ghaemiyeh.com
سرشناسه:مصطفوی، محمد، 1353 -
عنوان و نام پدیدآور:ذکر علی عباده/مولف محمد مصطفوی.
مشخصات نشر:قم: قلمخانه، 1403.
مشخصات ظاهری:2ج.
شابک:دوره: 978-622-5283-37-4 ؛ ج.1:978-622-5283-38-1 ؛ ج.2: 978-622-5283-40-4
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.
موضوع:'(علیه السلام)li ibn abi-Talib, Imam I, 600-661
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- فضایل
موضوع:(علیه السلام)li ibn (علیه السلام)bi-talib, Imam I, 600-661 -- Virtues
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- احادیث
موضوع:(علیه السلام)li ibn (علیه السلام)bi-talib, Imam I, 600-661 -- *Hadiths
رده بندی کنگره:(سلام الله علیها)P37/35
رده بندی دیویی:297/951
شماره کتابشناسی ملی:9952530
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین
ذکر علیّ عبادة
(عبادتگاه اوّل)
به نیابت از: مجاهدان فلسطینی طوفان الأقصی
تقدیم به: سَيْفِ اللَّهِ الَّذِي لَا يَنْبُو وَ نُورِهُ الَّذِي لَا يَخْبُو و شَمْسِ الظَّلَامِ وَ بَدْرِ التَّمَامِ و رَبِيعِ الْأَنَامِ وَ نَضْرَةِ الْأَيَّامِ و صَاحِبِ الصَّمْصَام
حضرت صاحبالزمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف شمشیر خدا که کندی نپذیرد، و نور خدا که خاموش نگردد، و خورشید تاریکی[زدای]، و ماه تمام، و بهار مردمان، و شکفتگی و طراوت روزگاران، و صاحب شمشیر برّان
گردآوری: محمد م.
ناشر: قلم خانه
شابک :دوره 4-37-5283-622-978
شابک جلد اول 1-38-5283-622-978
نوبت و تاریخ چاپ: اول بهار 1404
شمارگان: چهار نسخه
تماس با نویسنده: 09023440350
هرگونه نشر و استفاده آزاد است.
شناسه. 7
محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و علیّ (علیه السلام): نور واحد. 11
اجداد موحدّ. 11
از عظمت ابوطالب سلام الله علیه. 12
از عظمت فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها).. 17
نامهای امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 24
کنیههای امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 25
لقبهای امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 27
سیمای امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 31
نخستین اعلام رسمی ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام).. 33
ایثار شگفت در شب هجرت.. 36
ازدواج امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 53
همسران امیر المؤمنین (علیه السلام) بعد از شهادت حضرت زهراء (سلام الله علیها).. 54
فرزندان امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 57
عرض ادب به حضرت عبّاس (علیه السلام).. 61
بالا رفتن از شانههاى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) براى شکستن بتها 63
برخورد قاطع با حسودان امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 68
جنگ بدر. 72
جنگ احد. 79
جنگ خندق.. 89
حُدَيبیّه. 93
جنگ خیبر. 94
فتح مکّه. 104
جنگ حُنَين.. 107
جانشینى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ تَبوک... 110
ابن عبّاس از خصّیصین بود ولی کربلائی نشد! 115
لا يُؤَدّی عَنّی إلّا عَلِيٌّ (مأموریّت اعلان برائت از مشرکین) 116
مأموریّت به سوى یمن.. 120
اسلام الزامی.. 122
نماز و زکات الزامی.. 126
ضرورت الزام بر مصالح هرچند با اکراه 128
ضرورت مجبور نمودن مردم بر اطاعت فرمان. 130
جنگ برای نجات مردم. 131
پرهیز از اجبار در امور غیرضروری.. 132
توجّه به نظر دیگران. 133
عارف بالله بیهمتا 134
جبران خسارت حتّی کاسۀ آبخورى سگان. 134
یا امیرالمؤمنین یا ذا الکرم! 137
و یبقَی وجهُ ربّک ذو الجلال و الاکرام. 142
ده سؤال و جواب کلیدی.. 144
اعتراف عائشه (علیّ (علیه السلام): حبیب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)) 145
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت! 146
اشرافیّت معاویه و توجیه آن! 147
حتّی دو درصد هم بیعت نمیکنند! 148
موضع امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جریان قتل عثمان. 150
استفادۀ ابزاری قریش از نام رسول اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم).. 151
تبعیض - حتّی به اندازۀ بال پشهای - ممنوع! 154
دادگاه حکومت علیّ (علیه السلام).. 156
ظلم مطلقاً ممنوع! 157
کاخنشینی مسؤولین ممنوع! 159
ضرورت حفظ نظام. 159
تغییرناپذیری نظام اسلامی.. 162
مشروعیّت پشتیبانی الزامی جنگ.... 164
پرهیز از ریاست و حکومت زن. 166
جنگ صفّین در یک نگاه 166
دعای آغاز جنگ.... 169
دعای هنگام شدّت جنگ.... 172
فتوّت حضرت مالک اشتر سلام الله علیه. 175
لقب مقدّس «امیرالمؤمنین» (علیه السلام) در فیصلهنامه. 176
غریب و تنها 179
معاوضۀ صد به یک! 181
کربلاء. 184
ماهیّت مردم شام. 188
اعتراف معاویه به غاصب بودن اوّلی و دومی.. 190
در حین مطالعۀ مجموعۀ نورانی «دانشنامۀ امیر المؤمنین (علیه السلام)»(1)تألیف عالم ربّانیّ مرحوم آیة الله محمّدی ریشهری عطّرالله مرقده، با عجائب و لطائف و حکمتهای ناب و تازهای از رکن الاولیاء و عماد الاصفیاء، میزان الاعمال و مقلّب الاحوال و سیف ذیالجلال، باب الله و خشن فی ذات الله، اوّلُ مظلوم، حبل الله المتین و نور المجاهدین و اصبر الصابرین و افضل القائمین و امام المخلَصین، امیر المؤمنین علیه افضل صلوات المصلّین (2)مواجه میشویم.
این موارد ناب و شگفتانگیز و تفکّرآفرین - با اندکی اصلاحات و افزودههای طلبگی - در این نوشتار، تحت عنوان «ذکرُ علیٍّ عبادةٌ» آورده شد تا جانها را حیات و طراوت بخشد و مجالس را زینت و ...
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ذِكْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَادَةٌ وَ ذِكْرِي عِبَادَةٌ وَ ذِكْرُ عَلِيٍّ عِبَادَةٌ وَ ذِكْرُ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ عِبَادَةٌ.(3)
1) محمّدی ریشهری، محمّد، دانشنامهی امیر المومنین (علیه السلام) بر پایهی قرآن، حدیث و تاریخ، دارای 14 مجلّد. مؤسّسهی علمی - فرهنگی دار الحدیث. سازمان چاپ و نشر، قم المقدّسة - جمهوری اسلامی ایران، 1389 ه.ش.
2) تمام این القاب، مأثور و بیان حضرات معصومین (علیهم السلام) در شأن امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
3) الاختصاص ص224
ذکر و یاد خداوند عزّتمند و صاحبجلال، عبادتی فخیم(1)
یکی از دلائل واضح فخیم بودن عبادت ذکر الله: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ (سورهی مبارکهی عنکبوت، آیهی شریفهی 45)
مرحوم علّامه طباطبائی رضوان الله تعالی علیه در تفسیر قیّم المیزان فرموده است: از ظاهر سیاق آیه ی شریفهی «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ» بر مىآید که جمله ی «وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ» متّصل به آن است، و اثر دیگرى از نماز را بیان مىکند، و اینکه آن اثر، بزرگتر از اثر قبلى است، در نتیجه جملهی «وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ» به منزلهی ترقّى دادن مطلب است، و البتّه منظور از ذکر در آن جمله نیز همان ذکر قلبى است، که گفتیم از نماز حاصل مىشود.
پس گویا فرموده: نماز بگزار تا تو را از فحشاء و منکر باز بدارد، بلکه آنچه عاید تو مىکند بیش از این حرفها است؛ چون مهمّتر از نهى از فحشاء و منکر این است که: تو را به یاد خدا مىاندازد، و این مهمّتر است؛ براى اینکه ذکر خدا بزرگترین خیرى است که ممکن است به یک انسان برسد؛ چون ذکر خدا کلید همهی خیرات است، و نهى از فحشاء و منکرات نسبت به آن فایدهاى جزئى است. (ترجمهی المیزان ج16 ص203)
است، و ذکر و یاد من، عبادتی فخیم است، و ذکر و یاد علیّ، عبادتی فخیم است، و ذکر و یاد امامان از اولاد او، عبادتی فخیم است.قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): يَا عَلِيُّ! أَنَا مَدِينَةُ الْحِكْمَةِ وَ أَنْتَ بَابُهَا.(2)
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ؛ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِكْمَة.(1)
مسلّماً این دلها همچون بدنها، ملول و افسرده مىشود؛ پس براى طراوت و نشاط آنها، لطائف و تازههای حکمت را بجویید.
قال الامام الباقر (علیه السلام): إِنَّ حَدِيثَنَا يُحْيِي الْقُلُوبَ.(2)
به راستی، حدیث ما پیوسته(3)دلها را حیات میبخشد.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): زَيِّنُوا مَجَالِسَكُمْ بِذِكْرِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ.(4)
تمام این نوشتار، استنساخ «دانشنامهی امیرالمؤمنین (علیه السلام)» است (به جز اندکی). لذا جهت شادی و ترفیع روح لطیف و معطّر به رائحهی ثقلینِ آیة الله محمّدی ریشهری رضوان الله تعالی علیه صلوات اهداء نمائید. اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و العن من عادیهم
همگان را به مطالعۀ دقیق مجموعۀ ارزشمند «دانشنامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام)» که حقّاً دلها را به اهتزاز و پرواز در میآورد، دعوت میکنیم.
در ابتدای این مجموعۀ نفیس آمده است: در شمارش - که بىگمان، جست و جویى کامل نیست - نام پنج هزار کتاب در بارۀ علىّ (علیه السلام) فهرست شده است که برخى از عناوین، داراى چند مجلّدند.(5)
براى سامان دادن به این مجموعه، به بیش از 580 عنوان کتاب در بیش از دو هزار مجلّد، مراجعه کردیم: بیش از دویست و پنجاه منبع شیعى و 330 منبع از منابع اهل سنّت.
پژوهشگران و جست و جوگران معارف علوىّ (علیه السلام) و طالبان آگاهى از سیرۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام)، در این دانشنامه با نزدیک به هفت هزار متن و نصّ تاریخى و حدیثى در بارۀ علىّ (علیه السلام) آشنا خواهند شد.(1)
از این مجموعۀ غنیّ میتوان کتابهای متعدّدی در موضوعات گوناگون استخراج کرد؛ همانند نوشتاری در موضوع سیرۀ حکومتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) با عنوان «ادّعاء ممنوع! آیا طاقت حکومت علیّ (علیه السلام) را داریم؟»
نوشتار «ذکر علیّ عبادة» به موضوعی خاصّ اختصاص ندارد و از گلستانهای مقاطع گوناگون حیات مشعشع امیرالمؤمنین (علیه السلام)، چند گل روحفزای دلانگیز برگزیده است و با یاد و نام علیّ ارواح من سواه فداه صفا کرده است!
1) دانش نامه جلد: 1، صفحه: 41 و 43
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم): خُلِقتُ أنَا و عَلیٌّ مِن نورٍ واحِدٍ ... فَلَم يَزَل يَنقُلُنَا اللّهُ عزّ و جلّ مِن أصلابٍ طاهِرَةٍ إلى أرحامٍ طاهِرَةٍ حَتَّى انتَهى بِنا إلى عَبدِ المُطَّلِبِ.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 54،
من و علىّ از یک نور آفریده شدیم ... پس پیوسته خداوند عزّتمند و صاحبجلال ما را از صلبهاى پاک به رحمهاى پاک انتقال داد تا ما را به عبد المطّلب رساند.
اصبغ بن نُباتَة گوید: شنیدم امیرمؤمنان که درودهاى خداوند بر او باد مىفرماید:
وَ اللّهِ ما عَبَدَ أبی و لا جَدّی عَبدُ المُطَّلِبِ و لا هاشِمٌ و لا عَبدُ مَنافٍ صَنَماً قَطُّ!
«به خدا سوگند، نه پدرم و نه جدّم عبد المطّلب، و نه هاشم و نه عبدمناف، هرگز بتى را نپرستیدند».
از امام (علیه السلام) پرسیده شد: پس چه مىپرستیدند؟
فرمود: کانوا يُصَلّونَ إلَى البَيتِ عَلى دینِ إبراهیمَ ((علیه السلام))، مُتَمَسِّكینَ بِهِ.(2)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 58،
«پیوسته به سوى کعبه و بر دین ابراهیم ((علیه السلام))، نماز مىگزاردند و متمسّک به آن بودند».
قَالَ الإمام الصادق (علیه السلام): إنَّ أبا طالِبٍ أظهَرَ الكُفرَ و أسَرَّ الإِيمانَ.
ابوطالب، اظهار کفر مىکرد و در نهان، ایمان داشت.
فَلَمّا حَضَرَتهُ الوَفاةُ أوحَى اللّهُ عزّ و جلّ إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): اُخرُج مِنها؛ فَلَيسَ لَكَ بِها ناصِرٌ. فَهاجَرَ إلَى المَدینَةِ.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 58،
پس چون وفاتش فرا رسید، خداوند عزّتمند و صاحبجلال به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وحى کرد: «از مکّه خارج شو که در آنجا یاورى ندارى». پس به مدینه هجرت کرد.
قال الامام الصادق (علیه السلام): کانَ أمیرُ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)) يُعجِبُهُ أن يُروَى شِعرُ أبی طالِبٍ و أن يُدَوَّنَ، و قالَ: تَعَلَّموهُ و عَلِّموهُ أولادَكُم؛ فَإِنَّهُ کانَ عَلى دینِ اللّهِ، و فیهِ عِلمٌ كَثیرٌ.(2)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 58،
امیرمؤمنان ((علیه السلام))، همواره خوش مىداشت که شعر ابوطالب خوانده شود و جمعآورى گردد و فرمود: «آن را یاد بگیرید و به فرزندانتان بیاموزید، که او بر دین خدا بود و در شعرش دانشى است فراوان».
لَقَد أکرَمَ اللّهُ النَّبِيَّ مُحَمَّدا
فَأَك-رَمُ خَلقِ اللّهِ فِي النّاسِ أحمَ-دُ
وشَقَّ لَهُ مِنِ اسمِ-هِ لِيُجِ-لَّهُ
فَذُو العَرشِ مَحمودٌ و هذا مُحَمَّدٌ(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 60،
بىگمان، خداوند، محمّد پیامبر را گرامى داشت
پس گرامىترین خلق خدا در میان مردم، احمد است.
و نامش را از نام خود مشتقّ کرد تا بزرگش بدارد
پس [خداى] صاحب عرش، محمود و این، محمّد است.
(اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم)
یا أبَتاهُ! إنّی مَقتولٌ.
«اى پدر! من کشته مىشوم».
1) إیمان أبی طالب لفخّار بن معد: ص 284، بحار الأنوار: ج 35 ص 128 ح 73 وراجع الإصابة: ج 7 ص 197 ح 10175.
ابوطالب گفت:
اِصبِرَن یا بُنَيَّ! فَالصَّبرُ أحجى
كُلُّ حَ-یٍّ مَصیرُهُ لِشَعوبَ
قَد بَذَل-ناكَ وَالبَ-لاءُ شَدیدٌ
لِفِداءِ النَّجیبِ وَابنِ النَّجیبِ
لِفِداءِ الأَغَرِّ ذِي الحَسَبِ الثّا
قِبِ وَالباعِ وَالفَناءِ الرَّحیبِ
إن تُصِبكَ المَنونُ فَالنَّبلُ يُبرى
فَمُصیبٌ مِنها وغَيرُ مُصیبٍ
كُلُّ حَ-یٍّ وإن تَمَلّى بِعَيشٍ
آخِذٌ مِن سِه-امِها بِنَصیبٍ
پسرعزیزم صبر کن که صبر، سزاوارتر است
هر زندهاى سرانجامش مرگ است.
ما تو را در شدّت بلاء بذل کردیم
به فداى این نجیبزادۀ نجیب.
به فداى سرور شریف والا
و گشادهدست و بخشنده.
اگر مرگ در رسید، پس تیر به تو رسیده است
که برخى [از تیرها] اصابت مىکند و برخى نه.
هر زندهاى گر چه دیر بِزيَد
سهمى از تیرهاى مرگ مىگیرد.
امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود:
أ تَأمُرُنی بِالصَّبرِ فی نَص-رِ أحمَ-دَ
و وَ اللّهِ ما قُلتُ الَّذی قُلتُ جازِعاً
و لكِنَّنی أحبَبتُ إظ-هارَ نُص-رَتی
وتَعلَمُ أنّ-ی لَم أزَل لَكَ ط-ائِع-اً
و سَعیی لِوَجهِ اللّهِ فی نَصرِ أحم-َدَ
نَبِيِّ الهُدَى المَح-مودِ طِفلاً و یافِعاً(1)
آیا مرا به شکیبایى در یارى احمد فرمان مىدهى؟!
و به خدا سوگند، آنچه گفتم، از روى بىتابى نگفتم؛
بلکه دوست داشتم یارىام را آشکار کنم
و بدانى که من، همواره فرمانبردار تو بودهام
و کوششم در یارى احمد، براى خداست
پیامبر هدایت وستوده شده در کودکى وبزرگى.
به حضرت امام صادق (علیه السلام) عرض شد: آنان ادّعا مىکنند که ابوطالب، کافر بود.
فرمود: كَذَبوا؛ كَيفَ يَكونُ کافِراً وهُوَ يَقولُ:
أ لَم تَعلَموا أنّا وَجَدنا مُحَمَّ-دا
1) الفصول المختارة: ص 58، المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 64، روضة الواعظین: ص 64 وفیه إلى «بنصیب»، بحارالأنوار: ج 35 ص 93 ح 31؛ شرح نهج البلاغة: ج 14 ص 64.
نَبِيّا كَموسى خُطَّ فی أوَّلِ الكُتبِ
دروغ گفتند؛ چهگونه کافر باشد و حال آن که مىگوید:
آیا نمىدانید که ما محمّد را پیامبرى یافتیم
همچون موسى که [نامش] در اوّلین کتاب، نگاشته شده است؟!
و در حدیثى دیگر آمده که حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
كَيفَ يَكونُ أبو طالِبٍ کافِرا وهُوَ يَقولُ:
لَقَد عَلِموا أنَّ ابنَن-ا لا مُكَذَّبٌ
لَدَينا ولا يَ-ع-بَأُ بِقِيلِ الأَباطِلِ
و أبيَضُ يُستَسقَى الغَمامُ بِوَجهِهِ
ثِمالُ اليَتامى عِصمَةٌ لِلأَرامِلِ(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 62،
چهگونه ابوطالب کافر باشد و حال آن که مىگوید:
بىگمان دانستند که فرزند ما (حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)) دروغگو نیست
نزد ما؛ و توجّهى به گفتههاى یاوه نمىشود.
روسپیدى که با روى او از ابر سپید، باران مىطلبند
فریادرس یتیمان، نگاهدار بیوگان؟!
ابن ابی الحدید معتزلی – از علمای اهل تسنّن - گوید:
1) الکافی: ج 1 ص 448 ح 29، بحار الأنوار: ج 35 ص 136 ح 81.
وَاعلَم أنَّ عَلِيّا ((علیه السلام)) کانَ يَدَّعِي التَّقَدُّمَ عَلَى الكُلِّ، وَالشَّرَفَ عَلَى الكُلِّ، وَالنِّعمَةَ عَلَى الكُلِّ، بِابنِ عَمِّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، وبِنَفسِهِ، وبِأَبیهِ أبی طالِبٍ؛ فَإِنَّ مَن قَرَأَ عُلومَ السِّيَرِ عَرَفَ أنَّ الإِسلامَ لَولا أبو طالِبٍ لَم يَكُن شَيئا مَذکورا.(1)
بدان علىّ ((علیه السلام)) به خاطر پسر عمویش ((صلی الله علیه و آله و سلم)) و به خاطر خودش و به خاطر پدرش ابو طالب، ادّعاى تقدّم بر همه و شرف بر همه و بهرهرسانى به همه را داشت؛ چون اگر کسى تاریخ را بخواند، خواهد فهمید که بیتردید اگر ابوطالب نبود، از اسلام، چیزى قابل یادآورى نمىمانْد.
فاطمۀ بنت أسد (سلام الله علیها)، وکانت امرأة لبیبة، صلبة العقیدة، فتیّة القلب، بَرّة، مبجَّلة. احتضنت النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی طفولته.(2)
فاطمه بنت اسد، بانویى خردمند، استوارگام، برنا دل و ارجمند بود. او پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را در کودکى در دامان پرمهرش پرورش داد.
فکان یحبّها حبّا شدیدا، حتّى قال فیها: «کانَت امّی بَعدَ امِّي الَّتی وَلَدَتنی».(3)
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او علاقهاى شگرف داشت، بدانگونه که در بارۀ وى مىفرمود: «پس از مادرم که مرا بزاد، او مادرم بود».
وکان يُثنی على حنانها وشفقتها علیه قائلاً: «إنَّهُ لَم يَكُن أحَدٌ بَعدَ أبی طالِبٍ أبَرَّ بی مِنها».(1)
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مهربانى و شفقت آن بانوى ارجمند را در بارۀ خودش مىستود و مىفرمود: «پس از ابوطالب، هیچکس با من مهربانتر از او نبود».
وکانت أوّل امرأة بایعت النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم)(2). وهاجرت إلى المدینة مع علیّ وفاطمة (علیهما السلام) مشیا على الأقدام.
فاطمه بنت اسد، اوّلین زنى است که با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کرد و همراه على و فاطمه (علیهما السلام) ، پیاده به مدینه هجرت نمود.
ولمّا توفّیت هذه المرأة العظیمة کفّنها رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) بقمیصه،(3)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 66،
چون این بانوى بزرگوار، زندگى را بدرود گفت، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم))، او را در لباس شخصى خود کفن کرد،
وشارک فی تشییعها، وصلّى علیها، ثمّ وضعها فی قبرها بعدما اضطجع فیه.(4)
1) سیر أعلام النبلاء: ج 2 ص 118 الرقم 17، الاستیعاب: ج 4 ص 446 الرقم 3486، اسد الغابة: ج 7 ص 213 الرقم 7176، شرح نهج البلاغة: ج 1 ص 14.
2) شرح الأخبار: ج 3 ص 215 ح 1141؛ المناقب للخوارزمی: ص 277 ح 264، شرح نهج البلاغة: ج 1 ص 14.
3) الکافی: ج 1 ص 453 ح 2، خصائص الأئمّة (علیهم السلام): ص 64.
4) المستدرک على الصحیحین: ج 3 ص 117 ح 4574، تاریخ المدینة: ج 1 ص 123 و 124، اسد الغابة: ج 7 ص 213 الرقم 7176، الاستیعاب: ج 4 ص 446 الرقم 3486؛ علل الشرائع: ص 469 ح 31 و 32، الأمالی للصدوق علیه الرحمة: ص 391 ح 505، شرح الأخبار: ج 3 ص 215 ح 1142 و 1143.
و در تشییع جنازۀ وى شرکت جست، بر او نماز خواند و پیش از آن که در قبرش بگذارد، در قبر او خوابید.
وکان علیّ (علیه السلام) رابع ولدٍ لهذین الوجهین المتألِّقین فی التاریخ الإسلامی، إذ زیّن حیاتهما بهاءً وسناءً بعد طالب وعقیل وجعفر.(1)
علىّ (علیه السلام)، چهارمین پسر این دو چهرۀ منوّر تاریخ اسلام - ابو طالب و فاطمه بنت اسد (علیهما السلام) - است که پس از طالب، عقیل و جعفر، زندگى آنها را شکوه و والایى بخشیده است.
عن الإمام الصادق (علیه السلام): إنَّ فاطِمَةَ بِنتَ أسَدٍ جاءَت إلى أبی طالِبٍ لِتُبَشِّرَهُ بِمَولِدِ النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))؛
فاطمه بنت اسد، نزد ابو طالب آمد تا بشارت تولّد پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را به او بدهد؛
فَقالَ أبو طالِبٍ: اصبِری سَبتا؛ ابَشِّركِ بِمِثلِهِ إلَا النُّبُوَّةَ.
پس ابو طالب گفت: به مدّت یک «سَبت» صبر کن؛ من تو را به [پسرى] مانند او بشارت مىدهم، جز آن که پیامبر نیست.
وقالَ (علیه السلام): السَّبتُ ثَلاثونَ سَنَةً؛ وکانَ بَينَ رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) و أمیرِ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)) ثَلاثونَ سَنَةً.(2)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 70،
و حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود: «سبت»، سى سال است؛ و میان پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) و امیر مؤمنان ((علیه السلام))، سى سال فاصله بود.
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): لَمّا ماتَت فاطِمَةُ بِنتُ أسَدِ بنِ هاشِمٍ، كَفَّنَهَا رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فی قَمیصِهِ، وصَلّى عَلَيها، وكَبَّرَ عَلَيها سَبعینَ تَكبیرَةً، ونَزَلَ فی قَبرِها؛ فَجَعَلَ یومی فی نَواحِي القَبرِ كَأَنَّهُ يُوَسِّعُهُ ويُسَوّی عَلَيها، وخَرَجَ مِن قَبرِها وعَيناهُ تَذرِفانِ، و حَثا فی قَبرِها.
چون فاطمه دختر اسد بن هاشم درگذشت، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) او را در پیراهن خود کفن کرد و بر او نماز گزارد و بر او هفتاد «تکبیر» گفت و در قبر او پایین رفت و به اطراف قبر اشاره مىنمود، گویى که آن را فراخ و بر او هموار مىکرد و از قبرش بیرون آمد، در حالى که اشک از چشمانش روان بود ودر قبر او خاک ریخت.
فَلَمّا ذَهَبَ قالَ لَهُ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ: یا رَسولَ اللّهِ! رَأَيتُكَ فَعَلتَ عَلى هذِهِ المَرأَةِ شَيئا لَم تَفعَلهُ عَلى أحَدٍ!
پس چون [از قبرستان بیرون] رفت، عمر بن خطّاب به ایشان گفت: اى پیامبر خدا! دیدم کارى براى این زن کردى که براى هیچ کس نکردى!
فَقالَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): یا عُمَرُ! إنَّ هذِهِ المَرأَةَ کانَت امّی [بَعدَ امِّي](1)الَّتی وَلَدَتنی.
فرمود: اى عمر! این زن [پس از مادرم] که مرا بزاد، مادر من بود.
1) ما بین المعقوفین أثبتناه من کنز العمّال.
إنَّ أبا طالِبٍ کانَ يَصنَعُ الصَّنیعَ، وتَكونُ لَهُ المَأدُبَةُ، وکانَ يَجمَعُنا عَلى طَعامِهِ، فَكانَت هذِهِ المَرأَةُ تُفضِلُ مِنهُ كُلِّهُ نَصیبا، فَأَعودُ فیهِ.ابوطالب، احسان مىکرد و صاحب سفره بود و ما را بر خوراک و طعام، گرد مىآورد. این زن، همۀ سهمش را به من مىبخشید و من، سرِ سفره مىنشستم.
وإنَّ جِبریلَ ((علیه السلام)) أخبَرَنی عَن رَبّی عزّ وجلّ أنَّها مِن أهلِ الجَنَّةِ.
و جبرئیل ((علیه السلام)) از سوى مالکِ مدبّرم که عزّتمند و صاحبجلال است به من خبر داد که قطعاً او از اهل بهشت است.
و أخبَرَنی جِبریلُ ((علیه السلام)) أنَّ اللّهَ تَعالى أمَرَ سَبعینَ ألفا مِنَ المَلائِكَةِ يُصَلّونَ عَلَيها.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 70،
و جبرئیل ((علیه السلام)) به من خبر داد که خداى متعال به هفتاد هزار فرشته فرمان داد تا بر او نماز بگزارند.(2)
قال الإمام الصادق (علیه السلام): إنَّ فاطِمَةَ بِنتَ أسَدٍ امَّ أمیرِ المُؤمِنینَ کانَت أوَّلَ امرَأَةٍ هاجَرَت إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مِن مَكَّةَ إلَى المَدینَةِ عَلى قَدَمَيها.
بىگمان، فاطمه بنت اسد، مادر امیر مؤمنان، نخستین زنى بود که با پاى پیاده از مکّه به مدینه و به سوى پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) هجرت کرد.
وکانَت مِن أبَرِّ النّاسِ بِرَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)).
و از مهربانترینِ مردمان به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بود.
فَسَمِعَت رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وهُوَ يَقولُ: إنَّ النّاسَ يُحشَرونَ يَومَ القِيامَةِ عُراةً كَما وُلِدوا، فَقالَت: وا سَو أَتاه!او از پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) شنید که مىفرمود: «بىگمان، مردم در روز قیامت، لخت مادرزاد، محشور مىشوند».
پس فاطمه بنت اسد گفت: واى از رسوایى!
فَقالَ لَها رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): فَإِنّی أسأَلُ اللّهَ أن يَبعَثَكِ کاسِيَةً.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او فرمود: «من از خدا مىخواهم که تو را پوشیده بر انگیزد».
و سَمِعَتهُ يَذكُرُ ضَغطَةَ القَبرِ، فَقالَت: وَا ضَعفاه!
و نیز شنید که پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) از فشار قبر یاد مىکند. پس گفت: واى از ناتوانى!
فَقالَ لَها رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): فَإِنّی أسأَلُ اللّهَ أن يَكفِيَكِ ذلِكَ.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او فرمود: «من از خدا مىخواهم که از این (فشار قبر)، کفایتت کند».
وقالَت لِرَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) يَوما: إنّی اریدُ أن اُعتِقَ جارِيَتی هذِهِ.
و روزى (فاطمه بنت اسد(سلام الله علیها)) به پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) گفت: مىخواهم این کنیزم را آزاد کنم.
فَقالَ لَها: إن فَعَلتِ أعتَقَ اللّهُ بِكُلِّ عُضوٍ مِنها عُضوا مِنكِ مِنَ النّارِ.
پس پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او فرمود: «اگر چنین کنى، خداوند در برابر هر عضو او، عضوى از تو را از آتش مىرهاند».
فَلَمّا مَرِضَت أوصَت إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، و أمَرَت أن يُعتِقَ خادِمَها، وَاعتَقَلَ لِسانُها، فَجَعَلَت تومی إلى رسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) إیماءً، فَقَبِلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله علیه و آله وَصِيَّتَها.
پس چون بیمار شد، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را وصىّ خود قرار داد و از او خواست که خادمش را آزاد کند و زبانش بند آمد. پس با اشاره به پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وصیّت کرد و ایشان هم وصیّتش را پذیرفت.فَبَينَما هُوَ ذاتَ يَومٍ قاعِدٌ إذ أتاهُ أمیرُ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)) وهُوَ يَبکی؛ فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): ما يُبکیكَ؟
روزى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) نشسته بود که امیر مؤمنان ((علیه السلام))، گریان نزدش آمد؛ پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او فرمود: «چه چیز گریانت کرده است؟»
فَقالَ: ماتَت امّی فاطِمَةُ.
گفت: مادرم فاطمه در گذشت.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): و اُمّی وَاللّهِ! و قامَ مُسرِعا حَتّى دَخَلَ، فَنَظَرَ إلَيها و بَكى.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «و نیز مادر من، به خدا سوگند!» و شتابان برخاست و به درون خانه آمد. پس به او نگریست و گریست.
ثُمَّ أمَرَ النِّساءَ أن يُغَسِّلنَها، وقالَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): إذا فَرَغتُنَّ فَلا تُحْدِثنَ شَيئا حَتّى تُعلِمنَنی.
سپس به زنان فرمان داد تا غسلش دهند و فرمود: «هنگامى که [از کار غسل] فارغ گشتید، پیش از آگاه کردن من، کارى نکنید».
فَلَمّا فَرَغنَ أعلَمنَهُ بِذلِكَ، فَأَعطاهُنَّ أحَدَ قَمیصَيهِ الَّذی يَلی جَسَدَهُ و أمَرَهُنَّ أن يُكَفِّنَّها فیهِ.
پس چون فارغ شدند، به ایشان خبر دادند. پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) پیراهن زیرینش را به آنان داد و فرمان داد که او را در آن کفن کنند.
وقالَ لِلمُسلِمینَ: إذا رَأَيتُمونی قَد فَعَلتُ شَيئا لَم أفعَلهُ قَبلَ ذلِكَ فَسَلونی: لِمَ فَعَلتُهُ؟
و به مسلمانان فرمود: «هرگاه دیدید من کارى کردم که پیش از این نکرده بودم، از من بپرسید: چرا آن کار را انجام دادم؟»فَلَمّا فَرَغنَ مِن غُسلِها وكَفنِها، دَخَلَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَحَمَلَ جِنازَتَها عَلى عاتِقِهِ، فَلَم يَزَل تَحتَ جِنازَتِها حَتّى أورَدَها قَبرَها، ثُمَّ وَضَعَها ودَخَلَ القَبرَ فَاضطَجَعَ فیهِ، ثُمَّ قامَ فَأَخَذَها عَلى يَدَيهِ حَتّى وَضَعَها فِي القَبرِ، ثُمَّ انكَبَّ عَلَيها طَویلاً يُناجیها ...(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 72،
پس چون زنان از غسل و کفن او فارغ شدند، پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به درون آمد و جنازۀ او را بر دوش خود حمل کرد و پیوسته زیر جنازهاش بود تا بر سر قبرش آورد. سپس آن را بر زمین نهاد و به درون قبر رفت و در آن به پهلو خوابید. سپس برخاست و او را بر دستانش گرفت و در قبر گذاشت. سپس مدّتى دراز خم شد و با او نجوا کرد ...
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم): إذا کانَ يَومُ القِيامَةِ، يُنادونَ عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ بِسَبعَةِ أسماءَ: یا صِدّیقُ! یا دالُّ! یا عابِدُ! یا هادی! یا مَهدِيُّ! یا فتى! یا عَلِيُّ! اُدخُل أنتَ وشیعَتُكَ الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ.(2)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 88
هنگامى که قیامت مىشود، علىّ بن ابى طالب را با هفت نام، ندا مىدهند: اى صدّیق(1)
او کسی است که انجام نمیدهد مگر آنچه را که میبیند حقّ است و هرگز از هوای نفس خود تبعیّت نمیکند. و بر زبان، جاری نمیکند مگر آنچه را که میبیند حقّ است. و نمیبیند چیزی را مگر آنچه را که حقّ باشد؛ پس او حقائق اشیاء را مشاهده میکند و حقّ میگوید و حقّ انجام میدهد.
فالصدیق الذی لا یکذب أصلا هو الذی لا یفعل إلّا ما یراه حقّاً من غیر اتباع لهوى النفس، و لا یقول إلّا ما یرى أنه حقّ، و لا یرى شیئاً إلّا ما هو حقّ فهو یشاهد حقائق الأشیاء، و یقول الحقّ، و یفعل الحقّ.
! اى دالّ (راهنما)! اى عابد! اى هادى! اى مهدىّ! اى فتى (جوانمرد)! اى علىّ! تو و پیروانت بىمحاسبه وارد بهشت شوید.امیر مؤمنان (علیه السلام)، کنیههاى(2)متعدّدى دارند که مشهورترین آنها «ابو الحسن» است. براى امام (علیه السلام) کنیههاى دیگرى مانند: ابو الحسین، ابو السِّبطَين(3)،
1) معنای صدّیق بر اساس تفسیر المیزان (ج4 ص408 - ترجمهی المیزان: ج4 ص651 -): صدّیق - که مبالغه در صدق است - کسی است که ابداً دروغ در او راه ندارد؛ نه در گفتارش و نه در اعمالش.
2) نامی که به عنوان احترام به شخص، یا به عنوان علامت، به او اطلاق می گردد و اوّل آن با کلمۀ «أب» «أمّ» «إبن» «بنت» شروع میشود.
3) پدر دو نوادهی پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهما السلام)
ابوالرَّيحانتَين(1)و ابو تراب هم ذکر شده است؛ هر چند برخى از آنها مشمول تعریف اصطلاحى کنیه نمىشوند.(2)
از روایات، چنین بر مىآید که کنیۀ «ابو تراب»، محبوبترین کنیه نزد امام (علیه السلام) بوده است و هرگاه ایشان را با آن مىخواندهاند، شادمان مىشده است.
موجبات این محبوبیّت، چند چیز است:
حضرت (علیه السلام) در این واژه، نوعى فروتنى و خاکسارى در برابر خداى سبحان مىیافت.
و نیز این واژه، یادآور ملاطفت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ «ذات العشیرة» بود. در این غزوه، علىّ (علیه السلام) در کنار جناب عمّار، روى خاکها خوابیده بود و چون گرد و غبار بر چهرۀ مبارک او نشسته بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) او را «ابو تراب» خواند. اینها موجب تعلّق خاطر علىّ (علیه السلام) به این کنیه بود.(3)
[و نیز گفته شده: «ابوتراب» یعنی: خاکنشینِ خاکآفرین (سبب خلقت حضرت آدم علی نبیّنا و آله و علیه السّلام]
بسیارى از این القاب(1)، به روزگار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شناخته شده بود، که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بدانها خطاب مىکرد.
برخى از این القاب عبارتاند از: «أعلمُ الاُمّة»، «أقضَى الاُمّة» (بهترین قاضی امّت)، «أوّلُ مَن أسلَمَ»، «أوّلُ مَن صلّى»، «خیر البشر»، «أمیر المؤمنین» (فرمانروای جمیع مؤمنان از ازل تا ابد) ، «إمام المتّقین»، «قائد الغُرِّ المُحَجَّلین» (پیشوای پاکان و نیکان و سپیدرویان)، «سیّد المسلمین»، «سیّد المؤمنین»، «یعسوب المؤمنین» (رئیس و پیشوای جمیع اهل ایمان)، «عمود الدین»، «سیّد الشهداء»، «رایة الهدى» (پرچم هدایت)، «باب الهدى»، «حَيدر» (حَیدَرَة: شیر دلاور)، «المرتضى» (پسندیده)، «الولىّ» (مولی و سرپرست و صاحب اختیار)، «الوصىّ» (مورد وصایت و سفارش پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) در امر خطیر جانشینی)، [«سیّد الوصیّین» (سَرور و آقای جمیع اوصیاء و جانشینان انبیاء و رسولان الهی)، «الصدّیق الاکبر» (سرآمد راستان و صدّیقان)، «الفاروق الاعظم» (بزرگترین جداکنندۀ حقّ از باطل)، «قسیم الجنّة و النار» (تقسیمکنندۀ بهشت و جهنّم) و ...] «الأنزَع البَطین» (قال امیر المؤمنین (علیه السلام): قالَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): یا عَلِيُّ! إنَّ
1) لقب: اسمی غیر اسم اوّل که اشاره به مدح دارد.
اللّهَ عزَّوجَلَّ قَد غَفَرَ لَكَ ولِأَهلِك ولِشیعَتِكَ ولِمُحِبّی شیعَتِكَ؛ فَأَبشِر! فَإِنَّكَ الأَنزَعُ البَطینُ؛ المَنزوعُ مِنَ الشِّركِ، البَطینُ مِنَ العِلمِ.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 102
«اى علىّ! خداوند عزّتمند و صاحبجلال تو و خانواده و پیروان و دوستداران پیروانت را آمرزیده است؛ پس مژده ده! که تو جدا شدۀ فربه هستى؛ جدا شده از شرک، و فربه از علم».)
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را با این القاب یاد مىکرد و به واقع، با توجّه به آیندۀ امّت اسلامى و مسؤولیّت بزرگ علىّ (علیه السلام) در آیندۀ امّت، با این القاب، ابعاد شخصیّت او را مى شناساند و به جایگاه والاى او در رهبرى ره مىنمود و براى آن، زمینهسازى مىکرد.
در میان القاب علىّ (علیه السلام)، دو لقب از بقیّه مشهورتر است:
لقب «امیر المؤمنین»، ویژۀ علىّ (علیه السلام) است و دیگرى را با این لقب یاد کردن، هرگز مجاز نیست. بر اساس متون مختلف روایى حتّى سایر امامان معصوم (علیهم السلام) را نیز نمىتوان با این عنوان، یاد کرد.(2)
1) المناقب لابن المغازلی: ص 401 ح 455، المناقب للخوارزمی: ص 294 ح 284 کلاهما عن أحمد بن عامر عن الإمام الرضا عن آبائه (علیهم السلام)؛ الأمالی للطوسی علیه الرحمة: ص 293 ح 570 عن عیسى بن أحمد عن الإمام الهادی عن آبائه عن الإمام الصادق (علیهم السلام).
