریفات الهیه آن كه نظر كردن به روى عالم عبادت قرار داد؛ چنانچه در من لايحضره الفقيه روایت كرده كه نظر به سوى كعبه عبادت است و نظر به سوى والدین عبادت است و نظر به سوى قرآن بدون قرائت نیز عبادت است و نظر به سوى روى عالم عبادت است و نظر به سوى آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) عبادت است و نشستن نزد ایشان را عبادت قرار داده است .

چنانچه در امالى، از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده: كه هیچ مؤمنى نمى نشیند نزد عالم ساعتى مگر این كه ندا می كند او را پروردگار او كه نشستى پیش حبیب من، قسم به عزت و جلال من كه هر آینه بنشانم تو را در بهشت با او باكى ندارم و نیز خانه هاى ایشان را معظم داشته و امر فرموده به احترام و

فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللههُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ (1)

و در اكمال الدين از جناب باقر (علیه السلام) مروى است كه: مراد از بیوت، خانه هاى انبیاء و رسل و حكماء و ائمه هدى (علیهم السلام) است و در تفسير عياشى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه حكمت معرفت و فقه در دین است، پس هر كس از شما فقیه شد پس او حكیم است و مردن احدى از مومنین محبوب تر نیست نزد شیطان از فقیه، و كیفیت بلند كردن آن خانه ها در باب آینده خواهد آمد. و نیز خواب عالم را عبادت قرار داد؛ چنانچه در نهج البلاغه است و در عيون و غیره از حضرت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه سه مرتبه فرمودند: بار خدایا رحم كن خلفاى مرا كسى عرض كرد: یا رسول الله، خلفاى شما كیستند؟ فرمودند: كسانى كه احادیث و سنت مرا روایت مى كنند، پس آن ها را به امت من یاد مى دهند و مقتضاى این خبر آن است كه باید با علما در مقام تعظیم و احترام رفتار كرد به نحوى رفتار باید كرد گویا با خود آن جناب رفتار مى كنید چه ایشان را جانشین خود خوانده و جانشین، شریك است با كسى كه او را در جایش نشانده در اجراى احكام مگر در آنچه معلوم شود كه از خصایص اوست و كیفیت تعظیم آن جناب كه در قرآن ذكر شده پاره از آن خواهد آمد .

و شیخ كشى در رجال خود از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده كه فرمودند: مقام و منزلت شیعیان ما را به قدر آنچه از روایت مى دانند بشناسید و به روایت دیگر فرمودند: منازل مردم را در نزد ما به قدر روایتشان از ما بشناسید و ایضا از ابى الجارود نقل كرده كه گفت؛ گفتم: به اصبغ بن نباته به چه اندازه بود مقام این مرد - یعنى حضرت امیر (علیه السلام) - در نزد شما گفت: نمى دانم چه مى گویى جز این كه شمشیرهاى ما بر شانه ما بود، پس به هر كس اشاره مى كرد او را به آن شمشیر مى زدیم و مى فرمود: به ما تعهد كنید، پس قسم به خدا كه تعهد شما براى طلاى و نقره نیست تعهد شما، نیست مگر از براى مرگ به درستى كه قومى پیش از شما از بنى اسرائیل معاهده كردند، میانه خود یعنى از براى مرگ، پس نمرد احدى از ایشان، تا آن كه پیغمبر قوم خود شد. یا پیغمبر قریه خود یا پیغمبر نفس خود شد. و به درستى كه شما به منزله ایشانید جز این كه پیغمبر نیستید .

و علامه حلى در اول كتاب تحرير از حضرت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت نموده كه، علماى امت من به منزله انبیاى بنى اسرائیل اند، پس هر چه معلوم شود كه از خصایص خاصه انبیاست چون عصمت فطرى و نزول وحى و مثل آن ها علما را از آن بهره نیست و در باقى فضائل و احكام و آداب متعلق به ایشان شریكند و از این قبیل است آنچه رسیده كه ایشان وارث انبیاء و نواب ائمه اند و بر


1) سوره نور 24 آیه 36 .

خلایق از جانب ایشان حجتند .

چنانچه در كافى از جناب ختمى مآب روایت كرده كه: علما هر آینه ورثه انبیاءاند و به درستى كه انبیاء دینار و درهمى میراث نگذاشته اند؛ بلكه علم را میراث گذاشته اند، پس هر كه گرفت چیزى از آن ها به تحقیق كه گرفته بهره تامى و ایضا عمر بن حنظله از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده، سئوال كرد كه میان دو نفر از اصحاب ما منازعه شده در دینى یا میراثى، چه كنند فرمودند: نظر كنند به یكى از شماها و كسانى كه احادیث ما را روایت كنند و در حلال و حرام ما تامل نمایند و به شناسند احكام ما را پس راضى باشند به حكومت او به درستى كه من او را بر شماها حاكم گردانیدم، پس هرگاه حكم كند و از او قبول ننمایند استخفاف كردند حكم الهى را و رد كردند بر ما و رد كننده بر ما رد كننده بر خداست و آن در عرض شرك به خداوند است .

در تهذيب مرویست كه آن حضرت ابوخدیجه را به سوى اصحاب خود فرستادند و فرمودند: بگو به آن ها مردى را میان خود قرار دهند كه شناخته باشد حلال و حرام ما را پس به درستى كه من او را بر شما قاضى كردم .

و در اكمال الدين مروى است كه: حضرت حجة (علیه السلام) در جواب توقیع اسحاق بن یعقوب نوشتند :

اما، حوادث واقعه، پس رجوع كنید در آن ها به سوى روات حدیث ما، پس البته از جانب ما حجتند بر شما و من حجت خدایم

و در احتجاج مروى است كه حضرت صادق (علیه السلام) به حسن بصرى فرمودند: در تفسیر آیه شریفه : وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا قُرًى ظَاهِرَةً وَقَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ ۖ سِيرُوا فِيهَا لَيَالِيَ وَأَيَّامًا آمِنِينَ (1)میان آنان و قریه هاى كه بركت داده بودیم قریه هایى آبادان و بر سر راه پدید آوردیم و منزل هاى برابر معین كردیم. در آن راه ها ایمن از گزند، شب ها و روزها سفر كنید .

در احتجاج طبرسى مذكور است كه حضرت عسكرى (علیه السلام) نامه نوشتند به شیخ جلیل على بن بابویه و در اول آن بعد از حمد و صلوة چنین است اما بعد يا شيخى و معتمدى يا اباالحسن على بن الحسين القمى و قفك الله لمرضاته و جعل من صلبك اولاادا صالحين برحمة (2)و در آخر آن است يا شيخى وأمر جميع شيعتى بالصبر زهى شرافت علم كه صاحبش را به درجه اى رساند كه امام (علیه السلام) به او چنین مخاطبه كند و هم در آن كتاب است صورت توقیعاتى كه حضرت حجة به شیخ


1) سوره سباء 34 آیه 18 .

2) احتجاج طوسی ص 425.

مفید علیه الرحمه نوشته در اول یكى از آن ها چنین است من عبدالله المرابط فى سبيله الى ملهم الحق و دليله بسم الله الرحمن الرحيم سلَم عليك ايها الناصر للحق الداعى اليه بكلمة الصدق (1)و در عنوان دیگرى چنین است .

للاخ السديد و المولى الرشيد الشيخ المفيد ابى عبداللهه محمد بن محمد بن النعمان ادام الله اعزازه من مستودع العهد المأخوذ على العباد بسم الله الرحمن الرحيم اما بعد سلام عليك ايها الولى المخلص فى الدين المخصوص فينا باليقين فانا نحمد اليك اللهه الذى لا اله الا هو و نسئله الصلَاة على سيد و مولانا و نبينا محمد و اله الطاهرين و نعلمك ادم الله توفيقك لنصرة الحق و اجزل مثوبتك على نطقك عنا بالصدق انه قد اذن لنا فى تشريقك بالمكاتبة و تكليفك مانؤديه عنا الى موالينا قبلک (2)

و در اول سومى چنین است هذا كتابنا اليك ايها الاخ الولى والمخلص فى ودنا الصفى والناصر لنا الوفى حرسك اللهه بعينه التى لاتنام (3)و در اول چهارم چنین است هذا كتابنا اليك ايها الولى الملهم للحق العلى و در مجالس المومنين مذكور است كه این چند بیت منسوب است به آن حضرت كه در مرثیه شیخ علیه الرحمه فرموده اند كه بر قبرشان نوشته دیدند .

لا صوت الناعى بفقدك انه ان كنت *** يوم على ال الرسول عظيم فالعدل

قد غيبت فى جدث الثرى و القآئم *** و التوحيد فيك مقيم تليت عليك من

المهدى يفرح كلما *** الدروس علوم (4)

و در كتاب فصول سید مرتضى مذكور است، كه علو مرتبه هشام بن الحكم در نزد جناب صادق (علیه السلام) به جایى رسید كه در منى به خدمت آن حضرت رفت و در آن زمان جوان تازه خط بود و جمعى كثیر از مشایخ شیعه در مجلس آن حضرت نشسته بودند، پس آن حضرت او را بالاتر از همه جا داد، با آنكه آن ها كهن سال بودند و چون آن حضرت از قراین حال استنباط نمود كه آن جماعت را تقدیم هشام دشوار آمد، روى به اصحاب نمود و فرمود: این به دل و زبان یاور ماست. و شیخ صدوق روایت كرده از احمد بن محمد بن ابى نصر كه از اجلاى فقهاى شیعه است، كه گفت: حضرت رضا (علیه السلام) حمارى براى من فرستاد پس سوارش شدم و به خدمت آن حضرت مشرف شدم و در آن شب در خدمت ایشان ماندم تا آنكه از شب آن قدر كه خدا خواست گذشت، پس چون خواست برخیزد به من


1) مناقب آل ابى طالب ج 4 ص 426.

2) احتجاج طبرسى ص 497.

3) احتجاج طبرسى ص 498.

4) بحارالانوار، ج 53 ص 255 .

فرمود: تو را قادر بر مراجعت به مدینه نمى بینم گفتم: بلى فداى تو شوم، فرمود: پس شب را در نزد ما بسر ببر، و صبح كن به بركت خداى عزوجل گفتم: چنین كنم فداى تو شوم، فرمود: اى كنیز فرش كن از براى او فرش مرا و بینداز از براى او لحاف مرا، كه در آن مى خوابم و بگذار زیر سرش متكاى مرا، پس من در نفس خود گفتم كه رسیده به آنچه من رسیدم در امشب. به تحقیق كه قرار داد از براى من از منزلت در نزد او. عطا فرمود از فخر، چیزى كه نداد و آن را به احدى از اصحاب ما، حمار خود را براى من فرستاد و فرش كرد. و شب را به سر مى برم و در لحاف او و گذاشته شده در زیر سر من متكاى او. نرسید به این چنین مقام احدى از اصحاب ما، مى گوید من در نفس خود چنین مى گفتم و حضرت نشسته بود پس فرمود: اى احمد، نبرد نفس به سوى این فخر، براى خدا عزوجل تذلل كن . در رجال كشى از حضرت صادق (علیه السلام) مروى است، به ابان بن تغلب فرمودند: با اهل مدینه بنشین به درستى كه من دوست مى دارم، این كه در شیعیان مثل تویى پیدا شود

و نجاشى از حضرت باقر (علیه السلام) روایت نموده: در مسجد مدینه بنشین و فتوى بگو براى مردم كه من دوست دارم كه در شیعه، مثل تو پیدا شود.

و ابن شهر آشوب در مناقب روایت كرده كه عبدالرحمن سلمى سوره فاتحه را به فرزند امام حسین (علیه السلام) تعلیم كرد پس چون آن را بر پدر بزرگوار خواند به عبدالرحمن هزار اشرفى و هزار حله عطا كرد و دهنش را از در پر كرد، پس كسى از جهالت بر این موهبت اعتراض كرد فرمودند: كجا این عطاى ما مقابله مى كند به اعطاى او، یعنى تعلیم آن طفل .

در نهج البلاغه در عهدنامه كه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) براى مالك اشتر نوشته اند، در ضمن كیفیت تكلیف او به قضات و حكام شرع مذكور است كه وسعت بده در عطاى آن ها به قدرى كه حاجتشان را از مردم برداشته شود. و ایشان را در نزد خود رتبه و منزلتى بده كه در آن احدى از خاصه تو طمع نكند .

در كافى از آن جناب مروى است چون عدى بن حاتم بر حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) وارد شد و آن حضرت او را داخل خانه خودش نمود و نبود در خانه جز زنبیلى و متكایى از پوست دباغى كرده، پس حضرت آن متكا را به جهت عدى گذاشتند و دیگران نقل كرده اند كه خود آن حضرت بر زمین نشستند

و در تفسير امام (علیه السلام) مذكور است كه شخصى كسى را در خدمت حضرت سجاد آورد به اعتقاد این كه او كشنده پدر اوست، پس آن مرد اعتراف كرد، لذا به ثبوت قصاص بر او حكم فرمودند: و

خواهش كردند كه از او درگذر تا خداوند اجر او را زیاد كند. گویا نفس او راضى نبود، پس حضرت فرمودند: به مدعى خون خواه، اگر به خاطر آورى براى این مرد حقى بر خود، پس به او این جنایت را ببخش و از این گناهش و درگذر؛ عرض كرد یابن رسول الله، او را حقى بر من است اما نمىرسد به حدى كه از خون پدرم بگذرم. فرمودند: پس چه قصدى دارى عرض كرد به عوض خون پدرم مى خواهم او را بكشم و اگر مىخواهد آن حقى را كه بر من دارد به دیه مصالحه كند مصالحه مى كنم و از او مى گذرم. حضرت فرمود: حق او چیست عرض كرد یابن رسول الله، او مرا توحید خداوند نبوت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) و امامت على (علیه السلام) آموخت. پس حضرت فرمود: پس این آیا وفا نمى كند به خون پدر تو، بلى والله این خون هاى تمام اهل زمین را از اولین تا آخرین، سواى ائمه (علیهم السلام) وفا كند اگر كشته شوند به خون ایشان هیچ چیز وفا نمى كند، آیا قانع مى شوى از او هدیه، یعنى خون بها، گفت آرى حضرت به قاتل فرمود: آیا مى گردانى براى من ثواب تعلیم تو او را، تا ببخشم به تو دیه را؛ پس به آن از قتل نجات بیابى، عرض كرد، یابن رسول الله، من محتاجم به آن و تو بى نیازى، پس به درستى كه معاصى بزرگ است و دین من میان من و این مقتول است، نه میان من و این، حضرت فرمود: پس آیا خود را تسلیم كنى از براى كشتن محبوبتر است در نزد تو از ثواب تعلیم، گفت:

آرى، پس حضرت فرمود: به ولى مقتول معادل كن جنایت این مرد را به انعامش به تو، اما كشتن پدرت پس محروم كرد او را لذت دنیا و تو را نیز از انتقاع از او محروم كرد؛ پس خود بسنج این معنى را كه اگر صبر كنى و تسلیم نمایى؛ پس رفیق پدرت در بهشت خواهى بود و چون آموخت به تو ایمان را واجب كرد براى تو بهشت دائم خدا را و نجات داد تو را از عذاب دائمى، پس احسانش به تو چندین برابر بیشتر از جنایت اوست یا آنكه مى بخشى او را به جزاى احسان او بر تو، تا آگاه كنمت به حدیثى از فضایل رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه بهتر است براى تو از دنیا و آنچه در اوست و یا اگر دریغ نمایى از این كه به بخشى او را پس بدهم به تو دیه اش را تو مصالحه كنى او را بر آن، پس براى او نقل مى كنم آن حدیث را نه براى تو و آنچه از دست تو بر آید از این حدیث از دنیا و آنچه در اوست اگر عبرت بگیرى به او بهتر است، پس آن مرد گفت: یابن رسول الله، بخشیدم او را بى دیه و چیزى دیگر مگر طلب رضاى خداوند عالم و به جهت فرمایش شما پس بیان نما یابن رسول الله آن خبر را پس حضرت بیان فرمود قدرى از آن در تفسیر هست و بقیه آن از اصل ساقط شده .

در تحف العقول منقول است كه حضرت كاظم (علیه السلام) به هشام فرمودند: اى هشام، یاد بگیر از علم آنچه را نمى دانى و تعلیم كن به جاهل آنچه را مى دانى و تعظیم كن عالم را، به جهت علمش و بگذر از منازعه با او و كوچك گیر جاهل را و مران او را از خود؛ بلكه نزدیك خود بیارش و علم را بیاموزش .

در كافى از عبدالله بن عجلان سكونى روایت كرده كه گفت: عرض كردم به خدمت حضرت باقر (علیه السلام) به درستى كه من بسا هست قسمت مى كنم چیزى را میان اصحاب خود كه به آن مواصلت به ایشان مى كنم، پس چگونه بدهم ایشان را، فرمود: عطا كن به ایشان به موجب هجرت در دین و فقه و عقل و چون در سلسله علماى این امت رئیس و مقدم جناب سلمان فارسى است و در صورت عهدى كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) براى ارقاب و عشایر او كه از كفار بودند نوشته اند نهایت تعظیم و تجیل از آن جناب بود و قدرى از آن را ابن شهر آشوب در مناقب و صاحب تاريخ گزيده نقل نموده؛ چنانچه در كتاب نفس الرحمن ذكر نمودیم و در سال تالیف این كتاب میمون، ذریه منسوب به آن جناب از اهل شیراز به سامره مشرف شدند و با ایشان طومار كهنه بود، كه به خط خوش و جدول طلا داشت و در آن بود عهد مرقوم و عهدى دیگر از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه به خط حضرت امام حسین (علیه السلام) است و هر دو از روى نسخه اى بود كه از نسخه اصل نوشته شده بود و ترجمه اول بین سطور دویم پس از اتمام ذكر عهد نوشته بود و در آخر آن اسامى شهود بر صحت نسبت خط عهد دویم به آن حضرت ثبت بود از سادات و غیرهم كه تاریخ شهادت پاره اى از آن در سنه چهارصد و هفتاد و نه بود و چون نسخه آن كمیاب و نشر آن لازم و مقدارى از آن مناسب كتاب بود لهذا تمام آن را با ترجمه آن و اسامى شهود مختصرا نقل كرده . عهد وثيق من رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) للمو ابدة و الهراندة و عشيرتهم و ذرايهم، نسخه منشورة به خط اميرالمؤمنين (عليه السلام)، هذا كتاب من رسول اللهه الى حى فروح الفارسى (1)سلمان الفارسى رضى اللهه عنه و اهل بيته و عقبه و ماتنا سلوا من سلم منهم او اقام سلَام اللهه الاحد اليك ان الله امرنى ان اقول لا اله الا اللهه وحده لا شريك له اقولها و امرالناس بها و الخلق خلق الله و الامر كله للَّه خلقهم و احياهم و اماتهم و هو ينشرهم و اليه المصير و كل امر و يزول و ينقدويضى؛ و كل نفس ذائقة الموت؛ و لامرد لامراللهه و لا نقصان لسلطانه، و لا نهاية لعظمته و لاشريك له فى ملكه سبحان مالك السموات و الارض يقلب الامور و يدبر الخلق كما يشاء سبحان الذى لا يحط به ضقة قائل و لا يبلغه و هم متكفر و لا يدركه بصر الذى افتتح بالحمد كتابه و جعل له ذكرا و رضى به من عباده شكرا احمده على نعمه التى لا يحصيها احد عدد من حمداللهه، و اشهد ان لا اله الا اللهه، فهو فى العلن والسر والكلائة و العصمة يا ايها الناس اتقوا ربكم و اذكروا يوم ضغطة الارض و نفخ نار الجحيم و الفزع الاكبر و الندامة


1) در طومار كهنه مقدار یك كلمه من الى حى و بین فروح و مقدار یك كلمه بین الفارسى و سلمان محو شده بود و اول، این عهد در مناقب ابن شهر آشوب چنین است و كتب رسول الله (صلى الله علیه وآله) عهدالحى سلمان به كار زون هذا كتاب من محمد بن عبدالله رسول الله ساله سلمان الفارسى وصیه باخیه مهاد و بن فروح بن مهیار و اقاربه و اهل بیته الخ. و در تاریخ گزیده چنین است هذا كتاب من محمد بن عبدالله ساله سلمان وصیة باخیه ما هادین فرخ الخ. در نسخه طومار رسول الله الرحمن بود. و ظاهرا ناسخ بوده یا نتوانست خط كوفى را بخواند. و الله العالم منه نوار الله قلبه .

و الوقوف بين يدى رب العالمين اذنتكم كما اذنكم المرسلون لتسئلن عن النبا العظيم. و لتعلمن بناه بعد حين فمن امن به و صدق بما جآءنى من وحى ربى له مالنا و عليه علينا و له العصمه فى الدنيا و السرور فى جنات النعيم مع الملائكة المقربين و الانبياء المرسلون والامن والخلاص من عذاب الحجيم هذا ما وعدالمومنين وان اللهه يرحم من يشاء و هوالحكيم العليم شديد العقاب، لمن عصى و هوالغفور الرحيم، ولو انزل هذاالقرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيةاللهه فمن لم يومن به، فهو من الضالين و من امن باللهه و بدينه و برسوله فهو فى درجات الفآئزين .

و هذا كتابى ان لهم ذمة الله و ذمة رسول اللهه (صلى الله عليه و آله و سلم) و على انبيائه و على دمائهم و اموالهم فى الارض التى اقاموا عليها سهلها و جبلها و عيونها و مراعيها غير مظلومين ولا مضيق عليهم فمن قرء عليه كتابى هذا، من جميع المومنين فليتحفظهم و يبرهم و يحوطهم و يمنع الظلم عنهم لايتعرض لهم بالاذى والمكاره و قد رفعت عنهم جز الناصية والزنارة و الجزية الى الخمس و العسر وسائر المؤن والكف و ايديهم طلقة على بيوت النيران و ضييعها و امالها ولا يمنعونهم من اللباس الفاخر و الركوب و بناء الدور والاصطبل و حمل الجنائز واتخاذ ما يجدون فى دينهم و مذاهبهم و يفضنلونهم على سائر الملل من اهل الذمة، بان حق سلمان رضى اللهه عنه، واجب على جميع المومنين يرحمهم اللهه فانزل الى بالوحى ان الجنة الى سلمان اشرق من سلمان الى الجنة و هو ثقتى و امينى و ناصح لرسول اللهه والمومنين و سلمان منا، فلا يحالفن احد هذه الوصية فيما امرت به من الحفظ و البر لاهل بيت سلمان و وارثهم من اسلم و اقام على دينه و من خالف فقد خالف اللهه خير و ثواب و من اذاهم فقد اللعنة الى يوم الدين و من اكرمهم فقد اكرمنى و له عنداللهه خير و ثواب و من اذاهم فقد اذانى و انا خصمه يوم القيمة جزائه جهنم و برئت منه ذمنى والسلام عليكم و ليحييكم ربكم و كتب على بن ابيطالب (عليه السلام) بامر رسول اللهه (صلى الله عليه و آله و سلم) و سلم بحضوره .

ترجمه: پیمانى است استوار از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از براى دانشمندان و روسا و حكام مجوس و مجاوران یا خادمان یا دانایان آتشكده، یا قاضیان گبران و قبیله و تبار و فرزندان ایشان. نسخه فرمانى است به خط امیرالمؤمنین على بن ابیطالب (علیه السلام ).

این نامه ایست از پیغمبر خدا به سوى قبیله فروح پارسى سلمان فارسى كه خداوند از او خوشنود باد و اهلبیت او و هر كه در پس او آید و آنچه از نسل ایشان آیند. كسانى كه از ایشان اسلام آرند یا بر كیش خود بمانند درود ایزد یكتا به سوى تو باد. به درستى كه خداوند فرموده مرا كه بگویم، سزاوار پرستش نیست جز خداى یكتاى كه نیست مر او را همتا، خود مى گویم آن را و امر مى كنم مردم را به گفتن آن و آفریدگان آفریده ایزدند و تمام كارها مر خداى را است كه آفریده ایشان را و مى میراند ایشان را و زنده

مى كند ایشان را، پس از مردن، به سوى اوست بازگشت و هر چیزى تباه گردد و نابود نیست شود و هر تنى بچشد مرگ را و بازگشتن نیست، مر فرمان خدا را و كمى نباشد براى پادشاهى او و پایانى نیست براى بزرگى او و انبار نبود آن كسى كه احاطه نمى كند به او وصف گوینده و نمى رسد به او اندیشه فكر كننده و درك نمى كند او را دیده ابتدا فرموده به ستایش خویش كتاب خود را قرار داده آن را براى خود ذكر، كه به او جنابش را یاد كنند یا قرار داد براى آن كتاب شرافتى و راضى شد به آن ستایش از بندگان خود، یعنى به عوض شكر نعمت به حمد كردن راضى شد. ستایش مى كنم او را بر نعمت هاى او كه به شمار در نیارد آن را احدى به عدد آن كس كه حمد كند خداى را و گواهى مى دهم كه سزاوار پرستش نیست جز خداوند؛ پس اوست حاضر و ناظر در نهانى و آشكار و شایسته حراست و نگاه دارى اى گروه مردم بپرهیزید از پروردگار خویش و به یاد آرید روز فشار دادن زمین را و دمیدن آتش دوزخ و روز بیم بزرگ و پشیمانى و ایستادن در حضور پروردگار عالمیان، اعلام كردم شما را؛ چنانچه اعلام نمود شما را پیمبران هر آینه بپرسند شما را از خبر مرگ و هر آینه خواهید دانست خبر او را، پس از زمانى، پس هر كه بگرود به او و باور كند آنچه را كه رسید به من از وحى پروردگار من براى اوست آنچه براى ماست و بر اوست سلامتى مال و جان در سراى دنیا و خورسندى در بوستان هاى نعمت یعنى بهشت با ملائكه مقربین و پیمبران و رسولان و ایمنى درستگارى از عذاب دوزخ این چیزى است كه وعده داده مومنان را و به درستى كه خداوند مى بخشد هر كه را كه بخواهد. و او است داناى حكیم كه عقابش سخت است، مر آن را كه سركشى كند. و او است آمرزنده مهربان و اگر فرود آید این قران بر كوهى هر آینه خواهى دید او را فروتن و درهم شكسته از بیم خداوند، پس هر كه ایمان نیاورد به او، پس اوست از گمراهان و هر كه ایمان بیاورد به خداوند و به دین او و به پیمبر او پس او در درجات رستگاران است.

و این فرمان من است به درستى كه براى ایشان است. امان خدا و امان رسول خدا كه رحمت یزدان بر او و سلام بر او و بر پیغمبران باد. بر خون هاى ایشان و مال هایشان در زمینى اقامت كردند كه هموار و نرم و كوهش و چشمه هایش و چراگاهش كه ستم دیده نشوند و تنگ گرفته نشوند؛ پس هر كس كه خوانده شود بر او این نامه من از مومنین؛ پس باید محافظت كند ایشان را و نیكویى نماید به ایشان و پاس ایشان نگاه دارد و منع نماید ستم را از ایشان و در پى آزار و صدمات ایشان نباشد. و من برداشتم از ایشان تراشیدن موى پیشانى را و بستن زنار در كمر و جزیه تا خمس و عشر كه در زكات است و باقى مصرف ها و زحمت ها و دست هاشان رهاست بر آتشكده ها و دهانت او و اموال و مانع نشوند ایشان را از پوشیدن جامه فاخر و سوارى و ساختن خانه ها و اصطبل و برداشتن جنازها و فراگرفتن آنچه مى یابند و در كیش و آئین خود برترى دهند ایشان را بر سایر ملت ها از اهل ذمه؛ زیرا كه حق سلمان رضى الله عنه

بر همه مومنین واجب است كه، خداوند ایشان را رحمت كند. و نازل شده بر من در وحى كه به درستى كه بهشت مشتاقتر است به سوى سلمان تا سلمان به سوى بهشت و او ثقه و امین من است و ناصح است براى رسول خدا و مؤمنین و سلمان از ما است. پس البته مخالفت نكند احدى این وصیت را از آنچه امر كردم به او از نگاهدارى و نیكویى براى اهلبیت سلمان و وارث ایشان هر آن كه اسلام آورده از ایشان یا بر دین خود مانده و هر كس خلاف كند، پس به تحقیق كه مخالفت كرده خدا و رسول او را، بر او باد لعنت تا روز قیامت و هر كه اكرام كند ایشان را پس به تحقیق كه مرا اكرام كرده و براى اوست نزد خداوند نیكى و مزد و هر كه بیازارد ایشان را پس به تحقیق كه مرا آزرده و منم خصم او در روز قیامت و پاداش او دوزخ است و بیزار است از او ذمه من و رحمت باد بر شما و هر آینه سلام خواهد فرستاد بر شما پروردگار شما و نوشت این عهد را على بن ابیطالب به امر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در محضر شریفش و در تاريخ گزيده بعد از سائرالمؤن و الكلف چنین است :

فأن سألوكم فاعطوهم و ان استغاثوابكم فاغيثوهم و ان استجار و ابكم فاجيروهم و ان اسآؤ وا فاغفروا لهم و ان اسىء اليهم فامنعوا عنهم و ليعطوا من بيت المال فى كل سنة ماتى حلة و من الاواقى مأة فقد استحق سلمان ذلك من رسول الله ولان فضل سلمان على كثير من المؤمنين و انزل الى فى الوحى (1)یعنى، پس اگر ایشان یعنى عشیره و خویشان سلمان از شما سؤال كنند عطا كنید به ایشان و اگر خواهش فریادرسى كنند در حال درماندگى به فریادشان برسید و اگر پناه آورند به شما ایشان را پناه دهید. اگر بدى كنند، پس بپوشانید آن را بر ایشان و اگر به ایشان بدى كنند، ممانعت كنید از جانب ایشان و مقرر است بر ایشان كه عطا كنند به ایشان از بیت المال هر سال صد حله در ماه رجب و صد در عید قربان، پس به تحقیق كه مستحق شده سلمان این را از ما و به جهت آن كه فضیلت دارد سلمان بر بسیارى از مؤمنین و در آخر عهد چنین نقل كرده

بأمر رسول الله (صلى اللهه عليه و آله و سلم) فى رجب تسع من الهجرة و شهد على ذلك سلمان و اباذر و عمار و بلال و المقداد و جماعة اخرى من المومنين

نسخه عهد دوم :

كه ظاهرا آن هم براى عشیره جناب سلمان باشد اگر چه در آنجا ذكر نشده اسم ایشان ولكن این همه احترام و رعایت از مجوس نشاید جز به ملاحظه تعلق به آن جناب .

هذه نسخة اخرى، عهد وثيق من اميرالمؤمنين على بن ابيطالب (عليه السلام) للموابذة و عشيرتهم .


1) بحار، ج 18 ص 134 البته متون عهدنامه هاى كه در این كتاب آمده است در موارد خیلى كم با بحار و احتجاج مطابقت نمى كند لذا ما به همان متن بحار و احتجاج اعتماد كردیم به عنوان مثال به جاى كلمه ) فأن ثم ثبت كرده بودند كه اصلاح شد .

هذا كتاب من اميرالمؤمنين على بن ابيطالب (عليه السلام) لبهرام شاد ابن حور زاد راس المجوسى و المستولى امر دينهم و اهل بيته المنسوبين الى اذر بادابن مار اسفيدان و ذمته و ذمة رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و امرت اهل طاعة الله و رسوله من جماعة المؤمنين والمسلمين المتقلدين اعمال النواحى والمجاهدين فى سبيل الله فى شعورهم بحفظكم و حياطتكم والوف عنكم والاحسان اليكم و دفع الظلم عنكم و رفعت عنكم جزية رؤسكم و رؤس اولادكم و من تناسل منكم و صدقات مواشيكم و بقركم و اطلقت ايديكم فى بيوت نيرانكم و اموالها و ارضها و الضياع الموقوفة عليها و هداياها و جميع مرافقها و بناء ما استهدم منها و ثبت رسم الجارتى لكم على كل رجل ممن يتمسك بدين المجوسية و يؤدى الجزية فى ملتكم درهم فى كل سنة لمن يلى الرياسة من اهل بيتكم عليهم لما سمعت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) يقول: اهل ملتين لايتوارثون، فقلت ذلك لكم لما انتهى الى من منزلتكم فى دينكم و رياستكم عليهم و قيامكم بمافيه صلَح امرهم و لما وقفت عليه من مناصحكم و طاعتكم و حثكم اهل دينكم على النصح والطاعة و للمسلمين كافة فعلى المومنين و المومنات والمسلمين والمسلمات ان يحفظوا بهرام ساد ابن حور زاد راس المجوسى و اهل بيته من ولد آذاربادبن اسفيد و ذراريهم و لا يزال حقوقهم عنهم و رياستهم على المجوسى على ماجرى برسمهم و بان لايغير به حقا من حقوقهم و لا شرطا من شروطهم و ان يكرموا كريمهم و يعفوا عن مسيئهم و لا يطالبوا بجزية رؤسهم ابدا ما تناسوا و ان لا يكرهوا على الدين لقول الله تبارك و تعالى لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى (1)فليعلم جميع المسلمين ذلك من امرى و ارعوا وصيتى فيهم و فى ذراريهم من اسلم منهم و من اقام على دينه و من قبل امرى فيهم و من اسيىء اليهم فهو رضاء الله و رضآء رسوله و من خالف و تعدى الى غيره فهو فى سخط الله و رسوله و قد خائفنى و ناصبنى فيكون العداوة و البغضا الى يوم الدين و السلام عليكم. و كتب العبد حسين بن على بن ابيطالب فى رجب سنة تسع و ثلَثين من هجرة النبى العربى

یعنى این نامه و عهد امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است، براى بهرام شاه ابن حور زاد، سركرده مجوسان و مباشر امر دین ایشان و از بهر خاندان او كه منسوبند به آذر بادبن مار اسفیدان، كه شما را امین گردانیدم و عهد خداى عزوجل و امان رسول خداى (صلى الله علیه و آله و سلم) و امان خویش را به شما دادم، چنانچه ریاست و مهترى كه همگان خاندان شما را بود بر شما و فرزندان شما ارزانى داشتم و امر نمودم مر جمله امتان محمد مصطفى (صلى الله علیه و آله و سلم) از زنان و مردان جماعت مومنان و مسلمانان و والیان شهرها و پادشاهان و غازیان و صاحب طرقات را به حفظ شما و نگهدارى


1) سوره بقره 2 آیه 256

شما و بیدادى از شما دور دارند. و نیكویى كنند با شما و ستم از شما منع كنند و فرزندان شما را نیكو دارند و جزیه از شما نخواهند و ریاست و مهترى بر شما و بر فرزندان شما نگه مى دارند و برداشتم از شما جزیه سرهاى شما و سرهاى فرزندان شما را و آنچه از نسل شما به وجود آیند و زكات گوسفندان و گاوان شما را و رها كردم، دست هاى شما را بر آتشكده هاى شما و اموال و زمین هاى او و قریه هاى موقوفه بر او و هدیه هاى او و جاهاى آب و برف انداختن او، و ساختن آنچه خراب شود. از او و مقرر و مرسوم شده از براى شما بر هر مردى كه متمسك است به دین مجوسیه و جزیه بده است در كیش شما، یك درم، سوم: در هر سال براى آن كه ریاست دارد بر خانواده شما بر شما چگونه شنیدم از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى فرمود كه: اهل دو ملت از یكدیگر ارث نمى برند، پس من این را گفتم، یعنى قرار دادم این مرسوم را به جهت آنكه رسیده به من از منزلت شما در دین شما و ریاست شما بر ایشان و رسیدگى به آنچه صلاح كار ایشان است و به جهت آنكه واقف شدم بر آن از پند كردن شما و تحریص شما اهل كیش خود را بر نصیحت و طاعت تمامى مسلمانان؛ پس لازم است بر مردان و زنان اهل ایمان و زنان و مردان مسلمان و كه نگاهدارى كنند بهرام شاه بن حور زاد رئیس گبران و خانواده او از فرزندان آذربادبن مار اسفید و فرزندان ایشان را و برطرف نمى شود و حقوق آن ها بر ایشان و ریاست و مهترى ایشان بر گبران بر آن نحو كه رسمشان بود و تغییر ندهند حقى از حقوق ایشان را و نه شرطى از شروط ایشان را و این كه اكرام كنند جوانمردانشان را و در گذرند از بدكارانشان و مطالبه نكنند جزیه هاى سرهاى ایشان را هرگز و این كه اكراه نكنند ایشان را بر قبول دین اسلام؛ زیرا كه خداوند تبارك و تعالى مى فرماید: (اكراهى نیست در دین به تحقیق كه پدیدار شد حق از باطل (1)) پس باید بدانند همه مسلمانان این را از فرمان من و مراعات كنند وصیت مرا درباره ایشان و درباره فرزندان ایشان، كسانى كه اسلام آوردند از ایشان یا باقى ماندند بر كیش خود و هر كه فرمان پذیرد و پند من در حق ایشان نگه دارد پس آن خوشنودى خدا و خوشنودى پیامبر اوست و هر كه خلاف كند و از فرمان من سركشى كند، پس او در خشم و سخط خدا و رسول اوست و به تحقیق كه مرا خلاف نموده و دشمنى كرده، پس خواهد بود و دشمنى و كینه تا روز قیامت و درود خداى بر شما باد و خدا شما را رحمت كند . تمام شد ترجمه عهد و اگر فى الجمله مخالفتى دیده شود معذور دارند كه به جهت رعایت اصل و ترجمه موجود در طومار بود .

ثبت اسامى شهود به نحوى كه در آخر نسخه عهد دوم بود و در طومار نقل كرده بود با تمام سجلات كه


1) لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ Y بقره 2 آیه 256 .

مضمون بیشتر آن ها چنین بود :

هذه نسخة عهد بخط سيدالشهداء الحسين بن اميرالمؤمنين على بن ابيطالب صلوات عليها هذه النسخة قوبلت بالاصل كتبه فلَن؛ با فى الجمله اختلافى در القاب و به جهت اختصار به همان اسامى شهود قناعت كردیم .

رضا بن ابى الحسن على بن طاهر الحسنى؛ ابراهیم بن ناصر بن طباطبا النسابه به خطه اصبهان فى ذى بقعده سنه تسع و سبعین و اربعماة، محمد بن الحسین بن على بن طاهر بن على بن محمد بن الحسین بن القاسم بن محمد بن القاسم بن الحسین زید بن الحسن بن على بن ابیطالب صلوات الله علیهما؛ الحسین بن على بن الحسین الحسینى عباد بن على بن حمزه طباطبایى، احمد بن اسمعیل الحسینى الحسینى الیزدى، عباد بن الحسین بن احمد طباطبا، على بن ناصر بن الحسین طباطبا، ابوعلى بن محمد بن حیدر الحسن الحسینى، حیدر بن حمزة بن الحسین العلوى الحسینى، هاشم بن محمد بن احمد طباطبا، محمد بن هاشم بن محمد بن طباطبا، ابوالمناقب بن ابى العباس بن طباطبا السید، بختیار بن ابى طاهر بن بختیار الحسینى، على بن محمد بن احمد بن محمد بن حمزة بن محمد بن طاهر سنه تسع و سبعین و اربعماة، حمزة بن ناصر بن ابى طاهر طباطبا الحسین، اسماعیل بن احمد بن طباطبا فى ذى القعده سنه تسع و سبعین و اربعماه، احمد بن ابى الحسن بن شراهنگ، مرتضى بن الحسن العلوى، على بن ابى طباطبا، الفضل بن ابى الفتوح بن ابى الفضل العلوى، الحسن ابى الفتوح بن ابى الفضل العریضى، ابى طالب بن العلقمى، الحسین بن بختیار بن ابى طاهر الحسینى .

چون ظاهر هویدا شد چگونگى رفتار و كردار و توقیر و اعظام خداوند و رسول و ائمه صلوات الله علیهم، حاملین علوم و راویان آثار و اخبار خویش را و این كه نبود این عمل مگر از بزرگى مقام علم و حسن آن، پس هر كه مدعى محبت ایشان است باید جهد و كوشش نماید تا به دست آرد محبت آنچه را كه ایشان آن را دوست مى داشتند. تا از روى محبت با او رفتار كند با او آن قسم كه ایشان رفتار مى كردند و گرنه در دعواى خود كاذب است و باید پیوسته بر نفس خویش بگرید چه هنوز داخل نشده در آیه شریفه وَلَٰكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَأُولَٰئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَنِعْمَةً (1)

پس نه راشد خواهد بود و نه به نعمت فضل خداوند سرافراز شده و بسا باشد كه از محبت به مقام كراهت و بغض رسد. و داخل شود در آیه شریفه :


1) سوره الحجرات 49 آیه 7 .

ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ (1)

كفار چون كه كراهت داشتند چیزى را كه خداوند فرستاد پس خداوند كردار ایشان را نابود كرده و ایضا مى فرماید :

فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا (2)نه به چنین نیست كه ایشان گمان كردند، قسم به پروردگار تو كه به حقیقت ایمان نیاوردند كه حكم نكنند تو را در آنچه نزاع و خلاف شده میان ایشان، پس نیابند در قلب خود ننگى در آنچه حكم كردى، یعنى دلتنگ نشوند. به حكم تو از روى آن كه خلاف میل ایشان است و انقیاد كنند و بنا بر اطاعت، گذارند .

حاصل آن كه باید به آنچه خدا و خلفایش گفتند و كردند و امر نمودند راضى شد و محبت پیدا كرد و بنا بر این عمل كردن به آن باید گذارد تا ایمان درست پیدا شود و دعوى محبت خدا و رسول صادق آید و محبت ایشان را از محبت بطالین خوب رویان را كه سریان مى كند. محبت به آنچه منسوب و متعلق به ایشان است از خانه و لباس و خادم و اقوام و غیر آن ها كمتر نشود و چنانچه این مقام به دست نیامد به طریقى كه خواهد آمد. بایستى اهتمام كرد، كه اقلا در عمل و رفتار خلافى نشود چه مى شود از تكلف و بى میلى و كراهت كارى را كرد و به جهت تحصیل ثواب یا رفع بعضى از نائمات یا به جهت اقتدا و متابعت و شاید كم كم همین رشته او را به مقام اول برساند و ما در كتاب دارالسلام ثابت كردیم كه یكى از اسباب تحصیل محبت داشتن به خداوند و نوابش و عمل كردن به فرموده هاى آن هاست .

و شیخ كلینى از یونس بن ظبیان روایت كرده كه گفت: عرض كردم؛ خدمت جناب صادق (علیه السلام) آیا نهى نمى كنى این دو مرد را از این مرد ?

فرمود: كیست آن مرد و كیست آن دو مرد؟ گفتم: آیا نهى نمى كنى حجر بن زائده و عامر بن جذاعه را از مفضل بن عمر، فرمود: اى یونس، به تحقیق كه درخواست كردم از آن دو كه از او دست بر دارند، پس قبول نكردند، پس خواندم ایشان را و خواهش كردم از ایشان و نوشتیم به ایشان و این را حاجت خود قرار دادم نزد آن ها. پس دست بر نداشتند از او، پس نیامرزد خداوند ایشان را، پس قسم به خداوند هر آینه كثیر غره راستگوتر است در دوستى خود. یعنى غره را كه معشوقه او بود از این دو نفر در آنچه به


1) سوره محمد 47 آیه 9.

2) سوره النساء 4 آیه 65 .

خود است در دوستى خود. یعنى غره را كه معشوقه او بود از این دو نفر در آنچه به خود بسته اند از دوستى به من از جهت آنكه مى گوید :

الا زعمت بالغيب الا احبها *** اذا انالم يكرم على كريمها (1)

هان كه غره اعتقاد كرده در غیب كه من او را دوست ندارم، در وقتى كه كریم او و دوست او كریم نباشد، بر من، یعنى آن را كه او دوست دارد من دوست نداشته باشم. پس فرمودند. قسم به خدا اگر مرا دوست مى داشتند، هر آینه دوست مى داشتند كسى را كه من دوست دارم و شیخ كشى این خبر را به اختلافى در كلمات نقل كرده و بیت را چنین نقل كرده لقد علمت بالغيب (2)الخ، پس فرمودند: قسم به خدا اگر كریم بودم من بر ایشان یعنى معظم و محترم بودم، هر آینه كریم بود كسى كه او را نزدیك كردم به خود و بر دیگران اختیار كردم و این خبر موید به وجدان برهانیست. تمام بر این كه از علامات محبت داشتن با ائمه (علیهم السلام) محبت داشتن به جمیع چیزهایى است كه، ایشان دوست مى داشتند. از عبادات و خوردنى ها و آشامیدنى ها و مكان ها و اوقات و اشخاص ضایع و حالات و مجالس ها آورد محبوبات ایشان را از آن ها، پس از آن سعى كند در تحصیل محبت آن ها و با كوتاهى همت لامحاله خود را شبیه كند، به محبین در رفتار و عمل كردن به موجبات ایشان و بپرهیزد از آن كه اختیار كند از آن ها آنچه را مبغوض داشتند و از سیره و رسم دشمنان ایشان بود تا آنكه كردار او سبب حشر شدن با اعداى ایشان نشود نعوذباالله من سوء الخاتمه .

و اما طرق ثانى پس بدان كه اسباب معظم بودن و بزرگ و محبوب شدن شخص از چند جهت است و ما دو وجه آن را ذكر مى كنیم. اول وجود صفات نیكو و خصال پسندیده و در آن و دارا بودن او چیزهایى را كه خود فى نفسه مرغوب و مطلوب و نفوس به آن مایل و شایق باشند. و هر چند آن خصلت در نظر انسان بزرگتر و وقعش بیشتر صاحبش در نزد او محترم تر است. و از این جهت مختلف شود معظم ها به اختلاف آراء و نظرها در بزرگى آن خصلت و حقارت آن مثل آن كه متاع دنیا در نظر بى بصیرتان در غایب بزرگى و وقع است. هر كه از آن بیشتر جمع نموده بزرگى و احترامش در نزد ایشان بیشتر است هر چند مایوس باشند از رسیدن چیزى از آن ها به ایشان و هر سلطان كه مملكتش وسیع تر و جندش زیادتر است، عظمش در قلوبشان بیشتر است و اما آنانكه مى فرمایند: تمام دنیا حقیر و خوارتر است در نزد ما از عطسه بزى، یا عداوت دارند با او به جهت بازداشتن او مر صاحبش را از خداوند، پس صاحب گنج


1) اصول كافى ج 8 ص 373 ب 8 .

2) بحار، ج 74 ص 279 روایة 2 ب 18 .

قارون در نزد ایشان با سائل پریشان یكسان یا خوارتر و مبغوض تر باشد. چنانكه به خلاف آن قرآن در نزد اهل الله و ایمانشان در نهایت عظمت و بزرگى است چه آن اشراف و اعظم هدایا و تحفى است كه غنى مطلق به اشراف رسل و اقرب بندگانش بخشیده و اگر در خزینه قدرتش به از آن بود از او دریغ نمى فرمود. پس هر كه خطش از آن بیشتر عظمتش زیادتر است .

در كافى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است، كه فرمودند: اهل قرآن در اعلى درجه از آدمیین اند، سوى انبیاء مرسلین، پس ضعیف نشمرید حقوق اهل قرآن را، به درستى كه بر ایشان از جانب خداوند عزیز جبار هر آینه مكانى است عالى و در روایت دیگر فرمودند: كسى كه داده شد به او قرآن پس گمان كردند كه كسى از مردم هست كه داده شد به آن افضل از آنچه داده شده به او، پس به تحقیق كه بزرگ شمرده چیزى را كه خداوند، كوچك كرده او را و كوچك كرده چیزى را كه خداوند او را بزرگ كرده، چون دانستى این مقدمه را پس مى گوییم علماى دین كه عارفند به عقاید حقه از روى براهین و آیات و حاملند اسباب رضا و غضب خداوند و منافع و مضار عباد و راه هاى قرب و بعد شانرا دارایند. بزرگ ترین خصلت ها و بهترین صفات را و این دعوى را واضح و هویدا كند اندك تاملى در منافع علم و فواید دانایى و شواهد كتاب و سنت موید به وجدان حسى و برهان عقلى و به ذكر بعضى از آن قناعت مى كنیم .

اول آن كه خداوند عالم بندگان خود را در كلام مجید به حسب حالات قلبیه و افعال جوارجیه و اقوال مختلفه و كثرت منفعت و مضرت و قلت آن و حسن عاقبت و بدى آن و نجات در آخرت و گرفتارى در آن، دو تقسیم فرمودند. و براى هر قسمت به حسب اختلاف، مراد اسامى و القاب و تشبیه و كنایات بسیارى ذكر فرمودند. و پس از تامل ظاهر مى شود كه تمام القاب و صفات خیریه از آن دانایان است و همه اسامى و كنایات مذمومه متعلق به جاهلان است، چنانچه در حق آن طایفه مى فرماید: احیا و بصیر و سمیع و با نور و اولوالاباب و متفكر و عاقل و حق و بلد طیب و قریه ظاهره و جنت و مصباح در زجاجه و علوم را به حسب و عنب و زیتون و نخل و فاكهه و چمن و شجره طیبه و نور بغیر فرموده و در حق آن گروه فرموده: میت و كر و كور و لال و ظلمت و بى عقل و انعام، بلكه گمراه تر از آن و گمشده و باطل و مفسد و امثال این ها .

در تفسير عياشى از جناب باقر (علیه السلام) مروى است: در آیه: (أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ (1)) یعنى میت كسى است كه این امر را نشناخته، یعنى امر امامت را و در روایت دیگر از جناب صادق (علیه السلام)


1) سوره انعام: 6 آیه 122.

است كه میت جاهل از حق و ولایت است و در آیه: أَمْوَاتٌ غَيْرُ أَحْيَاءٍ (1)فرمودند: كفار غیر مومنین و در آیه يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ (2)فرمودند: حى كه از میت بیرون مى آید، مومنى است كه بیرون مى آید از طینت كافر و میتى كه از حى بیرون مى آید كافرى است كه بیرون مى آید از طینت مومن و در تفسير قمى است در آیه هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ (3)یعنى مومن و كافر و آیه شریفه أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَىٰ (4)و آیه : مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمَىٰ وَالْأَصَمِّ وَالْبَصِيرِ وَالسَّمِيعِ (5)صریح است در تاویل مذكور و در تفسير مذكور از جناب صادق (علیه السلام) مروى است در آیه نور كه مشكاف جوف مومن است و قندیل یعنى زجاجه قلب است و مصباح نورى است كه خداوند قرار داده آن را در او و غیر این از اخبار، كه ذكر آن موجب تطویل است .

پس انسان كه به مقتضاى آیه وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ (6)از سایر موجودات چون حیوان و نبات و جماد ممتاز و به این خلعت تكریم معظم و سرافراز شده بود. از نوشیدن شربت علم زنده و بینا و شنوا شود و از زندگى او مرده ها زنده شوند و از نور علم او ظلمت روشن شود. پس گوهرى گردد. گران مایه و درختى شود پر شاخ و میوه .

علم سوى در آله برد جان بى علم *** نه سوى نفس و مال و جاه برد

تن بمیراند مرد بى علم الیف درد *** شاخ بى بار دل بگیراند در ز بحر

بود هر كه را علم نیست، گمراه *** بزرگ خورد بود دست او، زان

است مرد را علم ره دهد به نعیم *** سراى كوتاه هست مرد را جهل در

علم باشد دلیل نعمت و ناز *** دهد به حجیم خنك آن را كه علم شد

زیركانند اهل علم و هنر عالم علم *** دمساز سینه شان چرخ و نكته شان

عالمى است شگرف عالم علم *** اختر نیست آن خطه، خطه خط و

عالمى است فراخ چون تو را جهل *** حرف بخ بخ آن را كه شد در او

دل بمیراند علم خوان گرت ز آدمى *** گستاخ كه تو را خود به آدمى


1) سوره النحل: 16 آیه 21 .

2) سوره یونس 10 آیه 31 .

3) سوره الانعام 6 آیه 50 .

4) سوره الرعد 13 آیه 19 .

5) سوره هود: 11 آیه 24 .

6) سوره الاسراء 17 آیه 70 .

است رگى بنده دارد بسى به جان و *** خواند ز آنكه شد خاص شه به علم

به دل علم دین بام گلشن جان است *** سگى سگ عالم از آدمى جاهل

نیك نادان در اصل نیك منه كار یك *** نردبان عقل و حس انسان است بد

ساله را بها دو درم آن كشد زین و *** دانا ز نیك نادان به علم یك لحظه

این كشد زانبار كار بى علم بار و *** را بها عالم كه عمل مركب است و

بر، ندهد علم كز بهر دین و داد *** علم سوار تخم بى مغز پس ثمر

بود علم حق از درون اهل صواب *** ندهد آتش و آب و خاك و باد بود

هست چون بركه در افشان آب

دوم: آن كه نظام عیش بنى آدم و سبب اصلاح امور زندگى و رسیدن هر صاحب حاجتى به مقصود خویش، از روى علم و دانش و معرفت به مصالح و مفاسد و قدرت و توانایى بر به كار بردن آن است؛ زیرا كه به چراغ علم پى برند به آنچه در آن قوام تعیش و مایه آسودگى و راحت است و به نور هدایت علم پیدا كنند. اسباب جلب منافع و امور دافع مضار را و تبوفى آن رشته ها متصل و خلق به یكدیگر بسته شوند؛ پس اگر تصور شود كه در یك روز بلكه یك ساعت از هر كسى مقدار دانشش از او گرفته شود و مفاسد در نظر یكسان و ارباب صنایع و حرف با جاهلان در یك میزان شوند. عالم منقلب شود و وضع ها به هم خورد و چنان هرج و مرجى شود كه احدى زنده نماند، چه فرو رفتن یك لقمه نان در دهان، متوقف است بر كار كردن پنج هزار نفر و كار آن ها از روى علم به اصل آن كار و كیفیت او و علم به صلاح كردن آن كار است و با جهل به هر دو كارها بماند. پس لقمه نان پیدا نشود. و از این رقم است سایر مایحتاج از لباس و مسكن و اثاث و البیت و غیر این ها و اموال و فروج و نفوس، همه در معرض تلف و تضییع و هلاكت درآیند. چه با بقاى حاجت به اكل و شرب و نكاح و لباس و تمیز ندادن زشت از زیبا و نبودن رادعى از خارج غیر از فساد كلى و تمام شدن نوع انسانى نتیجه ندهد و به هلاكت ایشان سایر اشیاء را مدد بقا ندهند. چه آن ها به طفیل وجود انسان خلعت وجود پوشیدند و به جهت منافع و راحت انسان پاى در عالم نهادند چنان چه خداوند مى فرماید : خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا (1)و نیز مى فرماید بعد از ذكر فواكه و اشجار و چراگاه مَتَاعًا لَكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ (2)بلكه مدار تعیش آن ها نیز به جهت مقدار دانشى است كه دارند و به آنچه ایشان را نفع دهد از ماكولات و به آنچه به آن از خود مضرت و اذیت


1) سوره بقره 2 آیه 29.

2) سوره عبس 80 آیه 32 .

دشمنان خود را دفع كنند و با گرفتن این معرفت از ایشان ساعتى زنده نمانند و از وجه اول ظاهر مى شود، سر استغفار هر چیز براى طالب علم چنانچه در اخبار متواتر است .

سوم: آن كه پارهاى از حیوانات با نهایت حقارت و خوارى و پستى و رتبه و مقام به سبب اندكى از علم و قلیلى از معرفت و عمل محترم و مغرر شده اند. بلكه از انسان جاهل كه مقامش اعلى بود به مراتب مقدم و اشرف شوند؛ چنانچه سگ كه با خساست فطرى و نجاست ذاتى به جهت یادگرفتن دو سه چیزى، كه رفتن به سوى شكار باشد - هرگاه او را بفرستند - و برگشتن به سوى صاحبش، هر وقت كه او را بخواند و نخوردن او از شكارى كه گرفته تا صاحبش برسد، با قیمت شود و كشته اش پاك و حلال گردد، بلكه بعضى از فقهاء گفته اند جاى گزیده او را هم لازم نیست بشویند با جمع نبودن شرایط ذبح و ذبیحه انسان كه جاهل باشد به شرایط آن مردار نجس است. ببین تفاوت ره از كجا تا به كجاست .

در كافى از جناب رضا (علیه السلام) مروى است كه فرموده: قبره (1)را نخورید و او را فحش ندهید و او را به اطفال ندهید كه بازى كنند با او به جهت آن كه زیاد تسبیح مى فرستد و تسبیح او این است لعن الله مبغضى آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم).

و در روایت دیگر فرمودند: كه در آخر تسبیحش این را مى گوید .

و ایضا در آن كتاب و كتاب خصال از داود رقى مروى است كه گفت، نشسته بودیم خدمت جناب صادق (علیه السلام) كه گذشت مردى و در دستش مرده پرستوكى بود، پس بسرعت بر خواست و آن را از دست او گرفت، انداخت آن را بر زمین و فرمود: آیا عالم شما؛ شما را به این، امر كرد یا فقیه شما؛ خبر دادم مرا پدرم از جدم كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نهى فرمود: از كشتن شش چیز مور و مگس عسل، ضفدع (2)و هدهد و صرد و پرستوك اما مگس عسل، پس او مىخورد پاكیزه و مى گذارد پاكیزه و او است كه خداى وحى كرده به او كه نه از جن است و نه از انس و اما مور، پس به درستى كه مردم به قحطى افتادند در عهد سلیمان پس براى استسقا بیرون رفتند، پس دیدند مورى را كه بر پا ایستاده دست ها به آسمان بلند كرده و مى گوید ما خلقیم از آفریده هاى تو و بى نیاز از فضل تو نیستیم، پس روزى ده ما را نزد خود و ما را به معاصى سفهاء بنى آدم نگیر، پس حضرت فرمود: برگردید كه خداوند به دعاى غیر شما، به شما باران داد. اما ضفدع، پس چون آتش شعله گرفت بر جناب ابراهیم (علیه السلام) حشرات زمین به خداوند شكایت كردند و در ریختن آب بر آن اذن خواستند پس خداوند اذن نداد، مگر ضفدع،


1) قبره عربى است و فارسى چكاوك گویند، پرنده اى به اندازه گنجشك و آواز لطیف و دلنشین دارد .

2) ضفدع به فارسى غوك و مكل و در شهرهاى اصفهان و خراسان، وزغ، شیرازی ها آن را پك و به تركى قورباغه یا غورباغه و در عربى ضفدع گویند. و حیوانى است در خشكى و آب زندگى مى كند .

پس، ثلث او را آتش سوزاند و یك ثلث باقى ماند. اما هدهد پس دلیل آن جناب بود به سوى ملك بلقیس. و اما صرد (1)پس راهنماى جناب آدم بود از بلاد سراندیب تا بلاد جده و اما پرستوك پس به درستى كه چرخ گرفتنش در هوا به جهت حسرت او است بر آنچه كه بر اهل بیت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) كردند و تسبیح او خواندن الحمدالله رب العالمین است آیا نمى بینید او را كه مى گوید وَلاَالضّالّينَ (2)

و ایضا از آن جناب از پدرش روایت نموده حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرموده وصیت بكنید براى پرستوك هنگامى كه مى گذرد و ترنم مى كند مى گوید : بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (3)تا آن كه فاتحه را خواند، پس چون به آخرش برسد ترنم كند و به او بگوید وَلاَالضّالّينَ و حضرت وَلاَالضّالّينَ را با مد حكایت فرمود.

ایضا از داوود رقى روایت كرده كه گفت: نشسته بودم در خانه ابى عبدالله (علیه السلام)، پس نظر كردم به سوى كبوتر راعبى كه مدتى زیاد مى خواند، پس به سوى من نظر كرد. ابوعبدالله (علیه السلام) فرمود: اى داود، آیا مى دانى این پرنده چه مى گوید عرض كردم: نه فداى تو شوم، فرمود: نفرین مى كند بر قتله حسین (علیه السلام)، پس او را در خانه هاى خود نگاه دارید و نیز از آن جناب روایت نموده كه هر كسى بخواهد مرغى را در خانه پس نگاه دارد ورشان (4)نگه دارد. را پس به درستى كه او ذكر خدا را از همه بیشتر كند و تسبیح بیشتر فرستد و او مرغى است كه ما اهل بیت را دوست مى دارد و در اخبار بسیار مدح خروس سفید و امر به نگاهداشتن او در خانه وارد شده، به جهت معرفت او به اوقات نماز و آگاه كردن او انسان را در آن زمان و گفتن او در ذكرش اذكروالله يا غافلين (5)زهى قباحت جهل كه آدمى را از سگى پست كند و به تعلیم از خروسى وادارد و شرح شعور و معرفت و اذكار حیوانات در مقام سیم از باب نهم خواهد شد ان شآءالله تعالى .

چهارم جمله از آیات شریفه مثل آیه مباركه اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا (6)

خداوندى كه آفرید هفت آسمان را و از زمین مانند آن به درنگ فرو مى فرستد امر خود را میان آن ها تا بدانید كه خداوند بر هر چیزى توانا است و بدانید كه هر آینه خداوند احاطه دارد، به هر چیزى از راه


1) صرد، مرغى است شكارى كه به فارسى آن را وركاك و كركس گویند .

2) سوره حمد 1 ، آیه 7 .

3) سوره حمد 1 ، آیه 1 .

4) ورشان یا ورشان، پرنده اى است كه آن به فارسى مرغ الهى، یا قمرى و یا كبوتر صحرایى هم گفته اند، دهخدا، ج 15 ص 63231 .

5) بحار ج 14 ص 412 روایت 1 ب 27.

6) سوره طلاق 65 آیه 12 .

دانش، و حملش فرو گرفته هر چیزى را، از ظاهر این كلام مستفاد مى شود كه غرض از خلقت آسمان و زمین ها و نزول كارهاى الهى است. و چون برگشت تمام صفات ثبوتیه به این دو صفت است و جمیع آن ها از این دو منشعب مى شود، پس غایت خلقت علم توحید و معرفت حضرت ربانى است و به همین مضمون است حدیث قدسى معروف كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق الخلق لكى اعرف (1)من گنجى نهانى بودم، پس خوش داشتم كه شناخته شوم، پس آفریدم جهانى را تا شناخته شوم و از براى شرافت علم همین كافى است و آیه دیگر اول سوره علق كه اولین سوره اى است كه نازل شده اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ(2)

بخوان بنام پروردگارت كه جهان را آفرید، انسان را از خون بسته آفرید، بخوان كه پروردگارت از هر كریمى، كریم تر است، كسى است كه به وسیله قلم تعلیم كرد، آرى انسان را تعلیم كرد چیزهایى را كه نمى دانست؛ و در این سوره از چند وجه اشاره به شرافت علم شده .

اول: آن كه در مقام شمردن نعمت ها، پس از نعمت وجود، نعمت علم را بیان فرمود و اگر اشراف از او نعمتى بود به ذكر بعد از او سزاوارتر بود .

دوم: آن كه در این آیات ذكر از اول مرتبه انسان شده كه پست ترین مراتب اوست و از آخر حالش كه مقام دانایى باشد. پس بایست بالاترین مراتب او باشد نظر به مقابله انداختن این دو گویا فرمود: تو در بدایت امر در چنین مقام پستى بودى و حال به چنین مقام عالى رسیدى و اگر فوق آن درجه بود ذكرش مناسب تر بود .

سوم: آنكه در بخشیدن گوهر علم ذات مقدس خود را به صفت اكرمیت یاد فرموده اشاره به این كه این صفت از روى آن موهبت است، پس ناچار نعمت علم از همه نعم اعلى باشد و گرنه اكرمیت به غیر او متحقق شود چون ذكر نشد باید نباشد . چهارم: آن كه به ذكر نعمت وجود و علم اكتفا فرمود. اشاره به این كه با دست آمدن این دو نعمت تمام و در جنب آن سایر نعم را وقعى نه و نظیرش آیه مباركه الرَّحْمَٰنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ(3)از ابتدا كردن سوره به اسم شریف الرحمن دانسته مى شود كه در مقام ذكر نعمت اند و مصدق این تكرار آیه مباركه فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (4)تا آخر سوره و تعلیم قرآن را كه اشراف و انفع و اكمل


1) بحارالانوار، ج 87 ص 199 روایت 6 ب 12 .

2) سوره علق 96 آیات 5 - 1.

3) سوره الرحمن 55 آیه 1 - 4.

4) سوره الرحمن 55 آیه 23

و ادوم طرق علوم است. بر همه مقدم داشت و پس از ذكر نعمت خلقت، تعلیم بیان را كه معرفت منافع و مضار دنیا و آخرت است ذكر فرمود و بر ناقد مخفى نیست كه، كه در این ترتیب چه مقدار اعتنا، بشان علم شده و آیه مباركه إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ (1)و در جاى دیگر است سَيَذَّكَّرُ مَنْ يَخْشَىٰ (2)هركه از خداى ترسد پند گیرد و نصیحت در او اثر كند و جز علما كسى نترسد. پس تذكر كه مفتاح راه نجات است مخصوص ایشان خواهد بود و آیات كه دلالت می كند بر امر به سئوال زیادتى علم و تعلم از علماء و مذمت جهل و پناه بردن انبیاء به خداوند از دخول در زمره جاهلین و سرزنش كردن ایشان مكذبین خود را به جهل، كه سبب تكذیب ایشان شده و صورت نگرفتن معصیتى مگر بعد از جهل به یكى از امور كه با یقین به آن ها هرگز متحقق نشود چنانچه گذشت بسیار است .

پنجم: اخبار بسیار است، و به ذكر بعضى قناعت مى كنیم. در امالى شیخ طوسى و غیره مروى است از جناب رضا (علیه السلام) كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: طلب علم واجب است بر هر مسلمانى پس طلب نمایید علم را به محلش و اقتباس نمایید آنرا از اهلش به درستى كه براى خداوند علم را یاد دادن حسنه است و طلب نمودنش عبادت است و مذاكره نمودنش ثواب تسبیح دارد و عمل كردن به او جهاد در راه خدا است و تعلیمش به آنكه نداند صدقه است و به اهلش عطا نمودن موجب قرب به خداست زیرا كه به علم حلال و حرام الهى دانسته مى شود و هویدا مى گردد راه به سوى بهشت و او است مونس در وحشت و مصاحبت در غربت و وحدت و همزبان در تنهایى و خلوت و راهنما در حال شادى و كربت و حربه براى دفع دشمنان و زینت نزد دوستان، خداوند جمعى را كه براى علم بلند مرتبه خواهد كرد و ایشان را پیشوایان در خیر، كه مردم پیروى ایشان نماید مى گرداند و به كردارشان هدایت یابند و به راى عمل نمایند و ملائكه رغبت كنند در دوستى ایشان و بال خود را بر ایشان مالند و در هنگام نماز بر ایشان بركت فرستند و بر ایشان استغفار كنند هر ترى و خشكى، حتى ماهیان و حیوانات دریا و درندگان حیوانات صحراها و به درستى كه علم زندگانى دلها است از جهالت. و نور، دیده ها است از ظلمت و قوت بدن ها است از ضعف. بنده را به منازل برگزیدگان مى رساند و در مى آوردشان در مجالس نیكوكاران و در درجات عالیه در دنیا و آخرت، و تفكر و تذكر در آن برابر است با روزه داشتن و مدارسه و مباحثه اش ثواب نمازگذاردن دارد. به علم اطاعت و بندگى خدا مى توان كرد و به آن صله رحم كرده مى شود و حلال و حرام دانسته مى شود. پیشواى عمل است و عمل تابع اوست علم را الهام مى نمایند به سعادتمندان، و محروم مى گردد از او بدبختان، پس خوشا به حال آنكه بهره خود


1) سوره فاطر 35 آیه 28 .

2) سوره اعلى 78 آیه 10 .

را از او گرفته و محروم نشده باشد و فرمود: عالم در میان جهان مانند زنده است در میان مردگان . در امالى صدوق از آن جناب مروى است كه فرمود: چون مؤمن بمیرد و بگذارد یك ورقه كه در آن عملى باشد آن ورقه در روز قیامت پرده میان او و آتش مى گردد و عطا فرماید او را خداوند به هر حرفى كه نوشته شده در آن شهرى كه هفت مرتبه وسیع تر از دنیا است .

در بصائرالدرجات از آن جناب مروى است كه فرمود: فضل عالم بر عابد مثل فضل ماه است بر سایر نجوم و در روایت دیگر فرمود: مثل آفتاب است بر ستاره ها و فضل عابد بر غیر عابد و مثل فضل ماه است بر ستاره ها و از جناب باقر (علیه السلام) روایت نموده كه عالمى كه منتفع شوند به علم او بهتر است از عبادت هفتاد هزار عابد. و از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده كه مى آید عالم پیش از عابد در مكانى رفیع (1)است به مسافت پانصد سال. و نیز از آن جناب روایت نموده كه یك عالم افضل است از هزار عابد و هزار زاهد و نیز فرمود: یك ركعت نمازى كه فقیه بجا مى آورد بهتر است از هفتاد هزار ركعتى كه عابد بجا مى آورد و ایضا از معاویه بن وهب روایت نموده كه گفت از آن جناب سئوال كردم از دو مرد كه یكى از آن دو فقیه و روایت كننده اخبار است و دیگرى عابد است ولى مثل آن عالم ناقل حدیث نیست. فرمود: راوى حدیث كه با بصیرت باشد در دین بهتر است از هزار عابدى كه نه فقه دارد و نه روایت و از جناب سجاد (علیه السلام) روایت نموده كه یك با بصیرت در دین سخت تر است بر شیطان از هزار عابد و حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام) در تفسير شریف خود روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى عزوجل تحریص كرده بر نیكى یتیمان به جهت جدا بودن ایشان از پدران خود، هر كه ایشان را محافظت كند خداوند او را محافظت مى كند و هر كه خداوند او را اكرام مى كند، اكرام كند آن ها را و هر كه بر سر یتیمى به جهت مهربانى به او دست بكشد،

مى گرداند خدا براى او در بهشت به هر مویى كه زیر دستش مى گذرد. قصرى وسیع تر از دنیا و آنچه در او است. و در اوست آنچه مایل است به او نفوس و لذت مى برد از او چشم ها، و ایشان در آنجا مخلدند . و امام (علیه السلام) فرمود: بد حال تر از یتیمى این یتیم، یتیمى است كه، جدا شود از امام خود و قادر نباشد بر رسیدن به خدمتش و تكلیف خود را نداند، در آنچه به او از احكام دین مبتلا مى شود . هان: هر كه از شیعیان ما به علوم ما، داناست این جاهل به شریعت ما، كه جدا شده از مشاهده ما، یتیمى است در دامن او. پس هر كه او را هدایت كند و ارشاد نماید و به او احكام ما را یاد دهد با ماست در رفیق اعلى. خبر داد مرا به این، پدرم از پدرانش از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و امام


1) ارتفاع، آن مكان كه مقام شرافت علماست پانصد سال است. بعد میان عالم و عابد این مقدار است با بلندى مقام عالم هر چند با هم به محشر آیند یا عالم پیش از او به محشر آید به مقدار این مدت و الله العالم منه

(علیه السلام) فرمود: حاضر شد زنى نزد صدیقه طاهره فاطمه زهرا (علیه السلام) و گفت: مادرى دارم ناتوان و چیزى از امر نماز بر او مشتبه شده و مرا فرستاده به سوى شما كه بپرسم. پس حضرت جواب آن را گفت: پس سئوال دیگر كرد جواب داد پس سوال سوم كرد جواب داد تا آن كه سئوال را به ده برساند، جواب داد: پس آن زن از زیادى سئوال شرمنده شد و گفت: گران نشوم بر تو اى دختر رسول خدا

فرمود: سئوال كن از آنچه خواهى آیا دیدى كسى را كه خود را كرایه دهد یك روز براى بالا رفتن به بامى با بار سنگین و كرایه او صد هزار اشرفى است، آیا سنگینى دارد بر او؟

عرض كرد نه فرمود: كرایه كردم من براى هر مسئله به بیشتر از پر شدن از زمین تا عرش لؤلؤ پس سزاوارترم به این كه گران نشود بر من .

و حضرت امام حسن (علیه السلام) فرمود: فضیلت كسى كه تكفل كند جاهلان شیعیان را و امور مشتبه را بر ایشان واضح گرداند، بر كسى كه یتیمان دیگر را آب و طعام دهد مثل فضیلت ماه است بر سهى كه مخفى ترین ستاره ها است و حضرت حسین بن على (علیه السلام) فرمود: هر كه متكفل یكى از شیعیان ما شود در غیبت ما، و از علومى كه به او رسیده او را هدایت كند و در علوم ما با او مساوات كند خداوند عالمیان او را ندا كند كه اى بنده كریم، كه مواسات كردى من سزاوارترم به كرم كردن، از تو، اى ملائكه، در بهشت به هر حرفى كه تعلیم كرده هزار هزار قصر به او دهید. و در آن قصرها آنچه مناسب آن ها است از نعمت ها براى او مقرر سازید .

حضرت على بن الحسین (علیه السلام) فرمود: كه حق تعالى وحى نمود به حضرت موسى كه اى موسى مردم را دوست من گردان و مرا دوست ایشان كن. گفت خداوندا چه كنم، كه ایشان چنین شوند؟ فرمود: كه به یاد ایشان آرید نعمت هاى مرا تا مرا دوست دارند، به درستى كه اگر یك كس از آن كه از درگاه من گریخته باشد یا از ساحت عزت من گم شده باشد به سوى من برگردانى بهتر است براى او از صد سال عبادت كه روزها روزه باشى و شب ها به پا ایستاده باشى. موسى (علیه السلام) گفت: آن بنده گریخته كدام است فرمود: گناه كاران و آنان كه فرمان من نمى برند. پرسید، كه گم شده كیست؟ فرمود:

جاهل به امام زمانش، پس بشناساند به او امامش را، یا غایب از امامش بعد از شناختن كه جاهل باشد به شریعت دین او. پس بشناساند به او شریعت را و آنچه به او عبادت كند پروردگار خود و برسد به سبب آن به خوشنودى او .

و حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود: بشارت دهید علماى شیعیان ما را به ثواب عظیم و جزاى فراوان .

و حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) فرمود: یك فقیه كه نجات دهد یتیمى از یتیمان ما را كه جدا شدند از ما و از مشاهده ما بیاد دادن او آنچه را كه محتاج است به او گران تر است بر شیطان از هزار عابد، زیرا كه عابد همتش همان نفس خود است و عالم با داشتن هم نفس خود، نفوس بندگان و كنیزان خدا را دارد كه از دست شیطان و سركشان ابتاع او نجات دهد. از این جهت از هزار هزار عابد افضل است . و حضرت امام محمد تقى (علیه السلام) فرمود: آنكه ایتام آل محمد را، متكفل شود كه از امام خود جدا شدند و در حیرت جهل افتاده اند و در دست شیطان و در دست ناصبی هاى از دشمنان ما گرفتارند، پس ایشان را از آن ها نجات دهد و ایشان را از حیرتشان بیرون آورد و بر شیاطین؛ غالب شود به برگرداند وسوسه شان و مقهور كند ناصبی ها را به براهین پروردگار و ادله ائمه، ایشان هر آینه برترى كند در نزد خداوند بر بندگان به مقامى اعلى كه بیشتر است از فضل آسمان بر زمین و عرش بر كرسى و حجب بر آسمان و فضلشان بر عابد مانند فضل ماه است بر مخفى ترین ستاره ها كه در آسمان است .

و حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام) فرمود: مى آیند علماى شیعیان كه رسیدگى مى كنند امور ضعفاى دوستان و اهل ولایت ما را روز قیامت نورها از تاج هایشان مى درخشد. بر سر هر یك تاج كرامتى است كه پراكنده كرده نورها را در عرصات قیامت و مسافت دور آن، عرصات سیصد هزار سال است و شعاع تاج هایشان پراكنده است در تمام آن ها، پس باقى نمى ماند در آن جا یتیمى كه متكفل شدند او را و از تاریكى جهل، دانا نمودند و او را از حیرت گمراهى بیرون آوردند، مگر آن كه در آویزد به شعبه از نورهاى آن ها پس بلند كند ایشان را به سوى بالا تا این كه ایشان را محاذى اعلاى بهشت كند، پس فرود آرد ایشان در منزل ها كه براى ایشان مهیا شده در همسایگى استادان و معلمان ایشان و در محضر ائمه كه مىخوانند علما ایشان را به سوى آن ها و نمى ماند احدى از ناصبیان كه برسد به او شعاع آن تاج ها، مگر آن كه كور شود چشمانش و كر شود گوش هایش و لال شود زبانش و سخت تر شود بر ایشان، از شعله هاى آتش پس بردارد ایشان را تا برساند به زبانیه بیندازدشان در قعر دوزخ و ایضا در آن كتاب شریف است كه روزى جمعى از موالیان و دوستان اهل بیت (علیه السلام) در خدمت آن جناب حاضر شدند و عرض كردند: یابن رسول الله، همسایه اى داریم ناصبى ما را اذیت مى كند و با ما محاجه مى كند در تفضل اولى و دومى و سومى بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) و براى ما ادله مى آورد كه نمى دانیم جواب و بیرون رفتن از عهده آن ها، چگونه است؟ فرمودند: من به سوى شما كسى را كه عاجز كند او را و كوچك كند قدرش را در نزد شما؛ مى فرستم پس خواند یكى از شاگردان خود را و فرمود: مرور كن به این جماعت در حالتى كه جمعند و سخن مى گویند،

پس گوش گیر ایشان را تا از تو سخن گفتن را؛ خواهش كنند پس تكلم نما و ساكت كن آن شخص را و بشكن صولتش را و براى او چیزى باقى نگذار؛ پس آن مرد رفت و حاضر شد در آن موضع و حاضر شدند آن ها و سخن گفت با آن مرد و او را عاجز كرد؛ چنانچه ندانست در آسمان است یا زمین، آن جماعت گفتند كه چنان سرورى بر ما روا داد كه نداند آن را جز خداوند و داخل شد بر آن مرد و متعصبین براى او از حزن و غم به قدر سرورى ما، پس چون برگشتیم در نزد امام (علیه السلام) فرمود: آنچه در آسمان پیدا شد از طرب و فرح بشكستن این دشمن خدا بیشتر است از آنچه در نزد شما بود و آنچه در محضر شیطان و سركشان ابتاع او پیدا شد از غم و اندوه بدتر بود از آنچه در محضر آن ها پیدا شده و به تحقیق كه رحمت فرستادند و ثنا گفتند بر این بنده شكننده او، ملائكه سماوات و حجب و كرسى و خداوند دعاى ایشان را قبول و ثوابش بزرگ كرد .

و شیخ شهید قدس سره در منيةالمريد روایت كرده كه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اى مردم بدانید كمال دین طلب علم و عمل به آن است، به درستى كه طلب علم واجب تر از طلب مال است.

به درستى كه مال تقسیم شده و براى شما در عهده گرفتند تقسیم كرده آن را عادل میان شما و ضمانت كرده براى شما و وفا خواهد كرد براى شما و علم محزون است در نزد اهلش، پس او را طلب كنید

و ایضا فرمود: كفایت مى كند در شرف علم این كه او دعا مى كند او را كسى كه نمى داند او را و مسرور مى شود اگر به او نسبت دهند و كفایت مى كند در مذمت جهل این كه بیزارى مى جوید از او كسى كه در اوست

و ایضا فرمود: به كمیل بن زیاد؛ اى كمیل؛ علم بهتر از مال است، علم تو را محافظت مى كند و تو محافظت مال را مى كنى و علم حاكم و مال محكوم است و مال را خرج كردن كم مى كند و علم به انفاق زیاد مى شود

و ایضا فرمود: علم از مال به هفت جهت؛ بهتر است .

اول: آن كه علم میراث انبیاء است و مال میراث فرعون ها؛ دوم: علم به دادن كم نمى شود و مال كم مى شود سوم: مال محتاج است به حافظ و علم صاحبش را حفظ مى كند؛ چهارم: علم در كفن داخل مى شود، یعنى با صاحبش هست و مال باقى مى ماند؛ پنجم: مال براى مومن و كافر پیدا مى شود و علم جز براى مومن نباشد ششم: جمیع مردم در امر دین خود به عمل محتاجند ولى همه محتاج به صاحب مال نیستند. هفتم: علم صاحبش را در گذشتن از صراط قوت مى دهد و مال او را از گذشتن مانع مى شود

و ایضا فرمود: قیمت هر كس مقدار دانایى اوست .

شیخ محدث جلیل، شیخ یوسف بحرینى در كتاب انيس المسافر روایت نموده كه چون خوارج شنیدند كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند: من مدینه علمم و على (علیه السلام) باب اوست به آن جناب رشگ بردند، پس ده نفر از روساى ایشان جمع شدند و گفتند سئوال مى كنیم هر یكى از ما از على یك مسئله تا به بینم كه چگونه ما را؛ جواب مى دهد پس اگر همه ما را جواب داد به یك جواب مى دانیم علمى ندارد .

پس یكى از آن ها وارد شد بر آن حضرت و گفت یا على علم افضل است، یا مال، فرمود: علم افضل است، عرض كرد چرا، فرمود: زیرا كه علم میراث انبیاء است و مال میراث قارون و هامان و فرعون و عاد و شداد است، پس رفت و این جواب را به رفقا گفت دومى آمد همان عرض را كرد همان جواب را شنید از دلیل پرسید فرمود: چونكه مال را تو محارست مى كنى و علم تو را محارست مى كند. رفت و سومى آمد و به همان قسم سؤال كرد، فرمود: به جهت آنكه براى صاحب مال دشمن بسیار است و براى صاحب علم دوست فراوان است. چهارمى آمد در جوابش فرمود: مال را اگر تصرف كنى كم مى شود و علم به تصرف زیاد مى شود و در جواب پنجمى فرمود: صاحب مال خوانده مى شود به اسم لئامت و بخل و صاحب علم نام برده مى شود با عظام و تكریم و در جواب ششمى فرمود: بر مال خوف بردن دزد است و علم از این خوف ایمن است و در جواب هفتمى فرمود: مال به مرور زمان مندرس مى شود و براى علم اندراس و كهنگى و نیست. جواب هشتمى از نسخه ساقط بود. و در جواب نهمى فرمود: مال قلب را سخت مى كند و به علم دل منور مى شود و در جواب دهمى فرمود: صاحب مال تكبر مى كند و خود را بزرگ مى شمارد و بسا هست مدعى ربوبیت مى شود و علم صاحبش را ذلیل و مسكین و خاشع مى كند؛ پس آن جماعت گفتند راست فرموده خدا و رسولش شك نیست در این كه على (علیه السلام) باب تمام علوم است پس حضرت فرمود: والله اگر سئوال مى كردند از من جمیع خلایق مادامى كه زنده بودم ملول نمى شدم و هر آینه جواب مى دادم هر یك از ایشان را به جوابى غیر از جواب دیگرى تا آخر دهر .

در كتاب منيه از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت نموده كه فرمود: اگر بدانند مردم كه چه چیزها در طلب علم است هر آینه او را طلب مى كنند هر چند به ریختن خون ها و فرو رفتن در گرداب ها باشد. به درستى كه خداوند وحى نمود، به دانیال كه مبغوض ترین بندگان نزد من جاهلى است كه حق اهل علم را سبك شمارد و پیروى ایشان را ترك كند و محبوب ترین بندگان نزد من پرهیزگار، طالب ثواب، ملازم علما، تابع حكما است.

و از حضرت صادق (علیه السلام) روایت نموده كه فرمود: فقیه شوید در دین به درستى كه آن كه از شما در دین؛ بصیرت پیدا نمى كند او اعرابى است، كه جاهل صحرانشین است و به درستى كه خداوند عزوجل در كتاب خود مى فرماید : لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ (1)و نیز فرمود: دوست داشتم كه سرهاى اصحاب مرا به تازیانه بزنند تا فقیه، یعنى با بصیرت در دین شوند.

و ایضا فرمود: هر گاه خداوند با بنده قصد خیر كند او را در دین با بصیرت مى كند و نیز فرمود: كه چون فقیه بمیرد شكستى در اسلام پیدا شود كه آن را چیزى نبندد .

و از جناب كاظم (علیه السلام) روایت نموده كه فرمود: چون بمیرد بگریند بر او ملائكه و بقعه هاى زمین كه عبادت مى كرد خدا را در آن ها و درهاى آسان كه از آنجا اعمال او را بالا مى بردند و در اسلام شكستى پیدا شود، كه او را چیزى سد نكند، زیرا كه مومنین فقهاء قلعه هاى اسلامند، مانند قلعه كه براى دور شهر مى سازند .

در كتاب خصال صدوق مرویست كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: عالم باش، یا متعلم، یا دوست دار علما و چهارم مشو، كه به بغض ایشان هلاك مى شوى

و از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده كه فرمود: ملحق نمى شود به مرد پس از مردنش از ثواب مگر سه چیز، صدقه كه جارى كرده آن را در حیاتش؛ و او جارى است بعد از مردنش تا قیامت، یا طریقه و آئین كه مقرر كرده و به او عمل كنند بعد از او غیر او. یا فرزند صالحى كه براى او، استغفار كند

و در كافى از مسعده روایت نموده كه آن حضرت فرمود: به درستى كه بهتر چیزى كه پدران براى پسرها میراث مى گذارند، ادب است، نه مال؛ به درستى كه مال مىرود و ادب مى ماند؛ مسعده گفت مراد حضرت از ادب علم است و فرمود: اگر تو را از عمر تو دو روز مهلت دادند پس بگردان یكى را براى علم كه به آن اعانت بجویى بر روز مردنت، كسى گفت چیست آن اعانت؟ فرمود: نیكو مى كنى تدبیر آنچه را پس از خود مى گذارى و آن را محكم مى كنى .

و در دعوات راوندى مروى است كه خداوند به جناب موسى فرمود: یادگیر خیر را و یاد ده آنرا به مردم، پس به درستى كه من نورانى مى كنم قبور معلم خیر و متعلم آن را تا آن كه وحشت نكنند. از مكانى كه دارند .

و از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: علم گنج انبیا است و فرمود: دین خدا را به


1) سوره التوبه 9 آیه 122.

رغبت در مصاحبت علم و اهل او، محافظت كنید پیش از درهم ریختن عروه علم. عبدالرحمن بن حجاج عرض كرد: چگونه عروه علم اى فرزند رسول خدا درهم مى ریزد؟

فرمود: هر گاه بمیرد عالم در هم مىریزد عروه علم و مى مانند مردم مانند گوسفندى كه شبان ندارد، پس گم مى كند، چراگاه خود را و منزل خود را پیدا نمى كند .

شیخ كشى قدس سره از سعد اسكاف روایت كرده كه گفت، گفتم به جناب باقر (علیه السلام) من مى نشینم و قصه مى خوانم و ذكر مى كنم حق شما و فضل شما را فرمود: دوست دارم بر سر هر سى زرعى قصه خوانى مثل تو باشد

و در ارشاد مفید و غیره از حضرت امیر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: علماء در میان مردم مانند ماه شب چهارده در آسمان كه روشنى مى دهد نورش بر سایر ستاره ها است و ایضا به كمیل فرمود: مردم سه طایفه اند، عالم ربانى و متعلم براى نجات یافتن. و خرمگسان پست رتبه از رعایا پیروى كنندگان، با هر آواز منكرى كه مى چرخند با هر بادى و روشنایى نگرفتند از نور علم و پناه نبردند به ملجاء محكمى.

اى كمیل، علم بهتر است از مال، عمل تو را نگاه مى دارد و تو مال را نگاه مى دارى و مال كم به دادن مى شود و علم به دادن؛ زیاد مى شود اى كمیل محبت عالم، دینى است كه به آن اطاعت كرده مى شود خداوند. و به این دین كامل، یا كسب مى كند طاعت را در حیات خود و نام نیك را بعد از مردنش و منفعت مال تمام مى شود به تمام شدن مال و عالم حاكم است و مال محكوم. اى كمیل، مردند خزینه دارهاى اموال با آنكه علما باقیند مادامى كه دنیا باقى است، جثه شان ناپدید است اما مثال ایشان در دل ها موجود است .

در كتاب خصال از آن جناب مروى است كه: قوام دین به چهار نفر است، به عالم سخن گو كه علمش را استعمال كند و به غنى كه بخل نورزد به زیادى مالش بر اهل دین خدا. و به فقیرى كه نفروشد آخرتش را به دنیا و به جاهلى كه تكبر نكند از طلب علم، پس اگر عالم علم خود را كتمان كرد و بخل ورزد غنى به مالش و فقیر آخرت را به دنیا بفروشد و تكبر كرد جاهل از طلب علم. دنیا واپس گردد به سوى پشت خود .

از جناب سجاد (علیه السلام) روایت نموده كه: چون طالب علم به نزدش مى آمد مى فرمود: مرحبا به وصیى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آن گاه مى فرمود: طالب علم هر گاه از منزلش بیرون مى رود نمى گذارد كه پایش را بر هیچ خشك و ترى از زمین مگر آن كه تسبیح مى كند براى او تا زمین هفتم.

و در منيه شهید ثانى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: هر كه مى خواهد نظر كند به آزادكرده اى خداوند از آتش پس نظر كند به طالبین علم، قسم به آن كه جانم در كف قدرت اوست هیچ متعلمى تردد نمى كند در در خانه عالمى، مگر آن كه خداى تعالى براى او به هر قدمى عبادت یك سال و براى او بنویسد به هر قدمى شهرى در بهشت بنا كند و راه مى رود بر زمین و او برایش استغفار مى كند و صبح مى كند و شام مى كند در حالتى كه آمرزیده است و شهادت مى دهند ملائكه كه او از آزاد كرده اى خدا از آتش است و ایضا فرمود: هر كه علم طلب كند چنان است كه در روز، روزه دارد و در شب به پا بایستد و یك باب از علم را كه آموخت بهتر است براى او از اینكه كوه ابوقیس طلا باشد و آن را در راه خدا انفاق كند .

و ایضا فرمود: كسى را كه مرگ در رسد و او در طلب علمى باشد كه به آن اسلام را زنده كند میان او و انبیاء یك درجه در بهشت است و ایضا فرمود: فضل عالم بر عابد به هفتاد درجه است كه میان هر دو وجه به قدر دویدن هفتاد سال اسب باشد. زیرا كه شیطان بدعت مى گذارد به جهت مردم عالم آن را مى بندد و برمى دارد و در حالى كه عابد روى به عبادت خود آورده و ایضا فرمود: فضل عالم بر عابد مثل فضل من است بر داناى شما، به درستى كه خداوند و ملائكه اش و اهل آسمان ها و زمین حتى مورچه در سوراخش و حتى ماهى در دریا رحمت مى فرستند بر كسی كه به مردم راه خیر و صلاح یاد مى دهد. و ایضا فرمود: كسى كه به جهت طلب علم بیرون مى رود، در سبیل خدا است تا برگردد. و فرمود: كسى كه به جهت طلب تحصیل بابى از علم بیرون مى رود كه برگرداند به آن باطلى را به سوى حق، یا گمراهى را به راه هدایت كند. این علم او مانند عبادت چهل ساله او است و ایضا به حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: اگر خداوند به دست تو یك نفر را هدایت كند بهتر است براى تو از دنیا و آنچه در راه آن است و ایضا فرمود رشگ نتوان برد مگر به دو نفر یكى آن كه خداوند به او مالى داده و مسلط كرده او را بر آن كه در راه حق تمامش كند و دیگرى آن كه خداوند به او حكمت عطا فرمود به آن حكم مى كند و به مردم مى آموزد و ایضا مى فرمود: خواب عالم بهتر است از نماز با جهل و ایضا فرمود: یك فقیه سخت تر است بر شیطان از هزار عابد و ایضا فرمود: هر كه در علم و عبادت نشو و نما كند تا بزرگ شود خداوند در قیامت به او ثواب هفتاد و دو صدیق مى دهد و ایضا فرمود: هیچ كس صدقه نداده به مثل علمى كه او را نشر كرده و فرمود: هدیه نفرستاده مسلم به سوى برادرش هدیه بهتر از كلمه حكمت كه به آن خداوند هدایت او را زیاد كند و برگرداند او را از هلاكت كننده و فرمود: هر كه صبح به مسجد رود و اراده نكند مگر آنكه یاد گیرد خیرى را، یا آن را یاد دهد، براى او است اجر یك عمر كننده كه عمره اش تام باشد و هر كه شام به مسجد رود به همان قصد براى او است اجر یك حاجى كه حجش تمام باشد و از

صفوان بن غسان روایت كرده كه به خدمت آن حضرت مشرف شدم و آن جناب در مسجد تكیه بر برد قرمزى كرده بود. پس گفتم: یا رسول الله آمدم به جهت طلب علم فرمود: مرحبا به طالب علم به درستى كه طالب علم را ملائكه به بال هاى خود مى پوشند آن گاه پاره از آن ها بال خود را با بال بعضى تركیب مى كنند، تا این كه مى رسند به آسمان دنیا به جهت محبت ایشان به آن چیزى كه او طلب مى كند و فرمود:

بهترین صدقه آن است كه مرد علمى تحصیل كند آن گاه به برادرش تعلیم كند و فرمود: عالم و متعلم شریكند در اجر و خیرى در سایر مردم نیست .

دوم: از اسباب بزرگ شدن شخص در نظر انسان رسیدن نفع و احسان است از آن شخص به ناظر و فرو گرفتن نعم و فواید آن است مر این را و به بزرگى آن نعمت و فائده و كوچكى او و كثرت نفع و كمى او و استدامه احسان و انقطاع او متفاوت شود عظمت و بزرگى در نظرش هر كه احسانش بزرگ تر و زیادتر و با دوام تر عظمت و بزرگیش در نظر آنكه مورد احسان او است بیشتر باشد و اگر این مراتب در دنیا و برزخ در آخرت هر سه باشد عظمت بالا رود به نحوى كه انسان در خود قوه بیرون آمدن از عهده لوازم احترام و تعظیم او نه بیند. و بالفطره مردم محبوبند در سلوك، یا یكدیگر در معاشرت خود از روى این قانون و اگر گاهى تخلف شود از روى نادانى به آن نفع؛ یا قدر و مقدار او است و از مثل معروف است الانسان عبيد الاحسان (1)و از كلمات امیرالمؤمنین (علیه السلام) است كه وافضل على من شئت تكن اميره احتج الى من شئت تكن اسيره واسغن عمن شئت تكن نظيره (2)خود را محتاج هر كس كردى اسیر اوئى و از هر كس بى نیاز شدى مانند اویى و به هر كس احسان كردى امیر اویى و مشاهده است كه محتاج به توهم رسیدن نفع جزئى به او، صاحب مال و ثروت را تعظیم كند و اگر به آن منفعت برسد بر تعظیم بیفزاى و به زیادى او زیاد كند و نفس خویش را در جنب او خوار و حقیر شمارد و خود را در احترام او بى اختیار بیند، بلكه آنان كه فى الجمله ربط و انتسابى به آن منعم دارند، در نظر او بزرگ نمایند و بر اهل انصاف واضح است، كه پیوسته روزى خور خوان نعمت ایشان و اما در آخرت، پس گذشت كه ایشان بعد از حجج (علیهم السلام) از شفعایند و اما در امر معاش پس دانستى كه مدار آن بر مقدار دانش ارباب ضایع و حرف است كه بى آن زندگى صورت نگیرد و بر آنچه علماء از زبان شرع انور دستورالعمل دهند. از قانون ها كه در آن حفظ نفس و مال و ناموس و عقل است و همیشه در شدائد و بلاها گشودن عقدها و رفع ابتلا به دست ایشان بوده؛ چنانچه قوم جناب یونس (علیه السلام) با نزول عذاب به سبب وجود یك عالم و تدبیر او از آن بلاى عظیم رستند .


1) بحار ج 74 ، ص 117.

2) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید ج 18 ب 65 ص 212 .

و مختصر آن قصه، به روایت عیاشى از حضرت ختمى مآب (صلى الله علیه و آله و سلم) است كه فرمود: جناب یونس (علیه السلام) درنگ كرد در میان امت خود و مى خواند ایشان را به ایمان به خدا و تصدیق و پیروى او سى و سه سال پس ایمان نیاورد به او و متابعت نكرد او را از قومش، مگر، دو مرد، یكى روبیل و دیگرى تنوخا، و روبیل از اهل بیت علم و حكمت و خانواده نبوت و با آن جناب رفیق بود از آن زمان كه هنوز به پیغمبرى رفته بود و از علم و حكمت و خانواده نبوت و با آن جناب رفیق بود از آن زمان كه هنوز به پیغمبرى مبعوث نشده بود و تنوخا مردى ضعیف و عابد و زاهد و در عبادت به خود فرو رفته بود و از علم و حكمت بهره نداشت روبیل صاحب گوسفند بود آن ها را مى چراند و از آن ها، قوتى، مى خورد و تنوخا حطابى (1)مى كرد و از آن روزى مى خورد و روبیل را در نزد یونس منزلتى بود غیر از منزلت تنوخا به جهت علم و حكمتى كه داشت، پس چون یونس از ایمان قوم خود مایوس و ملول شد از خداوند عذاب خواست و خداوند اجابت نمود و بعد از مواعظ و حكم بسیار وعده داد كه عذاب در شوال روز چهارشنبه وسط شهر وقت طلوع آفتاب خواهد رسید، پس قوم خود را خبر ده، پس آن جناب مسرور شد و ندانست عاقبت امر را، پس تنوخاى عابد را ملاقات كرد و از نزول عذاب خبر داد و فرمود: برو و قوم را خبر كن به آنچه خداوند وعده فرموده تنوخا گفت: بگذار ایشان را در گمراهى و معصیت خودشان تا خداوند ایشان را هلاك كند، پس حضرت فرمود: باید برویم و از روبیل مشورت كنیم كه او مردى است عالم، حكیم از خانواده نبوت، پس رفتند نزد او و حضرت او را خبر داد و به آنچه وحى شده بود و فرمود: ببر ما را تا ایشان را خبر كنیم روبیل گفت: برگرد به سوى پروردگار خود، برگشتن پیغمبر حكیم و رسول كریم و خواهش كن عذاب را از قوم بر دارد و به درستى كه خداوند از عذاب ایشان مستغنى است و مدارات با بندگان را دوست دارد و این دعوت تو را ضررى نرساند و از مقامت نزد او نكاهد و شاید این قوم با این كفر و انكار، روزى ایمان آورند، پس تنوخا گفت:

واى بر تو اى روبیل، بر آنچه اشاره كردى به او و امر نمودى با این كفرشان و انكار پیغمبر خود و نسبت دادن او را به درغ و بیرون كردن او را از منزلش و عزم بر سنگسار كردنش، روبیل گفت: ساكت شو تو مردى عابد از علم خبر ندارى و رو كرد به آن جناب و گفت: اگر خداوند عذاب را بر قوم تو نازل كرد آیا همه را هلاك مى كند یا بعضى را و بعضى را باقى مى گذارد و فرمود: بلكه همه را هلاك مى كند و چنین خواستم و در دلم رحمى بر آن ها داخل نشود كه مراجعت نمایم و رد عذاب را از ایشان مسئلت كنم روبیل گفت: شاید زمانى كه آثار عذاب پیدا شده و توبه و استغفار كنند، پس ایشان را رحم كند


1) حطابى، یعنى هیزم و هیمه فروشى كردن، دهخدا ج 8 چاپ جدید

چون كه ارحم الراحمین است و عذاب را از ایشان بر دارد، پس از آن كه خبر دارى ایشان را از جانب خداوند كه در روز چهارشنبه عذاب مى فرستد، پس در نزد ایشان كذاب محسوب شوى پس تنوخا گفت:

واى بر تو، كلام عظیمى گفتى پیغمبر مرسل به تو خبر مى دهد كه خدا به او وحى كرده كه عذاب مى فرستد و تو رد مى كنى قول خداوند را و شك مى كنى در آن و در قول پیغمبر او؟! برو كه عملت حبط شد. روبیل گفت: راى تو فاسد است، پس آن جناب گفت: كه اگر عذاب نازل شد و قوم هلاكت شدند پیغمبرى تو تمام شود و یكى از آحاد مردم خواهى شد و صد هزار نفر بر دست تو هلاك شوند، پس آن حضرت وصیت روبیل را قبول نمود و با تنوخا به قریه در آمد و قوم را از آمدن عذاب در وقت مذكور خبر كرد، پس قبول نكردند و او را تكذیب نمودند و آن جناب را از قریه خود بیرون كردند، پس با تنوخا بیرون از قریه رفت و اندكى دور شدند و در آن جا به انتظار عذاب ماندند و روبیل با قومى در قریه ماند تا آن كه شوال داخل شد روبیل بر بالاى كوهى بر آمد و فریاد كرد، منم روبیل مهربان بر شما نزد پروردگار خود این شوال است كه بر شما و بر پیغمبر شما داخل شده، یونس خبر داد كه وحى شده كه در چهارشنبه وسط شوال عذاب بر شما در وقت طلوع آفتاب نازل مى شود و وعده كه خداوند به پیغمبران مى دهد هرگز تخلف نمى شود، پس تامل كنید كه چه خواهید كرد، پس این كلام ایشان را ترساند و در دلشان جا كرد راستى نزول عذاب را، پس شتافتند به سوى او و گفتند ما را به چه امر مى فرمایى اى روبیل به درستى كه تو مرد عالم حكیمى و پیوسته بر ما مهربان بودى و به ما رسید و آنچه به جناب یونس گفتى، پس امر كن ما را به آنچه دانى و براى خود، ما را آگهى ده روبیل گفت چنان مى بینم براى شما كه تا طلوع فجر روز چهارشنبه وسط شهر در میان دره، منتظر شوید زیر كوه اطفال را از مادران جدا كنید و مادران در پشت كوه بایستند، پس به یك بار صدا را به ناله بلند كنید بزرگ و و كوچك شما با گریه و زارى و تضرع به سوى خدا توبه و استغفار و سرها را به آسمان بلند كنید و بگویید پروردگارا بر خود ظلم كردیم و پیغمبرت را تكذیب نمودیم و به سوى تو از معاصى خود برگشتیم و اگر نیامرزى ما را و و رحم نكنى بر ما هر آینه از زیان كاران و عذاب كرده شدگان خواهیم شد، پس توبه ما را قبول كن و بر ما رحم كن، اى ارحم الراحمین، و از گریه و ناله و تضرع و انابه و توبه ملامت نگیرید تا آن كه آفتاب غروب كنند یا پیش از آن عذاب از شما برگردد، پس در آن روز چنان كردند و خداوند عذاب را از ایشان برداشت به تفصیلى كه در خبر مذكور است و در آخر این است كه تنوخا چون به قریه برگشت روبیل را ملاقات كرد و روبیل به او گفت كدام راى صواب و به حق بود، راى تو یا راى من، تنوخا گفت بلكه راى تو و به تحقیق كه در مشورت به راى علما و حكما سخن گفتى و گمانم این بود كه به جهت زهد و عبادتى كه دارم از تو افضلم تا آنكه ظاهر شد فضل تو به جهت فضل علمت و آنچه خداوند

به تو از حكمت داده از تقوى و زهد و عبادت بى علم افضل است .

و شیخ كشى روایت نموده كه زكریا بن آدم اشعرى قمى كه از بزرگان علماست، خدمت جناب رضا (علیه السلام) عرض كرد: كه مى خواهم از اهل بیت خود دور شوم كه سفها در ایشان بسیار شده فرمود:

نكن به درستى كه بلا از اهل بیت تو به سبب تو دفع مى شود مثل آن كه بلا از اهل بغداد به سبب موسى بن جعفر (علیه السلام) دفع مى شود .

در تفسير امام (علیه السلام) مذكور است كه حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: عالم كسى است كه با او چراغى باشد كه براى مردم روشنایى دهد پس هر كه به روشنایى او بینا شود براى او دعاى خیر مى كند و همچنین با عالم شمعى است كه تاریكى جهل و حیرت را مى برد. پس براى هر كه روشنایى داد از حیرت بیرون رفت و یا از جهل نجات یافت او از آزاد كردهاى او از آتش دوزخ است و خداوند به او ثواب صد هزار ركعت نماز كه در روبروى كعبه كرده باشد مى دهد .

در خصال از آن جناب مروى است كه: علم گنج هایى است كه كلید آن پرسش است پس سؤال كنید خدا شما را رحمت كند. به درستى كه در علم چهار نفر، ثواب مى برد، سائل و جواب دهنده و شنونده و دوست ایشان.

و در منيه شهید ثانى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه : مثل علما در زمین مثل ستاره ها است در آسمان كه هدایت مى یابند به روشنایى آن ها در تاریكى هاى بر و بحر، پس هر گاه نور آن ها محو شود راه نمایان گمراه مى شوند (1)

شیخ كشى از جمیل بن دراج روایت نموده كه گفت: داخل شدم بر جناب صادق (علیه السلام) به من برخورد كرد یك نفر از اهل كوفه از خدمت آن حضرت بیرون آمده بود. پس چون داخل شدم فرمود ملاقات كردى آن مرد را كه از پیش من بیرون آمده عرض كردم او یكى از اصحاب ما است از اهل كوفه فرمود: خداوند روح او و روح امثال او را پاك نكند به درستى كه او به بدى یاد كرد جماعتى را كه پدرم امین كرده بود ایشان را بر حلال و حرام خداوند و خزانه علم او بودند و همچنین اند، ایشان امروز در نزد من، ایشان محل سپردن سر من هستند و اصحاب پدر من هستند، به راستى چون خداوند اراده كند به اهل زمین بلائى به سبب این ها از ایشان بلا را بر مى گرداند، ایشان ستارگان شیعیان منند از مرده و زنده، زنده مى كنند اسم پدرم را، به ایشان ظاهر مى كند خداوند هر بدعتى را از دین، دور مى كنند تدلیس مبطلین و تاویل غلات را؛ پس آن حضرت گریست عرض كردم: كیستند ایشان فرمود: بر ایشان باد


1) بحار، ج 2 ص 25 ، ب 8 و منیةالمرید، ص 104 .

صلوات خدا و رحمتش در حال مردگى و زندگى؛ برید عجلى و زراره و ابوبصیر و محمد بن مسلم . از فواید وجود علما آن كه ایشانند اسباب دوستى خداوند با بندگانش و دوست داشتن ایشان خداوند را و این دو محبت، غایت سیر سالكین و آخر مراحل رجوع كنندگان به سوى خداوند است .

سبط شیخ طبرسى رحمه الله در كتاب مشكات الانوار روایت نموده كه شخصى خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) عرض كرد: هر گاه جنازه اى حاضر شود و حاضر شود مجلس عالمى، كدام یك نزد شما محبوب تر است كه من در آنجا حاضر شوم؟

فرمود: اگر براى جنازه كسى هست كه برود او را دفن كند، پس به درستى كه حضور مجلس عالم افضل است از حضور هزار جنازه و از عیادت هزار مریض و از به پا ایستادن به جهت عبادت در هزار شب و از روزه هزار روز و از هزار درهم صدقه دادن به مساكین و از هزار حج واجب و از هزار جهاد سواى جهاد واجب كه در راه خدا جهاد كنى به مال و جان خود و كجا مى رسد این مقامات به محضر عالم، آیا ندانستى كه خداوند اطاعت كرده مى شود به علم و خیر دنیا و آخرت با علم است و شر دنیا و آخرت به جهل است آیا خبر ندهم شما را از جماعتى كه نه انبیائند و نه شهداء غبطه مى برند در روز قیامت به منزلت ایشان در نزد خداوند كه بر منبرهاى نورند كسى عرض كرد كیستند ایشان یا رسول الله؟ فرمود: ایشان آنانند كه محبوب مى كنند بندگان را در نزد خداوند و محبوب مى كنند خداوند را در نزد بندگان. عرض كردیم این كه خداوند را محبوب مى كنند نزد بندگان دانستیم، پس چگونه بندگان را محبوب مى كنند نزد خداوند فرمود: امر مى كنند ایشان را به آنچه خداوند دوست دارد و نهى مى كنند ایشان را از آنچه خداوند مكروه دارد، پس هر گاه اطاعت كردند ایشان را خداوند آن ها را دوست مى دارد . از فواید وجود علما مضاعف شدن ثواب نماز است؛ چنانچه شیخ شهید رحمه الله روایت نموده كه نماز با عالم در غیر مسجد جامع مقابل هزار ركعت است و در مسجد جامع مقابل صد هزار ركعت و همچنین مضاعف شدن ثواب صدقات است بر آن ها؛ چنانچه علامه حلى رحمه الله در رساله سعديه و ابن ابى جمهور در عوالى اللئآلى روایت كرده اند از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه: صدقه بر علماء به ازاى یكى هفت هزار است و همچنین رسیدن خیر و رحمت به همنشین ایشان چنانچه در كتاب دوم به طریق صحیح از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: خداوند مى فرماید به ملائكه در وقت برگشتن همنشین اهل علم به منزل هاى خود بنویسید هر چه دیدید از اعمال ایشان، پس مى نویسند براى هر یك ثواب عملش را و وا مى گذارند بعضى را كه حاضر شده بود با ایشان و نمى نویسند او را، پس

مى فرماید: خداوند عزوجل چرا ننوشتید فلان را آیا نبود با ایشان و حاضر نشد نزدشان پس مى گویند اى پروردگار ما، به درستى كه او شریك نشده با ایشان در حرفى و سخن، نگفت با ایشان به یك كلمه. پس خداوند جلیل جل جلاله مى فرماید: آیا همنشین ایشان نبود پس عرض مى كنند آرى، پس مى فرماید: بنویسید او را با ایشان به درستى كه ایشان قومى اند كه محروم نمى شود، پس مى نویسد او را با ایشان پس مى فرماید: براى او ثوابى مثل ثواب یكى از آن ها بنویسید .

در امالى از آن جناب مروى است كه: هیچ مومنى نزد عالمى یك ساعت نمى نشیند مگر آن كه ندا مى كند او را پروردگارش كه نشستى نزد حبیب من، قسم به عزت و جلالم كه هر آینه بنشانیم تو را در بهشت با او و باكى ندارم .

در عدةالداعى از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه: نشستن یك ساعت نزد علماء محبوب تر است نزد خداوند از عبادت هزار سال .

در كافى و غیره از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مرویست كه فرمود: علماء ساداتند و نشستن با ایشان عبادت است و در پاره اى اخبار نهى رسیده از مجالست با قاضى عامه به جهت آن كه شاید لعنت او را در رسد پس همنشین او را فرو گیرد و از این معلوم مى شود كه نشستن با آن كه محل رحمت است سبب شراكت در آن موهبت است و نیز مروى است كه مثل عالم مثل عطر فروش است كه در ملاقاتش اگر از عطرش نخریدى از بوى عطرش معطر خواهى شد و همچنین فیض به نگاه كنندگان به ایشان؛ چنانچه گذشت از كتاب من لايحضر كه نظر كردن به روى عالم عبادت است و در جامع الاخبار از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت نموده كه یك نظر به روى عالم محبوب تر است، نزد خداوند از عبادت شصت سال .

و در عدةالداعى از حضرت امیر (علیه السلام) روایت كرده كه : نظر به سوى عالم محبوب تر است نزد خداوند از اعتكاف یك سال در بیت الله الحرام و همچنین نظر به در خانه ایشان؛ چنانچه در كتاب مذكور مروى است، كه خداوند نظر كردن به در خانه عالم را عبادت قرار داده و همچنین زیارت ایشان؛ چنانچه در آن كتاب از آن جناب مروى است، كه زیارت علما محبوب تر است نزد خدا از هفتاد طواف و در خانه خدا و بهتر است از هفتاد حج و عمره پسندیده قبول شده و خداوند براى او هفتاد درجه ثبت مى كند و بر او رحمت را نازل مى كند و گواهى مى دهند براى او ملائكه كه بهشت بر او واجب شده؛ بلكه زیارت ایشان را بدل به زیارت ائمه (علیه السلام) قرار دادند با آن همه اجرها كه در آن است .

چنانچه در كافى از جناب كاظم (علیه السلام) روایت كرده كه: هر كس قدرت ندارد به زیارت قبور ما پس

زیارت كند صلحاء برادران ما را و همچنین برداشته شدن عذاب دنیا و برزخ از گناه كاران به سبب وجود علماءست؛ چنانچه در مشكات الانوار شیخ طبرسى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه: هر گاه خداوند نظر كند به سوى اهل قریه كه در معاصى اسراف كردند و در ایشان باشد سه نفر از مؤمنین ندا كند ایشان را كه اى اهل معصیت من اگر نبود در میان شما از مؤمنین دوستى كنندگان با یكدیگر، به سبب جلال من یا براى من یا به حلال هاى من، و آباد كنندگان به نماز خود زمین مرا و مساجد مرا و استغفار كنندگان در سحر از بیم من هر آینه مى فرستادم بر شما عذاب خود را، پس باكى نداشتم و در كتاب اثناعشريه سید محمد عاملى شهیر به ابن قاسم معاصر شیخ حر مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه هیچ عالمى و متعلمى نیست كه بگذرد به قریه اى از قریه هاى مسلمین یا شهرى از شهرهاى مسلمین و نخورد از طعام ایشان و ننوشد از شراب ایشان و داخل شود از جانبى و بیرون رود از جانب دیگر مگر آنكه خداوند چهل روز عذاب قبور ایشان را بر مى دارد .

تنبيه

بر نقادان با بصیرت مخفى نماند كه اگر چه از كلمات سابقه معلوم شد كه منشاء خیرات عابد به بندگان در دنیا و آخرت و سبب رسیدن به مصالح دنیویه و منافع دینیه نعمت علم است، كه به بنى آدم عطا شده هر چند پاره از آن كه متعلق به امر معاش است در كفار باشد ولكن ممدوح از علم متعلق به زندگى همانقدر است كه زندگى بى آن صورت نگیرد و غیر آن از علم به صناعات و حرفه ها كه محصولش اصلاح فضول معاش و به هم آمدن انواع لذایذ و مشتهیات الكل و شرب و لباس و مسكن و مركوب و سایر اسباب لهو و طرب است مرغوب و محبوب نیست، بلكه جمله از آن مبغوض و مذموم است، و از سیر در احوال انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) مى توان به دست آورد قسم اول را و عمده آن علم زراعت و فلاحى و حرفه شبانى است كه هیچ پیغمبرى نیامد كه به یكى از این دو مشغول نباشد و مثل نجارى كه شغل جناب نوح و خیاطى جناب ادریس و بنایى كه شغل جناب ابراهیم و زره سازى كه شغل جناب داود (علیهم السلام) بود و غیر این ها كه بر متنبع، پوشیده نیست و چون منفعت عاید به عابد از صاحبان این علوم محدود و موقت و دنیوى و بى ثبات و مقدمه از براى تحصیل معرفت و علم به تكالیف و عمل به آن ها است، بلكه در مقابل عوض و مزد است، پس احترام آن ها از این جهت به مقدار آن منفعت است و اما نفعى كه از علما دین مى رسد، پس خود به نفسه مطلوب و محبوب و ثابت و باقى و سبب نجات از مهالك دنیوى و برزخى و اخروى و مایه نجات از آتش و دخول بهشت و بلندى درجات و رسیدن به مقامات عالیه و مناصب جلیله و دخول در زمره شفعا و صفوف خلفا انبیا و اوصیاء (علیه السلام) است، پس آنچه

از ایشان مى رسد چیزى است كه تمام احتیاج همه خلایق در همه اوقات به او است و بى آن نتوان در كرده انسان محسوب شد. بلكه دانستى رشته تعیش و زندگى بى آن گسسته است و بعد از آن تدبر در این و دانستن آن كه وجود ایشان سبب صرف بلاهاى عظیمه و رسیدن الطاف خفیه و جلیه الهیه است. معلوم خواهد شد بزرگى مقام عظمت قدر و منزلت علما چه اگر خیر علما سنجیده شود به قدر محسوس و مقام نسبت نخواهد رسید، پس چگونه رواست كه به اندازه آن جماعت معظم و محترم نباشند خداوند شعور و بینشى عطا فرماید، كه به توان میان نفع و ضرر و خیر و شر فرق گذاشت .

فصل دوم: در بیان حقیقت معنى تعظیم و شرح آن و اقسام احترام و توقیر در هر جا كه از جانب شرع انور تكلیف به آن شده و بایست از عهده آن برآمد .

بدان كه تعظیم را چهار مرتبه و محل است. و در هر یكى از آن مراتب براى او احكام و لوازمى است، كه بایست آن را معلول داشت و گرنه حقیقت تعظیم صورت نگیرد بلكه در بعضى از اقسام قرین نفاق و مصداق شقاق خواهد بود .

اول: تعظیم به مال به مقدار استحقاق و قابلیت معظم و مراد از آن بذل موجود از مال و صرف آن است در آنچه متعلق به معظم است، به نحوى كه شایسته او است و احترام و توقیر در آن باشد از قبیل هدایا و تحف كه رعایا و زیردستان براى سلاطین و اشراف مى برند و در آن ملاحظه اندازه خود و شأن و مقام آنكه نزد او مى فرستند مى كنند و مثل خلعت ها و جایزها و نشان كه حال معلول سلاطین است از جانب آن ها به اهل قلم و سیف به مقدار خدمت و رحمت آن ها كه به سبب آن مستحق تعظیم شدند، پس اگر شخصى از رعایا با قدرت بر آوردن طبقى از میوه مرغوب به رسم هدیه براى سلطان چند عدد میوه گندیده كرم خورده را در دست گرفته به طرف سلطان بیندازند و مستحق تعذیب و اهانت خواهد شد. پس در تعظیم به مال بایستى ملاحظه شود، مقدار مال از كمى و زیادى و كیفیت آن از بدى و خوبى و كیفیت دادن و استعداد خود و اندازه مقام شخص معظم كه به اختلال یكى از این اركان با تمكن دادن مال اهانت و تحقیر است و تمیز موارد آن از غیرش در غایت وضوح است و در اخبار تقسیم زكات اشاره به این مقام شده، كه از قبیل جو و گندم و مویز و خرما را به فقرا و مساكین و شتر و گاو و گوسفند را به اهل حیا و تعفف دهند .

دوم: تعظیم به جوارح بدنیه چون استقبال در هنگام دخول بلد و مشایعت در حال خروج و برخواستن در وقت ورود و مراجعت و نشستن بى اذن و پیش نیفتادن از او زمان سیر و بلند نكردن صدا در نزد او و پیشى گرفتن در وقت تكلم؛ چنانچه به بعضى از این ها اشاره شده در كتاب و سنت و در فصل آینده خواهد آمد و این نوع از تعظیم به حسب اوقات و اشخاص و بلاد و احوال مختلف مى شود و آنچه در هر عصر

دایر و شایع شده متنبع است مادامى كه مخصوصا در شرع از آن نهى نشده باشد، چون ركوع و سجود به جهت انسانى به قصد تعظیم او بلى اگر ترك آن قسم به سبب هتك عرض و ریختن آبروى شخص شود، باید ترك نشود چه حفظ عرض مثل حفظ دم است در لزوم مراعات آن به قدر امكان و در اینجا تفصیلى است كه ذكر آن مناسب كتاب نیست .

سوم: تعظیم به زبان و توقیر در بیان به ذكر صفات جمیله و افعال حمیده موجوده در معظم با ملاحظه بیرون نرفتن از اندازه كه شیوه غلات است و نكاستن از مقدار موجود از آن كه سجیه و عادت مقصرین و تبعه عزى و منات است، در مجالس و محافل كه شایسته و سزاوار است و سبب برانگیختن فتنه و زیادى عناد و حسد نخواهد شد، چه چیز جزئى كه مورث شرور و قبیح و مذموم است و از این نوع بردن نام او به تعظیم در حضور و غیبت است .

در كافى از جناب كاظم (علیه السلام) مروى است كه: چون مرد حاضر است او را به كنیه اسم ببر و چون غایب است اسم او را ذكر كن و همچنین در عنوان مراسلات و در مقام شرح حال ما نقل كلام او در تصانیف چه قلم نایب زبان و ترجمان جنان است .

چهارم: تعظیم در قلب یعنى بزرگ دانستن و بزرگ دیدن و به بزرگى یاد كردن و به بزرگى یاد گرفتن شخص معظم را در سویداى قلب و مطموره دل كه از روى آن جوارح خاشع و اعضاء متحرك شده در غایت سهولت در مقام اداى تكالیف گذشته خود بر آیند و از بهترین اموال به آسانى دست بردارند، پس اگر بزرگ دید او را بالنسبه به غیر یعنى ظهور آثار بزرگى و همیت او را در غیر مشاهده كند و خضوع و دلت و مقهوریت غیر را در نزد جلال او به بیند، بى پى بردن از این به ذلت و خوارى خود و بزرگى و قهارى آن بر او مثل آن كه كسى تصور كند شوكت و جلالت پادشاهى را كه از رعایاى او نیست و از حیطه فرمان و قلمرو حكم او بیرون است یا اگر هست سلطان را عالم به احوال و اطوار خود نداند، یا اگر داند در خود چیزى نه بیند كه سبب رنجش خاطرش باشد، یا آن كه بزرگى او گاهى چون برق خاطف از قلبش بگذرد بى استقرار و ثبات یا آن كه با بقا و تمكن بنا نگذاشته بر بزرگ گرفتن او در نزد خود و تن به زیر بار عظمت او در آوردن چه در جاى خود مقرر است كه اقرار و تصدیق قلبى به توحید یا نبوت یا ولایت یا امثال آن ها غیر از تسلیم و گردن نهادن در زیر حكم است كه یكى از چهار ركن ایمان قلبى است در جمیع این مراتب آثار عظمت از قلب ظاهر نشود و با اجتماع این درجات از تذكر معظم قلب خاضع و بدن خاشع، بلكه بزرگى گاهى به جایى رسد كه از تصور آن اعضاء مرتعش و رنگ آن متوقف است بر علم به بزرگى و عظمت از روى برهان تمام و شاهد صدق وجدان و این براى آنان كه مبانى دین و ایمان و پایه امر سلوكشان با ابناء زمان بر كلمات ناقصه این و آن و مدار حركات و

سكناتشان بر خلاف طریقه و میزان است هرگز میسر نشود؛ چنانچه مشاهد است كه اكثر خلایق اسم مبارك خداوند و رسول و ائمه (علیهم السلام) را در هر مقام لغو و پست و بر هر چیز خوار و زشتى مى برند؛ بلكه در ذكر آن اسامى در جاى مطلوب اصلا تغییرى در حالتشان پیدا نمى شود؛ با آنكه در كلام مجید است كه مؤمنین آنانند كه چون نام خداوند برده شود قلبشان هراسان شود .

حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به ابوذر فرمود: اى ابوذر كه در سینه تو جلال و بزرگوارى خداوند عظیم باشد و خداوند را كه سبك یاد نكنى چون نادانان كه سگ را دیدند مى گویند:

خدایا او را خوار كن و چون به خوك برخوردند، مى گویند: خدایا او را خوار كن و در تغییر حالات ائمه (علیهم السلام) هنگام ذكر خدا اخبار بسیار وارد شده بلكه رسیده كه چون جناب صادق (علیه السلام) اسم حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مى برد گاهى سرخ مى شد و گاهى زرد و سر مبارك را به جانب زمین میل مى داد تا به حدى كه نزدیك مى شد كه به زمین برسد .

و بالجمله تحصیل این مرتبه از تعظیم بالنسبته به هر كس كه امر به تعظیم او شده سایر مراتب تعظیم بى فایده و لغو است؛ بلكه صاحبش در زمره منافقان محسوب است. چه كسى را به بزرگى یاد كردن به زبان با كوچك دانستن و حقیر شمردن او در دل حقیقت معنى نفاق است؛ چنانچه خداى تعالى مى فرماید : يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ (1)مى گویند به زبان هاى خود چیزى را كه در دل ایشان نیست و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كه اگر خشوع اعضا بیش از خشوع قلب شد. پس او در نزد ما منافق است و صاحب این مقام از تعظیم داراى تقوى قلب است كه خداوند به آن اشاره فرموده : وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ (2)چه قلب را بى ملاحظه جوارح و نظر به تكالیف آن ها تقوایى است خاص، چون پرهیزكارى از كفر و شرك و نفاق و حسد و ریا و عجب و غرور و كبر و قساوت و حب دنیا و ریاست و جاه و حرص و طمع و آراستگى به اضداد این ها از ایمان و تواضع و اخلاص و رقت و زهد حقیقى و بغض دنیا و ریاست و یاس و نرمى و امثال این ها و تعظیم شعائر خداوند از جمله این هاست، یعنى تعظیم آن از تكالیف قلبیه است، نه مجرد خشوع اعضا و ثناء نیكو و بذل مال اگر چه این ها از تعظیم به قلب منفك نشوند غالبا، پس مقدم بر همه پیدا كردن این مقام است وگرنه تحصیل بر به جا آوردن مراتب سابقه به عزم تحصیل این مقام؛ چنانچه در اخبار بسیار اشاره به آن شده، براى تحصیل اخلاق به مشقت و تكلف رفتار كند. نزدیك مى شود كه حلیم گردد و در باب زهد نیز چنین فرمود و شاید مدح تباكى بر جناب سیدالشهداء نیز از این جهت باشد اگر چه در آن احتمال دیگر مى رود و از


1) سوره الفتح 48 آیه 11 .

2) سوره الحج 22 آیه 32

این كلمات ظاهر شد مراتب توهین و تحقیر و این كه او را نیز چهارده درجه است، چه اگر بزرگى، مستحق خلعت نفیس را جامه كهنه دهد، تحقیر او كرده یا به آن خادم كه مهمات عظیمه او را انجام داده فحش گوید توهین كرده یا در نزد بزرگى پاى خود را دراز كند یا بخوابد تضییع حق او كرده، یا در قلب، بزرگى را كوچك شمرد تصغیر كرده او را، پس اقسام توقیر و تحقیر و تعظیم و تصغیر به ملاحظه انفراد آن ها و اجتماع بعضى با بعضى به شانزده رسد و با تامل در آنچه گفتیم مراتب بزرگى و كوچكى و خوبى و بدى و حكم هر یك از آن ها فى الجمله ظاهر مى شود و براى مقصود زیاده از این محل شرح و تفصیل نیست .

فصل سوم: در تفصیل تعظیم علماء و مومنین و شرح سلوك و معاشرت با ایشان بدان كه طریق معرفت و كیفیت سلوك با جماعت اهل علم از چند راه است .

اول: به دست آوردن آنچه معمول و دایر است در میان مردم در رسوم مراوده زیر دستان با بزرگان و اعیان در هر بلد و در هر عصر با ملاحظه مخالف نبودن آن با قوانین شرع و چون در تحت میزان معینى نیست، پس در صدد ضبط و جمع آن شایسته نیست، بلكه حصر و تعداد آن خالى از تعذر نیست، لهذا موكول مى شود بر ملاحظه طریقه عقلاء و ارباب كمال و آداب كه مرجعند در امثال این كه از شرع تكلیف به آن شده بى بیان كیفیت، تفصیل آن و اگر شده از باب ذكر بعضى از اقسام است نه آنكه در مقام استقصاء و حصر جمیع آن ها بر آمده .

دوم: پیدا كردن آنچه در كتاب و سنت است در كیفیت سلوك مردم با انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) و چگونگى تعظیم ایشان چه از اخبار متواتره كه به بعضى از آن ها اشاره شد، ظاهر مى شود كه علماء، خلفاء و نواب و جانشین ایشانند، در هر حكم كه معلوم نشد كه از خصایص ایشان علما شریكند و همچنین آنچه در باب كعبه مشرفه وارد شده زیرا كه فرمودند: مؤمن حرمتش بیش از كعبه است، پس لا محاله در لوازم احترام و آداب تعظیم با او شریك خواهد بود .

سوم: تفحص نمودن در آنچه در كتاب و سنت است در بیان آداب معاشرت فرزندان با پدران چه فرموده اند كه معلم خیر به منزله والد است و قائم مقام او است؛ چنانچه مشروحا بیاید .

چهارم: اخبار مخصوصه كه در آن ذكر آداب معاشرت با ایشان شده و ما آنچه از این سه را به دست آوردیم، اشاره مى كنیم اگر چه از اسباب این كار اندكى به دست داریم، پس مى گوییم كه عمده آن سى ادب است يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ (1)و این تقدم گاهى در احكام است به این كه


1) سوره حجرات 49 آیه 1 .

اطاعت نكنند، امر و نهى خدا و رسول را، یا آن كه بطورى كه فرموده عمل نكنند و گاهى در رأیت هنگام مشورت كه نبایست پیش از منكشف شدن راى مبارك اطهار راى و اعتقاد كنند و بیان صلاح و فساد نمایند؛ چنانچه عادت جماعتى از منافقین بود كه در وقت پیش آمدن حادثه از قبیل رفتن به جهاد و كشتن اسیر و حركت به جانبى پیش از ظهور راى نبوى فضولى مى كردند و خیالات شیطانیه خود را اظهار مى نمودند و گاهى در صورت است كه بایست زمان مرافقت در سیر و عقب بیفتند و این هر سه قسم از تقدم منهى است و ارباب عقول آن را بالنسبه به اشراف و اعیان خود ملاحظه مى كنند .

در تفسير عياشى از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه: چون ابراهیم (علیه السلام) خواست كه از ملك، پادشاه قبطى بیرون رود پادشاه براى مشایعت با او بیرون آمد و در عقب آن جناب راه مى رفت به ملاحظه تعظیم و احترام و هیبتى كه از آن حضرت بر دلش افتاد، پس وحى رسید كه در پیش روى سلطان جبار متسلط راه مرو بلكه او را مقدم دارد در پشت سر او راه برود و او را معظم بدار، پس حضرت ایستاد و گفت به پادشاه كه مقدم شو كه خداى من در این ساعت به من وحى كرده كه تو را معظم بدارم و در پیش روى خود بیندازم و خود را در عقب راه روم به جهت تعظیم تو، ملك گفت:

چنین وحى كرده فرمود: آرى، گفت: شهادت مى دهم كه خداى تو مهربان و حلیم و كریم است و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده در تفسیر وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا (1)كه فرمود: پیش نیفتید در پیش روى والدین ولكن در بعضى اخبار وارد شده كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) زمان راه رفتن صحابه را پیش مى انداختند و مى فرمود: بگذارید پشت سر را براى ملائكه و این منافاتى با حكم سابق ندارد، چه پیش افتادن به امر آن جناب به ملاحظه مصلحت مذكوره عین ادب و پیشى نگرفتن در امر و نهى است، كه رعایت آن مقدم بر جمیع است و سید مرتضى در كتاب غرر نقل كرده كه كسى دید كه كثیر غره كه یكى از شعراى محبین اهل بیت (علیهم السلام) بود سواره مى رفت و جناب باقر (علیه السلام) پیاده سیر مى نمود، پس به او گفت: آیا سوار مى شوى كه حال آن كه ابوجعفر (علیه السلام) پیاده است گفت: آن جناب مرا به این امر كرده است و من در طاعت او باشم در سوارى بهتر است از معصیت كردن من آن جناب را به پیادگى .

دوم: بلند نكردن صدا در نزد او چنان چه خداوند مى فرماید : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ (2)


1) سوره بقره 2 آیه 83 .

2) سوره حجرات 49 آیه 3 - 2 .

اى كسانى كه ایمان آورده اید، صداى خود را از صداى پیامبر بلندتر مكنید و همچنان كه با یكدیگر بلند سخن مى گویید با او به آواز بلند سخن مگویید، كه اعمالتان ناچیز شود و آگاه نشوید و كسانى كه در نزد پیامبر خدا صدایشان را پایین مى آورند همان هایند كه خدا دل هایشان را به تقوا آزموده است. آن ها راست آمرزش و مزد بسیار.

شاید فقره اول ذكر ادب است در مقام سخن گفتن آن جناب و سئوال و جواب با ایشان كه باید كرد، مقدار بلندى آواز آن حضرت را تا آن كه هنگام جواب به درجه آواز خود را پست نماید و فقره دوم، در مقام ذكر ادب است با حضرت نبوى، هر چند ساكت باشد كه بایست از میزان بلندى صدا كه متعارف است در میان خلق هنگام گفتگوى با یكدیگر یا ندا كردن بعضى، بعضى را پست تر باشد و حاصل این دو نهى آن كه در مجلس مقدس نبوى باید آواز خود را از آواز آن جناب و از دیگران پست تر كرد، چه آنكه سخن گویند، یا نگویند، بلكه اگر مقام گفتن نیز نباشد. مثل آن كه كسى در روضه مطهر نبى یا یكى از اوصیاء او (علیهم السلام) حاضر شود كه باید همین ادب را در مخاطبه با ایشان به سلام و غیر آن ملاحظه نمایند . چنانچه شیخ كلینى از جناب باقر (علیه السلام) روایت نموده كه: چون عایشه مانع شد كه حضرت مجتبى (علیه السلام) را در روضه مطهره دفن كنند و گفت نمى گذارم او در خانه من دفن شود؛ پرده رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) دریده شود، حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) در جواب او كلماتى فرمود: كه از جمله آن ها آن خداوند نهى كرده از آن كه آواز در خدمت آن حضرت بلند كنند و فرمود يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا الخ (1)و سوگند یاد مى كنم كه، براى پدر خود و عمر نزدیك گوش حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كلنگ ها بر زمین زدید و حال آن كه حق تعالى مى فرماید : إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ (2)الآیه و به تحقیق كه اذیت رساند پدر تو و فاروق او، به حضرت رسالت به سبب نزدیكى خود به او و رعایت نكردند در حق آن حضرت آن چه خدا امر كرده ایشان را به او بر زبان پیغمبر خود؛ زیرا كه خدا حرام گردانیده از مومنان بعد از مردن ایشان، آنچه حرام گردانیده از ایشان در حیاتشان .

شیخ صدوق (علیه السلام) در كتاب من لا يحضر و خصال از جناب سجاد (علیه السلام) روایت مبسوطى نقل كرده در بیان صاحبان حقوق بر انسان كیفیت اداى هر صاحب حقى و در آنجا مذكور است كه از جمله حق مربى علم تعظیم و توقیر او است در مجلس او و این كه بلند نكنى بر او آواز خود را و چون از خبر سابق و غیر آن معلوم مى شود كه، حرمت مؤمن بعد از وفات مثل حرمت او است در زمان حیات


1) سوره حجرات 49 آیه 2.

2) سوره حجرات 49 آیه 3

پس مراعات این در نزد قبورشان نیز باید كرده شود و در كافى مروى است از حكم بن عینیه كه گفت:

پدرم خانه بر من وقف كرد. پس آن را قبض كردم آنگاه از براى او فرزندانى شد بعد از آن پس خواست آن خانه را، از من بگیرد بر آن ها وقف كند، پس پرسیدم از حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) از حكم این مسئله و او را خبر دادم از واقعه پس فرمود: خانه را به او مده گفتم پس پدرم با من مخاصمه خواهد كرد، فرمود: تو هم با او مخاصمه بكن و آواز خود را بلند مكن بر آواز او.

و شیخ عیاشى و دیگران روایت كرده اند از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: آواز خود را بر آواز پدر و مادر خود بلند نكنید . سوم: آن كه چون بر عالم وارد شود؛ در نزد او جماعتى باشند او را در تحیت امتیاز دهد؛ چنانچه كلینى از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت نموده كه از حق عالم آن است كه هر گاه بر او داخل شدى و در نزد او جماعتى است، پس سلام كن بر همه آن ها و او را به تحیت امتیاز ده و قریب به این مضمون در خصال از آن جناب روایت كرده .

چهارم: آن كه با طهارت داخل خانه ایشان شود، چه گذشت كه خانه علماء از خانه هایى است كه خداوند امر فرموده به احترام و تعظیم آن ها در كلام خود فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ (1)و بى طهارت تعظیم خانه صورت نگیرد و در اخبار استحباب وضو براى دخول مسجد به جهت آن كه خانه خداست نیز اشعارى است به این مطلب و همچنین براى طواف و احترام كعبه كه مومن افضل است از او؛ بلكه ابن حمزه تصریح فرموده كه هر مكان شریفى به مسجد ملحق است و فقیه جلیل شیخ جعفر نجفى رحمه الله فرموده كه قوى است قول به رجحان وضو براى دخول در هر مكان شریفى با اختلاف مراتب آن ها به قصد تعظیم شعائر؛ مثل قبه هاى شهداء و محل علماء و صلحاء مرده و زنده و گذشت كه ملائكه در محضر علماء بالهاى خود را پهن مى كنند و بال هایشان را از آنجا تا آسمان به هم پیوسته و بى طهارت شایسته نیست ملاقات ایشان، چه ایشان از بوى دهن و چرك زیر دندان و ناخن متاذیند، چه رسد به خباثت باطنى از قبیل جنابت و حیض و امثال این ها؛ بلكه گذشت كه مجلس علماء روضه اى است از روضه هاى بهشت و حضور در آنجا با قذارت نفسانى سزاوار نیست .

شیخ مفید و صفار و كشى روایت كرده اند كه ابوبصیر در حالت جنایت بر حضرت صادق (علیه السلام) داخل شد، پس حضرت به تندى به او نگاه كرد و فرمود: آیا ندانستى كه خانه هاى پیغمبران و اولاد پیغمبران را جنب داخل نمى شود و ظاهر است كه علماء اولاد حقیقى پیغمبرانند چه دانسته شد كه میراث


1) سوره النور 24 آیه 36 .

ایشان به اینها رسیده .

پنجم: آن كه در محضر عالم بى اذن او ننشیند و این ادب در اصحاب ائمه (علیهم السلام) شایع و مرسوم بود؛ چنانچه مخفى نیست؛ بر كسى كه سیر در احوال ایشان كرده باشد، بلكه صدوق در عيون از ابوالحسن على بن میثم كه در حق او گفته كسى داناتر نبود از امر ائمه (علیه السلام) و اخبار ایشان از او روایت كرده كه حمیده مصفا مادر جناب كاظم (علیه السلام) كنیزى از اشراف عجم خرید كه اسمش تكتم بود و او بهترین زن ها بود در عقل و دین و تعظیم سیده خود حمیده مصفا حتى آن كه نه نشست در نزد او از زمانى كه مالك شد او را به جهت احترام و اجلال او و ایشان مادر جناب رضا (علیه السلام) است و اگر این قسم پسندیده نبود البته او را منع مى كرد .

در علل الشرايع در خبرى طولانى مذكور است كه، ابوحنیفه بر جناب صادق (علیه السلام) داخل شد، پس سلام كرد و حضرت جواب داد؛ سپس عرض كرد اصلحك الله آیا اذن مى دهى بنشینم؟

پس حضرت رو كرد به اصحاب خود و حدیث بر ایشان نقل مى كرد و بر او التفاتى نفرمود، پس مرتبه دوم و سوم اذن خواست، پس اعتنایى به او نكرد او بى اذن نشست؛ سپس میان او و حضرت سخنان بسیارى گذشت و در آخر كلام خواهش كرد كه بنویسد به اصحاب خود كه در كوفه اند در بد نگفتن به فلان و فلان فرمود: میان من و كوفه چه قدر است از فرسخ، عرض كرد: بى احصاء فرمود: میان تو و من چه قدر است، عرض كرد: هیچ، فرمود: تو داخل شدى بر من در منزل من، پس اذن خواستى از من در نشستن سه مرتبه و اذن ندادم پس نشستى بى اذن من محض خلاف كردن با من چگونه اطاعت مى كنند آن ها مرا و حال آن كه ایشان در آنجایند و من در اینجا؛

و سید فضل الله راوندى در دعوات خود روایت كرده از امام محمد تقى (علیه السلام) كه شخصى از اصحاب رضا (علیه السلام) مریض شد آن جناب او را عیادت كرد، پس به او فرمود: چگونه مى یابى خود را؟

گفت: مرگ را بعد از تو دیدم و غرض از آن شدت مرضش بود كه دید، پس حضرت فرمود: چگونه دیدى او را؟

گفت: سخت و دردناك، فرمود: ملاقات نكردى مرگ را، آنچه دیدى چیزى است كه مرگ به سبب آن خود را به تو نشان داده و شناسانده به تو پاره از حالات خو را، جز این نیست كه مردم دو نفرند؛ راحت شده به سبب مردن، یا دیگران به جهت مردن او به راحت افتادند، پس تازه كن ایمان خود را به خداوند و

ولایت، تا راحت شوى پس چنین كرد آن مرد گفت: یابن رسول الله، اینك ملائكه پروردگار منند و با تحیت و تحفه ها سلام مى كنند بر تو، ایشان ایستاده اند پیش روى تو، رخصت ده ایشان را در نشستن، حضرت فرمود: آیا آمدند ملائكه پروردگار من پس به مریض فرمود: بپرس از ایشان كه مامورند به ایستادن در حضور من، مریض گفت پرسیدم چنین اعتقاد دارند كه اگر حاضر شوند در نزد تو هر چه خداوند آفریده از ملائكه هر آینه مى ایستند و در محضر تو و نمى نشینند تا ایشان را رخصت دهى چنین امر كرده ایشان را خداوند عزوجل پس آن مرد چشم هاى خود را به هم گذاشت و گفت السلام علیك یابن رسول الله همچنین شخص جناب تو مصور است براى من با اشخاص محمد و ائمه بعد از او صلوات الله علیهم، و جان را تسلیم نمود .

ششم: آن كه در پى روى او بنشیند چنان چه كلینى و صدوق در كافى و خصال از حضرت امیر (علیه السلام) روایت كرده اند كه از جمله حقوق عالم آن است كه بنشینى در پیش روى او و ننشینى در پشت سر او .

هفتم: آن كه از او زیاد سؤال نكنند؛ چنانچه در آن حدیث مذكور است كه فرمود از او زیاد سوال مكنید .

هشتم: آن كه چون اعراض كند اصرار نكنى؛ چنانچه در همان خبر است .

نهم: آن كه، چون از بیان و سخن گفتن كسل و فرسوده شود و جامه او را نگیرد؛ چنانچه در آن حدیث مذكور است و شاید گرفتن جامه كنایه از الحاح در گفتن باشد. یا نظر به آنچه مرسوم است كه صاحب حاجت دامن آن كه حاجتش به اوست مى گیرد، اگر خواست از او كناره كند و از مجلس برخیزد و اما استحباب تعلق و چنگ زدن به جامه كعبه و خواندن دعا در آن حال پس منافاتى با این ادب ندارد چه الحاح و مبالغه در دعا و مسئلت و آنچه از لوازم او است، از اعمال دست و چشم و سایر جوارح كه همه از آثار بندگى و اعتراف به ذلت است محبوب و مرغوب است و در اخبار معتبره است، كه خداوند ناخوش دارد و الحاح كردن بعضى مردم بعضى را در مسئلت و الحاح را در سئوال براى نفس مقدس خود دوست دارد .

دهم: آنچه در آن خبر است، كه به چشم و دست به او اشاره نكن؛ یعنى در مقام فهماندن مقصود چه فهماندن مطالب ابتدا یا در مقام جواب گاهى به گفتن است و گاهى به اشاره به چشم و دست و سر، كه اگر مقام انكار است آن ها را اندكى بالا مى كنند و اگر مقام تصدیق است اندكى فرود مى آورند و از كوچك به بزرگ جز تقریر به زبان خلاف ادب است، مگر آن كه معذور باشد؛ مثل آن كه در نماز باشد یا از او بزرگ تر كسى در مجلس باشد كه سخن گفتن در نزد او روا نباشد؛ و اشاره به چشم در این مقام غیر آن قسمى است كه بر حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) حرام بود و از خصایص آن جناب بود چه

مراد از آن اشاره كردن به چشم است به مهاجى مثل زدن و كشتن، نجوى كه مخالف باشد با آنچه از آن ظاهر مى شود؛ یعنى در دل گیرد خلاف آنچه را كه از اشاره ظاهر مى شود و این را نوعى از خیانت دانستند كه با منصب نبوت مناسبتى ندارد .

یازدهم: آنچه در آن حدیث شریف است كه مگو یا زیاد مگو كه فلان چنین گفته و فلان، چنین گفته، به خلاف قول او ظاهر است كه، در این سخن اشاره است به بطلان و ضعف قول عالم و نسبت او به خطاست .

دوازدهم: آنچه در خبر خصال است، كه س ر او را افشا نكنى و مراد از سر آن چیزى است كه آن را به او بسپارد كه اظهار نكند، چه از مباحات باشد یا معایب یا مناقب به جهت بیم مفسده بر آشكار شدن آن یا به جهت شكسته نفسى و مى شود كه به او سپرد اما آن چیز خود از امورى است كه بناى آن بر سر اخفاست، در نزد هر كه باشد .

سیزدهم: آنچه در آن خبر و حدیث ذكر حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) است، كه در نزد او كسى كه را غیبت نكنى و معلوم است كه، اگر چه غیبت از محرمات است. ولكن در ارتكاب آن در محضر عالم مخالفت فرموده او خواهد شد چه حرمت آن به توسط و نهى او معلوم شده؛ چنانچه ارتكاب معاصى تضییع حقوق ائمه (علیهم السلام) است .

چهاردهم: آنچه در حدیث حقوق است كه، با كسى در محضر او سخن مگو .

پانزدهم: آنچه در آنجاست كه چون كسى از عالم سئوالى كند، تو جواب مده تا آن كه همان او جواب بگوید و در اخبار وارد شده كه از علامات حماقت مرد آن است كه، كسى از كسى سئوالى كند و او جواب بگوید .

شانزدهم: آن كه در محضر او با كسى نجوى نكند؛ چنانچه در خبر خصال است و در مجمع البيان از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: اگر سه نفر باشید دو نفر بدون رفیق سوم نجوى نكنند كه این او را محزون مى كند .

هفدهم: آنچه در خبر مذكور است كه درصدد و جستجوى معایب او نباشد .

هیجدهم: آنچه در حدیث حقوق است كه چون عالم را به بدى در نزد تو ذكر كنند، آن بدى را از او برگردانى و این میسر نیست مگر، به دانستن جهات خوبى و بدى افعال تا آن كه آنچه گویند بعد از فرض راست بودن، حمل بر قسم اول شود و دانستن او از مهمات است براى هر كس چه بیشتر دشمنى ها و حسدها و كینه ها از ندانستن آن است .

نوزدهم: آنچه در آن خبر است كه عیب هاى او را بپوشانى؛ یعنى اگر خود بر عیب او مطلع شدى افشا

مكن؛ بلكه براى او جهات حسن پیدا كن به تامل تا بر خودت نیز پوشیده شود .

بیستم: آنچه در خبر خصال است كه حفظ بكن او را در حضور و غیاب او شاید مراد از حفظ، حفظ دین و عقل و مال و عرض و بدن او باشد، پس اگر مطلع شد در حضور یا غیاب او بر چیزى كه در آن ضرر بدن یا هتك عرض یا تضییع مال یا فساد عقل یا نقص دین او است بایست شر آن را از او برگرداند و شهید رحمه الله در منيةالمريد مى فرماید: كه چون شب با عالم به جایى مى روى در پیش روى او برو و روز در عقب و متع ین است پیش رفتن در جایى كه حالش معلوم نباشد مثل زمین گل و باطلاق و حوض و مكان هاى خطرناك و اگر با او سخن مى گوید در حال رفتن بایست پهلوى او باشد و ملاحظه سایه و آفتاب بشود در هر زمان كه یكى از آن ها مطلوب است و از این قبیل زیاد فرمودند و چون مستند به خبر نبود ذكر نكردم ولكن از مراعات حق مذكور همه آن ها صورت خواهد گرفت .

بیست و یكم: آن كه مدایح و مناقب او را ظاهر كنى .

بیست و دوم: آن كه با دشمن او منشینى .

بیست و سوم: آن كه با دوست او دشمنى نكنى و این هر سه حدیث در حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) است .

بیست و چهارم: آنچه در خبر خصال است كه اگر عالم را حاجتى پیدا شد از جماعت، حاضرین به جهت انجام آن خدمت پیشى گیرند .

بیست و پنجم: آنچه در خبر كافى و خصال است كه ملول نشو از طول صحبت او پس به درستى كه مثل عالم مثل نخل خرما است، كه منتظر مى شوى كدام وقت از او چیزى بر تو مى افتد بدان كه سخن مادامى كه موافق طبع و بر طبق غرض و مقصود باشد نفس از شنیدن آن كلال نگیرد و عالم كامل هر زمان كه به سخن گفتن در آید البته در آن فایده بسیارى در نظر گرفته، حتى در نقل كردن حكایات و امثال و چون اثر بعضى از آن ها گاهى در آخر كلام ظاهر مى شود بى خبر از رسوم گمان كند كه سخنان بیهوده است، پس منفجر شود و اگر مقام عالم را به دست آورد و بداند كه به نتیجه آخر خواهد رسید؛ البته در كمال شوق گوش دهد و هرگز از طول سخنش رنجش پیدا نكند .

بیست و ششم: آنچه در حدیث حقوق است كه به سخنان او نیك گوش دهى و نیك توجه و اقبال كنى به سوى او .

بیست و هفتم: آن كه چون عالم وارد شود در مجلس او برخیزد؛ چنانچه در محاسن برقى از اسحاق بن عمار، روایت كرده كه گفت: گفتم: به جناب صادق (علیه السلام) كسى كه از جاى برخیزد براى تعظیم مردى؛ یعنى حكم آن چیست فرمود: مكروه است مگر از براى مردى و براى دین او .

بیست و هشتم: آن كه در شستن دست بعد از طعام عالم را مقدم دارند؛ چنانچه در كتاب تعريف محمد بن احمد صفوانى كه از خط شهید اول نقل شده مرویست كه فرمودند: اول كس كه پاى را باید بشوید از چرك غذا شریف ترین كسى است كه حاضر مى شود نزد تو و داناترین ایشان .

بیست و نهم: آن كه در گفتار با او مخاصمه و مجادله نكند و معلومات خود را به او خرج ندهند؛ چنانچه در نهج البلاغه است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : لا تجعلن ذرب لسانك على من انطقك و بلَغة قولك على من سددك قرار مده تیزى زبان خود را بر آنكه تو را سخنورى آموخت و بلاغت گفتار خود بر آنكه تو را مستقیم و به راه راست واداشت .

سى ام: آنچه در كتاب تحف العقول در خبر حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) در ضمن حق مربى علم كه بدانى كه تو در آنچه او به تو القا مى كند. رسول اویى به سوى كسى كه تو را ملاقات مى كند از اهل جهل، پس لازم مى شود تو را نیكو رساندن از جانب او به ایشان و خیانت نكردن در اداى رسالت به این كه كتمان یا زیاد و كم و تحریف كند و پادارى كند در این رسالت هر گاه به گردن گرفته .

پوشیده نماند، كه چون غرض از توقیر و تعظیم علما به آنچه گفته شد، زیاده بر اداى حقوق ایشان خیر بردن از ایشان است و آن خیر یا از كردارشان به دست آید و یا از گفتار و اول شروط انتفاع به گفتار برداشتن موانع رسیدن كلام است به گوش. دوم اصغا؛ یعنى گوش دادن و دل را حاضر داشتن در وقت رسیدن كلام به گوش تا داند كه چه گفته، سوم ضبط آن در گنجینه دل و خزانه خیال، چهارم حفظ آن از زوال و نسیان و اگر متكلم غیر از انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) باشد و آنان كه بایستى سخن ایشان را تعبدا شنیده باشد. شرط پنجم نقادى كردن آن كلام است به موازینى كه براى صحت و سقم و حقیقت و بطلان كلام در دست دارد و آن مختلف است به حسب اختلاف آراء و مذاهب و حالات اشخاص و اوقات زمان. ششم بنا گذاشتن بر عمل به آن است و كلام نافع را در هر یكى از این مراحل موانعى است كه تا برداشته نشود به ثمر نخواهد رسید و شرح آن مناسب مقام نیست و منتفع نشدن اكثر انام از كلام حق به جهت نبودن آن شروط و رفع نكردن موانع است چه بسیارند كه مىشنوند و گوش فرا ندهند و چون از مجلس بیرون روند چنانند كه خداوند فرموده حَتَّىٰ إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِكَ قَالُوا لِلَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفًا (1)منافقین از محضر نبوى چون بیرون مى رفتند به یكدیگر مى گفتند كه آن جناب چه گفته بود .

و در محاسن برقى مروى است كه جناب امیر (علیه السلام) كه فرمود: در ضمن حق عالم كه عقل خود


1) سوره محمد 47 آیه 16 .

را فارغ كنى براى او و فهم خود را حاضر كنى براى او و تیز كنى هوش خود را براى و چشم خود را جلا دهى براى او تبرك لذات و شكستن صولت شهوات و اگر گوش دهند به جهت بى اعتنایى و بى وقعى كلام در نزدشان و نداشتن اعتقاد و نفع در آن در دل نسپرند تا چون از آن محضر دور شوند، گویا چیزى نشنیدند و اگر بسپرند در مقام حراست آن بر نیایند به دستورالعمل اطباى دین تا دزدان طراران را نربایند و اگر حفظ كنند، مقصد از آن را عمل به آن نكنند، بلكه جمله از اغراض فاسده و خیالات شیطانیه قرار دهند و این علم خود ظلمتى شود كه دل را فرو گیرد و از ساحت قرب براند دیگر چه جاى امید نورانى شدن جوارح است به عمل، به توسط آن و هدایت یافتن از او دیگران و بسا باشد، كه همین علم سبب كفر و هلاكت او شود، چه حق به گوشش رسیده و در دلش جا گرفته و اعتنایى به آن نكرده و این همان كبرى است كه اگر خردلى از او در دل باشد، صاحبش را به دوزخ كشاند، چنانچه در جمله از اخبار تصریح به آن فرمودند و خداوند مى فرمایند :

إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا (1)به درستى كه گوش و چشم و دل همه این ها باشد كه از او پرسش كنند از گوش از آنچه شنیده از حق یا باطل از چشم از آنچه نظر كرده از دل از آنچه در راه جا داده و بالجمله طالب علم و راغب خیر علماء پیش از سؤال یا حضور مجلس عالم بایستى اول تضرع كند و از خداوند بخواهد كه آنچه خیر و صلاح او در آن است عالم از او مضایقه نكند و دل او را بر او مهربان كند. یا آن را از خاطر او نبرد هر چند مایل باشد به گفتن او یا اگر نداند به طریق الهام و غیر آن خیر او را به قلب عالم بیندازد و بر زبان او جارى نماید. چه گاهى شقاوت و خذلان طالب سبب شود كه قلب عالم را از او برگردانند و یا در وقت سئوال از خاطرش محو نمایند. تا آن خیر به او نرسد و گاهى استعداد و قابلیت سائل باعث آن شود كه عالم از او فیض برد و بى مشقت صلاح سائل را بر او مكشوف دارند، تا به او برساند و ثانیا توفیق انتفاع و عمل به آن را بخواهد كه همان خیر او شر نشود و آنچه تریاق زهرها بود خود زهر نگردد و شفیع او به او خصمى نكند و حالش پس از علم بدتر از زمان جهالت نگردد .

فصل چهارم: در بیان اهتمام در معاشرت اهل علم و تحریص در مراوده با ایشان و منافع و فواید آن . بدان كه هر حیوان، غیر بنى آدم در ایام زندگى خود مى تواند تنها و بى جفت و انیس زندگى نماید، چه از ماكول جز گوشت خام یا گیاه صحرا و دانه بیابان كه خود به قدر احتیاج روز مى تواند تحصیل كند.

چیزى نطلبد و اعانت كسى را نجوید و از لباس جز پر و مویى كه در بر دارد جامه نخواهد و از منزل


1) سوره الاسراء 17 آیه 36.

به شاخ درخت و خار كوه و سوراخ زمین قناعت كند، پس او را كارى به اهل صنعت و حرفه نیست و از همه آن ها بى نیاز و مستغنى است و اما بنى آدم؛ خداوند به حكمت بالغه و مصالح عامه ایشان را مدنى آفریده كه در زندگى محتاج به یكدیگر و جمع شدن در محل و مكانید؛ تا از اشتغال هر یك به كارى كه مى داند و زندگى دنیا و اصلاح امر آخرت بى آن نشاید؛ اسباب زندگى مهیا گردد. چه یك نفر نتواند تمام آنچه به آن محتاج است، فراهم آورد، بلكه اگر تمام وقت را صرف تحصیل یك لقمه نان یا یك زرع كرباس كند. هرگز به دستش نیاید و تمامت این علوم را خداوند در نزد یك نفر به ودیعه نگذاشت تا همه به او محتاج و در نزد او خوار و ذلیل شوند و او از همه بى نیاز و بر همه برترى جوید. و علوم خود را اگر خواهد دهد و اگر خواهد ندهد و رشته زندگى را بر هم زند؛ بلكه آن علوم را تقسیم فرمود در میانشان و نفس هر كسى را به قسمى از آن مایل فرمود به نحوى كه تمام آن در میان انام موجود و همه به همه محتاج، پس ناچار هر كس از دانش خود بخل نورزد و به ثمره علم دیگران برسد و چون رسیدن فایده هر یك به دیگران محتاج به معاشرت و آمیزش است، پس انسان را چاره از آن نیست، ولكن مقدار آن به اندازه احتیاج است چه در امور زندگى به بعضى سالى یك مرتبه احتیاج افتد و به بعضى ماهى و به بعضى هر روز یك مرتبه یا زیاده و به بعضى تمام اوقات عمر، پس با هر كس همان قدر مراوده مطلوب است كه به آن احتیاج از او رفع شود و چون به همه قسم معاشرت این نتیجه صورت نگیرد، لهذا در شرع مبین به جهت آن شروط و قوانین و براى اداى حق هر یك آداب و رسومى مقرر فرمودند: تا به مراعات آن هر كسى به خیر دیگران، چنانچه خداوند خواسته برسد و در صورت عهدنامه كه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالك اشتر نوشتند مذكور است كه فرمود: بدان، به درستى كه رعیت طبقاتى هستند كه با فایده و خیر نمى شود از آن، مگر به بعضى و مستغنى نیست، بعضى از آن ها از بعضى، پس آن ها را هفت قسم فرمودند :

اول عساكر و اهل حرب، دوم نویسندگان خاصه و عامه، سوم قضات كه علماى به حقند، چهارم والیان به عدل كه بر بلاد مقررند، پنجم اهل ذمه و خراج از اهل ذمه و مسلمانان كه ارباب زرعند، ششم تجار و اهل صناعت، هفتم اهل حاجت و مسكنت و براى هر یك حقوق و آداب معاشرتى بیان فرمود كه مقام ذكر آن ها نیست .

و در حدیث حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) تفصیل كیفیت اداى حق اكثر كسانى كه انسان محشور به آن هاست، مذكور است و احدى از طالبان دین و تابعان ائمه مسلمین را از نظر و تامل و حفظ آن حدیث شریف گریزى نیست، كه جامع خیر دنیا و آخرت است و از این بیان معلوم مى شود، كه كسانى كه عاجر نیستند از كسب بعضى از آنچه مردم محتاجند به آن، از اسباب مرمت معاد و معاش و در این مقام بر

نیامده و به بطالت و بیهودگى عمرى گذرانند، حقى بر كسى ندارند چه دردى از دین و دنیاى احدى دوا نكنند، پس در مراوده با آن ها جز تضییع وقت و كسب بطالت ثمرى نبخشد؛ بلكه بعضى از اهل بینش را اعتقاد چنین است، كه این طایفه هر چه صرف كنند به منزله حرام است. هر چند در ظاهر از مال حلال باشد و بالجمله چون دانستى كه معاشرت با هر صنفى به قدر احتیاج به ایشان است. خواهى دانست كه اگر كسى تمام اوقات عمر را با علماى راسخین و ورثه انبیاء و خلفاى راشدین به سر برد، باز از ایشان غنى و بى نیاز نشده زیرا كه احتیاج به ایشان را اندازه و نهایتى نیست. چه به دست آوردن مصالح دین و عقل و بدن و مال و عرض و مفاسد آن ها كه بعد از فراهم آوردن، اول درجه اسباب زندگى بر هر كسى لازم و تحصیل ملكه عمل كه بعد از علم به آن ها متحتم است. از روى كسب و تحصیل گفتن و شنیدن و دیدن به این عمرهاى كوتاه، كى میسر شود جایى كه حضرت رسالت با آن مقام و جاه مامور به طلب زیادتى علم باشد در آیه مباركه وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا (1)دیگران بر فرض كوشش تمام به كجا رسند؛ پس آن را كه سوداى نجات نفس خویش و دیگران در سر افتاده از مصاحبت اهل دین و ارباب یقین در هر وقت كه ممكن شود چاره نیست و اگر گاهى مانع از انتفاع به گفتارشان پیدا شود، مشاهده افعال و حركات و سكنات ایشان در عبادات و حالات و معاشرات خود از اسباب بزرگ معرفت به مصالح و مفاسد و برانگیختن نفس است، به سوى آنچه به عمل مى آورند. یا گاهى به آن امر كردند یا بتوسط دیگران شنیده باشد؛ بلكه خواندن عباد را به سوى خداوند به كردار خود یكى از اقسام دعوت است، كه جمله از انبیاء به غیر آن مامور نبودند، مثل آن طایفه كه نبى نفس خود بودند یا بر اهلشان اگر چه بعضى توهم كردند كه از این قبیل انبیاء نفعى براى مردم نداشتند و این توهم در غایت فساد است، بلكه این طایفه در تعلیم عباد و تشوق ایشان به آنچه تمام پیغمبران در آن متفق بودند، در ابلاغ از معارف و اخلاق و مصالح امور گذشته به افعال خود و معامله با ایشان در آنچه متعلق به نفس خود بود كمتر نبودند، پس انسان با بصیرت از همه حالات عالم منتفع شود از گفتن و خوردن و آشامیدن و راه رفتن و خوابیدن و پوشیدن، چه در همه این ها ملاحظه آداب مقرره خداوند را در آن مى كند پس از دیدن آن هم دانا شود و هم شوق به جا آوردنش براى او پیدا شود و از این جهت در اخبار تحریص بسیار بر مراوده و خالطه با علماء و متقین شده و به ذكر پارهاى از آن متبرك مى شویم .

در تفسير على بن ابراهیم و غیره مروى است: از جناب صادق (علیه السلام) كه لقمان به پسرش ناتان فرمود: اى پسرك من بنشین با علماء و با مشقت داخل شو میان ایشان یا نزدیك شو به ایشان و مجادله


1) سوره طه 20 آیه 114 .

نكن با ایشان، پس تو را از علم خود منع مى كنند و در تحف العقول مروى است كه حضرت عیسى (علیه السلام) فرمود: اى بنى اسرائیل در مجالس علما با مشقت بروید. هر چند در افتادن بر زانو باشد، پس به درستى كه خداوند زنده مى كند دل هاى مرده را به نور حكمت، چنانچه زمین مرده را به باران تند زنده مى كند .

در كافى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه: حواریین عرض كردند به عیسى یا روح الله با كه بنشینیم فرمود: آنكه دیدن او خداوند را به خاطر شما بیاورد و سخن گفتن او علم شما را زیاد كند و عمل او شما را به آخرت شایق كند. و شیخ طوسى در امالى روایت كرده كه آن حضرت به ابوذر فرمود: خوشا حال آن كه مخالطه و مصاحبت اهل دانش و علم و حكمت را كند و شیخ كشى از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت كرده كه به فرزندان خود مى فرمود: بنشینید با اهل دین و معرفت، پس اگر قادر نشدید نشستن با ایشان را، تنهایى مانوس تر و سالم تر است، و در عوالى از بعضى از ائمه (علیهم السلام) مروى است كه همنشین ها سه قسم اند، همنشینى است كه از او مستفید مى شوى، پس ملازم شو او را و همنشینى است كه تو او را به فاید مى رسانى پس اكرام كن او را و همنشینى است كه نه تو از او خیر مى بینى و نه او از تو، پس از او فرار كن؛ و شیخ طوسى روایت كرده كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به ابوذر فرمود: اى ابوذر، پرهیزكاران بزرگوارانند و فقها و علمأ قائد و راهنماى مردمانند و همنشینى علماء موجب زیادتى علم و كمال است .

و از حضرت كاظم (علیه السلام) منقول است كه: با عالم گفتگو كردن و صحبت داشتن بر روى مزبله ها بهتر است از سخن گفتن و مصاحبت كردن با جاهل بر روى فرش ها و تكیه گاه هاى زیبا و در قصص الانبياء از آن جناب مروى است كه لقمان به فرزند خود گفت: به دیده نظر كن و از روى بینایى مجالس را براى خود اختیار كن، پس اگر به بینى جماعتى را كه خدا را یاد مى كنند با ایشان بنشین، پس اگر تو عالم باشى علم تو براى تو در این مجلس نفع خواهد كرد و اگر جاهل باشى آن جماعت تو را تعلیم خواهند كرد. و گاه باشد كه رحمتى از خدا بر ایشان نازل گردد و تو را با ایشان فراهم گردد و اگر جماعتى را بینى كه در راه خدا نیستند با ایشان منشین، كه اگر عالم باشى چون با ایشان نشینى، علم به تو نفع نمى دهد و اگر جاهل باشى جهل تو را زیاد مى كنند و شاید كه عقوبتى بر ایشان نازل گردد و تو را نیز فرا گیرد .

و در تحف العقول از جناب كاظم (علیه السلام) مروى است كه فرمود: به هشام، همنشینى اهل دین شرف دنیا و آخرت است، اى هشام بترس از مخالطه با مردم و انس به ایشان مگر آن كه بیابى از ایشان عاقلى

امین، پس انس گیر به او و فرار كن از سایرین، مثل فرار كردنت از جانوران درنده و ایضا از آن جناب روایت كرده كه فرمود: كوشش كنید كه اوقات شما چهار ساعت باشد، ساعتى براى مناجات با خدا و ساعتى براى امر معاش و ساعتى براى معاشرت با اخوان و ثقاتى كه به شما عیوب شما را مى شناسانند و باطن شما را سالم و بى عیب مى كنند و ساعتى براى آن لذت هاى غیر حرام و به این ساعت قادر مى شوید بر آن سه ساعت و در مكارم الاخلَق مروى است كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به عبدالله بن مسعود هر آینه بوده باشد همنشینان تو نیكان و برادران تو پرهیزكاران؛ زیرا كه خداوند در كتاب خود مى فرماید : الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ (1)دوستان در روز قیامت بعضى دشمن دیگرى باشد، مگر پرهیزكاران؛ یعنى آنچه دوستى كه از روى دنیا باشد سبب عداوت در آخرت شود و آنچه از روى تقوا باشد بماند .

در كافى از حضرت سجاد (علیه السلام) مروى است كه: خداوند وحى فرستاد به سوى دانیال كه مبغوضترین بندگان من نزد من جاهلى است كه استخفاف كند به حق علماء و ترك كند پیروى ایشان را، و به درستى كه محبوب ترین بندگان نزد من پرهیزكار جوینده ثواب بزرگ، ملازم و تابع علما و قبول از حكما است و از این مقوله اخبار بسیار است و آیه كریمه ككُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (2)كه امر است به با ایشان بودن به همه انواع آن از موافقت قولى و متابعت عملى و مصاحبت مكانى و وحدت حالى و اعتقادى در مقصود كافى است با تمیز دادن صادقین را از غیرشان به آیه شریفه :

لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَٰكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَالسَّائِلِينَ وَفِي الرِّقَابِ وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا ۖ وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِينَ الْبَأْسِ ۗ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (3)

حاصل ترجمه آن كه نیكى نه همان گرداندن رواست به سمت مشرق و مغرب، یعنى در حال نماز، بلكه نیكى ایمان به خداوند است و روز جزاء و ملائكه و كتاب خدا و پیمبران و دادن مال است با دوست داشتن آن یا در راه محبت خدا به خویشان و ایتام و محتاجان و درماندگان در غربت و در مصرف گدایان و خلاصى بندگان و نماز كردن و زكات دادن و وفا به عهد. هر گاه با خلق یا خداوند؛ چنانچه در باب سوم اشاره به آن شد عهدى كرده و شكیبایى در سختى و پریشانى و امراض و هنگام جهاد، صاحبان این


1) سوره الزخرف 43 آیه 67 .

2) سوره التوبه 9 آیه 119.

3) سوره بقره: 2 آیه 177 .

صفاتند، راست گویان و ایشانند، و پرهیزكاران جز عالم كسى داراى این اوصاف نباشد، پس ایشانند همان صادقین كه مامورند مردم به بودن با ایشان .

و از تامل در این كلمات مى توان فهمید كما چنانچه، كسب تمامى خیرات و كمالات و صفات پسندیده در مجالست علماء و اتقیاء است. همچنین مبتلا شدن به قبایح و شرور و ضلالت و اخلاق رذیله و كردارهاى ذمیمه در همنشینى و مصاحبت جهال و اشرار و فساق و و مبدعین است. چه اگر كسى نظر كند به این گروه كمتر كسى را بیند كه سبب گمراهى و ابتلاى او به معاصى از روى نشستن او با فاسقى یا گمراهى نباشد، كه اگر كسى با احدى محشور نباشد شاید به اكثر معاصى هرگز مبتلا نشود یا نتواند شد و از اینجاست كه خداوند از زبان اهل دوزخ حكایت كند . وَمَا أَضَلَّنَا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ (1)جز مجرمین كسى ما را گمراه نكرد و این ضلال از راه معاشرت است غالبا و گاهى از مطالعه مزخرفات آن ها است كه آن هم نوعى از مصاحبت است یا از نتایج او است و در جاى دیگر مى فرماید :

وَإِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْخُلَطَاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَا هُمْ (2)بدرستى كه بسیارى از مراوده كنندگان با یكدیگر هر آینه ظلم مى كنند، بعضى بر بعضى، مگر آنان كه پیروى نمودند و كردار شایسته كردند و چه بسیار كمند این جماعت و مقصود از ظلم نه همان گرفتن مال دیگرى است بجبر، چنانچه متوهم مى شود؛ بلكه گرفتن دین و عقل و عمر و عرض و مال و سایر آنچه بندگى بى آن نشاید از دیگرى بغیر حق، پس تا كسى تمام حق را از باطل تمیز ندهد و بناى عمل را به آنچه داند نگذارد و عمل نكند؛ البته مصاحب را در یكى از آن مراتب ضرر رساند و كمتر خسرانى كه از او به دیگرى رسد ضایع كردن مقدارى از وقت او است كه در آن مشغول اصلاح دین یا دنیاى مطلوب بود یا بناى آنرا داشت و از آن بالاتر، آن كه از او منكرى بیند و نداند قبح آن را تا منعش نماید، یا اگر داند، او را بهمان حال باقى گذارد و این خود سبب جرأت او شود و از آن بالاتر آن كه، از نادانى دنیا را در نزد او زینت دهد اگر چه به مدح غذاى لذیذى یا لباس نیكوئى باشد یا معاصى بزرگ و كوچك را مرتكب شود و اگر دانسته چنین كند؛ البته او را بكفر كشاند و بالجمله به جمیع راه ها كه شیطان جنى آدمى را از ساحت قرب خداوند دور كند شیطان انسى نیز چنان كند؛ بلكه تاثیر گمراهى كردن او به آن راه ها بیشتر و محكم تر است چه این شیطان از جنس او است و خود نیز عمل كند به آنچه گوید و بسیار است كه آدمى به ظاهر از مصاحبت او گزیرى نه نبیند. چون بنده و زن و فرزند بالنسبه به آقا و شوهر و پدر، پس ناچار وقع كلامش بیشتر خواهد بود و از اینجاست كه در اخبار تصریح شده بر ننشستن با


1) سوره الشعراء 26 آیه 99 .

2)

ایشان؛

چنانچه در غرر از حضرت امیر (علیه السلام) مروى است كه: بدترین مصاحب جاهل است و در جمله از اخبار صریحا نهى فرموده است از مجالست و گفت و گو و همسفرى با دروغگو، زیرا كه او به منزله سراب است، دور را براى تو نزدیك مى كند و نزدیك را دور و با فاسق، زیرا كه او تو را به یك لقمه و كمتر مى فروشد، و اما بخیل، زیرا كه او از تو مى گیرد و به تو نمى دهد، تو را از مال خود محروم مى كند، در حالتى كه تمام احتیاج به آن دارى، و اما احمق، زیرا كه او چون خواهد به تو نفع رساند ضرر مى رساند؛ و اما قاطع رحم؛ زیرا كه خداوند در سه جاى قرآن او را ملعون یاد كرده و فرمودند:

بترسید از مصاحبت عاصین و مجاورت فاسقین و بترسید از فتنه هاى ایشان و دور شوید از ساعتشان و از این قبیل اخبار بسیارى است و از براى پند گرفتن كافى است. آیه شریفه : وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ۖ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا (1)حاصل ترجمه: حبس كن نفس خود را با آنان كه مى خوانند پروردگار خود را در صباح و پسین مى خواهند به این، خوشنودى او را و مگردان چشم خود را از ایشان مى خواهى آرایش زندگانى دنیا را و فرمان مبر، آن را كه بى خبر كردیم یا یافتیم بى خبر دل او از یاد خود پیروى كرده خواهش هاى خود را كه كارش از اعتدال بیرون است .

مخفى نماند كه: این همه تاكید و تحریص بر مراوده و ملازمت علماء و اهل یقین و مجانبت عصات و مبدعین در آن زمان بود كه راه جاده مستقیمه شرع روشن و باب علم به احكام باز و رفع اختلافات سهل و دفع شبهات آسان و رسیدن خدمت امام و فصل الخطاب انام (علیه السلام) میسور بود، پس حال این زمان چه خواهد بود كه راه جاده مستقیمه و شارع بزرگ شرع انور بسته و باب علم به واقع مسدود و دست ظاهر از رسیدن به دامن امام كوتاه و راه ها زیاد و متشتت و متفرق و باریك و پر خطر و مبانى امور دین و دنیاى خلق بر اوهام و اول درجه ظنون البته مصاحبت علماء و اهل بینش واجب و متحتم و فوائد و بركات ملازمتشان اضعاف فوائد آن عهد خواهد بود والله العالم .

باب پنجم: در ذكر ساير صفات و جهات و وجوه و عناوين موجوده در اهل علم و مشتغلين و اخيار و متديوس خصوص قاطنين در عتبات عاليات و مجاورين قباب عرش درجات، كه ملَحظه هر يك خود كافى در ريحان، بلكه لزوم رعايت ايشان است، از هر كس به مقدار استعداد و مكنت و آن بسيار است و به هشت نوع از آن اكتفا مى كنيم


1)

1.

در فضیلت جهاد و جهاد اكبر و اصغر .

2.

فضیلت جهاد عالم و شهداء و برترى جهاد عالم .

3.

علماء و مرابطین .

4.

رعایت حقوق همسایگى خانه خدا (جارالله )

5.

رعایت رسول (ص) و ائمه علیهم السلام حق هم جوارگى خانه .

6.

شهدا از فضائل، مناقب، شرافت و كرامت مجاورین .

7.

محبت ائمه علیهم السلام به مجاورین قبور خود .

8.

علما آباد كنندگان خانه خداوند و مشاهد مشرفه هستند .

9.

غربت مؤمن در دنیا و علما و صدقه و آیه انفال و فضیلت آن ها .

10.

ترحم بر غربا و غریب بودن اهل علم .

اول: این كه گروه از مجاهدینند، و اعانت مجاهدین از كسى كه خود عاجز از جهاد است، لازم و تجهیز این عسكر در موسم حاجت به قدر قوه بر او متحتم. بیان این اجمال، آن كه جهاد كه از واجبات اصلیه و اركان شریعت اسلام است بر دو قسم است . قسم اول: جهاد با اهل كتاب و مشركین و خارجین بر امام مسلمین، با تیغ و سنان و مال و جان چه در مقام دعوت به اسلام و تطهیر زمین از قذارت كفره لئام یا گاه مدافعت و برگرداندن شر آن قوم، هنگام هجوم آن ها بر بیضه دین و حوزه مسلمین و مقصود اصلى از این قسم حفظ نفوس و اموال و عرض مسلمین و تمكن از اقامه شرایع و اظهار رسوم مذهب است و اجر جزیل و ثواب عظیم به ازاء این عمل در شرع مقرر شده و در ترغیب به آن كافى است آیه مباركه

ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ لَا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلَا نَصَبٌ وَلَا مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَطَئُونَ مَوْطِئًا يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَلَا يَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلًا إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ وَلَا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً وَلَا يَقْطَعُونَ وَادِيًا إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (1)

حاصل ترجمه: آن كه نرسد به مجاهدین هیچ تشنگى و نه رنجى و نه گرسنگى در راه خداى و پاى بر جاى ننهند و قدمى نگذارند كه در آن كافران را به خشم آرند و نرسانند، هیچ نقصى به دشمنى از كشتن و جراحت و رنجورى و غارت مال و غیر آن، مگر بنویسند به آن بر ایشان عملى صالح و كارى شایسته به درستى كه خداى ضایع نكند مزد نیكوكاران را و خرج نكنند خرج اندك یا بسیار. و طى نكنند مسافتى را در رفتن و باز آمدن، مگر آن كه بر ایشان بنویسند، تا خداوند ایشان را پاداشى نیكوتر از آنچه هستند دهد كه مى كنند .


1) 158

در كافى مروى است از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: براى بهشت درى است كه آن را باب مجاهدین گویند، مى روند به سوى او و آن باز است و ایشان شمشیرهاى خود را حمایل كرده اند و جمیع مردم در موقفند و ملائكه به ایشان مرحبا مى گویند فرمود: پس كسى كه ترك كند جهاد را مى پوشاند او را خداوند جامه خارى و پریشانى و در معیشت و فناى در دین. و ایضا در آن كتاب است كه آن جناب فرمود: جبرئیل مرا خبر داد به امرى كه روشن شد به آن چشمم و گشاده شد، به آن دلم؛ گفت: اى محمد، كسى كه از امت تو در راه خدا جهاد كند و به او قطرهاى از آسمان، یا دردسرى، برسد خداوند براى او یك شهادت بنویسد .

در تهذیب شیخ طوسى مروى است كه آن حضرت فرمود: شهید را هفت خصلت از جانب خداوند است، اول: آن كه اول قطره كه از خونش بر زمین ریزد تمام گناهانش آمرزیده شود. دوم: آن كه سرش در دامن دوزنش از حورالعین قرار گیرد و غبار را از رخسارش پاك كنند و بگویند مرحبا به تو و او نیز به آن ها چنین گوید سوم: آن كه بر او از جامهاى بهشت بپوشند .

چهارم: آن كه پیشى گیرند خزنه بهشت از هر خوشبویى كه كدام یك ایشان او را با خود گیرند. پنجم: آن كه منزل خود را به بیند. ششم: آن كه به روحش بگویند سیر كن در بهشت هر كجا كه خواهى. هفتم: آن كه بنگرد به روى خدا و این است راحتى، هر نبى و هر شهید، یعنى نظر به نور خدا یا به ائمه هدى (علیهم السلام) و در عقاب الاعمال از آن جناب مروى است كسى كه بیرون رود به جهت جهاد در راه خدا، پس براى او است به هر گامى هفتصد هزار حسنه و محو كنند از او هفتصد هزار بدى و بلند كنند براى او هفتصد هزار درجه و در ضمان خدا خواهد بود. به هر مرگى بمیرد شهید است و اگر برگردد برگشته است با معاصى آمرزیده و دعاى مستجاب شده و فضایل جهاد بسیار است، هر كه خواهد به كتاب وسائل و غیره رجوع كند .

قسم دوم: جهاد با آن طوائف و تمام هفتاد و دو فرقه از فرق اسلام است، به تیغ زبان و رمح بنان بعد از تكمیل نفس و تهذیب و تحلیه آن بر نور علم و این نیز گاهى ابتدایى است به جهت بیرون آمدن خلایق از ظلمات كفر به نور اسلام از ظلمت نفاق به نور ایمان و از ظلمت شرك به نور توحید و از ظلمت شك به نور یقین و از ظلمت ریاء به نور اخلاص، كه غرض اصلى است، از بعثت انبیاء و مرسلین و گاهى به جهت دفع شبهات مشككین و رد تدلیسات ملحدین از شیاطین انس و جن، كه پیوسته درصدد اغواء و اضلال و برگرداندن انامند، از جاده مستقیمه اسلام و از این قسم تعبیر فرمودند: به جهاد اكبر، چنانچه اولى را جهاد اصغر نامیدند و راز بزرگ بودن آن از این، چند جهت است .

اول: آن كه قوام جهاد اصغر به اكبر است، چه تا از قوت قلم و نصرت بیان علماء فضل جهاد و كیفیت و

شروط و احكام آن و ترغیب و تحریص به آن واضح و محقق نشود، خلق به آن اقدام نكنند و نقد جان را از كف ندهند و پس از معرفت به قدر و منزلت آن در مقام یارى دین و محاربه با مشركین برآیند .

دوم: آن كه هر كس تا به شرف ادراك فضیلت اكبر فائز نگردد، به مقدار حاجت از او اصغر صورت نگیرد، چه تا معرفت بارى و تصدیق به رسالت و اعتقاد به خلفاء راشدین و اقرار به معاد و راستى وعده جنت و وعید به دوزخ و فروختن نفس عزیز به مالك حقیقى تمام نشود؛ جهاد صحیح به عمل نیاید و آنان كه از پى ریاست و كشورگیرى و مال و منال تحصیل كردن در مقام مقاتله و مجادله بر آیند از فرض سخن بیرون و از ثواب موعود محرومند .

سوم: آن كه مشقت و تعب اكبر به مراتب از اصغر بیشتر است. چه كثرت عدد عدو زیادى استعداد و قوت او و دوام اشتغال به محاربه هر چه بیشتر شد، جهاد دشوارتر است و یك صنف اعداى دین ابلیس و جنود او است؛ كه در كثرت و استعداد و طول زمان اضلال و دوام اشتغال به اغواء بى نظیر و عدیل است و اما شیاطین انس؛ پس حال آن ها نیز واضح است. جهاد با كفار در هر قرنى گاهى است؛ ولكن ملحدین و مشككین از علماى نواصب و سایر فرق و مذاهب مدام در كار نوشتن و گفتن و ضعفا را به اقسام حیله از دین بر گرداندن و هر روز از كارخانه غوایت شبهه تازه و خرابى جدیدى ظاهر كه جواب از آن و بیرون كردنش از قلوب عوام در غایت صعوبت و مرارت است .

چهارم: آن كه ثمر و فائده اكبر چندین برابر اجل و اعظم از نتیجه اصغر است، چه از كوشش و سعى در آن روح و نفس و عقل پاك و طیب و كامل و دین و ایمان و یقین مهذب حاصل گردد و از جد و جهد در این جسم، و مال محفوظ و سالم ماند از پرتو نور برهان ساطع مشعل هاى معرفت افروخته شود و از شعله آتش شمشیر قاطع، پیكر خبیثى سوخته گردد و از شعاع ضیاء دلیل بیان دل هاى تاریك آفتابى شود كتاب افروز و از لهب حجت و آتش زبان شهاب هاى ثاقبى پیدا شود، شیطان از سوز و از قوت تیر و سنان و حدت تیغ جان ستان، روى زمین از كثافات كافران پاك گردد و بدن هاى پلید بر روى خاك در افتد از جهاد اكبر پاى در سلسله پیمبران گذارد و از جهاد اصغر در زمره مجاهدین و دلیران در آید، از یك آیت واضحه و بیان شافى دفترها از زندقه دریده و زنگها از دل زدوده شود و از یك ضربت مردانه جز كافرى كشته یا مجروح نگردد .

پنجم: آن كه ضرر آن طایفه كه درصدد بر طرف كردن دین و باطل نمودن كلمه حق و از ادخال شبهه در قلوب مومنین اند، بیشتر است از ضرر آنان كه در فكر وسعت مملكت و كثرت شوكت و افزون شدن درهم و دینار چه عزت و مال و عرض و جاه را فداى عقل و ایمان توان كرد، كه اگر از آن ها بكاهد بر این ها فسادى نرسد و بسیار شود كه بر قوت آن بیفزاید و اما اگر از این ها كاست عیش جاودانى از دست

رود و عزت مال را قدرى نماند، چه آن ها نیك و پسندیده اند، مادامى كه معین و یاور دین باشند. یا لا محاله ضررى به توسط آن ها نرسد و آن عز و جاه كه از فروختن ایمان پیدا یا باقى بماند عذاب ابدى و خلود در جهنم آرد .

ششم: آن كه هیچ كس را بى جهاد اكبر قدر و منزلت و ثواب و اجرى نباشد و بى آن ایمانى ثابت و مذهبى مستقر به دست نیاید و بى جهاد اصغر، سال ها غالب انام زندگى كنند و در ایمانشان نقصى و عیبى پیدا نشود .

هفتم: آن كه جهاد اكبر واجب است بر هر مكلفى از پیر و جوان و مرد و زن و بنده و آزاد و غنى و فقیر و صحیح و رنجور. و اصغر واجب نباشد جز بر اشخاصى معلومه كه صفاتشان در محلش مذكور است كه و در اخبار به همه این جهات اشاره كرده اند؛ چنانچه از بیان سر فضیلت علماء بر مجاهدین ظاهر شده و بركات بعضى از آن ها را ذكر مى كنیم در كتاب بصائرالدرجات از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مومن عالم ثوابش بیشتر است از روزه گیر شب زنده دار جهاد كننده در راه خدا و چون بمیرد در اسلام رخنه پیدا شود كه آن را چیزى تا روز قیامت سد نكند .

در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) مروى است كه جناب صادق (علیه السلام) فرمود: آگاه باشید كسى كه خود را به پاى دارد به جهت منع شیطان و عفریت ها و شیعه هاى ناصبى، او از خروج كردن و مسلط شدن آن ها بر ضعفاى شیعه افضل است، از آن كه جهاد كرده با روم و خزر؛ هزار هزار مرتبه به جهت آن كه آن دفع مى كند از دین هاى دوستان ما و این دفع مى كند از بدن هایشان و ایضا در آن تفسیر مذكور است كه آن جناب فرمود: در مقام تقسیم روات اخبار كه قسمى از آن ها قومى هستند، از ناصبى ها، یعنى دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) كه قادر نیستند بر قدح در ما، یاد مى گیرند بعضى علوم صیحه ما را، پس با قدر و منزلت مى كنند به آن خود را در نزد شیعیان ما و عیب مى گیرند از ما، در نزد دشمنان ما و زیاد مى كنند بر آن علوم اضعاف اضعاف اضعاف 159 آن از دروغ ها بر ما. كه ما از آن ها بى زاریم، پس قبول مى كنند از ایشان منقادهاى از شیعیان ما به اعتقاد آن كه آن ها از علوم ما است، پس گمراه شدند و گمراه كردند آن ها را و ضرر ایشان بر ضعفاى شیعیان ما بیشتر است، از ضرر لشگر یزید بر حسین بن على (علیه السلام) و اصحاب او، به جهت این كه آن ها سلب كردند از ایشان ارواح و اموال را، و از براى آن روح و مال برده، شده هاست در نزد خداوند بهترین حالت ها؛ به جهت آنچه رسید به ایشان از دشمنانشان و اما این علماى بدكار ناصبى ها كه مشتبه كردند كه دوست و اعداى ما را داخل مى كنند شك و شبهه بر ضعفاى شیعیان ما و گمراه مى كنند و مانع مى شوند ایشان را از اراده حق. و ایضا در آن

تفسیر است كه حضرت حسین بن على (علیه السلام) فرمود: به مردى كدام محبوب تر است نزد، تو، مردى اراده كرده كشتن مسكینى را كه ضعیف شده به رهانى او را از دست آن مرد، یا ناصبى كه قصد كرده گمراه كردن مسكین مومنى از ضعفاى شیعیان ما را باز كنى براى او از ابواب علم چیزى كه نگاه دارد مسكین به آن خود را از او و بشكند او را به حجت هاى الاهى. باز خود فرمود؛ رهانیدن این مومن از دست این ناصبى به درستى كه خداوند مى فرماید : وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا 160 كسى كه یك نفس را زنده كند چنان است كه همه مردم را زنده كرده پس هر كس زنده كرد او را و از كفر راهنمایى كرد به ایمان، پس گویا زنده كرده جمیع مردم را پیش از آن كه بكشد ایشان را به شمشیرهاى آهنى و حضرت على بن الحسین (علیه السلام) به كسى فرمود: كدام را بیشتر دوست دارى به رهانى اسیر مسكینى را از دست كفار یا به رهانى اسیر مسكینى را از دست ناصبى ها. عرض كرد سوال كن یابن رسول الله از خداوند كه مرا توفیق جواب درست دهد. حضرت فرمود: خداوندا، او را توفیق ده. عرض كرد، بلكه رهاندن من مسكین اسیر را از دست ناصبى، به درستى كه در این رهاندن اكمال عطاى بهشت بر او است و رهاندن او از آتش است؛ و در آن اكمال عطاى روح است بر او و دفع ظلم از او و خداوند عوض مىدهد این مظلوم را به اضعاف آنچه رسیده به او و از ظلم و انتقام كشد از ظالم به آنچه عدالتش حكم كند. فرمودند: موفق شدى لله ابوك 161 گرفتى این كلام را از جوف سینه من و از آنچه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود یك حرف را قطع نكردى .

در جامع الاخبار از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: نشسته بودم در مجلس پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) كه داخل شد ابوذر، پس عرض كرد یا رسول الله، حضور تشییع جنازه عابد محبوب تر است نزد تو، یا مجلس عالم فرمود: اى ابوذر نشستن یك ساعت در وقت مذاكره علم محبوب تر است نزد خداوند از هزار جنازه از جنازه هاى شهداء و نشستن یك ساعت در وقت گفت و گوى علم محبوب تر است نزد خداوند از شب زنده دارى هزار شب كه در هر شب هزار ركعت نماز بكند و نشستن یك ساعت در وقت گفت و گوى علم محبوب تر است نزد خداوند از هزار جهاد و قرائت تمام قرآن عرض كرد یا رسول الله، گفت و گوى عالم بهتر است از خواندن، تمام قرآن، فرمود: اى ابوذر، نشستن یك ساعت در وقت مذاكره علم محبوب تر است نزد خداوند از خواندن تمام قرآن دوازده هزار مرتبه بر شما باد به مذاكره علم به جهت آنكه به علم مى شناسید و حلال را از حرام و كسى كه بیرون رود از خانه به جهت تحصیل بابى از علم بنویسد خداوند عزوجل براى او به هر قدمى ثواب پیغمبرى از پیغمبران و خداوند او را به هر حرفى كه مى شنود یا مى نویسد شهرى در بهشت ببخشد و خداوند و ملائكه و پیامبران طالب علم را دوست دارند و علم را دوست ندارد مگر سعید، خوشا به حال طالب علم

در روز قیامت. اى ابوذر نشستن یك ساعت در وقت مذاكره علم بهتر است براى تو از عبادت یك سال كه روزهاى آن را روزه و شب هاى آن با عبادت به سر برده شود و نظر به روى عالم بهتر است براى تو، از آزاد كردن هزار بنده و هر كه بیرون رود از خانه اش به جهت تحصیل بابى از علم، خدا براى او به هر قدم ثواب شهیدى از شهداى بدر بنویسد .

و ایضا از آن جناب روایت نموده طالب علم افضل است در نزد خداوند از جهاد كنندگان و سر حد كفاره نگاه دارندگان و حاجیان و اعتكاف كنندگان. و استغفار مىكند براى او درخت و دریاها و ستاره ها و آنچه آفتاب بتابد، و در كافى و غیره مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) دسته اى را به جهاد فرستاد. چون مراجعت كردند فرمود: مرحبا به قومى كه به جاى آوردند جهاد اصغر را و باقى ماند بر ایشان جهاد اكبر؛ كسى عرض كرد: جهاد اكبر كدام است؟ فرمود: جهاد نفس؛ و در من لا یحضر از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: چون روز قیامت شود جمع كند خداوند مردم را در یك مكان و خون شهداء با مداد علماء در میزان گذاشته شود بسنجند، پس مداد علماء بر خون شهداء برترى گیرد .

در مجمع البیان از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه: فضل عالم بر شهید یك درجه است و فضل شهید بر عابد یك درجه است و فضل نبى بر عالم یك درجه است و در جوامع طبرسى از آن جناب مروى است كه روز قیامت سه طایفه شفاعت مى كنند پیغمبران؛ علماء؛ شهدا. چون دانستى كه طالبین علوم انبیاء و اوصیاء و مروحین ملت بیضا به اعانت نوشتن و گفتن و خواندن و رد كنندگان شبهات كفار و سایر فرق اسلام از اقسام مجاهدین و غزات؛ بلكه بهترین اصناف ایشانند، پس آنچه به مجاهدین وعده داده شده از خیرات دنیا و آخرت احسن آن ها از ایشان خواهد بود. و كسى كه از روى عجز و ترس یا كسالت و كثرت علایق و اشتغال به اصلاح امور معاش و حب وطن و امثال این ها همراهى با این عساكر منصوره به روح القدس نصیبش نشد و از این حظ عظیم محروم شد تكلیفش با این فرقه تكلیف گروهى است كه به جهت اعذار جهاد با كفار در وقت ضرورت نكنند، كه باید آن ها را به مقدار حاجت اعانت مالى كنند .

