ghaemiyeh.com
سرشناسه:حکیم، سیدمنذر Hakim, Mundhir
عنوان و نام پدیدآور:هادی امت حضرت امام علیالنقی علیهالسلام/ گروه مولفان [سیدمنذر حکیم، با همکاری عبدالرزاق صالحی]؛ مترجم کاظم حاتمیطبری؛ تهیه کننده معاونت فرهنگی، اداره ترجمه [مجمع جهانی اهلبیت علیهمالسلام].
مشخصات نشر:قم : مجمع جهانی اهلبیت (ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۶۳۲ ص.
فروست:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۱۲.
شابک:دوره 964-529-128-3 : ؛ 978-964-529-022-9
وضعیت فهرست نویسی:فاپا (چاپ دوم)
یادداشت:چاپ اول: ۱۳۸۵ (فیپا).
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:حضرت امام علیالنقی علیهالسلام.
موضوع:علی بن محمد (ع)، امام دهم، ۲۱۲ - ۲۵۴ق. -- سرگذشتنامه
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:صالحی، عبدالرزاق
شناسه افزوده:حاتمی طبری، کاظم، ۱۳۴۷ -، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع)
شناسه افزوده:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۱۲.
رده بندی کنگره:BP۳۶/پ۹۶ ۱۲.ج ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۵-۱۶۰۹۵
در عصر کنونی،که عصر نبرد فرهنگهاست،هر مکتبی که بتواند با بهرهگیری از شیوههای مؤثر تبلیغ،به نشر ایدههای خود بپردازد،در این عرصه پیشتاز خواهد بود و بر اندیشۀ جهانیان اثر خواهد گذاشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران،نگاه جهانیان یک بار دیگر به اسلام و فرهنگ تشیع و مکتب اهل بیت علیهم السّلام معطوف شد،دشمنان برای شکستن این قدرت فکری و معنوی و دوستان و هواداران برای الهامگیری و پیروی از الگوهای حرکت انقلابی و فرهنگی،به ام القرای این فرهنگ ناب و تاریخساز چشم دوختند.
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام با درک ضرورت همبستگی و همفکری و همکاری پیروان خاندان عصمت و در راستای ایجاد رابطۀ فعّال با شیعیان جهان و بکارگیری نیروی عظیم و کارآمد و خلاّق شیعیان و اندیشمندان مذهب جعفری گام در این میدان نهاد،تا از طریق برگزاری همایشها و نشر کتب و ترجمۀ آثار و اطلاعرسانی در حوزۀ تفکّر شیعی به گسترش فرهنگ اهل بیت و اسلام ناب محمّدی بپردازد.خدا را سپاس که با هدایتهای ویژه مقام معظم رهبری حضرت آیت اللّه خامنهای(مد ظله)در این میدان حسّاس و فرهنگ ساز،گامهای مهمّی برداشته شده و امید است در آینده،این حرکت نورانی و اصیل،هرچه پویاتر و بالندهتر شود و جهان امروز و بشریت تشنه به معارف
زلال قرآن و عترت،بیشتر از چشمهسار این معنویت مکتبی و مکتب عرفانی و اسلام ولایی بهرهمند و سیراب گردد.
بر این باوریم که عرضۀ درست و کارشناسانه و منطقی و استوار فرهنگ اهل بیت علیهم السّلام،میتواند جلوههای ماندگار میراث خاندان رسالت و پرچمداران بیداری و حرکت و معنویت را در معرض دید جهانیان قرار دهد و دنیای خسته از جهالت مدرن،خودکامگی جهانخواران و فرهنگهای ضدّ اخلاق و انسانیت را در آستانۀ«عصر ظهور»،تشنۀ حکومت جهانی امام عصر علیه السّلام بسازد.
ازاینرو،از آثار تحقیقی و تلاش علمی محقّقان و نویسندگان در این مسیر استقبال میکنیم و خود را خدمتگزار مؤلّفان و مترجمانی میدانیم که در نشر این فرهنگ متعالی،تلاش میکنند.
*** خرسندیم که در نوبتی دیگر،یکی از محصولات پژوهشی مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام،با عنوان مجموعۀ«اعلام الهدایه»که حاصل زحمات محققین ارزشمند این نهاد مقدس میباشد را تقدیم شما عزیزان مینماییم.این جلد از مجموعه مذکور با همت و تلاش و خامۀ پرتوان استاد کاظم حاتمی طبری به فارسی برگردانده شده است که توفیقات روزافزون مؤلفین محترم و مترجم گرانقدر را از خداوند متعال خواستاریم.
در همینجا،از همۀ دوستان عزیز و همکاران صادق در ادارۀ ترجمه که در فراهم آوردن این اثر،کوشش کردند،صمیمانه تقدیر میشود.باشد که این گام کوچک،در میدان جهاد فرهنگی،مورد رضای صاحب ولایت قرار گیرد.
معاونت فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس خدایی را که راه هدایت را به آفریدههایش رهنمون گشت و بر راهنمایان برگزیدهاش بهویژه خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و خاندان والاتبارش درود بیکران باد.
خدا،انسان را آفرید و به او خرد و اندیشه بخشید؛با خرد،حقیقت را در مییابد و آن را از باطل بازمیشناسد و با اراده،مصالح خویش را برمیگزیند و اهدافش را تحقق میبخشد.وی،خرد را حجّت بر بندگان خود قرار داد و از سرچشمۀ فیض و هدایتش بر آنان فروبارید.به انسان،نادانستهها را آموخت و او را به راه کمال درخور وی و هدف از آفرینش او،آشنا ساخت.
قرآن،ارکان،لوازم و راههای هدایت الهی را روشن ساخت،از سویی به بیان علل آنها پرداخته و از سوی دیگر،از نتایج و ثمرات آنها پرده برداشته است،آنجا که فرمود:
قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ ؛ (1)
بگو:هدایت واقعی همان هدایت خداست.
وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (2)
و خداوند،هرکس را بخواهد به راه راست هدایت میکند.
وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ ؛ (3)
و خداوند،سخن حق میگوید و به راه صحیح هدایت میکند.
وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛ (1)
هرکس به خدا تمسک جوید،در حقیقت به راهی راست هدایت شده است.
قُلِ اللّٰهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ؛ (2)
بگو:خداوند به حق رهنمون میشود،آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آنکس که خود هدایت نمیشود،مگر آنکه هدایتش کنند؟شما را چه میشود،چگونه داوری میکنید؟.
وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ ؛ (3)
آنان که از علم و دانش بهرهمندند،آگاهی دارند که آنچه از ناحیۀ پروردگارت بر تو نازل گردیده حق است و او به راه خدای عزیز و حمید،هدایت میکند.
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ ؛ (4)
چه کسی گمراهتر از فردی است که هدایت الهی را نپذیرفته و از هوای نفس خود پیروی کند:
آری،خداوند بزرگ سرچشمۀ هدایت حقیقی است،و اوست که بشر را به راه راست و حق هدایت میکند.دانش نیز،این حقیقت را تأیید میکند و دانشیان با تمام وجود،بدان گردن مینهند.خداوند در سرشت انسان،میل به کمال و زیبایی را به ودیعت نهاد،آنگاه بر او منّت گذارد و نعمت شناخت راه کمال را به وی ارزانی داشت؛ازاینرو،میفرماید:
وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ ؛ (1)
من جن و انس را فقط برای عبادت و پرستشم آفریدم.
و چون پرستش حقیقی،بیشناخت،صورت نمیبندد،به همین سبب، تنها راه دستیابی به اوج قلۀ کمال،پرستش همراه بینش است.
خداوند،انسان را به دو نیروی خشم و شهوت مجهز نمود تا توان حرکت به سوی کمال را داشته باشد و او را از تسلط این دو نیرو و خواهشهای نفسانی زاییده شده از آن-که هماره همراه انسانهاست-ایمن نساخت.به همین دلیل،آدمی افزون بر عقل و دیگر ابزارهای شناخت،به چیزی نیاز دارد که سلامت بینش او را ضمانت کند تا حجّت بر او کامل و نعمت هدایت برایش تمام گردد،و همه عوامل انتخاب آگاهانۀ راه درست یا بیراهه برای او فراهم آید.
ازاینرو نتیجۀ سنت هدایت الهی این بود که عقل آدمی از سوی وحی الهی و راهنمایی رهنمایان برگزیدۀ خدا در تمام زوایای زندگی پشتیبانی گردد.
پیامبران،از آغاز بردمیدن تاریخ و در گذر زمان،مشعل هدایت ربانی را بر دوش کشیدند تا بندگان خداوند بدون هدایتگر و راهبر نمانند و گفتار وحی -که تأییدگر عقل است-نیز گویای همین مطلب است که«زمین هیچگاه از حجت الهی خالی نخواهد بود.حجت خدا،هماره-قبل و بعد و همراه-با خلق است،بهگونهای که اگر در زمین دوکس بیشتر نماند،یکی از آن دو حتما حجت خداست.»و قرآن نیز بدینمطلب اشاره کرده است:
1) (1)) .ذاریات/56.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ ؛ (1)
تو فقط بیمدهندهای،و هرگروهی راهنمایی دارد.
پیامبران و جانشینانشان،مسئولیّت هدایت مردم را بر عهده دارند و وظایف و مسئولیّت آنها بدینشرح است:
1.وحی را کامل و دقیق دریافت کنند که چنین امری به آمادگی تمام نیاز دارد.ازاینرو،خداوند خود فرستادگان الهی را برمیگزیند،و قرآن از آن آشکارا سخن گفته است:
اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ ؛ (2)
خدا آگاهتر است رسالت خویش را کجا قرار دهد.
و اَللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ ؛ (3)
خداوند از فرستادگانش هرکه را بخواهد برمیگزیند.
2.رسالت الهی را به بشر برسانند.ابلاغ چنین رسالتی به داشتن صلاحیّت کامل بستگی دارد،و این شایستگی مبتنی بر آگاهی لازم از جزئیات،اهداف رسالت و مصونیّت از اشتباه است:
کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ ؛ (4)
مردم در آغاز،یک دسته بودند،خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را مژده و بیم دهند و کتاب آسمانی را که به سوی حق دعوت میکرد،با آنها نازل نمود تا در اختلافاتی که بین مردم وجود داشت،میانشان داوری کنند.
3.امتی وفادار و پایبند به رسالت الهی بهوجود آورند و آنان را برای حمایت از رهبر،آماده سازند.قرآن با کاربرد دو واژۀ«تربیت»و«تعلیم»این
مسئولیّت مهم را به شکلی رسا اعلام میدارد:
یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ ؛ (1)
آنان را تزکیه میکند و به آنها کتاب(قرآن)و حکمت میآموزد.
تزکیه،یعنی تربیت به سوی کمال در خور آدمی که این تربیت به الگوی شایستهای نیاز دارد که از تمام عناصر کمال بهرهمند باشد:
لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ؛ (2)
رسول خدا به یقین برای شما الگو و سرمشق نیکویی بود.
4.رسالت خویش را از انحراف و گمراهی و تحریف پاس دارد.چنین امری به شایستگی علمی و معنوی نیازمند است که از آن به«عصمت»تعبیر میکنند.
5.در اجرای اهداف معنوی رسالت و تحکیم ارزشهای اخلاقی در جان و روان انسانها و ارکان جوامع بشری بکوشد و این عمل تنها در چهارچوب دستورات الهی و با اجرای قوانین دینی میسّر است و جز با بنای نهادی سیاسی بر اساس ارزشهای الهی تحققپذیر نیست.اجرای این طرحها و قوانین، رهبری فرزانه،بسیار شجاع،فوقالعاده مقاوم،آگاه به روحیّات طبقات مختلف جامعه و جریانهای فکری،سیاسی و اجتماعی و قوانین مربوط به اداره و تربیت و راه و رسم زندگی،میطلبد.موارد یادشده که میتوان آنها را به صلاحیّتهای علمی تعبیر کرد،افزون بر عصمتی است که آن را صلاحیّت معنوی مینامیم.
پیامبران و جانشینان آنان در راه تحقق اهدافی که خداوند برای آنان ترسیم کرده بود،لحظهای از پا ننشستند و از جان دست شستند و پنجه در پنجۀ دشواریها افکندند و از هیچ کوششی نیاسودند.خداوند تلاش پیگیر آنان را با
رسالت آخرین پیامآور نور،حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تکمیل ساخت و امانت و مسئولیّت هدایت بشر را بر عهدۀ آن انسان برجسته نهاد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این راستا گامهای شگفتانگیزی برداشت و در کوتاهترین زمان، به بزرگترین نتایج دست یافت که حاصل تلاشهای بیست و سه ساله آن حضرت را میتوان چنین گزارش داد:
1.عرضۀ رسالتی کامل به بشر که دربردارندۀ عناصر دوام و بقاست.
2.مجهز نمودن آن رسالت به عناصر بازدارنده از کژی و انحراف.
3.تأسیس و تشکیل امتی مسلمان که اسلام را مکتب،پیامبر را رهبر،و آیین الهی را قانون زندگی میدانست.
4.ایجاد دولتی اسلامی که آیین الهی را به مرحلۀ اجرا نهاد و پرچم اسلام را به دوش کشید.
5.ارائه چهرۀ درخشانی از رهبری حکیمانۀ الهی که خود تجسّم کامل آن بود.
تحقق کامل اهداف رسالت،در گرو چند امر بود.
الف)رهبر شایستهای که بتواند رسالت الهی را اجرا کند و آن را از دست هوسبازان،حفظ نموده و استمرار بخشد؛
ب)تربیت صحیحی که متناسب با گذر زمان،برای همگان تداوم یابد و این کار تنها از عهدۀ مربّیانی برخوردار از صلاحیت علمی و معنوی برمیآید؛ رهبرانی که در منش و رفتار،چونان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برجستهترین،به شمار آیند.
ازاینرو،خواست خدا چنین بود که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برگزیدگانی از اهل بیت خویش را در خور این کار آماده سازد،و به نام مبارک آنان تصریح کند و رشتۀ امور هدایت مستمرّ الهی را به دستور خدا به آنان بسپارد تا دین را از تحریف نادانان و فریبکاران حفظ و نسلهای بعد را بر اساس ارزشها
بپرورانند و این برنامهریزی الهی در این سخن رسول گرامی اسلام جلوهگر شد که فرمود:
«إنی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا،کتاب اللّه و عترتی و إنهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»؛
من دو[چیز]گرانسنگ میان شما مینهم،تا زمانی که به آنها متمسّک و پایبند باشید،هرگز به گمراهی نمیافتید،آن دو،کتاب خدا(قرآن)و عترت منند،و از یکدیگر جداییناپذیرند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
در این مسیر،امامان معصوم علیهم السّلام همان برجستگانی بودند که پیامبر به فرمان خدا،آنان را برای رهبری امت،پس از خود منصوب کرد.رفتار آنان بیانگر روش واقعی اسلام است و تحقیق و بررسی زندگانی آنان از چهرۀ فراگیر و چند بعدی حرکت اصیل اسلامی پرده برمیدارد؛حرکتی که راه خود را در ژرفای جان مسلمانان طی میکند.بیتردید توان این حرکت پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رو به کاهش نهاد.ازاینرو،امامان معصوم علیهم السّلام بیآن که از مسیر سنّت هستی که بر روش رهبری و امّت حکمفرماست،خارج شوند،به آگاه ساختن مردم پرداختند و در جهت ایجاد و ارتقای آگاهی مکتبی امت و حرکت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و انقلاب شکوهمندش،قدرت آنها را به تحرک واداشته و شتاب بخشیدند.
زندگی ائمّه نیز در استمرار سیرۀ پیامبر اسلام قرار داشت و مردم به آنان، چونان مشعلهای فروزان هدایت رو میآوردند.بدینسان،پیشوایان دین، مردم را به سوی حق و رضای او هدایت کرده و خود،در راه اجرای دستورات الهی،استوار بودند و در دستیابی به کمال مطلوب انسانی،بر دیگران پیشی گرفتند.زندگی آنها سرشار از جهاد،شکیبایی بر دشواریها و تحمل آزار ستمکاران بود تا آنجا که در این راه،عزّت شهادت را بر خواری زندگی با ستمکاران ترجیح دادند و پس از جهاد و مبارزهای بزرگ و بس باعظمت،به
دیدار خدا نایل گشتند.
به یقین،تاریخنگاران هیچگاه بر دستیابی به تمامی ابعاد زندگی عطرآگین آن بزرگواران قادر نیستند.ازاینرو،میکوشیم تا با پژوهش و تحقیقی ژرف از آنچه در تاریخ آمده با خوشهچینی از خرمن سیرۀ آنان،اثری سودمند فراروی خوانندگان قرار دهیم.
پژوهش ما با شرح زندگانی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آغاز و با بیان زندگی وجود مبارک خاتم اوصیا حضرت ولی عصر امام زمان-عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف-پایان میپذیرد،امید اینکه خدای متعال،گیتی را به نور عدالتش روشن گرداند.
کتاب حاضر به مطالعه زندگی دهمین امام از خاندان اهل بیت علیهم السّلام یعنی حضرت امام علی بن محمد الهادی علیه السّلام میپردازد؛او دوازدهمین معصوم از پرچمهای هدایت ربانی در دین اسلام و چون پدران بزگوار خود علیهم السّلام تجسم این آیین بزرگ در عرصه کلام و عمل بود.
جا دارد از کلیۀ کسانی که در به ثمر رسیدن این طرح مبارک تلاش فراوانی مبذول داشته و آن را به جهان نور تقدیم کردند بهویژه اعضای محترم گروه تألیف بالاخص محقق ارجمند حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای سیّد منذر حکیم حفظه الله تعالی،سپاسگزاری کنیم و سر بر آستان حق بساییم که توفیق به انجام رساندن این دائرة المعارف خجسته را به ما ارزانی داشت؛«فإنّه حسبنا و نعم النصیر».
معاونت فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بخش نخست امام هادی علیه السّلام در چند سطر بخش دوم برداشتهایی از شخصیت امام هادی علیه السّلام بخش سوم جلوههایی از شخصیت امام هادی علیه السّلام
حضرت امام هادی علیه السّلام در چند سطر
امام علیّ بن محمّد بن علیّ بن موسی ابن جعفر بن محمّد بن علیّ بن حسین بن علیّ بن ابی طالب علیهم السّلام دهمین امام از اهلبیت علیهم السّلام میباشد که خداوند متعال هرگونه پلیدی را از آنان دور ساخته و آنان را پاک و پاکیزه گردانیده است.
خاستگاه این امام بزرگوار همان خاستگاه رسالت و نبوّت اسلامی بوده و او یکی از شاخههای این خاندان پاکیزۀ نبوی است که خطّ و روش پاک و پاکیزۀ حضرت محمّد خاتم الانبیا را برای جامعۀ بشری ترسیم نموده و همۀ مکارم و آثار گرانسنگ این خاندان را که خداوند متعال به هدایت خاصّه به آنان عنایت فرموده در خود جمع داشته است.آن حضرت در تمام طول زندگی شریف خود همواره رضای خداوند متعال را بر هرچیز دیگری مقدّم میداشته است.
حضرت علیّ بن محمّد امام هادی علیهما السّلام در شرایطی پا به عرصۀ وجود نهاد که غرق در دریای عنایت الهی بود.از دامان پدری که خود امامی معصوم و هدایتشده از جانب خداوند متعال بود یعنی حضرت جواد امام محمّد تقی علیه السّلام به دنیا آمد،مادر پاکیزه و پرهیزگار آن حضرت«سمانۀ مغربیه»نام داشت.
آن حضرت بر خوان گستردۀ قرآن کریم و اخلاق بزرگ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که
به بهترین شکل در پدر بزرگوارش مجسّم شده بود پرورش یافت.
این امام بزرگوار از آغاز طفولیّت نشانههای هوش سرشار و نبوغ زود هنگامی را با خود داشت که نشان از شمول لطف الهی نسبت به آن حضرت بود.
آن حضرت منصب امامت الهی را پس از پدر بزرگوارش در سنّ هشت سالگی به گردن گرفت که در میان اهلبیت علیهم السّلام نمونهای دیگر از امامت در سنّ خردسالی بود که این امر خود واضحترین دلیل بر حقّانیّت خطّ اهلبیت رسالت علیهم السّلام در ادّعای وصایت پیامبر،رهبری دینی و دنیوی امّت اسلام، خلافت پیامبر اکرم و جانشینی آن حضرت در همۀ پستهای رهبری به حساب میآید.
زندگانی این امام بزرگ به دو بخش متمایز تقسیم میشود:در مرحلۀ اوّل زندگانی،آن حضرت به همراه پدر بزرگوارش امام جواد علیه السّلام گذران عمر کرده و این دوران از زندگانی شریف آن حضرت کمتر از یک دهه به طول انجامیده است.امّا مرحلۀ دوّم حیات پربرکت آن حضرت بیش از سه دهه به طول انجامیده است.امام هادی علیه السّلام در خلال این مدّت شش تن از خلفای دولت عبّاسی را با خود معاصر داشته که اسامی آنان عبارت است از:معتصم،واثق، متوکّل،منتصر،مستعین و معتزّ.در ایّام حکومت معتزّ عبّاسی بود که آن حضرت درحالیکه حدود چهل و دو سال از عمر شریف و بابرکتش میگذشت به درجۀ رفیع شهادت نایل آمد.
آن حضرت بسان پدران بزرگوار خود از سوی خلفای ظالم عبّاسی متحمّل ظلمها و ستمهای بیشماری گردیده بود.چراکه عبّاسیان که بر منصب حکومت دست انداخته بودند از هر وسیلهای برای دور کردن اهلبیت نبوّت از عرصۀ سیاست و دین جامعه و کوتاه کردن دست آنان از این منصب الهی
استفاده میکرده و در این راه حتّی از حذف فیزیکی و به شهادت رساندن آن بزرگواران نیز ابایی نداشتند.چنانکه میبینیم هارون الرشید امام کاظم علیه السّلام، مأمون،امام رضا علیه السّلام و معتصم امام جواد علیه السّلام را به شهادت رساندند.
ویژگی بزرگ عصر امام هادی علیه السّلام نزدیکی زمان آن حضرت به زمان غیبت امام زمان علیه السّلام بود مسئلهای که همۀ مسلمانان انتظار آن را میکشیدند.بنابراین ضروری مینمود تا آن حضرت گروه یاران صالح و شیعیان خود را برای استقبال از این عصر جدید که تا آن زمان سابقه نداشته است،آماده نمایند.چرا که شیعیان دو قرن بود که هرگز زندگی را بدون ارتباط مستقیم با امامان معصوم تجربه نکرده بودند.از اینجا است که میبینیم نقش امام هادی علیه السّلام در این عرصه،علیرغم همۀ تصریحاتی که در میان همۀ مسلمانان به صورت عامّ و به خصوص در میان شیعه رایج و متداول بوده و مسألۀ غیبت دوازدهمین پیشوا را از ائمّۀ اهلبیت علیهم السّلام یعنی همان مهدی منتظری که خداوند متعال همۀ امّتها را به آمدنش وعده داده است مطرح مینمود،بسیار مهمّ،بنیادین و مشکل بوده است.
و باز میبینیم:به رغم انزوایی که حکومت عبّاسی به اجبار بر این امام بزرگوار روا داشته و حضرتش را در پایتخت خود یعنی شهر سامرا تحت مراقبت شدید نگهداری مینمود،با این وصف،امام هادی علیه السّلام با کمال دقّت و احتیاط نقش خود را ایفا نموده،در جهت توجیه و هدایت جامعه به فعالیت میپرداخته است.آن حضرت برای تحقق این مهم از سیستم کارآمد«وکیلان ائمّه»که حضرت امام صادق علیه السّلام آن را پایهریزی کرده و پدر بزرگوار امام هادی،یعنی حضرت امام جواد علیه السّلام آن را استحکام بخشیده بود یاری میجست.آن حضرت با استفاده از این سیستم مستحکم توانست مهمترین نیازهای شیعیان خود را در آن شرایط سخت به آنان برساند.اینگونه بود که
آن حضرت توانست خطّ شیعی پیروان اهلبیت را به سمتوسوی استقلال همهجانبهای که از نیازهای اساسی عصر غیبت کبری بود راهنمایی کند.امام هادی علیه السّلام در کنار فیضرسانی خود به مسلمانان از راه دادن تفکّرات دینی، عقیدتی،فقهی و اخلاقی،با کمال جدّیت دربارۀ مسألۀ مهمّ تربیت علما و فقها در میان جامعه تلاش و کوشش فراوانی به انجام رساند.
کتاب«مسند امام هادی علیه السّلام»که هماکنون در دسترس ما میباشد گوشهای از میراث فرهنگی آن حضرت است که علیرغم سختی شرایطی که آن حضرت و امامان پس از او در آن میزیستهاند به دست ما رسیده است.
سلام بر آن حضرت باد روزی که به دنیا آمد و روزی که در حال خردسالی بار منصب امامت را به دوش کشید و روزی که به درجۀ رفیع شهادت نایل آمد و روزی که در پیشگاه خداوند باز زنده و برانگیخته خواهد شد.
برداشت هایی از شخصیت حضرت امام هادی علیه السّلام
هنگامی که کلمات دانشمندان و بزرگان مسلمان در رابطه با شخصیت حضرت امام ابو الحسن علیّ بن محمّد هادی علیه السّلام را از نظر میگذرانیم،تنها یک تصویر در برابر چشمان ما نقش میبندد و آن اینکه دوستان و دشمنان،همه آن حضرت را بزرگ داشته و همۀ مسلمانان بر بزرگواری و جلالت قدر آن حضرت اجماع و اتّفاق کردهاند.
اینک بعضی از برداشتهای علما و بزرگان که معاصر آن حضرت بودهاند،همچنین دانشمندان و مورّخانی که بعد از آن حضرت میزیسته و در رابطه با شخصیّت منحصر بهفرد آن حضرت نظر داده و نظر آنها به دست ما رسیده است توجّه نمائید:
1.در نامهای که متوکّل عبّاسی به امام هادی علیه السّلام نوشته است چنین آمده:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم،امّا بعد:امیر المؤمنین متوکّل قدر تو را میشناسد و رعایت خویشاوندی تو را نموده و حقّ تو را بر خود واجب میداند وی همواره و در همۀ کارها در رابطۀ با تو و اهل بیت تو آن میکند که به صلاح حال تو و اهل بیت تو بوده،سربلندی تو و خاندانت در آن تثبیت گردد و امنیت و برکت بر تو و آنان داخل گردد،او همۀ این کارها را برای جلب رضایت خداوند و بهجای آوردن آنچه را که خداوند در رابطۀ تو و خاندانت بر او
واجب کرده است به انجام میرساند.
آنگاه در پایان نامه اینگونه آمده است:امیر المؤمنین مشتاق دیدن تو میباشد و خوش میدارد که از نزدیک با تو دیداری تازه کند و با نگاه کردن به چهرۀ میمون و مبارکت تیمّن بجوید (1).
2.یحیی بن هرثمه-همان کسی که متوکّل او را برای بردن امام علیه السّلام از مدینه به سامرا فرستاده بود-گوید:من برای انجام این مأموریت به شهر مدینه رفتم.
هنگامی که وارد شهر مدینه شدم مردم شهر که متوجه مأموریّت من در رابطه با امام هادی علیه السّلام شده بودند و میترسیدند در این سفر چشمزخم و گزندی به آن حضرت برسد،ضجّه و نالۀ عظیمی سر دادند،بدانسان که تا آنزمان مردم چنین ضجّه و نالهای در شهر نشنیده بودند تو گویی که همۀ دنیا به جوش و خروش آمده بود.چراکه آن حضرت همواره ملازم مسجد و محراب بوده همیشه به اهل شهر مدینه نیکویی روا میداشت و هیچگاه به سمت دنیا و زخارف آن میل و رغبت از خود نشان نمیداد،من منزل آن حضرت را بازرسی کردم.امّا جز کتابهای قرآن،دعا،و کتابهای علمی چیزی در آن نیافتم.اینجا بود که آن حضرت در نظرم بسیار بزرگ آمد و از آن پس خود شخصا خدمتگزاری آن حضرت را به عهده گرفتم و با او بسیار خوب برخورد نمودم،هنگامی که به بغداد وارد شدیم ابتدا به نزد اسحاق طاهری که والی بغداد بود رفتم.وی به من گفت:ای یحیی،این مرد فرزند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میباشد،و تو خود متوکّل را خوب میشناسی،و میدانی که اگر متوکّل را بر ضدّ این مرد تحریک کنی او را خواهد کشت،و در این صورت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله
1) (1)) .اصول کافی 502/1،الفصول المهمّه/265.
در روز قیامت دشمن تو خواهد بود،در پاسخ او گفتم:به خدا سوگند که من در برخورد با این مرد جز نیکویی از او چیزی ندیدهام (1).
3.ابو عبد اللّه جنیدی گوید:به خداوند متعال سوگند که او امام هادی علیه السّلام بهترین فرد از میان مردمان روی زمین و بافضیلتترین مخلوق خداوند متعال است (2).
4.یزداد طبیب گوید:اگر از میان مخلوقات خدا یک نفر پیدا شود که علم غیب بداند،همانا که او امام هادی علیه السّلام است (3).
5.ابن شهر آشوب گوید:امام هادی علیه السّلام خوشروترین و راستگوترین مردم بود.هنگامی که آن حضرت را از نزدیک میدیدی ملاحت او در میان مردم بینظیر و هنگامی که از دور با او معاشرت میکردی،فضل و کمالش در میان جامعه بیبدیل بود،چون سکوت میکرد هیبت و وقار از وی میبارید و چون زبان به سخن میگشود،شکوه و جلالش نمودار میگردید،وی از خاندان رسالت و امامت و محلّ استقرار وصایت و جانشینی پیامبر بود.وی شاخهای از درخت تناور نبوّت بود،برافراشته و پسندیده،و میوهای از درخت رسالت چیده و برگزیده (4).
6.کمال الدّین محمّد بن طلحۀ شافعی گوید:از میان مناقب بیشمار آن حضرت منقبتی است که همچون درّ و گوشواره در گوش مردمان جای گرفته و گوش جان مردمان همچون درّی گرانبها در صدف آن را دربرگرفته است،که خود شاهدی است بر این مطلب که حضرت ابو الحسن امام هادی علیه السّلام موصوف به گرانسنگترین اوصاف،بوده و از باشرافتترین شاخههای درخت نبوّت
نازل گردیده است (1).
7.احمد بن محمّد بن ابی بکر بن خلّکان گوید:ابو الحسن علیّ هادی فرزند محمّد جواد فرزند علیّ رضا علیهم السّلام یکی از ائمّۀ دوازدهگانه است،کسانی در نزد متوکّل عبّاسی از او بدگویی کرده،گفتند شیعیان وی برایش اسلحه، نامه،و اسناد دیگری میفرستند که در خانۀ او موجود است و او را برانگیختهاند تا در طلب حکومت برآید.متوکّل نیز عدّهای از مأموران ترک تبار خود را به سمت آن حضرت فرستاد.آنان شبانه و ناگهانی به منزل آن حضرت حمله کردند.امّا تنها صحنهای که با آن روبرو شدند این بود:آنان امام هادی را در اتاقی دربسته یافتند درحالیکه جبّهای مویین بر تن و پارچهای پشمین بر سر داشته،رو به قبله آیاتی از قرآن کریم را که متضمّن وعده و وعید الهی است زیر لب ترنّم میکرد.و در زیر پایش فرشی جز سنگریزه و شن نبود (2).
8.عبد اللّه بن اسعد یافعی گوید:ابو الحسن علیّ هادی فرزند محمّد الجواد فرزند علیّ رضا فرزند موسی کاظم فرزند جعفر صادق،علوی حسینی،چهل سال زندگی کرد.وی مردی متعبّد و فقیهی پیشوا بود (3).
9.حافظ عماد الدّین اسماعیل بن عمر بن کثیر گوید:و امّا ابو الحسن علیّ هادی فرزند محمّد جواد فرزند علی رضا فرزند موسی کاظم فرزند جعفر صادق فرزند محمّد باقر فرزند علی زین العابدین فرزند حسین شهید فرزند علیّ بن ابی طالب،یکی از پیشوایان دوازدهگانه است.وی پدر حسن بن علی عسکری است،او مردی عابد و زاهد بود که متوکّل وی را به سامرا منتقل کرد.
او بیش از بیست سال و چند ماه در آن شهر سکونت گزید و در سال 254 ه.ق
در همان شهر از دنیا رفت.گفتهاند که بدگویان به متوکّل عبّاسی خبر دادند که در منزل آن حضرت نامههای بسیاری از مردم و سلاحهای زیادی وجود دارد، متوکّل گروهی از سربازان خود را به سمت آن حضرت فرستاد.آنان وی را این گونه یافتند که:روبروی قبله نشسته،جبّهای از پشم بر تن دارد و بر روی فرشی از خاک نشسته است.سربازان،آن حضرت را با همین حالت دستگیر کرده و به نزد متوکّل عبّاسی بردند... (1).
10.محمّد سراج الدّین رفاعی گوید:امام علیّ هادی فرزند امام محمّد جواد میباشد،لقب او نقی،عالم،فقیه،امیر،دلیل،عسکری،و نجیب است.او در سال 212 ه.ق در شهر مدینه دیده به جهان گشود،و در روز دوشنبه سوّم ماه رجب سال 254 ه.ق در زمان خلافت معتزّ عبّاسی بهواسطۀ سمّ به شهادت رسیده و به دیدار معبود شتافت.وی دارای پنج فرزند میباشد:امام حسن عسکری،حسین،محمّد،جعفر و عایشه،و امام حسن عسکری همان کسی است که فرزندش صاحب سرداب مقدّس،حجّت منتظر،ولی خداوند، محمّد مهدی میباشد (2).
11.احمد بن حجر هیثمی گوید:علیّ عسکری به این دلیل عسکری نامیده شد که گروهی از جانب حکومت وقت مأمور شدند تا او را از مدینۀ پیامبر به سامرا آورده در آنجا ساکن کنند منطقهای که در آنزمان عسکر نامیده میشد و بدینجهت امام هادی علیه السّلام به لقب عسکری ملقّب گردید.وی از نظر دانش و سخاوت میراثدار پدر بزرگوار خویش بود (3).
12.احمد بن یوسف بن احمد دمشقی قرمانی گوید:فصل نهم از کتاب
من دربارۀ خاندان بردباری،دانش و نیکوکاری است،امام علیّ بن محمّد هادی-رضی اللّه عنه-در مدینه زاده شد و مادرش کنیزی امّ ولد بود،کنیۀ مبارکش ابو الحسن و لقبش هادی و متوکّل بود.رنگ چهرهاش گندمگون و نقش انگشتری او«اللّه ربّی و عصمتی من خلقه»بود.و امّا مناقب او بسیار گرانبها و اوصافش بسیار شریف است (1).
13.عبد اللّه شبراوی شافعی گوید:دهمین امام از پیشوایان علیّ هادی است،وی در ماه رجب سال 214 در مدینه زاده شد و دارای کرامات بسیار میباشد (2).
14.محمّد امین سویدی بغدادی گوید:او در مدینه زاده شد و کنیهاش ابو الحسن،لقبش هادی،و رنگ چهرهاش گندمگون بود.نقش انگشتری او «اللّه ربّی و هو عصمتی من خلقه»بود و فضایل و مناقبش بسیار است (3).
15.مؤمن شبلنجی گوید:و مناقب او بسیار است،در صواعق چنین آمده است که:ابو الحسن عسکری وارث علم و سخاوت پدر بزرگوار خود بوده است،همچنین در کتاب حیاة الحیوان آمده است:او را عسکری نامیدهاند چرا که متوکّل در اثر بسیاری بدگویی بدگویان از آن حضرت او را از مدینه احضار کرده و در شهر سامرّا ساکن گردانید (4).
16.محمّد امین غالب طویل گوید:وی بسیار خوشاخلاق بود.تا جایی که هیچکس شکّی در مقام عصمت او نداشت.امّا خلیفۀ عبّاسی متوکّل از ترس اینکه مقامات آن حضرت موجب به خطر افتادن خلافتش شود به حرف بدگویان و سعایتکنندگان که به او میگفتند:امام هادی علیه السّلام در خانۀ خود
اسلحه و لوازم آمادگی برای قیام را جمعآوری نموده و مدّعی خلافت است گوش فرا داده و در آنوقت سپاهیان ترک تبار خود را به سمت آن حضرت گسیل داشت.آنان شبانه به خانۀ آن حضرت حمله کردند.متوکّل از این جهت سپاهیان ترک تبار را برای این مأموریت انتخاب کرده بود که به سپاهیان عرب تبار مسلمان اعتماد نداشت.چراکه میدانست آنان کسی را که برای خلافت شایستهتر است میشناسند.امّا ترک تباران تازه مسلمانانی بودند که به مسائل پیچیدۀ عالم اسلام آشنایی نداشتند.آنان یارویاور چشم و گوشبستۀ خلفای عبّاسی بودند.هم آنان که به ازدواج با دختران ترک تبار عادت کرده بودند.
نظامیان ترک تبار شبانگاه به خانۀ امام هادی علیه السّلام رسیدند.آنان آن حضرت را اینگونه یافتند که بر فرش خاک نشسته و ردائی از پشم به خود پیچیده و مشغول خواندن قرآن است.آنان همۀ زوایا و گوشههای خانۀ آن حضرت را تفتیش نموده سپس آن حضرت را دستگیر کرده به نزد خلیفه برده و جریان را به او گفتند.آنان برای خلیفه تعریف کردند که آن حضرت را در چه مقامی از زهد یافتند و اینکه در خانۀ او هیچچیز از سلاح و سازوبرگ جنگ پیدا نکردهاند (1).
17.سیّد عبد الوهاب بدری گوید:امام هادی علیه السّلام در شهر سامرا در مجالس مردم میگشت و همواره مصیبتدیدگان را دلداری داده،نیازمندان را یاری رسانده به گدایان و مساکین ترحّم مینمود.وی با یتیمان مهربانی کرده، شبانگاهان به در خانۀ بیوهگان و ناتوانان رفته،کیسههای درهم و دینار را که در دامن جامۀ خود حمل میکرد به آنان میداد و میگفت: لاٰ نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ
1) (1)) .تاریخ العلویّین/167.
شُکُوراً ؛پاداش و سپاسی از شما نمیخواهیم.آن حضرت روزها به کار و فعّالیت مشغول میشد.وی در زیر اشعۀ سوزان آفتاب ایستاده در مزرعۀ خود به کار کشاورزی مشغول میگشت تا آنجا که عرق تمام بدن آن حضرت را تر میکرد و چون سیاهی شب آشکار میشد به سمت پروردگار خود توجّه کرده، در حال رکوع و سجود و خشوع برای پروردگار خویش درمیآمد و پیشانی تابناک خود را بر روی سنگ و شن زمین قرار میداد،و دعای مشهور خود را زیر لب زمزمه میکرد که:«الهی مسیء قد ورد،و فقیر قد قصد،لا تخیب مسعاه و ارحمه و اغفر له خطأه»؛
پروردگارا،گنهکاری به در خانهات وارد شده،و فقیری قصد در خانهات کرده.پروردگارا گامهایی که به سوی تو برداشته ناامید نگردان،بر وی رحمت آور و گناهانش را بر او ببخشای (1).
18.خیر الدّین زرکلی گوید:ابو الحسن عسکری علی،ملقّب به هادی فرزند محمّد جواد فرزند علیّ رضا فرزند موسی بن جعفر،حسینی طالبی، دهمین امام از پیشوایان دوازدهگانه و یکی از پرهیزگاران و صلحا زمان بوده است.وی در شهر مدینه به دنیا آمد.کسانی در نزد متوکّل عبّاسی از او بدگوئی کردند و وی آن حضرت را به بغداد احضار کرده،سپس در سامرا تبعید نمود (2).
19.«دوایت-ام-رونالدسون»پس از اینکه به تفصیل دربارۀ آن حضرت به بحث پرداخته گوید:بسیاری از مردم از مناطقی مانند عراق،ایران و مصر،که شیعۀ آل محمّد در آن زیاد بود برای کسب علم و دانش آهنگ دیدار آن
حضرت میکردند (1).
20.فضل اللّه بن روزبهان شافعی گوید:خداوندا سلام و درود بفرست بر امام دهم،مقتدای زندگان و مردگان،سرور حاضران و غایبان،آن کس که از مقدّمات علوم به نتیجۀ وصایت و امامت رسیده است،شمشیر خشمگین و خروشان بر گردن هر مخالف و دشمن،پناهگاه همۀ پناهآورندگان در مصائب و دشمنیها،برطرفکننده تشنگی از جگرهای سوخته،آنکس که دوستان و دشمنان به کمال فضیلتش شهادت داده و در روز ندا دادن منادی یعنی روز قیامت پناهگاه دوستان و موالیان خویش میباشد،ابو الحسن علیّ نقیّ هادی، فرزند محمّد شهید،آنکس که با مکر دشمنان به شهادت رسید و در«سرّ من رأی»به خاک سپرده گردید (2).
جلوه هایی از شخصیت حضرت امام هادی علیه السّلام
امام هادی علیه السّلام به همۀ بزرگمنشیهای اخلاقی که جدّ گرامیاش حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله برای تکمیل آنها مبعوث شده بود آراسته و همۀ عناصر فضیلت و کمال در شخصیت متکامل آن حضرت گرد آمده بود.بهگونهای که ما نهتنها نمیتوانیم به همۀ ابعاد شخصیتی آن حضرت احاطه پیدا کنیم،بلکه حتّی نمیتوانیم شخصیت عظیم او را به تصوّر خویش درآوریم.امّا این مطلب مانع از آن نمیشود که ما به قدر ظرفیّت و توانائی خود به گوشهای از مکارم اخلاقی آن حضرت که در رفتارش جلوهگر شده و در کتابهای سیره و تاریخ آمده است اشاره بنمائیم.
حال خوانندگان محترم گوشهای از این بزرگمنشیهای اخلاقی را پیش رو دارند:
امام هادی علیه السّلام از گشادهدستترین مردم و بخشندهترین آنان در زمان خود بود.آن حضرت به شیوه و رویۀ پدران بزرگوار خود عمل میکرد که بنا به نصّ صریح قرآن در راه عشق به خداوند متعال به مسکین و یتیم و اسیر خوراک میدادند.آنان آن مقدار از غذای خود در راه خدا انفاق میکردند که برای
خانوادۀ خودشان غذایی نمیماند و تا آنجا از جامههای خود برهنگان را میپوشانیدند که برای خانوادۀ آنان جامهای باقی نمیماند (1).
تاریخنگاران نمونههای بسیاری از نیکوکاری امام هادی علیه السّلام و احسان آن حضرت به فقیران و بیچارگان و بزرگداشت آن حضرت نسبت به نیازمندان ذکر نمودهاند که ما به این چند مورد اکتفا میکنیم.
1.ابو عمرو عثمان بن سعید،احمد بن اسحاق اشعری و علی بن جعفر حمدانی که از بزرگان شیعه بودند.بر امام هادی علیه السّلام وارد شدند.در این هنگام احمد بن اسحاق از بدهکاریای که بر گردنش بود به نزد امام هادی علیه السّلام شکایت کرد.آن حضرت به وکیل خود عمرو رو کرده و فرمودند:به او، همچنین به علیّ بن جعفر سی هزار دینار بده.آن حضرت به خود وکیل نیز سی هزار دینار دادند.
ابن شهر آشوب هنگامی که در کتاب خود این کرامت علویه را نقل میکند آن را اینگونه توضیح میدهد که:«این عمل معجزهای است که کسی جز پادشاهان قادر به انجام آن نیست و ما هرگز نشنیدهایم کسی اینچنین عطایی نسبت به نزدیکان خود کرده باشد (2).
2.اسحاق جلاّب برای امام هادی علیه السّلام گوسفندان بسیاری خرید و آن حضرت در روز ترویه که روز هشتم ماه ذی الحجّه و روز بسیار باعظمتی است،آن گوسفندان را در میان خویشاوندان خود تقسیم نمود (3).
3.روزی حضرت امام هادی علیه السّلام سامرّا را به قصد زمین کشاورزی که در روستایی نزدیک سامرا داشت ترک کرد.مردی از اعراب به قصد زیارت آن
حضرت به منزل آن حضرت رفت.امّا آن حضرت را در منزل نیافت.خانوادۀ امام هادی علیه السّلام به آن مرد گفتند که ایشان به زمین کشاورزی خود رفته است.آن مرد آهنگ آنجا کرد.هنگامی که در نزد امام حضور پیدا کرد امام علیه السّلام از او پرسیدند:آیا حاجتی داری؟آن مرد با صدایی آهسته عرض کرد:ای پسر رسول خدا،من مردی از بادیهنشینان کوفه هستم.من از کسانی که به ولایت جدّ شما حضرت علی بن ابی طالب علیه السّلام اعتقاد دارند هستم،امّا از بد روزگار دینی بسیار سنگین به گردن من آمده و برای رهایی از بار این دین کس دیگری جز شما نیافتم تا به نزد او بروم.
امام هادی علیه السّلام بر حال او رقّت آورده و حاجتی را که آن مرد به نزد آن حضرت آورده بود بزرگ شمردند.امّا در آن برهۀ زمان امام هادی علیه السّلام در تنگنای مالی بوده و چیزی نداشتند تا به آن مرد بدهند و نیازش را برطرف کنند.بنابراین کاغذی برداشته و با خطّ مبارک خود در آن نوشتند که این مرد این مبلغ از من طلبکار است،و مقدار آن پول را در آن کاغذ معیّن فرمودند.
آنگاه به آن مرد فرمودند:این ورقه را بگیر.هنگامی که من به سامرا بازگشتم و گروهی از مردم به دور من جمع شدند به نزد من بیا و پولی که در این کاغذ نوشته شده از من طلب کن و هنگامی که من از دادن آن به تو عاجز شدم بر من سخت بگیر و مرا بر ندادن پول شدیدا مورد عتاب و خطاب قرار بده،و در این دستور که به تو میدهم به هیچوجه با من مخالفت نکن.
مرد عرب کاغذ را گرفت.هنگامی که امام هادی علیه السّلام به سامرّا بازگشتند عدّهای دور آن حضرت جمع شدند که در میان آنان جاسوسان حکومت و مأموران امنیّتی نیز حضور داشتند.مرد اعرابی به نزد امام آمد و آن ورقه را در محضر جمع به ایشان عرضه کرد و از امام خواست آن مبلغ بدهکاری که در آن
ورقه نوشته بودند فورا به او پرداخت کنند.امام هادی علیه السّلام شروع به عذر آوردن نمود،امّا اعرابی با سخنانی درشت با آن حضرت سخن میگفت.هنگامی که اهل آن مجلس متفرّق شدند،مأموران امنیّتی خبر این مکالمه بین مرد اعرابی و امام هادی را به متوکّل دادند.متوکّل با شنیدن این خبر دستور داد سی هزار درهم برای امام هادی بفرستند.هنگامی که این پول به دست امام رسید و اعرابی هم به نزد امام هادی علیه السّلام آمد،آن حضرت به او فرمودند:
«این مال را بگیر و دین خود را از آن ادا کن و آنچه از آن باقی میماند بر اهل و خاندان خود خرج کن و ما را معذور دار که بیشتر از این نتوانستیم به تو بدهیم».
احسانی در این سطح بر اعرابی گران آمد و به امام عرضه داشت:
بدهکاری من حتّی به اندازۀ ثلث این مبلغ هم نمیشود.یعنی بقیّۀ آن را پس بگیرید امّا امام هادی علیه السّلام حاضر نشد از آن سی هزار درهم چیزی از آن مرد پس بگیرد.اعرابی به سمت دیار خود بازگشت درحالیکه میگفت:خداوند متعال به اینکه رسالت خود را در میان چه خاندانی قرار دهد داناتر است (1).
حضرت امام هادی علیه السّلام از همۀ شادیها،دلمشغولیها و اسباب زندگی دنیوی رویگردان بوده،همواره به زاهدانهترین شکل زندگی را میگذراند.آن حضرت بهشدّت مراقب و مواظب عبادت خداوند و پایبندی به ورع و زهد بود.آن حضرت هیچگاه به جلوههای ظاهری زندگی دنیا اعتنائی نداشته، طاعت خداوند متعال را بر هرچیز دیگری مقدّم میداشت.منزل آن حضرت چه هنگامی که در مدینه به سر میبرد و چه آن هنگام که در سامرا زندگی
1) (1)) .الاتّحاف بحب الاشراف/176،ابن صبّاغ،الفصول المهمّه/274،الصّواعق المحرقه/312.
میکرد همواره خالی از اثاثیّۀ زندگی بود.در وقتی که آن حضرت در مدینه سکونت داشت سربازان متوکّل به خانهاش ریختند و آن خانه را بهشدّت تفتیش نمودند،امّا نهتنها آنچه میخواستند در آن نیافتند بلکه از لوازم زندگی نیز چیزی در آن پیدا نکردند.همچنین هنگامی که سربازان متوکّل در شهر سامرا باردیگر به خانۀ آن حضرت هجوم آوردند آن حضرت را در اتاقی دربسته یافتند درحالیکه جبّهای مویین بر تن داشته،بر سنگ و ریگ نشسته بود و میان او و زمین فرشی وجود نداشت (1).
این پیشوای بزرگوار کاملا از هرگونه تکبّر و منیّت خالی بوده است.تا آنجا که گفتهاند:آن حضرت در زمینی که داشت با دست خود به کار کشاورزی میپرداخت تا بدینوسیله برای خود و خانوادهاش موجبات امرار معاش را فراهم آورد،علیّ بن ابو حمزه اینچنین روایت میکند که:«ابو الحسن سوّم حضرت امام هادی علیه السّلام را دیدم که در روی زمین کار میکرد درحالیکه از سر تا به قدم از عرق پوشیده شده بود.به خدمت آن حضرت عرضه داشتم:
خداوند مرا قربان شما کند.پس مردان کجا هستند؟منظور علیّ بن ابی حمزه از مردان،دوستان،شیعیان و یاوران امام هادی علیه السّلام بود.
امام علیه السّلام پاسخ دادند:«یا علی قد عمل بالمسحاة من هو خیر منّی و من أبی فی أرضه»؛
ای علی،بدانکه کسانی با بیل در زمین خود به فعّالیت زراعتی پرداختهاند که به مراتب از من و پدرم برتر و بالاتر بودهاند.
1) (1)) .اصول کافی 499/1 و به نقل از آن در ارشاد 303،302/2 و همچنین به نقل از کلینی، اعلام الوری/119/2،الفصول المهمّه/377.
به خدمت آن حضرت عرضه داشتم:منظور شما چه کسانی هستند؟ آن حضرت فرمودند:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،امیر المؤمنین علیه السّلام و همۀ پدرانم با دست خود کار میکردند و کشاورزی کار انبیا،مرسلین و اوصیای صالح آنان میباشد (1).
حضرت امام هادی علیه السّلام سعی بسیار وافری در زمینۀ راهنمایی گمراهان و منحرفان از جادّۀ حق و حقیقت و هدایت آنها به راه راست داشته است،از میان کسانی که امام هادی علیه السّلام آنها را از ضلالت و گمراهی به راه راست هدایت کرده است میتوان به ابو الحسن بصری معروف به ملاّح نام برد.ابو الحسن بصری دارای مذهب واقفی بود.یعنی تا امامت حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السّلام را قبول داشته،امّا پس از امام موسی بن جعفر متوقّف شده و به امامت فرزندان پاک آن حضرت اعتراف و ایمان نداشت.روزی امام هادی با او دیدار کرد و به او فرمود:تا کی میخواهی به این خواب خود ادامه دهی؟آیا وقت آن نرسیده است که از این خواب غفلت بیدار شوی؟!.
این دو جملۀ کوتاه آنچنان اثری در دل و جان ابو الحسن بصری گذاشت که او را منقلب کرد،وی پس از آن به راه حقّ بازگشت (2).
امام هادی علیه السّلام همواره اصحاب خود و همۀ مسلمانان را از برقراری رابطه
با جماعت صوفیه و رفتن در میان آنها بهشدّت بازمیداشتند.چراکه آنان باعث گمراهی مردم میشدند.صوفیان با تظاهر به زهد و پارسایی و عدم وابستگی و دلبستگی به ظواهر دنیا،مردمان ساده و زودباور را گول زده و آنها را از راه حقّ و حقیقت منحرف میکردند.
امام هادی علیه السّلام در جلوگیری از اختلاط مسلمانان با این دسته و طایفه با شدّت بسیاری عمل میکردند.در این زمینه میتوان به روایت حسین بن ابی الخطّاب توجّه کرد که گفت:من در مسجد النبی در نزد حضرت ابو الحسن امام هادی علیه السّلام بودم.گروهی از یاران آن حضرت که در میان آنها ابو هاشم جعفری نیز دیده میشد به نزد آن حضرت آمدند.ابو هاشم جعفری مردی دارای فصاحت و بلاغت بود و در نزد امام هادی علیه السّلام دارای جایگاهی ویژه بود در همین زمان که ما در نزد امام هادی ایستاده بودیم،گروهی از صوفیّه به مسجد داخل شده و در کنار ما نشستند و مشغول به ذکر و تهلیل شدند،امام هادی علیه السّلام رو به اصحاب و یاران خود کرده فرمودند:
«لا تلتفتوا إلی هؤلاء الخدّاعین فإنّهم حلفاء الشیاطین،و مخرّبو قواعد الدین، یتزهّدون لإراحة الأجسام،و یتهجّدون لصید الأنعام،یتجرّعون عمرا حتی یدیخوا للایکاف حمرا،لا یهللون إلاّ لغرور الناس،و لا یقلّلون الغذاء إلاّ لملء العساس و اختلاس قلب الدفناس،یکلّمون الناس باملائهم فی الحبّ، و یطرحونهم بإذلالهم فی الجب،أورادهم الرقص و التصدیة،و أذکارهم الترنّم و التغنیة،فلا یتبعهم إلاّ السفهاء،و لا یعتقد بهم إلاّ الحمقاء،فمن ذهب إلی زیارة أحدهم حیا أو میتا،فکأنّما ذهب إلی زیارة الشیطان و عبادة الأوثان، و من أعان واحدا منهم فکأنّما أعان معاویة و یزید و أبا سفیان»؛
به این نیرنگبازان نگاه نکنید که آنها همپیمانان شیاطین و ویرانکنندگان پایههای دین هستند.هدف آنان از تظاهر به زهد و پارسایی راحتی جسمشان است و از
تهجّد و شبزندهداری هدفی جز اینکه چارپایی برای منافع خود به چنگ آورند، ندارند.آنان عمری را به سختی میگذرانند تا اینکه بتوانند با استفاده از نادانی مردم برای خود درازگوشی به زیر زین آورند.آنان جز برای فریفتن مردم به تسبیح و تهلیل نمیپردازند،و جز برای پرکردن کاسههای طمع و به چنگ آوردن دل نادانان به خوردن غذای کم مبادرت نمیکنند،آنان چون با مردم صحبت میکنند،همواره از محبّت سخن به میان میآورند،امّا با گمراهیهای خود مردم را در چاه ضلالت و گمراهی میاندازند.ورد آنان رقص و کف زدن و ذکر آنان آوازخوانی و غنا میباشد.
جز سفها و نادانان کسی از آنان پیروی نمیکند و جز احمقان کسی به آنان معتقد نمیشود.هرکس به زیارت یکی از مرده یا زندۀ آنان برود گویا که به زیارت شیطان و عبادت بتها رفته است،و هرکس یک تن از آنان را کمک و یاری نماید،گویا که معاویه و یزید و ابو سفیان را کمک و یاری نموده است.
یکی از اصحاب آن حضرت رو به ایشان کرد و عرضه داشت:حتّی اگر آن شخص از صوفیه به حقوق شما اهلبیت اعتراف داشته باشد؟
امام علیه السّلام او را نکوهش کرد و بر سر او فریاد زد که:این سخن را کنار بگذار.آیا اگر کسی به حقوق ما اعتراف داشته باشد به سمت راه و روشی میرود که خشم و ناراحتی ما در آن است؟آیا نمیدانی که اینان از پستترین طایفههای صوفیه هستند،البته همۀ طوایف صوفیه جزو مخالفان ما هستند و راه و روش آنها با طریقۀ ما مغایر و منافر است،آنان جز نصاری یا مجوس این امّت نیستند،آنان همواره سعی دارند تا با بازدم دهنهای خود نور خدا را خاموش کنند درحالیکه خداوند نور خود را به حدّ کمال میرساند اگرچه کافران را ناخوش آید (1).
1) (1)) .اردبیلی،حدیقة الشیعه،602-603 به نقل از مرتضی راضی در کتاب فصول،و ابن حمزه در کتاب/الهادی الی النّجاة،هر دوی آنها به نقل از شیخ مفید،و به نقل از او در روضات الجنّات/3/ 134.
حضرت امام هادی علیه السّلام همواره مردان فکر و اندیشه و علم و دانش را گرامی داشته،آنان را مورد عنایت قرار داده،بر بقیّۀ مردم مقدّمشان میداشت.
چرا که چنین کسان،منابع نور در روی زمین هستند.از میان کسانی که امام هادی علیه السّلام به جهت علم و دانش،آنان را تکریم و احترام کرده است یکی از عالمان و فقیهان شیعه است که به امام هادی خبر رسیده بود وی با یک ناصبی بحث کرده،او را محکوم نموده و بر وی غالب آمده است.امام هادی علیه السّلام از شنیدن این خبر بسیار مسرور و خوشحال گردید.هنگامی که آن عالم شیعی برای دیدار امام هادی علیه السّلام آمده بود،آن حضرت با بزرگداشت و استقبالی گرم با او روبرو شد،و درحالیکه مجلس امام هادی علیه السّلام مالامال از سادات علوی و همچنین عبّاسیان بود،آن حضرت وی را در آن مجلس در کنار خود نشاند و شروع به سخن گفتن با او کرده بسیار از حال او سؤال میکرد.این مطلب بر حضّار مجلس گران آمد.سادات هاشمی به امام هادی علیه السّلام رو کرده و عرضه داشتند:چگونه او را بر سادات بنی هاشم مقدّم میدارید؟
امام علیه السّلام در جواب آنان فرمودند:دست نگه دارید.مبادا که شما از کسانی شوید که خداوند متعال دربارۀ آنها میفرماید:آیا داستان کسانی را که بهرهای از کتاب[تورات] یافتهاند ندانستهای که چون به سوی کتاب خدا فرا خوانده میشوند تا میانشان حکم کند،آنگه گروهی از آنان به حال اعراض،روی برمیتابند؟.آیا دربارۀ این مسأله به حکم کتاب خداوند عزّ و جلّ راضی میشوید؟ (1)
1) (1)) .آل عمران/23.
همۀ آنها گفتند بله ای فرزند رسول خدا.
آنگاه امام هادی علیه السّلام شروع به اقامۀ دلیل از کتاب خدا بر صحّت کاری که انجام داده بودند فرمودند.آن حضرت اینگونه فرمودند:آیا خداوند متعال نمیفرماید:ای کسانی که ایمان آوردهاید،چون به شما گفته شود:«در مجالس جای بازکنید»، پس جای بازکنید تا خدا برای شما گشایش حاصل کند،-تا آنجا که فرماید-خدا[رتبه] کسانی از شما را که گرویده و کسانی را که دانشمندند[برحسب]درجات بلند گرداند. (1)
بنابراین میبینیم که خداوند متعال هرگز برای یک دانشمند مؤمن به مرتبهای پایینتر از دانشمند مؤمن غیردانشمند راضی نشده است.همچنانکه خداوند متعال برای مؤمن به مرتبهای پایینتر از شخص غیرمؤمن راضی نشده است.
حال به من خبر بدهید از این بخش از کلام خداوند متعال که فرمود:خدا[رتبه]کسانی از شما را که گرویده و کسانی را که دانشمندند[برحسب]درجات بلند گرداند.آیا خداوند متعال فرموده است خدا رتبۀ کسانی از شما را که دارای شرافت نسب هستند برحسب درجات بلند گرداند؟!آیا خداوند متعال نفرموده است:آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند یکسانند؟ (2)...
پس چگونه منکر بزرگداشت من از این دانشمند میشوید؟این دانشمند فلان ناصبی را با حجّتها و دلایل خداوند متعال که به او آموخته شکست داده است و او بدینوسیله از هر شریفی که شرافتش به نسب باشد شریفتر است.
در این هنگام همۀ حاضران سکوت کردند.چراکه امام با رساترین دلیلها آنان را رد کرد.امّا یکی از عبّاسیان فریاد برآورد و گفت:
ای فرزند رسول خدا،تو این مرد را بر ما فضیلت و برتری دادی و ما را از
کسی که نسبی چون نسب ما ندارد پایینتر دانستی،درحالیکه از اوّل اسلام تاکنون همواره آنکس که در شرافت افضل است بر آنکه پایین دست اوست مقدّم داشته شده است.
البتّه این منطق بسیار بیارزش است.چراکه اسلام با موازین خود هیچگاه جز برای ارزشهای صحیحی که این فرد عبّاسی هیچگاه آنان را نفهمیده است تن در نمیدهد.امّا امام هادی سخنان او را با این منطق قوی رد کردند که:
سبحان اللّه،آیا این جدّ شما عبّاس نبود که با ابا بکر که یک شخص تیمی است-از قبیلۀ تیم-بیعت کرد درحالیکه عبّاس خود هاشمی بود؟آیا عبد اللّه بن عبّاس نبود که خادم عمر بن خطّاب شده بود درحالیکه عبد اللّه بن عبّاس هاشمی است و پدر خلفای بنی عبّاس است و عمر شخصی از طایفۀ بنی عدی؟و چگونه بود که عمر در شورای خلافت که برای تعیین خلیفۀ پس از خود خلیفه کرد کسانی را از قریش داخل کرد که از نظر شرافت نسب[از هاشمیان]دور بودند امّا عبّاس را که شخصی از بنی هاشم بود در این شوری داخل نکرد؟!پس اگر مقدّم داشتن شخص غیرهاشمی بر هاشمی کاری ناشایست است،اوّلا بیعت عبّاس با ابو بکر،همچنین خدمتگزاری عبد اللّه بن عبّاس بر عمر را ناروا بدارید.پس اگر آن جایز بود این هم جایز است (1).
رویآوردن به خداوند متعال،انابه به درگاه او،شبزندهداری به عبادت خداوند متعال،مناجات با ذات اقدس حقّ و تلاوت کتاب او ویژگی بارز همۀ اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام بوده است.
1) (1)) .طبرسی،احتجاج/259/2.
امّا نسبت به خصوص حضرت امام هادی علیه السّلام میتوان گفت مردم در عصر و زمان آن حضرت کسی را در عبادت،پرهیزگاری و سخت گرفتن بر خود در راه دین،به مانند آن حضرت ندیده بودند.آن حضرت هیچیک از عبادات مستحب و نوافل را ترک نمیکرد.آن حضرت همواره در رکعت سوّم از نافلۀ مغرب سورۀ حمد را قرائت کرده و پس از آن اوّل سورۀ حدید را تا آنجا که میفرماید: «وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ» قرائت کرده و در رکعت چهارم سورۀ حمد و آخر سورۀ حجرات را تلاوت میفرمود (1).
در کتابهای مختلف نمونههای زیادی از مستجاب شدن دعای امام هادی علیه السّلام در نزد خداوند متعال ذکر شده است که ما چند نمونه از آن را میآوریم:
1.منصوری از عموی پدرش روایت میکند که گفت:به زیارت حضرت امام علیّ هادی علیه السّلام رفتم و به آن حضرت عرضه داشتم:مولای من،این مرد- متوکّل-مرا از کار برکنار کرده و رزق و روزی مرا قطع نموده و مرا به مشقّت انداخته است و تنها اتّهامی که در این رابطه به من وارد کرده است این است که میداند من با شما در ارتباط هستم.وی از امام هادی علیه السّلام خواست تا در نزد متوکّل از او وساطت کند.امام هادی علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:ان شاء اللّه به حاجت خود میرسی،چون شب فرا رسید فرستادگان متوکّل به در خانۀ او آمده و او را طلب کردند.وی به همراه آنان به سرعت به سمت متوکّل روانه
1) (1)) .وسائل الشیعة 750/4.
شد.هنگامی که به در قصر متوکّل رسید دید فتح بن خاقان،وزیر متوکّل،در جلوی در قصر منتظر اوست.فتح وی را استقبال کرد و از تأخیرش در آمدن گله کرد.سپس او را نزد متوکّل برد.متوکّل با قیافهای که تبسّم از آن میبارید و برای آن مرد نشانۀ بشارت بود با او روبرو شد و به او گفت:ای ابا موسی،چرا از ما کنارهگیری میکنی و ما را فراموش کردهای؟!حال بگو چه مبلغ از ما طلب داری؟
مرد حوائج خود را به متوکّل گفت و حقوق و عطایایی که از او قطع شده بود برشمرد.متوکّل دستور داد دو برابر آن مبلغ را به او بپردازند و آن مرد در حالت سرور و شادمانی از نزد متوکّل خارج شد.هنگامی که آن مرد از قصر متوکّل خارج شد،فتح به دنبال او آمد و به او گفت من شکّ ندارم که تو از او- یعنی از امام هادی علیه السّلام-خواستی برای تو دعا کند.بنابراین به نزد او برو و از او بخواه برای من هم دعایی بکند.
مرد رو به سوی خانۀ امام هادی علیه السّلام آمد و هنگامی که به محضر مبارک آن حضرت مشرّف شد و در برابر آن حضرت ایستاد.امام هادی نگاهی به او انداخته فرمودند:ای ابا موسی،چهرۀ اکنون تو چهرۀ رضایت است.
مرد با کمال خضوع و احترام عرضه داشت:آری،به برکت شما ای سیّد و مولای من،امّا آنان به من گفتند:که شما نه به سمت متوکّل رفتهاید و نه از او در این رابطه خواهشی کردهاید.
امام علیه السّلام با چهرهای آکنده از خوشروئی و تبسّم در جواب او فرمودند:
خداوند متعال میداند که ما در مصائب و مشکلات جز به او پناه نمیبریم و در ناملایمات جز بر او توکّل نمیکنیم.به همین دلیل است که هرگاه از او چیزی بخواهیم به ما عنایت و عطا میکند.ما نیز بیم آن داریم که اگر از این رویه عدول کنیم خداوند نیز از آن رویه عدول نماید.
مرد دریافت که امام علیه السّلام در نهان برای او دعا کرده است،در این هنگام سخن فتح به یادش آمد و به امام عرض کرد:ای سیّد و مولای من،فتح نیز از شما التماس دعا داشت.
امام خواستۀ مرد را اجابت نکرد و به او فرمود:فتح در ظاهر خود را از دوستان ما به حساب میآورد،امّا در باطن از ما دوری میگزیند،دعا فقط دربارۀ شخصی مستجاب میشود که در اطاعت خداوند متعال اخلاص بورزد و به رسالت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله همچنین به حقّ ما اهلبیت اعتراف داشته باشد (1).
2.روایت شده است که علیّ بن جعفر از وکیلان امام هادی علیه السّلام بود.امّا در اثر سعایت و بدگویی دشمنان،متوکّل وی را دستگیر و حبس نمود.وی مدّت زیادی در تاریکیهای زندان به سر آورد.پس از مدّتی آنگاه که کار بسیار بر او سخت شد با بعضی از مزدوران دستگاه عبّاسی صحبت کرد و از او درخواست کرد تا به هر نحو شده وی را آزاد کند و به او وعده داد که در قبال این کار سه هزار دینار به او بپردازد.آن مأمور به سمت عبید اللّه که یکی از نزدیکان متوکّل بود رفت و از او درخواست کرد تا برای آزادی علیّ بن جعفر در نزد متوکّل وساطت کند.عبید اللّه نیز خواستۀ او را پذیرفت و این مطلب را به گوش متوکّل رساند.متوکّل شدیدا وی را بر این امر توبیخ کرد و به او گفت:
اگر در صداقت تو شک داشتم،میگفتم که رافضی شدهای.
این مرد وکیل ابو الحسن هادی است و من قصد کشتنش را دارم.
عبید اللّه از اینکه برای آزادی او واسطه شده بود پشیمان شد و به آن مأمور خبر این مطلب را داد.مأمور هم به نزد علیّ بن جعفر رفته و به او گفت که
1) (1)) .امالی طوسی/285 ح 555،و به نقل از آن در بحار الانوار 127/50،المناقب 442/4.
متوکّل قصد کشتن او را کرده و هیچ راهی برای آزادی او وجود ندارد.پس از شنیدن این خبر جهان بر علیّ بن جعفر تنگ آمد.در اینوقت بود که نامهای برای امام هادی علیه السّلام نوشت که در آن آمده بود:«ای سیّد و مولای من،شما را به خدا و به خدا سوگند میدهم مرا دریابید.من میترسم در اثر شدّت فشاری که بر من وارد میشود دچار لغزش گردم.امام در جواب نامۀ او چنین نوشتند که:
«هرگاه موقعیّت را مناسب بدانم برای حلّ مشکل تو به درگاه خدا خواهم رفت»،در همان ایّام متوکّل بیمار شد و به شدّت مبتلا به تب گردید.زیادی تب به اندازهای شد که بر جان خود بیمناک گردید.به همین دلیل بود که دستور داد همۀ زندانیان را آزاد کنند وی مخصوصا دستور داد تا علیّ بن جعفر را نیز آزاد نمایند.متوکّل به دوست خود عبید اللّه گفت:چرا دیگر اسمی از آن مرد که برایش وساطت کردی بر زبان نیاوردی؟عبید اللّه گفت:من تصمیم داشتم که دیگر در نزد تو نام او را به زبان نیاورم.امّا در عینحال متوکّل دستور داد تا او را آزاد کرده از او خواستند تا متوکّل را بهواسطۀ آزاری که به او رسانده است حلال کند.علیّ بن جعفر آزاد شد و به امر امام هادی علیه السّلام به شهر مکّه رفت و در آنجا ساکن گردید» (1).
این بعضی از نمونههایی بود که راویان دربارۀ مستجاب شدن دعای امام هادی علیه السّلام ذکر کردهاند.پرواضح است که مستجاب شدن دعا کاری است که از دست انسان و حاصل فعّالیت و تلاش او خارج است.بلکه این عمل تنها به دست خداوند متعال است و اوست که دعای هریک از بندگان را که بخواهد به اجابت میرساند،و شکّی در این نیست که پیشوایان از اهلبیت پیامبر در نزد
1) (1)) .رجال کشّی/660 ح 1129 و به نقل از او در بحار الانوار 183/50.
خداوند متعال دارای جایگاهی بزرگ بودهاند.چرا که آنان همۀ وجود خود را خالصانه در اختیار خداوند بزرگ گذاشته بودند.اخلاصی که بیش از آن متصوّر نخواهد بود.آنان حقّ اطاعت خداوند متعال را بهجا میآوردند.
خداوند نیز این خصوصیّت را به آنان اعطا کرده بود که دعایشان را مستجاب کند.چنانکه قبور منوّر آن بزرگواران نیز از جاهایی است که دعای بندگان در آن مکانهای مقدّس مستجاب میگردد (1).
1) (1)) .ر.ک.حیاة الامام علیّ الهادی/42-62.
بخش نخست رشد و پرورش حضرت امام هادی علیه السّلام فصل دوّم مراحل زندگی حضرت امام هادی علیه السّلام فصل سوّم حضرت امام هادی علیه السّلام در سایهسار پدر علیه السّلام
رشد و پرورش حضرت امام هادی علیه السّلام
وی ابو الحسن علیّ بن محمّد جواد فرزند علیّ رضا فرزند موسی کاظم فرزند جعفر صادق فرزند محمّد باقر فرزند علی زین العابدین فرزند حسین سبط فرزند علیّ بن ابی طالب علیهم السّلام،دهمین پیشوا از پیشوایان اهلبیت علیهم السّلام میباشد.
مادرش کنیزی امّ ولد بوده که به او سمانۀ مغربیه (1)گفته میشد و همچنین به امّ الفضل نیز مشهور است (2).
آن حضرت علیه السّلام در نیمۀ ذی الحجّه یا دوّم رجب سال 212 یا 214 ه.ق دیده به جهان گشود (3).
ولادت آن حضرت در روستای صریا به وقوع پیوسته که در مسافت سه میلی شهر مدینه میباشد (4).
حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بشارت ولادت حضرت امام هادی علیه السّلام را در ضمن حدیثی طولانی که دربارۀ ائمّه علیهم السّلام بیان فرمودهاند اینگونه بیان داشتهاند:و خداوند در صلب او-منظور حضرت امام جواد علیه السّلام میباشد-نطفهای را بهوجود میآورد که از آن نطفه فرزندی متولّد میشود نه ظالم و نه سرکش،بلکه نیکوکار و مبارک،پاکیزه و نیکو.
خداوند متعال نام او را در نزد خود علیّ بن محمّد قرار داده،لباس آرامش و وقار بر اندام او پوشانده،دانشها را در نزد او به ودیعت نهاده است.هر سرّ پوشیدهای در دستان او قرار گرفته و در سینهاش همان است که خداوند متعال او را بدان خبر داده.و نیز دشمنانش را از مخالفت با او برحذر داشته است... (1).
کنیۀ امام هادی علیه السّلام ابو الحسن میباشد،و برای مشخّص شدن این کنیه از کنیۀ دو امام دیگر یعنی حضرت امام کاظم و امام رضا علیهما السّلام که آنها نیز دارای کنیۀ ابو الحسن بودند،به امام هادی علیه السّلام ابو الحسن ثالث یا سوم میگفتند.
آن حضرت دارای القاب فراوانی بودهاند که میتوان از میان آنها به این القاب اشاره نمود:هادی،نقی،-که این دو لقب مشهورترین لقبهای آن حضرت میباشند-مرتضی،فتّاح،ناصح و متوکّل.البتّه آن حضرت پیروان خود را از اینکه او را با لقب متوکّل بخوانند بازداشته،چراکه یکی از خلفای عبّاسی نیز به چنین لقبی ملقب گردیده بود (2).
البتّه در کتاب مناقب این القاب نیز برای آن حضرت ذکر شده است:
نجیب،هادی،مرتضی،نقی،عالم،فقیه،امین،مؤتمن،طیّب و عسکری که این لقب،لقب فرزند آن حضرت نیز بوده و آن حضرت را به همراه فرزندش عسکریّین علیهما السّلام نیز میخوانند (1).
1) (1)) .مناقب 432/4.
مراحل زندگی حضرت امام هادی علیه السّلام
زندگی چهل سالۀ حضرت امام هادی علیه السّلام را به لحاظ موضعگیریها و اعمال آن حضرت،همچنین به لحاظ شرایطی که آن حضرت را احاطه کرده بود میتوان به مراحل متعدّد و مختلفی تقسیم نمود.
امّا در عینحال تقسیم دوگانه با رویهای که ما در تحلیل زندگی ائمّه علیهم السّلام در پیش گرفتهایم سازگاری بیشتری دارد.روش ما در تحلیل زندگی ائمّه علیهم السّلام بر چند مسأله متمرکز میشود.یکی از آن مسائل تنوّع مسئولیتها و نقشهایی که ائمّه در جامعۀ خود ایفا نمودند به حسب شرایط و روابط سیاسی و اجتماعی که هرکدام از آن بزرگواران را دربرگرفته بود.منتهی آنچه موضعگیریهای متعدّد آن بزرگواران را به هم پیوند میدهد و به عنوان جامع مشترک همۀ این موضعگیریها شمرده میشود وحدت هدف در میان آن بزرگواران میباشد،و این هدف چیزی جز حفظ و صیانت شریعت اسلامی از تحریف و همچنین حفظ و نگهبانی امّت اسلام از فرورفتن در گرداب انحراف عقیدتی و دور شدن از اصول،همچنین حفظ و نگهداری در حدّ امکان از دولتی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به عنوان دولت اسلام آن را پایهگذاری کرده بود در برابر خطر فروپاشی و سقوط میباشد.همچنین زمینهسازی برای اینکه ائمّه بتوانند زمام حکومت را در دست گیرند.البته تا آنجا که به دست گرفتن
این حکومت با ارزشهایی که خود این حکومت برای پیاده کردن و حفاظت از آنها بنا شده است منافات نداشته باشد.
اوّلین مرحله از زندگانی امام هادی علیه السّلام در فاصلۀ زمانیای که آن حضرت در سایهسار امامت پدر بزرگوار خود حضرت امام جواد علیه السّلام به سر آورده است، یعنی فاصلهای میان سالهای 212 تا 220 ه.ق رخ مینماید.مرحلهای که حدّاکثر تقریبا هشت سال به طول انجامیده است.
در این مرحله امام هادی علیه السّلام با خلفائی همچون مأمون و معتصم عبّاسی همزمان بوده است.
امّا مرحلۀ دوّم از زندگانی پربرکت حضرت امام هادی علیه السّلام در مدت زمانی میان در دست گرفتن منصب امامت از سوی ایشان در پایان سال 220 ه.ق تا هنگام وفات و شهادت آن بزرگوار در سال 254 ه.ق که مدّت زمانی نزدیک به سی و چهار سال میباشد به وقوع پیوسته است.
امام هادی علیه السّلام در این قسمت دوّم با شش تن از پادشاهان یا خلفای بنی عبّاس همعصر بوده است که اسامی آنها به ترتیب عبارت است از:
1.معتصم 218-227 ه
2.واثق 227-232 ه
3.متوکّل 232-247 ه
4.منتصر 247-248 ه
5.مستعین 248-252 ه
6.معتزّ 252-255 ه
ما در بخش سوّم از قسمت دوّم این کتاب به بررّسی مرحلۀ اوّل از زندگانی این امام بزرگوار خواهیم پرداخت و حوادث مهمّی را که در زمان
زندگانی آن حضرت در سایۀ پدر بزرگوارش به وقوع پیوسته است به تحلیل خواهیم نشست.
و امّا مرحلۀ دوّم از زندگی مبارک آن حضرت را از نظر شرایط زمانی و ویژگیها و نیازهای این مرحله در خلال سه قسمت آخر کتاب مطرح خواهیم کرد.
حضرت امام هادی علیه السّلام در سایه سار پدر
حضرت امام محمّد جواد علیه السّلام در سال 202 ه.ق،پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام،رهبری دینی و مرجعیّت فکری و روحی شیعیان را بر عهده گرفت (1).
در آنزمان عمر شریف آن حضرت حدود هفت سال بود،و آن حضرت با وجود کمی سن تمام اموری که در مدینه،مربوط به پدر بزرگوارش حضرت امام رضا علیه السّلام بود اداره نموده و به همۀ غلامان و کنیزان امام رضا علیه السّلام دستوراتی داده یا آنها را از بعضی کارها نهی و جلوگیری مینمود و هیچیک از آنان با دستورات آن حضرت مخالفت نمیکرد (2).
صفوان بن یحیی گوید:به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم:پیش از آنکه خداوند متعال ابا جعفر را به شما عنایت کند ما از این مسأله از شما سؤال میکردیم و شما به ما میفرمودید خداوند متعال به من فرزند پسری خواهد داد.اکنون خداوند متعال به شما فرزند پسری داده و چشمان ما را روشن گردانیده است.خداوند ما را به روزی مبتلا نکند که از نعمت وجود شما محروم شویم.امّا اگر چنین واقعهای اتّفاق افتاد ما به چه کسی پس از شما
مراجعه کنیم؟امام رضا علیه السّلام با دست خود به حضرت جواد،ابو جعفر علیه السّلام اشاره کردند درحالیکه آن کودک در مقابل آن حضرت خوابیده بود.به آن حضرت عرض کردم:خداوند مرا فدای شما کند.او سه سال بیشتر ندارد! (1).
امام رضا علیه السّلام در پاسخ صفوان بن یحیی فرمودند:خداوند متعال عیسی بن مریم را با شریعتی آسمانی مبعوث کرد درحالیکه سنّ او کمتر از سنّی بود که ابو جعفر برای اقامۀ شریعت ما به امر امامت قیامت خواهد کرد (2).
حضرت امام جواد علیه السّلام پس از شهادت پدر بزرگوار خود مدّت 18 سال و 11 ماه و 5 روز زندگی کردند که مدّت امامت آن حضرت نیز همین مقدار است (3).
هنگامی که حضرت امام رضا علیه السّلام به رفیق اعلی پیوست،امام جواد علیه السّلام بیش از هفت سال نداشت،و این امامت زودهنگام اوّلین پدیدهای بود که حتّی برای خود شیعیان جالبتوجّه بود،چه رسد به غیر آنها.و علیرغم زمینه سازیهایی که امام رضا علیه السّلام قبل و بعد از رفتن به خراسان برای این پدیده انجام داده بود،حتّی بعضی از بزرگان شیعه نیز در این زمینه حیران شدند،چه رسد به دیگران.