2) ر. ک: ج 2 ص 89 (اختصاص داشتن عنوان «امیر المؤمنین» به علىّ (علیه السلام)).
این عنوان، در همان روزگاران حیات حیاتبخش پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنان براى علىّ (علیه السلام) مشهور بود که دور ونزدیک، و دوست و دشمن، از این عنوان مولی آگاهى داشتند.
اکنون، تنها به یکى از متون تاریخى و روایى اشاره مىکنیم.
در جنگ جمل، جوانى از بنى ضبّه از زمرۀ جملیان بیرون آمد و به رجزخوانى پرداخت و گفت:
نَحنُ بَنی ضَبَّةَ أعداءُ عَ-لِ-یٍّ
ذاكَ الَّذی يُعرَفُ قِدما بِالوَصِيِّ(1)
ما بنى ضبّه، دشمنان علىّ هستیم
آن که از قدیم به «وصىّ» شناخته مىشود.(2)
فَقالَ (علیه السلام): مَرَّتَينِ؛ فَأَوقَفَهُ جَبرَئیلُ مَوقِفاً، فَقالَ لَهُ: مَكانَكَ یا مُحَمَّدُ! فَلَقَد وَقَفتَ مَوقِفاً ما وَقَفَهُ مَلَكٌ قَطُّ ولا نَبِيٌّ ...
فرمود: دو بار؛(1)
پیغمبر ((صلی الله علیه و آله و سلم))صد و بیست بار معراج نمود؛ و هیچ بار نشد مگر اینکه خداوند عزّتمند و صاحبجلال پیغمبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را به ولایت علىّ و امامان ((علیهم السلام)) توصیه فرمود بیش از توصیه به سایر واجبات.
با توجّه به این حدیث شریف که تعداد معراجها را صد و بیست مرتبه دانستهاند، مراد از «مرّتین» در حدیث شریف دیگر، ظاهراً دو معراج خاصّ و ویژه است.
پس جبرئیل او را در جایى متوقّف کرد و به او گفت: اى محمّد! همین جا بِایست! بىگمان در جایى ایستادهاى که هیچ فرشته و پیامبرى در آنجا نایستاده است ...فَقالَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى: یا مُحَمَّدُ! قالَ: لَبَّيكَ رَبّی.
پس خداى متعال فرمود: اى محمّد! گفت: بله، اى پروردگار من!
قالَ: مَن لِاُمَّتِكَ مِن بَعدِكَ؟
فرمود: پس از تو چه کسى براى [رهبرى] امّت توست؟
قالَ: اللّهُ أعلَمُ.
گفت: خداوند، داناتر است.
قالَ: عَلِيُّ بن أبی طالِبٍ، أمیرُ المُؤمِنینَ، وسَيِّدُ المُسلِمینَ، وقائِدُ الغُرِّ المُحَجَّلینَ.(2)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 100
1) قال الامام الصادق (علیه السلام): عَرَجَ النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مِائَةً وَ عِشْرِينَ مَرَّةً؛ مَا مِنْ مَرَّةٍ إِلَّا وَ قَدْ أَوْصَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا النَّبِيَّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بِالْوَلَايَةِ لِعَلِيٍّ وَ الْأَئِمَّةِ ((علیهم السلام)) أَكْثَرَ مِمَّا أَوْصَاهُ بِالْفَرَائِضِ. (الخصال ج2 ص601)
2) الکافی: ج 1 ص 442 ح 13.
فرمود: علىّ بن ابى طالب، امیر مؤمنان، سرور مسلمانان و پیشواى پاکان و نیکان و روسپیدان.
لغتنامۀ معتبر تاج العروس: وَ «الوَصِيُّ» كَغَنِيٍّ: لَقَبُ عَلِيٍّ رضى الله عنه(1).(2)
متون تاریخى و حدیثى، سیماى امام علىّ (علیه السلام) را در هنگام ولادت و یا در کودکىاش به ما نشان نمىدهند و از این رو، آنچه در پى مىآید، سیما و اندام نازنین آن حضرت را در روزگار خلافتش ترسیم مىکند و در پرتو این متون، مىتوانیم ایشان را چنین وصف کنیم:
... چهرۀ حضرت: گویى ماه شب چهارده، پرتبسّم، گندمگون مایل به سبزه،
چشمان سیاه و درشت و اندکى خمار،
گردن: گویى جام نقره،
ریش پر پشت،
چهارشانه،
کف دستان زبر،
دست و مچ محکم،
سینۀ پهن،
مفصلهای ستبر،
ماهیچههاى ساعد و ساق پا ستبر، و سرِ آنها باریک،
حضرت موهاى سپیدش را رنگ نمىکرد،
حضرت (علیه السلام) چون راه مىرفت، مىخرامید ...(1)
دلبرا! دست امید من و دامان شما
سر ما و ق--دم س-رو خرام-ان شما
«آه بر تو، که با خون رنگین خواهى شد!»(2)
ثَبیت خادم، در دوران زندگى امیر مؤمنان (علیه السلام)، وصف صورت و سیماى حضرت را نوشته بود. این نوشته به دست عمرو بن عاص رسید. پس روى در هم کشید و آن را پاره پاره کرد و به جاى آن نوشت:
إنَّ أبا تُرابٍ کانَ شَدیدَ الاُدمَةِ، عظیمَ البَطنِ، حَمشَ السّاقَينِ! ...
ابو تراب، کاملاً گندمگون، بزرگشکم و ساقباریک بود! ... و از این گونه چیزها!
سه سال از بعثت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشته بود و اندکاندک، دعوت حضرت دامن گسترده بود. کسانى دل در گرو آیین حقّ نهاده بودند و علىّ (علیه السلام)، اوّلین مردى بود که ایمان آورده و بر پیامبرى حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، گواهى داده بود.(3)
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از سه سال دعوت پنهانى، اکنون با آیۀ الهىّ «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَكَ الْأَقْرَبین»(4)(و خویشان نزدیکتر خود را بیم و هشدار ده)، مأموریت یافته بود که فراخوانى به آیین حقّ را علنى سازد و در این جهت، از نزدیکان خود آغاز کند.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، علىّ (علیه السلام) را به فراهم آوردن غذا و سامان دادن ضیافتى مأمور ساخت تا بنى عبد المطّلب، گرد آیند و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامش را ابلاغ کند. چنین شد؛ ولى روز اوّل با جنجالآفرینى ابو لهب، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، موضوع را مطرح
1) المناقب لابن شهر آشوب: ج 3 ص 306، بحار الأنوار: ج 35 ص 2 ح 1.
2) گفتنى است: علّت برخى اختلاف نقلها و تحریفات در وصف امیرالمؤمنین (علیه السلام)، از این نقل، فهمیده مىشود. این نقل، نشان مىدهد که دشمنان امام (علیه السلام)، به تحریف واقعیّتهاى تاریخى و شخصیّت معنوى ایشان بَسنده نکرده، مشخّصات ظاهرى آن امام بزرگوار را نیز به گونهاى دیگر جلوه دادهاند!
3) ر. ک: ج 9، ص 403 (نخستین مسلمان).
4) سورهی مبارکهی شعراء، آیهی شریفهی 214.
نکرد.فرداى آن روز، جریان را تکرار کرد و پس از صرف غذا، سخن را با ستایش خداوند آغاز کرد و فرمود: «إنَّ الرّائِدَ لا يَكذِبُ أهلَهُ و ...»(1)
«راهنما به قوم خود دروغ نمىگوید و ...»
کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پایان یافت و جز علىّ (علیه السلام)، هیچ کس به همگامى و همراهى او و ایمان آوردن به آیین الهىّ برنخاست؛ امّا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بنشین.» و این جریان، سه بار تکرار شد. آنگاه فرمود:
«اِجلِس؛ فَأَنتَ أخی و وَزیری و وَصِيّی و خَلیفَتی مِن بَعدی»(2)
بنشین؛ که تو برادر و وزیر و وصىّ من و پس از من، خلیفۀ من هستى.
و خطاب به حاضران فرمود:
«إنَّ هذا أخی، و وَصیّي، و خَلیفَتی عَلَيكُم؛ فَاسمَعوا لَهُ و أطیعوهُ»(3)
قطعاً، این، برادر و وزیر و وصىّ و خلیفۀ من بر شماست. پس گوش به فرمانش باشید و از وى اطاعت کنید.
آنگاه، آنان که دلى تیره، چشمانى تار و گوشهایى بسته داشتند، در برابر حقّ، گردن ننهادند و در برابر کلام پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، گرانجانى کردند و ابو طالب را به سخره گرفتند و ...
امّا حقّ، چیرگى یافت و کلام پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن محدودۀ تنگ، فراتر رفت و این حقیقت، چونان فضیلتى بزرگ در کنار دیگر فضائل علىّ (علیه السلام) رقم خورد
وسندى استوار براى اثبات ولایت او در کنار دهها سند دیگر، شکل گرفت و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، همسویى و همگامى نبوّت و ولایت را عملاً اعلام کرد و در آغازین روز اعلان عمومى دعوتش تداوم رهبرى را پس از خود نشان داد و آن را به حافظۀ تاریخ سپرد.
مهمّ، آن است که جایگاه کلام پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تبیین گردد؛
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمانى جملۀ «گوش به فرمانش باشید و از وى اطاعت کنید» را دربارۀ علىّ (علیه السلام) بیان فرمود که قریش، هیچگونه حرف شنوىاى از خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم نداشتند. روشن است که این کلام براى آینده و آیندگان گفته شده است؛ براى آنانى که نبوّت او را پذیرفته، کلامش را حجّت مىدانند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آغاز دعوت به اسلام، خویشان نزدیکش را گرد آورد و ایمان را بر ایشان عرضه داشت و از آنان، بر ضدّ کافران و متجاوزان، یارى خواست و در برابر این یارى، بهرۀ این دنیا و سربلندى و پاداش بهشت را برایشان ضمانت کرد؛ ولى هیچ یک از آنان اجابتش نکرد، جز امیر مؤمنان، علىّ بن ابى طالب (علیه السلام).(1)
پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر آن، برادرى و وزارت و وصایت و وراثت و خلافت او را اعلام کرد.
و این مطلب در حدیث «دار» است که ناقدان اخبار، بر صحّت آن اجماع کردهاند؛
1) [البتّه حضرت ابوطالب (علیه السلام) صرفاً به خاطر تقیّه سکوت پیشه کرد.]
آن هنگام که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، بنى عبد المطّلب را در خانه ابو طالب گرد آورد و آن گونه که راویان مىگویند، چهل تن بودند - یکى کم یا بیش - و فرمان داد که ران گوسفندى و یک مُدّ(1)گندم را برایشان بپزند و یک صاع(2)شیر براى آنان آماده کنند، و این در حالى بود که برخى از آن مردان، معروف به خوردن یک گوسفند [و مانند آن] در یک مجلس! و نوشیدن دوازده مُدّ(3)نوشیدنى در همان مجلس بودند! و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست تا با آماده کردن خوردنى و نوشیدنى کم، آیتى در سیر و سیراب شدن آنان از این خوراک اندک كه [در حالت معمولى] یکى از آنها را هم سیر و سیراب نمىکرد، پدیدار کند.
سپس فرمان داد غذا را جلوى ایشان بنهند و همۀ آنان از آن غذاى اندک خوردند تا سیر و پر شدند؛ امّا گویى دستنخورده بود. پس با این کرامت، بر آنان چیره شد و با برهان الهىّ در آن، نشانه نبوّت و علامت صدقش را برایشان آشکار ساخت.(4)
پس از طرح نقشۀ قتل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) توسّط مشرکان و چهگونگى اجراى آن، ایشان خانۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را محاصره کردند تا حضرت از خانه
بیرون نرود وچون آهنگ بیرون رفتن کرد، با شمشیر بهدستان مشرک روبهرو شود و کار، یکسره گردد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) پیشنهاد کرد که آن شب در بستر وى بیارمد. علىّ (علیه السلام) پرسید:
أ وَتسلم؟ یا رسول اللّه!
[اگر چنین کنم،] شما سالم میمانید؟ ای رسول خدا!
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخ داد: «آرى.»
و علىّ (علیه السلام) با اعلام آمادگى براى کشته شدن در بامداد و به هنگام رویارویى با مشرکان، از این پیشنهاد استقبال کرد و بر این موهبت عظیم، سجدۀ شکر به جای آورد.
علىّ (علیه السلام)، بُرد یمانى سبز رنگى را که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هنگام خواب به روى خود مىکشید، بر روى خود افکند و با اطمینان در بستر پیامبر خدا آرمید.
... این ایثار شگفت، کرّوبیان را به تحسین وا داشت. خداوند به این نمایش شگفت از خودگذشتگى بر فرشتگان بالید و این آیۀ کریمه را براى جاودانه کردن این منقبت، و بزرگداشت این ایثارگرى و این فضیلت والا، به رواق تاریخ، فرو فرستاد:
«وَ مِنَ الناسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد»(1)
1) سورهی مبارکهی بقرة، آیهی شریفهی 207
و از میان مردم کسى هست که جان خود را در طلب خشنودی خدا، مىفروشد. (وجود چنین کسى، لطفى از سوى خدا بر بندگان است) و خدا به بندگانش رؤوف است.پس از آن شب، علىّ (علیه السلام) به غار ثور مىرفت و مایحتاج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مىرساند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، علىّ (علیه السلام) را به اداى امانتها سفارش کرد و خود، رهسپار مدینه شد.
پس از آن، علىّ (علیه السلام)، به همراه مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه زهراء (علیهما السلام) و فاطمه دختر زبیر، از مکّه خارج شد و آهنگ یثرب کرد. قریش از این حرکت آگاه شدند و چون سوارانى به تعقیبش فرستادند و خواستند جلوى حضرت را بگیرند، با برخورد شجاعانۀ حضرت روبهرو شدند و ناکام باز گشتند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در محلّۀ قبا به انتظار علیّ (علیه السلام) نشسته بود و چون حضرت به ایشان ملحق شد، همگى به سوى یثرب حرکت کردند.(1)
قریش بر قتل پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اجتماع کردند و گفتند: ابو طالب، مرده است و اکنون، دیگر کسى نیست که او را یارى کند. پس همگى اتّفاق کردند که از هر قبیله جوانى قوى بیاورند و همه با هم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را یکباره با شمشیرهایشان بزنند تا بنىهاشم، قدرت جنگ با همۀ قریش را نداشته باشد.
پس چون به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر رسید که آنان اتّفاق کردهاند که در شب موعود به سراغ او بیایند، در تاریکى شب با ابو بکر بیرون آمد. همان شب، خداوند عزّ و جلّ به جبرئیل و میکائیل وحى کرد:
أنّی قَضَيتُ عَلى أحَدِكُما بِالمَوتِ؛ فَأَيُّكُما يُواسی صاحِبَهُ؟
1) دانش نامه جلد: 1، صفحه: 229
«من مرگ یکى از شما را مقدّر کردهام؛ پس کدام یک از شما فداکارى مىکند [و خود را فداى دیگرى مىکند]؟»
پس هر دو، زنده ماندن را برگزیدند و خداوند، به هر دو وحى کرد:هَلّا كُنتُما كَعَلِيِّ بنِ طالِبٍ، آخَيتُ بَينَهُ وبَينَ مُحَمَّدٍ، وجَعَلتُ عُمُرَ أحَدِهِما أکثَرَ مِنَ الآخَرِ، فَاختارَ عَلِيٌّ المَوتَ، وآثَرَ مُحَمَّداً بِالبَقاءِ، و قامَ فی مَضجَعِهِ؟! اهبِطا فَاحفَظاهُ مِن عَدُوِّهِ.
«چرا شما مانند علىّ بن ابى طالب نبودید که میان او و محمّد، برادرى ایجاد کردم و عمر یکى را بیشتر از دیگرى قرار دادم. پس علىّ مرگ را برگزید و بقاى محمّد را بر خود ترجیح داد و در بسترش ماند؟! فرود آیید و او را از دشمنش حفظ کنید.»
فَهَبَطَ جِبریلُ ومیکائیلُ، فَقَعَدَ أحَدُهُما عِندَ رَأسِهِ، وَالآخَرُ عِندَ رِجلَيهِ يَحرُسانِهِ مِن عَدُوِّهِ ويَصرِفانِ عَنهُ الحِجارَةَ،
پس جبرئیل و میکائیل فرود آمدند و یکى نزدیک سر علىّ (علیه السلام) و دیگرى پایین پایش نشست و او را از دشمنش حراست مىکردند و سنگها را از او باز مىگرداندند،
وجِبریلُ يَقولُ: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابنَ أبی طالِبٍ! مَن مِثلُكَ يُباهِي اللّهُ بِكَ مَلائِكَةَ سَبعِ سَماواتٍ؟!
و جبرئیل مىگفت: «بَه بَه، اى پسر ابو طالب! چه کس مانند توست که خداوند با او بر فرشتگان هفت آسمان مباهات کند؟!»
و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، علىّ (علیه السلام) را بر بسترش نهاد تا امانتهایى را که نزد او بود، باز گرداند و خود به سمت غار روانه و در آن، پنهان شد. قریش نزد بستر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و علىّ (علیه السلام) را یافتند. گفتند: پسر عمویت کجاست؟
فرمود: قُلتُم لَهُ: اُخرُج عَنّا، فَخَرَجَ عَنكُم.
«شما به او گفتید که از شهر ما بیرون رو، او هم رفت.»پس به دنبال ردّ پایش رفتند؛ ولى او را نیافتند. (1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 233
پس چون پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست که بخوابد، به علىّ (علیه السلام) فرمان داد که آن شب در خوابگاه او بخوابد. علىّ (علیه السلام) خوابید و خود را با بُرد سبز رنگ حَضرَمى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن مىخوابید، پوشانید و شمشیر را در کنارش قرار داد.
چون آن گروه از مردان قریش دور خانۀ او مىچرخیدند و در کمین کشتنش بودند، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون آمد و در حالى که 25 تن از آنان جلوى در نشسته بودند، مشتى ماسه برداشت و بر سر آنان پاشید و این آیات را مىخواند: «یس * وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ ... فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ»
1) تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 39 وراجع العمدة: ص 240 ح 367 وتنبیه الخواطر: ج 1 ص 173 والفضائل لابن شاذان: ص 81 والمناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 65 واُسد الغابة: ج 4 ص 98 الرقم 3789 وإحیاء علوم الدین: ج 3 ص 379.
«یاسین * سوگند به قرآن حکمتآمیز * ... بر آنان پردهاى افکندیم و از این رو نمىتوانند ببینند.»
پس کسى به آنها گفت: منتظر چه هستید؟ به خدا سوگند، ناکام ماندید و زیان کردید! به خدا سوگند، از کنار شما گذشت و هیچ یک از شما نبود، جز آن که او بر سرش خاک پاشید.گفتند: به خدا سوگند، ما او را ندیدیم.
پس خداوند عزّتمند و صاحبجلال نازل کرد:
«وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ خَيْرُ الْمٰاكِرِينَ»(1).(2)
یاد کن زمانى را که کافران مکّه به مشورت نشستند و براى محو کردن دعوت تو چارهجویى مىکردند؛ برخى بر آن بودند که تو را حبس کنند و برخى مىخواستند تو را بکشند و برخى بر آن بودند که از مکّه بیرونت کنند. آنان همواره در پى چارهجویىاند و خدا نیز در برابر آنها کار تو را تدبیر مىکند، و خدا بهترینِ چارهجویان و تدبیرکنندگان است.
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): إنَّ قُرَيشا لَم تَزَل تَخَيَّلُ الآراءَ وتَعمَلُ الحِيَلَ فی قَتلِ النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) حَتّى کانَ آخِرُ مَا اجتَمَعَت فی ذلِكَ يَومَ الدّارِ دارِالنَّدوَةِ وإبلیسُ المَلعونُ حاضِرٌ فی صورَةِ أعوَرِ ثَقیفٍ.
قریش، پیوسته براى کشتن پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) چارهاندیشى مىکردند تا در نهایت، حیلهاى کردند که روز مشورت در دارالنَّدوَة بدان رسیدند و شیطان ملعون هم به چهرۀ مرد یک چشم ثقیفى، در جمع آنان حاضر بود.
فَلَم تَزَل تَضرِبُ أمرَها ظَهراً لِبَطنٍ حَتَّى اجتَمَعَت آراؤُها علَى أن يَنتَدِبَ مِن كُلِّ فَخِذٍ مِن قُرَيشٍ رَجُلٌ، ثُمَّ یأخُذَ كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم سَيفَهُ ثُمَّ يَأتِيَ النَّبِيَّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وهُوَ نائِمٌ عَلى فِراشِهِفَيَضرِبونَهُ جَمیعاً بِأَسیافِهِم ضَربَةَ رَجُلٍ واحِدٍ فَيَقتُلوهُ، وإذا قَتَلوهُ مَنَعَت قُرَيشٌ رِجالَها ولَم تُسَلِّمها، فَيَمضی دَمُهُ هَدَرا.
آنان، پیوسته بحث و بررسى کردند تا به این نظر رسیدند که از هر خاندان قریش، مردى برگزیده شود و هر کدام شمشیرش را برگیرد و در حالى که پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در بسترش خفته است، به سراغ او بروند و همگى یکسر و یکباره او را با شمشیرهایشان بزنند و بکشند، و چون او را کشتند، قریش، این مردان را نگاه مىدارد و تسلیم [بنى هاشم] نمىکند و بدینگونه، خونش هدر مىرود.
فَهَبَطَ جَبرَئیلُ ((علیه السلام)) عَلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَأَنبَأَهُ بِذلِكَ و أخبَرَهُ بِاللَّيلَةِ الَّتی يَجتَمِعونَ فیها وَالسَّاعَةِ الَّتی يَأتونَ فِراشَهُ فیها، و أمَرَهُ بِالخُروجِ فِي الوَقتِ الَّذی خَرَجَ فیه إلَى الغارِ.
پس جبرئیل ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بر پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرود آمد و او را از آن آگاه ساخت و شبى را که در آن گرد هم مىآیند و ساعتى را هم که به بسترش مىآیند، به وى خبر داد و گفت که در چه وقتى به سوى غار، بیرون رود.
فَأَخبَرَنی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بِالخَبَرِ، و أمَرَنی أن أضطَجِعَ فی مَضجَعِهِ و أقِيَهُ بِنَفسی، فَأَسرَعتُ إلى ذلِكَ مُطیعاً لَهُ مَسروراً لِنَفسی بِأَن اُقتَلَ دونَهُ.
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) خبر را به من داد و فرمان داد که در بسترش بخوابم و با [فدا کردن] جانم از او محافظت کنم. به سرعت و از سر اطاعت و شادمانىِ اینکه به پاى او کشته مىشوم، به این کار، مبادرت کردم.
فَمَضى ((صلی الله علیه و آله و سلم)) لِوَجهِهِ، وَاضطَجَعتُ فی مَضجَعِهِ، و أقبَلَت رَجّالاتُ قُرَيشٍ موقِنَةً فی أنفُسِها أن تَقتُلَ النَّبِيَّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَلَمَّا استَوى بی وبِهِمُ البَيتُ الَّذی أنَا فیهِ ناهَضتُهُم بِسَيفی، فَدَفَعتُهُم عَن نَفسی بِما قَد عَلِمَهُ اللّهُ وَالنّاسُ.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 236
پس پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) رفت و من در خوابگاهش خوابیدم و مردان قریش، روى آوردند و یقین داشتند که پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را مىکشند. پس چون در اتاقى که من بودم، روبهروى هم قرار گرفتیم، با شمشیرم در برابرشان ایستادگى کردم و آنگونه که خدا و مردم مىدانند، آنان را از خود راندم.فرمود: «لا أدری، أَ وَ رَقیباً كُنتُ عَلَيهِ؟! أمَرتُموهُ بِالخُروجِ فَخَرَجَ.»
«نمىدانم. مگر من مراقب او هستم؟! به او فرمان دادید بیرون برود و او هم رفت».
1) الخصال: ص 366 ح 58 عن جابر الجعفی عن الإمام الباقر (علیه السلام).
پس بر سرش فریاد کشیدند و کتکش زدند و او را به مسجد الحرام بردند و ساعتى در آنجا زندانىاش کردند و سپس رهایش ساختند.(1)
یا عَلِيُّ! إنَّ الرّوحَ هَبَطَ عَلَيَّ بِهذِهِ الآيَةِ آنِفا، يُخبِرُنی أنَّ قُرَيشا اجتَمَعوا عَلَى المَكرِ بی وقَتلی، و أنَّهُ أوحى إلَيَّ رَبّی عَزَّوجَلَّ أن أهجُرَ دارَ قَومی، و أن أنطَلِقَ إلى غارِ ثوَرٍ تَحتَ لَيلَتی،اى علىّ! روح الأمین، چند لحظه پیش با این آیه نزد من آمد و خبر داد که قریش براى نیرنگ زدن به من و کشتنم گرد آمدهاند و از سوى پروردگارم به من وحى شده است که از خانۀ قومم هجرت کنم و در پوشش شب، به غار ثور بروم،
و أنَّهُ أمَرَنی أن آمُرَكَ بِالمَبیتِ عَلى ضِجاعی أو قال: مَضجَعی لِيَخفى بِمَبیتِكَ عَلَيهِ أثَرَي، فَما أنتَ قائِلٌ وما صانِعٌ؟
و همو به من فرموده که به تو فرمان دهم که بر جاى من بخوابى تا با خوابیدنت بر بستر من، ردّ پایم پوشیده بماند. تو چه مىگویى و چه مىکنى؟
فَقالَ عَلِيٌّ (علیه السلام): أَ وَ تَسلَمُ بِمَبیتی هُناكَ یا نَبِيَّ اللّهِ؟ قالَ (صلی الله علیه و آله و سلم): نَعَم.
اى پیامبر خدا! آیا با خوابیدن من در آنجا، شما سالم مىمانید؟
فرمود: «آرى.»
1) تاریخ الطبری: ج 2 ص 374، الکامل فی التاریخ: ج 1 ص 516 نحوه.
علىّ (علیه السلام) شادمانه لبخند زد و به شکر خبر سلامت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سر به سجده نهاد. و علىّ - درودهاى خدا بر او باد - نخستین کسى بود که براى خدا سجده شکر کرد و نخستین فرد این امّت، پس از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که پس از سجده، چهره بر خاک نهاد.
پس چون سر برداشت، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت:
اِمضِ لِما اُمِرتَ فِداكَ سَمعی و بَصَری و سُوَيداءُ قَلبی!
در پى فرمانى که یافتهاى برو. گوش و چشم و ژرفاى قلبم فداى تو باد!
و مُرنی بِما شِئتَ أكُن فیهِ كَمَسَرَّتِكَ، و أقَع(1)مِنهُ بِحَيثُ مُرادُكَ، و إن تَوفیقی إلّا بِاللّهِ ...و به من هر فرمانى مىخواهى، بده که خشنودىات را به دست مىآورم، و هر جا بخواهى مىروم و توفیقم جز از خدا نیست ...
پس چون شب درهایش را بست و پردههایش را فرو انداخت و اثرى پیدا نماند، مردانِ در کمین نشسته، به علىّ - درودهاى خدا بر او باد - روى آوردند و سنگ و خار(2)به سوى او پرتاب مىکردند و شکّ نداشتند که او پیامبر خداست تا آن که سپیده دمید.
آنان از رسوایى در روشنایى صبح ترسیدند. پس به علىّ - که درودهاى خدا بر او باد - هجوم آوردند.
در آن زمان، خانههاى مکّه بىدر و پیکر بود. از این رو علىّ (علیه السلام) آنان را دید که شمشیر از نیام کشیدهاند و به سوى او رو آوردهاند و پیشاپیش ایشان، خالد بن ولید بن مغیره است.
پس علىّ (علیه السلام) بر خالد پرید و غافلگیرش کرد و چنان دستش را فشرد که مانند بچّه شتر، بىتابى مىکرد و همچون شتر، صدا مىکرد و به خود مىپیچید و فریاد مىزد! و مردان قریش، در پى او و در خَم خانه بودند.
علىّ (علیه السلام) با شمشیرى که از دست خالد در آورده بود، بر آنان حمله برد و آنان، چون چارپایان از جلویش به پشت خانه گریختند و چون خوب نگریستند، دیدند که علىّ (علیه السلام) است. گفتند: آیا تو علىّ هستى؟
فرمود: «آرى، من علىّ هستم».گفتند: ما قصد تو را نداشتیم. یار و همراهت چه کرد؟
فرمود: «من اطّلاعى از او ندارم.»
و علىّ (علیه السلام) مىدانست که خداوند متعال، پیامبرش را نجات داده است؛ چون خبرش کرده بود که به غار رفته و در آن پنهان شده است.
پس قریش، جاسوسانى در پىِ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستادند و در طلب او روانۀ کوه و بیابان شدند. علىّ - درودهاى خدا بر او باد - صبر کرد تا یک سوم از شب بعد سپرى شد و با هند بن ابى هاله، عازم غار شدند و نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هند، فرمان داد که دو شتر براى او و همراهش بخرد؛ ولى ابو بکر گفت: اى پیامبر خدا! من از پیش، دو شتر براى خود و شما آماده کردهام که با آنها به یثرب برویم.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: إنّی لا آخُذُهُما ولا أحَدَهُما إلّا بِالثَّمَنِ.
«من آن دو و حتّى یکى از آنها را نمىگیرم، مگر آن که بهایش را بگیرى.»
ابو بکر گفت: آن دو در برابر بهایش براى تو باشد.
پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) فرمان داد و علىّ (علیه السلام) بهایش را به ابو بکر پرداخت.
سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) در بارۀ حفظ پیمان و باز گرداندن امانتهایش سفارش کرد.
قریش، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را در جاهلیّت، «امین» مىنامیدند و پیش وى ودیعه مىنهادند و حفظ اموال و کالاهاى خود را به او مىسپردند، و نیز برخى از اعراب که در موسم حجّ به مکّه مىآمدند.پس از نبوّت ایشان نیز کار، به همین شیوه بود. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) فرمان داد که پس از خروج از مکّه با صداى بلند و رسا در ابطح (مکّه)، صبح و شام، ندا دهد:
ألا مَن کانَ لَهُ قِبَلَ مُحَمَّدٍ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أمانَةٌ أو وِدیعَةٌ فَليَأتِ فَلتُؤَدَّ إلَيهِ أمانَتُهُ.
آگاه باشید! هرکس امانت یا ودیعهاى در پیش محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) دارد، بیاید تا امانتش به او بازگردانده شود.
علىّ (علیه السلام) مىفرماید:
و قال النّبیّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): إنَّهُم لَن يَصِلوا مِن الآنِ إلَيكَ یا عَلِيُّ! بِأَمرٍ تَكرَهُهُ حَتّى تَقدَمَ عَلَيَّ؛ فَأَدِّ أمانَتی عَلى أعيُنِ النّاسِ ظاهِراً.
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: آنان از اکنون تا آنگاه که بر من درآیى – ای علیّ! - نمىتوانند هیچ گزندى به تو برسانند؛ پس امانتهاى نزد مرا آشکارا و در پیشدید مردم، باز گردان.
ثُمَّ إنّی مُستَخلِفُكَ عَلى فاطِمَةَ ابنَتی ومُستخَلِفٌ رَبّی عَلَيكُما ومُستَحفِظُهُ فیكُما.
همچنین تو را به جاى خود، براى دخترم فاطمه مىگذارم و پروردگارم را براى هر دوى شما، و از او مىخواهم تا شما را حفظ کند.
و به علىّ (علیه السلام) فرمان داد که شترهایى براى او و فاطمهها(1)و نیز هرکس از بنى هاشم که قصد هجرت با او را دارد، بخرد ...
و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) چنین سفارش کرد:و إذا أبرَمتَ ما أمَرتُكَ فَكُن عَلى اهبَةِ الهِجرَةِ إلَى اللّهِ ورَسولِهِ، وسِر إلَيَّ لِقُدومِ كِتابی إلَيكَ، ولا تَلبَث بَعدَهُ ...
«و چون آنچه به تو فرمان دادم، به جا آوردى، آمادۀ هجرت به سوى خدا و پیامبرش باش و پس از رسیدن نامهام به تو، بىدرنگ حرکت کن ...»
و چون پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه وارد شد، در میان قبیلۀ بنى عمرو بن عوف در قُبا توقّف کرد؛ ولى ابو بکر از آن حضرت خواست که به مدینه وارد شود و بر این درخواست، اصرار ورزید؛
امّا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ما أنَا بِداخِلِها حَتّى يَقدَمَ ابنُ عَمّی وَابنَتی.
«من به آن وارد نمىشوم تا آن که پسر عمو و دخترم، (علىّ و فاطمه (علیهما السلام)) برسند»
1) مقصود از فاطمهها (فَواطم): فاطمه (سلام الله علیها) دختر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها) (مادر علىّ (علیه السلام)) و فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطّلب است.
سپس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) نامهاى نوشت و در آن به حرکت به سوى او و درنگ نکردن، فرمان داد و نامهرسان، ابو واقد لیثى بود.
چون نامۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) رسید، آمادۀ خروج و هجرت شد و به مؤمنان ناتوانى که با او مانده بودند، خبر و فرمان داد که در سیاهى شب، پنهان و سبکبار، خود را از هر درّهاى به «ذى طُوى»(1)برسانند.
علىّ (علیه السلام) به همراه فاطمه (سلام الله علیها) (دختر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) و مادر خویش فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها) و فاطمه (دختر زبیر بن عبد المطّلب که نامش ضباعه هم گفته شده) حرکت کرد.
سپس ایمن بن امّ ایمَن (آزاد شدۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) به آنها پیوست و نیز ابو واقد (فرستادۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) که شتران را تند و سخت مىراند!پس علىّ - که درودهاى خدا بر او باد - به او فرمود: اُرفُق بِالنِّسوَةِ یا أبا واقِدٍ! إنَّهُنَّ مِنَ الضَّعائِفِ.
« با زنان مدارا کن اى ابا واقد! به راستی آنها از ناتواناناند.»
ابو واقد گفت: مىترسم که تعقیب کنندگان به ما دست یابند.
علىّ (علیه السلام) فرمود: اربَع(2)عَلَيكَ؛ فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) قالَ لی: یا عَلِيُّ! إنَّهُم لَن يَصِلوا مِن الآنِ إلَيكَ بِما تَكرَهُهُ.
آسوده باش که به راستی پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمود: اى علىّ! قطعاً آنان هرگز نمىتوانند به تو گزندى برسانند.
سپس علىّ (علیه السلام)، شتران را به نرمى راند و چنین رجز مىخواند:
لَيسَ إلّا اللّهَ؛ فَارفَع ظَنَّكا
يَكفیكَ رَبُّ النّاسِ ما أهَمَّكا
جز خدا نیست؛ پس گمانت را بلند دار
مالکِ مدبّر مردم، از آنچه اندیشناک آنى، کفایتت مىکند.
و رفتند و چون به «ضَجَنان»(1)نزدیک شدند، تعقیبکنندگان به آنها رسیدند. آنان، هفت سوار قریشى و غرق در سلاح بودند و نفر هشتم آنان، آزاد شدۀ حرب بن امیّه به نام جناح بود.پس علىّ (علیه السلام) چون آن گروه را دید، به ایمن و ابو واقد رو کرد و فرمود: «شترها را بخوابانید و ببندید» و جلو رفت تا زنان، پیاده شوند. سپس به نزدیک سواران رفت و با شمشیر آخته از آنان استقبال کرد.
پس آنان به علىّ (علیه السلام) روى آوردند و کلمات جسارتآمیز بر زبان راندند و گفتند که آیا گمان بردى که تو نجاتدهندۀ زنان هستى ... و خواستند که باز گردد.
علىّ (علیه السلام) فرمود: فَإِن لَم أفعَل؟
«اگر باز نگردم چه؟»
1) کوهى در ناحیهی تهامه، در چهار فرسخى مکّه است و غمیم نیز همان جاست و در ناحیه فرودست آن، مسجدى است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن نماز گزارد (معجم البلدان: ج 3 ص 453).
گفتند: یا ذلیلانه باز گرد و یا سرت را مىبریم و مرگ را برایت آسانترین چیز مىکنیم.
سواران به زنان و مرکبها نزدیک شدند تا آنان را از جا برکنند. پس علىّ (علیه السلام) میان آنان، حائل شد. جناح، شمشیرش را بر حضرت فرود آورد؛ ولى علىّ (علیه السلام) از ضربتش جا خالى داد و غافلگیرش کرد و چنان ضربهاى به گردنش زد که از او گذشت و به سرِشانههاى اسبش رسید! و به تندىِ اسب یا سوارکار، به سوى آنان دوید و با شمشیرش بر آنان تنگ گرفت و مىفرمود:
خَلّوا سَبیلَ الجاهِدِ المُجاهِدِ
آلَيتُ لا أعبُدُ غَيرَ الواحِ-دِ
راه مجاهد خستگىناپذیر را باز کنید
سوگند خوردهام که جز خداى یکتا را نپرستم.
پس سواران پراکنده شدند و به او گفتند: اى پسر ابو طالب! با ما کارى نداشته باش.فرمود: فَإِنّی مُنطَلِقٌ إلَى ابنِ عَمّی رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بِيَثرِبَ، فَمَن سَرَّهُ أن افرِيَ لَحمَهُ واُریقَ دَمَهُ فَليَتَعَقَّبنی أو فَليَدنُ مِنّی!
«من به سوى پسر عمویم پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در یثرب مىروم. پس هر کس خوش دارد که گوشتش را بشکافم و خونش را بریزم، مرا تعقیب کند و یا به من نزدیک شود!»
سپس علیّ (علیه السلام) به ایمن و ابو واقد رو کرد و فرمود: «مرکبها را آماده کنید!» سپس، چیره و پیروز، حرکت کرد تا بر کوه ضجنان فرود آمد و یک شبانه روز
در آنجا توقّف کرد و چند مؤمن ناتوان و از جمله امّ ایمن، کنیز آزاد شدۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او ملحق شدند.
علىّ (علیه السلام) و فاطمهها آن شب، ایستاده و نشسته و خوابیده، گاه به نماز و گاه به ذکر پرداختند و پیوسته چنین بودند تا سپیده دمید.
علیّ (علیه السلام) با آنان نماز صبح را خواند و در راه خدا منزلها را یک به یک پیمود، بىآنکه در ذکر خدا سستى کند و فاطمهها و بقیّۀ همراهانش نیز چنین بودند تا به مدینه رسیدند.
و چون خبر آمدن علىّ (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، فرمود: اُدعوا لی عَلِيّاً. «على را برایم فرا بخوانید.»
عرض شد: اى پیامبر خدا! نمىتواند راه برود.
پس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدش آمد و چون او را دید، در گردنش آویخت و از دیدن ورم پاهایش که خون از آنها چکّه مىکرد، دلش سوخت و گریست. پس آب دهانش را در دست خود انداخت و پاهاى علىّ (علیه السلام) را مسح کرد و براى سلامتیاش دعاء کرد.علىّ (علیه السلام) تا زمان شهادتش از پاهایش ناراحتى ندید.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 250
1) تاریخ دمشق: ج 42 ص 68 ح 8416، اسد الغابة: ج 4 ص 92 نحوه وفیه من «وخلّفه النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم)»؛ المناقب للکوفی: ج 1 ص 364 ح 292، إعلام الورى: ج 1 ص 374، بحار الأنوار: ج 19 ص 84 ح 35.
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم): إنَّ اللّهَ أمَرَنی أن اُزَوِّجَ فاطِمَةَ مِن عَلِيٍّ.(1)
خداوند به من فرمان داد تا فاطمه را به ازدواج علىّ در آورم.
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم): إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثلُكُم أتَزَوَّجُ فیكُم واُزَوِّجُكُم؛ إلّا فاطِمَةَ فَإِنَّ تَزویجَها نَزَلَ مِنَ السَّماءِ.(2)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 128
من هم انسانى مانند شما هستم، از شما زن مىگیرم و به شما زن مىدهم؛ مگر فاطمه را که ازدواجش از آسمان نازل شده است.
جناب جابر بن عبدالله انصاری رضوان الله تعالی علیه گوید: چون شب زفاف شد، استر خاکسترى رنگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را برایش آوردند و بر رویش روپوشى ازمخمل انداختند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: «سوار شو» و به سلمان فرمان داد که زمام آن را بکشد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خود آن را به جلو مىراند.
