ghaemiyeh.com
شابک : ۳۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 964-92974-9-9 ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۲ : 964-9608-0-4 ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۳ : 964-96108-6-3 ؛ ج.۴ : 964-96567-4-X ؛ ۵۰۰۰۰ ریال (ج. ۴) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال (ج. ۵) ؛ ۸۰۰۰۰ ریال : ج.۶ 978-600-6146-08-9 : ؛ ج.۷ 978-600-6146-02-7 : ؛ ۱۰۰۰۰۰ ریال : ج.۸ : 978-600-6146-11-9 ؛ ۲۰۰۰۰۰ ریال : ج.۹ 978-600-6146-33-1 : ؛ ج.۱۰ 978-600-6146-42-3 : ؛ ج.۱۱ 978-600-6146-45-4 : ؛ ۳۵۰۰۰ ریال (ج.۱۲)
شماره کتابشناسی ملی : م۸۳-۳۵۱۷۲
عنوان و نام پدیدآور : میراث حوزه اصفهان/ به اهتمام احمد سجادی، رحیم قاسمی؛ [برای] مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان.
مشخصات نشر : قم : موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (س)، ۱۳۸۳ -
مشخصات ظاهری : ج.
فروست : مجموعه منشورات ؛ ۲، ۱۴، ۱۷، ۱۸،۲۴، ۲۸، ۳۰
یادداشت : جلد سوم تا دهم به اهتمام محمدجواد نورمحمدی تالیف است.
یادداشت : جلد یازدهم به اهتمام محمدجواد نورمحمدی و سیدمحمود نریمانی تالیف است.
یادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۴).
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۸۶) .
یادداشت : ج. ۴ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۵ (چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۶ (چاپ اول: ۱۳۸۹) .
یادداشت : ج.۷ (چاپ اول: ۱۳۸۹) (فیپا).
یادداشت : ج.۸ (چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت : ج.۹ (چاپ اول: زمستان ۱۳۹۱).
یادداشت : ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۹۲ (فیپا).
یادداشت : ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۹۳) (فیپا).
یادداشت : ج.۱۲ (چاپ اول:تابستان ۱۳۹۴).
یادداشت : وضعیت نشر جلد چهارم تا دوازدهم: اصفهان: حوزه علمیه اصفهان، مرکز تحقیقات رایانه ای.
موضوع : اسلام -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع : فلسفه اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع : کلام -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع : فقه جعفری -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۴
رده بندی کنگره : BP۱۱/س۳م۹ ۱۳۸۳
سرشناسه : سجادی، احمد، ۱۳۴۴ - ، گردآورنده
شناسه افزوده : قاسمی، رحیم، ۱۳۵۱ -، گردآورنده
شناسه افزوده : حوزه علمیه اصفهان. مرکز تحقیقات رایانه ای
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
این دفتر از مجموعه میراث گرانبهای دانشمندان مکتب اصفهان-که به عنوان دفتر هفتم«میراث حوزه اصفهان»به ارباب خرد و معرفت پیشکش شده است- به رسم معهود این مجموعه،به حکیم الهی و عالم ربانی،فقیه،محدث و متکلم بزرگ شیعی قرن دوازدهم «ملا اسماعیل خواجویی مازندرانی»-صاحب آثار علمی فراوان-تقدیم میگردد.
«میراث حوزه اصفهان»مجموعهای است نوپا،باطرحوارهای به وسعت عرصه:«رسالهنگاری در پهنه یکهزار سال تلاش علمی،معرفتی دانشیانی که با حوزه علمیّه اصفهان پیوند داشتهاند.
مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیّه اصفهان-که به امر مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمی مظاهری«مدّ ظله العالی» تأسیس گردیده-این مجموعه را با هدف ارائه محقّقانه،شکیل و شایسته متون مورداشاره بنا نهاده است و با چشمداشت به لطف حضرت حق در این مسیر گام مینهد.در توضیح این مطلب اشاره به نکاتی چند بایسته است.
(الف)هرچند عنوان«رساله»عنوانی است عام و ریختههای قلمی خرد و کلان را به یکسان دربرمیگیرد.اما در اینجا به اقتضای متاخّران و معاصران،این کلمه به معنای«نگاشتههای کمبرگ»بهکار رفته است.
(ب)«رسالهنگاری»مفهومی است عام و مراد از آن همان معنای اصیل عامش میباشد،بدین ترتیب تألیف،ترجمه،تحشیه و دیگر ساحتهای تلاش علمی قلمزنان میتواند در حیطه این مجموعه قرار گیرد.
(ج)حوزه زمانی این مجموعه،به هیچ دوره خاصّی محصور نمیباشد.امروزه،از سابقه یکهزار ساله حوزه علمیّه اصفهان آگاهی داریم،رسالههایی که در این مجموعه عرض میشود.میتواند سراسر این پهنه وسیع را دربرگیرد.
(د)پرواضح است که اگر در این شهر ابن سیناها،صاحب ابن عبادها و علاّمه مجلسیها«قدس سرّهم»به تلاش علمی مشغول بودهاند،شیخ بهاییها،و میردامادها و حکیم صهباها«قدس سرّهم»نیز در کنار تلاش علمی بس
ارجمندشان به ذوقورزی و تکاپوهای گرانقدر در زمینههایی که نشانگر عالیترین هیجانات روح انسانی است،هم میپرداختهاند.ازاینرو مجموعه حاضر دو حیطه«تلاش علمی و تکاپوی ذوقی»را همزمان در کنار هم عرضه خواهد کرد.
(ه)پیوند با«فضای علمی و معرفتی»حوزه علمیّه اصفهان،شرط اجتنابناپذیر ورود نگاشتهها به این مجموعه است.
گذشته از علمی بودن آثار،تطابق آن با«فضای معرفتی»حوزهای که اقیانوسهای ناپیدا کرانهای همچون مجلسی شیخ بهایی،میرداماد،محقّق خوانساری،فاضل هندی صدر المتألّهین،حکیم نوری،حکیم سبزواری«قدس سرّهم»را در خود پرورانده است شرطی است که این مجموعه بر حصول آن تأکید دارد.
(و)هدف این مجموعه«ارائه محقّقانه شکیل و شایسته این متون»میباشد.این عنوان میتواند مادّه و صورت مجموعه حاضر را مشخص سازد،زیرا ارائه«محقّقانه»این نگاشتهها،نشانگر مادّه مجموعه و ارائه«شکیل»آن نشاندهنده صورت آن است.به باور ما،ارائه«شایسته»نیز ارائهای است که همزمان دو قید«محقّقانه»و«شکیل» بودن را به همراه داشته باشد.
بدین ترتیب،این مجموعه،میکوشد با استمداد از عنایات حضرت حقّ،متون فاخری که شرایط مذکور را حائز باشد، منتشر نموده و صفحات خود را بدان،زیور بخشید و در این راه،همدلی و همراهی همه محقّقان ارجمند را امید میبرد.
و اللّه ولیّ التّوفیق مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان
عنوان صفحه
مقدمه 19
رساله اربعین حدیث مؤلّف:محمد نصیر اصفهانی قدّس سرّه
تحقیق و تصحیح:گروه پژوهشی حضرت آمنه علیها السّلام 27
مقدمه تحقیق 27
خطبه کتاب 39
الحدیث الاول:فی شرافة العقل 42
توضیح 44
در تفاوت حسن و قبح میان اشاعره و معتزله 45
الحدیث الثانی:فی حقیقة العلم و بیانه و ابطال ما لیس انه علم 46
تحقیق مقال لتفصیل اجمال 48
مراد از علم حقیقی 49
الحدیث الثالث:فی رعایة العالم و آداب المعاشرة معه و السؤال منه 50
حق عالم 52
الحدیث الرابع:فی فضل العلم و العالم 54
مراد از شیعه 55
عذاب عالم بیعمل 56
الحدیث الخامس:فی اثبات الصانع للعالم 58
کشف نقاب و رفع حجاب 63
انکار وجود خداوند به دلیل ندیدن 64
الحدیث السادس:فی التوحید 66
چیستی و چگونگی خداوند 68
مراد از فرجه 69
الحدیث السابع:فی الدلایل علی ابطال المذاهب المختلفه فی الواجب تعالی 71
ابتدا به حمد در اول سوره انعام 75
قائلان به دو صانع 76
الحدیث الثامن:فی النبوة المطلقه 81
تحقیق حال و دفع مقال 83
عصمت و بشر بودن نبی صلّی اللّه علیه و آله 83
کافی نبودن عقل در فهم تکالیف 84
الحدیث التاسع:فی اثبات نبوه محمد نبیا صلّی اللّه علیه و آله 87
توسل انبیاء گذشته به پنج تن 96
احسان حضرت نوح علیه السّلام به ابلیس 102
تولد بتشکن 103
مناظره حضرت ابراهیم علیه السّلام با نمرود 105
معجزات حضرت موسی علیه السّلام 110
معجزات حضرت عیسی علیه السّلام 112
خشتهای طلا،سبب هلاکت 114
ارتباط قرآن با پیامبر و امام زمان علیه السّلام 115
معجزات حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و لجاجت یهود 120
الحدیث العاشر:فی عصمة الانبیاء 127
داستان دروغین حضرت داود علیه السّلام 132
امتحان حضرت داود علیه السّلام 134
زینب و ترس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله 135
تحقیق و رفع اشتباه 136
رفع تهمت از حضرت یوسف علیه السّلام 137
شاهدان بر عصمت حضرت یوسف علیه السّلام 139
ترک اولی از حضرت آدم علیه السّلام 141
الحدیث الحادی عشر:فی اثبات الحجة مطلقا 144
علت خلق جمیع مکوّنات 148
الحدیث الثانی عشر:فی امامة امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه 150
فریضه حج و امر ولایت 152
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ترس از نفاق قومش 155
اطاعت از امر خدا و تعیین جانشین 156
اطاعت از حضرت علی علیه السّلام یعنی اطاعت از امر خدا 158
عاقبت منکران ولایت علی علیه السّلام 160
بیان فضائل امام علی علیه السّلام از زبان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله 163
دوستان و دشمنان اهل بیت علیهم السّلام 167
خبر آمدن از حضرت مهدی علیه السّلام 169
سفارشات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و بیعت با حضرت علی علیه السّلام و فرزندانش 169
اولین بیعتکنندگان با مولا علی علیه السّلام 173
قسمتکننده بهشت و جهنّم 177
نصب خلیفه از جانب خدا 179
اجماع بر خلافت ابو بکر 181
تفسیر آیهای در مورد ابو بکر 183
الحدیث الثالث عشر:فی امامة حسن بن علی علیه السّلام 185
الحدیث الرابع عشر:فی النصّ علی الحسین علیه السّلام 188
الحدیث الخامس عشر:فی النصّ علی علی بن الحسین علیه السّلام 192
الحدیث السادس عشر:فی النصّ علی ابی جعفر محمد بن علی الباقر علیه السّلام 193
الحدیث السابع عشر:فی النصّ علی ابی عبد اللّه جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام 194
الحدیث الثامن عشر:فی النصّ علی ابی الحسن موسی علیه السّلام 195
الحدیث التاسع عشر:فی النصّ علی ابی الحسن الرضا علیه السّلام 196
الحدیث العشرین:فی النصّ علی محمّد بن علی الجواد علیه السّلام 196
الحدیث الحادی و العشرون:فی النصّ علی ابی الحسن الثالث علی بن محمّد النقی علیه السّلام 198
الحدیث الثانی و العشرون:فی النصّ علی ابی محمّد الحسن بن علی علیه السّلام 199
الحدیث الثالث و العشرون:فی النصّ علی صاحب الزمان،خلیفة الرّحمن صلوات اللّه علیه و علی آبائه الطاهرین 199
کشف حجاب و تحقیق صواب 201
احادیثی پیرامون حضرت مهدی علیه السّلام 201
الحدیث الرابع و العشرون:فی العدل 204
مناظره بهلول و ابو حنیفه 205
قضا و قدر 205
مراد از استطاعت 208
الحدیث الخامس و العشرون:فی المعاد 209
واعظه و موعظه 210
مرگ حیاتی دوباره 210
الحدیث السادس و العشرون:فی صفة الایمان 212
مراد از صبر و یقین 214
مراد از عدل و جهاد 217
دنیا و زهد 219
امر به معروف و نهی از منکر 220
الحدیث السابع و العشرون:فی التّخویف و الوعظ 222
مالک جهنم و شدّت عذاب الهی 224
الحدیث الثامن و العشرون:فی حسن الظّن باللّه 226
شکر و تقصیر 227
یأس از رحمت خداوند بزرگترین کبائر 228
الحدیث التاسع و العشرون:فی الوضوء 229
معانی إلی در آیه وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرٰافِقِ 232
الحدیث الثلاثون:فی الغسل 233
مهر و رجم 234
الحدیث الحادی و الثلاثون:فی التیمّم 234
الحدیث الثانی و الثلاثون:فی الصّلوة 239
الحدیث الثالث و الثلاثون:فی الزّکوة 244
الحدیث الرابع و الثلاثون:فی الصّوم 248
الحدیث الخامس و الثلاثون:فی الحجّ 251
الحدیث السادس و الثلاثون:فی الجهاد 255
الحدیث السابع و الثلاثون:فی الاعتکاف 256
الحدیث الثامن و الثلاثون:فی فضل الدّعاء 258
الحدیث التاسع و الثلاثون:فی فضل القرآن 260
الحدیث الاربعون:فی الفروض علی الجوارح 262
شهادت جوارح و معاصی آنها 268
خاتمه 270
فهرست منابع 273
رساله بیست فصل در تقویم مؤلّف:محمد نصیر بن عبد اللّه اصفهانی
تحقیق و تصحیح:محمّد همایونی 277
مقدمه تحقیق 277
مقدمه مؤلف 287
مقدمه در آنچه تعلق به اهل حساب دارد 290
فصل اوّل:در ایام هفته و تعریف آن 290
فصل دوّم:در تاریخ عربی و تعریف آن 291
فصل سیّم:در بیان تاریخ رومی و تعریف آن 295
فصل چهارم:در بیان تاریخ فارسی و تعریف آن 296
فصل پنجم:در بیان تاریخ جلالی و تعریف آن 297
فصل ششم:در معرفت کواکب سیاره 298
فصل هفتم:در معرفت بروج و اجزای آن و مقدار سیر کواکب در او 301
فصل هشتم:در معرفت راس و ذنب و عرض ماه 303
فصل نهم:در ساعات شبانهروزی 305
فصل دهم:در احوال بروج 306
فصل یازدهم:در نظر و تناظر 307
فصل دوازدهم:در منازل قمر و دیگر احوالات 310
فصل سیزدهم:در خانههای کواکب 312
فصل چهاردهم:در شرف و هبوط کواکب 313
فصل پانزدهم:در ارباب مثلثات 314
فصل شانزدهم:در حدود کواکب 315
فصل هفدهم:در بیان اوج و حضیض کواکب 317
فصل هجدهم:در بیان نظرهای کواکب 317
فصل نوزدهم:در منسوبات کواکب از طبقات مردم 318
فصل بیستم:در آنچه قبل از اوراق دوازدهگانه تقویم بیاورند 319
خاتمه:در بیان مجملی از اختیارات 322
فهرست منابع و مآخذ 323
تعلیقات تهذیب الأحکام از کتاب طلاق تا دیات مؤلّف:ملاّ اسماعیل خواجویی
التحقیق و التصحیح:سیّد مهدی الرجائی 325
کتاب للایمان و النذر و الکفارات 326
باب لحوق الأولاد بالآباء و ثبوت الانسان 325
باب النذور 328
باب الوصیة بالثلث و اقلّ منه و اکثر 330
باب وصیة الإنسان لعبده و عتقه له قبل موته 330
باب الزیادات 331
کتابشناسی بهاء الدین محمّد حسینی مختاری نائینی
تحقیق و تصحیح:محمّد جواد نور محمّدی 333
درآمد 333
نگاهی به زندگانی و حیات علمی مختاری نائینی 335
تحصیلات و استادان 335
مختاری نائینی از منظر بزرگان 337
وفات 338
متن کتابشناسی مختاری نائینی 341
فهرست منابع تحقیق 385
رساله یک ماه در اصفهان
نگارش:فرهنگ نخعی
تحقیق و گزینش:محمّد بیدقی 389
مقدمه محقّق 389
زندگینامه علاّمه 390
تألیفات علاّمه 394
سفرهای تحقیقی و تبلیغی 394
مطالبی درباره کتاب یک ماه در اصفهان 395
مقدمه نویسنده 397
الغدیر 401
حرکت به اصفهان 403
اقامه نماز و منابر 406
مهماننوازیها و پذیراییهای شایان 411
رؤیاهای صادقه 415
اوّل:امیر المؤمنین علیه السّلام در اصفهان 415
دوّم:نماینده امام صادق علیه السّلام 416
سوّم:نماینده امام صادق علیه السّلام 416
چهارم:گریه شدید مردم 417
پایان سفر و بازگشت 418
کتابخانه نجف یا مکتبة الامام امیر المؤمنین علیه السّلام 419
اشعار و قصائد 423
هدیهکنندگان کتاب به کتابخانه نجف 430
هدیهکنندگان وجه نقد جهت کتابخانه نجف 433
فهرست منابع و ماخذ 437
فهارس فنی دفتر هفتم
آیات 461
روایات 465
چهارده معصوم علیهم السّلام 474
ملائکه 477
اشخاص 478
کتابها 494
مکانها 504
فرق و مذاهب 510
انسان کتاب پیچیده و دشوار هستی است!و فهم معارف،درک منزلتها و مقامات و فتوحات ملکوتی او،عمری به درازای هستی میخواهد.در این میان عالمان و بزرگان اهل توحید و فرزانگان حقیقتجو در تمام عمر در راه شناخت این حقیقت سیر کردهاند.آنان کو به کو و شهربهشهر حلقههای درس و معرفت را زانوی ادب زدهاند،تا بیابند آنچه را که سرشت خلقت بر آن نهاده شده است.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتم که یافت مینشود جستهایم ما گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست (1)
آنان در راه فهم حقیقت هستی-که همان انسان کامل است-محرومیّتها کشیده و محنتها به جان خریدهاند تا به حقیقت انسانیت،متخلّق شوند و حیات نورانیشان شرح کتاب انسانیت باشد و در حد سعه وجودی خویش الگویی از حقیقت انسان باشند.گروهی از این«اقوام متعمّقون» (2)آنچه را که دریافته بودند و به تأمل ایّام در جان و خردشان تحقیق یافته بود به نگارش درآوردند و چنین شد که بشریت را بر خوان بیبدیل معارف میهمان کردند.
آنچه امروز به عنوان گنجینه آثار گذشتگان در اختیار ماست،همان موهبت بزرگ است که فهم عارفان و فیلسوفان و فقیهان و متکلمان و مفسّران و دیگر عالمان رشتههای معارف اسلامی،به بشریّت هدیّت کردهاند و نباید فراموش کرد و به خطا رفت که آنچه در این تراث بیمانند،فراهم آمده شرحی است گسترده از معارف وحیانی که در کتاب الهی و سنّت مصطفوی و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام تجلّی یافته است.
اکنون که جامعه ما روزیخوار دوران امنیّت و آرامش حکومت دینی است و ما به تماشاگه تمدّنی که بر خشت پارههای تمدّن قرنهای پیدرپی دوران اسلامی نشستهایم،امید است بتوانیم با شفقت و دلسوزی و دلسپردگی و خردورزی به این پیشینه با عظمت بنگریم و برای احیای همه آنها همّت گماریم و آنچه را که در قفسههای کتابخانهها امید رخنمایی و تجلّی در نهادشان حک شده است،اجازت و توفیق رونمایی و هنرنمایی دهیم؛چنین باد.
براساس همین باور است که هرچه از عمر بابرکت میراث حوزه علمیه اصفهان میگذرد،ضرورت احیاء آثار برجای مانده از اندیشهوران سترگ مکتب اصفهان، بیشتر احساس میشود و عزم و اراده دفتر احیاء تراث مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان،بر تحقیق و تصحیح آثار بزرگان حوزههای علمی و فرهنگی این دیار فزونی میگیرد.چرا که برخی از شخصیتها با همه بزرگی و عظمتشان و دارا بودن آثاری گرانسنگ کمتر نامی از آنها مطرح است و آثارشان همچنان در غربت مانده است.
از جمله آنها فقیه عظیم القدر سید بهاء الدین محمد مختاری نائینی که کتابشناسی آثارش در این دفتر معرفی شده است.
و فراوانند شخصیتهایی که هیچ اثری از آن بزرگواران تحقیق نشده و یا شماری اندک از مجموعه گرانبهای میراث علمی آنان به خدمت عالمان دین و جامعه علمی عرضه شده است.
امیدواریم در آینده بتوانیم به دفترهای شخصیت محور یا موضوع محور در زمره میراث حوزه اصفهان بپردازیم.
در این مجال به معرفی رسالههای این دفتر میپردازیم:
اربعین محمد نصیر بن محمد صادق اصفهانی یکی از متون ارزنده حدیثی شیعه است.این اثر از جهت قدمتی که دارد و از آثار قرن یازدهم است و نیز از آثار همزمان بحار الانوار علاّمه مجلسی قدّس سرّه به حساب میآید،جزء آثار بدیع حدیثی است.گذشته از آنکه شارح،اثر را در زمان پختگی و کمال خود به نگارش درآورده است و این نکته بر ارزش آن میافزاید.از مؤلف اطلاعات فراوانی نداریم و اثری نیز از او تاکنون به چاپ نرسیده است.این اثر را-که به عنایت دوست عزیز،جناب حجة الاسلام و المسلمین صدرایی خویی به دو نسخه جدید از آن دست یافتیم-با سه نسخه تصحیح و تحقیق کردهایم.
یک نسخه از آن در آستان قدس رضوی است و همان نسخه است که مرحوم شیخ آغا بزرگ تهرانی در الذریعه گزارش کرده است و نسخه دیگر نسخه کتابخانه آیة اللّه العظمی مرعشی قدّس سرّه است که بدست فرزند مؤلف تنقیح و مرتبسازی گردیده و برخی دخل و تصرّفها و اصلاحات در آن انجام پذیرفته است.و سومین نسخه در کتابخانه آستانه حضرت معصومه سلام اللّه علیها نگهداری میشود.
تحقیق و تصحیح این اثر را گروه پژوهشی حضرت آمنه سلام اللّه علیها به انجام رسانده است.
این رساله اثر خامه محمد نصیر بن عبد اللّه اصفهانی است که در آن به چگونگی و توضیح مطالب و اصطلاحات تقویمهای آن عصر پرداخته است مؤلف این اثر را در تاریخ 1182 ق نگاشته است.از آنجا که این اثر پیرامون علم نجوم و به زبان فارسی
است حوزه بهرهمندی از آن در میان محققان علوم اسلامی و بهخصوص دانشگاهها بیشتر است.بیست فصل براساس سه نسخه،توسط دوست عزیز و برادر فاضل آقای محمد همایونی تحقیق و پژوهش آن به انجام رسیده است.
این اثر یکی از رسالههای کوتاه ملا اسماعیل خواجویی قدّس سرّه و درواقع تعلیقات پراکندهای بر نسخهای از تهذیب الاحکام از بحث طلاق تا دیات شیخ طوسی علیه الرحمه است که در دفتر حاضر به چاپ میرسد.تحقیق رساله به عهده حجة الاسلام سید مهدی رجایی بوده است.این رساله براساس نسخه شماره 1333 از تهذیب الاحکام محفوظ در کتابخانه مسجد جامع گوهرشاد مشهد تحقیق شده است.
از آنجا که آثار گرانقدر ملا اسماعیل خواجویی رحمه اللّه از قدر و قیمت فراوانی برخوردار است و ارائه بهتر این رساله در حال حاضر امکانپذیر نبود؛در یغمان آمد این رساله کوتاه را در مجموعه میراث به چاپ نرسانیم.
کتابشناسی بهاء الدین محمّد حسینی نائینی،مشهور به مختاری نائینی و ملا مختار از جمله آثار پیرامونی تصحیح و احیاء تراث میباشد.چرا که شناسایی نسخ و آثار مؤلفان و فرزانگان مکتب اصفهان از ضرورتهای اجتنابناپذیر حوزه تصحیح و احیاء تراث است.
آثار جناب مختاری نائینی که خود از زعما و بزرگان و افاضل عصر خویش در مکتب اصفهان است دریغمندانه مورد بیمهری قرار گرفته و بخش اعظم آثار ایشان تحقیق نگردیده است.وی در نگارش و تحقیق،با دقتی تمام و احاطهای مناسب بر آثار علمی،دست به قلم برده و آثارش را اغلب حاشیه زده و تصحیح کرده است و این خصیصه نیکو بر قدر و قیمت آثار او افزوده است.
از آنجا که تنوّع آثار وی و زیبایی و ظرافت آن بر اهل تحقیق پوشیده نیست ضرورت تحقیق و تصحیح مجموعه آثار آن فقیه فخیم در بخش احیاء تراث مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان احساس گردید و برای تحقق این مهم،ابتدا به کتابشناسی آثار آن بزرگمرد پرداختیم تا بتوانیم در مرحله بعد کتابهای شناسایی شده ایشان را تحقیق و تصحیح و منتشر نمائیم.
در این اثر 53 کتاب معرفی و از آن 105 نسخه در کتابخانههای کشور شناسایی و ارائه گردیده است.امید است که این پژوهش،زمینهای مناسب برای آمادهسازی و نشر آثار مختاری نائینی فراهم آورد.
از جمله آثاری که هماکنون از مختاری نائینی آماده گردیده و به خواست خدا در میراث حوزه اصفهان به چاپ خواهد رسید رساله«الانوار اللامعه لزوار الجامعه»است که شرح زیارت جامعه کبیره میباشد و با دریغ ناتمام مانده است.
این کتاب گزارش سفر علاّمه حاج شیخ عبد الحسین امینی قدّس سرّه،صاحب اثر گرانسنگ الغدیر،است که در سال 1376 قمری به اصفهان داشتهاند و در همان سال در اصفهان عرضه شده است.بنده در یکی از کتابخانههای قدیمی اصفهان که آثارش به حراج گذاشته شده بود آن را دیده و خریداری کردم و با مطالعه آن احساس کردم در زمینه تاریخ اصفهان نکتههای ارزندهای دارد که نباید از نظر دور داشت.پس از آن درباره آمادهسازی و چاپ مناسب آن مشورتی با سرور مکرم حضرت حجة الاسلام و المسلمین رسول جعفریان ریاست محترم کتابخانه مجلس کرده و نظر ایشان را نیز بر این کار مساعد دیدم و به نظر رسید گزیدهای از آن را در«میراث حوزه علمیه اصفهان» بیاوریم.در پی این تصمیم تایپ و آمادهسازی آن آغاز و زحمت تحقیق و گزینش آن
به عهده دوست عزیز و فاضل،جناب حجة الاسلام محمد بیدقی نهاده شد و بحمد اللّه به خوبی به انجام رساندند.گزارش حاضر،نمایی از ساختارهای مذهبی اصفهان 70 سال پیش و بیوت مطرح در آن و نیز مساجد مهم و فعّال آن زمان را معرفی میکند و از نظر تاریخی غنی به نظر میرسد.
در اینجا از حمایتهای بیشائبه زعیم حوزه علمیه اصفهان حضرت آیت اللّه العظمی مظاهری حفظه اللّه و مساعدتهای دفتر معظم له تقدیر و تشکر نموده،بقاء عمر و دوام برکات آن وجود شریف را از درگاه احدیت خواستاریم که به واقع مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان و مجموعه میراث حوزه اصفهان از برکات وجودی ایشان است.
دفتر احیاء تراث مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان دست همه سروران تراثپژوه در عرصه احیاء آثار دانشمندان و فرزانگان مکتب اصفهان را به گرمی میفشارد و از همه آن عزیزان دعوت به همکاری مینماید.
از محققین گرامی این دفتر به پاس همّت و تلاش در راه احیای میراث گرانقدر عالمان شیعی و ارائه بخشی از نمونههای فرهنگ و تمدّن فخیم اسلامی سپاسگزاریم، در پایان از مدیر عامل محترم مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان جناب حجة الاسلام و المسلمین حاج سیّد احمد سجادی که پشتیبانی ایشان نقش مؤثری در ادامه این فعالیتها داشته تشکر کرده،و از همه دوستان و همکاران بخش احیاء تراث مرکز تحقیقات رایانهای که در آمادهسازی دفتر هفتم تلاش کردند بهخصوص از حجج اسلام سید محمود نریمانی،محمد بیدقی،مصطفی صادقی و سید مصطفی موسوی که در مراحل انجام کار،زحمت امور به دوششان بود؛تقدیر و سپاسگزاری میکنیم.همچنین از سرکار خانم صدری و خانم پوری که حروفنگاری دفتر را به عهده داشتند کمال
تشکر را داریم.
از خدای سبحان که به اذن او این خاک برجا و این کار برپاست امید توفیق برای ادامه راه را داریم تا در این عرصه بتوانیم آثاری از سر خلوص و طهارت،اندیشه و درایت و ماندگار و تأثیرگذار برجای گذاریم.
آمین-و الحمد للّه رب العالمین دفتر احیاء تراث مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان محمّد جواد نور محمّدی
مؤلّف:محمّد نصیر اصفهانی
تحقیق و تصحیح:گروه پژوهشی حضرت آمنه علیها السّلام
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
سپاس بیمانند خدایی را که بر بشریت منّت نهاد و پیامبر اسلام را به رسالت مبعوث کرد و در سخن پیامبرش تأثیری شگرف قرار داد و نهاد انسانهای خداجو و مسلمان را تسلیم ذات مقدسش کرد.عمق معنا و آهنگ و طنین صدای آن حضرت و حلاوت دلنشین آن،چنان در جان اهل ایمان اثر کرد که از انسانی خاکی،آیتی آسمانی شدند.
یکی از هزاران نمونه از سخنان آسمانی و تأثیرگذار فخر بشر و ختم رسالت حدیث «من حفظ علی أمتی أربعین حدیثا ینتفعون به بعثه اللّه یوم القیامة فقیها عالما» (1)است که هزاران کتاب و رساله از پرتو آن به دست دانشمندان اسلامی به نگارش درآمد و چشمهساری از معرفت و علم و پژوهش در بستر علوم و معارف بشری روان ساخت.
اربعیننویسی از سده اوّل اسلام تاکنون همواره مورد عنایت و توجه دانشمندان مسلمان بوده است و همه به امید آنکه مضمون حدیث پیامبر بزرگ اسلام صلّی اللّه علیه و آله شامل حالشان شود و در روز رستاخیز،فقیه و عالم محشور شوند و یا در زمره شهیدان در
1) (1)) -وسائل الشیعة،ج 27،ص 99،باب وجوب العمل بأحادیث النبی؛مستدرک الوسائل، ج 17،ص 287،باب وجوب العمل باحادیث النبی.
عرصه قیامت حاضر شوند،به نگارش و شرح و توضیح و تفسیر چهل حدیث از کلام نورانی آن وجودهای آسمانی پرداختهاند.این کلام نورانی رسول بزرگوار اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سخن معجزنشان و پرنفوذ و تأثیر آن روح بزرگ خداوند،تاکنون بیش از هزار و پانصد کتاب و رساله اربعین را بهوجود آورده که در کتابشناسیهای شیعه و سنّی معرّفی گردیده و هرروز نیز رو به فزونی است. (1)
یکی از این اربعینها،اربعین عالم شیعی و فقیه محقّق نیمه دوم قرن یازدهم و ابتدای قرن دوازدهم،محمّد نصیر اصفهانی،متوفّای یکهزار و صد و یازده قمری میباشد.این اربعین که به قلمی شیوا در سنّ کمال و پختگی مؤلّف به نگارش درآمده است از جاذبههای ادبی و علمی درخوری برخوردار است و قدمت نگارش آن نیز بر وزانت و اهمیّت آن افزوده است.
از شرححال مؤلّف گرانقدر این اثر،اطّلاع چندانی به دست نیاوردهایم و امید آن داریم که در پژوهشهای آینده بتوانیم اطّلاعات مفیدی در باب زندگی و آثار ایشان بهدست آوریم.
نام پدر گرامیاش محمّد صادق بوده و خود آن بزرگوار محمّد نصیر معرفی شده است.این عالم شیعی از علمای عصر شاه سلیمان صفوی(1077-1105)میباشد (2)و به گفته خودش در کتاب اربعین،تا پنجاهمین سال از عمر شریفش را در تحقیق و تتبّع آثار و ذخایر کلمات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام و نیز تحصیل و تدریس علوم عقلی و نقلی صرف نموده است. (3)
از ایشان علاوه بر اربعین،شرح زیارت جامعه یاد داریم و آن را نیز در اربعین ص خود نام رده و فرموده:و دلایل دیگر مشروحا در شرح زیارت جامعه ایراد شده است.
از این اثر نسخهای نیافتیم.
آنچه از حیات علمی ایشان میدانیم همین مقدار است و تاریخ،بیشتر از این مقدار را در باب حیات ایشان از ما دریغ کرده است.علاّمه کتابشناس،آقا بزرگ تهرانی،
تصریح کرده که ایشان خادم روضه و بارگاه نورانی امام هشتم حضرت ثامن الحجج علیه السّلام بوده و از فیض بارگاه آن بزرگ متنعّم بوده است. (1)
از اثر حاضر سه نسخه شناسایی شده است که به معرفی آن میپردازیم:
1-نسخه آستان قدس رضوی به شماره عمومی 1901 در 92 برگ و با خط نستعلیق.
آقا بزرگ تهرانی در معرفی این نسخه آورده است:«من نسخهای از آن را که تاریخ کتابت آن سال 1111 قمری میباشد در کتابخانه شیخ محدّث فاضل،محمّد مهدی بن آقا یحیی قزوینی تهرانی،معروف به حاج عماد فهرستی،ساکن مشهد مقدس دیدم.او در اواخر سال 1350 برایم تعریف کرد که این نسخه و دیگر نسخههای نفیس خود را وقف آستان قدس رضوی نموده است و مترصّد انتقال آنها به کتابخانه حضرت رضا علیه السّلام بود. (2)
باتوجه به توضیحات یاد شده و مطابقت با نسخه آستان قدس رضوی،چنین به دست آمد که نسخه آستان قدس رضوی همان نسخه شناسایی شده توسط آقا بزرگ تهرانی است.
2-کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی،نسخه شماره 2290.
این نسخه به نام محمد رضا بن محمد نصیر اصفهانی ثبت شده است.خصوصیات این نسخه چنین است:
نستعلیق زیبا،عناوین و نشانیها شنگرف،صفحهها مجدول به زر و مشکی،قبل از کتاب وقفنامه کتاب در دو صفحه و مهر شاه سلطان حسین صفوی «بسم اللّه الرحمن
الرحیم کتبه کلب آستان امیر المؤمنین حسین» دیده میشود.صفحه اوّل دارای سرلوح رنگین،دو صفحه اول دارای نقشههای رنگین در حاشیه،جلد تیماج قرمز.
142 گ،17 س،21*12 سم. (1)
علت تفاوت نام مؤلف در این نسخه که محمد رضا بن محمد نصیر آمده با نسخه آستان قدس رضوی که محمد نصیر بن محمد صادق آمده به این دلیل است که فرزند مؤلف،اثر پدر را بازنویسی کرده و نام خود را ابتدای آن آورده و نسخه را اثر خود معرفی کرده است و برای ماندگاری اثر نام سلطان سلیمان صفوی را به سلطان حسین تبدیل و آن را به شاه حسین صفوی اهدا کرده است.
در ابتدای این نسخه یک برگ شرح اهداء اثر،به شاه سلطان حسین صفوی و وقف آن بر مدرسه جدید سلطانی آمده است.تاریخ این گزارش 1129 قمری است.
3-نسخه کتابخانه آستانه حضرت معصومه علیها السّلام
این نسخه در فهرست نسخ خطی کتابخانه آستانه مقدسه قم،به کوشش محمد تقی دانشپژوه چنین معرفی شده است:
نسخ سده یازدهم،عنوان و نشان شنگرف،با مهر عبد الجواد حسینی،حاشیهای دارد مورّخ رمضان 1268 ق،آغاز افتاده است.
127 گ،16 س،کاغذ سپاهانی،جلد تازه،بغلی. (2)
این نسخه نیز حدود یک صفحه افتادگی دارد و آغاز آن:«ایشان که هریک از صدف رسالت،درّی شهوار و گوهری آبدارند صلوات اللّه علیهم اجمعین...»میباشد.
این اربعین در شرح و تبیین چهل حدیث در اصول و فروع دین و اخلاق میباشد و در آخر آن به حدیث واجبات اعضا و جوارح پرداخته است.
ایشان در ابتدای اربعین خود پس از خطبه آغازین علّت تألیف اثر حاضر را چنین آورده است:«...عمر خود را تا عشر پنجم در تتبّع آثار و اخبار معدن صفوت و عصمت و مدارسه و مباحثه علوم عقلیّه و نقلیّه صرف نمود.جمعی از طلاّب یقین و متمسکان به حبل المتین،نزد فقیر تردد مینمودند؛معلوم شد حظّی وافر و بهرهای کامل از معرفت، ایشان را حاصل نیست و چون اعمار ایشان به منتهای شباب رسیده،خائف بودم که در شروع به تحصیل علوم،قبل از فوز به مقصود،نداء محتوم: یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً (1)در رسیده با کمال جهل و نادانی رحلت به دار بقاء نمایند.» (2)
در تصحیح اثر حاضر،چند کار صورت گرفته است:
1-در این تصحیح،نسخه کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی در اکثر موارد اساس کار قرار گرفت و نسخه آستان قدس رضوی با آن بهطور کامل مطابقت شد و اختلاف نسخهها در پاورقی آورده شد.البته ابتدا همه اختلافها را آوردیم امّا چون ذکر اختلاف نسخهها حجم کار را بسیار زیاد میکرد و علاوه بسیاری از اختلافها تغییری در معنی ایجاد نمیکرد،فقط به اختلافهایی که دخالت در معنی داشت بسنده شد.
در اواخر کار نسخه آستانه حضرت معصومه علیها السّلام به دستمان رسید که سعی کردیم اختلافها را در موارد مهم با آن تطبیق دهیم.درنهایت میتوان گفت اثر حاضر بر اساس سه نسخه موجود از آن مطابقت،و متنی استوار از آن ارائه شده است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
راهنمایی صدیق فاضل و ارجمند حضرت حجة الاسلام صدرایی خویی دریافتن دو نسخه کتابخانه آیت اللّه مرعشی و کتابخانه آستانه حضرت معصومه علیها السّلام کارساز و مؤثر بود.از ایشان صمیمانه سپاسگزارم و از حضرت رب العزّه توفیق ایشان را بیش از پیش خواستارم.
3-آیات اعرابگذاری شده،تا استفاده علاقمندان آسانتر گردد.
4-منابع روایات در پاورقی آورده شده است.
5-مباحث کتاب عنوانگذاری شده است تا امکان جستجوی مطالب و مباحث مطرح شده در این اثر بهتر فراهم گردد.
6-از اصول ویرایشی و علائم نگارش،بهره گرفتهایم تا متن،درست فهمیده و از اشتباه جلوگیری شود.
از اعضای گروه پژوهشی حضرت آمنه سرکار خانم فاطمه حیدری،فاطمه مؤمنی، محبوبه رحیمی و بتول صداقت تقدیر و قدردانی میشود که در پژوهش این کار همراهی و همکاری جدی داشتهاند.بهخصوص از خانم فاطمه حیدری که علاوه بر مدیریت گروه پژوهشی حضرت آمنه علیها السّلام آمادهسازی اثر را نیز پیگیری کردند و نیز خانم فاطمه مؤمنی که در پژوهش اثر،تا آخرین مراحل همراه بودند تقدیر و تشکر و سپاسگزارم.
در پایان خداوند بزرگ را بر انجام این کار سپاسگزارم و امیدواریم توفیق استفاده از سفره معارف قرآن و عترت را بیش از پیش به ما عنایت کند.
و الحمد للّه رب العالمین محمد جواد نورمحمدی مسئول گروه پژوهشی حضرت آمنه علیها السّلام 20 شعبان المعظم 1430
برگه اول نسخه خطی مرعشی
برگه پایانی نسخه خطی مرعشی
برگه اول نسخه خطی آستان قدس رضوی
برگه پایانی نسخه خطی آستان قدس رضوی
برگه اوّل نسخه خطی کتابخانه آستانه حضرت معصومه علیها السّلام آغاز افتاده
برگه پایانی نسخه خطی آستان مقدس حضرت معصومه علیها السّلام
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
بهتر ثنایی که بلبل هزار دستان زبان در قفس دهان،به آن مترنّم شود و خوشتر کلامی که طوطی خوش الحان ناطقه به اعانت حواس ظاهره و باطنه در فضای عالم وجود منتظم سازد؛حمد مبدعی است که ذرّات کاینات را در عالم امکان بهره هستی بخشیده و مکوّنات را از صحرای ناپیدای عدم به عرصه وجود کشید و اوراق سماوات را به شیرازه ترتیب التیام داد و در هرموجودی حکمتی ودیعه نهاد تا در هریک آیتی جهت دریافت وجودش،و در هرنفس،بهره از دریای جودش باشد؛فتعالی شأنه و عظم برهانه.
و درود نا[محدود] (1)بر شمسه پیش طاق وجود و گوهر گرانبهای لجّه جود،شمع شبستان امکان و زبده و خلاصه آدمیان،فانوس محراب نبوّت و رسالت،مهر سپهر عظمت و جلالت،محرم خلوتخانه عزّت و کبریاء،مظهر اسرار عظمت واهب البرایا، مورد فیوضات لاریبی؛صدرنشین مجلس اسرار غیبی،آنکه چون شمس (2)وجودش از مشرق امکان،طلوع نمود،ادیان و شرایع ماضیه چون کواکب غروب کرد.حد قربش، کریمه قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ؛ (3)شرح رفعتش،سوره سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ؛ (4)اعنی:
محمّد مصطفی و بر وصّی او علیّ مرتضی و بر آل و اولاد ایشان که هریک از صدف رسالت،درّی شهوار و گوهری آبدارند صلوات اللّه علیهم اجمعین.
و بعد (1)بر طالبان جاده حق و سالکان طریق صدق،مخفی نیست که موجب نجات و رستگاری (2)بهجز پیروی آثار اهل بیت اطهار[علیهم السّلام]و اقتداء به ائمّه ابرار ممکن نمیشود و چون هرکس را تحمّل جمیع اخبار و تدبّر در جمله آثار میسّر نیست،از وفور شفقت بر امّت مرحومه فرمودهاند که:«من حفظ اربعین حدیثا مما یحتاجون الیه بعثه اللّه یوم القیمة فقیها عالما» (3)یعنی کسیکه ضبط کند چهل حدیث را-خواه ضبط لفظ آن کند یا معنی یا هردو،-از آنچه محتاجاند مردم به سوی آن،برمیانگیزد حق تعالی او را در روز قیامت در سلک دانایان و دانشمندان که چون مرکّبی که به آن،ایشان مسایل و علوم دینیّه مینوشتهاند با خون شهیدان به وزن درآورند،مرکّب ایشان زیادتی کند. (4)خادمباشی روضه رضویّه،علی مشرّفها السّلام محمّد نصیر بن محمد صادق که عمر خود را تا عشر پنجم (5)در تتبّع آثار و اخبار معادن صفوت و عصمت و مدارسه و مباحثه علوم عقلیّه و نقلیّه صرف نموده،جمعی از طلاّب یقین و متمسّکان به حبل المتین، نزد فقیر تردّد مینمودند؛معلوم شد که حظّی وافر و بهره کامل از معرفت ایشان را حاصل نیست و چون اعمار ایشان به منتهای شباب رسیده،خایف بودند که در شروع به تحصیل علوم،قبل از فوز به مقصود،نداء محتوم یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً (6)در رسیده با کمال جهل و نادانی رحلت به دار بقا نمایند.
1) (1)) -رضوی:و بعد ندارد.
2) (2)) -رضوی:رستهگاری.
3) (3)) -اعلام الدین،ص 390،باب تتمة الاحادیث؛مستدرک الوسائل،ج 17،ص 287،باب وجوب العمل باحادیث النبی(ص)؛بحار الانوار،ج 2،ص 156،باب 20،من حفظ أربعین حدیثا.با اندکی اختلاف در عبارت.
4) (4)) -رضوی:زیادة میکند.
5) (5)) -مرعشی:و مستدعی خلود دولت قاهره محمّد رضا مدرس و نایب خادمباشی روضه رضویّه علی مشرفها ألف ألف سلام تحیة،ابن محمد نصیر خاتونآبادی که عمر خود را تا عشر چهارم.[لازم به ذکر است همهجا متن مرعشی اصل بوده است امّا در اینجا متن آستان قدس رضوی به جهت صحیح بودن آن در متن آمده است].
6) (6)) -سوره مبارکه فجر،آیات 27 و 28.
لهذا به خاطر فاتر (1)رسید که چهل حدیث که مشتمل بر امّهات مطالب و عقاید حقّه و وظایف عبادات و مواعظ و نصایح باشد به جهت ایشان بلغة فارسی ترجمه و معضلات آنها را توضیح نماید که به ضبط این مختصر ابتداء خود را به مصداق حدیث مذکور در سلک علماء دین منسلک سازند و مجملا اصول و فروع خود را به حیطه ضبط درآورند و بعد از آن به معضلات پردازند و ثواب آن به روزگار فرخنده آثار، مروّج مذهب اثنی عشر،خلیفه قضا و قدر،نقاوه اولاد خیر البشر،رافع علم فتح و ظفر، مؤسس اساس دین قویم،و مشیّد مراسم امید و بیم،قالع بنیان جور و طغیان،قامع اصول ظلم و عدوان،ناصر اهل ایمان،معدن برّ و احسان (2)،السّلطان الاعظم،و الخاقان
1) (1)) -رضوی:فاطر.
2) (2)) -علل گرایش دانشمندان شیعه به دربار سلاطین از مباحثی است که بهدرستی و کافی به آن پرداخته نشده است و در آثار برخی از دگراندیشان نیز خردهگیریها و طعن و سرزنشهایی درباره ورود عدهای از عالمان به دربار سلاطین به چشم میخورد.اما به یقین بر محقق بصیر روشن است که نجات بخش فراوانی از میراث شیعه و احیاء آثار عالمان و جلوگیری از خونریزیها و شیعهکشیها به برکت حضور عالمان شیعه در دربار سلاطین بوده است.عالمان شیعه به منظور مهار پادشاهان و بازکردن راه بهرهوری از ثروت هنگفت آنها،به تمجید آنها در کتابها و آثارشان پرداختند.حضرت امام خمینی(ره)در پاسخ به یاوهگوییهای عدّهای در اوایل انقلاب اسلامی ایران پیرامون این موضوع فرمودند:...ما یک خرده جلوتر میرویم میبینیم که یک طایفه از علما،اینها گذشت کردهاند از یک مقاماتی و متصل شدهاند به سلاطین با اینکه میدیدند مردم مخالفند.لکن برای ترویج دیانت و ترویج تشیّع اسلامی و وادارکردن سلاطین(به دربار رفتند).اینها آخوند درباری نبودهاند،نباید کسی تا شنید مثلا مجلسی،محقّق ثانی،شیخ بهائی با اینها روابط داشتند خیال کند که اینها مانده بودند برای جاه...این حرفها نبوده است آنها گذشت کردند،یک مجاهده نفسانی کردهاند برای اینکه مذهب را به دست آنها ترویج کنند...در زمان ائمه هم بودند،علی بن یقطین از وزرا بود...این آدمسازی است نه این است که اینها درباری شدند،اینها میخواهند آدم بسازند. (صحیفه نور،ج 1،سخنرانی امام در 1356/10/10،ص 257،چاپ سازمان مدارک-
الافخم (1)ظل اللّه فی العالم،مالک الرقاب السلاطین الامم،السلطان بن السلطان بن السلطان،الخاقان بن الخاقان بن الخاقان،شاه سلطان حسین (2)الحسینی الموسوی الصفوی بهادر خان،لازال ظلال عاطفته ناشرة علی مفارق المؤمنین و شمس لطفه مربیة (3)لکافة المسلمین،عاید گردیده هراحدی که انتفاعی از این مختصر یابد (4)به وظایف دعاگویی و مراسم ثناخوانی او قیام نماید.و چون حجّت الهی در اوّل تکلیف بر خلق،عقل است و به عقل،طریق خیر و شر مبیّن میشود،به حدیث عقل ابتدا نمود.
باسنادی (5)المتّصل إلی ثقة الإسلام قال حدثنی عدّة من أصحابنا منهم محمد بن یحیی العطّار عن أحمد بن محمّد عن (6)الحسن بن محبوب عن العلاء بن رزین عن محمّد بن
1) (1)) -رضوی:افخم.
2) (2)) -در نسخه آستان قدس رضوی آمده است:«مالک رقاب الامم شاه سلیمانی لازال ضلال عاطفته...»و این همان متن ساخته و پرداخته محمد نصیر اصفهانی است و همچنانکه در مقدمه آمد در کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی قدّس سرّه نسخهای با حک و اصلاح محمد رضا بن محمد نصیر اصفهانی موجود میباشد.این اثر به شاه سلطان حسین صفوی اهدا گردیده است و نام شاه سلیمان به پسرش شاه سلطان حسین تبدیل گردیده است.این تغییرات در شکل اهداء کتاب اغلب به خاطر ماندگاری کتاب و استفاده از موقعیت شاهان برای جلوگیری از نابودی اثر بوده است و بحث پیرامون علل و انگیزهها و چرایی آن مجال دیگری میطلبد. صفی میرزا فرزند شاه عباس دوم صفوی بود که بعدا به شاه صفی و شاه سلیمان خوانده شد؛از سال 1057 تا 1105 ق زندگی کرد و شاه حسین صفوی نیز بعد از پدر تا سال 1135 ق بر تخت نشست و در 12 محرم همان سال تاج سلطنت را به محمود افغان تسلیم کرد؛دائرة المعارف فارسی،به سرپرستی غلامحسین مصاحب،ج 1.
3) (3)) -رضوی:شمس لطف مرتبته.
4) (4)) -رضوی:-«که انتفاعی...یابد».
5) (5)) -رضوی:بإسناد.
6) (6)) -رضوی:بن.
مسلم عن أبی جعفر علیه السّلام قال:«لما خلق اللّه تعالی العقل إستنطقه،ثمّ قال له:أقبل! فأقبل.ثمّ قال له:أدبر!فأدبر،ثمّ قال له (1)و عزّتی و جلالی ما خلقت خلقا هو أحب الیّ منک و لا أکملتک إلاّ فیمن أحب أما انی إیاک آمر و إیاک أنهی و إیاک اعاقب و إیاک اثیب» (2). (3)
ترجمه؛یعنی:چون بیافرید حق تعالی (4)،عقل را،از او خواست سخن گفتن یعنی او را منشأ درک و فهم گردانید که تکلیف الهی را دریابد و به مقتضای آن عمل کند پس او را تکلیف به اقبال نمود که توجّه باشد به مبادی عالیه و عوالم قدسیّه؛پس اطاعت نموده،فرمان واجب الاذعان الهی را منقاد شد؛بعد از آن امر به ادبار فرموده که میل است به عوالم جسمانیّه و استقرار در هیاکل بشریّه و ربط به عالم تکلیف که نسبت به ربط اوّل ادبار است؛پس سمعا و طاعة به این عالم روی آورده،در ارشاد اولوا الالباب،طریقه احباب پیش گرفته،راه خیر و شر بر ایشان نموده،معین ابرار و زاجر اشرار گردید.
بنابراین،او را به خلعت نوازش خود مزیّن ساخته،قسم به عزّت و جلالت خود یاد فرموده و (5)قابل فیض و لطف خود ساخته،خطاب نمود که:نیافریدم آفریدهای که دوستتر باشد به سوی من از تو،و بیان مصرف آن نموده که کامل و تمام نگردانیدم تو را مگر در کسی که قابل محبوبیّت من باشد و (6)بازاء اطاعت و فرمانبرداری،او را سبب ثواب و عقاب ساخت که هرکس عقل را مطاع قرار داده،به مقتضای میل او عمل کند، مورد عنایات ربّانی شود و کسیکه او را به قوای نفسانیّه و هواهای بشریّه منغمر (7)نماید محلّ تهدید و وعید الهی گردیده،در ورطه خذلان هالک ماند و مستحقّ عذاب ابدی شود.
اگر کسی گوید که در حدیث دیگر (1)از حضرت صادق-علیه الصلاة و السّلام (2)-وارد شده در تفسیر عقل به آنکه:«عقل چیزی است که عبادت کرده شود به آن،خداوند رحمن و کسب کرده شود به سبب او بهشت.» (3)
راوی میگوید که پرسیدم که:پس چه چیز بود در معاویه که به سبب آن پادشاه و جمعی مطیع و فرمانبردار (4)او شده با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام (5)معارضه نمود.فرمود که:در معاویه-علیه اللّعنه-،عقل نبود بلکه آن دهاء و حیله و شیطنت بود که به عقل شباهت دارد و عقل نیست،پس چگونه درین حدیث مذکور است که عقل منشأ عقاب است؟جواب گوییم که درین حدیث مراد آنست که کسی که به اهتداء عقل،راه اطاعت نپیماید (6)،معاقب میشود؛پس منافاتی ندارد که عقل مکلّف را به بیت الشّرف طاعت دعوت کند و آن شخص دعوت نفس امّاره و شیاطین مضلّه را عمده داند و عقل را مغلوب سازد.پس بنابراین«إیّاک اعاقب»مجاز است.
عقل،جوهری است نورانی از روحانیّین که او را ربطی است به بدن انسانی و مناط حسن و قبح اشیاست و از اینجاست که صاحبان عقول کامله جهت (7)حسن و قبح جمیع اشیا را کما هو میدانند؛لهذا به زیور عصمت محلّی گردیده،میل به عصیان ندارند بلکه از طاعات،لذّات وافره میبرند و سایر ناس به قدر عقول خود مییابند و هرچند در تکمیل عقل میکوشند بهره ایشان زیاده میشود.و سن را نیز در این تکمیل دخلی
1) (1)) -رضوی:وارد شده.
2) (2)) -رضوی:علیه السّلام.
3) (3)) -«قلت له:ما العقل؟قال:ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان».کافی،ج 1،ص 11،کتاب العقل و الجهل؛وسائل الشیعه،ج 15،ص 205،باب وجوب طاعة العقل؛بحار الانوار،ج 1، ص 116،باب 4،علامات العقل و جنوده.
4) (4)) -رضوی:منقاد.
5) (5)) -رضوی:-علیه السّلام.
6) (6)) -رضوی:پیماید.
7) (7)) -رضوی:مناط حسن و قبح اشیا را کما هو میدانند.
هست؛چنانچه چهل سالگی نهایت ترقّی در مدارج عقل است؛لهذا پیغمبر ما صلّی اللّه علیه و آله در سال چهل مبعوث شده.
در باب حسن و قبح،خلاف است میان اشاعره و معتزله که قبل از ورود شرع،آیا عقل مستقل است در درک حسن و قبح؟اشعری میگوید که:شرعی است و ما حسن (1)و قبح چیزی را نمیدانیم،بلکه عقل حکم به قبح ظلم و حسن عدل (2)نمیکند تا از شارع مفهوم نشود و معتزله میگویند:که عقل مستقل است؛و ما میدانیم به عقول، (3)حسن احسان و قبح عدوان و باقی مرغوبات و محظورات را.و هردو غلط میگویند و حق تفصیل است؛زیرا که در بعضی امور،حسن و قبح به عقول،معلوم است؛و در بعضی که جهت حسن و قبح آن معلوم نیست،شرع کاشف است؛و بعد از ورود شرع معلوم میشود که مأمورات (4)،حسن و منهیّات،قبح بوده و این مسئله از مشکلات مسایل است و تحقیق آن در این مختصر گنجایش ندارد و ممکن است که مراد از عقل،نفس ناطقه انسانیّه باشد که او را دو حالت و دو جهت است:یکی جهت تجرّد و آن حالتی است که به سبب آن عارف،واصل به عالم ملکوت شده،کسب کمالات علمیّه (5)و معارف الهیّه نموده فیوضات ربانیّه و انوار جبروتیّه به او میرسد؛چنانچه در کتاب عزیز میفرماید که: اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا (6)و آن عالم روحانیّین است؛پس به اعتبار جهت تجرّد و تقدّس،مأمور به اقبال و توجّه به عالم ربوبیّت است؛و دیگری، جهت پستی و تدنّس که به آن (7)اعتبار تعلّق میگیرد به عالم عنصری بدنی و مشغول به
تدبیر و تصرّف در بدن میشود؛پس چون درین حالت (1)از آن توجّه محروم است تعبیر از آن به ادبار شده.
بعضی از فضلاء در شرح این حدیث شریف گفتهاند که:عقل را حق تعالی آفریده از نور عظمت خود،و به سبب آن برپای داشته آسمانها و زمین را و آنچه در آنهاست، و از جهت او پوشانیده همه (2)موجودات را حلّه نور و هستی؛و اگر او نمیبود همه موجودات در تاریکی عدم مستور میبودند و آن نور رسول خداست صلّی اللّه علیه و آله که اوّل خلقی از روحانیّین است،از یمین عرش و روح مقدّس اوست که از او منشعب میشود انوار اوصیای اطهار او علیهم السّلام،و نور شیعیان منشعب است از شعاع آن نور.
«و اقبل»یعنی روی کن به دنیا و فرود آی به زمین؛پس نزول نمود به این عالم جسمانی؛و اوّلا فیض او رسید به نفوس فلکیّه،بعد از آن به طبایع عنصریّه.و«إدبار» عبارت است از رجوع به سوی پروردگار و در این معنی تأمّل است.
روی ثقة الإسلام باسناده عن محمّد بن الحسن و علی بن محمّد عن سهل بن زیاد عن محمّد بن عیسی عن عبید (3)اللّه بن عبد اللّه الدّهقان،عن درست الواسطی،عن ابراهیم بن عبد الحمید،عن أبی الحسن موسی علیه الصّلوة و السّلام،قال:دخل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله المسجد فاذا (4)جماعة قد اطافوا (5).برجل فقال:ما هذا؟فقیل:علاّمة.فقال:و ما العلامة؟ فقالوا له:اعلم الناس بأنساب العرب و وقایعها و أیّام الجاهلیّة و الاشعار و العربیة.قال،
فقال النبی صلّی اللّه علیه و آله:ذاک علم لا یضر من جهله و لا ینفع من علمه.ثم قال النبی صلّی اللّه علیه و آله (1):انما العلم ثلاثة:آیة محکمة او فریضة عادلة أو سنة قایمة و ما خلاهن فهو فضل» (2).
ترجمه:حضرت امام موسی علیه السّلام میفرماید که:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله داخل مسجد شد؛ پس ناگاه (3)دید جماعتی را که در میان گرفتهاند مردی را.پس فرمود که:این چهچیز است؟حاضران گفتند:شخصی است که علم بسیار تحصیل کرده.پس رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:چه چیز است علاّمه؟یعنی مقصود شما از علم بسیار کدام علم است؟ (4)یا آنکه این مرد کدام نوع از علم را کسب کرده.پس گفتند که:داناتر مردم است به نسبهای عربان، و حادثها (5)که در میان عربان واقع شده و زمانهای نادانی،یعنی قبل از بعثت و شعرها را خوب میداند و لغت عرب یا علم عربیّت را نیز میداند.آن حضرت علیه السّلام (6)گفت که:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:این علمی است که ضرر نمیرساند (7)کسی را که نداند این علم را،و (8)نفع نمیدهد کسی را که بداند این علم را.پس فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:نیست علم (9)به غیر از سه علم:اوّل: (10)دانستن آیه از قرآن که ظاهر (11)الدّلاله باشد یا منسوخ نشده باشد.
دوّم:علم فرایض که علم میراث باشد؛به شرطی که تعدیل سهام نموده،عول و تعصیب ننماید یا علم واجبات دینیّه از طاعات و قربات.
1) (1)) -رضوی:-صلّی اللّه علیه و آله.
2) (2)) -کافی،ج 1،ص 32،باب صفة العلم و فضله؛وسائل الشیعه،ج 17،ص 327،باب ما ینبغی تعلّمه و تعلیمه؛منیة المرید،ص 113،فصل فی ما روی عن طریق الخاصه.
3) (3)) -رضوی:آنگاه.
4) (4)) -رضوی:علم بسیار کدام است؟علم است یا آنکه.
5) (5)) -رضوی:حادثههایی.
6) (6)) -رضوی:-علیه السّلام.
7) (7)) -رضوی:این علم ضرر نمیرساند.
8) (8)) -رضوی:-این علم را و.
9) (9)) -رضوی:فرمودند:که نیست علم.
10) (10)) -رضوی:سه علم،علم اول.
11) (11)) -رضوی:ظاهر آن آیه.
سیّم:علم مستحبّات که به فرموده رسول صلّی اللّه علیه و آله برپاست یا علم معاد و معاش که طریقه ائمّه حق است؛و فرمود که:آنچه غیر این سه علم است زیاده و لغو و موجب تضییع عمر است یا آنکه ضرور نیست بلکه باعث زینت و کمال است.
استعمال اذا مفاجاة در احاطه مردم به شخصی که توهّم علم او نموده بودند،اشاره است به میل مردم به باطل و رغبت ایشان به اموری که حاصل ندارد و مورّث نجات نمیشود و چنین امری را کمال میدانند بلکه جهل محض و محض جهل است.و در مقام تنبیه بر عدم اعتناء به چنین علم،اوّلا تعبیر به رجل فرمود نه عالم؛و ثانیا از راه تحقیر و استهزا فرمود که:«ما هذا»و«من»که از برای ذوی العقول است استعمال نفرموده؛ و همچنین فرموده که:«و ما العلاّمة»با آنکه رسول صلّی اللّه علیه و آله عارف به ضمایر و اسرار میباشد (1)،چنانچه متعارف است که چیزی که حاضر و محسوس است،میگویند این چه چیز است.
«لا یضر من جهله»؛تنبیه بر آن است که علم حقیقی آن است که ندانستن آن ضرر رساند (2)در معاد و معاش.و ممکن است مراد به آیه محکمه،اصول عقاید باشد که دلایل آنها علاماتی است که از عالم اعلی افاضه شده،موجب یقین میشود و شبهه و شکوک را ازاله مینماید؛یا مراد قرآن باشد چنانچه تعبیر در بسیاری از آیات،به آیات شده؛ مثل إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ (3).
و ممکن است فریضه عادله،علم اخلاق باشد که صفات حمیده از جنود عقل و صفات ذمیمه از جنود جهل است و مجمل تحلّی (4)به فضایل و تخلّی از رذایل،واجب بلکه مقصود اصلی از ایجاد،این است؛بنابراین عادله کنایه است از توسّط میان افراط
و تفریط؛چه افراط در همه چیز مذموم است و گاه باشد منتهی به بدعت و نامشروع شود.