به همین دلیل بود که عدّهای از بزرگان شیعه در خانۀ یکی از ایشان برای بحث و بررّسی در رابطه با مسألۀ امامت،پس از امام رضا علیه السّلام جمع شدند.از میان این اجتماعکنندگان میتوان به این شخصیتها اشاره نموده:ریّان بن
صلت،یونس،صفوان بن یحیی،محمّد بن حکیم و عبد الرّحمان بن حجّاج.
اجتماع این گروه با گریه آغاز شد،و پس از آنکه لختی گریستند یونس به آنها گفت:دست از گریه بردارید.چاره این است که صبر کنیم تا این فرزند-امام جواد علیه السّلام-بزرگ شود.امّا ریّان بن صلت اینگونه کلام او را رد کرد که:
«اگر امر امامت از جانب خداوند متعال برای کسی مقدّر شده باشد،کودک دو روزه مانند مرد صد ساله خواهد بود،و اگر امر امامت از جانب خداوند متعال برای کسی صادر نشده باشد،اگر پنج هزار سال هم عمر کند،نمیتواند آنچه را که بزرگان انجام میدهند،حتّی مقداری از آن را انجام بدهد،و این مسألهای است که ما باید به آن توجّه کنیم...» (1).
از این عبارت معلوم میشود که ریّان بر این مطلب تأکید دارد که مفهوم امامت چون منصبی الهی است،مانند نبوّت است و اختیار و انتخاب این منصب به دست خداوند سبحان است که میفرماید: اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ ؛خدا بهتر میداند رسالتش را کجا قرار دهد و مردم در این زمینه هیچگونه اختیاری ندارند.
امام جواد علیه السّلام با دو تن از خلفای بنی عبّاس همعصر بوده است.مأمون عبّاسی 198-218 ه،معتصم عبّاسی 218-227 ه،مأمون همواره به دوستی و محبّت با امام جواد علیه السّلام تظاهر میکرد و دختر خود امّ الفضل را به ازدواج آن حضرت درآورد.البتّه او قبلا هم امام رضا علیه السّلام را به دامادی گرفته و ولایت
1) (1)) .دلائل الامامه/205.
عهدی خود را به او واگذار کرد و علویان را در دستگاه خود ارج و قرب داد (1).
امّا رفتار و رویّۀ معتصم با مأمون بسیار فرق داشت.حکومت او حکومتی استبدادی بود که با کمی مهربانی و حسن تدبیر همراه بود.مسعودی تاریخ نگار،معتصم را به نیکویی روش و راستی راه توصیف کرده است (2).
نخستین خلفای عبّاسی در ایجاد و استمرار حکومت خود زیاد به اعراب اعتماد نداشته و اعتماد و اتکای بیشتر آنها به فارسها بوده است.آنان مشاغل مهمّ نظامی و غیرنظامی را به افرادی که از نژاد فارسی بودند میسپردند و این کار منجر به این شد که فارسها در میادین مختلف حکومت به برتری دست یافته و نقش عرب در دولت عبّاسی و مؤسّسات مختلف آن کمرنگ شود.این پدیده موجب رقابت بین عرب و فارس شد.این مسأله تا زمانی ادامه داشت که معتصم عبّاسی که مادر او از نژاد ترک بود به خلافت رسید.از آنزمان بود که دستگاه حکومت بر نژاد ترک اعتماد کرده،معتصم آنها را به عنوان گارد ویژۀ خود برگزید.مناصب دولتی را به آنها داده،ولایت استانهای دور از مرکز را نیز به آنها سپرد.وی عرب را از دیوان عطا خارج کرده و بهجای آنها ترک را در دیوان عطا داخل نمود.این امر باعث شد تا هم عرب و هم فارس،کینۀ ترک نژادان را به دل بگیرند.
جدالی که در این عصر به وقوع میپیوست تنها منحصر به جدال میان عرب و فارس و ترک نبود،بلکه پا فراتر نهاده و میان خود نژاد عرب نیز اختلاف و درگیری روی داده،شعلههای آتش تعصّب میان اعراب«مضر»ی از شمال و اعراب یمنی از جنوب نیز شعلهور گردید (3).این نکتهای است که
توجّه به آن میتواند عمق جدال موجود داخل دستگاه حکومتی را بر ما آشکار نماید.
در یک دستهبندی میتوان اقوامی را که در دولت عبّاسی در انتهای عصر اوّل وجود داشتند،به چهار دسته تقسیم نمود:
1.عرب(مضریها و یمنیها)
2.فارس(خراسانیانی)که عبّاسیان را در تأسیس حکومت عبّاسی یاری رساندند
3.ترک که ادارۀ دولت به دست آنها افتاد
4.اهل ذمّه(یهود و نصاری)
گروههای دینی نیز در آن عصر بهطور کامل از هم تفکیک شده بود،و هیچگاه به مسیحی اجازۀ یهودی شدن و به یهودی اجازۀ مسیحی شدن داده نمیشد و تغییر دین فقط منحصر بر دخول در دین اسلام بود.بردگان نیز در آن عصر طبقۀ بزرگی از طبقات جامعۀ اسلامی را تشکیل میدادند.سمرقند در آن روزگار یکی از بزرگترین بازارهای برده شمرده میشد.چراکه مردم آن شهر این کار را به عنوان حرفۀ خود انتخاب کرده و از این راه امرار معاش مینمودند.
از دیگر ویژگیهای این دوران این بود که چون دولت عبّاسی گسترۀ زیادی از جهان را تحت سلطۀ خود درآورده ثروت بیشماری پیدا کرده و تجارت آن رواج چشمگیری یافته بود،این امور اثر بزرگی در خلق یک نهضت فرهنگی داشت که مشرقزمین تا آنزمان شاهد چنین نهضت فرهنگیای نبوده است.تا آنجا که همۀ مردم از خلیفه گرفته تا عوام،جویندگان دانش یا لااقل یاریکنندۀ دانش و ادب بودند.در زمان این دولت مردم،سه
قارّۀ موجود آن روزگار را زیر پا میگذاشتند تا بتوانند به منابع دانش و عرفان دست یافته و با کولهباری از دانش و معرفت به شهرهای خود بازگشته و سپس آنچه را که با کوشش پیگیر خود کسب کرده بودند در کتابهایی که بیشتر به دائرة المعارف شبیه بود به رشتۀ تحریر درآورند.این کتابها به صورتی که تا پیش از این دوران به هیچوجه توقع آن نمیرفت بیشترین نقش را در رساندن این دانشها به ما داشتهاند (1).
این اوضاع شرق اسلامی در آن روزگار بود.
امّا در غرب سرزمین پهناور اسلامی نیز شهر«قرطبه»که امروزه در کشور اسپانیا با نام«کوردوبا»شناخته میشود با شهرهایی چون بغداد،بصره،کوفه، دمشق و فسطاط برابری میکرد،و از همین روی پایتخت مملکت اندلس شده، تا آنجا پیش رفت که مساجد این شهر،اروپاییانی را که برای نوشیدن آب زلال دانش از سرچشمه و بهرهبرداری از فرهنگ اسلامی به سمت کشور اسلام روی میآوردند به خود جذب کرده بود.به همین جهت بود که در مغرب کشور اسلام نیز طایفهای از دانشمندان،شعرا،ادبا،فلاسفه،مترجمان،صلحا و...بهوجود آمدند.میبینیم که اهتمام دانشمندان مسلمان نهتنها بر علوم نقلی مانند علم تفسیر،قراآت،علم حدیث،فقه و کلام بود،بلکه اهتمام آنان علوم عقلی همچون:فلسفه،هندسه،نجوم،طب،شیمی و...را نیز شامل گردیده بود.
در عصر اوّل عبّاسی مردم به فراگیری علوم دینی مشغول شده،متکلّمان بسیاری ظهور کرده،در رابطه با مسألۀ خلق قرآن به بحث پرداختند.تا جایی که خود مأمون نیز در این بحثها داخل شده و در محضر خود مجالس مناظره
1) (1)) .تاریخ الاسلام 321/2-323.
میان دانشمندان برپا میکرد.و به همین جهت هم بود که بعضی از مردم همچنان که او را بر برتری دادن حضرت علیّ بن ابی طالب بر دیگر خلفا عیب و نکوهش میکردند دخالت او در امور دینی را بر وی عیب میدانستند (1).
در این عصر دو دسته از دانشمندان ظهور کردند:
دستۀ اوّل:آنان بودند که خمیرمایۀ دانش و فرهنگ آنان بیشتر نقل و بررسی و درک کامل بود که آنان را اهل علم مینامیدند.
و امّا گروه دوّم:کسانی بودند که خمیرمایۀ دانش و فرهنگ آنان بیشتر نوآوری و استنباط بود که آنان را اهل عقل مینامیدند (2).
همچنین در این عصر دو مکتب مهمّ در عرصۀ فقه و فقاهت بهوجود آمد:
مکتب اهل حدیث در مدینه و مکتب رأی در عراق.
به ولایتعهدی گماردن بیش از یک نفر توسّط خلیفۀ سابق مانند اینکه دو برادر را همزمان به عنوان ولیعهد معرّفی کنند که یکی پس از دیگری به مقام خلافت برسند،خود عامل مهمّی در ایجاد اختلال در وضع امنیّتی دولت بود.چرا که در نتیجۀ این کار نزاع و درگیری بر سر قدرت در میان این ولیعهدان درمیگرفت.زیرا یکی از آنها تصمیم میگرفت که ولایتعهدی پس از خود را بهجای برادر خود که از جانب پدرشان برای ولایتعهدی و خلافت پس از او معیّن شده بود به فرزند خود بسپارد و پس از خود پسرش را به خلافت بنشاند.همچنان که این مسأله را به وضوح در میان امین و مأمون
عبّاسی شاهد بودهایم (1).
امین مردی خشن بود،امّا از نظر سیاست و تدبیر بسیار ضعیف بود.
نشانههای ضعف تدبیر و سیاست او را میتوان در آشوبهایی که در اثر درگیری و جدال او بر سر قدرت با برادرش مأمون بهوجود آمده از سال 93 ه تا سال 98 ه استمرار یافت مشاهده کرد.چراکه میبینیم در طول این پنج سال یاران مأمون توانستند بر امین غلبه کرده،وی را به قتل رسانده و بر بغداد مسلّط شوند.از اینجا بود که مأمون بهتنهایی ادارۀ حکومت را در دست گرفت وی فرماندهان و فرمانداران برادرش امین را از کار برکنار کرده،یاران و انصار خود را بهجای آنان به کار منصوب کرد.همان کسانی که در پیروزی او بر برادرش امین نقش به بسزائی داشتند.
در دوران حکومت مأمون نیز چند نهضت و حرکت مسلّحانه به وقوع پیوست،امّا سپاهیان دولت عبّاسی توانستند آنها را سرکوب کرده در نتیجه شهرهایی که بهواسطۀ این نهضتها از دولت مرکزی جدا شده بودند به زیر سلطۀ خلیفه بازگشتند.مأمون پس از اینکه وضع داخلی حکومت خود را استقرار بخشیده بر مملکت اسلامی سیطره پیدا کرد،در سال 217 ه.ق به جنگ با کشور روم نیز پرداخت (2).
یکی از شاعران عصر اوّل عبّاسی که اهل بغداد بوده و به علیّ بن ابی طالب اعمی شهرت داشته است،وضعیت سیاسی و اجتماعی این دوران از حکومت عبّاسیان را در اشعاری با این مضامین به تصویر کشیده است:
«خلافت را فریبکاری وزیر،فسق و فجور امام و رأی نادرست
مشورتدهندگان از بین برده است»
«این چیزی جز پیمودن راه فریب و گمراهی نیست که راه فریب و گمراهی از بدترین راههاست»
«کارهای خلیفه خود بسیار عجیب است.امّا عجیبتر از آن کارهای وزیر اوست»
«و عجیبتر از کارهای خلیفه و وزیر این است که ما باید با کودکان خردسال نیز بیعت کنیم»
«ما باید با کسی بیعت کنیم که در آن حدّ از کودکی است که هنوز نمیتواند بینی خود را بگیرد و هنوز آثار و لوازم خردسالی در او به چشم میخورد»
«سبب این کار جز دو نفر نیستند یکی ستمکار و یکی گمراه،که میخواهند کتاب نورانی خداوند را از بین ببرند»
«و اگر گردش روزگار نبود میدیدید که این دو نفر به هیچ دردی نمیخورند»
«امّا ما به فتنههایی به بلندای کوهها مبتلا شدهایم که به راحتی از آن توان خلاصی نداریم» (1).
هنگامی که امین به قتل رسید سر او را به خراسان به نزد مأمون آوردند.
1) (1)) .مروج الذهب 397/3.أضاع الخلافة غشّ الوزیر و فسق الإمام و رأی المشیر و ما ذاک إلاّ طریق الغرور و شر المسالک طرق الغرور فعال الخلیفة أعجوبة و أعجب منه فعال الوزیر و أعجب من ذا و ذا أننا نبایع للطفل فینا الصغیر و من لیس یحسن مسح أنفه و لم یخل من متنه حجر ظیر و ما ذاک،إلاّ بباغ و غاو یریدان نقض الکتاب المنیر و هذان لو لا انقلاب الزمان أفی العیر هذان أم فی النفیر و لکنها فتن کالجبا ل نرتع فیها بصنع الحقیر
مأمون دستور داد تا سر او را در حیاط قصر حکومتی بر چوبی نصب کنند.وی در آنروز به همۀ سپاهیان خود پاداش داد و دستور داد هرکس پاداش را دریافت میکند آن سر را لعنت کند،و سربازان یکایک میآمدند،سهمیۀ خود را دریافت کرده سر امین را لعن میکردند و میرفتند.یکی از سربازان عجم سهمیۀ خود را دریافت کرد.به او گفتند:این سر را لعنت کن.او نیز گفت:
خداوند او و پدر و مادرش و هرفرزندی که آن پدر و مادر زادهاند را لعنت کرده،آنها را در فلان و فلان مادرانشان داخل کند،به او گفته شد:ای مرد،تو با این سخنان امیر المؤمنین،مأمون را نیز لعنت کردی!مأمون نیز این مکالمه را میشنید،امّا با تبسّمی خود را به غفلت زد.پس از آن دستور داد سر را از آنجا برداشتند و آن را به عراق بازپس فرستاد (1).
مأمون در زمان حکومت خود با تهدیدهای جدّی و خطرناکی روبرو بود که نزدیک بود این تهدیدات دولت مأمون را ساقط کند.ما میتوانیم مهمترین وقایعی را که در زمان حکومت مأمون روی داد اینگونه دستهبندی کنیم:
1.قیام ابن طباطبا (2)در سال 199 ه به فرماندهی ابو السّرایا.
این قیام یکی از بزرگترین قیامهای مردمی بود که در زمان حضرت امام جواد علیه السّلام و با شعار دعوت به خشنودی آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله روی داد،و به دلیل استقبال بسیاری از فرزندان امّت اسلام از آن،نزدیک بود دولت عبّاسیان را از میان بردارد،ابو السّرایا سریّ بن منصور شیبانی با هوش و درایت سرشار خود به عملی دست زد که موجب خیزش مشتاقانۀ تودههای مردم برای پیوستن به
قیام او بود.سیاست او این بود که بسیاری از فرزندان حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام را به خود جلب کرده و آنها را جزو فرماندهان سپاه خود قرار داد.
مأمون ابتدا سپاهی را با ده هزار سرباز به فرماندهی زهیر بن مسیّب به مقابله با ابو السّرایا فرستاد.امّا سپاه زهیر در برابر ابو السّرایا تن به شکست داده و سپاه او به دست ابو السّرایا افتاد.نهضت ابن طباطبا پس از این پیروزی بسیار قوّت گرفت و آنها توانستند سپاه دیگری را که مأمون به سمت آنان فرستاد نیز شکست داده،بر شهر واسط مسلّط شوند.
سپاهیان ابو السّرایا برای بار سوّم با سپاهی از سوی مأمون به فرماندهی هرثمة بن أعین روبرو شدند.در این جنگ ابو السّرایا شکست خورده به قادسیه فرار کرد.هرثمه وارد شهر کوفه شد،سپس ابو السّرایا به قتل رسید،این واقعه در سال 200 ه.ق روی داد (1).
2.ولایتعهدی حضرت امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام.
در سال 201 ه.ق مأمون امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام را مجبور کرد تا ولایتعهدی او را بپذیرد.وی در همین زمینه به همۀ وابستگان حکومت عبّاسی دستور داد تا لباسهای سیاه را که علامت مخصوص خاندان عبّاسی بود کنار گذاشته و لباس سبز بپوشند،که علامت ویژه علویان بود.این کار بر عبّاسیان بسیار گران آمد و آنها بهخاطر این عمل،همچنین داخل کردن حضرت رضا علیه السّلام در امر خلافت،با مأمون بسیار به مخالفت برخاستند.حتّی عدّهای از آنها به همین دلیل از بیعت با مأمون سرباز زده و با عموی مأمون یعنی منصور پدر مهدی عبّاسی بیعت کردند.امّا وی مرد این میدان نبود و در
1) (1)) .تاریخ ذهبی،دول الاسلام/112-113.
این کار سستی کرد و گفت:من جانشین مأمون هستم.عبّاسیان او را رها کرده و بهجای او برادرش ابراهیم بن مهدی را برگزیده و با او بیعت کردند و به همین دلیل جنگهای چندی در میان عبّاسیان درگرفت (1).مأمون نیز پس از آنکه نتوانست همۀ اهداف خود را از مسألۀ تحمیل ولایتعهدی بر امام رضا علیه السّلام، آنچنانکه میخواست به دست آورد،در سال 203 ه.ق با مسموم کردن حضرت رضا علیه السّلام اقدام به ترور آن حضرت نمود (2).
3.حوادثی که در سال 206 ه.ق به وقوع پیوست:در این سال بود که کار «بابک خرّمدین»در کوههای آذربایجان به مرحلۀ خطرناکی رسیده بود و او به شکل گستردهای به قتل و غارت و شکست دادن سپاه مأمون و کارهای زشت در آن دیار دست مییازید (3).
4.حوادثی که در سال 209 ه.ق روی داد:در این سال«نصر بن اشعث عقیلی»قیام کرد و میان او و«عبد اللّه بن طاهر خزاعی»که فرمانده سپاهیان مأمون بود جنگهای متعدد و طولانی درگرفت (4).
5.حملۀ مأمون به شهرهای کشور روم:در سال 215 ه.ق مأمون شهرهای روم را مورد حمله قرار داد و سه ماه در آنجا ماند.وی تعدادی از قلعههای آنان را فتح کرده و دستههای نظامی خود را در آن منطقه پراکنده ساخت و آنها ضمن به اسارت درآوردن رومیان شهرهایشان را غارت کرده و به آتش میکشیدند.آنگاه پس از گذشتن از دمشق به مصر وارد شد (5).
این جنگها بیش از دو سال به طول انجامید و در خلال همین جنگها
بود که رومیان توانستند فرمانده سپاه مأمون را به اسارت درآورده و سپاه مسلمانان را در سال 217 ه.ق به محاصرۀ خود درآورند.
مأمون در رابطه با ائمّۀ اهلبیت علیهم السّلام سیاست مخصوص به خود را در پیش گرفت که با سیاست پیشینیان او از پادشاهان بنی عبّاس مغایرت داشت و نفس این تحوّل در روابط میان حکومت و ائمّه خود دلیلی بر گستردگی سطح تأثیرگذاری ائمّۀ اطهار علیهم السّلام در میان طبقات امّت و جامعۀ اسلامی میباشد.به این مطلب اضافه کنید پیوستگی شدید اکثریت تأثیرگذار جامعه با ائمّه علیهم السّلام و اعتقاد آنان به مرجعیّت فکری و روحی آن بزرگواران را.
مسألۀ به ولایتعهدی برگزیدن امام رضا علیه السّلام از سوی مأمون،یکی از وجوه این تحوّل در عرصۀ سیاست عبّاسیان است که خود دلیلی بر هوش و ذکاوت مأمون در چگونگی برخورد با این مسأله دارد.مأمون با این کار برای جلوگیری از تأثیرگذاری بیش از پیش امام رضا علیه السّلام در جامعه،آن حضرت را در نزدیکی خود نگاه داشت تا تحرّک آن حضرت را محدود کرده و از گسترش نقش آن حضرت جلوگیری نماید.به علاوه با این کار توانست تحرّکات خود امام،همچنین تحرّکات پایگاههای مردمی مؤمن به رهبری اهلبیت علیهم السّلام و نقش پیشگامانۀ آنها را در میان جامعه زیر نظر مستقیم خود داشته باشد.
پس از شهادت حضرت امام رضا علیه السّلام مأمون دستور داد تا حضرت امام جواد علیه السّلام را نیز از مدینه به بغداد آوردند.وی آن حضرت را مجبور کرد تا با دخترش«امّ الفضل»ازدواج نماید.ناگفته نماند که خاندان عبّاسی با این وصلت و ازدواج موافق نبوده و به مأمون اعتراض میکردند.امّا مأمون با آینده
نگری به این کار دست زد.
وی در پشت این عمل اهداف خاصّی را دنبال میکرد که در استحکام پایههای خلافت او و پوشاندن جامۀ مشروعیّت بر حکومتش تأثیر بسزائی داشت.وی با اظهار محبّت نسبت به حضرت امام جواد علیه السّلام و برطرف کردن فشارهایی که خلفای گذشته نسبت به خاندان علوی انجام میداده،آنها را مورد استبداد و قهر و غلبه قرار میدادند،همچنین دوری گزیدن از اخلاق و عادات مذموم خلفای سابق،مانند زیادهروی در لهو و لعب و مصرف بیش از حدّ اموال بیت المال و خارج شدن از اصول حنیف دین اسلام در بسیاری از مظاهر زندگی خاصّ و عام توانست اکثریت فرزندان امّت اسلام را فریب دهد.
آنچه که این دیدگاه ما دربارۀ سیاست مأمون را تأیید میکند این است که چون در ماه ربیع الاوّل سال 204 ه.ق به بغداد وارد شد،لباس او و لباس فرماندهان و سربازان او و مردم تماما سبزرنگ بود.وی یک هفته به این ترتیب ادامه داد و پس از اقامۀ نماز جمعه در هفتۀ دوّم لباسهای سبز را از تن بدر کرد و دوباره پوشیدن لباسهای سیاه را معمول داشت (1).پوشیدن لباسهای سیاه قبلا به دستور خود مأمون و پس از به ولایتعهدی رسیدن حضرت امام رضا علیه السّلام که از سال 201 ه.ق آغاز و با شهادت حضرت امام رضا علیه السّلام پس از مسموم شدن بهدست مأمون در سال 203 ه.ق پایان یافت ممنوع شده بود.
مأمون در ادامۀ راه محکم کردن پیوند با اهلبیت علیهم السّلام برنامۀ ازدواج
1) (1)) .تاریخ یعقوبی/193/2.
دخترش«امّ الفضل»را با امام جواد علیه السّلام طراحی کرد.هنگامی که این خبر به جماعت بنی عبّاس رسید اجتماع کرده،به همین منظور به نزد مأمون رفته و با او به بحث پرداختند.چراکه آنها بیم آن داشتند بهوسیلۀ این ازدواج،سلطنت از خاندان بنی عباس بیرون رفته،لباس عزّتی که-به گمان آنان-خداوند بر اندامشان پوشانیده است از آنان برکنده شود.
آنان به مأمون چنین گفتند:ای امیر مؤمنان،تو را به خداوند قسم میدهیم که بر این قصد که داری باقی نمانی و از رأی خود بازگشته،ابن الرضا را برای دامادی خود انتخاب نکنی،چراکه ما بیم آن داریم که با این کار تو سلطنتی که خداوند متعال به خاندان ما عنایت کرده از دست ما برود و لباس عزّتی که خداوند متعال بر ما پوشانیده است از ما بازپس ستانده شود،درحالیکه تو خود میدانی که بین خاندان ما و خاندان ایشان از قدیم و جدید چه گذشته است و خلفائی که قبل از تو آمدهاند چگونه با این خاندان رفتار کردهاند.آنان همواره آنها را کوچک شمرده و آنها را از دستگاه حکومتی دور نگه میداشتهاند.هنگامی که تو با پدر او یعنی رضا آنگونه برخورد کردی ما همواره در ترس و وحشت بودیم تا این که خداوند این مشکل را از ما برطرف کرد.پس تو را به خدا و تو را به خدا سوگند میدهیم دوباره ما را به آن ناراحتی و اضطرابی که تازه از ما برطرف شده است برنگردانی و رأی خود را از دامادی ابن الرّضا برگردانده و هرکس از میان اهلبیت خود برای این کار صلاح میدانی بهجای او به دامادی برگزینی.
مأمون در پاسخ آنان چنین گفت:امّا آنچه را که میان شما خاندان بنی عبّاس و میان آل ابی طالب روی داده است خود سبب آن بودهاید.اگر شما با انصاف با این جماعت برخورد میکردید آنان برای شما سزاوارترین گروه برای دوستی
و محبّت بودند...و امّا دربارۀ ابو جعفر محمّد بن علی باید به شما بگویم که من او را به این جهت به دامادی خود برگزیدم،که میبینم علیرغم کمی سنّ،در دانش و فضیلت بر تمام اهل علم و دانش و فضیلت،برتری دارد که این امری بسیار عجیب است،و من امیدوارم تا آنچه را که از او شناختهام برای همۀ مردم آشکار کنم (1).
بزرگان بنی عبّاس از نزد مأمون خارج شدند و رأیشان بر این مسأله اتّفاق پیدا کرد که به نزد یحیی بن اکثم که در آن زمان قاضی القضاة بود رفته و از او بخواهند تا مسألهای از امام جواد بپرسد که او از پاسخ آن عاجز شود و به یحیی بن اکثم وعده دادند در صورت پیروزی بر امام جواد علیه السّلام جوایز و اموال گرانبها و نفیسی به او خواهند داد.
آنان سپس با مأمون قرار گذاشتند که روزی مجلسی آراسته شده،یحیی بن اکثم در آن مجلس حاضر گشته و امام جواد علیه السّلام را مورد سؤال قرار دهد.امام جواد علیه السّلام در آن مجلس حاضر گردیدند و به سؤالات یحیی بن اکثم گوش دادند.یحیی بن اکثم از امام دربارۀ محرمی پرسید که شکاری را در حال احرام بکشد،و امام جواد علیه السّلام مسأله را آنقدر به فروع مختلف تقسیم کرده و از یحیی بن اکثم دربارۀ سؤالش که از کدامیک از این شقوق میباشد پرسیدند و یحیی بن اکثم مات و مبهوت شده نتوانست جوابی به امام جواد علیه السّلام بدهد.به همین خاطر بود که از امام درخواست کرد خود این مسأله را با تمام شقوق و فروع برای او توضیح دهد.مأمون نیز در همان جلسه نشسته بود و به تمام این گفتگوها گوش میکرد.سپس رو به اهلبیت خود از عبّاسیان کرده به آنان
1) (1)) .ارشاد/282/2 و به نقل از آن اعلام الوری/101/2 بدون سند،و در کشف الغمة 144/3 این روایت با سند ذکر شده است.
گفت:حال آنچه را که منکر آن بودید به چشم خود دیدید؟سپس رو به امام جواد علیه السّلام کرد و از او خواست دخترش را برای خود خواستگاری کند.امام جواد نیز این کار را انجام داد و مأمون به این مناسبت جشنی برگزار کرد.
پس از اینکه عقد جاری شد و خطبه تمام گشت،مأمون رو به امام جواد علیه السّلام کرد و از آن حضرت خواست تا جواب مسألۀ مشکلی را که برای ابن اکثم طرح کرده بود کامل کند.امام علیه السّلام نیز چنین کرده و جواب را به تمام و کمال به ابن اکثم فرمودند.سپس مأمون رو به حضّار از عبّاسیانی که از اهلبیتش بودند کرد و گفت:آیا در میان شما کسی پیدا میشود که به این مسأله اینگونه جواب بدهد؟و بداند جواب صحیح سؤالات سابق یعنی فروع مختلف آن مسئله چیست؟.
آنان پاسخ دادند:نه به خدا قسم.بلکه امیر المؤمنین داناتر به هر مسألهای هستند.
مأمون به آنان گفت:وای بر شما.در میان تمام خلق خدا این خاندان هستند که به این درجه از فضل و کمال که اکنون مشاهده کردید اختصاص یافتهاند،و در آنان،کمی سن از رشد و کمال جلوگیری نمیکند،و از همین رو است که گفته شده:حضرت رسول اکرم دعوت مردم به اسلام را با دعوت از امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام به اسلام آغاز کرد درحالیکه او پسری ده ساله بود و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیز اسلام آوردن او را پذیرفت (1).
البتّه لازم به ذکر است که اینگونه برخورد و اهتمام مبالغهآمیز مأمون در برابر امام جواد علیه السّلام دقیقا همان کاری بود که همین مأمون با پدرش یعنی
1) (1)) .ارشاد/281/2-287،و به نقل از آن اعلام الوری/101/2-105،کشف الغمة 143/3- 147.
حضرت امام رضا علیه السّلام نیز انجام میداد.همان کسی که در نهایت بهوسیلۀ سمّ او را به شهادت رساند و پیداست که این حرکتهای مأمون در قبول حضرت امام جواد علیه السّلام با هدف دور کردن آن حضرت از یاران نزدیکش و همچنین عامّۀ مردم انجام میشد.
آنجا که میبینیم آن حضرت را از مدینه به بغداد طلبید تا اینکه نزدیک او و در تحت مراقبت جاسوسان او باشد،و بداند چهکسی به نزد آن حضرت رفته و چهکسی از نزد او خارج خواهد شد.چراکه مأمون میدانست با این کار میتواند بهزودی نقش امام علیه السّلام را در جامعه محدود کرده و آن حضرت را از دایرۀ اثرگذاری در جامعه دور کند،و از طرفی دیگر با این کار خود برای حکومت ظالمانۀ خویش کسب مشروعیت نماید،چراکه وجود حضرت امام جواد علیه السّلام در کنار او نتیجهای جز این در نزد عامّۀ مردم نمیداد.برخورد مأمون و موضعگیریاش در برابر عبّاسیانی که امام جواد علیه السّلام را جز یک کودک خردسال که از علم دین چیزی نمیداند و حلال را از حرام تشخیص نمیدهد نیز دقیقا با همین هدف به انجام میرسید.
امام جواد علیه السّلام پانزده سال از عمر شریف خود را بدینگونه در خلال حکومت مأمون عبّاسی به سر آوردند تا اینکه در سال 218 ه.ق مأمون دار فانی را وداع گفت.
معتصم محمّد بن هارون الرّشید هشتمین خلیفه از خلفای بنی عبّاس بود.
وی در سال 218 ه.ق بعد از وفات برادرش مأمون به خلافت رسیده،مورد بیعت قرار گرفت.یک سال قبل،یعنی در سال 217 ه.ق معتصم برای ساختن
شهر سامرا از بغداد خارج شده بود (1).سپس بعد از اینکه خود به مقام خلافت رسید مرکز حکومتی را به آن شهر منتقل کرد.مدّت زمانی که امام جواد علیه السّلام در خلافت این خلیفۀ عبّاسی به سر آورد طولانی نبود،بلکه از دو سال تجاوز نکرد و امام علیه السّلام پس از اینکه معتصم او را به بغداد آورد در سال 220 ه.ق به شهادت رسید.
امام جواد علیه السّلام که در سال 218 ه.ق همان سال که مأمون در ارض روم دار فانی را وداع گفت از عراق به مدینه بازگشت،هنگامی که دوباره به عراق بازمیگشت فرزند بزرگوار خود امام هادی علیه السّلام را در سنّ کودکی در مدینه به جا گذاشت (2).
امام جواد علیه السّلام قبل از شهادت خود در چندین مورد بر امامت فرزند خود علی تأکید و تصریح نمود.
الف-روایت اوّل:اسماعیل بن مهران گوید:هنگامی که حضرت امام جواد علیه السّلام را برای اوّلینبار از مدینه به بغداد میبردند،به آن حضرت عرض کردم:من در این سفر برای شما بیمناکم.حال اگر برای شما اتّفاقی افتاد پس از شما امر امامت به چهکسی خواهد رسید؟
اسماعیل بن مهران گوید:امام جواد علیه السّلام با خنده،رو به من کرده فرمود:
«آنچه را که تو فکر کردهای امسال پیش نخواهد آمد»،امّا هنگامی که معتصم برای بار دوّم آن حضرت را به بغداد طلب کرد به نزد آن حضرت رفته عرضه داشتم:
خداوند مرا فدای تو کند.اکنون که شما میروید بفرمائید امر امامت پس از شما
به چه کسی میرسد؟اینجا بود که دیدم حضرت امام جواد علیه السّلام آنقدر گریه کردند که محاسن مبارک آن حضرت خیس شد.سپس رو به من کرده فرمودند:
«در این سفر این بیم بر من میرود.پس بدانکه پس از من امر امامت به فرزندم علی میرسد» (1).
ب-روایت دوّم:خیرانی از پدرش که از نزدیکان حضرت امام جواد علیه السّلام بوده و بهخاطر خدمتی که از سوی امام جواد علیه السّلام به آن مأمور بوده است همواره در نزد آن حضرت بوده روایت میکند که:احمد بن محمد بن عیسی اشعری فقیه و بزرگ مردم قم همهروزه در وقت سحر به نزد پدر من میآمد تا اینکه از حال حضرت امام جواد علیه السّلام که در بستر بیماری بودند جویا شود.امّا هنگامی که پیکی از جانب حضرت امام جواد علیه السّلام به نزد پدر من میآمد تا خبری از آن حضرت به پدرم برساند،احمد بن محمّد بن عیسی برمیخاست تا پدرم در خلوت با آن پیک به گفتگو بنشیند و این امر نشان از اعتماد و منزلت والای این مرد در نزد امام جواد علیه السّلام دارد.
شبی فرستادۀ امام جواد علیه السّلام به نزد پدر من آمد و احمد بن محمّد از مجلس برخاست و پدرم با فرستادۀ امام خلوت کرد.احمد بن محمّد کمی دور زد و سپس به جائی رفت که بتواند صدای آنها را بشنود و در آنجا ایستاد.در این هنگام فرستادۀ امام جواد به پدرم گفت:مولایت به تو سلام میرساند و میگوید:من به سفر آخرت میروم،و پس از من امر امامت به پسرم علی میرسد.حقّ او بر گردن شما پس از من مانند همان حقّی است که من پس از پدرم بر گردن شما داشتم.سپس فرستاده از نزد پدرم رفت.احمد بن محمّد بن عیسی به داخل اتاق بازگشت و
1) (1)) .کافی 323/1،بحار الانوار 118/50 باب«النّصوص علی الخصوص علیه»،شیخ مفید،ارشاد/ 308.
به پدرم گفت:فرستادۀ امام چه چیزی به تو گفت؟پدرم گفت:خیر بود،احمد بن محمّد گفت:من آنچه را که به تو گفت شنیدم.سپس آنچه را که شنیده بود برای پدرم تکرار کرد.پدرم به او گفت:خداوند متعال این کار را بر تو حرام کرده است.چراکه خداوند متعال میفرماید: وَ لاٰ تَجَسَّسُوا .امّا حالکه این کلام را شنیدی این حرف را برای شهادت در نزد خود حفظ کن،شاید که ما روزی محتاج این شهادت شویم.امّا برحذر باش که تا وقت آن نرسیده است این کلام را برای احدی اظهار نکنی.
چون صبح رسید،پدرم این مطلب را در ده ورقه نوشت و آن ده ورقه را مهر کرده و به ده نفر از بزرگان شیعه سپرد و به آنها گفت:اگر من قبل از اینکه دربارۀ این نامهها به شما چیزی بگویم از دنیا بروم این نامهها را باز کنید و به مضمون آن عمل نمائید.
خیرانی گوید:هنگامی که ابو جعفر امام جواد علیه السّلام به شهادت رسید و به لقای خداوند متعال رفت،پدر من در خانۀ خود ماند و از خانه خارج نشد تا اینکه رؤسای فرقۀ امامیّه در نزد محمّد بن فرج رخجی جمعشده و دربارۀ کسی که پس از امام جواد علیه السّلام متصدّی امر امامت خواهد شد به بحث و گفتگو مشغول شدند.محمّد بن فرج نامهای به پدرم نوشت و به او گفت که سران شیعه در نزد او جمع شدهاند و اگر بیم آن نبود که امر آنها آشکار شود همۀ آن حضّار را به نزد پدرم میآورد.امّا او از پدرم خواست که خود به خانۀ وی رفته و در آن جمع داخل شود.
پدرم سوار مرکب شده و به سمت او رفت.در آنجا گروه را دید که در نزد محمّد بن فرج جمع شدهاند.آنان به پدرم گفتند:دربارۀ این مسأله چه نظری داری؟پدرم رو به آن ده نفری که آن ده نامه به دست آنها بود کرده و گفت:آن نامهها را حاضر کنید.آنان آن نامهها را حاضر کرده و مهر آن را شکستند،و
گفت مضمون این نامهها همان است که من به آن دستور یافتهام.بعضی از آن افراد گفتند:ما دوست میداشتیم که علاوهبر این نامهها غیر از تو شاهد دیگری هم برای این امر باشد و شهادت بدهد.
پدرم به آنها گفت:خداوند متعال آنچه را که شما دوست داشتید برای شما مهیّا کرده است.اینک این ابو جعفر اشعری است که شاهد است من عین مضمون این نامه را از فرستادۀ امام علیه السّلام شنیدهام.آنگاه از ابو جعفر اشعری خواست تا بر این مطلب شهادت دهد.ابتدا ابو جعفر از این کار خودداری کرد.
امّا پدرم او را به مباهله دعوت کرد و وی را از خداوند متعال ترسانید.ابو جعفر اشعری چون کار را به این منوال دید گفت:آری.من به دو گوش خود این مطلب را شنیدهام.امّا اکنون که از ارائۀ شهادت خودداری کردم به این دلیل بود که دوست داشتم کرامت دادن خبر امامت امام بعدی به مردی از عرب برسد.
[زیرا پدر خیرانی از عرب نبوده و از اعاجم محسوب میشد.]بدینترتیب بود که همۀ کسانی که در آن مجلس بودند از آن مجلس بیرون نرفتند مگر اینکه به امامت حضرت ابو الحسن امام علی هادی علیه السّلام اعتراف کرده و شکّ آنها در این مسأله از بین رفت (1).
ج-روایت سوّم:از محمّد بن حسین واسطی روایت شده است که او از احمد بن ابی خالد،غلام حضرت ابو جعفر امام جواد علیه السّلام شنیده است که امام جواد علیه السّلام وی را بر وصیّتنامهای با این متن به شهادت گرفته است:
«احمد بن ابی خالد غلام ابو جعفر امام جواد علیه السّلام شهادت میدهد که ابو جعفر محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام وی را به شهادت طلبید که او به پسرش علی وصیّت
1) (1)) .کافی 324/1،بحار الانوار 120/50 باب«النّصوص علی الخصوص علیه»،شیخ مفید،ارشاد/ 308.
کرده است که پس از وی نهتنها در امور مربوط به خود،مختار و آزاد باشد، بلکه اختیار امر تربیت و سایر امور برادرانش نیز به عهدۀ او باشد.بهجز برادرش موسی که هرگاه به سنّ بلوغ رسید اختیارش با خود اوست.و همچنین عبد اللّه بن مساور را مأمور قیام بر امور ارث و میراث خود نموده است تا اینکه فرزندش علی به سنّ بلوغ برسد.پس هرگاه فرزندش علی به سنّ بلوغ رسید ابن مساور مسئولیت امور ماترک را به او بسپارد و او به امور مربوط به ماترک،همچنین امور مربوط به خود و امور مربوط به برادران قیام نماید مگر در رابطه با برادرش موسی که او پس از علی و ابن مساور با رعایت آنچه را که خود ابو جعفر علیه السّلام دربارۀ صدقات و موقوفات خود شرط کرده است به این امر قیام نماید.این وصیّتنامه در روز یکشنبه سوّم ذی الحجّۀ سال 220 ه.ق تنظیم شده و احمد بن ابی خالد شهادت خود را با خطّ خود در بالای آن نوشته است.همچنین حسن بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن علی بن ابی طالب نیز بر این وصیّت شهادت داده و مانند شهادت احمد بن خالد- در بالای نامه-را در زیر نامه امضا کرده است.همچنین نصر خادم نیز بر این وصیّتنامه شهادت داده و شهادت خود را با دست خود نوشته است (1).
د-روایت چهارم:محمّد بن علی،از عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس عطّار،از علی بن محمّد قتیبۀ نیشابوری از حمدان بن سلیمان،از صقر بن ابی دلف روایت نموده که گفته است:از ابا جعفر محمّد بن علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام شنیدم که میفرمود:امام پس از من پسرم علی است.دستور او دستور من،کلام او کلام من،و اطاعت کردن از او اطاعت کردن از من است (2)و امام بعد از او فرزندش حسن
خواهد بود.دستور او دستور پدرش،کلام او کلام پدرش و پیروی از او پیروی از پدرش خواهد بود.
سپس آن حضرت سکوت کردند.من به آن حضرت عرضه داشتم:ای فرزند رسول خدا،بعد از حسن چهکسی به مقام امامت خواهد رسید؟آن حضرت بهشدت گریسته آنگاه فرمودند:«ان بعد الحسن ابنه القائم بالحق المنتظر»؛همانا که بعد از حسن فرزند او به امامت خواهد رسید همان«قائم»که به حق قیام خواهد کرد و جهانیان به انتظارش خواهند نشست.
به آن حضرت عرضه داشتم:ای فرزند رسول خدا چرا او قائم نامیده شده است؟آن حضرت فرمودند:زیراکه او پس از از بین رفتن یادش و مرتد شدن بیشتر معتقدان به امامتش قیام خواهد کرد.
به آن حضرت عرضه داشتم:و چرا منتظر نامیده شده است؟آن حضرت فرمودند:زیراکه او غیبتی خواهد داشت که روزهایش بسیار و مدّتش بسیار طولانی خواهد شد.شیعیان مخلص همواره منتظر ظهور و خروج او بوده و آنان که در دل شک دارند او را انکار کرده و آنان که منکرند نسبت به امر او استهزا و مسخره میکنند.آنان که برای ظهورش وقت معیّن میکنند دروغ میگویند.آنان که برای آمدنش عجله به خرج میدهند هلاک میشوند.و آنهایی که از جان و دل تسلیم قضای الهی در این امر میباشند نجات پیدا میکنند» (1).
ه-روایت پنجم:علیّ بن محمّد سندی روایت کرده است که محمّد بن حسن گفت:عبد اللّه بن جعفر حمیری از احمد بن هلال از امیّة بن علیّ قیسی
1) (1)) .اکمال الدّین/278/2،اعلام الوری/436.
روایت کرده است که گفت:به ابو جعفر ثانی یعنی حضرت امام جواد علیه السّلام عرض کردم:چهکسی پس از شما در امر امامت جانشین خواهد شد؟آن حضرت فرمودند:پسرم علی.سپس فرمودند:بهزودی جامعه دستخوش حیرت و سرگردانی خواهد شد.
قیسی گوید:به آن حضرت عرضه داشتم:و[در این صورت]به سمت کدام شهر[باید پناه برد]؟آن حضرت لختی سکوت کرده،سپس فرمودند:به سوی مدینه.عرض کردم:به سوی کدام مدینه؟چراکه در زبان عربی مدینه به معنی شهر است آن حضرت فرمودند:همین مدینهای که ما در آن هستیم مدینۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله.و آیا مگر غیر از این شهر مدینهای هست؟ (1)
و-روایت ششم:احمد بن هلال گوید محمّد بن اسماعیل بن بزیع به من خبر داد که امیّة بن علی در حضور او از ابو جعفر ثانی،امام جواد علیه السّلام در رابطه با مسألۀ جانشینی سؤال کرد و امام جواد علیه السّلام مانند جوابی که در روایت قبل آمده بود به او دادند.
و با همین سند از امیّة بن علیّ قیسی از ابو الهیثم تمیمی روایت کرده است که گفت:حضرت ابو عبد اللّه امام صادق علیه السّلام فرموده است:هنگامی که در میان پیشوایان سه اسم پشت سر هم بیاید،چهارمین آنها قائم آل محمّد است.محمّد،علی و حسن (2).
ی-روایت هفتم:حمیری از احمد بن محمّد بن عیسی از پدرش روایت میکند که حضرت امام جواد علیه السّلام هنگامی که میخواستند از مدینه به سمت عراق حرکت کنند و برای رفتن به این سفر با همه وداع میکردند،پس از اینکه بر امامت ابو الحسن علیه السّلام امام هادی تصریح کردند او را در دامان خود نشانده و به او فرمودند:دوست داری که از چیزهای دیدنی و زیبای عراق چهچیزی برای تو به هدیه بیاورم؟آن حضرت در پاسخ پدر بزرگوار خود فرمودند:
شمشیری که گویا شعلهای از آتش باشد،سپس آن حضرت به سمت فرزند خود موسی رو کرده و از او پرسیدند:تو چه دوست داری که برایت بیاورم؟او در جواب گفت:دوست دارم برایم اسبی بیاوری،امام علیه السّلام فرمودند:ابو الحسن شبیه من است و این پسر به مادرش رفته است (1).
نزدیک کردن حضرت امام رضا علیه السّلام به دستگاه حکومتی و سپردن منصب ولایتعهدی به ایشان از جانب مأمون عبّاسی و آنچه که مأمون نسبت به حضرت امام جواد علیه السّلام انجام داد نشانگر هوش سیاسی سرشار او در برخورد با قویترین مخالفان دولتش میباشد.چراکه این دو امام بزرگوار دارای پایگاههای وسیع مردمی بودند که میتوانست خطر بزرگی برای کیان دولت عبّاسی باشد.امّا مأمون بهوسیلۀ این برنامهریزی توانست خطر بزرگی را که کیان سیاسی دولت عبّاسی را تهدید میکرد در تحت کنترل خود درآورد.به این ترتیب که امام رضا علیه السّلام را از پایگاههای مردمی خود جدا کرد تا اینکه از تأثیرگذاری او در میان امّت جلوگیری کند.
بنابراین نزدیک کردن او نه به معنای وارد کردن امام در حکومت،بلکه به
1) (1)) .بحار الانوار 123/50 باب النّصوص علی الخصوص علیه علیه السّلام.
معنای یک نوع تبعید یا اقامت اجباری و مراقبت دقیق از امام رضا علیه السّلام بود که مأموران او حتّی تعداد نفسهای آن حضرت را شماره کنند و بتوانند بدین وسیله دوستان و نزدیکان آن حضرت را شناسایی کرده و بعدا آنان را مورد پیگرد قرار داده و بر آنان سخت بگیرند.
محمّد بن علیّ هاشمی که خود از عبّاسیان است گوید:صبح روزی که حضرت امام جواد علیه السّلام با دختر مأمون امّ الفضل ازدواج کرد بر آن حضرت داخل شدم.من از شب قبل دارویی مصرف کرده بودم و اوّل صبح نیز اوّلین کسی بودم که به خدمت آن حضرت رسیدم.و به جهت دوایی که در شب خورده بودم بسیار تشنه بودم.امّا نمیخواستم آنجا آب طلب کنم.امام جواد علیه السّلام نگاهی به صورت من انداخته و فرمودند:تو را تشنه میبینم.عرض کردم:آری تشنهام.آن حضرت فرمودند:ای غلام،برای ما کمی آب بیاور.من در دل گفتم:الآن است که برای او آبی سمّی بیاورند و از اینکه مبادا آن آب را به من تعارف کند و من از آن آب سمّی بخورم غمگین و ناراحت شدم،غلام پیش آمد و با خود آب آورد.حضرت امام جواد علیه السّلام در صورت من تبسّمی کرده و سپس فرمودند:ای غلام.آب را به من بده.آن حضرت آب را از غلام گفته و مقداری از آن را نوشیدند و سپس آب را به من دادند و سپس من هم از آن نوشیدم (1).
محمّد بن علی هاشمی بعدا برای محمّد بن حمزه نقل کرد که به خدا سوگند من گمان میکنم همچنانکه رافضیان میگویند ابو جعفر از درون جان افراد آگاهی دارد (2).
البتّه این محمّد بن علی هاشمی از شیعیان امام جواد علیه السّلام نبود.امّا بهخوبی
میدانست که در میان خاندان عبّاسی چه میگذرد و بهخوبی با روشهای آنان برای رها شدن از دست مخالفان آشنایی داشت.و شاید هم از این کلام او بشود این مطلب را تأکید کرد که امام رضا علیه السّلام بهوسیلۀ سمّی که مأمون به او داده است به شهادت رسیده است.
مسعودی روایت میکند:معتصم به همراه جعفر پسر مأمون نیرنگی ریختند تا از دست امام جواد علیه السّلام خلاص شده آن حضرت را از میان بردارند.
بنابراین نقشه،جعفر با خواهرش امّ الفضل که همسر امام جواد علیه السّلام بود همداستان شده و چنین تصمیم گرفتند که امّ الفضل انگور مسمومی به آن حضرت بخوراند.اینگونه بود که امّ الفضل این کار را انجام داده،امام جواد علیه السّلام نیز از آن انگور خورد.اینجا بود که امّ الفضل پشیمان شد و شروع به گریه کرد.
امام به او فرمودند:برای چه گریه میکنی؟به خدا سوگند که خداوند متعال تو را به فقری مبتلا خواهد کرد که هرگز از بین نرود و به بلایی دچار خواهد ساخت که هیچوقت پوشیده نگردد...اینگونه بود که بعدها امّ الفضل به بیماری گرفتار شد که تمام اموال و املاک خود را برای آن بیماری به مصرف رساند و به فقر مبتلا شد،تا جایی که به کمک مردم نیازمند گردید.برادرش جعفر نیز در حال مستی در چاهی سقوط کرد و جنازهاش را از آن چاه بیرون آوردند.
همچنین روایت شده که آنکس که باعث قتل امام جواد علیه السّلام شد ابن ابی داود قاضی بوده است.و دربارۀ سبب این مطلب آوردهاند که روزی سارقی به نزد خلیفه یعنی معتصم عبّاسی آمد و به سرقت اقرار نمود و از خلیفه خواست تا با اقامۀ حدّ سرقت،وی را از آن گناه پاک نماید.معتصم همۀ فقها را جمع کرده و از آنها دربارۀ مکانی که باید دست از آنجا قطع گردد تا اقامۀ حد بر سارق شود سؤال کرد.آنان دربارۀ اینکه مکان این قطع از کجا باید باشد با یکدیگر اختلاف پیدا کردند.بعضی از آنها گفتند که دست او باید از آرنج قطع
شود و دیگران گفتند آن دست باید از مچ قطع شود و هرکدام برای قول خود به آیاتی از قرآن کریم استشهاد کردند که به دلیل عدم احاطۀ آنان به معانی قرآن،نظریات آنان تأویل بدون علم بود.
در این هنگام معتصم عبّاسی رو به حضرت امام جواد علیه السّلام کرده و گفت:ای ابو جعفر تو در اینباره چه میگویی؟
آن حضرت فرمودند:«ای امیر مؤمنان.این گروه دربارۀ این مسأله به اندازۀ کافی صحبت کردهاند».
معتصم گفت:مرا از آنچه آنها گفتهاند واگذار.تو چه چیزی برای گفتن داری؟
امام جواد علیه السّلام فرمودند:«ای امیر مؤمنان،مرا از این کار معاف کن».
معتصم گفت:تو را به خدا سوگند میدهم که آنچه در اینباره میدانی به من بگویی.
آن حضرت فرمودند:حال که مرا به خدا سوگند دادی،میگویم که همۀ آنها دربارۀ سنّت این کار به راه خطا رفتهاند.چراکه قطع دست واجب است از مفصل چهار انگشت بوده و کف دست او را باقی بگذارند.
معتصم گفت:به چه دلیل؟
امام جواد علیه السّلام فرمودند:بهخاطر قول پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که فرمود:سجده بر هفت عضو واجب است:صورت،دو دست،دو سر زانو و دو پا.پس اگر دست این شخص از مچ یا آرنج قطع شود دیگر برای او دستی باقی نمیماند که به هنگام سجود آن را بر زمین بگذارد.در حالی که خداوند تبارک و تعالی در قرآن میفرماید:و مساجد ویژه خداست و مراد خداوند متعال در این آیه همین اعضای هفتگانهای است که بر آن سجده میشود.و سپس فرموده است:پس هیچکس را با خدا مخوانید و آنچه را که از آن خداست قطع نمیشود.راوی گوید:معتصم از این جواب بسیار خشنود شد و دستور داد تا دست سارق را از مفصل چهار
انگشت قطع کرده و کف دستش را باقی بگذارند.
زرقان گوید:ابن ابی داود به من گفت:سه روز بعد از این مجلس من به نزد معتصم رفته به او گفتم:همانا که نصیحت امیر مؤمنان بر من واجب است،و من چیزی به او خواهم گفت که میدانم بهواسطۀ گفتن آن داخل در آتش میشوم.
خلیفه گفت:آن چیست؟
گفتم:چگونه است که چون امیر مؤمنان در مجلس خود فقیهان رعیّت و دانشمندان ایشان را برای حل و فصل امری از امور دین به مجلسی فرا میخواند که در آن،اهلبیت خلافت،فرماندهان،وزیران و کاتبان حاضر بوده،خبر این مجلس به پشت درهای قصر نفوذ کرده به عموم مردم میرسد،، و از آن فقیهان دربارۀ حکم آن مسئله سؤال میکند آنها نیز نظرات خود را دربارۀ آن حکم بیان میدارند آنگاه خلیفه سخن همۀ آن فقیهان و دانشمندان را وانهاده،به سخن مردی گوش میسپارد که نیمی از این امّت معتقد به امامت او بوده وی را در تصدّی مقام خلافت از خلیفه بالاتر میدانند و مطابق با حکم او حکم میکند؟
ابن ابی داود گوید:هنگامی که این سخنان را گفتم دیدم که رنگ معتصم تغییر کرد و به نکتهای که میخواستم او را بدان هشدار دهم متوجّه گردید و گفت:خداوند تو را از این خیرخواهی جزای خیر دهد...» (1).
از همینجا میتوان دریافت که چگونه معتصم برای توطئه بر علیه امام جواد علیه السّلام تحریک شد تا با جعفر پسر مأمون و خواهر او امّ الفضل همدست و همداستان شده،امام جواد علیه السّلام را از میان بردارد.و ممکن است به این وسیله به این نتیجه برسیم که تعارضی بین این روایت و روایت قبلی نیست.
1) (1)) .تفسیر عیّاشی/319/1،مدینة المعاجز/403/7،بحار الانوار 191/76.
بخش نخست روند رسالی اهلبیت علیهم السّلام از زمان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تا زمان حضرت امام هادی علیه السّلام بخش دوم دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام بخش سوم ویژگیهای دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام
روند رسالی اهل بیت علیهم السّلام از زمان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تا زمان
حضرت امام هادی علیه السّلام
منطق رسالت اسلامی همۀ هستی را مملکت خداوند سبحان دانسته و انسان را جانشین و امین خداوند در این مملکت میداند،که لازم است برای انجام این مسئولیت سنگین که خداوند متعال بر دوش او نهاده است بهپا خیزد.
از دیگر سوی بدانجهت که زندگی دنیا به عنوان نیمۀ کمتر مسیر طولانی انسان به حساب میآید،اهدافی هم که سزاوار است تا خداوند حکیم به عنوان قانونگذار بشر و انسان که آن قانون برای او وضع میشود،هردو به دنبال هدفی باشند که در جنبههای اهداف دنیوی و حیات زودگذر و فانی دنیا خلاصه نشده،به امتداد حیات پایندۀ انسان در عالم آخرت امتداد یابد.
اسلام از انسان میخواهد که خود را بر اساس این فرهنگ تربیت کند.
فرهنگی که از او یک موجود تکامل یافته بیعیب و نقص و در راه تحقّق اهداف بزرگ رسالت،خستگیناپذیر بسازد.
برنامهریزی ربّانی برای تربیت انسان در این طریق و مسیر،بسیار حکیمانه و متقن بوده است.آنجا که میبینیم حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله جامعۀ انسانی را رهبری کرده و بر همۀ روابط اجتماعی و غیراجتماعی آن تسلّط کامل پیدا کرد تا بتواند از این انسان،یک نمونۀ منحصر بهفرد ارائه کند.
امّا راهی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله برای عملیات تغییر ریشهای که در جامعۀ بشری در پیش داشت،راه کوتاهی نبود که بتوان در خلال یک یا دو دهه از زمان آن را به انجام رساند.بلکه این راه به میزان فاصلۀ معنوی میان جاهلیت و اسلام،دور و ممتد مینمود.
اینگونه بود که میبینیم آنچه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در این برهۀ محدود زمانی محقّق نمود برای برکندن همۀ ریشههای جاهلی از میان همۀ فرزندان نسل اوّل اسلام و رساندن آنها به آن درجۀ از بیداری و واقعگرایی و رها کردن خود از همۀ رسوبهای گذشتۀ جاهلی آنگونه که این نسل را شایستۀ پایداری در خطّ رسالت و ادامۀ آن کند،کافی نبود.
نگاهی کوتاه به حوادث تلخی که پس از وفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله روی داد و مناقشات و درگیریهای صحابۀ پیامبر اکرم که تاریخنویسان در منابعی که اکنون به دست ما رسیده است آنها را ثبت و ضبط کردهاند کافی است تا شاهدی بر این مطلب باشد که نسل صحابه به آن درجه از کفایت مطلوب نرسیده بودند تا بتوانند در رسالت بزرگ الهی و انسانی پیامبر اکرم جانشین شایستهای برای آن حضرت باشند.
به همین دلیل منطق همۀ کارهای تغییر فرهنگی،حکم میکرد که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تجربۀ پیشرو و پیشگام خود را از همۀ عوامل ضعف و فروپاشی مصون و محفوظ بدارد.چراکه آن حضرت میخواستند این قیام و نهضت جهانی و بشری جاوید و پایدار بماند.زیرا که آن حضرت اعلام کرده بود آخرین پیامبر خدا است و پس از او دیگر پیامبری نخواهد آمد.رسیدن به این مهم و دست یافتن به این مصونیّت راهی جز این نداشت که ادارۀ امور نهضت و جانشینی خود را در رهبری این قیام و نهضت به رهبری از هرنظر شایسته و معصوم بسپارد که او را به دست خود و بدانگونه که میخواست و سزاوار بود
ساخته،پرداخته و پرورش داده باشد،تا بدینوسیله این رهبری جایگزین، بتواند در طول زمان و در مدّتی که طبیعتا برای چنین کاری لازم است عملیات تغییر فراگیر جامعۀ انسانی را ادامه داده،تا آنجا پیش برود که رسالت اسلام به اهداف خود برسد.اهدافی خداوند متعال که از پس فرستادن پیامبران و ارائۀ برنامۀ کامل الهی برای زندگی بشر آن را تعقیب میکرده است.
اسلام یک نظریۀ بشری نبود تا حدود فکری و تبلور مفاهیم آن از راه تمرین و تجربه به دست آمده باشد بلکه اسلام رسالتی الهی است که در آن حدود احکام و مفاهیم،از پیش مشخص شده و با تشریعات عامّی که از جانب خدا آمده از هرآنچه در نظریههای مشابه محتاج تجربه میباشد،بینیاز گشته است،بنابراین،رهبری چنین جریانی مستلزم دریافت کامل و مفصل رسالت الهی،و شناخت کامل از همۀ احکام و مفاهیم آن میباشد،در غیر این صورت رهبر نظام محتاج الهام گرفتن از پیشفرضهای ذهنی و فهم ارتکازی سابق خود خواهد بود که سرانجامی جز شکست این انقلاب فکری نخواهد داشت.
به خصوص که اسلام به عنوان آخرین دین آسمانی،میبایست همواره در طول زمان پیشرفته و همۀ مرزهای زمانی،جغرافیایی و قومی را درنوردد،و چنین هدف بلندی،به حاکم اسلامی-به عنوان رکن اساسی انقلاب-اجازۀ در پیش گرفتن روش تجربه و خطا را نمیدهد روش پراشتباهی که در اندک مدت چنان رخنهای در انقلاب ایجاد میکند که آن را با سقوط مواجه خواهد ساخت (1).
حوادثی که پس از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به وقوع پیوست دلیل محکمی بر
1) (1)) .بحث حول الولایة/57-58.
این مدعا است که آثار آن با تصدی امر رهبری بهوسیلۀ نسلی از مهاجرین که توسط رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله برای این کار برگزیده نشده،صلاحیت و قابلیت آن را نداشتند در کمتر از نیمقرن آشکار گشت.
هنوز بیست و پنج سال از وفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نگذشته بود که هزیمت و شکست خلافت راشده در برابر ضربات شدیدی که از جانب دشمنان رو در روی اسلام بر آنان وارد میآمد آشکار گشته،دشمنان توانستند به صورت پنهان به مراکز قدرت نظام نفوذ کرده آن را ناکارآمد ساخته،به زور و با کمال وقاحت،رهبری نظام را تصاحب کرده امت اسلام و نسل پیشگام آن را مجبور به دست برداشتن از رهبری و شخصیت خود نموده،پیشوایی اسلامی را به حکومتی موروثی تبدیل کردند که جز ناچیز شمردن ارزشها،کشتار بیگناهان،جلوگیری از حدود الهی،خشکاندن احکام و بازی با سرنوشت مردم کاری نداشت،در چنین شرایطی بیت المال مسلمانان به صورت املاک شخصی قریش درآمده،خلافت به توپی بدل شد تا کودکان بنی امیّه با آن بازی کنند (1).
امت اسلام پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در راه انقلابیای که او برای مردم و جامعۀ اسلامی گشود،با انحراف خطرناکی مواجه شدند،این انحراف در عرصۀ سیاست و اجتماع-چنانکه طبیعت اشیا حکم میکند-به مرور زمان رفته رفته توسعه مییافت تا عمیق و عمیقتر شود چراکه شروع انحراف دانهای را ماند که در زمین کاشته میشود و ذرهذره رشد کرده سر از خاک بهدر میآورد، هرمرحله از انحراف که به وقوع میپیوندد زمینهساز مرحلهای فراختر است.
1) (1)) .بحث حول الولایة/60-61.
پس طبیعی است که این انحراف نیز در سیر تاریخی خود یک منحنی را طی کند که در درازمدت به دوزخ منتهی شود و انقلاب اسلام را از همهسو مملوّ از تناقضاتی کند که حتی از همراهی با پایینترین حد احتیاجات و مصلحتهای انسانی و اسلامی امت اسلام نیز ناتوان شود.
در چنین صورتی،با افزایش تصاعدی انحراف،به حکم منطق پس از مدتی انقلاب به سقوط کامل میرسد.و این امر جز نابودی کامل دولت،جامعه و فرهنگ اسلامی حاکم بر جامعه نخواهد بود،چراکه با پرشدن نظام از تناقضات و ناتوان شدن آن از انجام وظایف واقعی خود،دیگر توان حمایت از موجودیت خویش را هم نخواهد داشت زیرا همۀ موجبات استمرار و دوام خود را در صحنۀ تاریخ از دست داده و مردم نیز در حدی نبودند که به حمایت آن برخیزند چراکه آنان به آنچه از این انقلاب توقع داشتند نرسیده و آرزوهایشان توسط آن برآورده نشده بود پس هیچ رابطۀ حیاتی راستینی میان امت و نظام باقی نمانده بود.
نتیجه میگیریم که در چنین وضعی قطعا محصول بذر انحرافی که در جامعه کاشته شد چیزی جز سقوط کامل انقلاب نبود.
مراد از سقوط دولت اسلام از میان رفتن فرهنگ اسلامی و جدایی رهبری نظام و متن جامعه از این فرهنگ است که در این صورت اسلام که به مثابه فرمانده جامعه و امت بهشمار میرود از آنها جدا شده،طبیعتا بعد از جدایی دولت و اجتماع از فرهنگ اسلام،امت بدون رهبر به حال خود باقی میماند و در برابر اولین حملهای که به آن بشود فرومیریزد چه اینکه این اتفاق در برابر حملات متعددی که خلافت عباسی با آن روبرو شد افتاد.
این فروپاشی به معنی سقوط دولت و انقلاب و تنها ماندن امت است،که این امت نیز در عین تدین به اسلام،ایمان به آن و تعامل با آن،به دلیل تسلسل حوادث محکوم به فروپاشی خواهد بود چراکه امت اسلام مدت بسیار کمی را با اسلام صحیح به سر برده بود،-همان زمان کمی که شخص پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله عهدهدار امر رهبری انقلاب بود-و پس از آن امت با انقلابی منحرف زندگی کرد،انحرافی که نگذاشت تا اسلام در عمق زندگی جامعه نفوذ کرده و آنان را در قبال عقیدۀ خود مسئول سازد،و نگذاشت تا اسلام با دادن فرهنگ خود به جامعه آن را در برابر فرهنگهای بیگانه ایمن کرده و عدم فروپاشی آن را در برابر فرهنگها،حملات و افکار جدیدی که حملهکنندگان به شهرهای اسلام وارد میکردند تضمین نماید.
امت نیز در پی از دست دادن انقلاب،دولت و فرهنگ،خورد شدن شخصیت،درهم شکسته شدن اراده و بسته شدن دستانش توسط حکومتهایی که زمامداران این انقلاب منحرف بودند و در نتیجه فقدان روح واقعی خود دیگر خود را بهتنهایی قادر به مقاومت نمیدید چراکه این حکومتها امت را در برابر حکومتهای جابرانۀ خود به کرنش وادار کرده بودند.
طبیعی است که چنین امتی در چالش با جریان کفرآمیزی که به جنگ با او آمده از هم بپاشد و بهزودی امت،رسالت و عقیدۀ اسلامی یکجا ذوب شود و پس از دوران درخشانی که بر صحنۀ تاریخ به عنوان یک حقیقت زنده مطرح بود از آن صفحه محو شده و جز خاطرهای چیزی از آن باقی نماند و این پایان کار اسلام بود (1).
اگر نقش ائمۀ معصومین را که وظیفۀ خطیر حراست از انقلاب،دولت،
1) (1)) .ر.ک/اهل البیت تنوع ادوار و وحدة هدف/127-129.
امت و رسالت به عهدۀ آنها نهاده شده نادیده انگاریم،سرنوشت منطقی امت اسلام همین بود که به شرح آن پرداختیم.
نقش ائمۀ هدایتگر علیهم السّلام که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به نام آنان و به امامت یکایکشان تصریح نموده بود و ایشان را برای صیانت از اسلام در برابر دشمنان بازیگری که در کمین آن نشسته بودند،تعیین کرده بود و مسئولیت پیاده نمودن اسلام و تربیت انسان بر اساس تعالیم اسلام و جلوگیری از فروپاشی دولت اسلامی را بر دوش آنان نهاده بود در دو امر مهم و اساسی خلاصه میشود:
1.مصونیت دادن به امت از فروپاشی پس از سقوط انقلاب و در اختیار امت قرار دادن عوامل تقویتکننده به میزان کافی تا امت با ایمانی ثابت،روحی مجاهد و گامهایی استوار روی پای خودشان بایستند.
2.تلاش برای به دست گرفتن رهبری انقلاب و دولت و محو آثار انحراف و بازگرداندن رهبری به جریان طبیعی خود که به این ترتیب عناصر سهگانۀ تربیت در آنها مجتمع گشته و پیوند امت،با اجتماع،دولت و رهبری با کفایت آن برقرار شود (1).
انحراف نیز که با تغییر در این سه عنصر آغاز گردید،با وفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و فقدان یک مربی همطراز به راه افتاد،از میان رفتن این عنصر خود باعث نابودی دو عنصر دیگر گردید چراکه جانشینان پیامبر در رهبری انقلاب از حیث علم،عصمت،پاکدامنی،قدرت،شجاعت و کمال همتای او نبوده بلکه افرادی متصدی این پست شدند که نه معصوم بوده،نه در حقیقت رسالت ذوب شده بودند،آنها هیچ ضمانت اجرایی برای منحرف نشدن امت از خطی
1) (1)) .أهل البیت تنوع ادوار و وحدة هدف/59.
که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله برای امت ترسیم کرده بود در دست نداشتند،آن همچنان انحرافی که مسلمانان حتی توان تصور عمق و نهایت تأثیر منفی آن را بر دولت،امت و شریعت را نداشتند چراکه آنها این تغییر را در شخص رهبر میدانستند نه در خط رهبری.
و اما بیان دو خط مشی اساسی که ائمه علیهم السّلام میبایست همۀ فعالیتهای خود را بر محور آنها انجام میدادند:
1.مصونیت دادن به امت از فروپاشی پس از سقوط انقلاب و در اختیار امت قرار دادن عوامل تقویتکننده به میزان کافی تا امت با ایمانی ثابت، روحی مجاهد و گامهایی استوار روی پای خودشان بایستند.
2.تلاش برای به دست گرفتن رهبری انقلاب و دولت و محو آثار انحراف و بازگرداندن رهبری به جریان طبیعی خود که به این ترتیب عناصر سهگانۀ تربیت یعنی امت،شریعت و مربی لایق در آنها جمع گشته و پیوند امت،با اجتماع،دولت و رهبری با کفایت آن برقرار شود (1).
خط مشی دوم محتاج برنامهریزی درازمدت ائمه علیهم السّلام بود تا شرایط مناسب با همۀ ارزشها،اهداف و احکام بنیادین اسلام را فراهم نمایند.
ارزشها،و احکامی که دستآورد رسالت اسلام و مقصود از تشکیل حکومت اسلامی به نام خداوند خالق شریعت،عملی شدن آنها و در نتیجه رسیدن انسان به کمال درخور او است.
به همین دلیل بود که ائمه علیهم السّلام پیروزی فوری بر اساس حملۀ مسلحانه را برای برقرار کردن پایههای حکومت اسلامی کافی نمیدانستند.بلکه چنین کاری محتاج آماده کردن سپاهی عقیدتی بود که به امام و عصمت او ایمان مطلق داشته،با هدفهای بزرگ امام زندگی کرده و در عرصههای حکومتی
1) (1)) .أهل البیت تنوع ادوار و وحدة هدف/59.
مدافع خط مشی او بوده و همواره در حال حفاظت از اموری باشد که در تحقق مصالحی که خدا برای امت اسلام مقرر داشته است دخالت دارد.
اما خط مشی اول با حاکمیتها و شرایطی که بر ائمه علیهم السّلام تحمیل میکردند سازگاری داشت و ائمه علیهم السّلام هرگاه شرایط را برای به دست گرفتن حکومت که خط مشی دوم است مناسب نمیدیدند به آن میپرداختند.
این وجه از نقش ائمه علیهم السّلام در واقع عمق بخشیدن به رسالت در فکر و روح و سیاست امت بود به این امید که بدینوسیله استحکام مناسبی در صفوف آنان ایجاد شود و در صورت سقوط انقلاب مصونیت لازم را در برابر فروپاشی داشته باشند.این مهم با ایجاد بنیانهایی زنده و هوشیار در میان امت و دمیدن روح رسالت در آنان و بهوجود آوردن علقهای صادقانه میان امت و رسالت امکانپذیر میگردید (1).
حرکت در این دو خط مستلزم حرکتی مثبت و فعالانه برای حفظ و حمایت مستمر رسالت،امت و دولت بود.بنابراین هرچه انحراف شدیدتر میشد ائمه علیهم السّلام تدابیر لازم را در برابر آن اتخاذ میکردند و هرگاه بلایی بر سر عقیده و انقلاب اسلامی فرود آمده،حکومتهای منحرف وقت-به دلیل بی کفایتی-از علاج آن عاجز میماندند،ائمه علیهم السّلام مبادرت به ارائۀ راه حل نموده و امت را از خطراتی که تهدیدشان میکرد نجات میدادند.آنان جامعۀ اسلامی را در زمینۀ عقاید از خطرات نابودکننده حفظ میکردند (2).
اینجا است که میبینیم نوع عملکرد ائمه علیهم السّلام در عرصههای مختلف و
متناسب با تعدد روابط و جوانب و اولویتهایی که برای آنان،-به عنوان رهبرانی بیدار و باکفایت که قصد پیاده کردن اسلام و حفظ و تضمین جاودانگی آن را برای همۀ بشریت دارند-حائز اهمیت بود،به انواع گوناگونی تقسیم میشود:
ائمه علیهم السّلام مسئول پاسداری از میراث گرانسنگ پیامبر عظیم الشأن اسلام صلّی اللّه علیه و آله و ماحصل زحمات طاقتفرسای او بودند که در این موارد بروز میکند:
1.رسالت و شریعتی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از جانب خدا آورد که در کتاب و سنت نمود پیدا کرده است.
2.امتی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله با دستان مبارک خود آنان را ساخته و تربیت نمود.
3.جامعۀ سیاسی اسلامی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله پدید آورد،یا همان دولتی که پایهریزی کرده و بنیانهایش را تحکیم نمود.
4.رهبری،که خود به عنوان نمونه،عهدهدار آن شد و از میان اهلبیت پاک خود افراد لایقی را برای به ظهور رسانیدن آن پرورش داد.و اینکه گروهی از صحابه مرکز رهبری حکومت را-که ائمۀ معصوم از جانب رسول الله صلّی اللّه علیه و آله برای تصدی آن و در ضمن تربیت امت انتخاب شده بودند-در انحصار خود درآورده بودند مانع از آن نمیشد که آن بزرگواران تا سرحد امکان و تا آنجا که شرایط و واقعیات موجود در جامعه به آنان اجازه میداد در راه حفظ دولت اسلامی از خطر فروپاشی تلاش کنند.
همچنان که سقوط دولت اسلامی به معنی تمام شدن کار و وانهاده شدن امت به حال خود نبود.بلکه ائمه علیهم السّلام حتی در این شرایط نیز سعی در نجات امت مسلمان و حراست از این شریعت الهی از خطر فروپاشی و اضمحلال کامل داشتند.
ازاینرو است که حیطههای فعالیتی ائمه علیهم السّلام برحسب اختلاف اوضاع و شرایط از تنوع برخوردار میباشد این اختلاف اوضاع و شرایط بدینقرار میباشند:
نوع حکومت وقت.میزان فرهنگ،بیداری،ایمان امت و میزان شناخت آنان از ائمه علیهم السّلام و اندازۀ پیروی آنان از حاکمان منحرف.شرایط حاکم بر نظام و دولت اسلامی.میزان پایبندی حاکمان به اسلام.نوع ابزاری که حاکمان برای تقویت حکومت و استحکام سیطرۀ خود از آن استفاده میکردند.
در این شرایط،ائمه علیهم السّلام در برابر حکومتها و رهبریهای منحرف زمان خود فعالیت مستمری داشتند که در بازداشتن حاکم جائر از فزونی انحراف جلوهگر میشد حال این کار یا با موعظههای زبانی متحقق میگردید یا در شرایطی که خطر نابودی اسلامی را تهدید مینمود با قیام مسلحانه که تا پای جان در این راه ایستادگی میکردند مانند قیام امام حسین علیه السّلام در برابر یزید بن معاویه.
زمانی نیز علیرغم یاریرسانیهای غیرمستقیم ائمه علیهم السّلام به دولت اسلامی در هنگام تهدید خطر از سوی کفار،مبارزۀ ائمه علیهم السّلام به صورت ایجاد و تقویت دائمی جریانهای مخالف به جهت متزلزل کردن رهبری منحرف نظام اسلامی جلوهگر میگردید.
ائمۀ اطهار علیهم السّلام در زمینۀ تربیت اعتقادی،اخلاقی و سیاسی امّت نیز نقش فعال و مستمری داشتند،این رسالت با تربیت اصحاب دانشمند و بهوجود آوردن کادر علمی و شخصیتهایی که برای جامعه نقش الگو داشته باشند عملی شد،کسانی که به انتشار بیداری و فکر اسلامی پرداخته،به شبهاتی که در
طول زمان در زمینۀ فهم رسالت و شریعت پیدا میشد پاسخ داده،به روبرو شدن با جریانهای منحرف فکری وارداتی،جریانهای منحرف سیاسی و شخصیتهای به ظاهر علمی منحرفی که آلت دست و تأییدکنندۀ حکومت حاکمان منحرف بودند،همت گماشتند.
آنان برای رهبری منحرفی که قدرت را در دست داشت،از جهت فکری، اخلاقی و سیاسی جایگزین مناسبی ارائه کردند که در رهبری مشروع اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السّلام ظهور و بروز پیدا میکرد.این اشخاص میزان شناخت مردم از اهلبیت علیهم السّلام و ایمان امت نسبت به آنان را افزایش داده و آنان را به امامت و رهبری ائمه علیهم السّلام برمیانگیختند.
علاوهبر این امور،وارد شدن خود ائمه علیهم السّلام به عرصۀ زندگی عموم مردم و ارتباط مستقیم با آنان و ایجاد رابطۀ عاطفی با قشر وسیعی از مسلمانان خود عامل مضاعفی در این راه بود.رهبری مردمی فراگیری که اهلبیت علیهم السّلام قرنها از آن بهرهمند بودند تصادفا یا بهواسطۀ انتساب به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بهوجود نیامده بود،چراکه بسیار بودند افراد دیگری از منسوبان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که از چنین جایگاهی برخوردار نگردیدند،زیرا امت اسلام منزلت رهبری خود را مجانی به کسی نمیدهند و تا کسی در عرصههای مختلف مشکلات،غمها و مسائل مورد توجه مردم از خود سخاوتمندانه مایه نگذارد،به رتبۀ حکومت بر دلها نایل نخواهد شد.
چنین بود که اسلام،علیرغم تغییر و مسخشدگی راهکارهای پیاده شدن عملی،از حیث نظری سالم از انحراف باقی ماند.امت اسلامی نیز به امتی بدل گردید که در برابر هجوم فکری و سیاسی بیگانگان ایستادگی کرده،توانست در درازمدت قدرت خود را بازیابد که آثار آن را حتی پس از قرنهای سقوط و از همگسیختگی،در قرن معاصر نیز مشاهده میکنیم.
ائمۀ معصوم علیهم السّلام همۀ این پیروزیها را بهواسطۀ همت گماردن به تربیت مجموعۀ یاران صالحی که به امامت ایشان ایمان داشتند به دست آوردند،آن بزرگواران از طریق برنامهریزی برای سلوک دست پروردگان خود،پشتیبانی دائم فکری و تقویت آنان با همۀ روشهای مؤثر در پایداری جهت فائق آمدن بر سختیها،به رشد بیداری و ایمان در آنان پرداخته و پیروان خود را به سپاهی رسالی-عقیدتی بدل کردند که با دلمشغولیهای این رسالت زیسته و شبوروز در راه نگاهداری و نشر و پیاده کردن آن تلاش مینمودند.
زمانیکه به تاریخ اهلبیت علیهم السّلام مراجعه میکنیم و شرایطی که در آن زمان آنها را دربرگرفته بود از یکطرف و نحوه برخورد و موضعگیریهای عمومی و خصوصی ائمه علیهم السّلام را از دیگر سوی موردتوجه قرار میدهیم میبینیم که آنها را میتوان به سه مرحله و عصر تقسیمبندی کرد که علیرغم اشتراک در بسیاری از شرایط و موضعگیریها با ملاحظۀ مجموعهای از حوادث که تعیین کنندۀ خط فاصل میان هرکدام از این سه دوره است،از هم قابل تفکیک میباشند.
اولین مرحله،که مرحلۀ پیشگیری از صدمات انحراف بود از زمان وفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آغاز شده و در زمان امامت حضرت علی،امام حسن،امام حسین و امام سجاد علیهم السّلام جلوهگر بوده است،این بزرگواران اگرچه امکان براندازی رهبری منحرف را نداشتند اما با هدف حفظ عناصر اصلی رسالت دست به عملیات مصونسازی زده موفق به آشکار کردن نادرستی آن رهبری برای امت و صیانت از اصل رسالت اسلامی شدند.
بهطور کلی ائمه علیهم السّلام علاوهبر کوشش فراوان در جهت ایجاد و تشکیل مجموعۀ مؤمن و صالحی به رهبری خود،هیچگاه در امور مربوط به نظام اسلامی و امت مسلمان،امت و دولت را از حمایت خود بینصیب نمیگذاشتند.
دومین مرحلۀ مبارزاتی ائمه علیهم السّلام که از نیمۀ دوم زندگانی شریف امام سجاد علیه السّلام آغاز و تا زمان امام کاظم علیه السّلام امتداد یافته است دارای دو ویژگی عمده است:
1.پس از توفیق ائمه علیهم السّلام در آشکار ساختن نادرستی خط خلافت و حساس کردن مردم نسبت به عوامل تشدیدکنندۀ انحراف پس از وفات رسول الله صلّی اللّه علیه و آله در مرکز رهبری عالم اسلام،کوشش آن بزرگواران در این راه مصروف شد که دستگاه خلافت را از نظر قدرت دفاع علمی و اعتقادی خلع سلاح کنند،چراکه دستگاه برای نگهداری خود به تقویت گروهی از عالم نمایان و محدثان که مصداق بارز واعظان درباری بودند پرداخته بود تا با تأیید ایشان و ترویج ولایت آنان به حکومت خود رنگ و لعاب شرع دهد.