در حالى که در میان راه بودند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صداى فرو افتادن چیزى را شنید و ناگاه با جبرئیل ((علیه السلام)) و هفتاد هزار فرشتۀ همراهش، و میکائیل ((علیه السلام)) و هفتاد هزار فرشتۀ همراهش روبهرو شد.
1) المعجم الکبیر: ج 10 ص 156 ح 10305 عن عبد اللّه بن مسعود، ذخائر العقبى: ص 70 عن أنس؛ المناقب لابن شهر آشوب: ج 3 ص 350 عن الإمام الرضا علیه السلام عنه صلى الله علیه و آله وعن عبد اللّه بن مسعود وعن أنس بن مالک.
2) الکافی: ج 5 ص 568 ح 54 عن أبان بن تغلب عن الإمام الباقر (علیه السلام)، کتاب من لا یحضره الفقیه: ج 3 ص 393 ح 4382، مکارم الأخلاق: ج 1 ص 445 ح 1528.
فَقالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم): ما أهبَطَكُم إلَى الأَرضِ؟!
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «چه چیز شما را به زمین کشانده است؟»
قالوا: جِئنا نَزُفُّ فاطِمَةَ ((سلام الله علیها)) إلى زَوجِها.
گفتند: آمدهایم تا فاطمه ((سلام الله علیها)) را به خانه همسرش ببریم.
وكَبَّرَ جَبرَئیلُ ((علیه السلام))، وكَبَّرَ میکائیلُ ((علیه السلام))، وكَبَّرَتِ المَلائِكَةُ، وكَبَّرَ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله و سلم). فَوُضِعَ التَّكبیرُ عَلَى العَرائِسِ مِن تِلكَ اللَّيلَةِ.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 141
و جبرئیل ((علیه السلام))، تکبیر گفت و میکائیل ((علیه السلام))، تکبیر گفت و فرشتگان، تکبیر گفتند و حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) تکبیر گفت. پس، از همان شب، تکبیر گفتن در عروسىها رسم شد.
امیر المؤمنین (علیه السلام)، نُه سال با حضرت فاطمه (سلام الله علیها) زیست و در حیات او، همسر دیگرى اختیار نکرد؛ امّا پس از شهادت آن حضرت (سلام الله علیها)، چند همسر برگزید که عبارتاند از: (2):
1) کتاب من لا یحضره الفقیه: ج 3 ص 401 ح 4402، الأمالی للطوسی علیه الرحمة: ص 258 ح 464، مکارم الأخلاق: ج 1 ص 452 ح 1547، کشف الغمّة: ج 1 ص 369 نحوه؛ تاریخ دمشق: ج 42 ص 127 ح 8498 وراجع روضة الواعظین: ص 163.
2) برای اطّلاع بیشتر از اسماء همسران امام (علیه السلام) رجوع به: الطبقات الکبرى: ج 3 ص 19، أنساب الأشراف: ج 2 ص 411 417، مروج الذهب: ج 2 ص 73، المعارف لابن قتیبة: ص 210 و 211، تاریخ الطبری: ج 5 ص 153 155، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 440 و 441، صفة الصفوة: ج 1 ص 130 و 131، البدایة والنهایة: ج 7 ص 332؛ الإرشاد: ج 1 ص 354، تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 213، العمدة: ص 30، تاج الموالید: ص 94 و 95، تاریخ موالید الأئمّة (علیهم السلام): ص 170 و 171.
اُمامَةُ بِنتُ أبِي العاصِ.
أسماءُ بِنتُ عُمَيسٍ.
فاطِمَةُ اُمُّ البَنینَ.
اُمُّ سَعیدٍ بِنتُ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِيِّ.
خَوَلَةُ بِنتُ جَعفَرِ بنِ قَيسٍ.
الصَّهباءُ بِنتُ رَبیعَةَ.
لَيلَى بِنتُ مَسعودٍ.
مُحَيّاةُ بِنتُ إمرِئِ القَيسِ.(1)
عمر، وى را نشناخت. پس مردى به عمر گفت: این کسى است که در جاهلیّت، قبیلهی بکر بن وائل را غارت کرده است.
عمر گفت: چه مىخواهى؟ گفت: مىخواهم مسلمان شوم. عمر، اسلام را بر او عرضه کرد و او هم پذیرفت. سپس برایش نیزهاى خواست و پرچمى بر آن به نشانهی فرمانروایىاش بر مسلمانان قوم قضاعه آویخت.
پیرمرد باز گشت و پرچم، بالاى سرش در اهتزاز بود. تا آن زمان ندیده بودم مردى نماز نخوانده، بر گروهى از مسلمانان، امیر شود.
علىّ (علیه السلام) و پسرانش برخاستند و رفتند تا به او رسیدند. پس [علىّ (علیه السلام)] به او گفت: من علىّ بن ابى طالب، پسر عموى پیامبر خدایم و این دو، پسران من از دختر پیامبر خدایند و ما دوست داریم داماد تو شویم.
امرء القیس گفت: اى علىّ! مُحَيّاة دختر امرء القیس را به ازدواج تو درآوردم؛ و اى حسن! سَلمَى دختر امرء القیس را به ازدواج تو درآوردم؛ و اى حسین! رَباب دختر امرء القیس را به ازدواج تو درآوردم. (الإصابة: ج 1 ص 355 الرقم 487)
1) عبد الجبّار بن منظور از عَوف بن خارجه چنین نقل مىکند: من هنگام خلافت عمر در نزد او بودم که [پیر]مردى درویش از میان مردم به سمت عمر عبور مىکرد تا به جلوى او رسید. پس به تحیّت خلافت، تحیّتش گفت. عمر پرسید: تو کیستى؟ گفت: مردى نصرانىام. من امرء القیس پسر عدىّ کلبىام.
و افزون بر ایشان، امیر المؤمنین (علیه السلام) هفده کنیز هم داشت که برخى براى حضرت، فرزند آوردند.
همسران امام (علیه السلام) در هنگام شهادتش: اُمامة، امّ البنین، اسماء بنت عمیس و لَيلَى بنت مسعود بودند. (1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 144
چون امیر المؤمنین (علیه السلام) در محراب ضربت خورد، بیم آن داشت که معاویه با اُمامه ازدواج کند. پس، از مُغِيرة بن نَوفَل بن حارث بن عبد المطّلب خواست که پس از وى با اُمامه ازدواج کند و چون امیر المؤمنین (علیه السلام) شهید شد و عدّۀ(2)اُمامه سر آمد، مغیره با او ازدواج کرد که برایش یحیى را به دنیا آورد و کنیۀ مغیره، ابو یحیى شد. پس اُمامه در خانۀ مغیره در گذشت.(1)
امیر المؤمنین (علیه السلام) دارای 34 فرزند بودند:
حضرت امام حسن (علیه السلام)
حضرت امام حسین (علیه السلام)
حضرت زینب (سلام الله علیها)
حضرت امّ کلثوم (سلام الله علیها)
حضرت مُحَسَّن(2)
گفتنى است، سین در حالت غیر مشدّد، مکسور خوانده شده (به صورت: محسِن)؛ ولى در حالت مشدّد، به حرکت آن تصریح نشده است که با توجّه به کاربرد آن در قافیهی اشعار کهن و نامهاى مشابه در فرهنگ اسلامى، مفتوح بودن آن، صحیحتر به نظر مىرسد.
(علیه السلام) (که مادر این پنج قدّیس (علیهم السلام)، حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) است و مُحَسَّن، آخرین فرزند ایشان در بطن مادر بود که در جریان هجوم غاصبان خلافت به خانۀ وحى، شهید شد.)6. حضرت ابوالفضل العبّاس (علیه السلام)حضرت عثمان
حضرت جعفر (که مادر این چهار بزرگوار (علیهم السلام)، حضرت امّ البنین (سلام الله علیها) دختر حزام بود و همۀ آنها همراه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء به شهادت رسیدند.)
محمّد بن حنفیّه (که مادرش خوله دختر جعفر بن قیس بود)؛
حضرت ابو بکر(1)(که مادرش لَيلَى بود که احتمالاً همان دختر مسعود دارمى است. او همراه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شد.)
حضرت عبیداللّه (که مادرش لیلى بود. او نیز با امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شد.)
حضرت محمّد اصغر (که مادرش، امّ ولد(2)بود.(3)او نیز همراه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شد.)
یحیى (که مادرش اسماء بنت عمیس بود و در حیات امیر المؤمنین (علیه السلام) در گذشت.)
عون (که مادرش اسماء بنت عمیس بود.)16. محمّد اوسط (که مادرش اُمامه بود.)
عمر (که مادرش امّ حبیب، صهباى تغلبى نام داشت.)
حضرت رقیّه (که مادرش امّ حبیب، صهباى تغلبى نام داشت. او همسر حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) بود و از وى سه فرزند داشت که از میان آنان، عبد اللّه در کربلاء شهید شد.)
حضرت امّ حسن(1)(که مادرش امّ سعید بود و ابتدا همسر جعدة بن هبیرة - خواهرزادۀ امام (علیه السلام) - بود و سپس به ازدواج جعفر بن عقیل درآمد و چون جعفر (علیه السلام) در واقعۀ کربلاء شهید شد، او در زمرۀ اسیران کربلاء در آمد.)
حضرت امّ هانى (که عبد اللّه اکبر - پسر عقیل - با او ازدواج کرد. عبد اللّه و پسرش محمّد (علیهما السلام)، همراه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شدند.)
حضرت فاطمه (محمّد بن ابى سعید بن عقیل (علیه السلام) که همراه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شد، با او ازدواج کرد.)
زینب صغری (که محمّد بن عقیل با او ازدواج کرد.)
میمونه (که عبد اللّه بن عقیل با او ازدواج کرد.)
نفیسه (که عبد اللّه بن عقیل با او ازدواج کرد.)(2)
خدیجه (که عبد الرحمان بن عقیل با او ازدواج کرد.)
اُمامه (که صَلت بن عبد اللّه بن نَوفَل بن حارث بن عبد المطّلب با او ازدواج کرد و در حیات امام (علیه السلام) در گذشت.)
رَملَۀ کبری (که مادرش امّ سعید بود و به همسرى عبد اللّه بن ابى سفیان پسر حارث بن عبد المطّلب در آمد.)
جُمانه(1)(که در زمان حیات امام (علیه السلام) در گذشت.)
امّ سلمه
رقیّۀ صغری
امّ کلثوم صغری(2)
رَملَۀ صغری
امّ كِرام
امّ جعفر.(3)
پسران امیر المؤمنین (علیه السلام) که از ایشان نسلى نماند:
حضرت مُحَسَّن (علیه السلام) که در بطن مادر (سلام الله علیها) شهید شد.
و حضرت محمّد اصغر (علیه السلام) که در کربلاء شهید شد.
و حضرت عبّاس اصغر (علیه السلام) که گفته مىشود در کربلاء شهید شد.
و حضرت عثمان اکبر (علیه السلام) که در کربلاء شهید شد.
و حضرت جعفر اکبر (علیه السلام) که در کربلاء شهید شد.
و حضرت عبد اللّه اکبر (علیه السلام) - که کنیهاش ابو محمّد بود - در کربلاء شهید شد.
و حضرت عبید اللّه (علیه السلام) - که کنیهاش ابو علىّ بود- گفته مىشود در کربلاء شهید شد.
و حضرت ابو بکر عتیق (علیه السلام) که گفته مىشود در کربلاء شهید شد.
و عمر اصغر و عثمان اصغر و جعفر اصغر و عبد اللّه اصغر و عبد الرحمن و حمزه و عون که در گذشتند.
و یحیى که کنیهاش ابو الحسن بود و در کودکى و در حیات پدرش امیر المؤمنین (علیه السلام) در گذشت.
[پس 9 پسر امیر المؤمنین (علیهم السلام) در کربلاء شهید شدند!](1)
قال الإمام زین العابدین (علیه السلام): رَحِمَ اللّهُ العَبّاسَ يَعنِي ابنَ عَلِيٍّ فَلَقَد آثَرَ و أبلى و فَدى أخاهُ بِنَفسِهِ حَتّى قُطِعَت يَداهُ؛
خداوند، عبّاس را رحمت کناد! به راستی، ایثار کرد و امتحان داد و جان خود را فداى برادرش کرد تا آن که هر دو دستش قطع شد؛
فَأَبدَلَهُ اللّهُ بِهِما جَناحَينِ يَطیرُ بِهِما مَعَ المَلائِكَةِ فِي الجَنَّةِ كَما جَعَلَ لِجَعفَرِ بنِ أبی طالِبٍ.
پس خداوند، به جاى آن دو، دو بال برایش قرار داد که با آن، همراه فرشتگان در بهشت پرواز مىکند، همانگونه که براى جعفر بن ابى طالب قرار داد
1) دانش نامه جلد: 1، صفحه: 167
و إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى لَمَنزِلَةً يَغبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهَداءِ يَومَ القِيامَةِ.(1)
و به راستی، براى عبّاس، نزد خداى تبارک و تعالى، منزلتى هست که همۀ شهداء در روز قیامت به آن، غبطه میخورند.
قال الإمام الصادق (علیه السلام): کانَ عَمُّنَا العَبّاسُ نافِذَ البَصیرَةِ، صُلبَ الإِيمانِ، جاهَدَ مَعَ أبی عَبدِ اللّهِ ((علیه السلام))، و أبلى بَلاءً حَسَناً، ومَضى شَهیداً.(2)
عمویمان عبّاس، تیزبین بود و ایمانى استوار داشت. در کنار ابا عبد اللّه ((علیه السلام)) جهاد کرد و امتحانى نیکو داد و به شهادت رسید.
حضرت عبّاس بن علىّ (علیهما السلام) ، خطاب به برادرانش عبد اللّه و جعفر و عثمان، پسران علىّ (علیهم السلام) - که مادر همهشان امّ البنین عامرى از آل وحید بود - فرمود:
تَقَدَّموا، بِنَفسی أنتُم! فَحاموا عَن سَيِّدِكُم حَتّى تَموتوا دونَهُ.(3)
پیش بروید جانم به فدایتان! و از سرورتان حمایت کنید تا در رکاب او جان دهید.
قالَ العَبّاسُ (علیه السلام) لِأَخیهِ مِن أبیهِ و اُمِّهِ عَبدِ اللّهِ بنِ عَلِيٍّ (علیهما السلام): تَقَدَّم بَينَ يَدَيَّ حَتّى أراكَ و أحتَسِبَكَ.(4)
حضرت عبّاس (علیه السلام) به برادر تنىاش عبد اللّه بن علىّ (علیهما السلام) گفت: تو از من جلو بیفت تا [شهادت] تو را ببینم و اجر [صبرِ بر شهادت برادر] ببرم.
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): لَمّا کانَ اللَّيلَةُ الَّتی أمَرَنی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أن أبیتَ عَلى فِراشِهِ وخَرَجَ مِن مَكَّةَ مُهاجِراً، انطَلَقَ بی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) إلَى الأَصنامِ.
همان شبى که پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمان داد که در بسترش بخوابم و از مکّه هجرت کرد، مرا با خود، نزد بتها برد.
فَقالَ: اِجلِس. فَجَلَستُ إلى جَنبِ الكَعبَةِ، ثُمَّ صَعِدَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) عَلى مَنكِبی ثُمَّ قالَ: انهَض. فَنَهَضتُ بِهِ فَلَمّا رَأى ضَعفی تَحتَهُ قالَ: اجلِس، فَجَلَستُ فَأَنزَلتُهُ عَنّی.
و فرمود: «بنشین.» پس من کنار کعبه نشستم. سپس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) از شانههاى من بالا رفت و فرمود: «برخیز.» من او را بلند کردم و چون ضعفم را در زیر [سنگینى] خود دید، فرمود: «بنشین.» من نشستم و او را پایین آوردم.
وجَلَسَ لی رَسولُ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، ثُمَّ قال لی: یا عَلِيُّ! اصعَد عَلى مَنكِبی فَصَعِدتُ عَلى مَنكِبَيهِ، ثُمَّ نَهَضَ بی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وخُيِّلَ إلَيَّ أنّی لَو شِئتُ نِلتُ السَّماءَ!
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) براى من نشست و به من فرمود: «اى علىّ! تو از شانههاى من بالا برو.» و من هم بالا رفتم. سپس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا بلند کرد و چنان پنداشتم که اگر بخواهم، به آسمان دست مىیابم!
و صَعِدتُ إلَى الكَعبَةِ وتَنَحّى رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَأَلقَيتُ صَنَمَهُمُ الأَكبَرَ، وکانَ مِن نُحاسٍ مُوَتَّداً بِأَوتادٍ مِن حَدیدٍ إلَى الأَرضِ.
روى کعبه رفتم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) کنار رفت تا من، بت بزرگ آنان (قریش) را که از مس بود و با میخهاى آهنین به سقف کعبه محکم شده بود، بیندازم.فَقالَ لی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): عالِجهُ فَعالَجتُ فَما زِلتُ اعالِجُهُ ويَقولُ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): إیهِ! إیهِ!
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمود: «چارهاى برایش بیندیش.» و من دست به کار شدم و در کار آن بودم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مىفرمود: «دوباره! دوباره!»
فَلَم أزَل اعالِجُهُ حَتَّى استَمكَنتُ مِنهُ فَقالَ: دُقَّهُ! فَدَقَقتُهُ فَكَسَّرتُهُ ونَزَلتُ.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 218
من پیوسته در کار آن بودم تا موفّق شدم. پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «آن را در هم بکوب!» و من آن را در هم کوبیده، شکستم و پایین آمدم.
نقل دیگر:
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): انطَلَقَ بی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) حَتّى أتى بِيَ الكَعبَةَ، فَقال لی: اجلِس، فَجَلَستُ إلى جَنبِ الكَعبَةِ فَصَعِدَ رَسولُاللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بِمَنكِبی، ثُمَّ قالَ لی: انهَض، فَنَهَضتُ، فَلَمّا رَأى ضَعفی تَحتَهُ قالَ لی: اجلِس، فَنَزَلتُ وجَلَستُ.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا با خود برد تا به کعبه رساند و به من فرمود: «بنشین!» من کنار کعبه نشستم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) از شانههاى من بالا رفت و به من فرمود: «برخیز!» برخاستم و چون ضعفم را در زیر [سنگینى] خود دید فرمود: «بنشین!» پس پایین آمدم و نشستم.
1) المستدرک على الصحیحین: ج 3 ص 6 ح 4265، تاریخبغداد: ج 13 ص 302 ح 7282 کلاهما عن أبی مریم وفیه من «انطلق بی...».
ثُمَّ قال لی: یا عَلِيُّ! اصعَد عَلى مَنكِبی، فَصَعِدتُ عَلى مَنكِبَيهِ ثِمَّ نَهَضَ بی رَسولُاللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَلَمّا نَهَضَ بی خُيِّلَ إلَيَّ لَو شِئتُ نِلتُ افُقَ السَّماءِ!سپس به من فرمود: «اى علىّ! از شانههاى من بالا برو.» من از شانههاى ایشان بالا رفتم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا بلند کرد. چون مرا بالا برد، چنان پنداشتم که اگر بخواهم، به کرانۀ آسمان دست مىیابم!
فَصَعِدتُ فَوقَ الكَعبَةِ و تَنَحّى رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ لی: ألقِ صَنَمَهُمُ الأَكبَرَ صَنَمَ قُرَيشٍ وکانَ مِن نُحاسٍ مُوَتَّداً بِأَوتادٍ مِن حَدیدٍ إلَى الأَرضِ.
پس بر بالاى کعبه رفتم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) کنار رفت و به من فرمود: «بت بزرگ آنان (بت قریش) را بینداز.» آن بت از مس بود و با میخهاى آهنین به سقف کعبه محکم شده بود.
فَقالَ لی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): عالِجهُ ورَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) يَقولُ لی: إیهِ! إیهِ! «جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً»(1)
پس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمود: «چارهاى برایش بیندیش.» و پیوسته به من میفرمود: «زود باش! زود باش! "حقّ آمد و باطل رفت که باطل، رفتنى است."»
فَلَم أزَل اعالِجُهُ حَتَّى استَمكَنتُ مِنهُ، فَقالَ: اقذِفهُ، فَقَذَفتُهُ فَتَكَسَّرَ، و تَرَدَّيتُ مِن فَوقِ الكَعبَةِ.
من پیوسته در کار آن بودم تا موفّق شدم. پس فرمود: «پرتابش کن!» من بت را پرتاب کردم و شکست، و از بالاى کعبه به پایین پریدم.
فَانطَلَقتُ أنَا وَالنَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) نَسعى و خَشینا أن يَرانا أحَدٌ مِن قُرَيشٍ وغَيرِهِم.
1) سورهی مبارکهی إسراء، آیهی شریفهی 81
پس با پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به سرعت باز گشتیم و بیم آن داشتیم که کسى از قریش یا غیر آنان، ما را ببیند.فَما صَعِدَ بِهِ حَتَّى السّاعَةِ.(1)
و [آن بت]، دیگر بالاى کعبه نرفت.
قال امیر المؤمنین (علیه السلام) - لِأَبی بَكرٍ -: أنشُدُكَ بِاللّهِ، أنتَ الَّذی حَمَلَكَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) عَلى كَتِفَيهِ فی طَرحِ صَنَمِ الكَعبَةِ وكَسرِهِ حَتّى لَو شاءَ أن يَنالَ افُقَ السَّماءِ لَنالَها أم أنَا؟
امیر المؤمنین (علیه السلام) - خطاب به ابو بکر -: «به خدا سوگندت مىدهم، آن که پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) او را براى انداختن و شکستن بت کعبه بر دوشش گرفت تا آنجا که اگر مىخواست به کرانۀ آسمان دست یابد، دست مىیافت، تو بودى یا من؟»
قالَ: بَل أنتَ.(2)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 220
1) المستدرک على الصحیحین: ج 2 ص 398 ح 3387، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 183 ح 644، خصائص أمیر المؤمنین (علیه السلام) للنسائی: ص 225 ح 122، تهذیب الآثار (مسند علیّ بن أبی طالب): ص 237 ح 32 و 33، مسند أبی يعلى: ج 1 ص 180 ح 287 وزاد فی آخرهما «فلم یرفع علیها بعد»، المناقب للخوارزمی: ص 123 ح 139، المناقب لابن المغازلی: ص 429 ح 5؛ المناقب للکوفی: ج 2 ص 606 ح 1105.
2) الخصال: ص 552 ح 30 عن أبی سعید الورّاق، الاحتجاج: ج 1 ص 311 ح 53 کلاهما عن الإمام الصادق عن أبیه عن جدّه (علیهم السلام).
ابو بکر گفت: بلکه تو بودى.
تحقیق و بررسی:
نقلهاى این حادثه بس فراوان است. به گفتۀ علّامۀ عالىقدر، عبد الحسین امینى رضوان الله تعالی علیه(1)پیشوایان حدیث و تاریخ، آن را گزارش کردهاند، بىآن که در سندهاى آن خدشه کنند و در نقل آن، تردید روا دارند.
آنچه اندکى کاوش مىخواهد و نیازمند تحقیق و تفحّص و روشنسازى است، زمان وقوع حادثه است.
گردآورى و دستهبندى انبوه نقلها و گزارشهاى بسیار فراوان در این زمینه، نشاندهندۀ آن است که نقلها چهار گونهاند:
برخى گزارشها که بسیار فراواناند، بدون تصریح بر زمان وقوع حادثه، در پایان نقل آوردهاند که علىّ (علیه السلام) فرمود که یکى از بتها را پرتاب کردم که مانند شیشه خرد شد. سپس فرود آمدم و من و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در صدد پنهان شدن بودیم تا کسی ما را نبیند.(2)
گزارش دیگر، گویاى این است که حادثه در شب هجرت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از مکّه انجام گرفته است.(3)
سه دستۀ اوّل گزارشها نشانمىدهد کهحادثه باید قبل از هجرت و در اوج خفقان و اختناق مشرکان اتّفاق افتاده باشد و گمان قوى نیز همین را تأیید مىکند، اگر چه بعید نمىنماید که حادثه دو بار اتّفاق افتاده باشد؛ یعنى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و علیّ (علیه السلام) در آن هنگامۀ هول و هراس و در فضاى تاریک قبل از هجرت، اینحرکت بزرگ و شرکزدا را انجام دادند و طبیعى مىنماید که مشرکان که مکّه، مسجد الحرام و کعبه را در اختیار داشتند، دگربار، بتها را بر جاى نهاده و کعبه را آلوده کرده باشند و آنگاه در فتح مکّه، براى آخرین بار، این حرکت عظیم تکرار شده باشد.
برخى از محدّثان و عالمان، این تعدّد را احتمال دادهاند.(3)
هنگامى که یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه هجرت کردند، خانهای نداشتند و در مسجد مىخوابیدند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنان فرمود: لا تَبیتوا فِي المَسجِدِ فَتَحتَلِموا.
«در مسجد نخوابید که محتلم مىشوید».
سپس آنان در اطراف مسجد، خانههایى درست کردند و درِ آنها را به مسجد، باز کردند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مُعاذ بن جبل را نزد آنان فرستاد.وى ابو بکر را صدا کرد و گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به تو فرمان مىدهد که از مسجد خارج شوى.
گفت: سَمعاً و طاعَةً. و درِ خانهاش را بست و از مسجد خارج شد.
آنگاه، نزد عمر فرستاد و گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به تو فرمان مىدهد که درِ خانهات را که به مسجد باز مىشود، ببندى و از آن خارج شوى.
گفت: سَمعاً و طاعَةً لِلّهِ و لِرَسولِهِ، غَيرَ أنّی أرغَبُ إلَى اللّهِ فی خَوخَةٍ فی المَسجِدِ.
چشم؛ در طاعت خدا و پیامبر خدایم، جز این که به خاطر شوق به خدا، علاقهمندم روزنهاى به طرف مسجد داشته باشم.
و مُعاذ، خواست عمر را به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رساند.
آنگاه نزد عثمان که رُقَيّه (دختر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) همسر وى بود، فرستاد.
عثمان گفت: سَمعاً و طاعَةً. و درِ خانهاش را بست و از مسجد خارج شد.
آنگاه، نزد حمزه فرستاد و حمزه، درِ خانهاش را بست و گفت: سَمعاً و طاعَةً لِلّهِ و لِرَسولِهِ. چشم؛ در طاعت خدا و پیامبر خدایم.
علىّ (علیه السلام) در این خصوص، دو دل بود. نمىدانست که آیا او از جمله کسانى است که مىمانَد و یا از کسانى که باید خارج شود و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در بین خانههایش در مسجد، خانهاى براى او ساخته بود.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: اُسكُن طاهِراً مُطَهَّراً.
«تو، طاهر و مطهّر، در اینجا سکونت کن».
فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام)، به گوش حمزه رسید و عرضه داشت:
یا مُحَمَّدُ! تُخرِجُنا وتُمسِكُ غِلمانَ بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ؟
اى محمّد! ما را بیرون مىکنى و نوجوانان بنى عبد المطّلب را ساکن مىکنى؟پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: لا؛ لَو کانَ الأَمرُ لی ما جَعَلتُ مِن دونِكُم مِن أحَدٍ، وَاللّهِ ما أعطاهُ إیّاهُ إلَا اللّهُ، وإنَّكَ لَعَلى خَيرٍ مِنَ اللّهِ ورَسولِهِ، أبشِر.
«نه؛ اگر اختیار به دست من بود، غیر از شما کسى را ساکن نمىکردم. به خدا سوگند، جز خداوند، کسى این حقّ را به او نبخشیده است و تو در نظر خدا و پیامبرش بر [راه] خیر هستى و من تو را بشارت مىدهم».
پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به وى بشارت [شهادت] داد و او در جنگ احد، به شهادت رسید.
گروهى در این خصوص به علىّ (علیه السلام) گوشه زدند و در دلهایشان به وى حسادت ورزیدند و برترى علىّ (علیه السلام) بر آنان و غیر آنان (از یاران پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) روشن شد.
این امر به گوش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید. به سخنرانى ایستاد و فرمود:
إنَّ رِجالاً يَجِدونَ فی أنفُسِهِم فی أنّی أسكَنتُ عَلِيّا فِي المَسجِدِ!
بعضى از مردم، در دل خود، احساس ناراحتى مىکنند که من، علىّ را در مسجد اسکان دادهام!
وَ اللّهِ ما أخرَجتُهُم، و لا أسكَنتُهُ؛
به خدا سوگند، آنان را من بیرون نکردم و علىّ را من اسکان ندادم؛
إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ أوحى إلى موسى و أخیهِ: «أَنْ تَبَوَّءٰا لِقَوْمِكُمٰا بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَ أَقِيمُوا الصَّلاٰةَ»(1)،خداوند به موسى و برادرش وحى کرد: «که شما براى قوم خود در مصر، خانههایى ترتیب دهید و سراهایتان را روبهروى هم قرار دهید و نماز را برپا دارید».
و أمَرَ موسى أن لا يَسكُنَ مَسجِدَهُ، ولا يَنكِحَ فیهِ، ولا يَدخُلَهُ إلّا هارونُ وذُرِّيَّتُهُ؛
و به موسى دستور داد که در مسجدش هیچ کس سکونت نکند، و با همسر تماس نگیرد، و داخل آن نشود جز هارون و فرزندانش؛
و إنَّ عَلِيّا مِنّی بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى، وهُوَ أخی دونَ أهلی،
و به راستی علىّ نسبت به من، چون هارون نسبت به موسى است و او - نه کس دیگرى از خاندانم - برادر من است،
و لا يَحِلُّ مَسجدی لِأَحَدٍ يَنكِحَ فیهِ النِّساءَ إلّا عَلِيٌّ و ذُرِّيَّتُهُ؛ فَمَن ساءَهُ فَهاهُنا! (و أومَأَ بِيَدِهِ نَحوَ الشّامِ)(2)
و در مسجد من، هیچ کس جز علىّ و فرزندانش حقّ تماس با همسر ندارند؛ و هر که ناخوش دارد به آن جا (با دست مبارکش به سوى شام، اشاره کرد) برود!
سیوطىدر کتاب شدّ الأثواب فىسدّ الأبواب گفتهاست: با این احادیث صحیح - بلکه متواتر - ثابت شده که پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) از گشودن درى که از مسجد بگذرد، منع کرده است، و در این خصوص، به هیچ کس ... جز علىّ ((علیه السلام)) اجازه نداده است.(1)
دانشنامهی امیر المومنین (علیه السلام) جلد: 10، صفحه: 405
علیّ (علیه السلام) پیش از رویارویى با دشمن، و در مرحلۀ حسّاس کسب اطّلاعات، براى دست یافتن به چند و چون نیروى دشمن، همراه برخى صحابیان به مأموریّت رفت که موفّقیتى کارآمد داشت.
علیّ (علیه السلام) در نامهاى به معاویه یادآورى کرده است:
فَأَنَا أبو حَسَنٍ؛ قاتِلُ جَدِّكَ و أخیكَ وخالِكَ شَدخاً يَومَ بَدرٍ!
من پدر حسنم؛ کشندۀ جدّ و برادر و دایىات که در نبرد بدر، سرشان را شکافتم!
وذلِكَ السَّيفُ مَعِي، وبِذلِكَ القَلبِ ألقى عَدُوّی.(1)
و آن شمشیر را با خود دارم و با همان دل با دشمنم رویارو مىشوم.
سعید بن عاص مىگوید: امّا عثمان در جایى نشست که دوست داشت؛ ولى من به کنارۀ جمعیّت خزیدم. پس عمر به من نگریست و گفت: چه شده است؟ از من چیزى به دل دارى؟ آیا مىپندارى که من پدرت را کشتم؟ به خدا سوگند، دوست داشتم که من کشندهاش بودم و اگر او را کشته بودم، از کشتن کافر، پوزش نمىخواستم؛ امّا من در جنگ بدر بر او گذشتم و دیدم که همچون گاوى که با شاخش زمین را شخم مىزند، در پى درگیرى است و دهانش چون قورباغه کف کرده است. چون چنین دیدم، از او ترسیدم و کناره گرفتم. به من
1) نهج البلاغة: الکتاب 10 وراجع الکتاب 64.
گفت: کجا اى پسر خطّاب؟ و علىّ، آهنگ او کرد و به وى دست یافت و به خدا سوگند، از جایم دور نشده بودم که علىّ او را کشت.
سعید بن عاص مىگوید: علىّ ((علیه السلام)) در مجلس، حاضر بود و فرمود:
اللّهُمَّ غَفراً! ذَهَبَ الشِّركُ بِما فیهِ، ومَحَا الإِسلامُ ما تَقَدَّمَ، فَمالَكَ تُهَيِّجُ النّاسَ!؟
خدایا، ببخشای! شرک با آنچه در آن بود، رفت و اسلام، گذشته را محو کرد. پس تو را چه شده که مردم را تهییج مىکنى!؟عمر، [از مجادله] دست کشید. سعید گفت: آگاه باش که من خشنود نمىشدم که قاتل پدرم جز پسر عموى او، علىّ بن ابى طالب ((علیه السلام)) باشد.(1)
مردى از بنى کنانه به نزد معاویه بن ابى سفیان رفت. معاویه به او گفت: آیا در بدر، حضور داشتى؟
گفت: آرى.
... گفت: آنچه دیدهاى برایم وصف کن.
قال: رَأَيتُ فی سَرَعانِ النّاسِ عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ؛ غُلاما شابّا لَيثا عَبقَرِيّاً يَفرِي الفَرِيَّ، لا يُثبِتُ لَهُ أحَدٌ إلّا قَتَلَهُ، ولا يَضرِبُ شَيئا إلّا هَتَكَهُ، لَم أرَ مِنَ النّاسِ أحَداً قَطُّ أنفَقَ مِنهُ، يَحمِلُ حَملَةً، ويَلتَفِتُ التِفاتَةً كَأَنَّهُ ثَعلَبٌ رَوّاغٌ، وكَأَنَّ لَهُ عَينَينِ فی قَفاهُ، وكَأَنَّ وُثوبَهُ وُثوبُ وَحشٍ!(2)
گفت: پیشتر از همه، علىّ بن ابى طالب را دیدم؛ جوانى نو رسیده و شیرى هوشیار. حساب شده [لشکر را] مىشکافت و جلو مىرفت. کسى در برابرش نمىایستاد، مگر آن که او را مىکشت، و بر هیچ چیز ضربه نمىزد، مگر اینکه آن را مىدَرید. هیچکس را از او شکافندهتر در صفّ دشمن ندیدم. حمله مىبرد و چپ و راست را هم به دقّت مىپایید و گویى دو چشم در پشت داشت و جهیدنش چون آهوان صحرا بود!
إنَّ الكُفّارَ کانوا يُسَمّونَهُ «المَوتَ الأَحمَرَ»! سَمَّوهُ يَومَ بَدرٍ لِعِظَمِ بَلائِهِ ونِكايَتِهِ!(1)(2)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 276
کافران، علىّ (علیه السلام) را «مرگ سرخ» مىنامیدند! این نام را در جنگ بدر به او دادند، به دلیل بزرگى ضربهها و جراحاتى که بر آنان وارد ساخت!
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ بدر فرمود: هذا رِضوانُ؛ مَلَكٌ مِن مَلائِكَةِ اللّهِ يُنادی: لا سَيفَ إلّا ذُو الفَقارِ، و لا فَتى إلّا عَلِيٌّ.(1)
«این، رضوان، فرشتهاى از فرشتگان خداست که ندا مىدهد: "شمشیرى جز ذوالفقار، و جوانمردى جز علىّ نیست."»
چون شب بدر شد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
مَن يَستَقی لَنا مِنَ الماءِ؟
«چه کسى براى ما آب مىآورد؟»
پس مردم، پا پس کشیدند؛ ولى علیّ (علیه السلام) برخاست و مشکى به زیر بغل گرفت، به چاه ژرف و تاریکى در آمد و از آن، پایین رفت.
پس خداوند عزّتمند و صاحبجلال به جبرئیل و میکائیل و اسرافیل (علیهم السلام) وحى کرد که براى یارى محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و گروهش آماده شوید. پس، از آسمان، فرود
1) المناقب للخوارزمی: ص 167 ح 200 عن سلیمان بن بلال عن الإمام الصادق (علیه السلام)، کفایة الطالب: ص 280 عن سلیمان بن بلال عن الإمام الصادق عن أبیه عن جدّه (علیهم السلام) عن جابر.
آمدند و همهمهاى داشتند که شنونده را مىترساند. پس چون روبهروى چاه رسیدند، همگى از روى بزرگداشت و احترام به علیّ (علیه السلام) سلام دادند.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 267
قال الإمام زین العابدین (علیه السلام): لَمّا عَطِشَ القَومُ يَومَ بَدرٍ انطَلَقَ عَلِيٌّ بِالقِربَةِ يَستَقی وهُوَ عَلَى القَلیبِ إذ جاءَت ریحٌ شَدیدَةٌ ثُمَّ مَضَت، فَلَبِثَ ما بَدا لَهُ، ثُمَّ جاءَت ریحٌ اخرى ثُمَّ مَضَت ثُمَّ جاءَتهُ اخرى کادَ أن تَشغَلَهُ وهُوَ عَلَى القَلیبِ، ثُمَّ جَلَسَ حَتّى مَضى، فَلَمّا رَجَعَ إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أخبَرَهُ بِذلِكَ.
چون مسلمانان در جنگ بدر تشنه شدند، علىّ ((علیه السلام)) براى آب آوردن با مشک به سوى چاه متروکى مىرفت که باد شدیدى وزید و گذشت. پس اندکىدرنگ کرد. سپس باد دیگرى آمد و گذشت و بعد از آن، باد دیگرى وزید که نزدیک بود او را از کارش باز دارد و او بر سر چاه بود. پس نشست تا باد گذشت و چون به نزد پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت، از ماجرا خبر داد.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): أمَّا الریحُ الاُولى فیها جَبرَئیلُ مَعَ ألفٍ مِنَ المَلائِكَةِ، وَالثّانِيَةُ فیها میکائیلُ مَعَ ألفٍ مِنَ المَلائِكَةِ، وَالثّالِثَةُ فیها إسرافیلُ مَعَ ألفٍ مِنَ المَلائِكَةِ، وقَد سَلَّموا عَلَيكَ وهُم مَدَدٌ لَنا، و هُمُ الَّذینَ رَآهُم إبلیسُ فَنَكَصَ عَلى عَقِبَيهِ يَمشِي
1) فضائل الصحابة لابن حنبل: ج 2 ص 613 ح 1049، تاریخ دمشق: ج 42 ص 337 ح 8909، المناقب للخوارزمی: ص 308 ح 303؛ المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 241.
القَهقَرى حَتّى يَقولَ: «إِنِّي أَرىٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ إِنِّي أَخٰافُ اللّٰهَ وَ اللّٰهُ شَدِيدُ الْعِقٰابِ»(1)(2)
پس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «امّا باد نخست، جبرئیل با هزار فرشته و باد دوم، میکائیل با هزار فرشته و باد سوم، اسرافیل با هزار فرشته بودند و بر تو سلام دادند و آنان یاور ما هستند و همان کسانىاند که ابلیس، آنها را دید و پا پس کشید و عقب عقب رفت تا آن که گفت: "من بىتردید، چیزى را مىبینم که شما نمىبینید. من از خداوند مىترسم و خدا، سختکیفر است!"»
کانَ يَقولُ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): کانَ لِعَلِيٍّ فی لَيلَةٍ واحِدَةٍ ثَلاثَةُ آلافِ مَنقَبَةٍ، و ثَلاثُ مَناقِبَ!(3)
بیان نمونهای از خُلق عظیم پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم):
راوی گوید: ما در جنگ بدر، هر سه نفر بر یک شتر بودیم و علىّ ((علیه السلام)) و ابو لبابه، دو همراه پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بودند.
چون نوبت پیاده شدن پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مىشد، عرض میکردیم: شما سوار باشید، ما پیاده مىرویم.
و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مىفرمود: ما أنتُما بِأَقوَى مِنّی و ما أنَا بِأَغنَى عَنِ الأَجرِ مِنكُم.
«نه شما از من نیرومندترید و نه من از شما به پاداش، بىنیازترم.»
(المستدرک على الصحیحین: ج 3 ص 23 ح 4299 و ج 2 ص 100 ح 2453 و ...)
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همواره مىفرمود: «برای علىّ تنها در یک شب، سه هزار و سه منقبت وجود داشت!»