و«سنت قایمه»:عبارت باشد از شرایع احکام و فروع دین قویم.و مناط اول از این سه،علم بر عقل است؛که حجت اوّل الهی (1)و بناء اصول بر آن است.و بناء (2)دوم بر نفس است؛که منشاء فهم و ادراک میباشد و قابلیّت کسب کمالات دارد.و بناء سیّم بر بدن است؛که مرتکب وظایف عبادات شده،اعضا را در مصارف (3)حقّه صرف نماید؛چنانچه در صفات مؤمن از اهل بیت عصمت علیهم السّلام صادر شده که:«مؤمن کسی است که بدن او از خودش در تعب باشد،اما مردم همگی از او در راحت باشند». (4)اگرچه هرسه،در هرسه دخل دارند اما آنچه تفصیل شده،ادخل است.
و دور نیست که مراد از«آیه محکمه»:پیغمبران و اوصیاء و حجج الهی باشند؛ چنانچه در بسیاری از اخبار از ایشان تعبیر به آیات شده (5)،پس مراد آن است که علم حقیقی آن است که مکتسب از معادن صفوت باشد.و اسناد علم،اسناد مجازی خواهد بود؛از قبیل اسناد به سبب یا مبالغه (6).به این معنی که گویا حجج،نفس علماند،مثل:زید عدل (7)و علم میراث ایشان است.چنانچه از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که:«علماء وارثان پیغمبراناند از این جهت (8)که پیغمبران میراث نگذاشتند درهم و دیناری،بلکه
1) (1)) -رضوی:+است.
2) (2)) -رضوی:-بناء.
3) (3)) -رضوی:معارف.
4) (4)) -«عن ابی عبد اللّه:ینبغی للمؤمن ان یکون فیه ثمانی خصال وقورا...بدنه منه فی تعب و الناس منه فی راحة...»کافی،ج 2،ص 47،باب خصال المؤمن و ص 230،باب المؤمن و علاماته و صفاته؛وسائل الشیعه،ج 15،ص 185،باب استحباب ملازمة الصفات الحمید.
5) (5)) -مستدرک الوسائل،ج 17،ص 330؛بصائر الدرجات،ص 205،باب فی الأئمة.
6) (6)) -رضوی:سبب بالغه.
7) (7)) -رضوی:زید علم عدل.
8) (8)) -رضوی:و این از این جهات است.
میراث گذاشتند حدیثی چند از حدیثهای خود؛پس کسی که فراگرفت چیزی از این میراث،پس (1)به تحقیق که فراگرفته بهره کامل،پس ملاحظه و احتیاط کنید که این علم را از چه کس فرامیگیرید؛پس بهدرستی که در ما (2)اهل بیت علیهم السّلام در هرعقبی،امامی هست که بهراستی و عدالت ایستاده و برطرف میکند از علوم حقیقیّه،تغییر دادن و میل فرمودن سخنگویان و دین اخذ نمودن (3)باطلکنندگان و تأویلکردن نادانان را» (4).و این حدیث شریف،دلیل است بر آنکه میباید تا قیامت،حجّت الهی (5)که حافظ (6)و حامل علم است،قایم (7)باشد و باید علم را از او کسب کرد (8)و علوم ایشان را تحریف نباید نمود و هرچه را نفهمیم علمش را به ایشان گذاشته،دست تصرّف کوتاه گردانیم و مجملا اذعان به حقیّت (9)آن نماییم که آنچه ایشان فرمودهاند حق و صدق است.و اللّه یعلم (10)
روی ثقة الاسلام باسناده عن علی بن محمّد بن عبد اللّه عن أحمد بن محمد عن محمد بن خالد عن سلیمان بن جعفر الجعفری عمّن ذکره عن ابی عبد اللّه علیه السّلام قال:«کان امیر المؤمنین علیه الصّلاة و السّلام یقول:ان من حقّ العالم أن لا تکثر علیه السؤال و لا تأخذ بثوبه و إذا دخلت علیه و عنده (11)قوم فسلّم علیهم جمیعا و خصّه بالتحیة دونهم
1) (1)) -رضوی:پس،نیامده است.
2) (2)) -رضوی:اماثل.
3) (3)) -رضوی:فرمودن.
4) (4)) -«ان العلماء ورثة الأنبیاء و ذاک أن الأنبیاء لم یورثوا در هما و لا دینارا و إنما أورثوا أحادیث من أحادیثهم...»کافی،ج 1،ص 32،باب صفة العلم و فضله و فضل العلماء؛مستدرک الوسائل،ج 17،ص 299،باب وجوب العمل باحادیث النبی(ص).
5) (5)) -رضوی:-الهی.
6) (6)) -رضوی:-حافظ.
7) (7)) -رضوی:-قایم.
8) (8)) -رضوی:نمود.
9) (9)) -رضوی:حقیقت.
10) (10)) -رضوی:و اللّه یعلم.
11) (11)) -رضوی:هذه.
و اجلس بین یدیه و لا تجلس خلفه و لا تغمز بعینک و لا تشر بیدک و لا تکثر من القول؛قال:فلان و قال:فلان خلافا لقوله و لا تضجر بطول صحبته فإنما مثل العالم مثل النّخلة تنتظرها حتی یسقط علیک منها شیء و العالم اعظم اجرا من الصائم القائم الغازی (1)فی سبیل اللّه تعالی». (2)
ترجمه:حضرت صادق علیه السّلام میفرماید که:حضرت امیر المؤمنین-علیه الصّلوة و السّلام (3)میفرمود که:«بهدرستی که حقّ عالم آن است که بسیار از او سؤال نکنی و جامه او را نگیری و هرگاه بر او داخل شوی و نزد او گروهی باشند،پس سلام کن بر همه اهل مجلس و مخصوص گردان عالم را به تحیّت و تواضع،نه ایشان را،و بنشین پیش روی او و منشین عقب سر او و حرکت مده چشم خود را نزد مکالمه (4)و اشاره به دست خود مکن به سوی او.و بسیار حرف مگو در حالتی که میگفته باشی که فلان کس و فلان کس چنین گفته،حالکونی که آن قولی که نقل کنی مخالف گفته آن عالم باشد و دلتنگ مشو به درازا کشیدن صحبت (5)با عالم؛پس بهدرستی که نیست مثل عالم مگر، مثل درخت خرما که باید در پای آن درخت انتظار کشید تا آنکه بریزد بر تو از آن نخله چیزی از خرما.و دانا را (6)بزرگتر است ثوابش،از روزهدارنده[ای]که در اطاعت و عبادت الهی ایستاده در راه خدا جهاد میکرده (7)،جان خود را به جهت رضای و فرموده خدا،در ورطه هلاک (8)درآورده باشد».
بیان:[حق عالم]
قول حضرت که فرموده:«من حقّ العالم»،به«من»که از برای تبعیض (1)است،ایما فرموده به آنکه،آنچه مذکور میشود بعضی از حقوق بسیاری است که عالم را بر مردم هست،و مراد از«ان لا تکثر» (2)آن است که هرگاه داند که منتهی به ملال عالم میشود، بسیار سؤال نکند یا آنکه نباید چندان سؤال کند که به حدّ لجاج و ابرام (3)برسد،یا آنکه یک مسئله را مکرّر سؤال ننماید؛از جهت تأکید و تثبیت که اگر خوب نفهمیده باشد سؤال مکرّر،جایز است.و دور نیست که نهی،از آن باشد که مسایل بسیار را در مجلس واحد سؤال کند، (4)بلکه باید در مجالس متعدده سؤال کرده شود؛ (5)یا آنکه مراد،سؤال دنیا و مطالب آن باشد،نهایت،«لا تأخذ بثوبه»مؤیّد معنی دوم است؛و نگرفتن جامه او ممکن است بر حقیقت محمول،و این فعل فی نفسه چون موجب استخفاف است مذموم باشد؛یا مجاز و مراد ابرام باشد،بنابراین تأکید فقره سابق خواهد بود.
و ظاهر«إذا دخلت»؛دلالت میکند بر آنکه هرگاه داخل شود،سلام کند اگرچه در یک روز،مکرّر برود امّا چون متعارف چنان است که در ایّام مختلفه بلکه یک روز در میان،دیدن سنّت است،چنانچه روایت شده که«زرغبّا تزدد حبّا» (6)یعنی دیدن کن یک روز درمیان،که باعث زیادتی دوستی میشود،و دور نیست که مراد،دخول معمول با آنکه دخول هرروز بر عالم جایز باشد.و«خصّه بالتّحیّة» (7)مشعر است به آنکه هرقدر سلام که عموما واقع سازد،باید به خصوص معلّم،تحیّتی علی حده (8)نماید.«و اجلس
1) (1)) -رضوی:تخصیص.
2) (2)) -رضوی:ان تکثر.
3) (3)) -سخت بتافتن،استوارکردن،بستوه آوردن(دهخدا).
4) (4)) -رضوی:نکند.
5) (5)) -رضوی:-سؤال کرده شود.
6) (6)) -مستدرک الوسائل،ج 10 ص 374،باب استحباب زیارة المؤمنین؛بحار الأنوار،ج 71، ص 355،باب تزاور الإخوان.
7) (7)) -رضوی:و حق آنچه مشعر.
8) (8)) -در اینجا نسخه رضوی اضطرابی دارد و حدود دو برگ از حدیث پنجم در اینجا آورده شده است.
بین یدیه»؛مراد نشستن است به نحوی که بدر نرود از حدّ التفات عالم،اعم از آنکه حقیقتا محاذی باشد یا عرفا؛مثل آنکه هرگاه دایره[ای]فرض شود که مرکز آن معلّم باشد نصف مقدّم آن دایره بین یدین (1)و نصف دیگر خلف خواهد بود.
و نهی از غمز و اشاره (2)از جهت استخفاف است یا از جهت آنکه چون غمز و اشاره مشتبه است و احتمالات مختلفه میدارد،مبادا موجب اشتباه بر عالم یا حضّار شود.
و در«لا تکثر»چون نهی از بسیار گفتن اقوال مختلفه (3)در آن مسئله است،دور نیست که یک مرتبه یا دو مرتبه به جهت تحقیق و تفتیش یا رفع اشتباه توان گفت و بعد از آنکه معلوم شود که مرضی و پسندیده و مقبول طبع عالم نیست،دیگر مکرّر نگوید. (4)
و مراد از صحبت،مطلق همنشینی است.یا مخصوص به صحبت داشتن متعارف و سخن گفتن است،و اوّل انسب است به تشبیه نمودن به انتظار.«نخلة»یعنی ساکت و متوجّه باش تا عالم به سخن آمده،استفاده نماید.و اعظمیّت ثواب عالم از مجاهد عابد صائم بدیهی است؛زیرا که در عبادات مزبوره،نفع عاید به خودش میشود و نفع عالم،عاید به خودش و متعلّمین،جمیعا میشود؛بلکه تألیفات و تصنیفات او مثل خیرات جاریه است و هرکس بعد از فوت عالم عمل نماید (5)،به عالم بهره[ای]از ثواب میرسد؛بلکه اصل،ثواب عالم[است]به اعتبار آنکه عمر خود را صرف تحصیل نموده،متحمّل مشاق عظیمه (6)شده.و در خبر دیگر وارد شده که«افضل عملها عملی است که دشوارتر باشد». (7)و ممکن است که اعظمیّت به اعتبار غایت علم باشد؛زیرا که خلایق را از ورطه جهل رهایی و از عذاب ابدی خلاصی میدهد.و اللّه یعلم.
روی الشّیخ الصّدوق باسناده عن ابی محمّد العسکری علیه السّلام قال:قال علی بن ابیطالب علیه الصّلوة و السّلام:من کان من شیعتنا عالما بشریعتنا فاخرج ضعفاء شیعتنا من ظلمة جهلهم الی نور العلم الّذی حبوناه به،جاء یوم القیامة و علی رأسه تاج من نور یضیء لاهل جمیع العرصات (1)و حلّة لا یقوم لأقل سلک منها الدّنیا بحذافیرها ثم ینادی مناد،یا عباد اللّه!هذا عالم من تلامذة (2)بعض علماء آل محمد.ألا فمن اخرجه فی الدنیا من حیرة جهله فلیتشبث بنوره لیخرجه من حیرة ظلمة هذه العرصات إلی نزهات الجنان فیخرج کل من کان علّمه فی الدنیا خیرا او فتح عن قلبه من الجهل قفلا او اوضح له عن شبهة. (3)
ترجمه:شیخ صدوق-رضی اللّه عنه به (4)سندهای خود روایت نموده از حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام که فرمود که جدّش حضرت امیر المؤمنین-صلواة اللّه علیه فرموده که:
هرکس بوده باشد از جمله شیعیان ما،دانا به شریعت ما،پس بیرون برد (5)به سبب علم و معرفت خود،ضعیفان شیعه ما را از تاریکی نادانی و برساند ایشان را به سوی نور علمی که عطا نمودهایم ما آن علم را به او؛میآید روز قیامت و حال آنکه بر سر او تاجی است از نور که روشنی میدهد از برای جمیع (6)اهل محشر و پوشیده جامه[ای]که وفا نمیکند به قیمت،کمتر تاری (7)از آن دنیا به تمامی[این دنیا].پس فریاد میکند فریادکنندهای که:ای بندگان خدا!این مرد دانایی است از شاگردان بعضی از دانایان شیعه آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله،آگاه باشید که هرکس که بیرون برده این عالم[او]را در دار دنیا از سرگردانی نادانی،پس چنگ درزند به نور و روشنی او،تا آنکه بیرون برد آن
1) (1)) -رضوی:لجمیع اهل العرصات.
2) (2)) -رضوی:من تدبّر.
3) (3)) -الاحتجاج،ص 16،فصل فی ذکر ظرف مما امر اللّه فی کتاب...؛بحار الأنوار،ج 2،ص 2، باب 8-ثواب الهدایة؛منیة المرید،ص 114؛روایت در این منابع با اندکی اختلاف آمده است.
4) (4)) -رضوی:شیخ ابن بابویه در سندهای.
5) (5)) -رضوی:موجود شود.
6) (6)) -رضوی:همه.
7) (7)) -رضوی:-تاری.
کس را از سرگردانی این عرصات و برساند به مکانهای طراوتدار بهشت،پس بیرون میبرد آن عالم هرکس را که تعلیم کرده باشد او را در دنیا نیکویی یا آنکه گشوده باشد از دل او به جهت نادانی او بسته را،یا روشن ساخته باشد از برای او و ازاله نموده باشد از خاطر او شبهه را،از تاریکی صحرای محشر و داخل مراتب عالیه بهشت میگرداند.
بیان:«من شیعتنا»،مراد از شیعه،مطلق مؤمن اثنیعشری است که مرادف محبّ اهل بیت[علیهم السّلام]باشد که قائل به امامت ایشان باشد و ظاهر این معنی است؛و اگرنه شیعه[ای]که مأخوذ از اشاعه باشد،یعنی کسی که در جمیع افعال پیروی ایشان نموده، تخلّف ننموده باشد؛چنانچه در باب حضرت خلیل الرّحمن واقع شده: وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ* إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ؛ (1)یعنی به درستی که از جمله شیعیان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،حضرت ابراهیم علیه السّلام است،چون آمد نزد پروردگار خود به دلی که سالم است از معاصی یا از وساوس شیطانیّه؛پس مرتبه تشیّع (2)،به این معنی،با مقرّبان و خلّص عباد اللّه است.
و در حدیث معتبر وارد شده که:«مگویید ما شیعهایم؛بلکه بگویید محبّیم» (3).
و«من کان من شیعتنا عالما بشریعتنا»:مشعر است به آنکه،علم به شریعت،لازمه تشیّع بلکه مقدّم است بر آن.و علم شرایع،اعم است از اصول و فروع.و مراد از علم،یا استنباط (4)است از ادلّه عقلیه و نقلیّه؛یا ضبط و تعلّم است.امّا در فروع،به عنوان تقلید یا اجتهاد.
و امّا در اصول،به دلایل درخور استعداد و قابلیّت،هرکس را به قدر فهمش؛و دور نیست که«شریعتنا»مخصوص باشد به فروع،زیرا که اصول در همه شرایع به یک عنوان است.
«فأخرج ضعفاء شیعتنا»:مراد یا ضعیف العقل (1)است که به اندک شبهه از راه حق میلغزند،بنابراین مراد از اخراج از ظلمت جهل،تثبّت ایشان است بر حق؛یا مراد، صاحبان جهل مرکّب یا جماعتی است که اطّلاع به مسایل به هم نرسانیده و در سلک مستضعف،مندرجند،و به اهواء نفسانیّه و تخیّلات باطله عمل مینمایند؛یا مراد، عوامّ الناس است که ایشان را بصیرتی در امر دین حاصل نشده؛یا مراد،جمعی است که اطّلاع از امور آخرت کما هو ندارند و مواعظ زاجره و نصایح شافیه به گوش هوش، اصغاء ننمودهاند.
و تشبیه جهل به ظلمت و علم به نور،از این جهت است که چون سالک طریق حق، به نور هدایت از مهالک،نجات مییابد و هرکس در ظلمات جهل حیران باشد،عاقبت او خذلان و مآلش (2)نیران است.
«حبوناه به»؛اشاره است به اینکه علم واقعی علمی است که از معادن فیض که ائمّه حقاند افاضه شده باشد و متعلّق به امور دین باشد و دخیل در هدایت باشد نه علومی که در واقع جهل محض و محض جهل است؛مثل تحقیق هیولی و صورت؛و تفکّر در ذات واجب تعالی و معرفت علم موسیقی و غیره.و باید دانست که علم دین از جمله عطیّات خداوند رحیم است که به وساطت مقتدایان دین به ما رسیده و ما را از ظلمت جهل و ضلالت رهایی بخشیده و به نور معرفت و بصیرت رسانیده و این علم مقرون است به عمل و بدون عمل،ثمره نمیبخشد و در دیگری تأثیر نمیکند؛همچنانکه عمل بیعلم به کار کسی نمیآید و گاه باشد،بدعتی را عبادت داند و به آن سبب به درکات جحیم قرار گیرند.
و استدلال نمودهاند به (1)آیه کریمه: لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ (2)یعنی،«چرا میگویید چیزی را که خود عمل نمیکنید،بزرگ غضبی است نزد خدای تعالی،اینکه بگویید چیزی را که خود نمیکنید»و این تهدید عظیم و وعید جسیم است.و از آیه کریمه أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ (3)یعنی، «آیا امر میکنید مردم را به نیکی و فراموش میکنید خود را؟»و از حدیثی که روایت شده و مدلولش آن است که حضرت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:«در شب معراج جمعی را دیدم که لبهای ایشان را ملایک به مقراض (4)های آتشین میبریدند و گفتند که:این جماعتیاند که موعظه میکردند و خود عمل نمیکردند». (5)
و جماعتی را اعتقاد آن است که عمل واعظ،شرط نیست؛زیرا که این،دو عبادت است:یکی امر به معروف و دیگری عمل،هرگاه یک عبادت متروک شود،لازم نیست که آن دیگری نیز ترک شود.و ممکن است حمل آیه اولی،بر کسی که از راه عدم مبالات و اعتناء و معانده ترک کند و ضدّ آن عبادت را مرتکب شود،و عذابی که در حدیث شریف وارد شده،به این اعتبار باشد؛زیرا که هرچند علم و بصیرت اتمّ است، ثواب،مضاعف و عذاب،اشدّ است.
و بر هرتقدیر شکّی نیست که در تأثیر موعظه،عمل،شرط است و تجربه شده که هرگاه کسی چیزی را ارشاد نماید و خود به خلاف آن عامل باشد موعظه او از دلها میلغزد چنانچه باران از سنگ خاره نرم،میلغزد.
مشهور است که واعظی را گفتند که:کذب میان مردم شایع شده،مردم را منع کن!بعد
از مدّتها،نهی و تحذیر از این صفت ذمیمه نمود.گفتند:سبب تأخیر چه بود؟گفت:من خود دروغی پیش از این گفته بودم،در این مدّت با نفس امّاره مجاهده نمودم تا خود را تائب و نادم گردانیدم و عازم شدم که دیگر دروغ نگویم؛پس بعد از آن دیگران را منع نمودم.
عارف بصیر و عالم خبیر میداند که بیحیایی،زیاده از این نیست که کسی پیوسته تهدید و وعید بر معاصی و نافرمانی مینموده باشد و قبایح و مفاسد آن را متذکّر میشده باشد و خود اقدام بر آن قبیح نماید؛هرگاه از عهده خود برنیاید،چگونه طمع اهتداء دیگری دارد؟پس این تشریف (1)و نور و ایصال معلّم،خود به مراتب عالیه از جهت عمل و وعظ است نه باحدهما،چنانچه پوشیده نیست.و اللّه یعلم. (2)
أخبرنا أبو جعفر محمد بن یعقوب،قال حدثنی علی بن ابراهیم بن هاشم عن أبیه عن الحسن ابن ابراهیم عن یونس بن عبد الرحمن عن علی ابن منصور قال:«قال لی هشام بن الحکم کان بمصر زندیق یبلغه عن أبی عبد اللّه علیه السّلام أشیآء فخرج إلی المدینة لیناظره فلم یصادفه بها و قیل له:إنه خارج بمکة فخرج إلی مکة و نحن مع أبی عبد اللّه علیه السّلام فصادفنا و نحن مع أبی عبد اللّه علیه السّلام فی الطواف و کان اسمه عبد الملک و کنیته أبو عبد اللّه فضرب کتفه کتف أبی عبد اللّه علیه السّلام.فقال له ابو عبد اللّه علیه السّلام ما اسمک؟فقال:اسمی عبد الملک.قال:فما کنیتک؟قال:کنیتی أبو عبد اللّه.فقال له:أبو عبد اللّه علیه السّلام فمن هذا الملک الذی أنت عبده؟أمن ملوک الارض أم من ملوک السماء؟و أخبرنی عن ابنک،عبد إله السماء،أم عبد إله الارض؟قل:ما شئت تخصم.قال هشام بن الحکم،فقلت للزندیق:
أما ترد علیه.قال:فقبح قولی.فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام:إذا فرغت من الطواف فأتنا فلمّا فرغ أبو عبد اللّه علیه السّلام أتاه الزندیق فقعد بین یدی أبی عبد اللّه علیه السّلام و نحن مجتمعون عنده.فقال
أبو عبد اللّه علیه السّلام للزندیق:ا تعلم أن للأرض تحتا و فوقا؟قال:نعم.قال:فدخلت تحتها؟قال:
لا،قال:فما یدریک ما تحتها؟قال:لا ادری،إلا أنی اظن ان لیس تحتها شیء.فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام:فالظن عجز لما لا یستیقن.ثم قال ابو عبد اللّه علیه السّلام:افصعدت السّماء؟قال:
لا،قال:فتدری ما فیها؟قال:لا.قال:عجبا لک لم تبلغ المشرق و لم تبلغ المغرب و لم تنزل الارض و لم تصعد السمآء و لم تجز هناک فتعرف ما خلفهن و أنت جاحد بما فیهن و هل یجحد العاقل ما لا یعرف؟!قال الزندیق:ما کلمنی بهذا احد غیرک.فقال ابو عبد اللّه علیه السّلام:
فأنت فی شک من ذلک فلعله هو و لعله لیس هو؟فقال الزندیق:و لعل ذلک.فقال أبو عبد اللّه (1)علیه السّلام:أیها الرجل!لیس لمن لا یعلم حجة علی من یعلم و لا حجة للجاهل؛یا اخا اهل مصر!تفهّم منّی فإنّا لا نشک فی اللّه أبدا أما تری الشمس و القمر و اللّیل و النهار یلجان فلا یشتبهان و یرجعان قد اضطرا لیس لهما مکان الاّ مکانیهما فان کانا یقدران علی ان یذهبان فلم یرجعان؟و ان کانا غیر مضطرّین فلم لا یصیر اللیل نهارا و النهار لیلا؟ اضطرا و اللّه یا اخا اهل مصر!الی دوامها و الّذی اضطرّهما احکم منهما و اکبر؛فقال الزندیق:صدقت.ثم قال أبو عبد اللّه علیه السّلام:یا اخا اهل مصرا!ان الذی تذهبون الیه و تظنون انه الدهر ان کان الدهر یذهب بهم لم لا یردهم و ان کان یردهم لم لا یذهب بهم؟!القوم مضطرون یا اخا اهل مصر!لم السماء مرفوعة و الارض موضوعة لم لا تسقط السماء علی الارض،لم لا تنحدر الارض فوق طباقها و لا یتماسکان من علیها؟
قال الزندیق:امسکهما اللّه ربهما و سیدهما.قال:فآمن الزندیق علی ید ابی عبد اللّه -علیه الصّلوة و السّلام.فقال له حمران:جعلت فداک،ان آمنت الزّنادقة علی یدک فقد آمن الکفار علی یدی أبیک.فقال المؤمن الذی آمن علی یدی أبی عبد اللّه علیه السّلام:اجعلنی من تلامذتک.فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام:یا هشام بن الحکم!خذه الیک،فعلّمه هشام و کان معلّم أهل الشام و أهل مصر الایمان و حسنت طهارته حتی رضی اللّه بها أبو عبد اللّه علیه السّلام. (2)
ترجمه:علی بن منصور میگوید که:گفت هشام بن الحکم که:بود در شهر مصر زندیقی که رسیده بود او را از حضرت صادق علیه السّلام چیزی چند؛پس بیرون آمد از شام به قصد مدینه که مباحثه نماید با حضرت؛پس در مدینه به خدمت حضرت برنخورد و مردم او را گفتند که:حضرت بیرون رفت از مدینه و متوجّه مکّه معظمه شد و هشام میگوید:ما با حضرت صادق علیه السّلام بودیم پس برخورد به ما و ما با حضرت مشغول طواف بودیم و نام آن زندیق عبد الملک و کنیت او ابو عبد اللّه (1).پس زد دوش خود را به دوش حضرت.پس گفت حضرت که:چه چیز است نام تو؟پس گفت:نام من عبد الملک است.فرمود که:کنیت تو چه چیز است؟گفت:کنیت من ابو عبد اللّه است.پس فرمود او را حضرت که پس کیست آن پادشاهی که تو بنده اویی؟آیا از پادشاهان زمین است یا از پادشاهان آسمان؟و فرمود که:خبر ده مرا از پسرت که بنده خدای آسمان است یا بنده خدای زمین؟و فرمود:بگو آنچه خواهی،که غلبه کرده میشوی.گفت هشام که:
گفتم زندیق را که چرا ردّ جواب بر حضرت نمیکنی.گفت هشام که:بد آمد زندیق را سخن من.پس فرمود حضرت که:هرگاه فارغ شوم من از طواف،بیا نزد ما؛پس چون فارغ شد حضرت علیه السّلام (2)،آمد زندیق نزد حضرت و نشست پیش روی حضرت و ما جمع بودیم نزد آن حضرت.پس فرمود حضرت علیه السّلام (3)به زندیق که:آیا میدانی که بهدرستی که از برای زمین زیری است و بالایی است؟گفت:بلی.فرمود:تو رفتهای به زیر زمین؟ گفت:نه.پس فرمود که:چه (4)میدانی که زیر زمین چه چیز است؟گفت:نمیدانم مگر آنکه گمان میکنم که نیست زیرزمین چیزی.پس فرمود حضرت که:گمان،عجز است
از برای کسی که یقین نمیداند.پس فرمود حضرت که:آیا بالا رفته[ای]به آسمان؟ گفت:نه.فرمود که:میدانی که چه چیز است در آسمان؟گفت نه. (1)فرمود حضرت که:
تعجّب دارم از تو که نرسیده[ای]به مشرق،و نه رسیدهای به مغرب،و فرونرفته[ای]به زمین،و بالا نرفته[ای]به آسمان و درنگذشته از اینجا (2)،پس بدانی که در عقب اینها چه چیز است و حال آنکه تو انکار میکنی آنچه را در اینهاست و آیا انکار میکند دانا چیزی را که نمیشناسد؟ (3)
گفت زندیق که:سخن نگفته مرا به این نحو کسی غیر تو،پس فرمود حضرت که:
پس تو از این در شکّی شاید پروردگاری باشد و شاید نباشد؟پس گفت زندیق:شاید چنین باشد.پس فرمود حضرت علیه السّلام که:ای مرد،نیست کسی را که نمیداند (4)دلیلی و برهانی بر کسی که داناست و حال آنکه نادان دلیلی ندارد.
ای برادر اهل مصر،بفهم از من بهدرستی که ما شک نمیکنیم در صانع عالم،هرگز! که ممکنات،همه در قبضه قدرت اویند و مستجمع جمیع کمالات است و نقصی بر او روا نیست،آیا نمیبینی که آفتاب و ماه فرو میروند و غروب مینمایند و برمیگردند و طلوع مینمایند،به تحقیق که مغلوب و مجبورند و اختیاری ندارند و صانع عالم مضطر ساخته آنها را.نیست از برای ماه و آفتاب،مکانی؛مگر محلّی که در آنجا متحرّکاند و از آنجا بیرون نمیتوانند رفت؛پس اگر توانند که به اختیار (5)بدون جبر جابری بروند،پس چرا برمیگردند و بعد از غروب باز طلوع مینمایند؟
دلیل دیگر آنکه اگر این دو نیّر عظیم،ملجأ و مجبور نبوده،به اختیار خود طلوع و غروب نمایند،پس چرا شب،روز و روز،شب نمیگردد و یکی از آنها (6)به دیگری
مبدّل نمیشود،به خدا که این دو خلق عظیم را موجد (1)ایشان مجبور و مضطر گردانیده؛ ای برادر اهل مصر،[آنان]که دایم حرکت نمایند و آن کسی که اینها را مجبور و مضطر گردانیده محکمتر و بزرگتر از ماه و آفتاب است تا ممکن باشد که آنها را مقهور خود سازد. (2)
زندیق گفت که:راست گفتی!پس حضرت علیه السّلام فرمود که:ای برادر اهل مصر!به درستی که آنچه شما به آن (3)رفتهاید و گمان میکنید که بهدرستی که صانع دهر، و روزگار است،اگر دهر میبرد آنها را،پس چرا برنمیگرداند و اگر برمیگرداند،چرا نمیبرد؟پس سبب،اضطرار موجودات (4)است.
ای برادر اهل مصر!دلیل دیگر آنکه چرا آسمان بلند و زمین گذارده شده؟چرا آسمان به زمین نمیافتد؟و چرا سرازیر نمیشود زمین بر روی طبقات و مراتب خود؟ و حال آنکه زمین و آسمان نگاه نمیدارند کسانی را که بر روی آنها قرار گرفتهاند.
زندیق گفت:نگاه داشته آسمان و زمین را و آنچه در آنهاست،پروردگار آنها و آقای آنها.راوی گفت که:ایمان آورد آن زندیق بر دست حضرت علیه السّلام،پس حمران به حضرت عرض نمود و گفت که:اگرچه ایمان آوردهاند زندیقها بر دست تو،به تحقیق که ایمان آوردهاند کافران بر هردو دست پدرت.پس گفت جدید الایمانی که ایمان آورده بود بر هردو دست حضرت علیه السّلام که:بگردان مرا از جمله شاگردان خودت.پس حضرت علیه السّلام فرمود که:ای هشام!بگیر این مرد را به سوی خودت و معلّم او باش.پس تعلیم نمود او را هشام (5)و بود تعلیمکننده جمیع (6)اهل شام و اهل مصر که به شرف اسلام فایز میگردیدند؛و نیکو شد طهارت آن مرد جدید الاسلام از کفر و شرک تا آنکه خشنود شد حضرت علیه السّلام به طهارت او.
مراد از زندیق،یا جمعی است که قائل به نور و ظلمتاند در فعل خیر و شر؛یا مراد کسی است که ایمان به آخرت یا به پروردگاری خدا ندارد؛یا مراد،منافق است که در باطن،کافر و اظهار اسلام مینماید؛یا معرّب«زن دین»است؛یعنی:کسیکه بنای عقاید او مثل زنان بر اصلی و برهانی نباشد و اعتقاد ثابت راسخ نداشته باشد.بعضی گفتهاند که معرّب«زندّی»است که منسوب است دین او به زند،که کتاب مجوسیان است و این معنی،مفادش احتمال اول است؛زیرا که مجوس،به یزدان که فاعل خیر میدانند و اهرمن که فاعل شر میدانند،قائلاند.
قوله: (1)«یبلغه عن ابی عبد اللّه علیه السّلام اشیآء»؛مراد یا مناظرات آن حضرت است که با خصوم مینموده؛یا هدایات و دلالات است که چون احدی قادر بر ردّ آنها نبوده،موجب تلّقی به قبول میگردیده و همه کس سمعا و طاعة میشنیده؛یا مراد،معجزات است که از آن معادن کرامات (2)به ظهور میپیوسته و به گوش هوش اقاصی و ادانی (3)میرسیده.
قوله: (4)«قل ما شئت تخصم»؛مراد،ظهور و وضوح الزام زندیق است که با وجود انکار صانع در تسمیه،اثبات (5)عبودیّت خود نموده،هرچند در اسم که بنای آن بر وضع دیگری است الزام دادن متعارف نیست،نهایت در اقرار به تسمیه به اسم معلوم و ابقاء اسمی که دلالت بر عبودیّت (6)کند،از راه جدل که اوّل مسلکی از مسالک مناظره است مستحسن است؛بنابراین از اول حدیث تا اینجا وارد شده به طریق مجادله؛چنانچه در قرآن مجید (7)میفرماید که: جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ. (8)
«فقبّح قولی»چون هشام بعد از الزام تثبیت و تحقیق،دلیل جدلی بر خصم نمود و او بر شماتت و ملامت،حمل نمود،او را از سخن هشام بد آمد یا آنکه چون هنوز زندیق در مراتب سخن تأمّل و تدبّر داشته و در خیال،تمهید جوابی که شافی باشد مینموده و هنوز او را جزم حاصل نبوده و به اعتقاد باطل خود اذعان به اتمام جدال نداشته و در این حال هشام بیتابی نموده او را ناخوش آمده.
قوله:«أتعلم أن للارض تحتا»تا قول حضرت که«هل یجحد العاقل ما لا یعرف»؛ دلیلی است خطابی و تقریرش آن است که چون تو خداوند صانع را ندیده[ای]انکار میکنی!پس اگر او را تعالی شأنه میدیدی انکار نمینمودی،پس ندیدن تو او را، چگونه دلالت بر عدم صانع میکند،شاید صانع عالم در مکانی باشد که تو به آنجا نرسیده باشی؛پس عاقل متدرّب (1)چیزی را که علم ندارد،نفی وجودش نمیکند،بلکه تفحّص و تحقیق دلایل و براهین مینماید که اگر عدمش محقّق نباشد وجودش ثابت شود و این مرتبه از کلام بعد از مجادله،مناسبت تمام دارد و بعد از این مرتبه چون اقامت برهان شود در حصول علم و ثبات آن ادخل است.
«فالظّن عجز لما لا یستیقن»در بعضی از نسخهای حدیث،«لمن»واقع شده و«من» انسب است و بنابراین عاید«من»،ضمیری است که فاعل فعل و مستتر است و اگر«ما» باشد ضمیر مستتر منصوب که مفعول«یستیقن»است عاید است؛یعنی در مقامی که مدّعی انکار نماید باید ادّعای علم کند و بنا بر گمان،انکار روا نیست؛پس هرگاه اقرار به ظن نماید حجّت بر او تمام است؛زیرا که بنا بر ظن بیمستند،عدم را راجح دانسته معهذا چون دلیلی ندارد بلکه دلیل بر نقیض مدّعی[است]،چون بر او القا شود ادّعای ظن،غلط است.
1) (1)) -شکیبای مواظبتکننده؛تدریب:مواظبتکردن کسی را بر کاری؛شکیبایی نمودن در کارزار،وقت شدّت و فرار.
«ما خلفهن»؛«ما»،یا موصوله است؛یا استفهامیّه است و بر هرتقدیر مشار الیه «ذلک»است که بعد از این میفرماید که:«فانت من ذلک فی شکّ» (1)و این الزامی دیگر است،زیرا که قبل از این،او ادّعای ظن مینمود که احتمال راجح باشد و الحال اقرار به شک نموده که آن در صورتی است که طرفین متساوی (2)باشد؛لهذا حضرت علیه السّلام بر او تنبیه فرمود که:مناط شک تو عدم علم تو است و هرگاه به جهل خود اقرار نمودی تو را حجّتی بر عالم نیست و ما را اکمل علوم در باب صانع حاصل است به مرتبهای که هرگز شکّی عارض نمیشود و آن علم به تشکیک مشکّک زایل نمیگردد.
«امّا تری الشّمس»؛ابتدای برهانی است که حضرت صلوات اللّه علیه (3)اقامت میفرماید و حاصل برهان آن است که تناسق حرکات و انضباط علویّات و سفلیّات و استقرار آنها و عدم ورود اختلاف،دلیل است بر آنکه محرّک و موجد و مؤثر در اینها،قادری است که در او تغییر و زوال و تردّد نیست و جبر و قهر مینماید مکوّنات خود را بر ایجاد و اعدام،و تحریک به اکمال انتظام.لهذا فرموده که:«و ان کانا غیر مضطرّین فلم لا یصیر»؛زیرا که از اثبات اضطرار،اختیار آنها در این افعال نفی شده؛ پس،هرگاه فاعل قادر باشد و فعلی از افعال را اختیار نماید،قادر بر تغییر آن فعل خواهد بود،پس ممکن خواهد بود که آن مرید به نحوی دیگر،اراده حرکت نماید.
چنانچه حضرت خلیل الرّحمن مخاصمه نمود با نمرود بن کنعان،که اوّل جبّاری بود که دعوی ربوبیّت نمود؛به این عنوان که خداوند قادر مختار،آفتاب (4)را از مشرق به در میآورد و هرگاه تو نیز ادّعاء قدرت میکنی آفتاب را از مغرب بیرون آور،اگر کسی گوید که شاید طبیعت محرّک باشد و از این جهت به نحو واحد حرکت میکند؛جواب
گوییم که:طبیعت در جمیع علویّات،متشابه است؛پس اگر این تحریک از لوازم طبیعت میبود بایستی که جمیع علویّات به سبب طبیعت مشترکه،به نحو واحد حرکت نمایند و اختلافی در حرکات نباشد و این خلاف محسوس و مشاهد است،با وجود آنکه قول به تأثیر طبیعت،خلاف مذهب زندیق مصری است؛زیرا که او دهری بوده.
«الی دوامها»؛یعنی،دوام حرکت ثابت است بر تقدیر وجود متحرک.
«و الذی اضطرّهما»؛دال است بر آنکه علّت باید اقوی و اعظم از معلول باشد؛زیرا که بر (1)تقدیر تسویه،تأثیر،متصوّر نیست و این نیز دلیل است بر وجوب وجود علّت؛ زیرا که ممکن،محتاج است؛و محتاج،بر تقدیری که اثری از او واقع شود حقیقتا اثر غنیّ بالذّات خواهد بود که واسطه را ایجاد نموده.
«لم لا یردّهم»؛یعنی چون ذهاب و رد،متساوی است در جواز،پس لا بدّ مرجّحی باید و آن مرجّح اگر ممکن است،نقل کلام در آن مینماییم تا منتهی شود به مرجّحی که واجب باشد.اگر خصم گوید که شاید آنکه موجودات را مجبور سازد دهر باشد؛جواب گوییم که:مدّعاء،إثبات،مبدئی است که واجب و غیر محتاج و مستقل در تأثیر باشد و مناقشه در تسمیه نیست،هرگاه چنین مدبّری را اعتراف نمودی،به اصطلاح خود بر هرنامی که خواهی (2)مسمّی گردان.
روی ثقة الاسلام باسناده عن علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن العباس بن عمرو الفقیمی،عن هشام بن الحکم فی حدیث الزندیق الذی أتی أبا عبد اللّه علیه السّلام و کان من قول أبی عبد اللّه علیه السّلام:«لا یخلوا قولک:إنهما اثنان من أن یکونا قدیمین قویّین أو یکونا ضعیفین أو یکون أحدهما قویّا و الآخر ضعیفا،فان کانا قویّین فلم لا یدفع کلّ واحد منهما صاحبه
و یتفرّد (1)بالتدبیر و ان زعمت أن أحدهما قوی و الآخر ضعیف ثبت أنّه واحد کما تقول للعجز الظاهر فی الثانی.فان قلت:انّهما اثنان لم یخل من أن یکونا متّفقین من کلّ وجه (2)أو متفرّقین من کلّ جهة فلمّا رأینا الخلق منتظما و الفلک جاریا و التدبیر واحدا و اللیل و النهار و الشمس و القمر دل صحة الامر (3)و التدبیر و ایتلاف الأمر علی أن المدبر واحد ثم یلزمک إن ادّعیت اثنین فرجة ما بینهما حتّی یکونا إثنین فصارت الفرجة ثالثا بینهما قدیما معهما فیلزمک ثلاثة فان ادّعیت ثلاثة لزمک ما قلت فی الإثنین حتّی یکون بینهم فرجة فیکونوا خمسة ثم یتناهی فی العدد الی ما لا نهایة له فی الکثرة فقال هشام:فکان من سؤال الزندیق أن قال:فما الدلیل علیه؟فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام:وجود الأفاعیل دلت علی أن صانعا صنعها ألا تری أنّک إذا نظرت إلی بنآء مشیّد مبنیّ علمت أنّ له بانیا و ان کنت لم تر البانی و لم تشاهده،قال:فما هو؟قال:شیء بخلاف الأشیاء؛ارجع بقولی إلی إثبات معنی و أنّه شیء بحقیقه الشیئیة غیر انه لا جسم و لا صورة و لا یحس و لا یجس و لا یدرک بالحواس الخمس لا تدرکه الأوهام و لا ینقصه الدهور و لا یغیره الأزمان». (4)
ترجمه:یعنی در حدیثی که حضرت صادق علیه السّلام مناظره با زندیق میفرمود،از جمله کلام حضرت آن بود که فرمود که:خالی از آن نیست سخن تو که میگویی که صانع دو تا است،از اینکه هردو قدیمند؛یعنی،ابتداء در وجود ندارند و همیشه بودهاند و توانایند بر هرچه اراده نمایند،یا آنکه هردو ناتوان و عاجزند،یا آنکه یکی توانا و دیگری ناتوان است؛پس اگر هردو قدرت دارند بر هرچه اراده نمایند،پس چرا دفع نمیکنند هریک دیگری را،تا آنکه یگانه و تنها شود در تدبیر؛و اگر گمان میکنی که یکی توانا و قوی
و دیگری ناتوان است،پس ثابت شد که صانع یکی است،چنانکه میگویی از جهت عجزی که ظاهر شد در دیگری؛و اگر گمان داری که بهدرستی که صانع دو است،خالی نیست از اینکه یا هردو اتّفاق دارند از هرجهت،یا آنکه جدایی دارند از هرجهت؛پس چون دیدیم خلق را منتظم و فلک را جاری و تدبیر را یکی و شب و روز و آفتاب و ماه را،دلالت کرد درست بودن امر و تدبیر و انتظام و الفت داشتن امر،بر اینکه تدبیرکننده یکی است؛زیرا که اختلاف مدبّر،مستلزم اختلاف تدبیر است،پس لازم میآید تو را اگر دعوی کنی که صانع و مدبّر دو است،فاصله فی الجمله میان هردو،تا آنکه متحقّق شود دو بودن؛زیرا که اگر فاصلهای که مناط امتیاز است نباشد،دوئی متحقّق نمیشود، پس میگردد آن فاصله سیّم میان هردو قدیم و واجب الوجود،زیرا که اگر ما به الإمتیاز، ممکن الوجود باشد،لازم میآید احتیاج واجب به ممکن،پس لازم میآید تو را که به سه واجب قائل شوی.و اگر دعوی سه واجب نمایی،لازم میآید تو را آنچه گفتی در دو تا،و سه واجب محتاج خواهد بود بر دو ما به الإمتیاز؛پس لازم میآید که به پنج واجب قایل شوی و میرسد در عدد به عددی که نهایت نباشد از برای آن در بسیاری.
گفت هشام که:بعد از آن،از جمله سؤال زندیق آن بود که گفت:پس چه دلیل است بر وجود صانع؟فرمود حضرت که:بودن کارها دلالت میکند بر اینکه صانعی کرده این صنعتها را.آیا نمیبینی که هرگاه تو نظر کنی به سوی بنای بلندی که بنا شده باشد، میدانی که از برای آن بناکنندهای هست اگرچه تو ندیده باشی بناکننده را و مشاهده ننموده باشی.
گفت زندیق که:پس چهچیز است خدا؟فرمود حضرت علیه السّلام (1)که:چیزی است مخالف همه چیزها و فرمود که:برگرد به سخن من که گفتم چیز است به ثابتکردن
1) (1)) -رضوی:-حضرت علیه السّلام.
معنی؛بهدرستی که واجب چیزی است به حقیقت چیز بودن،نهایت آنکه جسم نیست و صورت نیست و احساس او به حس چشم نمیتوان کرد (1)و به لامسه نمیتوان دریافت و ادراک کرده نمیشود به حواس پنجگانه و درنمییابد او را وهمها و کم نمیکند او را روزگارها و تغییر نمیدهد او را زمانها.
بیان:این حدیث شریف که برهانی کامل و دلیلی کافل است بر توحید و عاری از نقص شبهه و نقض مقدّمات است،احتمال دارد که مجموع یک برهان یا دو برهان یا سه برهان باشد؛بنابر اول که گوییم یک دلیل است،تقریرش آن است که،تردید میفرماید حضرت که:دو واجب یا هردو قویاند یا هردو ضعیف یا یکی قوی و یکی ضعیف است،و بیان ابطال شق اوّل فرموده به این عنوان که هرگاه هریک از هردو واجب قدرت بر جمیع مرادات دارند،از جمله مرادات،بلکه اعظم مرادات آن است که هریک دیگری را دفع کند و یگانه شود.و شق ثالث را فرموده که:چون اقرار به ضعف یکی نمودی،بر تو لازم آمد که صانع یکی است،زیرا که هرگاه قوی باشد،نشاید که ضعیف تأثیر نماید؛و شقّ ثانی با وجودی که ممکن است گفت که ضعیف،واجب و مدبّر عالم نمیتواند بود؛نهایت چون قائلی را میرسد که گوید که هریک بالانفراد شاید (2)ضعیف باشند اما به اتّفاق یکدیگر قوی شوند،حضرت به برهان وافی ابطال میفرماید که:این دو واجب اگر مفارق یکدیگرند از هرجهت،با وجودی که خلاف فرض است و ضعف (3)نیز منافات دارد با وجوب وجود؛لازم میآید که خلق منتظم و تدبیر یکی و عالم منسّق نباشد و ما میبینیم که مخلوقات،کمال انتظام دارند و این دلیل ناظر است به قول خداوند عالمیان جلّ شأنه که میفرماید: لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا (4).
و چون احتمالی دیگر باقی ماند که متّفق باشند دو واجب ضعیف از هرجهت،
و اتّفاق موجب قوّت مجموع شود،این شق را ابطال نمود که اگر دعوی دوئی به این تقدیر میکنی لازم میآید که فرجهای باشد،تا دو بودن متحقّق شود و مراد از فرجه،یا امری است که موجب اشتراک دو واجب در آن شود که عبارت باشد از امری ذاتی،مثل وجوب وجود،یا عرضی،مثل قدرت و ایجاد یا مراد مابه الإمتیاز است،مثل فصلی که امتیاز دهد احدهما را از دیگری،یا امری عرضی مثل مکانی و جهتی که موجب امتیاز و دوتایی شود.
و بر هرتقدیر با وجودی که منافی وجوب وجود و مستلزم ترکیب است،لازم میآید که واجب محتاج و محلّ اعراض باشد،نهایت چون این جهت فی الجملة خفائی داشت،حضرت به وجه اظهر ابطال فرمود که لازم میآید که آن فرجه بر هرتقدیر، واجب الوجود باشد،زیرا که تقوّم واجب به ممکن،جایز نیست و چون یک فرجه متحقق شود سه واجب یافت میشود و سه واجب دو فرجه میخواهند و لازم میآید که پنج واجب یافت شود و پنج واجب،چهار فرجه میخواهند و نه لازم میآید و همچنین إلی غیر النّهایة.
نهایت،سوق تقریر حضرت،قرینه بر این است که مراد از فرجه مابه الإشتراک باشد که اگر مابه الإمتیاز،مراد میبود بایست که بر تقدیر دو واجب،چهار لازم آید،زیرا که دو واجب،هریک مابه الإمتیازی میخواهند و حضرت میفرماید که:فرجه،ثالث میشود میان هردو،و اگر دو دلیل باشد تقریرش آن است که:از اوّل حدیث تا«ثم یلزمک ان ادعیت»یک دلیل و تتمّه دلیل دیگر باشد و بیان آخر دلیل اوّل آن است که اگر دو واجب،متّفق باشند از هرجهتی از جهات،لازم میآید که رفع اثنینیّت شود و ابطال این شق را حضرت علیه السّلام به ظهور گذارده و باقی اجزاء و مقدمات تقریرش مثل سابق است و احتمالات در فرجه همان است که مذکور شد.
و اگر سه دلیل باشد از اوّل حدیث تا«فان قلت إنهما إثنان»،یک دلیل است و ابطال شقّی را که هردو ضعیف باشند به ظهور گذارده،زیرا که در آن شق دیگر فرمود که:
ضعف و عجز،منافی وجوب (1)وجود است و باقی مقدمات دلیل ثانی و ثالث به نحوی است که مذکور شد.
قوله:«فما الدّلیل علیه»؛ظاهر از سؤال زندیق با وجودی که قائل به مبدء و مدبّر بود، امّا متعدّد میدانست،این است که چون دلایل قاطعه و براهین حقّه اصغاء نمود و قادر بر ردّ آنها نبود،شکّ در وجود صانع بههم رسانید،حضرت دلیل اثبات صانع را به او القا نموده؛گویا میفرماید که:دلیل قطعی افاده مینماید که مدبّری و خالقی میباید و دلایل سابقه (2)افاده وحدانیت نموده شک و شبهه بالکلیّه مرتفع میشود.
«قال فما هو»؛چون زنادقه،دهر را مؤثر میدانند و فساد ظنون او ظاهر شد،تحقیق مینماید از حقیقت صانع واحد،چنانچه در منطق معلوم شده که ما هو سؤال از کنه حقیقت و ماهیت است و ممکن،کنه واجب را ادرک نمیتواند کرد.
لهذا،حضرت فرمود که:شیء بخلاف الأشیاء؛چنانچه در احادیث دیگر واقع شده که بیرون کرد آن واجب را از حد تشبیه و تعطیل،زیرا که اگر نفی شیئیّت شود،تعطیل، و اگر (3)کالأشیاء گفته شود،تشبیه است؛لهذا میفرماید که:ارجع بقولی إلی اثبات معنی؛ یعنی،بدان که شیء بر واجب اطلاق میشود به این عنوان که شیء است مباین جمیع اشیاء و به وجهی از وجوه مدرک نمیشود،نه به حواس ظاهر و نه به باطنه و هرچه مدرک شود،مصنوع است و حق تعالی صانع اشیاء است.و اللّه یعلم (4)
فی الواجب تعالی
(5) روی فی الاحتجاج عن الصادق علیه السّلام إنّه قال:قال امیر المؤمنین علی علیه السّلام:فانزل اللّه
تعالی اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ (1)و کان فی هذه الآیة ردّ علی ثلاثة اصناف منهم لمّا قال: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فکان ردّ (2)علی الدهریة الذین قالوا ان الاشیاء لا بدء لها و هی دایمة ثم قال: وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ فکان ردا علی الثنویه الذین قالوا إن النور و الظلمة هما المدبران ثم قال: ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ، فکان ردّا علی مشرکی العرب الذین قالوا إنّ اوثاننا آلهة ثم انزل اللّه تعالی قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ (3)الخ، فکان ردّا علی من ادعی من دون اللّه ضدّا او ندّا قال:فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لاصحابه:
قولوا: إِیّٰاکَ نَعْبُدُ (4)أی:نعبدک واحدا لا نقول کما قالت:الدهریة إن الاشیاء لا بدء و لها و هی دایمة و لا کما قالت:الثنویة الذین قالوا:ان النور و الظلمة هما المدبران و لا کما قال مشرکوا (5)العرب:«إن اوثاننا آلهة»فلا نشرک بک شیئا و لا ندعوا من دونک الها کما یقول هولاء الکفّار و لا نقول کما قالت الیهود و النصاری:ان لک ولدا،تعالیت عن ذلک علوّا کبیرا.قال:فذلک قوله: وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ (6)و قالت:
طائفة غیرهم من هولاء الکفّار ما قالوا.قال اللّه تعالی:یا محمد! تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ التی تمنّونها بلا حجة قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ و حجتکم علی دعواکم، إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ کما أتی محمّد ببراهینه التی سمعتموها ثم قال: بَلیٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ (7)تعالی یعنی کما فعل هؤلآء الذین آمنوا برسول اللّه لمّا سمعوا براهینه و حجته وَ هُوَ مُحْسِنٌ فی علم اللّه فله أجره ثوابه عند ربه یوم فصل القضاء وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ (8)حین یخاف
الکافرون ممّا یشاهدونه (1)من العقاب وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (2)،عند الموت لأن البشارة بالجنان تأتیهم. (3)
ترجمه:این حدیث تتمّه کلامی است که حضرت امیر المؤمنین-صلوات اللّه و سلامه (4)[علیه]سابق بر این فرموده،میفرماید که:پس فرستاد خدای تعالی بر پیغمبر خود،که حمد از برای خداوندی است که آفریده آسمانها و زمین را و گردانید و قرار داد تاریکیها و روشنی،پس آن کسانی که کافر شدهاند به پروردگار خود،معادل و برابر قرار میدهند غیر را،و در این آیه رد است بر سه قسم از کفار،چون فرمود که: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ باطل شد مذهب دهریه،آنچنان جماعتی که میگویند که:بهدرستی که چیزها را ابتدایی نیست و همه چیز دایم بوده،و قدیم است.
پس فرمود که: وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ؛ پس این ردّ مذهب ثنویه است که میگویند:
روشنی و تاریکی دو مدبّراند.پس فرمود که: اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ (5)که رد است بر جماعتی از عرب که شریک از (6)برای خدا قرار داده،
میگویند:بهدرستی (7)که بتهای ما خدایانند.پس فرستاد سوره قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ (8)را،که رد کسانی کنند که دعوی میکنند که به غیر از خدا معارضی چند.فرمود که،پس فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اصحاب خود را که بگویید: إِیّٰاکَ نَعْبُدُ (9)یعنی،تو را یگانه و واحد (10)میپرستیم.
1) (1)) -رضوی:یشاهد و زیّن.
2) (2)) -سوره مبارکه،بقره،آیه 112.
3) (3)) -بحار الأنوار،ج 9،ص 267،باب 1 ما احتج صلّی اللّه علیه و آله؛الاحتجاج،ج 1،ص 28،احتجاج النبی صلّی اللّه علیه و آله علی جماعة من المشرکین؛با اندکی تغییر در عبارت آمده.
4) (4)) -رضوی:علیه السّلام.
5) (5)) -سوره مبارکه انعام،آیه 1.
6) (6)) -رضوی:-از.
7) (7)) -رضوی:-بهدرستی.
8) (8)) -سوره مبارکه توحید،آیه 1.
9) (9)) -سوره مبارکه حمد،آیه 4.
10) (10)) -رضوی:تو را که یگانه و واحدی.
نمیگوییم چنانکه گفتهاند دهریه که:همهچیز ابتدا ندارد و همیشه بوده.و نه همچنانکه گفتهاند ثنویه،آنچنان جماعتی که قایلاند به آنکه،روشنی و تاریکی دو مدبّراند.و نه همچنانکه گفتهاند مشرکان عرب،که بتهای ما خدایانند.پس شریک نمیسازیم (1)به تو چیزی را،و نمیخوانیم به غیر از تو خدایی را،همچنانکه میگویند این جماعت کافران.و نمیگوییم همچنانکه قایلاند یهود و نصاری که بهدرستی که از برای تو فرزند است.منزّهی (2)تو خداوندا از این!تنزیهی بزرگ.
فرمود:پس این است قول خدا که فرموده که گفتند ایشان:«هرگز داخل بهشت نمیشود مگر کسی که بوده باشد یهود یا نصرانی»!و گفتند جماعتی که غیر این جماعتند؛از جمله این کافران.مثل آنچه گفتند ایشان.
و حق تعالی میفرماید که:ای محمّد!این آرزوهای ایشان است که آرزو میکنند بیحجتی،و بگوی ای محمّد!که بیاورید ای کافران،دلیل و حجّت خود را،بر دعوای خود اگر بودهاید از جمله راستگویان.همچنانکه آورد محمد صلّی اللّه علیه و آله،دلیلهای خود را (3)، آنچنان دلیلهایی که شنیدید شما آنرا.پس فرمود خدا که:بلی؛یعنی،اینچنین است کسی که مطیع ساخت روی خود را،و منقاد شد حال کونی که خالص بود از برای خدا، مثل آنچه کردند این جماعتی که ایمان آوردند به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله،چون شنیدند دلیلها و برهانهای او را،و حال آنکه نیکوکار است در علم خدا؛پس از برای اوست مزد او و جزای او نزد پروردگار او،روزی که جدا میشود حکمها.و نیست ترسی بر ایشان،هنگامیکه میترسند کافران از آنچه مشاهده میکنند از عذاب الهی.و نیستند مؤمنان که اندوه داشته باشند نزد مرگ،از جهت آنکه بشارت به بهشت میرسد ایشان را.
بیان:حق تعالی در اوّل سوره انعام،ابتدا به حمد خود فرموده،که تنبیه بر آن باشد که اوست مستحق جمیع (1)محامد؛از برای آنکه اصل (2)و فرع نعمتها از او به خلق رسیده، و از جهت آنکه از برای اوست صفتهای بلندمرتبه،و فرمود که: خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ؛ یعنی«اختراع کرد و از نو پدید آورد آسمان و زمین را»،با آنچه مشتمل است هریک به آن،از صنعتهای عجیبه و حکمتهای بدیعه.و بعضی گفتهاند که:اگر چه لفظا این کلام،خبر است؛اما در معنی،انشا است یعنی حمد الهی،چنین (3)کنید.
وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ (4)یعنی«شب و روز».و بعضی گفتهاند:مراد از ظلمات، نیران؛و از نور،جنان است.و مقدّم داشت ذکر ظلمات را به جهت آنکه ظلمت در وجود، مقدم است،و از این جهت است که در بعضی موارد حکما تعبیر از عدم به ظلمت،و از وجود به نور نمودهاند.
و همچنین وجه در تقدیم سموات آن است که:خلق آسمانها،قبل از زمین شده؛ و ذکر سموات به لفظ جمع،با آنکه ارض نیز طبقات دارد ایماء بر آن است که افلاک، حرکات مختلفه و اوضاع متفاوته دارند و مابین سموات نیز فاصله بسیار میباشد،به خلاف زمین که ساکن و یک کره است و مابین طبقات فاصله نیست؛و چون سموات و ارضین محسوس و مشاهد و جوهراند،خلق،که اعم از ابتداع (5)است،مناسبت دارد، و ظلمت و نور که امور اضافیّه است یا عرضیّه،جعل مناسبت دارد؛پس بعد از این تعجب میفرماید از کسانی که به جهت خدا شریک قرار میدهند با وجودی که میبینند علاماتی را که دلالت بر یگانگی او دارد،لهذا فرموده که: ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ (6)،و ثُمَّ که از برای تعقیب موضوع است،ایراد شده از جهت ایماء به این
مطلب؛یعنی بعد از ملاحظه (1)آثار صنع الهی که مقتضی اقرار به وحدانیّت است نقیض آن،که عدیل و شریک است،اثبات میکنند.
و لفظ بِرَبِّهِمْ؛ تنبیه بر آن است به ابلغ وجهی،زیرا که هرگاه ربوبیت و پروردگاری خدا را ببینند و دانند،و آثار صنع الهی را لمحه به لمحه در خود مشاهده نمایند،گنجایش ندارد که مربوب مصنوع را در این امور عظیمه دخل دهند (2)،و مؤیّد این معنی آن است که چون عارف به نفس خود هستند،و خود را به عقل و شعور میشناسند، (3)و عجز و مربوبیت خود را انکار نمینمایند،اصنامی که مصنوع ایشان و جماد است و عقل و شعور ندارد،و دهر و طبیعت را که بعضی مؤثر میدانند،آنها نیز مسلوب الشعورند،چگونه مدبّر و مؤثر و موجد آثار عظیمه میتواند بود. (4)
«و هی دایمة»؛چون دهریه روزگار را بالذّات مقتضی و مؤثر میدانند،باید که عالم قدیم باشد،زیرا که مؤثر بنا بر اعتقاد ایشان مختار نیست،بلکه موجب است؛و اثر موجب قدیم میباشد و ردّ این مذهب به اعتبار آن است که تغیّرات و حرکات و حصول اوضاع دلالت بر حدوث میکند و امر حادث میباید مستند به فاعل مختار ذی الاراده باشد و فعل دهر و طبیعت چنین نیست و دوامی که مدّعای خصم است به این معنی اراده نموده که مبدأ و منتهی هیچکدام نداشته باشد.