2.دومین ویژگی این مرحله از مبارزۀ ائمه علیهم السّلام پرورش طبقۀ درستکاری بود که شالودۀ آن در مرحلۀ اول مبارزه ریخته شده بود.ایشان در این مرحله به تهیه طرح تفصیلی و تشریح خط رسالت که خود[از جانب خدا]امین بر اجرای آن بودند پرداختند که آثار آن در تبیین و انتشار آموزههای نظری اسلام امامیه و تربیت نسلهایی از دانشمندان بر اساس فرهنگ اسلام امامی در مقابل خط دانشمندان دستپرورده خلفا و واعظان درباری جلوه کرده است.
علاوهبر این مسئولیت پاسخگویی به شبهات موجود و نمودار ساختن نادرستی فرقههای مذهبی که از سوی خلفا یا دیگران اختراع میشد را نیز بر
دوش میکشیدند.
ائمه علیهم السّلام در این مرحله برای متزلزل کردن حکومتها و رهبریهای منحرف از هیچ کوششی فروگذار نمیکردند،این کار ضمن پشتیبانی از بعضی حرکتهای مخالف با قدرت حاکم انجام میگردید خصوصا حرکتهایی که جنبۀ انقلابی داشته و بعضی از آنها با تکیهزدگان بر کسی خلافت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله پس از قیام امام حسین علیه السّلام رودررو میشدند.
سومین مرحله از این مبارزه از نیمۀ پایانی زندگی امام کاظم شروع شده و در زمان امام مهدی علیه السّلام پایان یافته است.
پس از ایمنسازی مجموعۀ صالح و ترسیم خط مشی مفصل عقیدتی، اخلاقی و سیاسی،در مرحلۀ دوم مبارزاتی،طبیعتا برای خلفا معلوم شده بود که قدرت رهبری اهلبیت علیهم السّلام به جایی رسیده است که دیگر آمادۀ به دست گرفتن حکومت و بازگرداندن جامعۀ اسلامی به جایگاه حقیقی آن میباشند و این مطلب موجب عکس العمل و موضعگیری خلفا در برابر ائمه علیهم السّلام شده بود.
موضعگیری ائمه علیهم السّلام نیز در قبال خلفا به نوع موضعگیری خلفا در برابر آنان بستگی داشته و با تغییر موضعگیری خلفا مواضع ائمه علیهم السّلام نیز در قبال آنها تغییر میکرد.چون ائمه علیهم السّلام احتمال میدادند که پس از آشکار شدن نادرستی و دروغ خلفا برای مردم و آگاهی آنان از جایگاه مردمی ائمه علیهم السّلام که برای امت اسلام به مثابۀ تجسم عینی یک حکومت شرعی واقعی بهشمار میآمدند،به اضافۀ رویارویی دائم ائمه علیهم السّلام با آنان دیگر خلفا به آنان اجازۀ باقی ماندن در متن جامعه و فعالیت آزادانه را نخواهند داد،بیشترین اهتمام ائمه علیهم السّلام دربارۀ مجموعۀ صالحی بود که خود آنان را تربیت کرده و خط مشی مبارزه را به آنان آموخته بودند.آن بزرگواران بیشترین تأکید را بر ایمنیبخشی و خودکفا کردن
این جماعت داشتند تا آنان بتوانند به دور از رهبر نیز فعالیت خود را حفظ کنند.
از اینجا است که پدیده تربیت فقیهان و ارجاع دادن مردم به آنها نمود پیدا میکند تا فقها برای زمان غیبتی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله وعدۀ آن را داده و پایان آن را جز خدا نمیداند،برای حل و فصل مشکلات و امور جامعه آزموده شوند.
بدینترتیب ائمه علیهم السّلام توانستند ضمن یک برنامهریزی درازمدت از پیشرفت انحراف رو به تزاید حکومت و رهبری اسلامی که میرفت به جدایی امت از اسلام اصیل و در نتیجه محو و نابودی کامل شریعت و رسالت الهی منجر گردد جلوگیری کنند.
حرکت حضرت امام علیّ بن محمّد هادی علیه السّلام جزو مرحلۀ سوّم از مراحل حرکت اهلبیت علیهم السّلام تقسیمبندی میشود.آن حضرت به فعّالیت فشردهای در جهت آماده کردن گروه صالح شیعه برای داخل شدن به مرحلۀ غیبتی که همه در انتظار آن بودند،همچنین ایمنسازی این خطّ در برابر خطراتی که دائما متوجّه آن بود پرداختند.
ما به خواست خداوند بهزودی در بخشهای بعدی به تفصیل جایگاه امام هادی علیه السّلام و فعّالیتهای آن حضرت را که مخصوص همان عصر که ایشان در آن میزیستهاند بود بررسی کرده و قبل از آن ویژگیهای این عصر و شرایط زمانی و مکانی مهمّی که خود آن حضرت،شیعیان آن حضرت و همۀ امّت اسلام را در آنزمان احاطه کرده بود به بحث خواهیم نشست.
دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام
ما دربارۀ اوّلین مرحله از زندگی حضرت امام هادی علیه السّلام که در سایهسار زندگی پدر بزرگوارش حضرت امام جواد علیه السّلام گذشته و مدّت واقعا کوتاهی از عمر آن حضرت را-که حدّاکثر از هشت سال تجاوز نمیکند-دربرمیگیرد، به بحث پرداختیم،و گفتیم که آن حضرت تمام این مدّت را در مدینۀ منوّره زندگی کرده و حدود نیمی از این زمان را از پدر بزرگوار خود دور بوده است.
چراکه معتصم عبّاسی حضرت امام جواد علیه السّلام را در سال 218 ه.ق به نزد خود به بغداد فرا خوانده بود.
امّا مرحلۀ دوّم از زندگانی حضرت امام هادی علیه السّلام حدود چهل و سه سال طول کشیده و آن حضرت در این مدّت متحمّل مسئولیتهای مهمّ منصب امامت بوده است.این مرحله از سال 220 ه.ق آغاز و در طول مدّت سی و چهار سال تا سال 254 ه.ق ادامه یافته است.
آن حضرت در این دوران با خلفائی چند همدوره بوده است.این خلفا عبارتند از:معتصم 218-227 ه،واثق 227-232 ه،متوکّل 232-247 ه، منتصر 247-248 ه،مستعین 248-252 ه و در آخر،معتزّ 252-255 ه.
وی محمّد فرزند هارون الرّشید است که در سال 180 یا 178 ه.ق به دنیا آمده و در سال 218 ه.ق بر تخت خلافت جلوس نموده است.مادر او «مارده»یکی از کسانی بود که بسیار در نزد هارون الرّشید مورد احترام و توجّه بوده است.دربارۀ او گفته شده:که وی علیرغم برخورداری از شجاعت،قوّت و همّت،عاری از علم و دانش بوده است.هنگامی که خشم میگرفت از کشتن روگردان نبود و گفتهاند که او از نیرومندترین مردمان زمان خود بوده است.تا جایی که میگویند او میتوانست استخوان ساعد یک مرد را بین دو انگشت خود گذاشته و آن را بشکند.
وی اوّلین خلیفۀ عبّاسی است که ترکان را وارد دیوان دولت کرده است.
وی بسیار خود را به پادشاهان عجم شبیه کرده و مانند آنان رفتار میکرد.
غلامان ترک او به حدود هزار و اندی نفر بالغ میشدند.
دعبل خزاعی شاعر معروف،این خلیفۀ عبّاسی را با چنین ابیاتی هجو نموده است:
«پادشاهان بنی عبّاس را در کتابها هفت تن برشمردهاند و ما در هیچ کتابی خبری از خلیفه یا پادشاه هشتم آنان ندیدهایم»
«البتّه اصحاب کهف نیز هفت تن بودهاند که بامدادی در آن غار اقامت گزیدند و هشتمین آنان سگشان بود»
«امّا من سگ آنها را بسیار از تو برتر و بالاتر میدانم چراکه تو گناهکاری و آن سگ هیچ گناهی مرتکب نشده بود»
«گناه تو بس عظیم است.چراکه امر زندگی مردم را تباه کردهای و سیاست
امور آنها را به دست(وصیف)و(اشناس)سپردهای» 1
ناگفته نماند که وصیف و اشناس دو غلام ترک معتصم بودند که بعدها از فرماندهان بانفوذ وی گردیده و به حکومت هم رسیدند.
معتصم نیز به روش و رویۀ برادرش مأمون در میان مردم رفتار میکرد.
وی به تفتیش عقاید مردم در رابطه با مسألۀ خلق قرآن پرداخته و مردم رنج و مشقّت بسیاری در این رابطه از رفتار او متحمّل شدند.او تعداد بسیاری از دانشمندان را بهخاطر همین مسأله به قتل رساند و احمد بن حنبل را در سال 220 ه.ق به همین خاطر شلاّق زد.
در همین سال هم بود که معتصم مرکز خلافت را از بغداد منتقل کرده، شهر سامرّا را بنا نمود و به آنجا منتقل شد.وی ترکان بیشماری در نزد خود جمع کرد و اموال بیحساب دربارۀ آنان خرج نمود.تا جایی که به ایشان لباسهای دیباج و کمربندهای زرّین پوشانید.کار آنها بدانجا رسیده بود که مردم را آشکارا در بغداد آزار میرساندند.تا بدانپایه که مردم بغداد وی را تهدید کردند اگر این ترکها را از اذیّت آنها بازندارد و از شهر اخراجشان نکند با او به جنگ خواهند پرداخت.وی به همین دلیل شهر سامرّا را ساخت و خود و ترکانش از بغداد خارج شدند.
معتصم در سال 223 ه.ق به جنگ با رومیان رفت و شهر اموریه را فتح کرد.او در ماه ربیع الاوّل سال 227 ه.ق از دنیا رفت و حکومت او هشت سال و هشت ماه به طول انجامید.
پس از ترور و شهادت حضرت امام جواد علیه السّلام از جانب معتصم عبّاسی، وی عمرو بن فرج را مأمور کرد تا اینکه به مدینه رفته و معلّمی برای حضرت ابو الحسن امام هادی علیه السّلام که در آن روزگار شش سال و چند ماه از عمر مبارکشان میگذشت انتخاب نماید.وی به عمر بن فرج دستور صریح داد که معلّمی برای آن حضرت برگزیند که به عداوت و دشمنی با اهلبیت و انحراف از خطّ آنان مشهور باشد تا آن حضرت را با بغض اهلبیت علیهم السّلام پرورش دهد.
هنگامی که عمر بن فرج به یثرب رفت با والی آن شهر دیدار کرده و مأموریت خود را به او گفت.والی یثرب او را به شخصی به نام«جنیدی» راهنمایی کرد که با علویان بسیار دشمن بود.عمر بن فرج به دنبال جنیدی فرستاد و او را با دستور خلیفه آشنا کرد.جنیدی فرمان را اجابت کرد و عمر بن فرج نیز برای او در هرماه حقوقی معیّن کرد و به او دستور اکید داد که نگذارد شیعیان با آن حضرت دیداری کرده یا ارتباطی برقرار کنند.
جنیدی به انجام مأموریت خود که همان امر مهمّ تعلیم امام هادی علیه السّلام بود مبادرت کرد.امّا هنگامی که با آن حضرت روبرو شد از دیدن هوش سرشار آن حضرت مات و حیران ماند.روزی محمّد بن جعفر با جنیدی دیدار کرد و به او گفت:«حال این پسری که او را درس میآموزی و تأدیب میکنی چگونه است؟»جنیدی سخن او را انکار کرد و گفت:
«آیا به او پسربچّه میگویی و نمیگویی او شیخی بزرگوار است؟!!تو را به خدا سوگند میدهم آیا در مدینه کسی را سراغ داری که در علم و ادب از من داناتر و چیرهدستتر باشد؟».
محمّد بن جعفر پاسخ داد:نه.
جنیدی گفت:«به خدا سوگند،من حرفی را دربارۀ علم ادبیات بیان میکنم و گمان دارم که دربارۀ آن مسأله به حدّ کمال سخن گفتهام.سپس او زبان به سخن میگشاید و ابوابی از آن علم را برای من املا میکند که من از او استفادهها میبرم،مردم گمان میکنند من به او درس میدهم،امّا به خدا سوگند که من از او درس میگیرم».
چند روزی گذشت و بار دیگر محمّد بن جعفر با جنیدی روبرو شد و دوباره از او پرسید:حال آن پسربچّه چطور است؟
بازهم جنیدی حرف او را رد کرد و گفت:دیگر این حرف را نزن،به خداوند تعالی سوگند که او بهترین فرد اهل زمین است و بافضیلتترین کسی است که خداوند متعال خلقت نموده است.گاه میشود که او میخواهد به داخل اتاق خود برود و من به او میگویم نرو تا سورهای را بخوانی،و او به من میگوید چه سورهای را میخواهی تا برایت بخوانم؟من سورههای طولانی قرآن را که هنوز درس به آنجا نرسیده است به او پیشنهاد میکنم،و او سریعا شروع به قرائت آن سوره میکند،بهگونهای که من صحیحتر از این قرائت در عمر خود نشنیدهام.وی قرآن را با صدایی بهتر از مزمار داود میخواند.او حافظ قرآن است از اوّل تا به آخر و همچنین دانا به تأویل و تنزیل قرآن.
جنیدی ادامه داد:سبحان اللّه!!این پسر بچّۀ کوچک در شهر مدینه و در میان دیوارهای سیاه خانه پرورش یافته است،و من نمیدانم این دانش بسیار را از کجا آموخته است؟!!
ازین پس بود که جنیدی رفتهرفته دست از دشمنی با اهل
بیت علیهم السّلام برداشته،به ولایت آنها درآمد و معتقد به امامت گردید» (1).
البته ادب امام هادی علیه السّلام و برخورد خوب او با معلّم ناصبیاش اثر بزرگی در تحوّل اعتقادی و ایمان او به رهبری و امامت اهلبیت علیهم السّلام داشته است.
دیگر اینکه خود جنیدی تصریح کرده است و به دیگران این مطلب را ابراز داشته که وی بوده که از امام هادی علیه السّلام دانش میآموخته و امام علیه السّلام از او هیچگونه دانشی نیاموخته است،و این مسألۀ ویژۀ امام هادی علیه السّلام و پدران بزرگوارش بوده است.میبینیم امام رضا علیه السّلام هنگامی که با سؤالی دربارۀ جانشین پس از خود روبرو میشود به امام جواد علیه السّلام اشاره میکند.درحالیکه امام جواد علیه السّلام کودکی شاید در سنّ و سال امام هادی علیه السّلام بوده است.امام رضا علیه السّلام برای این مسئله به این آیۀ قرآن کریم استناد کرده است که: وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا ؛و از کودکی به او«حضرت یحیی»نبوّت دادیم بزرگی و کوچکی چیزی نیست که باعث اشکال در این مسأله شود.چراکه خداوند سبحان امامت را امتداد خطّ نبوّت قرار داده است تا مردم از حاملان رسالت الهی پیروی کنند.
پیشوایان دینی برپادارندگان رسالت الهی هستند.همانانند که به این رسالت در میان جامعه کاملا عینیت میبخشند،تا پیاده کردن احکام خداوند متعال به وسیلۀ اقتدا و پیروی از آنان برای مردم آسان شود.
این روایت از رویکردی دیگر حامل پیام دیگری برای ما میباشد،و آن اینکه معتصم از چهوقت در فکر امام هادی علیه السّلام بوده و قصد محصور کردن تحرّکات آن حضرت و جدا کردن ایشان از شیعه و مریدانش را داشته است.
چنانکه این مطلب از دستوری که در رابطه با ممنوعیت دیدار شیعیان با امام
1) (1)) .مآثر الکبری فی تاریخ سامراء 91/3-95.
هادی علیه السّلام و ارتباط آنها با آن حضرت صادر کرد بهخوبی آشکار میشود.به علاوۀ اینکه بعید نیست او بدینجهت برای تعلیم دادن امام در سنّ کودکی اقدام کرده باشد که علم و دانش خدادادی امام را در این سنّ کم،محو و کمرنگ کند.چراکه پیشتر،پدر امام هادی علیه السّلام یعنی امام جواد علیه السّلام را دیده بود که در سنّ کودکی با علما و دانشمندان بزرگ زمان بحث و مناظره میکرد و این در حالی بود که کسی بهخاطر نداشت آن حضرت در نزد کسی درس خوانده باشد.
این عجلهای که معتصم دربارۀ فرستادن معلّم برای امام هادی علیه السّلام از خود به خرج داد شاید اقدامی برای جلوگیری از ظهور و بروز علم امام هادی و بر سر زبان افتادن نام آن حضرت و پرتوافشانی فضیلتش در نزد خاصّ و عام باشد.چراکه در این صورت میتوانست هرظهور و بروز علمی که از آن حضرت صادر شود را به آن معلّم و مربّی نسبت دهد.
امّا امام هادی علیه السّلام با اخلاق خوش و آرامش بینظیرش توانست این فرصت را از خلیفۀ عبّاسی و دربار او بگیرد و دانش و امامتش را که خداوند متعال برای او معیّن کرده بود برای همۀ مردم آشکار نماید.
وی هارون فرزند معتصم عبّاسی بود که مادر او از روم بود.وی در ماه شعبان سال 196 ه.ق به دنیا آمد و در ربیع الاوّل سال 227 ه.ق به خلافت رسید.وی در سال 228 ه.ق شخصی ترک تبار به نام اشناس را برای جانشینی خود انتخاب کرد و دو کمربند و یک تاج جواهرنشان بر او پوشانید.
وی بسیار پرخور بود.تا جایی که«ابن فهم»دربارۀ پرخوری او گفته است:
او در خوانی از طلا غذا میخورد که هرقطعه از آن را بیست مرد حمل میکردند.
واثق نیز کاملا در اسرافکاری و گذرانیدن وقت با لهو و لعب و اعمال فاسد مانند حاکمان پیش از خود بود.
دربارۀ او گفتهاند که وی از نظر ادبیات بسیار دانا و شاعری خوشسخن بود.گفته شده است که وی داناترین خلفا به موسیقی بود و اصوات و لحنهایی که ایجاد کرد به صد نغمه میرسد.وی در نواختن عود بسیار توانا و در نقل و روایت اشعار و اخبار دستی داشت.
وی خادمی را که از مصر برای او هدیه آورده بودند بسیار دوست میداشت.روزی واثق آن خادم را به غضب درآورد.سپس شنید که آن خادم به دیگر خدّام میگوید به خدا سوگند که واثق از دیروز تا به حال منتظر است تا من با او سخن بگویم.امّا من با او سخن نمیگویم،واثق دراینباره اینگونه شعر سرود که:
«ای آنکه به آزارم افتخار میکنیتو پادشاهی را مانی که چون توان یافت ستمپیشه میکند» «اگر عشق در میان ما نبود با قدرت با یکدیگر مبارزه میکردیمو اگر روزی از بند این عشق خلاصی یافتم خواهی دید!!» (1)
1) (1)) .تاریخ الخلفاء/343-345.یا ذا الذی بعد أبی ظل مختفرا ما أنت إلاّ ملیک جار إذ قدرا لو لا الهوی لتحاربنا علی قدر و ان أقف منه یوما ما فسوف تری این شعر اینگونه که در این پاورقی آمده ترجمه شده و به همین صورت از کتاب سیر اعلام النبلا 307/10 گرفته شده و به نظر اینجانب بسیار از نسخۀ متن صحیحتر است.
و در سال 229 ه.ق واثق دستور داد تا همۀ کاتبان دولتی را گرفته و به زندان بیندازند.وی آنان را جریمه کرده و از هرکدام از ایشان پول بسیار هنگفتی گرفت.او از احمد بن اسرائیل هشتاد هزار دینار،از سلیمان بن وهب- کاتب ایتاخ-چهارصد هزار دینار،از حسن بن وهب چهارده هزار دینار،از ابراهیم بن رباح و کاتبان او صد هزار دینار،از احمد بن خصیب یک میلیون دینار،از نجاح شصت هزار دینار و از ابو الوزیر صد و چهل هزار دینار دریافت کرد (1).
حال باید دید که مجموع ثروت هرکدام از این افراد به چه اندازه بوده است که توانستهاند این مالیاتهای سنگین را بپردازند؟
و اگر کاتبان عادّی دولت چنین ثروتی داشتهاند باید دید که ثروت وزیر اعظم در چه اندازهای بوده است؟
و شاید لازم به ذکر نباشد که این اموال به این دلیل در نزد این افراد جمع شده بود که اکثریت فرزندان امّت اسلام با فقر و ابتداییترین زندگی دست به گریبان بودند که خود در نتیجۀ ظلم و فاصلۀ فاحش طبقاتی ایجاد شده بود.
در سال 230 ه.ق اعراب بنی سلیم به مدینه حمله کرده و بازارها را غارت کرده،مردم را کشتند.حاکم مدینه از دفع آنها عاجز ماند و شرّ آنها روزبهروز بیشتر شده و روزبهروز خطرناکتر میگردید.واثق عبّاسی بغای کبیر را به سمت آنها فرستاده،وی آنان را شکست داده و متفرّق کرد و عدّهای از آنها را
1) (1)) .الکامل فی التّاریخ/269/5.
کشت،عدّهای را اسیر و باقی را فراری ساخت (1).
امام هادی علیه السّلام وقتی که سپاهیان بغا به مدینه وارد شدند در برابر او موضعگیری خاصّی انجام دادند که سزاوار است ما به این مسأله اشارهای داشته باشیم.ابو هاشم جعفری گوید:هنگامی که بغا با لشکر خود در ایّام واثق عبّاسی برای دفع اعراب به مدینه وارد شد،من در مدینه بودم.
امام هادی علیه السّلام روزی به ما گفت:بیایید به بیرون از خانه برویم تا به سپاهیان این سردار ترکی نگاهی بیفکنیم.ما از خانه خارج شدیم و در میان گذر ایستادیم.سپاهیان از برابر ما میگذشتند.سربازی ترک از کنار ما میگذشت.امام هادی علیه السّلام به زبان ترکی با او سخنی گفت.ناگهان دیدیم او از اسب به زمین آمد و سم اسب امام هادی علیه السّلام را بوسید.ابو هاشم گوید:من سرباز ترک را به خداوند سوگند دادم و از او پرسیدم که این مرد به تو چه گفت؟سرباز پرسید:آیا این شخص پیامبر است؟گفتم:نه،او پیامبر نیست.
سرباز گفت:وی مرا با نامی صدا زد که در زمان کودکی و در بلاد ترک به آن نام نامیده میشدم و هیچکس تا به حال آن نام را نمیدانست (2).
این سند تاریخی گویای مجموعهای از فضایل و کمالات حضرت امام هادی علیه السّلام است که از آن میتوان اهتمام آن حضرت به امور نظامی،تربیت اصحاب و تشویق فرمانده نظامی آن لشکر یعنی بغا را برای مقابله با هجوم تخریبی اعراب به مدینۀ پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله برشمرد.
علاوه بر همۀ کراماتی که در این داستان میتوان برای امام هادی علیه السّلام برشمرد،بعید نیست که آن حضرت از این فرصت نیز برای پیدا کردن یک
دوست در سربازان بغا استفاده کرده باشد.چراکه شاید همین یک نفر میتوانست حامل تصویری مثبت و پیامی مخصوص از امام علیه السّلام باشد که در وقت مناسب به فرمانده لشکر یعنی بغا برسد.بعدها خواهیم دید که بغا در برابر امام هادی علیه السّلام موضعگیریهایی داشته و آیندۀ او دربردارنده حوادثی در این رابطه بوده است.مانند موضعی که دربارۀ یکی از طالبیان اتّخاذ کرد.کسی که پس از اقدام به کشتن یکی از مأموران معتصم دستور قتل او از جانب معتصم صادر شده بود،امّا بغا از این دستور تمرّد کرده و آن فرد طالبی را در نزد درندگان نینداخته بود. (1)از همینجا است که میبینیم مسعودی دربارۀ او گفته است:بغا نسبت به طالبیان بسیار مهربان و نیکوکار بود.
واثق مردم بسیاری را در قضیۀ خلق قرآن تفتیش عقاید کرد.وی به قاضیان خود بخشنامه کرد که این کار را در همۀ شهرها به انجام برسانند و جز کسانی که معتقد به توحید هستند شهادت دیگران را نپذیرند منظور از اعتقاد به توحید اعتقاد به خلق قرآن است.چراکه به نظر آنها کسانی که قرآن را مانند خداوند متعال قدیم ازلی بدانند-آنگونه که اعتقاد اهل سنت است-در حقیقت به دو خدا معتقد شده،مشرک میباشند.به همین سبب دانشمندان بسیاری در حبس افتادند.
در سال 231 ه.ق نامهای به امیر بصره رسید که در آن دستور داده شده بود همۀ ائمّۀ جماعت و مؤذّنان را دربارۀ خلق قرآن مورد امتحان قرار دهند.
1) (1)) .مروج الذهب 76/4.
واثق در این مسأله پا جای پای پدر خود گذاشته بود.امّا در اواخر حکومت از این کار دست برداشت.
در همین سال بود که احمد بن نصر خزاعی که یکی از اهل حدیث بود کشته شد.واثق برای کشتن او از گروهی از فقیهان معتزله استفتا کرد و آنها اجازۀ این کار را برای او صادر کردند،واثق او را با دست خود کشت و هنگامی که میخواست این کار را انجام بدهد به اطرافیان خود گفت:هنگامی که من برای کشتن او برخاستم کسی همراه من نیاید.چراکه هرگامی را برای کشتن این کافر برمیدارم برای من دارای اجر و ثواب است.این شخص خداوندی را میپرستد که ما او را نه میپرستیم و نه با آن صفاتی که او وصف میکند میشناسیم.سپس دستور داد تا سفرۀ چرمینۀ اعدام را پهن نموده و احمد بن نصر را با غلوزنجیر بر آن نشاندند.در اینموقع بود که واثق به سمت او رفته و گردنش را زد،وی دستور داد سر احمد بن نصر را به بغداد برده و در آنجا به دار کشند،جسم او را نیز در سامرا بر دار کشید.سروبدن احمد بن نصر شش سال بر دار باقی ماند تا اینکه متوکّل به حکومت رسید و آن را از بالای دار پایین آورده دفن نمود.هنگامی که سر احمد بن نصر را بر دار آویختند ورقهای نوشته و در گوش او آویختند که:«این سر احمد بن نصر بن مالک است.بندۀ خدا،امام هارون او را به اعتقاد به خلق قرآن و نفی تشبیه فراخواند،امّا او نپذیرفت و عناد ورزید.پس خداوند او را به آتش خود درانداخت»و در تمام این مدّت مأمورانی در کنار آن سر گمارد تا از پایین آوردن آن جلوگیری کنند.
در همین سال رومیان هزار و ششصد اسیر مسلمان را آزاد کردند.ابن داود -که خداوند رویش را زشت گرداند-!چنین گفت:از این اسیران که رومیان آزاد میکنند هرکدام به مخلوق بودن قرآن اعتراف کرد او را آزاد کرده و به او
دو دینار بدهید،و هرکس چنین اعترافی نکرد بگذارید تا در اسارت رومیان باقی بماند (1).
خطیب گوید:احمد بن ابی داود کسی بود که واثق را به سختگیری در مسألۀ خلق قرآن و تفتیش عقاید مردم تشویق و تحریک مینمود.
و از جملۀ کسانی که ظلم واثق او را فراگرفت ابو یعقوب بن یوسف بن یحیی بوطی از یاران شافعی بود که در سال 231 ه.ق در حبس واثق به جهت مسألۀ خلق قرآن دار فانی را وداع گفت و تا آخرین لحظه حاضر نشد که به مخلوق بودن قرآن اعتراف کند. (2).
روزی ابو عبد الرحمان عبد الدّین محمّد آذرمی استاد ابو داود و نسائی را در غلوزنجیر به نزد واثق آوردند و ابن ابی داود نیز در آن جلسه حاضر بود.
ناگاه آزرمی رو به واثق کرد و گفت:مرا از این رأیی که مردم را به سوی آن خوانده و اجبار میکنید،آگاه کن.آیا پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نیز آن را میدانست و مردم را به سوی آن نخواند؟یا چیزی بود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله هم آن را نمیدانست؟ ابن ابی داود گفت:خیر پیغمبر آن را میدانست.آذرمی گفت:پس چطور پیغمبر میتوانست مردم را به سمت آن دعوت نکند،امّا شما نمیتوانید مردم را به سوی این عقیده دعوت نکنید؟واثق و ابن ابی داود مبهوت ماندند.واثق خندید و درحالیکه دست بر جلوی دهان داشت از اتاق بیرون رفته وارد اتاق دیگری شد،در آنجا نشست و پاها را دراز کرد و گفت:آری،پیامبر میتوانست دربارۀ این مسأله سکوت کند ولی ما نمیتوانیم!پس دستور داد سیصد دینار به آذرمی بدهند و او را به شهر و دیارش بازگردانند.و از آن پس دیگر کسی را
دربارۀ مسألۀ خلق قرآن امتحان نکنند و ازاینروز بود که ابن ابی داود مورد بیتوجّهی قرار گرفت.
از یحیی بن اکثم روایت شده است که گفت:هیچکس به اندازۀ واثق به آل ابی طالب خوبی نکرده است.هنگامی که واثق از دنیا رفت،در میان آل ابی طالب فقیری یافت نمیشد (1).
در زمان مأمون،معتصم و واثق،همۀ امّت اسلامی گرفتار فتنۀ امتحان مردم در رابطه با خلق قرآن بودند.و این امر به مسألهای تبدیل شده بود که همۀ کارهای امّت اسلام بر آن متوقّف شده بود.امّا امام هادی علیه السّلام در این مانور سیاسی که ساختهوپرداختۀ حکومت زمان بود محکمترین نظریه را ارائه نمودند.محمّد بن عیسی بن عبید یقطین روایت کرده است که:علی بن محمّد بن علی بن موسی الرّضا علیه السّلام به یکی از شیعیانش در بغداد نوشت:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم،عصمنا اللّه و ایاک من الفتنة فإن یفعل فاعظم بها نعمة و إلاّ یفعل فهی الهلکة.نحن نری ان الجدال فی القرآن بدعة اشترک فیها السائل و المجیب فتعاطی السائل ما لیس له و تکلف المجیب ما لیس علیه، و لیس الخالق إلاّ اللّه و ما سواه مخلوق،و القرآن کلام اللّه لا تجعل له اسما من عندک فتکون من الضالّین.جعلنا اللّه و إیاک من الذین یخشون ربهم بالغیب و هم من الساعة مشفقون»؛
به نام خداوند بخشندۀ مهربان،خداوند ما و شما را از فتنه دور نگه دارد،که اگر این
1) (1)) .تاریخ الخلفاء/342.
کار را انجام بدهد بسیار نعمت بزرگی به ما عنایت کرده است.و اگر این کار را نکند هلاک شدهایم.ما جدال در مسألۀ قرآن را بدعتی میدانیم که هم سؤالکننده و هم جوابدهنده در آن شریک هستند.چراکه سؤالکننده چیزی را میپرسد که به او مربوط نیست و جوابدهنده را به جوابی وامیدارد که برای دادن آن جواب وظیفهای ندارد،و هیچ خالقی بهجز خداوند وجود ندارد،و آنچه بهجز او هست همه مخلوقاند و قرآن کلام خداست.برای این کلام خدا اسمی از نزد خود نگذار، چراکه در این صورت از گمراهان خواهی شد.خداوند ما و تو را از کسانی قرار دهد که از پروردگارشان در نهان میترسند و از قیامت هراسناکاند (1).
امام هادی علیه السّلام همواره تحوّلات سیاسی روزگار خود را تعقیب کرده و به دقّت همۀ رویدادها را زیر نظر داشت.از خیران خادم روایت شده است که گفت:به خدمت حضرت ابو الحسن امام هادی علیه السّلام در مدینه شرفیاب شدم.آن حضرت به من فرمودند:از واثق چه خبر داری؟
در پاسخ عرض کردم:خداوند مرا قربان شما کند.من او را در حالتی ترک کردم که بسیار سالم و سرحال بود.من در مدینه تنها کسی هستم که به تازگی او را ملاقات کرده است.من ده روز قبل نزد او بودهام.خیران گوید:امام هادی علیه السّلام به من فرمودند:امّا مردم مدینه میگویند واثق مرده است،هنگامی که آن حضرت به من گفت:مردم مدینه میگویند،دانستم که منظور آن حضرت خود ایشان است.
1) (1)) .امالی شیخ صدوق/489.
سپس آن حضرت به من فرمودند:جعفر در چه حالی بود؟مراد از جعفر، جعفر متوکّل خلیفۀ عبّاسی و برادر واثق است در پاسخ عرض کردم:جعفر را در حالی ترک کردم که در زندان بود و از بدحالترین مردمان،آن حضرت فرمودند:آگاه باش که او دارندۀ مقام خلافت است.
سپس آن حضرت فرمودند:ابن زیّات چه کرد؟مراد از ابن زیّات محمّد بن عبد الملک زیّات وزیر واثق و وزیر پدرش معتصم میباشد که در حکومت آندو بسیار صاحب نفوذ و صاحب تدبیر بود در پاسخ عرض کردم:خداوند مرا فدایت کند.مردم با او بودند و فرمان،فرمان او بود.
آن حضرت به من فرمودند:آگاه باش که بدبختی گریبانش را گرفت.
سپس آن حضرت قدری سکوت کردند و بعد به من فرمودند:
تقدیرات و احکام خداوند متعال ناگزیر باید به مرحلۀ اجرا دربیاید.ای خیران،واثق مرد و از دنیا رفت و برادرش جعفر متوکّل بر جای او نشست و ابن زیّات را کشت.عرض کردم:
خدا مرا فدای شما کند.چهوقت این اتّفاقات روی داد؟آن حضرت فرمودند:
شش روز پس از آنکه تو از آنجا خارج شدی (1).
بدون شک این روایت شدّت و داغی کشمکش و نزاعی که بر سر قدرت در درون خاندان حاکم عبّاسی وجود داشت به نمایش میگذارد.همچنانکه میتوانیم از این روایت میزان پیگیری امام علیه السّلام از اوضاع عمومی جامعه و اخبار سیاسی دست اوّل روز را دریافت (2)،و از اینکه آن حضرت اینگونه مطالب را با نزدیکان خود در میان میگذاردند میتوان فهمید که سطح دریافت سیاسی
که دوستان امام و پایگاههای مردمی آن حضرت از آن برخوردار بودهاند بسیار بالا بوده،آن حضرت نیز آیندۀ رویدادهای سیاسی را برای آنان بازگو میکرده تا آنان اوّلا با توجّه به شرایط سیاسی روز جانب احتیاط را رعایت کنند،ثانیا استعدادهای آنها در زمینۀ پیگیری و تحلیل پدیدههای سیاسی روز رشد و پرورش یابد. (1)
وی جعفر بن معتصم بن هارون الرّشید میباشد.مادر او کنیزی امّ ولد به نام «شجاع»بوده است.وی از هنگامی که به خلافت رسید به عقاید اهل سنّت اظهار تمایل کرده،محنت خلق قرآن را برطرف نموده و در سال 234 ه.ق دستوری در این زمینه به همۀ کشور اسلام صادر کرد،وی محدّثان را به سامرا فراخواند و به آنها حقوقهای زیاد داد و به آنان دستور داد تا احادیث صفات و رؤیت را بیان نمایند.
دربارۀ متوکّل اینگونه گفتهاند:وی مردی غرق در لذّتها و نوشیدن شراب بوده است.او چهار هزار«سریّه»داشته است سریّه به کنیزی گفته میشده است که از وی به عنوان معشوقه و رفیقه استفاده شود.علیّ بن جهم گوید:متوکّل بسیار شیفته و شیدای کنیزی به نام«قبیحه»بود که همو مادر معتزّ خلیفۀ آینده شد،بهخاطر همین عشق و علاقه بود که متوکّل میخواست تا فرزند آن زن یعنی«معتزّ»را بر پسر بزرگ خود«منتصر»که پیشتر او را ولیعهد خود کرده و بیعت ولایتعهدی نیز برای او گرفته بود مقدّم دارد.وی از منتصر
1) (1)) .با توجه پاورقی پیشین،هدف امام علیه السّلام از این نوع کارها هم معلوم میشود که ربطی به پرورش قدرت تحلیل سیاسی مردم ندارد.(مصحح)
خواست تا از ولایتعهدی دست بردارد.امّا منتصر این کار را قبول نکرد.به همین دلیل متوکّل همواره منتصر را در مجلس عامّ خود که از همۀ طبقات در آن شرکت داشتند حاضر کرده و آنگاه از قدر و مقام او کاسته،وی را تهدید کرده دشنام میداد (1).
متوکّل در زمانهای که عموم مردم با فقر و نداری دستبهگریبان بوده و از بیچارگی نالان بودند،همواره در مصرف بیتالمال برای صله بخشیدن به شاعرانی که او را مدح کرده و به این ترتیب به وی نزدیک میشدند بسیار زیادهروی میکرد.تا جایی که گفتهاند هیچ خلیفهای به اندازۀ متوکّل به شاعران پول و صله نداده است.در همین رابطه شاعری به نام مردان بن ابی الجنوب این گونه سروده است که:
«ریزش چشمهسار جود و بخشش دستانت را از من بدار و بیش از این بر من مریز که من میترسم بهواسطۀ این کار طغیان کرده و به تکبّر و فخرفروشی درافتم.» (2)
متوکّل گفت:هرگز از بذل و بخشش به تو دست برنمیدارم تا آنجا که غرقۀ دریای جود و کرمم شوی.آوردهاند که متوکّل بهخاطر گفتن یک قصیده، صد و بیست هزار دینار به او جایزه داد (3).
شاید آنان که متوکّل را به جود و سخاوت توصیف میکنند هنگامی که این قضیه را بشنوند از توصیف خود برگردند که:روزی متوکّل به شاعری به نام «بحتری»گفت:دربارۀ من و فتح بن خاقان شعری بگو.با این مضمون که من
دوست دارم تا مادام که زنده هستم او با من بوده،او را از دست ندهم تا عیش من از بین برود.او هم دوست ندارد تا هنگامی که زنده است مرا از دست بدهد.بحتری شعری بدینترتیب سرود که:
«ای سیّد و آقای من،چرا با من خلف وعده کردی و از وفا به عهد من سر باز زدی؟»
«ای فتح روزگار فقدان تو را به من نشان ندهد و تو را نیز اینگونه ندارد که تا زندهای فقدان و دوری مرا ببینی»
«این بسیار مصیبت بزرگی است که تو قبل از من از دنیا بروی،و همچنین مصیبت است که تو بعد از من از دنیا بروی»
«برحذر باش از اینکه انیس و مونس کسی غیر از من نشوی،چراکه من فقط تو را برای انس و الفت به عشق برگزیدهام» (1)
جالب است بدانید که متوکّل و فتح بن خاقان در مجلس لهوولعبشان در یک ساعت در دل تاریک شب در پنجم شوّال سال 247 ه.ق آنچنان که بعدا به تفصیل خواهیم گفت به قتل رسیدند.
متوکّل به بغض و کینه نسبت به حضرت امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب و اهلبیت آن حضرت علیهم السّلام و شیعیان آنها معروف بود.وی در سال 236 ه.ق
1) (1)) . یا سیّدی کیف أخلفت وعدی و تثاقلت عن وفاء بعهدی؟ لا أرتنی الأیام فقدک یا فت ح و لا عرّقتک ما عشت فقدی أعظم الرزء أن تقدّم قبلی و من الرزء أن تؤخّر بعدی حذرا أن تکون إلفا لغیری إذ تفرّدت بالهوی فیک وحدی
دستور داد تا قبر حضرت امام حسین علیه السّلام را در کربلا ویران کردند.همچنین دستور داد تمام خانههایی که در اطراف آن قبر بود ویران شده،مردم را از زیارت آن حضرت منع کرده دستور داد هرکس از این فرمان سرپیچی کند و به زیارت امام حسین علیه السّلام برود،وی را گرفته و عقوبت کنند.
سیوطی گوید:متوکّل به تعصّب در میان خلفا معروف بود.مسلمانان از تعصّب او بسیار رنج دیدند،تا جایی که اهل بغداد بر دیوارها و مساجد او را دشنام نوشته و شاعران هجوش کردند.نمونهای از هجو شاعران دربارۀ متوکّل چنین است:
«به خدا سوگند که اگر بنیامیّه دخترزادۀ پیامبر خود را به مظلومیت تمام کشتند.»
«برادران آنها یعنی بنی عبّاس هم عملی مانند آن انجام داده و قبر او را ویران کردند»
«بنی عبّاس از این مطلب که نتوانستند در قتل فرزند پیامبر شرکت کنند بسیار متأسفند و به همین خاطر به سراغ قبر و جنازۀ او رفتهاند» (1).
دشمنی و عداوت متوکّل با اهلبیت علیهم السّلام و آزار و اذیتی که به شیعیان آنها میرساند هیچ حدّومرزی نداشت.وی«یعقوب بن سکّیت»معلّم فرزندان خود را که پیشوای ادبیات عرب بود در سال 244 ه.ق به قتل رساند.قضیه از آنجا شروع شد که وی از ابن سکّیت پرسید:از میان دو پسر من یعنی:معتزّ و مؤیّد و دو فرزند علی یعنی:امام حسن و امام حسین کدامیک در نزد تو
1) (1)) .سیوطی،تاریخ الخلفاء/347.باللّه إن کانت امیة قد أتت قتل ابن بنت نبیّها مظلوما فلقد أتاه بنو أبیه بمثله هذا لعمری قبره مهدوما أسفوا علی أن لا یکونوا شارکوا فی قتله فتتبّعوه رمیما
محبوبتر است؟ابن سکّیت با کمال شجاعت در پاسخ او گفت:قنبر غلام علی علیه السّلام از دو پسر تو در نزد من محبوبتر است.اینجا بود که متوکّل به سربازان ترک خود دستور داد تا شکم او را دریدند و او را به شهادت رساندند.نیز گفتهاند که دستور داد تا زبان او را از دهانش بیرون کشیدند و ابن سکّیت به این نحوه به شهادت رسیده است (1).
مهمترین رویدادی که در رابطه با مسألۀ اهلبیت علیهم السّلام در زمان متوکّل روی داد و نشانگر این مطلب بود که در آنزمان و در هنگامهای که عبّاسیان جایگاه خود را در دل و جان امّت از دست میدادند،توجّه و اهتمام عالم اسلام به اهل بیت بیشازپیش شده بود،واقعۀ احضار امام هادی علیه السّلام از مدینۀ جدّش به سامرّا بود.متوکّل آن حضرت را از وطن خود بیرون آورده و در زندانهای سامرّا به دور از حوزههای علم و دین و ادب نگاه داشت.
در سال 234 ه.ق یعنی دو سال پس از نشستن او بر کرسی خلافت (2)دستور داد تا یحیی بن هرثمه به مدینه برود و امام هادی علیه السّلام را دستگیر کرده به سامرا بیاورد.امام هادی علیه السّلام در میان مردم مدینه دارای جایگاهی بلند بود، هنگامی که یحیی خواست آن حضرت را از مدینه خارج کند شهر مدینه به خروش آمد و اهل مدینه به ضجّه و ناله آمدند.یحیی بن هرثمه این واقعه را اینگونه توضیح میدهد:
1) (1)) .تاریخ الخلفاء/348.
2) (2)) .تاریخ نامهای که متوکّل بهوسیلۀ آن امام هادی علیه السّلام را از مدینه به سامرا فراخواند بنابر آنچه که در مصادر تاریخی آمده است سال 244 ه.ق بوده است نه سال 234 ه.ق.شاهد این مطلب تصریح شیخ مفید قدّس سرّه بر این مسأله است که مدّت اقامت امام هادی در سامرا ده سال و چند ماه بوده است،و چون میدانیم آن حضرت در سال 254 ه.ق به شهادت رسیده است درمییابیم که تاریخ 244 ه ق، یعنی دوازده سال بعد از حکومت متوکّل تاریخ صحیحتری برای این کار میباشد.
من وارد مدینه شدم.آنگاه مردم مدینه آنچنان ضجّه و نالۀ بزرگی سر دادند که من تا آنزمان مانند آن را ندیده بودم که مردم برای کسی چنین ابراز احساسات کنند.چراکه آنان بر جان علی-منظور امام هادی علیه السّلام است-بیمناک بودند.تو گویی که همۀ جهان بهپا خواسته بود.زیرا او به مردم بسیار نیکویی میکرده،همواره ملازم مسجد و محراب بود،وی هیچ میلی به دنیا نداشت.من شروع به ساکت کردن مردم کردم و برای آنها قسم یاد میکردم که من دستور ناپسندی دربارۀ او ندارم و هیچ خطری امام هادی علیه السّلام را تهدید نمیکند.سپس منزل او را بازرسی کردم و جز کتابهای قرآن و دعا و کتابهای علمی چیزی در خانۀ او نیافتم،و آنگاه بود که او در چشم من بسیار بزرگ جلوه کرد (1).
از این روایت چند مطلب برداشت میشود.از آن جمله:
1.میزان تأثیر امام هادی علیه السّلام در جامعه و وابستگی و محبّت مردم به آن حضرت که دلیل آن نیکویی بسیار آن حضرت به مردم بوده و اینکه مردم به عیان میدیدند وجود پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و رسالت آن حضرت،در هدایت و رفتار آن امام بزرگوار تجسّم عینی یافته بود.
2.ترس و وحشت حکومت عبّاسی از بالا گرفتن کار امام هادی علیه السّلام و سهولت ارتباط شیعیان با آن حضرت،که با توجه به این نکته میتوان بردن آن حضرت به سامرا را نوعی تبعید و دور کردن آن حضرت از یاران و شیعیان دانست تا حکومت از این طریق بتواند آن حضرت را در تحت مراقبت شدید خود قرار دهد.
3.تأثیرپذیری فرمانده سپاه عبّاسی،یحیی بن هرثمه،از امام هادی علیه السّلام و
1) (1)) .سبط ابن جوزی،تذکرة الخواصّ/203.
گرامی داشتن آن حضرت توسط او به جهت آشکار شدن بیپایگی اتّهاماتی از قبیل جمعآوری اموال و سلاح برای درهمشکستن حکومت خلیفۀ عبّاسی که به آن حضرت نسبت داده بودند.
4.کنارهگیری آن حضرت از دنیا و اقامت دائمی آن حضرت در مسجد که این روش را همچون چراغ راهی از سیرۀ پدران بزرگوار خود اتّخاذ نموده بود، نیز میتوان دریافت که آن حضرت مسجد را راهی برای نشر علوم اهل بیت علیهم السّلام و تصحیح اعتقادات امّت اسلام میدانست.
5.آخرین نکتهای که از این حدیث شریف میتوان استنباط کرد این است که متوکّل عبّاسی قصد داشت تا با این کار امام هادی علیه السّلام را از شیعیان و دوستدارانش جدا کند.چراکه سامرا شهری بود که معتصم عبّاسی آن را بنا کرده و اکثریت ساکنان آن را فرماندهان و سربازان ترک تبار تشکیل میدادند که چندان اهمّیتی به دین و دیانت و ارزشهای اسلامی نمیدادند بلکه بیشترین اهتمام را دربارۀ مسائل قدرت و حکومت داشتند.
از بعضی منابع تاریخی چنین برمیآید که یکی از علّتهای اعزام امام هادی علیه السّلام به سامرّا از طرف متوکّل عبّاسی سخنچینی و بدگویی«امام الحرمین» که مردی معروف به دشمنی با اهلبیت علیهم السّلام بود میباشد.و این سخنچینیها پیوسته و دائم تکرار میشده است،و این خود دلیلی بر این است که امام الحرمین از وجود امام هادی علیه السّلام در مدینه و تأثیر بزرگی که بر وجود آن حضرت در مکّه و مدینه این دو مرکز ثقل علمی و دینی تمدّن اسلامی داشتهاند،خشنود و راحت نبوده است.شاهد این سخن گفتۀ تاریخنویسان
است که:«بریحۀ»عبّاسی (1)مراد همین امام الحرمین فوق الذکر است که در مکّه و مدینه امام جماعت بوده است نامهای با این مضمون به متوکّل نوشته است:«اگر به حرمین یعنی مکّه و مدینه نیاز داری علی بن محمّد را از ایندو شهر خارج کن،چراکه او مردم را به خود خوانده و گروه بسیاری تابع او شدهاند».
بریحه نامههای بسیاری به این مضمون نوشته و دائما به سمت متوکّل میفرستاد.اینگونه بود که متوکّل یحیی بن هرثمه را در سال 234 ه.ق به مدینه فرستاد و به همراه او نامهای برای امام هادی علیه السّلام نوشت که در آن کتاب با جملاتی زیبا به آن حضرت اطمینان داده بود که مشتاق دیدار آن حضرت است و از آن حضرت خواست تا به نزد او برود.وی همچنین به یحیی بن هرثمه دستور داد تا با آن حضرت بدانسان که آن حضرت میپسندد رفتار کند،وی همچنین به بریحه نامهای نوشت و شرح جریان را برای او توضیح داد.
اکنون متن کامل نامۀ متوکّل به امام هادی علیه السّلام را مطابق آنچه شیخ محمّد بن یعقوب کلینی روایت کرده است از نظر میگذرانیم:
از محمّد بن یحیی از یکی از اصحاب ما روایت شده است که گفت:
نسخهای از نامۀ متوکّل به ابو الحسن ثالث علیه السّلام را از یحیی بن هرثمه در سال 243 ه.ق گرفتم و آن نسخه این است:
«به نام خداوند بخشندۀ مهربان،امّا بعد بدانکه امیر المؤمنین قدر تو را میداند و رعایت خویشاوندی تو را مینماید.وی رعایت حقّ تو را بر خود
1) (1)) .گفته شده است نام او«طریخه»بوده و از طریحی در مجمع البحرین نقل شده است که نام او«بریمه» بوده است.دیگران نیز نام او را عبد اللّه بن محمّد ذکر کردهاند.وی متولّی امر جنگ و نماز در مدینۀ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بوده است،ر.ک ارشاد/309/2.
واجب دانسته،دربارۀ تو و خاندانت همۀ امور را آنگونه پیشبینی و برنامهریزی کرده است که بهوسیلۀ آن خداوند حال تو و خاندانت را نیکو گردانده،عزّت تو و خاندانت را ثابت کند و برکت و امنیت را بر تو و خاندانت ارزانی دارد.
امیر المؤمنین از این کار فقط رضایت پروردگار و ادای آنچه را که خداوند دربارۀ تو و خاندانت بر وی واجب کرده است در نظر دارد.امیر المؤمنین این گونه پسندیده است که عبد اللّه بن محمّد را از آنچه را که متولّی انجام آن است از امور جنگی و نماز در مدینۀ پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله برکنار کند،چراکه همچنان که تو ذکر کردهای وی دربارۀ تو قدرنشناس است.قدر تو را سبک میشمارد و تو را به اموری متّهم میکند و کارهایی را به تو نسبت میدهد که امیر المؤمنین یقینا میداند تو از آن کارها مبرّا هستی و صدق نیّت تو را در ترک آن کار میداند.
امیر المؤمنین بهخوبی میداند که تو خود را شایستۀ آن کار نمیدانی.به همین جهت است که امیر المؤمنین تمام مسئولیتهای عبد اللّه بن محمّد را به محمّد بن فضل اعطا کرده و به او دستور داده است تا تو را بسیار بزرگ داشته و محترم بشمارد و به اوامر و نظریات تو عمل نماید و به این وسیله به خدا و امیر المؤمنین نزدیک شود.بدانکه امیر المؤمنین مشتاق دیدن تو است و دوست میدارد تا با تو دیداری تازه کرده،نگاهی به سیمایت بیفکند.
اگر قصد داری که به دیدار امیر المؤمنین بیایی و در نزد او بمانی با هرکس که از میان اهلبیت و دوستداران و خادمانت دوست داری از سر اطمینان و آرامش عازم شو،به نحوی که هروقت خواستی حرکت کنی و هروقت خواستی فرود آیی و هرگونه که خواستی سفر نمایی.اگر هم دوست داشتی غلام امیر المؤمنین یحیی بن هرثمه و سربازانی که با او هستند تو را همراهی
کنند.هرگاه تو حرکت کردی آنها حرکت کنند و هرگاه تو اقامت کردی اقامت کنند،و در این مسأله امر و دستور با تو باشد تا اینکه امیر المؤمنین را دیدار کنی.
پس هیچیک از برادران و فرزندان و اهل بیت و نزدیکان امیر المؤمنین در نزد او منزلتی والاتر از تو ندارند و هیچکس در نزد او بر تو ترجیح ندارد و او به هیچکس به اندازۀ تو نظر لطف نداشته و بر هیچکس به اندازۀ تو دلسوز نبوده و به هیچکس به اندازۀ تو نیکی نکرده و به هیچکس به اندازهای که به تو اعتماد دارد اعتماد نمیکند،ان شاء اللّه تعالی و السّلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته» (1).
متوکّل از نوشتن این نامه چند هدف تبلیغاتی داشت.اوّلا اینکه در اهل مدینه تأثیر بگذارد و دید آنها را نسبت به خود،همچنین برداشت آنها را از شخصیت خود عوض کند.چراکه اغلب مردم مدینه متوکّل را میشناختند و میدانستند که او دشمن اهلبیت علیهم السّلام و شیعیان آنها است.
دوّمین هدفی که متوکّل از نوشتن این نامه دنبال میکرد این بود که به امام هادی علیه السّلام اینگونه بنماید که وی آن حضرت را محترم داشته،رأیش را احترام کرده و او را در نزد خود عزیز میدارد.به همین جهت بود که حتّی والی مدینه را تغییر داد و آن حضرت را در آمدن به سامرّا در آزادی قرار داد که آن حضرت هرگونه که مایل باشد به این سفر بیاید.اینها شیوههایی است که با آن عامّۀ مردم را میتوان گول زد.امّا امام هادی علیه السّلام تمام آنچه را که متوکّل در نظر داشته و هدفی که او از دعوت آن حضرت به سمت خود در سر میپرورانده را کاملا میدانستهاند.
1) (1)) .کافی 501/1.
در هرصورت یحیی بن هرثمه به مدینه آمد و نامه را به بریحه رساند و هر دو با هم سوار شده و به نزد امام هادی علیه السّلام رفته و نامۀ متوکّل را به آن حضرت تقدیم کردند.آن حضرت از آنها سه روز مهلت خواست.پس از سه روز هنگامی که یحیی بن هرثمه به منزل امام علیه السّلام بازگشت دید که اسبها زینشده و بارها همه بستهشده و آمادۀ مسافرت است.
البته نباید از تفتیش خانۀ امام علیه السّلام توسّط یحیی بن هرثمه غافل شویم.چرا که یحیی بن هرثمه در همانزمان که نامۀ متوکّل هرگونه اتّهام اقدام بر علیه حکومت را از امام هادی علیه السّلام نفی میکند مأمور به تفتیش خانۀ آن حضرت شده بود.
از همینجا میتوان دریافت که دعوت متوکّل از امام علیه السّلام برای رفتن امری الزامی برای آن حضرت بوده است که در قالب دعوت بیان شده است.وگرنه بعد از آن بدگوییها و سخنچینیها و این دعوت چه نیازی به این تفتیش بود که خود دلیل بر وجود سوءظنّ خلیفه نسبت به امام هادی علیه السّلام میباشد؟!
امام هادی علیه السّلام به همراه فرزند خود حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام که کودک خردسالی بود با یحیی بن هرثمه به سمت عراق حرکت کرد.بریحه نیز به دنبال آن حضرت به راه افتاده و ایشان را مشایعت میکرد.هنگامی که مقداری از راه را طی کردند،بریحه نزد امام هادی علیه السّلام آمده و به آن حضرت عرض کرد:من میدانم که تو بهخوبی اطّلاع داری که سبب بردن تو به عراق من بودهام.امّا اکنون سوگندهای اکید یاد میکنم که اگر به نزد امیر المؤمنین یا یکی از نزدیکان و فرزندانش رفتی و از من در نزد آنها شکایت کردی درختانت را در مدینه به آتش کشیده،غلامان و اهل خاندانت را کشته و چشمههای باغت را کور کرده و چنینوچنان میکنم،امام هادی علیه السّلام رو به او
کرده و به او فرمودند:«ان أقرب عرضی إیاک علی اللّه البارحة و ما کنت لأعرضنک علیه ثم لأشکوک إلی غیره من خلقه»؛
آخرین شکایتی که من از تو کردهام دیشب،در نزد خداوند متعال بوده است،پس از آن دیگر در نزد کسی از خلق خدا شکایت تو را نخواهم کرد.
اینجا بود که بریحه به دست و پای آن حضرت افتاده و با ناله و تضرّع از آن حضرت خواست که او را ببخشد.امام هادی علیه السّلام نیز به او فرمودند:«همانا که از تو درگذشتم» (1).
از مهمترین نکتههایی که میتوان در این روایت به آنها اشاره کرد این است که متوکّل به یحیی بن هرثمه دستور داده بود تا رعایت حال امام هادی علیه السّلام را نموده و بر آن حضرت سخت نگیرد.این مطلب به گوش بریحه رسیده، ترسیده بود که امام شکایت او را به متوکّل بنماید.به همین خاطر بود که امام علیه السّلام را تهدید کرد امّا امام علیه السّلام خواستند تا یک مفهوم اسلامی را در ذهن او زنده کنند و آن مسألۀ ارتباط با خداوند متعال میباشد،و این مطلب را به او بفهمانند که این تنها خداوند است که میتواند نفع یا زیان به بندگان خود برساند،و هم اوست که از بندگان خود دفاع میکند.به همین سبب بود که امام علیه السّلام به بریحه اینگونه پاسخ دادند که روز قبل از حرکت و سفر شکایت او را به نزد خداوند متعال بردهاند.
دیگر اینکه مییابیم حضرت امام هادی علیه السّلام قصد این را نداشتند که شکایت بریحه را به نزد خلیفه ببرند.و همین نکته بود که باعث شد تا بریحه از امام هادی علیه السّلام عذرخواهی کرده و از آن حضرت طلب عفو و بخشش نماید.
1) (1)) .اثبات الوصیّه/196-197.
چراکه او مقام و منزلت امام هادی علیه السّلام و پدران بزرگوارش علیهم السّلام و ارتباط محکم آنها را با خداوند سبحان میدانست.امام علیه السّلام نیز به او فرمودند که او را عفو کرده و از گناه او درگذشتهاند.
دیگر اینکه امام هادی علیه السّلام ابعاد برخورد خلیفه را با خود میدانست و به خوبی دریافته بود که دستور تفتیش خانه و فرستادن آن حضرت به سامرا و دور کردن آن حضرت از شیعیان و فامیل زمینهای برای تحت مراقبت شدید قرار دادن آن حضرت و شناسایی کسانی که بر امام داخلشده و با آن حضرت ارتباط دارند بوده و در نتیجه هدف اصلی،ثبتوضبط همۀ حرکات امام و تحرّکات یاران و یاوران آن حضرت میباشد.پس از نظر متوکّل وجود امام در مدینه به معنی برخورداری آن حضرت از آزادی در تحرّکات بوده و راه ارتباط یاران و دوستان امام با آن حضرت را سهلوآسان مینموده است.
امّا امام هادی علیه السّلام در همۀ تحرّکاتی که داشتهاند و حتّی در نامهها و سفارشاتی که به شیعیان خود مینوشتند رعایت کمال احتیاط را مینمودند و به همین دلیل بود که سخنچینیها و بدگوییهایی که دربارۀ آن حضرت به نزد خلیفه انجام میشد با شکست مواجه میگردید.و حتّی هنگامی که بارها و بارها خانۀ آن حضرت مورد تفتیش قرار گرفت مأموران حکومتی جز کتابهای دعا و قرآن کریم در خانۀ آن حضرت چیزی نیافتند و حتّی هنگامی که غافلگیرانه به خانۀ آن حضرت ریختند آن حضرت را جز در حال نماز یا قرائت قرآن نیافتند.
ابن جوزی مینویسد:سبب عزیمت دادن امام علیه السّلام از مدینه به سمت سامرا -همچنانکه دانشمندان علم سیره معتقدند-این بود که متوکّل حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام و فرزندانش را بهشدّت دشمن داشته،میترسید که امام
هادی علیه السّلام در میان اهل مدینه تأثیر کرده و آنها را به سمت حضرت علی علیه السّلام و خاندانش مایل نماید (1).
البته این دلیل میتواند علیرغم همۀ احتیاطهایی که امام هادی علیه السّلام در برابر خلیفۀ وقت به انجام میرساند منطقی به نظر میآید.
ابن هرثمه در طول راه بنابر احسان و خوشرفتاری با امام هادی علیه السّلام داشت.وی در طول این راه از آن حضرت کرامات بسیاری مشاهده کرد که این کرامات او را به درک و شناخت از عظمت این امام بزرگوار،جایگاه والا و حقیقت امر آن حضرت رساند،و عمق جنایتی را که در ناراحت کردن امام و تجسّس خانۀ آن حضرت مرتکب شده بود برایش آشکار ساخت.
از یحیی بن هرثمه روایت شده است که گفت:من در طول این سفر از معجزات ابو الحسن چیزهای عجیبی دیدهام.از آن جمله اینکه:ما در یکی از منزلهای بین راه پیاده شدیم که آبی در آن نبود و تشنگی به ما و اسبان و شتران ما فشار میآورد،و چیزی نمانده بود که از تشنگی تلف شویم.به همراه ما گروهی بودند،گروهی نیز از مردم مدینه به دنبال ما میآمدند.در این هنگام ابو الحسن به من گفت:«گویا که من چند میل آنطرفتر جایی را میشناسم که در آن آب است».ما به آن حضرت عرضه داشتیم:پس اگر لطف کنی و به سمت آنجا حرکت کنی و ما را به آنجا ببری بسیار خوب است.ما به همراه تو هستیم.آن حضرت ما را از مسیر اصلی به سمت آن منطقه منحرف کرد.
1) (1)) .تذکرة الخواصّ/322.
هنگامی که شش میل از آنجا دور شدیم به یک وادی رسیدیم که گویا به شکوه و آراستگی باغها و بستانها بوده،در آن چشمهها و درختان و زراعتهایی به چشم میخورد.امّا ما در آن،زارع و کشاورز،حتّی کسی از مردم را ندیدیم،ما در آنجا پیادهشده آب نوشیدیم،اسبان و چارپایانمان را آب دادیم و تا بعد از عصر در آن منزل اقامت کردیم.سپس از آنجا آب برداشته،آب نوشیده و هرچه مشک داشتیم از آن آبها پر کرده،حرکت کردیم.کمی از آنجا دور نشده بودیم که تشنگی بر من عارض شد.
من کوزهای نقرهای داشتم که یکی از غلامانم آن را به کمربند خود بسته و برای من حمل میکرد.هنگامی که تشنگی بر من غلبه کرد از آن غلام آب خواستم.ناگهان دیدم که زبانش از سخن گفتن بند آمده،و چون خوب نگاه کردم متوجّه شدم که او کوزه را در جایی که نشسته بودیم جا گذاشته است.من بازگشتم و با شلاّق به اسب راهوار خود که بسیار سریع بود نواختم و به سمت آن منزل حرکت کردم.بهزودی به آن مکان رسیدم.امّا آن مکان را خشک و بیآبوعلف یافتم.نه آبی،نه زراعتی و نه سبزهای.امّا محلی که بارهای خود را در آنجا گذاشته بودیم و فضولات اسبان و شترانمان را در آنجا دیدم،من حتّی کوزۀ خود را دیدم که در همان مکان که غلام گذاشته بود افتاده است.
کوزه را برداشته و برگشتم و به کسی چیزی نگفتم.
وقتی که به نزدیک کاروانیان و سپاهیان رسیدم،دیدم که امام هادی علیه السّلام لبخندزنان منتظر من است.آن حضرت در این رابطه چیزی به من نفرمود.فقط از من پرسید:آیا کوزهام را پیدا کردهام؟و من به او جواب دادم:آری آن را یافتم.
نیز یحیی بن هرثمه نقل میکند:در یکی از روزهای این سفر که روز
بسیار گرم بود و تابش آفتاب بسیار سوزان و داغ بود،به همراه امام هادی علیه السّلام برای حرکت آماده میشدیم.امّا کاری که آن حضرت انجام داد به نظر ما بسیار عجیب رسید.دیدیم که آن حضرت به این صورت از اردوگاه خود خارج شد که بارانی پوشیده و دم اسب خود را گره زده و در زیر زین پارچۀ کلفتی بر روی اسب انداخته است منظور این است که نحوۀ پوشش حضرت و اسبش به صورت روزهای بارانی بوده است.
همۀ افراد سپاه و افراد قافله به این کار حضرت خندیدند و گفتند:این حجازی از آبوهوا چیزی نمیداند.هنگامی که چند میل حرکت کردیم ناگهان دیدیم از سمت قبله ابری بالا گرفته است.ابر به سمت ما آمده،زمین را تاریک کرده،ما را به سرعت دربرگرفت.آنگاه باران شدیدی درگرفت که بسان دهانۀ مشک میبارید.نزدیک بود که ما هلاک گشته،از شدّت آب باران غرق شویم.آب باران از لباسها به بدنهای ما سرایت کرده و جاری شد.تا جایی که کفشها و چکمههای ما پر از آب شد.این باران آنقدر سریع بارید که ما نتوانستیم حتّی پیاده شده و لباسهای کلفت یا بارانی خود را از درون بارها بیرون بیاوریم،و اوضاع ما بهگونهای تماشایی و رقّتبار درآمد.امام هادی علیه السّلام نیز با تعجّب،لبخند بر لب به ما مینگریست.
همچنین یحیی بن هرثمه تعریف میکند که:در یکی از منازل بین راه زنی درحالیکه دست پسرش را گرفته بود به نزد ما آمد.آن پسر از چشم نابینا بود.
آن زن از ما تقاضای کمک داشت و میگفت:در میان شما مردی علوی است.
مرا به نزد او ببرید تا اینکه او برای چشم فرزندم دعا کند.ما او را به نزد امام هادی علیه السّلام راهنمایی کردیم.آن حضرت چشم کودک را باز کرد تا من داخل چشم را دیدم و شک ندارم که آن چشم کور بود.آنگاه آن حضرت لحظهای
دست خود را بر چشم او گذاشته و دیدم که لبهایش حرکت میکرد.سپس دست از چشم پسرک برداشت و دیدم که چشم پسرک باز شد،صحیح و سالم و هیچ عیب و علّتی در آن نبود (1).
بههرترتیب کاروان در راه سامرا به بغداد رسید.ابن هرثمه با اسحاق بن ابراهیم طاهری والی بغداد دیدار کرد و اسحاق بن ابراهیم سفارش امام هادی علیه السّلام را به او کرد.وی چون میترسید که یحیی بن هرثمه بخواهد گزارش بدی نسبت به امام هادی علیه السّلام به متوکّل بدهد،به او گفت ای یحیی،این مرد از نسل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بوده،متوکّل کسی است که تو او را میشناسی.پس بدان که اگر متوکّل را به کشتن این مرد تحریک کنی در قیامت رسول خدا دشمن تو خواهد بود.
یحیی در پاسخ وی گفت:به خدا سوگند،من جز آنچه سراسر زیبایی و نیکویی بود چیز دیگری از او ندیدهام (2).
هنگامی که کاروان به سامرا رسید ابن هرثمه ابتدا به دیدار وصیف ترکی رفت.وصیف ترکی کسی بود که در همۀ عزل و نصبهای خلیفه شرکت داشته،در همۀ کارهای خلیفه دخالت میکرد.از جمله چیزهایی که وصیف به یحیی گفت این بود:به خدا سوگند که اگر مویی از سر این مرد کم شود-مراد او امام هادی علیه السّلام بود-من خود را در این مسأله مسئول میدانم.
ابن هرثمه گوید:من از کلام والی بغداد و کلام وصیف ترکی تعجّب کردم و سپس متوکّل را از آنچه که در رابطۀ با امام از حسن سیرت و درستی راه،ورع و زهد آن حضرت دریافته بودم آگاه کرده،به او یادآور شدم که من خانۀ آن
حضرت را کاملا تفتیش کرده،بهجز قرآن و کتابهای علمی چیزی در آن نیافتهام،و اینکه مردم مدینه بر جان او بیمناک بودند.متوکّل نیز آن حضرت را گرامی داشت،جایزهای نیکو به آن حضرت داده و عطایای بزرگ به او بخشید (1).
امّا ما میبینیم این ادّعای ابن هرثمه که متوکّل در بدو ورود،امام هادی علیه السّلام را مورد تکریم قرار داده است با آنچه را که در تاریخ آمده که متوکّل در روز ورود حضرت امام هادی علیه السّلام به سامرا آن حضرت را به دربار خود راه نداده، نپذیرفت منافات دارد،و هنگامی که میبینیم متوکّل دستور داد تا امام هادی علیه السّلام را در کاروانسرایی بسیار پست و حقیر که به نام«خان الصّعالیک»معروف بود جای دهند،مسأله سؤال برانگیزتر و مبهمتر میشود (2).
صالح بن سعید گوید:بر حضرت ابو الحسن امام هادی علیه السّلام داخل شدم و به آن حضرت عرض کردم:خداوند مرا فدایت کند.این گروه-بنی عبّاس-در همۀ کارها میخواهند نور تو را خاموش کرده،در حقّ تو کوتاهی کنند،تا جایی که تو را در این کاروانسرای پست و حقیر که به«خان الصّعالیک»یا کاروانسرای گدایان مشهور است جای دادهاند (3).
البته بعید نیست تعریفهایی که یحیی برای متوکّل کرده است و تصویری که از شخصیت امام و میزان نفوذ شخصیت آن حضرت در نزد والیان و فرماندهان حکومت عبّاسی برای متوکّل ایجاد شده بود،خود انگیزۀ بیشتری در متوکّل ایجاد کرده بود تا به امام هادی علیه السّلام بیشتر فشار بیاورد و از طریق فاصله انداختن بین آن حضرت و یارانش و جلوگیری از ارتباط آنها با آن
حضرت حلقۀ محاصره را بر آن حضرت تنگ نماید،اگرچه در ظاهر به گرامی داشتن آن حضرت تظاهر میکرده است.چنانکه در روایتی که از یحیی نقل کردهایم دیده شد.امّا میزان تنفّر متوکّل از آل ابی طالب به صورت عام و امام هادی علیه السّلام به صورت خاصّ چیزی نبوده که از امثال یحیی پوشیده باشد.
اگر برخورد متوکّل با امام هادی علیه السّلام را در ابتدای ورود به سامرا و عدم اجازۀ دیدار آن حضرت با او و دستور منزل دادن آن حضرت را در خان الصّعالیک،با نامهای که متوکّل در مدینه برای امام هادی نوشته است کنار هم بگذاریم،میتوان از لابلای آن به تصویر واضحی از دیدگاه متوکّل نسبت به امام هادی علیه السّلام دست یافت.متوکّل از هیچ فرصتی برای تحقیر کردن و به ذلّت کشیدن امام هادی علیه السّلام روگردان نبود.امّا همواره میکوشید آنچه را که در درون نفس او غلیان میکرد،پنهان دارد.به همین خاطر بود که بعد از سکونت دادن آن حضرت در کاروانسرای گدایان دستور داد تا منزلی برای آن حضرت تهیه کردند و امام هادی علیه السّلام به آن خانه منتقل شدند.البتّه میدانیم که متوکّل خود،امام را از مدینه به سامرا دعوت کرده بود و میدانست که آن حضرت به آن شهر وارد شده است.پس میبایست قبل از آمدن آن حضرت خانۀ مناسبی برای سکونت آن حضرت تهیه میکرد.
در هرصورت آنچه را که از سیر حوادث و وقایع آن روزگار آشکار میشود این است که متوکّل با تمام قوا میکوشید تا دوستی امام علیه السّلام را به دست آورد و آن حضرت را در کارهای زشتی که انجام میدهد شریک نماید.
متوکّل علیرغم اینکه در بسیاری از موارد مجبور میشد تا به امام هادی علیه السّلام
رجوع نماید و در جواب مسائل سختی که عالمان دربار یا واعظان درباری از حلّوفصل آن عاجز میماندند از آن حضرت کمک بخواهد،امّا بارها و بارها اقدام به برگزاری مجالسی علمی کرد تا بتواند امام علیه السّلام را از نظر علمی شکست داده و او را خوار و بیمقدار کند.
اکنون به چند مورد از این مجالس اشاره میکنیم:
1.آوردهاند که مردی نصرانی با زنی مسلمان زنا کرد.متوکّل خواست که بر او حدّ زنا را جاری کند.امّا در اینوقت آن نصرانی به دین اسلام درآمد.
یحیی بن اکثم چنین فتوی داد که ایمان آوردن او،هم شرک قبلی و هم کاری را که انجام داده است از بین برده است.
یکی دیگر از عالمان درباری گفت باید سه حدّ بر او جاری شود.دیگر دانشمندان دربار نیز دستورات دیگری دادند.اینجا بود که متوکّل دستور داد تا نامهای به امام هادی نوشته و از آن حضرت حکم این مسأله را سؤال کنند.آن حضرت هنگامی که نامه را خواندند در پاسخ چنین نوشتند:آنقدر او را شلاّق بزنند تا بمیرد.
یحیی بن اکثم و سایر فقهای عسکر،این مطلب را منکرشده و از امام هادی علیه السّلام دلیلی از کتاب و سنّت بر این حکم و فتوا مطالبه کردند.آن حضرت در پاسخ آنان نوشت:«به نام خداوند بخشندۀ مهربان: فَلَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا قٰالُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنٰا بِمٰا کُنّٰا بِهِ مُشْرِکِینَ فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إِیمٰانُهُمْ لَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا سُنَّتَ اللّٰهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ الْکٰافِرُونَ »؛پس چون سختی[عذاب]ما را دیدند گفتند:«فقط به خدا ایمان آوردیم و بدانچه با او شریک میگردانیدیم کافریم.
و[لی]هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند،دیگر ایمانشان برای آنها سودی نداد.سنّت خداست که از[دیرباز]درباره بندگانش چنین جاری شده،
و آنجاست که ناباوران زیان کردهاند».اینجا بود که متوکّل دستور داد مرد نصرانی را آنقدر تازیانه زدند تا مرد (1).
2.آوردهاند که وقتی متوکّل نذر کرد تا مال بسیاری را صدقه بدهد.آنگاه فقها در اینکه مراد از مال بسیار چهاندازه است و با صدقه دادن چه مقدار از مال معنای کثیر بر آن صدق میکند اختلاف کردند.
یکی از ندیمان متوکّل او را اینگونه به سؤال کردن از امام هادی علیه السّلام متوجّه کرد که:آیا به سمت این سیاه نمیفرستی تا از او در رابطه با این مسأله سؤال کنی؟
متوکّل به او گفت:وای بر تو،منظور تو چهکسی است؟
ندیم به او گفت:مرادم ابن الرّضا میباشد.
متوکّل به او گفت:آیا او از این قبیل مسائل هم بلد است؟
ندیم پاسخ داد:اگر تو را از این مخمصه درآورد فلان مبلغ به من بده و اگر این کار را نتوانست انجام بدهد مرا صد تازیانه بزن.
متوکّل کسی را به نزد آن حضرت فرستاد و از آن حضرت جواب این مسأله را پرسید.امام هادی علیه السّلام پاسخ دادند:اگر لفظ کثیر بدون تعداد ذکر شود با عدد هشتاد برابر است.و هنگامی که از آن حضرت دلیل این مطلب را پرسیدند به این آیۀ قرآن استناد فرمود که: لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّٰهُ فِی مَوٰاطِنَ کَثِیرَةٍ؛ قطعا خداوند شما را در مواضع بسیاری یاری کرده است،و ما آن موارد را شماره کردیم و دیدیم که هشتاد مورد است (2).
اینگونه برخورد متوکّل دربارۀ امام هادی علیه السّلام و اینگونه خود را به نادانی
زدن،انکار و تعجّب از اینکه آن حضرت قادر بر جواب دادن سؤالات مشکل است که مواردی از این دست کم هم نیست،اشاره به میزان کینۀ متوکّل نسبت به امام هادی علیه السّلام و تصمیم او در ساقط کردن امام هادی علیه السّلام در برابر دیگران دارد.امّا حتّی در مواقعی که میخواست از نظر تبلیغاتی فضایل و مناقب حضرت امام هادی علیه السّلام را تاریک و کمرنگ نماید به هیچوجه نتوانست در این راه به توفیقی دست یابد.چنانکه این مطلب را پس از ردّ امام هادی علیه السّلام بر سؤالات ابن اکثم و محکومیت او از سخنانی که ابن اکثم به متوکّل گفته است میتوان دریافت.
ابن اکثم پس از پایان مناظره به متوکّل گفت:پس از این مجلس و سؤالاتی که در این مجلس از این مرد کردیم و پاسخهای دندانشکنی که از او شنیدیم دیگر دوست نداریم مجلسی بیارایی و از این مرد دربارۀ مسألهای سؤال کنی.
چراکه هیچ مسألهای بر او وارد نمیشود مگر اینکه او جواب آن را بهطور کامل میدهد و از این کار فایدهای جز اظهار دانش او و تقویت رافضیان حاصل نخواهد شد (1).
3.از دیگر قضایایی که در آن متوکّل سعی در به آزار رساندن به امام هادی علیه السّلام را داشت قضیۀ«زینب کذّابه»است که در آن متوکّل به امام هادی علیه السّلام دستور داد تا در جایگاهی که حیوانات وحشی و درنده را در آن نگاهداری میکنند داخل شود.
ابو هاشم جعفری گوید:در زمان متوکّل زنی پیدا شد که ادّعا میکرد زینب دختر حضرت فاطمه علیها السّلام دختر رسول خدا میباشد.متوکّل به او گفت:تو زن
1) (1)) .مناقب 443/2.
جوانی هستی و از زمان پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله سالیان سال گذشته است،آن زن پاسخ داد:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بر سر من دست کشیده و از خدا خواسته است تا در هر چهل سال جوانی به من بازگردد.من تاکنون هویّت خود را تا بدینحدّ برای مردم آشکار نکرده بودم.امّا حاجت و نیازمندی مرا وادار کرد تا به سوی مردم رفته و هویّت خود را آشکار کنم.
متوکّل بزرگان آل ابی طالب و آل عبّاس و قریش را فراخواند و قضیۀ این زن را برای آنان بازگفت.گروهی از آنان وفات حضرت زینب و سال وفات آن حضرت را ذکر نموده و به او گفتند:در این روایت چه میگویی؟
آن زن پاسخ داد:این روایت دروغ و جعلی است.چراکه قضیۀ من از مردم پوشیده بوده است و مرگ و زندگی من برای کسی آشکار نبوده است، متوکّل به آنان گفت:آیا شما دلیلی برای ردّ این زن غیر از این روایت دارید؟ آنان پاسخ دادند:نه،دلیل دیگری نداریم.متوکّل گفت:از جدّ خود عبّاس بیزار باشم اگر او را بدون دلیل از آنچه ادّعا کرده است فرود آورم.
جماعت گفتند:پس ابن الرّضا علیه السّلام را حاضر کن.شاید او دلیلی غیر از آنچه ما ارائه کردیم داشته باشد.اینگونه بود که متوکّل کسی را به نزد امام هادی علیه السّلام فرستاد.و چون آن حضرت در نزد متوکّل حاضر شد خبر آن زن را به آن حضرت دادند.امام هادی علیه السّلام فرمودند:این زن دروغ میگوید.چراکه حضرت زینب دختر حضرت زهرا در فلان سال و فلان ماه و فلان روز از دار دنیا رفته است.
متوکّل گفت:اینها هم همین روایت را که شما گفتید گفتهاند.امّا من قسم یاد کردهام جز با دلیل و برهانی که این زن را قانع کند او را از گفتارش فرود نیاورم.
امام هادی علیه السّلام فرمودند:از قسمی که یاد کردهای چیزی بر تو نیست.چراکه در اینجا
دلیل بسیار قانعکنندهای وجود دارد که این زن و دیگران را قانع میکند.
متوکّل گفت:و آن دلیل محکم چیست؟امام هادی علیه السّلام پاسخ دادند:
گوشت بدن اولاد فاطمه بر درندگان حرام است.پس این زن را به نزد درندگان بینداز.اگر او از فرزندان فاطمۀ زهرا باشد آسیبی به او نخواهد رسید».
متوکّل به آن زن گفت:چه میگویی؟
آن زن پاسخ داد:این مرد میخواهد مرا به کشتن بدهد.