شکست مشرکان و کشته شدن چهرههاى مشهور شرک و سران مشرک قریش در نبرد بدر، خشم و کینۀ قریشیان (مشرکان مکّه) را بر افروخته بود و مارهاى زخمخوردهای را مىماندند که آرام و قرار نداشتند! و از سوى دیگر، شهامت مؤمنان، شهادتطلبى مسلمانان و رزمآورى آنان را در بدر، دیده بودند.
باید چارهاى مىاندیشیدند. از این رو، به قبیلههاى همپیمان خویش روى آوردند تا رزمآوران و دلیران آنان را با خود در نبرد با مسلمین همسو کنند.
قریش، هزینۀ جنگ، ابزار و سایر لوازم سفر را به عهده گرفته بود. آنان با لشکرى انبوه، متشکّل از سه هزار جنگجو، دویست اسب و سه هزار شتر به مدینه روى آوردند.
چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از ماجرا آگاه شد، پس از مشورت با یاران، تصمیم به نبرد در بیرون مدینه گرفت و پس از برگزارى نماز جمعه با حدود هزار نفر، به قصد احد که نیروى دشمن در آنجا اردو زده بود، حرکت کرد.
بامداد هفتم شوّال سال سوم هجرى، نبرد آغاز شد.
مسلمانان به پیروزی دست یافتند و دیدهبانان و تیراندازان مستقرّ بر تنگه - بر خلاف دستور مؤکّد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) - به طمع غنائم، محلّ مأموریّت خود را ترک كردند و بدینسان، با یورش غافلگیرانۀ دشمن روبهرو شدند و در هنگامۀ
درهمریختگى نظام لشکر، از دشمن کینتوزِ زخمخوردۀ از جانگذشته، ضرباتى را متحمّل شدند که تفصیل آن را باید در تاریخ دید!
سپاه اسلام به شدّت آسیب دید و در هم شکست و همه، به جز علىّ (علیه السلام) که پروانهوار، شمع وجود پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در میان داشت و چون شیر دُژَم، حملههاى دشمن را از آن حضرت دفع مىکرد و نیز تنى چند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در میدان نبرد، تنها گذاشتند!
احد، یکى از درسآموزترین وتنبّهآفرینترین نبردهاىپیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
علىّ (علیه السلام) در این جنگ، قهرمانى بىبدیل است و نقش آن حضرت بسى برجسته! بدینسان که:
در جنگ احد، چون درگیرى شدید شد، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) زیر پرچم انصار نشست و به علىّ بن ابى طالب رضوان اللّه علیه پیغام داد که: «پرچم را پیش ببر!»پس علىّ (علیه السلام) پیش رفت و گفت: «من ابو الفُصَم (یا: ابو القُصَم)(1)
«قُصَم»: شکستن
هستم».پس ابو سعد بن ابى طلحه که پرچمدار مشرکان بود، ندایش داد که: اى ابا القُصَم! آیا اهل نبرد تن به تن هستى؟
گفت: «آرى».
1) «فُصَم»: بریدن و ویران کردن
پس در میان دو لشکر به مبارزه در آمدند و دو ضربه ردّ و بدل کردند. علىّ (علیه السلام) ضربهاى بر او زد و به خاکش افکند. سپس از او روگرداند و کارش را تمام نکرد. یارانش به او گفتند: پس چرا کارش را نساختى؟
فرمود: إنَّهُ استَقبَلَنی بِعَورَتِهِ، فَعَطَفَتنی عَنهُ الرَّحِمُ، و عَرَفتُ أنَّ اللّهَ عَزَّ و جَلَّ قَد قَتَلَهُ.(1)
«عورتش را در برابر من هویدا کرد و خویشاوندى، موجب شد که از او رو بگردانم ودانستم که خداوند عزّتمند و صاحبجلال او را کشتهاست».
پرچمدار مغرور مشرکان، طلحة بن ابى طلحه، با شمشیر علىّ (علیه السلام) به خاک هلاکت افتاد.
پس از طلحه، هشت نفر دیگر، یکى پس از دیگرى، پرچم مشرکان را به دست گرفتند و با ضربههاى پى در پى علىّ (علیه السلام) کشته شدند و دیگر پرچم شرک، برافراشته نشد.قال الإمام الصادق عن آبائه (علیهم السلام): کانَ أصحابُ اللِّواءِ يَومَ احُدٍ تِسعَةً، قَتَلَهُم عَلِيٌّ عَن آخِرِهِم، وَانهَزَمَ القَومُ، وطارَت مَخزومٌ مُنذُ فَضَحَها عَلِيُّ بنُ أبی طالِبٍ يَومَئِذٍ.
پرچمداران مشرکین در جنگ احد، نُه نفر بودند و علىّ ((علیه السلام)) تا آخرین نفرشان را کشت، و مشرکان در هم شکستند و مخزوم (قبیلۀ پرچمداران)، از آن روز که علىّ بن ابى طالب ((علیه السلام)) مفتضحشان کرد، از چشمها افتادند!
1) السیرة النبویّة (صلی الله علیه و آله و سلم) لابن هشام: ج 3 ص 77، البدایة والنهایة: ج 4 ص 20.
وبارَزَ عَلِيٌّ الحَكَمَ بنَ الأَخنَسِ فَضَرَبَهُ فَقَطَعَ رِجلَهُ مِن نِصفِ الفَخِذِ فَهَلَكَ مِنها.(1)
و علىّ ((علیه السلام)) با حَكَم بن أخنس مبارزه کرد و با ضربهاى پایش را از میانۀ ران، قطع کرد که در نتیجۀ آن، کشته شد.
چون علىّ (علیه السلام) در جنگ احد، پرچمداران قریش را کشت، جبرئیل عرضه داشت: اى پیامبر خدا! به راستی، فقط این است مواسات!(2)
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: إنَّهُ مِنّی و أنَا مِنهُ.
«به راستی او از من است و من از اویم».
جبرئیل عرض کرد: و أنَا مِنكُما یا رَسولَ اللّهِ.(3)
و من هم از شمایم، اى پیامبر خدا!... پس یکى از بردگان مشرکین به نام صُواب که از قوىترینِ مردمان بود، پرچم را گرفت. علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) با ضربهاى دستش را قطع کرد. او پرچم را با دست چپ گرفت و علىّ (علیه السلام)، آن را هم با ضربهاى قطع کرد. سپس پرچم را بر سینهاش نهاد و با دستان بریدهاش آن را در بغل گرفت که علىّ (علیه السلام) بر میان سرش ضربهاى کوفت که بىجان به خاک افتاد.
1) الإرشاد: ج 1 ص 88 عن أبی عبیدة.
2) مواساة: مشارکت، سهیم شدن
3) المعجم الکبیر: ج 1 ص 318 ح 941، فضائل الصحابة لابن حنبل: ج 2 ص 657 ح 1119؛ الاحتجاج: ج 2 ص 340 ح 271 عن أبی محمّد رفعه إلى الإمام الکاظم (علیه السلام) ولیس فیه «لمّا قتل علی رضىاللهعنه یوم احد أصحاب الألویة»، العمدة: ص 200 ح 303، المناقب للکوفی: ج 1 ص 480 ح 387 عن جابر عن الإمام الباقر (علیه السلام).
مشرکان، در هم شکستند و مسلمانان به غنیمتها رو کردند.
گماردگان بر تنگه، چون مردم را در حال جمعآورى غنیمت دیدند، گفتند: اینان غنیمت را مىبرند و ما اینجا ماندهایم. پس به عبد اللّه بن عمرو بن حزم که فرماندهشان بود، گفتند: مىخواهیم غنیمت جمع کنیم، همانگونه که مردم کردند.
او گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمان داده که از موضعم در اینجا تکان نخورم.
به او گفتند: او به تو فرمان داد و نمىدانست که کار به اینجا مىرسد که مىبینى! و به سوى غنائم رفتند و او را وا نهادند.
عبداللّه بن عمرو، در موضعش ایستاد تا خالد بن ولید بر او یورش برد و وى را به شهادت رساند و از پشت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و به قصد جان آن حضرت آمد.(1)
قال الإمام الصادق (علیه السلام): لَمّا انهَزَمَ النّاسُ يَومَ احُدٍ عَنِ النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) انصَرَفَ إلَيهِم بِوَجهِهِ وهُوَ يَقولُ: أنَا مُحَمَّدٌ، أنَا رَسولُ اللّهِ، لَم اقتَل ولَم أمُت ...
چون در جنگ احد، مردم از گرد پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) پراکنده شدند، ایشان، رو به آنان مىفرمود: «من، محمّد هستم. من پیامبر خدایم. کشته نشده و نمردهام» ...
وکانَ النّاسُ يَحمِلونَ عَلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) المَيمَنَةَ فَيَكشِفُهُم عَلِيٌّ ((علیه السلام))، فَإِذا كَشَفَهُم أقبَلَتِ المَيسَرَةُ إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَلَم يَزَل كَذلِكَ حَتّى تَقَطَّعَ سَيفُهُ بِثَلاثِ قِطَعٍ.
1) دانش نامه جلد: 1، صفحه: 293
مشرکان، از سمت راست به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) حمله میکردند که علىّ ((علیه السلام)) آنان را پراکنده مىکرد و چون پراکندهشان مىساخت، از سمت چپ به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) یورش مىبردند و پیوسته، در این حال بود تا آن که شمشیرش شکست و سه تکّه شد.
فَجاءَ إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَطَرَحَهُ بَينَ يَدَيهِ وقالَ: هذا سَيفی قَد تَقَطَّعَ.
پس نزد پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) آمد و شمشیر شکستهاش را پیش حضرت [بر زمین] نهاد و گفت: این شمشیر من شکسته است.
فَيَومَئِذٍ أعطاهُ النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) ذَا الفَقارِ.
آن روز، پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) ذوالفَقار را به آن حضرت عطاء نمود.
ولَمّا رَأَى النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) اختِلاجَ ساقَيهِ مِن كَثرَةِ القِتالِ رَفَعَ رَأسَهُ إلَى السَّماءِ وهُوَ يَبکی وقالَ: یا رَبِّ وَعَدتَنی أن تُظهِرَ دینَكَ وإن شِئتَ لَم يُعيِكَ.
و چون پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم))، لرزش پاهاى علىّ (علیه السلام) را از فراوانى کارزار دید، سر به آسمان بلند کرد و در حالى که مىگریست، گفت: «اى پروردگار! به من وعده دادهاى که از دینت پشتیبانى کنى، و اگر بخواهى، مىتوانى».فَأَقبَلَ عَلِيٌّ ((علیه السلام)) إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ: یا رَسولَ اللّهِ! أسمَعُ دَوِيّا شَدیداً، و أسمَعُ «أقدِم حَيزومُ»(1)وما أهُمُّ أضرِبُ أحَداً إلّا سَقَطَ مَيِّتاً قَبلَ أن أضرِبَهُ.
1) اسم فرس جبرئیل (النهایة: ج 1 ص 467 «حیزم»).
پس علىّ ((علیه السلام)) به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) رو آورد و گفت: اى پیامبر خدا! همهمۀ شدیدى مىشنوم و مىشنوم که مىگوید: «حَيزوم،(1)به پیش!» و قصد ضربه زدن به کسى را نمىکنم، جز آن که پیش از ضربت من، بىجان فرو مىافتد.
فَقالَ: هذا جَبرَئیلُ ومیکائیلُ وإسرافیلُ فِي المَلائِكَةِ.
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «این، جبرئیل و میکائیل و اسرافیل با فرشتگاناند».
ثُمَّ جاءَ جَبرَئیلُ فَوَقَفَ إلى جَنبِ رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ: یا مُحَمَّدُ! إنَّ هذِهِ لَهِيَ المُواساةُ!
سپس جبرئیل آمد و کنار پیامبر خدا((صلی الله علیه و آله و سلم)) ایستاد و گفت: «اى محمّد! به راستی، فقط این است مواسات!»(2)
فَقالَ: إنَّ عَلِيّا مِنّی و أنَا مِنهُ.
[پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ] فرمود: «علىّ از من است و من از علىّام».
فَقالَ جَبرَئیلُ: و أنَا مِنكُما. ثُمَّ انهَزَمَ النّاسُ.(3)
جبرئیل گفت: «و من هم از شمایم». سپس، مشرکان در هم شکسته شدند.
ناشَدتُكُمُ اللّهَ تَعالى، هَل تَعلَمونَ مَعاشِرَ المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ أنَّ جَبرَئیلَ أتَى النَّبِيَّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ: «یا مُحَمَّدُ! لا سَيفَ إلّا ذُو الفَقارِ، و لا فَتى إلّا عَلِيّ»ٌ؟ هَل تَعلَمونَ کانَ هذا؟
«شما را به خداى متعال سوگند مىدهم، آیا مىدانید اى گروه مهاجر و انصار که جبرئیل نزد پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) آمد و گفت: "اى محمّد! شمشیرى جز ذو الفقار، و جوانمردى جز علىّ نیست"؟ آیا مىدانید که چنین بود؟»
قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.(1)
گفتند: بارالها! آرى، چنین بود.
قال الإمام الباقر (علیه السلام): أصابَ عَلِيّاً ((علیه السلام)) يَومَ احُدٍ سِتّونَ جِراحَةً!(3)
علىّ ((علیه السلام)) در روز احد، شصت زخم بر داشت!
عن أبی واثلة شقیق بن سلمة - فی عَلِيٍّ (علیه السلام)-: أصابَهُ فی وَجهِهِ ورَأسِهِ وصَدرِهِ وبَطنِهِ ويَدَيهِ ورِجلَيهِ تِسعونَ جِراحَةً!(1)
صورت و سر و سینه و شکم و دستان و پاهاى علیّ (علیه السلام)، نود زخم بر داشت!
دست مبارک علىّ (علیه السلام) در جنگ احد، شکست، در حالى که در دستش پرچم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. پس پرچم از دستش افتاد و مسلمانان به حمایتش برخاستند تا پرچم را بگیرند. پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
فَضَعوهُ فی يَدِهِ الشِّمالِ، فَإِنَّهُ صاحِبُ لِوائی فِي الدُّنیا وَالآخِرَةِ.
«آن را در دست چپش بنهید که او پرچمدار من در دنیا و آخرت است».
نقل دیگر: پس مقداد، پرچم را بر داشت و به علىّ (علیه السلام) داد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
أنتَ صاحِبُ رايَتی فِي الدُّنیا وَالآخِرَةِ.(2)
«تو پرچمدار من در دنیا و آخرتى».
با این همه زخم و پارهپارگى پیکر و ناتوانى جسم از بسیارىِ خونى که از بدن امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفته بود، چون سپاه کفر صحنه را ترک كرد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، علىّ (علیه السلام) را از نهانگاه فرستاد تا چهگونگى سپاه دشمن را گزارش کند که صحنه را کاملاً ترک كردهاند یا نه.(3)
در انتظار شهادت
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): لَمّا أنزَلَ اللّهُ سُبحانَهُ قَولَهُ: «الم * أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ»(1)عَلِمتُ أنَّ الفِتنَةَ لا تَنزِلُ بِنا ورَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بَينَ أظهُرِنا.
چون خداى سبحان، آیۀ «الف، لام، میم * آیا مردم گمان کردند همین که گفتند ایمان آوردیم، وا نهاده مىشوند و امتحان نمىشوند؟» را نازل کرد، دانستم که تا پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در میان ما هست، فتنه بر ما در نمىآید.
فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! ما هذِهِ الفِتنَةُ الَّتی أخبَرَكَ اللّهُ تَعالى بِها؟
پس گفتم: «اى پیامبر خدا! این فتنهاى که خداوند تو را از آن خبر داده، چیست؟»
فَقالَ: یا عَلِيُّ! إنَّ امَّتی سَيُفتَنونَ مِن بَعدی.
فرمود: «اى علىّ! امّت من پس از من، دچار فتنه مىشوند».
فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! أ وَ لَيسَ قَد قُلتَ لی يَومَ احُدٍ حَيثُ استُشهِدَ مَنِ استُشهِدَ مِنَ المُسلِمینَ، و حیزَت عَنِّي الشَّهادَةُ، فَشَقَّ ذلِكَ عَلَيّ، فَقُلتَ لی: «أبشِر؛ فَإِنَّ الشَّهادَةَ مِن وَرائِكَ!»؟
گفتم: «اى پیامبر خدا! آیا در جنگ احد، آنجا که برخى از مسلمانان شهید شدند و من به شهادت نائل نشدم و این بر من گران آمد، به من نفرمودى: "مژده ده که شهادت در پى توست!"؟»
فَقال لی: إنَّ ذلِكَ لَكَذلِكَ؛ فَكَيفَ صَبرُكَ إذَن؟
1) سورهی مبارکهی عنکبوت، آیات شریفهی 1 و 2
به من فرمود: «قطعاً آن، همانگونه است [که بشارت دادم]؛ پس در آن هنگام، صبرت چهگونه است؟»
فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! لَيسَ هذا مِن مَواطِنِ الصَّبرِ؛ و لكِن مِن مَواطِنِ البُشرى وَ الشُّكرِ.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 306
گفتم: اى پیامبر خدا! این از جایگاههاى صبر نیست؛ بلکه از جایگاههاى بشارت و شکر است.
هنگامى که یهود بنى نضیر از اطراف مدینه رفتند (گروهى به خیبر و گروهى به شام)، سران آنها به تحریک مشرکان پرداختند و آنان را به همپیمانى با یهود و فراهم آوردن سپاه از تمام قبائل و حمله به مدینه با یارى یهودیان ترغیب کردند.
چنین شد که سپاهى بزرگ، متشکّل از ده هزار نفر از تمام مخالفان حکومت نوبنیاد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرد آمد و راهى مدینه شد. از این رو، این نبرد، عنوان «نبرد احزاب» به خود گرفت.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در چهگونگى رویارویى با دشمن، با یارانش به رایزنى پرداخت. حضرت سلمان، پیشنهاد کرد که در ورودى مدینه، «خندق» کنده شود تا دشمن، زمینگیر شود. این پیشنهاد، پذیرفته شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به یارانش فرمان
1) نهج البلاغة: الخطبۀ 156.
کندن خندق را صادر کرد و خود حضرت نیز پا به پای آنان، مشغول این کار بزرگ و دشوار شد.
سپاه دشمن که با غرور و نخوت تمام به سوى مدینه مىتاخت، حدود یک ماه پشت خندق، زمینگیر شد و به لحاظ تدارکاتى، سخت در تنگنا قرار گرفت.
روزى عمرو بن عبد وَدّ با تنى چند از پیکارجویان و شجاعان پرآوازۀ دشمن، از خندق گذشتند و در مقابل سپاه اسلام قرار گرفته، هماورد طلبیدند؛ ولى کسى پاسخشان نداد. این درخواست، بارها تکرار شد.
آوازۀ عمرو، همه را ترسانده بود و نفسها در سینه حبس شده بود! و کسى فریادهاى مستانۀ عمرو را پاسخ نمىداد.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «فردى به پا خیزد و شرّ او را کم کند».
جز علىّ (علیه السلام) ، کسى برنخاست و چون على (علیه السلام) در برابر عمرو قرار گرفت، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن جملۀ جاودانه را فرمود: «بَرَزَ الإِيمانُ كُلُّهُ إلَى الشِّركِ كُلِّهِ».(1)
همۀ ایمان در برابر همۀ شرک، ایستاده است.
علىّ (علیه السلام) با حملهاى برقآسا و پس از نبردى سخت، عمرو را از پاى درآورد و فریاد «اللّه اکبر» در صحنۀ نبرد پیچید و همراهان عمرو پا به فرار نهادند و سپاه احزاب، با همۀ هیمنه و شکوه خیالى از هم پاشید.
حضور علىّ (علیه السلام) و نقش والاى آن حضرت را در این نبرد، مىتوان بدینگونه بر شمرد:
1) شرح نهج البلاغة: ج 19 ص 61؛ کنز الفوائد: ج 1 ص 297، الطرائف: ص 35، إرشاد القلوب: ص 244، عوالی اللآلی: ج 4 ص 88 ح 113 وفیه «الکفر» بدل «الشرک».
چون عمرو بن عبد وَدّ و همراهانش از محلّ باریک خندق گذشتند، علىّ (علیه السلام) با گروهى در آنجا مستقرّ شدند تا مشرکان دیگر نگذرند.
حادثۀ قتل عمرو بن عبد وَدّ، چنان مهمّ و سرنوشتساز بود که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«لَمُبارَزَةُ عَلِيِّ بنِ أبی طالِبٍ لِعَمرِو بنِ عَبدِ وَدٍّ يَومَ الخَندَقِ أفضَلُ مِن أعمالِ امَّتی إلى يَومِ القِيامَةِ».(1)
مبارزۀ علىّ بن ابى طالب با عمرو بن عبد وَدّ در جنگ خندق، از همۀ اعمال امّتم تا روز قیامت، برتر است.
و به روایت دیگری:
«لَضَربَةُ عَلِيٍّ لِعَمرٍو يَومَ الخَندَقِ تَعدِلُ عِبادَةَ الثَّقَلَينِ».(2)
بىگمان، ضربت زدن علىّ به عمرو در جنگ خندق با عبادت انس و جنّ، برابرى مىکند.
علىّ (علیه السلام) چون پاى عمرو را قطع کرد و او را از پاى درآورد، خاک خوارى و هراس بر سر لشکر شرک پاشید و آنان را در آستانۀ فروپاشى و شکست قرار داد.
علىّ (علیه السلام) عمرو بن عبد وَدّ را کشت و کریمانه از زره گرانقیمت او گذشت؛ که علىّ (علیه السلام) «شمشیر در پى حقّ مىزد» و نه جز آن. این کرامت از دیدهها پنهان نماند و حتّى خواهر عمرو، آن را ستود.
چون علىّ بن ابى طالب (علیه السلام)، عمرو بن عبد وَدّ را کشت، خبر مرگش را براى خواهرش بردند. گفت: چه کسى بر او جرأت کرده است؟
گفتند: پسر ابو طالب.
گفت: روزگارش را جز به دست همتایى بزرگوار به پایان نبرد! اشکم خشک مباد اگر بر او بگریم! قهرمانان را کشت و با دلاوران جنگید و مرگش به دست همتایى بود که بزرگ قوم خویش است. اى بنى عامر! من افتخارى برتر از این نشنیدهام.
سپس، این شعر را سرود:
لَو کانَ قاتِلُ عَمرٍو غَيرَ قاتِلِهِ
لَكُنتُ أبک-ی عَلَيهِ آخِ-رَ الأَبَدِ
لكِنَّ قاتِلَ عمرٍو لا يُعابُ بِهِ
مَن کانَ يُدعى قَدیما بَيضَةَ البَلَدِ!(1)
1) الإرشاد: ج 1 ص 107، إرشاد القلوب: ص 245 وراجع المستدرک على الصحیحین: ج 3 ص 36 ح 4329.
اگر قاتل عمرو، کسى غیر از این [مرد] بود
تا انتهاى ابدیّت بر او مىگریستم.
امّا قاتل عمرو را عیبى نیست
آن که از قدیم، بزرگ شهر خوانده مىشده است!
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): إنّی قَتَلتُ عَمرَو بنَ عَبدِ وَدٍّ، وکانَ يُعَدُّ بِأَلفِ رَجُلٍ!(1)
من عمرو بن عبد وَدّ را که برابر هزار مرد شمرده مىشد، کشتم!
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در سال ششم هجرت به قصد عمره، عزم مکّه کرد و تا حُدَيبیّه آمد، و چون قریش از حرکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آگاه شدند، از مکّه بیرون آمدند. به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر رسید که قریش، در صدد جلوگیرى از ورود ایشان به مکّه هستند.
قریش و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هر دو، نمایندگانى براى مذاکره فرستادند و قرار گذاشتند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن سال، باز گردد و به مکّه وارد نشود و صلحنامهاى بر این اساس، منعقد کردند و متن صلحنامه را علىّ (علیه السلام) به دست خود نوشت.
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): إنّی كُنتُ کاتِبَ رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) يَومَ الحُدَيبِيَّةِ، فَكَتَبتُ: هذا ما صالَحَ عَلَيهِ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وسُهَيلُ بنُ عَمرٍو.
من در ماجراى حدیبیّه، کاتب پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بودم و نوشتم: «این چیزى است که محمّد، پیامبر خدا و سهیل بن عمرو بر آن مصالحه کردند».
فَقالَ سُهَيلٌ: لَو عَلِمنا أنَّهُ رَسولُ اللّهِ ما قاتَلناهُ؛ اُمحُها.
1) الخصال: ص 579 ح 1 عن مکحول.
سهیل گفت: اگر او را پیامبر خدا مىدانستیم که با وى نمىجنگیدیم؛ آن را محو کن.
قُلتُ: هُوَ وَاللّهِ رَسولُ اللّهِ و إن رَغِمَ أنفُكَ؛ لا وَاللّهِ لا أمحوها.
گفتم: به خدا سوگند، او پیامبر خداست، اگرچه تو را خوش نیاید؛ نه، به خدا سوگند، آن را محو نمىکنم.»
فَقالَ لی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): أرِنیهِ.
پس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمود: «آن [کلمه] را به من نشان بده».
فَأَرَيتُهُ، فَمحاها.(1)
پس آن را نشان دادم و حضرت آن را محو کرد.
در میان نبردهاى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، نبرد «خیبر» از اهمّیّت ویژهاى برخوردار است. در این نبرد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، یهودیان خیبر را در هم شکست و مرکز اصلى توطئه علیه آیین و حکومت نوبنیاد اسلام را متلاشى کرد.
دژهاى یهودیان، در منطقهاى حاصلخیز در دویست کیلومترى شمال غربى مدینه که خیبر نام داشت قرار گرفته بود.
یهودیان ساکن این دژها که از آغازین روزهاى گسترش رسالت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کینۀ آن حضرت و مؤمنان به آیین او را به دل گرفته بودند، از هیچ کوششى بر ضدّ ایشان باز نمىایستادند و حتّى جنگ بزرگ احزاب با پشتیبانى
1) خصائص أمیر المؤمنین (علیه السلام) للنسائی: ص 333 ح 190 عن علقمة بن قیس.
نظامى و مالىآنان بر ضدّ اسلام، شکل گرفت. بدین سان، آنان دشمنان آشتىناپذیر و توطئهگران بدسرشت این آیین الهىّ و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند.
پس از صلح حدیبیّه که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر اساس بندى از پیمان منعقد در آن، از تجاوزات قریش مطمئنّ شد، براى گشودن این دژها و در هم شکستن مرکز توطئه، راهى خیبر شد.
وجود ده هزار رزمجو، دژهاى استوار و ناگشودنى، امکانات بسیار درون دژها، کینورزى یهودیان که آنان را در جنگ بر ضدّ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) استوارتر مىساخت و...، نشاندهندۀ اهمّیّت ویژۀ این نبرد است!
علىّ (علیه السلام) در این نبرد، جلوهاى شگفت دارد و نقش آن بزرگوار در این فتح عظیم، بىبدیل است؛ چرا که:
... پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرچم را به علیّ (علیه السلام) سپرد. ...
و فرمود:
اُنفُذ عَلى رِسلِكَ حَتّى تَنزِلَ بِساحَتِهِم، ثُمَّ ادعُهُم إلَى الإِسلامِ، و أخبِرهُم بِما يَجِبُ عَلَيهِم مِن حَقِّ اللّهِ فیهِ، فَوَاللّهِ لَأَن يَهِديَ اللّهُ بِكَ رَجُلاً واحِدا خَيرٌ لَكَ مِن أن يَكونَ لَكَ حُمرُ النَّعَمِ.(1)
1) صحیح البخاری: ج 4 ص 1542 ح 3973، صحیح مسلم: ج 4 ص 1872 ح 2406، خصائص أمیر المؤمنین (علیه السلام) للنسائی: ص 60 ح 16، تاریخ دمشق: ج 42 ص 85 ح 8428، تاریخ الإسلام للذهبی: ج 2 ص 406، دلائل النبوّة للبیهقی: ج 4 ص 205.
«به نرمى و تأنّى برو تا به جایگاه آنان برسى. سپس، آنان را به اسلام، دعوت کن و آنان را از حقّ خدا در آن آگاه کن که به خدا سوگند، اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند، برایت از شتران سرخ مو(1)بهتر است».
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) - فی فَتحِ خَيبَرَ -: إنَّ رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بَعَثَ أبا بَكرٍ، فَسارَ بِالنّاسِ، فَانهَزَمَ حَتّى رَجَعَ إلَيهِ. و بَعَثَ عُمَرَ، فَانهَزَمَ بِالنّاسِ حَتَّى انتَهى إلَيهِ.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم))، ابو بکر را فرستاد و او مردم را حرکت داد، امّا شکست خورد و به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت. عمر را نیز فرستاد و او هم با افرادى در هم شکست و به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز آمد.
1) شتر و به ویژه شتر سرخ مو، از نفیسترین دارایىهاى عرب بود.
2) از نقلهاى موجود در این زمینه چنین بر مىآید که این سخن، از گزارش ابن اثیر در الکامل گرفته شده است و با دقّت در نقلهاى دیگر روشن مىشود که قلعهی فتحشده به دست امام علىّ (علیه السلام) از مجموعهی قلعههاى «نطاة» و نخستین قلعهی فتحشده به دست مسلمانان بوده است.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): لَاُعطِيَنَّ الرّايَةَ رَجُلاً يُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ، ويُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ؛ يَفتَحُ اللّهُ لَهُ، لَيسَ بِفَرّارٍ.
پس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «قطعاً و مسلّماً پرچم را به دست مردى مىسپارم که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش هم او را دوست دارند؛(1)خداوند برایش پیروزى مىآورَد و گریزنده نیست».
فَأرسَلَ إلَيَّ فَدَعانی، فَأَتَيتُهُ و أنَا أرمَدُ لا ابصِرُ شَيئاً، فَتَفَلَ فی عَينی و قالَ: اللّهُمَّ اکفِهِ الحَرَّ وَ البَردَ.
پس به سراغ من فرستاد و مرا فرا خواند. نزد حضرت رفتم، در حالى که از چشمدرد، چیزى را نمىدیدم. پس آب دهان خود را بر چشمم نهاد و گفت: «خدایا! او را از گرما و سرما حفظ کن».
فَما آذانی بَعدُ حَرٌّ ولا بَردٌ.
پس از آن، [هیچ گاه] گرما و سرما آزارم نداد.(2)
1) این فرمایش مفهوم مخالف دارد؛ یعنی: آن دو نفر قبلی، فاقد این ویژگی بودند (يُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ، ويُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ)
2) المصنّف لابن أبی شیبة: ج 7 ص 497 ح 17، مسند البزّار: ج 2 ص 136 ح 496، خصائص أمیر المؤمنین (علیه السلام) للنسائی: ص 54 ح 13 کلّها عن أبی لیلى، السیرة النبویّة (صلی الله علیه و آله و سلم) لابن هشام: ج 3 ص 349، البدایة والنهایة: ج 7 ص 337 و ج 4 ص 186، تاریخ دمشق: ج 42 ص 89 والأربعة الأخیرة عن سلمة بن عمرو بن الأکوع، المناقب لابن المغازلی: ص 181 ح 217 عن أبی هریرة والخمسة الأخیرة من دون إسناد إلیه (علیه السلام)؛ الخصال: ص 555 ح 31 عن عامر بن واثلة، الأمالی للطوسی علیه الرحمة: ص 546 ح 168 عن أبی ذرّ سلام الله علیه، شرح الأخبار: ج 1 ص 302 ح 283 والثمانیة الأخیرة نحوه، إعلام الورى: ج 1 ص 364 عن أبی لیلى وراجع مسند ابن حنبل: ج 9 ص 19 ح 23054.
سپس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، پرچم را به علىّ (علیه السلام) سپرد و حضرت (علیه السلام) آن را بلند کرد و در حالى که رداى قرمزى بر دوش خود انداخته بود، به سوى خیبر رفت.
مردى یهودى سر بر آورد و پرسید: تو کیستى؟
فرمود: «من، علىّ بن ابى طالبم».
یهودى گفت: اى گروه یهود! مغلوب شدید!
و مَرحَب - فرمانده قلعه - با کلاهخود یمانى بر سر که چون تخم مرغ، آن را سوراخ کرده بود، پیش آمد و مىگفت:
قَد عَلِمَت خَيبَرُ أنّی مَرحَبٌ
شاكِي السِّلاحِ بَطَلٌ مُجَرَّب
خیبر مىداند که من مرحبم
غرق سلاحم و پهلوان و کارآزمودهام.
پس علىّ (علیه السلام) فرمود:
أنَا الَّذی سَمَّتنی امّی حَيدَرَةَ
أکیلُكُم بِالسَّيفِ كَيلَ السَّندَرَة
لَيثٌ بِغاباتٍ شَدیدٌ قَسوَرَة
من آنم که مادرم مرا حیدر (شیر) نامید
شما را پیش از آنکه بگریزید، از دم تیغ مىگذرانم.
شیر بیشهها و سخت نیرومندم.
پس دو ضربه به هم زدند. علىّ (علیه السلام) پیشدستى کرد و چنان ضربهاى به او زد که سپر و کلاهخود و سرش را شکافت و به زمین(1)رسید! و قلعه را فتح کرد.(2)
مسلمانان در جلوى در و کنارههاى دژهاى یهودیان با آنها مىجنگیدند تا اینکه یکىاز روزها درِ دژ را باز کردند و مرحب، پیاده براى جنگ، پیش آمد و از خندقِ گرداگرد دژ که خودشان کنده بودند، گذشت. پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، ابو بکر را فرا خواند و به او فرمود: خُذِ الرّايَة «پرچم را بگیر.»
ابو بکر آن را گرفت و با گروهى از مهاجران کوشید و کارى از پیش نبرد و باز گشت، در حالى که او همراهانش را سرزنش مىکرد و همراهانش او را ملامت مىکردند.
فرداى آن روز، عمر پیش آمد و اندکى پیش نرفته، باز گشت. او یارانش را بزدل مىخواند و یارانش او را بزدل مىخواندند.
در اینجا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:لَيسَت هذِهِ الرّايَةُ لِمَن حَمَلَها، جیؤونی بِعَلِيِّ بنِ أبی طالِبٍ.
«این پرچم، به دست آن که بایست مىبود، نبود. علىّ بن ابى طالب را نزدم بیاورید».
عرض شد: او چشمدرد دارد.
فرمود: أرونیهِ؛ تُرونی رَجُلاً يُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ، ويُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ، يَأخُذُها بِحَقِّها لَيسَ بِفَرّارٍ.
«او را به من نشان دهید؛ در این صورت مردی را به من نشان میدهید که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش هم او را دوست دارند. حقّ پرچم را اداء مىکند و نمىگریزد».
دست علىّبن ابىطالب (علیه السلام) را گرفتند و پیش ایشان آوردند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود:
ما تَشتَكی؟ یا عَلِيُّ!
«از چه ناراحتى؟ اى علیّ!»
قالَ: رَمَدٌ ما ابصِرُ مَعَهُ، و صُداعٌ بِرَأسی.
گفت: چشمدردى که با آن، جایى را نمىبینم و سردرد نیز دارم.
فَقالَ لَهُ: اِجلِس وضَع رَأسَكَ عَلى فَخِذی.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بنشین و سرت را روى پاى من بگذار.»
فَفَعَلَ عَلِيٌّ (علیه السلام) ذلِكَ، فَدَعا لَهُ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وتَفَلَ فی يَدِهِ فَمَسَحَها عَلى عَينَيهِ ورَأسِهِ.
علىّ (علیه السلام) چنانکرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برایشدعاء نمود و با دستش از آب دهان خود بر گرفت و بر چشمان و سر او مالید.
فَانفَتَحَت عَيناهُ وسَكَنَ ما کانَ يَجِدُهُ مِنَ الصُّداعِ.
پس چشمان علىّ (علیه السلام) گشوده شد و سرش آرام گرفت.وقالَ فی دُعائِهِ لَهُ: اللّهُمَّ قِهِ الحَرَّ وَالبَردَ.
و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در دعایش چنین گفت: «خدایا! او را از گرما و سرما حفظ کن.»
و پرچم را که سفید رنگ بود، به او سپرد و فرمود: خُذِ الرّايَةَ وَ امضِ بِها، فَجَبرَئیلُ مَعَكَ، وَ النَّصرُ أمامَكَ، وَ الرُّعبُ مَبثوثٌ فی صُدورِ القَومِ.
پرچم را بگیر و آن را پیش ببر که جبرئیل همراه توست و یارى الهى در پیش رویت، و هراس در دل دشمنان افتاده است.
وَ اعلَم یا عَلِيُّ! أَنَّهُم يَجِدونَ فی كِتابِهِم: إنَّ الَّذی يُدَمِّرُ عَلَيهِمِ اسمُهُ «آلِيا»؛ فَإِذا لَقیتَهُم فَقُل: «أنَا عَلِيٌّ»؛ فَإِنَّهُم يُخذَلونَ إن شاءَ اللّهُ ...(1)
و بدان اى علىّ! که آنان در کتابشان دیدهاند که نام آنکه نابودشان مىکند «آلیا» است؛ پس هنگامى که آنان را دیدى، بگو: «من علىّ هستم»؛ که آنان قطعاً به خذلان و بىیاورى دچار مىشوند إن شاء اللّه ...
انَّ أمیرَ المُؤمِنینَ (علیه السلام) لَمّا قالَ: أنَا عَلِيُّ بنُ أبی طالِبٍ، قالَ حِبرٌ مِن أحبارِ القَومِ: غُلِبتُم و ما اُنزِلَ عَلى موسی!
چون امیر مؤمنان (علیه السلام) فرمود: «من علىّ بن ابى طالبم»، یکى از عالمان یهود گفت: شکست خوردید سوگند به آنچه بر موسى نازل شد!
1) الإرشاد: ج 1 ص 125 وراجع تاریخ دمشق: ج 42 ص 107.
فَدَخَلَ قُلوبَهُم مِنَ الرُّعبِ ما لَم يُمكِنهُم مَعَهُ الاِستیطانُ بِهِ.(1)
پس چنان ترسى در دلشان افتاد که دیگر نتوانستند دوام بیاورند.3. حارث، رزمآور مغرور یهودى که نعرههایش به هنگام نبرد، لرزه بر اندامها مىافکند، با ضربت سهمگین علىّ (علیه السلام) بر خاک افتاد و نیز – همانطور که گفته شد - مرحب، که کسى توان رویارویى با او را نداشت، با شمشیر آن حضرت، دو نیم گشت!
به نقل از جناب جابر بن عبد اللّه رضوان الله تعالی علیه - : علىّ (علیه السلام) در جنگ خیبر، در را روى خندق برد تا مسلمانان بالا رفتند و دژهاى خیبر را فتح کردند. آن در را آزموده بودند و تا چهل تن نشدند، نتوانسته بودند که حرکت بدهند!(3)
به نقل از عبد اللّه بن عمرو بن عاص -: چون علىّ ((علیه السلام)) به دژ قموص(4)نزدیک شد، یهودیان دشمن خدا پیش آمدند و تیر و سنگ به او پرتاب کردند.
علىّ ((علیه السلام)) به آنان یورش برد تا آن که به در قلعه نزدیک شد. پس پایش را خم کرد و با خشم، كُندۀ در را گرفت و آن را از جا کند و به چهل ذراع پشت سرش پرتاب کرد!ما از این که خداوند خیبر را به دست علىّ ((علیه السلام))گشود، تعجّب نکردیم، بلکه از کندن در و پرتاب کردن آن به چهل ذراع پشت سر تعجّب کردیم! و چهل مرد کوشیدند آن را حرکت دهند، امّا نتوانستند!
لَمّا عالَجتُ بابَ خَيبَرَ جَعَلتُهُ مِجَنّاً لی وقاتَلتُ القَومَ، فَلَمّا أخزاهُمُ اللّهُ وَضَعتُ البابَ عَلى حِصنِهِم طَریقا، ثُمَّ رَمَيتُ بِهِ فی خَندَقِهِم.
«چون درِ خیبر را کندم، آن را سپرم کردم و با یهودیان جنگیدم و چون خدا خوارشان کرد، در را پلى به سوى دژشان قرار دادم و سپس، آن را در خندق افکندم».
شخصى پرسید: آیا احساس سنگینى هم کردى؟
فَقالَ (علیه السلام): ما کانَ إلّا مِثل جُنَّتِي الَّتی فی يَدی فی غَيرِ ذلِكَ المُقامِ.(1)
فرمود: «سنگینىاش چون سنگینى سپرى بود که در جنگهاى دیگر به دست مىگرفتم».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) - در نامه به سهل بن حنیف - : وَاللّهِ ما قَلَعتُ بابَ خَيبَرَ ورَمَيتُ بِها خَلفَ ظَهری أربَعینَ ذِراعاً بِقُوَّةٍ جَسَدِيَّةٍ ولا حَرَكَةٍ غِذائِيَّةٍ؛
1) الإرشاد: ج 1 ص 128، الثاقب فی المناقب: ص 258 ح 224.