«فکان ردا علی الثنویّة»؛ثنویّه جماعتیاند که قائل به دو صانع شدهاند،یکی فاعل خیرات و آن را مستند به نور میدانند و تعبیر از آن به یزدان میکنند،و دیگری فاعل
شرور که آن را مستند به ظلمت میدانند و از آن تعبیر میکنند به اهرمن؛و نزدیک به این مذهب است،مذهب آن جماعت که حق-سبحانه و تعالی را فاعل خیرات،و شیطان را فاعل شرور میدانند.و ردّ این مذاهب باطله از این آیه کریمه به اعتبار آن است که چون تاریکی و روشنی تابع حرکت شمس و قمر است و به اعتبار تغیّرات حدوث همه ثابت شد،پس باید که علّت و محرکی داشته باشد و علت موجده همه واجب الوجود است؛ زیرا که اگر ممکنی علت باشد،دور یا تسلسل لازم میآید؛پس موجد و جاعل ظلمت و نور و منشأ آنها باید که واجب الوجود یگانه قدیم باشد،پس هرگاه ظلمت و نور مجعول دیگری باشند چگونه خود مدبّر و مؤثر میتوانند بود؟
«فکان ردّا علی مشرکی العرب»؛چون (1)مشرکان اعراب اصنام و آلهه خود را شریک واجب (2)میدانند در تدبیر و تأثیر؛یا آنکه هریک از واجب و اصنام را قادر و فاعل مستقل میدانند؛به این خطاب،مستطاب تنبیه بر ردّ مذهب باطل ایشان نموده و ظاهر یَعْدِلُونَ معنی ثانی است،چه هرگاه آنها را با واجب،معادل و برابر دانند،باید که هر فعلی از واجب صادر تواند شد،از ایشان نیز ممکن الصّدور باشد به اعتقاد فاسد ایشان، و از تقریر دلیل سابق معلوم میشود استدلال بر این مدّعی از این خطاب؛زیرا که هر عاقل که امثال این افعال محکمه متقنه در خود و سایر موجودات مشاهده مینماید، و میبیند که فسادی در این امور عظیمه واقع نمیشود،و علویّات را جاری و سایر به یک نحو خاص ملاحظه میکند،و در نظام عالم خللی و نقصی نمییابد،بعد از این مرتبه تدبّر و تفکّر،اذعان و اعتقاد جزم او را حاصل میشود که مدبّر این عالم،واحد و یگانه[ای]است و شریک و سهیمی ندارد و از اینجا است که در آثار وارد شده که:
«تفکر یک ساعت در آفاق و انفس،بهتر است از عبادت هفتاد ساله» (3)و به این دلیل
ابطال (1)باقی مذاهب باطله نیز میشود،سیّما مذهب جماعتی که بتها را شفیعان میدانند؛زیرا که هرگاه این اصنام قادر بر دفع ضرر از خود نباشند و اگر کسی آنها را بشکند یا بسوزاند دفع آن ضرر نتوانند نمود،چگونه دفع ضرر عذاب از دیگری خواهند نمود؟دیگر آنکه چون همهچیز،مخلوق خداوند قدیر است،امتیاز و قربی حاصل نمیشود مگر به علم و معرفت و عبادت؛و جمادی که منشأ ضرر و نفع نباشد،چگونه او را قرب به مرتبهای باشد که شفاعت عاصیان نماید؟
«ثم انزل اللّه تعالی قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ (2)»؛در حدیثی وارد شده که چون حق تعالی میدانست که در آخر زمان گروهی بههم میرسند که متعمق النظر باشند،سوره مزبوره را نازل ساخت (3)زیرا که هرگاه کسی تدبّر نماید در آفاق و انفس،او را یقین به وحدانیت حاصل میشود و میداند که غنیّ بالذات از مثل و مانند و اولاد بری است و ترکیب و تألیف در او نیست به جهت آنکه جمیع اینها موجب احتیاج است.
لهذا از زبان معجز بیان ارباب عصمت صادر شده که:
و فی کلّ شیء له آیة یدلّ علی انّه واحد (4)
یعنی در هرچیز که مشاهده کنی و تدبّر نمایی،میدانی که او یگانه و فرد است و معارضی و منازعی ندارد،و بعد از ایماء به دلایل و حجج میفرماید به اصحاب خود
1) (1)) -رضوی:-ابطال.
2) (2)) -سوره مبارکه توحید،آیه 1.
3) (3)) -«عاصم بن حمید قال:قال:سئل علیّ بن الحسین علیه السّلام من التّوحید فقال:إنّ اللّه عزّ و جلّ علم أنه یکون فی آخر الزمان اقوام متعمّقون فأنزل اللّه تعالی قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ و الآیات من سورة الحدید إلی قوله وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ فمن رام وراء ذلک فقد هلک».کافی،ج 1، ص 91،باب النسبة؛توحید،صدوق،ص 283،باب ادنی ما یجزی من معرفته...
4) (4)) -عدة الداعی،ص 321.
که:«قولوا إِیّٰاکَ نَعْبُدُ: (1)(2)یعنی،باید که در حین عبودیت محرّک و داعی نفسانی و اقبال بر معبود حقیقی،موجب حضور او شده،عابد در ساحت قرب جلوه نموده،به عنوان خطاب سخن کند و ترک طریقهی غنیت نماید؛و این یکی از نکات التفات (3)است که از جمله صنایع بدیعی است،و دیگر وجوه در التفات مذکور است که موقع ذکر آنها نیست.
تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ؛ یهود و نصاری را اعتقاد آن است که به غیر از ایشان کسی داخل بهشت نمیشود،و این محض خیال و برایشان وبال است که مطابق خواهش خود حکم نمودهاند،و به تسویلات (4)شیطانیّه،این گمان فاسد در ایشان راسخ شده و منشأ اذعان و اطمینان ایشان شده؛لهذا میفرماید که: قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ (5)یعنی عاقل و دانا باید که بر مطالب و خیالات خود دلیلی و برهانی اقامه نماید،نه آنکه به محض وهم فاسد، و ظنّ کاسد،باطلی را در خود راسخ ساخته،وادی غوایت پیماید.چنانچه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله برطبق دعوی نبوّت،معجزه ظاهر ساخت و مطابق مدّعیات خود،دلایل قاطعه،و براهین حقّه اقامت نمود.
بَلیٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ (6)اذعان مؤمنان چون مستند به حجج واضحه بوده،اعمال ایشان مقبول و ثواب جزیل به ایشان عاید میشود،بر وجه اتم و اکمل.لهذا فرموده که:
1) (1)) -رضوی:+و ایاک نستعین.
2) (2)) -سوره مبارکه حمد،آیه 5.
3) (3)) -التفات صنعتی از صنایع ادبی و در اصل به معنی چپ و راست نگریستن و روی برگرداندن به سوی کسی یا چیزی است و در اصطلاح علم بدیع یعنی در سخن از غیبت به خطاب یا برعکس از خطاب به غیبت منتقل شوند و یا سخن را تمام کرده،آنگاه جمله یا مصرع یا بیتی بیاورند که خود مستقل باشد امّا با سخن قبل مربوط شود و موجب حسن کلام گردد.ر.ک:فنون بلاغت و صناعات ادبی،جلال الدین همایی،ج 2،ص 293-294.
4) (4)) -رضوی:تأویلات.
5) (5)) -سوره مبارکه بقره،آیه 111.
6) (6)) -سوره مبارکه بقره،آیه 112.
فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ؛ یعنی ثوابی که به ایشان داده میشود،نزد خدا و بر وفق مشیّت اوست که ثواب عظیم و فوز به نعیم ابدی است،مؤیّد این معنی است آنچه روایت شده که:چون کسی بگوید:«الحمد للّه (1)کما هو اهله» (2)کاتبان خیرات دست بازداشته، نمینویسند و میگویند:خداوندا!ما غیب نمیدانیم.در جواب،خطاب میرسد که:
بنویسید چنانچه او گفته و ثواب آن بر من است و تعیین قدر آن من میکنم.
«یوم فصل القضاء»؛اشاره به آن است که ثواب شخصی که به دلیل و برهان ایمان آورده و اعتقاد خود را ثابت و راسخ گردانیده،ضایع و حبط (3)نمیشود؛و بعد از فصل قضا و انقضاء محاسبه خلق بدون قصور جزای او به وجه اکمل به او میرسد و خوفی به سبب کثرت معاصی ندارد و خوف کافرین و معاندین باقی خواهد بود به سبب مشاهده عقاب.چنانچه از حضرت امیر المؤمنین-صلوات اللّه و سلامه علیه منقول است که:«هرچیز از امور دنیا،سماع آن عظیمتر است از عیان آن،به خلاف امور آخرت که بعد از معاینه معلوم میشود که عظیمتر از آن بوده که میشنیده» (4).و در فقره آخر اشاره شده به آنکه؛ عذاب کفّار و معاندین در هنگام احتضار بر ایشان معلوم میشود و اوّل عذاب ایشان هنگام احتضار است،چنانچه مؤمن را اوّل راحتها است.
1) (1)) -در نسخه:الحمد للّه.
2) (2)) -وسائل الشیعة،ج 7،ص 173،باب استحباب قول الحمد للّه؛عدة الداعی،ص 260؛ثواب الأعمال،ص 13،ثواب من قال الحمد للّه.
3) (3)) -حبط و احباط در لغت به معنی از بین رفتن و فاسد شدن و در اصطلاح متکلمین آنکه عمل خیر صحیح واقع شود و پس از آن عمل شر و گناه ثواب عمل صحیح را ناچیز کند.ر.ک: فرهنگ معارف اسلامی،دکتر سید جعفر سجادی،ج 1،ص 86؛نثر طوبی یا دائرة المعارف لغات قرآن مجید،علامه شعرانی و محمد قریب،ج 1،ص 152.
4) (4)) -نهج البلاغه،ص 169،خطبه 114،و فیها مواعظ؛عدة الداعی،ص 109؛بحار الانوار، ج 8،ص 191،باب 23-الجنة و نعیمها«...کل شیء من الدنیا سماعه اعظم من عیانه و کل شیء من الآخرة عیانه اعظم من سماعه...».
روی ثقة الاسلام باسناده عن أبی عبد اللّه علیه السّلام،أنه قال للزندیق الذی سأله:من أین أثبت الأنبیاء و الرسل؟قال:إنّا لمّا أثبتنا (1)أن لنا خالقا صانعا متعالیا عنّا و عن جمیع ما خلق و کان ذلک الصانع حکیما متعالیا لم یجز أن یشاهده خلقه و لا یلامسوه فیباشرهم و یحاجّهم و یحاجّونه ثبت ان له سفراء فی خلقه یعبّرون عنه الی خلقه و عباده و یدلونهم علی مصالحهم و منافعهم و ما به بقاؤهم و فی ترکه فناؤهم فثبت الآمرون و الناهون عن الحکیم العلیم فی خلقه و المعبّرون عنه جلّ و عزّ و هم الانبیآء و صفوته من خلقه، حکماء مؤدبین بالحکمة،مبعوثین بها،غیر مشارکین للناس علی مشارکتهم لهم فی الخلق و الترکیب فی شیء من أحوالهم مؤیدین عند الحکیم العلیم بالحکمة؛ثم ثبت ذلک فی کل دهر و زمان فما أتت به الرسل و الأنبیآء من الدلایل و البراهین،لکیلا تخلوا أرض اللّه من حجّة یکون معه علم یدل علی صدق مقالته و جواز عدالته». (2)
ترجمه: (3)روایت کرده محمّد بن یعقوب از حضرت امام جعفر (4)الصّادق-صلوات اللّه علیه-که بهدرستی که گفت:به زندیقی که سؤال کرد از حضرت که از کجا،یعنی به چه دلیل ثابت میشود پیغمبران و رسولان؟حضرت فرمود که:چون ثابت کردیم که به درستی که از برای ما آفرینندهای هست که ایجاد کرده ما را،و از ما و از همه (5)آنچه آفریده،بلندمرتبهتر است و ثابت شد که این صانع،حکیم است؛یعنی همه کارها را موافق نظام اعلی و صلاح کلّ موجودات میکند.پس میباید که احکام و تکالیف
و اوامر و نواهی در آنچه عقول،مستقل به فهم آن نیست به خلق برسد و جایز نیست که خلق مشاهده نمایند،یا به عضوی از اعضای خود ملامسه نمایند واجب مباین بالذات را،که منزّه است از جهت جسمیت و مکان داشتن و لوازم آن؛تا آنکه ملاقات نمایند مخلوقات او را؛و محاجّه و اقامت دلیل (1)و برهان نماید بر ایشان،و ایشان نیز جوابها میگفته باشند و دلایل بر اجوبه خود اقامت مینموده باشند.و هراحدی از مکلّفین قابلیت وحی الهی و الهام ربّانی ندارد تا بیواسطه پیغامآوری،استعلام تکالیف و اوامر و نواهی نمایند.
پس ثابت شد که از برای خدا در میان خلق ایلچیها و سفیرها و پیغامبرها هست که تکالیف را تعبیر به عبارات واضحة الدّلالات نموده،از حق به خلق خدا و بندگان خدا میرسانند؛و راهنمایی مینمایند آن پیغمبران،خلق را بر چیزی چند که مصلحت خلق در آن است و محل نفع است خلق را،و بیان مینمایند چیزی چند را که به سبب آن چیزهاست بقاء هرنوع از مخلوقات؛و چیزی چند را (2)که در ترک آن چیزهاست بر طرف شدن موجودات؛پس ثابت شد که در خلایق،جمعی مخصوص به تأیید و وحی الهی میباشند از جانب خداوند حکیم دانا که امر به اوامر و نهی از منهیّات مینمایند، و تعبیر از فرموده الهی به عبارات واضحة الدّلالات مینمایند، (3)و این جماعتاند پیغمبران و برگزیدههای خدا از میان خلق،در حالتی که تعلیم نموده شدهاند به حکمت و علم و معرفت و برانگیخته شدهاند به حکمت،و درین امور شریک نیستند با سایر خلق،مثل شرکتی که در خلقت و ترکیب و بشریت با سایر ناس دارند،در حالتیکه تقویت کرده شدهاند نزد خداوند حکیم دانا به علم و حکمت؛پس ثابت شد احتیاج به وجود انبیا در هروقت و زمانی،از آنچه آوردهاند پیغمبران از دلیلها و برهانها،تا آنکه
خالی نباشد زمین خدا از حجّتی که با او دلیلی و علامتی باشد،که دلالت کند بر راستی قول او و جایز بودن عدالت او.
این حدیث شریف،دلیلیست وافی و برهانی است شافی بر اثبات نبوّت مطلقه،یعنی آنکه در هرزمان حجّتی میباید و بعد ازین انشاء اللّه تعالی دلیل خصوص نبوّت رسول بحقّ و نبیّ مطلق ایراد میشود.
«لمّا اثبتنا»؛ایماء است بر آنکه بعد از اثبات توحید و صفات ثبوتیّه و سلبیّه،اثبات نبوّت میتوان نمود،زیرا که اگر صانع،حکیم نباشد؛میتوان گفت:شاید تکلیف ما لایطاق نموده باشد،چنانچه جمعی قایل شدهاند؛و اگر نفی حمیّت نشده باشد میتوان گفت:شاید مکلّف،او را مشاهده یا ملامسه نموده،بیواسطه نبی تحقیق احکام نماید، و همچنین ازین دلیل،عصمت نبی نیز ثابت میشود،زیرا که اگر و ألعیاذ باللّه،حجّت، معصوم نباشد،وثوق و اعتماد بر اقوال و افعال او نخواهد بود،بلکه هرچه گوید و کند مخالفت باید نمود؛شاید معصیتی باشد که بر آن اقدام و امر نموده باشد. (1)
«علی مشارکتهم»؛دلیل است بر آنکه میباید نبی،بشر باشد،و امتیاز او از خلق در تأیید و عصمت باشد؛نه چنانچه جمعی خیال مینمودهاند که لوازم بشریّت،منافی نبوّت است،چنانچه در قرآن مجید بیان قول آن جماعت فرموده که: مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعٰامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْوٰاقِ (2)یعنی،چه شده این رسول را صلّی اللّه علیه و آله که طعام میخورد و در بازارها راه میرود،مثل سایر ناس؟
«ثمّ ثبت ذلک فی کلّ دهر»؛یعنی،ضرور بودن وجود سفرا و انبیا،اختصاص به بعضی ازمنه و اوقات ندارد،بلکه جهت احتیاج در هرزمانی،موجود و علت ضروری بودن حجج الهی در هرعصری،معلوم است؛تا آنکه زمین الهی خالی از حجت نباشد.
چنانچه در احادیث دیگر وارد شده که:«اگر زمین خالی از حجّت باشد هرآیینه زمین با اهلش فرومیرود و قرار نمیگیرد» (1).پس بقاء خلق و ثبات آسمان (2)و استقرار ارض،از میامن (3)برکات حجّت الهی است.
«یکون معه علم»؛بیان آن است که حجت الهی جایز و روا نیست که مخفی باشد، و اگرنه،تکلیف غافل لازم میآید.پس باید که حجّة اللّه به اظهار معجزات و ایقاع خوارق عادات،برطبق ادّعای حجّیت،اثبات حقّیّت خود نماید،به نحوی که همهکس اذعان نماید که وقوع چنین چیزی (4)بعد از دعوی نبوّت بدون تأیید و حقّیّت صورت ندارد،لهذا اگر کسی سحر یا شعبدهای از او ظاهر شود و فعلی واقع سازد که ناقصین العقول آن را معجزه پندارند،اگر خواهند که مقارن دعوی نبوّت واقع شود، نمیشود.
معهذا گاه باشد که با نبوّت بر حق،سحری ظاهر شود و معجزه آن نبی ابطال آن سحر نماید.چنانچه در زمان حضرت موسی علیه السّلام ابطال سحر سحره شده،تمام ساحران ایمان آورده،دانستند که حضرت موسی محقق و ایشان باطلاند.و بیان تفصیل کیفیت معجزه و تعریف آن در نبوّت خاصّه،انشاء اللّه تعالی میشود.
اگر کسی گوید که:شاید عقل کافی باشد در فهم تکالیف و احکام و احتیاج به سفراء
و انبیاء نباشد؛جواب گوییم که:مراتب عقول،متفاوت و عقل و وهم متشابه است و میبینیم که بعضی عقلا مناقضه مینمایند با بعضی در مقتضیات به عقول خود و لهذا مذاهب باطله و آرا متخالفه (1)در میان اهل ملل میباشد.
و گاه باشد که دو برادر یا پدر (2)و فرزند که متقارب العقلند،هریک چیزی را خوب و غیر آن را بد دانند و دیگری برخلاف آن حکم مینماید.و میبینیم که در مسایل فرعیّه که نصّ شارع در هریک وارد شده،اختلاف میان علما ظاهر میشود که هریک مطابق فهمیده خود،حکمی مخالف فتوای دیگری مینماید.چگونه میتواند بود که بنای شرع بر این عقول فاسده و افهام کاسده باشد (3)؟یا آنکه حسن و قبح بسیاری از احکام بر ما مخفی است که بعد از ورود شرع حکم مینماییم که آنچه شارع امر فرموده حسن و آنچه نهی نموده قبیح بوده و بعد از ورود شرع (4)گاه باشد جهت حسن و قبح به عقول معلوم شود.
بلی،اگر تمام عقول،موافق و مطابق عقل کامل که عقل رسول و ائمّه اطهار-علیهم الصّلوة و السّلام-میبود،ممکن بود که فهم تکالیف به عقول شود؛معهذا درباره رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده که: وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ* إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (5)یعنی پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه و آله که مؤیّد بوده،بدون وحی و الهام،حکمی نمیفرموده و در هرمقدمه منتظر وحی میبوده.اگر کسی گوید که:چگونه در اصول دین،بنا بر عقل است؟جواب گوییم که:در اول اصول که معرفت اللّه است،همگی مفطوراند (6)بر اذعان؛و لهذا هیچ احدی از اهل ملل انکار صانع ننموده،هریک صانعی اثبات نمودهاند.نهایت در آنکه صانع کیست (7)و چیست،غلط نمودهاند و در باقی مراتب معرفت،هرکس عقل (8)خود را از وساوس
شیطانیه و تسویلات نفسانیه بری ساخته،فکر در مراتب دلایل نموده،حق تعالی به موجب وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا (1)یعنی،آن کسانی که مجاهده و سعی در تحصیل علوم حقیقیّه و معرفة اللّه نمودهاند،چون بخل در مبدأ فیّاض نیست،هرآینه مینماییم به ایشان راههای خود را؛پس در (2)این مراتب به اعانت لطف،اهدا به طریق صواب میشود.
با وجودی که درین مطالب دلایل باهره و براهین لا تعد و لا تحصی هست،چنانچه وارد شده که:
و فی کلّ شیء له آیة یدلّ علی أنّه واحد (3)
یعنی:در هرچیز (4)که مشاهده کنی و ملاحظه نمایی در آن علامتی است که دلالت میکند بر آنکه صانع یگانه است و شریک ندارد.و دلایل نقلیّه (5)متواتره متکثّره نیز واقع شده تا عقلا و نقلا حجّت بر خلق تمام باشد.اگر کسی گوید که:در مسایل فرعیّه (6)نیز بایست چنین باشد.
جواب گوییم که:تعیین طریق در مقام برهان،معقول نیست؛یا آنکه چون مسائل اصول محصور است،این طریقه مستحسن و معقول است.و در مسایل فرعیّه غیر متناهیّه،اقامت برهان بر هرمسأله،متعسّر بلکه متعذّر است،دیگر آنکه چون اثبات نبوّت،موقوفست به اثبات صانع واحد عدل حکیم،و قبل از اثبات نبوّت (7)،قول احدی بر احدی حجّت نیست،لابد باید که این مراتب به عقول،مثبت شود و بعد از اثبات حجّت، قول او حجّت است و احتیاجی به دلیل عقل نیست تا حرج لازم آید.و اللّه یعلم.
روی الشیخ الطبرسی رحمه اللّه فی کتاب الإحتجاج عن أبی محمّد العسکری علیه السّلام:انّه قیل لأمیر المؤمنین-صلوات اللّه علیه-یا أمیر المؤمنین!هل کان لمحمد صلّی اللّه علیه و آله آیة مثل آیة موسی علیه السّلام فی رفعة الجبل فوق رؤوس الممتنعین عن قبول ما امر اللّه به؟فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام:أی و الذی بعثه بالحق نبیا،ما من آیة کانت لأحد من الأنبیاء من لدن آدم علیه السّلام الی ان انتهی الی محمد صلّی اللّه علیه و آله الا و قد کان لمحمد صلّی اللّه علیه و آله مثلها او أفضل منها،و لقد کان لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله نظیر هذه الآیة الی آیات اخر ظهرت له،و ذلک أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لمّا (1)أظهر بمکة دعوته و ابان عن اللّه مراده رمته العرب عن قسی عداوتها بضروب مکائدهم،و لقد قصدته یوما لانّی کنت اوّل الناس اسلاما،بعث (2)یوم الإثنین و صلیت معه یوم الثلثاء و بقیت معه اصلّی سبع سنین حتّی دخل نفر فی الاسلام،و اید اللّه تعالی دینه من بعد، فجاءه قوم من المشرکین فقالوا له:یا محمّد!تزعم انک رسول اللّه رب العالمین،ثم انّک لا ترضی بذلک حتّی تزعم انّک سیّدهم و افضلهم،فلئن کنت نبیّا فأتنا بآیة کما نذکره (3)عن الانبیآء قبلک:مثل نوح الذی جاء بالغرق و نجا فی سفینته مع المؤمنین،و ابراهیم الذی ذکرت انّ (4)النار جعلت علیه بردا و سلاما،و موسی الذی زعمت ان الجبل رفع فوق رؤوس اصحابه حتّی انقادوا لمّا دعاهم الیه صاغرین داخرین،و عیسی الذی کان ینبّئهم بما یأکلون و بما یدخرون فی بیوتهم فصار هؤلاء المشرکون فرقا اربع هذه تقول:ارنا و اظهر لنا آیة نوح و هذه تقول اظهر لنا آیة موسی (5)و هذه تقول:اظهر لنا آیة ابراهیم،و هذه تقول:اظهر لنا آیة عیسی علیهم السّلام.
فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: أَنَّمٰا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ (6)،اتیتکم بآیة بیّنة و هذا القرآن الذی
تعجزون انتم و الامم و سایر العرب عن معارضته و هو بلغتکم فهو حجّة بیّنة علیکم،و ما بعد ذلک فلیس لی (1)الاقتراح علی ربّی وَ مٰا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ (2)الی المقرین بحجّة صدقه و آیة حقّه،و لیس علیه ان یقترح بعد قیام الحجّة علی ربه ما یقترحه علیه المقترحون الذین لا یعلمون هل الصلاح او الفساد فیما یقترحون؟
قال:فجاءه جبرئیل علیه السّلام فقال:یا محمّد!انّ العلیّ الأعلی یقرأ علیک السّلم و یقول لک انّی ساظهر (3)لهم هذه الآیات و انّهم یکفرون بها الا من عصمه منهم،ولکنی أریهم (4)ذلک زیادة فی الاعذار،و الایضاح لحججک،فقل لهؤلآء المقترحین (5)لآیة نوح علیه السّلام:امضوا الی جبل أبی قبیس فإذا (6)بلغتم سفحه فسترون (7)آیة نوح علیه السّلام،فإذا غشیکم العذاب فاعتصموا بهذا و بطفلین یکونان بین یدیه.و قل للفریق الثانی المقترحین لآیة ابراهیم علیه السّلام امضوا الی حیث تریدون من ظاهر مکّة،فسترون آیة ابراهیم علیه السّلام فی النار، فاذا غشیکم البلاء فسترون فی الهواء امرأة قد أرسلت طرف خمارها فتعلّقوا به لتنجیکم من الهلاک و ترد عنکم النار.و قل للفریق الثالث المتقرحین لآیة موسی علیه السّلام:امضوا الی ظلّ الکعبة فسترون آیة موسی علیه السّلام و سینجیکم هناک عمّی حمزة،و قل للفریق الرابع و رئیسهم أبو جهل:فانت یا ابا جهل!فاثبت عندی لیصل بک اخبار هؤلآء الفرق الثلث فإن الآیة التی اقترحتها تکون بحضرتی.
فقال أبو جهل للفرق الثلث:قوموا فتفرقوا لتبین لکم باطل قول محمّد صلّی اللّه علیه و آله فذهبت الفرق الاولی الی جبل ابی قبیس،و الثانیة الی صحراء ملسآء و الثالث الی ظلّ الکعبة
و رأوا ما وعدهم اللّه عز و جلّ و رجعوا الی النبی صلّی اللّه علیه و آله مؤمنین و کلما رجع فریق منهم الیه و اخبروه (1)بما شاهدوا الزمه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله الایمان باللّه تعالی فاستمهل (2)ابو جهل الی ان یجیء الفریق الآخر حسب ما اوردناه فی کتاب الموسوم بمفاخر الفاطمیة ترکنا ذکره ههنا طلبا للایجاز و الاختصار.
قال:فقال امیر المؤمنین علیه السّلام:فلمّا جاءت الفرقه الثالثه و اخبروا بما شاهدوا عیانا و هم المؤمنون (3)باللّه و برسوله قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لأبی جهل:هذه الفرقة الثالثه قد جاءتک و اخبرتک بما شاهدت.فقال ابو جهل:لا ادری أصدقوا (4)هؤلاء ام کذّبوا ام حقّق لهم ذلک أم خیّل،الیهم فان رأیت انا (5)ما اقترحته علیک من نحو آیات عیسی بن مریم علیه السّلام فقد لزمنی الایمان بک (6)،و الا فلیس یلزمنی تصدیق هؤلاء علی کثرتهم.
فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:یا ابا جهل!فإن کان لا یلزمک تصدیق هؤلاء القوم علی کثرتهم و شدة تحصیلهم فکیف تصدق بمآثر آبائک و مساوی اسلاف اعداءک؟و کیف تصدّق عن الصین و العراق و الشام إذا حدّثت عنها؟و هل المخبرین عن ذلک إلاّ دون هؤلاء المخبرین عن هذه الآیات مع سائر من شاهدها منهم من الجمع الکثیف الذین لا یجتمعون علی باطل یتخرصونه الاّ اذا کان بإزائهم من یکذبهم و یخبر بضد اخبارهم؟الا و کل فرقة محجوجون بما شاهدوا و انت یا ابا جهل محجوج (7)بما سمعت ممن شاهده.
ثم اخبره النبی صلّی اللّه علیه و آله بما اقترحه علیه من آیات عیسی من اکله لما اکل و اذخاره فی بیته لمّا ادّخر من دجاجة مشویّة و احیاء اللّه تعالی ایّاها و انطاقها بما فعل بها ابو جهل و غیر ذلک علی ما جاء به فی هذه الخبر،فلم یصدّق ابو جهل فی ذلک کلّه بل کان یکذّبه (8)
و ینکر جمیع ما کان النبی صلّی اللّه علیه و آله یخبره من ذلک،الی ان قال النبی صلّی اللّه علیه و آله لأبی جهل:اما کفاک ما شاهدت امن لتکون آمنا من عذاب اللّه عز و جل.
قال ابو جهل:انّی لأظن ان هذا تخییل و ایهام.فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:فهل تفرق بین مشاهدتک لهذا و سماعک لکلامها-یعنی الدّجاجة المشویه التی انطقها اللّه تعالی له- و بین مشاهدتک لنفسک و لسائر (1)قریش و العرب و سماعک کلامهم؟قال ابو جهل:لا.قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:فما یدریک اذا أنّ جمیع ما تشاهده و تحس بحواسک تخییل.قال ابو جهل:ما هو تخییل؟قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:و لا هذا تخییل و إلا فکیف تصح انک تری فی العالم شیئا اوثق منه-تمام الخبر؟» (2)
ترجمه:از حضرت امام محمّد عسکری-صلوات اللّه علیه-روایت شده که فرمود:گفته شد به امیر المؤمنین-صلوات اللّه علیه-که:آیا بود از برای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله علامتی مثل معجزه حضرت موسی علیه السّلام که به دعای او کوه طور بر بالای سر بنی اسرائیل بلند شده، مترصد افتادن کوه و هلاک شدن بودند،از جهت آنکه ابا و امتناع نمودند از قبولکردن آنچه خداوند عالمیان امر به آن نموده و حضرت موسی خبر به آن داده بود؟حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:بلی،قسم به خداوندی (3)که برانگیخت و فرستاد رسول را پیغمبر بحق،که نبود معجزهای از برای یکی از پیغمبران از زمان حضرت آدم علیه السّلام تا آنکه رسید نبوّت به پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه و آله،مگر آنکه،بود از برای رسول صلّی اللّه علیه و آله،مثل آن و زیاده و بهتر از آن،و به تحقیق که بود از برای رسول صلّی اللّه علیه و آله،شبیه این معجزه که بلند شدن کوه طور بود با معجزات دیگر،که ظاهر شد از برای آن حضرت.بهدرستی که چون ظاهر ساخت
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله (1)،در مکّه معظّمه دعوت خود را،و اظهار نمود از جانب خدا مطلب خود را،عربان،او را از کمانهای دشمنی به انواع حیلههای خودشان انداختند تیرها. (2)
و به تحقیق که من رفتم به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله روزی،از جهت آنکه بود اسلام و اقرار (3)من به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پیشتر از مردم،و بیعت کردم روز دوشنبه و بنابر نسخه بعث معنی آن است که مبعوث شد آن حضرت روز دوشنبه و من با آن حضرت نماز کردم روز سهشنبه،و باقی ماندم من که بهتنهایی با آن حضرت نماز میکردم هفت سال و بعد از هفت سال،جمعی قلیل داخل در اسلام شدند و تقویت کرد حق تعالی دین خود را بعد از آن.
پس آمدند جماعتی از کافران که شریک از برای خدا قرار میدادند؛و گفتند:
ای محمّد!گمان میکنی بهدرستی (4)که تو فرستاده پروردگار عالمیانی؟پس راضی به پیغمبری تنها نشده،گمان میکنی که برگزیده و داناتر قوم خودی؟پس اگر بودهای تو پیغمبر،بیاور به جهت ما علامتی هویدا،چنانچه از پیغمبران پیش از تو ما نقل میکنیم؛مثل معجزه (5)حضرت نوح علیه السّلام که آورد آیتی،مثل غرق و هلاک شدن قومش و خلاصی یافتن خودش در کشتی که خود ساخته بود؛با جمعی که ایمان به او آورده بودند.و بیاور مثل معجزه حضرت ابراهیم علیه السّلام که خود نقل کردی که آتش گردانیده شد بر او سرد،به نحوی که سالم بود از ضرر سردی؛یا گرمی رسانیدن.و مثل معجزه حضرت موسی علیه السّلام که بهدرستی (6)که کوه طور بلند گردانیده شد بالای سرهای اصحاب او از بنی اسرائیل،تا آنکه فرمان بردند چیزی را که میخواند (7)موسی علیه السّلام ایشان را به
سوی آن چیز،با کمال ذلّت و خواری.و مثل معجزه حضرت عیسی علیه السّلام که خبر میداد قوم خود را به آنچه میخورند و آنچه ذخیره میکنند در خانههای خود.
پس این مشرکین چهار فرقه شدند؛یک جماعت میگفتند که:بنما ما را و ظاهر ساز از برای ما معجزه نوح؛و یک جماعت دیگر میگفتند:ظاهر ساز از برای ما معجزه حضرت موسی را؛و طایفه[ای]دیگر میگفتند:که بیاور از برای ما (1)معجزه حضرت ابراهیم را؛و جمعی (2)میگفتند:ظاهر کن از برای ما معجزه حضرت عیسی را علیه السّلام؛پس فرمود حضرت (3)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:من نیستم مگر بیمدهنده شما از عذاب الهی،که انذار من ظاهر و هویداست.و آوردم (4)به جهت شما معجزه ظاهره هویدا برطبق دعوی نبوّت؛و آوردم این قرآن را که عاجز میشوید شما و جمیع امّتها و همه عربان از معارضه آن قرآن (5)و حال آنکه قرآن به زبان شماست؛پس،قرآن حجّت ظاهره است بر شما،و بعد از آوردن چنین معجزهای پس بر من (6)نیست لجاج و ابرام بر پروردگارم (7).
و نیست بر رسول مگر رسانیدن دین حق هویدا به (8)سوی اقرارکنندهها به حجّت بودن و راستی آن و علامت حقیّت آن؛و نیست لازم بر پیغمبر،بعد از برپای داشتن حجّت و اقامت معجزه بر دعوی نبوّت،اینکه لجاج کند و ابرام نماید بر پروردگار خود،آنچه ابرام میکنند بر او ابرامکنندگانی که نمیدانند (9)که مطابق مصلحت است یا متضمن مفسدهایست آنچه طلب میکنند و میخواهند.
حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که:پس آمد جبرئیل علیه السّلام و گفت:ای محمّد!به
1) (1)) -رضوی:و جمعی میگفتند:ظاهرساز از برای ما.
2) (2)) -رضوی:ابراهیم و جمعی دیگر.
3) (3)) -رضوی:-حضرت.
4) (4)) -رضوی:آورد.
5) (5)) -رضوی:همه عربان معارضه قرآن.
6) (6)) -رضوی:ورود چنین معجزه بر من.
7) (7)) -رضوی:ابرام پروردهگار.
8) (8)) -رضوی:مگر رسالت و برسانیدن و من به.
9) (9)) -رضوی:ابرامکنندگان نمیدانند.
درستی که خداوند (1)بلندمرتبه،که بالاتر سر است از همهچیز،سلام میفرستد (2)تو را، و میفرماید که:بهدرستی که زود باشد که ظاهر سازم از برای ایشان این علامتها را، و با وجود ظهور این معجزات،کافر خواهند شد به آن،مگر کسی که خدا نگاه دارد او را از کفر،از آن جماعت؛و لیکن مینمایم این آیات را به جهت آنکه (3)زیاده شود اتمام حجّت ایشان، (4)و از جهت روشن و هویدا شدن و نهایت ظهور یافتن حق بر ایشان،به مرتبهای که به وجهی از وجوه،ایشان را عذری و بهانه[ای]نباشد؛پس،بگوی آن جماعتی را که علامت و معجزه نوح علیه السّلام را طلب نمودهاند (5)که بروید به سوی کوه ابی قبیس که کوه بلندی است در مکّه معظّمه،پس چون برسید به آنجا،بهزودی خواهید دید آیتی مثل آیت نوح علیه السّلام؛پس چون فروگیرد شما را عذاب،چنگ درزنید و پناه آورید به این؛یعنی (6)امیر المؤمنین علیه السّلام و به دو طفل که پیش روی اویند.
و خطاب فرمود که:بگوی گروه دوم را که طلب کردهاند معجزه حضرت ابراهیم علیه السّلام را،که بروید به سوی هرسمتی که خواهید از بیرون مکّه معظّمه،که بهزودی خواهید دید آیتی،مثل آیه حضرت ابراهیم علیه السّلام در ظهور آتش (7)پس هرگاه فروگیرد شما را بلا و عذاب،پس خواهید دید در میان هوا،زنی را که آویخته باشد،طرف روپاک (8)خود را؛ پس،چنگ زنید و متمسّک شوید به آن رو پاک آن زن،تا آنکه نجات و خلاصی شما از هلاک شدن،حاصل شود (9)و دفع کند از شما آتش را.
و بگوی به گروه سیّم که طلب نمودهاند آیتی و معجزهای مثل معجزه حضرت
1) (1)) -رضوی:خبر جبرئیل که یا محمد!خداوند.
2) (2)) -رضوی:میرساند.
3) (3)) -رضوی:-به جهت آنکه.
4) (4)) -رضوی:بریشان اتمام حجت بریشان.
5) (5)) -رضوی:طلبیدند.
6) (6)) -رضوی:+به.
7) (7)) -رضوی:طور آتشی.
8) (8)) -دستمالی که زنان بر سر اندازند،نقاب زنان،برقع،مقنعه،معجر،چارقد.(دهخدا)
9) (9)) -رضوی:شما را حاصل شود از هلاک.
موسی علیه السّلام؛که بروید به سوی سایه خانه کعبه که بهزودی خواهید دید مثل معجزه حضرت موسی (1)[علیه السّلام]و شما را نجات میدهد در آنجا عمّ من حمزه علیه السّلام.
و بگوی به طایفه چهارم که سرکرده ایشان ابو جهل است که:تو ای ابو جهل!باش نزد من تا آنکه برسد به تو خبرهای این سه (2)جماعت؛پس بهدرستی که آیتی که تو خواسته[ای]واقع میشود به حضور من.پس گفت ابو جهل ملعون به آن سه (3)طایفه که:
برخیزید و متفرّق شوید تا آنکه ظاهر شود از برای شما،باطل و دروغ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله.
پس رفتند گروه اوّل به سوی کوه ابی قبیس؛و فرقه دوم به سوی صحرایی که زمین آن صحرا سنگ نرمی بود؛و فرقه سیّم به سوی سایه کعبه.و دیدند آنچه خدای عزّ و جلّ وعده کرده بود ایشان را،و برگشتند به سوی (4)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،در حالتی که ایمان آورده بودند.و هروقت که برمیگشتند گروهی از این جماعت،و خبر میدادند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را به آنچه دیده بودند و حضرت رسول بر ابو جهل و باقی جماعت الزام میفرمودند که ایمان بیاورید به خداوند یگانه قادر توانا؛ابو جهل ملعون مهلت میطلبید که صبر کنید (5)تا بیایند آن جماعت دیگر.چنانچه در کتابی که نامش مفاخر فاطمیّه است به تفصیل بیان شده.پس حضرت امیر المؤمنین-علیه الصلوة و السّلام-میفرماید که:چون آمدند گروه سیّم و خبر دادند به آنچه دیده بودند معاینه به چشم خود و همه ایمان آورده بودند به خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ابی جهل ملعون که:این فرقه سیّم آمدند و خبر دادند تو را به آنچه دیده بودند.
گفت ابو جهل که:نمیدانم راست گفتند این جماعت یا دروغ؛و بر تقدیری که راست گفته باشند،نمیدانم که درواقع این آیات چنین ظاهر شده یا آنکه چنین به خیال ایشان درآمده و محض توهّم بوده؛پس اگر من ببینم آنچه را طلب نمودهام از تو،از وقوع مثل
معجزه حضرت عیسی علیه السّلام،پس به تحقیق لازم میشود بر من که ایمان به تو بیاورم.
و اگر ظاهر نسازی لازم نیست مرا تصدیقکردن این جماعت،با وجود بسیاری ایشان؛ پس فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:ای ابو جهل!اگر لازم نیست تو را تصدیق این جماعت،با وجود کثرت ایشان و بسیاری سعی و اهتمام ایشان در تحصیل (1)حق و مشاهده معجزه، پس چگونه تصدیق میکنی به خوبیها و کمالات پدران خودت و بدیهای دشمنان خودت که خبر به تو رسیده و ندیده[ای]؟و چگونه تصدیق میکنی بر بودن شهری که آن را صین گویند و مملکتی که آن را عراق و شهری که آن را شام گویند؛و کمال دوری دارد این بلاد از تو،هرگاه خبری به تو رسد که دلالت کند بر وقایع این بلاد یا اصل وجود این بلاد؟و آیا خبردهنده از چین و شام و عراق و غیرها،هست مگر کمتر از خبر دهنده از این معجزات؟با (2)سایر کسانی که مشاهده این آیات نمودهاند از خلق بسیاری که همه عقلها حکم میکند که اینقدر جماعت،اتّفاق بر باطل نمیکنند که تخمین کرده باشند آن باطل را،مگر آنکه در برابر این جماعت که تخمین کرده دروغی گویند،جمعی میباشند (3)که تکذیب ایشان نموده،خبر میدهند به ضد و نقیض خبرهای ایشان،و در این صورت چون جمعی کثیر خبری به تو ای ابو جهل نقل میکنند،و در برابر کسی تکذیب نمیکند و اتّفاق این جماعت با این کثرت بر کذب محال است.پس هر فرقه[ای]حجّت بر ایشان تمام شده به آنچه دیدهاند.
و بر تو ای ابو جهل!حجّت تمام میشود به آنچه بشنوی از کسانی که خود مشاهده نمودهای و به دلیل معلوم است که صادقاند.
پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله بعد از این الزام خبر داد و ابو جهل لعین را که به آنچه (4)طلب نموده بود از معجزه[ای]شبیه معجزههای حضرت عیسی علیه السّلام،از خوردن ابو جهل آنچه
خورده بود و ذخیره نموده بود در خانه خود (1)،مرغی را که بریان کرده بودند؛و زنده گردانید (2)حق تعالی،آن مرغ بریان را و به سخن آورد،تا آنکه گفت جمیع آنچه کرده بود ابو جهل به آن مرغ؛و غیر این از چیزهای دیگر را خبر داد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،چنانچه در خبر است.پس ابو جهل ملعون تصدیق نکرده اینها را همه،بلکه تکذیب مینمود همه آنچه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خبر میداد (3)از آنچه در خانه خود کرده بود.تا آنکه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود به ابی جهل که:آیا بس نیست تو را (4)آنچه مشاهده کردی و دیدی؟ ایمان بیاور تا آنکه باشی ایمن از عذاب الهی روز قیامت!گفت ابو جهل که:به درستی که من گمان میکنم که اینها به خیال انداختن و به وهم درآوردن است و اصلی ندارد.پس فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:پس آیا تو فرق میکنی میان آنچه مشاهده نمودی به چشم خود و آنچه شنیدی از سخن مرغ بریانشدهای که خداوند عالمیان آن را به سخن آورد؛ و میان آنچه میبینی از موجودات،مثل نفس خودت و سایر قریش و عربان و میشنوی تو سخن ایشان را؟!ابو جهل گفت:فرق نمییابم.حضرت فرمود که:پس چه میدانی در این هنگام که بهدرستی که همه (5)آنچه مشاهده میکنی و به حواس خود مییابی از قریش و عرب و نفس خودت؛شاید اینها نیز محض خیال باشد.ابو جهل گفت:اینها محض خیال نیست.رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:خبر دادن من به آنچه خورده[ای] و ذخیره نموده[ای]و سخن گفتن مرغ بریانشده نیز محض خیال نیست؛که اگر تجویز این کنی،لازم میآید که هیچ محسوسی و مشاهدی بر تو معلوم نشود؛پس چگونه صحیح میشود که در عالم ببینی چیزی را که معتمدتر از این معجزات باشد.و اللّه یعلم به.
تحقیق و نقل:«و لقد کان لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله نظیر هذه الآیة»؛بیان آن است که آنچه در
امم سابقه واقع شده،از ابتلا و امتحان و معجزات پیغمبران و غیر ذلک،جمیع آن امور به عینه یا بنظیره،طابق النعل بالنّعل واقع شده.و هرمعجزه که بر دست یکی از انبیا ظاهر شده،اقوی از او بر دست حضرت رسالت پناهی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم واقع شده و بر خبیر بصیر،ظاهر است که انبیاء سابقه،مادام که متوسّل به انوار مقدّسه رسالت پناهی و ذریّه طیّبه او -علیهم الصلوة و السّلام-نمیشدند،معجزات بر دست ایشان ظاهر نمیشد.و حضرت آدم علیه السّلام که اب الانبیا بود تا متوسّل به انوار مقدّسه ایشان نشد،توبه او مقبول درگاه احدیّت نگردید.
پس معلوم است که به استدعای (1)ایشان هرنحو خرق عادتی که باشد ظاهر میشود و آنچه در احادیث شریفه واقع شده،اخبار به وقوع است که درواقع آنچه در امم سابقه شده،در این امّت نیز واقع شده (2)نظیر معجزات انبیاء سابقه،بلکه (3)اکمل و افضل و اعظم از آن از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و ائمّه اطهار (4)علیهم السّلام ظاهر شده«و الی آیات آخر»،اشاره به آن است که معجزاتی چند که از انبیاء سابقه واقع و ظاهر نشده،از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ظهور رسیده،مثل شقّ قمر و قرآن که دو معجزه عظیمه است و از هیچیک از انبیاء سابقه چنین فعلی ظاهر نشده است.
«رمته العرب عن قسیّ عداوتها»؛اشاره به آن است که همگی متوجّه معادات با آن حضرت بوده،انواع ایذا و اهانت به آن حضرت رسانیدند،حتی آنکه بر بالای بام کعبه رفته،سلاکه بچهدان شتر بود با کثافات بسیار بر سر مبارک آن حضرت انداختند؛تا آنکه حمزه سیّد الشهدا رضی اللّه عنه شمشیر گرفته به مسجد الحرام درآمد و اعاظم قریش که این (5)بیادبی نموده بودند گرفته،سلا را با کثافات بر سبیل آنها مالیده،همه را منکوب
و مخذول ساخت؛و در میان عرب این اهانت عظیم بوده که چیزی از کثافات بر ریش و سبیل آنها بمالند.
مع هذا،انواع حیلهها مینمودند که اهانت به آن حضرت رسانیده،شاید ابطال نبوّت او نمایند.و داعی بر این افعال نسبت به بعضی حسد و رشک بود که چرا پسر بیپدر، مؤیّد من عند اللّه بوده،رسول و داعی بر دین حق باشد؛و نسبت به بعضی عصبیّت و حمیّت جاهلیّت و عشق مذهب باطل خودشان محرّک و باعث بود.و به لطف و اعانت الهی هرچند ایشان در اطفاء نور الهی و اخفاء حجج ربّانی کوشیدند،حق تعالی اعلاء کلمه حق نموده،تقویّت و تأیید پیغمبر خود زیاده نمود.و چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام قبل از همهکس با آن حضرت بیعت نموده،ربط ظاهری و باطنی زیاده از جمیع مخصوصان با آن حضرت داشت؛زیرا که در بدو فطرت،هردو از یک نور مخلوق شده بودند و پیوسته آن حضرت به خدمت شریف او قیام (1)نموده،محرم سرادقات وحی و الهام بود.و بعد از هفت سال جمعی از مشرکین آمده،خطاب با نهایت ارتیاب بیادبانه (2)با آن حضرت نموده،گفتند که:تو خود گمان رسالت به خود داری؟ ایماء به آن نمودند که ما قایل به رسالت تو نیستیم؛بلکه تو خود یقین نداشته،به گمان، این ادّعا مینمایی و چون بر تقدیر رسالت لازم نمیدانستند،به اعتقاد باطل خود که رسول بزرگتر و افضل از همه باشد،گفتند:«حتّی تزعم أنّک سیّدهم»؛و بعد از این مراتب از سخن،طلب معجزه حضرت نوح علیه السّلام نمودند و مجمل قصّه نوح علیه السّلام آن است که:چون به خلعت نبوّت و رسالت سرافراز گشت،به هزار،کم پنجاه سال،مشغول هدایت خلایق بود و فوجی قلیل در این مدت کثیر ایمان آوردند؛اما در این زمان،الم بسیار و آزار بیشمار از کافران به آن حضرت رسیده،صبر،پیشه نموده،قوم خود را دعا
و طلب هدایت (1)از جناب احدیّت به جهت ایشان مینمود و کسی التفات به نصایح و مواعظ او ننموده،معجزات او را به سحر،و سخنان او را به جنون،حمل مینمودند و عقوبت و ایذاء بسیار به او میکردند و هریک فرزندان خود را وصیّت به عدم قبول قول آن حضرت مینمودند تا آنکه یکی از امّت او دست پسر خود را گرفته،نزد آن حضرت آمد و گفت:این مرد را بشناس که ساحر و کذّاب است و از دین اسلاف خود باید انحراف اختیار ننمایی (2)و در اهانت و ایذاء این مرد تا توانی ساعی باشی،ناگاه آن پسر کف خاکی برداشته،بر روی مبارک آن حضرت پاشید؛بعد از صدور این حال،آن حضرت،شکوه به اله ذو الجلال نموده؛در این اثنا به مدلول وَ أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ آمَنَ (3)،اعلام شد که من بعد،دیگر کسی هدایت نخواهد یافت؛مگر کسانی که قبل از این ایمان آوردهاند.حضرت بعد از مأیوس شدن از هدایت ایشان،زبان به نفرین گشوده گفت که: رَبِّ لاٰ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکٰافِرِینَ دَیّٰاراً (4)یعنی پروردگارا!مگذار بر زمین از کافران،احدی را که خانهدار باشد!چون این دعا مستجاب شد (5)،مأمور شد به ساختن کشتی و بعد از ظهور اثر اجابت دعا (6)تا وقوع طوفان،رسم توالد و تناسل از میان آن قوم برافتاد و جبرئیل علیه السّلام چوب ساج آورده بنشانیدن و غرس آن؛نوح علیه السّلام را اشاره فرمود،بعد از بیست سال (7)یا چهل سال علی الخلاف،آن چوب درخت مستحکم شده،آن را برید و خشک کرد و به تعلیم جبرئیل علیه السّلام،متوجّه تراشیدن کشتی شد و در هنگام ساختن کشتی اشراف و اعیان قومش او را تمسخر مینمودند که:ای نوح علیه السّلام!بعد از دعوی منصب پیغمبری،درودگری اختیار نمودی و با وجودی که آب در جایی پیدا نیست کشتی میتراشی؛پس،تو دیوانه باشی.
و چون از ساختن کشتی فارغ شد،فرمان آمد که:تابوتی از چوب شمشاد به جهت جسد حضرت آدم علیه السّلام بساز که بدن آن حضرت از ضرر آب محفوظ ماند. (1)و همچنین حکم شد که:اجناس وحوش و طیور و اصناف حیوانات را مجتمع ساز و به جهت بقاء نوع،از هرجنس،جفتی به کشتی درآور.و به اندک فرصتی آب از تنور در فوران آمده، یکی از مسلمانان نزد صفرودوس که پادشاه آن قوم بود رفته،او را به عذاب،تخویف و شرایط نصیحت بهجای آورده،ظهور وفور آن آب را بیان نمود؛آن پادشاه فی الحال به خدمت حضرت نوح علیه السّلام آمده،تفتیش نمود.حضرت فرمود که:ای پادشاه!فرمان واجب الاذعان پروردگار چنین رسیده (2)و پادشاه از شدّت جوشیدن آب ترسیده، گریخت.و نوح و تابعانش که هشتاد نفر بودند در کشتی درآمده و از بلیّه طوفان ایمن گشتند و زوجه او و پسرش که کنعان نام داشت از دخول کشتی ابا نموده.کنعان،پسرش گفت که:بهزودی پناه میبرم به کوهی که مرا از ضرر آب،نگاه دارد.و در این اثنا موجی رسیده او را درربود.حضرت نوح متأثر شده،به درگاه آله جل شانه (3)عرض نمود که:
پسر من از اهل من است و وعده نجات فرموده[ای]به من و اهل من جواب رسید که:
چون اعمال ناپسندیده از او صادر شده از اهل تو نیست.
و تا چهل روز آب از چشمهها زیاده از اندازه میجوشید و بارانهای بزرگقطره نیز میبارید؛تا آنکه آب از بلندترین کوهها چهل زرع گذشت و عوج بن عناق (4)با وجودی که مشرک بود چون در ترتیب کشتی به آن حضرت معاونت مینمود،نجات یافت.
و کشتی از شهر کوفه در حرکت آمده به مکّه معظمّه رسید،هفت مرتبه دور خانه کعبه طواف کرد؛آنگاه اطراف عالم را گردیده،بعد از پنج ماه بر سر کوه جودی که موافق مشهور،زمین نجف اشرف است قرار گرفت.به سبب آنکه کوههای مرتفع همگی به خود
بالیدند و هریک بر خود قرار میدادند (1)که محل قرار کشتی آن حضرت خواهند بود،الاّ کوه جودی،که چون پستترین جبال بود خود را قابل این سعادت ندانست؛لهذا محلّ شرف این تشریف شد و مدّت یکماه بر سر کوه جودی (2)بود و در مدت طوفان به سبب ابر و باران و زیادتی بخار سیاه که از سطح آب مرتفع میشد روز از شب ممتاز نبود و حق تعالی دو مهره نورانی،یکی مثل آفتاب و دیگری مانند ماه بر دیوار کشتی قرار فرمود (3)و از برای آنها حرکتی قرار داده که به آن اوقات نمازهای واجبی را معلوم کنند.
و چون ندای یٰا أَرْضُ ابْلَعِی مٰاءَکِ وَ یٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِی (4)از جانب احدیّت رسیده، فرمان الهی را مطیع شده،آبها به زمین فرو رفت و باریدن باران از آسمان ساکن شد.
حضرت نوح امر به کبوتری فرمود که:پرواز گرفته خبر آورد که آیا در جایی اثر عمارت و آبادی ظاهر شده یا نه؟بعد از چند ساعت،کبوتر آمده قدری برگ درخت زیتون در منقار خود گرفته،آورد؛معلوم شد که سرهای درختان از آب ظاهر شده و چند مرتبه کبوتر را فرستاد تا آخر دید که قدری گل در پای او پدید است،کبوتر را دعای خیر کرد (5)و در دامنه کوه،دهی بنا نمودند و چون هشتاد نفر در آن قریه (6)کار کردند آن موضع را سوق الثّمانین نام کردند و بعد از اتمام قریه،علّت وبا در میان مردم به هم رسیده،آن هشتاد نفر به دار بقاء،رحلت نمودند و حضرت نوح علیه السّلام و پسران او سام و حام و یافث و ازواج ایشان،از آفت وبا سالم ماندند.و حق تعالی به نوح علیه السّلام وحی فرستاد که:قوم تو را به سبب نافرمانی و کفر و عصیان هلاک نمودم؛امّا قسم به عزّت و جلال خودم که دیگر به طوفان،بندگان خود را عذاب نکنم و آن حضرت از این خبر به غایت،مسرور شد و ربع مسکون (7)را میان اولاد ثلاثه خود قسمت نمود.
روایت شده که بعد از رفع طوفان،ابلیس لعین به خدمت نوح علیه السّلام آمده گفت:تو درباره من احسان فرموده[ای]که بسیار شاکر شدهام؛اکنون هرچه خواهی بپرس که من در جواب تو خیانت نکنم.حضرت اعراض نموده؛وحی الهی نازل شد که از این ملعون هرچه خواهی بپرس که در این باب،حق بر زبان او (1)جاری گردانیم.
حضرت سؤال کرد که:از اخلاق بنی آدم کدام چیز (2)بیشتر باعث معاونت تو و اعوان تو میشود در ضلالت و خسران ایشان؟ابلیس گفت:حرص و بخل و بددلی و شتاب در امور.حضرت فرمود که:ای دشمن خدا!احسان من درباره تو کدام است؟گفت:دعا کردی بر اهل زمین و همه را به دوزخ فرستادی؛و الاّ روزگاری دراز مرا (3)بایست مشغول بود که این مطلب من حاصل شود.حضرت نوح علیه السّلام از دعای خود پشیمان شد.
و حضرت نوح علیه السّلام بعد از طوفان مدّتی مدید نشست و زندگانی یافت و در آخر ساعات حیات،جبرئیل با عزرائیل از وی پرسیدند که:ای پیغمبر که عمر تو درازتر از همه پیغمبران بود!جهان گذران را چگونه یافتی با زندگانی بسیار؟گفت:عالم را مانند خانهای یافتم که دو در داشته باشد،از یک در داخل شده،لحظهای توقّف نموده باشم و از در دیگر بیرون روم.بعد از آن به دار بقا رحلت فرموده؛فرزندان،جسد او را مدفون ساختند،بنا بر قولی در بیت المقدّس و موافق احادیث بسیار در نجف اشرف (4).
و از جمله معجزات مشهوره آن حضرت آن بود که چون از کشتی،اهل توحید بیرون آمدند مأکولات ایشان تمام شده،بهغایت،گرسنه بودند؛آن حضرت مقداری ریگ از
زمین برداشته،دعا فرمود و بدیشان داد،آن ریگها (1)گندم بریان شده بود.و بعضی گویند که چون قومش گرسنه شده،درختها غرس نمود و فی الحال سبز شده،بارور شد و از (2)میوه آن درختان،مؤمنان میخوردند.
و مجملی از بیان معجزه حضرت ابراهیم علیه السّلام آن است که آن حضرت در زمان نمرود بن کنعان متولّد شد و مشهور آن است که نمرود نیز تمام ربع مسکون را متصرف بود و بعد از آنکه طریقت عدالت پیش گرفته،تسخیر خلایق نمود،شیطان لعین به او وسوسه نموده دعوی الوهیّت نموده،مردم را به عبادت خود (3)خواند و بتها در صومعهها به صورت خود ساخته،گذارد؛و مردم را ترغیب نمود که به عبادت آنها که مثال نحس خودش (4)بود،مشغول باشند.و خلید بن عاص که مهارت تمام در علم نجوم داشت از اجرام علویّه،استنباط نموده بود که شخصی متولّد خواهد شد که دین حق را رواج داده، طریقه بتپرستی را برطرف کند.نمرود امر نمود که:جمعی بر مردمان موکّل باشند که مردان با زنان خلوت نکنند و اگر نطفه[ای]پیش از این در رحمی قرار گرفته باشد،چون متولّد شود اگر پسر باشد به قتل رسانند.و در اندک زمانی صد هزار طفل بنا بر قولی، و هفتاد هزار طفل به قول دیگر،به قتل رسانیده.و چون مردان را جمیعا از شهر بیرون نموده،جمعی بر دروازهها مقرّر داشته بود که مانع وصال مردان و زنان باشند؛و آزر چون از معتمدان نمرود بود بر دروازه[ای]موکّل بود. (5)چون زنان،شهر را خالی دیدند،به بیرون شتافته،میگردیدند؛اتّفاقا زوجه آزر به جایی رسید که آزر در آنجا
بود، (1)چون زوجه خود را دید (2)،میل عظیم (3)به هم رسانیده (4)،با وی خلوت کرد و مادر حضرت ابراهیم علیه السّلام حامله شد؛چندگاه حمل خود را پنهان داشت،چون از حدّ اخفا (5)گذشت به آزر گفت که:بعد از وضع حمل (6)،اگر پسر باشد نزد ملک فرستیم،چون حقّ احسان بر ما بسیار دارد.آزر به سخن زوجه خود اعتماد نمود.
مطابق مشهور میان مفسّرین و بعضی از ارباب تواریخ چنین وارد شده و حق آن است که پدر حضرت ابراهیم علیه السّلام تارخ نام داشت،و مسلمان بود و قبل از تولّد حضرت ابراهیم علیه السّلام،تارخ فوت شده،زوجه او را آزر بخواست و به حباله خود درآورد.و آزر اطّلاع از ولادت حضرت ابراهیم علیه السّلام نداشت تا آنکه آن حضرت به حد تمیز رسید،آن گاه آزر مطّلع شده چون حق تعالی محبّت او را در دل آزر انداخت به نمرود -علیه اللّعنه-اعلام ننمود و آنکه در کلام ملک علاّم واقع شده که: «قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ» (7)بنابرآن است که چون حضرت،پدر خود را ندیده بود و مادرش زوجه (8)آزر شده بود،از این جهت او را پدر میگفت؛یا آنکه در آن زمان متعارف بود که عم را پدر میگفتند و آیه کریمه وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّٰاجِدِینَ (9)دلیل است بر این قول،زیرا که موافق مشهور،این آیه را چنین تفسیر نمودهاند که:حق تعالی میبیند تو را در هنگامی که به حق در میان خلق ایستاده،هدایت مینمایی و میبیند تو را در هنگامی که میگردید نطفه تو در اصلاب طاهرین که سجده خدا مینمودند.
و میان شیعه اتّفاق است که اجداد حضرت (10)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله تا حضرت آدم علیه السّلام، همه مسلمان بودهاند و حضرت ابراهیم علیه السّلام از اجداد رسول خداست؛پس باید که پدر
او مسلمان باشد.و آزر مطابق نص قرآنی،بتپرست بود و چون آثار وضع حمل بر مادر ابراهیم علیه السّلام ظاهر شد،از ترس به صحرایی رفته،در ته جوی بیآب،تولّد آن حضرت روی داده؛مادر (1)،او را در کرباس پیچیده،در غاری که نزدیک آن موضع بود،مضبوط گردانید.و بعد از چند روز به آن غار رفت،دید که آن فرزند ارجمند از یک انگشت خود شیر و از دیگری عسل میمکد؛مادرش متعجّب شده و چون سنّ شریف آن حضرت،به زعم بعضی،به پانزده سال رسید از مادر خود سؤال کرد که:به غیر از این بقعه دیگر جایی (2)هست؟مادرش عرض کرد که:این مغاره[ای]تنگی است،و تو (3)را از شرّ دشمنان به اینجا آوردم.
روایت شده که آن حضرت از مادر خود پرسید که:خالق من کیست؟گفت:ملک.
گفت:پروردگار ملک کیست؟مادرش گفت:ملک،ربّ اعظم است و احدی بر وی تفوّق ندارد.آنگاه حضرت ابراهیم علیه السّلام پرسید که:روی من بهتر است یا روی (4)تو؟ مادرش گفت:روی تو.پس پرسید که:بشره تو پاکیزهتر است یا پدرم؟گفت:بشره من.
گفت:پدرم خوبصورتتر (5)بود یا ملک؟گفت:پدر تو.حضرت فرمود که:ای مادر! اگر آفریدگار پدر من،ملک میبود،چرا او را بهتر از خود میآفرید؟و اگر پروردگار توست،چرا تو را نیکوتر از خود آفریده؟و اگر تو آفریدگار من باشی،چرا مرا احسن از خود آفریدی؟آن عجوزه از جواب حضرت عاجز شد.
و چون مادر از پیش آن (6)حضرت بیرون رفت،آن حضرت از غار بیرون آمده به تفرّج انوار ستارگان مشغول شده.زهره به نظرش آمده بر سبیل استفهام،گفت: هٰذٰا
رَبِّی و چون غروب کرد فرمود که: لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِینَ (1)و همچنین ماه و آفتاب را دیده،چنین گفت.و فی الحقیقة برهانی بود که حضرت اقامت فرمود،بعد از آن فرمود که:
وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ (2)یعنی متوجّه ساختم روی خود را و از خلق منقطع شدم و اقبال نمودم به سوی خداوندی که ایجاد نموده و از کتم عدم به صحرای وجود آورده آسمانها و زمین را،در حالتی که میل از باطل به حق نموده،نیستم از شرکآورندهها.بعد از آن،مادر آن حضرت را به خانه آورده به آزر گفت که:این فرزند توست؛و از خوف نمرود او را مخفی داشتم.