امام هادی علیه السّلام فرمودند:در این مجلس گروهی از فرزندان حسن و حسین علیهما السّلام وجود دارند.هرکدام از آنها را که میخواهی به نزد درندگان بیانداز.
ابو هاشم جعفری گوید:به خدا قسم که رنگ صورت همۀ حاضران در مجلس تغییر کرد،در این میان یکی از کینهتوزان نسبت به امام هادی علیه السّلام گفت:
چرا او همواره دیگران را جلو میاندازد؟چرا خود او آن کسی نباشد که به نزد درندگان برود؟
متوکّل نیز در دل امیدوار به این مطلب شد که امام هادی علیه السّلام بهخودیخود به نزد درندگان برود و در آنجا کشتهشده و متوکّل در مرگ او دخالتی نداشته باشد.به همین جهت بود که گفت:ای ابو الحسن چرا تو آن مرد نباشی؟
امام هادی علیه السّلام فرمودند:قبول دارم.
متوکّل گفت:پس انجام بده.
امام هادی علیه السّلام فرمودند:انجام میدهم.آنگاه نردبانی آوردند و درب محلّ نگهداری درندگان را که شش شیر بودند بازکردند.امام هادی علیه السّلام از نردبان پایین رفته و داخل قفس شیرها گشته،نشست.در این هنگام شیرها یکی پس از دیگری به نزد آن حضرت آمده و خود را در مقابل آن حضرت به زمین انداخته،دستهای خود را به جلو کشیده و سرها را در مقابل آن حضرت به
زمین گذاشتند.آن حضرت سر هرکدام از شیرها را با دست خود نوازش میکرد و سپس با دست به گوشهای اشاره کرده به آن شیر دستور میداد تا به آن گوشه برود،آن شیر نیز به آن گوشه رفته و میایستاد تا اینکه همۀ شیرها در آن گوشه روبروی امام علیه السّلام ایستادند.
در اینجا بود که وزیر متوکّل به او گفت:این مطلب اصلا به مصلحت ما نیست.هرچه زودتر قبل از اینکه خبر این مطلب منتشر شود،وی را از درون جایگاه شیرها بیرون بیاور.اینجا بود که متوکّل به امام هادی علیه السّلام عرض کرد:ای ابو الحسن ما برای تو قصد سوئی نداشتیم.میخواستیم به آنچه گفتی یقین کنیم.اکنون دوست دارم که از آنجا بالا بیایی.امام علیه السّلام برخاست و به سمت نردبان رفت درحالیکه شیرها در دور آن حضرت بوده و خود را به لباس آن حضرت میمالیدند.
هنگامی که آن حضرت پای خود را بر پلّۀ اوّل نردبان گذاشت رو به شیرها کرده و با دست خود به آنها اشاره کرد که برگردند.شیرها نیز بازگشتند.آن حضرت از داخل محلّ نگهداری شیرها بالا آمد و گفت:هرکس گمان میکند که از فرزندان فاطمۀ زهرا است،برود و در آنجا که من نشسته بودم بنشیند.
متوکّل به آن زن گفت:پایین برو،آن زن گفت:به خدا سوگند که من ادّعای باطلی کردم.من دختر فلانکس هستم و بدبختی و بیچارگی مرا وادار کرد تا چنین ادّعایی بکنم.
متوکّل گفت:او را به نزد درندگان بیاندازید،امّا مادر متوکّل وساطت کرد تا آن زن از مجازات رها شد (1).
1) (1)) .بحار الانوار 149/50.
امّا حتّی چنین برخوردهایی از جانب امام هادی علیه السّلام نیز باعث این نمیشد که متوکّل کینههای درونی خود را به بروز نرساند و فشار بر امام هادی علیه السّلام را متوقّف کند،یا از اقدامات خود در رابطه با پایین آوردن مقام آن حضرت یا دور کردن آن حضرت از عموم مردم و یاران خاصّش دست بدارد.حتّی مراقبت دقیق از امام هادی علیه السّلام نیز جوشش عقدههای درونی متوکّل را آرام نمیکرد.
بلکه او به صورتی مستمر دستور تفتیش خانۀ امام هادی علیه السّلام را صادر میکرد و در این کار دو هدف را دنبال میکرد.اوّل اینکه نفس این کار یکی از روشهای او برای اهانت کردن و پایین آوردن مقام حضرت امام هادی علیه السّلام بود و هدف دوّم اینکه با این کار شاید میتوانست به بهانهای دست یابد که به توسّط آن جواز کشتن آن حضرت را به دست آورد.
ایادی حکومت از مراقبت شدید امام هادی علیه السّلام و تنگناهایی که برای آن حضرت بهوجود میآوردند نتوانستند به اهداف خود برسند.ناگفته پیدا است که هدف آنها پیدا کردن بهانهها و یا دلیلهایی بود که صحّت بدگوییها و خبرچینیهایی را که دربارۀ امام هادی علیه السّلام در نزد متوکّل میشد تأیید نماید.
چراکه در بسیاری از اوقات یکی از نزدیکان خلیفه به سخنچینی و بدگویی دربارۀ حضرت امام هادی علیه السّلام میپرداخت و سینۀ او را از کینۀ امام هادی علیه السّلام پر میکرد.آنها به دروغ اخباری جعلی به خلیفه میدادند که مثلا در نزد آن حضرت اسلحۀ بسیاری گرد آمده و در خانۀ او مال بسیاری از سرتاسر دنیا ارسالشده و دروغهای دیگری که باعث میشد خلیفه،ارتش و بعضی از فرماندهان خود را به خانۀ امام علیه السّلام بفرستد و آنجا را بازرسی نماید،و
یا اینکه امام هادی علیه السّلام را به دربار خود فرامیخواند.در یکی از دفعات که حضرت امام هادی علیه السّلام به دربار متوکّل فراخوانده شده بود وی بر سر خوان شراب مست افتاده بود.متوکّل در حال مستی از جا برخاست و امام را در نزد خود نشاند و جام شراب را به آن حضرت تعارف کرد.
امام هادی علیه السّلام رو به او کرد و فرمود:ای امیر مؤمنان،هرگز گوشت و خون من با شراب مخلوط نشده است.پس مرا از این کار معاف کن.متوکّل نیز آن حضرت را از خوردن شراب معاف کرد.
سپس متوکّل به آن حضرت عرض کرد:حالکه اینگونه است برای من شعری بخوان.
امام هادی علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:من بسیار کم شعر میخوانم».
متوکّل به آن حضرت عرض کرد:تو ناچاری این کار را انجام بدهی.
اینجا بود که حضرت امام هادی علیه السّلام این ابیات را برای متوکّل خواندند:
«آنان درحالیکه مردانی جنگآزموده پاسشان میداشتند بر بالای قلّۀ کوهها خوابیدند،امّا آن قلّهها نیز نتوانست آنها را در برابر اژدهای مرگ در امان دارد.»
«آنان پس از آن عزّت،از پناهگاههای امنشان پایین آورده شدند و در حفرههایی قرار داده شدند که بد جایگاهی بود»
«پس از اینکه آنان در قبر قرار گرفتند فریاد زنندهای آنها را ندا کرد که تختوتاج و زیورآلات شما کجاست؟»
«کجاست آن صورتهای نازپروردهای که همواره در پشت پردهها و پیرایهها بود؟»
«آنگاه وقتی که این سؤال از آنها میشود بهجای آنها قبر به پاسخ میآید
که:آن صورتها اکنون محلّ جنگ و جدال کرمها شده است»
«چه طولانی بود عمری که آنان در آن فقط خوردند و آشامیدند،امّا اکنون پس از آن خوردن طولانی خود خوراک مورومار شدهاند.» (1)
اینجا بود که متوکّل بهشدّت گریست و دستور داد تا بساط شراب را برچینند.آنگاه رو به امام هادی علیه السّلام کرد و گفت:ای ابو الحسن،آیا دین و بدهی داری؟امام هادی علیه السّلام پاسخ دادند:آری،چهار هزار دینار،متوکّل به آن حضرت چهار هزار دینار داد و آن حضرت را با احترام تمام به خانهاش بازگرداند.
از دیگر مواردی که متوکّل دستور داد تا خانۀ امام علیه السّلام را بازرسی کنند این جریان است:مقدّمۀ جریان اینگونه بوده است که روزی متوکّل به بیماری دچار شد و دملهایی از بدن او خارج شد که او را به حد مرگ رساند،و هیچ پزشکی جرأت نمیکرد تا به دمل او نیشتر بزند.مادر متوکّل نذر کرد که اگر پسرش از این مرض رهایی یابد از مال خود مبلغ بسیاری به حضرت ابو الحسن علی بن محمّد امام هادی علیه السّلام بدهد.فتح بن خاقان که از نذر مادر متوکّل آگاه شده بود به او گفت:اگر هماکنون کسی را به نزد او بفرستی و از او در اینباره سؤال کنی،شاید که او برای حلّ این مشکل راهی داشته باشد.
اینجا بود که مادر متوکّل کسی را به نزد امام هادی فرستاد و شرح بیماری
1) (1)) . باتوا علی قلل الأجبال تحرسهم غلب الرجال فما أغنتهم القلل و استنزلوا من بعد عز من معاقلهم فاودعوا حفرا یا بئس ما نزلوا ناداهم صارخ من بعد ما قبروا أین الاسرة و التیجان و الحلل أین الوجوه التی کانت منعمة من دونها تضرب الاستار و الکلل فأفصح القبر عنهم حین ساءلهم تلک الوجوه علیها الدود یقتتل قد طال ما أکلوا دهرا و ما شربوا فأصبحوا بعد طول الأکل قد أکلوا
متوکّل را برای آن حضرت توضیح داد.آن حضرت به آن فرستاده اینگونه دستور دادند که عصارۀ روغن گوسفندی را با گلاب مخلوط کرده و بر محلّ جراحت بگذارید.هنگامی که فرستاده به نزد آنان برگشت و کلام امام را برای آنان نقل کرد آنان شروع به مسخره کردن قول امام علیه السّلام کردند.امّا فتح گفت:به خدا سوگند که او به آنچه گفته است داناتر است.به همین خاطر بود که آنچه امام گفته بود حاضر کرده و ساختند و آنچنان که آن حضرت گفته بود بر روی موضع ضایعه گذاشتند.کمکم خواب بر متوکّل غلبه کرد و درد ساکن شد.
سپس دمل سر بازکرده و چرک و کثافاتی که در آن بود بهخودیخود خارج شد.آنگاه بشارت بهبودی متوکّل را به مادرش دادند.مادر متوکّل نیز ده هزار دینار در کیسهای ریخت و با مهر خود آن کیسه را مهر کرده به سمت امام هادی علیه السّلام فرستاد.
سپس هنگامی که بیماری متوکّل تا حدّ زیادی برطرف شد،شخصی به نام «بطحائی حلبی»به نزد متوکّل رفته و بنا به سخنچینی در مورد امام هادی علیه السّلام گذاشت که:اموال بسیار و سلاحهای زیادی به نزد آن حضرت برده شده و در نزد او هست.متوکّل نیز به سعید حاجب گفت:شبانه به خانۀ او هجوم آور و هرچه از اموال و سلاح در نزد او میبینی ثبتوضبط کن و برای من بیاور.
ابراهیم بن محمّد گوید:سعید حاجب به من گفت:من شبانه به خانۀ امام هادی علیه السّلام رفته نردبان گذاشته و بالای بام خانه شدم،هنگامی که از پلّههای پشتبام به سمت داخل منزل پایین میآمدم در تاریکی راه را گم کرده و ندانستم که چگونه و به کجا باید بروم.
ناگاه شنیدم که امام هادی علیه السّلام از درون منزل صدا میزند که:ای سعید همان جا که هستی بایست تا شمعی برایت بیاورند،طولی نکشید که شمعی برای من
آوردند و من پایین آمدم.دیدم آن حضرت جبّه و کلاهی پشمین پوشیده و بر سجّادهای از حصیر نشسته است.من شک نداشتم که وی مشغول نماز بوده است.آن حضرت به من گفت:اتاقها در اختیار تو است.من داخل اتاقها شده و همۀ آنها را بازرسی کردم و در آن اتاقها چیزی جز کیسهای که با مهر مادر متوکّل مهر شده و کیسۀ مهرشدۀ دیگری چیزی ندیدم.امام هادی علیه السّلام به من فرمودند:میتوانی محلّ نماز را نیز بگردی،من جانماز آن حضرت را برداشتم.دیدم زیر آن شمشیری در غلافی ساده و غیر آراسته بدون جلد پوستی یا طلاکاری و نقرهکاری موجود است.آن شمشیر را نیز گرفته و به سمت متوکّل بردم.
هنگامی که متوکّل به مهر مادر خود بر روی آن کیسۀ پول نگاه کرد مادر خود را احضار نمود.مادر متوکّل هم به دیدن او رفت.یکی از مستخدمان مخصوص برایم نقل کرد که مادر متوکّل به او گفت:هنگامی که تو بیمار شده بودی و من از بهبودی تو مأیوس بودم نذر کردم که اگر تو شفا یابی و از این مرض جان به سلامت بری از مال خود ده هزار دینار به امام هادی علیه السّلام بدهم و چون بهبودی یافتی این کار را کردم و این مهر من است که بر این کیسه موجود است.کیسۀ دوّم را نیز بازکردند و دیدند در آن چهارصد دینار است.
متوکّل ده هزار دینار دیگر بر آن ده هزار افزود و مرا دستور داد تا همۀ آن پولها را به نزد امام هادی علیه السّلام ببرم.من این کار را انجام دادم و شمشیر و دو کیسۀ پول را به آن حضرت عرضه داشتم و عرض کردم:ای سرور و آقای من، من مأمور متوکّل بودم و انجام امر او بر من واجب بود.امّا انجام دادن این کار بر من بسیار سخت و گران بود،امام هادی علیه السّلام در پاسخ این آیۀ شریفۀ قرآن را تلاوت فرمودند: وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ؛ و کسانی که ستم کردهاند
بهزودی خواهند دانست به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.
از دیگر سو امام هادی علیه السّلام اصلا به این مراقبتها و سختگیریها اعتنائی نداشته و این امور در آن حضرت هیچگونه تأثیری نداشت،بلکه روشهایی که آن حضرت در مقابله با متوکّل و دستگاه حکومت بهکار میگرفت بسیار دقیقتر بوده،نفوذ آن حضرت در دستگاه حاکمه باعث آن میشد که آن حضرت بتواند بههرترتیبی که با شرایط زمان و مکان مناسب میبیند فعّالیت و تحرّک داشته باشد.از جمله دلایلی که این سخن را تأیید میکند روایتی است که شیخ طوسی با سند خود از محمّد بن فحام نقل نموده است:
فتح بن خاقان وزیر متوکّل گوید:این مرد-متوکل-دربارۀ اموالی سخن میگفت که قرار بود از قم برای حضرت امام هادی علیه السّلام آورده شود و مرا مأمور کرد تا بر سر راه کمین کنم و خبر رسیدن مال را به او بدهم.من[به مردی به نام ابو موسی عموی پدر محمد بن فحّام که از اصحاب امام هادی علیه السّلام بوده و برای آن حضرت در دربار متوکّل کسب اطلاعات مینموده است]گفتم:به من بگو این اموال از کدام راه میآید تا من بر سر آن راه کمین نکنم.ابو موسی گوید من برای کسب تکلیف به نزد امام هادی علیه السّلام رفتم اما در نزد آن حضرت کسی بود که نمیتوانستم در برابر او آزادانه صحبت کنم حضرت امام هادی علیه السّلام تبسمی کرده و به من فرمودند:
ای ابو موسی خیر باشد،چرا خبر قضیّۀ اولی را نرساندی؟
به آن حضرت عرضه داشتم:سرورم،برای رعایت احترام شما[چنانکه از عبارت شیخ طوسی در امالی برمیآید قضیّۀ اول،کلام ناشایستی بود که متوکل در حضور ابو موسی دربارۀ امام هادی علیه السّلام گفته بود و ابو موسی به جهت احترام آن حضرت خبر آن را برای امام علیه السّلام نیاورده بود.]
سپس آن حضرت فرمودند:آن اموال امشب به دست من میرسد و آنان برای کشف آن راهی ندارند.امشب را پیش من بمان.
چون پاسی از شب گذشت و آن حضرت مشغول به نماز شب گردید ناگاه نماز را در رکوع سلام داده به من فرمود:اکنون مرد آورندۀ مال آمده و مال را نیز با خود آورده اما خادم از ورود او ممانعت کرده است برو و آن اموال را از او بگیر.
من خارج شدم و دیدم به همراه آن مرد زنبیلچهای محتوی اموال است آن را از او گرفته به داخل خانه بردم،امام هادی علیه السّلام فرمودند:برو و به او بگو آن جبه را که آن زن قمی به او داده و گفته است که یادگار مادر بزرگش میباشد نیز تحویل بدهد.
من به نزد او رفته و پیام را رساندم آن مرد نیز جبهای به من داد و من آن را به نزد امام علیه السّلام بردم،امام هادی علیه السّلام فرمودند:به او بگو جبهای را که با آن جبه عوض کرده است به ما پس بدهد.
من خارج شده و این مطلب را به او گفتم،وی گفت:آری دخترم از آن جبه خوشش آمد و من آن جبه را با این جبه عوض کردم حال میروم و آن را بازمیگردانم.
چون این کلام مرد را به امام عرض کردم فرمودند:برو و به او بگو خداوند آنچه از آن ما و بر ما است نگاه میدارد آن جبه را از زیر بغل خود بیرون بیاور و بده،چون این حرف را به آن مرد رساندم درحالیکه جبه را از زیر بغل خود بیرون میآورد از هوش رفت.سپس حضرت امام هادی علیه السّلام خود خارج شده و خطاب به آن مرد فرمودند:تو در امر ما شک داشتی،اکنون به یقین رسیدی. (1)
این روایت به نکات بسیاری اشاره دارد.امّا مهمترین چیزهایی که در آن
1) (1)) .شیخ طوسی،امالی/276 ح 528،مناقب 444/4.
جلبتوجّه میکند از این قرار است:
اوّل:امام هادی علیه السّلام بهخوبی میدانست که دستگاه حاکم به وی مشکوک است.به همین خاطر بود که با بیداری کامل همواره جانب احتیاط را رعایت مینمود و برای هرمسألۀ غیرمنتظرهای خود را آماده کرده بود.به همین خاطر بود که به شخصی که برایش خبر آورده بود که متوکّل از قضیۀ مال آگاهی دارد فرموده بود این مال به دست من خواهد رسید و متوکّل و مأموران امنیتی او نمیتوانند به این مال دست پیدا کنند.و بعد هم به او اعلام کرد که مال صحیح و سالم به دست آن حضرت رسیده است.
دوّم:کسی که مال را از قم برای امام هادی علیه السّلام آورده بود نیز میخواست تا آن حضرت را امتحان کند و بدینوسیله یقین به امامت او پیدا کند.به همین دلیل است که میبینیم امام بهواسطهای که به نزد آن مرد رفته و مال را از او دریافت کرد نشانههایی را دادند که این نشانهها را جز حامل مال کس دیگری نمیدانست.مانند آن جبّهای که مرد آن را زیر بغل خود پنهان کرده بود.و این امر آنجایی وضوح و روشنی بیشتری پیدا میکند که امام به او فرمودند:حال یقین کردی؟که اشاره به مسألهای بود که آن مرد در ضمیر خود آن را پنهان کرده بود و قصد رسیدن به آن را داشت،و علم امام به این امور باعث شد که او یقین کند و به امامت امام هادی اطمینان پیدا نماید.فرستادۀ امام هادی علیه السّلام نیز تمام آنچه در فکر آن مرد بود برایش بازگو کرد.
سوّم:یاران حضرت امام هادی علیه السّلام و پیروان آن حضرت در درون دربار عبّاسی حضور فعّالی داشتند و بهجای آنکه جزو جیرهخواران و مزدوران حکومت باشند جاسوسان امام هادی علیه السّلام در درون دربار بودند.در روایت بعد که دربارۀ دستگیری و زندانی شدن امام هادی علیه السّلام است نیز شواهد دیگری وجود دارد که این حقیقت را بیشتر به اثبات میرساند.
متوکّل پس از اینکه دائما امام هادی علیه السّلام را زیر نظر داشته و به دفعات به بازرسی و تفتیش منزل امام هادی علیه السّلام اقدام کرده بود،دستور داد تا امام هادی علیه السّلام را دستگیر کرده و به زندان انداختند.آن حضرت چند روزی در زندان بودند.در همان روزها یکی از دوستان و شیعیان آن حضرت به نام «صقر بن أبی دلف»برای دیدن آن حضرت آمد.حاجب متوکّل که با او آشنا بود و شیعه بودن او را میدانست به استقبال او رفت و به او گفت:چه میخواهی و برای چه به اینجا آمدهای؟
صقر گفت:خیر است.
حاجب گفت:شاید آمدهای تا از مولای خود خبری بگیری؟
صقر گفت:مولای من امیر المؤمنین-متوکّل-است.
حاجب تبسّمی کرد و گفت:ساکت باش.مولای تو بر حقّ است منظور امام هادی علیه السّلام است.پس،از من پروا مکن که من نیز بر مذهب تو میباشم.
صقر گفت:الحمد للّه.
حاجب گفت:دوست داری که او را ببینی؟
صقر گفت:آری.
حاجب گفت:پس بنشین تا نامهرسان برود.
هنگامی که نامهرسان خارج شد حاجب رو به غلام خود کرد و به او گفت:
دست صقر را بگیر تا او را داخل آن اتاقی کنی که علوی در آن حبس شده است.آنگاه او را با علوی تنها بگذار.
غلام دست صقر را گرفت و او را داخل در آن اتاق کرد و بهجایی که امام
در آن بود اشاره کرد.صقر بر امام علیه السّلام وارد شد.حضرت امام هادی علیه السّلام بر حصیری نشسته بودند و قبر کنده شدهای که متوکّل برای ترساندن امام علیه السّلام دستور به کندن آن داده بود در برابر آن حضرت بود.آن حضرت با ملاطفت و مهربانی رو به صقر کرده و فرمودند:
ای صقر،چهچیزی تو را به اینجا آورده است؟
صقر گفت:به اینجا آمدم تا از شما خبری بگیرم.
در اینجا بود که گریه صقر را امان نداد و بهخاطر دلسوزی برای امام و ترس از جان آن حضرت شروع به گریستن کرد.
امام هادی علیه السّلام به او فرمودند:«ای صقر،ناراحت نباش.آنها نمیتوانند زیان و ناراحتی به من برسانند...»
اینجا بود که ترس و وحشت صقر از بین رفته و خداوند را بر این نعمت شکر کرد.سپس بعضی از مسائل شرعی که داشت از آن حضرت پرسید و امام هادی علیه السّلام جواب او را دادند.سپس با امام هادی علیه السّلام خداحافظی کرده بیرون آمد (1)،طولی نکشید که امام علیه السّلام از زندان آزاد شدند.
قدرت حاکم وقت در آنزمان ترتیب توطئهای را برای کشتن امام هادی علیه السّلام داد که بحمد اللّه به نتیجه نرسیده،ناموفّق ماند.شرح جریان چنین است که ابو سعید روایت میکند که ابو العبّاس فضل بن احمد بن اسرائیل کاتب
1) (1)) .شیخ صدوق،خصال/394؛معالی الأخبار/135؛کمال الدّین چاپ نجف اشرف/365 و چاپ غفّاری/382/ح 9/ب 37 و به نقل از آن شیخ طبرسی،اعلام الوری/245/2.و به نقل از خصال و علل الشّرایع در بحار الانوار 194/50.
که ما در سامرا در خانۀ او بودیم برای ما نقل حدیث میکرد.در این میان یادی از حضرت امام هادی علیه السّلام به میان آمد.وی گفت:ای ابو سعید،آیا تو را به حدیثی که پدرم برایم نقل کرده است آگاه کنم:
احمد بن اسرائیل کاتب گوید:ما به همراه منتصر عبّاسی بودیم که پدرم کاتب او بود،و به همراه او بر متوکّل داخل شدیم درحالیکه متوکّل بر روی تخت خود نشسته بود.منتصر سلام کرد و در برابر متوکّل ایستاد.من نیز در پشت او ایستادم.معمولا وقتی که منتصر داخل میشد متوکّل او را خوشآمد گفته و اجازۀ نشستن میداد.امّا ایندفعه به او اجازۀ نشستن نداد و ایستادن او طول کشید.تا آنجا که دیدم منتصر پابهپا میشود،امّا متوکّل به او اجازۀ نشستن نمیدهد.از آنطرف دیدم که رنگ صورت متوکّل ساعتبهساعت تغییر میکند و به فتح بن خاقان میگوید:
این است آن کسی که دربارۀ او تعریف و تمجید میکنی؟و کلام فتح را ردّ میکرد.از آنطرف فتح بن خاقان او را ساکت کرده و تسکین میداد و میگفت:
دربارۀ او دروغ گفتهاند،امّا متوکّل دائما گویا آتش از دهانش خارجشده،خشم و غضبش به جوش میآمد و میگفت:به خدا سوگند که این ریاکار زندیق را خواهم کشت.وی به دروغ مدّعی حکومت است و دولت و سلطنت مرا مورد هدف قرار داده است.سپس چهار نفر از سپاهیان تند و خشن خود را که از طایفۀ خضر بودند طلب کرده،به آنها شمشیر داد و دستور داد تا چون امام هادی علیه السّلام را دیدند که وارد میشود او را بکشند.سپس گفت:به خدا سوگند که پس از کشتن جسدش را به آتش خواهم کشید،من همچنان در پشت منتصر و در پشت پرده ایستاده بودم.ناگهان دیدم حضرت امام هادی علیه السّلام درحالیکه هیچگونه ترس و وحشتی نداشت و لبهای مبارکش حرکت میکرد وارد شد.
هنگامی که متوکّل چشمش به امام هادی علیه السّلام افتاد خود را از بالای تخت به پایین انداخته،آن حضرت را در آغوش گرفته و پیشانی و دستان آن حضرت را میبوسید،درحالیکه شمشیر آختهاش همچنان در دستش بود.وی به امام هادی علیه السّلام میگفت:
ای سرور و مولای من،ای فرزند رسولخدا،ای بهترین خلق خدا،ای پسرعموی من،ای مولای من،ای ابو الحسن،و امام هادی علیه السّلام میفرمودند:ای امیر مؤمنان،تو را از گفتن این سخنان در پناه خدا میخواهم.
آنگاه متوکّل به آن حضرت گفت:ای آقای من،چهچیز تو را در این ساعت به اینجا کشانده است؟
امام هادی علیه السّلام در جواب فرمودند:فرستادۀ تو آمد و گفت:تو با من کاری داری.
متوکّل پاسخ داد:آن پسر زن بدکاره دروغ گفته است.
سپس متوکّل به آن حضرت گفت:ای آقای من،به خانۀ خود بازگرد.و صدا زد:ای فتح،ای عبید اللّه،ای منتصر،آقا و مولای خود و مولای مرا تا دم در مشایعت کنید.و هنگامی که آن سربازان طایفۀ خضر که فرمان قتل امام علیه السّلام را داشتند آن حضرت را دیدند در برابر او به سجده افتادند.پس از آن متوکّل آنان را خواست و به آنان گفت:چرا دستوری که به شما داده بودم به انجام نرساندید؟
آنان گفتند:بهخاطر هیبت بسیار او.چراکه ما در اطراف او بیشتر از صد شمشیر مشاهده کردیم که نمیتوانستیم آنها را شماره کنیم و دل و جان ما از ترس و خوف آن حضرت پر شد.
آنگاه متوکّل رو به فتح کرد و گفت:ای فتح،اینهم از رفیق تو.و بعد در
روی وی خندهای کرد.
آنگاه گفت:شکر خداوندی را که او را روسفید کرد و نور برهانش را آشکار ساخت (1).
این روایت به وضوح همۀ تمایلات قلبی متوکّل را که در حول محور کشتن و سوزاندن حضرت امام هادی علیه السّلام دور میزند بر ما آشکار میکند که در برابر آن متّهم کردن آن حضرت به زندقه یا قبول نداشتن دولت متوکّل در برابر آن چیز زیادی نیست.
البته پس از ناکام ماندن همۀ این اقدامات نیز باز خاطر متوکّل آسوده نشد.
چراکه وی به هرشکل ممکن قصد به ذلّت کشاندن حضرت امام هادی علیه السّلام را داشت.به همین دلیل بود که در روز عید فطری در همانسال که در آن کشته شد دستور داد تا همۀ افراد بدون استثنا در پای اسب او پیاده راه بروند.وی قصد داشت تا با اینکار حضرت امام هادی علیه السّلام را به پیادهروی در برابر اسبش وادارد.البته حضرت امام هادی علیه السّلام نیز مانند بقیۀ بنی هاشم مظلومانه پیاده شد و درحالیکه بر یکی از غلامان خود تکیه کرده بود راه میپیمود.هاشمیان به آن حضرت رو آورده و گفتند:ای آقا و مولای ما،آیا در این عالم کسی پیدا نمیشود که دعایش مستجاب باشد و خداوند متعال بهواسطۀ دعای او ما را از توهین و تحقیرهای این شخص نجات دهد؟
امام هادی علیه السّلام در پاسخ آنان فرمود:در این عالم کسی هست که ناخن چیدۀ او در نزد خداوند از ناقۀ ثمود ارزش و اعتبار بیشتری دارد.هنگامی که قوم ثمود ناقۀ صالح را پی کردند کرۀ آن شتر سر بر آسمان برداشت و نالهای زد.در اینهنگام بود که خداوند سبحان فرمود:سه روز در خانههایتان برخوردار شوید.این وعدهای بیدروغ است (2).
امام هادی علیه السّلام بهسمت خداوند متعال التجا کرده و به درگاه احدیت رو آورد،و دعایی را خواند که این دعای شریف در جوامع روایی ما به دعای مظلوم بر علیه ظالم معروف شده است که از گنجهای تابان معارف در نزد اهلبیت علیهم السّلام میباشد (1).
خداوند متعال دعای ولی خود حضرت امام هادی علیه السّلام را مستجاب کرد.
پس از این دعا سه روز بیشتر طول نکشید که متوکّل از دار دنیا رفت.
کیفیت این امر به اینگونه بود که منتصر فرزند متوکّل شبانه با گروهی از ترکان همدست و همداستان شده،در شب چهارشنبه مصادف با چهارم شوّال سال 247 ه ق به سرپرستی باغر ترک درحالیکه شمشیر کشیده بودند بر متوکّل حمله کردند.متوکّل مست و مدهوش افتاده بود.فتح بن خاقان هراسان فریاد برآورد که وای بر شما،این امیر المؤمنین است!
امّا آنها اعتنائی به او نکردند.فتح بن خاقان خود را بر روی متوکّل انداخت تا اینکه جانش را فدای او کند.امّا نتوانست مرگ را نه از خود و نه از متوکّل دور کند.چراکه آن ترکان به سمت آندو هجوم آورده و هردو را قطعه قطعه کردند،بهگونهای که هرگز نتوانستند گوشت یکی را از دیگری تشخیص دهند.البته آنچنان که بعضی از تاریخنویسان نوشتهاند آندو باهم دفن شدند.
1) (1)) .مهج الدّعوات/209.
و بدینسان طومار روزگار حکومت متوکّل که از دشمنترین مردم نسبت به اهلبیت علیهم السّلام بود درنوردیده شد.
ترکان از خوابگاه متوکل خارج شدند،منتصر نیز به انتظار آنان نشسته بود.
آنان به منتصر سلام خلافت دادند و منتصر اینگونه شایع کرد که فتح بن خاقان پدرش را کشته است و او به انتقام پدر فتح را قصاص نموده است.
سپس برای خود از فرزندان خاندان عبّاسی و سایر افواج سپاه بیعت گرفت.
علویان و شیعیان آنها خبر هلاکت متوکّل را با شادی و سرور فراوان استقبال کردند.چراکه ستمگری به هلاکت رسیده بود که زندگی آنها را با مشکلات طاقتفرسایی روبرو کرده بود (1).
وی محمّد فرزند متوکّل فرزند معتصم فرزند هارون الرّشید بود،مادرش کنیزی رومی به نام«حبشیه»بود.وی در شوّال سال 247 ه.ق پس از قتل پدرش به خلافت رسیده و دو برادر خود معتزّ و مؤیّد را از ولایتعهدی برکنار کرد.دربارۀ او گفتهاند وی عدل و انصاف را در میان رعیت آشکار کرده، دلهای مردمان علیرغم ترسی که از او داشتند به سمت او گرایش پیدا کرد، آوردهاند که وی شخصی کریم و بردبار بود.سخنان حکیمانهای نیز از وی نقل کردهاند.مانند اینکه گفت:لذّت عفو گواراتر از لذّت انتقام است،و بدترین کاری که یک فرد قدرتمند میتواند انجام بدهد انتقام است.امّا منتصر نتوانست مدّتی کمتر از شش ماه از خلافت خود بهرهای ببرد.
1) (1)) .الکامل فی التّاریخ/349/10.
ثعالبی گوید:از عجایب این است که در میان کسرایان ایران ریشهدارترین آنها در حکومت شیرویه بود.وی پدرش را کشت و بعد از او بهجز شش ماه زنده نماند.و در میان خلفا نیز ریشهدارترین آنها در خلافت منتصر بود که او نیز پدرش را کشت و بعد از او بیش از شش ماه زنده نماند (1).
منتصر با علویانی که در زمان پدرش بسیار مظلوم واقع شده بودند نرمخو بود.وی به آنان مهربانی کرده،مالی را فرستاد تا در میان آنها تقسیم کنند.وی بهخاطر نفرتی که از کارهای پدرش داشت،با آنچه پدرش انجام میداد مخالفت میکرد.وی حتّی برای اعتراض به او،در همۀ کارها مخالفت با کارهای او و ضدّیت با مذهب او را پیشۀ خود ساخته بود (2).
وی بسیار به آل ابی طالب نیکی میکرد.وی ترس و وحشت و محنتی که بهواسطۀ ممنوعیت زیارت قبر امام حسین علیه السّلام در زمان پدرش بر شیعیان تحمیل شده بود از آنان رفع کرده و فدک را به آل حسین علیه السّلام بازگرداند.
«یزید مهلّبی»در اشعاری در این رابطه میگوید:
«پس از زمانی طولانی که طالبیان دچار رنج و محنت بودند تو به آنان نیکویی بسیار کردی.»
«تو انس و الفت را به خاندان بنی هاشم بازگرداندی و ما آنان را دوباره بعد از دشمنی برادر یافتیم» 3.
ابو الفرج دربارۀ او میگوید:منتصر همواره گرایش خود را به اهلبیت علیهم السّلام آشکار کرده و در کارهای خود با پدرش مخالفت میورزید.وی نه حتّی یک نفر از آنان را کشت،نه حبس کرد و نه بدی از او به آنان رسید (1).
هنگامی که منتصر به خلافت رسید با ترکان سر مخالفت برداشته و آنان را دشنام میداد و میگفت:اینان کشندگان خلفا هستند.ترکان بر علیه او برخاسته و میخواستند او را از خلافت بردارند.امّا چون وی شخصی شجاع،زیرک، محتاط و باهیبت بود از مقابلۀ با او درماندند.به همین جهت بود که حیله کرده، سی هزار دینار به پزشک مخصوص او«ابن طیفور»دادند تا برای کشتن منتصر حیلهای کند.به هنگامی که منتصر بیمار شد ابن طیفور دستور فصد و خونگیری از او را داد.آنگاه با آلتی مسموم اقدام به فصد منتصر نمود و به همین دلیل او از دار دنیا رفت (2).
وی احمد بن معتصم فرزند هارون الرّشید برادر متوکّل بود.او در سال 221 ه.ق متولّد شد.نام مادر او که کنیزی امّ ولد بود«مخارق»بود.فرماندهان لشکر بعد از مرگ منتصر او را به خلافت انتخاب کردند.امّا ترکان چون دیدند وی باغرترک را که قاتل متوکّل بود تبعید کرده،وصیف و بغا را که دو تن از فرماندهان بزرگ ترک بودند کشت،خلافت او را انکار کردند.به همین جهت بود که وی از ترکان هراس کرده و مقرّ خلافت خود را از سامرا به بغداد تغییر داد.ترکان به او پیغام فرستاده،معذرت خواسته و اعلام خضوع و سرافکندگی
کرده،از او خواستند که به سامرا بازگردد.امّا وی از پذیرش خواستۀ آنان خودداری کرد.به همین دلیل بود که آنان به زندان حملهورشده،معتزّ را از زندان بیرون آورده،با او بیعت کرده و مستعین را از خلافت خلع نمودند.
سپس معتزّ سپاه بزرگی برای جنگ با مستعین گردآورد.اهل بغداد نیز برای جنگ در رکاب مستعین آماده شدند.
حکومت مستعین بیش از چهار سال و چند ماه طول نکشید.امّا ویژگی دوران حکومت او ناآرامیهایی بود که ریشه در قوّت ترکان و ضعف او در برابر آنان داشت.کمااینکه این ناآرامیها به ظلم و اجحافی که به دلیل درگیری عبّاسیان بر سر قدرت به امّت اسلام تحمیل میشد نیز بازمیگشت.اینک به فهرستی از جنبشها و انقلابهایی که در ایّام حکومت او به وقوع پیوست توجّه کنید:
1.جنبشی در«اردن»به رهبری مردی از«لخم».
2.جنبشی در شهر«حمص»که در آن اهالی شهر حمص بر حاکم آن شهر «کیدر اشروسنی»شوریدند.
3.جنبش سپاهیان در سامرا و کشتن«اوتامش»یکی از فرماندهان ترک.
4.جنبش«معرّه»به رهبری«قصیص،یوسف بن ابراهیم تنوخی».
5.جنبش سپاهیان در فارس و شوریدن آنها بر حاکم فارس«حسین بن خالد».
6.شورش«اسماعیل بن یوسف جعفری طالبی»در مدینه.
گذشته از همۀ این ناآرامیها میان مستعین و سپاهیان ترکی که برادرزادۀ او
«معتز»را به عنوان خلافت انتخاب کرده بودند جنگهای چندی درگرفت و این جنگها چندین ماه به طول انجامیده،باعث اغتشاش در اوضاع مملکت، بالا رفتن قیمتها و ایجاد بلوا در میان جامعۀ اسلامی گردید،و در نهایت کار مستعین تن به صلح داده و قبول کرد که از خلافت کنارهگیری نماید.اسماعیل قاضی و چند تن از دیگر سرکردگان با شرطهایی بسیار اکید بر خلع مستعین شهادت دادند.مستعین در اوّل سال 252 ه.ق خود را از خلافت خلع کرده، قضات و دیگر بزرگان بنی عبّاس بر این مسأله شاهد بودند.وی به شهر واسط تبعید شد و نه ماه در آنجا تحت نظر مردی امین محبوس بود.سپس به سامرا فرستاده شد.
معتزّ پیکی را به سمت«احمد بن طولون»فرستاد تا اینکه او به نزد مستعین رفته و او را به قتل برساند.امّا احمد بن طولون در پاسخ گفت:به خدا سوگند که من هرگز دست خود را به خون اولاد خلفا آلوده نخواهم کرد.بدین ترتیب بود که معتزّ،«سعید حاجب»را فرستاد و وی در سوّم شوّال همانسال مستعین را در سنّ سی و یک سالگی سر برید (1).
وی محمّد فرزند متوکّل بود.او در سال 232 ه.ق به دنیا آمد و در سنّ 19 سالگی برای خلافت مورد بیعت قرار گرفت.قبل از او کسی در چنین سنّی به خلافت نرسیده بود.وی اوّلین خلیفهای بود که رسم زرنگار کردن لباسهای رسمی مانند کمربند و غلاف شمشیر و غیره را بنیاد نهاد.چراکه خلفای پیش
1) (1)) .سیوطی،تاریخ الخلفاء/358-359.
از او به مقدار کمی از نقره برای این کار استفاده میکردند.
معتزّ در برابر ترکان بسیار ضعیف و همچون بازیچهای در دستان آنها بود.اوّلین سالی که او به خلافت رسید«اشناس»ترک که واثق او را جانشین خلافت قرار داده بود از دنیا رفت و پانصد هزار دینار از خود بهجای گذاشت.
معتزّ همۀ داراییهای او را گرفت و خلعت حکومتی را بر محمّد بن عبد اللّه بن طاهر پوشانید و دو شمشیر بر او حمایل کرد،امّا پس از چندی وی را از سمت خود برکنار کرده،خلعت حکومتی را بر برادر خود پوشانیده،تاجی از طلا و کلاهی جواهرنشان و دو کمربند جواهرنشان به او داده و دو شمشیر بر او حمایل کرد.سپس در همان سال او را از این سمت برکنار کرده،به شهر واسط تبعید نمود.بعد از آن این خلعت را بر اندام«بغای شرابی»پوشانیده،تاج حکومت بر سر او نهاد،امّا او پس از یک سال بر معتزّ شورید و در اثر این شورش کشته شد و سرش را برای معتزّ آوردند.
در رجب این سال معتزّ برادرش مؤیّد را از ولایتعهدی خلع نموده،او را کتک زده و در قیدوبند انداخت و پس از چند روز مؤیّد در زندان از دنیا رفت،معتزّ ترسید که مردم بگویند:وی برادر خود را کشت،یا برادرش را با حیلهای سربهنیست کرد.به همین دلیل بود که قاضیان را حاضر کردند تا جنازۀ او را بازرسی کرده و شهادت دادند که در بدن او اثری از جراحت دیده نمیشود.
معتزّ در برابر ترکان بسیار ضعیف بود.روزی گروهی از بزرگان ترک به نزد او رفته و گفتند:
ای امیر مؤمنان،سهم ما را از بیتالمال بده تا ما با«صالح بن وصیف» جنگ کنیم.معتزّ از آنان میترسید،امّا از آنجا که در بیتالمال او پولی نبود از مادر خود«قبیحه»خواست تا پولی به او بدهد و او آن پول را خرج آنان کند.امّا
مادر او از روی خسّت آن پول را به او نداد.البته لازم است به این نکته توجّه شود که:در زمانی که بیتالمال مسلمانان از اموال و دارایی تهی بود مادر خلیفه دارای اموال بسیار زیادی بوده است.کمااینکه میبینیم پس از کشته شدن صالح بن وصیف مال بسیار زیادی را برای او خرج کرده است.امّا چون معتزّ پولی که ترکها میخواستند برای آنها تهیه نکرد،آنان بر خلع او از خلافت اجتماع کردند.در این میان صالح بن وصیف و محمّد بن بغا نیز با آنان همداستان شدند.آنان سلاح برداشته و به سمت دار الخلافه رفتند،و کسانی را به سمت معتزّ فرستادند که بیرون بیا.معتزّ پیغام داد که من دارو خورده و ضعیف شدهام و قدرت خروج ندارم.امّا جماعتی از ترکان بر او هجوم آورده، پایش را گرفته میکشیدند و با چوب و چماق بر بدنش مینواختند.آنان او را در یک روز داغ در نور آفتاب سرپا نگهداشته،بر صورت او سیلی مینواختند و میگفتند:خود را از خلافت خلع نمودند.سپس قاضی«ابو الشّوارب»و شهود را حاضر کرده وی را از خلافت خلع نمودند.سپس«محمّد بن واثق»را که معتزّ به بغداد تبعیدش کرده بود،از بغداد بهسمت دار الخلافه که در آن روزگار شهر سامرا بود طلب کردند و معتزّ خلافت را به او تسلیم کرده،با او بیعت کرد (1).
معتزّ پس از برکناری از مقام خلافت به صورت عجیبی به قتل رسید.بعد از گذشت پنج شب از برکناری او از خلافت وی را داخل حمّام کردند.هنگامی که در حمّام به شستشوی خود مشغول بود تشنه شد و طلب آب کرد،امّا به او آب ندادند.سپس هنگامی که از حمّام بیرون آمد به او آب یخ دادند و چون آن آب را خورد بر زمین افتاد و مرد.این واقعه در ماه شعبان سال 255 ه.ق به وقوع پیوست.
1) (1)) .سیوطی،تاریخ الخلفاء/359-360.
تاریخنویسان برخورد دشمنانۀ معتزّ را با آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و مورد ظلم و ستم قرار گرفتن آنان و شیعیانشان توسّط معتزّ را در کتابهای خود آوردهاند.به عنوان نمونهای از شیوۀ دشمنانۀ او نسبت به آل محمّد میتوان به این نکته اشاره کرد که وی در میان علویان و دیگر شیعیان آل محمّد شمشیر نهاد و به کشتن آنان مبادرت کرد،و حتّی بسیاری از آنان در زندانهای او به قتل رسیدند.از جمله شخصیتهای برجستهای که در زمان او به قتل رسیدند میتوان به این اشخاص اشاره کرد:
1.«جعفر بن محمّد حسینی»که در درگیریای که در منطقۀ ری میان او و «احمد بن عیسی»،حاکم منصوب از جانب«محمّد بن طاهر»درگرفته بود کشته شد (1).
2.«ابراهیم بن محمّد علوی»که«طاهر بن عبد اللّه»وی را در درگیریای که میان او و«کوکبی»در قزوین اتّفاق افتاد به شهادت رساند (2)،و بیشتر از اینها بودند افرادی که والیان عبّاسی به کشتن آنها اقدام کردند.
3.تعداد کسانی که در حبس معتزّ کشته شدند بسیار زیاد است،و به عنوان مثال میتوان به«عیسی بن اسماعیل حضرمی»و«احمد بن محمّد حسینی» اشاره نمود (3).
ویژگی های دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام
امام هادی علیه السّلام مسئولیت امامت و پیشوایی را در سال 220 ه.ق در زمان حکومت«معتصم»عبّاسی بهدست گرفته و در سال 254 ه.ق در ایّام حکومت«معتزّ»عبّاسی به درجۀ شهادت نائل آمدند.و در طول این دورۀ سی و چهار ساله با شش تن از پادشاهان بنی عبّاس همعصر بودند.البتّه هیچکدام از این خلفا نتوانستند مانند خلفای سابق عبّاسی بهرهبرداری کامل و لازم را از خلافت خویش بنمایند.چراکه زمان خلافت آنها کوتاه بوده و بهجز متوکّل که حکومتش پانزده سال به طول انجامید بقیه مدّتی میان شش ماه الی هشت سال بوده است.
زمان متوکّل عبّاسی را میتوان عصر عبّاسی دوّم بهشمار آورد که عصر نفوذ ترکان در دستگاه حکومتی بوده و از سال 232 ه.ق تا سال 334 ه.ق امتداد داشته است.بعضی،این زمان را آغاز عصر انحلال دولت عبّاسی به شمار آوردهاند که سرانجام در سال 656 ه.ق بهدست تاتاران از بین رفت.
سیاستی که متوکّل و پیشینیان او در پیش گرفتند اثر زیادی در جدا شدن بسیاری از شهرهای دولت اسلامی و به تدریج استقلال آنها از سلطۀ حکومت مرکزی داشت،که در نتیجۀ این جداییها،دولتهای کوچک و نظامهای
درگیر با یکدیگر بهوجود آمدند که دولتهایی مانند سامانیان،آل بویه،آل حمدان،غزنویان و بعد از این عصر،سلجوقیان نمونههایی از این دولتها میباشند (1).
و اگرچه این دولتهای کوچک بهدلیل رویکرد بعضی از امیرانشان به دانش و دانشمندان در پیشرفت تمدّن اسلامی تأثیر داشتند،امّا به این دلیل که سبب شدند تا در وحدت دولت اسلامی بزرگ آن روزگار شکافی ایجاد شود نظام سیاسی دولت عبّاسی را تضعیف نمودند.
البتّه گاه-جدای از در فشار قرار گرفتن مردم توسّط پادشاهان دولت عبّاسی-این جدایی ولایات و تشکیل دولتهای کوچک مستقل را به قرار دادن ترکان در مناصب حسّاس دولتی و اعتماد بر آنها به عنوان نیروی بازدارنده علیه مخالفان دولت عبّاسی،نیز نسبت دادهاند.چراکه کلّ سپاه دولت عبّاسی چه از نظر نیرو و چه از نظر فرماندهی از ترکان تشکیلشده، قبایل عرب و دیگر ملّیتها از آن مناصب دور نگه داشته شدند،این امری بود که کینه و دشمنی قوم عرب را بر ضدّ روش سیاسی دولت عبّاسی برانگیخته، در نتیجه به جدایی دولتهای مختلف از این حکومت انجامید.
معتصم اوّلین خلیفۀ عبّاسی بود که در امور حکومتی از ترکان استفاده کرده،مناصب دولتی را در اختیار آنان گذاشته،ولایات اسلامی را به تیول آنان داد (2).
متوکّل در برابر علویان و پیروان مکتب اهلبیت علیهم السّلام سیاست زور و
خشونت را در پیش گرفت.سیاست او دربارۀ خود امامان اهلبیت علیهم السّلام که جای خود دارد.این سیاست در دستوری که متوکّل دربارۀ خراب کردن مزار حضرت امام حسین بن علی علیه السّلام و خانههای اطراف آن صادر کرد بهخوبی آشکار میشود.بلکه وی پا را فراتر گذاشته،دستور داد تا محلّ قبر حضرت امام حسین علیه السّلام را آب بسته و در آن کشت و زرع نمایند.وی مردم را از زیارت آن حضرت منع کرده و برای زیارت آن حضرت مجازات زندان مقرّر کرد 1.
متوکّل با این سیاست اشتباه خود،کینه و دشمنی همۀ مسلمانان به صورت عامّ و اهل بغداد را به صورت خاصّ برانگیخت.عموم مردم اهانتهایی را که او دربارۀ علویان روا داشته بود با سبّ و لعن او در مساجد و کوچه و خیابان پاسخ میدادند 2.
در زمان متوکّل شهرهای عراق با فقر و گرسنگی شدید روبرو شده و بسیاری از مردم از بین رفتند.رومیان نیز فرصت طلایی ضعف دولت عبّاسی را غنیمت شمرده و حمله و غارت را نسبت به کشور اسلامی آغاز نمودند.
آنان به شهر دمیاط حمله کرده،اهل آن را کشته و خانههایشان را آتش زدند.
سپس به«فیلیفیا»در جنوب آسیای صغیر ظاهرا شهری در جمهوری مقدونیه است نیز حمله کرده و اهل آن شهر را با شکستی سخت مواجه ساختند 3.
در سال 235 ه.ق متوکّل ولایتعهدی را به نام سه پسر خود منتصر، معتزّ و مؤیّد اعلام کرد.امّا وی در باطن دوست داشت که معتزّ بر دو برادرش در این امر مقدّم باشد.چراکه وی مادر معتزّ قبیحه را بسیار دوست میداشت.
امّا منتصر از این کار خشمگین شد و با داییهای ترک خود توطئهای برای ترور
پدرش ترتیب داد.بدینترتیب بعضی از ترکان در دمشق اقدام به ترور متوکّل کردند.امّا اقدام آنان بهواسطۀ اقدامات بغای کبیر و فتح بن خاقان با شکست مواجه شد (1).امّا هنگامی که بغای صغیر و باغر ترک در سال 247 ه.ق برای رهایی یافتن از دست متوکّل برای جانشین کردن فرزندش منتصر با یکدیگر همدست شدند،دیگر متوکّل نتوانست از توطئۀ ترور آنها جان بهدر ببرد و در این سال به قتل رسید.
منتصر،علویان را بهخاطر مخالفت با سیاست پدرش بسیار احترام میکرد.سیاست او را در این رابطه،میتوان در رفع ترس از شیعیان و آزاد کردن زیارت قبر امام حسین علیه السّلام مشاهده نمود.
امّا حکومت منتصر زیاد بهطول نینجامید.چراکه ترکان در سال 248 ه.ق علیه او توطئه کرده و او را از طریق پزشک مخصوصش،طیفور،به قتل رساندند (2).
پس از کشته شدن منتصر در سال 248 ه.ق،کرسی خلافت به المستعین باللّه رسید.وی پایتخت را از سامرّا به بغداد منتقل کرد.امّا ترکان به او نیز اعتمادی نداشتند.به همین جهت بود که باغر ترک با گروهی از یارانش تصمیم گرفتند تا وی را از خلافت خلع کرده و معتزّ را بهجای او بنشانند (3).
میان ایندو جنگی درگرفت که چندین ماه به طول انجامید و سرانجام به تبعید مستعین به شهر واسط و سپس ترور او انجامید (4).
البتّه معتزّ نیز از اعمال خشونت و ستمی که فرماندهان و مسئولین ترک دولت عبّاسی انجام میدادند جان بهدر نبرد و به بدترین وضعی به دست
همانان در سال 255 ه.ق کشته شد.
ترور و شهادت حضرت امام هادی علیه السّلام نیز در ایّام حکومت همین شخص و در سال 254 ه.ق روی داد (1).
یکی از عواملی که سبب شد تا دولت اسلامی به ازهمپاشیدگی و سقوط برسد،ضعف شخصیتی حاکمان بود.این مطلب به اضافۀ نفوذ زنان و مادران خلفا،همچنین سیطرۀ ترکانی که خلفا برای رها شدن از نفوذ ایرانیان و عربها به آنان اعتماد میکردند دستبهدست هم داده و دولت اسلامی را از هم پاشیدند.کمااینکه رستم امیران و وزرا نسبت به مردم نیز نقش بسزائی در متزلزل کردن اعتماد مردم نسبت به دستگاه حکومتی و برافروختن آتش فتنه و آشوب در داخل کشور اسلامی ایفا نمود که نتیجۀ قهری ظلم ظالمان و غارت ثروتهای مسلمین و نادیده انگاشتن ارزشهای اسلامی و اسراف و زیادهروی آنان در بیتالمال مسلمانان بود (2).
ضعف شخصیتی حکّام،رفتهرفته باعث شد تا هیبت آنان در نزد والیانی که بر اقلیمهای مختلف میگماردند کم شود و این مطلب آن والیان را رفتهرفته به فکر اعلام استقلال میانداخت.چراکه آنان میدانستند مرکز خلافت بسیار ضعیف است و حاکمان و خلفا غرق در لهوولعب و خوشگذرانی هستند.
در آن دوره همواره خلفا،امیران و کارگزاران خود را به سعی در
1) (1)) .تاریخ یعقوبی/503/2.
2) (2)) .آشوبهای بغداد از سال 249 ه.ق آغاز شد و تا سال 252 ه.ق چهاربار تکرار گردید.آشوبهای خوارج نیز از سال 252 ه.ق آغاز و تا سال 262 ه.ق ادامه داشت.به همراه این آشوبها،ظهور شخصی به نام«صاحب الزّنج»در سال 255 ه.ق اوضاع را آشفتهتر کرد،و اینها غیر از قیامها و نهضتهایی است که علویان در طول نیمۀ اوّل قرن سوّم هجری به انجام رساندند و بهزودی به آنها خواهیم پرداخت.
جمعآوری اموال و فرستادن آن اموال به سوی خلیفه تشویق میکردند.چراکه با این کار رضایت خلیفه جلبشده و از حسابرسی و کنترل حکومت مرکزی در امان میماندند.
این پدیده به رشد مادّیتگرایی و استقرار یافتن این خصیصه در میان طبقات مختلف جامعه منجر شد.
فتوحاتی نیز که در این دوران انجام شد-که بیشتر برای استحکام بخشیدن به قدرت مادّی و بهدست آوردن زمین بهجای فتح کردن قلبها و مرزها بود-این مادّیتگرایی را در میان جامعه مستحکمتر کرد.زیرا اموال و غنایم بیشماری که بهدست سپاه فاتح میافتاد،یکی از منابع ثروتی بود که حاکمان و امیران به آن فکر میکردند.
ترجمۀ کتابهای یونانی،فارسی و هندی به عربی اثر بسیار بزرگی در فرهنگ این دوران داشته است،پدیدۀ ترجمه از زمان مأمون آغاز شد و نقش ویژهای در تقویت فرهنگ اسلامی از یکجهت و رویکرد باز به فرهنگهای دیگری که با جهتگیریهای فکری و فرهنگی تمدّن اسلامی همسان و همسو نبود از جهت دیگر داشته است.
همچنان که مسافرتهای مسلمین در شرق و غرب جهان اثر بزرگی در تبادل فرهنگی و دادوستدهای فرهنگی میان شرق و غرب مملکت اسلامی داشته و باعث نشاط و فعّالیت فرهنگی ویژهای گردید که به دانشمندان و فقها نقش بزرگ و جایگاهی خطیر در نزد خلفا و حاکمان بخشید.تا جایی که قرن چهارم هجری به بعد را دوران طلایی تمدّن اسلامی نامیدهاند.
در این عصر شعرا و ادبا به منزلت بسیار بالایی در نزد امیران دست یافتند که خود باعث شکوفایی بیشتر ادبیات در این دوران شد.
البته نباید از بلوایی که در طول سه دهه،بر سر مسألۀ«خلق قرآن»و مسائلی از این دست در جامعۀ اسلامی به وقوع پیوست غافل شد (1).
ناآرامیهای سیاسی،جدال بر سر قدرت و آغاز جدا شدن بخشهای مختلفی از دولت عبّاسی و اعلام استقلال آنها،اثر شایان توجّهی در رکود اوضاع اقتصادی دولت عبّاسی و جامعۀ اسلامی داشته است.
ظهور پدیدۀ اختلاف طبقاتی در جامعۀ اسلامی،دارای آثاری منفی بوده که موجب سرعت گرفتن فروپاشی اقتصادی آن نظام شد.به این مطلب، گرسنگی و گرانی قیمتها را اضافه کنید که خود اثری بزرگ در مشوّش شدن اوضاع امنیتی و عدم تسلّط دولت بر اوضاع داشته است.تجلّی این مسأله را میتوان در کوتاهی دوران حکومت خلفای این عصر و افتادن امور ادارۀ دولت بهدست فرماندهان ترک بهجای خلفا بود،که دلیلی روشن بر ضعف جلال و شکوه،عدم استحکام شخصیتی و فقدان هیبت این خلفا در نزد فرماندهان سپاه،وزرا و عاملان دولتی میباشد (2).
حادثۀ مهاجرت دادن امام هادی علیه السّلام توسّط متوکّل از مدینه به سامرّا و
واگذار کردن این مأموریت به«یحیی بن هرثمه»و آنچه را که یحیی بن هرثمه در شرح این مطلب در رابطه با وضعیت مردم مدینۀ منوّره و اضطراب و ضجّه و نالۀ آنها در دوری از امام هادی علیه السّلام بیان کرده است،تصویر واضحی از میزان تأثیرپذیری اهل مدینه از اخلاق منحصربهفرد و نمونۀ امام هادی علیه السّلام و خوشرفتاری آن حضرت با مردم و شدّت آمیختگی شخصیّت بزرگوار آن حضرت در زندگی آن مردم دارد.و این مطلب هرگز جای تعجّب ندارد.چرا که آن حضرت شاخهای از درخت تناور نبوّت و میوۀ درخت امامت بود که خود شاخهای از نبوّت است.امام،حجّت خداوند سبحان بر خلایق است.او نمونه و الگویی است که همه باید به او اقتدا کنند،و او حافظ و نگهبان رسالت اسلام است.
عبید اللّه بن خاقان که معاصر با امام حسن عسکری علیه السّلام بوده است،امام هادی علیه السّلام را برای مردی اینچنین توصیف کرده است که:
اگر پدر این مرد منظور او امام هادی علیه السّلام است را دیده بودی،هر آینه مردی را میدیدی به غایت جلیل،عاقل،خیّر و فاضل (1).
امام هادی علیه السّلام در دربار عبّاسی نفوذی عمیق داشت.بهگونهای که میبینیم مادر متوکّل برای شفای درد متوکّل به امام هادی علیه السّلام متوسّل شده و کیسهای پول برای آن حضرت میفرستد،و این نشاندهنده ایمان آن زن به مقام و منزلت این امام بزرگوار در نزد خداوند متعال است.
درست در وقتی که متوکّل دستور داده بود آن حضرت را تحت مراقبتهای دقیق گذاشته و همۀ اقدامات و ارتباطات امام را سخت کنترل
1) (1)) .شیخ صدوق،کمال الدّین/42/1.
کنند،تا نفوذ آن حضرت گسترش نیافته و دامنۀ رهبری آن حضرت افزایش نیابد.و در زمانی که متوکّل در سر،فکر زندانی کردن و یا کشتن آن حضرت را میپروراند،آوازۀ فضیلت و کمال امام هادی علیه السّلام و شهرت آن حضرت،گذشته از عامّۀ مردم،حتّی در دربار عبّاسی نیز پیچیده بود.
برای اینکه دریابیم امام هادی علیه السّلام علیرغم همۀ اقداماتی که از سوی حکومت برای ساقط نمودنش انجام میشد از چه مقام و منزلت والا و چه موقعیّت اجتماعی ویژهای در جامعه برخوردار بوده است،کافی است نگاهی سریع به آنچه معاصران آن حضرت دربارۀ او گفتهاند بیندازیم (1).
پس از اینکه حکّام عبّاسی جایگاه ویژۀ اجتماعی ائمّۀ اطهار علیهم السّلام و اهلبیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله را شناخته و دانستند که آنها برای حکومت و سلطنت اقدامی نمیکنند،بلکه مردان عرصۀ ارزشها،اعتقادات و اصول میباشند، رفتهرفته سیاست آنان در مقابله با اهلبیت علیهم السّلام متحول گردید.سیاست سفّاح و منصور و هارون الرّشید در مراقبت شدید و ایجاد تنگنا برای ائمّۀ اطهار علیهم السّلام خلاصه میشد،امّا درعینحال مجالی برای حرکتهای محدود آنها میداد.
آنان در کنار این سیاست به ایجاد شخصیتهای علمی در مقابل اهلبیت علیهم السّلام دست یازیدند تا اهلبیت علیهم السّلام در عرصۀ اجتماع آن روزگار تنها مرجع دینی و علمی نباشند.حمایت مستقیم حاکمان از پیشوایان مذاهب اهل سنّت و قبول بعضی از این مذاهب از طرف حکومت وقت و یا دعوت حکومت نسبت به آن
1) (1)) .ر.ک بخش دوّم از قسمت اوّل این کتاب.
مذاهب را میتوان در این مسیر ارزیابی نمود.
امّا هیچیک از این شیوهها در کمرنگ کردن شخصیت اهلبیت علیهم السّلام به واسطۀ تبلیغات و منحرف کردن افکار عمومی از اهلبیت به سوی دیگران به هیچوجه موفّق نبوده است.سیاست مأمون در برابر حضرت امام رضا علیه السّلام این بود که آن حضرت را کاملا در اختیار خود بگیرد.
امّا مأمون زمانی که فهمید نمیتواند امام رضا علیه السّلام را بهطور کامل در تحت اختیار و سیطرۀ خود درآورد،آن حضرت را به شهادت رساند،امّا با به ازدواج درآوردن دخترش امّ الفضل برای حضرت امام جواد علیه السّلام فرزند آن حضرت را به صورتی شدیدتر در تحت مراقبت هوشمندانه قرار داد.پس از مأمون نیز، معتصم به حضرت جواد علیه السّلام-که در عنفوان جوانی بود-اجازه نداد تا در مدینۀ جدّش بهسر برد.بلکه او را به نزد خود طلبید و چون میدانست نهتنها نمیتواند آن حضرت را در اختیار خود بگیرد،بلکه حتّی امکان زیر نظر گرفتن آن حضرت را در داخل و خارج خانه پیدا نمیکند،آن حضرت را با خوراندن سمّ به درجۀ رفیع شهادت نایل کرد.
و از اینجا است که نقش متوکّل و خلفای پس از او برای به زندان انداختن حضرت امام هادی علیه السّلام و اعمال انواع فشارها بر آن حضرت به اشکال مختلف بروز میکند.آنان امام هادی علیه السّلام را از مدینه به سامرا خواندند و انواع تحقیرها، توهینها و تنگناها را چنانکه گذشت بر آن حضرت روا داشتند.چنان نظارت شدیدی بر همۀ فعالیتهای داخل و خارج خانۀ امام علیه السّلام برقرار شد که خود ترسیدند در اثر این سختگیریها افکار عمومی به سمت آن حضرت متوجه شود.به همین جهت بود که به بزرگداشت،احترام و عزیز داشتن آن حضرت تظاهر کردند.البتّه این در حالی بود که نظارت و مراقبت به بیشترین حد خود
رسیده بود.
قضیۀ حضرت مهدی منتظر یکی از سببهای مهمی بود که حکومت بر آن میداشت تا مراقبت شدیدی از خاندان ائمه اهلبیت علیهم السلام بنمایند تا اینکه از تولد حضرت امام مهدی علیه السّلام در صورت امکان جلوگیری کرده و یا در صورت وجود آن حضرت از وجودش اطلاع حاصل کنند و از این طریق راهی برای از بین بردن حضرتش بیابند.امام هادی علیه السّلام در تحتنظر و مراقبت حاکمان عباسی مدت زیادی که بیش از بیست سال به طول انجامید بهسر برد (1)و این مدّت در برابر مدّتزمان ولایتعهدی حضرت امام رضا علیه السّلام یا مدّت زمان حضور حضرت امام جواد علیه السّلام در زمان معتصم در بغداد مدت زمانی بسیار طولانی میباشد.
و این دلیل روشنی بر این مطلب است که عبّاسیان سیاستهای کلّی خود را در برابر ائمّۀ اهلبیت علیهم السّلام تغییر داده بودند.
اگر سیاست کمدوام«منتصر»را که حکومتش بیش از شش ماه به طول نینجامید و در نرمش با علویان و پیروان اهلبیت علیهم السّلام نمونه بود کنار بگذاریم، سیاست کلّی عبّاسیان،در مبارزه و مخالفت با اهلبیت علیهم السّلام و پیروانشان خلاصه میشود و به وضوح مییابیم که علیرغم باز شدن نسبی فضا برای تشیّع،بعد از تظاهر مأمون به احترام خاصّ نسبت به حضرت امام رضا علیه السّلام،باز هم سیاست خشونت در برابر پیروان اهلبیت علیهم السّلام در میان خاندان عبّاسی ادامه
1) (1)) .قبلا گفتیم که بعضی از منابع تاریخی تصریح دارند که مدّت اقامت امام هادی علیه السّلام در سامرّا ده سال و چند ماه بوده است.
یافته است.
برخوردار نبودن اهلبیت علیهم السّلام و پیروان آنها از وضع معیشتی سزاوار و شایسته،به این دلیل بود که حکومت،بیم آن داشت که آنان مال را برای از بین بردن تختوتاج آنان بهکار گیرند.از همینجا بود که سیاست سختگیری مالی نسبت به اهلبیت علیهم السّلام سیاستی کلّی بود که همۀ خلفای بنی عبّاس به آن عمل میکردند.چراکه آنان از هرکسی بیشتر به جایگاه اجتماعی اهلبیت علیهم السّلام در دلهای مؤمنان آشنایی داشتند.
این مسأله تا آنجا پیش رفت که اگر یکی از دوستداران اهلبیت علیهم السّلام را مییافتند که حقوق دولتی دریافت میکند،بلافاصله حقوق او را قطع کرده، بلکه پا را فراتر گذاشته،محدودیتهایی در میزان دارایی و یا حتّی داشتن غلام و کنیز برای آنان ایجاد میکردند.تا آنجا که در آن عصر،فقر و نداری و محرومیت،از چهره و زندگی بسیاری از علویان آشکار بود.
متوکّل آنقدر در آزار و اذیّت علویان و بازداشتن آنها از حقوقی که خداوند متعال به آنان عطا فرموده بود اصرار ورزید که آنان از شدّت فقر به حدّ هلاکت و مرگ رسیدند،بلکه پافشاری او در ستم و جور بر علویان تا بدانجا ادامه یافت که دستور داد در محاکم قضائی ادّعای غیرعلویان را بر علویان مقدّم دارند.
از تتبع در تاریخ عبّاسیان چیزی جز عداوت و کینه نسبت به اهلبیت علیهم السّلام نخواهیم دید.که البتّه برای این مطلب دلایل چندی میتوان یافت.از آن جمله:
اهلبیت علیهم السّلام-به تصریح جدّ بزرگوارشان حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله-تنها
کسانی بودند که برای خلافت و رهبری امّت شایستگی داشتند،و این مطلبی نبود که از کسی پوشیده باشد.دیگر اینکه آنان در جامعۀ اسلامی تنها کسانی بودند که رهبری روحی و علمی جامعه را در دست داشته و تأثیر شگرفی بر دلها و وجدانهای مسلمانان داشتند.علاوهبراین،امامان اهلبیت علیهم السّلام دائما به اصلاح امور مردم و جامعه همّت گماشته،کسانی بودند که دین را بر دنیا ترجیح داده و مرگ در راه خدا را بر زندگی با خواری و پستی که در راهی غیر از طاعت پروردگار بگذرد مقدّم میشمردند.
اینگونه بود که عواطف و دلهای مسلمانان به سوی فرزندان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و پیروان مخلص آنها که پا جای پای اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السّلام میگذاشتند گرایش پیدا کرده،این پدیده رفتهرفته در جامعۀ اسلامی رو به رشد و تزاید گذاشته بود.مسایلی از این دست چیزهایی نبود که حاکمان عبّاسی و مزدورانی که عمری را بر سر سفرۀ آنها که مجسمکننده بدترین انواع ریختوپاش و اسراف در بیتالمال مسلمانان بود گذرانده بودند،به راحتی از کنار آن بگذرند.از دیگر سوی،اهلبیت علیهم السّلام نیز به دلیل سیاست اصولی که در رابطه با درمان انواع انحرافات جامعۀ اسلامی بازمیگشت،پس از قیام حضرت امام حسین علیه السّلام هیچگاه مستقیما متصدّی رهبری یک نهضت مسلّحانه بر ضدّ طاغوتها نشده بودند.امّا در هنگامی که سخن و دلیل و برهان برای رفع ناهنجاریهای جامعه فایدهای نداشت،راه را در مقابل انقلابیون علوی که بهخاطر امر به معروف و نهی از منکر قیام میکردند باز میگذاشتند.
از همینجا است که میبینیم جامعۀ اسلامی آن روزگار،از قیامهایی که فرماندهان علوی آنها را رهبری میکردند و پس از قیام حضرت امام
حسین علیه السّلام یکی پس از دیگری به وقوع میپیوستند خالی نبوده است.این نهضتهای مسلّحانه حتّی تا زمان غیبت نیز استمرار یافته و در آینده به تأسیس دولتها و حکومتهای کوچکی منتهی گردید که فرماندهان علوی یا دانشمندانی که حاملان فرهنگ اهلبیت علیهم السّلام بوده و در صدد اجرا و پیاده کردن ارزشها و سیرۀ آنان در زندگی اسلامی بودند اداره میگردید.
البته تصمیم خلفا برای ترور و از بین بردن ائمّۀ اطهار از اهلبیت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله جز به همین دلیل نبوده است که آنان این نهضتهای مسلّحانه را از دور یا نزدیک تأیید کرده،به آنها کمک میکردهاند.
این خطّ انقلابی در این شرایط سخت و دشوار،یکی از سببهایی به حساب میآید که امام دوازدهم را-به عنوان آخرین رهبر معصوم-واداشت تا در پشت پردۀ غیبت مخفی شود مبادا در اثر دشواری این شرایط زمین از حجّتها و بیّنات الهی خالی گردد.
در دورانی که اکنون مورد بحث ما میباشد نیز علویان بسیاری بر حاکمان وقت شوریدند که در واقع قیامها و نهضتهای آنان،استمرار خطّ انقلابی ضدّ ظلم و ضدّ ظالم اهلبیت علیهم السّلام بوده است.حال فهرستی از اسامی کسانی که در این دوره قیام کردهاند را با ذکر تاریخ و منطقهای که در آن به قیام مبادرت کردند،به خوانندگان محترم تقدیم میکنیم:
1.محمّد بن قاسم بن علی بن عمر بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام که در زمان حکومت«معتصم»عبّاسی قیام کرد و در سال 219 ه ق دستگیر شد و روایت شده است که وی را بهوسیلۀ سمّ به شهادت رساندند.
2.محمّد بن صالح بن عبد اللّه بن موسی بن عبد اللّه بن حسن بن حسن
بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام که در«مدینه»بر«متوکّل»شورید و اسیر شده و در سامرا زندانی گردید.
3.یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام که در زمان حکومت«مستعین»در سال 250 ه.ق در کوفه بر وی شورید و پس از اینکه گروهی از افراد بانفوذ و بزرگان«کوفه»با او بیعت کردند مردم«بغداد»نیز او را به عنوان ولیّ امر پذیرفتند،و هنگامی که وی به قتل رسید،مردم برای او ضجّه و نالۀ بسیاری کردند که به گفتۀ تاریخنویسان مصیبتزدگی مردم و حزن آنها در فراق او بیسابقه بوده است.
4.حسن بن زید بن محمّد بن اسماعیل بن حسن بن زید بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام که در سال 250 ه.ق در«طبرستان»قیام کرده، «ری»و«آمل»را تحت نفوذ خود درآورد و تا سال 257 ه.ق توانست نفوذ خود را به منطقۀ«گرگان»نیز امتداد داده،تا سال 270 ه.ق که از دنیا رفت حکومتش پابرجا بود.سپس برادرش محمّد بن زید که مردی فقیه،ادیب و بخشنده بود به جانشینی او رسید.
5.محمّد بن جعفر بن حسن که در سال 250 ه.ق در«ری»قیام کرد و اهل ری را به حکومت حسن بن زید که بر طبرستان چیره شده بود فراخواند.
6.حسن بن اسماعیل بن محمّد بن عبد اللّه بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب که در سال 250 ه.ق در«قزوین»قیام کرد.
7.حسین بن محمّد بن حمزة بن عبد اللّه بن حسن بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام که در سال 251 ه.ق در کوفه قیام کرد.
8.اسماعیل بن یونس بن ابراهیم بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام که در سال 251 ه.ق در«مکّه»قیام کرد.
9.احمد بن محمّد بن عبد اللّه بن ابراهیم بن طباطبا که در سال 255 ه.ق در مکانی بین«برقه»و«اسکندریه»قیام کرد.
10 و 11.عیسی بن جعفر علوی که به همراه علی بن زید در سال 255 ه.ق در«کوفه»قیام کرد.
12.علی بن زید بن حسین بن عیسی بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام که در سال 256 ه.ق برای دوّمینبار در«کوفه»قیام کرد.
13.ابراهیم بن محمّد بن یحیی بن عبد اللّه بن محمّد بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام معروف به ابن صوفی که در سال 256 ه.ق در«مصر» قیام کرد (1).
این تصویر فشردهای از تحرّکات انقلابی بود که بر ضدّ حاکمانی که بر کرسی خلافت نشسته،به نام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله حکومت کرده و از دین و سنّت پیغمبر فرسنگها فاصله داشتند به وقوع میپیوست.
حال در چنین شرایط عام سیاسی و فتنههای عقیدتی و دینی که خلفا برمیانگیخته و فرهنگهای وارداتی آن را شعلهور میساختند،جامعۀ اسلامی از نظر کلّی به چه درمانهایی نیاز داشت.و به خصوص گروه شیعیان و پیروان اهلبیت علیهم السّلام که رفتهرفته به زمان غیبت-که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و اهلبیت علیهم السّلام از آن خبر داده بودند-نزدیک شده،آرامآرام علایم رسیدن آن ظاهر شده و شرایط و اسباب آن فراهم گشته بود،چه نیازهایی داشتند؟این سؤالی است که به خواست خدا در بخشهای بعدی آن را به بحث خواهیم گذاشت.
1) (1)) .ر.ک مقاتل الطّالبیین/478-536 و مروج الذهب 50/4-180،الکامل فی التّاریخ/ج 7.
بخش نخست
نیازهای دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام
بخش دوم
امام هادی علیه السّلام و تکمیل و ایمنسازی گروه شیعه
بخش سوم
حضرت امام هادی علیه السّلام در مسیر جاودانگی
بخش چهارم
مکتب علمی و میراث گرانسنگ حضرت امام هادی علیه السّلام
نیازهای دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام
پس از اینکه ویژگیهای مهمّ عصر حضرت امام هادی علیه السّلام را شناختیم، اکنون میتوانیم به بررسی نیازهای جامعه در آن عصر و زمان بپردازیم،ما این نیازها را در دو سطح به بحث خواهیم نشست.
سطح اوّل:نیازهای کلّ جامعۀ اسلامی.
سطح دوّم:نیازهای جامعۀ شیعه به صورت خاصّ.
امّا ابتدا مقدّمهای کلّی برای هردو زمینه بیان میداریم.
حضرت امام علی بن محمّد هادی علیه السّلام امامت را پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام جواد علیه السّلام در سال 220 ه.ق به عهده گرفت.آن حضرت در هنگام تصدّی منصب امامت هنوز به سنّ بلوغ نرسیده و عمر شریفش حدّاکثر 8 سال بوده است.البتّه آن حضرت در به عهده گرفتن منصب امامت در سنین پایین،مانند پدر بزرگوار خود حضرت امام جواد علیه السّلام بوده است.
چراکه حضرت امام جواد علیه السّلام نیز پس از شهادت پدرش حضرت امام رضا علیه السّلام امامت را در سنّ کودکی به عهده گرفته است.خود این مسأله،یعنی به امامت و رهبری رسیدن یک نفر در زمان کودکی آثار و فواید دینی،سیاسی و اجتماعی چندی داشته است که به بیان برخی از آنها میپردازیم:
اهلبیت علیهم السّلام بدینوسیله،توانستند علاوهبر دلایل عقیدتی بر امامت خود که همان روایات و تصریحات پیامبر اکرم دربارۀ امامت ایشان است،همچنین شایستگی عملی که در ادارۀ امور مسلمین و رهبری فکری و عملی عالم اسلام از خود بروز داده بودند،به دلیل تازهای برای صحّت مدّعای امامت خود دست بیابند.
ائمّه علیهم السّلام بعد از شهادت امام حسین علیه السّلام با هدف در امان نگهداشتن امّت اسلام از آمیختگی فکری و ازهمگسیختگی فرهنگی که بعد از فتوحات اسلامی در اثر گشایش درهای فرهنگی به روی فرهنگهای جدید رفتهرفته پدید میآمد،فعالیتهای خود را به سمت تربیت نسلهای پیشگام متوجّه ساختند تا امّت اسلام را از پیامدهای این رویداد در امان دارند.
چنین بود که به رغم همۀ برنامهریزیهایی که امویان و پیروان آنان برای بازگرداندن جاهلیت با همۀ مظاهر آن به زندگی جدید اسلامی انجام داده بودند،برتری فکری و پیشگامی علمی به سمت اهلبیت علیهم السّلام بازگشت.
امام زین العابدین علیه السّلام و فرزندش امام باقر علیه السّلام که به شکافندۀ دانش معروف شد،همچنین فرزندزادهاش امام جعفر صادق علیه السّلام که حتی پیشوایان مذاهب اربعه و دیگران،همه و همه،در جایجای عالم اسلام به مرجعیّت علمی و روحی آن حضرت سر تسلیم فرود آوردهاند،عملا و به صورتی کاملا محسوس و ملموس ثابت کردند که اهلبیت علیهم السّلام شایستگی پیشگامی فکری جامعه را که در حقیقت روح،پیشگامی و پیشوائی سیاسی و اجتماعی آن است دارا میباشند.صرفنظر از روایات صحیح و صریح پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله مبنی
بر اینکه آنان خلفای واقعی آن حضرت میباشند.
این پیشگامی اهلبیت علیهم السّلام در عصر دو امام بزرگوار،حضرت امام کاظم و حضرت امام رضا علیهما السّلام همچنان استمرار یافته و آثار اجتماعی و سیاسی خود را بهجا گذاشته است.تا آنجا که میبینیم محبّت اهلبیت علیهم السّلام دوباره در دل مردم مستولی شده و میرفتند تا بنای زندگی اسلامی خود را با تکیه بر مقام والا و ارزشهای آن بزرگواران برپا دارند.این مسأله به هیچوجه برای حاکمان دولت عبّاسی قابل تحمّل نبود.کمااینکه میبینیم هارون الرّشید نتوانست وجود امام کاظم را تحمّل کند.چراکه وی او را رقیب اصلی خود میدانست.به همین دلیل بود که پس از زندانی کردن امام کاظم علیه السّلام آن حضرت را بهواسطۀ سم به شهادت رساند.
و همچنانکه پسرش مأمون نیز حضرت امام علی بن موسی الرّضا علیه السّلام را تحمّل نکرد.البته سیاست مأمون با سیاست گذشتگان خود فرق داشت.وی کوشید تا امام را در اختیار خود درآورد.ابتدا سعی کرد تا با مجبور کردن آن حضرت به قبول ولایتعهدی،اعتماد مردم را از آن حضرت سلب نماید.چرا که طبق برنامۀ او لازم بود تا امام رضا علیه السّلام در نظر مردم به عنوان شخصی حریص بر قدرت و حبّ دنیا نشان داده شود،و این صفت،صفت همۀ خلفا و پادشاهان بنی امیّه و بنی عبّاس بود.امّا پس از اینکه بهواسطۀ هوشیاری امام رضا علیه السّلام از این امر مأیوس شد،تصمیم گرفت برای خاموش کردن نور امامت حضرت رضا علیه السّلام از طریق دیگری وارد شود.وی مناظرات و گفتگوهای علمی سختی برای آن حضرت به اجرا درآورد.امّا باز نیز شکست خورد.