به خدا سوگند، با نیروى بدنى و توان جسمى، درِ خیبر را نکندم و آن را چهل ذراع پشت سرم نیفکندم؛لكِنّی اُيِّدتُ بِقُوَّةٍ مَلَكوتِيَّةٍ، ونَفسٍ بِنورِ رَبِّها مُضیئَةٍ.(1)
بلکه با قدرت ملکوتى و جانى برافروخته از نور الهىّ، تقویت شدم.
بر اساس «پیمان حدیبیّه»، مسلمانان و کفّار نباید علیه یکدیگر تحرّکات نظامى مىکردند و یا همپیمانان خود را ضدّ همپیمانان طرف مقابل به نبرد وا مىداشتند و یا آنان را در نبرد، یارى مىرساندند.
قریش با تجهیز «بنو بکر» که با آنان همپیمان بودند، بر ضدّ قبیلۀ «خزاعه» که با مسلمانان همپیمان بودند، و حتّى با شرکت شبانه در نبرد بر ضدّ آنان، عملاً قرارداد حدیبیّه را نقض کردند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از شهادت مسلمانانى که مظلومانه به خاک و خون افتاده بودند و نیز اشعار تأثّرانگیز رئیس قبیلۀ خزاعه - عمرو بن سالم - مطّلع شد و یاریخواهى
1) الأمالی للصدوق علیه الرحمة: ص 604 ح 840 عن یونس بن ظبیان عن الإمام الصادق عن آبائه (علیهم السلام)، بشارة المصطفى (صلی الله علیه و آله و سلم): ص 191، عیون المعجزات: ص 16 عن إبراهیم عن الإمام الصادق عن أبیه عن جدّه عنه (علیهم السلام) و فیه «غریزیّة بشریّة» بدل «غذائیّة»، روضة الواعظین: ص 142، الخرائج والجرائح: ج 2 ص 542 ح 2، المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 239 ولیس فی الثلاثة الأخیرة من «ورمیت» إلى «ذراعا»، بحار الأنوار: ج 40 ص 318 ح 2.
وى را پاسخ گفت و بدین سان، براى فتح مکّه و زدودن آثار شرک از مرکز توحید که اکنون دیگر مانعى براى حمله به آن در کار نبود، راهى مکّه شد.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با بیش از ده هزار رزمآور، با تدبیر نظامى شگفتى، بدون خونریزى بر مکّه چیره گشت.حضور علىّ (علیه السلام) در اینپیروزى نیز از چند جهت، چشمگیر است:
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علىّ (علیه السلام) را فرا خواند و او را با دو تن دیگر براى دستگیرى آن زن، گسیل داشت. زن با شدّت تمام، همراه داشتن نامه را تکذیب مىکرد و وارسىهاى چندین بارۀ آنان نیز گواهى مىداد که آن زن، درست مىگوید.
امام علىّ (علیه السلام) به زن فرمود:
واللّهِ ما كَذَبَنا رسولُ اللّه (صلوات اللّه علیه) ... و اللّهِ لَتُظهِرَنَّ الکتابَ أو لَأرِدَنَّ رأسَك إلى رسولِ اللّه!
«سوگند به خدا، رسول خدا – صلوات الله علیه - هرگز به ما خلاف نمىگوید. ... سوگند به خدا، نامه را آشکار میکنی، یا بلاشکّ سرت را نزد رسول خدا میبرم!»
زن، تسلیم شد و از لابهلاى گیسوانش نامه را بیرون آورد و به علىّ (علیه السلام) تحویل داد.
گفت: نامهاى همراه من نیست.
گفتیم: لَتُخرِجِنَّ الِكتابَ أو لَنُلقِيَنَّ الثِّيابَ.
یا نامه را بیرون میآوری، یا قطعاً لباسهایت را مىكَنیم (و نامه را پیدا میکنیم)(2).
پس آن زن، نامه را از لاى گیسوان به همبافتهاش بیرون آورد و ما آن را نزد پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) آوردیم.(3)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 379
1) بوستان خاخ، جایى میان مکّه و مدینه و نزدیک حمراء الأسد از سوى مدینه است (معجم البلدان: ج 2 ص 335).
2) پس حفظ نظام اسلامی اوجب واجبات است و هرگز قابل مماشات و مسامحه نیست.[1]
3) صحیح البخاری: ج 4 ص 1557 ح 4025، صحیح مسلم: ج 4 ص 1941 ح 161، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 173 ح 600، تاریخ الإسلام للذهبی: ج 2 ص 525.
پیامبر خدا (علیه السلام)، نداى رحمت و رأفت در داد و فرمود: الیومُ یومُ المرحمة ... «امروز، روز رحم است ...»
آنگاه علىّ (علیه السلام) را فراخواند تا پرچم را از او بگیرد.
فتح مکّه دلها را لرزاند و هول و هراس را در جانهاى مشرکان افکند. دو قبیلۀ مهم طائف: «هَوازِن» و «ثقیف»، پس از گفت و گو و رایزنى با برخى قبیلههاى دیگر، به این نتیجه رسیدند که پیش از آن که سپاه اسلام به سوى آنان روى آورد، آنان براى نبرد به استقبال ارتش اسلام بروند. بدین سبب، سپاهى گران گرد آوردند و به فرماندهى جوانى سلحشور و بىپروا به نام مالک بن عَوف نصرى، به سوى سپاه اسلام، حرکت کردند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با لشکر عظیم دوازده هزار نفرى متشکّل از ده هزار تن از مردم یثرب و دو هزار نفر از تازهمسلمانان قریش، به رویارویى با آنان شتافت.
عظمت سپاه اسلام، برخى را به غرورى کاذب، دچار ساخت و از این رو، گفتند: لا نُغَلبُ الیوم مِن قلِّة. «ما امروز از کمى تعداد، شکست نخواهیم خورد».
مالک، دستور داد که سپاهش در انتهاى درّهاى که گذرگاهى به سوى منطقۀ «حنین» بود، در پشت سنگها و صخرهها و در شکاف کوهها و نقاط مرتفع،
پنهان شوند و چون سپاه اسلام بدانجا رسید، آن را تیرباران و سنگباران کنند و سپاه اسلام را به هزیمت و شکست بکشانند.
چنین شد و بسیارى از سپاه اسلام، پا به فرار نهادند تا آنجا که ابو سفیان از سر استهزاء گفت: «مسلمانان تا لب دریا خواهند دوید!»
در این هنگامۀ دشوار، تعدادى اندک (حدود ده نفر) در کنار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ماندند و دفاع از آن حضرت را به جان خریدند که علىّ (علیه السلام) از آنان بود وپروانهوار بر گرد شمع وجود پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مىگشت و کسانى را که قصد جان آن حضرت را کرده بودند، فرارى مىداد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ندایى بلند در اوج دشوارىها و شکستها فریاد زد:
یا أنصارَ اللّه و أنصارَ رسولِه! أنا عبدُ اللّه و رسولُه.
اى یاران خدا و یاران پیامبرش! من بندۀ خدا و پیامبر او هستم.
و آن گاه، استرش را به سوى دشمن راند. یاران همراه نیز در کنار آن حضرت حرکت کردند و عبّاس - عموى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - به فرمان حضرت با فریادى بلند، مسلمانان را به یارى فراخواند و بدینسان، لشکر اسلام، دوباره سامان یافت.
قالَ اللّهُ عزَّ و جَلَّ: «وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضٰاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ * ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلىٰ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا»(1)
«[خداوند در بسیارى از دشوارىها شما را یارى کرد] و از جمله در جنگ حنین، هنگامى که فراوانى افرادتان شما را دچار عُجب کرد، ولى هیچ سودى براىتان
1) سورهی مبارکهی توبه، آیات شریفهی 25 و 26
نداشت و زمین با همۀ گستردگىاش بر شما تنگ آمد. سپس [به دشمن] پشت کردید. پس از آن، خداوند، آرامش خویش را بر پیامبرش و بر مؤمنان فرود آورد و سپاهیانى را که شما ندیدید، فرو فرستاد.»
استوارگامى و نبرد بىامان علىّ (علیه السلام) در این جنگ نیز چشمگیر بود. آن حضرت، چهل نفر از هَوازِن را کشت که یکى از آنان، ابو جَروَل، از دلاوران هوازن بود و مرگ او مقدّمۀ فروپاشى سپاه هوازن شد.پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، فراریان را تعقیب کرد و دژ آنان را در طائف، محاصره کرد. در این محاصره، علىّ (علیه السلام) با نافع بن غَيلان جنگید و او را از پاى درآورد. چون نافع کشته شد، گروهى از مشرکان فرار کردند و برخى اسلام آوردند.
افزون بر این، علىّ (علیه السلام) در هنگام محاصرۀ دژ، مأموریّت یافت تا بتهاى اطراف طائف را نابود کند که این مأموریّت را نیز به گونهاى شایسته انجام داد.
شیخ مفید رضوان الله تعالی علیه در بارۀ حضور مؤثّر امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این نبرد، نوشته است:
به فضیلتهاى امیر مؤمنان (علیه السلام) در این پیکار بنگر و در حقیقت آن، تأمّل و اندیشه کن؛ مىیابى که در این پیکار، به همۀ فضیلتها دست یافت و هیچ کس از امّت در آنها با آن حضرت شریک نیست.
اکنون، بر اساس وقایع تاریخى و آنچه آوردیم، به برخی از جلوههاى والاى علىّ (علیه السلام) در این نبرد، اشاره میکنیم:
حضور شکوهمند در اوج نبرد و در هنگامۀ هجوم بىامان دشمن، و دفع خطر از جان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در لحظاتى که بسیارى گریخته بودند.
کشتن ابو جَروَل، که موجب فروپاشى سپاه هَوازِن شد.
کشتن چهل نفر از رزمآوران هوازن.
قال الإمام الصادق (علیه السلام): قَتَلَ عَلِيُّ بنُ أبی طالِبٍ ((علیه السلام)) بِيَدِهِ يَومَ حُنَينٍ أربَعینَ.(1)علىّ بن ابى طالب ((علیه السلام)) با دست خود، چهل نفر را در جنگ حنین کشت.
فرماندهى گروهى که براى از بین بردن بتهاى منطقه بسیج شده بودند.
هماوردى با «شهاب» از قبیله «خَثعَم» که هیچ کس از مسلمانان، هماوردجویى او را در میدان نبرد، پاسخ نگفت و علىّ (علیه السلام) او را از پاى درآورد.
کشتن «نافع» کهتسلیم شدن بسیارى را در پى داشت.(2)
تبوک، دورترین نقطهاى بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در نبردهایش راهى آن شد.
تحرّکهاى منافقان در آستانۀ حرکت به سوى تبوک و حوادثى که رخ داده بود، به روشنى نشان مىداد که منافقان براى ضربه زدن به حکومت نوبنیاد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در جست و جوى فرصتاند و این غیبت طولانى، موقعیّت مناسبى براى آنان است.
از این رو، با آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، محمّد بن مَسلَمة را جانشین خود در مدینه قرار داده بود، علىّ (علیه السلام) را در مدینه گذارد و به او فرمود: «أنَا لابُدَّ مِن أن اُقیمَ أو تُقیمَ.»(1)
چارهاى نیست، جز آن که یا من بمانم یا تو.
و فرمود: «إنَّ المَدینَةَ لا تَصلُحُ إلّا بی أو بِكَ.»(2)قطعاً مدینه جز با من یا تو سامان نمىیابد.
بدین سان، توطئۀ منافقان، نقش بر آب شد و حضور علىّ (علیه السلام)، لرزه بر اندام منافقان و توطئهگران افکند و آنان را از اینکه بتوانند در مدینه حرکتى کنند، مأیوس ساخت. از این رو، آهنگ دیگرى ساز کردند.
تبوک، تنها جنگى بود که علىّ (علیه السلام) بر اساس تصمیم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و به دلیلى که ذکر شد، در آن، شرکت نمىجست. منافقان، شایعه ساختند که علىّ (علیه السلام) با همۀ اشتیاق پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شرکت او در نبرد، از جنگ و همراهى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تَن زده است!
علىّ (علیه السلام) به محضر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شتافت و جریان را با ایشان در میان گذاشت و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، این فرمایش جاودانه و شکوهمند را در شأن علىّ (علیه السلام) بیان کرد: «آیا خشنود نمىشوى از اینکه براى من همچون هارون براى موسى باشى، جز آن که پیامبرى پس از من نیست؟»
بدین سان، هم توطئۀ منافقان در نطفه خفه شد و هم یکى از درخشانترین مناقب علىّ (علیه السلام) در پیشدید مردمان، رقم خورد.
شرح ماجرا:
خداوند تبارک و تعالی به پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) وحى کرد که خود او به این جنگ برود و مردم را براى کوچ به همراهى بر انگیزد و او را آگاه ساخت که در آن سفر، نیازى به جنگ ندارد و دچار پیکار با دشمن نمىشود و کارها بىشمشیر، رام او خواهد شد و فرمان خروج، تنها براى آزمودن اصحاب اوست تا فرمانبردار و نافرمان، از هم جدا شوند و آنچه در نهان دارند، آشکار شود.پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از آنان خواست که به سوى سرزمین روم حرکت کنند، در حالى که میوههایشان رسیده بود و گرما بر آنان سخت گشته بود!
از این رو، بیشتر آنان به جهت بردن سود نقد محصولات، آزمندى در تأمین و اصلاح زندگى، دلهره از شدّت گرما و دورى راه و برخورد با دشمن، از فرمان ایشان، سر باز زدند!
سپس گروهى از آنان با گرانجانى و دشوارى به پا خاستند و گروهى هم تخلّف کردند.
چون پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ارادۀ رفتن کرد، امیر مؤمنان (علیه السلام) را به جاى خود در میان خاندان و فرزندان و همسران و هجرتگاهش (مدینه) گمارد و بدو فرمود: «اى علىّ! مدینه جز با من یا تو سامان نمىیابد»؛ زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از نیّتهاى ناپاک سران مشرکان و بسیارى از مردم مکّه و اطراف آن که با آنان جنگیده و
خونشان را ریخته بود، آگاه بود و بیم آن داشت که چون از مدینه دور شود و به سرزمین روم برسد، آنان مدینه را تسخیر کنند و یا حادثۀ دیگرى بیافرینند!
و تا کسى در مدینه نمىبود که جاى آن حضرت را بگیرد، از جنایت آنان و تباهکارى در هجرتگاهش و وقوع پیشامد ناگوار براى خاندانش و ساکنان مدینه ایمن نبود و مىدانست که جز امیر مؤمنان (علیه السلام)، کس دیگرى در ترساندن دشمن و حراست از هجرتگاه (مدینه) و پاسدارى از ساکنان آن، جاى او را نمىگیرد. پس آشکارا امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به جاى خود نهاد و به امامت او پس از خود، تصریح کرد.
و این، در روایات بسیارى آمده است که چون منافقان دانستند پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، علىّ (علیه السلام) را به جاى خود بر مدینه گمارده است، بر او حسد بردند و ماندن او پساز بیرون رفتن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آنانگران آمد و دانستند که شهر با وجود او نگاهبانى مىشود و دشمن نمىتواند در آن طمع کند.
بنا بر این بر ضدّش شایعه ساختند و گفتند: پیامبر خدا، او را نه از روى گرامیداشت و بزرگداشت و محبّتش، بلکه از روى سرسنگینى، بر جاى نهاده است!
چون شایعۀ منافقان به امیر مؤمنان (علیه السلام) رسید، به قصد تکذیب و آشکار کردن رسوایى ایشان، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ملحق شد و گفت: اى پیامبر خدا! منافقان مىپندارند که تو مرا از روى سرسنگینى و نامهربانى بر جاى نهادهاى!
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود:
اِرجِع یا أخی! إلى مَكانِكَ؛ فَإِنَّ المَدینَةَ لا تَصلُحُ إلّا بی أو بِكَ.
باز گرد اى برادر من! به جاى خود؛ که قطعاً مدینه جز با من یا تو سامان نمىیابد.
فَأَنتَ خَلیفَتی فی أهلی و دارِ هِجرَتی و قَومی.
تو جانشین من در خاندان و هجرتگاه و قوم من هستى.
أ ما تَرضى أن تَكونَ مِنّی بَمَنزِلَة ِهارونَ مَن موسى إلّا أنَّهُ لا نَبِيَّ بَعدی؟(1)
آیا خشنود نمىشوى که براى من همچون هارون براى موسى باشى، جز آن که پیامبرى پس از من نیست؟
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) فی دعائه: اللّهُمَّ أقولُ كَما قالَ أخی موسى: اللّهُمَّ اجعَل لی وَزیراً مِن أهلی؛ عَلِيّاً أخی.خدایا! همان گونه که برادرم موسى گفت، مىگویم: خدایا! براى من وزیری از خاندانم قرار ده؛ علىّ برادرم را.
اُشدُد بِهِ أزری، و أشرِكهُ فی أمری، كَي نُسَبِّحَكَ كَثیراً، و نَذكُرَكَ كَثیراً؛ إنَّكَ كُنتَ بِنا بَصیراً.(2)
پشتم را با او محکم بدار و او را در کارم شریک گردان تا تو را فراوان تقدیس کنیم و فراوان به ذکرت بپردازیم؛ که به راستی تو به [کار] ما بینایى.
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) فی دعائه: إنّی أسأَلُكَ یا سَيِّدی و إلهی! أن تَجعَلَ لی مِن أهلی وَزیراً، تَشُدُّ بِه عَضُدی.
از تو درخواست میکنم اى سرور و خداى من! که برایم وزیری از خاندانم قرار دهى که بازویم را بدان قوى کنى.
فَاجعَل لی عَلِيّا وَزیراً و أخاً، وَ اجعَلِ الشَّجاعَةَ فی قَلبِهِ، و ألبِسهُ الهَيبَةَ عَلى عَدُوِّهِ.(1)
دانش نامه جلد: 1، صفحه: 436
پس علىّ را یاور و برادر من قرار ده و شجاعت را در دل او بنِه و هیبتش را در دل دشمنش بیفکن.
عبد الله بن عبّاس گوید: پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) دست من و دست علىّ بن ابى طالب ((علیه السلام)) را گرفت و تا پاى کوه برد، آنگاه دستهایش را بلند کرد و دعاء کرد:
اللّهُمَّ اجعَل لی وَزیراً مِن أهلی؛ عَلِيّاً اُشدُد بِهِ أزری.
«بارالها! براى من، وزیرى از بین کسانم قرار ده؛ علىّ را، و به وسیلۀ او پشتم را قوى ساز».
به خدا سوگند شنیدم که یک منادى از آسمان ندا سر داد:
لَقَد اُعطیتَ سُؤلَكَ یا مُحَمَّدُ!(2)
دانش نامه جلد: 8، صفحه: 529
(اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم)به خدا سوگند(1)درخواستت برآورده شد اى محمّد! (اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم)
آیههاى برائت و اعلام انزجار از شرک و بتپرستى و لزوم پیراستن سرزمین وحى از جلوههاى شرک، یکى از شکوهمندترین فصول تاریخ اسلام است.
در هنگامۀ برگزارى حجّ سال نهم هجرى، آیات برائت نازل گشت و ابو بکر مأمور شد که آن آیات را به ضمیمۀ قطعنامهاى چهار مادّهاى در اجتماع عظیم حجّگزاران، بر مردم بخواند.ابو بکر، راهى مکّه شد؛ امّا اندکى نرفته بود که پیک الهىّ فرا رسید و چنین ابلاغ کرد:
[پیام را] از جانب تو، جز خودت یا مردى از [خاندان] تو نمىرسانَد.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علىّ (علیه السلام) را فرا خواند و جریان را باز گفت و مرکب ویژۀ خود را در اختیارش نهاد و دستور داد که به سرعت، مدینه را ترک كند و آیات [سورۀ برائت] را از ابو بکر بگیرد و روز دهم ذى حجّه، در اجتماع عظیم مردم، بر آنان بخواند.
1) لام در «لقد»، لام سوگند است.[2]
چنین شد و یکى دیگر از عظمتهاى علیّ (علیه السلام) رقم خورد و همبَرى و همسانى علىّ (علیه السلام) با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در پیشدید عصرها و نسلها نهاده شد.(1)
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): لَمّا نَزَلَت عَشرُ آیاتٍ مِن بَراءَةَ عَلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، دَعَا النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أبا بَكرٍ فَبَعَثَهُ بِها لِيَقرَأَها عَلى أهلِ مَكَّةَ.
چون ده آیه از [سورۀ] برائت بر پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) نازل شد، پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم))، ابو بکر را فرا خواند و او را با آن آیهها فرستاد تا آنها را بر مردم مکّه بخواند.
ثُمَّ دَعانِي النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ لی: أدرِك أبا بَكرٍ فَحَيثُما لَحِقتَهُ فَخُذِ الكِتابَ مِنهُ، فَاذهَب بِهِ إلى أهلِ مَكَّةَ فَاقرَأهُ عَلَيهِم
سپس پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا فرا خواند و فرمود: «به دنبال ابو بکر برو و هر کجا به او رسیدى، نوشته را از او بگیر و آن را به سوى مردم مکّه ببر و بر ایشان بخوان».فَلَحِقتُهُ بِالجُحفَةِ، فَأَخَذتُ الكِتابَ مِنهُ، و رَجَعَ أبو بَكرٍ إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ: یا رَسولَ اللّهِ، نَزَلَ فِيَّ شَيءٌ؟!
پس در جحفه به او رسیدم و نوشته را از او گرفتم و ابو بکر به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت و گفت: اى پیامبر خدا! آیا در حقّ من چیزى نازل شده است؟!
قالَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): لا، و لكِنَّ جِبریلَ جاءَنی فَقالَ: لَن يُؤَدِّيَ عَنكَ إلّا أنتَ أو رَجُلٌ مِنكَ.(2)
1) ر. ک: الغدیر: ج 6 ص 350338؛ مؤلّف، طریقهاى گوناگون این حدیث را جمع آورى کرده و آن را «متواتر معنوى» دانسته است.
2) مسند ابن حنبل: ج 1 ص 318 ح 1296، فضائل الصحابة لابن حنبل: ج 2 ص 703 ح 1203، تاریخ دمشق: ج 42 ص 348 ح 8929 کلّها عن حنش، الطبقات الکبرى: ج 2 ص 168، تاریخ الطبری: ج 3 ص 122 و 123، الکامل فی التاریخ: ج 1 ص 644، المغازی: ج 3 ص 1077، السیرة النبویّة (صلی الله علیه و آله و سلم) لابن هشام: ج 4 ص 190 والخمسة الأخیرة نحوه وراجع الأمالی للمفید علیه الرحمة: ص 56 ح 2 وشرح الأخبار: ج 1 ص 304 ح 284 والمناقب للکوفی: ج 1 ص 473 ح 376.
فرمود: «نه؛ امّا جبرئیل نزد من آمد و گفت: [پیام] از جانب تو را، جز خودت یا مردى از تو(1)
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): عَلِيٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ، لَا يُؤَدِّي عَنِّي إِلَّا أَنَا أَوْ عَلِيٌّ. (المسترشد فی امامة علیّ بن ابی طالب (علیه السلام)، ص625)
نمىرسانَد».... فَقالَ لَهُ أمیرُ المُؤمِنینَ (علیه السلام): إنَّ رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أمَرَنی أن ألحَقَكَ فَأَقبِضَ مَنكَ الآیاتِ مِن بَراءَةَ و أنبِذَ بِها عَهدَ المُشرِكینَ إلَيهِم، و أمَرَنی أن اخَيِّرَكَ بَينَ أن تَسیرَ مَعِي أو تَرجِعَ إلَيهِ.
... امیر مؤمنان (علیه السلام) به ابو بکر فرمود: «پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمان داده است که به تو برسم و آیههاى برائت را از تو بگیرم و با آنها، پیمان مشرکان را به پیشخودشان بیفکنم و به من فرمان داده که تو را مخیّر کنم که یا با من بیایى و یا به سوى او بازگردى».
ابو بکر گفت: بَل أرجِعُ إلَيهِ. «به سوى او باز مىگردم.»
وعادَ إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَلَمّا دَخَلَ عَلَيهِ قالَ: یا رَسولَ اللّهِ! إنَّكَ أهَّلتَنی لِأَمرٍ طالَتِ الأَعناقُ فیهِ إلَيَّ، فَلَمّا تَوَجَّهتُ لَهُ رَدَدتَنی عَنهُ! ما لی؟ أ نَزَلَ فِيَّ قُرآنٌ؟!
1) اشاره به «علیّ منّی و انا منه».
و به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت و چون بر حضرت وارد شد، گفت: اى پیامبر خدا! تو مرا براى کارى شایسته دیدى که بدان، گردنها به سویم کشیده شد و چون به سوى آن رو کردم، مرا از آن باز گرداندى! براى چه؟ آیا [آیهاى از] قرآن در بارۀ من نازل شده است؟!
فَقالَ النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): لا؛ ولكِنَّ الأَمینَ هَبَطَ إلَيَّ عَنِ اللّهِ جَلَّ جَلالُهُ بِأَنَّهُ لا يُؤَدّی عَنكَ إلّا أنتَ أو رَجُلٌ مِنكَ، و عَلِيٌّ مِنّی، و لا يُؤَدّی عَنّی إلّا عَلِيٌّ.(1)
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «نه؛ امّا جبرئیل امین از سوى خداوند عزّتمند و صاحبجلال به نزد من آمد و اینگونه گفت: "از جانب تو، جز خودت یا مردى از خودت [پیام را] نمىرسانَد." و علىّ از من است و جز علىّ از جانب من ابلاغ نمىکند».
ابن عبّاس گوید: در حالى که با عمر بن خطّاب در یکى از کوچههاى مدینه، دست در دست هم مىرفتیم، به من گفت: اى ابن عبّاس! من رفیقت را مظلوم مىدانم!گفتم: اى امیر مؤمنان! پس حقّ غصبشدهاش را به او باز گردان.
دستش را از دستم بیرون کشید و از من دور شد و زیر لب زمزمهاى کرد.
سپس ایستاد تا به او رسیدم. به من گفت: اى ابن عبّاس! اینگونه مىبینم که مردم، رفیقت را کوچک شمردند!
1) الإرشاد: ج 1 ص 65، المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 126 عن ابن عبّاس نحوه وراجع تفسیر القمّی: ج 1 ص 282 وتفسیر العیّاشی: ج 2 ص 73 ح 4 والمناقب للکوفی: ج 1 ص 469 ح 371.
گفتم: به خدا سوگند، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) او را کوچک نشمرد؛ آنگاه که او را فرستاد و به او فرمان داد که [آیههاى] برائت را از ابو بکر بگیرد و بر مردم بخواند.
عمر، ساکت شد.(1)
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از فتح مکّه و پیروزى بر قبیلههاى اطراف آن در نبرد حنین، به گسترش دعوت خویش پرداخت و از جمله، مُعاذ بن جبل را به یمن گسیل داشت. او در حلّ برخى از مسائل در ماند و باز گشت. سپس خالد بن ولید را فرستاد؛ ولى او هم کارى از پیش نبرد و پس از شش ماه اقامت، توفیقى به دست نیاورد.
آنگاه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علىّ (علیه السلام) را فرا خواند و او را همراه با نامهاى به آن دیار فرستاد.علىّ (علیه السلام) با بیانى رسا و گفتارى مؤثّر، نامه را بر مردم فروخواند و آنان را به توحید، دعوت کرد. پس قبیلۀ «هَمْدان» اسلام آورد. علىّ (علیه السلام) خبر اسلام آوردن آنان را به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گزارش داد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، شادمان شد و همْدانیان را دعاء کرد.
1) تاریخ دمشق: ج 42 ص 349، شرح نهج البلاغة: ج 6 ص 45 وفیه «ما استصغره اللّه» و ج 12 ص 46 وفیه «ما استصغره اللّه ورسوله»، کنز العمّال: ج 13 ص 109 ح 36357؛ الدرجات الرفیعة: ص 105 کلّها نحوه وراجع فرائد السمطین: ج 1 ص 334 ح 258.
در گزارشهاى دیگر از درگیرى علىّ (علیه السلام) با قبیله «مَذحِج» سخن رفته است که امام (علیه السلام) به سرزمین آنان در آمد و ایشان را به اسلام، دعوت نمود و چون نپذیرفتند و جنگ را در پیش گرفتند، با آنان جنگید و پس از فرارى دادن آنان، دو باره به اسلام، دعوتشان کرد و غنائم نبرد را گرد آورد و به ضمیمۀ صدقات نجران در موسم حجّ به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ملحق شد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، قضاوت در یمن را نیز به عهدۀ علىّ (علیه السلام) نهاد و براى استوارى در آن دعایش کرد. منابع تاریخى، نمونههایى از این قضاوتها را گزارش کردهاند.
اکنون این سؤال مىتواند چهره بنماید که همۀ این وقایع در یک سفر براى علىّ (علیه السلام) رخ داده است یا در چند سفر؟ ابن سعد به دو سفر علىّ (علیه السلام) تصریح مىکند. افزون بر این، چهگونگى گزارشهاى درگیرى با قبیلۀ مَذحِج نیز مستقلّ بودن آن «سریّه» را نشان مىدهد.
در متون مرتبط با تشریففرمایی امیرالمؤمنین (علیه السلام) به یمن و چهگونگى این مأموریّت بزرگ، عظمتها و منقبتهایى براى حضرت وجود دارد.(1)
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): بَعَثَنی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) إلَى اليَمَنِ وقالَ لی: یا عَلِيُّ! لا تُقاتِلَنَّ أحَداً حَتّى تَدعُوَهُ؛پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا به یمن فرستاد و به من فرمود: اى علىّ! با کسى مجنگ تا آن که او را دعوت کنى؛
1) دانش نامه جلد: 1، صفحه: 429
وَ ایمُ اللّهِ لَأَن يَهدِيَ اللّهُ عَلى يَدَيكَ رَجُلاً خَيرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ و غَرَبَت! و لَكَ وَلاؤُهُ یا عَلِيُّ!(1)
به خدا سوگند، بلاشکّ اگر خدا به دست تو کسى را هدایت کند، برایت از آنچه خورشید بر آن مىتابد، بهتر است! و تو بر او ولایت دارى، اى علىّ!
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): بَعَثَنی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) إلَى اليَمَنِ. فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! إنَّكَ تَبعَثُنی إلى قَومٍ هُم أسَنُّ مِنّی لِأَقضِيَ بَينَهُم؟
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا به یمن فرستاد. گفتم: اى پیامبرخدا! مرا به سوى قومى که از من سالمندترند، مىفرستى تا میان آنان قضاوت کنم؟
قالَ: اذهَب فَإِنَّ اللّهَ تَعالى سَيُثَبِّتُ لِسانَكَ، و يَهدی قَلبَكَ.(2)
فرمود: «برو که به راستی خداوند متعال، همواره زبانت را استوار مىدارد و قلبت را راهنمایى مىکند».
دقّت و تفکّر:
1) الکافی: ج 5 ص 28 ح 4 عن السکونی عن الإمام الصادق (علیه السلام)، تهذیب الأحکام: ج 6 ص 141 ح 240 عن السکونی عن الإمام الصادق عن آبائه عنه (علیهم السلام).
2) مسند ابن حنبل: ج 1 ص 190 ح 666، تاریخ دمشق: ج 42 ص 389 ح 9001، خصائص أمیر المؤمنین (علیه السلام) للنسائی: ص 97 ح 36 کلّها عن حارثة بن مضرب وص 93 ح 33 عن أبی البختری؛ العمدة: ص 256 ح 398 عن حارثة بن مضرب نحوه وراجع فضائل الصحابة لابن حنبل: ج 2 ص 581 ح 984 والمستدرک على الصحیحین: ج 3 ص 146 ح 4658 والطبقات الکبرى: ج 2 ص 337 وتاریخ الإسلام للذهبی: ج 2 ص 691.
اگر مشاهده کنیم کسی – دانسته یا نادانسته – میخواهد آب مسموم بیاشامد، باید هر طور شده – هرچند با اکراه و اجبار – او را منع کنیم؛ و الّا مرتکب ظلم و خیانت شدهایم.
بیشکّ، سمّ روحیِ عقائد، بسی خطرناکتر و زیانبارتر از سمّ جسمی است – که خطر و زیانش محدود به دنیای فانی است -.
اسلام رحیم و حکیم در مواجهه با عقائد مسموم غیر مسلمانان، دو راهبرد دارد:
در مواجهه با اهل کتاب (یهودیان، صابئان(1)
طبق این آیهی شریفه، اصحاب عقائد، به پنج دسته تقسیم میشوند: مؤمنان (مسلمانان)، یهودیان، صابئان، مسیحیان، مشرکان (بتپرستها و ملحدان و ...).
بنا بر این، در فرهنگ قرآن مجید، اهل کتاب، کافر محسوب شدهاند نه مشرک؛ زیرا این آیهی شریفه، میان پنج دسته، تفکیک نموده است. (به اصطلاح طلبگی: تفصیل، قاطع شرکت است.)
(«صابئان» به پیروان حضرت یحیى یا حضرت نوح یا حضرت ابراهیم علی نبیّنا و آله و علیهم السلام اطلاق میشود. آنها در اصل پیرو یکى از پیامبران الهى بودهاند، اگر چه در تعیین پیامبرى که آنها خود را وابسته به او معرّفى مىکنند اختلاف هست. آنها را نباید ستارهپرست یا مجوس پنداشت. صابئان جمعیّت بسیار کمى دارند و در حال انقراض مىباشند.
برای توضیحات بیشتر، رجوع شود به تفسیر نمونه، ج 1 ص288)
مسیحیان، زردشتیان) بعد از ابلاغ دین اسلام و عقائد حقّ آن و اتمام حجّت، چنانچه حقّ را1) إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَة (سورهی مبارکهی حجّ، آیهی شریفهی 17)
نپذیرند، یا با پرداخت جزیه و رعایت ضوابط حکومت اسلامی، تحت ذمّه و پناه آن به سر ببرند، و یا تن به قتال و جنگ بدهند.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیهما السلام) قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أَخْبِرْنِي عَنِ الْكَافِرِ الْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ أَمِ الْحَيَاةُ؟
فَقَالَ (علیه السلام): الْمَوْتُ خَيْرٌ لِلْمُؤْمِنِ وَ الْكَافِرِ.
قُلْتُ: وَ لِمَ؟ (چرا؟)
قَالَ (علیه السلام): لِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ: «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ»(1)وَ يَقُولُ: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»(2).(3)
تذکّر لازم:
اسلام حکیم، فقط جهاد دفاعی ندارد بلکه جهاد ابتدائی نیز دارد.
حکمت و شفقت اقتضاء میکند خودمان ابتداءً به سراغ کسانی که در سموم عقائد باطل غوطهورند برویم، و هم آنها را و هم جامعۀ بشری را نجات بخشیم؛ نه اینکه فقط در صورت حملۀ آنها دست به کار شویم و در صدد دفاع از خود بر آئیم.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هیأت ثقیف در هنگامى که نزد آن حضرت حضور یافتند، با قاطعیّت فرمودند:
وَاللّهِ لَتُسلِمُنَّ أو لَأَبعَثَنَّ إلَيكُم رَجُلاً مِنّی (أو قالَ: مِثلَ نَفسی) فَلَيَضرِبَنَّ أعناقَكُم، وَلَيَسبِيَنَّ ذَرارِيَّكُم، ولَيَأخُذَنَّ أموالَكُم.
«سوگند به خدا، یا مسلمان میشوید(1)و یا کسى از خودم (و یا فرمود: مثل خودم) را به سوى شما گسیل خواهم داشت که گردنتان را بزند، فرزندانتان را اسیر کند و دارایىهایتان را بگیرد».
عمر گفت: سوگند به خدا، جز در آن روز، فرمانروایى را آرزو نکردم؛ در دلم امید داشتم که بگوید: «این عمر را (به سوی شما گسیل خواهم داشت)»، ولى به علىّ روى کرد و دست وى را گرفت و گفت: «هُوَ هذا، هُوَ هذا.» مَرَّتَينِ.(2)
دانش نامه جلد: 8، صفحه: 68
«این، آن مرد است. این، آن مرد است». دو بار گفت.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مکّه را گشود. آنگاه رو به طائف نهاد و آنان را هفت و یا هشت روز محاصره کرد. آنگاه، صبحگاه یا عصرى به آن جا نفوذ کرد. سپس فرود آمد و بعد، از آنجا هجرت کرد. آنگاه فرمود:
أیُّهَا النّاسُ! إنّی لَكُم فَرَطٌ(1)، وإنّی اوصیكُم بِعِترَتی خَيراً. مَوعِدُكُمُ الحَوضُ.
اى مردم! من بر شما پیشى خواهم گرفت (و از دنیا میروم). و من مؤکّداً شما را در بارۀ عترت و خانوادهام به نیکى سفارش مىکنم. وعدهگاهتان حوض است.
وَالَّذی نَفسی بِيَدِهِ، لَتُقیمُنَّ الصَّلاةَ ولَتُؤتُنَّ(2)الزَّكاةَ أو لَأَبعَثَنَّ عَلَيكُم رَجُلاً مِنّی أو كَنَفسی فَلَيَضرِبَنَّ أعناقَ مُقاتِلیهِم وَ لَيَسبِيَنَّ ذَرارِيَّهُم.
سوگند به آنکه جانم در دست اوست، قطعاً باید نماز به پا دارید و زکات بپردازید، وگرنه کسى را از خودم و یا کسى مثل خودم را بر شما گسیل خواهم داشت که گردن جنگجویانتان را بزند و فرزندانتان را اسیر کند.مردم پنداشتند که مراد حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبکر و یا عمر است؛ ولی دست علىّ (علیه السلام) را گرفت و فرمود: «هذا.»(3)
دانش نامه جلد: 8، صفحه: 69
1) فَرَطَ: تقدّم وسبق القوم (النهایة: ج 3 ص 434 «فرط»).
2) فی المصدر: «لتؤتون»، والصواب ما أثبتناه کما فی المصادر الاُخرى.
3) المستدرک على الصحیحین: ج 2 ص 131 ح 2559، المصنّف لابن أبی شیبة: ج 7 ص 498 ح 23 وفیه «لنفسی» بدل «کنفسی»، مسند أبی يعلى: ج 1 ص 393 ح 856، الصواعق المحرقة: ص 126؛ الأمالی للطوسی علیه الرحمة: ص 504 ح 1104 کلّها نحوه وراجع ح 1106 و ص 579 ح 1196 والاختصاص: ص 200.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - زمانى که هیأتى از اهل طائف به نزد ایشان آمدند – قاطعانه هشدار دادند:
یا أهلَ الطّائِفِ! وَاللّهِ لَتُقیمُنَّ الصَّلاةَ ولَتُؤتُنَّ الزَّكاةَ أو لَأَبعَثَنَّ إلَيكُم رَجُلاً كَنَفسی، يُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ، ويُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ، يَقصَعُكُم(1)بِالسَّيفِ!
«اى اهل طائف! به خدا سوگند، یا حتماً نماز به پا مىدارید و زکات مىپردازید، یا قطعاً شخصى همانند خودم(2)
بیجهت نبود که در ادامه، ابوبکر و عمر گفتند: ما رَأَينا كَاليَومِ فِي الفَضلِ قَطُّ! هرگز مانند امروز کسى را در این مرتبه از فضل و برترى ندیدهایم!
را به سویتان گسیل مىدارم که او خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش نیز او را دوست دارند تا با شمشیر، بر سرتان بکوبد!»یاران پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سر برکشیدند تا بنگرند که این فرد، چه کسى است.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست علىّ (علیه السلام) را گرفت و بلند کرد و فرمود: هُوَ هذَا.«آن شخص، این است».
ابو بکر و عمر گفتند: ما رَأَينا كَاليَومِ فِي الفَضلِ قَطُّ!(1)
هرگز مانند امروز کسى را در این مرتبه از فضل و برترى ندیدهایم!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) - آنگاه که مردى از یارانش به حضرت عرض کرد: ما را از قبول حکمیّت (در جنگ صفّین) نهى، و سپس به آن امر کردى! و ما ندانستیم کدامیک صواب است – فرمود:
هذا جَزاءُ مَن تَرَكَ العُقدَةَ!