و حق تعالی محبّت عظیم از حضرت ابراهیم علیه السّلام به دل آزر انداخت.تا زمانی که اهانت اصنام و طعن بتپرستان بر زبان جاری ساخت و این حالات (3)به نمرود رسیده،به طلب آن حضرت فرستاد.آن حضرت تشریف برده،به خلاف اهل روزگار به سجود آن جبّار اقدام ننمود.نمرود گفت:چرا سجده نکردی بر من (4)؟فرمود که:به غیر از (5)پروردگار خود،دیگری را سجده نمیکنیم.گفت:پروردگار تو کیست؟حضرت فرمود که (6):
پروردگار من آن کس است که زنده میکند و میمیراند.گفت:من نیز چنین میکنم و دو محبوس را طلب نموده،یکی را کشت و دیگری را مرخص ساخت.
و از حضرت صادق علیه السّلام مروی است که:حضرت ابراهیم علیه السّلام فرمود که:زنده کن آن کس را که کشتی اگر راست میگویی.و بعد از این مناظره چون حمق آن ملعون بر حضرت ظاهر شد،الزامی اقوی و اصرح فرموده گفت که (7):پروردگار من آفتاب را از مشرق طلوع میفرماید،تو از جانب مغرب آفتاب را (8)طلوع فرما.چون نمرود از
معارضه عاجز شده،سکوت اختیار نمود.و حضرت متوجّه هدایت و اقامت برهان بر کافه برایا شد و جمعی کثیر به یگانگی الهی اقرار نموده،متابعت حضرت ابراهیم علیه السّلام اختیار کردند و بعد از آن خواست که بر سایر مردم ظاهر سازد عجز (1)و انکسار بتها را، تا معلوم شود که بتها (2)سزاوار پرستش نیستند (3)و نفع و ضرر از ایشان متصوّر نیست.
و چون عادت قوم نمرود چنان بود که چون عید آمدی جامهای قیمتی و مأکولات و مشروبات ترتیب داده به بتخانهها میبردند و نزد بتها گذارده به عیدگاه میرفتند و بعد از برگشتن آنها را بر یکدیگر قسمت مینمودند.و روز عید،بعضی از آن حضرت التماس رفاقت نمودند،او عذرها گفته،آهسته فرمود که: وَ تَاللّٰهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنٰامَکُمْ (4)یعنی به خدا قسم که با اصنام شما مکری نمایم!و به حسب ظاهر مکر نمود،و اگرنه،مکر نبود،بلکه تدبیری بود در تنبیه قوم.و این سخن را جمعی شنیدند؛چون بتخانه از نگاهبانان خالی شد،حضرت تشریف به آن خانه برده؛از روی استهزاء،خطاب به بتها نمود که:چرا چیزی نمیخورید و سخن نمیگویید؟بعد از آن به تبر (5)همه را شکست،الاّ بت بزرگ که تبر (6)را بر گردن آن محکم ساخت.چون قوم از عیدگاه معاودت نمودند و این حالت را مشاهده کردند (7)،فریاد و فغان بلند نمودند و جزم کردند که این کار حضرت ابراهیم علیه السّلام است؛همگی به درگاه نمرود رفته،اظهار نمودند که:حضرت ابراهیم علیه السّلام چنین کاری کرد (8)و حکم به احضار حضرت شد.
نمرود گفت:ای ابراهیم علیه السّلام!تو بتها را شکسته[ای]؟حضرت جواب داد که: بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هٰذٰا (9)یعنی،من نکردهام،«بلکه بزرگ بتها این کار کرده»،بپرسید از
ایشان اگر سخن میگویند.مشرکان از این الزام،تردّد بههم رسانیده،هریک رجوع (1)به نفس خود نموده،دانستند که حق با (2)حضرت ابراهیم علیه السّلام است.
بعد از آن حضرت علیه السّلام تنبیه بلیغ نموده فرمود که:آیا میپرستید چیزی را که نفع به شما نمیرساند و ضرر دنیوی نمیرساند؟آیا شما عقل ندارید؟و نمرود و سایر مشرکان،ساکت شده بودند (3)حضرت باز متوجّه هدایت خلق شدند.چون نمرود دید که مردم به شریعت آن (4)حضرت میل کردند،امر به حبس نمودن آن حضرت نمود و کفره بر سوختن آن حضرت اتّفاق نمودند.و در دامن کوهی که نزدیک آن شهر بود به امر نمرود محوّطه ترتیب دادند که طول آن شصت زرع بود (5)و عرضش چهل زرع و دیوارش بیست زرع به ذراع (6)آن زمان.و مقرّر شد که به جهت امداد و یاری بتان،هر کافری خرواری هیزم بدانجا ببرد؛چون آن محوّطه مملو شد،نفت و کبریت در آنجا ریختند و شعله آتش به مرتبه[ای]رسید که مرغان از حوالی آنجا اگر (7)پرواز مینمودند، بریان میشدند.
مشرکان متحیّر شدند که به چه نحو آن حضرت را در آنجا اندازند،در این حال شیطان لعین متمثل شده،عمل منجنیق ایشان را تعلیم کرد (8)و بعد از اتمام منجنیق، سنگی به جهت تجربه در آنجا گذارده به آتش انداخت؛بعد از آن،آن حضرت را غل کرده در منجنیق گذارده به آتش انداختند.و ملایک تعجب داشتند که چه حکمت است که چنین پیغمبر عظیم القدری را چنین هلاک مینمایند و استدعای اعانت آن حضرت نمودند،خطاب رسید که:شما مرخصاید؛اما عجب که آن حضرت التفات به امداد شما کند.بعد از آن دو ملک که موکّل بر باد و باراناند به خدمت آن حضرت آمده،اجازت
خواستند که به باد،آتش را متفرّق و برطرف سازند (1)یا به باران آتش را فرونشانند؛آن حضرت راضی نشد.و چون حضرت نزدیک به آتش رسید،جبرئیل علیه السّلام در میان هوا آن حضرت را ملاقات نموده گفت که:آیا حاجتی داری؟فرمود که:به سوی تو حاجتی ندارم.جبرئیل گفت:پس به آن کس که حاجت (2)داری الحال،محلّ سؤال است.
حضرت (3)در جواب فرمود که:علم او به حال من بس است از سؤال من.در این اثنا خطاب متعال خداوند ذو الجلال رسید که:
یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ (4)یعنی ای آتش!بشو سردی سالم از ضرر (5)بر حضرت ابراهیم علیه السّلام.مفسّرین گفتهاند که اگر سَلاٰماً گفته نمیشد:آن حضرت از سردی آتش متأذّی میشد. (6)در این اثناء ملایک بازوی آن حضرت را گرفته به آرام تمام او را بر زمین نشانیدند و جبرئیل به رفاقت رضوان،خلعتی از حلل بهشت آورده به او پوشانیدند و در آن زمین انواع ریاحین و سبزه روییده،چشمه آب پیدا شد و حضرت اسرافیل مأمور شد که صبح و شام مطعومات لذیذه از بهشت،جهت آن حضرت بیاورد.
«اللّهم ارزقنا».
و روز هفتم به گمان آنکه حدّت آتش،ساکن شده خواهد بود؛نمرود بر منظری عالی برآمده،متفحّص حال آن حضرت شد و پیوسته به خاطر او میگذشت که ابراهیم علیه السّلام حالتی عجب داشت،شاید که (7)آتش مضرّتی به او نرسانیده باشد.دید که آن حضرت در میان گل و ریاحین نشسته،چشمه (8)آب ظاهر شده.ناگاه بیاختیار فریاد برآورد که:ای ابراهیم!از چنین آتشی چگونه نجات یافتی و به این نعمت شتافتی؟آن حضرت جواب داد که:این از فضل و قدرت پروردگار من است.نمرود گفت که:بزرگ خدایی داری؛
نزد من آی.آن حضرت فی الحال برخواسته،قدم بر بقیه آتش که مثل کوهها در اطراف آن ریاحین مانده بود گذارده،نزد نمرود آمده،دیگر باره او را به اقرار به وحدانیّت الهی (1)دعوت کرد؛نمرود مهلت طلبیده؛در خلوت با هارون که عمّ حضرت ابراهیم علیه السّلام بود (2)و وزیر نمرود،مشورت کرد.او گفت:بعد از آنکه خداوند موجودات سفلی شدی،بندگی خداوند علویّات (3)را اختیار مینمایی؟چون مدّت مهلت منقضی شد،حضرت،نزد نمرود آمده،طلب اسلام او نمود.گفت:در این وقت،اسلام من متعذّر است،امّا قربانی به جهت پروردگار تو به تقدیم رسانم.حضرت فرمود که:چون ایمان نمیآری قربانی هم مکن،که مقبول نیست (4)پس نمرود (5)بر کفر و ضلالت باقی ماند.
و اما مجملی از معجزات حضرت موسی علیه السّلام که آن بلند شدن کوه طور بود بر بالای سر بنی اسرائیل و آن چنین است که بعد از آنکه حضرت موسی علیه السّلام (6)به استدعای نقباء بنی اسرائیل و لجاج ایشان،طلب رؤیت،عرض نمود؛که این قوم (7)به درگاه قاضی الحاجات چنین استدعای عظیمی دارند که ساحت کبریای تو از آن مبرّاست و ملائکه مقرّبین را در این مطلب مجال طمعی نیست؛نوری از انوار سرادق قدس بر آن کوه تابیده،حضرت موسی علیه السّلام جسدش بیهوش شده،دلش بیدار و زبان به اعتذار و استغفار گشوده،از آن جرأت،نادم شد که چرا استدعای بیهوده قوم را به موقف عرض رسانید و آن کوه شش پاره شد،سه قطعه آن به مدینه افتاد و آن کوه احد و ورقاء و رضوی است و سه قطعه دیگر به مکّه معظّمه افتاد (8)و آن کوه ثور و زبیر و حرّا است.
و جبرئیل علیه السّلام مأمور شد که از فردوس اعلی،نه لوح از زمرّد سبز حاضر سازد و از
اغصان سدرة المنتهی نه قلم بگیرد و نزد ملایک سفره (1)بدارد و به امر الهی،کتابت تورات شده،امر و نهی و وعد و وعید و حکم و مصالح و نصایح در آن الواح مثبت شد به خطاب مستطاب اِصْطَفَیْتُکَ عَلَی النّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِی وَ بِکَلاٰمِی فَخُذْ مٰا آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ الشّٰاکِرِینَ (2)سرافراز گردید و آن حضرت وظایف شکرگذاری به تقدیم رسانیده،به جانب قوم مراجعت نموده،الواح نهگانه را ظاهر ساخت (3)و اوامر و نواهی و احکام که در آن مثبت شده بود،بر ایشان خواند و به تسلیم و انقیاد دعوت فرمود؛بر بنی اسرائیل قبول آن احکام شاق آمده،گفتند: سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا؛ (4)یعنی شنیدیم و اطاعت نمیکنیم.حضرت موسی علیه السّلام را ملالتی عظیم روی نموده به حضرت ربّ العزت -جلّ شأنه- (5)مناجات فرمود.و جبرئیل علیه السّلام به فرمان الهی کوهی از کوههای فلسطین را قلع نموده،محاذی معسکر بنی اسرائیل که یک فرسخ در یک فرسخ بود،بر بالای سر ایشان بداشت.حضرت موسی علیه السّلام به ایشان گفت که:ای قوم!اگر کتاب خدا را قبول کنید از این عذاب نجات یابید؛واگرنه این کوه بر شما افتد و جملگی (6)هلاک شوید.
ایشان امتناع نموده به هرطرف که ملاحظه نمودند راه خلاصی ندیده به سجده افتاده، احکام تورات را قبول کردند و در خاطر خود گذرانیدند که چون کوه از بالای سر ایشان دور شود باز تمرّد نمایند؛و چون در سجده،خوف افتادن کوه داشتند یک نصف روی خود را بر زمین گذارده به نصف دیگر ملاحظه کوه مینمودند که مبادا بر سر ایشان افتد؛ و تا حال سجده یهود بدین منوال است.آخر الامر احکام الواح را قبول نموده،التماس تخفیف از حضرت موسی علیه السّلام کردند و کوه از بالای سر ایشان دور شد.بعد از آن،
حضرت موسی علیه السّلام بنی اسرائیل را به حوالی بلاد مصر برده از حدود مشرق مصر که اراضی شام است تا حدود مغرب مصر که زمین اندلس است بر ایشان مسلم شد؛چنانچه کلام ملک (1)علاّم بر آن مشعر است وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنیٰ عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ بِمٰا صَبَرُوا (2)یعنی به میراث دادیم کسانی را که ضعیف گردانیده شده بودند سمت مشرق زمین و سمت مغرب زمین را که مبارک گردانیدیم از برای ایشان و تمام شد فرمان پروردگار تو ای موسی بر بنی اسرائیل به سبب آنکه (3)صبر و شکیبایی پیشه کردند و به اندک اطاعتی،به این تشریف شریف سرافراز گشتند.
و اما مجملی از معجزه حضرت عیسی علیه السّلام آن است که:چون حضرت مریم علیها السّلام حامله شد به حضرت عیسی علیه السّلام،و او در رحم با مادر خود (4)سخن میگفت و مادر،او را جواب میداد و چون از مکالمه فارغ میشد تسبیح الهی مینمود.و چون متولّد شد (5)و مادرش در فکر قوت خود بود در آن صحرا،حضرت عیسی علیه السّلام ندا کرد که: أَلاّٰ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا* وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا (6)یعنی اندوهناک مشو که قرار داد پروردگار تو و گردانید زیر پای (7)تو جدولی از آب و حرکت ده به سوی خود شاخ درخت خرما را تا آنکه بریزد بر تو خرمایی تازه.
منقول است که حضرت مریم علیها السّلام مناجات کرد که:خداوندا!چه حکمت است که در هنگامی که صحیح و سالم بودم روزی بیسعی و اهتمام به من میرسید،الحال که به سبب وضع حمل رنجورم،باید که درخت خرما را حرکت دهم؟خطاب رسید که:در آن
وقت دوستی تو منحصر بود به ذات مقدس الهی و الحال محبّت عیسی علیه السّلام نیز در دل تو جای کرده.و چون در هنگامی که مریم به سبب ظهور آثار وضع حمل،از بیت المقدّس بیرون آمده به صحرا شتافت،به امر الهی بنی اسرائیل از عقب او روان شده (1)،زبان به طعن او گشودند.حضرت مریم علیها السّلام از جبرئیل علیه السّلام پرسید که:چون از من سؤال کنند که این فرزند را از کجا آوردی،جواب چه گویم؟جبرئیل علیه السّلام فرمود که:در جواب ایشان اشاره فرما که من نذر کردهام که روزه بدارم (2)و با کسی سخن نگویم.چون در آن شرع روزه صمت (3)مشروع بود و ایماء نمود (4)که:صورت واقعه را از مولود بپرسید.
ایشان گفتند که:باوجوداین فعل شنیع،مریم علیها السّلام (5)ما را استهزاء مینماید؛در این اثنا حضرت عیسی علیه السّلام به سخن آمده گفت: إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا* وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً (6)تا آخر آیه کریمه؛چون یهود این معجزه را دیدند،دست از طعن حضرت مریم علیها السّلام برداشتند.
و بعد از تولّد و رسیدن به حدّ تمیز در دمشق،حضرت عیسی علیه السّلام در جوار یکی از اغنیاء بهسر میبرد و آن غنی به خدمات آن حضرت،قیام مینمود.در آن اثناء،متاعی نفیس از خانه آن دولتمند،دزد برد و متحیّر بودند که عمل کیست!حضرت عیسی علیه السّلام فرمود که:متاع را فلان کور و فلان مرد زمینگیر به اتّفاق دزدیدهاند.چون ایشان را به دزدی منسوب ساختند،کور گفت که:من چشم ندارم که موضع متاع را ببینم.و مرد زمینگیر جواب داد که:من پایی ندارم که به جایی رفته دزدی کنم.حضرت عیسی علیه السّلام فرمود که:مرد کور،معقد (7)را به دوش خود (8)گرفته او از روزنه دست دراز کرده (9)،امتعه را
برداشته؛چون کور را برپای کردند،دوش او محاذی روزنه بود.دانستند که کار ایشان است،بعد از تهدید و وعید،خود اقرار نمودند.
آوردهاند که:روزی حضرت با سه کس به راهی میرفت،ناگاه چشم ایشان بر دو خشت طلا افتاد که بر سر آن راه بود،رفقای آن حضرت میل تصرّف در آنها نمودند، حضرت عیسی علیه السّلام از ایشان جدا شده،از راه اعجاز خبر داد که آن خشتهای طلا سبب هلاک آن سه کس خواهد شد.آخر الامر یکی از آن سه کس (1)به بازار رفت که طعامی بیاورد و آن دو شخص بر سر خشتهای طلا ماندند و با یکدیگر تمهید درست داشتند که چون رفیق بیاید،او را بکشند و قسمت خشتها میان دو نفر درست آید؛و آورنده طعام نیز چنین فکری کرده (2)،قدری زهر داخل طعام (3)نموده،آورد که چون دو نفر میل نمایند،هلاک شوند و بدون شریک هردو خشت را (4)صاحب شود؛اتفاقا چون آن مرد طعام را آورد،آن دو نفر به موجب تمهید او را به قتل رسانیده؛ (5)خشتها را قسمت کرده (6)،به خاطر جمع،غذا را میل کردند و آنها نیز مردند و خشتهای طلا بیصاحب ماند.چون حضرت عیسی علیه السّلام مراجعت فرموده،این حال را مشاهده نمود،خطاب به دنیا فرمود (7)که:ای دنیا!مردم در محبّت و تحصیل تو،آخرت و جان خود را،چنین (8)بر باد میدهند و تو از ایشان چنین کناره میکنی و وفاداری نمینمایی (9).
1) (1)) -رضوی:نفر.
2) (2)) -رضوی:نمود.
3) (3)) -رضوی:در طعام.
4) (4)) -رضوی:-را.
5) (5)) -رضوی:او را دو نفر که تمهید نموده بودند به قتل رسانیدند.
6) (6)) -رضوی:نموده.
7) (7)) -رضوی:کرد.
8) (8)) -رضوی:در راه چنین.
9) (9)) -«ان عیسی بن مریم علیه السّلام توجّه فی بعض حوائجه و معه ثلاثه نفر من اصحابه فمر بلبنات ثلاث من ذهب علی ظهر...»-بحار الأنوار،ج 14،ص 284،باب 21-مواعظ عیسی علیه السّلام-
و دیگر از معجزات آن حضرت آن بود که:از گل،شکل خفاش ساخته،باد در وی دمید تا در طیران آمد.و دیگر کور مادرزاد را و ابرص را معالجه مینمود (1)و بسیار مرده (2)را زنده کرد.
و دیگر در حضور پادشاهان (3)آن عصر مذکور ساختند،خوارق عادات که از آن حضرت روی میدهد و تومان نام مردی از اصحاب حضرت،دست و پاهای او را قطع نموده بودند؛حضرت آن دست و پای بریده را برجای خود گذارده،دست بر وی مالید، آن مرد صحیح الاعضاء از جای خود برخواسته،برفت (4).
و دیگر از معجزات آن حضرت آن بود که خبر میداد به آنچه هرکس خورده (5)و در خانه خود ذخیره نموده.
و دیگر نزول مائده بود که از آسمان،خوانی پرنعمت،به جهت حواریین نازل میشد و میخوردند.
«و هذا القرآن الذی تعجزون أنتم»؛قرآن،مأخوذ از قرء به معنی جمع است و قرآن، مجموع کلامی است،مؤلّف منتظم به بهتر جمع (6)و تألیفی که با کمال بلاغت و فصاحت، ظاهر المعنی و الدّلالة است؛به مرتبهای که هراحدی که اندک ربطی (7)به کلام عرب دارد میداند که بالاتر از طاقت و قدرت بشر است و با وجودی که کلمات حضرت امیر المؤمنین و حضرت سیّد الساجدین-علیهما الصلاة و السّلام-در اعلی مراتب بلاغت است،اگر موازنه شود با قرآن مجید و فرقان حمید،معلوم میشود که تفاوت مابین،
غیرمتناهی است و معهذا،این تفاوت را هراحدی مییابد.و از زمان نزول قرآن الی الآن بل الی (1)آخر الزمان،هرکس از ماهران علوم که در آیات قرآنیّه و طریقه اسلوب و حکم (2)و بدایع که در آن مستور است،تدبّر نموده درخور (3)قابلیّت خود،علوم و معارف بسیار از آن استنباط نموده،معهذا راه به بطون آن نبرده و از ظاهر لفظ به آن مقاصد راه یافته؛زیرا که به موجب آیه کریمه (4)لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ (5)تمام امور و احکام در ضمن قرآن مندرج است (6)و علم آن نزد ائمّه حق است که مفسّران قرآنند.و به این جهت است که وارد شده که:قرآن حبل المتین الهی است که از آسمان به زمین آویخته و تا قیامت در میان امّت (7)،یکی از ثقلین است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در میان امّت خود گذارده که مادام امّت،متمسّک به آن باشند،گمراه نمیشوند (8).
و ربط قرآن به امام زمان علیه السّلام از این جهت است که:در قرآن،محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ و ظهری و بطنی میباشد و همه را امام به حق میداند؛و امام،شهادت بر حقّیت قرآن و قرآن شهادت بر (9)حقّیت امام زمان علیه السّلام میدهد.و در این زمان،قرآن، حجّت ظاهره در میان مردم است (10)و معجزه باهره آن حضرت و اعلی معجزات اوست و از هیچ پیغمبری چنین معجزه ظاهر نشده که بعد از او در میان امّتش بماند و باقی باشد و با وجودی که باقی معجزات آن حضرت از راه تواتر که حجّت است ثابت شده،قرآن
1) (1)) -رضوی:-الی.
2) (2)) -رضوی:آن حکم.
3) (3)) -رضوی:بطون.
4) (4)) -رضوی:-آیه کریمه.
5) (5)) -سوره مبارکه انعام،آیه 59.
6) (6)) -رضوی:-است.
7) (7)) -رضوی:+است.
8) (8)) -«إنّی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا کتاب اللّه و عترتی...»،کافی،ج 2، ص 414،باب أدنی ما یکون به العبد مؤمنا أو کافرا أو ضالا،حدیث 1؛وسائل الشیعه،ج 27، ص 33،باب تحریم الحکم بغیر الکتاب و السنة،حدیث 9.
9) (9)) -رضوی:-حقیقت...شهادت بر.
10) (10)) -رضوی:-است.
که بالفعل موجود و ظاهر است،اعظم از همه است و در زمان حضرت رسالت پناهی صلّی اللّه علیه و آله، تمام فصحا و بلغاء عرب جمع شده به موجب وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ (1)اراده نمودند که یک آیه مثل قرآن بیاورند،بنا بر مدلول لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (2)عاجز شده،اذعان به اعجاز بودن آن نمودند.و بر خبیر بصیر پوشیده نیست که اگر اعلم علما و افصح فصحاء چنین کلامی بیاورد،تصدیق لازم میشود که از جانب خداوند قادر متعال است؛چه جای آنکه حضرت رسالت پناهی صلّی اللّه علیه و آله که امّی و در اصل درس نخوانده بودند،هرگاه چنین کلامی بیاورد و جمیع ماهرین و بالغین در اعلی مراتب بلاغت حاضر باشند،به طریق اولی، دلالت میکند که آن حضرت،مؤیّد من عند اللّه است و این کلام خداست که به وحی الهی بر وی نازل شده و در هرزمان معجزه پیغمبر مبعوث چیزی بود (3)که اهل آن عصر ملکه راسخه در آن داشتهاند.
چنانچه در حدیثی وارد شده که:در زمان حضرت موسی علیه السّلام که سحر بسیار شایع بود و ماهرین در علم سحر،بسیار بودند،معجزه آن حضرت،چیزی بود که نظیر فعل ایشان بوده،ابطال سحر ایشان مینمود.و چنانچه آن حضرت عصای خود را انداخته، اژدهایی (4)شد که جمیع تصنعات ساحران را بلع نموده همگی به سجود افتاده اقرار به نبوّت او نمودند.
و در زمان حضرت عیسی علیه السّلام،علم طب،شایع و متعارف بود و اطبّاء در معالجه امراض مزمنه ید علیا داشتند،معجزه آن حضرت معالجه مبروص که مرض او متعذر الزّوال است مینمود و کور مادرزاد که در اصل خلقت چشم او ممسوح؛یعنی محل چشم صاف بود که اثر و علامت چشم در او نبود،آن حضرت (5)دعا مینمود
و چشم او متکوّن و روشن میشد.و بدترین امراض،که موت و ازاله حیات و ابطال جمیع قوی و جوارح باشد،دعا نموده،حیات مجددی روزی میشد و بالاتر از این احیاء،مرده[ای]بود که اجزاء او متفرّق و رمیم شده بود،مینمود.و از این بالاتر آنکه (1)پسر عجوزهای را زنده نمود و او را مخیّر ساخت میان بقاء در دنیا و باز مردن،او به شرط مدّت عمر و قرار روزی،راضی شد به حیات؛و مدّت بیست سال تعیّش نموده، چند فرزند از او متولّد شد.
و در زمان حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که بلاغت و فصاحت، (2)کمال بود،اعجاز آن حضرت قرآن شد؛که احدی نتوانست تحدّی به آیه از آن نماید.منقول است جمعی (3)از فصحاء گفتند که:ما آیه کریمه وَ لَکُمْ فِی الْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ (4)را که به مرتبه بلاغت باقی آیات نیست،تحدّی مینماییم.بعد از مدّتها و فکرها و مشاورهها که با یکدیگر نمودند،این مضمون را به عبارت دیگر ایراد نمودند و گفتند:«القتل أنفی للقتل» (5)و با وجودی که این کلمه نیز در کمال فصاحت است،بعد از تأمّل،هجده وجه از وجوه بلاغت در آیه کریمه یافتند که در عبارت ایشان نبود؛با وجودی که وجوهی که ایشان نیافتهاند غیرمتناهی است.و در حالتی که اهل وقوف در صنعتی بسیار باشد،هرگاه در مقابل ایشان اتیان به آن صنعت به نحوی نمایند که مسلّم همه باشد،اقوی است در ظهور اعجاز.به خلاف آنکه اگر اتیان به صنعتی شود که کسی از اهل آن صنعت،در آن عصر نباشد هرچند در واقع معجزه باشد،ممکن است احدی مناقشه کند و گوید:ما از اهل این صنعت نیستیم؛شاید کسی تواند خود را در این صنعت چنین کامل گرداند که چنین فعلی از او واقع تواند شد.
لهذا در این حدیث فرمود که:«تعجزون أنتم»؛یعنی شما که صاحب این فن بلاغت شده،در هیچ عصری مثل شما فصحا و بلغا نبوده و نخواهد بود،عاجز میشوید.
و«تعجزون»فرمود که:جمله فعلیه و دلالت بر تجدّد دارد؛یعنی هرچند تدبّر و تفکّر بیشتر مینمایید (1)،اقرار به عجز خود زیاده مینمایید؛بلکه یوما فیوما عجز خود را مییابید و تصدیق به اعجاز قرآن میکنید.
«و الامم و سایر العرب»؛اشاره به آن است که هرگاه امثال شما که کامل در این صنعتید و اکمل از شما ممکن نیست،عاجز باشید از اتیان مثل قرآن،امّتهای دیگر و باقی عربان به طریق اولی عاجز خواهند بود.
«فلیس لی (2)الإقتراح علی ربّی»؛یعنی بعد از اتیان معجزه مثل قرآن و اثبات نبوّت خود به آن،لازم نیست که ابرام نموده،هرچه شما به خواهش خود طلب نمایید از پروردگار خود در خواهم؛بلکه بعد از اثبات نبوّت،دیگر آنچه لازم است تبلیغ و بیان احکام (3)و تخویف از عذاب الهی و بشارت به مثوبات غیر متناهیه است.
«هل الصّلاح او الفساد فیما یقترحون» (4)یعنی با وجودی که بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله تحصیل استدعای شما لازم نیست،خود نیز معرفت به خیریّت مسئول خود ندارید و گاه باشد که ضرر عاید شما شود در این استدعا،به اینکه عذابی نازل شود و رفع نشود؛یا آنکه بعد از حصول مدّعا،شیطان بر شما ملتبس ساخته،تدبیری چند در اضلال شما نماید و عقوبت اعظم و حسرت بر شما ادوم شود؛لهذا از راه اکملیّت حجّت بر ایشان، جبرئیل علیه السّلام از جانب ملک علاّم،سلام آورده،خبر به ظهور مستدعیّات آن جماعت و کفران ایشان آورده.بیان لطف الهی نسبت به قابل آن فرموده که:«إلا من عصمة منهم»؛ یعنی بعضی ایمان آورند که قابلیّت لطف داشته و جوهر طینت ایشان در بدو فطرت به
ماء معین معرفت آغشته،لایق تشریف هدایت باشند و زنگ کفر (1)از صفحه خاطرشان زدوده شده باشد.
«فإن کان لا یلزمک تصدیق هؤلاء»؛ایماء به حجیّت تواتر است؛خصوصا در صورتی که اهل تواتر مدّعی باشند و بر همگی چیزی معلوم و محسوس شده باشد و در باقی فقرات اشاره شده به آنکه هرگاه تواتر،مفید علم نباشد؛میباید غیر از چیزی که محسوس به یکی از حواس ظاهره باشد،دیگر چیزی معلوم کسی نشود.
معهذا الزام دیگر،حضرت بر ابو جهل نموده که او اقرار به کمالات پدران خود مینموده.معهذا از جماعتی اخبار آن (2)به او رسیده بوده،که عشری از اعشار این جماعت نبودهاند و به احسن وجهی،حضرت پیغمبر (3)صلّی اللّه علیه و آله حجّیت تواتر را بر او ثابت نموده در آخر خبر محکوم به ساخته که مطلب آن ملعون معانده و لجاج بوده؛زیرا که محسوس و مشاهد را نیز انکار نمود و بعد از آن حصول علم به محسوسات را بر او الزام فرمود؛به این وجه که علم به ذات خود و تصدیق به هستی خود نیز به احساس و علمی که تابع ادراک و احساس است میکنی.هرگاه کسی انکار باقی محسوسات نماید بر او لازم میآید که انکار هستی خود،بلکه وجود آسمان و زمین و مخلوقات را جمیعا انکار نماید و این سفسطه و انکار بدیهی است.و این فعل شنیع از اکثر امم واقع شده،که انکار محسوس نموده به تسویلات باطله شیطانیّه از راه لجاج و عناد و حمق و سفاهت بر خود قرار دادهاند؛خصوصا یهود که پیوسته بر طریقه لجاج ثبات داشته و در این زمان نیز دارند.
در کتاب احتجاج (4)از حضرت امام[ابو]محمّد[حسن]عسکری علیه السّلام روایت شده
که:چون آیه کریمه ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً (1)،در حق یهود و ناصبیان نازل شده،در تتمّه آیه بیان منافع سنگ و قبول خیر نمودن آن فرموده،معلوم یهود شد که دلهای ایشان به سبب عدم قبول حق اصلب است از سنگ بسیار عظیم و چون بر یهود ناخوش و ناگوار آمد این سرزنش که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ایشان نمود،جمعی از سرکردههای ایشان و صاحبان نطق (2)و بیان گفتند که:ای محمّد! بهدرستی که تو هجو میکنی ما را،و دعوی مینمایی بر دلهای ما چیزی را که خدا میداند که دل ما (3)برخلاف گفته تو است،و در دل ما خیر بسیار هست به سبب آنکه همّت ما مصروف است بر اینکه روزه بداریم و تصدّق کنیم مال خود را،و اعانت فقیران نماییم.پس در جواب یهود حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:اما دعوی خیر که مینمایید،هنگامی افعال شما خیر است که قصد رضای الهی داشته باشید و عمل کنید بر آنچه خدا امر فرموده؛اما چیزی را که قصد ریا و سمعه داشته باشید و به عناد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بهجای آورید،و خواهید اظهار توانگری خود و مالداری و طلب شرف خود نمایید،پس آن خیر نیست؛بلکه شر محض و وبال است بر صاحبش که به آن خدای تعالی (4)آنکس را عذاب خواهد نمود،بدتر عذابی.
یهود در جواب گفتند:ای محمّد!تو چنین میگویی و ما میگوییم که مال خود را نمیدهیم،مگر از برای باطل نمودن نبوّت تو و برطرف شدن سرکردهگی تو و از برای متفرّق شدن اصحاب تو و این کار را مجاهده عظیم میدانیم و وسیله ثواب عظیم از حق تعالی میسازیم.پس اقلّ مراتب آن است که تو دعوی مینمایی و ما نیز دعوی مساوی آن میکنیم و چون شاهدی بر صدق و کذب طرفین نیست،تو چه زیادتی بر ما داری؟
پس حضرت فرمود که:ای برادر و قرین آن جماعتی که مسخ و میمون شدند،بدانید بهدرستی که در دعوی،محق (1)و مبطل،مساوی میباشند و لیکن حجّتهای خدای تعالی دلیلی است که فرق میکند حق را از باطل،و ظاهر میسازد حیله باطلان و حقیقت محقّین را،و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله غنیمت نمیداند نادانی شما را و تکلیف نمیکند شما را که قبول دعوی او بیدلیل و شاهدی نمایید؛و لیکن برپای میدارد بر شما حجّتی را از جانب خدا،که نتوانید شما دفع آن نموده و طاقت آن نداشته باشید که دوری کنید از موجب آن و اگر برود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که بنماید شما را آیتی از نزد خود،هرآئینه شک خواهید آورد و خواهید گفت که:این آیت را به تعب بجای آورده و صنعتی بهکار برده و حیله[ای]نموده؛پس هرگاه شما طلب چیزی نمایید و من بنمایم شما را آنچه خواستهاید نمیرسد شما را که بگویید به حیله آورده یا آنکه مهارت در این کار داشته و هرچیز که طلب میکنید از آیات عجیبه و معجزات غریبه،پس اینک خداوند عالمیان به تحقیق وعده نموده مرا اینکه ظاهر سازد هرچیز را که شما بخواهید و طلب نمایید تا آنکه بریده شود عذر کافران شما و زیاده شود بینایی مؤمنان از شما.
یهود گفتند که (2):به تحقیق انصاف داری ای محمّد،پس اگر وفا کنی به وعده خود همچنانکه انصاف دادی تو خود اوّل مرتبه،رجوع از دعوی نبوّت خواهی نمود و داخل در سلک باقی امّت شده،تسلیم احکام تورات خواهی نمود از جهت آنکه عاجز خواهی شد از آنکه بر خود قرار دادی و دعوی باطلی که نمودی و از قبل خود قصد کردی.
پس فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:راستی (3)خبر میدهد از شما،نه وعده بد؛شما بطلبید آنچه طلب میکنید،تا آنکه بریده شود عذرهای شما در آنچه طلب میکنید.گفتند یهود که:ای محمّد!گمان داری (4)که نیست در دل ما چیزی از مددکاری فقیران و اعانت ضعیفان و نفقه دادن بر ایشان در باطل دانستن باطل و حق دانستن حق.و گمان داری که
سنگها نرمتر است از دلهای ما،و اطاعت خدا،سنگها زیاده از ما میکنند و این کوهها که در حضور ماست؟!بیای (1)با ما تا برویم نزد بعضی و طلب گواهی کنیم بر راستی تو و دروغ ما؛پس اگر کوه سخن گفته و تصدیق تو نمود،پس حق با تو و بر ما لازم است که پیروی تو کنیم و اگر سخن گفت و تکذیب تو نمود یا آنکه ساکت ماند و جواب نگفت،بدان که تو دعوی باطل (2)میکنی و عناد مینمایی از جهت (3)خواهش خودت.
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:خوب است؛بیایید با ما نزد (4)هرکوهی که خواهید تا طلب گواهی از آن نمایم و گواهی دهد.پس بیرون رفتند به سوی سنگلاختر کوهی و گفتند:ای محمّد!طلب شهادت کن از این کوه (5).پس فرمود حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله به کوه که:بهدرستی که طلب میکنم از تو به جاه و رتبه محمّد و آل او که نیکویانند،آنچنان جماعتی که به سبب نام بردن ایشان،حق تعالی عرش را سبک گردانید بر دوش هشت کس که حمله عرشند پس از آنی که نمیتوانستند حرکت دادن عرش را جمعی کثیر از ملایک که نمیدانست عدد ایشان را کسی به غیر از خدا؛و به حق محمّد و آل محمّد که نیکویانند و به سبب نام بردن ایشان،قبول نمود حق تعالی توبه آدم علیه السّلام را؛و آمرزید گناه او را و رسانید او را به مرتبه نبوّت.و به حقّ محمّد و آل محمّد که نیکویانند و به سبب نام بردن ایشان (6)و طلب نمودن از خدا به وسیله ایشان،بلند گردانیده شد حضرت ادریس در بهشت به مکانی بلندمرتبه که گواهی دهی ای کوه از برای محمّد صلّی اللّه علیه و آله به آنچه امانت گذارده خداوند عالمیان نزد تو،که تصدیق کنی قول خدا را بر این جماعت یهود که خدا در قرآن یاد کرده قساوت دلهای ایشان را؛و تکذیب ایشان نموده در اینکه انکار میکنند،فرموده رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را!پس مقارن سؤال آن حضرت،حرکت کرد کوه
و لرزید و سرازیر شد؛و (1)از آن آواز و فریاد کرد که:ای محمّد!گواهی میدهم بهدرستی که تو پیغمبری از جانب خدایی (2)که پروردگار عالمیان است؛و بهدرستی که تو برگزیده جمیع خلقی.
و گواهی میدهم که دلهای این یهودان چنان است که تو ذکر کردی و بیان نمودی و سختتر از سنگ است و بیرون نمیآید از دل این جماعت هرگز خیری،چنانچه گاهی بیرون میآید از سنگ و آب جاری میشود در کوه.
و گواهی میدهم که:بهدرستی که این جماعت دروغگویانند در آنچه اسناد به تو میدهند؛و میگویند که افترا بر خدای میبندی؛پس فرمود حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله که:
طلب میکنم از تو ای کوه!که حق تعالی امر فرموده تو را که فرمان من بری در هرچه در خواهم از تو به جاه محمّد و آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله،که به سبب ایشان نجات داد حق تعالی نوح را از دلتنگی سخت؛و سرد گردانید خدا آتش را بر حضرت ابراهیم علیه السّلام و گردانید آتش را بر او سردی سالم از ضرر؛و جای داد او را در میان آتش بر کرسی و فرش به مرتبهای که ندیده بود آن طغیانکننده یعنی نمرود و قومش مانند آن را،از برای یکی از پادشاهان زمین؛و رویانید در اطراف حضرت ابراهیم علیه السّلام درختهای سبز تراوتدار و از اطراف او ظاهر ساخت انواع شکوفههایی که یافت نمیشود مگر در چهار فصل از تمام سال.
گفت کوه:بلی گواهی میدهم از برای تو یا محمّد صلّی اللّه علیه و آله!به این؛و گواهی میدهم که اگر تو بخواهی از خدای خود اینکه بگرداند مردان دنیا را میمونها و خوکها هرآئینه میکند؛یا آنکه طلب کنی که بگرداند آتش را تخم چشم انسانی یا آنکه چشم انسانی را قطعهای از آتش گرداند (3)میشود؛یا آنکه طلب کنی که آسمان به زمین آید؛یا آنکه زمین به آسمان رود،میشود؛یا آنکه بخواهی که بگردد اطراف مشرق و مغرب و تلهای ریگ (4)،همه کیسهها پر زر شود،هرآینه میشود؛و اگر طلب نمایی که زمین و
آسمان فرمان برند تو را و کوهها و دریاها برگردند به فرمان تو و باقی آنچه خدا آفریده از بادها و صاعقهها و اعضای انسان و اعضای حیوان همگی فرمان تو برند (1).و هرچه به ایشان فرمایی که اطاعت کنند،چنان میشود.و بعد از این معجزهای چنین (2)،یهود گفتند:
ای محمّد صلّی اللّه علیه و آله!بر ما مشتبه کردی و به تحقیق نشانیدی جمعی از حیلهداران از جمله اصحاب خود را در عقب سنگهای این کوه،که ایشان این سخنان میگویند و ما نمیدانیم که از آن مردان میشنویم یا از کوه.و فریب نمیخورند به (3)مثل این حیله،مگر اتباع (4)تو که ضعیف العقلند و ملتبس میسازی بر عقلهای ایشان؛اگر تو راست میگویی از اینجا دور شو و به مکان دیگر آمده،بفرمای کوه را که از زمین برکنده شود و بیاید به سوی تو به آن مکان؛و وقتی که کوه نزد تو حاضر شود و ما ببینیم او را،امر کن که کوه دو نصف شود از بلندی که دارد،پس بلند شود زیرین از دو قطعه آن بالای بلند از آن و سرازیر شود بلند در زیر پایین؛پس در این هنگام بگردد اصل کوه بالای کوه و بالای کوه اصل کوه،تا بدانیم که این از جانب خداست و اتفاق نمیافتد مثل این معجزه به توطئه و نه به مددکاری (5)جمعی که حیله کنند و سر از حق بپیچند.
پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله اشاره فرمود به سنگی که در آن کوه بود و به قدر پنج رطل بود و فرمود که:ای سنگ در روی زمین غلطیده نزد من آی!پس آن سنگ حرکت نموده نزد (6)حضرت آمد و گفت به شخصی که لجاج مینمود و سخن میگفت که:بردار این سنگ را و نزد گوش خود بگذار که بگوید مطابق آنچه از کوه بزرگ شنیدی و بدانی که کس در عقب سنگی نبود که سخن گوید و این سنگ جزئی است از کوه؛پس برداشت آن مرد سنگ را و نزدیک گوش خود برده،آن سنگ (7)سخن گفت مثل آنچه کوه بزرگ
اوّلا گفته بود از تصدیق رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،در آنچه بیان فرموده بود از احوال دلهای یهودیان و آنچه فرموده بود که انفاق ایشان اموال خود را در برطرفکردن امر محمّد صلّی اللّه علیه و آله باطل و وبال است بر ایشان.
پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رفت (1)به سوی فضایی که وسیع بود (2)و ندا کرد و فرمود که:ای کوه!به حقّ محمّد و آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله که نیکویانند و به وساطت قرب و منزلت ایشان و سؤال بندگان خدا که به وسیله اسماء مقدّسه ایشان مستجاب شد؛و (3)فرستاد خدای تعالی بر قوم عاد بادی تند با کمال طغیان که برکند از جای خود مردم را که گویا دنباله درخت خرمای پوچ شده است و امر فرمود جبرئیل را که فریاد زند فریادزدنی هولناک در میان قوم صالح،تا آنکه گردیدند مثل علف خشک متفرق؛که از جای خود به فرمان اله برکنده شوی (4)و بیایی به سوی من و دست مبارک خود بر زمین گذارده،پیش روی خود را نشان داد.فرمود حضرت که:پس به لرزه درآمد کوه و گردید مثل تیری تند تا آنکه نزدیک انگشت مبارک آن حضرت شد و چسبید به انگشت (5)و ایستاد و فریاد کرد و گفت (6):من شنوندهام سخن تو را؛و اطاعتکنندهام ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله!و اگرچه به خاک مالیده شود بینی این عنادکنندهها.امر فرما مرا به امر خودت!پس فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:این جماعت طلبکنندهاند،این را که تو برکنده شوی از اصل خود،و دو نصف شوی،پس سرازیر شود طرف بالای تو و بالا رود پایین تو،پس بگردد و ذروه تو اصل و اصل تو ذروه.گفت کوه که:آیا تو ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله امر میفرمایی که چنین شوم؟حضرت فرمود:بلی.پس منقطع شد کوه به دو نصف و سرازیر شد بالای آن به زمین و بلند شد پایین آن بر بالای آن،پس گردید فرع کوه،اصل و اصل کوه،فرع و فریاد کرد کوه که:ای گروه یهود!اینکه میبینید بالاتر از معجزات موسی علیه السّلام است که
گمان میکنید که به موسی علیه السّلام ایمان دارید؛پس،نگاه کردند یهود،بعضی به بعضی و گفتند (1)که:از این معجزه گریزی نیست.و بعضی دیگر گفتند که:این مردی است که بخت و طالعی دارد که هرچه اراده کند به جهت او میآید و کسی که چنین باشد امور عجیبه به جهت او میسّر میشود؛پس شما فریب مخورید به آنچه میبینید.پس،کوه فریاد کرد که:ای دشمنان خدا!به این سخن که میگویید،باطل کردید پیغمبری حضرت موسی علیه السّلام را؛چرا نگفتید در هنگامی که عصای آن حضرت مار شد (2)و دریا شکافته و راهها[پدیدار]شد و کوه مثل سایه بر بالای بنی اسرائیل ایستاد،که موسی بخت و طالع دارد و اهتمام او باعث چیزهای عجیب میشود و ما فریب نمیخوریم به آنچه میبینیم؛پس،به سبب این سخنهای باطل،کوهها و سنگها،تمام یهودیان را که ایمان نیاورده بودند فرو برد و حجّت پروردگار عالمیان بر ایشان لازم شد.
روی فی العیون عن أبی صلت الهروی،قال:لمّا جمع المأمون لعلیّ بن موسی الرضا علیه التحیّة و الثناء أهل المقالات من أهل الاسلام و الدّیانات من الیهود و النصاری و المجوس و الصابئین و سایر المقالات،فلم یقم احد إلاّ و قد ألزمه حجّته کأنّه الفم حجرا.قام الیه علیّ بن محمّد بن الجهم،فقال له:یابن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله!ما تقول بعصمة الانبیاء؟قال:نعم.
قال:فما تعمل فی قول اللّه:عزّ و جلّ: وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ (3)و فی قوله عزّ و جلّ:
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ. (4)و فی قوله عزّ و جلّ فی یوسف علیه السّلام:
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا. (5)و فی قوله عزّ و جلّ فی داوود علیه السّلام: وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا
فَتَنّٰاهُ. (1)و قوله عزّ و جلّ فی نبیّه محمّد صلّی اللّه علیه و آله: وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللّٰهُ مُبْدِیهِ. (2)فقال الرضا علیه السّلام:و یحک یا علی!اتّق اللّه،و لا تنسب الی الأنبیاء اللّه الفواحش و لا تتأوّل کتاب اللّه برأیک.فإنّ اللّه عز و جل یقول: وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ. (3)امّا قوله عزّ و جلّ فی آدم علیه السّلام: وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ. (4)فإن اللّه تعالی خلق آدم حجة فی أرضه و خلیفته فی بلاده لم یخلقه للجنّة و کانت المعصیة من آدم فی الجنة لا فی الأرض لیتم مقادیر أمر اللّه عز و جل فلمّا أهبط الی الأرض و جعل حجّة و خلیفة عصم بقوله عز و جل: إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی الْعٰالَمِینَ (5).و امّا قوله عزّ و جلّ: وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ؛ انما«ظن»؛بمعنی، استیقن،ان اللّه لم یضیّق علیه رزقه لا تسمع قول اللّه عزّ و جلّ وَ أَمّٰا إِذٰا مَا ابْتَلاٰهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ (6)أی ضیّق علیه رزقه (7)و لو ظنّ انّ اللّه لا یقدر علیه لکان قد کفر.
و اما قوله عز و جل فی یوسف علیه السّلام: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا؛ فانّها همّت بالمعصیة و همّ یوسف بقتلها ان اخبرته لعظم ما تداخله فصرّف اللّه عنه قتلها و الفاحشة.و قوله جلّ و عزّ: کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ (8)یعنی:القتل و الفحشاء؛یعنی:الزّنا.و امّا داود فما تقول من قبلکم فیه؟قال علیّ بن محمّد بن الجهم:یقولون:انّ داوود علیه السّلام کان یصلی فی محرابه اذ تصوّر له ابلیس علی صورة طیر احسن،ما یکون من الطّیور؛فقطع داوود و قام باخذ الطّیر؛فخرج الطّیر الی الدّار؛فخرج فی اثره؛فطار الطّیر الی السّطح،فصعد فی طلبه، فسقط الطّیر فی دار أوریا بن حنّان،فاطّلع داوود فی اثر الطّیر؛فاذا بامرأة أوریا تغتسل؛ فلمّا نظر إلیها هواها.و کان قد أخرج أوریا فی بعض غزواته فکتب الی صاحبه ان قدم أوریا امام التّابوت فقدّم فظهر و فظفر أوریا بالمشرکین.فصعب ذلک علی داود فکتب إلیه
ثانیة انّ قدم امام التّابوت فقدّم فقتل أوریا و تزوّج داوود بامرأة أوریا.قال:فضرب الرّضا علیه السّلام یده علی جبهته و قال: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (1).قد نسبتم نبیّا من انبیاء اللّه تعالی إلی التّهاون بصلوته حتّی خرج فی اثر الطّیر،ثم بالفاحشة،ثم بالقتل.
فقال:یابن رسول اللّه!فما کانت (2)خطیئته؟فقال:ویحک!انّ داود انّما ظنّ ان ما خلق اللّه عز و جل خلقا هو اعلم منه.فبعث اللّه عز و جل إلیه الملکین.فتسوّر المحراب (3).فقالا:
خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ؛فَاحْکُمْ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ لاٰ تُشْطِطْ وَ اهْدِنٰا إِلیٰ سَوٰاءِ الصِّرٰاطِ* إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً،وَ لِیَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ فَقٰالَ أَکْفِلْنِیهٰا وَ عَزَّنِی فِی الْخِطٰابِ (4).فعجل داوود علیه السّلام (5)علی المدعی الیه.فقال: لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِکَ إِلیٰ نِعٰاجِهِ (6)و لم یسأل المدعی البیّنة قول علی ذلک و لم یقبل علی المدعی علیه فیقول له:
ما تقول؟فکان هذا خطیئة رسم حکم لا ما ذهبتم الیه.الا تسمع اللّه عز و جل یقول: یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ (7)الی آخر الآیة.فقال:
یا بن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله (8)!فما قصّته مع أوریا؟قال له الرّضا علیه السّلام:انّ المرءة فی ایّام داوود کانت اذا ماتت بعلها او قتل لا تتزوج بعده أبدا؛فأوّل من أباح اللّه عز و جل له ان یتزوّج بامرأة قتل بعلها،کان داود علیه السّلام تتزوّج بامرأة أوریا لمّا قتل و انقضت عدّتها منه فذلک الّذی شقّ علی النّاس من قتل أوریا.و امّا محمّد صلّی اللّه علیه و آله؛قول اللّه عز و جل: وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ (9)فان اللّه عز و جل عرف نبیّه صلّی اللّه علیه و آله اسمآء ازواجه فی دار الدنیا و اسمآء ازواجه فی دار الآخرة و انّهنّ امّهات المؤمنین.
احدیهنّ سمّی له زینب بنت (10)جحش.و هی یومئذ تحت زید بن حارثة.فاخفی صلّی اللّه علیه و آله
1) (1)) -سوره مبارکه بقره،آیه 156.
2) (2)) -رضوی:کان.
3) (3)) -اشاره به آیه 21 سوره مبارکه ص.
4) (4)) -سوره مبارکه ص،آیات 22 و 23.
5) (5)) -رضوی:-علیه السّلام.
6) (6)) -سوره مبارکه ص،آیه 24.
7) (7)) -همان،آیه 26.
8) (8)) -رضوی:-صلّی اللّه علیه و آله.
9) (9)) -سوره مبارکه احزاب،آیه 37.
10) (10)) -رضوی:-بنت.
اسمها و لم یبده لکیلا.یقول احد من المنافقین:انّه قال فی امرأة فی بیت رجل انّها احدی ازواجه من امّهات المؤمنین و خشی قول المنافقین.قال اللّه عزّ و جلّ: وَ تَخْشَی النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ؛ یعنی،فی نفسک.و اللّه عزّ و جلّ ما تولی تزویج أحد من خلقه الاّ تزویج حوّاء من آدم علیه السّلام و زینب من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله،بقوله؛ فَلَمّٰا قَضیٰ زَیْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاکَهٰا (1)الآیة و فاطمة من علی علیه السّلام.قال:فبکی علی بن محمد بن الجهم و قال:یابن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله!أنا تایب إلی اللّه تعالی من ان أنطق فی انبیاء اللّه علیهم السّلام بعد یومی هذا إلا بما ذکرته» (2).
ترجمه:ابو صلت هروی که از جمله اکابر اصحاب ثامن الائمّه،علیّ بن موسی الرّضا -علیه التّحیه و الثّنا- (3)است روایت میکند که:چون جمع کرد مأمون از برای مناظرهکردن با آن حضرت علیه السّلام،اهل سخن و گفتگوها (4)و جمعی را که مهارت در مسایل اصولیّة و فروعیه داشتند از مسلمانان و صاحبان مذاهب باطله از یهود و نصاری و مجوس و جمعی که ستارهپرست بودند و باقی اهل ملل و مذاهب مختلفه،پس برنخواست یکی و گفتگو ننمود مگر آنکه آن حضرت دلیل حق را بر او لازم ساخته،او را به مرتبهای ساکت نمود که گویا سنگی بلع نموده و گلوگیر شده.بعد از آن علی بن محمّد بن الجهم که ناصبی بود و عداوت اهل بیت علیهم السّلام داشت برخواست و گفت به حضرت که:چه میفرمایی در باب معصوم بودن پیغمبران؟حضرت فرمود که:بلی،من قائلم به آنکه از پیغمبران و حجّتهای خدا گناه کوچک و بزرگ که منافی عصمت باشد صادر نمیشود.علی بن محمّد گفت که:چه میکنی آیاتی را که دلالت میکند به حسب ظاهر بر جواز صدور معصیت،بلکه وقوع آن از پیغمبران؛از آنجمله آیه کریمه که وارد شده که:«عصیان
نمود حضرت آدم علیه السّلام پروردگار خود را،پس گمراه شد» (1)و در باب حضرت یونس علیه السّلام که در قرآن فرموده که:«صاحب ماهی چون رفت از میان قوم خود غضبناک؛ پس گمان کرد این را که ما هرگز قدرت نداریم بر او» (2)و در باب حضرت یوسف علیه السّلام که فرموده که:«به تحقیق زلیخا عزم نمود به حضرت یوسف علیه السّلام که او را متمکن سازد از نفس خود که با او مقاربت کند و به تحقیق عزم مینمود حضرت یوسف علیه السّلام بر اجابت او،اگر نمیدید علامات حقّه پروردگار خود را» (3)و در باب حضرت داود علیه السّلام که فرموده که:«پس گمان کرد آن حضرت که ما امتحان میکنیم او را» (4)و در باب حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرموده که:«پنهان داشتی در نفس،چیزی را که خدا اظهار آن میکند» (5).بعد از آن حضرت امام رضا-صلوات اللّه علیه- (6)فرمود که:وای بر تو ای علی بن محمّد!بپرهیز از خدا (7)و نسبت مده به پیغمبران خدا معصیت و افعال بد را و بر مدار و تفسیر مکن کتاب خدا را برای خود.بهدرستی که خدا میفرماید که:«نمیداند تأویل متشابهات قرآن را مگر خدا و جماعتی که مهارت دارند و میدانند علم قرآن را» (8)که ایشان،پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت اویند،بعد از آن تأویل آیات را بیان فرمود.
اما آیه اوّل که در باب حضرت آدم علیه السّلام فرموده،پس بهدرستی که فرمود که:حضرت آدم علیه السّلام را آفرید خدا که حجّت او باشد در روی زمین و خلیفه او باشد در شهرهای خدا و آدم را نیافرید که در بهشت باشد؛و خطیئه[ای]که از حضرت آدم علیه السّلام صادر شد در بهشت (9)،از این راه بود که آن حضرت در زمین نبود که منافات با حجّیت او داشته باشد؛ و از جهت آن،این خطیئه واقع شد از آدم علیه السّلام که تمام شود تقدیر امر الهی درباره حضرت
آدم علیه السّلام و هبوط نماید به زمین؛پس چون هبوط به زمین نمود،و حق تعالی او را حجّت بر خلق و خلیفه خود گردانید،او را معصوم گردانید به نص آیه کریمه و فرمود:«به درستی که خدای تعالی برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر تمام عالمیان» (1).و امّا معنی آیه حضرت یونس علیه السّلام پس چنین است که ظن به معنی استیقن است،«یعنی (2)یقین نمود حضرت یونس که ما از راه لطف و شفقت خود بر خلق،تنگ نخواهیم گردانید روزی را بر او» (3)آیا نشنیدهای آیه دیگر را که میفرماید که:«امّا اگر امتحان کنیم بنده خود را،پس تنگ گردانیم بر او روزی را» (4)،و اگر (5)حضرت یونس گمان مینمود که حق تعالی قدرت ندارد بر او،هرآینه کافر میشد.و امّا آیه (6)حضرت یوسف علیه السّلام،پس تأویلش آن است که:«چون زلیخا متوجّه شد که بخواند حضرت یوسف را بر نفس خود و حضرت یوسف نیز متوجه زلیخا شد» (7)به این وجه که زلیخا متوجّه معصیت شد و حضرت یوسف متوجه شد که به قتل رساند او را از بس که عظیم بود بر آن حضرت آنچه داخل شد،پس حق تعالی بازداشت یوسف را از قتل زلیخا که فی نفسه بد بود و مضرّت داشت؛و این است که در تتمّه آیه میفرماید که:«چنین باز میداریم از حضرت یوسف بدی را که آن قتل زلیخا بود و فحشاء را که آن زناکردن بود». (8)
بعد از آن،حضرت فرمود در باب آیه داوود که:چه میگویند ای علی بن محمّد، کسانیکه نزد شمایند در این باب؟علی بن محمّد گفت که:میگویند حضرت داوود در
محراب خود نماز میکرد که ناگاه شیطان،متمثل شد به صورت مرغی به بهترین (1)صورتی از مرغان؛و حضرت داوود نماز را قطع کرد (2)که آن مرغ را بگیرد؛پس مرغ (3)از آن خانه بیرون رفت و حضرت داوود از عقب آن مرغ رفت و آن مرغ پرواز نموده،به بام رفت.و حضرت (4)بالای بام رفت در طلب مرغ؛پس آن مرغ برخواست و رفت به خانه اوریا،پسر حنان که (5)موافق تصریح از باب تواریخ،برادر داوود بود؛پس رفت حضرت داوود در عقب مرغ به خانه اوریا؛و دید که زن اوریا غسل میکند؛چون نظرش به آن زن افتاد،تعلّق بههم رسانیده،عاشق شد و اوریا را به جنگ فرستاد[ه]بود؛پس نوشت حضرت داوود به سرکرده آن لشکر که پیشدار اوریا را پیش از تابوت که از قبیل علم،پیش لشکر میبردند و چون اوریا را مقدم داشت شاید به قتل رسد (6)،اتفاقا اوریا غالب شد و فتح نمود و کافران را مغلوب ساخت.این معنی دشوار شد بر حضرت داوود؛ بازنوشت که در مرتبه دوّم که چون جنگ واقع شود،باز اوریا را مقدم دار (7)پس در این مرتبه اوریا شهید شد و حضرت داوود زن اوریا را تزویج نمود.حضرت چون این نامعقولات که اهل سنّت میگویند از علی بن محمّد بن الجهم (8)شنید،دست بر پیشانی خود زده فرمود که: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (9)به تحقیق نسبت دادید پیغمبری از پیغمبران خدا را به آنکه سهلانگاری کند به نماز خود تا آنکه بیرون رود از عقب مرغی، بعد از آن اتیان به نامشروعی (10)کند که آن نظرکردن بر زن نامحرم باشد در وقتی که عریان باشد،بعد از آن سعیکردن در کشته شدن اوریا.
1) (1)) -رضوی:بهتر.
2) (2)) -رضوی:نمود.
3) (3)) -رضوی:آن مرغ.
4) (4)) -رضوی:رفت به بام؛حضرت.
5) (5)) -رضوی:طلب مرغ؛باز آن مرغ پرواز نموده به خانه اوریا رفت؛چنانچه.
6) (6)) -رضوی:داشت که شاید به قتل رسانند.
7) (7)) -رضوی:مقدم لشکر دارد.
8) (8)) -رضوی:از علی ابن محمد ملعون.
9) (9)) -سوره مبارکه بقره،آیه 156.
10) (10)) -رضوی:نامشروع.
پس گفت علی بن محمّد که:چه بود گناهی که از داوود علیه السّلام صادر شد؟حضرت فرمود که:به درستی که داوود گمان کرد که حق تعالی نیافریده،آفریده[ای]را که او داناتر از داوود باشد؛پس فرستاد خدای تعالی به سوی داوود علیه السّلام،دو فرشته که به هیئتی غیر هیئت خود؛«آمدند نزد محراب» (1)و گفتند آن دو فرشته که:ما دو کسیم که طغیان نموده بعضی از ما بر بعضی؛حکم کن میان ما به حق و میل مکن و راه نمای،ما را به راه راست.این برادر من از برای اوست نود و نه بز و از برای من است یک بز و میگوید:یک بز خود را به من گذار و عزیز گردان مرا در گفتگو. (2)
پس حضرت داود علیه السّلام،بدون تدبّر،تعجیل در جواب (3)و حکم نموده،فرمود که:«به تحقیق که ستم کرده تو را به طلبیدن (4)بز تو که ضم کند به بزهای خود» (5)و طلب گواه ننمود و قول مدّعی علیه را قبول نکرد که بگوید:تو چه میگویی؟!پس این غلط در طریقه حکم است نه خطا به عنوانی که شما به سوی آن رفتهاید.آیا نشنیدهای که خدای تعالی در قرآن میفرماید که:«ای داوود بهدرستی که گردانیدیم ما تو را خلیفه خود در زمین؛پس حکم کن میان مردم به حق». (6)پس گفت:یابن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله!چه بود قصّه داود با اوریا؟حضرت فرمود که:حکم در زمان داود،چنین بود که هرگاه زن،شوهرش میمرد یا کشته میشد هرگز بعد از او شوهر نمیکرد؛و اوّل کسی که خداوند عالمیان حلال گردانید که زنی که شوهرش بمیرد یا کشته شود تزویج نماید،حضرت داود بود که تزویج نمود زن اوریا را چون کشته شد اوریا و (7)عدّه زن منقضی شد؛پس این (8)چیزی بود که بر مردم دشوار شد از کشته شدن اوریا.
و امّا شرح آیه (1)که درباره حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله (2)وارد شده (3):پس بهدرستی که شناسانیده خداوند عالمیان (4)پیغمبر خود را نامهای زنانش را در دار دنیا و نامهای زنانش را در دار آخرت و اعلام نموده بود که زنان پیغمبر به منزله مادرهای مؤمنان است و یکی از زنان آن حضرت را نام برده بود که زینب دختر جحش خواهد بود.و در آن وقت،زینب،زن زید،پسر حارثه بود.پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،نام زینب را پوشیده داشت (5)و اظهار نفرمود که از جمله زنان آن حضرت خواهد بود.تا آنکه نگوید (6)یکی از منافقین که:حضرت میگوید در باب زنی که در خانه مردی است که یکی از زنان او و از جمله مادرهای مؤمنین است و ترسید حضرت از سخن منافقین؛لهذا حق تعالی میفرماید که:
«ترسید (7)حضرت رسول از مردم و حال آنکه خدا سزاوارتر است که از او بترسد آن حضرت». (8)یعنی (9):آن حضرت در نفس خود احداث خوف نمود.و حق تعالی متوجّه تزویج یکی از خلق خود نشده مگر تزویج حوّا از حضرت آدم و زینب را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به قول خود که فرموده که:چون برآورد زید از زینب حاجت خود را،تزویج نمودیم ما او را به تو؛و دیگر تزویج نمود حضرت فاطمه زهرا را به حضرت (10)امیر المومنین علیهما السّلام.گفت راوی که:پس گریست علیّ بن محمّد بن الجهم (11)و گفت:ای
1) (1)) -رضوی:+کریمه.