پس از اینکه همۀ اقدامات مأمون در راه ساقط کردن شخصیت امام رضا علیه السّلام و ترور شخصیت آن حضرت نافرجام ماند،تصمیم گرفت تا به
صورت فیزیکی آن حضرت را ترور کرده،از سر راه خود بردارد،تا با این کار بزرگترین رقیب خود را از میدان بهدر کرده باشد؛چراکه امام رضا علیه السّلام مانند بسیاری از مسلمانان بر این عقیده بود که مأمون مستحقّ خلافت نیست و خلافت لباسی است که خداوند متعال آن را بر اندام هرکس که بخواهد میپوشاند و برگزیدگان خداوند برای پوشیدن لباس خلافت از میان مردم همان اهلبیت رحمت و رسالت علیهم السّلام میباشند.
مأمون نهتنها فاقد پایگاه شرعی،بلکه فاقد پایگاه مردمی نیز بود،در حالیکه در همانوقت،حضرت امام رضا علیه السّلام،خصوصا بعد از قبول ولایتعهدی نهتنها از دل و جان مردم سقوط نکرد،بلکه ستارۀ بختش نورانیتر شده،خصوصا بعد از مناظرات علمی که برای آن حضرت ترتیب داده شد،علاوهبر داشتن پایگاه شرعی،به پایگاه مردمی نیز بیشازپیش دست یافت.
مأمون علیرغم هوش و پختگی سیاسی که داشت،توانایی مقابله با مکر الهی را نداشت،همین مسأله بود که وی را فریفته و به سمت ترور حضرت امام رضا علیه السّلام کشید.
در این مرحله بود که امامت زودهنگام حضرت امام جواد علیه السّلام در سنّ کودکی پدید آمد تا برگی نو و دلیلی روشنتر و مستحکمتر بر شایستگی اهلبیت علیهم السّلام برای رهبری جامعۀ اسلامی پدید آمده باشد.دلیلی که همۀ مسلمانان،از حکّام گرفته تا مردم عادّی بهخوبی آن را لمس میکردند.چنین امامتی تهدیدی جدّی بود که هم نمیشد از آن صرفنظر کرد،و به هیچترتیب هم نمیشد با آن روبرو شد.مأمون حضرت امام جواد علیه السّلام را به انواع و اقسام مباحثات و مناظرات علمی واداشت،و یقین کرد که هیچ راهی برای مقابله و
مواجهه با امام جواد علیه السّلام ندارد و همۀ تلاشهایش در برابر آن حضرت محکوم به شکست است.امّا مسأله این بود که وی هیچگونه بهانهای برای کشتن آن حضرت در دست نداشت.
امّا معتصم دستان خود را به این جنایت هولناکآلوده کرد و حضرت امام جواد علیه السّلام را در عنفوان جوانی درحالیکه سنّ آن حضرت از بیست و پنج سال بیشتر نبود به شهادت رساند.اینگونه بود که ایّام امامت امام جواد علیه السّلام بیش از هفده سال به طول نینجامید.
به شهادت رساندن امام جواد علیه السّلام در این شرایط،بیانگر عمق استیلای روحی و علمی امام جواد علیه السّلام در جامعه بوده است.چراکه وی در همان سنّ کم از نظر روحی،علمی و رهبری پیشوا و سرکردۀ اهلبیت علیهم السّلام بوده است.آنجا که دانشمندان مسلمان در برابرش سر تعظیم فرود آورده و گذشته از تعلّق خاطر آن دسته از امّت که جزو پیروان حضرت نبودند،دلهای شیعیان و محبّانش به او پیوند خورده،تعداد زیادی از مسلمانان به ولایت او درآمده بودند.
وگرنه چه دلیلی داشت که خلفا برای به شهادت رساندن او اینقدر عجله به خرج بدهند،درحالیکه آن حضرت هیچگونه قیام،حرکت و انقلابی بر ضدّ نظام حاکم انجام نداده بود؟!
در چنین شرایطی بود که امامت زودهنگام حضرت امام هادی علیه السّلام به وقوع پیوست،و از مناظرات و امتحانهای سخت سیاسی،اجتماعی،فرهنگی و دینی سربلند بیرون آمد.بدینترتیب آیا میتوان باور داشت که حکّام و خلفای پس از زمان معتصم بعد از دیدن این سیطره و استیلای روحی و علمی اهلبیت علیهم السّلام بر جامعۀ اسلامی،آن بزرگواران را راحت و آزاد بگذارند؟در
حالی که آن خلفا بهخوبی میدانستند که لباس خلافت پیغمبر و مقام رهبری امت اسلام را در حالی پوشیده و اشغال کردهاند که این لباس و جایگاه تنها مخصوص اهلبیت علیهم السّلام بوده است.همان اهلبیتی که از خود آنها و جدّ بزرگوارشان روایات به حد شهرت رسیده بود که پس از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تنها آنان برای این جایگاه دینی و سیاسی منصوب شدهاند.
آنان شایستگی علمی،فکری و روحی خود را برای به دست گرفتن رهبری جامعه و ادارۀ شئون مسلمین ثابت کرده،بر دل و فکر مردم استیلا پیدا کرده بودند.
اینجاست که نقطۀ جدایی روشنی بین ایندو خط،یعنی خطّ حکّام و خلفا و خطّ اهلبیت علیهم السّلام آشکار میشود.
حاکمان عصر امام هادی علیه السّلام نیز مانند پدران و گذشتگان خود همواره پیرو سیاست«سرکوب همۀ رقبا»بودهاند.آنان وجود یک رقیب حقیقی و مقتدر را در جامعه،حتّی اگر آن شخص مبادرت به قیامی علیه آنان نکرده،وجودش در پشت پردۀ انقلابهایی که گاهگاه به وقوع میپیوست به اثبات نرسد،احساس میکردند.بدینترتیب باید حال کسی را که در عمل بر ضدّ آنها قیام کند،در نظر آنان و طبق معیارهایشان قیاس کرد.
و چنانکه پیشتر دانستیم،امام هادی علیه السّلام در همۀ مراحل زندگی شریفش که در مدینۀ جدّش یا در سامرا گذراند،تحت مراقبت شدید حکومت قرار داشته است.آنان تا آنجا که توانستند آن حضرت را مورد اذیّت و آزار قرار داده جامهای غصه و اندوه را مدام به حضرتش نوشاندند.گاهی برای در اختیار گرفتن آن حضرت اقدام کرده و گاه برای نابود کردن مقام دینی آن حضرت سعی نمودند.آنان به هرطریقی که توانستند خواستند آن حضرت را خوار و
حقیر دارند.گاه آن حضرت را از شهر و دیار خود طلبیده،تحقیرش کردند،گاه آن حضرت را تحت مراقبتهای شدید قرار دادند،گاه به زندانش انداخته و به دفعات برای ترور آن حضرت اقدام کردند،که این مسائل در طول حدود سی و پنج سال از عمر مبارک آن حضرت به صورتهای گوناگون ادامه داشته است.
آیا امام هادی علیه السّلام در چنین شرایطی و از چنین حاکمانی میبایست انتظاری غیر از این میداشت؟حال باید دید در فرصت کمی که بسان ابر در گذر بود و با وجود چنین شرایط سختی آن حضرت چه کاری میتوانست انجام بدهد؟و کدام عملیات مناسبتر بود تا آن حضرت برای اقدام به آن قیام نماید؟
پس اگر بخواهیم نیازهای این مرحله از زندگی امام هادی را در هردو زمینه بررّسی کنیم،باید این حقایق را در نظر بگیریم.
امامت زودهنگام حضرت امام جواد علیه السّلام که به دنبال آن امامت زودهنگام فرزندش امام هادی علیه السّلام را به دنبال داشت دارای جنبۀ دیگری نیز بود،و آن رابطۀ محکم و استوار این امامتهای زودهنگام با قضیۀ حضرت امام مهدی منتظر علیه السّلام بود که بهزودی امامت را در شرایطی بسیار سخت به عهده میگرفت،و سنّ آن حضرت در ابتدای امامت از سنّ این دو امام علیهما السّلام نیز کمتر بود.چراکه این مطلب را پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و امامان اهلبیت علیهم السّلام قبلا خبر داده بودند.
مقدّمهچینی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به تبعیّت از قرآن کریم در رابطه با قضیۀ مصلح جهانی اسلام و تصریح آن حضرت به اینکه آن مصلح جهانی از
فرزندزادگان حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله از فرزندان فاطمه و علی به دنیا خواهد آمد و اینکه او نهمین فرزند از فرزندان حسین شهید علیه السّلام میباشد یک ضرورت بود که اعتقادات اسلامی آن را بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله واجب میکرد.چراکه مصلح جهانی نقطۀ تابش نور امید بوده،در سیاهترین و ظالمانهترین شرایطی که بر امّت اسلام میگذشت تنها نقطۀ امیدواری بزرگ آنان بود.شرایطی که پس از وفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله مسلمانان را دربرگرفت این اخبار و روایات پیش از موعد را تأیید نمود.
این مقدّمهچینی وسیع پیامبر در رابطه با حتمیّت ظهور حضرت مهدی علیه السّلام ولادت،غیبت،ظهور،علایم ظهور،عدل و حکومت اسلامی نمونهای که آن حضرت برپا خواهد ساخت،در طی روایات فراوانی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده که تعداد آن روایات،در نزد شیعه و اهل سنّت به بیش از پانصد روایت میرسد.
ائمّه و پیشوایان از اهلبیت علیهم السّلام نیز در طول دو قرنی که میان وفات پیغمبر اکرم و غیبت حضرت مهدی علیه السّلام طول کشیده است بنا به روش جدّ بزرگوار خود،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله عمل کرده و همواره در جهت تأکید این اصل،تأیید آن و مستقر کردن آن در دل و جان مردم تلاش کرده و این اعتقاد را به عنوان یکی از عقاید حتمی مسلمانان درآوردند.اعتقاد به این اصل،گذشته از شیعیان و موالیان اهلبیت علیهم السّلام و پیروان آنان،در میان سایر مسلمانان نیز همچون میدان مینی ظالمان را با خطر مرگ و نیستی مواجه ساخته بود که میتوانست آنها و خطّ انحرافی آنها را از میان بردارد.چراکه این اصل،منبع پرتوافشانی نور امید و هدایت برای همۀ مسلمانان بوده،باعث ترس و وحشت ظالمانی بود که به ناحق بر گردۀ مسلمانان سوار شده بودند.تا آنجا که اگر اهلبیت علیهم السّلام جز
تأکید بر این اصل اعتقادی،هیچ کار دیگری انجام نمیدادند و از نظر سیاسی هیچ تحرّکی بر ضدّ حاکمان ستمگر نمیکردند،اعتقاد به همین اصل و ترویج آن،در نظر حاکمان برای از میان برداشتن آنان کافی بود.چراکه اعتقاد به این اصل و گسترش آن در میان مردم خواب را از چشمان آنان گرفته بود.
امّا از سوی دیگر حاکمان مجبور بودند تا افکار عمومی دنیای اسلام را نیز رعایت کنند و این مسأله مانع از آن بود تا آنچه را که در دل داشته و در سر میپروراندند به موضع اجرا درآورده،به برنامهریزی آشکار علیه اهلبیت علیهم السّلام بپردازند،و این همان ارادۀ خداوندی بود که بالاتر از ارادۀ آنان بود.البته آنان درعینحال از توطئههای پنهان برای توجیه کشتن و از میان برداشتن هریک از امامان اهلبیت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فروگذار نمیکردند.
آنان دربارۀ حضرت امام حسین علیه السّلام اینگونه شایع کردند که از دین جدّ خود خارج شده است و قتلش واجب است،درحالیکه او کسی بود که میخواست امّت جدّ خود را اصلاح نماید.
حضرت امام کاظم علیه السّلام و امامان پیش از آن حضرت نیز همواره متّهم بودند که برای قیام بر علیه حکومت مرکزی برنامهریزی کرده و طرفدارانشان از اطراف و اکناف مملکت اسلامی برای آنها پول میآورند.
دربارۀ حضرت امام رضا و امام جواد علیهما السّلام نیز علیرغم اینکه مأمون میدانست در ترور حضرت امام رضا علیه السّلام متّهم اصلی است و معتصم هم دختر مأمون را برای ارتکاب جنایت ترور حضرت امام جواد علیه السّلام مأمور کرد،[و این مطلب از چشم امت اسلام به دور نخواهد ماند]امّا این دو امام بزرگوار به شکلی بسیار حیلهگرانه و پلید به دست این دو تن به شهادت رسیدند.
درعینحال پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به خاطر آرزوهایی که برای آیندۀ امّت اسلامی
داشتند،امّتی که به تقدیر الهی میبایست امّتی شاهد و میانه باشد که عقبماندگان خود را به حدّ او برسانند و پیشیگرفتگان بازگردند تا اینکه به اصول و معیارهای آن رسیده،در نتیجه پرچم«لا اله الاّ اللّه و محمّد رسول اللّه» در چهار گوشۀ زمین برافراشته شده،دین حقّ علیرغم اکراه کافران بر همۀ ادیان پیروز و مسلّط گردد،مسألۀ اسلامی انتظار حضرت امام مهدی علیه السّلام و اعتقاد بهوجود و ظهور آن حضرت و اصلاح امور جهان بهدست آن حضرت را بهگونهای مطرح کردند که به عنوان یک نقطۀ اساسی در اعتقادات اسلامی مطرحشده و به عنوان یکی از اصول تغییرناپذیر دین اسلام معرّفی شود.
اهلبیت علیهم السّلام برای بهپا داشتن این اصل قرآنی که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله مبیّن آن بوده و اهلبیت آن حضرت بر آن اعتماد کرده و چون یک خطّ مشی اصولی و کلّی سعی در تثبیت آن در دل و جان مسلمانان داشتند،از هیچ کوششی فروگذار نکردند.
شاهد این مطلب کتابهایی است که دانشمندان در رابطه با«ملاحم»یعنی اخبار غیبی مربوط به زمان غیبت و ظهور حضرت امام زمان علیه السّلام،به شکل قابل توجّهی در قرن اوّل و دوّم هجری تألیف کردهاند.
نام حضرت امام مهدی علیه السّلام بیش از دو قرن قبل از ولادتش در فرهنگ اسلامی میدرخشیده،راویان اخبار،اهداف،ویژگیها،نسب و هرچه را که رابطهای با ظهور آن حضرت داشته است نقل مینمودند.
این تبلیغات به مدّت دو قرن و نیم ادامه داشته و مسلمانان همواره این اخبار و روایات را شنیده و متون این روایات را نسل بعد از نسل برای یکدیگر نقل کرده،گاه حتّی این روایات را به صورت مستقلّ جمعآوری و تألیف نمودهاند.
واقعیت این است که در عصر امام باقر و امام صادق علیهما السّلام و امامان پس از آنها به تأکید بر مسألۀ امام مهدی علیه السّلام اهمّیت ویژهای داده شده است.هنگامی که روایات امام صادق علیه السّلام را که دربارۀ حضرت مهدی علیه السّلام صادر شده است به تنهائی شماره میکنند،تعداد آنها به حدود سیصد روایت میرسد،و در دهههای بعد از زمان امام صادق نیز تأکید بر این مسأله از سوی اهلبیت علیهم السّلام همچنان ادامه داشته است.
حال باید دید این واقعیّت از نظر سیاسی و اجتماعی چه پیامدهایی داشته، از چنین قضیهای انتظار چه تأثیری بر دل و جان مسلمانان میرفته است؟
در همین رابطه حدیثی از امام حسن عسکری علیه السّلام به دست ما رسیده است که در تأیید همین حقیقت بزرگ است و بسیار شایسته است آن را بررّسی کرده و در آن تأمّل کنیم.
«ابو محمّد بن شاذان-علیه الرّحمه-گوید:ابو عبد اللّه بن حسین بن سعد کاتب رضی اللّه عنه بر ما حدیث کرد که ابو محمّد حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام فرمود:
بنی امیّه و بنی عبّاس به دو دلیل شمشیر در میان ما آل پیامبر گذاشتند:
یکی از آندو دلیل اینکه آنان میدانستند حقّی در خلافت ندارند،و میترسیدند ما ادّعای خلافت کنیم و ناگهان حق به حقدار برسد.
دوّمین دلیل اینکه آنان از اخبار متواتر،دانسته بودند که از بین رفتن حکومت جابران و ظالمان،به دست قائمی از ما اهلبیت به وقوع خواهد پیوست.آنان شک نداشتند که جزو گروه جابران و ستمگران هستند.به همین دلیل بود که سعی کردند اهلبیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را بکشند و به طمع اینکه نگذارند آن قائم علیه السّلام به دنیا بیاید یا اگر به دنیا آمده کشته شود،نسل پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را قطع کنند.امّا خداوند متعال نخواست تا امر آن قائم برای هیچکدام از این خلفای ستمگر آشکار شود،بلکه اراده کرد تا نور خود را کامل کند،اگرچه کافران نپسندند (1).
1) (1)) .منتخب الاثر/359 چاپ دوّم به نقل از اربعین خاتونآبادی کشف الحقّ.
از همینجا میتوان دریافت که چه سرّی در عجلۀ حکّام برای کشتن ثلث پایانی ائمّۀ دوازدهگانه علیهم السّلام از اهلبیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بوده است.
همچنانکه میتوان از همین روایت شریف دریافت که چه سرّی در مراقبت شدید خلفا از اهلبیت علیهم السّلام وجود داشته،تا جایی که حتّی در خانۀ آنان جاسوس گذاشته و به شکل گستردهای از جاسوسان زن،برای دستیابی به کنترل دقیق و فراگیر آنان استفاده میکردهاند.
بلکه حال میتوانیم سرّ این مطلب را که امامان بعد از حضرت امام صادق علیه السّلام از زنهای هاشمی و معروف و مشهور به دنیا نیامدهاند کشف نماییم.چراکه این امامان بزرگوار علیهم السّلام از کنیزانی پاک،عفیف و برگزیده به دنیا میآمدهاند،و برای همین مطلب مهم بود که این امامان بزرگوار هیچکدام مولود ازدواجی رسمی و علنی نبودهاند.به همین دلیل بود که این امامان پس از ولادت از سوی حتّی خواصّ و معتمدان از اصحاب اهلبیت علیهم السّلام چندان مورد توجّه نبودهاند.
تنها در زمانی حاکمان متوجّه این فرزندان که امامان آینده بودند میشدند که امام قبلی برای امامت او و مطرح کردن اسم او در ساحت جامعه به تدریج برنامهریزی و مقدّمهچینی میکرد،و بدینوسیله بود که فرصت ترور و کشتن امام بعدی از حاکمان گرفته میشد.
شاهد این مدّعا این است که وقتی آن فرزند،مورد توجّه مردم واقعشده و جانها و دلها به سوی او گرایش پیدا میکرد،تازه فتنۀ دائم دستگاههای دشمن در برابر او شروع بهکار میکرد.
ایّوب بن نوح گوید:به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم:ما خیلی امید داریم که صاحب این امر،یعنی آنکس که خداوند به دست او جهان را اصلاح
میکند شما باشید،و خداوند امر خلافت را بدون شمشیر و خونریزی در اختیار شما قرار دهد.چراکه میبینیم مردم به عنوان ولایتعهدی با شما بیعت کردهاند و سکّه به نام شما ضرب شده است،امام رضا علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:
هرکدام از ما اهلبیت که مردم برای او نامههای بسیار نوشته،دربارۀ مسائل شرعی و اجتماعی از او سؤال کرده،مورد توجّه جامعه قرار گرفته،پول به سمت او حمل شد،ناگهان [به صورتی مشکوک]در بستر بیماری افتاده و از دنیا رفت.تا اینکه خداوند عزّ و جلّ برای این امر مردی برانگیزد که آنچنان مخفی و دور از دیدگان باشد که حتّی ولادت و رشد و نموّ او نیز در خفا به انجام رسد (1).
امام کاظم علیه السّلام و امام رضا علیه السّلام در سنّ پنجاه و پنج سالگی از دار دنیا رفته،به شهادت رسیدند.امّا میبینیم که امام جواد علیه السّلام در بیست و پنج سالگی از دنیا رفته است،و هیچکدام از آنها نیز بهواسطۀ بیماری از دنیا نرفتهاند،بلکه آنان در نهایت صحّت و سلامت بدنی بودند،تا آنجا که صحّت و سلامت جسمی آنها خود عاملی برای تحریک حسادت حاکمان عبّاسی بود که نسبت به آنان حسادت میورزیدند.
در چنین شرایطی امام جواد علیه السّلام با امامت زودهنگام خود که پدیدهای بیهمتا بود و زبانبهزبان در میان دوستودشمن نقل میشد،در امر رهبری الهی و ربّانی به نوعی رکوردشکنی دست یافته،امّت اسلام را به یاد کلام خداوند متعال در قرآن کریم انداخت که:خداوند در مرحلۀ صباوت و خردسالی به یحیی و عیسی کتاب و حکم و نبوّت را اعطا کرده است.
بلکه اکنون امت اسلام با تمام وجود لمس میکرد و میدید طفلی که هنوز
1) (1)) .کمال الدّین/354.
دهۀ اوّل زندگی را پشت سر نگذاشته بر عقل و دل میلیونها نفر از مردم مسلمان استیلا پیدا کرده است.
خود این نوع از امامت،زمینهسازی برای امامت امامانی بود که پس از او امر امامت را برخلاف آنچه مردم در زندگی خود به آن عادت کرده بودند،در مرحلۀ خردسالی به عهده میگرفتند.
امامت زودهنگام فرزند حضرت امام جواد،یعنی امام هادی علیه السّلام،دوّمین مصداق این پدیدۀ بیهمتا بود که بهزودی دیگرنهتنها چندان شگفتانگیز نمینمود بلکه به خطّ رسالی اهلبیت نقش جدید و تأثیرگذاری بزرگی میبخشید.چراکه بدینوسیله پیروان مکتب اهلبیت از نمونۀ منحصربهفرد دیگری از این نوع امامت از میان ائمّۀ اهلبیت علیهم السّلام برخوردار میشدند.
حضرت امام مهدی علیه السّلام که علیرغم کنترل شدید و در کمین بودن حاکمان ستمگر کار ولادت و امامت او به انجام رسید،مصداق سوّمی برای امامت زودهنگام در میان امامان دوازدهگانۀ شیعه بوده،پس از انس گرفتن مردم با دو نمونه از این نوع امامت،دیگر در جامعۀ اسلامی عموما و شیعی خصوصا موجب شگفتی کسی نمیشد.
ازهمینرو بود که شرایط زمانی امام هادی علیه السّلام شرایط انتقال از مرحلۀ امامت آشکار به امامت پنهانی بود که میبایست از پس پردۀ غیبت امور جامعه را حلّوفصل نماید و امّت نیز میبایست به چنین امام پنهانی رو کرده،به امامت وی معتقد شده و علیرغم سختی شرایط،با وی تعامل نماید.
زمان امامت امام هادی علیه السّلام تنها فرصتی بود که میشد در آن،امّت را برای استقبال از شرایط جدید امامت آماده کرد.خصوصا وقتی بدانیم که امام هادی علیه السّلام هفتمین فرزند از نه فرزند امام حسین علیه السّلام است که بناست مهدی
موعود نهمین آنها باشد.یعنی امام هادی علیه السّلام همان کسی است که باید از طریق برنامهریزی یک ازدواج خاصّ و پنهان برای پسرش حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام اوضاع را برای ولادت نوۀ خود آماده نماید.چراکه تا زمان به دنیا آمدن آن موعود فاصلۀ زمانی جدّا کوتاهی بود که میبایست از آن برای یک آمادگی لازم و فراگیر نهایت استفاده بشود.
بنابراین فرصت برای قیام به این مسئولیت بسیار سنگین برای امام هادی علیه السّلام بسیار کموکوتاه بود.چراکه آن حضرت میبایست در کمال دقّت و احتیاط از یک جهت،و تبلیغات عمومی از طرف دیگر،فرصت را از حاکمان ستمگر گرفته و مفهوم انتظار و آمادگی برای ظهور و قیام در برابر ستمگران را در میان امّت تعمیق بخشد،و یا لااقل بهوسیلۀ پیروان مخلص خود بر مسلمانان اتمام حجّت نماید.
از همینجا است که میبینیم امام هادی علیه السّلام کاری بس بزرگ و سنگین بر عهده داشته است.چراکه باید با احتیاط کامل از برانگیخته شدن سوءظنّ حاکمانی که در کمین او و فرزندان او نشسته بودند جلوگیری کند،تا بدینوسیله بتواند نقش خود را که همان محقّق ساختن حلقۀ ارتباطی میان آنچه را که پدران بزرگوارش به انجام رسانده و آنچه را که فرزند و فرزندزادۀ بزرگوارش میبایست به انجام برسانند بوده است،به بهترین شکل ایفا نماید.
چراکه امام حسن عسکری علیه السّلام بیش از شش سال مهلت امامت پیدا نکرد،که این کوتاهترین مدّت امامت در تاریخ اهل بیت علیهم السّلام میباشد.چرا که امامت حضرت علی علیه السّلام سی سال،امامت امام حسن علیه السّلام ده سال،امامت امام حسین علیه السّلام بیست سال،امامت امام زین العابدین علیه السّلام سی و چهار یا سی و پنج سال،امامت حضرت امام باقر علیه السّلام نوزده سال،امامت امام صادق علیه السّلام سی و چهار سال،
امامت حضرت امام کاظم علیه السّلام سی و پنج سال،امامت امام رضا علیه السّلام بیست سال، و امامت حضرت امام جواد علیه السّلام به رغم کوتاهی عمر آن حضرت هفده سال،و امامت حضرت امام هادی علیه السّلام سی و چهار سال به طول انجامیده است.
بدینترتیب میتوانیم همۀ فعّالیتهایی که امام هادی علیه السّلام انجام داده،مانند حضور دائم و مرتّب در دار الخلافه،و مقام و منزلت بلندی که در نزد همۀ اصناف و طبقات جامعه،حتّی امرا و وزرا و فرماندهان سپاه و کاتبان و همۀ مرتبطان با دربار از آن بهرهمند گردید که توضیح آن در بخشهای بعدی خواهد آمد،و همچنین همۀ اقداماتی که در رابطه با شیعیان و گروه صالح یاران خود انجام داد که آن را نیز در بخش آینده به تفصیل به بحث خواهیم نشست، همه و همه را در تحت این شرایط و با در نظر گرفتن این هدف ارزیابی کنیم.
1.اجتناب از مبارزۀ مستقیم با حاکمان و پرهیز از تحریک آنان.
2.ردّ و باطل کردن تحریکات فکری و شبهههای دینی.
3.هماوردی علمی با حکومت و دانشمندان درباری.
4.گسترش دایرۀ نفوذ در دستگاه حاکم.
شیوۀ رفتاری حضرت امام هادی علیه السّلام در طول مدّت امامتش دارای ویژگی خاصّی بود،و آن شیوه،پرهیز از هرگونه تحریک و عدم مخالفت آشکار نسبت به حکومت بود.آن حضرت نسبت به اعمالی که آنان برای کنترل حضرتش به انجام میرساندند هیچگونه اعتراضی نمیکرد.این اعمال از
فرستادن یک معلّم[در اوان کودکی]برای تعلیم امام هادی علیه السّلام آغاز شد.سپس، آن حضرت دعوت متوکّل را برای رفتن به سامرا پذیرفتند.امام هادی علیه السّلام بارها و بارها اجازه دادند تا منزل ایشان در مدینه و سامرا مورد بازرسی و تفتیش قرار گیرد،بلکه آن حضرت پا را فراتر گذاشته،به متوکّل اطمینان میدادند که قصد هیچگونه انقلاب و قیامی بر ضدّ او را ندارند.مانند روزی که متوکّل نیروها و توان نظامی خود را در یک رژه یا مانور به نمایش میگذاشت.وی حضرت امام هادی علیه السّلام را در این مراسم حاضر کرد تا تلویحا به آن حضرت بفهماند که چه مقدار نیروی نظامی در اختیار دارد،تا کسی از خاندان امام هادی علیه السّلام به فکر قیام علیه خلیفه نیفتد.امام هادی علیه السّلام رو به او کرده و فرمودند:
ما در رابطه با امور دنیوی هیچگونه مناقشه و جدالی با شما نخواهیم کرد.ما آنقدر مشغول به امر آخرت هستیم که دیگر دنیا برای ما ارزشی ندارد.پس دربارۀ آنچه که به آن فکر میکنی نگران نباش (1).
متوکّل علیرغم بازرسیهای ناگهانی و بسیاری که از خانۀ امام هادی علیه السّلام به عمل آورد نتوانست به هیچگونه مستمسکی بر ضدّ امام هادی علیه السّلام دست یابد.
و دیدیم که امام علیه السّلام چگونه در کنار اجتناب از این تحریکها از نصیحت، ارشاد و موعظۀ متوکّل نیز خودداری نمیکردند.
ابن شهر آشوب با سند خود از ابو محمّد فحّام روایت میکند که گفت:
متوکّل روزی از«ابن جهم»پرسید:شاعرترین مردم چهکسی است؟ابن جهم شاعرانی را از عهد جاهلیت و اسلام برشمرد.سپس متوکّل همین سؤال را از امام هادی علیه السّلام نمود.امام هادی پاسخ دادند:شاعرترین مردم به نظر من
1) (1)) .بحار الانوار 155/50.
«حمّانی» (1)میباشد.آنجا که میگوید:
«گروهی از قریش به کشیدگی گونهها و انگشتان خود بر ما فخر فروختند.»
«پس هنگامی که ما بر سر این مطلب با آنان نزاع کردیم،بانگ عبادتگاهها اذان بر حقّانیت ما و برتری ما نسبت به آنها گواهی داد.»
«تو ما را ساکت و آرام میبینی،امّا گواه ما هرروز با بانگ بلند در هر مسجدی به فضیلت و برتری ما بر آنها شهادت میدهد.»
«چراکه رسول خدا احمد جدّ ما و ما چون ستارگانی درخشان،فرزندان او هستیم.» (2)
متوکّل پرسید:ای ابو الحسن،بانگ عبادتگاهها دیگر چیست؟
امام هادی علیه السّلام پاسخ دادند:«أشهد أن لا اله الا اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه»،آیا او جدّ من است یا جدّ تو؟
متوکّل خندید و گفت:جدّ تو است،تو را از او جدا نمیکنم (3).
امام هادی علیه السّلام نیز چنانکه دیدیم علیرغم دشمنی آشکار متوکّل با علویان، هیچگاه از جواب دادن به مسائل مشکل علمی که برای دستگاه حکومتی ایجاد
1) (1)) .لازم به ذکر است این شخص که امام هادی علیه السّلام از او اینچنین تعریف کرده است از بزرگان بنی هاشم بوده نامونسب او علی بن محمد حمانی شاعر،ابو الحسن علی بن محمد بن جعفر بن محمد بن زید بن علی بن الحسین علیهم السّلام م.301 ه.ق میباشد طالبان میتوانند به المجدی/185 و الغدیر/3/ 57 مراجعه کنند.
2) (2)) . لقد فاخرتنا من قریش عصابة بمدّ خدود و امتداد أصابع فلما تنازعنا المقال قضی لنا علیهم بما نهوی نداء الصوامع ترانا سکوتا و الشّهید بفضلنا علیهم جهیر الصوت فی کل جامع فإن رسول اللّه احمد جدّنا و نحن بنوه کالنجوم الطوالع
3) (3)) .امالی طوسی/287 ح 557،مناقب آل ابی طالب/438/4.
اشکال میکرد خودداری نکرده،بلکه پا را فراتر گذاشته و هنگامی که همۀ پزشکان از معالجۀ متوکّل مأیوس شده بودند،دوایی کارساز برای رفع ناراحتی او تجویز نمود (1).
دیدیم که در عصر حضرت امام هادی علیه السّلام،امّت اسلام مبتلا به مسائلی نظیر خلق قرآن و شبهات مستمرّی در رابطه با مسائل جبر و تفویض و اختیار مواجه بوده است.
امام هادی علیه السّلام در بیان چگونگی معالجۀ این امراض فکری به صورتی هوشمندانه و جدّی همکاری داشته است.نامهای که از حضرت امام هادی علیه السّلام برای اهل اهواز صادر شده است،دربردارنده ردّ علمی و مفصّل شبهۀ جبر و تفویض بوده و شیوۀ بدیع حضرت امام هادی علیه السّلام را در مقام ردّ نظریات باطل بهخوبی نشان میدهد.همچنین از آنجا که مسألۀ غلوّ و تصوّف از پدیدههای انحرافی جامعۀ اسلامی آن روزگار بوده است،امام هادی علیه السّلام با این هردو پدیده بهگونهای مناسب برخورد نموده است (2).
بهجا آوردن امتحانات و آزمایشهای علمی از پیشوایان اهلبیت علیهم السّلام کوتاهترین راه برای حاکمان بود،تا بدانند آنان،تا چهاندازه از شایستگی علمی که یکی از شرایط امامت و پیشوایی است برخوردار میباشند،و همین
کار کوتاهترین راه برای اهلبیت علیهم السّلام بود تا درخشش علمی خود را در جامعۀ اسلامی به ظهور برسانند.
از همینجا بود که حکومت پس از اجرای هرگونه آزمایش علمی سعی در مخفی نگهداشتن و پوشاندن آن میکرد تا پیروان اهلبیت نتوانند از این برگ برندۀ مهم بر ضدّ نظام حاکم استفاده کنند.
امّا در عین این مخفیکاری،منابع تاریخی متن این آزمایشهای علمی را ثبتوضبط نمودهاند.که در آن مطالبی یافت میشود که کاملا بر ردّ قاطع اهلبیت علیهم السّلام بر همۀ هماوردهای علمی که برای آنها در نظر گرفته شده و پیروزی ائمّه علیهم السّلام در این میدان دلالت دارد.پیروزیای که مرجعیّت دینی امّت اسلام را به آنها برمیگرداند.
اکنون نمونهای از این آزمایشهای علمی که یحیی بن اکثم در زمان متوکّل به آن مبادرت کرده و سپس سعی در پنهان کردن آن نمود،از نظر خوانندگان محترم میگذرد:
ابن شهر آشوب روایت میکند:متوکّل به ابن سکّیت گفت:در حضور من از ابن الرّضا مسألهای سخت سؤال کن.ابن سکّیت از آن حضرت پرسید:چرا خداوند متعال حضرت موسی را با معجزۀ عصا و حضرت عیسی علیه السّلام را با معجزۀ بهبود بخشیدن کور مادرزاد و بیماری پیسی و زنده کردن مردگان مبعوث کرده و حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله را با قرآن و شمشیر به نبوّت مبعوث نموده است؟
حضرت امام هادی علیه السّلام در جواب او فرمودند:
خداوند متعال حضرت موسی علیه السّلام را در زمانی با عصا و ید بیضا بر مردم مبعوث کرد که غالب اهل آن زمانه به سحر و جادوگری روی آورده بودند.به همین دلیل خداوند متعال هم به موسی معجزهای داد تا بتواند بر سحر آنها غلبه کرده،آنان را مبهوت نموده و حقّ را بر آنان
ثابت نماید.
همچنین حضرت عیسی علیه السّلام را با معجزۀ شفا دادن کور مادرزاد و بیمار پیس و زنده کردن مردگان،در زمانهای مبعوث نمود که در آن زمان اکثریّت مردم به دنبال دانش پزشکی بودند.به همین دلیل معجزهای که خداوند متعال به حضرت عیسی علیه السّلام داده بود شفا دادن بیماریهایی بود که پزشکان آنزمان از شفای آن عاجز بوده و یا زنده کردن مردگان،که همواره همۀ پزشکان دنیا از آن عاجز هستند،البتّه انجام این معجزات با اذن خداوند متعال بوده است.و آن حضرت بهوسیلۀ این معجزات بر آنها غالب شده و آنان را شکست داد.
امّا حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله را در زمانهای با قرآن و شمشیر مبعوث نمود که اغلب مردم آن زمان با شعر و شمشیر سروکار داشتند.بنابراین خداوند متعال هم قرآنی درخشنده و شمشیری پیروزمند به آن حضرت عنایت کرد تا بهوسیلۀ آن شعر و شمشیر آنها را مقهور و مبهوت ساخته و حقّ را بر آنان اثبات نماید.
ابن سکّیت گفت:اکنون حجّت و دلیل و حقّانیت چه چیزی است؟
امام هادی علیه السّلام پاسخ دادند:«العقل،یعرف به الکاذب علی اللّه فیکذّب»؛میزان سنجش حقّ و باطل در روزگار ما عقل است.که بهوسیلۀ آن کسی که بر خداوند متعال دروغ ببندد شناختهشده و تکذیب میشود.
بعدا یحیی بن اکثم گفت:ابن سکّیت را چه به مناظره کردن با ابو الحسن هادی؟!چراکه ابن سکّیت عالم در فنّ شعر و لغت است،سپس خود کاغذی برداشت و در آن مسائلی را مطرح کرد،حضرت امام هادی علیه السّلام جواب آن مسائل را به ابن سکّیت املا کرد از ظاهر عبارت برمیآید که یحیی بن اکثم این سؤالات را از ابن سکّیت پرسیده و امام هادی علیه السّلام به یاری ابن سکیت که شیعه بوده است آمده است (1).
در روایت دیگری آمده است که این سؤالها را ابن اکثم برای موسی بن
1) (1)) .مسند الامام الهادی علیه السّلام/25.
محمّد بن رضا،برادر امام هادی علیه السّلام نوشته و فرستاده است.البته پرواضح است که بدون شکّ مقصود وی از این سؤالها خود حضرت امام هادی علیه السّلام بوده است،و به همین دلیل بوده که آن سؤالها را به نزد برادرش حضرت امام هادی آورده و آن حضرت جواب آنها را داده است،اکنون به متن روایت توجّه کنید:
از موسی بن محمّد بن رضا علیه السّلام روایت شده است که گفت:یحیی بن اکثم را در دار الخلافه دیدم.وی از من دربارۀ چند مسأله سؤال کرد.من به نزد برادرم علی بن محمّد حضرت امام هادی علیهما السّلام رفتم.بین من و برادرم صحبتهایی در رابطه با مواعظ صورت گفت که مرا واداشت تا در اطاعت او درآیم[گویا تا آنزمان او به امامت برادر خود اعتقاد نداشته است!.]سپس به او گفتم:خداوند مرا فدای تو کند.ابن اکثم نامهای نوشته و در آن از مسائلی پرسیده است تا من رأی و نظرم را دربارۀ آنها بیان کنم،امام هادی علیه السّلام خندهای کرده و فرمودند:آن مسائل چیست؟
گفتم:
وی در نامۀ خود از من دربارۀ کلام خداوند متعال: قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ ؛کسی که نزد او دانشی از کتاب[الهی] بود،گفت:«من آن را پیش از آنکه چشم خود را برهمزنی برایت میآورم (1)سؤال کرده است که آیا پیامبر خدا حضرت سلیمان محتاج به علم آصف بن برخیا بوده است؟
همچنین دربارۀ کلام خداوند متعال: وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً؛ و پدر و مادرش را به تخت برنشانید،و[همه آنان]پیش او به سجده درافتادند (2)سؤال کرده است که آیا یعقوب و پسرانش که پیغمبر بودند به یوسف سجده کردند؟
همچنین دربارۀ قول خداوند متعال: فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ مِمّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ فَسْئَلِ الَّذِینَ یَقْرَؤُنَ الْکِتٰابَ؛ و اگر از آنچه به سوی تو نازل کردهایم در تردیدی،از کسانی که پیش از تو کتاب[آسمانی]میخواندند بپرس (1)سؤال کرده است که مخاطب این آیه کیست؟اگر مخاطب این آیه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است که بنابراین در آن حضرت شک راه پیدا کرده و اگر مخاطب این آیه کسی غیر از پیغمبر اکرم است،این آیۀ قرآن بر چهکسی غیر از او نازل شده است؟
همچنین دربارۀ قول خداوند متعال: وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ کَلِمٰاتُ اللّٰهِ؛ و اگر آنچه درخت در زمین است قلم باشد و دریا را هفت دریای دیگر به یاری آید،کلمات خدا پایان نپذیرد (2)پرسیده است که:این دریاها کدام است و در کجا واقع شده است؟
همچنین در رابطه با قول خداوند متعال که میفرماید: وَ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ؛ و در آنجا آنچه دلها آن را بخواهند و دیدگان را خوش آید [هست] (3)پرسیده است که اگر در بهشت آنچه را که نفس انسان اشتهای آن را دارد موجود میباشد،پس چگونه است که نفس آدم اشتهای خوردن گندم کرد و از آن خورد و به همسرش خوراند و بر این کار مجازات شد؟
همچنین دربارۀ این کلام خداوند متعال که میفرماید: أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرٰاناً وَ إِنٰاثاً؛ یا آنها را پسر[ان]و دختر[انی]توأم با یکدیگر میگرداند (4)پرسیده است که:
چگونه خداوند مطابق متن این آیه بندگان خود را با افرادی از جنس مذکّر ازدواج میدهد،امّا قومی که این کار را انجام دادند عقاب کرده است؟
همچنین دربارۀ قبول شهادت زن بهتنهایی سؤال کرده است که چگونه با این آیۀ شریف قرآن که میفرماید: وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ؛ و دو تن[مرد]
عادل را از میان خود گواه گیرید (1)جور درمیآید؟
همچنین دربارۀ خنثی و روایتی که از حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام وارد شده است که فرمود:«تعیین جنس خنثی در مسألۀ ارث از محلّ ادرار تشخیص داده میشود»سؤال کرده است که چه کسی به محلّ ادرار او نگاه کند؟چراکه ممکن است آن خنثی زن از کار درآید و مردی به عورت او نگاه کرده باشد،و این یا شاید این خنثی مرد از آب درآمده و زنی به عورت او نگاه کرده باشد،و این هردو وجه جایز نیست.شهادت خودش هم که دربارۀ خودش قبول نمیشود.پس چگونه بفهمند مرد است یا زن و ارث مرد میبرد یا ارث زن؟
همچنین سؤال کرد از مردی که به گلّهای از گوسفند برخورد میکند و میبیند که چوپان با یکی از آن گوسفندان عمل شنیع انجام میدهد،و هنگامی که چوپان این شخص را میبیند گوسفند را رها میکند و آن گوسفند در بین گلّۀ گوسفندان داخل میشود.حال چگونه باید آن گوسفند را پیدا کرده،ذبح نموده و به آتش سوزاند؟و آیا خوردن از گوسفندان آن گلّه جایز است یا نه؟
همچنین از نماز صبح پرسیده است که به چه دلیل در آن قرائت حمد و سوره با صدای بلند انجام میشود درحالیکه نماز صبح جزو نمازهای روز به حساب میآید و فقط در نمازهای شب با صدای بلند باید قرائت کرد؟
همچنین دربارۀ این مطلب که علی علیه السّلام به ابن جرموز قاتل زبیر گفت:«قاتل فرزند صفیه زبیر را به آتش دوزخ بشارت ده»چرا خود درحالیکه امام و پیشوای مسلمانان بود او را نکشت؟!
و مرا خبر ده از کار علی علیه السّلام که چرا با اهل صفّین جنگ کرد و دستور داد آنها را چه در حال جنگ و چه در حال فرار و چه در حال مجروحیت بکشند، امّا در جنگ جمل دستور داد تا فراریان و مجروحان را به حال خود واگذارند و
1) (1)) .طلاق/2.
دستور به کشتن آنها نداد،همچنین گفت:هرکس داخل خانۀ خود شد در امان است و هرکس سلاح بر زمین گذاشت در امان است.چرا اینکار را انجام داد؟اگر حکم او در جمل صحیح بود،حکمش در صفّین خطا بوده است.
و مرا خبر بده از کسی که به عمل شنیع لواط اقرار کند.آیا حدّ بر او جاری میشود یا اینکه حدّ از او برداشته میشود؟
امام هادی علیه السّلام فرمودند:جواب نامۀ او را بنویس:به آن حضرت عرض کردم:چه بنویسم؟آن حضرت فرمودند:بنویس:
به نام خداوند بخشندۀ مهربان.خداوند تو را به راه راست هدایت کند.نامهات به دست من رسید و در آن نامه مرا آزمایش کرده بودی تا بتوانی بر من خرده بگیری و اگر در جواب آن درماندم برای طعن در مقام من راهی پیدا کنی،و خداوند تو را مطابق نیّتی که داشتهای جزا خواهد داد.ما سؤالات تو را کاملا توضیح دادهایم.پس برای شنیدن جواب گوش فرا دار،فهم خود را رام آن ساز و به آن دل بده که حجّت بر تو تمام شده است.
از کلام خداوند متعال پرسیدهای که میفرماید:کسی که نزد او دانشی از کتاب[الهی] بود،گفت:...آری،مراد از آنکس که علم کتاب در نزد او بود«آصف بن برخیا»میباشد.البتّه حضرت سلیمان پیغمبر علیه السّلام از معرفت آنچه را که آصف میدانست بیبهره نبوده است.بلکه او -که صلوات خداوند بر او باد-دوست داشت که امّتش،-از جنّ و انس-را آگاه کند که:
آصف بن برخیا پس از او حجّت خدا بر آنان خواهد بود.دانشی که در نزد آصف بود در واقع از دانش سلیمان بود که به دستور خداوند در نزد آصف قرار گرفته بود،و حضرت سلیمان علیه السّلام این کار را به این دلیل انجام داد که در جانشینی آصف و امامتش اختلافی نباشد.کما اینکه در زمان زنده بودن داوود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حکم الهی به سلیمان علیه السّلام فهمانیده شد تا اینکه نبوّت و جانشینی او نیز بعد از داوود روشنشده و حجّت بر مردمان تمام گردد.
امّا سجده کردن یعقوب و پسرانش بر یوسف نشانۀ محبّت آنان به یوسف علیه السّلام و در واقع عبادت و اطاعت خدا بود.کمااینکه سجود ملائکه بر آدم،سجده بر آدم علیه السّلام نبود،بلکه
اطاعت خدا و نشانۀ محبّت آنان به آدم بوده است.پس سجده کردن یعقوب و پسرانش،که یوسف نیز با آنها بود،برای شکرگزاری به درگاه خدا بود که پراکندگی آنان را جمع کرد.آیا نمیبینی که یوسف در همینوقت،در مقام شکر به درگاه خداوند میگوید:پروردگارا،تو به من دولت دادی و از تعبیر خوابها به من آموختی... (1)
تا آخر آیه که مملو از اظهار بندگی به درگاه خداوند متعال است.
و امّا قول خداوند تعالی که میفرماید:و اگر از آنچه به سوی تو نازل کردهایم در تردیدی، از کسانی که پیش از تو کتاب[آسمانی]میخواندند بپرس.مخاطب در این آیه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میباشد.امّا آن حضرت هیچگاه در آنچه به او نازلشده شکّی نداشته است.امّا نادانان اینچنین گفتهاند که چگونه بود که خداوند پیامبری از جنس ملائکه بر ما نفرستاده است،چرا که میان ما و پیغمبر خدا فرقی در خوردن و آشامیدن و به بازار رفتن نیست؟!اینجا بود که خداوند متعال به پیامبرش وحی کرد که در حضور این نادانان از آنها که کتاب میخوانند(اهل کتاب)بپرس آیا خدا پیش از تو رسولی جز آنکه غذا میخورده و در بازارها راه میرفته مبعوث کرده است؟پس تو هم مثل آنهایی.
و اینکه خداوند متعال درعینحال که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله شکّی نداشته،فرموده است:«اگر تو شکّی داری»،برای مراعات انصاف در گفتار بوده است.چنانچه در آیۀ مباهله نیز اینچنین گفته است:بیایید پسرانمان و پسرانتان،و زنانمان و زنانتان،و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود[که به منزلۀ جانمان هستند]را فراخوانیم؛سپس مباهله کنیم،و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم (2).
و اگر میگفت لعنت خدا بر شما باد،آنان به مباهله تن درنمیدادند و خداوند متعال میدانست که پیامبرش رسالت او را میرساند و از دروغگویان نیست.بدینترتیب بود که پیغمبر هم خود میدانست که از راستگویان است.امّا میخواست که در کلام و گفتار انصاف را رعایت کند.
و امّا دربارۀ این آیۀ شریف که میفرماید:(و اگر آنچه درخت در زمین است قلم باشد و دریا را هفت دریای دیگر به یاری آید،کلمات خدا پایان نپذیرد)،بله.اینچنین است.اگر همۀ درختان دنیا قلم شود و دریا را هفت دریا در پی باشد و از روی زمین همه چشمه بجوشد، همه به پایان میرسند پیش از آنکه ثبت کلمات خدا به پایان رسند.و آن دریاها عبارتند از:
چشمۀ«کبریت»،چشمۀ«نمر»،چشمۀ«برهوت»،چشمۀ«طبریّه»،چشمۀ گرم«ماسبندان»، چشمۀ گرم«افریقیّه»-که«زبان»ش خوانند-و چشمۀ«بحرون»و ماییم کلمات خدا که به پایان نرسیده،و فضایل ما به درک بشر نرسد.
امّا در پاسخ سؤالت دربارۀ بهشت باید گفت که در بهشت همۀ خوردنیها،نوشیدنیها و سرگرمیها هست که دل بخواهد و دیده آن را خوش دارد،و خدا همۀ آنها را برای حضرت آدم علیه السّلام مباح کرده است.امّا آن درختی که خداوند آدم و حوّا را از خوردنش منع کرد درخت حسد بود که به آنها سفارش کرد تا به هرکس از خلایق که خدا فضیلتی به او داده به دیدۀ حسد ننگرند و آدم فراموش کرد و به دیدۀ حسد نگریست و خداوند عزم استواری در وی نیافت.
امّا قول خداوند متعال که میفرماید:یا آنها را پسر[ان]و دختر[انی]توأم با یکدیگر میگرداند،به این معناست که برای انسانها از اولاد ذکور و اناث جفتجفت به آنها عطا میکند که چون با هم باشند به آنها زوجان میگویند که هریک جفت دیگری است،نه اینکه آنها باهم ازدواج کنند و معاذ اللّه که مراد خداوند آن باشد که تو خود را بدان فریفتهای و میخواهی بدینوسیله برای ارتکاب گناه راهی پیدا کنی،که خداوند خود فرموده است:...و هرکس اینها را انجام دهد سزایش را دریافت خواهد کرد.برای او در روز قیامت عذاب دو چندان میشود و پیوسته در آن خوار میماند (1)البتّه در صورتی که توبه نکند.
و دربارۀ شهادت یک زن که جایز است،دربارۀ شهادت ماما و قابله است که اگر به شهادت او رضایت دادند،شهادتش نافذ و اگر رضایت ندادند با همراهی یک زن دیگر شهادت
1) (1)) .سورۀ فرقان 68/25-69.
بدهد.زیرا که مرد امکان جانشینی ماما را ندارد،و اگر تنها باشد قول او به همراه قسم مورد قبول است.
امّا کلام حضرت علی علیه السّلام دربارۀ خنثی اینچنین است که خود آن حضرت فرموده است:
گروهی از مردان عادل هرکدام آیینهای به دست گیرد و خنثی لخت پشت سر آنها بایستد و آنها در آن آیینه تصویر او را ببینند و برحسب آنچه میبینند حکم نمایند.
و در رابطه با مردی که به چوپان و عمل شنیع او با گوسفند برخورد کرده است،اگر توانست آن گوسفند را بشناسد آن را گرفته،سر میبرد و به آتش میسوزاند.امّا اگر نمیداند که آن گوسفند کدام است،باید آن گلۀ گوسفند را دو نیم کرده و در میان آنها قرعه بکشند.قرعه به هرکدام از دو نیمۀ گلّه افتاد نیمۀ دیگر نجات مییابند.سپس آن نیمه را دو نیم کرده و همچنان قرعهکشی میکنند تا اینکه دو گوسفند باقی بماند.سپس بین ایندو گوسفند قرعه میکشند و قرعه به نام هرکدام از آندو افتاد او را سر بریده و به آتش میسوزانند،و سایر گوسفندان نجات مییابند.
و در رابطه با نماز صبح،قرائت در آن با جهر و صدای بلند است.چراکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نماز صبح را در هنگام تاریکی هوا و قبل از روشن شدن آسمان میخواندند.پس قرائت در این نماز جزو قراءات شبانه است.
امّا دربارۀ کلام حضرت علی علیه السّلام که فرمود قاتل فرزند صفیه را به آتش و جهنّم بشارت بده،بهخاطر کلام پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بوده است.چراکه وی قاتل زبیر جزو کسانی بوده است که در روز نهروان بر امیر المؤمنین علیه السّلام خروج کرد.امیر المؤمنین علیه السّلام وی را در بصره نکشت،چرا که میدانست وی در فتنۀ نهروان کشته خواهد شد.
و دربارۀ اینکه گفتی حضرت علی علیه السّلام اهل صفّین را چه در حال جنگ و چه در حال فرار و چه در حال جراحت کشت،امّا در روز جمل هیچ فراری را تعقیب نکرد و هیچ مجروحی را نکشت و هرکس سلاحش را بر زمین گذاشت امانش داد و هرکس داخل خانهاش شد در امان بود،به این دلیل بود که اهل جمل پیشوایشان کشتهشده و پشتیبانی نداشتند تا پس از فرار به
او پناه برده و دوباره برای جنگ آماده شوند.پس سلاح بر زمین گذاشتن،یا به خانه رفتن آنها نشانۀ کنارهگیری آنان از جنگ بوده است.آنان مخالفت را کنار گذارده و قصد تفرقه نداشتند،و راضی بودند که شمشیر از آنها برداشته شود.در چنین صورتی حکم آنان برداشتن شمشیر و خودداری از آزارشان بود.زیرا کمک برای ادامۀ جنگ نطلبیدند.
امّا سپاهیان صفّین در هنگام فرار به سمت یک ستاد آماده و رهبر مقتدری برمیگشتند که اسلحه و زره و نیزه و شمشیر برایشان فراهم میکرد و پول فراوان به آنها میداد،از آنها پذیرایی میکرد او معاویه بیماران را عیادت کرده،شکستگی آنها را مداوا نمود،مجروحان را درمان میکرد.به هرکه پیاده بود مرکب سواری میداد و هرآنکه را برهنه بود جامه میداد و آنها را به جنگ و کشتار برمیگردانید،پس امیر المؤمنین علیه السّلام با ایندو دسته با یک حکم برخورد نکرد.چون خوب میدانست که حکم محارب با حکم انسان خداپرست چه تفاوتی دارد.آری،آن حضرت پیش از جنگ با آنها اتمام حجّت مینمود و حقّ و باطل را برایشان توضیح میداد،و هرکه از حقّ رویگردان بود کشته میشد مگر اینکه از اعتقاد باطل خود دست بردارد و توبه کند.
و امّا دربارۀ مردی که به لواط اعتراف کرده است،چون بر کار او بیّنه اقامه نشده و او به خودیخود اعتراف کرده است،پس در این صورت امام به حقّ که میتواند از طرف خدا مجرم را مجازات کند،میتواند از طرف خدا منّت بر او نهد و گناه او را ببخشد.آیا کلام خداوند متعال را نشنیدی که میفرماید:این عطای ما است...حال بدانکه ما به تمام سؤالات تو پاسخ دادهایم (1).
این روایت بهخوبی موقعیّت علمی امام علیه السّلام و دامنۀ هماوردی او با دانشمندان زمان خود،خصوصا دانشمندان درباری را که توان مقابله با چنین هماوردی را نداشتند آشکار میسازد.
به همین دلیل بود که ابن اکثم چون جواب امام علیه السّلام را قرائت کرد،به متوکّل
1) (1)) .تحف العقول/352.
گفت:پس از این مسائل که از او پرسیدیم،خوش نمیداریم دیگر از او مسألهای بپرسیم.چراکه هیچ مسألهای بر او وارد نمیشود مگر اینکه دانش او در اثر جوابی که وی به آن مسأله میدهد ظاهر شده و رافضیان بدینوسیله تقویت میگردند (1).
نفوذی که امام هادی علیه السّلام در دستگاه حاکم پیدا کرد،نفوذی معنوی بر همۀ مردان دستگاه حاکم بود،که در میان آنها بسیار کسان پیدا میشدند که معتقد به ولایت اهلبیت علیهم السّلام هم نبودند.
روشهای امام علیه السّلام در این عرصه بسیار متنوّع و گسترده بوده است.البتّه دستگاه حاکم برای کنترل دقیق امام علیه السّلام،از آن حضرت خواسته بود به صورت مستمرّ در دار الخلافه حضور داشته باشد،و از همینجا بود که شناخت شخصیّت،منش،وقار و سنگینی آن حضرت برای کسانی که در دربار بودند امری طبیعی بود که خود دستگاه حکومت چنین فرصت مناسبی را برای آن حضرت ایجاد کرده و متوجه میزان تبعات و آثاری که این امر در جامعۀ اسلامی بهطور کلّی و درباریان به شکل خاصّ داشت نبودند.
امام هادی علیه السّلام هرگاه که به دربار داخلشده،یا از آن خارج میشدند،از خود کرامات گوناگونی بهجای میگذاشتند.
به این نمونه توجه کنید:
یکی از ندیمان متوکّل به او گفت:هیچکس به اندازهای که تو خودبهخود ضربه وارد میکنی به تو ضرر و زیان نمیرساند.چراکه تو دربارۀ علی بن محمّد اشتباه میکنی.اکنون در دربار تو کسی نمانده است مگر اینکه به
1) (1)) .مناقب 443/3.
خدمت او مشغول میباشد و به او هیچ زحمتی حتّی کنار زدن پرده و بازکردن در را نمیدهند،و این مسألهای است که اگر مردم این را بدانند میگویند:اگر متوکّل استحقاق این مرد را برای خلافت نمیدانست با او چنین معاملهای نمیکرد.حدّاقل بگذار هنگامی که وارد میشود خود پرده را کنار بزند و مانند دیگران راه برود تا کمی ناگواری به او برسد.
اینگونه بود که دستور صادر شد تا دیگر کسی به آن حضرت خدمت نکرده و پرده را در برابر او بالا نزند.متوکّل هیچکس را برای آوردن خبر این قضیّه مناسبتر از همین ندیم نیافت.امّا آن مرد نامهای به متوکّل نوشت که در آن آمده است:علی بن محمّد وارد دار الخلافه شد و طبق دستور کسی به او خدمت نکرده و هیچکس پرده در برابر او برنداشت.امّا ناگهان بادی وزید و پرده را بلند کرد و او داخل شد.متوکّل گفت:قضیّه را در هنگام خروج او از دار الخلافه بررّسی کنید.آنگاه بود که همان شخص خبر داد که هنگام خروج آن حضرت باد در جهت مخالف وزیدن گرفت و دوباره پرده را از جلوی او بلند کرد تا او خارج شود،اینجا بود که متوکّل گفت:خیر،ما خوش نمیداریم که باد برای او پرده را بلند کند.بگویید خدّام پرده را از جلوی او بلند کنند (1).
چنانکه مییابیم گذشته از بعضی فرماندهان و امیران،گروهی از کاتبان، حاجبان،جاسوسان و حتّی زندانبانان به ولایت آن حضرت معتقد گشته و محبّت خاصّی نسبت به حضرت امام هادی علیه السّلام داشتند،در قصّۀ بیمار شدن متوکّل و نذر کردن مادرش برای امام هادی علیه السّلام دلالت آشکاری بر میزان نفوذ امام علیه السّلام در این اقشار وجود دارد (2).پس در همانزمان که متوکّل برای دور کردن امام از شیعیان و دوستان آن حضرت برنامهریزی میکرد،امام هادی علیه السّلام
نفوذ معنوی خود را در دربار او گسترش میداد،و گروه زیادی از کسانی که آن حضرت را نمیشناخته و به ولایت آن حضرت اعتقاد نداشتند به دست آن حضرت به ولایتش مستبصر شدند.حضرت امام هادی علیه السّلام نیز از همین افراد در فعّالیتها و ارتباطات خود-که حکومت برای مراقبت و قطع آنها و دور کردن امام علیه السّلام از پایگاههای مردمی و قشر اجتماعی که فعّالیت در آن موردنظر آن حضرت بود برنامهریزی کرده بود-استفاده میکردند.
حضرت امام هادی علیه السّلام و تکمیل و ایمن سازی گروه شیعه
دانستیم که قضیۀ حضرت مهدی علیه السّلام در زمان امام هادی علیه السّلام از مسائل اساسی مسلمانان به صورت عامّ و شیعیان و پیروان اهلبیت به صورت خاصّ بهحساب میآمده است،و سختی شرایطی که حضرت امام هادی علیه السّلام را احاطه کرده بود،با نزدیک شدن به ایّام ولادت امام مهدی علیه السّلام و غیبت آن حضرت روز بهروز بیشتر میشد.
ما ناچاریم که این قضیه را در دو محور اساسی مورد بحث قرار دهیم:اوّل در خصوص خود امام مهدی علیه السّلام،و دوّم آنچه را که در رابطه با پیروان و شیعیان آن حضرت میباشد.
امّا در رابطه با محور اوّل،امام هادی علیه السّلام مسئول ترتیب مقدّمات لازم برای ولادت امام مهدی علیه السّلام بود،بهگونهای که دشمنان که با کمال دقّتی که اعمال میکردند و همۀ فعّالیتهای امام هادی و فرزندش امام حسن عسکری علیهما السّلام را تحت نظر داشتند از آن مطّلع نشوند.
روایات به کیفیت اقدام حضرت امام هادی علیه السّلام برای پیدا کردن همسر شایستهای برای حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام اشاره دارند،به این نحو که آن حضرت بهگونهای عمل کرده است که بتواند نقش مطلوبی را در پنهان داشتن
ولادت فرزند منتظر آن امام بزرگوار امام حسن عسکری علیه السّلام ایفا نماید (1).
روایات بسیاری که از حضرت امام هادی علیه السّلام دربارۀ حضرت امام مهدی علیه السّلام صادر شده است،بر این نکات تأکید دارد که مهدی منتظر نوۀ آن حضرت و فرزند حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام است،و آن حضرت به صورت مخفیانه به دنیا آمده و مردم دربارۀ او خواهند گفت:هنوز متولّد نشده است،و اینکه او دیده نخواهد شد و ذکر نام او با اسم مخصوص حلال نخواهد بود،و نکاتی از این دست.این روایات همچنین دربردارنده راهنماییهایی بود که مشتمل بر راهنماییهایی برای شیعیان برای ایجاد پوششی بود که با مأموریت خطیر غیبت و پنهان بودن حضرت امام مهدی علیه السّلام مناسبت داشته باشد.
حضرت امام هادی علیه السّلام برای اینکه مسألۀ ارتباط شیعیان با امام در مرحلۀ اوّلیۀ غیبت که به«غیبت صغری»معروف است تحقّق یابد،اقدام به ارتباط دادن شیعیان به بعضی از وکیلان خود به صورتی خاصّ نمود و این عمل را به عنوان حلقۀ اتّصال و جلب اعتماد شیعیان نسبت به آن وکیلان قرار داد که مأموریت وکالت حضرت امام هادی علیه السّلام و پس از آن حضرت وکالت امام حسن عسکری،و پس از آن حضرت وکالت حضرت مهدی علیه السّلام را بر عهده داشتند،و بدینترتیب امام هادی علیه السّلام زمینۀ سفارت اوّلین سفیران حضرت امام مهدی علیه السّلام را بدون هیچگونه جلب توجّهی آماده ساخت.چراکه با این کار، شیعیان به ارتباط با امام معصوم از طریق وکلا عادت کرده بودند.
اکنون به بعضی از روایات صادر شده از حضرت امام هادی علیه السّلام دربارۀ قضیۀ امام مهدی علیه السّلام توجّه کنید:
1.شیخ کلینی از علی بن محمّد از یکی از اصحاب ما شیعیان از ایّوب بن
1) (1)) .ر.ک کمال الدّین/417،مسند الامام الهادی/98-104.
نوح از امام هادی علیه السّلام حضرت ابو الحسن ثالث نقل میکند که فرمود:
«إذا رفع علمکم من بین أظهرکم فتوقّعوا الفرج من تحت أقدامکم»؛
هنگامی که علم و دانش شما از میان شما برداشته شود،منتظر فرجی نزدیک باشید که گویا از زیر پای شما به ناگهان سبز خواهد شد.
2.صدوق روایت میکند که:علی بن احمد موسی دقّاق و علی بن عبد اللّه ورّاق-رضی اللّه عنهما-گفتهاند:محمّد بن هارون صوفی از ابو تراب،عبد اللّه بن موسی رویانی از عبد العظیم بن عبد اللّه حسنی روایت میکنند که گفت:بر آقا و مولای خود علی بن محمّد علیهما السّلام داخل شدم.هنگامی که آن حضرت مرا دیدند به من فرمودند:ای ابو القاسم،خوش آمدی.تو به درستی ولیّ و دوستدار ما هستی.عبد العظیم گوید:به آن حضرت عرض کردم:ای پسر رسول خدا،من میخواهم هماکنون دین خود را بر شما عرضه نمایم،و اگر مورد پسند و رضایت شما بود،تا هنگام مرگ بر همین اعتقادات دینی ثابت و پابرجا باشم.
امام هادی علیه السّلام فرمودند:ای ابو القاسم شروع کن.
به خدمت آن حضرت عرضه داشتم که:من اینگونه معتقدم که:خداوند تبارک و تعالی واحد است.هیچچیز مانند او نیست و خداوند از دو حدّ ابطال و تشبیه خارج است،معتقدم که خداوند متعال نه جسم است و نه صورت،نه عرض و نه جوهر.بلکه او است به اجسام جسمیّت بخشیده،و او است که همۀ صورتها را به تصویر آورده و خالق همۀ اعراض و جواهر است.معتقدم که خداوند پروردگار،مالک،وضعکننده و از عدم بهوجودآورندۀ همۀ اشیا است، همچنین معتقدم که حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستادۀ خدا و پایانبخش پیامبران است،هیچ پیامبری بعد از او تا روز قیامت نخواهد آمد و شریعت او پایاندهنده همۀ شریعتها و تا روز قیامت پس از آن شریعتی نخواهد آمد.
همچنین معتقدم که امام و خلیفه و ولیّ امر بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله حضرت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب است.پس او حسن،سپس حسین،سپس علی بن حسین،سپس محمّد بن علی،سپس جعفر بن محمّد،سپس موسی بن جعفر،سپس علی بن موسی،سپس محمّد بن علی،و پس از آن ای مولای من تو سرور و امام و خلیفه هستی.
امام هادی علیه السّلام در اینجا فرمودند:و پس از من پسرم حسن امام و خلیفه است.و آیا میدانی که امام و خلیفۀ مردم پس از او چهکسی است؟
عبد العظیم گوید:به خدمت آن حضرت عرضه داشتم:این امر چگونه است ای سرور و مولای من؟
آن حضرت فرمودند:
بهخاطر اینکه امام پس از او را کسی به صورت ظاهر نمیبیند و برای کسی ذکر نام او حلال نیست تا روزی که از پس پردۀ غیبت ظهور کند و زمین را پر از قسط و عدل نماید همچنانکه پر از ظلم و جور شده باشد.
عبد العظیم گوید:من به خدمت آن حضرت عرضه داشتم:به این مطلب اقرار کردم و ایمان آوردم،و من همچنین معتقدم که هرکس این امامان را دوست بدارد و ولایت آنها را بپذیرد،ولی خدا خواهد بود،و هرکس با آنها دشمنی بورزد دشمن خدا خواهد بود.اطاعت و پیروی از این افراد اطاعت و پیروی از خدا و معصیت و نافرمانی آنها نافرمانی خداوند است.
همچنین معتقدم که معراج حقّ است،سؤال و جواب در قبر حقّ است، بهشت حقّ،جهنّم حقّ و میزان اعمال حقّ است،و وَ أَنَّ السّٰاعَةَ آتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ أَنَّ اللّٰهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ؛ و[هم]آنکه رستاخیز آمدنی است[و]شکی در آن نیست،و در حقیقت،خداست که کسانی را که در گورهایند برمیانگیزد.همچنین معتقدم که:واجباتی که بعد از ولایت بر هرمسلمانی واجب میشود از این قرار است:
نماز،زکات،روزه،حجّ،جهاد،امر به معروف و نهی از منکر.
حضرت امام هادی علیه السّلام به من فرمودند:«یا أبا القاسم هذا و اللّه دین اللّه الذی ارتضاه لعباده فاثبت علیه،ثبّتک اللّه بالقول الثابت فی الحیاة الدنیا و[فی]الآخرة»؛
ای ابو القاسم،به خدا سوگند که این همان دین خداست که برای بندگان خود پسندیده است.پس بر همین اعتقادات ثابتقدم باش که خداوند تو را در زندگی دنیا و آخرت به اعتقادات ثابت تثبیت نماید (1).
3.از صدوق روایت شده است که گفت:پدرم روایت کرده است که:
عبد اللّه بن جعفر حمیری از محمّد بن عمر کاتب از علی بن محمّد صیمری،از علی بن مهزیار روایت میکند که گفت:نامهای به حضرت ابو الحسن صاحب عسکر علیه السّلام مراد امام هادی علیه السّلام است نوشتم و دربارۀ فرج،از آن حضرت سؤال کردم.آن حضرت در پاسخ من اینگونه نوشتند که:هنگامی که امام شما از سرای ستمگران غایب شد،همواره در انتظار فرج باشید (2).
4.از صدوق روایت شده است که گفت:پدرم بر ما روایت کرد که:سعد بن عبد اللّه از ابراهیم بن مهزیار از برادرش علی بن مهزیار،از علی بن محمّد بن زیاد روایت میکند که گفت:نامهای به ابو الحسن صاحب عسکر علیه السّلام امام هادی علیه السّلام نوشته و از آن حضرت دربارۀ فرج سؤال کردم،آن حضرت در پاسخ من اینچنین نوشتند که:هنگامی که امام شما از سرای ستمگران غایب شود، در انتظار فرج باشید (3).
5.و باز از صدوق روایت شده است که گفت:پدرم-رضی اللّه عنه-ما را روایت کرده است که سعد بن عبد اللّه از محمّد بن عبد اللّه بن ابی غانم قزوینی از ابراهیم بن محمّد بن فارس روایت کرده است که گفت:من[و نوح]و ایّوب
بن نوح در راه مکّه بودیم.در بین راه در منزلی به نام«زباله»فرود آمدیم و در آنجا به صحبت نشستیم،صحبت ما به مسألۀ امامت و غیبت کشیده شد و این امر بر ما دور از ذهن جلوه کرد.در این هنگام ایّوب بن نوح گفت:من امسال نامهای[به امام هادی علیه السّلام]نوشتم و در آن از این مطلب نیز پرسیدم.
امام هادی علیه السّلام در پاسخ من نوشتند:هنگامی که علم و دانش شما از میان شما رخت بربندد منتظر فرجی نزدیک باشید که گویا از زیر پای شما به ناگهان سبز خواهد شد (1).
6.از ابو جعفر محمّد بن احمد علوی از ابو هاشم جعفری روایت شده است که گفت:از حضرت ابو الحسن امام هادی علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
جانشین من پسرم حسن است،امّا با جانشین جانشین من چگونه خواهی بود؟!
به آن حضرت عرضه داشتم:خداوند مرا فدای شما کند.برای چه؟
آن حضرت فرمودند:شما شخص و بدن او را نخواهید دید و جایز نیست تا اسم او را ذکر نمائید.
عرض کردم:پس چگونه ذکری از او به میان آوریم؟آن حضرت فرمودند:
«قولوا الحجة من آل محمد صلّی اللّه علیه و آله»؛بگویید حجّت از آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله (2).
7.از صقر بن ابی دلف روایت شده است که گفت:از علی بن محمّد بن علی الرضا علیهما السّلام شنیدم که میفرمود:«الإمام بعدی الحسن ابنی و بعد الحسن ابنه القائم الذی یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما»؛
امام و پیشوای مردم پس از من پسرم حسن بوده و بعد از حسن پسر او،همان قائمی که زمین را پر از عدل و قسط میکند همچنانکه پر از ظلم و ستم شده باشد (3).
8.علی بن ابراهیم از پدرش از علی بن صدقه از علی بن عبد الغفّار روایت کند که گفت:هنگامی که حضرت ابو جعفر ثانی امام جواد علیه السّلام از دنیا
رفت،شیعیان به حضرت ابو الحسن صاحب عسکر امام هادی علیه السّلام نامهای نوشتند و از آن حضرت در رابطه با امر امامت از آن حضرت سؤال کردند.آن حضرت در پاسخ آنان نوشتند:
تا من زندهام امر امامت با من است،و بعد از وفات من جانشینم به سوی شما خواهد آمد.امّا چگونه خواهد بود حال شما زمانی که جانشین پسر من بر شما آید؟!
9.اسحاق بن محمّد بن ایّوب روایت کند که:از حضرت ابو الحسن امام هادی علیه السّلام شنیدم که میفرمود:صاحب این امر کسی است که مردم دربارۀ او میگویند:او هنوز به دنیا نیامده است (1).
و امّا محور دوّم آماده کردن روحی شیعیان و به دست آوردن استعداد واقعی آنان برای دوران غیبت حضرت امام مهدی علیه السّلام میباشد.
حضرت امام هادی علیه السّلام با برنامهریزی خاصّی شیعیان را به دور بودن از پیشوایان و ائمّه و ارتباط داشتن با آنان از طریق وکیلان و نایبان عادت داده و از طریق آگاه کردن آنان از وضعیتی که در آینده برایشان پیش میآمد،از غافلگیر شدن آنها در مقابل شرایط جدیدی که تاکنون سابقه نداشته است جلوگیری نموده،بدینوسیله این آمادگی را در آنان ایجاد کرد،و آن را از عالم قوّه به فعلیّت رساند.
امام هادی علیه السّلام برای مطرح کردن امامت فرزندش حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام روش خاصّی مناسب با مأموریت آیندۀ آن حضرت در حفاظت از حجّت و ولی خدا که در شرایطی بسیار سخت به دنیا میآمد در پیش گرفت،تا اینکه پیروان خود را به انقیاد از امام بعدی امام عسکری علیه السّلام و پذیرش سخنان او در دربارۀ ولادت،غیبت و تحقّق ارتباط با آن حضرت از ناحیۀ سفیری که شیعیان او را میشناخته و به او اطمینان داشتند وادارد.
1) (1)) .اعلام الوری/247/2 حدیث پایانی و حدیث ماقبل آن.
به همین دلیل بود که امام هادی علیه السّلام در چگونگی مطرح کردن امامت حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام و زمان مطرح کردن و کیفیّت شاهد گرفتن بزرگان بر این مسأله مهارت بسیار زیادی به خرج داد.
از همین مطلب برمیآید که رویّۀ حضرت امام هادی علیه السّلام حتّی در رابطه با امامت حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام مبنی بر مخفیکاری تبلیغاتی بوده است.چراکه گاه به صراحت،امامت غیر او را نفی مینموده و گاه با کنایه از امامت او سخن گفته و گاه او را با بعضی از صفات توصیف میکرده است که از آن در نظر اوّل چنین برمیآمده که آن حضرت ارادۀ امامت کس دیگری را دارند.امّا در نهایت این مسأله به امام حسن عسکری علیه السّلام برگشت مینمود.کما اینکه از امام هادی علیه السّلام وارد شده است که امر امامت و پیشوایی پس از من به بزرگترین پسر من میرسد.چراکه در اوّلین نظر میبینیم پسر بزرگ آن حضرت شخصی به نام محمّد است که کنیۀ او ابو جعفر میباشد.امّا بعد با دقّت بیشتر معلوم میشود که ابو جعفر در زمان حیات پدر بزرگوارش از دنیا رفته و بنابراین بزرگترین پسر همان امام حسن عسکری علیه السّلام میباشد.
اینک تعدادی ازاینروایات که میتوان آنها را به حسب تاریخ آنها دستهبندی کرد به نظر خوانندگان محترم میرسانیم.دستهای از این روایات قبل از وفات ابو جعفر پسر بزرگ امام هادی علیه السّلام از آن حضرت صادر شده است.دستهای دیگر از این روایات در حین وفات ابو جعفر و دستهای دیگر بعد از وفات ابو جعفر و دستۀ دیگر کمی قبل از شهادت امام هادی علیه السّلام از آن حضرت صادر شده است،و اگر ما به زمان صدور این روایات توجّه کنیم کافی است که بتوانیم برنامهریزی امام هادی علیه السّلام را کاملا درک نمائیم.برنامهای که با واضح و درخشان کردن حقّ برای اهل آن-که به این حقیقت دست یافته بودند که هیچگاه زمین از حجّت خالی نمیشود،حال آن حجّت یا ظاهر و
مشهور است و یا ترسان و پوشیده-گروه شیعیان و پیروان صالح آن حضرت را از هرگونه ابهام،تشکیک،خلأ عقیدتی و یا فروپاشی در امان نگاه میداشت.حال به بعضی از این روایات توجّه نمائید:
1.از علی بن عمرو عطّار روایت شده است که گفت:بر حضرت ابو الحسن عسکری امام هادی علیه السّلام داخل شدم و این در حالی بود که فرزند بزرگ آن حضرت ابو جعفر هنوز در قید حیات بود،و من گمان میکردم که امام پس از آن حضرت این پسر است.به همین خاطر به آن حضرت عرض کردم:
خداوند مرا قربانت کند.کدامیک از پسرانت را برای امامت مخصوص نمایم؟ آن حضرت فرمودند:تا دستور من به شما نرسیده است هیچکس را برای این امر اختصاص ندهید.
عطّار گوید:بعدها نامهای به آن حضرت نوشته و در آن نامه پرسیدم:امر امامت پس از شما به چهکسی میرسد؟آن حضرت پاسخ دادند:به بزرگترین پسر من» (1).
و روشن است که اشارۀ امام علیه السّلام در این نامه به فرزندش ابو جعفر نبوده است.چراکه آن حضرت میدانسته است که قبل از او این فرزند،دار فانی را وداع گفته و بدینترتیب فرزند بزرگ آن حضرت حضرت ابا محمّد عسکری علیه السّلام خواهد بود که تنها اوست که از میان برادرانش برای این کار شایستگی لازم را دارد.
2.از علی بن عمر نوفلی روایت شده است که گفت:در نزد حضرت امام هادی علیه السّلام در حیات خانهاش بودم.ناگاه فرزندش محمّد از کنار او گذشت.من به آن حضرت عرض کردم:خداوند مرا فدایت کند.آیا این امام ما بعد از شماست؟آن حضرت پاسخ دادند:نه.امام شما بعد از من حسن است (2).
3.از اسحاق بن محمّد از محمّد بن یحیی رئاب روایت شده است که گفت:ابو بکر فهفکی مرا روایت کرده و گفته است که:نامهای به حضرت امام هادی علیه السّلام نوشتم و دربارۀ چندین مسأله از آن حضرت سؤال کردم.هنگامی که نامه فرستاده شد،با خود گفتم:حال که پسر بزرگ آن حضرت محمّد از دنیا رفته است،کاش در نامهای که نوشتم،در رابطه با جانشین آن حضرت نیز میپرسیدم.
حضرت امام هادی علیه السّلام در نامهای که در جواب سؤالات من نوشتند اینگونه آوردند:
میخواستی از من در رابطه با جانشین سؤال کنی.پسرم ابو محمّد،در میان آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله صحیحترین غریزه را برای این کار داشته و پس از من از نظر عقیده مورد اطمینانترین افراد است.وی بزرگترین فرزندان من است که دستاویزهای امامت به او پایان مییابد و احکام امامت به او منتهی میگردد.پس هرسؤالی که از این پس داشتی از او سؤال کن.چرا که در نزد او علم آنچه را که به آن احتیاج پیدا کند موجود است.و الحمد للّه (1).
4.از علان کلابی از اسحاق بن اسماعیل نیشابوری روایت شده است که گفت:شاهویه بن عبد اللّه جلاّب گوید:من روایات زیادی که دلالت بر امامت و جانشینی محمّد فرزند حضرت امام هادی علیه السّلام داشت از آن حضرت روایت کرده بودم.امّا هنگامی که محمّد از دنیا رفت متحیّر ماندم و میترسیدم که در اینباره نامهای به امام هادی علیه السّلام بنویسم.