این [حیرتْ] کیفر کسى است که آنچه را بر آن پیمان بسته، ترک كند!
أما وَاللّهِ لَو أنّی حینَ أمَرتُكُم بِهِ حَمَلتُكُم عَلَى المَكروهِ الَّذی يَجعَلُ اللّهُ فیهِ خَيرا، فَإِنِ استَقَمتُم هَدَيتُكُم، وإنِ اعوَجَجتُم قَوَّمتُكُم، وإن أبَيتُم تَدارَكتُكُم لَكانَتِ الوُثقَى.
هلا! به خدا سوگند، اگر آنگاه که [به ادامۀ نبرد] فرمانتان دادم، شما را به کارى ناخوشایند وا مىداشتم که خداوند، خیرتان را در آن نهاده بود تا اگر استقامت مىورزیدید، شما را هدایت مىنمودم و اگر به راه کج مىرفتید، راستتان مىکردم و اگر سر بر مىتافتید، ناچارتان مىساختم، این شیوه، استوارتر بود.
ولكِن بِمَن، و إلى مَن؟ اُریدُ أن اداوِيَ بِكُم و أنتُم دائی؛ كَناقِشِ الشَّوكَةِ بِالشَّوكَةِ وهُوَ يَعلَمُ أنَّ ضَلعَها مَعَها!
1) الأمالی للطوسی علیه الرحمة: ص 579 ح 1196 عن أبی ذرّ سلام الله علیه وراجع تحف العقول: ص 459.
امّا با چه کس و با اطمینان به کدام کس؟ مىخواهم [درد را] با شما درمان کنم، امّا شما، خود درد من هستید؛ همانند کسى که بخواهد با نوک خارى، خارى را بیرون کند و مىداند که خار به خار میل دارد!
اللّهُمَّ قَد مَلَّت أطِبّاءُ هذَا الدَّاءِ الدَّوِيِّ! و كَلَّتِ النَّزَعَةُ بِأشطانِ الرَّكِيِّ!
بار خدایا! طبیبان این درد بىدرمان، از علاج ملول شدهاند! و آنان که مىخواهند از چاهى ژرف با طنابها آب بر گیرند، درمانده گشتهاند!
أینَ القَومُ الَّذینَ دُعوا إلَى الإِسلامِ فَقَبِلوهُ، وقَرَؤُوا القُرآنَ فَأَحكَموهُ، وهِيجوا إلَى الجِهادِ فَوَلِهوا وَلَهَ اللِّقاحِ إلى أولادِها، وسَلَبُوا السُّيوفَ أغمادَها، و أخَذوا بِأَطرافِ الأَرضِ زَحفا زَحفا، وصَفّا صَفّا. بَعضٌ هَلَكَ، وبَعضٌ نَجا. لا يُبَشَّرونَ بِالأَحیاءِ، ولا يُعَزَّونَ عَنِ المَوتى. مُرْهُ العُيونِ مِنَ البُكاءِ، خُمصُ البُطونِ مِنَ الصِّيامِ، ذُبلُ الشِّفاهِ مِنَ الدُّعاءِ، صُفرُ الأَلوانِ مِنَ السَّهَرِ، عَلى وُجوهِهِم غَبَرَةُ الخاشِعینَ.
کجایند مردمى که به اسلام فرا خوانده شدند و آن را پذیرفتند؛ قرآن را خواندند و استوار ساختند؛ به جهاد، بر انگیخته شدند و با شوق به حرکت درآمدند، همچون شوق ماده شترى که مشتاقانه به سوى فرزندانش مىرود؛ و شمشیرها را از غلافها بر مىکشیدند و فوج فوج و صفّ به صفّ به اطراف زمین مىتاختند؛ برخى جان مىدادند و برخى تن مىرهانیدند. نه از زنده ماندن زندگان شاد بودند و نه در مرگ مردگان، نیازمند تسلیت. دیدگانشان از گریه به سپیدى نشسته، شکمهایشان از روزهدارى لاغر گشته، لبشان از
[فراوانىِ] دعاء خشکیده، رنگشان از شبزندهدارى زرد شده، و بر چهرههایشان گرد خشوع نشسته بود.اُولئِكَ إخوانِيَ الذّاهِبونَ. فَحَقٌّ لَنا أن نَظمَأَ إلَيهِم، ونَعَضَّ الأَيدِيَ عَلى فِراقِهِم!
آنان، برادران من بودند که رفتند. پس سزاوار است که تشنۀ [دیدار] ایشان باشیم و از دورىشان دست به دندان بگزیم!
إنَّ الشَّيطانَ يُسَنِّي لَكُم طُرُقَهُ، ويُریدُ أن يَحُلَّ دینَكُم عُقدَةً عُقدَةً، ويُعطِيَكُم بِالجَماعَةِ الفُرقَةَ، وبِالفُرقَةِ الفِتنَةَ!
قطعاً شیطان راههایش را برایتان هموار مىکند و مىخواهد پیاپى گره از رشتۀ دینتان بگلسد و به جاى همدلى، کارتان را به پراکندگى کشاند و از پراکندگىتان آشوب و فتنه بر انگیزد!
فَاصدِفوا عَن نَزَغاتِهِ ونَفَثاتِهِ، وَاقبَلُوا النَّصیحَةَ مِمَّن أهداها إلَيهِم، وَاعقِلوها عَلى أنفُسِكُم.(1)
پس، از وسوسهها و افسونهایش روى گردانید و از کسى که نصیحت را به شما هدیّه مىکند، اندرز پذیرید و آن را آویزۀ جانهایتان سازید.
فرازی از فرماننامۀ حکومتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) به جناب مالک اشتر رضوان الله تعالی علیه:
1) نهج البلاغة: الخطبة 121، الاحتجاج: ج 1 ص 438 ح 99 وفیه إلى «الرَّكِيّ»، بحار الأنوار: ج 33 ص 362 ح 597 وراجع الاختصاص: ص 156.
... وعَلَى الإِمامِ الإِستِعانَةُ بِاللّهِ، والإِجتِهادِ فی إقامَةِ الحُدودِ، وجَبرِ الرَّعِيَّةِ عَلى أمرِهِ، ولا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ.(1)و بر عهدۀ پیشواست که از خداوند یارى بجوید و در اقامۀ حدود بکوشد و مردم را به اطاعت فرمان خویش وا دارد و جز به واسطۀ خداوند، هیچ نیرویى نیست.
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): أمّا بَعدُ، فَإِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ بَعَثَ مُحَمَّدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) ولَيسَ أحَدٌ مِنَ العَرَبِ يَقرَأُ كِتابا، ولا يَدَّعی نُبُوَّةً ولا وَحیا.
بعد از حمد و سپاس خدا؛ زمانى که خداوند سبحان، حضرت محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را به پیامبرى بر انگیخت، از مردم عرب کسى نمىتوانست کتابى بخواند و کسى ادّعاى پیامبرى و وحى نمىکرد.
فَقاتَلَ بِمَن أطاعَهُ مَن عَصاهُ، يَسوقُهُم إلى مَنجاتِهِم. ...
او به همراه کسانى که از او پیروى کردند، با کسانى که نافرمانىاش کردند، جنگید و آنان را به آنچه که موجب نجاتشان مىگشت، سوق داد. ...
وَ ایمُ اللّهِ، لَقَد كُنتُ مِن ساقَتِها حَتّى تَوَلَّت بِحَذافیرِها، وَاستَوسَقَت فی قِيادِها.
به خدا سوگند، من از جمله کسانى بودم که در جلوی لشگر اسلام بودم [و لشگر کفر را مىراندم] تا همگى پشت کردند و سپس گرد آمده، رام گردیدند.
ما ضَعُفتُ، و لا جَبُنتُ، و لا خُنتُ، و لا وَهَنتُ.
1) تحف العقول ص137
نه ناتوان گشتم، نه ترسیدم، نه خیانت کردم و نه سستى ورزیدم.وَ ایمُ اللّهِ، لَأَبقُرَنَّ الباطِلَ حَتّى اُخرِجَ الحَقَّ مِن خاصِرَتِهِ.(1)
به خدا سوگند، باطل را خواهم شکافت و حق را از تهیگاه آن بیرون خواهم کشید.
نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به یکی از کارگزاران خویش به نام قَرَظَة بن كَعب:
أمّا بَعدُ، فَإِنَّ قَوما مِن أهلِ عَمَلِكَ أتَونی، فَذَكَروا أنَّ لَهُم نَهرا قَد عَفا ودَرَسَ، و أنَّهُم إن حَفَروهُ وَاستَخرَجوهُ عَمَرَت بِلادُهُم، وقَووا عَلى كُلِّ خَراجِهِم، وزادَ فَيءُ المُسلِمینَ قِبَلَهُم، وسَأَلونِي الكِتابَ إلَيكَ لِتَأخُذَهُم بِعَمَلِهِ وتَجمَعَهُم لِحَفرِهِ وَالإِنفاقِ عَلَيهِ،
امّا بعد؛ گروهى از مردمان منطقهات نزد من آمده و گفتهاند راه آبى دارند که کهنه و خراب شده است و اگر آن را حفر کنند و [آب را از دل خاک] بیرون بکشند، سرزمین آنان آباد مىشود و بر پرداخت مالیات، توانایى مىیابند و درآمد بیت المال را فزونى مىبخشند و از من خواستهاند که به تو نامه بنویسم تا آنان را به آن کار گیرى و براى کندن آن، گردشان بیاورى و هزینه کنى.
ولَستُ أرى أن اُجبِرَ أحَداً عَلى عَمَلٍ يَكرَهُهُ؛
و من نمىخواهم که هیچ کس را بر کارى که ناخوش مىدارد، مجبور کنم.
1) نهج البلاغة: الخطبة 104 والخطبة 33، الإرشاد: ج 1 ص 248 کلاهما عن ابن عبّاس نحوه.
فَادعُهُم إلَيكَ؛ فَإِن کانَ الأَمرُ فِي النَّهرِ عَلى ما وَصَفوا، فَمَن أحَبَّ أن يَعمَلَ فَمُرهُ بِالعَمَلِ.پس ایشان را به سوى خود، فرا بخوان؛ اگر راه آب، همان گونه است که مىگویند، به هر کس دوست دارد در آن کار کند، فرمان ده به کار بپردازد.
وَالنَّهرُ لِمَن عَمِلَهُ دونَ مَن كَرِهَهُ.
و جوى آب براى کسانى است که در آن کار مىکنند، نه کسانى که [کار کردن در] آن را خوش ندارند.
ولَأَن يَعمُروا ويَقووا أحَبُّ إلَيَّ مِن أن يَضعُفوا، وَالسَّلامُ.(1)
و بیتردید اگر آباد کنند و توانمند شوند، نزد من محبوبتر است تا ناتوان بمانند. والسلام!
امام (علیه السلام) در سال 36 هجرى به پیشنهاد عبد اللّه بن جعفر، محمّد بن ابى بکر را به زمامدارى مصر گماشت و بعد از شهادت او فرمود:
رَحِمَ اللّهُ مُحَمَّداً، کانَ غُلاما حَدَثا، أما وَاللّهِ، لَقَد كُنتُ أرَدتُ أن اُوَلِّيَ المِرقالَ هاشِمَ بنَ عُتبَةِ بنِ أبی وَقّاص مِصرَ.
خداوند، محمّد را رحمت کناد! جوانى نوسال بود. به خدا سوگند، دوست داشتم که مِرقال هاشم بن عتبة بن ابی وقّاص را بر مصر بگمارم.
وَاللّه ِ، لَو أنَّهُ وُلِّيَها لَما خَلّى لِعَمرِو بنِ العاصِ و أعوانِهِ العَرصَةَ، ولَما قُتِلَ إلّا وسَيفُهُ فی يَدِهِ. بِلا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بنِ أبی بَكرٍ؛ فَلَقَد أجهَدَ نَفسَهُ وقَضَى ما عَلَيهِ.
1) أنساب الأشراف: ج 2 ص 390 وراجع تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 203.
به خدا سوگند، اگر او حاکم مصر مىشد، به عمرو عاص و یارانش میدان نمىداد و کشته نمىشد، مگر در حالى که دستش به قبضۀ شمشیر بود.بىآنکه از محمّد بن ابى بکر نکوهشى کنم؛ به خدا سوگند او زحمت کشید و وظیفهاش را انجام داد.
امیر المؤمنین (علیه السلام) در شناخت خداوند، بى همتا بود که پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) به وى فرمود:
ما عَرَفَ اللّهَ إلّا أنَا وَ أنتَ.(1)
کسى خدا را نشناخت، جز من و تو.
قال الإمام الباقر (علیه السلام): بَعَثَ رَسولُ اللّه ((صلی الله علیه و آله و سلم)) خالِدَ بنَ الوَلیدِ حینَ افتَتَحَ مَكَّةَ داعِياً، ولَم يَبعَثهُ مُقاتِلاً، ومَعَهُ قَبائِلُ مِنَ العَرَبِ؛ سُلَيمُ بنُ حَصورٍ، ومُدلِجُ بنُ مُرَّةَ.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم))، چون مکّه را فتح کرد، خالد بن ولید را به همراه قبیلههایى از عرب، مانند سُلَيم بن حَصور و مُدلِج بن مُرَّة به قصد دعوت (به اسلام) و نه براى جنگ فرستاد.
فَوَطِئوا بَنی جُذَيمَةَ بنَ عامِرِ بنِ عَبدِ مَناةَ بنِ كِنانَةَ. فَلَمّا رَآهُ القَومُ أخَذُوا السِّلاحَ؛ فَقالَ خالِدٌ: ضَعُوا السِّلاحَ، فَإِنَّ النّاسَ قَد أسلَموا ...
1) مختصر بصائر الدرجات: ص 125.
آنان، درمیان قبیلۀ بنى جُذَيمَة بن عامر بن عبد مَناة بن كِنانة قدم نهادند و چون آن قبیله، خالد را دیدند، سلاح برگرفتند؛ امّا خالد گفت: سلاح [بر زمین] بگذارید که به راستی مردم [همراه من] مسلماناند ...فَلَمّا وَضَعُوا السِّلاحَ أمَرَ بِهِم خالِدٌ عِندَ ذلِكَ، فَكُتِفوا، ثُمَّ عَرَضَهُم عَلَى السَّيفِ، فَقَتَلَ منَ قَتَلَ مِنهُم!
چون آنان سلاح بر زمین گذاشتند، خالد فرمان داد تا آنان را در بند کشند و سپس به تیغ شمشیر سپرد و شمارى از آنها را كُشت!
فَلَمَّا انتَهَى الخَبَرُ إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) رَفَعَ يَدَيهِ إلَى السَّماءِ، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ إنّی أبرَأُ إلَيكَ مِمّا صَنَعَ خالِدُ بنُ الوَلیدِ ...
همین که این خبر به پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) رسید، دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! من از آنچه خالد بن ولید کرد، در پیشگاه تو بیزارى مىجویم.» ...
ثُمَّ دَعا رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ رِضوانُ اللّهِ عَلَيهِ فَقالَ: یا عَلِيُّ! اُخرُج إلى هؤُلاءِ القَومِ فَانظُر فی أمرِهِم، وَاجعَلَ أمرَ الجاهِلِيَّةِ تَحتَ قَدَمَيكَ.
سپس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم))، علىّ بن ابى طالب را که رضوان خدا بر او باد، فرا خواند و فرمود: «اى علىّ! به سوى این قوم، حرکت کن و در کارشان بنگر و رسوم و کارهاى جاهلیّت را زیر پا بنه».
فَخَرَجَ عَلِيٌّ ((علیه السلام)) حَتّى جاءَهُم ومَعَهُ مالٌ قَد بَعَثَ بِهِ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَوَدى لَهُم الدِّماءَ وما اصیبَ لَهُم مِنَ الأَموالِ، حَتّى إنَّهُ لَيَدی لَهُم میلَغَةَ الكَلبِ، حَتّى إذا لَم يَبقَ شَيءٌ مِن دَمٍ ولا مالٍ إلّا وَداهُ بَقِيَت مَعَهُ بَقِيَّةٌ مِنَ المالِ.
پس علىّ ((علیه السلام)) حرکت کرد و با مالى که پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) همراهش کرده بود، نزد آنان آمد و خونبهاء و خسارتهاى مالى آنان را پرداخت تا آنجا که خسارت کاسۀ آبخورى سگان را نیز اداء کرد و هیچ خون و مالى نماند، جز آن که جبران کرد و بخشى از مال هم باقى ماند.فَقالَ لَهُم عَلِيٌّ رِضوانُ اللّهِ عَلَيهِ حینَ فَرَغَ مِنهُم: هَل بَقِيَ لَكُم بَقِيَّةٌ مِن دَمٍ أو مالٍ لَم يُودَ لَكُم؟
علىّ - رضوان خدا بر او باد - پس از اتمام کار به آنان فرمود: «آیا خونبهاء یا خسارتى باقى مانده است که به شما پرداخت نشده باشد؟»
قالوا: لا. قالَ: فَإِنّی اُعطیكُم هذِهِ البَقِيَّةَ مِن هذَا المالِ، احتِياطاً لِرَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مِمّا لا يُعلَمُ ولا تَعلَمونَ.
گفتند: نه. فرمود: «من این مال باقىمانده را نیز از سرِ احتیاط و از جانب پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به شما مىدهم، براى چیزهایى که دانسته نمیشود و شما نمیدانید».(1)
فَفَعَلَ ثُمَّ رَجَعَ إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ.
پس کار را به انجام رساند و به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت و به ایشان گزارش داد.
فَقالَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): أصَبتَ و أحسَنتَ.
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «[کار را] درست و نیکو گزاردى».
1) نمونههای محیّرالعقولی از عدالت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در کتاب «ادّعاء ممنوع! آیا طاقت حکومت علیّ (علیه السلام) را داریم؟» ذکر شده است.
ثُمَّ قامَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَاستَقبَلَ القِبلَةَ قائِماً شاهِراً يَدَيهِ حَتّى إنَّهُ لَيُرى ما تَحتَ مَنكِبَيهِ، يَقولُ: «اللّهُمَّ إنّی أبرَأُ إلَيكَ مِمّا صَنَعَ خالِدُ بنُ الوَلیدِ» ثَلاثَ مَرّاتٍ.(1)سپس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بر خاست و رو به قبله ایستاد و دستانش را چنان بالا برد که زیر بغلهایش دیده مىشد و سه بار گفت: «خدایا! من از آنچه خالد بن ولید کرده، در پیشگاه تو بیزارى مىجویم».
روایت شده است که امیر المؤمنین (علیه السلام) براى انجام کارى به مکّه تشریف آورد.
بادیهنشینی را دید که به پردههاى کعبه دست نهاده و مىگوید: اى صاحب خانه! این خانه خانۀ تو و این میهمان میهمان تو است، و بر هر میزبانى است که از میهمان خود پذیرایى کند. پروردگارا! امشب پذیرایى از مرا آمرزش من قرار بده.
امیر المؤمنین (علیه السلام) به یاران خود فرمود:
أَ مَا تَسْمَعُونَ كَلَامَ الْأَعْرَابِيِّ؟ قَالُوا: نَعَمْ.
آیا سخن این بادیهنشین را شنیدید؟ عرض کردند: آرى.
قَالَ (علیه السلام): اللَّهُ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يَرُدَّ ضَيْفَهُ.
1) السیرة النبویّة (صلی الله علیه و آله و سلم) لابن هشام: ج 4 ص 71، تاریخ الطبری: ج 3 ص 66، تاریخ الإسلام للذهبی: ج 2 ص 568 کلّها عن حکیم بن حکیم بن عباد بن حُنَيف، الکامل فی التاریخ: ج 1 ص 620 کلاهما نحوه وراجع الطبقات الکبرى: ج 2 ص 147 والمغازی: ج 3 ص 882875.
فرمود: خداوند گرامىتر از آن است که خواستۀ میهمانش را بر نیاورد.
شب دوم باز امیر المؤمنین (علیه السلام) او را دید که به پردههاى کعبه کنار رکن چسبیده و مىگوید:
يَا عَزِيزاً فِي عِزِّكَ وَ لَا أَعَزَّ مِنْكَ فِي عِزِّكَ أَعِزَّنِي بِعِزِّ عِزِّكَ فِي عِزٍّ لَا يَعْلَمُ أَحَدٌ كَيْفَ هُوَ أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ وَ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْكَ أَعْطِنِي مَا لَا يُعْطِينِي أَحَدٌ غَيْرُكَ وَ اصْرِفْ عَنِّي مَا لَا يَصْرِفُهُ أَحَدٌ غَيْرُكَ.اى کسى که در عزّت خود چنان عزیزى که از تو عزیزترى نیست! مرا به عزّت خود عزّتى ارزانى فرما که کسى نداند چهگونه عزّتى است. پروردگارا! من به حقّ محمّد و آل محمّد به تو متوسّل مىشوم چیزى را به من عطاء کن که کسى جز تو آن را عطاء نمىکند، و چیزى را از من بر گردان که کسى جز تو نمىتواند آن را بر گرداند و دفع کند.
امیر المؤمنین (علیه السلام) به یاران خود فرمود: هَذَا وَ اللَّهِ الِاسْمُ الْأَكْبَرُ بِالسُّرْيَانِيَّةِ! أَخْبَرَنِي بِهِ حَبِيبِي رَسُولُ اللَّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)).
به خدا سوگند این سخنان همان ترجمۀ اسم اعظم خدا از لغت سُریانى است که حبیب من رسول خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من خبر داده است.
سَأَلَهُ الْجَنَّةَ فَأَعْطَاهُ وَ سَأَلَهُ صَرْفَ النَّارِ وَ قَدْ صَرَفَهَا عَنْهُ.
این مرد از خداوند بهشت را مسألت نمود که به او عطاء کرد. و از او مسألت نمود که دوزخ را از او بر گرداند و خداوند پذیرفت.
شب سوم باز آن مرد دیده شد که به همان رکن کعبه چسبیده و مىگوید:
يَا مَنْ لَا يَحْوِيهِ مَكَانٌ وَ لَا يَخْلُو مِنْهُ مَكَانٌ بِلَا كَيْفِيَّةٍ كَانَ! ارْزُقِ الْأَعْرَابِيَّ أَرْبَعَةَ آلَافِ دِرْهَمٍ.
اى پروردگارى که هیچ مکانى گنجایش او را ندارد و هیچ جا از او خالى نیست و بیرون از هر کمّ و کیف است! به این بادیهنشین چهار هزار درهم روزى کن.
در این هنگام امیر المؤمنین (علیه السلام) پیش وی رفت و فرمود:
يَا أَعْرَابِيٌّ! سَأَلْتَ رَبَّكَ الْقِرَى فَقَرَاكَ وَ سَأَلْتَ رَبَّكَ الْجَنَّةَ فَأَعْطَاكَ وَ سَأَلْتَهُ أَنْ يَصْرِفَ عَنْكَ النَّارَ وَ قَدْ صَرَفَهَا وَ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ تَسْأَلُهُ أَرْبَعَةَ آلَافِ دِرْهَمٍ؟اى بادیهنشین! از خداوند پذیرایى خواستى که به تو ارزانى نمود، و بهشت را خواستى که به تو عطاء کرد، و از او خواستى دوزخ را از تو بر گرداند و پذیرفت؛ اکنون چهگونه از خداوند چهار هزار درهم مسألت مىکنى؟
بادیهنشین پرسید: تو کیستى؟ فرمود: من علىّ بن ابى طالبم.
عرض کرد: أَنْتَ وَ اللَّهِ بُغْيَتِي وَ بِكَ أَنْزَلْتُ حَاجَتِي.
تو - به خدا سوگند - خواسته و مطلوب منى و نیاز خود را به تو عرضه مىدارم.
فرمود: بگو.
عرض کرد: هزار درهم براى مَهر و کابین زنم مىخواهم و هزار درهم دیگر وام دارم و هزار درهم براى خرید خانهاى لازم دارم و هزار درهم براى سرمایۀ کار مىخواهم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: أَنْصَفْتَ يَا أَعْرَابِيُّ! فَإِذَا خَرَجْتَ مِنْ مَكَّةَ فَسَلْ عَنْ دَارِي بِمَدِينَةِ الرَّسُولِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)).
انصاف دادى – ای بادیهنشین! - و چون از مکّه بیرون آمدى به خانۀ من در مدینة الرسول ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بیا.
آن بادیهنشین یک هفته در مکّه ماند و سپس در جست و جوى امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مدینه آمد و بانگ بر داشت: چه کسى مرا به خانۀ امیر المؤمنین ((علیه السلام)) راهنمایى مىکند؟
حضرت حسین بن علىّ (علیهما السلام) از میان کودکان برخاست و فرمود:
أَنَا أَدُلُّكَ عَلَى دَارِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ ((علیه السلام)) وَ أَنَا ابْنُهُ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّمن تو را به خانۀ امیرالمؤمنین علیّ ((علیه السلام)) راهنمایى مىکنم و من پسرش حسین بن علیّ هستم.
بادیهنشین پرسید: پدر تو کیست؟ فرمود: امیرالمؤمنین علىّ بن ابى طالب. پرسید: مادرت کیست؟ فرمود: فاطمة زهراء سرور زنان تمام جهانها. پرسید: پدر بزرگت کیست؟ فرمود: رسول خدا محمّد بن عبد الله بن عبد المطّلب. پرسید: مادر بزرگت کیست؟ فرمود: خدیجه دختر خُوَيلِد. پرسید: برادرت کیست؟ فرمود: ابو محمّد حسن بن علىّ. عرض کرد: همۀ نیکیهاى جهان را دارى!
سپس عرض کرد: نزد امیر مؤمنان برو و بگو: آن بادیهنشینی که در مکّه براى او ضمانت نمودی بر درِ خانه است.
حضرت حسین (علیه السلام) وارد خانه شد و گفت: پدر جان! بادیهنشینی بر درِ خانه است و مىگوید کسى است که شما براى او پرداخت چیزى را ضمانت کردهاید.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفت: اى فاطمه! آیا چیزى هست که این بادیهنشین بخورد؟
گفت: «اللَّهُمَّ لَا» بارالها! نه.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) جامه پوشید و بیرون آمد و فرمود: ای اباعبدالله! سلمان فارسى را برای من خبر کن.سلمان به محضر حضرت شرفیاب شد. علىّ (علیه السلام) به او فرمود: ای اباعبدالله!(1)همان باغى را که درختان آن را پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به دست خویش براى من کاشتهاند، براى فروش به بازرگانان عرضه کن.
سلمان به بازار رفت و آن باغ را براى فروش عرضه کرد و به دوازده هزار درهم فروخت.
على (علیه السلام) آن بادیهنشین را خواست. چهار هزار درهم را که تعهّد کرده بود، به او پرداخت و چهل درهم نیز براى هزینۀ او پرداخت؛ و این خبر به اطّلاع مستمندان مدینه رسید و جمع شدند.
مردى از انصار این ماجرا را به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) خبر داد.
حضرت فرمود: «أَجْرُكَ عَلَى اللَّهِ فِي مَمْشَاكَ.» خدایت اجر دهاد که آمدی و خبر دادی.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) نشست و بقیّۀ درهمها مقابل آن حضرت بر زمین ریخته بود و چون یارانش جمع شدند، حضرت به هر یک از ایشان مشتى مىداد، تا آنجا که حتّى یک درهم باقى نماند.
1) کنیهی حضرت سلمان سلام الله علیه
و چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خانه بر گشت، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) پرسید: یا ابْنَ عَمِّ! بِعْتَ الْحَائِطَ الَّذِي غَرَسَهُ لَكَ وَالِدِي؟
پسر عمو! باغى را که درختان آن را پدرم براى تو کاشته بود فروختى؟
پاسخ داد: نَعَمْ بِخَيْرٍ مِنْهُ عَاجِلًا وَ آجِلًا.
آرى به بهتر از آن در دنیا و آخرت.پرسید: پول آن کجاست؟
فرمود: دَفَعْتُهُ إِلَى أَعْيُنٍ اسْتَحْيَيْتُ أَنْ أَبْذُلَهَا بَذْلَ الْمَسْأَلَةِ قَبْلَ أَنْ تَسْأَلَنِي. ...(1)
به اشخاص و دیدههایى دادم که حیاء کردم شرمسارى درخواست را در آن ببینم؛ و پیش از آنکه ایشان درخواست کنند، به آنان بذل کردم. ...
راوی گوید: در تشییع جنازهاى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم بود، حضور یافتم. هنگامى که جنازه را بر زمین گذاشتند، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: أ عَلَيهِ دَينٌ؟
«آیا بدهىاى بر عهدۀ اوست؟»
گفتند: آرى.
حضرت از او روى تافت و فرمود: صَلّوا عَلى صاحِبِكُم.
«بر دوستتان نماز بگزارید».
هنگامى که علىّ (علیه السلام) چنین دید، در پى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و گفت:
یا رَسولَ اللّهِ! بَرِئَ مِن دَينِهِ و أنَا ضامِنٌ لِما عَلَيهِ.
1) روضة الواعظین ج1 ص125
«اى پیامبر خدا! او از بدهىهایش رها گشت و من، ضامن بدهىهاى اویم.»
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باز گشت و بر او نماز گزارد و آنگاه رفت و به علىّ (علیه السلام) فرمود:
یا عَلِيُّ! جَزاكَ اللّهُ خَيرا! فَكَّ اللّهُ رِهانَكَ يَومَ القِيامَةِ كَما فَكَكتَ رِهانَ أخیكَ المُسلِمِ.
اى علىّ! خدایت جزاى خیر دهاد! خداوند در روز قیامت ذمّۀ تو را از دَين آزاد کناد، چنان که تو ذمّه برادر مسلمانت را از دَين آزاد کردى.لَيسَ مِن عَبدٍ يَقضی عَن أخیهِ دَينَهُ إلّا فَكَّ اللّهُ رِهانَهُ يَومَ القِيامَةِ.(1)
هیچ بندهاى بدهى برادر دینى خود را نمىدهد، جز آن که در روز قیامت، خداوند، ذمّۀ او را از دَين آزاد مىکند.
قال الامام الباقر (علیه السلام): نَحْنُ حُجَّةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ بَابُ اللَّهِ وَ نَحْنُ لِسَانُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ عَيْنُ اللَّهِ فِي خَلْقِهِ وَ نَحْنُ وُلَاةُ أَمْرِ اللَّهِ فِي عِبَادِهِ.(2)
ما حجّت خدائیم، ما باب خدائیم، ما زبان خدائیم، ما وجه خدائیم، ما دیدۀ خدائیم در میان خلقش، مائیم سرپرستان امر خدا در میان بندگانش.
از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده که ده بار و براى ده موضوع با پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نجوا کرد و ده صدقه براى آنها پرداخت.
در بار اوّل پرسید: مَا(1)الوَفاءُ؟
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: التَّوحِيدُ، و شَهادَةُ أن لا إلهَ إلَا اللّهُ.
آنگاه پرسید: و مَا الفَسادُ؟
فرمود: الكُفرُ، وَ الشِّركُ بِاللّهِ عَزَّ و جَلَّ.پرسید: و مَا الحَقُّ؟
فرمود: الإِسلامُ، وَ القُرآنُ، وَ الوِلايَةُ إذَا انتَهَت إلَيكَ.
«اسلام، قرآن، و ولایت زمانى که به تو منتهی شود».
پرسید: و مَا الحیلَةُ(2)؟
فرمود: تَركُ الحیلَةِ.(3)
پرسید: و ما عَلَيَّ؟ چه چیز بر عهدۀ من است و چه تکلیفی دارم؟
فرمود: طاعَةُ اللّهِ و طاعَةُ رَسولِهِ.
پرسید: وكَيفَ أدعُو اللّهَ تَعالى؟ چهگونه خداوند متعال را بخوانم؟
فرمود: بِالصِّدقِ وَ اليَقینِ.
پرسید: و ماذا أسأَلُ اللّهَ تَعالى؟ از خداوند متعال، چه چیزى بخواهم؟
فرمود: العافِيَةَ. «سلامت [دین و بدن]».
پرسید: و ماذا أصنَعُ لِنَجاةِ نَفسی؟ براى نجات خویش، چه کار کنم؟
فرمود: كُل حَلالاً، و قُل صِدقاً. «حلال بخور و راست بگو».
پرسید: و مَا السُّرورُ؟ شادى چیست؟
فرمود: الجَنَّةُ.
پرسید: و مَا الرّاحَةُ؟
فرمود: لِقاءُ اللّهِ تَعالى.فَلَمّا فَرَغَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِن جَوابِ أسئِلَةٍ عَلِيٍّ (علیه السلام) نُسِخَ حُكمُ وُجوبِ الصَّدَقَةِ.(1)
هنگامى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از پاسخ گفتن به پرسشهاى علىّ (علیه السلام)فارغ شد، حکم وجوب صدقه، نسخ شد.(2)
پیامبر خدا در هنگام مرگ که در خانۀ من بود، گفت: اُدعوا لی حَبیبی
«دوستم را صدا کنید».
من ابوبکر را نزد وى خواندم. نگاهى به وى کرد و سرش را گذاشت و گفت: «دوستم را صدا کنید».
عمر را برایش آوردند. به او نگاه کرد و سپس سرش را گذاشت و گفت: «دوستم را صدا کنید».
گفتم: وَيلَكُم! ادعوا لَهُ عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ؛ فَوَاللّه ما يُریدُ غَيرَهُ.
واى بر شما! علىّ بن ابى طالب را صدا کنید؛ سوگند به خدا که جز او را نمىخواهد.
فَلَمّا رَآهُ أفرَدَ الثَّوبَ الَّذی کانَ عَلَيهِ ثُمَّ أدخَلَهُ فیهِ، فَلَم يَزَل يَحتَضِنُهُ حَتّى قُبِضَ و يَدُهُ عَلیهِ.(1)وقتى او را دید، پارچهاى را که رویش بود، کنار زد و او را درون آن کشید و همچنان او را در بغل گرفته بود تا در گذشت و دستش روى او بود.
قال الامام الصادق (علیه السلام): لَمّا حَضَرَت فاطِمَةَ ((سلام الله علیها)) الوَفاةُ بَكَت.
هنگامى که لحظات از دنیا رفتن حضرت فاطمه ((سلام الله علیها)) فرا رسید، گریست.
فَقالَ لَها أمیرُ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)): یا سَيِّدتی ما يُبکیكِ؟
امیرالمؤمنین ((علیه السلام)) به وى گفت: «ای بانوى من! چرا گریه مىکنى؟»
قالَت: أبکی لِما تَلقَى بَعدی!
پاسخ داد: «براى آنچه پساز منخواهى دید، مىگریم!»
فَقالَ لَها: لا تَبکی؛ فَوَاللّهِ إنَّ ذلِكِ لَصَغیرٌ عِندی فی ذاتِ اللّهِ.(2)
1) تاریخ دمشق: ج 42 ص 393، المناقب للخوارزمی: ص 68 ح 41، مقتل الحسین (علیه السلام) للخوارزمی: ج 1 ص 38، الریاض النضرة: ج 3 ص 141؛ الأمالی للطوسی علیه الرحمة: ص 332 ح 665، المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص 236، الصراط المستقیم: ج 2 ص 48 کلّها نحوه وراجع الخصال: ص 646 ح 32 وبصائر الدرجات: ص 314 ح 2.
2) بحار الأنوار: ج 43 ص 218 ح 49 نقلاً عن مصباح الأنوار.
گفت: «گریه مکن؛ به خدا سوگند، به راستی آن، بسی خُرد و ناچیز است در نزد من در راه خدا.»
عمربن خطّاب به شام رفت. معاویه را دید که با یک گروه به استقبالش مىآید و در شامگاه نیز با یک گروه دیگر!عمر به وى گفت: اى معاویه! شامگاهان با یک گروه حرکت مىکنى و صبحگاهان با گروهى دیگر! و به من خبر رسیده است که صبحگاهان در منزل مىمانى و نیازمندان، پشت درِ قصر تو مىمانند!
معاویه گفت: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! إنَّ العَدُوَّ بِها قَریبٌ مِنّا ولَهُم عُيونٌ وجَواسیسُ.
اى امیرمؤمنان! دشمن در این سرزمین به ما نزدیک است و داراى جاسوسان و خبرچینانى هستند.
فَأَرَدت یا أمیرَ المُؤمِنینَ! أن يَرَوا لِلإِسلامِ عِزّاً!
پس خواستم اى امیرمؤمنان! عزّت اسلام را ببینند!(1)
عمر به وى گفت: إنَّ هذا لَكَيدُ رَجُلٍ لَبیبٍ أو خُدعَةُ رَجُلٍ أریبٍ!
واقعاً که این، حیلۀ مردى خردمند است یا نیرنگ مردى زبردست!
آن گاه معاویه گفت: اى امیرمؤمنان! آنچه مىخواهى، مرا بدان فرمان ده تا همانگونه باشم.
1) متأسّفانه امروز هم کسانی با توجیهاتی معاویهوار دم از «مانور تجمّلات» و «حضور در کاخ شاه» و ... میزنند!
عمر گفت: وَيحَكَ! ما ناظَرتُكَ فی أمرٍ أعیبُ عَلَيكَ فیهِ إلّا تَرَكتَنی ما أدری آمُرُكَ أم أنهاكَ!
واى بر تو! در کارى بر تو عیب نگرفتم، جز آنکه مرا به گونهاى رها کردى که نمىدانم به تو فرمان دهم یا بازت دارم!(1)
جُندَب بن عبدالله گوید: در مدینه و پس از بیعت مردم با عثمان، بر علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) وارد شدم و حضرت را سر در گریبان و اندوهگین دیدم.
عرضه داشتم: چرا قومت این گونه شدهاند؟!
فرمود: صَبرٌ جَمیلٌ.
عرض کردم: سبحان اللّه! به خدا سوگند که شما بسیار صبورى!
فرمود: فَأَصنَعُ ماذا؟
«چه مىتوانم بکنم؟»
عرضه داشتم: در میان مردم بر خیزى و آنان را به سوى خود بخوانى و به آنان خبر دهى که به سبب برترى و سابقهات، به [جانشینى] پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سزاوارترى و از آنان بر ضدّ این گروه که بر ضدّت گرد آمدهاند، یارى بخواهى.
پس اگر ده نفر از صد نفر به شما پاسخ مثبت دادند، با آن ده نفر بر صد نفر [حمله مىبرى و] سخت مىگیرى.
اگر در برابرت سر فرود آوردند، همان مىشود که دوست دارى، و اگر خوددارى کردند، با آنان مىجنگى.
1) تاریخ الطبری: ج 5 ص 331
پس اگر بر آنان غلبه کردى، نتیجهاش همان سیطرۀ الهى است که خدا به پیامبرش داد و شما از آنان به آن شایستهترى؛ و اگر در طلبش کشته شدى، شهید گشتهاى و عذرت در پیشگاه خدا پذیرفتهتر است و به میراث پیامبر خدا، سزاوارترى.
فرمود: أ تَراهُ یا جُندَبُ! يُبايِعُنی عَشَرَةٌ مِن مِئَةٍ؟«آیا اینگونه میبینی اى جُندب! که ده درصد مردم با من بیعت مىکنند؟»
عرض کردم: امیدوارم.
فرمود: لكِنَّنی لا أرجو ولا مِن كُلِّ مِئَةٍ اثنَينِ، وسَاُخبِرُكَ مِن أینَ ذلِكَ؛
امّا من امید ندارم که حتّى دو درصد مردم [با من بیعت کنند] و تو را از علّت آن آگاه مىکنم؛
إنَّما يَنظُرُ النّاسُ إلى قُرَيشٍ، وإنَّ قُرَيشاً تَقولُ: إنَّ آلَ مُحَمَّدٍ يَرَون لَهُم فَضلاً عَلى سائِرِ النّاسِ، وإنَّهُم أولِياءُ الأَمرِ دونَ قُرَيشٍ، وإنَّهُم إن وَلوهُ لَم يَخرُج مِنهُم هذَا السُّلطانُ إلى أحَدٍ أبَداً ومَتى کانَ فی غَيرِهِم تَداوَلتُموهُ بَينُكم.
مردم [در تصمیم گیرى خود]، به قریش مىنگرند و قریش مىگوید: خاندان محمّد خود را از سایر مردم، برتر مىبینند و خود را - نه قریش را - صاحب خلافت مىدانند و اگر خلافت به آنان برسد، هیچگاه از دست آنان خارج نمىشود و به کس دیگرى نمىرسد؛ ولى اگر در غیر آنان باشد، میان شما مىچرخد.
ولا وَاللّهِ لا تَدفَعُ قُرَيشٌ إلَينا هذَا السُّلطانَ طائِعینَ أبَداً.