از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه: هر كس اسباب جهاد كسى را فراهم آورد و او را به جهاد فرستد براى او است مثل اجر آن كس. و در كتاب جعفریات از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه روایت نمود: از پدرش از جدش از على (علیه السلام) كه فرمود: جبان، یعنى آن كه از قتال ترسان است حلال نیست براى این كه جهاد كند؛ زیرا كه او زود فرار مى كند، پس نگاه كند به آنچه مىخ واست به او جهاد كند؛ یعنى زاد و راحله و سلاح پس به آن مستعد كند. غیر خود را كه براى او

است، مثل ثواب آن شخص بدون این كه از آن شخص چیزى كم شود. و فقها فرموده اند: اگر كسى مالدار باشد و از رفتن به جهاد عاجز باشد واجب است بر او غیرى را بفرستد و بعضى این را مستحب دانستند و با قدرت اگر كسى را بفرستد وجوب كفائى از او ساقط مى شود. و قطب راوندى و فاضل مقداد در آیات الاحكام خود تصریح فرمودند: كه آیه شریفه : جَاهِدُوا بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ 162 ظاهر است بر وجوب بذل مال بر كسى كه خود به جهاد نرود. به جهاد كنندگان به جهت تهیه اسباب سفر چه، با جهاد به نفس، بذل مال واجب نیست و همچنین آیه شریفه وَكَرِهُوا أَنْ يُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ 163 مذمت فرمود آن ها را كه به مال یا نفس جهاد نكنند و تحقیق كلام در دلالت این آیات موكول به محل خود است .

دوم: از عناوین موجوده در این فرقه مهتدیه زائر بودن است، چه غالب این جماعت در صباح و مساء به نعمت عظماى زیارت قبور سادات زمان (علیه السلام) منعم و به این عطیت كبرى مكرم و هر كه دستش از دامان وصال این موهبت كوتاه و از این فوز عظیم محروم تواند به اعانت كردن ایشان به مال خود را در زمره زائرین در آرد. و به آن ثواب هاى جزیله كه در اخبار متواتره بر ایشان مهیا شده فائز و با آن جماعت شریك شود و در كامل الزیاره به سند صحیح از یحیى خادم امام محمد تقى (علیه السلام) روایت كرده كه گفت به آن جناب عرض كردم چه ثواب دارد، كسى كه مهیا كند اسباب كسى را و به سوى كربلا بفرستد و خود به جهت عذرى نرود: فرمود : عطا مى كند خداوند به او هر درهمى كه انفاق كرده مثل احد از حسنات و جاى آن درهم مى دهد چندین برابر آنچه خرج كرده و بر مى گرداند از او بلا، آنچه را كه نازل شده، و دفع مى كند و مال او را حفظ مى كند

در تهذیب شیخ طوسى رحمه الله از على بن میمون مروى است كه گفت فرمود: به من از ابوعبدالله (علیه السلام) رسیده است كه جماعتى از مردان شیعیان ما مى گذرد بر ایشان یك سال و دو سال و بیشتر از این و زیارت نمى كنند و حسین بن على بن ابیطالب (علیهم االسلام) را عرض كردم فداى تو شوم، به درستى كه من مى شناسم مردمان بسیارى به این صفت فرمود: آگاه باش قسم به خداوند از نصیب خود محروم شدند و از ثواب خداوند اعراض كردند و از جوار محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) در بهشت دور شدند، گفتم اگر به عوض خود كسى را بفرستد آیا كفایت مى كند فرمود: آرى .

در بحار از آن جناب روایت كرده كه: فرستاد به سوى بعضى از شیعه ها و به او فرمود: بگیر این دراهم را و حج بكن به نیابت پسرم اسماعیل كه مى باشد براى تو نه سهم از ثواب و براى اسماعیل یك سهم و همچنین فرستاد ابوالحسن عسكرى (علیه السلام) یك نفر از زائر از جانب خود به سوى قبر ابى عبدالله (علیه السلام) پس فرمود: از براى خداوند است مكان ها كه دوست مى دارد دعا كند در آن، پس مستجاب كند و به درستى كه حایر 164 حسین (علیه السلام) از آن مواطن است، بلكه از اخبار شریك شدن به مجرد

نیت و رضا ظاهر مى شود، كه با اعانت و سبب شدن در عمل امر شراكت اوضح و استحقاق ثواب اكثر و اولى خواهد بود و در جمع الجوامع شیخ طبرسى مروى است كه در غزوه تبوك حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خود فرمود، به تحقیق كه گذاشتید در مدینه جماعتى را كه سیر نمى كنید مكانى را و نمى گذارید وادى را مگر آن كه هستند با شما و ایشان كسانیند كه درست است نیت هایشان و خالص است پهلویشان و مایل است قلوبشان به جهاد و مانع شده ضرر ایشان را از به جهاد رفتن .

در نهج البلاغه مذكور است كه: چون حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر اصحاب جمل ظفر یافت شخصى از اصحاب به آن حضرت عرض كرد دوست مى داشتیم كه برادر فلان كس حاضر بود تا مى دید نصرت دادن خداوند تو را بر اعدایت، فرمود: آیا میل برادرت با ما است گفت: بلى فرمود: به تحقیق كه حاضر بوده است با ما در لشكر ما قومى كه در صلب هاى مردان و رحم هاى زنانند زود است كه زمان عارف كند به ایشان؛ یعنى ظاهر كند آن ها را و محكم كند ایمان را به ایشان و در بشارةالمصطفى مروى است كه از عطیه كوفى، كه چون جابر انصارى در روز اربعین به زیارت حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) مشرف شد، بعد از اداى مراسم زیارت سلام به شهداء كرد و در خطاب به آن ها گفت: قسم به خداوندى كه محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) را به راستى فرستاده كه ما شریك شدیم با شما در جهادى كه كردید. عطیه گفت كه چگونه ما با ایشان در اجر شریكیم و حال آن كه در هیچ وادى فرود نیامدیم و به كوهى بالا نرفتیم و این جماعت جدایى افتاده میان سرها و بدن هایشان. و اولادشان یتیم و زن هایشان بیوه شده اند. جابر گفت: اى عطیه، شنیدم از حبیبم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: كسى كه دوست دارد عمل قومى را شریك مى شود در عملشان قسم به آن خداوند كه محمد فرستاده اوست كه نیت من و اصحاب من به آن طریقه است كه حضرت ابى عبدالله و اصحابش به آن طریقه رفتند. مخفى نماند كه فرق نیست در اعانت زوار و داخل شدن در زمره زائرین در این كه باقى ماندن ایشان شوند در آنجا در صورتى كه عاجز باشند از اقامت در آنجا بدون دستگیرى و رعایت و چه آن ها را نایب خود كنند. در زیارت و دعا و بوسیدن عتبه عالیه خانه هاى مقدسه خداوندى یا سبب زیاد كردن زوار ائمه انام (علیهم السلام) و یارى كنندگان ملك علام شوند به نگاه دارى آن ها در آنجا كه براى خود زیارت كنند چه در مقام استحقاق ثواب و درك فیوضات فرقى میان این ها نیست، چنانچه در محلش اشاره به این خواهد شد .

سوم: آن كه این طایفه از اشرف اصناف مرابطین در شریعت سیدالمرسلین اند و اعانت و نگاهدارى مرابطین از اعظم مثوبات و اجل قربات است. بدان كه رباط و مرابطه به معنى درنگ كردن و اقامه در سر حد بلاد مسلمین است، كه محل خوف باشد از هجوم مشركین و كفار، به جهت اطلاع بر حال آن ها و

منعشان از دخول و خبر دادن مسلمین به حال آن ها و اصل ربط بستن و حبس اسب است، در راه خدا به جهت سوار شدن مجاهدین یا اعانت ایشان در جهاد و حال مقصود از آن ماندن هر كس است در ثغور و به جهت دفع دشمن و اقل ایام مرابطه سه روز است و بیشتر آن چهل روز و چون از آن بگذرد در حكم مجاهدین است و ثواب آن ها را دارد و مرابطه نیز بر دو قسم است .

قسم اول: آنچه مذكور شد و در آن ثواب عظیمى است و هر چه سر حد مخوف تر و خطرش زیادتر شد اجرش بیشتر است چناچه فقهاء تصریح كردند و در آیه شریفه : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَصَابِرُوا وَرَابِطُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ 165 اهتمام به امر آن شده و هر كه خود از مرابطه عاجز باشد متسحب است مرابطه كند به اسباش یا غلامش یا به نحو دیگر از اعانت مرابطین .

در من لایحضره الفقیه از جناب ابى الحسن (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هر كس با اسب عتیقى یعنى آنكه نجیب است پدر و مادر او مرابطه كند از او ده سیئه محو مى شود و براى او یازده حسنه هر روز نوشته مى شود و هر كه مرابطه كند با اسبى كس 166 كه از هیچ طرف نجیب نیست و قصد كند به آن زینت یا قضاء حاجت یا دفع دشمن را از او هر روز یك سیئه محو مىشود و شش حسنه نوشته مى شود . در امالى ابوعلى پسر شیخ طوسى مروى است از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه: هر كس به بندد اسبى را در راه خدا، علف او و سرگین و آبش خیر خواهد بود در روز قیامت و در عصر ائمه (علیهم السلام) این خبر بسیار شایع بود مردم نذرها، وقف ها و اعانت ها براى مرابطین مى كردند و با آن كه جهاد حرام بود به جهت ماذون نبودن از جانب ایشان مرابطه را اذن مى دادند به این قصد كه در هجوم كفاراند راس آثار اسلام و محو اسم محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) خواهد بود نه به قصد یاورى و كثرت شوكت خلفاى آن زمان كه ارجاس بنى عباس بودند .

قسم دوم: مرابطه در ثغور معنویه و حدود باطنیه كه از صوت ابلیس و جنودش از جن و انس داخل در مدینه قلب و مقر سلطنت عقل شوند و جنود ایمان را مغلوب و پایه اسلام را خراب كنند و آن حدود در غایت انتشار و كثرت و خفاء و معرفت و نگاهدارى آن در غایت دشوارى و صعوبت است. چه آن متوقف است بر دانستن راه ها كه شیطان انس و جن به آن راه ها، مفاسد در اعمال و اقوال و عقاید بنى آدم داخل كنند و آن قریب به سى راه است كه در كتاب مجى و احادیث ائمه (علیهم السلام) به آن اشاره شده و بالنسبه به طبقه هاى مردم شعبه هاى بسیار مى شود و همچنین متوقف است بر كیفیت سد آن و برگرداندن عساكر ایشان و كیفیت نشان دادن آن راه ها به خلق به نحوى كه از روى تحقیق آن را قبول و راست دانند، تا به وحشت و اضطراب افتاده و در مقام مدافعه و اصلاح بر آیند، والا الفاظ بى حقیقت و كلمات بى مغز كه چون اجساد بى روحند بسیار شنیده و از كتب بیگانگان از حقیقت شرع دیده شده و به

قدر یك بیت غزل كه از شنیدنش قوه شهویه حركت كند تاثر ندارد و بالجمله مرابطه به راستى كار آن طایفه است كه از روى صدق عبودیت و متابعت شریعت به توسل ثقلین بر حقایق این مطالب واقف و براى مرابطه و حفظ انام قابل شدند و به حفظ كردن مصطلحات صوفیه و ترهات حكما كه خود از كمین گاه محكم جنود ابلیس هستند كه در حمله اول از این كمین از بنیان اسلام و اساس ایمان اثرى نگذارند .

و در جامع الاخبار از پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه: علم نزد خداوند از مجاهدین و مرابطین و حجاج و معتكفین افضل است و در تفسیر عسكرى (علیه السلام) مذكور است، كه جناب صادق (علیه السلام) فرمود: علماى شیعیان ما مرابطینند در سر حدى كه در پهلوى آن بلقیس و عفریت هاى اوست و ایشان را از بیرون آمدن بر شیعیان ما و از مسلط شدن، شیطان و تابعان ناصبى او بر ایشان را منع مى كنند و امام على نقى (علیه السلام) فرمود: اگر باقى نمى ماند بعد از غیبت قائم شما از علماى خوانندگان به سوى خدا و راهنمایان خلایق و منع كنندگان اعدا از دین او به دلیل هاى خدایى و رها كنندگان ضعفاء بندگان خدا را از دام هاى شیطان و سركشان او و از دام هاى ناصبى ها هر آینه باقى نمى ماند احدى، مگر آن كه بر مى گشت از دین خدا ولكن ایشانند كه نگاه مى دارند، مهار قلوب ضعفاء شیعه را؛ چنانچه نگاه مى دارد؛ صاحب كشتى سكان او را ایشانند بهترین خلایق در نزد خدا و از فهمیدن بزرگى مقام این قسم مرابطه، منكشف مى شود كه آنچه در اعانت آن قسم از مرابطین وعده شده اضعاف آن در این قسم البته خواهد بود و الله العالم . چهارم: آن كه غالب این طایفه از مجاورین قبور سادات جهان و عاكفین ضرایح مقدسه، شفعاء مجرمانند و اعانت و احترام مجاورین از لوازم تعظیم و تبجیل 167 و آثار محبت و عبودیت آنان است كه این جماعت اختیار كردن این بقعه را براى تعیش و توطن به سبب تشرف و تزین او است به بودنش محل غیبت اجساد ظاهره ایشان و رسیدن اقدام مباركه ایشان به آن مكان و هر كه در دعواى محبتشان صادق و در مقام خلوص مودت مستقیم خود را در محبت و رعایت مجاورین كه از منسوبان و متعلقان و وابسته گان ایشان محسوبند در نزد هر عاقل و بصیرى مختار نبیند ملكه در نهایت شوق و شعف آنچه در سویداى قلب آرزو داشت كه به وجود مبارك و ذات مقدس خودشان كند: حال با نرسیدن دست به خودشان به واسطه گانشان كند؛ بلكه ملاحظه خوبى و بدى و زشتى و زیبایى اعمال و گفتار آن ها را نكنند چه آن جهتى كه وامی دارد مدعى محبت را بر اعانت آن ها كه انتسابشان است به محبوب حقیقى به نحو مذكور موجود و محقق و با راستى دعوى جهت مذمت بر فرض وجودش به نظر نیاید و اگر نظر در آن مانع شود او در دعوى خود كاذب است و رشته محبت هر چه محكم تر شود سریان آثار محبت از محبوب به آنچه منسوب به او است و از او رسمى در او است، بیشتر شود، تا كار به جایى رسد كه با حیوان و نبات

و حماد كه فى الجمله تعلقى به محبوب دارد و احترام و تعظیم مالى و زبانى و جوارحى كه به او داشتند با آن ها كنند و با هزاران اشتیاق پیشانى و رخسار به غبار اقدام و اعتاف آن ها مالند و شواهد این مطلب از كتاب و سنت و وجدان و طریقه ابناى زمان در محبت هاى باطله محرمه و غیر محرمه بسیار است و به بعضى از آثار وارده در اماكن شریفه و حكایات واقعه در این اعصار اكتفا مى كنیم .

بدان: اولا كه سزاوارترین اشخاص كه به اوامر خداوند عمل كنند و از محرمات او اعراض كنند و به جا آورند حقوق واجبه و مستحبه و ترك نشود از ایشان كردار نیكو و وسیله تقرب و نجات حاملین احكام و حجج ملك علام (علیهم السلام) اند كه بر حقیقت مصالح و منافع آن ها مطلع و خبیر و بر مضار و شرور آن ها واقف و بصیرند و از جمله حقوق موكده كه در اداء و حفظ آن تحریص و تشدید شده حق جواز و همسایگى است چنانچه مشروحا در مقام خود بیاید .

سوم: از باب پنجم به نحوى كه در هیچ كتابى یافت نشود و در اینجا اجمالا اشاره مى شود در كافى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه حسن جوار، دیار را آباد مى كند و عمرها را زیاد مى كند و از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده كه روزى را زیاد مى كند و فرمود: نیست از ما كسى كه نیكو رعایت نكند مجاورت آن را كه همسایه او شده. و از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت نموده كه ایمان نیاورده به من كسى كه شب به را به سر برد با سیرى و همسایه او گرسنه باشد .

و در فقیه از آن جناب مروى است كه: هر كس اذیت كند همسایه را حرام مى كند خداوند بر او رائحه بهشت را و جایگاه او جهنم است و چه بد جایى است و كسى كه ضایع كند، حق همسایه را از ما نیست و پیوسته جبرئیل مرا به همسایه وصیت مى كرد، تا آن كه گمان كردم زود است او را میراث بر مى كند و در آن كتاب از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت كرده كه حق همسایه تو، حفظ او است در حال غیبت و اكرامش در حال حضور و یارى كردنش در وقتى كه مظلوم شده و معایب او را تجسس مكن و اگر از او بدى دانستى، آن را بر او بپوشان. و اگر مىدانى نصیحت تو را قبول مى كند او را میان خود و او نصیحت كن. یعنى در حضور كسى نباشد و او را در بلاها وامگذار و از لغزش او در گذر و گناهش را عفو كن و با او معاشرت كن. معاشرت از عوارض اجسام و استقرار در بقعه و مكان و قرب به بعضى و دورى از سایر انام چون كعبه را خانه خود خواند، لهذا مجاورانش را به فضایل و خصایصى مكرم داشت. بنى آدم را از سخط خود مامون و از گرفتن به قصایص و جرائهم و مطالبه حقوق محفوظ كرد مَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنًا 168

در كافى از حلبى روایت كرده كه: سئوال كردم از حضرت صادق (علیه السلام) از آیه مذكوره فرمود هر

وقت بنده جنایتى كند در غیر حرم، پس فرار كند به سوى حرم جایز نیست از براى احدى این كه او را در حرم بگیرد و از على بن ابى حمزه روایت كرده كه آن جناب فرموده: كسى كه دزدى كرد در غیر مكه یا جنایتى بر نفس خود دارد آورد، پس فرار كرد به سوى مكه نمى گیرند او را مادامى كه در حرم است تا آنكه از حرم بیرون رود و از سماعه روایت كرده كه خدمت آن حضرت سوال كردم از شخصى كه از او طلب داشتم و از من پنهان شد، مدتى بعد او را دیدم كه دور كعبه طواف مى كرد. آیا از او مال خود را مطالبه كنم فرمود: نه و بر او سلام مكن و او را نترسان تا از حرم بیرون رود. گویا نهى از سلام به جهت خجالت نكشیدن او است و هم چنین مردگان مدفون در آنجا را از فزع اكبر ایمن كرد، چنانچه در آن كتاب از آن جناب مروى است كه: هر كس دفن شود در حرم سالم خواهد بود از فزع اكبر.

رواى گفت: از مردم نیكوكار و بدكار آن ها، فرمود: از خوب ایشان و بدشان و نیز وحوش و طیور آنجا را معزز داشت. هم در آن كتاب از عبدالله سنان مروى است كه گفت: سئوال كردم از آن جناب از آیه گذشته كه آیا مقصود خانه كعبه است یا حرم، یعنى كسى كه داخل خانه شود مامون است یا حرم، فرمود:

كسى كه داخل حرم شود از مردم در حالى كه پناه آورده به آن، پس او مامون است از غضب خداوند و هر كه داخل آنجا شود از وحش و طیر امان دارد از این كه بگریزانند، یا او را اذیت كنند، تا از حرم بیرون رود و ایضا از آن حضرت روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روز فتح مكه فرمود: روز فتح مكه آگاه باشید، به درستى كه خداوند حرام كرده مكه را روزى كه آسمان و زمین را آفرید، پس او حرام است به حرام كردن خداوند تا روز قیامت، صید او را دور و پراكنده نكنند و درخت او را قطع نكنند و گیاه او را نبرند و لقطه و گمشده او را، حلال ندانند، بلكه براى كشتن و شكستن اعضاء و پراكنده كردن و خوردن گوشت و تخم آن ها كفاره ها قرار داده كه در جاى خود مشروحست، بلكه اگر صیدى در خارج گرفت و به همراه آورد در حرم باید رها كند و نیز گیاه و درخت آنجا را مكرم داشته؛ چنانچه دانستى باز در آن كتاب شریف و از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هر چیزى كه در حرم به روید حرام است بر جمیع مردم و معاویه بن عمار از آن حضرت سوال كرد كه درختى است اصلش در حل؛ یعنى بیرون حرم و شاخه اش در حرم. فرمود: اصلش به جهت شاخه او حرام است عرض كرد اصلش در حرم و شاخه اش در حل است فرمود: شاخه اش به جهت اصلش حرام است و دوم؛ حضرت رسول و خلفاى راشدین او صلوات الله علیهم كه ملاحظه حق جوار خود نیز كردند؛

چنانچه در كافى از حضرت صادق (علیه السلام) مروى است كه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مكه حرم خداست و مدینه حرم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و كوفه حرم من، هیچ

جبارى آن را اراده نكرده یعنى به قصد بدى مگر آنكه خداوند او را درهم شكند و از حضرت ختمى مآب (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: كسى كه آشكارا در مدینه حدثى كند، یا جاى دهد آشكار كننده او را؛ پس بر او است لعنت خدا، راوى گفت حدث چیست؟ فرمود: كشتن و در من لایحضر مذكور است كه چون آن حضرت در سال هجرت داخل مدینه شد فرمود: خدایا مدینه را پیش ما، محبوب كن؛ چنانچه مكه را محبوب كردى و از آن محكم تر صاع و مد او را؛ بركت ده و تب و وباء او را به جحفه نقل كن و آن شش منزل از مدینه دور است. و میقاتگاه حجاج شامى است .

در كافى مروى است كه جناب صادق (علیه السلام) فرمود: كسى كه در مدینه بمیرد خداوند او را در زمره امان دارندگان در روز قیامت مبعوث مى كند و در اخبار بسیار وارد شده كه آن حضرت نیز صید حرم مدینه را حرام كردند و قطع كردن درخت او را و حد حرم مكه و مدینه و تفضیل احكام آن در كتب فقها مذكور است و در امالى ابوعلى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: مكه حرم خدا است و مدینه حرم محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و كوفه حرم على بن ابیطالب (علیه السلام) به درستى كه على (علیه السلام) حرام كرده از كوفه آنچه را حرام كرد ابراهیم از مكه و محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) از مدینه و اخبار بسیار در فضیلت و دفن در طهر 169 نجف و برداشتن عذاب و قبر و سئوال نكیر و منكر از مدفون در آنجا و فضیلت از در آنجا كه هر نظرى در آن ثواب زیارتى یا حج و عمره دارد، كه ثوابش، ثواب پیغمبران و صالحان باشد و ثواب خواب در نجف كه هر شبى مقابل هفتصد سال عبادت است وارد شده زیاده از متواتر و همه این ها از روى اداى حق جوار است و عطاى صاحب منزل به همسایگان به اندازه شان و تمكن اوست و اما كربلا؛ پس امر آن عجیب است چه بعد از تامل در اخبار ظاهر مى شود كه رعایت جوار حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) از جانب حق تعالى و جد و پدر و مادر آن بزرگوار آنقدر شده كه به وصف در نیاید و در جمله از آن ها تصریح شده كه آنجا را خداوند حرم مبارك امن قرار داده پیش از آنكه مكه را حرم خود كند اجابت دعا را براى مجاورانش مقرر نمود و خاكش را شفا كرد و آنجا را محل تردد ملائكه كرد، پیوسته دست هاى نازل و دست هاى بالا مى روند و هر روز هفتاد هزار از ایشان فرود مى آیند اول حول كعبه طواف مى كنند آنگاه به مدینه مى آیند و بر حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) سلام مى كنند پس مى آیند به نجف و بر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) سلام مى كنند، پس مى آیند به كربلا و شب و روز را در آنجا به سر مى برند و پیش از طلوع آفتاب عروج مى كنند و به نحو دیگر نیز وارد شده و ثواب دعا و زیارت و نمازهاى آن ها كه هر نمازى مقابل هزار نماز آدمیان است همه از آن مجاورین و زائرین است؛ بلكه ثواب عبادت ملائكه حفظه اعمال بنى آدم، كه پس از خوابیدن انسان در كربلا حاضر مى شوند. چنانچه در كامل الزیاره از جناب صادق

(علیه السلام) مروى است و همچنین استغفار و دعاى حمله عرش براى مومنین نبض آیه شریفه : الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا 170 شامل یا مختص به ایشان است چه ارض هر چه قدس و مطهر شد نظر قدوسیان به آن و اهلش بیشتر است.

بالجمله از مجموع این نوع اخبار و آثار ظاهر مى شود كثرت عطوفت و مهربانى و نظر مرحمتانه صاحبان این اماكن شریفه به مجاوران و پناه آورندگان به مشاهد ایشان و معزز و محترم بودن این گروه در نظرشان و این مطلب گویا مركوز است. در اذهان جمیع انام چه داعى بر حمل مردگان از بلاد بعیده با آن زحمات و فضایح و تحمل ناملایمات از مخالفین و اهل جور جز رجاى پیدا شدن حق مجاورت براى آن بیچاره ها كه اداى آن حسب الوعده نیست جز رفع شداید برزخ و عذاب قیامت و ارتفاع درجات حسب مراتب ایشان چیز دیگر نیست، پس چه شده كه استخوان مردگان با همه بدى كردار به مجرد دفن در جوار بغیر اختیار خود قابل این همه اكرام و احسان شدند تا آن كه دیلمى در ارشاد القلوب نقل كرده كه جمله از صلحا دیدند كه از جمیع قبور وادى السلام خطى مثل ریسمان كشیده و به قبر مطهر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بسته شده و زنده ها با مجاورت سال ها و نقل به این اماكن به پاى خود و تحمل مشاق و گرسنگى و اشتغال به عبادت و زیارت در لیالى و ایام و كور كردن چشم مخالفین و بغیظ آوردنشان در بلند كردن این اشعار و تعظیمش محل نظر و لطف خاص و مورد احسان و اكرام ایشان نمى شوند؛ البته چنین نیست یا آن كه همه همسایه و جارند و هم صاحب بالجنب؛ چنانچه در باب نهم مفصلا خواهد آمد و اگر نبود نصوص و آیات و اخبار و سیره مستمره جمیع ارباب عقول در احترام مجاورین بیوت و پناه آورندگان به ساحت عتیه آن ها كفایت مى كرد؛ در اثبات این مدعى و وضوح این دعوى آنچه مشاهده مى شود در سال و ماه از لطف هاى مخصوصه كه به مجاورین خود مى كنند از كشف كروب و رفع هموم و اداء دیون و شفاء امراض درگاه شدت و اضطراب و دفع دشمن كه علاوه بر آن كه خود نعمتى است باعث زیادى ایمان و تكمیل یقین و استحكام مودت، مى شود كمتر كسى دیده شده كه در ایام مجاورت به این فیض فائز نشده باشد و لااقل در غیر خود دیده غالب آن است كه درصدد پیداكردن و تفحص این امور نیستند، بلكه التفات و تفطن به این امور ندارند و الا در هر عصرى هزارها از آن مى توان جمع كرد سید فاضل بدیع الدین رضوى در كتاب حبل المتقین، بعضى از آنچه در عصر او كه نزدیك به عصر علامه مجلسى است واقع شده بود، در نجف اشرف جمع كرده بود و در كتاب وسیله الرضوان پاره از آنچه در مشهد مقدس و حقیر در كتاب دار السلام كه تالیف آن از بركات ظاهر مجاورت بود. بعضى از وقایع ازمنه را متفرقا ضبط كردم و حال به جهت استشهاد و تبرك به قلیلى از

آثار و اخبار و حكایات قدیمه و جدیده اكتفا مى كنم چه استقصاى آن علاوه بر عدم تمكن و احتجاج به فراغت تمام كه مفقود است خارج از وضع این كتاب است .

حكایت اول: جناب عالم تقى و زاهد صفى آقا على رضایى اصفهانى همشیره زاده مرحوم خلد آشتیان حاجى كلباسى اعلى الله مقامه كه از یگانه صلحاى مجاورین و سرآمد اتقیاى عاملین است فرمود: وقتى مایل شدم به مطالعه نهج البلاغه و بعد از تفحص به دستم نیامد، قبل از ظهرى به حرم مطهر امیرالمؤمنین (علیه السلام) مشرف شدم و بعد از زیارت به زبان فارسى عرض كردم اگر مصلحت بدانید نسخه نهجى التفات فرمایید كه چند روزى از مطالعه آن منتفع شوم، پس بیرون آمدم و به جهت اداى فریضه جماعت، به مسجد شیخ جلیل و فقیه نبیل شیخ حسن خلف خاتم المجتهدین شیخ جعفر نجفى اعلى الله تعالى مقامهما رفتم و مشغول به نافله ظهر شدم و شخصى در پهلوى من بود كه او را نمى شناختم و سابقه با او نداشتم بعد از اداى دو ركعت چون خواستم بر خیزم رو كرد به من و گفت: نهج البلاغه بسیار خوبى دارم مى خواهم چندى نزد شما باشد مطالعه كنید، پس از سرعت اجابت متحیر شدم، آن گاه رفت و نسخه را آورد دیدم نسخه خوش خط مذهب صحیحى است با حواشى بسیار خوب پس شكر الاهى به جاى آورده از او گرفتم و مدت ها از

حكایت دوم: مرحوم خلد آشیان حاج میرزا یوسف بروجردى كه قریب چهل سال مجاور كربلا بود، در غایت وثوق و دیانت نقل كرد، كه در اوایل مجاورت مواظبت بر خواندن قرآن داشتم و قرآن كوچك نداشتم كه به همراه خود بردارم و از فیض قرائت و در حرم مطهر و سایر مجالس محروم بودم، لهذا از جناب عالم فاضل آقا سید ابراهیم قزوینى مجتهد كه در آن وقت مرجع انام بود، خواهش قرآن كوچكى كردم كه به رسم امانت تا زمانى كه خود تحصیل كنم به من بدهد. گفت: قرآن خوش خط مذهب وقفى نزد من هست از شخصى از اهل كرمانشاه كه به امانت سپرده، چنانچه نهایت مواظب در حفظ آن مى كنى مى دهم، پس متعهد شده گرفتم و از خود جدا نمى كردم چند روز پس از گرفتن زوارى از عجم آمدند كه در میان ایشان زن فقیرى از اهل بروجرد بود و به جهت آشنایى سابق مكرر در خانه تردد مى كرد و آن ایام تابستان بود كه شب ها در بام به سر مى بردم صبحى از خواب برخواستم اهل خانه حسب مرسوم اسبابى كه در بام بود بردند و پایین دسته كتابى كه این قرآن در بالاى آن ها بود در ایوان خانه كه محل نشستن روز بود، گذاشتند و مراجعت كردند به جهت بردن بقیه اسباب در این حال آن زن به جهت وداع آمد در صحن خانه كسى را ندید پریشانى او را واداشت كه آن قرآن را برداشت و رفت كسى بر حال او مطلع نشد، چون از بام به زیر آمدیم قرآن را ندیدیم هر چه جستجو كردیم اثرى ظاهر نشد بسیار مهموم شدم؛ زیرا كه احتمال مى دادم بعضى كه از حال من مطلع نیستند: حمل بر دروغ كرده، مرا متهم كنند و

این را وسیله ندادن قرآن دانند، پس به حرم مشرف شدم و عرض كردم كه در مجاورت خود نپسندید كه مرا به اسم دزدى بخوانند و از زیادتى پریشانى خیال به درس نرفتم بعضى از رفقا شنیده براى تسلى نزد من آمدند و هر چه خواستند این خیال را از من زایل كنند نشد، حتى آن كه مرحوم میرزا فتحعلى اصفهانى كه از خوشنویس هاى معروف بود و كمال صداقت با من داشت اظهار كرد كه بهتر از آن مى نویسم و به جایش مى گذارم بار تسكین خاطر من نشد. تا آن كه شب شد و به همین فكر و پریشانى حواس صبح كردم چون آفتاب طالع شد مقارن زمانى كه از بام به زیر آمدم دیدم در خانه به هم خورد آن زن در نهایت شتاب و خستگى خود را به صحن خانه انداخت و قرآن را انداخت به سمت من و گفت قرآنت را بگیر آن قدر نمى ارزید، كه این همه بلا بر سر من آوردى و مالم را از دستم دركردى. متعجب شدم گفتم از آنچه مى گویى اصلا خبرى ندارم و ابدا خیال نكردم كه قرآن را تو بردى مگر چه شده. گفت:

دیروز صبح آمدم شما را وداع كنم كسى را در خانه ندیدم چشمم بر این قرآن افتاد طمع كردم و گرفتم بردم عصرى با زوار حركت كردم چون به كاروانسراى كه در دو فرسخى كربلا است رسیدیم قافله ماندند كه سحر حركت كنند براى مسیب، 171 من چون پیاده شدم خرجین و اسباب خود را نزد مكارى گذاشتم و از بیم آن كه مبادا به جهت پس گرفتن قرآن كسى از عقب من بیاید از قافله دور شدم و قرآن را با خود برداشتم و در جاى نمناكى كه علف هاى بلند داشت خود را مخفى كردم و قرآن را در زیر سر خود بر زمین گذاشتم و، خوابیدم زمانى بیدار شدم كه قافله همه رفته بودند، پس متحیر ماندم كه چه كنم و به كدام سمت بروم در این حال دو سوار عرب دیدم كه نیزه در دست داشتند به من حواله كردند و گفتند:

برگرد به كربلا و قرآن را به صاحبش برگردان من از ترس نیزه رو به كربلا بنا به دویدن كردم و هر وقت كه عقب خود نگاه مى كردم مى دیدم سوارها در پشت سر هستند و سر هر دو نیزه محازى كتف من، پس من شتاب مىكردم تا آن كه اول طلوع به در قلعه شهر رسیدم چون ملتفت شدم اصلا اثرى از آن دو سوار ندیدم و تمام این دو فرسخ را متصل دویدم و هم چو گمان كردم كه تو ایشان را بر سر من فرستادى و حال نمى دانم بر سر اسبابم چه آمده باید بروم پس قسم خوردم كه هیچ خبرى ندارم و چند قران به جهت خرجى به او دادم و رفت و قرآن را برداشتم دیدم یك طرف جلد با صفحات اول به جهت رطوبت زمین ضایع شده آن را عوض كردم و از آن هم بزرگ بیرون آمده شكر الاهى به جا آوردم .

حكایت سوم: جناب سید مؤید صالح زكى حاج سید رضاى شیرازى معروف به كتاب فروش، كه زیاده از چهل سال است به فیض مجاورت فایز و در تقوا و صلاح ممتاز، نقل كرد كه در اوایل مجاورت مواظب بودم بر روزه گرفتن ماه رجب و شعبان و به جهت شدت گرما و كثرت عرق بدنم مجروح شده كم كم به مرضهاى مختلفه مبتلا شدم قریب دو سال طول كشید و از خود مایوس شدم و از جمله آن ها اختلال خیال

و وسوسه صدر بود كه كار را بر من تنگ كرد تا به آنجا كه از زندگى ملول شدم روزى در مقابل ضریح مقدس كربلا نشسته بودم همان قدر عرض كردم كه حال من بر شما پوشیده نیست چنانچه صلاح مى دانید مرا شفا دهید هر ساله در ایام محرم و صفر ده شب تعزیه دارى بكنم و شب فلان مقدار اطعام كنم فرمود: قسم به خدا از جاى خود حركت نكردم مگر آن كه از آن امراض هیچ در من باقى نماند و گویا هرگز مبتلا به آن ها نشده بودم و تا حال تحریر هر ساله به عهد خود وفا مى كنند با آن كه به غایت پریشان و مقروض است .

حكایت چهارم: عالم ربانى و فاضل صمدانى موید مسدد قطب دائره رموز اخبار و اسرار قرآنى جناب آخوند ملافتحعلى سلطان آبادى ایده الله تعالى نقل كرده: كه وقتى در انگشتشان ماده مشهور در عربستان بطلوع و عقربك ظاهر شد و درد این ماده قبل از انفجار چنان است كه چندین شب و روز خواب را از چشم مى برد و مكرر شده محل ماده كه غالبا انگشتان است ناقص مى شود فرمود: چون درد شدید شد داخل در حرم مطهر امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدم و موضع درد را به ضریح مالیدم فورا درد ساكت شد و تا زمانى كه درد منفجر شد و بعد از آن ابدا دردى ندیدم .

حكایت پنجم: و ایضا زمانى مشغول تداوى بود، به جهت مرض مزمن سودائی كه داشته ودارد و اتفاقا براى زیارت مخصوصه به كربلا مشرف شد و به دستورالعمل طبیب بنا شد چند روز شیر میل كند و تا در بلد بود عمل كرد و چون از آنجا به سمت نجف اشرف حركت كرد و در كاروانسراى بین راه منزل كرد و در آن وقت كه تابستان بود آبادى آنجا منحصر بود به دو سه خانوار عرب، پس همراهان در صدد تفحص شیر بر آمدند و در نزد آن ها نیافتند؛ بلكه اصلا گاو و گوسفند نداشتند و غیر از ایشان نیز احدى در بیرون و اندرون كاروانسرا نبود، پس مایوس شده برگشتند و با افسردگى زیاد سفر را باز كردند و جناب ایشان متحیر كه با آن مزاج با نان خشك مانده چه كند لقمه برداشت هنوز به دهن نبرده از پهلوى دیوار ایوانى كه در آن نشسته بود دستى ظاهر شد با كاسه شیرى و آن را در وسط سفره گذاشت و صاحب دست خود را ظاهر نكرد مانند زنى كه در پشت دیوار خود را پنهان كرده است و به دست آن را داده پس بعد از شكر الاهى و صرف غذا در مقام جستجوى او برآمدند و از داخل و خارج و اطراف اثرى از او و از شیر و اسباب شیر ظاهر نشد و غیر آن دو سه خانه اعراب احدى را نیافتند .

حكایت ششم: و ایضا روزى در كربلا از خانه به عزم حرم بیرون آمد و در آن روزها خیال سفرى داشت و در بین راه شخصى برخورد و سئوالى كرد، پس وجه قلیلى كه همراه داشت و غیر از آن در منزل چیزى نداشت به او داد و پس از زیارت از حرم بیرون آمد و در صحن در ایوان حجره قبلى متصل به سمت غربى نشست، پس سیدى از كفشدارى بیرون آمد و میل به سمت ایشان كرد و چون

نزدیك شد بعد از سلام بدون سئوال و جواب و شناختن سابق چیزى كه در مشت خود داشت در دست ایشان گذاشت و رفت، دیگر او را ندید و پیش از آن هم هرگز ندیده بود و آن وجه مقدار كفایت سفرشان بود كه در نظر داشتند .

حكایت هفتم: جناب سید سند و عالم معتمد آقا سید هادى عاملى الاصل كاظمینى المسكن سلمه الله تعالى برادر زاده عالم جلیل و حبرنبیل آقا سید صدرالدین عاملى متوطن در اصفهان رحمه الله كه در زهد و تقوا یگانه زمان و وحید دوران است، نقل كرد: كه در سال هزار و دویست و هفتاد و هشت گرانى شدیدى در عراق عرب پیدا شد و چند روز بر ما گذشت كه قادر بر تحصیل گندم نشدیم. قدرى برنج در خانه داشتیم روزها با آب طبخ مى كردیم و به همان قناعت داشتیم تا آن كه از رطوبت برنج مرضى در شكم بعضى از اولاد پیدا شد، پس از خانه بیرون رفتیم به جهت تحصیل مقدارى گندم كه شاید به آن معالجه شود و هر جا كه گمان مىرفت از دكان و خانه رفتم به دست نیامد. تا آنكه به قیمت بسیار راضى شدم پیدا نشد. چون مایوس شدم، پناه بردم به روضه مطهر جوادین (علیهما السلام) پس از كشف حال مستدعى شدم مقدارى گندم را كه به آن مرض را رفع كنم چون به خانه برگشتم دیدم در صحن خانه زیاده از سى من تبریز گندم سفید پاك كرده كه یك من از آن در تمام عراق پیدا نمى شد، پس پرسیدم از كجاست؟ گفتند مردى آورد و گفت: این مال فلان است و اسم شما را برد چون و اسم شما را برد از اسم او سئوال كردیم گفت محمد، پس شكر كردم و زیاده از مقدار حاجت را در میان همسایه ها و فقرا تقسیم كردم و در بلد از هر كس اسمش محمد بود پرسیدم منكر شد و تعجب مى كرد از آنكه چنین احتمالى در حق او برود .

حكایت هشتم: نقل فرمود كه وقتى رخوت عیال مندرس شد و از من مطالبه جامه نو داشتند و این در ماه رمضان بود و دستم به غایت تهى و از قیمت آن ها خالى بود، پس اعتراض كردم چون اعاده كردند وعده دادم كه در عید نظر خواهم گرفت، پس راضى نشدند و به اصرار خود باقى ماندند. فرزندم سید حسن بى اطلاع من از بعضى اصدقاء در بازار براى هر یك از ایشان یك پارچه گرفت به نحو اختلاف براى بعضى پیرآهن و بعضى زیر جامه و هكذا چو شب اول ماه شوال شد صداى مردى از در خانه بلند شد كه اهل خانه را آواز مى كرد، پس یكى از فرزندان رفت نزد او بقچه بسته به او داد و رفت و گشودیم و دیدیم رخوت تمام اهل خانه است از بزرگ و كوچك بر حسب قامت و مقدارشان سواى آن یكپارچه كه بى اذن من گرفته بودند كه در لباس هر یك نبود و من جهت نقصان آن پارچه ها را از رخوت هر یك ندانستم تا آن كه فرزندم سید حسن به آنچه كه بدون اجازه من كرده خبر داد . حكایت نهم: از جناب عالم ربانى و ابوذر ثانى صاحب كرامات باهره و فضائل ظاهره آخوند ملا زین

العابدین سلماسى تلمیذ خاص و صاحب اسرار جناب بحرالعلوم العلى الله مقامهما كه در ایام مجاورت سر من 172 راى به جهت كشیدن قلعه در دور بلد نقل شده: روزى در حرم مطهر نماز مى خواندم و كسى غیر از من در آنجا نبود ناگاه مرد تركى داخل شد و بعد از زیارت به زبان تركى به حضرت خطاب كرد كه خرجى من گم شده از تو مى خواهم و تو مى دانى من چیزى ندارم مرا به وطن برساند، خرجى من منحصر بود در همان و از تو جدا نمى شوم تا از تو نگیرم، و پنبه را از گوش بیرون كن و از این قبیل سخنان مكرر مى گفت و گمان مى كرد من این زبان را نمى دانم چون سخنانش زشت بود برخاستم و او را منع كردم و متغیر شدم كه این چه سؤ ادب است كه با امام (علیه السلام) مى كنى گفت: تو را چه كه میان من و امام من داخل مى شوى برو پى كار خودت، من بهتر ایشان را مى شناسم و حق ایشان را رعایت مى كنم و تا مالم را نگیرم نمى روم، پس برگشتم به مكان خود دو زاویه سمت بالاى سر و آن مرد مشغول شد به سخنش و در دور ضریح طواف مى كرد و من در امر او فكر مى كردم، ناگاه صدایى شنیدم چون صداى زنجیر در طشت، چون نگاه كردم دیدم كیسه بر زمین اقتاده متصل به ضریح و آن مرد در سمت پایین ما بود، چون آن صدا را شنید به آن سمت برگشت، پس كیسه را دید برداشت خوشحال و مسرور گفت: دیدى چگونه كیسه خود را از ایشان گرفتم، به همان سخنان كه زشتش مى پنداشتى و از آن ها وحشت كردى و اگر آن سخنان نبود التفات نمى كردند. گفتم: در كجا گم شد گفت: میان مسیب و كربلا و در اینجا ملتفت شدم، پس از صداقت و یقین و اخلاص او تعجب كردم و خداوند را شكر كردم به دیدن آن معجزه بزرگ . حكایت دهم: جماعت بسیارى نقل كردند كه از جمله ایشان است عالم تقى آقا على رضاى اصفهانى و جنابان عالمان صالحان میرزا محمد باقر و میرزا اسماعیل دو خلف جناب آخوند مذكور كه در تقوا و دیانت و امانت ایشان، احدى را دغدغه و تزلزلى نیست و غیر ایشان و در اصل حكایت متفق اند و به نحوى كه میرزا محمد باقر نقل كرد این است كه در زمان مجاورت مرحوم والد در سر من راى به جهت خدمت مذكوره من نیز با ایشان بودم و ایشان در دو طرف روز از بنا و عمله سركشى مى كردند و در وسط روز به عبادت مشغول و استراحت مى نمودند و من در جاى ایشان آن ها را مواظبت مى كردم، روزى هوا زیاد گرم شد، پس برگشتم به سوى خانه تا ساعتى بیاسایم، دیدم در دست والد سوزن و خیاطه ایست، و به آن پارچه را مى دوزد، گفتم: این شغل زنان است و ایشان حاضر و مستعد براى آن كار فرمود: مى خواهم كیسه اى بدوزم براى چیزى كه از براى او شانى است و دوست دارم كه از كار دست خودم باشد، پس از آن چیز سئوال كردم فرمود: هنگام ظهر داخل شدم در حرم مطهر و با من كسى نبود، پس مشغول به نماز شدم و چون سر از ركوع بلند كردم دست در گوشه عمامه كردم، كه مهر تربت را

گرفته در موصع سجود بگذارم دیدم نیست، پس متحیر ماندم در تحصیل چیزى كه سجود بر آن جایز باشد و با من غیر از او چیزى نبود در این تحیر بودم كه مهر ساخته مثل مهرها كه در كربلا مى سازند، از داخل ضریح مقدس بلند شد به سوى هوا، آن گاه منحرف شد به سوى من تا آن كه گذاشته شد در موضع سجود، پس سجده كردم بر آن با حمد و شكر الاهى بر این نعمت عظیمه، پس وصیت فرمود كه آن را در كفنش بگذاریم و جناب آقا على رضا سلمه الله تعالى گفت: آن مهر را در نزد ایشان زیارت كردم در كاظمین و در شكل مثمن بود .

حكایت یازدهم: روز پنجشنبه بود كه به درد دندان مبتلا شدم و كم كم شدت مى كرد، تا شب جمعه شد وقت مغرب داخل در حرم عسكریین (علیهما السلام) و مشغول به زیارت جامعه شدم و از شدت درد اصلا ملتفت نبودم كه چه مى خوانم و متفكر و مهموم بودم كه با این درد چگونه نماز بخوانم و از بى توفیقى از فیض این شب محروم ماندم، چون از زیارت فارغ شدم كه به قصد استشفا طرف گونه كه آن دندان در آن سمت بود بر عتبه ضریح مقدس مالیدم و مستدعى شدم كه اقلا به قدر زمان توقف در حرم مرا مهلت دهند، چون سر برداشتم گویا اصلا دردى نداشتم و از آن هم بالمره فارغ شدم .

حكایت دوازدهم: جناب عالم فاضل تقى و سالك عابد صفى قدوة الوالالباب و مانع ذكر اسم خود در این كتاب اصلح الله تعالى در حاله و كثر فى المسلمین امثاله شد، كه عملش سبب تعجب و تحیر انسان است.

چه در ایام سال روزهدار و غذا منحصر در یك وقت و همیشه با وضو و طهارت واقعى بدن و لباس و مواظبت غالب صلوات و اوراد، شب و روز به این حال چون سایر اهل علم مشغول درس و بحث و نوشتن در تابستان و زمستان به نحوى كه امتیازى نیست، احدى را بر ایشان و چند سال قبل با زحمت و مشقت خود را به مكه مشرفه رسانده و از آنجا به مدینه طیبه با نداشتن بضاعت جز اكسیر توكل، یك سال در آنجا رحل اقامت انداخت و از زیارت و عبادت و تعلیم مسائل به عوام شیعیان آنجا حظى وافر برداشت در سنه نود به نجف اشرف مشرف شد با دو نفر از اهل علم طبرستان خانه گرفتند و مشغول تحصیل بودند. جناب ایشان قدرى تنخواه داشت كسى بر آن مطلع نبود وقتى به خیالش افتاد كه وجودش منافى توكل و بقاى آن با وجود فقراء و مستحقین مانع از توفیق و رسیدن به كنه ایمان است پس در یك روز آن تنخواه را كه قریب به هشتاد تومان بود بر فقرا تقسیم كرد و به قدر دو ماه قوت را نگاه داشت نقل فرمود: ده، دوازده روز پیش از انقضاى مدت مزبوره شبى سحرگاه نیم ساعت قبل از فجر در حرم مطهر را باز نمودند و چراغ ها را روشن كردند و با جناب آقا سید محسن نایب كلید دار و دو نفر از مجاورین وارد حرم شدیم به جهت اداى نافله شفع و وتر، در پائین پا زیارت مختصرى متسعجلا خواندم و در بالاى سر مبارك قریب به ضریح مقدس نافله شفع را به جا آورده هنوز به جهت وتر بر خاسته،

ملتفت طرف راست خود شدم مقدار هفت یا هشت قران سفید مشاهده نمودم و در همان طرف به مقدار فاصله شخصى حاجى از مجاورین نشسته بود پرسیدم از شماست گفت: نه، با آن كه حسب عادت در اول شب بستن در حرم جاروب مى كنند و خدام با چراغ كمال فحص را مى نمایند از آنجایى كه بر سر هواى عالم دیگر بود اعتنا ننموده؛ بلكه ملتفت نشدم به حاجى مزبور گفتم برداشت چهار پنج روز كمال فحص از خدام و زوار و مجاورین نمود احدى مدعى نشد بالاخره وجه را خدمت جناب فقیه كامل شیخ محمد حسین كاظمینى داده بعد از زمانى از بعضى عوالم دیگر معلوم شد كه از انعامات حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و بر خود حرام كردم و براى من در آن خسرانى بزرگ بود .

حكایت سیزدهم: در آن سال چنانچه خود نقل كرد و حقیر هم مطلع شدم بعد از تمام شدن مدت مزبور از آن خانه بیرون آمده و در صحن شریف حجره تنها گرفت و معاشرت را ترك كرد و امر خوراك را از همه پنهان نمود. چند روزى گذشت از حد مزبور كه ابدا قوتى نخورد. فرمود: ضعف در خود یافتم جمیع مفاصل اعضایم به درد آمد كه از شدتش بى طاقت شدم، بعد از تشرف به حرم مطهر اعضایم را از زانو و كمر و مرفق و بند انگشتان و غیر آن به ضریح مطهر مالیده عرض نمودم من طاقت درد ندارم، بنابر این نبود فورا جمیع دردها رفع شد اثرى از آن ها باقى نماند، پس از آن صفراء زیادى در دهنم ظاهر شد به نحوى كه قدرت بر سخن گفتن نداشتم و هوا هم گرم چون در وسط جوزا بود تشنگى خیلى صدمه مىزد و شكم به پشت چسبیده دو تا شد، ثانیا ملتمس و متمسك به ضریح مقدس شده در روز دوازدهم هر سه فقره رفع شد این عمل مرحوم سید ابراهیم دامغانى كه از اتقیا مشتقلین بود فوت شد، همراه نعش به دریا رفته از آنجا به صحن از آنجا به وادى السلام رفتم و درس مباحثه و نوشتن مثل سابق برقرار میل به آب و غذا ابدا نبود در بازار عبور مىنمودم همه اقسام نعمت در نظرم خاكى بود طبعم ابدا رغبت به چیزى نداشت، لكن چه فایده دوستى از عمل آگاه به مقتضاى محبت، براهین اقامه نمود و بعضى از اساتید را نیز اطلاع داده به هر قسم بود و مخل كار و از صعود به مقام عالى نگاهم داشتند . مولف گوید: در روز تشییع جنازه، حقیر نیز همراه بودم و ابدا تغییر حالتى در ایشان ندیدم و در آن روز از باطن امر مطلع نبودم و مراد از آن دوست یكى از علما بلد آمل مازندران است، كه با ایشان در آن خانه بود و ایشان، پس از اطلاع جناب فخرالمحققین و قطب الفقهاء والاصولیین الحاج میرزا حبیب الله رشتى دام علاه را برداشته به حجره صحن رفتند به هر زبان كه داشتند و آخر به حكم بتى ایشان را اقطار دادند، حقیقت مرغى آسمانى را باز در قفس انداختند و حال تحریر این كتاب در مصاحبتشان در بلده طیبه سامره هستیم و در مواظبت بر عمل خویش غفلتى ندارد و جز حرم مطهر و مجلس بحث و درس و بعضى مجالس تعزیه معاشرتى ندارد، اوقات شریفش مستغرق در عمل آخرت و همه ایام روزه

دار ادام الله تعالى ایام سعادته .

حكایت چهاردهم: شیخ دیلمى كه در ارشادالقلوب روایت كرده از عبدالله بن حازم كه گفت: روزى با (هارون) رشید از كوفه بیرون رفتیم، پس رسیدیم به جنانب غریین پس آهوانى را دیدیم، پس چرخ ها و سگان را به سمت آن ها روانه كردیم، پس ساعتى آن ها را دواندند. آهوان پناه بردند به پشته، چرخ ها و سگان برگشتند، رشید از این قضیه متعجب شد. آهوان از پشته برگشتند، پس چرخها و سگان دوباره به سوى آن ها مراجعت كردند دفعه دیگر چنین كردند، پس رشید گفت: به سرعت بروید كوفه و كسى كه كهن سال تر باشد از همه نزد من آرید، پس پیرى از بنى اسد را به نزد او آوردند، پس رشید به او گفت: خبر ده مرا كه این پشته یا (برآمدگى زمین) چیست؟ گفت: خبر داد مرا پدرم از پدرانش كه آن ها مى گفتند در این پشته قبر على بن ابیطالب (علیه السلام) است خداوند او را حرم قرار داده هیچ چیز به او پناه نمى برد مگر آن كه در امان خواهد بود، پس هارون فرود آمد و آبى خواست و وضو گرفت و در آن پشته نماز كرد و دعا نمود و گریست و خود را به خاك مالید و امر كرد كه قبه بنا كنند كه چهار در داشته باشد، پس ساختند .

حكایت پانزدهم: شیخ صدوق در امالى از ابن عباس روایت كرده كه گفت: با امیرالمؤمنین (علیه السلام) در وقتى كه به سمت صفین تشریف مى برد بودم، پس نقل كرد حدیثى طولانى در مرور آن جناب به كربلا و گریستن و خبر دادن به مصائب ابو عبدالله (علیه السلام)، تا آن كه حضرت فرمود: كه عیسى (علیه السلام) گذشت به كربلا و با او بود حواریین. پس دید در اینجا آهوانى را كه به گرد هم آمده مىگریند. عیسى (علیه السلام) نشست و حورایین نیز نشستند، پس گریست و ایشان نیز گریستند و ندانستند كه چرا نشست و چرا مى گرید. گفتند اى روح الله و كلمه 173 چه تو را به گریه آورده فرمود: آیا مى دانید این چه زمینى است گفتند نه، گفت: این زمینى است كه كشته مى شود در او فرزند رسول احمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و فرزند نجیبه طاهره شبیه مادرم و دفن مى شود در او طینتى كه پاكیزهتر از مشگ، زیرا كه او طینت فرزند شهید است و همچنین است طینت پیامبران و فرزندان پیامبران و این آهوان با من سخن مى گویند و مى گویند در اینجا چرا مى كنند به جهت شوق به سوى تربت فرزند مبارك و گمان مى كنند، كه ایشان ایمن اند كه در این زمین یعنى تا در اینجا چرا مى كنند از شر دشمن آسوده اند .

حكایت شانزدهم: سید جلیل سید رضى در جز پنجم تفسیر 174 خود كه مسمى است به حقایق التنزیل و دقایق التاویل در تفسیر آیه شریفه فیه ایات بینات 175 مى فرماید: در خانه خداوند نشان ها و علامت هاى باهره است بر وجود مقدس خداوند عالم، و چون عبارت سید در نهایت فصاحت بود به عرب نقل كردم و من ایات الحرم التى لا توجد فى غیره ان الوحش والسباع اذا دخلته و صارت فى حدوده لا یقتل بعضها

بعضا، ولا یؤذى بعضها بعضا، و لا تصطاد فیه الكلاب، والسباع سوانح الوحوش التى جرت عادتها بالاصطیاد لها، و لا تعدوا علیها فى ارض الحرم كما تعدوا علیها اذا صادفتها خارج الحرم، فهذه دلالة عظیمة، و حجة على ان الله تعالى هوالذى ابان هذا البیت و ماحوله بهذا الایة من سایر بقاع الارض، لانه لا یقدر ان یجعل هذه البقعة التى ذكرناه على ما وصفناه منها و ان یحول بین السباع فیها، و بین مجارى عاداتها و حوافر طبایعها، و عمل النفوس السلیطة التى ركبت فیها حتى تمتنع من مواقعة الفزایس و قد اكتبت لها و صارت اخذ ایدیها، بل تأنس باضدادها و تانس الاضداد بها الا الله سبحانه و هذا خارج عن مقدار قوى المخلوقین و تدابیر المربوبین 176

تا این كه مى فرماید : فاما الذى شاهدته انا عند مقامى بمكة فى السنة التى حججت فیها فامتناع الطیر من التحلیق فوق البیت، حتى لقد كنت ارى الطائر یدنو من المطرح السحیق و المنزع البعید فى احد طیرانه و اسرع خفقان جناحه حتى اقول قد قطع البیت عالیا علیه وجائزا به فما هو الا ان یقرب منه حتى یكسر منحرفا و یرجع متیامنا او متاسرا فیمر عن شمال البیت او یمیته كان لافتا یلفته او عاكسا یعكسه و هذا من اطراف ما شاهدته وجربته، فاما اختلاط الطیر بالناس حتى لا تنفر من ظلالهم ولا تتباعد عن همس اقدامهم، فهو شىء بین و واضح و لعهدى بجماعات من المصلین فى المسجد الحرام، و هم یكفكفون الطیر بایدیهم عن مواضع سجودهم لشدة قربها منهم واختلاطهابهم و لقد رایت ظبیا وحشیا تتخرق الاسواق و تقف على جماعة من بایعى الاقوات فربما انتشط نشطة او اجتذب الشیىء بعد الشىء خلسته و علیه سمآء الساكن ودعة المطمئن الامن حتى انه ربما طرد، فلم یرعه الطرد و لم یفزعه الایمآء بالید قیل لى و لم اره انه اذا جاوز انصاب الحرم خرج كالسهم المارق والبرق الخاطف كان روعة انما ادركته بعد خروجه من حدود الحرم و دخوله فى اراضى الحل فتبارك الله رب رب العالمین 177

حاصل ترجمه آن كه از آیات حرم كه یافت نمى شود و در غیر او این كه وحوش و درندگان هرگاه داخل شوند در آنجا و در حدود او قرار گیرند نمى كشد؛ بعضى دیگرى را و آزار نمى رساند بعضى، بعضى را، و صید نمى كند در او سگان و درندگان وحشى را كه در اطراف ایشان ظاهر مى شوند، كه عادت جارى شده كه آن ها را بگیرند و ستم نمى كنند بر آن ها در زمین حرم، چنانچه در بیرون حرم مى كنند و این دلیلى است بزرگ و حجتى است واضح بر این كه خداوند تبارك و تعالى است، كه جدا نموده این خانه و اطراف او را از سایر بقعه هاى زمین زیرا كه قادر نیست این كه قرار دهد این بقعه را كه ذكر نمودیم بر این نحو كه وصف كردیم و این كه حایل شود میان درندگان آنجا و میان عادات جاریه و طبیعت هاى شتابنده آن ها و كاركردن نفس هاى با اقتدارى كه در آن ها گذارده اند، به نحوى كه باز مى دارند خود را از در افتادن با شكارها و حال آن كه فراهم آمده بر ایشان و گردید گرفتار دست هاى ایشان، بلكه مانوس مى شوند،

با مخالفت جنس خود و مخالف ها با آن ها جز خداى عزوجل؛ زیرا كه این بیرون است از توانایى خلایق و تدبیرهاى ایشان و اما آنچه خود مشاهده كرد هنگام اقامه در مكه در آن سال كه حج كردم در او پس امتناع مرغان است از پرواز كردن بر بالاى خانه تا آن كه مى دید مرغ را كه نزدیك مى شود از جاى دور در حالت تندى پرواز و سرعت به هم زدن بال خود تا این كه مى گفتم گذشت از سمت بالاى خانه كعبه و عبور كرد از او، پس نبود جز نزدیك شدنش به خانه كه منحرف مى شد و بر مى گشت به طرف راست یا چپ و مى گذشت از یمین یا شمال خانه كه گویا پیچانده، او را مى پیچد و برگرداننده او را بر مى گرداند و این از تازهتر چیزى بود كه آنجا دیدم و به تجربه رساندم و اما اختلاط مرغان به مردم در آن جا تا به حدى كه رم نكنند از سایه هاى ایشان و دور نشوند از صداى قدم هایشان، پس چیزیست روشن و واضح و هر آینه در یاد من است جماعتى از نمازگذاران در مسجدالحرام كه ایشان بر مى گرداندند مرغ ها را به دست هاى خود از مواضع سجود خود از شدت نزدیكى و اختلاط آن ها به ایشان و به تحقیق كه دیدم آهویى وحشى را كه مى گذشت از بازارها و مى ایستاد نزد جمعى كه طعام مى فروختند و بسا بود از جاى خود حركتى مى كرد چیزى مى ربود و بر او بود علامت آرامى و آسایش مطمئن آسوده به نحوى كه بسا بود او را مى راندند و از راندن نمى ترسید و از اشاره دست نمى هراسید و كسى برایم نقل كرد كه او چون گذشت از نشان هاى حد حرم بیرون رفت مانند تیر پرتاب و برق رباینده گویا ترس او را در بیرون حرم و زمین هاى حل گرفت .

حكایت هفدهم: سید جلیل على بن طاووس در باب نهم كتاب امان الاخطار مى فرماید: آمدند نزد من بعضى كنیزان و عیال ایشان هراسان بودند و من در آن وقت مجاور بودم با عیالم مر مولاى خود على (علیه السلام) را، پس گفتند: دیدیم در محل رخت كندن حمام كه حصیرها پیچیده مى شود و باز مى شود و نمى دیدیم آن را، كه این كار را مى كند، پس حاضر شدم در نزد در مسلخ، و گفتم سلام علیكم به تحقیق كه رسیده به من از شما آنچه را كه كردید و ما همسایگان مولاى خود على (علیه السلام) مى باشیم و اولاد او و مهمان او و ما را بد نیامده همسایگى شما، پس مكدر نكنید بر ما مجاورت آن جناب را و اگر از این كارها كارى كردید شكایت شما را به سوى آن جناب خواهم برد، پس ندیدم از ایشان كه پس از آن متعرض مسلخ حمام شده باشند .

حكایت هیجدهم: فاضل المعى آخوند ملا كاظم هزار جریبى تلمیذ علامه بهبهانى در كتاب تحفةالمجاور نقل كرده از سید جلیل جناب میر سید على صاحب ریاض كه فرمود: عادت داشتم به زیارت قبورى كه در بیرون كربلا نزدیك خیمه گاه بود. در عصر پنجشنبه، پس شبى در خواب دیدم كه گویا رفتم به آن مقابر، پس دیدم بلد را كه خالى است از عمارت و بیوت و به جاى همه قبر و مكان آن مرتفع شده پس من

متفكر و مستوحش شده كه شنیدم هاتفى مى گویند خوشا به حال كسى كه در این ارض مقدس مدفون گردد اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قیامت به سلامت در رود. و هیهات كه كسى در آنجا مدفون نشود از هول قیامت بسلامت در رود .

حكایت نوزدهم: و نیز در آنجا از جناب استاد اكبر آقاى بهبهانى نقل كرده كه فرمود: در خواب دیدم حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) را، پس گفتم: اى سید و مولاى من، آیا سوال مى كنند از كسى كه دفن شده در جوار شما، فرمود: كدام ملك است كه او را آن جرئت باشد كه از او سئوال كند .

حكایت بیستم: از شیخ اجل افضل الاتقیاء و زین العلماء شیخ جواد نجفى، شنیدم كه فرمود: خبر داد مرا والدم حبر نبیل و راسخ در علم حدیث و تنزیل شیخ حسین نجفى اعلى الله تعالى مقام ها كه مردى نصرانى در بصره تاجر بود و او را اموال و امتعه بسیارى بود به نحوى كه بصره براى تجارت او گنجایش نداشت پس شركاى او كه در بغداد بودند به او نوشتند كه مكان تو در آنجا، لایق تو نیست و بغداد بلدى است وسیع براى تجارت و انواع معاملات؛ چنانچه به آنجا نقل نمایى، پس نصرانى اموال و مطالبات خود را جمع نمود و به سمت بغداد و سفر كرد و با او بود تمام آنچه داشت و در بین راه جماعتى از دزدان به او رسیدند و آنچه داشت از او گرفتند، نماند برایش چیزى، پس از شرم بى چیزى روى به بادیه آورد و پناه به خیمه و منازل اعراب برد و از محل مضیف 178 آن ها چیزى مى خورد و از مكانى به مكانى مى رفت تا به جماعتى رسید كه در میانشان جوانان بسیار بود و مردانشان به زراعت مشغول بودند و او در نبودن آن ها با آن جوان ها انس گرفت و آن ها با او مانوس شدند، تا آن كه روزى آثار افسردگى و ملال در او پیدا شد از سبب آن پرسیدند گفت: من در اكل و شرب كل بر شماها شده ام، از آن مى ترسم كه از این جهت در آزار باشید گفتند این مضیف را (مهمانخانه) مصرفى معین است در هر روز كه بودن تو در آن چیزى از آن نكاهد و نبودنت چیزى بر آن نیفزاید، پس دلش آرم شد و مدتى بدان جا ماند و تا آن كه جماعتى از اهل حیص و اطراف آن كه پیاده با پاى برهنه به زیارت ائمه (علیهم السلام) مىروند و توشه سفر ایشان منحصر است در انبانى كه در آن است. قدرى آرد و خرماى دون، بر آن جماعت نازل شدند.

به قصد زیارت نجف اشرف و كربلا و پس از آن جوان ها به شوق آمدند و با آن ها مرافقت كردند و آن نصرانى را با خود برداشتند و او از توشه ایشان مى خورد و مال ایشان را حراست مى كرد. تا آن كه رسیدند به نجف اشرف و زیارت كردند و از آنجا رفتند به كربلا و آن ایام؛ ایام نزدیك عاشورا بود و نصرانى با ایشان بود چون داخل شدند در كربلا بلد را دیدند كه از كثرت نوحه و لطم و ازدحام به خود مى لرزد، پس در صحن مقدس منزل كردند و متاع خود را در آنجا گذاشتند و به نصرانى گفتند: به جاى خود باش كه ما فردا بعد از ظهر نزد تو خواهیم آمد و آن شب عاشورا بود، پس نصرانى تنها در آنجا

ماند چون پاره اى از شب گذشت دید سه مرد را كه از حرم بیرون آمدند و یكى از آن ها به دیگرى گفت كه ثبت كند اسامى زوارى را كه در بلدند و دفتر را نزد او آرد و به دیگرى فرمود: ثبت كند اسامى زوارى را كه در صحنند، پس هر دو رفتند و زمانى ناپدید بودند، آنگاه برگشتند و با ایشان بود دفتر اسامى زوار چون در آن نظر كرد فرمود چیزى را از ایشان مانده، پس دو مرتبه رفتند و برگشتند و گفتند احدى نمانده فرمود باقى مانده بار سوم برگشتند و گفتند كسى نمانده جز یك نفر نصرانى، در موضع فلانى، پس فرمود: چرا او را در دفتر ننوشتید، آیا در ساحت ما منزل ننموده، پس نصرانى از خواب غفلت بیدار شد و نور ایمان در قلبش داخل شد و ایمان آورد بعوض اموال دنیا به نعم آخرت رسید .

حكایت بیست و یكم: علامه مجلسى در مجلد بیست و دوم بحارالانوار نقل فرموده كه خبر داد مرا جماعتى بسیار از ثقات كه در وقت محاصره روم لعنهم الله نجف اشرف را، در سنه هزار و سى و چهار 1034 و بستن اهل نجف دروازه ها را، و مدافعه با آن ها با كمى عدد و تهیه و كثرت دشمن و استعداد ایشان مدت ها طول كشید و ظفر نیافتند و گلوله توپ و تفنگ مثل باران بر آن ها مى ریختند. و بر یكى از آن ها بر نمى خورد حتى آن كه اطفال در كوچه ها منتظر بودند كه كى گلوله مى افتد كه با او بازى كنند؛ بلكه روزى دخترى دست خود را بالا كرده به جهت حاجتى، پس گلوله آمد و از آستین او داخل شد و از زیر دامنش بیرون رفت و آسیبى به او نرسید و بعضى صلحاء شبى امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید كه در دستش سیاهى بود، پس از سبب آن پرسید: فرمود: از بس از شما گلوله هاى را برگردانم . حكایت بیست و دوم: فاضل المعى سید شمس الدین رضوى، سر كشیك روضه رضویه در عهد شاه طهماسب متاخر، در كتاب حبل المتین نقل كرده از شیخ محمد قاسم 179 مجاور نجف اشرف كه قرض بسیارى پیدا كردم، پس عزم نمودم كه به سمت عجم روم، پس داخل روضه منوره شدم و زیارت وداع كردم كه صبح بیرون روم، پس شب در خواب دیدم كه شخصى در بالاى منار كه موذن در آنجا اذان مى گوید ندا مى كند كه نمى دانى كه على (علیه السلام) امیرالمؤمنین و سلطان سلاطین است. چون صبح شد فسخ عزیمت كردم، پس به زودى قرضم ادا شد و حال سى سال است كه در نجفم و به احدى محتاج نه شدم .

حكایت بیست و سوم: نیز در آنجا نقل كرده از مولى محمد تقى خادم، كه كلید دار حرم بود، گفت شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید، كه به او فرمود: فردا جنازه مى آوردند بر استرى كه یك چشم او یك چشم جنازه كش كور است، زینهار كه بگذارى كه در حریم من دفن شود. چون صبح شد خواب خود را براى خدام نقل كرد، پس همه بیرون رفتند و در نزد دروازه منتظر جنازه شدند، كه ناگاه

به همان علامت رسید، پس آورنده او را زجر كردند و منع نمودند از دخول بلد و كلید دار دفعه دیگر حضرت را در خواب دید كه به او فرمود: آیا تو را منع نكردم كه نگذارى آن جنازه را در جوار من دفن كنند. عرض كرد اى مولى منع كردم او را كه داخل بلد شود فرمود: فلان چند درهم رشوه گرفت و دفن كرد و به روایتى عرض كرد اى مولاى من او از قبر بیرون بیاورم فرمود، نه زیرا كه دفن شد. به روایتى چون صبح شد آن قبر را شكافتند، پس دیدند در گردنش زنجیز محكمى كه طرف دیگر آن متصل بود به زیر صندوق مبارك چون دیدند ممكن نیست، قبر را پر كردند و از این معجزات و اظهار مرحمت آن حضرت به مجاور خود در آن كتاب بسیار است .

حكایت بیست و چهارم: جناب عالم جلیل و سید نبیل آقا سید حسین شوشترى از نجمه علما و صلحاى مجاورین نجف اشرف بود و از ائمه جماعت رواق مطهر و در نزد علماى آن بلده طیبه معرز و و محترم، فرمود: وقتى با جناب سیدالعلماء و علمادالاتقیاء صاحب المقامات العالیه والكرامات الباهره حاج سید على شوشترى و فخرالحقیقین و خاتم المجتهدین و جمال الملة والدین علم الهدى شیخ مرتضى الانصارى اعلى الله مقامهم، به زیارت كربلا مشرف شدیم چون وارد شدیم به آنجا رفتم به منزلى كه همیشه به آنجا مى رفتم، دیدم صاحب منزل از من پریشان تر است، پس به زیارت حضرت عباس (علیه السلام) مشرف شدم و پس از فراغ از زیارت و نماز به نزد شباك 180 آمدم و عرض كردم اى مولاى من، مى دانید من از زوار شمایم و چیزى ندارم هنوز كلامم تمام نشده بود كه دیدم از شباك چیزى حركت كرد به نزد من افتاد و آن یك عدد شامى بود كه قیمت او در آن وقت دو قران و نیم بود پس به تعجیل برداشتم از خوف خدام و شكر الاهى به جاى آوردم .

حكایت بیست و پنجم: و نیز نقل فرمود: كه شبى جنابان سابقان سید و شیخ قدس الله سرها، میل كردند كه در نزد من غذا خورند، پس از اظهار مسرور شدم و به خانه آمدم در نزد اهل چیزى نیافتم، پس ساعتى متحیر مانده كه چه تدبیر كنم ناگاه نظر عیال به كنجى از كنج هاى خانه افتاد چیزى دید پرسید كه این چیست؛ پس از جا بر خواستم و عصایى كه در دست داشتم به آنجا زدم كه ناگاه دراهم بسیارى از دیوار ریخت چنان كه كسى از آنجا مى ریزد، پس آن ها را گرفتم و دانستم كه از جانب خداوند جل و علا است .

حكایت بیست و ششم: سید فاضل جلیل سید محمد باقر شریف حسینى در كتاب نوالعیون نقل كرده از عالم زاهد سید هاشم حایرى كه در نجف اشرف عطارى بود كه دكانش نزدیك صحن مقدس بود و همیشه مردم را بعد از نماز ظهر موعظه مى كرد در آن دكان هرگز از جماعت خالى نبود و یكى از شاهزادگان شهر دكن از بلاد هند در نجف اشرف، مجاور بود، پس براى او سفرى روى داد به سوى بعضى بلاد و او را حقه بود كه در آن پاره اى از جواهرات نفیسه و سنگ هاى قیمتى بود، پس آن را به آن عطار سپرد چون

برگشت و مطالبه نمود منكر شد، پس در كار خود متحیر ماند ناچار پناه به روضه مطهره برد و عرض كرد فدایت شوم، از اهل و دیار جدا شدم و از جاه و اموال فراوان اعراض كردم و اختیار كردم مجاورت قبر مطهر تو را به جهت رستگارى در روز رستخیز و سپردم مایه توكل خود را در نزد زاهدترین اهل بازار و حال به دینارى از آن اقرار ندارد و بر انكار اصرار مى نماید و مرا شاهدى نیست جز خداى و حكمى غیر از جنابت از تو مالم را مى خواهم، چون تفرعض به نهایت رسید، خوابش ربود امام (علیه السلام) را در خواب دید و به او فرمود: چون آخر شب دروازه بلد باز شود بیرون رود و اول كسى را كه مى بینى كه خواست از او بیرون رود حقه خود را از او مطالبه كن كه او آن را به تو مى رساند؛ پس بیدار شد و به فرموده عمل كرد، پس پیرمرد صالح عابدى را دید كه به پشت خود هیزم مى كشد به جهت تحصیل قوت حلال و عمر خود را صرف مى كرد در قناعت و عبادت پس حیا كرد از او و مایوسانه برگشت و داخل شد در روضه مقدسه و كلام گذشته را اعاده نمود؛ پس در شب دوم دید آنچه در شب اول دیده بود، پس بیرون رفت و همان مرد را دید پس برگشت و سئوال خود را اعاده نمود در شب سوم نیز به همان نحو در خواب دید پس بیرون رفت و همان مرد را دید. تمام مقدمات را براى او نقل كرد و حقه را از او خواست چون عابد سخن او را شنید ساعتى فكر كرد آن گاه گفت ان شاء الله به تو حقه را مى رساند فردا بعد از ظهر در نزد دكان شیخ عطار چون روز دیگر شد و مردم جمع شدند در نزد دكان؛ عابد خواهش نمود از عطار كه امروز وعظ را به من واگذار، پس عابد گفت: من فلان پسر فلانم و مرا خوفى است شدید از حق الناس و بى رغبتى به زر، و سیم به توفیق خداوند و قناعت و عزلت و با این حال مرا امرى عظیم روى داد كه مى ترسانم شما را از عذاب الیم و سختى آتش دوزخ و خبر مى كنم شما را نه بعضى از آنچه خواهد آمد و در روز جزا، بدانید كه من قرض كرده بودم براى حاجت پیش از این به مدتى از بعضى یهود و صد دینار به حساب عجم كه عشر یك قران است و قرار دادم كه آن در ظرف بیست روز به او برسانم هر روز نصف عشرى، پس قسط ده روز را وفا كردم از قیمت هیزم آن گاه او را طلب كردم اثرى از او ندیدم و كسى گفت كه او به بغداد رفته، پس شبى در خواب دیدم كه گویا قیامت بر پا شده و مردم جمع شدند در موقف حساب و مرا با دو نفر دیگر به موقف حساب آوردند، پس مرا به سوى او فرستاد چون به سمت او قصد كردم صراط را دیدم كه بر روى دوزخ است و از صداى مهیب ترسناك او هراسان شدم، چون رسیدم به او طلبكار یهودى خود را دیدم كه مانند خدره آتشى از دوزخ درآمد و بر صراط ایستاد و راه مرا بست و گفت: پنجاه دینار مرا بده و از پى كار خود برو، پس هر چه تضرع و انابه كردم و گفتم تو را جستجو كردم و در رساندن آن به تو تقصیرى نكردم، سودى نبخشد و گفت راست مى گویى، ولكن از صراط نخواهى گذشت، مگر آن كه حق مرا وفا كنى چون

صراط او را دیدم گریستم و لابه كردم و گفتم الآن چیزى ندارم كه حق تو را به آن وفا كنم، پس یهودى گفت: بگذار مرا كه یكى از انگشتان خود را بر عضوى از اعضاى تو بگذارم، پس به این راضى شدم چون راه را بسته بود در مطالبه ابرام مى نمود، پس انگشت خود را بر سینه من گذاشت از شدت سوزش او بیدار شدم و سینه خود را چنین مجروح دیدم و تا كنون به معالجه او مشغولم و از یهودى اثرى نیافتم آن گاه سینه خود را گشود، پس مردم دیدند در او زخمى منكر و صداى ایشان به گریه و زارى بلند شد و عطار ترسید و صاحب حقه را به گوشه اى برد و توبه كرد و حقه را داد و عذر خواست .

حكایت بیست و هفتم: سید جلیل غیاث الدین عبدالكریم بن احمد بن طاووس در كتاب فرحة الغرى نقل كرده كه در سنه پانصد و یك ( 501 ) هجرى در نجف اشرف گرانى به جایى رسید كه هر رطل نان كه نود و یك مثقال بود به یك قیراط مى فروختند و به همین منوال تا چهل روز گذشت، پس مردم از سختى كار به دهات متفرق شدند و از خدام حضرت امیر المومنین (علیه السلام) مروى بود كه او را ابو البقاء بن سویقه مى گفتند و صد و بیست سال از عمرش گذشته بود و از خدام غیر او كسى نماند، پس كار بر او سخت شد زنش و دخترانش به او گفتند ما هلاك شدیم تو نیز چون سایر خدمه برو شاید خداوند درى باز كند كه به آن زندگى كنیم، پس عزم كرد بر رفتن و داخل شد در قبه شریفه صلوات الله على صاحبها و زیارت كرد و نماز به جاى آورد، و در بالاى سر حضرت نشست و گفت: یا امیرالمؤمنین صد سال در خدمتت به سر بردم و از تو جدا نشدم نه حله را دیدم نه سكون و حال گرسنگى مرا و اطفالم را آزار رسانده و اینك از تو جدا مى شوم و بر من گران است، مفارقت تو وداع مى كنم تو را كه وقت مفارقت میان من و تو رسیده آنگاه بیرون آمد و با مكارى بیرون رفت كه به وقف و سو راء بگذرد و در مرافقت او بود وهبان سلمى و ابو كردان و جماعتى از مكاریان و شب از نجف بیرون رفتند و تا ابوهیبش آمدند، پس بعضى گفتند وقت بسیار است پس فرود آمدند و ابوالبقاء نیز با ایشان فرود آمد و خوابید، پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید كه به او مى فرماید: اى ابوالبقاء از ما مفارقت كردى، پس از این مدت دراز؛ برگرد به همانجا كه بودى؛ پس گریان از خواب برخواست؛ پس از سبب گریستن او پرسیدند، آنچه در خواب دید نقل كرد و برگشت چون دخترانش او را دیدند فریاد برآوردند، پس خواب خود را نقل كرد و بیرون آمد و كلید قبه مطهره را از زحان ابى عبدالله بن شهریار قمى كه از بزرگان علما است گرفت و به عادت خود نشست تا سه روز، روز سوم مردى وارد شد و توبره در پشت او بود به هیات آنان كه پیاده به مكه مى روند، پس آن را باز كرد و از آن جامه در آورد و پوشید و داخل قبه مطهره شد و زیارت كرد و نماز به جاى آورد و یك اشرفى به ابوالبقاء داد و گفت از این طعامى براى من حاضر كن، كه نهار بخورم، ابوالبقاء نان و ماست و خرما حاضر كرد، پس به او گفت: این ها موافق

مزاج من نیست ببر این ها را براى اولاد خود كه صرف كنند و این اشرفى دیگر را بگیر و براى من مرغى و نانى بگیر، و پس آن را گرفت و آورد چون وقت نماز ظهر شد نماز ظهر و عصر را به جاى آورد آمد به خانه آن مرد با او بود، پس طعام را حاضر نمود و با هم خوردند و آن مرد دست خود را شست و گفت براى من سنگ هاى وزنه طلا را، بیاور، پس ابولبقاء رفت نزد زیدبن واقصه زرگر كه در در خانه تقى بن اسامه علوى نسابه بود و از او صینى 181 را گرفت كه در او بود و زن ها طلا و نقره پس آن مرد جمع كرد تمام وزنه ها را و آن را در كفه گذاشت. حتى جو و برنج و حبه و شبه و كیسه پر از طلا بیرون آورد و در مقابل آن وزنه ها گذاشت و آن را در دامن ابوالبقاء ریخت و برخواست و آنچه ماند آن را بست و كفش خود را پوشید، پس ابوالبقاء به او گفت: اى سید من، این را چه كنم، گفت: این از آن توست، فرمود: آن كسى كه به تو گفت برگرد به همانجا كه بودى كه به تو مقابل وزن ها بدهم و اگر بیشتر از این آورده بودى هر آینه مى دادم، پس ابوالبقاء مدهوش شد و به رو در افتاد و آن مرد رفت و ابوالبقاء دختران خود را شوهر داد و خانه خود را ساخت و حالش نیكو شد .

حكایت بیست و هشتم: جناب عالم كامل و سیدالافاضل الورع التقى آقا سید هادى عاملى مجاور كاظمین كثرالله فى المسلمین امثاله كه در تقوا یگانه و در فضل مردانه اند، نقل فرمود: كه در سال 1278 آب دجله طغیان كرد و به دور بلد كاظمین احاطه نمود و راه ها مسدود شد و چون شط فرو نشست، آب هاى ایستاده اطراف بلد از بساتین و غیره كه به قدر قامت بود و بعضى جاها زیادتر گل و باطلاق زیاد مانع از رفتن به شط و آوردن آب شد، پس اهل بلد سده بستند میان بساطین از بلد تا لب شط، به مقدار آن كه یك نفر از آن بگذرد و باقى جاها به جهت آب و گل قابل عبور نبود روزى قریب مغرب به جهت نداشتن آب و احتیاج عیال ظرفى، برداشتم و به كنار شط رفتم و وضو ساختم و ظرف را پر كردم چون خواستم برگردم به جهت ظلمت آن راه باریك گم شد و از مراجعت مایوس شدم، چه به هر كجا قدم مىگذاشتم در گل فرو مىرفت كه محیط بود به اطراف شط به نحوى كه مستقر نمى شد تا مطمئن شده خود را به ساحل برسانم و به همین حال ماندم و ظلمت فرو گرفت و بر توقف در آن مكان عازم شدم با نهایت تشویش كه از جهت عیال داشتم، پس به باب الحوائج حضرت كاظم (علیه السلام) استغاثه كردم و متوسل شدم ناگاه مردى از میان باغ ها پیدا شد و بر من سلام كرد، از او خجل شدم كه مرا به این حال دیده كه در گل فرو مانده ام، پس از حالم پرسید براى او شرح كردم، نزدیك شد و دست مرا گرفت و ظررف آب را برداشت و هر كجا قدم مى گذاشت من پاى خود را در جاى قدم او مى گذاشتم و با او سیر مى كردم تا رسیدم به اول سد كه از او مى گذشتند، پس به او گفتم خداوند تو را جزاى خیر دهد ظرف را به من ده گفت: تو نمى دانى چگونه او را بردارى و او در پیش و من در پشت سر او مى رفتم و در هر مقدارى از سیر سئوال

مى كردم كه ظرف را به من ده و برگرد و او قریب به همان مضمون به من جواب مى داد و من چنان غافل بودم كه ملتفت نشدم كه آب همه اطراف را گرفته و از براى احدى محلى در این بساطین نمانده و از این جهت اصرار مى كردم كه به محل خود برگردد به خیال آن كه از سكنه بساتین است. تا آن كه نزدیك شدیم به اواخر سد ظرف را به من داد و دست مرا گرفت كه در آب نیفتم چون راه سد تنگ بود و مرا مقدر داشت چون در پشت سر من افتاد برگشتم به طرف او كه براى رحمتش چیزى به او دهم او را نیافتم آن وقت ملتفت شدم و گفتم: سبحان الله من چگونه به این شخص اصرار مى كردم كه برگرد و حال آن كه در این زمین محلى نبود كه او به آنجا برگردد و دانستم كه او از بندگان صالحین بود .

حكایت بیست و نهم: جناب عالم جلیل و فاضل نبیل الصالح الصفى آقا میرزا اسماعیل سلماسى ایده الله نقل كرد از والد ماجد خود عالم ربانى و مؤید آسمانى صاحب كرامات باهره آخوند ملازن العابدین سلماسى مجاور ارض اقدس كاظمین كه سابقا كرامتى از ایشان نقل شد، كه فرمود: در سنه هزار و دویست و چهل و شش، كه طاعون عام عالم را فرو گرفت و دیار را از اهلش خالى نمود آب دجله طغیان كرد به نحوى كه در كوچه ها و صحن مقدس كاظمین آب جارى شد و مردم متفرق شدند و در صحن مقدس بسته شد. چند نفر از صلحا بنا را به رفتن به سامره گذاشتند، سفینه اى گرفتند و مرا هم با عیال در آنجا نشاندند، چون چند فرسخى دور شدیم به چند جا از سد رسیدیم كه شكسته بود و عرض و عمقش زیاد، كشتى را هم باید بكشند، عبور از آن مواضع ممتنع، لهذا ناخدا برگشت و در آخر باغات كاظمین قصرى عالى از نوابى هندى بود، كه پیوسته اظهار محبت مى كرد و در وقت فرار از مرض اصرار داشت كه در آن قصر منزل كنم قبول نكردم در این حال كه كشتى برگشت و از آنجا باید عبور كند به ناخدا گفتم به آنجا فرود آید هر چه سعى و كوشش كرد، نتوانست از تندى آب خود را به آنجا برساند، لهذا از او دور شد و به هر قطعه خشكى كه مى رسید بعضى بیرون مى رفتند تا به جایى رسید و ما را بیرون كرد چون در آمدیم دیدیم در میان شط و در و پنجره و چوب هاى قصر است كه بر روى آب مى رود معلوم شد كه در این حال خراب شده و چون در محل نزول خود نظر كردیم و دیدیم در وسط آب است و راهى به خشكى ندارد. متحیر ماندیم، در این حال مرد پیرى پیدا شد و خود را در آب انداخت و به ما رساند و از حال ما مطلع شد، برگشت و از شاخه اى خرما راهى بست و ما را بیرون برد از آن ها سایه بانى ساخت و ما را منزل داد و گندمى آورد نانى ترتیب دادیم، یكى از عیال مبتلا شد به طاعون و فوت شد و آن مرد همراهى كرد در تجهیز، پس برگشتیم به بلد و در سمت پشت سر صحن خانه گرفتیم و در آن غیر از من و یك نفر دیگر در خانه مقابل ساكنى نبود. شیخ محمود كلیددار به ملاحظه رفاقت و دوستى كه داشت امر

نمود، در صحن را كه بعد از چهل روز مسدود بود باز نمودند و احدى به آنجا راه نداشت، چون در باز شد دیدم شخصى را از اهل علم كه او را ملا على مى گفتند و از فضلا بود، لكن در آخر عمر فى الجمله خبط دماغى بهم رسانده در صحن بود، پس به او از روى تعجب گفتم كه در این مدت چهل روز چگونه بى معاش زندگى كردى، پس در ما نگریست و ملامت كرد از سستى اعتقاد و این آیه را خواند . وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ 182 دانستیم كه رزقش را در این مدت از خزانه غیب رساندند، پس در حرم مطهر را گشودند و زیارت كردیم و چون كسى نبود هر روز وقت ظهرى باز مى كردند و من لقمه نانى مى خوردم و قیلوله مى كردم آن گاه مشرف مى شدم، پس از اداى نماز و زیارت بر مى گشتم و در را مى بستند. تا آن كه روزى چون به خواب رفتم، دیدم در حرم مطهر تنها مشغول زیارتم چون غالب آن ایام جنازه اى را از در صحن كه سمت پائین پا است داخل كردند و به قدر نه نفر یا بیشتر تا دوازده كه زیادتر همراه جنازه نبود و دو شخص سفیدپوش به هیاتى كه دانستم هر دو ملكند با او همراهند. مانند: موكلین تا آن كه نزدیك ایوان مقدس رسیدند، پس حضرت موسى بن جعفر (علیهما السلام) را دیدم در حرم مطهر است و به آن دو شخص فرمود: به زبان فارسى جرئت تا اینجا، پس آن دو نفر شرمگین شدند و در گوشه خود را مخفى كردند، پس جنازه را آن جماعت نزدیك ضریح گذاشتند و صف كشیدند و چیزى بر روى جنازه انداخته بودند، كه یكى از گوشه هاى آن پاره بود، مقدم آن جماعت زیارت مختصرى خواند، چنانچه همان شخص در وقت دخول حرم اذان دخول مختصرى خواند شخصى از ایشان در حال كشیدن آن صف به من متصل شد از او پرسیدم كه: این جنازه از كیست، گفت: از فلان شخص و او را مى شناختم كه بسیار بدكار و متهتك در معاصى و متجرى بود، پس متعجب شدم كه چنین مجرم تبه كار مقامش به اینجا رسد كه حضرت چنین شفقتى درباره او كند، پس از كثرت شوق و شعف و امیدوارى به شفاعت آن بزرگوران كه تا به اینجا است مشغول گریه شدم و از خواب بیدار شدم وقت حرم بود وضو گرفتم و داخل شدم چون به همان جا كه در خواب ایستاده بودم رسیدم جنازه را دیدم كه مى آورند همان اشخاص كه همه را مى شناختم و از اجامره و اوباش بلد بودند، به همان عدد مخصوص وارد شدند بهمان روش و اذن و دخول و گذاشتن در آن محل و صف كشیدن و همان روپوش بهمان علامت و همان شخص مشغول زیارت شد و همان شخص كه به من متصل شده بود در این حال در پهلوى من ایستاد جز آن دو ملك و ظهور حضرت در باقى ابدا اختلافى نداشت؛ پس مبهوت ماندم و یقین كردم كه میت همان است كه در خواب پرسیدم با این حال از همان شخص سوال كردم گفت: فلان و نام همان شخص فاجر را برد و مرحوم اسم شخص را نبرد و كتمان می كرد كه رسوا نشود .

حكایت سى ام: جناب عالم فاضل ثقه شیخ باقر كاظمینى مجاور در نجف اشرف كه از احفاد عالم جلیل

معروف شیخ هادى كاظمینى است نقل كرد كه: در نجف اشرف مرد مومنى بود در سلك اهل علم كه او را شیخ محمد مى گفتند، در نیت و طویت و سریره صدق و صفا و خلوصى داشت، مبتلا به مرض سینه بود به نحوى كه چون سرفه مى كرد با اخلاط سینه خون بیرون مى آمد و با این مرض در نهایت فقر و پریشانى و مالك قوت روز نبود و غالب اوقات مى رفت نزد اعراب بادیه نشین كه در حوالى نجف ساكنند به جهت تحصیل قوت هر چند جو باشد و با این مرض و فقر دلش مایل به زنى از اهل نجف شده بود و هر چند او را خواستگارى مى كرد به جهت فقرش كسان آن زن اجابت نمى كردند و از این جهت در هم و غم شدید بود و چون مرض و فقر و یاس از تزویج آن زن، كار را بر او سخت كرد، عزم نمود بر كردن آنچه معروفست؛ در میان اهل نجف، كه هر كه را امر سختى روى دهد چهل شب چهارشنبه رفتن به مسجد كوفه را مواظبت كند كه لا محاله حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه را به نحوى كه نشناسد ملاقات خواهد نمود و مقصدش به او خواهد رسید، مرحوم شیخ باقر نقل كرد كه شیخ محمد گفت: من چهل شب چهارشنبه بر این عمل مواظبت كردم چون شب چهارشنبه آخر شد و آن شب تاریكى بود از شب هاى زمستان و باد تندى مى وزید، كه همراه باران بود و من نشسته بودم در دكه كه داخل در مسجد است و آن دكه شرقیه مقابل در اول كه در طرف چپ كسى است كه داخل مسجد مى شود و متمكن نبودم از دخول در مسجد به جهت خونى كه از سینه می آید و چیزى نداشتم كه اخطلاط سینه را در آن جمع كنم و انداختنش در مسجد هم روا نبود و چیزى هم نداشتم كه سرما را از من دفع كند، دلم تنگ و غم و اندوهم زیاد و دنیا در چشمم تاریك شد و فكر مى كردم كه شب ها تمام شد و این شب آخر است نه كسى را دیدم و نه چیزى برایم ظاهر شد و این همه مشقت و رنج عظیم بردم و بار زحمت و خوف بر دوش كشیدم در چهل شب كه از نجف میایم به مسجد كوفه و با این حال جز یاس برایم نتیجه ندهد و من در این كار خود متفكر بودم و در مسجد احدى نبود و آتش روشن كرده بودم به جهت گرم كردن قهوه كه با خود از نجف آورده بودم و بخوردن آن عادت داشتم و بسیار كم بود كه ناگاه شخصى از سمت در اول مسجد متوجه من شد چون از دور او را دیدم مكدر شدم و گفتم كه این اعرابى است از اهالى اطراف مسجد آمده نزد من كه قهوه بخورد و من امشب بى قهوه مى مانم و در این شب تاریك، هم و غمم زیاده خواهد شد.

در این فكر بودم كه او به من رسید و بر من سلام كرد و نام مرا برد و در مقابل من نشست. از این كه نام مرا مى دانست تعجب كردم و گمان كردم كه او از آن هائى است كه در اطراف نجفاند و من گاهى بر ایشان وارد مى شدم، پس پرسیدم از او كه از كدام طایفه عرب است گفت: كه از بعض ایشانم، پس اسم هر یك از طوایف عرب كه در اطراف نجف بودند، بردم گفت نه از آن ها نیستم، پس مرا به غضب آورد از روى سخریه و استهزاء گفتم: آرى تو از طریطره و این لفظى است بى معنى، پس از سخن من تبسم

كرد و گفت: حرجى 183 بر تو نیست من از هر كجا كه باشم ترا چه محرك شده كه به اینجا آمدى، گفتم سئوال كردن از این امور به تو هم نفعى ندارد، گفت، چه ضرر دارد بتو كه مرا خبر دهى پس از حسن اخلاق و شیرینى سخن او متعجب شدم و قلبم به او مایل شد و چنان شد كه هر چه سخن مى گفت محبتم به او زیاد مى شد، پس براى او تتن 184 سبیلى ساختم و به او دادم گفت تو آن را بكش من نمى كشم، پس براى او در فنجان قهوه ریختم و به او دادم گرفت و اندكى از آن خورد آن گاه به من داد و گفت تو آن را بخور، پس گرفتم و آن را خوردم ملتفت نشدم كه تمام آن را نخورده آنا فانا محبتم به او زیاد مى شد، پس گفتم: اى برادر خداوند تو را امشب براى من فرستاده كه مونس من باشى آیا نمى آئى با من كه برویم بنشینیم در مقبره جناب مسلم گفت با تو مى آیم حال خبر را نقل كن. گفتم: اى برادر، واقع را براى تو نقل مى كنم من بغایت فقیر و محتاجم از آن روز كه خود را شناختم و با این حال چند سال است از سینه ام خون مى آید و علاجش را نمى دانم و عیال نیز ندارم و دلم مایل شده به زنى از اهل محله خودم در نجف اشرف و چون در دستم چیزى نبود گرفتنش برایم میسر نیست و مرا این ملاهاى ملاعین مغرور كردند و گفتند كه به جهت حوائج خود متوجه شو به صاحب الزمان (عج) و چهل شب چهارشنبه در مسجد كوفه بیتوته كن كه آن جناب را خواهى دید و حاجتت را خواهد برآورد و این آخرین شب هاى چهارشنبه است و چیزى ندیدم و این همه زحمت كشیدم در این شب ها این است سبب آمدن من به اینجا و این حوائج من است، پس گفت: در حالتى كه من غافل بودم و ملتفت نبودم، اما سینه تو پس عافیت یافت و اما آن زن، پس به این زودى خواهى گرفت و اما فقرت پس به حال خود باقى است تا بمیرى و من، با این بیان و تفضیل ملتفت نشدم، گفتم نمى رویم به سوى جناب مسلم، گفت: برخیز، پس برخواستم و در پیش روى من افتاد چون وارد زمین مسجد شدیم به من گفت آیا دو ركعت نماز تحیت مسجد نكنیم، گفتم: مى كنیم، پس ایستاد نزدیك شاخص سنگى كه در میان مسجد است و من در پشت سرش ایستادم به فاصله، پس تكبیره الاحرام را گفتم و مشغول خواندن فاتحه شدم كه ناگاه شنیدم قرائت فاتحه او را كه هرگز از احدى چنین قرائتى نشنیدم، پس از حسن قرائتش در نفس خودم گفتم شاید او صاحب الزمان (علیه السلام) باشد و شنیدم پاره كلمات از او كه دلالت بر این مى كرد، آن گاه نظر كردم به سوى او، پس از حضور این احتمال در دل در حالى كه آن جناب در نماز بود كه دیدم نور عظیمى به آن حضرت را احاطه نمود بنحوى كه مانع شد مرا از تشخیص شخص شریفش و در این حال مشغول نماز بود و من قرائت آن جناب را مى شنیدم و بدنم مى لرزید و از بیم حضرتش نتوانستم نماز را قطع كنم، پس به هر نحو بود نماز را تمام كردم و نور را از زمین بالا رفت پس مشغول شدم به گریه و زارى و عذر خواهى از سؤ ادبى كه در مسجد با جنابش كرده بودم و گفتم اى آقاى من، وعده جناب راست است كه مرا وعده دادى كه با هم برویم به قبر

مسلم در بین سخن گفتن بودم كه نور متوجه جانب قبر مسلم شد، پس من نیز متابعت كردم و آن نور داخل در قبه مسلم شد و در فضاى قبه قرار گرفت و پیوسته چنین بود و من مشغول گریه و ندبه بودم تا آن كه فجر طالع شد و آن نور عروج كرد چون صبح شد ملتفت شدم به كلام آن حضرت كه اما سینه ات پس شفا یافت دیدم سینه ام صحیح و ابدا سرفه نمى كنم و هفته نكشید كه اسباب تزویج آن دختر فراهم آمد من حیث لا احتسب و فقرم به حال خود باقى است، چنانچه آن جناب فرمود والحمدلله .

حكایت سى و یكم: مرحوم مغفور عابد صالح سید محمد عاملى پسر حاج سید عباس كه حال زنده و در قراى جبل عامل ساكن است به واسطه تعدى حكام كه خواستند او را نظام كنند از وطن متوارى شده با بى بضاعتى به نحوى كه در روز بیرون آمدنش از جبل عامل جز یك قمرى كه صد دینار عجمى است نداشت و هرگز سئوال نمى كرد. مدتى سیاحت كرد و در ایام سیاحت و در بیدارى و خواب عجایب بسیار دید، بالاخره در نجف اشرف مجاور شد و در صحن مقدس از حجرات فوقانیه منزلى گرفت و در نهایت پریشانى مى گذراند و بر حالش جز دو سه نفر كسى مطلع نبود، تا آن كه مرحوم شد و از وقت بیرون آمدن از وطن تا فوت پنج سال طول كشید و با حقیر مراوده داشت بسیار محبوب و عفیف در روزهاى تعزیه دارى حاضر مى شد و گاهى از كتب ادعیه عاریه مى گرفت و چون بسیارى اوقات زیاده از چند دانه خرما و آب چاه صحن متمكن نبود، لهذا به جهت وسعت رزق مواظب ادعیه ماثوره بود. گویا كمتر ذكر و دعائى بود، كه از او فوت شد در غالب شب و روز مشغول بود وقتى مشغول نوشتن عریض خدمت حضرت حجه عجل الله فرجه شد بنا گذارد كه چهل روز مواظبت كند به این طریق كه قبل از طلوع آفتاب همه روزه مقارن باز شدن دروازه كوچك كه به سمت دریا است بیرون رود به طرف راست قریب به چند میدان دور از قلعه كه او را احدى نبیند، آنگاه عریضه را در گل گذاشته به یكى از نواب آن حضرت بسپارد و در آب اندازد و چنین كرد تا سى و هشت یا نه روز. فرمود: بر مى گشتم در حالتى كه سرم پائین بود و خلقم بغایت تنگ كه ملتفت شدم گویا كسى از عقب به من ملحق شد به لباس عربى با چفیه و عقال و سلام كرد با حال افسرده جواب مختصرى دادم و توجه به جانب او نكردم، چون میل سخن با كسى را نداشتم قدرى در راه با من موافقت كرد و من بهمان حال اول باقى بودم، پس به لهجه جبل عامل فرمود: سید محمد چه مطلب دارى كه امروز سى و هشت و یا نه روز است كه قبل از طلوع آفتاب بیرون مى آئى و تا فلان مكان از دریا مى روى و عریضه در آب مى اندازى، گمان مى كنى امامت از حاجتت مطلع نیست، سید گفت من تعجب كردم كه احدى بر شغل من مطلع نبود خصوص این مقدار از ایام، و كسى مرا در كنار دریا نمى دید و كسى از اهل جبل عامل در اینجا نیست كه من او را نشناسم خصوص با چفیه و عقال كه در جبل عامل مرسوم نیست، پس احتمال نعمت بزرگ و نیل مقصود و

تشرف بحضور غائب مستور امام عصر (علیه السلام) را دادم و چون در جبل عامل شنیده بودم كه دست مبارك آن حضرت چنان نرم است كه هیچ دستى چنان نیست با خود گفتم، مصافحه مى كنم اگر احساس این مرحله را نمودم به لوازم تشرف عمل مى نمایم، بهمان حالت دو دست خود را پیش بردم آن جناب نیز دو دست مبارك را پیش آورد مصافحه كردم نرمى و لطافت زیادى یافتم یقین به حصول نعمت عظما و موهبت كبرا كردم، پس روى خود را گردانیدم و خواستم دست مباركش را ببوسم كسى را ندیدم .

حكایت سى و دوم: و نیز در آن ایام بعضى به سید گفتند كه ختم آیه أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ 185 دوازده هزار مرتبه در یك مجلس بغایت مجرب است و بعضى دیگر دوازده هزار و دویست نوبت گفتند و بعضى گفته بودند، اگر كسى مشغول این ختم شود و بنا نشده باشد كه حاجتش بر آورده شود در حال خواندن صد ماتى، بر او وارد شود كه آن را قطع كند و نتواند به اتمام رساند، روز پنجشنبه از صبح تا شام دوازده هزار نوبت را در یك مجلس خواند و شب جمعه همان روز ثانیا شروع كرد به اضافه دویست را نیز بخواند، فرمود: در حجره را بسته بودم و چون فى الجمله خوفى از ورود صدمه داشتم چراغ روشن بود هفتصد مرتبه باقى بود كه دیدم شعله چراغ مضطرب شد؛ مثل آن كه بادى به او بوزد با خود گفتم درها بسته و سوراخ هاى حجره مسدود باد از كجا است در این حال چراغ خاموش شد بسیار خوف كردم كبریت نزدیك نبود كه چراغ را روشن كنم و اگر بر مى خواستم خوف به هم خوردن مجلس را داشتم و چون زحمت زیاد كشیده بودم نمى خواستم دست بردارم و تمام نكنم و در تاریكى كمال اضطراب را داشتم، در این حال گریه بر من روى داد گریستم و شكایت خود را به خداوند كردم كه نظر مرحمتى فرماید، زمانى نگذشت كه چراغ روشن شد گویا كسى او را روشن نمود حالتم مستقر شد و ختم را تمام كردم از غرائبى كه در سیاحت خود دید و ذكرش مناسبت دارد، آنكه فرمود: چون به مشهد رضوى مشرف شدم با فراوانى نعمت آنجا بر من بسیار تنك مى گذشت، صبح آن روز كه بنا بود زوار بیرون بروند چون یك قرص نان كه خود را به زوار برسانم نداشتم مرافقت نكردم زوار رفتند ظهر شد به حرم مطهر مشرف، پس از اداى فریضه دیدم اگر خود را به زوار نرسانم قافله دیگر نیست و اگر به این حال بمانم چون زمستان مى شد تلف مى شوم بر خواستم به نزدیك ضریح رفتم شكایت كردم و افسرده خاطر بیرون آمدم و با خود گفتم به همین حال گرسنه بیرون مى روم اگر هلاك شدم مستریح مى شوم و الا خود را به قافله مى رسانم از دروازه بیرون آمدم از كسى راه را پرسیدم طرفى را به من نشان داد من هم تا غروب راه رفتم به جایى نرسیدم فهمیدم راه، گمشده در بیابان بى پایانى رسیدم كه سواى حنظل چیزى در او نبود از شدت گرسنگى و تشنگى قریب به پانصد حنظل شكستم شاید یكى از آن ها هندوانه باشد نبود، تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا مى گردیدم كه شاید آبى یا علفى پیدا كنم، تا بالمره مایوس شدم تن

به مرگ دادم و گریه مى كردم ناگاه مكان مرتفعى به نظرم آمد به آنجا بالا رفتم چشمه آبى یافتم تعجب كردم، كه در بلندى چشمه آب چگونه است، شكر خداوند به جا آورده با خود گفتم آب بیاشامم و وضو گرفته نماز بكنم؛ چنانچه مردم نماز كرده باشم بعد از نماز عشاء هوا تاریك شد و تمام صحرا پر از جانور و درنده شد از اطراف صداهاى غریب از آن ها مى شنیدم بسیارى از آن ها را مى دانستم، مثل شیر و گرگ و بعضى از دور چشمشان مانند چراغ مى نمود. وحشت كردم چون زیاده بر مردن چیزى نبود و رنج بسیار كشیده بودم رضا به قضا داده خوابیدم، وقتى بیدار شدم كه هوا به واسطه طلوع ماه روشن و صداها خاموش شده بود و من در غایت ضعف و بى حالى در این حال سوارى نمایان شد با خود گفتم این سوار مرا خواهد كشت؛ زیرا كه درصدد دست بردى خواهد بود و من چیزى ندارم اوقاتش تلخ خواهد شد و حداقل زخمى خواهد زد، پس از رسیدن سلام كرد جواب گفتم و مطمئن شدم، فرمود: چه مى كنى، با حالت اشاره ضعف اشاره به حال خود كردم فرمود: در جنب تو سه عدد خربزه است چرا نمى خورى من چون فحص كرده بودم و مایوس از هندوانه به صورت حنظل، چه رسد به خربزه، گفتم: مرا سخریه مكن بحال خود واگذار، فرمود: به عقب نگاه كن، نظر كردم بوته دیدم كه سه عدد خربزه داشت. پس فرمود:

به یكى از آن ها سد جوع خود كن. نصف یكى را، صبح بخور و نصف دیگر را با خربزه صحیح دیگر همراه خود ببر و از این راه به خط مستقیم روانه شو فردا قریب به ظهر نصف خربزه را بخور و خربزه دیگر را البته صرف نكن كه بكارت خواهد آمد، نزدیك به غروب به سیاهى خیمه خواهى رسید آن ها تو را به قافله خواهند رساند، پس از نظر من غائب شد من برخواستم یكى از آن خربزه ها را شكستم بسیار لطیف و شیرین بود كه شاید به آن خوبى ندیده بودم آن را خوردم و برخواستم و دو خربزه دیگر را برداشته روانه شدم و طى مسافت مى كردم تا ساعتى از روز برآمد و خربزه دیگر را شكسته نصفش را خوردم و نصف دیگر را در وقت ظهر كه هوا بسیار گرم شده بود خوردم و با خربزه دیگر روانه شدم قریب به غروب آفتاب از دور خیمه دیدم اهل آن چون مرا از دور دیدند بسوى من شتافتند و مرا به شدت تمام گرفته بعنف بسوى خیمه بردند. گویا خیال كرده بودند كه من جاسوسم و چون غیر عربى نمى دانستم و آن ها جز پارسى زبانى نمى دانستند هر چه فریاد كردم كسى گوش به حرفم نمى داد، تا به نزد بزرگ خیمه رفتم او با خشم تمام گفت: از كجا مى آیى راست بگو و الا تو را مى كشم، من به هزار حیله فى الجمله كیفیت حال خود را و بیرون آمدن دیروز از مشهد مقدس و راه گم كردن را ذكر كردم، گفت، اى سید دروغگو، اینجاها كه تو مى گوئى متنفسى عبور نمى كند الا آن كه تلف خواهد شد و جانور او را خواهد خورد، علاوه اینقدر مسافت مقدور كسى نیست كه در این زمان طى كند؛ زیرا كه به این طریق متعارف از اینجا تا مشهد سه منزل است و از این راه كه تو مى گویى منزل ها خواهد بود راست بگو والا

تو را با این شمشیر مى كشم و شمشیر خود را بر روى من كشید در این اثنا خربزه از زیر عباى من پیدا شد، گفت: این چیست تفصیل را گفتم تمام حاضرین گفتند در این صحرا ابدا خربزه نیست خصوص این قسم كه ما تا كنون ندیده ایم، پس بعضى به بعض دیگر رجوع كردند و به زبان خود گفتگوى زیادى كردند و گویا مطمئن شدند كه این خرق عادتى است و باید از حضرت مقدس رضوى (علیه السلام) باشد، پس آمدند و دست مرا بوسیدند و در صدر مجلس نشانیدند و كمال احترام اعزار را معمول داشتند لباس هاى مرا به جهت تبرك بردند لباس هاى نیكو برایم آوردند و دو شب و دو روز مهمان دارى كردند، در نهایت خوبى روز سوم ده تومان به من دادند و سه نفر با من فرستادند كه مرا به قافله رساندند .

حكایت سى و سوم: سید على سمهودى در تاریخ مدینه از ابى بكر مقرى نقل كرده كه گفت: من و طبرانى و ابوالشیخ در حرم حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) بودیم به حال پریشانى از گرسنگى كه در ما اثر كرده بود به همین نحو روز را به سر بردیم تا شام، پس حاضر شدم در نزد مرقد منور حضرت و عرض كردم یا رسول الله، الجوع و برگشتم و خوابیدم و طبرانى نشسته بود و مطالعه مى كرد، پس شخصى علوى حاضر شد و با او دو غلام بود و با هر یك زنبیلى كه در او چیزى بود پس نشستیم و خوردیم و باقى مانده آن را در نزد ما گذاشت و گفت: اى قوم، آیا شكایت كردید بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)؛ زیرا كه من آن جناب را در خواب دیدم، پس مرا امر كرد كه چیزى بردارم و براى شما آوردم .

حكایت سى و چهارم 186: و نیز در آنجا از ابى العباس بن نفیس مقرى نقل كرد كه گفت: من سه روز در مدینه طیبه گرسنه ماندم، پس آمدم نزد قبر مطهر و گفتم یا رسول الله، گرسنه ام آن گاه با حالت ضعف خوابیدم ناگاه دختركى با پاى خود مرا لگد زد، پس برخاستم و با او به خانه اش رفتم، پس مقدارى نان و گندم و خرما و روغن در نزدم حاضر كرد و گفت: بخور اى ابوالعباس كه مرا به این امر كرده جدم (صلى الله علیه و آله و سلم) هر وقت گرسنه شدى بیا به نزد ما والحمدلله اولا و آخرا . آباد كردن خانه هاى خداوند

پنجم: از جهات موجوده در این جماعت خصلت آباد كردن ایشان است، خانه هاى را كه خداوند دوست داشته و اراده كرده و امر فرموده به بلند كردن و تعظیم و توقیر آن ها و خواستن حوائج و ابتهال و تضرع و تسبیح و تقدیس و تمجید در آن ها، در كلام مبین خود بعد از آیه مباركه نور فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ 187 چه مراد از بیوت به حسب تفسیر، ظاهر اگر خانه هاى انبیا و اوصیا است، چنانچه عامه و خاصه نقل كردند پس مشاهده مشرفه و افضل آن ها خواهد بود .

و در كشف الغمه، از انس و بریده روایت كرده كه: چون این آیه نازل شد كسى عرض كرد: یا رسول

الله، كدام خانه هاست این خانه ها، فرمود: خانه انبیاء، ابوبكر گفت: این خانه، یعنى خانه على و فاطمه (علیهما السلام) از آن هاست فرمود: بلى، از افاضل آن هاست و در اول اذن دخول كه در جمیع مشاهد مشرفه خوانده مى شود مذكور است .

اللَّهُمَّ إِنِّي وَقَفْتُ عَلَى بَابٍ مِنْ أَبْوَابِ بُيُوتِ نَبِيِّكَ 188 بار خدایا من ایستاده ام بر در خانه از درهاى خانه هاى پیمبر تو و اگر مراد مساجد است؛ چنانچه بعضى گفتند، پس مخفى نیست كه حقیقت مسجدیت در این ها موجود است، چه مراد از مسجد معبد و مصلاى مسلمانان است و بناى این مشاهد و غرض اصلى از ساختن آن نیز جز این نیست؛ بلكه عبادت در آن بیشتر و تضرع و خضوع در آن زیاده از مساجد است؛ بلكه انواع و اقسام بندگى كه در آن ها ذكر كرده مى شود در مساجد نیست بلكه در مساجد جز اقامه اساس توحید كه شریكند در آن جمیع اصحاب شرایع نشود و در مشاهد نشر اعلام توحید و نبوت و ولایت و استحكام بنیان هر سه است، پس به مراتب افضل از مسجد خواهد بود و از این جهت است كه در ثواب نماز در آنجا وارد شده مقدارى كه اندك آن در مساجد نیست و همچنین كثرت و تردد و ملائكه و عبادتشان كه قلیلى از آن در مساجد وارد نشده بلكه مشرف شدن قطعات زمین به بناى مسجد در آن از روى فضیلت او است به دفن شدن پیغمبرى یا وصییى در او كه، شهید شدند و قطره از خونشان در آنجا چكیده، پس چگونه خواهد بود، آن بقعه كه در بر گرفته جسد بهترین شهداء و اوصیاء و انبیاء را و جارى شده در او خون هاى مبارك ایشان و جناب بحرالعلوم اعلى الله تعالى مقامه این مضمون را به نظم آورده مى فرماید :

اكثر من الصلاة فى المشاهد لفضلها *** خیر بیوت راكع و ساجد ثم بمن قد

اختیرت لمن بهن حل والسر فى *** حلها سمى الحل قبر لمعصوم به

فضل صلاةالمسجد برشة من دمه *** مستشهد طهره الله لعبد ذكره ترفع

مطهره و هى بیوت اذن الله بان *** حتى یذكراسمه الحسن

و از این كلمات ظاهر شد وجه جریان احكام مساجد در مشاهد و اشتراكشان در احكام و آداب و احترامات و اشرافیت آباد كنندگان مشاهد از آباد كندگان مساجد با همه تحریص و ترغیب كه در آن شده و قدر و منزلت كه بر ایشان قرار داده شده؛ چنانچه در كلام مجید است إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَلَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ فَعَسَىٰ أُولَٰئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ 189 جز این نیست، كه آباد كند مسجدهاى خدا را آن كس كه بگرود به خداوند و روز باز پسین و به پاى دارد نماز و زكات را و نترسد مگر از خدا، پس شاید كه باشد ایشان از راه راست یافته گان و خلاصه ظاهر آن آنكه

منحصر است آباد كننده مساجد در صاحب این اوصاف، پس هر كه آباد كرد آن را از این طایفه یا آن كه داراى این خصال است آباد مى كند مساجد را چه به این شغل عظیم و مقام عالى هر كسى نتواند رسید، یا آن كه باید غیر این طایفه آباد نكنند كه در مقام حكم و بیان تكلیف باشد به هر احتمال از آیه ظاهر مى شود كه، مومن معتقد به روز جزا كه نماز گذار و زكات دهنده است و جز خداى تعالى از احدى نترسد آبادى مسجد با او است و فى الحقیقه این مومنى است كه، از عهده تكالیف قلبیه اعتقادیه و اخلاقیه و بدنیه مالیه بر آمده، پس به ازاء این خدمت سزاوار است خلعت هدایت و نماندن ابواب خیرات دنیویه و دینیه و اخرویه و نگاه دارى و همراهى و رساندن به مقصود را كه جمله آن داخل در اهتداست كه وعده منجر.

فرمودند و مراد به آبادى مشغول ساختن او است به نماز و ذكر و تلاوت قرآن و تفكر و نشر علوم دینیه یا اعم از این ها و بنا و اصلاح و تطهیر و تنظیف و فرش كردن و روشن نگاه داشتن آن و غیرها .

در علل الشرایع از حضرت امیر (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هر گاه خداوند به خواهد بر اهل زمین عذاب نازل كند می فرماید: اگر نبودند آنان كه بهم دیگر دوستى مى كنند بسبب عظمت من یا براى او و آباد مى كنند مساجد مرا و استغفار مى كنند در سحرها هر آینه عذاب را نازل مى كردم و در امالى و غیره از ابوذر مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: اى ابوذر هر كه خواننده به سوى خدا را اجابت كند و نیكو آباد كند مسجدالحرام را مزدش با خداوند است. پس گفت پدر و مادرم فداى تو یا رسول الله، چگونه مساجد خدا را آباد كنیم فرمود: در مساجد خرید و فروش نكنند و در آن سخنان باطل نگویند مادامى كه در مسجد هستند، پس اگر چنین نكردى ملامت نكن روز قیامت، مگر نفس خود را اى ابوذر بدرستى كه خداوند مى دهد تو را مادامى كه در مسجدى به هر نفسى كه كه مى كشى در او درجه در بهشت و صلوات مى فرستد بر تو ملائكه و مى نویسد به هر نفسى كه مى كشى در او ده حسنه و محو مى كند ده سیئه و در دعاى دخول مسجد است .

و اجعلنى من زوارك و عمار مساجدك و ممن یناجیك باللیل والنهار 190 خداوندا، قرار ده مرا از زایران خود و آبادكنندگان مساجد خود و از آنان كه مناجات كنند با تو در شب و روز و از این اخبار ظاهر مى شود كه آبادكنندگان مساجد به عبادات مذكوره در آن است، پس چون دانستى كه مشاهد مشرفه همان بیوت مذكوره در آیه است یا اشرف از آن بنحوى كه داخل در مراد خواهد بود، پس تامل كن در مقدار تشریف خداوند آبادكنندگان آن ها را در كلام شریف خود .

فِي بُيُوتٍ أَذِنَ ٱللَّهُ أَن تُرفَعَ وَيُذكَرَ فِيهَا ٱسمُهُۥ يُسَبِّحُ لَهُۥ فِيهَا بِالغُدُوِّ وَٱلأٓصَالِ؛ رِجَال لَّا تُلهِيهِم تِجَٰرَة وَلَا بَيعٌ عَن ذِكرِ ٱللَّهِ وَإِقَامِ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءِ ٱلزَّكَوٰةِ يَخَافُونَ يَوما تَتَقَلَّبُ فِيهِ ٱلقُلُوبُ وَٱلأَبصَٰرُ، رِجَال لَّا تُلهِيهِم تِجَٰرَة وَلَا بَيعٌ عَن ذِكرِ ٱللَّهِ وَإِقَامِ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءِ ٱلزَّكَوٰةِ يَخَافُونَ يَوما تَتَقَلَّبُ فِيهِ ٱلقُلُوبُ وَٱلأَبصَٰرُ 191

آن نور مبارك خدایى در خانه هاى است كه خداى تعالى امر نموده و اعلام داده كه آن را رفیع و بلند مرتبه دارند و به یاد آورید در آن نام مقدسش را تنزیه مى كنند خداوند را، در آن خانه ها در صباح و پسین مردانى كه باز نمى دارند ایشان را، كسب و خرید و فروش از ذكر خدا و بپا داشتن نماز و دادن زكات و با این كردار پسندیده و گفتار سنجیده، ترسانند از آن روزى كه مضطرب و دگرگون مى شود در او دل ها و چشم ها به جهت كثرت شدائد و بزرگى اوضاع، او آن كار كنند كه جزا دهد ایشان را، خداوند به بهتر آنچه كردند یا جزا دهند بهترین اعمالشان را و زیاد دهد یا مى دهد ایشان را، از فضل خود و خداوند روزى مى دهد هر كه را خواهد بدون اندازه عمل او یا بدون گمان او یا بدون طلب مكافات از او یا به تنگى در روزى یابى در آمدن در ضبط و حساب .

و سید جلیل عبدالكریم بن طاووس در فرحه الغرى و شیخ طوسى در تهذیب از ابى عامر تبانى واعظ اهل حجاز روایت كرده اند كه گفت: مشرف شدم خدمت ابى عبدالله جعفر بن محمد (علیهماالسلام) و گفتم:

چیست براى آنكه زیارت كند قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) را و آباد كند تربتش را فرمود: اى اباعامر خبر داد مرا پدرم از پدرش از حسین بن على، از على از رسول خدا كه فرمود: قسم به خدا هر آینه كشته مى شوى در ارض عراق و دفن مى شوى در آن گفتم: یا رسول الله، چیست براى آن كه زیارت كند قبور ما را و آباد كند آنرا و تفقد كند و مواظب باشد بر آن فرمود: اى ابوالحسن خداوند قرار داد قبر تو و قبر اولاد تو را بقعه از بقعه هاى بهشت و عرصه از عرصات آن و بدرستى كه خداوند گرداند دل هاى نجیب هاى از خلق خود را و برگزیده از بندگان خود را مایل به سوى شما و به دوش مى كشند خوارى و اذیت را، پس آباد مى كنند قبور شما را و بسیار كنند زیارت شما را محض تقرب به سوى خدا و دوستى ایشان مر رسول را این هایند یا على، مخصوص به شفاعت من و وارد شوندگان بر حوض من، ایشانند زوار من فردا در بهشت. یا على، كسى كه آباد كند قبور شما را و تفقد نماید از آن ها، چنان است كه اعانت كرده باشد سلیمان بن داود را بر بنا بیت المقدس، پس چون واضح شد بزرگى مرتبه آباد كنندگان قبور ائمه انام (علیهم السلام) بنحو مذكور، پس پوشیده نماند كه آنان كه دستشان از رسیدن به این نعمت سنیه كوتاه است توانند به اعانت و نگاه دارى آن جماعت در آن بقاع مطهره داخل در آن زمره شوند و در ثواب و جوائز الاهیه آن ها شریك گردند؛ چنانچه سابقا، وجه این معلوم شد، بلكه اجر نگاهدارى ایشان در آنجاها به مراتب بیشتر و بهتر از ثواب روشن كردن چراغ است در مساجد كه ثواب بسیار به جهت آن مقرر كرده اند چه آن ها مشعل هاى خدایى و ستاره هاى درخشانند كه از نورشان آسمان ها روشن و ملائكه مقتبس اند چنان چه در باب سابق به اخبار آن اشاره شد .

ششم: آن كه این طایفه از مهاجرین اند و مهاجر را در دین اسلام فضلى است، عظیم و قدرى عالى و

اصل هجرت در اول سلام براى كسانى مقرر شد كه در بلد خود نتوانستند مراسم دین را بر پا دارند، پس دل از وطن كنده به جایى رفتند كه توانستند اظهار دین خود كنند و به لوازم آن رفتار نمایند، مثل جعفر بن ابیطالب و جماعت بسیارى از مرد و زن كه به حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) ایمان آوردند در مكه از خوف مشركین از اقامه شروط آن عاجز شدند، پس به حبشه هجرت كردند و بعد از آن خود آن جناب به مدینه طیبه هجرت فرمودند. چه اهل بلد قبل از قدوم مبارك به شرف اسلام مشرف شده در مقام نصرت مستقیم بودند و در اعانت مهاجرین به دادن منزل و اسباب تعیش كوتاهى نكردند، حتى بعضى كه دو زن داشتند یكى را رها كرده به آن ها دادند؛ چنانچه حضرت ابراهیم (علیه السلام) از قریه كوثا كه از سواد كوفه با جناب لوط و ساره هجرت فرمود به حران شام و از آنجا به فلسطین تشریف بردند به جهت اقامه دین، چنانچه در قرآن است إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّي 192 و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) چون در مدینه نتوانستند امر خلافت را منتظم دارند به كوفه هجرت فرمودند و در مقام افتخار مى فرمودند منم، آن كه دو هجرت كردم و از اینجا معلوم مى شود كه مهاجرت نه همان است كه از بلد كفر به بلد اسلام هجرت كند؛ بلكه هر كس در هر جایى كه نتواند دین خود را نگاه دارد یا نتواند معالم دین خود را در آنجا تحصیل كند باید دست از آن كشیده به جایى رود كه بر این دو امر قادر باشد بلكه علماء تصریح كرده اند كه هر كه از بلد خود دورى گیرد به جهت تحصیل علم یا حج یا زیاد كردن طاعت یا زهد در دنیا او از مهاجرین به سوى خدا و رسول است و در نهج البلاغه است . وَ الْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الْأَوَّلِ؛ مَا كَانَ لِلَّهِ فِي أَهْلِ الْأَرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ الْإِمَّةِ وَ مُعْلِنِهَا. لَا يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِي الْأَرْضِ، فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ 193 حاصل مضمون آن كه هجرت نه همان مخصوص كسانى بود، كه در اول اسلام از بلاد شرك هجرت كرده به مدینه خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مى رسیدند؛ چه سبب هجرت كه عجز از اقامه دین است موجود و جانشین آن جناب به جاى او در احكام است، پس به همان قسم باید هجرت كرد، مادامى كه خداوند را، در اهل زمین حاجتى است، پس به همان قسم باید هجرت كرد، مادامى كه خداوند را، در اهل زمین حاجتى است از پنهان امت و آشكار ایشان و این كنایه است از بقاى تكالیف از اوامر و نواهى چه كثرت ارسال انبیاء و اهتمام در تبلیغ احكام و ترغیب و ترهیب انام به حدى است كه گویا خداوند به جهت رسیدن نفعى به حضرت مقدس خود كرده و حال آن كه غرض از آن راجع به خودشان است و تا حجت در زمین و امام زمان شناخته نشود، نام هجرت راست نیاید، چه بى آن ایمانى نیست كه به جهت بر پا داشتن او ترك وطن شود، پس هر كه شناخت او را و در زیر بار فرمان او رفت او مهاجر است؛ یعنى شرط ادراك فضیلت هجرت كه اقرار به ولایت است متحقق شده، پس اگر از بلدى به بلدى رود به جهت غرض

مذكور با وجود این شرط مهاجر بر او صادق است با این كه مجرد همین قدر كافى است نظیر خبرى در روضه كافى از جناب كاظم (علیه السلام) مروى است كه: هر كسى در اسلام متولد شده در حال آزادى او عربى است و هر كه را عهد و پیمانى است با نبى یا ائمه (علیهم السلام) و به آن وفا كرده او مولى است رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را و هر كه از روى رضا داخل در اسلام شد او مهاجر است .

در امالى شیخ طوسى از ابىذر مروى است كه عرض كرد: خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه كدام هجرت افضل است فرمود: هجرت سئو؛ یعنى ترك معاصى و ابن میثم از آن جناب روایت نموده كه مهاجر كسى است كه هجرت كند چیزى را كه خداوند بر او حرام كرده و بالجمله ظاهر هجرت ترك بلد است و رفتن به بلد دیگر به جهت تحصیل معالم دین و احكام الاهیه یا به جهت ترك معاصى و دورى از آن ها كه در آن بلد ممكن نیست؛ پس او را چاره از كناره گرفتن نباشد و این اول كار و آسان ترین عملى است كه مشق كنندگان ترك معاصى از او گریزى ندارند و همه این اقسام داخل در سبیل الله و هجرت الى الله و رسول او است كه به فضل آن اشاره شده در آیه شریفه وَمَنْ يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ 194 تا آخر آیه كه عنوان هشتم بیاید و در آیه مباركه وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقًا حَسَنًا وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا يَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِيمٌ حَلِيمٌ 195 هر كه مهاجرت كند در راه خدا پس كشته شود یا بمیرد هر آینه خداوند او را روزى دهد، روزى نیكوئى، به درستى كه خداوند بهترین روزى دهنده ها است هر آینه داخل مى كند ایشان را ماوى و محلى كه به پسندد آن را؛ یعنى جنت نعیم و محل قرب رحمت رؤف كریم و خواهد آمد كه هجرت یكى از اسباب مقدم شدن در محل انفاق است .

هفتم: این كه این طایفه فقیر و محتاجند و احتیاجشان به جهت دست كشیدن از كسب براى معاش است به قدر رفع حاجت كه با تحصیل معالم دین خصوص در این اعصار هرگز جمع نشود و اگر قدرت بر جمع فرض شود یا از راه هاى دیگر مالى هر چند گزاف باشد بدستشان آید باز از دایره فقرا و محتاجین بیرون نخواهند رفت مگر آن كه فقیرى هرگز پیدا نشود، چه داناى پرهیزكار اگر اخوان مؤمنین و فقرا و مساكین و ارامل و ایتام را بر خود و عیالش مقدم ندارد. لا محاله یا مثل خود قرار دهد یا زیاده از اندازه مصارف قلیلى از اوقات خود را در آن ها صرف نماید و چون آن جماعت به جهت بخل اغنیا زیاد و از اندازه شمار بیرونند، پس دست عالم همیشه تهى باشد و اگر گاهى مقدارى حفظ كند به ملاحظه صلاح آن جماعت است، كه به تدریج بایشان برساند و از این جهت همه انبیاء و اوصیا صلوات الله علیهم همیشه فقیر بودند. هر چند هزار هزار گاهى بدستشان مى آمد و مالداران را كه توفیق انفاق یافته اند محلى بهتر از ایشان پیدا نخواهد شد. به چند وجه :

اول آن كه فضیلت انفاق و مقدار بزرگى و حسن آن به اندازه مقام و فضل آن چیزى است، كه سبب انفاق تحصیل مى شود یا فسادش به صلاح مبدل مى گردد. پس دادن مالى كه به آن حفظ نفس پیغمبرى یا امامى مى كند؛ البته اجرش چندین هزار برابر دادن مالى است به جهت دفع حاجت مومنى كه در ترك آن ضرر قلیلى به او می رساند و همچنین اجر ساختن كعبه معظمه اگر خراب شود یا سفید كردن مسجد قریه یا سیر كردن مؤمنى یا سگى و غیر این ها از درجات و اقسام انفاق كه در باب نهم خواهد آمد .

از كلمات سابقه معلوم شد كه نفیس تر از گوهر علم و محبوب تر از آن نزد خداوند چیزى نیست و بزرگ تر از دین مبین در نزد جناب مقدسش اگر چیزى بود مقربان درگاهش را از انبیاء و اوصیاء و اولیاء در معرض بلاهاى بزرگ از كشتن و حبس و زجر و امثال آن در نمى آورد؛ به جهت ترویج دین و نشر آن پس انفاقى كه به آن معالم دین به دست آید یا محفوظ بماند، یا منتشر شود، البته از جمیع اقسام آن بهتر و ثوابش بیشتر خواهد بود چنانچه در باب هشتم و نهم مشروح خواهد شد .

دوم: آن كه رسیدن به خیر و صدقه و انفاق كه وعده به آن شده كار هر كسى نیست چه آن موقوف است، به ملاحظه و آداب ظاهریه و باطنیه پیش از آن و هنگام عمل و بعد از آن كه غالب مردم از آن بى خبرند، و از عمده آن ها تشخیص مورد و محل قابل و كیفیت صرف كردن بر ایشان است، كه كمتر كسى از انفاق كنندگان به فیض آن رسیده و از این جهت از خیر آن محرومند؛ چنانچه علما چون مراقب حال محتاجین و مواظب فقراء و مساكینند و دانایند به كیفیفت مصرف و محل آن و تمیز مهم از غیر آن، پس عاقل را چاره از دادن مال به ایشان نیست، تا خود آنچه دانند عمل كنند و بسا باشد دینارى كه عالم از جانب او صرف كند مقابل هزار دینار باشد، كه خود صرف كند و از این جهت حضرت ختمى مآب (صلى الله علیه و آله و سلم) مامور بودند به گرفتن صدقات و امثال آن از مردم و رساندن به محلش چنانچه مى فرماید : خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً 196 تا آخر آیه كه تفسیرش در باب هفتم بیاید و اگر امام (علیه السلام) یا نائبش مطالبه كند واجب است تسلیم زكات به ایشان والا مستحب است چنان چه مستحب است دادن آن به فقیه جامع الشرایط، بلكه بعضى از علما واجب دانسته اند به ایشان را و بالجمله عالم هم خود فقیر و هم زیاده از رفع حاجت نگاه ندارد و هم مصرف صدقات خیرات و زیادتى آنچه را متصرفند بهتر داند و تواند رساند، به نحوى كه اختلالى در شرایط و آداب آن نشود .

سوم: آن كه در رفع پریشانى هر فقیرى جز كشف كرب و قضا، حاجت او نباشد و خیر و نفع قابلى از او به دیگران نرسد و اما بر داشتن پریشانى اهل علم و اصلاح امورشان سبب اجتماع و به گرد آمدن ایشان است و آنجایى كه مركز علم و محل تحصیل و ضبط او است و از اجتماع ایشان مسلمین را قوت و شوكت و پشت بندى پیدا شود و در قلوب كفار و مشركین مهابت و خوف دهر است؛ هویدا گردد و این

قوت خوف از اعلا كلمه اسلام است به اعانت دله و برهان نه به زیادتى لشگر و كثرت شمشیر سنان، و مضمحل شدن آئین كفر است به قوت بیان و صولت سخن نه به حدت پولاد و تیزى آهن و به سوختن خانه شبهات ملحدین است از شهاب جان سوز كلام نه به سپردن جان هایشان در میدان مبارزات و خصام و چنانچه در جنگ ها و جهادها فئه و اردویى لازم است از مسلمین كه سبب قوت قلب مجاهدین باشد و اگر از میدان مجادله كفار فرار كنند خود را به آنجا رسانند و خویشتن را مستعد و مهیا نمایند و به این مقر دشمن را ترسان و متزلزل سازند و همچنین در حفظ بیضه اسلام از شبهات جنود كفر و اضلال و طغیان و اعلا و كلمه حق و نشر آن یكدیگر شوند در معرفت شبهات و كیفیت رفع آن و رساندن آن به صاحبان شبهه به توسط كتابت یا فرستادن حامل قابلى و رجوع آنان كه در اطراف بلاد متفرقند، به ایشان اگر عاجز شوند از آن ها و بالجمله اجتماع اهل علم در بلدى كه نشود، مگر به مهیا شدن اسباب ایشان شعار بزرگى است از شعارهاى اسلام كه در آن فوائد بسیار است و اقامه و تعظیم و استدامه آن بر هر كسى به قدر امكان متحتم است .

چهارم: آن كه خداوند در آخر سوره بقره آیاتى در فضل انفاق و شروط آن و مذمت انفاق خالى از آن ها ذكر فرموده؛ چنانچه بیاید و در مقام بیان محل و مورد انفاق مى فرماید : لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ لَا يَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا 197 آن انفاقات گذشته براى فقرائى است، كه باز داشته شدند در راه خدا یعنى در مقام سیرند در راه خداوند و به سوى قرب مقدس حضرتش و به جهت موانع از رسیدن به مقصد بمانند و توانایى ندارند سیر در زمین را كه به آن موانع را، رفع كنند گمان مى كنند نادان ایشان را غنى و بى نیاز به جهت عفت و حفظ حال خود از اظهار كردن به دیگران ولكن از نشآء و آثار و مشاهده چهره و رخسارشان خواهى شناخت كه ایشان فقیر و بى چیزند، مردم را به ابرام سئوال نمى كنند؛ یعنى هیچ سؤال نكنند؛ زیرا كه گاهى سؤال كنند، فقر ایشان از راه سئوال نیز معلوم و این خلاف ظاهر آیه است یا آن كه مراد آن است كه مبرهند در سئوال نكردن كه شرح معنى عفت است و بالجمله این اوصاف كه در محل انفاق ایشان غالبا از لباس تقوى عاریند، پس سالك راه خدا نباشند و اگر پرهیزكار باشند فقر ایشان را از مقدار عملى كه در دست دارند و مانع نباشد و اگر احیانا مانع شود از تحصیل معاش و سیر در بلاد عاجز نباشد و غرضشان در هر بلدى حاصل و اگر عاجز باشند و عفت و تحفظ از سئوال و تگدى ندارند. و پیدا كننده عفت در میانشان بسیار كم باشد بلكه از ظاهر (فى سبیل الله) بیرونند.

چه مقصود از آن در غالب موارد استعمال آن كارهاى بزرگ نمایان است؛ از قبیل جهاد و حج و تحصیل علم و امثال آن .

در ارشادالقلوب در حدیث معراج مذكور است كه خداوند فرمود: اى احمد، به درستى كه محبت براى خدا همان محبت است براى فقراء و تقرب به سوى ایشان عرض كرد: پروردگارا فقراء كیستند فرمود: آنان كه به اندك راضیند و بر گرسنگى صابرند و شاكرند بر حال وسعت و گرسنگى و تشنگى خود را شكایت نمى كنند و به زبان هاى خود دروغ نمى گویند بر پروردگار خود غضب نمى كنند و غمگین نمى شوند بر آنچه از دست شان رفته و خرسند نمى شوند به آنچه به ایشان مى رسد، اى احمد، محبت من محبت فقر است، پس ایشان را نزدیك خود بیار و نزدیك شو به مجالس ایشان و این اوصاف جز در فقیر عالم با تقوى كه تمام سخن در ایشان است نباشد. پس در هر جا ذكر مدح و فضیلت و امر به احسان و رعایتى از فقراء در كتاب و سنت شده مقدم یا تمام مقصود این جماعت باشند .

پنجم: آن كه هر كس متكفل معاش اهل علم شود و پریشانى ایشان را بردارد؛ از كسانى خواهد بود كه خداوند عهده و ضمانتى كه از روزى طالبین علم كرده؛ چنانچه شهید ثانى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده بر دست او جارى ساخته و به توسط او رسانده و در این نهایت شرف و افتخار است كه به تشرف وكالت و خزانه دارى خداوندى سرافراز شده و چون طلب علم با دست زدن به سایر اسباب معاش جمع نشود، پس ضمانت روزى اهل علم غیر از ضمانت روزى تمام خلایق است، كه با توكل تام از اسباب عادیه دست نباید كشید و راه روزى خود را در آن نباید دید و هر چند گاهى از آن و گاهى از غیر آن برسد . ششم: این كه طایفه در اغلب اوقات غریب و از وطن اصلى مألوف و مجاورت اقرباء و دور و به درد غربت و بى كسى گرفتار چه كمتر وقتى باشد كه اسباب تحصیل علم در وطن اصلى و مجمع خویشان و آشنایان فراهم آید؛ زیرا كه یا عالم جامع نباشد یا باشد با موانع بسیار از جهات مختلفه و از این جهت غالب علماء كه در نظر است و در كتب حالشان مسطور است تا از بلد و مجمع انس خود مفارقت نكردند و به مقامات عالیه نرسیدند با آنكه در آنجا از جهت معلم و استاد مانعى نداشتند و از جهت این صفت غربت و چشیدن مرارت این بلیت مورد الطاف خاصه الاهیه باشند و خداوند را با ایشان نظر رافت و رحمتى باشد، مخصوص؛ چنانچه در نوادر سید راوندى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: به درستى كه اسلام ظاهر شد غریب و زود است كه غریب شود؛ چنانچه نخستین بود پس خوشا به حال غرباء پس كسى گفت: یا رسول الله، آن ها كیستند فرمود: آنان كه اصلاح كنند خود را در وقتى كه فاسد شوند مردم به درستى كه وحشتى و غربتى نیست براى مؤمن، و هیچ مومنى نیست كه در غربت بمیرد مگر آن كه ملائكه به جهت ترحم بر او گریه مى كنند، چون كه كمند گریه كنندگان بر او گشاده مى شود به قبرش به نورى كه مى درخشد. از آنجا كه دفن شده تا وطن اصلى .

و در كتاب شهاب از آن جناب مروى است كه فرمود: مردن غریب شهادت است و در رجال كشى مروى است كه چون محمد بن مسلم شكایت كرد خدمت امام محمد باقر (علیه السلام) از غربت و این كه در كوفه غریب است در جواب فرمود: اما آنچه ذكر كردى از غربت، پس از براى توست پیروى و اقتداء به ابى عبدالله (علیه السلام) كه در زمینى است دور از ما، نزد فرات و اما آنچه ذكر كردى از دورى مسافت، پس به درستى كه مؤمن در این دار، یعنى دار دنیا غریب است در میان این خلق منكوس تا این كه بیرون رود، از این خانه به سوى رحمت خداوند و از این خبر ظاهر مى شود كه غربت مومن و غریبى او نه از جهت دورى او است از وطن، بلكه به جهت عدم مجالست و عدم مشاكلت او است با ابناء جنس خود، كه سبب است از براى انس نگرفتن او با آن جماعت و وحشت داشتن از آن ها و مترقب بودن رسیدن صدمه و اذیت از آن ها و پریشانى و فساد كار و به هم خوردن رشته امور به جهت نبودن شخص داناى متقى كه تواند اعتماد كند بر او در اصلاح امور خود و ظاهر كند سر خویش را براى او و در كتاب تعریف احمد بن محمد صفوانى مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: ابا فرموده خداوند كه قرار دهد مومن را مگر غریب زیرا كه او از خلاف جوهر اهل دنیا است هان قسم به خداى كه اگر بردارند از شما، پرده و حجاب را از مومن هر آینه خواهید دید او را كه نورى است متصل به نور ما چون اتصال شعاع آفتاب به آفتاب .

در كتاب تحف العقول مروى است از آنجناب كه فرمود: مؤمن در دنیا غریب است جزع نمى كند از ذلت و خوارى دنیا و به رغبت مزاحمت و مناقشه نمى كند با اهل دنیا در عزت دنیا، یعنى چون مؤمن پس از دانستن كه وطن حقیقى و مستقر دائمى او جاى دیگر است و عزت و ذلت در آنجا ثمر دهد و نفع بخشد و در اینجا چون مسافر است، در بلد غربت كه جز چند روزى اقامت ندارد و با اهلش الفتى نبسته و انسى نگرفته ذلتش در نزد دیگران از آنچه مقصود او است، چیزى نكاهد و عزتش در نظر آن ها بر آنچه درصدد تحصیل او است چیزى نیفزاید، پس هرگز مؤمن از خوارى و ذلت دنیا نرنجد و در مقام دفع آن و جلب عزت بر نیاید. و هر كدام از آن را كه خداوند براى او خواسته و مقرر فرموده و با عزت ذات مقدس خود؛ در یكجا ذكر نموده كه وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ 198 از عزت در نزد اهل دنیا بى نیاز و از هم آن آسوده و از براى غربت اهل علم دین كه مصداق حقیقى مؤمنند، سببى دیگر باشد غالبا كه آن تنگدستى و نداشتن بضاعت و مایه معاش باشد چنانچه، كراچكى در كنز روایت كرده كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : المقل غریب فى بلدته 199 درویش تهى دست در بلد خود غریب است چه رسد اگر به دیار دیگر افتد، پس مكشوف شد كه این طایفه از چند جهت غریبند .

اول: مخالفت طنیتى و تغایر طبیعى و حالتى و كردارى با اهل زمان و نوع غالبى انسان كه سبب وحشت و تنفر او است از آن ها و نداشتن همدم و انیس كه از خصایص غربا است و از این جهت غریب است؛ هر چند در بلد خود با ثروت و مال باشد و این به حسب ذات غریب است؛ چنانچه در خبر صفوانى و كشى گذشت و ابن ابى جمهور در عوالى اللئالى نقل كرده از عبدالله بن عباس كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به درستى كه اسلام غریب پدیدار شد و زود است به همان غربت؛ چنانچه در نخست بود برگردد .

پس خوشا به حال غرباء كسى گفت: یا رسول الله، غربا كیانند، فرمود: جدا شده از قبایل، یعنى جدا شده از آباء و اقوام خود، در كردار و اخلاق و افعال و جدا كرده از ایشان نفس خود را به این كه دارا كرده او را به اعمال صالحه و اخلاق پسندیده، پس متابعت نكرده ایشان را در افعال و اخلاقشان و در قصص الانبیاء (علیهم السلام) مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: خداوند وحى كرده است به پیغمبرى از پیغمبران بنى اسرائیل كه اگر دوست دارى كه ملاقات كنى مرا فردا در خطیره قدس بوده باش در دنیا تنها غریب اندوهگین مستوحش از مردم به منزله مرغى تنها، كه چون شب در آید تنها جاى گیرد و از مرغان مستوحش باشد و به پروردگار خود انس گیرد .

دوم بى بضاعتى به اندازه مخارج كه در بیشتر ایشان است .

سوم دورى از وطن و خویشان چنانچه اغلب تلخى آن را چشیده و به دردش مبتلا و بى آن كمتر مقصود حاصل و نتیجه دانش، بلكه سایر كمالات به دست آمده و از ابیات دیوان امیرالمؤمنین (علیه السلام) است .

تغرب عن الاوطان فى طلب العلى *** و سافر ففى الاسفار خمس فوآئد و

تفرج هم و اكتساب معیشة فان قیل *** علم و اداب و صحبة ماجد و قطع

فى الاسفار ذل و محنة فموت الفتى *** الفیا فى و ارتكاب الشدآئد بدار

خیر له من معاشه *** هوان بین واش و حاسد 200

دورى گیر و جدا شو از وطن براى تحصیل بزرگى قدر و مسافرت اختیار كن، كه در او پنج فائده است رفتن اندوه و كسب معیشت و علم و آداب و مصاحبت بزگوار نیكو خوى، پس اگر كسى گوید كه در سفرها خوارى و رنج است و پیمودن دشت ها و بیابان ها و تحمل سختى ها پس جوابش آن كه مردن جوانمرد بهتر است براى او از زندگى در وطن خود، خوار میان بد گو و بدخواه و پس به مقتضاى فرمان همایون آن جناب طالب علم و او بر اول كندن از وطن و اختیار غربت باید و در آیه مباركه وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً ۚ فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا

إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ 201 نیز اشاره باشد به مقصود، چه نهى فرمود از آن كه تمام مومنین كوچ كنند براى طلب علم، بلكه باید از هر طایفه از ایشان گروهى كوچ كنند و فقه بیاموزند و بصیرت در دین پیدا كنند آن گاه چون مراجعت كردند قوم خود را بترسانند تا مگر ایشان بپرهیزند از مناهى و نیز در آیه شریفه وَمَنْ يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرَاغَمًا كَثِيرًا وَسَعَةً 202 ایمائى باشد، به مراد از آنجا كه وعده داده كه، هر كس در راه دین خدا هجرت نماید بیابد در زمین جاى هجرت بسیار یا دور از مكاره و فراخى روزى و بهترین رزق ها و سزاوارترین آن علوم و آداب دینیه است؛ چنانچه در تفسیر بسیارى از آیات روایت شده و در تفسیر فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ 203 فرمودند: یعنى نظر كند انسان به سوى عملش كه از كه مى آموزد نظر لطف و مرحمت خداى تعالى باشد، چنانچه دانستى، بلكه حضرت سجاد (علیه السلام) قربت در قبر را یكى از اسباب باریدن عفو و غفران از سحاب جود و كرم ایزد منان شمرده در مناجات انجیلیه مى فرماید :

سیدى كأنى بنفسى قد اضجعت فى قعر حفرتها و انصرف عنها المشیعون من جیرتها وبكى علیها الغریب لطول غربتها و جاد علیها بالدموع المشفق من عشیرتها و نادیها من شفیر القبر ذوو مودتها و رحمها المعادى لها فى الحیوة عند صرعتها ولم یخف على الناظرین الیها فرط فاقتها ولا على من قدراها توسدت الثرى عجز حیلتها فقلت ملآئكتى فریدنائى عنه الاقربون و بعید جفاه الاهلون و وحید فارقه المال و البنون نزل بى قریبا وسكن اللحد غریبا و كان لى فى دارالدنیا داعیا ولنظرى له فى هذاالیوم راجیا فتحسن عند ذلك ضیافتى و تكون اشفق على من اهلى و قرابتى 204

اى آقاى من، گویا خود را مى بینم كه او را خوابانیده اند در قعر قبر و برگشتند از نزد او همسایگان كه او را مشایعت نمودند و گریست بر او غریب براى غربت طولانى او وجود نمود بر او به اشگ مهربان از عشیره او و آواز كرد او را از لب قبر دوستان او و ترحم نمود بر او، و آن كه دشمنش بود در حیات در حال مردن او و پوشیده نیست. بر نظر كنندگان به سوى او شدت حاجت او، و نه بر آن كه مى بیند او را كه بر خاك خوابیده درماندگى او را در كار خود، پس بفرمایى اى ملائكه من، بى كسى است دور شده كه دورى كردند از او خویشان و بعیدى است كه جفا كردند او را عیال، و وحیدى است كه جدا شده از او مال و فرزندان فرود آمده در نزدیكى من و جاى گرفته در لحد غریب وارد در دنیا مرا عبادت مى كرد و به مرحمت امروز من به او امیدوار بود، پس نیكو مهمانى خواهى فرمود مرا و مهربان تر خواهى بود بر من از خویش و اهل من و در كتاب فقیه و غیره مروى است كه از جناب صادق (علیه السلام) كه چون خشت لحد را بر میت گذاشتند این دعا بخوانند .

اللّهُمَّ صِلْ وَحْدّتَهُ وَآنِسْ وَحْشَتَهُ وَارْحَمْ غُرْبَتَهُ وَأسْكِنْ إلَيْهِ مِنْ رَحْمَتِكَ رَحْمَةً يَسْتَغْنِي بِها عَنْ رَحْمَةِ مَنْ سِواكَ

وَاحْشُرْهُ مَعَ مَنْ كانَ يَتَوَلاهُ 205 و در كتاب جامع الاخبار از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: تبسم كردن در روى مومن غریب از كفاره گناهان است و نیز فرمود: كسى كه اكرام كند غریبى را در غربتش یا بردارد و از او اندوهش را یا بخوراند یا بنوشاند او را شربتى یا بخندد در صورت او، پس براى او بهشت خواهد بود .

در ارشاد دیلمى مروى است از ابن عباس كه آن جناب فرمود: كسى كه در غربت بمیرد شهید مرده و نیز فرمود: مردن در غربت شهادت است، پس چون محتضر شود و بیندازد چشم خود را به طرف راست و چپ خود، پس بیند احدى، و اهل خود را، به خاطر آرد، پس آه كشد به هر آهى كه مى كشد خدا از او هزار هزار سیئه را محو كند براى او هزار هزار حسنه بنویسد و چون مرده، شهید مرده و در كتاب مؤمن حسین بن سعید اهوازى كه از اصحاب جناب رضا (علیه السلام) است مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: هیچ مومنى نیست كه بمیرد در زمین غربتى كه از او گریه كنندگان بر او، دور باشند، یعنى خویشان و دوستان او مگر آن كه، بر او بقعه هاى زمین كه بر آن ها خداى را عبادت مى كرد و دو ملك كه موكل بودند گریه مى كنند و این خبر را برقى در محاسن نقل كرده و نیز از آن جناب روایت كرده كه چون غریب را مرگ در رسد به راست و چپ خود ملتفت مى شود، پس احدى را نمى بینند و نیز خود را بلند مى كند خداى تعالى مى فرماید: به چه كسى ملتفت شدى به كسى كه براى تو، از من بهتر است قسم به عزت و جلال كه اگر گره از كارت بگشایم هر آینه تو را به سوى طاعت خود مى گردانم و اگر روح تو را قبض كنم هر آینه تو را به سوى كراهت خود مى گردانم و نیز در آنجا مروى است: از آن جناب كه خداى تعالى فرمود: به درستى كه من قبول مى كنم نماز را از آن كه براى عظمت من فروتنى كند و نفس خود را از شهوات به جهت من بازدارد و روز خود را به ذكر من تمام كند و بر بندگان من بزرگى نكند و بخوراند گرسنه را و برهنه را بپوشاند و مصیبت زده را مهربانى كند و غریب را جاى دهد، پس این است كه مى درخشد نورش چون آفتاب قرار مى دهم براى او در ظلمات نورى و در جهالت علمى و او را به عزت خود حراست مى كنم و او را به ملائكه خود، حفظ مى كنم مى خواند مرا، پس جواب مى گویم و سئوال مى كند. مرا پس او را، عطا مى كنم، مثل این در نزد من مثل جناب فردوس است، كه میوه هایش خشك نمى شود و از حال خود تغییر نمى كند .

و در كتاب تمحیص از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: كامل نمى شود ایمان مؤمن تا آن كه دارا شود و صد و سه خصلت را كه فعل است و عمل و نیت و باطنى و ظاهرى و یكى از آن ها كه شمردند این كه اعانت كننده باشد مر غریب را و این غریب همان ابن السبیل است، كه خداوند در چند جاى از كلام مجید خود ترغیب فرموده عطا كننده به او را، و مدح نموده آن ها را كه به او

عطایى كنند و براى او در زكات مفروضه سهمى مقرر فرموده در جایى در اوصاف نكوكاران مى فرماید : وَآتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَالسَّائِلِينَ 206 و بدهد بر دوستى او به خویشان و بى پدران و درویشان و رهگذران و خواهندگان و در جاى دیگر مى فرماید : وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا ۖ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَىٰ وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَابْنِ السَّبِيلِ 207

و در جاى دیگر مى فرماید :

إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ 208

و در جاى دیگر مى فرماید: يَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنْفِقُونَ قُلْ مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ 209 مى پرسند از تو كه چه انفاق كنند؛ بگو؛ آنچه از مال انفاق كنید، پس از براى پدر و مادر است و خویشان و ایتام و فقراء و رهگذران بیشتر مفسران گفته اند كه ابن سبیل رهگذرى باشد، كه او را پناهى نباشد، هر چند در بلد خود غنى و مالدار باشد و او را ابن سبیل، از آن جهت گویند كه ملازم راه است و رسم عرب است كه ملازم هر چیزى را، ابن آن چیز مى گویند، چنانچه مرغابى را ابن الماء مى گویند و بالجمله ابن السبیل قسمى است از غریب كه این همه رعایت و تحریص در اعانت او فرمودند: اگر سفرش در طاعت باشد، چنانچه در تهذیب و غیره از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: ابن سبیل ابناء طریقند كه در سفرهاى طاعت خداوند مى باشند، پس راه بر ایشان بریده مى شود و مال ایشان مى رود، پس بر امام لازم است كه ایشان را به وطن هایشان برساند و ظاهر است بر هر بصیرى كه ذكر این خصوصیات به ملاحظه غالب است. یا در خصوص مورد زكات نه آن كه در مقام امتثال این تكلیف الاهى كه در سایر آیات ذكر شده و رعایت آن لازم باشد كه اگر در بین راه نباشد یا از اصل مالى نداشته كه كسى ببرد یا اراده برگشتن به وطن ندارد، به جهت تمام نشدن آن طاعت كه در پیش گرفته چون اهل علم كه هنوز كارى به انجام و بارى به منزل نرسانده نبایست اعانت نموده؛ بلكه مجرد پریشانى و دور افتادن از وطن و خویشان و آشنایان و نرسیدن دست به ایشان داخل كند صاحبش را در عنوان غریب و ابن السبیل كه مورد ترحم و عطوفت و امر به اعانت و دستگیرى خداوندى است و محل تاسى و پیروى به انبیاء (علیهم السلام) كه نهایت مواظبت و تفقد را داشتند، بالنسبه به این جماعت و در قصه جناب ایوب است كه عرض مى كند به خداوند كه آیا براى غریب خانه و براى مسكین محل آسایشى و براى یتیم ولیى و براى بیوه زنان سرپرستى نبودم .

و در كتاب عیون الاخبار و غیره از حضرت مجتبى (علیه السلام) مروى است كه: پرسید از خال خود

هند بن ابى هاله از كیفیت مجلس رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و اوصاف حلیه و شمایل و آداب آن جناب بود، به عباراتى نیكو و مختصر، پس هند گفت: كه آن جناب نمى نشست و بر نمى خواست مگر به اذن خداوند، تا آن كه مى گوید: مجلس او مجلس حلم بود و حیا و صدق و امانت. بلند نمى شد در او آوازها و ذكر نمى شد در او قبیح و نشر نمى شد لغزش هاى آن مجلس، همه به یكدیگر نیكوكار بودند یا وصیت به تقوى مى كردند و همه متواضع احترام مى نمودند بزرگ را و رحم مى كردند صغیر را و صاحب حاجت را بر خود مقدم مى داشتند و نگاه دارى مى كردند غریب را و در سیره آن حضرت و ائمه طاهرین (علیم السلام) در مراقبت حال غرباء و رفع پریشانى و سد خلت ایشان وقایع بسیار مذكور است كه مقام ذكر آن ها نیست و این حاصل بعضى از صفات و عناوینى بود به علاوه صفت علم در علماء و مشتغلین یا اغلب ایشان موجود است و گاه شود، كه در پاره حق رحم و حق همسایگى و حق تعلیم یا رساندن نفعى یا دفع ضررى یا حق مصاحبت بالنسبه به صاحب ثروتى پیدا شود و پس اسباب رعایت مضاعف شود و در ترك آن به عقوبت مبتلا گردد تضیع آن حقوق و مناسب است ختم كنیم این باب را به ذكر خبرى لطیف كه در او ذكرى است از غریب و فوائد و دیگر سید فاضل صالح سید محمد بن محمد بن حسن بن قاسم العاملى شهربا بن قاسم 210 و در كتاب اثناعشریه در مواعظ عدیده روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از جبرئیل پرسید كه: آیا ملائكه مى خندند و مى گریند، گفت، آرى، مى خندند در سه جا از روى تعجب و مى گریند در سه جا از روى ترحم .

اما اول، مردى كه هر روز به كارهاى لغو مشغول است، آن گاه نماز عشا مى كند و به لغو مشغول مى شود، ملائكه مى خندند و مى گویند: اى غافل، در این درازى روز سیر نشدى در این یك ساعت سیر مى شوى. دوم: دهقان بیل دست مى گیرد و به آن حد مشترك میان زمین خود و دیگرى را مى زند و چنین وانمود مى كند كه سهم خود را آباد مى كند و خاشاك را بر مى دارد و غرضش آن كه زیاد كند در كرد خود، پس ملائكه مى خندند و مى گویند تو از این جریب سیر نشدى آیا از این سیر مى شوى. سوم: زن گشاده روى بى حجاب كه بمیرد پس بپوشانند قبرش را و خشت بر او چینند براى آن كه كسى بر حجمش مطلع نشود، پس ملائكه مى خندند و مى گویند آن وقت كه مرغوب بود و خواهان داشت او را نپوشاندید و حال كه محل نفرت شده او را مى پوشانید .

و اما گریه ایشان در سه جا، پس اول غریب كه از خانه بیرون رود براى طلب علم پس او را مرگ در رسد. دوم مرد و زن پیر كه آرزوى فرزند كنند و خداوند ایشان را روزى كند، پس خرسند شوند و گویند او آخر عمرى خادم ماست. و جنازه ما را مشایعت كننده. پس مرگ او در حیات آن ها در رسد. ملائكه مى گریند بر او بیش از گریستن پدر و مادر بر او. سوم: یتیم چون از خواب بیدار شود پس شروع كند به

گریه كه مادرش بشتابد به سوى او و از خاطرش برود و مردن پدر و مادر؛ چون دایه گریه او را بشنود فریاد زند بر او به صداى مهیبى كه این گریه براى چیست چون یتیم صداى او را بشنود مردن مادر را به خاطر آرد پس ساكت شود و در این حال ملائكه بگریند .

باب ششم: در تدبير اصلاح امور اين طائفه به نحو اجمال و نگاه دارى آثار اهل بيت (عليهم السلام) نگاهدارى ايشان و رفع پاره شبهات مانع از اعانت اين جماعت

1.

در رفع عذر اعانت نكردن علما و شرح موانع اعانت اهل علم .

2.

كیفیت اعانت علماء .

3.

خبر شریف در بذل امام عرض خود را براى سائل .

4.

علاج بخل كه مانع كمك به علماست .

5.

بخل و آنچه به قوم لوط و سمره بن جندب كرد و سوء عاقبت جندب .

6.

مفاسد زیارت زوار و علاج آن به نائب گرفتن .

7.

صدقه تدارك گناهان را مى كند .

8.

عیب جاهل بر عالم وار نمى شود .

از ابواب سابقه مكشوف شد كه تعظیم دین و نگاهدارى شعایر مسلمین به دل و زبان و جوارح و مال از تكالیف خارج و معذور نیست و آن مقدار كه از آن متمكن و از عهدهاش برآید بایستى در مقام اداى آن درآید و میسور خود را از آن دریغ ننماید و این مصرف مالى و قسم مخارج خود، یكى از اقسام انفاقات است كه داراست .

تمام فوائد و منافعى كه شرح آن خواهد آمد ان شاءالله تعالى و متوقف نیست و بر وجود حقوق واجبه یا مستحبه دیگر در مال از قبیل زكات و خمس و نذر و كفارات و وقف و امثال آن هر چند با وجود آن ها و رفع پریشانى و سد خلت ایشان به آن ها محلى براى این تكلیف نماید .

و به اقسام دیگر بایست تعظیم و اعانت نمود؛ ولكن با نبودن آن ها یا نرساندن اربابش آن ها را به مستحق، خود را آسوده و فارغ نداند؛ بلكه این مصرف را از مخارج لازمه و تكالیف مستمره خود شمارد؛ بلكه از غالب مصارف مالیه خود مقدم دارد چه حفظ دین مقدم است بر حفظ جان چه رسد به حفظ مال یا زیاد كردن آن یا رسیدن به شهوات نفسانیه از ماكول و مشروب و ملبوس و مسكن و امثال آن و این مطلب با نهایت وضوح بعد از تدبر در ابواب سابقه چنان مخفى است كه بناى متدینین از اهل ثروت چه رسد به بى باكانشان در دین در اعانت علماء و طالبین علوم دینیه بر آن است كه جز اداى حق واجب مالى و

اطعام در ایام ولیمه و تعزیهدارى و صدقه براى استشفاء یا دفع بلاهاى عامه دیگر كارى نكنند و تربیت اهل علم و انتشار تقویت آثار دین را از امور مهمه نشمارند؛ بلكه گاهى در فكر و خیال آن نیفتند و به قدر مرغ و گاو و اسب و سگى كه در زیر و دست دارند و در رفع حوائج و ضروریات آن ها غفلت نكنند و شاید بعضى را بر حاجت نفس خود مقدم دارند و به آن طایفه، رفتار نكنند حتى هنگام مردن وصیت به امور خیریه هرگز این قسم خیر را در حساب آن نیارند و از جمله آن ها نشمارند .

وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقًا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ 211 در آن روز كه شیطان به مظنه و گمان او در حق مردم راست شد پس پیروى كردند او را مگر پاره از مؤمنین .

و بالجمله با آن كه اعانت اهل علم و تربیت ایشان خود مقصدى است بزرگ و عبادتى است عظیم اهل ثروت توانند اعانت ایشان را در ضمن مقاصد دیگر در آرند، كه نهایت شوق به آن دارند و بر ایشان میسر نیست و اگر هست درست از عهده بر نیاید و اگر برآیند با مصارف زیاد كه به اندكى از آن به این قسم ممكن به دست آرند، پس از انفاقى جزئى به هر دو مطلب رسند و به مصرف كمى دو امر عظیم گیرند و به بعضى از آن مقاصد اشاره خواهد شد و ما اول روى سخن را به طرف جماعتى كنیم كه به سبب مجالست اهل كفر و ضلالت و زنادقه این امت در ایمانشان اندك ضعف و سستى پیدا شده و بر فرض اطلاع بر مطالب گذشته تغییرى در حالتشان پیدا نشود. چه بى جزم به صدق وعده و وعید خداوندى اثرى در دل از شنیدن آن ها ظاهر نگردد، پس مى گوییم شبهه نیست كه این جماعت را یقین به كذب این اخبارات و ثواب و عقاب آخرت نیست نهایت كارى كه شبهه و رجوع نكردن بر دانایان در دفع آن به ایشان كرده همان برداشتن یقین یا اطمینان است و غالبا مظنه یا احتمال راستى در آن ها مى دهند، پس همان قوه تمیز و عقل معاش كه ایشان را وا می دارد بر جلب منافع به احتمال هر چند ضعیف باشد و دفع ضرر هر چند مشكوك باشد؛ چنانچه مشاهد است كه خروارها تخم به قیمت گزاف مىخرند و در زمین بى آب مى كارند به امید آمدن باران كه در استمرار و عادت برقرارى نیست و بسا شود كه منفعت به دست نیامده آنچه كشت، از دست رود و دردى از كسى دوا نشود و ذكر خیرى از او در خلق نباشد و بسیار شود كه به خیال درآوردن آب مال ها در كندن قنوات صرف كنند و جز خون جگر و آب چشم، آبى پدیدار نشود و از این رقم در تجارات بحر و بر و مسافرت به بلادهاى بعیده و ساختن عمارت در جاهایى كه احتمال دهند كه با بقاى حیات گاهى به آنجا روند و امثال این ها بسیار است اگر تامل جزئى كنند احتمال منفعت در گفته این همه انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) و علما كه در عقل و شعور و فهم و ادراك ایشان احدى از موافق و مخالف را شبه و خدشه نیست، البته پیشتر مى رود و بر فرض كذب اخبار ایشان، لا محاله دردى از بیچاره اى دوا كردند و نام نیك و ذكر خیر كه پیوسته اهل دنیا درصدد تحصیل

و كسب آن مى باشند، به جهت خود گذارند و لااقل این احتمال نفع را در عرض آن نفع هاى احتمالى در آرند، با آن كه در ترك این احتمال ضرورهاى بسیار است، كه جزئى از آن در امور معاش سبب ترس و بیم و باعث تحرز و دورى است .

و بالجمله بر فرض دروغ این مصرف را در جزو سایر مخارج كه به جهت پیدا كردن منافعى كه متوقف است بر امور بسیار كه در همه آن ها احتمال نشدن مىرود محسوب كنند با آنكه حسن احسان به غیر رفع حاجت مضطر با تمكن امر فطرى است در همه خلایق حتى در بت پرست و دهرى؛ بلكه اگر خود نكنند در نیكى آن انكار نكنند و در ستایش نیكى كنندگان مبالغه نمایند؛ بلكه در همین دنیا خیرها و بركت ها از او دیدند و بسیار شده كه به انقلاب وضع روزگار امر آن مضطر بالا رود و كار این محسن پست شود؛ پس به آن احسان جزئى به عوض هاى بسیار رسد و از یگدانه تخم هزار خوشه بردارد و از مهالك عظیمه برهد و در كتب تواریخ و سیر از حكایات ایشان چندان است كه حاجتى به ذكر آن ها نیست، پس به قانون امور معاش و طریقه متداوله میان مردم این رشته را ازوست نباید داد و به امید نفع از او فرموده این دسته عقلاء از اندكى مالى مضایقه نباید كرد و اما این غیر این جماعت از آن هایى كه به مضمون اخبار گذشته متعرف و مقرند و ثواب و عقاب اخروى و جزایى الاهى را بر امتثال فرامین سابقه و سركشى از آن را راست دادند، پس طبقات مختلفه اند صنفى حسن فطرت و عقیده ایشان به نحوى است كه پس از آگاهى بر حال اهل علم و فهمیدن بزرگى و مرتبه ایشان و لزوم نگهدارى و سرپرستى از حال این طایفه، در مقام فرمان بردارى امر خداوندى و تحصیل آن اجرهاى بزرگ بر آیند و دست رسى به آن نیز دارند و قومى چنین باشند. اما به حسب ظاهر دست رسى ندارند و آن مقدار كه از آن متمكن اند نتوانند صرف ایشان نمایند و پاره با داشتن اعتقاد و ثروت و تمكن رذیله بخل بند، در دست ایشان گذاشته دل از مال نتوانند بردارند و بعضى با اعتقاد و قدرت رساندن بضاعت ندارند و زیاده از معاش خود مالك نباشند و گروهى با اجماع این سه شرط، مجرد اعانت اهل علم و حفظ شریعت ایشان را حركت ندهد و اگر اغراض و مقاصد دیگر به آن ضم شود مضایقه نكنند و دستهاى آن مقدارى را كه متمكنند قابل ندانند و از دادن آن حیا كنند و آن را خلاف شان و مقام خود شمارند و جماعتى با وجود تمام شرایط، به جهت پاره از شبهات شیطانیه به وجود عالمى و طالب علم دینى به راستى معتقد نباشد یا با وجود اعتقاد او را محتاج ندانند و اگر پیدا كنند و پریشان مبینند مقدور خود را دریغ ندارند .

اما طایفه اولى؛ پس بعد از اطلاع بر سخنان گذشته عذرى بر ایشان نماند و بهتر آن كه آنچه را براى این مصرف معین كنند به توسط عالم متقى باشد، یا به دستورالعمل او صرف كنند؛ چنانچه سابقه به سرش اشاره شد و اگر یك نفر یا بیشتر را كه توانند از عهده مخارج آن ها برآیند؛ معین نمایند و متكفل امورشان

شوند، كه بالمره از هم معاش آسوده گردند و ایشان را به منزله عیال و خادم خود شمارند كه با دادن مال، مراقب حالشان نیز باشند؛ البته بهتر خواهد بود اما چه سود كه ما بین این خلق محسوس و خلق منكوس و این مقام بزرگ كه شكننده پشت شیطان عساكر او است مراحل بسیار است و اما طوائف دیگر پس خلاصه موانع ایشان بحسب تقسیم پنج چیز است .

اول: دست نرسیدن به اعانت، به سبب بعد مسافت، دوم: نبودن مال یا كمى ثروت، سوم: خصلت بخل و لئامت. چهارم: نبودن سایر مقاصد و كوچك شمردن این عبادت. پنجم: پیدا نبودن محل قابل در این جماعت .

اما مانع اول: پس عذرى است، در نهایت ضعف و بى پائى چه اگر فرض شود كه فرزند عزیزى یا پدر و مادر مهربانى یا غیر ایشان از آن ها كه نهایت علاقه و محبت به او دارد در بلاد بعیده افتد و خواهد چیزى باو رساند؛ البته هم این مطلب چنان او را در مقام تفحص و تجسس و پیدا كردن اسباب رساندن در آرد، كه آن را به دست آورد چه تردد در بلاد و معاملات تجار و آمد و شد حكام و اعوانشان و منقطع نشدن زوار حتى در سنوات قدغن محسوس و مشاهد و موجود از مجمع علما و اهل علم عتبات عالیات كه فى تحقیقه این كتاب به امید اصلاح حال ایشان نوشته شده و دورترین بلاد ایران از آنجا اطراف خراسان و حدود آذربایجان است و هر ساله زوار و حاج به آنجا مشرف مى شوند و بسیارى از تجار كاظمین و بغداد با غالبى از تجار شهرهاى معروفه ایران معامله دارند و اگر بازار تجار كساد شود؛ یا دست به ایشان نرسد؛ مى تواند همان قدر كه معین كرده به امینى بسپرد كه در وقت تمكن آن را برساند؛ بلى مراقبت جزئى لازم است در پیدا كردن آن ها كه عزم آن صوب دارند؛ یا تجار امین كه به آن طرف معامله مى نمایند؛ و اگر رساندن از این سمت نشد ممكن است كه به او بنویسد، آن مقدار را از آنجا گرفته بر او حواله كند و اگر كسى است كه به سخنش اطمینانى نیست، آن وجه را نزد عالمى یا تاجر امینى گذارد و از او نوشته گرفته بفرستد كه دهنده مطمئن شود و این قسم بسیار میسر می شود چه مترددین خصوص اهل معامله كه در آنجا متاع خود را نقد كردند. بسا هست كه خود طالب شوند با اطمینان نقد خود را بدهند و حواله بگیرند و از شر راه محفوظ بمانند .

و اما مانع دوم: اما كمى مقدار و ملاحظه، شأن خیلى است فاسد چه این معامله با حضرت احدیت است كه ذره از عمل خیر در نزدش ضایع نشود و جزئى را كه با آدابش نزد جنابش بودیعه نهند، ترقى دهد و اصناف مضاعف كرده و پس دهد در وقتى كه نهایت احتیاج را به آن دارد و بسا هست آن جزئى در نظر او كم مى نماید و در جنب منزلتش مقدارى ندارد اما بالنسبه بحالت آن اهل علم شاید كافى و حاجتش را رفع نماید و اگر كافى نشد لامحاله بعضى را رفع كند؛ مثلا یك قران براى آن كه ماهى ده قران خرج

دارد زندگى سه روز او را وفا كند و از این رقم بسیارند و شاید از جمع شدن همین جزئی ها مقدار قابلى فراهم آید كه جمله را آسوده كند و بسا هست كه از دادن آن جزئى و ملاحظه نكردن شان دیگران كه مایلند و شرم كنند متابعت نمایند و او سبب وادارى ایشان به این خیر شود و ثواب آن نیز فایز گردد و نیز مى توانند به آن مقدار كتابى یا كفش و لباس گرفته به او رساند یا به اسم غیرى دهد و از این دغدغه بالمره فارغ شود .

در كتاب شریف جعفریات از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: كوچك مشمار چیزى از نیكى را كه قادر شدى بر دادن او به خیال دادن بیشتر از او باشید؛ زیرا كه اندك در حال حاجت به او نفع آن براى اهلش بیشتر است از آن بسیار در حال بى نیازى از او و عمل كن براى هر روز به آنچه در او است كه خواهى رستگار شد .

و اما نبودن مال بالمره، پس اولا بایست اندازه معاش خود را به میزان الاهى به سنجد كه اگر زیادى رفته از آن بكاهد و بیشتر خلایق در این مرحله بر دور افتاده هلاك شدند و میزان معاشى به جهت خود قرار داده اند كه هرگز از مداخل خود زیاد نیارند؛ بلكه غالب اوقات پس افتاده اند و حال آن كه اگر فى الجمله مراعات و مراقبتى در او كنند و اندكى از فضول معاش را كم كنند، هم خود آسوده شوند و هم دیگران از خیر ایشان بهره مند گردند و شرح مقدار فضول معاش و كیفیت كاهیدن از آن و بیان شبه بعضى در تطبیق كردن كردار زشت خود بر پاره از اخبار محتاج به رساله اى است جداگانه و در باب شانزدهم به آن اشاره خواهد شد، و بر فرض آن كه از میزان معاش بیرون نرفته باشند، از حدود الاهیه و داخل نشده باشند در زمره مسرفین و مبذرین كه برادران شیاطینند. حكایت ایثار بر نفس و مقدم داشتن اخوان مؤمنین را بر خود خصوص اگر متوقف بر جزئى كاهیدن باشد كجا رفته مثلا از پنج دست لباس دو دست را انداختن و از قیمتى آن ها به متعارف قناعت كردن و از چند رنگ غذا به بعضى از آن سر بردن و از امتعه و آلات نفیسه متعدده به پست تر و كمتر از آن زندگى كردن و امثال این ها كه ابدا نقصى در معاش و خللى در كار به هم نرسد، و آن كم كرده را كه در هر سال مبلغى مى شود ذخیره آخرت خود كردن، البته موافق عقل معاش و معاد و زیركى 212 در امر دین است كه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن را اول صفات مومن شمرده .

و ثانیا اگر از اعانت مالى معذور است، هر چند از معاش خود بكاهد، پس از جاه و آبروى خود صرف و انفاق كند و از عرض خویش اندكى مایه بگذار و در ترغیب و تحریص هر كس كه بتوان از او جزئى یا كلى درآورد، به زبان و پیغام و نوشتن مسافحه نكند و خواهى دانست كه انفاق به جاه داخل در اقسام انفاقاتست كه مدح آن در كتاب و سنت شده و مكرر به تجربه رسیده كه از گذشتن مقدار قلیلى از جاه

منافع بسیار به اهل حاجت رسیده، بلكه پس از تبین بى طمعى صاحب جاه دانى كه در امر و سئوال جز خیر دیگران غرضى نداشته بر جاهش افزوده شود و سیره ائمه طاهرین (علیهم السلام) پیوسته بر این بود؛ حتى این كه على بن عیسى در كشف الغمه روایت كرده كه روزى امام على نقى (علیه السلام) از (سر من راى 213) به سوى قریه به جهت مهمى بیرون رفت پس مردى اعرابى آمد و آن جناب را؛ طلب مى كرد به او گفتند كه به فلان موضع رفته؛ پس رو كرد به آنجا چون به خدمت آن جناب رسید فرمود به او چه حاجت دارى، گفت: من مردى از اعراب كوفه ام كه متمسكند به ولایت جد تو على بن ابیطالب (علیه السلام) و بار شده بر من دین بزرگى كه سنگین كرده مرا برداشتن او و ندیدم كسى را به غیر تو كه رو به او آورم پس حضرت فرمود: دل خوش دار و او را منزل داد، چون روز شد حضرت به او فرمود:

به تو حاجتى دارم زینهار، زینهار، از خداوند كه مرا مخالفت كنى، گفت: مخالفت نمى كنم، پس نوشت حضرت به خط خود ورقه و اعتراف كرد. در آن بر این كه بر ذمه اوست از مال اعرابى مالى كه معین كردند. او را در آنجا و از دین اعرابى بیشتر بود و فرمود: بگیر این خط را، پس چون برسى به سر من راى، حاضر شود نزد من در حالى كه نزد من جماعتى باشند، پس مطالبه بكن از من او را و سخن درشت بگو و در باقى نگذاشتن تو آن دین را نزد من و زینهار، زینهار، از خداوند در مخالفت كردن تو مرا؛ گفت، اطاعت مى كنم، پس گرفت خط را، چون حضرت به سر من راى برگشت و در نزد او جماعت بسیارى از اصحاب خلیفه و غیر ایشان حاضر شدند. آن مرد خط را بیرون آورد و مطالبه كرد و گفت به نحوى كه وصیت كرده بود؛ پس حضرت بر وفق و مدارا با او سخن مى گفت و از او عذرى مى كرد و وعده مى داد به وفاى آن و مسرور نمودن او، پس این قضیه را براى متوكل نقل كردند، پس امر كرد سى هزار درهم خدمت آن حضرت بیاورند، چون آوردند آن را به حال خود گذاشت تا آن كه آن مرد آمد، پس فرمود: بگیر این مال را و دین خود را از او ادا كن و باقى را بر عیال خود صرف كن و ما را معذور بدار. پس اعرابى گفت: یابن رسول الله، قسم به خدا كه آرزوى من كوتاه تر بود از ثلث این مال ولكن خداوند داناتر است كه رسالت خود را در كجا بگذارد و مال را گرفت و برگشت و از این خبر شریف معلوم مى شود كه اندازه بذل عرض و آبرو از براى قضاء حوائج برادران ایمانى تا كجا است. در جایى كه آن وجود مبارك با آن همه عظمت و جلال خدایى براى شخص اعرابى كه از حسن حالش جز اعتراف به امامت چیزى معلوم نبود. در نزد اصحاب آن عنید كه از متجاهرین اعدا و عیب گویان آن جناب بود، به این قسم خود را خوار در انظار و ذلیل در نزد اغیار كنند، پس اگر قضیه منعكس شود، چنانچه مشاهد ما است پس حالش چه خواهد شد، چه رتبه اكثر مردم از آن اعرابى بالاتر نباشد و گذشت كه علما، خلفاى آن جنابند، كه در رعایت احترام و تعظیم به همه اقسام آن مشاركند. علاوه بر آنان كه

آبرو نزدشان ریخته مى شود نیز از محبین ایشانند و هر كس هر چه كوشش در نزد هر كس كند براى اعانت علماء به اندازه آنچه آن جناب براى اعرابى كردند نرسد و خواهد آمد در باب نهم كه جناب خضر خود را به سائلى داد كه او را فروخت و قیمت آن را صرف كرد .

و اما مانع سوم: بخل، كه منشاء آن سؤ ظن و گمان بد بودن، و داشتن به خداوند عالم است. پس از ضعف ایمان و سستى او چه با یقین و اعتقاد راسخ به صدق وعده خداوند كه مى فرماید : مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ 214 هر چه دهید به جایش مى گذارم و در چند جا رستگارى را مخصوص فرموده به آنان كه آزمندى و حرص را از جان خود دور كردند و این همه بر عیب و تحریص در انفاق و احسان و اعانت كه در كمتر عملى شده در قرآن و ظاهر مى شود از آن مقدار محبوبیت و بزرگى مقام و جلالت قدر او نزد خداوند چگونه جمع مى شود با منع كردم مقدارى از آنچه خود به او داده و امر فرموده كه به اهلش رساند و از این جهت است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: جمع نمى شود بخل و ایمان هرگز در دلى و در خبر دیگر فرمود: دو خصلت است كه در مسلم، جمع نمى شود بخل و حسد و جناب صادق (علیه السلام) فرمود: ایمان نمى آورد مردى كه باشد در او بخل و حسد و ترس و مومن نمى شود ترسنده و حریص و بخیل و امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: بخل جمع كننده است تمام عیب ها را و او مهارى است كه كشیده مى شود به او و به سوى هر بدى و از براى مذمت بخل كافى است، تامل در این كلام شریف چه بخل لازم دارد و جهل به مصارف مال را و قطع رحم در دروغ و حرص و حب مال و خیانت و محبت دنیا و عداوت اخوان و مواسات نكردن با ایشان و پستى فطرت و حسد و ترك بسیارى از واجبات كه متوقف است بذل مال را و عداوت اخوان مؤمنین او را كه لازم است بر او تحصیل كارى كه به آن محب شوند ایشان او را و ظلم و ستم و طول امل و تكذیب علماء و ناقلین اخبار و نظایر این ها و هر یك از این صفات قبیحه لازم دارد بدی ها و مشقت ها و مصیبت هاى بسیار را كه راحت و آسودگى را بر صاحبش حرام كند؛ چنانچه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پنج نفرند كه ایشان چنانند كه مى گوییم، نیست براى بخیل راحتى و نیست براى حسود لذتى و نیست براى ملوك وفائى و نیست براى دروغگو مروتى و بزرگ قوم نمى شود سفیه و عجب است از بخیل و دل بستن او به مال و حرص در جمع آن از حرام و حلال به احتمال احتیاج خود به او در وقتى یا به جهت راحت افتادن عیال و فرزندانش پس از او با آن كه خود هزارها از این جماعت دیده و شنیده كه عمر خود را در جمع آن مال و تحمل مشقت ها و زحمت ها و مخاصمه و منازعه و قطع ارحام و شكستن دل هاى مساكین و ایتام صرف كردند، و از آن مال خود خیرى ندیدند و پس از ایشان نیز به اولادشان نرسید، و اگر رسید دختران و زنانشان و دشمنانشان صرف كردند

و پسران در اندك زمانى در لهو و لعب و معاصى خرج كردند، بر ایشان جز وبال آن مال و سختى كار در وقت سئوال در محضر حضرت ذى الجلال ثمرى نداشت و اگر نباشد براى بخیل جز نام بد و افتادن از قلوب هر طایفه؛ بلكه باقى ماندن اسم او به بدى در كتاب هاى تواریخ و سیر و ذكر او در هزارها از مجالس و محافل و منابر هر آینه كافى بود و در منع و ردع و اهتمام او در مجانبت و احتراز از این خصلت رذیله و محو كردن نام خود از دفتر بخلاء و از آن فصل و باب كه در بسیارى از كتب به جهت شرح حال آن ها معین شده چه رسد به تامل و تدبر در آیات و اخبار و آثار كه در فوائد و منافع انفاق و صدقه رسیده و این كتاب شریف بحمدالله تعالى متكفل بیشتر آن ها است، كه اگر خود را در مقام خذلان و ختم در قلب نرسانده البته حالش تغییر خواهد كرد. و شوقى را در دلش پیدا خواهد شد، و اگر اندكى حركت كرد و با خداوند معامله نمود، به راستى البته خیرش را خواهد دید و بر شوق و رغبتش خواهد افزود تا به مقامى كه چیزى در نزدش لذیذتر از مال نباشد چنانچه امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى فرماید:

قوت ابدان خوردن طعام است، و قوت ارواح خوراندن 215 آن و هر كس لابد طالب نشاط نفس و انبساط روح و قوت او است، جز آن كه خطا در راه و اشتباه در اسباب او است و از براى مدح جود و احسان همان بس كه حاتم طى با حالت كفر و مقام شرك كه با آن هیچ عملى سود نبخشید جودش علاوه بر آن نام نیك كه تا انقراض دنیا از خاطر نرود و در مثل با شجاعت امیرالمؤمنین (علیه السلام) یك جا ذكر شود، به آخرتش سود داد .

چنانچه جناب رضا (علیه السلام) فرمود: كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به عدى 216 پسر حاتم طى فرمود: كه برداشت از پدر تو عذاب سخت را سخاوت نفس او و چون دختر حاتم را اسیر كردند و به نزد آن جناب آوردند حال پدر خود را عرض كرد فرمود: این اوصاف كه تو ذكر كردى براى او؛ اوصاف مؤمنین است پس او را احسان نمود و اكرام كرد و خلعت داد او را راحله بخشید و او به نزد برادرش كه به شام فرار كرده بود رفت و او را ترغیب كرد كه نزد جنابش مشرف شود چون وارد شد حضرت رداى مبارك را براى او فرش كرد و خود بر زمین نشست و عدى در ركاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) خدمت ها كرد و این همه از نتایج جود پدر بود؛ و نتیجه بخل چنان باشد كه به قوم لوط كرد؛ چنانچه شیخ طبرسى قدس سره در مجمع البیان از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه: لوط سى سال در قوم خود درنگ كرد و بر ایشان نازل شده بود كه از طایفه ایشان نبود و مى خواند ایشان را به سوى خدا و نهى مى كرد ایشان را از فواحش و ترغیب مى كرد ایشان را بر طاعت، پس اجابت نكردند او را و اطاعت ننمودند از جناب تطهیر نمى كردند همه بخیل بودند و بر طعام، لئآمت داشتند، پس بخل نتیجه داد دردى در عورتشان كه دوا نداشت زیرا كه ایشان را بر سر راه قافله بودند كه به شام و مصر مى رفتند و

مهمان بر ایشان نازل مى شد، پس بخل ایشان را واداشت كه چون مهمان بر ایشان وارد مى شد او را رسوا كنند، و این عمل را مى كردند براى آن كه مهمان را عقوبتى كرده باشند، نه آن كه از روى شهوت بود، پس بخل آورد بر ایشان این مرض را تا آنكه طلب مى كردند، آن عمل را از مردان و بر آن كار مزد مى دادند 217 و قریب به ایشان است، آنچه بخل در این امت به سمره بن 218 جندب كرد و این از انصار بود پس سمره مى آمد به نزد نخل خود بى آن كه از آن انصارى، اذن بگیرد و پس انصارى گفت: اى سمره، تو پیوسته ناگهانى داخل مى شوى در حالتى كه خوش نداریم كسى ناگهانى بر ما داخل شود، پس هر گاه خواستى بیا اذن به طلب. گفت: اذن نخواهم براى راهى كه مراست به سوى نخلم، پس انصارى شكایت او را نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) برد، پس حضرت او را طلبید و او حاضر شد.

حضرت به او فرمود: فلان از تو شكایت مى كند، كه تو بر او و اهلش بدون اذن او مى گذرى، پس از او اذن بگیر، هر گاه خواستى داخل شوى گفت: یا رسول الله، اذن بگیرم در راهى كه به سوى نخل خودم دارم مى روم. حضرت به او فرمود: نخل را به او واگذار و از براى تو باشد نخلى در فلان مكان. گفت: نه، فرمود: دو نخل گفت: نمى خواهم، پس پیوسته زیاد مى كردند به ده نخل رسیده و فرمود: براى تو باشد ده نخل در فلان مكان، قبول نكرد، حضرت فرمود: از آن نخل درگذر و براى تو باشد نخلى در بهشت، گفت: نمى خواهم. پس حضرت فرمود: تو مردى ضرر زننده اى، نیست ضرر رساندنى بر مومنى، یعنى در دین اسلام روا نبود ضرر زدن یا قرار داده نشده حكمى كه در آن ضرر باشد، پس فرمود: آن نخل را كندند و به جانب او انداخت و فرمود: ببر هر كجا كه خواهى به كار و عاقبت این مرد بخیل چنان شد كه معاویه به او چهارصد هزار درهم داد كه از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرد كه این آیه نازل شد در حق امیرالمؤمنین (علیه السلام ) وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللَّهَ عَلَىٰ مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ؛ وَإِذَا تَوَلَّىٰ سَعَىٰ فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الْفَسَادَ 219 از مردمان كسى هست كه به عجب مى آورد گفتار او تو را در زندگانى دنیا و گواه مى گیرد خداى را بر آنچه در دل او است و او سخت خصومت است و چون برگردد، روى برگرداند كوشش كند در زمین تا تباهى كند در راه نیست كند كشت و نسل او را و خداى دوست ندارد فساد را و این آیه در شأن ابن ملجم لعنة الله نازل شده وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ 220

و از مردمان كسى هست كه بفروشد خود را براى طلب خوشنودى خداوند و خداى به بندگان مهربان است، پس آن را گرفت و روایت كرد و در اول صد هزار داد قبول نكرد، آن گاه دویست تا به چهارصد رسید و در وقت حكومت زیاد در عراق او نایب زیاد بود چون آن خبیث شش ماه در كوفه مى ماند و شش

ماه در بصره در هر یك كه توقف داشت سمره در دیگرى نیابت مى كرد و آخر كار سپهسالار ابن زیاد شد و در وقت بیرون رفتن كوفیان به سمت كربلا مردم را ترغیب و تحریص مى كرد بر حرب جناب سیدالشهداء (علیه السلام ) خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَٰلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ 221 و در كتاب فقه الرضا (علیه السلام) مروى است كه: جمعى از اسیران را نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آوردند، پس امر فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) را كه گردن ایشان را بزند، پس امر فرمود: كه یكى از آن ها را جدا كند و نكشد آن مرد گفت: چرا مرا از رفقایم جدا نمودى و حال آن كه گناه ما یكسان بود. حضرت فرمود: خداى تعالى به من وحى فرستاد كه تو سخى قوم خودى و تو را نكشم، پس آن مرد گفت : اشهد ان لا اله الا الله و انك محمد رسول الله پس كشاند سخاوتش او را به سوى بهشت و در خصال از آن جناب مروى است كه فرمود: به آن اسیر كه در تو پنج خصلت است كه خدا آن را دوست مى دارد شدت، غیرت بر اهل و سخاوت و حسن خلق و راست گویى زبان و شجاعت و در كافى مروى است كه خداوند وحى فرستاد به سوى موسى كه سامرى را مكش زیرا كه او سخى است و چون عبدالرحمان بن عوف مرد بنا به روایت اهل سنت ایشان یكى از ده نفر است كه پیامبر بشارت بهشت به آن ها داده است. و از آن شش نفر كه عمر ایشان را از اهل شوى قرار داد مال بسیارى از او ماند .