بنابراین نامهای برای آن حضرت نوشته و از آن حضرت التماس دعا کردم.هنگامی که جواب آن حضرت به من رسید دیدم که در آن نامه حضرت به من دعا کرده بودند و در پایان نامه نوشته بودند:
میخواستی دربارۀ جانشین از من سؤال کنی،و برای این مطلب نگران بودی.نگران
1) (1)) .اثبات الوصیّه/208.
نباش.چراکه خداوند عزّ و جلّ بر آن نیست که گروهی را پس از آنکه هدایتشان نمود بیراه بگذارد،مگر آنکه چیزی را که باید از آن پروا کنند برای آنان بیان کرده باشد.امام تو بعد از من پسرم ابو محمّد میباشد که در نزد او دانش آنچه را که شما به آن محتاج میشوید موجود است،و خداوند آنکس را که بخواهد مقدّم داشته و آنکه را که بخواهد مؤخّر میدارد.من برای تو مطلبی را نوشتم که در آن برای هرکس که بیدار بوده و دارای عقل باشد روشنی و توضیح آشکار است» 1.
5.احمد بن زیاد بن جعفر همدانی-رضی اللّه عنه-روایت کرده که صقر بن ابی دلف گفت:از علیّ بن محمّد بن علیّ الرضا علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
«ان الإمام بعدی الحسن ابنی،و بعد الحسن ابنه القائم الذی یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما»؛امام پس از من فرزندم حسن میباشد،و پس از حسن فرزند او قائمی است که زمین را پر از عدلوقسط میکند،همچنانکه پر از ظلم و جور شده باشد 2.
6.از علیّ بن محمّد از محمّد بن احمد نهدی از یحیی بن یسار قنبری روایت شده است که گفت:حضرت امام هادی علیه السّلام چهار ماه قبل از رحلت و وفات خود حضرت امام حسن عسکری را به وصایت خود برگزیده،من و گروهی از موالی را بر این وصیّت شاهد گرفت 3.
امام هادی علیه السّلام در همۀ عرصههایی که برای گروه شیعیان و پیروان اهلبیت علیهم السّلام-که بهزودی نعمت ارتباط مستقیم با امام معصوم علیه السّلام را از دست
میدادند-مهم و حیاتی بود به مقولۀ استوار ساختن و تکمیل ساختار شخصیتی آنان میپرداختند.چراکه لازم بود تا ساختار این گروه آنچنان تکامل یابد که بتوانند با روایات و میراث علمی که در اختیار دارند امور دین و دنیایشان را اداره نمایند،و دانشمندانی که عالمان دینی هستند نیز بتوانند مأموریت رهبری اجتماعی،فکری و دینی آنها را به دست گرفته و در مسیر تکاملی این گروه به سمت هدفهای رسالی که برای آن در نظر گرفته شده است،از مصالح و شئون این گروه پاسداری نمایند.
ما این ایمنسازی را در عرصههای ذیل خلاصه کردهایم:
الف-ایمنسازی عقیدتی.
ب-ایمنسازی علمی.
ج-ایمنسازی تربیتی.
د-ایمنسازی امنیتی.
ه-ایمنسازی اقتصادی.
ایمنسازی عقیدتی که حضرت امام هادی علیه السّلام به انجام آن مبادرت فرمودند در توضیح،شرح و عمق بخشیدن به مفاهیم عقیدتی به شکل خاصّ و مفاهیم دینی به شکل عام نمود پیدا میکند.همچنانکه این ایمنسازی در قالب دفع شبهات و تحریفات فکری که مکاتب فکری آن روزگار در جامعه برمیانگیختند نیز آشکار میگردد.
روایاتی هم که در رابطه با مسائلی همچون رؤیت[خداوند]،جبر و اختیار و تفویض،ردّ بر شبهاتی که دربارۀ آیات قرآن کریم به وجود میآمده است و...از آن حضرت وارد شده است،نشان از این حقیقت دارد که حضرت
امام هادی علیه السّلام بهشدّت در پی ایمنسازی عقیدتی در جامعۀ اسلامی به صورت کلّی و جامعۀ شیعی به صورت خاصّ بوده است.
حضرت امام هادی علیه السّلام تنها به ردّ کردن کلّی شبهات در جامعه اکتفا نمینمودند،بلکه حتّی به موارد خاصّی که سؤالات و شبهات اعتقادی برای افرادی از شیعیان آن حضرت پیش میآمد و حتی شبهات کسانی که از پیروان آن حضرت نبوده،امّا آن حضرت قابلیت سر فرود آوردن در برابر حقّ را از سیمای آنها مشاهده مینمود-مانند بعضی از واقفیانی که به فضل راهنماییهای امام هادی علیه السّلام هدایت شدند-نیز توجّه کرده و پاسخهای لازم را برای آنان بیان میفرمودند.
علیّ بن مهزیار گوید:من به منطقۀ عسکر همان منطقهای که حضرت امام هادی علیه السّلام در آن محصور بودند وارد شدم.درحالیکه در مسألۀ امامت شک داشتم و نمیدانستم واقعا امام من کیست.خلیفه را دیدم که در یکروز بهاری امّا صاف و آفتابی برای شکار خارج شده است و مردم لباسهای تابستانه پوشیدهاند.امّا حضرت امام هادی علیه السّلام را دیدم که لباسی زمستانی پوشیده و بارانگیری بر روی اسب خود گذاشته و دم اسب را گره زده است این کاری بود که در هنگام باران انجام میدادند.مردم از کار او تعجّب کرده و میگفتند:
آیا نمیبینید که این شخص مدنی اهل مدینه با خود چه کرده است؟!من در دل گفتم:اگر او امام بود چنین کاری انجام نمیداد.
هنگامی که مردم به بیابان رسیدند،طولی نکشید که ابر بزرگی در آسمان ظاهر شد و شروع به باریدن کرد.هیچکس باقی نماند مگر اینکه از آب باران خیس شد.من در دل گفتم شاید که امام همین شخص باشد،سپس در دل گفتم حال دربارۀ مسألۀ جنبی که در لباس خود عرق کند از او سؤال خواهم کرد.اگر او چون به نزدیک من رسید صورت خود را به من نمایاند،معلوم میشود که او
امام است.
هنگامی که آن حضرت به نزدیکی من رسید چهره بر من گشود و گفت:
اگر جنب در لباس خود عرق کند و جنابت او از حرام باشد،نماز خواندن در آن لباس جایز نیست.امّا اگر جنابت او از حلال باشد به نماز خواندن در آن لباس اشکالی نیست.بعد از این مسأله،دیگر در دل من شکوشبههای در امامت او باقی نماند (1).
هبة اللّه بن ابی منصور موصلی روایت میکند که در منطقۀ ربیعه کاتبی نصرانی از اهل کفرتوثا به نام یوسف بن یعقوب بوده و میان او و پدر من دوستی بود.هبة اللّه گوید روزی ابو منصور به نزد ما آمد و بر پدر من وارد شد.
پدرم به او گفت:چه چیزی باعث شده که در اینوقت به نزد من بیایی؟ نصرانی پاسخ داد:متوکّل مرا به دربار خود احضار کرد،و من نمیدانم سبب احضار او چیست.فقط از ترس جان خود و برای سلامتی خودم صد دینار نذر کرده و جان خود را از خدا به صد دینار خریدم.حال این مبلغ را آوردهام تا آن را به علی بن محمّد بن رضا علیهما السّلام بدهم.پدرم به او گفت:خدا تو را در اینکار توفیق دهد.
هبة اللّه گوید:آن مرد نصرانی از نزد ما خارج شد و به دربار متوکّل رفت و چند روزی نگذشت که خوشحال و شادمان به نزد ما بازگشت.پدرم به او گفت:جریان را برای ما تعریف کن،نصرانی گفت:من به سامرا رفتم و تا آن روز به این شهر داخل نشده بودم.در کاروانسرایی فرود آمدم و با خود گفتم:
چقدر دوست میدارم که این صد دینار را قبل از رفتن به دربار متوکّل و پیش از آنکه کسی از آمدن من مطّلع شود به ابن الرّضا علیه السّلام برسانم.نصرانی میگوید:
مطلع شدم که متوکّل آن حضرت را از سوار شدن و بیرون آمدن منع کرده و آن
1) (1)) .مناقب 451/2.
حضرت همواره در خانه است.با خود گفتم چکار کنم؟این چه صورتی دارد که مردی نصرانی بیاید و آدرس منزل ابن الرّضا را بپرسد؟من در امان نبودم که با این کار خطر بزرگتری مرا تهدید کند.
من بسیار فکر کردم،به قلبم افتاد که سوار درازگوش خود شوم و در شهر بیهدف بگردم و آن حیوان را از رفتن به هرجا که خواست منع نکنم.شاید بدون اینکه از کسی پرسیده باشم منزل او را پیدا کنم،نصرانی گوید آن دینارها را در کاغذی ریخته و آن را در آستین خود نهاده و سوار درازگوش شدم.
حیوان شروع به طی نمودن خیابانها و بازارها نموده و هرجا که میخواست میرفت تا اینکه در نزدیک درب خانهای ایستاد.سعی کردم حیوان را به حرکت درآورم،امّا آن حیوان قدمازقدم برنداشت.به غلام خود گفتم برو از غلامی که بر در آن خانه ایستاده،بپرس این خانه از آن کیست؟غلام به او گفت:این خانۀ ابن الرّضا است!گفتم:اللّه اکبر.به خدا سوگند که این دلیلی قانعکننده و آشکار است.
نصرانی ادامه داد:ناگاه دیدم خادمی سیاهپوست از آن خانه خارج شد و به من گفت:آیا تو یوسف بن یعقوب هستی؟گفتم:آری.خادم به من گفت:فرود بیا،من فرود آمدم و آن خادم مرا در دهلیز خانه نشاند و خود داخل خانه شد، در دل گفتم این دلیل دیگری است بر حقّانیت این مرد.چراکه این غلام اسم مرا از کجا میدانست،درحالیکه در این شهر که تاکنون به آن داخل نشدهام کسی مرا نمیشناسد.
نصرانی گوید:خادم آمد و گفت:آن صد دیناری که در کاغذ پیچیده و در آستین گذاشتهای بده!من پول را به او دادم و گفتم:این دلیل سوّم.سپس به سمت من بازگشت و گفت:داخل شو.من داخل شدم و دیدم آن حضرت به تنهایی در اتاق نشسته است،و به من فرمود:ای یوسف،هنوز برای تو وقت آن
نرسیده است؟یعنی وقت آن نشده که اسلام بیاوری؟گفتم:ای مولای من،به اندازۀ کافی دلیل و برهان برای من ظاهر شده است.
آن حضرت فرمودند:هیهات،تو مسلمان نمیشوی.امّا بهزودی فلان پسر تو مسلمان میشود و او از شیعیان ماست،ای یوسف گروهی هستند که گمان میدارند ولایت ما برای امثال تو نفعی ندارد.به خدا سوگند که آنها دروغ میگویند.ولایت ما حتّی برای امثال تو هم نافع و سودمند است.برو به سوی آن کاری که برای آن آمدهای،که آنچه را برایت خوشایند است خواهی دید.نصرانی گوید:به دربار متوکّل رفتم و هرچه میخواستم گفتم و بازگشتم.
هبة اللّه گوید:پس از مرگ این مرد نصرانی فرزندش را دیدم و به خدا سوگند که او مسلمان و شیعه شده بود وی به من خبر داد که پدرش بر دین مسیحیت از دنیا رفته و وی بعد از مرگ پدر اسلام آورده است،وی همواره میگفت:من بشارت مولای خود علیه السّلام هستم (1).
ابو القاسم بغدادی از زراره روایت کند که گفت:متوکّل میخواست در روز سلام،علیّ بن محمّد بن رضا علیهما السّلام را پیاده در رکاب خود بیاورد.وزیر او به وی گفت:این کار موجب سرشکستگی و بدنامی تو خواهد شد.این کار را انجام نده.متوکّل گفت:حتما باید اینکار انجام شود.وزیر گفت:اگر حتما میخواهی این کار را انجام دهی،اینگونه کن که همۀ فرماندهان و اشراف هم به همراه او پیاده شوند،تا مردم گمان نکنند که منظور تو پیاده کردن او بوده است.متوکّل همین کار را کرد و امام هادی علیه السّلام در رکاب او پیاده راه میپیمود.
در آنزمان این کار در فصل تابستان انجام گرفت.هنگامی که آن حضرت به دهلیز خانهاش رسید عرق از سروروی آن حضرت میریخت.زراره گوید:
آن حضرت را ملاقات کردم و او را در دهلیز نشاندم و صورت او را با دستمالی
1) (1)) .بحار الانوار 142/50.
خشک نمودم،و به آن حضرت عرضه داشتم:پسرعموی تو میخواست با این کار تو را فقط آزار بدهد.در دل از او ناراحت نباش.
آن حضرت فرمودند:بس کن.سپس این آیۀ قرآن را تلاوت نمود: تَمَتَّعُوا فِی دٰارِکُمْ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ ذٰلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ؛ سه روز در خانههایتان برخوردار شوید.این وعدهای بیدروغ است.
زراره گوید:من معلّمی داشتم که تظاهر به تشیّع میکرد و من بسیار با او مزاح میکرده و به او رافضی خطاب میکردم.چون آنروز به منزل خود رفتم، در وقت عشا به او گفتم:رافضی،بیا تا چیزی را که امروز از امام شما شنیدم برای تو بازگویم،معلّم به من گفت:چه شنیدهای؟من او را از آنچه امام هادی علیه السّلام گفته بود آگاه کردم،وی به من گفت:میخواهم چیزی به تو بگویم و از تو میخواهم که نصیحت مرا بپذیری.به او گفتم:بگو،گفت:اگر علی بن محمّد چنین حرفی زده باشد جانب احتیاط را رعایت کن و هرآنچه[در دربار متوکل]داری جمع کن.چراکه متوکّل سه روز دیگر یا میمیرد و یا کشته میشود.من بر او خشم گرفتم،وی را دشنام داده و از نزد خود بیرون کردم و او نیز رفت.
هنگامی که با خود خلوت کردم فکری کردم و با خود گفتم:حال اگر من جانب احتیاط را رعایت کنم ضرری به من نمیرسد.اگر این مطلب پیش آمد که احتیاط به نفع من است و اگر هم پیش نیامد ضرری نخواهم کرد.پس سوار شده،به دربار متوکّل رفتم و هرچه مال و اموال در آنجا داشتم از آنجا خارج نمودم.سایر اموالی هم که در خانه داشتم،در خانۀ اقوام خود که به آنها اطمینان داشتم تقسیم کردم و در خانۀ خود جز حصیری که بر آن بنشینم باقی نگذاشتم.
هنگامی که شب چهارم شد متوکّل به قتل رسید و جان و مال من در امان
ماند.اینگونه بود که من شیعه شده،به نزد امام هادی علیه السّلام رفته و در خدمت او درآمدم،و از آن حضرت خواستم تا برای من دعا کند و من نیز حقّ ولایتش را بهجا آوردم (1).
صاحب کتاب الثّاقب،ابن حمزۀ طوسی،با سند خود از سعید بن سهل بصری ملقّب به ملاّح نقل میکند که گفت:در مجلس ولیمۀ یکی از اهالی سامرا جمع شدیم و امام هادی علیه السّلام نیز در جمع ما بود.یکی از حاضران شروع کرد به بازی و شوخی و برای آن حضرت احترامی قائل نشد،امام هادی علیه السّلام به جعفر [احتمال دارد که این جعفر پسر آن حضرت که معروف به کذّاب شده است باشد]نموده و فرمودند:این مرد از این غذا نخواهد خورد که خبر ناگواری از خانوادهاش به وی میرسد و شادمانی او را بدل به ناراحتی میکند،سفره را آوردند.جعفر گفت:بعد از این دیگر خبری نخواهد شد و سخن او باطل میشود.امّا به خدا سوگند که آن مرد دست خود را شسته و به سمت غذا دراز کرده بود که غلام او از در داخل شد و درحالیکه گریه میکرد به او گفت:
مادرت را دریاب که از بالای خانه به پایین افتاده و در حال مرگ است.جعفر گوید:من گفتم:به خدا سوگند که بعد از این دیگر در کار او شک نمیکنم و دربارۀ او به یقین رسیدم (2).
موضعگیری قاطع حضرت امام هادی علیه السّلام در برابر غالیان گامی از گامهای آن حضرت در جهت ایمنسازی عقیدتی شیعیان و دور کردن آنها از عوامل
انحراف و گمراهی عقیدتی بود که سرانجام به کفر یا شرک به خداوند متعال منجر میشد.
فعّالیت مستمرّ آن حضرت همواره در کمین بود تا باطن و حقیقت این خطّ انحرافی را آشکار نماید.چنانکه آن حضرت در رسوا کردن عناصر این انحراف نیز فعّالیتی چشمگیر داشت.
روایاتی که در دست ما است،به این معنا اشاره دارد که کسانی که در زمان امام هادی علیه السّلام به غلو معروف بودند اینها هستند:احمد بن هلال عبرطائی بغدادی،حسین بن عبید اللّه قمی که مردم قم به اتّهام غلو او را از شهر بیرون کردند،محمّد بن ارومه،علی بن حسکه قمی،قاسم یقطینی،فهری،حسن بن محمّد بن بابای قمی و فارس بن حاتم قزوینی.
امام هادی علیه السّلام کیفیت برخورد شیعیان خود را با این افراد اینگونه بیان داشتند:
از احمد بن محمّد بن عیسی روایت شده است که گفت:نامهای به امام هادی علیه السّلام نوشتم و در آن،دربارۀ کسانی که سخنانی گفته،احادیثی را به امام هادی و پدران بزرگوارش نسبت میدادند که موجب اشمئزاز دلها میگردید...و همچنین سؤالاتی دربارۀ واجبات،سنن و گناهان که آنها آن را تأویل میکردند سؤال کردم و در آن آوردم که امیدوارم این مطلب را برای ما بیان نموده و بر ما موالیان منّت نهاده،آنچه را که باعث سلامت و نجات ما از چنین گفتارهایی که شیعیان را به سمت هلاکت و تباهی میبرد میشود بیان فرمایید.همچنین نوشتم:کسانی که ادّعای این امور را دارند،این ادّعا را نیز دارند که از زمرۀ اولیا بوده،مردم را به اطاعت خود فرامیخوانند.از جملۀ آنان
شخصی به نام علی بن حسکه و قاسم یقطینی است.دربارۀ قبول حرفهای آنها چه میفرمایید؟
امام هادی علیه السّلام در پاسخ نوشتند:دین ما اینگونه نیست.از این مسائل کنارهگیری کن (1).
پدیدۀ اهتمام ویژۀ ائمّۀ اطهار علیهم السّلام به تعلیم زیارت همۀ اهل بیت به صورت جمعی یا زیارتهای هرکدام از ائمّه علیهم السّلام به اصحاب خود مانند زیارتی که به زیارت جامعۀ کبیره معروف است،یا زیارت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام،خود گام مهمّی در عرصۀ عمق بخشیدن به بیداری شیعیان و رسوخ ولایت در دل و جان آنان و پیوستگی آنان با اهلبیت رسالت علیهم السّلام بود.و در این بیداری عمیق و پیوستگی عاطفی،آشکارا،ایمنسازی عقیدتی مهمّی وجود داشت که ویژگی روش حضرت امام هادی علیه السّلام میباشد.
هنگامی که به مفاهیمی که در این زیارتها وارد شده است دقّت میکنیم به وضوح خطّ ایمنسازی عقیدتی را در آن مشاهده میکنیم.
برای اینکه بیشتر با این مفاهیم آشنا شویم بهجاست که کمی در ایندو زیارت که از حضرت امام هادی علیه السّلام روایت شده است دقّت بیشتری کنیم:
از موسی بن عمران نخعی روایت شده است که گفت:به حضرت علی بن
1) (1)) .رجال کشّی/517 ح 994 و 995.
محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام عرضه داشتم:ای پسر رسول خدا مرا کلامی بلیغ بیاموز که در آن حد از کمال باشد که هرکدام از شما ائمّه را بخواهم با آن زیارت کنم بتوانم.
امام هادی علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:
«قل:السلام علیکم یا أهل بیت النبوة،و موضع الرسالة،و مختلف الملائکة، و مهبط الوحی،و معدن الرسالة،و خزان العلم،و منتهی الحلم،و اصول الکرم، و قادة الامم،و أولیاء النعم،و عناصر الأبرار،و دعائم الأخیار،وساسة العباد، و أرکان البلاد،و أبواب الایمان،و امناء الرحمن،و سلالة النبیین،و صفوة المرسلین،و عترة خیرة رب العالمین،و رحمة اللّه و برکاته؛
بگو:سلام بر شما ای اهلبیت نبوّت و جایگاه رسالت،محلّ رفتوآمد فرشتگان، محلّ فرود آمدن وحی،معدن رسالت،خزانهداران علم،نهایت بردباری،ریشههای کرامت،پیشوایان امّتها،ولینعمتان نعمتهای مادّی و معنوی،ارکان بزرگواری و نیکوکاری،عماد نیکویان عالم،و بزرگ و قائد بندگان،ستونهای محکم شهرهای علم،درهای ایمان و امینان اسرار خدای رحمان،فرزندان پیامبر و برگزیدۀ از رسولان و عترت خاتم پیامبران که برگزیدۀ خدای جهان است،و رحمت و برکات خدا بر شما باد.
این زیارت یکی از منابع مهمّ فکری و اسناد اهلبیت علیهم السّلام است که میتوان از آن ویژگیهای تفکّر سالم را دریافت.
به همین دلیل ما به بعضی از مفاهیمی که در این فقره از این زیارت آمده است اشاره میکنیم:
در مقطع اوّل زیارت،امام علیه السّلام این معانی بلند را آوردهاند:
الف-خداوند متعال اهلبیت علیهم السّلام را به کرامت خود مخصوص کرده و آنان را پایگاه رسالت و محلّ رفتوآمد فرشتگان و محلّ نزول وحی قرار داده است.
ب-این کار خداوند از صفات کمالیهای ناشی شده است که اهلبیت علیهم السّلام دارای آن بوده و بهواسطۀ آن به قلّهای رسیده بودند که در بلندای آن،میان علم و حلم و کرامت و رحمت جمع نموده بودند.
ج-اهلبیت علیهم السّلام پایگاه رسالت خداوندی بودهاند.چراکه خداوند متعال آنها را گذشته از رهبری مسلمانان،برای تصدّی منصب رهبری والای بشریت انتخاب کرده بود.
امام هادی علیه السّلام در فرازی دیگر از این زیارت بلند میفرماید:
«السلام علی ائمة الهدی؛و مصابیح الدجی،و أعلام التقی،و ذوی النهی،و أولی الحجی،و کهف الوری،و ورثة الانبیاء،و المثل الاعلی،و الدعوة الحسنی، و حجج اللّه علی اهل الدنیا و الآخرة و الاولی و رحمة اللّه و برکاته»؛
سلام بر امامان و راهنمایان طریق هدایت،چراغ راه تاریکیهای امّت،پرچمداران علم و تقوا،خردمندان بزرگ و صاحبان عقل کامل،پناه خلق عالم،وارثان پیغمبران حقّ،مثل اعلای الهی،صاحب دعوت به بهترین کمال و نیکوترین اعمال و حجّتهای کامل الهی بر تمام اهل دنیا و آخرت و رحمت و برکات خدا بر شما باد.
«السلام علی محال معرفة اللّه،و مساکن برکة اللّه،و معادن حکمة اللّه، و حفظة سر اللّه،و حملة کتاب اللّه،و اوصیاء نبی اللّه،و ذریة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و رحمة اللّه و برکاته»؛
سلام بر شما که دلهایتان محلّ معرفت خدا،مسکن برکت حقّ و معدن حکمت الهی است حافظان صلح خدایید و حاملان علم کتاب خدا،اوصیای پیامبر خدایید و اولاد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،و رحمت و برکات الهی بر شما باد.
«السلام علی الدعاة إلی اللّه،و الأدلاّء علی مرضات اللّه،و المستقرین فی أمر اللّه،و التامین فی محبة اللّه و المخلصین فی توحید اللّه،و المظهرین لأمر اللّه و نهیه و عباده المکرمین الذین لا یسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون و رحمة اللّه و برکاته»؛
سلام بر شما که دعوتکنندگان به سوی خدا هستید،راهنمایان طریق رضایت و خشنودی حضرت احدیت،ثابتقدمان در اجرای فرمان خدا،کاملان در عشق و محبّت خدا،صاحبان مقام اخلاص در توحید حضرت حقّ،آشکارکنندگان امر و نهی ایزد متعال،و شمایید بندگان گرامی و مقرّب الهی که هرگز بر حکم او سبقت نگرفته و کاملا مطابق فرمانش عمل میکنند،و درود و رحمت خدا و برکات الهی بر شما باد.
این عبارت بر نکات ذیل دلالت دارد:
الف-همواره در طول تاریخ بشریت دو خط وجود داشته است.خطّ هدایت و خطّ گمراهی،و هرکدام از این دو خط نیز پیشوایان و رهبرانی داشته است،پیشوایان اهلبیت علیهم السّلام پیشوایان هدایتاند و دیگر کسانی که از اهلبیت نیستند اما متصدّی امر امامت میشوند،مخالف خطّ هدایت بوده و جزو ائمّۀ ضلال یا پیشوایان گمراهی محسوب میگردند.به همین دلیل است که مطالب
و معارف را جز از پیشوایان از اهل پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نباید گرفت و مسیر حرکت جز مسیر حرکت آنان نباید باشد.
ب-ائمّه علیهم السّلام در واقع کسانی هستند که دارای عقل کامل بوده،پناهگاه مردم جهان و وارثان پیامبران بوده و آنان مثل اعلای انسانیتاند که دیگران باید به آنها اقتدا کنند و صاحبان دعوت به بهترین کمالها هستند که دیگران باید دنبالهرو آنان باشند.
ج-حرکت اهلبیت علیهم السّلام حرکتی اسلامی و اصیل و ریشهدار بوده که به اعماق جان انسانها زده و استقرار حرکت پیامبران الهی میباشد،و هرحرکتی که ادّعا دارد در راه دین و یا اصلاح دنیا گام برمیدارد،امّا پا جای پای ائمّۀ اهلبیت علیهم السّلام نمیگذارد،منحرف است.اهلبیت علیهم السّلام هستند که محلّ معرفت خدا و مسکن برکت خدا میباشند.آنان معدن حکمت خداوند متعال،حافظان سرّ حضرت حقّ،حاملان علم کتاب او و اوصیای پیامبر او میباشند.
د-این دعوتکنندگان به سوی حقّ دارای چند ویژگی هستند که اصالت آنها را در مسیر الهیشان روشن میکند:
1.آنان دعوتکنندگان به سوی خدا و راهنمایان مردم به طریق رضایت و خشنودی حضرت احدیّتاند.
2.ویژگی دیگر آنان ثابتقدم بودن در راه اطاعت از اوامر خداوند متعال است.
3.دیگر ویژگی آنها محبّت تام و تمام به خداوند متعال است.
4.ویژگی دیگر آنان اخلاص ورزیدن در توحید خداوند متعال است.
5.دیگر ویژگی این داعیان آشکار کردن شعائر الهی از قبیل امرونهی خداوند متعال توسّط آنان است.
6.و آخرین ویژگی این است که آنان هیچگاه در کلام و گفتار و همچنین در عمل از امر خداوند متعال پیشی نمیگیرند.
در ادامۀ زیارت و فقرۀ دیگری از فرازهای این زیارت بزرگ میتوان به نقاطی دست یافت که روشنکننده بنیانهای فکری است که دعوت اهل البیت علیهم السّلام بر آن استوار بوده و بر شیعیان واجب است که براساس آن حرکت کرده و به حدود آن ملتزم باشند.به این فراز از زیارت جامعۀ کبیره توجّه کنید:
«السلام علی الأئمة الدعاة،و القادة الهداة،و السادة الولاة،و الذادة الحماة، و اهل الذکر،و أولی الأمر،و بقیة اللّه و خیرته،و حزبه و عیبة علمه،و حجته و صراطه،و نوره و برهانه و رحمة اللّه و برکاته»؛
سلام بر شما پیشوایان خلق که دعوتکنندگان به سوی حقّ،رهبران و راهنمایان بزرگ و والیان و حامیان دین خدایید.اهل ذکر بوده،فرمانداران از جانب خدا،آیات باقی،برگزیدگان خاصّ ربوبی،سپاه و نیروی الهی،مخزن علم ربّانی،حجّتهای بالغۀ طریق روشن حضرت حقّ و نور و برهان او میباشید،و رحمت خدا و برکات خدا بر شما باد.
«اشهد ان لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له کما شهد اللّه لنفسه و شهدت له ملائکته و أولوا العلم من خلقه لا إله إلاّ هو العزیز الحکیم و أشهد أن محمدا عبده المنتخب و رسوله المرتضی ارسله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون»؛ گواهی میدهم که جز خدای یکتا خدایی نیست و او از شرک و شریک منزّه است،
چنانکه خدا به یکتایی خود شهادت داده و فرشتگان و دانشمندان عالم شهادت دادند که جز آن خدای یکتای مقتدر حکیم خدایی نیست،و نیز گواهی میدهم که محمّد صلّی اللّه علیه و آله بندۀ خاصّ برگزیده و رسول پسندیدۀ او است که خداوند او را برای هدایت خلق و براساس دین و آیین ثابت حق فرستاده،تا دین پاکش را مسلّط و غالب بر تمام ادیان گرداند هرچند مشرکان ناپاک را آیین توحید ناگوار باشد.
«و اشهد انکم الأئمة الراشدون المهدیون المعصومون المکرمون المقربون المتقون الصادقون المصطفون المطیعون للّه القوامون بأمره العاملون بإرادته الفائزون بکرامته.
اصطفاکم بعلمه و ارتضاکم لغیبه و اختارکم لسره و اجتباکم بقدرته و اعزکم بهداه و خصکم ببرهانه و انتجبکم لنوره و أیّدکم بروحه و رضیکم خلفاء فی ارضه و حججا علی بریته و انصارا لدینه و حفظة لسره و خزنة لعلمه و مستودعا لحکمته و تراجمة لوحیه و ارکانا لتوحیده و شهداء علی خلقه و اعلاما لعباده و منارا فی بلاده و ادلاء علی صراطه.
عصمکم اللّه من الزلل و آمنکم من الفتن و طهرکم من الدنس و أذهب عنکم الرجس و طهرکم تطهیرا»؛
شهادت میدهم که شما،پیشوایان و امامان راهنما و راهدان و دارای عصمت بوده، در نزد خدا گرامی و مقرّب هستید،اهل پرهیزگاری،راستی و حقیقت،برگزیدگان و فرمانبرداران مطیع خدا،نگهبانان فرمان او،کارکنان به ارادۀ او و پیروزمند به کرامت و لطف او هستید.خداوند شما را به اعطای علم ازلی برای کشف عالم غیب خود برگزید و برای حفظ اسرار غیبی خویش انتخاب کرد و به توانائی و قدرت کامل مخصوص گردانید،خداوند متعال به هدایت خود عزّتتان بخشید،به برهان و اشراق نور خود اختصاصتان داد،به روح کلّی الهی مؤیّدتان فرمود و شما را به خلافت
الهی در زمین پسندید.
خداوند شما را حجّتها و یاوران دین حقّ،حافظان سرّ،گنج علم لدنّی،محلّ ودایع حکمت،مفسّران وحی و ارکان توحید خود مقرّر فرمود.او شما را گواهان خلق و نمایندگان خود برای بندگان و علامت روشن در شهرهای عالم و راهنمایان صراط مستقیم خود گردانید.خداوند متعال خاندان شما را معصوم از لغزش،ایمن از فتنه و پاک و منزّه از هرخلق ناشایسته گردانیده،رجس و ناپاکی را بهکلّی از شما زایل فرمود و شما را پاک و پاکیزه گردانید.
«فعظّمتم جلاله و اکبرتم شأنه و مجدتم کرمه و ادمتم ذکره و وکدتم میثاقه و أحکمتم عقد طاعته و نصحتم له فی السر و العلانیة و دعوتم إلی سبیله بالحکمة و الموعظة الحسنة و بذلتم انفسکم فی مرضاته و صبرتم علی الأذی فی جنبه و أقمتم الصلاة و آتیتم الزکاة و أمرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم فی اللّه حق جهاده حتی أعلنتم دعوته و بینتم فرائضه و أقمتم حدوده و نشرتم شرایع احکامه و سننتم سنته و صرتم فی ذلک منه إلی الرضا و سلمتم له القضاء و صدقتم من رسله من مضی»؛
تا آنکه شما شکوه و جلال خدا را به عظمت یاد کردید،شأن او را به کبریائی و لطف و کرمش را به مجد و بزرگی ستودید،ذکر خدا را بر دوام و عهد و میثاقش را برقرار داشتید،پیمان و طاعتش را محکم نمودید،در پنهان و آشکارا خلق را نصیحت کرده،آنان را با برهان،حکمت،پند و موعظۀ نیکو به راه حقّ دعوت کردید و در راه رضای او از جان خود گذشته،بر هرمصیبتی که از امّت به شما رسید برای خدا صبر کردید.نماز را بهپا داشته،زکات را ادا نموده،امر به معروف و نهی از منکر کرده،حقّ جهاد در راه دین خدا بهجا آوردید،تا آنکه دعوت دین را آشکار ساخته، فرایض و احکامش را بیان کرده،حدود را مقرّر و شرایع و احکام و سنن آسمانی را
استوار گردانیدید،تا آنجا که در امر اقامۀ دین،خدا را از خود خشنود ساخته،تسلیم قضا شده و هرحکمی از رسولان الهی در گذشته آمده بود همه را تصدیق کردید.
اصلیترین عناصر فکری تشیّع که از این متن استفاده میشود بدین قرار است:
1.ایمان به اینکه جز خدای یکتا خدائی نیست و او از هرگونه شریک منزّه است.
2.ایمان به اینکه حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله بندۀ خاصّ و برگزیده و رسول پسندیدۀ خداوند است.
3.امامان شیعه نیز پیشوایان و امامان راهنما و راهدان و دارای عصمت و کرامت هستند که ارزش آنها از بزرگداشت خدا نسبت به آنان ناشی شده است.
همچنین در این فراز از زیارت به جنبههای عملی حرکت ائمّۀ اطهار نیز اینچنین اشاره شده است:
1.به بزرگی یاد کردن جلال خداوند متعال و به کبریائی یاد کردن شأن و مقام ذات اقدس حقّ و لطف و کرمش را به مجد و بزرگی ستودن.
2.برقرار داشتن عهد و میثاق الهی و محکم نمودن پیمان طاعت آن ذات اقدس.
3.نصیحت کردن مردم و خیرخواهی برای آنان در آشکار و پنهان برای رضای خدا.
4.دعوت مردم به راه حقّ بهوسیلۀ برهان و حکمت و پند و موعظۀ نیکو.
5.ایثار دائم در راه خداوند بهواسطۀ گذشتن از جان و صبر کردن بر ناملایمات.
6.برپا داشتن نماز و پرداخت زکات و عمل کردن دائم به سایر عبادات و حدود دین مقدّس اسلام.
7.حفظ شریعت اسلامی به جهت سالم ماندن از تحریف.
8.تسلیم در برابر قضا و قدر الهی.
9.تأکید بر وحدت راه پیامبران و تصدیق پیامبران گذشته.
امام علیه السّلام در فراز دیگری از این زیارت بلند اینگونه بیان داشتهاند که:مردم در اینجا به دو گروه تقسیم میشوند.گروهی که موالی و دوستدار اهلبیت علیهم السّلام بوده،در راه هدایت سیر میکنند،و گروه دیگری که موالی دشمنان اهلبیت بوده،در طریق گمراهی راه میپیمایند.آن حضرت فرمودهاند:
«فالراغب عنکم مارق و اللازم لکم لا حق و المقصر فی حقکم زاهق.
و الحق معکم و فیکم و منکم و الیکم و انتم اهله و معدنه و میراث النبوة عندکم و إیاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم و فصل الخطاب عندکم و آیات اللّه لدیکم و عزائمه فیکم و نوره و برهانه عندکم و أمره الیکم»؛
پس هرکس از طریق شما برگشت از دین خدا خارج شده،و هرکس ملازم امر شما بود،به شما ملحق گشت و هرکس در انجام امر شما کوتاهی کرد محو و باطل گردید.حقّ با شما،در خاندان شما،مبدأش از شما و پایانش به سوی شما است، شما اهل حقّ و معدن حقّ و حقیقت میباشید.میراث نبوّت در نزد شما و بازگشت خلق به سوی شما و حساب خلایق بر شما است.معیار جدایی حقّ از باطل در نزد شما،آیات عظمت الهی هم در نزد شما،و عزائم اسرار نبوّت در خاندان شما و همچنین نور خدا و برهان او در نزد شما و امر خدای تعالی وابسته به امر شما میباشد.
«من والاکم فقد والی اللّه و من عاداکم فقد عادی اللّه و من أحبّکم فقد أحبّ اللّه و من ابغضکم فقد ابغض اللّه و من اعتصم بکم.فقد اعتصم باللّه»؛
هرکه شما را مولای خود شناخت خدا را مولای خویش دانسته،و هرکه شما را دشمن داشت خدا را دشمن داشت،و هرکه شما را دوست داشت خدا را دوست داشته،و کسی که با شما کینه و خشم ورزید با خدا کینه و خشم ورزیده،و هرکه چنگ به دامان شما زد به ذیل عنایت خدا چنگ زده است.
«انتم الصراط الأقوم و شهداء دار الفناء و شفعاء دار البقاء و الرحمة الموصولة و الآیة المخزونة و الامانة المحفوظة و الباب المبتلی به الناس.من أتاکم نجی و من لم یأتکم هلک»؛
راه راست شمائید و شما گواهان دار آخرت و شفیعان عالم قیامتید.رحمت سرمد و آیت و نشان مسطور در گنجینه و امانت و ودیعۀ لوح محفوظ الهی و درگاه امتحان خلق.هرکس رو به سوی شما آمد نجات یافت و آنکه از این درگاه دور شد به هلاکت رسید.
«إلی اللّه تدعون و علیه تدلّون و به تؤمنون و له تسلّمون و بأمره تعملون والی سبیله ترشدون و بقوله تحکمون»؛
خلق را به خدا میخوانید و به شناخت او راهنمایی میکنید.به خدا ایمان دارید و تسلیم او و مطیع فرمان او هستید.شما مردم را به راه خدا هدایت کرده و به کلام او در میان آنان حکم میکنید.
«سعد من والاکم و هلک من عاداکم و خاب من جحدکم و ضلّ من فارقکم و فاز من تمسک بکم و أمن من لجأ الیکم و سلم من صدقکم و هدی من اعتصم بکم.
من اتبعکم فالجنة مأواه و من خالفکم فالنار مثواه و من جحدکم کافر و من حاربکم مشرک و من رد علیکم فی اسفل درک من الجحیم»؛
هرکه به ولایت شما گروید به سعادت رسید و آنکه با شما دشمنی کرد هلاک شد.
هرکه منکر شماست نومید است و هرکه از شما جدا است گمراه.هرکه به شما تمسّک جست پیروز گردید و هرکه به شما پناه آورد در امان ماند.هرکه مقام شما را تصدیق کرد سلامت یافت و هرکه به دامان اطاعت شما دست زد هدایت یافت.
هرکه شما را پیروی کرد در بهشت جاودان منزل یافت و هرکه به راه مخالفت با شما شتافت در آتش دوزخ مسکن گزید.هرکه منکر شما گردد کافر است،هرکه با شما به جنگ برخواست مشرکشده و هرکس حکم شما را رد کرد در پایینترین درکات جهنّم خواهد بود.
حقیقت دوّم:کسی که موالی اهلبیت علیهم السّلام باشد ارزش واقعی آن بزرگواران را در نزد خدا میداند و به همین جهت است که میبینیم امام هادی علیه السّلام در فراز دیگری از این زیارت میفرماید:
«أشهد أنّ هذا سابق لکم فیما مضی و جار لکم فیما بقی و ان ارواحکم و نورکم و طینتکم واحدة طابت و طهرت بعضها من بعض.خلقکم اللّه أنوارا فجعلکم بعرشه محدقین حتی منّ علینا بکم فجعلکم فی بیوت أذن اللّه ان ترفع و یذکر فیها اسمه.و جعل صلواتنا علیکم و ما خصنا به من ولایتکم طیبا لخلقنا و طهارة لأنفسنا و تزکیة لنا و کفارة لذنوبنا فکنا عنده مسلمین بفضلکم و معروفین بتصدیقنا ایاکم»؛
گواهی میدهم که این مقام برای شما در زمان سابق و لاحق همواره بوده و خواهد بود،و نیز گواهی میدهم بر اینکه ارواح عالی شما ائمّۀ اطهار و نورانیت و طینت پاکتان یکی است،و آن ذوات طیّب و طاهر عین یکدیگرند.شما را خدا آفرید و به عرش خود محیط گردانید،تا این زمان که به نعمت وجود شما بر ما منّت گذاشت و شما را در خاندانهائی قرار داد که امر به رفعتش فرمود و به ذکر نام خدا در آن
خاندانها فرمان داد،و درود و صلوات ما را بر شما واجب گردانید و هرآنچه از نعمت ولایت شما که ما را به آن اختصاص داد،برای نیکوئی فطرت و خلقت ما، پاکی نفوس ما،تزکیه و پاکیزگی ما و کفّارۀ گناهانمان بود.پس ما نزد خدا به فضیلت و برتری شما بر خلق معترف و تسلیم بوده و به تصدیق مقام شما معروف بودهایم.
سوّمین حقیقت:سوّمین حقیقتی که این زیارت بلند به آن اشاره دارد تشویق و ترغیب همگان به تبلیغ و انتشار امر ائمّه علیهم السّلام و پرتوافشانی فضیلت آن بزرگواران است تا آنجا که هیچ خیری باقی نماند مگر اینکه نور باشرافت آن حضرات آن را روشن و منوّر گرداند.
در ادامۀ زیارت میخوانیم:
«فبلغ اللّه بکم أشرف محل المکرمین و أعلی منازل المقربین و أرفع درجات المرسلین حیث لا یلحقه لاحق و لا یفوقه فائق و لا یسبقه سابق و لا یطمع فی ادراکه طامع حتی لا یبقی ملک مقرب و لا نبی مرسل و لا صدّیق و لا شهید و لا عالم و لا جاهل و لا دنیّ و لا فاضل و لا مؤمن صالح و لا فاجر طالح و لا جبّار عنید و لا شیطان مرید و لا خلق فیما بین ذلک شهید إلاّ عرفهم جلالة امرکم و عظم خطرکم و کبر شأنکم و تمام نورکم و صدق مقاعدکم و ثبات مقامکم و شرف محلکم و منزلتکم عنده و کرامتکم علیه و خاصتکم لدیه و قرب منزلتکم منه»؛
چنین بود که خدای متعال شما را به شریفترین مقام اهل کرامت و عالیترین منزلت مقرّبان و رفیعترین درجات پیامبران خود نایل گرداند.همان مقام بلندی که از گذشتگان و آیندگان کسی بدان نخواهد رسید و فوق آن مرتبه احدی راه نخواهد یافت،و تا ابد هیچ پیشیگیرندهای بدان پیشی نخواهد گرفت و هیچگاه کسی درک
آن مقام را نیز طمع نشاید کرد،تا آنجا که هیچ ملک مقرّب،نبیّ مرسل،صدّیق، شهید،عالم،جاهل،پست،بلند،مؤمن،صالح،فاجر،طالح،جبّار سرکش،شیطان گمراه و هیچ خلقی میان آنها نیست جز آنکه خدا همۀ آنها را به جلالت قدر و عظمت شأن و بزرگواری و مقام رفیع شما شناسا گردانید،و نور تامّ تمام و منزلتهای نیکو و ثابت بودن مقام و شرافت رتبه و منزلت نزد خدا و کرامت مجد شما نزد حقّ و اختصاص و تقرّب شما به حضرت احدیت و عزّت و کرامت شما نزد حقّ را کاملا بر همۀ آنان روشن ساخت.
چهارمین حقیقت:چهارمین حقیقتی که این زیارت به آن اشاره کرده است، اقرار دائم به معتقدات اهلبیت علیهم السّلام و عمل به مقتضای آن است:
«بأبی أنتم و أمی و أهلی و مالی و أسرتی أشهد اللّه و أشهدکم انی مؤمن بکم و بما آمنتم به،کافر بعدوکم و بما کفرتم به،مستبصر بشأنکم و بضلالة من خالفکم موال لکم و لأولیائکم مبغض لاعدائکم و معاد لهم سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم محقق لما حققتم مبطل لما ابطلتم مطیع لکم عارف بحقکم مقر بفضلکم محتمل لعلمکم»؛
پدر و مادر و اهل و مال و خویشاوندانم به فدای شما باد.خدای متعال را گواه میگیرم و شما را نیز که من به ولایت الهی شما و به هرچه شما به آن ایمان دارید ایمان دارم،دربارۀ دشمنان شما و نیز هرآنچه شما به آن کافر و منکر شدید من نیز کافر و منکر هستم.من به جلالت شأن شما و به گمراهی مخالفان شما آگاه و معتقدم.شما و دوستداران شما را دوست دارم و دشمنان شما را دشمن داشته و با آنها عداوت میورزم.هرکه تسلیم امر شماست با او تسلیم و در صلح و سازش هستم.امّا با هرکس که با شما بجنگد جنگ خواهم کرد.هرچه را شما حق بدانید حق میدانم و آنچه را که شما باطل گردانید ابطال میکنم.من فرمانبردار شمایم و عارف به حقّ شما و اقرار به فضیلت و برتری شما داشته،حملکنندۀ دانش شما میباشم.
و از مصادیق ایمان به ولایت و رجعت اهلبیت علیهم السّلام این کلام حضرت امام هادی علیه السّلام در این زیارت است که میفرماید:
«محتجب بذمتکم و معترف بکم مؤمن بإیابکم مصدّق برجعتکم منتظر لأمرکم مرتقب لدولتکم آخذ بقولکم عامل بأمرکم مستجیر بکم زائر لکم عائذ بقبورکم مستشفع الی اللّه عز و جل بکم و متقرب بکم إلیه و مقدمکم امام طلبتی و حوائجی و ارادتی فی کل احوالی و أموری مؤمن بسرکم و علانیتکم و شاهدکم و غائبکم و أولکم و آخرکم و مفوض فی ذلک کله الیکم و مسلم فیه معکم و قلبی لکم مسلم و رأیی لکم تبع و نصرتی لکم معدّة حتی یحیی اللّه تعالی دینه بکم و یردّکم فی ایامه و یظهرکم لعدله و یمکّنکم فی ارضه فمعکم معکم لا مع غیرکم آمنت بکم و تولیت آخرکم بما تولیت به أولکم و برئت إلی اللّه عز و جل من اعدائکم و من الجبت و الطاغوت و الشیاطین و حزبهم الظالمین لکم الجاحدین لحقّکم و المارقین من ولایتکم الغاصبین لإرثکم الشاکین فیکم المنحرفین عنکم و من کل ولیجة دونکم و کل مطاع سواکم و من الأئمة الذین یدعون إلی النار»؛
من متلبّس به عهد ولایت شما و معترف به حقّانیت شما هستم.من به رجعت و بازگشت شما ایمان دارم و منتظر امر و فرمان شما و چشم به راه دولت حقّ شما هستم.
سخن شما را گرفته،امر شما را به کار بسته،به درگاه شما پناه آورده،به زیارت شما شتافته،به قبور و مرقد شما پناه آورده و با این کار به خدا توسّل میجویم.شما را شفیع خود به درگاه خدا میگردانم و بهواسطۀ شما به خدا تقرّب جسته،در تمام احوال و جمیع امور،و همۀ حوایج و درخواستهایی که از خدا دارم شما را جلو انداخته و بهواسطۀ شما حاجت و مرادم را از خدای خود میطلبم.
من به ظاهر و باطن،به حاضر و غایب و اوّل و آخر شما ایمان دارم و در تمام امور فوق کارها را به شما واگذارده،تسلیم فرمان شمایم،قلبم تسلیم شما و رأیم تابع به رأی شما و یاریم با تمام قوا مهیّای یاری شماست.و این امر همواره برقرار است تا روزی که خدای تعالی دین خود را بهواسطۀ ولایت و حکومت شما زنده گرداند و در آن ایّام ربوبی شما را به عالم بازگرداند و به شما برای اجرای عدل الهی در تمام روی زمین اقتدار بخشد،پس من همواره با شما بوده و خواهم بود،نه با دشمنان شما.به شما ایمان دارم و به آن دلیل که اوّلین شما را دوست میدارم به همان دلیل آخرین شما را نیز دوست میدارم،و به سوی خدای عزّ و جلّ از دشمنان شما بیزاری میجویم و از بت«جبت»و طاغوت و شیاطین و حزب آنها که به شما ظلم کرده و حقّ شما را انکار کردند همچنین کسانی که از عهد ولایت شما سرکشی کرده، ارث شما را غصب نموده،در مقام شما شکّ و ریب داشته و از طریقۀ شما منحرف شدند بیزارم و از هر وسیله و پیشوایی غیر شما و پیشوایانی که خلق را به آتش دوزخ فرا میخوانند نیز بیزاری میجویم.
«فثبتنی اللّه ابدا ما حییت علی موالاتکم و محبتکم و دینکم و وفقنی لطاعتکم و رزقنی شفاعتکم و جعلنی من خیار موالیکم التابعین لما دعوتم إلیه و جعلنی ممن یقتصّ آثارکم و یسلک سبیلکم و یهتدی بهدیکم و یحشر فی زمرتکم و یکرّ فی رجعتکم و یملّک فی دولتکم و یشرّف فی عافیتکم و یمکّن فی ایامکم و تقر عینه غدا برؤیتکم»؛
پس تا مادامی که زندهام خداوند مرا در ولایت،دوستی،دین و آیین شما ثابت بدارد و مرا موفّق به طاعت شما و بهرهمند از شفاعت شما گرداند،و مرا از خوبان دوستداران شما قرار دهد،از آنان که به هرچه دعوت کردید از آن پیروی کرده،در پی آثار شما رفته،سالک طریق شما بودند و به رهبری شما هدایت یافتند همانان که به
گاه قیامت در زمرۀ شما محشور شده،در رجعت شما به جهان بازگشته،در دولت و سلطنت شما به حکومت و ملک رسیدند و بهواسطۀ شما به شرف عافیت نایل گشته،در ایّام پادشاهی شما تمکّن و اقتدار یافته،و در فردای قیامت چشمشان به جمال شما روشن گردد.
«بأبی أنتم و أمی و نفسی و اهلی و مالی من اراد اللّه بدأ بکم و من وحّده قبل عنکم و من قصده توجه بکم.موالیّ لا أحصی ثناءکم و لا ابلغ من المدح کنهکم و من الوصف قدرکم و انتم نور الأخیار و هداة الابرار و حجج الجبار.بکم فتح اللّه و بکم یختم و بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض إلاّ باذنه و بکم ینفّس الهم و یکشف الضر.و عندکم ما نزلت به رسله و هبطت به ملائکته و الی جدّکم بعث الروح الامین،آتاکم اللّه ما لم یؤت احدا من العالمین»؛
پدر و مادرم و جان و اهل و مالم به فدای شما باد.هرکس ارادۀ خداشناسی و اشتیاق به خدا در دل یافت،به پیروی از شما یافت و هرکس خدا را به یگانگی پذیرفت،به تعلیم شما پذیرفت،و هرکه خدا را جست به شما توجّه کرد.
ای پیشوایان من،صفات کمالی شما آنقدر است که ثنای شما را شمار نتوانم کرد و به کنه مدح و توصیف قدر و منزلت شما نتوانم رسید،چراکه شما نور قلب خوبان، هدایتکنندگان نیکوکاران و حجّتهای خدای مقتدر جبّار هستید.خداوند به واسطۀ شما خلق عالم را افتتاح کرد و بهواسطۀ شما نیز کتاب آفرینش را ختم خواهد نمود.بهواسطۀ شما است که خدا باران رحمت را بر ما نازل کرد و بهواسطۀ شما آسمان را بهپا داشت تا بر زمین جز به امرش فرونیاید و بهواسطۀ شما غم و اندوه و رنجها از دلها برطرف میگردد.
اسرار نازل بر پیامبران و اسرار پایین آمدن فرشتگان نزد شما بوده و روح الامین تنها
بر جدّ بزرگوار شما نازل گردید.خدا به شما مقامی عطا کرد که به احدی از اهل عالم عطا نکرده است.
«طأطأ کل شریف لشرفکم و بخع کل متکبر لطاعتکم و خضع کل جبار لفضلکم و ذل کل شیء لکم و اشرقت الارض بنورکم و فاز الفائزون بولایتکم بکم یسلک إلی الرضوان و علی من جحد ولایتکم غضب الرحمن»؛
هر شخص باشرافتی پیش شرف مقام شما سر فرود آورد و هر سرکش متکبّری به اطاعت شما سر نهد و هر جبّار گردنفرازی در مقابل فضل و کمال شما خاضع شود و همهچیز پیش شما فروتن گردد،و زمین به نور شما روشن گشته،رستگاران عالم به ولایت و محبّت شما رستگار شدند.پیروی شما سلوک راه بهشت و رضوان و انکار ولایت شما خشم و غضب خدای رحمان است.
«بأبی أنتم و أمی و نفسی و أهلی و مالی ذکرکم فی الذاکرین و اسماؤکم فی الأسماء و أجسادکم فی الاجساد و أرواحکم فی الأرواح و أنفسکم فی النفوس و آثارکم فی الآثار و قبورکم فی القبور فما أحلی اسماءکم و أکرم انفسکم و أعظم شأنکم و أجلّ خطرکم و أوفی عهدکم و أصدق وعدکم.
کلامکم نور و أمرکم رشد و وصیتکم التقوی و فعلکم الخیر و عادتکم الإحسان و سجیتکم الکرم و شأنکم الحق و الصدق و الرفق و قولکم حکم و حتم و رأیکم علم و حلم و حزم،إن ذکر الخیر کنتم أوله و أصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه»؛
پدر و مادر و جان و اهل و مالم همه فدای شما باد.در حلقۀ ذاکران عالم از زمین و آسمان همهجا ذکر خیر شماست.نامهای شما در میان نامها،جسد پاک شما در میان اجساد،روح بزرگ شما در میان ارواح،نفوس قدسی شما در میان نفوس،آثار وجودی شما در میان آثار،و قبور مطهّر شما در میان قبرها.پس چقدر نامهای شما
شیرین،جانهای شما باکرامت،مقامتان بزرگ،قدر و منزلت شما با جلال،عهد شما باوفاترین عهد،وعد و پیمان شما راست و با حقیقت میباشد.
سخن شما نوربخش دلها،امر و فرمان شما سبب رشد و تعالی خلق،تنها سفارشتان پرهیزگاری،کار شما نیکو و عادت شما نیکویی،احسان جزو فطرت شما و کرم و بخشش از سجایای اخلاقی شما میباشد،شأن ذاتی شما حقّ و صدق و همراهی و دلسوزی،قول و دستور شما حکم حتمی لازم الاجرا و رأی و اندیشۀ شما علم و دانش و بردباری و مآلاندیشی است.اگر از خیر و نیکویی یاد شود شما مقام اوّل آن را داشته،اصل و فرع و معدن و محلّ و مبدأ و منتهای هر خیر و نیکویی شمایید.
«بأبی انتم و امی و نفسی کیف أصف حسن ثنائکم و احصی جمیل بلائکم و بکم أخرجنا اللّه من الذل و فرّج عنا غمرات الکروب و أنقذنا من شفا جرف الهلکات و من النار»؛
پدر و مادر و جانم نثار شما باد.چگونه مدح و ثنای شما را توانم وصف کرد و شئون رفیع و زیبایتان را به شمار توانم آورد،در صورتی که خداوند بهواسطۀ شما ما را از ذلّت نجات داد.غم و اندوه شدید ما را برطرف ساخته،از وادیهای هلاکت عالم و آتش دوزخ رهانید.
«بأبی أنتم و أمی و نفسی بموالاتکم علّمنا اللّه معالم دیننا و أصلح ما کان فسد من دنیانا و بموالاتکم تمّت الکلمة و عظمت النعمة و ائتلفت الفرقة و بموالاتکم تقبل الطاعة المفترضة و لکم المودة الواجبة و الدرجات الرفیعة و المقام المحمود و المکان المعلوم عند اللّه عزّ و جلّ و الجاه العظیم و الشأن الکبیر و الشفاعة المقبولة»؛
پدر و مادر و جانم فدای شما.بهواسطۀ ولایت و پیشوایی شما بود که خدا معالم و
حقایق دین را به ما آموخت و هرآنچه از امور دنیای ما فاسد و پریشان بود اصلاح فرمود و بهواسطۀ ولایت و پیشوایی شما کلمه به حدّ کمال رسید و نعمت بزرگ دین به خلق عطا گشته،پراکندگی امّت به الفت و اتّحاد مبدّل گشت و به ولایت و دوستی شما اطاعات واجب از خلق پذیرفته میشود.خدا دوستی شما را بر خلق واجب کرد،و به شما درجات رفیع و مقام محمود و منزلت عالی معلوم در نزد خود و جاه و عزّت بزرگ و شأن عظیم و مقام شفاعت مقبول اعطا گردانید.
«رَبَّنٰا آمَنّٰا بِمٰا أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ»؛
پروردگارا،به آنچه نازل کردی گرویدیم و فرستاده[ات]را پیروی کردیم؛پس ما را در زمره گواهان بنویس.
رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ ؛پروردگارا،پس از آنکه ما را هدایت کردی،دلهایمان را دستخوش انحراف مگردان،و از جانب خود،رحمتی بر ما ارزانی دار که تو خود بخشایشگری سبحان ربّنا إن کان وعد ربّنا لمفعولا؛منزّه است پروردگار ما،که وعده پروردگار ما قطعا انجامشدنی است.
«یا أولیاء اللّه ان بینی و بین اللّه عزّ و جلّ ذنوبا لا یأتی علیها إلاّ رضاکم فبحق من ائتمنکم علی سره و استرعاکم امر خلقه و قرن طاعتکم بطاعته لمّا استوهبتم ذنوبی و کنتم شفعائی فإنی لکم مطیع.من أطاعکم فقد أطاع اللّه و من عصاکم فقد عصی اللّه و من أحبّکم فقد أحبّ اللّه و من أبغضکم فقد أبغض اللّه»؛ ای اولیای خدا،همانا میان من و خداوند عزّ و جلّ گناهانی است که جز رضایت و شفاعت شما آن گناهان را محو نخواهد ساخت.پس قسم به حقّ آنکس که شما را امین سرّ خود گردانید و سرپرست امور بندگان خود قرار داده،اطاعت شما را به طاعت خود مقرون ساخت،از خدا برای من بخشش و آمرزش طلبیده،شفیع من
باشید.چراکه من مطیع فرمان شما هستم،هرکس شما را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و کسی که شما را نافرمانی کند،معصیت خدا کرده است.کسی که شما را دوست بدارد خدا را دوست داشته و کسی که با شما خشم و دشمنی روا دارد با خدا دشمنی روا داشته است.
«اللهم انی لو وجدت شفعاء اقرب الیک من محمّد و أهل بیته الأخیار الأئمة الابرار لجعلتهم شفعائی فبحقهم الذی اوجبت لهم علیک اسألک ان تدخلنی فی جملة العارفین بهم و بحقهم و فی زمرة المرحومین بشفاعتهم إنّک ارحم الراحمین و صلی اللّه علی محمّد و آله الطاهرین و سلم تسلیما کثیرا و حسبنا اللّه و نعم الوکیل»؛
پروردگارا،اگر من شفیعانی نزدیکتر از محمّد و آل محمّد به تو که همه جزء اخیار و پیشوایان نیکوکار هستند مییافتم،آنان را به درگاه تو شفیع قرار میدادم.پس تو را به حقّ آنان قسم،همان حقّی که تو خود آن را بر خود لازم گردانیدی.از تو درخواست میکنم که مرا در جملۀ عارفان به مقام و حقّ آنها داخل نمائی و در زمرۀ رحمتشدگان بهسبب شفاعتشان قرارم دهی،که تویی مهربانترین مهربانان عالم، و درود خدا بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و خاندان پاکش و سلام و تحیّت بسیار باد و خدا ما را کفایت است و نیکو وکیل و نگاهبانی است.
از این فقرات نیز این نکات را میتوانیم الهام بگیریم:
1.ضرورت ایمان به رجعت ائمّه علیهم السّلام و برپا شدن دولت آنان.
2.اهمّیت زیارت قبور ائمّه علیهم السّلام.
3.اهمّیت ایمان به رجعت.
4.اهمّیت ایمان به امور پنهان و آشکار آنها.
5.ضرورت آمادگی دائم برای کمکرسانی به دولت آنان تا اینکه آن
دولت در سرتاسر زمین حکمفرما شود.
6.ضرورت بیزاری جستن از دشمنان آنان.
7.خوشحالی مؤمنین به آنچه خداوند متعال به دست اهلبیت علیهم السّلام روزی آنان گردانیده است.
8.دانستن این مطلب که وحدت مسلمانان به صورت صحیح،جز تحت لوای اهلبیت علیهم السّلام تحقّق نخواهد یافت.
9.ایمان به اهلبیت علیهم السّلام امری عاطفی نبوده بلکه باید از سر بیداری، ادراک،تحقیق و پژوهش باشد (1).
از مهمترین زیارات ائمّۀ اطهار در نزد شیعۀ امامیه که اهتمام و اهمّیت ویژهای به آن میدهند زیارت روز غدیر است،چراکه این امر خود به عنوان سمبلی برای این روز جاویدان در دنیای اسلام است،روز غدیر روزی است که حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله راه سرنوشتساز امّت را مقرّر کرده،حضرت امام امیر المؤمنین علی علیه السّلام را به عنوان خلیفه و جانشین خود برای مسلمانان منصوب نمود.
حضرت امام هادی علیه السّلام در سالی که معتصم آن حضرت را از مدینه به سامرا احضار نموده بود جدّ خود حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را در چنین روزی زیارت کرده است.
آن حضرت جدّ بزرگوار خود را با این زیارت که از برترین و
1) (1)) .منهاج التحرّک عند الامام الهادی/113-120.
باشکوهترین زیارات است زیارت نموده است.آن حضرت در متن این روایت از فضایل حضرت امام امیر المؤمنین علی علیه السّلام سخن به میان آورده و مصیبتها و مشکلات سیاسی و اجتماعی که آن حضرت در طول حیات شریف خود با آن روبرو بوده را ذکر نموده است.
اکنون بعضی از قسمتهای این زیارت را که از اخبار غیبی اهلبیت علیهم السّلام به حساب میآید به حضور شما عرضه میداریم:
1.حضرت امام هادی علیه السّلام در زیارت غدیریۀ خود فرمودهاند که جدّ آن حضرت،حضرت امام امیر المؤمنین علیه السّلام اوّلین کسی است که به دین اسلام گرایش پیدا کرده،به خداوند متعال ایمان آورده و دعوت پیامبر خدا را لبّیک گفته است.آن حضرت خطاب به جدّ بزرگوار خود حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام میفرماید:
«و أنت أوّل من آمن باللّه و صلی له،و جاهد،و أبدی صفحته فی دار الشرک، و الارض مشحونة ضلالة و الشیطان یعبد جهرة...»؛
و تو اوّلین کسی هستی که به خدا ایمان آورده و برای خداوند نماز آوردی،و در زمانهای که زمین پر از گمراهی شده و شیطان با آواز بلند عبادت میشد،رودرروی شرک و کفر نهاده با آنها جهاد نمودی....
البتّه اخباری که دلالت بر این نکته دارد که حضرت امام امیر المؤمنین علیه السّلام اوّلین کسی است که به رسالت حضرت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله ایمان آورده،اذعان و اعتراف نموده،ندای خداوند و دعوت به سوی دین خدا را استجابت نموده و پس از رسول خدا اوّلین کسی بوده است که مردم را به دین خدا فرا خوانده، بسیار فراوان است.ابن اسحاق روایت میکند:
اوّلین کسی که تاریخ نامش را ذکر کرده که به رسول خدا ایمان آورده،به
همراه او نماز گذارده و آنچه را که از جانب خدا آورده بود تصدیق نموده است،علیّ بن ابی طالب علیه السّلام میباشد که در آن روزگار ده ساله بوده است (1).
طبرانی به سند خود از اباذر روایت میکند که گفت:حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله دست علی علیه السّلام را گرفت و فرمود:این اوّلین کسی است که به من ایمان آورد و اوّلین کسی است که در روز قیامت با من دست خواهد داد... (2).
همچنین پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به عایشه فرموده است:این علیّ بن ابی طالب اوّلین کس از مردم است که ایمان آورده است (3).
و مانند این روایات بسیار فراوان است که این مطلب را به وضوح بیان میدارد.
2.حضرت امام هادی علیه السّلام در زیارت غدیریۀ خود از جهاد حضرت امام امیر المؤمنین علیه السّلام و بیباکی،شجاعت و استقامت آن حضرت در جنگها سخن به میان آورده فرموده است:
در موقعیتهای سختی که خلایق مشاهده کردند و مقامات مشکلی که در نزد امّت مشهور شده و ایّام صعب ناگواری مانند روز جنگ بدر و روز جنگ احزاب،فتح و پیروزی منحصرا به دست ید اللّهی تو واقع گردید.
وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا* هُنٰالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِیداً* وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً* وَ إِذْ قٰالَتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ یٰا أَهْلَ یَثْرِبَ لاٰ مُقٰامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنٰا عَوْرَةٌ وَ مٰا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاّٰ فِرٰاراً ؛
هنگامی که از بالای[سر]شما و از زیر[پای]شما آمدند،و آنگاه که چشمها خیره شد و جانها به گلوگاهها رسید و به خدا گمانهایی[نابجا]میبردید.آنجا[بود که] مؤمنان در آزمایش قرار گرفتند و سخت تکان خوردند.و هنگامی که منافقان و کسانی که در دلهایشان بیماری است میگفتند:«خدا و فرستادهاش جز فریب به ما وعدهای ندادند.»و چون گروهی از آنان گفتند:«ای مردم مدینه،دیگر شما را جای درنگ نیست،برگردید.»و گروهی از آنان از پیامبر اجازه میخواستند و میگفتند:
«خانههای ما بیحفاظ است»و[لی خانههایشان]بیحفاظ نبود،[آنان]جز گریز [از جهاد]چیزی نمیخواستند.
و همچنین خداوند متعال فرموده است: وَ لَمّٰا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزٰابَ قٰالُوا هٰذٰا مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ مٰا زٰادَهُمْ إِلاّٰ إِیمٰاناً وَ تَسْلِیماً ؛و چون مؤمنان دستههای دشمن را دیدند،گفتند:«این همان است که خدا و فرستادهاش به ما وعده دادند و خدا و فرستادهاش راست گفتند»،و جز بر ایمان و فرمانبرداری آنان نیفزود.
امّا در آن هنگام این تو بودی که عمرو آنها را کشتی[منظور عمرو بن عبدود میباشد]و جمعیّت لشکریانشان را منهزم و مغلوب ساختی و خدا آن کافران را با دلهای پر از خشم و بیآنکه به هیچ خیری نایل شوند برگردانید،و خدا زحمت جنگ را از مؤمنان برداشت که خدا همواره نیرومند شکستناپذیر است.
و در روز جنگ احد در آن حالت سخت که مسلمانان در حال فرار از کوه بالا میرفتند و درحالیکه پیامبر ایشان را از پشت سر فرا میخواند به بانگ و فریاد هیچکس توجهی نداشتند،تنها تو بودی که با برق شمشیرت مشرکان را از چپ و راست از آزار رساندن به پیامبر دور میداشتی و آسیب دشمنان را از آن سرور دفع میکردی،تا آنکه خداوند به نصرت و عنایت خود کافران را با ترس و هراس از تعرّض تو و پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله برگردانید،و لشکر
شکستخورده را بهواسطۀ تو نصرت و پیروزی بخشید.
و باز در روز جنگ حنین چنانکه قرآن فرموده است:و در روز«حنین»آن هنگام که شمار زیادتان شما را به شگفت آورده بود،ولی به هیچوجه از شما دفع[خطر]نکرد،و زمین با همه فراخی بر شما تنگ گردید،سپس درحالیکه پشت[به دشمن]کرده بودید برگشتید.آنگاه خدا آرامش خود را بر فرستادۀ خود و بر مؤمنان فرود آورد،و در این آیه مقصود از کلمۀ مؤمنین تو و یاران و محبّانت بودید،و در آنحال عموی تو عبّاس به صدای بلند درحالیکه لشکر رو به فرار میگذاشت ندا میکرد که ای اصحاب سورۀ بقره و ای اهل بیعت شجره!!،تا آنکه قومی ندای عبّاس را اجابت کردند.
یا علی،در آن هنگام تو تنها کسی بودی که زحمت و بار جنگ را از سپاه اسلام برداشتی و با آنکه لشکر مأیوس از ثواب جنگ شدند،بدون یاری و مساعدت آنها متکفّل یاری دین شدی،چون آنان به جنگ پشت کرده و به توبه و انابه و عفو خدا امیدوار بودند،و این است کلام خدا در این واقعه که فرمود:سپس خدا بعد از این[واقعه]توبه هرکس را بخواهد میپذیرد،و تو در آنروز دارای درجه و مقام صبر و نایل به اجر عظیم خدا بودی.
و یا در روز جنگ خیبر که خدا ضعف و سستی منافقان را بر مؤمنان آشکار کرد و کافران را ناامیدی و شکستی سخت نصیب گشت،و حمد خدا را که ربّ تمام دنیاهاست،درحالیکه آنان قبلا با خداوند متعال پیمان بسته بودند که به دشمن پشت نکنند و پیمان خدا همواره بازخواست دارد.
امام هادی علیه السّلام در ادامۀ این زیارت شریف میفرمایند:
تو آن کسی هستی که در تمام جنگها با پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله حاضر بودی و به اتّفاق او در راه خدا جهاد میکردی و پرچم اسلام را پیشپیش پیغمبر میبردی و در جلوی او شمشیر به فرق دشمنان میزدی،و چون عزم و تدبیر و بصیرتت در امور مشهور بود پیغمبر تو را در بسیاری
از موارد فرمانروا کرد و هیچکس بر تو امیر و فرمانفرما نبود... (1).
3.امام هادی علیه السّلام در ادامۀ زیارت خود به مسألۀ خوابیدن حضرت امام علی علیه السّلام در رختخواب پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و محافظت کردن از جان پیامبر اکرم با به خطر انداختن جان خود اشاره مینماید.چراکه قریش همگی بر کشتن پیامبر اکرم اجتماع کرده و امام علی علیه السّلام اوّلین فدایی در راه اسلام است.امام هادی علیه السّلام در این قسمت از زیارت خود میفرماید:
«و أشبهت فی البیات علی الفراش الذبیح علیه السّلام اذ أجبت کما أجاب،و أطعت کما أطاع اسماعیل محتسبا صابرا اذ قال: یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی الْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ قٰالَ یٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِینَ .
و کذلک انت لما أباتک النبی صلّی اللّه علیه و آله و أمرک ان تضطجع فی مرقده واقیا له بنفسک اسرعت إلی اجابته مطیعا،و لنفسک علی القتل موطنا فشکر اللّه تعالی طاعتک و أبان من جمیل فعلک بقوله جلّ ذکره:و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رءوف بالعباد»؛
و نیز حال تو در شبی که بهجای پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله به بستر او خفتی شبیه به حال اسماعیل ذبیح اللّه است که چون پدرش به او گفت:ای پسر عزیزم،من در خواب مأمور به ذبح تو گردیدهام،رأی تو در این کار چیست؟در پاسخ گفت:هرچه از جانب خدا بدان مأموری انجام ده که مرا ان شاء اللّه از صابران خواهی یافت.
به همین صورت چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله تو را مأمور کرد که در بستر او بخوابی،به سرعت فرمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را اجابت کردی و خود را بهجای او برای کشته شدن آماده ساختی.خدا هم طاعتت را پاداش داد و کار نیکوی تو را بر امّت آشکار نموده،
1) (1)) .پایان ترجمۀ زیارت غدیریه.
اینگونه در کتاب شریف قرآنش از تو سخن به میان آورد که:و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا میفروشد،و خدا نسبت به[این] بندگان مهربان است (1).
تربیت دانشمندان و استعدادهای علمی که در فروع مختلف علمی اسلامی تخصّص داشته باشند اساسیترین نقطه برای بهوجود آمدن سطح علمی مناسب و بالا بردن آن بود که جماعت شیعه بدان احتیاج وافری داشت.
سپس اینکه به این عالمان دینی نقش ویژهای در جامعۀ اسلامی داده شود.و این همان کاری بود که همۀ پیشوایان اهلبیت علیهم السّلام بدون استثنا آن را انجام میدادند.
امّا دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام ویژگی خاصّی داشت.چراکه زمان آن حضرت عصری بود که میبایست تمام شرایط را برای عصر غیبت آماده کند، عصر غیبت نیز عصر جدا شدن مردم از امام و پیشوای خود بوده،دیگر بهجز عالمان الهی که امین بر حلال و حرام او هستند هیچ ملجأ و پناهگاه فکری و دینی برای مردم دیگری نمیبود.
از همینجا است که میبینیم این دو امام بزرگوار یعنی حضرت امام هادی علیه السّلام و حضرت امام عسکری علیه السّلام اهمّیت ویژهای به عالمان و دانشمندان میدادند،تا آنجا که از آنان با عنوان سرپرستان یتیمان آل محمّد تعبیر نمودند.
احترام و بزرگداشت حضرت امام هادی علیه السّلام برای اینگونه دانشمندان بسیار
1) (1)) .ر.ک حیاة الامام علیّ الهادی علیه السّلام/140-147.
جالب توجّه است (1).
کسانی که میراث فرهنگی امام هادی علیه السّلام را مطالعه میکنند درمییابند، آموزههای علمی ارائهشده از سوی امام هادی علیه السّلام به جامعه،در کنار اهمّیت ویژهای که به روشن کردن راه و روش علمی مورد پذیرش اهلبیت علیهم السّلام میدادهاند همواره استمرار داشته و آن حضرت در جهت تعمیق آن کوشیده است.
برای اینکه میزان اهمّیت آن حضرت به ترویج ژرفاندیشی و تربیت مردم برای پیمودن شیوههای علمی صحیح را دریابیم،کافی است نگاهی گذرا به نامۀ امام هادی علیه السّلام به مردم اهواز بیاندازیم.
امام هادی علیه السّلام علیرغم همۀ شرایطی که برای جدا کردن آن حضرت از شیعیان و دوستداران،بر ایشان تحمیل شده بود،همواره مسئولیتهای تربیتی خود را با هروسیلهای که تأثیرگذاری بیشتری در میان شیعیان داشت و به بهترین نحو به انجام میرساندهاند.آن حضرت گاه برای بعضی از شیعیان خود دعا کرده و برای روا شدن حاجات آنها به درگاه خداوند متعال میرفته است.
گاه نیز نیازهای مادّی شیعیان خود را برطرف کرده و به آنها پول میدادهاند،یا اینکه با بیانی صریح در رابطه با لغزشگاههایی که در پیش رویشان بود به آنان هشدار میدادند.
میبینیم در توطئهای که متوکّل برای به دام انداختن برادر حضرت امام
1) (1)) .ر.ک بخش سوّم از قسمت اوّل همین کتاب.
هادی علیه السّلام،«موسی مبرقع»،بهکار گرفت تا وی را در کاری وارد نماید که در شأن او نبوده،موجب آبروریزی او و برادرش حضرت امام هادی علیه السّلام میگردید،حضرت امام هادی علیه السّلام در برابر برادر خود قرار گرفته و قبل از اینکه موسی به ملاقات متوکّل برود حقیقت قضیه و آنچه در انتظار او بوده و خطرات معنوی که این مسأله به دنبال داشت را به او گوشزد نمودند (1).
حضرت امام هادی علیه السّلام مفهوم توجّه به درگاه خداوند متعال و پناه بردن به آن ذات مقدّس را در موارد متعدد و به شکلهایی ملموس به پیروان خود نشان میدادند تا آنها اهمّیت این اصل اساسی را در زندگی درک کنند.
در همین رابطه از ابو محمّد فهّام با سند از ابو الحسن محمّد بن احمد نقل شده است که گفت:عموی پدرم برای من نقل کرد که روزی به نزد حضرت امام هادی علیه السّلام رفته و به آن حضرت عرضه داشتم:متوکّل تنها بهخاطر اینکه میداند من با شما ارتباط دارم حقوق مرا قطع نموده است و جز این،اتّهام دیگری ندارم،حال سزاوار است که بر من لطف و کرم کنی و در نزد او وساطت کنی تا حقوق مرا وصل کند.امام هادی علیه السّلام فرمودند:ان شاء اللّه حاجتت برآورده است.
چون شب فرا رسید،فرستادگان متوکّل یکی پس از دیگری به در خانۀ من آمده احضارم نمودند.من در همانشب به نزد متوکّل رفته،او را در رختخوابش درازکشیده یافتم.متوکّل در همان حال به من گفت:ای ابو موسی به ما سر نمیزنی و خود را از خاطر ما میبری.چه مقدار از بابت حقوق از ما طلب داری؟
1) (1)) .ر.ک کافی 502/1.
گفتم:فلان صله و فلان پول و چون قدری از طلب خود را یادآوری نمودم دستور داد تا آن مبلغ و به اندازۀ همان مبلغ اضافه به من دادند،پس از اینکه از نزد او خارج شدم به وزیرش فتح گفتم:آیا حضرت امام هادی علیه السّلام اینجا آمده یا نامهای برای متوکّل نوشته است؟فتح پاسخ داد:خیر.
ابو موسی گوید:بر حضرت امام هادی علیه السّلام داخل شدم.آن حضرت تا مرا دیدند فرمودند:ای ابو موسی،این چهره،چهرۀ رضایتمندی است،عرض کردم:ای سیّد و آقای من،به من گفته شده که شما اصلا به نزد متوکّل نرفته و از او چیزی نخواستهاید.آن حضرت در پاسخ فرمودند:خداوند متعال میداند که ما هیچگاه در کارهای مهم جز به او پناه نبرده و در ناملایمات جز بر او توکّل نمیکنیم.ما نیز عادت کردهایم که همواره دست حاجت به سوی آن درگاه مقدّس دراز کرده و اجابت را تنها از او بخواهیم،و میترسیم که اگر ما از این کار رو برگردانیم،اجابت نیز از دعای ما برداشته شود.
و از علی بن جعفر روایت شده است که گفت:در اثر سعایت و بدگویی دشمنان،متوکّل مرا دستگیر و حبس نمود.پس از مدّتی جریان کار خود را بر متوکل عرضه نمودم اما متوکل بهواسطۀ من که عبید اللّه بن یحیی نام داشت گفت:بیجهت برای واسطه شدن امثال این شخص خود را به زحمت نیانداز چراکه«عمر بن ابی الفرج»به من خبر داده که او از رافضیان بوده وکیل علی بن محمد میباشد وی عبید اللّه را به نزد من فرستاد تا مرا آگاه کند که متوکل سوگند یاد کرده که مگر سه روز پس از مردنم مرا از زندان آزاد نخواهد کرد.راوی گوید:در اینوقت بود که علی بن جعفر نامهای برای امام هادی علیه السّلام نوشت که در آن آمده بود:«نفسم بر من تنگ آمده،میترسم در اثر شدّت فشاری که بر من وارد میشود دچار لغزش گردم».امام در جواب نامۀ او چنین نوشتند که:
«هرگاه موقعیّت را مناسب بدانم برای حلّ مشکل تو به درگاه خدا خواهم
رفت»پس آن هفته به پایان نرسیده بود که از زندان آزاد شدم (1).
روش کلّی حضرت امام هادی علیه السّلام در تربیت و ساخت شخصیت افراد را میتوان در این چند مورد خلاصه نمود:
1.راهنماییهای تربیتی از طریق بیان احادیثی که مهمترین مفاهیم تربیتی را به انسان عرضه مینماید (2).
2.تأکید بر اطاعت از خداوند متعال.
3.تأکید بر اهمّیت توجّه به خداوند متعال در برآوردن حاجات و نخواستن حاجت از غیر او (3).
4.اهمّیت دعا و مداومت بر آن در متبلور ساختن روح توحید و توکّل بر خدا در انسان.
5.دعا کردن برای مؤمنان
6.کوشش در رفع حاجات مؤمنان.
7.رابطۀ عاطفی با پیشوایان صالح-که در اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السّلام جلوه میکند-از طریق زیارت کردن آن بزرگواران و مطالعه در روش زندگی آنان.