به خدا سوگند، قریش، این حکومت و سیطره را هرگز از روى اطاعت و رضایت به ما نمىدهد.
به حضرت عرض کردم: آیا باز نگردم تا مردم را از این سخنت آگاه کنم و آنان را به سوى تو بخوانم؟
به من فرمود: یا جُندَبُ! لَيسَ هذا زَمانُ ذاكَ.
«اى جندب! اکنون زمان این کار نیست».پس از آن به عراق باز گشتم و هر گاه چیزى از فضیلتهاى علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) و مناقب و حقوق او را براى مردم مىگفتم، با من درشتى مىنمودند و مرا باز مىداشتند! تا آن که سخنانم به گوش ولید بن عُقْبه (در دوران حکومتش بر ما) رسید و او هم در پى من فرستاد و مرا به زندان انداخت! تا آن که در بارۀ من با او صحبت شد و آزادم ساخت.(1)
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): ... و أنَا فی عُزلَةٍ، فَصَبَرتُ حَتّى کانَ ذلِكَ، لَم أنطِق فیهِ بِحَرفٍ مِن «لا» و لا «نَعَم».(2)
... و من در گوشهگیرى بودم و شکیبایى کردم تا آن اتّفاق، پیش آمد و «آرى» یا «نه»اى نگفتم.
پرسشگرى از امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید: اى امیر مؤمنان! به نظر شما، اگر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرزند پسرى از خود به جای مىگذاشت که به سنّ رشد رسیده بود، آیا عرب، امورشان را به او واگذار مىکردند؟
فرمود: لا؛ بَل کانَت تَقتُلُهُ إن لَم يَفعَل ما فَعَلتُ!
خیر؛ بلکه او را مىکشتند، اگر روش مرا (صبر و تقیّه) انجام نمیداد!قالَ: إنَّ العَرَبَ كَرِهَت أمرَ مُحَمَّدٍ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وحَسَدَتهُ عَلى ما آتاهُ اللّهُ مِن فَضلِهِ، وَاستَطالَت أیَّامَهُ حَتّى قَذَفَت زَوجَتَهُ، ونَفَّرَتِ بِهِ ناقَتَهُ، مَعَ عَظیمِ إحسانِهِ إلَيها، وجَسیمِ مِنَنِهِ عِندَها!
عرب، از کار حضرت محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) ناخرسند بودند و به آنچه خداوند از فضل خویش به وى بخشیده بود، حسادت مىورزیدند و در زمان حیاتش به وى بىحرمتى کردند، تا آن جا که به همسرش تهمت زدند! و (به قصد کشتن آن حضرت) شترش را رم دادند! با این که نیکىهاى بسیارى به آنان نموده بود و نعمتهاى بزرگى به آنان ارزانى داشته بود!
و أجمَعَت مُذ کانَ حَيّا عَلى صَرفِ الأَمرِ عَن أهلِ بَيتِهِ بَعدَ مَوتِهِ(1)!
و در همان زمان حیاتش براى این که ولایت و رهبرى را پس از اینکه از دنیا رفت از خاندانش باز ستانند، همدست شدند!
1) در عبادتگاه دوم، ذیل عنوان «از ادلّهی شهادت پیامبر اعظم (علیه السلام)» ثابت گشته که آن حضرت شهید شدند.
ولَولا أنَّ قُرَيشا جَعَلتِ اسمَهُ ذَریعَةً إلى الرِّياسَةِ، وسُلَّما إلَى العِزِّ وَالإِمرَةِ، لَما عَبَدَتِ اللّهَ بَعدَ مَوتِهِ يَوما واحِدا! ولَارتَدَّت فی حافِرَتِها، وعادَ قارِحُها جَذَعا، وبازِلُها بِكرا!
و اگر قریش نمىخواستند نام وى را وسیلهاى براى ریاست، و نردبانى براى عزّت و حکومت کنند، پس از اینکه آن حضرت از دنیا رفت، هرگز یک روز هم خدا را عبادت نمىکردند! و به خوىهاى پیشین خود برمىگشتند و شتران باردار، چهارساله مىشدند و هشتسالههایش باکره مىگشتند!(1)ثُمَّ فَتَحَ اللّهُ عَلَيَها الفُتوحَ، فَأَثرَتْ بَعدَ الفاقَةِ، وتَمَوَّلَت بَعدَ الجَهدِ وَالمَخمَصَةِ؛ فَحَسُنَ فی عُيونِها مِنَ الإِسلامِ ما کان سَمِجا، وثَبَتَ فی قُلوبِ كَثیرٍ مِنها مِنَ الدّینِ ما کانَ مُضطَرِبا، وقالَت: لَولا أنَّهُ حَقٌّ لَما کانَ كَذا.
خداوند، کشورهاى بسیارى را براى آنان فتح کرد [و آنان] پس از فقر و مسکنت و گرسنگى، به رفاه و نعمت رسیدند. سپس آنچه از اسلام در دیدگانشان زشت مىنمود، زیبا جلوه کرد و در قلبهاى بسیارى از ایشان که نسبت به دستورهاى دینى تردید داشتند، ثبات برقرار شد و گفتند: چنانچه آن [دین] حقّ نبود، این گونه نمىشد.
ثُمَّ نَسَبَت تِلكَ الفُتوحَ إلى آراءِ وُلاتِها، وحُسنِ تَدبیرِ الاُمَراءِ القائِمینَ بِها، فَتَأَكَّدَ عِندَ النّاسِ نَباهَةُ قَومٍ وخُمولُ آخَرینَ!
1) مَثلى است که در بازگشتن کارها به وضع سابق خود، زده مىشود.
آنگاه، این کشورگشایىها را به اندیشههاى سردمداران و حسن تدبیر فرماندهان دستاندرکار، نسبت دادند و نزد مردم، قومشان را بلندپایه، و دیگران را دونپایه معرّفى کردند!
فَكُنّا نَحنُ مِمَّن خَمَلَ ذِكرُهُ، وخَبَت نارُهُ، وَانقَطَعَ صَوتُهُ وصیتُهُ، حَتّى أكَلَ الدَّهرُ عَلَينا وشَرِبَ، ومَضَتِ السِّنونَ وَالأَحقابُ بِما فیها، وماتَ كَثیرٌ مِمَّن يُعرَفُ، ونَشَأَ كَثیرٌ مِمَّن لا يُعرَفُ!!
و ما از فراموششدگان بودیم و کسانی بودیم که التهابشان خاموش گشت و صدا و آوازهشان بریده شد و روزگار، بر خلاف میل ما خورد و نوشید و سالها به همین منوال گذشت و بسیارى از نامداران مردند و افرادى که گمنام بودند، پا به عرصه نهادند!!وما عَسى أن يَكونَ الوَلَدُ لَو کانَ؟ إنَّ رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) لَم يُقَرِّبنی ما تَعلَمونَهُ مِنَ القُربِ لِلنَّسبِ وَاللُّحمَةِ؛ بَل لِلجِهادِ وَالنَّصیحَةِ؛
اگر [پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را] فرزندى بود، چه مىشد؟! به راستی پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا به خاطر آن نژاد و خویشاوندیای که میدانید، به خود نزدیک نکرد؛ بلکه به خاطر جهاد و خیرخواهى [من] چنین کرد.
أ فَتَراهُ لَو کانَ لَهُ وَلَدٌ هَل کانَ يَفعَل ما فَعَلتُ؟ وكَذاكَ لَم يَكُن يُقرَّبُ ما قُرِّبتُ، ثُمَّ لَم يَكُن عِندَ قُرَيشٍ وَالعَرَبِ سَبَبا لِلحُظوَةِ وَالمَنزِلَةِ؛ بَل لِلحِرمانِ وَالجَفوَةِ!
آیا فکر مىکنى که اگر او پسرى داشت، آنچه را من انجام دادهام، انجام مىداد؟ و همچنین بهاندازهاى که من [به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)] نزدیک شدم، نزدیک نمىشد. افزون بر آن، این نزدیکى، نزد قریش، سبب برخوردارى و شأن و مقام نبود؛ بلکه خود، سبب محرومیت و پشت کردن مردم به ما بود!
اللّهُمَّ إنَّكَ تَعلَمُ أنّی لَم ارِدِ الإِمرَةَ، ولا عُلُوَّ المُلكِ وَالرِّياسَةِ؛ وإنَّما أرَدتُ القِيامَ بِحُدودِكَ، وَالأَداءَ لِشَرعِكَ، ووَضعَ الاُمورِ فی مَواضِعِها، وتَوفیرَ الحُقوقِ عَلى أهلِها، وَالمُضِيَّ عَلى مِنهاجِ نَبِيِّكَ، وإرشادَ الضّالِّ إلى أنوارِ هِدايَتِكَ.(1)
بار الها! به راستی تو آگاهى که من، نه خواهان حکومت بودهام و نه خواهان بهرهمندى از جاه و مقام؛ بلکه فقط خواهان برپا داشتن فرمانهاى تو، اجراى دستورهایت، قرار دادن امور در جایگاهش، دادن حقّ به صاحبانش، گام نهادن بر روش پیامبرت، و راهنمایى گمگشتگان به راههاى رستگارىات بودهام.
راوی گوید: نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودم که دو زن آمدند و گفتند: اى امیر مؤمنان! ما نیازمند و تهىدستیم.
فرمود: قَد وَجَبَ حَقُّكُما عَلَينا وعَلى كُلِّ ذی سَعَةٍ مِنَ المُسلِمینَ إن كُنتُما صادِقَتَينِ.
«اگر راستگو باشید، حقوق شما بر ما و بر همۀ مسلمانان توانمند، واجب است».
آنگاه به مردى دستور داد: اِنطَلِق بِهِما إلى سوقِنا، فَاشتَر لِكُلِّ واحِدَةٍ مِنهُما كُرّا مِن طَعامٍ وثَلاثَةَ أثوابٍ فَذَكَرَ رِداءً أو خِماراً و إزاراً و أعطِ كُلَّ واحِدَةٍ مِنهُما مِن عَطائِي مِئَةَ دِرهَمٍ.
«به همراه این دو زن، به بازار ما روانه شو و براى هریک، پیمانهاى غذا و سه لباس (جامه، چارقد و چادر) خریدارى کن و به هریک، از تقسیمى من، صد درهم عطا کن».
1) شرح نهج البلاغة: ج 20 ص 298 ح 414.
وقتى باز گشتند، یکى از آنان، از صورتش نقاب(1)بر داشت و عرض کرد: اى امیر مؤمنان! مرا برترى ده بدانچه خداوند، تو را بدان، برترى و شرف داده است.
فرمود: وبِماذا فَضَّلَنِي اللّهُ وشَرَّفَنی؟
«خداوند، مرا به چه چیزى برترى و شرف داده است؟»
عرض کرد: به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم).فرمود: «راست گفتى. تو کیستى؟»
عرضه داشت: من زنى عرب هستم و این زن، از غیر عرب است.
امام (علیه السلام) چیزى را از زمین برگرفت و فرمود:
قَد قَرَأتُ ما بَينَ اللَّوحَينِ فَما رَأَيتُ لِوُلدِ إسماعیلَ عَلى وُلدِ إسحاقَ فَضلاً و لَو جَناحَ بَعوضَةٍ.(2)
«آنچه را میان دو لوح بود، مطالعه کردم. در آن، فضیلتى براى فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق نیافتم، ولو به اندازۀ بال پشهاى».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) سپرش را نزد مردى نصرانى یافت. او را پیش شُرَيح آورد و در کنار شریح نشست(1)و فرمود:
لَو کانَ خَصمی مُسلِماً لَساوَيتُهُ.
«اگر طرف نزاع من مسلمانى بود، با او برابرى مىکردم (در کنارش مینشستم).»
و فرمود: «این، سپر من است».
نصرانى گفت: این، سپر من است و امیر مؤمنان، دروغ نمىگوید.
شریح به امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرض کرد: آیا بیّنه دارى؟
امام (علیه السلام) در حالى که مىخندید، فرمود: «نه».نصرانى سپر را بر داشت و مقدارى رفت؛ و سپس بر گشت و گفت: گواهى مىدهم که اینها، فرامین پیامبران است. امیر مؤمنان، مرا نزد قاضى خود برد و قاضىاش بر زیان او حکم کرد!
آنگاه مسلمان شد و اعتراف کرد که سپر، از علىّ (علیه السلام) هنگامى که به صفّین مىرفت، افتاده است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از اسلام آوردن او خشنود گشت و سپر و اسبى به وى بخشید و آن نصرانى، در جنگ با خوارج، به همراه حضرت حضور یافت.(2)
چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از پیروزی در جنگ جمل در سال سی و ششم هجری از بصره به کوفه رسید، و به همراه او، بزرگان مردم و اهل بصره بودند، در سخنانی پس از تمجید از مردم کوفه و بیان فضیلت آنان(1)فرمود:
... ألا إنَّهُ قَد قَعَدَ عَن نُصرَتی مِنكُم رِجالٌ فَأَنَا عَلَيهِم عاتِبٌ زارٍ!
... بدانید که مردانى از شما از یارى من سر باز زدند و من، آنان را نکوهش و توبیخ مىکنم!
فَاهجُروهُم و أسمِعوهُم ما يَكرَهونَ حَتّى يُعتِبوا، لِيُعرَفَ بِذلِكَ حِزبُ اللّهِ عِندَ الفُرقَةِ.
از آنان کناره جویید و آنچه را خوش نمىدارند، به گوششان برسانید تا باز گردند، و از این طریق، به هنگام جدا شدنها، حزب خدا شناخته مىشود.مالک بن حبیب يَربوعى که از سرداران سپاه امام (علیه السلام) بود برخاست و عرض کرد: به خدا سوگند که قهر و دورى و سخنان درشت به گوششان رساندن را براى آنان کم مىدانم! به خدا سوگند، اگر به ما دستور دهى، آنان را خواهیم کشت.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: سُبحانَ اللّهِ یا مالِ! جُزتَ المَدى، وعَدَوتَ الحَدَّ، و أغرَقتَ فِي النَّزعِ!
«سبحان اللّه، اى مالک! از اندازه گذشتى و از حدّ، تجاوز کردى و در دشمنى فرو رفتى!»
1) دانشنامه، جلد: 5 صفحه: 275
مالک عرض کرد: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! لَبَعضُ الغَشمِ(1)أبلَغُ فی امورٍ تَنوبُكَ مِن مُهادَنَةِ الأَعادی.
اى امیرمؤمنان! به راستی مقداری ستم و غصب، در کارهایى که براى شما پیش مىآید، از سازش با دشمنان، کارسازتر است.
امام (علیه السلام) فرمود:
لَيسَ هكَذا قَضَى اللّهُ یا مالِ! قَتلُ النَّفسِ بِالنَّفسِ، فَما بالُ الغَشمِ؟!
خداوند چنین حکم نکرده است اى مالک! کشتن نفْس در برابر نفْس است. ستم چرا؟!وقالَ: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِيِّهِ سُلْطٰاناً فَلاٰ يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ کٰانَ مَنْصُوراً»(2)وَالإِسرافُ فِي القَتلِ أن تَقتُلَ غَيرَ قاتِلِكَ؛ فَقَد نَهَى اللّهُ عَنهُ، وذلِكَ هُوَ الغَشمُ!(3)
خداوند فرموده است: «و هرکس به ستم کشته شود، به سرپرست وى قدرتى دادهایم. پس [او] نباید در قتل، زیادهروى کند؛ زیرا او [از طرف شرع،] یارى شده است» و زیادهروى در کشتن، آن است که جز قاتل را بکشى که خداوند، از آن نهى کرده است و این، همان ستم است!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) وقتى پس از پیروزی در جنگ جمل وارد کوفه شد، به حضرت عرض کردند: أیَّ القَصرَينِ نُنزِلُكَ؟
در کدامیک از دو قصر [حکومتى] شما را اقامت دهیم؟
فرمود: قَصرُ الخَبالِ لا تُنزِلونیهِ.
«در قصر خَبال، اقامتم مدهید».(1)
سپس در خانه جَعدة بن هُبَيرَة مخزومى منزل گزید.(2)
دانش نامه جلد: 5، صفحه: 277
هنگامی که مردم در حال آماده شدن براى نبرد با معاویه بودند، از اهل مکّه خبر دیگرى آمد که آنان به مخالفت برخاستهاند!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) با شنیدن این خبر، در میان مردم ایستاد و فرمود:
... ألا وإنَّ طَلحَةَ وَالزُّبَيرَ و اُمَّ المُؤمِنینَ قَد تَمالَؤوا عَلى سُخطِ إمارَتی، ودَعَوُا النّاسَ إلَى الإِصلاحِ!
... بدانید که طلحه و زبیر و امّ المؤمنین (عائشه)، بر خشم از حکومت من، همداستان شدهاند و مردم را براى اصلاح فرا خواندهاند!
و سَأَصبِرُ ما لَم أخَف عَلى جَماعَتِكُم، و أكُفُّ إن كَفّوا، و أقتَصِرُ عَلى ما بَلَغَنی عَنهُم.(1)
دانش نامه جلد: 5، صفحه: 9
و من تا زمانی که بر جماعت و وحدت شما خوفی نداشته باشم، صبر میکنم (و کاری به آنها ندارم)، و اگر آنان دست بر دارند، من هم دست بر مىدارم (و با آنان کارى ندارم) و به همان گزارشهایى که از آنان به من مىرسد، اکتفاء مىکنم.
بهترین دلیل بر این که «حفظ نظام»، خطّ قرمز ألذّابّ عن حُرَمِ الله(2)امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود، و آن را بر جمیع فرائض مقدّم میداشت، این است که همان علیّای که هنگام هجوم مردم - بعد از قتل عثمان - برای بیعت با او نهیب میزد: مرا واگذارید و دیگرى را به دست آرید (دَعونی وَ التَمِسوا غَيری)(3)وقتی زمام حکومت را به دست گرفت و نظام اسلامی را به پیشوایی خود، مفتخر ساخت، هرگز در مقابل براندازان نظام (ناکثین و قاسطین و مارقین) کوتاه نیامد و حکومت را تقدیمشان نکرد.
و مجبور شد به خاطر «حفظ نظام به پیشوایی حاکم مشروع»، ریخته شدن خون هزاران مسلمان (اعمّ از مسلمان صوری و واقعی) را تحمّل کند.
آمار شهداء و مقتولین(1): حدود 144 هزار نفر
جمل: در مجموع 30 هزار؛ هزار شهید. بیست و نه هزار مقتول(2)
صفّین: در مجموع 110 هزار؛ بیست هزار شهید. نود هزار مقتول.(3)
نهروان: در مجموع حدود 4 هزار؛ کمتر از ده شهید. چهار هزار مقتول.(4)از این گزارش محیّرالعقول، سرمست شویم:
جابر بن عُمَير انصارى، در بیان دلآورى أسد الله الغالب (علیه السلام) در جنگ صفّین گوید:
نه؛ سوگند به خداوندى که محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را به حقّ به پیامبرى بر انگیخت، از زمانى که خدا آسمانها و زمین را آفرید، هرگز نشنیدهایم که پیشواى مردمى در یک روز، به دست خویش چنین کند که علىّ (علیه السلام)کرد. چنان که شمارندگان ذکر کردهاند، او بیش از پانصد نامآور عرب را هلاک كرد(5)!
با شمشیر کج شدۀ خود به میدان مىرفت و میفرمود:
مَعذِرَةً إلَى اللّهِ عَزَّ و جَلَّ و إلَيكُم مِن هذا! لَقَد هَمَمتُ أن أصقُلَهُ و لكِن حَجَزَنی عَنهُ أنّی سَمِعتُ رَسولَ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقولُ كَثیراً: «لا سَيفَ إلّا ذو الفَقارِ، و لا فَتى إلّا عَلِيٌّ» و أنا اُقاتِلُ بِهِ دونَهُ.
«از خداوند عزّتمند و صاحبجلال و شما پوزش مىخواهم که [شمشیرم] چنین است! به خدا سوگند عزم کرده بودم که آن را صیقل دهم؛ امّا این سخن پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا از این کار باز داشت که فراوان مىفرمود: "شمشیرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز علىّ نیست." و این در حالى بود که من پیش روى او مىجنگیدم.»
ما آن شمشیر را از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مىگرفتیم و صاف مىکردیم. سپس حضرت آن را از دستهاى ما گرفته، با آن به پهناى صفّ [دشمن] یورش مىبرد!نه؛ به خدا سوگند، صولت هیچ شیرى در شکار دشمن، بیش از او نبود! رحمت فرا گستر خداوند بر او باد!(1)
از نامۀ امام (علیه السلام) به معاویۀ ملعون:
... و أمّا قَولُكَ: إنَّ بَيعَتی لَم تَصِحَّ لِأَنَّ أهلَ الشّامِ لَم يَدخُلوا فیها، كَيفَ وإنَّما هِيَ بَيعَةٌ واحِدَةٌ تَلزَمُالحاضِرَ وَالغائِبَ، لا يُثَنّى فیهَا النَّظَرُ، ولا يُستَأنَفُ فیهَا الخِيارُ،
1) وقعۀ صفّین: ص 477؛ شرح نهج البلاغة: ج 2 ص 211 و راجع البدایة و النهایة: ج 7 ص 264.
و امّا این که گفتهاى بیعت با من درست نیست، زیرا شامیان در آن در نیامدهاند؛ چهگونه چنین است، حال آنکه بیعت، فراگیر و شامل حاضران و غائبان است و قابل تجدید نظر و انتخابگرى جدید نیست،
الخارِجُ مِنها طاعِنٌ، وَالمُرَوِّي فیها مُداهِنٌ(1).
هر که از آن خارج شود، آن را باطل دانسته و هر که در آن کندى ورزد، منافق است.
فَاربَع عَلى ظَلعِكَ، وَانزِع سِربالَ غَيِّكَ، وَاترُك ما لا جَدوى لَهُ عَلَيكَ؛
پس بر جاى خود قرار گیر(2)و جامۀ سرکشى را از تن بیفکن و آنچه را به حال تو سودى ندارد، وا گذار؛فَلَيسَ لَكَ عِندی إلَا السَّيفُ، حَتّى تَفیءَ إلى أمرِ اللّهِ صاغِراً، وتَدخُلَ فِي البَيعَةِ راغِماً. وَالسَّلامُ.(3)
دانش نامه جلد: 6، صفحه: 125
که [اگر چنین نکنى] براى تو نزد من جز شمشیر نیست تا آنگاه که فروتنانه به فرمان خدا گردن نهى و ناگریز در بیعت [با من] درآیى. والسّلام!
1) المُرَوِّي: الذی يرتئی ويُبطئ عن الطاعة ويُفکّر، و أصله من الرویّة. والمداهن: المنافق (شرح نهج البلاغة: ج 14 ص 44).
2) شاید ترجمهی بهتر: بنشین سر جایت!
3) شرح نهج البلاغة: ج 14 ص 43؛ بحار الأنوار: ج 33 ص 81 وراجع العقد الفرید: ج 3 ص 329 والإمامة والسیاسة: ج 1 ص 113 ونهج البلاغة: الکتاب 7 ووقعة صفّین: ص 29.
نقل دیگر: ... و أمّا تَمییزُكَ بَينَ الشّامِ وَالبَصرَةِ وبَينَ طَلحَةَ وَالزُّبَيرِ فَلَعَمری مَا الأَمرُ فیما هُناكَ إلّا واحِدٌ؛ لِأَنَّها بَيعَةٌ عامَّةٌ لا يُثَنّى فیهَا النَّظَرُ، ولا يُستَأنَفُ فیهَا الخِيارُ.(1)
دانش نامه جلد: 5، صفحه: 453
... و امّا این که میان شام و بصره، و طلحه و زبیر فرق نهادهاى؛ به جانم سوگند که هیچ تفاوتى در این جهت، میان آنان نیست؛ زیرا این بیعتى است همگانى که نمىتوان در آن نظر را بر گرداند و گزینش را از سر گرفت.(2)
... سپس امیر مؤمنان (علیه السلام) روان گشت تا به رَقّه رسید که بیشتر مردمش هواخواه عثمان بودند و به سبب اعتقاد و علاقه به معاویه، از کوفه به آنجاگریخته بودند. آنان دروازهها را بستند و در آنجا پناه گزیدند. فرمانده ایشان سَمّاک بن مَخرَمَة اسدى بود که از معاویه فرمان مىبرد و همراه نزدیک به صد مرد از بنى اسد از امیرالمؤمنین (علیه السلام) جدا شده و آنگاه به قوم خود نامه پراکنده بود و بدین سان، هفتصد مرد از ایشان به وى پیوسته بودند.
... امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر مردم رَقّه بانگ زد و فرمود:
اِعقِدوا لی جِسراً عَلى هذَا الفُراتِ حَتّى أعبُرَ عَلَيهِ أنَا و أصحابی إلى قِتالِ مُعاوِيَةَ.
«بر این نهر برایم پلى بربندید تا من و یارانم از آن گذشته، به نبرد معاویه رویم».
آنان از این کار، سر باز زدند. علىّ (علیه السلام) مىدانست که مردم رقّه هواخواه معاویهاند. پس ایشان را وا نهاد و به یارانش ندا داد:
نَمضی لِكَي نَعبُرَ عَلى جِسرِ مَنبِجٍ.
«در مىگذریم تا بر پل مَنبِج(1)عبور کنیم».
مالک اشتر، خشمگینانه به سوى مردم رَقّه رفت و گفت: اى مردم رقّه! به خدا سوگند، اگر براى امیر مؤمنان پلى برنبندید، بر شما شمشیر کشیده، مردان را مىکشم و دارایىها را تصاحب مىکنم.
آنگاه که مردم رقّه این سخن را شنیدند، برخى به برخى گفتند: سوگند به خدا که اشتر به آنچه بگوید، عمل مىکند! پس سواره در پى امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدند و حضرت را باز گردانده، عرض کردند: اى امیر مؤمنان! بازگرد که ما برایت پلى بر مىبندیم.پس علیّ (علیه السلام) به رقّه باز گشت و براى او پلى بر فرات بر بستند و او در میان یارانش ندا داد: «سوار شوید!»
سپاه سوار شدند و بارها عبور یافت و همگان گذشتند.
1) مَنبج، شهرى است بزرگ در منطقهی شام، بالاتر از رقّه و حلب که با فرات، سه فرسنگ و با حلب، ده فرسنگ فاصله دارد و آن را انوشیروان بنا نهاده است (معجم البلدان: ج 5 ص 206).
امیرالمؤمنین (علیه السلام) با هزار سوار از یارانش ایستاد و سپس آخر از همه عبور کرد.(1)
دانش نامه جلد: 5، صفحه: 539
هنگامى که به پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) خبر رسید که كِسری (یا یکى از پادشاهان کشورهاى غیر عرب) از دنیا رفته و حکومت را به زنى سپردهاند، فرمود:
لا يُفلِحُ قَومٌ تَملِكُهُمُ امرَأَةٌ.(2)
«گروهى که زنى بر آنان حکومت کند، به راه نجات رهنمون نخواهند شد.»
در شوّال سال 36 هجرى، امیرالمؤمنین (علیه السلام) از کوفه به سوى شام روانه شد. راه مستقیم میان کوفه و شام از بیابانى خشک و بىآب و علف مىگذشت و امام (علیه السلام) براى تأمین نیاز سپاه صد هزار نفرى خود، امکانات کافى نداشت. از
این رو، راهِ در امتدادِ فرات، یعنى مسیر جزیره را در پیش گرفت. بدینسان، از کربلاء و هیت و... گذشت و به رَقّه، در نزدیکى صِفّین رسید.
سپاه پیشقراول امام (علیه السلام) به فرماندهى مالک اشتر با سپاه پیشقراول معاویه رویارو شد و آن را ناچار به گریز کرد. این، نخستین رویارویى میان دو سپاه در صفّین بود که آن را سپاه معاویه آغازید.
در اواخر ذىقعده، سپاه امام (علیه السلام) به صفّین رسید. پیش از این، سپاه معاویه به صفّین رسیده، مناطق حسّاس آن را اشغال کردهبود؛ زیرا صفّین تا شام چندانفاصلهاى نداشت.
معاویه نیروهاى خود را چنان آراست که سپاه امام (علیه السلام) نتواند به آب دست یابد. امام (علیه السلام) ایشان را اندرز داد و پیکى در این باب، به سوى آنان روانه ساخت؛ امّا نتیجهاى حاصل نشد.
پس از صدور نظر موافق امام (علیه السلام)، اشتر و اشعث به سپاه معاویه حمله کردند و بر آب چیره شدند.
امام (علیه السلام) دستور داد لشکر به گونهاى آراسته شود که هر دو سپاه بتوانند آب برگیرند.امام (علیه السلام) در رویارویى با دشمن، براى دستیابى به پیروزى، استفاده از شیوههاى غیر انسانى را ممنوع مىشمرد.
سپس امام (علیه السلام) نمایندگانش را به سوى معاویه گسیل داشت تا او را به فرمانبردارى فرا خوانند و از جنگ و خونریزى پیشگیرى کنند؛ امّا چون نزد معاویه آمدند، وى ایشان را خشمگینانه راند.
در ذىحجّه، برخوردها و درگیرىهایى پراکنده میان دو سپاه رخ داد. از آنجا که امام (علیه السلام) قصد داشت این ماجرا به صلح - و نه جنگ - بینجامد، رویارویى میان تمام دو سپاه صورت نمىپذیرفت.
در محرّم سال 37 هجرى، این برخوردهاى پراکنده پایان پذیرفت و گفت و گوهاى صلح، جدّىتر شد، امّا همچون گذشته، بىنتیجه ماند.
آنگاه که همۀ راهها طىّ شد، امام (علیه السلام) براى جنگ مهیّا گشت.
جنگ در روز چهارشنبه، یکم صفر سال 37 هجرى آغاز شد. در هفتۀ نخست، جنگ بدین منوال گذشت:
هر صبحگاه، یکى از فرماندهان دلاور سپاه امام (علیه السلام) به میدان مىآمد و تا عصرگاهان با دشمن مىجنگید. سپس جنگ تا روز پسین متوقّف مىشد، بىآنکه در این مدّت، هیچ یک از دو طرف بر دیگرى پیروزى یابد.
فرماندهان سپاه در این روزها، از این قرار بودند: مالک اشتر، عمّار بن یاسر، محمّد بن حنفیّه، عبد اللّه بن عبّاس، هاشم بن عُتبه و قیس بن سعد.
در روز چهارشنبه هشتم صفر، جنگ شدّت گرفت و شکلى دیگر یافت، بدانسان که همۀ دو سپاه در آن درگیر شدند. امام (علیه السلام) در قلب سپاه استقرار یافت و فرماندهى سپاه را خود عهدهدار شد.بسیارى از بزرگان لشکر در این روز و روز پنجشنبه به شهادت رسیدند.
از آنجا که امام (علیه السلام) مىخواست کار را یکسره کند، در غروب پنجشنبه جنگ متوقّف نشد، بلکه تا شب جمعه نیز استمرار یافت. در طول دورۀ نبرد، شدیدترین
درگیرى در همین شب رخ داد و از این رو، آن را لیلة الهَریر (شب غرّش)! نامیدهاند.
در روز پنجشنبه و شب جمعه، امام (علیه السلام)، خود در عرصۀ معرکه حضور داشت و به دست مبارک خویش، 523 تن را هلاک كرد! که بیشینۀ آنان، از دلیران شام به شمار مىرفتند.
شدّت جنگ سبب شد که یاران امام (علیه السلام)، نماز را در میدان جنگ به اشاره بگزارند.
در صبحگاه جمعه، آفتاب در حالى برآمد که شاهد پیروزى سپاه امام (علیه السلام) و شکست و گریز شامیان بود. مالک اشتر و دستۀ تحت فرماندهىاش در آستانۀ خیمۀ معاویه قرار گرفتند؛ جایى که وى سپاه شام را از همانجا فرماندهى مىکرد.
معاویه در صدد تسلیم شدن و امان خواستن برآمد؛ امّا ... [نفاق و خباثت اشعث و سایر سران خوارج و] نادانى خوارج با فریبگرى عمرو بن عاص در آمیخت و رهایى معاویه را باردار شد!(1)
دعای امیرالمؤمنین (علیه السلام) به هنگام آغاز جنگ صِفّین و پیش راندن پرچمها:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
1) دانش نامه جلد: 5، صفحه: 555
به نام خداوند کثیرالرحمة دائمالرحمة.(1)
و لذلک قیل: إنّ «الرحمن» عامّ للمؤمن و الکافر.
و «الرحیم» خاصّ بالمؤمن. (تفسیر المیزان ج1 ص18)
کلمهی جلالهی «رحمن» صیغهی مبالغه است که بر کثرت و بسیارى رحمت دلالت مىکند، و کلمهی مبارکهی «رحیم» صفت مُشبِهه است، که ثبات و بقاء و دوام را میرساند.
پس «خداى رحمن» معنایش «خداى کثیرالرحمة»، و معناى «خدای رحیم»، «خداى دائمالرحمة» است.
و به همین جهت مناسب با کلمهی جلالهی «رحمن» این است که دلالت کند بر رحمت کثیرى که شامل حال عموم موجودات و انسانها از مؤمنین و کافر مىشود، و به همین معنا در بسیارى از موارد در قرآن کریم استعمال شده است از آن جمله فرموده: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى» (مصدر رحمت عامّهی خدا عرش است که مهیمن بر همهی موجودات است) و نیز فرموده: «قُلْ مَنْ کانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا» (بگو: آن کس که در ضلالت است، باید خدا او را در ضلالتش مدد برساند) و از این قبیل موارد دیگر.
و نیز به همین جهت مناسبتر آن است که کلمهی مبارکهی «رحیم» بر نعمت دائمى، و رحمت ثابت و باقى حضرت حقّ جلّ و علا دلالت کند؛ رحمتى که تنها به مؤمنین افاضه مىکند، و در عالمى افاضه مىکند که فنا ناپذیر است، و آن عالم آخرت است، هم چنان که خداى تعالى فرمود: «وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً» (خداوند همواره، به خصوص مؤمنین رحیم بوده است)، و نیز فرموده: «إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» (به راستی که او به ایشان رؤوف و رحیم است)، و آیاتى دیگر.
و به همین جهت بعضى گفتهاند: «رحمن» عامّ است، و شامل مؤمن و کافر مىشود، و «رحیم» خاصّ مؤمنین است.
تکمله: (بحارالانوار ج89 ص259)
نام اختصاصی «رحمن»:
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نامهی خویش به قیصر مرقوم نمودند:
و أمّا سُؤالُكَ عَنِ «الرَّحمنِ»؛ فَهُوَ عَونٌ لِكُلِّ مَن آمَنَ بِهِ. وهُوَ اسمٌ لَم يَتَسَمَّ بِهِ غَيرَ الرَّحمنِ تَبارَكَ وتَعالى.
امّا پرسش تو در بارۀ «رحمن»؛ او یاور هر کسى است که به وى ایمان آورده است. و آن نامى است که جز رحمن - که دائمالخیر و بلندمرتبه است - کسى بدان نامیده نشده است. (لذا افراد را فقط باید «عبدالرحمن» نامید نه «رحمن»)
و أمَّا «الرَّحیمُ» فَرَحِمَ مَن عَصَى وتابَ وآمَنَ وعَمِلَ صالِحا.
و امّا «رحیم»؛ او به آن که نافرمانى کرد و توبه نمود و ایمان آورد و عمل نیک انجام داد، مهربان است.
1) «الرحمن» فَعلان صیغة مبالغة تدلّ على الکثرة، و «الرحیم» فعیل صفة مُشبِهَة تدلّ على الثبات و البقاء و لذلک ناسب «الرحمن» أن یدلّ على الرحمة الکثیرة المفاضة على المؤمن و الکافر و هو الرحمة العامّة، و على هذا المعنى یستعمل کثیراً فی القرآن؛ قال تعالى: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى» (طه: 5) و قال تعالی: «قُلْ مَنْ کانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا»: (مریم: 75) إلى غیر ذلک، و لذلک أیضاً ناسب «الرحیم» أن یدلّ على النعمة الدائمة و الرحمة الثابتة الباقیة التی تفاض على المؤمن کما قال تعالى: «وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً» (الأحزاب: 43) و قال تعالى: «إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» (التوبة: 117) إلى غیر ذلک.
لا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ العَلِيِّ العَظیمِ، اللّهُمَّ إیّاكَ نَعبُدُ وإیّاكَ نَستَعینُ، یا اللّهُ! یا رَحمنُ! یا رَحیمُ! یا أحَدُ! یا صَمَدُ! یا إلهَ مُحَمَّدٍ ((صلی الله علیه و آله و سلم))!
هیچ نیرویی (برای حائل شدن میان ما و شرور و بدیها) و هیچ توانى (برای انجام و رسیدن به خیرات و خوبیها) نیست، مگر با اتّکاء به خداوند والاى بزرگ. بار خدایا! تنها تو را بندگی میکنیم و (و برای توفیق یافتن در این بندگی) تنها از تو یارى مىجوییم. اى خدا! اى رحمان! اى رحیم! اى یگانه! اى بى نیازِ نیازبرآور! اى معبودِ محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم))!
إلَيكَ نُقِلَتِ الأَقدامُ، و أفضَتِ القُلوبُ، وشَخَصَتِ الأَبصارُ، ومُدَّتِ الأَعناقُ، وطُلِبَتِ الحَوائِجُ، ورُفِعَتِ الأَيدی.
فقط به سوی تو گامها در پویه، دلها کشیدهشده، دیدگان خیره، گردنها افراشته، نیازها طلبیده، و دستها برآورده شدهاند.
اللّهُمَّ افتَح بَينَنا وبَينَ قَومِنا بِالحَقِّ و أنتَ خَيرُ الفاتِحینَ.
بار خدایا! میان ما و دشمن ما به حقّ داورى کن، که تو بهترینِ داورانى.
سپس سه بار فرمود: «لا إله إلّا اللّه و اللّه اکبر.»(1)
قال الامام الصادق (علیه السلام): دَعا أمیرُ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)) يَومَ الهَریرِ حینَ اشتَدَّ عَلى أولِيائِهِ الأَمرُ دُعاءَ الكَربِ؛ مَن دَعا بِهِ وهُوَ فی أمرٍ قَد كَرَبَهُ وغَمَّهُ نَجّاهُ اللّهُ مِنهُ.
1) مهج الدعوات: ص 127، وقعة صفّین: ص 477 عن جابر بن عُمیر الأنصاری؛ شرح نهج البلاغة: ج 2 ص 211، ینابیع المودّة: ج 2 ص 11 وزاد فیها «اللهمّ إنّا نشکو إلیک غیبة نبیّنا، وکثرة عدوّنا، وتشتّت أهوائنا» قبل «اللهمّ افتح» وراجع کتاب سلیم بن قیس: ج 2 ص 902 ح 59.
یوم الهریر (روز غرّش) آنگاه که بر دوستان امیرالمؤمنین ((علیه السلام)) کار سخت شد، حضرت «دعاى غُصّه» را خواند؛ همان دعایى که هر که به گاه اندوه و غمّ آن را بخواند، خداوند از آن نجاتش مىدهد.
و هُوَ: اللّهُمَّ لا تُحَبِّب إلَيَّ ما أبغَضتَ، ولا تُبَغِّض إلَيَّ ما أحبَبتَ.
و آن دعاء این است: بار خدایا! آنچه را مایۀ خشم توست، براى من دوستداشتنى نساز، و آنچه را دوست مىدارى، برایم دشمنداشتنى مکن.
اللّهُمَّ إنّی أعوذُ بِكَ أن أرضَى سَخَطَكَ، أو أسخَطَ رِضاكَ، أو أرُدَّ قَضاءَكَ، أو أعدُوَ قَولَكَ، أو اُناصِحَ أعداءَكَ، أو أعدُوَ أمرَكَ فیهِم.
بار خدایا! به تو پناه مىبرم از این که به مایۀ خشم تو خشنود شوم یا بر مایۀ خشنودى تو خشم آورم یا به قضاى تو تن نسپارم یا گفتار تو را وا گذارم یا خیرخواه دشمنانت باشم و یا از فرمان تو در بارۀ ایشان، سر باز زنم.
اللّهُمَّ ما کانَ مِن عَمَلٍ أو قَولٍ يُقَرِّبُنی مِن رِضوانِكَ، ويُباعِدُنی مِن سَخَطِكَ، فَصَبِّرنی لَهُ، وَاحمِلنی عَلَيهِ یا أرحَمَ الرّاحِمینَ!