ابن اثیر در اسدالغابة ذكر كرد كه: آن هزار شتر بود و صد اسب و سه هزار گوسفند و آنقدر طلا كه آن را با تبر قطع كردند و به نحوى كه دست هاى جماعتى آبله كرد و چهار زن داشت حق یكى از آن ها را به هشتاد هزار مصالحه كردند، پس جماعتى از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گفتند كه: ما بر عبدالرحمان مى ترسیم به جهت آن مال ها كه گذاشته پس كعب الاحبار گفت: چرا مى ترسید بر او كسب كرده به پاكیزگى و خرج كرده به پاكیزگى و گذاشت، پس از خود به پاكیزگى، پس این كلام به ابوذر رسید پس خشمناك به طلب كعب بیرون رفت پس گذشت به استخوان چانه شترى آن را به دست خود گرفت آنگاه در جستجوى كعب شد، به كعب گفتند ابوذر تو را مىطلبد، پس كعب فرار كرد و خود را به عثمان رساند، چون ابوذر داخل شد، كعب بر خواست از ترس ابوذر در پشت سر عثمان نشست، ابوذر گفت: دور شو اى پسر زن یهودیه، گمان مى كنى كه باكى نیست. در آنچه گذاشته عبدالرحمان به تحقیق كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به سوى احد بیرون رفت و من با آن جناب بودم، پس فرمود: اى ابوذر، گفتم: لبیك یا رسول الله، فرمود: ارباب ثروت درویشانند در روز قیامت جز آن كه دهد از طرف راست و چپ و پیش رو و پشت سر و چه بسیار اندكند این ها. آنگاه فرمود: اى ابوذر، گفتم:

لبیك یا رسول الله فداى تو شود پدر و مادرم، فرمود: خوش ندارم كه براى من باشد مانند كوه احد كه آن را در راه خداوند انفاق كنم آن گاه بمیرم و دو قیراط آن را بگذارم آنگاه فرمود: اى ابوذر، تو طالبى زیاد

را و من طالبم كم را، پس رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) چنین مى طلبد و تو اى پسر زن یهودیه، مى گویى باكى نیست به آنچه عبدالرحمان بن عوف گذاشته دروغ گفتى و دروغ گفت: آن كه گفت، پس كسى سخن او را رد نكرد به یك حرف تا آن كه بیرون رفت و این خبر در جلد اول مجموعه شیخ ورام است و عجب از آن سفهاء كه بى خبران كه عبدالرحمان را از جمله منفقین و اسخیاء ذكر مى كنند با آن كثرت فقراء در مدینه اگر در اول درجه سخاوت بود چگونه این همه طلا بعد از او مى ماند و در چند خبر رسیده كه سخى به خداوند و به مردم و به بهشت نزدیك است و از دوزخ دور است و بخیل از خداوند، و از مردم و از بهشت دور است. و بخیل از خداوند؛ و از مردم و از بهشت دور است به دوزخ نزدیك است و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: آفریده نشده دلى مگر به سخاوت و از علامت سخا آن كه باكى نداشته باشد، كه چه كسى خورده دنیا را و مالك او شده، مومن است، یا عاصى، كافر است، یا مطیع، شریف است یا وضیع، اطعام كند و خود گرسنه بماند و بپوشاند و خود برهنه باشد و ببخشد و از قبول عطا سر به پیچید و اگر تمام دنیا را مالك شود، خود را بیگانه از آن بیند و اگر همه آن را در یك ساعت در راه خدا انفاق كند ملالتى نگیرد .

و اما مانع چهارم: پس مشروحا خواهد آمد كه هیچ مقصدى نباشد از دنیوى و اخروى دینى و عقلى و عرضى و بدنى و مالى از جلب منفعت یا دفع ضرر و بر گرداندن شر آسمانى و زمینى انسى و شیطانى مگر آن كه انفاق و صدقه كلید است براى انجام آن، پس اگر مجرد نشر علم محرك نشد قصد كند او از انفاق یكى از آن مقاصد را كه گاهى خالى نباشد یكى از آن ها و فى الحقیقه معامله باشد با خداوند چیزى داده و عوضى خواهد گرفت، پس جاى نیتى نباشد در آن عطا و بیشتر مردم چون مبتلایند به جمع مال و تربیت جسد و نگاهدارى صحتش و خواهد آمد كه تجارتى با خیرتر باشد، از زرع انفاق كه تخمى از ده تخم تا هفتاد هزارى كه بهتر و سالم تر و با بركت تر باشد از آنچه كاشته و نگهبانى در سفر و حضر بهتر از آن نباشد و صحت را بهتر از آن چیزى نگاه ندارد، پس بهتر آن كه پیوسته این مقصد را به نظر آرند و چندى در مقام تجربه این زراعت و تجارت و حفظ صحت بر آیند، چون سایر معاملات و معالجات تا صدق این مقال بر ایشان واضح و هویدا و به بیند كه چه مقدار تفاوت است كه ما بین معامله با خلق یا خدا و اگر این مقاصد نیز محرك نشد، پس تامل كنند آنان كه شایق و طالب بوسیدن عتبه ائمه انام (علیهم السلام) هستند و از آن مقدار كه ایشان را با آن مقصد رساند عاجز یا آن را دارند ولكن از حركت به آن صوب ایشان را مانعى است. چون مرض و خوف و شغل و سد راه یا اگر ندارند، از خود در خطرند كه در آن سفر مبتلا خواهند شد به انواع معاصى و آزار كردن به حیوان و مكارى و زوار معامله با اطفال و فوت نماز و دیدن منكرات و پوشیدن چشم از آن و ظلم بر رفقاء و اعراض از درماندگان و

عاجزان و پیاده و گرسنه و برهنه با تمكن و قدرت و مناقشه و مخاصمه با نیكان در منازل و كاهیدن از اجزاء واجبه و مستحبه و آداب سابقه و لا حقه نماز كه كمتر كسى به بسیارى از آن مبتلا نباشد و اگر از خود مطمئن است مالى كه در دست دارد و از مظلان حرام و مشتبه و بى رغبتان به دادن زكات خمس به چنگ آورده كه صرف آن در آن راه بى تطهیر و تزكیه و اخراج حقوق علاوه بر حرمان از فیض زیارت سبب باشد براى گناهان بسیار و غضب خداوند جبار 222 و اگر از این شر نیز آسوده اما از تلخیص نیت و تصفیه طویت و تحصیل قربت و تطهیر سریرت در خطر چه بسیار كم باشند، آنان كه چون در سویداى قلب خویش نگرند براى آن كه سفر محركى جز رضاى خدا و اولیائش، نبینند یا تجدید عهد و توسل به آن قبور و استمداد از آن مهابط نور، بلكه غالبا بویى از این محرك از آنجا نشنوند، مرافقت اخوان و سیر جهان و دلتنگى از ابناء زمان و اعراض سلطان و فرار از مطالب جرائم یا دیان و رسیدن به درجه همسران و اصلاح مزاج به تغییر دادن مكان و امثال آن هر یك در نفسى محرك پس اگر عاقل هوشمند نصف یا ثلث و ربع و خمس مصارف زیارت خود را معین كرده یا به طالب علمى رساند، كه در آن بقاع شریفه به عوض آن زیارت كند، اعانتى كرده به اهل علم و زیارتى كرده مقبول بى كلفت، سفر و تحمل مشقت راه و ابتلاى به جرایم و همچنین كه اگر این كار را براى پدر و مادر و سایر ارحام و ذوى الحقوق خود كند، علاوه بر آن صله و رحم و اداى صله رحم و اداى حق لازمى كرده و غیر از زیارت اعمال دیگر نیز باشد، كه چندان شاغل طالب علم نباشد از تحصیل و همان رقم خیر و فایده در او باشد چون قرائت قرآن و تعزیه دارى و رسیدگى به حال ایتام یا زوار شكسته بال و پرستارى مرضى و مانند این ها از ابواب خیرات كه بسیار شود براى آن ها ممر معین و رشته مقررى است و گروهى درصدد تحصیل مقدار میسور از آن ها و بسا شود، كه از خود یا از آن محل مقدارى قابل فرستند؛ اما در نزد غیر اهل علم از آنان كه آن عمل را نكنند و اگر كنند، فاسد و ناقص و مصارف آن وجه غالبا لغو یا حرام و اگر از آنچه گفته شد شوقى پیدا نشد، پس گوییم كه هر كس چون نیك در خود نظر كند هر روز مبتلا بیند به جرمى تازه و گناهى كه در عظمت بى اندازه كه برگشت آن تقصیر است .

در یكى از یازده از حقوق لازمه كه از خداى تعالى است و اولیائش و ملائكه و آسمان و زمین و پدر و مادر و معلم و مصاحب و همسایه و عیال و فرزند و اخوان ایمانى و ارحام دست و پا و چشم و گوش و زبان و شكم و فرج و نظایر آن كه بر هر انسان داناى با خرد است و خیانت در این امانات الاهیه و بیرون نیامدن از عهده شكر لازم این نعمت هاى سنیه نفسیه چه بسیار كم باشند. آنان كه چون شب به حساب خود رسند خویشتن را فارغ از تمامى حقوق ببینند و علاوه بر این ابتلا غالبا از فیض آن عمل

خیر كه در آن روز قدرت داشت بر او محروم یا از زشتى كردار دستش از دامن توسل به آن كار نیك كوتاه، پس هر روزه انسانى مبتلاست به عصیانى یا خسرانى و پس از این كمتر شود كه به او نرسد.

بلایى آسمانى یا زمینى مالى یا نفسانى و از تامل در مطاوى كتاب و سنت و موارد و وجوب و سنت انفاق و صدقه بر اهل خیر و مسكنت مى تواند فهمید كه جبران كسر عصیان و تدارك خیر طاعت رفته از دست انسان از و تلافى مصائب دوران نشود، جز به نیكى و احسان بر اخوان و انفاق بر اهل ایمان و به جهت ضبط و تنبیه در نهایت اختصار اشاره به جمله از آن موارد كرد باقى را به محلش موكول مى كنیم . اول؛ در دعوات سید فضل الله راوندى از امام زین العابدین (علیه السلام) مروى است كه: به امیرالمؤمنین (علیه السلام) مصیبتى نرسید مگر آن كه در آن روز هزار ركعت نماز كرد و بر شصت مسكین صدقه داد و سه روز روزه گرفت و فرمود: به فرزندانش هرگاه برسد بر شما مصیبتى، پس بكنید مثل آنچه من كردم كه دیدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را كه چنین مى كرد. پس پیروى كنید آثار پیغمبر خود را و مخالفت نكنید كه خداوند مخالفت مى كند با شما به درستى كه خداوند مى فرماید : وَلَمَنْ صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذَٰلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ 223 پس حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) فرمود: كه من پیوسته به عمل امیرالمؤمنین (علیه السلام) عمل مى كنم .

دوم: اگر كسى عمدا با زن خود در حال حیض مقاربت كند، اگر در اول اوست یك دینار كه به قیمت یك اشرفى است و اگر در وسط اوست نصف آن و اگر در آخر است ربع آن و اگر كنیز باشد مطلقا سه مد طعام بر فقیر صدقه بدهد .

سوم: اگر زن در مصیبت روى خود را به خراشد یا موى خود را بكند. یك بنده آزاد كند یا ده نفر مسكین را طعام كند یا ایشان را بپوشاند .

چهارم: اگر زن در مصیبت موى خود را بتراشد یا بچیند یا بسوزاند، بلكه در غیر او یك بنده آزاد كند یا دو ماه پى در پى روزه گیرد یا شصت مسكین را طعام دهد و بعضى این را به تربیت گفتند .

پنجم: اگر به سبب مرض كه عقل را نبرد نوافل یومیه فوت شود از هر دو ركعت یك مد طعام و اگر متمكن نشد از هر روزى یك مد به مسكین صدقه دهد .

ششم: پیر و آنكه طاقت تشنگى ندارد و زن آبستن و زن شیرده، كم شیر، روزه را افطار مى كنند و به جهت هر روز یك مد طعام صدقه مى دهند .

هفتم: كسى كه قضاى روزه ماه مبارك بر ذمه دارد و نگرفت تا ماه مبارك آینده براى هر روز از ماه مبارك را باید روزه بگیرد و دو ماه پى در پى یا بنده آزاد كند یا شصت مسكین را طعام كند .

هشتم: كسى كه افطار كند روزى از ماه مبارك را، باید دو ماه پى در پى، روزه بگیرد و یا بنده آزاد كند

و شصت مسكین را طعام دهد .

نهم: كسى كه روزه، روز معین را كه نذر كرده افطار كند نیز چنین كند .

دهم: آنكه خلاف عهد نذر كند كفاره او مثل سابق است .

یازدهم: كسى كه روزه قضاء ماه رمضان را افطار كند بعد از زوال، ده مسكین را طعام دهد و اگر عجز دارد سه روز روزه بگیرد .

دوازدهم: كسى كه در روز مبارك به چیز حرامى افطار كند دو ماه روزه گیرد یك بنده آزاد كند و شصت مسكین را طعام دهد .

سیزدهم: كسى كه عاجز شد از روزه گرفتن سه روز در هر ماه كه پنجشنبه اول و آخر و چهارشنبه اول دهه دوم است براى هر روز یك مد طعام یا یك درهم صدقه دهد .

چهاردهم: اگر عاجز شد از گرفتن روزه معین كه نذر كرده اطعام كند مسكینى را به دو مد طعام و اگر نتواند صدقه دهد به آنچه قادر است و اگر عاجز است استغفار كند .

پانزدهم: كفاره عمل سلطان قضاى حوائج اخوان است .

شانزدهم: اگر كسى بكند درخت حرم مكه معظمه را اگر بزرگ است یك گاو و اگر كوچك است یك گوسفند بكشد و به فقراء بدهد و اگر شاخه آن را برید قیمت آن را به فقیر دهد .

هفدهم: براى صید در حرم حتى ملخ او كفاره معینى است، بلكه در دوشیدن شیر آهوى او چنانچه در محلش مشروحا ذكر شده و فرق نیست كه انسان محرم باشد یا نباشد .

هیجدهم: از براى كسى كه محرم شد، براى حج، یا عمره و در حال احرام صیدى كرد چه در حرم باشد یا نباشد یا به جاى آرد بعضى از آنچه بر او حرام است كفاراتى معین شده به تفصیلى كه در فقه مذكور است؛ بلكه مستحب است پس از فراغ از اعمال به درهمى خرما بخرد و هشت مشت صدقه بدهد به احتمال افتادن شپشى یا مویى در حال احرام .

نوزدهم: كسى كه وفا نكند به قسمى كه خورده بنده آزاد كند، یا ده نفر مسكین را اطعام دهد به هر یك، یك مد یا ایشان را بپوشاند و اگر عاجز شد سه روز، روزه بگیرد .

بیستم: كسى با زن خود مظاهره كند بنده آزاد كند و با عجز از آن دو ماه روزه و با عجز از آن شصت مسكین را طعام دهد

بیست و یكم: كسى كه قسم خورده به بیزارى از خدا یا پیامبر یا یكى از ائمه (علیهم السلام) چنان كند كه مظاهر مى كند و با عجز چون كسى است كه به قسم خود وفا نكرده .

بیست و دوم: كسى كه زنى را در عده تزویج كند او را رها نماید و پس از آن پنج صاع آرد به مسكین

صدقه دهد .

بیست و سوم: كسى كه قسم خورد كه با زن خود مقاربت نكند و به شروط مذكور در محلش باید كفارة دهد مثل كفاره قسم بدهد .

بیست و چهارم: كسى كه مومنى را به خطا كشت غیر از دیه باید كفاره مثل كفاره ظهار بدهد .

بیست و پنجم: اگر كسى عمدا مومنى را بكشد، باید هر سه كار را بكند، یعنى عتق و اطعام و شصت روز روزه بگیرد .

بیست و ششم: اگر كسى بنده خود را زیاد بر حد شرعى بزند باید او را آزاد كند .

بیست و هفتم: براى كسى كه فوت شود از او پارهاى از واجبات حج یا عمره كفاراتى معین شده به جهت تدارك آن فوت شده باید بدهد .

بیست و هشتم: قطب راوندى در لب لباب روایت كرده از لقمان كه به فرزندش گفت: هر وقت گناهى كردى صدقه بده .

بیست و نهم: در فقیه مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: اى گروه تجار، حفظ كنید مال هاى خود را به صدقه كه كفاره است براى گناهان شما و قسم ها كه مى خورید در آن تجارت كه نیكو خواهد شد كسب شما و در كتاب جعفریات مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بازار كوفه به آواز بلند فرمود: به درستى كه این بازارهاى شما را حاضر مى شود قسم ها، یعنى قسم بسیار در آن خورده مى شود پس مخلوط نمائید قسم هاى خود را به صدقه و باز دارید خود را از قسم خوردن به خدا، زیرا كه خداوند پاكیزه نمى كند آن را كه به اسم او دروغ قسم خورد .

سى ام: در ارشاد شیخ مفید مروى است كه: ابوحمزه، ثمالى چند كبوتر را از روى غضب كشت، پس حضرت باقر (علیه السلام) بعد از تهدید به او فرمود: صدقه بده از هر یك از آن ها به یك اشرفى، زیرا كه كشتى آن ها را از روى خشم و چون علت صدقه دادن را فرمودند كه كشتن از روى غضب است، پس هر حیوانى را كه چنین بكشد بایست آن مقدار صدقه دهد .

سى و یكم: در كتاب جعفریات و نوادر سید راوندى از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: نگویید رمضان، به درستى كه شما نمى دانید چیست رمضان، پس هر كس گفت رمضان، صدقه بدهد، و روزه بگیرد به جهت كفاره این كلامش، ولكن بگویید ماه رمضان، چنانچه خداوند فرموده .

سى و دوم: در جعفریات از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: اگر كسى به برادر مسلم خود بگوید لا ام لك 224 پس هر آینه به چیزى صدقه كند .

سى و سوم: اگر مردى در مصیبت فرزند یا زن جامه خود را بدرد كفاره دهد چون كفاره زنى كه روى

خود را بخراشد .

سى و چهارم: كسى كه عاجز باشد از روزه ماه رجب به جهت ضعف یا مرض یا حیض، پس از براى هر روز صدقه دهد، چنانچه صدوق در كتاب فضائل الاشهر و غیره از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده .

و بالجمله پس از تدبر در این موارد و غیر آن ظاهر مى شود، آنچه گفتیم از بودن صدقه جابر، كسر عبادت و كاسر صولت معصیت علاوه بر بودن آن مفاتیح خزینه هر خیر و سپر بلاى هر شر و عصاى دست براى هر حركت از بلدى به بلدى، یا خانه به خانه و هر انتقالى از حالتى به حالتى، یا زنادارى خانه یا بنده یا زن یا فرزند به دارایى، هر یك از آن ها یا از زمانى به زمانى، از شب به روز و روز به شب و از ماهى به ماهى و از سالى به سالى، یا از صحتى به مرضى و از مرضى به صحتى و غیر آن؛ چنانچه بیاید. پس بر هر كسى لازم كه به جهت تدارك عبادات از دست رفته و پاك كردن قذارت گناهان گذشته، پس از توبه پیوسته چیزى معین نموده و به بهترین محل آن رسانده و از خداى تعالى خواسته كه از ثواب آن ها محروم و به عقاب این ها مبتلا نشده و از شرور آسمانى و زمینى آسوده شود. و در لب لباب قطب راوندى از رسول خدا مروى است كه فرمود: به درستى كه در بنى آدم سیصد و شصت استخوان است، پس در هر استخوانى از آن هر روز صدقه اى است و اگر هیچ یك از این ها محرك نشد پس صاحب آن محتاج است به دعا دواى بسیار كه به غایت رنجور علیل است .

و اما مانع پنجم: كه پیدا نبودن محل قابل است در این جماعت؛ چنانچه شیطان زینت داده این شبهه را در قلوب بسیارى از بى بصیرتان، كه در نزد خود شروط و آدابى مقرر نموده اند، براى اهل علم كه اسمى نیست از آن در كتاب و سنت و چون كسى را فاقدى بینید او را از طالبین علم نشمرند، پس مى گوییم اولا گرفتن عیب از افعال دیگران و دانستن این كه كار فلانى فاسد و به خلاف رضاى خداوند است از امور بسیار مشكله دقیقه و علوم غامضه است، كه جز او احدى از دانایان بالنسبه به پاره اى از آن از عهده بر نیایند. چه هر كارى كه از كسى صادر مى شود، جهات بسیارى در آن احتمال مى توان داد، كه این كار از یكى از آن، جهات باشد به نحوى كه بر صاحبش هیچ ملامتى وارد نیاید؛ بلكه در اخبار آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) رسیده كه هر كارى هفتاد محمل صحیح دارد، كه با احتمال یكى از آن ها حمل بر فساد نتوان كرد؛ مثلا مومنى را دیدى یتیمى را طپانچه زد احتمال مى رود كه به جهت تادیب باشد یا براى اصلاح مرضى چون گزیدگى عقرب مثلا یا به جهت اشتباه آن به طفل خود یا به جهت ندانستن حرمت آن به جهت فراموشى یا به خیال زدن دیگرى و خوردن به آن به خطا یا به جهت بیرون غرض تخویف و صورت آن بود و بعد از حركت اختیار از دست رفت و یا آن كه اشتباه در زدن شده، كه تو چنان دیدى و

او بقوت حركت داد، به سستى بر رخسارش گذاشت، و غیر این ها از احتمالات كه بسیارى از آن در بیشتر كارهاى فاسد در انظار مى رود و با دادن احتمال چگونه مى توان جزم كرد كه این كار از روى عناد و عمد و معصیت بود، آن گاه بر آن تمام آثار و احكام آن را ترتیب داد و این بالنسبه به دانایان است چه رسد به بى خبران كه هر را از بر تمیز نداده و در وادى شهوت و جهالت فرو رفته كه ایشان را ابدا معرفتى نباشد به جهات كارهاى مردم، جز آن جهت فاسد كه خود غالبا به آن مبتلایند و هر كس را بر خویش قیاس كنند؛ چنانچه اگر عالمى را صاحب خانه و لباسى پاكیزه و مركوبى مناسب نبیند و نه بینید كه از كسى قرضى خواهد، یا چیزى خواهش نماید او را از اغنیا دانند و بسا هست كه به جهت عفت نفس ظاهر خود را چنین آراسته و در باطن شب گرسنه بخوابد؛ بلكه به آن خیال خام قناعت نكرده آن ثروت و غناى موهوم را از ممر حرام اعتقاد كنند مثل مال وقف و ایتام و اموات و امانات و بسا باشد كه بیچاره در عمرش وقفى تصرف نكرده و وصایتى ننموده و قیمتى نشده و گاه باشد كه استدلال كنند، كه فلانى زراعت و باغ و وظیفه سلطانى ندارد، پس این معاش و ریاش از كجا بهم بسته، احمق آنقدر ندانسته كه سزاوارترین اشخاص كه مردم از روى طیب نفس براى او فرستند و نذر كنند و حاجت از خداوند خواهند عالم متقى است كه خداوند اكسیر سعادت و من یتق الله یجعل له مخرجا 225 را در خزانه دلش سپرده، راه رساندن روزى منحصر به باغ و كشت نیست، چه بسیار كسان كه سال ها زندگى كردند و مى كنند و راه معاش ظاهرى نداشتند و ندارند از كسى چیزى نخواهند لدى الحاجة خداوند من حیث لا یحتسب و بى تعب و منت چیزى به ایشان رسانده كه حاجتشان رفع و احتیاجشان به خلق برداشته شده پس چگونه مى شود كه یقین كرد یا مطمئن شد. اولا به ثروت و غناى او و ثانیا به حرمت و بى مبالاتى او كه سبب شوند از براى ترك كردن آنچه لازم است بر او از احترام و اعانت به مال و دست و زبان؛ بلكه گرفتن غیر آن كه به صورت با شرع نسازد چه رسد به آن كه بسازد از دل بیرون كند لامحاله از سئوال كند كه راه صحت آن به دستش آید و از شر سؤ ظن آسوده شود .

در كافى از حسن زیات بصرى مروى است كه: گفت داخل شدم بر جناب باقر (علیه السلام) من و رفیقى كه داشتم و آن جناب را دیدیم در اطاقى آراسته و زینت كرده و بر آن جناب بود جامه گلگون و ریش مبارك را اصلاح كرده و سرمه را بر چشم كشیده، پس مسائلى پرسیدم، چون برخواستم به من فرمود: اى حسن، گفتم لبیك فرمود: چون فردا شود تو و رفیقت به نزد من بیاید گفتم باشد فدایت شوم، چون روز دیگر شد داخل شدم بر آن جناب پس دیدم در اطاقى است كه نیست در او جز حصیرى و بر آن جناب بود پیرآهن درشتى، پس رو كرد به رفیق من و فرمود: اى برادر بصرهاى دیروز نزد من آمدى و من در خانه عیال خود بودم و دیروز روز او بود و زینت اطاق از او بود و او خود را براى من آراست كه من

خود را براى او بیارایم؛ چنانچه خود را براى من زینت داده، پس داخل نشود در دلت چیزى، پس رفیقم گفت: فداى تو شوم. اما الان؛ پس قسم به خدا كه برد خدا چیزى كه بود و دانستم كه حق در آن است كه فرمودى و ثانیا آن كه زشتى پاره از كردار بعضى از اهل علم نشاید كه مانع شود از سد این سبیل معروف و اعانت این طایفه چه اگر درصدد برآید. در هر دسته و مجمعى مقصود خود را به دست آرد و محل یقینى و جامع شرایط شرعى و عرفى را خواهد دید كه از براى رعایت او جاى عذرى نباشد و در این صدد بر آمدن محتاج است، به تفتیش و تفحص از حال ایشان از اهل خبره و معاشرت عارى از اغراض فاسده نه به قانونى كه جهال این عصر پیشنهاد خود كرده كه در منزل خویش مستریح و متوقع از اهل علم كه در نهایت تذلل و مسكنت به منزل ایشان در آیند و كراماتى بنمایانند، آن گاه با هزار امتنان از فاسد شده فضول معاش كه كسى رغبتى به آن نكند، چیزى به ایشان دهند و خود را ذى حق بر خدا و رسول شمارند .

و ثالثا آن كه مقصود از اعانت این طایفه گاهى خصوص اشخاص ایشان است و گاهى به جهت حفظ نوع و بقاء علوم دینیه و نشر و ترویج شرع كه معلق است بر حفظ و اعانت ایشان هر چند آحاد اشخاص ایشان جامع شروط و عامل به علم خود نباشد. چه خداوند تبارك و تعالى اعانت و یارى فرموده و مى فرماید دین قویم خود را در بسیارى اوقات به كسانى كه حظى و نصیبى نباشد، ایشان را در دین، چنانچه شیخ كشى روایت كرده كه شخصى نوشت خدمت جناب صادق (علیه السلام) و خواهش نمود كه بخواهد از خداوند كه قرار دهد او را از كسانى كه یارى مى طلبد ایشان را براى دین خود، پس حضرت نوشت در آخر كاغذ كه خدا تو را رحمت كند به درستى كه خداوند یارى مى جوید براى دین خود به بدترین خلق خود .

و در كتاب زید زراد كه از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) مروى است كه گفت: از آن جناب شنیدم كه فرمود: طلب نمایید علم را از معدن علم و زینهار از مغرورترین كه ایشان باز مى دارند از خداوند، آن گاه فرمود: علم رفت و باقى ماند بقیه یا غبارهاى علم در ظرف هاى بد و بترسید از باطن آن، پس به درستى كه در باطن او هلاكت است و بر شما باد به ظاهر آن، پس به درستى كه در ظاهر آن نجات است. و نیز در آنجا روایت كرده از جابر جعفى كه گفت: شنیدم جناب باقر (علیه السلام) مى فرمود:

به درستى كه براى ما است ظرف هایى كه پر مى كنیم او را از علم و حكمت و نیستند اهل از براى آن ها و پر نمى كنیم آن را مگر آن كه به سوى شیعیان ما نقل كنند، پس نظر نمایید به آنچه در آن ظرف هاست، پس بگیرید آن را آنگاه آن ها را خالص و تصفیه نمایید، از كدورت كه خواهید گرفت آن را روشن و پاك شده و صاف و زینهار از خود آن ظرف ها. به درستى كه آن ها بد ظرفیند، پس سرنگون كنید آن ها را و گویا مراد

از تصفیه جدا نمودن رای هاى فاسده و عقاید باطله و تاویلات باردهاى است كه ضم نمودند به آنچه از ایشان شنیدند و مسموعات از صادقین (علیهم السلام) را مخلوط نمودند به ترهات منتحلین پس مقصود گرفتن روایتشان باشد و گذاشتن راى هاى شان .

چنانچه شیخ طوسى در كتاب غیبت، روایت كرده از عبدالله كوفى خادم شیخ ابوالقاسم حسین بن روح كه كسى سئوال كرد از او از كسب شلمقانى كه در اول امر از علما امامیه بود و در آخر كار مذاهب فاسده اختراع نمود؛ پس شیخ گفت كه من مى گوییم در آن كتاب ها آنچه را كه عسكرى (علیه السلام) فرمود: در كتب بنى فضال و ایشان فطحى 226 مذهب بودند چون به آن جناب عرض كردند كه چه كنم با كتاب هاى ایشان و حال آن كه خانه هاى ما از او پر است فرمود: بگیرید آنچه را كه روایت كردند و واگذارید آنچه را كه اعتقاد كرده اند؛ و بر این مضامین اخبار بسیار وارد شده، پس در ترویج دین و باقى داشتن علوم خاتم النبین لازم نباشد، قصد صلاح خصوص حاملین، بلكه گاهى باشد كه منزله آن ها منزله كتاب باشد كه مقصود نقوش و كتابتى است كه در آن ها است. هر چند كاغذ و جلد آن پاكیزه نباشد، پس آن كتاب را به جهت آنكه در آن نوشته كه شاید سال ها هزارها از آن هدایت یافته باید حفظ نمود و نگاهدارى كرد .

و رابعا آن كه حمله دین گاهى به تكفل معاش آحاد ایشان است كه از آن هم فارغ شده مشغول تحصیل شوند و در این عمل باب این رقم شبهات و وسوسه باز و براى شیاطین انس و جن می دانى است وسیع كه به انواع مكر و حیله مانع و در خاطر جاهل اندازند كه فلان استعداد و تحصیل علم ندارد، یا غرضش از آن تحصیل دنیا و جذب قلوب یا این علم كه خواند به كار نیاید. یا این كه در معاش به غیر خویش حاجت ندارد و امثال این ها از وساوس و گاهى به كردن كارى است، كه باقى و جارى و نفعش عام در مرور ایام و اعوام مانند بنیا مدارس و وقف كردن كتب و غیر آن اگر روزى به دست غیر اهل افتد سال ها خیر آن به اهلش رسد و اگر گاهى غیر قابل از آن منتفع شود باز از او به اربابش منتقل گردد و انسان باید در هر محلى كه احتمال دهد احسانى كند. شاید یكى به موقع افتد چه صدقه داراى شروط چنان چه خواهد آمد بسیار كم و لكن از میسور موردى كه مىرود دست نباید برداشت و گاه باشد كه با صدق نیت و اجتماع شروط خصوص حلیت مال تاثیر در گیرنده و محل را قابل كند و او را تطهیر و تزكیه نماید؛ چنانچه این كار را به صاحبش كند .

در مناقب از تفسیر ابوبكر شیرازى و غیره روایت كرده در تفسیر آیه مباركه رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ 227 الآیه از ابن عباس كه گفت: قسم به خدا كه مراد از آن امیرالمؤمنین (علیه السلام) است؛ زیرا كه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) عطا فرمود: روزى به امیرالمؤمنین (علیه السلام) سیصد اشرفى كه آن به هدیه خدمت آن جناب آورده بودند على (علیه السلام) فرمود: آن را گرفتم و گفتم: قسم به خدا كه هر آینه تصدق مى كنم

امشب از این اشرفی ها صدقه كه قبول نماید آن را خداوند از من، پس چون نماز عشاء را با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به جا آوردم صد اشرفى از آن را برداشتم و از مسجد بیرون رفتم، پس زنى به من رسید، پس آن اشرفى ها را به او دادم چون صبح شد مردم به یكدیگر مى گفتند على (علیه السلام) دیشب صد اشرفى به زن زناكارى تصدق كرد، پس به غایت اندوهگین شدم چون شب آینده نماز عشاء را كردم صد اشرفى دیگر گرفتم و از مسجد بیرون رفتم و گفتم قسم به خدا كه صدقه مى دهم امشب به صدقه كه آن را پروردگار من قبول فرماید: پس ملاقات نمودم مردى را، پس آن اشرفی ها را بر او صدقه كردم چون روز شد اهل مدینه مى گفتند على (علیه السلام) دیشب صد اشرفى به مردى دزد صدقه داد، پس غمگین شدم و گفتم والله هر آینه صدقه خواهم داد امشب، صدقه كه بپذیرد آن را خداى تعالى از من، پس به جاى آوردم نماز عشا را با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آنگاه بیرون رفتم از مسجد و با من بود صد اشرفى، پس ملاقات كردم مردى را و آن ها را به او دادم چون صباح شد اهل مدینه مىگفتند على (علیه السلام) دیشب صد اشرفى به مردى غنى صدقه داد، پس زیاد اندوهناك شدم، و به خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) رسیدم و او را خبر دادم فرمود: یا على این است جبرئیل و مى گوید خداى تعالى قبول كرد صدقات تو را و پاكیزه نمود عمل تو را به درستى كه صد اشرفى كه در شب اول صدقه دادى رسید به دست زن بدكارى وقتى به منزل خود برگشت، و از كار فاسد خود توبه كرد و آن اشرفى ها را سرمایه خود كرد او در طلب شوهرى است كه به او شوهر كند و صدقه دوم رسید به دست دزدى، پس به منزل خود برگشت و از دزدى خود توبه كرد و آن اشرفی ها را سرمایه كرد كه به آن تجارت كند و صدقه سوم افتاد در دست مردى غنى كه سال ها بود زكات مال خود را نداده بود، پس به منزل خود برگشت و خویشتن را سرزنش نمود و گفت لئامت باد تو را اى نفس این على بن ابیطالب است كه صد اشرفى به من صدقه داد و او را مالى نیست و اما من پس خداى در مالم زكات را واجب نمود پس چند سال است من زكات ندادم، پس حساب نمود مال خود را و زكات او را بیرون كرد زكات آن را كه فلان مقدار اشرفى مى شود و خداوند نازل كرده در حق، تو رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ 228 تا آخر آیه .

و قطب راوندى در لب لباب، در تفسیر آیه مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا 229 فرموده در صدقه چیزها است از خیر شفا و زیادتى عمر تا آنكه فرمود: صلاح نفس؛ چنانچه روایت شده است كه از براى على (علیه السلام) سیصد اشرفى بود، پس انفاق كرد آن ها را در سه شب پس اتفاقا رسید به زانیه و دزدى و غنى بخیلى، پس توبه كردند به بركت نیت آن جناب و از این كلام معلوم مى شود كه این كار از خواص انفاق، خالص است، پس دلالت كند بر آنچه دعوى كردیم؛ بلكه اگر تاثیر آن صدقه از جهت حلال و تمكن آن ها بود از آنكه پیش نداشتند یا اقدام آن ها در معاصى از روى حرام بود كه غیر آن نداشتند. یا از جهت

بزرگ نمود شان صدقه و انفاق بود باز موافق است با مطلوب كه اگر مالى حلال محض نشر دین حضرت ذى الجلال به طالب علمى دهد، كه قصورى در قصد یا كردارش باشد قصدش را خالص و عملش را باید به صلاح مبدل نماید .

باب هفتم: در مدح انفاق و فوائد صدقات به بيان كلى و آنچه از آيه مباركه: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ 230 فراگير، از مال هاى ايشان صدقه را كه پاك گردانى و پاكيزه كنى ايشان را يا به سبب آن بركت در جان ها و مال هايشان دهى و رحمت فرست بر ايشان به درستى كه دعاى تو سبب آرامى ايشان است

1.

دادن صدقه و تطهیر صاحباش .

2.

در كیفیت نجاسات و مشروب و مأكول .

3.

در مشقت كشیدن در راه تحصیل حلال .

4.

كیفیت تزكیه .

5.

تزكیه كردن رسول الله امت خویش را به گفتار خویش .

6.

در تاثیر ماكولات و مشروبات در اخلاق حسنه و رذیله .

7.

در آثار اغذیه در نفوس .

8.

تاثیر غذاهاى حرام و نجس در قلب انسانى .

9.

شرایط غذاى حلال و حقوق مالیه در اموال اعنیا .

10.

در اینكه صدقه سكون نفس است .

11.

خوف ممدوح و مذموم .

12.

فایده صدقه .

مخفى نماند كه از اعظم نعمت هاى حضرت منان و اجل الطاف خداوند بر بنى نوع انسان، قرار دادن صدقات و انفاقات است و امر به خیرات و مبرات كه به این اكسیر احمر و كیمیاى اكبر آنچه نفع دنیوى كه به عقل در آید و به اسباب بسیار و كوشش بى شمار گاه به دست آید و گاه نیاید كه آن را بى مشقت و زحمت و رنج و كلفت تحصیل نمود و به تمام نعمت هاى گوناگون آخرت و لذت هاى بى اندازه و نهایت كه وعده به آن شده توان رسید به این قلعه حصین و سپر آهنین از جمیع شرور و آفات ارضى و سمائى مى شود، محفوظ شد. و سالم ماند لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ 231 هرگز نخواهید رسید به خیر تا آنكه انفاق كنید از آنچه دوست دارید، پس هر چیزى به هر كس رسد، از انفاقى است كه گاهى از او سر

زده هر چند سیر كردن مورى یا ادخال سرورى بر قلب مومنى باشد؛ چنانچه خواهى دانست كه امثال این ها داخل در معنى انفاق است و در آیه مباركه خذ من 232 اموالهم اشاره به تمام فوائد آن شده چه ظاهر آیه این است كه از دادن صدقه كه شامل جمیع اقسام واجب و مستحب است این سه كار - كه آن تطهیر و تزكیه و سكون است - حاصل شود و ما شرح هر یك را در فصلى بیان كنیم .

فصل اول: در فایده اول؛ یعنى ظاهر شدن ایشان به صدقه كه نشود مگر به تطهیر اموال ایشان كه در خوردن و پوشیدن و نشستن و غیر آن صرف كنند و اگر به قدر خردلى به كثافات شرعیه و قذارات باطنیه ملوث باشد، مانع شود، از طهارت اعضاء و جوارج و قلب و تاثیر كردن عبادات در آن ها چه ظاهر آیه آن است كه به صدقه ایشان پاك مى شوند یا ایشان را پاك مى كنند و این نشود، مگر آن كه خباثت و طهارتى از جانب مال به انسان رسد و به توسط و استعمال آن گاهى پاك و پاكیزه شود و گاهى خبیث و نجس، پس اگر طیب و طاهر شد، افعال و اقوام و احوالش نیكو و پسندیده شود، در فصل دوم از این آیه مباركه شرحى و بیانى خواهد شد وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ و اگر خبیث شد آن ها خبیث شوند، الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ بدان ایدك الله تعالى كه آنچه به دست انسان مى رسد از وقت منعقد شدن ماده آن از آب و خاك و آتش و باد تا رسیدن بدست و هنگام صرف آن قدر كثافات و قذارات باطنیه و ظاهریه دنیویه و اخرویه و مفاسد بدنیه و عقلیه و شرور سمائیه و ارضیه به او مى رسد كه جز خداوند كسى نداند، چه از زمین ها بعضى مغضوب كه خداوند در آنجا قومى را معذب فرموده یا خواهد فرمود: بعضى مغضوب و مذموم كه قبول ولایت نكرده و خبیث كه بیرون نمى آید از او مگر خبیث و اگر ممزوج شود، به آن نجاسات و كثافات؛ چنانچه متداول است بر قذارتش بیفزاید و از آب ها بسیارى مذموم چون آب شور و گرم بعضى بلاد، چون دجله و از اختلاط به آن قذارت و صفات ذمیمه كه در آن ها است. و از بادها پارهاى سموم و عقیم كه از وزیدن آن ها هر چیزى مقدارى سمیت و ضرر پیدا شود و آفتاب و ماه و سایر كواكب را حالات نحوست و وبالى است كه به تجزیه و امتحان معلوم شده و از تابش اشعه و حركات روز و شب آن ها نحوستى به آنچه در تكوین آن ها مدخلیت دارند، رسد و از حیوانات از درنده و وحوش و حشرات و طیور به ملاقات آن ها به گزیدن یا مالیدن یا بوئیدن یا نگاه كردن یا مردن در میان آن ها از اول تا آخر كار اقسام ضرر و مفاسد و نجاسات به او مى رسد و از شیاطین و جن كه در آنچه اسم خداوند بر او خوانده نشد، شریك و متصرفند انواع خرابى ها و قذرات در آن پیدا مى شود و از طبقات طایفه انسان كه به توسط ایشان قابل خوردن و پوشیدن مى شود یا بعد از آن در دست ایشان مى گردد، تا به دست آید، از ظلم و دزدى و خیانت و اسراف و تبذیر و چشم زدن اكثر اقسام نجاسات و امثال آن نه آنقدر قذرات ظاهریه و باطنیه در آن پیدا مى شود، كه قابل پاكى و نظافت باشد و از آنجا كه معرفت تمامى این مفاسد و قذارت از

قوه بشر بیرون و بر فرض دانستن تمام آن علم به اصلاح آن و طاقت عمل به آن محل و با این مفاسد، رشته بندگى كه بى زندگى نشود به هم بسته نشود؛ لهذا خداوند به حكمت بالغه و لطف عمیم این اكسیر سعادت و تریاق كبیر را معین و مقرر فرمود كه با او آن مضرت ها و كثافت ها را از مال بردارند و آن را پاك و پاكیزه و حلال و طیب كنند .

پس نگویند مگر قول طیب و نكنند مگر عمل صالح و در قلب نگیرند مگر صفات حمیده و از آنچه كه از این گوهر گران بها این آثار عظیمه ظاهر مى شود خداوند به دست قدرت خود مباشر گرفتن آن شود پیش از رسیدن به دست گیرنده .

چنانچه بعد از آن، آیه سابقه مى فرماید : أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ 233 آیا ندانستى كه بس خداوند توبه را از بندگانش قبول مىكند و صدقات را مى گیرد و عیاشى و غیره از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده اند كه هیچ چیز نیست مگر آن كه موكل است بر او ملكى مگر صدقه، پس به درستى كه خداوند مى گیرد آن را به دست قدرت خود تا آخر حدیث كه در باب سیزدهم بیاید. از این جهت وارد شده كه ائمه (علیهم السلام) چون صدقه مى دادند و به دست سائل مى رسید بر مى گرداندند و آن را بو مى كردند و مى بوسیدند و دست خود را نیز مى بوسیدند و امر مى كردند و مى فرمودند: چون به دست خداوند مى رسد پیش از آنكه به دست سائل برسد و شواهد این دو مطلب كه یكى رسیدن ضرر و قذارت باشد در ماكول و غیر آن به سبب انقلابات مذكوره و دیگرى رفع و پاك شدن آن باشد به توسط صدقه در مطاوى اخبار اهل بیت (علیهم السلام) زیاد است؛ مثل آنچه وارد شده كه بعضى آب ها غیر تو را مى برد و بعضى از وادى جهنم بیرون مى آید و بعضى قبول ولایت نكرده و آبى كه شب سر او را نپوشند و اسم خدا بر او نخوانند شیطان از او مى خورد و بر او تف مى اندازد و آبى كه حیوان حرام گوشت از آن خورده، یا ملاقات كرده نخورند و گاه در آب ها ماده وبا را داخل كنند، به جهت عذاب؛ چنانچه در صحیفه كامله در دعاى بر كفار مى فرماید : امزج میاهم باالوباء 234 مخلوط كن آب هایشان را به وباء كه مراد از آن طاعون است، یا مرض عام و بعضى گفته اند آب غسل زنا كننده این تاثیر را داد و فرموده اند آب نیل دل را مى میراند و اگر گناه كاران در فرات غسل نمى كردند، هر آینه شفا بود از جمیع مرض ها و دست را در وقت غذا خوردن بشویند و چه بسیار دست هاى نشسته كه آن را ملاقات كرده و شیطان و در زیر درخت انگور و خرما بول كرده و در اول بار انگور و خرما را مكید و اثر بول و مكیدن در آن ها هست و در یك بال مگس مرض است و در دیگرى شفا و گیاه كه در مزابل مى روید نخورند و گوشت و شیر حیوان حلال گوشت به دست زندانبان رسید، به آن جناب داد نخورد با آن كه از خودشان بود و سید على بن طاوس به جهت آیه نهى از خوردن

حیوانى كه بغیر نام خداى كشته شده احتیاط كرده از هر غذایى كه از براى غیر خدا تربیت داده شده و اما ضرر و حرمت كه از روى غصب و خیانت و نجاست در آن ها داخل مى شود .

پس از كثرت وضوح محتاج به بیان نیست و در سر حرمت زكات بر بنى هاشم وارد شده كه چون او چرك هاى دست هاى مردم است و از زمین ها بعضى مذمومند چون قبول ولایت نكردند و شوره زارند. یا در آن ها خداوند قومى را غضب كرده به فرو بردن یا سوزانیدن یا مسخ كردن و فرمودند: گل بصره و مصر غیرت را مى برد و به جهت بعضى بلاد، ذم مخصوص رسیده و البته در خاك آن ها آثارى است كه در نشستن یا استعمال كردن یا در خوردن نبات آن ظاهر مى شود و از ماندن اغذیه در ظروف كه از آن خاك ها یا مس و مثل آن ساخته شده كسب فساد و ضرر كه در آن هاست خواهد كرد و در آب ها به توسط آلات حیوانات كوچك بسیارى دیده اند و باد پیوسته خاك هر بلدى را به بلدى مى برد و خبیث آن را به طیب آن ممزوج مى كند و همچنین گل ها و خاك ها كه به توسط سیل جمع مى شود كه مجمع همه كثافات حیوانات و غیر حیوان است كه آن را باران مى شوید و اهل تجربه تصریح كرده اند كه انگورى كه در قبرستان روئیده مورث هم است و میوه ها كه به قوت نجاسات تربیت شده سبب امراض بسیار است و جمله از علماء 235 به خوردن یك لقمه نان مى فهمیدند كه آن را حایض پخته و فرمودند سبب حلال بودن گاو كوهى و سایر وحوش حلال گوشت آن است كه نمى خورند غذاى مكروه و نه غذاى حرام و نه به یكدیگر ضرر مى رسانند و نه به انسان اذیت مى كنند و نه بد سیما و مهیبند و از این خبر حال علف ها و میوه ها كه از نجاسات و كثافات تربیت مى شود و شیر و گوشت گوسفند و گاوى كه آن ها را مى خورند معلوم مى شود، از آنچه وارد شده در ذم اعضاء ذبیحه كه نزدیك است به مجراى بول وروث یا مجراى آن ها است و مذمت مرغ خانگى و اینكه خوك طیور است، چون به خوردن نجاست عادت دارد و بسیار شود كه اموات در قبور خاك شوند و خاك آن ها در جاى خود و یا در جاهاى دیگر به توسط باد و سیلاب گیاه و درخت شود .

در نهج البلاغه به این اشاره فرمودند كه: اگر از قبور به پرسید، از حال اموات هر آینه خواهند گفت گمراهانه رفتند و شما مى روید از دنبال آن ها به نادانى لگد مى زنید بر كله هایشان و گیاه مى رویانید در جسدهایشان و اگر كسى به دیده عقل و تدبر در این ها و امثال این ها نظر و تامل كند، حقیقت بغض دنیا كه فرمودند: پس از معرفت بهتر از او خصلت صفى نیست به دستش آید و دنیا را به عیان مردارى بیند گندیده كه پرده غفلتى بر روى آن كشیده و هر لقمه از آن از اقسام كثافات و قاذورات و گوشت و پوست انسان و حیوانات فراهم آمده، پس بالطبع معامله نكند، با او مگر معامله گرسنه با مردار گندیده كه بیش از سد رمق از او چیزى نخورد و تا ممكن است، از اعضاى او كه به چند جهت خباثت و اسباب تنفر

دارد نگیرد و در آن اخبار كه فرمودند دنیا را به منزله تیه 236 قرار داده و به گیر از او به قدر ضرورت و دنیا خوارتر است از گوشت خوك كه در دست پیس 237 باشد و امثال آن محتاج بتاویل و تصرف در ظاهر آن نشود و در ترك دنیا محتاج به تكلف و مشقت و حبس نفس از شهوات نشود، چه نفس را بعد از تدبر حقیقت و مبادى لذایذ شهوت و میلى نماند؛ چنانچه احدى محتاج نیست در نخوردن خون و چرك و بول و غایط به دانستن مقدار عقاب آن ها در آخرت و ثمره اسقام و امراض آن ها در دنیا از طریق شنیدن یا دیدن در كتب و این یكى از راه هاى مذمت دنیا است كه بایست در آن بسیار تامل كرد، تا بغض او در دل قرار گیرد و زاهد واقعى شود و ترك دنیا را از روى بغض به او كند نه از ترس عقاب و طول حساب و خجلت عتاب و ابتلا به پاره اى از تكالیف دشوار انبیاء و اوصیاء و ائمه هدى (علیهم السلام) زهد را در ماكول و ملبوس و قناعت كردن به مرتبه پست از آن ها هر چند مالك اموال بسیار؛ بلكه سلطان زمان بودند، هر صبح و شام در سر سفره نعمت شان گروهى از خلایق حاضر مى شدند و همچنین اجتناب ایشان از اغذیه لذیذه چه فراهم آمدن آن متوقف است از اجتماع جمله از آن ها كه هر یك مشتمل است بر آن مفاسد و شرور و كثرت گردیدن، آن ها در دست ها كه در هر استعمالى و تصرفى كسب شرى و ضررى كند. پس مفاسد اغذیه لذیذه و اطعمه مركبه اضعاف غذاهاى مفرده است كه اگر دست مجرم به او نرسد جز مفاسد عامه چیزى در او نباشد و به این سبب غالبا گیاه صحرا و میوه درختان و شیر حیوانات را اختیار مى كردند .

در نهج البلاغه مى فرماید: حضرت موسى گیاه صحرا مى خورد و از لاغرى سبزى گیاه از زیر پرده شكم مباركش پیدا بود و فاكهه و غذاى جناب عیسى چیزى بود كه زمین مى رویانید از براى بهائم و غذاى جناب یحیى برگ درخت بود؛ چنانچه در عدةاللداعى است، بلكه از عهد جناب آدم تا زمان حضرت نوح گوشت حیوانات حلال نبود و اگر به ملاحظه مصلحتى گاهى میل به غذاى مطبوخ و مركب مى كردند به قدر امكان در صدد آن بودند كه تقلب دست ها در آن كمتر شود و از این جهت بعضى زراعت مى كردند و بعضى شبانى و بعضى زنبیل بافى و بعضى به مزد آب كشى و بعضى خیاطى و بعضى هیزم كشى؛ بلكه خود مباشر آرد و خمیر كردن و نان پختن و آب كشیدن مى شدند .

در علل الشرایع از حضرت كاظم (علیه السلام) مروى است كه: صدیقه طاهره (علیها السلام) آن قدر آب كشید تا این كه در سینه مباركش اثر كرد و آن قدر آرد كرد با آسیاب تا آن كه پوست دست مباركش زبر و كلفت شد و آن قدر خانه را جاروب كرد تا آن كه جامه اش چركین شد چون به خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) رفت و خادم طلب نمود فرمود: چیزى به تو تعلیم مى كنم بهتر از خادم، پس تسبیح معروف را به آن مخدره تعلیم كرد و خادم نداد و به همان تعب مشقت او راضى شد و در خبر

دیگر است كه حضرت امیر (علیه السلام) هیزم جمع مى كرد آب مى كشید و جاروب مى كرد و حضرت فاطمه (علیها السلام) آرد مى كرد و خمیر مى نمود و نان مى پخت. شخصى مى گوید حضرت صادق (علیه السلام) را دیدم بیل در دست مباركش بود و در بستان راه آب را باز مى كرد و یك پیرآهن در تنش بود كه گویا از تنگى بر تن مباركش دوخته بودند و حضرت امیر (علیه السلام) هر گاه از جهاد فارغ مى شد، مشغول به تعلیم و مرافعه مى شد و چون از آن فارغ مى شد در بستانى با دست مبارك مشغول به كار مى شد و با مداومت ذكر خدا و از این كلمات ظاهر مى شود، كه تحصیل حلال طیب كه بایست در ماكول رعایت شود؛ چنانچه خداوند مى فرماید . كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلَالًا طَيِّبًا 238 از همه چیز مشكل تر و مقدار آن از همه آن ها كمتر و حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: جمع نكرده هرگز مردى ده هزار از حلال. و در روایت دیگر فرمود: مال چهار هزار است و دوازده هزار كنز است و جمع نمى شود، بیست هزار از حلال و صاحب سى هزار از هلاك شدگان است و نیست شیعه ما كسى كه مالك صد هزار باشد و گویا مراد؛ در همه این ها درهم است كه از نیم قران كمتر است و همچنین تحصیل آن افضل اعمال و اعظم عبادت است؛ چنانچه از جناب سلمان مروى است كه افضل اعمال ایمان به خدا است و نان حلال پیدا كردن و حضرت كاظم (علیه السلام) فرمود: كسى كه طلب كند روزى را از راه حلال به جهت آن كه بر خود و بر عیالش صرف كند، مانند كسى است كه در راه خدا جهاد نماید و تتمه این كلام خواهد آمد در فصل آینده انشاالله تعالى و اما آنچه دلالت مى كند، بر این كه صدقه اذیت ها و خباثت هاى آن ها را رفع مى كند، هفتاد مردن بد را و عمر را زیاد مى كند. و صدقه در اول صبح بر مى گرداند شر آنچه از آسمان به زمین در آن روز فرود مى آید و صدقه در اول شب نیز چنین مى كند و حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوندى نیست جز خدایى كه او دفع مى كند، به صدقه درد و دبیله 239 و سوختن و غرق شدن و زیر بنا ماندن و جنون؛ و شمردند؛ هفتاد قسم از بدی ها را و حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هفتاد قسم از بلاهاى دنیا را مى برد با مردن بد و فرمود: صدقه نحوست نجوم و نحوست شب و نحوست روز را بر مى دارد و حضرت امیر (علیه السلام) هنگام وفات به امام حسن (علیه السلام) فرمود:

البته طعامى مخور تا آن كه صدقه دهى از او پیش از آن كه از آن بخورى و خوش داشتند كه حاضر شود در سر سفره ایشان ایتام و آفت دارها، و زمین گیرها، مساكین كه راهى به معیشت ندارند و ابن ابى عمیر عرض كرد خدمت جناب صادق (علیه السلام) من نظر مى كنم به نجوم و عارفم به آن و به مطالع، پس در قلبم چیزى مى افتد، یعنى در وقت كردن كارها با نحوست به نجوم، فرمود: چون چنین شود چیزى بردار و تصدق كن بر اول مسكین كه مى بینى، پس به درستى كه خداوند از تو دفع مى كند و حضرت سجاد (علیه السلام) طعامى نمى خورد مگر آن كه اول به مثل آن صدقه مى داد و حضرت رضا

(علیه السلام) هر وقت غذا میل مى كرد ظرفى مى آوردند، پس از هر طعام پاكیزه لذیذ چیزى بر مى داشت و در میان آن مى گذاشت و براى مساكین مى فرستاد و فرمودند: منع زكات سبب هلاك مواشى است و منع كردن بركات خود را از زرع و ثمار و معادن و فرمودند: اگر مى خواهى خداوند بدنت را صحیح نگاه دارد، پس بسیار صدقه بده .

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنچه از قوت عیال در شب زیاد مى آمد در انبان مى كرد و به دوش مى برد و مى داد به آن هایى كه الحاح در سئوال نمى كردند به نحوى كه ندانند و حضرت صادق (علیه السلام) به عیسى بن موسى فرمود: مال ها، مال خداست كه به امانت در نزد خلقش گذاشته و امر كرده ایشان را كه بخورند و بیاشامند و بپوشند و نكاح كنند و سوار شوند از آن ها به میانه روى و مابقى را صرف بر فقراى از مؤمنین كنند، پس هر كه از آن تعدى كند آنچه مى خورد و آنچه مى پوشد و آنچه مى نوشد و آنچه نكاح مى كند و آنچه سوار مى شود حرام است و فرمودند: به صدقه در اول ماه بعد از دو ركعت نماز معروف سلامتى آن ماه خریده مى شود و صدقه در اول سفر سبب سلامتى در آن سفر است .

حضرت سجاد (علیه السلام) در روز جمعه به كنیز خود فرمود: هیچ سائلى بر در خانه نیاید مگر آن كه او را اطعام كنى ابوحمزه عرض كرد هر سائلى مستحق نیست فرمود: نازل شد به یعقوب و آل او، اطعام كنید ایشان را، پس حضرت قصه یعقوب (علیه السلام) را نقل كرد به نحوى كه با سایر اخبار متعلق به این مقام خواهد آمد. مخفى نماند كه اكثر دردها و مرض ها و آزارها و شرور آسمانى و زمینى كه بر بنى آدم مى رسد و در غیر انبیاء و اولیاء به توسط مأكولات و مشروبات و تعدى و تفریط در كمیت و كیفیت و زمان آن ها است، لهذا حضرت به قبرستانى نظر كرد و فرمود: هیچ یك از این ها به اجل خدایى نمردند؛ بلكه همه به واسطه بدى غذا مردند پس بر گردیدن بلایا به صدقه به برداشتن اسباب مذكوره و انداختن آن ها است از تاثیر، به جهت پاك و پاكیزه شدن آن، به سبب صدقه و از این عجیب تر آن كه بلاها و مرض هاى وارد شده به توسط آن اسباب را نیز بردارد و امراض را برطرف كند؛ چنانچه مشروحا در مقام اول از باب نهم بیاید .

معاذ بن مسلم مى گوید: خدمت جناب صادق (علیه السلام) بودم كه صحبت از درد شد، پس فرمود: مداوا كنید ناخوش هاى خود را به صدقه و ضرر نمى رساند یكى از شماها را اینكه قوت یك روز خود را تصدق كند به درستى كه مى اندازند به سوى ملك رقعه اى براى قبض روح بنده پس تصدق مى كند. پس به او مى گویند رقعه را برگردان پس صدقه هم حافظ صحت است هم زایل كننده مرض و هم دفع بلا و هم رافع دردهاست .

فصل دوم: در فایده دوم صدقه؛ یعنى تزكیه كه فرموده تزكیهم بها پس مى شود كه مراد آن باشد كه صدقه تزكیه مى كند ایشان را یا آن كه خطاب به حضرت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) باشد، كه به صدقه دادن و گرفتن تو ایشان را تزكیه مى كنى؛ چنانچه از چند آیه ظاهر مى شود؛ كه تزكیه كردن امت یكى از فواید وجود مبارك و آداب رسالت و مناصب نبوت آن جناب است، مى فرماید : هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ 240 و در جاى دیگر مى فرماید : كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِنْكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ 241 و در حكایت دعاى حضرت خلیل مى فرماید : رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ 242 حاصل مضمون این آیات آن كه آن جناب را، خداى تعالى فرستاد به سوى بندگان به جهت انفاذ چهار كار. اول: خواندن بر ایشان آیات قرآن را یا مطلق علامات و نشان ها بر وجود ذات مقدس كبریایى و صفات و افعالش و صدق رسالت خود و سایر انبیاء و آمدن روز رستاخیز، دوم: تعلیم كتاب، سوم: تعلیم حكمت. چهارم: تزكیه، مخفى نماند كه مراد از تزكیه گاهى پاك كردن محل او است از كثافات و قذارات كه مانع است از اتصافات محل به آنچه شایسته او است و به جهت او مقرر شده و بى آن آثار مطلوبه از آن محل میسر نباشد و به این معنى مرادف است با تطهیر و در آیه سابقه تاكید از او خواهد شد و گاهى زینت دادن محل است، به آنچه كمال او است و شرط است در بروز فایده و غرضى كه در وجود او است و گاهى مقصود معنایى است، كه شامل هر دو باشد و گاهى مراد تنمیه و ترقى در استحكام او و رفتن به سبب ورود حادثه و محل تزكیه، یا ذات و فطرت اصلیه انسانى است كه طیبب آن مقتضى كردار و اخلاق نیكو است و خبیث آن مایه رفتار و خصال زشت و یا صفات و حالاتى كه نفس به آن متصف است و فعلا داراى آن ها است به بردن آن ها به اسبابى كه به جهت آن مقرر شده و دارا كردن او را به آنچه براى او مهیا نموده اند؛ هر چند خباثت ذاتیه به حال خود باقى و در آن تفسیرى داده نشود، چه مشاهده است كه با خباثت فطرت خلق نیكو توان تحصیل كرد و بسیار دیده و شنیده شده و با پاكیزگى طنیت بسیار شده كه به اخلاق مذمومه مبتلا شده اند و بقیه آن گرفتار و خود از آن ها تنفر و یا افعال و حركات و گفتار كه آن را از مفاسد و معایبش پاك كنند و با آداب و شروطى كه براى آن ها است پاكیزه و مزكى كنند هر چند ذات و صفات خبیث و مذموم باشد و یا امور خارجیه است كه زنده را چاره از مباشرت و معاشرت و تصرف و ابتلاى به آن ها نیست چون ماكول و ملبوس و مشروب و مسكن و زن مصاحبت و خادم و رئیس به كناره گرفتن از هر چه در او مفسده و قذارت ذاتى یا عرضى است و دور كننده است او را از ساحت قرب رب العزة و متابعت پیشوایان دین و نزدیك كننده است او را به شیطان و جنود جنى و انسى او و اختیار كردن آنچه به عكس این ها است به نحوى كه دستورالعمل داده اند در هر دو مرحله و این نیز میسر است هر چند ذات و صفات

و كردار پسندیده نباشد، و از آنچه گفتیم ظاهر شد كه تزكیه و عدم او به ملاحظه محل بر شانزده قسم باشد .

اول: آن كه ذات و صفات و افعال و آنچه به آن مبتلاست پاك و پاكیزه باشد و هرگز خباثت و قذارت پیرامون دامن آن ها، نگشته و از این قسمند انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) چه ایشانند در ذات و صفات و افعال طیبین طاهرین كه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا 243 و در گفتار متمسك به هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ 244 و در امور خارجیه يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ 245 و ملحق مى شود به ایشان پاره از مؤمنین كه به پاكیزگى ذات لَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ 246 چه دائره اجزاء ایمان كامل تمام مراتب چهارگانه را محیط و نقص در هر مرحله ظلمى است به خود و به آن محل كه مخلوط شده با سایر مراتب .

دوم: آن كه ذات طیب و سه مرتبه دیگر، غیر مزكى و از این قسم اند اكثر فساق مؤمنین كه با فسق جوارح و خرابى امور خارجیه به اخلاق رذیله مبتلایند .

سوم: آن كه ذات و صفات پسندیده و دو مرتبه دیگر تزكیه نكرده و جمله از فساق از این قبیل اند و به ایشان اشاره شد در آن اخبار كه فرمودند فساق شیعه را خبیث الذات نگویید؛ بلكه خبیث كردار بگویید .

چهارم: آن كه جز مرتبه آخر همه مزكى باشد و این قسم با كمى وجودش زود داخل در قسم سابق شود .

پنجم: آن كه با خبث ذات سایر مراتب پسندیده باشد .

ششم: آن كه ذات و صفات نیكو نباشد دون آن دو مرتبه باشد .

هفتم: آن كه هر سه خبیث باشد جز امور خارجیه كه پاكیزه باشد .

هشتم: عكس اول و بیشتر خلایق از این رقمند خصوص رؤساى ضلالت و ائمه كفر .

نهم: آن كه جز صفات همه نیكو باشند و از این رقمند مؤمنین كه به تكلیف از حدود شرع بیرون بروند چنانچه خداوند مى فرماید وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ 247 هر كه نگاه داشته شده بخل نفسش پس او رستگار است كه با وجود صفت رذیله بخل در عمل و دادن آنچه به آن مكلف است كوتاهى نمى كند .

دهم: آن كه غیر كردار باقى تزكیه شده.

یازدهم: آن كه ذات و كردار نیكو و آن دو زشت.

دوازدهم: عكس آن؛ سیزدهم: آن كه ذات و مرتبه چهارم مزكى دون آن دو. چهاردهم: آن كه ذات و صفات و مرتبه اخیره ناپسندیده و كردار تزكیه شده. پانزدهم: آن كه جز صفات باقى غیر مزكى باشد. شانزدهم: آن كه صفات و كردار زشت باشد و دون آن دو این اقسام به حسب كلیه محل است و اما با ملاحظه جزئیات هر محل و اختلاف آن ها در تزكیه و عدم آن چه شود، كه بعضى صفات نیكو و بعضى زشت و پاره افعال ممدوح و پاره مذموم، پس حصر آن نتوان كرد و تمامى اقسام مذكوره موجود مشاهده است و تغییر هر

مرتبه و تبدیل آن به طرف مقابلش محسوس و متداول است و این در غیر مرحله ذات در نهایت وضوح و ظهور است چه از ریاضات شرعیه و مجالست علما كاملین كسب اخلاق مرضیه و اختیار افعال ممدوحه كردن و از فرو رفتن در ملاذ و مشتهیات نفسانیه و معاصى مهلكه و مجاورت اهل فسوق و فجور و ابناء جهل و ضلالت متبدل شدن، صفات خوب به زشت و نیكو دانستن و كردن كارهاى قبیحه شایعه و هرذى شعور آن را دیده در خود یا در غیر شنیده به نحوى كه قابل انكار نیست و اما تغییر ذات از سعادت به شقاوت و از شقاوت به سعادت، پس در امكان و وجودش اگر چه فى الجمله خفائى است لكن بعد از تامل معلوم مى شود كه شبهه در آن از ضعف ایمان و كوچك دانستن قدرت حق تعالى است و ندانستن حكم و آثار و فواید آداب و احكام شرع است، چه این كیمیاى اكبر و اكسیر احمر را چنان تربیت داده كه اشتغال به آن به نحوى كه فرموده و دستورالعمل داده بردارنده است، تمامت مفاسد و معایب خارجیه و جوارحیه و اخلاقیه و ذاتیه انسان را چه تعجب است از آن قدرت كه خردلى كیمیا را چنان اثر داده كه به ملاقات در آنى مقدار بسیارى از آهن را به آن همه كثافت و خباثت ذاتى رو نمایید و مزاج طلایى كه در اعتدال از همه فلزات برتر و از طول مدت و امتداد دهر كاهیده نشود، همین مقدار اثر را در كیمیاى درست كرده خود گذارد؛ و با آن كه چه نسبت است این را و با آن خاك را به گوهر رخشان و ذره را با مهر تابان؛ و در اخبار ائمه طاهرین (علیهم السلام) اشاره به این مرام شده در موارد بسیار كه مقام ذكر آن ها نیست و در بسیارى از ادعیه وارد شده این مضمون كه خداوند اگر اسم مرا در دیوان اشقیاء ثبت فرموده محو كن و در دفتر سعداء بنویس؛ به درستى كه تو آنچه را خواهى محو مى كنى و آنچه را خواهى ثبت مى كنى و اما تزكیه كننده؛ پس پوشیده نماند كه خداوند گاهى آن را نسبت به ذات مقدس خود داده چنانچه مى فرماید : وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشَاءُ 248 اگر فضل و رحمت ایزدى نبود؛ احدى از شما تزكیه نمى شد، ولكن خداوند است، كه هر كه را خواست تزكیه مى كند و گاهى آن را از فعل نبى خود شمرده و از آداب رسالت و دستورالعمل تبلیغ او قرار داده چنانچه در آیات سابقه گذشت و گاهى آن را به انسان مكلف نسبت داده و از تكالیف او شمرده چنانچه مى فرماید : وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا 249 قسم به جان و آن كه او را درست و تسویه نمود، پس الهام كرد به او مصالح و مفاسد و اسباب عصیان و پرهیزكارى او را كه رستگار آن كه تزكیه كرده آن را و مثل این آیه است آیاتى كه نسبت داده شده در او تزكیه به بعضى از افعال عباد چون آیه صدقه سابقه بنابر آنكه مراد آن باشد كه بگیر از اموال ایشان صدقه را كه تزكیه مى كند، ایشان را یا صدقه آنچنانى كه تزكیه كند، ایشان را كه در او اشاره به شروط و آداب او شده باشد و این كه از هر صدقه این كار بر نیاید و از این آیات مستفاد مى شود كه تزكیه براى انسان میسر نشود،

مگر به فعلى از جانب خداوند و عملى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) و كردارى از خود مكلف و تربیت آنچه متعلق به او است از تزكیه گاهى ابتدا كردن به تزكیه ایمان است، كه از قوت آن صفات پسندیده شود و از روى آن كردار نیكو واداشته شود به تزكیه امور خارجیه و گاهى به عكس آن از امور خارجیه شروع كند و به تزكیه ایمان ختم نماید و اگر ایمان تزكیه شد و به كمال رسید كه نشود مگر با یقین راسخ حاضر در قلب مشعلى باشد، افروخته؛ بلكه آفتابى فروزنده كه صاحبش مشاهده كند تمامى نیك و بد و نفع و ضرر و صلاح و فساد دنیوى و برزخى و اخروى همه كارها و گفتارها و فكرها و عمل ها را، پس جا بدهد، در دل مگر نیك را و فرمان ندهد جوارج را مگر به كار نیك، حقیقت صفات حسنه كه همه ثمرات آن درختند در نفسش پیدا شود هر چند هر یك را نشناسد و نداند كه از كجا آمده و چه او را خواهد برد و در به كار بردن آن ها رنجى و زحمتى نباشد، بلكه به غایت مسرور شود و لذت بر دو شرح این دو راه براى تزكیه و شروط او در كتاب مجید و آثار امناء او است و علما راسخین هر یك به اندازه خود مقدارى از آن را بیان فرمودند و ما اجمالى از آنچه متعلق به صدقه است ذكر كنیم با اشاره تبركا به كیفیت تزكیه نبى اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم) و رسیدن این نوع نفع آن جناب به بنى آدم؛ بلكه به تمام عالم پس در اینجا دو مقام است .

مقام اول: در كیفیت تزكیه آن جناب به نحو اجمال بر ارباب بصیرت و هوش مخفى نماند، اولا كه مقصود بیان تزكیه كردن آن جناب است، خلق را به وجود جسمانى و ظهور در این عالم ظلمانى به آنچه تا روز قیامت. و ثانیا كه چون گذشت كه تزكیه هم به معنى تطهیر آمده كه پاك كردن قذارت و نجاست صورى و معنوى باشد، و هم به معنى نمو و ترقى و زینت دادن محل تزكیه به آنچه شایسته او است و در آیات گذشته كه تزكیه را یكى از مناصب چهارگانه آن جناب شمرده؛ چنانچه در آیه صدقه هر دو را فرمود: پس مراد از تزكیه تمام معانى او باشد و ثالثا تزكیه كردن آن جناب مر خلایق را هم به وجود شریف، و هم به كردار و هم به اوامر گفتار است .

اما اول: پس واضح است كه مقتضاى كردارهاى سفهاء بنى آدم از پرستیدن چوب و سنگ و آهن و مس و طلا و نقره و ستاره و گوساله و غیر این ها و ریختن خون هاى حرام و خوردن مال ضعفاء و ایتام و فتنه و فساد در زمین؛ خصوص در ایام جاهلیت و زمان پیش از بعثت در میان قبایل عرب كه به جهت یك سخن با یك كار بیجا در نزد آن جماعت، سال هاى بسیار خون ها ریخته و مال ها برده و نیز آثار و خواص كواكب منحوسه و حركات افلاك نزول عذاب هاى گوناگون و گرفتن خداوند است اهل زمین را به انواع بلاها و دردها كه غالبا عادت بارى تعالى جارى شده و بر هلاك و عذاب ایشان به فاسد كردن قوام حیاتشان از آب و هوا و نبات و حیوان كه سبب شود براى وبا و طاعون و سایر امراض عامه و قحط و

غلا یا قساوت قلب كه سبب باشند، براى اختلاف قلوب و مبانیت و مجانبت از یكدیگر كه سبب شود از براى رفتن تمامى خیرات و بركات كه از اجتماع قلوب و ائتلاف دل ها بر خواسته مى شود و اگر با تدبر كسى سیر كند، در حال آن زمان خواهد دید كه بیشتر اوقات به یكى از آن عذاب ها مبتلا بوده و از آن روز كه آن وجود مبارك خاك را به قدوم خویش مشرف فرمود؛ پاك شد هوا و آب و زمین از قذارات منویه و اسباب و مواد امراض عمومیه و آسمان از تاثیرات منحوسه و برداشته شد عذاب كه به برداشتن اسباب او است اگر از آن قسم باشد و وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ 250 نسزد خداى را كه عذاب ایشان را و حال آنكه تو در میان ایشانى و در اخبار متواتره است، كه اگر یك روز زمین بى امام باشد، و حجت در او نباشد، خلق را به خود فرو برد و در زیارات وارد شده كه به سبب شما، خداوند دور مى كند سختى زمان را و به سبب شما باز نموده بند ذلت را از گردن هاى ما و به سبب شما، مى رویاند، زمین درختان خود را و به سبب شما بیرون مى دهد، درختان ثمرهاى خود را و به سبب شما نازل مى كند، آسمان باران خود را و روزى خود را و به سبب شما برطرف مى شود و بلاها و بر این نسق فقرات بسیار است و در غزوه اوطاس 251 به انصار فرمود: آیا شما بر كناره دوزخ نبودید پس خداوند شما را از آن به سبب من.

نجات داد گفتند آرى فرمود: آیا دشمنان یكدیگر نبودید پس دل هاى شما را به یكدیگر به سبب من الفت داد گفتند آرى .

اما دوم: پس هویداست كه بر اعمال آن جناب از نماز و روزه و تضرع و گریه و دعا و بیدارى شب ها با آن سجده اى طویله و مناجات متصله و نظایر آن ها، كه اتم و اكمل و انفع از عبادات هر موجودى بود و دارا بود آنچه را خداى تعالى در آن ها مى خواست و دوست مى داشت مرتب بود، تمام فوائد و منافع و بركات و خیرات كه براى آن اعمال مقرر شده حتى در اخبار متعدده است كه اگر یك چشم گریانى در میان امتى باشد، خداوند بر آن امت به سبب آن گریه رحم مى كند و براى هر یك بهتر و بیشتر از این رسیده و معلوم است كه آن ثمرات را براى اعمال مقبوله امت فرمودند و فضل هر عمل جزئى آن حضرت بر فضل اعمال تمام امت، چون فضل خود آن جناب است بر ایشان و اگر ضربت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روز خندق بهتر شده از عبادت جن و انس؛ البته اعمال آن حضرت بر همین رقم باشد، اگر برتر نباشد پس آنچه از شرور آسمانى و زمینى در همه انواع و اصناف كه بالاخره دامن گیر بنى آدم است و در حكمت بالغه رفعش معلق بر یكى از آن عبادات است؛ البته این به عمل آن جناب رفته؛ چنانچه فرمود: اگر نبود اطفال شیرخوار و پیران ركوع گذار و چرندگان بى آزار هر آینه ریخته مى شد بر شما عذاب و همچنین آنچه خیر و بركتى كه آمدنش، معلق بر آن ها باشد كه تمام آن به سبب اعمال آن حضرت آمده خصوص دعاهاى شب و روز كه در نماز و سجده و سایر حالات تا حال احتضار؛ بلكه در حال

خوابیدن در قبر مطهر ترك نفرموده چه بلاها و شرورهاى دنیوى و اخروى براى تمام امت در بعضى و بعض آن را براى باقى خواستند و به اجابت رسید، پس همه را در بعضى مراتب تطهیر و تزكیه نمود و ذكر شواهد آن از آثار بیرون رفتن است از وضع كتاب و از این باب است تاثیر كردن حالات و صفات و افعال حمیده پسندیده آن جناب در دل هاى آنان كه مشاهده مى كردند، با تامل و بصیرت نه از روى عناد غوایت پس ملتفت مى شدند؛ به قباحت صفات و كردار ناشایسته و نیكى مقابل آن ها پس خود را از آن ها دور و پاك مى كردند و به این ها زینت مى دادند و تاثیر این قسم تطهیر و تزكیه در بسیارى از دل ها بیش از تاثیر امر و نهى است و لهذا فرمودند: بخوانید مردم را به سوى خداوند به كردارهاى خود نه به زبان ها و این راه مستقیمى است براى دفع اخلاق رذیله و مجانبت افعال قبیحه و كسب خلاف آن ها و آن نشود مگر با معاشرت تمام به داراى تمام و جامع جمیع كامل آن ها و منزه از همه مذموم ناپسند، آن در مدتى با التفات به حركات و سكنات و اطوار و حالات و صفات او به نظر دوستى و قصد كسب تعلم كه البته بى كلفت گفت و شنید، چنان تاثیر كند و چنین مصاحبت با شبیه او نماید، كه هر كه او را بیند گویا كه آن را دیده و اگر خردمند باهوشى باشد كه به دقایق حالات و كردار آن كامل از جمیع جهات بر خود و در تصدیق به نبوت و به رسالتش محتاج به آوردن معجزه و خارق عادات یا بشارت و اخبار انبیاء گذشته نباشد؛ چنانچه در محلش مبرهن شده كه براى اهل دانش و بینش ثبوت نبوت از این را در نهایت اتقان و احكام است. و پس به كردار تطهیر فرموده دل هاى بعضى را از شرك و كفر و نفاق و مزكى فرموده و زینت داده به توحید و اخلاص و ایمان چنانچه دیگران را پاك نمود از سایر رذایل و زیور داد به باقى فضایل و فواصل؛ بلكه اگر مصاحبت دارا نشود لامحاله دانا شود و از مجاورت او نیك و بد را تمیز دهد و از ظلمت جهل بیرون آید و شاید در وقتى ملتفت شود و تاثیر كند و اگر نكرد از نقل و حكایتش دیگران مزكى و پاكیزه شوند .

و اما سوم: كه تزكیه كردن آن جناب باشد مردم را به در آورد نشان از ظلمت جهل و شرك و كفر و ریاء و حسد و شك و نفاق و بغض و عداوت و بخل و كبر و غفلت و طمع و رغبت و مزین نمودن به نور علم و ایمان و محبت و یقین و واداشتن به زبان و ظاهر ساختن بدى و مضار آن ها و منافع بى شمار این ها به حكمت و موعظه و مجادله با برهان پس آن نتیجه رسالت و غایت نبوت بود كه تمام مجهود خویش را در آن صرف نمود و به هر كس هر وقت آنچه شایسته و سبب تزكیه او بود، مضایقه نفرمود نزدیك را از داشتن آن معایب چون فرمان نمى برد از خود مى راند و دور را از گرفتن این مناقب چون اطاعت كرده بود به خود مى خواند، براى هر عملى از خوردن و آشامیدن و راه رفتن و خوابیدن و گفتن و شنیدن و تنظیف و مضاجعه و سوارى و مراوده و نشستن و معامله و نظر كردن و متابعت و تفكر و

عطا و لباس و فراش و نظایر آن ها آداب و شروط واجبه و مندوبه مقرر فرمود، كه مواظبت هر مرتبه از آن در مدتى سبب است از براى درجه از درجات تزكیه و نباشد از آن كه معین نفرموده باشد .

چگونگى رسیدن به آن را از مزاولت آن امور و در حجه الوداع فرمود: هیچ چیز نیست كه شما را نزدیك كند به بهشت و دور كند از دوزخ مگر آنكه، شما را از آن و مفسران گفتند در تفسیر قول خداوند درباره پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) و یزكیهم یعنى امر مى كند شما را به اخلاق و افعالى كه به آن زكى و پارسا باشید و بعضى گفتند شما را جمع مى كند و عدد شما را بسیار مى كند به دعوت و الفت دادن و اظهار معجزات كردن چنان كه مى گویند (زكى الزرع) در وقتى كه زرع نمو كرد و بعضى در روز قیامت در موقف حساب شما را تزكیه كند و شهادت دهد بر نیكى چنانچه گویند زید عمرو را تزكیه كرده در محضر حاكم شرع یعنى گواهى داد كه او عادل است و این در معنى درست اما از سیاق آیه دور است، مگر آنكه مستند آن كلامى باشد صادر از اهل عصمت (علیهم السلام) و آنچه گفتیم از تطهیر و تزكیه كردن آن حضرت به ملاحظه نوع بشر و سایر موجودات است و اما تطهیر و تزكیه و بردن فساد و دادن بركت بالنسبه به آحاد اشخاص و اشیاء، پس در حصر نیاید و كتب سیره نبویه و معاجز آن جناب متكفل است پاره اى از آن ها را مثل آنكه هیچ حیوان را سوار نمى شد، مگر آنكه در آن سن مى ماند و پیر نمى شد و آب دهان مبارك در كوزه یا چاهى یا چشمه نمى انداخت مگر آنكه شیرین و خوشبوتر از مشگ مى شد، و اگر كم بود زیاد مى شد پا را در آب شور مى گذاشت شیرین مى شد و به هر كوچه عبور مى كرد بعد از دو روز از استشمام بوى عطر مى فهمیدند كه از آنجا گذشته و اگر دست به پستان گوسفندى مى گذاشت كه شیر كم یا هیچ نداشت شیرش چنان زیاد مى شد، كه صاحبش را غنى مى كرد و حال درخت خاردار و بى ثمر نیز چنین بود بلكه در كافى و امالى مروى است و خبرى طولانى كه در مواعظ خداوند است جناب موسى (علیه السلام) را بعد از وصیت به حضرت رسول و بیان پاره اى از صفاتش، اى موسى، او امى است و بنده اى است راست گفتار و كردار، بركت داده شده براى او در هر چه دست بر آن گذاشته است .

مقام دوم: در كیفیت تزكیه كردن صدقه صاحب خود را به معنى دوم كه مقابل تطهیر است بر سالكان صراط مستقیم دین قویم پوشیده نماند، كه هیچ رفیقى و یاورى و معینى و همسفرى نزدیكتر و مهربان تر و پایدارتر و بهتر براى انسان، قاصد سفر به سوى خداوند تبارك و تعالى از طعام و شراب، نیست اگر مراعات شود در آن آداب و شروطى كه در خود آن ها و صفات هر یك و كیفیت و وقت و مقدار خوردن و پوشیدن آن ها در شریعت احمدیه و قانون محمدیه و منهاج علویه (صلى الله علیه و آله و سلم) مقرر شده پارهاى واجب و پاره اى اگر چه مستحب اما شرط است در رسیدن به بسیارى از مقاصد بزرگ زیرا كه

از آن طعام و شراب بعد از طبخ و تصفیه متولد شود خونى كه متولد شود از صافى آن بخارى كه آن را روح حیوانى گویند و مركب سوارى انسانى است و نزدیك ترین اشیاء به او و سارى در جمیع اعضاء و جوارح به توسط رگ ها و چون رعایت شود در آن آنچه مقرر شده نورى شود ساطع و ضیائى لامع كه روشن شود، به او تمامى اعضا و اجزاء از گوشت و پوست و استخوان و غیرها و آن ها را سبك و با نشاط كند در سیر به مقصد و براى نفس مركبى پیدا شود رهوار و سبك سیر و تندرو و مطیع و بى كلفت و بى شرارت و رام و قانع كه هر وقت هر خدمتى به او یا به یكى از جوارحش رجوع نماید با تمام نشاط و خفت و رغبت و چالاكى از عهده برآید و به روشنایى آن نور جز حق نه گزیند و جز حق نخواهد شنود و جز حق نگوید و باطلى كه در صورت حق در آید بر او مشتبه نشود و به قباحت و سؤ عاقبت قبایح برخورد و از ذكر حق مسرور شود و در سویداى قلبش جاى گیرد و چون روح جوارح و قوى طیب و پاكیزه شد هر خلق و صفت و كردار و گفتار پاكیزه و طیب البته از آن آن ها خواهد بود و چنانچه خداوند مى فرماید : الطیبات للطیبین 252 و اگر دارا نشد غذا پاره اى از شروط لازمه خصوص علیت را هر چند جامع باشد، همه آداب و سنن را بلكه صاحبش را نیز حظى باشد وافر، در علم و عمل جوارح آن بخار متكون از آن غذاى ناشایسته بخارى شود، تیره و تار و فرو گیرد تیرگى او دل و سایر اعضاء و اجزا را تا به آن حد كه اگر نور حق و شعاع دانش چون آفتاب باشد در وسط سماء اگر به كوشش رسد مقدار سر سوزنى از قلب و آلاتش را روشن نكند، بلكه بر ظلمت و تیرگیش بیفزاید، چنانچه خداوند مى فرماید : وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا 253 و اگر از او نفرت بیند و در نظرش مستهجن و قبیح آید، عبادت را بارى داند گران و به قدر قوه از آن گریزان باشد و چون به جاى آرد، لذتى نبرد و خیرى از او نه بیند جسدى سازد بى جان و متحیر، بلكه در دل ایراد كند، در قرار دادن آن از خواندن و شنیدن شعر فاسق بى ایمانى آنقدر لذت برد و نفسش در طرب آید كه عشرى از آن را در عمرش از شنیدن و خواندن كلام یزدان و امنایش نبرده و حال آنكه در وصف قرآن فرموده بهترین قصه ها و نیكوترین، صحبت ها و نور و نظار آن از اهل حق بالطبع منزجر و فرارى؛ چنانچه ملائكه از شنیدن صدایش هنگام دعا و در تضرع و زارى آن همه خیر و بركت و این همه شر و نكبت از مصاحبت و رفاقت این رفیق روحانى یا دزد نهانى انسانیت و اگر كسى چندى در فكر خود افتد یا در مقام تجربه و فهمیدن صدق و كذب و صحت و سقم این مطلب برآید و طریق خالص نمودن آنچه را در جوف خویش فرستد از حرمت و شبهه و نجاست از داناى پرهیزكار بپرسد و عمل نماید به حس و عیان مشاهده خواهد كرد صدق این مدعى و بالاتر از آن را و محتاج نشود و به آوردن شاهد و دلیل از كتاب و سنت ولكن بى خبران غافل از این امر مهم را كه باید تمام قوه را در انجام او صرف نموده چاره از دیدن و شنیدن آنچه رسیده از اهل عصمت (علیهم السلام)

در تصدیق آنچه گفتیم نباشد، پس پاره از آن ها را ذكر كنیم آن گاه بر سر مقصود رویم از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: كسى به سلمان گفت كدام عمل افضل است كه گفت ایمان به خداوند و نانى حلال و حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسى كه حلال بخورد مى ایستد بر سرش ملكى كه استغفار مى كند براى او تا فارغ شود و فرمود: چون بیفتد لقمه از حرام در جوف بنده لعنت مى كند او را ملكى كه در آسمان و زمین است و مادامى كه آن لقمه در جوف اوست خداوند به سوى او نظر نمى كند و كسى كه بخورد لقمه از حرام پس به تحقیق كه برگشته یا غضبى از خداوند؛ یعنى غضب خداوند بر او ثابت شده، پس اگر توبه كرد خداوند توبه اش را قبول مى كند و اگر مرد بى توبه مرده است، پس آتش سزاوارتر است به او، و فرمود: كسى كه بخورد حلال چهل روز خداوند دلش را نورانى مى كند و فرمود: كسى كه از حلال بخورد دلش صفا پیدا مى كند و رقیق مى شود و فرمود كسى كه بخورد از حلال، كه به زحمت دست خود پیدا كرده باز مى شود براى او درهاى بهشت از هر درى كه خواست از آن ها داخل مى شود و به روایتى روز قیامت در عداد انبیاء است و مى گیرد ثواب انبیا را و فرمود: طلب حلال واجب است، بر هر مرد مسلمان و زن مسلمان و فرمود عبادت هفتاد جزو است و افضل آن ها طلب حلال است و فرمود: از براى خداوند ملكى است كه ندا مى كند بر بیت المقدس هر شب كه هر كه حرام خورد خداوند از او نه مستحبى و نه واجبى را قبول نمى كند و فرمود: عبادت با خوردن حرام مثل بنائى است كه بر روى ریگ بگذارند و فرمود: هر كس مى خواهد دعایش مستجاب شود باید خوراك و پوشاك خود را پاكیزه كند و فرمود: به آن كسى كه عرض كرد به آن جناب، كه دوست دارم دعایم مستجاب شود و فرمود خوراك خود را از نجاست و حرام پاك كن. در شكم خود حرام داخل مكن و فرمود: ترك یك لقمه حرام محبوب تر است نزد من از دو هزار ركعت نماز مستحبى و فرمود: هر كس یك لقمه از حرام بخورد خداوند از او نماز چهل شب 254 را قبول نمى كند به درستى كه یك لقمه گوشت را مى رویاند و امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: زبان ظاهر مى كند دل را، یعنى بروز مى دهد، آنچه در او است و به روایتى از دل مى كشد و بیرون مى آورد و قوام دل به غذاست، پس نظر كن به چه غذا مى دهى دل خود را و جسد خود را كه اگر حلال نباشد قبول نمى كند خداوند تسبیح تو را و نه شكر تو را .

سیدالشهداء (علیه السلام) در روز عاشورا چون خواهش نمود از آن قوم كه ساكت شوند تا ایشان را موعظه كند و حجت را تمام نماید قبول نكردند، كه ساكت شوند، پس به آن ها فرمود: واى بر شما چه ضرر بر شما مى رسد از این كه گوش به من دهید و سخن مرا بشنوید و جز این نیست كه مى خوانم شما را به راه راست پس هر كه مرا اطاعت كرد از رستگاران است و هر كه مرا فرمان نبرد از تباه شدگان است و همه شما سر پیچانید فرمان مرا گوش نمى دهید سخنم را پس به تحقیق كه پر شده شكم شما از

حرام و مهر بر دل هاى شما كرده اند .

و در عدةالداعى از بعضى ائمه (علیهم السلام) روایت كرده كه فرمود: زینهار از فضول غذاها، زیرا كه او داغ قساوت بر قلب مى گذارد و جوارح را براى طاعت كند مى كند و دل را از شنیدن موعظه گر مى كند و ظاهر آن است كه فضول غذا شامل باشد زیادى مقدار و لذت و شبهه حرمت را كه در قوام حیات احتیاجى به استعمال آن ها نباشد و مسیح (علیه السلام) فرمود: به راستى مى گویم براى شما كه خیگ اگر سوراخ نباشد امید است كه ظرف عسل شود و همچنین دل ها، مادامى كه آن را خواهش هاى او سوراخ نكرده و به طمع چركین نشد به طمع و قساوت كه پیدا كرده به سبب نعمت ها، پس زود است كه ظرف شود براى حكمت و فرمود: نخورید تا گرسنه شوید و چون گرسنه شدید بخورید و سیر نشوید؛ زیرا كه اگر سیر شدید گردن هاى شما كلفت و پهلوهاى شما چاق مى شود و پروردگار خود را فراموش مى كنید و از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسى كه غذایش كم باشد بدنش صحیح و دلش صفا یابد و كسى كه غذایش زیاد شد بدنش رنجور و دلش قساوت پیدا كند و جناب صادق (علیه السلام) فرمود: ولى ما نیست كسى كه مال مؤمنى را به حرام بخورد و فرمود: هیچ چیز نیست كه ضررش بیشتر باشد براى دل مؤمن از زیاد خوردن كه او دو چیز آورد قساوت قلب و هیجان شهوت و امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند زنهار از سیرى؛ زیرا كه او دل را سخت و درشت كننده است و براى نماز كسالت آورنده است، و فاسد كننده جسد است و در حدیث قدسى است كه دل سخت از من دور است و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: دورترین مردم از خداوند كسى است كه قساوت قلب دارد .

و حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: گناهان همه شدیدند و سخت ترین آن ها آن است كه روئیده شود و بر او گوشت و خون؛ زیرا كه او یا مرحوم است یا معذب و داخل بهشت نمى شود مگر پاكیزه؛ گویا مراد آن باشد كه چنین شخصى هر چند مرحوم باشد باید در برزخ یا دوزخ آنقدر معذب شود كه آن گوشت روئیده از حرام گداخته شود تا براى رفتن به بهشت كه در او جز پاكان و پاكیزگان نروند پاكیزه شود .

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ششم از شرایط توبه آن كه بگذارى گوشتى را كه روئیده شده از مال حرام به اندوه تا آنكه بچسبد پوست به استخوان و بیرون بیاید میان آن ها گوشتى تازه و جناب موسى (علیه السلام) مردى را دید كه تضرع مى كرد به نهایت و دعا مى كرد و دست ها را بلند كرده عجز و لابه مى نمود، پس وحى به آن جناب رسید كه اگر چنین و چنان كند هر آینه مستجاب نكنم دعاى او را؛ زیرا كه در شكمش حرام است و بر پشتش حرام است و در خانه اش حرام است .

رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس چهل روز گوشت بخورد قلبش سخت مى شود و امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: از اعظم شقاوت سختى دل است و فرمود: خشكى چشم و سختى دل و

حرص بر دنیا از علامت نفاق است و جناب باقر (علیه السلام) فرمود: بنده را عقوبتى نكردند شدیدتر از سختى دل و جناب صادق (علیه السلام) فرمود: كه خوردن خون مورث ماء اصفر است و دهن را بد بو مى كند و خلق را بد مى كند و مورث است حرص و سختى دل و كمى رافت و رحم را تا آن كه ایمن نمى شود از كشتن فرزند و پدر و مادر خود و از كشتن خویشاوند و رفیق خود و در خصوص بسیارى از غذاها و میوه ها و حبوب خواص قلبى و آثار ایمانى رسیده؛ مثل آن كه انار دل را نورانى كند و زنده نماید و وسوسه شیطان را ببرد و انگور غم برد و خلق را نیكو كند و نفس را پاكیزه نماید و غضب را بنشاند. و به، دل را جمع كند و سخاوت و شجاعت آرد و ذهن را صاف كند و پر كند از علم و حلم و از كید شیطان نگاه دارد و چهل روز حكمت بر زبانش جارى كند و خلق را نیكو نماید و محبت در دل برویاند و زیتون غضب را برد و خوردن آب كاسنى توفیق نماز شب آرد و عدس رقت دل آرد و هر لیسه چهل روز شوق عبادت آورد و سدآب عقل را زیاد كند و سركه عقل را نورانى و زیاد و ذهن را محكم و دل را زنده كند و كدو حزن را برد و عقل را بیفزاید و خرما شیطان را دور كند و مقابل آن ها، نیز در بسیارى از غذاها وارد شده كه دل را بمیراند و حماقت را و بلاهت آورد و غیرت و حافظه را ببرد و قلب را سخت و شدید كن و ایمان را برد و عقل را زایل كند و نظایر آن كه در محلش مشروح و مفصل است و خداوند تبارك و تعالى منت گذاشته بر بندگان كه بر شما طیبات را حلال كردم و بر شما خبائث حرام نمودم، پس در میان غذاها قطع نظر از رسیدن فرمان الاهى طیبى باشد و خبیثى و آنچه را امر به خوردن فرمودند: یا منع كردند از آن بر پاكیزگى و خباثتش بیفزاید و هر چه از طیب و خبیث متولد شود؛ البته طیب و خبیث باشد و نشود كه از طیب خبیث از خبیث طیب در آید؛ پس آن كه جز طیب چیزى نخورد گوشت و پوست و استخوان و خون و سایر رطوبات حتى منى او به حسب ثمره خودش كه مبداء وجود انسانى است و از او نطفه در رحم منعقد مى شود و روح نباتى و حیوانیش كه از نتایج او است و سایر قوى و حواس داخله و خارجه همه طیب شوند .

پس سبب شوند از براى طیب نفس چه جوارح و اعضاء كه خدام و آلات اویند و پاك و پاكیزه شدند به سبب نور، سارى در آن ها روشن، جز به جنس خود به چیزى میل نكنند و لذت نبرند و به رغبت به سوى او نروند، پس زبان گشاده نشود به طبع خود، مگر به گفتار با فایده در دین و دنیا، و گوش فرا داده نشود؛ مگر به كلامى كه خالى باشد از همه مضار و ذایقه لذت نبرد، مگر از حلال طیب و چشم را خوش نیاید مگر نظر به آنچه خداى را از آن خوش آید، پس نفس را چاره نباشد جز پیروى اتباع، بلكه نور آن ها كم كم بر او بتابد چه از خوردن پاره از غذاهاى لذیذ و اقسم خمر و پاره ادویه و معاجین قوه شهویه و غضبیه قوت گیرد و در نفس چنان میلى و رغبت در رسیدن به انواع لذایذ و محرمات پیدا

مى شود كه از دین و مال و ناموس دست بر مى دارد و همچنین در نفرت و غضب بر مزاحم واقعى یا خیالى و احتمالى مقاصد دنیوى خود همچنین از خوردن پاك و پاكیزه همین مرتبه شوق و رغبت پیدا شود و در تحصیل خیر و كارهاى خوب و كراهت و نفرت از مخالفت مطلوب؛ پس این همان لذت برد از نماز و گریه و دعا و كرم و عطا كه آن مى برد از خوردن الوان غذا و جمع حطا دنیا و نخوت بر مساكین و فقراء و از آنچه گفتیم ظاهر شد كه در آن ثمرات كه درخت و گیاهش تربیت شوند از نجاسات؛ بلكه بیشتر جزء اراضى آن از آن ها سبب خواهد بود؛ پاره یا تمام مفاسد باطنیه و ضررهاى نفسانیه آن قذارات، پس داخل شوند در سلسله آنچه محتاج باشند به تطهیر و تزكیه و زنها را از مغرور شدن به كلام آنان كه مى گویند: تمام آثار و خواص اشیاء تابع صورت است هر چیز كه به هر صورت، كه در آمد خواص آن صورت براى او حاصل شود و خواص صورتى كه سابق داشت از او برود، مثل آنكه غذا فضله شود و فضله خاك و خاك گیاه و گیاه گوشت و شیر در هر مرتبه داراى منافع و مضار او است از مرتبه سابقه بر او چیزى همراه ندارد و همچنین به آنچه در ظاهر شرع رسیده از مطهر بودن استحاله كه اگر فضله آدمى خاك یا كرم و سگ نمك و بول جزء انسانى شود پاك است، چه آنان كه حكمت شان الاهى و كیفیت خلقت و آثار و تمام اشیاء را به مشاهده و عیان نبیند نه پاره اى از آن را گاهى به تجربه و گاهى به نقل این و آن در مقامات بسیار به تصریح و اشاره بیان فرمودند، آنچه را دعوى كردیم مثل آنچه رسیده در حرمت حیوانات كه نشو و نما كردند از فضلات و نجاسات كه آن ها را جلاله مى گویند؛ بلكه نجاست عرق آن ها و حرمت حیوانى كه پرورش یافته از شیر خوك؛ بلكه نسل آن ها و حرمت حیوانى كه وطى كرده آن را انسان و حضرت رضا (علیه السلام) به محمد بن سنان نوشت كه خداوند حرام كرده درندگان از مرغ و وحوش را براى آن كه ایشان مى خورند از مردار و گوشت مردم و فضله انسان و چیزى كه شبیه آن ها است و عمر گفت پاكیزه ترین گوشت ها گوشت مرغ خانگى است .

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: نه چنین نیست او خوك مرغ ها است، یعنى به جهت خوردن نجاسات و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) هر مرغ خانگى را كه مى خواست میل كند چند روز او را مى بستند آنگاه میل مى كرد .

و در تفسیر شیخ ابوالفتوح مروى است از جابر بن عبدالله انصارى: كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در غزاة تبوك بر حجر 255 بگذشت اصحاب را گفت هیچ كس در آنجا مشوید و از آب آن ده مخورید و بگیرید خوف آن را كه مبادا شما را؛ مثل آن رسد كه ایشان را رسید و امیرالمؤمنین فرمود:

اگر قطره شراب در دریا افتد آن گاه خشك شود و در جاى آن گیاه روید و از آن گوسفند بخورد از

شیرش نخورم .

جناب رضا (علیه السلام): چنانچه در كتاب علل الشرایع و عیون الاخبار روایت شده كه خداوند حلال كرده گاو وحشى و غیره او را از اصناف آنچه خورده مى شود از وحوش؛ زیرا كه غذاى ایشان نه مكروه است و نه حرام و نه یكدیگر را ضرر مى رسانند و نه آدمى را اذیت مى كنند و نه بد هیبت و كریه المنظرند و مكروه شده گوشت استر و خر اهلى به جهت حاجت مردم به آن ها و به كار بردن آن ها و ترس از تمام شده به جهت كمى آن ها نه آنكه سبب كراهت قذراتى است در خلقت آن ها و نه قذارت و كثافت و كراهت یا حرمت اصل در آنچه از او پدید آید، هر چند به صورت دیگر درآید؛ بلكه در این خبر اشاره شد، كه به این كه خوردن گوشت درنده مورث صفت درندگى و محبت اذیت كردن خلق آورد و نیز در آن خبر است كه خداوند خوك را حرام كرده به جهت بد خلقتى او كه قرار داده او را موعظه براى خلق و عبرت و سبب ترسیدن و دلیل بر آنچه مسخ شده بر هیئت او و به جهت آنكه غذاى او پلیدترین، پلیدها است؛ بلكه فرمودند: جایز است پوشیدن از پوست سنجاب در حال نماز؛ زیرا كه او حیوانى است، كه گوشت نمى خورد؛ بلكه مجاورت و ملاقات پلید و مضر به دین یا عقل و نفس سبب كسب قذارت و ضرر شود؛ چنانچه نهى رسیده از خوردن در سفال مصرى و حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: نخورید در سفال مصر و نشورید سر خود را به گل او؛ زیرا كه او مورث ذلت است و غیرت را مى برد و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نیز چنین فرمود: با زیادتى كه او دیوثى مى آورد و در آب فرات وارد شده كه اگر گناه كاران در او غسل نمى كردند شفا بود براى هر دردى و قریب به آن در باب تربت مطهره وارد شده؛ بلكه به افتادن نظر و دیدن چشم گاهى اثرى پیدا شده؛ پس چگونه جاى انكار تاثیر كردن چیزى است، كه عمده قوام چیز دیگرى است در آن و پیدا شدن خاصیت آن در این با آنكه در بسیارى از موارد محسوس و مشاهد و ارباب سحر را اعمال بسیاریست مترتب بر آن كه تخم گیاهى یا ریشه آن را به بعضى چیزها آلوده یا تربیت كرده یا در ظرف مخصوصى گذاشته و آثار عجیبه و بسیارى از خواص آن چیز در او ببیند و خلاصه آنچه گفتیم و مىتوان گفت چند چیز است .

اول: آن كه غذاى حرام دل و سایر اعضا را خبیث كند و صفات مذمومه آرد و خصوص قساوت قلب كه چون حب دنیا و شرب خمر، ام الخبایث و مورث سایر اخلاق رذیله است چه با سختى دل هرگز از آیات الاهى و كلام مجید و آثار اهل عصمت (علیهم السلام) و مواعظ صلحاء منتفع نشود و بهره نبرد و سخنى در او اثر نكند و با این حال حسنى در صفات ممدوحه نه بیند چه رسد، به این كه دارا شود، پس ناچار به اضداد آن ها متصف شود و گذشت كه صاحب قلب قاسى، دورترین مردم از خداوند است و بنده به هیچ عقوبتى مبتلا نشده بدتر از آن و حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود: از معاصى كه باعث حبس شدن

باران آسمان است جور حكام است و قساوت قلب و حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: دعا با قساوت قلب مستجاب نمىشود و جناب عیسى (علیه السلام) فرمود: مریض نشده قلب به مرضى سختتر از قساوت و چون دل كه سلطان است مریض شد همه عساكر و جوارح مریض شوند . در خصال از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: در انسان مضغه اى است، یعنى دل، هر گاه او سالم و صحیح شد، سالم مى شود به سبب او سایر جسد و هر گاه ناخوش شد ناخوش مى شود به سبب او سایر جسد و فرمود: اگر پاكیزه شد دل، پاكیزه مى شود جسد او، اگر خبیث شد دل خبیث مى شود و حضرت كاظم (علیه السلام) فرمود: لازم ترین علم ها براى تو علمى است كه دلالت كند تو را بر صلاح قلب تو و براى تو فساد او را ظاهر كند .

دوم: آن كه غذاى حلال طیب چون با شرایطش خورده شود و گوشت و پوست و استخوان از او روئیده شود و تربیت یابد دل را پاكیزه و نورانى كند و صفا دهد و اعضاء و جوارح را پاكیزه و روشن و نشاط روحانى دهد، چون چنین شد آنچه طیب است از صفات و كلام و استماع و حركات و حالات و خوردن و غیر آن را طالب باشند و او نیز جز طیب چیزى نخواهد و به آن فرمان ندهد و جویا نباشد و غیر آنچه بر نور و صفایش بیفزاید میل نكند و اگر لقمه پلیدى ندانسته در جوفش داخل شود و چون بالطبع سبب است براى كاستن آن نور فورا ملتفت شود اگر تواند دفع والا تدارك كند و از آن و امثالش كه داراى چنین ضررند كناره كند و نفرت گیرد، پس از بیشتر لذایذ و مشتهیات و الوان اطعمه و انواع اشربه از دل معرض و بى تكلف دست كشد و داراى زهد حقیقى شود كه نفرت و اعراض قلبى است از اعراض دنیا پس درك كند حلاوت ایمان را چنانچه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: والله نخواهید چشید شیرینى ایمان را تا آن كه زاهد شوید در دنیا و اگر چشید هرگز چیزى بر او اختیار نكند و چون به این مقام رسید باقى خصال نیكو را دریابد چه در محل خود مقرر شده كه اگر آدمى به كمال یك خصلت نیكو برسد و آن را به تمام با شروط از راه علم و عمل به دست آرد و در قلبش راسخ شود سبب خواهد شد از براى كشاندن و آوردن باقى صفات حمیده بى زحمت و مشقت و از این بیان ظاهر شد، سبب افضلیت تحصیل غذاى حلال بعد از ایمان از جمیع اعمال چه با حرمت او خورنده اش را از صفات قلبیه محروم و در اعمال جوارح كسل و بى نشاط كند و آن را كه به جا آرد بى ثمر؛ چنانچه در اخبار بسیار در تفسیر آیه شریفه وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُورًا 256 كه حاصلش آنچه عملى كه كردند همه را هیچ و نابود كردیم رسیده كه این اشخاص كه با ایشان، خداوند چنین كند، كسانیند كه نماز كنند و روزه بگیرند و پارهاى از شب را براى عبادت برخیزند ولكن اگر چیزى از حرام بر ایشان عرضه شود به شتابند به سوى و اما حلال او، پس دانستى كه كلید همه خیرات دنیا و آخرت و سبب راحت، دو سر

است. قطب راوندى در لب لباب روایت كرده كه چون آیه به نحوى نازل شد و امر فرمود خداوند صحابه را كه هرگاه خواهند با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) راز گویند صدقه دهند على (علیه السلام) یك دینار داشت به ده درهم فروخت و به مساكین داد و ده مسئله از آن حضرت پرسید اول گفت: یا رسول الله، چگونه بخوانم خداى را فرمود: به راستى و وفا یعنى عمل كردن به آنچه متعهد شده براى خداوند، دوم: گفت چه بخواهم از خداوند فرمود: عافیت، سوم: گفت چه كنم براى نجات خود فرمود: حلال بخور و راست بگو، چهارم: گفت نور چیست فرمود: قرآن، پنجم: گفت فساد چیست فرمود: ظهور كفر و بدعت و فجور، ششم: گفت بر من چیست فرمود: امر خدا و رسولش، هفتم: گفت حلیه در چیست فرمود: ترك حلیه، هشتم: گفتم حق چیست فرمود: اسلام و قرآن و خلافت، نهم: گفت وفا چیست فرمود : شهادة ان لا اله الا الله، دهم: گفت: راحت چیست فرمود: بهشت چون حدیث با فایده و كمیاب بود تمام آن را نقل كردم و در محاسن برقى مروى است از ابى نصیر كه شخصى خدمت جناب باقر (علیه السلام) عرض كرد كه عمل من ضعیف است و نماز من كم و روزه من كم است ولكن امیداورم كه نخورم مگر حلال و نكاح نكنم مگر حلال، پس حضرت فرمود: كدام جهاد افضل است از عفت شكم و فرج جناب صادق (علیه السلام) فرمود: وامگذارید طلب روزى را از حلالش؛ زیرا كه او معین تست بر دین تو و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: بیشتر چیزى كه بر امت خود مى ترسم این كسب هاى حرام است و فرمود: كسى كه شب را به سر آرد و با زحمتى كه در طلب حلال كشیده آمرزیده است و فرمود: خداوند طیب است قبول نمى كند مگر طیب را و به درستى كه خداوند امر كرده مؤمنین را به آنچه امر كرده به او مرسلین را فرمود : يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ 257 اى پیغمبران بخورید از طیبات و فرمود :

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ 258 اى گروهى كه ایمان آوردید بخورید از طیبات آنچه به شما روزى كردیم آنگاه فرمود: مردى كه سفرهاى دراز كند و ژولیده و گردآلود شود و دست بر آسمان دارد و یا رب یا رب گویان باشد و طعام و شراب و لباس او از حرام باشد چگونه خداوند تبارك و تعالى دعاى او را اجابت كند و فرمود: خداى تعالى پاك است، پاك را دوست دارد و كریم است، كریم را دوست دارد و جواد است جواد را دوست دارد و پیراهن خود را پاكیزه دارید و چنان مكنید كه جهودان مىكنند كه پلیدى كه ایشان را باشد پیراهن سراى خود بیفكند پس از آن كه در سراى جمع كرده باشید .

سوم: آن كه مراد از حلال در این مقام نه همان چیزى است كه آدمى را بر خوردن آن عقاب نكنند و مؤاخذه، بلكه عتاب هم نفرمایند، بلكه چیزیست كه متعلق نشده به او و حقى از خالق جل و علا و حقوقى از احدى از مخلوقین از اصل یا اگر شده تمام آن را ادا كرده چه حق واجبى چه مستحبى، زیرا كه خوردن چیزى حلال نه براى سد رمق با گرسنه بودن یتیمى یا همسایه اگر چه عقاب نیارد اما دلى را اگر

قساوت نیاورد نورانى نیز نكند و صفا نبخشد، پس در غذا چند چیز باید رعایت شود تا حلال محبوب خداوند شود درباره خورنده و فى الحقیقه چنان شود كه مامور باشد الآن بخوردن این غذاى مخصوص.

اول: آن كه بالذات حلال باشد چون گوسفند نه حرام چون گوشت خوك و مسكرات .

دوم: آن كه مشتبه به حرام نباشد

سوم: آن كه مضر نباشد بالذات چون زهر كشنده یا در خصوص مزاج خورنده هر چند در غیر آن مزاج ضرر نرساند .

چهارم: آن كه پاك باشد واقعانه در حكم پاك مثل آنچه را دانا نیست به نجاستش كه در استعمالش عقابى نباشد ولكن اگر نجس باشد و او نداند با غیر خود در خواص یكسان باشد .

پنجم: آن كه اختیار كند آنچه را كه محبوب انبیاء و اولیاء (علیهم السلام) بود و بر عقل و خفت بدن و نورانیت او بیفزاید و شیطان را از او دور كند و به خداوند نزدیك نماید؛ چنانچه به بعضى از آن ها اشاره شد .

ششم: آن كه نظر كند در آن غذا كه اگر حقى واجب یا مندوب در آن باشد ادا كند و این متوقف است بر علم كامل به احكام شرع و دانستن اقسام حقوق و كیاست و فراستى در اشیاء و اموالى كه در دست او و مردم است و مبادى آن چه بسیار مال كه به ظاهر حلال و اگر به دست صرافى الاهى افتد چندان حق در آن ظاهر كند كه اگر آن ها را ادا كند از آن چیزى نماند و مغرور نشود كه به جنابت و سرقت و جور او را متصرف نیست یا در نزد او و داراى شروط زكات و خمس نشد چه بیشتر اهل تجارت و كسب خمس منافع ندهند و بیشتر اهل زراعت زكات. و این دو حق و بعین مال تعلق دارد، كه اگر صاحبش نداد به دست هر كس افتاد باید آن دو حق را از آن مال بیرون كند و پس بیشتر ماكولات و ملموسات خالى از یكى از این دو حق نباشد و آنچه از معدن آرند از نمك و امثال آن اصلا رسم دادن خمس از آن ها نشده و اما مظالم و حق الناس، پس بر هر ذى شعور پوشیده نیست كه با این جورها، دست ها و مال هاى ناحق كه از مردم گرفته مى شود. آن گاه با عین آن ها داد و ستد و خرید و فروش و عطا و بخشش مى شود كجا مالى سالم از آن پیدا مى شود و بسیار كسانند كه مى میرند و آلاف از حق مردم بر ذمه ایشان است و چون صاحبش معین نیست، تمام تركه باید بر فقراء تصدق شود و ورثه دل از دینارى نمى كنند، و با مردم محشورند و به ظاهر از اهل جور نیستند و با همه آن مال حرام با خلق معامله مى كنند و شرح خرابى از قوه بیرون است و اما سایر حقوق .

در كتاب شریف عدةالداعى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: فرمود به عیسى بن موسى اى عیسى همه مال از آن خداى تعالى است كه به امانت نزد خلق خود سپرده و امر فرموده ایشان را كه بخورند و بیاشامند و بپوشند و نكاح كنند و سوار شوند از آن به میانه روى و مابقى را بر فقراء مومنین

بذل كنند پس هر كه از این تعدى كرد آنچه بخورد و بنوشد و آنچه بپوشد و آنچه نكاح كند از آن ها حرام است .

و اما زین العابدین (علیه السلام) فرمود: سخت دلى بر فقراء و مساكین، باران آسمان را حبس مى كند و در اخبار حقوق مومنین بر یكدیگر در مال غیره و حق فقراء بر اغنیاء كه به پاره اى از آن ها بعد از این اشاره خواهد شد انشاءالله تعالى آنقدر تاكید و تشدید شده كه اگر جرئت نكند كسى كه گوید واجب است لامحاله از آن قسم مستحب خواهد بود؛ كه در تركش ضررها و خسارت هاى بسیار خواهد بود؛ بلكه در خبر معلى كه به چندین سند روایت شده و خواهد آمد جناب صادق (علیه السلام) فرمود: مومن را بر مومن هفت حق واجب است و نیست از آن ها حقى مگر آن كه بر او واجب است اگر او را ضایع كرد بیرون مى رود از دوستى خدا و طاعت او و او را در آن حظى نباشد، تا آن كه فرمود: هفتم آن اعانت كنى او را به تن و مال و زبان و دست و پاى خود و در روایت نبوى كه سى حق در آنجاست فرمود: از عهده آن ها بیرون نیاید مگر به اداء یا به عفو در آخر خبر است كه یكى از شما از حق برادر خود وامى گذارید و چیزى از او مطالبه مى كند در قیامت پس حكم مى شود براى او بر آن شخص.

و جناب صادق (علیه السلام) فرمود: عبادت كرده نشده خداوند به چیزى بهتر از اداى حق مومن و غیر آن از اخبار كه در باب آینده در شرط ششم ذكر مىش ود و عجب نباشد كه صفى الله آدم و اول برگزیده و رسول خداوند عالم، به جهت یك ترك اولى از آن همه نعیم بهشتى محرومش كنند و به چنین سراى ظلمانى فرستند، مالدار را كه سر از این همه فرمان الاهى پیچیده و در امانت خدایى خیانت كرده از پاره مقامات عالیه و صفات نفسانیه محروم نمایند هر چند در اینجا مقدمه شود از براى افتادن در وادى خسران و افتادن آتش در خرمن ایمان و بالجمله با رعایت این شروط حلال مطلوب به دست آید و در باقى آداب اكل و شرب كه در محل خود مذكور است اگر بى تقصیر مسامحه شود چندان ضررى نرسد.

اگر چه با بزرگى مقصد و احتیاج به اعانت ملائكه و دور شدن شیاطین كه بى رعایت بسیارى از آن ها نشود به قدر میسور بایست آن ها را رعایت نمود .

چهارم: آن كه حلال پاكیزه چنین است كه در هیكل انسانى آن كند كه اكسیر احمر در جسد فلزات چون گوگرد سرخ كیمیا و مانند مومن كامل عزیز و بى اسم و نشان هر چه آدمى زحمت كشد و به خیال خود حلال به دست آرد، چون نیك تامل كنى از چند جهت خراب و شبهه ناك لقمه نانى كه از تخم حلال در زمین مباح به آب و آلات مباح به دست ماذون از جانب خداوند زراعت شده و بعد از اداى حق الاهى با شروط پخته و به نحو حلال به دست رسد و در دهان داخل شود تحصیلش در نهایت صعوبت است .

شیخ صدوق از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: مى آید بر مردم زمانى كه نیست در او چیزى كمیاب تر از برادر انیسى یا كسب درهمى حلال و شیخ طوسى (قدس سره) از مردى جعفى روایت كرده كه در خدمت آن جناب بود، پس شنید كه مردى مى گوید: بار خدایا سوال مى كنم از تو رزقى طیب پس حضرت به او فرمود: هیهات این قوت پیغمبرانست؛ ولیكن سئوال نكن رزقى را كه خداوند تو را عذاب نكند بر آن روز قیامت هیهات به درستى كه خداوند مى فرماید : يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحًا 259 و گویا آن شخص دعا كننده قابلیت رسیدن به این نعمت بزرگ را نداشت، یا در آن كه در صدد تحصیل این قسم روزى افتادن سبب بهم خوردن نظام كلى عالم است. چه ماكول غالبا منحصر در ماهى و بعضى اقسام گیاه و ریشه صحرا خواهد شد و اگر هر كسى خواست به آن ها یا قریب به آن ها سر كند رشته نظام بالمره از هم گسسته شود والا نشود كه مقصود اختصاص طیب باشد به انبیاء چه مؤمن كامل نخورد مگر از خوان ایشان و ننشیند مگر بر سر سفره ایشان .

شیخ صدوق در صفات الشیعه از مسعده روایت كرده كه: كسى از آن جناب پرسید كه چه شده كه گاهى مومن از همه بخیلتر مى شود زیرا كه او كسب مى كند روزى را از ممر حلال و راه طلب كردن حلال كم است. پس دوست ندارد كه جدا شود از او سبب شبهه چون دانسته كه تحصیل آن دشوار است و اگر نفسش از او گذشت در محل مناسب صرف كند و در كافى از آن جناب روایت شده كه مومن در دنیا مى خورد به منزله مضطر و به روایت صدوق از آن جناب خوراك مؤمن خوراك ناخوش هاست، یعنى در كمى و بى میلى چه با قلت حلال واعقى ناچار شود به خوردن ظاهرى آن و به احتمال حرمت كه اگر باشد ضررش از زهر بیش بود، طبعا منزجر در خوردن؛ در كمى و زیادى و بدى و خوبى اقتصار كند بر سد رمق و نیز در كافى مروى است كه احمد بن محمد بزنطى گفت: گفتم، به جناب رضا (علیه السلام) كه بخواه از خداوند كه مرا از حلال روزى دهد فرمود: آیا مى دانى چیست حلال؟ گفتم: آنچه در نزد ما است كسب طیب پس فرمود: كه على بن الحسین (علیهم السلام) مى فرمود: حلال قوت برگزیدگان است آن گاه فرمود: بگو سئوال مى كنم از تو روزى فراخ را و سید على بن طاووس در امان الاخطار از محمد بن هارون جلاب روایت كرده كه گفت، عرض كردم خدمت ابى الحسن هادى (علیه السلام) كه ما روایت كردیم از پدران تو كه مى آید بر مردم زمانى كه نیست چیزى كمیاب تر در او، از برادر انیس یا كسب در همى از حلال پس فرمود: اى ابامحمد، به درستى كه كمیاب موجود است ولیكن تو در زمانى هستى كه نیستى چیزى مشكل تر از درهم حلال و برادرى در راه خداى تعالى، پس سید (قدس سره) بعد از نقل خبر فرمود: هرگاه حلال دشوار یا متعذر بود در آن زمان و حال آن كه عهدش به ابتداء ایمان و اسلام نزدیك بود، پس حال چگونه مى شود، حلال و حرام و طعام به اختلاف امور حلال و حرام و چون دیدم كار به

اینجا رسیده چنین دیدم كه احتیاط كردن در پیدا كردن حلال به بیرون كردن خمس و حقوق واجبه از هر چه دارم اقرب است، به نجات و سلامتى در حیات و بعد از مردن و غرض سید (قدس سره) بیرون كردم خمس مال است از هر چه به دست آید و احتمال حرمت در تمام یا بعض آن برود و در اخبار متعدده رسیده كه در حلال مخلوط به حرام كه نه صاحبش را شناسد و نه قدر حرام را داند. خداوند لطف فرموده و راضى شده به دادن خمس آن و پس از دادن مال حلال و پاكیزه شود و به احتمال تعلق زكات عشیر آن را نیز مى دهد ولیكن از طریقه آن مرحوم معلوم مى شود، كه مرادش از حقوق واجبه تمام حقوق اخوان و فقراست؛ چنانچه در كتاب كشف المحجه تصریح فرموده كه همیشه از محصول زمین نه عشر را به فقرا مى داد و یك عشر را براى خود نگاه مى داشت و این سیره حقیقت معنى عمل كردن است به آیه كه در صدد بیان اوییم كه تزكیهم بها 260 چه با دانستن و دیدن فوائد گذشته از حلال و این كه خوردن آن سبب شود براى رفتن قذارت و زینت گرفتن نفس به صفات حمیده وترقى و قوت گرفتن آنچه داشت از آن ها و ظفر نیافتن بر آن مگر گاهى با هزار رحمت بر اندكى از آن كه مقاومت نكند به آنچه خورده و خواهد خورد از حرام. آن گاه واقف شدن بر این بشارت الهیه و نعمت سنیه كه قدرش را جز خداوند كسى نداند و از عهده شكرش تمام آدمیان و غیر ایشان بر نیایند، كه به دادن صدقه تمامى چرك و كثافات و قذارات و حرمت و نجاسات ظاهرى و باطنى مال مانده برود و چون طلاى احمر پاك و پاكیزه و خالص شود و با بدن همان كند كه حلال اصلى كه دست كثیفى به او نرسیده بود مى كرد و همیشه از این كار ممكن و بر ساختن چنین اكسیر روحانى و تریاق كبیر آسمانى توانا، البته با نهایت شوق و میل آنچه تواند بدهد چه هر چه بیشتر دهد، تاثیر باقى مانده بیشتر و بركتش زیادتر شود و هر نفع و لذت و اثرى كه در آن ها خیال داشت در آنچه باقى مانده خواهد دید سیرى را كه در دو نان مثلا مى دانست و به آن عادت داشت در یك؛ بلكه در نیمه نانى مشاهده خواهد نمود و لذت و قوتى كه در الوان اطعمه طلب مى كرد و بهتر و بیشتر از آن را در یكرنگى پیدا خواهد فرمود، اگر خواست به همه احتمالات آن غذا، یا مال عمل كند خمس آن را بدهد آن گاه عشر تمام آن را به سیدى فقیر رفیق با همت دهد كه به راستى و رضا دوباره به او برگرداند.

آنگاه همین كار را با فقیر غیر سید كند آنگاه به حقوق مستحبه پردازد و به تفصیل و شروطى كه بعد بیاید با التفات به مراتب آن ها در مقام تقدیم و ترجیح چه حقوق متفاوتند در بزرگى و كوچكى و دینى و دنیوى و براى هر یك درجات بسیار باشد و حق نیز گاه اصلى باشد به قرار داد اول الاهى كه در آن ملاحظه رسیدن خیرى ظاهرا از آن ها به او نشده و نباید كرد هر چند خیر بسیار رسیده چون حق رحم و همسایه و یتیم و فقیر و رحم دور شود و نزدیك و گاهى حق از روى احسانى پیدا شود كه از آن شخص به او رسیده و آن خیر صاحب مراتب باشد، چه كسى كه جان انسانى را بخرد البته حقش بزرگ تر باشد از آن

كه مالى به او داده یا مالش را حفظ نموده و این حقوق گاهى جمع شود بسیارى از او در یكى چون رحم، همسایه، فقیر، عاجز، معلم دین، رفیق در سفر و حضر كه راه روزیش از جاهاى دیگر مسدود و دیگران به اعتماد بر او و گمان بى نیازى در آن مصاحب چیزى به او ندهند .

پس داراى سه حق مثلا از دو و آن از یك مقدم باشد و شرح محل انفاق و صدقه در باب دهم بیاید و چون طالب تزكیه چنین رفتار كند شاید امتثال فرمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه به والى بصره عثمان بن حنیف نوشتند كرده باشد، چه از مطالبى كه در آن فرمان همایون درج شده این است كه نظر و تامل كن در آنچه مى خورى از این خوردنى ها، پس هر چه را كه عملش بر تو مشتبه شد یعنى ندانستى كه حلال است، یا حرام پس آن را بینداز و هر چه را كه یقین كردى به پاكیزگى راه هایش یعنى از هر راه كه تحصیل شده و به هر راه كه باید صرف شود پاكیزه و از معایب مبراست پس تناول كن از آن و از تمام آنچه گفتیم، منكشف شد كه هر كه تقواى او در مقام تحصیل حلال به نحوى كه ذكر شد و اهتمام در نخوردن جز آن بیشتر باشد در مقامات دیگر با نفع و محكم و با دوام و ثمر خواهد بود و الا همان است كه فرمودند؛ آنچه كند بنایى است بر روى ریگ و اگر به راستى در این مقام در آید و سیر نماید، خداوند اعانت خواهد كرد زرقش را به شروط مذكوره به او خواهد رساند چه بسیار از علماء صالحین كه به این وادى در آمدند و برخود تنگ گرفتند خداوند حسب الوعده كه و من یتق الله یجعل له مخرجا 261 به مقدار حاجت از ممر مرضى به ایشان رساند و چون دیگران خوردند و پوشیدند و از گرسنگى نمردند . سید جلیل و عالم نبیل سید خلف بن سید عبدالمطلب موسوى 262 مشعشعى كه از اعیان علماء حویزه 263 و معاصر شیخ بهائى و صاحب تصانیف رائقه بود و بسیار زاهد مرتاض و در لباس و خوراك طریقه جد مطهر خود را پیروى مى كرد و عبادت او ضرب المثل بود در كتاب مظهر الغرائب كه شرح و دعاى عرفه جناب سیدالشهداء (علیه السلام) است مى فرماید: وقتى كسى را كه بر او اعتماد داشتم به رامهرمز فرستادم با تن خواهى كه براى من طعامى بخرد به قیمت هزار درهم و او را وصیت كردم كه از ارباب دیوان نخرد به جهت شبهه كه در مال ایشان است، چون چند روز گذشت در خواب دیدم كه گویا آن مرد وارد شده و از او پرسیدم از خرید طعام، گفت: خریدم گفتم: از ارباب دیوان چیزى نخریده باشى گفت در دو من كار، بر من مشتبه شده كه ندانسته با آن طعام مخلوط شده و از حال خودش پرسیدم گفت: درد شكمى مرا آزار داد داغ كردم چون صبح شد آن مرد آمد از صورت حال پرسیدم، پس خبر داد مرا به همان نحو كه در خواب دیدم از جهت طعام و درد، و وقتى در نواحى فارس بودم و امینى داشتم با والدم در حویزه بود پس در خواب دیدم كه گویا آن مرد آمده و با او دو هزار درهم بود از والد كه برسم صله براى من فرستاده، پس به او گفتم: مى ترسم كه این از اعمال دیوان باشد. گفت: از آن بابت نیست، پس او

را به خداوند او را قسم دادم ساكت شد، پس دوباره قسم دادم گفت: حال كه مرا قسم مى دهى این از اعمال دیوان است، اما مرا بسپرده اند كه تو را خبر ندهم و آن را صرف كنم در حاجت هاى خارجیه گفتم آن را بر گردان به سوى او چون بیدار شدم آن شخص وارد شد و با او بود آن دراهم به همان عدد كه در خواب دیدم، پس از او پرسیدم گفت: به همان نحو كه در خواب جواب داده بود تا آن كه الحاح كردم و او را قسم دادم، پس به آن اعتراف كرد گفتم: الله اكبر به درستى كه خداوند نگاه مى دارد ما را از این مال ها،پس آن را برگرداندم فى الحال، پس خداوند بفضل و كرم خود و عوض آن را پس از زمانى اندكى بیست هزار درهم به من داد و این از فضل خداوند بر من و بر مردم است .

مولف گوید كه شیخ عیاشى در تفسیر خود از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هیچ نفسى نیست مگر آن كه خداوند مقرر كرده براى او رزق حلالى كه برسد به او در عافیت و از راه دیگر حرامى بر او عرضه مى دارند، پس اگر از آن حرام چیزى برداشت تقاص مى كند آن مقدار از آن حلال كه براى او مقرر كرده بود، در نزد خداوند است سواى آن حلال و حرام فضلى بزرگ و نیز از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: به درستى كه خداوند خلایق را آفرید و قسمت نمود روزی هاى ایشان را از حلال، و برایشان حرام را عرضه داشت، پس هر كه درید پرده آن حرام را یعنى به آن آلوده شد كم مى شود براى او از آن حلال به قدر آنچه از پرده آن حرام دریده و از او حساب آن را خواهند كشید .

در كافى از جناب باقر (علیه السلام) مروى است كه: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در حجةالوداع فرمود: آگاه باشید به درستى كه روح الامین در دل من دمید كه نخواهد مرد تنى مگر آن كه روزى خود، به آخر رساند، پس از خداى پرهیز كنید و به نیكویى یا به اختصار طلب كنید و واندارد شما را دیر آمدن چیزى از روزى این كه طلب نمایید آن را به چیزى از معصیت خداوند، پس به درستى كه خداوند روزى ها رامیان خلق خود به حلال قسمت فرموده و به حرام تقسیم نفرموده، پس هر كس بپرهیزد و صبر نماید روزى او از حلال به سوى او خواهد امد و هر كس بدرد حجاب پرده خداوند عزوجل را و بر دارد آن را از غیر راه حلالش كم مى كنند آن را از رزق حلالش و حساب آن را از او خواهند كشید و در آیات بسیار اشاره به این مقام شده، چنانچه مى فرماید : وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ 264 اگر اهل شهرها ایمان آورند و از معاصى بپرهیزند هر آینه من درهاى خیر و بركت بر ایشان بگشایم و مى فرماید : وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَمِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ 265 اگر جهودان و ترسایان بر پا دارند، احكام تورات و انجیل را و به قرآن ایمان آرند و احكام او بر دست گیرند و به هر مشكلى به او رجوع كنند هر آینه بخورند از بالایشان

و از زیر پایشان، مفسران گفتند كه این دو جهت كنایه باشد و معنى آن كه از جمیع شش جهت به ایشان روزى رسد چنانچه در جاى دیگر مى فرماید : يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِنْ كُلِّ مَكَانٍ 266 و مى فرماید : وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا 267 اگر مردم به راه راست مستقیم شوند هر آینه بنوشانیم ایشان را آب بسیار و آن كنایه از نیكى عیش و فراوانى معاش و وسعت روزى ایشان باشد چه آب اصل همه بركات است و مى فرماید وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ 268 هر كس از خداى تعالى بپرهیزد او را از هر تنگى برهاند و روزى دهد او را از آن راه كه گمان نبرد و این تنگى گاهى از شبهات وساوس باشد در عقاید اصول ایمان و گاهى از میسور نبودن آنچه به اوست قوام بدن انسانى، و آیه هر دو قسم را شامل و مخرج و رزق هر یك بحسب حال اوست .

در مجمع البیان از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: روزى من حیث لا یحتسب آن است كه بركت دهد خدا در آنچه به او داده و در فقیه مروى است از على (علیه السلام) كه فرمود: كسى كه خداوند او را رزقى كه گامى به پاى خود بسوى او دراز نكرده و زبان را براى او نگشاده و جامه به جهت او بر خود نپوشیده و خود را بر او عرضه نداشته و از آن ها نیست كه خداوند او را در قرآن ذكر فرموده و من یتق الله 269 در قصص امم سالفه كه عزلت از مردم و سیاحت بر ایشان روا بود خصوص در بنى اسرائیل حكایات بسیار نقل شده عباد و رهبانان كه در غارها و كهف ها و صومعه ها تنها مشغول عبادت بودند و روزى به توسط بشر یا شجر یا از غیب عندالحاجة به ایشان مىرسید و این امت اگر معاشرت را با تقوا ضم كنند، البته از بركت محمد و آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) از مقام ایشان بگذرند ولیكن حیف كه رشته تقوا را از دست دادند در وادى خذلان مانده از آن دسته سابقین مسارعین به سوى خیرات و الطاف خاصه الاهیه به مراحل دور افتادند .

فصل سوم: در فایده سوم صدقه است كه از آیه شریفه ظاهر مى شود و آن صلوات رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) چنانچه فرمود : وَصَلِّ عَلَيْهِمْ ۖ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ 270 اى پیغمبر رحمت بطلب از خداى برایشان یعنى صدقه دهندگان؛ زیرا كه دعاى تو یا دعاهاى تو سكون نفس و طمأنینه او بر ایشان است و خداى تعالى شنوا و داناست و ظاهر آیه آن است كه این سكون پیش از دادن صدقه و دعا كردن رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نباشد و پس از آن دو پیدا شود؛ پس به دیدن سكون مكشوف مى شود، كه آن جناب دعا كرده چه خواهد آمد كه فرقى در این مقام میان حضور و غیاب و موت و حیات نیست و دعاى آن جناب مستجاب شده و از آن پى برده مى شود، به قبول شدن صدقه پس به این فائده توان تمیز داد میان صدقه قبول شده و نشده .

پس از همه فائده ها بهتر و نفعش بیشتر چه مشاهد اثر قبولى عمل مطابق آنچه فرمودند آیتى باشد تمام بر اثبات وجود مقدس خداوند تبارك و تعالى و صدق رسالت حضرت خاتم الانبیاء (صلى الله علیه و آله و سلم) و صدق آنچه وعده دادند از جزاء بر اعمال حسنه، پس بر شوق و رغبت بیفزاید و به خداوند نزدیك نماید، پس به دادن صدقه پایه از توحید و نبوت و معاد محكم و شوق به كردن كردارهاى نیكو زیاد پس صدقه عملى باشد از سایر اعمال ممتاز به كثرت فائده و بزرگى و توضیح آنچه از آیه شریفه ظاهر مى شود و مى توان احتمال داد و ذكر كرد از آنچه مربوط است به مقصود متوقف است، بر بیان چند امر .

اول: آن كه مقام طبقات امت در نزد آن جناب مختلف و متفاوت و به حسب آن مراتب دعاى آن جناب درباره ایشان مختلف بود طایفه اى از آن ها چنانند كه دعاى آن جناب درباره ایشان بى فایده و خداوند اثر اجابت را از آن برداشته به نحوى كه با الحاح سودى ندهد و نتیجه نبخشد چنانچه مى فرماید : الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقَاتِ وَالَّذِينَ لَا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ 271

آنان كه عیب كنند و بر سبیل استهزاء چشم بر هم زنند، به تبرع كنندگان از اهل ایمان را در صدقات و عیب كنند آنان را كه جز طاقت خود نیابند و مال بسیار ندارند، پس سخریه و فسوس مى دارند از ایشان خداى جزاى سخریه ایشان بدهد و مر ایشان راست عذابى دردناك آمرزش خواه بر ایشان یا آمرزش نخواه براى ایشان، اگر آمرزش خواهى بر ایشان هفتاد بار، پس هرگز نیامرزد خداى ایشان را براى آن كه اینان به خداى و پیغمبر كافرند و خداى راه ننماید فاسقان را به راه بهشت یا هدایت نكند، پس جمعى كه در دل به خدا و رسولش نگرویدند و جامه از اسلام بر تن كردند كه بدن را پوشاندند و در دل اثرى از او نگذاشتند، و از جمله علامت ایشان آن بود كه صدقه دادن را عیب دانند و آن را كه هر كه دهد استهزا كنند پس دعاى آن جناب در حق ایشان بى ثمر و شرح حال این جماعت در تفاسیر و سیر موجود است .

طایفه دیگر بودند، كه حسب دیگر بودند. كه حسب فرمان الاهى چون دامنشان بلوث گناهى ملوث مى شود و مرتكب گناهى مى شدند، در محضر جنابش حاضر مى شدند و استغفار مى كردند و آن جناب نیز بر ایشان طلب آمرزش مى كرد و امید اجابت بود چنانچه مى فرماید : وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا 272 و اگر آن بود كه ایشان چون بر خویشتن ستم كردند به نزد تو آمدند و طلب مغفرت كردندى از خداوند و رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) بر ایشان استغفار كردى، هر آینه یافتندى خداى را پذیرنده مهربان، وعده صریح نفرمود كه اجابت مى كنم و خواهم

آمرزید كلمه فرمود كه رجا را قوت و طمع را حركت دهد با خوف از رد هر چند به جهت كامل نبودن شرایط قلبیه باشد .

در تفسیر شیخ ابوالفتوح از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: چون رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) را دفن كردیم و سه روز بر آمد، اعرابى بیامد و بر سر قبر رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) در افتاد و مى گریست و از آن خاك تربت رسول بر سر مى ریخت و مى گفت یا رسول الله آنچه گفتى بشنیدم و باور كردم و آنچه از خداى فرا گرفتى ما از تو به واجب باز نگرفتیم و از جمله آنچه خداى بر تو فرستاد این بود كه وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا 273 تا آخر آیه و من بر خویشتن ظلم كردم و آمده ام تا تو براى من استغفار كنى یا رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) آواز برآمد قد غفر لك بیامرزیدند تو را اى گوینده و پوشیده نماند كه هر گناه كه از آدمى سر زند لابد نقصانى باشد در ثواب و حظ او و ضررى بر جانش پس ظلم باشد بر نفس جز آنكه در آیه مذكوره ظاهرا آن قسم گناه باشد، كه در او هتك حرمتى از مقدس نبوى و نشنیدن سخنى و سؤ ادبى به آن جناب باشد چنانچه از آیات سابقه بر آن معلوم مى شود كه ذكر فرمود، كسانى را كه در رفع خصومت و فصل نزاع و گفتگوى خود راضى شدند به رفتن نزد علماى جهود و مرافعه پیش طاغوت و راضى نشدند به محاكمه نزد آن جناب و اعراض نمودند پس از بیان بعضى حالات و كردار آن جماعت فرمود : وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ 274 نفرستادیم، هیچ پیغمبرى را مگر آنكه فرمان او برند به امر یا به اعلام خداوند آنگاه فرمود : وَ لَو أَنَّهُم إِذ ظَلَمُوا الخ .-

پس این ظلم آن ظلمى باشد كه در او نافرمانى ظاهرى باشد از آن جناب و هتك حرمت چه به او وجود دست رسیدن به آن جناب رفتن نزد دیگران، خصوص جهود نهایت اهانت و جسارت است و بعد از آن نیز فرمود : فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا 275 پس به حق پروردگار تو كه به حقیقت ایمان نیاورند تا كه حكم سازند تو را در آنچه خلاف و نزاع شده میان ایشان پس نیابند در دلهاى خود تنگى در آنچه حكم كردى تو و گردن نهند بر فرمان تو گردن نهادنى و این فقره نیز شاهدى باشد بر مراد علاوه كه معهود نبود هر كس هر گناهى در خلوتى مى كرد كه در آن بى احترامى نبود به خدمتش مشرف مى شد و طلب استغفار مى كرد طایفه دیگر كسانیند كه بى شرفیابى خدمت آن حضرت و استدعاى طلب مغفرت خود آن جناب مامور بود از جناب رب العزه كه بخواهد براى ایشان آمرزش و غفران را چنانچه مى فرماید : فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ 276 بخواه آمرزش براى ذنب 277 خود و گناه مومنین و مومنات و این مومنین همان جماعت مومنینند كه خداوند در چند جا ایشان را مفتخر فرموده كه با نبى اكرم خود در لطف و مرحمت و احسان خاص شریك نموده یك رقم خلعت بر ایشان پوشانده، در نزول سكینه كه

مى فرماید : فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ 278 فرود فرستاد خداوند سكینه و آرامى خود را بر پیغمبر خود و بر مؤمنین و در اختصاص عزت كه فرمود : وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ 279 براى خداست عزت و براى رسولش و براى مومنین و در اینجا كه نبى خود را شفیع ایشان قرار داده و این مرحمت نباشد، مگر پس از كردارى نیكو و اعمالى شایسته و خدمتى لایق و تمام تا قابل آن شوند، كه چون به مقتضاى بشریت و معاشرت و وسوسه ابلیس و میل طبیعت گاهى در دام جرمى افتند و شربت عصیانى چشند و فورا متنبه شده در مقام معذرت درآیند و اظهار ندامت كنند و طلب مغفرت و عفو نمایند. چون جرم هر چه صغیر، لیك در این درگاه عظیم و مجرم هر چند بزرگ، اما در جنب عظمت و كبریایى بى قدر و ذلیل و صاحب حق و مطالب آن فوق هر بزرگ و جلیل مقربان درگاه از یك ترك اولى سال ها گریستند و از شرم سر بالا نكردند و وسیله ها طلب كردند تا از آن هم آسوده شدند .

پس ناچار گناهكارى بى شفیع و عذر خواه و وسیله به اعتبار و جاه نتواند خود را به میدان رحمت رساند و از دریاى غضب جبار كه در آن فرو رفته و از آتشى كه بر دور خویش افروخته، جان را به كنارى كشاند، پس خداوند كریم به جزاى آن كردارهاى نیك و ثبات در ایمان خود وسیله معین نمود و امر به شفاعت و طلب گذشت از آن لغزش فرمود؛ پس ظاهر شد كه این گروه پیرامون آن گناه كه گوهر ایمان را از دستشان گیرد و اسم مؤمن را از سر ایشان بردارد نكردند و خود را از آن دسته معصیت حفظ نمایند به جهت در آمدن در آن سلسله عظیمه و رسیدن به این نعمت جسمیه چه آن را كه خداى تعالى مومن خواند و به محرم راز، خود كارى درباره او فرماید مؤمن به زبان و عارى از حقیقت و شرایط و اوصاف ایمان نباشد؛ بلكه لامحاله چنان باشد كه از آن دسته معصیت كه براى صاحبش خلود دوزخ آرد؛ منزه و از آن دسته معصیت كه براى صاحبش دخول حجیم آرد مبرا اگر مبلتا شود، گاهى با خوف و هراس در نهانى به آن دسته گناهى باشد كه در پى عذاب قیامت و شداید آن روز و عذابى برزخ و تلخى سكرات و بعضى اقسام بلاهاى دنیا دارد و به جوهر ایمانش صدمه نرساند ولیكن این دسته ها چندان امتیازى واضح كه هر كس داند یا تواند كه جدا كند ندارند و در بعضى از آن ها اشاره شد كه او با ایمان جمع نشود و شاید در ستر و خفاء آن چون شب قدر و نماز وسطى و ولى خداوند و اسم اعظم، حكمتى و سرى باشد و همین حكمت بس كه مؤمن را از ترس آنكه مبادا این گناه كه در نظر دارد و از آن رقم باشد از بیشتر معاصى بترساند و نگاه دارد و شاید از این طایفه باشند آنانى كه خداوند درباره ایشان فرموده و ذَا جَاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ ۖ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ۖ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ 280 و چون آیند نزد تو، آن كه ایمان آورند به آیات ما و باور كردند هر علامتى كه براى مطلبى گذاشتیم از توحید گرفته تا تمامى احكام جزئیه و نیك و بد حركات و

سكنات یومیه، پس بگو رحمت بر شما باد نوشته و فرض نموده پروردگار شما بر نفس خود رحمت را كه كار این است و حكم چنین است، كه هر كه بكند از شما بدى را به نادانانى آنكه توبه كند و آنچه به گناه افساد كرده به اصلاح آرد، پس به درستى كه او آمرزنده و بخشاینده است بیامرزد و بپوشد و رحمت كند و بخشاید و در این آیه نیز آنقدر اشارت و بشارت و تكریم و مرحمت در توصیف و تصدیق ایمان آن گروه و امر به رسول اكرم در تقدیم سلام بر ایشان و نوشتن رحمت بر خویشتن براى ایشان به عوض نوشتن تكلیف بر ایشان فرموده كه جز این طایفه یا طایفه آینده را شایسته نباشد .

طایفه دیگر كسانى كه به امر خدایتعالى باید رسول اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم) ایشان را به كارى وادارد كه تقدیم خدمتى كنند و به درگاه بى نیاز؛ نیازى آرند و رسولش از ایشان ستاند و در حق ایشان دعا نماید و هر كس را به مقصود اصلى خویش رساند؛ چنانچه در این مقام فرموده كه بگیر از اموالشان صدقه كه پاك كنى ایشان را و پاكیزه نمایى به جهت آن صدقه و دعا كن در حق ایشان كه دعاى تو آرامى دل ایشان است و بلندى مقام این گروه از آنچه در این باب ذكر شده و خواهد شد معلوم است . دوم: آن كه مخفى نماند كه در امت آن حضرت مؤمن و منافق و صالح و طالح و سعید و شقى و متقى و فاجر و دانا و جاهل و بخیل و سخى بودند و تكلیف گرفتن صدقه، مخصوص نبود به طایفه اى و دادن آن منحصر نبود در دسته اى از ایشان؛ بلكه آن جناب و عمالش از هر طایفه به یك نحو مطالبه مى كردند و از هر طایفه صدقه دهنده بود و آن جناب در حق هر كس كه چیزى مى داد و دعایى مى فرمود و نتواند بود، كه براى همه یك قسم چیز و یك رقم منفعت بخواهد و آنچه از براى مؤمن صالح سخى دانا خواست براى مقابلش نیز طلب نماید و به او برسد چه آن جناب منزه است از خواستن مطلب بى جا یا به جا براى محل آن جناب مختلف باشد بر حسب اختلاف آن ها و براى هر گروهى چیزى خواهد مناسب حال و موافق مقصودشان و این سخن در سلام آن حضرت نیز بیاید چه از صفات پسندیده آن جناب بود سلام كردن بر صغیر و كبیر و مؤمن و منافق و آشنا و بیگانه و در هر مقام قصد مى كردند، از سلام معنى خاصى را كه در مقام دیگر نبود و چگونه مى شود كه بخواهند از سلام بر آن جماعت كه در آیه سابقه ذكر ایشان شده و فخر مى كردند كه در امت من هستند كسانى كه من مامور شدم بر سلام بر ایشان همان معنى را كه در سلام بر بدترین خلق خداوند مى خواستند و اختلاف معانى سلام به حسب اختلاف آن ها كه بر ایشان سلام كرده مى شود و در محلش مذكور است .

سوم: آن كه خداوند تبارك و تعالى اختبار و امتحان فرموده تمامى عباد را به مقدارى از خوف و بیم كه در قلبشان پیدا مى شود از روز ولادت تا وقت مردن و آن خوف مختلف باشد به حسب اسباب، كه بعضى از روى طبیعت و فطرت باشد و بعضى از عادت بر خیزد و بعضى از قوه واهمه و خیال پیدا مى شود و

بعضى از ادراك عقل و تصور نفس حاصل شود و به حسب تبدل مراتب سن خوف نیز متبدل شود.

قسمى برود و قسمى دیگر بیاید و مختلف شود نیز به حسب اختلاف آن چیز كه از او ترسد و به این ملاحظه بعضى مذموم باشد و بعضى، ممدوح، پس حكم آن نیز مختلف شود چه پاره از آن ممدوح و وجود آن در مكلف پسندیده، اما باید سبب آن را برداشت و از خود دور نمود، مثل خوف از گناه كه مرتكب شده و بعضى ممدوح و باید شكر وجودش كرده طالب زیاد شدن آن باشد، كه آن مانع است انسان را از ارتكاب معاصى و مسامحه در اداى طاعات چون خوف تغییر نعمت، خوف سلب نعمت، خوف حرمان از نعمت، خوف نزول نقمت، خوف موت فجأت، خوف سلب توفیق توبت، خوف عدم قبول طاعت، خوف سلب توفیق طاعت و امثال این ها و پاره مذموم و قبیح و مانع از بسیارى از طاعات؛ بلكه مضر به عقاید و معارف مثل خوف فقر در وقت انفاق، خوف ملامت كردن بى خردان، خوف احتیاج خود یا فرزندانش به مال، پس حرص آورد براى جمع آن و نظایر آن، و تمام اقسام آن كه مقام تعدادش نیست داخل است در آیه شریفه وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ 281 الخوف هر آینه امتحان و اختیار كنم البته شماها را به چیزى از خوف و به این امتحان، صابر و شاكر و موحد و مطیع از مقابل خود جدا شوند و بعضى را خوف به مقامات عالیه رساند و پاره اى را در اسفل درك جحیم و همه آن ها سبب باشند، براى اضطراب دل چه حقیقت خوف كه ترس و بیم آمدن بلایا رفتن نعمت است چه دنیوى چه اخروى چه داخلى چه خارجى چه نفسى چه بدنى قلب را متزلزل كند و آرامى از او بگیرد، و به انتظار آمدن آن مكروه یا رفتن آن محبوب از هر چیزى بگسلد جز از آنچه او را از آن برهاند. و به غیر او چنین نخواهد و طالب نباشد و گاه شود جمعى ترسان باشند اما هر كدام بر چیزى یكى بر عرض، دیگرى بر مال، دیگرى بر دین مثلا و در یك چیز مایه اطمینان و امینى همه آن ها را گذارند و از اضطراب و هراس به جهت انكار بیرون آید؛ چنانچه در مقام چنین باشد؛ زیرا كه جمعى كه منافق بودند در دل ایمانى به خداوند و رسولش نداشتند چه رسد به اعتقاد حسن صدقه و انفاق چه خود را در سلك مؤمنین در آورده كه عیشى به راحت كنند پیوسته خائف بودند كه مبادا رسوا شوند و پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) از باطن ایشان خبر دهد؛ و آنچه در دل نهان كردند آشكار نماید؛ چنانچه خداوند مى فرماید؛ يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ 282 مى ترسند منافقان از آن كه سوره فرود آید بر ایشان كه در او كشف سر و هتك ستر ایشان باشد و خبر دهد ایشان را از آنچه در ضمیر دل ایشان پنهان بود؛ پس خوف این ها بر عرض بود و طالب بودند ایمنى از او و سكون خاطر از بروز نكردن آنچه در دل دارند، پس اجابت كنند امر صدقه دادن را تا در سلك مطیعین در آمده با ایشان آن رفتار شود، كه در دنیا با مؤمنین مى شود و جمعى اگر چه بدل مومن، اما چون به مقام یقین نرسیده بودند محبت مال ایشان را ترسانده بود، كه دادن

صدقه خسارتى باشد در مال و نقصى در حساب آن، اگر چه خداوند وعده خلف داده بود كه هر چه در راه او دهند بر جایش گذارد و نگذارد كه از مقدار مالشان چیزى بكاهد. اما ضعف ایمان نگذاشته كه ایشان باور كنند و از كم نشدن مال آسوده شوند، پس ترس ایشان از مال و از نیامدن بدل آنچه به صدقه باید داد، پس مقصد و محبوب شان اطمینان خاطر از آن اضطراب و باور كردن كم نشدن حساب و جمعى با داشتن ایمان كامل و اعمال صالحه و كوشش در بندگى همیشه خائف و هراسان كه مبادا در آنچه كنند فسادى و خللى و مبطلى در سابق با مقارن یا بعد از آن باشد و در دیوان عمل یك عمل تمام داراى آنچه در او خواستند كه به دست هر صراف این بازار دهند عیبى بگیرد نباشد یا اگر به صورت تمام اما بى روح و كمال آن قابل آوردن در بارگاه جلال و محضر خداى متعال نباشد؛ چنانچه خداوند درباره جمعى از عباد بعد از ذكر چند منقبت مى فرماید : وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ؛ أُولَٰئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ 283 و كسانى كه مى دهند، آنچه را كه مى دهند در حالتى كه دل هایشان ترسان و مضطرب است از آنكه قبول نشود چون مى دانند كه مرجع ایشان پروردگارشان است و مطلع است،، بر نیك و بد و ظاهر و باطن هر كار و ایشانند كه مى شتابند به سوى خیرات و پیشى مى گیرند خلق را در نیكى و خلق و جنت چون از كردار خویش ترسانند كه مبادا فاسد یا پسندیده نباشد به سوى هر طاعتى مى شتابند، كه شاید هدیه قابل به دست آرند و ترس تقصیر و تفریط از ایشان نرود. تا آنگاه كه عمل مقبول و آثار آن را در خویش مشاهده نمایند، پس این جماعت در نزد هر عملى با نهایت مواظبت در شرایط و اركان و حفظ از مفاسد و آفات به امید قبول و رسیدن به آنچه در ازاى آن مى دهند، كارى كنند با خوف از رد و اضطراب دل از حرمان آن ثواب موعود و رضاى پروردگار .

پس غرض اهم در نظر ایشان بیرون آمدن از آن قلق و اضطراب و ایمنى از شرر و علم و دیدن عذاب یا عتاب باشد و خداى تعالى وصف صدقه دادن ایشان را كرده كه وَمِنَ الْأَعْرَابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنْفِقُ قُرُبَاتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ ۚ أَلَا إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَهُمْ ۚ سَيُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ 284 از جمله بادیه نشینان كسى هست كه ایمان دارد به خداى و روز واپسین یعنى روز قیامت كه از پس او دیگر شب نباشد و مى گیرد آنچه را نفقه مى كند سبب نزدیكی هاى نزد خداوند، یعنى غرضش از انفاق نزدیك شدن به خداوند است در دنیا و برزخ و جنت به آن معنى كه شایسته است كه از نزدیك شدن به خداوند اراده شود و دعاها و استغفار به رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) بدان به درستى كه آن كار سبب قربت است مر ایشان را و زود است كه در آرد خداى ایشان را در رحمت خود به درستى كه خداوند آمرزنده و مهربان است و چون در آنچه گفتیم، تامل شود، و این آیه را ضم كنیم با آیه مقصود كه صل علیهم ان صلوتك سكنلهم 285 با ملاحظه عمل حضرت مقدس نبوى در دعا كردن بر بر و فاجر از

گروه صدقه دهندگان ظاهر شود، كه مقصود اصلى در دعاى آن جناب كسانى هستند كه صدقه ایشان قابل تطهیر و تزكیه باشد كه غرض كلى بود از این تكلیف و صدقه قابل آن دو ثمره نباشد، مگر آن گاه كه جامع شروط باشد، خصوص واجبه آن كه عمده آن شروط بعد از ایمان تصدیق است به وعده خداوند و رسولش در آنچه مقرر فرمودند براى منفقین و اجتناب از آنچه آن را فاسد كند .

پس مورد دعاى آن جناب آنانند كه در آیه و من الاعراب 286 ذكر شدند و ثمره كلیه صدقه از آن ایشان باشد كه ایمان آوردند و به وعده ها باور كردند و از مفاسد صدقه پرهیز نمودند، پس به خلعت دعاهاى آن جناب سرافزار شوند و در دریاى رحمت الاهى مستغرق گردند و اثر اجابت آن دعا را در خویش ببیند و از قلق و اضطراب رد عمل بیرون آیند و دلشان آرام گیرد و مطمئن شود، كه هدیه قبول و نتیجه حاصل و وعده وفا و بار گناه كه با قرب موعود نسازد تباه و علامات تباهى آن كه در محلش مذكور است مشاهد و محسوس و آنچه خواستند از آن صدقه از تقرب و بركت و غیر آن از اغراض پسندیده كه در باب نهم بیاید دیده و اگر ندیدند مطمئن كه ذخیره عقبى یا صلاح در تبدیل آن با حسن از آن یا تاخیر از آن زمان شده .

و بالجمله مومن از هر چه در وقت آن طاعت هراسان و دلش از تصور آن لرزان خصوص خوف نپسندیدن هر چند به جهت گناهان سابقه باشد از بركت دعا و طلب رحمت و استغفار آن جناب آسوده و مطمئن و دلش آرام گیرد و اما سایر طوایف، پس چون در ظاهر گوهر فرمان خدا و رسولش را نشكستند و امر به صدقه دادن را اطاعت كردند، با انكار یا شك یا ضعف ایمان كه در دل پنهان داشتند و آن پیغمبر برگزیده رؤف و مهربان و جزا دهنده هر نیكى و احسان و پوشاننده جرم و عصیان كه ندرد، پرده آن را كه بر عیب خویش پرده كشیده و نراند آن را كه از جام فرمان بر آن جرعه چشیده پس آنچه دهند گیرد و اگر با گرفتن دعا نكند سر آن ها ظاهر و پرده شان دریده نشود، پس در حق ایشان نیز دعا فرماید و از آنچه ترسان و مضطرب بودند ایمنى دهد و آسوده كند. منافق از بیم رسوایى و نزول آیه در كشف آنچه پنهان دارند فارغ شود و مال پرستان را از خوف نقصان در آرد و به دعا در مالشان بركت دهد و فى الحقیقه دعا در حق شتر و گاو و گوسفند و زرع و ثمر باشد كه فقراء از آن ها خیرى بردند، پس دعاى آن جناب عام و اثر دعا كه طمأنینه و سكون نفس باشد، شامل جمیع انام اما تفاوت مراتب اهل دعا و خیرات راجعه به صدقه دهندگان چون تفاوت مقام ثریا از ثرى و ماه گردون از ماهى دریا این اجمالى از آنچه توان گفت در این مقام تفصیل معنى صلوات و دعاهاى آن حضرت و مقامات و آثار آن ها در باره امت موكول است به محل خود سینه راسخین در علم است .

چهارم: ظاهر آیه شریفه آن است كه تو بگیر از اموال ایشان صدقه را و صلوات فرست بر ایشان و دعا

كن در حق ایشان و معلوم است كه آن جناب خود مباشر گرفتن صدقه نبود؛ بلكه غالبا ساعى و عامل آن جناب مى گرفت و صدقه دهنده منحصر نبود در مالداران مدینه طیبه و همه صدقه را خدمت آن جناب نمى آوردند؛ بلكه بسیارى از آن در همان قبیله و محل كه گرفته مى شد در میان فقراء و اهل استحقاق آنجا تقسیم مى شد كه نه صدقه و نه دهنده اش شرف حضور پیدا مى كرد و ما دانیم كه دور و نزدیك و آشنا و بیگانه و بادیه نشین و اهل حضر و صاحب زر و سیم و ارباب مواشى و زرع و زیادى و كمى صدقه كه به جهت زیادى و كمى اصل مال باشد، نه بخل و كرم و صاحبانش همه در نزد آن جناب یكسان و حكم گرفتن و دعا شامل حال آن كه در بادیه محص امتثال فرمان همایونش آنچه بر او بود، هر چند درهمى به وكیل آن جناب مى داد و یا به اذنش به فقیرى مى رساند. با آن كه در مدینه به دست خود هزارها در محضر شریف حاضر مى كرد تفاوت نداشت و آنچه براى این مى طلبید براى آن نیز مى خواست، پس دعاى آن حضرت منحصر نباشد درباره حاضرین مجلس همایون و آنان كه صدقه شان به دست آن جناب رسد. چه این منافى باشد حكمت قرار دادن آن را بر جمیع و بعثت آن جناب بر جمیع و رأفتش بر كافه مؤمنین و فرق نكردن دورى و نزدیكى در قرب و منزل بلكه شنیدى كه خداوند مدح كرد بعضى از بادیه نشین را كه براى قرب به خداوند و دعاهاى آن جناب انفاق كند و به هر دو مقصد خود برسد و نفرمود اگر به مدینه آمد یا صدقه را به آنجا فرستد و چه نیك گفته شاعر

هر كه را روى به بهبود نبود *** دیدن روى نبى سود نبود

و بالجمله هر كس در هر جا هر صدقه به هر مقدار كه دارا بود و به امر آن جناب مى داد و از دعایش حظى داشت و به امر الاهى آن حضرت بر او صلوات مى فرستاد و اما بعد از وفات پس هم به دعاى آن جناب مفتخر شوند هم به دعاى خلفایش كه زمین خالى نیست و نخواهد بود از ایشان سرافزار كردند .

اما اول: پس به جهت عرض اعمال امت از نیك و بد بر آن جناب در عصر پنجشنبه و دوشنبه؛ بلكه در هر صبح؛ چنانچه در اخبار بسیار رسیده در تفسیر آیه شریفه وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ 287 كه به فاصله یك آیه بعد از آیه شریفه خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً 288 مذكور است و در مقام تحریص بر طاعت است كه هر آنچه طاعت كنید خدا و رسول و ائمه (علیهم السلام) خواهند دید و ثواب آن از شما فوت نخواهد شد، یا در مقام تهدید كه هر چه خواهید بكنید كه عمل شما محفوظ و بر خدا و اولیائش معروض و شاید احتمال اول اقرب و در آن اشاره به مقصود باشد .

شیخ عیاشى و دیگران از ابى بصیر روایت كرده اند كه خدمت جناب صادق (علیه السلام) عرض كرد كه ابوالخطاب مى گفت كه هر پنجشنبه اعمال امت رسول خدا بر او عرضه مى شود. جناب صادق

(علیه السلام) فرمود: چنین نیست بلكه هر صبح اعمال نیك و بد امت بر ایشان عرضه مى شود پس بترسید، آنگاه آیه را خواند و در بصایر الدرجات مروى است از آن جناب كه فرمود: چه شده شما را كه بدى مى كنید به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، پس مردى گفت: فداى تو شوم چگونه بدى مى كنیم به او فرمود: آیا نمى دانید شما كه اعمال شما بر آن جناب عرض مى شود، پس اگر معصیتى در آن ها دید پس او را اندوهگین مى كند، پس آن جناب را مهموم نكنید و او را خرسند نمایید و نیز از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه آن حضرت به اصحاب خود فرمود: حیات من براى شما خیر است با من سخن مى گویید و من با شما سخن مى گویم و مردن من براى شما خیر است عرض مى شود، بر من اعمال شما، پس اگر دیدم كه نیكو و خوب است خداوند را بر آن حمد مى كنم و اگر دیدم به خلاف آن است پس براى شما استغفار مى كنم و بر این مضمون اخبار بسیار است و صدقه از آن اعمال است و اگر بدان شفاعت كند البته براى خوبان آن دعاها را خواهد كرد .

و اما دوم: پس واضح است چه در ایشان جارى است، آنچه جارى است در حق رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از احكام و آداب و فضایل و علوم سواى خصایص چند كه مقام از آن ها نیست و در اخبار عرض اعمال بر ایشان كه قریب به متواتر است، كفایت مى كند براى مقصود، خصوص بالنسبه به امام عصر روحنا و روح العالمین فداه كه مقامش در میان خلق، مقام رسول خدا است در میان امت در حال حیات ظاهرى و ما تبركا یك خبر نقل مى كنیم كه وافى و كافى باشد براى تمام مرام و شفا باشد در او براى همه امراض و اسقام شیخ طوسى در كتاب غیبت در ضمن احوال شیخ جلیل حسین بن روح نایب سوم امام زمان عجل الله تعالى مى فرماید: من از او اخبار بسیارى روایت كردم از آن جمله روایتى است كه خبر داد ما را به آن حسین بن عبیدالله حسین بن على بزو فرى رحمه الله كه گفت: اختلاف كردند اصحاب ما در تفویض و غیر آن، پس رفتم به سوى ابى طاهر بن بلال در حال استقامتش، پس اختلاف را به او رساندم گفت: مرا مهلتى ده، پس چند روزى او را مهلت دادم، آنگاه به نزد او رفتم پس بیرون آورد براى من حدیثى به سند خود از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: هر گاه اراده كند خداى تعالى چیزى را، عرضه مى دارد آن را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر هر یك از امامان بعد از دیگرى تا به صاحب الزمان (علیه السلام) منتهى مى شود آن گاه بیرون مى آمد به سوى دنیا و چون خواهند ملائكه كه بالا برند عملى را بر صاحب الزمان عرضه مى دارند آن گاه بر هر یك، هر یك تا آن كه عرض مى شود به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آن گاه عرض مى شود بر خداوند، پس هر چه از جانب خداوند فرود آید بر دست هاى ایشان است و آنچه به سوى خداوند عروج كند پس بر دست هاى ایشان است و بى نیاز نشدند از خداى عزوجل به قدر به هم زدن

چشمى، پس اگر لقمه نانى در نیم شبى به دست مسكینى داده شود به عرض جمیع ایشان خواهد رسید و سبب سرورشان خواهد شد. دعا طلب و آمرزش خواهند نمود .

پنجم: مقصود و مراد و میل جمیع انبیاء و اوصیاء (رحمه الله) متحد و محبوب هر یك محبوب دیگرى و رضا و غضب هر یك رضا و غضب باقى و دعا و نفرین هر كدام ملازم دعا و نفرین سایرین چه این طایفه نخواهند و میل نكنند و نطلبند جز محبوب و مطلوب خداوند را به خواهش نفس و هوا و میل طبع و غرور دنیا چیزى نجویند و راهى نپویند و با كسى پیوند نكنند و از احدى نگلسند، پس هر كدام اگر چیزى خواست چون مرضى و محبوب خداست یقینا چه خطا و اشتباه و غفلت را راهى نیست در كردار ایشان پس تمامى همان را خواهند و از خداوند طلبند. خصوص اگر آن طالب سید و سرور و بزرگ و مهتر ایشان باشد، كه علاوه بر اتحاد مقاصد و تطابق اغراض كه مقتضى همراهى است. بزرگى و ریاست كل و تقدم بر سلسله انبیاء و رسل و پیشوایى بر راهنمایان سبل لازم دارد متابعت و اقتداء و تأسى هر تابع را كه به هر كسى دوستى كند، دوستى كنند و با هر كه دشمنى كند، دشمنى كنند و در حق هر كس دعا كند، آمین گویند و بر هر كس لعن و نفرین كند نفرین كنند و این سخن جارى است نیز در حق ملائكه كرام و چگونه متابعت نكنند و حال آنكه آنچه كنند از عمل و یاد دارند از تسبیح و تقدیس و تهلیل و تمجید و سایر انواع عبادت از جنابش آموختند و به بركت نور مقدسش هدایت یافتند و چراغى افروختند .

و در كتاب شریف كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: جمع نمى شود سه نفر از مؤمنین و زیاده مگر آنكه حاضر مى شود مثل ایشان از ملائكه پس اگر دعا كردند براى خیرى آمین مى گویند و اگر پناه برند از شرى، مى خواهند از خداوند كه برگرداند آن شر را از ایشان و اگر حاجتى خواهند شفاعت كنند نزد خداوند و سئوال كنند كه آن حاجت را بر ایشان برآورد .

در كتاب جعفریات مروى است از آن جناب از پدرش از جدش على بن الحسین از پدرش از جدش على (علیهم السلام) كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خبر داد مرا جبرائیل از پروردگار من عزوجل كه من امر نكردم ملائكه خود را به دعا كردن براى احدى از خلق خود مگر، آن كه جواب مىدهم و قبول مى كنم آن را و بالجمله صدقه مقبوله یعنى داراى شروطى كه خواهد آمد. در پى دارد و دعاها و صلوات و استغفار خاتم النبین و خلفاء راشدین او را صلوات الله علیهم و دعاى ایشان در عقب دارد و دعاء و آمین انبیاء و اوصیاء و ملائكه را و خداى داند، كه اثر این دعاها چیست و در دین و عقل و جان و تن و مال و عرض و دنیا و آخرت صدقه دهنده چه خواهد كرد و اگر نبود مگر همان جارى شدن اسم او به خوبى در آن زبان هاى پاك و پاكیزه در ملاء اعلى و محل قدس هر آینه كافى بود، در بذل تمام مال و جان و رسیدن به این مقام عظیم الشان و درجه عالى بنیان .

باب هشتم: در شروط صدقه و آداب انفاق كه بى مراعات آن ها فوايد و ثمرات آن به دست نيايد

1.

شرائط صدقه دهنده و فوائد و آداب انفاق .

2.

در مفسده و معنى منت و اذیت .

3.

در آداب زرع و زارع و منفق .

4.

تكلیف انسان نسبت به برادران ایمانى .

5.

گناهان مبطلل صدقه است .

6.

انفاق به آنچه كه دوست مى دارد باید باشد .

7.

حدیث شریف در نزول مائده بر اهل عبا علیهم السلام .

8.

حدیث شریف در اضعاف شدن صدقه .

9.

آداب صدقه دهنده و انفاق كننده .

10.

بهترین انفاق قبل از اظهار فقیر بر حاجت خود است .

و آن ها اگر چه، بسیار و متشتت در مطاوى آیات و اخبار ولكن بعمده آن ها اشاره شده در آیاتى كه انفاق در راه خدا را به باغ و بوستان و زراعت و خوشه آن تشبیه مى فرمایند چنانچه در اواخر سوره بقره آمده است .

مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ ۗ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ 289

مثل آنان كه انفاق مى كنند، مال هاى خود را در راه خداوند، مانند دانه اى است كه هفت خوشه آورد و در هر خوشه صد دانه باشد و خداوند زیاد مى كند براى هر كه خواهد و خداوند واسع و تواناست بر هر كس در هر وقت هر چه خواهد عطا فرماید پس انفاق كننده به منزله زارعى است كه تخمى بكارد و از محصول آن فائده ببرد، پس آنچه زارع بایست رعایت كند پیش از كاشتن و وقت تخم افشاندن و پس از آن تا به دست آمدن خوشه انفاق كننده را چاره از مراعات آن نیست و عمده آن ها پانزده چیز است .

اول: آن كه زارع ناچار است از تحصیل بذر صالح بى عیب كه قابل كاشتن و سبز شدن و ترقى كردن باشد، چه تخم بى مغز كرم خورده را كاشتن جز خسران مال چیزى دیگرى به دست نمى آید و براى منفق چاره اى نیست جز این كه مال پاكیزهاى پیدا كند؛ چنانچه خداوند مى فرماید :

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ ۖ وَلَا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَلَسْتُمْ بِآخِذِيهِ إِلَّا أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ 290

اى كسانى كه ایمان آوردید انفاق كنید از پاكیزه هاى آنچه را كه كسب كردید و دارا نبودید آن را از ایمان و عقل مكتسب و علوم عزت و جاه و غیر آن و از آنچه بیرون آوردم براى شما از زمین از نبات و معادن و امثال آن و قصد نكنید انفاق از خبیث را چه رسد به دادن آن و حال آن كه خود نمى گیرید آن را مگر آن كه در گرفتنش، چشم بپوشید، پس انسان كه با همه جهل و نادانى و احتیاج و پریشانى و خساست طبع و پستى فطرت اگر چیزى را به نظر خود خبیث داند و طبعش نسازد و به او دهند نگیرد و بسا هست كه به غضب آید، هر چند حقى در آن داده نداشته باشد. چگونه خداوند خبیر دانا به تمام نیك و بد اشیا كه از تمام نعمت كه به بنده عطیت فرموده پاره را به قرض خواسته كه در هنگام تمام حاجت او به آن چندین برابر كرده به او برگرداند مال هاى خبیث را قبول خواهد فرمود. و حال آن كه نهى فرموده از كسب آن ها و بر فرض كسب براى آن مصارفى معین نموده، پس در انفاق خبیث در نزد خداوند علاوه بر آن كه از قبول نشدن فائده نبخشد، كسب معصیتى تازه شود .

در تفسیر حضرت عسكرى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: كسى كه پیروى هوا كند و براى خود اعتماد نماید مانند مردى است كه شنیدم كه اراذل و اوباش عوام او را تعظیم مى كردند و مدح مى نمودند، پس اراده كردم كه او را ملاقات كنم به نحوى كه مرا نشناسد، پس دیدم او را كه حلقه زده بودند بر گرد او خلق بسیارى از اوباش عوام، پس پیوسته حیله مى كرد با ایشان تا از آن ها جدا شد و درنگ نمى كرد، پس متابعت كردم او را تا به خبازى رسید و او را غافل كرد و دو نان از دكان او سرقت كرد از او تعجب كردم از او و گفتم در نفس خود شاید این معامله بوده، پس گذشت به صاحب انارى و پیوسته با او بود تا او را غافل كرد و از پیش او دو انار به دزدى گرفت پس تعجب كردم و در نفس خود گفتم شاید معامله بوده باز گفتم اگر معامله، داشتند چه حاجت بود به دزدى، پیوسته او را متابعت مى كردم تا آن كه به مریضى گذشت پس آن دو انار و آن دو نان را در پیش او گذاشت، پس حضرت از سبب آن كارها از او سئوال كرد گفت: شاید تو جعفر بن محمد باشى گفتم: آرى گفت: چه مى بخشد شرف اصل تو با جهلت گفتم چه امر است كه ندانستم آن را گفت فرموده خداوند عزوجل مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ۖ وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا 291 هر كس یك حسنه آورد براى اوست ده برابر آن و هر كس یك بدى كند، پس نیست پاداش آن مگر مثلش و من چون دو نان دزدیم این دو معصیت و چون دو انار دزدیدم شد دو معصیت دیگر، پس این چهار معصیت چون صدقه دادم به هر یك از آن ها براى من چهل حسنه باشد پس از چهل حسنه چهار سیئه كم مى شود باقى مى ماند براى من سى و شش حسنه پس گفتم به او مادرت به عزایت بنشیند تویى جاهل به كتاب خداوند آیا نشنیدى خداوند مى فرماید : إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ 292 خداوند همانا از پرهیزكاران قبول مى كند، یعنى در هر عمل تا تقوى متعلق به آن ملاحظه

نشود قبول نفرماید، تو چون دو نان دزدیدى، شد دو معصیت و چون دو انار دزدیدى آن نیز دو معصیت، چون آن ها را دادى به غیر صاحبش و بدون امر او، افزودى چهار گناه بر آن چهار گناه نه آن كه افزودى چهل حسنه بر آن چهار گناه، پس مرا قدرى نگاه كرد آن گاه برگشت .

در مكارم الاخلاق مروى است كه شخصى خدمت آن جناب عرض كرد: دو آیه است در قرآن هر چه او را طلب مى كنم نمى یابم تا آن كه گفت دومى قول خداوند وَمَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ 293 آنچه انفاق مى كنید از اموال پس خداوند به جایش مى گذارد و من انفاق مى كنم و جانشین آن را نمى بینم حضرت فرمود: آیا مى بینى خداوند را كه خلف وعده مى كند گفت نه فرمود: پس چه شده گفت: نمى دانم فرمود: اگر كسى از شما مال را از حلال كسب كند و آن را در راه خدا خرج كند یك درهم خرج نخواهد كرد مگر، آن كه خداوند به جاى آن مى گذارد و مراد از طیب كه خداوند امر فرموده به انفاق از آن یا چیزهایى است كه آن ها را حلال نموده یا چیزهایى كه از تمامى شبهات پاك شده یا آن ها كه در او ضررى براى نفس و جسد نباشد، یا چیزهائى كه لذیذ باشد و طبع هاى مستقیمه از آن نفرت نكنند، یا چیزهائى كه در او جهت قبحى نباشد، كه سبب منع كردن از او شود خبیث مقابل اوست به هر معنى كه استعمال شده و شاید در آیه شریفه كه معنى اول یقینا اراده شده، سایر معانى نیز مقصود باشد؛ چنانچه از تفسیر آیه و پارهاى از اخبار مستفاد مى شود و این كه سبب نزول آیه، صدقه دادن بعضى صحابه بود به بقیه به صورت ربائى، كه از پیش داشتند و یا صدقه دادن به بعضى به خرماى پست كه هسته بزرگ داشت، پس در اشیاء هر چه جامع تمام معانى یا بیشتر آن باشد سزاوارتر است به انفاق و از اینجا معلوم مى شود سر افضلیت صدقه آب از غیرش؛ چنانچه كلینى از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت نموده كه اول چیزى كه ابتدا مى كنند به آن صدقه، آب است و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده كه بهترین صدقه سرد نمودن حرارت كبد است و نیز از آن جناب روایت نموده كه هر كه سیراب كند در موضعى كه یافت مى شود آب در آنجا، پس چنان است كه بنده آزاد كرده و اگر سیراب كند در جائی كه آب یافت نمى شود مانند كسى كه زنده كرده نفسى را وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا 294 هر كه زنده كند یك نفس را چنان است كه تمامى مردم را زنده كرده باشد. چون آب طیب است به همه معانى حلال است، براى تمام خلایق و نزدیك تر اشیاء است به طهارت و دورترین آن ها از طرق شبهات و اسباب حرمت چه پیدا شدن آن ها در چیزى از تصرفات دست انسانى است در آن و آب براى آشامیدن هیچ محتاج به تصرف و اصلاحى نباشد و به سایر تصرفات كمتر محتاج باشد و از زیادى و وفور دست ظلم و تعدى به او كمتر رسد بلكه در پاره از آن ها با وجود عصبیت مانعى از آشامیدن نباشد و همچنین در آن به قدر حاجت ضررى نباشد و لذت آن به درجه ایست كه تمام جنبنده به تمام میل آن را نوشند و حاجت به آن بیشتر

باشد، از سایر اشیاء بلكه قوام زندگى به اوست؛ چنانچه فرموده وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ 295

پس جهت فتحى در او تصور نشود و این اخبار منافى نیست با اخبارى كه در فصل اول از باب چهارم گذشت كه صدقه علم و حكمت افضل صدقات است و خواهد آمد نیز در قسم سوم از مقام دوم از باب نهم، چه شاید از لفظ آب در اخبار سابقه علوم حقه را نیز اراده كرده باشند به نحو صحیحى كه در جاى خود مقرر شده و آب در بسیارى از آیات به علوم حقه تفسیر شده با آن كه ظاهر آن نیز مراد است و این دو در نهایت شباهتند چه به همان قسم كه آب سبب حیات جسد است علم نیز سبب حیات نفس است، پس تمام زندگى انسان به این دو باشد و گذشت كه امام (علیه السلام) به همین آیه كه : و من احیا نفسا در صدقه آب استشهاد كردند در صدقه به علم نیز استشهاد فرمودند . دوم: آنكه زارع محتاج است به زمین نرم پاكیزه كه سخت و شوره زار و در زیر خاك آن، سنگ نباشد چه وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ ۖ وَالَّذِي خَبُثَ لَا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِدًا 296 از زمین پاكیزه گیاه به امر و اعلام پروردگار بیرون مى آید و آنچه خبیث است بیرون نمى آید از او مگر چیز كم، منفق نیز باید پیدا كند براى محل انفاقش صاحبان دل هاى نرم شده به ایمان كه به نور رجا و آتش خوف الاهى ملایم و رقیق و منشرح شده باشد و آنچه به او رسد معین او شود در نیكى و پرهیزكارى و قوت دهد او را در عمل و بپرهیزد از صاحبان دل ها كه از اثر كفر و نفاق و معاصى از سنگ خارا سخت تر از زمین شوره زار مرده تر، بیفزاید نیكى بر ایشان جز بر قساوت قلب و قوت بر فساد و افساد و دورى از خداوند و فرو رفتن در گرداب ظلم و عدوان و در بسیار جاها از آیات تشبیه فرموده مخالف حق را به زمین مرده و سنگ سخت و دریاى شور و نظایر این ها و حضرت امام حسن (علیه السلام) هم به آیه سابقه استدلال فرمود و حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به ابوذر فرمود: رفاقت مكن مگر با مومن و طعام تو را نخورد مگر صاحب تقوا و طعام فاسقین را نخور، اى ابوذر بخوران طعام خود را به كسى كه دوست مى دارى او را در راه خدا و بخور طعام كسى را كه دوست مى دارد تو را در راه خدا و در محاسن برقى مروى است از آن جناب كه فرمود: مهمانى كن به طعام خود آن را كه دوست مى دارى در راه خدا و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: نخوران كسى را كه دشمن دارد چیزى را از حق یا دشمنى كند با چیزى از حق و در عوالى ابن ابى جمهور مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به ابوسعید خدرى، بخوران طعام خود را به اتقیاء و نیكى خود را به مومنین عطا كن .

در نهج البلاغه مذكور است كه امیرالمؤمنین به امام حسین (علیه السلام) فرمود: اى پسر من، بعد از خود چیزى از مال دنیا را مگذار، زیرا كه خواهى گذاشت آن را براى یكى از دو نفر یا مردى كه عمل كند

در آن مال به طاعت خدا، پس سعید شد به آنچه تو به سبب او شقى شدى، یا مردى كه عمل كند در آن به معصیت خدا، پس تو معین او در معصیتش شدى، پس اگر به گذاشتن مال براى وارث كه پس از او به آن مال معصیت كند و شاید حالش بر او پوشیده باشد انسان معین عاصى شود؛ البته به دست خود دادن به آن كه چنین كند قبحش بیشتر خواهد بود و گذشت 297 كه خداوند بعد از شرح فضیلت و آداب و مفاسد و مبطلات انفاق براى تشخیص محل آن فرموده لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ لَا يَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا 298

و اینكه این اوصاف منطبق است بر حال اهل علم و صلحاء طالبین معالم شریعت غراء؛ بلكه اغلب اصناف هشت گانه متسحقین زكات از آن هایند كه در اعانت ایشان دین است چه حضرت صادق (علیه السلام)، چنانچه على بن ابراهیم در تفسیر خود روایت كرده، فقرا را به همان فقرا كه در آیه سابقه ذكر شده تفسیر فرمود و مولفه را به آنانكه اقرار كرده اند به توحید و هنوز معرفت به رسالت حضرت ختمى مآب در دلشان داخل نشده و از این جهت سهمى بر ایشان مقرر شد، كه سبب رغبت و میل ایشان شود و به اسلام و رقاب را به قومى از مؤمنین كه كفارتى بر گردن ایشان افتاده در قتل خطا و اظهار و صید حرم و قسم و قدرت بر آن ندارند، پس سهمى به جهت ایشان معین شده تا صرف در كفاره كنند و غارمین را به قرض دارها از مال ها كه در راه خدا خرج كردند و فى سبیل الله را به جمعى كه خواهند به جهاد یا حج یا هر راه طاعتى بروند و مال ندارند، ابن السبیل را به كسانى كه در سفر طاعت مالشان را بردند و نتوانستند خود را به مقصد رسانند بلى فاجر را در هنگام ضرورت به قدر حفظ نفس باید مراعات كرد .

چنانچه در علل از حضرت ابوالحسن (علیه السلام) مروى است كه فرمود: داده مى شود مؤمن سه هزار پس فرمود: یا ده هزار و داده مى شود فاجر به اندازه، یعنى مقدار قوت، زیرا كه مومن خرج مى كند آن ها را در طاعت خدا و فاجر در معصیت خدا و در امالى و معانى الاخبار، از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه، جناب عیسى (علیه السلام) فرمود: به بنى اسرائیل خبر ندهید جهال را از حكمت تا آن كه ظلم كرده باشید به حكمت و منع مى كنید آن را از اهلش تا آن كه ظلم كرده باشید به ایشان 299 و در تحف العقول مروى است كه جناب كاظم (علیه السلام) فرمود: به هشام به درستى كه زرع مى روید در زمین نرم و نمى روید در سنگ سخت همچنین حكمت زنده مى ماند در قلب متواضع، یا آباد مى كند آن را یا آباد مى شود، در آنجا و زنده نمى ماند در قلب متكبر جبار یا معمور نمى كند آن را یا نمى ماند در آنجا؛ زیرا كه خداوند قرار داد تواضع را آلت عقل و تكبر را آلت براى جهل و انفاق از حكمت و علم اشرف اقسام انفاق است؛ چنانچه بیاید .

سوم: آن كه زارع بایست پنهان كند تخم را در زمین و مخفى كند آن را از دشمنانش چون طیور و مورد امثال آن ها به مقدارى كه از او برآید و حفظ حقیقى از آن ها و از سایر اعداء چون حشرات زیر خاك و غیر ایشان با مالك ملوك است كه به مضمون أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ 300 جز پاره اى از مقدمات زراعت كه به فرمان همایونش بنده را از كردن آن گریزى نیست و قوت و تعلیم آن نیز با اوست تمام مقدمات با جناب اوست. منفق نیز باید پنهان دارد صدقه را از تمام خلق؛ بلكه از شخص گیرنده به این كه برساند به او به نحوى كه نداند از كیست؛ بلكه در مقام تاكید در اخفا و مبالغه در آن فرموده اند چنان بده كه دست چپ تو نداند كه دست راست تو چه داده و چگونه چنین نباشد و حال آن كه تمامى حالات قلبیه كه باید در صدقه دهنده باشد در حال دادن و به دادن صدقه درجه هر یك بالا رود و نقصش به كمال رسد در پنهان داشتن او است و تمام مفاسد صدقه در اظهارش چه اولا باید محبت به محبوب خدا چگونه تحصیل رضاى او توان كرد و امید خیر از آن داشت .

در كافى مروى است كه حضرت صادق (علیه السلام) به حسین بن نعیم فرمود: نفع نمى دهى احدى از فقرا را تا آن كه دوست داشته باشى ایشان را و این در صدقه نهانى میسر است و اما در ظاهر، پس بسیار باشد كه با نهایت عداوت به جهت پاره اى از اغراض انسان مال فراوان دهد و هرگز نشود كه انسان در نهانى به دشمن خود چیزى دهد و ثانیا باید محبت صدقه دادن را داشته باشد، چه آن از جمله عبادات عظمیه است كه از اجزاى جوارحیه ایمان است كه در تمامى آن ها این محبت بایست رعایت شود وگرنه داخل نشود در زمره وَلَٰكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ 301 و یكى از احتمالات آیه مباركه وَآتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ 302 كه در عداد و اوصاف صادقین ذكر شده؛ چنانچه سید مرتضى (قدس سره) و غیر او احتمال داده اند آن است كه بدهد مال را با دوست داشتن آن و در سوره توبه یكى از اسباب قبول نكردن انفاق را كراهت داشتن، انفاق كردن را شمرده كه وَلَا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَهُمْ كَارِهُونَ 303 و با كراهت و بغض دادن كسى در نهانى چیزى ندهد و اگر دهد از روى محبت و میل آن است و اما در آشكار با بغض به آن بسیار شود كه انفاق كنند به جهت وجود بعضى از مقاصد دنیویه .

و ثالثا محبت دادن مال نه از روى این كه خداوند امر به آن كرده و امر نكند مگر به آنچه او را دوست دارد و دوست خدا را باید دوست داشت؛ بلكه دوست داشتن كرم بخشش و رفع كردن پریشانى انام كه در همه اصناف خلق پیدا مى شود و این نیز چون سابق او است .

و رابعا محبت حضرت واهب العطایا كه جزء اعظم ایمان است. و مؤمن را گریزى از منظور داشتن آن نیست در هیچ طاعتى مخصوص انفاق؛ چنانچه یكى از احتمالات آیه سابقه است و بودن آن در اغلب صدقه، سر چون صعوبت تحصیلش در صدقه علانیه بر هر ناقدى هویداست .

و خامسا محبت مال، یعنى آنچه را دوست مى دارد، انفاق كند، چنانچه خواهد آمد و احتمال ظاهر آیه گذشته است و در نهانى داعى نشود بر دادن مال محبوب، جز رضاى خدا و از براى آن در علانیه دواعى بسیار باشد و سادسا داشتن یقین به وجود صانع جل و علا و رسولش كه اصل حقیقت ایمان است و بى آن اطاعت و فرمان بردارى هرگز صورت نگیرد و محرك نشود امر به صدقه و انفاق انسان را براى امتثال او و بى آن كسى در خفا غالبا چیزى به كسى ندهد و در ظاهر بسیار شود به ملاحظه بعضى از اغراض به عنوان صدقه و انفاق بذل كنند، هر چند اعتقادى نداشته باشند چنانچه مى فرماید : وَمَا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ 304 مانع نبود چیزى از قبول كردن نفقات منافقین مگر كفرشان به خداوند و رسولش. و سابعا اخلاص در انفاق و شریك نگرفتن براى خداوند احدى را در دادن صدقه چه فواید سابقه را در صدقه با اخلاص مقرر فرمودند، چنانچه مى فرماید : مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِيتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ 305 مثل آنانكه انفاق مى كنند اموال خود را به جهت تحصیل رضاى خدا با یقین ثابت به صدقه وعده او مثل بستانى است در بلندى كه رسیده به آن باران تند پس میوه داده دو چندان و اگر باران شدید نباشد، پس شبنم به او خواهد رسید به قدرى كه كافى باشد و فرموده، مثل آنان كه از روى ریا انفاق كنند كمثل صفوان علیه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لایقدرون على شیىء مما كسبوا 306 مانند سنگى است كه بر روى آن خاكى باشد، پس برسد به او باران تندى، پس پاك كند او را از خاك و از آنچه كردند خیرى به بینند چه تخم بر روى سنگ هرگز نروید و تحصیل صدقه با اخلاص در نهانى در غایت آسانى؛ چنانچه تهذیب آن از ریا و صدقه آشكارا در نهایت دشوارى است .

و ثامنا توكل و اعتماد بر وعده خداوند كه فرموده وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ 307 آنچه انفاق كنید از خیرات به تمام به شما برمى گردد وَمَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ 308 هر چه را انفاق كنید، پس خداوند به جاى او مى گذارد و وعده به دادن عوض و سایر فوائد صدقه را با تصدیق و اعتقاد به راستى آن داده؛ چنانچه مى فرماید فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَاتَّقَىٰ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ 309 هر كس بدهد و در این عمل متقى و پرهیزكار باشد به این كه بردارد از او مفاسدش را یا در جمیع اعمال خود و تصدیق كند به ثواب ها و خیرهاى دنیا و آخرت كه به ازاء آن وعده داده شده، پس به زودى آسان و موفق مى كنیم او را براى آسانى هاى دنیا و آخرت و رسیدن به حسنى و راحت و تثبیت نفس كه در آیه سابقه مذكور شد بى تحصیل این مقام نشود و این نیز چون مقامات گذشته غالبا از صدقه نهانى نشود و تاسعا منت و اذیت كه از مفاسد انفاق است؛ چنانچه بیاید بیشتر آن است كه در صدقه علانیه است چه دواعى داشتن آن كمتر مقتضى منت و اذیت شود .

و عاشرا در اظهار آن به سبب شیاطین انس بسیار شود كه او را مانع شوند، از اصل دادن به تشكیك در وجود صانع یا صدق وعده هایش یا ترساندن از فقر و احتیاج بعد از این و امثال این ها كه از شیاطین جن آموختند و به آن ها در اضلال مردم شریك باشند و در نهانى جز وساوس شیطان جنى كه به مراتب ضعیف تر از قول و كردار انسى است مانعى نباشد و بالجمله افضلیت پنهان داشتن صدقات به سبب آنچه گفتیم و غیر آن كه بر متدبر پوشیده نیست بر صدقه علانیه بر هر عاقلى واضح و در آیه شریفه است إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَإِنْ تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ 310 صدقه اولى به صدقه واجبه و دوم به مستحبه تفسیر شده و در جاى خود مقرر شده كه اظهار كردن اعمال واجبه مطلقا بهتر است از پنهان داشتن آن ها به عكس اعمال مستحبه و در كافى مروى است كه حضرت صادق (علیه السلام) به عمار ساباطى فرمود:

قسم به خدا صدقه در پنهانى افضل است از صدقه در علانیه و در فقیه از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: بهتر چیزى كه متوسل مى شوند به او توسل جویندگان ایمان به خدا و رسول اوست. تا این كه فرمود: صدقه پنهانى، پس به درستى كه او خاموش مى كند گناه را و خاموش مى كند غضب خداوند را و این ثمره كه خاموش كردن غضب جبار باشد . براى صدقه پنهانى اخبار بسیار وارد شده و در كتاب غایات و غیر آن مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه حواریین عرض كردند به عیسى بن مریم اى معلم خیر بیاموز ما را كه كدام چیز است سخت ترین اشیاء فرمود: سخت ترین اشیاء غضب خداوند است، پس زهى بزرگى قدر و بلندى مرتبه چیزى كه چنین سختى را نرم و چنین آتشى را خاموش كند. و از شدت اهتمام؛ ائمه اطهار (علیهم السلام) در پنهان داشتن صدقات با آراستگى قلوب شان به اعلى درجه مقامات سابقه و پاكى دامن شان از ادنى مرتبه مفاسد گذشته معلوم مى شود مقام و منزله او .

در خصال از حضرت باقر (علیه السلام) مروى است كه: حضرت على بن الحسین (علیه السلام) بیرون مى آمد در شب تاریك، پس بر مى داشت انبان را بر دوش خود و در او بود كیسه هاى دینار و درهم و بسا بود كه حمل مى كرد بر دوش خود طعام با هیزم و مى آمد تا در خانه، پس در را مى كوبید و مى داد به هر كه بیرون مى آمد و وقتى كه به فقیر چیزى مى داد روى مبارك را مى پوشانید تا آن كه فقیر نشناسد، چون وفات كرد نیافتند آن را، پس دانستند كه او على بن الحسین (علیهم السلام) بود و چون جسد مباركش را بر روى مغتسل گذاشتند نظر كردند بر پشتش كه بر او بود مانند زانوى شتر از آنچه بر پشتش به سوى خانه هاى فقراء و مساكین مى كشید و در عیون از ابراهیم بن العباس روایت كرده كه بسیار معروف بود صدقه جناب رضا (علیه السلام) در نهانى و بیشتر آن ها از آن جناب در شب هاى تاریك بود و در تفسیر شیخ ابوالفتوح از عبدالله بن عباس مروى است كه او گفت: صدقه تطوع را در سر بر صدقه آشكارا

چندان تفاوت است كه، یكى از این هفتاد ضعف آن باشد و در جمله از اخبار است كه فرداى قیامت خداوند هفت كس را در سایه عرش سایه كند آنجا كه سایه نبود جز سایه عرش یكى از آن ها مردى كه به دست راست صدقه دهد از دست چپ پوشیده دارد .