2) (2)) -رضوی:درباره رسول خدا.
3) (3)) -سوره مبارکه احزاب،آیه 37.
4) (4)) -رضوی:که خداوند عالمیان شناسانیده بود.
5) (5)) -رضوی:پوشیده داشت نام زینب را.
6) (6)) -رضوی:نگویند.
7) (7)) -رضوی:ترسیدی.
8) (8)) -سوره مبارکه احزاب،آیه 37.
9) (9)) -رضوی:-یعنی.
10) (10)) -رضوی:دیگر حضرت فاطمه را که تزویج نمود حضرت.
11) (11)) -رضوی:علی بن محمد الجهم.
فرزند رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله!من توبه میکنم به سوی خدا از اینکه سخن گویم درباره پیغمبران خدا بعد از امروز مگر چیزی که تو (1)فرمودی.
«لعلیّ بن موسی علیه السّلام»؛یعنی از جهت مناظره و گفتگو و تحقیق حق نمودن،پس مطلب مأمون،یا یافتن حق و رفع اشتباه خودش بود یا اظهار علم حضرت بود که بر مردم معلوم شود رتبه آن حضرت و احاطه علمش به متشابهات قرآن.
«و قد الزم حجّته»؛چون به موجب«نحن (2)نکلّم النّاس علی قدر عقولهم» (3)،هرکس را مطابق فهمش الزام مینمود و دلیلی که باعث هدایت او بود القاء میفرمود،اضافه حجّت به آن شخص شده:«کأنّه القم حجرا»؛بنابر متعارف است که بعد الزام و سکوت تام (4)،میگویند که (5)گلوگیر و نفسگیر شده و چون سنگ،اصلب اجسام است و انسداد مجاری غذا و هوا بیشتر مینماید،بر سبیل مبالغه،حجر استعاره شده.
«بعصمة الانبیاء»؛ظاهر آن است که«باء»به معنی فی باشد و حروف جاره همه به معنی یکدیگر میآیند و چون عامّه،عصمت حجّت را لازم نمیدانند و خطاها از برای انبیاء اثبات مینمایند و تأویل بعضی آیات که موهم عدم عصمت است نمیدانند؛علی بن محمّد خواست که بر حضرت،عدم عصمت که مخالف مذهب حق است،لازم آید.
«قال نعم»؛چون تأویل متشابهات را معصوم میداند و احاطه تام به دلایل قطعیّه در باب عصمت نموده و حضرت خواست که در چنین مجمعی که جمیع اهل ادیان حاضراند،بیان حق فرماید؛فرمود که:بلی،ادّعآء عصمت حجّت مینمایم و دلیل بر
طبق مدّعا دارم و تأویل متشابهات آیات مینمایم. (1)عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ (2)این آیه کریمه در اول و آخر به حسب ظاهر،مطابق مدّعای خصم است،زیرا که عصیان و گمراهی،هردو منافی عصمت است و تأویلش بعد از این،با تأویل باقی آیات،بیان میشود.
فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ (3)چنانچه در ترجمه ظاهر الفاظ این حدیث شریف گذشت،علی بن محمّد،نفهمیده،بلکه چنان یافته بوده که مظنون حضرت یونس چنان بوده که ما قدرت بر او نداریم و او هرچه خواهد،میتواند کرد و خدا را بر او تسلّطی نیست و نفی قدرت خدا معصیت،بلکه شرک است.
وَ هَمَّ بِهٰا (4)مطابق ظاهر لفظ،بدون انضمام تتمّه،آیه دلالت میکند که،و العیاذ باللّه،حضرت یوسف،اهتمام داشته به آنکه با زلیخا زنا کند و علیّ بن محمّد چنین فهمیده بود و تتمّه آیه را نیز تحریف نموده.اهل باطل میگویند:مراد از بُرْهٰانَ رَبِّهِ (5)علاماتی است که حق تعالی از برای انزجار حضرت یوسف در حالت زنا ظاهر میساخت؛مثل آنکه نقل کردهاند عامّه که گشود حضرت یوسف زیر جامه خود را و نشست،مثل نشستن کسی که جماع کند با اهل خود.و برهان آن بود که آوازی شنید که بپرهیز ای یوسف؛پس بازنگشت و در مرتبه دویّم (6)این آواز شنید،آگاه نشد؛در مرتبه سیّم تهدیدی شنید که از این عمل اعراض کن؛منزجر نشد تا آنکه متمثل شد حضرت یعقوب علیه السّلام در حالتی که انگشت خود را به دندان میگزید و شنید یوسف، آوازی که مباش مثل مرغی که پر داشت،چون زنا کرد پر او ریخت.و بعضی دیگر نقل
کردهاند که:ظاهر شد دستی که بر آن نوشته بود آیهای که مدلول لفظش (1)این است که:
«بهدرستی که بر شما نگاهبانان هستند که آنها ملایک کراماند که کاتب اعمال شمایند» (2)پس یوسف دست از آن عمل برنداشت (3)باز دید که در آن کف این آیه (4)نوشته که:«نزدیک مشوید به زنا،بهدرستی که زنا عملی رسوا و بد راهی است» (5)پس یوسف،آگاه نشد؛پس دید که نوشته شده که:«بپرهیزید از (6)روزی که بازگردانیده میشوید به سوی خدا» (7)پس متأثر نشد.بعد از آن حق تعالی به جبرئیل علیه السّلام فرمود که:
دریاب بنده مرا پیش از آنکه گناه از او صادر شود؛پس سرازیر شد جبرئیل و میگفت:
ای یوسف،آیا کاری میکنی مثل کار مردم بیعقل (8)و حال آنکه تو نوشته شده[ای]در سلک پیغمبران.بر هرخبیر بصیر ظاهر است که ارتکاب چنین عمل شنیع از پستترین اراذل صادر نمیشود،با وجود چنین آیات بیّنات و تأدیبات و تهدیدات؛نعوذ باللّه که کسی چنین عملی قبیح را اسناد به پیغمبری عظیم القدر دهد؛این نیست،مگر کوری باطن (9)و گمراهی.عجبتر آنکه (10)زمخشری که از علمای عامّه و در نهایت عناد و لجاج است در کشّاف،انصاف داده و گفته که:«امثال این سخنان را جبریّه و حشویّه (11)ایراد نمودهاند و از سخنان اهل توحید نیست.چگونه و حال آنکه حق تعالی او را بنده مخلص خود نامیده و قصّه او را در یک سوره کامله نقل فرموده و مدح او بر طهارت
1) (1)) -رضوی:مدلولش.
2) (2)) -سوره مبارکه انفطار،آیات 10 و 11.
3) (3)) -رضوی:بازداشت.
4) (4)) -رضوی:-این آیه.
5) (5)) -سوره مبارکه اسراء،آیه 32.
6) (6)) -رضوی:-از.
7) (7)) -سوره مبارکه بقره،آیه 281.
8) (8)) -رضوی:کاری مثل کار مردم بیعقل میکنی.
9) (9)) -رضوی:کور باطنی.
10) (10)) -رضوی:+از.
11) (11)) -حشویه:سبکی در شرح اصول ابن حاجب گوید:حشویه طایفه میباشند که از راه راست گمراه گردیده و آیات الهی را بر آنچه ظاهر امر حاکی است تفسیر کنند.و معتقدند که مراد ایزدی هم همان است که آنان استنباط کردهاند؛لغتنامه دهخدا.
دینش نموده،تا آنکه بندگان شایسته الهی پیروی او نموده در مقام لغزش،فریب نفس امّاره و شیطان نخورده،خود را از وساوس شیطانیّه محفوظ دارند؛نه آنکه چنانچه این ملاعین نقل نمودهاند که پیغمبر جلیل القدر خدا (1)در معرض زنا درآمده (2)،سه مرتبه او را از مبادی عالیهای نهی نمایند و سه مرتبه بر او صیحه زنند و توبیخ و سرزنش او نمایند و و عیدات قرآنیه بر او خوانند و او را به طایر پر ریخته تشبیه نمایند و پدرش با کمال هیبت که لازمه ابوّت است،متمثل شود و نفع نکند و مالک نفس خود نشود تا آنکه جبرئیل آید و او را ممنوع سازد و اگر بیباکترین زانیان که آبروی ایشان در زنا ریخته شده،کمال عادت به این فعل شنیع نموده،قبح آن از نظر ایشان برخواسته باشد و یک امر مثل این امور که میگویند،بر حضرت در مقام منع او ظاهر شد (3)بر ایشان هویدا شود، بدیهی است که دیگر ایشان را میلی به این عمل نمیماند و تا زندهاند خائف و نادم خواهند بود.» (4)
فخر رازی در تفسیر کبیر ایراد نموده که:«جماعتی که در واقعه حضرت یوسف دخیل بودند،یوسف بود و زلیخا و شوهرش و باقی زنان و گواهان و خداوند عالمیان و شیطان و همه گواهی دادهاند (5)به پاکدامنی و برائت یوسف از گناه و معصیت؛و توقّفی در این باب از برای احدی نمانده» (6).
اما حضرت یوسف،چون فرمود که:«زلیخا آمد (7)شد کرد مرا».و در آیه دیگر حال یوسف بیان شده که فرمود:«پروردگار من،زندان دوست[داشتنی]تر است از برای من
از آنچه میخواند آن زن مرا به سوی آن» (1).و اما زلیخا چون شهادت داده در آیه کریمه که:به تحقیق«من آمد شد (2)کردم از طلب نفس یوسف؛پس او طلب عصمت و نگاهداری خود نمود».و در جای دیگر فرموده حکایت قول زلیخا را که:«الحال ظاهر شد حق،من آمد شد مینمودم».و اما شوهر زلیخا در آنجا که گفت:«این از مکر شما زنان است بهدرستی که مکر شما عظیم است».و اما زنان در آنجا که گفتند:«زن عزیز،آمد شد کرد جوان خود را،از نفس خود،به اعتبار زیادتی محبّت و ما میبینیم زلیخا را در گمراهی هویدا».و جای دیگر گفتند که:«حاشا!ما نمیدانیم از یوسف بدی» (3).و امّا گواهان در آنجا که فرموده که:«گواهی داد،گواهیدهنده از اهل زلیخا (4)».و اما شهادت خدا در آنجا که میفرماید:«اینچنین ما میبریم از یوسف (5)بدی و فاحشه را؛بهدرستی که یوسف از بندگان اخلاص دارنده ماست» (6).و اما شیطان در آنجا که میگوید:که«قسم به عزّت تو که هرآئینه گمراه میکنم،البته،همه کس را مگر بندگان تو که اخلاصدارندگانند (7)».و خدا فرموده که:«یوسف از بندگان مخلص ماست».پس اقرار کرده شیطان که او را گمراه نکرده؛پس میگوییم به آن نادانان که نسبت چنین معصیت (8)به آن حضرت دادهاند،که اگر شما تابع دین خدایید،قبول کنید شهادت خدا را و اگر تابع شیطانید،قبول کنید قول او را.«و لا تتأوّل کتاب اللّه برأیک»؛ در حدیثی وارد شده که:«کسی که تفسیر کند قرآن را برای خود،پس به تحقیق که کافر میشود» (9)یعنی،چون علم قرآن نزد معصوم است و مراد خدای تعالی را (10)از آیات
1) (1)) -سوره مبارکه یوسف،آیه 33.
2) (2)) -رضوی:که من آمد و شد.
3) (3)) -سوره مبارکه یوسف،آیه 51.
4) (4)) -همان،آیه 26.
5) (5)) -در نسخه چنین است.
6) (6)) -سوره مبارکه یوسف،آیه 24.
7) (7)) -سوره مبارکه ص،آیات 83-82.
8) (8)) -رضوی:معصیتی.
9) (9)) -«من فسر القرآن برأیه فقد کفر»بحار الأنوار،ج 30،ص 510؛ریاض السالکین،ج 5، ص 431.
10) (10)) -رضوی:مراد خدا را.
متشابه،به غیر او کسی نمیداند؛و قرآن ظهری دارد و بطنی؛پس کسی که گوید مراد خدا چنین است،کافر میشود؛اما اگر محکمات قرآن که ظاهر الدّلالة است،تفسیر کند مطابق ظاهر لفظ و قوانین عربیّت و احتمال آن دهد که شاید معنی دیگر مراد باشد و آن را معصوم داند؛باکی نیست.پس نهی حضرت،علی بن محمّد را،بنابرآن است که:این آیات از متشابهات است و تفسیر به رأی نموده یا آنکه معنی غلطی که فهمیده،اعتقادش آن بوده که مراد اللّه الواقعی است،لهذا آیه وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ (1)را شاهد خود گردانید.
«و کانت المعصیة فی الجنّة»؛ظاهر جواب حضرت از آیه آدم علیه السّلام آن است که چون بهشت،که آدم علیه السّلام در آنجا بود،دار تکلیف[نبوده]و هنوز حضرت آدم (2)حجّت نبود، نافرمانی منافات ندارد و دلیل عصمت،مفید آن است که در دار تکلیف،حجّت باید معصوم باشد؛و جهت دیگر آنکه چون خروج آدم از بهشت،موقوف بود بر فعلی که منافی بودن در بهشت باشد،مثل خوردن گندم و بایست این فعل از آدم صادر شود به جهت اتمام تقدیر خدا،لهذا آدم را غفلت روی داده،گندم خورد.و جواب دیگر گفتهاند که:خوردن گندم،معصیت نبود امّا اولی آن بود که اقدام بر آن ننماید که باعث خروج از بهشت شود؛و ترک اولی بر پیغمبر و حجج الهی جایز است.و ندامت و گریستن حضرت آدم از این جهت بوده که چرا در مقام اطاعت و فرمانبرداری،چیزی که اولی،ترکش باشد بهجای آورد؛باوجوداین نادم بود که چرا وسوسه شیطان را متوجّه شد و نزدیک به این مضمون در بعضی احادیث (3)وارد شده؛پس،بنابراین مراد از عصیان،ترک اولی و مراد از غوایت،حرمان از بهشت و سرگردانی در زمین است.
«و لو ظنّ انّ اللّه لا یقدر علیه لکان قد کفر»؛هرگاه ظن به معنی استیقن باشد،صریح
است که چون حضرت یونس علیه السّلام لطف الهی را درباره خود و جمیع خلق،کامل و در مرتبه اعلی میدانست،حکم نمود یقینا بر آنکه حق تعالی در دنیا روزی را بر او تنگ نخواهد نمود و اگر مطابق فهمیده خصم و ظاهر«لن نقدر»،عجز و عدم (1)قدرت الهی مراد میبود،این کفر محض بود و مطابق تفسیر حضرت است (2)،آیه دیگر که واقع شده که: اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ (3)یعنی،خدا میگشاید و توسعه میدهد روزی را از برای هرکس که میخواهد و تنگ میگیرد بر آن کس که میخواهد؛و تنگی رزق بهحدّی محال است که ابقاء حیات به آن نتواند شد؛زیرا که رسانیدن اقلّ قوتی که مبقی حیات باشد،بر خدا واجب است؛بلکه تنگی در برابر توسعه است.
«و همّ یوسف بقتلها»؛هرچند همّ به قتل نیز،معصیت است نهایت آنکه در مقام غلبه غضب که این کس معصیتی بزرگ ببیند،گاه باشد از راه نهی از منکر و شدّت خوف از عذاب الهی به مرتبهای رسد که به خاطرش قتل رسد (4)و شاید که هرگاه داند،انزجار عاصی از آن فعل،بدون قتل نشود،تهدید و تخویف به قتل،بلکه اگر مستحل باشد، ایقاع قتل،مجوّز باشد؛خصوصا در هنگامی که باعث ردع باقی عاصیان شود.و در اینجا مراد آن است که اگر عصمت حضرت یوسف مانع نمیبود غضب آنقدر بر او غالب شده بود که اقدام بر قتل زلیخا مینمود؛پس مراد به برهان،دلیلی چند است عقلی و نقلی که دلالت دارد بر اجتناب از محرّمات،سیّما زنا.و از حدیث دیگر مستفاد میشود که همّ به معصیت نیز منافی عصمت است؛پس تقدیر چنین است که اگر یوسف معصوم نمیبود،قصد (5)قتل زلیخا مینمود از بس که عظیم بود،اراده زنای آن زن بر آن حضرت.
«فما کانت خطیئته»؛چون علی بن محمّد صدور خطا را بر حجّت لازم و جایز
میدانست و از ظاهر آیه (1)استنباط نموده بود و حضرت امام (2)علیه السّلام رد این معنی نموده، سؤال کرد که:پس خطیئه او چه بود؟بعد از آن حضرت فرمود که:ویحک!یعنی چنین گمان مکن و صدور معصیت بر حجّت روا مدار و شرح قصّه داوود مطابق واقع نموده، فرمود که:چون داوود،اعلم اهل زمان خود بود،گمان کرد که حق تعالی نیافریده خلقی که داناتر ازو باشد؛و این در معنی مثل عجب چیزی بود؛لهذا به جهت تنبیه او بر فساد این گمان،دو فرشته فرستاد که دعوی نزد آن حضرت آوردند و او را غفلت از حکم روی داده که از مدعی گواه نطلبید و بعد از آن آگاه شده دانست که اعتماد بر علم خود نباید نمود با وجودی که مخاطب به خطاب یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ (3)بود،اگر کسی گوید که:هرگاه در طریقه حکم بین الناس اشتباه بر حاکم که معصوم (4)باشد تجویز شود،پس چگونه اعتماد بر حکم حاکم میماند (5)؟جواب میگوییم که:
اشتباه در حکم بر معصوم جایز نیست و درین واقعه چون آن معنی که موهم (6)عجب بود به خاطر داوود (7)رسیده بود،حق تعالی به جهت تأدیب و تنبیه او در هنگام ترافع آن دو ملک،او را غافل گردانید که رسم و شایبه اعجاب بالکلّیّه از صفحه خاطرش محو شود.
تنبیه:دلایل عقلیّه و نقلیّه بر عصمت حجّت،بسیار است و هرکس به عین انصاف نظر کند،میداند که هرگاه خطا بر پیغمبر و امام جایز باشد،وثوق بر او در اوامر و نواهی نمیماند و فایده تبلیغ فوت میشود و لازم میآید که ممکن باشد که اخسّ (8)ناس معصیتی را بخصوصه نکند و حجّت کند و هرچه گوید و کند باید که ما (9)مخالفت کنیم مبادا معصیت باشد؛و بر ما لازم خواهد بود به موجب نهی از منکر منع و زجر و معادات
او و به این،فایده بعثت فوت میشود و دلایل دیگر مشروحا در شرح زیارت جامعه ایراد شده.
روی الکلینی باسناده عن أبی عبد اللّه-علیه الصلوة و السّلام-انّه قال لهشام بن الحکم:یا هشام!ألا تخبرنی کیف صنعت بعمرو بن عبید و کیف سألته؟قال هشام:یا بن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله!،إنّی أجلک و أستحییک و لا یعمل لسانی بین یدیک.فقال ابو عبد اللّه علیه السّلام:
اذا أمرتکم بشیء فافعلوا.
قال هشام:بلغنی ما کان فیه عمرو بن عبید و جلوسه فی مسجد البصرة فعظم ذلک علیّ.فخرجت إلیه و دخلت البصرة یوم الجمعة فأتیت المسجد؛فاذا انا بحلقة کبیرة فیها عمرو بن عبید و علیه شملة سوداء متّزرا بها من صوف و شملة مرتدّ بها و النّاس یسئلونه.
فاستفرجت الناس فأفرجوا لی ثم قعدت فی آخر القوم علی رکبتی.ثم قلت:أیها العالم! انّی رجل غریب؛تأذن لی فی مسألة؟
فقال لی:نعم.فقلت:ألک عین؟فقال:یا بنی أیّ شیء هذا من السؤال و شیء تراه کیف تسأل عنه؟فقلت:هذا مسئلتی.فقال:یا بنی ّ سل و إن کانت مسئلتک حمقاء!قلت أجبنی فیها.قال:لی سل.قلت:ألک عین؟قال:نعم.قلت:فما تصنع بها؟قال:أری بها الألوان و الأشخاص.قلت:فلک أنف؟قال:نعم.قلت:فما تصنع بها؟قال:أشمّ به الرائحة.قلت:
ألک فم؟قال:نعم.قلت:فما تصنع به؟قال:أذوق به الطّعم.قلت:فلک اذن؟قال:نعم.قلت:
فما تصنع بها؟قال:أسمع بها الصوت.قلت:ألک قلب؟قال:نعم.قلت:فما تصنع به؟قال أمیز به کلّما ورد علی هذه الجوارح و الحواس.
قلت:أو لیس فی (1)هذه الجوارح غنی عن القلب؟فقال:لا.قلت:و کیف ذلک و هی
1) (1)) -رضوی:-«هذه الجوارح...لیس فی».
صحیحة سلیمة؟قال:یا بنی ّ!ان الجوارح اذا شکّت فی شیء شمّته أو راته أو ذاقته أو سمعته،ردّته الی القلب؛فیستیقن الیقین و یبطل الشکّ.قال هشام،فقلت له:فانّما اقام اللّه القلب لشک الجوارح؟قال:نعم.قلت:لا بدّ من القلب و الا لم یستیقن الجوارح؟قال:نعم.
فقلت له:یا أبا مروان و اللّه تبارک و تعالی لم یترک جوارحک حتّی جعل لها إماما یصحّح الصحیح و یتیقّن به ما شکّت فیه و یترک هذا الخلق کلّهم فی حیرتهم و شکّهم و اختلافهم؛و لا یقیم لهم اماما یردّون الیه شکّهم و حیرتهم و یقیم لک اماما لجوارحک تردّ الیه حیرتک و شکّک!؟
قال:فسکت و لم یقل لی شیئا.ثم التفت إلی،فقال لی:أنت هشام بن الحکم؟فقلت:
لا.فقال:أ من جلسائه؟قلت:لا.قال:فمن انت؟قال قلت:من أهل الکوفة.قال:فأنت إذا هو؛ثمّ ضمّنی الیه و أقعدنی فی مجلسه و زال عن مجلسه و ما نطق حتّی قمت.قال:
فضحک أبو عبد اللّه علیه السّلام،فقال:یا هشام!من علّمک هذا؟قلت:شیء أخذته منک و ألّفته.
فقال:هذا و اللّه مکتوب فی صحف إبراهیم و موسی علیهما السّلام (1).
ترجمه (2):کلینی رحمه اللّه به اسناد خود روایت کرده که حضرت صادق علیه السّلام فرمود:به هشام بن الحکم:-که از جمله عمده اصحاب حضرت و در علوم و معارف و طریقه مناظره و علم کلام،ممتاز و معروف بود-که آیا خبر نمیدهی مرا که چگونه کردی به عمرو بن عبید که از جمله علماء بصره و منکر امامت بود و چه نحو از او سؤال کردی؟هشام گفت:ای فرزند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،بهدرستی که من جلیل و عظیم میدانم تو را و حیا میکنم و زبان من در خدمت تو یارای (3)سخن گفتن ندارد.حضرت فرمود که:هرگاه امر کنم شما را به چیزی پس به جای آورید.
گفت هشام که:رسید به من آنچه بود عمرو بن عبید و (1)نشستن او در مسجد بصره به جهت افاده (2)،این بر من عظیم نمود؛پس رفتم به سوی او و داخل بصره شدم روز جمعه و رفتم به مسجد؛ناگاه دیدم حلقه بزرگی از (3)جمعی که از عمرو استفاده مینمودند و در آن حلقه عمرو به افاده نشسته و بر او عبای سیاه از صوف که به دوش گرفته و شالی دیگر ردا نموده بود که لباس فضلا و اهل علم میباشد و مردم از او سؤال مینمودند؛پس گشودم راهی از مردم و ایشان مرا جای دادند (4)و نشستم در آخر مردم بر زانوی خود به طریق شاگردان.و گفتم:ای عالم دانا!بهدرستی که من مردی غریبم؛آیا رخصت میدهی در باب مسئله[ای]که از تو تحقیق کنم؟
عمرو گفت:بلی.پس گفتم که:آیا از برای تو چشم هست.گفت:ای پسر،این چه سؤال است و حال آنکه چشم مرا میبینی؛چگونه سؤال از امر بدیهی (5)میکنی؟گفت هشام که:مسئله من اینست.عمرو گفت:ای پسر،سؤال کن (6)،هرچند مسأله تو مسألهای احمقانه است!گفتم:جواب گوی مرا درین سؤال.گفت:هرچه خواهی سؤال کن.گفتم:
آیا تو را چشمی هست؟گفت:بلی چشم دارم.گفتم:چه میکنی به چشم خود؟گفت:
میبینم به چشم رنگها را و مردم را.گفتم:از برای تو دماغ هست؟گفت:بلی.گفتم:چه کار میکنی به دماغ؟گفت:میبویم به آن بویها را.گفتم:آیا دهن داری؟گفت:بلی.
گفتم:چه میکنی به دهن؟گفت:میچشم به دهن مزه چیزها را.گفتم:از برای تو گوش هست؟گفت:بلی.گفتم:چه میکنی به گوش (7)؟گفت:میشنوم به گوش آوازها را (8).
گفتم:آیا از برای تو دل هست؟گفت:بلی.گفتم:چه میکنی به دل؟گفت:تمیز میکنم به سبب دل هرچیز را که وارد شود بر باقی اعضا و حواس.
گفتم:آیا نیست درین جارحها که مذکور شد،بینیازی از دل؟پس گفت:نه.گفتم:
چگونه احتیاج داری به دل و حال آنکه اعضای تو صحیح و سالمست؟گفت:ای پسر به درستی که هرگاه اعضا شک کنند در چیزی که ببینند یا بچشند یا بشنوند،رجوع آن شکّ به دل میکنند؛پس دل،حکم به یقین و باطل بودن شک و وهم میکند.گفت هشام که گفتم:پس حق تعالی برپای داشته و ایجاد کرده دل را از برای آنکه جوارح دیگر شک و اشتباه مینمایند،تا آنکه دل رفع اشتباه اعضا کند.گفت:بلی.گفتم:موافق قول تو ناچار است از دل و اگرنه یقین از برای جوارح حاصل نمیشود.عمرو گفت:بلی.پس گفتم:ای ابی مروان!حق تعالی نگذارده لغو و باطل اعضای تو را،تا آنکه قرار داده از برای آنها سرکردهای،که حکم به صحّت چیز صحیح و تحصیل یقین به آن نماید چیزی را که شک در آن کند،و بازمیگذارد این همه خلایق را در حیرت و شک و امامی قرار ندهد (1)؟!
هشام گفت که:بعد ازین الزام ساکت شد عمرو و به من دیگر چیزی نگفت.پس متوجّه به سوی من شده،گفت:تو هشام بن الحکمی؟گفتم:نه.گفت:آیا از همنشینان اویی؟گفتم:نه.گفت:پس کیستی؟گفتم:از اهل کوفهام (2).گفت:پس تو هشام بن الحکمی؛بعد از آن مرا دربر گرفت و نشانید مرا در جای خود؛و خودش برخاست و دیگر سخن نگفت تا من برخاستم.راوی گفت که:حضرت صادق علیه السّلام خندید و فرمود که:چه کس این نوع مناظره را تعلیم تو نمود (3)؟گفتم:چیزی چند از تو متفرّق فراگرفتم و آنها را باهم تألیف نمودم.حضرت فرمود که:به خدا قسم که این دلیل قاطع و برهان ساطع در صحیفههای منزّله بر حضرت ابراهیم و موسی علیهما السّلام نوشته شده است.
تنبیه:این حدیث شریف،دلیلی کافی و برهانی شافی است در اثبات حجّت؛ و شامل نبوّت و امامت،هردو هست.و تفصیلش آن است که:چون به مضمون آیه کریمه أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ (1)که ترجمه ظاهر لفظش آن است که:آیا میپندارید که ما آفریدهایم شما را عبث و گمان میکنید که (2)بهدرستی که شما به سوی ما بازگردیده نمیشوید،مستفاد میشود که خلق زمین و آسمان و ایجاد بنی (3)نوع انسان،بیفایده و لغو نیست؛بلکه مطلبی عظیم و مدّعایی جسیم در ایجاد هست و معلوم است که جمیع مکوّنات به جهت انتظام اموری که لازمه بشریّت است و هرفردی حاجت به آن دارد،مخلوقند و از اینجاست که علّت غائیه ماسوی وجود شریف رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و ائمّه هدی است علیهم الصلاة و السّلام و هرعاقل میداند که چند روزی در این دار فنا،تعیّش نمودن و انواع کدورات و مشاقّ عظیمه را متحمّل شدن و آب و غذا خوردن و شب به روز و روز به شب آوردن،غرض نمیتواند بود؛بلکه غرض چیزی دیگر است که از همه نعمتها اعظم و اتمّ است که آن فوز به سعادت ابدیّه و مثوّبات اخرویّه باشد و تحصیل این مراتب،بدون طاعات و عبادات و مجاهدات نمیشود.
و عقل چون ادراک حسن هرچیز نمیکند و در مأخذ خود غلط مینماید و با وهم، در اکثر اوقات مشتبه میشود،کافی نیست؛پس،حاجت داعی است به سوی شارعی که مقنّن قوانین تکلیف و مؤیّد من عند اللّه باشد و غلط و سهو و نسیان بر او جایز نباشد و آن حجّت است بر خلق.اگر کسی گوید که:هرگاه بر عقل،غلط جایز باشد،از کجا ادراک حسن تکالیف مینماید؟جواب گوییم که:مدرکات عقول،مختلف میباشد بعضی از امور هست که هرکس به نحوی در آن حکم میکند و در مثل این امور،مرشدی
به غیر عقل باید که رفع اختلاف نماید و این مثل خصوصیات تکالیف است که بدون نبیّ و وصیّ نمیشود رفع اختلاف نماید در امر معاش و معاد.
و بعضی دیگر از امور هست که تمام عقول،اتّفاق بر آن مینمایند؛مثل حسن احسان و قبح عدوان؛و نصب حجّت از این قسم است؛زیرا که جمیع عقول،حکم میکنند و محسوس و مشاهد است که تکلیف بدون مکلّف و طاعت بدون شارعی که مؤیّد من عند اللّه بوده (1)رفع اختلاف میان اصناف،سیّما در دعاوی و منازعات و ردع سالکین مسالک اعتساف (2)نماید،نمیتواند بود،و از این جمله است امر به معروف و نهی از منکر.لهذا،هرگاه از شهری حاکم یا از دهی رئیس و سرکرده برطرف شود،احوال آن جمع به اختلال میانجامد و راه سلوک بر همه اهل (3)مکان منسد میشود.پس بر الهی (4)لطف،واجب باشد در این امور عظیمه به نصب حجج بیّنه.تقریر دیگر که اخصر باشد آنکه چون انسان مدنیّ بالطّبع و محتاج است در امور خود به جمعی که امداد و اعانت او نمایند تا امر معاش او تمام شود مثل آنکه زارع محتاج است به بیل مثلا و تحصیل بیل، موقوف است به وجود نجّار و آهنگر و هریک از این دو صنف محتاجند به مثل تیشه و ارّه و غیرهما و در هریک از اینها صاحبان صنعت بسیار باید،تا غلّه حاصل شود.
بعد از آن احتیاج است به آسیا که آرد شود،بعد از آن ظرفی که در آن خمیر کنند و تنوری که در آن نان پخته شود و هریک از اینها موقوف است بر آلات و ادوات بسیار به مرتبهای که حصر نتوان نمود و امر تعیّش و تمدّن و معاشرت نمیتواند بود مگر آنکه عدالت با یکدیگر کنند و تعدّی نکنند و عارف به مراتب عدل و طریقه حکم و رفع منازعه و مشاجره (5)ایشان،حجّت الهی است که مؤیّد بوده،نوعی نماید که بر چنین خلقی کثیر که در هربلدی جمعی غیر محصور باشند،ظلم و ستم واقع نشود و با یکدیگر
به عدالت سلوک نمایند تا امر معاش ایشان منتظم شود.و حقیقت دلیل اوّل به امر معاد و ثانی به امر معاش راجع میشود.
و این دلایل،افاده عصمت نیز مینماید؛زیرا که اگر،و العیاذ باللّه،تجویز خطا نماییم، عدل برطرف و فایده نصب حجّت زایل میشود.و میتوان گفت در باب نبوّت که:چون معجز بودن قرآن ثابت است و جمیع بلغاء و فصحاء،بعد عجز از ایراد آیه از آن،اقرار نمودهاند که:این کلام،فوق طاقت بشر است.و در قصص،مذکور است که انبیاء بودهاند و بیان رسالت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله در چند آیه شده و خطابهای قرآنیّه،متوجّه به اوست؛پس،به نصّ قاطع،اثبات نبوّت مطلقه و خاصّه میشود و دور لازم نمیآید؛ چنانچه اگر به نصوص دیگر غیر قرآن،اثبات این مدّعی شود،دور خواهد بود.و همچنین اثبات امامت مطلقه،بلکه خاصه،به آیه إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ و آیه وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ (1)میشود.نهایت نصوص قرآنیّه،در باب نبوّت جلیّه است.«و اللّه یعلم».
«روی ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بسند معتبر عن ابی جعفر علیه السّلام انّه قال:امر اللّه عز و جل رسوله بولایة علی علیه السّلام؛و انزل علیه: إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ (2).و فرض ولایة اولی الامر فلم یدروا ما هی فامر اللّه محمّدا صلّی اللّه علیه و آله ان یفسّر لهم الولایة کما فسّر لهم الصّلوة و الزّکوة و الصّوم و الحج فلمّا اتاه ذلک من اللّه ضاق بذلک صدر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و تخوّف ان یرتدّوا عن دینهم و ان یکذّبوه فضاق صدره و راجع ربه تعالی؛فاوحی اللّه تعالی الیه: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ
اَلنّٰاسِ (1)فصدع بامر اللّه عز و جل فقام بولایة علی علیه السّلام یوم غدیر خم؛فنادی الصلوة جامعة و امر الناس ان یبلغ الشاهد الغایب.قال عمر بن اذینه قالوا:جمیعا غیر ابی الجارود و قال ابو جعفر علیه السّلام و کانت الفریضة تنزل بعد الفریضة الاخری و کانت الولایة آخر الفرایض فانزل اللّه عزّ و جلّ: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی. (2)قال ابو جعفر علیه السّلام یقول اللّه عزّ و جلّ لا انزل علیکم بعد هذه فریضة و قد اکملت لکم الفرایض. (3)
ترجمه:مجمع مفاخر محمّد بن علّی الباقر-صلوات اللّه و سلامه علیه-میفرماید که:
حق تعالی امر فرموده پیغمبر خود را به رسانیدن ولایت امیر المؤمنین-صلوات اللّه علیه-به خلق و در شأن آن حضرت آیه کریمه نازل ساخته که ترجمه ظاهر لفظش آن است که:
«نیست اولی بامر شما مگر خدا و رسول او و کسانی که ایمان آوردهاند و برپای میدارند نماز را و میدهند زکوة را در حال رکوع».و واجب گردانیده در آیه که فرموده: أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (4)ولایت صاحبان امر و حکم به حق را که ائمه اثنا عشراند پس مردم ندانستند که اولی به امر بودن چه معنی دارد لهذا حق تعالی رسول خود را امر فرمود که تفسیر و شرح کند به جهت مردم ولایت را همچنانکه تفسیر کرده از برای مردم نماز و زکوة و روزه و حج را؛پس چون امر به تبلیغ ولایت رسید به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله از جانب خدا،تنگ شد سینه آن حضرت از حسد مردم بر امیر المؤمنین علیه السّلام به مرتبهای که ترسید که مبادا (5)همه مردم از دین حق برگردند و تکذیب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله کنند؛پس چون آن حضرت دلتنگ شد رجوع به خدا و استفسار حکمت در این (6)فرمود.در این هنگام وحی الهی به آن حضرت رسید،مقرون به تشدید و تهدید که:«ای پیغمبر فرستاده شده!به خلق،برسان آنچه را نازل شده به
سوی تو از جانب پروردگار و اگر نکنی به سبب خوف از امّت،پس تبلیغ رسالت خدا در اصل نکرده خواهی بود و خدای تعالی نگاه میدارد تو را از ضرر مردم»؛پس شکافت سینه مردم (1)را به رسانیدن فرمان الهی و برپای داشت ولایت امیر المؤمنین علیه السّلام را در روزی که وارد غدیر خم شده بودند؛به این عنوان که فرمود،ندا کردند به میان مردم که حاضر شوید؛به عنوانی که از برای نماز،جمعیّت میکنید.و امر فرمود که:باید برسانند حاضران،این امر ولایت را به مردمی که غایباند.
عمر بن اذینه میگوید که:همه راویان این حدیث را به غیر از ابی الجارود گفتند که:
حضرت ابو جعفر علیه السّلام فرمود که:«حکم چنین بود که واجبی نازل میشد بعد از واجبی دیگر؛و ولایت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام آخر واجبات بود.»لهذا خداوند عالمیان فرستاد در آن روز،این آیه را که مدلولش این است که:«امروز کامل گردانیدم از برای شما دین شما را و تمام گردانیدم بر شما نعمت خود را.»و حضرت ابو جعفر علیه السّلام فرمود که:«مراد خداوند عالمیان آن است که دیگر بعد از ولایت،واجبی بر شما نمیفرستم و واجبات شما به ولایت ختم و تمام شد.»
کشف حجاب اجماع مفسّرین شده که آیه کریمه إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ در شأن امیر المؤمنین علیه السّلام است؛با آنکه آیه سابقه بر این آیه،مشتمل است بر اوصافی چند که اهل سنّت نیز اعتراف دارند با آنکه حضرت،موصوف به این اوصاف بود و در کتب خود ذکر نمودهاند.پس مراد از وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ (2)تا آخر آیه، امیر المؤمنین است علیه السّلام و محبوبیّت خدا و رسول صلّی اللّه علیه و آله از برای آن حضرت،ثابت است.
و معلوم است که ولایتی که از برای خدا و رسول صلّی اللّه علیه و آله او ثابت است،همان ولایت (3)از
برای حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام ثابت شده که آن اولویّت در امور دینیّه است.چنانچه حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پرسید که:«الست اولی بکم من انفسکم (1)»؛یعنی،آیا من نیستم سزاوارتر و صاحب اختیارتر به شما از نفس شما؟همه گفتند:بلی یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله.بعد از آن فرمود که:«من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه (2)»؛یعنی،هرکس را که ولایت من از برای او ثابت است،پس این علیّ بن ابیطالب مولای اوست.
و بدیهی است که ولایتی چنین،که این همه اهتمام در اثبات آن شود،به معنی آزاد شده و آزادکننده و غیره نیست؛بلکه ولایت عامّه و خلافت کبری است که از برای خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر خلق ثابت شده و تفصیل این اجمال و تأکید این مقال در احتجاج به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود که:«چون حج کرد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از مدینه،که آن حجّة الوداع بود،تبلیغ جمیع شرایع و احکام به قوم و امّت خود نموده بود،غیر از حجّ و ولایت؛پس جبرئیل بر آن حضرت نازل شده گفت:«ای محمّد!خدای عزّ و جلّ تو را سلام میرساند و میفرماید که:قبض روح هیچ پیغمبری و رسولی از رسولان خود ننمودم،مگر بعد از آنکه دین خود را کامل و دلایل و براهین خود را ظاهر ساختم.و به تحقیق که باقی مانده بر تو،دو واجب عظیم که ضرور است (3)برسانی به قوم خودت؛یکی فریضه حج و دیگری فریضه (4)ولایت و خلافت بعد تو؛پس بهدرستی که من زمین خود را خالی نمیگذارم و هرگز خالی نخواهم گذارد از امامی و حجّتی.و بهدرستی که خدا امر میفرماید تو را که:برسان به سوی قوم خود واجبات حج را و حج بهجای آور.و باید که با تو حج کند،هرکسی که استطاعت دارد و میتواند به حج آید از کسانی که در مدینه حاضرند و مردم اطراف مدینه و عربان.و تعلیم کن مردم را واجبات حج؛چنانچه تعلیم کردی واجبات نماز
و زکات و روزه ایشان را.و مطّلع ساز مردم را،مثل آنچه مطّلع ساختی و رسانیدی از همه شرایع دین.پس منادی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ندا کرد در میان مردم که بدانید که:رسول خدا اراده حج دارد و میخواهد که تعلیم شما کند حج را،مثل آنچه از باقی واجبات دین،شما را تعلیم کرد و مطّلع ساخت.پس حضرت از مدینه بیرون آمد و مردم با او همراه شدند و ملاحظه مینمودند که آن حضرت چه کار میکند و چه فعل بهجا میآورد تا آنکه ایشان نیز مثل آن را بکنند.
و مردمی که از مدینه و اطراف،همراه آن حضرت بودند،هفتاد هزار کس یا زیاده بودند،مثل عدد اصحاب موسی علیه السّلام که بیعت از برای هارون از ایشان گرفته بود.و چون موسی علیه السّلام به کوه طور رفت،بیعت او را شکستند و گوسالهپرست شدند و متابعت هارون نکردند.و همچنین در حجّة الوداع،به عدد قوم موسی بیعت بر خلافت امیر المؤمنین علیه السّلام نمودند؛و بیعت را شکستند و پیروی نمودند.و این جماعت در خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در مسجد شجره،احرام بسته تلبیه گفتند میان مکّه و مدینه،و چون در عرفات،وقوف بهجای آوردند،جبرئیل نازل شد و گفت:ای محمّد،بهدرستی که خدا (1)سلام میرساند و میفرماید که:اجل تو نزدیک شده و مدّت عمر تو بهسر رسیده و من تو را پیش میدارم بر چیزی که ناچار است و از آن گریزی نیست؛پس، عهد امامت را بهجای آور و پیش دار وصیّت خود را و قصد کن به سوی آنچه نزد تو است از علوم و معارف و آنچه از علوم پیغمبران پیش از تو،به تو رسیده و سلاح و تابوت و جمیع آنچه از علامات پیغمبران است،همه را بسپار به وصی و جانشین خودت که حجّت کامل من است بر خلق من،که آن علی بن ابیطالب است؛پس،نصب کن او را که حال کونی که او علمی است که هدایت مییابند خلق به سبب او.و تجدید عهد کن امامت او را و محکم گردان بیعت او را و به یاد آور مردم را آنچه گرفتم بر ایشان بیعت خود را و میثاق خود را و عهد خود را.که عهد کردم به سوی ایشان از
1) (1)) -رضوی:خدا تو را.
اینکه موالات کنند ولی مرا که اولی به امر ایشان و هرمؤمن و مؤمنه است؛یعنی،علی ابن ابیطالب علیه السّلام.پس بهدرستی که من نمیگیرم روح پیغمبری از پیغمبران خود را،مگر بعد از آنکه حجّت من و دین من کامل شود بر خلق و نعمت من تمام شود؛به اینکه دوست دارند دوستان مرا و دشمن دارند دشمنان مرا،و این نهایت یگانگی و دین من است و تمامی نعمت من است؛به اینکه پیروی کنند دوستان مرا و فرمان برند ایشان را.
و این ازین جهت است که من نمیگذارم زمین خود را بدون ولیّی و کسی که قایم به امر (1)من باشد بر خلق من.پس امروز،کامل گردانیدم از برای شما دین شما را و تمام کردم بر شما نعمت خود را به ولیّ خود و ولیّ هرمؤمن و مؤمنه که آن علی علیه السّلام است بنده من و وصیّ پیغمبر من و جانشین بعد از پیغمبر و حجّت کامله من است بر خلق من که متّصل است فرمانبرداری او به فرمانبرداری محمّد که پیغمبر من است و مقرون است فرمانبرداری او و محمد صلّی اللّه علیه و آله به فرمانبرداری من.کسی که اطاعت امیر المؤمنین علیه السّلام کند به تحقیق که اطاعت من کرده؛و کسی که نافرمانی و مخالفت او کند،پس به تحقیق که عصیان و مخالفت من کرده.گردانیدم علی علیه السّلام را نشانهای میان خودم و میان خلق خودم.کسی که شناخت او را،مؤمن است و کسی که انکار حق او کرد،بوده است کافر، و کسی که در بیعت او دیگری را شریک گرداند،او مشرک است،و کسی که ملاقات کند مرا با دوستی او،داخل بهشت میشود.و کسی که ملاقات کند مرا با دشمنی او داخل آتش جهنم میشود. (2)پس ای رسول برپای دار علی علیه السّلام را در حالتی که نشانه باشد در میان مردم،و بگیر بر خلق درباره علی علیه السّلام بیعت و تجدید عهد و میثاقی که از خلق گرفتهام بکن.پس به درستی که من قبض روح تو،به سوی خود میکنم و طلب میکنم که پیشیگیری به سوی من.
در این هنگام،رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ترسید از قوم خود و از جمعی که اهل نفاق و مجادله
بودند که مبادا متفرّق شوند و بر طریقه جاهلیّت رجوع نمایند؛چون میدانست رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دشمنی مردم را با امیر المؤمنین علیه السّلام و از جهت آنکه بسته بودند نفسهای خود را به دشمنی و کینه با آن حضرت.پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله طلب کرد از جبرئیل علیه السّلام که سؤال کند پروردگار او را که نگاه دارد آن حضرت را از شرّ مردم.و انتظار میکشید اینکه جبرئیل علیه السّلام و عدهای،نگاهبانی آن حضرت را،از جانب حق تعالی بیاورد.پس، تأخیر کرد این را،تا آنکه رسید به مسجد خیف در منی.و باز جبرئیل علیه السّلام در مسجد خیف بر حضرت نازل شده،تأکید در باب نصب حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نمود و وعده نگاه داشتن آن حضرت را از مردم نیاورد.تا آنکه آن حضرت رسید به کراع الغمیم که میان مکّه و مدینه است؛و باز جبرئیل نازل شده،پیغام نصب امیر المؤمنین علیه السّلام آورده، وعده عصمت آن حضرت از شرّ منافقین را نیاورد.پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:ای جبرئیل،بهدرستی که من میترسم از قوم،اینکه مرا اسناد به دروغ دهند و سخن مرا در باب امیر المؤمنین علیه السّلام قبول نکنند.و کوچ فرمود آن حضرت از آن منزل.پس چون رسید به غدیر خم که سه میل بیش از جحفه است،که میقات اهل شام باشد،پنج ساعت از روز گذشته بود،که جبرئیل علیه السّلام آمده،با کمال شدّت و غلظت،از جانب ربّ العزّة، و وعده عصمت از مردم را آورده،فرمود:ای محمّد صلّی اللّه علیه و آله،بهدرستی که خداوند عالمیان، سلامت میرساند و میفرماید که:ای پیغمبر عظیم الشأن،برسان به خلق،آنچه فرود آمده به سوی تو،از جانب پروردگار تو،در امر امیر المؤمنین علیه السّلام؛و اگر در این مرتبه نکنی و تأخیر نمایی،پس نرسانیده خواهی بود هیچ چیز از رسالت خدا را،و خدا نگاه میدارد تو را از شرّ مردم.
و چون آن خلق کوچ نموده میرفتند،اوّل قافله نزدیک به جحفه رسیده بود؛پس، امر فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:کسانی که پیش رفتهاند برگردند و جمعی که از عقب میروند،نگاه داشته شوند در آن مکان؛تا آنکه نصب حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام واقع
شود و برساند به خلق،آنچه خدا نازل کرده درباره امیر المؤمنین علیه السّلام،و خبر دهد به آنکه حق تعالی،او را از مردم نگاه داشته.پس امر فرمود:در این هنگام که منادی ندا کند که:
الصّلوة جامعة؛یعنی،حاضر شوید به نماز جماعت.و این عبارت،متعارف بوده از برای اعلام به اجتماع مردم.بعد از آن از طرف راست راه،به سمت مسجد غدیر شتافت.به امر جبرئیل علیه السّلام از جانب خدا و در آن مکان چند درخت بوده،امر فرمود که جاروب کردند زیر آن درختها را و سنگی چند،و به روایتی پالان شتری چند چیدند،مثل هیئت منبر، تا آنکه مشرف شود آن حضرت بر مردم؛پس حضرت بالای آن منبر رفته،حمد و ثنای الهی به ابلغ و اکمل وجهی بهجای آورده،بعد از آن،آیه کریمه یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ (1)را بر مردم خوانده،فرمود:ای گروه مردم!من کوتاهی نکردم در رسانیدن آنچه خدا فرستاده به سوی من و من بیان میکنم سبب نزول این آیه را،بهدرستی که جبرئیل علیه السّلام سه مرتبه آمد و از جانب خدا امر فرمود مرا که در این مکان بایستم و اعلام کنم هرسفید و سیاهی را،اینکه علیّ بن ابی طالب علیه السّلام برادر و جانشین و خلیفه من و امام است بعد از من؛ و منزلت او از من،منزلت هارون است از موسی و فرقی که هست آن است که پیغمبری بعد از من نیست.و امیر المؤمنین علیه السّلام اولی به امور شماست بعد از خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله.
و به تحقیق که حق تعالی در کتاب خود،آیه إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ (2)را نازل کرده؛و حضرت علیّ بن ابیطالب علیه السّلام بود که برپای داشت نماز را و داد (3)زکات و حال آنکه در رکوع بود و اراده نکرد در هرحال مگر ذات مقدّس الهی را.و فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:
درخواستم از جبرئیل علیه السّلام که سؤال کند حق تعالی را و استدعا نماید که مرا از تبلیغ ولایت امیر المؤمنین علیه السّلام به سوی شما معاف دارد.
ای گروه مردم!از جهت آنکه میدانستم که جماعت پرهیزکار کمیابند و جماعت منافق بسیارند؛و جماعت گناهکاران خیانت میکنند و سرزنشکنندگان فریب
میخورند و از اسلام بهدر میروند.آنچنان جماعتی که حق تعالی در قرآن وصف ایشان کرده و فرموده که:«میگویند بر زبانهای خود آنچه در دل ایشان نیست و این را میپندارند سهل و آسان و حال آنکه نزد خدا عظیم است» (1)و بسیار مرا آزار نمودند، چندین مرتبه،تا آنکه نامیدند مرا جاسوس،و گمان کردند بهدرستی که من چنینم،از جهت بسیاری ملازمت امیر المؤمنین علیه السّلام مرا،و توجّه و التفات من به سوی او،تا آنکه حق تعالی در این باب آیه فرستاد که مدلولش این است که:«بعضی از منافقین، جماعتیاند که ایذاء میرسانند حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله را و میگویند که او جاسوس است.
بگو ای محمّد که جاسوس خوبی است که ایمان میآورد به خدا و ایمان میآورد از برای ایماندارندگان.» (2)و فرمود که:اگر خواهم نام این جماعت را بگویم یا اشاره کنم به سوی ایشان به خصوصه،هرآینه اشاره میتوانم کرد؛و اگر خواهم راهنمایی کنم بر ایشان،هرآینه میکنم.و لیکن به خدا قسم که در امر ایشان،خود را گرامی داشتم و در همه باب خدا راضی نشد از من،مگر آنکه برسانم آنچه نازل شده به سوی من در باب علیّ بن ابیطالب علیه السّلام.
پس خواند آن حضرت آیه یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ (3)را و فرمود که:پس بدانید ای گروه مردم!که بهدرستی که خدا به تحقیق نصب کرده از برای شما اولی به امری و پیشوایی که واجب است فرمانبرداری او بر مهاجر و انصار و هرکس به نیکویی پیرو ایشان باشد و بر صحرانشینان و بر جماعتی که در حضر و شهرها میباشند و بر عجم و عرب (4)و آزاد و بنده و کوچک و بزرگ و سفید و سیاه و بر هرکس که به یگانگی خدا قائل باشد و حکم امیر المؤمنین علیه السّلام درباره همه خلق ممضی و فرموده او جاری است.و به لعنت الهی گرفتار میشود،هرکس مخالفت او میکند.و مرحوم است کسی که پیروی او
میکند،و ایماندارنده است کسی که تصدیق او میکند (1).کسی که میشنود سخن آن حضرت را به تحقیق که میآمرزد خدا او را و هرکس که فرمان او برد،پس به تحقیق که خدا درمیگذرد از او (2).ای گروه مردم!بهدرستی که این آخر مقامی است که در این مکان ایستادهام،پس بشنوید و اطاعت کنید و فرمان برید امر پروردگار خود را به درستی که خدای عزّ و جل مولای شما و خداوند شماست پس بعد از او پیغمبر او محمّد صلّی اللّه علیه و آله،اولی به امر است که ایستاده و خطابکننده است از برای شما؛پس بعد از او علی ابن ابی طالب علیه السّلام اولی به امر و امام شماست؛به فرموده خدا که پروردگار شماست.
و امامت در ذریّت و اولاد من است از اولاد علیّ ابن ابی طالب علیه السّلام تا روزی که ملاقات کنید خدا و رسول خدا را صلّی اللّه علیه و آله (3).و حلال نیست مگر چیزی که خدا آن را حلال کند و رسول او،و حرام نیست مگر چیزی که حرام کند خدا و رسول خدا؛و به تحقیق که خدا شناسانید مرا،و حلال و حرام را؛و من رسانیدم به شما چیزی که حق تعالی به من تعلیم کرده بود از کتاب خود و حلال خود و حرام خود.
ای گروه مردم!نیست علمی مگر آنکه حق تعالی بر من تعلیم نموده،و هرعلمی که من تعلیم کرده شدهام پس به تحقیق که تعلیم نموده و گذاردهام نزد پیشوای پرهیزکاران، امیر المؤمنین علیه السّلام.و نیست علمی،مگر آنکه تعلیم کردهام او را،و او امامی است هویدا که ذکر کرده شده است در سوره یس.
ای گروه مردم!گمراه مشوید از راه حق که آن راه امیر المؤمنین علیه السّلام است و کوچ مکنید از او و پهلو تهی مکنید از دوستی او،پس اوست که راهنمایی میکند به سوی راه حق و عمل میکند به حق و برطرف میکند باطل را و نهی از باطل میکند.و نگرفته او را درباره خدا،ملامت ملامتکننده.و او،اوّل کسی است که ایمان به خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آورده.و او کسی است که نفس خود را فدای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نموده.و او کسی است
که بود با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در حالتی که هیچ احدی بندگی خدا نمینمود با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از مردان،غیر او.
ای گروه مردم!او را زیادتی دهید که به تحقیق که خدا او را زیادتی داده؛و قبول کنید او را که به تحقیق که خدا (1)او را نصب کرده.ای گروه مردم (2)!بهدرستی که او امام است از جانب خدا،و هرگز خدا قبول نمیکند توبه کسی را که انکار کند ولایت او را؛ و هرگز نمیآمرزد خدا چنین کسی را؛و لازم شده که خدا عذاب کند و نیامرزد کسی را که مخالفت امر خدا کرده باشد درباره ولایت امیر المؤمنین علیه السّلام.و واجب شده بر خدا اینکه عذاب کند (3)چنین کسی را عذابی منکر و بسیار بد،عذابی که (4)همیشه باشد و هرگز برطرف نشود و تخفیف نیابد.بپرهیزید از اینکه مخالفت امیر المؤمنین علیه السّلام کنید و مستحق شوید به این سبب به آنکه شما را بسوزانند به آتشی که برافروخته میشود به سبب مردم و سنگ،و مهیّا شده از برای کافران. (5)
ای گروه مردم!به پیغمبری من،به خدا قسم،بشارت دادهاند پیغمبران و فرستادههای خدا که قبل از من بودهاند،و منم آخر پیغمبران و فرستادهشدههای خدا و دلیل خدا بر همه آفریدهشدههای (6)خدا از اهل آسمانها و زمینها؛و کسی که شک آورد در این، پس او کافر است؛مثل کفری که در زمان جاهلیت که پیش از مبعوث شدن من داشتید؛ و کسی که شک کند در چیزی از سخن من،این سخن؛پس به تحقیق که شک در همه امور که من رسانیدهام نموده و کسی که شک کند در این از برای (7)اوست آتش جهنّم.
1) (1)) -رضوی:+تعالی.
2) (2)) -رضوی:مردان.
3) (3)) -رضوی:-و نیامرزد...عذاب کند.
4) (4)) -رضوی:-و بسیار بد عذابی که.
5) (5)) -اشاره دارد به آیه 24 سوره مبارکه بقره: فَاتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ.
6) (6)) -رضوی:همه آفریدهها.
7) (7)) -رضوی:شک کند در چیزی که من رسانیدهام از سخن من به تحقیق که در همه امور-
ای گروه مردم!حق تعالی این زیادتی را به من عطا کرده و این نعمتی است از خدا بر من،و بخششی است از جانب خدا (1)به سوی من.و نیست خدایی مگر خداوندی که از برای اوست حمد و سپاس از جانب من،همیشه و دائم و بر هرحال.ای گروه مردم! زیادتی دهید امیر المؤمنین را،پس به درستی که او داناتر است از همه مردم پس از من، از مردان و زنان.به سبب ما خدا نازل کرده روزی را،و به سبب ما ایجاد نموده و باقی گذارده خدا خلایق را.به لعن خدا،به لعن خدا،به غضب خدا،به غضب خدا گرفتار است کسی که رد کند و قبول ننماید این سخن مرا و پیروی نکند و متابعت ننماید.بدانید بهدرستی که جبرئیل علیه السّلام،مرا از جانب خدا خبر کرده و میگوید که:کسی دشمنی کند با علیّ بن ابیطالب علیه السّلام و پیروی او نکند،بر اوست لعن خدا و غضب خدا؛پس انتظار باید بکشد هرنفسی،آنچه پیش فرستاده از برای فردای قیامت.و بپرهیزید از خدا،اینکه مخالفت او کنید؛پس بلغزد پای شما از راه حق،پس از آنکه ثابت بوده؛بهدرستی که خدا داناست به آنچه شما میکنید.
ای گروه مردمان!بهدرستی که (2)مراد از جَنْبِ اللّٰهِ (3)که در آیه کریمه واقع شده، اینکه میگوید«روز قیامت،نفسی که:ای حسرت بر آنچه اهمال کردم درباره جنب اللّه»؛ که امیر المؤمنین است (4). (5)
ای گروه مردم!تأمّل کنید در آیات قرآنیّه،و بفهمید و نظر کنید در محکمات و آیات ظاهرة الدّلاله،و از پی مروید متشابهات قرآن را؛پس به خدا قسم که بیان نمیکند از برای شما منهیّات قرآن را و ظاهر نمیسازد از برای شما تفسیر آن را،مگر این کسی که
من دست او را گرفته و بلند نمودهام به سوی شما و مرتفع ساختهام بازوی او را و تعلیم شما میکنم.که بهدرستی که هرکس که من اولی به امر اویم،پس علی،اولی به امر اوست،و این مرد که بلندش نمودهام،علی پسر ابو طالب است؛برادر من و جانشین من؛ و ولایت او از جانب خداوند عالمیان است که خدا بر من نازل ساخته.
ای گروه مردم!بهدرستی که علی و نیکویان از فرزندان او،از جمله آندو چیز، بزرگ عظیم است که در میان شما میگذارم،و دیگری قرآن که آن بزرگتر است از اهل بیت من.و هریک از قرآن و اهل بیت خبردهندهاند از دیگری و موافقتکنندهاند این هردو با یکدیگر؛و از هم جدا نمیشوند تا آنکه بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند.
و اهل بیت من امینان (1)خدایند در میان خلق او.و دانایان خدایند در زمین خدا.
بدانید که من ادا کردم و رسانیدم و به همه کس شنوانیدم و واضح گردانیدم و بدانید که خدا فرموده و من گفتم از جانب خدا و بدانید که نیست امیر مؤمنان،غیر این برادرم و حلال و جایز نیست،امارت مؤمنان بعد از من از برای دیگری،به غیر علی ابن ابی طالب علیه السّلام و زد دست خود را به بازوی آن حضرت،و او را بلند کرد و اول مرتبه که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،بالای منبر رفته بود،به مرتبه[ای]آن حضرت را بلند کرده بود که پاهای مبارکش به زانوی مبارک رسول خدا(ص)رسیده بود؛پس فرمود:ای گروه مردمان،این علی پسر ابو طالب است،برادر من و جانشین من و نگاهدارنده علم من،و جاینشین من بر امّت من و بر اینکه تفسیر کند کتاب خدا را و خواننده مردم است به سوی خدا و عملکننده است به آنچه بپسندد خدا و جنگکننده است از برای دشمنان خدا و دوستی کننده است بر فرمانبرداری خدا و منعکننده است مردم را از معصیت خدا،و جاینشین رسول خدا است،و سرکرده مؤمنین و پیشوای راه حقیافتگان (2)و کشنده ناکثین و قاسطین و مارقین است.
و به فرموده الهی میگویم،آنچه میگویم.و تغییر نمیدهم فرموده پروردگار خود را، که میگویم:خداوندا دوستی کن هرکس را که با امیر المؤمنین دوستی کند،و دشمنی کن هرکس را با او (1)دشمنی کند؛و از رحمت خود دور گردان کسی را که انکار حق امیر المؤمنین کند،و غضب کن بر کسی که امتناع از حق او نماید.خداوندا،بهدرستی که تو فرستادی بر من که امامت و خلافت کبری پس از من از برای علی است،دوست تو، در هنگامی که من بیان کنم و واضح نمایم و نصب کنم او را به سبب آنکه میخواستی کامل گردانی از برای بندگان خودت دین ایشان را و تمام گردانی بر ایشان نعمت خود را و بپسندی از برای ایشان اسلام را دین حق.پس گفتی در حالتی که عزیز است فرموده تو،«و کسی که طلب کند غیر اسلام را که دین خود کند،پس از او قبول نمیکنند؛و او در آخرت از جمله گمراهان است (2)».خداوندا،بهدرستی که من گواه میگیرم تو را و حال آنکه بس است گواهی تو،که من رسانیدم.
ای گروه مردم!کامل نگردانیده خداوند عالمیان دین شما را،مگر به امامت علی بن ابیطالب علیه السّلام؛پس،کسیکه اقتدا نکند به او،و به کسانی که قائم مقام اواند از فرزندان من از صلب من،تا روز قیامت و روزی که عرض میشود اعمال بر خدا،پس این جماعتاند که باطل شده اعمال ایشان و در آتش جهنّم همیشه معذّباند و مهلت داده نمیشوند.