در رابطه با دعای امام هادی علیه السّلام برای مؤمنین و کوشش آن حضرت در برآوردن حاجات آنان میتوان به روایات زیر استشهاد نمود:
1.روایت گذشته که آن حضرت در پاسخ نامۀ علی بن جعفر که نوشته بود:«نفسم بر من تنگ آمده،میترسم در اثر شدّت فشاری که بر من وارد
میشود دچار لغزش گردم».امام در جواب نامۀ او چنین نوشتند که:«هرگاه موقعیّت را مناسب بدانم برای حلّ مشکل تو به درگاه خدا خواهم رفت»پس چند روزی نگذشته بود که از زندان آزاد شد (1).
2.علاّمۀ مجلسی از کتاب الخرائج نقل کرده است:از محمّد بن فرج روایت شده که گفت:حضرت امام هادی علیه السّلام در نامهای به من اینگونه نوشتند:
«به امور خود سر و سامان ده و آمادۀ امر مهمّی باش»،محمّد بن فرج گوید:من مشغول رتق و فتق امور خود شدم و نمیدانستم که منظور آن حضرت از نامهای که نوشته است چیست،تا اینکه فرستادهای از طرف حکومت بر من وارد شده و مرا از مصر دستگیر کرده و با غل و زنجیر حرکت داده و تمام اموال و داراییهای مرا مصادره کردند.
من هشت سال در زندان بودم تا اینکه نامۀ دیگری از حضرت امام هادی علیه السّلام در زندان به دست من رسید.در آن نامه نوشته شده بود:«در ناحیۀ کرانۀ غربی فرود نیا».هنگامی که این نامه را خواندم در دل گفتم:چگونه است که امام هادی علیه السّلام چنین مطلبی را برای من مینویسد درحالیکه من در زندان به سر میبرم و این مسأله عجیب است!امّا چند روزی نگذشت که از زندان آزاد شده،مشکلم برطرف شد،دست و پای مرا باز کرده و از زندان آزادم کردند.
هنگامی که محمّد بن فرج به عراق بازگشت بهخاطر دستوری که حضرت امام هادی علیه السّلام به وی داده بود در بغداد توقّف نکرده به سمت سامرا به راه افتاد.
محمّد بن فرج گوید:به امام هادی علیه السّلام پس از خروج از زندان نامهای
1) (1)) .مسند الامام الهادی علیه السّلام/121.
نوشتم و از آن حضرت خواستم تا از خداوند متعال بخواهد که اموال و دارایی و باغ و بستان مرا به من بازگردانند.آن حضرت در پاسخ من نامهای نوشته در آن آوردند:«آنچه را که از تو گرفته شده بهزودی به تو بازگردانده خواهد شد، و اگر آن اموال هم به تو بازنگردد ضرری متوجّه تو نخواهد شد».
علیّ بن محمّد نوفلی گوید:هنگامی که محمّد بن فرج به منطقۀ عسکر رفت،برای او نامهای نوشتند تا اموالش را به وی بازگردانند.امّا قبل از اینکه آن نامه به دست وی برسد از دنیا رفته بود (1).
برآوردن حاجتهای مؤمنان علاوهبر نقش تربیتی که داشت یکی از گامهای امام هادی علیه السّلام در ایمنسازی اقتصادی آنان نیز بهشمار میرفت.چرا که این امر خود یکی از عوامل استقلال اقتصادی آنها و موجب عدم اضطرار ایشان بهسر فرود آوردن در برابر بسیاری از امور است که حاکمان برای به خواری و ذلّت کشاندن رعیّت از آن استفاده میکنند.
حضرت امام هادی علیه السّلام علیرغم شرایط سختی که بر آن حضرت و شیعیانشان از جهت تحت تعقیب بودن از طرف هیئت حاکم،همچنین دور کردن شیعیان از امام و مجبور کردن آن حضرت به اقامت در شهر سامرا برای تحت نظر داشتن آن حضرت حاکم بود وظیفۀ امامت و رهبری خود را به عنوان رهبری که باید حافظ مصالح پیروان خود باشد به نحو احسن به انجام میرساندند.اقداماتی که حضرت امام هادی علیه السّلام در رابطه با این مسأله به انجام
1) (1)) .بحار الانوار 140/50.
رساندهاند در این موارد ظهور و بروز مییابد:حفاظت کامل از شیعیان و رعایت مصلحتهای خاصّ و عامّ آنان،برآوردن حاجات شیعیان،بر حذر داشتن شیعیان از توطئههای حکومت بر ضدّ آنان و آگاه کردن شیعیان از راههای احتیاطی و وجوب مخفیکاری در فعّالیتها و ارتباطات،تا بدینوسیله از افتادن در دامهای حکومت ستمگر که در کمین امام علیه السّلام و شیعیان آن حضرت بود،برحذر باشند.
توصیههائی که حضرت امام هادی علیه السّلام به پیروان خود مینمودند میزان اهتمام آن حضرت را به این مسأله و میزان نزدیکی آن حضرت را به حوادث عام و خاص جامعه نشان میدهد.دستوراتی که آن حضرت به گروه صالح شیعیان خود صادر میفرمودند به صورتی دقیق و سریع به آنان میرسید،بلکه در بسیاری از مواقع این دستورات قبل از رویدادهای مربوطه بهدست شیعیان میرسید تا آنان بتوانند از توطئهای که بر ضدّشان تدارک دیده شده به سلامت بیرون آیند.چنین است که میبینیم فعّالیتها و روشهای امام هادی علیه السّلام نمونۀ یک کار سازمانیافته و حزبی در عالیترین حدّ دقّت و برنامهریزی بوده است، این مطلب را میتوانیم از نامههای آن حضرت به شیعیانش نیز دریابیم.
نامههایی که در دل خود حامل روشها و وسایل مختلف و متعدّدی برای روبرو شدن با شرایط مختلف زمان میباشد.
اینک به گوشهای از این روشها،وسایل و راهنماییهایی که آن حضرت برای این دست یافتن به این هدف بهکار گرفتهاند توجّه نمائید:
امام هادی علیه السّلام اصحاب خود را از نوشتن و تدوین بعضی از چیزها به
خصوص مطالبی که مربوط به روابط و اوضاع گروه شیعه و موضعگیریهای آنها میشود برحذر میداشتند،از«داود صرمی»روایت شده است که گفت:
مولایم امام هادی علیه السّلام دستورات زیادی به من داد،و چیزهای بسیاری به من گفت.سپس به من فرمود:«چگونه میگویی؟»من آنچه را که آن حضرت به من گفته بود کاملا از حفظ نبودم،آن حضرت دوات پیش آورد و نوشت:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم اکره ان شاء اللّه و الأمر بید اللّه»؛به نام خداوند بخشندۀ مهربان،اگر خدا بخواهد آن را به یاد میآورم و کار به دست خداست»،من تبسّم کردم.امام هادی علیه السّلام فرمودند:تو را چه میشود؟گفتم:خیر است،امام هادی علیه السّلام به من فرمودند:مرا[از حقیقت حال خود]خبر بده،عرضه داشتم خداوند مرا فدای شما گرداند.به یاد حدیثی افتادم که مردی از اصحاب ما آن را از جدّ شما حضرت امام رضا علیه السّلام نقل کرده است،که چون دستور انجام کاری را صادر مینمودند اینگونه مینوشتند:بسم اللّه الرّحمن الرّحیم اکره ان شاء اللّه و الأمر بید اللّه؛به نام خداوند بخشندۀ مهربان،اگر خدا بخواهد آن را به یاد میآورم.بهخاطر همین مطلب بود که من تبسّم کردم،امام هادی علیه السّلام به من فرمودند:«یا داود و لو قلت:إنّ تارک التقیة کتارک الصلاة لکنت صادقا؛ای داود،اگر بگویی:ترککننده تقیّه مانند ترککننده نماز است راست گفتهای» (1).
امام هادی علیه السّلام در این روایت پنهانکاری و احتیاط را با یکی از مفاهیم اسلامی یعنی«تقیّه»ارتباط میدهد که در رابطه با آن احادیث و آیات کریمهای از قرآن نیز آمده است.مانند: إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاةً ؛مگر اینکه از آنان به نوعی تقیّه کند،و همچنین قول خداوند تعالی: إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ ؛مگر آن
1) (1)) .مسند الامام الهادی علیه السّلام/301.
کس که مجبور شده و[لی]قلبش به ایمان اطمینان دارد،و این آیهای است که در قضیۀ عمّار بن یاسر رضی اللّه عنه نازل شده است.آنجا که مشرکان مکّه عمّار را به سختی شکنجه میکردند تا وی حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را دشنام داده و او را ترک نماید،تا دست از شکنجۀ او بردارند.عمّار بن یاسر پس از این قضیه به نزد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آمده،جریان را برای آن حضرت نقل کرد.پیامبر اکرم به او فرمودند:اگر آنان دوباره از تو چنین کاری خواستند تو نیز دوباره همانکار را انجام بده.امام هادی علیه السّلام این دستورات را تنها از ترس کشف شدن فعّالیتهای شیعه توسّط حکومت صادر نمیفرمودند،بلکه مراد آن حضرت تأکید بر این مفهوم اسلامی بود که شیعه از بدو پیدایش،آن را میشناخته و به جهت امتثال سفارشات ائمّه علیهم السّلام و قرآن کریم با آن آشنا بوده است.
امام هادی علیه السّلام در نامههایی که به یکی از اصحاب خود[سلیمان بن حسن بن جهم]مینوشتند وی را با عنوان زراری مورد خطاب قرار میدادند،در حالی که طایفۀ این شخص-که از بزرگترین خاندانهای شیعه و اصحاب ائمّه علیهم السّلام بهشمار میآمدند-به بنی جهم معروف بودند.لازم به ذکر است که آن حضرت از این جهت سلیمان بن حسن بن جهم را زراری مینامیدند که مادر حسن بن جهم دختر«عبید بن زراره»،نوۀ«زرارة بن أعین»صحابی معروف میباشد ابو غالب زراری که خود نیز یکی از این خاندان است در رسالهاش-که در میان علما به«رسالۀ ابو غالب»معروف است-مینویسد:امام هادی علیه السّلام بدینجهت این لقب را برای سلیمان بن حسن بن جهم که از اصحاب آن حضرت بود بهکار میبردند که با این کار توریه کرده،او را از
دشمنان پوشیده بدارند.بعدا بهکار بردن این لقب گسترش یافته و همۀ خاندان ما بدان نامیده شد.امام هادی علیه السّلام در رابطه با کارهایی که در کوفه و بغداد داشتند با سلیمان بن حسن بن جهم مکاتبه داشتند (1).
حضرت امام هادی علیه السّلام بعضی از اصحاب خود را از سخن گفتن و پرسیدن مسأله در طول راهها یا اماکن دیگری که امکان وجود جاسوسان حکومت در آن بود منع مینمودند.
از«محمّد بن شرف»روایت شده است که گفت:من در مدینه به همراه حضرت امام هادی علیه السّلام راه میرفتم.آن حضرت به من فرمودند:«آیا تو ابن شرف نیستی؟»عرضه داشتم:آری،آنگاه خواستم که از آن حضرت سؤالی کنم.امّا آن حضرت قبل از اینکه من از او سؤالی کنم به من فرمود:«اکنون ما در یک خیابان عمومی هستیم و اینجا جای سؤال کردن نیست».
پس از سقوط دولت اموی در سال 232 ه.ق بنی عبّاس با زور و قهر و غلبه بر حکومت اسلامی مسلّط گشتند.آنان به اندازهای در زمین فساد کردند که کارشان به وخامت کشید.در دوران حکومت این طایفه کشتار و تبعید و گرفتن اموال مردم امری پیشپا افتاده بود،و از آنجا که حکومت آنان فاقد مشروعیت اسلامی بود،کار کردن با آنها و در دستگاه حکومتی آنان نیز مشروعیت
1) (1)) .تاریخ کوفه/393.
نداشت.به همین دلیل بود که محمّد بن علیّ بن عیسی-یکی از اصحاب امام هادی علیه السّلام-به آن حضرت نامهای نوشت و از آن حضرت در رابطه با کار کردن در دستگاه بنی عبّاس و گرفتن حقوق از آنان و جواز این کار سؤال کرد.آن حضرت در پاسخ او نوشتند:کارهایی که داخل شدن در آن اجباری بوده و به اختیار نباشد خداوند عذر بندگان را در آن کارها خواهد پذیرفت و کارهایی که بدینگونه نباشد مکروه است،و در هرصورت هرچه از این کارها کمتر باشد بهتر است و هنگامی این عمل به کفر آن شخص منجر میشود که روزیدهندهاش او را به کارهایی مجبور نماید که به دست او اعمالی دربارۀ ما و دوستان ما صورت پذیرد که به شرکش منجر شود.
هنگامی که نامۀ حضرت امام هادی علیه السّلام به محمّد بن علی بن عیسی رسید، وی فورا برای آن حضرت نامۀ دیگری ارسال کرده،در آن نوشت:
عقیدۀ من در رابطه با داخل شدن در دولت بنی عبّاس این بوده است تا راهی برای ضربه زدن به دشمنان پیدا کرده،با نزدیک کردن خودم به ایشان دستم در انتقامگیری از آنان باز باشد.امام علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:
هرکس با چنین هدفی این کار را انجام بدهد داخل شدن او در کار بنی عبّاس نهتنها حرام نیست،بلکه برای او دارای اجر و پاداش است (1).
امام هادی علیه السّلام در دو عبارت فوق ضوابط همکاری کردن با حاکم جائر و ستمگر را بیان فرمودهاند.این ضوابط در به دست آوردن وسیلهای برای تضعیف ستمگران یا خدمت رساندن به شیعیان مظلوم خلاصه میشود.
1) (1)) .مستطرفات السّرائر/68 ح 14،به نقل از آن وسائل الشیعة 19/17 ح 9 ب 45،وسائل الشیعة 12/ 137.
پس از اینکه ائمّۀ اهلبیت علیهم السّلام نقش رهبری دینی خود را در اقشار مختلف شیعیان تثبیت نموده،اهمّیت ولایت خود را برای آنان آشکار ساختند، دامنۀ جغرافیائی پیروان اهلبیت علیهم السّلام گسترش یافت،در نتیجه آنان به کسانی نیاز پیدا کردند که احتیاجات دینی آنها را برآورده ساخته،همچون حلقۀ اتّصالی میان شیعیان و ائمّه علیهم السّلام باشد.اینجا بود که ائمّه علیهم السّلام به تعیین وکیلان و معتمدانی در مناطق مختلف مبادرت کرده و پیروان خود را به آنان ارجاع میدادند.
مأموریتهایی که این وکیلان به عهده داشتند در کارهایی مانند بیان احکام شرعی،موضعگیریهای سیاسی و اجتماعی،راهنمایی و ارائۀ نصایح اخلاقی و تربیتی،دریافت حقوق شرعی و پخش کردن آنها در مواضع از پیش تعیین شده،حلّ و فصل نزاعها و درگیریها و تولّی موقوفات و امور افرادی که قاصر بوده و کسی را به عنوان ولی نداشتند خلاصه میگردید.
افرادی که مسئولیت مهم وکالت ائمّه علیهم السّلام را به عهده میگرفتند،جدای از ایمان،معرفت به احکام و شئون شریعت اسلام،هوشیاری سیاسی و قدرت بر حفظ اسرار امام و پیروانش از دید حکّام و جاسوسان،میبایست راستگویی و عدالت را نیز به عنوان دو شرط اساسی دارا میبودند.
بعضی از این وکیلان به صورت مستقیم با امام علیه السّلام ارتباط داشته و بعضی دیگر بهواسطۀ وکیلی دیگر که به عنوان محوری برای مجموعهای از وکلا در تعدادی از مناطق نزدیک به یکدیگر به حساب میآمد با امام ارتباط پیدا میکردند.
تأسیس این نظام ارتباطی به عصر حضرت امام صادق علیه السّلام و حتّی امامان قبل از آن حضرت علیهم السّلام بازمیگردد.امّا گستردگی و تکامل این نظام پس از عصر امام صادق علیه السّلام صورت گرفته است.چراکه تحوّلات سیاسی جدید و مشکلات امنیتی که شیعیان را دربرگرفته و کیان و وجود آنها را تهدید مینمود،ضرورت این کار را بیش از پیش ساخته بود.
از زمان حضرت امام جواد علیه السّلام تا ابتدای غیبت صغری،این سیستم نقش فعّال و بزرگی در حفظ کیان گروه شیعه و نگاه داشتن آن از اضمحلال و فروپاشی داشت.
به برکت همین سیستم ارتباطی دقیق و عناصر فعّال در آن بود که انتقال به عصر غیبت امام مهدی علیه السّلام میسّر گشته،خطراتی که ممکن بود از پدیدۀ غیبت امام معصوم،نظام شیعه را تهدید کند بسیار کم شد.تا جایی که میبینیم همین سازمان وکلا با همۀ خصوصیاتش به نظام نیابت خاصّه در زمان غیبت صغری متحوّل گشته،سفیر امام غائب علیه السّلام نایب خاصّی بود که نقش امام را نسبت به مجموعۀ وکیلان ایفا مینمود...و هم او بود که از طریق وساطت بین امام معصوم و دیگر وکیلان،در واقع رابطی میان امام معصوم و همۀ پیروان او به حساب میآمد.
مناطق نفوذ و وجود وکیلان در حجاز:مدینه،مکّه و یمن،در عراق:کوفه، بغداد،سامرا،واسط و بصره،در ایران:خراسان بزرگ-که شامل نیشابور،بیهق، سبزوار،بخارا،سمرقند،هرات،قم،آوه،ری،قزوین،همدان،آذربایجان، قرمیسین،اهواز،سیستان،بسط،و در شمال آفریقا:مصر بود.این مناطقی بود که پیروان اهلبیت در آن یافت شده،وکیلان و نمایندگان اهلبیت نیز در آن استقرار یافته،به عنوان حلقۀ اتّصال میان شیعیان و امام عمل نموده و بدینوسیله بسیاری از اهداف ائمّه علیهم السّلام را محقّق مینمودند.
اینک نام تعدادی از وکیلان امام هادی علیه السّلام در مناطق مختلف را در دست داریم که اسامی آنها بدینقرار است:
1.ابراهیم بن محمّد همدانی
2.ابو علی بن راشد
3.احمد بن اسحاق رازی
4.علی بن جعفر وکیل
5.محمّد بن ابراهیم بن مهزیار
6.حسین بن عبد ربّه
7.ابو علی بن بلال
8.ایّوب بن نوح
9.جعفر بن سهیل صیقل
10.علی بن مهزیار اهوازی
11.فارس بن حاتم
12.علی بن حسین بن عبد ربّه
13.عثمان بن سعید عمری
البته بعضی از وکیلان ائمّه از رویّه و راه و رسمی که ائمّه علیهم السّلام برای آنها ترسیم نموده بودند منحرف میشدند،و در چنین مواقعی،مثلا وقتی اموالی که به دست یکی از وکیلان ائمّه علیهم السّلام میرسید،باعث وسوسۀ او شده،به فکر میافتاد تا از منصب وکالت برای اغراض دنیوی و مادّی خود استفاده و سودجوئی کند،ائمّه علیهم السّلام حقیقت امر را بر مردم روشن کرده و به آنها اجازۀ
گمراه کردن مردم و سودجویی از آنها را نمیدادند.
سیستم وکیلان که تا حدّی مأموریتهای آن را دانستیم،یکی از عوامل ایمنسازی امنیتی شیعه در عصر امام هادی علیه السّلام بود که برای امام و پیروان آن حضرت نقش ایمنیبخشی داشت.
گذشته از مأموریت مهم امنیتی این نظام،آنان در ایمنیبخشی اقتصادی، قضائی و سیاسی گروه شیعه نیز نقش مهمی داشتند.این یک دستگاه بسیار حسّاس و مهم بود و به همین سبب ائمّه علیهم السّلام اهمّیت زیادی به آن داده و پیوسته برای متحوّل ساختن و پاسداری کردن از این نظام در برابر عوامل ضعف و انهدام کوشش میکردند.
بهزودی خواهیم دید که سازماندهی چنین دستگاهی به عنوان بهترین وسیله برای آماده کردن گروه شیعه برای داخل شدن در عصر غیبت تا چه اندازه ضروری بوده،و تا چه اندازه میتوانسته است از صدمۀ غیبت و جدا شدن شیعیان از امام معصوم جلوگیری نماید.خصوصا در رابطه با پیروان اهلبیت علیهم السّلام که در طول دو قرن و نیم به دیدن امامان و ملاقات مستقیم با آن حضرات انس و الفت پیدا کرده بودند.
از آنچه گذشت دانستیم که ایمنی اقتصادی نیز یکی از اهداف اهلبیت علیهم السّلام در رابطه با گروه شیعه بهشمار میرفت.گروهی که ائمّه علیهم السّلام میخواستند در کیان خود مستقل بوده و از همۀ عوامل ضعف و فروپاشی که شرایط سیاسی و اقتصادی کلّی جامعه بر آن تحمیل میکرد به دور باشد.
سیستم وکلا نقش مهمی در این ایمنی ایفا مینمود.همچنان که گاه خود
امام علیه السّلام نیز مستقیما نیازهای مادّی آنان را برطرف مینمود.
آوردهاند که ابو عمرو عثمان بن سعید و احمد بن اسحاق اشعری و علی بن جعفر همدانی بر حضرت امام هادی علیه السّلام داخل شدند.احمد بن اسحاق به نزد آن حضرت شکایت برد که بدهکاری سنگینی بر گردن او میباشد،امام علیه السّلام به ابو عمرو که وکیل آن حضرت بود فرمودند:«ای ابا عمرو،سی هزار دینار به احمد بن اسحاق و سی هزار دینار به علی بن جعفر بده و خود نیز سی هزار دینار برای خویش بردار» (1).
از ابو هاشم روایت شده است که گفت:در نزد امام هادی علیه السّلام از تنگدستی خود شکایت کردم.آن حضرت همینطور که روی خاک نشسته بود،مشتی از خاک برداشته،کفی از آن به من داد و فرمود:«بهوسیلۀ این در زندگی خود گشایشی ایجاد کن».من آن مشت خاک را به نزد ریختهگری بردم و به او گفتم این را ذوب کن.وی آن را ذوب کرد و گفت:طلایی سرختر از آن ندیده است (2).
از عبد اللّه بن عبد الرّحمان صالحی روایت شده است که:ابو هاشم پس از اینکه به بغداد منتقل شده بود در رابطه با سختی آمد و شد به نزد آن حضرت در سامرا به نزد امام هادی علیه السّلام شکایت برده و عرض کرد:مولای من،خداوند متعال را بخوان و برای من دعا کن.چراکه من جز این اسب ضعیف غیراصیل وسیلۀ سواری دیگری ندارم.
امام هادی علیه السّلام فرمودند:«ای ابو هاشم،خداوند متعال تو و اسبت را قوی و نیرومند گرداند».
عبد الرّحمان گوید:از آنپس ابو هاشم نماز صبح را در بغداد،و نماز ظهر را در سامرا میخواند و اگر میخواست نماز مغرب را در بغداد بهجای میآورد (1).
اینک به پایان مبحث خطوط کلّی نقش امام هادی علیه السّلام در تکمیل بنای گروه شیعه و ایمنسازی و آمادهسازی آنان برای ورود به عصر غیبت که به سرعت نزدیک میشد رسیدیم.
1) (1)) .مناقب 448/2.
حضرت امام هادی علیه السّلام در مسیر جاودانگی
حضرت امام هادی علیه السّلام همواره با ظلم و جور حکّام دست به گریبان بود تا اینکه مانند پدران بزرگوارش سمّی برای آن حضرت فرستاده،به آن حضرت خوراندند.حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام فرموده است:«ما منّا إلاّ مقتول أو مسموم»؛کسی از ما ائمّه نیست مگر اینکه یا کشته میشود و یا مسموم میگردد (1).
«طبرسی»و«ابن صبّاغ مالکی»گویند:ولی خدا حضرت علیّ بن محمّد علیهما السّلام در آخر خلافت«معتزّ»به شهادت رسیده است (2).
ابو بابویه گوید:خلیفۀ عبّاسی«معتمد»آن حضرت را مسموم کرد (3).
«مسعودی»گوید:گفتهاند که آن حضرت در اثر سم به شهادت رسیده است (4)مؤیّد این مطلب عبارت دعایی است که در ماه رمضان وارد شده است:«و ضاعف العذاب علی من شرک فی دمه»؛و عذاب خود را بر هرکس که در
خون او شریک بوده است دو چندان گردان (1).
«سراج الدّین رفاعی»در صحاح الاخبار مینویسد:آن حضرت در دوران خلافت معتزّ عبّاسی بهواسطۀ سم به شهادت رسیده است.
«محمّد بن عبد الغفّار حنفی»در کتاب خود«ائمّة الهدی»مینویسد:«چون شهرت حضرت امام هادی علیه السّلام بالا گرفت،متوکّل آن حضرت را از مدینۀ منوّره طلبید.چراکه بیم آن داشت حکومت و دولتش از دست برود...و در پایان کار سمی به آن حضرت خوراند...» (2).
امّا صحیحتر آن است که این«معتزّ»بود که آن حضرت را مسموم نموده و به شهادت رسانید.
ظاهرا آن حضرت در اثر سمی که به وی داده شد بیمار شده و پس از چندی دار فانی را وداع گفتند.چنانکه روایت«محمّد بن فرج»از«ابو دعامه» این مطلب را تأیید میکند.وی گوید:در بیماریای که موجب وفات حضرت امام هادی علیه السّلام شد برای عیادت به نزد آن حضرت شرفیاب شدم،هنگامی که خواستم از نزد آن حضرت خارج شوم،آن حضرت به من فرمودند:
ای ابو دعامه،اکنون حق تو بر من واجب شده است،آیا حدیثی برای تو نگویم که تو را خوشحال کند؟ابودعامه گوید:به آن حضرت عرض کردم:یا بن رسول اللّه من به چنین حدیثی بسیار نیازمندم.
امام هادی علیه السّلام فرمودند:
پدرم محمّد بن علی بر من حدیث کرد و گفت:پدرم علی بن موسی به من گفت:پدرم موسی بن جعفر بر من روایت کرد و گفت:پدرم جعفر بن محمّد بر من روایت کرد و گفت:
پدرم محمّد بن علی گفته است:پدرم علی بن الحسین مرا روایت کرد و گفت:پدرم حسین بن علی بر من روایت کرد و گفت:پدرم علی بن ابی طالب علیهم السّلام بر من روایت کرد و گفت:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به من فرمودند:ای علی،بنویس.گفتم:چه بنویسم؟
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمودند:بنویس بسم اللّه الرحمن الرحیم.الایمان ما وقرته القلوب و صدّقته؛به نام خداوند بخشندۀ مهربان،ایمان آن چیزی است که دل کاملا آن را بپذیرد و کردار آدمی آن را تصدیق و تأیید نماید،امّا اسلام آن چیزی است که بر زبان جاری میشود و ازدواج بهوسیلۀ آن حلال میگردد.
ابو دعامه گوید:خدمت آن حضرت عرض کردم:یا بن رسول اللّه به خدا سوگند نمیدانم کدامیک از این دو نیکوتر است.حدیث یا سند حدیث؟!امام هادی علیه السّلام فرمودند:«إنّها لصحیفة بخطّ علی بن أبی طالب علیه السّلام و إملاء رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله نتوارثها صاغرا عن کابر»؛
این نامهای به خطّ علیّ بن ابی طالب علیه السّلام و املای رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله است که ما آن را نسل به نسل به ارث میبریم (1).
مسعودی گوید:هنگامی که ابو الحسن علیه السّلام به آن بیماری که در اثر آن دار فانی را وداع گفت مبتلا گردید،فرزندش ابا محمّد علیه السّلام را طلب کرده،نور، حکمت،میراثهای پیامبران و سلاح[مخصوص امام]را به او تسلیم نمود (2).
آن حضرت بر جانشینی حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام تأکید کرده و به آن حضرت در حضور اصحاب مورد اعتماد ثقۀ خود وصیت نموده،در سنّ چهل سالگی دار فانی را وداع گفت (3).
جنازۀ آن حضرت
چون حضرت امام هادی علیه السّلام جانبهجان آفرین تسلیم نمود،فرزند بزرگوارش حضرت امام،ابو محمّد،حسن عسکری علیه السّلام غسل و تکفین و گزاردن نماز بر جنازۀ او را به عهده گرفت.چراکه کسی غیر از امام نمیتواند متولّی چنین کاری برای امام دیگر باشد.
چون خبر وفات حضرت امام هادی علیه السّلام و رحلت آن حضرت به سوی خداوند متعال در شهر سامرا پخش شد،تودۀ مردم از عوام و خواصّ به خانۀ امام هادی علیه السّلام هجوم آورده،جوّی از حزن و ماتم و اندوه بر سامرا حاکم گشت.
مسعودی گوید:گروهی که هریک از آنها آنروز داخل خانۀ امام هادی علیه السّلام شده بودند بر ما روایت کردند که در آن خانه گروهی از بنی هاشم از طالبیان و عبّاسیان،فرماندهان و دیگران،همچنین گروهی از شیعیان،گرد آمده،و هیچکدام از آنها از امر جانشینی حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام اطّلاعی نداشتند.چراکه این مطلب فقط به اطّلاع اصحاب مورد اعتماد-که امام هادی علیه السّلام در نزد آنها تصریح بر جانشینی امام حسن عسکری علیه السّلام نموده بود-رسیده،کس دیگری از این قضیه اطّلاع نداشت.
حاضران حکایت میکنند که همۀ آنان در حال حیرت و مصیبت بودند،که ناگاه از داخل خانه خادمی خارج شد و به خادم دیگر ندا در داد که:ای «ریاش»،این نامه را بگیر و آن را به خانۀ امیر المؤمنین ببر و به فلان شخص بده و به او بگو که:این نامۀ حسن بن علی امام حسن عسکری است.این مطلب کنجکاوی مردم را برانگیخت.سپس یکی از درهای بالای رواق بازشده و
خادمی سیاهپوست از آن خارج شد،سپس به دنبال او حضرت ابا محمّد امام حسن عسکری علیه السّلام سربرهنه و گریبان دریده درحالیکه لباس زیرین او سفید بود از در خارج شد.
چهرۀ آن حضرت کاملا شبیه چهرۀ پدر بزرگوارش بود.آنروز در خانۀ امام،پسران«متوکّل»نیز حضور داشتند که بعضی از آنها دارای مقام ولایتعهدی نیز بودند.امّا هیچکس باقی نماند مگر اینکه به احترام آن حضرت برپا ایستاد.در این هنگام«ابو احمد[محمّد]موفّق»به سمت آن حضرت رفت.امام حسن عسکری علیه السّلام نیز به سمت او آمد و باهم معانقه نمودند.سپس به او گفت:پسرعمو خوشآمدی و در بین دو در رواق نشست،مردم نیز همه در برابر او بودند.قبل از اینکه آن حضرت از اندرونی خارج شود،خانه از شدّت شلوغی و سروصدا همچون بازار بود.امّا هنگامی که امام حسن عسکری بیرون آمد و نشست مردم دست از صحبت برداشته، جز صدای سرفه و عطسه صدای دیگری نمیشنیدیم،در این هنگام کنیزی از خانه خارج شد و برای حضرت امام هادی علیه السّلام شروع به مرثیهسرائی کرد.در اینجا بود که امام عسکری علیه السّلام فرمودند:آیا اینجا کسی نیست که ما را از دست این زن نادان خلاص کند،شیعیان به سمت آن زن رفته و او را به داخل خانه هدایت کردند.
سپس خادم دیگری از خانه خارج شد و در مقابل حضرت امام حسن عسکری ایستاد.امام حسن عسکری علیه السّلام نیز برخاست و در این هنگام جنازۀ حضرت امام هادی علیه السّلام از خانه خارج گردید.امام عسکری علیه السّلام نیز به همراه جنازه به حرکت پرداخت تا اینکه جنازه وارد خیابانی شد که در مقابل خانۀ «موسی بن بقاع»قرار داشت.حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام قبل از اینکه
جنازه برای مردم بیرون آورده شود،بر آن نماز خوانده بود،و پس از اینکه جنازه خارج شد،«معتمد»نیز بر آن نماز گذارد.
مسعودی گوید:شنیدم در تشییع جنازۀ آن حضرت کنیز سیاهی میگفت:
ما در گذشته و حال چه مصیبتهایی که از روز دوشنبه متحمّل شدیم (1).
امام هادی علیه السّلام در خانۀ خود در سامرا مدفون گردید.مدّت اقامت آن حضرت در شهر سامرا بیست سال و چند ماه بوده است (2).
مسعودی گوید:پس از برگزاری مراسم نماز بر حضرت امام هادی علیه السّلام فشار جمعیت و شدّت گرما حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام را آزرده بود.آن حضرت در راه به مغازۀ بقّالی که جلوی آن آبپاشی شده بود رفتند.
آن حضرت به بقّال سلام کرده و از او اجازه خواستند تا قدری در مغازۀ او بنشینند.وی اجازه داد و حضرت نشسته،مردم در اطراف او ایستاده بودند.
در همین حال بود که جوانی نیکوصورت و خوشلباس سوار بر قاطری خاکستری رنگ و زین کرده،اسب سپیدی برای آن حضرت آورد و از او خواست تا سوار بر آن اسب شود.حضرت امام حسن عسکری سوار بر آن اسب شده،به خانه رفته و از آن اسب پیاده شدند.شب آنروز از خانۀ امام عسکری علیه السّلام همان چیزهایی که در زمان حیات امام هادی علیه السّلام خارج شده،به مردم داده میشد بدون استثنا خارج شده و در میان مردم نیازمند تقسیم گردید (3).
همواره در نزد عامّه و خاصّه اینگونه مرسوم و متداول بوده است که چون شخصی از دنیا میرود،او را در مکانی که برای مردگان آماده شده و مقبره یا گورستان نامیده میشود دفن میکنند.چنانکه در زمان ما نیز این مسأله متداول است.و این امر نسبت به هیچکس-با هرمقام و منزلتی که داشته باشد -تغییر نمیکند.همواره مکانی که در شهر مدینه برای دفن مردگان مهیّا شده بوده قبرستان بقیع بوده است.چراکه این قبرستان محلّ دفن ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام، همسران پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله،فرزندان آن حضرت و بزرگان صحابه و تابعان و غیر آنان بوده است.همچنانکه محلّ دفن دو امام بزرگوار حضرت کاظم علیه السّلام و حضرت جواد علیه السّلام در[بغداد]مقابر قریش میباشد.
امّا دلیل اینکه حضرت امام هادی علیه السّلام در خانهاش دفن گردید به عکس العملهای شیعه در روز شهادت آن حضرت بازگشت میکند.چراکه چون شیعیان برای تشییع جنازۀ آن حضرت اجتماع نمودند صدا به گریه بلند کرده و خشم خود را بر دستگاه حاکم ابراز داشتند،و این به منزلۀ برآوردن انگشت اتّهام شهادت امام هادی علیه السّلام به سوی خلیفه بوده است.
خیابانی که جنازۀ حضرت امام هادی علیه السّلام در آن تشییع میشد هم در این امر اثر بزرگی داشت.چراکه بسیاری از موالیان آل البیت علیهم السّلام در آن خیابان زندگی میکردند.در توصیف آن خیابان آمده است:
خیابان دوّم معروف به«ابو احمد»میباشد.اوّل این خیابان از مشرق خانۀ «بختیشوع»طبیب است که متوکّل آن را بنا نهاده،سپس زمینهای واگذار شده به فرماندهان خراسان و کارگزارانشان،از اهل قم،اصفهان،قزوین،جبل و
آذربایجان از سمت راست در جنوب به سمت قبله میباشد (1).
مظفّری در تاریخ خود به یافت شدن اتباع مکتب اهلبیت علیهم السّلام در سامرّا اشاره کرده مینویسد:چه بسیار بودند افرادی از میان سپاه و فرماندهان و امیران و کاتبان که در دل،ولایت اهلبیت علیهم السّلام داشتند (2).
همۀ این مسائل باعث شد تا دستگاه حکومتی بنا به دفن آن حضرت در خانهاش بگذارد.اگرچه این مسأله به صورت روشن در تاریخ ذکر نشده است.
امّا میتوان از آنچه یعقوبی در تاریخش ذکر کرده در حوادث سال 254 ه.ق و وفات حضرت امام هادی علیه السّلام آورده است،این را فهمید.آنجا که میگوید:
معتزّ برادر خود احمد بن متوکّل را فرستاد،و او در خیابان معروف به خیابان ابو احمد بر او نماز خواند.هنگامی که مردم بسیار اجتماع کردند و گریه و ضجّۀ آنها بالا گرفت جنازه را به خانه بازگردانده و در همان خانه دفن نمودند... (3).
آنان به این وسیله توانستند زبانههای آتش قیام و نهضت را خاموش کرده و بر تودۀ خشمگین مردم غلبه کنند،این مطلب دلیل واضحی بر وجود تحرّکات شیعی در آن زمان و علیرغم همۀ شرایط سختی که ائمّۀ اهلبیت علیهم السّلام و پیروان آنان از ناحیۀ حکومت ستمگر با آن مواجه بودهاند دارد.
«حسین بن حمدان حضینی»در کتاب«الهدایه فی الفضائل»مینویسد:از احمد بن داود قمی و محمّد بن عبد اللّه طلحی روایت شده است که گفتهاند:
مال بسیاری که از بابت خمس و نذورات به صورت پول نقد و جواهر و
زیورآلات و لباس از شهرهای قم و اطراف آن جمع شده بود را حمل نموده و به قصد تشرّف به محضر سیّد و مولای خود حضرت امام هادی علیه السّلام خارج شدیم.هنگامی که به منطقۀ«دسکرة الملک» (1)رسیدیم،مردی سوار بر شتر با ما برخورد کرد.ما در قافلۀ بزرگی بودیم.وی آهنگ ما کرد و درحالیکه ما در میان سایر مردم حرکت میکردیم.وی با شتر خود روبروی ما میآمد تا اینکه به ما رسید،و گفت:ای احمد بن داود و محمّد بن عبد اللّه طلحی،من پیامی برای شما دارم.ما به سمت او رفته و به او گفتیم:خداوند تو را رحمت کند.پیام از چه کسی است؟وی به ما گفت:از سیّد و مولای شما حضرت ابو الحسن علی بن محمّد علیهما السّلام.او به شما میگوید:من امشب به سمت خداوند متعال خواهم رفت.پس در جای خود بمانید تا اینکه فرمان فرزندم ابو محمّد،حسن عسکری به شما برسد،ما از شنیدن این خبر دلگیر شده و اشک در چشمانمان حلقه زد.امّا این خبر را از دیگران مخفی کرده و اظهار نکردیم،تا اینکه در دسکرة الملک فرود آمده و خانهای اجاره کرده و آنچه را که حمل میکردیم در آن خانه محفوظ گذاشتیم.امّا ناگهان دیدیم که خبر وفات مولای ما حضرت امام هادی علیه السّلام در آن روستا شایع شده و همه از آن اطّلاع دارند،ما در دل گفتیم:
لا إله إلاّ اللّه،آیا پیامآوری که برای ما خبر وفات آن حضرت را آورده خبر را در میان مردم پخش کرده است؟
امّا هنگامی که روز بالا آمد گروهی از شیعیان را دیدم که بسیار نگرانتر و ناراحتتر از ما بودند.امّا ما جریان آن پیام را مخفی داشته و برای کسی آن را اظهار نکردیم (2).
تاریخنویسان در ذکر روز شهادت آن حضرت اختلاف کردهاند.چنانکه در این مطلب که چه کسی سم به آن حضرت خورانید نیز اختلاف دارند.
امّا تحقیق این است که آن حضرت در اواخر خلافت«معتزّ عبّاسی»به شهادت رسیدهاند.چنانکه بسیاری از تاریخنویسان بر این مطلب تصریح نمودهاند.دلیل دیگر این امر این است که کار امام هادی علیه السّلام بر حاکم زمان او گران میآمده،و وی همان کسی است که طبیعتا باید چنین کارهایی را به انجام برساند.بنابراین«معتزّ»دستور این کار را صادر کرده و ممکن است که در این کار و دادن سم به آن حضرت از«معتمد»نیز کمک گرفته باشد.
امّا روز شهادت آن حضرت به گفتۀ«ابن طلحه»در«مطالب السّؤول»:در بیست و پنجم ماه جمادی الآخر بوده است،و ابن خشّاب نیز در این مطلب با او موافق است (1)،«کلینی»در«کافی»مینویسد:آن حضرت-صلوات اللّه علیه -در بیست و ششم جمادی الآخر دار فانی را وداع گفته است (2)،و«مسعودی» نیز موافق همین قول میباشد (3).
امّا«شیخ مفید»در«ارشاد»،«اربلی»در«کشف الغمّه»،و«طبرسی»در «اعلام الوری»گفتهاند:آن حضرت در ماه رجب از دنیا رفته و روز این مسأله را معلوم نکردهاند (4).
«ابو جعفر طوسی»در«مصابیح»،«ابن عیّاش»و صاحب«دروس»گفتهاند:
امام هادی علیه السّلام در روز دوشنبه سوّم رجب در سامرا دار فانی را وداع گفته است (1)و«فتّال»نیشابوری در«روضة الواعظین»نیز با این قول موافق است.
آنجا که گوید:امام هادی علیه السّلام در سامرا در سوّم ماه رجب از دنیا رفته است (2)«زرندی»در تاریخ وفات آن حضرت قول دیگری دارد وی مینویسد:آن حضرت در روز دوشنبه سیزدهم رجب از دنیا رفته است (3).
امّا همۀ این تاریخنویسان بر این نکته اتّفاقنظر دارند که آن حضرت در سال 254 ه.ق از دنیا رفته است (4).
از حضینی روایت شده است که گفت:ابو الحسن علی بن بلال و گروهی از برادران ما روایت کردهاند که:چون روز چهارم از وفات سرور و مولای ما حضرت امام هادی علیه السّلام گذشت،«معتزّ»دستور داد کسی را به نزد حضرت ابو محمّد امام عسکری علیه السّلام فرستادند تا آن حضرت را سوار کرده به نزد او برده، وی آن حضرت را بر مرگ پدر تعزیت گوید و از او چیزی بپرسد،امام عسکری سوار شده به نزد معتزّ رفتند.هنگامی که بر وی داخل شدند معتزّ به آن حضرت خوشآمد گفته،وی را نزدیک خود نشانده،او را تسلیت گفت،و دستور داد تا وی را در مکان و مرتبۀ پدر بزرگوارش برقرار کرده،حقوق حضرت امام هادی علیه السّلام را برای امام حسن عسکری علیه السّلام تثبیت نموده،به او بپردازند.هرکس امام حسن عسکری را میدید شک نمیکرد که از نظر صورت و شکل ظاهری بسیار شبیه پدر بزرگوار خود میباشد.
همۀ شیعیانی که به امامت حضرت امام هادی علیه السّلام اعتقاد داشتند بهجز
اصحاب«فارس بن حاتم بن ماهویه»که به امامت ابو جعفر محمّد بن ابو الحسن صاحب عسکر معتقد شدند،همگی بر امامت حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام اجتماع نمودند (1).
البته رفتاری که معتزّ با امام عسکری انجام داد،از باب ظاهرسازی و نیرنگ بود،تا بر جنایتی که در رابطه با حضرت امام هادی علیه السّلام مرتکب شده بود سرپوش بگذارد،و این شیوه و رویۀ همۀ طاغوتهای گذشته در برابر پیشوایان اهلبیت علیهم السّلام بوده است (2).
مکتب علمی و میراث گرانسنگ حضرت امام هادی علیه السّلام
تمایز زمانۀ حضرت امام هادی علیه السّلام از زمانۀ پدر بزرگوارش حضرت امام جواد علیه السّلام،فزونی فشار و سرکوب از جانب حکومت بوده است،تا آنجا که مراقبت دائم از آن حضرت وجه فارق و تمایز آشکار در زندگی این امام بزرگوار،همچنین زندگی فرزند بزرگوارش حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام میباشد.
به اضافۀ اینکه حضرت امام هادی علیه السّلام با پدر بزرگوار خود حضرت امام جواد علیه السّلام در به دوش کشیدن مأموریت امامت الهی در سن پائین و قبل از تمام شدن اوّلین دهه از زندگی،همسانی و مشابهت داشته است،امامت زودهنگام این دو امام بزرگوار،هراس دستگاه حاکم از رهبری خط مبارزان که دو قرن به طول انجامید و سی سال از آن در زمان امامت امام هادی علیه السّلام بوده و نزدیک شدن ظهور مهدی آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم که از فرزندان همین امام بزرگوار میباشد سه ویژگی آشکار دوران امامت حضرت امام هادی علیه السّلام میباشد.از همینجا است که مراقبت و احاطۀ دستگاه حکومتی نسبت به آن حضرت به بالاترین حدّ ممکن تشدید گردید،تا اینکه پس از چیره شدن بیم و ترس بر طغیانگران زمان به ترور آن حضرت منجر گردید.
از همینجا است که از بسیاری تعداد اصحاب حضرت امام هادی علیه السّلام که با آن حضرت در ارتباط بوده و از آن حضرت حدیث نقل کردهاند-و یکی از کسانی که دربارۀ تاریخ زندگی این امام بزرگوار تحقیق کرده تعداد آنها را به سیصد و چهل و شش نفر رسانده است-باید دریافت که علیرغم چنین شرایط سخت و دشواری،وسعت فعالیتهای حضرت امام هادی علیه السّلام،و عظمت کار این امام بزرگوار تا چه اندازه بوده است که با فعالیتهای سرّی و منظم خود همۀ این گردنهها را پشت سر گذاشته،توانست با زمینهسازی فکری،عقیدتی و نفسی برای عصر غیبت که بهزودی در راه بود اهداف خود را به تحقق برساند.
آن حضرت به صورتی مستمر مراقب همۀ رویدادها بوده،برای هرشرایط جدیدی گامها و فعّالیتهای جدید و مطابق با آن شرایط،ارائه مینمود.آن حضرت دائما پیشرفتهای مدنی را که امّت اسلام بر قلّههای آن قرار داشتند مدنظر داشته،همواره میکوشید تا گروه شیعیان صالح همیشه در جایگاه رهبری و اوج آن پیشرفتها قرار داشته باشند و چنین نیز بود.از همین دیدگاه سزاوار است که آنچه از میراث علمی و آموزههای مکتب آن حضرت به دست ما رسیده را مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم.
احادیث آن حضرت در این بخش به دو بخش تقسیم میشود.
اوّل:مکتب یا دانشگاه امام هادی علیه السّلام که در اصحاب و روایتکنندگان حدیث آن حضرت نمود پیدا میکند.
دوّم:میراث فکری و علمی آن حضرت که به صورت مکتوب یا روایت شده میباشد.
امام هادی علیه السّلام به دلیل تنوّع فرهنگ و معارف فراگیرش همواره مقصد و مراد جویندگان دانش بوده است.چراکه آن حضرت در همۀ دانشها تخصّص داشته،در تفسیر قرآن کریم خبره و کارآزموده و در فقه اسلامی با همۀ بخشها و سطوح آن ماهر و چیرهدست بوده است.
اصحاب آن حضرت به اعتبار ارتباط با اهلبیت علیهم السّلام،در میان امّت اسلام نمونۀ خط رسالت بودهاند،آنان احادیث آن حضرت را روایت کرده،در کتابهای اصول (1)،آن احادیث را به رشتۀ تحریر و تدوین درآوردند.آنان به واسطۀ تدوین میراث علمی ائمّۀ اطهار علیهم السّلام حقّ بزرگی بر جهان اسلام دارند.
چراکه اگر آنان این کار را انجام نمیدادند،ثروت بسیار عظیم و اصیلی که مشتمل بر ابداعات بوده از مسلمانان ضایع میگردید.ثروتی که همگام با پیشرفتهای فکر بشری و بلکه مقدّم بر آن بوده است.
لازم به ذکر است که بسیاری از ویژگیهای عملی حضرت امام هادی علیه السّلام را میتوان در خلال فعالیتهای پیروان مورد اعتماد آن حضرت مشاهده نمود،و هرچه شرایط بر امام هادی علیه السّلام سختتر میشده،آن حضرت بیشتر وادار به پنهانکاری در عمل میگردید،این حقیقت عمق بیشتری مییافت.
اکنون خلاصهای از زندگینامه بعضی از اصحاب امام هادی علیه السّلام را که بر اساس حروف الفبا مرتّب شده است در ذیل میآوریم:
1) (1)) .منظور از کتابهای اصول کتابهایی است که توسط اصحاب ائمه نوشته شده و در آن روایات اهلبیت علیهم السّلام جمعآوری شده بود دانشمندان شیعه خبر از تدوین چهارصد کتاب با عنوان اصول اربعمأة دادهاند که همۀ آنها در اثر حوادث ناگوار روزگار نابود شدهاند و آنچه اکنون از کتابهای روایی به دست ما است باقیماندۀ آن اصول میباشد.
شیخ،او را از اصحاب حضرت امام هادی علیه السّلام و از اصحاب امام حسن عسکری علیه السّلام برشمرده است.کشّی ذکر کرده:که امام حسن عسکری نامهای به اسحاق بن اسماعیل نوشت و در آن برای ابراهیم بن عبده سلام فرستاده و برای گرفتن حقوق شرعیه به وی وکالت داد.آن حضرت او را با نامهای به سوی عبد اللّه بن حمدویه بیهقی فرستاد که در آن آمده است:
امّا بعد،ابراهیم بن عبده را به نزد تو فرستادم تا همۀ مناطق از جمله منطقۀ تو حقوق واجبی که از آن من،بر گردن شماست به او بدهید،من او را ثقه و امین خودم در نزد پیروانم در آن منطقه قرار دادم.پس باید که از خدا بترسند و مراقب اعمال خود باشند،و حقوق را بپردازند.آنان در ترک این کار و یا تأخیر در آن هیچ عذری نخواهند داشت.خداوند آنها را به واسطۀ نافرمانی از اولیائش تیرهروز نگرداند و بهواسطۀ مهربانی که من بر آنان دارم،بر آنان رحمت آورد-و تو را نیز با آنان-همانا که خداوند وسعتدهنده و بخشنده است (1).
شیخ،او را از اصحاب حضرت امام رضا علیه السّلام،امام جواد علیه السّلام،و امام هادی علیه السّلام برشمرده است.کشّی گوید:او وکیل آن حضرت بود و به عمر خود چهلبار حجّ بهجای آورد.امام هادی علیه السّلام در نامهای به او نوشته است:
حساب به دست من رسید.خداوند از تو قبول کند و از آنها راضی باشد،خداوند آنها را در دنیا و آخرت با ما قرار دهد،من فلان مقدار دینار و فلان مقدار لباس برای تو فرستادم.
1) (1)) .معجم رجال الحدیث/232/1.
خداوند آنها را با سایر نعمتهایی که به تو داده است بر تو مبارک گرداند،من به«نضر»نامهای نوشته و او را فرمان دادم تا دست از تو بدارد و متعرّض تو نگشته،با تو مخالفت نکند و به او فهماندم که تو در نزد من چه جایگاهی داری،و همچنین نامهای به«ایّوب»نوشتم و او را نیز به همین مطلب فرمان دادم،و نامهای نیز به پیروانم در همدان نوشتم و آنان را نیز به فرمانبرداری از تو و آمدن به سمت تو دستور دادم،و به آنان گفتم که وکیلی بهجز تو ندارم (1).
این روایت به روشنی دلالت بر وثاقت و جلالت قدر این مرد داشته، بلندی مقام او را در نزد امام علیه السّلام بیان میدارد.
شیخ،وی را از اصحاب حضرت امام جواد و امام هادی علیه السّلام برشمرده است.نجّاشی گوید:وی کتابی به نام«کتاب بشارات»دارد.کشّی به سند خود از محمّد بن ابراهیم مهزیار نقل میکند که گفت:هنگامی که زمان مرگ پدرم فرارسید مالی را به من داده و علامتی به من داد و کسی را از آن علامت جز خدا آگاه نکرد،و گفت:هرکس این علامت را به تو اعلام کرد مال را به او بده،وی گوید:من به سمت بغداد رفتم و در کاروانسرایی فرود آمدم.در روز دوّم اقامتم در بغداد پیرمردی به آنجا آمده و در زد.من به غلام گفتم ببین چه کسی بر در ایستاده است.غلام خارج شد و آمد و گفت:پیرمردی بر در اتاق ایستاده است.
من اجازۀ داخل شدن دادم.وی به من گفت:من«عمری»هستم.مالی که به همراه داری به من بده و او چنینوچنان است،و آن علامت را گفت.وی گوید:آن اموال را به او تسلیم کردم (2).
این روایت دلالت بر این مطلب دارد که ابراهیم وکیل امام علیه السّلام در گرفتن حقوق شرعی بوده است و طبیعی است که وی به جهت صداقت و عدالتی که داشته مورد اعتماد آن حضرت قرار گرفته باشد.
وی فرستادۀ مردم قم بوده،از حضرت امام جواد و امام هادی علیهما السّلام روایت کرده،از اصحاب خاصّ حضرت امام عسکری علیه السّلام بوده است،کتابهای او عبارتند از:
1.مسائل الرّجال للامام الهادی علیه السّلام.
2.علل الصّلاة.
3.علل الصّوم.
وی از کسانی بوده که حضرت امام مهدی-عجّل اللّه فرجه-را دیده و روایات بسیاری در مدح و ثنای او وارد شده است (1).
شیخ وی را از اصحاب حضرت امام رضا علیه السّلام و امام جواد علیه السّلام و امام هادی علیه السّلام برشمرده است.کنیۀ او ابو جعفر بوده،وی بزرگ و سرکردۀ اهل قم بوده که از جانب اهل شهر با حاکمان وقت دیدار مینموده است،وی کتابهای متعدّدی نوشته که از آن جملهاند:«کتاب التّوحید»،«کتاب فضل النّبی صلّی اللّه علیه و آله و سلم»،«کتاب المتعه»،«کتاب النّوادر»،«کتاب النّاسخ و المنسوخ»و«کتاب فضایل العرب»و... (2).
وی راستگوی امین است،نجاشی گفته است:وی وکیل حضرت امام هادی علیه السّلام و حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام بوده و در نزد این دو امام بزرگوار دارای منزلتی بزرگ و مورد اعتماد بوده است.وی بسیار باورع و عبادتش نیز زیاد بوده است.وی در روایات خود راستگو بوده است،پدر او نوح بن درّاج در کوفه دارای سمت قضاوت و صحیح الاعتقاد بوده است،برادرش جمیل بن درّاج میباشد (1).
شیخ گفته است:ایّوب بن نوح بن درّاج ثقه است.وی کتابی دارد و روایات و مسائلی از حضرت امام هادی علیه السّلام نقل کرده است (2).«کشّی»گفته است:وی از صالحان بوده و هنگامی که از دنیا رفته است بهجز صد و پنجاه دینار پول از خود چیز دیگری بهجا نگذاشته است،وی از امام ابو الحسن ثالث،امام هادی علیه السّلام روایت کرده و گروهی از روات نیز از وی روایت نمودهاند (3).
کنیۀ وی ابو علی و وابسته به طایفۀ آل المهلّب بغدادی و راستگو بوده است.
شیخ وی را از اصحاب حضرت امام هادی علیه السّلام برشمرده و شیخ مفید او را از فقهای اعلام و رؤسایی که دانش حلال و حرام از آنها گرفته میشود
برشمرده است.از آنان که هیچ طعن و ظنّی بر آنها وارد نمیشود،حضرت امام هادی علیه السّلام وی را به وکالت خود منصوب نموده و نامههای چندی برای وی فرستاده است (1).از جملۀ این نامهها میباشد:
1.نامهای که کشّی با سند خود از محمّد بن عیسی یقطینی نقل کرده است.
وی گوید:حضرت امام هادی علیه السّلام به ابو علی بن بلال در سال 232 ه.ق نامهای نوشت که در آن آمده بود:
شکر خدای را بهجای میآورم و بر محمّد پیامبر خدا و آل او که درود و رحمت خداوند بر آنان باد درود میفرستم،سپس،آگاه باش که من ابو علی حسن بن راشد را به جهت آشنایی با لیاقتهایی که وی از آن برخوردار بوده،کسی در آن بر وی مقدّم نمیباشد،بهجای حسین بن عبدربّه برگزیده و منصوب نموده،او را امین بر این کار دانستم،و میدانم که تو بزرگ منطقۀ خود هستی.بنابراین خوش داشتم که فقط به تو نامه نوشته،با این کار تو را گرامی دارم،پس بر تو باد که از او[ابو علی حسن بن راشد]اطاعت کنی،و تمام حقوق مالی که بر گردن داری به وی تسلیم نمایی.همچنین پیروان ما را بر این کار تشویق و ترغیب نمائی و آنان را به این کار آشنا کنی تا بدینوسیله وی را کمک و یاری نمایی،که این بسیار کار خوبی است که موجب رعایت حقّ ما شده و در نزد ما محبوب و دوستداشتنی است،و خداوند بهواسطۀ این کار تو را جزا و اجر خواهد داد.همانا که خداوند به هرکس که بخواهد میبخشد،چراکه خداوند دارای عطا و جزا بوده،از رحمت خود هرکس را بخواهد مشمول عطایایش مینماید.و تو با این مسئولیت که بر دوشت نهادم امانتدار خدا گردیدهای.این نامه را به خطّ خود نوشته،بسیار خدا را شکر میگویم (2).
این نامه دلالت دارد که ابن راشد از نظر وثاقت،امانت و فضیلت در سطح
بسیار بالایی بوده که حضرت امام هادی علیه السّلام شیعیان را به او ارجاع داده و آنان را به اطاعت کردن از او و تسلیم نمودن حقوق شرعی به او سفارش نموده است.
2.کشّی به سند خود که به احمد بن محمّد بن عیسی میرسد،روایت کرده و گفته است:به همراه ابن راشد نامهای را در چند نسخه تکثیر کرده،به سوی گروهی از موالیان اهلبیت علیهم السّلام که مقیم بغداد،مدائن،سواد و اطراف آن مناطق بودند فرستادیم.متن آن نامه چنین است:
خدای متعال را شکرگزارم،من ابو علی بن راشد را بهجای علی بن حسین بن عبد ربّه و همۀ وکلای سابق خود،منصوب کردم،وی در نزد من به منزلۀ تمام آن وکیلان است،من همۀ مسئولیتهایی که دیگر وکلای من دارند به او اعطا نمودم تا حقوق مرا از شما بگیرد،من وی را برای[سرپرستی]شما پسندیده،در این کار بر دیگران مقدّمش داشتم.چراکه او اهل و محلّ این کار میباشد،پس شما که خدایتان رحمت کند،حقوق را به او بپردازید که در واقع آن را به من پرداختهاید.و بر شما باد که برای خود بهانهتراشی نکرده،از این کار دست برداشته،به سرعت به بندگی خدا و پاک کردن اموال و حفظ خونهای خود رو آورده،بر نیکویی و پرهیزگاری یکدیگر را کمک و یاری کرده،از خداوند پروا کنید.باشد که مورد رحمت قرار گیرید،همه به ریسمان محکم خداوند چنگ زنید و جز در حالت اسلام و مسلمانی نمیرید.
من پیروی و اطاعت از خود را در طاعت از او[ابن راشد]قرار دادم،و خروج به سوی نافرمانی از او را نافرمانی از خود قرار دادم،پس همواره در راه راست حرکت کنید که خداوند به شما اجر و ثواب داده و از فضل خود بیشازپیش به شما عنایت نماید،همانا که خدا در آنچه که در نزد اوست وسعتدهنده و کریم است،خداوند بر بندگان خود بخشش و مهربانی دارد.
ما و شما به مسئولیت حفظ امانت الهی نایل گشتهایم،این نامه را به خطّ خود نوشتهام و
بسیار خدا را شکر میگویم (1).
این نامه نشانگر بلندی مقام ابن راشد در نزد امام هادی علیه السّلام میباشد تا آنجا که اطاعت و فرمانبرداری از او را با اطاعت از خود،و نافرمانی او را با نافرمانی از خود همراه نموده است.
3.حضرت امام هادی علیه السّلام نامهای برای ابن راشد و ایّوب بن نوح نوشته است که در آن بعد از بسم اللّه و مقدّمه آمده است:
ای ایّوب پسر نوح،من تو را امر میکنم که از جرّوبحث زیاد با ابو علی کنارهگیری و هر کدام از شما به آنچه به آن مأمور شدهاید قیام نموده،به امور مربوط به ناحیۀ خود بپردازید.
چراکه اگر شما به مأموریتی که به شما واگذار شده بپردازید بهواسطۀ این کار از مراجعه به من بینیاز میشوید،و ای ابو علی همچنانکه به ایّوب دستور دادم که هیچگونه مالی از اهل بغداد و مدائن[که منطقۀ مأموریت تو است]نپذیرد و از کسی از آنان برای ملاقات با من اجازۀ ملاقات نخواهد و هرکه را که از منطقهای غیر از منطقۀ او به نزد وی آمده به سمت وکیل همان ناحیه ارجاع نماید،تو را نیز به مثل همین دستور دستور میدهم که به این ترتیب هرکدام از شما در منطقۀ خود به آنچه به آن مأمور شدهاید بپردازید (2).
ابو راشد مقام بسیار بالایی در نزد امام هادی علیه السّلام داشته و طبیعی است که جز با تقوا و ورع و دینداری شدید به این مرحله و منزلت نرسیده است.
هنگامی که ابن راشد از دنیا رفت،امام هادی علیه السّلام بر وی ترحّم کرده و برای وی طلب مغفرت و رضوان نمودند.
فرزند عمر،فرزند علی بن حسین بن علی بن ابی طالب النّاصر للحقّ از اصحاب امام هادی علیه السّلام میباشد.وی پدر جدّ مادری«سیّد مرتضی»قدّس سرّه میباشد.
سیّد در اوّل کتاب خود با نام«شرح المسائل الناصریات»میگوید:و امّا ابو محمّد ناصر کبیر،وی حسن بن علی میباشد.فضیلت او در دانش و زهد و فقه از آفتاب تابان روشنتر و ظاهرتر است،وی کسی است که اسلام را در منطقۀ دیلم انتشار داد.تا آنجا که با کوشش او و رویۀ زیبایش،تعداد بیشماری از مردم آن سرزمین از گمراهی و جهالت نجات یافته،به راه خداوند و دین مبین اسلام گرویدهاند (1).
شیخ وی را از اصحاب امام هادی علیه السّلام برشمرده است.
نجاشی گوید:وی نوۀ دختری«الیاس صیرفی خزّاز»میباشد،حسن از جدّ خود الیاس درحالیکه در بستر مرگ افتاده بود روایت کرده است که گفت:
بر من شاهد باشید و بدانید که این ساعت،ساعت دروغگوئی نیست.من از امام صادق علیه السّلام شنیدم که فرمود:«و اللّه لا یموت عبد یحب اللّه و رسوله و یتولی الأئمة فتمسه النار»؛
به خدا سوگند هیچ بندهای در حالتی نمیمیرد که خدا و رسولش را دوست بدارد و ولایت ائمّه علیهم السّلام را در دل داشته باشد و در عینحال آتش جهنّم او را لمس نماید.
1) (1)) .النّاصریات/63.
احمد بن محمّد بن عیسی روایت کند که:در طلب حدیث به کوفه رفتم.
در آنجا«حسن بن علی وشا»را دیدم،از او خواستم تا کتاب«علاء بن رزین قلا»و«ابان بن عثمان احمر»را به من نشان بدهد.وی آندو کتاب را برای من بیرون آورد.به او گفتم:دوست میدارم که اجازۀ روایت ایندو کتاب را به من بدهی،او به من پاسخ داد:فلانی خداوند رحمتت کند.چه عجلهای داری،برو و از روی این کتابها بنویس آنگاه بیا و استماع حدیث کن[تا بهموقع به تو اجازۀ روایت حدیث بدهم].
در پاسخ او گفتم از حوادث روزگار در امان نیستم،وی به من گفت:اگر میدانستم که این حدیث(حدیث اهلبیت علیهم السّلام)اینقدر طالب دارد، نسخههائی از آن تکثیر میکردم،من زمانی این مسجد-یعنی مسجد کوفه-را دیدم که نهصد شیخ در آن بودند و هرکدام میگفتند:جعفر بن محمّد مرا حدیث کرد.
وی یکی از بزرگان طایفۀ امامیه بوده،کتابهای بسیاری دارد که از جملۀ آنها میتوان به:«ثواب الحج»،«المناسک»و«النوادر»اشاره نمود (1).
کنیهاش ابو هاشم و از اهل بغداد بود،وی بسیار جلیل القدر و در نزد ائمّه از منزلت والایی برخوردار بود.وی حضرت امام رضا،حضرت امام جواد، حضرت امام هادی،حضرت امام حسن عسکری و حضرت صاحب الزّمان علیه السّلام را دیده و از همۀ آنها روایت کرده است،وی اخبار و مسائلی دارد،و همچنین
1) (1)) .معجم رجال الحدیث 38/6.
دربارۀ اهلبیت شعرهای نیکویی سروده است.وی در دستگاه حکومت نیز دارای مقام بوده،کتابی نیز دارد.
برقی وی را از اصحاب امام جواد،امام هادی و امام حسن عسکری علیهم السّلام برشمرده است.کشّی گوید:ابو عمرو گفت:داوود در نزد حضرت امام جواد، حضرت امام هادی و حضرت امام حسن عسکری علیهم السّلام دارای منزلتی بلند و جایگاهی رفیع بوده است (1).
شیخ وی را از اصحاب حضرت امام رضا و اصحاب حضرت امام هادی علیهما السّلام برشمرده،اضافه کرده است که وی ثقه،یعنی راستگو میباشد.کشّی به سند خود از معمّر بن خلاّد روایت کرده است که گفت:ریّان بن صلت به من گفته است:هنگامی که فضل بن سهل ریّان را به یکی از روستاهای خراسان فرستاده بود،ریان به من گفت:دوست میدارم برای من از حضرت امام هادی علیه السّلام اجازۀ ملاقات بگیری و آن حضرت از لباس خود به من پوشانیده و از درهمهایی که به نام او ضرب شده است به من بدهد.معمّر گوید:من بر امام هادی علیه السّلام داخل شدم،آن حضرت ابتدا به من فرمودند:ای معمّر ریّان کجاست؟آیا دوست میدارد که به نزد من آمده،من از لباسهای خود به وی پوشانده و از درهمهای خود به او بدهم؟
معمّر گوید:به خدمتش عرضه داشتم:سبحان اللّه!!!به خدا سوگند وی چیزی جز این از من نخواسته است.
1) (1)) .اختیار معرفة الرّجال/841/2.
آن حضرت فرمودند:ای معمّر،مؤمن همیشه موفّق است،به او بگو تا به نزد من بیاید.
معمّر گوید:من به ریّان گفتم تا بر آن حضرت داخل شد و سلام کرد.امام هادی علیه السّلام فرمودند تا یکی از لباسهایشان را آوردند.هنگامی که ریّان از نزد آن حضرت خارج شد به او گفتم:آن حضرت چه چیزی به تو دادند؟ناگهان دیدم که در دست او سی درهم پول موجود است (1).
این واقعه به وضوح بر حسن ایمان و عقیدۀ مستقیم این شخص دلالت دارد.
وی سیدی شریف و دارای حسبونسب بود،از نظر دانش،پرهیزکاری و دینداری از مفاخر خاندان نبوی بوده که ما به پارهای از حالات او اشاره میکنیم:
الف-نسب درخشان:نسب درخشان این سید جلیل به امام پاک حضرت امام ابو محمد حسن بن ریحانۀ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم و سرور جوانان اهل بهشت میرسد،چراکه وی فرزند عبد اللّه بن علی بن حسن بن زید حسن بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام میباشد.
ب-جایگاه علمی:وی در عینحال که از نظر نقل روایت راستگو و عادل بوده،در حد اعلای دینداری قرار داشت از نظر دانش و فضل و فقاهت نیز در درجۀ بالایی قرار داشته است.
1) (1)) .اختیار معرفة الرّجال/824/2.
ابو تراب رویانی روایت کرده و گفته است:از بو حماد رازی شنیدم که میگفت:در شهر سامرّا بر حضرت امام علی بن محمّد داخل شدم و دربارۀ چیزهای مختلفی از حلال و حرام از آن حضرت پرسش نموده،آن حضرت نیز پاسخ آن مسائل را به من دادند،وقتی خواستم آن حضرت را وداع نمایم به من فرمودند:ای حمّاد هرگاه در منطقۀ مورد سکونت خویش دربارۀ مسئلهای از مسائل دینی به مشکلی برخوردی آن را از عبد العظیم حسنی سؤال کن و سلام مرا نیز به او برسان (1).
عرضه داشتن اعتقادات بر امام هادی علیه السّلام:سیّد جلیل القدر عبد العظیم حسنی به زیارت حضرت امام هادی علیه السّلام مشرّف شده،اصول عقیدۀ خود و آنچه را که در امر دین،به آن اعتقاد داشت اینگونه به آن حضرت عرضه داشت:«ای فرزند رسول خدا،من میخواهم تا دین خود را بر تو عرضه کنم تا اگر مورد پسند تو واقع شد بر آن ثابت بمانم...».
حضرت امام هادی علیه السّلام با چهرهای آکنده از تبسّم به او فرمودند:«بگو ای ابو القاسم».
عبد العظیم شروع به عرضه داشتن اصول مورد اعتقاد خود نمود و گفت:
«من معتقدم که خداوند تبارک و تعالی به هیچچیز نماند و هیچچیز مانند او نیست،خداوند متعال از دو حد:«ابطال»و«تشبیه»خارج است،آن وجود مقدس نه جسم است نه صورت،نه عرض است نه جوهر،بلکه خداوند متعال است که به اجسام جسمیت بخشیده و صورتها را تصویر کرده است.وی خالق اعراض و جواهر،پروردگار،مالک،قراردهنده و بهوجودآورنده همه اشیا است.
1) (1)) .معجم رجال الحدیث/53/11.
نیز معتقدم که محمد بنده و فرستادۀ خداوند و پایانبخش پیامبران است و تا روز قیامت پیامبر دیگری نخواهد آمد،همچنین معتقدم که شریعت او پایانبخش شریعتهاست و تا روز قیامت بعد از آن،شریعتی نخواهد آمد، من معتقدم که بعد از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم امام،خلیفه و ولی امر،امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام است،آنگاه پس از او حسن،سپس حسین،سپس علیّ بن الحسین،سپس محمّد بن علی،سپس جعفر بن محمّد،سپس موسی بن جعفر، سپس علی بن موسی،سپس محمّد بن علی و پس او تو،ای مولای من امامان و پیشوایان خلایق میباشید».
چون کلام عبد العظیم به اینجا رسید،امام هادی علیه السّلام رو به وی کرده و فرمودند:و پس از من پسرم حسن.پس مردم با جانشین او چه خواهند کرد؟
عبد العظیم در رابطه با امامی که بعد از امام حسن عسکری علیه السّلام خواهد آمد و دلیل تحیر مردم دربارۀ او پرسید:سرورم،کیفیت این امر چگونه خواهد بود؟ امام هادی علیه السّلام فرمودند:
به این خاطر که او به چشم دیده نمیشود و یاد کردن او با[تصریح بر]اسمش جایز نمیباشد،تا روزی که قیام کند و زمین را از عدل و قسط پر نماید،چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.
اینجا بود که عبد العظیم ایمان خود را به آنچه امام هادی علیه السّلام بیان فرموده بود اینگونه بیان داشت که:«من اقرار کردم و معتقدم میشوم که هرکس به ولایت آنها ائمّه درآمده و آنان را دوست بدارد به ولایت خدا درآمده،دوست خدا شده،دشمن آنان دشمن خداست.پیروی از آنان پیروی از خدا و نافرمانی از آنان نافرمانی از خداست...من همچنین
معتقدم که معراج حقّ است،سؤال و جواب قبر حقّ است،بهشت حقّ است، جهنّم حقّ است،صراط حقّ است،میزان اعمال حقّ است،روز قیامت هرآینه خواهد آمد و شکّی در آن نیست،و خداوند هرکس که در قبر باشد در آنروز برخواهد انگیخت.
همچنین معتقدم که بعد از ولایت،یعنی ولایت ائمّۀ اهلبیت علیهم السّلام واجبات شرعی عبارت از:نماز،زکات،روزه،حجّ،جهاد،امر به معروف و نهی از منکر میباشد».
امام هادی علیه السّلام عقیدۀ وی را اینگونه تأیید فرمودند که:«یا أبا القاسم هذا و اللّه دین اللّه الذی ارتضاه لعباده،فاثبت علیه ثبتک اللّه بالقول الثابت فی الحیاة الدنیا و الآخرة»؛
ای ابو القاسم،به خدا سوگند این[اعتقادات تو همان]دین خداست که برای بندگان خود برگزیده است.پس بر همین اعتقاد ثابت بمان که خداوند تو را با کلامی ثابت در زندگی دنیا و آخرت تثبیت نماید (1).
کنیۀ او ابو عمرو،راستگو و پاک بود،وی در سنّ یازده سالگی خدمتگزار حضرت امام هادی علیه السّلام بوده و از جایگاهی بلند در نزد آن حضرت برخوردار گردید،احمد بن اسحاق قمی گوید:در یکی از روزها بر حضرت امام ابو الحسن علی بن محمّد-صلوات اللّه علیه-شرفیاب شدم و به آن حضرت عرض کردم:ای سرور و مولای من،من همواره در این شهر حضور ندارم
1) (1)) .کمال الدّین/379 ح 1 و به نقل از آن/اعلام الوری/244/2-245.
بلکه به آن رفتوآمد میکنم و در بسیاری از مواقع که میآیم برای من وصول به شما و شرفیابی به محضر شما میسّر نمیگردد.در چنین مواردی قول چه کسی را پذیرفته و امر چه کسی را اطاعت کنیم؟
امام هادی علیه السّلام در پاسخ او فرمودند:«هذا أبو عمرو الثقة الأمین،ما قاله لکم فعنّی یقوله،و ما ادّاه الیکم فعنّی یؤدیه»؛
این ابو عمرو راستگوی امین است.آنچه را که به شما گفت از جانب من گفته و آنچه را که به شما رساند از جانب من رسانده است».
هنگامی که حضرت امام هادی علیه السّلام به ملکوت اعلی پیوست،من روزی به فرزندش حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام رجوع کرده و همین حرف را که به پدرش عرض کرده بودم به آن حضرت عرضه داشتم،آن حضرت نیز به من فرمودند:«هذا أبو عمرو الثقة الأمین،ثقة الماضین،و ثقتی فی المحیا و الممات،فما قاله لکم فعنّی یقوله،و ما ادّی الیکم فعنّی یؤدیه»؛
این ابو عمرو راستگو و مورد اعتماد است.مورد اعتماد گذشتگان و مورد اعتماد من در زندگی و مرگ.هرچه را که گفت از من گفته و هرچه را بهشما رساند از جانب من رسانده است (1).
این روایت دلالت بر راستگویی عثمان بن سعید دارد و اینکه او به مقام و مرتبۀ والائی در نزد ائمّۀ اطهار علیهم السّلام دست یافته بوده است،چنانکه بر فضیلت و دانش او و اینکه وی مرجع فتوی و اخذ احکام در زمان خود بوده است به روشنی دلالت میکند.
1) (1)) .معجم رجال الحدیث/123/12.
وی از مفاخر دانشمندان و از شاگردان مشهور حضرت امام هادی علیه السّلام بوده است.حال به بیان مختصری از حالات او میپردازیم:
الف-عبادت:وی از پرهیزکاران و صالحان به نام بوده،تاریخنویسان آوردهاند:هنگامی که آفتاب طلوع میکرد به سجده میرفت و سر از سجده برنمیداشت تا اینکه برای هزار نفر از برادرانش به مانند آنچه برای خود خواسته است بخواهد و دعا کند،وی از بسیاری سجود بر پیشانی خود پینهای مانند زانوی شتر داشته است (1).
ب-تعریف و تمجید حضرت امام جواد علیه السّلام از او:حضرت امام جواد علیه السّلام علی بن مهزیار را بسیار ستوده است.از جملۀ این ستایشها این است که آن حضرت نامهای به او نوشتند که در آن آمده است:
ای علی،من تو را از نظر خیرخواهی،فرمانبرداری،خدمت و احترام و قیام به آنچه بر تو واجب شده است،آزموده،مورد امتحان قرار دادهام،پس اگر بگویم که من کسی را در این زمینه به مانند تو ندیدهام امیدوارم که در این گفتۀ خود صادق باشم.پس از خدا میخواهم که به پاداش این عمل،منزلگاه تو را جنّات فردوس قرار دهد.مقام و خدمت تو در سرما و گرما و شبوروز بر من پوشیده نیست.پس از خداوند میخواهم هنگامی که همۀ خلایق را در روز قیامت جمع نمود،چنان رحمتی بر تو ارزانی دارد که همگان به مقام تو غبطه خورند و او
1) (1)) .اختیار معرفة الرّجال/825/2.
شنوندۀ دعاهای بندگان است (1).
این نامه حاکی از میزان اعتبار این شخص در نزد حضرت امام هادی علیه السّلام، بزرگداشت و تقدیر آن حضرت نسبت به او و دعای آن حضرت در حقّ او میباشد،و اینکه حضرت امام جواد علیه السّلام از نظر تقوا و ورع و دانش در میان اصحاب خود هیچکس را به پایه و مرتبۀ این فرد درستکار،نمیدانسته است.
ج-تألیفات:علی بن مهزیار مجموعهای از کتابها را به رشتۀ تحریر درآورده که از سی کتاب متجاوز است.بیشتر این کتابها در رشتۀ فقه به نگارش درآمده،نام تعدادی از کتابهای او بدینشرح است:«کتاب الوضوء»، «کتاب الصّلاة»،«کتاب الزّکاة»،«کتاب الصّوم»،«کتاب الحجّ»،«کتاب الطلاق»، «کتاب الحدود»،«کتاب الدّیات»،«کتاب التّفسیر»،«کتاب الفضائل»،«کتاب العتق و التّدبیر»،«کتاب التّجارات و الاجارات»،«کتاب المکاسب»،«کتاب المثالب»،«کتاب الدّعا»،«کتاب التجمّل و المروّه»،«کتاب المزار»،و... (2).
د-طبقۀ حدیثی:علی بن مهزیار در سند بسیاری از روایات که تعداد آنها به چهارصد و سی و هفت روایت میرسد،واقع شده است،وی از حضرت امام ابو جعفر ثانی و ابو الحسن ثالث علیهما السّلام و سایر ائمّه روایت کرده است.علی بن مهزیار از ارکان فکر شیعی بوده و یگانۀ دوران و دانشمند عصر خود بهشمار میآمده است.
شیخ،وی را از اصحاب امام ابو الحسن هادی علیه السّلام برشمرده.وی از علمای بزرگ و رجال مشهور فکر اسلامی در زمان خود بوده است.وی در رشتههای مختلف دانش و فنون تخصّص داشته و در آنها به تألیف پرداخته است.اکنون به صورت مختصر بعضی از شئون زندگی او را عرضه میداریم:
حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام فضل بن شاذان را همواره تأیید نموده و وی را بسیار میستوده است،در هنگامی که یکی از کتابهای فضل بن شاذان را به آن حضرت عرضه نمودند،امام علیه السّلام به آن کتاب نگاهی انداخته سپس بر فضل بن شاذان رحمت فرستاده،فرمود:
من به اهل خراسان غبطه میخورم.چراکه فضل بن شاذان در میان آنان است (1).
همچنین بار دیگر به کتابی دیگر از فضل بن شاذان نظر انداخته و اینبار سهبار بر وی رحمت فرستاده و در تأیید آن کتاب فرمود:این کتاب صحیح است و سزاوار است که به آن عمل شود (2).
فضل بن شاذان همواره آمادۀ دفاع از اصول اعتقادی خود و باطل کردن شبهاتی بوده است که در رابطه با عقاید او بروز مینمود،خود وی گفته است:من جانشین پیشینیان خود هستم.چراکه من«محمّد بن ابی عمیر»و«صفوان بن یحیی»و دیگرانی غیر از ایندو نفر را دیدهام و در طول پنجاه سال دانش بسیاری از آنان آموختهام،هنگامی که«هشام بن
حکم»رحمه اللّه از دنیا رفت،«یونس بن عبد الرّحمان رحمه اللّه»جانشین او گشت و شبهات مخالفان را ردّ مینمود،سپس هنگامی که«یونس بن عبد الرّحمان»از دنیا رفت جانشینی بهجز«سکّاک»باقی نگذاشت که وی به ردّ شبهات مخالفان میپرداخت تا اینکه او هم از دار دنیا رفت،و من بعد از این بزرگواران جانشین آنها هستم.خداوند رحمتشان کند (1).و به حقّ فضل بن شاذان چنین نیز بود وی جانشین شایستهای برای این بزرگواران بود که در راه اصول اعتقادی رفیع خود-که مورد قبول ائمّۀ اطهار از اهلبیت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم نیز بوده است-با دشمنان و مخالفان به بحث و مجادله پرداخته و شبهات آنان را ردّ مینمودند.