چهارم: آن كه زارع باید در موسم زراعت تخم بیفشاند وگرنه از عملش خیرى نبیند و از آنچه در زمین پنهان كند چیزى عائد او نشود. منفق نیز در وقتى كه امید حیات دارد و مال به كار او آید انفاق كند چه در زمان ناامیدى از زندگى و دیدن آثار مرگ و رسیدن مقدمات اجل اصل ایمان كه قوام قبول تمامى اعمال و طاعات به او است، بى ثمر است. چنانچه خداوند مى فرماید : فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَكَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ، فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبَادِهِ ۖ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْكَافِرُونَ 311

پس زمانى كه مشاهده كردند كفار شدت عذاب ما را گفتند ایمان آوردیم به خداوند یگانه و كافر شدیم به آنچه به آن شریك قرار مى دادیم، پس نفع نداد ایشان را ایمان شان زمانى كه دیدند شدت عذاب ما را كه قانون خداوندى است، در بندگانش جارى شد و زیان كار شدند در آن زمان كفار و در عیون مروى است كه شخصى از جناب رضا (علیه السلام) پرسید كه به چه سبب خداوند فرعون را غرق كرد و حال آن كه به او ایمان آورد و به توحید او اقرار كرد فرمود: به جهت آن كه ایمان آورد در زمان دیدن عذاب و ایمان هنگام دیدن عذاب قبول نیست و این حكم خداوندیست كه ذكر كرده آن را در سلف و خلف پس دو آیه مذكوره را خواند .

در كافى و غیره مرویست كه: شخصى نصرانى با زن مسلمه زنا كرد پس متوكل خواست بر او حد جارى كند، پس ایمان آورد. فقها گفتند، ایمان برد، شرك و كارهاى او را و بعضى چیز دیگر گفتند، پس فرستاد خدمت امام على نقى (علیه السلام) و سؤال كرد، پس نوشت به او كه آنقدر او را باید زد تا بمیرد پس فقهاء منكر شدند و گفتند این حكمى است كه در كتاب و سنت نیست چون دوباره از حضرت سوال كردند آن دو آیه را نوشت و چون اصل ایمان در زمان دیدن عذاب خداوندى به كار نیاید چگونه انفاق و صدقات كه شعبه اى است از اعمال جوارح كه آن بعضى از اجزاى ایمان تمامت پسندیده و به درجه قبول رسد، چنانچه توبه از معاصى نیز سود نبخشد چنانچه خداوند مى فرماید : وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ 312 و نیست توبه مر آنان را كه كارهاى بد كنند، تا چون حاضر آید ایشان را مرگ و علامات او حاضر گردد و آثارش پیدا شود و گویند ما توبه كردیم . پنجم: زارع تخمى را كه به جهت كاشتن معین نموده ناچار از پاك كردن آن، است از آنچه مانع نمو و

ترقى كردن او است و از كندن آنچه با او روئیده از چیزهائى كه ثمر او را فاسد مى كند یا آن مقدار منفعت مقصود از او را ضایع مى نمایند منفق نیز باید پاك كند قصد خود را از طلب خوشنودى غیر خدا و عوض مال و جاه خواستن از مردم به دادن آن مال به اهلش به مغرور كردن آن ها كه در راه خدا داده و این قصد مانع شود از نموش، بالمره چنانچه دانستى كه مثل آن مال، مثل تخمى است كه بر سنگى بپاشند كه بر او خاكى نشسته كه چون باران به او برسد همه را با خود بشوید و ببرد و چیزى به دست نیاید و آن خاك در اینجا همان نماندن در انظار است، كه این انفاق در راه خداست كه در موسم تمیز اعمال و انكشاف پوشیده در باطن قلوب معلوم شود كه غرض غیر او است، پس هیچ به دست نیاید و نیز پاك كند از تزلزل و شك در ثمر كردن، نه از جهت ملاحظه كردار زشت خود؛ بلكه از نداشتن اطمینان به وعده خداوند و حال آن كه فرمود: آنچه دادید، پس مى دهم، و نیز پاك كند از كراهت و بى میلى به این كار و رضا نبودن به این تكلیف چه دانستى كه خداوند سبب قبول نكردن انفاق بعضى را اكراه ایشان شمرده و نیز مى فرماید : ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ 313 چون ناخوش داشتند آنچه را خداى فرستاده، پس نابود كرد هر چه كردند و نیز پاك كند از عجب و تكیه كردن بر این عمل و به سبب آن، خود را بیرون دانستن از دایره مقصرین از روى جهل به آفات و مفاسد اعمال كه كمتر عملى از غیر معصوم سر زند كه آلوده نباشد به بعضى از آن ها و ضرر آن در عبادت به درجهاى است كه فرمودند عاصى نادم بهتر از مطیع با عجب است و نیز پاك كند از حقیر دانستن و گرفتن گیرنده و بزرگ شمردن آن عطا بالنسبه به او چه انسان آنچه سعى كند در اداى حقوق اخوان مؤمنین چه رسد به علماء كاملین باز از عهده آن ها نتواند برآمد، پس چگونه بر آن ها تواند بیفزاید تا آنكه او حقیر و عطایش كبیر نماید .

در علل الشرایع از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه: تمام نمى شود عقل مرد تا این كه بوده باشد در او ده خصلت و شمرد از آن ده آنكه كوچك شمرد خیر بسیار كه از او صادر مى شود و بسیار داند خیركم را كه از غیر او سر مى زند و در كتاب غایات .

از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: حواریین عرض كردند به جناب عیسى (علیه السلام) كه به چه مى توان پرهیز كرد از غضب خداوند فرمود: به این كه او را به غضب نیاورید، گفتند: ابتداء غضب چیست؟ فرمود: كبر و تجرى و كوچك شمردن مردم؛

و در عقاب الاعمال از آن جناب مروى است كه فرمود: مؤمن فقیر را حقیر نشمرید، پس به درستى كه هر كس مؤمنى را تحقیر كند یا استخفاف كند به او، خداوند او را حقیر مى كند و پیوسته غضبناك است بر او تا از حقیر شمردن خود برگردد و توبه كند و فرمود: كسى كه خوار شمرد مؤمنى را یا حقیر كند او را به جهت تنگدستى او خداوند او را در روز قیامت آشكارا در محضر خلایق رسوا مى كند و در بعضى از

كتب قدما از محمد بن صدقه مروى است كه گفت نشسته بودم خدمت جناب رضا (علیه السلام) كه داخل شدند بر او جماعتى از اهل ارمنیه، پس بزرگ آن ها گفت آمدیم نزد تو و شك در امامت تو نداریم و در آن امامت، با تو احدى را شریك نمى كنیم به درستی كه در نزد ما قومى هستند از برادران ما كه براى ایشان اموال بسیار است، آیا مى شود براى ما كه حمل كنیم زكات اموال خود را به سوى فقراء برادران خود و قرار دهیم این را صله و نیكى به ایشان؛ پس حضرت به غضب آمد به نحوى كه زمین در زیر ما به زلزله در آمد و نبود در میان ما كسى كه جواب دهد و حضرت سر مبارك به زیر انداخت زمانى پس سر را بلند كرد و فرمود: كسى كه حمل كند به سوى برادر خود چیزى را و اعتقاد داشته باشد، كه این چیز نیكى و تفضیلى بر او، است او را عذاب مى كند، خداوند عذابى كه، عذاب نكند به احدى از اهل عالم را و نرسد به رحمت او پس بزرگ آن قوم گفت در حالى كه اشكش به رویش جارى بود چگونه چنین شده اى سید من فرمود: آیا نمى دانى كه خداوند جدا نكرده میان ایشان نه در نفس و نه در مال، پس هر كه چنان كرد راضى نشده به حكم خدا و قضایش را رد كرده و هر كه بكند آنچه بر او لازم شده خداوند به خاطر او بر ملائكه مباهات مى كند و بر او بهشت خود را و مباح مى كند و در كافى از حسین بن نعیم صحاف مروى است كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: آیا دوست مى دارى برادران خود را گفتم بلى: فرمود نفع مى دهى فقراء ایشان را گفتم آرى: فرمود: آگاه باش به درستى كه لازم است بر تو این كه ایشان را دوست داشته باشى آیا دعوت مى كنى ایشان را به سوى منزل خود گفتم: نمى خورم مگر آن كه با من هستند از ایشان دو یا سه مرد یا بیشتر یا كمتر پس فرمود: آگاه باش كه فضل ایشان بر تو بزرگتر است از فضل تو بر ایشان گفتم فداى تو شوم مى خورانم ایشان را طعام خود و راه مى دهم ایشان را بر فراش خود و فضل ایشان بر من اعظم است فرمود: بلى ایشان چون داخل مى شوند منزل تو داخل مى شوند با آمرزش تو و آمرزش عیال تو و چون از منزل تو بیرون مى روند گناهان تو و گناهان عیال تو را با خود مى برند، و در خصال مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ضعفاء برادران خود را حقیر نشمرید پس به درستى كه كسى كه مومنى را حقیر بشمارد، جمع نمى كند خداوند میان ایشان در بهشت مگر آن كه توبه كند. و در كشف الغمه مذكور است كه چون حضرت سجاد (علیه السلام) سائل را مى دید مى فرمود: مرحبا به كسى كه توشه مرا به سوى آخرت برمى دارد .

ششم: آن كه زارع باید حفظ كند زرع را از تطرق آفاتى كه براى او است از وقت پنهان شدن در زیر خاك تا وقت درو و چیدن رسد، به مقدارى كه از او بر آید كه دفع نماید. منفق نیز ناچار است از شناختن آنچه صدقه را بعد از دادن از اصل نابود كند یا ثمرات و فوایدش را كم كند یا او را از طراوت و نضارت 314 بیندازد. و مراقب بودن از رسیدن آن ها به صدقه به تمامى توانایى كه دارد و نهایت اهتمام كه

از او بر آید و اعظم آن ها كفر و شرك و نفاق است، كه اگر با آن ها از دنیا بیرون رود آنچه كرده از خیرات و حسنات نابود شود چه شرط جزاء تمام اعمال حسنه بقاى ایمان است تا مفارقت روح از جسد، تصریح كتاب و سنت و ضرورت ملت و این آفتى است كه ریشه عمل را خشك مى كند و همچنین فسق؛ چنانچه مى فرماید : قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ ۖ إِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْمًا فَاسِقِينَ 315 چون شما گروهى بودید فاسق هرگز انفاق شما قبول نشود چه به رضا انفاق كنید، یا به كراهت و اگر فسق سابق یا مقارن مانع از قبول شد. البته از فسق لاحق نیز این ضرر خواهد رسید و در آیه سابقه كه فرمود : فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَاتَّقَىٰ 316 الخ، هر كه چیزى دهد و از آنچه در او سخط خداوند است بپرهیزید نیز شاهدى است بر مقصود چه تقوى شامل است تمام مراتب آن را از تقوى از كفر و نفاق و محرمات از كبایر و صغایر و اعم است از بودن آن در حین عطا و پس از آن همچنین منت گذاردن بر گیرنده، پس از احسان و اذیت كردن او به جوارح و تیغ زبان؛ چنانچه مى فرماید : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ 317 اى گروه مؤمنان صدقات خود را به منت گذاشتن و اذیت كردن باطل نكنید و در امالى مروى است كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسى كه به برادر خود نیكى كند و صدقه دهد از هر قسم كه باشد، پس منت بر او بگذارد، پس خداوند عمل او را نابود، و گناهان او را ثبت و شكر سعى او را نمى كند، پس فرمود: كه خداوند مى فرماید: حرام كردم بهشت را بر منت گذاران و بخیل و نمام و در خصال از آن جناب مروى است كه فرمود: سه نفرند كه خداوند به ایشان سخن نگوید، منت گذارى كه چیزى ندهد مگر به منت و آن كه دامن خود را بكشد، یعنى از روى كبر و آن كه متاع خود را به قسم دروغ صرف كند .

و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: منت كارهاى نیك را هدم مى كند. در تفسیر على بن ابراهیم در ذیل آیه شریفه الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لَا يُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُوا مَنًّا وَلَا أَذًى ۙ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ 318 آنان كه انفاق مى كنند در راه خدا پس از پى در نمى آرند آن را كه دادند منتى و نه اذیتى و رنجى، براى ایشان است مزدشان در نزد پروردگار ایشان و هیچ ترسى نیست بر ایشان در دنیا، به زوال ایمان و تسلط شیطان و حبط كردار و در آخرت به دخول نار و مجاورت اشرار و محزون نمى شوند، به ورود مكروهى بر ایشان با رفتن مالشان یا به شبهات یا در عرصات یا در جنت به نداشتن نعمت یا به رفتن آن یا نیامدن آن با نتوانستن صرف آن؛ از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) هر كس خیرى به مومنى رساند، پس او را اذیت كند به كلام یا منت بگذارد بر او، پس به تحقیق كه باطل مى كند خداوند صدقه او را و بالجمله نهایت حماقت آن است كه مالى را در نزد كسى به امانت گذارند، آن گاه پاره از آن

را از او به نحو قرض، نفعى كه یك به هفتصد یا بیشتر، پس گیرند، پس او بر صاحب مال منت گذارد كه مال تو را به آن كه حواله كردى دادم چه منت بر گیرنده در اینجا منت بر صاحب مال است؛ چنانچه مكرر گذشت كه صدقه اول به دست قدرت خداوند مى رسد و متوالى گرفتن او است و اینكه صدقه از اجزاء ایمان است پس این احمق داخل است در آن احمق ها كه خداوند از ایشان خبر داده يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لَا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ 319 منت مى گذارند بر تو به این كه اسلام آوردند، بگو منت نگذارید بر من به اسلام آوردن خود، بلكه خداوند بر شما منت مى گذارد كه شما را براى ایمان هدایت كرده اگر در دعوى خود راست مى گویید كه ایمان آوردید و مثل این جماعت مثل آوردن مریضى است كه به انواع امراض مهلكه مبتلا باشد و طبیب حاذق مهربان او را معالجه كند و از خود به او غذا دهد تا عافیت یابد و از جانب او جز شنیدن قول طبیب در خوردن آنچه گوید و نخوردن آنچه از آن به جهت ضرر نهى كند چیزى نباشد و حق علاجى نیز ندهد، آن گاه بر طبیب منت گذارد در شنیدن سخنان او با آن كه چه بسیار میان این دو ضعف از همه جهت فرق است و اما اذیت مومن، پس از صدقه پس آن نیز اذیت است مر خدا و رسول خدا و ائمه (علیهم السلام)، را چه در اذیت آن ها است و ایضا ابتلاى صدقه دهنده به معصیت اذیت چون سایر معاصى خود سبب هم و اندوه ایشان است، چه ایشان شیعیان خود را دوست مى دارند و البته دوست مهموم و غمگین مى شود چون به بیند دوستش در بلاء و مهلكه افتاده و هر كس سبب هم دیگرى شود او را اذیت كرده و ایضا اذیت گیرنده اذیت ایشان است، چه در اخبار بسیار وارد شده كه فرمودند: ما خوشحال مى شویم به جهت خوشحالى شیعیان خود و محزون مى شویم به خاطر این كه شیعیان ما محزون مى شوند .

در كافى به چند طریق مروى است كه خداوند به رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسى كه اهانت كند دوست مرا، پس به تحقیق كه، در آورده خود را به مبارزت من و ایضا از آن جناب روایت نموده كه هر كه استخفاف كند فقیر مسلمى را پس به تحقیق كه استخفاف كرده به حق خدا و خدا او را استخفاف مى كند، در روز قیامت و شیخ كشى از رمیله روایت نموده كه گفت در زمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) تب شدیدى كردم پس در خود خفتى یافتم، در روز جمعه گفتم نمى یابم چیزى را بهتر از آن كه آبى بر خود بریزم 320 و در عقب امیرالمؤمنین (علیه السلام) نماز كنم، پس چنین كردم و به مسجد آمدم، چون حضرت بر منبر برآمد آن تبم برگشت چون حضرت فارغ شد و داخل قصر شد من نیز داخل شدم به من ملتفت شد و فرمود: اى رمیله چه شده بود كه دیدم تو را كه بعضى از اعضایت در بعضى فرو مى رفت، پس قصه خود را عرض كردم و آنچه مرا واداشت بر رغبت در نماز عقب آن جناب، پس فرمود: اى رمیله هیچ مومنى مریض نمى شود مگر آن كه ما به جهت مرض او مریض مى شویم و

محز نمى شود مگر آن كه ما به جهت حزن او محزون مى شویم و دعا نمى كند مگر: كه آمین مى گوییم و ساكت نمى شود مگر آن كه براى او دعا مى كنیم، پس گفتم یا امیرالمؤمنین، فداى تو شوم این براى آن ها است كه با تو در این بلدند مرا خبر ده از آن ها كه در اطراف بلادند فرمود: اى رمیله پنهان نمى شود از ما هیچ مومنى در شرق و غرب زمین، چون دانستى اجمالا مفاسد منت و اذى را، پس بدان كه هر یك از این دو گاهى به قلب است، بدون اظهار به جوارح و گاهى به حركات و سكنات است بى اعانت زبان و گاهى به زبان است بدون آن دو، و گاهى به دو از آن سه و گاهى به هر سه، پس اقسام هر یك از من و اذى به ملاحظه قلب و رفتار و گفتار هفت شود و مجموع چهل و دو قسم شود و تمام آن گاهى به شخص گیرنده شود و گاهى با اصدقاء و اخوان و گاهى به خداوند و خلفاء او این صد و بیست و شش قسم و آن كه بر او انفاق كنند یا زنده است یا مرده پس اقسام منت و اذیت به دویست و چهل رسد و كمتر انفاق واجب و مستحب از علم و جاه و مال از مردم سر زند كه آلوده نباشد به بعضى یا بیشتر از آن ها و مغرور نشود از مبتلا نبودن به افراد جلیه آن چون زدن و فحش دادن و گفتن این كه اگر من احسان به تو نكنم یا نكرده بودم چه مى كردى و چه كسى تو را رعایت مى كرد یا از گرسنگى تلف مى شدى یا این را بگیر و شر را از ما دور كن و امثال این از كلمات كه متعارف و شایع است یا سلام نكردن و پیش افتادن در راه، تواضع نكردن به جهت آنكه وقتى چیزى به او داده یا مى خواهد یا علمى به او آموخته یا قصد آن را دارد یا رو ترش كردن و پشت به او كردن؛ چنانچه خداوند مى فرماید : عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ أَنْ جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ 321 و غیر این ها؛ بلكه براى آن دو افراد خفیه است كه معرفت و تحفظ آن در نهایت صعوبت است؛ مثل آن كه به محتاج مى گوید آخر فكرى براى تو مى كنم هر چند از خرج یومیه خودم باشد، یا این را بگیر كه خود به آن محتاج بودم و تو را بر خود مقدم داشتم یا بگوید این مطلب را سال ها زحمت كشیدم تا بدست آوردم و از غیر من نخواهى شنید و اگر تو نبودى نمى گفتم یا چون نقل كلامى از كسى كنند بگوید این را از من شنیده و نظایر آن كه بر متامل در حالات و كلمات مردم پوشیده نیست و تمامى آن خرابى ها و معایب از تحصیل نكردن تكلیف قلبیه و رعایت آن است بالنسبه به برادران ایمانى كه از نبودن آن مفسدها در انفاق پیدا مى شود و از براى آن چند درجه است .

اول: آن كه در دادن آن علم یا مال یا جاه هیچ حقى بر او، براى خود نبیند، و خود را برتر از او نداند، پس از او تشكر و ثناء متوقع نباشد و چنان تصور كند كه سنگى را در پهلوى سنگى گذاشته و آبى به بیابان بریه فرستاده كه از گذاشتن آن سنگ و فرستادن آب كارى به آن سنگ دیگر و بیابان نكرده و خیرى به آن ها نرسانده و آن ها را مالك رساندن نفعى و ضررى ندانسته و از آن ها توقع جزائى نداشته و خود را بر آن ها صاحب حق نشمرده و البته با اقرار به بندگى و اعتراف به آنكه در زیر دست او است از مالك

او است و به امر او داده چگونه چنین نباشد و چگونه توان خود را بر او صاحب حق دانست و سیره انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) بر این نحو بوده كه هر چه به هر كس مى دادند، نداده مى پنداشتند؛ چنانچه خداوند از زبان اهل بیت (علیهم السلام) حكایت فرموده : إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا 322 جز این نیست كه اطعام مى كنم شما را؛ یعنى مسكین و یتیم و اسیر را براى رضاى خداوند نمى خواهیم از شما پاداش و ثنایى را، بلكه با دادن عطاهاى بزرگ عذر مى خواستند حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) با دادن چهار هزار اشرفى به مرد اعرابى از شكاف در به جهت اظهار خجلت از كمى آن مى فرماید : خذها فانى الیك معتذر بگیرد این را كه من از تو معذرت مى خواهم واعلم بانى علیك ذوشفقة و بدان كه من بر تو مهربانم و این عطا از روى مهربانى است و بالجمله با شدن آن سه مقام البته منفق بالنسبه به گیرنده، كرده خود را نكرده خواهد دید. پس هرگز به خیال منت و اذیتى نیفتد و از او گاهى سر زند .

دوم: آن كه علاوه بر این كه كرده خود را نكرده بیند گیرنده را بر خود صاحب حقوق بسیار داند كه باید از عهده اداى آن ها بر آید، مگر او را عفو كند و گرنه در قیامت از او مطالبه كنند، چنانچه در كنز كراچكى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه از براى مسلم بر برادرش سى حق است، كه برأتى نیست براى او از آن ها مگر به اداء یا عفو نمودن و پس ذكر آن سى حق؛ فرمود، به درستى كه یكى از شما هر آینه وامى گذارد از حقوق برادر خود چیزى را پس آن برادر از او آن حق را در قیامت مطالبه مى كند پس براى او بر آن شخص حكم كرده مى شود .

در كافى و خصال و امالى شیخ طوسى مروى است كه: معلى بن خنیس از جناب صادق (علیه السلام) سؤال كرد كه چیست، حق مسلم بر مسلم فرمود: هفت حق؛ از آن ها حقى واجب نیست مگر آن كه بر او واجب است اگر ضایع كرد از آن چیزى را بیرون مى رود از ولایت خدا و طاعت او نیست از براى خداوند در آن نسیبى یعنى از دایره بندگى بالمره بیرون مى رود عرض كرد آن ها چیست فرمود: من بر تو مهربانم مى ترسم ضایع كنى و حفظ نكنى و یاد بگیرى و عمل نكنى عرض كرد لاقوة الا بالله پس فرمود:

آسان ترین حق از آن هفت این كه دوست داشته باشى براى او آنچه را براى خود دوست دارى و ناخوش دارى براى او آنچه را براى خود ناخوش دارى؛ حق دوم: آن كه از سخط او دورى بجویى و رضاى او را پیروى كنى و امر او را اطاعت كنى حق سوم: آن كه او را به جان و مال و زبان و دست و پاى خود اعانت كنى؛ حق چهارم: آن كه بوده چشم او و راهنماى و آئینه او باشى، حق پنجم: آن كه سیر نشوى، اگر گرسنه باشد. و سیراب نشوى و او تشنه باشد و پوشیده نباشى و او برهنه باشد حق ششم: آن كه اگر تو خادم دارى و براى برادر تو خادم نیست، پس واجب است كه بفرستى خادم خود را كه جامه او را

بشوید طعام او را درست كند و فراش او را بیندازد؛ حق هفتم: آن كه قسم او را قبول كنى و دعوت او اجابت كنى و ناخوش او را عیادت كنى و در جنازه او حاضر شوى و چون دانستى حاجتى دارد مبادرت به برآوردن آن كنى و او را به سوى سئوال كردن او آن حاجت را از تو؛ ملجا نكنى، بلكه پیشى بگیرى پس چون چنین كنى ولایت خود را به ولایت او ولایت او را به ولایت خود و وصل كردى تمام سى حق كه در خبر اول است، این هفت بند آن را شامل است .

در كافى از آن جناب مروى است كه: عبادت كرده نشده خدا به چیزى افضل از اداى حق مؤمن و در خصال از آن جناب مروى است، كه هر كس حبس كند حق مومنى را خداوند او پانصد سال به پا نگاه مى دارد تا آن كه از عرق او وادی ها جارى مى شود. پس ندا مى كند منادى از جانب خداوند كه این آن ظالمى است كه حق خدا را حبس كرده بعد چهل سال او را سرزنش مى كنند بعد امر مى شود كه او را به آتش جهنم اندازند و اخبار در بزرگى امر حقوق اخوان و فوائد آن و تفصیل آن بسیار است و در دارالاسلام مشروحا ذكر نمودم و البته با تأمل در آن ها برادر مؤمن در نظر بزرگ نماید و او را صاحب حقوقى كه مطالب آن خداست بداند و در قلب معظم شود و به قدر آن خود را حقیر و ذلیل و مقصر بیند در برآمدن از عهده آن حقوق و پیوسته ترسان باشند از تضیع آن ها و ماندن در آن ها گردنش هر چند سعى و كوشش كند در اداء آن ها، چه كمتر كسى را طاقت اداء قلیلى از آن ها است و دامن خیال صاحب این درجه هرگز بلوث من و اذى آلوده نشود .

سوم: آن كه علاوه بر اینك او را بزرگ و صاحب حقوق و خود را حقیر و مدیون داند، چنان داند كه محبوب ترین چیزها در نزد او كه از جانش عزیزتر است در لطیف ترین ظرف ها كه از شیشه به مراتب نازك و رقیق تر است در نزد برادر مومن او است كه پیوسته از طرف خود و از جانب او و از طرف خداوند و اصدقاء و اعداء و از حوادث و هر سوانح روزگار سنگ آفات و بلیات بر او ریخته مى شود و البته اگر چنین داند، تمام هم و نهایت مقدور خود را در حفظ و حراست آن از رسیدن آن آفات در مدت عمر مرعى خواهد داشت و این مقام نه آن قدر عالى و دور از اذهان است، كه بتوان تصور آن را كرد، چه رسد به عمل به لوازم آن و در خبر است كه اگر تمام دنیا را لقمه كنم و در دهان مومنى گذارم گمان دارم باز كه در حق او تقصیر كرده باشم .

در لب لباب قطب راوندى مروى است كه: كسى به جناب امام حسن (علیه السلام) عرض كرد جواد و نیكوكار كیست، فرمود: آن كه اگر همه دنیا از او باشد و همه را انفاق كند باز حقوقى بر نفس خود محسوب كند، و بالجمله اگر مومن طى كرده باشد یكى از مراتب سه گونه را و حالت قلبیه خود را با برادران درست و تكلیف باطنى خود را بالنسبه به ایشان به دست آورده باشد از شر من و اذى آسوده شود

و از براى پاك زرع انفاق خود از این دو آفت محتاج نشود به مراجعه كتاب و سنت و شیخ جلیل ابوالفتوح رازى را در ترجمه آیه من و اذى كلامى است شیرین كه دل را ترویج كند. فرموده آنان كه مال در راه خداى هدیه كنند و مال آن كه در راه غذاى مصرف شود كه قصد و نیت و اراده او خداى باشد و طلب رضاى او براى رضاى حق باشد نه براى ریاء خلق، آن گاه در راه خداى باشد كه براى خداى باشد. اول در مقدمه چنین نیت باید كه سابق بود، رنجى نه آید از منتى و اذیتى اگر بدهى، منتى ننهى و بر سر ستاننده نزنى و رنج بر دل او ننهى، از تو قبول كنند و اگر وقتى از اوقات بر سر او زنى هم در آن وقت بر روى تو زنند به منت منكد مكن و به اذیت مكدر مگردان، كریم آن باشد كه بدهد و منت بر خود نهد نه آن كه منت بر گیرنده بگذارد و عذر خواهد چنان كه گفت : یعطى عطاء المحسن الخضل الندى عفوا و یعتذر اعتذار المذنب و دیگرى گفته یعطیك مبتدء فان اعجلته اعطاك معتذرا كان قد اجرما كریم آن باشد كه عطا دهد و پوشیده دارد بدهد و منت ننهد و ببخشاید و نبخشد به اول متل 323 ندهد و به آخرت منت ننهد دعا بخواند و جزاء چشم ندارد و ثنا بجوید و آنچه داده باشد با كس نگوید چنان كه آن سر 324 جوانمردان كرد در شب بداد و در روز باز نگفت شرط بر نهاد منت بر ننهاد سائل را كه كس نگوید : لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا 325 و اصل منت و من قطع بود من قولهم جبل متین اى ضعیف؛ زیرا كه او زود منقطع شود و منه قوله تعالى لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ 326 اى غیر مقطوع؛ یعنى براى ایشان است مزد پیوسته كه هرگز منقطع نشود و گفته اند اصل منت نعمت بود مى گویند من علیه آن گاه كه بر او انعامى كرده و منه قوله تعالى هَٰذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ 327 یعنى عطا كن و اذى رنج باشد آن باشد كه ذكر آن بسیار كند و پیش كسانى باز گوید كه او را خوش نیاید یا گوید چند از این سئوال كنى تو را خدا سیر تواند كردن و تو همیشه درویش خواهى بودن و خداى مرا از تو برهاند و عبدالرحمان بن زید بن اسلم گفت:

پدرم گفت: چون كسى را عطاى دهى و دانى كه سلام تو بر آن گران خواهد آمد بر او سلام مكن. زنى به نزد اسامة بن زید آمد گفت: من جعبه دارم و تیرى چند در او مرا به مردى راهنمایى كه رفتن او به جهاد براى خداى بود نه براى ریا كه مجاهدان بیشتر براى آن روند تا از باغ هاى مردمان میوه خورند اسامه گفت لا بارك الله فیك و فى جعبتك پیش از آن كه به دادى اذیت كردى ایشان را خداى تعالى حرام كرده منت نهادن بر عطا را، گفت كس را نرسد كه منت نهد بر كسى در عطا، این مرا رسد كه بر بندگان خود منت نهم براى آنكه منت خلقان تكدیر و تغییر باشد و منت خداى تنبیه و تذكیر انتهى و آن معنى كه براى من كرد كه به معنى قطع است مى توان در آیه احتمال داد كه باطل نكنید صدقات خود را به قطع كردن صدقه به این كه پس از احسانى، احسانى نكنید و خواهد آمد كه اتمام احسان بهتر از ابتداء به آن است و

تا اینجا آنچه گفتیم، بنا بر این بود كه مراد در آیه لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ 328 صدقه دادن خود انسان باشد و از من و اذى منت گذاردن و اذیت كردن گیرنده باشد و در هر دو احتمال دیگر مى رود .

اما اول: پس به این كه مراد صدقه دادن دیگرى باشد به انسان، یعنى كارى نكنید كه نگذارید به شما صدقه دهند و اگر دهنده صدقه نباشد، غرض صدقه كه به شما مى دهند بر نگردانید و مراد از صدقه، صدقه خداوند تبارك و تعالى و رسولش باشد، بر عباد و مكرر رسیده كه فلان چیز از تخفیف عبادت یا غیر آن صدقه اى است از خداى، بر بندگان و باطل كردن آن بیرون كردن خویش است از استحقاق گرفتن یا ندادن آن و شرح دادن صدقات خداوند و رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) و مبطل آن از من و اذى و مراد از آن كه ترك اوامر و ارتكاب نواهى و اذیت ذریه طاهره است یا غیر آن بیرون رفتن از وضع كتاب است .

اما دوم: در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) مروى است كه: مردى داخل شد بر امام محمد تقى (علیه السلام) و او مسرور بود، پس حضرت به او فرمود: چه شده كه تو را مسرور مى بینم عرض كرد:

اى فرزند رسول خدا، شنیدم از پدرت كه مى گفت: سزوارترین روزى كه باید بنده مسرور باشد در آن روزى است كه خداوند روزى كرده او را صدقات و نیكى ها و نفع ها كه به برادران مومنین خود رسانده و امروز روى آورد به من ده نفر كه از برادران من كه فقیر بودند و عیال داشتند و از بلد دور رو به من آوردند، پس هر یك از ایشان را اعطایى كردم و سرور من از این جهت است. حضرت فرمود: به جان خود قسم كه تو را سزد كه خرسند باشى اگر حبط و نابود نكرده باشى آن را یا بعد از این آن را حبط كنى، پس آن مرد گفت: چگونه حبط مى كنم آن را و حال آن كه من از شیعیان خلص شمایم حضرت فرمود: آگاه باش كه نیكى خود را به برادرانت و صدقات خود را باطل كردى عرض كرد از چه بابت اى فرزند رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلام) فرمود، به او بخوان قول خداوند لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ 329 عرض كرد اى فرزند رسول خدا، من منت نگذاشتم بر آن قوم كه صدقه به ایشان دادم و ایشان را اذیت نكردم حضرت فرمود: خداوند مى فرماید :لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ 330 و خداوند نفرمود به منت گذاردن بر آن كه صدقه بر او مى دهید و به اذیت كردن آن كه صدقه به او مى دهید و آن هر اذیتى است آیا چنین مى دانى كه اذیت كردن تو قومى را كه به ایشان صدقه دادى بزرگتر است یا اذیت كردن تو حفظه و ملائكه مقربین را كه در اطراف تو مى باشند، یا اذیت كردن تو ما را. گفت: بلكه این اى فرزند رسول خدا، پس فرمود: به تحقیق كه مرا اذیت كردى و ایشان را اذیت كردى و صدقه خود را باطل كردى، گفت: براى چه، فرمود: به گفتن تو، چگونه حبط مى كنم او را و حال آن كه من از شیعیان خلص

شمایم آنگاه فرمود: واى بر تو آیا مى دانى كیست شیعه خلص ما گفت: نه فرمود: حربیل مؤمن آل فرعون و صاحب یس كه خدا فرمود و جآء رجل من اقصى المدینة یسعى 331 و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مساوى كردى نفس خود را به این ها آیا اذیت نكردى به این ملائكه را و اذیت نكردى ما را پس آن مرد گفت استغفرالله ربى واتوب الیه پس چه بگویم، فرمود: بگو به من از موالى و دوستان شما و دشمن دشمنان شمایم و دوست دوستان شمایم گفت چنین مى گویم و چنین هستم اى فرزند رسول خدا، و توبه كردم از آنچه گفتم كه نه پسندیدید آن را و نه پسندید آن را ملائكه و شما نه پسندیدید مگر به جهت نه پسندیدن خداوند عزوجل، پس حضرت جواد (علیه السلام) فرمود: الآن برگشت به سوى تو ثواب هاى صدقات تو و زایل شد از او احباط تمام شد خبر شریف، كه از او باب ها از علوم مفتوح مى شود اگر كسى تدبر در آن كند .

هفتم: زارع پس از افشاندن تخم دست از او نكشد و زرع را به حال خود نگذارد و بلكه تمام اهتمام در آبیارى او كند تا خشك نشود و نمو كند، منفق نیز به دادن انفاق قناعت نكند و به كردار خود مغرور نباشد، بلكه پیوسته خود را مقصر داند و از قبول نشدن آن خائف و ترسان باشد، تا آن كه علامات قبول را به بیند یا آن كه از دنیا بیرون رود؛ چنانچه خداوند از صفات آنان كه ایشان را از شتابندگان به سوى خیرات و پیشى گیرندگان از براى آن شمرده مى فرماید : وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ 323 مى دهند آنچه را مى دهند و حال آن كه دل هایشان ترسان است. چون مرجع ایشان به سوى پروردگارشان است؛ كه عالم به خفایاى امور است؛ پس شاید كه در داده ایشان مفاسد و معایبى باشد كه از آن خبر ندارند و در دفع آن ها تقصیر كردند، پس بر ایشان بنمایاند آن ها را و رد نماید اتفاقات ایشان را و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده كه فرمود: در تفسیر آیه این كه آن در مقام ذكر ترس و امید ایشان است مى ترسند كه برگردد و بر ایشان اعمال شان اگر اطاعت نكنند خداوند عزوجل را و امید دارند كه قبول شود و در مجمع از آن جناب نقل كرده كه ترسانند از آن كه قبول نشود از ایشان و نیز ترسان باشد از سؤ عاقبت و مفارقت ایمان پیش از مفارقت روح از جسد چه گذشت كه بقاى ایمان تا آن زمان شرط در استحقاق جزاى تمام اعمال است و این خوف از آن خوف ها است، كه هرگز از مكلف نباید زایل شود، تا به بشارت ملك الموت ایمن شود. و پیوسته در مقام افزودن و زیادتى آن باشد و این خوف در انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) بود با آن مقام عالى و درجه رفیعه و از نظر، در حالات آنان كه صیت علم و عملشان عالم را فرو گرفته بود و آخر از مكاید خفیه شیطان به رو در افتادند كه دیگر بر نخواستند هرگز خوف از انسان زائل نشود و نیز پس از انفاق پیوسته متضرع و متوسل و از استدعاء و طلب قبول آن آسوده نباشد چه بسا شود كه به قوت دعا و اعانت تضرع از پاره از موانع آن چشم بپوشند

و از بعضى شروط آن درگذرند و بدی هاى آن عمل را به حسنات مبدل فرمایند؛ چنانچه در صحیفه كامله است و ان تجعل ما ذهب من جسمى و عمرى فى سبیل طاعتك 333 و این كه قرار دهى آنچه رفته از جسم و عمر من در راه طاعت خود و این نشود مگر بالنسبه به طاعات فاسده سابقه كه از جهت فساد آن درگذرند پس داخل شود در طاعات نه معاصى گذشته كه در آن قابلیت طاعت شدن نباشد لطف در آن عفو است و در گذشتن از عقاب والله العالم .

هشتم: آن كه زارع مادامى كه تخم و زمین به قدر آن دارد و از كاشتن متمكن است مسامحه نكند و زیاده از قوت خود و عیال خود نگاه ندارد، چه با تمكن از زرع و مسامحه در آن از عقل معاش عارى و در زمره سفها محسوب خواهد بود منفق نیز به مقتضاى فرمان همایون وَجَاهِدُوا بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ 334 باید تمامى آنچه را مالك است در راه خدا صرف كند و آن مقدار كه براى قوت و حفظ خود و اهلش نگاه مى دارد از روى امر او باشد؛ در صرف كردن آن مقدار در این راه نه از روى بخل و مضایقه؛ بلكه از امتثال آن فرمان باشد .

در مشكاة الانوار سبط شیخ طبرسى (قدس سره) مروى است كه: حضرت صادق (علیه السلام) به عنوان بصرى فرمود: اگر علم مى خواهى پس طلب كن اولا در نفس خود حقیقت بندگى را، عنوان عرض كرد:

حقیقت این بندگى چیست؟ فرمود: سه چیز است، این كه نمى داند بنده براى نفس خود در آنچه خداوند به او داده ملكى؛ زیرا كه براى بندها ملكى نیست، مال را مال خدا مى دانند مى گذارند آن را هر جا كه خدا ایشان را امر كرده به آن و این كه تدبیر نمى كند بنده براى نفس خود تدبیرى و تمام اشتغالش در آنچه خداوند امر كرده او را به آن و نهى كرده از آن، پس هر گاه ندید بنده براى نفس خود را آنچه خداى تعالى به او داده ملكى آسان مى شود، بر او انفاق در هر جا كه خداوند امر فرموده انفاق را در آنجا و چون تفویض كند بنده تدبیر نفس خود را به مدبر خود، آسان مى شود بر او مصیبت هاى دنیا و هر گاه مشغول شد بنده به آنچه خداوند او را به آن امر كرده و نهى فرموده فارغ نشود از آن دو، براى مباهات و مجادله با مردم، پس هر گاه خداوند بنده را اكرام كرد به این سه امر بر او دنیا آسان مى شود و شیطان و خلق و طلب نمى كند دنیا را براى زیاد داشتن و مفاخرت و طلب نمى كند آنچه در نزد مردم است براى عزت و سر بلندى و روزگار خود را بیهوده نمى گذارد پس این است اول درجه تقوى كه خداى فرموده تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا ۚ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ 335 این دار آخرت را مقرر فرمودیم براى كسانى كه نمى خواهند بزرگى را در زمین و نمى خواهند فساد را و عاقبت براى پرهیزكاران است و چون مضمون آیه سابقه امر به صرف تمامى مال است در راه خدا، پس بنده باید از روى صدق نیت و خلوص طویت آنچه در حیطه تصرف او است و به دست او سپرده اند، در طبق بندگى

گذارد و چون مامور است به حفظ خود و انفاق بر عیال و اولاد، پس به جهت امتثال این امر به قدر كفایت از آن بردارد و خود را در این مصرف به منزله وكیل و مأذون شمارد و ما بقى را در سایر راه هاى خیر صرف كند چون چنین كند به تمام مال مجاهده كرده و از دائره عبودیت بیرون نرفته، و در انفاق بر نفس و عیال اجر و ثوابى كه براى انفاق بر دیگران است برده، چنانچه خواهد آمد و علما را در كراهت و استحباب انفاق به تمام مال خلاف است .

شهید اول در كتاب دورس فرموده: مكروه است مگر آن كه از صبر خود خاطر جمع باشد و عیال نداشته باشد و در دارالسلام در شرح، ایثار تفصیل آن را نوشتم و این كه با یقین و توكل تمام و نبودن ضرر فعلى بر عیال شبهه در مدح و رجحان آن نیست قطب راوندى در لب لباب روایت كرده كه مالك بن ثعلبه شنید كه پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) تلاوت مى كرد آیه : وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ، يَوْمَ يُحْمَىٰ عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَىٰ بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَٰذَا مَا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ 336 آنان كه گنج بنهند زر و نقره را و خرج نمى كنند آن را در راه خدا، پس مژده ده ایشان را به عذابى دردناك، در آن روزى گرم كنند و بر فروزند آتش را بر آن اموال در دوزخ، پس داغ كنند به آن پیشانی ها و پهلوها و پشت هاى ایشان را و گویند این است كه گنج نهادید، پس مالك غش كرد چون به هوش آمد گفت: یا رسول الله، این عذاب براى كسى است كه زر و نقره را گنج نهاده، فرمود: آرى، پس تمام مال خود را صدقه داد و از زنان كناره گرفت و به حیانه رفت دخترش گفت اى پدر نیكوكار، مرا یتیم گذاشتى در آتش، پس سلمان سخن را خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نقل كرد، پس اشك از چشم مباركش سرازیر شد و رفت نزد آن دختر و فرمود: چه خواهش دارى، گفت: دیدن پدرم پس سلمان را به طلب او فرستاد او را در كوهى یافت، پس آمد نزد آن جناب و گفت: یا رسول الله، آتش رنگ مرا برد و میان من و تو جدائى انداخت، پس شنید كه حضرت مى خواند و ان جهنم لموعدهم 337 اجمعین پس روحش از بدنش بیرون رفت و ابن اثیر در اسدالغابه روایت كرده كه او جوانى بود از انصار و غنى تر از او در مدینه نبود چون آیه را شنید و آن سؤال را كرد عرض نمود قسم به آن كه تو را به راستى به رسالت فرستاده كه مالك شب خواهد بود و حال آن كه مالك نباشد نه درهمى و نه دینارى، پس تمام مال خود را صدقه داد . و شیخ طوسى در تهذیب از محمد بن یحیى الخثعمى روایت كرده كه گفت: ما جماعتى در نزد جناب صادق (علیه السلام) بودیم، ناگاه داخل شد بر او مردى از موالیان حضرت باقر (علیه السلام)، پس سلام كرد، آن گاه نشست و گریه كرد و گفت فداى تو شوم، من با خداى عهدى كرده بودم كه اگر مرا از مرضى عافیت داد كه از او بر جان خود مى ترسیدم این كه تصدق كنم به تمام آنچه مالك اویم و به درستى

كه خداى عزوجل مرا از او عافیت داده و من نقل دادم عیال خود را به قبه اى در خرابه انصار و برداشتم آنچه را كه مالكم بودم، پس مى فروشم خانه خود را و آنچه را كه دارایم و آن را صدقه مى دهم، پس حضرت به او فرمود كه برو خانه خود را قیمت كن و جمیع متاع خود را و هر چه را كه مالكى به قیمت عادله، پس آن را دانسته باش آنگاه دفتر سفیدى بگیر و بنویس در او آنچه را كه قیمت كردى، آنگاه برو در نزد امین ترین مردم و دفتر را به او بده و یا وصیت كن و امر كن او را كه اگر تو را اجل در رسید منزل و تمام مایملك تو را بفروشد، پس صدقه دهد، آن را از جانب تو آن گاه برگرد به منزل خود و عمل كن در مال خود به نحوى كه مى كردى و بخور خودت و عیالت به نحوى كه مى خوردید آن گاه نظر كن به آنچه صدقه مى دهى پس هر چه را كه كم شمرى از صدقه یا صله خویشان و در راه خیرات، پس بنویس همه آن ها را و ضبط كن چون سر سال شد برو نزد آن كس كه به او وصیت كردى و امر كن به او كه دفتر را بیرون آورد آنگاه بنویس آنچه را كه صدقه دادى و بیرون كردى از صله قرابت یا نیكى در آن سال، آنگاه، چنین كن در هر سال تا آن كه وفا كنى از براى خداوند به تمام آنچه نذر كردى و مى ماند منزل تو و مال تو انشآءالله؛ آن مرد گفت دور كردى اندوه مرا از من اى فرزند رسول خدا؛ خدا مرا فداى تو كند و مخفى نماند كه چون شرایط صدقه تمام بود در آن شخص آنچه را مى داد خداوند عوضش را به جایش مى گذاشت، پس هم تمام مال را صدقه داد و هم چیزى از آن كم نشد؛ چنانچه مى توان گفت كه حضرت امام حسن مجتبى (علیه السلام) كه چند مرتبه نصف مال خود را صدقه داد غرض ایشان صدقه به تمام مال بود، به تدریج و با آمدن عوض اول نصف دوم به قدر اول بود نه نصف نصف كه ربع شود و ابن شهر آشوب در مناقب خود روایت كرده كه حضرت رضا (علیه السلام) در خراسان در روز عرفه تمام مال خود را در میان فقراء تفریق كرد، پس فضل بن سهل عرض كرد كه این خسارتى است فرمود:

بلكه منفعت است هرگز نشمار ضرر آنچه را كه از اجر و كرم در پى او خواهى داشت .

نهم: زارع از تخم ها كه در نزد او است آنچه بهتر و نفعش بیشتر است آن را بكارد و از تخم لاغر و كرم خورده و سال ها مانده و امثال آن از معایب پرهیز كند و تا قدرت دارد بر غیر او از آن ها بیرون بیفشاند منفق نیز به مضمون خطاب مهرآمیز لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ 338 هرگز نیابید حقیقت نیكى را یا نرسید به خوبى؛ یعنى از زمره نیكان نشوید یا به بهشت نرسید تا آنگاه كه انفاق كنید؛ از آنچه دوست دارید، غرض به آنچه دوست دارى نرسى تا آنچه دوست دارى ندهى باید آنچه در راه خداوند خرج كند از آنچه باشد كه او را دوست دارد و انسان خردمند دوست ندارد مگر آنچه را كه خداوند تبارك و تعالى دوست دارد، چه از لوازم ایمان محبت محبوبات خداوند است، پس دعوى محبت به خداوند با دوست نداشتن محبوباتش دعوایى است كاذب و خداوند دوست ندارد جز طیبات را به آن معانى كه سابقا ذكر

شد؛ پس منفق آنچه را دوست دارد اولا بسنجد كه اگر از خبائث و محرمات و مبغوضات خداوند است از آیه مباركه بیرون و امر به انفاق آن ندارد و همچنین اگر آنچه دوست دارد انفاق آن باعث فتنه و سرشت براى آن كه به او دهد، مثل آن كه یتیم و فقیر را غذاى لذیذ یا لباس فاخرى دهد كه از قناعت و شكرش كاهیده و بر میل و شهوتش افزوده و گاه سبب كفران شود چون میل كند و به دست نیاورد او را مهموم كند و بر افعال خداوند ایراد نماید و همچنین اگر آن كس دوست ندارد و آنچه را منفق خواسته مثل آن كه لباس و ماكولى باشد كه ائمه انام (علیهم السلام) از آن نپوشیده و بخشیده و بناى عمل و سیره را بر تأسى و متابعت گذاشته .

الحاصل انفاق به محبوب در این موارد شایسته نیست و در دو آیه دیگر نیز اشاره به این شرط شده اول در سوره بقره در ضمن صفات صادقین و متقین مى فرماید : وَآتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ 339 ، بنابر یكى از احتمالات آن یعنى بدهد مال را با دوست داشتن آن با آن كه مال را مى خواهد مى دهد دوم در سوره هل اتى وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا 340 كه در شأن اهل البیت (علیهم السلام) وارد شده با آن كه طعام را دوست مى داشتند از آن دست برداشتند و به یتیم و اسیر و مسكین خوراندند .

شیخ ابوالفتح رازى در تفسیر خود روایت كرده كه: مهمانى به ابوذر غفارى فرود آمد ابوذر او را گفت من از تو مشغولم، به فلان جاى مرا شترى است برو و شتر بهینه بگزین و بیار، او برفت و شترى لاغر بیاورد او را گفت بهتر از این نبود گفت بود ولیكن من نیاوردم رها كردم براى روزى كه تو را به آن حاجت باشد ابوذر گفت: حاجت من آن روز باشد كه مرا در گور نهند از آن محتاجتر باشم براى حاجت سخت بهینه مال باید نهادن و خداى تعالى مى گوید لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ 341 و ایضا از عبدالله بن سیدان روایت كرده از ابوذر غفارى كه گفت تو را در مالت سه انبار باشد، یكى قدر كه دستور با تو نیارد كه دستور كدام ببرد، بهتر یا بدتر، یعنى آفت خداى دوم وارث است كه منتظر آن است كه تو چشم بر هم نهى و او مال ببرد و انبار سوم توئى اگر بتوانى كردن كه تو عاجزترین سه گانه نباشى بكن آن كه گفت خداى تعالى مى گوید : لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ 342 و این دو شتر مال من است به نزدیك من براى خود اختیار كردم تا خاصه مرا باشد و آن را در راه صدقه صرف كرد. و ایضا روایت كرده كه از جمله صحابه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مردى بود نام ابوطلحه از انصاریان و در همه مدینه چندان درخت خرما كه او را بود كس را نبود لكن خرمائستانى داشت برابر مسجد رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) بسیار نكو و آبادان و در آنجا چشمه آبى خوش بود. رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) در آنجا رفتى و از آن آب خوردى و وضو كردى چون این آیه فرود آمد، ابوطلحه بیامد و گفت یا رسول الله، خداى داند كه دوست ترین مال و گرامى ترین این خرمائستان است من این را صدقه

كردم به امید بر فردا، تا مرا ذخیره باشد، اى رسول الله، آن جا كه مصلحت دانى آن جا فرو نه؛ رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت : بخ بخ ذلك مال رابح لك گفت خنك با تو را، این مالى است سود كننده تو را، این كه گفتى شنیدم و مصلحت در آن دانم كه بر خویشان خود وقف كنى، گفت: یا رسول الله آن چنان كه باید فرماى رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) بر ایشان وقف كرد؛ و ایضا از ابى ایوب انصارى روایت كرد كه چون این آیه آمد زید بن حارثه اسبى نكو داشت و آن سخن را سخت دوست داشت، پیش رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: یا رسول الله، من این اسب را بسیار دوست دارم من آن را صدقه كردم، رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به اسامة بن حارث داد، زید را خوش نیامد، گفت: یا رسول الله، من آن را صدقه كردم، رسول الله گفت: به موقع افتاد خداى تعالى از تو قبول كرد و ایضا نقل كرد كه زبیده زن هارون الرشید فرمود مصحفى نوشتن، نود پاره بود، پشت هاى آن زرین كرده بود به انواع جواهر یك روز قرآن مى خواند در آن دفتر به این آیه رسید لن تنالوالبر با خود اندیشه كرد، گفت: من در جهان چیزى از این دوست تر ندارم، كس فرستاد و زرگران را بخواند و آن زر و جواهر بفروخت و بهاى آن در جای هاى بادیه صرف كرد كه تا امروز به او منسوب است ابوبكر وراق گفت: خداوند در این آیه ما را فتوت آموخت، گفت بر من به بر خود دریابى، من با تو آن بر كنم كه تو با برادران خود بر كنى، به این سر بده تا به آن سر با تو دهند به حسب آن به عدل و پیش از آن به فضل و در كافى از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرد كه آن جناب؛ شكر تصدق مى كرد، پس به آن جناب عرض كردند كه: آیا تصدق مى كنى به شكر فرمود: بلى، به درستى كه نیست چیزى نزد من محبوب تر از آن و من دوست دارم صدقه بدهم محبوب ترین چیزها را، پیش خود و ایضا روایت كرده كه چون حضرت رضا (علیه السلام) غذا میل مى كرد، كاسه بزرگى نزدیك سفره آن حضرت مى گذاشتند، پس توجه مى فرمود به سوى لذیذتر و نیكوترین غذائى كه حاضر مى كردند از هر كدام چیزى مى گرفت و در آن كاسه مى گذاشت و آن را براى مساكین مى فرستاد و این آیه را تلاوت مى فرمود فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ 343 فرمود: چون خداوند مى دانست هر انسانى توانائى آزاد كردن بنده ندارد، براى ایشان قرار داد راهى به سوى بهشت، یعنى طعام دادن یتیم و مسكین را، برابر آزاد كردن بنده قرار داد و در این آیات مى فرماید :

فلا اقتحم العقبة، فك رقبة، او اطعام فى یوم ذى مستغبة یتیما ذا مقربة 344 حاصل مضمون كه انسان با نعمت هدایت كه اعظم نعم الاهى است به سختى عقبه شكر در نیفتاده و چه دانى كه چیست عقبه، آزاد كردن بندهاى است یا اطعام كردن در روز گرسنگى یتیمى را كه خویشاوند باشد یا مسكینى را كه، از پریشانى و بى فراشى خاك آلود و به خاك چسبیده . و شیخ طبرسى در مجمع البیان از ابى الطفیل روایت كرده كه: امیرالمؤمنین (علیه السلام) جامه خرید و

آن جناب را از آن جامه خوش آمد، پس آن را صدقه داد و فرمود: شنیدم از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: كسى برگزیند بر نفس خود؛ یعنى غیر را بر خود اختیار نماید برگزیند او را خداوند روز قیامت به بهشت و كسى كه دوست دارد، چیزى را، آن را براى خدا قرار دهد خداوند مى فرماید: روز قیامت كه بندگان در دنیا مكافات مى كردند میان خود به نیكى و من تو را به بهشت مكافات مى كنم .

دهم: زارع خردمند به اعتماد فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَىٰ 345 شكافنده دانه و هسته تخم در زمین بپاشد و به تصدیق كریمه قهرآمیز أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ 346 شما ضعیفان كه جز پاشیدن تخم و گاهى دادن آب كارى نكنید، چنین صنع عجیب كنید یا این صنعت شگفت از ماست كه از یك دانه هسته پنهان در زیر خاك این همه ریشه و ساق و برگ و شاخ و گیاه و میوه و رنگ هاى گوناگون در آریم امیدوار باشد و به نداى وَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ ۖ وَإِنَّا عَلَىٰ ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ فَأَنْشَأْنَا لَكُمْ بِهِ جَنَّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَأَعْنَابٍ 347 فرستادیم از آسمان آب به اندازه و جا دادیم آن را در زمین و بر بردن آن تواناییم، پس آفریدیم با آن براى شما بوستانتان از خرما و انگور خوشدل باشد؛ بتابش آفتاب رخشان و حرارت سراج و هاج ایزد منان و نضج دهنده میوه ها، تربیت كننده حبه ها، تكیه كند چه اگر سما نفس بالا كشد، یا زیاده از اندازه حاجت آب فرو ریزد با ریاح سموم یا چند ملخ بر او هجوم آرد نتواند تدارك آن كردن و دفع اینها نمودن و نماند براى او جز حسرت و ندامت از عمر صرف كرده در آن ها و چشیدن تلخى فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلَىٰ مَا أَنْفَقَ فِيهَا 348 منفق نیز باید همه اعتماد او در رسیدن ثمرات انفاق و فواید صدقه بر فضل و كرم حضرت مالك الملوك باشد، كه از این همه نعمت و اموال كه به او داده و در نزد او بودیعت سپرده چیزى خواسته به اسم قرض به رقمى كه اهل حاجت از ارباب ثروت خواهند، كه عوض آن را با چندین برابر در هنگامى كه تمام احتیاج او به آن مال است، بهتر و بى عیب و نقص به او دهد و تمام اسباب به این معامله را به جهت او مهیا فرموده از مال و جاه و غیر آن از آنچه به او انفاق توان كرد و آلات عطا به او داد و محل آن را از فقراء و مساكین و محتاجین به آنچه در نزد او است، به او نماند و رساند، پس از منفق حقیقتا كارى در این زراعت با بركت نشده جز تخم امانتى در زمین امانتى به امر مالك آن افشانده كه مزد این افشاندن را نیز چندین برابر گرفته و دیگر در این فلاحت او را شغلى نباشد، پس اگر خواست و قبول كرد و تخم را تربیت نمود چنانچه خود فرمود، پس از كرم و فضل او است 349. شیخ طوسى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: امد هر نیكى صدقه است به سوى غنى یا فقیر، پس صدقه دهید هر چند نصف یا جانب و اندكى از خرما باشد پس به درستى كه خداوند تبارك و تعالى آن را تربیت مىكند از براى صاحبش چنانچه تربیت مى كند یكى از شماها كره

خر یا اسب یا بچه شتر خود را تا آنكه رد نماید به او آن را در قیامت و آن بزرگ تر است از كوه بزرگ و در تفسیر حضرت عسكرى (علیه السلام) مذكور است، كه جناب صادق (علیه السلام) به راهى تشریف مى بردند و در خدمتش جماعتى بودند، كه با ایشان بود اموالشان، پس ذكر شد، كه در آن راه دزدانند كه راه مردم ببرند، رگ هاى گردن ایشان از ترس مرتعش شد، حضرت فرمود: شما را چه شده گفتند: با ما است اموال ما مى ترسیم از ما بگیرند آیا شما آن ها را مى گیرید از ما شاید ایشان از آن ها اعراض كنند چون به بینند كه از جناب شما است، فرمود: شما چه مى دانید شاید ایشان اراده كرده باشند غیر از من كسى را و به این كار اموال را در معرض تلف در آورده باشید، عرض كردند: پس چه كنیم آیا آن ها را دفن كنیم فرمود: این بیشتر سبب تلف آن هاست شاید كسى بر او وارد شود و بگیرد یا شما و دیگر آن محل را پیدا نكنید، عرض كردند: پس چه كنیم، فرمود: آن ها را بسپرید به كسى كه حفظش كند و بهتر از آن ها برگرداند و آن ها را تربیت كنند و بگرداند هر یك از آن ها را بزرگ تر از دنیا و آنچه در او است، پس رد كند آن ها را به شما در حال نهایت احتیاج شما به آن ها، عرض كردند این كیست فرمود: پروردگار عالم گفتند: چگونه بسپریم به خداوند، فرمود: صدقه بكنید آن ها را بر ضعفا و مساكین؛ عرض كردند از كجا براى ما در اینجا ضعفا حاضر شوند، فرمود: پس عازم شوید كه ثلث آن ها را صدقه كنید تا خداوند حفظ كند باقى را از آنچه مى ترسید گفتند: عزم كردیم، فرمود: شما در امان خداوندید بروید: پس رفتند و آن دزدان ظاهر شدند و آن ها ترسیدند، حضرت فرمود: چگونه مى ترسید و حال آن كه شما در امان خداوندید. آن جماعت پیش آمدند و پیاده شدند و دست آن جناب را بوسیدند و گفتند دوش در خواب خود حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) را دیدیم كه امر فرمود: ما خود را بر جنابت عرضه دهیم، پس ما در محضرت هستیم و مصاحبت مى كنیم تو و این جماعت را تا از ایشان دشمنان و دزدان را دفع نماییم پس حضرت فرمود: حاجتى نیست ما را به سوى شما، زیرا آن كه شما را از ما دفع كرده آن ها را نیز دفع مى كند. پس به سلامت رفتند و آن ثلث را صدقه دادند. پس تجارت ایشان بركت كرد و هر درهم ایشان ده درهم ربح كرد. گفتند چه قدر بزرگ بود بركت صادق (علیه السلام) حضرت فرمود: بركت را در معامله با خداوند عزوجل شناختید، پس مداومت كنید به آن و چون ظاهر شد كه قبول صدقه و تربیت آن از روى فضل است نه استحقاق، پس اگر قبول نفرمود ستمى نكرد و حقى ضایع ننمود چه اگر مالكى چیزى به كسى بسپرد و مزد آن سپردن بدهد، پس قدرى از آن را به دیگرى حواله كند هرگز در خاطرش خطور حقى از او بر مالك از این معامله نرود، پس نهایت سعى را در تحصیل تسلیم و اعتماد به كرم و فضل خداى تعالى باید نمود .

یازدهم: زارع پس از درو و جمع محصول مقدارى نگاه دارد به جهت كاشتن بار دیگر و به همان یكدفعه

قناعت نكند، منفق نیز نظر به حدیث الدنیا مزرعة الاخرة 350 از اول داخل شدن در دایره تكلیف را تا وقت تمامى جوارح و اعضا از كار افتادن یك فصل و موسم براى این زرع مبارك باید انكار كند و همه زمان و مكان و جوارح داخلیه و خارجیه و مال و جاه و زبان و قلم حتى نفسى كه مى كشد اسباب و آلات این زرع شمارد و دقیقه اى از فلاحت خود غفلت ننماید و توهم نكند، كسى كه انسان هر چه متقى و پرهیزكار و دانا و هوشیار باشد، او را از خوردن و آشامیدن و مضاجعت و خوابیدن و امثال آن ها گریزى نیست، پس آنچه صرف شود در اینها از ادوات گذشته زرعى به آن براى آخرت نشده و خیرى از آن ها در آنجا نخواهد دید؛ چه انسان دانشمند تواند تمامى كارهاى مباح خود را به نحوى كند، كه از او خیر بیند و جزا برد؛ بلكه سید جلیل على بن طاوس (قدس سره) منكر شده، بودن مباحى براى مؤمن، چه مباح آن كارى باشد كه در كردنش اجر و ثوابى در نكردنش توبیخ و عقابى نباشد، و هر كارى را كه انسان اراده كردن آن را دارد، البته براى آن آداب و شروط و دستورالعملى از شرع انور رسیده، حتى براى رفتن به بیت الخلاء قریب سى آداب رسیده كه پست ترین كارها است چه رسد به كارهاى دیگر، پس اگر آن كار با آن آداب كرد او را مزد دهند و مأجورش شمارند، پس نتوان او را مباح شمردن و كارى نیست عارى از آداب الهیه باشد و این مطلب را مشروعا در جلد دوم دارالسلام نوشتم و حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به ابوذر فرمود: اى ابوذر، هر آینه بوده باشد براى، تو در هر كارى نیتى حتى در خواب و خوراك؛ یعنى آن ها را به نحوى باید كرد كه براى خداوند باشد و شرح آن را نیز در آنجا دادم و بعضى علماء راشدین در آیه سابقه لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا 351 احتمال داده كه به هیچ خیرى و نیكى دنیوى و اخروى داخلى و خارجى هرگز نرسید تا انفاق نكنید؛ پس هر خیرى در هر جا به هر كس در هر وقت برسد از انفاق علمى یا مالى یا جاهى یا غیر آن است، كه به كسى كرده از عیال و زیر دستان یا اقارب و آشنایان یا اجانب هر چند به یك كلمه زبانى باشد كه به سبب آن خیرى به دیگرى برسد .

در كافى روایت كرده كه: غلام آن جناب بر حضرت رضا (علیه السلام) داخل شد، به او فرمود: آیا امروز چیزى انفاق كردى گفت: نه، فرمود: پس از كجا خداوند به ما پاداش باز دهد انفاق كن هر چند یك درهم باشد .

در نهج البلاغه مذكور است كه امیرالمؤمنین به امام حسن (علیهم السلام) فرمود: در ضمن وصیت نامه طولانى كه به او نوشت كه در پیش روى تو راهى است با مشقت با مسافت طولانى و سخت هولناك و تو را چارهاى نیست در این راه از طلب كردن منزل نیكو و مقدار توشه كه تو را برساند و سبك كردن و دوش پس بار نكن بر دوش خود، زیاده از آنچه تو را مى ترساند، و سنگین كند تو را و وبال شود بر تو و هر وقت یافتى از اهل حاجت كسى را كه توشه تو را بردارد و آن را به تو پس دهد در آنجایى كه به آن

محتاج هستى، پس وجود ایشان را غنیمت دان و غنیمت شمار آن كسى را كه در حال ثروت از تو قرض گیرد و قرار ده وقت اداء آن قرض را در روز عسرت خویش، یعنى پس از مردن كه دست از همه جا تهى است و چون اهل حاجت همیشه به دست آید و هر چه انسان سعى كند توشه به قدر اقامت آن منزل به دست نیاید و هرگز نشود، كه دست از همه مراتب انفاق كوتاه شود، پس گاهى نشود كه انسان را از این زرع آسودگى باشد .

دوازدهم: زارع را اگر زمین هاى مختلفه باشد، به حسب استعداد و قوت و ضعف كه تخم در بعضى یك حبه بده و دیگرى به صد دیگرى به هفتصد رسد، البته تا تواند از زمین نیك دست نكشد و از هفتصد بده یا كمتر قناعت نكند، مگر آنگاه كه از زرع در آن عاجز شود؛ منفق نیز چون نظر كند به كلام خداوند مجید محل افشاندن تخم انفاق و صدقه را مختلف خواهد دید، چه در یك جا مى فرماید : وَمَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ 352 آنچه را انفاق كنید خداوند به جایش گذارد، یعنى پاداش آن به مثل خودش دهد جاى دیگر فرموده مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا 353 آنكه نیكى آرد و خوبى كند ده برابر آن عوض گیرد و باز فرموده مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ 435 حاصل هر كه مالش را در راه خداوند دهد مثل آن مال چون دانه اى است كه هفت خوشه آرد، كه در هر خوشه صد دانه باشد، پس هر دانه هفتصد شود و در آخر همین آیه مى فرماید : وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ 355 و خداوند فزونى دهد یعنى زیاد كند بر هفتصد آن را كه خواهد و خداوند بسیار عطا كننده است و دانا به استحقاق هر یك و به مقدار جزاء و از این بالاتر اجر صابرین است كه بى حساب است و شاید اشاره به آن بعد از این شود، پس منفق با هوش باید همیشه در صدد و تحصیل محلى باشد كه لامحاله آنچه دهد هفتصد باز گیرد و خواهد آمد ان شاءالله تعالى كه صدقه به عوام یكى بده و بر اهل بلا و عاجزین یكى به هفتاد و بر ارحام یكى به هفتصد و بر علماء یكى به هفت هزار و بر اموات یكى به هفتاد هزار و چه بسیار شایسته است، ذكر این حدیث شریف كه در آن فوائد بسیار است و ذكرش به این تفصیل كمیاب است .

شیخ جلیل ابوالفتوح رازى در تفسیر خود روایت كرده كه: یك روز امیرالمؤمنین (علیه السلام) در حجره فاطمه (علیه االسلام) وارد شد دید او حسن و حسین (علیهما السلام) را مى خوابانید و ایشان از گرسنگى نمى خفتند، فاطمه گفت: یابن عم رسول الله، بنگر تا چیزكى به دست آرى براى این كودكان كه از گرسنگى نمى خسبند و سه روز است كه تا طعام نخورده اند امیرالمؤمنین (علیه السلام) از خانه بیرون آمد و به نزدیك عبدالرحمن بن عوف آمد و او را گفت: دینارى زر مرا به قرض ده او در خانه و به نزدیك عبدالرحمن بن عوف آمد و او را گفت: دینارى زر مرا به قرض ده او در خانه رفت و كیسه بیرون آورد

صد دینار سرخ در او كرده و گفت: بستان، و هرگز عوض مده امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفت: لاوالله كه این از تو نستانم و قبول نكنم، گفت: چرا؟ گفت: براى آن كه از رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) شنیدم كه الید العلى غیر من السفلى 563گفت دست زبر بهتر از دست زیرین است؛ یعنى دست نهنده بهتر از دست گیرنده باشد و من نخواهم كه كس را بر من دستى باشد یا دست او بهتر از دست من باشد ولیكن یك دینار مرا ده بر سبیل قرض و این خبر از من بشنو؛ گفت: بیان كن، گفت: از رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) شنیدم كه گفت الصدقة عشرة اضعاف والقرض ثمانیة عشر ضعفا 357 صدقه را یكى ده باشد و قرض را یكى هیجده، عبدالرحمن دست در كیسه كرد و دینارى از آنجا برداشت و به امیرالمؤمنین داد و آن بستد و از آنجا بیامد و به بازار چیزى بخرد مقداد اسود را دید جالسا على قارعة الطریق بر سر راه نشسته امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفت: اى مقداد، در این وقت در این چنین جاى چرا نشسته اى گفت:

ضرورتى است، گفت: چیست؟ گفت: چند روز است طعامى نیافته ام، گفت چند روز است، گفت: چهار روز، آن دینارى كه به قرض گرفته بود و بدو داد و گفت تو اولى ترى كه چهار روز است كه چیزى نیافتى و ما سه روز، مقداد آن بستد و برفت و امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مسجد رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد در شأن او این قصه و آیه آمده بود وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ 358 دیگران را بر نفس خود مقدم مى دارند هر چند به غایت محتاج باشند چون با رسول نماز شب بكرد رسول گفت: یا على، من امشب به خانه تو مى آیم او شرم داشت كه رسول را گوید كه در خانه ما چیزى نیست گفت : عزازة و كرامة یا رسول الله 359 برخاست و از پیش برفت و فاطمه را گفت، رسول خداى امشب به خانه ما مىآید و در خانه ما چیزى نیست بر اثر رسول آمد و نشست پیش برفت و فاطمه زهرا (علیها السلام) برخاست و در خانه شد و دو ركعت نماز كرد و در ركعت اول الحمد بر خواند والم سجده و در ركعت دوم الحمد بخواند و سوره انعام چون سلام بداد، سر بر زمین نهاد و گفت: با خدایا، از تو مى خواهم بحق محمد و آل محمد (علیهم السلام) كه براى ما خوانى فرستى از آسمان تا ما از آن بخوریم و در شكر تو بیفزاییم، سر برداشت جفنه اى 360 دید از ثرید و علیها عراق من لحم و بر سر آن گوشت نهاده از استخوان جدا كرده و دستارى بر سر نهاده كه كس مانند آن ندیده بود، از خانه به در آمد و امیرالمؤمنین (علیه السلام) در او نگرید تا او چه خواهد كردن آنگه در خانه رفت و آن جفنه بیرون آورد و در پیش ایشان بنهاد. رسول و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) از آن مى خوردند سائلى به در حجره فراز آمد و سؤال كرد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) دست فراز كرد تا پاره اى از آن طعام به او دهد، رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: مكن یا على؛ كه این سائل ابلیس است خبر یافت كه ما را خداى تعالى طعام بهشت فرستاد، خواست تا با ما شریك باشد و طعام بهشت در دنیا هر

كسى را نرسد؛ امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفت: یا رسول الله، این طعام از بهشت است گفت: آرى، خداى تعالى طعام بهشت به كس نفرستاد مگر آن خوان كه براى عیسى بن مریم فرستاد و این جعبه براى ماست، امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفت: یا رسول الله، آن خوان كه براى عیسى بن مریم فرستاده بود بر آنجا چه طعام بود گفت آن خوانى بود از زر سرخ مكلل به در و یاقوت و زمرد چهل گز در چهل گز آن را چهار پایه بود بر آن جا پنج نان بود و بر هر نانى نارى بود پوست باز كرده و بر زیر هر نارى سیبى و از انواع ترها بر آن همه چیز بود ما خلا الثوم 361 والجرجیر 362 مگر سیر و ككج 363 و میان آن سفره سرخى بود و بر آنجا ماهى برشته بود. و نزدیك سرش نمك نهاده و به نزدیك دنبالش سركه نهاده و به دستارى از دستاره اى بهشت پوشیده اصحاب عیسى حاضر آمدند و گفتند تو را كشف این باید كردن، او دست فراز كرد و دستارى از روى خوان باز گرفت توانگران بدیدند، حقیر آمد ایشان را از آن بخوردند، گفتند اندك است عیسى ندا كرد و درویشان را بخواند تا از خوان بخورند، چهل چاشت از آن بخوردند تا چهار هزار یا چهل هزار مرد از آن بخوردند، هیچ بیمارى نخورد، مگر این كه شفا یافت و هیچ دیوانه نخورد مگر كه به هوش آمد، هیچ نابینا نخورد الا این كه بینا شد و هیچ مقعد نخورد مگر كه به رفتن آمد و هیچ پیر نخورد الا این كه برنا شد، چون رسول و ایشان صلوات الله علیهم از آن فارغ شدند و دست شستند رسول گفت: این جفنه برگیرد هم اینجا بنه، كه نهاده بود جفنه برگرفت و به جاى خود نهاد و در حال به آسمان بردند و رسول و امیرالمؤمنین صلوات الله علیهما به مسجد شدند و نماز خفتن بكردند بر دیگر روز امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر در مسجد نشسته بود، اعرابى بیامد بر ناقه نشسته و على را از مسجد بیرون خواند و كیسه بزرگ به او داد گفت: این بستان؛ كه تو راست و ناپیدا شد امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیامد و كیسه به رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) داد و گفت: این را اعرابى به من داد و ناپیدا شد رسول سر آن كیسه بگشاد و از پیش بریخت و در آنجا هفتصد دینار بود، رسول گفت: یا على آن اعرابى را شناختى؟ گفت: نه، گفت: آن جبرئیل بود كنزى از كنزهاى زمین براى تو بیرون كرد و خداى تعالى تو را به عوض آن یك دینارى كه به مقداد دادى بیست و چهار جزء ثواب داد و چیزى از آن جمله آن دو معجل بكرد، این جفنه و این كیسه و بیست و دو در آخرت براى تو معد كرد، كه هیچ چشم ها چنان دیده نیست و گوش ها چنان شنوده نیست و بر خاطر هیچ بشر، چنان گذشته نیست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن زر بریخت هفتصد دینار بود گفت : صدق الله جلت عظمته حیث قال الذین ینفقون اموالهم الایة 364 آن كه از آن جا دینارى برداشت به عبدالرحمن بن عوف داد باقى بر اهل بیت و فقراء مهاجرین و انصار تفرقه كرد . و شیخ مفید در آمالى از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: مخصوص كن به مال خود و

طعام خود كسى را كه دوست دارى او را در راه خداوند عزوجل و گذشت؛ بعضى اخبار مناسب این جا در شرط دوم و بر اهل بصیرت پوشیده نیست كه اگر دو نفر صالح متقى گرسنه باشد یكى عامى، دیگرى عالم در سیر كردن عامى جز حفظ یك نفس از مردن یا ضعف بدن و اعانت بر بندگى چیزى نیست و در سیرى عالم حفظ یا تقویت نفسى است كه از پرتو وجود او ضعف ایمان هزارها از بندگان مبدل به قوت خواهد شد، بلكه به اعانت قلم یا حمله مستعد از بركت علوم و افكار دقیقه و بیانات شافیه او تا نفخ صور منتفع خواهد شد و بسا شود كه از بركت یك غذاى طیب در آن بدن طیب و تبدیل آن به روح پاكیزه و سبب شدن براى صفاى قلب و تندى ذهن و نورانى شدن فكر ملتفت شود عالم به مطلب حق نافعى كه مثل او در ثبات و دوام و حقیقت و كثرت انتفاع مثل درختى شود، كه ریشه آن در زمین و شاخها در آسمان و میوه رسیده آن، براى صاحب آن غذا به عدد نفع هر كه به آن مطلب از آن زمان، تا قیامت منتفع شوند، اجر و ثواب باشد .

سیزدهم: زارع در زمین قابل، تخم به اندازه بپاشد، نه زیاده از قابلیت آن و نه كمتر از آن، چه استعداد دارد، چه در اول فساد زمین و انداختنش از ترقى و نمو و در ثانى اختیار كردن خسارت بزرگى است بى ضرورت، منفق نیز باید نیك تامل كند در حال فقرا و مساكین و ایتام آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و مقدار حاجتشان و كیفیت آن چه در مقام سوال در آیند و آن را اظهار كنند یا متعفف باشند و از حاجت خود سخنى نگویند، چه رفع مقدارى از آن واجب است بر مطلع توانا چون گرسنه مشرف بر فوت و برهنه مترقب هلاك از سرما و مریض عاجز از دواى شافى و جاهل به مسائل واجبه عینیه كه وقت تكلیف به آن رسیده و امثال آن ها و پاره اى از حاجات منتظم در سلك مستحبات؛ چون زیارت و حج و انفاق در راه خداوند و تزویج بى مفسده و كتب علمیه و دانستن آداب دینیه و سنن شرعیه و غیر از آن ها مثل طالب معاصى مالیه كه به مال نتوان تحصیل كرد . بالجمله انفاق در قسم اول به مقدار رفع آن هست كه اگر هزار در زیارت و كتاب صرف كند راجح و از اندازه جاده عدل بیرون نرفته و دیگرى اگر چه، عشر آن خرج كند، از مسرفین محسوب خواهد بود و میزان در این مقام، یعنى راجح شدن، انفاق كه اگر آن عطا چه علم باشد یا مال، اسباب نزدیكى او باشد به طاعات یا نگاه داشتن او از ارتكاب معاصى به موقع خواهد بود و اگر باعث دورى او باشد از بندگى به نكردن عبادات واجبه یا مستحبه و مشغول شدن به گناه ها یا مباحات لذیذه كه مورث قساوت قلب و اعراض از ذكر خداوند است، حرام یا مرجوح باشد و بسیار شود كه اطعام یك قسم غذا به مومنى باعث تقویت و برانگیختن او شود و به عبادت و تحصیل علم و كمالات و به دیگرى مورث كسالت و خواب و واداشتن او از طاعت و شاید این اختلاف بعضى از حكمت هاى اختلاف عطایاى ائمه طاهرین

(علیهم السلام) باشد .

شیخ جلیل، ابن شهر آشوب مازندرانى در مناقب خود روایت كرده از كمیت شاعر كه گفت داخل شدم بر حضرت باقر (علیه السلام) و در نزد آن جناب مردى از بنى مخزوم بود كه، پس خواندم براى آن جناب شعرى كه گفته بودم در مدح ایشان، پس هر قصیده كه مى خواندم مى فرمود: اى غلام، یك كیسه درم بیار و بیرون نیامدم از خانه تا آن كه بیرون آورد پنجاه هزار درهم، پس گفتم قسم به خداوند من نگفتم در مدح شما به جهت مال دنیا و ابا كردم از گرفتن، فرمود: اى غلام، برگردان این مال را به مكان خودش چون برد آن را؛ مخزومى عرض كرد تو را به خداوند قسم دادم به جهت ده هزار درهم، پس فرمودى نیست نزد من، و حال به كمیت پنجاه هزار درهم عطا نمودى و من مى دانم كه تو راستگوى نیكوكارى، فرمود:

برخیز داخل شو و بگیر، پس مخزومى داخل شد و چیزى نیافت . و شیخ صدوق در علل الشرایع روایت كرده از ابى الحسن (علیه السلام) كه فرمود: داده مى شود به مؤمن، یعنى باید به او داد سه هزار، پس فرمود: یا ده هزار و داده مى شود به فاجر به اندازه، زیرا كه مؤمن خرج مى كند آن ها را در طاعت خداوند و فاجر در معصیت خداوند و مراد به اندازه مقدار سد رمق است، كه در اخبار دیگر تصریح به آن شده، كه به یك نفر یك درهم یا كمتر از آن و از نان كمتر از یك قرص و ایضا در آن كتاب از ذریح (دریح) روایت كرده كه كه گفت: شترى از حضرت صادق (علیه السلام) یا 365 از ما را مرضى رسید و ما در سر آبى بودیم، غلامى از بنى سلیم عرض كرد خدمت آن جناب كه اى مولاى من، بكشیم او را فرمود: نه برو چون چهار میل رفتیم فرمود: اى غلام، فرود آى و شتر را نحر كن و اگر او را درندگان بخورند خوش تر است نزد من از این كه او را اعراب بخورند .

چهاردهم: زارع هر زمینى را كه متمكن از زرع در او است به مناسبت مزاج و استعداد او تخم بپاشد، چه بعضى قابل جو، بعضى قابل، گندم پاره مستعد خضراوات و هكذا و اگر تخم زمینى را در زمین دیگر بپاشد هم تخم ضایع شده و هم زمین فاسد و هم خود خسارت كرده، پس به حاصل زرعش به سه چیز ظلمى كرده و بسا هست كه آن تخم در غیر زمین قابل نمو بكند با مزاج فاسد، پس مضر یا مسموم شود اگر چه در صورت مثابه جنس خود باشد، پس سبب خرابى و هلاكت بسیارى شود منفق نیز باید در حال محتاجین نظر نماید كه حقیقت احتیاج هر یك از ایشان به چیست و پریشانى آن ها از كجا آمده و رفع آن به چه خواهد شد و قناعت نكند به سئوال و خواهش ایشان چیزى را كه احتیاج خود را در آن مى بیند، چه بسیار شود كه سائل خود را محتاج به چیزى بیند كه هلاكت دین یا دنیاى او در آن است، یا احتیاج او به چیز دیگر بیشتر باشد، بلكه تحصیل آن واجب و مقدم بر آن چیزیست كه خواسته و ابدا ملتفت نیست نه به آن، چیز نه به احتیاج خود به آن چون مریضى كه در او ماده مرض مهلكى موجود است كه تنبه نیست

به آن و سؤال مى كند از مقوى و ممد آن مرض با آن كه حاجت او در دواى رافع آن مرض است، پس اگر از داناى به حال خویش سؤال كند او را رد نكند؛ ولیكن آنچه خواسته ندهد كه اعانت بر هلاكتش كرده؛ بلكه آنچه خود داند كه او را باید سوال كند خواهد داد، پس اگر متمكن از دیگرى شد هم اجابت كند والا حق انفاق و صدقه را ادا كرده كه به محتاج آنچه را مستحق است داده و این شرط از شروط لازمه مهمه است كه منفقین خصوص علما و دانشمندان را، كه پیوسته انفاق علم و راى كنند چاره از معرفت و كوشش در تحصیل آن در نهایت صعوبت است، نیست و ضرر ملاحظه نكردن بسیار، چه اگر به جاهل غیر قابلى كلمه از علوم ربانیه و حكمت احمدیه آموزند كه رسیدن به حقیقت آن متوقف بر مقدمات بسیار است از علم و عمل؛ و مایه ضلالت او و بسیارى از جهال خواهد بود و تعلیم بعضى از دنیا پرستان، مانند شمشیرى است، كه كسى به راهزنان دهد و اصل این شرط در كلام مجید از قصه جناب صدیق و كیفیت مكالمه آن جناب با دو رفیق زندان به دست مى آید، چه آن دو نفر بعد از آمدن به زندان و مصاحبت به آن جناب و معرفت به نیكوكارى و احسانش سؤال از تعبیر خواب خود كردند، پس صدیق از جواب این سؤال اولا اعراض فرمود و در مقام تعلیم اثبات صانع و توحید و نفى شرك به طریق حكمت نبویه و موعظه حسنه برآمد، كه شما را بعد از اعتراف و فهمیدن مقام من از علم و عمل تعلم اهم امور و الزم و انفع آن باید كردن، كه آنى بى دانستن آن نشاید زیستن و بى معرفت آن، هیچ فضلى و كمالى را نتوان در سلك علوم و فضایل شمردن و نشود منفعت از آن ها بردن، پس از آن در مقام تعبیر خواب و شرح جواب بر آمد، پس عالم بصیر باید نظر به استعداد و متعلم كند كه گنجینه دلش گنجایش كدام علم و چه حد و مقدار آن را دارد. پس از آن در قصد و نیتش تامل كند، كه این علم را وسیله كدام غرض و مقصد قرار داده، نجات خود و قرب الهى و دستگیرى ضعفاء یا مجادله با سفهاء و مباهات با علماء و صید قلوب عوام و جلب متاع دنیا و همچنین غنى به مال و جاه نظر نماید كه آنچه خواسته از مال یا شفاعت یا خود اراده انفاق آن را كرده كه اگر باعث هلاكت دین و افتادن او از نظر لطف خداوند و ائمه راشدین و درجه اولیاء و مقربین است دست نگاه دارد كه انفاق به آن اعانت است بر ظلم و عدوان نه بر تقوى و بر اخوان .

در تحف العقول و غیره از حضرت كاظم (علیه السلام) مروى است كه به هشام فرمود: كه اى هشام، به جهال حكمت ندهید كه به آن حكمت ظلم خواهید كرد و از اهلش مضایقه نكنند كه به آن ها ظلم خواهید نمود و در رجال كشى مروى است كه آن جناب نوشت به على بن سوید سائى كه از واجب ترین حق برادر تو است كه كتمان نكنى بر او چیزى را كه نفع مى دهد او را نه از دنیا او نه از آخرتش و اخبار در باب كتمان ائمه (علیهم السلام) علوم و اسرار خود را از بیشتر اصحاب و جواب ندادن بسیارى از

سؤال هایشان و در جواب پاره اى فرمودن كه چه قدر جثه تو كوچك و سؤال تو بزرگ است و امثال آن بسیار است هر كه خواهد به مجلسش رجوع نماید .

و در امالى از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: پنج چیز است كه به هدر مى رود چراغى كه در آفتاب بیفروزى روغن مى رود و نورش نفع نبخشد و باران بر زمین شوره زار ببارد ضایع مى شود و زمین او را بهره نمى برد و طعامى كه پیش، سیرى گذارند، پس به او منتفع نشود و زن نیكویى كه براى عنین برند حظى از او نبرد و نیكى به كسى كه شكر او را به جا نیاورد .

و در خصال از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: چهار چیز است كه به هدر مى رود، دوستى به كسى كه وفا ندارد و احسان به كسى كه سپاس او به جا نیارد. و علم آموختن به كسى كه قوه او را ندارد و سر سپردن به كسى كه قوه حفظ آن را ندارد و در كافى روایت كرده كه عبدالله بن عجلان به جناب باقر (علیه السلام) عرض كرد كه بسا هست قسمت مى كنم چیزى را میان اصحاب خود كه به آن مواصلت مى كنم با ایشان پس چگونه آن را بدهم، فرمود: بده آن ها را بر حسب هجرت در دین و فقه و عقل و ایضا از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه مسیح (علیه السلام) مى فرمود: آن كه ترك مى كند شفاء مجروح را از جراحتش، شریك زخم زننده است لا محاله، تا این كه فرمود: خبر مى دهید به حكمت غیر اهلش را، پس جاهل مى شوید یا شما را جاهل شمارند و از اهلش منع نكنید كه گناهكار مى شوید هر آینه به منزله طبیب بوده باشید. كه اگر موقعى براى دواى خود دید مى دهد وگرنه دست نگاه مى دارد .

و در امالى شیخ مفید مروى است كه: در تورات نوشته شده هر كه نیكى كند به احمقى، پس آن گناهى است كه بر او نوشته مى شود و در بشارت المصطفى و تحف العقول مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به كمیل بن زیاد فرمود: اى كمیل، تعلیم مكن كفار را از اخبار ما كه زیاد مى كنند بر آن، پس شما را به آن ها رسوا مى كنند یا آزار مى رسانند شما را به سبب آن ها تا روزى كه به آن كار معاقب شوند .

پانزدهم: زارع چون بر زرع توانا و داراى تمام اسباب آن باشد و نفعش را بداند و مانعى به جهت او از آن كار نباشد، خود درصدد تحصیل زمین قابل زرع برآید و بر فرض كه زمین را زبان مقالى بود و در اقدم به شغل زرع منتظر سئوال او نبود؛ بلكه ابدا التفاتى به زبان حال او ندارد، كه از این زرع خیرى به او مى رسد و او طالب او است به حسب فطرت و جبلت، بلكه محرك او همان خیرات و نافعى است كه به او راجع خواهد شد، در این شغل و زمین آلت این كار و واسطه آن خیرات است منفق نیز بعد از آگاهى

بر منافع دنیوى و اخروى آن باید خود، درصدد تحصیل محل قابل آن برآید و آن منافع را به توسط او بخود رساند، و منتظر سؤال سائل و مطالبه مستحق نباشد، چه شاید كسى او را قابل انفاق نداند پس سؤال نكند یا اگر كند مستحق نباشد و اگر خود در صدد آن برآید تواند مستحق را از غیر او تمیز دهد و بر فرض استحقاق به ثواب اصلى صدقه و انفاق نرسد چه دادن، پس از مسئلت نوعى است از معاوضه و معامله؛ شیخ مفید در اختصاص از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: جزا داده خداوند نیكى را در وقتى كه نبوده باشد دادن آن از روى مسئلت و اما اگر بیاید برادرت پیش تو به جهت حاجتى كه نزدیك است دیده شود خون او در رخسارش در مخاطره است و نمى داند آیا مى دهى به او یا او را منع مى كنى پس به خداوند قسم كه اگر بیرون كنى براى او آنچه را دارایى هر آینه مكافات نكردى؛ یعنى عوض آبرویى كه در نزد تو ریخته به او ندادى و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هرگاه مرد دانست كه برادر مؤمنش محتاج است پس نداد به او چیزى تا آنكه از او سؤال كرد، آن گاه به او داد به این نحو اگر به محتاج چیزى بدهد دیگر اجرى ندارد. و از آن جناب روایت كرده كه امیرالؤمنین (علیه السلام) به سوى مردى فرستاد پنج وسق از خرماى بغیغبه كه قنوات آن حضرت بود در ینبع و هر وسق قریب شصت من تبریز است و آن مرد كسى بود كه امید بخشش و عطا و چیز دادن آن حضرت را داشت و از آن جناب و غیر او هرگز چیزى سؤال نمى كرد، مردى به آن جناب عرض كرد والله آن مرد از تو سؤال نكرد و كفایت مىكرد او را از پنج وسق یك وسق، پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود: زیاد نكند خداوند در مسلمین مانند تو را من مىدهم و تو بخل مى كنى لله انت اگر من ندهم آن را كه از من امید دارد مگر بعد از سؤال كردن، پس بدهم به او پس از پرسش، پس ندادم مگر قیمت آنچه را كه از او گرفتم؛ زیرا كه واداشتم او را كه بذل كند براى من روى خود را كه آن را به خاك مى مالد براى پروردگار من و خودش آنگاه كه عبادت مى كند براى او و مى طلبد حوائج خود را از او. پس هر كه چنین كند با برادر مسلم خود و حال آن كه دانسته كه او محل قابل است براى صله و نیكى او، پس راست نگفته خداى را در دعا كردن از براى آن برادر وقتى كه به زبان آرزو مى كند براى او بهشت را و بخل مى كند بر او متاع فانى دنیا را از مال خود، زیرا كه بنده در دعاى خود مى گوید : للّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ 366 با خدایا بیامرز مر مؤمنین و مؤمنات را پس چون دعا كند بر ایشان مغفرت را، پس خواسته بر ایشان بهشت را، پس انصاف نكرده آن كه این كار را بكند به گفتار و محقق نكند او را به كردار و ایضا از آن جناب روایت كرده كه فرمود: آنچه ابتدا داده مى شود نیكى است و اما آنچه مى دهى پس از سؤال پس چنان است كه گویا تلافى كردى به او به عوض آنچه بذل كرده براى تو از روى خود شب خود را به بیدارى به روز آورده و به خود مى پیچد مترد و میان یأس و رجاء نمى دانست براى

حاجت خود به كجا رو آورد، پس عازم مى شود براى انجام آن حاجت و مى آید نزد تو و دلش مى لرزد و رگ هاى گردنش مرتعش و خونش در صورتش دیده مى شود، نمى داند با آن اندوهش بر مى گردد یا خشنود خواهد شد و نیز از یسع بن حمزه روایت كرده كه گفت: من در مجلس ابى الحسن رضا (علیه السلام) بودم و برایش خبرى ذكر مى كردم و خلق بسیارى جمع شدند نزد آن جناب و سؤال مى كردند از حلال و حرام كه ناگاه داخل شد مردى بلند قد گندم گون، پس گفت: السلام علیك یا بن رسول الله، مردى هستم از محبین شما و محبین آباء و اجداد شما از حج برگشتم خرجى خود را گم كردم و با من آن قدر نیست كه یك منزل بروم، پس اگر راى منیر مستقر شد مرا به بلدم برسان و خداوند به من نعمت داده چون برسم به بلد خود آنچه را دادید تصدق مى كنم چه من از اهل صدقه نیستم، پس فرمود: به او بنشین خدا تو را رحمت كند و رو كرد به مردم و براى ایشان سخن مى گفت تا آنكه پراكنده شدند و باقى ماند آن خراسانى و سلیمان جعفرى و خثیمه و من پس فرمود: آیا رخصت مى دهید مرا در دخول یعنى رفتن به حرم پس سلیمان گفت خداوندگار تو را پیش آورد پس برخاست و داخل حجره شد و ساعتى ماند پس بیرون آمد و در را بست و بیرون آورد دست مبارك را از بالاى در و فرمود: كجا است خراسانى عرض كرد حاضرم در اینجا پس فرمود: بگیر این دویست اشرفى را و استعانت جوى به او و براى مخارج و كلفت هاى خود و متبرك شو به او و صدقه مده آن را از جانب من و بیرون رو كه من تو را نه بینم و تو مرا به بینى، پس بیرون رفت سلیمان گفت: فداى تو شوم، عطاى وافر دادى و رحم فرمودى پس چرا روى مبارك را از او پوشاندى فرمود: از ترس آنكه ببینم ذلت سؤال را در روى او به جهت برآوردن حاجتش، آیا نشنیدى حدیث رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) كه پنهان كننده نیكى معادل است با هفتاد حج؛ یعنى عملش و افشا كننده بدى مخذول است و پوشاننده آن آمرزیده شده است آیا نشنیدى كلام اول را :

متى اته یوما طالب حاجة *** رجعت الى اهلى و وجهى بمائه

حاصل مضمون ممدوح من كسى است كه اگر روزى به جهت حاجتى نزد او روم بر مى گردم به سوى اهل خود و آبروى من به جاى خود باقى است نحوى رفتار مى كند كه به مذلت سؤال گرفتار نمى شوم . در نهج البلاغه است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: سخا آن است كه ابتدا داده شود و اما آنچه مى شود پس از مسئلت پس آن از روى حیا است و بیم عیب گرفتن و نیز فرمود: هرگاه یافتى از ارباب حاجت كسى را كه بكشد بار توشه تو را به سوى قیامت پس برساند تمام آن را به تو فردا یعنى روز قیامت، آنگاه كه محتاج شوى به او، پس غنیمت دان او را و بر او بار كن و زیاد كن بارگیرى او را از آن توشه تا قدرت دارى، شاید او را جستجو كنى و نیابى و در آیه شریفه وَ أَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ 367

نیكى كن با آن به نحوى كه خداوند به تو نیكى كرده، اشاره به این شروط شده چه از صفات نیكى خداوند به آن كه بى مسئلت و پرسش این همه نعمت هاى گوناگون كه به شما و احاطه در نیاید به هر كس آنچه محتاج است داده و در بحار از كتاب قضاء حقوق صورى نقل كرده كه ابراهیم بن اسحاق بن یعقوب گفت: خدمت جناب صادق (علیه السلام) بودم و در نزد او بود معلى بن خنیس كه داخل شد بر او مردى از اهل خراسان، پس گفت اى فرزند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آیا مى دانید موالات مرا به شما اهل بیت و میان من و شما مسافتى است دور و خرجیم گم شده و قادر نیستم بر برگشتن به سوى اهل خود و جز آن كه مرا اعانت كنى، پس نظر كرد حضرت به طرف راست و چپ و فرمود: آیا نمى شنوید كه برادر شما چه مى گوید به درستى كه نیكى آن است كه ابتدا داده شود، یعنى آنچه بى سؤال دهند آن نیكى است و اما آنچه مى دهى، پس از مسئلت پس نیست آن جز مكافات مر آنچه بذل كرده براى تو از آبروى خود، پس فرمود: شب خود را به سر آورده به بیدارى و به خود پیچیدن میان امیدوارى و ناامیدى، نمى داند حاجت خود را به كجا برد، پس با عزم به سوى تو رو مى كند مى یاید نزد تو و قلبش مضطرب و رگ گردنش مرتعش و فرود آمد خونش در رخسارش و با این همه ذلت نمى داند بر مى گردد از نزد تو با شكستگى و بد حالتى و یا با حاجت برآورده، پس اگر چیزى به او دادى چنین مى داند كه به او احسانى كردى و حال آنكه فرموده رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) قسم به آن كه دانه را شكافت و جان را آفرید و فرستاد مرا به راستى كه آنچه رنج كشیده از سؤال كردن او تو را بزرگتر است از آنچه رسیده به او از نیكى تو، راوى گفت: پس جمع كردن براى خراسانى پنج هزار درهم و به او دادند. و گذشت در خبر معلى بن خنیس در ذكر هفت حق واجب برادر مؤمن كه هرگاه دانستى كه براى او حاجتى است بشتاب به سوى قضاء آن حاجت و ملجأ نكن او را به این كه سؤال كند تو را براى آن حاجت، بلكه مبادرت كن به آن و ما مشروحا ذكر خواهیم كرد در باب هفدهم ضررها و مفسدها كه از طرف مسئلت به سائل مى رسد كه پست ترین آن ها ریختن آبروى او است، پس آن كه مطلع بر حالت او شد و اعانت نكرد تا او را مضطر نمود به سؤال سبب شده براى تمام آن مفاسد و در نزهه ابى یعلى مروى است كه معاویه از جناب امام حسن (علیه السلام) پرسید كه كرم چیست؟ فرمود نیكى كردن محض تحصیل اجر خداوندى پیش از خواستن .

باب نهم : در اقسام صدقه و انفاق به ملاحظه دواعى و غايات، يعنى اغراضى كه به جهت تحصيل آن ها صدقه كنند و آنچه آن را دهند و كسى كه بر او انفاق كنند و به ملاحظه هر يكى از اين سه مرحله چند قسم شود، پس در اينجا سه مقام است

1.

فضیلت صدقه .

2.

دواعى انفاق و غایات صدقه .

3.

نفع مالى و عرضى و اخروى و قلبى و دینى صدقه .

4.

دفع ضرر قلبى و باطنى و دفع ضرر عرض و ناموس و دفع ضرر از مال .

5.

دفع ضرر و عقاب جسمانى اخروى و دفع سائر عقوبات اخرویه .

6.

شدت احتیاج به شفاعت اخوان مؤمنین در روز قیامت .

7.

سبب نزول سوره مباركه هل اتى .

8.

حكایت صاحبان بستان در سوره ن و قلم .

9.

در اقسام صدقه و انفاق به اعضاء و جوارح .

10.

در كیفیت اصلاح نفس و اداء تكلیف .

11.

شرح محل صدقه و انفاق بر والدین و علماء، اموات و همسایگان .

12.

بیعت گرفتن جبرئیل از حیوانات براى امام على علیه اسلام .

13.

در حسن انفاق بر حیوانات و نباتات .

اول: در آن كه چرا باید صدقه داد و به جهت چه باید انفاق نمود . دوم: آن كه به چه جهت باید انفاق نمود و چیست آن كه خداوند به بذلش امر نمود. سوم: چه كسانى هستند كه باید به ایشان انفاق نمود .

مقام اول: در اقسام آن به ملاحظه اغراض و دواعى .

مخفى نماند كه انسان خردمند به التفات و شعور به كارى اقدام نكند تا در او خیرى نبیند و این خیر یا جلب نفعى است و رسیدن به محبوب و یا برگرداندن ضررى است و آسودگى از شر مبغوض و متعلق به آن خیر و شر و نفع و ضرر كه جلب آن و دفع این را خواسته یا دین است یا نفس یا جسد یا عرض یا مال و بر هر تقدیر یا آن ها را معجلا خواسته كه الان طالب آن نفع است كه ندارد و داراى آن ضرر است، كه از او متنفر است یا براى بعدها كه خیرى مترقب آمدنش است پس در سدد رسیدن آن برآمده یا شرى گمان توجهش مى رود پیش از وصول در مقام دفع و احتراز از آن در آمده، بر هر تقدیر این مراتب را یا براى خود مى خواهد یا براى عزیز محبوبى از اولاد علما و اخوان ایمانى و ذوى الحقوق و این خیر و شر و نفع و ضرر یا دنیوى باشد یا اخروى، اگر چه تصور بعضى از اقسام گذشته در اخروى مشكل است، در هر حال این اقسام از براى درجه پست است از مراتبى كه در نیت صدقه است، اگر چه در میان آن ها نیز تفاوت بسیار است و بالاتر از این ها در جائى است كه، در آن ها قصد عوض از صدقه

نمى شود چه نفع دنیوى باشد یا اخروى یا دفع شرى از آن ها اگر چه راستى و خلوص بیشتر و بهتر از دیگران به او عوض دهند و آن نیز چند رقم است و ما به جهت تسهیل ضبط و معرفت عوام اغلب آن دو قسم را به ترتیب و شمار ذكر كنیم تا در اینجا؛ بلكه در غالب عبادات ملتفت باشند و در محل و موردش به كار برند . اول: آنكه قصد نكند از انفاق جز فرمان بردارى، فرمان خداوند عزاسمه را كه سزاوار هر گونه اطاعت و پرستش و مستحق هر قسم تعظیم و عبادت است .

دوم: انفاق كند به جهت آن كه محبوب خداوند است چه خداوند انفاق را دوست دارد و گذشته از لوازم ایمان و صدق دعواى محبت ایزد منان و دوست داشتن هر خیرى است كه در حضرت مقدسش محبوب باشد و عاقل طالب محبوب خویش باشد هر چند او را امر به آن نكنید .

سوم: آنكه غرض از انفاق اداء شكرى اندكى از احسان هاى بى پایان خداوند جل و علا باشد، كه وجوب آن فطرى هر ذى شعورى است و در كتاب عاصم بن حمید از ابن بصیر مروى است كه گفت: شنیدم كه جناب باقر (علیه السلام) مى فرماید: وقتى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) با اصحاب خود بر مركوب سوار بود ناگاه فرود آمد و به سجده افتاد و پس كسى گفت: یابن رسول الله دیدیم شما را كه كارى كردید كه نكرده بودید پیش از امروز فرمود: به نزدم آمد ملكى از جانب پروردگار من، پس گفت: اى محمد، به درستى كه پروردگارت به تو سلام مى رساند و مى فرماید: اى محمد، به درستى كه من خوشحال مى كنم تو را در امر امت تو، پس نبود در در نزد من مالى كه آن را صدقه دهم و بنده نبود كه آزاد كنم پس براى شكر خداى تعالى سجده كردم .

چهارم: آن كه مقصود پیروى و اقتداء و تاسى باشد به زمره انبیاء و اوصیاء (صلى الله علیه و آله و سلم) كه نهایت اهتمام را به آن داشتند و هیچ چیزى را بر آن مقدم نمى داشتند، چنانچه در قصه نزول هل اتى صدیقه طاهره و حسنین (علیهم السلام) و فضه محض اقتداء به امیرالمؤمنین (علیه السلام) در هر سه شب نان خود را به مسكین و یتیم و اسیر دادند .

پنجم: آن كه غرض مجرد داخل شدن در طائفه عاملین به قرآن باشد، چه در كلام مجید پس از آیات وارده در اصلاح امر قلب و ذكر صفات جمیله و مذمومه آنقدر اهتمامى كه به انفاق شده به هیچ عمل جوارحى نشده است .

ششم: آن كه محرك او در انفاق عروض خوفى باشد كه در دل از تصور عظمت خداوند پیدا شده و این نه خوف از نزول بلاهاى دنیوى و عقوبات اخروى است كه از تذكر جرایم و معاصى در دل ظاهر مى شود.

چنان چه بیاید، بلكه از نظر در بزرگى و جلالت حضرت احدیت قهر اقلب خائف و مضطرب و جوارح

خاشع و از كار مى افتد، هر چند در خود سبب استحقاق عقوبتى نه بیند و بى استحقاق هم احتمال عقوبتى ندهد .

هفتم: آن كه مقصود مجرد قرب منزلت در نزد خداوند و رفعت شأن باشد بى ملاحظه نفع و ضرر و ثواب و عقابى چه این قرب در نزد اهلش محبوب تر باشد، از هر چه به خیال اندر آید .

هشتم: آن كه غرض شكر نعم موجوده باشد؛ ولیكن محرك اداء این شكر واجب زیاد شدن آن نعم باشد حسب وعده منجزى كه خداوند فرموده كه لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ 368 نه بیرون آمدن از عهده این واجب؛ چنانچه گذشت .

نهم: آن كه غرض باز شكر وجود نعمت باشد، یا دفع نقمت؛ ولیكن غرض از اداء شكر دوام و از دست نرفتن آن ها باشد در دعائم الاسلام از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه پدرم على بن الحسین (علیهم السلام) هرگاه به سوى بعضى از دهات خود بیرون مى رفت از خداوند سلامتى خود را مى خرید به آنچه میسر مى شد و این در وقتى بود كه پا به ركاب مى گذاشتند، پس چون خداوند او را سالم مى داشت و برمى گشت خداوند را شكر مى كرد و تصدق مى كرد به آنچه میسر بود .

دهم: از اغراض نفع قلبى است از حیات و صحت و بیدارى چه دل را مانند جسد حیات و موت و صحت و مرض و خواب و بیدارى است؛ بلكه این اوصاف در او شدیدتر باشد چه از مردن و مرض و خواب جسد دل را صدمه اى نرسد و از صحت و حیات و بیدارى او چیزى نبیند اما از مردن دل همه اعضاء و جوارح بمیرند مردنى كه ضرر آن هزاران هزار بیش از مردن جسدى است و همچنین از مرض و خواب او چنین شوند .

شیخ صدوق در توحید از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت نموده كه فرمود: براى جسم شش احوال است، صحت و مرض و حیات و خواب و بیدارى و روح؛ پس حیات او علم او است و موت او جهلش و مرض او شك و صحت او یقین و خواب او غفلت و بیدارى او حفظ او است و ایضا در كتاب خصال از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت نمود كه فرمود: اگر پاكیزه شد دل مرد پاكیزه مى شود و اگر خبیث شد دل او خبیث مى شود جسد او و ایضا فرمود: در انسان مضغه اى است؛ یعنى دل كه هر گاه او سالم و صحیح شد سالم مى شود به سبب او سایر جسد و اگر ناخوش شد، ناخوش مى شود به سبب او، سائر جسد. و سائر صفات جمیله قلبیه و منافع جلیله باطنیه از صبر و رضا و تسلیم و تقوى و توكل و یقین و ثبات و انشراح و طهارت و محبت و غیر این ها همه از ثمرات و اوراق شجره علم و یقین و بیدارى دل است و یكى از اسباب تحصیل آن ها كه تمامى خلائق به آن مكلفند صدقه است چنان چه آیه مباركه لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ 369 صریح است در آنچه اصل بركه نكوئى است بر قلب

است، كه همه برها از پرتو او است و در دعاى سجده ما بین اذان و اقامه وارد شده اللَّهُمَّ اجْعَلْ قَلْبِی بَارّاً 370 بار خدایا برگردان دلم را مهربان و فرمان بردار و در كتاب جعفریات مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: بر چیزى است كه نیكو شود به او نفس و آرام گیرد به سوى او دل و ایضا در فصل اول از باب گذشته اشاره شد در شرح آیه خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً 371 كه این فائده از نفع هاى بزرگ صدقه است خصوصا طمأنینه و آرامى دل از روى دعاى نبى (صلى الله علیه و آله و سلم) به جهت دادن صدقه، چنانچه گذشت و ایضا حب خداوند جل و علا از اعظم فوائد قلبیه. بلكه نفعى در دنیا و آخرت فوق آن نباشد و گذشت كه تحصیل آن به دادن مال مى شود. بنابر یكى از احتمالات وَآتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ 372 مال بدهد بر دوستى خدا، یعنى به جهت پیدا شدن آن .

یازدهم: نفع جسدى كه اگر كسى خواهد عمرش دراز و پیوسته بدنش صحیح و جسمش سالم و به امراض گوناگون مبتلا نشود، به صدقه متوسل شود كه بهترین سبب ها است دیلمى در اعلام الورى از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت كرده كه شخصى به خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت:

مرا علمى بیاموز كه خداوند و خلق مرا دوست دارند و مالم زیاد شود و بدنم صحیح باشد و عمرم دراز گردد و با حضرتت محشور شوم فرمود: این شش خصلت است كه محتاج به شش خصلت است، هر گاه خواهى خدایت دوست دارد، پس از او بترس و بپرهیز از او، یعنى از اسباب غضب و سخطش را فراهم مكن و هرگاه خواستى خلایق تو را دوست دارند، پس نیكى كن به ایشان و اعراض كن از آنچه در دست ایشان است و اگر میل دارى مالت انبوه شود، پس زكات آن را بده و اگر بخواهى خداوند بدنت را صحیح نگاه دارد، پس بسیار تصدق كن و اگر خواستى خداوند عمر تو را دراز كند، پس صله ارحام بكن و اگر خواستى خداوند تو را با من محشور كند، پس طول بده سجده را پیش روى خداوند ملك قهار و در اخبار رسیده كه صله رحم و صدقه عمر را دراز مى كند .

دوازدهم: آن كه قصد كند نفع عرضى را كه در نزد مردم محبوب و معظم باشد، به خریدن قلوب ایشان و منزل كردن و بزرگ بودن در آن ها، چنان چه حضرت مجتبى (علیه السلام) فرمود: عجب دارم از آن كسانى كه مى خرند بندگان را به درهم و دینار و دل هاى آزادگان را به احسان نمى خرند .

سیزدهم: آن كه مقصد نفع مالى باشد و این فائده صریح آیه سابقه است خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ 373 چه از معانى ظاهره تزكیه نمو و ترقى است كه سبب آن صدقه است و گذشت در خبر دیلمى شاید بر این مقصود و در اخبار بسیار وارد شده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: طلب كنید فرود آمدن رزق را به صدقه و در ثواب الاعمال از حضرت صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: صدقه در روز مال را زیاد مى كند و بر عمر مى افزاید و شیخ كشى از آن جناب روایت كرده كه فرمود انفاق كن و یقین دار

به جانشین، یعنى عوض آن را خداوند به جایش مى گذارد و بدان به درستى كه هر كس انفاق نكرد در طاعت خداوند مبتلا خواهد شد، به این كه انفاق كند، در معصیت خداوند .

در نهج البلاغه مذكور است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: هرگاه فقیر و بى چیز شدید پس تجارت كنید با خداوند به صدقه و این تجارت با خداوند كه سرمایه و اسباب و آلات از او است و كار از بنده نشود مگر با رعایت شروط تجارت كه عمده آن نخوردن سرمایه است و صرف آن در خود و سرمایه را به بى مایه دادن و به فقیر قرض دادن كه در اینجا مال را به فاسق ندهد كه از این بهره ندارد و در مصارف هدم دین و ضعف آن خرج نكند چنانچه گذشت از شروط صدقه قابلیت محل است كه در فاسق نیست و سرمایه را حبس نكند و در زندگى خود قوام و میانه روى را شعار خود كند .

و بالجمله آنچه با شریك مالى خود شرط كند در كیفیت تجارت خود آن را در اینجا رعایت كند كه اگر سرمایه را خورد و یا به غیر آنچه با شریك مالى خود شرط كند در كیفیت تجارت خود آن را در این جا رعایت كند كه اگر سرمایه را خورد و یا به غیر محل داد سودى نخواهد كرد، چنانچه مى فرماید فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ 374

و در عدةالداعى مروى است كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود 375: به فرزند خود، اى فرزند، چه قدر زیاد آمده از خرجى گفت چهل اشرفى فرمود: بیرون برو و آن را تصدق كن گفت: غیر او چیزى باقى نمانده گفت: تصدق كن كه خداوند به جایش مى گذارد، آیا ندانستى براى هر چیزى كلیدى است و كلید روزى صدقه است؛ پس آن را صدقه بده گفت: چنین كردم، پس درنگ نكرد حضرت، مگر ده روز كه از جایى برایش چهار هزار اشرفى آمد و شیخ ابوالفتوح رازى در تفسیر خود روایت كرده كه بنده یك لقمه نان با یك نیمه خرما به صدقه بدهد حق تعالى آن را مى پرورد و مى فزاید تا چندان كه كوه احد شود روز قیامت خداوند آن صدقه را به نزدیك ترازو آورد و حساب او بر آرند و كفه حسنات او از اطاعت سبك باشد آن مرد فرو ماند حق تعالى آن صدقه را بیاورد و در كفه حسناتش نهد، كفه گران بار شود و بر كفه سیئات بچربد بنده گوید: بار خدایا این طاعت گران چیست؟ كه من خویشتن را نمى دانم طاعتى این چنین كرده باشم، خداى تعالى گوید: این نیم خرما است كه تو فلان روز براى من صدقه دادى من این را براى تو مى پرورانیدم تا به وقت درماندگى تو را فریاد رس باشد.

چهاردهم: آن كه غرض مالى اخروى باشد؛ چنانچه شیخ صدوق در امالى از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: در بهشت درختى است كه از بالاى آن جامه هاى حله و از پایین آن اسب هاى ابلق زین كرده لجام دار بیرون مى آید كه بال دارند و سرگین و بول ندارند، پس سوار مى شوند بر آن ها اولیاء الله و طیران مى دهد ایشان را در بهشت هر جا كه بخواهند و آنان كه از ایشان پایین ترند عرض كنند پروردگارا، چه رسانده بندگانت

را به این كرامت، پس خداوند جل و علا مى فرماید: ایشان شب ها مى ایستادند به عبادت و نمى خوابیدند و روز روزه مى گرفتند و نمى خوردند و جهاد مى كردند و نمى ترسیدند و تصدق مى كردند و بخل نمى ورزیدند و ایضا در آن كتاب از رسول خدا (صلى الله علیه واله وسلم) روایت كرده كه فرمود: آگاه باشید كه هر كس تصدق كند به صدقه، پس براى او به وزن هر درهمى مثل كوه احد خواهد بود از نعم بهشتى و بر این مضمون اخبار بسیار است كه متفرقا گذشته خصوص در باب سیزدهم خواهد آمد .

پانزدهم: آن كه غرض نفع عرضى و تحصیل جاه و اعتبار اخروى باشد و اجل آن محبوب بودن در نزد خداوند است، شیخ حمیرى در قرب الاسناد از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: تمامى خلایق عیال خداوندند و محبوب ترین ایشان نزد او آن كه نفقه بیشتر دهد یا نفع بیشتر به عیال او رساند و در امالى از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: رشك برده شده، كسى است كه به صدقات و خیرات میزان هاى خود را سنگین كرده و در ثواب الاعمال از حضرت صادق (علیه السلام) مرویست صدقه در شب حساب را آسان مى كند .

شانزدهم: نفع جسد اخروى؛ شیخ صدوق در ثواب الاعمال روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: زمین روز قیامت جز سایه مؤمن، آتش است، پس به درستى كه صدقه بر او سایه مى اندازد و ایضا در امالى از آن جناب روایت كرده كه فرمود: دوش عجائبى دیدم عرض كردند چه دیدید، پس آن حضرت ذكر فرمود: اصنافى از امت خود را كه به حالاتى دیده بود تا آن كه فرمود: دیدم از امت خود، مردى را كه دفع مى كرد شعله آتش و شراره او را به دست و روى خود، پس صدقه او آمد و سایبانى شد بر سرش و پرده بر سرش و بر رویش شد و ایضا در ثواب الاعمال از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: مبعوث می كند خداوند قومى را در زیر سایه عرش كه روهایشان از نور و جامه هایشان نور، نشسته باشند بر كرسی هاى نور و خلایق بر ایشان مشرف شوند و گویند اینان پیامبرانند، باز منادى از زیر عرش ندا كند ایشان پیمبران نیستند، پس گویند اینان شهیدانند، باز منادى ندا كند از عرش كه ایشان شهدا نیستند؛ ولیكن اینان گروهى اند كه آسان می كردند كار را بر مؤمنین و مهلت مى دادند كسى را كه در عسرت بود تا مال به دست آورد . شیخ ابوالفتوح رحمةالله در تفسیر خود روایت كرده از رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه مهلت دهد وام دار درویش را یا از مال او چیزى وضع كند خداى تعالى او را سایه كند در زیر سایه عرش آن روز كه سایه نباشد مگر سایه عرش، و ایضا از خدیفه بن الیمان روایت كند كه روز قیامت بنده را بیارند او گوید بار خدایا من در عمر خویشتن عملى را نمى دانم جز آن كه مرا در دنیا مالى دادى من بر درویشان دستگیرى كردم و چون نداشتند كه قضا كنند من بر ایشان سختى نكردم خداى تعالى گوید:

من اولى ترم كه من تو را دست گیرم كه درمانده، از بنده من درگذرید .

ابومسعود انصارى گفت گواهى دهم كه خدیفه این حدیث را از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) شنیده و ایضا بریده از آن جناب روایت كرده كه گفت: هر كه وام دار معسر را مهلت دهد به هر روزى، او را صدقه بنویسند و هر كه مهلت دهد خداى تعالى او را صدقه بنویس اند و هر روز بمانند آن كه او را بر او باشد؛ یعنى بمانند آن مال كه او را بر آن غریم باشد، من گفتم: اى رسول الله، اول فرمودى به هر روزى او را صدقه بنویسند و دیگر باره گفتى بمانند آن كه بر او باشد هر روزى صدقه بنویسند گفت: بلى اول پیش از اجل و دوم بعد از اجل گفتم .

هفدهم: نفع قلبى اخروى، چنانچه خداوند وعده داده كه الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ 376 آنان كه انفاق مى كنند مال هاى خود را به شب و روز نهان و آشكارا، پس مر ایشان راست مزد ایشان نزد پروردگارشان و از اسم نبردن مزد و حواله آن به این كه در نزد پروردگار است ظاهر مى شود بزرگى شأن و عظمت قدر آن مزد و معلوم است كه تمامى نعیم جنت در جنب محبت و رضا و علوم و معارف بى انتها كه خالص آن مختص اولیا است در آن سراى مستهلك و بى قدر است و در جاى دیگر فرمود : مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ 377 حاصل ترجمه: كیست آن كه قرض دهد خداوند را قرض الحسنه، پس خداوند آن را دو چندان كند و براى او است مزدى نیكو و در جاى دیگر مى فرماید: خداوند منفقین را وعده حسنى داده و در جاى دیگر فرموده اجر ایشان عظیم است و در جاى دیگر فرموده ولسوف یرضى آن كه مال خود را تزكیه مى كند براى جستن رضاى خدای تعالى هر آینه خشنود مى شود و این رضا و خشنودى از آن اجر عظیم است كه وعده داده به صدقه دهندگان و زیاده از این كلام در این مقام مناسب نیست و در كشف الغمه از على (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: سه چیز است كه مى رساند بنده را به خشنودى خداوند كثرت استغفار و تواضع و فروتنى و كثرت صدقه

هجدهم: آن كه قصد كند نفع دینى را چون زیارت ائمه انام (علیهم السلام) و حج بیت الله الحرام و توفیق مرافقت عالم به حلال و حرام و دیدن آیات عظام در بیدارى یا خواب كه سبب استحكام عقاید و داعى بر زیاد كردن اعمال و طاعات است و استجابت دعا و امثال این ها كه همه داخل است در آیه مباركه فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَاتَّقَىٰ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ 378 حاصل بنابر بعضى از وجوه هر آن كس كه عطا كند و بپرهیزد از آنچه مفسد او است و او را باطل مى كند و تصدیق كند به وعده ثواب خداوند، پس براى او راه را، آسان كنیم یعنى او را به آسانى به طاعات و خیرات برسانیم و در مكارم الاخلاق از معاویة بن عمار روایت كرده كه جناب صادق (علیه السلام) چون حاجت را اراده مى كرد، پس پیش از آن صدقه

مى داد، پس بو مى كرد خوش بویى را آن گاه مسجد مى رفت و دعا مى كرد براى آن حاجت و در كتاب بشارت المصطفى روایت كرده كه آن جناب فرمود: از اموال خود صله آل محمد (علیهم السلام) وامگذارید هر كه غنى است پس به اندازه ثروتش و آن كه فقیر است به اندازه درویشش و هر كس مى خواهد كه خداوند برآورد اهم حاجت هاى او را، پس به آل محمد (علیهم السلام) و شیعه ایشان، صله و نیكى كند به آن مالى كه حاجت او به آن بیشتر باشد و بهترین نفع دینى تكمیل ایمان است كه صدقه از مقدمات است، چنانچه مفید در امالى از آن جناب روایت كرده كه فرمود: كامل نمى شود ایمان بنده تا آن كه پیدا شود در او ده خصلت، خلقش نیكو شود و نفسش سخى گردد و نگاه دارد فضول قول خود را، یعنى سخنان بى فایده دینى و دنیوى و زیادى مال خود را بیرون كند، یعنى هر چه را به راستى به آن محتاج نباشد .

و در عوالى اللئالى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هر گاه اراده كردى كه خداى را بخوانى، پس مقدم دار نمازى را یا صدقه اى را یا خیرى و یا ذكرى و در مصباح متهجد شیخ طوسى در ضمن اعمال روز جمعه از جناب رضا (علیه السلام) عملى نقل كرده، بعد از روزه گرفتن چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و فرمود: در جمعه سر خود را به خطمى 379 بشوید و نظیف ترین جامه خود را بپوشد و به نیكوترین عطر خود را معطر كند آن گاه صدقه دهد به مرد مسلمى به آنچه میسر شود او را از مالش الخ و در مضمار سید على بن طاووس مروى است از كتاب على بن اسماعیل میثمى كه او روایت كرده از حضرت على بن الحسین (علیهم السلام) كه چون ماه رمضان داخل مى شد در هر روز یك درهم صدقه مى داد و مى فرمود: شاید كه من درك كنم شب قدر را، یعنى این صدقه را براى ادراك آن مى دهم و چون شب قدر بر امام پوشیده نیست؛ بلكه شب بیان قدر و منزلت ایشان است، پس غرض تعلیم دیگران است چنین كنند تا بر آن مقصد ظفر بیابند چنانچه سید در آن جا اشاره فرموده .

نوزدهم: آن كه قصد كند مطلق ثواب و اجر حسنه را از صدقه و رسیدن خیر این كار و جزاى آن به او و دیدن نفع را به آنچه خداوند تبارك و تعالى درباره او صالح داند بدون آن كه خود تعیین كند نفع مخصوصى را كه شاید در آن خطا كرده باشد چه بسا انسان در چیزى منفعتى بیند و آن را طلبد و خداوند حسب وعده آن را به او دهد ولكن جز ضرر چیزى نه بیند و نفعى را كه خداوند معین فرماید، البته پاك و پاكیزه و مبرا خواهد بود از تمامى ضرر فساد، و در امالى شیخ طوسى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هر كس یك درهم در راه خداوند بدهد خداوند براى او هفتصد حسنه مى نویسد و در كنز شیخ كراچكى از آن جناب روایت كرده كه صدقه یك درهم افضل است از نماز ده شب یعنى در ده شب نماز مستحبى كردن بر این مضمون اخبار بسیار است .

بیستم: آن كه قصد كند از انفاق دفع ضرر دینى را و چون باب تمام ضرور دینى به استقلال یا به

مشاركت شیطان رجیم است، پس به دفع او دین از ضرر مفاسد سالم خواهد بود چه آن كه ضررى باشد كه تمام آن را برد، چون كفر و شرك و نفاق یا از اجزاء و اعضایى او بكاهد. چون سایر معاصى و مبطلات اعمال و در چند خبر مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه واله وسلم) فرمود: با اصحاب خود آیا خبر ندهم به چیزى كه اگر آن را انجام دهید دور شود از شما شیطان مثل دورى مشرق و مغرب، عرض كردند آرى فرمود: روزه روى او را سیاه مى كند و صدقه پشت او را مى شكند و دوستى براى خداوند و اعانت یكدیگر بر كردار نیكو اصل و نسل او را ببرد استغفار رگ دل او را، ببرد از این جهت است كه آن جناب فرمود، چنانچه در ثواب الاعمال و غیره روایت شده یا على، به درستى كه صدقه مومن بیرون نمى رود از دستش تا آن كه رها مى شود از لحیه او هفتاد شیطان كه تمام آن ها امر مى كنند او را كه نكن؛ یعنى صدقه مده؛ بلكه به صدقه ضررهاى موجوده شیطانى را نیز توان برد؛ چنانچه صدوق در ثواب الاعمال از حضرت باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: عابدى در بنى اسرائیل هشتاد سال عبادت كرد، پس مشرف شد بر زنى و او در دلش جا كرد، پس فرود آمد و او را به خود خواند و او قبول كرد. چون از كارش فارغ شد ملك الموت فرود آمد پس زبانش در بند شد. در این هنگام سائلى بر او گذشت اشاره كرد كه بگیر گرده نانى را كه در جامه او بود و خداوند حبط كرد عمل هشتاد سال را به آن زنا و آمرزید او را به آن گرده نان و در آن كتاب از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده حدیثى طولانى را كه در آخر آن فرمود: به درستى كه صدقه در شب غضب خداوند را خاموش مى كند و گناه بزرگ را محو و حساب را آسان مى كند و در مواضع بسیارى از كلام مجید تصریح به این شده؛ چنانچه مى فرماید: بعد از امر به انفاق الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا 380 شیطان وعده مى دهد شما را به درویشى در انفاق و امر مى كند شما را به گناه و خداوند در انفاق آمرزش از نزد خود و فزونى در مال مى فرماید : إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِيَ ۖ وَإِنْ تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ 381 اگر ظاهر كنید صدقات خود را پس نیكو چیزى است از خصلت و اگر نهان دارید او را و بدهید آن را به درویشان، پس آن بهتر است، براى شما و بپوشانم از شما چیزى از سیئات و بدی هاى شما و در كتاب مانعات دخول الجنة جعفر بن احمد قمى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: صدقه گناه را خاموش مى كند یعنى آتشى كه به گناه روشن شده باشد، چنانچه آب آتش را خاموش مى كند .

بیست و یكم: آن كه قصد كند به آن دفع ضرر قلبى و رفع امراض باطنى را كه ضرر آزار آن ها هزارها بیش از ضرر جسمانى است، خصوص مرض قساوت كه سرمایه بسیارى از آن ها است چه مرد از آن صلابت قلب و سختى و رحم نكردن او است بر ضعیف و مضطر و متاثر نشدن از آنچه باید از آن ها

ترسیدن و نپذیرفتن مواعظ مانند زمین سخت كه ممكن نیست شخم كردنش و داخل كردن تخم در آن و اگر به زحمت در او پاشند چیزى از او نروید در زمین از سنگ سخت تر نباشد و خداوند مى فرماید:

بعضى دل ها از سنگ سخت تر باشد، چه از بعضى سنگ سخت تر باشد، چه از بعضى سنگ ها آب بیرون آید و پاره اى از آن ها از ترس خداوند فرو ریزد و از دل سخت و قلب قاسى امید چیزى نباشد و از اینجا معلوم مى شود سبب این كه دورترین مردم از خداوند صاحبان قلوب قاسیه اند؛ چنانچه در باب سابق گذشت و با این حال از بركت اكسیر صدقه مبدل گردد و به نرمى ولین كه از بهترین صفات مؤمنین است، چنانچه صدوق در فقیه از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرموده:

هر كس از شما دریافت كند قساوت را در دل خود، پس یتیمى را به نزدیك خود آرد و با او مهربانى كند و دست بر سرش بمالد دلش نرم شود به اذن خدای تعالى پس به درستى كه براى یتیم حقى است و نیز روایت شده كه او را سر سفره بنشاند و بر سرش دست بكشد دلش نرم شود .

قطب راوندى در لب لباب خود از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هر كه در خود قساوتى بیند ایتام را اطعام كند و در مشكات الانوار فاضل طبرسى مذكور است كه شخصى به سوى حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) از قساوت قلب خویش شكایت كرد پس فرمود: هرگاه قصد كردى كه دلت نرم شود، پس بخوران مسكینى را و دست بمال سر یتیمى را و مثل آن سؤ خلق و هم قلب است كه صاحبش را از جمیع كار دنیا و آخرت باز دارد و آن نیز به صدقه برود؛ چنانچه صدوق در ثواب الاعمال از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هر كه صدقه دهد در روز یا شب اگر روز است روز و اگر شب است؛ شب، خداوند از او هم را و بدى خلق و مردن بد را دفع مى كند و در ریاض الابرار سید نعمة الله جزائرى مروى است از جناب سیدالشهداء (علیه السلام) كه فرمود: به صحت پیوست نزد من كلام رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه افضل اعمال بعد از نماز داخل كردن سرور است در دل مؤمن به چیزى كه در آن گناهى نباشد به درستى كه دیدم كه غلامى را كه با سگى غذا مى خورد؛ پس از سبب آن از او پرسیدم گفت: اى فرزند رسول خدا، من غمگینم مى خواهم او را مسرور كنم تا مسرور شوم. چون كه آقاى من یهودى است مى خواهم از او جدا شوم، پس آن جناب دویست اشرفى به جهت قیمت او به نزد صاحبش برد، یهودى عرض كرد: غلام فداى قدم مباركت و این باغ از آن او و اشرفى ها را نیز برگردانم به جنابت، فرمود: قبول كردم و بخشیدم آن را به غلام، پس فرمود: غلام را آزاد كردم و تمام آن ها را به او بخشیدم، پس آن زن یهودى گفت: اسلام آوردم و مهر خود را به شوهر بخشیدم، پس یهودى گفت: من نیز ایمان آوردم و این خانه را به او بخشیدم و آیه مباركه خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ 382 الایه نیز بر وجود این خاصیت در صدقه صریح است، چنانچه مشروحا در باب سابق گذشت و دیگر از ضررهاى قلبى كه به

صدقه و انفاق مى رود كراهت لقاء خداوند و رسیدن اجل است و حال آن كه اولیاء خداوند شایق لقاى او و آرزومند مزدند؛ چنانچه در خصال از جناب باقر (علیه السلام) مروى است كه شخصى به خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و اله و سلم) آمد و گفت: چه شده مرا كه مرگ را دوست ندارم فرمود: آیا براى تو مالى است گفت: آرى فرمود: پس آن مال را پیش فرستادى گفت نه، فرمود: از این جهت است كه مردن را دوست ندارى .

و در كتاب جعفریات همین حدیث را از آن جناب روایت كرده و در آخر آن فرمود: چون دل مرد نزد متاع او است یعنى اگر فرستاد، پس در آخرت است و دلش مایل به او است به جهت رسیدن به آن مال و دیگر از ضرر قلبى كه رفع مى شود به آن غفلت او است از ذكر خدا و خلفاى او و یاد معاد و عقبات او، به سبب اشتغال به مال و صرف اوقات در جمع و تحصیل و زیاد كردن او و تمتع بردن از او چه مال خصوص اگر زیاد شود بازدارنده است از آن ها چنانچه خداوند مى فرماید : أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ، حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ 383 حاصل زیاد كردن مال شما را بازداشته و به لهو انداخته تا آن گاه كه زیارت قبور كنید؛ یعنى بمیرید و به آنجا روید بعضى از احتمالات آیه پس مال را انفاق مكنید تا از شر غفلت ایمن شود و دیگر بیرون كردن محبت مال از دل كه جمع نشود با محبت خداوند و اولیائش؛ چنانچه صدوق در خصال از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) حدیثى روایت كرده در خصال 384 و علامات محبت اهل بیت (علیهم السلام) و آن بیست خصلت است ده در دنیا و ده در آخرت، نهم از خصال دنیوى بغض دنیا است، پس اگر مالى محبوب شد آن را انفاق مى كند تا از ضرر محبتش كه مانع بودن از آن محبت ها است محفوظ بماند .

بیست و دوم: آن كه قصد كند از صدقه دفع ضرر جسد و رفع امراض موجوده و مترقبه را و این دوایى است الاهى و تریاقى است آسمانى كه جز اجل محتوم هر مرض در هر كس به هر حال در هر زمان پیدا شود قلع كند و بلاهاى آسمانى را برگرداند و ستاره اى منحوسه را و از تاثیر بیندازد؛ بلكه مار و عقرب را بیجان، گرگ و شیر را پاسبان و عدو خون ریز را مهربان كند؛ از سفر مشقت را بردارد. و از سفر نحوست دریا را، از فرو بردن و آتش را از سوزاندن افكند و اگر نبود براى اثبات وجود مقدس خداوند و صدق رسالت حضرت ختمى مآب و خلافت آل اطیاب آن جناب و صدق جزاها، كه براى اعمال مقرر و وعده فرمودند، آیت و علامت و معجزه و شاهدى جز آنچه در ثمره صدقه در این باب فرمودند و كمتر كسى است كه در خود یا در دیگران آن را به صحت نرسانده و آن ثمره را از این شجر نچشیده باشد هر آینه كافى بود .

شیخ كلینى در كافى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: به درستى كه

خداوندى نیست جز او. هر آینه بر مى گرداند به سبب صدقه درد، و دپیله و سوختن و غرق شدن و ویرانه شدن خانه و امثال آن و دیوانگى و هفتاد نوع بلا از او شمرد از حضرت صادق (علیه السلام) روایت نموده كه شخص یهودى گذشت به حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) پس گفت (السام علیك) حضرت فرمود، علیك، پس اصحاب آن جناب عرض كردند كه او سلام كرد بر تو، به مردن، پس گفت: مرگ بر تو باد، حضرت فرمود: من چنین رد كردم آنگاه فرمود: به درستى كه این یهودى را مارى در قفایش بزند و او را بكشد، پس یهودى رفت و هیزم بسیارى جمع كرد و به دوش گرفت و درنگى نكرد كه برگشت، پس رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كه بگذار آن را، پس هیزم را گذاشت ناگاه مارى سیاه در میان هیزم بود كه چوب را به دهن گرفته بود، پس فرمود: اى یهودى، امروز چه كردى گفت: كارى نكردم جز این هیزم را به دوش كشیدم و آوردم و با من دو نان خشك بود، یكى را خوردم و دیگرى را به مسكینى صدقه دادم، پس حضرت فرمود: به آن صدقه، خداوند مار را، از تو دفع كرد و فرمود: به درستى كه صدقه از انسان مردن بد را دفع مى كند و از جناب كاظم (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: مردى در بنى اسرائیل بود كه او را فرزند نمى شد، پس از براى او پسرى شد و به او گفتند كه او در شب عروسى مى میرد؛ پس مدتى بر آن پسر گذشت چون شب عروسى شد چشمش بر پیرمردى ضعیف افتاد، پس بر او رحم كرد و او را خواند و غذا داد، پس آن سائل گفت: مرا زنده كردى خداوند تو را زنده بدارد، بعد شخصى در خواب نزد آن مرد آمد و گفت از پسرت بپرس كه چه كرده اى؟ پس پرسید او خبر داد پدر را به آنچه كرده بود، بار دیگر آن كس به خواب او آمد و گفت خداوند پسرت را زنده داشت به آنچه به آن پیر كرده .

و از حضرت باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: به درستى كه صدقه هفتاد بلیه از بلاهاى دنیا را با مردن زشت بر مى گرداند صاحب صدقه هرگز بد نمى میرد علاوه بر آن در آخرت براى او ذخیره مى شود و شیخ صدوق در عیون، از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: گذشت عیسى روح الله به قومى كه آوازهایشان بلند شده بود فرمود: این جماعت را چه شده گفتند: یا روح الله، فلانه دختر فلان را مى برند براى فلان، پسر فلان فرمود: امروز چنین آواز مى كنند و فردا گریه خواهند كرد، پس یكى از آن ها پرسید چرا اى رسول خدا، فرمود: چون امشب آن زن خواهد مرد، پس گروندگان آن جناب گفتند: راست گفته خداوند و راست گفته رسول او و منافقان گفتند: فردا خیلى نزدیك است چون صبح شد آمدند زن را به حال خود دیدند كه آسیبى به او نرسیده، پس گفتند: یا روح الله، آن را كه خبر دادى به ما دیروز كه خواهد مرد، نمرد. پس عیسى فرمود: خداوند آنچه خواهد مى كند برویم نزد آن زن؛ پس رفتند به سوى او و بر یكدیگر پیشى مى گرفتند تا آن كه در خانه را كوبیدند شوهر زن بیرون آمد

حضرت به او فرمود: از زن خود اذن بگیر براى ما، پس به نزد زن آمد خبر داد او را كه روح الله و كلمه خداوند بر در ایستاده با جمعى، پس داخل پرده اى شد، پس آن جناب داخل شد و فرمود: به او در این شب چه كردى گفت: در این شب كارى نكردم جز آن كار كه پیش مى كردم سائل بر ما مى گذشت در هر شب چیزى به او مى رساندیم كه به او قوت مى كرد تا شب دیگر به درستى كه شب گذشته آمد و من مشغول به كار خود بودم و اهل من هم به كارهاى خود اشتغال داشتند، پس ندا كرد و جواب ندادند، تا این كه مكرر ندا كرد، چون سخنان او را شنیدم برخاستم به نحوى كه مرا كسى نشناسد، تا آن كه رساندم به او مثل آنچه مى رسانیدم، پس حضرت فرمود: از مكان خود دور شو چون دور شد، ناگاه افعى در زیر جامه هاى او بود مانند تنه خرما دم خود را به دندان گرفته بود، پس حضرت فرمود: به آنچه كردى خداوند این را از تو برگردانید .

در ثواب الاعمال از حضرت رضا (علیه السلام) روایت نموده كه فرمود: در بنى اسرائیل چند سال پى در پى قحطى شدید شد، در نزد زنى لقمه نانى بود در دهن گذاشت تا بخورد، پس سائلى فریاد كرد اى كنیزك خدا گرسنه ام؛ پس زن گفت صدقه مى كنم در چنین زمانى پس آن را از دهن خویش درآورد و به سائل داد و او را پسر كوچكى بود كه هیزم مى كند، پس به صحرا رفت گرگى او را ربود، پس صیحه بلند شد مادر، در پى گرگ مى دوید خداوند جبرئیل را فرستاد پسر را از دهن گرگ گرفت و به مادرش داد. پس جبرئیل به او گفت اى كنیزك خدا آیا راضى شدى، این لقمه را عوض آن لقمه .

و ایضا در آن كتاب روایت نموده كه در خدمت آن جناب عرض كردند از درد پس فرمود: مداوا كنید ناخوشی هاى خود را به صدقه و چه ضرر مى رساند، یكى از شما را كه به قوت روز خود صدقه كند به درستى كه انداخته مى شود به سوى ملك الموت منشورى به جهت قبض روح بنده مؤمن و او صدقه مى دهد، پس به او مى گویند آن منشور را برگردان .

و ایضا در فقیه مروى است از آن جناب كه فرمود: بامدادان صدقه بدهید، پس به درستى كه بلاها از صدقه نمى گذرد و هر كس اول روز صدقه بدهد خداوند از او دفع مى كند در این روز شر آنچه از آسمان فرود مى آید و هر كه صدقه دهد اول شب خداوند شر آنچه در این شب از آسمان فرود مى آید دفع مى كند و ایضا در آن كتاب روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: یا على، صدقه بر مى گرداند قضایى را كه محكم و استوار شده .

شیخ كلینى و غیره از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كردند كه فرمود: میان من و مردى قسمت كردن زمینى بود و آن مرد صاحب علم نجوم بود انتظار ساعت نیك مى داشت، پس در آن ساعت بیرون آمد و من بیرون آمدم در ساعت بد، پس قسمت كردم، پس بهترین قسمت ها براى من بیرون آمد و آن مرد

دست راست خود را بر چپ زد و گفت: هرگز مانند امروز ندیدم گفتم واى بر تو چیست، گفت: من صاحب نجومم تو را در ساعت بد بیرون آوردم و خود در ساعت نیك بیرون آمدم تقسیم كردیم بهترین قسمت ها براى تو بیرون آمد، گفتم: آیا خبر ندهم تو را به حدیثى كه خبر داد به آن پدرم، كه فرمود:

رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) هر كس خوش دارد كه خداوند از او بدى روز او را، برگرداند، پس در ابتداى آن روز صدقه دهد، پس مى برد خداوند به آن بدى آن روز را و كسى كه دوست دارد اینكه ببرد خداوند بدى شب او را در اول شب صدقه دهد این براى تو از علم نجوم بهتر است .

سید جلیل على بن طاووس در فرح الهموم از ابن ابى عمیر روایت كرده كه گفت: من در علم نجوم با بصیرت بودم و طالع را مى شناختم، پس در تقسیم داخل مى شد؛ یعنى چون در ساعت منحوسه به كارى مشغول مى شوم در نفس خود به جهت بدى عاقبت آن مهمومم، پس این را شكایت كردم خدمت حضرت صادق (علیه السلام) پس فرمود: هر گاه در نفس تو چیزى پیدا شد بگیر چیزى را و صدقه بده، بر اول مسكینى كه ملاقات مى كنى، پس به درستى كه خداوند بدى را تو دفع مى كند. در كتاب طب الائمه (علیهم السلام) روایت كرده كه شخصى به خدمت جناب كاظم (علیه السلام) شكایت كرد كه من در میان ده نفر عیالم كه همه آن ها ناخوشند، حضرت فرمود: مداوا كن ایشان را به صدقه كه نیست چیزى سریعتر در تاثیر از صدقه و نه پر منفعت تر از صدقه .

و در دعائم الاسلام مروى است كه حضرت سجاد (علیه السلام) نظر كرد به سوى كبوتران مكه پس فرمود: آیا مى دانید سبب بودن این كبوترها در حرم چیست گفتند: چیست اى فرزند رسول خدا، فرمود در زمان قدیم مردى بود خانه اى داشت كه در آن خانه نخلى بود و كبوترى در شكاف شاخه آن آشیانه كرده بود، هرگاه جوجه مى گذاشت آن مرد بالا مى رفت و جوجه را مى گرفت و مى كشت و بر این كار بود زمانى طولانى و نمى ماند براى آن كبوتر نسلى، پس آن كبوتر به خداوند شكایت كرد از آنچه از آن مرد به او مى رسید، پس به او گفته شد كه اگر بعد از این بالا شد به سوى تو و جوجه تو را گرفت از نخل مى افتد و مى میرد و چون جوجه آن كبوتر بزرگ شد آن مرد بالا رفت و كبوتر ایستاده انتظار مى كشد كه چه به او مى كنند، چون بر شاخه بر آمد گدایى بر در خانه ایستاد پس فرود آمد و به او چیزى داد دوباره بالا رفت و جوجه را گرفت و پایین آمد و آن را كشت و آسیبى به او نرسید. كبوتر گفت: خدایا این چه بود، پس به او گفته شد كه این مرد جان خود را به صدقه تدارك كرد، پس از او بلا دفع شد و به زودى خداوند نسل تو را زیاد مى كند و قرار مى دهد تو را و آن ها در جائى كه حركت داده نشود از آن ها چیزى تا روز قیامت، یعنى نتوان آن ها را از جاى خود حركت داد چه رسد به كشتن و آن كبوتر را آوردند و به

حرم و در آنجا او را جاى دادند و بر این مضمون اخبار بسیار است .

بیست و سوم: آن كه قصد كند به انفاق دفع ضرر را از عرض و ناموس چون حفظ آن مثل حفظ بدن واجب است، سید فضل الله راوندى در كتاب دعوات از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: هر نیكى حسنه است و آن كه به آن، عرض خود را نگاه دارد براى او صدقه نوشته مى شود و ابن شهر آشوب در مناقب از كتاب انس المجالس نقل كرده كه فرزدق آمد خدمت امام حسین (علیه السلام) هنگامى كه از مدینه بیرون رفت، پس حضرت چهارصد اشرفى به او داد عرض كردند كه او شاعرى است فاسق فرمود: بهترین مال تو آن است كه به او نگاه دارى عرض خود را حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كعب بن زهیر را جزاى نیك داد و درباره عباس بن مرداس فرمود: زبان او را از جانب من، ببرید، یعنى آن قدر بدهید كه ساكت شود و هر دو شاعر بودند و در تفسیر امام (علیه السلام) مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر معروفى كه به آن ناموس خود را نگاه دارید و عرض خود را از زبان هاى سگان مردم، مانند شعراى بى شرمان و غیبت كنندگان حفظ كنید، پس آن نیكى براى شما صدقات است .

بیست و چهارم: آن كه مقصود از انفاق دفع ضرر باشد از مال موجود و حفظ آن از ظالم و دزد و غرق شدن و آتش و گم شدن و غیر آن از اسباب تلف و هلاكت؛ چنانچه گذشت در قصه جناب صادق (علیه السلام) و تجارى كه در سفر خدمت آن جناب بودند و از دزدان ترسیدند و به امر آن حضرت بعضى را صدقه كردند باقى محفوظ ماند و در تجارت ربح فراوان بردند و در مكارم الاخلاق و غیره از آن جناب مروى است كه فرمود: من ضامنم براى هر مالى كه هلاك مى شود در دریا و صحرا بعد از اداء حق خداوند و در آن مال از آن كه تلف شود و فرمود: صدقه بر مى گرداند قضاء محكم شده از آسمان را و مخفى نماند كه حق خداوند در مال منحصر به واجب، نیست چون زكات كفاره، بلكه هر مالى را كه به بنده داد حق صدقه در آن دارد؛ چنانچه شیخ كراچكى در كنزالفوائد از آن جناب روایت كرده كه فرمود: ملعون است، ملعون كسى است كه خداوند به او مالى را بخشید پس از آن مال چیزى را، صدقه ندهد آن نشنیدى كه پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: یك درهم صدقه از نماز ده شب بهتر است و در قصص الانبیاء از حضرت كاظم (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: در بنى اسرائیل مردى صالح بود كه زن صالحه داشت، پس در خواب به او گفتند خداوند تبارك و تعالى معین كرده براى تو از عمر فلان مقدار از سال مقرر كرده كه نصف عمر تو در فراوانى و نصف دیگر در تنگى باشد، پس براى نفس خود، یا نصف اول را، یا نصف آخر را اختیار كن مرد گفت: مرا زن صالحه اى است كه در معاش شریك من است، پس با او مشورت مى كنم در این امر و بار دیگر به نزد من بیا تا تو را خبر دهم، چون

صبح شد مرد به زنش آنچه در خواب دید گفت، زن گفت: اى مرد نصف اول را اختیار كن و درك عافیت را تعجیل كن شاید خداوند ما را رحم كند و نعمت را بر ما تمام كند و چون شب دوم شد همان شخص در خواب او آمد، پس گفت: چه اختیار كردى گفت: نصف اول را، گفت: این براى تو باشد، پس دنیا از هر طرف به او رو كرد چون نعمت او فراوان شد، زن آن مرد گفت: خویشاوندان خود و پریشان ها را صله ده و نیكى كن همسایه و فلان برادرت را چیز ببخش، چون نصف عمر درگذشت و حد آن وقت معین تمام شد همان شخص سابق را در خواب دید پس به او گفت: به درستى كه خداوند تبارك و تعالى در این كار شكر تو را كرد و تتمه عمر تو مانند عمر گذشته در فراوانى خواهد بود .

مؤلف گوید: مخفى نماند كه زنان از آنجا كه در عقل ناقصند و در راى ضعیف پس در دین نیز ناقص باشند، چه دین تابع عقل است؛ چنانچه در كافى از على (علیه السلام) مروى است كه جبرئیل نازل شد بر جناب آدم (علیه السلام) و گفت: اى آدم، من مامورم كه تو را مخیر كنم یكى از این سه را اختیار كنى و آن دو را بگذارى، پس آدم به جبرئیل گفت: كدامند آن سه، گفت: عقل و حیا و دین پس آدم گفت: من عقل را اختیار كردم، پس جبرئیل به حیا و دین گفت برگردند و عقل را واگذارید گفتند: اى جبرئیل، ما ماموریم كه با عقل باشیم هر كجا كه باشد. گفت: پس به كار خود باشید و عروج نمود و چون از دین و عقل ناقص باشند، قوه شهوت ایشان به هر چیز از اكل و شرب و مضاجعت و برترى و غیر آن به حد كمال باشد، چه این قوه را زجر نكند و نكاه اند، جز آن دو كه خود ناقصند، و چون زجرى ندارد لابد ترقى كند و زیاد شود، پس باب بزرگ كه شیطان به آن بر بنى آدم مسلط شود، باب شهوت است چنان باز و بى مانع شود كه با تمام عساكر در آنجا در آید و تمام حواس و قوى و اعضاى آن ها را فرو گیرد، چنانچه امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: زینت حیات دنیا خواهد بود، بلكه خود آن جماعت جندى شوند از جنود او كه به دست ایشان كند آنچه كند؛ چنانچه خود گفته كه زنان تیر زهرآلود منند كه هرگز خطا نمى كنند و دام منند و روشنایى چشم من و قوت پشت من و در تفسیر آیه شریفه وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ 385 بتاز اى شیطان بر بنى آدم به سواران و پیادگان خود ذكرى از ایشان شده از اینجا معلوم مى شود جهت آن كه در شرع مقدس ریاسات و سیاسات دنیویه و دینیه به ایشان مفوض نشده، بلكه در آینده شریفه وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ 386 به بی خردان اموال خود را ندهید وارد شده كه به زنان مال خود را ندهید و او را داخل در سفهاء شمردند، پس اگر مال را نهى فرمود: سایر اموال به طریق اولى كه به ایشان ندهند و نسپرند و لذا فرمودند: طاعت زن شوم است یا پشیمانى آورد و براى تنبیه است، عمل حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) چنان بود كه، در كارها از ایشان مشورت مى كرد آن گاه مخالفت مى نمود و در فقیه مروى است از امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه فرمود: معاشر الناس: زنان را

در هیچ حالت اطاعت نكنید و ایشان را بر هیچ مالى امین نكنید و مگذارید ایشان را كه امور عیال را، تدبیر كنند؛ زیرا كه اگر ایشان واگذاشته شوند به خیال خود، به هلاكت می اندازند و امر ممالك را تعدى مى كنند، زیرا كه ما یافتیم ایشان را كه ردعى بر ایشان نیست چون به چیزى حاجت دارند صبرى بر ایشان نیست چون شهوتشان به هیجان آید، گردن كشى لازم ایشان است اگر چه پیر شوند و خودبینى به ایشان چسبیده است هر چند عاجز شوند، خوشنودیشان در فروجشان است .

شكر نمى كنند مال هاى بسیار را كه به ایشان داده شده هرگاه از كمى ایشان را منع كنند؛ نیكى را كه به ایشان كنند، فراموش مى كنند و بدى را حفظ مى كنند. و پى در پى بهتان زنند و پیوسته در طغیان باشند و براى شیطان صید نمایند، پس با ایشان مدارات كنید در هر حال و در گفتار با ایشان نیكویى كنید، شاید كارهاى خود را نیكو كنند و چون شهوتشان به غایت و دین و عقلشان ناقص و در تدبیر كار و برآوردن حوائج و رفع آزار شهوات خود، عاجز و ضعیف هستند؛ لهذا سپرده شدند به مردان كه هم ضرورى حاجتشان را برآرند و هم از تعدى و طغیان حفظ نمایند و آن همه تاكید و تشدید فرمودند در پنهان كردنشان در خانه و بیرون نرفتن به حمام و عروسى و گوش نكردن به خواهش هاى ایشان و اگر ساكت نشدند و وعده دروغ به ایشان دهند و بالجمله با این همه معایب و منقصت و امر به نهایت تحرز از مكایدشان و دیدن و شنیدن آنكه هلاك اولاد آدم از اول خلقت تا انقراض دنیا غالبا به واسطه یا بلا واسطه از ایشان بوده و خواهد بود، نشود كه این خبر را به ظاهر خود واگذاشت، بلكه ناچاریم از توجیهات و محاملى كه بتوان جمع كرد میان او و اخبار گذشته و صریح عقل و وجدان و در احادیث بسیار وارد شده كه فرمودند: تباه نشده مالى در صحرا یا در دریا، جز به جهت ندادن زكات او، پس اموال خود را به زكات دادن حراست كنید .

بیست و پنجم: آن كه قصد كند از انفاق دفع ضرر قلبى اخروى را؛ چنانچه خداوند تعالى مى فرماید : الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لَا يُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُوا مَنًّا وَلَا أَذًى لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ 387 آنان كه انفاق مى كنند اموال خویش را در راه و كار دین خدا، پس از پى در نمى آرند آن را كه داده اند منتى و نه رنجى مر ایشان راست، مزد ایشان نزد پروردگار ایشان و هیچ ترسى نیست بر ایشان و اندوهگین نشوند براى او ایمنى است، چنانچه سائل را از منت ایمن داشت و اندوهگین نشود؛ چنانچه سائل را اندوهگین نكرد به اذیت و این خوف و حزن را دو ضرر قلبى و عقاب نفسانى است، كه از همه دردها و عقاب ها عظیم تر و مشكل تر و با دوام تر است و هیچ عقابى از آن ها جدا نشود و باشد كه آن ها باشند بى المى دیگر و به رفتن آن ها همه عقاب ها و دردها برود و انفاق كنندگان، ترس ندارند كه ایمان از ایشان برود، یا شیطان بر ایشان مسلط شود، یا اعمال ایشان بكاهد یا داخل در جهنم شوند یا پیش از آن

در برزخ و قیامت المى به ایشان رسد و اندوهگین نباشد به جهت رسیدن چیزى از مكروه به ایشان یا رفتن عطاهاى خداوندى و نعیم بهشتى از دست شان، یا كم شدن آن ها یا گوارا نبودن آن ها كه خانه آن سراى دارالسلام است از همه آفات مصون و محروس است و از آن همه شداید و اهوال 388 روز جزا، چیزى به ایشان نرسد، كه سبب حزنشان شود. چنان چه مى فرماید : لَا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ 389 و با این وعده و بشارت در اینجا و در آنجا نیز ملائكه پیوسته به ایشان گویند أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا 390 در وقت مردن و در قبر و در قیامت وارد شده كه ملائكه به ایشان گویند، محزون نباشید به جهت آنچه در دنیا و اهل و اولاد و اموال گذاشتید .

بیست و ششم: آن كه غرض از انفاق دفع عقاب و ضرر جسمانى اخروى باشد؛ چنانچه در اخبار بسیار رسیده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: بپرهیزید از آتش جهنم هر چند به پاره یا نصف خرمایى باشد. و در تفسیر على بن ابراهیم از آن جناب روایت كرده كه فرمود: صدقه افضل است از روزه و روزه سپرى است از دوزخ و شیخ كلینى و شیخ طوسى و غیر ایشان از حضرت كاظم (علیه السلام) صورت وقف نامه كه حضرت امیرالمؤمنین به جهت مال ینبع خود و غیره نوشته بود روایت كردند و مشتمل است بر وقف و صدقه و عتق از اقسام بر و اول آن چنین است هذا ما اوصى و قضى فى ماله عبدالله على ابتغآء وجه الله لیولجنى به الجنة و یصرفنى به عن النار یوم تبیض وجوه و تسود وجوه 391 الخ، این چیزى است كه وصیت كرده به او و اجرا داشت در مالش بنده خدا على (علیه السلام) به جهت طلب رضاى خدا تا آن كه داخل كند مرا، به سبب این كار در بهشت و برگرداند مرا به سبب او از آتش برگرداند آتش را از من، در روزى كه سپید شود در او صورت ها و سیاه شود در او صورت ها .

و در كتاب جعفر بن محمد شریح از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: به تحقیق كه على (علیه السلام) با آن كه خدا را بندگى كرد و بهشت را واجب كرد براى او، قصد كرد، كردن چیزهائى را كه به آن نزدیك شود به خداوند، پس آن ها را صدقه ابدى كرد و گفت بار خدایا، به درستى كه من این كار را كردم تا برگردانى روى مرا از آتش و برگردانى آتش را از روى من و نیز در آنجا مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: ابن جذعان، عذابش از همه كس سبك تر است گفتند: چرا یا رسول الله، فرمود اطعام طعام مى كرد و شرح حال ابن جذعان در كتب سیر مسطور است و كاسه اى كه در آن ثرید مى كرد چنان بزرگ بود كه سواره از آن غذا مى خورد و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گاهى در گرما در سایه آن مى نشست و در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: قسم به آن كه مرا به راستى به پیغمبرى مبعوث كرد

به درستى كه بنده از بندگان خداوند مى ایستد در یكى از مواقف قیامت كه بیرون مى آید بر او شعله آتشى كه بزرگ تر است از جمیع كوه هاى دنیا تا آن كه نمى باشد میان او و آتش حائلى در این حال كه او متحیر است، ناگاه پرواز كند از هوا گرده نانى یا حبه نقره كه مواسات كرده بود به آن برادر مؤمنى را در حالت شدت و تنگى، پس فرود مى آیند در حوالى او، پس مى گردند مانند بزرگ ترین كوه ها به استداره در اطراف او و برمى گردد از او آن شعله آتش و نمى رسد به او از حرارت و دود آن به او چیزى، تا آن كه داخل بهشت شود و در كتاب جعفریات از آن حضرت مروى است كه فرمود: همه شما در روز قیامت با پروردگار خویش سخن مى گوئید نیست میان شما و میان پروردگار ترجمانى، پس بنده به سوى پیش فرستاده خود، نگاه مى كند، پس نمى بیند جز آنچه پیش فرستاده، پس نظر مى كند به سمت چپ نظرش به آتش و دوزخ مى افتد، پس بپرهیزید از آتش هر چند به نصف خرمایى باشد، پس اگر نیافت یكى از شما آن را، پس به سخنى نرم یعنى چون صدقه مالى نیست از آتش كناره كند به صدقه زبان و سخنان ملائم با اخوان و وسائل به قول نیك. و كرارا گذشت و خواهد آمد كه تعلیم مسئله و كلمه حكمتى به جاهل و گمراه بهتر است از تله هاى طلا كه به دست خود انفاق كنى و گذشت در باب چهارم حدیث حضرت فاطمه (علیها السلام) در جواب آن دختر كه از جانب مادر خود آمد و مسئله پرسید و خواهد آمد در آخر مقام دوم خبرى طولانى از آن جناب كه فرمود: بر در ششم دوزخ سه كلمه نوشته؛ من حرامم بر سعى و كوشش كنندگان در عبادت؛ من حرامم بر روزه گیرندگان؛ من حرامم بر صدقه دهندگان .

در كافى از جناب صادق (علیهالسلام) روایت كرده كه: مؤمنى در مملكت جبارى بود، پس آن جبار در اذیت او حریص شد، پس فرار كرد از او به سوى مملكت كفار و منزل كرد در خانه مردى مشرك، پس او را جاى داد و ملاطفت نمود و مهربانى كرد چون اجلش رسید خداوند به او وحى كرد به عزت و جلال خودم قسم اگر در بهشت من براى تو جاى بود، هر آینه، تو را در آن جاى مى دادم ولیكن بهشت حرام است بر آن كه بمیرد در حالت شرك ولیك اى آتش، او را حركت ده و بلرزان و اذیت مده و روزیش را در هر بامداد و پسین مى آورند راوى گفت: از بهشت، فرمود: از هر جا كه خداوند عزوجل مى خواهد .

بیست و هفتم: آن كه از انفاق دفع سائر عقوبات اخروى را، قصد كند چون ایمنى از افتضاح حساب و شرمندگى عتاب و اطفاء نائره غضب جبار و سلامتى از آتش قهر خداوند قهار، اگر چه آن را اختصاصى نیست به آن سراى ولیكن چون بروز و ظهور آن براى كافه عباد در آنجا خواهد بود؛ لهذا در سلك مضرات آن سرا كشیده شد و هر سخت و شدیدى كه به نظر آید بالاتر از آن چیزى نیست كه از او سخت تر باشد، تا برسد خداوند قهار كه همه شداید و سختى ها در جنب او بى قدر و ذلیل بلكه مستهلك و

نابودند .

و در كتاب غایات از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده كه عیسى (علیه السلام) به حواریین خود فرمود: اشد اشیاء غضب خداوند است و از خواص صدقه خصوص در شب خاموش كردن شعله غضب الاهى است؛ چنانچه شیخ عیاشى و صدوق از معلى بن خنیس روایت كردند كه گفت: بیرون رفت حضرت صادق (علیه السلام) در شبى كه آسمان باریده بود و قصد كرد ظله بنى ساعده را، یعنى سایبان بنى ساعده را، كه روز در گرما در آنجا جمع مى شدند و شب غربا و فقراء در او مى خوابیدند، پس در پى آن جناب رفتم ناگاه از او چیزى افتاد فرمود: بسم الله، بار خدایا آن را به ما برگردان، پس به خدمتش رسیدم و سلام كردم فرمود: معلى عرض كردم آرى فداى تو شوم فرمود: دست به مال هر كه یافتى به من ده معلى گفت پس دیدم نان هاى بسیارى پاشیده شده پس هرچه مى یافتم به آن جناب مى دادم، به روایتى یك نان و دو نان و با آن جناب انبانى پر از نان بود پس گفتم: فداى تو شوم، انبان را از جانب شما بردارم فرمود: نه من به این از تو سزاوارترم ولیكن با من بیا، گفت: پس آمدیم به ظله بنى ساعده، و رسیدیم به جماعتى كه در خواب بودند، و آن جناب پنهان كرد یك نان و دو نان را در زیر جامه هر یك از آن ها، تا آن كه به آخر رسید برگشتیم. گفتم فداى تو شوم، عارفند این جماعت به حق، یعنى از شیعیانند فرمود: اگر حق را مى شناختند هر آینه با ایشان به نمك مواسات مى كردیم؛ یعنى در هر چه داشتیم تا نمك ایشان را شریك مى كردیم؛ به درستى كه خلق نكرد خداوند چیزى را مگر آن كه براى او خزینه دارى مقرر فرمود، كه او آن چیز را در خزینه مى گذارد جز صدقه، پس به درستى كه خداوند مباشر مى شود آن را به نفس خود و چنین بود كه پدرم هرگاه تصدق مى كرد به چیزى آن را در دست سائل مى گذاشت، پس مى گرداند آن را و مى بوسید و مى بویید؛ آن گاه به سائل بر مى گرداند و مى فرمود: صدقه به دست قدرت خدا مى افتد پیش از آنكه بر دست سائل بیفتد؛ پس خوش داشتم كه بگیرم آن را كه خداوند آن را گرفته؛ زیرا كه خداوند است ولى صدقه به درستى كه صدقه شب، غضب پروردگار را خاموش مى كند و گناه بزرگ را محو مى كند و حساب را آسان مى كند و صدقه مال را روز با ثمر و عمر را زیاد مى كند . صدوق در خصال از حضرت باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: ابوذر در نزد كعبه ایستاد پس گفت: من جندب پسر سكنم، پس مردم دور او را گرفتند، پس گفت: اگر یكى از شما قصد سفرى كند، مهیا مى كند از توشه آن قدرى كه او را اصلاح كند، پس در سفر روز قیامت آیا چیزى را كه اصلاح كند براى شما، نمى خواهید شخصى برخواست و گفت: ارشاد كن ما را گفت: روزه بگیر روزى كه سخت گرم باشد به جهت روز نشور و حج به جاى آر، براى كارهاى بزرگ و دو ركعت نماز كن در تاریكى شب به جهت وحشت قبور؛ سخن خیر را بگو و از سخن شر ساكت شو؛ یا بر مسكینى صدقه بده شاید به سبب

آن صدقه نجات بیابى. از روزى كه سخت است، قرار ده دنیا را و دو درهم كه انفاق كنى یك درهم را بر عیال خود و یك درهم را براى آخرت خویش پیش بفرست و درهم سوم ضرر مى رساند و نفع نمى بخشد، پس آن را مخواه و بگردان دنیا را دو كلمه، كلمه اى براى طلب حلال و كلمه اى براى آخرت و سومى ضرر دارد و نفع نمى دهد آن را مخواه، پس گفت كشت مرا هم روزى كه او را درك نكردم و خواهد آمد كه غرض ابوذر (رحمه الله) مثال است و الا جمیع خطرات و لحظات و خطورات و سكنات و حركات ایشان به تأیید جلال و علا بوده، براى، تحصیل نفعى از منافع محلله دنیا براى خود یا غیر و یا براى آخرت، سومى نداشت و در امالى از حضرت على (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: به درستى كه بنده چون مى میرد و ملائكه مى گویند: چه پیش فرستاده و مردم مى گویند: چه از پس او مانده، پس پیش بفرستید زیادى مال خود را كه بماند به جهت شما و همه را نگذارید كه ضرر آن بر شما است، به درستى كه محروم كسى است كه از خیر مالش محروم شود و رشك برده شده كسى است، كه سنگین كند به خیرات و صدقات میزان هاى خود را و نیكو كند به آن صدقات در بهشت خوابگاه خود را و پاكیزه كند .

بیست و هشتم: آن كه از انفاق، به خداوند سپردن را قصد كند كه آن مال در نزد حضرت مقدس محفوظ و به عنوان ودیعه گذاشته شده كه در روز تنگى و احتیاج به آن به او گرداند؛ چنانچه خداوند تعالى وعده داده كه مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ ۖ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ ۗ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ 392 آنچه در نزد شماست، سپرى و نابود مى شود و آنچه در نزد خداوند است باقى است، هر آینه جز امید هم مزدشان را به بهتر از آنچه بود كه مى كردند و در كلمه (لنجزین) كه با لام و نون تاكید فرموده وعده منجز صریح در تلف نشدن است، آنچه براى خداوند داده شده .

شیخ ابوالفتوح رازى در تفسیر خود روایت كرده كه: چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) از دفن صدیقه طاهره (علیها السلام) فارغ شد به قبرستان رفت و فرمود: سلام بر شما اى اهل گورها، مال هایتان تقسیم شد و در سراهای تان نشستند و زنان شما شوهر كردند این خبر آن است كه نزد ما است، خبر آن كه نزدیك شما است، چیست، هاتفى آواز داد كه هر چه خوردیم سود كردیم و آنچه از پیش فرستادیم یافتیم و آنچه باز گذاشتیم زیان كردیم و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: از مال تو تو را نصیبى نیست، الا آنچه خوردى و فانى كردى یا پوشیدى و كهنه كردى یا صدقه دادى و بگذرانیدى و در خبر است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گوسفندى را در حجره عایشه بكشت درویشان مدینه خبر یافتند مى آمدند و مى خواستند و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى داد و چون شب در آمد از آن گوسفند هیچ نمانده بود، مگر گردنش، عایشه را پرسید كه از این ذبیحه چه مانده: گفت هیچ نماند مگر گردنش فرمود: بگو همه مانده مگر گردنش .

بیست و نهم: آن كه چنین قصد كند ولیكن غرضش از سپردن بودن او است در خزانه الاهى كه بعد از مردنش به فرزندانش برسد، چه كثرت محبت به اولاد مقتضى رعایت و حفظ آن ها است، از شداید فقر و پریشانى و ذلت سؤال از مخلوق، به رساندن مالى، به ایشان، و هر چه جمع كند و بگذارد در عرصه تلف و فساد و خیانت دیگران است در آن به نحوى كه آن مقصود ابدا حاصل شود، چه بسیار دیده و شنیده شد كه مال ها ذخیره كردند و اولاد خود را به آن سپردند و از آن مال جز وبال براى خود و حسرت براى وارث نتیجه نداد و ودیعه الاهیه از تطرق حوادث محروس و از هلاكت و ضیاع مصون، مدت نگاهدارى و زمان صلاح رد را بهتر داند و آنچه را خداوند دهد، از فساد اذیت عارى و هرگز ضررى به گیرنده نرساند و در عدةالداعى از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هیچ بنده نیكو نمى كند صدقه خود را یا صدقه نیكو نمى دهد در دنیا مگر آن كه خداوند بر فرزندان او، پس از او به نیكویى جانشینى مى كند .

سى ام: آن كه قصد كند از صدقه بر زنده و مرده، تازه و گذشته و نزدیك و دور، پیدا شدن حقى بر گردن آن ها، تا آنكه در روز باز پسین هنگام شفاعت مؤمنین از پرتو انوار شفاعت ایشان نورى برده و به جهت آن حق او را در ذوى الحقوق خود شمرده؛ بلكه در دنیا از فیض دعا و اعمال صالحه آن ها محروم نماند واز الطاف الاهیه و رحمت هاى خاصه كه بر ایشان نازل شود، او نیز شریك گردد و شیخ جلیل سبط شیخ طبرسى صاحب تفسیر، در مشكات الانوار از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: به درستى كه مؤمنین از شما مرور مى كند به او مردى كه امر شده كه او را به آتش اندازند، پس مى گوید:

اى فلان دریاب مرا كه من در دنیا به تو نیكى مى كردم، پس به ملك مى گوید او را واگذار؛ پس خداوند به ملك امر مى كند؛ پس او را، وامى گذارد و نیز از آن جناب روایت نموده كه فرمود: مى آورند شخصى را در روز قیامت كه یكى حسنه ندارد، پس به او مى گویند: به خاطر بیار آیا براى تو حسنه هست مى گوید مرا حسنه نیست جز آن كه فلان بنده مؤمن تو بر من گذشت و آبى خواست وضو گیرد و نماز كند من آب دادم، پس آن بنده را مى خوانند. مى گوید: آرى، پس خداوند مى فرماید: تو را آمرزیدم بنده مرا داخل بهشت كنید. و ایضا از آن جناب روایت كرده كه فرمود: مى گویند به مؤمن در روز قیامت جستجو كن و نظر كن در رخسارهاى مردم، پس هر كه شربت آبى به تو داد یا لقمه خورانید تو را چنین و چنان كرد به تو، پس دست او را گیر، و داخل بهشت كن، پس او مى گذرد بر صراط و با او خلق بسیار است، پس ملائكه مى گویند به كجا اى بنده خدا، خداوند مى فرماید: براى بنده من روا دارید، پس امضا مى كنند .

و ایضا روایت نمود كه جناب باقر (علیه السلام) به جابر، فرمود: اى جابر، اعانت مجوى براى كارى به دشمن ما و از او طعامى مخواه و شربت آبى نطلب آگاه باش كه او را در آتش مخلد مى سازند، پس

مى گذرد به او مؤمن و مى گوید: اى مؤمن، آیا چنین و چنان به تو نكردم، پس حیا مىكند از او و او را از آتش نجات مى دهد .

و در امالى مفید ثانى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: از فقراء شیعیان ما اعراض نكنید، پس به درستى كه فقیر از ایشان هر آینه شفاعت مى كند. در مثل ربیعه و مضر، ایشان دو طایفه بزرگى هستند از عرب كه در كثرت جمعیت به ایشان مثل مى زنند و مخفى نماند كه چون براى هر مؤمن مقامى است، معلوم و درجه اى است مخصوص، كه رسیده به آنجا به فطرات اصلیه و اعمال شایسته و اخلاق پسندیده و معارف حقه خود و اگر كسى خواست از خوان نعمت ایشان چیزى خورد و از نسج خامه ایشان لباسى پوشد و در ناحیه قصورشان منزل گزیند با دست خالى از كردار و گفتار و سیرت نیك، پس كارى كند به ایشان كه، رشته در میان پیوسته و از نهر عظیم قلوب آن جماعت جویى به دل خود جارى كند، تا آنچه از چشمه فیض الاهى در آن نهر ریزد، بهره به او رسد و به هر مقام كریم و محلى عالى كه ایشان را برند این را با خود كشند .

شیخ صدوق در خصال از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: بعد از ذكر حقوق واجبه مؤمن، پر هرگاه به جا آوردى، آن را وصل كردى ولایت خود را به ولایت، او و ولایت او متصل است به ولایت خداوند و این رقم آثار و خواص از صدقه و انفاق مستبعد نباشد، چه هرگاه بذل مال در جمادات اثر كند و آن ها را مهربان و با اثر كند پس آدمى سزاوراتر به این تاثر است. شیخ حمیرى در قرب الاسناد و از آن جناب روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به قبرى كه مى كندند گذشت و از سختى زمین و تعب كندن: نفس آنكه مى كند، پى در پى شده بود فرمود: این قبر را براى كه مى كنى گفت:

براى فلان، پسر فلان، پس فرمود: زمین سخت نمى شود بر تو، زیرا كه دانسته ام آن شخص نرم و خوش خلق بود، پس زمین نرم شد تا آن كه او را با كف دست مى كندند پس فرمود: به تحقیق كه این شخص دوست مى داشت میزبانى و نیكویى كردن با مهمان را و میزبانى و اكرام نمى كند مهمان را جز مؤمن پرهیزكار و شواهد این مدعى در اخبار اهل بیت (علیهم السلام) بسیار است، پوشیده نماند كه بیشتر مردم تباه روزگار به مضمون آیه شریفه : وَلَٰكِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ 393 نامشان در دفتر ظالمین ثبت و در زمره ستمكاران محشور خواهد بود. و ظالمین از فیض شفعاء محروم، چنانچه خداوند فرموده : مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَلَا شَفِيعٍ يُطَاعُ 394 ستمكاران را در قیامت از خویشى و شفیع مطاع نباشد، كه دستشان را گیرد و بى حمیم و شفیع و صدیق كار در آن سرا پیش نرود و راهى به جنت و رضاى ایزد باز نشود و لذا اهل دوزخ در مقام حسرت به یكدیگر گویند : فما لنا من شافعین و لا صدیق 395 حمیم از این بلا ما را فرجى و از این تنگى ما را مخرجى نباشد، چه نه شافعى داریم و نه صدیقى و نه خویشى و این قرابت

و خویشى كه خداوند خبر داده كه براى ظالمین نیست و دوزخیان آرزویش كنند، پیوند نسبى با اهل تقوا است كه از كثرت عصیان و سركشى و خلاف با ایشان رشته نسبت را نبریده باشد و فرمان همایون إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ 396 اى نوح، این پسر عاصى از اهلیت تو افتاده در حق او نرسیده باشد كه اگر رسیده آن قرابت به مبانیت متبدل شود چنانچه هر صداقت و رفاقت كه از روى تقوى نباشد، در آن سرا به عداوت برگردد . الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ 397 تمامى رفقا و دوستان در قیامت با یكدیگر دشمن شوند، مگر آنان كه دوستى شان از راه تقوا باشد، چه دوستى بى تقوا و مجالست و مصاحبت بى ملاحظه قانون پرهیزكارى سبب شود براى ارتكاب معاصى بسیار؛ چنانچه مشاهده شده است كه بیشتر معاصى جوارحیه از مجالست عاصیان برخیزد و از یكدیگر یاد گیرند و از دیدن عظم گناه را از نظر یكدیگر ببرند و ملتفت نشوند، تا در آن سراى كه پرده برداشته شود دانند و بینند كه، چه اندازه ضرر خسران ابدى به یكدیگر رساندند و از خیرات دائمى محروم ساختند، پس لابد با یكدیگر دشمن شوند چه هیچ ضرر مالى و جانى و عرضى كه در دنیا به سبب عداوت است به هزار و یك این ضرر نرسد و علاوه بر عداوت با یكدیگر مخاصمه و ملاعنه بسیار كنند، كه خداوند در چند جا خبر داده و قبل از آیه سابقه فما لنا من شافعین 398 مى فرماید : فَكُبْكِبُوا فِيهَا هُمْ وَالْغَاوُونَ، وَجُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ، قَالُوا وَهُمْ فِيهَا يَخْتَصِمُونَ، تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ، إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ، وَمَا أَضَلَّنَا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ 399

الخ، پس به روى در افكنده شود در دوزخ گمراه كنندگان از بتان و غیر آن و گمراهان و تمام لشكر شیطان و گویند در حالى كه در جهنم با یكدیگر مخاصمه كنند، به خدا قسم كه بودیم ما در گمراهى آشكار هنگامى كه برابر مى كردیم و مى دانستیم شما را با پروردگار جهانیان، و ما را گمراه نكرد مگر گناهكاران و چنانچه هر صدیق و خویش به كار نیاید؛ بلكه اگر صداقت؛ بى رشته دیانت باشد، مضر شود و با عصیان خویشاوند مقرب، تبرى از نسبت كند. شفیع مطاع از سلسله انبیاء و اوصیاء و ملائكه مقربین نیز آنگاه در مقام شفاعت به زبان حال یا مقام در آیند كه كثرت جرایم رشته نسبت پیروى و متابعت از هم نگسسته و نام امت و مشایعت برداشته نشده باشد و از روى درع و سداد و تشبه در مقدارى از كردار و رفتار در دفتر تابعین و حواشى ثبت شده، كه فى الحقیقه اهانت به ایشان و اهانت به آن جماعت و از لوازم تشریف و احترام ایشان اكرام و احسان به این ها باشد؛ چنانچه مكرر در اخبار رسیده كه فرمودند ما را اعانت كنید، یعنى در شفاعت به ورع و سداد و عفت و كوشش در عبادت و فرمودند: آن قدر بكنید كه خود را در قیامت به ما برسانید كار به انجام خواهد رسید و چون شفیع نشدند، لابد خصم شوند، پس واى بر آن كه شفیع او خصم شود، پس تمام همت خردمند عاقبت بین، در این

سراى بایستى مصروف باشد در ذخیره كردن و مهیا نمودن این سه طایفه از براى روز تنگى؛ پس تا تواند از اهل دیانت و فقراء مؤمنین صدیق و رفیق گیرد و به احسان و اكرام و اعانت و مواسات و ایثار به مال و جاه و بدن، در هر حال براى مرده و زنده آن ها در حیات و بعد از مردن خود به وصیت كردن صدقات جاریه و خیرات باقیه تا بر تمامى ایشان صاحب حق شده در آن روز رستاخیز آن حقوق ادا شود به بهتر و بیشتر از آنچه كرده بود و از این جهت اهل بیت عصمت (علیهم السلام) ترغیب و تحریص فرمودند بر گرفتن اصدقاء به قدر قوت؛ چنانچه در ثواب الاعمال و غیره مروى است از جناب رضا (علیه السلام) كه هر كه بگیرد، براى فایده برادرى، در راه خدا بهشت را براى خود گرفته است و در كتاب اخوان صدوق مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: داخل بهشت نمى شود آن كه پیش فرستاده ندارد. گفتند: یا رسول الله، براى هر كسى پیش فرستاده اى است فرمود: آرى به درستى كه پیش فرستاده مرد برادر اوست در راه خداوند و در ثواب الاعمال مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه زیاد كنید یا گیرید از برادران؛ زیرا كه براى هر مؤمنى دعاى مستجابات است و فرمود: زیاد گیرید از برادران؛ زیرا كه براى هر مؤمنى شفاعتى است و فرمود زیاد كنید از برادرى گرفتن مؤمنین زیرا كه براى ایشان نزد خداوند نعمت و قدرتى است كه روز قیامت به آن مكافات مى كنند، یعنى هر احسانى كه به ایشان كرده شده كه به آن مقام برادرى رساندند یا برادرى باطنى ظاهرى شد در روز قیامت، تلافى خواهند كرد .

در نهج است كه: عاجزترین مردم كسى است كه عاجز باشد از كسب كردن اخوان كه براى خود برادران دینى پیدا كنند و از او عاجزتر آن كه ضایع كند آن را كه جسته، از ایشان، یعنى وفا نكند؛ به حقوقشان و در مصباح از كلام حضرت صادق (علیه السلام) است كه طلب كن برادرى كردن با اتقیا را هر چند در ظلمات ارض باشند، اگر چه عمر خود را در طلب ایشان تمام كنى؛ زیرا كه خداى عزوجل نیافریده بر روى زمین بهتر از ایشان بعد از پیمبران و هیچ نعمتى نداده خداى بر بنده مانند آنچه به ایشان داده از توفیق مصاحبت ایشان، خداى فرموده : الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ 400

و در امالى شیخ ابوعلى است كه رسول خدا فرموده: استفاده نكرده مرد مسلم فائده را بعد از اسلام مانند برادرى كه استفاده كرده او را در راه خدا و در جعفریات از آن جناب مروى است: كه فرمود هر كس برادرى گیرد در راه خدا تزویج مى كند به او حوریه، گفتند: یا رسول الله، هر چند برادرى كند در روز با هفتاد نفر، یعنى هفتاد برادر در روز تحصیل كند فرمود: آرى قسم به آن كه جانم در دست او است اگر هزار برادر گیرد خداوند به او هزار حوریه تزویج مى كند .

و در تحف العقول از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هر كس استفاده كند برادرى در

راه خدا با داشتن ایمان به خدا و وفا به برادرى او و طلب خشنودى خداوند، پس به تحقیق كه استفاده كرده پرتوى از نور خدا را و امانى از عذاب خداوند و مستمسكى كه رستگار مى شود به آن روز قیامت و عزتى دائمى و ذكرى نامى؛ و در غرر مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: كسى كه برادرى ندارد خیرى در او نیست كسى كه برادرى ندارد، املى ندارد، كسى كه صدیقى ندارد، ذخیره ندارد. كسى كه فاقد شد برادر در راه خدا را، پس به تحقیق كه فاقد اشرف اعضاى خود را شده است.و در عدةالداعى مروى است از جناب باقر (علیه السلام) كه دو مؤمن كه در راه خدا برادرى كند هر آینه مى شود در بهشت كه یكى از ایشان رتبه اش به یك درجه، بالاى دیگرى باشد، پس مى گوید اى پروردگار من، او برادر من و رفیق من بود مرا به طاعت تو امر مى كرد و مرا از معصیت تو باز مى داشت و مرا شایق مى كرد به آنچه در نزد تو است آن كه بالاتر است از این دو این را مى گوید، پس جمع كن میان من و او در این درجه، پس خداوند جمع مى كند میان ایشان و از این خبر معلوم مى شود كه، پیدا كردن حق بر اخوان منحصر به دادن مال نیست، بلكه به كلامى حق كه در آن هدایتى باشد، صاحب حق شود و خواهد آمد كه آن بهترین صدقات و انفاقات است بلى برادرى با منع از مال دنیا با اطلاع بر حاجت برادر چه رسد به سؤال از او، هرگز با هم جمع نشود. در كافى مروى است كه: چون ابان بن تغلب از حضرت صادق (علیه السلام) سؤال كرد از حق مؤمن، بر مؤمن و حضرت از گفتن امتناع فرمود: و او اصرار كرد، پس فرمود: این كه تقسیم كنى با او نصف مال خود را، پس حالت ابان، از شنیدن این تكلیف شاق متغیر شد، پس حضرت فرمود: كه خداوند ذكر فرمود : مؤثرین على انفسهم 401 را، یعنى مدح فرموده آنانى را كه مومن را بر نفس خود مقدم مى دارند و او را بر خود مى گزینند و چون تو با او مال خود را تقسیم كردى ایثار ننمودى. ایثار در آن گاه كنى كه از آن نصف دیگرى چیزى به او دهى و اگر انسان با سلسله، علیه سادات این كار را بر شفعاء خود كند، یعنى رسول اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم) و ائمه انام (علیهم السلام) صاحب حق شود؛ چنانچه خواهد آمد كه از جانب آن جناب در قیامت ندا كنند كه، كه هر كه را بر آن جناب حقى است برخیزد و با خود گوید، پس همه گویند كه نعمت و منت از آن خدا و رسول او است پس به ایشان گویند كه هر كه سادات را اكرام و اعانتى كرده صاحب حق بر آن جناب است بیاید و حق خود را بگیرد .

سى و یكم: آن كه قصد كند از انفاق تحبب و تودد، یعنى محبوب شدن در نزد برادران ایمانى و منزل گرفتن در دل هاى ایشان، چه انسان؛ چنانچه مكلف است به دوست داشتن مؤمنین و تحصیل اسبابش و بیرون كردن بغض و كینه و حسد ایشان را از دل، همچنین مكلف است كه خود را محبوب ایشان كند و اسباب این كار را فراهم آورد و اگر از او چیزى در دل دارند بیرون كند و بهترین اسباب آن انفاق و

احسان و ایثار بر ایشان؛ بلكه اداء آنچه ممكن شود از حقوق لازمه ایشان، چنانچه در كلام مجید است ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ 402 و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: فطرى دل ها است دوست داشتن آنكس، كه با ایشان احسان كند .

و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: اعرابى از بنى تمیم خدمت آن جناب آمد و عرض كرد مرا وصیت كن، پس از جمله وصایاى آن جناب این بود كه، دوستى كن با مردم كه تو را دوست دارند و بر این مضمون اخبار بسیار است و ما بیشتر آن ها را با شرح مطالب سابقه در جلد دوم دارالسلام ذكر كردیم هر كه به آنجا رجوع كند فوائدى بسیار به دستش آید و ما ختم مى كنیم این مقام را به ذكر چند حكایت كه مشتمل است بر دیدن انفاق كنندگان ثمره انفاق و صدقه خود را، یا شنیدن از معصومى، تأثیر كردن آن را تا باعث قوت یقین مؤمنین و پاك شدن قلوب جاهلین از زیع شیاطین گردد بعون الله و توفیقه .

اول: در كتاب اختصاص از ابى حمزه ثمالى روایت كرده كه گفت: مردى بود از فرزندان پیمبران كه مال انبوهى داشت و انفاق مى كرد بر اهل ضعف و مسكنت و اصحاب حاجت؛ پس درنگ نكرد زمانى كه مرد، پس زنش كرد در مالش آنچه او مى كرد پس مال درنگى نكرد كه تمام شد و پسرى داشت كه نشو و نما كرد و بر كسى نمى گذشت جز آن كه بر پدرش رحمت مى فرستاد و از خداوند مسئلت مى كرد كه او را از نیكان قرار دهد، پس به نزد مادرش آمد و گفت: چگونه بود حال پدرم، پس به درستى كه من نمى گذرم بر احدى جز آن كه بر پدرم رحمت مىف رستد و از خداوند درخواست مى كنند كه مرا از نیكان قرار دهد. گفت پدرت مردى صالح بود و او را مال بسیارى بود و بر ضعفاء و مساكین و ارباب حاجت انفاق مى كرد، پس چون مرد، من كردم در مالش آنچه او مى كرد، پس مال درنگى نكرد تمام شد گفت: اى مادر به درستى كه پدرم انفاق مى كرد مال خود را و تو انفاق مى كردى مال دیگران را، گفت: راست گفتى اى پسرك من و گمان ندارم تو را كه بر من تنگ بگیرى گفت: تو را حلال باد و در وسعت باش آیا در نزد تو چیزى هست كه طلب كنم به آن از فضل خداوند، گفت: نزد من صد درهم است، پس گفت: به درستى كه خداوند هرگاه خواست كه بركت قرار دهد در چیزى بركت خواهد داد، پس آن صد درهم را به او داد، پس گرفت و بیرون رفت و فضل خداوندى را طلب مى كرد، گذشت به مردى مرده در میان راه كه به غایت هیأت نیكو داشت، پس گفت: تجارتى مى كنم بعد از این كه او را بگیرم و غسل دهم و كفن كنم و بر او نماز بگذارم و او را دفن نمایم، پس چنین كرد و خرج كرد بر او هشتاد درهم را و با او ماند بیست درهم، پس روانه شد به طلب فضل و روزى خداوند، پس مردى به او رسید و گفت: كجا را قصد كردى اى بنده خدا، گفت: مى خواهم طلب كنم فضل و نعمت خداوند را، گفت: آیا نیست با تو چیزى كه

طلب كنى به او از فضل خداوند گفت: آرى بیست درهم گفت: چه نفع مى دهد: تو را بیست درهم گفت: به درستى كه خداوند اگر خواست كه بركت گذارد در چیزى بركت خواهد گذاشت و او گفت: راست گفتى آن گاه گفت: تو را به امرى دلالت مى كنم مرا شریك مى كنى گفت: آرى، گفت: به این راه كه مى روى به خانه اى مى رسى اهل آن خانه تو را تكلیف ضیافت مى كنند، پس قبول كن و مهمان ایشان شو چون به خانه ایشان داخل شوى مى نشینى خادم مى آید و براى تو طعام مى آورد و با او گربه سیاهى مى آید، پس به آن خادم بگو گربه را به من بفروش او مضایقه كند تو الحاح كن، پس او دلتنگ مى شود و مى گوید مى فروشم او را به تو به بیست درهم، پس چون او را فروخت بیست درهم را بده و او را بگیر و بكش و سرش را بگیر و بسوزان و مغز آن را بگیر و برو به فلان شهر پادشاه او كور است و بگو كه من معالجه پادشاه را مى كنم و نترساند تو را آنچه خواهى دید از كشته ها و بردار كشیده ها؛ زیرا كه آن ها كسانیند كه مدعى علاج بودند و ایشان را امتحان كردند، پس چون فائده ندیدند ایشان را كشتند، پس تو را نترساند پس خبر ده كه تو او را معالجه مى كنى و هر چه خواهى بر او شرط كن، روز اول از یك میل از سرمه مغز كله گربه بر چشم پادشاه بیش مكش، او به تو خواهد گفت زیادتر بكش قبول نكن در روز دوم نیز یك میل بكش، پس خواهى دید چیزى را كه مى خواهى؛ پس به تو مى گوید زیاد كن قبول مكن؛ پس چون روز سوم شد سرمه را بكش كه خواهى دید چیزى را كه آن را دوست دارى، پس به تو مى گوید زیاد كن زیاد مكن پس آن جوان رفت و مهمان آن جماعت شد و گربه را به بیست درهم خرید و به آن شهر داخل شد اظهار معالجه پادشاه كرد؛ در روز اول یك میل از مغز گربه در چشم پادشاه كشید اثر نفع ظاهر شد، در روز دوم اندكى مى دید در روز سوم بینا شد و چشمش به حالت اول برگشت، پس پادشاه به او گفت: كه حق بسیارى بر من دارى و پادشاهى مرا به من برگرداندى من دختر خود را به تو تزویج كردم. گفت: من مادرى دارم از او جدا نمى توانم شد، پادشاه گفت: دخترم را بگیر و هر قدر كه خواهى نزد ما بمان آن گاه كه اراده رفتن كنى دختر مرا با خود ببر؛ پس دختر را به عقد او درآوردند و یك سال در نهایت عزت و شوكت و رفاهیت در ملك آن پادشاه ماند. چون بعد از یك سال اراده رفتن كرد پادشاه از همه چیز همراه او كرد از اسب و شتر و گاو و گوسفند و ظروف و امتعه و اموال و اسباب و زر بسیار و بیرون آمد با زوجه و اموال روانه دیار خود شد، تا رسید به آن موضع كه آن مرد را در آنجا دیده بود، پس دید كه آن مرد باز آنجا نشسته چون آن مرد او را دید گفت: چرا به عهد خود وفا نكردى جوان گفت: گذشته ها را بر من حلال كن حال آنچه دارم با تو قسمت مى كنم، پس آنچه داشت به دو حصه كرد و گفت هر حصه را كه مى خواهى اختیار كن، پس یك حصه را اختیار كرد، پس آن جوان گفت كه وفا كردم به عهد خود، گفت: نه، گفت: زیرا كه زن نیز كه در این سفر به هم رسانده و من در آن شریكم

جوان گفت: راست گفتى همه مال را بگیر و زن را براى من بگذار گفت: نمى خواهم چیزى را كه از من نیست، پس اره بر سر آن زن گذاشت كه دو حصه كند و گفت: اختیار نما، پس آن مرد گفت: وفا كردى به عهد خود و آنچه آوردى و آنچه با توست و همه از آن تو من ملكم خداوند مرا فرستاده كه تو را جزا دهم براى آنچه كردى نسبت به آن مرده كه بر سر راه افتاده بود و این پاداش عمل تو است .