ای گروه مردم!این علی علیه السّلام است که یاری من زیاده از همه شما نموده،و سزاوارتر است به من از همه شما؛و نزدیکتر است از شما به سوی من،و عزیزتر شماست بر من، و خداوند عالمیان و من،از او خشنودیم.و نازل نشد آیه[ای]که درو خشنودی باشد، مگر آنکه درباره اوست. (3)و خطاب نکرده به کسانی که ایمان آوردهاند،مگر آنکه ابتداء
کرده به او. (1)و نازل نشده آیه مدحی در قرآن،مگر آنکه در باب اوست. (2)و گواهی نداده خدا به بهشت در سوره«هل اتی» (3)مگر از برای او،و نازل نشده سوره مزبوره در غیر او، و مدح نکرده به سوره«هل اتی»غیر او را.
ای گروه مردم!او یاریکننده دین خداست و مجادلهکننده است از جانب رسول خدا،و اوست،پرهیزکار پاکیزه راه،راه نماینده،هدایت کرده شده،و پیغمبر شما،بهتر پیغمبران است که به جهت شما نصب شده،و جانشین او بهترین جاینشینان است؛ و اولاد وصی،بهترین اوصیاءاند.
ای گروه مردم ذریّت هرپیغمبری از پشت آن پیغمبراند و ذریّت من از پشت علی است.
ای گروه مردم!بهدرستی که شیطان بیرون کرد آدم را از بهشت،به سبب حسد؛پس، شما حسد مبرید به امیر المؤمنین علیه السّلام که اگر حسد برید،باعث ابطال اعمال شما میشود و میلغزد قدمهای شما.پس بهدرستی که حضرت آدم علیه السّلام هبوط نمود به زمین به سبب یک گناه،و حال آنکه برگزیده خدا بود؛پس،چگونه میشود احوال شما و حال آنکه شما،شمایید و از جمله شما جمعی هستند که دشمنان خدایند.نهایت آنکه دشمن نمیدارد علی علیه السّلام را،مگر آنکس که شقاوت بالذّات دارد؛و دوست نمیدارد،مگر کسی که پرهیزکار باشد.و اقرار به حقیقت او نمیکند،مگر مؤمن اخلاص دارنده.
و درباره علی علیه السّلام نازل شده سوره و العصر؛یعنی،مقصود خدا درین سوره از إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا (4)تا آخر،آن حضرت است؛و بدانید و آگاه باشید که علیست که ایمان آورده و وصیت به حق و شکیبایی نموده و در آن سوره مذکور شده.
1) (1)) -سوره مبارکه و العصر،آیه 3 إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ...
2) (2)) -سوره مبارکه بقره،آیه 238 حٰافِظُوا عَلَی الصَّلَوٰاتِ وَ الصَّلاٰةِ الْوُسْطیٰ وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِینَ.
3) (3)) -سوره مبارکه انسان،آیه 12 وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِیراً.
4) (4)) -سوره مبارکه و العصر،آیه 3.
ای گروه مردم!طلب گواه شدن کردم از خدا،و رسانیدم رسالت خود را؛و نیست بر رسول مگر رسانیدنی هویدا.ای گروه مردم!«بپرهیزید از خدا،چنانچه حق پرهیزکردن از اوست.و ممیرید بر هیچ حالت،مگر اسلام که همه مسلمان باشید» (1).
ای گروه مردمان!ایمان آورید به خدا و رسول خدا و نوری آنچنانکه نازل گردانیده شده با او،پیش از آنکه تغییر دهیم رویها را؛پس،بگردانیم رویها را از پیش بعقب.
ای گروه مردم!نور از جانب خدا در من میگردد،پس از من در علی علیه السّلام،و بعد از او در اولاد از او تا آنکه برسد نور امامت به قائم که مهدی است علیه السّلام؛آنچنان شخصی که میگیرد حق خدا و هرحقّی که آن حق از ماست،از جهت آنکه خداوند عالمیان به تحقیق که گردانیده ما را حجّت و دلیل بر کوتاهیکنندگان و عنادکنندگان و مخالفت کنندگان و گناهکاران و ستمکنندگان از همه عالمیان.
ای گروه مردم!بیم میدهم شما را که بهدرستی که من،فرستاده خدایم به سوی شما.
و به تحقیق که گذشتهاند پیش از من،پیغمبران پیش از من،پس اگر بمیرم یا کشته شوم، برمیگردید بر پس پشت خود (2)و کسی که برمیگردد بر پس پشت خود پس هرگز ضرر نمیرساند به خدا چیزی؛و زود باشد که خدا جزا دهد شکرکنندگان را.و آگاه باشید و بدانید که بهدرستی که علی است موصوف به صبر و شکر،پس از بعد پس او فرزندان من که از صلب اویند.
ای گروه مردم!منّت مگذارید بر خدا اسلام خود را،که غضب میکند خدا بر شما، پس میرسد شما را عذابی از نزد خدا.«به درستی که حق تعالی هرآیینه در کمینگاه است» (3)و بر احوال شما اطلاع دارد.
ای گروه مردم!بهدرستی که زود باشد از بعد من،گروهی بههم رسند که دعوت میکرده باشند مردم را به سوی آتش جهنّم،و حال آنکه روز قیامت یاری کرده
نمیشوند.ای گروه مردم!بهدرستی که خدا و من از این دعوتکنندگان بیزاریم.ای گروه مردم!بهدرستی که این جماعت و یاریکنندهها و پیروها و شیعههای ایشان،در مرتبه پایینتر از آتش جهنّماند؛و هرآیینه بد است محل آرام تکبّرکنندگان.آگاه باشید که این جماعت،صاحب صحیفهاند و اگر خواهند نظر کنند هریک در صحیفه خود.
فرمود که بعد از نظرکردن در صحیفه،بیرون رفت همهکس،مگر جمعی قلیلی،از ایشان.
ای گروه مردم!بهدرستی که من میگذارم امامت را که میراثی باشد در اولاد من بعد از من تا روز قیامت.و به تحقیق رسانیدهام آنچه را مأمور شده بودم به رسانیدن آن،تا آنکه حجّتی باشد بر هرکس که حاضر است و هرکس که غایب باشد،و هرکس که مطّلع شود یا مطّلع نشود،متولّد شده باشد یا نشده باشد؛پس باید برساند هرکس که حاضر است،به جماعتی که غایباند،و پدران به فرزندانی که بعد از این متولّد شوند تا روز قیامت.و زود باشد که بگردانند امامت را ملک خود،و غصب کنند حقّ امیر المؤمنین علیه السّلام و اولادش را.آگاه باشید که خدا لعن کرده غصبکنندگان و آنها را که خواهش غصب امامت کنند.و نزد این واقعه زود باشد که فارغ شویم از برای شما ای جن و انس؛پس بفرستیم بر شما قطعه[ای]از آتش و مس گرم شده و شما یاری کرده نمیشوید.
ای گروه مردم!بهدرستی که حق تعالی نیست که بگذارد شما را بر آنچه شما بر اویید!تا آنکه جدا کند خبیث را از نیکو،و نیست که خدا شما را مطّلع سازد بر غیبت! ای گروه مردم!«بهدرستی که نیست دهی،مگر آنکه خدا هلاککننده اهل آن دهست به سبب آنکه تکذیب حجّتهای او نمودند» (1)و«همچنین هلاک میکند اهل دهها را و حال آنکه ستمکنندهاند» (2)،چنانچه خدای در کتاب خود یاد کرده.و این علّی
بن ابی طالب علیه السّلام،پیشوا و اولی به امر شماست،و او وعده حقّ خداست،و خدا راست میگرداند آنچه وعده کرده.ای گروه مردم!بتحقیق گمراه شدند،پیش از شما بیشتر جماعت گذشته.پس تابع میسازیم ایشان را به کسانی که بعد از این گمراه میشوند، چنین کنیم به گناهکاران وای در روز قیامت بر تکذیبکنندگان.
ای گروه مردم!بهدرستی که خدا مرا امر نموده و نهی نموده،و من امر کردم و نهی نمودم علی را پس دانست او امر و نهی الهی را از جانب پروردگار عالمیان؛پس بشنوید امر او را تا سالم بمانید.و اطاعت کنید او را تا هدایت یابید.و بازایستید از برای نهی او تا راه صلاح یابید.و بگردید به سوی مراد آن حضرت و متفرّق نسازد شما را،راههای باطل از راه حق او.
ای گروه مردم!من راه راست خدایم،آنچنان راهی که خدا امر کرده شما را به پیروی آن راه؛پس علی بعد از من و اولاد من از صلب او،بعد از او پیشوایانی که راه مینمایند به حق و بحق،عدالت میکنند.و خواند آن حضرت سوره فاتحة الکتاب را تا آخر، و فرمود که:به خدا قسم که این سوره درباره من و این جماعت نازل شده و شامل من و ایشان است،و علی و اولاد او را از قرآن ذکر فرموده؛که این جماعتاند دوستان و مخلصان خدا که ترس بر ایشان نیست و ایشان اندوه نمیدارند.بدانید که به لشکر خدا،ایشاناند و غلبهکنندهاند،و بدانید که دشمنان علی علیه السّلام،اهل جدال و نفاقاند که سر از راه حق برزدهاند؛و ایشانند دشمنیکننده و ایشان و برادران شیطانند که وحی و اعلام میکنند بعضی به سوی بعضی،سخنی چند را که ظاهرش زینت دارد از راه فریب دادن.
آگاه باشید که دوستان،اهل بیت جماعتیاند که خدا در کتاب خود ذکر کرده و فرموده که:ایشان مؤمن حقاند.و فرموده که:نمییابی تو گروهی را که ایمان به خدا و روز جزا دارند که دوستی کنند با جماعتی که میل کردهاند از خدا و رسول او.و بدانید
که این جماعت،دوستان خدایند که وصف ایشان در قرآن ذکر شده؛در آنجا که فرموده که:«آن جماعتی که ایمان آوردهاند،و متلبّس نساختهاند ایمان خود را به ظلمی،این جماعتاند که از برای ایشان است ایمنی از عذاب الهی و ایشانند هدایتیافتگان» (1)، بدانید که دوستان خدا جمعیاند که داخل بهشت میشوند در حالتی که ایمناند از عذاب الهی.«و برمیخورند با ایشان ملائک،و سلام میکنند و میگویند که:نیکو شدید؛پس،داخل بهشت شوید حال کونی که همیشه در بهشت باشید» (2).و بدانید که دوستان خدا،جمعیاند که خدا فرموده که:«داخل بهشت میشوند بدون محاسبه» (3).
و بدانید که دشمنان خدا،سوخته میشوند به آتش زبانه کشنده.و بدانید که دشمنان ایشان،کسانیاند که میشنوند از برای جهنم فریادی و میجوشد و حال آنکه از برای آن ناله است و بدرستیکه دشمنان ایشان جمعیاند که خدا میفرماید که«هرگاه داخل جهنّم میشود گروهی لعن میکند امّت مثل خودش را» (4).و دشمنان ایشان جمعیاند که در قرآن فرموده که«هرگاه انداخته میشود و به جهنّم گروهی میپرسند از ایشان خازنان جهنم که آیا نیامد شما را پیغمبری بیمدهنده.ایشان،در جواب گویند که بلی آمد ما را بیمدهنده پس تکذیب او کردیم و گفتیم که خدا چیزی نفرستاده و نیستید شما پیغمبران و نیستید مگر در گمراهی بزرگ» (5).آگاه باشید که دوستان ایشان«جماعتیاند که میترسند از پروردگار خود بغیب از برای ایشان آمرزش و ثوابی است بزرگ» (6).
ای گروه مردم!چه بسیار است فاصله میان دوزخ و بهشت بدرستی که دشمنان ما کسانیاند که خدا ایشان را مذمّت و لعن کرده و دوستان ما کسانیاند که خدا ایشان را مدح کرده و دوست داشتهای گروه مردم،بدانید که من بیمدهندهام و علی هدایتکننده
است چنانچه در قرآن وارد شده که بیان حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله موافق نزول قرآنست که:
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (1).
ای گروه مردم!بهدرستی که من پیغمبرم،و علی علیه السّلام جاینشین من؛و آخر امامان از ما که به حق ایستاده،مهدی است-صلوات اللّه علیه-و بدانید که اوست غالب بر همه دینها.و اوست انتقام کشنده از ستمکاران،و اوست فتحکننده جمیع حصارها و خراب کننده آنها.و اوست کشنده هرطایفه از اهل شرک.و اوست تلاقیکننده هرخونی که به ناحق ریخته شده از دوستان خدا.و بهدرستی که اوست یاریکننده دین خدا.و اوست که بسیار اغتراف میکند از هردیاری عمیق؛و اوست که علامت میگذارد هرصاحب فضیلتی را به فضیلتش و هرصاحب نادانی را به نادانی او و اوست برگزیده خدا و پسندیده خدا.و اوست میراث برنده و احاطهکننده هرعلمی و اوست خبردهنده از پروردگارش و محکمکننده کارهای پدرانش و آگاهکننده به امر ایمانش.و اوست که راه رشد و سداد را محکم کند و به سوی او تفویض این امور شده.و اوست که بتحقیق که بشارت به ظهور او دادهاند حجج الهی که سابق پیش از او بودند.و اوست که باقی و حجّت است و حال آنکه بعد از او حجّتی نیست و حقّی نیست مگر با او.و نور هدایت نیست،مگر نزد او.و اوست کسی که بر او غلبه و زیادتی نمیکند،و کسی یاری او نمیکند.و او ولی خداست در زمین،و حاکم خداست در میان خلق،و امین خداست در پنهان و آشکار.
ای گروه مردم!به تحقیق که بیان کردم از برای شما و فهمانیدم؛و این علی علیه السّلام بعد از من به شما میفهماند.و بهدرستی که من بعد از تمام شدن این خطبه،که میخوانم شما را
1) (1)) -سوره مبارکه رعد،آیه 7.
که دست بدهید،بر بیعت او و اقرار کنید به امامت او؛پس،بعد از من دست بدهید و با او بیعت کنید؛بهدرستی که من بیعت با خدا کردهام،و علی علیه السّلام بیعت با من کرد.و من مؤاخذه میکنم شما را به آنکه بیعت با علی علیه السّلام بکنید از جانب خدا؛و کسی که نقض بیعت کند،نقض بر ضرر خود کرده.
ای گروه مردم!بهدرستی که صفا و مروه،از جمله محلهای عبادت الهی است،پس کسی که حجّ خانه خدا کند،یا آنکه عمره بهجای آورد،حرجی نیست بر او؛اینکه طواف کند و سعی نماید میان صفا و مروه.ای گروه مردم!قصد کنید خانه خدا را،و وارد نمیشود به خانه خدا اهل بیتی،مگر آنکه مستغنی میشود؛و بازنمیماند از آن اهل بیتی،مگر آنکه محتاج میشود.ای گروه مردم!توقّف نمیکند در عرفات مؤمنی، مگر آنکه میآمرزد خدا او را،آنچه گذشته از گناه او تا آن وقت.پس،چون حجّ او تمام شود،باید که از سر گیرد عمل خود را.ای گروه مردم!حجکنندهها اعانت کرده میشوند و اخراجات ایشان عوض داده میشود؛«و خدا ضایع نمیکند مزد احسانکنندهها را». (1)
ای گروه مردم!قصد کنید خانه خدا را،با کامل بودن دین.و دانائی و برمگردید از محلهای عبادت،مگر با توبه و برکنده شدن از معصیت.
ای گروه مردم!«برپای دارید نماز را و بدهید زکات» (2)را چنانچه خداوند عالمیان شما را فرموده.پس اگر طول بههم رساند مدت و دلهای شما قساوت بههم رساند، پس تقصیر کنید یا آنکه فراموش نمایید.
علی بن ابی طالب علیه السّلام،ولیّ شما بیانکننده است از برای شما،و خدا او را بعد از من نصب و تعیین نموده.و کسانی که خدا آفریده از من و از علی علیه السّلام که امامان به حقاند، خبر میدهند شما را به آنچه بپرسید از ایشان،و بیان میکنند آنچه را شما ندانید.بدانید بهدرستی که حلال و حرام الهی زیاده از آن است که من بشمارم و بشناسانم به شما؛پس امر کنم به حلال،و نهی کنم از حرام در یک مقام.پس مأمور شدم که بگیرم بیعت بر شما،
و امر کنم شما را که دست بدهید از برای قبولکردن آنچه من آوردهام از جانب خدا بر امیر المؤمنین و امامان علیهم السّلام که بعد از اویند؛آن جماعتی که از اولاد من و اویند تا روز قیامت که خدا حکم میکند به حق.
ای گروه مردم،هرحلالی را که راهنمایی کردم من بر او،یا حرامی که نهی کردم از او، پس بهدرستی که من بازگشت نمیکنم از آن،و تبدیل نمیکنم؛پس،به یاد آورید و حفظ کنید و وصیت به یکدیگر کنید این سخنان را،و تغییر مدهید.و بدانید که من به تازگی میگویم؛پس برپای دارید نماز را و بدهید زکات را و امر کنید به نیکی و نهی کنید از منکر؛و اصل امر به معروف و نهی از منکر آن است که برسید بقول علی علیه السّلام و برسانید این را به کسی که حاضر نیست و امر کنید او را به قبولکردن آن و نهی کنید از مخالفت او پس بدرستیکه این امری است از جانب خدا و از من و امر به معروف و نهی از منکر نمیباشد،مگر از امامی که معصوم باشد.ای گروه مردم!قرآن میشناساند شما را،اینکه امامان بعد از علی علیه السّلام فرزندان اویند،و فهمانیدم که آن اولاد از من و از اویند؛ در آنجا که خدا میفرماید در کتاب خود که؛گردانیدیم امامت را،فرموده و حکمی باقی، در عقب از اولاد پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله.و فرمود که:«هرگز گمراه نمیشوید،مادامی که چنگ زنید به قرآن و اهل بیت علیهم السّلام». (1)
ای گروه مردم!طلب کنید پرهیزکاری را،طلب کنید پرهیزکاری را و حذر کنید ساعت قیامت را،چنانچه خدا فرموده.«بهدرستی که زلزله ساعت قیامت،چیزی است عظیم». (2)به یاد آورید حساب و ترازوها و محاسبه را که نزد پروردگار عالمیان میشود، و ثواب و عقاب را؛پس کسی که آورد عمل نیکی،ثواب داده میشود بر آن،و کسی که آورد گناهی،پس نیست او را در بهشت،بهرهای.
ای گروه مردم!بهدرستی که شما زیاد از آنید که دست دهید به من به یک دست.
و خدا امر فرموده مرا که:بگیرم از زبانهای شما،اقرار به آنچه قرار دادم و بستم شما را بر آن از برای علی علیه السّلام بر سرکرده بودن و پادشاهی مؤمنین و کسانی که بعد از او میآیند، از امامان که از اولاد من و علیّاند بر آنچه اعلام کردم.بهدرستیکه ذریّت من از پشت علی علیه السّلام است؛پس،بگویید همه شما،که ما شنوندهایم و اطاعت میکنیم و خوشنودیم و پیروی میکنیم آن چیزی را که تو رسانیدی از جانب پروردگار ما و پروردگار خودت در امر علی علیه السّلام و امر اولاد او.و از پشت او از ائمه بحق و بگویید بیعت میکنیم بر این بدلهای خود و نفسها و زبانها و دستهای خود و بر این اعتقاد میمیریم و بر این زنده میباشیم و بر این برانگیخته میشویم؛و تغییر نمیدهیم و شک نمیکنیم و برنمیگردیم از عهد امامت علی علیه السّلام،و نمیشکنیم میثاق او را،و میدهیم ما عهد و پیمان به خدا و تو و علی علیه السّلام که امیر مؤمنان است،و اولاد او که امامانند؛که من ذکر کردم از ذریّت تو،از پشت علی علیه السّلام که حسنین باشند،آنچنان جماعتی که شناسانیدم رتبه و منزلت ایشان را از جانب پروردگار؛پس،به تحقیق که رسانیدم این را به سوی شما.و بهدرستی که حسنین علیهما السّلام دو برگزیده جوانان اهل بهشتاند و ایشان دو امامند بعد از علی علیه السّلام و من؛ و پدر ایشان پیش از ایشان امام است،پس بگویید دادیم خدا را به این و تو را که رسول خدایی و علی علیه السّلام و حسنین علیهما السّلام و امامهایی که نام بردم،عهدی و پیمانی که گرفته شده از برای امیر المؤمنین علیه السّلام از دلهای ما و نفسهای ما و زبانهای ما و دادن دستهای ما کسی که دریابد مرا که رسول خدایم و امیر المؤمنین علیه السّلام،و اقرار کند از برای ما،به زبان خود،و طلب نکند به این عوضی.و بگویید که نمیبینیم از نفسهای خود از این گردیدنی هرگز،گواه میگیریم خدا را و کافی است خدا شاهد و تو که رسول خدایی،نیز بر ما بر این مدّعا شاهدی.و هرکس که اطاعت میکند از کسانی که علانیه ظاهر میسازند،یا آنکه پوشیده میدارند در حال خوف و فرشتههای خدا و لشکرهای خدا و بندگان خدا شاهدند،و خدای تعالی بزرگتر است از هرشاهدی.
ای گروه مردم!چه میگویید؟پس بهدرستی که خدا میداند هرآوازی را و پوشیده هرنفسی را.«پس کسی که هدایت یابد،از برای فایده نفس خودش است و کسی که
گمراه شود،پس ضرر گمراهی از برای نفس اوست» (1)«و کسی که (2)بیعت با خدا کرده، و دست و قوت الهی بالای دستهای ایشان است» (3).
ای گروه مردم!پس بپرهیزید از خدا و بیعت کنید با علی علیه السّلام که پادشاه مؤمنان است و حسنین علیهما السّلام و باقی امامان که کلمه پاکیزه باقیاند.و هلاک میگرداند خدا به این سبب کسی را که حیله کند و فریب دهد،و رحمت میکند خدا کسی را که وفا کند و کسی که بشکند بیعت را،بر نفس خود شکسته.
ای گروه مردم!بگویید آنچه من گفتم از برای شما،و سلام کنید بر علی علیه السّلام به امارت مؤمنین،و بگویید:شنیدیم و فرمان بردیم،چیزی را که سبب آمرزش خداست، پروردگار ما؛و حال آنکه به سوی توست بازگشت.و بگویید:حمد و سپاس خداوندی را که راه نمود ما را به این،و حال آنکه ما نبودیم که خود هدایت یابیم،اگرنه این بود که خدا هدایت نمود ما را.
ای گروه مردم!فضیلتهای علی بن ابی طالب علیه السّلام نزد خداست و در قرآن نازل کرده مدح او را زیاده از اینکه من بشمارم در یک جای.پس هرکس شما را اعلام کند به کمالات آن حضرت و بشناساند شما را،پس تصدیق کنید او را.ای گروه مردم!جماعتی که پیشی میگیرند به سوی بیعت او و دوستی او و سلامکردن بر او به امارت مؤمنین، این جماعت رستگارانند در بهشت پر نعمت.ای گروه مردم!بگویید چیزی را که خدا خشنود میشود به سبب آن از شما،از گفتن آن.پس اگر کافر شوید شما و هرکس که در زمین است همه،پس ضرر نمیرسانید به خدا چیزی.خداوندا!بیامرز از برای مؤمنین، و غضب کن بر کافرین؛و حمد از برای خداوندی که پروردگار عالمیان است.
پس فریاد زدند جمیع مردم بتمامی که:بلی شنیدیم و اطاعت کردیم بر آنچه خدا
فرموده،و رسول او به ما رسانیده؛به دلهای خود و زبانهای خود و دستهای خود، و هجوم آوردند به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و بر امیر المؤمنین-علیهما الصلوة و السّلام-و دست داده، بیعت نمودند.پس،اوّل کسی که دست داد به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله (1)ابو بکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر بودند؛و بعد از آن باقی مهاجر و انصار،و باقی مردم،بر تفاوت طبقات و مراتب ایشان؛تا آنکه نماز شام و خفتن کردند در یک وقت و رسانیدند بیعت را به سه نفر،سه نفر و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،میفرمود:هرگاه بیعت میکرد قومی،که حمد از برای خداوندی که زیادتی داد ما را بر همه عالمیان،و گردید مصافحه سنت و علامتی شایع که میکند کسی که حقّی با او نیست و بیعت نمیکند.
و از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که فرمود که:چون فارغ شد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از این خطبه،دیدند در میان مردم،مردی بسیار خوشرو،با کمال صفا،که کمال خوشبویی نیز با او بود؛پس گفت:به خدا قسم که من ندیدم مثل امروز روزی هرگز،چه سخت بود آنچه تأکید فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از برای پسر عمّ خود.بهدرستی که عقد کرد و بست خلافت را محکم ساخت،بسنّتی که نگشاید آن را مگر کسی که کافر شده باشد به خداوند عظیم و به رسول کریم.وای بر کسی که بگشاید عقد امامت را.و فرمود که:پس عمر هنگامی که شنید سخن او را،بسیار خوش آمد او را از هیبت او؛بعد از آن ملتفت شد به سوی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و گفت:آیا نشنیدی آنچه گفت این مرد،بهدرستی که گفت:چنین و چنین؟پس فرمود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:ای عمر،آیا دانستی که آنچه کسی است؟گفت:نه.حضرت فرمود که:او روح الامین،جبرئیل علیه السّلام بود؛پس بپرهیز ای عمر، از اینکه بگشایی عقد امامت را؛پس بهدرستی که اگر تو این کار کنی،خدا و رسول خدا و ملائکه و مؤمنان،همه از تو بیزار خواهند بود. (2)
تنبیه:بر عاقل خبیر و متدبّر بصیر،ظاهر است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در روز غدیر که
نصب حضرت امیر علیه السّلام نموده،بیان امامیّت امام المتّقین و یعسوب الدین و اولاد اطهارش به جمیع أنحا تعبیرات و اکمل عبارات و تقریرات،به انواع شتّی،به ابلغ وجهی،اظهار فرمود.و ذکر مجملی از آن جمله بعد از آن حضرت،واقع خواهد شد نموده و هرتمثیل و نظیری که ممکن بود ایراد نموده و آن حضرت را به عنوانی بلند نمود،که جمیع آن خلق،در چنین مجمعی او را دیدند.و بعد از آن به اسم و رسم و کنیت و لقب،آن حضرت را نام برده،بعضی از آیات که درباره آن حضرت نازل شده بود خواند؛تا آنکه بالکلیّه قلع مواد ارتیاب درباره آن عالی جناب نمایند.و تخویف جمعی که منشأ نقض بیعت شدند،به کنایه و صریح نموده،به تمام مراتب واقعه،بعد از راه اعجاز،اشعار فرموده و ابین و اوضح از این امری ممکن الوقوع نیست.و اکثر مضامین این حدیث شریف را،متفرق عامه و اهل سنّت ذکر کردهاند.و از این خبر که مجملش میان خاصّه و عامّه متواتر است،و انضمام اخبار دیگر بسیار که از طرق خاصّه و عامّه وارد شده، و انضمام قراین قویّه علم حاصل میشود،علمی که به تشکیک مشکّک زایل نمیشود، به اینکه بلافاصله بعد از رحلت رسول صلّی اللّه علیه و آله،امیر المؤمنین علیه السّلام خلیفه و جاینشین و بعد از او حضرت امام حسن علیه السّلام تا قائم آل محمّد،امام زمان-عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف- و قائم به امر ملک منّاناند؛پس،هرگاه نبی به نصب امّت منصوب نتواند بود،چنانچه اهل سنّت قائلند،امام نیز که جاینشین و نایب نبی است،باید منصوب از جانب خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله باشد و اختیار امّت را در آن دخلی نباشد،چنانچه در این خطبه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اشاره فرموده که باید احکام و اموری را که محتاج الیه امّت باشد،بعد از پیغمبر،امام زمان علیه السّلام رساند؛پس،باید که امام،مؤیّد و علمش از جانب خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،و اختیار امّت و اتّفاق ایشان،کجا اهتداء به این مرتبه مییابد.و میباید چنانچه حضرت تصریح فرموده،امام متشابهات قرآن را بداند و به ظهر و بطن قرآن پی برد.و اگر کسی را راه علم قرآن باشد،میداند که اکثر آیات،در شأن امامان عالی شأن است؛تا آنکه جمعی کتابها،در تأویل قرآن،به احوال اهل بیت رسول خداوند رحمان، تألیف نمودهاند.
و در این باب احادیث بسیار وارد شده است؛مثل حدیثی که در کافی و تفسیر عیّاشی روایت شده که:حضرت باقر علیه السّلام فرمود که:«نازل شده قرآن به چهار ربع،یک ربع درباره اهل بیت علیهم السّلام،و یک ربع درباره دشمنان و عذاب ایشان،و یک ربع سننها و مثلهاست،و یک ربع واجبات و احکام» (1)امّا از برای ماست زبده و خلاصه آیات.
بعضی از فضلاء عبارتی ایراد نمودهاند که مجملش ذکر میشود،چون مناسبت به این باب دارد،گفتهاند:چون خواست حق تعالی که نفس خود را به خلق بشناساند تا آنکه عبادت او کنند و معرفت میسّر نبود مگر به بعثت انبیاء و نصب اوصیا،چون معرفت تامّه و عبادت کامله از ایشان صادر میشود،و وجود انبیاء و اوصیاء،وقتی معقول است که خلقی باشند تا موجب انس و سبب معاش ایشان شود،پس خلایق مخلوق و مامورند به معرفت انبیاء و اولیاء،و معرفت ایشان مربوط است به تبرّی و بیزاری از دشمنان ایشان تا آنکه هرکس را بهرهای از نعمت معرفت ایشان در دارین باشد و معرفت نفس خود به قدر (2)معرفت انبیاء و اوصیاء میباشد،چون معرفت به نفس،مرقاتی (3)است از برای معرفت اللّه،به موجب«من عرف نفسه فقد عرف ربّه» (4)و معرفت اللّه،موقوف است بر معرفت انبیاء و اوصیاء.پس آنچه در قرآن از بشارت و انذار و امر و نهی و نصیحت و موعظه،واقع شده از جانب خدا،پس از برای این مطلب است.و چون پیغمبر ما صلّی اللّه علیه و آله، سیّد و زبده انبیاء و وصّی او خلاصه اوصیا است،کمالات باقی انبیاء و اوصیاء و مراتب ایشان از برای آن عظیم الشأن ثابت است؛با کمالاتی دیگر که به سبب آنها از باقی
1) (1)) -«قال نزل القرآن اربعة ارباع،ربع فینا و ربع فی عدونا و ربع سنن و امثال و ربع فرائض و احکام»،کافی،ج 2،باب النوادر،ص 628؛غایة المرام،ج 4،ص 350؛تفسیر العیاشی، ج 1،ص 9.
2) (2)) -رضوی:-معرفت انبیاء...به قدر.
3) (3)) -نردبان،پله(دهخدا).
4) (4)) -بحار الانوار،ج 2،ص 32،باب 9-استعمال العلم؛شرح نهج البلاغه،ج 20،ص 292، الحکم المنسوبة؛عوالی اللئالی،ج 4،ص 102.
انبیاء و اوصیاء امتیاز دارد.و چون آیات قرآنیّه مفادش منحصر است بر معرفت و محبّت و بیان متابعت و طریقه عبادت و تعذیب سالکین طریق غوایت،پس مرجع جمیع آیات،به انبیاء و اوصیاء خواهد بود.
لهذا در باب امیر المؤمنین علیه السّلام وارد شده که:«مفضّل بن عمر میگوید که گفتم به حضرت صادق علیه السّلام که:به چه سبب گردید امیر المؤمنین-علیه الصلوة و السّلام-قسمتکننده بهشت و دوزخ؟فرمود:از جهت آنکه محبّت او ایمان،و دشمنی او کفر است.و خلق بهشت از برای اهل ایمان،و خلق نار،از برای اهل کفر شده،لهذا آن حضرت قسیم جنّت و نار است؛و بهشت را داخل نمیشود،مگر اهل دوستی او،و نار را داخل نمیشود مگر اهل عداوت او.گفت مفضّل که:ای فرزند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،پس باقی انبیاء و اوصیاء آیا دوست میداشتند او را،و دشمنان پیغمبران،آن حضرت را دشمن میداشتند؟فرمود:
بلی.مفضّل گفت که:این چگونه میشود؟فرمود آن حضرت که:آیا ندانستی که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:روز خیبر که هرآینه میدهم علم را فردا به مردی که دوست میدارد خدا و رسول خدا را و خدا و رسول نیز او را دوست؛و برنمیگردد تا آنکه خدا فتح بر دست او واقع میسازد.گفتم:بلی.فرمود:آیا ندانستی که چون برای (1)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مرغ بریانی آوردند،دعا فرمود که:خداوندا بفرست نزد من،دوستترین خلق خودت را که بخورد با من این مرغ را؛و مراد آن حضرت،علی علیه السّلام بود.گفتم:بلی.فرمود که:
جایز است که دوست ندارند پیغمبران خدا و اوصیای پیغمبران،مردی را که خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله او را دوست دارند،و او خدا و رسول را دوست دارد؟گفتم:نه.فرمود که:آیا جایز است که بوده باشند مؤمنان از امّت پیغمبران،که دوست ندارند دوست خدا و دوست رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و دوست باقی پیغمبران خدا را؟گفتم:نه.فرمود حضرت که:
1) (1)) -رضوی:-و خدا و...چون برای.
پس ثابت شد که همه انبیاء و رسل،و همه مؤمنین،دوستدار علیّ بن ابی طالباند؛ و ثابت شد که مخالفین پیغمبران،بودند دشمن امیر المؤمنین علیه السّلام،و دشمن اهل محبّت او؟گفتم:بلی.فرمود حضرت که:پس داخل بهشت نمیشود،مگر کسی که دوست آن حضرت باشد (1)از سابقین و لاحقین؛و آن حضرت به این اعتبار قسمتکننده بهشت و دوزخ است.مفضّل میگوید که،گفتم:ای پسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،تفریح کرب من کردی، خدا تفریح کند از تو،زیاده کن از آنچه خدا تو را تعلیم نموده.پس فرمود:بپرس ای مفضّل.پس گفتم:سؤال میکنم که علیّ بن ابیطالب علیه السّلام،دوست خود را داخل بهشت میکند،و دشمن خود را داخل آتش میکند یا رضوان که دربان بهشت و مالک که خازن نیران است.پس فرمود که:ای مفضّل،آیا ندانستی که خداوند عالمیان،برانگیخت پیغمبر خود را در حالتی که روح بیبدن بود،به سوی ارواح پیغمبران،پیش از خلق عالم به دو هزار سال؟گفت:بلی.فرمود که:آیا ندانستی که آن حضرت خواند جمیع پیغمبران را به یگانگی خدا و فرمانبرداری خدا و پیروی فرمان خدا،و وعده بهشت کرد ایشان را برین دعوت،و وعده آتش کرد کسی را که مخالفت و انکار نماید؟گفت:بلی.فرمود که:آیا پیغمبر ضامن نیست،آنچه را وعده نموده و بیم داده؟گفت:بلی ضامن است.
فرمود حضرت که:آیا علیّ بن ابی طالب علیه السّلام،خلیفه و جاینشین او و پیشوای امّت او نیست؟گفت:بلی هست.فرمود که:آیا نیست رضوان و مالک،از جمله فرشتهها و طلب آمرزشکنندهها،از برای پیروان آن حضرت که رستگارند به سبب دوستی علیّ بن ابی طالب علیه السّلام؟گفت:بلی.فرمود که:پس علیّ بن ابی طالب علیه السّلام (2)در این هنگام، قسمتکننده بهشت و دوزخ است از جانب (3)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،و رضوان و مالک به جای آورندهاند فرمان آن حضرت را بفرموده خدا؛ای مفضّل فراگیر این را!پس بهدرستی که
این،از مخزون و مخفی علم است؛و این سخن را اظهار مکن مگر از برای کسی که اهل آن باشد!» (1)
دفع ظن:در این حدیث شریف که مذکور شد که:مکرّر حضرت جبرئیل علیه السّلام خبر (2)تبلیغ ولایت را آورد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله تأخیر نمود؛چگونه جایز است که فرمان حق را، رسولش اجرا نکند؟جواب از چند وجه میتوان گفت:
اوّل:آنکه چون این امر موقّت به وقت بخصوص نبود،تأخیر آن جایز،به سبب آنکه واجب موسّع بود.
دوّم:آنکه چون استدعای عصمت نموده و میدانست که حق تعالی ردّ استدعای او نمیکند،منتظر وعده عصمت از مردم بود.
سیّم:آنکه در مراتب اوّله به طریق اعلام بوده باشد،نه به طریق امر که واجب و لازم باشد.
چهارم:آنکه چون رسول خدا میدانست که باید این امر در غدیر خم واقع شود، منتظر قدوم آن مکان بود.
پنجم:آنکه چون حضرت رسول استنکاف مردم را از این امر میدانست،بنابر رعایت مصالح ظاهره،تأخیر مینمود.
ششم:آنکه چون میخواست که در مقام تبلیغ،بیان تأکید و تشدد الهی را درین امر و اهتمام جناب مقدّس سبحانی را ذکر فرماید و کذب بر آن حضرت روا نیست،لهذا مترصد تکرّر نزول جبرئیل و خطاب تهدیدآمیز یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ (3)بود.و دیگر وجوه، میتوان گفت:چون منتهی به اطناب میشد،اعراض نمود.
دلیل اتّفاقی خاصّه و عامّه قاطبة،اقرار دارند بر آنکه امیر المؤمنین علیه السّلام،افضل و اعلم و اشجع و افهم بود و بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله کسی در این کمالات شبیه او نبود،چه جای آنکه مثل او باشد؛نهایت چون در امامت،این مراتب را لازم نمیدانند،تجویز خلافت غیر او مینمایند.
و به نصّ ظاهر الدّلالة آیه (1)کریمه أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ (2)معلوم است که در هرچیز،آن حضرت هدایت به حق یافته؛زیرا که او اعلم است؛پس،باید که او در جمیع امور متّبع باشد،نه غیر او.و همچنین قول ابو بکر که:«أقیلونی فلست بخیرکم و علیّ فیکم» (3)که میان فریقین،کالمتواتر است که گفته صریح است در این مدّعی؛ یعنی،به فریاد من رسید،که من بهتر شما نیستم با وجودی که علی میان شماست؛پس، معلوم شد که ابو بکر،اعتراف داشته که در خلافت،شرط،افضلیّت است؛و این گمراهان، یعنی سنّیان انکار مینمایند.و معلوم است که هرگاه جاهل،خلیفه باشد،فایده نصب امام،فوت میشود.
و عجبتر آنکه،از زمان حضرت آدم تا حضرت خاتم،هرگز در هیچ امّتی،نصب خلیفه و وصی،به اختیار امّت[گزارده]نشده،چگونه تواند بود که پیغمبری که افضل انبیاست و تمام جزئیات و امور خسیسه که محتاج الیه،امّت باشد بیان فرماید؛اعظم امور و اهمّ مطالب که آن نصب خلیفه باشد،موقوف گذارد که در سقیفه بنی ساعده چهار نفر اتّفاق بر خلافت ابو بکر کرده،اهمّ عبادات که تجهیز و دفن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله باشد، موقوف گذارند،و در فکر جلب خلافت باشند.و بعد از آن جمعی را به زر،و جمعی را به زور،به بیعت ابو بکر خوانند؛تا آنکه او را متمکن ساخته،دین خدا را مهمل و ضایع گذارند؛و چشم از این همه تأکیدات و مبالغات که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرماید،پوشند،و از آیات بیشمار که درباره ائمّه اخیار نزول یافته،احتراز کنند و عذاب ابدی و خذلان
سرمدی را بر خود قرار دهند.و عمر که در روز واقعه غدیر گوید:«بخّ بخّ لک یا علی أصبحت مولای و مولی کلّ مؤمن و مؤمنة» (1)یعنی،مبارک و میمون باد از برای تو، این منصب عظمی و خلافت کبری.ای علی،شب به روز آوردی،در حالتی که آقای من و آقای هرمرد مؤمن و هرزن مؤمنه (2)شدی (3).و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله صریح به او خطاب فرماید که:ای عمر!بپرهیز از اینکه این بیعت را بشکنی.مع هذا در حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،اوّلا:آن ملاعین،بیعت کرده باشند،باوجوداین افعال،غصب خلافت نمایند.
دفع مقال:باید دانست که،اهل سنّت،اتفاق دارند بر اینکه خلافت ابی بکر،به اجماع ثابت است،نه به نصّ.چنانکه قاضی عبد الجبّار که از فضلای عظیم القدر است نزد عامّه، تصریح نموده که:جمعی که اثبات خلافت ابو بکر،به نصّ مینمایند،آن جماعت را بکریّه مینامیم؛و حق آن است که درباره ابو بکر،نصّی نیست.و حدیثی چند که نقل نمودهاند که:حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرموده:«اقتدوا بالذین من بعدی ابو بکر و عمر» (4)و«اصحابی کالنّجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم و الائمّة من قریش» (5)و غیر اینها از احادیث موضوعه،بر فرض تسلیم،دلالت بر امامت ندارد.عجبتر آنکه،این همه
1) (1)) -بحار الأنوار،ج 21،ص 387،باب 36 حجة الوداع و ما جری فیها؛اعلام الوری،ص 132؛ البدایة و النهایة،ج 7،ص 349،باب ذکر شیء من فضائل امیر المؤمنین؛کشف الیقین، ص 250،المبحث الثامن.
2) (2)) -رضوی:-من و...مومنه.
3) (3)) -رضوی:آقای مومنان شدی.
4) (4)) -بحار الانوار،ج 49،ص 189،باب 15 ما کان یتقرب به المامون؛الصوارم المهرقة، ص 100؛انساب الاشراف،ج 1،ص 540.
5) (5)) -عیون اخبار الرضا،ج 2،ص 87،باب فی ذکر من جاء عن الرضا علیه السّلام؛ارشاد القلوب،ج 2،ص 334،فی فضائله من طریق اهل البیت.
نصوص جلیّه صریحه که درباره امیر المؤمنین علیه السّلام وارد شده،این طبقه تأویلات و توجیهات بعیده نمایند و از این عبارات مجعوله،استدلال نمایند لهذا جمعی از علمای ایشان که شناعت این را پی برده (1)،تصریح نمودهاند که:باید امامت از راه اجماع ثابت شود نه به نص،با وجودی که در کتب خود چیزی چند ذکر نمودهاند که متناقض است با این روایات موضوعه،مثل آنچه در صحیح خود نقل نمودهاند که:
«در روز قیامت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،در سر حوض کوثر مردم را آب دهد و فرماید که:
کجایند صحابهای من؟جمعی آمده گویند که:ما از جمله اصحابیم و عطش بر ایشان غلبه کرده،آب طلبند.رسول صلّی اللّه علیه و آله،ایشان را منع نموده،آب ندهد و فرماید که:شما از دین به پس پشت (2)برگشتید و مرتد شدید» (3)پس بنا بر نقل ایشان،باید که اگر کسی دست درزده (4)اقتدا به اصحاب کند،هدایت یافته باشد.و در باب اجماع میگوییم که:چون در امر امامت،اختیار امّت را دخلی نیست و قبل از این نیز اشاره شد،باید اجماع معتمد نباشد؛یا آنکه اجماعی که در باقی امور حجّت است،اتّفاق جمیع اهل حل و عقد است و معلوم است که چنین اجماعی نشد.و بر فرض وقوع اطّلاع مردم،جمیعا،و رضای ایشان در هنگام فوت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چگونه معلوم شد؟ و رضای اهل شرق و غرب عالم کجا مبیّن گردید؟و اگر گویند:اجماع بعض امّت کافی
1) (1)) -رضوی:بیپرده.
2) (2)) -رضوی:-به پس پشت.
3) (3)) -در صحیح بخاری،ج 7،ص 208،حدیث به این صورت آمده که با ترجمه متن مقداری اختلاف دارد.«عن أبی هریرة انه کان یحدث ان رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و سلّم-قال:یرد علی یوم القیامة رهط من أصحابی،فیجلون عن الحوض فأقول یا رب!أصحابی،فیقول انک لا علم لک بما أحدثوا بعدک انهم ارتدوا علی ادبارهم القهقری»؛و«حدثنا أحمد بن صالح،حدثنا ابن وهب،أخبرنی یونس عن إبن شهاب عن ابن المسیب،انه کان یحدث عن أصحاب النبی-صلی اللّه علیه و سلم-ان النبی-صلّی اللّه علیه و سلّم-قال:یرد علی الحوض رجال من أصحابی فیحلؤون عنه فأقول یا رب أصحابی!فیقول انک لا علم لک بما أحدثوا بعدک انهم ارتدوا علی ادبارهم القهقری».
4) (4)) -رضوی:کسی در راه.
است؛لازم میآید که اهل هرقریه که اتّفاق بر باطلی کنند حجّت باشد؛معهذا اتّفاقی که برخلافت معاویه و یزید شده،اقوی از اتّفاق بر خلافت ابو بکر بود؛و معتمد نمیدانند.
تبصره:اهل سنّت از آیه ثٰانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمٰا فِی الْغٰارِ (1)،به شش وجه استدلال بر فضیلت ابو بکر نمودهاند؛اوّل:آنکه حق تعالی،ابو بکر را ثانی اثنین رسول فرموده (2).
جواب آنکه:این اخبار از عدد و معلوم است که اگر مؤمنی را با دیگری ذکر کنند، چنانچه متعارف است،کمال به جهت دیگری حاصل نمیشود.
دوّم:آنکه حق تعالی،ابو بکر را موصوف به اجتماع با رسول صلّی اللّه علیه و آله ساخته در یک مکان،از جهت الفتی که میان ایشان بود.
جواب آنکه:این نیز مثل اوّل است،زیرا که مسجد رسول اشرفست از غار،و در آنجا مؤمن و غیر مؤمن مجتمع میباشند؛و همچنین کشتی نوح علیه السّلام،پیغمبر و[غیره]در آنجا بود.
سیّم:آنکه حق تعالی به لفظ صاحب،مضاف به پیغمبر ذکر فرموده.
جواب آنکه:در قرآن،اطلاق صاحب،بر کافر شده؛در آنجا که فرموده: قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ (3)و در بسیاری از اشعار و کلمات و احادیث،اطلاق صاحب،بر چیزهای دیگر نیز واقع شده.
چهارم:شفقت و ملاطفت رسول صلّی اللّه علیه و آله بر او که فرموده: لاٰ تَحْزَنْ.
جواب آنکه:این وبال است و معصیت،به جهت آنکه صریح است بر آنکه از ابو بکر، اندوه واقع شده و رسول صلّی اللّه علیه و آله او را نهی نموده؛اگر اندوه و حزن ابو بکر،طاعت بود،پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،نهی از طاعت فرموده باشد و این کفر است و اگر معصیت بود،پس اقدام ابو بکر بر معصیت،چگونه فضیلت میتواند بود.
پنجم:آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خبر داد که خدا با ماست و لطف حق را با خود و ابو بکر به یک مرتبه قرار داد.
جواب:لفظ متکلّم مع الغیر در مقام تعظیم،ایراد میشود،پس مراد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، بهتنهایی باشد؛و دیگر آنکه چون ابو بکر گفت:اندوه من بر علیّ بن ابی طالب علیه السّلام است که بر فراش تو خوابیده؛جان خود را فدا نمود و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله،به علم خود میدانست که او را ضرری نخواهد رسید؛فرمود که:خدا با ماست؛یعنی با من و علی علیه السّلام است.با وجودی که چون خدا علّت و موجد اشیاء است،با هرموجودی از حیوان و جماد و نبات میباشد و اگر لطف او لمحه نباشد همه معدوم صرف میشوند.
ششم:آنکه خبر داد خدا از نزول سکینه و آرام بر ابو بکر و فرموده: فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ (1)و از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،هرگز سکینه زایل نمیشد؛پس،نزول سکینه بر رسول که همیشه سکینه با او بوده،نمیتواند بود.
جواب آنکه:این خلاف مفاد آیه است،از جهت اینکه آیه دال است بر اینکه نزول سکینه و تأیید به جنود،بر شخص واحد واقع شده؛چنانکه فرمود: فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا؛ پس،اگر ابو بکر صاحب سکینه بوده باشد،صاحب جنود نیز خواهد بود،و از اینکه او صاحب جنود باشد،اخراج نبی صلّی اللّه علیه و آله از نبوّت لازم میآید و این آیه از جهت[این است که]خداوند عالمیان در دو جای از قرآن،بیان نزول سکینه بر پیغمبر خود نموده و مؤمنان با او بودهاند و ایشان را شریک گردانید (2)با آن حضرت؛ چنانکه فرموده: فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْویٰ (3).و در جای (4)دیگر فرموده: ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا (5)اگر ابو بکر نیز میداشت،هرآینه خداوند عالمیان
شریک میگردانید او را با حضرت درین آیه و مخصوص نمیگردانید حضرت را به نزول سکینه.و از این دو آیه معلوم شد که نزول سکینه بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله با عدم مفارقت سکینه از او منافاتی ندارد.
روی الکلینی باسناده عن سلیم بن قیس الهلالی قال:شهدت وصیّة أمیر المؤمنین علیه السّلام حین أوصی الی ابنه الحسن علیه السّلام و أشهد علی وصیّته الحسین و محمّدا علیهما السّلام و جمیع ولده و رؤساء شیعته و أهل بیته.ثم دفع الیه الکتاب و السّلاح و قال لابنه الحسن علیه السّلام یا بنی ّ! أمرنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ان أوصی الیک و ان ادفع الیک کتبی و سلاحی کما أوصی الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و دفع الیّ کتبه و سلاحه و أمرنی ان آمرک اذا حضرک الموت أن تدفعها إلی أخیک الحسین علیه السّلام ثم أقبل الی ابنه الحسین علیه السّلام فقال و أمرک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أن تدفعها إلی ابنک هذا ثم أخذ بید علی بن الحسین ثم قال لعلی بن الحسین و أمرک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أن تدفعها الی ابنک محمّد بن علی و اقراءه من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و منّی السّلام» (1).
ترجمه:سلیم بن قیس از اصحاب حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام است و روایات بسیار از آن حضرت نقل کرده و ثقه و معتمد است؛میگوید:دیدم وصیّتکردن امیر المؤمنین علیه السّلام را هنگامی که وصیّت به فرزند خود امام حسن علیه السّلام مینمود و بر آن وصیّت گواه گرفت حضرت امام حسین و محمّد حنفیّه علیهم السّلام و همه فرزندان خود و سرکردههای شیعیان و اهل خانه خود را؛و به آن حضرت داد،نوشته و اسلحه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،که علامت امامت است و نزد او بود و (2)فرمود که:ای فرزند،امر کرده مرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اینکه وصیّت کنم به سوی تو و بدهم به تو نوشتهها و سلاح را،همچنانکه وصیّت کرده به
سوی من رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و داده به من کتابها و سلاح خود را و امر کرده مرا،که تو را امر کنم که (1)هرگاه برسد وقت مردن تو،بدهی اینها را که علامت امامت است به برادرت حضرت امام حسین علیه السّلام؛و خطاب به حضرت امام حسین علیه السّلام کرده فرمود که:امر کرده تو را رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اینکه بدهی علامات امامت را به پسرت،این پسر؛پس گرفت دست علی بن الحسین را و فرمود که:امر کرده تو را رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،که بدهی این علامات را به پسرت محمّد بن علیّ الباقر علیهما السّلام،و برسانی سلام من و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را به آن حضرت.
بیان:اعلام آن حضرت،امام حسن علیه السّلام را به اینکه وصیّت کند به امام حسین علیه السّلام از جهت آن بود که سادات حسنی و اولاد آن حضرت را طمع در امامت نباشد.و اعلام امام حسین،به امامت علی بن الحسین علیه السّلام،نص بر آن بوده که بعد از او امامت در اعقاب خواهد بود.و اعلام علیّ بن الحسین به امامت امام محمّد باقر علیه السّلام به جهت تنصیص یا تبلیغ سلام رسول خدا یا اظهار معجزه بود و علامت امامت،علم و سلاح رسول صلّی اللّه علیه و آله و وصیّت ظاهره است؛چنانچه در حدیثی وارد شده که:«گفتند به حضرت امام رضا علیه السّلام که:هرگاه امام فوت شود به چه علامت شناخته میشود امامی که بعد اوست؟فرمود که:
امام را چند علامت میباشد؛یکی آنکه بزرگتر اولاد پدرش باشد و در او فضیلت و علم باشد و وصیّت ظاهره در او باشد،به مرتبهای که هرگاه قافله بیاید و بپرسد که:فلان کس که امام بود،وصیّت به چه کس نمود؟همه کس بگویند که:وصیّت کرد به فلان کس.
و سلاح رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در میان ما به منزله تابوت شهادت است در میان بنی اسرائیل؛ زیرا که تابوت هرکجا بود،امامت در آنجا بود.» (2)و در حدیثی دیگر در باب علم ائمّه،
1) (1)) -رضوی:مرا که امر کنم تو را.
2) (2)) -«بأی شیء یعرف بعد الإمام؟قال:إن للإمام علامامت،ان یکون اکبر ولد أبیه بعده،و یکون فیه الفضل،و إذا قدم الرکب المدینة،قال:إلی من أوصی فلان؟قالوا:إلی فلان،و السلاح فینا بمنزلة التابوت فی بنی اسرائیل،یدور مع الامام حیث کان»؛الامامة و التبصرة،ص 137؛ خصال،ج 1،ص 116،الإمامة لا تصلح إلا لرجل؛و نیز در کافی،ج 1،ص 284،باب الامور التی توجب حجة الامام.با اندکی اختلاف در عبارت آمده است.
واقع شده که:«سیف تمار میگوید که:من و جمعی از شیعیان،در خدمت حضرت صادق علیه السّلام،در حجر اسماعیل نشسته بودیم که حضرت فرمود:در اینجا از برای ما جاسوسی هست.ما به طرف راست و چپ ملتفت شده،کسی را ندیدیم و گفتیم:
جاسوس نیست در اینجا.حضرت سه مرتبه فرمود که:قسم به پروردگار کعبه و عمارت خانه که اگر من میبودم میان حضرت موسی و خضر علیهم السّلام،خبر میدادم ایشان را که من داناترم از ایشان،و خبر میدادم ایشان را به علمی چند که نزد ایشان نبود؛از جهت آنکه موسی و خضر علیهم السّلام،که دو پیغمبر عظیم الشأن بودند،داده شده بود به ایشان علم اموری که واقع شده و گذشته و داده نشده بود علم آینده،و آنچه بعد از ایشان تا روز قیامت واقع شود.و به تحقیق که علم گذشته و آینده تا روز قیامت از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ما میراث رسیده (1)».و در حدیث دیگر منقول است که:«پرسیدند از حضرت امام رضا علیه السّلام از تفسیر آیه کریمه «إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا (2)فرمود که:مراد، ائمّه از آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله است که باید برساند امام سابق،امانت امامت را به امام بعد از خودش و مخصوص نسازد امامت را به غیر از امام به حق،و دور نکند آن را از امام به حق» (3).مؤلّف (4)گوید که:ممکن است نزول آیه کریمه درین باب شده،گو[اینکه] امانات دیگر نیز داخل باشد یا آنکه اعظم افراد امانت،امامت باشد.و اللّه یعلم.
1) (1)) -«...لو کنت بین موسی و الخضر لأخبرتهما أنی اعلم منهما و لأنبأتهما بما لیس فی ایدیهما لأن موسی و الخضر أعطیا علم ما کان و لم یعطیا علم ما یکون...»کافی،ج 1،ص 260،باب أن الائمه علیه السّلام یعلمون علم ما کان...؛بصائر الدرجات،ص 129،باب فی الائمة انهم اعطوا علم ما مضی.
2) (2)) -سوره مبارکه نساء،آیه 58.
3) (3)) -«سألت الرضا علیه السّلام عن قول اللّه عز و جل إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا قال هم الائمة من آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم أن یؤدی الامام الامانة الی من بعده و لا یخص بها غیره و لا یزویها عنه»کافی،ج 1،ص 276،باب أن الامام علیه السّلام یعرف الامام الذی یکون من بعده؛بحار الانوار،ج 23،ص 276،باب ان الامانة فی القرآن الإمامة.
4) (4)) -رضوی:-مولف.
روی الکلینی باسناده عن محمّد بن مسلم قال سمعت ابا جعفر علیه السّلام یقول لما حضر الحسن علیه السّلام الوفات قال للحسین علیه السّلام یا أخی انّی اوصیک بوصیّة فاحفظها إذا انامت فهیئنی ثمّ وجهنی الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لا حدّث به عهدا ثمّ اصرفنی الی أمّی علیها السّلام ثمّ ردّنی فادفنی بالبقیع و اعلم انه سیصیبنی من عایشه ما یعلم اللّه و الناس بغضها و عداوتها للّه و لرسوله علیه السّلام و عداوتها لنا اهل البیت علیهم السّلام،فلمّا قبض الحسن علیه السّلام و وضع علی السریر ثم انطلقوا به الی مصلّی رسول اللّه(ص)الذی کان یصلّی فیه علی الجنایز فصلّی علیه الحسین و حمل و ادخل الی المسجد فلما اوقف علی قبر رسول اللّه(ص)ذهب ذو العونیین الی عایشه فقال لها انّهم قد اقبلوا بالحسن لیدفنوه مع النبی(ص)فخرجت مبادرة علی بغل بسرج فکانت اوّل امرأة و رکبت فی الاسلام سرجا فقالت نحوّا ابنکم عن بیتی فانّه لا یدفن فی بیتی و یهتک علی رسول اللّه(ص)حجابه فقال لها الحسین(ع) قدیما هتکت أنت و أبوک حجاب رسول اللّه(ص)،و ادخلت علیه بیته من لا یحبّ قربة و انّ اللّه تعالی سایلک عن ذلک یا عایشه (1).
ترجمه:محمّد بن مسلم میگوید که:شنیدم از حضرت امام محمّد باقر-صلوات اللّه علیه-که میفرمود:چون رسید هنگام فوت شدن حضرت امام حسن علیه السّلام،گفت به حضرت امام حسین علیه السّلام که:ای برادر من،بهدرستی که من وصیّت میکنم ترا به وصیّتی،پس به خاطر نگاه دار.هرگاه من فوت شوم،تغسیل و تحنیط و تکفین من به جای آور،بعد از آن مرا متوجّه ساز به خدمت جدّم (2)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله تا آنکه عهد خود را با او تازه گردانم،بعد از آن ببر مرا به سوی مادرم فاطمه علیها السّلام؛پس مرا برگردان و دفن
کن در قبرستان بقیع.و بدان که زود باشد که برسد مرا از عایشه آنقدر آزار که خدا میداند.و مردم میدانند دشمنی و عداوت او را از برای خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و از برای ما که اهل بیت رسول خداییم.پس چون قبض روح مبارک آن حضرت شد و گذاردند او را بر تابوت و بردند آن حضرت را به محلّ نماز رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که بود،که در آن مکان نماز بر جنازهها میکرد،و حضرت امام حسین علیه السّلام بر او نماز کردند و برداشتند و بردند و داخل کرده شد به (1)سوی مسجد.
پس چون باز داشته شد بر قبر (2)رسول صلّی اللّه علیه و آله،رفت صاحب دو چشم،یعنی جاسوس و دیدهبان،نزد عایشه[رفت]و گفت که:بهدرستی که آوردهاند حضرت امام حسن علیه السّلام را که دفن کنند با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله؛پس از خانه بیرون آمده،پیش دستی نمود بر استری که زین داشت؛پس آن[او]اوّل زنی است که در اسلام بر زین سوار شد و گفت:دور برید پسر خود را از خانه من؛پس بهدرستی که دفن کرده نمیشود در خانه من که باعث بر آن شود که پرده خانه (3)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دریده شود.پس فرمود حضرت امام حسین علیه السّلام که:مدّتهاست که تو و پدرت،پرده و حجاب (4)رسول خدا را دریدید و داخل کردی به (5)خانه او کسی را که آن حضرت،نزد یکی او را دوست نمیداشت، و خدا تو را از این سؤال خواهد کرد.
و در حدیث دیگر واقع شده که آن تتمّه این است که:«بدان ای عایشه!که برادر من داناتر مردم بود به خدا و رسول خدا و داناتر است به تأویل کتاب خدا؛و این را میداند که هتک ستر رسول خدا نباید کرد؛زیرا که خدا در قرآن میفرماید که:«ای جماعتی که ایمان آوردهاید،داخل مشوید خانههای پیغمبر را مگر آنکه رخصت داده شوید» (6)و تو
داخل خانه رسول خدا کردی مردها را بیرخصت آن حضرت،و حال آنکه خدا فرموده که:«ای گروهی که ایمان دارید بلند مکنید آوازهای خود را بالای آواز پیغمبر» (1)و به عمر خودم قسم!که به تحقیق که زدی تو بر زمین در خانه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله،از برای پدرت و عمر،نزد گوش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله کلنگها؛و خدا فرموده که:«بهدرستی که آن جماعتی که پست میکنند آوازهای خود را نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،این جماعتاند که خدا امتحان کرده دلهای ایشان را از برای پرهیزکاری (2)».و به عمر خودم قسم!که به تحقیق که داخل کردند پدرت و عمر[را]بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله (3)،به سبب نزدیکی خودشان،از آن حضرت آزار[دادند]،و رعایت نکردند پدرت و عمر حق رسول خدا را،در آنچه فرموده بود ایشان را خدا،بر زبان رسول خودش.و بهدرستی که خدا از مؤمنین در حالت موت حرام کرده،آنچه در حالت زندگی حرام کرده.
به خدا قسم ای عایشه!که آنچه تو ناخوش داری از دفنکردن حضرت امام حسن علیه السّلام،نزد پدرش،اگر جایز میبود میان ما و میان خدا،هرآینه میدانستی که او دفن کرده میشد هرچند به خاک مالیده شود دماغ تو.بعد از آن محمّد بن الحنفیّه سخن گفته،فرمود که:
ای عایشه!یک روز بر استر و یک روز بر شتر سوار میشوی؛تو اختیار نفس خود نداری و مالک زمین نیستی از راه دشمنی بنی هاشم» (4).
بیان:«انّی اوصیک»؛وصیّت به ضروریّات دفن محتاج الیه نبود،از جهت اعلام به وصیّت ظاهره که دلیل امامت است،این مراتب را وصیّت فرمود.و این نیز معلوم است
که موافق مذهب اهل حق به دلیل اخبار بسیار که:«امام را غسل و کفن و نماز نمیکند مگر امام». (1)
«ما یعلم اللّه»؛از راه اعجاز،اخبار به واقعه بعد از وفات خود فرمود و بیان آن نمود که:آزار بسیار از آن[عایشه]به من و به تو میرسد؛زیرا که باید به قدر بغض و عداوت، آزار رساند و بغض او از برای خدا و رسول در مرتبه اعلی بود.«ذو العوینین»؛یا اسم مردی یا (2)مراد جاسوس است.«فکانت اوّل امرأة»صریح است بر کراهت سواری زنان بر زین و منشأ این فعل ناشایست این[عایشه]شده.«فی بیتی»،به اعتبار زوجیّت و ارث او که قدر نه یک از هشت یک،که فریضه زوجات است،اسناد بیت به خود داده به اعتبار آنکه سکنی آن خانه در مدّت حیات رسول،با او بوده.و چه خوب گفته شاعری:
تجملّت تبغّلت و لو عشت تفیّلت لک التّسع من الثّمن و للکلّ تصرفت (3)
یعنی،به شتر سوار شدی در جنگ با امیر المؤمنین علیه السّلام،و به استر سوار شدی در منع فرزند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از زیارت قبر جدّش و اگر زنده میماندی بر فیل نیز سوار میشدی؛و از برای تو بود،نه یک از هشت یک از خانه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر تقدیر ارث و همه را تصرّف کردی به جهت دفن پدرت و عمر».