ج-تألیفات:این عالم بزرگ،در علوم مختلف همچون علم فقه،علم تفسیر،علم کلام و فلسفه،علم لغت،علم منطق و غیره،تألیفات فراوانی دارد.
مؤلّفات این عالم بزرگ از صد و هشتاد کتاب متجاوز است که بعضی از آنها را شیخ،نجاشی،ابن ندیم و دیگران در کتابهایشان آوردهاند.
کنیۀ وی ابو علی،شیخ او را از اصحاب امام هادی علیه السّلام ذکر نموده است، کشّی گوید:در کتاب ابو عبد اللّه شاذانی که به خطّ خود او نوشته شده بود، دیدهام:از فضل بن هاشم هروی شنیدم که میگفت:در رابطه با بسیار حج بجا آوردن محمودی در نزد من سخنی به میان آمد،من از وی تعداد حجهایی که به جا آورده بود پرسیدم.وی تعداد آنها را به من نگفت،بلکه گفت:«الحمد للّه خداوند خیر بسیاری روزی من کرده است»،به او گفتم:آیا همۀ این اعمال حج
1) (1)) .اختیار معرفة الرّجال/818/2.
را برای خود بهجا میآوری یا برای دیگران؟در پاسخ من گفت:پس از حجّة الاسلام که برای خود بهجا آوردهام،دیگر حجها را برای غیر خودم بهجا میآورم.من از جانب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم حج بهجا میآورم و آنچه خداوند متعال ثواب به من بدهد به اولیا خدا میبخشم،و ثواب این کار را به مؤمنین و مؤمنات هدیه میکنم،به او گفتم:در هنگام انجام مناسک حجّ چه چیزی میگویی؟پاسخ داد:میگویم:«خداوندا من از جانب رسول تو حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم برای تو تهلیل گفتم و جزایی را که به من میخواهی عطا کنی به اولیا اطهارت علیهم السّلام بخشیدم و ثواب این عمل خود را نیز برای بندگان مؤمن و مؤمنۀ تو قرار دادم که به کتاب تو و سنّت پیامبرت ایمان دارند...»تا آخر دعا (1).
کوفی و راستگو،شیخ وی را از اصحاب حضرت امام هادی علیه السّلام برشمرده است،نجاشی گوید:وی بسیار جلیل القدر و از اصحاب ما بوده است.روایتش بسیار و در روایت کردن راستگو،بسیار مورد اعتماد و روایتش[از حیث صحت]آرامشبخش میباشد.وی دارای کتاب«توحید»، کتاب«المعرفة و البدار»،کتاب«الردّ علی اهل القدر»،کتاب«امامه»،کتاب «اللؤلؤة»،کتاب«وصایا الائمّه»،کتاب«نوادر».
شیخ وی را از اصحاب حضرت امام هادی علیه السّلام برشمرده است.وی دارای
1) (1)) .اختیار معرفة الرّجال/798/2.
ارتباطات تنگاتنگ و محکمی با حضرت امام هادی علیه السّلام بوده و میان آنها نامههای چندی ردّوبدل گشته است،از آن جمله است نامهای که کشّی به سند خود از محمّد بن فرج آن را روایت کرده است:محمّد بن فرج گوید:به حضرت امام هادی علیه السّلام نامهای نوشتم و از آن حضرت در رابطه با«ابو علی بن راشد»و«عیسی بن جعفر بن عاصم»و«ابن بند»سؤال کردم،آن حضرت در پاسخ نامهای به من نوشتند و در آن آمده بود:از ابن راشد؛ذکری به میان آوردی،او سعادتمند زیست و با شهادت از دنیا رفت»،آن حضرت همچنین برای«ابن بند»و «عاصمی»نیز دعا کردند (1).
یکی دیگر از نامههای محمّد بن فرج به امام و پاسخ آن حضرت به او در بخشهای گذشتۀ همین کتاب آمده است که بیانگر اعتماد تامّ و تمام حضرت امام هادی علیه السّلام به این شخص و تأیید آن حضرت دربارۀ او میباشد،هنگامی که وی بیمار شد،حضرت امام هادی علیه السّلام پیراهنی برای او فرستادند.وی پیراهن را گرفته و زیر سر خود قرار داد،و هنگامی که از دنیا رفت در همان پیراهن وی را کفن نمودند.
شیخ وی را از اصحاب امام هادی علیه السّلام برشمرده است،نجاشی دربارۀ او گوید:وی راستگو و جلیل بوده،از اصحاب حضرت رضا علیه السّلام است.
ابو عبد اللّه حسین گوید:از مشایخ خود شنیدم که میگفتند:معاویة بن حکیم بیست و چهار اصل را روایت کرده است.وی دارای چندین کتاب میباشد که
1) (1)) .اختیار معرفة الرّجال/863/2.
از جملۀ آنها میتوان به«کتاب الطّلاق»،«کتاب الحیض»،«کتاب الفرائض»، «کتاب النّکاح»،«کتاب الحدود»،«کتاب الدیات»و«نوادر»اشاره نمود (1).
ابو یوسف دورقی اهوازی مشهور به ابن سکّیت،شیخ او را از اصحاب امام هادی علیه السّلام برشمرده،در نزد حضرت امام جواد و حضرت امام هادی علیهما السّلام دارای منزلت والائی بوده و این دو امام بزرگوار وی را از خواصّ به حساب میآوردند،وی از حضرت امام جواد علیه السّلام نیز روایات و مسائلی نقل نموده است.ابن سکّیت پرچمدار علم ادبیات عرب،شعر،لغت و نحو بوده و دارای کتابهای زیادی است که از میان آنها میتوان به کتابهای تهذیب الالفاظ و کتاب اصلاح المنطق اشاره نمود...متوکّل بهخاطر ولایت اهلبیت علیهم السّلام وی را به قتل رساند.
شیخ طوسی از میان زنانی که از حضرت امام هادی علیه السّلام روایت کردهاند به جز بانوی کریمه،«کلثوم کرخیه»شخص دیگری را ذکر ننموده است،شیخ این زن را از اصحاب امام هادی علیه السّلام دانسته و اضافه میکند که:راوی که از این بانو روایت را نقل نموده است«عبد الرّحمان شعیری»میباشد که نام کامل وی ابو عبد الرحمان بن داوود بغدادی است (2).
1.عیّاشی با سند خود از حمدویه،از محمّد بن عیسی روایت کرده است که گفت:شنیدم محمّد بن عیسی میگفت:«ابراهیم بن عنبسه»به حضرت امام هادی علیه السّلام نامهای نوشت که در آن آمده بود:اگر سرور و مولای من صلاح بدانند،مرا از معنای این کلام خداوند متعال که میفرماید: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ »؛از تو دربارۀ شراب و میسر سؤال میکنند آگاه فرمایند که منظور از کلمۀ «میسر»چیست؟خداوند مرا فدای شما گرداند.
امام هادی علیه السّلام در پاسخ او اینگونه مرقوم فرمودند که:هرآنچه بهوسیلۀ آن قمار انجام شود تحت عنوان میسر داخل میشود،و همچنین هرگونه چیزی که انسان را مست کند حرام است (1).
2.همچنین با سند خود از ایّوب بن نوح بن درّاج روایت کرده است که گفت:از حضرت امام هادی علیه السّلام در رابطه با گاومیش سؤال کردم و به آن حضرت عرضه داشتم که اهل عراق معتقدند این حیوان جزء حیوانات مسخ شده میباشد.آن حضرت در پاسخ فرمودند:«أو ما سمعت قول اللّه: وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ »آیا کلام خداوند عزّ و جلّ را نشنیدهای که میفرماید:و از شتر دو،و از گاو دو» (2).
3.عیّاشی با سند خود از موسی بن محمّد بن علی از برادرش حضرت امام هادی علیه السّلام روایت میکند که فرمود:آن درختی که خداوند متعال آدم و همسرش را
از خوردن آن نهی فرمود،درخت حسد بود،خداوند متعال با آندو پیمان بست که به هیچیک از خلایق خداوند که خدا به او نعمتی عطا فرموده است به چشم حسد نگاه نکنند.ولی آنان بر سر پیمان خود با خداوند ثابت و استوار نماندند (1).
1.از احمد بن اسحاق روایت شده است که گفت:به امام هادی علیه السّلام نامهای نوشتم و از آن حضرت دربارۀ امکان رؤیت خداوند متعال و اختلاف مردم دربارۀ این مسأله سؤال کردم.امام هادی علیه السّلام در پاسخ من اینگونه مرقوم داشتند که:
مادام که بین بیننده و دیده شده هوایی وجود نداشته باشد که چشم اشعۀ خود را به وسیلۀ آن هوا به دیده شده برساند رؤیت محقّق نخواهد شد.پس هنگامی که رابطۀ هوا میان بیننده و دیده شده قطع شود[مانند وقتی که حایلی بین بیننده و دیده شده قرار بگیرد]رؤیت محقّق نخواهد شد.و این مطلب که هم بیننده و هم دیده شده هردو محتاج به این هوا برای تحقّق امر دیدن میباشند باعث مشابهت ایندو با یکدیگر میگردد.چراکه آنچه را که سبب دیدن در بیننده و دیده شده میباشد واحد است،و بیننده و دیده شده در وجود آن سبب و نیاز به آن مساوی میباشد.در این صورت واجب است که هردو در نیازمندی مانند یکدیگر باشند،و از آنجا که همۀ اسباب به مسبّبات خود متّصل میباشند،اگر این مطلب در رابطه با بشر و خداوند متعال صورت پذیرد تشبیه انسان مخلوق به خداوند خالق لازم میآید[بنابر این رؤیت خداوند محال است] (2).
2.از بشر بن بشّار نیشابوری روایت است که گفت:به سوی آن مرد علیه السّلام
نامهای نوشتم[منظور وی از آن مرد حضرت امام هادی علیه السّلام میباشد که از باب تقیه از وی به«رجل»تعبیر میکردهاند]در آن نامه آوردم که:افراد منطقۀ ما در رابطه با توحید اختلافنظر پیدا کردهاند،بعضی از آنان میگویند:خداوند متعال جسم است،و برخی دیگر میگویند:خداوند متعال صورت است.آن حضرت در پاسخ چنین نوشتند:
منزّه است آن خدایی که به حرف و وصف درنمیآید،هیچچیز به او نماند و وی نیز ماننده به چیزی نیست و او شنوا و بیناست (1).
3.علی بن ابراهیم از مختار بن محمّد بن مختار همدانی،و محمّد بن حسن از عبد اللّه بن حسن علوی،همگی از فتح بن یزید جرجانی روایت کردهاند که گفت:از حضرت امام هادی علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
«و هو اللّطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الأحد الصمد،لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد،لو کان کما یقول المشبّهة لم یعرف الخالق من المخلوق و لا المنشئ من المنشأ،لکنّه المنشئ.فرّق بین من جسّمه و صوّره و أنشأه إذ کان لا یشبهه شیء و لا یشبهه هو شیئا»؛
خداوند متعال لطیف،خبیر،شنوا،بینا،واحد،احد و صمد است.نزاده و زاییده نشده و هیچگاه برای او شریک و همتایی قابل تصوّر نیست،اگر آنچنان که گروه مشبّهه میگویند قائل شویم نمیتوانیم خالق را از مخلوق و ایجادکننده را از ایجاد شده تمیز دهیم.درحالیکه چراکه اگر بنا به قول مشبّهه که قائل به تشبیه ممکن به واجب میباشند،اگر واجب الوجود در حدّ ممکن داخل شود و به او شبیه شود احتیاج به خالق پیدا میکند،و اگر ممکن داخل در حدّ واجب الوجود
1) (1)) .کافی 102/1.
شود،لازم است که خود نیز خالق و واجب باشد.در این صورت نمیتوان میان خالق و مخلوق فرقی قائل شد و ایندو را از یکدیگر تفکیک نمود لکن خداوند متعال است که خالق همۀ ممکنات است و جز او خالقی نیست و میان او و آنکه وی او را جسم داده،صورت داده و ایجاد کرده باید حتما فرقی موجود باشد.چراکه هیچچیز به او نماند و او نیز به هیچچیز شبیه و مانند نیست.
فتح گوید:به آن حضرت عرضه داشتم:آری،خداوند مرا فدای شما گرداند.امّا شما فرمودید:خداوند احد و صمد است،و فرمودید:هیچچیز شبیه خدا نیست.امّا میبینیم که خداوند واحد است و انسان واحد.آیا در این واحد بودن خدا و بشر شبیه هم نشدهاند؟
آن حضرت در پاسخ فرمودند:
ای فتح،سخن محالی گفتی.خداوند تو را بر عقیدۀ مستقیم ثابت و استوار بدارد.مراد ما از آن تشبیه که آن را محال دانستیم تشبیه در معانی است.امّا شباهت اسمی که دلالت اسم بر مسمّی باشد محال نیست[چراکه شباهت اسمی و دلالت اسم بر یک معنا امری اعتباری است و موجب تغییر ذات نمیگردد]و امّا محال بودن تشبیه در معنا به این معناست که گرچه به انسان نیز واحد میگویند،امّا مراد کسی که انسان را واحد نامیده،این است که این پیکر انسانی یک نفر است و دو نفر نیست.به عبارت دیگر هنگامی که واحد را بر انسان اطلاق کنیم منظور واحد عددی میباشد درحالیکه همین انسان از درون نفس خود واحد نیست.چراکه هم دارای اعضای مختلف و هم دارای رنگهای مختلف است و هرکس که دارای اجزا و رنگهای مختلف باشد واحد در معنا نیست.
این انسان از اجزای جدا از همی که با یکدیگر مساوی نیستند بهوجود آمده و ترکیب شده است.خون او غیر از گوشت،گوشت او غیر از خون،سلسله اعصاب او غیر از رشتههای عروق،موی او غیر از پوست و سیاهی او غیرسفیدی اوست،و این مسأله منحصر در انسان
هم نیست،بلکه همۀ خلایق عالم که به وصف واحد عددی موصوف باشند در حقیقت و معنا واحد نیستند.پس انسان فقط در نام واحد است امّا در معنا واحد نیست،و خداوند متعال از جمیع جهات واحد است که هیچ واحدی بهجز او در عالم وجود ندارد.واحدی که از هرگونه اختلاف،تفاوت،زیاده و نقصان مبرّاست.امّا انسان،مخلوق ساختهشدهای است که از اجزای مختلف و جواهر گوناگونی ترکیب شده است.نهایتا اینکه با جمع شدن همۀ این اجزا به چیز واحدی تبدیل گشته است.
به محضر آن حضرت عرضه داشتم:خداوند مرا فدای شما گرداند،و همانگونه که مشکل مرا حل نمودید خداوند نیز فرج و رحمت خود را بر شما نازل نماید،امّا در رابطه با اینکه فرمودید خداوند متعال لطیف و خبیر است، چنانکه«واحد»را برای من تفسیر نمودید.این دو کلمه را نیز برای من تفسیر نمایید،من میدانم که لطف خداوند غیر از لطف بندگان است.امّا دوست میدارم که شما این مطلب را برای من تشریح نمایید.
آن حضرت فرمودند:
ای فتح،ما بدینجهت به خداوند متعال لطیف میگوییم که خالق چیزهای لطیف است،یا چون همۀ اشیا را با لطافت تمام خلق نموده است و همچنین بهخاطر اینکه به تمام چیزهای لطیف داناست.آیا تو-که خداوند توفیقت دهد و تو را به راه راست مستقیم بدارد- اثر خلقت خدا را در گیاهان لطیف و غیرلطیف و سایر مخلوقات لطیف نمیبینی؟خلقت حیوانات کوچکی همچون پشه و مگس و حیوانات کوچکتر از آنها که به چشم درنمیآیند و بلکه از شدّت کوچکی نمیتوان نر آنها را از مادّه و نوزاد آنها را از بزرگ تشخیص و تمیز داد.
هنگامی که ما در همین حیوانات کوچک،این لطافت را میبینیم و درمییابیم که خداوند متعال چگونه آنها را هدایت کرده که در عین کوچکی دارای غریزۀ جنسی و غریزۀ فرار از مرگ[که دلیل بر وجود قدرت درک و فهم لذّت و شهوت و مرگ و زندگی در آنان
است]میباشند،و همچنین هنگامی که صنعت و خلقت خدا را در میان امواج دریاها و یا در میان شاخوبرگ درختان و جنگلها میبینیم که چگونه این حیوانات برای خود دارای فهم و منطق بوده و بچّههای خود را تربیت کرده،برای آنها غذا میبرند.سپس به ترکیب رنگهای آنها مینگریم که چگونه سرخی با زردی و سفیدی با سرخی درآمیخته است که چشمان ما از فرط کوچکی خلقت آنها،قدرت تشخیص و تمیزشان را از یکدیگر ندارد،و درمییابیم که خداوند متعال چنان خلقتی کرده که چشمان ما یارای دیدنش و دستان ما یارای لمس کردنش را ندارد،درمییابیم که خالق این خلق لطیف است و آنچه را که گفتیم با لطافت تمام بدون هیچگونه رنج و استعمال ابزار و آلات آفریده است،همچنین مییابیم که هرکس چیزی را میسازد در ساخت آن از مادّۀ اولیهای استفاده میکند،ولی خلقت و صنع خدای خالق لطیف بزرگوار،از هیچگونه مادّۀ اوّلیهای نبوده است (1).
4.از علی بن ابراهیم از مختار بن محمّد همدانی از محمّد بن حسن از عبد اللّه بن حسن علوی،روایت شده که همۀ آنها از فتح بن یزید جرجانی از حضرت امام هادی علیه السّلام روایت کردهاند که فرمود:
خداوند متعال دو نحوه اراده و مشیت دارد:ارادۀ حتم و ارادۀ جزم.خداوند متعال نهی میکند درحالیکه میخواهد و امر میکند درحالیکه نمیخواهد.آیا ندیدهای که خداوند متعال آدم و همسرش را از خوردن آن درخت نهی نمود امّا مشیتش بر خوردن آن تعلّق گرفت، و اگر مشیّت خداوند تعلّق به خوردن آن نمیگرفت،خواست آدم و حوّا بر خواست خداوند متعال غالب نمیآمد،همچنین ابراهیم را به ذبح کردن فرزندش اسحاق امر نمود،امّا مشیت او بر ذبح وی تعلّق نگرفت.و اگر خداوند میخواست،هرگز خواست ابراهیم بر خواست خداوند غالب نمیآمد (2).
5.از ایّوب بن نوح روایت شده است که نامهای به حضرت امام هادی علیه السّلام نوشته،در آن نامه از آن حضرت پرسید که خداوند-عزّ و جلّ-آیا قبل از خلقت و تکوین اشیا به آنها علم داشته است یا تا زمان خلقت و ارادۀ خلق و تکوین به آنان علم نداشته است و در آن هنگام که میخواست آنها را بیافریند و تکوین کند به آنها علم پیدا کرد و در همانوقت آنها را خلقت و تکوین نمود؟
حضرت امام هادی علیه السّلام در جواب او با خطّ شریف خود نوشتند:«لم یزل اللّه عالما بالأشیاء قبل أن یخلق الأشیاء کعلمه بالأشیاء بعد ما خلق الاشیاء»؛
خداوند متعال همیشه عالم به اشیا بوده است،چه قبل از خلقت و چه بعد از خلقت.و علم خداوند متعال به اشیا قبل از خلقت آنها مانند علم خداوند بعد از خلقت آنها بوده است (1).
6.از فتح بن یزید جرجانی از حضرت امام هادی علیه السّلام روایت شده است که:در پاسخ سؤال فتح دربارۀ پایینترین حدّ معرفت فرموده است:
پایینترین حدّ معرفت اقرار به این حقایق است که هیچ خداوندی غیر از خداوند متعال نیست،شبیه و نظیری ندارد،آن وجود مقدّس قدیم است و همواره پابرجا و هیچگاه از بین نرفته و گم نمیشود و اینکه هیچچیز به مانند او نیست (2).
7.از معلّی بن محمّد روایت است که گفت:از عالم علیه السّلام سؤال شد:خداوند چگونه میداند؟[البته چنانکه از جواب امام علیه السّلام برمیآید سؤال سؤالکننده از کیفیت علم خداوند به موجودات قبل از وجود آنها،یا اینکه صرف علم خداوند به آنها در ایجاد آنها کافی است یا نه؟میباشد]آن حضرت در پاسخ
فرمودند:
خداوند متعال دانست(یعنی همۀ مخلوقات خود را در ازل دانست و به آنها علم داشت)،خواست(یعنی خواست تا آن دانستهها را بهوجود بیاورد)،اراده کرد(یعنی آن خواست را به ارادۀ حتمی استحکام بخشید)،مقدر فرمود(یعنی ابتدا،انتها،حدود،صفات روزی و مرگ آنها را معین فرمود)،حکم کرد(یعنی بهوجود یافتن آن معلومات در اعیان خارجی حکم کرد)و آشکار ساخت(یا چنانکه در اصول کافی و بحار الانوار آمده است امضا کرد یعنی آنچه را که بدان حکم نموده بود در خارج به وقوع رساند)پس آنچه ابتدا بدان حکم کرده بود را امضا نمود و آنچه قبلا مقدر ساخته بود را مورد حکم قرار داد و آنچه که ابتدا ارادهاش کرده بود را مقدر ساخت پس نتیجه میگیریم که ارادۀ او مبتنی بر خواستش،تقدیر او مبتنی بر ارادهاش،حکم او مبتنی بر تقدیرش و امضای نهایی او(یعنی خلقتش در جهان خارج)مبتنی بر حکمش میباشد.
پس اولین مرحله در این سلسله،علم است و مشیت در مرحلۀ دوم قرار دارد و مرحلۀ سوم اراده است و تقدیر بر حکم امضا شده واقع میگردد پس تا هنگامی که کار در مرحلۀ علم یا مشیت یا تقدیر است-که مراحل اول،دوم و سوم هستند-خداوند متعال میتواند در آن بداء نماید یعنی آن را تغییر دهد اما چون کار از این مرحله گذشت و حکم به مرحلۀ امضا رسید دیگر برای بداء و تجدیدنظر راهی نیست.
پس با فرض این مطالب علم خداوند به معلومات قبل از وجود و پیدایش آن است و جاری شدن مشیت خداوند در آنچه مورد مشیت قرار میگیرد پیش از مرحلۀ عینیت یافتن آن میباشد،اراده هم در مرحلۀ پیش از قیام و برپا شدن شییء مورد اراده تحقق مییابد و بنابراین پیش از اینکه این معلومات یعنی این چیزهایی که مورد علم،خواست و اراده قرار گرفتهاند و قرار است در جهان خارج بهوجود بیایند از لحاظ عینیت یافتن و برپا شدن و کیفیت ارتباط با یکدیگر یا جدایی از همدیگر،مورد فعل و
انفعال قرار گیرند تقدیرشان رقم میخورد،و چون معلومات فوق،این مرحله را پشت سر نهاده به مرحلۀ تنفیذ و امضای حکم قطعی الهی بر پیدایش خارجی رسیدند تبدیل به موجودات دارای جسمی میشوند که ما میتوانیم آنها را با حواس خود درک و احساس نماییم موجوداتی که دارای رنگ،بو،وزن و اندازهاند موجوداتی چون انسان،جن،پرندگان، درندگان و...که دارای حرکت میباشند و با حواس قابل درک هستند.پس تا زمانی که به مرحلۀ عینیت نرسیدهاند و هنوز در مراحل علم،مشیت،اراده و تقدیر هستند،خداوند متعال میتواند از خلقت آنها صرفنظر کند و این بداء است اما وقتی که به مرحلۀ عینیت در خارج رسیدند دیگر بدائی در کار نیست.
خداوند آنچه را بخواهد میکند و با علم ازلی خود[که عین ذاتش نیز هست]قبل از وجود اشیا به آنها دانا است و با مشیت و خواست خود صفات،حدود و کیفیت ایجادشان را پیش از آشکار ساختن آنها در قالب عینیات خارجی شناخته،همچنین با تقدیرش از نظر زمانی ابتدا و انتهای آنها را مشخص نموده،و بهوسیلۀ حکمش از نظر مکانی مردم را به جایگاهشان آگاه ساخته و با امضای حکم علتها را توضیح داده و امور را روشن کرده است و این تقدیر و اندازهگیری آن توانای دانا است (1).
آن حضرت همچنین فرمودهاند:به درستی که خداوند را جز به آنچه که خود خویشتن را به آن توصیف کرده است توصیف نتوان کرد،و چگونه وصف توان کرد کسی را که حواس از درک او ناتوان بوده،و هم بشری به ساحت فهمش راه نیابد و تصورات به کنه ذاتش راه نبرد و در دیدگان بشر جای نگیرد،با همۀ نزدیکی دور،و با همۀ دوری نزدیک است، چگونگی را پدید آورده اما چگونگی در او راه ندارد (2).
از طرف علی بن محمد؛درود و رحمت و برکات خدا بر شما و هرکه پیرو راه راست شد،نامۀ شما به من رسید (1)و آنچه را که دربارۀ اختلاف شما در امر دین و بحث در تقدیر یادآور شده بودید فهمیدم،همچنین گفتار بعضی از شما را در جبر و کلام برخی دیگر را که به تفویض رفتهاند،و پراکندگی آرای شما در اینباره،و از هم گسستن شما و دشمنی که بر سر این مطلب در میان شما پدیدار گشته،همه را دانستم،سپس از من خواستید که حقیقت امر را در این مسئله برای شما بیان کنم.
ای کسانی که خدایتان رحمت کند بدانید که ما در آثار و اخبار بسیاری که رسیده نظر کرده،دانستیم که رأی همۀ مردمی که خود را مسلمان میدانند،و فهم خویش را به حساب خداوند عزّ و جلّ مینهند از این دو حالت بیرون نیست:یا حق است و باید از آن پیروی کرد، یا باطل است و باید از آن دوری جست،همۀ امّت اسلام بدون هیچگونه اختلافی اتّفاقنظر دارند که قرآن حق است،و در صحت آن در نزد همۀ فرق اسلامی شکّی نیست و همۀ آنان به وجوب باور داشتن قرآن و درست بودن آن اعتراف دارند و در این اتّفاقنظر به راه راست رفتهاند.چراکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خبر داده است:«امّت من بر گمراهی اتّفاق نکنند»و بنابراین هرآنچه مورد اتّفاق امّت است حق است.این در صورتی است که امت در آن مسئله باهم اختلاف نداشته باشند.و امت اسلام در صحت قرآن از نظر نزول و صداقت هیچ اختلافی ندارند،پس اگر قرآن بر تأیید خبری گواه گردد و آن را درست داند و گروهی از امّت منکر آن خبر باشند بر آنها لازم است که بدان اعتراف کنند چراکه آنان به اصل کلّی صحت آنچه قرآن تأییدش کند اتّفاق دارند،و اگر آن طایفه،خبر موافق قرآن را منکر شوند و تمرّد کنند از ملّت
1) (1)) .این نامه را شیخ طبرسی در احتجاج به صورت خلاصه تحت عنوان/نامۀ آن حضرت به مردم اهواز در وقتی که از آن حضرت دربارۀ جبر و تفویض سؤال کرده بودند نقل کرده است ر.ک بحار الانوار 68/50.
اسلام بیرونند.
نخستین خبری که درستی آن به تأیید قرآن رسیده و قرآن بدان گواه است و در آن اختلافی نیست،خبری است که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرموده«من در میان شما دو امانت سنگین بهجا میگذارم.کتاب خدا و عترت خودم خاندانم،مادام که شما بدیندو تمسّک کنید،هرگز گمراه نشوید،و به راستی که ایندو از هم جدا نشوند تا در سر حوض بر من وارد شوند.
حال با توجه به این حقیقت که هرخبری که موافق قرآن است بر امت لازم و واجب است آن را بپذیرند،وقتی در صریح قرآن کریم شواهدی بر صحت حدیث فوق بیابیم همانند گفتۀ خداوند-جلّ و عزّ-ولیّ شما،تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند:همان کسانی که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.و هرکس خدا و پیامبر او و کسانی را که ایمان آوردهاند ولیّ خود بداند[پیروز است،چراکه]حزب خدا همان پیروزمندانند (1)و عامّه در رابطه با همین آیه،اخباری روایت کردهاند که حضرت امیر المؤمنین [علی بن ابی طالب]در حال رکوع انگشترش را به صدقه داد و خدا از او قدردانی کرد،و این آیه را دربارۀ او نازل کرد و ما دیدیم رسول خدا چنین گفت که:«هرکه را من مولا و آقا هستم علی مولا و آقا است»و هم خطاب به علی علیه السّلام فرمود:«تو نسبت به من چون هارونی نسبت به موسی،جز اینکه پس از من پیغمبری نیست»و دیدیمش که میفرمود:«علی است که وامم را میپردازد و به وعدهام عمل میکند و پس از من او جانشین من است».
پس آن روایت نخستین که این اخبار از آن بدست آمده خبری است درست و مورد اتّفاق،موافق قرآن است،و در نزد مسلمانان خلافی در آن نیست،و چون قرآن گواه تصدیق آن خبر بوده،شواهد دیگری هم بر صحت آن موجود است،بر امّت لازم و بایسته است که حتما آن را قبول کنند،زیرا اینها
1) (1)) .مائدة 55/5-56.
اخباری هستند که شواهد قرآنی بدانها گویا بوده،موافق قرآنند و قرآن موافق آنها.
سپس به همین ترتیب حقایق دیگری هم به صورت اخبار بهوسیلۀ حضرت امام باقر و صادق علیهما السّلام از قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم رسیده،و مردمانی راستگو و معروف آنها را نقل کردهاند، که پیروی از این اخبار بر هرمؤمن و مؤمنهای،فرض و واجب است و جز اهل عناد از آنها سر نپیچند.چراکه گفتههای آل پیامبر علیهم السّلام با گفتۀ خدا پیوندی ناگسستنی دارد.مثل قول خدا در قرآن:بیگمان،کسانی که خدا و پیامبر او را آزار میرسانند،خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابی خفتآور آماده ساخته است (1)و روایت مرتبط با این این آیه قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم است که:«هرکه علی علیه السّلام را بیازارد مرا آزرده،و هرکه مرا بیازارد خدا را آزرده و در معرض این است که از او انتقام کشیده شود.»
و همچنین قول آن حضرت که:«هرکه علی علیه السّلام را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هرکه مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته است»و چون قول آن حضرت درباره «بنی ولیعه» (2)که فرمود:«حتما برای سرپرستی آنها مردی را میفرستم بهسان خودم،که خدا و رسولش را دوست داشته،خدا و رسولش نیز او را دوست بدارند،برخیز ای علی و بسوی ایشان روانه شو»و از همین قبیل است گفتۀ او صلّی اللّه علیه و آله و سلم در روز جنگ خیبر که فرمود:
«فردا مردی را برای جنگ با آنها خواهم فرستاد که خدا و رسولش را دوست داشته،خدا و رسولش نیز او را دوست بدارند.یورش برنده و ناگریز است،وی تا آنهنگام که خدا قلعه را به دستش بگشاید برنگردد».
رسول خدا پیش از فرستادن او اعلام پیروزی نمود و یاران رسول خدا به سخن آن حضرت توجّه داشتند،و به انتظار فردا نشستند،چون فردا شد
علی علیه السّلام را خواست و فرستاد و او را بدین منقبت برگزید،و او را«کرّار غیر فرّار»،و دوستدار خدا و رسولش نامیده،خبر داد که خدا و رسولش هم او را دوست دارند.
ما ابتدا این شرح و توضیح را بیان داشتیم تا به عنوان مقدمه و پشتوانهای برای ادای مقصود و آنچه دربارۀ جبر و تفویض و اختیار بیان خواهیم کرد، باشد-کمک و نیرو از خدا است،و در همه کار خود به او توکّل داریم-دربارۀ این مسئله به گفتۀ امام صادق علیه السّلام آغاز سخن میکنیم که فرمود:«نه جبر است و نه تفویض،ولی مقامی است میان ایندو و آن عبارت از تندرستی،آزادی،مهلت کافی،توشۀ زندگی مانند مرکب و وسیلۀ تحریک شخص فاعل بر فعل خود»اینها پنج امرند که امام صادق علیه السّلام تمام فضیلتها را در آنها جمع کرده است و هرگاه بندهای یکی از آنها را نداشته باشد به حسب آن کاستی،تکلیف از او برکنار است.
امام صادق علیه السّلام در این روایت،از یک اصل که باید مردم به دنبال فهم آن باشند خبر داده که قرآن هم تصدیقکنندۀ آن بوده،آیات محکمه رسول خدا هم بر آن گواه هستند.زیرا-چنانکه در آغاز نامه نیز یادآور شدیم-رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم و آل پاکش علیهم السّلام در گفتار خود از حدود قرآن خارج نشدند،پس هرگاه روایات صحیحی از آنان رسید و به دنبال شاهد درستی آن از قرآن گشتیم و آیات قرآن موافق آنها و دلیل صحّت آنها بود پیروی از آنها فرض است،و جز افراد معاند از آنها سرپیچی نخواهند کرد.
حال اگر با این دیدگاه به دنبال تحقیق در گفتۀ امام صادق علیه السّلام برویم که عبارت از:منزلة بین المنزلتین،اختیار در اعمال و انکار جبر و تفویض باهم است،مییابیم که قرآن بر صحت آن گواهی داده،آن را تصدیق میکند،و خبر دیگری نیز از آن حضرت موافق آن است:از امام صادق پرسش شد که آیا
خداوند بندههای خود را به گناهان مجبور میکند؟امام صادق علیه السّلام فرمود:«خدا از این عادلتر است»به آن حضرت عرض شد:آیا کار را یکسره به آنها واگذارده؟ در پاسخ فرمود:«خدا عزیزتر و مسلّطتر بر آنها است از اینکه آنها را کاملا به خود وانهد» و باز از آن حضرت روایت شده که فرمود:مردم دربارۀ عقیده به«قدر»بر سه گونهاند:یکی پندارد کار بدو واگذار است و او خدا را در تسلّطش سست دانسته و به هلاکت است،یکی پندارد خدا جلّ و عزّ بندهها را بر معصیتها مجبور کرده،و بدانها تکلیف بیرون از طاقت و توان نموده.او هم خدا را در حکم خود ستمپیشه دانسته و به هلاکت است،و یکی معتقد است خدا به بندههایش تکلیفی کرد و به اندازۀ طاقت و تکلیف بیرون از حدّ طاقت نکرده، و چون کار خوب کند خدا را سپاس گوید،و چون کار بد کند از خدا آمرزش خواهد.این مسلمانی است بالغ و درست-پس خبر داده که هرکس پیرو عقیدۀ جبر و تفویض و بدانها معتقد باشد برخلاف حق است.
من اکنون جبری را که هرکس بدان معتقد باشد،دچار خطا است شرح دادم و هرکس هم پیرو عقیدۀ تفویض است دچار باطل است،و حق منزلۀ میان ایندو منزله است. (1)
1.از خیران خادم روایت شده است که گفت:به آن مرد-یعنی امام هادی- صلوات اللّه علیه-نامهای نوشته و از آن حضرت در رابطه با لباسی که شراب یا گوشت خوک به آن اصابت کرده سؤال کردم که آیا نماز خواندن در آن جایز است یا نه؟چراکه اصحاب ما در این مسأله اختلاف نموده،بعضی از آنها میگویند:در آن نماز بخوان،چراکه خداوند متعال فقط خوردن شراب را
1) (1)) .این نامه را به صورت کامل میتوانید در تحف العقول،احتجاج و بحار الانوار 68/50 مطالعه فرمایید.
حرام کرده است.امّا بعضی دیگر قایل به این مطلباند که نباید در چنین لباسی نماز خواند،آن حضرت در پاسخ نوشتند:در آن لباس نماز نخوان چراکه آن لباس نجس شده است (1).
2.از علی بن ابراهیم از یحیی بن عبد الرّحمان بن خاقان روایت شده است که گفت:ابو الحسن ثالث حضرت امام هادی علیه السّلام را دیدم که سجدۀ شکر بهجا میآورد.آن حضرت ساعدهای دستهای خود را باز کرده و سینه و شکم خود را به زمین چسبانیده بود.من در رابطه با این مطلب از آن حضرت سؤال کردم.آن حضرت در پاسخ فرمودند:«ما اینگونه دوست میداریم» (2).
3.و باز از علی بن ابراهیم از علی بن راشد روایت شده است که گفت:به امام هادی علیه السّلام عرض کردم:خداوند مرا فدایت کند.شما نامهای به محمّد بن فرج نوشته،به او چنین آموختهاید که بافضیلتترین سورهای که در نمازهای واجب خوانده شود انّا انزلناه و قل هو اللّه احد میباشد،اما خواندن ایندو سوره در نماز صبح بر من سخت میآید.آن حضرت در پاسخ فرمودند:خواندن آنها بر تو سخت نیاید،چراکه به خدا سوگند فضیلت در خواندن این دو سوره است (3).
4.داوود بن ابی زید از ابو الحسن ثالث حضرت امام هادی علیه السّلام سؤال کرد:
آیا سجده بر کاغذهایی که روی آنها چیزی نوشته شده،جایز است؟آن حضرت در پاسخ نوشتند:«جایز است» (4).
5.از ایّوب بن نوح روایت شده است که گفت:به حضرت امام هادی علیه السّلام نامهای نوشته،در آن در رابطه با کسی که یکروز کامل یا بیشتر از یکروز در حالت بیهوشی و اغما بهسر میبرد سؤال کردم که آیا عبادتهای واجبی که از او فوت شده را باید قضا کند یا نه؟آن حضرت در پاسخ مرقوم داشتند:«روزه
و نماز او قضا ندارد» (1).
6.از ابو اسحاق بن عبد اللّه علوی عریضی روایت شده است که گفت:این وسوسه در دلم افتاد که[بهجز ماه مبارک رمضان]روزه گرفتن در چه روزهایی فضیلت دارد؟در آن ایّام حضرت امام هادی علیه السّلام در روستای«صربا»روستایی در نزدیکی مدینه اقامت داشتند.من قصد کردم تا به نزد مولای خود رفته،این سؤال را که در ذهن من ایجاد شده و آن را برای احدی از خلق خدا بیان نکرده بودم از آن حضرت بپرسم.پس بر امام هادی علیه السّلام داخل شدم.هنگامی که چشم آن حضرت به من افتاد فرمودند:
ای ابو اسحاق،آمدهای تا از من دربارۀ روزهائی که در آنها روزه گرفته میشود سؤال کنی.آنها چهار روزند:اوّلین آن روزها روز بیست و هفتم رجب،روزی است که خداوند متعال حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم را به عنوان رحمت عالمیان به سوی خلق خود فرستاده است،و همچنین روز تولّد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم که روز هفدهم ماه ربیع الاوّل است،و دیگر روز بیست و پنجم ماه ذی القعده که در آن کعبه گسترده شده است و روز غدیر که در آن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم برادرش علیه السّلام را به عنوان نشانۀ هدایت و امام پس از خود برای مردم بهپا داشت».
به آن حضرت عرضه داشتم:خداوند مرا فدایت کند.راست گفتی،و من به همین منظور به نزد شما آمده بودم.و اکنون شهادت میدهم که تو حجّت خدا بر همۀ خلایق هستی (2).
7.از علی بن مهزیار روایت شده است که گفت:به امام هادی علیه السّلام نوشتم:
ای مولای من،مردی است که به وی پولی دادهاند تا حجّ بهجا آورد.آیا در آن هنگام که پول به دست او میرسد به آن پول خمس تعلّق میگیرد،یا پس از آنکه حجّ بهجای آورد اگر از آن پول چیزی اضافه آمد بر مازاد آن خمس تعلّق میگیرد؟حضرت در پاسخ نوشتند:«اصلا بر آن مرد در این پول خمس تعلّق
نمیگیرد» (1).
8.از احمد بن حمزه روایت شده که گفت:به خدمت حضرت امام هادی علیه السّلام عرض کردم:مردی از پیروان شما که دارای خویشاوندانی معتقد به امامت شما است،مبلغی زکات بدهکار است.آیا بر وی جایز است که همۀ زکات خود را به فامیل خود بدهد؟آن حضرت پاسخ دادند:آری، جایز است (2).
9.از ابو علی بن راشد روایت شده که گفت:به خدمت امام هادی علیه السّلام عرضه داشتم:گاه مردم چیزهائی به نزد ما میآورند و میگویند اینها مربوط و متعلّق به حضرت امام جواد علیه السّلام است و در نزد ما مانده،ما با این اشیا و اموال چه کنیم؟
امام هادی علیه السّلام در پاسخ فرمودند:
آنچه را که بهسبب امامت از آن پدرم علیه السّلام بوده است مال من است،و امّا چیزهائی که به سببی غیر از منصب امامت به پدرم مربوط بوده ارث محسوب میشود که باید مطابق کتاب خدا و سنّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم نسبت به آن اقدام شود (3).
10.از ابراهیم بن محمّد روایت شده است که گفت:به ابو الحسن ثالث حضرت امام هادی علیه السّلام نامهای نوشتم و از آن حضرت دربارۀ آنچه را که در زراعت بر انسان واجب میشود سؤال کردم،آن حضرت در پاسخ نوشتند:
پس از کسر مؤونه خمس بر او واجب است،ابراهیم بن محمّد گوید:بر سر مؤونه با اصحاب خود به بحث پرداختیم که آیا مؤونه پس از حقوقی است که حکومت به عنوان مالیات دریافت میدارد،یا تنها بعد از مؤونۀ خود شخص میباشد؟بنابراین دوباره نامهای به آن حضرت نوشته و پرسیدیم که:شما
فرمودید خمس بعد از مؤونه واجب میشود،و اصحاب ما در معنای مؤونه اختلاف کردهاند،آن حضرت در پاسخ نوشتند:خمس بعد از کسر آنچه را که سلطان از او میگیرد و بعد از مؤونۀ مرد و خانوادهاش واجب میشود (1).
11.محمّد بن عیسی بن عبید یقطینی به حضرت ابو الحسن علی بن محمّد عسکری علیهما السّلام امام هادی علیه السّلام نامهای نوشت و دربارۀ مردی سؤال کرد که فرزند خود را به مرد دیگری سپرده تا در مدّت یک سال با اجرت معیّن برای او به کار خیّاطی مشغول شود.سپس مرد دیگری آمده و به او میگوید:
فرزندت را به من بسپار تا در یکسال بیشتر از آن مبلغ که مرد اوّل به تو میدهد به او اجرت بدهم.آیا این مرد خیار دارد که معاملهاش را با مرد اوّل فسخ کند یا نه؟امام هادی علیه السّلام با خطّ شریف خود در پاسخ او نوشتند:مادامی که فرزند او در معرض بیماری یا ضعف قرار نگرفته باشد،واجب است به پیمانی که با مرد اوّل بسته است وفا نماید (2).
12.از محمّد بن عیسی از ابراهیم حمدانی روایت است که گفت:به حضرت امام هادی علیه السّلام نامهای نوشته،از آن حضرت دربارۀ زنی سؤال کردم که زراعت خود را به مدّت ده سال به اجارۀ شخصی داده است به این شرط که اجاره را در پایان هرسال دریافت نماید،و تا مدّت زمان به سر نیامده است چیزی از اجاره به او داده نشود.این زن قبل یا بعد از سه سال از مدّت قرارداد از دار دنیا رفته است.آیا بر ورثۀ او واجب است این قرارداد اجاره را تا پایان مدّت برقرار بدارند یا این اجاره با مرگ این زن نقض شده است؟
آن حضرت در پاسخ اینگونه مرقوم فرمودند که:اگر آن زن در وقت گرفتن اجاره یعنی سر سال و قبل از گرفتن مال الاجاره از دنیا برود،اجارۀ آن سال به ورثۀ او میرسد
و اگر قبل از رسیدن موعد گرفتن اجاره یعنی بعد از گذشتن نصف یا ثلث سال موجر از دنیا رفته است ورثۀ او حق دارند به آن نسبت که از سال گذشته است از مستأجر اجاره دریافت کنند و درهرحال پس از مرگ موجر اجاره باطل است» (1).
13.از محمّد بن رجاء خیّاط روایت شده است که گفت:نامهای به حضرت طیّب علیه السّلام[مراد حضرت امام هادی علیه السّلام است]بدین مضمون نوشتم که:
من در مسجد الحرام بودم.ناگاه در روی زمین دیناری دیدم.هنگامی که خم شدم تا آن را بردارم دینار دیگری دیدم.سپس در روی زمین گشته و دینار سوّمی یافتم.من هرسه دینار را برداشته و به مردم اعلام کردم،امّا صاحب آن پیدا نشد.اکنون وظیفۀ مرا چه میدانید؟
آن حضرت در پاسخ نوشتند:منظور تو را در مسألۀ دینارها فهمیدم.اگر به پول احتیاج داری یک سوّم آن دینارها را صدقه بده و باقی را برای خود بردار،و اگر بینیازی تمام آنها را صدقه بده (2).
14.از احمد بن محمّد روایت شده است که گفت:حضرت امام هادی علیه السّلام در رابطه با آیۀ شریفۀ قرآن که میفرماید: وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ و بر گرد آن خانه کهن[-کعبه]طواف به جای آورند فرمودهاند:«طواف فریضه،طواف نساء است» (3).
15.علی بن مهزیار از محمّد بن اسماعیل روایت کند که گفت:مردی را فرستادم تا از امام هادی علیه السّلام دربارۀ مردی سؤال کند که حجّی را برای کسی قبول کرده و برای این کار از وی مبلغی پول گرفته است تا برای او حجّ بهجای
1) (1)) .کافی 270/5. البته در معنی این روایت دو قول است که این ترجمه براساس یکی از آندو انجام شده است،کسانی که مایل باشند احتمالهای مختلف را در بیان این روایت بدانند،میتوانند به کتابهای مفصل فقهی همچون/جواهر الکلام،ریاض المسائل،جامع المدارک و...مراجعه کنند.
2) (2)) .کافی 239/4.
3) (3)) .کافی 512/4.
آورد.امّا این مقدار را برای خود کافی نمیداند.آیا این مرد اجازه دارد از کس دیگری هم برای حجّ پول بگیرد و بدینوسیله مقداری گشایش در کار خود ایجاد کند و حجّی که بهجا میآورد برای هردوی آنها باشد؟یا اگر پول برای یکی کفایت نکرد هردو را ترک نماید؟
آن مرد گفت که امام هادی علیه السّلام در پاسخ اینگونه فرمودند که:خوشتر میدارم که حجّ او فقط برای یک نفر باشد،و اگر پولی که او میدهد کفایت نمیکند این مسئولیت را نپذیرد (1).
16.از قاسم بن محمّد زیّات روایت شده که گفت:به حضرت امام هادی علیه السّلام عرض کردم:من با همسر خود ظهار نمودهام.آن حضرت فرمودند:
«چه گفتهای؟»وی گوید:به همسرم گفتم که اگر من فلانکار و فلانکار را انجام بدهم تو بر من مانند پشت مادرم حرام باشی،آن حضرت فرمودند:«چیزی بر تو نیست امّا دیگر چنین کاری نکن» (2).
17.از وشّاء روایت شده است که گفت:به حضرت امام هادی علیه السّلام نامهای نوشته و از آن حضرت در رابطه با حکم فقّاع آب جو سؤال نمودم،آن حضرت پاسخ دادند:خوردن آن حرام است و این همان شراب است،و هرکس آن را بخورد به منزلۀ شرابخوار به حساب میآید.
وشّاء گوید:امام هادی علیه السّلام همچنین در رابطه با فقّاع فرمودهاند:اگر حکومت در دست من بود فروشندۀ آن را اعدام نموده و نوشندۀ آن را شلاق میزدم.
و همچنین فرمودهاند:حدّ کسی که فقّاع بیاشامد مانند حدّ کسی است که شراب
نوشیده است.آن حضرت همچنین فرمودهاند:فقّاع شراب کوچکی است که مردم آن را کوچک و حقیر شمردهاند (1).
18.ابراهیم بن محمّد همدانی نامهای به حضرت امام هادی علیه السّلام نوشته عرضه داشت:مردی از دنیا رفته و وصیّت کرده است که از ثلث او به مردی حقوق مادام العمر بدهند.امّا در وصیتنامه خود اصل ثلث را کاملا به آن مرد نبخشیده است.آیا وصیّ او میتواند با تمسک به اینکه ثلث به صورت کامل انفاذ نشده آن را از او باز دارد؟
امام علیه السّلام در پاسخ مرقوم فرمودند:ثلث را به همان ترتیب به او بدهد و از او بازندارد.
21.از ابو علی بن راشد روایت شده است که گفت:از حضرت امام هادی علیه السّلام پرسیدم:خداوند مرا قربان شما کند.زمینی خریدهام در کنار زراعت خود به دو هزار درهم.هنگامی که پول را به صاحب زمین پرداختم آگاه شدم که این زمین وقف بوده است.اکنون چه کنم؟آن حضرت در پاسخ فرمودند:
خریدن چیز وقفی جایز نیست.بنابراین غلّهای که از این زمین به دست میآید را در مال خود داخل نکن و آن را به کسی که زمین وقف بر اوست بده.
به آن حضرت عرضه داشتم:من موقوف علیه این زمین را نمیشناسم.
حال چه کنم؟آن حضرت در پاسخ فرمودند:غلّۀ این زمین را در راه خدا صدقه بده (2).
1.دعای آن حضرت در هنگام سختیها:آن حضرت هنگامی که حادثه یا پیشامد ناگواری برایشان پیش میآمد یا میخواستند حاجت مهمی از ایشان برآورده شود دعایی میخواندند.امّا قبل از اینکه آن دعا را بخوانند روز چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را روزه گرفته،سپس در اوّل روز جمعه غسل نموده و به مسکینی صدقه میدادند.آنگاه چهار رکعت نماز خوانده،در رکعت اوّل سورۀ فاتحه و سورۀ یاسین،در رکعت دوّم سورۀ حمد و سورۀ دخان و در رکعت سوّم سورۀ حمد و سورۀ واقعه و در رکعت چهارم سورۀ حمد و سورۀ ملک را قرائت مینمودند.هنگامی که از خواندن این نمازها فارغ میشدند دو دست به آسمان برداشته و پس از آوردن نام خداوند و بسم الله با اخلاص تمام اینگونه دعا میکردند که:
«اللهم لک الحمد حمدا یکون أحق الحمد بک،و أرضی الحمد لک،و أوجب الحمد لک،و أحب الحمد الیک،و لک الحمد کما انت اهله و کما رضیته لنفسک و کما حمدک من رضیت حمده من جمیع خلقک و لک الحمد کما حمدک به جمیع انبیائک و رسلک و ملائکتک،و کما ینبغی لعزک و کبریائک و عظمتک، و لک الحمد حمدا تکل الالسن عن صفته و یقف القول عن منتهاه،و لک الحمد حمدا لا یقصر عن رضاک و لا یفضله شیء من محامدک.
اللهم و من جودک و کرمک انک لا تخیب من طلب إلیک و سألک و رغب فیما عندک،و تبغّض من لم یسألک،و لیس کذلک احد غیرک،و طمعی یا رب فی رحمتک و مغفرتک،و ثقتی باحسانک و فضلک حدانی علی دعائک و الرغبة إلیک،و انزل حاجتی بک،و قد قدمت امام مسألتی التوجه بنبیک الذی جاء
بالحق و الصدق فیما عندک،و نورک و صراطک المستقیم الذی هدیت به العباد، و أحییت بنوره البلاد،و خصصته بالکرامة،و أکرمته بالشهادة و بعثته علی حین فترة من الرسل.اللهم دللت عبادک علی نفسک فقلت تبارکت و تعالیت:
وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ و قلت: قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
و قلت: وَ لَقَدْ نٰادٰانٰا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِیبُونَ اجل یا رب نعم المدعو أنت و نعم الرب أنت و نعم المجیب،و قلت:قل ادعوا اللّه أو ادعوا الرّحمن أیّا ما تدعوا فله الأسماء الحسنی،و انا ادعوک اللهم بأسمائک التی إذا دعیت بها أجبت،و إذا سئلت بها أعطیت،و أدعوک متضرعا إلیک مستکینا،دعاء من أسلمته الغفلة، و أجهدته الحاجة،أدعوک دعاء من استکان،و اعترف بذنبه،و رجاک لعظیم مغفرتک،و جزیل مثوبتک»؛
خداوندا،تو را سپاس،سپاسی که سزاوارترین سپاس برای تو باشد.سپاسی که بیشترین حدّ رضایت تو را جلب نماید،و سپاسی که از همۀ سپاسها برای تو بر ما واجبتر باشد.سپاسی که از همۀ سپاسها در نزد تو دوستداشتنیتر باشد و تو را سپاس آنچنانکه تو سزاوار آنی و آنچنان که برای خود پسندیدهای و چنانکه چون سپاسگزارانی تو را بدانگونه سپاس گزاردهاند،سپاس آنان را از میان همۀ خلایق پذیرفتهای.تو را سپاس آنچنانکه همۀ انبیا و رسل و ملائکه تو را سپاس گذاشتهاند،و آنچنانکه به مقام عزّت و کبریائی و عظمتت سزاوار است،تو را سپاس،سپاسی که زبانها از توصیف آن عاجز شده و بیانها از رسیدن به انتهای آن درمانند،و تو را سپاس،سپاسی که از رسیدن به اوج رضایتت کوتاه نیاید و چیزی از
محامد و نعمتهایت از آن بیشتر نباشد.
خداوندا،از جود و کرمت همین بسکه هرکس به نزد تو حاجتی آورد و در آنچه نزد تو است از خود رغبت نشان داده،تو را بخواند،وی را ناامید نمیکنی،بلکه بر آنان که از تو چیزی نمیخواهند خشم میگیری،و هیچکس در این مسأله به تو مانند نیست.من نیز به رحمت و آمرزش تو طمع بسته و به احسان تو اطمینان دارم و این فضل تو است که مرا به خواندن تو و رغبت به سوی تو کشانیده است،و باز فضل تو است که باعث شده تا حاجتم را بر در خانۀ تو فرود آورم،و من پیش از اینکه حاجتم را از تو بخواهم در درگاه تو متوجّه به پیامبرت میشوم که از جانب تو با حقّ و صداقت مبعوث شد و به نزد ما آمد و نور تو و صراط مستقیمت بود که بندگانت را بهوسیلۀ او هدایت کردی و شهرها را به نور هدایتش زنده گردانیدی،هم او که وی را مخصوص به کرامتت کردی و با شهادتت بزرگش داشتی.وی را در زمانی مبعوث به رسالت کردی که زمین خالی از پیامبران بود.خداوندا،تو خود بندگانت را به سوی خود راهنمایی کردی و درحالیکه مبارک و والا هستی فرمودی:
و هرگاه بندگان من،از تو درباره من بپرسند،همانا که من نزدیکم،و دعای دعاکننده را-به هنگامی که مرا بخواند-اجابت میکنم،پس[آنان]باید فرمان مرا گردن نهند و به من ایمان آورند،باشد که راه یابند (1)و فرمودی:بگو:«ای بندگان من-که بر خویشتن زیادهروی روا داشتهاید-از رحمت خدا نومید مشوید.در حقیقت،خدا همه گناهان را میآمرزد،که او خود آمرزنده مهربان است (2).و فرمودی:و نوح،ما را ندا داد،و چه نیک اجابتکننده بودیم (3)آری ای پروردگار من،تو بهترین کسی
هستی که او را بخوانند و بهترین پروردگار و بهترین اجابتکننده،خدایا تو خود فرمودهای که:بگو:«خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید،هرکدام را بخوانید،برای او نامهای نیکوتر است (1)،و من ای خداوند تو را به آن نامهایت میخوانم که اگر به آن نامها خوانده شوی جواب دهی،و اگر بهواسطۀ آن نامها از تو درخواستی شود عطا میکنی،خداوندا من به حالت تضرّع و تسلیم تو را میخوانم.خواندن آن کس که غفلت و فراموشی او را تنها وانهاده و حاجتمندی درماندهاش نموده است.خدایا من تو را همچون کسانی میخوانم که تسلیم قضای تو شده و به گناه اعتراف داشته، به آمرزش بزرگ و بخششهای فراوانت امیدوارند.
2.دعا در مقام پناه بردن به خدا:عبارت این دعا چنین است:
«یا عدّتی عند العدد،و یا رجائی و المعتمد،و یا کهفی و السند و یا واحد یا أحد،یا قل هو اللّه أحد،أسألک بحق من خلقته من خلقک،و لم تجعل فی خلقک مثلهم أحد أن تصلی علیهم...»؛
ای آنکه چون همه ابزار و وسایل خود را جمع کنند تو وسیلۀ من برای برآورده شدن حاجت منی،ای امید و نقطۀ اتکای من،ای پناهگاه و دستاویز من،ای آنکه یکتا و بیهمتایی و ای آنکه فرمودی:«بگو او خدای بیهمتا است»تو را به حق هرآنکه در میان آفریدگانت آفریدی و هیچیک از آفریدگانت را شبیه به آنها قرار ندادی میخوانم که بر آنها درود فرستی...سپس حاجت خود را از خدا میخواهی (2).
3.مناجات آن حضرت:امام هادی علیه السّلام همواره در دل تاریک شب با قلبی خاضع و خاشع و نفسی باایمان و مطمئن به درگاه خداوند متعال رفته و به مناجات با خداوند میپرداخت.از دعاهایی که آن حضرت در مقام مناجات با خداوند متعال میخواندهاند این است:
«إلهی مسیء قد ورد،و فقیر قد قصد،فلا تخیّب مسعاه و ارحمه و اغفر له خطاه...؛
خداوندا،گناهکاری به درگاهت وارد شده و فقیری قصد بارگاهت نموده است.خدایا، پس گامهایی که به سوی تو برداشته ناامید مگردان،بر وی رحمت آور و خطایایش را بر وی ببخش.
«الهی صلّ علی محمد و آل محمد،و ارحمنی إذا انقطع من الدنیا أثری و محی من المخلوقین ذکری،و صرت من المنسیین کمن نسی،الهی کبر سنی،و رق جلدی،و دقّ عظمی،و نال الدهر منی و اقترب اجلی،و نفدت ایامی،و ذهبت شهواتی و بقیت تبعاتی إلهی ارحمنی إذا تغیّرت صورتی...»؛
خداوندا،بر محمّد و آل محمّد درود فرست و هنگامی که آثار من از دنیا قطع شده، یادم از خاطرۀ خلق دنیا محو گردید و مانند پیشینیان،به فراموششدگان پیوستم بر من رحمت آور.خدایا سنّم زیاد شده،پوستم نازک و استخوانم سست گشته است.
خدایا زمانه تا آنجا که توانسته است به من صدمه وارد کرده،مرگم نزدیک و روزهای زندگیم رو به پایان است.خداوندا شهوات من پایان یافته و پیامدهای سوء آن باقی مانده است.خداوندا در روزی که صورت من تغییر پیدا میکند بر من رحمت آور... (1).
1) (1)) .حیاة الامام علیّ الهادی علیه السّلام/137،به نقل از الدرّ النظیم.
از حضرت امام هادی علیه السّلام مجموعهای از کلمات زرّین بهجای مانده است که در آنها قضایا و مشکلات مختلف تربیتی،اخلاقی و نفسانی جامعه را درمان نموده است.اینک به بعضی از این کلمات توجّه فرمایید:
1.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:
بهتر از هرکار خیر،کسی است که کار خیر را انجام میدهد،زیباتر از هرکلام نیکو کسی است که آن را بر زبان میآورد و برتر از هردانش،کسی است که به آن دانش عمل مینماید.
2.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:هرکس بیش از حقّ خود بخواهد به ناکامی سزاوارتر است.
3.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«صلاح من جهل الکرامة هوانه»؛
هرکس کرامت و بزرگواری را نشناسد،صلاحش در خواری او میباشد.
4.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الحلم أن تملک نفسک،و تکظم غیظک مع القدرة علیه»؛
بردباری آن است که خوددار باشی و در هنگام قدرت،خشم خود را فروخوری.
5.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الناس فی الدنیا بالمال،و فی الآخرة بالأعمال»؛
امور زندگی مردم در دنیا با مال پیش میرود امّا در آخرت با اعمال.
6.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«من رضی عن نفسه کثر الساخطون علیه»؛
هرکه خودخواه و از خودراضی باشد،بسیار کسان بر وی خشم خواهند گرفت.
7.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«تریک المقادیر ما لا یخطر ببالک»؛
مقدّرات بهگونهای که به خاطرت خطور نمیکند در کمین تو هستند».
8.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«شر الرزیة سوء الخلق»؛
بدترین مصیبت اخلاق ناپسند است.
9.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الغنی قلة تمنیک،و الرضی بما یکفیک، و الفقر شره النفس و شدة القنوط،و المذلة اتباع الیسیر،و النظر فی الحقیر؛
بینیازی در کمی آرزو و خشنود شدن به مقدار کفایت،فقر،در حرص و آزمندی نفس و شدّت ناامیدی و خواری و پستی پیروی کردن از چیزهای کمارزش و چشم به دست افراد حقیر داشتن است.
10.از امام هادی علیه السّلام سؤال شد:دوراندیشی چیست؟آن حضرت در پاسخ فرمودند:«هو أن تنظر فرصتک و تعاجل ما أمکنک»؛
دوراندیشی آن است که فرصتها را دریابی و در آنچه برای تو امکانپذیر شده شتاب کنی.
11.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«راکب الحرون أسیر نفسه»؛
اسیر نفس بسان کسی است که سوار اسب سرکش میباشد.
12.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الجاهل أسیر لسانه»؛
جاهل اسیر زبان خویش است.
13.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«المراء یفسد الصداقة القدیمة،و یحلل العقد الوثیقة و أقل ما فیه أن تکون المغالبة،و المغالبة أس أسباب القطیعة»؛
جدال و بگومگو دوستیهای قدیمی را از بین برده،پیوندهای محکم را از هم گسسته، کمترین ضررش این است که به برتریجویی منجر شده و برتریجویی ریشۀ جداییها است.
14.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«العتاب مفتاح التعالی،و العتاب خیر من الحقد»؛
دوستان را بر نارواییها سرزنش کردن کلید رشد و پیشرفت بوده و بسیار از حسادت بهتر است.
15.یکی از اصحاب حضرت امام هادی علیه السّلام شروع به مدح و ستایش آن حضرت نموده و در این کار زیادهروی نمود.امام هادی علیه السّلام به او فرمودند:«إن کثرة الملق یهجم علی الفطنة،فإذا حللت من أخیک محل الثقة فاعدل عن الملق إلی حسن النیة»؛
بسیاری تملّق بر تیزهوشی انسان هجوم میآورد[و آن را از بین میبرد].پس اگر مورد اعتماد دوست خود شدی دست از تملّق برداشته و به حسن نیّت گرایش پیدا نما.
16.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«المصیبة للصابر واحدة،و للجازع اثنان»؛
مصیبت بر مصیبت دیدهای که صبر میکند یک مصیبت،و بر مصیبتدیدهای که بیتابی میکند دو مصیبت است.
17.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الحسد ما حق الحسنات،و الزهو جالب المقت»؛
حسد ازبینبرنده حسنات است و خودپسندی آورندۀ نابودی و مرگ.
18.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«العجب صارف عن طلب العلم،وداع إلی الغمط فی الجهل»؛
عجب انسان را از کسب دانش بازمیدارد و به تحقیر مردم و فخرفروشی به آنان از روی جهالت وامیدارد.
19.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«البخل أذم الأخلاق،و الطمع سجیة سیئة»؛
بخل مذمومترین اخلاق و طمع بدترین سجیّه است.
20.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«مخالطة الأشرار تدل علی شر من یخالطهم»؛
همنشینی با اشرار خود دلیل شرّ و بدی کسی است که با آنان رابطه برقرار میکند.
21.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الکفر للنعم امارة البطر،و سبب للتغییر»؛
کفران نعمت نشانۀ سرکشی و بیبندوباری و موجب تغییر و از دست دادن نعمتها میگردد.
22.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«اللجاجة مسلبة للسلامة،و مؤدیة للندامة»؛
لجاجت سلامت را از انسان گرفته و انسان را به پشیمانی میکشاند.
23.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الهزء فکاهة السفهاء و صناعة الجهال»؛
مسخره کردن دیگران،تفریح کمخردان و عمل جاهلان است.
24.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«العقوق یعقب القلة،و یؤدی إلی الذلة»؛
عاقّ والدین تنگدستی دربرداشته و به ذلّت و خواری منتهی میگردد.
25.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«السهر ألذ للمنام،و الجوع یزید فی طیب الطعام»؛
شببیداری خواب را لذتبخشتر نموده،گرسنگی،خوردن غذا را پاکیزهتر و لذتبخشتر مینماید.
26.امام هادی علیه السّلام به یکی از اصحاب خود فرمودهاند:«اذکر مصرعک بین یدی أهلک حیث لا طبیب یمنعک،و لا حبیب ینفعک»؛
همواره به یاد روزی باش که در میان خانوادۀ خود در بستر مرگ افتادهای،آنجا که هیچ طبیبی جلوی مرگ تو را نمیگیرد و هیچ دوستی قدرت سودرسانی به تو را ندارد.
27.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«اذکر حسرات التفریط بأخذ تقدیم الحزم»؛
همواره با گرفتن جانب حزم و دوراندیشی عواقب سوء تفریط و بیاحتیاطی را به یاد داشته باش.
28.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«ما استراح ذو الحرص و الحکمة»؛
دو نفر هرگز استراحت ندارند.حریص و حکیم.
29.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«لا نجع فی الطبایع الفاسدة»؛
چون طبیعتها فاسد گردید امید تأثیرپذیری و اصلاحی در آنها نمیرود.
30.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«من لم یحسن أن یمنع لم یحسن أن یعطی»؛
کسی که ندادن را بلد نباشد دادن و عطا کردن را نیز بلد نخواهد بود.
31.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«شر من الشر جالبه،و أهول من الهول راکبه»؛
بدتر از هر بدی کسی است که آن بدی را انجام میدهد و ترسناکتر از هر ترسی کسی است که باعث آن ترس میشود.
32.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«إیاک و الحسد فإنه یبین فیک،و لا یعمل فی عدوک»؛
از حسد بترس،چراکه آثار سوء حسد در تو آشکار میشود،امّا در دشمن تو هیچگونه تأثیری نمیکند.
33.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«إذا کان زمان العدل فیه أغلب من الجور فحرام أن یظن بأحد سوءا حتی یعلم ذلک منه،و إذا کان زمان الجور اغلب فیه من العدل فلیس لأحد أن یظن بأحد خیرا ما لم یعلم ذلک منه»؛
در دوره و زمانهای که عدالت در آن بر ستم غلبه و برتری یافته است سوءظنّ به افراد حرام است تا اینکه انسان به بدی آن شخص یقین پیدا کند.امّا اگر زمانهای شد که بدی و ستم در آن از عدالت بیشتر شد برای کسی جایز نیست که حسن ظنّ بیمورد به افراد داشته باشد، مگر در موردی که به آن یقین حاصل کند.
34.امام هادی علیه السّلام خطاب به متوکّل فرمودهاند:«لا تطلب الصفاء ممن کدرت علیه،و لا الوفاء ممن غدرت به،و لا النصح ممن صرفت سوء ظنک إلیه،فإنما قلب غیرک لک کقلبک له»؛
از کسی که با او کدورت ورزیدی توقّع صفا و صمیمیت،از کسی که با او حیله و مکر کردی توقّع وفا،و از کسی که به او سوءظنّ داشتی توقّع خیرخواهی نداشته باش.چراکه دیگران نیز در قلب خود با تو آنچناناند که تو در قلب خود با آنان بدانگونهای.
35.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«ابقوا النعم بحسن مجاورتها، و التمسوا الزیادة فیها بالشکر علیها،و اعلموا أن النفس أقبل شیء لما اعطیت،و امنع شیء لما منعت فاحملوها علی مطیة لا تبطی»؛
نعمتها را با نگهداری نیکو برای خود حفظ کنید و آنها را بهوسیلۀ شکر زیاد نمایید و بدانید که نفس انسان به آنکه چیزیی به او بدهد بیشترین رویکرد را دارد و از هرکه منعی ببیند با او منافرت و دوری میکند،پس او را بر مرکبی راهوار سوار کنید.
36.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الجهل و البخل أذم الأخلاق»؛
نادانی و بخل از بدترین اخلاق میباشند.
37.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«حسن الصورة جمال ظاهر،و حسن العقل جمال باطن»؛
زیبائی ظاهری به حسن صورت و زیبائی باطنی به نیکوئی عقل هرکس میباشد.
38.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«إن من الغرة باللّه أن یصر العبد علی المعصیة و یتمنی علی اللّه المغفرة»؛
از نشانههای مغرور شدن به خداوند این است که بندۀ خدا بر نافرمانی خداوند اصرار داشته باشد و در عین حال همواره از خداوند آمرزش بخواهد.
39.حضرت امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«لو سلک الناس وادیا وسیعا لسلکت وادی رجل عبد اللّه وحده خالصا»؛
اگر همۀ مردم به شاهراهی وسیع بروند،من به راه مردی میروم که خداوند را خالصانه و بهتنهائی عبادت کند.
40.امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«و الغضب علی من تملک لؤم»؛
غضب کردن بر زیردستان نشانۀ فرومایگی است.
41.امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«إنّ للّه بقاعا یحبّ أن یدعی فیها فیستجیب لمن دعاه و الحیر منها»؛
خداوند متعال در روی زمین مکانهایی مخصوص به خود دارد که دوست دارد بندگانش در آن مکانها او را بخوانند و دعای آنها را در آن مکانها مستجاب نماید و حرم مطهر حسینی یکی از این مکانها است. (1)
42.امام هادی علیه السّلام روزی فرمودند:«إنّ أکل البطّیخ یورث الجذام»؛
خوردن خربزه باعث بیماری جذام یا خوره میشود.
به آن حضرت عرض کردند آیا چنین نیست که اگر مؤمن به چهل سالگی برسد از دیوانگی،جذام و پیسی در امان خواهد بود؟آن حضرت در پاسخ فرمودند:آری،اما اگر او با دستوراتی که برای امنیت وی صادر شده است مخالفت نماید از
1) (1)) .ر.ک حیات الامام علی الهادی/156-165.
دچار شدن به نتیجۀ سوء مخالفت خود در امان نخواهد بود.
43.امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الشّاکر أسعد بالشّکر منه بالنّعمة الّتی أوجبت الشّکر،لأنّ النّعم متاع.و الشّکر نعم و عقبی»؛
شکرگزار به خود شکر سعادتمندتر است از نعمتی که باعث شکر شده،چراکه نعمت، کالای دنیا است و شکر نعمت کالای دنیا و آخرت است.
44.امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«إنّ اللّه جعل الدّنیا دار بلوی و الآخرة دار عقبی و جعل بلوی الدّنیا لثواب الآخرة سببا و ثواب الآخرة من بلوی الدّنیا عوضا»؛
خداوند متعال دنیا را خانۀ آزمایش ساخته و آخرت را خانۀ بقا و پایش،خدا بلایای دنیا را موجب ثواب آخرت نموده،ثواب آخرت را عوض بلای دنیا قرار داده.
45.امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«إنّ الظّالم الحالم یکاد أن یعفی علی ظلمه بحلمه.و إنّ المحقّ السّفیه یکاد أن یطفئ نور حقّه بسفهه»؛
ستمکار بردبار بساکه بهواسطۀ بردباریش مورد گذشت قرار گیرد و صاحب حق نابخرد بساکه بهواسطۀ نابخردی نور حق خویش را خاموش کند.
46.امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«من جمع لک ودّه و رأیه فاجمع له طاعتک»؛
هرکه صداقت و دوستی خود را خالصانه در اختیار تو قرار داد تو نیز خالصانه از او اطاعت کن.
47.امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«من هانت علیه نفسه فلا تأمن شرّه»؛
هرکه قدر خود را نداند از شر او در امان مباش.
48.امام هادی علیه السّلام فرمودهاند:«الدّنیا سوق،ربح فیها قوم و خسر آخرون»؛
دنیا بازاری است که گروهی در آن سود برند و گروهی زیان بینند (1).
1) (1)) .ر.ک تحف العقول/362 چاپ نجف اشرف.
در اینجا به پایان سخن دربارۀ میراث گرانسنگ.حضرت امام علی بن محمد هادی علیه السّلام رسیده تفصیل بیشتر را برای طالبان،به مراجعه به مسند حضرت امام هادی علیه السّلام و مصادری که به نقل شرححال آن حضرت پرداختهاند وامینهیم.
و آخر دعوانا أن الحمد للّه رب العالمین.
مقدمه مجمع 7
مقدمه 9
قسمت اوّل
بخش نخست:حضرت امام هادی علیه السّلام در چند سطر 19
بخش دوم:برداشتهایی از شخصیت حضرت امام هادی علیه السّلام 23
بخش سوم:جلوههایی از شخصیت حضرت امام هادی علیه السّلام 33
1.بخشندگی 33
2.زهد و پارسایی 36
3.کار در مزرعه 37
4.راهنمایی گمراهان 38
5.برحذر داشتن دیگران از نشستوبرخاست با طایفۀ صوفیه 38
6.بزرگداشت دانشمندان 41
7.عبادت 43
8.برآورده شدن دعاهای آن حضرت 44
قسمت دوم
بخش نخست:رشد و پرورش حضرت امام هادی علیه السّلام 51
1.نسب شریف آن حضرت 51
2.ولادت و رشد آن حضرت 51
3.بشارت دادن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم به ولادت آن حضرت 52
4.کنیه و القاب امام هادی علیه السّلام 52
بخش دوم:مراحل زندگی حضرت امام هادی علیه السّلام 55
بخش سوم:حضرت امام هادی علیه السّلام در سایهسار پدر 59
شیعیان و امامت حضرت جواد علیه السّلام 60
عصر امام جواد علیه السّلام 61
اوضاع سیاسی 65
امام جواد علیه السّلام و مأمون عبّاسی 71
ازدواج امام جواد علیه السّلام 72
امام جواد علیه السّلام و معتصم عبّاسی 76
تصریحات امام جواد علیه السّلام بر امامت فرزندشان حضرت امام هادی علیه السّلام 77
شهادت حضرت امام جواد علیه السّلام 84
قسمت سوم
بخش نخست:روند رسالی اهلبیت علیهم السّلام از زمان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم تا زمان حضرت امام هادی علیه السّلام 91
پیامدها و خطراتی که فرآیند تغییر فراگیر را تهدید میکرد 93
عوامل افزایش انحراف در رهبری اسلامی 94
عوامل تسریع در سقوط دولت اسلام 95
نقش امامان معصوم علیه السّلام در حفظ نظام اسلامی 97
مأموریت رسالی ائمۀ اهلبیت علیهم السّلام 99
اهلبیت علیهم السّلام و تربیت امّت 101
مراحل حرکت مبارزاتی ائمۀ اطهار علیهم السّلام 103
جایگاه حضرت امام هادی علیه السّلام در فرآیند تغییر فراگیر فرهنگی 106
بخش دوم:دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام 107
معتصم 218-227 ه 108
امام هادی علیه السّلام و معتصم عبّاسی 110
الواثق 227-232 ه 113
امام هادی علیه السّلام و بغای کبیر 115
واثق و تفتیش عقاید مردم در رابطه با مسألۀ خلق قرآن 117
موضع امام هادی علیه السّلام در رابطه با مسألۀ خلق قرآن 120
خبر دادن امام هادی از مرگ واثق 121
متوکّل 232-247 ه 123
امام هادی علیه السّلام و متوکّل عبّاسی 125
خبرچینی و بدگویی از امام هادی علیه السّلام در نزد خلیفه 129
امام هادی علیه السّلام در راه سامرّا 136
امام هادی علیه السّلام در سامرا 141
تفتیش منزل امام علیه السّلام 148
زندانی شدن حضرت امام هادی علیه السّلام 156
اقدام حکومت برای ترور حضرت امام هادی علیه السّلام 157
نفرین امام هادی علیه السّلام بر متوکّل 161
هلاکت متوکّل 161
المنتصر باللّه 247-248 ه 162
منتصر و علویان 163
مستعین 248-252 ه ق 164
قیامها و انقلابها در زمان مستعین 165
معتزّ 252-255 ه 166
تحت فشار بودن شیعه در زمان معتزّ 169
بخش سوم:ویژگیهای دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام 171
1.اوضاع کلّی سیاسی 171
2.وضعیت فرهنگی 176
3.اوضاع اقتصادی 177
4.جایگاه اجتماعی و سیاسی امام هادی علیه السّلام 177
5.عبّاسیان و امام هادی علیه السّلام 179
6.آزار و اذیّت پیروان اهلبیت علیهم السّلام 181
7.نهضتهای علویان 182
قسمت چهارم
بخش نخست:نیازهای دورۀ حضرت امام هادی علیه السّلام 189
اثر اوّل 190
اثر دوّم 195
نیازهای جامعۀ اسلامی در عصر امام هادی علیه السّلام 204
1.پرهیز از تحریک کردن حاکمان و کارگزارانشان 204
2.ردّ تحریکات فکری و شبهههای دینی 207
3.هماوردخواهی علمی در برابر دستگاه حکومت و عالمان وابسته 207
4.گسترش دامنۀ نفوذ در دستگاه حکومتی 218
بخش دوم:حضرت امام هادی علیه السّلام و تکمیل و ایمنسازی گروه شیعه 221
1.امام هادی علیه السّلام و قضیۀ نوۀ بزرگوارش حضرت مهدی علیه السّلام 221
2.ایمنی بخشیدن به شیعه و آماده کردن آنان برای مرحلۀ غیبت 231
ایمنسازی عقیدتی 232
موضعگیری آن حضرت در برابر غالیان و فرقههای منحرف 238
پدیدۀ زیارت و نقش آن در ایمنسازی عقیدتی 240
اوّل:زیارت جامعۀ کبیره 240
1.برگزیدگی اهلبیت علیهم السّلام 242
2.حرکت اهلبیت علیهم السّلام 242
3.بنیانهای فکری تشیّع 245
4.دوستان اهلبیت 249
دوّم:زیارت غدیر 261
ایمنسازی علمی 267
ایمنسازی تربیتی 268
ایمنسازی امنیتی 273
الف-برحذر داشتن شیعه از نوشتن بعضی از چیزها 274
ب-تغییر نامها 276
ج-برحذر داشتن یاران از گفتن سخنان مهم در اماکن عمومی 277
د-نفوذ در دستگاه دولتی 277
سازمان وکلا 279
وکیلان امام هادی علیه السّلام 281
ایمنسازی اقتصادی 282
بخش سوم:حضرت امام هادی علیه السّلام در مسیر جاودانگی 285
شهادت حضرت امام هادی علیه السّلام 285
تجهیز جنازۀ حضرت امام هادی علیه السّلام و حضور عوام و خواصّ در تشییعجنازۀ آن حضرت 288
چرا حضرت امام هادی علیه السّلام در خانهاش دفن شد؟291
انتشار خبر شهادت امام هادی علیه السّلام در شهرها 292
تاریخ شهادت حضرت امام هادی علیه السّلام 294
بخش چهارم:مکتب علمی و میراث گرانسنگ حضرت امام هادی علیه السّلام 297
مبحث اوّل:اصحاب امام هادی علیه السّلام و روایتکنندگان حدیث آن حضرت 299
1.ابراهیم بن عبده نیشابوری 300
2.ابراهیم بن محمّد همدانی 300
3.ابراهیم بن مهزیار 301
4.احمد بن اسحاق بن عبد اللّه اشعری قمی 302
5.احمد بن محمّد بن عیسی اشعری قمی 302
6.ایّوب بن نوح بن درّاج 303
7.حسن بن راشد 303
8.حسن بن علی 307
9.حسن بن علی وشّاح 307
10.داوود بن قاسم جعفری 308
11.ریّان بن صلت 309
12.عبد العظیم حسنی 310
13.عثمان بن سعید عمری سمّان 313
14.علی بن مهزیار اهوازی دورقی 315
15.فضل بن شاذان نیشابوری 317
16.محمّد بن احمد محمودی 318
17.محمّد بن حسن بن ابی الخطّاب زیّات 319
18.محمّد بن فرج رخجی 319
19.معاویة بن حکیم بن معاویة بن عمّار کوفی 320
20.یعقوب بن اسحاق 321
زنان 321
مبحث دوّم:نمونههائی از میراث علمی امام هادی علیه السّلام 322
1.از میراث تفسیری آن حضرت 322
2.میراث کلامی 323
3.از میراث فقهی امام هادی علیه السّلام 335
4.بخشی از دعاهای امام هادی علیه السّلام 343
5.گوشهای از میراث تربیتی و اخلاقی حضرت امام هادی علیه السّلام 348
فهرست 357
₸