دوم: شیخ ابوالفتوح رازى در تفسیر خود آورده كه: چون آیه مباركه مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً ۚ وَاللَّهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ 403 كیست آن كه قرض دهد به خداى وام نیكو تا دو چندان كند مرا و زیادت هاى بسیار و خداى تنگ كند روزى را بر آن كه خواهد و فراخ كند بر آن كه خواهد و مرجع و مآب و به سوى خداوندست نازل شد، مردى از در صحابه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بنام ابو والد حداح بیامد، و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را گفت: یا رسول الله، خدا از ما قرض مى خواهد و حال آن كه او از ما بى نیاز است، گفت: بلى، مى خواهد شما را به بهشت ببرد. گفت: یا رسول الله، اگر من قرض دهم به خداى عزوجل تو، بهشت را براى من ضمانت مى كنى، گفت: آرى هر كه او صدقه دهد مانند آنش در بهشت بدهند، گفت: یا رسول الله و اهل من ام الدحداح با من باشد، گفت: آرى گفت: و این دخترك من دحداحه با من باشد، گفت: آرى، گفت دست به من بده رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) دست در دست او نهاد او گفت: یا رسول الله، مرا دو نخلستان است یكى به بالاى مدینه و یكى به زیر مدینه جز آن چیزى ندارم هر دو را قرض كردم بر خداى عزوجل، رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت نه یكى قرض كن و یكى رها كن تا معیشت تو و عیال تو باشد. گفت: یا رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) چنین مى فرمایى گواه باش كه از این دو نخلستان آن كه بهینه است؛ خداى راست و آن حایطست شصت خرما بن در او است رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت : اذا یجزیك الله الجنة لاجرم خداى تعالى به جز بهشت به تو دهد؛ آن كه ابوالد حداح بیامد و اهلش و فرزندانش در حدیقه بودند گرد درختان مى گردیدند و كارى مى كردند آواز داد و این بیت ها انشا كرد :

اهداك ربى سبل الرشاد یبنى من *** الى سبیل الخیر و السداد فقد مضى

الحائط لى بالراد اقرضته الله على *** فرضا الى التناد بالطوع لا من و لا

اعتمادى الا رجاء الضعف فى *** اثداد فارتحلى بالنفس و الاولاد قدمه

المعاد و البر لا شك فخیر زاد *** المرء الى معاد

ام الد حداح گفت: بارك الله لك فیما اشتریت؛ خداى تو را مبارك كناد و آنچه خریدى، ابوالد حداح این بیت ها بگفت .

بعلك ادى مالدیه و نصح قد متع الله *** ان لك الحظ ان 404 الحظ وضح

عیالى و منح والعبد یسعى و له ما *** بالعجوه السوداء والزهر البلح طول

قد كدح *** اللیالى و له مااجترح

ام الدحداح، آنچه كودكان در دامن و آستین داشتن بستد و بریخت و آنچه در دهن داشتند از دهنشان بگرفت و بینداخت و بیرون آمدند و به حدیقه دیگر رفتند، رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت : كم من عذق رواح و دار فناح فى الجنة لابى الدحداح پس درخت بزرگ و سراى فراخ كه ابو دحداح را در بهشت خواهد بود و شیخ طبرسى در مجمع البیان روایت كرده كه او سبب نزول آن آیه شد؛ زیرا كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه تصدق كند به صدقه پس از براى او است دو مثل آن صدقه در بهشت، پس ابوالد حداح انصارى كه نام او عمرو بن الدحداح است: گفت: یا رسول الله، براى من دو بستان است اگر صدقه دهم یكى از آن دو را، براى من دو مثل او خواهد بود در بهشت، فرمود: آرى، گفت: ام الدحداح با من خواهد بود فرمود: آرى گفت: صبیه با من خواهد بود فرمود: آرى پس صدقه داد بهترین بستان را و تسلیم كرد آن را به رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) پس آن آیه نازل شد، پس مضاعف كرد خداوند صدقه او را به دو هزار هزار؛ و این است مراد قوله تعالى اضعافا كثیرة 405 پس ابوالد حداح برگشت، پس یافت ام الدحداح و صبیه را در بستانى كه صدقه كرده بود، پس بر در بستان ایستاد و پرهیز كرد از گناه، داخل شدن، پس فریاد كرد اى ام الدحداح گفت: لبیك یا ابا الدحداح من این بستان را صدقه كردم و خریدم دو مثل او را در بهشت و ام الدحداح با من است و صبیه با من است گفت: مبارك كند خداوند، آنچه را خریدى و آنچه را فروختى، پس بیرون رفتند و بستان را به حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) تسلیم كردند .

و فرمود: چه بسیار نخله كه آویزان است خوشه آن ها ابوالد حداح را در بهشت خواهد بود .

سوم: جماعت بسیارى از اكابر علماء به اسانید معتبره روایت كردند در سبب نزول سوره هل اتى و ما به ذكر یكى كه اقدم آن هاست، قناعت مى كنیم؛ شیخ جلیل فرات بن ابراهیم كوفى در تفسیر خود روایت كرده كه از جناب صادق (علیه السلام) از پدرش از جدش (علیهم السلام) كه گفت: مریض شد جناب حسن و حسین (علیهم السلام) مرض شدیدى، پس عیادت كرد ایشان را سرور فرزندان آدم، محمد (صلى الله علیه

و آله و سلم) و عیادت كرد ایشان را ابوبكر و عمر؛ پس عمر عرض كرد به على (علیه السلام) یا اباالحسن، اگر نذر مى كردى براى خداوند نذر واجبى؛ زیرا كه هر نذرى كه نیست براى خدا، پس واجب نیست بر صاحبش وفاى به آن، پس على بن ابیطالب (علیه السلام) فرمود اگر خداوند عافیت داد و فرزندان مرا از مرضى كه دارند، روزه بگیرم براى خداوند سه روز پى در پى و فاطمه (علیها السلام) فرمود: مثل گفتار على (علیه السلام) و كنیزكى بود مر ایشان را كه او را فضه مى گفتند: گفت: اگر خداوند دو سید مرا شفا داد از آنچه دارند سه روز براى خداوند روزه بگیرم پس چون خداوند عافیت داد آن دو جوان را از مرضى كه داشتند على (علیه السلام) رفت نزد همسایه خود كه او را شمعون بن حارا مى گفتند، پس به او گفت: اى شمعون، سه صاع جو به من ده با قدرى پشم بریده كه بریسد آن را براى تو دختر محمد (صلى الله علیه و آله و سلم)، یعنى مزد آن ریستن پول آن جو باشد، پس یهودى آن جو و صوف را داد، پس به او فرمود: اى دختر رسول خدا، بخور این را و بریس این را، پس آن شب را به روز آوردند و روز را با روزه چون شام شد برخواست كنیز و صاعى از آن جو را خمیر كرد و پنج گرده نان پخت قرصى براى على و قرصى براى فاطمه (علیهم السلام) و قرصى براى حسن و قرصى براى حسین (علیهم السلام) و قرصى براى كنیز، على با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نماز كرد، پس روى آورد به منزل تا افطار كند چون گذاشته شد طعام پیش روى ایشان و اراده خوردن كردند، ناگاه سائلى بر در خانه ایستاد و گفت: السلام علیكم یا اهل بیت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) مسكینى از مساكین مسلمینم مرا طعام دهید خداوند طعام دهد شما را بر خوان هاى بهشت، پس انداخت على (علیه السلام) و آن جماعت نان را از دست خویش و حضرت على (علیه السلام) این شعرها را انشا كرده گفت :

فاطم ذات السود و الیقین اماترین *** یا بنت خیر الناس اجمعین قد جاء

البائس المسكین یطلب لله و یستكین *** بالباب له حنین یشكوا الینا جائع

كل امرىء بكسبه رهین و یدخل *** حزین من یفعل الخیر یقف سمعین

الجنه امنین یهوى من النار الى *** حرمت الجنه على الضنین یخرج

سجین *** منها ان خرج بعد حین 406

پس فاطمه (علیه السلام) این ابیات را انشا نمود و فرمود :

امرك سمع یابن عم و طاعة امط *** ما بى من لوم و لا و ضاعة عذبت

عنى اللوم و الرفاعه انى لاعطیه *** بالبر له صناعة ارجو، لان جعت

ولا انهى ساعة ان الحق الاخیار و *** من المجاعة وادخل لجنة لى

الجماعة *** شفاعة 407

پس طعام خویش را به آن مسكین دادند و شب را با همان روزه به روز آوردند و چیزى به جز آب نچشیدند چون شام روز دیگر شد كنیزك برخاست به سوى صاع دوم رفت، پس آن را خمیر كرد پنج قرص نان از آن پخت و على (علیه السلام) با نبى (صلى الله علیه و آله و سلم) نماز كرد و پس رو به سوى منزل كرد تا افطار كند، چون طعام پیش روى ایشان گذاشته شد و اراده خوردند كردند ناگاه یتیمى بر در خانه ایستاد و گفت السلام علیكم یا اهل بیت محمد، یتیمى از یتیمان مسلمینم مرا طعام دهید خداوند شما را از مائده بهشتى طعام دهد، پس انداخت على (علیه السلام) و انداختند آن جماعت از دست خود طعام خود را و على بن ابى طالب (علیه السلام) انشاء كرد و فرمود :

فاطم بنت السید الكریم قد جائنا الله *** بنت نبى لیس بالزنیم و من یسلم

بذى الیتیم حرمت الجنة على اللئیم *** فهو السلیم و لا یجوز الصراط

طعامه الضریع فى الجحیم *** المستقیم فصاحب البخل یقف ذمیم 408

پس فاطمه (علیها السلام) این ابیات را انشا كرد و فرمود :

انى ساعطیه و لاابالى واقض هذا *** و او ثر الله على عیالى ارجوا بذاك

الغزل فى الاغزال ان یقبل الله و *** الفوز فى المال و یكفنى همى فى

ینمى مالى امسوا جیاعا و هم *** الاطفال اكرمهم على فى العیال لمن

اشبالى بكربلا یقتل باقتتال 409 *** قتله الویل و الوبال 410

كبولة فارت على اكبال

پس طعام خود را به او دادند و شب را با روزه خود به سر آوردند و نچشیدند جز آن و صبح كردند روزه دار چون شام رسید كنیز برخواست به سوى صاع سوم رفت و آن را خمیر كرد و پنج قرص نان از او پخت و على با رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) نماز كرد، پس رو به منزل آورد تا افطار كند چون

گذاشته شد طعام در پیش روى ایشان و اراده نمودند ناگاه اسیرى كافر بر در ایستاد و گفت: السلام علیكم یا اهل بیت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) قسم به خدا كه شما با ما به انصاف رفتار نكردید ما را اسیر مى كنید و مقید مى سازید و به ما طعام نمى دهید مرا طعام دهید من اسیر محمدم، پس انداخت على (علیه السلام) و آن جماعت از دست خود طعام را و على (علیه السلام) انشا كرد و فرمود :

افاطم حبیبتى و بنت احمد قد زانه *** من سمه الله فهو محمد 411 قد جائنا

الله بخلق اعبد بالقید مأسورا فلیس *** الله بذى المقید من یطعم الیوم یجده

یهتد عند الا له الواحد الموحد *** فى غد ما زرع الزارع سوف

اعطیه لا تجعلینه انكد *** یحصد ثم اطلبى خزائن لم تنفذ 412

پس فاطمه (علیها السلام) انشا نمود و فرمود :

یابن عم لم یبق الا الصاع ابنى و الله *** قد دبرت الكف مع الذارع یا رب

هما جیاع ابوهما للخیر ذو متاع *** لاتتركهما ضیاع قد یصنع الخیر

عبل الذارعین شدید الباع *** بابتداع الا قناع نسجه بصاع 413

پس همه طعام خود را به او دادند و با روزه، شب را به سر آوردند و جز آب چیزى نچشیدند، چون صبح كردند و خداوند مقرر فرمود كه نذر ایشان وفا شود؛ و على (علیه السلام) دست دو فرزند خود را گرفت و ایشان چون دو جوجه بىبال بودند؛ كه از گرسنگى مى لرزیدند، پس ایشان را به منزل رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) برد چون حضرت رسول به ایشان نظر كرد دو چشم مباركش از اشك پر شد و دست آن دو پسر را گرفت و ایشان را به منزل فاطمه (علیها السلام) برد، چون رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به سوى او نظر كرد دید كه رنگش دگرگون شده بود شكمش به پشت چسبیده پیش آمد و او را سخت گرفت و میان دو چشمش را بوسیده فاطمه (علیها السلام) گریه كنان فریاد كرد و اغوثاه به خداوند و به تو یا رسول الله از گرسنگى، پس حضرت سر مبارك به آسمان بلند كرد، و گفت:

بار خدایا، آل محمد را سیر كن، پس جبرئیل فرود آمد و گفت: یا محمد، بخوان گفت: چه بخوانم گفت:

بخوان : إِنَّ الأَبرَارَ يَشرَبُونَ مِن كَأس كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا 414 تا آخر سه آیة، پس بعد از آن، على (علیه السلام) روانه شد و آمد به نزد ابوجبله انصارى و گفت: اى ابوجبله، آیا میسر شود نزد تو قرص یك دینار، گفت: آرى اى ابوالحسن، شاهد مى گیرم خداوند و ملائكه او را و تو را از جانب خدا و رسولش كه

بیشتر مال من حلال است فرمود: مرا حاجتى نیست در چیزى از آن اگر قرض است قبول مى كنم، پس یك دینار به او داد، پس حضرت در كوچه هاى مدینه مى گذشت تا طعامى بخرد، ناگاه مقداد بن اسود كندى را دید بر سر راه نشسته، پس نزدیك او شد و بر او سلام كرد و فرمود: چه شده كه تو را در اینجا غمناك و اندوهگین مى بینم، گفت: مى گویم آنچه را گفت بنده صالح موسى بن عمران رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ 415 پروردگارا من به آنچه فرو فرستى از خیر فقیرم؛ 416 پس حضرت فرمود: چند روز است اى مقداد، گفت: این روز چهارم است، پس حضرت اندك تاملى كرد، گفت: الله اكبر، آل محمد از سه روز و تو اى مقداد از چهار روز؛ تو از من سزاوارترى به این دینار؛ پس آن دینار را به او داد و رفت تا آنكه بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در مسجدش داخل شد چون فارغ شد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) دست بر كتف على (علیه السلام) زد پس فرمود: یا على، برخیز برویم به منزل تو شاید در آنجا طعامى بیابیم چون به ما رسیده كه تو دینارى از ابى جبله گرفته اى، پس روانه شد و على (علیه السلام) از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) حیا مى كرد و سنگ گرسنگى بر شكم بسته بود تا آنكه در خانه فاطمه (علیها السلام) را كوبیدند، چون نظر فاطمه بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) افتاد كه گرسنگى در رخسارش اثر كرده بود رو برگردانید و رفت و گفت داد از رسوایى نزد خدا و رسولش، گویا ابوالحسن ندانست كه سه روز است كه نزد ما چیزى نیست، پس داخل شد در پستوى خانه و ده ركعت نماز كرد آنگاه عرض كرد اى خداى محمد، این محمد پیغمبر توست و فاطمه دختر پیغمبر تو و على برگزیده پیغمبر تو و پسر عم او و این دو، حسن و حسین فرزند زادگان پیغمبر تو هستند، بار خدایا بنى اسرائیل از تو درخواست كردند كه بر ایشان مائده از آسمان فرو فرستى، پس فرو فرستادى مائده را بر ایشان و آن ها به آن كفران نمودند، بار خدایا به درستى كه آل محمد كفران نكردند به آن نعمت، پس از سلام ملتفت شد ناگاه كاسه بزرگى دید پر از آب ثرید و آب گوشت، پس آن را برداشت و گذاشت نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) پس آن جناب دست را به سوى كاسه دراز كرد، پس كاسه و ثرید آب گوشت خداوند را تسبیح كردند، پس خواند نبى (صلى الله علیه و آله و سلم ) وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ 417 و فرمود: یا على، از اطراف كاسه بخورید و صومعه او را یعنى قبه وسط آن را خراب نكنید، زیرا كه بركت در آن است پس میل فرمود رسول و على و فاطمه و حسن و حسین (صلى الله علیه و آله و سلم) و حضرت مى خورد و بر روى على تبسم مى كرد و على (علیه السلام) مى خورد و از روى تعجب به فاطمه نگاه مى كرد. پس نبى (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: یا على، بخور و چیزى از فاطمه سوال مكن، حمد خداى را كه گرداند مثل تو را و مثل او را مریم دختر عمران و زكریا كه هرگاه داخل مى شد زكریا در محراب مریم نزد او رزقى مى دید و مى گفت این براى تو از كجا آمد مى گفت از

نزد خدا، زیرا كه خداوند روزى مى دهد آن را كه می خواهد بى اندازه، یا على، این بدل آن دو دینار كه قرض دادى یا قرض گرفتى به تحقیق كه خداوند عطا فرمود به تو بیست و پنج جزو از معروف، اما یك جزء از آن را براى تو در دنیا قرار داد و این كه تو را از بهشت خود اطعام كرد و بیست و چهار جزء آن را براى آخرت تو ذخیره كرد و على بن ابراهیم از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه در نزد فاطمه (علیها السلام) قدرى جو بود آن را حریره ساخت، چون پخت و پیش روى خود گذاشتند، مسكینى آمد و گفت خدا شما را رحمت كند بخورانید به ما از آنچه خدا شما را روزى داده، پس على (علیه السلام) برخواست و ثلث آن را به او داد، پس درنگى نشد كه یتیمى آمد و گفت خدا شما را رحمت كند اطعام كنید بر ما از آنچه خداوند شما را روزى كرده، پس على (علیه السلام) برخاست و ثلث دوم را به او داد، پس درنگى نشد كه اسیرى آمد و گفت خدا شما را رحمت كند اطعام كنید بر ما از آنچه خداوند به شما روزى كرده، پس على (علیه السلام) برخاست و آن ثلث باقى را به او داد و از آن نچشیدند، پس خداوند نازل فرمود آیات مباركه عینا یشرب بها عباد الله تا و كان سعیكم مشكورا 418 را در شأن امیرالمؤمنین (علیه السلام) و آن جاریست در حق مؤمن كه بكند آن را براى خداوند .

چهارم: آیة الله علامه حلى در منهاج الصلاح نقل فرموده از عالم جلیل احمد بن محمد بن خالد برقى صاحب كتاب محاسن كه درك كرده عصر امام حسن عسكرى (علیه السلام) و غیبت صغرى را كه گفت:

من فرود آمدم در رى و مهمان ابوالحسن مادرانى منشى كوتكین بودم و براى من در نزد او وظیفه بود هر سال ده هزار درهم كه آن را از مالیات قریه اى كه در كاشان داشتم محسوب مى كردم، پس از من مطالبه مالیات كردند و او به جهت پاره كارها از من غفلت كرد، پس در روزى كه در سختى و اضطراب و اندوه بودم كه ناگاه داخل شد بر من شیخى عفیف كه سست شده بود از بس كه خون از او رفته بود و او مردهاى در صورت زندها بود، پس گفت: اى ابوعبدالله، جمع كرده میان من و تو را عصمت دین و موالات ائمه طاهرین (علیهم السلام) پس برخیز براى من در این ایام به جهت رضاى خداوند و سادات ما، پس به او گفتیم درد تو چیست گفت: در حق من گفتند كه من در نهانى نوشتم به سلطان در امر كوتكین، پس به این سبب مال و خون مرا حلال كردند، پس او را وعده دادم كه حاجت تو را برمى آورم و او رفت و پس از رفتن او من اندیشه كردم و گفتم اگر حاجت خود و حاجت او را طلب كنم هر دو با هم برآورده نمى شود و اگر حاجت او را خواهش كنم حاجت مرا بر نخواهد آورد، پس در همان ساعت برخواستم و رفتم به خزانه كتب خودم، پس یافتم حدیثى را كه روایت كرده بودم آن را از جناب صادق (علیه السلام) و آن این است كه، هر كس خالص كند قصد خود را در حاجت برادر مؤمن خداوند مقدر مى كند انجاح آن را بر دست او و بر مى آورد هر حاجتى كه خود دارد، پس همان ساعت

برخواستم و بر استر خود سوار شدم و آمدم بر در خانه ابوالحسن مادرانى، پس مرا بعضى حاجبان مانع شدند و بعضى اذن دادند، پس متفق شدند بر داخل شدن من، پس داخل شدم و یافتم او را كه نشسته بر چهار بالش خود و تكیه كرده بود بر مسند ملوكانه و بر دست او چوبى بود، پس سلام كردم بر او جوابم داد، پس اشاره كرد بنشین، پس خداوند بر زبانم این آیه را جارى كرد كه به آواز بلند آن را خواندم . وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ ۖ وَلَا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا ۖ وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ ۖ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ ۖ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ 419

حاصل مضمون: به جوى در آنچه خداى به تو داده از مال و جوارح و جاه دار آخرت را هر نعمتى كه به تو داده از داخلى و خارجى و ظاهرى و باطنى در راه خیر صرف كن و آخرت را آباد نما و فراموش نكن قسمت و حظ خود را از دنیا و حیات و صحت و فراغت و جوانى و نشاط توان گیرى كه اگر در راه خیر صرف نكنى حظى از دنیا نبردى و فراموش كردى كه چه به تو دادند و براى چه دادند و نفع آن ها براى تو چیست و در كجا خواهد بود و نیكى كن؛ چنانچه خداوند به تو نیكى كرده كه آنچه را محتاجى بى سوال؛ بلكه بى استحقاق بدون منت و اذیت به نحوى كه ندانى داده و مى دهد؛ تو نیز به دیگران چنین ده و فساد را بر زمین طلب مكن كه نشود مگر به فاسق و تباه كردن زمین، پس به سبب آن میزان كند فساد در زمین به بردن بركت از آب و گیاه و غیره؛ چنانچه در باب سوم اشاره به آن شده به درستى كه خداوند فساد كنندگان را، دوست ندارد، پس ابوالحسن گفت: خداوند مستدام كند اكرام تو را اى ابوعبدالله تفضل كرد خداوند به ما به اموالى كه قرار مى دهیم آن را قیمت براى آخرت وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ ۖ وَلَا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا 420 اشاره است به معاش و جامه و لباس پاكیزه، یعنى این دو فقره از آیه را كه خواندى به جهت ترغیب به دادن آن ها است وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ ۖ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ ۖ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ 421 این مقدمه حاجتى و اسباب انجاح او است، پس ذكر كن آن را با روى گشاده تبانى و آرامى گفتم فلان كس را در حقش چنین و چنان گفتند، گفت: آیا او از شیعیان است كه او را مى شناسى، گفتم: آرى، پس چوبى كه در دست داشت انداخت و از كرسى فرود آمد پس اشاره كرد به سوى غلام خود و گفت: آن دفتر را بیار پس دفترى آورد كه در آن ثبت مال آن مرد و آن مالى بى حساب بود، پس امر كرد كه به او رد كردند و امر كرد براى او خلعتى و استرى كه او را به سوى اهلش، معزز و مكرم برگرداند پس گفت: اى ابوعبدالله، كوتاهى نكردى در نصیحت و تدارك كردى كار مرا به سبب او، پس از جانب خود رقعه بدون خواهش من پاره كرد و در او نوشت :

بسم الله الرحمن الرحیم، یطلق لاحمد بن محمد بن خالد البرقى عشرة الاف درهم و ذلك من خراج ضیعته بقاشان داده شود براى احمد بن محمد هزار درهم و این باشد از مالیات مزرعه او به كاشان، یعنى از آن

بابت حساب شود، پس اندكى صبر كرد و گفت: اى ابوعبدالله، خداوند تو را پاداش نیك دهد از جانب من به تحقیق كه تدارك كردى كار مرا به سبب او و تلافى كردى حال مرا به جهت او، یعنى اصلاح كردى خرابى كار من را كه به جهت ظلم به او پیدا شده بود از جانب خود رقعه دیگر پاره كرد و در او نوشت . بسم الله الرحمن الرحیم یطلق لاحمد بن محمد بن خالد البرقى عشرة الاف درهم و ذلك لاهتدائه الصنیعة و العارفة الینا حاصل آن ده هزار درهم دیگر به او دهند چون ما را دلالت كرد به خیر و نیكویى احمد گفت: پس من قصد كردم ببوسم دست او را، گفت: اى ابوعبدالله، كار مرا مشوب مكن والله اگر دست مرا بوسیدى پاى ترا مى بوسم این كم بود در حق او این به حبل آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) متمسك است .

مؤلف گوید: این ابوالحسن ماورانى اسمش احمد بن الحسن بن الحسن است و از شیعیان خاص و مورد توقیع امام عصر (علیه السلام)، چنان چه سید على بن طاووس در كتاب فرح الهموم روایت كرده از ابوجعفر طبرى حكایت طولانى كه محصل آن، آن كه ابوالعباس احمد بن دنیورى سراج ملقب به استاده از دنیور اراده حج كرد یك سال یا دو سال بعد از وفات امام حسن (علیه السلام) و اهل دنیور شانزده هزار اشرفى كه از مال امام (علیه السلام) در نزد ایشان جمع شده بود به او دادند مال هر كسى در كیسه كه او به هر كسى كه نشان و علامت آن را بگوید تسلیم كند، چون به كرمانشاه رسید ابوالحسن ماورانى در آنجا بود او نیز هزار اشرفى در كیسه كرد با چند تخته جامه الوان كه در بقچه بسته بودند كه احمد ندانست در آن چیست، پس احمد آمد به بغداد اول نزد دو نفر كذابین كه مدعى نیابت بودند، رفت و نشانى نیافت آنگاه به نزد ابوجعفر محمد بن عثمان رفت و به امر او و دلالت او رفت به سامرا در خانه حضرت امام حسن (علیه السلام) وكیل حضرت را ملاقات كرد، پس از عرض مطلب توقعى از جانب حضرت حجة (علیه السلام) بیرون آمد كه حاصل مضمونش این بود كه احمد رسید و با او است فلان مقدار كه در كیسه چنین و كیسه چنین تا آخر نشان به نشان كیسه ها را نوشته بود و از كرمانشاه فلان مقدار از جانب احمد بن الحسن المادرانى و عدد جامه ها و رنگ هر یكى را بیان فرمود و امر فرمود كه آن ها را در بغداد به ابوجعفر بدهد او نیز چنین كرد و در مراجعت اهل دنیور جمع شدند و آن توقیع را بر ایشان خواند یكى از آن ها بی هوش شد پس از چندى ابوالحسن مادرانى را ملاقات كرد و قصه را نقل كرد، ابوالحسن گفت: سبحان الله اگر من در چیزى شك كنم در این شك نكنم كه زمین را خداى عزوجل خالى از حجت نمى گذارد و بدانكه چون كوتكین جنگ كرد با یزید بن عبدالله 422 در شهر زور و بر بلاد او مستولى شد و خزانه او را متصرف شد، مردى به من گفت: كه یزید بن عبدالله 423 اسب و شمشیر خود را قرار داد براى در خانه مولاى ما، پس من، خزانه یزید را نقل مى كردم به سوى كوتكین یكى یكى و اسب

و شمشیر را، پس انداختم تا آن كه جز آن چیزى نماند و امید داشتم كه بماند براى مولاى ما (علیه السلام) چون مطالبه كوتكین سخت شد و نتوانستم رد كنم اسب و شمشیر را به ذمه گرفتم در هزار اشرفى و آن را جدا كردم و به خازن خود، سپردم و گفتم در محكم ترین جاها بگذارد و خرج نكند هر چند خیلى محتاج شوم و من در رى در مجلس خود نشسته بودم و حكم مى نمودم و امر و نهى مى كردم كه ناگاه ابوالحسن اسدى داخل شد و زیاد نشست از حاجتش پرسیدم گفت: در خلوت باید بگویم خازن گوشه از خزینه را خالى كرد به آنجا رفتم پس رقعه كوچكى بیرون آورد از مولاى ما (علیه السلام) كه در او نوشته بود؛ اى احمد بن الحسن هزار اشرفى ما كه نزد توست قیمت اسب و شمشیر تسلیم كن به ابوالحسن اسدى، پس براى شكر خدا به سجده افتادم و دانستم كه حجت خدا است چون غیر خودم كسى مطلع نبود، به جهت سرور سه هزار اشرفى دیگر بر آن افزودم كه خداوند بر من به این نعمت منت گذاشت، تمام شد ملخص حدیث؛

پنجم: سبط شیخ طبرسى در مشكات الانوار از احمد بن جعفر الرهبان روایت كرده كه شخصى به امام على نقى (علیه السلام) عرض كرد: كه چه شد كه براى ابو دلف چهار هزار و یك قریه است فرمود: چون شبى مومنى مهمان او شد، پس به او به جهت توشه ظرف خرمائى داد كه در او بود چهار هزار و یك خرما، پس خداوند به او به عوض هر دانه خرما، یك قریه عطا فرمود . ششم: شیخ مفید در كتاب اختصاص روایت كرده از برید عجلى از پدرش كه گفت: داخل شدم بر ابى عبدالله (علیه السلام) پس گفتم: فداى تو شوم، حالم نیكو بود و امروز تمامى چیزها تغییر كرده پس فرمود:

چون وارد كوفه شوى بجوى ده درهم و اگر نیافتى آن را پس بفروش بالشى از بالش هاى خود را به ده درهم، پس دعوت كن ده نفر از اصحاب خود را یعنى از شیعیان و مهیا كن بر ایشان طعامى چون از خوردن فارغ شدند، پس از ایشان خواهش كن براى تو خدا را بخوانند؛ گفت: پس آمدم به كوفه و جستجوى ده درهم كردم قادر نشدم بر آن تا آن كه فروختم بالشى را به ده درهم، چنانچه حضرت فرمود:

و بر ایشان طعامى ساختم و ده نفر از اصحاب خود را خواندم چون خوردند سؤال كردم از ایشان كه براى من دعا كنند، پس درنگى نكردم كه دنیا به سوى من مایل شد .

هفتم: قطب راوندى در كتاب لب لباب نقل كرد كه: شخصى از قاضى رى چیزى خواست پس به او وعده داد هنگام ظهر چون وقت ظهر آمد وعده كرد وقت عصر چون در آن وقت آمد او را ناامید برگرداند، پس اندوهگین برگشت. در راه شخصى نصرانى به او دچار شد و از حالش پرسید قصه خود را براى او نقل كرد نصرانى گفت: تو و فرزندانت در نفقه من هستید مادامى كه زنده ام، پس قاضى در آن شب در خواب قصرى در بهشت دید، پس خواست داخل در آن شود، پس به او ندا كردند كه این دو قصر را

براى تو بنا كرده بودیم چون سائل را برگرداندى ما آن ها را به نصرانى دادیم چون قاضى بیدار شد آمد پیش نصرانى و خبر داد به او آنچه را دید و نصرانى نقل كرد براى او آنچه به آن مسلم كرد، پس قاضى گفت: خریدم آنچه را به او دادى به ده هزار درهم گفت نمى فروشم و اسلام آورد .

هشتم: ایضا در آن كتاب روایت كرده كه سائلى داخل شد در مسجدى چیزى به او ندادند، پس از گرسنگى مرد، پس در فرداى آن روز او را كفن كرده و دفن نمودند، چون به مسجد برگشتند دیدند آن كفن را كه در محراب گذاشته و بر او نوشته بود این كفن برگشته شد به شما و پروردگار به شما غضب كرده .

نهم: دیلمى در اعلام الورى روایت كرده از ابى امامه كه رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به اصحاب خود آیا خبر ندهم شما را از خضر، گفتند: آرى یا رسول الله فرمود: وقتى راه مى رفت در بازارى از بازارهاى بنى اسرائیل ناگاه چشم مسكینى به او افتاد پس گفت: تصدق كن بر من خداوند در تو بركت دهد، خضر گفت ایمان آوردم به خداوند هر چه خداى تقدیر فرموده مى شود در نزد من چیزى نیست كه، آن را به تو دهم قسم مى دهم به وجه خدا كه تصدق كنى بر من كه من مى بینم خیر را در رخساره تو و امید دارم خیر را در نزد تو خضر گفت: ایمان آوردم به خداوند به درستى كه سؤال كردى از من به امرى بزرگ سؤال كردى از من به وجه رب من، پس بفروش مرا، پس او را پیش انداخت به سمت بازار و به چهارصد درهم فروخت و مدتى در پیش مشترى ماند كه او را به كارى وانمى داشت، پس خضر گفت: تو مرا خریدى به جهت خدمت كردن پس به كارى مرا فرمان ده. گفت: من ناخوش دارم كه تو را به زحمت اندازم؛ زیرا كه تو پیرى و بزرگ گفت: به تعب نخواهى انداخت، یعنى هر چه بگوئى قادرم بر آن گفت: پس برخیز و این سنگ ها را نقل كن و كمتر از شش نفر در یك روز آن ها را نمى توانستند نقل كنند، پس برخواست در همان ساعت آن سنگ ها را نقل كرد، پس آن مرد گفت احسنت و اجملت كارى نیكو كردى و طاقت آوردى چیزى را كه احدى طاقت نداشت، پس براى آن مرد سفرى روى داد، پس به خضر گفت: گمان مى كنم شخص امینى هستى، پس جانشین من باش بر اهل من و نیكو جانشینى كن و من خوش ندارم كه تو را به مشقت اندازم: گفت: به مشقت نمى اندازى؛ مرا گفت: قدرى خشت بزن براى من تا برگردم، پس آن مرد به سفر رفت و برگشت و خضر براى او بناى محكمى كرده بود، پس آن مرد به او گفت از تو سؤال مى كنم به وجه خداوند كه حسب تو چیست و كار تو چون است خضر فرمود: سؤال كردى از من به امر عظیمى به وجه خداوند عزوجل و وجه خداوند مرا در بندگى انداخته اینك به تو خبر دهم من آن خضرم كه شنیده اى؛ مسكینى از من سؤال كرد چیزى نبود نزد من به او بدهم، پس سؤال كرد از من به وجه خداوند عزوجل پس خود را در قید بندگى او درآوردم و مرا فروخت و به تو خبر دهم كه هر كس كه از او سوال كنند به وجه خداوند عزوجل، پس رد كند سائل را و

حال آن كه قادر است بر آن مى ایستد، روز قیامت و نیست در روى او پوست و گوشت و خون جز استخوان كه مضطر بست و حركت مى كند. مرد گفت: تو را به مشقت انداختم و نشناختم. فرمود: كه باكى نداشته باش نگاه داشتى مرا و احسان كردى گفت: پدر و مادرم فداى تو حكم كن در اهل و مال من آنچه خداوند بر تو مكشوف نموده، یعنى در اینجا باش و هر چه خواهى بكن یا تو را مختار كنم هر جا كه خواهى بروى فرمود: مرا رها كن تا خداوند را عبادت كنم چنین كرد، پس خضر فرمود: حمد مر خداى را كه مرا در بندگى انداخت آنگاه مرا نجات داد .

دهم: شیخ ابراهیم كفعمى در كتاب مجموع الغرائب نقل كرده كه دیدم در بعضى از كتب اصحاب كه گفت ابوالقاسم پدر وزیر را ابوالمعلا كه من محبوس بودم، پس طلب كردم قدرى خرجى به جهت موكلین كه به آن ها دهم، پس پشیمان شدم و آن مال را صدقه دادم، پس شنیدم هاتفى را كه مى گفت اى ابوالقاسم، خیر باقى مى ماند و احسان نگاه مى دارد و مرد آنچه را پیش فرستاده در صبح آن روز ملاقات خواهد كرد فرج رسید و از حبس بیرون آمدم .

یازدهم: به خط عالم فاضل مولانا ملك على، شاگرد عالم جلیل شیخ حسین والد شیخ بهائى (رحمه الله) در ظهر رجال ابن داود كه در آنجا اجازه نیز بود به خط آن مرحوم براى او این حكایت دیدم كه منقول است از عبدالله بن مسعود كه گفت: سالى در حج بودم در آن كثرت عرفات خوابم ربود به گوشه رفتم خوابیدم، در خواب دیدم كه ندایى از آسمان رسید كه این همه خلایق كه در حجند حج هیچ كدام مقبول نیست الا حج شیخ موفق، كه به حج نیامده و حج همه را به او بخشیدم و چون برخواستم بعد از اتمام به زیارت شیخ آمدم چون دیدمش سلام كردم گفت: علیك السلام یا عبدالله گفتم: چون دانستى نام مرا گفت: چند روز است كه ملهم مى شوم كه دوستى از دوستان ما به دیدن تو مى آید كه عبدالله نام دارد گفتمش یا شیخ مى دانى كه به چه كار آمده ام گفت: بلى حق تعالى اندك پذیر بسیار بخش است، پس گفتم: كه این رتبه از چه یافتى گفت: من مردیم موزه دوز، موزه فقرا مى دوختم و از بعضى اجرت نمى گرفتم و حاصل كار خود را سه حصه مى كردم حصه اى به فقرا مى دادم و حصه اى صرف ضروریات مى كردم و حصه دیگر ذخیره مى كردم كه به حج روم، چون موسم حج شد خواستم كه روانه شوم اهل خانه ام به فرزندى حامله شد و مى گفت كه امسال مرو به بین كه حالم چه مى شود من قبول نكردم تا آن كه از منزل همسایه بوى كباب به مشامم رسید، از روى آن كرد آمدم و همسایه را گفتم كه اندكى از آنچه مى پزى به من ده، كه به عیال خود برم كه از روى آن كرده بر همسایه ضرورت شد كه آنچه كه هست بگوید: گفت: یا عبدالله از این اراده بگذر كه آنچه بر ما حلال است بر تو و اهل بیتت حرام است كه من مدتى است قوت عیال نمى یابم و از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) رخصت شده كه اگر كسى در مخمصه افتد مقدار

سد رمق از میته مى تواند بخورد، من رفتم به كنار خندق خرى مرده یافتم و قدرى از آن را جهت عیال آورده ام و كباب كرده چون این حال از او شنیدم مؤنه حج به او دادم و او بسى خوشحال برگشت و این مرتبه از آنجاست .

دوازدهم: شیخ جلیل ورام بن ابى فراس در تنبیه الخواطر نقل كرده كه عبدالله بن جعفر وقتى رفت به مزرعه اى كه داشت، پس فرود آمد در نخلستان قومى و در آنجا غلام سیاهى بود كه كار مى كرد در آنجا نخل ها ناگاه قوت آن غلام را آوردند و سگى نیز داخل باغ شد و نزدیك غلام رفت، پس غلام انداخت یك قرص از آن را براى او، پس خورد آن را آنگاه قرص دوم و سوم را انداخت براى او، پس آن را خورد و عبدالله نظر مى كرد به سوى او و گفت اى غلام قوت تو هر روز چه قدر است گفت همان كه دیدى گفت: چرا برگزیدى این سگ را بر نفس خود گفت: این زمینى است كه سگ ندارد و گمان مى رود كه از مسافت دورى آمده گرسنه، پس ناخوش داشتم كه ردش كنم، گفت امروز چه خواهى كرد گفت: به گرسنگى مى گذرانم پس عبدالله گفت: مرا بر سخاوت ملامت مى كنند و این غلام سخى تر از من است، پس آن نخلستان و آن غلام را و آنچه در آن باغ بود از آلات و اثاث خرید آنگاه غلام را آزاد كرد و همه آن ها را به او بخشید .

سیزدهم: جنابان عالمان فاضلان صالحان فخرالفقهاء و زین الاتقیا الحبرالمعتمد سید محمد كه از اعیان علماء بلده طیبه كاظمین و اهل آنجاست و اخوى او عالم فاضل تقى، جناب سید حسین كه ملجاء جماعت امامیه در شهر بغداد است و هر دو در علم و تقوى و صلاح و سداد مشهور و معروف در نزد علماء عراق كثر الله تعالى امثالهم، نقل نمودند كه جده ایشان علویه دختر عالم جلیل و حبر نبیل مرحوم سید احمد صاحب تحقیق در فقه و اصول و مؤلف منظومه رائقه معروفه در رجال كه عیال مرحوم سید حیدر جد ایشان بود و او نیز از علماء معروف آن بلد است سه ماه رجب و شعبان و رمضان را روزه مى گرفت و در یكى از شب هاى شریفه كه یا نیمه رجب یا شعبان، مهمان بسیارى براى او رسید، پس در وقت افطار طعام را براى مهمان ها حاضر كرد و اندكى از آن براى سحور خود گذاشت و به جهت تعب و رنج مهماندارى به چیزى میل نكرد به همان آب تنها افطار نمود، پس سائلى از همسایگان كه غیر از خانه این سادات سوال نمى كرد بر در خانه آمد و فقر و مسكنت او را مى دانست، پس آنچه براى سحور خود گذاشته بود به آن سائل داد و دیگر در خانه ماكولى نیافت پس نماز شب خود را به جاى آورد و آبى نوشید و در اطاق را از درون بست و چراغ به حال خود روشن و در فراش خواب خود رفت، با قصد روزه صباح چون مستى خواب بر چشمش مستولى شد و هنوز به خواب نرفته كه نظر مى كند و مى بیند مانند مبهوت به جهت غلبه خواب كه دید دو زن را كه آثار جلالت و بزرگى و وقار از سیمایشان ظاهر و

هویداست و آن كه در سن از دیگرى كوچك تر و در شأن و رتبت بزرگتر نشست در بالاى سر او و به او خطاب كرد با تبسم كه اى دخترك من چگونه عازم شدى به روزه گرفتن بدون افطار و سحر و حال آن كه تو پیرى، عرض كرد فقیرى آمد و طعام خود را به او دادم و اتفاق افتاد كه براى من چیزى باقى نماند، پس به او فرمود: حال چه میل دارى، گفت: آلوى بخارا و نبات و چیزى از شیرینى پس دو كیسه به او مرحمت فرمود كه رنگ هر دو سبز بود در یكى نبات و در دیگرى آلوى بخارا، در هر یك مقدار صد مثقال از آن ها بود و هر دو كیسه در دستش بود رو به در خانه كرد. پس دید بسته است به نحوى كه بسته بود، پس به سرعت آن را باز كرد، مرحوم سید حیدر كه در اطاق دیگر نشسته بود، فریاد كرد كه كیست در را باز كرده، پس آمد به نزد سبد و قضیه را گفت، پس علویه به اطاق خود مراجعت نمود هر دو كیسه را بر سر جا نماز دید. بسیار مسرور شد و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد، پس آن كیسه، آلو بخارا را تقسیم كردند بر اهل خانه و خویشان و اصدقاء و كیسه نبات را به حال خود گذاشتند چند سال براى استشفاء تبرك هر كه شنید خواست و گرفتند و دادند .

و در آن زمان جناب عالم جلیل القدر صفوه العلماء المتبحرین و عمید الحكماء والمتكلمین مرحوم آخوند ملا زین العابدین سلماسى مریض بود مرض ایشان به غایت سخت بود و در میان ایشان و سید، الفت تمامى بود و اخوت داشتند صبح همان شب با كرامت سید قدرى از آن نبات برداشته به نزد مرحوم آخوند آمد و قصه را نقل كرد آخوند فرمود: این نبات بهشت است و فیه شفاء من كل داء و قدرى از آن میل نمود فورا عافیت یافت و نیز در آن زمان نواب مستطاب جلیل الشان غلام محمد خان هندى كه در میان نواب هاى هند ممتاز و بى نظیر و از اخیار آن بلاد بود مریض و بسترى بود و به سید كمال اخلاص داشت و در همان روز مرحوم سید قدرى از آن نبات براى او فرستاد و به محض تناول شفا یافت و خبر به بلاد ایران و جاهاى دیگر رسید از آن خواستند و بردند تا آن كه وقتى متنبه شدند كه این مقدار اندك چگونه تمام نمى شود، با آن كه از او زیاده از یك من شاه تقریبا گرفته شد و بعد از این التفات و تعجب و گفتن چند روز باقى ماند و تمام شد و مرحوم سید حیدر یكى از آن دو كیسه را در میان كفن خود گذاشت و دیگرى را در میان كفن علویه و هر دو كفن در میان بقچه و آن بقچه در میان صندوق هندى بود، كه همیشه بر او قفل بود و آن صندوق در صندوقخانه بود كه آن همیشه مقفل بود چون امانات مردم در او بود، در آن را باز نمى كرد، مگر سید یا علویه و بعد از مدتى سید خواست كفن خود را به كسى از بزرگان ببخشد، پس بقچه را باز كرد و خواست آن كیسه را از میان كفن بیرون آورد آن را نیافت پس از علویه به پرسید كیسه در كجا است گفت: در میان كفن، پس كفن خود را باز كرد آن دیگرى را نیز در آنجا ندیدند .

چهاردهم: جناب متتبع فاضل سید محمد باقر بن محمد شریف حسینى اصفهانى از علماى عهد نادرشاه در كتاب نورالعیون نقل كرده كه عالمى به جهت امر مهمى داخل شد بر سلطان امیر اسماعیل سامانى، سلطان خراسان، پس او را به غایت تعظیم و توقیر فرمود، در وقت برخواستن تا هفت قدم او را مشایعت نمود شب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید كه به او فرمود: یكى از علماء امت مرا تعظیم كردى، پس از خداى تعالى خواستم كه تو را در دنیا معزز دارد تا هفت قدم مشایعت كردى پس سلطنت در اولاد تو تا هفت پشت باقى خواهد بود .

پانزدهم: نیز در آنجا نقل كرده كه مردى بود صالح بیست هزار درهم مقروض بود و مالى نداشت و طلبكار روزى از او مطالبه كرد و در مطالبه سختى نمود، پس آن مرد گریان و پریشان به خانه خود برگشت همسایه اى یهودى، داشت چون او را به آن حال دید گفت تو را قسم مى دهم به دین اسلام كه مرا خبر ده از حال خویش، پس نقل كرد براى او آنچه بر او گذشت چون بر حالش آگاه شد داخل خانه شد و بیست هزار درهم آورده تسلیم او كرد و گفت اگر چه من در دین مخالف تو هستم اما در دنیا همسایه ام سزاوار نباشد كه در كلفت قرض باشى. پس تسلیم كن این را به طلبكار خویش، پس گرفت: آن را و آورد به نزد طلبكار خود او متعجب شد و پرسید از صورت واقعه و حكایت را براى او نقل كرد، پس آن شخص داخل خانه شد و تمسك او را آورد و به او داد و گفت ذمه تو را ابرا كردم كه من پست تر نخواهم بود از یهودى و هرگز از تو مطالبه نخواهم كرد، پس در آن شب در خواب دید كه قیامت بر پا شده و صحیفه هاى اعمال در پرواز بعضى را به دست راستش مى دهند و پاره اى را به دست چپ و نامه عمل او را به دست راستش دادند و اذن دادند كه بى حساب به بهشت رود، پس از سبب نكشیدن حساب و فرستادن به بهشت پرسید به او گفتند تو به مروت خود تمسك آن مرد صالح را به او رد كردى، پس چگونه ما رد نكنیم به تو نامه اعمال تو را و حال آن كه مائیم رحمان رحیم و چنانچه از حساب او اعراض كردى ما نیز از حساب تو اعراض كردیم و چنانچه تو مال خود را به او بخشیدى ما نیز تو را عفو كردیم .

شانزدهم: نیز در آنجا از عبدالله بن مبارك نقل كرده كه گفت: در سالى چون از مناسك حج فارغ شدم به زیارت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) رفتم، پس آن جناب را در خواب دیدم به من فرمود:

چون به كوفه رفتى بهرام مجوسى را از من دعا برسان و بگو در قیامت من شفیع تو خواهم بود، چون به كوفه آمد به نزد او رفت و از كارهاى نیكى كه كرده بود پرسید كه چون مورد لطف سید عالم شد گفت:

دختران و پسرانى داشتم به یكدیگر تزویج كردم گفت بهتر از این چه كردى گفت زنارى معین كردم براى هر یك از فرزندان خود كه چون بزرگ شدند بر میان بندند گفت: آیا چیزى كه نیك باشد در دین ما كردى

گفت: در همسایگى من زنى بود فقیر چند فرزند یتیم داشت شبى داخل خانه من شد و چراغ خود را روشن كرد چون بیرون رفت خاموش كرد من درباره او بدگمان شدم از عقبش رفتم دیدم داخل خانه خود شد اولاد او گفتند چه براى ما آوردى گفت: حیا كردم از دوست نزد دشمن شكایت كنم، پس دانستم كه ایشان به طعام محتاجند، پس جمع كردم آنچه در نزد من بود و طبقى را پر كردم و نزد ایشان فرستادم، گفت در جستجوى همین بودم بشارت باد تو را كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) تو را سلام مى كند و تو را روز قیامت وعده شفاعت داده، پس بهرام بر حسرت عمر گذشته در غیر اسلام گریست و گفت: در دین شما یك چیز ضایع نمى شود، پس بر من اسلام را عرضه كن كه واجب است بر هر كس كه داخل شود .

هفدهم: محدث جلیل سید نعمةالله جزائرى در نورالانوار كه شرح صحیفه كامله است، نقل كرده كه یكى از مجتهدین در خواب مرحوم آخوند ملا عبدالله شوشترى استاد مجلسى اول و یگانه عصر خود در تقوى و علم و عمل را دید، بعد از فوتش كه در هیأت نیكو و مكانت عالى، پس از سبب آن پرسید گفت: سببش آن كه در دستم سیبى بود و من از مسجد جامع اصفهان بیرون مى آمدم، پس طفلى در راه به من برخورد، پس آن سیب را در دست او گذاشتم، پس خوشحال شد و به من دادند و آنچه را كه مى بینى و گمانم اینكه گفت آن طفل یتیم بود .

هیجدهم: مرحوم خلد آشیان حاج میرزا خلیل طهرانى كه در سداد و صلاح و فن طب سرآمد دهر و مقبول عامه و خاصه و مطبوع و محبوب همه علماء عراق بود، پدر عالم جلیل و شیخ نبیل، كه نبود براى او در زهد و تقوى در عصرش نظیر و بدیل؛ شیخناالاكرم و مولانا الاعظم الحاج ملا على طهرانى اعلى الله مقامه، نقل كرد كه من در علم طب چندان درسى نخواندم و استادى ندیدم همه این مهارت و بصیرت از بركت دادن یك نان بود و آن چنان بود كه در جوانى به قصد زیارت معصومه به قم مشرف شدم و در آن جا، بلكه در جاهاى دیگر گرانى سختى بود كه نان به زحمت به دست مى آمد و در آن زمان نزاع بود ما بین دولت ایران و روس و اسرا را آورده بودند و در بلاد متفرق كرده بودند از زن و مرد و صغیر و كبیر و من در یكى از حجرات درالشفا كه عمارتى است در زیر مدرسه متصل به صحن شریف و در او حجراتیست كه، غربا و مترددین منزل مى كنند، منزل كرده بودم روزى به بازار رفتم و رنج فراوانى كشیدم تا نانى به دست آوردم و قصد منزل كردم در بین راه به زنى از اسراى نصارى رسیدم كه طفلى در بغل گرفته بود و از گرسنگى رخسارش زرد شده بود، چون مرا دید گفت شما مسلمانان رحم ندارید كه خلق را اسیر مى كنید و گرسنه نگاه مى دارید، پس بر او رقت كردم و آن نان را به او دادم و از او گذشتم، روز چیزى نخورده شب نیز چیزى نداشتم، تنها در منزل نشسته بودم ناگاه مردى داخل حجره

شد و گفت بى بى مرا دردى رسیده كه بى طاقت شده و نام آن را برد اگر طبیبى سراغ دارى كه علاجش را بپرسم بر زبانم جارى شد كه فلان چیز خوب است گمان كرد كه من طبیبم رفت، پس ساخت و خورد و فورا بهبودى یافت ساعتى نكشید كه همان مرد آمد با یك مجموعه كه در آن الوان اطعمه بود با یك عدد اشرفى و معذرت و تشكر بسیار، فردا آن زن قضیه درد و دواى فورى خود را براى آشنایان نقل كرد، كه چنین طبیب و مداوا ندیده بودم و بعضى از ایشان به پاره اى امراض مبتلا بودند جویاى منزل من شدند و پرسیدند به همان نحو از مفردات بدون معرفت به اصل مزاج و طبیعت آن دوا چیزى نگفتم رفت و خورد شفا یافت خبر منتشر شد بر من هجوم آوردند به همان نحو چیزى مى گفتم و خوب مى شدند سود زیادى به دستم آمد، پس تحفه طبى پیدا كردم و مراجعت كردم كه لامحاله اسامى مفردات و امزجه آن ها را یاد بگیرم چندى در آنجا ماندم آنگاه برگشتم به طهران و به مراجعه كتب در اندك وقتى معروف و مشهور و نامم در اسامى استادان ثبت شد و همه آن از اثر ایثار آن قرص نان بود و قضیه عجیبه دیگر دارد كه در ضمن حكایات متعلق به سادات بیاید انشاءالله تعالى .

نوزدهم: جناب سید محمد حسینى شهیر بابن قاسم عاملى در كتاب اثنا عشریه حكایت كرده كه مردى هفتاد سال خداوند را عبادت كرد، پس شبى در معبد خود بود كه ناگاه زنى جمیله آمد و خواست كه در معبد را براى او بگشاید و آن شب، شب سردى بود، پس اعتناى به او نكرد و مشغول عبادت خود شد، پس آن زن برگشت عابد به او نظر كرد، پس دلش را برد و قلبش را مالك شد پس از عبادت دست كشید و در پى آن زن رفت. پس به او گفت به كجا مى روى گفت: به آنجا كه مى خواهم گفت: هیهات مراد، مرید و آزاد بنده شد، پس او را كشید و داخل منزل خود گرفت و هفت روز در منزل او ماند، پس در آن حال به فكر افتاد در آنچه مشغول او بود از عبادت و این كه چگونه عبادت هفتاد سال را به هفت شب معصیت فروخت، پس آنقدر گریست كه غش كرد چون به حال آمد آن زن گفت اى مرد، قسم به خداوند تو عصیان خداوند نكردى با غیر من و من نیز معصیت نكردم با غیر تو و من در سیماى تو آثار صلاح را مى بینم، پس قسم مى دهم تو را به خداوند كه چون مصالحه كردى با مولاى خود مرا به خاطر آرى، پس بیرون رفت آن مرد فرار كرده تا آن كه شب شد و به خرابه رسید كه در آنجا ده نفر كور بود و در نزدیكى آن كورها راهبى بود كه مى فرستاد براى ایشان در هر شب ده قرص نان، پس غلام راهب نان ها را آورد، پس آن مرد عاصى دست خود را دراز كرد و یكى از آن نان ها را گرفت پس باقى ماند یكى از آن كورها كه چیزى نگرفت، پس گفت نان من چه شد غلام گفت: من در میان شما ده نفر تقسیم كردم كور گفت: امشب را به گرسنگى خواهم سر برد، پس آن مرد عاصى گریست و آن قرص نان را به او داد و به خود گفت من سزاوارترم به گرسنگى به سر بردن، زیرا كه من عاصیم و او مطیع، خوابید و سخت شد بر او

گرسنگى تا آن كه مشرف به هلاكت شد، پس امر فرمود: خداوند ملائكه را كه جانش را بستانند، پس ملائكه رحمت و ملائكه عذاب در او مخاصمه كردند ملائكه رحمت گفتند این مردى است كه از گناه خود فرار كرده و در مقام اطاعت برآمده و ملائكه عذاب گفتند: بلكه او عاصى است، پس خداوند وحى كرد به ایشان كه عبادت هفتاد سال او را به معصیت هفت شب بسنجید، پس آن دو را سنجیدند، پس معصیت هفت شب بر عبادت هفتاد سال فزونى پیدا كرد پس خداوند وحى كرد به ایشان كه معصیت هفت شب را به آن قرص نانى كه برگزید به آن دیگران را بر نفس خود بسنجید؛ و سنجیدند و قرص نانى برترى بر آن پیدا كرد، پس ملائكه رحمت روح او را قبض كردند .

بیستم: نیز در آن كتاب حكایت كرده كه مردى روزى نشسته بود با زنش مشغول خوردن بود و در پیش روى ایشان مرغ بریانى بود، پس سائلى بر در خانه آمد آن مرد بیرون رفت و بر او بانگ زد و راند، پس اتفاق افتاد كه آن مرد فقیر شد و نعمت از او زایل شد و زن را طلاق داد و او شوهر كرد به مردى، پس روزى شوهرش با او غذا مى خورد و مرغ بریانى در نزد ایشان بود كه ناگاه سائلى بر در خانه ایستاد و چیزى خواست آن مرد به زنش گفت كه این مرغ را به او ده، پس زن آن مرغ را نزد او برد، چون نظر كرد؛ دید شوهر اول او است، پس مرغ را به او داد و گریان برگشت، پس شوهر از سبب گریه اش پرسید او را خبر داد كه سائل شوهر اول او بود و نقل كرد براى او قصه خود را به آن سائلى كه او را راند، پس آن مرد گفت كه والله منم آن سائلى كه او را بانگ زد و راند .

بیست و یكم: ایضا در آنجا حكایت كرده كه زن شلى بر عایشه داخل شد و گفت: پدرم صدقه را دوست مى داشت و مادرم صدقه را دشمن داشت و در عمرش صدقه نداد، مگر پاره پیه و قدرى گیاه كه از پس گیاهى روئیده بود، پس در خواب دیدم كه قیامت برپا شده و مادرم پوشانده و به همان گیاه عورت خود را و در دستش همان قطعه پیه بود كه او را از تشنگى مى لیسید، پس رفتم به نزد پدرم و او در كنار حوضى نشسته بود و مردم را آب مى داد، پس طلب كردم از او قدح آبى و مادرم را سیراب كردم، پس از بالا مرا ندا كردند، كه هر كه او را سیراب كرد خداوند دستش را شل كند، پس بیدار شدم به این نحو كه مى بینى؛ یعنى با دست شل شده .

بیست و دوم: و نیز در آنجا از بعض صالحین نقل كرده كه گفت: مرا برادرى صالح بود فوت شد، پس از مردنش او را در خواب دیدم، پس به او گفتم: چه كردى، گفت: چون مرا دفن كردند ملائكه غلاظ و شداد آمدند و مرا به عنف كشیدند و سمت جهنم بردند و درهاى او باز بود و دود بالا مى رفت و غلیظ و شدید بود و شعله او سخت به نحوى كه نزدیك بود كه از هم جدا شود و من یقین كردم به هلاكت خود؛ در این حال بودم كه ناگاه دخترى نیكو رخسارى را دیدم كه مى گفت: مترس و غمگین مباش كه خداوند تو را

به من بخشید آنگاه ایستاد میان من و آتش، پس خداوند شر آتش را از من برگرداند، پس به او گفتم: تو كیستى؟ گفت: من صدقه توام كه در نهانى كرده بودى، آنگاه منادى ندا كرد از زیر عرش كه داخل كنید بنده مرا از در مغفرت به سوى بهشت، پس مرا داخل كردند .

بیست و سوم: سید محدث نبیل سید نعمت الله جزائرى در كتاب انوار النعمانیه حكایت كرده كه مرحوم مقدس اردبیلى اعلى الله نامه مقامه در سال گرانى آنچه از اطعمه داشت با فقراء تقسیم مى كرد و مى گذاشت براى خود مثل یكى از ایشان، پس در یكى از سال هاى گرانى چنین كرد عیالش در خشم شده و گفت مرا و فرزندان مرا در چنین سالى واگذاشتى كه از مردم سوال كنیم، پس او را گذاشت و براى اعتكاف به مسجد كوفه رفت چون روز دوم شد مردى به در خانه آمد و با او بود چند بار گندم پاك و پاكیزه و آرد نرم و نیكو، پس گفت: كه این را صاحب منزل براى شما فرستاده و او در مسجد كوفه معتكف است، چون مقدس از اعتكاف برگشت زنش به او گفت: طعامى كه با اعرابى فرستادى طعام نیكویى بود، پس حمد الاهى به جاى آورد و او را از آن طعام خبرى نبود .

بیست و چهارم: عالم عامل و حاوى حقایق فضایل و ماحى دقایق رذایل مجمع البحرین علم و تقوى مولانا الاجل، آخوند ملافتحعلى ایده الله تعالى نقل فرمود: از یكى از ثقات ارحام خود كه گفت: در یكى از سال هاى گرانى مرا قطعه زمینى بود كه در آن جو زرع كرده بودم، اتفاقا پیش از سایر مزارع خرم شد و خوشه بست و به خوردن رسید. مردم از هر طبقه در سختى و گرسنگى بودند، دلم سوخت و دست از نفع آن برداشتم، پس به مسجد در آمدم و فریاد كردم كه جو آن زمین را واگذاشتم به شرط آن كه غیر فقیر از آن نبرد و فقیر هم زیاده از قوت روز خود و عیالش از آن نگیرد تا سایر زرع ها به دست آید، پس فقرا رو به آنجا آوردند و از سختى و شدت درآمدند و از آن هر روزه بردند و خوردند و مرا خبرى از آنان نبود. چون چشم از آن پوشیده بودم و امیدى از آن زرع نداشتم، تا آنگاه كه همه زرع رسید و مردم در رفاهیت افتادند و از آن زمین دیگر امیدى نماند و از حصاد سایر زرعه اى خود فارغ شدم، به مباشرین حصاد گفتم كه به سمت آن قطعه روند و درو كنند شاید از كاه آن چیزى عاید شود و در میان خوشه ها چیزى مانده باشد، پس رفتند و درو كردند، پس از كوبیدن و پاك كردن آنچه به دست آمده از جو ضعف سایر زمین ها بود و علاوه بر آن كه بردن فقراء تاثیرى در آن نكرد بر آنچه متعارف بود افزود و به حسب عادت محال بود كه یك خوشه در آن مانده باشد و اعجب از آن آن كه چون پاییز شد، حسب مرسوم كه هر زمین زرع شده باید یك سال از او دست برداشت و زرع نكرد آن قطعه معهوده را به حال خود گذاشته نه شخمى كرده و نه تخم در آن افشانده تا آن كه اول بهار شد و برفها را به اعانت خاكستر از

روى زرع ها برداشتند دیدیم كه آن قطعه بى شخم و تخم سبز و خرم و از همه زرع ها بیشتر و قوى تر چنان متحیر شدیم كه احتمال اشتباه در مكان آن دادیم، چون زرع ها رسید حاصل آن چند برابر سایر زرع ها بود وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ 424

بیست و پنجم: و نیز نقل فرمود: از آن مرحوم كه او را بستان انگورى بود در كنار شارع عام، چون خوشه مو در اول مرتبه به خوردن رسید، امر نمود به مستحفظ بستان كه از یك كرد آن كه متصل است به شارع دست بردارند و به عابرین واگذارند كه هر كس از هر جا به آنجا عبور كند بر او مباح و حاجت خود را از آن برآورد و جز دادن آب كارى به آن كرد نداشته باشند؛ چنین كردند و از آن وقت تا وقت چیدن تمام انگور هر عابرى از آن خورد و برد و كسى به آن كارى نداشت چون در آخر پائیز بناى چیدن شد و از همه كرده اى باغ فارغ شدند به احتمال آن كه در میان مو شاید چیزى از نظر عابرین پوشیده و در میان برگ ها خوشه مخفى شده به آن كرد رفتند چون چیده آن را آوردند چندین برابر سائر كردها انگور داشت و خوردن آن همه مترددین علاوه بر نكاهیدن چیزى از آن بر آن افزوده بود .

بیست و ششم: و نیز نقل فرمود: كه هر سال چون گندم را پاك و صاف نموده و به خانه مى آورد زكات آن را مى داد در سالى پس از تصفیه پیش از نقل به خانه به خیال افتاد كه تاخیر زكات را از محلش حسنى ندارد و گندم حاضر و فقرا موجود زحمت نقل برداشته، پس فقرا را كه مى شناخت خبر كرد و گندم را به حساب در آورده حق فقرا را جدا نمود و در میانشان تقسیم نمود و باقى را به خانه بردند و در میان كندوها كه در خانه بود ریختند و مقدار وسعت هر یك معلوم و مبین بود چون حساب كرد معلوم شد كه آنچه از آن به فقراء داد از آن گندم چیزى كم نكرد مقدار آن به اندازه كه بود كه پیش از دادن حق فقراء سنجیده بودند .

بیست و هفتم: على بن ابراهیم قمى در تفسیر خود روایت كرده از ابن عباس كه كسى به او گفت: گروهى از این امت گمان دارند كه بنده گاهى گناه مى كند، پس به سبب آن از روزى محروم مى شود، پس ابن عباس گفت: قسم به خداى كه نیست خدایى جز او، هر آینه این گمان روشنتر است در كتاب خداوند از آفتاب بى حجاب ذكر فرموده خداوند در سوره ن و القلم .

به درستى كه پیرمردى بود و او را بستانى بود و از ثمره آن بستان هرگز داخل منزل و خانه خود چیزى نمى كرد تا آن كه به هر صاحب حقى حقش را مى داد چون شیخ مرد، پنج پسر از او ارث بردند و بار آورد بستان ایشان در آن سال كه پدرشان مرد، بارى كه هرگز نیاورده بود. پیش از آن، پس آن جوانان رفتند به سوى آن بستان بعد از نماز عصر، پس مشاهده كردند ثمره و روزى وافرى كه مانند آن در حیات پدر خود ندیده بودند، پس چون دیدند آن فراوانى را طغیان و سركشى كردند و بعضى به بعضى

گفتند كه پدر ما پیرى بود كه عقلش رفته و خرف شده بود، پس بیائید از یكدیگر عهد و پیمان بگیریم كه به احدى از فقراى مسلمین در این سال چیزى ندهیم تا آن كه غنى شویم و مال ما زیاد شود، پس ضیاع تازه بگیریم، پس چهار نفر از ایشان راضى شدند و پنجمى خشم كرد و او همان است كه خداوند تعالى فرمود : قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْلَا تُسَبِّحُونَ 425 وسط ایشان گفت آیا نگفتیم مر شما را، چرا تنزیه نمى كنید خداى را، و این كلام بعد از دیدن تباهى بستان بود، پس آن مرد گفت: اى پسر عباس، آن وسط ایشان به حسب سن بود گفت نه؛ بلكه در سن از همه كوچك تر بود و در عقل از همه بزرگ تر و وسط هر قوم بهترین ایشان است و دلیل بر این قول خداوند است كه شما اى امت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) كوچك ترین قومید و بهترین امت ها، خداى فرموده : وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا 426 قرار دادیم شما را امت وسط، پس وسطى ایشان گفت از خداى بپرهیزید و بر طریقه پدر خود باشید كه سالم مى مانید و فائده مى گیرید، پس بر او حمله كردند و او را سخت بزدند، چون برادر یقین كرد كه ایشان اراده كشتن او را دارند در مشورت ایشان داخل شد با كراهت و بى رغبتى پس به منزل خود رفتند و قسم خوردند به خداوند كه چون صباح شد بچینند و نگفتند انشاءالله، پس به سبب آن گناه خداوند ایشان را مبتلا كرده و حائل شد میان ایشان و آن روزى كه مشرف شدند بر آن، پس از ایشان خبر داد .

در قرآن مجید إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِينَ؛ وَلَا يَسْتَثْنُونَ؛ فَطَافَ عَلَيْهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَهُمْ نَائِمُونَ؛ فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ 427 ما اختبار نمودیم كفار قریش را؛ چنانچه امتحان نمودیم صاحبان بستان را هنگامى كه قسم خوردند كه بچینند آن را بامدادان و انشاءالله نگفتند، پس به گرد او گردید و احاطه كرد به او عذابى از جانب پروردگار تو در آن حال كه ایشان در خواب بودند، پس گردید مانند صریم، یعنى سوخته، پس آن مرد پرسید: اى پسر عباس، صریم چیست؟ گفت: شب تاریك كه نه روشنایى در او است و نه نور، چون صبح كردند آن جماعت آواز دادند یكدیگر را كه أَنِ اغْدُوا عَلَىٰ حَرْثِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَارِمِينَ فَانْطَلَقُوا وَهُمْ يَتَخَافَتُونَ 428 بامدادان بر سر محصول خود روید اگر قصد چیدن دارید، پس به راه افتادند و ایشان با یكدیگر تخافت داشتند آن مرد پرسید اى پسر عباس، تخافت چیست؟ گفت: مشورت مى كردند بعضى با بعضى لكن نمىشنید احدى غیر ایشان أَنْ لَا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ، وَغَدَوْا عَلَىٰ حَرْدٍ قَادِرِينَ 429 پس گفتند: داخل نشود در آن بستان امروز بر شما مسكین و بامداد كردند در حالتى كه توانا بودند بر قصد چیدن یا بر منع مساكین یا حرمان از خیر بستان كه نقیض مقصود ایشان بود از حرمان فقرا و در نفس هاى ایشان بود كه بچینند آن ثمرها را و نمى دانستند كه از سطوت ها و نقمت خداوند، چه بر او وارد شده، پس چون دیدند او را و مشاهده نمودند آنچه بر او نازل شده گفتند انالضآلون، بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ 430 كه مائیم گمشده، بلكه مائیم بى بهره و محروم شده، پس

خداوند ایشان را از آن روزى به سبب آن معصیت كه از ایشان صادر شد محروم كرد و هیچ ظلمى نكرد ایشان را قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْلَا تُسَبِّحُونَ 431 گفت: بهتر ایشان آیا نگفتم به شما چرا تسبیح نمى كنید قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ 432 گفتند: منزه است خداى ما، ما از ستمكاران بودیم، فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ يَتَلَاوَمُونَ، قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا طَاغِينَ، عَسَىٰ رَبُّنَا أَنْ يُبْدِلَنَا خَيْرًا مِنْهَا إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا رَاغِبُونَ، كَذَٰلِكَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ 433 پس رد كرد بعضشان بر بعضى و یكدیگر را ملامت مى كردند گفتند اى واى بر ما، بر ما كه بودیم زیاد روندگان شاید پروردگار ما عوض دهد ما را بهتر از آن كه ما به سوى پروردگار خود راغبیم همچنین است عذاب و هر آینه عذاب آخرت بزرگ تر است اگر بدانند .

بیست و هشتم: در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) مذكور است كه: روزى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خود فرمود: كه كدام از شما در شب گذشته شرم كرد از برادر خود یا پنهان كرد خود را از برادرى كه در راه خدا داشت به جهت فقرى كه در او دیده بود آن گاه شیطان وسوسه كرد در آن برادر و پیوسته با او مجاهده كرد تا بر او غلبه نمود، پس على (علیه السلام) فرمود:

منم یا رسول الله، پس رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: یا على خبر ده به آن برادر، مؤمنین خود را تا پیروى كنند به كار نیك تو به آن مقدار كه توانایى دارند هر چند نرسد احدى از ایشان به مقام تو و نشكافد كسى غبار تو را و نكرد به سوى تو كه سبقت مى گیرى به سوى فضائل مگر نگریستن آفتاب از زمین و اقصاى مشرق از اقصاى مغرب، پس على (علیه السلام) فرمود: یا رسول الله گذشتم به مزبله فلان قبیله مرد مؤمنى از انصار را دیدم كه مىگرفت از آن مزبله پوست خربزه و خیار و انجیر و آن ها را از شدت گرسنگى مى خورد چون او را دیدم حیا كردم كه مرا به بیند، پس خجل شود، پس اعراض كردم از او و به منزل خود آمدم و براى سحور و افطار خود دو قرص نان جو مهیا كرده بودم، پس آن ها را به نزد آن مرد آوردم و به او دادم و گفتم از این تناول كن هرگاه گرسنه شدى، پس به درستى كه خداى عزوجل بركت را در آن قرار مى دهد، پس گفت اى ابوالحسن من مى خواهم امتحان كنم این بركت را، چون یقین دارم به راستى گفتار تو من گوشت جوجه مى خواهم كه بعضى از اهل منزل من آن را خواسته، پس گفتم به او بشكن از او چند لقمه به عدد آنچه مى خواهى از جوجه كه خداى تعالى آن را جوجه مى كند به جهت سؤال من از او به جاه محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و آل طیبین طاهرین (علیهم السلام)، پس شیطان در دلم خطور داد كه اى ابو الحسن تو این را مى كنى با او شاید او منافق است و من سزاوارم براى نیكى كردن و چنین نیست كه هر نیكى مى رسد به مستحقى و گفتم به او كه من مى خوانم خداى را به محمد و آل طیبین او (علیهم السلام) كه او را توفیق اخلاص دهد و از كفر دور كند

اگر منافق است؛ زیرا كه صدقه كردن من به او به این دعا بهتر است از صدقه كردن به او و به این طعام شریف كه سبب مالدارى و غنا است، پس شیطان را غلبه كردم و خداى را در نهانى از آن مرد با اخلاص به جاه محمد و آل طیبین طاهرین او (علیهم السلام) خواندم، پس لرزید رگ هاى گردن آن مرد و بر او درافتاد بلندش كردم و گفتم: تو را چه شده، گفت: من منافق بودم و شاك در آنچه محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و آنچه تو مى گویى، پس پرده برداشته شده از آسمان ها و حجاب ها، پس دیدم بهشت را و آنچه از خیرات كه شمرده بودند و پرده برداشته شد از طبقه هاى زمین، پس دیدم دوزخ را و آنچه به آن از عقوبات ترساندید و این در آن حال بود كه ایمان در دلم جاى كرد و خالص شد به او قلبم و زایل شد از من شكى كه مرا كور كرده بود، پس آن مرد آن دو قرص را گرفت و گفتم به او هر چه مى خواهى بشكن از این قرص اندك اندك كه خداى تعالى بر مى گرداند او را به آنچه مى خواهى و آرزو دارى پس پیوسته چنین بود كه منقلب به گوشت و چربى و شیرینى و رطب و خربزه و میوه هاى زمستانى و تابستانى تا آن كه خداوند ظاهر كرد از آن دو گرده نان امر عجیبى و گردید آن مرد از آزاد كرده هاى خدا از دوزخ و از بندگان برگزیده هاى اخیارش شد .

بیست و نهم: مرحوم خلد آشیان حاج مهدى سلطان آبادى كه از نیكان عباد و صلحاء اخیار و مهاجر از شغل دیوان و سال ها مجاور قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود نقل كرد كه در مدینه طیبه بعد از مراجعت از حج بیت الله الحرام به جهت مخارج راه معطل شدم، پس مبلغى قرض كردم و چون بر حال نخاوله كه شیعیان فقیر مجاور آن بلد شریفند مطلع شدم، قدرى از آن تنخواه را به ایشان دادم، پس از آن چون حساب پول را كردم پنج تومان زیاده بود از بركت آن اعانت است .

سى ام: ایضا نقل كرد كه در سالى چون از خرمن فارغ شدیم گندم را كیل كرده زكات آن را از همان جا دادیم، بعد از آن به قدر یك ماه آن گندم در همان خرمن كه حیوانات و موش ها از آن بردند و خوردند آن گاه آن را كیل كردیم با كیل روز اول موافق بود از آنچه به زكات رفته بود و حیوانات تلف كردند كسرى نكرده بود .

سى و یكم: و نیز نقل كرد و از بعضى ثقات دیگر نیز شنیدم كه شبى جناب عالم جلیل آخوند ملا محمد تقى فراهانى سلمة الله كه از جمله اجله علماء و صلحا است، با برادرش دعوت كردم و در خانه تدارك دو نفر مهمان را گرفتم در شب عدد مهمان به دوازده رسید كه بى وعده و خبر آمدند و خواستند برگردند، مانع شدم و گفتم هر چه هست با هم مى خوریم دو قاب كوچك از طعام و دو كاسه كوچك خورش و دو نان سنگك حاضر كردم كه خوراك سه چهار نفر بیش نبود. این غذا را اشخاص مفصله كه جناب آخوند و برادرش و سه نفر دیگر از قریه ابراهیم آباد و جناب آقا شیخ اسماعیل محلاتى با دو نفر دیگر و جناب

آخوند ملا غلام على خوانسارى و دو نفر دیگر كه به جهت مرافعه آمده بودند و خودم، خوردیم و سیر شدیم و نصف آن غذا بیشتر صرف نشد و یك نان و یك پشقاب طعام و یك كاسه خورش زیاد آمد كه فهمیدند و از این بركت متحیر ماندند .

سى و دوم: و نیز نقل كرد كه وقتى در خدمت جناب عالم ربانى و چشمه فیض سبحانى المولى الاعظم والطود الاشم آخوند ملا فتحعلى سلطان آبادى ایده الله تعالى به سامرا مشرف شدم، چند مرتبه خرجى كه به جهت راه برداشته بودم شمردم پانزده تومان بود و دو تومان آن را به جناب معزى الیه دادم، بعد از چند روز باز آن تنخواه را شمردم پانزده تومان بود از آن چیزى كم نشده بود .

سى و سوم: و نیز نقل كرد كه وقتى در نجف اشرف تنخواهى داشتم بعضى از فقراء را دستگیرى كردم، چون دوباره آن تنخواه را شمردم به قدر ده یا پانزده قران بر آن تنخواه افزوده شده بود، علاوه بر آنچه از آن به فقراء داده بودم، چند ماه قبل از اتمام این كتاب به جوار رحمت الهى پیوست .

سى و چهارم: در ابواب جنان واعظ قزوینى (قدس سره) مذكور است كه یكى از شارحین احادیث نبوى (صلى الله علیه و آله و سلم) در طى شرح حدیث فى كل كبد اجر روایت نموده كه حاصل معنى آن است كه مردى بود در بنى اسرائیل پاى سعیش در طریق جهالت فرسوده و دامن زندگانیش به اوساخ نافرمانى آلوده وقتى به سفر رفت در راهى به سر چاهى رسید سگى را دید از بسیارى تشنگى زبانش از كام برآمده مرد را از حرارت عطش آن سگ آتش در دل افتاده، چون دلو درسى نداشت عمامه از سر گرفته كاسه چوبین كه داشت بر آن بسته و از چاه آب كشیده سگ را سیراب گردانید، پس الله تبارك و تعالى به پیغمبر آن عصر وحى نمود انى قد شكرت له سعیه و غفرت له ذنبه لشفقته على خلق من خلقى به درستى كه من به تحقیق سعى آن را مشكور گردانیدم و گناه او را آمرزیدم از جهت شفقت و دلسوزى كه او بر خلقى از مخلوقات من نمود، پس این خبر به آن مرد رسید از گناهان توبه كرد و آب توفیق پاكدامنى خود را برسن مدآه پشیمانى از چاهسار آمال و امانى بر آورد .

سى و پنجم: شیخ صدوق در خصال روایت كرده از حضرت سجاد (علیه السلام) حدیثى كه خلاصه اش این است كه سه نفر با هم قسم خوردند كه به مدینه آیند و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را بكشند، پس حضرت از اصحاب خواست كه كسى برود و آن ها را دفع كند، كسى جواب نداد، على (علیه السلام) حاضر نبود خبر كردند آمد، پس عازم شد حضرت درع خود را بر آن جناب پوشانید، شمشیر خود را بر او حمایل كرد و بر اسب خود سوار كرد تشریف برد، پس از سه روز برگشت و با او بود یك سر و ده اسیر و سه شتر و سه اسب و عرض كرد، چون به وادى رسیدم این ها را دیدم بر شتر سوارند، پس از اسم من پرسیدند؟ گفتم: على بن ابیطالب پسر عم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)

گفتند: ما براى خدا رسولى نشناسیم و فرقى نكند چه تو را بكشیم چه او را، پس این مقتول بر من حمله كرد، تا این كه فرمود: پس او را ضربت زدم و سرش را بریدم آن دو نفر گفتند: به ما رسیده كه محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) رؤف و مهربان است ما را به نزد او ببر تعجیل مكن و این رفیق ما مقابل هزار سوار بود؛ پس حضرت فرمود: یكى از این دو را نزدیك آر نزدیك آمد به او فرمود: بگو اشهد ان لا اله الا الله نگفت، فرمود: دور كن و گردنش را بزن، پس دیگرى را خواست و به آن نیز فرمود: قبول نكرد او را نیز فرمود: كه بكشد چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) خواست گردنش را بزند جبرئیل نازل شد و گفت: پروردگارت به تو سلام مى رساند و مى فرماید كه او را مكش زیرا كه او خلق نیكو دارد و در قوم خود سخى بود، پس آن مرد در زیر شمشیر گفت: اى رسول رب توست كه بر تو سلام مى رساند فرمود: آرى، گفت: سوگند به خدا هرگز مالك نبودم درهمى را با بودن برادر براى من و روى بر نگردانم در حربگاه و در بعض نسخ چنین است كه رو ترش نكردم در ایام گرانى من شهادت مى دهم ان لا اله الا الله و انك رسول الله پس حضرت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: این كسى است كه او را حسن خلق و سخاوت به سوى جنات نعیم كشاند و در باب ششم آخر این خبر به نحو دیگر گذشت .

سى و ششم: و نیز صدوق در امالى خبرى طولانى نقل كرده كه ملحض آن این كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) شبى در مكه اعرابى را دید، كه خود را به پرده كعبه آویخته و از خداى مغفرت مى طلبید، حضرت به اصحاب خود فرمود: خداى كریم تر است كه مهمان خود را رد كند شب دوم او را دید كه باز به پرده آویخته و از خدا مى خواهد، كه به او جنت دهد و از آتش برهاند. حضرت فرمود: كه خداوند به او داد شب سوم باز دید او را به همان حالت كه از خدا چهار هزار درهم مى خواهد، پس حضرت او را خواند و فرمود: از خدا مهمانى خواستى، داد، بهشت خواستى داد، برگرداندن دوزخ خواستى كرد؛ امشب چهارهزار درهم مى خواهى گفت تو كیستى؟ فرمود: على بن ابیطالب گفت: تو والله مقصود منى، هزار براى صداق هزار براى دین هزار براى خریدن خانه هزار براى معاش فرمود: در مدینه بیا به خانه من، بعد از زمانى رفت و بر آن جناب وارد شد طعامى نداشت كه به او دهد، پس از خانه بیرون رفت و به سلمان فرمود: باغى را كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) براى من غرس كرد به فروش، پس آن را به دوازده هزار درهم فروخت و دراهم را آورد. حضرت اعرابى را خواست چهارهزار درهم به او داد و چهل درهم نیز براى خرج راه فقرا خبر شدند آمدند حضرت قبضه قبضه از آن دراهم مى گرفت و به آن ها مى داد تا تمام شد به خانه برگشت فاطمه (علیها السلام) پرسید باغ را فروختى ثمن آن چه شد، فرمود: دادم به كسانى كه حیا كردم خوارشان كنم به جهت مذلت سؤال پیش از آن كه سوال كنند، گفت:

من گرسنه و دو فرزندم گرسنه و شك ندارم كه تو نیز گرسنه اى براى ما یك درهم از آن قسمت نبود، پس دامن آن جناب را گرفت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) تشریف آورد آن مكرمه را ساكت كرد و رفت، اندكى نكشید كه برگشت و هفت درهم آورد و فرمود: آن را طعام بخرند چون فاطمه (علیها السلام) آن را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) داد گفت : بسم الله والحمدالله كثیرا این رزقى است از جانب خداوند، پس امام حسن (علیه السلام) بیرون رفت مردى را دید كه مى گوید: كیست كه قرض دهد، غنى وفا كننده، یعنى خداوند را، حضرت به امام حسن (علیه السلام) فرمود: به او بدهم گفت: آرى، به خدا، پس تمام را به او داد و گفت: اى پدر همه را دادى فرمود: آن كه اندك را داد قادر است بر دادن زیاد، پس حضرت به در خانه مردى رفت كه درهمى قرض كند، پس اعرابى را ملاقات كرد كه ناقه دارد گفت: یا على، این ناقه را از من بخر فرمود: بها ندارم گفت مهلت مى دهم فرمود: به چند گفت به صد درهم، فرمود: اى حسن بگیر، پس از او گذشتند اعرابى دیگر را دیدند به همان صورت ولیكن در لباس دیگر گفت: یا على، ناقه را مى فروشى، فرمود: چه خواهى كرد. گفت: بر پشتش جهاد مى كنم اول جنگى كه پسر عمت برود.

گفت: اگر راست گویى براى تو باشد بى بهاء گفت قیمت آن نزد من است و تو آن را به قیمت خریدى به چند خریدى فرمود: به صد درهم گفت: براى تو باشد هفتاد درهم 434 پس صد و هفتاد درهم را از او گرفت و ناقه را داد و در جستجوى آن اعرابى بر آمد كه صد درهم را به او داد پس رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را دید كه در وسط راه نشسته كه هرگز ندیده بود آنجا نشیند چون او را دید خندید و فرمود: یا ابالحسن اعرابى را مى طلبى كه به او بها ناقه را دهى گفت: آرى فداى تو شود پدرم و مادرم، فرمود: آن كه ناقه را فروخت جبرئیل بود، آن كه از تو خرید میكائیل و شتر از شتران بهشت بود و دراهم از نزد پروردگار عالمیان، پس آن را در راه خیر انفاق كن و از احتیاج و درویشى مترس .

سى و هفتم: فقیه كامل، حاج ملا احمد نراقى در خزائن خود نقل كرده از شخصى كه از اصحاب بعضى از صلحاء بود كه پس از مردن آن مرد صالح او را در خواب دیدم؛ از او پرسیدم كه خداوند با تو چه كرده گفت: مرا در محضر جلال خود واداشت و فرمود: آیا دانستى كه براى چه تو را آمرزیده ام، گفتم:

به اعمال صالحه ام فرمود: نه، گفتم: به اخلاصم در بندگى فرمود: نه گفتم: به فلان و فلان فرمود: نه به جهت هیچ از این ها تو را نیامرزیدم، گفتم: الهى پس به چه مرا آمرزیدى فرمود: آیا به خاطر دارى وقتى را كه در كوچه هاى بغداد راه مى رفتى پس گربه كوچكى را دیدى كه سرما او را عاجز كرده بود و او پناه مى برد به پایه دیوار از شدت یخ و سرما او را گرفتى محض ترحم بر او و در میان پوستین خود كه در بر داشتى جاى دادى كه او را از سرما نگاه دارد، گفتم آرى فرمود: چون بر آن گربه ترحم كردى ما بر تو رحم كردیم .

سى و هشتم: بحر زاخر و عالم فاضل معاصر میرزا محمد باقر خونسارى، در روضات الجنات نقل كرده كه روزى یكى از لشكریان جناب عالم جلیل آخوند ملا خلیل قزوینى، شارح كافى را ملاقات نمود، در یكى از كوچه هاى قزوین و در دست آن شخص برات جویى بود بر بعضى از رعایا، پس به جناب آخوند داد كه بخواند تا اسم آن شخصى كه حواله بر اوست معلوم شود، چون آن جناب آن را خواند فرمود: این نوشته به اسم این بنده است و آن شخص را به منزل خود برد و آن مقدار جو را با شد رغبت به او داد چون آن مرد رفت و شب شد، جو را در نزد اسبان شاهى ریختند هیچ اسبى دهن به جو باز نكرده، پس ناظرین متعجب شدند و به سلطان رساندند چون از حقیقت حال استكشاف كردند و جناب آخوند را شناخت بر اكرام و احترام او افزود و در این عمل هم صدقه غرض و هم مال بود .

مقام دوم: در اقسام صدقه به ملاحظه آنچه آن را باید داد ممكن است بذل آن و رسیدن خیرش به عباد و اقسام انواع آن پنج است .

اول: انفاق به حالت قلبیه دوم: بذل جوارح و اعضا سوم: صدقه به زبان چهارم: مواسات به مال پنجم: صدقه كردن تبرك آنچه شوند و گاهى جدا و گاهى بعضى با بعضى .

قسم اول: انفاق به قلب؛ یعنى دوست داشتن رسیدن خیرات دنیوى و اخروى و نرسیدن شرور آن ها به برادر مومن محتاج و باقى بودن نعمت موجوده و بالجمله دوست داشتن براى او آنچه را كه براى خود مى خواهد، بعد از فهمیدن آن كه چه را باید دوست داشت و طلب كرد و بد داشتن براى او آنچه را كه براى خود مكروه دارد، با تمیز دادن آنچه را كه باید خوش داشت و خواستن رسیدن و نرسیدن آن محبوب و مبغوض به او در مكنون ضمیر و سویداى خاطر از خداوند لطیف خبیر به عزم ثابت جار صدق آن ظاهر باشد بر واقف بر مخفیات سرائر و تحصیل این مقام بر فاقد آن لازم و متحتم و بى آن سائر صدقات بى روح؛ بلكه گاهى صاحبش منسلك در رشته منافقین، چه اگر كسى چیزى به دیگرى دهد و در دل نخواهد كه چیزى را به او رسد، البته از برادران دینى او شمرده نشود، شیخ مفید در كتاب اختصاص از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: اهل نیكى در دنیا، اهل نیكى باشد در آخرت به ایشان مى گویند گناهان شما آمرزیده پس نبخشید حسنات خود را به هر كسى كه خواستید و نیكى كردن واجب است بر هر كسى بدل و زبان و دست، پس اگر كسى قادر نباشد بر نیكى كردن به دست، پس نیكى كند بدل و زبان و اگر كسى قادر نباشد بر نیكى كردن به زبان، پس قصد كند آن را به دل و ایضا در آنجا و صدوق در كتاب اخوان از آن جناب روایت كردند كه فرمود: دوستى ابرار، مر ابرار را، ثواب است، براى ابرار و دوستى فجار مر، ابرار را فضیلت است براى ابرار و بغض فجار مر، ابرار را زینت است براى ابرار و بغض ابرار مر فجار را رسوائى و اهانت فجار است .

و در تحف العقول از جناب سجاد (علیه السلام) مروى است كه فرمود: اما حق اهل ملت تو بر تو، پس در دل داشتن یا خواستن سلامتى ایشان و پهن نمودن بال مهربانى و رافت به بدكاران ایشان الخ .

و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: در ضمن حقوق واجبه برادر مؤمن كه آسانترین حق او آن كه دوست داشته باشى براى او آنچه را مى خواهى براى نفس خود و مكروه دارى براى او آنچه را ناخوش دارى براى خود، و نیز از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: شش خصلت است كه در هر كس از شما باشد در پیش روى خدا باشد 435. و از جانب راست او باشد دوست داشته باشد مرد مسلم، براى برادر خود، چیزى را كه دوست دارد براى عزیزترین اهل خود و مكروه دارد مرد مسلم، براى برادر خود چیزى را كه مكروه دارد براى عزیزترین اهل خود .

در خصال از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه شیطان گفت: پنج نفرند كه مرا در ایشان حیله نیست و باقى مردم در قبضه 436 منند و شمرد یكى از آن ها، آنكه راضى باشد براى مؤمن خود آنچه را راضى است براى خود و نیز در آنجا از آن جناب .

و در امالى از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه: خداوند عزوجل وحى فرستاد به سوى آدم كه من براى تو كلام را جمع مى كنم و در امالى تمام خیر را در چهار كلمه آورده، یكى براى من و یكى براى تو و یكى میان من و تو و یكى میان تو و مردم عرض كرد: اى پروردگار من، بیان كن آن ها را براى من تا یاد بگیرم، پس فرمود اما آن كه براى من است، عبادت كنى مرا و شریك قرار ندهى براى من چیزى را و اما آن كه براى توست، جزا دهم تو را براى عملت آنگاه كه حاجت به آن از همه وقت بیشتر باشد و ام آن كه میان من و توست، پس بر توست دعا و بر من است اجابت نمودن بعد از بیان آن سه فرمودند و اما آن كه میان تو و مردم است پس راضى باشى براى مردم آنچه را راضى مى شوى براى خود، مخفى نماند كه این طلب خیر اگر براى عموم اخوان است هر چند نشناسد و از حال مایحتاج ایشان اطلاعى ندارد، پس مطلوب مطلق رسیدن خیرات است به آن ها و بر گردیدن شر از ایشان و اگر اشخاص معینه باشد، پس باید كه دوست دارد و بخواهد آنچه را خیر داند براى او و صلاح بیند در حق او هر چند آن شخص به جهت جهل به منافع و مضار اشیاء آن را نخواهد ولیكن اگر متنبه شود محبوب او خواهد شد و همچنین بسیار شود كه محبوب انسان با محبوب برادرش مختلف شود، به حسب تكلیف از روى مزاح یا شان یا قدرت یا امثال آن ها و در اینجا باید مراعات كند محبوب او را و با آن اخبار منافات ندارد والله العالم .

قسم دوم: انفاق است به جوارح و اعضا و به كار داشتن آن ها در چیزهایى كه بر گرد و خیر و منفعت آن به محتاجین به آن ها و انواع و اصناف این قسم قابل ضبط نیست از كثرت و اختلاف مراتب آن كه به حسب تفاوت خیرات راجعه به اخوان پیدا شود، چه گاهى شود، كه مومن در بلایا و شداید خود را بر

برادر مومن مقدم دارد و جان یا عضوى یا صحت خود را ایثار كند و به خریدن این بلا جان و جوارح و سلامتى او را نگاه دارد، چنانچه شیخ جلیل حسین بن سعید اهوازى از اصحاب جناب رضا (علیه السلام) در كتاب مومن از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: قسم به خدا كه عبادت كرده نشود خداوند به چیزى افضل از اداء حق مومن، پس بعد از ذكر جمله از حقوق فرمود: اگر خیرى به او رسید، پس حمد كن خداوند را و اگر مبتلا شد پس عطا كن به او و آن بلا را متحمل شود از جانب او اعانت كن او را و این سه فقره اشاره به اقسام بلا است كه اگر به مال دفع شود بده و اگر به تن باید از او دور كرد در جایى كه گریزى از آن نیست، متحمل شو و اگر ردش محتاج به اعانتى است و ایثار به جان بكن گاهى در حیوان بى خبر و پیدا مى شود زهى انسان بى همت كه همتش به حیوانى نرسد .

شیخ جلیل مذكور در كتاب زهد از آن جناب روایت كرده كه: داود نبى (علیه السلام) گفت: هر آینه عبادتى بكنم خداوند را امروز و بخوانم زبور را خواندنى كه هرگز مانند آن نكرده باشم، پس داخل شد در محراب خود و به جاى آورد آن را چون از نماز فارغ شد ناگاه ضفدعى در محراب ظاهر شد و گفت: اى داود، به شگفت آورد تو را امروز آنچه از عبادت و قرائت كردى، گفت: آرى، گفت: البته تو را به شگفت نیاورد به درستى كه من تسبیح مى كنم خداى را در هر شب هزار تسبیح كه منشعب مى شود با هر تسبیحى سه هزار حمد و به درستى كه من گاهى در قعر آبم، پس مرغ در هوا آواز مى كند پس گمان مى كنم كه او گرسنه باشد، پس خود را بر روى آب مى افكنم براى او كه مرا، بخورد و حال آن كه نیست براى من گناهى و شیخ مفید در ارشاد روایت كرده كه چون حجاج والى شد، كمیل بن زیاد را طلب كرد، پس او فرار كرد حجاج عطا و مرسوم قبیله او را قطع كرد، چون كمیل این را دید گفت: من سخت پیرم و عمرم تمام شده سزاوار نیست كه سبب حرمان مرسوم قوم خود شوم، پس خود به نزد حجاج آمد و به دست خود، خود را براى قومش به كشتن رساند و شیخ كشى و غیر او در احوال محمد بن ابى عمیر كه فقیه ترین اصحاب حضرت كاظم (علیه السلام) است نقل كردند كه: چهار سال هارون الرشید او را حبس كرد و تازیانه ها بر او زد كه مكان شیعیان را به او نشان دهد، آخر بروز نداد و از این قبیل در حكایات صالحین بسیار است .

و در خصال از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: خداوند قسم خورده كه سه صنف را در بهشت خود جاى ندهد آن كه رد كند بر خداوند یا رد كند بر امام به حق، یا حق مرد مسلمى را حبس كند، راوى گفت: گفتم بدهد به او از زیادى آنچه مالك است. فرمود: عطا كند به او از نفس خود و روح خود، پس اگر بخل كرد بر او از جنس و طینت او نیست جز این كه در نطفه او شیطان شریك شده و از این قسم است كردن نماز و روزه و حج و زیارت براى اموات علما و اقربا و رفقا و مباشر شدن ساختن مساجد و

پل ها و كاروانسرا و پاك كردن راه ها و دفع دشمن جان یا مال از انسان و حیوان و راه رفتن به جهت انجاح حوائج و سوار كردن بر مركوب. و نوشتن به اشخاص مخصوصه در اصلاح مفاسد و قضاء دیون و رفع ظلم و تالیف كتاب براى هدایت یافتن و بیان آنچه در سفر قیامت به كار آید و تبسم كردن بر درویشان و دست مالیدن بر روى ایتام و استقبال مسافر و مشایعت ایشان؛ بلكه به اشاره سر و با به هم زدن چشم در جاهاى دیگر بسیار منافع دارد و مضرت را دفع مى كند. و بالجمله هر چه عقلا آن را نیك دانند و خوب شمارند؛ صدقه است؛ چنانچه در اخبار بسیار از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت شده كه فرمود: هر نیكى صدقه است و به جهت تبرك بعضى اخبار متعلقه به این قسم را بیان مى كنیم .

در كتاب جعفریات از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: صدقه چیزى است عجیب، پس ابوذر گفت: یا رسول الله، كدام صدقه افضل است فرمود: گران تر آن ها به حسب قیمت و نفیس ترین آن ها در نزد اهلش گفت: اگر براى او مالى نباشد. فرمود: از باقى مانده و زیادى طعام است، گفت: اگر نباشد براى كسى زیادى غذایى، فرمود: راى نیكوئى كه به آن رفیق خود را ارشاد كنى گفت:

اگر نباشد براى او رایى، فرمود: زیادى قوتى كه به او مر ضعیفى را اعانت كنى گفت اگر استطاعت آن را ندارد، فرمود: به مزد كارى كند و مغلوبى را اعانت نماید؛ یعنى از دست ستمگرش برهاند گفت: یا رسول الله، اگر نكرد، فرمود: نگاه دارد اذیت خود را از مردم، پس به درستى كه آن صدقه اى است كه به آن از نفس خود كثافات و قذارت را پاك مى كنى؛ چنانچه گذشت كه صدقه قلب را تطهیر مى كند نص آیه شریفه گویا غرض آن باشد كه این هم داخل است در آیه و براى طالبین آموختن آداب احمدى همین حدیث شریف در این باب كافى و وافى و دستورالعملى است براى معرفت جمیع آنچه توان، آن را صدقه داد .

و در رساله اهوازیه جناب صادق (علیه السلام) - كه جماعتى از علماء روایت كرده اند - مذكور است كه فرمود: هر كس بر نشاند برادر مومن خود را بر شتر سواریش، سوار مى كند او را خداوند بر شترى از شتران بهشتى و به او بر ملائكه مقربین مباهات مى كند و در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) مذكور است كه فرمود: زكات دهید به مال و جاه و قوت بدن، تا آن كه فرمود: زكات به قوت اعانت كردن توست برادر تو را كه خرش یا شترش در صحرایى یا جاده از رفتن بازمانده و او استغاثه مى كند؛ كسى او را دادرسى نمى كند، كه متاعتش را بار كنى و خودش را سوار كنى و او را به قافله برسانى و ظاهر این فقره من باب المثال باشد، چنانچه در ذیل آیه وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ 437 مى فرماید از اموال و قوت در بدن ها و جاه و در مثال دوم مى فرماید: مانند مرد كه كورى را مى كشد و او را از مهالك نجات مى دهد و یارى مى كند مسافر را در بار كردن متاعش بر حیوان كه از كار افتاده و دفع كردن از مظلومى

كه ظالمى متوجه او شده به زدن یا اذیت كردن .

و در عوالى ابن ابى جمهور از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: هر كه برود نزد برادرش براى طلبى كه او از او دارد تا آن را به او ادا كند، پس براى او با نرفتن صدقه اى است و كسى كه اعانت كند بر سوار كردن، پس براى او به آن عمل صدقه اى است و كسى كه دور كند كثافتى را، پس براى او به آن كار صدقه اى است و كسى كه درست و تسویه كند كوچه را، پس براى او به آن عمل صدقه اى است و هر نیكى صدقه است .

در غرر و درر از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: گشاده رویى تو اول احسان توست و فرمود: خوش رویى اول عطاهاست و در ضؤ الشهاب سید فضل الله راوندى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: از جمله صدقه آن است كه سلام كنى تو بر مردم با روى گشاده و در خرایج قطب رواندى مروى است از آن جناب كه فرمود: جماع كردن، تو عیالى را صدقه اى است.

كسى گفت: یا رسول الله، به شهوت خود مى رسیم و زن مسرور مى شود، آیا پس به ما اجر مى دهند فرمود: مرا خبر ده كه اگر آن شهوت را در حرام قرار مى دهى آیا گناه كرده بودى، گفت: آرى، فرمود:

آیا در شر حساب كشیده شوید و در خیر حساب كشیده نشوید . و در كتاب قرب الاسناد از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: به مردى از صحابه در روز جمعه آیا امروز روزه گرفتى گفت: نه فرمود: امروز به چیزى صدقه دادى گفت: نه، فرمود: بر خیز و با اهلت مقاربت كن، كه این كار از تو بر او صدقه اى است و در عوالى اللئالى مروى است كه اعرابى وارد مسجد شد كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) و اصحابش از نماز فارغ شدند، پس حضرت فرمود: آیا مردى هست كه تصدق كند بر این مرد، پس با او نماز كند، پس شخصى بر خواست و نماز را اعاده كرد و آن مرد با او نماز كرد .

و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: اگر راه بروم در حاجت برادرم كه مسلم است محبوب تر است نزد من از این كه هزار بنده آزاد كنم و سوار كنم بر هزار اسب زین كرده با لجام در جهاد در راه خدا و به روایتى هر كه در راه رود در حاجت برادر مسلم خود خداوند مى افكند بر او به هفتاد و پنج هزار ملك و قدمى بر نمى دارد، مگر آن كه مى نویسد خداوند براى او به آن قدم حسنه و مى ریزد از او به آن قدم سینه و بلند مى كند براى او درجه چون فارغ شد از حاجت او مى نویسد خداوند براى او اجر یك حاجى و یك عمره كننده و به روایتى وحى كرد خداوند به موسى كه از بندگان من كسانیند كه متقرب مى شوند به من به حسنه؛ پس حكم مى كنم او را در بهشت؛ یعنى هر جا كه خواهند منزل كند، موسى گفت: خداوندا كدام است آن حسنه فرمود: راه مى رود با برادر مومن خود در قضا

حاجت او آن حاجت برآورده شود، یا نشود و به روایتى هر كه سعى كند در حاجت برادر مسلم خود محض رضاى خدا مى نویسد، خداوند عزوجل براى او هزار هزار حسنه كه مى آمرزد، در آن حسنات خویشان و آشنایان و همسایگان و برادران او را بر این مضمون اخبار بسیار است و ایضا در آن كتاب از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: هر مسلمى كه خدمت كند گروهى از مسلمین را عطا مى كند خداوند به او به عدد آن جماعت خدام در بهشت؛ و در رساله اهوازیه مذكور است كه هر كه خدمت كند برادر مومن خود را خادم مى دهد به او خداوند از ولدان مخلدین و قرار مى دهد او را با اولیاء صالحین طاهرین .

و در عیون مروى است كه: حضرت على بن الحسین (علیه السلام) سفر نمى كرد، مگر با رفقائى كه او را نشناسند و شرط مى كرد بر آن ها كه از خدام ایشان باشد در هر چه به او احتیاج دارند و در اخبار بسیار شمرده شده از صفات محسنین و از حقوق اخوان وسعت دادن مجلس براى برادر مسلم و فرمودند: در تابستان میان هر دو به قدر استخوان ذراعى باشد و در فقه الرضا (علیه السلام) مذكور است كه كوشش كن كه ملاقات نكنى برادرى از برادران مومن را، مگر آن كه تبسم كنى در روى او و خنده كنى با او در آنچه در او خوشنودى هاى خداوند است؛ زیرا كه روایت مى كنم از ابى عبدالله (علیه السلام) كه فرمود:

هر كه خنده كند در روى برادر مومن خود محض فروتنى براى خداى عزوجل او را در بهشت داخل مى كند و در اخبار بسیار امر به مصافحه و معانقه و بوسیدن و زیارت كردن و ملاقات یكدیگر شده و براى آن ها ثواب هاى بسیار ذكر فرمودند كه جاى ذكر آن ها نیست و امر فرمودند به نوشتن كاغذ در سفر و فرستادن خادم یا كنیز كه جامه او را بشوید و غذاى او را مهیا كند و جامه خواب او را بیندازد اگر خادمى ندارد و این را از حقوق واجبه شمردند. و حضرت صادق (علیه السلام) به معلى فرمود: در عداد حقوق واجبه سوم آن كه اعانت كند او را به جان خود و مال خود و زبان خود و دست خود و پاى خود .

در كتاب دعوات سید فضل الله راوندى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود:

واجب است بر هر مسلمى در هر روزى صدقه، كسى عرض كرد كه طاقت دارد این را فرمود: دور كردن تو خس و خاشاك را از راه صدقه است و دلالت كردن تو مرد را به سوى راه؛ یعنى گمشده راه را به راه رساندن صدقه است و عیادت كردن تو ناخوش ها را صدقه است. و نهى تو از منكر صدقه است و رد سلام صدقه است و در امالى از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هر كه دور كند از راه مسلمین چیزى را كه به ایشان اذیت مى رساند مى نویسد خداوند براى او ثواب خواندن چهارصد آیه كه هر حرفى به ده حسنه است. و نیز روایت كرده كه حضرت سجاد (علیه السلام) مى گذشت بر كلوخ در میان راه، پس از اسب فرود مى آمد و به دست خود آن را از راه دور مى كرد و نیز در آنجا مروى است كه جناب عیسى

گذشت به قبرى كه صاحبش را عذاب مى كردند، سال دیگر بر آن قبر گذشت دید عذاب نمى كنند، پس از خداوند سبب آن را پرسید وحى رسید، اى روح الله، بزرگ شد او را پسرى صالح، پس راهى را اصلاح كرد و یتیمى را جاى داد، پس او را آمرزیدم به كارى كه پسرش كرد .

مولف گوید: هر گاه برداشتن خاشاكى از راه مسلمانان كه به دست یا پا ضررش جزئى و اذیتش بسیار كم است چنین منزلت بزرگ و ثواب عظیم دارد، پس برداشتن خاشاك شبهات و وساوس شیاطین جنى و انسى از كفار و عامه و زنادیق كه جامه تشیع بر تن پوشاندند از راه دین قویم و صراط شرع مستقیم به نوشتن كتاب و توضیح جواب و حفظ ایتام آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) از لغزش قدم و به سر فرو رفتن در اطباق جهنم ثوابش هزارها بالا و اجرش بى حد و احصا خواهد بود، و در باب چهارم اشاره به این مقام شد .

و در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس دست بمالد بر سر یتیمى به جهت مهربانى به او قرار مى دهد، خداوند براى او در بهشت به هر موئى كه از زیر دستش مى گذرد، قصرى پهن تر از دنیا و آنچه در او است و آنچه میل كند به آن نفس ها و لذت برد از او چشم ها عطا مى فرماید و نیز فرمود: هركس بكشد كورى را چهل گام در زمین هموارى مقابله نمى كند به قدر سوزنى از آن را پر بودن تمام زمین از طلا و اگر زمین محل خطر و هلاكت باشد مى یابد آن را در میزان حسنات خود روز قیامت فراخ از دنیا به صد هزار مره و فزونى گیرد بر جمیع گناهانش و آن ها را نابود كند. و او را در اعلاى جنان و غرفه هاى او فرود آرد و صدوق در فقیه روایت كرده كه عمر بن یزید گفته گفتم به ابى عبدالله (علیه السلام) نماز بكنم به نیابت میت، فرمود: آرى، حتى این كه او در تنگى است، پس خداوند فراخ مى كند بر آن تنگى را، پس نزد او مى آیند و مى گویند تخفیف داده شد از تو این تنگى به جهت نماز فلان برادر تو و فرمود: خوشحال مى شود میت به ترحم بر او و استغفار براى او؛ چنانچه خوشحال مى شود زنده به هدیه كه براى او مى آورند .

شیخ طوسى و شیخ مفید و شیخ نجاشى رحمهم الله نقل كردند كه: صفوان بن یحیى كه از اصحاب جناب رضا (علیه السلام) است و به تصریح ایشان اوثق اهل زمان خود در نزد اهل حدیث بود و عابدترین ایشان شب و روزى صد و پنجاه ركعت نماز مى كرد؛ و در سال سه ماه روزه مى گرفت و زكات مال خود را هر سال سه مرتبه بیرون مى كرد، چون كه او و عبدالله جندب و و على بن نعمان كه هر دو از بزرگان اصحاب حضرت كاظم (علیه السلام) بود، در مسجدالحرام جمع شدند و با هم معاهده كردند كه اگر یكى از ایشان مرد باقى مانده؛ نماز او را بكند و روزه او را بگیرد و حج او را به جا آورد و زكات از جانب او بدهد، مادامى كه زنده است، پس آن دو مردند و صفوان ماند و وفا كرد به آن عهد به نیابت

آن دو نماز مى كرد و روزه مى گرفت و حج مى كرد و هر چیزى از نیكى و صلاح كه براى خود مى كرد براى آن دو رفیق نیز مى كرد رحمه الله و حشرنا معه .

مخفى نماند كه: از اقسام انفاق به جوارح؛ بلكه به زبان و مال اصلاح مفاسد آحاد اخوان و مفاسد ما بین ایشان است كه در آن تاكید و ترغیب بسیار شده خداى تعالى مى فرماید : إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ 438 جز این است كه مؤمنین با یكدیگر برادرند، پس اصلاح كنید بین برادران خود و ایضا مى فرماید فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ 439 از خداى بپرهیزید و اصلاح نمایید احوالى را كه میان شما است و از حضرت شعیب حكایت فرمود: كه إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ 440 از دعوت كردن شما جز اصلاح غرضى ندارم تا قوه دارم و فرمود : وَمَا كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرَىٰ بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ 441 خداى تعالى چنین نباشد كه هلاك نماید قریه را به سبب ظلمى و حال آن كه اهل آن قریه اصلاح كنندگانند .

و در تهذیب شیخ طوسى مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: اصلاح حقیقت احوال ما بین خلایق بهتر است از عامه نماز و روزه و در عقاب الاعمال از آن جناب مروى است هر كس راه رود به جهت اصلاح میان دو نفر صلوات مى فرستد بر او ملائكه تا برگردد و داده مى شود به او اجر شب قدر و در ارشاد دیلمى از آن جناب مروى است كه نكرده مردى عملى بعد از بپاداشتن واجبات بهتر از اصلاح میان مردم كه بگوید خیرى را با اشاره به خیرى كند .

و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: اگر صلح كنم میان دو نفر خوشتر است نزد من، از آن كه دو اشرفى صدقه بدهم و نیز فرمود: صدقه كه خداوند دوست دارد آن را اصلاح میان مردم است هرگاه فاسد شدند و نزدیكى میانشان هرگاه از یكدیگر دور شوند؛ یعنى آشتى دادن ایشان چون به یكدیگر خشم كنند و نیز فرمود به مفضل كه چون دیدى میان دو كس از شیعه ما نزاعى، پس برطرف كن آن را به دادن مالى از مال من و نیز روایت كرده كه از ابوحنیفه سایق حاج كه پیشرو قافله بود براى پیغام آوردن كه گفت گذشت به ما مفصل و من و دامادم در میراثى نزاع مى كردیم، پس ساعتى بر سر ما ایستاد بعد از آن گفت: به سوى منزل من بیائید، پس آمدم نزد او، و برطرف كرد فساد را از میان ما به چهارصد درهم و داد آن را به ما از جانب خود، چون هر یك از ما از دیگرى مطمئن شد كه دیگر دعوى بر او نكند. گفت: آگاه باشید به درستى كه آن درهم از مال من نیست ولیكن امام جعفر صادق (علیه السلام) مرا امر كرده، چون دو مرد از یاران ما در چیزى نزاع كنند میان ایشان اصلاح كنم و منازعت از مال او دفع كنم، پس آن كه دادم از مال ابى عبدالله (علیه السلام) است .

و در تفسیر قمى مروى است در صفات لقمان كه: میان دو نفر كه با هم مخاصمه یا مقاتله مى كردند نمى گذشت، مگر آن كه میان ایشان صلح مى داد و نمى گذشت از ایشان تا از یكدیگر باز شوند در كتاب

جعفریات مروى است كه: امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: احمق ترین مردم كسى است كه پر كند مكتوب خود را از ترهات؛ یعنى سخنا بى فایده و كلمات باطله و بیهوده جز آن نبود كه حكما و علما و اتقیا و نیكان مى نوشتند. سه چیز كه به آن چهارمى نبود، هر كس باطن خود را نیكو كند خداوند ظاهر او را نیكو مى كند و هر كس ما بین خود و خداى تعالى را اصلاح كند، خداى تعالى میان او و میان خلق را اصلاح مى كند و هر كس همتش در آخرت باشد، خداى تعالى هم او را از دنیا كفایت كند و در كافى چنین است كه هر كس اصلاح كند سریره خود را خداوند علانیه او را اصلاح مى كند، در این خبر اشاره اى است به كیفیت دخول در این امر عظیم كه حقیقت آن مقصد كلى انبیا بود از اصلاح آوردن مفاسد دینى و مالى و عرضى خلایق به نحو اتم و اكمل، چه انسان مصلح باید ابتدا به اصلاح خود كند، آنگاه به اصلاح نزدیك ترین خلق به او از فرزند و عیال و به همین نسق تا آن كس كه دستش به او رسد آنگاه به اصلاح ما بین اخوان كه پست ترین مراتب اصلاح است بپردازد اما اصلاح خویشتن، پس متوقف است بر اصلاح ایمان و عقاید از مفاسد آن از شرك در ذات و صفات و افعال و محبت و نفاق و سؤ ظن به خداى تعالى در كردارش كه سبب است براى آمدن بسیارى از صفات ذمیمه و اخلاق قبیحه كه، پس از اصلاح عقاید باید در اصلاح آن ها بكوشد و پاك كند قلب را از مفاسدى كه خود آن را كسب نموده و صفات خبیثه كه قلب را به آن تیره و تاریك و سخت نموده و آن آئینه عرش نماى الاهى را چركین و سیاه كرده كه خداى تعالى آن را سالم و صاف و نورانى و پاك آفریده بود و متوقف است اصلاح آن بر صلاح ماكول و مشروب و لباس و سخن و مسكن و زن و مصاحب و سایر امور كه مزاول و مرتكب آن است، و در امور معاش خود آن را مدخلت داده یا ضرورى بود .

و بالجمله تربیت قوه نباتیه و قوه حیوانیه و تكمیل آن به قانون الاهى و آداب شرعیه كه به بعضى از آن در باب ششم اشاره شد نه به نحوى كه غالب خلایق پیشه گرفتند كه از هر چه خواستند و ایشان را خوش آمد مرتكب شوند، هر چه باشد از هر كجا به هر حال در هر چه بر او مترتب شود روى برنگردانند و نه به نحوى كه اهل بدعت سرمشق دهند از تحریم حلال و خراب نمودن بنیه و ضعیف كردن قوه كه مركب سوارى سیر انسانى است و امانت الاهى است كه مامور است به حفظ و حراست او، از بیرون رفتن از جاده مستقیمه به طرف افراط یا تفریط كه، نگاهاندنش به آن حد كه از عهده تكلیف بر نیاید و سركشش نكند، به نحوى كه در زیر بار اوامر و نواهى نیاید، چون به همت عالى و تایید الاهى رشته این عمل را به دست آورد و لذتش را چشیده درصدد و اصلاح قلب برآید و صفات رذیله او را با تامل صادق اگر تواند خود پیدا كند وگرنه با داناى عیب جوى عیب گوى بى غرضى مستفسر شود و ماده و سبب آن

صفت را كه از كجا آمده بفهمد و به علم و عمل خود را از آن خلاص كند و فساد او را به صلاح مبدل نماید .

شیخ ابوالعلى جعفرى تلمیذ شیخ مفید (قدس سره) و مباشر تغسیل او بعد از فوت او در كتاب نزهه روایت كرده از جناب كاظم (علیه السلام) كه فرمود: لازم ترین علم براى تو علمى است كه تو را بر صلاح قلب دلالت كند و براى تو فساد او را ظاهر كند. آنگاه آن را به صفات حسنه و خصال پسندیده كه بیشتر كتاب خداوند در مقام بیان مفاسد آن دسته و نهى و زجر و تخویف از آن هاست مزین كند و منافع و مصالح این دسته و امر و ترغیب به این هاست و به این مجاهده تكمیل خواهد كرد صلاح مرحله اول را كه اصلاح مفاسد عقاید و منافیات توحید و ایمان و خود را فارغ و آسوده نداند مگر، پس از سنجیدن خویش به موازین و محك ها كه خداى تعالى مقرر فرموده، براى معرفت حق و باطل هر چیز و ظاهر كردن خرابى باطل ها كه به صورت حق در آمده به حیله و مكر شیاطین جنى و انسى چون در خود آثار صلاح و رشد ظاهر دید به دیگران پردازد كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كه همه شما والى و امیرید و از همه سوال خواهند كرد از رعیت دارى او، و پس از رعایاى داخلى انسان از جوارح و قواى ظاهره و باطنه زن و فرزند از رعایایند، كه بایست در مراقبت حالشان كوتاهى ننمود و مقدور خود را در اصلاح هر یك دریغ نفرمود؛ چنانچه مى فرماید : وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا 442 وادار اهل خویش را بر نماز كه عمود دین است و خود نیز نفس را حبس كن بر تحمل مشاق و تعب آن كه به كردار و گفتار ایشان را به سوى خدا آرى فرمود : قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ 443 آن گاه سایر خویشان و اقوام كه ایشان را به مضمون وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ 444 بترسان خویشان نزدیك خود را حق تقدیمى است در اصلاح مفاسد و آن گاه همسایگان و مصاحبان آنگاه سایر اخوان و در هر یك نیك نظر كند كه سبب تغییر خلقت الاهى است و علت تبدیل فطرات اصلیه در ایشان كه بر صحت و سلامت و توحید بود، چیست و از چه راه فساد در آن ها داخل شد، كه اگر آن سبب برداشته و آن راه بسته شود، به حالت اولیه خود برگردد و راه فساد در اشخاص مختلف باشد و به دست آوردن آن هر چه كند ثمرى نبخشد و با ایشان آن كند كه با خود كرده، با حفظ درجه و ملاحظه مراتب و داراى این مقامات آسوده شود از كلفت اصلاح ما بین خود و سائرین، كه خداوند حسب وعده در خبر گذشته خود كافى و متكفل باشد و بر او اندوه و زحمتى نباشد و همچنین از اصلاح ما بین اخوان چه با رساندن به این مقام نزاع و خصومت كمتر پیدا شود و اگر دید، سعى كند كه سبب اصلى آن منازعه را پیدا كند، چه بسیار شود كه در دل از دیدن و شنیدن پاره ناملائمات كینه و عداوتى پدید آید و ریشه كند و

درختى شود و ثمرى دهد و تلختر از حنظل، چون خواهد كه آن را به دیگرى بچشاند، بهانه كند و آنچه در دل دارد ظاهر نكند و به امرى جزئى متوسل شود و او را در آن لباس در آرد، پس مصلح نادان در مقام دفع آن جزئى كوشد و صورت مخاصمه را بر هم نزند و چون سبب غیر از آن بود باز در ضمن جزئى دیگر درآید تا آنگاه كه كار به مقابله كشد و اگر سبب اصلى پیدا شود ماده برخیزد و آن علاقه ایمانى در رشته روحانى كه به سبب و وسیله آن مؤمنین به یكدیگر خیر رسانند و به خیر هر یك دیگرى شریك شود، متصل شود و محكم گردد و این مختصرى بود در نهایت اجمال در طریقه اصلاح و شرح آن محتاج به رساله على حده است .

قسم سوم: صدقه به خیرات زبان و انفاق به منافع بیان، كه از نعمت خاصه بین نوع انسان است و ثمره این قسم از اقسام دیگر بیشتر و بهتر و با دوام و نفع عام، چه بعد از نعمت حیات كه اگر بى نعمت هدایت باشد، جز به نقمت و نكال چیزى نیفزاید، راه رسیدن و رساندن به گوهر ایمان و آموختن شرایط و اركان اسباب زیادتى و نقصان و بودن و رفتن آن و سایر صفات جمیله و ملكات رذیله و آداب نبوى و شرایع مصطفوى و طریقه مرتضوى و راه اصلاح معاش و زندگانى و چگونگى دفع مضرت و جلب شهوات نفسانى غالبا منحصر به یاد دادن و گرفتن و گفتن و شنیدن است و اگر پاره از آن ها گاهى به راه دیگر میسر شود، باز تمام و تكمیل آن منوط به طیب كلام و شنیدن از داناى به حلال و حرام و احكام است و بسیار شود كه به كلمه در مقام شفاعت و یادآورى و دلالت جان ها خریده شود و عرض ها مستور بماند و مال ها محفوظ گردد و بسا باشد از كلامى حق، نفوس ها هدایت یابند و به خیرات دنیوى و اخروى راه پیدا كنند، تخمى شود كاشته كه تا روز قیامت شاخ و بر كند و ثمر آرد و میوه دهد و از این جهت است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، چنانچه در كتاب جعفریات روایت كرده، كه عملى محبوب تر نزد خداوند از گفتار، نیست فرموده انفاق نكرده مؤمن نفقه اى محبوب تر نزد خداوند از گفتار .

در منیةالمرید از آن جناب روایت كرده كه: هیچ كس صدقه نداده به مثل علمى كه آن را نشر كرده و در محاسن برقى از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: در تفسیر آیه وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا 445 ؛ یعنى از سوختن و غرق شدن، پس ساكت شد و فرمود: تاویل بزرگ آیه آن است كه بخواند او را یعنى سوى دین خدا، پس او اجابت كند و در ارشاد دیلمى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: هدیه نفرستاد مسلمى براى برادر خود، هدیه بهتر از كلمه حكمتى كه زیاد كند هدایت او را یا برگرداند او را از چیزى كه او را هلاك كند .

و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: محبوب ترین برادران من نزد من آن كس است كه به سوى من عیوب مرا هدیه بفرستد. و در تفسیر امام حسن (علیه السلام) مذكور است كه خداوند

وحى كرد به موسى (علیه السلام) كه مرا محبوب خلق من كن و خلق مرا دوست من گردان، عرض كرد، پروردگارا، چگونه چنین كنم فرمود: به خاطرشان، آر، نعمت هاى مرا تا مرا دوست دارند، پس اگر برگرداند گریخته اى از درگاه مرا یا گم شده از حضرتم را بهتر است براى تو از عبادت یك سال كه روز آن را روزه دارى و شب آن را به عبادت بایستى. موسى گفت: كیست این بنده گریخته از تو؟ فرمود: عاصى سركش، گفت: پس كیست گم شده از درگاه تو؟ فرمود: نادان به امام زمان خود .

در امالى شیخ طوسى مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به ابوذر اى ابوذر، كلمه طیبه صدقه است و در محاسن برقى از آن جناب روایت كرده كه فرمود: قسم به آن كه جانم در دست او است انفاق نكردند مردم نفقه كه محبوب تر باشد از گفتار نیك و آیةالله علامه حلى در رساله سعدیه از آن جناب روایت كرده كه فرمود: بهترین صدقه، صدقه زبان است كسى عرض كرد: یا رسول الله، چیست صدقه زبان؟ فرمود: شفاعت است كه به آن رها مى كنى اسیرى را و نگاه مى دارى به آن خون ها را و مى كشانى به آن نیكى را به سوى برادر خود و از او بدى را بر مى گردانى .

و در ثواب الاعمال از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هر كس شفاعت كند براى برادر خود كه از او خواسته خداوند نظر مى كند به سوى او، پس مستحق مى شود كه خداوند هرگز او را عذاب نكند و اگر شفاعت كرد برادرش را بدون این كه از او بخواهد براى او است اجر هفتاد شهید و در كتاب غایات مروى است كه آن جناب فرمود: بهترین شفاعات شفاعت كردن است میان دو نفر در نكاحى تا آن كه خداوند پریشانى هاى كار ایشان را جمع كند و از جمله صدقه زبان دعا كردن است براى برادر مومن در غیبت او هر چیزى كه براى خود و بستگان خود مى خواهد، یا آنچه براى او پسندیده و هم دیده به شرطى كه خود متمكن از رساندن آن چیز به او نباشد تا در دعا براى او صادق باشد و اخبار مدح دعا براى برادران دینى و مقدم داشتن آن بر دعاى براى خود؛ چنانچه طریقه ائمه خصوص صدیقه طاهره (علیه السلام) بود بسیار است، بلكه در كافى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: هیچ مومنى نیست كه دعا كند براى مومنین و مومنات، مگر آنكه رد مى كند خداوند بر او مثل كسانى كه دعا كرد بر ایشان از هر مومن و مومنه گذشته از ابتداى روزگار و آنچه بیایند تا روز قیامت و به درستى كه بنده مومنى را امر مى رسد كه روز قیامت به سوى آتش برند، پس او را مى كشند، پس مومنین و مومنات مى گویند پروردگارا این كسى است كه براى ما دعا مى كرد، پس ما را شفیع او گردان، پس خداوند ایشان را شفیع او مى كند، پس نجات مى یابد و در جمله از اخبار، آن را از حقوق برادر مومن شمردند و دیگر رد غیبت او در مجالسى كه عیب او را گویند و یارى نمودن او در حفظ از آنچه سبب پستى رتبه او شود به هر نحو كه صلاح داند، اگر عیب از كردار است ذكر كند براى آن راه هاى صحت

و اگر در جوارح است، چون سیاهى و كوتاهى و كورى و لالى و نظائر آن بترساند ایشان را از رسیدن به حد كفر به جهت رجوع آن به عیب گرفتن در افعال خداوند حكیم، یا نگذاشتن و منع از این قسم سخن به نهى صریح یا ذكر حكایت و مثالى و صرف خیالشان از آن و اگر همه راه ها مسدود شد به هم زدن مجلس یا بر خواستن خود .

و در ثواب الاعمال از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: هر كس رد كند از برادر مؤمن خود غیبتى را كه در مجلسى شنیده خداوند از او هزار در شر را در دنیا و آخرت برگرداند و این را نیز در اخبار بسیار از حقوق شمردند؛ و دیگر نصیحت برادر مومن است و نشان دادن به او مصالح دین و دنیا و آفات آن ها را به یاد دادن، اگر او را جاهل بیند یا ملتفت كردن اگر غافل باشد خصوص اگر او را بیند كه مشرف شده به افتادن در مهلكه و اگر نپذیرد نصایح او را به ملائمت و نرمى با او رفتار كند، تا قبول نماید و در غرر است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: بهترین برادران تو آن كه نصیحت بیشتر كند و فرمود: صاف نیست دوستى آن كه نصیحت نمى كند و فرمود:

نصیحت ثمره محبت است و آن نیز داخل در حقوق است و دیگر شكر نعمت او به زبان اگر عاجز باشد به مكافات به مثل آن؛ چنانچه در اخبار بسیار رسیده و در سرائر از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هر كس كوتاه شود دستش از مكافات پس دراز شود زبانش به شكر؛ و دیگر رد سلام؛ چنانچه در دعوات سید راوندى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت نموده كه فرمود: امر تو به معروف صدقه است و نهى تو از منكر صدقه است و رد تو سلام را صدقه است و دیگر ظاهر نمودن آنچه در قلب را حج دانسته براى مومن در مقام استشاره و از او اعتقاد خود را پنهان كردن .

در عدةالداعى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: تصدق كنید بر برادر مومن به علمى كه او را به راه راست برساند و به راى كه رخنه كار او را استوار كند؛ و گذشت حدیث ابوذر در قسم دوم و دیگر ذكر كردن صفات پسندیده و كردار نیك او است در غیاب او. در غرر از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: ذكر كن برادر خود را وقتى كه غائب است به آنچه دوست دارى تو را به آن ذكر كند و در امالى از آن جناب مروى است كه فرمود: ذكر كنید برادر خودتان را هنگامى كه غایبند از شما به نیكوترین چیزى كه دوست دارید شما را ذكر كنند، چون از ایشان غایب شدید .

قسم چهارم: انفاق است به امور خارجیه از مال و غیره و كامل این قسم به حسب عمل مشكلترین اقسام است در غالب ناس؛ چنانچه كامل قسم سابق مشكل تر بود به ملاحظه تحصیل، چه بیشتر مردم هم مانع داخلى دارند و در دادن مال كه آن بخل نفسانى است كه برگشت آن به سؤ ظن به خداوند است كه به وعده

فرموده خود كه عوض آنچه را در راه او دهند خواهد داد وفا نخواهد كرد؛ چنانچه مى فرماید : واحضرت الانفس الشح 446 حاضر كرده شده نفس ها مر بخل و لئامت را؛ یعنى نفس هاى او میان مطبوع و محبوب است بر بخل به نحوى كه هر وقت مقام گذشتن از حقى یا مالى شود، سجیه بخل حاضر و مانع است محتاج تباهل در ضرر ظاهرى آن نیست و هم مانع خارجى یعنى شیطان جنى و انسى؛ چنانچه خداى تعالى مى فرماید بعد از امر به انفاق و شرائط آن الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ 447 شیطان وعده مى دهد به شما درویشى و بى چیزى را و امر مى كند شما را به بخل و خداوند وعده مى دهد شما را در انفاق آمرزیدن از نزد خود و فزونى در مال، و خداوند تمام عطا و دانا است به مقدار جزاى هر كسى هم عوض آنچه داده در دنیا دهد هم در آخرت به هر دو تواناست بخل نكند بدهد و بیش از داده تو دهد، دانا است به آنچه به جاى خود به مقدار خود نهد و به این جهت است كه این عمل را سید اعمال نامند .

چنانچه صدوق در خصال از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت نموده كه فرمود: سید اعمال سه خصلت است انصاف دادن تو مردم را از نفس خود و مواسات برادر در راه خدا و ذكر خداوند در هر حال و در كافى نقل كرده و مواسات برادر در مال و در آخر حدیث نیست، یعنى مراد از ذكر سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر 448 ولیكن اگر وارد شد بر تو چیزى كه خداى امر كرده به آن بگیرى و هرگاه وارد شود بر تو چیزى كه نهى فرموده از آن واگذارى و گاهى آن را اشد ماابتلى به المؤمن 449 سخت تر چیزى كه امتحان شده به او مؤمن شمردند؛ چنانچه در كتاب خصال و غایات و مشكات از آن جناب و حضرت باقر و صادق (علیهما السلام) روایت شده و گاهى آن را أشَدِّ ما فَرَضَ اللّهُ على خَلقِهِ 450 سخت تر چیزى كه خداى بر خلقان واجب كرده دانستند؛ چنانچه در كافى و مصادفةالاخوان صدوق مروى است، بلكه آن را از آن سه چیز شمردند كه این امت طاقت آن را ندارند. مواسات برادر مومن است در مال، الخ . و در خصال از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: امتحان نكرده خداوند بندگان را به چیزى كه سخت تر باشد بر ایشان از دادن دراهم؛ و بعضى گفتند مراد از فحشاء در همه جاى قرآن زناء است جز در آیه گذشته كه مقصود بخل است چه خوش فرموده شیخ مفسرین ابوالفتح كه در اینجا دو وعده است یكى از خداى، یكى از شیطان وعده شیطان غرور باشد و وعده خداى تعالى متضمن سرور؛ وعده شیطان وسواس و تخییل و وعده خداى تعالى وحى و تنزیل وعده خداى به عوض و ثواب باشد و وعده شیطان چون سراب؛ وعده خداى تعالى نور و سرور باشد و وعده شیطان كذب و زور و وعده خداى تعالى با اخلاف باشد از خلف و آن عوض باشد و وعده شیطان از خلف و آن خلاف باشد خداى تعالى

خلف دهد شیطان خلاف كند، پس به وعده شیطان مغرور مشو كه او تو را دشمن است إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا 451 او تو را دشمن و تو او را دشمن بدار لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ ۖ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ 452 و او تو را به معصیت مى خواند و از درویشى مى ترساند و به وسوسه ات مى رنجاند و خداى تعالى تو را مى نوازد و كار تو را مى سازد وعده خوبت مى دهد مرتبه بلندت مى نهد، شقاوت باشد از این بگریختن و بدان آویختن شیطان در خیشتن مفلس است تو را وعده مى دهد و خداى جل جلاله توانگر است و خداوند فضل تو را وعده مغفرت و فضل مى دهد و اخبار متعلقه بصدقه مال متفرقا گذشت و معلوم شد كه لقمه نان و نصف دانه انگور نیز در محلش با اثر و ثمره است و از طرف زیادى حدى ندارد، و جماعت بسیارى صدقه به تمام مال را جائز دانسته اند خصوص از كسى كه عیال ندارد و مقام توكل و یقینش تام و حد وسط مقدم داشتن برادر مسلم است بر خود به آنچه احتیاج او به آن بیشتر است از تو یا به قدر توست . مفسرین در بیان نزول آیه شریف وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ 453 كه در مدح انصار است كه دیگران را بر نفس خود مى گزیدند هر چند در ایشان فقر و حاجت بود گفتند نازل شد در هفت نفر، كه روز احد تشنه بودند، پس آبى آوردند كه كفایت یكى از ایشان را مى كرد، پس یكى گفت بده به فلان آن شخص حواله به دیگرى كرد تا آن كه آب بر هر هفت نفر دور زد و همه تشنه مردند و بعضى گفتند و در مشكات طبرسى مروى است كه: كسى كله بریان كرده بود به جهت یكى از صحابه فرستاد گفت: فلان برادرم با عیالش به این محتاج ترند؛ پس به نزد او فرستاد و همچنین آن شخص براى دیگرى تا آن كه به هفت خانه و به روایتى به نه خانه گذشت و برگشت به خانه اولى، پس آیه نازل شد و گذشت از كافى كه چون ابان بن تغلب سؤال نمود از جناب صادق (علیه السلام) از حق مومن بر مؤمن فرمود:

اى ابان، این كه قسمت كنى با او نصف مال خود را، پس نظر فرمود و دید كه حالت او تغییر كرده، پس گفت: اى ابان، آیا نمى دانى كه خداوند عزوجل ذكر فرموده مؤثرین على انفسهم 454 را هرگاه تو قسمت كردى با او هنوز ایثار نكردى ایثار آن گاه كنى كه از آن نصف دیگر به او دهى . و در خصال مروى است كه جناب صادق (علیه السلام) فرمود: به ابوهارون مكفوف، بدرستى كه خداى تعالى سوگند خورده به ذات مقدس خود كه در جوار خود خائن را جاى ندهد، گفت: خائن كیست؟ فرمود:

آن كه پنهان كند از مؤمن درهمى را یا حبس كند از او چیزى از امر دنیا، ابوهارون گفت: پناه مى برم به خداوند از غضب خدا؛ و در كتاب مجموع الرایق و غیره از یقطین والد على مروى است كه گفت: والى شد بر ما مردى در اهواز كه از منشیان یحیى بن خالد بود و بر من باقى مانده بود از مالیات آن قدر كه در دادنش هر چه نعمت داشتم مى رفت و ملكم از دستم بیرون مى شد و گفته شد كه او قائل به امامت و از شیعیان است و من ترسیدم او را ملاقات كنم كه مبادا به نحوى كه گفتن نباشد، پس بیفتم در ورطه كه در

او براى من از آن خلاصى نباشد، پس از اهواز به طرز فرار بیرون رفتم به سمت مكه چون از حج خود فارغ شدم راه خود را از مدینه قرار دادم، پس داخل شدم بر حضرت صادق (علیه السلام) و گفتم اى آقاى من، والى شده بر بلد ما، فلان پسر فلان، پسر فلان و به من رسیده كه او از موالیان شما اهل بیت است و ترسیدم كه او را ملاقات كنم از ترس آن كه راست نباشد، آنچه به من رسیده و در آن ملاقات بیرون رفتن من باشد از ملكم و زایل شدن نعمتم، پس فرار كردم از او به سوى خداى تعالى و به سوى شما فرمود:

باكى نیست بر تو و نوشت رقعه كوچكى : بسم الله الرحمان الرحیم ان لله فى ظل عرشه ظلالا، لا یملكها الا من نفس عن اخیه المؤمن كربة و اعانه بنفسه اوضع الیه معروفا و لو بشق تمر و هذا اخوك والسلام به درستى كه براى خدا در سایه عرشش سایه بان ها است كه مالك نمى شود این ها، را جز كسى كه برهاند برادر خود را از غمى و آسایش دهد او را از آن و یارى كند او را به جان خود و یا كار نیكى كند به او هر چند به پاره یا نصف خرمایى باشد و این شخص برادر توست، پس آن رقعه را مهر كرد و به من داد و امر كرد كه آن را به او برسانم، پس چون برگشتم به بلدم شب به منزل او رفتم، پس اذن خواستم و گفتم: رسول حضرت صادق (علیه السلام)، پس ناگاه دیدم او را كه بیرون آمد به سوى من با پاى برهنه، پس چون چشمش به من افتاد بر من سلام كرد و میان دو چشم مرا، بوسید پس گفت: اى سید من، تو رسول مولاى منى گفتم: آرى، گفت: فداى تو چشمانم، اگر راست گویى، پس گرفت دست مرا و گفت اى سید من، به چه حال گذاشتى آقاى مرا، گفتم به خوبى گفت والله، گفتم والله، تا آن كه سه كرت این سخن را بر من رد كرد، پس به او رقعه را دادم، پس خواند آن را و بوسید و بر چشمانش گذاشت، پس گفت اى برادر، بفرما امر خود را، گفتم در دفتر بر ذمه من چند هزار درهم است و در او تمام شدن و هلاكت من است، پس دفتر را طلبید و محو كرد آنچه بر من بود در آن و به من خطى داد در برائت ذمه از آن ها، پس طلبید صندوق هاى مال خود را بالمناصفه با من تقسیم كرد، پس طلبید اسب هاى خود را یكى را خود مى گرفت و دیگرى را به من مى داد و آنگاه جامه خود را طلبید یك جامه خود بر مى داشت و یك جامه را به من مى داد تا این كه جمیع مایملك خود را با من تنصیف كرد و پیوسته مى گفت اى برادر، آیا خوشنود شدى و من مى گفتم آرى قسم به خدا و افزوده شد بر سرورم، چون ایام موسم حج شد، گفتم والله هر آینه تلافى نمى كنم این برادر را به چیزى كه محبوب تر باشد نزد خدا و رسولش از بیرون رفتن به سوى حج و دعا براى او و رفتن خدمت سید و مولاى خودم و شكرگذارى او در نزد آن جناب و خواهش كردن از آن جناب دعا در حق او، پس رفتم به سوى مكه و قرار دادم راه خود را بر آن جناب چون داخل شدم بر حضرتش، دیدم سرور را در رخسار مباركش و فرمود: اى فلان، چه شد كار تو با آن مرد، پس مشغول شدم به عرض نمودن خبر خودم را به او؛ و رخسار آن جناب مى درخشید از خوشحالى و سرور در آن

ظاهر مى شد، پس گفتم: اى آقاى من، تو را در آنچه داد خشنود كرد، خداوند او را در جمیع كارهایش مسرور كند. فرمود: آرى، مسرور كرد، قسم به خدا به تحقیق كه مسرور كرد پدرهاى مرا، قسم به خدا به تحقیق كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را مسرور كرد؛ قسم به خداوند به تحقیق كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را مسرور كرد، قسم به خداوند به تحقیق كه خداوند را در عرشش مسرور كرد .

و در رساله اهوازیه جناب صادق (علیه السلام) مذكور است كه: شنیدم از پدرم كه خبر مى داد از آباء كرامش از امیرالمؤمنین كه او شنید از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه مى فرمود: به اصحابش؛ ایمان نیاورده به خداوند و به روز باز پسین كسى كه شب را سیر به سر آورد و همسایه او گرسنه باشد، پس گفتیم: هلاك شدیم ما یا رسول الله، فرمود: از باقى مانده غذاى خود و از باقى مانده خرماى خود و روزى خود و از كهنه ها و جامه مستعل خودتان، كه به آن ها غضب پروردگار را خاموش كنید؛ بعد از كلمات بسیار باز فرمود: خبر داد مرا پدرم از پدرانش از على از رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هر كه برادر مؤمن خود را از برهنگى بپوشاند، خداوند او را از سندس بهشت و استبرق و حریر بپوشاند. او پیوسته فرو مى رود در خشنودى خداوند مادامى كه یك تار جامه بر تن او باشد، و كسى كه طعام دهد برادر مؤمن خود را از گرسنگى بخوراند، خداوند او را طعام بهشتى؛ و كسى كه او را از تشنگى سیراب كند خداوند او را از رحیق مختوم 455 سیراب مى كند و كسى كه تزویج كند برادر مومن خود را زنى كه انس بگیرد به او از او استراحت نماید خداوند او را از حورالعین تزویج مى كند و انس مى دهد او را به هر كس كه دوست دارد؛ او را از صدیقین اهل بیت (علیهم السلام) قرار مى دهد و اخبار در فضیلت اطعام و سیراب نمودن و پوشاندن و جاى دادن و زن دادن و قرض دادن و اداى قرض كردن و امثال این ها زیاده از آن است، كه در اینجا جمع گردد مقصود از مقدارى كه ذكر مى شود تنبیه و مثال است و مناسب است ختم كنیم به خبر شریفى كه سزاوار است با قلم نور بر پیشانى حور نوشته شود .

علامه مجلسى در بحار از جابر جعفى روایت كرده خبرى طولانى كه متضمن است معجزه غریبه، از حضرت سجاد و باقر (علیهما السلام) و بیان مقامات عالیه ائمه (علیهم السلام) و در آخر آن خبر است، كه:

جابر گفت: اى سید من، هر كس نشناسد این امر امامت را به نحوى كه وصف كردى و بیان فرمودى جز آن كه در او محبتى باشد و اعتقاد دارد به فضل شما و بیزارى مى جوید از دشمنان شما، حال او، چگونه است، حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود: در حال خوبى خواهند بود تا آن گاه كه بالغ شوند؛ یعنى كامل و عاقل و عارف شوند. جابر گفت: گفتم: یابن رسول الله، آیا بعد از این؛ یعنى معرفت كامله به حال ائمه (علیهم السلام) آیا چیزى هست كه ایشان را مقصر كند فرمود: آرى هر گاه در حقوق برادران خود

كوتاهى كنند و ایشان را در مالهاى خود و در كارهاى نهانى و آشكاراى خود شریك نكنند و متفرد نكنند خود را در متاع دنیا بى ایشان، پس در اینجاست كه خیر از مردم برطرف شود چون پوست از گوشت جدا شود و برسد به او از آفات این دنیا و بلاهاى او آنقدر كه نتوان او را تحمل نمود و طاقت داشت از دردهاى در نفس او و رفتن مال او و پریشان شدن كار او به جهت آنچه كوتاهى كرد در نیكى برادران خود؛ جابر گفت: پس سخت مغموم شدم و گفتم: اى فرزند رسول، خدا چیست؟ حق مومن بر برادر مومن او، فرمود: خوشحال شود به جهت خوشحالى او؛ هرگاه خوشحال شود و محزون شود به جهت حزن او؛ هرگاه اندوهگین شود و تمامى كارهاى او را بگذراند و آن ها را انجام دهد و از چیزى از مال هاى فانیه دنیا، فائده نبرد جز آن كه به او مواسات كند تا این كه سیر كنند در خوبى و بدى بر یك نسق، گفتم: اى آقاى من، از چه جهت خداوند واجب گرداند این همه را براى مومن بر برادرش، فرمود: زیرا كه مومن برادر مومن است از پدر او و مادر او بر این امر، یعنى امر تشیع برادرش نخواهد شد، با آن كه به مایملك خود سزاوارتر باشد. جابر گفت: سبحان الله، چه كسى قدرت دارد بر این كار فرمود: آن كه مى خواهد نكوبد درهاى بهشت را و در برگیرد حوریان خوش سیما را و با ما در درالسلام جمع شود.

جابر گفت: گفتم: هلاك شدم یابن رسول الله، زیرا كه كوتاهى مى كردم در حقوق برادرانم و نمى دانستم كه بر تقصیر این همه بر من وارد مى آید و نه لغزشى، من به سوى خداوند، اى فرزند رسول خدا، از آنچه از من شده از تقصیر در رعایت حقوق برادران مؤمنین من توبه مى كنم .

قسم پنجم: از اقسام انفاق و صدقه، دست بر داشتن و ترك كردن و درگذشتن است به دل و دست و زبان و اگر اول به آن دو میسر نشد، از هر حقى كه او راست بر برادر مؤمن خود، از هر جا كه پیدا شده باشد از كشتن كسى از او یا زدن یا جراحتى به او و یا تلف كردن مالى یا بردن عرضى به فحش یا غیبت یا تهمت یا سعایت یا نكردن اطاعت و نبردن فرمانى، خصوص در جایى كه واجب باشد، چون فرزند و بنده و زن و اجیر بالنسبه به فرمایشات والدین و آقا و شوهر و مستاجر و به شروطى كه در محلش مذكور است و حق بر هر كس وارد آمده باشد، جز آن كس كه انتقام نكشیدن از او باعث تجرى و سبب طغیان و زیادتى تعدى او شود؛ و اگر آن شخص در مقام معذرت و اظهار پریشانى و طلب عفو و گذشت برآمد و بر رجحان صدقه افزوده خواهد شد، بلكه در آن وقت او را بر صاحب حق اولى، حقى پیدا شود، چنانچه در اخبار بسیار وارد و به بعضى اشاره خواهد شد و از آن بالاتر آن كه او را ابدا حقى بر دیگرى نباشد، در ضرر و اذیت رساندن به او جایز نباشد، جز آن كه به جهت اغراض دنیویه میل به اذیت كند و بر آن توانا باشد، و محض رضاى خداوند خود را از آن نگاه دارد و این را صدقه بر او شمارد و بالجمله خداى در سوره نسا مى فرماید : وَمَنْ قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ

إِلَىٰ أَهْلِهِ إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا 456 هر كه بكشد مؤمنى را بى قصد، پس واجب است بر او آزاد كردن بنده مومن و فرستادن خون بهاى به سوى اهل او و مگر آن كه صدقه كنند و ببخشند؛ بلكه قاتل عمدى را كه مستحق قصاص است خداوند او را برادر مقتول خوانده در سوره بقره كه فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ 457 اگر ورثه مقتول از قصاص بگذرند و به دیه قناعت كنند فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ 458 قاتل در دادن مسامحه نكند و ورثه در گرفتن تشدد ننماید .

در تفسیر شیخ ابوالفتوح مروى است كه: در عهد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مردى، مردى را بكشت؛ او را پیش رسول آوردند رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) او را به ولى مقتول داد، آن گه گفت: هیچ ممكن نباشد كه عفوش كنى گفت: از دلم بر نیاید گفت: دیه بستان، گفت نه جز قصاص نكنم رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: پس تو مثل او باشى مرد گفت: یا رسول الله، عفوش كردم و ایضا فرمود : وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيْسَرَةٍ ۚ وَأَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ 459 اگر مدیون شما فقیر و تنگدست باشد، پس او را مهلت دهید تا وقت توانگرى و اگر از راس المال خود دست كشید، پس آن بهتر است براى شما و این واگذاشتن را صدقه نامید و در كتاب جعفریات از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به ابوذر، نگاهدار اذیت خود را از مردم، پس به درستى كه آن صدقه اى است كه تصدق مى كنى به آن از جان خود؛ و نیز در آنجا مروى است از آن جناب فرمود: هیچ زنى نیست كه تصدق كند بر شوهر خود پیش از آن كه ملاقات كند شوهر او را، یعنى از صداق خود درگذرد، مگر آن كه براى او به هر دینارى آزاد كردن بندهاى نوشته مى شود .

در خصال از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: سه چیز است، هر كس داراى آن ها باشد به كمال رسانده خصال ایمان را، كسى كه صبر كند بر ظلم و فرو خورد خشم خود را به چشم داشتن رسیدن مزد خداوند و عفو كند و بیامرزد؛ خواهد بود از كسانى كه داخل مى كند او را خداوند عزوجل در بهشت بى حساب و او را شفیع مى كند در مثل ربیعه و مضر وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ 460 و این ذیل آیه شریفه است كه در سوره شورى است و غرض استشهاد به آن است كه خداوند فرموده وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ 461 آنچه نعم كه در نزد خداوند است بهتر از متاع دنیا است، كه در دست شماست و با داوم تر است و آن نعمت هاى ذخیره كرده در نزد خود براى اصنافى مقرر فرموده كه در آنجا ذكر مى فرماید.

یكى از آن ها كسانیند كه چون غضب كنند بیامرزند و غفران همان عفو است با زیادتى پوشاندن آن جرم و خلاف را از مطلع شدن احدى بر آن حتى از نفس خودش به این كه به او بگوید تو فلان كار كردى، یا به نحوى بنمایاند كه من فهمیدم تو چه كردى و موأخذه نكردم، چه در این حال آن بیچاره مبتلاست به عار خلاف و تلخى حیا كه قابل برداشتن نیست و در سلك همان آیات است كه مى فرماید : فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ

فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ 462 هر كه عفو كند و میان خود و آن كه بر او ستم كرده اصلاح كند مزد او با خداست و این مدح براى عفو منافى نیست آنچه را كه بعد از آن فرموده وَلَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولَٰئِكَ مَا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ 463 هر كه نصرت طلبد و یارى جوید بعد از ستم كردن بر او پس بر این گروه راهى نیست، یعنى عفو نكند؛ و در مقام انتقام برآید چه شاید عفو در آنجا باشد، كه ظالم نادم شده و انتقام در آنجا كه بر ظلم خود ایستاده یا عفو از حق خود است و انتصاب براى حق اخوان به انتصاب در اول كار عفو بعد از تسلط و اقتدار و در غرر است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: عفو زكات ظفر یافتن است. عفو بهترین احسان هاست .

و در مصباح الشریعه است كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: عفو هنگام قدرت از طریقه مرسلین و پرهیزكاران است و تفسیر عفو آن است كه در ظاهر ملزم نكنى رفیق خود را در جرمى كه كرده و فراموش كنى از اصل آنچه به تو رسیده در باطن و بیفزایى نیكى هاى خود را و نمى یابد راه این درجه را جز كسى كه خداوند او را عفو فرموده و آمرزیده آنچه پیش كرده از گناهان و آنچه، پس از آن خواهد كرد و زینت داده او را به اكرام خود و پوشانده او را از نور بهاء خود؛ زیرا كه عفو و غفران دو صفتند از صفات خداوند عزوجل كه آن را به ودیعت گذاشته در نهانى دلهاى برگزیده هاى خود تا متخلق شوند به اخلاق خالق خودشان و چنین گردانید ایشان را كه مى فرماید: خداى عزوجل وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ 464 هر آینه عفو كنند و درگذرند آیا دوست نمى دارید كه بیامرزد خداوند مر شما را و خداوند آمرزنده و مهربان است و كسى كه عفو نكند از بشرى مانند خود، چگونه امید دارد عفو پادشاه جبار را، و نبى (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: در مقام حكایت از پروردگار خود كه امر نمود او را به این خصلت ها پیوند كن به آن كه از تو بریده و عفو كن از آن كه تو را ظلم نموده و بخشش كن به آنكه تو را محروم داشته و نیكى كن به كسى كه با تو، بدى كرده و خداى ما را امر نموده به پیروى و مى فرماید وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا 465 آنچه نبى داده به شما از اوامر الاهى، پس بگیرید آن را و آنچه نهى كرده شما را از آن، پس نگاه دارید خود را از كردن آن و عفو سر خدا است در دل هاى خواصش از كسانى كه آسان كرده بر ایشان سر خود را و رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مى فرمود: آیا عجز دارد یكى از شماها كه بوده باشد، مثل ابى ضمضم گفتند: یا رسول الله چه كاره بود ابوضمضم فرمود: مردى بود پیش از شما چون صبح مى كرد مى گفت بار خدایا من صدقه كردم به عرض خودم بر مردم، یعنى هر كسى در حق من هر چه خواهد بگوید من راضیم محض رضاى خدا كه براى خاطر من به جهنم نروند، البته چنین كس بعد از شنیدن، چیزى در دل نگیرد چه رسد به آن كه در مقام مؤاخذه برآید، یا آن گاه درگذرد .

و ابن ابى جمهور در عوالى اللئالى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: آیا عجز دارد یكى از شماها كه براى او دو نصیب باشد از اجر؛ كسى گفت: چگونه مى شود از آن فرمود، چون صبح شد بگوید: بار خدایا من تصدق كردم به عرض خودم بر بندگانت و در جامع الاخبار مروى است كه روز قیامت منادى ندا كند كه هر كس اجرش بر خداوند است، پس داخل بهشت شود. تعبیر از این قسم انفاق در آیات و اخبار به اسامى بسیارى شده چون عفو و غفران و صفح و سیر عتب و كف اذى و لین و اغضا و تعامى و تغافل و كتمان سر و كظم غیظ و ابراء ذمه و اسقاط حق و احتمال اذیت و انظار معسر و این ها با هم فرقى دارند، كه مقام ذكر آن و نقل تمام اخبار متعلقه به این ها نیست و یكى از آن ها ترك استقصا است، یعنى مداقه نكردن در حساب و مسامحه كردن در آن به نحوى كه از بعضى درگذرند و از قلم بیندازد اگر چه در طریقه تجار و كسبه و اهل حساب آن را به منزله گناهى كبیره دانند كه اگر فلسى از حساب بیفتد یا مدیون متمكن از دادن نشود به همه اقسام تضییع و بد گفتن و هتك حرمت راضى و از آن نگذرند و گذشتن از آن را صدقه ندانند و از احسان نشمارند؛ بلكه آن را قبیح دانند كه حساب باید صاف باشد و بالتمام باید داد و گرفت، به خلاف دستورالعمل و فرموده حضرت صادق (علیه السلام)، چنانچه در مشكات شیخ طبرسى است كه حماد بن عثمان گفت: در خدمت آن جناب بودم كه مردى از اصحاب ما؛ داخل شد، پس حضرت به او فرمود: چه شد كه برادرت از تو شكایت مىكرد، گفت: شكایت مى كرد كه من حق خود را بالتمام گرفتم. حضرت فرمود: گویا تو چون استقصاء كردى حق خود را از او بدى نكردى به او خبر ده مرا آنچه را كه خداوند ذكر فرموده وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ 466 مى ترسند از حساب بد آیا ترس دارند كه خداوند جل ثنائه خیانت كند به ایشان، یعنى طاعت زیاد را كم و جرم اندك را بسیار شمرد، نه والله از این نترسیدند جز این نیست كه ترسیدند از استقصا مداقه در حساب، پس نامید خداوند آن را سؤالحساب حساب بد یا بدى حساب آرى، هر كس استثقاء كند از برادر خود به تحقیق كه به او بد كرده و در دعاى سى و نهم صحیفه كامله حضرت سجاد (علیه السلام) مى فرماید : اللَّهُمَّ وَ أَیمَا عَبْدٍ (محب لک و لاولیائک) نَالَ مِنِّی مَا حَظَرْتَ عَلَیهِ، وَ انْتَهَک مِنِّی مَا حَجَزْتَ عَلَیهِ، فَمَضَى بِظُلَامَتِی مَیتاً، أَوْ حَصَلَتْ لِی قِبَلَهُ حَیاً، فَاغْفِرْ لَهُ مَا أَلَمَّ بِهِ مِنِّی، وَ اعْفُ لَهُ عَمَّا أَدْبَرَ بِهِ عَنِّی، وَ لَا تَقِفْهُ عَلَى مَا ارْتَکبَ فِیّ، وَ لَا تَکشِفْهُ عَمَّا اکتَسَبَ بِی. وَ اجْعَلْ مَا سَمَحْتُ بِهِ مِنَ الْعَفْوِ عَنْهُمْ، وَ تَبَرَّعْتُ بِهِ مِنَ الصَّدَقَةِ عَلَیهِمْ أَزْکى صَدَقَاتِ الْمُتَصَدِّقِینَ، وَ أَعْلَى صِلَاتِ الْمُتَقَرِّبِینَ وَ عَوِّضْنِی مِنْ عَفْوِی عَنْهُمْ عَفْوَک، وَ مِنْ دُعَائِی لَهُمْ رَحْمَتَک حَتَّى یسْعَدَ کلُّ وَاحِدٍ مِنَّا بِفَضْلِک، وَ ینْجُوَ کلٌّ مِنَّا بِمَنِّک. 467

بار خدایا هر آن بنده دوست دار تو و اولیاء تو كه دریافت از من چیزى را كه حرام كردى بر او و درید از ناموس من چیزى را كه باز داشتى او را از آن، پس ما مظلمه كه از من در نزد او بود از دنیا

درگذشت یا حاصل شده كه حق من است نزد او، در حالتى كه زنده است، پس بیامرز مر او را آنچه فرود آید به او از مكافات عملش از جانب من و عفو كن او را از آنچه او باز كرده بود از من و نگاهش مدار روز قیامت بر آنچه مرتكب شده در حق من و رسوا مكن او را از آنچه به جا آورد از بدی ها با من و بگردان آنچه جود و كرم به آن از عفو نمودن از ایشان و تبرع نمودم به آن از صدقه كردن بر ایشان پاكیزه ترین صدقه هاى صدقه كنندگان و بهترین هدیه هاى نزدیكى جویندگان و عوض ده مرا از عفو كردن من از ایشان عفو كردن تو مرا و از دعا كردن من ایشان را رحمت كردن تو مرا تا این كه شوند هر یك از ما به فضل تو و نجات یابند هر یك از ما به نعمت تو .

چگونه عفو از حق بهتر و پاكیزه ترین صدقه ها نباشد و حال آن كه دور است، از بیش ترین مفاسد صدقه از ریا و سمعه و منت و اذیت و غیر این ها و دارا است. غالبا بیشتر شروط قبول آن را و ثمرش كه نجات از شداید دوزخ و عذاب برزخ و افتضاح قیامت است مقدم است بر جمیع منافع و خیرات و صدقه گیرندگان از صدقه مى برند از حفظ مال و جان و عرض و رسیدن به لذایذ و مشتهیات و امثال آن در جنب آن منفعت قدرى و رتبه ندارند و در حالات بلال، مذكور است كه او امیرالمؤمنین (علیه السلام) را توقیر و احترام مى كرد، چندین برابر احترامى كه از ابى بكر مى كرد، پس به او گفتند تو كفران كردى حق نعمت ابى بكر را كه تو را خریده و آزاد كرده و تو را از عذاب بندگى رها نمود و جانت و كسبت را به تو واگذاشت و على (علیه السلام) با تو كارى نكرد و تو او را بیشتر تعظیم مىكنى این كفران نعمت است.

گفت: پس باید ابوبكر را بیش از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) احترام كنم، زیرا كه مرا آزاد كرده گفتند: نسبتى ندارد. رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بهترین خلق خداست. گفت: على (علیه السلام) هم نفس بهترین خلق خداست، پس گفت: ابوبكر خواهش ندارد آنچه شما خواهش مى كنید؛ زیرا كه مى داند او از حق آن حضرت آنچه را كه شما نمى دانید و این كه حق آن جناب بزرگ تر است، زیرا كه ابوبكر نجات داده مرا از عذاب بندگى كه اگر بر من مستمر بود و صبر مى كردم بر او هر آینه مى رسیدم به جنت عدن و على (علیه السلام) نجات داد مرا از بندگى عذاب ابدى و مقرر فرموده به جهت موالات من او را و تفضیل من دادن او را نعیم جاودانى و اگر عفو از مظالم با قدرت بر مقاصه و تلافى باشد، چون مخالفت زیر دستان و بندگان و فرزندان و زنان و عصیان ایشان مر موالى و پدران و شوهران را كه توانند پاداش آن كار بد را به ایشان كنند، شأن صدقه عفو، بالا گیرد، بلكه اگر آن تعدى و خلاف به سر حد حرام شرعى نرسد، چون نافرمانى رعایا سلاطین و حكام را باز صدقه از ایشان بهترین صدقات باشد، چه بهترین صدقه هر كس چیزى باشد محبوب كه یافت نشود جز در نزد او و گیرنده را راهى نباشد به سوى آن چیز الا به توسط او و آن مختلف شود به حسب اشخاص مثلا صدقه زارع، زرع

او است كه در نزد غیرى نباشد نه دعا كردن و خدمتى نمودن و از عالم علم او نه مال كه یافت مى شود در نزد غیر او و صاحب راى صائب راى او است در محل حاجت و بر این قیاس پسندیده از هر كس آن است كه در راه خدا بدهد و بگذرد آنچه را كه جز در نزد او نیابند و از غیر او صورت نپذیرد؛ و از این جهت عفو سلاطین و امثال ایشان را خداى شكر نعمت قدرتى قرار داده كه به ایشان مرحمت فرموده و در عیون از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: سزاوارترین مردم به عفو كردن تواناترین ایشانند به عقوبت. و در غرر است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: عفو نیكوترین احسان هاست و اگر كسى خود را به آن مقام رساند كه از خود بزرگ تر را پدر داند و برابر را برادر شمارد و زیر دست و كوچك را فرزند انگارد، در گذشتن از كردار بد دیگرى به سختى نیفتد .

در رساله حقوق حضرت سجاد (علیه السلام) مروى است كه در تحف العقول در ذكر حق اهل بیت (علیهم السلام) چنین فرمود: كه قرار ده جمیع ایشان را در نزد خود در منزلت و رتبه خویش بزرگشان به منزله والد و صغیرشان به منزله ولد وسط ایشان به منزله برادر. و در خصال و فقیه چنین نقل كرده كه باید بوده باشد پیرانشان به منزله پدر و جوان هایشان به منزله برادران و خواهران تو و عجوزهایشان به منزله مادر تو و كوچكانشان به منزله اولاد تو؛ و بالجمله هر قدر قدرت و توانائى بر انتقام و مكافات بیشتر باشد عفو از او پسندیده تر و محبوب تر و با بقاى نعمت قدرت كه در اداى شكر آن كه جز عفو چیزى نباشد كوتاهى نكرده به شرط آن كه آن حق از او و متعلق به نفس او باشد، چه اگر از دیگرى باشد، باید حق را گرفته به صاحبش برساند و داد مظلوم را از ظالم بستاند و این دو تكلیف بزرگ كه گذشت از حق خویش و گرفتن حق مظلوم؛ بلكه حفظ او از ظالم است كه دست تعدى به سویش دراز نكند. اگر چه براى همه مكلفین است ولیكن سلاطین و حكمرانان را به جهت توانایى بر اداى آن امتیازى است از دیگران و به بیرون آمدن از عهده آن راست آید بر ایشان جامه عدالت كه سبب است براى الطاف خاصه الهیه هر چند بر نفس خویش ستمكار؛ بلكه منخرط در سلك كفار باشد، چون ملك عادل كسرى كه همانش بس كه خاتم رسل (صلى الله علیه و آله و سلم) فخر كرده به ولادتش در ایام سلطنت او و در كتاب فضائل مروى است كه چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد مدائن شد در ایوان كسرى فرود آمد و با آن حضرت بود دلف بن بحیر، پس چون از نماز فارغ شد برخواست و به دلف فرمود: برخیز با من و با ایشان بود جماعتى از اهل ساباط، پس پیوسته مى گشت، در منازل كسرى و به دلف مى فرمود:

براى كسرى بود در این مكان چنین و چنان و دلف مى گفت قسم به خدا كه چنین است تا آنكه سیر كرد همه آن موضع را با هر كس كه در نزدش بود و دلف مى گفت اى سید و مولاى من، گویا تو گذاشتى این اشیاء را در این مواضع آنگاه نظر فرمود، به كله پوسیده، پس فرمود: به بعضى از اصحاب خود كه

بگیر این جمجمه را آن گاه آمد به ایوان و نشست در آنجا و فرمود: قسم مى دهم تو را اى جمجمه كه، خبر دهى مرا كه كیستم من و كیستى تو، پس جمجمه به زبان فصیح گفت: اما تو امیرالمؤمنینى و سیدالوصیین و اما من بنده، بنده تو و پسر بنده تو و پسر كنیز تو كسرى نوشیروان، پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: چگونه است حال تو گفت: یا امیرالمؤمنین من پادشاهى بودم مشفق عادل بر رعایا مهربان، راضى نبودم به ظلم؛ ولیكن بر كیش مجوس بودم و محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) در زمان سلطنت من متولد شد، پس افتاد از غرفه ها بیست و سه غرفه آن شب كه او متولد شد، پس عازم شدم كه به او ایمان آورم از بس كه شنیدم از بسیارى شرف و فضل و مرتبه و عزت او در آسمان و زمین و شرف اهل بیت او، ولیكن از آن غفلت كردم به سبب اشتغال و به ملك دارى، پس داد از آن نعمت و منزلت كه از دست من رفت چون به او نگردیدم پس من محرومم از بهشت به جهت ایمان به او ولیكن با این كفر خداى تعالى مرا از دوزخ نجات داده به بركت عدل و انصافم میان رعایا و بر من آتش حرام است، پس واحسرتا اگر ایمان مى آوردم هر آینه بودم با تو اى سید اهل بیت محمد (علیهم السلام) و اى امیر امت او، پس مردم گریستند و برگشتند و اگر چنین نكند عفو پیشه نگیرد و ضعیفان را از شر بى رحمان نگاه ندارد هر چه كند از كار نیك جبران نكند و در موقف حساب در مقام سؤال درآید و آنچه بر آن ها رسیده از او مؤاخذه كنند .

در عوالى احسائى مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: همه شما والى رعایائید و از همه شما پرسش كنند از رعیت او، یعنى از چگونگى رفتارش به آن ها آنگاه فرمود: پس امام راعى است و او مسئول است از رعیتش و مرد در اهل خانه خود راعى است و او مسئول است از رعیت خود و زن در خانه شوهر راعى است و از او بپرسند از رعیتش و خادم در مال سید خود راعى است و او مسئول است از رعیتش و همه شما راعى و همه شما مسئول خواهید شد و از سیاق این خبر معلوم مى شود كه هر نفسى راعى است بر جوارح و اعضاى قواى خود، پس مسئول خواهد بود از رعیتش چه او را در مملكت بدن از اسباب و استعداد و لوازم سلطنت قصورى نیست؛ چنانچه در محلش مبین شده و ما ختم مىكنیم این مقام را به ذكر خبر شریفى كه مناسبت دارد با بیشتر اقسام انفاقات گذشته با فوائد دیگر كه در او است شیخ ثقه شاذان بن جبرئیل قمى، در كتاب فضائل و ابن شهر آشوب از خصائص العلویه نظرى عالم جلیل شیخ سلیمان بن عبدالله ماخورى معاصر علامه مجلسى صاحب بلغه و معراج در رجال و غیره در اربعین خود روایت كرده اند از ابن مسعود كه گفت، فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) چون مرا به آسمان بردند فرمان رسید كه بر من عرضه دارند بهشت و دوزخ را، پس هر دو را دیدم. بهشت و نعمت هاى گوناگون او را و دوزخ و گوناگون عذاب او را دیدم چون برگشتم جبرئیل

گفت: آیا خواندى یا رسول الله، آنچه نوشته بود بر درهاى بهشت و آنچه نوشته بود بر درهاى دوزخ گفتم:

نه اى جبرئیل، گفت: به درستى كه براى بهشت هشت در است بر هر در از آن چهار كلمه هر كلمه از آن بهتر است، از دنیا و آنچه در آن است براى كسى كه یاد گیرد آن ها را و به كار برد و به درستى كه براى دوزخ هفت در است بر هر در از آن سه كلمه است هر كلمه از آن بهتر از دنیا و آنچه در او است براى كسى كه یاد گیرد و آن ها را، بشناسد گفتم: اى جبرئیل، برگرد با من تا آن را بخوانم پس برگشت با من جبرئیل و ابتدا نمود به درهاى بهشت . بر در اول آن نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله 468 براى هر چیزى زیورى است و زیور زندگانى دنیا چهار خصلت است؛ قناعت و انداختن كینه از دل و ترك حسد و مجالست اهل خیر .

بر در دوم نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله براى هر چیزى زیور سرور در آخرت چهار خصلت است، دست كشیدن بر سر یتیمان و مهربانى نمودن به بیوه زنان؛ كوشش نمودن در حوائج مسلمین و غمخوارى و پرستارى كردن فقرا و مساكین .

بر در سوم از آن نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله براى هر چیز زیورى است و زیور سلامتى در دنیا چهار چیز است، كم گفتن و كم خفتن؛ كم رفتن، كم خوردن؛ بر در چهارم از آن نوشته لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله هر كس ایمان آورده به خداوند و روز باز پسین، پس اكرام كند همسایه خود را، هر كس ایمان آورده به خداوند و روز بازپسین، پس اكرام كند مهمان خود را، هر كس ایمان آورده به خداوند و روز باز پسین، پس نیكى كند با پدر و مادر خود؛ هر كس ایمان آورده به خداوند و روز باز پسین، پس سخن خیر گوید یا ساكت شود .

بر در پنجم از آن نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله هر كس خواهد كه ذلیل نشود؛ پس ذلیل نكند، هر كس خواهد كه او را ستم نكنند خود ستم نكند؛ هر كس كه خواهد كه مظلوم نشود ظلم نكند؛ هر كس خواهد در آویزد به بند استوار محكم، پس درآویزد به قول لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله،

بر در ششم از آن نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله هركس دوست دارد كه قبرش پهن و فراخ شود، پس مساجد را بنا كند و هر كس دوست دارد كه او را كرم ها در زیر زمین نخورد، پس مساجد را جاروب كند و هر كس دوست دارد كه تاریك نشود لحدش، پس مساجد را روشن كند و هر كس خواهد تازه بماند در زیر زمین، پس فرش براى مساجد بخرد .

بر در هفتم از آن نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله 469 سپیدى دل در چهار خصلت است در عیادت ناخوش ها و راه رفتن در دنبال جنازه ها و خریدن كفن هاى مردگان و دفع قرض.

بر در هشتم از آن نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله على ولى الله هر كس خواست از این هشت در داخل شود، پس چنگ زند به چهار خصلت صدقه و سخا و نیكى اخلاق و باز داشتن خود از اذیت بندگان خداوند عزوجل .

درهاى دوزخ

پس آمدیم به سوى درهاى دوزخ .

بر در اول آن سه كلمه نوشته بود خداوند تعالى دروغگویان را لعنت كند خداوند بخیلان را لعنت كند خداوند ستمكاران را لعنت كند .

بر در دوم از آن سه كلمه نوشته بود، هر كس امید به خداوند دارد سعادت یافته و هر كس از خداوند بترسد مامون خواهد بود. تباه شده و مغرور كسى است كه امید دارد به غیر خداوند و از غیر او بترسد . بر در سوم از آن سه كلمه نوشته بود، هر كس بخواهد كه برهنه نباشد در روز قیامت، پس بدن هاى برهنه را بپوشاند و هر كس كه خواهد در روز قیامت تشنه نباشد، پس تشنگان را در دنیا سیراب كند و هر كس بخواهد در روز قیامت گرسنه نباشد، پس گرسنه ها را در دنیا اطعام كند .

بر در چهارم از آن سه كلمه نوشته بود، ذلیل كند خداوند آن را كه خوار كند اسلام را؛ ذلیل كند خداوند آن را كه خوار كند اهل بیت پیغمبر خدا را، ذلیل كند خداوند آن را كه اعانت كند ستمكاران را بر ظلم مخلوقین .

بر در پنجم از آن سه كلمه نوشته بود، از خواهش نفس پیروى مكن، پس به درستى كه نفس مخالف است مر ایمان را و زیاد سخن مگو و در آنچه نفعش به تو برسد، پس بیافتى از نظر لطف پروردگار خود و مباش یاور ظالمین، پس به درستى كه بهشت آفریده نشده براى ظالمین .

بر در ششم از آن سه كلمه، نوشته بود، من حرامم بر كوشش كنندگان در بندگى خداوند، من حرامم بر روزه گیران، من حرامم بر صدقه دهندگان .

بر در هفتم از آن سه كلمه، نوشته بود، حساب نفس هاى خود را بكشید پیش از آن كه حساب شما را بكشند و سرزنش كنید نفس هاى خود را پیش از آنكه سرزنش كنند شما را و بخوانید خداوند عزوجل را پیش از آنكه وارد شوید بر او و قادر بر دعا نباشید .

مقام سوم: در شرح محل صدقه و انفاق و بیان آن كه بر چه كسانى باید انفاق كرد و ترتیب آن ها بر چه نحو است و كدام را باید مقدم داشت، اگر نتواند بر همه انفاق كند .

پوشیده نماند كه سزاوارترین اشخاص به رعایت و اعانت و مواظبت احوال او و فهمیدن چیزهایى كه به

آن محتاج است در دین و دنیا به قدر دین و عمل به آداب آن و رساندن بار تكلیف به منزل و رفع آن ها به نحوى كه در طریقه احمدیه مقرر فرمودند نفس خود انسانى است، كه امانتى است الاهى كه آن را به ودیعه در دار دنیا گذاشته، به جهت تكمیل و تهیه توشه و راحله براى سفر دراز آخرت و رسیدن به نزهتگاه مقربین و سابقین از انبیاء و اوصیاء و شهداء و صدیقین چه اگر انسان اولا به خود نپردازد و در حوائج خویش تامطاوول نكند، كه از علوم دینیه از معارف و اخلاف و تكالیف جوارح به چه مقدار آن احتیاج دارد به جهت خلاصى از مخلد شدن در دوزخ و چه مقدار به جهت استراحت در وقت مفارقت از دنیا و ندیدن سكرات موت و تلخى جان كندن و چه مقدار به جهت علو رتبت و بزرگى قدر و رسیدن به خلوتخانه خاصان و خوردن به سر سفره مقربان و دیدن انواع كرامات و الطاف و نعمت هاى خاصه به اولیاء در دار دنیا و آن ها را از كجا باید تحصیل كرد و آموخت، اگر داراى آن نیست از هر كس هر وقت هر چه بگوید باید شنید یا براى گوینده به حق براى حق شرایطى و نشانى است كه اولا باید آن را فهمید و سنجید، همچنین اگر نداند به چه محتاج و از چه مستغنى و چه مرض دارد و از كدام عارى است، كه در این احوال باید درصدد پیدا كردن داناى عیب دان، عیب جوى، عیب بین، عیب گویى برآید، هر چند در تحصیل آن به هزار زحمت افتد و از پاى درآید و اگر از این مرحله عارى است، پیرامون او نگردد كه كورى مثل خود را به منزل برساند و اگر به دستش نیامد بر خود بگیرد و از دل بنالد و به موالیان خود پناه آرد و به آنچه فرمودند متوسل شود كه خدایش رحم كند و او را به آن رساند و گرنه شراره آتش وَمَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِدًا 470 از او چیزى باقى نگذارد حاصل ترجمه، هر كه به جهت كردار زشت مستحق آن شد كه خدایش به خودش واگذارد و از بیابان گمراهى كه خود رفته نرهاند، هرگز نخواهى یافت براى او دوستى كه او را به راه حق برد و تا در مقام پیدا كردن عیب و گفتن آن نباشد، دوست نباشد و اگر عیب را نداند مرشد نباشد و به راه حق نرساند، چه با ندانستن حق نتوان به حق رساند، پس آن را كه ولى مرشد نباشد در تیه ضلالت بماند و اگر خدایش روزى فرمود از گمراهیش اثرى نماند و چون از تشخیص مایحتاج خود فارغ و از كلفت تحصیل آن آسوده شد، در مقام اعمال آن برآید و بر خود صدقه و انفاق كند و گنجینه دانش را بر خویشتن خرج نماید وگرنه به تشنه ماند كه رنج ها برده و زحمت ها كشیده و بیابان ها دویده و عمرها و مال ها صرف نموده تا آبى به دست آورده در ظرفى ریخته بر دوش كشیده و قطره از آن خود بخشید، تا آن عطش او را كشت، و آنچه سبب حیات او بود مایه هلاكت او گشت، پس اگر كسى را دل بر خویشتن نسوخت و بر او رحم نكرد، آنچه را باید نیاموزد نیاموخت و اگر آموخت از عمل به آن مضایقه نمود از خیر انفاقات بر غیر خود و منافع صدقات بر دیگران مایوس و از آن ها چشم بپوشاند، چه از چنین كسى اگر چیزى به كسى رسد خیرى در آن نباشد

و گیرنده بركت و نفعى در آن نه بیند، كسى كه از بهترین گنجینه هاى عالم كه به دست آورده، یعنى گوهر دانش بر گرامى ترین نفس ها، یعنى خود بخل كند. و آن را در خود صرف نكند چگونه به جهت خوشنودى و تقرب به خداوند كه تمامى منافع و اقسام صدقه متوقف بر آن است چیزى به كسى دهد، پس لامحاله آن عطاء و بخشش از روى اغراض فاسده و دواعى نفسانیه باشد، كه نشان خدایى در او نباشد، پس داخل شود در آیه شریفه وَلا تَأْكُلُوا مِمّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّه‌ِ عَلَيْهِ 471 نخورید از آنچه برده نشده بر آن اسم خداى و این آیه اختصاصى ندارد به ذبیحه كه اگر نام خداوند بر او خوانده شد حلال وگرنه حرام است؛ بلكه پرتو نهى او تا امثال این مقام بیاید صاحب كرامات باهره سید رضى الدین على بن طاووس در كتاب سعدالسعود بعد از ذكر آیه مباركه حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ 472 حاصل، حرام گردیده بر شما مردار و خون و گوشت خوك و ذبیحه كه آواز بر او بلند شود، به غیر اسم خداوند، مى فرماید: از اسرار قول خدای تعالى وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ 473 آن كه آنچه ذبح شود براى معاصى خداوند و براى مجرد لذات كه شاغل است از خداوند و براى ثنا گفتن مردم و براى تجارتى و براى غیر این ها از آنچه اراده شده به او غیر پروردگار عالم چگونه است حال او، آیا ملحق است به آیه كه حلال كرده یا آیه تحریم و ظاهر آن است آیه تحریم همه را فرو گیرد .

و در بحار از كتاب امامة و تبصرة ابن بابویه روایت كرده كه: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود صله فاجر نزدیك است نرسد مگر به فاجرى مثل او و بالجمله در ضمن آنچه از دانایان دین آموخته، هویدا خواهد شد، مقدار حاجت بدن به مال و مشروب و ملبوس و مسكن و عیال و خادم و فراش و توابع این ها از جنس و وصف و مقدار كه در حفظ و قوت به مقدار قدرت بر اداى تكالیف واجبه و مستحبه شخص خود و آنچه از دیگران بر عهده او گذاشتند، چه مى خواهد و چه مقدار كافى است و از كجا باید تحصیل كرد و به چه نحو بر بدن باید انفاق نمود و ثواب صدقه برد و در آیه شریفه يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ 474 نگاه دارید تنها و جان هاى خود را و اهل خود را از آتش كه افروز آن مردانند و سنگ و موكلند بر آن ملائكه تند خوى سخت كه نافرمانى نمى كنند خداوند را در آنچه به ایشان فرمان دهد اشاره است، به تمام آنچه گذشت چه نگاه دارى خود، از آتش میسر نشود، مگر به عمل كردن به آنچه گفتیم و پس از نفس خود، اهل را ذكر فرمودند. و در آن اشاره است به كیفیت ترتیب در انفاقات چنانچه در آیه دیگر تصریح فرموده كه : يَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنْفِقُونَ قُلْ مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ ۗ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ 475 مى پرسند از تو كه چه انفاق كنند بگو آنچه انفاق كنید از مال، یا از آنچه نیك باشد چون علم و جاه و

اعتبار و مال، پس بر پدر و مادر باید كردن و خویشانى كه نزدیك تر باشد و بى پدران و درویشان و رهگذران و آنچه به جاى آرید از نیكى، پس خداى به آن داناست. بعضى مفسرین روایت كرده اند كه عمرو بن الجموح مردى بود مال بسیار داشت از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) پرسید كه چه نفقه كنم و بر كه نفقه كنم؟ خداى تعالى این آیه فرستاد و گفتند: مراد از خیر در اینجا مال است .

شیخ ابوالفتوح از عبدالله بن مسعود روایت كرد كه: رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود : الید العلیا خیر من الید السفلى ابده بمن تعول امك و اباك و اختك و اخاك و اناك فادناك دست زبرین، به باشد از دست زیرین، و ابتدا به آن كس كن كه عیال تو باشد و مادرت و پدرت و خواهرت و برادرت پس آن كه نزدیك تر باشند، ایضا روایت كرده كه مردى بود نزدیك رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) و گفت: یا رسول الله من دینارى دارم گفت: برو بر خود نفقه كن، گفت: دیگرى دارم، گفت: برو و بر فرزندانت نفقه كن، گفت: دیگرى دارم، گفت: برو بر دوستانت نفقه كن، گفت: دیگرى دارم گفت: تو دانى هر كجا كه خواهى صرف كن و رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: صدقه تو بر درویش صدقه باشد و بر خویشاوندان دو صدقه باشد و اگر همسایگان باشد، چهار شود و اگر عالم باشد پنج شود و هكذا خداى در این آیه ابتدا كرد و گفت آنچه تو را باشد فاضل نفقات ابتدا به پدر و مادر كن و به آنانى كه به تو نزدیك ترند هر چه قرابت او نزدیك تر باشد ولایت و اولىتر، او را باشد، آن كه گفت و ابن سبیل رهگذرى كه غریب باشد و پناهى ندارد .

و در كتاب جعفریات و غیره مروى است كه: رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به سراقه بن مالك بن خشعم فرمود: اى سراقه بن مالك آیا دلالت نكنم تو را بر بهترین صدقه، گفت: آرى، پدر و مادرم فداى تو باد یا رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: بهترین صدقه بر خواهر تست و دخترت كه ایشان برگشته اند به سوى تو و نیست بر ایشان كسب كننده غیر تو و ایضا از على (علیه السلام) روایت كرد كه شخصى عرض كرد یا رسول الله، كدام صدقه بهتر است، فرمود: بر رحمى كه در نهانى دشمن تست و ایضا از آن جناب روایت كرده كه فرمود: بهترین صدقه بر بنده اى است كه در نزد آقاى بدى باشد و ایضا روایت كرده از آن جناب كه گفت: یا رسول الله، كدام صدقه بهتر است، فرمود: بر اسیرى كه چشمش از گرسنگى سیر شده و در كافى از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هر كه خویش خود را صله رحم كند كه به او حج یا عمره كند خداوند بنویسد براى او دو حج و دو عمره و همچنین كسى كه بر دوش گیرد بارى را از خویشى، خداوند براى او اجر را دو چندان مى كند و صدوق در ثواب الاعمال روایت نموده كه از جناب صادق (علیه السلام) سؤال كردند از صدقه دادن به كسانى كه سوال مى كنند بر در خانه ها یا از ایشان امساك كند و بدهد به خویشاوند خود، فرمود: بلكه بفرستد آن صدقه را به سوى آن كه میان او و

آن كس میان خویشى باشد؛ پس آن اجر را بزرگ مى كند .

و در فقیه از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت نمود كه فرمود: صدقه نیست، یعنى صحیح و درست نیست یا كامل و با اجر نیست و حال آن كه خویشى پریشان باشد، یعنى با وجود فقیر در رحم و اقربا دادن صدقه به دیگران بى فائده است و نیز در آنجا از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت نموده كه فرمود: هر كه راه رود به سوى خویشاوند خویش به نفس و مال خود به جهت صله كردن رحم او عطا مى كند، خداوند به او اجر صد شهید و براى او به كامى چهل هزار حسنه است و محو شود، از او چهل هزار سیئه، بلند شود براى او از درجات مثل آن و چنان خواهد بود كه بندگى كرده خداى را صد سال با صبر و طلب اجر و بر این مضامین اخبار بسیار كه حاصل آن ها رعایت رشته نسب و اتصال رحمى است، پس از آن توجه به دیگران لكن بر واقفان بر دقائق كتاب و سنت و دانایان به اسرار شریعت پوشیده نیست، كه اتصال رحمى بى اتصال روحى صورتى است بى روح و جسدى است بى حساب و اتصال روحى و پیوستگى قلبى به جهت نور دلالت و ضیاء ایمان درختى است كه ریشه آن در زمین و شاخ و برگ آن در آسمان، بلى اگر هر دو با هم جمع شوند قدر آن بالا شود؛ ولیكن اگر جدا شوند اگر میسر است جمع كند، چناچه شیخ طبرسى در كتاب احتجاج روایت كرده كه چیزى از مال خود و دادن آن به مردى از برادران خود پس بیاید در خویشان خود محتاجى آیا صرف كند آن مال را از آن كس كه نیت كرده بود او را به خویشاوند خود، بدهد، پس جواب رسید اگر برگرداند آن را به سوى كسى كه نزدیك تر است به او از جهت مذهب و اگر صاحب مال به قول عالم؛ یعنى موسى بن جعفر (علیه السلام) برود كه فرمود: قبول نمى كند خداوند صدقه را و حال آن كه خویشاوندى محتاج باشد، پس تقسیم كند آن را میان خویش و آن كه نیت او را كرده بود تا آن كه گرفته باشد فضل را بالتمام و اگر ممكن نشد و مردد شود در این كه صدقه را به كدام دهد؛ البته رعایت مذهب اولى است، چنانچه تصریح فرمود و اگر علاوه بر آن تاج علم بر سر و جامه تقوى در بر دارد بر همه مقدم و از همه اولى است و صدقه بر آن ها عین انفاق و هدیه اى است به خاتم الانبیاء و ائمه هدى (علیهم السلام) كه در غیبت كبرى خلفا و جانشین ایشانند .

علامه حلى در رساله سعدیه و ابن ابى جمهور در عوالى اللئالى روایت كردند از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: صدقه بر پنج قسم است: قسمى صدقه در او به عوض ده باشد و آن صدقه است بر عامه، خداوند مى فرماید : مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا 476 هر كه یك حسنه آرد، مر او راست ده مانند آن و قسمى صدقه در او به هفتاد است و آن صدقه است بر صاحبان بلا چون كور و زمین گیر و امثال ایشان و قسمى صدقه در او به هفتصد است و آن صدقه است بر خویشاوندان و قسمى صدقه به هفت هزار باشد و آن صدقه است بر علماء و قسمى صدقه به هفتاد هزار شود و آن صدقه است بر

مردگان؛ و اما خبرى كه مرحوم سید هاشم توبلى در معالم الزلفى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه آن جناب از جبرئیل سوال كرد از صدقه، پس گفت: یا رسول الله، صدقه بر پنج قسم است، یكى از آن ها به ده و یك قسم به هفتاد و یك قسم به هفتصد و یك قسم به هفتصد هزار و یك قسم به صد هزار، پس رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) پرسید؟ چیست تفسیر آن ها اى جبرئیل، گفت:

یكى به ده، در وقتى است كه بوده باشد صدقه بر سائر مردم كه بدنشان سالم باشد و یكى به هفتاد وقتى باشد، كه مستحق كسب كردن را به سبب مرض و غیره متمكن نباشد و یكى به هفتصد وقتى است كه مستحق از آل رسول (علیهم السلام) باشد و یكى به هفتصد هزار وقتى است كه آن صدقه براى ارحام یا پدرش باشد و یكى به صد هزار است كه صدقه براى طالب علم باشد، چه صحیح چه مریض باشد، زیرا كه او به آن صدقه بر طلب علم قوت مى گیرد و به آن بندگان خدا منفعت مى برند، پس اعتمادى به آن نیست چه اولا اگر اعتبارى داشت و از مكان معتبرى آن را نقل كرده بود اسم آن كتاب را مى برد؛ چنانچه رسم او است در تمام تصانیف خود كه نام مى برد از كتابى كه از او نقل مى كند و آنچه از كتاب سنی ها یا پشت كتاب ها یا جاهاى بى اعتبار برداشته اسم آن كتاب را نمى برد و به اعتبار خود كفایت نماید و این قسم اخبار كه یافت شده در كتب آن مرحوم اگر مخالف نباشد خبر دیگر را كه در كتب معتبره در نزد علما است، ما را حرفى در آن نیست، والا از درجه اعتبار ساقط و قابل معارضه نیست و ثانیا در متن خبر حزازت و مرضى است كه بر اهل فن پوشیده نیست، چه عطیه به آل رسول را صدقه نام نهادن خلاف اصطلاح ائمه هدى و اهل شرع است، اگر چه صدقه مستحب و وقف كه آن نیز از اقسام صدقه است بر ایشان جائز با كراهتى در اول لیكن معهود نشده صدقه گفتن بر آنچه بر ایشان داده مى شود، بلكه احسان به ایشان همیشه در مقابل صدقه ذكر مى شود و ثالثا آن كه در ترتیب عدد، چنانچه معلوم مى شود كه ترقى دادن عدد است به هفت در مراتب عشرات و مآت و الوف 477 به تدریج هفت هزار و هفتاد هزار از میان افتاده و به جاى آن هفتصد هزار ذكر شده و از این نیز آثار تحریف و تشویش در خبر پیداست و رابعا آن كه مقتضاى ترقى در مستحقین آن بود كه هفتصد هزار؛ پس از صد هزار ذكر شود و بر فرض صحت خبر یا تحریفى در هفتصد هزار كه نسخه اصل هفت یا هفتاد هزار بود و ناسخ عمدا یا سهوا چنین نوشت و دیگرى را به او ملحق كردند، یا مراد از طالب علم مبتدیان باشند كه درصدد تحصیل برآمدند و هنوز از خرمن علم خوشه نچیدند و بهره نبردند كه بتوان بر ایشان نام عالم گذاشت و این لقب شریف را بر ایشان روا داشت، پس ذكرى از عالم در این خبر نشده یا آن كه ذكر پدر بعد از ذكر ارحام با آن كه داخل در ارحام است، اشاره به پدر روحانى باشد كه علمایند؛ چنانچه این احتمال در آیه شریفه مى رود كه مراد از والدین نه همان والدین جسمانى باشد، بلكه جسمانى و روحانى با هم مراد است كه فرد

اكمل اتم آن ائمه هدى خصوص رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد و بعد از ایشان علما راشدین، چنانچه در اخبار متواتره است كه فرمود : أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة 478 و در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) در تفسیر آیه بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً 479 مذكور است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: افضل والدین شما و سزاوارتر ایشان براى شكرگزارى شما محمد است و على (علیهما السلام) و على بن ابیطالب (علیه السلام) فرمود: شنیدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را كه مى فرمود: من و على ابوین این امتیم و هر آینه حق ما بر ایشان بزرگ تر است از حق پدر و مادر ولادتى ایشان، به درستى كه اگر ما را اطاعت كنند ما آن ها را از آتش نجات مى دهیم و به سوى دار قرار ملحق مى كنیم ایشان را و از بندگى آزاد و به اخیار ملحق مى كنیم؛ و فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: این امت محمد و على (علیهم السلام) است .

على بن ابیطالب (علیه السلام) فرمود: شنیدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را كه مى فرماید: من و على ابوین این امتیم و هر آینه حق ما بر ایشان بزرگ تر است از حق پدر و مادر ولادتى ایشان، به درستى كه ما نجات مى دهیم ایشان را اگر اطاعت كردند ما را از آتش به سوى دار ملحق مى كنیم ایشان را از رتبه بندگى به آزادگان اخیار .

و فاطمه (علیها السلام) فرمود: ابوین این امت محمد است و على (علیهما السلام) كه كجىهاى ایشان را راست مى كنند و از عذاب الیم نجات مى دهند اگر ایشان را اطاعت كنند و مباحات مى كنند بر ایشان نعیم دائمى را اگر ایشان را موافقت نمایند .

و حسن بن على (علیهما السلام) فرمود: محمد و على (علیهما السلام) ابوین این امتند، پس خوشحال آن كه حق ایشان را شناسد و در جمیع احوال مطیع ایشان باشد. كه چگونه قرار مى دهد خداوند او را از بهترین ساكنان بهشت خود و او را به كرامات و رضوان خود نیكبخت مى كند .

و حسین بن على (علیهما السلام) فرمود: كسى كه بشناسد حق ابوین خود را كه بهترند محمد و على (علیهما السلام) و ایشان را به حق اطاعت كند به او گفته مى شود جاى گیر در هر جاى بهشت كه مى خواهى .

و على بن الحسین (علیهما السلام) فرمود: اگر ابوان جز آن نیست كه بزرگ شده حقشان بر فرزندشان به جهت احسانشان به آن ها، پس احسان محمد و على (علیهم السلام) به این امت اجل و اعظم است، پس ایشان سزاواترند به اینكه ابوین ایشان باشند .

و محمد بن على (علیهما السلام) فرمود: هر كه خواهد بداند قدر او در نزد خدا چگونه است. پس نظر كند به قدر بهترین ابوین خود محمد و على (علیهما السلام) چگونه است .

و جعفر بن محمد (علیهما السلام) فرمود: كسى كه رعایت كند حق بهترین ابوین خود محمد و على (علیهما السلام) ضرر نمى رساند به او آنچه ضایع كرده از حق پدر و مادر تنى خود و سائر بندگان خداوند؛ زیرا كه شما به كوشش خود آن ها را راضى مى كنید .

و موسى بن جعفر (علیهما السلام) فرمود: بزرگ مى شود قدر ثواب نماز به قدر تعظیم نمازگذار بهترین ابوین خود محمد و على (علیهما السلام) را .