غریبتر آنکه اهل سنت در باب منع فدک از حضرت فاطمه علیها السّلام حدیثی وضع
1) (1)) -عیون اخبار الرضا،ج 1،ص 105،باب الاخبار الّتی رویت فی صحة...
2) (2)) -رضوی:اسم شخصی یا.
3) (3)) -این شعر در منابع مختلف با کمی اختلاف آمده،بحار الأنوار،ج 44،ص 155،باب 22 جمل،تواریخه و احواله.از ابن حجاج-شاعر بغدادی-به این صورت نقل شده-یا بنت أبی بکر لا کان و لا کنت-لک التّسع من الثّمن و بالکلّ تملکت-تجمّلت تبغّلت و إن عشت تفلّیت.و نیز در احتجاج،ج 2،ص 378؛از محمد بن ابی بکر و شرح اصول کافی،ج 6، ص 167،از محمد بن ابی بکر و یا ابن عباس به این صورت وارده شده تجملت تبغلت و ان عشت تفلیت لک التسع من الثمن و بالکل تملکت
نمودهاند که:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده که:«ما گروه پیغمبران،میراث نمیگذاریم» (1)مع هذا،کلّ خانه رسول خدا را میگویند عایشه حسب الارث،متصرف شد.عجیبتر آنکه دفن این دو،باعث هتک حجاب رسول خدا نشد به اعتقاد ایشان و دفن فرزند رسول خدا موجب هتک حجاب میشد.
روی الکلینی باسناده عن أبی جعفر علیه السّلام،قال«انّ الحسین بن علی،لمّا حضره الذی حضره دعا ابنته الکبری فاطمة بنت الحسین علیه السّلام،فدفع الیها کتابا ملفوفا و وصیّة ظاهرة و کان علی بن الحسین علیه السّلام،مبطونا معهم لا یرون الا (2)انّه لما به فدفعت فاطمة الکتاب الی علیّ بن الحسین علیه السّلام،ثم صار و اللّه ذلک الکتاب الینا یا زیاد قال:قلت:ما فی ذلک الکتاب جعلنی اللّه فداک فقال فیه و اللّه ما یحتاج الیه ولد آدم منذ خلق اللّه آدم الی ان تفنی الدّنیا و اللّه انّ فیه الحدود حتّی ان فیه ارش الخدش». (3)
ترجمه:حضرت امام محمّد باقر-صلوات اللّه علیه-فرمود که (4):چون حضرت امام حسین علیه السّلام را روی داد آنچه روی داد،طلبید دختر بزرگ خود را که فاطمه نام داشت و داد به او نوشته پیچیده شده و وصیتنامه که ظاهر و هویدا بود.و حضرت علی بن الحسین علیه السّلام با ایشان بود،و اسهال داشت و ایشان گمان نمیکردند،مگر آنچه با اوست؛ پس داد فاطمه آن نوشته را به آن حضرت؛پس گردید به خدا قسم این کتاب به سوی ما ای زیاد.میگوید زیاد که گفتم:چه چیز است در این کتاب،فدای تو شوم؟فرمود آن
1) (1)) -بحار الانوار،ج 28،ص 104،باب تمهید غصب الخلافة؛احتجاج طبرسی،ج 1، ص 104،احتجاج فاطمة الزهراء(س)علی القوم؛ارشاد القلوب،ج 2،ص 334،فی فضائله من طریق اهل البیت.
2) (2)) -رضوی:-الاّ.
3) (3)) -کافی،ج 1،ص 303،باب الاشاره و النص علی علیّ بن الحسین؛بصائر الدرجات، ص 163،باب فی الأئمة علیهم السّلام.
4) (4)) -رضوی:باقر علیه السّلام فرموده که.
حضرت که:در آن است به خدا قسم،به خدا قسم آنچه فرزندان آدم به آن احتیاج دارند، از روزی که آفریده خدا آدم را تا آنکه دنیا برطرف شود؛و اللّه!که در آن جمیع حدود هست حتی آنکه تاوان خراشی که بر عضو کسی واقع شود،هست.
بیان:«لا یرون الاّ انه لما به»؛کنایه است از شدّت مرض؛یعنی کسی گمان صحّت او نمینمود و دادن کتاب به فاطمه،با وجودی که حضرت امام حسین علیه السّلام،به صحت او علم قطعی داشت،احتمال دارد که به سبب شدّت مرض آن حضرت و عدم قدرت او بر محافظت آن بوده باشد؛یا آنکه چون میدانست حضرت که آن ملاعین،اهل بیت عصمت را اسیر خواهند نمود و متعارف چنان است که با زنان،چندان کاوش نمیکنند،اگر وصیّتنامه نزد حضرت سیّد السّاجدین میبود،احتمال فوت داشت؛یا آنکه در هنگام سپردن،آن حضرت را فرصت ملاقات سیّد السّاجدین،نشده؛لهذا به دختر خود سپرده باشد.
«الی ان تفنی الدنیا»؛مراد آن است که در آن طومار که وصیّت حضرت،مثبت شده، علم ما کان و ما یکون بود و اختصاص حدود به ذکر به سبب آن است که فروع و جزئیات حدود،بسیار است که کسی به غیر ایشان نمیداند و احاطه به آنها همه بسیار مشکل است.و اللّه یعلم.
علیّ الباقر علیهما السّلام
روی ثقّة الاسلام باسناده عن أبی جعفر علیه السّلام،قال:«فلمّا حضر علیّ بن الحسین الوفات قبل ذلک اخرج سفطا او صندوقا عنده فقال یا محمّد!احمل هذا الصندوق قال:
فحمل بین اربعة فلما توّفی جاء اخوته یدّعون فی الصندوق فقالوا اعطنا نصیبا من الصندوق فقال و اللّه ما لکم فیه شیء و لو کان لکم فیه شیء ما دفعه الیّ و کان فی الصندوق سلاح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و کتبه». (1)
1) (1)) -کافی،ج 1،ص 305،باب الاشاره و النص علی أبی جعفر؛المناقب،ج 4،ص 211،-
ترجمه:حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام،فرمود که:«چون علیّ بن الحسین علیهما السّلام را وقت وفات حاضر شد،پیش از وفات،بیرون آورده بود سبتی یا صندوقی که نزد او بود؛پس فرمود:ای محمّد،بردار این صندوق را.فرمود که:برداشته شد صندوق میان چهار نفر.
پس چون حضرت (1)فوت شد،برادران حضرت باقر علیه السّلام آمده،دعوی میکردند که آنچه در صندوق بود و میگفتند که:حصّه ما را از آنچه در صندوق است بده.حضرت فرمود که:به خدا قسم که نیست از برای شما در آن چیزی،و اگر شما را در آن بهره میبود، حضرت به من نمیداد.و بود در صندوق،سلاح رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و کتابهای آن حضرت که علامت امامت است.
بیان:«او صندوقا» (2)ظاهر آن است که راوی شک دارد و تردید (3)مینماید.بین اربعه؛بیان ثقل آن است که چهار نفر به اجتماع برداشتند آن را.و دادن صندوق،صریح در وصیّت است که یا آنکه وصیّت،قبل از این شده بوده و سلاح رسول را در این وقت تسلیم نموده.و اللّه یعلم. (4)
محمّد الصّادق علیه السّلام
روی فی الکافی عن ابی الصباح قال:«نظر ابو جعفر علیه السّلام الی ابی عبد اللّه علیه السّلام یمشی فقال تری هذا،هذا من الّذین قال اللّه تعالی: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِینَ (5). (6)
1) (1)) -رضوی:-حضرت.
2) (2)) -رضوی:آن صندوقات.
3) (3)) -رضوی:و تردد.
4) (4)) -رضوی:تسلیم نمود.و اللّه اعلم.
5) (5)) -سوره مبارکه قصص،آیه 5.
6) (6)) -کافی،ج 1،ص 306،باب الاشاره و النص علی ابی عبد اللّه علیه السّلام.ارشاد مفید،ج 2،ص 180،باب ذکر الامام القائم بعد ابی جعفر علیه السّلام؛اعلام الوری،ص 273،الفصل الثانی فی ذکر النص علی امامته.
ترجمه:راوی میگوید که:نظر کرد حضرت امام محمّد باقر به سوی فرزند خود حضرت صادق علیهما السّلام که راه میرفت.پس گفت به من که:میبینی تو این را که راه میرود؟این از جمله کسانی است که حق تعالی در قرآن فرموده آیه که ظاهر مدلولش این است که:«اراده داریم که منّت گذاریم بر کسانی که ضعیف گردانیده شدند در زمین و بگردانیم ایشان را امامان و بگردانیم ایشان را میراث برندههای زمین».
بیان:این آیه کریمه،نصّ صریح است بر امامت،و دلالت دارد بر رجعت، اُسْتُضْعِفُوا؛ بیان غصب حقّ ایشان است. وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِینَ؛ بیان نفاذ امر ایشان است در زمان رجعت یا به حسب واقع و نفس الامر.و أَئِمَّةً؛ صریح است بر نصّ امامت.و اللّه یعلم.
روی الکلینی باسناداه (1)عن الفیض بن المختار قال:قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام:خذ بیدی من النّار من لنا بعدک فدخل علیه (2)ابو ابراهیم علیه السّلام،و هو یومئذ غلام.فقال:هذا صاحبکم فتمسّکوا به. (3)
ترجمه:فیض میگوید:عرض کردم به حضرت صادق علیه السّلام که:بگیر دست مرا از آتش و بفرمای کیست بعد از تو از برای ما؟پس داخل شد بر آن حضرت،حضرت امام موسی علیه السّلام و آن حضرت در آن روز پسری بود؛پس فرمود پدرش که:این صاحب شماست؛چنگ در زنید به او.
بیان:«خذ بیدی من النار»؛به اعتبار آنکه«کسی که بمیرد و نشناسد امام زمان خود را،مرده است مثل مردن زمان جاهلیّت»؛پس عدم معرفت به امام زمان خود،موجب دخول آتش جهنّم است؛لهذا هرگاه راهنمایی به امام خود یافت،گویا دست او گرفته
شده.و سؤال راوی از امام بعد از حضرت،به اعتبار امکان موت است نسبت به هرکس.
«فتمسّکوا به»؛حکم عام است به آنکه در جمیع احکام و شرایع،باید متمسّک به او بود و نصّ صریح است بر امامت.و اللّه یعلم.
روی ابن بابویه فی العیون باسناده عن محمّد بن اسماعیل بن الفضل الهاشمی،قال:
دخلت علی أبی الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام،و قد اشتکی شکایة شدیدة.فقلت له:ان کان ما اسأل اللّه ان لا یریناه فالی من قال:الی علیّ ابنی و کتابه کتابی و هو وصیی و خلیفتی من بعدی. (1)
ترجمه:محمّد بن اسماعیل میگوید:داخل شدم به خدمت حضرت امام موسی علیه السّلام و حال آنکه آن حضرت بیمار شده بود؛بیماری سختی.پس گفتم او را که:اگر واقع شود چیزی که من از خدای تعالی (2)طلب میکنم که خدا به من ننماید،پس امر امامت به سوی چه کس مفوّض است؟آن حضرت فرمود که:امر امامت مرجوع است به سوی پسرم علی و نوشته او نوشته من است و او وصی و جاینشین من است بعد از من.و اللّه یعلم (3).
روی ثقة الاسلام فی الکافی باسناده عن صفوان بن یحیی قال:«قلت للرضا علیه السّلام:قد کنّا نسألک قبل ان یهب اللّه لک أبا جعفر فکنت تقول:یهب اللّه لی غلاما فقد وهبه اللّه لک فأقرّ عیوننا فلا ارانا اللّه یومک فان کان کون فالی من.فأشار بیده الی أبی جعفر علیه السّلام و هو
قایم بین یدیه فقلت:جعلت فداک هذا ابن ثلاث سنین؟!فقال:و ما یضرّه من ذلک قد قام عیسی بالحجة و هو ابن ثلاث سنین». (1)
ترجمه:صفوان که از وکلاء حضرت امام موسی علیه السّلام بود میگوید:گفتم به حضرت امام رضا علیه السّلام که:ما سؤال میکردیم از تو،پیش از آنکه حق تعالی (2)ببخشد به تو حضرت امام محمّد تقی علیه السّلام را و میگفتی که خدا خواهد بخشید به من پسری.و الحال به تحقیق که خدا شفقت کرد به تو و چشمهای ما روشن شد.پس خدا ننماید به ما روز فوت تو را (3)اگر قضیّه تو واقع شود،امر امامت به سوی کیست؟پس حضرت به دست مبارک خود اشاره کرد به حضرت ابی جعفر علیه السّلام که کنیت امام محمّد تقی است و آن حضرت پیش روی پدرش ایستاده بود؛پس گفتم:فدای تو شوم این پسر،سه ساله است.فرمود که:ضرر نمیرساند او را کوچک بودن.به تحقیق که حضرت عیسی برپای ایستاد به آنکه حجّت الهی باشد و حال آنکه پسر سه ساله بود.
بیان:«یهب اللّه لی»؛چون اصحاب آن حضرت میدانستند که امامت در اعقاب میباشد و حضرت امام رضا علیه السّلام فرزند نداشت،سؤال و تفتیش مینمودند که چگونه خواهد شد؟و حضرت امام رضا علیه السّلام از راه اعجاز،خبر به ولادت پسرش،حضرت جواد علیه السّلام میداد.«فإلی من» (4)هرچند معلوم ایشان بود که حضرت امام محمّد تقی جواد علیه السّلام،امام خواهد بود،اما میخواستند که نص صریح که دلیل امامت است از حضرت امام رضا علیه السّلام درباره آن حضرت صادر شود؛لهذا پرسیدند:«هذا ابن ثلاث سنین»؛چون گمان مردم چنان بود که به حد تکلیف رسیدن،شرط است در امامت، استبعاد نمودند.و جواب حضرت امام رضا علیه السّلام،بر سبیل مماشات و بیان جواز آن بود
که حجّت صغیر باشد.واگرنه در حین سؤال ایشان،هنوز حیات حضرت امام رضا علیه السّلام باقی بود.و اللّه یعلم (1).
بن محمّد النقی علیه السّلام
روی الکلینی باسناده عن اسماعیل بن مهران،قال:«لما خرج أبو جعفر علیه السّلام من المدینة الی بغداد فی الدّفعة الاولی من خرجتیه.قلت له عند خروجه:جعلت فداک!انّی أخاف علیک فی هذا الوجه؛فالی من الامر بعدک؟فکر بوجهه الیّ ضاحکا و قال:لیس الغیبة حیث ظننت فی هذه السّنة.فلمّا اخرج به الثانیة الی المعتصم صرت الیه فقلت له:
جعلت فداک!انت خارج فالی من هذا الامر من بعدک (2)فبکی حتّی اخضلّت لحیته،ثمّ التفت الیّ فقال:عنده هذه یخاف علیّ الامر من بعدی الی ابنی علیّ». (3)
ترجمه:راوی میگوید که:چون حضرت امام محمّد تقی علیه السّلام از مدینه بیرون آمد که متوجّه بغداد شود در مرتبه اوّل از آن دو مرتبه که از مدینه بیرون آمد،گفتم او را نزد (4)بیرون آمدنش،که:فدای تو شوم!بهدرستی که من میترسم بر تو در این توجّه؛پس به سوی کیست امر امامت بعد از تو؟پس حضرت برگردانید روی خود را به سوی من در حالتی که تبسم مینمود و فرمود که:غایب شدن من نیست در این سال چنانچه تو گمان کردی.پس چون حضرت بیرون برده شد در مرتبه دوّم به نزد معتصم،من رفتم به سوی آن حضرت و گفتم او را که:فدای تو شوم،بیرون میروی پس امر امامت به سوی کیست بعد از تو؟پس حضرت گریست تا آنکه ریش مبارکش تر شد و ملتفت شد به سوی من
و فرمود:نزد این خروج ترس فوت بر من هست،امر امامت بعد از من،مرجوع است به سوی پسرم امام علی النقی علیه السّلام.
بیان:در این حدیث شریف نیز معجزه آن حضرت به خبر دادن به آنچه واقع خواهد شد،ظاهر است و گریستن آن حضرت از راه محبّت به دنیا نبوده،بلکه از راه مفارقت احبّه و دوستان یا از راه حیرت شیعیان بوده و اگرنه دوستی لقاء الهی شرعا مرغوب است.و اللّه یعلم (1).
علیّ علیهما السّلام
روی الکلینی باسناده عن یحیی بن یسار القنبری،قال:أوصی ابو الحسن علیه السّلام،الی ابنه الحسن،قبل مضیّه باربعة اشهر و اشهدنی علی ذلک و جماعة من الموالی (2).
ترجمه:یحیی بن یسار که از اولاد قنبر است میگوید که:وصیّت کرد امام علی النقی به سوی پسرش حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام،پیش از رحلتش به چهار ماه،و گواه گرفت بر این وصیّت،من و جماعتی از دوستان و شیعیان را.و اللّه یعلم.
الرّحمن صلوات اللّه علیه و علی آبائه الطّاهرین.
روی الکلینی باسناده عن رجل من اهل فارس،قال:اتیت سامرا و لزمت باب ابی محمّد علیه السّلام فدعانی فدخلت علیه و سلّمت فقال:ما الذی اقدمک قال:قلت:رغبة فی
خدمتک.قال:فقال لی:فالزم الباب.قال:فکنت فی الدار مع الخدم ثمّ صرت اشتری لهم الحوایج من السوق و کنت ادخل علیهم من غیر اذن اذا کان فی الدار رجال.قال:فدخلت علیه یوما و هو فی دار الرجال فسمعت حرکة فی البیت فنادانی مکانک لا تبرح فلم اجسر ان ادخل و لا اخرج فخرجت علی جاریة معها شیء مغطی ثم نادانی ادخل (1)فدخلت و نادی الجاریة فرجعت الیه فقال لها:اکشفی عمّا معک فکشفت عن غلام ابیض حسن الوجه و کشف عن بطنه فاذا شعر نابت من لبّته الی سرّته اخضر لیس باسود.فقال:هذا صاحبکم ثمّ امرها فحملته فما رأیته بعد ذلک حتّی مضی أبو محمّد علیه السّلام. (2)
ترجمه:مردی از اهل فارس که راوی نام او را گفته و کلینی فراموش کرده،میگوید که:آمدم به سرّ من رآی و ملازم شدم در،در خانه حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام و حضرت مرا طلبید،پس داخل شدم بر آن حضرت و سلام کردم.فرمود آن حضرت که:
چه چیز باعث آمدن تو شد؟میگوید،گفتم:خواهش ملازمت تو.گفت که حضرت فرمود که:در،در خانه باش!و بودم به امر حضرت در آن خانه با خدمتکاران حضرت.
بعد از آنچنان شدم که ضروریات ایشان را از بازار،من میخریدم و داخل میشدم بر ایشان،بدون رخصت،هرگاه آن حضرت در مهمانخانه میبودند.میگوید که داخل شدم بر حضرت روزی و آن حضرت در میهمانخانه بود.شنیدم حرکتی در آن خانه،پس حضرت آواز کردند مرا و فرمودند:در جای خود باش و حرکت مکن!من جرأت نکردم که داخل شوم و جرأت نکردم که بیرون روم،پس بیرون آمد بر من،کنیزی که با او چیزی بود پوشیده شده؛بعد از آن طلبید مرا حضرت و فرمود که:داخل شو،پس داخل شدم و طلبید آن حضرت (3)کنیز را و کنیز برگشت به سوی حضرت و فرمود که:بگشا از آنچه با تو است،پس گشود و دیدم پسری سفید خوشروی و گشود شکم مبارک او را،
دیدم مویی روییده از کو گردن او،و رسیده به ناف او که آن موی،سیاه نبود و فرمود حضرت که:این صاحب و امام و خلیفه است شما را؛بعد از آن برد آن طفل را و دیگر ندیدم او را تا حضرت امام حسن علیه السّلام رحلت فرمود.
«مکانک لا تبرح»؛منع حضرت،مرد فارسی را،اولا و طلبیدن ثانیا،ظاهرا به سبب آن بود که چون حضرت احساس به حرکت و آمدن عورات نموده بوده،احتیاط فرموده باشد که مبادا زنی بیساتر بدن بیاید و بعد از آنکه ملاحظه فرمود که جاریهایست که حضرت صاحب را و ساتر دارد و اگر نداشته باشد به عنوان تحلیل حضرت،نظر بر او مشروع میشد،او را طلبید که تنصیص بر امامت حضرت صاحب واقع شود و روییدن موی سبز!،ظاهر آن است که از خصایص حضرت باشد و نمودن آن به آن مرد (1)به جهت آن باشد که علامت خاصّه (2)را ببیند.و اللّه یعلم.
بدان که در زمان غیبت کبری،جسم مبارک آن حضرت دیده و نام مبارکش برده نمیشود و در احادیث نام مبارکش به این عنوان مثبت شده:«م ح م د» (3).و در حدیثی وارد شده که:«نام آن حضرت را نمیگوید،مگر کافری» (4).و آنکه در بعضی احادیث واقع شده که:در صفا آن حضرت نشسته،بند نعلین خود را درست مینمود و جمعی دیدند،باید بر این حمل نمود که در حین دیدن،علم به هم نمیرسد که آن حضرت
1) (1)) -رضوی:نمودن آن از زبان مرد.
2) (2)) -رضوی:علامت خصاصه.
3) (3)) -الامامة و التبصرة،ص 2؛کمال الدین،ص 430.
4) (4)) -«صاحب هذا الامر لا یسمیه بإسمه الا کافر»کافی،ج 1،ص 333،باب فی النهی عن الاسم؛کمال الدین،ص 648،باب النهی عن تسمیة القائم؛وسائل الشیعة،ج 16،ص 238 باب تحریم تسمیة المهدی علیه السّلام.
است،کو بعد (1)از مفارقت،از قراین معلوم شود که آن حضرت بوده و از احادیث معلوم میشود:«جمعی که در زمان غیبت انتظار ظهور آن حضرت کشند،افضل مردمند» (2).
چنانچه از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که فرمود:«نزدیکتر حالیکه میباشند بندگان از خدا و خشنودتر حالی که میباشد خدا از بندگانش هنگامی است که نیابند حجّت خدا و امام زمان را به سبب غیبت او و امام ظاهر نشود و جای او را ندانند و ایشان باوجوداین حالت بدانند که باطل نمیشود حجّت و عهد خدا» (3)پس نزد این حالت،امید فرج و ظهور امام به حق داشته باشید هرصبح و شام،پس،بهدرستی که سختتر حالتی که غضب خدا بر دشمنان او میباشد،هنگامی است که نیابند حجّت خدا را و از برای ایشان ظاهر نشود و حال آنکه به تحقیق که خدا میداند که دوستان او در زمان غیبت شک نمیکنند و اگر میدانست که دوستانش شک خواهند نمود به سبب غیبت،غایب گردانیده نمیشد حجّت الهی از ایشان به قدر برهم زدن چشمی و نیست این غیبت مگر بر سر بدان مردم.
مؤلف گوید که:از این حدیث معلوم میشود که زمان غیبت از برای دوستان خدا، بهترین زمانها و ثواب ایشان اعظم و از برای دشمنان خدا که سبب غیبت شدهاند بدترین زمانها و عذاب ایشان،اشد خواهد بود و زمان غیبت،زمان امتحان است و باید متمسّک به دین خود بود که احدی از اشرار و شیاطین،این کس را از دین حق بیرون نبرند.چنانچه در حدیثی وارد شده که:«در زمان غیبت امتحان کرده میشوید و اشک
1) (1)) -رضوی:است،و بعد.
2) (2)) -به این مضمون روایت«یا علی اعجب الناس ایمانا و اعظمهم یقینا قوم یکونون...و حجب عنهم الحجة فامنوا...»در این منابع آمده:من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 365،باب النوادر؛ وسائل الشیعة،ج 27،ص 92،باب وجوب العمل باحادیث النبی.
3) (3)) -«...اقرب ما یکون العباد من اللّه جل ذکره و ارضی ما یکون عنهم اذا افتقدوا حجة اللّه لم یظهر لهم...».کافی،ج 1،ص 333،باب نادر فی حال الغیبة؛الغیبة،ص 457،ذکر طرف من العلامات الکائنة.
ریخته میشود از چشمهای مؤمنین و شما سرازیر میشوید چنانچه کشتیها در موجهای دریا سرازیر میشود و رستگار نمیشود مگر کسی که خدا از او میثاق گرفته و در دل او ایمان را نوشته،تقویت او به وحی از جانب خود نموده باشد» (1).بدان که تعیین وقت از برای ظهور حضرت صاحب حرام است،بلکه باید انتظار کشید و تعجیل آن را از حق تعالی طلبید.چنانچه حضرت صادق علیه السّلام خطاب به مهزم فرموده که:«ای مهزم!دروغ گفتند آنها که وقت تعیین نمودند از برای ظهور حضرت و هلاک شدند آنها که بیتابی نموده تعجیل کردند؛و رستگار شدند آنها که (2)حق را انقیاد نموده، تسلیم و صبر و شکیبایی پیشه کردند» (3).و اللّه یعلم.
فایده:چون امامت حضرت امیر المؤمنین و باقی ائمّه علیهم السّلام به نصّ (4)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ثابت شد و معهذا هرامام سابق،تنصیص بر امام لاحق نموده و این کافی،بلکه زیاد است به سبب آنکه نص رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله کافی بود و در حدیث غدیر به ابلغ و اکمل وجهی مکرّر واقع شده،نهایت از راه زیادتی اتمام حجّت،هرامامی دعوی امامت و بر طبق دعوی معجزه ظاهر ساخته اگر خواهیم استیفاء ذکر معجزات ایشان نماییم غرض تألیف این کتاب که استیفاء اصول دین و اکثر فروع است از احادیث فوت میشود و کتب مؤلّفه در معجزات بسیار است،اگر خواهند رجوع نمایند.و اللّه یعلم.
1) (1)) -«...و لتد معن علیه عیون المؤمنین و لتکفؤن کما تکفاء السفن فی امواج البحر...».کافی، ج 1،ص 336،باب فی الغیبة،ح 3،بحار الانوار،ج 51،ص 147،باب 6-ما روی فی ذلک عن الصادق علیه السّلام.
2) (2)) -رضوی:-آنها که بیتابی...رستگار شدند.
3) (3)) -«...یا مهزم کذب الوقاتون و هلک المستعجلون».کافی،ج 1،ص 368،باب کراهیة التوقیت؛الغیبة،ص 426.
4) (4)) -رضوی:امامت امیر المؤمنین علیه السّلام و باقی ائمه طاهرین به نص.
روی الشّیخ السّعید فی الامالی باسناده عن عبد العظیم الحسنی عن الامام علی ابن محمّد عن ابیه محمّد بن علیّ عن ابیه الرّضا علی بن موسی علیهم السّلام قال:«خرج ابو حنیفه ذات یوم من عند الصّادق علیه السّلام فاستقبله موسی بن جعفر علیه السّلام؛فقال له:یا غلام!ممن المعصیة؟فقال:لا تخلوا من ثلاث،اما ان تکون من اللّه عزّ و جلّ و لیست منه فلا ینبغی للکریم ان یعذّب عبده بما لا یکتسبه و امّا ان تکون من اللّه و من العبد فلا ینبغی للشریک القوّی ان یظلم الشریک الضّعیف و امّا ان تکون من العبد و هی منه فان عاقبه اللّه فبذنبه و ان عفی عنه فبکرمه وجوده». (1)
ترجمه:حضرت امام رضا-صلوات اللّه علیه-فرمود که:روزی ابو حنیفه از نزد حضرت صادق علیه السّلام بیرون آمد؛پس پیش روی او برخورد[به]موسی بن جعفر علیه السّلام؛پس گفت ابو حنیفه که:ای پسر!معصیت از کیست؟حضرت امام موسی علیه السّلام فرمود که:خالی از سه شق نیست:
یکی آنکه:از خدا صادر شود و حال آنکه چنین نیست،پس بنابراین سزاوار نیست از برای خداوند کریم بخشاینده که عذاب کند بنده خود را به سبب گناهی که بنده نکرده.
دوّم آنکه:از خدا و بنده،هردو صادر شود،پس بنابراین سزاوار نیست شریک قوی را،اینکه ستم کند بر شریک ضعیف و با وجودی که خودش نیز دخیل بوده باشد،بنده را عذاب کند.
سیّم آنکه:از عبد باشد و حال آنکه چنین است،پس اگر خدا او را عذاب کند،به سبب معصیت اوست و اگر درگذرد از او،به سبب بخشش و احسان خداست.
1) (1)) -أمالی صدوق،ص 410،مجلس الرابع و الستون؛عیون اخبار الرضا،ج 1،ص 138،باب ما جاء عن الرضا؛توحید،ص 96،باب معنی التوحید و العدل.
تحقیق حال و نقل مقال:از جمله مذاهب باطله ابو حنیفه،سه رأی افحش و اغرب است:یکی آنکه:افعال بندگان را،خدا میکند.
دوّم آنکه:چیزی که دیده نمیشود،موجود نیست.
سیّم آنکه:جنس از همجنس خود متاذّی نمیشود.و مشهور آن است که بهلول سنگی بر سر او زده،به این فعل،ابطال هرسه مذهب او نمود؛زیرا که گفت:سر مرا شکستی؟جواب گفت که:خدا شکست نه من.گفت:درد میکند.جواب گفت:اگر راست میگویی درد را به من بنمای.دیگر گفت:تو از خاک مخلوقی و من خاک بر تو زدم.و اشاعره در رأی اوّل با ابو حنیفه موافق و ظلم بر خدا روا میدارند و این مذهب به غایت،سخیف است؛زیرا که هرگاه بنده را اختیاری نباشد،چگونه آقا او را عذاب میکند؟!و این مثل آن است که کسی غلام خود را بزند که چرا به سنّ بلوغ رسیدی یا آنکه چرا ریش تو سیاه است و همه علما و (1)عقلا اتّفاق دارند که هرگاه کسی را در فعلی که اختیاری او نباشد،آزار نمایند،قبیح است و عقلا چنین مردی را اسناد به جنون و حمق میدهند و سفیه میدانند،معهذا ثواب و عقاب باطل میشود.
چنانچه در حدیثی وارد شده که از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام پرسیدند که:«خبر ده ما را از رفتن ما به شام که آیا به قضا و قدر الهی بود یا نه؟حضرت فرموده که:ما به بلندی،بالا نرفتیم و به وادی،سرازیر نشدیم مگر به قضا و قدر الهی.سائل میگوید:
پس چگونه از مشقّت خود طلب ثواب از خدا نماییم؟حضرت فرمود که:گمان کردی قضایی لازم،و تقدیری واجب،که تو بر آن مجبور باشی؛این باطل و قول مجبّره کفره است؛اگر چنین میبود،نیکوکار سزاوارتر بود به ملامت از بدکردار،به اعتبار آنکه
1) (1)) -رضوی:-علما و.
بدکردار در دنیا لذّتی برده و انتفاعی یافته و نیکوکار در دنیا نیز تعب به خود قرار داده و بنابراین مذهب باطل،طاعت و معصیّت را دخلی در ثواب و عقاب نخواهد بود؛ و اقدام بر چنین (1)کاری که در دنیا متضمّن تعب و در آخرت نیز موجب عنت (2)باشد مستلزم سفه و بیخردی و استحقاق لوم و سرزنش است» (3)و العیاذ باللّه خلق بهشت و دوزخ و حساب و میزان و اکثر ضروریّات دین اهل ایمان،عبث و لغو خواهد بود؛ «تعالی عمّا یقول الظّالمون علوّا کبیرا» (4)و این محض ظلم و منافی عدل است و در قرآن، آیات لا تعدّ و لا تحصی ابطال این مینماید؛از آن جمله آنکه میفرماید که: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ (5)یعنی،«بهدرستی که خدا ستم نمیکند به قدر سنگینی ذرّه».و شبه و شکوک معاندین در این مقام،مستلزم انکار بدیهی است؛چنانچه شبهه نمودهاند که فعل بنده،مستند به اراده اوست و آن اراده حادث است و علّتی میخواهد،اگر منتهی شود به اراده واجب،جبر لازم و اگر ارادات (6)غیر متناهیه تصوّر کنیم،متسلسل شود و تسلسل محال است و این شبهه اگرچه اقوای شبه مجبّره است امّا،جواب از چند وجه میتوان گفت:اوّلا آنکه:شبهه است در مقابل محسوس،زیرا که ما چون اقدام بر فعلی نماییم بالبدیهه علم قطعی داریم که اگر خواهیم نمیکنیم (7)و مجبور نیستیم و همچنین در افعال خود اراده میکنیم بدون آنکه پیش از آن اراده دیگر باشد؛بلکه علّت ارادت،ذات حادث است و موقوف به اراده دیگر نیست تا آنکه جبر یا تسلسل لازم آید و همچنان که جبر باطل،تفویض محض نیز باطل است؛که خدا را اصلا و مطلقا دخلی در افعال بندگانش نباشد و عباد هرچه خواهند بکنند؛زیرا که لازم میآید که خدا را اختیاری در
1) (1)) -رضوی:نخواهد بود در چنین.
2) (2)) -تباه و فاسد شدن،رنج کشیدن(دهخدا).
3) (3)) -شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)،ج 18،ص 227؛الطرائف،ج 2،ص 326،حکایات من المجبرة.
4) (4)) -اشاره به آیه 23 سوره مبارکه اسراء.
5) (5)) -سوره مبارکه نساء،آیه 40.
6) (6)) -رضوی:ارادت.
7) (7)) -رضوی:اگر خواهیم میکنیم و اگر نمیخواهیم نمیکنیم.
مملکتش نباشد؛پس فعل بنده به دو چیز تمام میشود:به اراده عبد و مشیّت خدا؛ و موجب ثواب و عقاب،اراده اوست که مشیّت بر آن مترتّب و فعل از عبد واقع میشود و این است معنی«لا جبر و لا تفویض بل أمر بین الأمرین» (1)یعنی در افعال عباد جبر محض نیست و تفویض محض نیست.بلکه امری است (2)مابین جبر و تفویض.و مراد حضرت امیر المؤمنین-صلوات اللّه علیه-که میفرماید:قضا و قدر لازم نیست،این است (3)و آنکه حضرت امام رضا-صلوات اللّه علیه-شرکت خدا را در افعال بندگانش نفی نموده،شرکتی است که منتهی به الزام و اجبار شود،نه دخلی که بعد از اراده عبد و علیّت مستقلّه بودن عبد دارد که ایجاد فعل مینماید.و بعضی از حکما که میگویند:«لا مؤثر فی الوجود الاّ اللّه» (4)یعنی تأثیر در هستی غیر از خدا کسی نمیکند؛اگر این معنی اراده دارند،صحیح است و این مقامی است بسیار لغزنده که اکثر فحول علما،لغزیدهاند؛ نهایت اگر کسی به عین بصیرت،بدون عصبیّت نظر کند در این (5)مجملی که ایراد شد کافی و سینه طالبان حق را شافی است.و اللّه یعلم.
بدان که لفظ قدری بر جبری و تفویضی،هردو در احادیث ما اطلاق و احادیثی که در مذمّت قدری واقع شده هریک از فریقین میگویند مراد آن دیگری است.چنانچه وارد شده که:«خدا لعنت کرده قدریّه را،بر زبان هفتاد پیغمبر» (6).و آنکه روایت شده از
1) (1)) -کافی،ج 1،ص 160،باب الجبر و القدر؛عدة الداعی،ص 325،خاتمة الکتاب فی أسماء اللّه الحسنی؛بحار الأنوار،ج 4،ص 197،باب 3-عدد اساء اللّه تعالی و فضل.
2) (2)) -رضوی:-در افعال...امری است.
3) (3)) -رضوی:و قدر در افعال عباد،جبر محض نیست و تفویض محض نیست،بلکه امری است لازم،این است.
4) (4)) -بحار الأنوار،ج 5،ص 150،باب 5-الارزاق و الاسعار؛نهج الحق،ص 101،مطلب العاشر.
5) (5)) -رضوی:بدون عیب نظر کند این.
6) (6)) -«لعنت القدریة و المرجئة علی لسان سبعین نبیا...».صراط المستقیم،ج 1،ص 39،فصل الخامس؛طرائف،ج 2،ص 344 حکایات من المجبره.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که:«قدری،مجوس امّت مناند» (1).ظاهر آن است که مراد،جبریّه باشند و تشبیه از چند جهت میتواند بود؛اوّل آنکه:مجوس به اعتقادات باطله واهیه،که معلومة البطلان است قائلند و همچنین مجبّره.
دوّم آنکه:مذهب مجوس آن است که خدا خلق افعال خود میکند،بعد آن،تبرّی و انکار از فعل خود میکند تعالی عن ذلک؛چنانکه ابلیس را که فاعل شرور و بدیها میدانند،میگویند چنین میکند؛همچنین مجبّره میگویند که:خدا افعال قبیحه بندگان را میکند و روز قیامت از آن تبرّی و خلق را عذاب میکند.
سیّم آنکه:مجوس میگویند:تزویج دختر و خواهر و مادر به قضا و قدر و اراده خدا واقع میشود و مجبّره نیز چنین قائلند.
چهارم آنکه:مجوس میگویند که:کسی که قدرت بر خیر دارد،قادر بر شر نیست و همچنین به عکس.و جبری و قدری،هردو گمراهاند و آنچه در حق یکدیگر میگویند،راست است.
تحقیق بالمقام حقیق:مراد از استطاعت که در احادیث وارد شده،قدرت بر فعل است با اعانت خدا در طاعات و خذلان او در معاصی.و اعانت را گاهی تعبیر از آن به توفیق شده که آن تهییء اسباب است به جانب مطلوب خیر.چنانچه حضرت امام موسی علیه السّلام هنگامی که از آن حضرت پرسیدند که:«آیا بنده استطاعت دارد؟فرمود:بلی، امّا بعد از چهار خصلت؛یکی آنکه در راه تحصیل فعل،مانعی نباشد؛دیگر آنکه بدن صحیح و اعضا،سالم باشد؛دیگر آنکه اسباب صدور فعل از خدا وارد شده باشد؛مثل آنکه مرد،قدرت بر زنا ندارد مگر آنکه زنی را ببیند که با او زنا کند بعد از آن،زن که محلّ زناست به هم رسید؛یا آنکه خود را نگاه میدارد و امتناع از زنا مینماید؛مثل حضرت
1) (1)) -«القدریة مجوس هذه الأمة»،مستدرک الوسائل،ج 12،ص 317،باب تحریم مجالسة اهل المعاصی؛صراط المستقیم،ج 3،ص 62.
یوسف علیه السّلام؛یا آنکه متابعت هوی نموده،اقدام بر این فعل قبیح مینماید و زنا میکند و حق تعالی اطاعت کرده نمیشود (1)به اینکه جبرا مردم را به طاعت بدارد و عصیان کرده نمیشود به اینکه مغلوب گردد.» (2)و حضرت امام محمّد باقر-صلوات اللّه علیه-فرمود که:
«در تورات نوشته شده که:ای فرزند آدم!بهدرستی که من تو را آفریدم و برگزیدم و تو را توانایی دادم،بعد از آن،امر به فرمانبرداری و بندگی خود و نهی از معصیت خود نمودم؛پس اگر فرمانبری مرا بر طاعت،اعانت میکنم تو را و اگر عصیان من کنی، اعانت نمیکنم تو را،و در طاعت،منّت بر تو دارم و در معصیّت،حجّت خود را بر تو تمام نمودهام». (3)
روی الشّیخ الصّدوق باسناده عن أبی جعفر علیه السّلام قال:کان فیما وعظ به لقمان(ع)ابنه ان قال یا بنی ّ!ان تک فی شکّ من الموت فادفع عن نفسک النّوم و لن تستطیع ذلک و ان کنت فی شکّ من البعث فادفع عن نفسک الانتباه و لن تستطیع ذلک فانّک اذا فکّرت فی هذا علمت ان نفسک بید غیرک و انما النوم بمنزلة الموت و انّما الیقظة بعد النوم بمنزلة البعث بعد الموت. (4)
1) (1)) -رضوی:-جبرا...نمیشود.
2) (2)) -«...یستطیع العبد بعد اربع خصال أن یکون مخلی السرب،صحیح الجسم...».کافی،ج 1، ص 160،باب الاستطاعة؛توحید،ص 348،باب الاستطاعه.
3) (3)) -«...یا موسی انی خلقتک و اصطنعتک و قویتک و أمرتک بطاعتی و نهیتک عن معصیتی فان اطعتنی اعنتک علی طاعتی...»توحید صدوق،ص 406،باب الأمر و النهی و الوعد؛امالی صدوق،ص 308،مجلس الحادی و الخمسون؛بحار الأنوار،ج 5،ص 9،باب 1،نفی الظلم و الجور...
4) (4)) -قصص الأنبیاء،راوندی،ص 190،فصل فی حدیث لقمان؛بحار الأنوار،ج 7،ص 43،-
ترجمه:حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام فرمود که:بود در آنچه موعظه کرد به آن لقمان علیه السّلام پسر خود را اینکه ای پسر!اگر تو در شکّی از مردن،پس دفع کن از نفس خودت خواب را و هرگز قدرت بر دفع (1)آن نخواهی داشت و اگر بودهای در شکّ از مبعوث شدن،پس برطرف کن از نفس خود بیدار شدن را و هرگز استطاعت بر این نخواهی داشت؛بهدرستی که هرگاه فکر کرده باشی درین،دانسته خواهی بود،که به درستی که نفس تو در دست دیگری است و خواب به منزلت مردن است و بیدار شدن بعد از خواب،به منزلت برانگیخته شدن بعد از مردن.
بیان:در موعظه و گفتن حق،لازم نیست که کسی را که موعظه مینمایند،مخالفت مقتضای آن مینموده باشد،بلکه گاه هست که از راه تثبّت و استحکام و رسوخ آن در طبایع مخاطبین،باید نمود یا آنکه اگر ایشان را غفلتی روی داده باشد (2)،آگاه و اگر فراموش نموده باشند،متذکّر شوند.و تحقیق آنکه آیا در واعظ عملکردن به مقتضای آنچه میگوید شرط است یا نه،قبل ازین اشعاری شد؛بنابرین لازم نیست که مواعظ لقمان علیه السّلام پسرش را،از راه بدی او باشد؛بلکه گاه هست که خطاب به شخصی میشود و مراد دیگران است؛چنانچه میان عرب و عجم مشهور است که:«میگوییم به تو که بشنود همسایه».
و در کلام امیر المؤمنین و امام المتقین-صلوات اللّه علیه-عبارتی واقع شده که خلاصهاش آنست که:«مرگ امری است یقینی که در آن شکی نیست و از راه غفلت مردم،شبیه است به شکّی که در آن یقین نباشد؛زیرا که هرروزه آدمی مردن احبّا
و اصدقاء و اقربا و بیگانگان را مشاهده مینماید؛معهذا،گرفتار طول امل شده، میپندارد که خودش نخواهد مرد»؛چنانچه محسوس است که تا آدمی حالتی دارد، گمان میکند که ازاله آن حالت از او محال و این معنی موجب غفلت است وگرنه اگر یقین واقعی باشد و این کس اسیر غرور نفس امّاره و طول امل نباشد،میداند که خواهد مرد و حساب و سؤال و میزان و جنّت و نیران و صراط هست،چه احتمال دارد که مرتکب عصیان شود.
«فادفع عن نفسک النّوم»؛دلیلی بیّن و برهانی قاطع است به مدلول أَیْنَمٰا تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ (1)یعنی،«هرکجا که باشید درمییابد شما را مرگ،هرچند باشید شما در عمارتهای بسیار محکم»؛زیرا که در احادیث معتبره وارد شده که:«خواب،برادر مرگ است» (2)،هرگاه که چون خواب غلبه کند،از خود دفع نتوان نمود و مغلوب آن باید شد؛پس،مرگ که اقوی از آن است و روح مفارقت تامّه از بدن مینماید،چگونه آن را از خود دفع توان نمود و به تمثیلی که آن مثال شبانهروزی چند مرتبه واقع شود بدون اختیار،تذکّر مرگ حاصل میشود و همچنین در نظیرش که تمثیل به بیدار شدن واقع شده،یقین به حشر.و در آیه کریمه واقع شده تمثیلی دیگر چنانچه ظاهر مدلولش آنست که:«اگر شما شک دارید در بعث و آن را محال میدانید، ما شما را خلق نموده از کتم عدم،به حیّز وجود آوردهایم» (3)و این تمثیل اقوی است؛ زیرا که هرگاه بدون ماده و اصلی،حق تعالی ابداع خلق کند در صورتی که مواد و اجزاء صغیره و نفس باقی باشد به طریق اولی قادر بر انشاء آن مخلوق ثانیا خواهد بود.
و قصّه حضرت ابراهیم علیه السّلام که چهار مرغ مختلف را کشته،اجزاء آنها را متفرّق و مخلوط ساخته،بر سر شش کوه تقسیم نموده،بعد از طلب هریک از آن مرغان،اجزاء
مختصّه به آن،جدا شده در هوا طیران نموده،متّصل به یکدیگر و جثّه (1)هرمرغی درست شده،حیاتی جدید یافت.و احیاء اموات که بر دست حضرت عیسی علیه السّلام و باقی پیغمبران شده،متواتر و در قرآن مجید و فرقان حمید در آیات بسیار بیان شده،دلیلی است واضح؛پس امکان آن به قدرت خداوند منّان بدیهی و واقع است و قبل از این نیز به دلیل عقلی بعث،ایماء شده،لهذا اعاده ننماییم با آنکه اخبار رسول کریم صلّی اللّه علیه و آله به حشر، کافی و آیات کریمه درین مقام شافی است.و اللّه یعلم.
روی الکلینی باسناده عن جابر عن أبی جعفر علیه السّلام قال:سئل أمیر المؤمنین علیه السّلام عن الایمان،فقال:إنّ اللّه عزّ و جلّ جعل الایمان علی أربع دعائم:الصّبر و الیقین و العدل و الجهاد؛فاصّبر من ذلک علی أربع شعب:علی الشّوق و الإشفاق و الزّهد و التّرقّب؛فمن اشتاق إلی الجنّة سلا عن الشّهوات و من أشفق من النّار رجع عن المحرّمات و من زهد فی الدّنیا هانت علیه المصایب و من راقب الموت سارع إلی الخیرات؛و الیقین علی أربع شعب:تبصرة الفطنة و تأوّل الحکمة و معرفة العبرة و سنّة الاوّلین فمن أبصر الفطنة عرف الحکمة و من تأوّل الحکمة عرف العبرة و من عرف العبرة عرف السّنة و من عرف السّنة (2)فکانّما کان مع الأوّلین و اهتدی الی الّتی هی اقوم و نظر الی من نجا بما نجا و من هلک بما هلک و انّما اهلک اللّه من اهلک بمعصیته و انجی من انجی بطاعته؛و العدل علی اربع شعب:غامض الفهم و غمر العلم و زهرة الحکم و روضة الحلم فمن فهم فسرّ جمیع العلم و من علم عرف شرایع الحکم و من حلم لم یفرّط فی امره و عاش فی النّاس حمیدا؛ و الجهاد علی اربع شعب:علی الامر بالمعروف و النّهی عن المنکر و الصّدق فی المواطن و شنآن الفاسقین فمن امر بالمعروف شیّد ظهر المؤمن و من نهی عن المنکر ارغم انف
المنافق و آمن کیده و من صدق فی المواطن قضی الّذی علیه و من شنأ الفاسقین غضب للّه و من غضب للّه غضب اللّه له فذلک الایمان دعائمه و شعبه» (1).
ترجمه:امام مجمع مفاخر،محمّد بن علی الباقر علیه السّلام میفرماید که:پرسیدند از حضرت امیر المؤمنین-صلوات اللّه علیه و آله-از حقیقت ایمان؛پس فرمود که:حق تعالی بنا نهاده ایمان را بر چهار ستون؛اوّل:صبر؛دوّم:یقین؛سیّم:عدالتکردن؛چهارم:
مجاهدهکردن در راه او.و صبر نیز چهار شعبه دارد:یکی شوق داشتن به مراتب آخرت، دیگری ترسیدن از عذاب الهی و رغبت نداشتن در دنیا و چشم دوختن بر مثوبات اخرویّه؛پس کسی که شوق دارد به آنکه واصل شود به سوی بهشت،خود را برمیکند از خواهشهای نفسانیّه و کسی که بترسد از آتش جهنم،بازمیگردد ازکردن آنچه حرام است و کسی که رغبت ندارد در دنیا،آسان میشود بر او مصیبتهای دنیا و کسی که چشم دوخته بر مرگ،پیشدستی میکند به سوی[به]جای آوردن نیکیها.و یقین نیز چهار شعبه دارد:بینایی داشتن در چیزی که موجب زیرکی است و دریافتن چیزی که موصل به حکمت است و شناختن اموری که باعث عبرت گرفتن است و تتبّع نمودن طریقه گذشتگان؛پس کسی که بینایی کرد زیرکی را،میشناسد حکمت را و کسی که دریافت حکمت را،مییابد عبرت گرفتن را و کسی که دانست عبرت را،میشناسد سنّت را و کسی که شناخت سنّت را،پس گویا بوده با جماعتی که قبل ازین بودهاند و راهنمایی یافته به طریقه[ای]که آن راستتر است و گویا نظر کرده خواهد بود به سوی کسانی که رستگار شدهاند و خواهد یافت که به چه سبب رستگار شدند و به سوی جمعی که هالک به هلاک معنوی شدهاند،که به چه سبب هلاک شدهاند؛و هلاک نکرده خدا کسانی را که هلاک کرده از گذشتگان،مگر به گناه ایشان؛و میداند که خدا رستگار کرده کسانی را که رستگار کرده به سبب فرمانبرداری او.و عدالت نیز چهار شعبه دارد:
1) (1)) -کافی،ج 2،ص 50،باب صفة الایمان؛بحار الأنوار،ج 65،ص 350،باب 27-دعائم الاسلام و الایمان...؛و با مقداری اختلاف عبارت در خصال،ج 1،ص 231،آمده است.
دریافتی که دقیق باشد و علمی که فرو رود و حکمتی که درخشان باشد و بردباری که مانند بوستانی باشد؛پس کسی که دریافت این امور را،تفسیر کرده خواهد بود همه علوم را و کسی که علم به هم رسانید،دانسته است شرایع احکام را،و کسی که بردباری بههم رسانیده،زیادتی نمیکند در کارهای خود و زندگانی میکند در میان مردم،در حالتی که حمد کرده شده باشد.و جهاد نیز چهار شعبه دارد:امرکردن به نیکی و نهی کردن از بدی و راستی در همه حال و دشمن داشتن فاسقین؛پس کسی که امر به نیکی نموده،محکم گردانیده پشت ایماندارندگان را و کسی که نهی از منکر نموده،به خاک مالیده بینی فسقکننده را و ایمن شده از مکر آن فاسق؛و کسی که راست گوید در همه جای حکم خواهد کرد،هرچند بر ضرر خودش باشد؛و کسی که دشمن دارد فاسقها را،بر ایشان غضب خواهد کرد از برای خشنودی خدا و کسی که از برای خدا بر فاسق غضب کند،خدا نیز بر آن فاسق غضب خواهد کرد؛و فرمود حضرت که:این است ایمان و شعبههای آن.
بیان:«دعائم»؛چون عمارت به ستون محکم برپاست و اگر تزلزلی در آن بههم رسد،سقف منهدم میشود؛همچنین هرگاه یکی از این دعائم را قصوری روی دهد، ایمان کامل زایل میشود.«الصبر»؛یا مراد صبر بر مصیبات است که از جای بهدر نیامده،توقّع مثوبات اخرویّه داشته باشد یا آنکه صبر بر تکالیف از اوامر و نواهی مراد است که بر مشقّت طاعات و تعب عبادات،صبر نماید؛لهذا یکی از اسامی ماه مبارک رمضان شهر الصبر است؛و همچنین صبر بر خواهش نفسانی خود نموده،مرتکب حرامی نشود و بنا بر احتمال اوّل،وارد شده از اهل بیت صفوت و طهارت که:«نحن الصّابرون و شیعتنا صبر»، (1)یعنی ما صبرکنندگانیم و شیعیان ما بیشتر صبر میکنند.
1) (1)) -این عبارت در منابع حدیثی یافت نشد ولی با عبارت«إنّا صبر و شیعتنا أصبر منّا»همراه ادامه روایت در کافی،ج 2،ص 93،باب الصبر آمده.
و آنچه به خاطر میرسد آن است که:صبر شیعیان بر شداید ائمّه و خودشان،جمیعا میباشد و در همان حدیث وجهی دیگر مذکور شده و آن وجه آن است که از جهت آنکه «ما صبر میکنیم بر چیزی چند که علم به حقیقت آن داریم و شیعیان ما صبر میکنند بر اموری که علم ایشان احاطه به حقیقت آن ننموده» (1).و در حدیثی دیگر وارد شده که:
«صبر از ایمان به منزله سر است از جسد و ایمان نیست از برای کسی که صبر نیست». (2)
مؤلف گوید که:زیرا که کسی که صبر نکند و در مصیبات جزع نماید،گاه باشد به مرتبهای رسد که ردّه بگوید یا آنکه اعتقاد حق از او زایل شود و هرگاه ایمان کامل و اعتقاد به قدر الهی راسخ باشد،البته از انقلابات روزگار متزلزل نشده،راضی به قضاء الهی میباشد.و در حدیثی از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که:«چون مؤمن را داخل قبرش کنند نماز از طرف راست او و زکوة از طرف چپ او و نیکی و احسان از بالای سر او میایستند و صبر در کناری است؛پس چون دو ملک از برای سؤال داخل بر او میشوند،صبر میگوید:به نماز و زکوة و برّ،که اگر شما عاجز شدهاید به کنار روید که من نزد مؤمن آمده دو ملک را جواب گویم». (3)غرض در باب فضیلت صبر و آنکه اعظم عبادات است،آیات و اخبار بیشمار وارد شده و شک نیست که ایمان به سبب آن کامل میشود و بدون آن اعتمادی بر ایمان نیست.
«و الیقین»؛و حقیقت یقین کامل،آن است که در عقاید،راسخ و در امور آخرت به مرتبهای جازم باشد که گویا محسوس اوست و به شکوک و شبهات باطله فریب نخورد و
1) (1)) -«قلت جعلت فداک کیف صار شیعتکم اصبر منکم قال:لانا نصبر علی ما نعلم و شیعتنا یصبرون علی ما لا یعلمون»کافی،ج 2،ص 93،باب الصبر.
2) (2)) -«الصبر من الایمان بمنزلة الرأس من الجسد و لا ایمان لمن لا صبر له»کافی،ج 2،ص 89، باب الصبر؛وسائل الشیعه،ج 3،ص 258،باب استحباب الصبر علی البلاء؛و ج 2،ص 903، ح 13.
3) (3)) -وسائل الشیعه،ج 3،ص 255،باب استحباب الصبر علی البلاء؛مستدرک الوسائل،ج 3، ص 89،باب نوادر؛کافی،ج 2،ص 90.
با وجود خدای خود و رضای او از احدی نترسد.و از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است که بر سر منبر فرمود که:«احدی نمییابد لذّت ایمان را تا آنکه بداند و علم به هم رساند که بهدرستی که آنچه میرسد به او،از او درنخواهد گذشت و آنچه از او درمیگذرد،به او نخواهد رسید». (1)و معلوم است که هرگاه یقین به این مرتبه رسد،مؤمن از هیچ چیز از امور دنیا مکدّر نمیشود.و از راه یقین بود که«حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در زیر دیواری که میل به افتادن داشت نشسته و حکم میفرمود میان مردم؛بعضی گفتند که:زیر این دیوار منشین که میل کرده!آن حضرت فرمود که:پاسبانی نموده هرمردی را اجلش.و چون فارغ شده،آن حضرت برخواست». (2)و آن حضرت این کار و شبیه این کار را مکرّر میکرد و میفرمود که:«نیست بندهای مگر آنکه با او از جانب خدا،حافظی و نگاهبانی که آن،دو فرشته است،میباشد که او را محافظت میکنند از اینکه از سر کوهی یا در چاهی بیفتد؛پس چون نازل شود قضای الهی،دست از محافظت او برمی دارند». (3)اگر کسی گوید که در قرآن واقع شده که:«میندازید خود را به دستهای خود به مهلکه»؛ (4)و این منافی و معارض فعل امیر المؤمنین علیه السّلام و یقین است؛جواب گوییم که:احتراز از مهالک و مضارّ،بنا بر فرموده و تکلیف الهی است به حسب ظاهر،و چون یقین کامل باشد به مرتبه[ای]که آن حضرت داشت و میدانست که رحلت او به عنوان
1) (1)) -«لا یجد احدکم طعم الایمان حتی یعلم ان ما اصابه لم یکن...»کافی،ج 2،ص 58،باب فضل الیقین؛بحار الأنوار،ج 67،ص 147،باب 52-الیقین و الصبر علی الشدائد؛مجموعه ورام،ج 2،ص 184.
2) (2)) -«ان امیر المؤمنین علیه السّلام جلس الی حائط مائل یقضی بین الناس فقال بعضهم لا تقعد تحت هذا الحائط...»کافی،ج 2،ص 58،باب الفضل الیقین؛وسائل الشیعه،ج 15،ص 201،باب وجوب الیقین باللّه؛بحار الانوار،ج 5،ص 104،باب 3-القضاء و القدر و المشیة.
3) (3)) -«...لیس من عبد الا و له من اللّه عز و جل حافظ و واقیة معه ملکان یحفظانه...».کافی، ج 2،ص 58،باب الفضل الیقین؛وسائل الشیعه،ج 15،ص 203،باب وجوب الیقین باللّه فی الرزق.
4) (4)) -سوره مبارکه بقره،آیه 195.
شهادت و در دست ابن ملجم ملعون خواهد بود،لهذا احتراز از بعضی مهالک نمیفرمود.
پس باید که مؤمن یقین داشته،در آن مرتبه کامل باشد و داند که«برگی بدون رضای خدا از درختی نمیافتد». (1)معهذا از چیزی چند که احتمال مضرّتی و آفتی دارد،چون خدا امر فرموده احتراز نماید.و اللّه یعلم.
«و العدل»؛که آن حکم به حقکردن است،هرچند بر ضرر خودش باشد و انصاف از نفس خودش نماید.چنانچه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله در آخر (2)خطبه خود مردم را فرمود که:
«بهشت و درخت طوبی بادا از برای کسی که خلق و معاشرت او نیکو باشد و طینت او پاکیزه و امور مخفیّه او شایسته و ظاهر او نیکو باشد و در راه خدا زیادتی مال خود را بدهد و زیادتی سخن خود را نگاه دارد و مردم را از نفس خود انصاف دهد». (3)و در حدیثی دیگر حضرت صادق علیه السّلام میفرماید که:«چه کس تعهد چهار صفت مینماید که من ضامن شوم از برای او چهار خانه در بهشت؛یکی آنکه در راه خدا انفاق کنی؛و از بی چیزی نترسی؛و فاش کنی سلام را در عالم،یعنی مسابقت نمایی؛و ترک کنی مجادله را هرچند حق با تو باشد؛و انصاف دهی مردم را از نفس خود». (4)
1) (1)) -سوره مبارکه انعام،آیه 59 وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا.
2) (2)) -رضوی:-آخر.
3) (3)) -«...طوبی لمن طاب خلقه و طهرت سجیته و صلحت سریرته و حسنت علانیته و انفق الفضل من ماله و امسک الفضل من قوله...».کافی،ج 2،ص 144،باب الانصاف و العدل؛ وسائل الشیعه،ج 15،ص 284،باب وجوب انصاف الناس؛مستدرک الوسائل،ج 11، ص 309،باب وجوب انصاف الناس.
4) (4)) -«من یضمن لی اربعة باربعة ابیات فی الجنة انفق و لا تخف فقرا و انصف الناس من نفسک...».کافی،ج 2،ص 144،باب الانصاف و العدل؛من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 62، باب فضل السخاء و الجود.
«و الجهاد»؛اعمّ است از مجاهده به بدن که آن جهاد با مخالفین دین است؛و مجاهده به مال که آن انفاق مال است در راه خدا؛و مجاهده به مال و نفس هردو،که آن حجّ است.و اعظم مجاهدات،جهاد نفس است؛یعنی جبرکردن و برانگیختن نفس و او را بر طاعت داشتن و از منهیّات اجتناب فرمودن و محاسبه آن نمودن که هرلمحهای از لمحات حیات و عمر عزیز،که گوهری است گرانبها در چه مصرف،صرف نموده.
چنانچه حق تعالی در کلام عزیز فرموده که:«به تحقیق که رستگار شد کسی که نفس خود را تزکیه نمود»؛ (1)یعنی از کثافت معاصی و اخلاق ذمیمه او را پاکیزه نمود.بدانکه چنانچه در اخبار وارد شده که:«دشمنترین دشمنان،نفس امّاره است» (2)،که این کس را خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةَ (3)مینماید و گاه باشد که به شؤمت آن،حیات را از دست داده، هالک ازل و ابد شود.و حق تعالی از برای این جماعت مجاهدین،ضامن رسانیدن به طریقه مستقیمه حق شده و فرموده که: اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا (4)پس واجب است بر هرشخص که مجاهده با نفس خود نماید؛اوّلا:به اینکه محاسبه او نماید و خزاین ساعات عمر را مملوّ از جواهر طاعات گرداند و بداند که در روز قیامت که روز تغابن است،که سعید غبن دارد که چرا بیشتر اکتساب عبادات و طاعات ننموده؛و شقی که غبن واقعی دارد،آرزو مینماید که او را به دنیا برگردانند که عمل شایسته بهجای آورد.
معهذا به موجب شقاوت ذاتی،اگر فرضا او را برگردانند،باز مشغول معاصی میشود.
چنانچه در کتاب کریم بیان این فرموده و باید که فرض کند که به آخرت رسیده و استدعا به رجوع نموده و مقبول شده،مشغول طاعت باشد و متابعت شیاطین داخله و خارجه ننماید و سود عظیمی که در این تجارت است از دست ندهد و حیات را
غنیمت داند و عمری که هرلمحه از آن را در حین معاینه مرگ اگر مقدورش شود،به تمام دنیا و ما فیها میخرد،به بطالت و لغو صرف ننماید و پیوسته موت را که هرلمحه محتمل است که بر او وارد شود منظور داشته،کمال جدّ و جهد در عبادات نماید.چنانچه در حدیثی وارد شده که:«کار کن از برای آخرت،چنانچه گویا فردا خواهی مرد؛و کار کن از برای دنیا،چنانچه گویا همیشه زنده خواهی بود». (1)و این مورث زهد از دنیا میشود که از جمله شعب و لوازم ایمان است.