بار خدایا! هر کارى یا گفتارى که مرا به خشنودىات نزدیک سازد و از خشمت دور گردانَد، مرا بر آن پایدار و به آن وا دار ساز، اى مهربانترین مهربانان!
اللّهُمَّ إنّی أسأَلُكَ لِساناً ذاكِراً، وقَلباً شاكِراً، ويَقیناً صادِقاً، وإیماناً خالِصاً وجَسَداً مُتَواضِعاً.
بار خدایا! به راستی من از تو زبانى ذکرگو، دلى سپاسگزار، یقینى راستین، ایمانى ناب، و پیکرى فروتن مىخواهم.
وَارزُقنی مِنكَ حُبّاً، و أَدخِل قَلبی مِنكَ رُعباً.
و دوستى خودت را روزىام گردان، و بیم از خویش را در دلم جاى ده.
اللّهُمَّ فَإِن تَرحَمنی فَقَد حَسُنَ ظَنّی بِكَ، وإن تُعَذِّبنی فَبِظُلمی وجَوری وجُرمی وإسرافی عَلى نَفسی؛ فَلا عُذرَ لی إنِ اعتَذَرتُ، ولا مُكافاةَ أحتَسِبُ بِها.
بار خدایا! اگر به من مهر بورزى، به راستی گمانم به تو نیکوست [و جز این نمىکنى] . و اگر عذابم کنى، به خاطر ستم و انحراف و جرم و زیادهروىام بر ضدّ خودم میباشد؛ پس اگر پوزش بخواهم، هیچ عذری ندارم و کار شایستهاى نکردهام تا به پاداش آن چشم داشته باشم.
اللّهُمَّ إذا حَضَرَتِ الآجالُ، ونَفِدَتِ الأَيّامُ، وکانَ لابُدَّ مِن لِقائِكَ، فَأَوجِب لی مِنَ الجَنَّةِ مَنزِلاً يَغبِطُنی بِهِ الأَوَّلونَ وَالآخِرونَ، لا حَسرَةَ بَعدَها، ولا رَفیقَ بَعدَ رَفیقِها، فی أکرَمِها مَنزِلاً.
بار خدایا! آنگاه که اجلها در رسند و روزها[ى عمر] پایان یابند و از دیدار تو چارهاى نباشد، برایم مکانى در بهشت مقرّر فرما، آن هم در گرامىترین جایگاهش، که پیشینیان و پسینیان به آن، بر من غبطه خورند و از پسِ آن حسرتى، و فراتر از همنشینش همنشینى نباشد.
اللّهُمَّ ألبِسنی خُشوعَ الإِيمانِ بِالعِزِّ، قَبلَ خُشوعِ الذُّلِّ فِي النّارِ.
بار خدایا! پیش از آن که در آتش، به ذلّت تن سپارم، جامۀ خشوع مؤمنانه را به سرافرازى بر تنم بپوشان.
اُثنی عَلَيكَ رَبِّ أحسَنَ الثَّناءِ؛ لِأَنَّ بَلاءَكَ عِندی أحسَنُ البَلاءِ.
همواره بر تو ثناء نثار میکنم - مالکِ مدبّرم! - نیکوترین ثناء را؛ زیرا به راستی نزد من آزمون تو بهترین آزمون است.
اللّهُمَّ فَأَذِقنی مِن عَونِكَ وتَأییدِكَ وتَوفیقِكَ ورِفدِكَ.
بار خدایا! مرا از یارى و پشتیبانى و توفیق و بخششت بچشان.
وَارزُقنی شَوقاً إلى لِقائِكَ، ونَصراً فی نَصرِكَ حَتّى أجِدَ حَلاوَةَ ذلِكَ فی قَلبی، وَاعزِم لی عَلى أرشَدِ اموری؛ فَقَد تَرى مَوقِفی ومَوقِفَ أصحابی، ولا يَخفى عَلَيكَ شَيءٌ مِن أمری.
[و نیز] اشتیاق دیدارت و پیروزى در یارىات را به من روزی نما تا شیرینىاش را در دلم بیابم، و بر درستترین کارهایم عزمم را استوار گردان؛ همانا تو جایگاه من و یارانم را مىبینى و هیچ چیز از حال من بر تو پوشیده نیست.
اللّهُمَّ إنّی أسأَلُكَ النَّصرَ الَّذی نَصَرتَ بِهِ رَسولَكَ، وفَرَّقتَ بِهِ بَينَ الحَقِّ وَالباطِلِ، حَتّى أقَمتَ بِهِ دینَكَ، و أفلَجتَ بِهِ حُجَّتَكَ، یا مَن هُوَ لی فی كُلِّ مَقامٍ!(1)
بار خدایا! از تو خواهان آن پیروزىام که به پیامبر خویش عطاء نمودى و با آن، میان حقّ و باطل فرق نهادى، چندان که دین خویش را با آن استوار ساختى و حجّتت را چیره گرداندى، اى آن که در هر جا به نفع منى!
گفت: من مالک بن حارث نَخَعى هستم.
1) مهج الدعوات: ص 128 عن أبی جعفر محمّد بن النعمان الأحول، بحار الأنوار: ج 94 ص 237 نقلاً عن کتاب الدعاء لسعد بن عبد اللّه.
پس عبید اللّه بن عمر، لختى سکوت ورزید و سپس گفت: اى مالک! به خدا سوگند، اگر مىدانستم که تویى که هماورد مىطلبى، به سویت نمىآمدم. پس اگر صلاح مىبینى که از میدانت باز گردم، همین کن تا احسانى نموده باشى.
اشتر گفت: آیا ننگ نمىورزى که از میدان من عقب بنشینى، حال آن که من مردى هستم از یمن و تو جوانى قریشى هستى؟
گفت: نه؛ به خدا سوگند مرا ننگى نیست که از میدان همچو تویى عقب بنشینم.
اشتر به وى گفت: پس اکنون بر گرد و جز براى نبرد با آنان که مىشناسى، باز نگرد!(1)
آنگاه که پس از توطئۀ کمرشکن قرآن بر نیزه زدن و ... بر آن شدند تا فیصلهنامهاى میان امیر مؤمنان (علیه السلام) و معاویه نگاشته شود، عمرو بن عاص با مردانى از شام، و عبد اللّه بن عبّاس با مردانى از عراق، گرد هم آمدند.
حضرت (علیه السلام) به کاتب فرمود: اُكتُب: هذا ما تَقاضى عَلَيهِ أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِيُّ ابنُ أبی طالِبٍ ومُعاوِيَةُ بنُ أبی سُفیانَ.
بنویس: این، توافقنامهاى است میان امیرالمؤمنین علىّ بن ابى طالب و معاویة بن ابى سفیان.
عمرو بن عاص گفت: نام او و پدرش را بنویس و لقب امیرالمؤمنین را برایش منگار، که او امیر ایشان است نه ما!
1) دانش نامه جلد: 6، صفحه: 25
احنف بن قیس به امام (علیه السلام) عرض کرد: این نام را پاک مکنید؛ و الّا بیم دارم دیگر هرگز به شما باز نگردد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از محو آن لقب، خوددارى کرد و بسیارى از روز، بگو مگو بر سر آن ادامه یافت.
اشعث بن قیس(1)گفت: این نام را پاک كن ...
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اللّهُ أکبَرُ! سُنَّةٌ بِسُنَّةٍ ومَثَلٌ بِمَثَلٍ؛ وَاللّهِ، إنّی لَكاتِب رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) يَومَ الحُدَيبِيَّةِ وقَد أملى عَلَيَّ: هذا ما قاضى عَلَيهِ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ سُهَيلَ بنَ عَمرٍو.
اللّه اکبر! سنّت برابر سنّت، و مانند به مانند؛ من در روز حدیبیّه، کاتب پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بودم و او به من املاء فرمود: «این، توافقنامۀ محمّد پیامبر خدا با سهیل بن عمر است.»
فَقالَ لَهُ سُهَيلٌ: اُمحُ رَسولَ اللّهِ فَإِنّا لا نُقِرُّ لَكَ بِذلِكَ، ولا نَشهَدُ لَكَ بِهِ؛ اُكتُبِ اسمَكَ وَاسمَ أبیكَ.
سهیل به رسول خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) عرض کرد: لقب پیامبر خدا را بزدای، که ما آن را براى تو نمىپذیریم و پیامبرى تو را گواهى نمىدهیم؛ تنها نام خود و پدرت را بنگار.
فَامتَنَعتُ مِن مَحوِهِ؛ فَقالَ النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)):اُمحُهُ یا عَلِيُّ! و سَتُدعَى إلى مِثلِها فَتُجیبُ، و أنتَ عَلى مَضَضٍ!
1) لعنت خدا بر این منافق خبیث!
من از زدودن آن ابا کردم؛ امّا پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: آن را بزُدای اى علىّ! زود است که تو نیز به چنین امرى خوانده شوى، حال آن که بر آن مجبورى!
عمرو بن عاص گفت: سبحان اللّه! چنین کارى، به آن [حکایت] تشبیه مىگردد، حال آن که ایشان کافر بودند و ما مؤمنیم؟!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: يَابنَ النّابِغَةِ! ومَتى لَم تَكُن لِلفاسِقینَ وَلِيّاً ولِلمُسلِمینَ عَدُوّاً!؟ وهَل تُشبِهُ إلّا امَّكَ الَّتی دَفَعَت بِكَ؟!
اى پسر نابغه(1)
«نابغة» کنیز اسیر شدهاى بود که عبد اللّه ابن جدعان تیمىّ در مکّه او را خرید و چون زانیة بود نتوانست او را نگاه دارد پس آزادش کرد.
سپس ابو لهب و امیّة ابن خلف و هِشام بن مُغِيرة و ابو سفیان بن حرب و عاص بن وائل در یک طُهر با او جمع شدند!! در نتیجه عمرو متولّد گردید.
و میان این پنج نفر اختلاف شد و هر یک ادّعا مىنمود که عمرو فرزند اوست، ولى چون عاص ابن وائل بیش از دیگران به نابغۀ انفاق میکرد، وی گفت این فرزند از آنِ عاص است؛ با اینکه به ابو سفیان شبیهتر بود. (بر گرفته از نهج البلاغه، خطبهی 84 ترجمهی مرحوم فیضالاسلام)
! کی بوده است که تو یاور فاسقان و دشمن مؤمنان نبوده باشی!؟ و آیا جز به مادرت شباهت دارى که تو را پس انداخت؟!عمرو گفت: بىشکّ، پس از این، میان من و تو نشستى نخواهد بود.
1) «نابغة» نام مادر عمرو است که به زناء دادن شهرت داشت و همه او را مىشناختند! و عادت عرب آن است که فرزندان را هر گاه به مادرى که به خوبى یا به زشتى شهرت داشته باشد نسبت مىدهند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: وَاللّهِ، إنّی لَأَرجو أن يُطَهِّرَ اللّهُ مَجلِسی مِنكَ ومِن أشباهِكَ.
به خدا سوگند، به راستی من امیدوارم که خداوند، مجلسم را از تو و همانندانت پاک گرداند.
سپس توافقنامه نوشته شد و مردم باز گشتند.(1)
دانش نامه جلد: 6، صفحه: 205
پس از نگاشته شدن پیمان صلح، به امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرض شد: مالک اشتر، مفاد پیمان را نمىپذیرد و اندیشهاش جز بر جنگیدن با شامیان نیست.
امام (علیه السلام) فرمود: و أنَا وَاللّهِ ما رَضیتُ ولا أحبَبتُ أن تَرضَوا؛
و من به خدا سوگند [به آن] خشنود نبودم و دوست نمىداشتم که شما به آن خشنود شوید؛
فَإِذ أبَيتُم إلّا أن تَرضَوا فَقَد رَضیتُ؛
لیکن آنگاه که جز به آن رضایت ندادید، من نیز رضایت دادم؛
فَإِذ رَضیتُ فَلا يَصلُحُ الرُّجوعُ بَعدَ الرِّضا، ولَا التَّبدیلُ بَعدَ الإِقرارِ، إلّا أن يُعصَى اللّهُ عَزَّ وجَلَّ ويُتَعَدّى كِتابُهُ. فَقاتِلوا مَن تَرَكَ أمرَ اللّهِ عَزَّ و جَلَّ.
1) الأمالی للطوسی علیه الرحمة: ص 187 ح 315، وقعة صفّین: ص 508؛ تاریخ الطبری: ج 5 ص 52، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 388 کلّها نحوه وراجع الإمامة والسیاسة: ج 1 ص 151 والأخبار الطوال: ص 194 والفتوح: ج 4 ص 201.
حال که رضایت دادم، بازگشت پس از رضا، و تجدید رأى پس از پذیرش، شایسته نیست، مگر آن که خداوند عزّتمند و صاحبجلال نافرمانى شود و ازکتابش تجاوز گردد. پس [اگر چنین شد،] با هر که از فرمان خداوند عزّتمند و صاحبجلال سرپیچد، به نبرد بر خیزید.
و أمَّا الَّذی ذَكَرتُم مِن تَركِهِ أمری وما أنَا عَلَيهِ؛ فَلَيسَ مِن اولئِكَ، ولَستُ أخافُهُ عَلى ذلِكَ.
و امّا این که گفتهاید مالک از فرمان و رأى من سرپیچیده؛ وى از این دست افراد نیست و بر او از چنین چیزى بیمناک نیستم.
یالَيتَ فیكُم مِثلَهُ اثنَينِ! یالَيتَ فیكُم مِثلَهُ واحِداً! يَرى فی عَدُوّی ما أرى.
کاش در میان شما دو تن همانند وى بودند! [بلکه] اى کاش در میان شما یک تن مثل او بود! که در بارۀ دشمن، همانگونه مىاندیشید که من مىاندیشم.
إذاً لَخَفَّت عَلَيَّ مَؤونَتُكُم ورَجَوتُ أن يَستَقیمَ لی بَعضُ أوَدِكُم.
در آن صورت، بارِ [فرماندهى]تان بر من سبک مىشد و امیدوار مىگشتم که برخى کجروىهایتان اصلاح شود.
وقَد نَهَيتُكُم عَمّا أتَيتُم فَعَصَيتُمونی، وكُنتُ أنَا و أنتُم كَما قالَ أخو هَوازِنَ:
به راستى، من شما را از آنچه در پیش گرفتید، نهى کردم؛ امّا از فرمانم سر باز زدید. من و شما همانگونهایم که آن مرد [قبیلۀ] هَوازِن گفت:
وهَل أنَا إلّا مِن غَزِيَّةَ إن غَوَت
غَوَيتُ وإن تَرشُد غَزِيَّةُ أرشُد؟(1)
آیا من جز از [طایفۀ] غزیّهام که اگر او گمراه گردد، گمراه مىشومو چون غزیّه راه یابد، راه مىیابم؟(2)
در ماجرای غارتها، معاویه، ضحّاک بن قیس فِهرى را خواست و به او گفت: «برو تا به ناحیۀ کوفه بگذرى و تا مىتوانى از کوفه دورى کن. از بادیهنشینان هر که را یافتى که در اطاعت علىّ است، بر او شبیخون بزن و اگر به مرزبانان یا سپاهیان علىّ برخوردى، بر آنان شبیخون بزن. اگر صبح در شهرى بودى، عصر در شهر دیگر باش. مبادا که براى رویارویى و جنگ با سپاهى که به سوى تو فرستاده مىشود بمانى.»
آنگاه او را با سه یا چهار هزار نفر نیروى ویژه و زبده روانه کرد.
ضحّاک پیش آمد، در حالى که اموال را چپاول مىکرد و بادیهنشینانى را که به آنان برمىخورد، مىکشت، تا آن که به «ثعلبیه» رسید. سربازانش بر حاجیان تاختند و کالاهایشان را ربودند. پیش رفت تا به عمرو بن عمیس بن مسعود،
1) تاریخ الطبری: ج 5 ص 59، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 389؛ الإرشاد: ج 1 ص 269 وفیه من «واللّه...»، وقعۀ صفّین: ص 521 کلاهما نحوه.
2) کاش از تاریخ عبرت میگرفتیم و جام زهر برجام و مانند آن را به ولیّ امرمان نمینوشاندیم! قال امیر المؤمنین (علیه السلام): مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَارَ! (نهج البلاغة حکمت 297)
برادر زادۀ عبد اللّه بن مسعود، صحابى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و میان راه حجّ در قُطقُطانه(1)، او و مردمى را که همراهش بودند، کشت.
ابو روق گوید: پدرم به من گفت که شنید علىّ (علیه السلام) نزد مردم آمد و بر منبر چنین فرمود:یا أهلَ الکوفَةِ! اُخرُجوا إلَى العَبدِ الصّالِحِ عَمرِو بنِ عُمَيسٍ، وإلى جُيوشٍ لَكُم قَد اصیبَ مِنها طَرَفٌ؛ اخرُجوا فَقاتِلوا عَدُوَّكُم وَامنَعوا حَریمَكُم، إن كُنتُم فاعِلینَ.
«اى مردم کوفه! به سوى بنده صالح، عمرو بن عُمَيس و سپاهیانى که از آنِ شماست و برخىشان کشته شدهاند، بیرون شوید. بروید و با دشمنتان بجنگید و از حریم خود دفاع کنید، اگر اهل کارید».
پاسخ ضعیفى به حضرت دادند!
امام (علیه السلام) ناتوانى و سستى آنان را دید و فرمود:
وَاللّهِ، لَوَدِدتُ أنَّ لی بِكُلِّ مِئَةٍ مِنكُم رَجُلاً مِنهُم!
به خدا سوگند، دوست داشتم در عوضِ صد نفر از شما، یکى از آنان را داشتم!
وَيحَكُم! اُخرُجوا مَعی، ثُمَّ فِرّوا عَنّی إن بدا لَكُم!
واى بر شما! همراه من بیرون آیید، سپس اگر خواستید، بگریزید!
فَوَاللّهِ ما أکرَهُ لِقاءَ رَبّی عَلى نِيَّتی وبَصیرَتی، وفی ذلِكَ رَوحٌ لی عَظیمٌ!
1) قُطقُطانه، جایى در نزدیکىِ شهر کوفه است که در جانب راه خشکى کربلاء قرار گرفته است (معجم البلدان: ج 4 ص 374).
به خدا سوگند، با نیّت و بصیرتى که دارم، از دیدار پروردگارم ناخرسند نیستم و در آن، برایم آسایش عظیمی هست!
وفَرَجٌ مِن مُناجاتِكُم ومُقاساتِكُم ومُداراتِكُم؛ مِثلَ ما تُدارى البِكارُ العَمِدةُ، وَالثِّيابُ المُتَهَتِّرَةُ، كُلَّما خِيطَت مِن جانِبٍ تَهَتَّكَت عَلى صاحِبِها مِن جانِبٍ آخَرَ!
و راه نجاتى براى من هست از همصحبتى و برخورد و مدارا با شما؛ آنگونه که با شتران تازهکار آبکش یا با جامههاى پوسیده مدارا مىکنند، که هر طرفش را که مىدوزند، طرف دیگرش بر تن صاحب جامه پاره مىشود!
سپس از منبر فرود آمد.خود امام (علیه السلام) پیاده راه افتاد تا به غَریَّين(1)رسید. آن گاه حُجر بن عَدى را از سپاه خویش فرا خواند و پرچمى براى او بست با چهار هزار نفر، و سپس روانهاش ساخت.
حُجْر بیرون شد تا به سَماوه(2)رسید که سرزمینى خشک است. در آن جا با امرء القیس بن عدى و عشیرۀ او برخورد کرد که از دامادهاى حسین بن علىّ (علیهما السلام)
1) تثنیه کلمه «غَرىّ» است؛ یعنى دو ساختمان بسیار بلند که پشت کوفه بهصورت دو صومعه نزدیک مضجع شریف علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) بوده است (معجم البلدان: ج 4 ص 196).
2) نام آبى در دشت. و گمان مىکنم که دشت «سماوة» را که میان کوفه و شام به صورت خشکى است، را به همین آب نامیدهاند (معجم البلدان: ج 3 ص 245). امروز یکى از شهرهاى جنوبى عراق در کرانهی فرات است، بین دو شهر ناصریّه و دیوانیّه.
بودند. آنان راهنمایان او به راهها و آبها بودند. حجر همچنان پُر شتاب در پى ضحّاک بود تا در ناحیه تَدمُر به او برخورد.
در برابر او صفّ کشید و مدّتى با هم جنگیدند. نوزده نفر از همراهان ضحّاک و دو نفر از یاران حجر به نامهاى عبد الرحمن و عبد اللّه غامدى کشته شدند. تاریکى شب میان آن دو گروه فاصله انداخت و ضحّاک، شبانه گریخت.
صبح که شد، از او و همراهانش اثرى نیافتند.(1)
... امیرالمؤمنین (علیه السلام) در راه شد تا به دیر كَعب فرود آمد و باقىماندۀ روز و نیز شب را در آنجا مکان گزید. صبحگاهان باز در راه شد تا به کربلاء رسید، سپس به کرانۀ فرات نظر افکند: در آنجا، نخلستانى دید و فرمود: يَابنَ عَبّاسٍ! أ تَعرِفُ هذَا المَوضِعَ؟
«ای پسر عبّاس! آیا این مکان را مىشناسى؟»
عرض کرد: نه، اى امیر مؤمنان! آن را نمىشناسم.
فرمود: أما إنَّكَ لَو عَرَفتَهُ كَمَعرِفَتی لَم تَكُن تُجاوِزُهُ حَتّى تَبكِيَ لِبُكائی!
«بدان که اگر تو نیز همچون من این سرزمین را مىشناختى، از آن در نمىگذشتى، مگر آنکه همانند من گریه کنى».
1) الغارات: ج 2 ص 421، الإرشاد: ج 1 ص 271 نحوه إلى «من جانب آخر»؛ أنساب الأشراف: ج 3 ص 197 نحوه.
سپس حضرت (علیه السلام) سخت گریست، چندان که ریش مبارکش از اشکهایش خیس شد و اشک بر سینهاش جارى گشت! پس فرمود: أوّاه! ما لی و لِآلِ أبی سُفیانَ؟!
«آه! مرا با خاندان ابو سفیان چه کار؟!»
سپس به حضرت حسین (علیه السلام) روى کرد و فرمود: اِصبِر أبا عَبدِ اللّهِ! فَلَقَد لَقِيَ أبوكَ مِنهُم مِثلَ الَّذی تَلقَى مِن بَعدی!
«شکیبا باش اى ابا عبد اللّه! سوگند به خدا(1)پدرت از آنان همان دیده که تو پس از من خواهى دید!»آن گاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) در زمین کربلاء به گذار پرداخت، گویى چیزى را مىجوید. سپس [از مرکب] فرود آمد و آب خواست، پس وضوى نماز گزارد و سپس برخاست و آنقدر که مىخواست، نماز خواند. سپاه نیز آن جا، نزدیک نینوا(2)بر کرانۀ فرات، فرود آمده بودند.
آنگاه، دمى سرش سنگین شد و [قدرى] در خواب شد و ناگاه هراسناک برخاست و فرمود: يَابنَ عَبّاسٍ! أ لا اُحَدِّثُكَ بِما رَأَيتُ السّاعَةَ فی مَنامی؟
«ای پسر عبّاس! آیا بگویمت که اکنون در خواب چه دیدم؟»
عرض کرد: آرى، امیر مؤمنان!
فرمود: رَأَيتُ رِجالاً بیضَ الوُجوهِ، فی أیدیهِم أعلامٌ بیضٌ، وهُم مُتَقَلِّدون بُسُيوفٍ لَهُم، فَخَطّوا حَولَ هذِهِ الأَرضِ خَطَّةً.
مردانى دیدم سپید روى؛ در دستهایشان بیرقهایى سپید بود و شمشیرهایشان را به کمر بسته بودند. سپس گرداگرد این زمین، خطّى کشیدند.
ثُمَّ رَأَيتُ هذِهِ النَّخیلَ وقَد ضَرَبَت بِسَعفِهَا الأَرضَ، ورَأَيتُ نَهرا يَجری بِالدَّمِ العَبیطِ، ورَأَيتُ ابنِي الحُسَينَ وقَد غَرِقَ فی ذلِكَ الدَّمِ وهُوَ يَستَغیثُ فَلا يُغاثُ!
آنگاه، این درختان خرما را دیدم که شاخههاى خود را به زمین زدهاند. نیز نهرى دیدم که در آن، خون تازه روان بود و فرزندم حسین را دیدم که در آن خون، غرقه بود و یارى مىخواست امّا کسى به یارىاش نمىآمد!ثُمَّ إنّی رَأَيتُ اولئِكَ الرِّجالَ البیضَ الوُجوهِ الَّذینَ نَزَلوا مِنَ السَّماءِ وهُم يُنادونَ: صَبراً آلَ الرَّسولِ! صَبراً! فَإِنَّكُم تُقتَلونَ عَلى أیدی أشرارِ النّاسِ. وهذِهِ الجَنَّةُ مُشتاقَةٌ إلَيكَ یا أبا عَبدِ اللّهِ!
سپس دیدم که آن مردان سپیدچهره از آسمان فرود آمدند و ندا در دادند: صبور باشید، خاندان پیامبر! صبور! شما به دست پلیدترینِ مردم کشته مىشوید. و این بهشت، مشتاق توست اى ابا عبد اللّه!
ثُمَّ تَقَدَّموا إلَيَّ فَعَزَّونی وقالوا: أبشِر یا أبَا الحَسَنِ! فَقَد أقَرَّ اللّهُ عَينَكَ بِابنِكَ الحُسینِ غَداً يَومَ يَقومُ النّاسُ لِرَبِّ العالَمینَ.
آنگاه، [آن مردان سپید روى] به سویم آمدند. پس مرا تسلیت دادند و گفتند: مژده باد تو را اى ابا الحسن! هر آینه، فردا که مردم نزد مالکِ مدبّر جهانها به پا مىایستند، خداوند، چشم تو را به فرزندت حسین خنک گردانَد.(1)
ثُمَّ إنِّي انتَبَهتُ؛ فَهذا ما رَأَيتُ، فَوَالَّذی نَفسُ عَلِيٍّ بِيَدِهِ! لَقَد حَدَّثَنِي الصّادِقُ المَصدوقُ أبُو القاسِمِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أنّی سَأَرى هذِهِ الرُّؤیا بِعَينِها فی خُروجی إلى قِتالِ أهلِ البَغيِ عَلَينا.
سپس بیدار شدم. این بود آن خوابى که دیدم. سوگند به آن که جان علىّ در دست اوست، راستگوىِ تأییدشده - ابو القاسم - مرا خبر داد که عیناً همین خواب را هنگام بیرون شدنم براى نبرد با تجاوزگران بهخودمان، خواهم دید.
وهذِهِ أرضُ كَربَلاءَ الَّذی يُدفَنُ فیهَا ابنِي الحُسَينُ وشیعَتُهُ وجَماعَةٌ مِن وُلدِ فاطِمَةَ بِنتِ مُحَمَّدٍ ((صلی الله علیه و آله و سلم)).و این، سرزمین کربلاء است که فرزندم حسین و پیروانش و دستهاى از فرزندان فاطمه، دختر محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در آن دفن مىشوند.
و أنَّ هذِهِ البُقعَةَ المَعروفَةَ فی أهلِ السَّماواتِ تُذكَرُ بِأَرضِ كَربٍ و بَلاءٍ. ولَيُحشَرَنَّ مِنها قَومٌ يَدخُلونَ الجَنَّةَ بِلا حِسابٍ.(2)
دانش نامه جلد: 5، صفحه: 523
و به راستی این مکان مشهور نزد آسمانیان، به نام سرزمین کرب و بلاء (اندوه و بلاء) یاد مىشود. و قطعاً و مسلّماً از این زمین، گروهى برانگیخته خواهند شد که بىمحاسبه، داخل بهشت مىشوند.
مِن كَلامٍ لامیرالمؤمنین (علیه السلام) فی شَأنِ الحَكَمَينِ وذَمِّ أهلِ الشّامِ -: جُفاةٌ طَغامٌ، وعَبیدٌ أقزامٌ، جُمِعوا مِن كُلِّ أوبٍ، وتُلُقِّطوا مِن كُلِّ شَوبٍ،
برگرفته از گفتار امیرالمؤمنین (علیه السلام) در باب دو حَکَم و سرزنش شامیان - : [شامیان مردمى هستند] جفا پیشه و فرومایه و زیردستانى پست که از هر سو گرد آمده و از هر آمیختهاى برچیده شدهاند،
مِمَّن يَنبَغی أن يُفَقَّهَ ويُؤَدَّبَ، ويُعَلَّمَ ويُدَرَّبَ، ويُوَلّى عَلَيهِ، ويُؤخَذَ عَلى يَدَيهِ.
از آن کساناند که سزاوار است به ایشان احکام و آداب آموخته شود و تعلیم یابند و کارآزموده گردند و کسى بر ایشان سرپرستى یابد و دستشان گرفته شود.لَيسوا مِنَ المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ، ولا مِنَ الَّذینَ تَبَوَّؤُوا الدّارَ وَالإِيمانَ.
آنان نه از مهاجراناند و نه از انصار، و نه از ایشاناند که در مدینه جاى داشتند و بر ایمان، استوار بودند.
ألا وإنَّ القَومَ اختاروا لِأَنفُسِهِم أقرَبَ القَومِ مِمّا يُحِبّونَ(1)، وإنَّكُمُ اختَرتُم لِأَنفُسِكُم أقرَبَ القَومِ مِمّا تَكرَهونَ!
1) فی المصدر: «تحبّون»، والتصحیح من شرح نهج البلاغة (ج 13 ص 309).
هلا که شامیان براى خویش، کسى (عمرو بن عاص) را برگزیدند که براى دستیابى به آنچه دوست دارند، از همه شایستهتر است؛ و شما براى خود، کسى (ابو موسى اشعرى) را برگزیدید که براى رسیدن به آنچه دوست نمىدارید، از همه مناسبتر است!
وإنَّما عَهدُكُم بِعَبدِ اللّهِ بنِ قَيسٍ بِالأَمسِ يَقولُ: «إنَّها فِتنَةٌ، فَقَطِّعوا أوتارَكُم، وشیموا سُيوفَكُم». فَإِن کانَ صادِقا فَقَد أخطَأَ بِمَسیرِهِ غَيرَ مُستَكرَهٍ، وإن کانَ کاذِبا فَقَد لَزِمَتهُ التُّهَمَةُ.
شما به یاد دارید که دیروز عبد اللّه بن قیس (ابو موسى اشعرى) مىگفت: «این جنگ، فتنه است. پس زههاى کمان خویش را ببُرید و شمشیرهایتان را در نیام کنید». اگر راست مىگفت، پس اشتباه کرد که آزادانه گام به این مسیر نهاد؛ و اگر ناراست مىگفت، همواره در معرض بىاعتمادى خواهد بود.
فَادفَعوا فی صَدرِ عَمرِو بنِ العاصِ بِعَبدِ اللّهِ بنِ العَبّاسِ، وخُذوا مَهَلَ الأَيّامِ، وحوطوا قَواصِيَ الإِسلامِ. أ لا تَرَونَ إلى بِلادِكُم تُغزى، وإلى صَفاتِكُم تُرمى؟(1)
دانش نامه جلد: 6، صفحه: 195
پس با عبد اللّه بن عبّاس [به سان سلاحى] بر سینۀ عمرو بن عاص بکوبید [و فتنهاش را دفع کنید] و از فرصت روزگار، بهره گیرید و سرزمینهاى دور دست اسلام را حراستکنید. آیا نمىبینید که شهرهاتان دستخوش جنگ است وبهتختهسنگهاى هموارتان تیر مىافکنند؟1) نهج البلاغة: الخطبة 238، بحار الأنوار: ج 33 ص 323 ح 569.
از نامۀ معاویه (علیه اللعن الدائم) به جناب محمّد بن ابى بکر رضوان الله تعالی علیه:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ. مِن مُعاوِيَةَ بنِ أبی سُفیانَ إلَى الزّاری عَلى أبیهِ مُحَمَّدِ ابنِ أبی بَكرٍ. سَلامٌ عَلى أهلِ طاعَةِ اللّهِ.
به نام خداوند کثیرالرحمة دائمالرحمة. از معاویه بن ابى سفیان به سرزنشگر پدر خویش، محمّد بن ابى بکر. درود بر اهل طاعت خدا.
أمّا بَعدُ؛ فَقَد أتانی كِتابُكَ، تَذكُرُ فیهِ مَا اللّهُ أهلُهُ فی قُدرَتِهِ وسُلطانِهِ، وما أصفى بِهِ نَبِيَّهُ، مَعَ كَلامٍ ألَّفتَهُ ووَضَعتَهُ، لِرَأيِكَ فیهِ تَضعیفٌ، ولِأَبیكَ فیهِ تَعنیفٌ!
امّا بعد؛ نامهات به من رسید که در آن، آنچه را شایان قدرت و چیرگى خداست و نیز آنچه را که خداوند، پیامبرش را بدان برگزید، یاد کردهاى، همراه گفتارى که خود پیوسته و بر نهاده بودى و در آن، هم از کمخردىات نشان بود و هم از بدگویى به پدرت!
ذَكَرتَ حَقَّ ابنِ أبی طالِبٍ، وقَدیمَ سَوابِقِهِ وقَرابَتَهُ مِن نَبِيِّ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ، ونُصرَتَهُ لَهُ، ومُواساتَهُ إیّاهُ فی كُلِّ خَوفٍ وهَولٍ، وَاحتِجاجَكَ عَلَيَّ بِفَضلِ غَيرِكَ لا بِفَضلِكَ. فَأَحمَدُ إلها صَرَفَ الفَضلَ عَنكَ، وجَعَلَهُ لِغَيرِكَ.
از حقّ فرزند ابوطالب و پیشینۀ دیرینو خویشاوندىاش با پیامبر خدا - درود خدا بر او باد - و یارى رساندنش به او و همدردىاش با او در هر بیم و هراس، یاد کردهاى. [بدین سان] با فضل کسى جز خود، با من احتجاج راندهاى. پس خداى را مىستایم که فضل را از تو وا گردانْد و آن را به کسى جز تو بخشید.
وقَد كُنّا و أبوكَ مَعَنا فی حَياةٍ مِن نَبِيِّنا صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ نَرى حَقَّ ابنِ أبی طالِبٍ لازِما لَنا، وفَضلَهُ مُبَرِّزا عَلَينا.
ما و پدرت در روزگار پیامبرمان - درود خدا بر او باد - مىدیدیم که [پاس داشتنِ] حقّ فرزند ابوطالب در عهدۀ ما و فضلش براى ما آشکار است.
فَلَمَّا اختارَ اللّهُ لِنَبِيِّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وسَلَّمَ ما عِندَهُ، و أتَمَّ لَهُ ما وَعَدَهُ، و أظهَرَ دَعوَتَهُ، و أفلَجَ حُجَّتَهُ قَبَضَهُ اللّهُ إلَيهِ.
پس آنگاه که خداوند آنچه را نزدش بود، براى پیامبرش که درود و سلام خدا بر او باد برگزید و آنچه را به وى وعده کرده بود، کمال بخشید و دعوتش را آشکار نمود و حجّتش را چیرگى داد، او را به جوار خویش فرا برد.
فَكانَ أبوكَ و فاروقُهُ أوَّلَ مَنِ ابتَزَّهُ(1)و خالَفَهُ؛ عَلى ذلِكَ اتَّفَقا وَ اتَّسَقا.
پس پدر تو و فاروق وى (عمر) نخستین کسانى بودند که حقّ علىّ را ربودند و با او به مخالفت برخاستند و هر دو [نیز در این امر] همدست و همداستان شدند.
ثُمَّ دَعَواهُ إلى أنفُسِهِم؛ فَأَبطَأَ عَنهُما، وتَلَكَّأَ عَلَيهِما؛ فَهَمّا بِهِ الهُمومَ، و أرادا بِهِ العَظیمَ؛ فَبايَعَ وسَلَّمَ لَهُما، لا يُشرِكانِهِ فی أمرِهِما، ولا يُطلِعانِهِ عَلى سِرِّهِما، حَتّى قُبِضا وَانقَضى أمرُهُما.
سپس او را به سوى خود فرا خواندند؛ امّا وى [در بیعت] با آنان درنگ ورزید و از این کار طفره رفت. پس آن دو به رنجش افکندند و او را به سختى دچار ساختند. آنگاه وى نیز بیعت کرد و تسلیم ایشان شد، در حالى که آن دو، وى
1) ابتزّ الشیء: نزعه و اخذه بجفاء و قهر! (المعجم الوسیط)
را در کار خود مشارکت نمىدادند و از سرّ خویش آگاهش نمىکردند تا آن دم که در گذشتند و دورانشان سر آمد.
ثُمَّ قامَ بَعدَهُما ثالِثُهُما عُثمانُ بنُ عَفّانَ، يَهتَدی بِهَديِهِما، ويَسیرُ بِسیرَتِهِما، فَعِبتَهُ أنتَ وصاحِبُكَ، حَتّى طَمِعَ فیهِ الأَقاصی مِن أهلِ المَعاصی، وبَطَنتُما لَهُ و أظهَرتُما، وكَشَفتُما عَداوَتَكُما وغِلَّكُما، حَتّى بَلَغتُما مِنهُ مُناكُما.
سپس سومین ایشان، عثمان بن عفّان، [به خلافت] برخاست، به راه ایشان رفت و به روش آنان راه پیمود. امّا تو و رهبرت (علىّ) او را نکوهش کردید، چندان که دورافتادگان گنهپیشه در او طمع بردند و شما به توطئۀ پنهان و آشکار بر ضدّ او پرداختید و دشمنى و ناراستىتان را آشکارا نشان دادید، تا آن که به آرزوى خود در بارۀ او دست یافتید.
فَخُذْ حِذرَكَ يَابنَ أبی بَكرٍ! فَسَتَرى وَبالَ أمرِكَ. وقِس شِبرَكَ بِفِترِكَ تَقصُر عَن أن تُساوِيَ أو تُوازِيَ مَن يَزِنُ الجِبالَ حِلمُهُ، ولا تَلینُ عَلى قَسرٍ قَناتُهُ، ولا يُدرِكُ ذو مَدىً أناتَهُ.
اى پسر ابو بکر! به هوش باش که به زودى پیامدهاى تلخ کارت را خواهى دید. و پاى از گلیم خویش بیرون منه که تو کمتر از آنى که برابرى یا همترازى نمایى با کسى که صبرش، با کوهها پیمانه مىگردد، نیزهاش با هیچ نیرویى خم نمىپذیرد، و هیچ شکیبایى به گرد حوصلهاش نمىرسد.أبوک مَهَّدَ مِهادَهُ، وبَنى مُلكَهُ وشادَهُ، فَإِن يَكُن ما نَحنُ فیهِ صَوابا فَأَبوكَ أوَّلُهُ، وإن يَكُ جَورا فَأَبوكَ أسَسُهُ. ونَحنُ شُرَكاؤُهُ، وبِهَديِهِ أخَذنا، وبِفِعلِهِ اقتَدَينا.
پدرت بساطش را گسترانْد و حکومتش را بنیان نهاد و استوارش گرداند، پس اگر راهىکه ما در آنیم، راست باشد، پدرت سرآمد آن است و اگر ناراست
باشد نیز، پدرت آن را بنیاد نهاده است و ما شریکان اوییم و راه وى را مىپوییم و به رفتار او اقتداء مىجوییم.
ولَولا ما سَبَقَنا إلَيهِ أبوكَ ما خالَفنَا ابنَ أبی طالِبٍ و أسلَمنا لَهُ، ولكِنّا رَأَينا أباكَ فَعَلَ ذلِكَ فَاحتَذَينا بِمِثالِهِ، وَاقتَدَينا بِفِعالِهِ.
اگر پدرت پیش از ما این راه را نپیموده بود، ما از فرزند ابوطالب سرپیچى نمىکردیم و تسلیم وى مىگشتیم. امّا ما دیدیم که پدرت چنین کرد و ما نیز بهشیوۀ او راه پیمودیم و از رفتار او پیروى کردیم.
فَعِب أباكَ ما بَدا لَكَ أو دَع، وَالسَّلامُ عَلى مَن أنابَ، ورَجَعَ عَن غَوايَتِهِ و تابَ.(1)
دانش نامه جلد: 5، صفحه: 493
پس در آنچه درست مىپندارى، پدرت را سرزنش کن، یا [اگر چنین نمىکنى، ما را] وا گذار. درود بر هر که باز گردد و از گمگشتىاش به راه آید و توبه کند.
1) وقعة صفّین: ص 119، الاحتجاج: ج 1 ص 436 ح 98، الاختصاص: ص 126 کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 3 ص 579 ح 724؛ شرح نهج البلاغة: ج 3 ص 189.