و على بن موسى (علیهما السلام) فرمود: آیا مكروه ندارد یكى از ایشان كه او را نفى كنند از پدر و مادرى كه او را زائیدند؛ یعنى بگوئید فرزندان پدر و مادر نیست گفتند، آرى قسم به خدا فرمود، پس سعى كند كه نفى نشود از پدر و مادرى كه دارد كه بهترند از پدر و مادر تنى خود .

و محمد بن على (علیهما السلام) فرمود: چون كسى كه در محضرش عرض كرد، من دوست مىدارم محمد و على (علیهما السلام) را اگر چه مرا پاره پاره كنند یا گوشت مرا با مقراض ببرند دست نكشم از آن پس فرمود: لابد محمد و على (علیهما السلام) از خود به تو دهند، آنچه تو از خود به ایشان دادى، به درستى كه ایشان بطلبند براى تو در روز قیامت چیزى را كه وفا نكند، آنچه تو آن را بر ایشان به یك جزء از صد هزار جزء آن مبذول داشتى .

و على بن محمد (علیهما السلام) فرمود: كسى كه والدین دینى او محمد و على (علیهما السلام) عزیزتر نباشد نزد او از والدین نسبى او؛ پس آنچه دارد از حلال و حرام و زیادى و كمى از عبادات و غیر آن.

از جانب خداوند نیست . و حسن بن على (علیهما السلام) فرمود: كسى كه ایثار كند و برگزیند طاعت ابوین دینى خود محمد و على (علیهما السلام) را بر اطاعت ابوین نسبى خود، خداوند مى فرماید: هر آینه بر مى گزینم تو را؛ چنانچه برگزیدى مرا بزرگ و شریف مى كنم تو را در حضرت ابوین دینیت، چنانچه شرافت دادى نفس خود را به این كه برگزیدى حب ایشان را بر حب ابوین نسبى خود .

در كافى از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: در آیه شریفه أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ 480 والدینى را كه خداوند بر ایشان شكر را واجب نموده آن والدین دینى اند كه علم را زائیدند و حكمت را میراث گذاشتند و امر كرده خداوند به طاعت ایشان آن گاه خداوند فرمود : إِلَيَّ الْمَصِيرُ 481 مرجع عباد به سوى خداوند است و دلیل راهنماى این یا كیفیت رجوع همان والدانند .

و بالجمله: كسانى كه متولد شود از ایشان علم و حكمت آن را میراث گذارند در میان مردم حق ایشان بر مردم حق حیات روحانیه است، چه حیات روح به آن دو است و روح بى دانش مرده است و حق والدین جسمانى چون در حیات جسمانى است به مردن تمام شود و آن دیگرى بماند و میراث آن ها علم و حكمت

است كه باقى و مستمر است و از اینان مال و ثروت است، كه فانى و نفعش جسمانى است، پس ایشان سزاوارترند به شكر و طاعت و خدمت گذارى، كه مقرر شده در شرع براى والدین جسمانى، چنانچه بودن نبى و وصى؛ بلكه از ایشان و بیرون آمده از آن خانواده عظیم القدر و ایشان است و نظر به نبودن تام و كامل آن ها در نزد احدى به غیر ایشان؛ منافاتى ندارد، با بودن خلفاء ایشان یعنى علماء راسخین آباء روحانى چه ایشان گرفتند آنچه از آن خانواده بیرون آمد هر علم و حكمتى كه از ایشان متولد شد حفظ نمودند و عمل كردند و نشر دادند و بعد از خود به گفتن و نوشتن میراث گذاشتند، پس آنچه سبب شد براى نامیدن حجج (علیهم السلام) به والد، همان سبب است براى نامیدن این جماعت به آن؛ چنانچه در خبر كافى فرمود: پس آنچه از آداب و احترامات و تعظیم كه در شرع مقرر فرمودند براى والدین و در نكردن جمله از آن ها ثابت شده عقوق براى اولاد اعلى و اكمل آن باید براى علماء باشد . و در فقه الرضا (علیه السلام) مذكور است كه فرمود: معلم خیر و دین قائم مقام پدر است و براى او آنچه واجب است براى پدر واجب است، پس حق او به مقدار زیادتى حق عالم به جهت احیاء نمودن نفس و نجات دادن از مهالك و عذاب ابدى بر حق والدین جسمانى بشناسید توقیر و بر او احسان نیز باید زیاد شود، مگر این كه جمع شود در این والد آنچه در آن است، پس هر دو را؛ حق دارا شود چنانچه در مصباح است كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: نیكى كردن به پدر و مادر از حسن معرفت بنده به خداى تعالى است؛ زیرا كه عبادتى سریعتر در رساندن صاحبش به خشنودى خداوند از نیكى كردن به والدین كه مومن به جهت رضاى خدا باشند، زیرا كه حق والدین مشتق است از حق خداى تعالى در وقتى كه باشند بر منهاج دین و سنت و منع نكنند فرزند را از اطاعت خدا به سوى خدمت خودشان و معصیت خدا و از یقین به سوى شك و از زهد به سوى دنیا و نخوانند ایشان را به خلاف آن، یعنى به سوى معصیت و شك دنیا كه اگر چنین كنند، پس معصیت ایشان اطاعت است و طاعت ایشان معصیت و ما تفصیل احترامات وارده براى علماء را در فصل سوم از باب چهارم ذكر نمودیم و همچنین در باب پنجم ثابت كردیم كه مضمون آیه مباركه كه خداوند بعد از ذكر آیات بسیارى در فضل انفاق و شروط و آداب و مبطلات آن در آخر سوره بقره در مقام ذكر مصرف انفاق بیان فرمود :

لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ لَا يَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا 482

آن صدقات و انفاقات براى فقرائى است كه در طاعت خداوند محبوسند نمى توانند در زمین به جهت تحصیل معاش و به سبب اشتغال به طاعت سیر كنند و نادان به حال ایشان، پندارد كه ایشان بى نیاز است به جهت نگاه داشتن خود را از سؤال، منطبق است بر معشر اهل علم و طلاب دین، و هر صنفى غیر از

ایشان فاقد باشند، یكى از آن شروط را كه در آیه است و در كتاب غایات شیخ جعفر بن احمد قمى معاصر صدوق از حضرت باقر یا صادق (علیهما السلام) روایت كرده كه فرمود: بالاى هر صدقه، صدقه اى است، یعنى در فضل و صدقه بر فقراء مؤمنین از همه بهتر است و همانا مراد از مؤمن در اینجا غیر عالم عامل نباشد و ابن شهر آشوب در مناقب خود روایت كرده كه عبدالرحمن سلمى فرزند امام حسین (علیه السلام) را سوره الحمد تعلیم كرد چون آن طفل سوره را در نزد آن حضرت خواند، به عبدالرحمن هزار اشرفى و هزار حله عطا فرمود: و دهن او را پر از در كرد، پس بعضى در این عطا سخن گفتند، فرمود: كجا وفا مى كند به آنچه او كرده، یعنى به حق تعلیم او. و اگر این مقدار به حق تعلیم یك سوره حمد وفا نكرده، پس اگر عالمى باشد كه بیاموزد معارف و اخلاق و شرائع را كه علوم قرآن است تمام دنیا به عشرى از حق او را وفا بكند و شاید بعد از این زیاده بر این، توضیح داده شود و باقى ماند، شرح اجمالى از حال تتمه طبقات آنان كه بر ایشان باید انفاق نمود .

طایفه اول: اموات را كه از همه احیاء فقیرتر و محتاج ترند و گذشت كه صدقه بر ایشان به ازاء یكى هفتاد هزار دهند، و قطب راوندى در كتاب لب لباب خود روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: مردگان خود را در قبرستان هاى خود فراموش نكنید و مردگان شما به احسان شما امید دارند و مردگان شما محبوس اند، شوق دارند در كردارهاى نیكوئى شما و ایشان را توانائى نیست، هدیه بفرستد به سوى مردگان خود صدقه و دعا را، و نقل فرمود: كه امیر خراسان را در خواب دیدند مى گفت: بفرستید براى من آنچه را كه براى سگان خود مى اندازید كه من به آن محتاجم و شیخ ورام در كتاب تنبیه الخواطر روایت كرده از آن جناب كه فرمود: چون صدقه دهد مرد به نیابت مرده امر مى كند خداوند جبرئیل را كه بردارد با خود به سوى قبر او هفتاد هزار ملك را كه در دست هر ملكى طبقى است، پس بر مىدارند به سوى قبر او و مى گویند: (السلام علیك یا ولى الله) این هدیه فلان پسر فلان به سوى تو است، پس قبر او درخشان مى شود و خداوند به او هزار شهر در بهشت عطا مى كند و به او هزار حور تزویج مى كند و بر او هزار حله مى پوشاند و براى او هزار حاجت بر مى آورد و صدوق در فقیه از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: به درستى كه مرده به رحمت فرستادن بر او و استغفار براى او خرسند مى شود، چنانچه خوشحال مى شود زنده به هدیه اى كه به سوى او مى فرستند و فرمود: كه داخل مى شود در قبر میت نماز و روزه و حج و صدقه و نیكى و دعا و اجر براى او نوشته مى شود؛ چون كه احسانى براى میت به جا آورده و فرمود: هر مسلمى كه كارى كند، از جانب میت كارى شایسته خداوند براى او اجر آن را دو چندان مى كند و خداوند به او میت را نفع مى دهد و مخفى نماند؛ كه انفاق میت بر چند قسم است .

قسم اول: آن كه خیر چون از منفق صادر شود بى توسط احدى به میت رسد، چون دعا و استغفار و نماز و زیارت و حج كه خود كند و در كتاب جعفریات از رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: فرستاده نشده به سوى میت هدیه و داده نشده تحفه بهتر از استغفار و در كتاب درست بن ابى منصور از اسحاق بن عمار روایت كرده كه گفت، گفتم: به حضرت كاظم (علیه السلام) دعا میت را نفع مى دهد فرمود: آرى، حتى آن كه او در تنگى است پس بر او وسعت مى دهند و مغضوب است پس از او خشنود شوند. گفت گفتم: میت دانا است به آنكه دعا براى او مى كند فرمود: آرى و سید على بن طاووس در فلاح السائل از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: نمى گذرد بر مرده ساعتى سخت تر از شب اول قبر، پس رحم كنید مردگان خود را به صدقه و اگر قدرت ندارید، پس یكى از شماها دو ركعت نماز بگذارد و بخواند در ركعت اول: یك مرتبه سوره فاتحه و دو مرتبه قل هو الله احد و در ركعت. دوم: یك مرتبه فاتحه و ده مرتبه سوره الهیكم التكاثر چون سلام گفت بگوید اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآل مُحَمَّدٍ وَابْعَثْ ثَوابَها إِلى قَبْرِ ذلك المیت 483 فلان پسر فلان یعنى به جاى لفظ و ذلك المیت اسم مرده و پدرش را برد، پس مى فرستد خداوند از همان ساعت هزار ملك به سوى قبر او با هر ملكى جامه و حله اى است و خداوند قبر او را، بعد از تنگى تا روز قیامت فراخ مى كند و به آن نمازگذار به عدد آنچه آفتاب بر او مى تابد حسنات مى دهد و براى او چهل درجه بلند مى كند و در اواخر مجلد هیجدهم بحار از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هرگاه مرده خود را دفن كردید و از دفن او فارغ شدید، پس بایستید، وارث او یا خویش او یا صدیق او پهلوى قبر و دو ركعت نماز بگذارد و در ركعت اول فاتحه یك مرتبه و معوذتین یك مرتبه. و صفت ركعت دوم از اصل خبر ساقط شده و ركوع كند و سجود بگذارد و در سجود خود بگوید سبحان من تغرز باالقدرة و قهر عباده بالموت پس سلام بگوید و برگردد به سوى قبر و بگوید اى فلان، پسر فلان، این نماز براى تست و اصحاب تو، پس به درستى كه، خداوند از او عذاب قبر را و تنگى او را برمى دارد و اگر سؤال كند پروردگار خود را كه بیامرز مؤمنین و مومنات و مسلمین و مسلمات را زنده و مرده ایشان، اجابت مى كند خداوند دعاى او را درباره ایشان و خداوند مى گوید: به صاحب او یعنى آن میت اى فلان پسر فلان، چشمت روشن باد، كه خداوند عز و جل تو را آمرزید و خداوند به آن نمازگذار به هر حرفى هزار حسنه عطا مى فرماید و از او هزار سیئه محو مى كند چون روز قیامت شود، خداوند صفى از ملائكه را كه او را تا، در بهشت مشایعت كنند، بفرستد، پس چون داخل بهشت شد، او را هزار، هزار ملك استقبال مى كنند با هر ملكى است طبقى از نور به مندیلى از استبرق پوشیده شده و در دست هر ملك كوزه اى از نور است كه در او است آب سلسبیل، پس از آن طبق مى خورد از آن آب مى نوشد و خشنودى خداوند بزرگ تر است یعنى به فیض آن خواهد رسید و

از این رقم اعمال براى اموات و خصوص والدین و اولاد بسیار است .

قسم دوم: آن كه به جهت میت و به نیابت او چیزى به كسى دهد و كارى و خدمتى به دیگرى كند یا كسى را به مزد به كارى براى میت وادارد، كه در این خیر رساندن به میت چیزى به دیگرى رسد و مؤمنى حظى از او بیند، پس از یك صدقه، دو كس منتفع شود، پس مستحق دو اجر باشند و اگر آن واسطه عالم و رحم و عاجز و همسایه باشد، البته اجر چندین ضعف شود؛ چنانچه در اخبار سابقه اشاره به این نكته شده بود و در كتاب هدایه حسین بن حمدان مروى است كه حضرت امام على نقى (علیه السلام) به متوكل فرمود: كه والله امیرالمؤمنین (علیه السلام) حجه مىداد براى پدر و مادر خود و پدر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و مادر او تا از دنیا رفت و وصیت كرد به امام حسن و امام حسین (علیه السلام) همیشه زكات فطره امیرالمومنین (علیه السلام) را مى دادند تا از دنیا رفتند و حضرت سجاد از جانب امام حسین (علیه السلام) زكات فطره مى داد تا وفات كرد، و امام محمد باقر زكات فطره على بن الحسین (علیه السلام) را مىداد، تا به عالم جاودانى شتافت و جناب صادق (علیه السلام) فرمود: كه من زكات فطره از جانب پدرم مى دهم، و قطب راوندى در كتاب لب لباب روایت كرده كه مردگان مى آیند در هر شب جمعه از ماه رمضان، پس مى ایستند پس فریاد مى كنند هر یك از ایشان به آواز حزین گریان كه اى اهل من، اى فرزندان من، اى خویشان من به ما به چیزى، مهربانى كنید خدا رحمت كند شما را، ما را به خاطر بیارید ما را فراموش مكنید بر ما و بر غربت ما رحم كنید، پس به درستى كه ما ماندیم در زندان تنگى و اندوه درازى و غمى و سختى، پس بر ما رحم كنید و به دعا و صدقه براى ما، بخل نكنید كه شاید خداوند رحم كند ما را پیش از آن كه شما مانند ما شوید. اى دریغ كه ما مانند شما توانا بودیم اى بندگان خدا و سخن ما را بشنوید و ما را، فراموش نكنید، به درستى كه این زیادی هاى معاش كه در دست شما است در دست ما بود ما آن ها را در راه خدا خرج نكردیم و حق را منع كردیم، پس آن ها وبال براى ما گردید و منفعت براى دیگران. به ما به یك درهم یا قرص نانى یا پاره اى از چیزى، مهربانى كنید، پس فریاد مى كنند چه قدر نزدیك است كه گریه كنید بر نفس هاى خود و نفع ندهد؛ چنانچه ما گریه مى كنیم و ما را نفع نمى دهد پس كوشش كنید پیش از آن كه مثل ما شوید و در جامع الاخبار مروى است از بعضى صحابه كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: براى مردگان خود هدیه بفرستید، پس گفتیم: یا رسول الله، هدیه مرده ها چیست فرمود: صدقه و دعا و فرمود: ارواح مؤمنین مى آیند هر جمعه به آسمان دنیا مقابل خانه ها و منزل هاى خود و فریاد مى كنند هر یك از ایشان به آواز حزین با گریه اى بلند مى گویند:

اى اهل من، و اى اولاد من، و اى پدر من، و مادر من و خویشان من بر ما مهربانى كنید، به آنچه بود در دست ما و عذاب و حساب او بر ما است و نفعش براى غیر ما و هر یك فریاد مى كند خویشان خود را

كه مهربانى كنید بر ما به درهمى یا به قرض نانى یا به جامه كه خداوند شما را از جامه بهشت مى پوشاند، پس گریست رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گریه كردیم ما و آن جناب از زیادى گریستن قدرت بر سخن گفتن نداشت، پس فرمود: این ها برادران دینى شمایند كه در خاك پوسیده شدند بعد از سرور و نعمت، پس ندا مى كنند به عذاب و هلاكت بر جان هاى خود و مى گویند واى بر ما اگر انفاق مى كردیم آنچه را كه در دست ما بود در طاعت و رضاى خداوند به سوى شما محتاج نبودیم، پس بر مى گردند با حسرت و پشیمانى و فریاد مى كنند زود صدقه مردگان را بفرستید و ایضا از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هر صدقه كه براى مرده داده مى شود، پس مى گیرد آن را ملكى در طبقى نور كه درخشان است شعاع آن و مى رسد به هفت آسمان پس مى ایستد بر لب قبر و فریاد مى كند السلام علیكم یا اهل القبور اهل شما این هدیه را به سوى شما فرستادند، پس آن را مى گیرد و داخل در قبر خود مى كند و به آن، خوابگاه فراخ مى شود، پس فرمود: آگاه باشید هر كس مهربانى كند مرده را به صدقه پس براى او است نزد خداوند از اجر مانند احد و مى باشد روز قیامت در سایه عرش خدا روزى كه نیست سایه جز سایه عرش خدا زنده و مرده به این صدقه نجات مى یابند .

قسم سوم: آن كه میت را نجات دهد از عذابى كه براى او به جهت اشتغال ذمه اش به حقوق خداوندى، چون خمس و زكات و كفارات و نذورات و حقوق عباد از مظالم و دیون مهیا شده و به ازاء آن ها مالى نگذاشته یا اگر گذاشته وارث اهلى ندارد كه بر او رحم كنند و او را در قبر آسوده نمایند .

شیخ كلینى و صدوق از حسن بن خنیس روایت كرده كه گفت: گفتم: به حضرت صادق (علیه السلام) كه عبدالرحمن سبابه را دینى است بر مردى كه مرده و با او سخن گفتیم كه او را حلال كند راضى نمى شود، پس فرمود: واى بر او، نمى داند كه براى او به هر درهمى، درهم است و اگر حلال نكرد نیست براى او جز بدل درهم، درهمى، و ایضا از معتب روایت كرده كه محمد بن بشر داخل شد بر آن جناب و خواهش كرد كه با شهاب تكلمى فرماید كه: او را تخفیف دهد تا موسم حج تمام شود و شهاب از او هزار اشرفى طلب داشت پس او را طلب فرمود آمد پس به او فرمود: مى دانى حال محمد و بستگى او را به ما و ذكر كرده كه تو از او هزار اشرفى مى خواهى و او آن را صرف در شكم و فرح نكرده از مردم طلب دارد و سوخته و در كسب خسارت كرده من دوست دارم كه تو او را حلال كنى و فرمود: شاید تو از آن كسانى كه گمان مى كنند كه از حسنات او گرفته مى شود و به تو مى دهند عرض كرد و چنین در دست ما است، پس حضرت فرمود: خداوند كریم تر و عادل تر است از این كه متقرب شود به سوى او بنده، پس برخیزد در شب سرد به جهت عبادت و روزه بگیرد در روز گرم و طواف كند به این خانه آنگاه بگیرد این ها را از او و بدهد به تو ولیكن خداوند صاحب فضل است مكافات مى كند مؤمن را، پس عرض كرد او را

حلال كردم .

قسم چهارم: ستر كردن عیوب ظاهرى و باطنى میت و ذكر نكردنش، در جائى مگر به خوبى زیاده از آنچه رعایت مى كرد و باید كرد در حال حیات او و امثالش؛ شیخ كلینى از حضرت باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هر كس مرده را غسل دهد و اداء امانت نماید درباره او آمرزیده مى شود راوى گفت: چگونه اداء امانت كند در او فرمود: خبر ندهد به آنچه مى بیند از معایب و صدوق از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هر كه غسل دهد مرده را، پس ستر كند و كتمان نماید بیرون مى رود از گناه مثل روزى كه مادرش او را زاییده و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: هر كس مرده را غسل دهد، پس در آن اداء امانت نماید براى او است به عدد هر موى او آزاد كردن بنده و بلند كنند براى او صد درجه، كسى گفت: یا رسول الله چگونه در او امانت را ادا كند فرمود: عورت او را بپوشاند بدی هاى او را بپوشاند و اگر عورت و معائب او را نپوشاند ثوابش حبط شود و عورتش در دنیا و آخرت منكشف گردد و نیز از آن حضرت روایت كرده كه فرمود: براى مؤمن بر مؤمن هفت حق از جانب خداى عزوجل واجب است تا این كه فرمود: و این كه نگوید در او بعد از مردنش مگر خوبى .

طائفه دوم: عاجز از چشم و پا و مبتلا به بلائى در تمام یا بعضى از اعضا كه مانع است صاحبش را از تحصیل قوت و مرمت معاش و گذشت كه صدقه بر ایشان به ازاء یك هفتاد دهند و نیز گذشت در قسم دوم از مقام دوم حدیثى شریف در این باب از تفسیر امام (علیه السلام 484) و در ثواب الاعمال از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: شنواندن كر را بدون آنكه ملالتى گیرد صدقه اى است گوارا؛ در فقیه از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: كه هر كه عهده گیرد حاجتى از حاجت هاى دنیوى كورى را و راه رود براى او در آن حاجت تا آن كه بر آورد خداوند آن را عطا مى كند به او براتى از انفاق و براتى از آتش و برآورد براى او هفتاد حاجت از حاجت هاى دنیا و پیوسته فرو رود در رحمت خداوندى تا برگردد .

طائفه سوم: همسایگان، چنانچه خداوند مى فرماید :

وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَىٰ وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ 485

بپرستید خداى را، و هیچ چیزى را با او انباز نگیرید و احسان كنید به والدین و به خویشان و به یتیمان و به بیچارگان و همسایگان صاحب خویشى و همسایه بیگانه و همسایه متصل یا رفیق سفر یا ملازم پهلو نشین و غلامان و كنیزان دنیا بر آنكه مراد از صاحب بالجنب همسایه متصل باشد؛ هیچ صنفى از

اصناف محل انفاق مثل همسایه نباشد، در این اختصاص كه خداوند استیعاب فرماید اقسام آن را كه احسان باید به همه آن ها شود و هر قسم از او مقابل یكى از اصناف باشد و در اخبار آنقدر اهتمام درباره آن ها شده كه از عهده ضبطش بیرون نتواند آمد، حتى آنكه اداء حق او مشرك را از عذاب دوزخ برهاند . چنانچه در ثواب الاعمال از جناب كاظم (علیه السلام) مروى است كه: در بنى اسرائیل مرد مؤمنى بود كه او را همسایه اى كافر بود و او با مومن مهربانى و مدارات مى كرد و به او احسان مى كرد چون كافر مرد خداوند خانه اى در آتش از گل بنا كرد، پس او را از حرارت او حفظ مى كرد و روزى او را از جاى دیگر مى آوردند و به او مى گفتند كه این به جهت آن چیزى است كه بر همسایه مؤمن خود داخل مى كردى فلان، پسر فلان را از رفق و مداراتى كه به او از نیكى دنیا مى رساندى و در تفسیر شیخ ابوالفتوح مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: مومن نباشد آن كه همسایه از شر او ایمن نبود و هر كس كه او را در سراى بسته باید داشتن كه ایمن نباشد از همسایه بر اهل و مالش، همسایه او مؤمن نباشد، گفتند: یا رسول الله حق همسایه بر همسایه چیست؟ گفت: آن كه اگر بخواند اجابت كنى و اگر درویش باشد او را دستگیرى كنى و اگر قرض خواهد بدهى و اگر خیرى رسد او را تهنیت كنى و اگر مصیبتى رسد تعزیتش كنى و اگر بمیرد به جنازه اش حاضر آئى و دیوار از بالاى سر او بر نیاورى تا باد از او منع كند و او را به بوى مطبوخات كه تو را بود نرنجانى مگر او را نصیب كنى تا هر چه خورى موجب صحت و سلامتى تو و فرزندان تو باشد و اگر بیمار شود به عیادت او شوى و اگر میوه خورى او را از آن نصیب كنى و اگر نكنى او را پنهان دارى و رها كنى، تا كودكان تو چیزى از آن به در برند و كودكان او ببینند، پس ایشان را آرزو آید، آنگاه گفت: همسایگان سه دسته اند، آن كه سه حق دارد و یكى دو خلق دارد و یكى، یك حق، اما آن كه سه حق دارد، همسایه مسلمان، خویشاوند باشد، حق همسایگى دارد و حق اسلام و حق خویشى و آن كه دو حق دارد همسایه و مسلمان باشد، حق اسلام و جوار دارد و آن كه یك حق دارد همسایه باشد، اما مشرك كه حق همسایگى دارد و بس .

و شیخ كلینى روایت كرده از آن جناب كه فرمود: ایمان نیاورده به من كسى كه شب را به سر برد به سیرى و همسایه او گرسنه باشد و فرمود: نیست اهل قریه كه در او گرسنه شب را به سر آرد و خداوند نظر كند به سوى ایشان روز قیامت و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: چون بنیامین از یعقوب رفت ندا كرد اى پروردگار من؛ آیا مرا رحم نمى كنى چشم مرا بردى و دو پسر مرا بردى، پس خداوند وحى نمود به سوى او كه اگر من آن دو را میرانده باشم هر آینه ایشان را براى تو، زنده مى كنم، تا جمع كنم میان تو و ایشان؛ ولیكن به خاطر دارى گوسفندى را كه كشتى و او را بریان كردى و خوردى و فلان در پهلوى تو روزه داشت از آن چیزى به او نرساندى و در روایت دیگر فرمود:

پس بعد از آن منادى یعقوب، ندا مى كرد هر بامداد از منزلش تا یك فرسخ كه آگاه باشید هر كه نهار مى خواهد، پس بیاید به سوى یعقوب و چون پسین مى شد منادى ندا مى كرد هر كه شام مى خواهد بیاید به سوى یعقوب و در امالى صدوق مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس ضایع كند حق همسایه را، پس نیست از ما و پیوسته جبرئیل وصیت مى كند مرا به همسایه تا آن كه گمان كردم كه او را از ارث بران قرار مى دهد، یعنى حقى بر ایشان در مال میت قرار مى دهد و در كتاب اخلاق ابى القاسم على بن احمد كوفى معاصر شیخ كلینى مروى است از آن جناب كه فرمود: حرمت همسایه، بر همسایه، مثل حرمت مادران است بر فرزندان و نیز فرمود: بهترین همسایگان در نزد خداوند بهترین ایشانند براى همسایه خود. و مردى از مسلمین به آن جناب عرض كرد یا رسول الله، مراد و همسایه مى باشد به سوى كدام یك از ایشان نخست هدیه خود را بفرستم فرمود: به سوى آن كه در او به سوى تو نزدیك تر و مهربانى بر او در نزد تو واجب تر باشد، پس اگر در این هر دو مساوى شدند، پس به سوى آنكه مجاورت او نیكوتر باشد و فرمود: هر كس ایمان آورده به خداوند و روز بازپسین، پس اكرام كند همسایه خود را فوق اكرامى كه به غیر او مى كند و فرمود: مؤمن نیست آن كه بترسد همسایه اش از بلاها و سختى هاى او هر كس كه باشد آن همسایه و فرمود: هر كس به بندد در خانه خود را به جهت ترسیدن از همسایه بر اهل و مال خود، پس همسایه او مومن نیست پس گفتند: یا رسول الله، حق همسایه بر همسایه چیست؟ فرمود: از پست ترین حق او بر همسایه آنكه اگر قرض بخواهد قرضش دهد و اگر استغاثه كند به فریادش برسد و اگر از او عاریه بخواهد به او عاریه دهد و اگر محتاج شود به احسانش، احسانش كند و اگر او را بخواند اجابت كند و اگر مریض شود عیادتش كند و اگر مرد جنازه اش را تشییع كند. و اگر چیزى به او رسد خرسند شود و بر او رشك نبرد و اگر به او مصیبتى رسد به جهت حزن او محزون شود، دیوار مسكن خود را خیلى بلند نكند، پس او را اذیت كند به مشرف شدن بر او و منافذ باد را از او بگیرد و اگر به خانه خود چیز تازه آورد براى او از آن نفرستد اگر بداند كه در نزد او از آن نیست یا مستور دارد آن را از او و عیالش، اگر نفسش بخل ورزد. آنگاه فرمود: بشنوید آنچه را مى گویم به شما ادا نمى كند حق همسایه را مگر اندكى از آن ها كه خداوند رحم كرده بر ایشان و به تحقیق كه خداوند وصیت كرده مرا به همسایه تا آن كه گمان كردم كه براى او از میراث قرار مى دهد تا آنگاه فرمود: بدانید كه همسایه سه قسم اند، تا آخر آنچه گذشت تقریبا به روایت شیخ ابوالفتوح و در نهج البلاغه است كه امیرالمومنین (علیه السلام) در وقت وفات فرمود: از خدا بترسید، از خدا بترسید در همسایگان خود؛ زیرا كه آن وصیت پیغمبر شما است، كه پیوسته وصیت مى كرد به آن تا این كه گمان كردیم كه آن حضرت ایشان را از میراث خواهد داد .

شیخ ابوالفتوح روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس كه همسایه را بیازارد مرا آزرده است و هر كه مرا آزرده خداى را آزارد و هر كه با همسایگان كارزار كند با من كارزار كرده و در ثواب الاعمال مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه هر كه طلب كند دنیا را به جهت استغناء از مردم و مهربانى كردن بر همسایه، ملاقات مى كند خداى را و حال آنكه روى او مانند ماه در شب چهارده است و در لب لباب قطب راوندى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هر كه دوست دارد كه عمرش از همه مردم درازتر باشد، پس والدین خود را نیكى كند و صله رحم كند، و به همسایه خود احسان كند و نیز فرمود: كسى كه بمیرد و او را سه همسایه باشد، كه همه از او راضى باشند، آمرزیده خواهد بود و نیز فرمود: حرمت همسایه بر همسایه، مثل حرمت مادر او است و نیز فرمود: كسى كه همسایه خود را به جوشیدن دیگ خود اذیت كند، پس از ما نیست و نیز فرمود: هر كس همسایه خود را به یك وجب از زمین خیانت كند آن را خدا در گردن او در روز قیامت تا زمین هفتم طوقى مى كند تا این كه داخل دوزخ شود و نیز فرمود: كسى كه مایحتاج را از همسایه اش منع كند آنگاه به آن محتاج شود خداوند فضل خود را از او در روز قیامت محو مى كند قطب (رحمه الله) در تفسیر آیه گذشته بعد از ذكر اخبار گفته كه خداوند ابتدا فرمود در این به ذكر حق والدین و ختم فرمودند به ذكر حق مملوك و خلافى در وجوب این دو حق، نیست تا این كه دانسته شود كه آنچه در بین این دو حق ذكر شده واجب است . و در كتاب تحف العقول مروى است از جناب سجاد (علیه السلام) كه فرمود: اما حق همسایه، پس حفظ او است در نبودش و اكرام او در حضور و یارى و اعانتش در هر دو حالت و در طلب عیب او نباشى و از بدی هاى او، جستجو نكنى تا كه آن ها را بشناسى پس اگر آن بدی ها را از او، شناختى بدون قصد و زحمت در تحصیل آن باید بوده باشى، براى آنچه دانستى قلعه محكمى و پرده پوشنده اگر نیزه ها در تفحص او فرو رود در خاطرش به او نرسد به جهت مخفى بودن آن بر او و گوش فرماندارى بر او در مكانى كه دانا نیست به تو وانگذارى او را، در بلاها و رشك نبرى بر او، چون نعمتى به او رسد و درگذرى از لغزش او و زله او را بپوشانى نگاه دارى حلم خود را از او اگر او با تو جهالتى كند و بیرون نروى از این كه منقاد او بوده باشى برگردانى از او زبان شماتت كننده را و معاشرت كنى با او معاشرت مروتانه .

در كافى مروى است از عمر بن مكرمه كه گفت: داخل شدم بر جناب صادق (علیه السلام) پس گفتم: كه مرا همسایه اى است كه مرا اذیت مى كند، فرمود: او را رحم كن گفتم: خدا او را رحم نكند، پس روى خود را از من برگرداند گفت: خوش نداشتیم كه آن جناب را واگذارم، پس گفتم: فداى تو شوم او به من چنین

مى كند و مرا اذیت مى دهد حضرت بعد از كلماتى چند فرمود: مردى از انصار آمد خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و گفت: خانه خریده ام در محله بنى فلان و نزدیك ترین همسایه به من كسى است كه خیر او را امید ندارم و از شرش، ایمن نیستم، پس امر فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و سلمان و ابوذر و یكى دیگر را كه فراموش كردم و گمان مى كنم كه مقداد باشد، پس امر فرمود ایشان را كه ندا كنند در مسجد به آواز بلند كه نیست ایمان براى كسى كه همسایه او از ظلم و شر او ایمن نیست، پس سه مرتبه فریاد كردند آن گاه فرمود: ندا كنند كه هر چهل خانه همسایه اند از پیش روى و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ و نیز مروى است در آنجا از آن جناب كه فرمود: مكارم، یعنى اعمال و اخلاق كریمه ده چیز است و یكى از آن ها تذمم جار، یعنى دور كند از خود مذمت مردم را در محافظت نكردن همسایه به این كه دفع كنند ضرر را از او به جهت ملامت مردم و در اخبار بسیار رسیده كه حسن مجاورت و نیكى به همسایگان روزى را زیاد مى كند و بر عمر مى افزاید و باعث آبادى آن دیار است و از ما نیست كسى كه با همسایه خود نیكو مجاورت نمى كند و فرمودند: نیكى مجاورت همان اذیت نكردن همسایه است، بلكه بر اذیت هاى او صبر كردن مخفى نماند كه این همه اهتمام و تاكید كه در رعایت حق همسایه فرمودند، چندان غریب نباشد؛ بلكه با تامل در خیراتى كه از آن ها مى رسد معلوم مى شود كه هر چه نیكى كند وفا نكند و باز برترى آن ها را باشد هر چند همسایه كافر یا مشركى باشد كه در مدت همسایگى هرگز مالى از او به او نرسیده، بلكه هر چند گاهى مالى خود یا به امر او یا به سبب او از او برده یا تلف شده چه كمتر چیزى كه از همسایگان به انسان رسد قوت او است به جهت آن مجاورت و محفوظ بودن از شر بسیارى از حیوانات و دزدان مال و جان و عرض او و سكونت نفس و بى اضطرابى او از تصور تطرق آن مفاسد در حال ابتلاى به وحشت تنهایى، چنانچه اگر خانه یا خیمه در بریه دارد كه در اطرافش كسى نباشد، و او را مال و عیالى باشد، هرگز نفس او آسوده نباشد و پیوسته مترقب رسیدن بلائى باشد، پس اگر در آن حال كافرى بخیل بد خلق بد كردار در همسایگى او منزل گیرد از وحشت و خوفش بكاهد و از شر بسیارى از حیوان و راهزنان آسوده شود و اگر اندكى از مال به اختیار یا به اكراه و ستم به آن كافر دهد در عوض آن حفظ عرض و جان و مال كه از وجود او پیدا شده چیزى نباشد، پس حقى بزرگ پیدا كند و اگر كسى باشد كه به جهت بزرگى دینى یا دنیوى او قوتى گیرد كه تواند جور ظالمان و تعدى حاكمان را از خود بردارد و حقى دیگر پیدا شود و اگر كسى باشد كه در دفع مضار و جلب منافع كه عام باشد همسایه را با خود شریك كند و براى ایشان آن كند كه خود به دست مى كردند و به پا به سوى آن مى رفتند، حق بالا گیرد و اگر در ملاذ دنیا از ماكول و ملبوس و مشروب و امثال آن همسایه را فراموش نكند و تا تواند آن ها را بر خود مقدم دارد یا با خود شریك كند یا خیر از آن ها

به ایشان رساند، حق عظى شود و اگر در راى و تدبیر و كیاست دینى و و فطانت دنیوى، چنان باشد كه در توجه هر شدائد و مصائب دواى درد و تریاق زهر و آسوده كند و خاطر و سپر بلا و ملاذ و ملجا او باشد بر آن حق فزاید و اگر كار او بالا گیرد و به قوت ایمان و دعاى سحرگاهان، شیاطین را از همسایه خود دور كند و به سبب او آن ها را از او مغلول كنند و از گناهان او درگذرند و از آن الطاف خفیه ربانیه كه به او رسد به همسایه اش مرحمتى كنند در این حال مقام آن همسایه مقام روح و جان شود كه هر چه به او كند به خود كرده غیرى نیست تا ملاحظه حق اداء آن شود، چنانچه در طبقات دیگر گاهى به منزله چشم و گاهى به جاى دست و گاهى به عوض پا و پست تر از همه به منزله احشاء و امعا باشد كه كثافت و شرور از انسان برد، پس پست تر چیزى كه باید رعایت نمود پوشاندن او باشد از آنچه او را ضرر مى رساند؛ چنانچه با احشاء كند .

در عدةالداعى در ذكر ثواب دعاء بیت المعمور كه اول آن این است یا من اظهر الجمیل و سترالقبیح 486 از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) خبرى نقل كرده دور آنجا مى فرماید كه خداوند پدر و مادر و برادر و خواهر و اهل فرزند و همسایگان او را از آتش جهنم آزاد مى كند .

و در امالى شیخ طوسى از آن جناب مروى است كه فرمود: به ابوذر، اى ابوذر به درستى كه خداوند اصلاح مى كند به سبب صلاح و نیكى بنده فرزندانش و فرزندان فرزندانش و حرمت او را رعایت مى فرمایند در اهل خانه هاى او و در خانه هاى همسایگان او مادامى كه در میان ایشان است كه بلاها را از ایشان رفع مى نماید و عذاب خود را بر ایشان نازل نمى كند و در مهج الدعوات در شرح دعائی كه اول آن این است اللهم انّی اسْئَلُکَ یا مَنِ احْتَجَبَ بِشُعاعِ نُورِهِ عَنْ نَواظِرِ خَلْقِهِ 487 الخ، از آن جناب روایت كرده كه فرمود: مى آمرزد خداوند مر خوانندگان او را و اهل بیت و همسایگان و اهل بلد ایشان و كسى كه در مسجد ایشان است و در فلاح السائل از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه هر كس بخواند یازده مرتبه (قل هوالله احد) در وقت خواب، گناهش آمرزیده شود و شفیع مى كنند او را در همسایگانش، و در ثواب الاعمال از آن جناب روایت كرده در ثواب همین عمل كه محفوظ مى ماند خانه اش و خانه هاى اهل او و در مجمع البیان در فضل آیة الكرسى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه هر كس بخواند آن را در وقت خواب خداى تعالى او را ایمن كند بر نفس خود و خانه، همسایه و همسایه، همسایه و در تفسیر شیخ ابوالفتوح چنین نقل كرده بر نفس خود و خانه خود و خانه چند همسایه كه پیرامون او باشد . و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هر كس كوشش كند در حاجت برادر مسلم خود محض رضاى خدا بنویسد و واجب گرداند براى او هزار هزار حسنه كه بیامرزد در آن

حسنات خویشان و آشنایان و همسایگان و برادران او را و از این رقم در ادعیه و اوراد و اذكار و قرائت آیات بسیار است و كدام نعمت از این بزرگ تر كه انسان عاصى در بستر راحت خود شب آسوده بخوابد و از بركت دعا و تلاوت قرآن همسایه گناهش آمرزیده و جان و مال و عیالش از شر همه سوانح محفوظ باشد، بلكه وارد شده كه چون مومنى بمیرد هفتصد شیطان كه به جهت اذیت همیشه با او بودند به خانه هاى همسایه ها متفرق شوند، پس حیاتش سبب قید آن شیاطین و مانع از رسیدن شر آن ها به همسایه ها است و البته چنین وجودى را كه این همه انتفاع از او برده مى شود باید بر نفس خویش مقدم داشت، در هر احسان و خیرى كه متمكن است از آن؛ چنانچه در مصباح الانوار از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فاطمه زهرا (علیها السلام) هرگاه براى مومنین و مومنات دعا مى كرد و براى نفس خود دعا نمى كرد، پس كسى از سبب آن پرسید فرمود : الجار ثم الدار یعنى در هر چیزى اولا همسایگان را مقدم دارد، آنگاه به خانه خود پردازد و در این كلام شریف اشاره اى است به سرى دقیق چه سائل پرسید از سبب تقدیم دعا براى مومنین بر دعا براى نفس مقدس خویش، در جواب حواله فرمود، به مطلب معهود مسلم از تقدیم جار بر صاحب دار و این كلام آن گاه جواب شود كه مؤمنین جار آن معظمه باشند و چون دعا اختصاصى به مومنین ساكنین در همسایگى نداشت پس تمام مومنین را همسایه دانستند، پس مراد از همسایه خصوص ساكن در خانه متصل به خانه انسان نباشد، اگر دائره ان وسیع و مقصود از آن عام كه هر مومنى، مومنى را جار باشد. نظر به این كه در عالم ارواح همه جنودى بوده و مجتمع هستند و گرد هم آمده، بلكه مكرر و در اخبار رسیده كه مومنین به منزله یك جسدند كه اگر به یكى صدمه رسد، باقى متالم مى شوند و معلوم است كه اعضاء یك جسد همه مجاور یكدیگر و در پاره اخبار فرمودند: همه به منزله یك بنایند كه قوت هر یك به دیگرى است و در قرآن نیز ایشان را مدح فرمود كه، بنیانید مرصوص و نظر به این كه حفظ دین و جان و مال و عرض هر مومنى بسته به دیگرى است، چنانچه دانستى چه اگر كسى در مكانى تنها منزل گیرد از جایى به جهت عمل معاش رحلت كند خصوص شخص او نخواهد شد و همچنین عالمى محض هدایت یك تن از مجمع مسلمین كناره نكند و به سوى او نرود و در مخاطره بودن او از تمامى آن چهار چیز معلوم و توقف آن بر وجود دیگرى و دیگرى واضح و حال دیگرى نیز با او چنین است، پس وجود هر یك با دیگرى چون دو خشت ایستاده به قوت یكدیگر، پس هر كس با خشت خود كه اراده ایستادن خشت همسایه خود را كند؛

اولا باید به پا دارد تا از قوت او خود تواند ایستاد و از اینجا معلوم مى شود كه انسان را اصناف ها از همسایگان باشند، كه گاهى ایشان را ندیده و نخواهد دید و مامور است به احسان به ایشان و گر متمكن نیست اقلا كارى كند كه اذیت او به ایشان نرسد و از شر او مامون باشند و از جمله ایشانند ملائكه موكل

به انسان خصوص كرام الكاتبین روز و شب و حفظه از شرور و الهام كنندگان و هكذا چه ایشان همسایگان عزیز با نفع بى ضرر مراقب با وفایند، چنانچه خداوند مى فرماید : إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ 488

الآیه، آنان كه گفتند پروردگار ما خداوند یكتایى، مستحق عبودیت و پناه آوردن به او در شداید است آن گاه به استقامت رفتار كردند و در عقاید و خطرات و حركات و گفتار و كردار از جاده عدل قدمى بیرون ننهادند فرو مى آید بر ایشان ملائكه هنگام بیرون رفتن روح از بدن، چنانچه از اهل بیت (علیهم السلام) رسیده كه نترسید و اندوهگین نباشید و بشارت باد شما را به بهشتى كه شما را وعده مى دادند، ما یاران و دوستان شما در دنیا بودیم و متولى رساندن خیرات به سوى شما بودیم و حفظ كردن شما را از شرور و حوادث و همچنین در آخرت و كمتر چیزى كه باید رعایت كرد در حق همسایگى ایشان اذیت نكردن و به مشقت نرساندن ایشان است به معصیت كردن و گفتار لغو و بد بو خوردن و نظائر آن از آنچه از آن متنفر و بالطبع گریزانند و گذشت از تفسیر امام كه حضرت جواد (علیه السلام) فرمود: به آن شخص كه صدقه بسیارى داده بود و مدعى شد مقام تشیع را كه خداوند مى فرماید: صدقات خود را باطل مكنید به منت و اذیت و نفرمود به منت گذاردن بر همان كه بر او صدقه مى كنید و به اذیت كردن بر او یا اذیت كردن تو قومى را كه تصدق كردن بر ایشان اعظم است. یا اذیت تو حفظه و ملائكه مقربین خداوند را كه در حوالى تواند. و ما را آن مرد گفت: بلكه این، یابن رسول الله، فرمود: به آن كلام كه گفتى و دعواى مقامى كه كردى هم ما را اذیت كردى هم ایشان را و فرمودند: چون انسان قصد كند به جا آوردن گناهى را نفسى كه از او بیرون مى آید در آن حال متعفن است، پس ملك شمال كه كاتب سیئات است مى فهمید كه او قصد گناه كرده و قطب راوندى و غیره از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كردند كه براى مؤمنین هفتاد و دو پرده است چون یك گناه كرده پرده دریده شود، پس اگر توبه كرد آن پرده به او رد شود با هفت پرده دیگر و اگر ابا كرد جز اقدام در معصیت را تمامى پرده ها از او كشف مى شود، پس اگر توبه كرد خداوند آن ها را به او رد مى كند و با هر پرده هفت پرده است و اگر ابا كرد جز پیشى گرفتن در معصیت، شكایت مى كنند ملائكه به سوى خداوند خود پرده ها پاره شد و باقى مانده بى پرده، پس وحى مى رسد به ملائكه كه بپوشانید بنده مرا به بال هاى خود به درستى كه بنى آدم سرزنش كرده مى شوند و تغییر نمى دهند و من تغییر مى دهم و سرزنش نمى كنم و اگر ابا كرد جز دلیرى و پیشى گرفتن در معصیت را، شكایت مى كنند ملائكه به سوى پروردگار خود و بال ها را بر مى دارند و مى گویند: اى پروردگار ما، این بنده تو ما را چركین كرد از آنچه از معاصى ظاهرى و باطنى مى كند؛ پس خداوند

مى فرماید باز دارید از ایشان بال هاى خود را، پس اگر در ظلمت شب یا در روشنایى روز یا در بیابان یا قعر دریا گناهى كند خداوند او را بر زبان مردم جارى مى نماید، پس از خداوند بخواهید كه پرده هاى شما را ندرد و از خوردن پیاز و سیر و كراث 489 نهى فرمودند به جهت متاذى شدن ملائكه: چون خواهى بخوابى نیت كن به این كار كم شدن تعب ملائكه؛ كه با تواند و سخن در اینجا در ذكر همسایگان و هم نشینان طولانى است و براى تنبیه و اشاره این مقدار كافى است و بسیار مناسب است كه كلام را به ذكر حكایتى كه در او است موعظه و ترغیب و كرامت و تشدید امر همسایه ختم كنیم .

آن چنان است كه خبر داد ما را جناب عالم جلیل و سید نبیل، جامع مرتبه تقوى و فضل، سید محمد هندى نجفى یكى از ثقات ائمه جماعت حرم محترم نجف اشرف سلمه الله تعالى كه گفت: شنیدم از جناب شیخ محمد آل حاجى داود خزعلى كه در نهایت زهد و ورع و سخا و كرم و صفات اهل الله تعالى را دارا بود و راست گو در خبر بود، در اول امر از اغنیا بود، آن گاه فقیر شد فرق نكرد در حالت شكر و رضایش و در كتب اخبار بسیار مراجعه مى كرد و همچنین خبر داد ما را برادر روحانى و فاضل صمدانى آقا على رضا اصفهانى حشرالله تعالى مع احبته از جناب عالم علیم و مصداق آیه تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ 490 صاحب كرامات باهرات آخوند ملا زین العابدین سلماسى قدس سره بانى قلعه مباركه سامرم كه صاحب سر و تلمیذ خاص آیةالله جناب سید بحرالعلوم اعلى الله مقامه كه هر دو نقل كردند كه شبى جناب فقیه اجل و سید الاكمل سید جواد عاملى نجفى (رحمه الله) صاحب كتاب مفتاح الكرامة مشغول خوردن شام بود كه كسى در خانه را كوبید و شناخت كه كوبنده خادم بحرالعلوم است، پس خود شتابان نزد خادم آمد، پس به او گفت، شام سید را در پیش رویش گذاشتند و او منتظر توست، پس به تعجیل روانه شد چون چشم سید بر او افتاد فرمود: آیا از خدا نمى ترسى آیا مراقب خداوند نیستى آیا از خدا حیا نمى كنى گفت:

چه روى داده فرمود: به او مردى از برادران تو از بقال براى عیال خود هر شب و روز خرماى زاهدى به قرض مى گرفت و به غیر او متمكن نبود و بر ایشان هفت روز است مى گذرد كه گندم و برنج نچشیدند و غیر خرماى زاهدى نخوردند و امروز رفت از آن خرما بگیرد به جهت شام، پس بقال به او گفت:

قرض تو فلان مبلغ شده، پس حیا كرد از بقال و از او چیزى نگرفت و خود و عیالش شب را بى شام به سر مى برند و تو خوش مى گذرانى و مىخورى و او خانه اش به خانه تو متصل است و او را مى شناسى و او فلان است، پس مرحوم سید جواد گفت: والله مطلع نبودم به احوال او سید فرمود: اگر مطلع بودى به حال او و شام مىخوردى و التفات به او نمى كردى هر آینه یهودى بودى یا كافرى و این غضب من بر تو به جهت تجسس نكردن تست از حال برادرانت و عدم اطلاع بر امور ایشان است، پس بگیر این مجموعه را و خادمم آن را بر مى دارد به دستت مى سپارد، در در خانه او و به او بگو: خوش داشتم كه امشب با

تو شام بخورم و این كیسه را كه در او تنخواهى است در زیر فرش یا بوریا حصیر او بگذار و مجموعه را بگذار براى او و بر نگردان و آن مجموعه بزرگى بود و در او بود از گوشت و مطبوخات نفیسه آنچه خود ارباب تنعم و ثروت است و سید فرمود: من شام نمى خورم تا تو برگردى و خبر دهى كه او شام خورده و سیر شده، پس جناب سید جواد و خادم رفتند تا به خانه مؤمن رسیدند، پس مجموعه را از دست خادم گرفت و او برگشت، پس در را كوبید مرد بیرون آمد سید به او گفت: خوش داشتم كه امشب با تو شام خورده باشم چون خواستند مشغول خوردن شوند مؤمن گفت این غذاى تو نیست؛ زیرا كه او طبخى است نفیس كه عرب نتواند بسازد و من نمى خورم تا خبر ندهى مرا به امر او، پس سید اصرار نمود در خوردن و او مصر شد در نخوردن، پس ناچار قضیه را نقل كرد مؤمن گفت والله بر قصه من احدى از همسایگان من مطلع نشد چه رسد به آن ها كه از من دورند و این امرى است عجیب؛ از سید و اسم آن مؤمن شیخ محمد نجم عاملى بود و آنچه در كیسه بود شصت عدد شوش كه نام یكى از اقسام پول هاى آن زمان است هر شوش دو قران و چیزى نمى شود .

مولف گوید: شیخ محمد خزعلى را حقیر در آخر عمر درك كردم قریب به صد سال یا متجاوز داشت مردى زنده دلى صالح مطلعى در اخبار اهل بیت (علیهم السلام) و منفرد بود در اخلاص و محبت و غالب صحبت و ذكرش ذكر امام عصر (علیه السلام) بود. بعضى از صلحاء را اعتقاد آن بود كه به شرف حضور مشرف شده بود و در آن باب قضیه داشت كه حقیر مقام ذكرش نیست .

طائفه چهارم: ایتام و اخبار در فضل انفاق و صدقه بر ایشان متفرقا گذشت و در كتاب جعفریات از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: آخر چیزى كه شنیدم از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آن كه مى فرمود به سوى تو، به سوى تو این صاحب عرش نه به سوى دنیا وصیت مى كنم شما را به خوبى كردن و به دو كس؛ ضعیف یتیم و بنده و در نهج است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) در وصیت آخر وفات، فرمود: بترسید از خداوند و بترسید از خداوند درباره یتیمان، پس ایشان را گرسنگى ندهید تا به حدى كه دهان ایشان بدبو شود و ایشان را ملجا نكنید كه مكرر از شما سؤال كنند و در محضر شما به فاطمه نگاه مى كرد. پس نبى (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: یا على، بخور و چیزى از فاطمه سوال مكن، حمد خداى را كه گرداند مثل تو را و مثل او را مریم دختر عمران و زكریا كه هرگاه داخل مى شد زكریا؛ در محراب مریم نزد او رزقى مى دید مى گفت این براى تو از كجا آمد مى گفت از نزد خدا؛ زیرا كه خداوند روزى مى دهد آن را كه مى خواهد بى اندازه، یا على، این بدل آن دو دینار كه قرض دادى یا قرض گرفتى به تحقیق كه خداوند عطا فرمود به تو بیست و پنج جزو از معروف، اما یك جزء از آن را براى تو در دنیا قرار، داد و این كه تو را بهشت خود اطعام كرد و بیست و چهار جزء آن را براى

آخرت تو ذخیره كرد و على بن ابراهیم از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه در نزد فاطمه (علیهما السلام) قدرى جو بود آن را حریره ساخت، چون پخت و پیش روى خود گذاشتند، مسكینى آمد و گفت خدا شما را رحمت كند بخورانید به ما از آنچه خدا شما را روزى داده، پس على (علیه السلام) برخواست و ثلث آن را به او داد، پس درنگى نشد كه یتیمى آمد و گفت خدا شما را رحمت كند اطعام كنید بر ما از آنچه خداوند شما را روزى كرده، پس على (علیه السلام) برخاست و ثلث دوم را به او داد، پس درنگى نشد كه اسیرى آمد و گفت خدا شما را رحمت كند اطعام كنید بر ما از آنچه خداوند به شما روزى كرده، پس على (علیه السلام) برخاست و آن ثلث باقى را به او داد و از آن نچشیدند، پس خداوند نازل فرمود آیات مباركه عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ تا وَكَانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورًا 491 را در شأن امیرالمؤمنین (علیه السلام) و آن جاریست در حق مؤمن كه بكند آن را براى خداوند .

چهارم: آیة الله علامه حلى در منهاج الصلاح نقل فرموده از عالم جلیل احمد بن محمد بن خالد برقى صاحب كتاب محاسن كه درك كرده عصر امام حسن عسكرى (علیه السلام) و غیبت صغرى را كه گفت:

من فرود آمدم در رى و مهمان ابوالحسن مادرانى منشى كوتكین بودم و براى من در نزد او وظیفه بود هر سال ده هزار درهم خرما و یك لقمه و دو لقمه؛ بلكه مسكین آن باشد كه از مردمان چیزى نخواهد و نداند خواستن را و نشناسد او را مردم تا بر او صدقه كنند آن كه گفت اگر خواهى این آیه را بخوانى يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ لَا يَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا 492 حاصل فرموده آن جناب و مضمون آیه، مراد از مسكین كه در آیات بسیار امر به احسان و تحریص بر اطعام او شده همان فقراى متففین اند كه ذلت سؤال را بر خود راه نمى دهند و خداى تعالى ایشان را معین فرموده براى محل نفقه و خود آن جناب در دعا مى خواست مسكنت را؛ چنانچه مى فرمود اللهم احینى مسكینا و امتنى مسكینا و احشرنى فى زمره المساكین 493 یكى از جمله زنانش گفت: چرا چنین مى گوئى گفت: براى آنكه ایشان پیش از توانگران به بهشت شوند، آنگاه گفت بپا تا مسكین را زجر نكنى و اگر چیزى خواهد ردش نكنى و اگر چه به نیم خرمائى باشد مسكین را دوست دار و به خویشتن نزدیك دار تا خداى تعالى تو را به رحمت خویشتن نزدیك كند و ایضا در آن تفسیر از جناب روایت كرده كه فرمود: روز قیامت منادى از قبل رب العزة؛ ندا كند، كجایند آنانكه فقرا و مساكین را در دنیا اكرام كردند، ایشان را بیاورند و بر منبرهاى نور بنشانند و مردمان در حساب باشند و موید خبر اول كه مسكین كسى است سوال نكند آن كه در آیه شریفه لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا 494 سائلین را بعد از مساكین ذكر فرمود از اینجا معلوم مى شود كه مراد حضرت رد كردن سائل و ممدوح نبودن اكرام به او نیست در آن كلام شریف؛ بلكه بیان محل انفاق كه در آن تاكید و تحریص شده والا، سائل را به مجرد سوال قطع نظر از پریشانى و فقر حقى پیدا شود كه اداء آن جز به

اجابت مسئول نباشد؛ چنانچه در آن تفسیر و غیره است كه فرمود: سائل را حقى است اگر چه بر اسب آمده 495 باشد و فرمود: سائل را رد مكنید هر چند به سم گوسفند سوخته باشد و اگر سائل را هیچ حقى نیست جز آن كه كشف حال خود كند در پیش تو و آبروى خود بریزد و در مقام مذلت بایستد یك روز اعرابى آمد تا از امیرالمؤمنین (علیه السلام) سؤال كند امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفت: یا اعرابى چیزى توانى نوشتن گفت: آرى، گفت: حاجت خود را بر زمین بنویس و سؤال مكن تا مرا ذل سؤال در روى تو نیاید دیدن و گذشت كه عطاء كه از پس سوال بود به بهاء آبروى سائل بر بیاید و شاعرى در این باب خوب گفته :

ما اعتاض باذل وجهه بسواله و اذا *** عوضیا و لو الغنى بسؤال رجح

السؤال مع النوال وزنة و اذ ابتلیت *** السوال و خف كل نوال فابذله

ببذل وجهك سائلا ان الكریم اذا *** للمتكرم المفضال اعطاء كه سلیسا

حباك بموعد *** بغیر مطال 496

و گذشت اخبار در فضل اعانت ابن السبیل و صدقه بر مساكین در مقامات متعدده و شرح تكلیف مسئول با سائل مشروحا در باب هیجدهم خواهد آمد. ان شاء الله .

ششم: از موارد صدقه و انفاق، حیوانات اهلى و وحشى و خانگى حلال یا حرام برى یا بحرى حتى حشرات چون مور است مادامى كه موذى و امر به كشتن او نرسیده و چه از او نفعى ظاهرا هر چند كه به دفع دشمنان و كشتن موذیان باشد، از او به تو رسد یا نرسد، داراى حق همسایگى باشد یا نباشد در ثواب الاعمال مروى است كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: چون عیسى گذشت به كنار دریا یك قرص نان از قوت خود را در آب انداخت بعضى از حواریین عرض كردند: یا روح الله، چرا چنین كردى این از قوت تو بود فرمود: تا بخورد آن را حیوانى از حیوانات دریا و ثواب آن در نزد خداوند بزرگ است .

و در كتاب جعفریات مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: داخل شدم در بهشت دیدم مصاحب سگى را كه او را از آب سیراب كرده بود و نیز روایت كرده كه وقتى آن جناب مشغول وضو بود كه ناگاه گربه خانه به آن حضرت پناه آورد، پس دانست كه آن گربه تشنه است ظرف آب را كج كرد به طرف او تا گربه از آن خورد، آن گاه وضو ساخت به آنچه از او باقى مانده و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود به امیرالمؤمنین (علیه السلام) یا على مى خوانم بر تو آیه در انفاق بر اسبان الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِيَةً 497 كسانى كه انفاق مى كنند اموال خود را در شب و روز

نهانى و آشكارا، پس مزد ایشان در نزد پروردگارشان است و نیست ترسى بر ایشان و اندوهگین نمى شوند این آیه نفقه بر اسبان است در نهانى و آشكارا و صدوق در فقیه بعد از نقل نزول آیه در انفاق بر اسبان فرمود: كه اعتقاد ما این است كه اصل نزول آیه در شأن حضرت امیر (علیه السلام) وارد شده و جارى شده در نفقه بر اسبان و اشباه او؛ چنانچه شایع است؛ یعنى نزول آیه درباره كسى به جهت حالتى یا عملى از نیك و بد منافات ندارد شمول او مانند آن را هر چند تفاوت در آداب معاشرت اسب و غیره بسیار باشد، در اخبار بسیار وارد شده كه تا منزل كردند، اول علف او را بدهند و در راه هر جا آب دیدند بر او عرضه دارند و بارش را سنگین نكنند و داغ را بر رویش نگذارند و چون بنده بر چهارپایى سوار مى شود مى گوید بار خدایا، او را بر من مهربان كن .

و در محاسن مروى است كه جناب صادق (علیه السلام) فرمود: كسى ابوذر را دید در ربذه كه خر خود را آب مى دهد به او گفتند كسى نیست خر تو را آب دهد؟ گفت: شنیدم از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه مى گفت: هیچ چهارپایى نیست مگر آن كه سؤال مى كند هر صباح كه خدایا، مرا مالكى صالح روزى كن كه مرا از علف سیر كند و از آب سیراب كند و زیاده از طاقت مرا تكلیف نكند، پس دوست دارم كه خود او را آب دهم و میرى شافعى نقل كرده كه عدى پسر حاتم كه از خواص امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود، نان براى مورچه خورد مى كرد و مى گفت: این ها همسایگان مایند و بر ما حق همسایگى دارند و در آنجا و در كتاب سیره حلبیه از بعضى زهاد نقل كرده كه او هر روز نان به جهت مور خورد مى كرد، چون روز عاشورا مى شد آن مورها از آن نان نمى خوردند و از غرائب امور آن كه مور كور بى شعور در نزد جمهور؛ حرمت عاشورا نگاه مى دارد و انسان مدعى شعور چون برهان الدین حلبى، صاحب سیره مذكوره چنان خرافت بر او مستولى شده كه این حكایت را مؤید براى استجاب روزه، روز عاشورا قرار داده كه اعتقاد اهل سنت است و حال آن كه اگر براى این بود، در ماه رمضان روزه نمى خورد كه روزهاش واجب است و در مكارم الاخلاق از محمد بن ولید روایت كرده كه در خدمت حضرت جواد (علیه السلام) غذا خوردم، چون فارغ شدم و خوان را برداشتند، غلام خواست بردارد آنچه از خورده طعام افتاده بود، پس به او فرمود: آنچه در صحرا ریخته به حال خود بگذار هر چند ران گوسفندى باشد و در بحار از بعضى كتب مناقب نقل نموده از نجیح كه گفت: دیدم حسن بن على (علیهما السلام) را كه غذا مى خورد و در پیش روى او سگى بود هرگاه لقمه میل مى كرد لقمه اى هم مثل آن براى سگ مى انداخت، پس گفتم اى فرزند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، آیا دور كنم این سگ را از طعام تو، فرمود: بگذار او را به درستى كه من حیا مى كنم از خداوند این كه صاحب روحى در روى من نگاه كند و من مى خورم، پس او را نخورانم و در كافى از حضرت باقر (علیه السلام) روایت

كرده كه خداوند دوست مى دارد سر كردن كبد تشنه را و هر كه كبد تشنه را از حیوانى یا غیر حیوان سیراب كند سایه مى افكند خداوند بر او روزى كه جز سایه او سایه اى نیست و در كشف الغمه مروى است كه حضرت سجاد (علیه السلام) در سفرى غذا میل مى كرد و در نزد آن جناب مردى بود، پس آهویى رو آورد از طرفى با لب خود گیاه مى خورد و ایشان غذا مى خوردند در كناره آن موضع، پس حضرت فرمود: به آن آهو بیا بخور تو در امانى، پس آهو آمد و به خوردن از سفره مشغول شد و در اختصاص مروى است كه آن جناب در راه مكه بود با اصحاب خود ناگاه شغالى گذشت به ایشان در حالى كه غذا مى خوردند، پس به آن جماعت فرمود: آیا مى شود براى شما كه به من پیمانى دهید و خدا را شاهد گیرید كه این شغال را نترسانید كه من او را بخوانم نزد ما بیاید، پس براى او قسم خوردند، پس فرمود:

اى شغال، بیا، پس آمد تا افتاد پیش روى آن حضرت و براى او گوشتى از استخوان جدا شده انداخت، پس گرفت آن را و رفت كه بخورد، پس حضرت آن كلام را اعاده فرمود آن ها متعهد شدند، پس آمد یكى از آن ها ترش رویى كرد در روى شغال و در كشید لب ها را چندان كه دندان هایش پیدا شد، پس شغال رفت و مى دوید، پس حضرت فرمود: كیست كه با من غدر كرد و پیمان مرا شكست مردى از آن ها گفت: اى فرزند رسول خدا، من در روى او ترش رویى كردم و ندانستم، پس استغفار مى كنم حضرت سكوت كرد و خواهد آمد كه آن جناب فرمود: من زراعت نمىكنم مگر آن كه قبره از آن بخورد و در اوصاف هاشم بن عبدمناف مذكور است كه چون ولیمه مى داد یا غذایى مى ساخت و چیزى از آن زیاد مى آمد امر مى كرد آن را براى وحوش و طیور مى انداختند تا به حدى كه معروف شد و مردم آن را براى یكدیگر نقل مى كردند و از القاب شریفه حضرت عبدالمطلب كه از اوصیاء بود (مطعم طیرالسماء) است؛ یعنى غذا دهنده مرغان هوا و سبب این لقب آن بود كه همیشه از خوانش طعمه جدا مى كرد براى وحوش و طیور و آن را مى بردند در سر كوه ها مى گذاشتند و در خبر وفات امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مذكور است كه آن جناب فرمود به ام كلثوم - در شب شهادت چون مرغابیان دور آن حضرت پر مى زدند و فریاد مى كردند، اى دخترك من، به حق من بر تو كه این ها را رها كن؛ زیرا كه حبس كردى چیزى را كه زبان ندارد و قادر نیست بر سخن گفتن اگر گرسنه و یا تشنه، شود پس ایشان را غذا و سیراب كن و گرنه رها كن بروند از گیاه هاى زمین بخورند .

و در علل الشرایع مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و از امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه فرمودند: اكرام كنید گاو را كه او سید بهایم است سر خود را بلند نكرده به آسمان از شرم خدا از آن روزى كه گوساله را پرسیدند و مخفى نماند كه وجه رجحان صدقه بر حیوان و حسن انفاق بر آن ها شاهد چند چیز باشد .

اول: آن انفاق كه بر آن ها خود سبب شود براى تحصیل ملكه كرم و سخاوت و رفتن سجیه بخل و لئآمت و آسان شدن بذل و احسان و شیرین شدن جود و عطا در كام انسان؛ چنانچه از راسخین در علوم الاهیه است كه هر كه خواهد مرض بخل را از خویش دور كند، چندى مورى را سیر كند كه پاره اى لقمه او را كافى است و آن گاه به چند لقمه نان مرغى را سیر كند كه قانع است و چند روزى گوسفندى را مواظب شود كه سیر كند و هم چنین بالا رود، پس بنا گذارد كه روزى یك نفر را سیر كند كه چون به او رسد تلخى عطا از كامش برود و به رغبت دهد آنچه را دهد و چون مواظب شود، خود مایل گردد و بر كم و كیف آن، كم كم بیفزاید تا به آنجا رسد كه تمام سرورش در دادن و خوراندن باشد و این خود فایدهاى بزرگ است .

دوم: آن كه نفع تمام ایشان به انسان رسد یا بلا واسطه، چون دفع عذاب الاهى، چنانچه فرمودند هر روز و شب ندا مىكنند كه اگر نبود بهائم چرنده و اطفال شیر خوار و پیران عبادت كننده هر آینه عذاب الاهى بر شما فرو مى ریخت و از این جهت انسان را چاره نباشد از مصاحبت حیوان و بودن با بى گناهى؛ چنانچه در شرع تاكید رسیده در نگاهداشتن جمله از آن ها چون بز و خروس و كبوتر و اسب و غیر این ها و همچنین خوردن گوشت و شیر و نتایج آن و پوشیدن مو و پشم و كرك و پر كه عمده قوام معاش بنى آدم است و سوار شدن و به كار بردن و شكار كردن و نظر كردن و آواز خوش شنیدن و دفع موذى و حشرات و شیاطین كردن و غیر این ها یا به واسطه و در اخبار اهل بیت (علیهم السلام) رسیده كه زیادتى كك سبب رفتن طاعون است و ندانسته خوردن مگس كه در غذاها مىافتد سبب نیامدن جذام است و خود این ها از زمین و هواى كثیف متعفن خلق شوند و مضرت آن دو را ببرند كه اگر نبود مورث بسیارى از امراض مى شد و با این حال غذا باشند براى حیوانى دیگر كه نفع آن بهتر و بیشتر تا برسد به انسان و همچنین در ایشان است، اخلاق حسنه از سخا و غیرت و شجاعت و قناعت و سلامتى فطرت و صفات ذمیمه از بخل و ترس و حرص و طمع و غضب و حسد و تملق و دزدى كه سببند براى شوق و رغبت آدمى به تحصیل آن ها و تهذیب نفس از این ها؛ بلكه به مقتضاى آیه كریمه الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ 498 طالب حق و رسیدن كمال انسانیت را كه باید دارا باشد تمام اوصاف نیك و خصال پسندیده مراتب پست تر از خود را از حیوان و نبات و جماد و مبرا باشد، از تمام صفات مذمومه آن ها چاره نباشد از تفحص و تفتیش در حالات آن ها و به دست آوردن تمام خصال نیك، هر یك كه به سبب آن طیب و حلال شدند و سزاوار آدمى است كه خواسته خود را از طیبین كند، آن گاه متصف شدن به آن ها؛ بلكه بهتر و بیشتر از هر یك از آن ها و همچنین پیدا كردن خصال به هر یك كه به سبب آن حرام یا نجس یا مكروه و مطرود شدند و آن خصلت از خبیثات شمرده شده، تا اگر داراست از خود دور كند و

اگر ندارد از او دورى كند. تا داخل نشود در چنین كه دارایند خبثات را و شایسته ایشان است، زهى پستى فطرت كه این رشته از دست دهد و به این وادى نیفتد و در قدر به حیوانى نرسد و در مذمت با مذموم آن ها در یك قطار شمرده شود و بالجمله اگر كسى با تدبر رجوع كند به كسى كه در حالات و صفات و حكایات آن ها نوشته شده خواهد دانست، كه چه قدر نفع از آن ها به انسان مى رسد و مستحق چه مقدار احسان و تشكرند .

سوم: آن كه آن ها، مخلوقى هستند از مخلوقات خداوند و جندیند از جنود پروردگار عالم كه معذب كند بسیارى از اوقات به ایشان سركشان و جباران و گناهكاران را، و امتحان و اختبار نماید اولیاء و ابرار را و به انواع مختلفه و السنه متفرقه تسبیح و تقدیس و تمجید كنند خدای تعالى را به غیر تسبیح ذاتى كه در آن شركت دارند، تمامى موجودات حتى كافر و مشرك منكر در حال التفات به كفر و شركش و كوتاه نظران بى بصیرت در سلطنت و اقتدار حضرت احدیت جز آن مقام دیگر در آن ها اعتقاد نكرده اند؛ بلكه هر یك را تسبیحى است مخصوص و ذكرى معین كه به زبان و دهان كه در سر دارند گویند و از این جهت نهى رسیده از زدن سر آن ها و اذن دادند در زدن سایر اعضاى آن ها كه در وقت احتیاج بسیر یا لغزیدن و در اخبار به ذكر پاره از آن ها اشاره شده و ما هم مختصرا بى ذكر ماخذ كه كتب معتبره اصحاب است اشاره كنیم به آن ها ذكر اسب : سبحان ربنا سبحانه 499 و به روایتى الْمُلْكُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ 500 ذكر دیگر سبحان من سخرنى للعباد اللهم العن امرءة لها زوج فزنى و رجلا له امرئة فیزنى ذكر دیگر لا اله الا الله اللهم انصر احب الفریقین الیك و در اول روز اللهم وسع على سیدى 501 و در وسط روز اللهم اجعلنى احب الى سیدى من اهله و ماله 502 و به روایتى و اولاده و در آخر روز اللهم ارزق سیدى على ظهرى الشهادة 503 در وقت جنگ سر بلند كند و گوید سبحان الملك القدوس 504 خر : اللهم العن العشارین 505 شتر . حسبى الله، و نعم الوكیل حسبى الله 506 شتر نر : سبحان مذل الجبارین سبحانه 507 زرافه : لا اله الا الله وحده 508 بره كفى بالموت 509 وعظا بزغاله : عاجلنى الموت ثقل ذنبى و ازداد 510 گاو : مهلا مهلا یابن ادم انت بین یدى من یرى و لایرى و هو الله 511 ذكر دیگر لعنة الله على مبغضى ال محمد علیهم السلام 512 شیر : امرالله مهم مهم 513 ذكر دیگر انا مخلب الله یسلطنى على من یشاء ذكر دیگر سبحان ربى در عدةالداعى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) از او پرسید كه تسبیح تو چیست؟ گفت: مى گویم سبحان الهى سبحان من اوقع المهابة والمخافة فى قلوب عباده منى 514 ذكر دیگر كه ابن شهر آشوب در مناقب روایت كرده سبحان من البسنى المهابة و قذف فى قلوب عباده منى المخافة 515 ذكر دیگر مروى است در جعفریات اللهم لاتسلطنى على احد من اهل المعروف 516 فیل : لا یغنى عن الموت قوة و لا حیلة 517 فهد : یا عزیز یا جبار یا متكبر یا الله 518 گرگ : ما حفظ الله لن یضیع ابدا 519 شغال : الویل الویل للمذنب المصر 520 سگ : كفى بالمعاصى

ذلا 521 خرگوش : لا تهلكنى یا الله لك الحمد 522 روباه : الدنیا دار غرور 523 آهو : نجنى من الاذى 524 كرگدن : اغثنى والا هلكت یا مولاى 525 پلنگ : سبحان من تعزز بالقدرة سبحانه، مار ما اشفى من عصاك یا رحمن عقرب، الشر شیىء وحش 526 كرم كور كه در میان سنگى در قعر دریا بود و مورى روزى او را مى برد كنار دریا و غوكى او را به دهن مىگرفت تا به سوراخ آن سنگ مى رسید و به دهن آن كرم مى گذاشت و ذكر آن را شنید و براى جناب سلیمان نقل كرد : یا من لاینسانى فى جوف هذه الصخر تحت هذه اللجه برزقك لا تنس عبادك المؤمنین 527 مور كه جناب سلیمان در روز استسقا از او شنید اللهم انا خلق من خلقك لیس بنا عنى عن رزقك فاما ان تسقینا و اما ان تهلكنا 528 و به روایتى بنا عن رزقك فلا تهلكنا بذنوب بنى ادم 529 كركس : عش ما شئت فاخره الموت 530 باز : یا عالم الخفیات و یا كاشف البلیات 531 ذكر دیگر سبحان ربى و بحمده، طاوس : مولاى ظلمت نفسى و اغتررت بزینتى فاغفرلى 532 ذكر دیگر : كما تدین كما تدان ذكر دیگر وحدوا الله یا جاهلین دراج : الرحمن على العرش استوى 533 دراجى را حضرت در بیابانى دید فرمود دانه و آب از كجا مى خورى گفت: چون گرسنه مى شوم صلوات بر اهل بیت (علیهم السلام) مى فرستم سیر مى شوم و چون تشنه مى شوم لعن مى كنم بر ظالمین ایشان سیراب مى شوم ذكر دیگر سبحان من یطعم اللهم العن شارب الخمر، خروس من عرف الله لم ینس ذكره 534 ذكر دیگر سبوح قدوس رب الملائكة و الروح 535 ذكر دیگر : سبحان الملك القدوس ذكر دیگر در سحر اذكروالله یا غافلین 536 ذكر دیگر : سبحان من لم یلد و لم یولد و لم یكن له كفوا احد اللهم العن قاطع رحمه مرغ خانگى یا اله الحق انت الحق قولك الحق یا حق 537 باشق : امنت بالله والیوم الاخر 538 زغن : توكل على الله ترزق ذكر دیگر كل شیىء هالك الا وجهه 539 مرغ سنگخوار من سكت سلم 540 سبز قبا، ویلن لمن الدنیا همه 541 عقاب : من اطاع الله لم یشق، شاهین : سبحان الله حقا حقا 542 جغد : البعد من الناس انس 543 و در شب ناله و نحه گرى مى كند بر جناب سیدالشهداء (علیه السلام) غراب، یا رزاق العباد ذكر دیگر لعن بر عشارین ذكر دیگر ان فى العبد من الناس انسا كلنگ : اللهم احفظنى من عدوى لقلق : من تخلى من الناس نجى من اذاهم مرغابى غفرانك یا الله ذكر دیگر سبحان ربى الاعلى هدهد ما اشقى من عصى الله ذكر دیگر رحمك الله یا ابا داود یعنى سلیمان ذكر دیگر من لا یرحم لایرحم قمرى یا عالم السر و النجوى یا الله ذكر دیگر استغفروا الله یا مذنبین كبوتر صحائى كه مایل به سیاهى است و بانگ مى كند انت الله لا اله سواك یا الله ذكر دیگر لدو للموت و ابنوا للخراب عقعق سبحان سبحان من لا تخفى علیه خافیه طوسى : من ذكر ربه غفر ذنبه ذكر دیگر، كل حى میت و كل جدید بال گنجشك : استغفروا الله مما یسخط الله ذكر دیگر اللهم انا خلق من خلقك لابدلنا من رزقك فاطعمنا و اسقنا ذكر دیگر سبحان ربى المذكور فى كل شیىء صرد : اتقوا الله و در نسخه استغفروا الله یا مذنبین بلبل لا اله الا الله حقا حقا ذكر دیگر كما تدین

كما تدان كبك : قرب الحق قریب سمانى یابن ادم ما اغفلك عن الموت چرخ لا اله الا الله محمد و اله خیر البریة فاخته : یا واحد یا واحد یا احد یا فرد یا صمد ذكر دیگر، لیت الخلق لم یخلقوا ذكر دیگر : فقدتكم فقدتكم ذكر دیگر سبحان من یرى و لا یرى و هو بالمنظر الاعلى اللهم العن من ترك الصلوة متعمدا شقراق : مولاى اعتقى من النار چكاوك : مولاى تب على كل مذنب من المذنبین ذكر دیگر اللهم العن مبغضى ال محمد ذكر دیگر بورتكم اهل البیت و بوركت شیعتكم و لعن الله اعدائكم ذكر دیگر لعن الله من اهل بیت رسول الله علیهم السلام و نیز از ذكر قمرى است ان لم تغفر ذنبى شقیت ذكر دیگر سبحان ربى الاعلى ذكر دیگر لدوا للموت و ابنوا للخراب ذكر دیگر قدستم قدستم كبوتر: راعبى كه كه از قمرى و كبوتر متولد مى شود سبحان ربى الاعلى ملاء سمواته ذكر دیگر لعن بر اهل تار و طنبور و مزمار و نى و دختر آوازه خوان و لعن بر قتله ابى عبدالله (علیه السلام) ذكر گردیده ده آیه از آخر سوره آل عمران كبوتر دشتى كه صداى نیك حزینى دارد لا قوة الا بالله العظیم شتر مرغ : لا معبود سواك پرستوك: سوره الحمد و ذكر دیگر : یا قابل توبة التوابین یا الله لك الحمد 544 در دیگر سه آیه از اول سوره كهف و سه آیه از سوره سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ 545 كه اول آن آیه فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ 546 است تا آخر و سه آیه از سوره یس از وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا 547 ذكر دیگر قدموا خیرا تجدوه 548 زر زور : اللهم ارزقنى قوت یومى هذا سبحانك یا رزاق، ذكر خفاش روز خراب شدن بیت المقدس اللهم سلطنى على البحر حتى نغرقم انعام الحمد لله الذى لم یجعلنى من ولد ادم حمراء: كه با فارسى او را ژورك گویند به قدر گنجشك سر و گردنش یا تماما سرخ است باهیا یعنى لا اله الا الله غوك: كه به عربى ضفدغ و به تركى قورباغه گویند، سبوح قدوس رب الملائكة و الروح سبحان المذكور لكل لسان ذكر دیگر سبحان من عبد فى قعر البحار سبحان من عبد فى جوف القفار اللهم العن من یعق والدیه ذكر دیگر سبحان المعبود فى لحج البحار ذكر دیگر سبحان ربى القدوس ذكر دیگر سبحان المذكور بكل مكان 549 و گذشت كه غوكى به جناب داوود عرض كرد كه من تسبیح مى كنم خداوند را در هر شب هزار تسبیح كه منشعب مى شود با هر تسبیح سه هزار حمد .

و در مجموع الغرائب شیخ ابراهیم كفعمى مرویست كه: جناب داود (علیه السلام) بیرون رفت پس آمد به كنار دریا كه ساعتى در آنجا خداوند را عبادت كند و نماز كند، پس غوكى آواز داد كه اى داود نفس تو به تو مى گوید كه ایستادى به عبادت در ساعتى كه كسى در آن ساعت خداوند را ذكر نمى كند و ما هفتاد هزار غوكیم كه بر پا ایستاده خداوند تبارك و تعالى را تسبیح مى كنیم و تقدیس مى نماییم او را و تمام اصناف مرغان و وحوش و درندگان چون روز جمعه شود و به همدیگر رسند گویند سلام علیكم یوم صالح 550 و به روایتى سلام علیكم هذا یوم صالح و به روایت سلم سلم یوم صالح و به روایتى سلام سلام

یوم صالح 551 و در روز جمعه جناب سلمان زیارت قبور كرد بعد از آن گفت آیا مى دانید كه امروز جمعه است و ما مى دانیم مرغان روز جمعه چه مى گویند، مى گویند : سبوح قدوس رب الملائكة و الروح سبقت رحمتك غضبك ما عرف عظمتك من حلف به اسمك كاذبا و در شب جمعه ماهیان دریا و جنبندگان روى زمین سرهاى خود را بلند مى كنند آنگاه ندا مى كنند به زبان فصیح ربنا لا تعذبنا بذنوب الآدمیین 552 و چون جناب سلیمان از رئیس موران پرسید: چرا گفتى به موران كه در منزل هاى خود داخل شوید آیا، ترسیدى بر ایشان كه از من به آن ها جورى رسد در جواب گفت: نه ولیكن ترسیدم كه مبتلا شوند، به تماشاى سلطنت تو؛ و ایشان را، از اطاعت پروردگارشان باز دارد .

و سید جلیل القدر على بن طاووس در كتاب كشف الیقین از عمار یاسر روایت كرده كه گفت: من مى رفتم در عقب امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بعضى از كوچه هاى مدینه كه ناگاه گرگى را دیدم كه سرش سیاه و بدنش سفید بود و موهاى دراز بسیارى داشت و مى دوید تا آمد به آنجایى كه آن حضرت و دو فرزندش حسنین (علیهما السلام) بودند، پس گرگ دو گونه خود را بر خاك مالید و به دست اشاره مى كرد به امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس حضرت گفت: بار خدایا، زبان این گرگ را باز كن كه با من سخن گوید، پس خداى تعالى زبان گرگ را گشود، پس دیدیم كه گرگ به زبان تیز فصیح مى گفت : السلام علیك یا امیرالمؤمنین 553 فرمود: و علیك از كجا مى آیى، گفت: از بلد فجار كفره، فرمود: كجا اراده دارى گفت بلد انبیاء برره، فرمود: براى چه كار، گفت: براى داخل شدن در بیعت تو مرتبه دیگر فرمود: گویا شما با من بیعت كرده اید گفت: صیحه زد به ما، صیحه زننده از آسمان كه جمع شوید، پس جمع شدیم در یكى از درهاى بنى اسرائیل، پس افراشته شد در آنجا علم هاى سفید و رایت هاى سبز و نصب شد در او منبرى از طلاى سرخ و بالا رفت بر آن جبرئیل، پس خواند خطبه بلیغى كه دل ها از آن ترسید و چشم ها از آن گریان شد، پس گفت: اى معشر وحوش، به درستى كه خداى عزوجل خواند محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) را، پس اجابت كرد، یعنى وفات كرد، و جانشین خود را براى عباد، پس از خود على بن ابیطالب (علیه السلام) را قرار داد و امر كرده شما را كه با او بیعت كنید، پس وحوش گفتند: قبول كردیم و اطاعت نمودیم جز گرگ كه او حق تو را منكر شد، پس حضرت فرمود: واى بر تو اى گرگ، گویا تو از جنى، گفت: من، نه از جنم و نه از انس، من گرگى شریف ام، فرمود: چگونه شریفى و حال آنكه تو گرگى، گفت، شریفم، زیرا كه از شیعیان توام و خبر داد مرا پدرم كه من از فرزندان آن گرگم كه اولاد یعقوب او را صید كردند و گفتند برادر ما را دیروز او خورد و او تهمت زده شد .

مؤلف گوید: شاید آن گرگان منكر طایفه مخصوصى بودند یا انكارشان در زمان مخصوص بود و گرنه در اخبار بسیار رسیده كه مى آمدند خدمت ائمه (علیهم السلام) و متوسل مىشدند و طلب دعا مى كردند كه

فرزند ایشان نرینه و از دوستان باشد؛ چنانچه وارد شده در ذكر و تسبیح و استغفار و طلب روزى و لعن و صلوات و گریه بر ابى عبدالله (علیه السلام) كردن حیوان چندین برابر متواتر است و در محاسن برقى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: عالمى كه علمش را پنهان كند او را هر جنبنده حتى حیوانات كوچك زمین لعن مى كند و اگر نبود مگر آنچه در كلام مجید است در قصه مور و هدهد با جناب سلیمان از تصریح بر معرفت به بارى تعالى و علتش به دقایق امور و عظمت عرش بلقیص و كفر منكرین و معرفت به نبى وقت و سائر آنچه در مطاوى آن آیات است. هر آینه كافى بود براى آنچه مقصود از اثبات بود. نشان از بندگان مطیع ذاكر كه خداى را به عبادات مخصوصه در شب و روز پرستند در نزد ما دو حكایت است از ایشان كه ذكر آن سبب است براى زیادتى و قوت ایمان و تصدیق آنچه وارد شده در پاره ایشان و بعضى فوائد دیگر، پس آن را ذكر كنیم آن گاه نتیجه این كلمات را گوییم .

اول: حكایتى است كه در آخر دارالسلام نقل كردم و خبر داد مرا به آن سه نفر از اوثق ارباب فضل و كمال و تقوى مستغرق بحار یزدانى، آقا على رضاى اصفهانى همشیره زاده فخرالعلماء الكاملین حاج محمد ابراهیم كلباسى اعلى الله مقامه كه یگانه عصر خود بود و در بسیارى از صفات پسندیده و جنابان عالمان كاملان میرزا محمد باقر و میرزا محمد اسماعیل كه امام جماعت در مسجد بالا سر حرم مطهر كاظمین اند دو خلف الصدق عالم جلیل و كامل نبیل صاحب كرامات باهره و مقامات ظاهره آخوند ملا زین العابدین سلماسى اعلى الله مقامه كه در باب پنجم و در حق جوار ذكرى از ایشان و هر سه از آن مرحوم شد كه فرمود: كه چون از سفر زیارت جناب رضا (علیه السلام) مراجعت كردیم عبور ما افتاد به كوه الوند كه قریب به همدان است، پس فرود آمدیم در آنجا و موسم فصل ربیع بود، پس همراهان مشغول زدن خیمه شدند و من نظر مى كردم در دامنه كوه ناگاه چشمم افتاد به چیز سفیدى چون تامل كردم پیرمرد محاسن سفیدى را دیدم كه عمامه كوچكى بر سر داشت بر سر كوئى نشسته كه قریب به چهار زرع از زمین ارتفاع داشت و بر دور آن سنگ هاى بزرگى چیده كه جز سر جائى از او پیدا نبود، پس نزدیك او رفتم و سلام كردم و مهربانى نمودم، پس به من انسى گرفت و از جاى خود فرود آمد و از حال خود خبر داد كه از گروه ضاله نیست، كه به جهت بیرون رفتن از عهده تكالیف نام هاى مختلفه بر خود گذاشته اند و به اشكال عجیبه بیرون مى آیند، بلكه براى او اهل و اولاد بود، پس از تمشیت امور ایشان عزلت اختیار كرده، محض فراغت در عبادت و در نزد او بود رساله هاى علمیه از علماى آن عصر و هیجده سال است كه در آنجا است و از جمله عجائبى كه دیده بود، پس از استفسار از آن ها آن كه گفت اول آمدن من در اینجا ماه رجب بود چون پنج ماه و چیزى گذشت شبى مشغول نماز مغرب بودم ناگاه صداى ولوله

عظیمى آمد و آوازهاى عجیبى شنیدم، پس ترسیدم و نماز را تخفیف دادم و نظر كردم در این دشت دیدم پر شده از حیوانات و رو به من مى آیند، پس اضطراب و خوفم زیاد شد و تعجب كردم از این اجتماع چون نیك نظر كردم در ایشان، دیدم حیوانات مختلفه متضاده چون شیر و آهو و گاو كوهى و پلنگ و گرگ با هم مختلطند و صیحه مى زنند به صداهاى غریبى و دور من در این محل جمع شدند و بلند كرده بودند سرهاى خود را به سوى من و فریاد مى كردند بر روى من، پس به خود گفتم دور است كه سبب اجتماع این وحوش و درندگان كه با هم دشمنند دریدن من باشد و حال آن كه یكدیگر را نمى درند نیست این، مگر به جهت امر بزرگى و حادثه عظیم چون تامل كردم به خاطر آمد كه امشب شب عاشورا است و این فریاد و فغان و اجتماع و نوحه گرى براى مصیبت ابى عبدالله (علیه السلام) است چون مطمئن شدم عمامه را انداختم و بر سر خود زدم و خود را از این مكان انداختم و مى گفتم حسین حسین، شهید حسین و امثال این كلمات، پس براى من در وسط خود جایى خالى كردند و دور مرا مانند حلقه گرفتند، پس بعضى سر بر زمین مى زدند و بعضى خود را به خاك مى انداختند و به همین نحو بودیم تا فجر طالع شد، پس آن ها كه وحشى تر از همه بودند رفتند و به همین ترتیب مى رفتند تا همه متفرق شدند و این عادت ایشان است از آن سال تا حال كه هیجده سال است حتى آن كه گاهى روز عاشورا، بر من مشتبه مى شد، پس از اجتماع آن ها ظاهر مى شد در اینجا آن گاه عابد برخواست و خمیرى كرد و آتش افروخت كه دو قرص نان براى افطار و سحر خود مهیا كند، پس خواهش كردم كه فردا مهمان من باشد كه طبخى كنم و براى او بیاورم گفت: روزى فردا را دارم اگر فردا چیزى نرسید روز بعد مهمان تو باشم، چون شب شد به همراهان گفتم طعام نیكویى بسازید كه به جهت مهمان عزیزى كه سال ها است طبخ نخورده، پس شب مهیا شدند و صبح از برنج طبخى كردند و من بر روى سجاده نشسته مشغول تعقیب بودم تا آن كه نزدیك شد به طلوع آفتاب ناگاه مردى را دیدم كه به شتاب به كوه بالا مى رود و، پس ترسیدم و به خادم خود كه جعفر نام داشت گفتم او را نزد من بیار، پس او را آواز داد كه بیاید، گفت: تشنه ام آبى به من برسان، چون به نزد عابد رفتم آن گاه نزد شما مى آیم، پس چون به نزد عابد رفت او فرود آمد و از آن شخص چیزى گرفت، پس برگشت و آمد و سلام كرد و نشست پرسیدم سبب این شتاب چه بود و چه كار داشتى و چه به او دادى و تو كیستى و از كجا آمدى؟ گفت: اصل من از بلد خوى آذربایجان است در كوچكى مرا دزدیدند فلان حاجى دباغ همدانى مرا خرید و در نزد معلم گذاشت، پس خواندن و خط و مسائلى دینى را آموختم، او مرا عیال و سرمایه داد و در امر خود مستقل نمود، دوش در عالم خواب امیرالمومنین (علیه السلام) را دیدم، پس به من فرمود: به عابدى كه در كوه الوند است پیش از طلوع آفتاب یك من آرد حلال پاكیزه برسان گفتم: فدایت شوم از كجا بشناسم حلیت و پاكیزه گى او را فرمود: در نزد فلان حاجى دباغ،

پس از خواب بیدار شدم و مشتبه شد بر من وقت از شب، پس از خانه بیرون آمدم از بیم آنكه مبادا به عابد نرسم در آن وقت كه حضرت تعیین فرمود و خانه دباغ را نیز نمى شناختم چون قدرى رفتم عسس ها اسب مرا گرفتند و به نزد داروغه بردند گفت: اى پسر، این چه وقت بیرون آمدن و حركت بود، گفتم مرا شغلى با فلان حاجى دباغ بود و با هم معاهده كردیم كه در آخر شب او را ملاقات كنم از خواب بیدار شدم و وقت را نشناختم و بى خود از خانه بیرون آمدم از ترس خلف وعده، پس شب گردان، مرا گرفتند نزد تو آوردند و آن دباغ مذكور مردى بود معروف، پس داروغه گفت در سیماى این جوان آثار صدق و صلاح مشاهده مى كنم، او را به خانه حاجى دباغ ببرید، پس اگر او را شناخت و به خانه اش برد از او بگذرید و گرنه او را نزد من برگردانید؛ پس مرا آوردند تا خانه حاجى و گفتند این خانه او است و به كنارى ایستادند پس در را كوبیدم خود حاجى بیرون آمد در را باز كرد، پس سلام كردم جواب گفت و مرا در بغل گرفت و میان دو چشم مرا بوسید و داخل كرد در خانه و آن جماعت برگشتند پس گفتم یك من آرد حلال مى خواهم، گفت: به چشم و رفت و انبانى آورد سر بسته و گفت: این مقدار است، گفتم قیمت آن چند است گفت: آن كه تو را امر كرد به این، مرا نیز امر كرد كه از تو بهانستام، پس به دوش گرفتم و نماز صبح را هنگام بالا آمدن به كوه كردم با تعجیل از ترس فوت وقت و این فضلى است مر خداى را كه به هر كس خواست مى دهد. جناب آخوند اعلى الله مقامه فرمود: كه در نزدیكى دامنه آن كوه كه ما منزل داشتیم جماعتى از صحرا نشینان اهل گوسفند بودند، كسى نزد ایشان فرستادیم كه قدرى دوغ و پنیر بگیرد، پس آن ها از فروختن امتناع كردند و او را از میان خود بیرون كردند با دست خالى و حال مهموم، پس برگشت و ساعتى نكشید كه جماعتى از ایشان رو به ما كردند با اضطراب و گفتند چون ما ابا كردیم از فروختن دوغ و ماست و فرستاده شما را بیرون كردیم از چادرهاى خود در گوسفندان ما مرضى پیدا شد كه ایستاده مى لرزند تا آنكه مرده به زمین مى افتند و گمان داریم كه این جزاى آن كار ماست، پس به شما پناه آوردیم كه این بلا را از ما بگردانید؛ پس دعائى بر ایشان نوشتم و گفتم این را بر بالاى چوبى بیاویزید و در میان گوسفندان نصب كنید، پس آن را بردند بعد از ساعتى تمام مردان ایشان برگشتند و با خود آوردند دوغ و پنیر و بره آن قدر كه نتوانستیم جمع كنیم، آنگاه نزد عابد رفتم گفت حادثه عجیبى روى داد میان شما و این جماعت یكى از جن ساكن این مكان مرا خبر داد به رفتن بعضى از شما نزد آن جماعت و امتناع ایشان از فروختن و اذیت كردن او و بیرون كردن او از میان خود و تعصب كردن جن اینجا براى شما و غضب آن ها بر ایشان و تلف كردن آن ها گوسفندان ایشان را و پناه آوردن ایشان به سوى شما و گرفتن ایشان دعا از شما كه مشتمل بود بر تهدید و وعید بر گروه جن، پس عابد گفت: آن ها چون نوشته شما را دیدند به یكدیگر گفتند كه حال خودشان از این ها راضى شدند و ما را تهدید می كنند دست از

گوسفندان ایشان بردارید و عابد دست كرد زیر فرش و آن دعا را به من داد و نام آن عابد حسین زاهد بود .

حكایت دوم: سیدى فقیر از اهل طالقان قزوین سفر رشت كرد به جهت اصلاح حال و تحصیل معاش در زمان آبادى رشت و فراوانى زر و سیم و ترقى ابریشم، چندى در آنجا ماند خداوند اعانت فرمود قریب دویست اشرفى براى او جمع شد به همراه خود برداشت و از راه كنار دریا عزم ییلاق نور كرد و رسیدن خدمت علامه عصر و وحیدالدهر و الدماجد مولف اعلى الله تعالى مقامه كه در آن زمان صیت فضل و تقوى و كرم و زهدش اصقاع را پر كرده بود. در بین راه سوارى از راهزنان معروف طایفه خبیثه كه ایشان را عبدالملكى مى گویند و غالب ایشان از غلاة و دزد و بى باك و خون ریزند، به سید برخورد كه تنها مى رود اظهار مهربانى كرد و از حالش پرسید صادقانه شرح كرد، دزد مسرور كه لقمه چربى بى تعب به چنگ افتاده از مقصد پرسید گفت: نور خدمت علامه نورى گفت: من نیز اراده آنجا دارم سید خوشحال شد نزدیك ظهر به بعضى از چادر نشینان كنار دریا كه به جهت گرفتن ماهى در آنجا ساكن بودند رسیدند و بر آن ها وارد شدند، آن ها چون سید را با او دیدند كه بیچاره ندانسته خود را به هلاكت انداخته، چون معرفت به حال آن خبیث داشتند ولیكن جرأت اظهار نداشتند، بعد از صرف غذا آن مرد به جهت قضاى حاجت بیرون رفت، پس آن جماعت به سید گفتن تو این شخص را مى شناسى گفت: در راه با من رفیق شد، گفتند: این از دزدهاى خونریز معروف است و ناچار تو را خواهد كشت سید به گریه و لابه افتاد كه مرا نجات دهید گفتند: ما را آن توانایى نیست و خود به جهت سلامتى از او در اینجا هر سال مبلغى به او مى دهیم ولیكن این قدر توانیم كردن، كه چون او بیاید تو به بهانه كارى بیرون روى و ما را چند ساعتى مشغول كنیم، تا بتوانى از راه غیر متعارف برو، شاید خود را به جائى برسانى تا او تو را پیدا نكند. پس چنین كردند و قریب به دریا جنگل است كه راه در آن به آبادى باریك و مشتبه و منحصر در یكى از غیر اهالى آنجا كسى نمى شناسند و اگر كسى فى الجمله از آن منحرف شد نجات از آن و از درندگانش مشكل است، پس سید خود را به جنگل رساند و با شتاب تمام از غیر جاده تا غروب مى رفت آن گاه درخت عظیمى را به نظر آورد كه در جنگل آنجا بود بسیار و مى شود كه چند نفر خود را در میان شاخه هاى آن پنهان كنند، پس از ترس جانوران بالا رفت و در میان شاخه جا گرفت آن مرد چون قدرى گذشت از حال سید پرسید عذرى از كار یا خواب براى او كردند براى اندكى صبر كرد باز پرسید عذر آوردند بد گمان شد، بیرون آمد سید را ندید دانست كه از دستش رها كردند، پس آن ها را دشنام داد و تهدید كرد و سوار شد و از پى سید رو به جنگل كرد و رفت اتفاقا سیرش در خطى افتاد كه سید رفته بود او

نیز چون نزدیك شد كه تاریك شود همان درخت را به نظر آورد و رو به آنجا كرد و پیوسته به سید دشنام مى داد و خطاب مى كرد كه اگر به تو رسیدم چنین و چنان خواهم كرد چون سید از دور او را دید و صداى تهدید و وعید و دشنام او را شنید، از خود مایوس شد و از ترس جرأت نفس كشیدن نداشت و آهسته گریه مى كرد و متوسل به اجداد طاهرین خود (علیهم السلام) شد آن خبیث چون از اسب پایین آمد آن را به كنارى بست و زینش را گرفت و در پهلوى خود گذاشت و شمشیر و تفنگ خود را نیز در آنجا گذاشت و غذایى كه همراه داشت خورد و در زیر آن درخت خوابید و سید بیدار مشغول تضرع و زارى چون پاسى از شب گذشت، شغالى صدا كرد، پس شغال هاى بسیارى جمع شدند اما همه ساكت و ساكن، پس یكى از آن ها چون دزدان، آهسته آهسته آمد و یكى از اسلحه او را برد و، پس پوست او را خوردند و خودش را زیر خاك پنهان كردند و دیگرى آمد چیزى دیگر را برد همان كار را كردند و همچنین لجام و زین چون از آن ها فارغ شدند تمام آن ها به هیات اجتماع آهسته و آرام آمدند نزدیك آن خبیث و یك دفعه بر روى او ریختند به نحوى كه او را مجال حركت نشد و در اندك زمانى استخوانى خالى از پوست و گوشت از او باقى گذاشتند و رفتند و سید همه را مى دید و شكر الهى به جا مى آورد، چون صبح شد از درخت به زیر آمد و اسلحه را از زیر خاك گرفت و بر آن اسب سوار شد و آمد در قریه سعادت آباد كه محل استقرار والد اعلى الله مقامه بود و از آنجا دو فرسخ است تا شهر آمل و قصه خود را نقل كرد و مؤمنین را سرور بر ایمانش افزود. این حاصل حكایت است و چون زمانه تحمل آن طولى كشیده دور نیست كه در بیان زیاد و كمى شده كه در عهده من نیست والله العالم .

چون واضح و مبین شد كه گروه حیوان از عساكر فرمان بردار و زینت دهنده زمین از تسبیح خداوند جبارند، پس انفاق بر آن ها در نظر عقل راجع و باقى داشتن آن ها برپا داشتن عبادت خداوند است، كه پسندیده و ممدوح است در زبان تمام انبیاء عظام و اوصیاء كرام؛ بلكه انفاق بر بسیارى از آن ها بهتر است از انفاق بر بیشتر بنى آدم، كه پروردگار خود را نشناسند و اگر شناسند عبادت نكنند و اگر كنند درست نباشد و اگر درست باشد، آن قدر معصیت كنند كه عبادت در جنب آن نابود و مستهلك باشد و گذشت كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: شتر مرا جانوران بخورند خوش تر است در نزد من از آن كه اعراب بادیه بخورند و در كتاب جعفریات و غیره مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: قرار ندهید پشت چهارپایان خود كرسى را كه چه بسیار مركوب است كه بهتر است از راكب خود و فرمان بردارند مر خداى را و ذكرش و هیچ حیوان نباشد كه خداوند خود را نشناسد .

چنانچه در كافى و فقیه و خصال از حضرت سجاد و صادق (علیهم السلام) روایت شده كه فرمودند: كه هر چه گنگ باشند بهائم از چهار چیز گنگ نیستند معرفت آن ها به پروردگارشان، یا آن كه براى ایشان

خالقى است و شناختن ایشان نر را از ماده و شناختن چراگاه و شناختن مرگ و خداوند در قرآن مجید مى فرماید: آیا نمىبینى اى محمد، كه خداى را سجده مى كنند براى او هر كس كه در آسمان ها است و در زمین و آفتاب و ماه و ستاره ها و كوه ها و درخت و جنبندگان یا چهارپایان و بسیارى از مردم و بسیارى واجب شده بر ایشان عذاب كه سجده نكنند، پس مستحق عذاب شوند از هیچ گروهى استثناى سركشى از پرستش خویش نفرمود جز از بنى آدم و بالجمله در حسن صدقه و انفاق بر ایشان محتاج به رسیدن نفعى به واسطه یا بلا واسطه از آن ها به انفاق كننده نیست، به آن كه مى رسد؛ چنانچه فرقى در مراتب صدقه و انفاقات نیست و اقل مرتبه آن كه هر كسى متمكن از آن است نگاه داشتن خود و دیگران است از اذیت آن ها؛ بلكه از صفات مومن است كه به مورچه و پست تر از آن اذیت نمى كند .

و در فقیه مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: بپرهیزید از خداوند در آنچه به شما داده و در زبان بسته هاى از اموال خود؛ كسى گفت: كدام است زبان بسته آن ها فرمود: گوسفند و گاو و كبوتر، و در اختصاص و غیره مروى است كه نافه حضرت سجاد (علیه السلام) بعد از وفات آن جناب آمد بر سر قبر و خود از بر آن مى مالید و آن جناب در سفر حج و عمره بر او سوار مى شد و هرگز تازیانه بر او نزد به روایتى بیست حج و به روایتى چهل حج بر او كرد و سید رضى در مجازات نبویه روایت كرده كه فرمود: دشنام مدهید شتر را، زیرا كه به او خون بسته مى شود؛ در دیه دادن براى كشته كه مانع است از خونریزى در مقام خونخواهى و در محاسن برقى مروى است از جناب كاظم (علیه السلام) كه فرمود:

چون بلغزد چهار پا در زیر پاى مرد، پس به او بگوید كه هلاك یا نگونسار شوى او مى گوید هلاك و نگونسار شود هر كدام از ما كه عصیانش به پروردگارش بیشتر است و در اخبار كثیره است كه در پشت آن ها نایستید مگر در راه خدا و بار نكنید ایشان را زیاده از طاقتشان و تكلیف نكنید آن ها را در رفتن مگر آنچه را طاقت دارند و رویشان را نزنند و داغ نگذارند كه تسبیح خداوند مى كنند و سه نفر بر یك حیوان سوار نشوند و اگر شدند، پیشى ملعون است و اگر رم كرد نزنید؛ زیرا كه آن ها مى بینند آنچه را كه شما نمى بینید و حضرت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) شترى را دید كه پایش بسته و جهازش بر پشتش فرمود: صاحبش كجا است امر كنید او را كه براى خصومت با او در روز قیامت مهیا شود و فرمودند هیچ حیوانى نیست كه صاحبش اراده سوار شدن بر او را دارد مگر آنكه مى گوید بار خدایا او را به من مهربان كن و بر پشت او نخوابند و آن را مجلس صحبت قرار ندهند .

شیخ طوسى روایت كرده از جناب صادق (علیه السلام) كه: مرد پیرى از عباد بنى اسرائیل مشغول نماز بود، كه دید دو طفل خروسى را گرفتند و پرش را مى كنند، پس او مشغول عبادت شد و ایشان را منع نكرد، پس خداوند بر زمین وحى كرد كه او را فرو بر، پس او را فرو برد. پس او تا آخر دهر فرو

مى رود، و در خرائج مروى است كه آن جناب فرمود: پرستوك را اذیت مكنید كه او ما اهلبیت را دوست مى دارد و خصال مروى است كه: آن جناب مردى را دید كه در دستش پرستوكى كشته شده بود، پس حضرت از جاى خود برخاست و آن را از دست او گرفت آن گاه به زمین انداخت و فرمود: آیا عالم یا فقیه شما؛ شما را به این امر كرده به تحقیق كه خبر داد مرا پدرم از جدم كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نهى فرمود از كشتن شش حیوان. مگس عسل، مورچه، غوك، صرد، كه او را دركاك گویند و گنجشك هدهد و پرستوك را صید مكنید تا آخر، آنچه در وجه سوم از طریق ثانى از فصل اول از باب چهارم گذشت .

در فقیه مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نهى فرمود: از سوزاندن چیزى از حیوانات را، و در نوادر راوندى است كه آن جناب گذشت به قومى كه مرغ خانگى را زنده وا داشته بود و او را به تیر مى زدند، پس فرمود: كیستند این ها خدا ایشان را لعنت كند و در شهاب قضاعى مرویست كه آن حضرت فرمود: هر كس عبث گنجشكى را بكشد و براى او است روز قیامت ناله حول عرش، مى گوید: پروردگارا بپرس از این كه چرا مرا بى غرض و منفعتى كشته .

در ارشاد شیخ مفید (رحمه الله) مروى است كه: ابوحمزه ثمالى چند كبوتر را از روى غضب كشت، پس حضرت باقر (علیه السلام) به او فرمود: آیا نمى دانى كه چون از اهل زمین، یعنى شیاطین، عبثى به اطفال ما باشد ضرر او را به پر زدن كبوتر دفع مى كنیم و ایشان به وقت نماز در آخر شب خیر مى دهد، پس صدقه بده از هر یك از آن ها به یك اشرفى زیرا كه آن ها را از روى خشم كشتى و بر این مضمون كه پر زدن كبوتر سبب دور شدن جن و شیاطین از خانه است، اخبار بسیار است و از این جهت امر فرمودند:

به نگاهداشتن او در خانه .

و در عقاب الاعمال از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: زنى را عذاب كردند به جهت آن كه گربه را بست تا از تشنگى مرد. و در كافى مروى است كه آن جناب فرمود: شخصى در حال احرام روباهى را گرفت و آتش را نزدیك روى او مى برد و روباه فریاد مى كرد و ریح از او بیرون مى رفت و رفقایش او را نهى مى كردند قبول نمى كرد، پس او را رها كرد و خوابید، پس مارى آمد و در دهنش داخل شد و نگذاشت او را تا آن كه چون روباه ریح از او خارج شد، پس واگذاشت او را و نیز روایت كرده از آن جناب در ضمن وصایاى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به سر كرده لشكر چون به جایى مى فرستاد، كه پى نكنید هیچ چهارپایى را، كه گوشتش خورده مى شود، مگر آنچه را كه چاره از خوردنش ندارید. و در مكارم الاخلاق از آن جناب مروى است كه فرمود: كثیف ترین گناه ها سه چیز است كشتن به هیمه و حبس نمودن مهر زدن و مزد مزدور را منع كردن .

هفتم: از موارد صدقه و انفاق نباتات و انفاق بر آن ها به كاشتن و آب دادن و حفظ كردن از آفات و غیر آن ها است چه از خود باشد یا نباشد و انفاق بر این رقم از دو راه است .

اول: آن كه انفاق بر آن حقیقت انفاق است بر انسان، چه نفع خوردن و تداوى و منافع حبوب ها و میوه ها و چوب ها و گیاه ها كه احصاء نتوان كرد و تصفیه آن ها هوا را از كدورت و مضرات كه از بهترین نعمت هاست راجع به ایشان و به حیوان است اگر چه در میان انسان باشد مستحق و غیر مستحق و مسلم و كافر و متقى و فاجر ولیكن یك مؤمن مستحق از آن كافى است در رجحان آن هر چند به طفیل او دشمنان خداوند نیز از آن منتفع شوند .

چنانچه از كافى از حضرت باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: پدرم مى فرمود: بهتر و نیكوترین اعمال كشت است كه مى خورد از او نیكان و بدكاران؛ اما نیكان هر چند خورند از چیزى استغفار مى كند براى تو بد كاران و اما هر چه از آن خورند او را لعن مى كند و از آن كشت بهائم و مرغان مى خورد، و در تفسیر عیاشى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: كسى كه آب دهد درخت بزرگى كه در ریگستان است، یا درخت موز كه همان طلح است كه در قرآن مذكور است یا درخت سدر را، پس گویا كه مؤمنى را از تشنگى سیراب كرده .

و شیخ طوسى در تهذیب از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هیچ عملى محبوب تر نیست نزد خداوند از زراعت و هیچ پیغمبرى را خداوند مبعوث نكرد، مگر آن كه زارع بود مگر حضرت ادریس كه خیاط بود و مفید ثانى از حضرت سجاد (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: من زرع نمى كنم آنچه را كه زرع مى كنم، به جهت طلب زیادى در او، یعنى منفعت كردن از آن و زرع نمى كنم آن را مگر آن كه تناول كند از او فقیر و ارباب حاجت و براى آن كه تناول كند از او قنبره، مخصوصا از میان مرغان قنبره همان قبره است كه او را چكاوك مى گویند و او به قدر گنجشكى است كه كاكل بر سر دارد و شیخ برسى از محمد بن مسلم روایت كرده كه با حضرت باقر (علیه السلام) بیرون رفتیم ناگاه به زمین خشكى رسیدیم كه آتش از او مشتعل بود؛ یعنى از بسیارى حرارت در آنجا گنجشك بسیارى بود كه دور استر آن حضرت پر مى زدند و چرخ مى خوردند حضرت آن ها را راند و فرمود: اكرامى نیست، یعنى براى شما، پس آن جناب تا به مقصد خویش رفت چون فردا رجوع كردیم به همان زمین رسیدیم باز آن گنجشك ها پرواز مى كردند و دور استر آن حضرت مى گشتند و بر بالاى سر پر مى زدند، پس شنیدم كه آن حضرت فرمود بنوشید و سیراب شوید چون نظر كردم دیدم در آن بیابان آب بسیاریست گفتم: اى آقاى من، دیروز آن ها را منع كردى امروز سیرابشان كردى فرمود: بدان كه امروز در میان شان قنبره مختلط بود، پس آب دادم به ایشان و اگر قنبره نبود به ایشان آب نمى دادم، گفتم: اى آقاى من، چه فرق است میان

قنبره و گنجشك فرمود: واى بر تو، اما گنجشك، پس آن ها از موالیان فلانند؛ زیرا كه ایشان از اویند و اما قنبره، پس از موالى ما اهل بیت اند و ایشان در صفیر خود مى گویند بوركتم اهل البیت و بوركت شیعتكم ولعن الله اعدائكم 554 دوم: آن كه غرض حفظ و حراست و باقى داشتن و ترقى دادن و زنده داشتن خود نبات باشد از درخت و غیره چه نفعش به كسى برسد یا نرسد. نظر به این كه نباتات را مقدارى است از شعور كه به آن خداوند و خداوند پرستان را مى شناسند و خداى را تسبیح و سجده مى كنند و منضجرند از گناهكاران و تا از ذكر خداى تعالى غافل نشوند خشك یا شكسته نشوند، پس باقى داشتن آن ها اعانت در مرتبه بندگى ایشان و زیاد كردن در عبادت و ذكر خداوند است و پایه شعور آن ها به جایى رسیده كه حجت و واسطه فیض خود را شناسند و به ملاقات ایشان خرسند شوند و منبسط شوند و در فراق و مصیبت ایشان اندوهناك و گریان شوند. و در تفسیر على بن ابراهیم از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: به درستى كه تمامى درخت پیوسته بى خار بود تا آن كه خوانده شد براى خداوند رحمن ولدى، یعنى خلق، گفتند كه خداوند را پسرى است ارجمند و بزرگوار است، از آن كه بوده باشد مر او را فرزندى، پس نزدیك شد كه آسمان ها از هم جدا شود و زمین پاره پاره گردد و كوه ها از هم بپاشند پس در این حال درخت بر خود لرزید و براى او خارى از ترس نزول عذاب پیدا شد .

و در علل الشرایع از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه: خلق نكرد، خداوند عزوجل درختى را مگر آنكه براى او ثمرى بود. كه از آن مى خوردند چون مردم گفتند كه خداوند به جهت خود فرزند گرفته نصف آن ثمر رفت و چون براى خداوند شریك گرفتند درخت، خار برآورد و در تفسیر عیاشى از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هرگز غضب نمى كند براى خداوند چیزى مثل غضب طلح و و سدر، طلح مانند ترنجى بود و سدر مثل خربزه یعنى بار این دو درخت چنین بود چون یهود گفتند یدالله مغلوله 555 دست خداوند بسته آنچه باید بشود، نوشته و مقدر شده دیگر خداى را در خلقش تصرفى نیست بار خود را كم كردند پس هسته براى او شد و هسته سخت شد و چون نصارى گفتند مسیح پسر خداوند است ترسیدند، پس براى درختان این خارها بیرون آمد و بار خود را كم كردند و نبق گردید به این مقدار كه میوه سدر است و میوه طلح رفت و بار ندهد تا ظهور حضرت حجة امام عصر (علیه السلام) با قیام قیامت و مراد از طلح 556 اگر درخت موز باشد، پس مقصود آن كه ثمر معهودش رفت و اگر درخت مغیلان باشد؛ چنانچه اهل لغت گفتند و با خار مذكور هم مناسبت دارد، پس مقصود ظاهر است .

و در كتاب خلاصه الوفا، سید على سمهودى شافعى از جابر روایت كرده كه گفت، روزى با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بودم در بعضى از باغ هاى مدینه و دست على (علیه السلام) در دستش بود،

پس گذشتیم به نخلى، پس نخل صیحه زد كه این محمد است سید پیغمبران و این على است سید اوصیاء و اولیاء و پدر ائمه طاهرین (علیهم السلام)، پس گذشتیم به نخلى، پس صیحه زد كه این محمد است رسول الله و این على است سیف الله، پس شد ملتفت شد پیغمبر به على (علیهم السلام) و فرمود: نام او را صیحانى بگذار، پس این بود سبب نامیدن این از خرما را به صیحانى، یا مراد محل او بود و امروز در مدینه جایى است كه او را صیحانى مى گویند و ابن شهر آشوب این خبر را چنین نقل كرده كه گفت: بودیم با حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) در بعضى از كوچه هاى مدینه كه ناگاه پنجه خود را در پنجه امیرالمؤمنین (علیه السلام) كرد و ندیدیم دو پنجه نیكوتر از آن دو پنجه، پس گذشتیم به نخل مدینه، پس آواز داد نخلى جفت خود را كه این محمد مصطفى است و این على مرتضى است، پس گذشتیم از آن ها، پس دومى آواز داد به سومى كه این است نوح نبى و این است ابراهیم خلیل، پس گذشتیم از آن ها، پس سومى به چهارمى آواز داد كه این است موسى و برادر او هارون، پس از آن ها گذشتیم، پس آواز داد چهارمى به پنجمى كه این محمد است، سید نبیین و این على است سید وصیین، پس رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) تبسم كرد و فرمود: یا على، به نام نخل مدینه را صیحانى كه صیحه زد به فضل من و به فضل تو، ابن شهر آشوب مى گوید: من روایت كردم كه آن باغ از عامر بن سعد بود در عقیق سفلى و در مكارم الاخلاق از آن حضرت روایت كرده كه فرمود: بادمجان را بخورید كه درخت او را در بهشت دیدم براى خدا، به راستى، گواهى داد و براى من به پیغمبرى و براى على (علیه السلام) به ولایت؛ و در روایت دیگر فرمود: اول درختى است كه به خداى عزوجل و در باب عرض ولایت ائمه طاهرین (علیهم السلام) ایمان آورد از این رقم اخبار بسیار است .

و شیخ ابن عیاش در كتاب مقتضب الاثر روایت كرده كه: جناب موسى (علیه السلام) در شب خطاب، یعنى شبى كه خداوند در طور با او تكلم فرمود نظر كرد به سوى هر درختى كه در طور بود و هر سنگى و گیاهى كه به ذكر محمد و دوازده اوصیاءى بعد از او (صلى الله علیه و آله و سلم) سخن مى گفت و شیخ كشى در رجال خود روایت كرده در احوال یونس بن یعقوب كه از خاصان جناب رضا (علیه السلام) بود و در مدینه فوت شده كه حضرت كفن و حنوط براى او فرستاد و امر فرمود: جمیع غلام هاى خود و غلامان پدر و جدش را كه در جنازه او حاضر شوند و فرمود: این شخص مولاى ابى عبدالله (علیه السلام) بود و در عراق منزل داشت، اگر منع كردید كه او را در بقیع دفن كنیم ما هم نمى گذاریم شما هم، موالیان خود را در آنجا دفن كنید و گویا آن جناب توریه كرد در لفظ مولى كه به معنى دوست و آزاد كرده شده و بنده، هر سه آمده و در آن جا مذكور است كه موكل بقیع گفت: سریر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) نزد من است، پس هرگاه مردى از بنى هاشم بمیرد سریر صدایى

مى كند، پس مى گویم كه مرده از ایشان تا آن كه در روز مى فهمیم و در شبى كه این مرد، یعنى یونس مرد سریر آواز داد، گفتم: كسى را ناخوش نمى بینم از ایشان پس كى مرده از ایشان چون روز شد آمدند و سریر را از من گرفتند و گفتند آزاد كرده جناب صادق (علیه السلام) بود كه در عراق منزل داشت .

هشتم: جمادات، یعنى زمین و آنچه در بر دارد و غیر از اصناف گذشته و انفاق بر آن عبادت كردن و یاد آوردن خداوند و سجده كردن بر آن است، چه حقیقت انفاق و صدقه بر غیر رساندن چیزى است كه به او و كردن كارى با او به زبان یا جوارح كه در آن نفعى یا سرورى و انبساطى براى او باشد و خداوند بر آن ها آن مقدار شعور آفریده كه گناه كار را از متقى و عبادت را از معصیت تمیز دهند از آن خرسند و از این دلگیر و از آن مستریح و از این در رنج باشد؛ مؤمن را دوست دارد و فاجر را لعنت كند، پس جمیع كردار نیك احسانى است بر آن بقعه كه این ها در او شود . شیخ طوسى و غیر او از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كردند كه فرمود: به ابوذر، هیچ مردى نیست كه بگذارد پیشانى خود را در بقعهاى از بقعه هاى زمین، مگر آنكه گواهى مى دهد براى او به آن سجده، در روز قیامت و هیچ منزلى نیست كه فرود آیند در آن گروهى، مگر آن كه صبح مى كند آن منزل، صلوات بر ایشان مى فرستد یا ایشان را لعنت مى كند اى ابوذر، هیچ بامداد و پسینى نیست مگر آن كه بقعه هاى زمین آواز مى كنند یكدیگر را كه اى همسایه، آیا گذشته به تو امروز یاد آورى، مر خداى عزوجل را یا بندهاى كه گذاشته باشد پیشانى خود را بر تو به جهت سجده براى خداى عزوجل، پس بعضى گویند نه و بعضى گویند آرى، پس اگر گفت آرى؛ به خود مى بالد و منبسط مى شود و مى بیند براى خود بهترى، بر همسایه خود اى ابوذر چون خداوند زمین را و آنچه در او است آفرید درختى بر روى زمین نبود تا این كه بنى آدم بسوى او مى رفتند، مگر آن كه نفعى از او مى بردند، پس پیوسته درخت در زمین چنین بود تا آن كه تكلم كردند فجره بنى آدم به كلمه بزرگ و گفتند كه خدا فرزند گرفته، خداوند از فرزند منزه است، پس چون گفتند آن را زمین به خود لرزید و منفعت درختان رفت و شیخ حمیرى در قرب الاسناد روایت كرده از جناب كاظم (علیه السلام) كه فرمود: چون مؤمن بمیرد بر او، ملائكه و بقعه هاى زمین كه بر او عبادت مى كرد: گریه مى كنند و درهاى آسمان كه از آن درها اعمال او را بالا مى برند .

در كتاب مؤمن حسین بن سعید اهوازى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هیچ مومنى در زمین غربتى، كه گریه كنندگان از او غائباند نمیرد مگر آن كه بر او بقعه هاى زمینى كه عبادت مى كرد خداى را بر آن ها و جامه هاى او گریه مى كنند الخ؛ و بر این مضمون خبر بسیار رسیده؛ چنانچه در جمله از آن ها وارد شده كه مردم در مردن دو صنفند؛ قسمى راحت مى افتد و آن مومن است كه از

بلاها و مصائب و غموم دنیا به راحت مى افتد، و قسمى به راحت مى اندازند و از مردن آن ها، انسان و حیوانات و درخت به راحت مى افتند و آن كافر است، و قطب رواندى در خرائج روایت كرده كه چون حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) به جنگ تبوك تشریف برد، بیست و پنج هزار از مسلمانان با آن حضرت بود سواى خدامشان، پس گذشت آن جناب در سیر خود به كوهى كه از بالاى آن آب ترشح مى كرد به پائین بى جریان، پس گفتند چه قدر عجیب است ترشح این كوه، فرمود: اى كوه، گریه تو از چیست؟ پس كوه به زبان فصیح جواب داد كه آن جماعت شنیدند گفت یا رسول الله، گذشت به من عیسى بن مریم و او را مى خواند نارا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ 557 آتشى كه آتش افروزان احمر دانند و سنگ، پس من از آن روز گریه مى كنم از ترس آن كه مبادا بوده باشم من آن سنگ، پس فرمود: آرام گیر در مكان خود كه تو از آن سنگ نیستى آن سنگ كبریت است، پس آن ترشحات از آن كوه در همان وقت خشك شد تا آن كه چیزى از آن رشح و رطوبتى كه در آن كوه بود دیده نمى شد .

و در كشف الغمه و مناقب ابن شهر آشوب مروى است از اسماء دختر عمیس كه گفت: شنیدم سیده من فاطمه (علیها السلام) مى گفت: شبى كه على (علیه السلام) بر من داخل شد مرا در فراشم ترساند گفتم به چه تو را ترساند، اى سیده زنان عالم، فرمود: شنیدم زمین با او سخن مى گفت و او با زمین سخن مى گفت، پس صبح كردم در حالتى كه ترسان بودم، پدرم را خبر كردم، پس سجده كرد سجده طولانى، بعد سر بلند كرد و فرمود: اى فاطمه، بشارت باد تو را، به پاكیزگى نسل به درستى كه خداوند شوهر تو را بر تمامى خلق خود فضیلت داده و امر كرده زمین را كه اخبار خود را براى او نقل كند و هر چه بر روى او از شرق زمین تا غرب جارى مى شود .

در امالى شیخ طوسى مروى است كه: چون جنازه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را مىبردند گذشتند به قائم و آن بنائى بود نزدیك نجف اشرف پس منحنى شد، چنانچه سریر ابرهه وقتى كه عبدالمطلب بر او داخل شد كج شد و حال به جاى آن بنا مسجدى است كه او را حنانه مى گویند و در لب لباب راوندى مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: زمین به راه رفتن على (علیه السلام) بر پشت او افتخار مى كند و در كافى مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: نیست محل قبرى مگر آن كه هر روز، سه مرتبه سخن مى گوید كه منم خانه خالى، منم خانه كهنه كننده، منم خانه كرم، فرمود:

چون بنده مومن داخل شود در آن مى گوید مرحبا و اهلا آگاه باش؛ قسم به خداوند كه تو را دوست مى داشتم و حال آن كه تو بر پشت من راه مى رفتى حال چگونه باشد هرگاه در شكم من داخل شوى پس به زودى خواهى دید، فرمود: پس فراخ مى شود براى او به قدر مد بصر او تا آن كه فرمود: هرگاه داخل شود كافر مى گوید نه مرحبا و نه اهلا آگاه باش، قسم به خدا كه تو را دشمن داشتم در آن حال كه بر پشت

من راه مى رفتى حال چگونه است هر گاه داخل در شكم من شوى به زودى خواهى دید، پس او را فشار مى دهد، به نحوى كه كوبیده مى شود و باز به حال خود بر مى گردد، الخ و نیز در آنجا مروى است از آن جناب كه براى قبر كلامى است در هر روز مى گوید منم خانه غربت، منم خانه وحشت، منم خانه كرم، منم قبر، منم روضه اى از ریاض بهشت یا گودالى از گودال دوزخ؛ و در علل الشرایع از آن جناب مروى است كه خداوند وحى فرستاده به سوى جناب ابراهیم (علیه السلام) كه زمین شكایت كرده نزد من به جهت حیا از دیدن عورت تو، پس قرار ده میان خود و میان او حجابى، پس قرار داد چیزى كه او بزرگتر از جامه و پست تر از سراویل بود، پس آن را پوشید و آن تا زانوى آن جناب بود .

در خصال از آن جناب مروى است كه فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) زمین فریاد و ناله نكرده به سوى پروردگار خود مانند فریاد او از سه چیز (خون حرامى كه ریخته مى شود بر او، و غسل از زنا، و خوابیدن بر آن پیش از برآمدن آفتاب 558)

و در خرایج راوندى از جناب باقر (علیه السلام) مروى است كه: قرائت كردند سوره اذا زلزلت الارض 559 را نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس فرمود: منم انسان و به من خبر مى دهد خبرهاى خود را و اشاره فرمود به آیه وَقَالَ الْإِنْسَانُ مَا لَهَا، يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا 560 و شیخ طبرسى روایت كرده از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: آیا مى دانید خبر دادن او چیست گفتند خدا و رسول او داناترند فرمود: خبر دادن او این است كه شهادت مى دهد بر هر بنده و كنیز به آنچه كرده در پشت او مى گوید چنین و چنان كرد روز فلان و فلان، پس این خبر دادن او است .

در كافى از جناب باقر (علیه السلام) مروى است كه فرمود: كعبه به سوى خداى عزوجل از آنچه مى رسد به او از نفس هاى مشركین، یعنى از بوى بد دهان ایشان؛ شكایت كرد، پس خدا به او وحى فرستاد كه اى كعبه ساكن باش كه من بدل خواهم كرد به قومى كه دهان خود را به شاخه اى درخت، پاكیزه كنند چون خداوند محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) را مبعوث فرمود وحى فرستاد به سوى او با جبرئیل به مسواك و خلال .

و در خصال از حضرت سجاد (علیه السلام) مروى است كه فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) چون طالب علم بیرون رود از منزل خود نمى گذارد پاى خود را بر، ترى و نه بر خشكى از زمین آن كه براى او هفت زمین تسبیح مى كند و در دعوات سید راوندى مروى است كه چون مومن بمیرد ندا مى كند بقعه هاى زمین بعضى، بعضى دیگر را كه مرد بنده خدا كه مومن بود، پس آسمان و زمین بر او گریه مى كند، پس خداوند مى فرماید به آن دو كه چه شما را به گریه آورده بر بنده من و خداوند داناتر است به آنچه پرسیده؛ مى گویند: اى پروردگار ما، راه نمى رفت در هیچ ناحیه از زمین مگر آن كه ذكر

تو را مى كرد؛ و نیز روایت كرده از مجاهد در تفسیر قول خداى تعالى فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ 561 كه نمى میرد هیچ مومنى مگر آن كه بر او آسمان و زمین گریه مى كند پس گفت كه: آیا تعجب مى كند چرا نگرید زمین بر بنده كه او را به ركوع و سجود آباد مى كرد و چرا آسمان نگرید بر بنده كه بود براى او تسبیح و تكبیر او در آن آوازى مانند آواز مگس عسل، و در قرب الاسناد از جناب كاظم (علیه السلام) مروى است كه فرمود: چون مؤمن بمیرد بر او ملائكه و بقعه هاى زمینى كه عبادت مى كرد بر آن ها و درهاى آسمان كه اعمال او را از آنجا بالا مى بردند گریه مى كند و در بعضى اخبار رسیده كه گریه زمین بر مومن چهل روز است و در امالى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: در مسجدها و در بقعه هاى مختلفه نماز كنید؛ زیرا كه هر بقعه براى نماز گذار بر آن نماز روز قیامت شهادت مى دهد .

و در علل الشرایع و قصص الانبیاء از آن جناب مروى است در كیفیت خلقت آدم كه: خداوند جبرئیل را به سوى زمین فرستاد كه از او چیزى، اگر خواست بردارد، پس زمین به او گفت: به خدا پناه مى برم از این كه از من چیزى را بردارى، پس برگشت و گفت اى پروردگار من به تو پناه آورد، پس خداى تعالى به سوى او، اسرافیل را فرستاد و او را مخیر كرد، پس به او نیز چنین گفت، پس برگشت، پس به سوى او، میكائیل را فرستاد و او را نیز مخیر كرد، پس زمین گفت: مثل آنچه به آن ها گفت، چون برگشت به سوى او ملك الموت را فرستاد او را امر حتمى نمود زمین به خدا پناه برد كه چیزى از او بگیرد ملك الموت گفت من پناه مى برم به خداوند كه برگردم به سوى او مگر آن كه از تو قبضه اى، بگیرم .

سید على بن طاووس در كتاب سعدالسعود از صحائف ادریس نقل نموده در صفت خلقت آدم كه: زمین را خداى تعالى شناساند كه از او خلقى بیافریند كه، بعضى از ایشان فرمان بردار و بعضى سركش باشند، پس زمین به خود لرزید و از خداوند عطوفت را مسئلت كرد و سؤال نمود كه از او نگیرد كسى را كه عصیان او كند و داخل شود و جبرئیل نزد او آمد كه از او طینت آدم را بگیرد، پس سوال كرد از او به عزت خداوند كه از او چیزى نگیرد تا آن كه تضرع كند به سوى خداى تعالى، پس تضرع نمود و سوال كرد، پس امر فرمود او را خداوند كه برگردد. اسرافیل را به همان امر فرمود، زمین لرزید و مسئلت كرد و تضرع نمود، پس امر فرمود كه از او منصرف شود پس عزرائیل را امر فرمود، پس لرزید و تضرع نمود، پس عزرائیل گفت: پروردگار من، مرا امرى فرمود كه او را به جاى خواهم آورد، حال خوش آید تو را یا بد آید، پس قبضه از او گرفت، چنانچه خداى فرمود آن گاه بالا برد آن را تا موقف خویش، پس خداوند به او فرمود: چنانچه مباشر شدى قبض كردن او را از زمین، در حالتى كه او كراهت داشت این را مباشر خواهى شد قبض ارواح هر كس كه بر او است و هر كس كه جارى شده بر او مردن

از امروز تا روز قیامت .

و در ثواب الاعمال مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: انگشتر عقیق در دست كنید زیرا كه او اول كوهى است كه براى خداوند به وحدانیت؛ و براى من به نبوت و براى تو یا على به وصیت و براى شیعه تو به جنت اقرار كرده. و در خصال از آن جناب مروى است كه فرمود:

مى آید روز قیامت سه چیز كه شكایت مى كنند، قرآن و مسجد و عترت. قرآن مى گوید: اى پروردگار من، مرا سوزاندند و پاره پاره كردند و مسجد مى گوید اى پروردگار من، مرا خالى گذاشتند و ضایع كردند و عترت مى گویند ما را كشتند و راندند و آواره نمودند، پس به دو زانو مى افتم براى خصومت خداوند به من مى فرماید: كه من سزاوارترم براى خصومت و در قصص الانبیاء و تفسیر عیاشى مروى است كه از یكى از ائمه (علیهم السلام) كه چون خداوند فرمود: بعد از طوفان یا ارض ابلعى ماءك 562 اى زمین آب خود را بلع كن و فرو بر؛ زمین گفت من مامور نشدم مگر به فرو بردن آب خود و بس و مامور نشدم به فرو بردن آب آسمان پس فرو برد زمین آب خود را و باقى ماند آب آسمان پس دریائى دور آسمان و دور دنیا گردید .

در كتاب حسین بن سعید اهوازى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به درستى كه كوه ها گردن كشیدن براى كشتى نوح فروتنى شان از همه بیشتر بود، پس خداوند كشتى را بر او قرار داد و در كتاب اثنا عشریه سید محمد بن قاسم عاملى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه قبر به پنج كلمه ندا مى كند منم خانه تنهایى، پس به سوى من، مونسى آرید و منم خانه مارها، پس به سوى من تریاقى آرید و منم خانه تاریكى، پس چراغى با خود به سوى من آرید و منم خانه خاكى پس فراشى با خود به سوى من آرید و منم خانه فقر، پس گنجى به سوى من آرید و نیز در آنجا مروى است كه از آن جناب كه فرمود: هان به درستى كه قبر به پنج كلمه فریاد مى كند و پس مى گوید اى پسر آدم بر پشتم راه مى روى و منزل تو در شكم من خواهد بود. در پشت من خرسندى مى كنى و در شكم من محزون خواهى شد در پشت من معصیت مى كنى و در شكم من معذب خواهى شد و در پشت من خنده مى كنى آن گاه در شكم من خواهى گریست و در پشت من حرام خورى مى كنى آن گاه تو را كرم ها در شكم من مى خورد و در تنبیه الخاطر شیخ ورام از آن جناب مروى است كه فرمود: قبر به میت در آن حین كه او را در قبر مى گذارند مى گوید: واى بر تو اى پسر آدم، چه تو را مغرور كرد آیا ندانستى كه منم خانه بلا و خانه تاریكى و خانه تنهایى و خانه كرم؛ چه تو را به من مغرور كرد در آن حال كه بر من مى گذشتى، پس اگر آن میت صالح باشد كسى جواب قبر را مى دهد؛ پس مى گوید خبر ده مرا كه اگر این شخص از آن ها باشد كه امر به معروف و نهى از منكر، مى كرد، پس

قبر مى گوید به درستى كه من در این حال براى او سبز مى شوم و جسد او نورى مى شود و روح او را به آسمان بالا مى برند .

و در كافى مروى است از عبدالله بن جعفر كه او نوشت به حضرت عسكرى (علیه السلام) كه: روایت شده از صادقین؛ یعنى ائمه (علیهم السلام) كه ختنه كنید فرزندان خود را روز هفتم كه پاكیزه مى شوند؛ زیرا كه زمین ناله مى كند به سوى خداى عزوجل از بول ختنه نكرده، الخ، و در كتاب صحیفه الرضا (علیه السلام) مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در ضمن فضائل مجاهدین فرمود:

كه چون اهل بیتشان، ایشان را وداع كنند بر ایشان خانه ها و دیوارها بگریند و در جعفریات از آن جناب مروى است كه فرمود: هر كه راه رود بر روى زمین از روى تكبر او را زمین از زیر او لعنت مى كند و بر این مضمون آیات و اخبار بسیار است و تاویل در آن ها به این كه مراد زبان حال یا گوینده اهل آن ها است از ملائكه یا جن یا شیاطین بى آن كه برهانى قطعى یا وجدان حسى یا ضرورتى و اجماعى بر خلاف آن دلالت كند. جز عدم ادراك و شنیدن، چنانچه خداى مى فرماید : وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ 563 خلاف طریقه اهل شرع و فتح باب الحاد و زندقه است اگر چه در قلیلى از آن ها چندان بعدى ندارد .

باب دهم: در بيان آنكه در انفاقات و صدقات گاهى مقصود شخصى است يعنى رسيدن خير به آدمى مخصوص و معين و جهتى كه در اوست

1.

در شرح صدقات عامه .

2.

ساختن پل و معابر .

3.

ساختن اماكن مقدسه .

4.

تهیه اسباب جهادگران و حافظان حدود ثغور مسلمین .

مثل آن كه به زید چیزى مى دهد و غرضش رسیدن نفع آن است به شخص او هر چند محرك و داعى او بر آن دادن علم یا خویشى یا پریشانى یا بى پرستارى یا همسایگى باشد و گاهى نظر به شخص معین نیست، بلكه مقصود یا رسیدن خیرى است به نوع مسلمین و مؤمنین چه بشناسد آن ها را چه نشناسد چه ذى حق باشد بر او یا نباشد؛ یا غرض اصلاح مطلبى است مهم در نزد خداوند و برداشتن مفاسد از چیزى كه بزرگ و محترم است در مقدس حضرتش به این اتفاق هر چند بالاخره خیر آن برگردد به همان جماعت و گاهى در یك عمل هر دو غرض را توان ملاحظه كرد. و مثال او ساختن پل ها در معابر و اصلاح راه ها و سایبان ساختن در منازل كه مقصود به راحت افتادن برادران دینى است، هر كه از هر كجا باشد

و مهیا كردن آب در مكان احتیاج به آن به ساختن حوضى یا آب انبارى یا آوردن جوئى از نهرى به آنجا و امثال آن؛ چنانچه صدوق در عقاب الاعمال روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه بنائى سازد در كنار راه منزلگاه براى عابرى سبیل مبعوث مى كند او را خداوند بر شتر گزیده از در و جوهر و نور رخسارش براى اهل محشر مى درخشد تا آن كه ابراهیم خلیل را در قبه اش مراحمت كند، پس اهل محشر مى گویند: این ملكى است از ملائكه خداوند كه هرگز مانند او دیده نشد و در بهشت به شفاعت او چهل هزار هزار مرد داخل مى شود و فرمود: هر كس چاهى براى آب كند تا آنكه آب او را بیرون آورد، پس آن را به مسلمین بذل كند براى او خواهد بود مثل اجر هر كه از او وضو گیرد و نماز كند و براى او است به عدد هر موئى كه از براى شاربین او است از انسان یا چهار پایان یا درندگان یا مرغان، آزادى هزار بنده و وارد مى شود روز قیامت و داخل مى شود در شفاعت او عدد ستاره ها بر حوض قدس، اصحاب گفتند: حوض قدس چیست؟ فرمود: حوض من، حوض من، حوض من سه مرتبه فرمودند .

مثال دوم تعمیر كعبه معظمه و قبور مطهره و سایر مشاعر عظام و آراستن آن ها به انواع زینت و آئین، چه خداوند خواسته كه این اماكن شریفه و بقاع مطهره معظم و محترم باشد، و ساختن و زینت دادن آن یكى از اقسام تعظیم جوارحى است بالنسبه به آن ها و در نهج البلاغه مذكور است كه وقتى نزد عمر ذكرى از زیور كعبه و زیادى آن رفت پس پاره از حواشى او گفتند اگر بگیرى آن ها را و صرف كنى و در تهیه اسباب جهادكنندگان مسلمین ثوابش بزرگتر است، كعبه چه مى كند با زینت و زیور، پس عمر قصد كرد كه چنین كند و از امیرالمؤمنین (علیه السلام) سؤال كرد، فرمود: قرآن بر حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل شد و اموال را بر چهار قسم نمود اموال مسلمین، یعنى آنچه را كه یك یك مالكند، پس آن را تقسیم كرد میان ورثه به حساب فریضه كه معهود است و آنچه در جنگ مسلمانان فرا گیرند و آن را تقسیم فرمود بر مستحقش و خمس ومقرر فرمود آن را خداوند در همان محلى كه معین فرمود و زكات و آن را قرار داد در جائى كه مشخص نمود و زیور كعبه در آن روز بود، پس خداوند او را به حال خود واگذاشت. وانگذاشت از روى فراموشى و پوشیده نبود مكان او بر خداوند، پس آن ها را به جاى خود بگذارد؛ چنانچه خدا و رسولش گذاشتند؛ پس عمر گفت اگر تو نبودى ما رسوا مى شدیم، پس آن را به جاى خود گذاشت .

مثال سوم، مساجد، چه شود كه مقصود از بنا كردن و تعمیر آن ها تعظیم خداوند باشد؛ زیرا كه سبب شود براى بندگى و پرستیدن او در آنجا و به بزرگى یاد نمودن و ظاهر شدن جلال خدائى، بلكه تزویج شود دین او و ندا كنند به اسم مباركش در اوقات مخصوصه و بالجمله غرض ظهور عظمت و الوهیت و

جلال كبریائى است در آنجا و به آنچه سبب او باشد از نماز و دعا و مناجات و مذاكره دین و تعلیم جاهلین و تخویف عاصین و تنبیه غافلین و ممكن است كه غرض به فیض رسیدن مسلمین باشد به نماز و عبادت در آنجا چه دیدن و عبور به آنجا خود مذكر نماز است و نماز در آنجا را فضیلتى، مخصوص باشد و غالب آن كه به پا نشود جماعت مگر در آن جا و همچنین سائر فوائد مسجد كه به آحاد مسلمین مى رسد، پس او به آن بنا، ایشان به آن فیوضات رسیدن را قصد كند .

مخفى نماند كه: انفاقات در این امور عامه بى نظر ثاقب و تامل در عواقب اگر خود از اهل رشد و تمیز باشد یا به مشورت داناى ناصح خبیر به دقائق امور دین نشود، چه آن مختلف شود، به حسب اختلاف زمان و مكان و كثرت انتفاع مسلمین و قلت آن و رسیدن یك منفعت به ایشان یا منافع بى پایان و معظم و معزز شدن شعائر به آن مصارف یا نبودن فائده در آن چه بسیار شده كه كلى مصارفى كنند و مسجدى سازند، اما در محلى كه عبادت در آن نشود، مگر كمى از اوقات و دیگرى عشر آن خرج كند در محلى كه منقطع نشود عبادت در او در شبانه روز یا در صحراى خشكى آبى مهیا كند و جایى سازد كه هر ساله، جان ها خرد از انسان و حیوان و حشرات و نفوس ها حفظ كند و بعضى بى خردان زیورهاى سنگین و سنگ هاى قیمتى رنگین به حرم هاى مطهره فرستند كه جاى حفظى جز در مخزنى ندارند و از آن ها نه خیرى به مسلمى رسد و نه براى آئین آن حرم ها زینتى فزاید؛ و شیخ طوسى در امالى از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: به مفضل هرگاه خواستى بدانى كه فلان مرد شقى است یا سعید، پس نظر كند به او كه احسان و نیكى به چه كسى مى كند اگر آن ها را به آن كه اهل است كرد؛ پس بدان كه انجامش به خوبى است و اگر به غیر اهلش كرد؛ پس بدان كه او را در نزد خداوند خیرى نیست .

و در كافى است، آن جناب روایت كرده كه فرمود: چون خواهى بدانى كه عاقبت مردى به خیر است یا شر، پس ببین نیكى خود را به كجا مى گذارد و اگر گذاشت در نزد اهلش، پس بدان به سوى خیر است و اگر گذاشت در نزد غیر اهلش، پس بدان كه در آخرت براى او نصیبى نیست و بالجمله صاحبان مال و ثروت و ارباب نعمت و قدرت كه به اندازه قدرت زیادى آن ها تكالیف خاصه به ایشان متوجه مى شود و حقوق در آن اموال، پس از اداى حق واجب چون خواهند خدمتى بزرگ كنند و نام خود را نیكى پس از خود باقى گذارند به فكر یا تالم اهم امور را در نزد خداوند به دست آرند كه وجود و قوت و نشر و كثرت و اعزاز و حرمت آن را بیش از همه خواسته و تاكید در آن زیاده از هر چیزى فرموده؛ بلكه از مال ها و عرض ها و جان هاى عباد و خود حتى خاصان و مقربان و انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) كه همه عالم طفیل وجود مبارك ایشان اند كه در سر خوان نعمت وجود به جهت بقا و قوت آن گذشت و آن دین است كه اقامه و به پاداشتن آن را در همه مقدم داشته و چیزى را نخواسته، مگر آنكه به واسطه یا، بى واسطه

مقدمه، اقامه و ترویج او است چنانچه از گفتار و كردار ابرار در جمیع اعصار معلوم مى شود .

در محاسن برقى مروى است كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: یا على وصیت مى كنم تو را به خصالى؛ پس حفظ كن آن ها را و بار خدایا او را اعانت كن؛ تا آنكه فرمود: پنجم 564 : آنكه مال و خون خود را براى دین خود بذل كنى؛ یعنى در گذرى از آن ها به جهت حفظ او و در كافى مروى است كه حضرت امیر (علیه السلام) به اصحاب فرمود وصیت مى كرد كه چون بلیه بر شما نازل شود قرار دهید مال هاى خود را پیش جان هاى خود و اگر فرود آید بلاى سختى، پس قرار دهید جان هاى خود را پیش دین خود و بدانید كه هلاك شده كسى است كه؛ دینش هلاك شده و مال برده شده كسى است كه؛ دینش را بردند آگاه باشید كه نیست فقرى بعد از بهشت؛ یعنى آنكه بهشت دادند داراى همه چیزها است و نیست بى نیازى بعد از دوزخ كه اسیرش رها نشود و كورش بینا نشود و بر احدى پوشیده نیست كه قوام دین و حفظش و نشرش و تقویتش از وجود علماء و اهل دانش است خصوص در ایام غیبت كه باب دعوت به شمشیر و مجاهده با كفار مسدود و منحصر شده مجاهده و مرابطه در سعى و كوشش علماء و حفظ ثغور دین و قلوب مسلمین از غارت شكوك منافقین و شبهات ملحدین به قوت رمح قلم و تیغ زبان و مشروحا گذشت كه مجاهده این جماعت از چند جهت بزرگ تر و با نفعتر و مشكل تر از جهاد با كافر است و بیان كردیم مراتب ایشان را در دین و جهات و رسیدن خیر و منفعت ایشان را به عامه مسلمین، پس آن را كه دست كوتاه باشد از تعلیم و تعلم و اعانت شریعت، به نحو مرقوم چاره نباشد از تقویت دین به تقویت این جماعت و فراهم آوردن اسباب تحصیل و اشتغال و معاش لازمه كه اختلال آن مورث تشتت قلب و صرف عمر در اصلاح آن منافى یاد گرفتن و نوشتن علوم دینیه است، تا به سبب این خدمت شریك شود آن جماعت را در فیوضات خاصه كه به بركت علم به ایشان مىرسد و از خوان نعمتى كه آن ها خورند او را نیز اسیر كنند و بر اورنگى، كه آن ها تكیه زنند او را نیز بسترى دهند و اگر چنین نكند از قسم چهارم است كه هالكند؛ چنانچه گذشت كه فرمود: یا عالم باش یا متعلم یا محب ایشان و صنف چهارم مباش كه هلاك مى شوى و محب به راستى نشود، اگر از مال یا دست یا زبان مضایقه كند و به توسط آن ها به ایشان خیرى نرساند و چون در این مقام برآمد در خصوصیات آن كه چند نفر مستعدى را از همه جهت آسوده كند یا بسیارى از هم یا بعضى جهات، چون منزل و روشنایى و آب و كتاب و نظایر آن فارغ نماید و غیر این ها از مطالب جزئیه كه به حسب زمان و مكان و اشخاص مختلف است باید رجوع كند به عالم زیرك ناصح كه دامنش از لوث طمع و نفسانیت پاك و آنچه فرماید صدقه خود را در آنجا صرف نماید، كه به آنچه وعده فرمودند خواهد رسید. ان شآء الله تعالى .

باب يازدهم : در حكم دادن صدقه، با دست خود و یا با واسطه

1.

در حكم دادن صدقه، با دست خود و یا با واسطه

2.

دادن صدقه با دست خود .

3.

فضیلت صدقه كه بدون واسطه داده مى شود .

هر كسى كه بخواهد صدقه دهد، اگر واسطه پیدا شد كه طالب خیر و ساعى در احسان باشد و رساندن آن را به اهلش براى خویش فوزى شمارد، خصوصا اگر متمكن از آن نباشد و در دادن منت و اذیت از او به گیرنده نرسد و به توسط آن شخص دهد و او را از بركت آن صدقه به خیرى رساند؛ بلكه اگر زیاده از یكى باشد چنین كند چه با جمع این شروط و نبودن محذورى در رساندن واسطه صدقه به اهلش رسیده و از صاحبش چیزى كم نشده و جمعى به ثواب رسیدند و بسا هست كه به همان مقدار وساطت نفاق ها و كینه ها و كدورت ها از دل ها برداشته شده و الفت ها پیدا شود و سبب رغبت و میل جمعى گردد در انفاق و گاه هست دهنده را از آن مقدار به جهت كمى یا كوچكى شرم آید، ولیكن با واسطه در آن حزازتى نباشد .

در ثواب الاعمال از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: اگر جارى شود خیرى به هشتاد دست، هر آینه همه مزد مى گیرند، بدون آن كه از مزد صاحبش چیزى كم شود و در عقاب الاعمال از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: هر كه تصدق كند به صدقه از جانب مردى به مسكینى، براى او اجرى است، هر چند فراگیرند آن صدقه را از یكدیگر چهل هزار انسان باشد.

آن گاه برسد به هر انسان كه براى هر یك، یك اجر كاملى است و آنچه در نزد خداوند است بهتر و با داوم تر است، براى آنان كه پرهیزكار باشند و احسان كنند اگر شما بدانید، و در خصال از جناب باقر و صادق (علیه السلام) روایت كرده دهندگان سه كسند: خداوند عزوجل، و آن كه از مالش دهد و آن كه بر دستش جارى شود و اما آنچه وارد شده در مدح و فضیلت دادن صدقه به دست خود؛ چنانچه در كافى از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: صدقه به دست نگاه مىدارد مردن بد را و دفع مى كند هفتاد قسم از بلا را و رها مى شود و از لحیه هفتاد شیطان كه همه امر مى كنند او را كه ندهد .

و در تفسیر عیاشى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: دو خصلت است كه دوست ندارم كه شریك شود مرا در آن ها احدى وضوى من، پس به درستى كه آن از نماز من است، یعنى به منزله جزء او است و صدقه من كه او باید از دست من به دست سائل برسد كه او به دست خداوند رحمن مى رسد، و در جمله از اخبار است كه چون صدقه از قبیل درهم یا نان و امثال آن به سائل مى دادند بعد از رسیدن به دست سائل بر مى گرداندند و آن را مى بوسیدند و مى بوئیدند، آنگاه بر

مى گرداندند، پس منافاتى با آنچه ذكر شده ندارد، چه احتمال دارد كه این اخبار در مقابل آن باشد كه انسان هیچ دست به صدقه نزند بلكه به فرزند یا غلام یا رفیق خود بگوید فلان چیز را بردار و به فقیر بده، بلكه شایسته است، كه خود بدهد و در اصل بیرون كردن صدقه از مال خود شریكى نگیرد و احتمال دارد كه دست واسطه به منزله دست سائل باشد، چه هر كس نوع وكالتى از فقیر دارد و كه هر جا تواند چیزى براى او تحصیل كند و دست وكیل دست موكل است و عمده مجاهد مالیه دل كندن از آن و از دست دادن است و بعد از رسیدن به دست واسطه، علقه منقطع و چنان است كه به محلش رسیده و احتمال دارد كه دادن بى واسطه در جائى باشد كه واسطه را در گرفتن آن و دادن به غیر اعتقاد خیر و رجاى ثوابى نباشد و به جهت كمى یا بى قدرى آن در نظر فقیر، یا گیرنده را ضررى رسد هر چند عرضى باشد از گرفتن از آن واسطه یا دهنده را بر اطلاع آن واسطه ضررى باشد .

و بالجمله، نبودن واسطه جامع شروط و احتمال مى رود كه دادن به واسطه در جائى باشد كه آن واسطه داناتر باشد از صاحب مال به مورد انفاق و طبقات مردم از غنى و فقیر و عالم و جاهل و متعفف و مدلس و عاجز و مضطر و نظائر ایشان و تواند صدقه را به محل محبوب خداوند تعالى رساند، چه در این صورت معین است دادن به واسطه، چنانچه در باب پنجم بیان كردیم و احتمال دارد كه دادن به واسطه در آنجا باشد كه تحصیل خلاص بى آن میسر نشود .

باب دوازدهم : در تقدیم وجود مبارك امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در وقت دعا و صدقه

1.

در این كه باید صدقه را در جهت حفظ وجود مبارك امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف داد و یا او را مقدم داشت .

2.

در تقدیم وجود مبارك امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در وقت دعا و صدقه .

هر صدقه كه انسان به هر كسى براى هر فائده مى دهد و هر غرضى كه در نظر گرفته، یا براى نفس خود است یا براى محبوب عزیزى كه گرامى است در نزد او؛ و متوقف به حسب ظاهر اصلاح بسیارى از امور معاد و معاش او به وجود و سلامتى او چون معلم ناصح و والدین و فرزند و عیال و اخوان و امثال ایشان در حالت مرض یا سفر یكى از ایشان صدقه مى دهد. به جهت صحت و سلامتى او و خیر آن بالاخره راجع مى شود به خود او چه صحت عالم سبب سلامتى دین او است و سلامتى فرزند باعث قلت یا برطرف شدن زحمت و كلفت او است، و چون به برهان عقل و نقل و وجدان، هیچ نفسى عزیزتر و گرامى تر از وجود مقدس حضرت امام عصر روحنا و روح العالمین فداه نیست، بلكه محبوب تر از نفس خویش است كه اگر چنین نباشد در ایمان ضعف و نقصان و در اعتقاد سستى و خللى است؛ چنانچه به اسانید معتبره از حضرت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) رسیده كه فرمود: ایمان نیاورده احدى

از شما تا این كه من و اهل بیتم محبوب تر نزد او از جان و فرزند و تمام مردم بوده باشم و چگونه چنین نباشد و حال آن كه وجود و حیات و دین و عقل و صحت و عافیت و سایر نعمت ظاهرى و باطنى تمام موجودات از پرتو وجود آن وجود مقدس و اوصیاء او است، چون ناموس عصر و مدار دهر و منیر آفتاب و ماه و صاحب این قصر و بارگاه و سبب سكون زمین و حركت افلاك و رونق دنیا از سمك تا سماك حاضر در قلوب اخیار و غائب از مردمك اغیار در این اعصار حضرت حجة (علیه السلام) است و جامه صحت و لباس عافیت اندازه قامت آن نفس مقدس و شایسته قد آن ذات اقدس است، پس بر خود پرستان كه تمامى اهتمام شان در حفظ و حراست خویش است، چه رسد به آنان كه جز آن وجود مقدس كسى را لایق هستى و سزاوار عافیت و تندرستى ندانند. لازم و متحتم است كه مقصود اولى و غرض اهم ایشان از چنگ زدن به دامان هر وسیله و سببى كه براى بقاى صحت و استجلاب عافیت و قضاء حاجت و دفع بلیت مقرر شده، چون دعا و تضرع و تصدق و توسل سلامتى و حفظ آن وجود مقدس روحنا فداه باشد و بر متتبع در مضامین ادعیه تعقیب نمازها و ماه مبارك و غیر این ها پوشیده نیست، كه ائمه طاهرین (علیهم السلام) تا چه حد اهتمام و تاكید فرموده اند در دعا براى حفظ و سلامتى آن وجود معظم از شر جن و انس و طول عمر و سایر نعم الهیه دنیویه و اخرویه، بلكه سال ها قبل از ولادت آن مولود مبارك خود در عقب نماز و سایر اوقات چنین مى كردند و فرقى در وسیله میان دعا و صدقه نیست و شاید تاثیر اخیر بیش باشد و از این جاست كه سید جلیل صاحب كرامات، على بن طاوس در كتاب كشف المحجه بعد از وصایاى بسیار به فرزندش و امر به تمسك و راستى در موالات آن جناب مى گوید:

و مقدم دار حوائج آن جناب را بر حوائج خود؛ در وقتى كه نماز حاجت مى كنى و صدقه از جانب او را بر صدقه از جانب خود و از هر كه عزیز است نزد تو و دعا براى او را پیش از دعا براى خود، و مقدم دار آن جناب را در هر خیر كه این وفا است براى او یعنى وفا است به عقد بیعت و عهد بندگى كه با او بستى و مقتضى است مر اقبال او را بر تو و احسان او را به سوى تو و عرض كن حاجات خود را به او در هر روز دوشنبه و پنج شنبه از هفته و در كتاب امان الاخطار در ضمن دعائى كه براى صدقه دادن وقت سفر كردن ذكر كرده چنین فرموده اللهم ان هذا لك و منك و هى صدقة عن مولانا محمد عجل الله فرجه و صلى علیه و بین یدى اسفاره و حركاته و سكناته فى ساعات لیله و نهاره و صدقة عمن یعنیه امره و ما لا یغنیه امره و ما یصحبه و ما یخلفه 565 و این عمل، عملى است جلیل كه اهل دانش از بزرگى قدرش نباید غفلت كنند .

باب سيزدهم : در شمه اى از حاصل فضل صدقه به كلامى خوش و بيانى دلكش كه سبطش سهل و حفظش آسان و سزاوار است سپردن آن در سويداى مكنون جنان و نوشتنش بر رخسار حور جنان؛

1.

در مناقب اجمالیه صدقه .

2.

صدقه با كلام و بیان .

3.

در فضائل هشتگانه صدقه .

4.

پرداخت صدقه به اندازه استعداد مالى .

5.

در ذكر هدایا كه انسان باید از این دنیا با خود ببرد .

بدان كه خداوند كریم منان با عمل صدقه كارى كند، چنانچه وعده فرموده كه نكرده با هیچ كار نیك انسان. و آن هشت مرحله است از مراتب لطف و احسان كه با صدقه كند از روز دادن تا زمان رسیدن به جزاى آن اول اخذ دوم حفظ سوم تنمیه چهارم تزكیه پنجم اعلان ششم مدح، هفتم مباهات هشتم مكافات . اول: اخذ، یعنى گرفتن؛ چنانچه فرموده أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ 566 آیا ندانستید كه خداوند است كه قبول مى كند توبه را از بندگان و مى گیرد صدقات را و این كه خداوند است پذیرنده مهربان و این از فضائل خاصه صدقه است، چنانچه در تفسیر عیاشى مروى است كه حضرت سجاد (علیه السلام) چون به سائل عطا مى فرمود، دست سائل را مى بوسیدند، پس كسى پرسید چرا چنین مى كنى فرمود: زیرا كه صدقه به دست خداوند پیش از این كه به دست بنده بیافتد مى افتد و فرمود: نیست چیزى مگر آن كه موكل است به او ملكى مگر صدقه، پس به درستى آن به دست خدا مى افتد و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود: من ضامنم بر پروردگار خود كه صدقه نمى رسد به دست بنده، تا آن كه به دست خداوند، برسد، پس آن آیه را خواند و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هیچ چیز نیست مگر آن كه موكل شده براى او ملكى غیر از صدقه، پس آن مى رسد به دست خدا و بر این مضمون اخبار بسیار و پاره اى از آن سابقا ذكر شده و خواهد آمد .

دوم: حفظ، چه انسان بر هر چه ترسد از اموال از تطرق حوادث و وقوع در مهالك آسمانى و زمینى، چون به خداوندش دهد و به حضرت مقدسش بسپرد به دادن صدقه و انفاق بر اهلش آن مال را نگاه مى دارد و از آن مهالك نجات داده در روز حاجت به آن به او بر مى گرداند؛ چنانچه گذشت در شرط دهم از باب هشتم در خبر سفر جناب صادق (علیه السلام) با آن تجار و نیت دادن صدقه حفظ از اشرار، و در تفسیر امام (علیه السلام) مذكور است كه چون انسان از دادن زكات كوتاهى كند، خداوند مى فرماید: اى بنده من آیا مرا به بخل نسبت دادى یا مرا متهم دانستى یا گمان مى كنى كه من عاجزم، توانا نیستم بر آن

كه به تو بدهم، زود است برگردد به تو روزى كه بوده باشى محتاج ترین محتاج ها اگر زكات را بدهى و در تفسیر شیخ ابوالفتوح و غیره مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ مال به صدقه و زكات دادن نكاهد .

سوم: تمنیه، یعنى تربیت كردن و ترقى دادن، چنانچه خداوند مى فرماید : يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَيُرْبِي الصَّدَقَاتِ 567 زائل و تباه گرداند خداى مالى را كه از ربا حاصل آید و زیاد كند و افزونى دهد صدقات را و در تفسیر عیاشى از حضرت صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: خداوند مى فرماید: نیست چیزى مگر آن كه موكل كردم به او كسى را كه قبض كند آن را غیر از من، جز صدقه، پس به درستى كه به خوشى آن را به دو دست خود مى گیرم، حتى این كه مرد یا زن صدقه مى دهد به خرماى یا پاره اى از خرمایى، پس تربیت مى كنم آن را براى او چنان چه كره اسب و كره شتر خود را تربیت مى كند، پس او را روز قیامت ملاقات مى كند و حال آن كه مانند كوه احد و بزرگ تر از احد است .

ایضا از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: به درستى كه خداوند تربیت مى كند براى یكى از شما صدقه را؛ چنانچه یكى از شما فرزند خود را تربیت مى كند تا آن كه او را روز قیامت ملاقات كند و او مثل احد است و در خبر دیگر بر این مضمون نقل فرمود كه گذشت از تفسیر شیخ ابوالفتوح كه ترازوى كسى را بسنجد از طاعت سبك باشد، پس چیزى چون كوه در كفه حسناتش نهند سنگین شود و بچربد آن را نشناسد و از حالش پرسد، خداى تعالى فرماید: این آن نیم خرما است كه تو فلان روز براى من به صدقه دادى، من آن را براى تو مى پرورانیدم تا به وقت درماندگى تو را فریاد رس باشد، و نیز از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: به آن خدائى كه جان من به امر او است كه هیچ بندهاى نباشد كه صدقه ندهد از كسبى حلال و خداى تعالى جز حلال نپذیرد و بر آسمان نشود الا صدقه پاك و الا آن صدقه در دست كرم خداى مىنهد خداى از او بستاند آن را و مى پروراند؛ چنانچه یكى از شما كره اسبى به پروراند یا یك لقمه كه از براى خداى داده باشد مانند كوه عظیمى شود آنگاه خواندند أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ 568 الایة .

چهارم: تزكیه، و آن اگر چه به چند معنى است كه همه آن ها در اینجا موجود است. چون تطهیر چه خداوند پاك مى كند صدقه را از جمیع ضرر و مفاسد و الم كه داراست، چون خواست كه رد كند و تنمیه؛ چنانچه گذشت الا آن كه مقصود در این عنوان با نتیجه كردن و ثمرات و فوائد غیر متناهیه بیرون آوردن است از آن و این غیر تنمیه است، چه مقصود از او ترقى دادن شخص صدقه است و به مقدار استعدادى كه دارا است و آبیارى كه از او مى شود، چون حبه كه درخت شود و لقمه كه كوهى گردد و غرض از این بیرون آوردن درختان دیگر است، مثلا از شاخه و حبه آن درخت و همچنین درختان دیگر از نتایج

آن، پس یك صدقه هزار صدقه شود، مثلا، چنانچه در آنجا یك مثقال هزار مثقال مى شد، پس تنمیه بزرگ كردن، كوچك است و تزكیه زیاد كردن، كم است و این در صدقه علم و كلمه حق بسیار ظاهر باشد؛ چنانچه مكرر اشاره به آن شد؛ در تفسیر عسكرى (علیه السلام) مذكور است كه شخصى هدیه آورد خدمت جناب مجتبى (علیه السلام) فرمود: كدام محبوب تر است نزد تو بدل او كه بیست ضعف، و بیست هزار درهم مى شود، یا مفتوح نمایم براى تو بابى از علم كه مقهور كنى به آن فلان ناصبى را كه در قریه توست و به آن ضعفاء اهل قریه خود را دریابى و نجات دهى و اگر بهترین این دو را برگزیدى من هر دو را براى تو جمع مى كنم و اگر پست را اختیار كردى تو را مخیر می كنم و در گرفتن هر كدام كه خواستى، پس گفت: اى فرزند رسول خدا، ثواب من در مقهور كردن آن ناصبى و نجات دادن آن ضعفاء از دست او به اندازه بیست هزار درهم است، بلكه از دنیا بیست هزار هزار مرتبه بیشتر است، پس گفت:

اى فرزند رسول خدا، چگونه پستتر را برگزینم؛ بلكه بهتر را كه، كلمه است، اختیار كنم، تا مقهور كنم به آن دشمن خدا را و او از اولیاء خدا دور كنم پس حضرت فرمود: نیك برگزیدى و آن كلمه را به او آموخت و به او بیست هزار درهم داد، پس رفت و آن مرد را عاجز كرد از جواب و خبر او به آن جناب رسید چون حاضر شد فرمود: اى بنده خدا، هیچ كس مانند تو نفع نبرده و احدى از دوستان مانند تجارت تو، تجارت نكرده كسب كردى مودت خداوند را اولا و مودت محمد و على (علیه السلام) را ثانیا و مودت طیبین از آل ایشان را ثالثا و مودت ملائكه را رابعا و مودت برادران مؤمن خود را خامسا، پس كسب كردى به عدد هر مومنى و كافرى چیزى را كه بهتر است از دنیا هزار مرتبه، پس باد تو را گوارا باد .

پنجم: اعلان، یعنى ظاهر كردن، خداوند آنچه را انفاق كرده در نهانى براى ملاء اعلى از ملائكه و انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) و مؤمنین و آن اعلان علاوه بر تشریف و احترام سبب شود براى محبت آن جماعت و دعا و استغفار و شفاعت و در آن عصر كه وحى منقطع نبود بسیار شد كه كسى به راستى و خلوص نیت صدقه داد و احسانى كرد، پس خداوند ظاهر نمود و آیه در حقش نازل فرمود كه تا روز قیامت آن را خوانند و آن نیكى را یاد كنند .

ششم: مدح، و ستایش خداوند بنده ضعیف را به جهت دادن چیزى از مال او به بندگانش و این خود كافى است در فصل صدقه؛ بلكه هر چه غیر از او باشد مرتبه اش پست تر است است چه مدح بى رضایت نشود و بعد از مقام رضا چیزى نباشد و در آیات شریفه آن قدر از انفاق كننده و صدقه دهنده مدح فرموده و به اسامى مختلفه و اوصاف شریفه ذكر فرموده كه عقول حیران است، ایشان را متقین شمرده .

وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ 569 و در صفات متقین فرموده وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ 570 و

صادقین و بارین دانسته لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَٰكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ 571 تا اینكه فرمود وَآتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَالسَّائِلِينَ وَفِي الرِّقَابِ 572 در آخر آیه است أُولَٰئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ 573 محسنین نام نهاده إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذَٰلِكَ مُحْسِنِينَ کَانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ وَفِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ 574 و مفلحین قلب داده فَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ 575 و صالحین دانسته وَأَنْفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ 576 و به اولو الالباب نسبت داده إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ: الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ 577 تا آنجا فرموده وَأَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلَانِيَةً 578

هفتم: مباهات خداوند به شخص صدقه دهنده بر ملائكه و سایر عباد مباهات مى كند؛ چنانچه محمد بن صدقه روایت كرده كه حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: به شخصى از اهل ارمنیه در ضمن خبرى كه گذشت و هر كس به جاى آورد آنچه بر او لازم است، یعنى از تفرقه نگذاشتن میان خود و برادران مؤمن در جان و مال مباهات مى كند خداوند به سبب او ملائكه خود بر او بهشت خود را مباح مى كند و مباهات در اینجا به همان معنى است كه شایسته ذات مقدس حضرت بارى تعالى است و در جاهاى بسیار استعمال فرموده اند، چنانچه در مواعظ رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) است به ابوذر، به درستى كه پروردگار تو مباهات مى كند. ملائكه را به سه نفر مردى كه صبح كند در بیابان بى آب و گیاهى، پس اذان و اقامه گوید و نماز كند، پس مى فرماید: خداوند به ملائكه نظر مى كند و به سوى بنده من نماز مى كند و نمى بیند او را غیر از من كسى، پس فرود مى آیند هفتاد هزار ملك و نماز مى كنند در عقب او و استغفار مى كنند، براى او تا فرداى آن روز و مردى كه برخیزد در شب و تنها نماز كند، پس به سجده رود در سجده بخوابد، پس خداوند مى فرماید نظر كنید به سوى بنده من روح او نزد من است و جسد او در طاعت من در سجده و مردى كه در جهادى باشد و رفقاى او فرار كنند و او ثابت بماند و مقاتله كند كه تا كشته شود و در وصایاى آن جناب به عبدالله بن مسعود است كه اى پسر مسعود، دوزخ براى كسى است كه مرتكب حرامى شده و بهشت براى آن كه واگذاشته حلال را و بر تو باد به زهد به درستى كه این زهد چیزى است كه خداوند به او مباهات مى كند ملائكه بر تو و صلوات مى فرستد و بالجمله اصل مباهات غلبه كردن بر دیگرى است، به شمردن چیزى كه از محاسن و مفاخر باشد و خداوند به قسمى با ملائكه درباره او سخن مى گوید و مدح و ستایش مى نمایند، كه پندارى ملائكه در مقام مبالغه و مخاصمه و خداوند بى چون در مقام جواب و تعداد محاسن و مفاخر خود یا آنچه بستگى دارند به آن ذات مقدس تعالى الله عن ذلك علوا كبیرا .

هشتم: مكافات، در دنیا و برزخ و قیامت و بهشت به اقسام و مراتب و درجات و انواع منافع دنیویه و اخرویه از جاه و شرف و نیكنامى و محبت در قلوب بندگان و توجه ایشان به سوى او و از ایشان كسب كمالات كردن به قول و فعل و حال و كثرت اعتبار به بى اعتبارى دنیا و عظم نعم عظیمه حضرت واهب العطایا و غیر اینها كه بگذرد و از هفتاد؛ بلكه هفتصد و شاید در آیه شریفه مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ 579 اشاره به این مطلب و ذكر جمله از آن ها مشروحا گذشت و خداى تعالى مكافات كند بى ملاحظه كمى و بى قابلیتى و پستى آن چه در عوض سه قرص نان به مسكین و یتیم و اسیر مدح نماید به سوره چون هل اتى كه ورد زبان تمام ملائكه و مؤمنین است. و مكافات كند به آنچه ذكر فرموده از اقسام نعمت و دفع كبریت و در آخر باز اشاره نمود كه إِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا 580 و گذشت به روایت شیخ طبرسى كه این آیات درباره هر مؤمنى كه این كار را بكند براى خداوند عزوجل جارى است و مناسب است ختم این باب به ذكر خبرى كه در اوست فائده لطیفه براى بسیارى از اقسام صدقه، سید محمد شیهر به ابن قاسم حسینى عاملى جزینى در كتاب اثنا عشریه روایت كرده از كتاب لب اللباب كه شخصى خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد، پس گفت: آیا رخصت مى دهى مرا كه آرزو كنم مرگ را، مرگ چیزى است كه چاره از آن نیست و سفرى است دراز كه سزاوار است براى آن كه آهنگ او كرده بردارد با خود ده هدیه گفت:

چیست آن هدیه به او فرمود: هدیه عزرائیل و هدیه قبر و هدیه منكر و نكیر و هدیه میزان هدیه صراط و هدیه مالك و هدیه رضوان و هدیه پیغمبر و هدیه جبرئیل و هدیه خداى تعالى، اما هدیه عزرائیل، پس چهار چیز است: راضى كردن خصمان و قضاى نمازهاى فوت شده و شوق به سوى خداى تعالى و آرزوى مردن و هدیه قبر چهار چیز است: تركه نمیمه و استبراء از بول و قرائت قرآن و نماز شب؛ و هدیه منكر و نكیر چهار چیز است: راستى گفتار و ترك غیبت و حق گفتن و فروتنى براى هر كسى، و هدیه میزان چهار چیز است: خاموش كردن و ورع راست و رفتن به جماعت و خواندن یكدیگر به سوى مغفرت خداوند؛ و هدیه صراط چهار چیز است: اخلاص عمل و حسن خلق و كثرت ذكر خداوند و تحمل آزار؛ و هدیه مالك چهار چیز است: گریه از ترس خدا و صدقه نهانى و ترك معاصى و نیكى به والدین؛ و هدیه رضوان چهار چیز است: صبر بر مكاره و شكر نعمت و انفاق مال در طاعت خداوند و حفظ امانت در وقت؛ یعنى نماز كه - امانت بزرگ خداوند است - در وقت خودش ادا كردن؛ و هدیه پیغمبر خدا چهار چیز است محبت آن جناب و پیروى سنتش و محبت اهل بیتش (علیهم السلام) و حفظ زبان از ناسزا و بیهوده گفتن؛ و هدیه جبرئیل چهار چیز است كم خوردن، كم گفتن و مداومت حمد 581 و هدیه

خداى تعالى چهار چیز است: امر به معروف و نهى از منكر و نصیحت خلق و با خلق خدا مهربانى كردن .

باب چهاردهم : در ترغیب بر اعانت ذریه طیبه .

1.

در ترغیب بر اعانت ذریه طیبه .

2.

در تفصیل احسان بر سادات .

3.

در فصل رعایت سلسل جلیله .

4.

دیدن خیر بزرگ از اعانت بر علویین .

5.

حكایت على بن عیسى و رد علوى .

6.

معجزه صدیقه طاهره (س) در خواب .

7.

حكایت علویه كه به بلخ رفته بود .

8.

كرامت سید ابوالحسن طاهربن الحسین .

9.

فضیلت سید مهنائى مدنى .

10.

در دیدن خیر و احسان به ذریه طاهره و حكایت مجوسى .

11.

در تهدید بر اهانت سادات و داستان میرزا خلیل تهرانى .

12.

در فضل اعانت بر سادات .

13.

حكایت علویه در بصره .

در فضل اعانت به سلسله جلیله سادات است اگر چه عنوان این باب ها و فصول مقامات آن شرح منافع و شروط و اقسام صدقه بود كه واجب آن بر سادات عظیم الشان حرام، و بعضى اقسام مستحبه بر همه، یا بعضى از ایشان مكروه و باقى جایز؛ پس محذورى در ذكر ایشان در سلك گذشتگان نبود جز احترام آن سلسله علیه از گذاشتن اسم صدقه بر احسان و اكرام كه به ایشان شود، چه این لفظ در مقابل خمس كه مختص به ایشان است ذكر شده و در مقام ذكر اعانت به ایشان كمتر این كلمه را استعمال فرمودند، بلكه در بسیارى از اخبار صدقه زكاتى وارد شده كه صدقه چرك هاى مردم است و فرمودند خداوند نفس خود و رسولش و اهل بیت رسولش را از آن منزه فرمود، پس فرمود: صدقات از آن فقراء و مساكین و سایر اصناف است كه در قرآن است، بلكه نهى فرمودند: از صدقه بر مؤمن كه آنچه را به مومن مى دهند صدقه نباشد. چنانچه در تفسیر عسكرى (علیه السلام) مذكور است كه كسى عرض كرد یا رسول الله، كیست مستحق زكات فرمود: مستضعفین از شیعه محمد و آل او (علیه السلام) كه قوت نگرفته بصیرت شان

در دین و اما آن كه قوت گرفته بصیرتش در دین و نیكو شد معرفتش در دوستى اولیاء خدا و دشمنى دشمنان او، پس این برادر شما است در دین و چسبیده به راستت به شما از پدران و مادران مخالفین، پس به او زكات و صدقه ندهید؛ زیرا كه دوستان ما و شیعیان ما از مایند مانند یك جسم و حرام است بر جماعت ما زكات و صدقه ولیكن هر چه مى دهید به برادران با بصیرت خود همان نیكى است و بلند دارید قدر ایشان را از زكات و صدقات و منزه دارید ایشان را از آن كه به ایشان چرك هاى شما، برسد آیا دوست مى دارید یكى از شما كه بشوید چرك بدن خود را آن گاه بریزید آن را بر بدن برادر مومن خود، به درستى كه چرك گناهان بزرگ تر است از چرك بدن، پس به آن برادران مؤمن خود را چركین نكنید و بالجمله فضل رعایت و احسان بر این طایفه بزرگ و عظیم و ثواب آن جسیم و اخبار وارده در تاكید و ترغیب به آن بسیار و حكایت دیدن خیرات بزرگ از اعانت كردن به ایشان بى شمار و تبركا به ذكر چهل عدد از هر دو صنف قناعت مى كنیم .

اول: در كتاب شریف صحیفه الرضا (علیه السلام) مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: چهار نفرند كه من براى ایشان روز قیامت شفیعم، هر چند بیایند با گناه هاى اهل زمین، اكرام كننده ذریه من و بر دارنده حاجت هاى ایشان و كوشش كننده در كارهاى ایشان چون ناچار شوند به آن ها و دوست دار ایشان به دل و زبان .

دوم: در آنجا امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هر كه كار نیكى كند به یكى از فرزندان عبدالمطلب و او آن شخص را به آن كار در دنیا مكافات نكند، پس من او را فردا مكافات مى كنم چون مرا روز قیامت ملاقات كند .

سوم: در تفسیر امام (علیه السلام) مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسى كه رعایت حق خویشان پدرى و مادرى خود را كند داده مى شود به او در بهشت هزار درجه، كه دورى مابین هر درجه به قدر و دویدن اسب خوب لاغر میان مكملى است كه صد سال بدود و یك درجه آن از نقره باشد و درجه دیگر از طلا و درجه دیگر از لؤلؤ و درجه دیگر از زمرد و درجه دیگر از زبرجد و درجه دیگر از مشك و درجه دیگر از عنبر و درجه دیگر از كافور بهشت و این درجات از این اصناف اند. و فرمود كه كسى كه رعایت حق قرابت خویشان محمد و على (علیهما السلام) نماید داده مى شود او را از فضل و مراتب درجات و زیادتى اجرها بر قدر زیادتى فضل محمد و على (علیهما السلام) بر ابوین نسبى او و امام حسن و در نسخه امام حسین (علیه السلام) فرمود: بر تو باد و به احسان بر خویشان ابوین دینى خود، محمد و على اگر چه ضایع نموده باشى رعایت خویش هاى پدر و مادر نسبى خود را و بپرهیزید و اجتناب كنید از ضایع نمودن خویشان دینى خود به تدارك كردن

خویش هاى پدر و مادر نسبت خود از جهت آنكه شكر كردن اقارب آن حضرت به سوى ابوین دینى تو، محمد و على (علیهما السلام) نفع به تو بیشتر دارد، از شكر كردن اقارب نسبى نزد پدر و مادر تو به جهت آنكه خویشان ابوینى تو هر گاه شكر كنند تو را نزد محمد و على (علیهما السلام) به اندكى از قلیل نظر توجهى كه ظاهر كنند. آن ابوین دینى براى تو برطرف مى كند از تو گناهان تو را هر چند پرى ما بین زمین باشد تا عرش و به درستى كه اقارب ابوین نسبى تو چون شكر تو را كنند، نزد ایشان و حال آن كه تو ضایع نموده باشى حق خویشان ابوین دینى خود را نفع ندهند و دفع عذاب از تو نكنند به قدر فتیلى كه مثل است میان عرب در حقارت و آن پوست رقیقى است كه میان شكافى هسته خرما است و حق ابوین دینى ما كه محمد و على (علیه السلام) است - از حق پدر و مادر نسبى مهم تر است، چون راضى نمودن پدر و مادر نسبى آسان است و اكرام ابوین دینى افضل است در نزد خداوند تا ابوین نسبى و لذا اختیار كردن ابوین دینى كه همانا محمد و على (علیه السلام) است اولى است؛ و خداوند به حق خویشتن قسم مىخورد هر كسى ابوین دینى را انتخاب كند در دار قرار او با اولیا هم صحبت خواهم كرد، و جعفر بن محمد (علیه السلام) فرمود: كه هر كس كه مقدورش نباشد كه قضاى حق قرابات ابوین دینى و ابوین نسبى خود هر دو بكند به جهت آن كه قضاى حق قرابت هر یك مانع باشد از قضاى حق دیگرى، پس حق قرابت ابوین دینى خود را مقدم دارد. خداى عزوجل در روز قیامت فرماید: چنانچه مقدم داشت قرابات ابوین دینى خود را، او را به سوى جنات من مقدم دارید، پس زیاد مى شود فوق آنچه آماده شده بود براى او از درجات هزار هزار ضعف او و موسى بن جعفر (علیه السلام) فرمود: در حالى كه به آن حضرت عرض نمودند كه براى فلان كس هزار درهم بود، پس دو مال به او عرض شد كه هر دو را مى خواست سرمایه او گنجایش هر دو را نداشت، پس گفت كه كدام یك از این دو متاع انفع است براى من گفتند: مر او را كه این متاع ربحش بر آن متاع به هزار چندان زیادتى دارد. حضرت فرمودند: آیا چنین نیست كه لازم است در این صورت آن مرد را بنا بر مقتضاى عقل خود كه افضل را اختیار نماید گفتند آرى فرمود: پس چنین است برگزیدن قربت ابوین دینى تو، یعنى محمد و على (علیه السلام) بر ابوین نسبى او و كسى به جناب رضا (علیه السلام) عرض كرد كه آیا خبر ندهم تو را، به زیان كار كه از نفع و سرمایه دور مانده فرمود: آن كس كیست؟ عرض كردند: فلان كس كه فروخت دینارهاى خود را به دراهم كه به عوض آن گرفت، پس برگرداند مال خود را از ده هزار دینار بده هزار درهم 582 حضرت فرمود: به من بگوئید كه این مرد ده هزار اشرفى خود را مى فروخت به هزار درهم، آیا چنین نبود كه تخلف نمودن او از نفع و حسرت او اعظم بود. گفتند: آرى، فرمود: آیا خبر ندهم شما را، به كسى كه تخلف از رنج و حسرت او اعظم از این باشد. گفتند: آرى، فرمود: به من بگوئید اگر این مرد هزار كوه از طلا مى داشت

و به هزار حبه از درهم مغشوش مى فروخت آیا نه چنین بود كه تخلف نفع او عظیم تر و حسرت او اعظم از این خواهد بود گفتند: آرى، فرمود: آیا خبر ندهم شما را به سخت تر از این در تخلف و بزرگ تر از این در حسرت گفتند: آرى فرمود: كسى كه مقدم دارد در نیكى و احسان قرابت ابوین نسبى خود را بر قرابت ابوین دینى خود، محمد و على (علیهم السلام) زیرا كه فضل خویشان محمد و على (علیهم السلام) كه ابوین دینى اویند و بر خویش هاى پدر و مادر نسب او افضل است از فضل هزار كوه طلا بر هزار درهم مغشوش و محمد بن على (علیهم السلام) فرمود: كسى كه اختیار كند قرابت ابوین دینى خود محمد و على (علیهم السلام) را بر قرابات ابوین نسبى خود خداى تعالى اختیار نماید او را در روز قیامت در حضور خلایق و مشهور سازد او را به، خلقت هاى كرامت خود و شرف او را ظاهر سازد بر بندگان جز كسى كه مساوى باشد با او در فضائل به افضل او و على بن محمد (علیهم السلام) فرمود: به درستى كه از جمله تعظیم جلال خداوندیست برگزیدن قرابت ابوین دینى خود كه محمد و على (علیهم السلام) اند، بر قرابات ابوین نسبى خود و به درستى كه از جمله استخفاف به جلال خدا است برگزیدن قرابات ابوین نسبى خود و بر قرابات ابوین دین خود كه محمد و على (علیهم السلام) اند، و حسن بن على (علیه السلام) فرمود:

مردى عیالش گرسنه بودند، پس از خانه در آمد كه چیزى بیابد و قوتى بر ایشان تواند خرید، پس درهمى تحصیل كرد و به آن نان و خورشى خرید در اثناى راه گذشت به مردى و زنى از خویشان محمد و على (علیهم السلام) برخورد و یافت ایشان را كه گرسنه بودند، پس گفت: ایشان سزاوارترند به این درهم از خویشان من، نان و خورش را به ایشان داد و ندانست كه چه عذرى براى اهلش آورد، پس آهسته راه مى رفت و فكر مى كرد كه ناگاه قاصدى را دید كه در تفحص او است و او را مى طلبد، پس او را نشان دادند نزد او آمد و نامه به او داد كه از مصر آورده بود با پانصد اشرفى در كیسه و گفت این بقیه مال پسر عم تو است كه در مصر متوفى شده و از او صد هزار اشرفى مانده كه بر تجار مكه و مدینه است و عقار بسیار و اضعاف این مال در مصر دارد، پس آن پانصد اشرفى را از او گرفت و بر عیال خود توسعه داد و در همان شب كه به خواب رفت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب دید كه به او گفتند: چگونه دیدى توانگر ساختن ما تو را، چون برگزیدى قرابت ما را بر قرابت خود و بعد از آن نماند احدى در مكه و نه در مدینه از آن ها كه پسر عم او از آن ها طلب داشت از وجه صد هزار اشرفى، مگر آن كه محمد و على (علیهم السلام) به خواب او آمدند و به او گفتند كه اگر صبح زودى حق فلان را كه از میراث پسر عم او مانده به او مى رسانى، فبها، والا ما در همان وقت تو را هلاك مى نمائیم و مستأصل كنیم و ازاله نمائیم نعمت هائى را كه خداى تعالى به تو داده و تو را از حشمت و بزرگیت مى اندازیم، پس آن قرض داران على الصباح آنچه بر ذمتشان بود برداشته به نزد او

آوردند، تا آنكه جمع شد در نزد او تمام آن صد هزار اشرفى و نماند در مصر احدى از آن جماعت كه در نزد او مالى بود از آن شخص، مگر آن كه حضرت محمد و على (علیهم السلام) در خواب او آمدند و به تهدید او را امر نمودند كه به هر نحو تعجیل كه او را مقدور باشد مال را ادا نمایند، آن گاه محمد و على (علیهم السلام) به خواب آن مردى كه ایثار قرابت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كرد آمدند، پس به او فرمودند: چگونه دیدى احسان خداوند را نسبت به خود به تحقیق كه ما امر كردیم كسانى را كه در مصر مى باشند كه به زودى مال تو را به تو رسانند. آیا مى خواهى كه بفرمائیم حاكم آن شهر را كه عقار و املاك تو را بفروشد و قیمت هاى آن ها را از مال خود و حواله كند كه در مدینه بگیرى و بدل آن هر چه خواهى در این موضع خریدارى نمائى گفت: بلى مى خواهم؛ پس محمد و على (علیهم السلام) بخواب حاكم مصر آمدند و امر نمودند كه عقار او را بفروشد و قیمت آن را به طرق سابقه به او برساند، پس آورند براى او از آن مال سیصد هزار اشرفى و چنان شد آن مرد در تمول ترى از او در مدینه نبود، پس باز رسول خدا در خواب او آمد و فرمود: اى بنده، آنچه شد جزاى تو بود در دنیا بر برگزیدن تو قرابت من را بر قرابت خود و هر آینه عطا مى كنم به تو در آخرت و به عوض هر حبه از این مال هزار قصر در بهشت كه كوچك ترین آن قصرها بزرگ تر است از دنیا. و اما در فضل پس جاى فرو رفتن یك گوزن آن بهتر است از دنیا و آنچه در او است .

چهارم: كلینى و شیخ طوسى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كردند كه فرمودند:

كسى كه به یكى از اهل بیت من نیكى كند من جزا و پاداش او را در روز قیامت مى دهم 583.

پنجم: صدوق از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: چون روز قیامت شد منادى ندا كند كه اى خلایق، ساكت شوید؛ زیرا كه محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) با شما سخن مى گوید، پس خلایق ساكت مى شوند؛ پس پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) بر مى خیزد مى گوید: اى گروه خلایق، هر كس كه از او در نزد من نعمتى یا منتى یا نیكى باشد، پس برخیزد تا او را مكافات كنم، پس مى گویند مر خداى راست و رسول او بر جمیع خلایق پس، به ایشان مى فرماید بلى هر كس جاى داده یكى از اهل بیت مرا یا به او نیكى كرده و یا پوشانیده او را از برهنگى یا سیر كرده گرسنه ایشان را، پس برخیزد تا او را مكافات كنم، پس بر مى خیزند مردمانى كه چنین كردند، پس ندا مى آید از جانب خداوند تبارك و تعالى، كه اى محمد، اى حبیب من، قرار دادم مكافات ایشان را براى تو؛ پس جاى ده ایشان را در بهشت هر جا كه مى خواهى، پس جاى مى دهد ایشان را در وسیله محلى كه از محمد و اهل بیت او (علیهم السلام) محبوب نباشد .

ششم: مفید ثانى پسر شیخ طوسى در امالى روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)

فرمود: هر كس كار نیكوئى به مردى از فرزندان من كرده، پس او را مكافات نكرد، پس منم مكافات كننده مر او را بر آن صله نیك كه كرده است .

هفتم: ایضا از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هر كس اراده كرده كه توسل جوید به سوى من و این كه بوده باشد از او در نزد من نعمتى كه به جهت آن، او را روز قیامت شفاعت كنم، پس به اهل بیت من احسان كند .

هشتم: ایضا از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هر كس به یكى از اهل بیت من صله دهد به قیراطى من او را به قیراطى مكافات مى كنم و صدوق در امالى چنین نقل كرده كه فرمود: كسى كه برساند به یكى از اهل بیت من در این دنیا قیراطى 584 را، پاداش و جزا او در روز قیامت به قنطارى مى دهم .

نهم: قطب راوندى در خرائج و ابن شهر آشوب در مناقب روایت كردهاند از هشام بن الحكم كه گفت: مردى بود از ملوك اهل جبل و هر سال در موسم حج خدمت جناب صادق (علیه السلام) مى رسید، پس حضرت او را در یكى از خانه هاى خود در مدینه فرود مى آورد و آمدنش به حج و منزل كردنش در خانه آن جناب طولى كشید، پس ده هزار درهم به آن جناب داد كه براى او خانه بخرد و به سوى حج رفت، چون برگشت، گفت: فداى تو شوم براى من خانه خریدى، فرمود: آرى، و قباله او را آورد كه در آن نوشته بود : بسم الله الرحمن الرحیم این چیزى است كه خریده آن را جعفر بن محمد براى فلان، پس فلان جبلى، براى او خانه در فردوس حد اول آن رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) و حد دوم امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حد سوم حسن بن على (علیه السلام) و حد چهارم حسین بن على (علیه السلام) چون آن مرد خواند آن را گفت: راضى شدم و خداوند مرا فداى تو كند، پس حضرت فرمود: من گرفتم آن مال را و متفرق كردم در اولاد حسن و حسین (علیهم السلام) و امیدوارم این كه خداوند این را قبول كند و به تو بهشت را جزا دهد، پس آن مرد به خانه اش برگشت و آن قباله با او بود، پس مریض شد به مرض موت چون وفاتش نزدیك شد جمع كرد اهل خود را، و قسم داد ایشان را كه آن قباله با او به قبر بگذارند، پس چنین كردند بامدادان كه قوم بر سر قبرش رفتند دیدند قباله را بر روى قبر كه نوشته بود در او وفا كرد براى من والله، جعفر بن محمد به آنچه گفت و در بعضى نسخ وفا كرد ولى الله جعفر بن محمد به آنچه گفت .

دهم: شیخ صدوق در امالى روایت كرده از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: چون روز قیامت شود خداوند خلق، اولین و آخرین را در یك مكانى، جمع كند، پس فرو مى گیرد ایشان را تاریكى شدیدى، پس به سوى پروردگار خود تضرع و زارى مى كنند مى گویند پروردگارا، از ما این تاریكى را بردار حضرت فرمود: پس بیایند گروهى كه برود نور روشنائى پیشاپیش ایشان؛ چنانچه زمین محشر را روشن

كند پس مى گویند اهل محشر ایشان پیامبرانند، پس نداى از جانب خداوند مى آید كه ایشان پیامبران نیستند، پس مى گویند اهل محشر كه ایشان ملائكه اند، پس بیاید به ایشان ندائى از جانب خداوند، كه ایشان ملائكه نیستند. پس اهل محشر مى گویند كه ایشان شهدایند، پس مى آیند ندائى از جانب خداوند كه ایشان شهداء نیستند، پس اهل محشر مى گویند، شما چه كسانید؟ پس مى گویند مائیم علویون، ما ذریه محمدیم، ما اولاد على بن ابیطالبیم، كه ولى خدا است، مائیم مخصوصان به كرامت خداوندى، مائیم ایمن از عذاب و مطمئن كه اهل بهشتیم، پس بیاید ایشان را ندائى از جانب خداوند عزوجل كه در حق دوستان خود و اهل مودت خود و شیعیان خود شفاعت كنید، پس ایشان شفاعت كنند و شفاعت ایشان را مى پذیرند .

یازدهم: شیخ منتخب الدین على بن عبیدالله بن حسن بن حسین بن حسن بن حسین بن 585 على بن بابویه قمى، در آخر اربعین و شیخ شاذان بن جبرئیل در كتاب فضائل و سید ضامن مدنى در تحفة الازهار و صاحب وسیلة المآل به اسانید متعدده روایت كردند از ابراهیم بن مهران كه گفت: در همسایگى ما در كوفه مردى بود فامى، كنیه ابوجعفر و او در سوداء خوش معامله بود هرگاه شخصى علوى نزد او مىرفت و چیزى مى خواست منع نمى كرد اگر قیمت آن را داشت مى گرفت و گرنه به غلامش مى گفت:

بنویس این مبلغى است كه گرفته آن را على بن ابى طالب (علیه السلام) و به روایتى بنویس چیزى را كه على (علیه السلام) گرفته و باقى ماند آن مرد بر این حال مدتى مدید تا آن كه فقیر و معسر شد و در خانه نشست و در دفتر خود نظر مى كرد، پس اگر مى یافت یكى از بدهكاران خود را زنده است كسى نزد او مى فرستاد كه آن مال را از او بگیرد و اگر مى دید كه وفات كرده و چیزى ندارد خطى بر اسمش مى كشید، پس در این ایام روزى بر در خانه خود نشسته بود و در دفتر نظر مى كرد كه گذشت بر او مردى از ناصبیان، پس به طرق استهزاء و طعنه به او گفت چه كرد بدهكار بزرگ تو على بن ابیطالب (علیه السلام)، پس مرد فامى به جهت سخن او غمگین شد و برخواست و داخل خانه خود شد، چون شب در آمد در خواب دید حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) را كه با او بود، حسن و حسین (علیهم السلام) كه در پیش روى آن حضرت راه مى رفتند، پس حضرت به ایشان فرمود: پدر شما كجا است، پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) جواب داد كه اینك حاضرم یا رسول الله، و در پشت سر آن حضرت بود، پس حضرت به او فرمود: چه شود تو را كه حق این مرد را نمى دهى، گفت: یا رسول الله، این حق او است در دنیا كه آورده ام فرمود: بده به او، پس داد به آن مرد كیسه از صوف سفید، فرمود: این حق تو است، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: بگیر این را و رد مكن هر كس كه بیاید نزد تو از فرزندان او و بخواهد چیزى را كه نزد تو است برو كه نیست بر تو فقرى بعد از امروز، آن مرد گفت:

بیدار شدم و حال آن كه كیسه در دستم بود و زوجه خود را بیدار كردم، گفتم: بیدارى یا در خواب گفت:

بیدارم، گفتم: چراغ را روشن كن، پس روشن كرد، چون نظر كردم هزار اشرفى در آن بود، پس آن زن گفت: اى مرد از خدا بترس فقر تو را وا نداشته باشد كه فریب داده باشى بعضى تجار را و مالش را گرفته باشى، گفتم: نه والله، ولیكن قصه چنین است، پس خواست دفترى را كه حساب در آن بود، پس دید كه نیست در آن آنچه نوشته بود بر على بن ابیطالب (علیه السلام) نه كمى و نه زیادى و در روایت اختلافى بود در كلمات به یكى از آن ها اكتفا نمودیم .

دوازدهم: احمد بن الفضل بن كثیر، در كتاب وسیلةالمآل نقل كرده از كتاب توثیق عرب الایمان كه او را روایت نمود از ابى الحسن على بن ابراهیم بن عثمان دقاق رقى كه گفت: وارد شد بر من روزى فقیرى علوى از فرزندان حسین بن على (علیه السلام) گفت: صد من آرد به من بده گفتم: قیمت آن را حاضر كن گفت: با من چیزى نیست بنویس، بر جدم رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم)، پس آنچه خواست دادم و نوشتم قیمت آن را بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، پس علویین این قضیه را شنیدند، پس مى آمدند و سوآل مى كردند و من مى دادم، پس مى گفتند: بنویس بر جد ما رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) من پیوسته به ایشان مى دادم تا آن كه نماند براى من چیزى، من روزگارى با سختى و تنگى به سر بردم آن گاه رفتم خدمت سید عمر بن یحیى العلوى و عرضه داشتم آن خطوط را بر ایشان و شكایت نمودم به او از پریشانى و سختى، پس جواب نداد و چون شب شد پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم و با او بود على بن ابیطالب (علیه السلام)، پس پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) به من فرمود: اى ابوالحسن، مرا مى شناسى، گفتم: آرى، توئى محمد رسول الله علیك و سلم فرمود: پس چرا از من شكایت كردى و تو با من معامله كردى، گفتم: یا رسول الله، فقیر شدم، پس حضرت فرمود: اگر با من در دنیا معامله كردى به تو ندهم و اگر با من در آخرت معامله كردى، پس صبر كن كه من نیكو بدهكارى هستم، مرد سخت جزع كرد و از خواب بیدار شد و گریه مى كرد، بیرون رفت و به سوى كوه ها و صحراها و چند روزى گذشت كه او را در غار كوهى مرده یافتند و او را برداشتند و دفن كردند. در آن شب هفت نفر از صلحاى كوفه او را در خواب دیدند كه بر او بود و حله ها از استبرق و او در باغستان بهشت راه مى رفت، به او گفتند: توئى ابوالحسن، گفت: آرى، گفتند: چگونه به این نعمت رسیدى گفت: هر كه معامله كند با محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) مى رسد به آنچه من رسیدم بدانید كه من رفیق رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) شده ام این نعمت را به من دادن به جهت صبر من .

سیزدهم: باز در آنجا از كتاب مذكور نقل كرده كه گفت: على بن عیسى وزیر كه من، احسان به علویه مى كردم و اجرا مى داشتم براى هر یك در سال در مدینه طیبه آن مقدار كه طعام و لباس او را كفایت كند و كفایت كند عیالش را و این كار در وقت آمدن ماه رمضان مى كردم تا سلخ او و از جمله ایشان شیخى

بود از اولاد موسى بن جعفر (علیهما السلام) و من مقرر داشته بودم براى او در هر سال پنج هزار درهم و چنین اتفاق افتاد كه من روزى در زمستان عبور مى كردم، پس دیدم او را كه مست افتاده و قى كرده و به گل آلوده شده و در بدترین حالى در شارع عام بود، پس در نفس خود گفتم من مى دهم مثل این را در سال پنج هزار درهم كه آن را در معصیت خداوند صرف كند هر آینه منع مى كنم مقررى امسال او را چون ماه مبارك داخل شد، حاضر شد آن شیخ در نزد من و ایستاد بر در خانه چون رسیدم به او سلام كرد و مرسوم خود را مطالبه نمود گفتم: نه و اكرامى براى تو نیست مال خود را به تو نمى دهم كه در معصیت خداوند صرف كنى آیا ندیدم تو را در زمستان كه مست بودى برگرد منزلت و دیگر نزد من میا، چون شب شد پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم كه مردم در نزدش مجتمع بودند، پس پیش رفتم از من اعراض نمود، پس بر من دشوار آمد و مرا بد گذشت، پس گفتم: یا رسول الله، چرا به من با كثرت احسان چنین مىكنى من به فرزندانت و نیكى من به ایشان و وفور انعام من بر ایشان، پس مكافات كردى مرا كه از من اعراض نمودى فرمود: آرى، چرا فلان فرزند مرا از در خانه ات به بدترین حالى برگرداندى و ناامید كردى او را و جائزه هر ساله اش را بریدى، پس گفتم چون او را بر معصیتى قبیح دیدم و قضیه را نقل كردم و گفتم جائزه خود را منع كردم تا او را در معصیت خداى تعالى اعانت نكرده باشم پس فرمود: تو آن را به جهت خاطر او مى دادى، یا براى من، گفتم: بلكه براى تو فرمود: پس مى خواستى بپوشانى بر او آنچه از او سر زد به خاطر من، و این كه از احفاد من است. گفتم: چنین خواهم كرد با او، به اكرام و اعزاز؛ پس از خواب بیدار شدم چون صبح شد فرستادم از پى آن شیخ چون از دیوان مراجعت كردم و داخل خانه شدم امر كردم كه او را داخل كردند و حكم كردم به غلام كه بیاورند نزد او ده هزار درهم در دو كیسه و گفتم با او اگر به جهت چیزى آمد مرا خبر كن و او را خشنود برگرداندم و چون به صحن خانه رسید برگشت نزد من و گفت: اى وزیر، چه بود به راندن دیروز و مهربانى امروز تو و مضاعف كردن عطیه من، گفتم: جز خیرى چیزى نبود بر گرد به خوشى كه گفت: والله بر نمى گردم تا از قصه مطلع نشوم، پس آنچه در خواب دیدم به او گفتم، پس اشك از چشمش ریخت و گفت: نذر كردم نذر واجبى كه دیگر عود نكنم به مثل آنچه دیدى و هرگز پیرامون معصیتى نگردم و محتاج نكنم جد خود را كه با تو محاجه كند، پس توبه كرد و توبه اش نیكو شد .

چهاردهم: نیز در آنجا حكایت كرده از مقریزى از علامه سراج بن فهد مكى كه جمال محمد بن الحسن بن خالد مكى نقل كرد از بعضى قراء كه قرائت مى كرد بر سر قبر امیر تیمور لنگ بعد از مردنش در شیراز، كه من هر وقت با قراء حاضر مى شدم قرائت قرآن مى كردم، چون خلوت مى شد مى خواندم خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ 586 تا آخر آیات و بسیار تلاوت مى كردم این آیات را تا این كه شبى در خواب دیدم،

پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را كه نشسته و تیمور لنگ در پهلوى آن جناب است پس راندم او را، و گفتم رسیدى تا اینجا، اى دشمن خدا، و خواستم دستش را بگیرم و از پهلوى پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) بر خیزانم، پس حضرت فرمود بگذار او را، كه ذریه مرا دوست مى داشت پس ترسان برخواستم و ترك كردم آنچه را كه در خلوت مى خواندم .

پانزدهم: در آن كتاب و كتاب عمدةالطالب، تالیف سید جلیل نسابه ابى العباس احمد بن على بن الحسین الحسنى نقل كردند از ابى الحسن نصر الله بن عنین، شاعر دمشقى مشهور كه او با مالى و قماشى به سمت مكه معظمه مى رفت، پس بعضى از سادات اشراف از بنى داوود كه در وادى صفراء منزل دارند بیرون آمدند و آنچه داشت از او گرفتند و او را زخم زدند و پس نوشت قصیده به سوى ملك عزیز طغتكن پسر ایوب كه والى یمن بود و برادرش ناصر كه سلطان بود، در شام اقامت داشت و او را طلبیده بود به جهت اقامت در سواحل كه در دست فرنگیان بود و او فتح كرد و آن ها را گرفت و در آن قصیده ابن عنین او را بى رغبت كرده از سواحل و ترغیب نموده او را در یمن و تحریص كرده بر آن اشراف گذشته و اول آن قصیده این است :

اعیت صفات نداك المصقع اللسنا و *** من خلص الزبد ما ابقى لك البنا و

ما ترید بجسم لا حیاة له *** جزت فى الجود حد الحسن و الحسنا

تا اینكه گفته :

و لاتقل ساحل الا فرنج افتحه و ان *** فما یساوى اذا قایسته عدنا قوم

اردت جهادا افارو سیفك من *** اضاعوا فروض الله و السننا و ما

طهر 587 بسیفك بیت الله من دنس و *** احاط به من خسة و خنا لو ادركوا

لا تقل انهم اولاد فاطمة *** ال حرب حار الحسنا

حاصل این ابیات اگر مقایسه شود سواحل فرنگیان برابرى نكند با عدن و اگر میل به جهاد دارى، پس سیراب كن شمشیر خود را از قومى كه ضایع كردند فرایض و سنن خداى را و پاك كن به شمشیر خود خانه خدا را از كثافت و نائت و لغو و مگو كه ایشان فرزند فاطمه (علیها السلام) اند چه اگر آل حرب را درك مى كردند با امام حسن (علیه السلام) جنگ مى كردند، چون قصیده را تمام كرد در خواب صدیقه طاهره (علیها السلام) را دید كه دور خانه كعبه طواف مى كرد، پس سلام كرد بر آن حضرت جواب نداد

او را، پس تضرع نمود و تذلل كرد و از گناه خود كه مستحق این اعراض شد سؤال كرد پس حضرت این ابیات را انشا و فرمود :

حاشا بنى فاطمة كلهم و انما الایام *** من خسبة 588 تعرض او من 589

فى غدرها فتب الى الله و من *** خنا و فعلها السؤ اسائت بنا اثما بنا

یقترف این أسا من ولدى واحد *** یأمن ممن جنا تجعل كل السب عمدا

فاكرم العین المصطفى احمد فكل ما *** لنا و لا تهن من اله اعینا تلق به فى

نالك منهم غدا *** الحشر منا منا

ابن عنین مى گوید: از خواب بیدار شدم ترسان و هولناك و عافیت یافته بودم از تمام زخم و مرضى كه داشتم، پس آن ابیات را نوشتم و حفظ كردم و توبه كردم به سوى خداوند از آنچه گفته بودم و قطع كردم آن قصیده را و در مقام معذرت بر آمدم و این بیت ها را گفتم :

عذرا الى بنت نبى الهدى و توبة *** تصفح عن ذنب محب جنا مقالة

تقبلها من اخى و الله لو قطعنى *** توقعه فى العنا منهم به سیف البغى

واحد لم ارما یفعله سیئا *** او بالقنا بل انه فى الفعل قد احسنا

و این قصیده مشهور و مسطور است در دیوان ابن عنین و ذكر كرده آن را بادراى در كتاب درالنظیم .

شانزدهم: در تذكرة الخواص سبط ابن جوزى نقل كرده از كتاب ملتفط جدش و نیز در كتاب وسیلة المآل منقول است كه در شهر بلخ مردى بود علوى و او را چند دختر و زنى بود، پس آن مرد، وفات كرد.

عیالش از خوف شماتت دشمنان پیاده به سمت سمرقند به راه افتاد پس از مدتى شدت گرسنگى و كثرت سرما عاجز شدند، پس داخل مسجدى شدند و دخترها ماندند و مادرشان به جهت تحصیل قوت بیرون رفت، پس دید رئیس بلد را كه نشسته و جمعیتى در دور او گرد آمده پیش رفت و شرح كرد براى او بدى كار خودشان را، و این كه ایشان از علویانند. رئیس گفت گواه بیاور كه شما به راستى علویانید علویه گفت: من در این بلد غریبم و شاهدى ندارم و خداى تعالى و رسولش آگاهند كه من راست مى گویم، پس ملتفت او نشد و علویه از نزد او بر مى گشت و مى گفت: یا جداه یا رسول الله، پس در عبورش پیرى را دید نشسته بر دكه و گرد او جماعتى، بودند علویه پرسید این كیست؟ گفتند داروغه بلد و او مجوسى است گفت: شاید براى ما نزد او گشایشى باشد، پس پیش رفت و خبر داد او را از حال خود و دختران و آنچه میان او و رئیس بلد گذشت و این كه دختران در مسجد و چیزى ندارند كه قوت كنند، پس خادم خود را

آواز كرد و گفت به خاتون خود بگو كه جامه خود را بپوشد، پس بیرون آمد و آن زن و با او بود كنیزانش، پس به او گفت با این زن برو به فلان مسجد و بردار دختران او را و به خانه بیاور، پس با او آمد و دخترانش را آورد و بر ایشان اطاقى تنها مهیا كرد و ایشان را به حمام فرستاد و از بهترین جامه ها به ایشان پوشانید و از فاخرترین فرش ها بر ایشان فرش كرد و از لذیذترین طعام هاى نیكو بر ایشان حاضر كرد، پس نشستند علویات با آن زن صحبت مى كردند و به خواب نرفتند تا آن كه با مردان خود مسلمان شدند چون نصف شب شد رئیس بلد كه مسلم بود، در خواب دید كه گویا قیامت بر پا شده علمى وا داشته شده بر سر رسول خدا و در آن هنگام قصرى دید از زبرجد سبز و زمرد و لعل و در و یاقوت سرخ گفت پس گفتم: یا رسول الله، این قصر براى كیست؟ پس از من اعراض فرمود گفتم: یا رسول الله، چرا از من اعراض نمودى آیا من مسلم موحد از امت تو نیستم فرمود: شاهد حاضر كن. گفتم: خدا و رسولش داناترند، پس فرمود: آیا تو به فرزندم نگفتى شاهد بیاور این قصر مال آن مرد است كه علویات دختران در خانه اویند، پس گفتم او مجوسى است فرمود: او نخوابید مگر آن كه با اهل بیتش مسلمان شدند گفت: پس بیدار شدم ترسان و هراسان گریه مى كردم و بر رخسار خود طپانچه مى زدم و بیرون آمدم جستجو مى كردم از خانه مردى كه علویات در او بودند تا این كه رسیدم به آنجا، پس یافتم ایشان را نزد او پس قصد كردم كه بگیرم ایشان را از نزد او گفت: واى بر تو، تو را با این راهى نیست مرا به اسلام خود نترسان قسم به خدا كه من و اهل بیتم نخوابیدیم و مگر آن كه بر دست ایشان مسلمان شدیم، پس مكرر التماس كردم و هزار اشرفى به او دادم گفت: والله نمى شود به صد هزار هزار اشرفى و نه مثل آن از دراهم؛ بلكه اگر این اشرفی ها قبول كنم تو ایشان را به چشم خود نخواهى دید، پس پیوسته خضوع و خشوع تذلل مى كردم و دست و پایش را مى بوسیدم گفت: هیهات آن كس كه تو او را در خواب دیدى و تو را به سوى من فرستاد من او را دیدم و خداوند بر من منت گذاشت به بركت قدوم دختران رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و دیدم جد ایشان را در خواب و او مى گفت اى فلان، این قصر از آن تو و اهل بیت تو است به جهت آنچه با فرزندان من كردى و شما در بهشت خواهید بود و خداوند شما را مؤمن از روز ازل آفریده بود .

مؤلف گوید: كه آیتالله علامه، در كشف الیقین این حكایت را به نحو دیگر نقل كرده كه ابسط از این و اختلاف در مواضع بسیار دارد چون ظاهر اتحاد واقعه و مال هر دو یكى بود از ذكر آن اعراض كردیم .

هفدهم: در كتاب عوالى اللئالى ابن ابى جمهور احسائى و تحفةالازهار سید ضامن بن شدقم بن على بن الحسین النقیب مدنى، از سید على سمهودى داودى و در تذكرة الخواص سبط ابن الجوزى و وسیلةالمآل احمد بن فضل مكى و كشف الیقین علامه حلى اعلى الله مقامه منقول است: كه عبدالله بن مبارك پیوسته

حج مى كرد در سالى و سال دیگر جهاد مى نمود و پنجاه سال بر این كار مواظبت داشت پس بیرون رفت در بعضى سال ها كه نوبت حج بود براى خریدن متاع سفر و تدارك حج با او بود پانصد اشرفى و متوجه بازار شتر فروشان كوفه شد، كه شترى براى سفر حج بخرد و پس در راه علویه را دید كه در مزبله مشغول به كندن پرهاى مرغآبى مرده است و آن را پاك مى كرد عبدالله مى گفت: نزد او آمدم و پرسیدم چرا چنین مى كنى، گفت: اى مرد، آیا نخوانده اى، قول خداوند را كه مى فرماید : لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ 590 نپرسید از بعضى چیزها كه اگر ظاهر شود براى شما اندوهگین كند شما را، تو را به خدا سوگند مى دهم كه از من بگذر و برو به سوى آنچه نفع تو را مى دهد و بگذار آنچه را كه تو را نفع نمى دهد پس تعجب كردم از حسن استحضار و نیكى گفتارش، گفتم: به حق خدا و جدت محمد و على (علیهم السلام) كه مرا مطلع كن و حقیقت امر را بگو گفت: مرا معاف دار از قسم خود به جهت كشف كردن سرم براى تو؛ زیرا كه نمى داند آن را جز علام الغیوب و ستار العیوب و كشاف الكروب و غفارالذنوب، پس گفتم: تو را قسم دادم و از تو نمى گذرم مگر آن كه راستى خبر خود را به من بگوئى گفت: اى عبدالله، ملجاء و لاعلاج گردانیدى مرا كه حال پنهان خود را نزد تو، ظاهر كنم بدان كه من زن سیده علویه ام و چهار دختر كوچك سیده یتیم دارم و پدرشان در این نزدیكى وفات كرده و این روز چهارم است كه بر ایشان مى گذرد كه چیزى نخوردند، چون كار به اضطرار رسید خوردن میته بر ما حلال است و من به غیر از این مرغ مرده چیزى دیگر نیافتم، مى خواهم كه این را پاك كنم و بر ایشان ببرم كه بخورند این را و دفع گرسنگى ایشان بشود عبدالله گفت: پس با خود گفتم واى بر تو اى پسر مبارك، كجا است آن كه بیفتد در دستش چنین فرصت و فائده كه برساند و به شفاعت جد او سید مخلوقات و هنگام سؤال نزد صراط روزى كه فرار كند مرد از پدرش و مادرش و برادرش و رفیقش. روزى كه نفع ندهد مال و نه اولاد مگر آنكه نزد خداوند با قلب سالم از معائب؛ اى علویه؛ دامن باز كن بگیر آنچه خداوند به تو داده. چنین كرد، پس سر كیسه زر گشادم و مجموع آن زرها را در دامنش ریختم، پس علویه سر در پیش افكنده بود ملتفت من نمى شد و من رفتم به منزل خود و ندیدم در خود هیچ حالت شوقى به سوى حج در این سال و مراجعت نموده آماده كار خود شدم و در شهر خود و نشستم در خانه خود تا این كه حج كردند مردم و مراجعت نمودند، پس به جهت استقبال حاجیان و همسایگان و مصاحبان خود از شهر بیرون رفتم پس هر كس از ایشان كه ملاقات مى كردم و مى گفتم كه خدایتعالى قبول كند حج تو را و پسندیده نمایند سعى تو را او نیز به من همین دعا مى نمود و مى گفت اى عبدالله، آیا به خاطر ندارى كه همراه ما بودى در فلان محل و فلان موضع و بسیار شد گفتن مردمان این را، پس متفكر شدم در كار خود از سخن ایشان و حج نكردن خودم و تمام شب در این فكر بودم، پس حضرت رسالت پناه را در

خواب دیدم كه به من فرمود: اى عبدالله، عجب مدار كه تو رسیدى به فریاد درماندگان و اصلاح آوردى سختى فرزندان مرا، پس خواستم از خداى تعالى كه خلق كند به صورت تو فرشته اى را كه حج كند براى تو هر سال تا روز قیامت، پس اگر خواهى حج كن و اگر خواهى مكن كه او براى تو حج خواهد كرد 591.

هیجدهم: ایضا در تحفة الازهار، مذكور است كه: سید ابوالحسن طاهر بن الحسین، 592 مردى بود عالم عامل و فاضل كامل با ورع و زهد و صلاح و تقوى جلیل القدر عظیم الشان بلند همت میان او و مردى خراسانى رفاقت و دوستى بود و خراسانى هر سال حج مى كرد و به زیارت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى آمد و دویست اشرفى براى او مىآورد و این معین بود براى او در هر سال، تا آن كه مردى به خراسانى بر خورد و به او گفت تو مالت را ضایع مى كنى و صرف مى كنى در غیر محلش، زیرا كه طاهر صرف مى كند آن را در غیر طاعت خدا و رسولش و مكرر این سخن را به او گفت، تا آن كه خراسانى را منصرف كرد از او و مال را به غیر او داد و او را ملاقات نكرد، همچنین در سال دوم، چون سال سوم شد و زمان سفر حج رسید پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید كه به او مى گوید: اى فلان، واى بر تو در حق فرزندم سخن دشمنان او را قبول كردى و صله خود را و آنچه به او مى كردى از نیكى قطع كردى، صله خود را از او قطع مكن و بده به او آنچه فوت شد از او تا تو را توانائى است، پس از خواب برخاست، خوشحال و مسرور به آن خواب و تدارك سفر حج خود را كرد و آن مبلغ را با خود برداشت و به نحوى كه پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) به او امر نموده بود. با هدایائى چون حج به جا آورد و به زیارت حضرت مشرف شد رفت نزد طاهر و دست و پاى او را بوسید و نشست در آن مجلس كه سادات و اشراف و فضلا و اعیان بودند، پس طاهر ابتدا كرد و فرمود: اى فلان، شنیدى درباره من سخن دشمنانم را، پس جدم پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدى. پس امر كرد تو را به رساندن ششصد اشرفى كه مقطوع شده بود در طول سه سال با هدایائى و اگر امر نمى كرد تو را آن را نمى آوردى و آن را از مال خود در بلد خود جدا كردى سوگند مى دهم تو را كه چنین بود. گفت: قضیه چنین بود والله اى فرزند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، دانا نبود به آن جز خداى تعالى، طاهر گفت: در نزد من بود خبر تو در سال اول و دوم و سوم دلم تنگ شد، پس دیدم جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه به من مى گفت غم مخور كه من براى تو رفتم نزد فلان و امر كردم او را، كه به تو بدهد آنچه فوت شده و یا مى تواند صله خود را از تو قطع نكند، پس حمد كردم خداى عزوجل را و شكر نمودم بر نعمت و احسانش چون تو را دیدم دانستم نیاورده تو را مگر آنچه در خواب دیدم، پس خراسانى دیگر بار برخواست و دست و پاى او را بوسید و التماس نمود كه از او در

گذرد به جهت گوش دادن به سخن دشمن در حق او و مال را تسلیم او كرد كه این طاهر، طاهر بن یحیى بن الحسین بن جعفر الحجة بن عبیدالله بن الحسین بن على بن ابیطالب (علیه السلام) است جد امراء مدینه منوره است .

نوزدهم: در جلد دوم تحفة الازهار، در ضمن احوال عالم جلیل سید مهنا بن سنان مدنى صاحب مسائل مذكور است، كه از آیة الله علامه حلى (رحمه الله) نقل كرده از سید على بن داود حسینى سمهودى در جواهر العقیدین به سند متصل از شیخ شهاب الدین احمد بن یونس القسطینى المغربى از بعضى مشایخ خود كه گفت: مردى از اعیان مغاربه از بلد خود عازم حج و زیارت شد، پس مردى از اهل خیر صد اشرفى به او داد و به او گفت: بگیر این مبلغ را و به مدینه برسان، آن گاه بده به یكى از سادات اشراف بنى حسین كه نسبش صحیح باشد تا بوده باشد این خدمت صله از من به جدشان رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روز فزع اكبر، روزى كه نفع ندهد مالى و فرزندى جز آن كه با دل سالم به حضور خداى آید، چون آن مرد وارد مدینه شد از سادات بنى حسین و از صحت نسب ایشان پرسید به او گفتند شبهه در صحت نسب ایشان جز آن كه ایشان از شیعه و رافضیانند، كه خر یهودند دشمن دارند اهل سنت را و علانیه سب مى كنند و قاضى و خطیب و امام المسلمین از ایشان است و امر بلد و در دست ایشان براى كسى مداخله در آن نیست گفت: پس خوشم نیامد كه آن مال را به ایشان دهم چند روزى مكث كردم و در كار خود فكر مى كردم و در آنچه صاحب مال به من وصیت كرده بود، تا آن كه روزى با یكى از ایشان مجتمع شدیم، پس به او گفتم: اى سید من، اگر تو از اهل سنت بودى هر آینه مى دادم به تو آنچه با من است از مال و قدر آن فلان مبلغ است، پس شكایت كرد به من از شدت تنگى و كثرت اضطرار خود و خواست از من بعضى از آن را، گفتم: حاشا گفت: هرگز نشود كه بفروشم مذهب خود را به دنیاى دنیه، و از براى من است پروردگارى غنى كه مرا كفایت مى كند، پس رفتم و در آن شب در خواب دیدم كه گویا قیامت بر پا شده و مردم مى گذرند از صراط چون خواستم بگذرم امر فرمود، سید نساء فاطمه زهرا (علیها السلام) كه مرا نگذارند، پس مرا مانع شدند، پس استغاثه كردم كسى به فریادم نرسید، پس دیدم پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) كه مىآید، پس به آن جناب استغاثه كردم و گفتم: یا رسول الله، من از امت توام و دخترت منع كرده مرا از گذشتن؛ پس حضرت به آن مكرمه فرمود: چرا منع كردى او را گفت: زیرا كه او روزى فرزند مرا منع كرد، پس حضرت ملتفت شد به من و فرمود: چرا روزى فرزندش را مانع شدى گفتم: چون شیعى مذهب بود و اهل سنت را دشمن دارد و علانیه صحابه را سب مى كند فرمود: تو را كه داخل كرده میان فرزندان و اصحاب من، پس ترسان و هراسان از خواب بیدار شدم و تمام مبلغ سپرده نزد خود را گرفتم و صد اشرفى از مال خود بر آن افزودم و رفتم به سوى سید و

مولاى خود و مهنا بن سنان و بوسیدم دستش را، پس حمد و ثناى الاهى به جاى آورد و به آنچه شایسته بود، آن گاه فرمود: این امرى است عجیب، سوگند مى دهم تو را آیا دید جدم رسول الله و جدهام فاطمه زهرا (علیها السلام) را و امر كردند تو را كه آن مال را به من دهى، بعد از آن كه مانع شدند تو را از گذشتن صراط گفتم: آرى قسم به خدا چنین بود اى فرزند رسول خدا، پس سید مهنا گفت: اگر ایشان را نمى دیدى و اگر نزد من نمى آمدى هر آینه شك داشتى در صحت نسب و مذهب من مثل مذهب آن دو است، یعنى رسول خدا و صدیقه (علیها السلام) و ابوعبدالله محمد بن فرحون از سادات این قصه را در ضمن ابیاتى كه به خود خطاب كرده درج نموده است .

لان تمنخ الاشراف حلبا فقد قال *** 593 و تمدح ضدهم یا للعجاب

الرسول مقال صدق ففى الاشراف *** فلاتؤذون ما فى صحابى و فخر

ایضا فخر قربى الم یبلغك ان فتى *** بالولادة والصحاب و قد اعطى

اتاهم یقسمها على الاشراف طرا فلم *** وراهم فى جراب و یاتى بالجوال

یدفع لهم منها نقیرا راى ان القیمة قد *** المستطاب لزعم لا یلیق بذى اللباب

اقیمت و زهراء الرسول تقول *** و ان الخوض ملتطم الشراب سوى

مروا فاصبح ذاك یستعفى و یبكى *** من بز نسل ابى تراب بكاء المستقیل

فهب ما قلت فى الاشراف حقا فنجم *** باكتیاب ایحسن ان یدون فى كتاب و

الدین اولى یالترضى مهنا الخیر *** ارجى للنعیم و للثواب و والده سنان

جامع كل فضل فقد اثنى على *** للضراب بالفاظ محبو كذا عذاب من

القطان طرا و انت حشوت یاهذا *** التشنیع فى غیر الصواب ستجمعون

كتابا رو یدك یابن فرحون رویدا و *** فى یوم الطلاب امام الوقت فى یوم

یحكم بینكم خیر البر ایا و ینظر من *** الحساب و من یشقى و یخلد فى

سیخطى فى نعیم *** عذاب

بیستم: شمس الدین یوسف سبط ابوالفرح بن جوزى، در كتاب تذكرة الخواص نقل كرده از كتاب جوهرى ابن ابى الدنیا كه مردى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید كه به او مى فرماید: برو به سوى فلان مجوسى و به او بگو به تحقیق كه آن دعا مستجاب شد، پس آن مرد امتناع كرد از اداى رسالت تا آن مجوسى گمان نكند كه او به این وسیله خواسته خود را به او بنمایاند و از او فایده برد یا او را نزد آن مرد مسلمان وقعى و اعتبارى هست، چون مرد مسلم با ثروت و مال بود، پس دید رسول خدا

(صلى الله علیه و آله و سلم) را در مرتبه دوم و سوم كه همان سخن را به او فرمود، پس على الصباح آمد نزد آن مجوسى در خلوت و گفت به او كه من رسول، رسول خدایم، به سوى تو و آن حضرت به تو پیغام مى رساند كه آن دعا كه براى تو كردند مستجاب شد، مجوسى گفت: آیا تو مرا مىشناسى گفت: بلى، گفت: پس من منكر دین اسلام و نبوت محمدم، آن مرد گفت: من این را مى دانم و مع هذا او مرا فرستاده به سوى تو و مكرر امر فرموده، پس مجوسى گفت اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اهل اصحاب خود را طلب نمود و به ایشان گفت: كه من تا حال در ضلالت بودم و حال به مذهب حق بازگشت كردم، پس شما نیز اسلام آورید، كه هر كه از شما مسلمان شود آنچه در دست او است از اموال من از آن او است و هر كه ابا مى كند هر چه در نزد او است از مال من باید دست بردارد، پس همه آن قوم و اهلش مسلمان شدند و آن مجوسى را دخترى بود كه به پسرش تزویج كرده بود میان آن ها تفریق كرد آنگاه گفت: آیا مى دانى آن دعا چه بود گفتم: نه والله و حال مى خواستم از تو بپرسم گفت: چون دخترم را به پسرم تزویج كردم طعامى ساختم و مردم را خواندم، پس اجابت كردند و در همسایگى من جماعتى از سادات فقرا بودند كه مالى نداشتند، پس من امر كردم غلام خود را كه براى من حصیرى در صحن خانه فرش نماید در این اثنا شنیدم كه دختركى به مادرش مى گوید: اى مادر، این مجوسى ما را به بوى طعامش آزار مى رساند، پس طعام و جامه و اشرفى بسیارى براى ایشان فرستادم چون ایشان آن احسان را از من دیدند آن دخترك به باقى دختران گفت: قسم به خدا كه نمى خوردیم تا دعا براى او بكنیم، پس همه دست ها را برداشتند بعضى گفتند: خداوند محشور كند تو را با جد ما رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و باقى آمین گفتند، پس این است آن دعوت كه به اجابت رسیده است .

بیست و یكم: هم در آنجا روایت كرده از جدش ابى الفرج از ابى الخصیب كه گفت: من منشى سیده مادر متوكل بودم، روزى در دیوان مشغول بودم كه ناگاه خادمى صغیر از جانب سیده نزد من آمد و با او بود كیسه كه در آن هزار اشرفى بود، پس گفت: كه سیده مى گوید تو را، كه این زر را تقسیم كن در میان مستحقین كه او را از پاكیزه ترین مال من است و بنویس براى من نام هاى آنان كه به ایشان مى دهى، تا آن كه بعد از این هر چه از این مال به دستم آمد صرف ایشان كنم. ابن خصیب گفت، پس آمدم و رفقاى خود را جمع كردم و مستحقین را از ایشان پرسیدم، پس نام اشخاص را براى من بردند سیصد اشرفى را بر ایشان تقسیم كردم تتمه آن نزد من باقى ماند من تا نصف شب كه ناگاه شخصى در خانه را مى زد پرسیدم كیست؟ گفت: فلان مرد علویم و او همسایه من بود، پس به خود گفتم این مرد مدتى است همسایه من است و رو به من نیاورده، پس رخصت دادم داخل شد به او گفتم مرحبا و پرسیدم از او كه چه كار دارى گفت:

گرسنه ام، پس به او یك اشرفى دادم آن گاه رفتم نزد زوجه ام گفت چه شخصى بود كه در این ساعت تو را

به زحمت انداخت. گفتم: وارد شد بر من شخصى از اولاد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و نبود نزد من چیزى كه او را طعام كنم، پس یك عدد اشرفى به او دادم آن را گرفت و شكر مرا كرد و رفت، چون به در خانه رسید زوجه ام بیرون آمد و حال آن كه گریه مى كرد و مى گفت: آیا حیا نمى كنى كه مثل چنین مردى رو به تو آورد و تو به او یك اشرفى مى دهى و حال آن كه مى دانى استحقاق او را بده تمام است از آنچه مانده، پس سخنش در دلم جا كرد و از عقب او رفتم و كیسه اشرفى را تمام به او دادم آن را گرفت و رفت، چون به خانه برگشتم پشیمان شدم و گفتم حال این خبر به متوكل مى رسد و او علویین را دشمن دارد، پس مرا خواهد كشت، پس زوجه ام به من گفت كه مترس و بر خدا و جد علویین توكل كن در این سخن بودیم كه در خانه را زدند و مشعل ها و چراغ ها بر دست خدام ظاهر شد و مى گفتند سیده تو را مى طلبد، پس ترسان و اندیشه ناك برخواستم و چون اندكى راهى رفتم رسولان پى در پى مى رسیدند تا مرا در پس پرده واداشتند سیده و خادم به من گفت سیده پشت این پرده است، پس شنیدم كه گریه او بلند شده بود و مى گفت: اى احمد، یعنى ابن الخصیب خدا تو را جزاى خیر دهد و زوجه ات را جزاى نیكو دهد در این ساعت خوابیده بودم پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نزد من آمد و فرمود: خداى تو را جزاى خیر دهد و زوجه ابن الخصیب را جزاى نیك مى دهد معنى این كلام چیست، پس قضیه را براى او نقل كردم و او گریه مى كرد، پس بیرون فرستاد اشرفى ها و جامه؛ و گفت این از علوى، و این براى زوجه ات و این از تو است و آنچه فرستاد معادل صد هزار درهم بود، پس مال را گرفتم و راه خود را از در خانه علوى قرار دادم، پس در خانه را كوبیدم، پس از اندرون خانه آواز داد كه بده آنچه با تو است اى احمد، و بیرون آمد و او گریه مى كرد، پس از سبب گریه اش پرسیدم گفت: چون در منزل خود داخل شدم زوجه ام به من گفت: این چیست كه با تو است؟ پس آگاهش كردم، پس به من گفت: برخیز تا نماز بكنیم و دعا كنیم و در حق سیده و احمد و زنش، پس نماز كردیم و دعا نمودیم، آنگاه خوابیدم، پس رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم كه مى فرمود: شكر ایشان را به جاى آوردم بر آنچه به تو كردند و در این ساعت براى تو چیزى مى آورند آن را قبول كن .

بیست و دوم: در تاریخ قم تالیف حسن بن محمد بن حسن قمى كه براى صاحب بن عباد نوشته است، در باب سوم از آن مذكور است كه: اول كسى از سادات حسینیه كه به قم آمد ابوالحسن الحسین بن الحسین بن جعفر بن محمد بن محمد بن اسماعیل بن جعفر صادق (علیه السلام) بود و از مشایخ قم روایت است كه ابوالحسن شرب آشكارا كردى، روزى قصد سراى احمد بن اسحاق اشعرى كرد، به سبب حاجتى كه او را بود، احمد در قم وكیل وقف بود، چون، ابوالحسن به نزدیك سراى احمد رسید، احمد او را راه نداد و او را از صحبت خود منع كرد. ابوالحسن ملول و غمگین به منزل خود مراجعت كرد. بعد از آن احمد بن

اسحاق قصد خانه كعبه كرد، چون به (سر من راى 594) رسید و دستورى خواست امام (علیه السلام) او را اجازت دخول نداد و او را از زیارت و صحبت خود منع كرد، پس احمد متحیر شد و درماند و نمى دانست كه به چه سبب او را از صحبت و زیارت خود منع مى كند. احمد سر بر آستانه آن حضرت نهاد و بسیارى بگریست و گفت اى نور دیده هر دو عالم، واى بر گزیده اولاد آدم، چه بى ادبى از من صادر شده است، كه مرا به حضرت خود راه نمى دهى، پس امام (علیه السلام) را دستورى داد فرمود: اى احمد، یاد دارى كه فرزند زاده ما ابوالحسن در شهر قم به در خانه تو آمد و تو او را بار ندادى احمد بگریست و سوگند خورد كه من او را از صحبت خود منع نكردم الا از براى آنكه ترك شرب خمر كند و از آن توبه كند. امام (علیه السلام) گفت: اى احمد، راست گفتى ولیكن باید حق سادات و علویه را بشناسى و ایشان را حرمت بدارى در هر حالى كه باشند و به نظر حقارت در ایشان نظر كنى كه بزهمند شوى و گرفتار آئى، چون احمد بن اسحاق به قم مراجع نمود، سیدابوالحسن در صحبت جمعى بسیار از مردم به دیدن احمد رفت، چون نظر احمد برسید ابوالحسن آمد از جاى برجست و پیش او باز دوید و بسیارى از اعزاز و اكرام كرد تا او را در صدر بنشاند .

سید ابوالحسن، چون این حالت بدیع و غریب از او دید سوال كرد كه در این مدت هرگز چنین لطف و ترحیب درباره من نكردى از این نوبت موجب چیست، احمد قصه رفتن خود به صحبت امام حسن عسكرى (علیه السلام) به (سر من راى) و منع كردن امام (علیه السلام) او را از صحبت شریف به سید ابوالحسن 595 باز گفت، چون ابوالحسن این قصه را شنید، بگریست و گفت امام (علیه السلام) تا بدین غایت مرا حرمت همى نهند، پس روا نباشد كه من به غیر رضاى خداى عمر و زندگانى گذارم، پس گفت توبه كردم و به درگاه حق رجوع نمودم و پشیمان شدم از افعالى كه از سر جهل و نادانى مباشر آن مى شدم و برخواست و به سر منزل خود بازگردید و آلات شراب بشكست و در مسجد همه اوقات اعتكاف گرفت تا آن گاه كه او را وفات رسید و او را به مقبره بابلان 596 دفن كردند .

بیست و سوم: نیز در آن كتاب روایت كرده از هذیل بن حسان و او از برادر جعفر روایت مى كند، كه او گفت: در خدمت حضرت صادق (علیه السلام) گفتم: كه مرا پیش یكى از آل محمد (علیهم السلام) حقى بود و به من نمى داد و دفع و مطل مى نمود، پس بدان سبب من او را سخن درشت گفتم و من بر آن پشیمانم حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: كه آل محمد (علیهم السلام) را دوست دارید و ذمت هاى ایشان را برگردانید و ایشان را بحل كنید و به غایت ایشان را گرامى دارید و چون با ایشان مخالطه و آمیزش كنید و با ایشان معامله، خرید و فروش نمائید و به ایشان درشتى نكنید و ناسزا نگوئید .

بیست و چهارم: و نیز در آنجا روایت كرده به اسناد معتبر از ابى عبدالله كه او فرمود: كه جد ما محمد

مصطفى (صلى الله علیه و آله و سلم) فرموده است كه زود باشد كه من در قیامت از براى چهار طایفه و چهار صنف مردم شفاعت كنم، اگر چه ایشان را به مثل گناه همه دنیا بود. اول: كسى كه براى ذریت من شمشیر كشد و ایشان را نصرت و یارى دهد .

دوم: مردى كه ذریت مرا در حال فقر و فاقه و دست تنگى بدانچه در دست او باشد از مغال و منال سخاوت كند و با ایشان بخشش كند .

سوم: مردى كه ذریت مرا به دل و زبان دوست دارد .

چهارم: مردى كه چون ذریت من عاجز و درمانده باشند حاجتى از حاجات ایشان بر آرد و در گذاردن حاجات ایشان سعى نماید .

بیست و پنجم: عالم جلیل و حبر نبیل، كه در عصرش براى او در تقوى و زهد نظیر و عدیل دیده نشده مرحوم حاج ملا على طهرانى مجاور نجف اشرف اعلى الله تعالى مقامه، كه در آخر ماه صفر سنه 1797 مرحوم شد خبر داد مرا شفاها، كه والد مرحومم حاج میرزا جلیل طیب (رحمه الله) كه سابقا ذكر از او شد همیشه مى گفت: كه وجود من و وجود اولادم جمعیا از بركت آن علویه بود كه در كربلا منزل داشت. پرسیدم سبب آن، چگونه بود، گفت: پیش از آن كه عیال اختیار كنم در طهران بودم شبى در خواب مردى را دیدم كه خوش صورت و شمایل بود و جامه سفید در بر داشت، پس به من گفت: اگر قصد زیارت امام حسین (علیه السلام) دارى، پس تعجیل كن كه بعد از دو ماه دیگر راه مسدود مى شود به نحوى كه مرغى پرواز نخواهد كرد و در خاطرم زیارت آن جناب بود، پس چون بیدار شدم مهیاى زیارت مولاى خود شدم، پس به زیارتش مشرف شدم و تاریخ خواب را ضبط كردم، پس نگذشت از آن حدى كه معین كرده بود كه راه مسدود شد، پس دانستیم كه آن خواب راست و آن مرد در خبرى كه داد صادق بود و چون سید العلماء المحققین میر سید على صاحب ریاض از من معالجات نیكو دید و در طبابت نفوس مردم را به سوى من ترغیب مى كرد، پس مدتى ماندم و مردم به من رجوع مى كردند تا آن كه روزى در محكمه خود نشسته بودم ناگاه زنى داخل شد با خادمه چون از مردم فارغ شدم و كسى نماند نزدیك من آمد و دست خود را بیرون آورد دیدم نمانده در آن جز از استخوان و به جهت مرض آكله، چون آن را مشاهده كردم طبعم مشمئز شد و به او گفتم این مرضى نیست كه بتوانم او را علاج كنم، پس آهى حسرتانه كشید و بیرون رفت، دلم سوخت خادمه او را آواز دادم و پرسیدم این زن كیست؟ گفت:

صاحب بیگم از پدر و مادر علویه است و شوهرش علوى بود او را از هند آورد با مالى فراوان كه از اندازه بیرون برد و همه آن را صرف كرد براى ابى عبدالله و الان دستش خالى شده و مالى ندارد و به این مرض مبتلا شده كه دیدى، پس به او گفتم: بگو بیاید تا معالجه كنم، پس آمد و شروع كردم در علاج

او از فصد و حجامت و مسهلات و معاجین و تا شش ماه، پس از دستش و سایر بدنش كه به این مرض مبتلا شده بود شروع كرد گوشت روئیدن و سال نشد كه مرض بالمره و تمام شد، چنانچه گویا هرگز نداشت، پس علویه پیوسته نزد من مى آمد و چون مادر به فرزند مهربانى مى كرد تا آن كه مدتى گذشت، پس در خواب دیدم همان مردى را كه خبر داد كه راه بسته مى شود و امر كرد مرا به تعجیل در زیارت ابى عبدالله كه مى گفت اى فلانى، مهیا شو براى سفر آخرت كه نمانده از عمر تو مگر ده روز، پس بیدار شدم از خواب ترسان و هراسان، پس گفتم لا حول و لا قوة الا بالله، انا لله و انا الیه راجعون و گفتم این آخر ایام من از دنیا است، پس در آن روز مراتبى عارض شد سخت و شدید، تا آن كه بسترى شدم و علویه پرستارى مى كرد مرا و آنچه حاجت داشتم انجام مى داد تا آن كه روز دهم شد و احباى من در كنارم جمع شدند، پس در آن هنگام كه ایشان نظر مى كردند به من و من نظر مى كردم به ایشان كه ناگاه دیدم خود را كه منتقل شدم از عالمى به عالمى دیگر، از آن ها كه در دور من بودند احدى را نمى دیدم و من در آن عالم بودم كه ناگاه دیدم دیوار خانه شكافته شد و دو نفر از آنجا بیرون آمدند كه به غایت مهیب بودند، یكى از آن دو بالاى سر من نشست و دیگرى در زیر پاى من و ایشان چیزى از بدن مرا مس نمى كردند، ولیكن خود را چنان مى دیدم كه از عروق من چیزى متعلق و متصل است به ایشان به نحوى كه از وصف كردن آن عاجزم تا آن كه جان خود را چنین كردم كه به حنجره رسیده در این حال باز دیوار شكافته شد و مردى بیرون آمد و به آن دو نفر گفت: او را بگذارید، ایشان گفتند ما ماموریم، پس به ایشان گفت: به درستى كه حسین بن على (علیه السلام) شفاعت كرد نزد خداوند كه به دنیا رجوع كند، پس برخواستند و رفتند و من برگشتم و به عالم اول آن جماعت را كه در اطراف من بودند دیدم، كه تهیه اسباب مردن منند، پس چشم خود را باز كردم ایشان مسرور شدند و بشارت دادند كه ناگاه علویه داخل شد و گفت: بشارت باد شما را به شفاى فلان؛ زیرا كه جدم حسین (علیه السلام) شفاعت كرد نزد خداوند در شفاى او، گفتند: چگونه دانستى گفت: من رفتم نزد قبر جدم حسین (علیه السلام) پس تضرع كرد به سوى خداوند در شفاى این مریض و به آن جناب در شفاعت نزد خداوند، پس خواب بر من مستولى شد در خواب جدم حسین (علیه السلام) را دیدم، پس گفتم: یا جداه از تو مى خواهم شفاى فلان را فرمود فلان عمرش منقضى شده گفتم: اى آقاى من، من این را نمى فهمم شفاى فلانى را مى خواهم، پس فرمود: من خداوند را مى خوانم، پس اگر حكت را در اجابت دید مستجاب خواهد فرمود؛ آنگاه دست هاى مبارك خود را به جانب آسمان بلند كرد و دعا نمود، پس فرمود: بشارت باد تو را به درستى كه خداى تعالى دعاى مرا در شفاى فلانى مستجاب فرمود جناب حاجى (قدس سره) مى فرمود عمر والد در آن وقت بیست و هفت یا هشت سال بود و روز وفات قریت به نود سال داشت و به من مى گفت اى فرزند از براى علویات شان

بزرگى است و من و از ایشان عجایب دیدم و پاره از آن كرامات را نقل مى كرد .

مولف گوید: خداوند به آن مرحوم پنج پسر بعد از آن مرض عطا فرمود از علماى مبرزین و سه از اطباى ماهرین یكى از ایشان مرحوم مرقوم بود كه آیتى از آیات خداوندى در زهد و تقوى و كرامت و حسن خلق و معاشرت و نمونه بود، از خلص اصحاب (علیه السلام) و كملین علماء گذشته در سفر و حضر مدتى با او مصاحبت كردم و اگر بخواهم صفات حمیده و عبادت و رفتار و حالاتش را ذكر كنم از وضع كتاب بیرون خواهم رفت، حشره الله تعالى مع موالیه .

بیست و ششم: عالم ربانى و استاد رموز اخبار و اشارت قرآنى المولى الاجل جناب آخوند ملافتحعلى سلطان آبادى ایده الله، نقل نموده كه از یكى از ارحام خود كه در نهایت تقوى و سداد و مواظب طاعات و عبادات و از اهل ورع بود، كه شبى در ایام گرانى در مسجد بودم، پس از اداى نماز به جماعت، واعظى بر منبر برآمده در ضمن مواعظ شرحى از خمس سادات و اعانت ذریه كرام بیان فرمود مردم را تحریص و ترغیب نمود، پس به خود گفتم گندمى كه در خانه اندوخته و منتظر زیاد شدن قیمتى، با این تنگى و كثرت فقراء راهى ندارد و همچنین انتظار كشیدن آخر سال كه شاید مخارج دیگر پیدا شود و از آن خمس گندم باقى مانده را دادن حسنى ندارد، چه به حسب ظاهر مخارج تازه نیست و مایحتاج خانه تا آخر سال مهیا، پس با خود قرار دادم كه اولا خمس گندم موجود را بدهم و باقى را فردا به فروختن و قرض دادن به هر كس هر چند كه بى اعتبار باشد تمام كنم، پس به خانه آمدم خواستند طعام حاضر كنند امتناع كردم كه تا خمس این گندم را ندهم چیزى نخواهم خورد، گفتند: بماند فردا راضى نشدم، پس فقراء سادات را كه مى شناختم حاضر كردم و حساب گندم كه در میان كندوها بود مى دانستم، پس خمس آن ها را به ایشان دادم رفتند، آن گاه غذا خوردم على الصباح در مسجد حاضر شدم و فریاد كردم كه هر كس گندم مى خواهد و به خریدن یا به قرض به خانه آید مردم از شنیدن این مژده خرسند و به سوى خانه شتافتند، آنچه بود به قیمت وقت یا قرض كه هنگام درو دهند بردند ظهر شد آمدم مشغول حساب گندم فروخته قرض داده شدم دیدم به اندازه پیش از دادن خمس است كه گویا از آن كندوها كه وزن گندم هر یك معلوم بود چیزى برداشته نشده و به آنچه سادات بردند و نقصى در گندم به هم نرسید و دانستم كه این كرامت باهره از خلوص اعانت به آن ذریه طاهره بود .

بیست و هفتم: عالم فاضل جلیل میرزا عبدالله اصفهانى، معروف به افندى، تلمیذ علامه مجلسى در كتاب ریاض العلماء در ضمن احوال سید اجل امیر كمال الدین فتح الله بن هبته الله بن عطاء الله الحسنى الحسینى السلامى الشامى ذكر نموده كه او را كتابى است نامش ریاض الابرار در مناقب ائمه ابرار (علیهم السلام) و در آن جا روایت كرده از اربعین 597 از اربعین از پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم)

كه فرمود: هر كه دید یكى از فرزندان مرا و بر نخواست كه براى او به جهت تعظیم، پس به تحقیق كه مرا جفا كرده و هر كس مرا جفا كرده، پس او منافق است .

بیست هشتم: نیز در آنجا روایت كرده از اربعین سید علاءالدین از سلمان (رضى الله عنه) از پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: كسى كه بیند یكى از فرزندان مرا و نایستد براى او ایستادن تمام؛ یعنى راست بایستد، به جهت تعظیم او خداوند او را به بلائى كه نیست براى او دوائى مبتلا مى كند .

بیست و نهم: در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه گفت: شنیدم از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه گفت: مى گوید خداى تعالى، منم رحمن و اوست رحم جدا كردم براى او اسمى از اسم خود، پس هر كه او را نیكى كرد او را نیكى مى كنم، هر كه قطع كند آن را قطع مىكنم او را آن گاه على (علیه السلام) فرمود: آیا مى دانید چیست این رحمى كه كسى او را وصل كند او را رحمان و هر كه قطع كند قطع مى كند، پس كسى گفت: یا امیرالمؤمنین تحریص فرموده خداوند به این كلمه هر قومى را بر این كه اكرام نمایند خویشان خود را و نیكى كنند ارحام خود را فرمود: آیا ترغیب مى كند ایشان را بر این كه نیكى كنند ارحام كافرهاى خود را و این كه تعظیم كنند آن را كه خداى حقیر كرده و واجب نموده كوچك شمردن او را از كافرین، گفتند: نه ولیكن؛ ترغیب نموده ایشان را بر صله ارحام مؤمنین، خود فرمود: واجب كرده خداى ارحام ایشان را به جهت اتصال آن ها به پدران و مادران را، گفتند: آرى، اى برادر رسول خدا، فرمود: پس ایشان در این حال ادا مى كنند حقوق پدران و مادران را، گفتند: آرى، اى برادر رسول خدا، فرمود: پس پدران و مادران ایشان جز این نیست كه غذا دادند ایشان را از دنیا و نگاه داشتند ایشان را از مكاره آن و آن نعمتى است زائل و مكروهى است كه تمام مى شود و رسول پروردگار ایشان، رانده است ایشان را به سوى نعمتى كه زایل نمى شود نگاه داشته از مكروه ابدى كه تمام نمى شود، پس كدام یك از این دو نعمت یا دو رحم بزرگ ترند. گفتند: نعمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بزرگتر و جلیل تر و عظیم تر است و فرمود: پس چگونه رواست كه ترغیب نماید بر اداء حق آن كه حقش كوچك است و تحریص نفرماید بر اداء حق آن كه حقش بزرگ تر است گفتند: جایز نیست این، فرمود: پس در این هنگام حق رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) عظیم تر باشد از حق پدر و مادر و حق رحم او نیز عظیم تر است از حق رحم آن ها، پس رحم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) اولى باشد به صله عظیم تر باشد در قطیعه، پس ویل همه ویل براى آن كه قطع كند آن را، پس ویل همه ویل براى آن كه تعظیم نكند حرمت ایشان را آیا ندانستى كه حرمت رحم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و حرمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) حرمت خداى تعالى است تا این كه فرمود: به درستى كه رحمى كه مشتق فرموده او را خداى از رحمت خود به قول

خود كه منم رحمن و او است رحم، رحم محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) است و به درستى كه از اعظام خدا است اعظام رحم محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و به درستى كه از اعظام رحم محمد است اعظام محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و به درستى كه هر مؤمن و مؤمنه از شیعیان ما او را از رحم محمد است و اعظام ایشان از اعظام محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) است، پس واى بر آن كه سبك شمرد چیزى را از حرمت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و خوشا حال آن بزرگ شمرد حرمت او را و اكرام نماید رحم او را و آن را وصل نماید .

سى ام: در كتاب تحفة الازهار، سید ضامن مدنى مذكور است كه تقى عرى حكایت كرده از یعقوب بن یوسف بن على بن محمد مغربى كه گفت: حكایت كرد براى من شیخ عالم فاضل كامل زاهد عابد، ابوعبدالله محمد بن فرحون فارسى در روضه نبویه على مشرفها السلام در سنه هشتصد و ده كه گفت: من دشمن مى داشتم سادات اشراف بنى حسین اهل مدینه را، به جهت شدت تعصب ایشان در مذهب خود و بغض ایشان اهل سنت را و سب كردنشان علانیه، پس در خواب دیدم كه در مسجد نبوییم مقابل قبر شریف رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، پس به من فرماید: اى ابوعبدالله محمد چه شده تو را كه فرزندان مرا دشمن دارى، گفتم: حاش الله، دشمنى با ایشان ندارم، این است كه ناخوش دارم آنچه مى بینم از شدت بغض ایشان اهل سنت تو را و آشكارا سب كردنشان صحابه تو را؛ پس فرمود كه تو را داخل كرده میان من و فرزندان من و اصحاب من و بر تقدیر صحت قول تو فرزندان من عاق است آیا ولد عاق ملحق نمى شود به نسب، پس گفتم بلى یا رسول الله، و از تو عفو مى طلبم، پس بیدار شدم از خواب ترسان و توبه كردم به سوى خدا همان ساعت در نزد ضریح مقدس با اخلاص و نیت صادقانه و ملاقات نمى كردم احدى از ایشان را مگر، آن كه به قدر استطاعت مبالغه مى كردم در اكرام و اجلال و اعظام او و این شخص صاحب آن استعمار است كه در حكایت نوزدهم گذشت .

سى و یكم: شهید اول در كتاب درة الباهره من الاصداف الطاهره، روایت كرده از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: كه كسى فرزندان مرا اكرام كند، پس به تحقیق كه مرا اكرام كرده و فرمود:

كسى كه دشمنى یا اهانت كند فرزندان مرا، پس به تحقیق كه دشمن داشته مرا و كسى كه دشمن داشته مرا، پس به تحقیق كه خداوند را دشمن داشته است .

سى و دوم: و نیز در آنجا و در كتاب جامع الاخبار از آن جناب روایت كرده كه فرمود: فرزندان مرا دوست دارید نیكوكاران را براى خدا و بدكاران را براى من و آن خبر را سید العلماء المتبحرین میر سید احمد حسینى سبط محقق كركى و خاله زاده میر داماد و داماد او را در منهاج الصفوى ذكر كرده و نیز دولت آبادى از علماء هند در مناقب خود از فوائد جلالیه نقل كرده به این عبارت را اكرموا اولادى

الصالحون لله والطالحون لى چنانچه در فضائل السادات نقل كرده .

سى و سوم: شیخ صدوق در معانى الاخبار روایت كرده كه شخصى از جناب صادق (علیه السلام) پرسید، از معنى حى على خیرالعمل فرمود: بهترین عمل نیكى كردن بر فاطمه (علیه السلام) و اولاد او است .

سى و چهارم: در جامع الاخبار از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: كه اكرام كنید یا گرامى دارید فرزندان مرا و نیكو به جا آرید روش مرا یا تحسین كنید و نیكو شمرید آداب مرا یا به حسن آداب با من سلوك نمائید .

سى و پنجم: در آن كتاب از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: آمیزش مكن با احدى از علویین؛ زیرا كه اگر با ایشان مخالطه و آمیزش كنى همه ایشان را مبغوض خواهى داشت، ولیكن دوست دار ایشان را به قلب و هر آینه دوستى تو ایشان را از دور بوده باشد .

سى و ششم: محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، در كتاب مناقب از محمد بن كعب قرطى، روایت كرده كه گفت: در جحفه 598 خوابیده بودم، پس دیدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب پس رفتم خدمت آن جناب، پس فرمود: به من كه اى فلان مسرور شدم به سبب آنچه مى كنى از احسان به اولاد من در دار دنیا، پس گفتم: كه ایشان را واگذارم، پس به كى احسان كنم كه بهتر از ایشان باشد، پس حضرت فرمود: چون چنین است پس جزاى عمل تو در عقبى با من است. پس نزد آن حضرت طبقى بود كه در آن خرماى صیحانى بود. از آن جناب از آن خرما طلب كردم، پس قبضه از آن به من داد كه در آن هیجده دانه خرما بود، پس تعبیر كردم آن خواب را كه من هیجده سال زندگانى خواهم كرد، پس این خواب را فراموش كردم پس روزى دیدم ازدحام مردم را در موضعى از مردم سبب ازدحام را، پرسیدم گفتند: حضرت على بن موسى الرضا (علیه السلام) آمده، پس دیدم آن جناب را كه نشسته در آن موضعى كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم كه در آنجا نشسته بود و پیش آن حضرت طبقى بود كه در آن خرماى صیحانى بود، پس از آن خرما از آن حضرت طلبیدم پس كفى از آن خرما به من داد، كه قدر آن هیجده دانه بود گفتم به آن جناب كه زیاده به من از آن ده، فرمود: اگر جدم (صلى الله علیه و آله و سلم) زیاده به تو داده بود ما نیز زیاده مى دادیم .

سى و هفتم: عالم فاضل متبحر بصیر سید محمد اشرف بن سید عبدالحسیب بن عالم جلیل میر سید احمد بن سید زین العابدین عاملى اصفهانى، در كتاب فضایل السادات كه براى شاه سلطان حسین صفوى نوشته و تاریخ اتمام آن سنه هزار و صد و شش است از بعضى كتب معتبره نقل كرده كه در شهر بصره زن فقیره علویه بود و چهار نیك اختر داشت كه همه از غایت افلاس بى غذا از سؤالقضاء متلبس به لباس برهنگى گرسنگى بودند، پس داخل شد ایام عید بر آن ماتم زدگان صبیه سعیده صغیره او گریست و گفت

از غایت آرزومندى و نیاز اى مادر آیا گمان دارى و مى بینى كه ما در این عید از نان جوى توانیم سیر شد، پس مادر گریست و از غایت اضطرار از خانه بیرون آمد كه از جهت ایشان تحصیل نانى كند، پس رفت به خانه قاضى بصره قاضى ابوالحسین بصرى، پس گفت: اى قاضى من زن علویه فقیره ام و از براى من چهار دختر جوان عریان است و این ایام، ایام اجراى صدقات است پس نظر كن در امر ما و امر كن براى ما، از بیت المال یا از وجوه آن قدر كه به سبب آن عسرت و تنگى روزگار ما دفع شود و پس به تحقیق كه روز قیامت سوال كرده خواهى شد از ما اگر حقوق ما اهل بیت را به عقوق مبدل سازى، پس قاضى از روى محبت و تكریم به او گفت كه فردا بیا نزد من، كه به خوشى و نیكویى تو را روانه خواهم كرد، چون علویه برگشت یكى از آن دختران گفت اى مادر، اگر قاضى به تو چند درهم نقره دهد براى من چه خواهى خرید، مادر به او گفت چه مى خواهى گفت: قدرى پنبه مى خواهم كه ریسمان كرده پیراهن بدوزم و دختر دیگر گفت: من از آن وقت كه پدرم وفات كرده آرزوى نان بازار دارم، دختر صغیره گفت: من یك قرص نان درست مى خواهم. بامداد روز دیگر مادر نزد قاضى رفت و در گوشه نشست تا مردم متفرق شدند بعد از آن گفت: اى قاضى، من آن زن علویه ام كه دیروز وعده نمودى كه به من و دخترانم احسان كنى، پس قاضى بانگ زد بر او و امر كرد غلامان خود را كه این سیده را بیرون كنید، پس آن علویه بیرون آمد گریان و نالان و شكسته خاطر و با حسرت و ناله مى كرد با زبان فصیح و صوت ملیح و مى گفت چه بگویم با فاطمه دختر كوچك و با زینب دختر بزرگ كه امیدوار و منتظر من هستند و به چه روى برگردم به سوى ایشان و به چه زبان عذر بخواهم، پس گفت : اللهم لاتخیب ظنى فانى رفعت الیك قصتى و منك سئلت حاجتى انك على كل شىء قدیر اى سید من ناامید نگردان امید مرا، پس به درستى كه من بلند كردم به سوى تو قصه خود را و از تو سوال نمودم حاجت خود را به تحقیق كه تو بر همه چیز قادر و توانائى، پس در این حال سیدوك نام مجوسى، مست لایعقل سواره به او برخورد، و چون صداى گریه و ناله آن سیده را شنید گمان نمود در عالم مستى كه آن علویه به صداى بلند تغنى و سرود مى نماید پس آن مجوسى گفت چه خوش است صوت تو و چه دردناك است قلب تو، پس تو را، چه مى شود سیده گمان كرد كه او هشیار و مسلمان و به او ترحم نموده است احوال خود را براى او گفت پس مجوسى به غلامان خود امر نمود كه آن زن را برداشته به خانه بیاورید، چون به خانه رسید براى آن سیده صندوقى بیرون آوردند كه در آن چهارصد اشرفى و پنج دست رخت بود به آن سیده گفت كه این براى تو و دختران تو است، پس سیده به آن مجوسى دعا كرد و برگشت فرحناك به سوى دختران خود، چون دختران آن ها را دیدند مجوسى را دعا كردند و گفتند: اى آن كه حق احسان و نعمت بر ما دارى ساكن گرداند خداوند تو را در قصرهاى بهشت و به تو عطا نماید فوز و رضوان و

خدمت كار تو گرداند در بهشت حور و ولدان و بگرداند تو را از اولیا و محبین رحمن؛ پس در همان شب قاضى در خواب دید كه گویا داخل شد در فضاى بوستانى و به نظر در آورد قصرهاى دلكش نیكو، پس آمد كه داخل آن قصور شود؛ رضوان كه حاجب بود مانع شد، قاضى از سبب ممانعت پرسید رضوان فرمود: این از آن تو بود اگر به نیكوئى معاشرت كرده بودى با آن سیده، ولیكن از تو گرفته شد و داده شد به سیدوك مجوسى، پس قاضى ترسان و هراسان از خواب بیدار شد و فى الحال سوار شد و آمد تا در خانه سیدوك و بر او داخل شد و گفت چه عمل نیك در این ایام كردى، مجوسى گفت: هفت روز است كه مستم از آنچه مى گوئى خبرى ندارم كه كارى كرده باشم، قاضى گفت: نه چنان است فكرى كن و تامل نما، پس غلامان گفتند اى سید ما، تو به آن زن علویه در این ایام چهارصد اشرفى و پنج دست رخت دادى، قاضى گفت: مى فروشى ثواب این عمل خیر را به ده هزار اشرفى مجوسى گفت چه باعث شده تو را بر این معامله گفت: چون در خواب چنین و چنان دیدم مجوسى گفت: هر عمل مقبولى گران بهاء است هرگاه دانستم كه عمل من مقبول شده، مرا تمكن آن نیست كه آن را بفروشم، دست خود را دراز كن كه من گواهى مى دهم به وحدانیت خداوند و رسالت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم)، پس شهادتین گفت و اسلامش نیكو شد و علویه را طلبید و نصف مال خود را به او داد. راوى این حكایت گفت: كه این صنف مردم را خداى عزوجل آفریده براى جنت و راحت، نه براى خدمت و عبادت یعنى، براى صنفى خاصى از عبادت كه دادرسى درماندگان و برداشتن اضطرار بیچارگان باشد كه از افضل عبادات است .

سى و هشتم: در كتاب جامع الاخبار مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كه استخفاف نكنید به فقراء شیعه على (علیه السلام) و عترت او كه مردى از ایشان شفاعت مى كند در مثل دو قبیله كه ربیعه و مضرند .

سى و نهم: و نیز در آنجا روایت كرده از آن جناب كه فرمود: هر كس با اولاد من طعام بخورد خداى تعالى جسد او را بر آتش حرام گردانید و ظاهر آن است كه مراد این باشد كه اولاد آن جناب برابر سر طعام خود حاضر كند و با او طعام بخورد .

چهلم: در كتاب فضائل السادات، از بعضى كتب انساب نقل كرده كه آن جناب فرمود: هر كه نیكى كند به یكى از ذریه من، پس او در بهشت در درجه ما خواهد بود همانا مقصود اصلى از این باب تحریص و ترغیب بر اعانت و رعایت و احسان به ذریه طاهره و سلسله علیه عالیه سادات عظیم الشان و الدرجات بود نه شرح مقامات و خصایص و فضایل و مناقب این طایفه، چه آن بیشتر از آن است كه در این مختصر بگنجد و بسیارى از علما و متقدمین و متاخرین را تصانیف مستقله در این باب است و اتقن از

آن ها در متاخرین سیادت الاشراف سید المحققین العظام سید حسین مفتى كركى دختر زاده محقق ثانى است و اجمع آن ها فضایل السادات سابق الذكر است والله العالم .

باب پانزدهم : در مدح و ترغيب بر شركت در صدقه و انفاقات

1.

در مدح شركت با غیر در صدقات .

2.

در فوائد بقره اى كه بنى اسرائیل آن را قربانى كردند .

3.

در فوائد اجتماع در عبادت .

4.

اوصاف شریك .

5.

حكایت حسن بن مثله و رسیدن وى به خدمت امام عصر .

6.

كیفیت بناى مسجد جمكران قم .

7.

شرح حال كتاب تاریخ قم .

بر هر عاقل هوشمند كه مى خواهد از هر رقم، توشه آخرت و از هر خرمن خیرات خوشه گیرد و لازم كه چون بیند، بعضى یا جماعتى مالى فراهم كرده در راه خداوند صرف كنند و به اجتماع در حضرت مقدسش هدیه برند، به ساختن مسجدى براى عابدان یا انبار آبى به جهت تشنگان یا قنطره و جسرى در معبر مسافران یا مقبره براى مردگان، یا اصلاح راهى براى روندگان، یا كاروانسراى به جهت واماندگان، یا مدرسه براى متعلمان، یا قنات آبى در بیابان و امثال این ها از محل آسایش مسلمانان به نحوى كند كه خود را، به آن جماعت شریك كند و خویشتن را از جمله آن هدیه قرار دهد. هر چند به گذاشتن خشتى یا برداشتن مشتى از خاك باشد. چه از فوائد جلیله این خدمت و بركت توسل به این شركت آن كه شاید در میان آن جماعت كسى باشد كه به جهت صدق نیت و خلوص عقیدت یا پاكى مالش از قذارت و شبهه و حرمت هدیه او در مقدس جنابش مقبول و پسندیده و نامش در دفتر متصدقین صادقین به ثبت رسیده شود و باقى آن هدیه یگانه كه به شراكت آشنا و بیگانه بود اگر رد شود از ساحت و كرمش دور كه در یك معامله كه به اجتماع ابدى به جنابش كردند. پاره اى را بخواند و بعضى را براند، چه این عمل را از بندگانش ناخوش داشته با آن همه هواى و هوس و لئامت و بخل، چه رسد به كردار جنابش كه همه كرم است و فضل و چون قبول نماید از آن صدقه جزئى و مال كم كه سرمایه شراكت بود و نفع كلى برد و خیر عظیمى به او رسد، چه هر چه شریك به همه آنچه به دیگران دهند رسد و با آن قلت و نداشتن بسیارى از شرایط صدقه از فیض نام كامل آن محروم نماند و این یكى از علت و اسرار شركت در عبادت است .

در بسیارى از مواضع، چون نماز كه عمود دین و اعظم و اشرف عبادات جوارحى مسلمین است و در شرع مقدس آن همه تاكید و اصرار و ترغیب و وعده ثواب هاى بزرگ رسیده بر اجتماع در اقامه آن، و به پا داشتن آن به جماعت با پیشوائى كه از اهل صلاح و سداد باشد، چه در همه آن نمازها شركت در جماعت همه را به یكدیگر بسته، شاید نمازى به درجه قبول رسد و از بركت آن از عیوب و مفاسد سایر نمازها در گذرند؛ چنانچه جماعتى از علماى اعلام تصریح فرمودند؛ بلكه بعضى از مفسرین و شیخ بهاءالدین در آخر مفتاح الفلاح در نكته این كه خداوند در سوره مباركه حمد ایاك نعبد فرمودند به صیغه جمع كه بنده مى گوید ما پرستش مى كنیم و حال آن كه مقام، مقام ذلت و انكسار است نه اظهار جلال و تعظیم، پس باید بگوید ایاك اعبد به صیغه مفرد چند وجه گفتند: یكى از آن ها آن كه غرض نماز گذار از كلمه نعبد عبادت خود و عبادت جمیع عابدان است، از انبیاء و اوصیاء مؤمنین و ملائكه جن و به این صیغه عبادت خود را در تضاعیف عبادات آن جماعت درج مى كند و حاجت خود را در اثناى حاجت ایشان معروض مى گرداند تا به بركت طاعت ارباب سعادت طاعت او مقبول و دعوت او مستجاب گردد، پس گوئیا كه بنده مى گوید: خداوندا اگر عبادت من استحقاق قبول ندارد به سایر عبادات مقبوله تشفع مى كنم مرا در دائره ایشان به طفیل قبول داخل گردان و همین نكته لطیفه جارى است در ایاك نستعین كه بنده استعانت مى جوید براى جمیع كارهاى دنیوى و اخروى مؤمنین و صلحا و اخیار و كارهاى خود به طفیل ایشان و همچنین در طلب هدایات خاصه در قول اهدنا الصراط المستقیم باز آن طایفه را شریك كرده و همچنین در سلام بر خود در آخر نماز داخل كرده ملائكه و انبیاء و صلحا را تا از پرتو فرود آمدن سلام خداوندى بر آن گروه از شرور جنى و انسى و ارضى و سماوى دنیوى و اخروى سالم ماند، و از عبادات شراكتى قربانى عید اضحى است، كه در استحباب آن فرمودند: از هفت نفر مى توانند شریك شوند تا هفتاد و شترى یا گاوى یا گوسفندى در راه بكشند هرگاه هر یك متمكن نشوند؛ چنانچه بنى اسرائیل چون مامور شدند به قربانى كردن گاوى مخصوص براى زنده كردن آن كشته مجهول و یافت نشد، جز نزد جوانى كه به جهت نیكى كردن به پدر و صلوات بر پیغمبر و آل اطهار او (علیهم السلام) و تفضیل ایشان بر تمامى خلائق خداوند وعده ثروت و بى نیازى به او داد و به او فرمود كه آن را جز به امر مادر نفروشد، پس فروخت آن را به پر كردن پوست آن از اشرفى و خداوند پوست را فراخ كرد كه به پنج هزار اشرفى پر شد و ایشان اگر چه در اول لجاجت كردند، ولیكن در آخر كار همت نمودند و این مال عظیم را كه به قدر خزانه سلطانى است به شراكت جمع كردند و هر كسى از هر چه داشت دست كشید و براى یك قربانى همه خود را فقیر كردند و آن قربانى را در منصه قبول رسانیدند و از آن قربانى عجیب كه در دنیا هرگز مثل آن نیامده آن اثر عجیب و آن آیه بزرگ خداوندى را دیدند و از بركت آن

مرده را زنده كردند و تهمتى را از میان برداشتند اگر چه دیدن چنین آیه خود كافى بود در نفعى كه از آن صدقه باید به ایشان برسد، ولیكن خداوند باز تفصیل فرموده و توسل به محمد و آل طیبین (علیهم السلام) از ذریه او را به ایشان تلقین كرد و بى تعب و مشقت و تأخیر مدت گنجى در خرابه كه ده هزار اشرفى در آن بود به ایشان نمود هر كس به آنچه داد رسید و به مثل آن نفع دید و خداى را خوشنود كرد و جانى را خرید و آن آیه بزرگ را دید و از براى كشف كروب و دفع شداید به آن هدیه خاصه فایز گردید و از براى ثبوت معاد و زنده شدن اموات و كیفیت رجوع ارواح به اجساد برهان حسى مشاهده نمود و آن را به مقام اطمینان و یقین رساند، و از قیل و قال استدلال و شبهات ارباب ضلال فارغ شد؛ بلكه آن جماعت براى عباد تا روز قیامت برهانى محسوس براى اثبات صانع و توحید و معاد و صدق جزاى اعمال به میراث گذاشتند و به این جهت هزاران هزار مرده حقیقى را زنده كردند و حیات جاودانى دادند، و در مقام تكالیف و اطاعت فرامین الاهیه ایشان را به طاعت نزدیك كردند و از معصیت دور چه به عیان دیده شد و دیگران دانستند كه سلطان عالم عادلى است كه كردارهاى خلق در ظلمت شب در خلوت بر او پوشیده نیست. نیكى را به اضعاف آن جزا دهد و بدكاران را به تازیانه عذاب تأدیب كند. در یك ساعت گروهى از توانگران را بر خاك مذلت نشاند، ساعتى دیگر همه را تاج بى نیازى بر سر گذارد و براى یك عمل جزئى كرورها در دنیا دهد و دعاى بندگان را چگونه وسیله نیل مقصود كند مظلوم را یارى نماید و حاسد را به آتشى كه خود افروخته سوزاند، در مقام قدرت از ملاقات دو بى جان، جان بخشد و در مقام عدالت دامن بى جرم را از لوث تهمت گناه بیرون كشد و مفترى را رسوا نماید، و ظاهر است كه وجدانى شدن این معارف حقه و اضعاف امثال آن جز به دیدن چنین آیت و نظر آن نشود و در آخر آیات این قصه خداوند اشاره به این مراتب فرمود : كَذَٰلِكَ يُحْيِي اللَّهُ الْمَوْتَىٰ وَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ 599 خداى تعالى مردگان را چنین زنده كند و آیات و حجج خود را بر آنچه اشاره شد و غیر آن به شما مى نماید، تا شما بدانید و عقل را به كار بندید و تفكر و تأمل كنید و در اول و آخر این قصه امر فرمود به یاد كردن آن كه با تامل آن فواید را از او بیرون آورند و از آن خرمن خوشه ها چینند و اثر بزرگ آن قربانى و صدقه مقبوله را بینند و به شوق و رغبت افتند و به گرد هم در آیند و در صدد زنده كردن مرده یا اموات بسیار برآیند، مالى جمع كنند و قلوبى مجتمع در میان گذارند و از اعانت زبانى و بدنى مضایقه نكنند.

جهان مستعدین را از هم معاش آسوده كنند كه به فراغت نفوس مرده خود را از نادانى زنده كنند و به آن زنده شدن مردگان بسیارى زنده شوند غرابان تهى دست را از سادات و غیرهم از شر نفس و وحدت نگاه دارند و سبب شوند، براى وجود نفوسى كه سنگین كنند زمین را به عبادت خداوند و بسا هست كه از یك نفر این كار و نظیر آن صورت نگیرد؛ ولیكن از همت جزئى از مال و ترغیب دیگران خود یا به واسطه

آن عقدها باز و مشكل ها آسان شود. بدون ظهور خسارت و خلل در رشته زندگى و این فائده دیگر است از فوائد شركت در عبادت چه بسیار از مهام دین و امور مهمه مسلمین است، كه بى اجتماع و تقویت صورت نگیرد، بلكه در حق جوار اشاره شد، كه همه در همه چیز به همه محتاجند و به قوت و مظاهرت اصلاح امور معاد و معاش خود كنند. تفاوت در ظهور و خفاى بعضى از آن امورات بالنسبه به بعضى و در ظاهر آن تاكید از اجتماع بیشتر شده مثل رفع بلاى عام كه از گناه خاص و عام نازل شده و لهذا امر به اجتماع عام شده .

چنانچه در نهج البلاغه است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : و لو ان الناس حین تنزل بهم النقم و تزول عنهم النعم فزعوا الى ربهم بصدق من نیاتهم و وله من قلوبهم لرد علیهم كل شارد و اصلح لهم كل فاسد 600 و اگر مردم، آنگاه كه فرود مى آید بر ایشان بلاها و برطرف مى شود از ایشان نعمت ها پناه جویند به سوى پروردگار خود، با نیات صادقانه و دل هاى مضطرب ترسناك، هر آینه خداوند به ایشان هر فرار كرده را برگرداند و به صلاح آرد بر ایشان هر تباه شده را و از جمله بلاها و قحط و غلا است كه امر فرمودند به اجتماع مسلمین در صحرا به جهت نماز تضرع و استسقا از خداوند تبارك و تعالى، بلكه فرمودند نمى شود كه چهل نفر از مؤمنین جمع شوند پس خداى را بخوانند در امرى مگر آن كه مستجاب مى شود .

در عدةالداعى مروى است: كه خداوند وحى كرد به عیسى (علیه السلام) كه اى عیسى، نزدیك بیار مومنین را، و امر كن ایشان را كه دعا كنند با تو و در كافى مروى است كه جناب صادق (علیه السلام) فرمود:

چون مؤمن بمیرد، پس حاضر شوند در جنازه اش چهل نفر مرد از مومنین پس بگویند اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا و انت اعلم به منا 601 خداوند مى فرماید امضا كردم شهادت شما را و آمرزیده ام براى او آنچه را كه مى دانم از چیزهائى كه شما نمى دانید، و نیز از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه در بنى اسرائیل عابدى بود كه داوود (علیه السلام) از او به شگفت افتاد، پس وحى فرستاد خداى به سوى او كه، تعجب نیندازند تو را چیزى از امور او، زیرا كه او مرائى است، پس آن مرد مرد داوود (علیه السلام) فرمود: كه رفیق خود را دفن كنید و خود حاضر نشد چون او را شستند پنجاه نفر ایستادند، پس شهادت دادند به آن چون او را دفن كردند. پنجاه نفر دیگر برخواستند، پس شهادت دادند به همان، پس وحى كرد خداوند به داوود (علیه السلام) چه مانع شد تو را كه حاضر شوى به جنازه فلان، گفت: پروردگارا به جهت آن امرى كه مرا بر آن مطلع كردى، پس خداوند به او وحى كرد كه چنین بود؛ ولیكن شهادت دادند قومى از احبار و رهبان كه نمى دانند از او جز خوبى، پس انفاذ كردم شهادت ایشان را در او و آمرزیدم

آنچه را خود دانا بودم كه در او بود و در قصه مباهله رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) با اهل نجران و به همراه آوردن امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) را با خود به جهت نفرین بر ایشان با داشتن آن مقام از نبوت و قرب و كمالات كه عقل از تصور آن عاجز كفایت است، براى ثبوت بزرگى ایشان این كار و شركت و اجتماع در تذلل و بندگى پروردگار، و در تفسیر على بن ابراهیم مروى است كه چون پسران یعقوب كردند، با یوسف آنچه كردند، لاوى به ایشان گفت اى قوم آیا نبستیم ما پسران یعقوب اسراییل الله، پسر اسحاق بنى الله، پسر ابراهیم خلیل الله، آیا گمان مى كنید كه خداوند مى پوشاند این خبر را از پیمبران خود، پس گفتند: حیله چیست؟ گفت: برمى خیزیم و غسل مى كنیم و به جماعت نماز مى گذاریم و تضرع به سوى خداوند تبارك و تعالى مى كنیم كه این خبر را از پدر ما بپوشاند؛ زیرا كه او جواد و كریم است، پس برخواستند و غسل كردند در سنت حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب چنین بود كه نماز جماعت نمى كردند تا برسند به یازده مرد كه یك نفر امام و ده نفر دیگر در پشت سر او نماز كنند، پس گفتند كه چه كنیم كه امام نداریم لاوى گفت: خداى را در پیش روى خود قرار مى دهیم، پس نماز گذاردند و گریه كردند و تضرع نمودند و گفتند پروردگارا بر ما این خبر را مستور دار .

مخفى نماند كه، چنانچه در صلاح زاد معاد، انسان محتاج است به شركت به اخیار عباد و نیكان بلاد كه از پرتو وجود ایشان از مفاسد و شرور عمل خویش آسوده و به بركت و ثواب و عمل شركاء رسیده و همچنین در اصلاح امر معاش او را از چنین شركت چاره نیست و در تجارت و زراعت و مواشى و بوستان چه از براى هر یك از آن ها آفات و مهالكى بى حساب از سماوى و ارضى است، چون خشكى سال و ملخ و غرق شدن و سوختن و امراض و بادهاى سموم و حشرات و دزد و سلطان و كساوى و خسران و نظائر آن كه سبب پاره سو كردگار و پاره حفظ نظام روزگار و بهره محض لطف و دفع مضار و بعضى به جهت امتحان و اختبار و بعضى براى دل كندن از اسباب و توكل بر پروردگار است، ولیكن مشاركت و اختلاط با ابرار و نشو و نما كرده در خیر كه كارهایش میمون و امورش مبارك پیوسته در نعمت زیسته نه، پس از نكبت، عمرى به لقمه نانى با هزار زحمت و دوندگى رسیده، فارغ كند دل را از بیم نزول آفات و زوال بركات چه بركت و یمن مجالست بزرگان و مخالطت با ارباب عزت و شان از آن بیشتر است كه خیر را به خود كشد و شر را از شخص خویش دفع كند. دانه تلخ با گندم آب خورد، و لكه سیاه به مجاورت نگین یاقوت بر افسر شاهى منزل گزینند. اجزاء خسیسه با اعضاء رئیسه از یك سفره در یك وقت غذا خورند و جلد حیوان را محض مصاحبت كتاب خداوند بوسه زنند و بر دیده گذارند .

در نهج البلاغه مذكور است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: با كسانى كه روى كرده به ایشان روزى، شركت كنید، زیرا كه او شایستهتر است براى ثروت و سزاوار است به اقبال حظ و در كافى و تهذیب از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: مخالطه و معامله نكنید، مگر به آنان كه در خیر نشو و نما نموده اند. و فرمود: قرض نكنید از كسانى كه تازه به نعمت رسیدند. و حضرت صادق (علیه السلام) به ولید بن صبیح فرمود: كه براى من از محارف چیزى، زیرا كه بركتى در مخالطه با او نیست نخر و فرمود: كه براى من از محارف چیزى، زیرا كه بركتى در مخالطه با او نیست نخر و فرمود: مؤمن محارف نمى شود و فرمود نخر از محارف كه بركتى در معامله او نیست و محارف بى بخت بى روزى است مقابل مبارك و چنانچه در خریده از مومن كه مبارك است بركت باشد، البته در شركت بهتر و بیشتر خواهد بود و فرمود: معامله نكنید با صاحبان عاهات، چون كور و لال و پیس و ابرص و امثال ایشان، زیرا كه ایشان از هر چیزى ستمكارترند و با اكراه و با سفله و پست فطرتان، زیرا كه سفله بخیر بر نمى گردد و فرمودند: مشاركت نكنید با یهودى و نصارى و مجوس و بسیارى از مفاسد از روى جهل و ندانستن احكام حلال و حرام برخیزد و به سبب مداخله و شركت مومن دانا و واگذاشتن به او در هر حال و پیروى كردن او، چون متابعت ماموم امام را باز آسوده شود، چه گاهى به جهت حرمت از یك جهتى از روى ندانستن اصل حكم یا محل آن مسامحه در آن عذاب هاى سخت كنند و براى زرع در ملك وقفى از روى سركشى و نادانى اولاد زارع را بكشند و زرع را خراب كنند .

چنانچه در تاریخ قم تالیف حسن بن محمد بن حسن قمى، نقل فرمود، از كتاب مونس الحزین فى معرفة الحق والیقین من مصنفات ابى جعفر محمد بن بابویه قمى به این عبارت، باب حكایت بناى مسجد جمكران از قول حضرت امام محمد مهدى (علیه السلام) و على آبائه المغفرة والرضوان سبب بناى مسجد مقدس جمكران و عمارت آن به قول امام (علیه السلام) این بوده كه شیخ عفیف صالح حسن بن مثله جمكرانى (رحمه الله) مى گوید: كه من شب سه شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان سنه ثلث و تسعین و ثلثماه، در سراى خود خفته بودم، كه ناگاه جماعتى مردم به در سراى من آمدند نصفى از شب گذشته مرا بیدار كردند و گفتند برخیز و طلب امام محمد مهدى صاحب الزمان را اجابت كن، كه تو را مى خواند. حسن گفت: من برخواستم به هم برآمدم و آماده شدم گفتم بگذارید تا پیراهن بپوشم آواز آمد از در سراى كه هو ما كان قمیصك پیراهن به بر نكن كه از تو نیست دست فرا كردم و سراویل خود را بر گرفتم آواز آمد كه لیس ذلك منك فخذ سرا ویلك یعنى آن سراویل را كه برگرفتى از تو نیست از آن خود برگیر آن را انداختم و از خود برگرفتم و در پوشیدم و طلب كلید در سراى كردم آواز آمد كه الباب مفتوح چون به در سراى آمدم جماعتى بزرگان را دیدم سلام كردم جواب دادند و ترحیب كردند، یعنى مرحبا گفتند و مرا بیاوردند

تا بدان جایگاه كه اكنون مسجد است، چون نیك بنگریدم تختى دیدم نهاده و فرشى نیكو بر آن تخت گسترده و بالش هاى نیكو نهاده و جوانى سى ساله بر آن تخت تكیه بر چهار بالش كرده و پیرى پیش او نشسته و كتابى در دست گرفته و بر آن جوان مى خواند و فزون از شصت مرد بر این زمین گرد او نماز مى كنند؛ بعضى از جامه هاى سفید و بعضى جامه هاى سبز داشتند و آن پیر حضرت خضر بود، پس آن پیر مرا نشاند و حضرت امام (علیه السلام) مرا به نام خود خواند و گفت برو و حسن مثله را بگو كه تو چند سال است كه عمارت این زمین مى كنى و مى كارى و ما خراب مى كنیم و پنج سال است كه زراعت مى كنى و امسال دیگر باره از سر گرفته رد كنى تا بدین موضع مسجد بنا كنند و بگو این حسن مثله را كه این زمین شریفى است و خداى تعالى این زمین را از زمین هاى دیگر برگزیده است و شریف كرده، تو با زمین خود گرفتى و دو پسر جوان خداى تعالى از تو باز ستد و تو متنبه نشدى و اگر نه چنین كنى آزار وى به تو رسد، آنچه تو آگاه نباشى. حسن مثله گفت: یا سیدى و مولاى مرا در این نشانى باید كه جماعت سخنى بى نشان و حجت نشنوند و قول مرا مصدق ندارند و گفت : انا سنعلم هناك علامت ما اینجا بكنیم تا تصدیق قول تو باشد تو برو و رسالت ما بگذار و به نزدیك سیدابوالحسن رو و بگو تا برخیز و بیاید و آن مرد را حاضر كند وجوه از رهق به ناحیه اردهال كه ملك ما است بیاورد و مسجد را تمام كند و یك نیمه رهق را وقف كردیم بر این مسجد كه هر سال وجوه آن را بیاورند و صرف عمارت مسجد بكند و مردم را بگو تا رغبت كنند و بدین موضع و عزیز دارند و چهار ركعت نماز اینجا بگذارند و دو ركعت نماز تحیت، در هر ركعتى یك بار الحمد و هفت بار قل هو الله و تسبیح ركوع و سجود هفت بار بگویند و دو ركعت نماز امام صاحب الزمان (علیهم السلام) بگذارند بر این نسق چون فاتحه خواند به ایاك نعبد و ایاك نستعین رسد صد بار بگوید و بعد از آن فاتحه را تا آخر بخواند و در ركعت دوم نیز به همین طریق بگذارد و تسبیح در ركوع و سجود هفت بار بگوید و چون نماز تمام كرده باشد تهلیل بگوید و تسبیح فاطمه زهرا (علیها السلام) بخواند و چون از تسبیح فارغ شود، سر به سجده نهد و صد بار صلوات بر پیغمبر و آلش فرستد و این نقل مبارك امام (علیه السلام) كه فمن صلیهما فكانما صلى فى البیت العتیق 602 یعنى هر كه این دو ركعت نماز بگذارد، همچنین باشد كه دو ركعت نماز در كعبه گذارده باشد، حسن مثله جمكرانى گفت: كه من چون این سخن بشنیدم گفتم با خویشتن كه گویا این موضع است كه تو مى پندارى انما هذا المسجد الامام صاحب الزمان (علیه السلام ) و اشارت بدان جوان كردم كه در چهار بالش نشسته بود، پس آن جوان به من اشارت كرد كه برو من بیامدم چون پاره اى راه بیامدم دیگر باره مرا باز خواندند و گفتند بزى در گله جعفر كاشانى راعى است باید آن بز را بخرى و اگر مردم ده بها ندهند بخر و اگر نه تو از خاصه خود بدهى و آن بز را بیارى و بدین موضوع بكشى، فردا شب آن گاه روز

چهارشنبه هیجدهم ماه مبارك رمضان و گوشت آن بز بر بیماران و كسى كه علتى داشته باشد سخت انفاق كنى كه حق تعالى همه را شفاى دهد و بز ابلق و موهاى بسیار دارد و هفت علامت دارد و سه بر سر جانبى و چهار بر جانبى، (كذوالدرهم) سیاه و سفید همچون درمها، پس رفتم، مرا بازگردانید، و گفت هفتاد روز یا هفت روز ما اینجائیم، اگر بر هفت روز حمل كنى دلیل كند بر شب قدر كه بیست و سوم است و اگر بر هفتاد حمل كنى شب بیست و پنجم ذیقعده الحرام دو روز بزرگوار است، پس حسن مثله گفت: من بیامدم و تا خانه آمدم و همه شب در اندیشه بودم تا صبح اثر كرد فرض بگذاردم و نزدیك على المنذر آمدم و آن احوال ماوى گفتم او با من بیامد و رفتم بدان جایگاه كه مرا شب برده بودند، پس گفت بالله نشان و علامتى كه امام (علیه السلام) مرا گفت كه یكى این است كه این زنجیرها و میخ ها اینجا ظاهر است، پس نزدیك سید شریف ابوالحسن رضا شدیم چون به در سراى وى برسیدیم خدم و حشم وى را دیدیم كه مرا گفتند از سحرگاه سیدابوالحسن در انتظار تو است تو از جمكرانى، گفتم: بلى، من در حال رفتم سلام كردم و خدمت كردم جواب نیكو داد و اعزاز كرد و مرا به تمكین نشاند و پیش از آن كه من حدیث كنم مرا گفت: اى حسن مثله، من خفته بودم در خواب شخصى مرا گفت حسن مثله نام مردى از جمكران بامداد پیش تو مى آید آنچه گوید سخن او را مصدق دارى و بر قول او اعتماد كنى كه سخن او سخن ما است باید كه قول او را رد نگردانى از خواب بیدار شدم تا این ساعت منتظر تو بودم، حسن مثله احوال را به شرح با وى بگفت در حال بفرمود تا اسب ها را زین بر نهادند و بیرون آوردند و سوار شدند، چون به نزدیك ده رسیدند جعفر راعى گله بر كناره راه داشت حسن مثله در میان گله رفت و آن بز از پس همه گوسفندان مى آمد پیش حسن دوید و آن بز را برگرفت كه بها به وى دهد و بز را بیاور جعفر راعى سوگند یاد كرد كه من هرگز بز را ندیده ام و در گله من نبوده است الا امروز كه مى بینم و هر چند كه مىخواهم این بز را بگیرم میسر نمى شود و اكنون كه پیش شما آمد، پس بز را همچنان كه سید فرموده بود در آن جایگاه آوردند و بكشتند و سید ابوالحسن الرضا (رضى الله عنه) بدین موضع آمدند و حسن مثله را حاضر كردند و انتفاع از او بستدند و وجوه ده رهق را بیاوردند و مسجد جمكران را به چوب پوشانیدند و سید ابوالحسن الرضا (رضى الله عنه) زنجیرها و میخ ها را به قم برد و در سراى خود گذاشت همه بیماران و صاحب علتان مى رفتند و خود را در زنجیر مى مالیدند خداى تعالى شفاى عاجل مى داد و خوش مى شدند و ابوالحسن محمد بن حیدر گوید: كه به استفاضه شنیدم كه سیدابوالحسن رضا مدفون است در موسویان به شهر قم، و بعد از آن فرزندى از آن وى را بیمارى نازل شد و وى در خانه شد و سر صندوق را برداشتند زنجیرها و میخ ها را نیافتند تمام شد حكایت آن موضع شریف مشتمل بر اعجاز بسیار و مطالب و فوائد و قلت وجود آن در كتب، به مناسبت جزئى نقل كردیم .

مخفى نماند كه مؤلف تاریخ قم، شیخ فاضل بن محمد قمى است و او معاصر شیخ صدوق است و در آنجا از برادر صدوق حسین بن على بن بابویه روایت مىكند و اصل نسخه عربى است و در سنه هشتصد و شصت و پنج حسن بن على بن حسن بن عبدالملك قمى، به امر خواجه فخرالدین ابراهیم بن الوزیر الكبیر خواجه عمادالدین محمود بن الصاحب خواجه شمس الدین محمد بن على الصفى آن را فارسى كرده علامه مجلسى در اول بحار مى فرماید كه آن كتاب معتبرى است؛ ولیكن میسر نشد براى ما اصل كتاب و آنچه به دست ما آمده ترجمه او است و این كلام محل تعجب است، چرا كه فاضل المعى میر محمد اشرف صاحب فضائل السادات در عصر آن مرحوم در اصفهان بود و از نسخه عربى نقل مى كند؛ چنانچه در باب سابق اشاره شد؛ بلكه مرحوم خلد آشیان آغا محمد على كرمانشاهى در حواشى رجال میر مصطفى در باب اسم حسن نام حسن مثله را بردند و مختصر خبر سابق از نسخه عربى نقل كردند و اعجب از این، آن كه اصل كتاب مشتمل است بر بیست باب و عالم خبیر میرزا عبدالله اصفهانى تلمیذ علامه مجلسى در ریاض العلماء در ترجمه صاحب تاریخ گفته كه من ترجمه تاریخ را در قم دیدم و آن كتابى است بزرگ و نیكو كثیر الفائده در چند جلد و الآن جز یك جلد كه مشتمل است بر هشت باب كه به نظر نرسیده بعد از تفحص بسیار و خبر سابق از خط سید محدث جلیل سید نعمة الله جزائرى نقل شده در مجموعه كه از آنجا نقل كردم و پوشیده نماند كه كلمه تسعین در صدر این خبر كه به معنى نود است مشتبه شده بر ناسخ و ظاهرا اصل سبعین بوده كه به معنى هفتاد است، زیرا كه فوت شیخ صدوق پیش از نود است و از این قسم اشتباه مكرر دیده شده و لهذا جماعتى محض رفع اشتباه مى نویسد سبع یا سبعین بتقدیم سین والله تعالى هوالعالم و تمام آنچه گفتیم در این فائده شریفه از منافع اشتراك و اجتماع در دین و دنیا داخل است در فرمان الاهى كه تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىٰ 603 امر است از خداى تعالى امر جمله مكلفان را بر معاونت و مظاهرت و یارى دادن یكدیگر را به بر و تقوى و پرهیزكارى كه نیكو باشد از فضل و احسان و احسن از آن كه اصل اعانت از روى بر و تقوى باشد كه انسان به بر و تقوى اعانت كند دیگر بر بر و تقوى چه شود كه دیگرى را بر بر و تقوى اعانت كند؛ ولیكن اعانت او از روى گناه و سركشى و نیت فاسده و اغراض باطله و به مال حرام و شبهه و پست با منت و اذیت باشد، پس رفع حاجت و سد خلت كه محبوب الاهى و معین بر تقوى بود حاصل شد، ولیكن با خرابى و فساد اصل اعانت و احسن از آن این اعانت را به بار متقى كند و افضل از همه آن شخص بار متقى از روى بر و تقوا بار متقى اعانت كند تا فائز شود به اعلى درجات باب اعانت و اجر آن به تمام برسد .

باب شانزدهم : در شرح حال جماعتى از تهى دستان

1.

تفسیر آیه مباركه و منهم من عاهدالله .

2.

میزان شناختن صدق و كذب معاهده كه در آیه است .

3.

میزان شناختن فضول اسباب زندگى .

4.

حكایت ثعلبه انصارى و بدى عاقبت او .

از جواهر كنوز دین و ایمان كه از آنچه دارایند؛ صدقه نكنند و از خداى تعالى مالى تازه طلبند كه اگر عطا فرماید از آن انفاق نمایند و چون عطا نماید، ندهند، پس به عقوبتى خاصه مبتلا شوند؛ چنانچه در سوره توبه مى فرماید : وَمِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ، فَلَمَّا آتَاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوْا وَهُمْ مُعْرِضُونَ، فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا فِي قُلُوبِهِمْ إِلَىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ 604

پاره اى از مردمان یا منافقان كسى است كه عهد كرد با خداى تعالى كه اگر دهد ما را از فضل خود، هر آینه صدقه دهیم و از شایستگان باشیم، چون به داد ایشان را از فضل خود، بخل به آن نمودند و اعراض كردند و ایشان معتادند، پس از پى در آورد ایشان را بخل، مرض نفاق در دل هاى ایشان تا روزى كه رسند به جزاى خداوند، به سبب آن كه خلاف كردند با خداى خود، آنچه وعده كرده بودند با او به سبب آن كه بودند كه دروغ مى گفتند. در اصل عهد، كه با خداى تعالى كردهاند كه منافق حقیقى بودند كه در دل اقرار و تصدیقى به وجود مقدسش نداشتند، یا داشتند، ولیكن با مقام یقین نرسیده و بناى آن بر پایه محكمى نبوده كه در همان حال معاهده بناى خلاف و غدر داشتند. و در دل بناى به سر بردن آن عهد را نداشتند.

یا در آن حال اگر چه بانى بر وفا نشكستن با خداوند بودند، ولیكن به جهت ضعیف یقین و نهان بودن حب مال و جاه و اعتبار و اولاد و عیال و طول امل و خوف فقر و سؤ ظن به خداوند در مكنون خاطر و سویداى قلب به نحوى كه بر صاحبش گاهى امر مشبته و خود را خالى بیند از آن صفات و منزه داند از آلودگى به كثافت و قذارت آن ها، بلكه خویش را متصف بیند به خلاف آن ها و اظهار كند نفرت و سؤ عاقبت آن ها را، لیكن بجزئى امتحان و اختبار از پا، در افتد و مكنون خاطر بر همه ظاهر گردد و از یك خواهش و اندوه و فرزند و دیدن زینت و متاع و آلات زیادى همسر و رفیق و چشیدن غذاى لذیذ و مشاهده جامه جدید نه عهدى در دل ماند، نه وفا، نه خودى به خاطر آورد، نه خدا، عقده عهدش را اگر به صد زنجیر آهنین محكم بسته بود به یك مثقالى از هواى درهم شكند و، پایه پیمانش را اگر بر پشت ماهى زمین گذاشته به یك خواهش نفسانى از ریشه كند پس آن نفاق كهن كه با شعور اختیار كرده بود نفاقى تازه براى او زاید و خداوند صاحب آن را با نیم مرض عقوبت نماید فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا 605 مرض

دوم كه از جانب خدا است جزاى مرض اول است كه خود برگزیده و به آن امتحان ضعفش به قوت مبدل شود و اگر مستور بود آشكار گردد و اگر اندك بود زیاد شود، پس هم توان گفت آن نفاق جلى یا نفاق یا مستور كه سبب خلف عهد و شكستن پیمان بود نفاقى تازه آرد یا قوتى در آن فزاید. یا پرده از روى وى بردارد و توان گفت كه خدایش چنین عقوبت كند، چه عقاب خداوندى منحصر به آتش جحیم و سوزش حمیم نیست براى دل، نیز عقوبت ها مقرر فرموده كه در پاداش جرمش یا عصیان اعضا در اینجا به او كند؛ چنانچه چه گاهى به بلاهاى آسمانى و ارضى عقوبت نماید : فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم فاما الذین فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم 606 چون میل كردند از خداوند یا دین یا آخرت خداوند نیز بر میلشان افزود و آنان كه در دل هاى ایشان مرضى بود، از نفاق و شرك در آیات خداوندى بر اثر رجس قلبى و قذارت نفسانى رجسى تازه افزوده و این كذب در معاهده با خداوند و نفاق در مراتب مذكوره را هنگام بستن پیمان علامتى است واضح و نشانه اى است، آشكارا كه به دیدن آن هر خردمندى داند كه او كاذب، یا صادق مومن، یا منافق است، پیمان را به جد در دل ببندد یا به زبان در مقام هزل چیزى گوید و اجمال میزان شناختن صدق و كذب آن معاهده براى خودش اگر نفاقش پوشیده و در خود احتمال خلاف ندهد و براى دیگران آن كه بینند اگر آنچه را داراست از انواع اموال و اقسام ملاذ از ملك و عقار و مواشى و مركوب و فرش و جامه و اثاث خانه و زر و سیم و غیر این ها هرگز زیاده از آنچه به او احتیاج دارد بى او رشته زندگیش از هم گسسته شود نگاه ندارد و آن را هر گاه كه به دستش آمد در راه خداوند انفاق كند، چنانچه مكرر در اخبار رسیده كه فضول معاش را نگاه ندارید .

و در جعفریات مروى است از امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گذشت به زنى و او بر پسرش گریه مى كرد و مى گفت الحمدلله كه به شهادت مرد، یعنى شهید شد و معلوم مى شود كه این در پاره اى از غزوات آن حضرت بود. رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود:

بازدار خود را اى زن، یعنى مرده خود را به خاطر جمع تزكیه مكن فلعله كان یبخل بما لا یضره و یقول فیما لا یغینه، پس شاید پسرت بخل مى ورزید به آنچه اگر انفاق مى كرد ضررى به او نمى رسید، چون از فضول معاش بود و سخن مى گفت در آنچه نفعى به او نمى رساند. معلوم مى شود كه این دو صفت و كردار كه به نظر نه شناعتى دارد و نه فتحى در نزد خداوند، چنان بزرگند كه شهادت را از تاثیر و حال مانع مى شوند آن كه فرمودند: بالاى هر نیكى، نیكى دیگر است، تا برسد به كشته شدن در راه خداوند كه برتر از آن هیچ نیكى نیست خصوصا اگر در ركاب همایون آن جناب باشد، پس اگر در رفتار خود چنین باشد، در عهد خود صادق، بلكه به مجرد آرزوى مالى براى صرف خیرى براى او اجر نویسند .

چنانچه در محاسن برقى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: به درستى كه بنده مؤمن

فقیر هر آینه مى گوید: پروردگارا روزى كن مرا تا چنین و چنان از نیكی ها و راه هاى خیر كنم، پس هر گاه دانست خداوند این را از او كه در نیت خود صادق است كه مى نویسد براى او از اجر مثل آنچه مى نوشت براى او اگر آن را مى كرد، زیرا كه خداوند بسیار عطا كننده و كریم است. و نیز در آنجا روایت كرده كه هیچ مومنى نیست كه قرار داده بر نفس خود حسنه یا چیزى از خیرات را، پس حائل شد میان او و آن عمل حائلى مگر آن كه مى نویسد خداوند براى او آنچه جارى كرده بر نفس خود در دنیا و اگر با داشتن زیادى از اندازه احتیاج و دل نكندن از محبت آن ها و انفاق نمودن در راه خدا طلب مال دیگر كند، كه از آن به فقیر دهد در عهد خود كاذب است و در حین معاهده و به راستى بر وفا بانى نیست چه آنكس كه او را نگذارد حال بر انفاق آن زیادى كه دارد و زینت دهد در نظرش نگاه دارى آن را به این كه شاید چندى بعد از این به او محتاج شوى یا عیالت زیاد شود یا فرزندانت، پس از تو بى نیاز باشند. یا شایسته نیست كه تو را دیگران چنین ببینند و نظایر این از مرغبات حفظ و مخوفات انفاق همان كس بعد از رسیدن مال جدید با او خواهد بود، چه آن شیطان است كه حسب فرموده خداوند وعده فقر در وقت قصد انفاق به انسان مى دهد كه الشیطان یعدكم الفقر یا نفس اماره است كه احضرت الانفس الشح بخل و لئامت در او موجود و حاضر و چنانچه حال از عهده این دو بر نیامد یا ضعف آن ها به جهت كمى ثروت كه لازم دارد كمى حرص و قلت شیاطین و موكلین بر او را بعد از آمدن مال جدید، هرگز قوت مقاومت آن ها را نخواهد داشت یا زیاد شدن حرص و طول امل و كثرت شیاطین و بیشتر این جماعت از روى جهل به صنف مایحتاج از غیر آن و تمیز دادن فضول معاش از ضرورى و توهم احتیاج داشتن به آنچه داراست در نزد خود فضولى تصور نكنند و هر چه دارند آن را از ضروریات زندگى خود شمرند و از این جهت پیوسته زیادى از احتیاج بینند. پس بر آنان كه اراده دارند كه به راستى با خداى خود چنین معاهده كنند و از شر شكستن عهد ایمان و به عقوبت نفاق مبتلا نگردند، لازم است اولا شناختن مایحتاج از غیر آن، پس انفاق زیادى و معاهده خدائى و اصدق این امت و ازهد صحابه جناب ابوذر (رحمه الله) در كلام خود كه البته شنیده بود آن را از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) میزانى اجمالا بیان فرمود چنانچه در مقام اول از باب نهم، گذشت .

از جناب صادق (علیه السلام) كه ابوذر گفت: قرار ده دنیا را، دو درهم كه انفاق كنى، یك درهم را بر عیال خود و یك درهم را براى آخرت خویش پیش بفرست و درهم سوم ضرر مى رساند و نفع نمى بخشد، پس آن را مخواه. بگردان دنیا را دو كلمه، كلمه اى براى طلب حلال و كلمه اى براى آخرت و سومى ضرر دارد و نفع نمى دهد مخواه آن را و غرض آن جناب از درهم و كلمه مثال است نه این كه در این دو چنین كند و در باقى ملاذ دنیا بى لجام هر چه خواهد كند، پس باید خطرات قلبیه و لحظات چشم و

خطوات پا و سكنات و حركات و اشارات به تائید حق جل و علا و یا براى تحصیل نفعى از منافع محله دنیا براى خود یا غیر بوده به نحوى كه مانع از یاد خداوند و بازدارنده از ذكر جنابش نباشد و یا براى آخرت. و شیخ ابن فهد روایت كرده از حضرت صادق (علیه السلام) كه فرمود: به عیسى بن موسى، اى عیسى، همه مال ها مال خداى عزوجل است كه نزد خلقش به ودیعت گذاشته و امر كرده ایشان را كه بخورند و بیاشامند و بپوشند و نكاح كنند و سوار شوند از آن ها به میانه روى و باقى را بر فقراء مومنین بذل كنند، پس هر كه از این تعدى كرد آنچه بخورد از آن حرام و آنچه بنوشد از آن حرام و آنچه بپوشد از آن حرام و آنچه نكاح كند از آن حرام و آنچه سوار شود از آن حرام است .

در كافى مروى است كه جناب صادق (علیه السلام) نظر كرد به سوى فراشى در خانه مردى پس فرمود:

فراشى براى مرد و فراشى براى اهل و فراشى براى مهمانش و فراشى براى شیطان و آخر خبر در خصال چنین است كه فراش چهارم مال شیطان است و نظیر این خبر را از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نیز روایت كرده و نیز در كافى مروى است از آن جناب كه فرمود: كسى كه بنا كند فوق آنچه محل سكناى او است روز قیامت تكلیفش كنند كه او را بردارد و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود:

هر بنائی كه براى كفاف نیست، پس او بر صاحب خود روز قیامت وبال است و در فقیه مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كس بسازد بنیانى را محض ریاء و سمعه، بر مى دارد آن را خداوند روز قیامت از زمین هفتم در حالتى كه او آتشى است كه مشتعل است از او، پس آن را طوقى مى كند و در گردنش مى گذارد و او را در دوزخ مى اندازد، پس چیزى او را حبس نمى كند پیش از قعر آن، كسى عرض كرد یا رسول الله، چگونه بنا مى كند به جهت ریا و سمعه، فرمود: بنا مى كند زیاده از آنچه او را كفایت مى كند، محض تكبر كردن به سبب او بر همسایگانش و مباهات كردن بر برادرانش .

و در مجموعه شیخ ورام و غیره منقول است كه: سعد وقاص به عیادت سلمان رفته بود، پس سلمان گریست سعد به او گفت: چه تو را به گریه آوردهاى ابوعبدالله، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) وفات كرد و حال آن كه از تو راضى بود و بر آن جناب بر سر حوض وارد خواهى شد، پس سلمان گفت: آگاه باش كه من گریه نمى كنم به جهت ترس بر مردن و نه به جهت حرص بر دنیا ولیكن رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ما را وصیت كرد، پس فرمود: هر آینه بوده باشد قوت شما و آنچه به آن، روز خود را گذرانید؛ مثل توشه سوارى و حال این كه حول من این اساود است و نبود حول او مگر انجانه و كاسه و مطهره و ابن اثیر جرزى در نهایه این حدیث را نقل كرده و گفته اساود جمع سواد است و هر شخصى از انسان و متاع و غیر آن سوادى است و جائز است كه اراده كرده باشد از اساود مارها كه جمع اسود باشد كه مار است تشبیه كرده آن متاع را به مارها به جهت رسیدن ضرر به او از وجود

آن ها و اگر انسان عاجز باشد از درك این مقام، پس لامحاله طلب زیاده نكند و در مقام آن معاهده بر نیاید كه شاید به جهت امتحان به او دهند، و او بخل كند، پس حال او حال ثعلبه بن حاطب انصارى شود، چنانچه شیخ ابوالفتوح و غیره روایت كردند كه بیامد نزد حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) و گفت یا رسول الله، خداى را دعا كن تا مرا مالى دهد، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت ویحك یا ثعلبه 607 برو و قناعت كن به این كه دارى كه شكر كننده بهتر باشد از بسیارى كه، شكرش نكند، روزى چند برفت دیگر باره باز آمد گفت: یا رسول الله، از خداى تعالى، در خواه تا مرا مالى دهد، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: تو را به من اقتدا نیست كه اگر من بخواهم بعز عرش خداى كه كوه هاى زمین براى من زر و سیم شود؛ برفت، پس از آن باز آمد گفت: یا رسول الله، از خداى بخواه، تا مرا مالى دهد كه من حق خداى از آن بدهم و حق ها از آن بگذارم و به او صله رحم كنم. رسول الله گفت:

بار خدایا ثعلبه را مالى ده و ثعلبه گوسفندى چندى داشت، خداى تعالى زیادتى در او نهاد تا چنان مورچه فزاید، او مىفزود، و چون مالش زیاد شد، خویشتن به تعهد و رعایت مال داشت، پس از آن كه پنج نماز در مسجد با رسول الله كردى، چنان شد كه جائى ساخت كه بیرون از مدینه كه گوسفندش آنجا بودى و نماز پیشین و دیگر با رسول الله بكردى و نماز بامداد و شام و خفتن آنجا كردى، گوسفند زیاده شد، پیشتر رفت وادى بزرگ بود دور از مدینه آنجا رفت و جاى ساخت و پنج نماز از مسجد ببرد و آنجا بماند و از مسجد و نماز جماعت و اقتداء به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) باز ماند، و آدینه و نماز آدینه به مسجد آوردى چون مال بیشتر شد از نماز آدینه نیز بماند و آنجا مقیم شد و اگر كسى آنجا بگذشتى احوال مدینه از او پرسیدى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: ثعلبه چه كرد، گفتند: یا رسول الله، ثعلبه چندان گوسفند دارد كه در هیچ وادى نمى گنجد به فلان وادى رفته است و آنجا جاى ساخته و مقام كرده و رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت : یا ویح ثعلبه یا ویح 608 اى واى، اى واى، ثعلبه سه بار، چون خداى تعالى آیه صدقه فرو فرستاد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مردى را از جهینه بخواند و یكى از بنى سلیم و براى ایشان احكام و اسنان صدقه بفرمود نوشتن و گفت برود و از ثعلبه حق خدا بستانید به فلان مرد سلمى روید و او شتر بسیار داشت و از او نیز زكات بستانید و ایشان بیامدند و نامه رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) بر ثعلبه خواندند و از او زكات خواستند او گفت: این جزیه چیست این نیست الا مانند جزیتى، بروید به جاى دیگر كه خواهید رفتن تا چون باز آئید من راى خود به بینم، ایشان برفتند و به نزدیك آن مرد سلمى شدند و نامه رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) بر او خواندند او گفت : سمعا لامر الله و حكم رسول الله سمیع و مطیعیم فرمان خداى و فرمان رسول خداى را، آن گه در میان افتاد و آنچه رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) نوشته بود از اسنان شتر گفت: بگیرید،

خیار و بهترین آن این ساعیان، گفتند ما را نفرموده اند كه خیار مال بستانیم، از عرض مال بده آنچه مى خواهى. گفت: حاشا كه من جز خیار و گزیده به خدا و پیغمبر او بدهم، ایشان بستاندند و باز آمدند و به نزدیك ثعلبه رفتند، گفتند: چه مى دهى، بده تا برویم او دیگر بار همین مقاله گفت كه این جزیه است و مانند جزیه بروید جاهاى دیگر، چون همه پرداخته باشند و به نزدیك من آئید برفتند و صدقات بستدند و باز نزدیك ثعلبه آمدند او گفت: این نامه كه دارید مرا دهید نامه بستد و دیگر باره برخواند و گفت: این جزیه است، شما بروید تا من در این معنى راى خود ببینم، ایشان باز پیش رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) آمدند و این حال بگفتند، رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت : یا ویح ثعلبه یا ویح ثعلبه 609 اى واى، اى واى ثعلبه؛ آنگه سلمى را دعا كرد بخیر و خداى تعالى در حق ثعلبه این آیه فرستاد و منهم من عاهد الله تا و هم معرضون 610 این آیه در حق ثعلبه آمد رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) بر صحابه خواند مردى از خویشان ثعلبه حاضر بود آن بشنید برخاست و به نزدیك ثعلبه آمد و گفت ویحك یاثعلبه خداى تعالى در حق تو سه آیت قرآن فرستاد ثعلبه برخاست و به نزدیك رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت من صدقه بیاورم چنانكه فرمایى رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: بعد از این كه گفتى این جزیه است خداى مرا فرموده است كه صدقه تو قبول نكنم او برخاست و خاك بر سر كرد و فریاد كردن گفت، رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: این است كه تو را گفتم و تو فرمان نبردى او برخاست و بازگشت و به جاى خود شد. رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) در آن مدت به جوار رحمت خداى شد و صدقه او قبول نكرد و در عهد ابوبكر بیامد و گفت: صدقه من قبول كن، گفت: رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) صدقه تو قبول نكرد، من نیز قبول نكنم، چون عمر به خلافت نشست بیامد و درخواست تا صدقه بیاورد عمر نیز قبول نكرد و در عهد عثمان نیز بیامد او نیز قبول نكرد و در آخر عهد عثمان از دنیا رفت .

باب هفدهم : در بيان اجمالى از تكليف فقراء و محتاجين و گيرنده بالنسبه به اغنياء و اهل ثروت و معرفت حكم سوال از ارباب اموال به زبان حال يا مقال

1.

حدیث شریفى در حقیقت توكل

2.

مطالبى كه باید آن ها را از خدا خواست یا نخواست .

3.

عمده موانع استجابت دعا .

4.

جایى كه سؤال از مخلوق واجب است .

5.

جایى كه سؤال از مخلوق حرام است .

6.

ذكر چندین داستان و مفاسد سؤال .

7.

در این كه با سؤال آبروى سائل مى رود

8.

مؤمن نباید خود را خوار كند .

9.

زیبایى بى نیازى از مخلوق .

10.

در تهدید سؤال از مخلوق و تخویف بر سؤال .

11.

شرائط حاجت خواستن از خدا .

پوشیده نماند از آنجایى كه انسان سرمایه و بضاعتى جز فقر و نیستى ندارد، چون به خود نكرد چیزى از خود نه بیند و خود را داراى هیچ نداند و آنچه را به صورت مالك است، چون عاریه و امانتى است كه تا اذن تصرف و قوه آن را ندهند نتواند از آن ها لذتى برد و خیرى بیند. گاهى پس گیرند، گاهى گذارند، اما به ودیعت كه از تصرف در آن محروم است، تعب حفظش از او و نفعش براى دیگران است، پس او را چاره نباشد از سوال آنكه داراست و بى نیاز اگر خواهد دهد و از خزینه اش چیزى كم نشود و اگر ندهد از روى مانع و عیبى است كه در او نگرد، نه به جهت لئآمت و بخلى است كه دستش را گیرد. سائل هر آنچه الحاح كند ملال نگیرد و از مسئلت ذلتى به او نرسد و آبى از رخسارش نریزد هر چه رد كند و محروم نماید باز اجر بندگى و مزد عبودیت باقى است و اگر صادقانه كسى در كرمش را كوبید كفش از خیر خالى نیست مصاحبتى ندارد كه بخشش را در نظرش قبیح و امساك را نیكو نماید و خزانه نعمتش را اندازه و نهایتى نیست، كه چون بردارد از آن چیزى بكاهد نه براى خود وقتى معین نموده كه در غیر آن وقت حاجت خویش نشود نزد او برود و نه دربانى دارد كه بى دادن رشوه نتوان از او عبور نمود نعمتى نباشد كه به وهم اندر آید و در خزانه اش نباشد و در آن خزانه چیزى نباشد كه گاهى او را به آن حاجت افتد .

شیخ جلیل هارون بن موسى تلعكبرى روایت كرده از نوف بكالى گفت: دیدم امیرالمؤمنین، (علیه السلام) را كه پشت كرده و شتابان مىرفت، گفتم: اى مولاى من، كجا را قصد كردى فرمود: بگذار مرا كه آرزوهاى من پیش انداخته مرا به سوى محبوب، گفتم: اى مولاى من، آرزوهاى تو چیست؟ فرمود: دانسته آن ها را آن كه آرزو از او است و بى نیازم از ظاهر كردن آن ها براى غیر او بنده را كافى است در تادبش كه شریكى قرار ندهد در نعمت او و حاجات خود غیر پروردگار خود را، پس گفتم: یا امیرالمؤمنین، من بر نفس خویش ترسانم از حرص و نگریستن به سوى حطام دنیا، پس فرمود: به من كجائى، تو از پناه خایفین و كهف عارفین، گفتم دلالت كن مرا به سوى او، فرمود: به درستى كه خداوند عزوجل مى رساند آرزوى تو را به حسن تفضل خود و تو ملازم او شو به نیت و قصد خود و روى گردان از بلاى سخت

كه در دل دارى و اگر تو را مهلتى داد در اجابت، پس من ضامنم از ورود آن و منقطع شو به سوى خداوند، زیرا كه مى فرماید: قسم به عزت و جلال خودم و هر آینه قطع مى كنم آرزوى هر كه به غیر من امید دارد به ناامیدى و هر آینه مى پوشانم او را جامه خارى در میان مردم و هر آینه دور مى كنم او را از ساحت قرب خود و هر آینه جدا مى كنم او را از وصل خود و كم و بى قدر نمایم یاد او را حال آن كه بر نداشتن سختى ها به دست من است. آیا امید دارد سواى مرا و حال آن كه منم زنده و باقى هستم، مى كوبد درهاى بندگان مرا و حال آن كه آن ها بسته است و وامی گذارد در مرا و حال آن كه باز است، پس كیست آن كه امیدوار شد به من از براى جرم هاى بسیارش، پس من امیدش را ناامید كردم، گرداندم آرزوى بندگان خود را متصل به خویش و گرداندم امیدهاى ایشان را ذخیره براى ایشان در نزد خود و پر نمودم آسمان هاى خود را از كسانى كه ملالت نگیرند از تسبیح من و امر كردم ملائكه خود را كه نه بندد درها را میان من و میان بندگان من، آیا نمى داند آن كه اگر انبار كرده او را بلائى از بلاهاى من، آن كه مالك نیست احدى برداشتن آن را، مگر به اذن من، پس چرا بنده از من به سبب آرزوى خود رو بر مى گرداند و حال آن كه به او دادم چیزى را كه سوال نكرده بود، پس از من سوال نمى كند و از غیر من سؤال مى كند، آیا مرا چنین مى داند كه ابتداء عطا مى كنم خلق خود را بدون مسئلت آنگاه از من سوال مى كنند، پس اجابت نمى كنم سائل خود را آیا من بخیلم، پس بنده ام مرا به بخل نسبت مى دهد آیا دنیا و آخرت از آن من نیست، آیا كرم و جود صفت به من نیست، آیا فضل و رحمت به دست من نیست، آیا نه آن است كه آرزوها به آخر نمى رسد، مگر به سوى من، پس چه كسى آن ها را از من كه قطع مى كند و شاید كه امیدوار شوند آرزومندان از غیر من، قسم به عزت و جلال خود اگر جمع كنم آرزوهاى اهل زمین و آسمان را، آن گاه عطا نمایم به هر یك از ایشان كم نشود، از ملك من مقدار پارهاى از عضو مورچه و چگونه كم مى شود عطائى كه من او را زیاد كردم، اى چه عذاب كه براى مأیوسین از رحمت من است.

اى چه عذاب كه براى كسى است كه مرا عصیان كرده و حمله آورده بر حرام كرده هاى من و مراقبت نكرده مرا و سركشى كرده بر من، آن گاه حضرت مناجاتى به نوف تعلیم فرمود كه آن را در صحیفه ثانیه علویه ذكر نمودیم و همین خبر شریف كافى است و از براى ترغیب و تشویق فقراء و محتاجین به سوى در خانه رحمت خداوند غنى قادر دانا به احوال عباد و خواستن كشف مهام و انجاح مرام خود را از جزئى و كلى دنیوى و اخروى داخلى و خارجى از جناب احدیتش با صدق در سوال چه اگر در مسئلت خود كاذب باشند ناچار خائب برگردد و دانستن سوال صادق و كاذب و تمیز دادن خواهش بجا از خواهش بى جا امرى است، مهم و لازم بر هر سائل مسلم و گاه شود كه مطلب شایسته و به جا است ولیكن خواسته آن را خصوص این سائل، بیجا است. توضیح این اجمال آن كه بحرى از حوائج و مطالب انسانى

چنان است كه هیچ كس در هیچ وقت نتواند آن را از خداوند بخواهد و سوال آن از حضرت احدیت، حرام است، چون طلبیدن مقام نبوت و امامت، بلكه درجات عالیه از علم و معرفت با اعراض از جمیع مقدمات و اسباب تحصیل آن و مشغول بودن به آنچه زیاد كند نادانى و ریبه و شك را و خواستن تمامى آنچه در شرع حرام شده و آنچه سبب باشد براى اختلال نظام و عالم و امثال این ها از آنچه سائل را قابلیت نباشد، یا حاجب حرام باشد. و در خصال مروى است كه امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: اى صاحب دعا، سوال مكن چیزى را كه حلال نیست و چیزى كه نخواهد شد و بعضى از آن ها چیزهائى است، كه هر كس در هر حال به هر مكان باید آن را بخواهد و تضرع كند و الحاح و اجابت آن به هر وسیله و راه كه توان، به توسط آن به آن ها رسید و وصول به آن ها را آسان كند و براى آن ها حدى نیست و معلوم و مقدارى مشخص و مقامى معین، كه چون به آن رسید براى سوال دیگر جائى نماند، چون تشنه كه آبى طلبد چون به او دادند و نوشید براى طلبیدن آن محلى نماند، بلكه به هر درجه آن اگر رسید باز برتر از آن درجه باشد. كه باید طالب باشد و سوال نمود تا جان در بدن و روح در قالب است، چون مغفرت و رضا و خشنودى خدا و محبتش و بهشت و درجات آن و برائت از دوزخ و دركات آن و هدایات خاصه و محض اخلاص و حقیقت توكل و صدق تسلیم و نورانى شدن دل و شرح صدر و قوت معرفت و زیادتى ایمان و كمال یقین و تمام رضا و رقت قلب و نظائر آن و پاره اى از آن ها حاجاتى است كه رو مى دهد به انسان و مختلف مى شود به سبب اختلاف زمان و حالات و اطوار و امكنه و در طلب آن نیز محذورى نباشد و این بر دو صنف است :

اول: آن كه خداوند براى آن راه هاى مخصوصه و اسباب معینه قرار داده كه باید از آن راه آن ها را به دست آورد، مثل واجبات از تكالیف و مستحبات و محرمات و مكروهات و مباحات و توابع آن ها كه بایست عامى از راه تقلید و عالم از كتاب و سنت و عقل قطعى بر آن ها ظفر یابند .

دوم: آنچه كه براى وصول آن ها راهى مخصوص معین نفرمودند مثل شفاء مرض و اداى دین و وسعت روزى و تخلص از دشمن و نجات از مهالك، چون طاعون و وبا و گم شدن در بیابان و مصاحبت دو نان و مفارقت دانایان و روزى شدن فرزند و بقاء نسل و معرفت مآل كار میت و اطلاعى بر خیریت امرى كه اراده كرده آن را و امثال این ها از حوائج كه نه واجب است طلبیدنش غالبا و نه محذورى است در آن و اگر در مقام طلب بر آمد و از غیر خداوند نخواهد و اگر از خداى خواست، چون قسم دوم كه سوالش واجب بود باید از بابش درآید و با شرطش بخواهد و چنانچه به زبان آن را مى طلبد، به كردار و رفتار خلاف آن را طالب نشود و اظهار كراهت و اعراض نكند، چون طالب فرزند كه عیال اختیار نكند و مشغول به انواع معاصى كه در آن حال استغفار كند و سائل مال كه دل به دیگران بسته و چشم بر دست

و كرم مثل خود گماشته و شب و روز با قسم و توسل و انواع تذلل خود را بر ایشان عرض نموده و فقر خویش بر آن ها نمانده، چه این جماعت اگر چه به زبان خداى را خوانند اما به دل و به كردار بر در خانه اغیار ایستاده اند به زبان با خداى راز گویند و به دل و جوارح براى ذات مقدسش صد انباز گیرند، بلكه باید به دل از دیگران مایوس و با خداى خود مانوس همه را فقیر و عاجز داند از روى حقیقت و وجدان و خداى را مالك قادر عالم حكیم داند. به مشاهده و عیان در واسطه بودن روزى و رسیدن نعم الاهى بشر را چون كشتى و حیوان باربر پندارد و مقلب قلوب و بخشنده و میل و نفرت را به دل ها جز حضرت احدیت كسى را نداند به خود و اعمال ناشایسته خود به دقت نگرد و حساب خود را از نفس، چون شریك از شریك عدوى خائن مكار كشد و خیانت خود را در امانت الاهیه از جوارح و قوى و اموال كه به او سپرده بر خود معلوم نماید، كه تا چه حد تعدى و تفریط كرده و از حدود شرع تا به كجا تجاوز نموده و مستحق چه مقدار سیاست و عقوبت شده و از ساحت قرب و مقام لطیف و احسان تا چه اندازه دور افتاده تا بر او مكشوف و هویدا شود كه سزاوار حال و مناسب افعالش رسیدن عقوبت است نه نزول رحمت، و جزاى كردار و نتیجه اعمالش دیدن انواع نقمت است، نه الوان نعمت، مقامش را با این سرمایه خسران مقام دزدى بیند كه بر در خانه صاحب مال به جهت سوال ایستاده و مى داند كه صاحب خانه از دزدیش مطلع و بر تعذیبش قادر ولیكن به امید وسعت و كرم و عفو درى مى كوبد و چیزى مى طلبد، كه اگر داد جز كرم بى اندازه سببى ندارد و به قدر بال مگسى استحقاق نداشت، تا آن را ملاحظه نماید و اگر نداد ظلمى ننمود و مستحقى را محروم نكرد، چون با یاسى چنان از مخلوق و خونى چنین از رد به جهت شقاوت نفس و كردار زشت و طمعى بى سبب از دریاى كرم بى ساحل حضرت مالك الملوك اگر حاجتى خواست و سوال كرد، سائلى است صادق كه وعده اجابتش دادن، به دادن همانچه خواسته یا بهتر از آن كه حاجتش به آن بیش و به حالش در دنیا یا آخرت اصلح است و بیشتر مردم به جهت نداشتن این حالت و خود را مستحق دانستن به هر قسم لطف و مرحمت و ندیدن در خویش جرمى قابل مواخذه و رفتن اگر باشد به راندن استغفار بر زبان و پنداشتن تاثیر را در اذكار و ادعیه و ختوم مانند خواص اشیا از تدبیر و تسخین و ترطیب و تخفیف و تسمین و امثال آن كه در تاثیر محتاج نبود به وجود هیچ حالت نفسانیه و هیچ صفتى از صفات رذیله او را، مانع نباشد ضرر ایشان از ادعیه و او را بیش از نفعى است، كه در آن ها معتقد و از آن ها متوقعند. زیرا كه از عالمى مثلا دعائى براى حاجتى مخصوص گیرند یا در كتاب معتبرى بیند، پس آن را در آن حاجت خوانند یا غذاى حرام و لباس حرام و مكان حرام و شغل حرام و اغراض از فرایض بسیار و قلب شاك خراب ویران عارى از صفات اهل ایمان، پس اجابت ظاهرى در عقب آن بلا فضل نه بینید، پس گاهى به دعا بد گویند كه من به فلان دعا اعتقاد ندارم كه مكرر خواندم و

اثرى ندیدم و گاهى واسطه را دشنام دهند كه چه دروغ ها گویند و مردم فریبند و بسا هست كه در بالاتر از ایشان شك كنند و در اصل دین سست شوند و از كثرت جهالت و غرور در خویش مانعى نه بینند و از همه معائب خود را منزه دانند با آن كه در قسم اخیر از اقسام حاجات كه غالبا ادعیه و اذكار را به جهت انجاح او خوانند علاوه بر قابلیتى محل و عدم استحقاق اجابت در بیشتر موانع دیگر هست، كه با حسن حال و استحقاق او مر اجابت را جمع مى شود مثل مضر بودن آنچه خواسته به حال او اگر چه از نادانى خیرى در او پنداشته یا مالى خواسته و سبب طغیان او است و زنى خواسته كه مایه بردن ایمان او است و فرزندى خواسته و دشمن جان او است و شفائى طلبیده و مرض مورث غفران او است یا به حال نظام عالم چون عاجز از تحمل گرما كه در فصل آن سرما خواهد كه به جهت شخص او از تمام منافع گرما از براى انسان و حیوان و نبات و جماد؛ بلكه براى خود داعى دست كشند و به عكس در موسم سرما تشخیص صلاح و فساد واقعى، این رقم حوائج را علمى بایست كامل و بصیرتى تمام و تاییدى سماوى و نفسى بى هوى و تاملى با دقت و نظرى در عواقب و در بزرگى امر او همین بس كه نوح (علیه السلام) با آن مقام نبوت، نجات پسر خود را خواهد پس خطاب رسد :

إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ۖ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ؛ قَالَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ وَإِلَّا تَغْفِرْ لِي وَتَرْحَمْنِي أَكُنْ مِنَ الْخَاسِرِينَ 611

اى نوح، این پسر پیرو تو نیست صاحب ناشایسته است، پس نخواه از من چیزى را كه دانا نیستى به صلاح او و من پند مى كنم تو را كه نباش از نادانان، یعنى به صلاح و فساد آنچه را خواهند گفت:

پروردگار من پناه مى برم به تو از این كه بخواهم از تو چیزى را كه دانا نیستم به او؛ یعنى به صلاحش و الا هر با شعورى مى داند كه چه مى خواهد و اگر مرا نیامرزى و رحم نكنى، مى باشم و از زیانكاران و همه آن تهدید است و این معذرت و طلب عفو و ترحم به جهت صورت آن دعا بود كه با ندانستن به صلاح معلق نفرمودند به صلاح وگرنه مقام آن جناب از آن بزرگتر است كه با علم به صلاح منجزا چیزى بخواهند چه رسد به آنجا كه ندانند و این قضیه دستورالعملى است براى تهى دستان از گوهر دانش و بینش، كه تا صلاح حاجت را با بصیرت تمام نفهمند، نخواهند و با فهمیدن مغرور نشوند و منجز سوال نكنند، كه خطاى ایشان بیش از صواب و پوشیده از ایشان زیادتر از ظاهر شده بر ایشان است. بالجمله با این دو مانع بزرگ كه یكى نداشتن استحقاق و دیگرى نبودن صلاح و سایر موانع جزئیه كه در باب آداب دعا ذكر شده است اگر دعائى مستجاب شود و سائلى را عطا فرمایند محل تعجب و استغراب است كه چگونه سائل و سوالش از چنگ این موانع رها شدند و از براى آنچه گفتیم شواهد از آیات و اخبار بسیار است، كه مقام ذكر آن ها نیست كه در وضوح به مكانى است كه به دلیل حاجت ندارد و چون دانستى كه

انسان فقیر عاجز باید سوال كند اما از غنى كریم و حاجات خود را بخواهد اما از قادر روف رحیم و این از لوازم و آثار توحید در ذات و صفات و افعال خداوند تبارك و تعالى است، چه آن كه در دل از روى برهان و وجدان و مشاهده و عیان اقرار و اذعان نمود كه نیست خالقى و رازقى جز ذات مقدس یگانه در صفات كمالیه منزه از عجز و جهل و احتیاج و سایر نواقص كه هر مضطر ناچار به او پناه برد و هر غریق از او نجات طلبد، البته از غیر جناب اقدسش چیزى نتواند خواست، زیرا كه او را مانند خود فقیر و عاجز داند و هرگز فقیر از مثل خود چیزى نخواهد، مگر در آنجا كه به فرمان الاهى او را حواله بر مخلوق كنند و اذن سوال از غیر دهند كه در آن جا سوال رواست بلكه گاهى واجب و گاهى مستحب شود، با مراقبت حالت قلبیه كه در دل محض فرمانبردارى سوال كند، نه آن كه او را مالك ضرر و نفعى داند و اگر فرمان نرسد حرام یا مكروه است كه بالاخره خود را به آنجا كشاند، پس مكشوف شد كه سوال از مخلوق را احكام مختلفه باشد .

اول: وجوب و آن در سوال از علوم واجبه عینیه است كه هیچ انسانى را چاره از آموختن آن ها نیست، چون معارف حقه و عقاید دینیه كه جهل به آن ها خلود ابدى آورد در دوزخ و معرفت معاصى قلبى و جوارحیه كه در هر حال مكلف است به ترك آن ها و ارتكابش یا دخول جهنم آرد، یا عذاب برزخ و قیامت و معرفت واجبات عملیه قلبیه و جوارحیه هر آن یا روز یا ماه یا سال كه در كتب فقیه و اخلاق مشروح شد، پس بر نادان واجب است تعلم این علوم از اهلش به ادب و شروط و ترتیب كه در محلش علماى ما آیات و اخبار بسیار كه امر فرمودند در آن به سوال علم از علماء ذكر فرمودند و نیز واجب شود در حال اضطرار و خوف هلاكت نفس، از گرسنگى یا تشنگى یا سرما یا گرما یا واماندگى در بیابان و بسته شدن راه چاره جز ارباب سوال كه در آن وقت به قدر سد رمق واجب شود .

و در كتاب دعائم الاسلام مروى است كه: حضرت باقر (علیه السلام) روزى به بعضى از اهل بیت خود فرمود: كه سائل را رد نكنید پس مردى از اصحابش كه در آنجا حاضر بود گفت: اى فرزند رسول خدا، گاهى سوال مى كند كسى كه مستحق نیست، فرمود: شاید رد كنند كسى را كه اعتقاد كنند مستحق نیست و او مستحق باشد، پس نازل شود بر ایشان، پناه مى برم به خداوند از آنچه به یعقوب نازل شد آن مرد گفت:

به یعقوب چه نازل شد فرمود: كه یعقوب هر روز براى عیال خود یك گوسفند مى كشت و این گوسفند بر ایشان قسمت مى كرد آنقدر كه ایشان را كافى باشد و در عصر او پیغمبرى بود از پیغمبران كه عزیز بود در نزد خداوند و كسى به او اعتنا نداشت، پس خود را گمنام و امر خود را پنهان نمود و مشغول سیاحت شد و دنیا را ترك كرد و به هیچ كارى مشغول نشد جز آن كه اگر گرسنگى او را بى طاقت مى كرد،

مى ایستاد بر در خانه پیغمبران یا اولاد پیغمبران یا صلحاء و سوال مى كرد، چنانچه اهل سوال، سوال مى كنند، پس اگر به قدر آن كه سد رمق خود كند مى یافت از پى شغل خود مى رفت و از مسئلت دست مى كشید و عبورش شبى به خانه یعقوب افتاد و ایشان از خوردن طعام فارغ شده بودند و در مائده غذاى بسیارى مانده بود، پس سوال كرد اعراض نمودند نه به او چیزى دادند و نه او را برگرداندند و طول داد ایستادن را به انتظار چیزى كه نزد ایشان بود تا این كه ضعف گرسنگى و ضعف طول ایستادن بر او غالب شد و از پا در افتاد و غش كرده، پس به حال نیامد، تا پاره اى از شب گذشت و دید او را كسى كه بر او گذشت و چیزى به او داد كه به آن زنده ماند، پس برگشت و در همان شب یعقوب ملكى را در خواب دید كه نزد او آمد، پس گفت: اى یعقوب پروردگار عالم مى فرماید: در معیشت تو وسعت دادم و نعمت را بر تو تمام كردم، پس مى گذرد بر در خانه تو پیغمبرى از پیغمبران من، كه مكرم است نزد من و او بى طاقت شده بود، پس تو و اهلت از او اعراض مى كنید و حال آن كه در نزد شما بود از زیادى آنچه بر شما انعام كردم، آن قدر كه اندكى از آن او را زنده مى داشت، پس به او چیزى ندادید و او را برنگرداندید كه از غیر شما سوال كند. تا آنكه غش كرد و افتاد و به زمین چسبید و در بیشتر شبش تو بر، فراش خود سیر و در آنچه بر تو انعام كردم، یعنى فراش خواب مى غلطیدى و شما هر دو در نظر من بودید، قسم به عزت و جلالم كه تو را به بلیه كه داستان شود براى آیندگان مبتلا كنم، پس یعقوب از خواب برخواست ترسان و به محراب درآمد و مشغول گریه شد تا صبح آن گاه پسرها آمدند و از او مسئلت كردند. یوسف را به همراه خود بردن پس حضرت آن قصه را تا آخر نقل فرموده و مقصود از این حدیث شریف اثبات كردن اظطرار است تمام حزازت و كراهت سوال را تا آنجا كه انبیاء آن را مرتكب شوند .

و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: چون بر یكى از شماها تنگ شود، پس برادر خود را اعلام كند و اعانت نكند بر هلاكت جان خود. و در خصال از آن جناب روایت كرده كه روا نیست سوال مگر در سه جا، دیه خون كه از همه جا منقطع شده و دینى كه سنگین شده و حاجتى كه از سختى صاحبش را به زمین چسبانید و نظیر آن را از جناب امام حسن (علیه السلام) روایت كرده كه به سائل فرمود : حلال نیست سوال مگر در یكى از سه چیز و مثل آن از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بیاید .

دوم: استحباب، مثل سوال از انواع علوم و كمالات و آداب و سنن كه واجب نباشد دانستن آن عینا و كفایا و تعلم پاره از صناعات و حرفه كه در شرع ممدوح و مستحب است، چون زراعت و سباحت و كتابت و كاشتن درخت و چراندن مواشى و غیر آن و شاید در پاره از موارد سوال فرض استحباب بتوان كرد،

چنانچه در مباح بیاید ان شاء الله تعالى و سوال از اسم رفیق و لقبش و حالش .

چنانچه در كافى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هرگاه محبت پیدا كرد یكى از شماها برادر مسلم خود را پس سوال كند از او، از اسمش و اسم پدرش و قبیله اش و عشیره اش، زیرا كه از حق واجب او و صدق برادرى آن است، كه بپرسد از این والا این معرفت احمقانه است و در قرب الاسناد از آن جناب مروى است كه فرمود: سه چیز است كه از جفاست این كه مصاحبت كند مردى با مردى، پس نپرسد از اسم و كنیه او الخ. و در كافى مروى است كه آن جناب فرمود: از عاجزترین عاجزها مردى است كه ملاقات كند مردى را، پس او را از آن مرد خوش آید، پس از اسمش و نسبش و موضعش نپرسد .

سوم: حرمت چون سوال از مال حرام یا عمل حرام یا علم حرام چون كه نهایت و تسخیرات و شعبده و سوال از معصیت آن كه در خلوت مرتكب آن شده و سوال غنى در غیر مقام اضطرار و حاجت با مستور داشتن غناى خود و اظهار نمودن فقر در نزد آن كه چیزى به او ندهد. مگر به جهت فقرى كه از او فهمیده و در او اعتقاد نموده و به تدلیس سائل و در تفسیر عیاشى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هر كس از مردم چیزى را در نزد او است قوت آن روز او سوال كند، پس او، از مسرفین است و نیز از آن جناب روایت كرده، كه فرمود: سه نفرند كه خداوند در روز قیامت به لطف و مرحمت به سوى ایشان، نظر نمىكند و ایشان را تزكیه نمى كند و براى ایشان عذاب دردناك، است دیوث از مردان و فحش گو كه از حد در گذرد و آن كه سوال كند از مردم و در دست او است آن مقدار كه اگر چیزى دهد باز غنى باشد .

در عدةالداعى از آن جناب مروى است كه: هر كه سوال كند بى احتیاج، پس گویا كه شراب خورده و در عقاب الاعمال از آن جناب مروى است كه هر كس سوال كند از مردم و در نزد او است قوت سه روز ملاقات مى كند خداوند را روزى كه ملاقات مى كند؛ یعنى ثواب و عقاب او را و حال آن كه در روى او گوشتى نیست و در كافى مروى است كه آن جناب فرمود: نیست بنده كه سوال كند بى حاجت، پس بمیرد مگر آن كه خداوند او را محتاج مى كند به آن چیز و او را به جهت آن كار آتش جزا مى دهد و در سرائر مروى است كه حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: به محمد بن مسلم كه اى محمد اگر بداند سائل كه چیست در سوال، احدى، از احدى سوال نخواهد كرد و اگر بداند دهنده كه چیست در دادن احدى را رد نمى كند آن گاه فرمود: اى محمد، هر كس سوال كند و حال آن كه غنى است، ملاقات كند خداى را روز قیامت با روى خراشیده .

شیخ ابوالفتوح از قبیضة بن مخارق روایت كرده كه گفت: به نزدیك رسول خدا (صلى الله علیه و آله و

سلم) آمدم در دیتى كه بر ما لازم بود گفت: باش به نزدیك ما تا ما معاونت كنیم تو را، بر آن و بدانكه كسى را حلال نباشد كه سوال كند الا به یكى از این سه سبب؛ اما دیتى كه بر او لازم بود و او آن قوه ندارد و سوال كند تا آن دیه بگذارد و سوال نكند و آن كه نیز سوال كند تا كفافى آن عیش بیابد، پس امساك كند و نیز سوال نكند و كسى كه درویش بود و او را چیزى نباشد و سه كس از قوم او بر درویشى او گواه دهند؛ او نیز سوال كند تا قوامى آن عیش به دست آرد، و آن كه نیز سوال نكند و آنچه بیرون این باشد از سوال؛ حرام است. خداوندش حرام خورده باشد، آنچه از آن خورد و نیز آن حضرت فرمود:

سوال بنده را به جاى آرد كه چون به پیش خداى شود بر روى او هیچ گوشت نبود و از اقسام سؤال حرام است، سوال كردن از علم و مال كسى كه سوال كردن از او اذیت باشد، او را به ملاحظه بعضى جهات چون رسیدن ضرر و كشف حال كه در ستر آن و غیر آن مى كوشید .

چهارم: كراهت و آن از براى سایر اقسام سوال است كه داخل در گذشته نباشد، مگر اندكى از موارد كه شاید بتوان حكم به اباحه آن كرد و چون شدت و خفت كراهت در سایر مواضع از روى شدت خفت آن حزازت و ضرر عقلى یا نفسى یا بدنى است كه در جمیع افراد آن است یا پاره یى از آن كه معین نیست؛ مثل نسیان و قساوت و بى غیرتى كه در خوردن یا آشامیدن یا استعمال نمودن بعضى چیزها است و كم شدن وقر و احترام و ریختن آبرو و افتادن از قلوب كه در كردن پاره اى از كارها است و جرات و بى باكى در ارتكاب حرام و احتمال رسیدن ضرر از حیوان یا شیاطین در جمله از حالات تخلى و غیره و احتمال آن در اولاد در جماع در اوقات معینه و ضرر سوال هم ضرر ناموسى و عرضى است و هم قلبى و دینى، پس كراهت آن در نهایت شدت باشد، بلكه نهى از آن در كثرت و تهدید از پاره معاصى است؛ بلكه در بعضى اخبار تصریح به حرمت مطلق آن شده مثل آنچه ابن فهد در عده از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود : لو یعلم السائل ما علیه من الوزر ما سئل احد احدا اگر سائل بداند كه چه قدر گناه بر او ثبت شود سوال نمى كرد احدى، احدى را، و بعد از معلوم شدن مفاسد او، چنانچه بیاید مشكل خواهد شد جدا كردن او از سلسله معاصى و آن چند چیز است، كه بعضى از آن از مقدمات قریبه كفر و در حدود آن است .

اول: افتادن خلل در بنیان توحید و سست شدن اركان او؛ چنانچه دانستى و چگونه جمع مى شود اعتقاد جازم و یقین ثابت و به وجود یگانه داراى تمام صفات كمال و سزاوار نبودن احدى از براى عبادت و تذلل استكانت و استعانت جز ذات مقدسش و نبودن خالقى و رازقى و مالكى و كاشف كربى و بر طرف كننده همى و غمى و بر آرنده حاجتى و اظهار این عقیده در شبانه روزى چندین مرتبه بر زبان در حال نماز كه إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ 612 غیر از تو كسى را پرستش نمى كنیم و به جز تو از احدى استعانت

نمى جوئیم و با این حال و مقال متوسل شدن به عاجزى چون خود و تذلل و استمالت كردن براى مخلوقى، در مقام سوال و دانستن او را بر آرنده حاجت و رافع بلیت حاشا و كلا؛ بلكه اول آن اول درجه شرك خفى و آخر آن شرك جلى است. در علل الشرایع مروى است از جناب رضا از آباء طاهرینش (علیهم السلام) كه خداوند از این جهت جناب ابراهیم (علیه السلام) را خلیل خود گردانید كه او احدى را رد نكرد و از احدى غیر از خداى عزوجل سوال نكرد .

دوم: ضرر رساندن سوال مقام توكل را، تا به آنجا كه نماند از آن اثرى در دل چه توكل از ثمره علم به یگانگى خداوند است، پس براى مهمات كفیلى نباشد غیر او و علم به این كه پوشیده نیست از او مثقال ذره در سماوات و ارضین، پس مهمات بنده بر او مخفى نخواهد بود و علم به این كه آسمان و زمین و آنچه در آن ها و میان آن ها است از ملائكه و حیوان و نبات و جماد مسخر امر اویند، و بس، و بر همه آن ها قادر و مقتدر، پس از برآوردن چیزى از مهماتش عاجز نباشد و علم به این كه حكیم است در كارش جور و عبث راه ندارد هر چه صلاح داند كند و آنچه نكنند، صلاح در نكردنش بود، پس از برنیامدن حاجت دلتنگ نباشد و به آنچه به او بكند راضى باشد و كارهاى سخت بر او آسان شود، پس ناچار كارهاى خود را به خیالش واگذارد و از تدبیر خود دست كشد، مگر آنچه او را به آن امر فرماید و همه وثوق و اعتمادش به خزانه رحمت او باشد نه به آنچه در دست دیگران بیند، بلكه دلى نبندد و به آنچه او را داراست، چه رسد به تكیه كردن و امید داشتن به آنچه بودنش در نزد او چون نقش در آب و خط بر هواست .

در معانى الاخبار مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از جبرئیل پرسید كه: توكل بر خداوند عزوجل چیست گفت: دانستن آن كه مخلوق نه ضرر مى رساند نه نفع نه عطا و نه منع مى كند و مایوس بودن یا نمودن خود را از خلق، پس چون بنده چنین شد كارى نمى كند براى احدى سواى خداوند و امید ندارد و نمى ترسد، مگر از خدا و طمع ندارد در احدى سواى خداوند، پس این است حقیقت توكل و سائل تا مسئول را نفع ده و بخشنده نداند و به كرم و عطایش امیدوار نباشد و از منعش خائف و در آن ضرر خود را نه بیند. هرگز پیرامون سوال نگردد و آن همه خوارى را بر خود راه ندهد پس هنر متوكل نباشد .

سوم: نتیجه دادن سوال سؤ ظن به خداوند و گمان بد به كارهایش بردن چه اگر سائل ندادن خداوند به او چیزى را كه به ظاهر خود را محتاج به آن مى بیند و دادن به دیگران را از روى صلاح، داند كه اگر عكس بود، مورث فساد بودى كه هرگز به آن راضى نبود. ناچار به آنچه داده شد خشنود و قانع بود، پس راضى نبودن به مقسوم خود و كوشش كردن در تحصیل زیادتى به گدائى و تملق ناچار از روى گمان بد

بردن به خداوند است، كه آنچه مستحق بود به او نداده یا اگر عجز و لابه كند اجابت نكند و یا به حالش كما هو اطلاعى ندارد. یا دیگرى را بى سبب بر او ترجیح داده .

در نهج البلاغه در عهدنامه كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) براى مالك اشتر نوشتند مذكور است كه: جور و بخل و حرص سه صفت نفسانیه متفرقند كه جامع؛ یعنى منشاء آن ها سؤ ظن به خداوند است و مخفى نماند كه هر صفتى كه مبداء و محرك علمى و كارى است آن كار هم سبب زیادى و قوت آن صفت خواهد بود، چنانچه در باب سوم بیان كردیم .

چهارم: آوردن سوال سو ادب است بالنسبه به جمیع انبیاء و خصوص نبى اكرم (صلى الله علیه و آله و سلم) كه این همه اصرار و ابرام نمودند در پوشیدن جامه تعفف و توكل و ترك سوال و توسل، حتى از خود ایشان با آن كه سوال از ایشان، سوال از خداست و استكانت و تذلل بر در خانه ایشان به همه اقسام رواست .

چنانچه شیخ ابوالفتوح در تفسیر خود روایت كرده از ابو سعید خدرى كه گفت: ما را سال نكبتى رسید، من برخواستم پیش رسول خداى رفتم براى آن كه او را سوال كنم و از او چیزى خواهم اول حدیث كه كرد رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) چون مرا دید این بود كه گفت: هر كس عفت كند خداى تعالى او را عفیف گرداند؛ یعنى هر كس سوال نكند خداى تعالى او را مستغنى كند و هر كس خویشتن را از مردمان بگریزاند خداى تعالى او را توانگر كند و هر كس از ما چیزى خواهد كه ما را باشد براى او بخل نكنیم من گفتم این كه رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت من كار بندم و سوال نكنم و تعفف كنم تا خداى تعالى مرا از سوال مستغنى كند و از رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) هیچ چیز نخواستم و خداى تعالى كفایت كرد، پس از آن چندان مال پدید آمد كه ما و قوم ما در آن غرق شدیم و نیز حاجت نبود كسى را از ما به سوال كردن و شیخ ابن فهد در عدة الداعى روایت كرده از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: سخت شد حال یكى از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، پس زوجه اش به او گفت: اگر خدمت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) مى رفتى، پس از او، سوال مى كردى، شاید چیزى عطا فرماید، پس آمد نزد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) و شنید كه مى فرماید، كسى كه از ما سوال كند او را عطا كنیم و هر كس استغناء كند خداوند او را بى نیاز مى كند تا سه مرتبه چنین كرد، پس مرد رفت و تیشه عاریه كرد، پس به كوهى بالا رفت و هیزمى تحصیل كرد، آن گاه آورد و آن را فروخت به نصف مدى از آرد، پس فردا رفت و بیشتر آورد و آن را فروخت، و پیوسته كار مى كرد و جمع مى نمود تا آن كه تیشه خرید آن گاه جمع كرد تا آن كه دو شتر و یك غلام خرید آنگاه مالش افزود و حالش نیكو شد، و آمد نزد پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم)، پس خبر داد آن جناب را

كه چگونه آمد سوال كند و چگونه شنید كه مى فرماید، پس حضرت فرمود: گفتم: به تو هر كس از ما سوال كند به او عطا مى كنیم و هر كس استغناء كرد خداوند او را غنى مى كند، و ظاهر شد كه سوال خلاف و سؤ ادب به ایشان باشد، بلكه یك نوع اذیت است چه تمام غرضشان از آن ابلاغات و تحمل مشقت و زحمات تكمیل معرفت مردم بود، كه عماد آن توحید است، پس آنچه منافى آن باشد نقض باشد، مرغرض ایشان را و البته از آن متالم شوند .

پنجم: آن كه دست كشیدن از در خانه خداوند و رو آوردن به خانه مخلوق اذیت مر ملائكه موكلین بر او است، بلكه غیر آن ها را خصوص اگر سوال؛ چنانچه متعارف است متضمن باشد دروغى را كه ایشان بر لعن او مامورند، چه این نفوس مقدسه به جهت پاكى ذات و مقام قرب و استغراق در انجام خدمتى كه بر ایشان مقرر شده، چون حفظ و حراست و ثبت عمل و بشارت و الهام و غیر آن به جزئى ناملائم طبع كه نمى شود، مگر ناشایست در نزد خداوند متاذى شوند و به جزع در آیند و محبت ایشان، مبدل به عداوت و استغفارشان مبدل به لعنت و شفاعت ایشان، مبدل به خصومت، بلكه طغیان گاهى به جائى رسد كه الهام مبدل به غوایت گردد؛ چنانچه شرح این جمله را در مقامش در دارالسلام ذكر كرده ایم .

ششم: مسرت شیطان؛ زیرا كه به آن حاصل شده عمده مقصود او از اضلال و غوایت كه دور كردن مردم باشد از ساحت بندگى و تذلل و عبادت خداوند، چه اعتقاد ضعیف به وجود مقدسش كه قابل نشد نگاهدارى صاحبش را از رفتن نزد مخلوق و اعتقاد رسیدن ضرر و نفع از منع و عطاى او قابل بقا نیست و بردن او بر شیطان سهل و آسان است، پس سوال هم خود محبوب ذاتى او است هم از اسباب قریبه بیرون بردن او است سائل را بالمره از حدود ایمان و اسلام .

هفتم: آن كه سوال سبب است براى عداوت سائل، مسئول را در صورت حرمان و رد، هر چند رد به حق و صاحبش معذور؛ بلكه از اولیاء و مومنین باشد، كه عداوت ایشان از گناهان كبیره، بلكه هر چند نبى و حجت باشد كه نتیجه عداوت جز كفر نباشد؛ چنانچه در امالى پسر شیخ طوسى مروى است كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: به معلى بن خنیس، شما والله اگر از من سوال كنید، پس عطا كنم به شما پس مرا دوست داشته باشید محبوب تر است نزد من از این كه از من سوال كنید، پس عطا نكنم به شما، پس مرا به مبغوض داشته باشید و شیخ صدوق در كتاب اخوان روایت كرده از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: سوال مكنید حوائج خود را از برادران كه شما را منع مى كنند، پس به غضب مى آئید، پس كافر مى شوید و به این ضرر در آیه شریفه اشاره شده كه فرمود : وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ 613 و از ایشان كسى است كه عیب جوید تو را در قسمت كردن صدقات، پس اگر دهندشان از آن خشنود و اگر ندهندشان از آن ها ناگهان ایشان ناخشنودى نمایند .

در تفسیر عیاشى و غیره مروى است كه: جناب صادق (علیه السلام) به اسحاق بن غالب فرمود: كه چه مقدار مى بینى اهل این آیه را فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا تا آخر بعد، فرمود: ایشان بیشتر از دو ثلث مردمند و همین مرض سبب رد شهادت سائل به كف شده هر چند سایر شروط شاهد را جامع باشد، چنانچه در كافى مروى است كه حضرت باقر (علیه السلام) به محمد بن مسلم فرمود: كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) شهادت سائلى را كه به كف خود سوال مى كند رد كرد، پس جناب باقر (علیه السلام) فرمود:

زیرا كه او امین بر شهادت نیست به جهت آن كه اگر به او داده شود راضى مى شود و اگر منع كرده شود به غضب مى آید، و در آیات بسیار امر شده به محبت مومنین و جلب اسباب آن و نهى فرمودند از كینه و عداوت ایشان و سوال هم برنده محبت و هم آورنده عداوت است .

هشتم: آن كه سوال علت شود عداوت مسئول مر سائل را كه طلب كرده از او چیزى را كه عمر و بدن؛ بلكه دین خود را صرف جمع آن كرده و از دوست و خویش و آشنا و ذوى الحقوق دست كشیده تا آن را به دست آورده و رشته هاى محكم از دل به او بسته به نحوى كه در قطع كردن آن جراحتى به قلب وى رسد، پس خواستن مفارقت چنین محبوب خود مورث كینه و دشمنى است؛ چه رسد اگر از خود جدا كند.

و گذشت از دیلمى در اعلام الدین كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در جواب آن كس فرمود:

كه گفت: بیاموز مرا علمى كه خلق مرا دوست داشته باشند كه هرگاه خواستى خلایق تو را دوست دارند، پس نیكى كن به ایشان و اعراض كن از آنچه در دست ایشان است و در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) مروى است، كه خیر او بر ایشان بسیار باشد و از ایشان بى نیاز و متعفف باشد و گرامى ترین مردم نزد ایشان بعد از آن ها كسى است كه از ایشان متعفف باشد، هر چند كه به سوى ایشان محتاج باشد، یعنى با نداشتن، از ایشان چیزى نخواهد و جز این نیست كه اهل دنیا به مال دنیا عشق دارند، پس كسى كه مزاحمت نكند ایشان را در چیزى كه عشق دارند و به او مكرم است نزد ایشان و كسى كه مزاحمت نكرد ایشان را در آن مال ها و متمكن كرد ایشان را از آن اموال یا پاره آن، یعنى اعانت كند ایشان را در رسیدن به آن معشوقه عزت و احترامش بیشتر است .

نهم: سرایت كردن این مكروه كه در عقب دارد معاصى بسیار را از سائل به دیگران، كه در مقام سوال نبودند و حیا و عفت یا خوف منع و حرمان ایشان را از سوال مانع بود، پس چون بینند سائلى را كه سوال كرده و چیزى به دست آورده و پا در این مهلكه نهاده حیا بر داشته شود و طمع زود آورد و شاید از همه جهت خود را اولى به رعایت بینند، خصوص اگر داراى وسیله باشند نزد آن مسئول چون خویشى و مصاحبت و جوار و تعلیم و اتحاد بلد یا شغل و حرمت، پس سوال اولى آتشى شود كه از شعله آن دامن ها سوزد و جان ها گدازد و عزیزها خوار و متعففین را شهره بازار كند، دروغ ها گفته و شنیده شود و

فحش ها و رد شود و غیبت ها كرده و تلافى شود و گاه شود كه از آن طبقه، به طبقه دیگر از غائبین و بازماندگان و دامن آن سائل به لوث و قذارت سرایت كند همه این بدی ها ملوث شود، چنانچه فرمودند: هر كس طریقه بدى در میان مردم گذارد و در وبال شریك است هر كه به آن عمل كند بدون آن كه از صاحب عمل چیزى كم شود .

دهم: انداختن سائل مسئول را در معصیت دروغ چه بسیار كم باشند آنان كه متمكن نباشند از بر آوردن تمام حاجت متعارف ارباب سوال یا بعضى از آن را به نقد یا جنس كه زاید از ضرورى معاش او است، پس آنان كه فى الجمله رعایتى از آداب شرع دارند در جواب توریه كنند و خود را در وادى هلاكت دروغ بیندازند و عامه ناس كه قیدى ندارند، یا دارند و معرفتى ندارند كه چگونه توریه كنند ناچار صریحا دروغ گویند كه چیزى نیست یا ندارم و حال آن كه چیزهاست و دارد و گاهى آن را به قسم ها مغلظه موكد كند. و در چاه ویل دیگر افتد و پارهاى از مغرورین به جاه یا مال یا عارى از جامه شرع و حیا، بى اظهار، ندارائى، بلكه با افتخار به داشتن رد كنند و این جماعت از شر كذب آسوده ولیكن قلب سائل را بیش از دیگران برنجاند .

یازدهم: افتادن سائل در مهلكه كذب و مبتلا شدن به وبال آن، بلكه ملكه شدن آن براى او و رفتن قبح كذب و رسوائى دنیا و افتضاح اخروى آن در نظرش و وسیله كردن آن را با قسم هاى پى در پى به ذات مقدس خداوند جل و علا و اولیائش براى ظفر یافتن بر لقمه نان یا عشر درهم و نظائر آن و گاه شود كه تمام آنچه گفته دروغ و بسیار كم است سائلى كه در تمام آنچه گوید در مقام بیان سؤ حال و شرح حاجت و سبب احتیاج، دروغى نباشد و لا محاله در اصل اظهار احتیاج به آنچه ندارد و مىخواهد كاذب باشد؛ چنانچه اشاره شد سابقا به میزان مایحتاج و آن كه كمتر كسى به آن رفتار كرده و امور خود را به آن سنجیده. شیخ كلینى و صدوق از جناب صادق (علیه السلام) روایت كردند كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: قطع نكنید بر سائل مسئلتش را، یعنى بگذارید هر چه مى خواهد بگوید، پس اگر نه آن بود كه مساكین دروغ مى گویند رستگار نمى شد آن كه ایشان را رد مى كرد .

دوازدهم: انداختن سائل مسئول را در صدمات و مشقت هاى بسیار و ابتلاى به سوال و جواب با مردم كه از آن سائل سوال كردن از این مسئول را آموختند و به سبب او بر در خانه این آمدند و بارهاى حاجت خود را فرود آوردند و دادن به آن سائل را وسیله انجاح مقاصد خود قرار دادند، پس آن بیچاره به گردابى افتد، كه براى او خلاصى نباشد. اگر خواهد همه را اجابت كند متمكن نباشد و اگر بر بعضى قادر باشد، از عمل به آن و ترجیح بعضى، بر بعضى عاجز باشد و اگر هیچ نتواند از او نشنوند و دادن به آن سائل را شاهد كذب گیرند، پس مبتلا شود گاهى به دروغ گاهى به بد گفتن به آن سائل كه سبب این بلا باشد

گاهى به اظهار پشیمانى از صدقه اول كه سبب حبط او است و گاهى به بد شنیدن و غیر اینها از مفاسد .

سیزدهم: مانع شدن سوال از اداى تكلیف بزرگ امر به معروف و نهى از منكر كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بزرگى شان او فرموده، چنانچه در نهج البلاغه است و ما اعمال البر كلها، و الجهاد فى سبیل الله، عند الامر بالمعروف و النهى عن المنكر الا كنفثة فى بحر لجى 614 نیست تمام كارهاى نیكو و جهاد در راه خداوند در نزد امر به معروف و نهى از منكر، مگر مثل دمیدنى در دریائى بزرگ چه سوال لازم دارد عجز و التماس را در اول و خضوع و ذلت و حقارت در نزد مسئول را، پس از نیل مقصود و در ارشاد شیخ مفید و غیره مروى است از امیرالمومنین (علیه السلام) كه فرمود: حاجت خود را ببر به سوى هر كس كه مى خواهى كه اسیر او خواهى شد و استغناى جو، از هر كه مى خواهى كه نظیر او خواهى شد و احسان كن بر هر كه مى خواهى كه امیر او خواهى شد و عظم امیر در نظر اسیر و امید احسان جدید و قطع مرسوم مانع است از اقامه آن واجب خصوص اگر متوقف شود بر سائر مراتب امر و به معروف و در مناجات انجیلیه وسطى كه مروى است از جناب سجاد (علیه السلام) تصریح شده بر این مفسده به این كلمات و لاتجعل وجوهنا مبذولة لاحد من من العالمین فانه من حمل فضل غیره من الادمیین خضع له فلم ینهه عن باطل یبغضه على معصیة 615 خداوندا نگردان روهاى ما را خوار و ذلیل براى احدى از اهل علم، زیرا كه هر كس كه برگیرد احسان غیر خود را از آدمیین خاضع براى او، پس نهى نمى كند او را از باطلى و او را مبغوض ندارد بر معصیت كردن .

چهاردهم: كشاندن سوال صاحبش را به حب مبغوض خدا و اولیائش از ظالم و فاسق و كافر چه فطرى انسان است دوست داشتن آن كه به او احسان كرده؛ چنانچه مشاهد است و حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود : جبلت القلوب على حب من احسن الیها 616 و عادت سوال و حرض بر قضاى حاجت نگذارد و سائل را بر اقتضار كردن بر سوال از نیكان و اخیار و بسا شود كه از دل سرایت كند به زبان و در مقام دعا و ثنا و مدح برآید كه هر یك خود سببى براى هلاكت دین است و در درة الباهره شهید اول مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: چون فاجرى را مدح كنند عرش به لرزه در آید و شیخ كشى روایت كرده كه از صفوان بن مهران جمال كه گفت: داخل شدم بر حضرت كاظم (علیه السلام) فرمود: اى صفوان هر چیز از تو نیكو است مگر یك چیز، گفتم: فداى تو شوم آن چیز كدام است فرمود: كرایه دادن تو شتران خود را به این مرد - یعنى هارون - گفتم: والله كرایه ندادم به او براى كبر و نخوت و نه براى صید و لهو، ولیكن كرایه دادم به او براى این راه، یعنى مكه و خود هم مباشر این كار نمى شوم، ولیكن غلامان خود را با او روانه مى كنم فرمود: اى صفوان، آیا كرایه تو بر ذمه ایشان مى ماند گفتم: آرى فداى تو شوم، فرمود: آیا دوست دارى بقاى ایشان را تا كرایه تو بیرون

بیاید. گفتم: آرى فرمود: پس هر كه دوست دارد بقاى ایشان را از ایشان است و هر كه ار ایشان است بر آتش وارد شود. صفوان گفت: پس رفتم و شتران خود را تا آخر آن ها فروختم، پس خبر به هارون رسید مرا خواست و گفت: اى صفوان، به من رسیده كه تو شتران خود را فروختى گفتم: بلى، گفت: چرا گفتم:

من پیر شدم و غلامان به كار نمى رسند گفت: هیهات من مى دانم چه كسى به تو به این كار اشاره كرده، اشاره كرده تو را به این، موسى بن جعفر (علیهم السلام) گفتم: مرا چه كار به موسى بن جعفر (علیهم السلام) گفت: از این بگذر اگر نبود مصاحبت نیكوى تو هر آینه تو را مى كشتم .

مؤلف گوید: شنیدم از فحرالشیعه و ذخرالشریعه شیخ الفقهاء و مصباح الاتقیاء البدر الازهر جناب شیخ جعفر شوشترى اطال الله بقاه، كه حاكم بروجرد روزى به دیدن عالم جلیل جناب سید مرتضى طباطبائى رفت، پس از شرفیابى و قضاى وطر 617 و بر خواستن، چون به صحن خانه آمد. آیةالله فى عصره و ناموس زمانه و دهره، فرزند ارجمند ایشان جناب سید مهدى بحرالعلوم را كه در آن وقت به حسب سن در شمار اطفال و قابل نشستن، آن مجلس نبود. ملاقات كرد، ایشان را به حاكم شناساندند، ایستاد و اظهار مهربانى بسیارى كرد و رفت، پس جناب سید به خدمت پدر رسید و گفت: باید مرا از این بلد بیرون برى كه مى ترسم هلاك شوم، گفت: چرا؟ گفت: مى بینم قلب خود را از آن ساعتى كه حاكم به من مهربانى كرد. فى الجمله میلى در آن به او پیدا شده و آن بغضى كه باید به او داشته باشم ندارم. دیگر در اینجا نباید ماند. پس این شد سبب هجرت ایشان از آن بلد و البته استحكام پایه به این نحو در بدایت امر و صغر سن نتیجه چنان خواهد داد در بزرگى كه پرده كرامت و فضل و عبادت و علم آن جناب را و اندكى از آن را در دارالسلام ثبت نمودم .

پانزدهم: از مفاسد سوال سبب شدن او است براى دشنام و نسبت به بخل و لئامت دادن سائل مسئول را بلكه انتشار كردن سایر معائب مستوره مجهوله او را از حسب و نسب و غیره، بلكه بهتان زدن و افترا بستن به او و بسا هست كه نداشت یا داشت و واجب النفقه در پیش داشت یا در دادن آن چیز به او اعتقاد و مفسده و ضررى داشت و بر فرض نبودن آن ها و غیر آن از موانع نهایت مكروهى كرده و از مستحبى اعراض نموده استحقاق این همه جزا از شخص او از كجا به هم رسیده و سبب نزول آیه حرمت غیبت قضیه بود از این باب؛ چنانچه شیخ طبرسى نقل فرموده در تفسیر خود كه ابوبكر و عمر جناب سلمان را فرستادند خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه بر ایشان طعامى گرفته بیاورد. پس حضرت او را به نزد اسامه فرستاد كه انباردار آن حضرت بود، پس اسامه گفت: چیزى نزد من نیست.

پس سلمان به نزد آن ها آمد گفتند: اسامه بخل كرد و سلمان را اگر بفرستیم به سوى چاه پر آبى آبش فرو مى رود آنگاه رفتند نزد اسامه به جهت تجسس آنچه حضرت بر ایشان، حواله كرده بود، پس حضرت

فرمود: چه شده كه مى بینم تیره گى گوشت را در دهن شما، گفتند: یا رسول الله ما امروز گوشت نخوردیم فرمود: كه مى خوردید گوشت سلمان و اسامه را، پس نازل شد آیه يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ 618

شانزدهم: سبب شدن سوال براى پیدا شدن صفت ذمیمه بخل براى مسئول و بخیل دانستن دیگران او را، چنانچه در كافى مروى است كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: سوال نكنید از امت من در مجالس كه بخیل خواهید كرد ایشان را و سر آن واضح است، چه انسان به حسب فطرت اولیه و مقدارى از حیا كه با ایمان است مائل به اتفاق و از رد شرم كند و عطاء به سائل غالبا در مجالس مورث مفاسد بسیار است، چون تحریك بعضى و رنجیدن بعضى و كینه ورثه شدن به سائل و كشف غنا كه خوش داشت سر آن را و امثال آن، پس چیزى ندهد، پس پرده از حیا دریده و غبارى بر دل نشیند و چون مكرر مبتلا شود. حیا بالمره از رو بر طرف شود و زنگ دل را فرو گیرد و حسن عطا از دلش محو شود و به آنجا رسد، كه آن را قبیح شمرد و این طریقه متقنه ایست براى تحصیل صفات حسنه قلبیه چون زهد و حلم و كرم و شجاعت و تقوى و آمدن ملكات رذیله از بخل و حرص و جبن و غیر آن ها، چه این صفات اگر چه قلبیه اند اما به تكلیف آوردن افعال لازمه آن صفات كم كم آن صفت در قلب پیدا شود، چنانچه در اخبار اهلبیت (علیهم السلام) مكرر تصریح رسیده كه اگر حلیم نیستى تحلم كن و اگر زاهد نیستى تزهد كن كه تو را به زهد و حلم خود قرار ده و حلم ریائى است؛ چنانچه بر بعضى مشتبه شده و در این باب فرقى میان صفات خوب و بد نیست؛ چنانچه در اخبار نهى از مجالست فاسق و فاجر و احمق و كذاب و اهل ریب و شر و بخیل اشاره به آن شده .

هفدهم: از مفاسد عظیمه سوال، ذلیل و خار شدن سائل است در نزد مسئول، بلكه در نزد هر كه مطلع شود بر سوال او و رفتن عزت و ریختن آبرو و افتادن از قلوب و بى عظم شدن در انظار و دیدن نا ملائمات بى شمار و اعتنا نكردن به او در مجالس و گوش ندادن به سخن او و تاثیر نكردن وعظ و نصیحت او و روا نیست در شرع و عقل و عرف كه انسان عزیز به دست خود، خود را چنین كند، پس در اینجا دو مقام است .

اول: در اثبات ذلیل شدن به جهت سوال و ظاهرا از كثرت وضوح محتاج به استدلال نباشد جز آن كه من باب التبرك، به پارهاى از اخبار اهل بیت (علیهم السلام) اشاره باید كرد كلینى روایت كرده از جناب باقر (علیه السلام) كه فرمود: اگر بداند سائل كه چیست در سوال كردن، سوال نمى كرد احدى، احدى را و از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: شما را از سوال، مى ترسانم، زیرا كه در دنیا ذلت است و فقرى

است كه شتاب كردید در آوردن آن و حساب طویلى است در روز قیامت و از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: دست ها سه است، دست خداوند كه بالا است و دست دهنده كه در پى دست خداوند است و دست گیرنده كه پست ترین دست ها است، پس تعفف كنید از آن ها به قدر آن كه قوه دارید به درستى كه در پیش روزی ها پرده ها است، پس اگر خواهد حیاى خود را نگاه دارد و روزى خود را بگیرد و هر كه خواهد پرده خود را بدرد و روزى خود را بگیرد قسم به آن كه جانم در دست او است، كه اگر بگیرد یكى از شماها ریسمانى، پس داخل شود در عرض این وادى، پس هیمه كند آنقدر كه دو طرف ریسمان به هم نرسد. آن گاه آن را به بازار برد پس بفروشد آن را به چاركى از خرما و بگیرد ثلث آن را و صدقه كند دو ثلث آن را بهتر است براى او از آن كه از آن مردم سوال كند حال بدهند به او یا محرومش كنند و از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: رحمت كند خداوند بنده ى كه پارسا شود و از سوال مردم باز ایستد، پس نگاه دارد خود را از سوال؛ زیرا كه او تعجیل مى كند پستى را در دنیا. و به روایت صدوق در ثواب الاعمال ذلت را در دنیا و مردم از جانب او كفایت چیزى نكنند آن گاه حضرت این بیت حاتم را به جهت شاهد خواندند :

اذا ما عرفت الیأس القیته الغنى *** اذا عرفته النفس والطمع الفقر 619

از آن جناب كه فرمود: به مفضل بن قیس مى ترسانم تو را از آگاه كنى مردم را به تمام حال خود كه خوار مى شوى نزد ایشان و از آن جناب كه فرمود: شرف مومن ایستادن او است به عبادت در شب و عزا و استغناء او از مردم است .

در نهج البلاغه مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: روى تو آبى است منجمد كه سوال آن را مى چكاند، پس ببین در نزد كیست كه آن را مى چكانى و در دیوان آن جناب است :

لقلع ضرس و ضنك حبس و حمل عار و *** و نزع نفس و رد امس و قود قرد و نسج

نفخ نار و بیع دار بعشر فلس و قتل عم و *** برد و بدغ جلد بغیر شمس اهوان من و قفة

شرب دم و حمل غم و نقل رمس *** بباب تلقاك ججابها بعبس 620

حاصل مضمون هر آینه كندن دندان و تنگى زندان و بیرون رفتن جان و برگرداندن دیروز و تحمل عار و دمیدن آتش و فروختن خانه، به عشر فلس كه آن پول نازك بسیار تنگ است و كشیدن میمون بافتن برد و دباغى پوست بى آفتاب و كشتن عمو و خوردن خون و برداشتن اندوه و نقل به گور آسان تر است، از ایستادن در خانه اى كه دربان هاى او تو را با روهاى ترش ملاقات كنند .

و ابن فهد در عده خود روایت كرده كه از جناب باقر (علیه السلام) كه فرمود: طلبیدن حوائج از مردم رفتن عزت و برنده حیا است و یاس از آنچه در دست مردم است عز است براى مومن و طمع به آن فقرى است كه حاضر شده و در كنزالفوائد كراچكى مروى است از آن جناب كه فرمود: كسى كه ظاهر كند براى مردم پریشانى خود را پس به تحقیق كه رسوا كرده خویشتن را و بهترین غنا ترك سؤال است و بدترین فقر ملازمت تذلل است .

در معانى الاخبار از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هر آینه باید جمع شود در دل تو افتقار به سوى مردم و استغناء تو از ایشان پس باید افتقار تو به سوى ایشان در نرمى سخن گفتن در دل و خوش روئى و استغناء تو از ایشان در نزاهت عرض خویش و بقاى عزت؛ یعنى در صحبت و مكالمه و ملاقات چنان نرم و خوشرو باش، مانند كسى كه احتیاج دارد و تملق مى كند و با این حال هرگز خواهشى مكن و حاجتى مخواه كه عرضت باقى و عزتت محفوظ بماند .

و در فقه الرضا (علیه السلام) مذكور است كه حضرت كاظم (علیه السلام) فرمود: یأس از آنچه در دست مردم است عز مومن است؛ در دین او و مروت اوست، در نفس او و شرف اوست، در دنیاى او و بزرگى اوست، در چشم هاى مردم و جلالت اوست، در عشیره او و مهابت او است، در نزد عیال او و بى نیازترین مردم است در نزد خود و در نزد جمیع مردم و گذشت كه فرمودند: از هر كس را خواهشى كردى اسیر اوئى و به هر كس را احسان كردى امیر اوئى و در كافى مروى است كه لقمان به پسرش گفت: اى پسر من، صبر را چشیدم و پوست درخت را خوردم، پس نیافتم چیزى را كه تلخ تر از فقر؛ باشد، پس اگر روزى به او مبتلا شدى، پس مردم را مطلع مكن، چونكه تو را خوار خواهند كرد. و تو را به چیزى نفع ندهند رجوع كن به آنكه تو را به آن مبتلا كرده. پس او تواناتر است بر فرح تو؛ پس كیست كه از او خواست پس عطا نكرد و یا به او تكیه كرد پس او را نجات نداد . در تفسیر شیخ ابوالفتوح مروى است كه حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: ناامید از او است و امیدوار بنده. و از وصایاى آن جناب است به امام حسن (علیه السلام)، چنانچه در نهج البلاغه و غیره است كه بنده غیر خود، نباش كه خداوند تو را آزاد قرار داده خیر نیست آن خیرى كه رسیده نمى شود مگر به شر، و آسان نیست آسانى كه رسیده نمى شود به آن، مگر به دشوارى و با حذر باش كه سیر ندهد تو را توسن طمع و اگر بتوانى كه نشود و میان تو و خداوند صاحب نعمتى، پس بكن، زیرا كه تو ظفر خواهى یافت و بر قسمت خود و خواهى گرفت سهم خویش را و به درستى كه اندك از خداوند بزرگوارتر و بزرگتر است از فراوان از مخلوق او، هر چند همه از جانب او است، پس اگر نظر كنى و حال آن كه براى خداوند است، مثل اعلى در آنچه مى طلبى از پادشاهان و از غیر ایشان از پست فطرتان، هر آینه خواهى

شناخت كه براى تو است در اندكى كه گرفتى از سلاطین افتخار و این كه بر تو است در آنچه طلبیدى از پست فطرتان عار، پس میانه روى كن در امر خود كه ستایش كرده شود عاقبت علم تو به درستى كه تو فروشنده نیستى چیزى از دین و عرض خود را به قیمتى، یعنى هیچ چیز قابل قیمت او نیست و زیان كار كسى است كه نصیب خود را از خداوند زیان كرده .

شیخ ابوالفتوح در تفسیر آیه شریفه : لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ لَا يَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا 621 محمد بن مفضل نقل كرده كه بلند همتى، ایشان را منع كرد كه چرا از غیر خداوند خود سوال كنند و حاجت خواهند و این بلند همتى كارى عظیم است و در هر كس نیابند و آن را كه آن باشد خود گمان برد كه از او توانگرتر در همه جهان كسى نیست، دنیا و حطام او در چشم او وقعى ندارد و چیزى نسنجد از سر همت خود، اگر به پادشاه نگرد او را رعیت بیند امیر به نزد او همان رعیت است از اینجا قدیم جل جلاله رسول خود را مدح كرد، كه چون شب معراج كون و كائنات بر او عرضه كردند از بلند همتى بگو نیه ما هیچ ننگرید عرش با آن عظمت و كرسى باسعت و لوح با بسطت و قلم باجریت و بهشت با نعمت و دوزخ با سطوت نه به این طمع كرد نه از آن به شكوهید؛ لاجرم قرآن مجیدش چنین ستود؛ كه مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ 622 و آن ها كه در دور دولت او بودند، اقتدا بدو كردند و همت بلند داشتند از آن كه از هر كسى، بل هر خسى چیزى خواهند كه در آن وضع قدر ایشان باشد و عمر بر فقر و فاقه به سر بردند و بدان راضى بودند، پس هر كه او را نفسى باشد و خواهد كه نفیس باشد نفاست، یعنى بخل كند، به نفس خود و تكرم كند از سؤال لئیمان كه سوال به اول مذلت است و به میانه خوف و به آخر منع یا منت در هیچ آدمى كه او را نفسى باشد و در این معرض خود را نهند .

لا تطلبن الى صدیق حاجة انت *** من عف خف على جمیع العالم فاذا

المسود ما رزقت كفایة *** طلبت ذللت ذل الخادم

و در آن تفسیر بعد از ذكر بعضى ابیات گفته كه در این معنى بسیار گفته اند و نكوتر از آن كه قاضى ابوالحسن على بن عبدالعزیز الجرجانى گفت كسى نگفته است من قصیدته .

و ما زلت منحازا بعرضى جانبا اذا *** من الذل اعتد الصیانة مغنما و لكن

قیل هذا مشرب قلت قد ارى ارهبها *** نفس الحر تحتمل الظماء مخافة

عن بعض ما لایشینها فاصبح عن *** اقوال العدى فیم او لما و قدرحت

عیب اللئیم مسلما فاقسم ما عز امر *** فى نفس الكریم مكرما مسامرة

احسنت له یقولون لى فیك انقباض و *** الاطماع ان بات معدما راوا رجلا

انما ارى الناس داناهم هان عندهم و *** عن موقف الذل محجما و من اسلمته

لم اقض حق العلم ان كان كلما و لم *** عزة النفس اكرما بدا طمع صیرته

ابتذل فى خدمة العلم مهجتى أشقى *** لى سلما لاخدم من لاقیت لكن

به غرسا و اجنیه ذلة و لو ان اهل *** لاخدما اذا فاتبع الجهل قد كان

العلم صانوه صانهم و لكن اذلوه *** اجزما و لو عظموه فى النفوس

فهان و دنسوا و انى اذا فاتنى الامر *** لعظما محیاه بالاطماع حتى تجهما

لم ابت و لكنه ان جاء عفوا قبلته و *** اقلب كفى اثره متندما و ان مال لم

كم طالب رقى بنعماه لم یصل و ما *** اتبعه هلا ولیتما الیه و انكان الرئیس

كل برق لاح لى یستفزنى و لكن اذا *** المعظما و لا كل اهل الارض

مااضطرنى الامر لم ازل الى ان *** ارضاه منعما اقلب فكرى منجدا ثم

ارى من لا اغص بذكره فكم نعمة *** متهما اذا قلت قد اسدى على و

كانت على الحر نقمة و ما ذا عسى *** انعما و كم منعم یعتده الحر مغرما

الدنیا و ان جل خطبها *** ینال به من صیر الصبر معصما 623

دوم: كه روا نبودن در آوردن نفس است در مقام ذلت و خوارى و كردن كارى كه سبب شود براى پست شدن در انظار و بد گفتن مردم، پس آن نیز معلوم است در عقل و شرع .

شیخ كلینى از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه: خداوند تفویض كرده به سوى مومن همه كارهاى او را و تفویض نكرده به او كه ذلیل بوده باشد آیا نشنیدى كه خداوند مى فرماید وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ 624 وَلِلْمُؤْمِنِينَ پس مومن عزیز است و ذلیل نمى شود و در روایت دیگر فرمودند: كه تفویض نكرده به او كه خود را ذلیل كند و در روایت دیگر فرمود: تفویض فرمود به او هر چیز را مگر ذلیل كردن نفس خود و در خصال از حضرت سجاد (علیه السلام) مروى است كه فرمود: دوست ندارم كه براى من باشد به عوض ذلت نفس، شتران سرخ مو و در صفات الشیعه از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: چه قدر قبیح است براى مومن كه باشد براى او رغبت و طمعى كه خوار كند او را و نیز در آنجا روایت كرده كه حضرت كاظم (علیه السلام) دید مردى را از شیعیان كه ماهى در دست

داشت، پس فرمود: بینداز او را كه من ناخوش دارم از شما كه بر دارد چیز پست را به نفس خود، و در كافى مروى از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: سزاوار نیست براى مومن كه ذلیل كند نفس خود را، راوى گفت به چه نفس خود را ذلیل مى كند فرمود: داخل نمى شود در كارى كه از آن عذر جوید .

در نهج البلاغه در مكتوبى كه: حضرت امیر (علیه السلام) براى حارث همدانى نوشت این فقره است و نگردان عرض خود را نشانه براى تیرهاى گفتار و در كتاب جعفریات از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: نیست از اخلاق مؤمن تملق و حسد، مگر در طلب علم و در كافى از آن جناب روایت كرده كه هر كه برود نزد صاحب مالى، پس تذلل كند براى او به جهت طلب آنچه در دست او است دو ثلث دینش مى رود و در نهج قریب به این مضمون مروى است و در یكى از اصول قدماء مروى است از داوود رقى كه گفت: روزى داخل شدم بر مولاى خودم صادق (علیه السلام) و در نزد او بود جماعتى، پس فرمود: اى داوود، كسى كه فروتنى كند براى برادر مومن خود، محض طلبید دنیاى او، پس به تحقیق كه باز كرده ریسمان عزتى كه میان او و خداوند گره خورده بود گفتم: مولاى من، براى مومن ریسمان عزى است كه گره خورده به عز خداوند، فرمود: اى داود آیا نشنیدى كه خداوند مى فرماید : وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ 625 گفتم مولاى من هلاك شدند شیعیان تو در این حال، فرمود:

اى داوود، مگر صاحبان اضطرار، زیرا كه ایشان بخلاف ارباب اختیارند و اگر بمیرد ولى من با روز گذار از روزى كه از خواستن مستغنى كند بهتر است در نزد من كه دنیا به تمامه، براى او باشد .

شیخ جلیل حسین بن سعید اهوازى از اصحاب رضا (علیه السلام) در كتاب مومن از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: براى جناب موسى بن عمران برادرى بود كه برادریش در راه خدا بود و موسى (علیه السلام) او را مكرم مى داشت و دوست مى داشت و در نظر معظم بود او، پس مردى به نزد او آمد و گفت: من دوست دارم كه براى من سخن گوئى، به این جبار و آن جبار ملكى بود از ملوك بنى اسرائیل آن مومن گفت: والله او را نمى شناختم و هرگز از او حاجتى نخواستم، گفت: بر تو ضررى نیست در این شاید خداى عزوجل حاجت مرا بر دست تو روا كند، پس دلش براى او سوخت و با او رفت بدون خبر دادن به جناب موسى (علیه السلام)، پس با او رفت به نزد آن جبار چون جبار او را دید به نزدیك خود خواند و او را تعظیم كرد، پس حاجت آن مرد را از او خواست جبار آن حاجت را به جهت او بر آورد، پس جبار درنگى نكرد، كه به طاعون مبتلا شد و مرد . پس جمع شد در جنازه او اهل مملكتش و براى مردن او درهاى بازارها را بستند كه در جنازه او حاضر شوند و از قضاى الاهى آن جوان مومن برادر موسى (علیه السلام) مرد روزى كه آن جبار مرد و عادت برادر جناب موسى آن بود كه چون داخل منزل خود مى شد در خانه را بر روى خود مى بست، پس كسى به خدمتش نمى رسید و

چون موسى (علیه السلام) قصد او مىكرد در را بر روى او باز مى كرد و او داخل مى شد و جناب موسى سه روز او را ترك كرد چون روز چهارم شد، به خاطر آورد او را، پس گفت سه روز است برادر خود را ترك كردم و به نزد او نرفتم، پس آمد و در را باز كرد و بر او داخل شد ناگاه دید كه آن مرد مرده و حشرات زمین بر روى او راه مى روند و محاسن او را مى خورند، چون موسى این را دید عرض كرد پروردگارا، مردم را براى دشمن خود جمع مى كنى و دوست خود را مى كشى و حشرات زمین را بر او مسلط مى كنى كه از محاسن روى او بخورند، پس خداى عزوجل فرمود: این دوست من این جبار را براى حاجت خود سوال كرد، پس آن را براى او بر آورد، پس اهل مملكت او را براى نماز بر او جمع كردم تا مكافات كنم او را از جانب مومن به جهت بر آوردن حاجت او تا بیرون رود از دنیا و نباشد براى او حسنه كه او را بر آن جزا دهم و این سوال بى رضایت من بود تا این كه بیرون برود از دنیا و براى او از نزد من گناهى نباشد و در اخبار مذمت كثرت مزاح را نیز تصریح فرمودند به این مطلب كه او سبب براى رفتن هیبت و بهاء و آبرو است .

هیجدهم: از مفاسد عظیمه سوال، آن كه باعث مستجاب نشدن دعاى سائل است؛ در حق خود، بلكه در حق مسؤل چه از شرایط لازمه اجابت دعا ناامیدى است از مخلوق و متوسل نشدن است به ایشان هنگام ورود شداید و نزول بلا و پیدا شدن حاجت، چنانچه در عدةالداعى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه خداوند عزوجل فرمود: نیست مخلوقى كه چنگ زند به مخلوقى غیر من مگر آن كه اسباب آسمان ها و اسباب زمین را از او، پس اگر سوال كند مرا، عطا نمى كنم او را و اگر بخواند مرا اجابت نمى كنم و در كافى و امالى شیخ مفید و غیره مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود:

هرگاه خواهد یكى از شماها كه سوال نكند از خداوند چیزى را مگر آنكه به او عطا كند، پس مایوس شود از جمیع مردم و براى او امیدى نباشد مگر از خداوند عزوجل. پس اگر خداوند این را دانست از قلب او سوال نخواهد كرد مگر آنكه به او عطا خواهد كرد در عدة مروى است كه خداوند وحى كرد به عیسى كه بخوان مرا خواندن حزین غرق شده كه دادرسى ندارد. اى عیسى، سوال كن مرا و غیر مرا سوال مكن، پس حبس خواهد شد از تو دعا و از من اجابت و در كافى مروى است و از حضرت سجاد (علیه السلام) كه فرمود: دیدم همه خیر را كه جمع شده در قطع طمع از آنچه در دست مردم است و كسى كه امید ندارد به مردم در چیزى و برگردانده امر خود را به سوى خداوند عزوجل در جمیع كارهاى خود خداوند براى او در هر چیزى اجابت مى فرماید و در خصال مروى است كه امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: چون عطا كردید به سائل چیزى را، پس سوال كنید از او كه براى شما، دعا كند؛ زیرا كه به اجابت مى رسد دعاى او درباره شما و مستجاب نمى شود در حق خودش به جهت آن كه ایشان دروغ مى گویند و شیخ

كلینى از جناب كاظم (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: حقیر مشمرید دعاى احدى را، زیرا كه دعاى یهودى و نصرانى درباره شما مستجاب مى شود و درباره نفس خودشان مستجاب نمى شود و نیز روایت كرده كه فرمود: چون به سائل ها عطا كردید، پس بیاموزید دعا به ایشان. زیرا كه درباره شما مستجاب خواهد شد و در حق خودشان مستجاب نمى شود و بر این مضمون اخبار بسیار است و ظاهر آن است كه این اجابت دعا در حق مسؤول مختص باشد به كسانى كه لامحاله دعاى ایشان مشوب به ریاء و سمعه و غفلت و قلبیه و امثال آن نباشد و با این حال این از ثمره و نتیجه آن صدقه خواهد بود .

و اما دعاى اغلب این جماعت پس داراست اكثر مفاسد و موانع دعا را علاوه بر حرمت وسیله سوالش كه دروغ باشد، پس میان او و اجابت مسافت بسیار باشد .

نوزدهم: از مفاسد سؤال بسته شدن راه احسان و خیرات است به ایتام و بیوه زنان و متعففین از سوال و تذلل كه به همه صدمات فقر و عقبات مسكنت راضى و از چشیدن زهر مسئلت و كشیدن بار منت گریزانند، چه اهل سؤال به همه اقسامش پیوسته در صدد و پیدا كردن كسانید كه در مقام احسان و دادن صدقه واجبه یا مستحبه یا مائلند به آن به انواع هتك عرض و غیر آن تمام یا بعض آن را خواهند گرفت و باقى را واسطه شوند در رساندن به اهلش كه جز به اهل خودشان به كسى ندهند؛ و دانایان باهوش با ثروت كه بتوانند اولا خود را حفظ كنند و از دام ها و مكرهاى این جماعت برهانند و آن گاه مرتضى منش خود را از راهش در گوشه ها و زیر پرده هاى عفت مستحقین را پیدا كنند، در میان هزار خیر شاید یكى نباشد، چنانچه از هزار نفر یكى با خبر نیست پس آن بیچاره ها به سبب آتش حرص این گروه بسوزند چنانچه این گروه به نار قهر جبار و شعله سوختند إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَىٰ ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا 626 آنان كه مال ایتام را به ستم مى خورند و در شكمشان به زودى آتشى را بر افروخته؛ البته خواهند سوخت؛ چه این مال ها نیز حسب امر الاهى از آن ایتام و رفقاى او است؛ چنانچه دانستى كه زیاده از آنچه آدمى به میانه خورد و نوشد و پوشد و زن گیرد و سوار شود بر او حرام و باید بر مساكین و ایتام صرف نماید. هر چند آن را از كسب حلال جمع كرده و اگر كسى فى الجمله در حالات مردم نظر كند خواهد دانست كه چه قدر ضرر از وجود این اشخاص هر ساله به مستحقین مى رسد.

خصوص در عتبات عالیات كه اهل استحقاقش از همه جا بیش و طریق معاش ایشان منحصر در خیرات زوار و مترددین غربا كه ایشان را نشناسد و نه از ناصح بى غرضى پرسند در اول ورود چنان به چنگ گرگان و به دام صیادان افتند كه به همان كورى كه داخل شدند كورانه برگردند، هزارها زر و سیم هر ساله از اطراف در این بقاع آید و حبه اى از آن به دست اهلش نرسد، خداوند به آن ها انصاف و به این ها عقل و كیاست و به مستحقین رضا و قناعت عطا فرماید .

بیستم: محتاج شدن سائل است در بسیارى از موارد به توسل به افعال قبیحه و اقوال حرام به جهت نیل مرام و گرفتن اندكى از حطام و از مسئول كه شایق و طالب آن ها است و مسرور و خرم است به دیدن و شنیدن و نشر كردن آن كردارها و رفتارها، پس سبب شود براى میل قلبى و محبت مسئول او را، پیش از تاثیر كردن رشوه به مال در قلوب حكام جور عرفى و میل ایشان به صاحب مال و دادن حكم، مطابق خواهش او؛ بلكه حال او در بدى سخت تر باشد از حال رشوه كه به مال حلال میسر شود، هر چند مصرفش حرام باشد، زیرا كه رشوه اینجا هم خود حرام و هم مصرفش حرام است، چون بد گفتن و غیبت كردن و تهمت زدن و دشنام دادن و حكایت كردار و گفتار كردن دشمن دنیوى مسئول را كه شاید از یگانه دهر باشد در تقوى و ایمان و علم و مثل آن است مدح كردن و ثنا گفتن در ضمن نثر و نظم مسئول را به اوصافى كه دارا نیست و به كارهائى كه مبغوض خداوند است و جلوه دادن او آن ها را در نظرش، بلكه مرافقت او در آن ها و شریك شدن با او در حركات و سكنات و اطوار ناشایسته و گاه شود مسئول جرمى را هر چند كند، اما بزرگ داند و سائل مصاحب عظم آن را از قلبش برد، یا كارى را حرام دانسته به جا آرد و او در حرمت آن شبهه كند و بر جرئتش بیفزاید و بسا شود، كه به انواع حیله و مكر مانع شود او را از عطا و بخشش و دستگیرى فقرا و مساكین، محض احتمال نقص و كسر در خط و نصیب خویش و همه این ها و بیشتر از آن دیده و شنیده شده و در كتب بى كارها حكایات ایشان مذكور است و تمام آنچه به این وسیله ها به دست آرند خوردن مال به باطل است كه خداى تعالى از آن نهى فرموده لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ 627 و سبب آن ها در ابتداء سؤال هاى جزئیه بى این محذورات است، كه چون عادت كرد و ملكه شد به اینجا كشاند .

بیست و یكم: از مفاسد سوال خصوصا اگر بالحاح و اصرار باشد بردن او است قصد تقرب را از مسئول و بى ثمر كردن اوست صدقات و انفاقات صاحبانش را، چه اگر مسئول از دیدن سائل و كشف شدن حالش در نزد او از سیما و هیئت یا از چگونگى مسئلت رقتى در دلش پیدا نشد و داعى الاهى، او را محرك نگشت كه به میل نفس و رغبت چیزى دهد. ناچار آنچه بالحاح و اصرار دهد از روى كراهت و حفظ عرض و دفع شر و دور كردن سائل كه مضیع وقت و مانع شغل او است باشد. پس مالى رفته و تجارتى نشده و از جانب سائل این خسارت به او رسیده .

بیست و دوم: آن كه اصل سؤال و اظهار حاجت به مخلوق و طلب كردن قضاء آن از ایشان خیانت در امانت است، بارى تعالى كه لازم بود رد آن به مقدس حضرتش؛ چنانچه شیخ كلینى از امیرالمومنین (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: شنیدم از رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه مى فرمود: حاجات از خداوند در سینه هاى عباد، امانت است، پس هر كه آن را كتمان كند نوشته مى شود براى او عبادتى و

در ثواب الاعمال مروى است از آن جناب كه فرمود: یا على به درستى كه خداوند قرار داد فقراء را امانت در نزد خود پس هر كه بپوشاند آن را خواهد بود مانند روزه دار كه شب به عبادت ایستاده و هر كه آن را افشا كند نزد كسى كه بر آوردن حاجت او، توانا است، پس نكرد؛ گویا او را كشته، آگاه باش كه او را به شمشیر و به نیزه نكشته ولیكن آنچه از دل به او كرده .

بیست و سوم: از مفاسد سؤال، سبب بودن او است براى باز شدن درها از فقر بر روى سائل از جانب خداوند، كه تمام مخلوق به تمام قوت قادر نباشند بر بستن یكى از آن ها، پس گرفتار شود به آنچه از آن فرار می كرد و براى دفع او هر مذلت و منت را به خود مى خرید، لقمه نانى گرفته و از قرص ها محروم شد و درهمى به دست آورد و گنج هاى با عزتى بر باد داد .

در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: پیروى كنید قول رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را كه فرمود: هر كه بر نفس خود درى از سؤال باز كند خداوند بر او در فقرى باز مىكند و در عدةالداعى ابن فهد، از آن جناب مروى است كه حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: قسم مى خورم به خداوند و آن قسم حق است كه هیچ مردى بر نفس خویش باب مسئلتى باز نكرد مگر آن كه خداوند بر او باب فقرى باز كرد و نیز از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: هر كه بر نفس خود در مسئلتى باز كند خداوند بر او هفتاد درى از فقر باز مى كند كه پست ترین آن ها را چیزى نمى بندد، و از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: نا امیدى از آنچه در دست مردم است عزت براى مؤمنین است و طمع آن فقر است، حاضر شده و در درةالباهره از جناب رضا (علیه السلام) مروى است كه فرمود: سؤال كلید فقرى است و در خرائج قطب راوندى مروى است كه شخصى نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: دو روز است غذائى نخوردم فرمود: بر تو باد به بازار رفتن چون روز دیگر شد آمد و گفت: یا رسول الله، رفتم بازار روز گذشته و چیزى نیافتم، پس شب را بى شام به سر بردم فرمود: بر تو باد به رفتن بازار، پس از آن آمد، آن جناب فرمود: بر تو باد به رفتن بازار؛ پس رفت به بازار، ناگاه كاروانى را دید كه آمده و متاعى با آن ها است و به او فروختند، پس یك دینار زیاد آورد، یعنى در فروختن منفعت كرد، پس مرد آن را گرفت و آمد خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) و گفت: چیزى نیافتم فرمود: آیا یافتى از فلان كاروان چیزى گفت: نه فرمود: بلكه سهمى براى تو در آن زده شده بود و تو از آنجا با یك دینار بیرون آمدى گفت: آرى، فرمود: چه واداشت تو را كه دروغ بگویى. گفت شهادت می دهم كه تو راست گوئى و واداشت مرا بر این قصد این كه بدانم كه آیا تو مى دانى آنچه مردم مى كنند و بیفزایم چیزى را بر چیزى، پس پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود راست گفتى؛ هر كه استغنا كند خداى تعالى او را

بى نیاز كند و هر كس باز كند بر نفس خویش در مسئلتى باز مى كند خداوند بر نفس او هفتاد در را از فقر، كه پست ترین آن را چیزى سد نمى كند، پس ندیدند كه آن مرد بعد از آن روز، سؤال كند، پس فرمود صدقه حلال نیست براى غنى و نه براى صاحب اندام یا توانائى معتدل؛ یعنى حلال نیست براى او اینكه بگیرد آن را و حال آن كه قادر است كه نفس خود را از صدقه باز دارد .

در عدةالداعى مروى است از محمد بن عجلان كه گفت: برخورد به من پریشانى، سختى و تنگى و صدیقى نبود براى تنگى كار من و ملازم من شد و دینى سنگین و بزرگ كه صاحبش در مطالبه الحاح مى كرد، پس متوجه شدم به سوى خانه حسن بن زید كه در آن روز امیر مدینه بود به جهت آشنائى كه میان من و او بود و بر این حال من، مطلع شد محمد بن عبدالله بن على بن الحسین (علیهم السلام) و میان من و او آشنائى قدیمى بود، پس مرا در راه ملاقات كرد دست مرا گرفت و گفت: به من رسیده آنچه تو در اندیشه آنى، پس در این حال حاجتت روا نشود و مقصودت بر آورده نگردد و بر تو باد به آنكه توانا است و او كریمترین كریمها است، پس بطلب آنچه آرزو دارى از نزد او زیرا كه شنیدم پسر عمویم جعفر بن محمد (علیهما السلام) خبر مى داد از پدرش از جدش حسین بن على (علیهما السلام) از پدرش على بن ابیطالب (علیه السلام) از پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) كه خداى تعالى به سوى بعضى پیغمبرانش وحى فرستاد در بعضى از وحى خود قسم خورد: كه به عزت و جلالم هر آینه قطع مى كنم آرزوى هر آرزومندى كه به غیر من امیدوار شد نه به ناامیدى و هر آینه در برش كنم لباس مذلت در میان مردم و هر آینه او را از فرج خودم و فضل خودم دور كنم آیا امیدوار است بنده من در سختى ها غیر مرا و حال آن كه سختى ها در دست من است و امید دارد غیر مرا و من غنى جوادم. به دست من است كلید درها و آن ها بسته است و باب من باز است براى هر كه مرا بخواند. آیا نمى دانید كه هر كس را بلائى برسد كشف آن از غیر من، مالك نیست، پس چه شده كه مى بینم او را كه امید دارد غیر مرا و اعراض كرده از من و حال آنكه عطا كردم به او بجود و كرم خود چیزى را كه از من نخواسته بود، پس اعراض كرده از من و از من سوال ننموده و سوال كرده در بلاى خود غیر مرا و منم خدائی كه ابتدا كنم به عطیه پیش از پرسش، پس آیا از من بخواهند و جود نكنم؟ نه چنین است آیا جود و كرم از من نیست. آیا دنیا و آخرت از آن من نیست، پس اگر اهل هفت آسمان و زمین همه از من سوال كنند و عطا كنم هر یك از ایشان را آنچه خواسته از ملك من كم نكند آن مثل بال مگسى است و چگونه كم مى شود ملكى كه من قیم بر اویم، پس واى بر كسى كه مرا عصیان كند؛ و مرا مراقبت نكند، پس گفتم: اى فرزند رسول خدا این حدیث را بر من اعاده كن، پس سه مرتبه آن را اعاده كرد، پس گفتم: نه، قسم به خدا كه بعد از این حاجتى از احدى

نخواهم، پس درنگى نشد كه خداوند رساند به من رزقى از نزد خود و در اول این باب خبرى دیگر قریب به این مضمون گذشت و در دعاى سیزدهم صحیفه كامله است

و من توجه بحاجته الى احد من خلقك او جعله سبب نجحها دونك فقد تعرض للحرمان و استحق من عندك فوت الاحسان 628 و در دعاى بستم است و لا تفتنى بالاستعانة بغیرك اذا اضطررت و لا بالخضوع لسؤال غیرك اذا افتقرت و لا بالتضرع الى من دونك اذا رهبت فاستحق بذلك خذلانك و منعك و اعراضك یا ارحم الراحمین 629

چون مكشوف شد پاره اى از ضرر و مفاسد سوال و ظاهر شد كثرت مضرت بزرگى و مفسده آن كه در هیچ مكروهى یافت نشود. سبب تشدید آن در شرع و اصرار و ابرام در ترك آن معلوم مى شود .

شیخ صدوق در صفات الشیعه از جناب باقر (علیه السلام) روایت كرده كه به جابر فرمود: شیعه على (علیه السلام) كسى است كه بانگ كند چون بانگ سگان و طمع نكند چون طمع غراب و سوال نكند از مردم هر چند از گرسنگى بمیرد و به همین مضمون در مشكات طبرسى از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه به مهزم فرمود: و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه گروهى از برادران و تبار انصار خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آمدند و سلام كردند جواب داد، گفتند: یا رسول الله، ما را نزد شما حاجتى است، فرمود: حاجات خود را بیارید گفتند: آن حاجتى است بزرگ فرمود: بیارید آن را، چیست آن حاجت؟ گفتند: براى ما بهشت را بر پروردگار خود ضامن شوى؛ حضرت سر مبارك را به زیر انداخت آن گاه متفكرانه بر زمین نشانى مى گذاشت، پس سر مبارك بلند كرد و فرمود: به جاى آوردم آن را براى شما بر این شرط كه از احدى چیزى را سوال نكنید. جناب صادق (علیه السلام) فرمود: پس چنان بود كه مردى از ایشان در سفرى بود و تازیانه اش مىافتاد و پس كراهت داشت كه بگوید كه آن را به من ده به جهت فرار از سوال كردن و فرمود: مى آمد و مى گرفت آن را و بر سر سفره طعامى حاضر مى شد و بعضى اهل مجلس به آب از او نزدیك تر بود، پس نمى گفت به من ده تا آن كه خود بر مى خواست و مى نوشید. و صدوق از آن جناب روایت كرده كه فرمود: در وصیتش به على (علیه السلام)، یا على اگر داخل كنم دست خود را در دهان اژدها خوش تر است نزد من از آن كه سوال كنم كسى را كه چیزى نداشت، آن گاه دارا شد، و فرمود: به ابوذر، اى ابوذر، زنهار از سوال كردن زیرا كه او ذلتى است حاضر، فقرى است كه در آمدنش شتاب كردى و در او حسابى است طولانى در روز قیامت؛ اى ابوذر سوال مكن به كف خود و اگر چیزى به سوى تو آمد آن را قبول كن و نیز فرمود: استغنا كنید از مردم هر چند پاك كردن دندان به مسواك و شیخ مفید روایت كرده از سلمان كه گفت: مرا خلیل من رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به هفت چیز وصیت كرده، كه آن ها را در هر

حال ترك نخواهم كرد این كه در مال نظر كنم به سوى پست تر از خود و نظر نكنم به آن كه از من برتر است، و این كه فقر را دوست داشته باشم و نزدیك شوم به ایشان و این كه بگویم حق را هر چند تلخ باشد و این كه صله رحم كنم هر چند از من اعراض كرده و این كه سوال نكنم از مردم چیزى و این كه زیاد بگویم قول: لاحول و لا قوة الا بالله را كه او گنجى از گنج هاى بهشت است .

در نهج البلاغه مذكور است كه امیرمومنین (علیه السلام) فرمود: از دست رفتن حاجت آسانتر از طلبیدن آن از غیر اهلش است و در عدةالداعى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود:

روزى به اصحاب خود آیا با من بیعت نمى كنید گفتند: یا رسول الله، با تو بیعت كردیم، فرمود: بیعت كنید با من بر این كه چیزى را از مردم، سوال نكنید، پس بعد از آن چنان شد كه از دست ایشان عصا و مانند آن مى افتاد، پس فرود مى آمدند براى او و نمى گفتند به احدى كه آن را به من ده؛ و شیخ ورام در تنبیه الخواطر روایت كرده از مالك بن عوف اشجعى كه گفت: بودیم ما در نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نه نفر، یا هشت یا هفت نفر، پس فرمود: آیا بیعت نمى كنید رسول خدا را؟ گفتیم: آیا بیعت نكردیم با تو یا رسول الله، آنگاه فرمود: آیا بیعت نمى كنید، پس دست هاى خود را گشودیم، پس یكى گفت:

بیعت كردیم با تو اما بر چه بیعت كنیم با تو فرمود: خداى را این كه بندگى كنید و با او چیز را شریك نگیرید و پنج نماز را اقامه كنید و بشنوید و اطاعت كنید و پنهان كرد كلمه را به آهستگى و از مردم چیزى را سؤال نكنید و آن كلمه خفیه ولایت على بن ابیطالب (علیه السلام) بود، بعد از آن جناب به خلافت. اما چون راوى كراهت داشت ذكر ننمود .

و در جامع الاخبار مروى است كه آن جناب فرمود: هر كس سوال كند از مردم اموالشان را محض زیاد نمودن مال پس آب خورده اى است از آتش، پس مى خواهد كم طلبد از آن، یا زیاده طلبد از آن. و در خصال صدوق مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: خداوند عافیت داده شیعیان ما را از شش چیز، از جنون و جذام و برص و ابنه و زائیده شدن از زنا و این كه از مردم به كف خود سوال كنید و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود: خداوند پناه داده شیعیان ما را از شش چیز این كه طمع كنند چون طمع غراب، یا بانگ زنند مانند بانگ سگ، یا با ایشان لواط كنند، یا متولد شوند از زنا، یا متولد شود براى ایشان از زنا یا بر در خانه ها صدقه طلب كند و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود: چهار خصلت است كه در مومن نیست. مجنون نمى باشد و بر در خانه ها سوال نمى كند و از زنا متولد نمى شود و با او لواط نمى كنند و نیز از آن جناب روایت كرده كه به هر چه خداوند شیعیان ما را مبتلا كند پس هرگز به چهار چیز، مبتلا نخواهد كرد، این كه از زنا باشند، یا به كف خود سوال كنند یا با ایشان لواط كنند، یا در ایشان سبز چهره ازرق باشد و شیخ طوسى در امالى روایت كرده كه شخصى عرض كرد به

حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه مرا عملى بیاموز كه حائلى میان او و بهشت نباشد فرمود: غضب مكن و از مردم چیزى را سوال مكن و راضى باش براى مردم آنچه را براى نفس خود رضایت دارى .

و در تفسیر شیخ ابوالفتوح مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداى تعالى كاره باشد از شما سه چیز را. گفت و گوى سؤال بسیار كردن و مال ضایع كردن و از او و غیر او نیز از آن جناب روایت كردند كه فرمود: خداى تعالى دوست دارد كه اثر نعمت خود را بر بنده بیند و كاره 630 باشد اظهار بؤس و حاجت را و مرد حلیم متعفف را دوست دارد و فاحش پلید زبان، بسیار سوال الحاح كننده را دشمن دارد و در كتاب من لا یحضر، مروى است كه حضرت سجاد (علیه السلام) شنید روز عرفه سائلى را كه از مردم سوال مى كرد، پس به او فرمود: واى بر تو باد آیا از غیر خدا سؤال مى كنى در امروزى كه امید است آنانى كه در شكم زنان آبستند سعید شوند و در علل مروى است كه كسى عرض كرد به آن جناب كه اگر به نزد ولید پسر عبدالملك مى رفتى و آن حضرت در مكه بود و ولید هم در آنجا بود هر آینه حكم مى كرد براى تو بر محمد بن الحنفیه در صدقات امیرالمؤمنین (علیه السلام)، پس فرمود: واى بر تو، آیا در حرم خدا سوال كنم از غیر خدا را من ننگ دارم كه سوال كنم دنیا را از خالقش پس چگونه سوال مى كنیم آن را از مخلوقش، زهرى گفت لاجرم خداى تعالى هیبت او را در دل ولید انداخت كه حكم كرد براى او بر محمد بن الحنفیه و در تحف العقول و بشارت المصطفى مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به كمیل فرمود: اى كمیل، به درستى كه محبوب ترین چیزى كه اطاعت كنند آن را به بندگان براى خدا تعالى بعد از اقرار به او و به اولیاء او (علیهم السلام) تحمل و تعفف و صبر است، اى كمیل، بنمایان به مردم احتیاج و بى چیزى و اضطرار خود و را صبر كن بر او به جهت تحصیل اجر به عزت و تستر 631 و در اخبار بسیار است كه كتمان حاجت از گنج هاى بهشتى است. و در اعلام الدین مروى است از عسكرى (علیه السلام) كه فرمود: دفع كن از خود سوال كردن را مادامى كه قدرت دارى بر تحمل؛ زیرا كه از براى هر روز، روز جدیدیست .

پنجم: از اقسام احكام سوال اباحه است و آن در جائى است، كه خالى باشد از جمیع محذورات حرام و مكروه گذشته، پس باید آنچه مى خواهد حرام و مكروه نباشد و درخواستن نیز ضرر و مفسدة براى خودش و مسئول و دیگران نباشد و اگر متوقف است بر دخول خانه به یكى از اقسام اذن صریح یا فحوى یا شاهد حال قطعى ماذون باشد و در سوالش زیاده از اظهار حال و اگر تواند بى توسط مقال چیزى نباشد. از امر و ابرام و الحاح و قسم دادن و شكایت و تكذیب و كذب و اغرا و او را سبب براى من و عطا؛ بلكه با مشاهده قلب مسئول در میان دو انگشت قدرت و نعمت و قبض و بسط خداوند كه اگر خواهد مائلش كند

به او و اگر نخواست محرومى از جانب او است و با رعایت تمامى این شروط و آداب باید در مسئول چند چیز را احزاز كند .

اول: اسلام، چنانچه در نهج البلاغه است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: هر كس شكایت كند حاجت خود را به سوى مومنى پس مثل آن است كه شكایت كرده آن را به سوى خداى تعالى و هر كه شكایت كند آن را به سوى كافرى پس چنان است كه از خداوند شكایت كرده .

دوم: ایمان، پس سوال نكند از مخالفین چیزى را، چنانچه در كنز كراچكى مروى است از جناب باقر (علیه السلام) كه فرمود: به جابر استعانت مجو به دشمن ما در حاجتى و نه طلب از او غذائى و سوال مكن از او شربت آبى و در علل الشرایع مروى است از آن جناب كه فرمود: سوال نكنید از ایشان كه ما را در بر آوردن حاجت ایشان روز قیامت به مشقت خواهید انداخت و نیز در آنجا از آن جناب مروى است كه فرمود: مخواهید حاجات خود را از ایشان، یعنى مخالفین؛ پس روز قیامت بر ایشان وسیله نزد پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) مشوید و این دو خبر اشاره است به آن مطلب كه در اخبار بسیار رسید و پاره اى از آن ها گذشته كه خداوند در قیامت محض كرامت مؤمن هر كس را بر او حقى دارد هر چند به دادن آب وضوئى باشد تلافى كند و جزا دهد و مؤمن را در زیر منت او نگذارد، پس خواستن حاجت از مخالف سبب شود براى تخفیف عذاب در پاره از ایشان یا رفع آن در بعضى و فرق این دو طایفه در محل خود مقرر شده .

سوم: رقت قلب و عطوفت و مهربانى مسئول به اهل استحقاق كه احتمال برود تاثیر كردن سوال در قلبش كه بر انگیزاند او را از براى قضاى حكمت. در اختصاص شیخ مفید مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: خداوند گردانید رحمت را در دل رحیم دلان از خلق خود، پس طلب كنید حاجات را از ایشان و طلب نكنید حاجات را از سخت دلان كه دل هایشان قساوت دارد، پس به درستى كه خداوند واجب گردانده غضب خود را براى ایشان یا فرود آورده غضب خود را در ایشان و در اعلام الدین دیلمى مروى است از آن جناب كه فرمود: بخواهید نیكى و فضل را از رحیم دلان امت من كه زندگى خواهید كرد و در پهلوى ایشان و تمامى خلق عیال خداوندند و محبوب ترین ایشان نزد او آن كه نفعش به خلق او بیش تر باشد و عطایش نیكوتر و به درستى كه خیر بسیار و به جا آورنده آن كم است .

چهارم: آن كه غنا و ثروتش تازه نباشد؛ چنانچه گذشت كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كه اگر دست خود را در دهان اژدها كنم مرا خوش تر است از آن كه سوال كنم از كسى كه دارا نبود آن گاه دارا شد؛ و در تهذیب شیخ طوسى مروى است از جناب باقر كه فرمود: مثل حاجت داشتن به سوى كسى كه تازه مالى پیدا كرده مثل درهمى است كه در دهان افعى باشد كه تو به آن درهم محتاج

باشى و از آن افعى در خطرى. و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت نموده كه فرمود: به داود رقى، داخل بكنى دست خود را در دهان اژدها تا مرفق بهتر است براى تو از طلب كردن حوائج از آن كه نداشت، پس دارا شد. و نیز روایت كرده كه پیشكار آن جناب قرض كرده بود از مردى طعامى براى آن حضرت، پس الحاح كرد در مطالبه آن، پس حضرت به او فرمود: آیا نهى نكردم تو را از آنكه قرض كنى از كسى كه چیزى دارا نبود پس دارا شد .

پنجم: آن كه از خانواده كرم و نجات و از معادن خیر و بركت باشد؛ چنانچه دیلمى در اعلام الدین روایت كرده از امیرالمومنین (علیه السلام) كه فرمود: به فرزند خود امام حسن (علیه السلام ): یا بنى اذا انزل بك كلب الزمان و قحط الدهر. فعلیك بذوى الاصول الثابتة و الفزوع النابتة من اهل الرحمة و الایثار و الشفقة، فانهم اقضى للحاجات و امضى لدفع الملمات و ایاك و طلب الفضل و اكتساب الطائح و القراریط من ذوى الاكف الیابسة و الوجوه العاسیة، فانهم ان اعطوا منوا و ان منعوا كدو اثم انشأ یقول :

و اسئل العرف ان سئلت كریما *** لم یزل یعرف الغنا و الیسارا و

فسئوال الكریم یورث عزا و اذا لم *** سئوال اللئیم یورث عارا فالق بالذل

تجد الذل بدا لیس اجلا لك الكبار *** ان لقیت الكبارا انما العاران تجل

بعار *** الصغار 632

حاصل مضمون چون فرود آید به تو سختى زمانه و خشك سالى روزگار، پس بر تو باد به آن كه اصلشان قدیم و نتائج آن اصل كریم از خانواده مهربانى و مكرمت و بخشش و شفقت؛ زیرا كه ایشان حاجات را بیش تر یا بهتر یا زودتر بر آرند و شداید را زودتر دفع كنند و زن ها از خواستن عطا و كسب كردن طوح و قیراط كه هر طوح چهاردانگ یك حبه است و هر قیراط سه حبه و مثقال شرعى بیست قیراط، پس كنایه باشد از طلبیدن چیز بسیار اندكى از نزد صاحبان كف هاى خشك 633 و روهاى ترش؛ زیرا كه ایشان اگر بدهند منت گذارند و اگر ندهند به مشقت اندازند. سوال كن نیكى را اگر سوال مى كنى از هر زمان كه از كشیدن بار مذلت چاره ندارى براى بزرگان ذلت كن كه در آن ننگى نیست؛ بلكه ننگ در بزرگ شمردن پست فطرتان است .

ششم: آن كه عاقل و فهمیده باشد؛ چنانچه در تحف العقول مروى است از جناب كاظم (علیه السلام) كه به هشام فرمود: كه حسن بن على (علیه السلام) فرمود: هرگاه خواستید طلب نمائید حوائج خود را، پس طلب نمائید آن را از اهلش، كسى گفت: یابن رسول الله، كیستند اهل او، فرمودند: كسانى كه خداوند خبر داد از ایشان و ذكر فرمود: ایشان را، پس فرمود : إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ 634 جز این نیست كه

پند مى گیرند و به یاد مى آورند اولوالالباب 635 فرمود ایشان صاحبان عقولند .

هفتم: آن كه در او باشد یكى از آن چهار خصلت كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود:

چنانچه در تفسیر نیشابورى است كه اعرابى از حسین بن على (علیهما السلام) حاجتى را سوال كرد و گفت: شنیدم جدت فرمود: هرگاه حاجتى را مى طلبید، پس به طلبیدن آن را از چهار راه یا از عربى شریف، یا از اعجمى كریم، یا حامل قرآن، یا صاحب جمال، اما عرب، پس شرافت یافتند به سبب حدت و اما كرم، پس داب و سیره شما است و اما قرآن، پس در خانه شما نازل شده و اما وجه صبیح 636 پس به درستى كه من شنیدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه مى فرمود: هرگاه خواستید كه نظر كنید به سوى من، پس نظر كنید به سوى حسن و حسین و تمته خبر در باب آینده بیاید ان شاء الله تعالى .

هشتم داشتن صفت اخوت؛ چنانچه در بعضى نسخ نهج البلاغه و بشارت المصطفى مروى است از امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه فرمود: به كمیل بعد از نهى از ظاهر كردن افتقار خویش؛ چنانچه گذشت، اى كمیل، باكى نیست بر تو كه مطلع كنى برادر خود را بر سر خود، كیست برادر تو، برادر تو كسى است كه وانگذارد تو را در سختى و اعراض نكند از تو چون گناهى كردى و با تو خدعه نكند چون از او سوالى كردى و وامگذارد تو را به حال خود، تا آن كه او را از حال خود مطلع كنى؛ یعنى باید همیشه در صدد اطلاع بر حال تو باشد و ظاهر این كلام شریف آن است كه با وجود همه این صفات كه كمتر در كسى پیدا مى شود باز سوال رجحان ندارد، چه این كلمه لابأس كه در صدر این خبر است و ترجمه اش نداشتن عذاب و حزازت است در جائى گویند كه مقام توهم آن باشد كه آن كار، كار بدیست، پس گویند لابأس، و در مقام ذكر كار نیكو، این كلمه استعمال نشود، پس به قرینه این خبر مراد به امر كردن به سوال در اخبار گذشته نیز همان اذن و رفع كراهت و حرمت باشد و مگر اخوت و سخاوت به مقامى رسد كه، صاحب خود را مهیا كند براى قضاى حاجت و بذل و بخشش به نحوى كه در سؤال ابدا ذلتى نباشد و سبب سرور و خرسندى او باشد. خصوص اگر مالى مخصوص امثال او كرده كه اگر بداند محتاج است و نخواسته ملول شود و بالجمله چون مفسده آن بزرگ و ضررش عظیم و به اندك زمان دعاى و حیا برداشته شود. ناچار در رعایت شروط آن اهتمام تمامى باید بشود تا محل رجحان آن از روى بصیرت و تدبر معلوم گردد. و چون نادر است به محذور آن مبتلا نشود .

در تحف العقول مروى است از حضرت سجاد (علیه السلام) كه فرمود: حق مسئول بر تو آن است كه اگر عطا كرد قبول شود از او هر چه داده با لشكر كردن براى او و شناختن فضل او و طلب نمودن عدر براى منع او و نیكو نما، گمان خود را به او بدان كه او اگر منع كرد مال خود را منع كرده آنچه را كه براى او است، كه منع كند و بر او گناهى نیست و نیز فرمود: اما حق صاحب نیكى بر تو، پس آن است

كه شكر كنى او را و ذكر نمائى نیكى او را و منتشر كنى براى او سخنى را كه نیك باشد و با اخلاص براى او میان خود و خداوند تبارك و تعالى دعا كنى، پس اگر چنین كردى شكر او را نهانى و آشكار به جاى آوردى آن گاه اگر ممكن شود تو را، كه او را مكافات كنى، به آن احسان بكن و گرنه در انتظار تلافى باش و نفس خود را براى آن مهیا كن .

باب هيجدهم: در شمه از تكيف مسئولين كه به ملاحظه سائلين بر ايشان وارد شده علاوه بر آن حق كه پيش از سؤال داشتند .

1.

در شرح تكلیف مسئول .

2.

در نهى شدید و تخویف از رد سائل .

3.

در فضل اجابت مسئلت سائل .

4.

در ترغیب بر اجابت سائل .

5.

جایى كه اجابت سائل واجب است .

6.

جایى كه اجابت سائل حرام است .

7.

مواضعی كه اجابت سائل مكروه است .

8.

آداب چندگانه سائل و مسئول .

چه سائل مستحق عطا، اگر قبل از سؤال از چندین جهت حقى داشت كه باید از عهده آن بر آید به مجرد سوال باز حقى تازه دارد، كه باید وفا شود. هر چند در شدت و سختى نباشد. بلكه با غنا و ثروت باشد، چنانچه در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: جناب باقر (علیه السلام) كه بده به سائل هر چند بر پشت اسب باشد. و در تفسیر شیخ ابوالفتوح مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود سائل را حقى است اگر چه بر اسب آید .

پوشیده نماند كه: اگر مسئول به راستى اعتراف نموده به بندگى خداوند و معنى بندگى را در نفس خویش یافته، به نحوى كه به سهل و آسانى در مقام به جا آوردن آثار و لوازم آن در آمده، ناچار خویش را مالك حبه نداند و آنچه داراست از مالك خویش داند و سائل را چون نزولش آید رسولى از جانب او پندارد، كه از آنچه در دستش داده او را خلیفه خود بر آن مال نموده، چنانچه مى فرماید وَأَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ 637 انفاق كنید از آنچه گردانید شما را خلیفه بر آن پاره ستاند، پس اولا سپاس الاهى به جاى آورد كه به من نظر رحمت دارد كه رسول نزد من فرستد و روزى عیال خود را به من حواله كند و ثانیا اظهار مسرت و خرسندى كنند كه بهره از امانت خویش خواسته و تكلیف حفظ و حراست آن از من برداشته و

ثالثا بر رسول نظر نكند كه كیست و از كجا است دشمن است، یا دوست، اجنبى است یا خویشاوند، حقى بر او دارد یا نه، رنجى و آزارى به او رسانده یا نه، توقع تلافى از او هست یا نه، نشر این احسان را خواهد كرد یا نه، حاجتى قبل از این نزد او برده یا نه، برآورده كرده بود یا نه، بعد از این به او محتاج خواهد شد یا نه، چه او حقیقة چیزى به سائل ندهد تا این ملاحظات را كند؛ بلكه به آنكه او را فرستاده و از مال خود طلبیده كه جز اطاعت و تسلیم و رضا چیزى شایسته فرمان او نیست؛ و در آن راهى ندارد، پس آن كه بى عذر مقبول سائل را از نوال خویش براند، لامحاله یا خود را بنده نداند، یا داند، ولیكن غیر خود را مالك یا شریك یا صاحب حق در آنچه در تصرف او است داند. یا رسول مالك الملك داند. اما عداوت دنیوى یا بخل نفسانى او را نگذارد اما عذر اول و دوم كه با ایمان و اقرار به عبودیت نسازد و ما بقى بر طرف شود از تدبر در اخبار صادقین (علیهم السلام) و ما شمه از آن را ذكر كنیم آن گاه حكم مسئول را كه چون حكم سائل بر پنج قسم مى شود شرح دهیم با شرح آداب او با سائل .

در كافى مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه: منع نكرد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) هرگز سائل را اگر چیزى بود مى داد وگرنه مى فرمود: خدا مى رساند. و نیز از آن جناب روایت كرده كه جبرئیل (علیه السلام) آمد نزد حضرت ابراهیم (علیه السلام) پس گفت مرا پروردگار تو به سوى بنده اى از بندگان خود فرستاده كه او را خلیل خود بگیرد ابراهیم گفت: مرا خبر ده كه كیست او تا خدمتش كنم گفت: او توئى، گفت: از چه چنین كرد، گفت: زیرا كه تو هرگز از احدى چیزى سوال نكردى و هرگز كسى سوال نكرد از تو و حال آن كه تو رد نكردى و نیز از آن جناب روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: رد نكنید سائل را هر چند بسم سوخته گوسفند باشد. و نیز از جناب باقر (علیه السلام) روایت نمود كه خداى عزوجل به موسى (علیه السلام) فرمود: كه اى موسى، سائل را به عطائى اندك یا بردى نیكو اكرام كن؛ زیرا كه مى آید به سوى تو كسى كه نه از انس است نه از جن، ملائكه اىست از ملائكه رحمن كه امتحان كند تو را در آنچه به تو عطا نمودم و سوال مى كند از تو از آنچه به تو احسان كردم، پس نظر كن كه چه خواهى كرد، اى پسر عمران. و نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده سائل آمد نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد، پس آن جناب نظر فرمود به سوى اصحابش، پس عطا كرد به او مردى از صحابه، میلى از طلا، پس آن مرد سائل گفت:

این همه گفت: آرى، گفت بگیر طلاى خود را به درستى كه من نه از جنم نه از انس؛ ولیكن من رسولم از جانب خداوند براى آن كه تو را اختبار كنم، پس یافتم تو را شاكر، پس خداوند تو را جزاى خیر دهد.

و نیز از سعید بن مسیب روایت كرده كه گفت: حاضر شدم روزى خدمت على بن الحسین (علیهم السلام) در آن حال كه از نماز بامداد فارغ شده بود، پس ناگاه سائلى به در خانه آمد، پس حضرت فرمود: بدهید

به این سائل وسائلى را؛ رد نكنید. و در قرب الاسناد مرویست كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: برگردانید سائل را با عطائى اندك یا به نرمى و مهربانى، زیرا كه مى آید نزد شما و مى استد بر در خانه شما كسى كه نیست از جن و نه از انس كه نظر كند كه چگونه است عطا و كرم شما در آنچه خداوند به شما عطا فرموده .

در نهج البلاغه مذكور است كه امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: به درستى كه مسكین، رسول خداوند به سوى شماست، پس هر كس او را منع كرد خداى را منع كرده و هر كس به او عطا كرده به خداوند عطا كرده و در بشارت المصطفى و بعضى نسخ نهج در وصیت آن جناب به كمیل است كه اى كمیل، تصدق كن بر مساكین، رد مكن البته سائلى را هر چند به نصف خرما یا نصف دانه انگورى باشد و در كافى و عیون مروى است كه حضرت رضا (علیه السلام) نوشت به جناب جواد (علیه السلام) كه اى ابوجعفر به من رسیده غلامان وقتى كه سوار مى شوى بیرون مى آوردند تو را از در كوچك و این به جهت بخل ایشان است كه نرسد از تو خیرى به احدى، پس سوال مى كنم تو را به حق من بر تو كه نباشد داخل شدن و بیرون آمدن تو مگر از در بزرگ و هرگاه سوار شوى، پس باشد با تو زر و سیمى آن گاه سوال نكند از تو احدى مگر، آن كه او را عطا كنى از عموهایت كه سوال كنند از تو كه به او نیكى كنى، پس عطا مكن به او كمتر از پنجاه اشرفى و زیاده از آن با تست و از عمه هایت كه از تو سوال كنند پس مده به او كمتر از بیست و پنج اشرفى و زیاده از آن با تست من قصد ندارم مگر آن كه خداوند تو را بلند كند، پس انفاق كن و مترس از صاحب عرش تنگ گرفتن را. و شیخ ابوالفتوح در تفسیر خود روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: بار خدایا مرا زنده دار مسكین و بمیران مسكین و محشور كن و در زمره مساكین، یكى از جمله زنانش گفت: یا رسول الله، چرا چنین مى گوئى، گفت: براى آن كه ایشان پیش از توانگران به بهشت مى روند به چهل سال آن كه گفت: نگر تا مسكین را زجر نكنى و اگر چیزى خواهد ردش نكنى اگر چه به نیم خرما باشد، مسكین را دوست دارى و به خویشتن نزدیك دارى، تا خداى تعالى تو را به رحمت خویشتن نزدیك كند و نیز روایت كرده كه سائلى یك روز سؤال مى كرد حسین بن على (علیهما السلام) گفت: دانید كه چه مى گوید، گفتند: نه یابن رسول الله، گفت: مى گوید من رسول تر از شمایم، اگرم، چیزى دهید بگیرم از شما و به آنجا برم و الا دست تهى آنجا روم و شهید اول در درةالباهره روایت كرده كه آن جناب فرمود: به درستى كه حاجت هاى مردم به تو از نعمت هاى خداوند بر تو است، پس ملالت نگیرد از نعم و در قرب الاسناد مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسى كه بزرگ شد نعمت بر او سخت مى شود براى این، بار كلفت مردم بر او، پس اگر او در تحمل آن ایستادگى كرد زحمات جلب نعمت بر او زیاد خواهد شد، از نزد خداوند و اگر نكرد در

آورده آن نعمت را در معرض اول و در كتاب تمحیص مروى است از جناب باقر (علیه السلام) كه فرمود: فقیر هدیه خداوند بر غنى است، پس اگر حاجت او را بر آورد پس هدیه خداوند را قبول كرده و اگر حاجت او را برنیاورد، پس به تحقیق كه هدیه خداوند عزوجل را رد كرده در كتاب شریف جعفریات مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هرگاه بر در خانه شما بیاید مرد سائلى در شب، پس او را رد نكنید و نیز فرمود: سائل رسول پروردگار عالمیان است براى آنكه او را اختبار كند، پس هر كه عطا كرد به او، پس خداوند را عطا كرده و كسى كه ردش كند، پس به تحقیق كه خداوند تبارك تعالى را رد كرده و نیز فرمود: قطع مكنید بر سائل مسئلت او را، بگذارید او را كه از پریشانى خود شكایت كند و از حال خود خبر دهد و در دعائم الاسلام مروى است از امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه فرمود: رد مكنید سائل را كه بیاید نزد شما در شب زیرا كه گاهى سوال مى كند كسى كه نه از انس است نه از جن ولیكن براى آنكه به آن سوال خیر شما را زیاد كند .

در كتاب تحف العقول مروى است از حضرت سجاد (علیه السلام) در حدیث حقوق كه فرمود: اما حق سائل پس دادن است به او هر گاه یقین دارى به صدق او و قادرى بر سد حاجت او و دعا كردن براى او در آنچه نازل شده به او و اعانت كردنش در حصول مقصودش، پس اگر شك كردى در صدق او و پیشى گرفت به سوى تو متهم بودن، او پس عزم نكن بر این و ایمن مباش كه بوده باشد این از كلید شیطان كه قصد كرده باز دارد تو را از حظت و حائل شود میان تو و میان متقرب شدن تو نزد پروردگار تو، پس واگذار او را به استرحال او یعنى ظاهر مكن دروغ او را و برگردان او را برگرداندن نیكوئى و اگر غالب شدى بر نفس خویش درباره او و عطا كردى او را با اعراض از آنچه عارض شده در نفس تو از او پس به درستى كه این كارهاى صاحبان عزم است و در كتاب اختصاص مروى است از جناب كاظم (علیه السلام) كه فرمود: كه هر كس كه بیاید نزد او و برادر مؤمنش به جهت حاجت خویش، پس آن رحمتى است از خداوند كه كشانده به سوى او، پس اگر به جاى آورد آن را، پس وصل كرده خود را به ولایت ما كه آن وصل است به ولایت خداوند عزوجل و اگر حاجت او را رد كرد و حال آن كه قادر بود بر آن به تحقیق كه ظلم كرده بر نفس خویش و به او بدى نموده است. در امالى مفید ثانى مروى است از آن جناب كه فرمود: هر آینه رد مى كند به من صاحب حاجتى، پس مبادرت مى كنم به سوى انجاح آن از بیم آن كه صاحب حاجت از آن بى نیاز شود .

در عدةالداعى مروى است از آن جناب كه فرمود: هر مؤمنى كه سوال كند از او برادر مؤمنش حاجتى را و او بر، بر آوردن آن قادر باشد و آن را براى او نكند، مسلط مى كند خداوند بر او مارى را در قبر او كه انگشتان او را مى گزد. در كافى مروى است صیرفى كه گفت، گفتم: به جناب صادق (علیه السلام)

فداى تو شوم مؤمن رحمت است بر مؤمن، فرمود: آرى، گفتم: چگونه است این فرمود: هر مؤمنى كه برود نزد برادر خود به جهت حاجتى، پس نیست آن، مگر رحمتى از خداوند كه فرستاده آن را به سوى او و قرار داده آن را سبب آمرزش و بلندى مرتبه او، پس اگر برآورد حاجت او را قبول كرده آن رحمت را به قبول كردن آن حاجت و اگر رد كرد حاجت او را با قدرت بر بر آوردن آن، پس جز این نیست كه رد كرده از خود رحمتى را از جانب خداى عزوجل كه فرستاده آن را به سوى او و سببى كه مقرر فرمود براى او و ذخیره مى كند خداوند عزوجل آن رحمت را تا روز قیامت تا آن كه صاحب آن حاجت حاكم مى شود در آن رحمت اگر خواست مى گرداند آن را به سوى خود و اگر خواست صرف مى كند به سوى غیر خود. اى اسماعیل پس اگر روز قیامت شد و او حاكم شد در رحمت خدا كه ظاهر و گواره شد براى او، پس به سوى كه مى بینى آن را صرف كند گفتم گمان ندارم كه از نفس خود آن را برگرداند فرمود: گمان مدار؛ بلكه یقین كن زیرا كه او آن رحمت را از نفس خود رد نخواهد كرد. اى اسماعیل كسى كه بیاید برادرش نزد او براى حاجتى كه قادر است بر انجاح آن، پس به جا نیاورد آن را مسلط مى كند بر او خداوند مارى را كه ابهام او را در قبرش تا روز قیامت بگزد چه آن كه آمرزیده شده یا معذب باشد. در بحار از كتاب قضاء الحقوق صورى نقل كرده كه آن جناب فرمود: مومن محتاج، رسول خداوند است به سوى غنى، قوى، پس اگر بیرون آمد رسول بدون قضاء حاجت آمرزیده مى شود گناهان رسول و مسلط مى كند خداوند بر غنى قوى شیاطینى را كه او را بگزند فرمود: تخلیه مى كند میان او و میان اهل دنیا، پس راضى نمى شود به آنچه در نزد اوست، تا این كه به تعب بیفتد بر ایشان، یعنى مال خود را به كلفت و تعب ایشان دهد داخل مى شود بر او شاعر، پس گوش مى دهد به او، پس عطا مى كند او را، پس این هایند شیاطینى كه او را مى گزند. و نیز از رفاعه روایت كرده كه آن جناب به او فرمود: آگاه باش اى رفاعه، كه ایمان نیاورده به خداوند و نه به محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و نه به على (علیه السلام) كسى كه بیاید نزد او برادر مومن او به جهت حاجتى، خنده كند در رویش، پس اگر هست مقصودش در نزد او بشتابد به سوى برآوردن آن و اگر نیست در نزد او زحمت بكشد در تحصل آن از نزد غیر خود تا آنكه آن را براى او برآورد، پس اگر باشد به خلاف آنچه توصیف كردم پس ولایتى میان ما و او نیست .

در كتاب تمحیص مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كامل نمى كند مؤمن ایمان خود را تا آن كه دارا شود صد و سه خصلت را آن گاه شمردند تمام آن را كه از جمله آن ها است سخاوت كف و رد نكردن سائلى و بخل ننمودن به نائلى و شیخ ابراهیم كفعمى در مجموع الغرائب نقل كرده از كتاب جواهر شیخ فاضل محمد بن محاسن بادرائى كه مشتمل است بر هفتاد و پنج جوهره كه او

روایت كرده كه جناب عیسى (علیه السلام) فرمود: هر كه سائلى را محروم برگرداند هفت روز ملائكه داخل آن خانه نمى شوند و در كتاب تعازى شریف زاهد ابى عبدالله محمد بن على بن الحسن بن عبدالرحمن علوى حسینى مروى است به اسناد او از محمد بن منصور از راشد طویل از ابى شریع كه گفت: شنیدم جعفر (علیه السلام) را كه او مى فرمود: به ازدى غلام ابى بكر، اى ازدى، آیا در نزد تو چیزى هست كه آن را صدقه دهى، گفت: اى سید من، چیزى به دست نیاوردم از صدقه كه آگاهم به آن از كجا صدقه دهم فرمود: مردى رو به من آورد در مسجد و ذكر كرد كه خود و عیالش دو روز است طعامى نخورده اند .

ازدى گفت: پس بیرون رفتم پس دیدم مردى را از دوستان آل تیم از كسانى كه افترا مى بستند بر آل رسول خدا، پس داخل شدم بر آن جناب و گفتم شما را اندوهناك دیدم به جهت این سائل آیا مژده ندهم شما را فرمود: بگو گفت: او از دشمنان شما است، پس غم مخور به جهت او، پس آن جناب فریاد بر آورد كه یا محمد، پس محمد بشتاب داخل شد پس فرمود: بیاور دو انگشتر مرا پس آورد آن دو انگشتر را آنگاه فرمود: آن شخص را به نزد من آر، پس او را به نزدش آوردم پس آن دو انگشتر را گرفت و به او داد.

به من فرمود: اى ازدى، به درستى كه صدقه فریضه است از جانب خداوند هنگامی كه موجود باشد خصوصا بر كسى كه به تو گمان خیر دارد .

و در تفسیر شیخ ابولفتوح (رحمه الله) مروى است كه: خداى تعالى روز قیامت گوید: با بعضى بندگان، بنده من، از تو طعام خواستم، ندادى و شراب خواستم ندادى و جامه خواستم ندادى بنده گوید بار خدایا، كى بود و چگونه بود. گوید فلان بنده گرسنه از تو طعام خواست ندادى و فلان تشنه از تو آب خواست ندادى و فلان برهنه از تو جامه خواست ندادى فلا منعنك الیوم فضلى كما منعه من امروز فضل خود را از تو باز گیرم، چنان كه تو از او باز گرفتى و چون معلوم شد كه اجابت مسئول از اعظم تكالیف الاهیه است و رد سائل از اقبح منكرات است، پس شروع كنیم به آنچه وعده كردیم از ذكر احكام و آداب مسئول .

اما اول: پس مخفى نماند كه اجابت را نیز عارض شود احكام شرعیه اول: وجوب و آن در اقسام سئوال هاى از بسیارى علوم پیدا شود چه اگر جاهل به احكام شرعیه مبتلا است به آن از طهارت و نجاست و نماز و مقدمات آن و ماكول و مشروب و امثال آن از عالمى حكم مسئله را بپرسد و غیر او كسى نباشد كه از عهده جواب بر آید و خوفى بر گوینده نباشد در آن جواب البته جواب واجب و ردش حرام خواهد بود .

در كافى مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: یافتم در كتاب على (علیه السلام) كه به

درستى كه خداوند عهد نگرفت بر جاهلان در طلب علم تا این كه عهد گرفت بر علماء به بذل علم بر جهال و نیز از آن جناب روایت كرده كه، زكات علم تعلیم اوست بر بندگان خدا و نیز فرمود: كه عیسى فرمود: به بنى اسرائیل منع نكنید حكمت را از اهلش كه به ایشان ظلم خواهید كرد، و در امالى مفید ثانى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هر مردى را كه خداى تعالى علمى بخشید،؛ پس كتمان كند او را با این كه به آن دانا است ملاقات مى كند خداى را در روز قیامت در حالتى كه به لجامى از آتش او را لجام كرده باشند؛ و در محاسن برقى مروى است از آن جناب كه فرمود: به درستى كه عالمى كه كتمان كند علم خود را مبعوث مى شود در حالتى كه عقوبتش بیشتر از جمیع اهل قیامت است و لعنت مى كند او را هر جنبنده حتى جنبنده هاى كوچك زمین و در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) مروى است از امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه فرمود: شنیدم از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هر آن كسى كه به پرسند از او علمى، پس كتمان كند آن را در آنجا كه واجب است اظهار آن علم و تقیه از او برطرف شده باشد، مى آید روز قیامت لجام كرده شده بلجامى از آتش و امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: هرگاه كتمان كند عالم علم خود را از اهلش و تكبر كند جاهل را در آموختن آنچه را كه چاره از یاد گرفتن او نیست و بخل ورزد مالدار به نیكى كردن خود و فقیر دین خود را بفروشد و به دنیاى غیر بزرگ مى شود بلاء و عظیم مى شود عقاب و در رجال شیخ كشى مروى است از حضرت كاظم (علیه السلام) كه نوشت به على بن سوید سائى از حبس كه از واجب ترین حق برادر تو آن است كه پنهان نكنى از او چیزى را كه او را نه از دنیاى او نه از آخرت او نفع مى دهد .

در عوالى اللئالى مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: هر آن كس كه محتاج باشند مردم به سوى علم او كه بفهماند به ایشان امور دین ایشان را، پس ایشان را، پس از ایشان اجرت نخواهد سزاوار است بر خداى تعالى كه داخل كند او را در آتش جهنم و در نوادر سید فضل الله راوندى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: كسى كه بشكند بیعتى را یا بلند كند علم گمراهى را یا كتمان كند علمى را یا حبس كند مالى را به ستم یا اعانت كند ظالمى را بر ظلمش و حال آن كه مى داند كه او ظالم است، پس به تحقیق كه بیزار شده از اسلام و نیز واجب شود اجابت در آن گاه كه حفظ جان یا ناموس برادر مومن موقوف شود بر آن؛ چنانچه در عقاب الاعمال از حضرت سجاد (علیه السلام) مروى است كه فرمود: كسى كه سیر به سر آرد شب را و در محضر او باشد گرسنه چیز نخورده، خداى تعالى مى فرماید: اى ملائكه من؛ گواه باشید بر این بنده كه من او را امر كردم، پس عصیان كرد مرا و اطاعت كرد غیر مرا، و من او را به سوى عمل خودش واگذاشتم، قسم به عزت و جلال خود كه هرگز او را نخواهم آمرزید و این تهدید نباشد مگر در آنجا كه گرسنگى مورث هلاكت یا

مضرت هاى سخت باشد؛ چنانچه مراد همین است. آنچه در چند خبر رسیده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: قسم به آن كه جانم در قبضه قدرت اوست كه ایمان نیاورد به من بنده كه شب را به سر برد به سیرى و برادرش یا همسایه مسلمانش گرسنه باشد، یا مراد از ایمان پاره از مراتب اوست .

در كافى مروى است از سماعه كه گفت: پرسیدم از جناب صادق (علیه السلام) كه گروهیند، كه در نزد ایشان است زیادتى و براى برادران ایشان حاجت شدیدیست و زكات ایشان را، كافى نیست آیا آن ها را مى رسد كه سیر باشند و برادرانشان گرسنه باشند، پس فرمود: برادر شخص مسلمان او را ظلم نمى كند و یارى او را وانمى گذارد و او را محروم نمى كند، پس واجب است بر مسلمانان كوشش در آن و مواصلت و یارى كردن یكدیگر بر آن كار و مواسات با اهل حاجت و ملاطفت از شماها كه خواهید بود بر آن طریقه كه خداى امر فرموده درباره ایشان و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود: هر مردى از شیعیان ما كه بیاید نزد او مردى از برادرانش، پس طلب اعانت كند از او در حاجت خود، پس اعانت نكند او را و حال آن كه قدرت دارد، مبتلا مى كند او را خداوند به این كه برآورده حاجت دشمنى از دشمنان ما را كه خداوند به آن اعانت، او را روز قیامت عذاب كند. و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود: وانمى گذارد مردى اعانت برادر مسلم خود را كه كوشش كند در آن و مواسات كند با او مگر آن كه مبتلا مى شود به اعانت كسى كه گناه كار شود در آن و او را اجرى نباشد و نیز از جناب كاظم (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: كسى كه رو كرد به سوى او مردى از برادرانش كه پناه برده به او در پاره از حالاتش، پس او را پناه ندهد با آنكه قادر است بر آن، پس به تحقیق كه قطع كرده ولایت خداى عزوجل را نیز از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هر مومنى كه منع كند از مومنى چیزى را كه به آن محتاج است و حال آن كه قادر است بر آن از نزد خود یا غیر خود، به پا مى دارد او را خداوند روز قیامت در حالتى كه روى او سیاه شده و برگردیده چشمان او به نحوى كه سپیدى او ظاهر شود و دست هاى او در گردنش مغلول شده، پس گفته مى شود كه این خائنى است كه خدا و رسول او را خیانت كرده آنگاه امر مى شود كه او را به آتش برند و نیز فرمود: كسى كه خانه دارد و محتاج شود مؤمنى به نشستن در آن پس منع كند او را از آن، خداى تعالى مى فرماید: اى ملائكه من، آیا بخل ورزیده به سكناى دنیا قسم به عزت خود كه هرگز در بهشت من ساكن نخواهد شد و در عقاب الاعمال مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: كسى كه شكایت كند به سوى او برادر مسلمانش، پس او را قرض ندهد خداوند بر او بهشت را حرام مى كند در روزى كه نیكوكاران را جزا مى دهد و كسى كه حاجت طالب حاجتى را منع كند و حال آن كه بر برآوردن آن قادر است، پس بر او مثل گناه عشار است، پس برخواست مالك بن عوف و عرض كرد: یا رسول الله، به چه مقدار مى رسد

گناه عشار فرمود: بر عشار هر روز و شب لعنت خدا و ملائكه و همه مردم است و كسى را كه خداوند لعنت كند هرگز نخواهى یافت براى او یاورى و از براى شاهد در آنچه نقل كردیم كفایت است .

دوم: حرام چون اجابت سائلى كه بپرسد از چیزى كه گفتن و ظاهر نمودن آن براى او جایز نباشد، چه آن كه آن چیز از اسرار الاهیه باشد كه افشاء تعلیمش به غیر اهلش حرام است یا در جواب ضرر جانى یا عرضى و مالى باشد براى مسئول یا سائل یا برادر مؤمن دیگر؛ بلكه هر كس كه جان و مالش در شرع محترم باشد و بیشتر این موارد داخل است در عنوان تقیه و محل طفره از جواب و رد سائل به سخن نرمى یا توریه در كلام چه تقیه كه در شرع مطهر از بزرگ ترین واجبات است منحصر نیست در كتمان همان اصل مذهب از مخالف در آنجا كه بترسد از او؛ بلكه لازم است كتمان بسیارى از علوم حقه اهل بیت (علیهم السلام) و حكایت و اسرار و لطائف كلام خداوند را از هر كس كه پایه ایمانش بر بناى محكمى نباشد، كه بتواند آن ها را تحمل نماید .

در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: نكشته ما را به خطا آن كه فاش كند احادیث ما را؛ بلكه كشته ما را به عمد و در محاسن برقى مروى است كه آن جناب فرمود: به چند نفر از اصحاب خود كه فاش نكنید امر ما را و خبر ندهید به آن مگر به اهلش زیرا كه فاش كننده بر ما امر ما را سخت تر است كلفتش بر ما از دشمن ما و در اختصاص مروى است از آن جناب كه فرمود: به ابى سعید مداینى كه سلام برسان به دوستان ما و اعلام كن ایشان را كه قرار ندهند احادیث ما را، مگر در قلعه هاى محكم و سینه هاى فهمیده و صاحبان عقول گرانمایه. قسم به آن كه دانه را شكافت و جان را آفرید كه نیست شتم كننده عرض ما و آن كه خود را در مقام محاربه با ما در آورده، زحمتش بر ما شدیدتر از فاش كننده بر ما حدیث ما را در نزد كسى كه نتواند او را تحمل كند. و در غیبت نعمانى مروى است از آن جناب كه فرمود: هر آینه خبر مى دهم مردى را به حدیثى، پس مى رود و روایت مى كند آن را از من به نحوى كه شنیده، پس حلال مى كند به سبب آن بر خود لعن خدا و بیزارى او را و مراد آن حضرت روایت كردن اوست براى آنكه شایسته شنیدن و تحمل آن نباشد .

و نیز در آنجا مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: به خذیفة بن الیمان كه اى خذیفه خبر نده مردم را به چیزى كه به حقیقت آن دانا نیستند، پس طغیان مى كنند و كافر مى شوند؛ زیرا كه بعضى از علوم سخت و مشكل است و سنگین بار كه اگر او را بار كنى بر كوه ها عجز مى آورد از بر داشتنش و بر این مضمون اخبار بسیار است و در جمله از آن ها وعده چشیدن حرارت آهن در دنیا دادند به آن كه اسرار اهلبیت (علیهم السلام) را فاش كند و از این قسم است اجابت سوال از آنچه خود حرام باشد؛ چون زنا و لواط و تقبیل و نظر به اجنبیه یا مقدمه باشد براى حرام به تفضیلى كه در فقه مسطور است چون

دادن زهر به آن كه خواسته خود یا غیرى را بكشد و دادن سلاح به دشمنان دین هنگام جنگ و دادن انگور به آن كه داند كه او شرابش مى كند یا چوب به آن كه بت اش مى سازد یا براى همین بخواهد و او بدهد یا حربه به دست ظالم دهد. آنگاه كه اراده ظلم دارد و نظایر این ها از اعانت بر ظلم و عدوان و عصیان. در كافى مروى است كه: مردى از شیعیان عرض كرد خدمت جناب صادق (علیه السلام) فدایت شوم بسا هست مردى از ما در تنگى و سختى مى افتد و كار معیشت بر او سخت مى شود، پس آن را مى خوانند یعنى امراء و ولات بنى عباس براى بنا كردن جائى كه آن را بسازد یا براى نهرى كه آن را بكند یا براى پیدا كردن آب آن را اصلاح كند، پس چه مى فرمائى، در این، پس حضرت فرمود: دوست ندارم كه براى ایشان گرهى را گره زنم یابند سر مشگى را به بندم و از براى من باشد از مال دنیا به قدر مال بین دو كوه مدینه؛ بلكه نمى خواهم اعانت ایشان به قدر سیاهى مركب كه به قلم چسبد زیرا كه اعانت كنندگان ظلمه در روز قیامت در سرا پرده از آتش خواهند بود، تا حكم فرماید خداوند در میان بندگان و در خبر است كه هر كس بیاویزد تازیانه ئى را در پیش روى سلطانى خداوند آن تازیانه را در روز قیامت اژدهائى كند از آتش كه درازاى آن هفتاد ذراع باشد و او را مسلط مى كند بر آن شخص در آتش جهنم كه بد جایگاهى است و در خبر دیگر وعده عذاب شدید شده براى آنكه براى ظلمه قلمى بتراشد یا لیقه در دوات ایشان بگذارد و مسجدى بر ایشان بنا كند و بر این ها باید سائر انواع اعانت را قیاس كرد نیز حرام است اجابت كردن سائل اگر ناصبى باشد؛ چنانچه در كافى مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: اطعام مكن كسى را كه اظهار دشمنى كند به چیزى از حق یا دعوت كند به سوى چیزى از باطل و در كتاب سرائر مروى است از حضرت هادى (علیه السلام) كه نوشت به محمد بن على بن عیسى كه هر كس به ناصبى صدقه دهد، پس آن صدقه براى ضررش خواهد بود نه براى نفعش و در هدایا صدوق است كه صدقه بر ناصبى حلال نیست .

در كتاب صفات الشیعه مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: هر كس سیر كند دشمنى از ما را، پس به تحقیق كه كشته دوستى از ما را در كافى مروى است كه عمر بن یزید پرسید از آن جناب از صدقه كردن بر ناصبی ها و بر زیدیه، پس فرمود: صدقه مكن بر ایشان به هیچ چیز و آب مده ایشان را اگر بتوانى و زیدیه از ناصبیانند و در تفسیر حضرت حسن عسكرى (علیه السلام) مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: صدقه دهنده به دشمنان ما مانند دزد در حرم خداوند است و در كافى مروى است از جناب كاظم (علیه السلام) كه فرمود: به شخصى كه پرسید كه اگر براى زكات اهلى پیدا نكردم تا چهار سال در كجا صرف كنم فرمود: اگر براى او اهلى پیدا نكردى آن را كیسه كن و بینداز

در دریا زیرا كه خداى تعالى اموال ما و اموال شیعیان ما را بر دشمنان ما حرام كرده و خواهد آمد در ضمن مورد هفتم از اجابت مكروه كه اگر ناصبى از گرسنگى و تشنگى بمیرد نباید به او طعام و شرابى داد و كسى كه ناصبى را سیر كند شكمش را از آتش در روز قیامت پر كنند هر چند آمرزیده شده باشد و نیز از این قسم است اجابت كردن فاسقى و ظالمى در رفتن به خانه او براى ولیمه و مانند آن و غذا یا آلات و متاع و یا منزل و از مال حرامى باشد كه نتواند مسئول براى تصرف در آن راه مباحى پیدا كند یا در رفتن تقویتى باشد براى او كه سبب زیادتى فسق یا ظلم او شود و غیر این از اقسام اجابت محرمه كه بر متامل پوشیده نیست .

سوم: مستحب چون اجابت سوال طالب علوم حقه كه تعلیمش بر او واجب عینى نباشد و بر آموختن سائل فسادى مترتب نشود و اجابت مستشیر در بذل راى و اجابت محتاج به اعانت بدنى یا زبانى و یا مالى كه در آن صرر دنیوى یا دینى بر احدى نباشد، به آنچه مقدور او است و اجابت برادر مومن چون به ضیافت دعوت، نماید. در كافى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: وصیت مى كنم امت خود را از حاضرین و غائبین كه دعوت مسلم را اجابت كنند هر چند به مسافت پنج میل باشد؛ زیرا كه از جمله دین است و نیز فرمود: كه فرض است براى مومن بر مومن كه چون او را بخواند اجابت كند و از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: از حق واجب مسلم بر برادرش اجابت دعوت او است و در كنزالفوائد كراچكى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: مسلم را بر برادرش سى حق است كه از عهده آن ها بیرون نیاید مگر به اداى آن ها یا آنكه از او درگذرد و یكى از آن سى حق اجابت دعوت است و مراد از دعوت یا خواندن به ضیافت است یا براى هر مهمى و بعضى از علماء گفتند: مراد جواب دادن او است، چون او را آواز دهد و این احتمال بعید است و اجابت برادر مومن در تزویج كردن به او آن را كه خواستگارى كرده، چنانچه در مشكات الانوار شیخ طبرسى مروى است كه جناب صادق (علیه السلام) فرمود: به عبدالملك كه دوستان مرا از جانب من سلام برسان و خبر ده ایشان را كه من ضامنم بر ایشان بهشت را مگر هفت طایفه از ایشان و شمرد یكى از آن ها كسى را كه خواستگارى كند از او مؤمنى، پس به او تزویج نكند و در كتاب مومن حسین بن سعید اهوازى مروى است از آن جناب كه فرمود: در مقام بیان مذمت مال و صاحبش آن كه كمتر چیزى كه بر او داخل مى شود آن كه مى آید به نزد او و برادر مسلمش و از او خواستگارى مى كند، پس به او مى گوید تو مال ندارى و غیر این ها از موارد اجابت مسئول كه بر متامل در ابواب سابقه خصوص باب نهم پوشیده نخواهد ماند .

چهارم: مكروه و محل آن بسیار است؛ ولیكن متفرق در احادیث اهل بیت (علیهم السلام) و ما به ذكر

بعضى از آن قناعت مى كنیم .

اول: اجابت شارب خمر در دادن دختر به او و قبول شفاعتش؛ چنانچه در كافى و فقیه و غیره مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: شارب خمر اگر مریض شود او را عیادت مكنید و اگر مرد بر جنازهاش حاضر نشوید و اگر شهادت داد او را تزكیه نكنید و اگر خواستگارى كرد، پس به او تزوج نكنید و اگر سوال كرد از شما امانتى را، پس او را امین ندانید و به او چیزى نسپرید و به چند سند روایت كرده از آن جناب كه فرمود: كسى كه خمر بنوشد بعد از آن كه خدای تعالى او را حرام نموده بر زبان من پس اهلیت ندارد كه چون خواستگارى كند به او تزویج كنند و چون خبر دهد او را تصدیق كنند و چون شفاعت كند، شفاعتش را بپذیرند و در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه هر كس دختر خود را به شارب خمر تزویج كند، پس به تحقیق كه رحم او را قطع كرده و در فقیه از آن جناب مروى است كه فرمود: شارب خمر اگر خواستگارى كرد، پس به او تزویج نكنید؛ زیرا كسى كه دختر خود را به شارب خمر تزویج كند، پس چنان است كه او را به سوى زنا كشیده است .

دوم: اجابت كسى كه بطلبد براى ولیمه عروسى در روز سوم چنانچه كتاب جعفریات مروى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: ولیمه روز اول حق است روز دوم نیكى است، پس هر چه زیاده از این باشد ریاء است. حضرت صادق (علیه السلام) كه راوى این خبر است فرمود: كه پدرم مرا خبر داد كه پدرم را؛ یعنى حضرت سجاد (علیه السلام) را به ولیمه دعوت كردند، پس اجابت فرمود آن گاه روز دوم خواندند باز اجابت فرمود، پس در روز سوم دعوت نمودند، پس امر فرمود كه آن رسول را راندند تا آن كه از نظر مباركش متوارى شد و در چند خبر دیگر تصریح شده كه ولیمه عروسى در روز سوم و زاید بر آن ریا و سمعه است و در عقاب الاعمال مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هر كس اطعام كند طعامى را از روى ریا و سمعه و بخوراند خداوند به او مانند مردم، یعنى تا آخر روز باز پسین .

سوم: اجابت كردن دعوت به مهمانى براى ختنه كردن دختران؛ چنانچه در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: اجابت كن در ولیمه عروسى و ختنه كردن و در ختنه كردن دختران اجابت نكن .

چهارم: اجابت كردن كافر یا فاسق یا منافق در دعوت به مهمانى ایشان؛ چنانچه در كافى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: اگر بخواند مرا مؤمنى براى خوردن ذراع گوسفندى، هر آینه او را اجابت خواهم كرد و این از اجزاى دین است و اگر مشركى یا منافقى بخواند مرا به سوى گوسفندى یا شترى او را اجابت نخواهم كرد و این از دین است و در فقیه مروى است كه آن حضرت

نهى فرمود از اجابت كردن فاسقین چون به سوى طعام خودشان دعوت كنند .

پنجم: اجابت كردن در رفتن به مهمانى كسانى كه اغنیا را - نه فقرا را - به مهمانى خود دعوت مى كنند؛ چنانچه در دعوات سید فضل الله راوندى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: مكروه است اجابت كسى كه در ولیمه خود اغنیا را حاضر مى كند و فقرا را حاضر نمىكند و در نهج البلاغه مروى است كه عثمان بن حنیف را كه از جانب امیرالمؤمنین (علیه السلام) والى بصره بود به ولیمه یكى از خویشانش دعوت كردند و او اجابت نمود، پس حضرت به او مكتوبى نوشت كه یكى از فقراتش این است و ما ظننت انك تجیب الى طعام قوم عائلهم مجفو و غنیهم مدعو 638 گمان نداشتم كه تو اجابت كنى به سوى طعام قومى كه فقیر و درویش ایشان ستم رسیده اند كه ایشان را در سفره طعام خود حاضر نمى كنند و مالدار و بى نیازشان به مهمانی ها خوانده شده اند .

ششم: اجابت سوال آن كه قبل از سلام كردن سخن گوید؛ چنانچه در خصال از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مروى است كه فرمود: كسى كه نخست تكلم كند پیش از آن كه سلام گوید، پس او را جواب ندهید و فرموند: نخوانید احدى را به سوى طعام خود تا آن كه سلام گوید .

هفتم: اجابت سائل غیر قائل به حق و امامت ائمه اطهار (علیهم السلام) زیاده از آنچه رخصت دادند و مقرر فرمودند مگر، در آنجا كه دادن زیاده از آن حد و كثرت احسان سبب باشد براى تالیف قلب و میل به حق و قلت عداوت و دست برداشتن از آزار كردن مومنین، شیخ كلینى و صدوق و مفید (قدس سره) روایت كردند كه شخصى از جناب صادق (علیه السلام) پرسید از سائلى كه سوال مى كند و حالش معلوم نیست كه چه مذهب دارد؟ پس فرمود: به ده به آن كس كه در دلت رقتى براى او افتد و فرموده بده كمتر از درهم، راوى پرسید تا چه مقدار به او مى توان داد فرمود: ثلث درهم و آن به حساب حال كمتر از نیم قرآن است و نیز از عبدالله بن ابى یعفور روایت كرده كه گفت گفتم: به آن جناب فداى تو شوم، چه مى گوئى در زكات كه براى چه كسان است فرمود: زكات براى رفقاى تو است؛ یعنى شیعیان گفت، گفتم:

اگر از ایشان زیاد آید فرمود: باز برگردان به ایشان تا سه مرتبه چنین پرسید و به همان قسم جواب داد آنگاه پرسید به سائل هاى ایشان؛ یعنى خلاف مذهب داده مى شود از آن چیزى فرمود: نه والله مگر خاك، مگر آنكه ترحم كنى بر او، پس اگر رحم كردى بر او، پس بده به او پاره اى از نان آن گاه اشاره كرد به دست مبارك، پس گذاشت انگشت ابهام را بر پنج انگشتان، یعنى آن پاره این مقدار باشد. نیز از آن جناب روایت كرده كه نهى فرمود از دادن صدقه به كسانى كه موى سر ایشان زیاد است كه از بنا گوش نیز تجاوز كرده باشد .

و در تفسیر عسكرى (علیه السلام) مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: در

مقام بیان محل زكات و اما مخلفان، پس ندهید به ایشان نه زكاتى و نه صدقه. كسى عرض كرد: یا رسول الله مستضعفین از مخالفین كه جاهلانند نه در مخالفت ما با بصیرتند و نه دشمنى و معانده با ما دارند حكم ایشان چیست؟ فرمود: داده مى شود به یك نفر از درهم، كمتر از درهم و از نان كمتر از یك قرص و در كتاب زید نرسى مروى است كه از جناب صادق (علیه السلام) پرسید كه اگر نیابیم از اهل ولایت یعنى از شیعه كسى را آیا جایز است براى ما كه صدقه خود را بدهیم به غیر ایشان فرمود: اگر نیافتید اهل ولایت را در آن شهرى كه هستند بفرستید زكات واجب را به سوى اهل ولایت كه در غیر شهر شمایند و اما آنچه هست از صدقه كه واجب نیست؛ پس اگر نیافتید اهل ولایت را پس حرجى نیست بر شما كه بدهید آن را به اطفال و مردانى كه در عقل مانند اطفالند كسانى كه ناصبى نیستند و دشمنى ندارند و نمى شناسند دینى را كه شما بر آن هستید، پس با شما دشمنى كنند و نمى شناسند دین غیر شما را كه آن را پیروى كنند و به او متدیین شوند و ایشان مستضعفین از مردان و زنان و اطفال ضررى ندارد كه عطا كنید به ایشان كمتر از درهم و كمتر از یك قرص نان؛ اما درهم، تمام را، پس نده مگر به اهل ولایت، زید گفت: گفتم:

فداى تو شوم چه مى گوئى در سائل كه سئوال مى كند در در خانه ها و در كوچه ها و ما نمى دانیم كه او چه مذهب دارد فرمود: مده به او اكرامى مكن و مده به غیر اهل ولایت مگر آن كه دلت رقت كند براى او، پس بده به او و پاره از نان و پاره از نقره. اما ناصبى، پس دلت بر او رقت نكند. و او را طعام مده و سیراب مكن هر چند بمیرد از گرسنگى و تشنگى و به فریاد او نرس اگر چه غرق شده یا مى سوزد، پس استغاثه مى كند، پس او را بپوشان و به آن یعنى به آب و آتش و به فریاد او نرس؛ زیرا كه پدرم مى فرمود: كسى كه سیر كند ناصبى را پر مى كند خداوند جوف او را از آتش روز قیامت چه از اهل عذاب باشد یا او را آمرزیده باشند .

هشتم: اجابت صاحب خانه در نشستن بر صدر مجلس؛ چنانچه مروى است كه چون بر كسى در خانه اش داخل شدى، پس او را در نشستن اطاعت كن به هر جا كه تعیین كند جز در صدر مجلس و در تحف العقول مروى است از جناب كاظم (علیه السلام) كه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:

ننشیند در صدر مجلس مگر مردى كه در او سه خصلت باشد، جواب گوید هرگاه از او چیزى بپرسند و سخن گوید آنگاه كه قوم از سخن گفتن در ماندند و اشاره كند به آن راى كه در او اصلاح اهلش است.

پس به هر كس را كه نباشد چیزى از این خصلت ها و بنشیند، پس او احمق است و این خبر در كافى چنین است كه ننشیند در صدر مجلس مگر مردى كه در او این سه خصلت باشد یا یكى از این سه و شاید مراد از فقره اولى علم به احكام حلال و حرام باشد و از ثانى به معارف و حقایق و اخلاق باشد و از ثالث علم به سیاسات خاصه و عامه و معاملات و معاشرات باشد .

نهم: اجابت صاحب خانه مهمان را در اعانت بر مقدمات حركت و مراجعت از منزل او؛ چنانچه در كتاب خصال مروى است كه وارد شد بر حضرت صادق (علیه السلام) گروهى از قبیله جهنیه پس ایشان را ضیافت كرد چون اراده كردند كه رحلت كنند به ایشان توشه داد و عطا كرد و احسان نمود آن گاه به غلامان فرمود: دور شوید و اعانت نكنید، چون آن جماعت فارغ شدند نزد آن جناب به جهت وداع آمدند، پس عرض كردند اى فرزند رسول خدا، ضیافت كردى، پس نیكو ضیافت نمودى و عطا كردى، پس فراوان عطا نمودى آنگاه به غلامان فرمودى كه ما را اعانت بر رحلت نكنند حضرت فرمود: ما اهل بیتیم كه اعانت نمى كنیم مهمان را بر مفارقت كردن از ما و در محاسن برقى مروى است كه جماعتى بر جناب كاظم (علیه السلام) وارد شدند به رسم مهمانى چون خواستند كه رحلت كنند غلامان آن حضرت از اعانت ایشان دست كشیدند، پس آن جماعت عرض كردند یابن رسول الله چه شود اگر امر فرمائى غلامان را كه ما را اعانت كنند در لوازم سفر، پس حضرت به ایشان فرمود: اما در این حال كه از ما جدا مى شوید، پس اعانت نخواهیم كرد .

دهم: اجابت زن در خواستن چند چیز كه به آن تصریح فرمودند؛ چنانچه در كافى مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: كسى كه اطاعت كند زن خود را خداوند او را برو در آتش جهنم بیاندازد كسى عرض كرد این چه اطاعت است: فرمود: زن طلب مى كند از شوهر اذن رفتن به حمام ها و عروسى ها و عید گاه ها و عزا خانه ها و پوشیدن لباس رقیق را و در فقیه به همین نحو روایت كرده، ولیكن ذكر كرده كه سائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و بر این مضمون اخبار متعدده به اسانید معتبره وارد شده و همه آن ها حمل بر كراهت شده مگر در حال ضرورت و احتیاج كه در آن وقت محذورى نیست یا بر صورت مقارنه یا مفاسد و محرمات دیگر از تهمت و غیبت و فتنه و تعلیم و تعلم مكر و حیله و اصرار و امثل این ها كه كمتر مجلسى فراهم آید از طایفه زنان و خالى از مفاسد مذكوره باشد .

یازدهم: اجابت كردن ظالم در كردن كار مباحى براى او بشرط آن كه از اعوان و حواشى و انصار او شمرده نشود چه اعانت ظالم بر سه قسم است، اول: اعانت او در ظلم و مثل اوست اعانت هر فاسق و عاصى بر فسق و عصیانش و این از كبائر گناهان است براى اعانت مراتب و درجاتى است كه حكم بعضى واضح و بعضى مشتبه است و در كتب فقها مبین شده، دوم: اعانت او بر مباح؛ ولیكن به نحوى كه معین از اعوان و انصار او، شمرده مى شود. مثل طباخ و سایس و منجم باشى و معمار باشى هر چند براى ساختن مساجد و رباطات و قناطر باشد و نظائر ایشان این قسم نیز حرام و پاره اى از اخبار آن گذشت سوم اعانت او بر مباح نه به نحو مذكور مثل به او چیزى فروختن و به او كارى كردن براى او

در بعضى اوقات و دادن چیزى به او غیر آن و این قسم مكروه اگر چه ظاهر جمله از اخبار حرمت است؛ ولیكن چون خلاف پاره اى از اخبار دیگر است كه دلالت مى كند بر جواز و سیره قطعیه و طریقه فقها ناچار آن نهى كه در این قسم اخبار رسیده حمل بر شدت كراهت شده والله العالم .

دوازدهم: اجابت كردن سائل در فعلى كه مكروه باشد براى هر دو و حاجت سائل به آن حدى نرسیده باشد كه بر دارد كراهت آن فعل را در حق او چه اگر به این مقام رسیده و دور نیست كه به مقتضاى مطلق اخبارى كه دلالت بر استحباب اجابت و اعانت برادر مؤمن مى كند كراهت را از مسئول نیز بردارد و امثال این قسم بسیار است؛ چون صید كردن در روز جمعه و ذبح كردن در شب و خواندن شعر لغو یا مطلق شعر در روز جمعه و ماه رمضان و خواندن لوح قبور و سخن گفتن در میان اذان و اقامه و سوار شدن در دریا هنگام هیجان و اضطراب آن و خوابیدن در بالاى بام كه محجرى ندارد و در اطاق خالى و سخن گفتن با مجذوم بى فاصله یك زراع و داخل شدن در خانه تاریك بى چراغ یا روشنایى آتش و نظایر این ها كه بسا شود مورد سوال و محل حاجت گردد و به محض سوال حرارت كراهت از آن كار بر طرف شود و بهتر آن كه در صورت حاجت اگر متمكن شود مسئول به تدبیر و موعظه بدلى بى محذور براى آن كار معین كند و او را از آن مقصود منصرف نماید و بسیار شود كه بدلى بهتر و محبوب تر موجود باشد و سائل از آن غفلت كرده و به توهم انحصار رفع غرض در آن مكروه او را طالب شود .

پنجم: مباح و آن در جائى باشد كه در آن مقتضى یكى از آن احكام چهارگانه نباشد اگر چه فرض آن بعید است و مخفى نماند كه گاه شود كه در مورد و احد جمع شود به جهت رجحان وجوب با استحباب و جهت حرمت با كراهت اجابت و توضیح ترجیح بعضى از آن جهات بر بعضى محتاج به شرحى است كه مناسب مقام نیست .

اما دوم: كه آداب مسئول است با سائل، پس اسباب آن بسیار است، بعضى از آن ها باید رعایت شود پیش از فعل و بعضى مقارن آن و بعضى بعد از آن و بعضى از آن قلبى و بعضى زبانى و بعضى جوارحى و بعضى كردنى و بعضى نكردنى و بعضى مختص قادر بر اجابت بعضى مختص عاجز از آن و بعضى مشترك و بیشتر آن ها گذشت متفرقا در طى ابواب سابقه؛ لیكن براى سهولت آموختن و حفظ و ضبط براى آنان كه اراده دارند عمل كنند به آن هر چند بسیار كمند در میان خلق مختصر به مقدارى از آن اشاره مى شود .

اول: اختیار كردن آن راه كه در او فقراء و اهل سئوال باشند؛ چنانچه گذشت در اول باب كه حضرت رضا (علیه السلام) نوشت به جناب جواد (علیه السلام) كه غلامان تو را از در كوچك بیرون مى برند كه نرسد خیر تو به احدى، بیرون مرو و داخل مشو، مگر از در بزرگ و با تو باشد زر و سیم و احدى از

تو سئوال نكند، مگر آنكه عطا كنى و از اینجا مى توان فهمید مذمت داشتن حاجب و دربان براى سائل و ارباب حاجت علاوه بر نهى از آن در اخبار بسیار در اختصاص مفید مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: كسى كه برود نزد برادر مومن خود یا مسلمى به جهت حاجتى، پس خود را در پرده نگاه دارد و منع كند از او پیوسته در لعن خدا خواهد بود، تا او را مرگ در رسد و به روایتى خداوند میان او و آن مومن در بهشت هفتاد هزار قلعه قرار دهد كه ما بین هر قلعه تا قلعه دیگر هزار سال باشد و در خبر ضرار بن ضمره است كه چون معاویه شمه از خصال امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بیان مى كرد كه آن جناب در به روى ما نمى بست و حاجبى او را از ما حجب نمى كرد و پرده براى جنابش نمى آویختند .

دوم: نراندن سائل از خود؛ چنانچه خداى مى فرماید : وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ 639 سائل را نران و راندن گاهى به زبان شود و گاهى به دست و گاهى به اشاره و گاه به پشت كردن و رو ترش نمودن؛ بلكه سكوت كردن درباره كسانى كه نفسشان عزیز و قدرشان رفیع است، بعضى مفسرین گفته اند در آنجا كه خداى در حق آنان كه گنج نهد زر و سیم 640 را فرماید ایشان را بشارت ده به عذاب دردناك آن روز كه آن سیم ها و زرها بتابند در آتش دوزخ و داغ كنند به آن پیشانى هاى ایشان و پهلوها و پشت هاى ایشان را كه سبب تخصیص دادن خداوند پیشانى و پهلو و پشت را براى آن كه چون سائل را بینند گره بر پیشانى زنند آن گاه پهلو از او گردانند و پشت بر او كنند .

سوم: دانستن و اعتقاد كردن به اینكه سائل فرستاده خداوند است و از جانب او رسول است؛ چنانچه گذشت در اخبار متعدده، پس كمتر رفتارى كه مسئول بایستى به او كند از اكرام و تبجیل 641 و احترام آن كه رفتار كند به او آنچه رفتار مى كند با رسول سلطان عظیمالشان كه غالب و قاهر است بر او والا مقدم داشته رسول بنده ذلیلى را بر رسول پروردگار عالمیان و چنین كس از حدود حقیقت بندگى بیرون و پست از آن كه خداوند در حقشان فرموده بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ 642

چهارم: دانستن و اعتقاد داشتن حاجت او را هدیه از جانب خداوند به دست آن رسول براى او؛ چنانچه در چند خبر تصریح فرمودند و پست تر چیزى كه لازمه این اعتقاد است، قبول این هدیه وگرنه حالش هزارها بدتر باشد از آن كه هدیه سلطانى را كم شمرد و رد كند كه سال ها او را از انواع نعمت خود چشانده و به هر چه محتاج بود به او رسانده .

پنجم: بزرگ دانستن این هدیه در دل كه از آثار بزرگ دانستن و داشتن خداوند عظیم است كه داراست عرش عظیم و ملك عظیم و ثواب عظیم و عذاب عظیم و غفور عظیم را، در وصایاى امیر المومنین (علیه السلام) است به امام حسن (علیه السلام) كه اندك از خداوند تبارك و تعالى بیشتر و بزرگ تر است

از بسیارى كه از خلق مى رسد و اگر نظر كنى در آنچه مىطلبى از ملوك و رعایا خواهى دانست كه براى تو در اندكى كه از ملوك به تو مى رسد، افتخار است و بر تو در آن مال فراوان كه از دو نان مى رسد عار است و لازم تعظیم این هدیه قبول كردن و گرفتن او است به جد و عزم ثابت و سرور و افتخار و مباهات بر غیر خود كه چنین خدایش برگزیده و به این هدیه سنیه الهیه رسیده .

ششم: محبت داشتن سائل؛ چنانچه سابقا شرح كردیم و گذشت كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به عایشه فرمود: در مقام ذكر ادب با سائل كه نگر تا مسكین را دوست دارى و به خویشتن نزدیك دارى تا خداى تعالى تو را به رحمت خویشتن نزدیك كند .

هفتم: شكر بر رسیدن این نعمت جزیله و هدیه جلیله الاهیه به دل و زبان و جوارح چون شكر بر سائر نعم الاهى به همان نحو كه در محلش مبین شده .

هشتم: بشاشت و انبساط و طلاقت در رو عبوس و ترش روئى نكردن بر روى سائل كه داخل است در زجر و نهر سائل و خداوند در مقام توبیخ و سرزنش بعضى از صحابه مى فرماید : عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ أَنْ جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ 643 روى ترش نمود و اعراض كرد و رو نگردانید از این كه آمد نزد او كورى و گذشت كه اول صدقات تو طلاقت رخسار است .

نهم: خنده كردن بر روى سائل، چنانچه گذشت كه فرمودند اگر خنده نكند بر روى او ولایتى میان ما و او نیست .

دهم: آن كه اگر تواند نگذارد كه صاحب حاجت سخن گوید و خجالت كشد؛ بلكه چون فهمید كه حاجت دارد امر كند او را به نوشتن حاجت خود، چنانچه در ارشاد دیلمى مروى است كه هرگاه طالب حاجتى خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى آمد به او مى فرمود: كه بنویس حاجت خود را بر زمین كه من كراهت دارم بنگرم ذلت سئوال را در رخسار سائل و صدوق در امالى روایت كرده كه مردى آمد نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام)، پس گفت یا امیرالمؤمنین، مرا به سوى تو حاجتى است، فرمود: حاجت خود را بر زمین بنویس كه من بد حالى را در تو هویدا مى بینم، پس نوشت بر روى زمین كه من فقیر محتاجم حضرت به قنبر فرمود كه او را در حله بپوشان. پس آن مرد این ابیات را انشاء كرد و بگفت :

كسوتنى حلة تبلى محاسنها ان نلت *** فسوف اكسوك من حسن الثنا

حسن ثنائى نلت مكرمة ان الثناء *** حلالا و لست تبقى بما قد نلته بدلا

لیحى ذكر صاحبه لاتزهد الدهر فى *** كالغیث یحیى نداه السهل و الجبلا

عرف بدات به *** فكل عبد سیجزى بالذى فعلا 644

پس حضرت فرمود: صد اشرفى به او بدهید، پس كسى گفت: یا امیرالمؤمنین، به تحقیق كه او را بى نیاز كردى. فرمود: به درستى كه شنیدم كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى فرمود: فرود آرید مردم را در منازل خودشان؛ یعنى با هر كس به قدر مرتبه اش رفتار نمائید آنگاه فرمود: یا على، به درستى كه من عجب دارم از گروهى كه مملوك را به اموال مى خرند آزادگان را به نیكى خودشان نمى خرند .

مولف گوید: این خبر را دیدم به خط عالم جلیل صاحب كرامات شمس الدین محمد بن على بن حسن جباعى جد شیخ بهائى در مجموعه كه تمام آن به خط او بود و بیشتر آن را از خط شمس الفقهاء شهید اول نقل كرده بود با فى الجمله اختلافى كه مقتضى تكرار نقل آن است نقل كرد در آنجا سید تاج الدین محمد بن معیه كه از علماء معروف و شیخ شهید اول است كه او روایت نمود از غوث سنبسى كه او گفت: گذشت به ما جابر بن عبدالله انصارى با گله از شتران خود، پس از او خواهش كرد كه در نزد ما فرود آید، پس فرود آمد و شب را با ما به سر برد. چون صبح شد و دانستم كه به آسودگى انس گرفته گفتم: اى جابر، آیا خبر نمى دهى ما را به چیزى از مكارم الاخلاق امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس گفت كه: من و قنبر و على (علیه السلام) نشسته بودیم كه ناگاه اعرابى فریاد كرد كه السلام علیك یا امیرالمؤمنین و رحمةالله و بركاته، پس على (علیه السلام) فرمود: و علیك السلام و رحمة الله و بركاته یا اخا العرب، پس اعرابى گفت 645: یا امیرالمؤمنین مرا به سوى تو حاجتى است كه آن را به نزد خدا بردم پیش از آن كه به نزد تو آورم، پس اگر اذن فرمائى به قضاى آن حاجت حمد كنیم خداوند را و شكر تو به جاى آوریم و اگر به جا نیارى آن را شكر كنیم خداى را و معزول داریم تو را، پس على (علیه السلام) فرمود: بنویس حاجت خود را بر زمین كه من اثر فقر را در تو آشكار مى بینم. پس نوشت بر زمین كه من فقیرم، پس على (علیه السلام) فرمود: اى قنبر بده به او حله مرا، پس آن را حاضر كرد و بر او پوشانید، پس اعرابى آن ابیات گذشته را بخواند جز بیت اخیر، چون حضرت كلام اعرابى را شنید فرمود: یا اخاالعرب هرگاه با تو است این؛ یعنى داراى چنین كمالى، پس نزدیك من آى در این جا، پس نزدیك آن جناب آمد، پس حضرت فرمود: به قنبر عطا كن به او از بیت المال مسلمین پنجاه اشرفى. جابر گفت: پس گفتم: یا امیرالمؤمنین امر فرمودى او را كه بنویسد در پیش روى تو؛ پس نوشت من فقیرم پس فرمودى حله تو را به او دهند؛ پس بر او پوشاندند و براى تو ابیاتى خواند پس منزلتش را نزد خود بلند

كردى و امر فرمودى كه پنجاه اشرفى به او دهند حضرت فرمود: بلى اى جابر شنیدم كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى فرمود : انزلوا الناس منازلهم با هر كس به قدر شأنش رفتار نمائید و بیاید كه اعرابى نزد امام حسین (علیه السلام) آمد، پس حاجت خود را بر زمین نوشت و مثل نوشتن است خاموش كردن چراغ؛ چنانچه خواهى دانست .

یازدهم: آن كه چون خواست سخن گوید و از پریشانى خویش شرح دهد سخنش را قطع نكند و بگذارد كه از حال خود آنچه خواهد بگوید؛ چنانچه گذشت از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و نیز در تفسیر شیخ ابوالفتوح رازى مروى است از عبدالرحمن سلمى از آن جناب كه فرمود: چون سائل سوال كند قطع سوال او نكنى تا از آن فارغ شود؛ آن كه جوابى كنى او را با وقار ولین به چیزى اندك یا بردى نیكو كه وقت باشد كه سائلى به شما آید كه نه انسى باشد و نه جنى تا بنگرد تا خود شما در نعمتى كه خداى به شما كرامت كرده است چگونه مى كنید .

دوازدهم: گمان بد نبردن به سائل كه آنچه مى گوید از فقر و درویشى خود، دروغ نپندارد؛ بلكه اگر در نفس خود شك كرد در صدق سائل آن را از شیطان داند كه قصد كرده مانع شود او را از خیر، پس از او استعاذه برد به سوى خداوند و پیرویش نكند و در خبر تحف العقول تسریح فرمود كه این از حقوق است.

و در جامع الاخبار مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: مردى خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: یا رسول الله، آیا در مال حقى است سواى زكات؟ فرمود: آرى، بر مسلم است كه اطعام كند گرسنه را هرگاه از او سوال كند و بپوشاند برهنه را هرگاه از او سوال كند، گفت:

مى ترسد كه او دروغگو باشد فرمود: آیا نمى ترسد كه او صادق باشد .

سیزدهم: بر فرض یقین به كذب تمام یا بعض از آنچه مى گوید بر او ستر كند و به او نگوید كه چنین نیست كه مى گوئى؛ چنانچه از حضرت سجاد (علیه السلام) در خبر حقوق و در آیه شریفه قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُهَا أَذًى ۗ وَاللَّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ 646 گفتار نیك و پوشاندن و آمرزش سائل بهتر است از صدقه كه از پى درآید او را رنجى نیز به این ادب اشاره شد چه مراد از مغفرت مسئول، سائل را ظاهر نكردن او است آنچه داند از معائب باطنى سائل كه مربوط است به این كار و آن نباشد جز بودن او بر خلاف آنچه مى گوید از درویشى و پریشانى و ابتلاى به عیال و قرض خواه و غیره یا گذشتن از آنچه مى شنوند از سائل از سخنان زشت و كلمات درشت چه پیش از راندن و محروم كردن گوید یا بعد از آن كه ابتلاى به آن زیاد است .

چهاردهم: عطا كردن به سائل خصوص سائل اول و دوم و سوم را به آن مقدار كه لامحاله صدق رد نكند هر چند به نیم خرما یا حبه انگور یا سم سوخته گوسفند باشد؛ چنانچه مفصلا گذشت و در كافى مروى

است كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود سه نفر را طعام دهید و اگر خواستید زیاد كنید وگرنه ادا كرده اید حق روز خود را و نیز از ولید بن صیح روایت كرده كه گفت: بودم خدمت آن جناب كه سائلى آمد، پس به او عطا كرد، پس دیگرى آمد پس عطا نمود، پس دیگرى آمد، پس فرمود : یسع الله لك خدا روزیت را فراخ كند .

پانزدهم: آن كه از این حد بالا رود و با او مواسات كند در آنچه دارد و با او برادرى نماید خصوص با اجتماع شروط اخوت و وفاى آن سائل به حقوق برادرى كه لازمه آن مشاركت و مشاطره در مال او است و اخبار مساوات متفرقا گذشت و در تفسیر عیاشى مروى است از معلى كه او دید جناب صادق (علیه السلام) را كه شب بر دوش مبارك انبانى پر از نان كرده بود برداشت و برد آن را در مكانى جمعى از فقرا خوابیده بودند، پس به هر یك، یك نان و دو نان داد تا تمام شد، پس معلى پرسید كه این ها از شیعیانند، فرمود: اگر بودند واجب بود بر آن ها كه با ایشان حتى در نمك مساوات كنیم .

شانزدهم: آن كه علاوه بر آن ایثار كند بر سائل آنچه را خواسته و به او محتاج است هر چند خود در نهایت احتیاج به آن باشد؛ چنانچه سیره و سلوك ائمه (علیهم السلام) و خلص اصحابشان بود و بسیارى از اخبار این دو مطلب با بیان مراد و سر آن گذشت و كافى است در این مقام قضیه نزول سوره هل اتى و دادن امیرالمؤمنین و فاطمه و حسنین (علیهم السلام) و فضه نان افطار خود را، در هر سه شب به سائل مسكین و یتیم و اسیر باشدت احتیاج به آن و گذراندن روزه و سه روز را با آب و فرمودند: هر كه كند آنچه ایشان كردند براى اوست آنچه در آن سوره وعده شده و مهیا فرمودند .

هفدهم: آن كه مبادرت و تعجیل كند در انجاح مرام سائل و قضاى حاجت او چنانچه گذشت از جناب كاظم (علیه السلام) كه فرمود: رو میاورید به من صاحب حاجت، پس مبادرت مى كنم به سوى انجاح آن از بیم آن كه از آن مستغنى شود و در نهج البلاغه مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مستقیم نمى شود قضاى حوائج مگر به سه چیز؛ یكى از آن ها تعجیل در آن ها تا آنكه گوارا شود؛ بلكه در خبر معلى از جناب صادق (علیه السلام) در ذكر هفت حق واجب مومن بر برادر مومن كه گذشت در باب هشتم چنین فرمود: كه هرگاه دانستى كه براى او حاجتى است مبادرت كن به سوى قضا و ملجأ نكن او را كه از تو سؤال كند آن را؛ بلكه مبادرت كن به سوى آن؛ و در مناقب ابن شهر آشوب مروى است كه نمى نشست احدى در نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در حالى كه نماز مى كرد، مگر آنكه نماز خود را تخفیف مى داد و رو مى كرد به او و مى فرمود: آیا براى تو حاجتى است .

هیجدهم: سعى و كوشش كردن در انجام كار سائل به نحوى كه در كار لازم و حاجت ضروریه خود و جد و جهد مى كند و این غیر از مسارعت و تعجیل است چه شود كه مبادرت كند اما با ملالت و كسالت و

بى اعتنائى به آن و سعى نشود به اعظم آن در قلب و عزم ثابت در انجاح آن به قدر میسور. در بحار نقل كرده از كتاب قضاءالحقوق صورى كه او روایت كرده از ابن مهران كه گفت: نشسته بودم در خدمت مولاى خود حسین بن على (علیهم السلام)، پس مردى به نزد آن جناب آمد و گفت: اى فرزند رسول خدا به درستى كه براى فلانى مالى است بر ذمه من و اراده كرده كه مرا حبس كند، پس حضرت فرمود: والله در نزد من چیزى نیست كه آن دین تو را از تو ادا كنم، گفت: پس به آن شخص سخنى بگو، فرمود: مرا با او انسى نیست؛ ولیكن شنیدم پدرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) هر كس سعى كند در حاجت برادر مومن خود، پس چنان است كه عبادت كرده خداوند را نه هزار سال كه روزهاى آن را روزه داشته و شب ها به عبادت ایستاده و نیز در آنجا و غیر آن مروى است از صدقه حلوانى كه گفت: در زمانى كه مشغول طواف بودم مردى از اصحاب ما؛ یعنى شیعیان از من سئوال كرد و دو اشرفى غرض خواست، پس به او گفتم كه بنشین تا طواف خود را تمام كنم من پنج شوط كرده بودم چون داخل شوط ششم شده بودم حضرت صادق (علیه السلام) مشغول شد و بر من تكیه كرد و دست مبارك را بر دست من گذاشت، پس شوط هفتم را تمام كردم و داخل شدم با آن حضرت در طوافش، یعنى قصد طواف دوم كردم چون خوش نداشتم كه از آن جناب جدا شوم و حال آن كه تكیه بر من كرده بود، پس هر زمان كه مى گذشتم به آن مرد و او حضرت را نمى شناخت چنین گمان مى كرد كه من در حاجت او مسامحه مى كنم، پس اشاره مى كرد به من و به دست طلب مسارعت مى نمود، پس حضرت فرمود: چه شده كه مى بینم این مرد را به دست خود اشاره مى كند. گفتم: فداى تو شوم انتظار دارد كه من طواف كنم و به نزد او روم چون بر من تكیه كردى خوش نداشتم كه بروم و تو را واگذارم. فرمود: برو از نزد من و مرا واگذار و برو و به او آن صدقه را بده گفت: چون فرداى آن روز شد یا روز بعد از او داخل شدم بر آن جناب در حالى كه با اصحاب خود صحبت مى كرد چون نظر مباركش بر من افتاد سخن را قطع كرد و فرمود: هر آینه اگر سعى كنم با برادرم در حاجتى تا برآورده شود، خوش تر است در نزد من از این كه هزار بنده آزاد كنم و هزار اسب زین كرده لجام نموده در راه خدا سوار كنم و اخبار تحریص و ترقیب بر سعى بسیار و براى عاقل همین دو خبر كافى است .

نوزدهم: اقتصار نكردن بر آنچه سائل خواسته ملتفت شود و تامل شود در حال او به حسب مزاج و زمان و مكان و سن كه به آنچه خواسته به راستى محتاج است یا به چیز دیگر و در آنچه مى طلبد ضرر دین یا بدن یا مزاج یا عقل او است، پس آن را به او ندهد و آنچه خود داند كه احتیاج سائل در آن است دهد .

بیستم: انفاق به محبوب اگر احتیاجش در چیز مخصوصى نباشد و این دو مطلب مشروحا در باب هشتم گذشت .

بیست و یكم: آن كه در عطا ملاحظه كند شأن و مقام و قابلیت سائل را و به حسب قدرش، در كمیت و كیفیت عطا و تقدیم بر غیر و تاخیر از آن، اگر متعدد باشد رعایت نماید؛ چنانچه گذشت كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به جهت افزودن بر عطاى اعرابى استشهاد فرمود به كلام رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: فرود آرید مردم را در منازل خودشان و در عیون و معانى الاخبار و غیره و در حدیث شمائل معروف میان خاصه و عامه مذكور است، كه از سیره آن جناب و در میان امت اهل فضل مقدم بود به امر آن حضرت و قسمت كردن آن حضرت بود در میان ایشان به حسب قدر فضل ایشان و در دین، پس بر ایشان صاحب یك حاجت و بعضى دو حاجت و بعضى حاجت هاى متعدد، پس مشغول مى شد به ایشان و ایشان را مشغول مى كرد به آنچه اصلاح كند كار ایشان را .

و در تفسیر نیشابورى مروى است كه: اعرابى به نزد امام حسین (علیه السلام) آمد و حاجتى خواست؛ چنانچه در آخر باب سابق گذشت حضرت فرمود: حاجت تو چیست؟ حاجت خود را بر زمین نوشت.

حضرت فرمود: شنیدم پدرم على (علیه السلام) مى فرمود : قیمة كل امرء مایحسنه 647 قیمت هر مردى كارى است كه آن را نیكو كند یا چیزى است كه آن را داند؛ یعنى كسى كه ضایع و باطل شد و چیزى نداند و كار نیكى از او بر نیاید، پس گویا از بى قدرى و بى وجودى قیمتى ندارد؛ بلكه قدر و قیمت هر كسى به قدر كارى است یا چیزى است كه نیكو تواند بكند یا داند آن را و شنیدم جدم (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود : لمعروف بقدر المعرفة 648 نیكى به هر كس اندازه معرفت و دانش او است، من از تو سه مسئله را سؤال مى كنم اگر یكى را، نیكو جواب دادى، پس براى تو باشد نزد من ثلث آنچه خواستى و اگر از دو جواب دادى، پس براى تو باشد دو ثلث آن نزد من و اگر هر سه را جواب دادى، پس تمام آن نزد من است و آورده بودند براى آن جناب كیسه سر به مهرى از عراق پس اعرابى گفت: سوال كن و لا قوة الا بالله 649 ، پس حضرت فرمود: كدام عمل افضل است، اعرابى گفت: ایمان به خداوند فرمود: پس چیست نجات دهنده بنده گفت: وثوق و اعتماد به خداوند. فرمود: چه زینت مى دهد مرد را گفت: علمى كه با او باشد حلمى، فرمود: اگر به راه خطا رفت؛ یعنى این خصلت به دستش نیامد، گفت: مالى كه با او باشد كرمى فرمود: اگر به دستش نیامد گفت: فقرى كه با او باشد صبرى فرمود: اگر این به دستش نیامد، گفت:

پس صاعقه از آسمان فرود آید و او را بسوزاند، پس حضرت خندید و كیسه را به طرف او انداخت و در جامع الاخبار از كتاب مقتل اخطب خوارزمى این خبر را به این طریق نقل كرده كه اعرابى آمد نزد آن حضرت و گفت: كه ضامن شده ام دیه كامله را و از اداى آن عاجز شدم، پس در نفس خود گفتم سوال مى كنم كریم ترین مردم را و نمى دانم كریم ترى، از اهل بیت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، پس حضرت فرمود: یا اخالعرب سؤال مى كنم از تو سه مسئله پس اگر جواب دادى از یكى، ثلث آن مال را

عطا مى كنم اگر دو سوال را جواب دادى دو ثلث مال را به تو مى دهم و اگر از همه جواب دادى همه را به تو عطا مى كنم، اعرابى گفت: اى فرزند رسول خدا، آیا مثل تو سوال مى كند از مثل من فرمود: آرى شنیدم جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى فرمود : المعروف بقدر المعرفة 650 اعرابى گفت:

بپرس از هر چه خواهى اگر جواب دادم فبها وگرنه از تو مى آموزم و لا قوة الا بالله 651 پس حضرت از او پرسید به ترتیبى كه در آن خبر بود، پس كیسه به جانب او انداخت كه در آن هزار اشرفى بود. انگشترى به او داد كه در آن نگینى بود كه قیمت آن دویست درهم بود. و فرمود: اى اعرابى آن زرها را به طلب كارهاى خود بده و انگشتر را در مخارج خود، صرف كن پس اعرابى آن را گرفت و گفت : الله اعلم حیث یجعل رسالته 652 خداى داناتر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد. و در كافى از مسمع بن عبدالله الملك، مروى است كه جناب صادق (علیه السلام) در منى بود، پس سائلى نزد آن جناب آمد، حضرت امر فرمود: خوشه انگورى به او دهند سائل گفت: مرا حاجتى نیست در این اگر درهمى باشد بدهید، پس آن خوشه را برگردانید حضرت فرمود: خداى به تو وسعت دهد و به او چیزى نداد، پس سائل دیگر آمد حضرت سه حبه از انگور گرفت و به او داد، سائل گفت : الحمدلله رب العالمین الذى رزقنى 653 حمد خداى را كه مرا روزى داد حضرت فرمود: به جاى خود باش، پس دو كف مبارك را پر نمود و به او داد. سائل گفت : الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ 654 پس حضرت فرمود؛ به جاى خود باش، اى غلام چه با تو است از درهم، راوى گفت با او بود قریب به بیست درهم پس فرمود: آن را به او بده، و سائل آن را گرفت و گفت : الحمدلله رب العالمین هذا منك وحدك لا شریك لك 655 این از جانب مقدس تست و بس بعد حضرت فرمود: به جاى خود بایست، پس او را مخلع فرمود به پیراهنى كه در بدن مباركش بود و فرمود: بپوش این را و او آن را پوشید و گفت : الحمدلله الذى كسانى و سترنى 656 سپاس خداى را سزاست كه مرا جامه داد و پوشانید. اى بنده خدا، خداوند تو را پاداش نیك دهد. دعا نكرد براى آن حضرت مگر به این، آن گاه برگشت و رفت مسمع گفت: پس گمان كردیم كه اگر او دعا نمى كرد براى آن حضرت پیوسته به او مى داد؛ زیرا كه هرگاه او حمدى مى كرد خداى را حضرت به او عطائى مى نمود .

بیست و دوم: آن كه آن چه خواست به سائل دهد با دست راست خود دهد؛ چنانچه در مكارم الاخلاق و غیره مروى است در صفات حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) كه دست راست آن جناب براى طعام و شراب و گرفتن و دادنش بود و نمى گرفت مگر به دست راست و عطا نمى فرمود، مگر با دست راست و در دعائم الاسلام مروى است كه آن جناب دوست مى داشت طرف راست را در هر چیزى و از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: نخورد مگر با دست راست خود و ننوشد، مگر با آن و عطا نكند مگر با آن، مگر آن كه او را علتى و آفتى باشد؛ یعنى در دست راستش؛ و در بحار از كتاب

فردوس نقل كرده كه رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هرگاه كسى مى گیرد، پس بگیرد، به دست راست و هرگاه عطا مى كند، عطا كند به دست راست، پس به درستى كه شیطان به دست چپ مى گیرد و به دست چپ مى دهد .

بیست و سوم: بوسیدن آنچه مى دهد بعد از رسیدن به دست سائل؛ چنانچه در خصال صدوق در حدیث چهار صدم مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: در ضمن آداب عطا، كه هر آینه برگرداند آنچه را به دستش داده تا به دهان خود، پس او را ببوسد زیرا كه خداوند او را مىگیرد پیش از آن كه به دست سائل برسد و بر این مضمون اخبار متفرقا گذشت .

بیست و چهارم: بوئیدن آن چیز؛ چنانچه در تفسیر عیاشى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: چون پدرم به چیزى صدقه مى داد مى گذاشت آن را در دست سائل آن گاه آن را بر مى گردانید از نزد او، پس آن را مى بوسید و مى بوئید آنگاه آن را به دست سائل بر مى گرداند .

بیست و پنجم: بوسیدن دست سائل؛ چنانچه در آن تفسیر مروى است از جناب باقر یا صادق (علیهم السلام) كه حضرت سجاد (علیه السلام) هرگاه عطا مى فرمود به سائل دست سائل را مى بوسید، پس به آن جناب كسى گفت چرا چنین مى كنى، فرمود: زیرا كه آن صدقه به دست خداوند پیش از دست بنده مى افتد .

بیست و ششم: بوسیدن دست خود بعد از دادن صدقه؛ چنانچه ابن فهد در عدةالداعى روایت كرده كه حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) چون صدقه مى داد دست خود را مى بوسید از سر آن پرسیدند همان وجه سابق را ذكر فرمود .

بیست و هفتم: دادن به سائل به نحوى كه ذلتى و اهانتى براى او نباشد، پس چیزى از آبرویش بریزد كه مقابله نكند با او هزارها از آنچه به او داده و این غالبا میسر نشود مگر، به مخفى داشتن آنچه مى دهد از غیر سائل؛ بلكه از خود سائل اگر میسر شود و اگر نشد لامحاله مواجه نباشد كه از اندكى از شرمندگى و خجالت او بكاهد و آیات و اخبار مدح اخفاء صدقه كه پاره اى از آن مربوط به اینجا است در باب هشتم گذشت و در خبر حاجى خراسانى بود كه چون خرجیش تمام شد و متوسل شد به حضرت رضا (علیه السلام)، آن جناب به حجره تشریف برد و دویست اشرفى آورد و از بالاى در به او داد و فرمود:

كه بیرون رو كه من تو را نبینم و تو مرا نبینى؛ چون اصحاب سبب آن را پرسیدند فرمود: از بیم آن كه ذلت سؤال را در روى او به جهت برآوردن حاجتش ببینم و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: پنهان كردن عمل نیك معادل هفتاد حج است، آن گاه به بیتى استشهاد فرمود: كه مضمونش این است كه؛ ممدوح من كسى است اگر براى حاجت روزى نزد او روم، برخواهم گشت به سوى اهل خود

در حالتى كه آبروى من به جاى خود باقى است؛ یعنى چنان مى دهد كه به ذلت سوال گرفتار نمى شوم و حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) نیز چهار هزار اشرفى را به اعرابى سائل از شكاف در داد و گذشت كه جناب صادق (علیه السلام) شب تشریف مى برد در آنجا كه فقراء خوابیده بودند و با آن حضرت انبانى بود پر از نان، پس در زیر سر آن ها مى گذاشت و به نحوى كه آن ها نمى فهمیدند با آن كه از آخر معلوم مى شود كه از موالیان نبودند .

و در خصال مروى است از جناب باقر كه: حضرت سجاد (علیهم السلام) شب هاى تاریك انبان به دوش مى گرفت و در آن بود كیسه هاى زر و سیم و گاه هم طعام و هیزم به دوش مى كشید و به در خانه هاى مى آمد، پس مى كوبید آن گاه مى داد به كسى كه بیرون مى آمد نزد آن جناب و روى خود را مى پوشاند هرگاه به فقیر چیزى مى داد. تا آن كه او را نشناسد و در كافى مروى است از حارث همدانى كه گفت:

شبى با امیرالمؤمنین (علیه السلام) صحبت مى كردم پس گفتم یا امیرالمؤمنین، مرا حاجتى روى داده فرمود: آیا مرا اهل دیدى براى آن حاجت گفتم: بلى یا امیرالمؤمنین، فرمود: خداوند تو را از جانب من جزاى خیر دهد. آن گاه برخاست و چراغ را خاموش كرد، پس فرمود: براى این خاموش كردم كه ذلت حاجت را در رخسار تو نبینم، پس سخن گوى، به درستى كه من شنیدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را كه مى فرمود: حاجات امانت خدا است در سینه هاى بندگان، پس هر كه او را كتمان كند براى او عبادت یك سال نوشته مى شود و كسى كه او را فاش كرد لازم است بر آن كه شنید آن را این كه او را اعانت كند .

بیست و هشتم: آن كه خواهش كند از سائل كه براى او دعا كند؛ چنانچه در كافى مروى است از یكى از ائمه (علیهم السلام) كه فرمود: چون به فقراء و سائلین چیزى دادید ایشان را تلقین كنید دعا را؛ زیرا كه آن دعا مستجاب مى شود براى ایشان در حق شما و در ثواب الاعمال مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه على بن حسین (علیهم السلام) فرمود: نیست مومنى كه صدقه دهد بر مسكین ضعیفى، پس دعا كند آن مسكین براى او به جهت چیزى در آن ساعت، مگر آن كه براى او مستجاب مى شود و در عدة است كه آن جناب امر مى كرد خادم را كه چون دادى به سائل امر كن او را كه دعاى خیر كند و مى فرمود به خادم قدرى مكث كن تا او دعا كند و در خصال در حدیث چهارصدم مروى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: هرگاه عطا نمودید به سائل چیزى، پس سؤال كنید از او كه دعا كند براى شما زیرا كه آن دعا براى شما به اجابت مى رسد .

بیست و نهم: صغیر دانستن و حقیر شمردن آنچه به سائل مى دهد هر چند در انظار بسیار و عظیم باشد، چه مقام برادر مؤمن و حق او از آن بالاتر و عظیم تر است؛ بلكه از عهده اندك از آن نتواند برآمد،

چنانچه در باب هفتم در شرح من و اذى توضیح داده شد و در نهج البلاغه است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: مستقیم نمى شود قضاء حوائج مگر به سه چیز به كوچك شمردن آن تا بزرگ شود و به مخفى داشتن آن ظاهر شود و به تعجیل در آن تا گوارا شود .

در خصال مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: دیدم نیكى را كه شایسته نمى شود مگر به سه خصلت تصغیر آن و ستر آن و تعجیل در آن، زیرا كه تو چون آن را صغیر شمردى بزرگش كردى در نزد آن كه نیكى را به او مى كنى و چون آن را مستور كردى تمام كردى و چون تعجیل كردى آن را گوارا كردى و اگر غیر این شد آن را سخت و نابود نمودى و در تفسیر امام حسن عسگرى (علیه السلام) است كه اگر همه دنیا را یك لقمه كنند و من آن را در دهان كسى بگذارم كه به اخلاص، خداوند را عبادت مىكند هر آینه خود را مى بینم كه مقصرم و در امالى مروى است كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: كه مؤمن، مؤمن نمى شود تا این كه عقلش كامل شود و عقلش كامل نمى شود تا این كه در او ده خصلت باشد خیر از او امیدوار و شر از او مأمون باشد كوچك شمرد خیر بسیار را از نفس خود. و بسیار داند خیر اندك را از غیر خود و بسیار داند شر كم را از نفس خود. و اندك شمرد شر بسیار را از غیر خود و ملالت نگیرد از طلب حاجات از نزد او و ملول نشود از طلب علم در همه عمرش و ذلت محبوب تر باشد، نزد او از عزت و فقر محبوب تر باشد نزد او از ثروت و اكتفاء كند از دنیا به قوت و دهم 657 و چه دهمى ملاقات نكند احدى را مگر آن كه بگوید او بهتر از من است و پرهیزكارتر جز این نیست كه مردم دو مردند؛ یعنى دو صنفند، مردى بهتر از او و پرهیزكارتر و دیگرى بدتر از او و پست تر، پس هرگاه ملاقات كند آن را كه بهتر از او است براى او فروتنى كند تا به او ملحق شود هرگاه ملاقات كند آن را كه بدتر از اوست و پست تر بگوید شاید شر این ظاهر و خیر او مخفى است. پس هرگاه چنین كرد قدرش بالا گیرد و بهتر و مهتر زمان خود شود .

سى ام: آن كه، آنچه به او دهد از خاطر خود به نحوى كه چنین داند و رفتار كند كه گویا چیزى به او نداده و كارى براى او نكرده، پس حقى به او ندارد كه مترقب تلافى و منتظر مكافات آن باشد. در مجموعه معتبرى دیدم كه از خط شهید ثانى (رحمه الله) نقل شده كه گفت: لقمان حكیم به پسرش؛ خدمت كردم چهار هزار پیغمبر را در چهار هزار سال 658 و از كلمات ایشان هشت كلمه را اختیار كردم هرگاه در نماز شدى قلب خود را حفظ كن و هرگاه در میان مردم شدى زبان خود را حفظ كن و هرگاه در سر خوان شدى، پس حلق خود را حفظ كن و هرگاه در خانه غیر شدى چشم خود را حفظ كن. به یاد خود دارد، دو چیز را؛ و فراموش كن دو چیز را؛ اما آن دو كه بایست آن را به خاطر داشته باشى آن خداى تعالى است و مردن و اما آن دو كه باید آن را فراموش كنى، آن احسان تو است در حق غیر و بدی هاى

غیر در حق تو است .

سى و یكم: خرسند و خشنود بودن در آنچه داده و مسرور بودن به آنچه براى سائل كرده تا داخل نشود در آن زمره كه خداوند خبر داده كه ما صدقاتشان را قبول نمى كنیم؛ زیرا كه ایشان كارهند در آن حال كه انفاق كنند وَلَا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَهُمْ كَارِهُونَ 659 بلكه در دل مضطرب و هراسان باشد كه مبادا این هدیه ناقابل قبول نشود وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ 660 و این مقام میسر نباشد براى احدى مگر آن گاه كه از داشتن چیز و رسیدن مالى به او كاره و اندوهگین باشد، چه در دل جمع نتوان كرد میان سرور به داشتن مال و سرور به ضد آن، كه دادن است مگر آن داشتن كه مقدمه باشد براى دادن و در تفسیر امام (علیه السلام) مروى است كه شخصى بر حضرت جواد (علیه السلام) داخل شد و او مسرور بود حضرت از سبب سرورش پرسید گفت: از پدرت شنیدم مى فرمود: سزاوارترین روزى كه بنده باید مسرور باشد در آن، روزى است كه خداوند روزى كرده او را در آن روز صدقات و نیكى ها و نفع ها كه به برادران مومنین خود رسانده و امروز روى آورد به من ده نفر از برادران من، كه فقیر بودند و عیال داشتند و از بلد دور رو به من آوردند، پس به هر یك از ایشان عطائى كردم و سرور من از این جهت است .

سى و دوم: شكرگذارى سائل كه رسول پروردگار و حامل هدیه از حضرت مقدسش و رساننده او بود به رحمت الاهى به آنچه لایق شكرگذارى عباد است در آنجا كه واسطه نعمتى شوند چه فرمودند هر كه شكر بنده نكند شكر خداى تعالى نكرده، و حق سائل بر مسئول اعظم است، از حق مسئول بر او چه مسئول مال دهد و سائل نعمت بى زوال مسئول او را از نكبتى كه مدتش اندك است در آرد و سائل او را از عذاب طولانى برهاند و در محاسن برقى مروى است از حسین بن نعیم كه گفت: فرمود به من حضرت صادق (علیه السلام) آیا برادرانت را دوست دارى؟ گفتم: آرى، فرمود، منفعت مىرسانى به فقراى ایشان، گفتم: آرى، فرمود: آگاه باش، كه واجب است بر تو كه دوست داشته باشى كسى را كه خداوند را دوست دارد آگاه باش قسم به خداوند منفعت نمى رسانى احدى از ایشان را تا این كه او را دوست داشته باشى، مى خوانى ایشان را به منزل خود؟ گفتم: نمى خورم مگر آن كه با من است از ایشان دو نفر و سه نفر، پس فرمود: فضل ایشان بر تو اعظم است از فضل تو بر ایشان، گفتم: ایشان را به منزل خود مى خوانم و مى خورانم ایشان را از طعام خود و سیراب مى كنم ایشان را و بر فراش خود مى آورم كه پایمال كنند و با این از من حال افضلند، فرمود: آرى؛ زیرا كه ایشان چون داخل مى شوند در منزل تو داخل مى شوند به آمرزش تو و آمرزش عیال تو و چون بیرون روند از منزل تو با گناهان تو و گناهان عیال تو بیرون مى روند و شهید در دروس گفته شكر منعم به صدقه واجب و كفران او حرام است :

سى و سوم: شكر خداوند بر توفیق اداى این عبادت كه از اعظم قربات و اجل مثوبات و اشق تكالیف و

سید اعمال است؛ چنانچه بر ناظر این اوراق مكشوف و هویدا و در كتاب و سنت منصوص و مصرح است .

سى و چهارم: بر سائل در وقت دادن و بعد از آن منت نگذاشتن

سى و پنجم: آزاد نكردن و رنج نرساندن به سائل زمان اعطا و پس از آن چنانچه در باب هشتم هر دو مشروح شد .

سى و ششم: رو نكردن آن مال كه براى سائل مهیا كرده و در مال خود، اگر آن سائل رفت، یا از آنچه خواست مستغنى یا هلاك شد؛ چنانچه در عدة الداعى مرویست كه امام (علیه السلام) از شخصى پرسیدند كه بیرون رفت با صدقه كه آن را به سائل بدهد، پس یافت آن را كه رفته، فرمود: پس آن را به غیر آن سائل بدهد و بر نگرداند آن را در مال خود .

سى و هفتم: آن كه، آنچه را داده دوباره بر نگرداند آن را در مال خود و تصرف نكند در آن هر چند به خریدن از سائل یا غیر او یا به هبه یا به نحو دیگر از اسباب انتقال شرعى باشد مگر آن كه به میراث به او منتقل شود چنانچه شیخ طوسى در تهذیب از جناب صادق (علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: هر گاه مردى صدقه داد پس حلال نیست براى او این كه بخرد آن را یا خواهش كند كه به او به بخشد و طلب نكند برگشتن آن را مگر به میراث و در كافى از آن جناب مرویست كه فرمود: به منصور بن حازم هر گاه تصدق كردى به صدقه بر نمى گردد به تو و نخر آن را مگر آن كه به میراث مالك شوى و ظاهر این دو خبر اگر چه حرمت است؛ چنانچه ظاهر شیخ مفید در مقنعه و شیخ طوسى در نهایة فتوى بر طبق آن است الا آن كه معروف بین فقهاء كراهت و حمل این دو خبر بر آن است .

سى و هشتم: دلالت كردن سائل به محلى كه حاجتش را برآورد و آنچه خواسته به رغبت به او دهد اگر خود متمكن نباشد از اجابت هر چند به سؤال از غیر باشد؛ چنانچه گذشت از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: اگر نیست در نزد او زحمت كشد در تحصیل آن از نزد غیر خود تا آن كه برآورد آن را ولیكن باید در آن دلالت محذورى نباشد بدتر از رد كردن سائل با دست تهى به این كه ضررى و اذیتى به آن شخص رسد. از این دلالت كردن به سوى او هر چند كشف حال یا دادن به جبر، نه از روى رغبت و رضا باشد .

سى و نهم: آن كه اگر ندارد و به حسب ظاهر حال خود متمكن است كه بعد از زمانى حاجتش را برآورد و عده نیكویى به او دهد و به نرمى او را برگرداند و این است مراد از معروف در آیه شریفه قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُهَا أَذًى 661 سخن نیك و آمرزش لغزش هاى سائل بهتر است از صدقه

كه از پى آن آید آزارى، بنابر تفسیر بعضى و در مكارم الاخلاق مروى است، كه مردى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) چیزى خواست، پس حضرت فرمود: چیزى نزد من نیست، ولیكن در پى من آن را طلب كن، پس هر زمان كه رسید به ما آن را ادا مى كنیم. پس عمر گفت: یا رسول الله، خداوند تو را تكلیف نكرده به آنچه قدرت ندارى، حضرت را این سخن ناخوش آمد و آن مرد گفت: انفاق كن و مترس از صاحب عرش كم كردن را، پس حضرت تبسم كرد و شناخته شد سرور در رخسار مباركش و در جمله از اخبار متعلق به وفات آن جناب مذكور است كه در مرض وفات عباس را خواست و فرمود:

وصیت مرا قبول: به این كه دینم را ادا كنى و آنچه وعده دادم وفا كنى، قبول نكرد و گفت: من عیال دارم و جنابت در سخا مانند باد بودى، یعنى از عهده آن ها بر نیایم پس حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را خواست و به او فرمود و او قبول كرد و همه آن ها را داد و در كتاب قضاءالحقوق صورى، مروى است كه آن جناب فرموده: وعده مومن گرفتن است به دست یعنى هر گاه وعده داد اطمینان به وعده او مثل اطمینان به چیزیست كه در دست رسیده و در كشف الغمه مروى است كه فرمود: وعده مؤمن نذرى است كه كفاره ندارد .

چهلم: دعا كردن در حق او اگر از وعده نیز عاجز باشد، بلكه با وعده نیز مناسب است؛ چنانچه خداوند مى فرماید وَإِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوهَا فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُورًا 662 حاصل ترجمه بنابر بعضى از تفاسیر و اگر اعراض كنى به جهت شرم نداشتن از خویشان و مساكین و رهگذران چون از تو سؤال كنند به جهت طلب كردن وسعت و فضل از پروردگار خود كه به آن بتوانى بر ایشان بذل كنى، پس بگوى بر ایشان قول نرمى و سخن سهل آسانى در مرحله اجابت كه نشود مگر خواستن از خداوند براى او به مقدار اندازه و قابلى و رفع ضرورت و حاجت او و بعضى گفتند كه مراد از قول میسور وعده نیكو است به سائل و بعضى گفتند بر گرداندن به نرمى و ملائمت و شیخ طبرسى روایت كرده كه چون این آیه نازل شد، حضرت به آن سائل مى فرمود یرزقنا و ایاكم 663 تفسیرى به نظر نرسید و كشف و توضیحى نشده و كلام گنجایش هر دو مطلب را بى محذور دارد پس شایسته شمول هر دو آیه است هر دو مطلب یعنى وعده نیكو و دعا را بلكه برگرداندن به نرمى و شفقت و مهربانى و موعظه و دلدارى را به آن نحو كه با دل خوش نه با خاطر شكسته برگردد .

باب نوزدهم: در ذكر پاره از زمان و مكان كه سببند براى زياد شدن اجر و ثواب صدقه و انفاق در آن ها

1.

فضیلت انفاق در روز عید غدیر .

2.

فضیلت انفاق در روز عید قربان و جمعه .

3.

فضیلت انفاق در رمضان .

4.

رفتار حضرت سجاد با مردم در رمضان .

5.

فضیلت ماه شعبان .

6.

كرامت زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه و قیس و قتاده .

7.

فضیلت انفاق در ماه شعبان .

8.

فضیلت انفاق در راه كربلا و مكه معظمه .

9.

فضیلت انفاق در مدینه و كوفه .

10.

تاریخ كتابت، كتاب و مختصر زندگى مرحوم مؤلف .

و سزاوار است اهتمام نمودن در محروم نماندن از فیوضات خاصه كه براى منفقین در آن ها مهیا نموده اند.

و ما به ترتیب آن ها را ذكر مى كنیم با بعض از اخبار متعلق به آن ها چه استقصاء آن مورث تطویل و كلالت بى همتان است و ابتدا باید به عروس ایام و تاج روزها نمود .

روز غدیر: شیخ طوسى از فیاض بن محمد روایت كرده كه گفت: در روز غدیر در مرو در خدمت حضرت رضا (علیه السلام) بودم و آن حضرت در آن روز مخصوصان خود را جمع كرده و ایشان را براى افطار نگاه داشته بود و به خانه هاى ایشان طعام و زر و خلعت، حتى انگشتر و كفش، و به ایشان خلعت هاى فاخر شفقت فرمود، و ملازمان و خدمتكاران خود را جامه هاى نو بسیار نفیس پوشانید. و فضیلت این روز را براى مردم نقل مى فرمود از آن جمله فرمود: كه در بعضى سال هاى خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) جمعه با غدیر جمع شد، پس بعد از پنج ساعت كه از روز گذشت حضرت بر بالاى منبر بر آمد و خطبه طولانى خواند و فضائل این روز را بیان فرمود و براى او نام هاى بسیار ذكر نمود. آن گاه فرمود: بعد از انقضاى این مجمع به خانه هاى خود برگردید و بر عیال خود توسعه دهید و احسان و نیكى نسبت به برادران دینى خود كنید و در خانه هاى خود برادران مؤمن را جمع و به ایشان نیكوئى كنید و یكدیگر را مبارك باد و تهنیت بگوئید و نیكى و احسان كردن در این روز مال و عمر را دراز مى كند و مهربانى با یكدیگر كردن موجب مزید رحمت الهى است و تا مى توانید به عیال و برادران مؤمن خود ببخش و احسان كنید و هر كه امید احسان در حق شما دارد در حق او تقصیر مكنید و ضعیفان و فقیران و غلامان و كنیزان را با خود برابر كنید به درستى كه دادن یك درهم در این روز برابر است با دویست هزار درهم و حق تعالى زیاده نیز عطا مى كند تا آنكه فرمود: بخشش واحسان كنید و هر كه در شبش مؤمنى را افطار دهد چنان باشد كه هزار هزار پیغمبر و صدیق و شهید را افطار داده باشد، پس چگونه باشد ثواب كسى كه متكفل باشد احوال چندین نفر از مؤمنین و مومنات را و هر گاه چنین كند من

ضامنم بر خداوند كه امان یابد از كافر شدن و فقیر شدن و اگر بمیرد و در آن شب یا در آن روز یا بعد از آن تا عید غدیر آینده و بدون آن كه كبیره بسیار بدى كند، البته آمرزیده است و هر كه قرضى بكند در این روز براى برادران خود من ضامنم بر خداوند كه اگر او را زنده بدارد یا بمیراند آن قرض را از او متحمل شود و از دوش او بردارد .

در كافى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: روزه روز غدیر برابر است با روزه عمر دنیا تا این كه فرمود: هر كه در این روز مؤمنى را افطار دهد، ثواب كسى را دارد كه ده فئام را طعام كند كه هر فئامى صد هزار كس است و ثواب كسى را دارد كه طعام دهد به این عدد كه مذكور شد از پیغمبران و اوصیاء ایشان و شهیدان و صالحان را در سال قحط و یك درهم كه در این روز تصدق كند برابر است با صد هزار درهم كه در روزهاى دیگر تصدق كند .

روز غدیر دوم: نهم ربیع الاول است، سید جلیل على خلف رضى الدین على بن طاوس در كتاب زوائد الفوائد از احمد بن اسحاق قمى روایت كرده كه امام على نقى (علیه السلام) نقل فرمود از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: به حذیقة در ضمن فضائل این روز كه خداى تعالى فرمود: اى محمد این روز را عید گردانیدم براى تو و اهل بیت تو و براى هر كه تابع ایشان از مومنان و شیعیان ایشان باشد و سوگند یاد مى كنم به عزت و جلال خود و علو منزلت و مكان خود كه عطا كنم كسى را كه عید كند این روز را از براى من ثواب آن ها كه به دور عرش احاطه كرده اند و شفاعت او را قبول كنم در خویشان او و زیاد كنم مال او را اگر بر خود و عیال خود در این روز گشادگى دهد، آنگاه از حضرت امیر (علیه السلام) هفتاد و دو نام براى او نقل فرمود و از جمله آن ها است كه فرمود: روز زكات بزرگ، روز فطر دوم است، روز پیش فرستادن تصدقات روز زیادتى مثوبات، روز نحله و عطا، روز زیارت كردن مومنان و روز محبت كردن ایشان است و شیخ مفید در كتاب مسارالشیعه روایت كرده كه هر كه روز نهم ماه ربیع الاول چیزى انفاق كند حق تعالى گناهان او را بیامرزد و مستحب است در این روز اطعام برادران مومن و خوشبو كردن ایشان و توسعه بر عیال و دیگران نمودن .

روز هفدهم: ربیع الاول روز ولادت با سعادت حضرت خاتم النبین است. شیخ مفید در كتاب مذكور فرموده مستحب است در این روز تصدقات به ارباب حاجات بدهند و مؤمنین و مؤمنات را شاد كنند . روز عید فطر: كه خداوند وعده داد به رستگارى آن كه در او صدقه دهد و پروردگار خود را یاد كند؛ چنانچه مى فرماید : قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّىٰ، وَذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّىٰ 664 و حضرت صادق (علیه السلام) به معتب وكیل خرج خود، فرمود: برو فطره جمیع غلامان و كنیزان ما را بده و یكى از ایشان را وامگذار كه زكات او را ندهى؛ زیرا كه اگر یكى را ترك كنى مى ترسم كه در عرض سال بمیرد و این زكات فطره

سبب قبول شدن روزه و حفظ بدن و پاكیزگى از بخل و سائر كثافات معنویه است و از براى آن آداب و شروطى است كه در محلش مبین شده .

روز عرفه: در ثواب الاعمال و فقیه مروى است كه: جناب باقر (علیه السلام) چون روز عرفه مى شد، هیچ سائلى را رد نمى كرد و گذشت كه حضرت رضا (علیه السلام) تمام مال خود را در روز عرفه در خراسان به فقراء تقسیم كرد و در مناقب ابن شهر آشوب مروى است از عبدالرحمن عنبرى كه گفت:

روز عرفه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) خطبه خواند و بر صدقه تحریص كرد، پس مردى گفت: یا رسول الله، این شتر من براى فقرا باشد و آن ناقه غضبا بود كه آخر به آن جناب رسید و نزدیك وفات آن حضرت عرض كرد مرا بعد از خود به كه وصیت مى كنى، فرمود: اى غضبا، خداوند در تو بركت گذارد؛ تو از تو آن دختر من فاطمه هستى كه در دنیا و آخرت بر تو سوار شود، پس از وفات شب آمد خدمت فاطمه (علیهما السلام) و گفت السلام علیك یا بنت رسول الله نزدیك شده زمان مفارقت من از دنیا قسم به خدا كه گوارا نشدم نه به علفى و نه به آبى بعد از پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) و سه روز بعد از آن جناب مرد .

روز عید قربان: از صدقات مقرره مؤكده این روز قربانى است كه سبب آمرزش اوست چون اول، قطره از خون بریزد و تفصیل شروط قربانى و آداب و كیفیت تقسیم آن در محلش مذكور است و بعضى علماء آن را واجب دانسته اند و حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: براى قربانى كردن قرض كنید كه خداوند مى رساند؛ روز جمعه: در ثواب الاعمال مروى است كه سائلى عصر پنجشنبه خدمت جناب صادق (علیه السلام) آمد پس سؤال كرد رد نمود، پس متوجه كسانى شدند كه در مجلس نشسته بودند و فرمود: آگاه باشید كه در نزد ما هست چیزى كه صدقه به او توان داد، ولیكن صدقه در روز جمعه مضاعف مى شود. چندین ضعف و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود: پدرم مالش از همه اهل بینش كمتر بود و اعانت و تحمل زحمتش از همه بزرگتر و در هر روز جمعه یك اشرفى صدقه مى داد و مى فرمود: صدقه روز جمعه به جهت فضل روز جمعه بر غیر او از روزها، مضاعف مى شود .

و شیخ مفید در مقنعه از آن جناب روایت كرده كه فرمود: صدقه در شب جمعه و روز او با هزار برابر است و صدوق در علل الشرایع از ابوحمزه ثمالى روایت كرده كه گفت: با حضرت على بن الحسین (علیهم السلام) بامداد در مدینه در روز جمعه نماز كردم، پس چون از نماز و تسبیحش فارغ شد بر خواست و به سوى منزلش روانه شد و من با آن جناب بودم پس آواز داد كنیزك خود را كه نامش سكینه بود و فرمود: به او عبور نكند بر در خانه من سائلى مگر آن كه طعامش دهید، پس به درستى كه امروز روز جمعه است، پس به آن جناب عرض كردم كه هر كه سوال مى كند مستحق نیست، فرمود: اى ثابت،

مى ترسم بعضى از آن ها كه سوال مى كنند مستحق باشند، پس طعامش ندهند و ردش كنند، پس نازل شود به ما اهل بیت آنچه نازل شد به یعقوب و آل او ایشان را طعام دهید .

در دعائم الاسلام مروى است از جناب باقر (علیه السلام) كه فرمود: روز جمعه اعمال مضاعف مى شود، پس زیاد كنید در او از نماز و صدقه و دعا و در خصال مروى است از هشام بن حكم كه از جناب صادق (علیه السلام) پرسید از مردى كه قصد كردن چیزى از خیرات، را دارد. چون صدقه و روزه و نحو آن، فرمود: كه مستحب است كه این در روز جمعه بوده باشد؛ زیرا كه در روز جمعه عمل مضاعف مى شود و در عدةالداعى مروى است از جناب باقر (علیه السلام) كه هرگاه اراده دارى تصدق كنى به چیزى پیش از جمعه، پس به یك روز تاخیر كن تا روز جمعه برسد و گذشت كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به مردى در روز جمعه، امروز روزه گرفتى گفت: نه فرمود: صدقه دادى به چیزى گفت نه فرمود: برخیز و با اهلت نزدیك كن كه آن از تو بر او صدقه اى است و در كتاب عروس مروى است از آن جناب كه صدقه در شب جمعه به هزار و در روز جمعه به هزار است و وارد شده كه چیزى تازه براى اهل خود در جمعه ببرید كه به آمدن جمعه خرسند شوند و در فقه الرضا (علیه السلام) مروى است كه آن جناب فرمود: روز جمعه روز عید براى امت من است در آن روز بسیار صدقه دهید .

ماه مبارك رمضان: در نوادر سید فضل الله راوندى مروى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: هیچ نفقه نیست، مگر آن كه بنده را از آن سوال مى كنند، مگر نفقه در ماه مبارك كه مر بندگان را صله است و كفاره گناهان ایشان است و هر كه تصدق كند در ماه رمضان به صدقه مثقال ذره و بالاتر از آن سنگین تر است در نزد خداوند از كوه هاى زمین كه طلا باشد و صدقه كند به آن ها در غیر ماه رمضان تا آن كه فرمود: در ماه رمضان عمل مضاعف مى شود. عبدالله بن مسعود گفت: چه مقدار مضاعف مى شود فرمود: خبر داد مرا جبرئیل كه مضاعف مى شود حسنات به هزار هزار كه هر حسنه از آن از احد بهتر است .

و در عیون و غیره از آن جناب مروى است كه فرمود: در آخر ماه شعبان، كه رو كرده به شما ماه خدا با بركت و رحمت و آمرزش تا آن كه فرمود: بر فقیران و مسكینان خود تصدق كنید و پیران خود را تعظیم نمائید و كودكان خود را رحم كنید و خویشان خود را نوازش نمائید و مهربانى به یتیمان مردم كنید تا مهربانى كنند بعد از شما با یتیمان شما تا این كه فرمود: ایها الناس: هر كه از شما افطار دهد مؤمن روزه دارى را در این ماه براى او خواهد بود نزد خدا ثواب آزاد كردن بنده و آمرزش گناهان گذشته، پس بعضى از صحابه گفتند: یا رسول الله، همه ما قدرت بر این نداریم فرمود: بپرهیزید از آتش جهنم به افطار دادن روزه داران اگر چه به نصف دانه خرما باشد و اگر چه به شربت آبى باشد به درستى كه

خداى این ثواب را به كسى مى دهد كه چنین كند اگر قادر بر زیاده از این نباشد .

ایها الناس هر كه خلق خود را در این ماه نیكو گرداند بر صراط بگذرد روزى كه قدم ها بر آن به لغزد و هر كسى در این ماه خدمت غلام و كنیز خود را سبك گرداند حق تعالى در قیامت حساب او را آسان گرداند و هر كسى در این ماه شر خود را از مردم باز دارد، حق تعالى غضب خود را در قیامت از او باز دارد و هر كه در این ماه یتیم بى پدرى را گرامى دارد، خدا در قیامت او را گرامى دارد و هر كه در این ماه با خویشان خود صله و احسان كند، خدا او را به رحمت خود در قیامت وصل كند و هر كسى در این ماه قطع احسان خود از خویشان خود بكند خداى عزوجل در قیامت قطع رحمت خود از او بكند و در ثواب الاعمال مروى است از جناب صادق (علیه السلام) كه فرمود: هر كسى تصدق كند در ماه رمضان به صدقه خداوند از او هفتاد نوع از انواع بلا را بر مى گرداند و در فقیه مروى است كه چون ماه مبارك رمضان داخل مى شد، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) هر اسیرى را رها مى كرد هر سائل را عطا مى فرمود

و در كافى از آن جناب مروى است كه فرمود: در ضمن فضائل ماه مبارك كه ندا مى كند منادى در هر شب آیا سائلى هست ایا استغفار كننده هست بار خدایا عطا كن هر انفاق كننده را عوض آنچه داده و تباهى مال عطا كن هر امساك كننده را و در عیون مروى است كه جناب رضا (علیه السلام) فرمود: هر كسى تصدق كند وقت افطار خود بر مسكینى به یك قرص نان خداوند گناهان او را مى آمرزد و خداوند براى او ثواب آزاد كردن بندهاى از فرزندان اسماعیل را مى نویسد و در نوادر احمد بن محمد بن عیسى از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: ماه رمضان ماه خدا است زیاد كنید در او از تهلیل و تكبیر و تحمید و تسبیح و آن بهار فقرا است و جز این نیست كه قربانى را براى سیر شدن مساكین قرار دادند، پس از زیادتى آنچه خداى انعام فرموده بر شما، عیال هاى خود و همسایگان خود را بخورانید و همسایگى نعمت هاى خداوند را بر خود نیكو رعایت كنید؛ یعنى حق همسایگى نعمت كه عطا و بذل است ادا كنید و برادران خود را مواصلت كنید و فقرا و مساكین از برادران خود را طعام دهید، پس به درستى كه هر كس افطار دهد روزه دارى، را پس او است مثل اجر بدون آن كه از اجرا و چیزى كم شود .

و سید على بن طاووس در كتاب مضمار روایت كرده از آن جناب كه: حضرت على بن الحسین (علیهم السلام) چون ماه مبارك داخل مى شد بنده یا كنیز او هر گاه گناه مى كرد نمى زدند بالنسبه به آن جناب، مى نوشت در جائى كه فلان گناه كرد، یا فلانه گناه كرده در فلان روز، و او را عقاب نمى كرد بر آن گناه تا آن كه جمع مى شد بر ایشان گناهان بسیار تا آن كه شب آخر ماه مبارك رمضان مى شد ایشان را مى خواند و جمع مى كرد و دور خود آن گاه ظاهر مى نمود آن دفتر را، پس مى فرمود: اى فلان، چنین و

چنان كردى و من تو را ادب نكردم آیا به خاطر دارى، پس مى گفت: آرى اى فرزند رسول خدا، تا آن كه چنین مى كرد تا آخر ایشان آن گاه مى ایستاد و در وسط ایشان و مى گفت به ایشان صداهاى خود را بلند كنید و بگوئید اى على بن الحسین به درستى كه پروردگار تو احصا كرده بر تو هر چه به جاى آوردى؛ چنانچه احصا كردى تو آنچه ما كردیم و در نزد او است كتابى كه شهادت مى دهد بر تو به راستى كه وانگذاشته كوچكى را و نه بزرگى را از آنچه كردى، مگر آن كه احصا كرده و خواهى یافت آنچه را كه كردى حاضر در نزد او، پس عفو كن و در گذر، چنانچه امید دارى از آن سلطان عفو را؛ و چنانچه دوست دارى كه آن پادشاه از تو عفو كند، پس عفو كن از ما كه خواهى یافت او را عفو كننده و مهربان به تو و آمرزنده مر تو را و پروردگار تو احدى را ظلم نمى كند هم چنان كه در نزد تو نوشته اى است كه شهادت مى دهد بر ما به راستى و وانگذاشته كوچك و بزرگى را از آنچه كردیم مگر آن كه آن را احصا نموده، پس یادآور اى على بن الحسین، خوارى ایستادن خود را در حضور پروردگار خود كه حاكم عدل است و ظلم نمى كند مثقال حبه از خردل و خواهند او را روز قیامت وَكَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِيبًا وَ شَهِیداً 665 و خداى عزوجل خود كافى است در كشیدن حساب و گواهى دادن، پس عفو كن و درگذر كه عفو مى كند از تو آن پادشاه، دور مى كند روزى را كه مى فرماید : وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا ۗ أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ 666 هر آینه عفو كنند و درگذرند آیا دوست نمى دارند كه بیامرزد خداوند مر شما را و حضرت ندا مى كرد به این كلمات نفس خود را و ایشان را مى آموخت و ایشان نیز فریاد مى كردند با آن جناب و او میان ایشان ایستاده و مى گریست و نوحه مى كرد و مى گفت بار خدایا تو ما را امر كردى كه عفو كنیم از آن كه ما را ظلم كرده و عفو كردیم ما از آن ها كه بر ما ستم كردند، چنانچه فرمودى، پس عفو كن از ما كه تو سزاوارترى از این كار از ما و از این رقم كلماتى در مناجات مى فرمود آنگاه رو مى كرد به آن جماعت و مى فرمود: من شما را عفو كردم آیا شما عفو كردید از من از آنچه صادر شده از من بالنسبه به شما از بدى، آقائى من به درستى كه من آقاى بد لئیم ستمكارم كه مملوكم مر سلطان جواد عادل محسن متفصل را، پس مى گفتند كه ما عفو كردیم از تو اى آقاى ما و تو بدى نكردى، پس مى فرمود: به ایشان كه بگوئید بار خدایا عفو كن از على بن الحسین؛ چنانچه عفو كرده از ما و آزاد كن او را از آتش؛ چنانچه آزاد كرد ما را از بندگى: پس این را مى گفتند پس مى فرمود : اللهم آمین رب 667 العالمین بروید پس به تحقیق كه عفو كردم از شما و آزاد كردم شما را به امید عفو كردن از من و آزاد شدن رقبه ام، پس ایشان را آزاد مى كرد و چون روز فطر مى شد جائزه مى داد به ایشان آن قدر جائزه كه ایشان را از سوال نگاه دارد و ایشان را از آنچه در دست مردم است بى نیاز كند و هیچ سال نبود مگر آن كه آزاد مى كرد و در آخر شب آخر ماه رمضان ما بین بیست نفر و كمتر و بیشتر و مى فرمود: براى خداوند است در هر شب از

ماه رمضان در وقت افطار هفتاد هزار هزار آزاد شده از آتش كه همه مستحق دوزخ شده اند، پس چون شب آخر ماه رمضان شود آزاد مى كند در او مثل آنچه آزاد كرده در جمیع آن ماه. و به درستى كه من مى خواهم كه ببیند خداوند مرا در حالتى كه آزاد كرده ام در ملك خود در دار دنیا به امید آن كه آزاد كند مرا از آتش و هرگز به خدمت وانمى داشت خادمى را زیاده از یك سال، هر بنده را كه مالك مى شد در اول سال و در وسط سال چون شب فطر مى شد آزاد مى كرد آن را و بدل ایشان را در سال دوم، مى گرفت آن گاه آزاد مى كرد به همین نسق كارش چنین بود تا ملحق شد به خداى تعالى و گاه بود كه مى خرید سیاه ها را و حاجتى به آن ها نداشت و مى آورد و ایشان را عرفات، پس مى بست به ایشان گشادگى ها و رخنه ها و سوراخ هاى چادرها، پس چون شب حركت مى كرد از آنجا آزاد مى كرد ایشان را و امر مى كرد براى آن ها به جایزه ها از مال خود .

ماه شریف شعبان: سید على بن طاووس در كتاب اقبال از داوود رقى روایت كرده كه گفت پرسیدم از جناب صادق (علیه السلام) كه چیست ثواب كسى كه روزه بگیرد یك روز از شعبان را، فرمود: بهشت، والله گفتم: چیست بهترین عملى كه به جا آورده مى شود در او. فرمود: صدقه و استغفار و هر كه تصدق كند به صدقه در شعبان تربیت مى كند آن را خدا، چنانچه تربیت مى كند یكى از شما كره شتر خود را تا آن كه مى آورند آن را روز قیامت و حال آن كه گردیده مانند كوه احد و در عیون از جناب رضا (علیه السلام) مروى است كه فرمود: هر كه تصدق دهد در ماه شعبان به صدقه هر چند به نیم خرمائى باشد، حرام مى كند خداوند جسد او را از آتش و در تفسیر امام حسن عسكرى (علیه السلام) مذكور است كه گذشت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر قومى از آمیخته شده به مسلمین كه نبود در ایشان مهاجرى و نه انصارى و ایشان نشسته بودند در مسجدى در روز اول شعبان و دید ایشان را كه فرو رفته اند در امر قدر و غیر آن از آنچه اختلاف كردند در آن مسلمین و بلند شده آوازهایشان و سخت شده لجاجت و جدال ایشان، پس نزد ایشان ایستاد و بر ایشان سلام كرد، پس جواب دادند و براى آن جناب مجلس خود را وسعت دادند و بر خواستند و خواهش كردند نشستن را در نزد ایشان، پس اعتنائى نكرد به ایشان و فرمود و ندا كرد ایشان را كه اى گروه سخن گوى در آنچه نفعى نمى رساند به ایشان آیا ندانستید كه براى خداى تعالى است بندگانى كه ایشان را خوف، ساكت كرده بدون آن كه عاجز باشند از گفتن یا لال باشند و به درستى كه ایشانند فصیحان عاقلان با خردان دانایان به خداوندند و روزهاى خدا؛ یعنى روز نعمت و نقمت و روز جزا و روز عقوبت و روز امتحان یا روز دنیا و روز رجعت و روز آخرت؛ ولیكن ایشان هرگاه به خاطر آرند عظمت خداوند را زبان هایشان شكسته مى شود و دل هایشان كنده مى شود، و عقل هایشان مى رود و خردهایشان مبهوت مى شود به جهت اعزاز و اعظام و اجلال خداوند، پس هر گاه به

خود آمدند از این حالت رو مى آورند به سوى خدا به كردارهاى پاكیزه مى شمرند نفس هاى خود را با ستمكاران و خطا كاران و حال آن كه ایشان نرهند از تقصیر و تفریط مگر آن كه ایشان راضى نمى شوند براى خدا به كردار اندك و بسیار نمى شمرند براى او عمل زیاد را و پیوسته به اعمال مشغولند، پس ایشان چنانند كه هر وقت نظر كنى به ایشان اى گروه تازه كارها آیا ندانستید كه داناترین مردم به قدر، ساكت ترین ایشانند از آن و این كه جاهل ترین مردم به قدر سخنگوترین ایشانند، اى گروه تازه كارها، امروز غره شعبان كریم است نامیده است او را پروردگار ماه شعبان به جهت پراكنده شدن خیرات به تحقیق كه باز كرده پروردگار شما در او درهاى حسنات خود را و جلوه داده به شما قصرها و خیرات او را به قیمت ارزانى و كارهاى آسانى، پس بخرید آن را و جلوه داد براى شما ابلیس لعین شعبه هاى شرور و بلاهاى خود را و شما پیوسته مى كوشید در گمراهى و طغیان و متمسك مى شوید به شعبه هاى ابلیس و رو مى گردانید از شعبه هاى خیرات كه باز شده براى شما درهاى او و این غره ماه شعبان است و شعبه هاى خیرات او نماز و روزه و زكات، امر به معروف و نهى از منكر و بر الوالدین و خویشان و همسایگان و اصلاح ذات البین و صدقه بر فقرا و مساكین است بر خود كلفت مى دهید چیزى را كه برداشته شده از شما، یعنى امر قضا و قدر و چیزى كه نهى كرده شده اید از فرو رفتن در آن از كشف سرهاى خدا كه هر كه تفتیش كند از آن ها از تباه شدگان است، آگاه باشید به درستى كه اگر شما واقف شوید بر آنچه مهیا فرموده پروردگار عزوجل براى مطیعین از بندگانش در امروز هر آینه بار خواهید داشت خود را از آنچه در او هستید و شروع خواهید كرد در آنچه امر كردند شما را به آن، گفتند یا امیرالمؤمنین، چیست آن كه آن را خداوند مهیا فرموده در این روز براى مطیعیین خود، پس امیرالمؤمنین فرمود آگاه باشید كه خبر نمى دهیم شما را مگر به آنچه شنیدم از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به تحقیق كه فرستاد رسول خدا روزى لشكرى به جانب قومى از سخت دلان كفار، پس خبر ایشان طول كشید و قلب آن جناب متعلق شد به ایشان و فرمود: كاش كسى عارف بود به اخبار ایشان و و ما را به احوال ایشان خبر مى داد در این گفتگو بودند كه ناگاه بشیرى به نزدش آمد كه ایشان بر دشمنان خود ظفر یافتند و بر ایشان مستولى شدند و گرداندند آن ها را ما بین، كشته و زخم دار و اسیر و غارت كردند اموال ایشان را و اسیر نمودند اطفال و عیال ایشان را، پس چون لشكر، نزدیك مدینه رسیدند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) با اصحاب به جهت استقبال به بیرون مدینه رفتند، پس چون ملاقات نمود ایشان را و رئیس ایشان زید بن حارثه بود كه آن جناب او را بر آن ها امیر كرده بود چون حضرت را دید از ناقه فرود آمد و آمد نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و پاها و دست هاى آن حضرت را بوسید، پس حضرت او را گرفت و سرش را بوسید و آن گاه از ناقه فرود آمد عبدالله بن رواحه و بوسید دست و پاى

آن حضرت را و حضرت او را در بغل گرفت آن گاه فرود آمدند سایر لشكریان و ایستادند و صلوات بر آن جناب فرستادند و حضرت رد خیر نمود بر ایشان، آن گاه فرمود خبر دهید مرا به قصه خود و حالتان با دشمنان و با ایشان اسیران آن قوم و اولاد ایشان و عیال و اموال ایشان از طلا و نقره و اصناف امتعه مقدار فراوانى بود، پس گفتند: یا رسول الله، اگر مى دانستى چگونه بود حال ما هر آینه تعجب تو بزرگ مى شد، پس حضرت فرمود: من نمى دانستم تا آن كه آگاه كرد مرا به آن جبرئیل الآن و نبودم كه بدانم چیزى از كتاب خدا و دین او را نیز ما تا این كه بیاموزد مرا به آن پروردگار من خداى مى فرماید : وَكَذَٰلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ 668 ولیكن خبر دهید به این، این برادران مؤمنین خود را تا من شما را تصدیق كنم، پس به تحقیق كه مرا جبرئیل به صدق شما، خبر داد، پس گفتند: یا رسول الله، چون ما نزدیك دشمن شدیم جاسوسى براى خود فرستادیم كه مطلع شود بر حالات ایشان و عددشان، پس برگشت به سوى ما و خبر داد ما را كه ایشان مقدار هزار نفرند و ما دو هزار نفر بودیم و ناگاه آن قوم بیرون آمدند تا پشت بلد خود به قدر هزار نفر و سه هزار نفر را در بلد گذاشتند كه ما را به وهم اندازند كه ما هزار نفریم و جاسوس ما خبر داد كه ایشان در میان خود مى گفتند ما هزار نفریم و ایشان دو هزار نفر و ما طاقت نداریم رو به رو جنگ كردن را و نیست.

چاره اى براى ما جز انداختن یكدیگر را در بلد تا سینه هاى ایشان به تنگ آید از منزل هاى ما، پس از ما منصرف شوند پس به این سبب جرئت گرفتیم بر ایشان و حمله آوردیم بر آن ها، و داخل بلد خود شدند و در آن را بر روى ما بستند ما نشستیم در جاى ایشان، چون شب در آمد بر ما و به نیمه شب رسیدیم باز كردند در بلد خود را و ما غافل و خوابیده بودیم و بیدار نبود در ما مگر چهار نفر، زید بن حارثه در جانبى از اطراف لشكر ما كه نماز مى كرد و قرآن مى خواند و عبدالله بن رواحه در جانبى دیگر نماز مى كرد و قرآن مى خواند و قتادة بن النعمان در جانب دیگر نماز مى كرد و قرآن مى خواند و قیس بن عاصم در جانب دیگر نماز مى كرد و قرآن مى خواند، پس بیرون آمدند در شب تاریك كه سخت ظلمانى بود و ما را تیرباران كردند و این در بلد ایشان بود كه آگاه بودند بر راه ها و مواضع آن و ما نادان، پس به خود گفتیم كه به سختى افتادیم و هلاك شدیم این شب تاریك قدرت نداریم و كه بپرهیزیم از تیرها؛ زیرا كه نمى بینم آن ها را در این حال بودیم كه ناگاه روشنائى بیرون آمد از دهان قیس بن عاصم منقرى مانند آتش كه به شعله در آمده و روشنائى بیرون آمد از دهان قتاده مانند روشنائى زهره و مشترى و روشنائى بیرون آمد از دهان عبدالله بن رواحه مثل شعاع ماه در شب تاریك. و نورى ساطع شد از دهان زید بن حارثه روشنتر از آفتاب طالع شده و این نورها روشن كردند لشكرگاه ما را تا این كه روشن تر شده بود از نصف النهار و دشمنان ما در تاریكى سختى بودند، پس ما مى دیدیم ایشان را و ایشان نمى دیدند ما را،

ما بیننده و آن ها كور بودند، پس شمشیر بر آن ها نهادیم، پس گردیدند ما بین كشته و زخم دار و اسیر و در بلد داخل شدیم، پس فرو گرفتیم اولاد و عیال و زن ها را این است عیال و ذریات ایشان و این است اموال ایشان و ندیدیم. یا رسول الله، عجیب تر از این نورها در دهن هاى این گروه كه گردانید تاریكى شب را بر دشمنان ما تا آن كه قادر شدیم بر ایشان، پس رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود به ایشان بگوئید : ٱلحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العَٰلَمِينَ 669 بر آنچه فضیلت داده ایشان را به او از ماه شعبان و به تحقیق كه بگذشت از ایشان ماه حرام، یعنى رجب و این نورها به جهت اعمال این برادران شما است در غره ماه شعبان كه پیشى داده به ایشان در شب خود، پیش از آن كه از ایشان آن اعمال صادر شود، پس گفتند: یا رسول الله، چیست آن اعمال كه ما هم پروریده شویم بر آن فرمود: اما قیس بن منقرى پس او امرى كرد به معروف در غره شعبان و نهى كرد از منكرى و دلالت كرد بر خیرى، پس از این جهت پیش داده شد براى او این نور در شب، آن روز او در وقت خواندن قرآن، و اما قتادة بن نعمان پس او ادا كرد دینى را كه بر او بود در غره روز شعبان، پس به این سبب پیشى داد به او آن نور را در شب آن روز، و اما عبدالله بن رواحه، پس او نیكو كار بود به والدین خود و غنیمت او در آن شب زیاده شده بود، پس چون چنین شد پدرش به او گفت، من و مادرت تو را دوست مى داریم و این زن تو فلانه ما را آزار مى رساند و رنج مىدهد و ما ایمن نیستیم كه تو شهید شوى در این جنگ ها پس مداخله كند با ما این زن در اموال تو و زیاد شود بر ما ستم و رنج او، پس عبدالله گفت: من مطلع نبودم بر ستم او بر شما و ناخوش داشتن شما او را و اگر مى دانستم این هر آینه جدا مى كردم او را از خود ولیكن الآن او را از خود جدا كردم تا آن كه در امان باشید از آنچه از آن مى ترسید و من دوست نداشتم كه شما كاره باشید، پس این سبب شد كه به سلف داد به او نورى را كه دیدید. و اما زید بن حارثه كه بیرون مىآمد از دهان او نورى كه روشنتر بود از آفتاب طالع شده و او سید آن قوم است و افضل ایشان، پس به تحقیق كه خداوند مىدانست كه چه از او سر مى زند پس او را اختیار فرمود و او را فضیلت داد از روى دانستن به آنچه از او مى شود. به درستى كه او در آن روزى كه در پس این شب بود كه در او ظفر یافتید، به سبب آن آفتاب طالع شده از دهان او، مردى از منافقین عسكر او اراده كرد بر انگیختن بدى میان او و میان على بن ابیطالب (علیه السلام) و افسادى میان این دو، پس به او گفت به به صبح كردى كه نظیر ندارى در اهل بیت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و اصحاب او، این رنج و مشقت تو و این چیزى كه مشاهده نمودیم نور تو است، پس زید به او گفت: اى بنده خدا، بترس از خداوند و افراط نكن در گفتار و بالا مبر مرا زیاده از قدرم. پس به درستى كه تو به سبب این گفتن مخالفى و به جهت او كافرى و اگر قبول كنم گفتار تو را من نیز چنین مى شوم، اى بنده خدا آیا خبر ندهم تو را به آنچه بود در اول اسلام بعد از او تا آن كه رسول خدا (صلى

الله علیه و آله و سلم) داخل مدینه شد و فاطمه (علیهم السلام) را تزویج نمود و متولد شد براى او حسن و حسین (علیهما السلام) گفت آرى، گفت: چون كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مرا به غایت دوست مى داشت تا آن كه مرا به پسرى خواند، پس مرا مى گفتند: زید پسر محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) تا آن كه متولد شد براى، على، حسن و حسین (علیهما السلام) پس كراهت داشتم این خواندن را به ملاحظه آن دو بزرگوار و گفتم به آن كه مىخواند مرا؛ دوست دارم كه بخوانى مرا زید؛ مولى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم)، زیرا كه كراهت داشتم كه شبیه شوم، حسن و حسین (علیهم السلام) را، پس پیوسته چنین بود تا آن كه خداوند تا آن كه خداوند تصدیق كرد ظن مرا و فرستاد بر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) كه خداى براى مرد دو دل در باطن او، قرار نداده؛ یعنى دلى كه محمد و آل او (علیهما السلام) را دوست دارد و ایشان را تعظیم كند و دلى كه غیر ایشان را تعظیم كند، مثل تعظیم كردن ایشان یا دلى كه دوست داشته باشد به آن دشمنان او را، بلكه كسى كه دوست دارد و دشمنان ایشان را، پس بغض دارد مر ایشان را و دوست ندارد و مر ایشان را؛ آنگاه فرمود : وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اللَّائِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ 670 و نگردانده آن زن ها را كه مظاهره كردید از ایشان مادران شما وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ 671 و نكرده پسر خوانده هاى شما را پسران شما تا آنجا كه فرمود : وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فی كِتابِ اللهِ 672 یعنى حسن و حسین (علیهمالسلام) سزاوارند به پسرى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در كتاب خدا و فرض او از مؤمنین و مهاجرین مگر آنكه به موالیان خود نیكى و احسان كنید كه نرسد محل اولاد کَانَ ذٰلِکَ فِي الْکِتَابِ مَسْطُوراً 673 پس ترك كردند آن را و مى گفتند زید برادر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) پس پیوسته مردم چنین مى گفتند به من، و من كراهت داشتم آن را تا آن كه برگرداند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) برادرى را میان خود و على بن ابیطالب (علیه السلام) آن گاه زید گفت: اى بنده خدا به درستى كه زید 674 مولاى على بن ابیطالب است؛ چنانچه او مولاى رسول خدا است، پس نگردان او را نظیر آن جناب و بلند نگردان او را فوق مرتبه اش، پس بشوى چون نصارى چون بلند كردن عیسى را فوق مرتبه او و كافر شدند به خداوند عظیم، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: پس از این جهت فضیلت داد زید را به آنچه دیدید و شرافت داد او را به آنچه مشاهده كردید قسم به آن كه مبعوث كرده مرا به راستى به پیغمبرى به درستى كه آنچه كه خداوند مهیا كرده آن را براى زید در آخرت، هر آینه كوچك است در جنب او آنچه دیدید در دنیا از نور او و به درستى كه مى آید او در روز قیامت و نور او سیر مى كند پیش روى او و پشت سر او و طرف راست او و طرف چپ او و بالاى او و زیر او از هر جانبى مسافت هزار سال، آن گاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: آیا خبر ندهم شما را در هزیمتى كه روى داده به شیطان و برادرانش و عساكرش

سخت تر از آنچه واقع شد در این دشمنان شما، گفتند: آرى یا رسول الله، فرمود: قسم به آن كه مرا به راستى به پیغمبرى برانگیخته كه چون روز اول شعبان مى شود پراكنده مى كند ابلیس لشكر خود را در اطراف زمین و آفاق آن و مى گوید به ایشان كه سعى كنید در كشیدن بعضى از بندگان خدا به سوى خود در این روز، و به درستى كه خداى عزوجل پراكنده مى كند ملائكه در اطراف زمین و آفاق او و به ایشان مى فرماید به راستى نگاه دارید بندگان مرا و ایشان را ارشاد كنید، پس همه ایشان نیك بخت مى شوند.

مگر آن كه امتناع و سركشى كند، پس به درستى كه او از حد گذشته مى گردد در حزب ابلیس و جنود او به درستى كه خداوند عزوجل چون روز اول ماه شعبان مى شود و امر مى كند به درهاى بهشت، پس باز مى شود و امر مى كند درخت طوبى را پس نزدیك مى كند شاخه هاى خود را بر این دنیا، آن گاه ندا مى كند منادى پروردگار ما عزوجل؛ اى بندگان خدا، این شاخه هاى درخت طوبى است، پس در آویزید به او كه بلند كند شما را به سوى بهشت و این شاخه هاى درخت زقوم است، پس بترسید از او كه نبرد شما را به سوى دوزخ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: قسم به آن مرا به راستى به رسالت مبعوث نموده كه هر كسى را فراگیرد درى از خیر و نیكى را در این روز، پس به تحقیق كه در آویخته به شاخه اى از شاخه هاى درخت طوبى، پس او كشاننده است او را به سوى بهشت و هر كه فراگیرد درى از شر را در امروز، پس به تحقیق كه در آویخته به شاخه اى از شاخه هاى درخت زقوم، آن كشاننده است او را به سوى آتش آن گاه فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) پس هر كس كه امروز براى خدا نماز مستحبى كند، پس در آویخته به شاخه از آن و هر كس روزه گیرد در این روز، پس به تحقیق كه در آویخته به شاخه از آن و هر كس صلح دهد میان زن و شوهرش یا پدر و فرزندش یا خویشاوندش یا مرد و زن همسایه اش یا مرد و زن بیگانه، پس به تحقیق كه درآویخته از آن به شاخه و كسى كه تخفیف دهد پریشانى را از طلبى كه از او دارد یا كم كند از آن، پس به تحقیق كه در آویخته از آن و كسى كه كفالت كند یتیمى را، پس به تحقیق كه در آویخته از آن به شاخه و كسى كه باز دارد سفیهى را از عرض مومنى، پس به تحقیق كه در آویخته از آن به شاخه و كسى كه بخواند قرآن یا چیزى از آن را، پس به تحقیق كه در آویخته از آن به شاخه و كسى كه یاد آرد خداى را و بشمرد نعمت هاى او را و شكر كند، پس به تحقیق كه درآویخته از آن به شاخه و كسى كه عیادت كند مریضى را، پس به تحقیق كه درآویخته از آن به شاخه و كسى كه نیكى كند پدر و مادر خود یا یكى از آن ها را، پس به تحقیق كه درآویخته به شاخه و كسى كه پیش از این روز ایشان را به غضب آورده بود، پس در این روز خوشنودشان كرد، پس به تحقیق كه درآویخته از آن به شاخه و هركس جنازه را تشییع كند، پس به تحقیق كه درآویخته از آن به شاخه و همچنین هر كس كه چیزى را از ابواب خیر در این روز به جا آورد، پس به تحقیق در آویخته از

آن به شاخه، آنگاه رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: قسم به آن كه مرا به راستى به پیغمبرى مبعوث فرموده كه هر كس كه درى از شر و گناه را در این روز فرا گیرد پس به تحقیق كه درآویخته به شاخه از شاخه هاى درخت زقوم، پس آن كشاننده است او را به سوى آتش، آنگاه فرمود: قسم به آنكه مرا به راستى به پیغمبرى فرستاده كه هر كس تقصیر كند در این روز نماز واجب خود را و او را ضایع كند، پس فرا گیردس به تحقیق كه درآویخته از آن درخت به شاخه و هر كس كه بیاید در نزد او فقیرى ضعیف كه مى داند بدى حال او را و او قادر است بر تغییر حالش بدون آنكه ضررى به او برسد و كسى هم نیست كه از او نیابت كند و به جاى او بنشیند، پس وا گذارد او را كه ضایع شود و هلاك گردد و دست او را نگیرد، پس به تحقیق كه درآویخته به شاخه از آن و كسى كه عذر خواهى كند از او، بدكارى، پس عذر او را نپذیرد آنگاه او را به قدر بدى او عقوبت نكند؛ بلكه بر آن بیفزاید، پس به تحقیق كه درآویخته به شاخه از آن و كسى كه جدایى اندازد میان شوهر با زنش یا برادر با برادرانش یا خویشى با خویشش یا میان دو همسایه یا میان دو رفیق یا دو خواهر، پس به تحقیق كه درآویخته از آن به شاخه و كسى كه سخت بگیرد بر تنگدستى و حال آنكه مى داند تنگدستى او را، پس بر غیظ او بلاى او بیفزاید، پس به تحقیق كه درآویخته از آن به شاخه و كسى كه بر او دینى باشد، پس منكر شود آن را بر صاحبش و تعدى كند بر او تا آن كه دین او را باطل كند. پس به تحقیق كه در آویخته به شاخه و كسى كه داخل شود در عرض برادر مومن خود مردم را بر آن، وادارد، پس به تحقیق كه در آویخته شاخه از او و كسى كه آوازه خوانى كند به قسمى از خوانندگى كه برانگیزاند در آن خواندن بر معاصى، پس به تحقیق كه در آویخته به شاخه و كسى كه بنشیند به شمرد كارهاى قبیح خود را در جنگ و انواع ستم خود را بر بندگان خدا و بر آن افتخار كند، پس به تحقیق كه در آویخته به شاخه و كسى كه همسایه اش مریض شده، پس او را عیادت نكرد محض استخفاف به شأن او، پس به تحقیق كه در آویخته به شاخه از آن و كسى كه همسایه اش مرد و مشایعت نكرد جنازه او را به جهت خوار بودن او در نظرش، پس به تحقیق كه در آویخته از آن به شاخه و كسى كه اعراض كند از مصیبت زده و جفا كند او را محض حقارت و كوچكى او در نزدش، پس به تحقیق كه در آویخته به شاخه و كسى كه عاق كند پدر و مادر خود یا یكى از آن دو را، پس به تحقیق كه در آویخته به شاخه و كسى كه پیش ایشان را عاق كرده بود و خوشنود نكرد ایشان را امروز و حال آنكه بر آن قدرت دارد، پس به تحقیق كه درآویخته به شاخه از آن و همچنین هر كس كارى از سائر اقسام شر را بكند، پس به تحقیق كه درآویخته به شاخه اى از او و قسم به آن كه مرا به راستى به پیغمبرى فرستاده كه در آویخته گان به شاخه هاى درخت طوبى بلند مى كند ایشان را آن شاخه ها به سوى بهشت، آن گاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نظر خود را به جانب آسمان انداخت

اندكى و مى خندید و مسرور بود آن گاه نظر مبارك را به زیر انداخت به سوى زمین، پس به پیشانى مبارك را در هم كشید و روى مباركش ترش شد آنگاه رو كرد به اصحاب خود و فرمود: قسم به آن كه محمد را به راستى به پیغمبرى فرستاده كه دیدم به تحقیق درخت طوبى را كه بلند مى شد و بلند مى كرد آنان كه به او درآویخته بودند به سوى بهشت و دیدم بعضى از ایشان را كه در آویخته بود به یك شاخه از آن و بعضى در آویخته بودند به دو شاخه از آن، یا به چند شاخه بر حسب فراگرفتن ایشان مر طاعت را و به درستى كه هر آینه مى بینم زید بن حارثه را كه به بیشتر شاخه هاى از آن در آویخته، پس آن شاخه ها او را به اعلى علیین بهشت بلند مى كند، پس از این جهت خندیدم و خوشحال شدم، پس نگاه كردم به سوى زمین، پس قسم به آن كه مرا به راستى به پیغمبرى فرستاده كه دیدم درخت زقوم را كه پائین مى رفت شاخه هاى او و پائین مى برد در آویخته گان به او را به سوى دوزخ و دیدم پاره اى از ایشان را به یك شاخه و دیدم پاره اى از ایشان را كه در آویخته به دو شاخه، یا به چند شاخه بر حسب فراگرفتن او مر قبایح را و به درستى كه هر آینه مى بینم بعضى از منافقین را كه در آویخته بیشتر شاخه هاى او و آن ها فرو مى برند او را به اسفل دركات، پس از این جهت روى خود را ترش كردم و پیشانى را درهم كشیدم و آن گاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) معاودت فرمود نظر خود را به سوى آسمان، پس اندكى نظر فرمود به سوى آن و او مى خندید، آنگاه نظر خود را به زیر انداخت به جانب زمین و رویش ترش شد و پیشانیش درهم كشیده شد. پس روى كرد به اصحاب خود و فرمود: اى بندگان خدا، آگاه باشید كه اگر به بینید آنچه را مى بیند محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) هر آینه در این حال جگرهاى خود را براى خدا در روزها تشنه خواهید گردانید و شكم هاى خود را گرسنه خواهید داشت و هر آینه بیدار خواهید بود در شب هاى خود و آینه قدم ها خود و بدن هاى خود را به تعب و زحمت خواهید انداخت و هر آینه از مال خود صدقات بیرون خواهید كرد و در جهاد جانهاى خود را در معرض تلف خواهید آورد، عرض كردند كه آن چیست یا رسول الله، فداى تو باد پدرها و مادران و پسران و دختران و خویشان و عیال ما. رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: قسم به آن كه مرا به راستى به پیغمبرى فرستاده كه به تحقیق كه دیدم این شاخه هاى از درخت طوبى را كه برگشت به سوى بهشت، پس ندا كرد كه منادى پروردگار ما خزنه بهشت را كه اى ملائكه من، نظر كنید هر كسى را در آویخته به شاخه اى از شاخه هاى طوبى در این روز، پس نظر كنید به سوى مقدار سایه این شاخه و عطا كنید او را از جمیع اطراف مثل مساحت او قصرها و خانه ها و حوریان، پس دادند این را، پس عطا شد به پاره از ایشان مسافت هزار سال از هر جانب و داده شد به پاره از ایشان ضعف آن و داده شد به بعضى از ایشان سه مقابل و چهار مقابل آن و بیشتر از آن بر حسب قوت ایمان ایشان و بزرگى اعمال ایشان و به تحقیق كه

دیدم صاحب شما زید بن حارثه را كه داده شده هزار ضعف آنچه داده شده به جمیع ایشان بر حسب قدر فضیلت او بر ایشان در قوت ایمان و بزرگى اعمال، پس از این جهت خندیدم و خرسند شدم و به تحقیق كه دیدم شاخه هاى از درخت زقوم را كه به سوى جهنم برگشت، پس ندا كرد منادى پروردگار ما خزنه او را كه اى ملائكه من، كسى را كه در آویخته به شاخه از شاخه هاى درخت زقوم در این روز نظر كنید، پس به سوى منتهاى رسیدن حرارت این شاخه و تاریكى او نظر كنید و براى او نشیمن گاه از آتش بسازید كه از هر طرف مثل مسافت او قصرهاى آتش و بقعه ها و غارها و مارها و عقرب ها و زنجیرها و غل ها و قیدها و بندهاى آتشین كه او را به آن ها عذاب كنند، پس آماده شده براى پاره اى از آن ها مسافت یك سال یا دو سال یا صد سال ما بیشتر بر حسب اندازه ضعف ایمان و بدى كردار ایشان و به تحقیق كه دیدم براى بعضى منافقین، هزار ضعف آنچه به تمام ایشان دادند به اندازه كفر و شر، پس از این جهت عبوس كردم و روى خود در هم كشیدم. آن گاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نظر كرد به سوى اطراف زمین و آفاق او، پس گاهى تعجب مى كرد و گاه بى آرامى مى نمود، آن گاه رو كرد به اصحاب خود، پس فرمود: خوشا براى اطاعت كنندگان كه خداوند و ملائكه چگونه ایشان را اكرام مى كند و واى براى فاسقین كه چگونه مخذول كرده و واگذاشته به شیاطین خودشان و قسم به آن كه مرا فرستاده به راستى براى پیغمبرى به درستى كه من مى بینم آویختگان به شاخه هاى درخت طوبى را كه چگونه توجه كرده به سوى ایشان شیاطین كه ایشان را اغوا كنند، پس حمله كرده بر ایشان ملائكه مى كشند ایشان را و مجروح مى نمایند و دور مى كنند از ایشان و ندا مى كند ایشان را منادى پروردگار ما، كه اى ملائكه من نظر نمائید به سوى هر ملكى كه در زمینند تا منتهاى رسیدن نسیم این شاخه كه در آویخته به او احدى، پس با شیاطین از جانب این مومن مقاتله كنید و آن ها را از او دور كنید، به درستى كه من مى بینم بعضى از ایشان را كه آمده اند نزد او ملائكه هائى كه یارى كنند او را بر شیاطین و از او سر كشان را، دفع كنندهان، پس تعظیم نمائید این روز از شعبان، پس از تعظیم نمودن شما مر ماه شعبان را، پس چه بسیارند از نیك بختان در او از اشقیاء در او نباشید .

ماه رجب: شیخ صدوق در كتاب فضائل الاشهر الثلاثه و غیره روایت كرده از امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه فرمود: كسى كه تصدق كند به صدقه در رجب براى طلب خشنودى و رضاى خدا، كرامت كند او را خداوند روز قیامت در بهشت از ثواب چیزى را كه چشمى ندیده و گوشى نشنیده و بر قلب هیچ بشرى خطور ننموده .

كربلا: و راه زیارت حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) و آنچه صرف شود در آن براى خود یا غیر در كامل الزیاره از عبدالله بن سنان مروى است كه گفت: گفتم: به جناب صادق (علیه السلام) كه فداى تو شوم

به درستى كه پدر تو مى فرمود در حج حساب مى شود براى حاجى به هر درهمى كه خرج مى كند هزار درهم، پس چیست براى كسى كه خرج مى كند در زمان سیر به سوى پدرت حسین (علیه السلام) فرمود:

اى پسر سنان، حساب مى شود براى او به یك درهم، هزار و هزار تا آن كه شمرد ده مرتبه و بلند مى كند براى او از درجات مثل او و خشنودى خداوند براى او بهتر است و دعاى محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و دعاى على (علیه السلام) براى او بهتر است و نیز از هشام بن سالم روایت كرده كه گفت: عرض كردم خدمت آن جناب كه: چیست براى انفاق كننده در وقت بیرون رفتن به سوى آن حضرت و انفاق كننده در نزد او، فرمود: درهمى به هزار درهم و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود: خداوند عطا مى فرماید به زائر آن حضرت به هر درهمى كه خرج كرده آن را ده هزار شهر كه براى او است .

در كتاب محفوظ و نیز از آن جناب روایت كرده كه فرمود: قرار مى دهد خداوند براى او به هر درهمى ده هزار درهم و این براى او ذخیره مى شود، پس چون محشور مى شود مى گویند مر او را كه براى تست ده هزار درهم و به درستى كه خداوند ذخیره كرد آن را براى تو در نزد خود و به سندهاى معتبر روایت كرده از معاویة بن وهب كه او شنید كه حضرت صادق (علیه السلام) در سجده دعا مى كرد براى زوار ابى عبدالله (علیه السلام) كه مال هاى خود را خرج مى كنند و بدن هاى خود را به زحمت مى اندازند به دعائى كه معاویه را به شگفت آورد. و عرض كرد فداى تو شوم اگر آنچه شنیدم از تو براى كسى بود كه نمى شناخت خدا را هر آینه گمان دارم كه آتش بچشد چیزى از او را و در اخبار زیارت بر این مضمون بسیار است و فرمودند: هر آن كه دیگرى را بفرستد و خود نرود عطا مى كند خداوند به او به هر درهمى كه انفاق كرده مانند كوه احد از حسنات و چندین برابر به عوض به او مى دهد و بر مى گرداند از او بلاى آن هائى كه نازل شده، پس دفع مى كند او را و مال او را حفظ مى كند .

مكه معظمه: و راه به سوى آن به جهت اداى مناسك حج، در كامل الزیاره از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمود: مكه حرم خدا است و حرم رسول او و حرم على (علیهما السلام)؛ نماز در آن به صد هزار نماز و درهم در آن به صد هزار درهم و شیخ طوسى از ابوبصیر روایت كرده كه گفت: شنیدم از آن جناب كه مى فرمود: یك درهم در حج بهتر است از دو هزار درهم در غیر او از راه خدا و نیز از آن جناب روایت كرده به على بن ابى حمزه كه فرمود: یك درهم كه آن را خرج كنى در حج بهتر است از بیست هزار درهم كه آن را در حق صرف كنى و شیخ صدوق از آن جناب روایت كرده كه فرمود: كسى كه انفاق كند درهمى را در حج، بهتر است براى او از صد هزار درهم و نیز روایت كرده كه یك درهم در حج بهتر است از دو هزار هزار در سواى آن از سبیل الله و از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت كرده كه فرمود: هیچ نفقه نیست محبوب تر نزد خداوند از نفقه كه میان روى باشد، و دشمن

دارد اسراف را مگر در حج و عمرة و نیز از آن حضرت روایت كرده كه فرمود: كسى كه بیرون رود براى حج یا عمره، پس براى او است به هر گامى تا برگردد و صد هزار هزار حسنه و محو مى شود از او هزار هزار سیئه و بلند مى شود براى او هزار هزار درجه و براى او است نزد خداوند به هر درهمى هزار هزار درهم و به هر دینارى هزار هزار دینار و به هر حسنه كه به جا مىآورد و در آن راه هزار هزار حسنه تا برگردد .

مخفى نماند، كه: چون در سیر به سوى مكه معظمه براى اداى مناسك و اعمال عمره و حج تعظیم و از اعظم شعائر اسلام است كه به آن امتیاز تام پیدا كنند از سائر فرق و ملل باطله و ترویج و نشر است از سیره و آثار انبیاء گذشته كه جز این چیزى از ایشان به ظاهر باقى نمانده و ابتلا است به معاشرت با اصناف خلق از علم و جاهل و ضعیف و فقیر و عاجز و مریض و میت و اصناف حیوان از مركوب و غیره كه هر یك حسب شرحى كه گذشت موردند براى انفاق و صدقه از خلق و علم و مال و جوارح و عفو و صفح و غیر آن، ناچار اهتمام در تحصیل این سفر زیاده بر استطاعت ظاهره كه شرط وجوب است بایست نمود تا رنج این سفر بیهوده و از آن محل فیوضات غیر متناهیه با دست تهى جز لقب حاجى برنگردد، بلكه بى تحصیل آن استعداد بسا هست كه بر وبال افزوده و از آنجا مخذول و مطرود به خانه خود برگشته و در خصال و غیره مرویست از جناب باقر (علیه السلام) كه فرمود: اعتنائى نیست به آن كه قصد این بیت كرده در وقتى كه در او سه خصلت نباشد ورعى كه منع كند او را از معاصى خداوند؛ و حلمى كه مالك شود به آن غضب خود را؛ و نیكو مرافقت كردن با آن كه با او مصاحبت مى كند و آنچه گفتیم در این سه خصلت مندرج است .

مدینه طیبه: در كامل الزیاره از جناب صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمودند: مدینه حرم خدا است و حرم رسول او و حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام)، نماز در مسجد او به ده هزار نماز و درهم او به ده هزار درهم مقابل است .

كوفه: در آن كتاب از آن جناب (علیه السلام) مروى است كه فرمود: انفاق یك درهم در كوفه به صد درهم حساب مى شود . الحمدلله وله المنة؛ كه آنچه مقصود بود حاصل و بار به منزل رسید با نداشتن بضاعت معرفت و سرمایه دانش و قلت اسباب و كثرت موانع از بركت مجاورت دارالولاده امام عصر روحى و روح العالمین له الفداء و سر من راى كه مبتدى و منتهى و عالم و جاهل از هر طبقه و صنفى از او بهره برند و منتفع شوند .

اللهم اجعله لنا فى صحیفة الحسنات و لاترنا اعمالنا علینا حسرات و كتب بیمناه الداثرة الخاسرة الجانیة

الفانیة العبد المذنب المسئى حسین بن محمد تقى النورى 675 الطبرسى فى لیلة الخمیس الرابع عشر من المحرم من سنه 1301 ( و تمام شد مبیضه آن ثانیا به ید مؤلفه جز چند جزو از اول كتاب، در شب شنبه یازدهم جمادى الثانیه 1302 در بلده طیبه سر من راى على مشرفها الآف التحیة والثنأ حامدا مصلحا مستغفرا 676).