و زهد به آن است که رغبت در تحصیل دنیا نداشته،مطمحنظر مراتب آخرت باشد.
چنانچه حضرت صادق علیه السّلام فرموده که:«کسی که زهد در دنیا تحصیل نمود و رغبت در آن ننمود،خدا حکمت و معرفت را در دل او ثابت و زبان او را به حکمت گویا میگرداند و او را به عیبهای دنیا و درد آن بینا مینماید و سالم از معاصی از دنیا بیرون برده به بهشت که دار السّلام است میرساند». (2)و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده که:«تمام نیکیها همه در خانهای است و گردانیده شده کلید آن،زهد در دنیا؛و فرمود که:مرد نمییابد شیرینی ایمان را تا وقتی که پروا نداشته باشد،که چه کس دنیا را میخورد و صرف مینماید». (3)
1) (1)) -«اعمل لدنیاک کأنک تعیش أبدا و اعمل لآخرتک کانک تموت غدا».من لا یحضره الفقیه، ج 3،ص 156،باب المعایش و المکاسب؛وسائل الشیعة،ج 17،ص 76،باب عدم جواز ترک الدنیا؛مستدرک الوسائل،ج 1،ص 146،باب عدم جواز ترک الدنیا.
2) (2)) -«من زهد فی الدنیا اثبت اللّه الحکمة فی قلبه و انطق بها لسانه و بصره عیوب الدنیا...». کافی،ج 2،ص 128،باب ذم الدنیا و الزهد فیها؛وسائل الشیعه،ج 16،ص 10،باب استحباب الزهد فی الدنیا؛من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 410،من الفاظ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله.
3) (3)) -«...لا یجد الرجل حلاوة الایمان فی قلبه لا یبالی من اکل الدنیا».وسائل الشیعه،ج 16، ص 12،باب استحباب الزهد فی الدنیا؛بحار الأنوار،ج 70،ص 49،باب 122،حبّ الدنیا و ذمّها.
و در روایتی دیگر واقع شده که:«از حضرت سیّد السّاجدین و سند الزّاهدین علیه السّلام پرسید مردی از زهد در دنیا؛فرمود که:زهد ده جزء است و اعلی مراتب زهد،پستتر مرتبه از پرهیزگاری است و بالاتر مرتبه از ورع،پستتر مرتبه از یقین است و بالاتر مرتبه از یقین،پستتر مرتبه از راضی بودن به قضاء الهی است و فرمود که:بهدرستی که زهد را حق تعالی در قرآن تفسیر فرموده به آیهای از قرآن که ترجمه لفظش آن است که:«تا آنکه تأسّف نخورید بر آنچه از شما فوت شود از دنیا و شاد نشوید به سبب آنچه برسد به شما از دنیا» (1). (2)و حضرت صادق علیه السّلام فرمود که:«روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اندوهناک بود؛ پس آمد ملکی و با او بود کلیدهای خزینهای زمین و گفت:ای محمّد صلّی اللّه علیه و آله!این کلیدهای خزینهای زمین است و پروردگار تو میفرماید که:بگشای و بردار از آن خزینها آنچه خواسته باشی بدون آنکه کم شود از آنچه از برای تو از مراتب آخرت نزد من است.پس فرمود حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله که:دنیا خانه کسی است که از برای او در آخرت خانه نباشد،و از برای دنیا کسی جمع مال میکند که عقل ندارد.آن ملک گفت:
قسم به خداوندی که تو را به حق مبعوث کرده که این سخن را در وقتی که کلیدها به من داده میشد در آسمان چهارم از ملکی شنیدم» (3)
«علی الامر بالمعروف و النّهی عن المنکر»؛که آن را حسبه گویند و بدیهی است که
1) (1)) -اشاره به آیه 23 سوره مبارکه حدید.
2) (2)) -«-أن رجلا سأل علی بن الحسین علیه السّلام عن الزهد فقال عشرة اشیاء فاعلی درجة الزهد ادنی درجة الورع...».کافی،ج 2،ص 128،باب الذم الدنیا و الزهد فیها؛وسائل الشیعه،ج 16، ص 12،باب استحباب الزهد فی الدنیا...
3) (3)) -«خرج النبی صلّی اللّه علیه و آله و هو محزون فأتاه ملک و معه مفاتیح خزائن الارض فقال یا محمد...». کافی،ج 2،ص 129،باب الذم الدنیا و الزهد فیها؛بحار الأنوار،ج 70،ص 54،باب حب الدنیا و ذمها.
نسبت به هرشخص،لازم است که جمعی که در تحت فرمان او باشند ایشان را امر به معروف و نهی از منکر نماید،اوّلا به گفتن و ثانیا به ایذای زبانی و اگر داند که تأثیر نمیکند،جراحت رسانیدن نیز شاید جایز باشد به قدری که احتمال تأثیر کند واگرنه، انکار قلبی بر هرکس لازم است در فعل منکر و بدی؛و جمعی دیگر را که اطاعت او ننمایند،آیا گفتن لازم است؟در صورتی که احتمال ضرر نباشد،ظاهر لزوم است و خلاف است در اینکه واجب عینی یا کفایی است؛جمعی که واجب عینی (1)میدانند از حدیث حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام که فرموده:«کسی که ترک کند انکار منکر را به دل و دست و زبان،پس او مردهای است در میان زندهها». (2)و از آیات و اخبار دیگر نیز استدلال نمودهاند.و جمعی که قائل شدهاند که واجب کفایی است؛ایشان نیز از ظاهر بعضی آیات و اخبار استدلال نمودهاند و شک نیست که هرگاه بعض متکفّل امر و نهی شوند از دیگران نسبت به همان شخص خاص در کار نیست؛بلی!اگر منزجر نشده باشد،واجب است؛امّا به منزله آن است که نسبت به او امر و نهی (3)واقع نشده باشد.
و علاّمه-ره-استدلال بر وجوب کفایی نموده به اینکه غرض،وقوع معروف و رفع منکر است و هرگاه احدی مرتکب شود و به فعل او،امر و نهی حاصل گردد،ارتکاب دیگران عبث خواهد بود و حق آن است که اگر در بلدی یک نفر مستجمع شرایط حسبه باشد، نسبت به او واجبست عینا.و مشهور آن است که حسبه (4)مشروط به چهار شرط است.
اوّل آنکه:امر و نهیکننده تمیز کند معروف را از منکر و معرفت به شرع داشته باشد.
دوّم آنکه:آن کسی را که امر و نهی مینمایند،اصرار داشته بهخودیخود منزجر نشده باشد.
سیّم آنکه:احتمال تأثیر دهد؛
چهارم آنکه:ضرر مالی و بدنی و عرضی به خودش و به یکی از مسلمانان نرسد.
و این شروط جمیعا در حسبه فعلی و قولی است نه در قلبی؛چنانچه قبل از این اشاره شد.امّا دو شرط اوّل در جمیع انواع حسبه معتبر است.و بعضی از ظاهر آیه کریمه أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ (1)یعنی:آیا امر میکنید مردم را به نیکی و فراموش میکنید خود را و آیات دیگر،استنباط شرطی دیگر نیز نمودهاند؛باید که آمر و ناهی،عادل باشد و ارتکاب محرمات ننماید.و از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله منقول است که فرمود:«در شب معراج گذشتم به گروهی که لبهای ایشان را به مقراضها (2)از آتش میبریدند!پس گفتم:شما کیستید؟جواب گفتند:که ما امر به نیکی میکردیم و خود به جای نمیآوردیم و نهی از منکر مینمودیم و خود بهجای میآوردیم». (3)و حق این است که این شرط است در تأثیر امر و نهی،نه (4)در اصل آن؛زیرا که دو چیز واجب است:
یکی تزکیه خود،و دیگری گفتن؛و ترک یکی مستلزم ترک آن دیگر نمیشود.و این بدیهی است که اگر کسی گناهی صغیره میکرده باشد،موجب ترک حسبه نمیشود و اگر نه،بایست که عصمت در امر و نهی شرط باشد،نه عدالت.و اللّه یعلم.
«و آمن کیده»؛اگر ضمیر،راجع به نهیکننده باشد،دلالت بر عدالت او میکند.نهایت چون محتمل است که راجع به فاسق باشد،سند این مدّعی نمیشود.
روی فی نهج البلاغة عن امیر المؤمنین علیه السّلام انّه قال:و اعلموا انّه لیس لهذا الجلد الرّقیق
1) (1)) -سوره مبارکه بقره،آیه 44.
2) (2)) -قیچی.
3) (3)) -این روایت به صورت زیر آمده:در وسائل الشیعة،ج 16،ص 151،باب وجوب الإتیان بما یأمر؛مستدرک الوسائل،ج 12،ص 205،باب وجوب الاتیان بما یؤمر آمده است:«... رایت جماعة تقرض شفاههم بمقاریض النار کلما قرضت وفت فقلت یا جبرئیل من هؤلاء قال هؤلاء خطباء امتک یقولون ما یفعلون...».
4) (4)) -رضوی:-نه.
صبر علی النّار فارحموا نفوسکم فانّکم قد جرّبتموها فی مصائب الدّنیا فرأیتم جزع احدکم من الشّوکة تصیبه و العثرة تدمیه و الرّمضاء تحرقه فکیف اذا کان بین طابقین من نار ضجیع حجر و قرین شیطان اعلمتم انّ مالکا اذا غضب علی النّار حطم بعضها بعضا لغضبه و اذا زجرها توثّبت بین ابوابها جزعا من زجرته ایّها الیفن الکبیر الّذی قد لهزه القتیر کیف انت اذا التحمت اطواق النّار بعظام الاعناق و نشبت الجوامع حتّی اکلت لحوم السّواعد فاللّه اللّه معشر العباد و انتم سالمون فی الصّحة قبل السّقم و فی الفسحة قبل الضّیق فاسعوا فی فکاک رقابکم من قبل ان تغلق رهائنها. (1)
ترجمه:حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام ایمائی در این کلام شریف به بعضی از احوال جهنّم فرموده،اعاذنا اللّه و سایر المؤمنین منه،که:بدانید ای مردمان!که بهدرستی که نیست این پوست نازک جسد آدمی را صبر و طاقتی بر آتش جهنّم؛پس رحم کنید به نفسهای خود و کاری مکنید که موجب سوختن شما شود.بهدرستی که شما تجربه کرده و آزمودهاید نفس خود و صبر او را در مصیبتهای دنیا،پس هریک دیدهاید جزع کردن و مضطرب شدن خود را از خاری که به عضوی از اعضای شما میرسد و لغزشی که روی دهد،به خون میآورد بدن شما را و زمین بسیار گرم میسوزاند او را و تاب نمیآورد؛پس چگونه خواهد بود حال او،هرگاه بوده باشد میان دو آجر بزرگ از آجرها[ی]ی که در آتش جهنّم افروخته شده و هم خواب شما سنگ تفتیده شده در آتش و همنشین شما شیطان باشد.آیا دانستهاید که مالک که خازن نیران و معذّب اهل عصیان است،هرگاه غضب و شدّت کند بر آتش جهنّم،از صولت او اجزای آتش یکدیگر را برهم میشکنند از شدّت غضب او؛و هرگاه زجر و آزار کند مالک جهنّم، آتش برمیجهد از زیادتی جزع و اضطراب در میان درّ[ه]های جهنّم،از شدّت زجر
1) (1)) -شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج 10،ص 122؛نهج البلاغه،ص 266،الوصیة بالتقوی؛ بحار الأنوار،ج 8،ص 306،باب 24-النار أعاذنا اللّه و...
و تندی مالک؟!ای مرد پیر بزرگی که مخلوط شده او را کمال پیری (1)!چگونه[ای]تو هرگاه بچسبد به استخوانهای گردن تو طوقهای آتشین و فرو رود به اعضای تو غلهایی که در جهنّم،دستها را به گردنها میبندد تا آنکه بخورد و جدا کند گوشتهای بازوها را؛پس بهیاد آورید خدا را،ای گروه بندگان او (2)!و حال آنکه در این دنیا شما به سلامت و در حال صحّتاید و پیش از آنید که شما بیمار شوید به الم عذاب قیامت و در گشادگی و وسعتید،پیش از تنگی قیامت؛پس سعی کنید در خلاص کردن گردنهای خود از عذاب،پیش از آنکه بسته شود درهای خلاصکردن (3)و از گرو (4)درآوردن بدن ضعیف از دست مالک نیران.
بیان:«اعلموا»هرچند هرکس را علم حاصل است که گوشت و پوست و استخوان، تاب آتش این زمان ندارد چه جای آتش نیران،که به مراتب اشدّ و المش احدّ است؛ نهایت چون غفلت و عدم احتراز از چیزی چند که اثرش عذاب و نکال و حاصلش عصیان و وبال است،موجب انتهاک (5)در معاصی شده،گویا علم ندارد و این مراتب را نمیداند و این فنّی است از فنون بلاغت.چنانچه میگویند کسی را که آزار پدر خود میکند که:اگر پدر تو است آزارش مکن!با وجودی که علم به پدری او دارد امّا چون به مقتضای پسری عمل نمیکند،گویا شک دارد.
«فارحموا نفوسکم»؛اشعار است به آنکه نعمتهای غیر متناهیه الهی موجب عبودیّت و بندگی،و شکر منعم حقیقی واجب است.هرگاه تخلّف از این امر متحتّم مینمایید،اقلا باید رحم بر بدن ضعیف و جسم نحیف نموده،عصیان منعم و موجد حقیقی که مثمر عقوبات ابدیّه است،ننمایید.
«افرایتم جزع احدکم»؛در این فقره اضعف آزارها را بیان فرموده که ابلغ است در عدم صبر بر عذاب شدید الهی.
«طابقین»؛به اعتبار آنکه محسوس میشود که جسم صلبی که کسب حرارت و گرمی از آتش کند،بدن از حرارت آن بیشتر تأثیر مییابد.
«قرین شیطان»؛اشاره به آن است که تابع و متبوع در یک مرتبه از عذابند و ایماء به ذلّت و خواری شخص معذّب است.
«توثبت بین أبوابها»؛در این فقره و سابقش،بیان کمال صولت مالک جهنّم و سرعت اجابت آتش او را و خوف و اطاعت آتش و غلظت و نفاذ امر مالک،فرموده که به مرتبهای است که به محض امر مالک اجزای آتش مضطرب و متلاشی میشود؛به مرتبه[ای]که نزدیک به آن میشود که از حدود جهنّم بهدر روند و مبالغه کامله است در انزجار آتش از امر مالک جهنّم و شدّت عذاب الهی را به مقایسه عظمت و بزرگواری خودش میتوان دانست.
معهذا در آیات بسیار،بعضی از خصوصیّات و شداید آن را بیان فرموده؛چنانچه در سوره[ای]فرموده که:«اگر اهل جهنّم از شدّت عطش استغاثه کنند و به فریاد ایشان رسند،آبی به ایشان میدهند که چون نزدیک روی خود برند که بیاشامند،گوشت و پوست روی ایشان بریان و پخته میشود». (1)و در جایی دیگر میفرماید که:«آدم و سنگ باعث زیادتی[و]برافروختن آتش میشود». (2)و در جایی دیگر میفرماید که:
«هرگاه پخته و ریخته میشود پوستهای بدن اهل جهنّم،عوض آن پوست دیگر بر بدن ایشان خلق میشود تا آنکه بچشند عذاب را». (3)غرض با این همه وعید و تهدید،شرح
شمّه[ای]از عذاب دردناک جهنّم نشده و همه میدانیم که احدی را صبر بر چنین عذابی و راه نجاتی نیست.
معهذا ارتکاب معاصی میکنیم و باک از آن نداریم و این معنی اگر از راه عدم اعتقاد باشد،کفر است نعوذ باللّه و اگر از راه بیپروایی و عدم مبالات باشد،اشدّ فسوق و معاصی است؛پس عاقل بصیر و متدبّر خبیر،باید اعظم هموم او عذاب و حساب قیامت باشد و رحم بر این جثه ناتوان خود نماید.عجبتر آنکه اگر اهل دنیا،وعید زدن و اندک آزاری بر فعلی نمایند،این کس اقدام بر آن فعل نمینماید از ترس آن آزار و با وجودی که مخبر صادق بیان مراتب عذاب نموده باشد،پروایی ندارد.و اللّه یعلم.
روی ثقة الاسلام باسناده عن أبی جعفر علیه السّلام قال:قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله قال اللّه -تبارک و تعالی-لا یتّکل العاملون لی علی اعمالهم الّتی یعملونها لثوابی فانّهم لو اجتهدوا و أتعبوا انفسهم أعمارهم فی عبادتی کانوا مقصّرین غیر بالغین فی عبادتهم کنه عبادتی فیما یطلبون عندی من کرامتی و النّعیم فی جنّاتی و رفیع الدّرجات العلی فی جواری و لکن برحمتی فلیثقوا و فضلی فلیرجوا و الی حسن الظّن بیفلیطمئنّوا فانّ رحمتی عند ذلک تدرکهم و منّی یبلغهم رضوانی و مغفرتی تلبسهم عفوی فانّی أنا اللّه الرّحیم و بذلک تسمّیت. (1)
ترجمه:حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام فرمود که:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده که حق تعالی فرموده که (2):تکیه و اعتماد نکنند جماعتی که از برای رضا و خشنودی من عمل میکنند بر عملهایی که میکنند از برای حصول ثواب من؛پس بهدرستی که اگر ایشان کمال
سعی و اهتمام نموده،مشقّت دهند نفسهای خود را در مدّت عمر خودشان (1)،خواهند بود تقصیرکننده و نخواهند رسید در بندگی من،به کنه عبادت من در آن چیزی که طلب میکنند نزد من از کرامت و بخشش من و نعمتی که مهیّاست در بهشت من و مرتبههای بلندی که در همسایگی من است؛و لیکن باید که به رحمت من همگی اعتماد،و زیادی بخشش مرا،پس باید که امید داشته باشند و به سوی نیکی گمان به من باید،که آرام گیرند؛پس بهدرستی که رحمت من نزد این حالت،ایشان را درمییابد و از من به ایشان میرسد خشنودی و آمرزش من؛و میپوشاند گناه ایشان را در گذشتن من؛پس بهدرستی که منم خداوند بخشاینده و رحمکننده؛و به این نام نامیده شدهام.
بیان:«لثوابی»؛مراد آن است که باید مراد،آن عامل ثواب و رضای خدا و آن عمل مقبول باشد که اگر به نیّت دیگر مثل ریا و غیره عمل کند،اثری بر آن مترتّب نخواهد شد بلکه وبالش به او عاید میشود.
«فانّهم لو اجتهدوا»؛حضرت سیّد ساجدین و سند زاهدین در مقام اجتهاد در عبودیّت در یکی از سجدتین شکر در نماز تهجّد،دعایی میخوانده که مضمونش آن است که:«خداوند من!قسم به عزّت و جلال و بزرگی تو که اگر بهدرستی که من از روزی که از نو پدید آوردی و ایجاد کردی مرا از اوّل روزگار،بندگی کنم تو را مادامی که مخلّد است و میباشد پروردگاری تو به سبب هرموی در هربرهم زدن چشمی به قدر حمد و شکر همه خلایق،هرآینه تقصیرکننده خواهم بود در رسیدن و بهجا آوردن شکر پنهانتر،و کمتر نعمتی از نعمتهای تو بر من،و اگر بهدرستی که من میخاییده (2)باشم معدنهای آهن دنیا را به نیشهای خود و شخم کرده باشم زمین دنیا را به پلکهای چشم خود و گریسته باشم از ترس تو،مثل دریاهای آسمانها و زمینها
و اشک چشم من خون و چرک باشد،هرآئینه این اندکی خواهد بود در بسیار آنچه واجب است از حق تو بر من،و اگر آنکه تو مرا عذاب کنی بعد از این عبادت،مرا به قدر عذاب همه خلایق و بزرگ کنی از برای آتش جهنّم،جثّه و بدن مرا و پر کنی همه طبقهای جهنّم را از من،تا آنکه نبوده باشد در آتش،عذاب کرده شده به غیر از من، و نبوده باشد از برای جهنّم هیزمی به غیر از من،هرآئینه این به سبب عدالت تو بر من، اندکی خواهد بود از بسیار آنچه من سزاوار شدهام از عقوبت تو». (1)
مؤلّف گوید که:مراد حضرت در این دعا آن است که اگر تو به عدالت سلوک کنی چنین خواهد بود؛زیرا که به ازاء هرشکری،شکری لازم است؛چنانچه در اوایل کتاب اشاره شد.و هرعبادت که این کس کند آلات و ادوات را خدا داده و توفیق و هدایت نیز از اوست؛معهذا نعمتهای او غیر متناهی است؛اقلا نعمت ایجاد را چه کسی از عهده شکرش بیرون میآید.نهایت آنکه حق تعالی به تفضّل سلوک مینماید و طلب شکری که لایق جناب مقدّس او باشد،طلب نمیکند و به اندک عبادتی و شکری راضی میشود و میبخشاید و به وسعت رحمت خود با بندگان معامله مینماید و شفاعت مقبوله رسول خدا و اوصیای اطهارش را وسیله غفران میکند و اگر اجتناب از کبایر معاصی نمایند، صغایر را عفو نموده،ندای إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ (2)را به گوش هوش هرعاصی رسانیده و به موجب رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ (3)برّ و فاجر را به مراتب عالیه بهشت میرساند.
«یمنه وجوده فی جواری»؛چون حق تعالی را مکانی نیست،همسایگی او کنایه از قرب معنوی عبد است؛چنانچه بیت اللّه میگویند به اعتبار شرف آن.«الی حسن الظّنّ»؛
و در حدیث قدسی واقع شده که:«من نزد گمان نیکوی بنده خودم». (1)بدان که حق تعالی به بهانه میآمرزد و اعظم شرایط استجابت دعا آن است که داعی گمان خود را به خداوند کریم نیکو گرداند و در حین دعا چنین پندارد که حاجت او در،در خانه است و بهزودی به او میرسد و مأیوس بودن از رحمت خدا از جمله اکبر کبائر است.پس باید هرچند بنده،گناهکار باشد نظر به رحمت الهی داشته باشد؛چنانچه قبل از این گذشت که در دل مؤمن،نور خوف و رجا به مرتبهای است که اگر به وزن درآورند در اصل تفاوت ندارد؛پس باید که طرف خوف از اعمال ناشایست خود و طرف امید به رحمت وسیع خدا باشد.«تلبسهم عفوی»؛اشاره به آن است که گویا آمرزش سر تا پای او را گرفته مثل لباس.و اللّه یعلم.
روی الشیخ الطایفه فی التهذیب باسناده عن بکیر و زرارة ابنی اعین انّهما سألا أبا جعفر علیه السّلام عن وضوء رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فدعا بطشت او بتور فیه ماء فغسل کفّیه ثمّ غمس کفه الیمنی فی التّور فغسل وجهه بها و استعان بیده الیسری بکفّه علی غسل وجهه ثمّ غمس کفه الیمنی فی المآء فاغترف بها من المآء فغسل یده الیمنی من المرفق الی الاصابع لا یرد المآء الی المرفقین ثم غمس کفه الیمنی فی المآء فاغترف بها من المآء فافرغه علی یده الیسری من المرفق الی الکفّ لا یرد المآء الی المرفق کما صنع بالیمنی ثمّ مسح راسه و قدمیه الی الکعبین بفضل کفّیه لم یجدّد مآء. (2)
ترجمه:زراره که از اکابر اصحاب حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام است،با برادرش سؤال کردند از آن حضرت،از کیفیّت وضوء رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله؛پس طلبید حضرت علیه السّلام طشتی یا ظرفی دیگر که سرگشاده بود و آب داشت؛پس شست هردو دست خود را و بعد از آن دست راست خود را فرو برد در آب و برداشت کفی از آب و شست به آن روی خود را و در حال شستن مددکاری نمود به دست چپ در شستن روی خود؛پس دست راست فرو برد مرتبه دیگر و کفی از آب برداشت و شست دست راست خود را از مرفق تا سر انگشتان و ردّ آب نکرد به سوی مرفق؛بعد از آن فرو برد دست راست خود را و کفی برداشت از آب (1)و ریخت بر دست چپ خود از مرفق تا سر دست و به دستور آب را برنگردانید به مرفق،چنانچه دست راست را شسته بود؛پس مسح کرد سر و پایها را تا هردو کعب،به زیادتی رطوبتی که در دستش بود و آب تازه به جهت مسح برنداشت.
بیان:«فدعا بطشت او تور»؛ظاهر آنست که تردید از راوی است و چون بیان وضوی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرماید و فعل اوضح و به ضبط اقرب است لهذا به زبان،بیان نفرمود و به عنوانی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وضو ساخته بود،وضو ساخت.و اینکه بیان نیّت نفرموده از جهت آن است که نیّت،معلوم است و سائل میدانسته و آن امر قلبی است و حضرت علیه السّلام ممکن است که چون وضوئی مشابه وضوی شرعی که نماز به سبب آن مباح میشود،میساخته باشد به جهت بیان و این محتاج به نیّت نیست یا آنکه حضرت در دل نیّت نموده باشد و وضوی او،وضویی بوده باشد که نماز به آن توان کرد و از این حدیث شریف معلوم میشود استحباب آنکه باید ظرفی که وضو سازند،سرگشاده باشد.
«فغسل کفّیه»؛این بیان استحباب آن است که پیش از آنکه دست را داخل ظرف کنند،دست را بشویند اگر به جهت نجاست متوهمه باشد،محتمل است که ظرف را کج
1) (1)) -رضوی:-و شست...برداشت از آب.
نموده آب بر دست ریخته شسته باشد و اینکه این معنی مذکور نشده،چون سایل میدیده به ظهور گذارده شده باشد و اگر یقینا دست پاک بوده باشد ظاهر آن است که دست داخل توان نمود و به عنوان اغتراف آب برداشته،دستها را شست.
«و استعان بیده الیسری»؛چون اکمال شستن روی،لازم است و گاه باشد دست راست را به سبب حرکت و بلندکردن،سستی بههم رسد؛هرگاه دست چپ را بر زیر مرفق دست راست گذارند،اکمال غسل بدون سستی بهعمل میآید و ممکن است استعانت در شستن روی به سبب بلندکردن مندیل و کلاه و امثال آن باشد.بعضی گفتهاند که:استعانت در اصل شستن روی است که به هردو دست بشوید و این را اگرچه اهل سنّت،واجب میدانند امّا شیعه مبطل نمیدانند و حمل بر تقیّه بعید است؛زیرا که رسول صلّی اللّه علیه و آله تقیّه نمیفرمود و حضرت باقر علیه السّلام اگر تقیّه فرموده باشد حکایت وضوی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نخواهد بود با وجودی که باقی افعال صریحست که مخالف طریقه عامّه بوده؛مثل شستن دستها که اهل سنّت معکوس میشویند و اگر گوییم که در حین شستن؛سنّی حاضر بوده و بعد از آن رفته،ابعد است.
«ثم غمس کفه الیمنی»؛دلالت دارد بر اینکه سنّت باشد که در همه افعال وضو آب را از دست راست بردارند و در شستن دست راست بعد از برداشتن به دست چپ بریزند و دست راست (1)را بشویند،چنانکه متعارفست.
«لا یرد المآء الی المرفق»؛صریح در وجوب،ابتداکردن شستن به مرفق و منتهی شدن آن به سر انگشتان است،به خلاف اهل سنّت و کیفیت دلالت آیه کریمه بعد از این بیان میشود.
تحقیق:مضمضه و استنشاق در این حدیث مذکور نشده با وجودی که معلوم است که رسول صلّی اللّه علیه و آله ترک مستحب نمینماید یا از جهت بداهت آن،یا علم سائل به آن باشد و اگر گوییم مراد حضرت علیه السّلام بیان واجبات وضو بوده نه مستحبّات،بحث لازم میآید
1) (1)) -رضوی:-بعد از برداشتن...دست راست.
که شستن دستها قبل از وضوء از جمله مستحبات و مذکور است،مگر گوییم که دست مبارک آن حضرت به نجاست آلوده بوده و آن بعید است،از جهت آنکه ظاهر حدیث آن است که دست مبارک خود را داخل ظرف نموده،آب برداشته باشد.
در آیه کریمه واقع شده که: وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرٰافِقِ (1)اهل سنّت استدلال مینمایند که إِلَی از برای انتهای غایت است پس باید که دستها را از سر انگشتان شروع به شستن دست نماید و منتهی شود شستن به مرفق؛چنانچه میگویند که:رفتم از بصره تا کوفه و آخر رفتن،کوفه است.
جواب آنکه:«إلی»چند استعمال دارد:گاهی از برای انتهای غایت است و گاهی به معنی«مع»میآید؛چنانچه در قرآن واقع (2)شده لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلیٰ (3)یعنی:مع أموالکم.و فرموده که مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اللّٰهِ (4)یعنی:مع اللّه؛پس معنی چنین است که:
«بشویید دستها را با مرفقها»و مبداء و منتهی شستن از احادیث معلوم میشود.و بر تقدیری که«إلی»از برای انتهاء غایت باشد در اینجا مراد،غایت و نهایت عضو شسته شده است؛یعنی زیاده از مرفق را مشوی!پس«إلی»از برای انتهاء مغسول است،نه غسل.و اما کعبین که در پاها منتهای مسح است؛مطابق رأی اهل سنّت دو استخوان برآمده است که در طرف راست و چپ هرپایی میباشد؛و در هردو پا،چهار کعب است.و نزد اکثر علماء شیعه سیّما متأخرین،برآمدگی است که در پشت پاها میباشد و علاّمه رحمه اللّه را اعتقاد آن است که عبارت است از مفصلی که میان ساق و قدم است و در حین قطع قاب در آن میان ظاهر میشود و شیخ بهاء الدّین محمّد رحمه اللّه متابعت علاّمه رحمه اللّه نموده و از کلام اطبّا و ارباب تشریح استدلال بر این مطلب کرده و شک نیست که
احتیاط در آن است که تمام پشت پاها را مسح کنند تا موافقت به جمیع اقوال شده باشد.
و باقی تفاصیل و مقدّمات از کتب فقهیّه ظاهر میشود.و اللّه یعلم.
روی الشیخ الطایفه باسناده عن محمّد بن مسلم عن احدهما علیهما السّلام قال:سالته متی یجب الغسل علی الرجل و المرأة فقال:اذا ادخله فقد وجب الغسل و المهر و الرّجم. (1)
ترجمه:محمّد بن مسلم میگوید:پرسیدم از حضرت باقر یا صادق-صلوات اللّه علیهما- که چه وقت واجب میشود غسل بر مرد و زن؟پس فرمود حضرت که:هرگاه دخول واقع شود،غسل واجب و تمام مهر لازم؛و اگر زنای زن شوهردار واقع شود،یا آنکه زنا کننده زن داشته باشد،سنگسار نمودن و کشتن او به این عنوان مشروع میشود.
بیان:واجب سازنده غسل،شش امر است:حیض و استحاضه؛اگر پنبهای که با خود میدارند پر خون شود،اعم از آنکه سیلان کند یا نه،که شامل متوسطه و کثیره باشد.
و نفاس؛که خون ولادت و زاییدن است.و مس و دست مالیدن بر مرده آدمی؛به شرطی که سرد شده باشد و غسلش نداده باشند.و موت آدمی؛که بر زندههایی که حاضرند، واجب کفایی است که او را غسل دهند.و جنب شدن؛و سبب جنابت،غایب شدن و دخول سر ذکر است در فرج زن اتّفاقا،و در دبر آدمی و فرج حیوانات موافق مشهور، خواه انزال منی شده باشد یا نه،و خواه فاعل باشد یا قابل.و همچنین جنابت متحقّق میشود به بیرون آمدن منی در خواب و بیداری بدون دخول؛مثل آنکه به دست،کسی طلب منی کند.و باقی غسلها سنّت است.و غسل،ارتماسی میباشد و ترتیبی؛امّا غسل ارتماسی آن است که نیّت غسل کند و یک دفعه به آب فرو رود و دو دفعه حقیقتا
1) (1)) -کافی،ج 3،ص 46،باب ما یوجب الغسل علی الرجل و المرأة؛الاستبصار،ج 1، ص 108؛وسائل الشیعه،ج 2،ص 182،باب وجوب الغسل علی الرجل و المرأة.
متعسر بلکه متعذر است.امّا هرچند به دفعه حقیقیّه اقرب باشد،بهتر است.و غسل ترتیبی آن است که نیّت کند و سر و گردن را بشوید و بعد از آن،طرف راست و بعد از آن، طرف چپ را از سر دوش تا قدم بشوید و اعضاء مشترکه میان طرفین را مثل عورتین احتیاط آن است که با هردو طرف بشوید و در این غسل،پیدرپی بهجای آوردن شستن لازم نیست و اگر در هرنوع غسل،تمام اعضاء بیرون از آب باشد،احوط است و تفصیل جزئیّات و مسایل متعلقه به آن در کتب فقهیّه مسطور است.
«و المهر»؛به محض عقد،نصف مهر لازم میشود؛لهذا اگر قبل از دخول،طلاق یا موت احد زوجین واقع شود نصف مهر باید داد و اینجا چون حضرت علیه السّلام حکم دخول را فرموده مراد،تمام مهر است.
«و الرجم»؛چون در حدّ زنا میباید در چهار مجلس فاعل یا مفعول اقرار کنند؛یا آنکه چهار شاهد عادل شهادت دهند که ما دیدیم که دخول واقع شد،مثل دخول میل در سرمهدان و بعد از آن اگر محصن و محصنه نباشند،صد تازیانه زنند و اگر مرد محصن و زن محصنه باشد،رجم کنند و چون رجم،عظیمتر بود،حضرت فرمود که:ترتّب حکم بر دخول میشود و فرقی نیست در احکام و ترتّب آن،که سهل باشد مثل غسل؛یا عظیم باشد مثل رجم؛یا وسط باشد مثل مهر دادن.و اللّه یعلم.
قال زرارة لأبی جعفر علیه السّلام:ألا تخبرنی من أین علمت و قلت:ان المسح ببعض الراس و بعض الرجلین فضحک و قال:یا زرارة قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:و نزل به الکتاب من اللّه عزّ و جلّ لانّ اللّه قال: فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ فعرفنا ان الوجه کلّه ینبغی ان یغسل ثمّ قال:
وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرٰافِقِ فوصل الیدین الی المرفقین بالوجه فعرفنا انّهما ینبغی لهما ان یغسّلا الی المرفقین ثم فصّل بین الکلامین فقال: وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ فعرفنا حین قال
برؤسکم انّ المسح ببعض الراس لمکان البآء ثم وصل الرّجلین بالراس کما وصل الیدین بالوجه فقال: وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ؛ فعرفنا حین وصلهما بالراس انّ المسح علی بعضها ثم فسرّ ذلک (1)رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله للنّاس فضیّعوه ثمّ قال: فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ فلمّا ان وضع الوضوء عمن لم یجد المآء اثبت بعض الغسل مسحا لانه قال بوجوهکم ثمّ وصل بها و ایدیکم منه أی من ذلک التیمّم لانه علم انّ ذلک اجمع لم یجز علی الوجه لانه یعلّق من الصّعید ببعض الکف و لا یعلّق ببعضها ثم قال:
مٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ (2)و الحرج الضیق. (3)
ترجمه:زراره به حضرت باقر علیه السّلام عرض نمود که:آیا خبر نمیدهی مرا که از کجا دانستی و گفتی که در وضو مسح به بعض سر و پاها باید نمود،نه کل آنها؟پس حضرت خندید و فرمود که:ای زراره!این حکم را رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود و قرآن نیز از جانب خدا چنین نازل شده،از جهت آنکه خدا فرموده در باب وضو که:«بشویید رویهای خود را»؛پس دانستیم که روی به تمامی سزاوار است که شسته شود.پس فرمود:
«بشویید دستهای خود را تا مرفقها»و متّصل نمود حکم دستها تا مرفقها را،به روی؛پس دانستیم که دستها تا مرفقها سزاوار است که به تمامی شسته شود.بعد از آن فاصله نمود میان دو حکم به اینکه فرمود که:«مسح کنید به سرهای خود»؛پس هنگامی که فرمود بِرُؤُسِکُمْ که«با»حرف جر است،افاده بعضیّت میکند،بر سر «رؤس»درآمد دانستیم که بهدرستی که مسح به بعض سر باید نمود از جهت«باء»، پس وصل کرد پایها را به سر،همچنانکه وصل کرد دستها را به روی و فرمود که:
«مسح کنید پایها را تا دو کعب»؛پس دانستیم در هنگامی که وصل کرد پایها را به
سر،این را که مسح میباید بر بعض پایها واقع شود.و بعد از نزول آیه وضو رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله تفسیر کرد از برای مردم و ضایع کردند تفسیر او را؛پس فرمود که:«اگر نیابید آبی به جهت وضو،پس قصد کنید به جهت تیمّم،زمین مرتفعی را که پاکیزه باشد و مسح کنید به رویهای خود»؛پس چون برطرف شد وضو ساختن از کسی که آب نیابد،ثابت کرد این را که بعضی از اعضایی که در وضو شسته میشود،مسح کنید؛زیرا که فرمود بِوُجُوهِکُمْ و به دستور«باء»حرف جر،که افاده تبعیض میکند داخل نمود،بعد از آن وصل نمود به روی،حکم دستها را،و فرمود که: وَ أَیْدِیکُمْ مِنْهُ و مِنَ نیز افاده بعضیت میکند یعنی از بعضی از آن قصد کرده شده.دستها را مسح کنید از جهت آنکه دانسته شده که آن دست به تمام اجزاء،جاری بر روی نمیشود از برای آنکه میرسد خاک به بعضی از دست،و به بعضی دیگر از اجزاء دست،خاک نمیرسد؛پس فرمود که:ما نمیخواهیم که قرار دهیم بر شما حرج در تکالیف و حرج به معنی تنگی است.
بیان:«فضحک»؛خنده حضرت یا از راه ملاطفه و شفقت بر زراره بود؛یا از طریقه سؤال و استفسار او.و در جواب،اوّلا فرمود که:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله حجّت بر خلق،و قول او بس است در دلیل بودن؛و بعد از آن فرمود که:آیه کریمه صریح است بر این مدّعا؛ و اوّلا در باب وضو،استدلال و ردّ مذهب اهل سنّت نمود که پایها را در وضو میشویند و میگویند که در آیه وضو فرموده که: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاٰةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرٰافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ (1)و ترجمه ظاهر لفظش این است که:ای جماعتی که ایمان آوردهاید هرگاه اراده کنید که بایستید به نماز،پس بشویید رویهای خود را و دستهای خود را تا مرفقها و مسح کنید به سرهای خود و پایهای خود تا دو کعب.و قرات مشهوره آن است که«و أرجلکم»به نصب،پس باید عطف باشد بر«أیدیکم»،و«فاغسلوا»عامل در او باشد
1) (1)) -سوره مبارکه مائده،آیه 6.
پس دلالت کرد که باید پایها،مثل روی و دستها شسته شود و این استدلال که اهل سنّت مینمایند از چند جهت باطل است:
اوّل آنکه:حق تعالی که اعضای مغسوله را ذکر فرموده،یکی را که روی باشد، منتهایی به جهت آن قرار نداده و یکی دیگر که دستها باشد،منتهایی قرار داده؛ و فرموده که:تا مرفقها و اعضاء ممسوحه را نیز چنین بیان فرموده زیرا که فرموده:
«برؤسکم»و منتهایی از برای آن ذکر نفرموده،از جهت آنکه مسح هربعضی از سر که به عمل آید کافی است؛و یکی دیگر که از اعضای ممسوحه است،فرموده که: إِلَی الْکَعْبَیْنِ و منتهایی از برای آن قرار داده و نظم آیه کریمه در کمال حسن و بلاغت، و عضوین مغسولین،یکی بدون ذکر انتهاء و یکی با وجود ذکر انتهاء و عضوین ممسوحین نیز چنین،و این نهایت لطف دارد.
دوّم آنکه:بعد از توسّط«و امسحوا»که عامل در«رؤس»است،عطف «و أرجلکم»بر«أیدیکم»جایز نیست؛زیرا که هرگاه کسی بگوید که:بزن زید و عمرو را؛و احسان کن بکر و خالد را؛هیچکس از اهل لسان نمیفهمد که خالد،عطف باشد بر عمر و باید او را زدن؛بلکه هرعاقلی حکم میکند و از این عبارت میفهمد که،دو کس اول را باید زد و دو کس ثانی را باید احسان نمود.
سیّم آنکه:اگر چنین باشد که اهل سنّت میگویند،از قبیل لغز و معمّا میشود و نخواهیم دانست که پایها را باید مسح نمود یا شست؟!زیرا که عطف بر محل،شایع و متعارف؛و در کلام بلغا و فصحا و اشعار بسیار وارد است و احتمال دارد که«أرجلکم» منصوب،عطف بر محلّ«برؤسکم»که نصب بر مفعولیّت است باشد؛پس باید عطف بر «أیدیکم»که بعید و«فامسحوا»متوسط است،جایز نباشد،تا مدّعا بدون اشتباه معلوم شود.
چهارم آنکه:مطابق قرائت اکثر قرّا«أرجلکم»مجرور واقع شده و بنابراین قرائت، صریح است که باید عطف بر«برؤسکم»باشد و جوابی که از این آخر،اهل سنّت
میگویند آن است که:شاید مجرور به مجاورت«برؤسکم»باشد نه به عطف؛و این معلوم البطلان است و ضرورتی داعی نیست،خصوصا در جایی که اشتباه واقع شود و معلوم نشود که مجرور است به عطف،و باید پایها مسح شود؛یا به جوار،و باید غسل شود.و بعضی دیگر از اهل سنّت که لاعلاج شده اعتراف نمودهاند که«و أرجلکم» عطف بر«برؤسکم»،و عامل در آن«فامسحوا»باشد.و میگویند مراد آن است که:
پایها را باید شستن به اندک شستنی که شبیه به مسح باشد.و این حرف شنیعتر از اوّل است؛زیرا که هرگاه آیه کریمه و قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و احادیث بسیار دلالت بر مسح پایها نمود،داعی و دلیل چیست که باید مراد از مسح،شستن خفیف باشد که معنی مجازی است.و از این حدیث شریف استنباط میشود که:معطوف در حکم معطوف علیه است و همچنانکه باید بعض سر مسح شود،پایها تا کعبین چنین است.و اشعار فرمود به ابلغ وجهی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که مفسّر قرآن است؛تبلیغ و تفسیر و توضیح نموده و عامّه ضایع و تحریف قرآن نمودهاند و بعد از آن در تیمم نیز از راه باطن، (1)که افاده تبعیض میکند،استدلال فرموده«لانّه علم انّ ذلک اجمع لم یجز علی الوجه».
حاصل استدلال حضرت بر مسح بعض دستها در تیمّم آن است که:چون حق تعالی فرمود که:«مسح کنید دستهای خود را از آن صعید طیّب»که مراد خاک است و«من»افاده بعضیّت میکند؛یعنی از آن صعید به اعتبار آنکه چون دست،پستی و بلندی و منفذهای کوچک دارد و چون بر خاک گذارده شود خاک به تمام اجزاء آن نمیرسد و حق تعالی فرموده که:از بعض آن صعید مسح کنید؛پس هرگاه دستها به تمام اجزائه بر روی،جاری نتواند شد،بر پشت دستها نیز جاری نخواهد شد؛پس معلوم است که رسیدن صعید به تمام اجزاء دست واجب نیست؛پس مسح بعض دست، کافی باشد.و از این حدیث استدلال نمودهاند بعضی که:باید در تیمّم،بعضی از اجزاء خاک در دست بماند که به آن مسح واقع شود.و مشهور خلاف آن و حدیث دلالت بر
1) (1)) -رضوی:با.
چسبیدن صعید ندارد واگرنه بایست به اجسام صلبه مثل سنگ و غیره تیمّم جایز نباشد بلکه سنّت،تکانیدن دستهاست؛چنانچه اکثر فقها تصریح نمودهاند.
«و الحرج الضیق»؛چون شریعت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شریعتی است که مسامحه در آن بسیار واقع شده و حق تعالی در این شریعت توسعه زیاده از مابین آسمان تا زمین قرار داده چنانچه در اخبار دیگر وارد شده،لهذا حرج و تنگی رفع شده.و اما کیفیّت تیمّم در حدیث عمّار مفصّل شده که:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در مقام بیان تیمّم از برای عمّار هردو دست مبارک خود را پایین آورده،گذارد بر خاک؛پس مسح کرد هردو جبین خود را به انگشتان خود و پشت دستها را هریک به کف دست دیگر و از این حدیث شریف معلوم میشود که زدن دستها به شدّت در کار نیست بلکه گذاردن دستها بر خاک با وجود اندک اعتمادی که خاک به اکثر اجزای دست برسد کافی است و خلاف است که یک بار باید دست بر خاک گذارد یا دوبار؛و احادیث در این،متعارض است و جمع به این عنوان میتوان نمود که اگر بدل از غسل باشد دوبار،و اگر بدل از وضو باشد یکبار،و بر تقدیر آنکه دوبار باید بر خاک گذارد خلاف است که دو زدن بر خاک پی درپی باید،یا آنکه یکبار بزند و رو را مسح کند و یکبار دیگر بزند و دستها را مسح کند؛مشهور ثانی است و دستها باید که تا بند سر دست که در دزد قطع میشود مسح شود.و اللّه یعلم.
روی الصّدوق:انّه کتب الرّضا علی بن موسی الی محمّد بن سنان فیما کتب من جواب مسایله انّ علّة الصّلوة انّها اقرار بالرّبوبیّة للّه عزّ و جلّ و خلع الانداد و قیام بین یدی الجبّار جلّ جلاله بالذّل و المسکنة و الخضوع و الاعتراف و الطّلب للاقالة (1)من سالف الذّنوب و وضع الوجه علی الارض کلّ یوم اعظاما للّه عزّ و جلّ و ان یکون ذاکرا غیر ناس
1) (1)) -رضوی:الاقالة.
و لا بطر و یکون خاشعا متذلّلا راغبا طالبا للزّیادة فی الدّین و الدّنیا مع ما فیه من الایجاب و المداومة علی ذکر اللّه عزّ و جلّ باللّیل و النّهار لئلا ینسی العبد سیّده و مدبّره و خالقه فیبطر و یطغی و یکون فی ذکره لرّبه عزّ و جلّ و قیامه بین یدیه زاجرا له عن المعاصی و مانعا من انواع الفساد. (1)
ترجمه:در باب علّت وجوب نماز که محمد بن سنان به خدمت حضرت امام رضا علیه السّلام نوشته،سؤال کرده این بود که:علّت وجوب نماز این است که اقراری است به پروردگاری خداوند عالمیان؛و از اصل برکندن و ابطال نمودن معارضههایی که اهل شرک از برای خدا قرار میدهند و ایستادنی است پیش روی خداوند (2)جبّار قادر مختار،که عزیز و جلیل است بزرگواری او،به خواری و بیچارگی و تضرّع و اعتراف کردن و طلب فریادرسیکردن از گناهان گذشته و گذاردن روی بر زمین،هرروز از جهت تعظیم خدا و اینکه به یاد آورد و فراموش ننماید و او را غفلت روی ندهد و همیشه خشوع و تذلّل نماید؛و رغبتدارنده و طلبکننده باشد زیادتی این را در دین و دنیا با وجود آنچه در نماز است از واجب بودن؛و مداومت نمودن بر یاد خدا در شب و روز تا آنکه فراموش نکند بنده،آقا و تدبیرکننده امور و آفریننده خود را؛پس اگر فراموشی و نسیان روی دهد او را،غفلت روی میدهد و طغیان میکند در اینکه به یاد آورد پروردگار خود را؛و آنکه باشد در ایستادن او پیش روی خداوند خودش دورکننده و منعکننده از اقسام فسادها و معصیتها.
بیان:بدان که نماز اعظم عبادات و اقرب قربات است و بعد از اقرار و اذعان به اصول عقاید،عبادتی اعظم از نماز نیست.و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده که:«از من نیست کسی که
استخفاف به نماز خود رساند و چنین کسی بر سر حوض کوثر بر من وارد نمیشود،به خدا قسم که وارد نمیشود». (1)و حضرت صادق علیه السّلام فرموده که:«نمیرسد شفاعت ما به کسی که استخفاف به نماز (2)نماید». (3)و باز آن حضرت فرمود که:«بندگی و فرمانبرداری خدا در زمین،این است که خدمت او کنند و چیزی از خدمت خدا برابری نمیکند با نماز؛و از این جهت بود که حضرت زکریّا مشرّف به خطاب و ندای ملایک شد در حالتی که در محراب به نماز ایستاده بود». (4)و ایضا فرمود که:«اوّل چیزی که حق تعالی محاسبه بنده خود به آن میکند نماز است؛پس هرگاه مقبول شد چیزی از نماز او،باقی اعمال و عبادات او مقبول میشود و هرگاه نماز مقبول نشد،رد میشود باقی عمل او». (5)
و باز فرمود که:«بنده هرگاه نماز را در وقت خود بهجای آورد و محافظت بر آن کرد، بالا میرود در حالتیکه سفید و پاکیزه است و میگوید که چنانکه مرا حفظ کردی،خدا تو را حفظ کند و هرگاه در وقت بهجای نیاورد،برمیگردد و رد میشود و حال آنکه سیاه و تاریک است و میگوید:چنانکه مرا ضایع و نابود کردی،خدا تو را ضایع
1) (1)) -«لیس منی من استخف بصلاته لا یرد علیّ الحوض لا و اللّه...».من لا یحضره الفقیه،ج 1، ص 206،باب فرض الصلاة...؛وسائل الشیعه،ج 4،ص 25،باب تحریم الاستخفاف بالصلاة.
2) (2)) -رضوی:-خود رساند...استخفاف به نماز.
3) (3)) -«...لا ینال شفاعتنا من استخف بالصلاة»کافی،ج 3،ص 270،باب من حافظ علی صلاته...؛وسائل الشیعه،ج 4،ص 24،باب 6،تحریم الاستخفاف بالصلاة و...
4) (4)) -«إن طاعة اللّه عز و جل خدمته فی الارض و لیس شیء من خدمته یعدل الصلاة فمن ثم نادت الملائکة زکریا و هو قائم یصلی فی المحراب».من لا یحضره الفقیه،ج 1،ص 208،باب فضل الصلاة...؛وسائل الشیعه،ج 4،ص 39،باب استحباب اختیار الصلاة...
5) (5)) -«اول ما یحاسب به العبد علی الصلاة فاذا قبلت قبل منه سائر عمله و اذا ردت علیه رد علیه سائر عمله».مستدرک الوسائل،ج 3،ص 25،باب 6،تحریم الاستخفاف بالصلاة و...؛ من لا یحضره الفقیه،ج 1،ص 208،باب فضل الصلاة.
گرداند» (1)پس باید که بنده محافظت نماز خود نموده،اوّلا:مواظبت بر اوقات نماید و در اوّل وقت بهجای آورد.
و ثانیا:تصحیح نیّت خود کند و مطلبش عبودیّت و بندگی و انقیاد امر الهی باشد،نه ریا و سمعه و باقی اغراض باطله؛و شرح بعضی از مراتب نیّت و اخلاص در اول کتاب شده.
ثالثا:اقبال به قلب به جانب موجد و خالق خود نماید و دل خود را به تمامی مشغول جناب احدیّت کند و در فکر آنکه بهزودی فارغ و مشغول امور دنیا شود،یا آنکه در اثناء نماز،محاسبه مال یا معامله خود کند،یا آنکه در تدبیر امور دنیای خود باشد،نباشد.
رابعا آنکه:در آیات قرآنیهای که میخواند،تدبّر نماید و اگر به آیه رحمت رسد، طلب رحمت نماید و اگر به آیه عذاب رسد،به خداوند خود پناه برد.
خامسا آنکه:چنان نماز کند که گویا وداع میکند و دیگر عمر او وفا نخواهد نمود که نماز کند،غرض آنکه یقین او به مرگ در مرتبه اعلی باشد.
سادسا آنکه:ذمّه خود را از حقوق مردم بر تقدیر قدرت،بری ساخته باشد که گاه باشد صاحب حق،نماز او را حبس نماید.
سابعا آنکه:باقی واجبات خود را بهجای آورده باشد.
ثامنا آنکه:از کبائر اجتناب نموده باشد،غرض،شروط و لوازم نماز مقبول بسیار است بعد از تصحیح اصول؛بلکه بعضی از مستحبّات را نیز در آن دخلی هست.
«انّها اقرار بالرّبوبیه»؛یا به اعتبار اشتمال فاتحة الکتاب است به اقرار به ربوبیّت و اگر این اقرار اعتقادی نباشد،نماز نخواهد بود؛یا آنکه چون نماز،بعد از اقرار به وحدانیّت و پروردگاری،درست است پس گویا نماز،نفس اقرار است یا به اعتبار تشهّد که
1) (1)) -«ان العبد اذا صلی الصلاة فی وقتها و حافظ علیها ارتفعت بیضاء نقیة تقول حفظتنی حفظک اللّه...».من لا یحضره الفقیه،ج 1،ص 209،باب فضل الصلاة...؛مستدرک الوسائل،ج 3، ص 95،باب وجوب محافظة الصلوات فی اوقاته.
مشتمل است بر توحید،و ضمنا خلع انداد میشود؛یا به اعتبار شهادت به توحید،که در اذان و اقامت است؛چنانچه در حدیث اذان بلال واقع شده که:«بعد از گفتن اشهد ان لا اله الاّ اللّه،میفرمودند که:خلع الانداد» (1)و خلع انداد به اعتبار غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ» (2)میتواند بود.
«بالذّل»تا آخر حدیث،بیان آن است که کمال خضوع و مسکنت در نماز،معتبر است و افعال و ارکان نماز نیز دلالت بر این به احسن وجهی دارد؛به اعتبار آنکه در حدیثی وارد شده که:«اقرب حالات بنده به خدا حالت سجود است». (3)
«و المداومة علی ذکر اللّه»موجب قرب الهی و دفع بلاها میشود؛چنانچه در اخبار وارد شده که:«حیوانی صید کرده نمیشود مگر وقتی که از یاد خدا غافل میشود». (4)
«من الایجاب»؛در حدیث قدسی واقع شده که:«حق تعالی میفرماید که:نزدیکی نمیجوید به سوی من،بنده به چیزی که افضل باشد از آنچه من واجب گردانیدهام بر او»؛ (5)پس در واجب بودن نماز در پنج وقت،معلوم میشود که اعظم قرباتست.و در
1) (1)) -این روایت با عبارات و مضامین مختلفی آمده و در من لا یحضره الفقیه،ج 1،ص 281، باب الاذان و الاقامة...به این صورت آمده:«لمّا اسری برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله حضرت الصلاة فأذن جبرئیل علیه السّلام فلما قال:اللّه اکبر،اللّه اکبر قالت الملائکة...فلما قال:اشهد ان لا اللّه الا اللّه قالت الملائکة خلع الأنداد...».
2) (2)) -سوره مبارکه حمد،آیه 7.
3) (3)) -«اقرب ما یکون العبد الی اللّه و هو ساجد».کافی،ج 3،ص 324،باب السجود و التسبیح؛ وسائل الشیعة،ج 6،ص 380،باب استحباب طول السجود.
4) (4)) -«...و ما صید صید فی بر و لا بحر إلا بترکه التسبیح فی ذلک الیوم...».من لا یحضره الفقیه، ج 2،ص 7،باب علة وجوب الزکاة؛وسائل الشیعة،ج 9،ص 12،باب وجوبها.
5) (5)) -«ما یتقرب الی عبدی بمثل اداء ما افترضت علیه...».عوالی اللئالی،ج 1،ص 408، المسلک الثالث فی احادیث رواها الشیخ؛وسائل الشیعة،ج 1،ص 104،باب تحریم الاعجاب بالنفس.
حدیثی وارد شده که:«الصّلوة قربان کلّ تقیّ»؛ (1)یعنی نماز موجب قرب و نزدیکی هر پرهیزکاری است.«و در تفسیر آیه حٰافِظُوا عَلَی الصَّلَوٰاتِ وَ الصَّلاٰةِ الْوُسْطیٰ (2)وارد شده که:مراد از صلوات و از صلوات (3)وسطی،حضرت امیر المؤمنین است و فرزندان او که امامانند (4)». (5)و تعبیر از ایشان به صلوة،به اعتبار آن است که چون صحّت صلوت، مترتّب بر ولایت ایشان میباشد،گویا ایشان نفس صلوتند و مسایل نماز و فروع آن در کتب فقهیّه به تفصیل،مذکور است و اگر بیان کنیم موجب تطویل میشود.و اللّه یعلم.
روی الصدوق باسناده عن عبد اللّه بن سنان عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:انّ اللّه عزّ و جلّ فرض الزکوة کما فرض الصلوة؛فلو انّ رجلا حمل الزکوة و اعطاها علانیّة لم یکن فی ذلک عیب و ذلک لانّ اللّه عزّ و جلّ فرض للفقراء فی أموال الأغنیاء ما یکتفون به ولو علم انّ الذی فرض لهم لا یکفیهم لزادهم و انّما یؤتی الفقراء فیما اتو من منع من منعهم حقوقهم لا من الفریضة. (6)
ترجمه:حضرت صادق علیه السّلام فرمود که:بهدرستی که خداوند عالمیان واجب گردانیده زکات را همچنانکه واجب کرده نماز را؛پس اگر مردی ببرد زکات را و بدهد آن را هویدا،و ظاهر نخواهد بود در این از برای او عیبی؛و این از جهت آن است که حق تعالی واجب کرده از برای فقیران در مالهای توانگران آنقدر که توانند اکتفاء نمود به آن قدر فقیران؛و اگر میدانست که بهدرستی که آن قدری که واجب گردانیده از برای
1) (1)) -کافی،ج 3،ص 265،باب فضل الصّلاة عن ابی الحسن الرّضا علیه السّلام،من لا یحضره الفقیه، ج 1،ص 210،باب فضل الصلاة.
2) (2)) -سوره مبارکه بقره،آیه 238.
3) (3)) -رضوی:-و از صلوات.
4) (4)) -تفسیر عیاشی،ج 1،ص 128.
5) (5)) -رضوی:-و فرزندان او که امامانند.
6) (6)) -کافی،ج 3،ص 498،باب فرض الزکاة و...؛من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 3،باب علة وجوب الزکاة؛وسائل الشیعه،ج 9،ص 10،باب 1،وجوبها...
ایشان،بس نیست ایشان را،هرآینه زیاده قرار میداد از برای فقرا و جز این نیست که رسیده فقیران را در آنچه رسیده از منعکردن کسانی که منع نمودهاند حقهای ایشان را و نداده،نه از جهت کم بودن آنچه خدا قرار داده.
بیان:«زکات»؛در لغت به معنی زیاده شدن و نموکردن یا به معنی تزکیه و پاکیزه شدن است و چون به سبب دادن حق واجب،مال،زیاد و صاحب برکت میشود یا آنکه چون زکات چرک و کثافت مال است که اخراج میشود،تتمّه،خالص و پاکیزه میماند؛ و فرض واجبی است که وجوب آن از قرآن مستفاد میشود؛و در هرآیه که امر به اقامت نماز شده،دادن زکات نیز مقرون به آن است و همچنین در زیارات ائمّه،هرکجا شهادت به اقامت صلوت واقع،مقرون به شهادت به ایتاء زکات شده؛پس معلوم میشود که بعد از نماز،عبادتی به فضیلت زکات نیست.
«لم یکن فی ذلک عیب»؛چون حمل مالکردن و نزد فقرا و مساکین بردن،موهم لوم و عیب میشد و منافی تکبّر و نخوت است و شاید جاهلی خیال کند که این ملازمت و خدمتکاری فقراء است،حضرت-صلوات اللّه علیه-رفع این وهم باطل نموده،فرمود که:
عیب و نقص در امری است که خلاف فرموده خدا و رسول باشد،نه در امری که به ابلغ واکد وجهی،شارع واجب گردانیده و باید به مصرفش صرف شود،بلکه رفع تکبّر از خود نمودن و خدمت فقراکردن،صفت کمال و موجب مثوبات عظیمه است و اینکه فرمود که:علانیّه حمل کند کسی،بحث نکند که صدقه دادن پنهان،افضل است؛چنانچه در حدیثی وارد شده که:«صدقه دادن سرا فرو مینشاند غضب خداوند رحمن را»؛ (1)زیرا که این در صدقات مستحبّه است و در واجبات هنگامی که خوف ریا باشد؛اما وقتی که احتمال ریا نباشد،عبادات واجبه،علانیّه،افضل است؛زیرا که موجب اطّلاع
1) (1)) -«...و صدقة السّر فإنّها تطفیء الخطیئة و تطفیء غضب اللّه عزّ و جلّ...».من لا یحضره الفقیه،ج 1،ص 205،باب فرض الصلاة؛وسائل الشیعة،ج 9،ص 396،باب استحباب الصدقة المندوبة.
مردم و ترغیب ایشان میشود و باعث بر آن است که این کس را فاسق و تارک واجب ندانند و از اینجاست که نماز واجب در مسجد و نماز سنّت در خانه افضل است.
همچنین صدقه واجبه علانیّه و صدقه مستحبّه،سرا افضل است (1)و عقوبت تارک زکات بسیار شدید است؛چنانچه در آیه کریمه واقع شده که: سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ؛ (2)یعنی زود باشد که طوق کرده شوند به سبب آنچه بخل کردهاند به آن،روز قیامت.و در احادیث واقع شده که:«زکاتی را که حبس کرده (3)،ندادهاند،روز قیامت افعی عظیمی از آتش شده،مثل طوق در گردن آن شخص پیچیده میشود و او را میگزد،و میگویند به او که (4):این مالی است که از فقرا حبس نمودی و ندادی»؛ (5)و این نیز دلالت بر تجسّم اعمال دارد و در باب عذاب مانع زکات و شدّت آن،احادیث بسیار وارد شده.و حضرت صادق علیه السّلام فرمود:«نیست صاحب گاو و گوسفندی و شتری که منع کند زکات مال خود را،مگر آنکه حبس میکند خدا روز قیامت او را در بیابان بی منتهایی و پامال میکند او را هرحیوان صاحب سمی به سم خودش و میگزد او را هر صاحب نیشی به نیش خود و نیست صاحب درخت خرما و انگور و صاحب زراعتی که منع کند زکات مال خود را،مگر آنکه حق تعالی روز قیامت آن قطعه زمین را مثل طوقی در گردن او میکند تا زمین هفتم». (6)
«و إنّما یؤتی الفقراء»؛بیان آن است که چون حق تعالی به علم واقعی میدانست که، قدری که در اموال اغنیا قرار داده فقرا را کافی است و اگر هرصاحب مالی زکات خود را
1) (1)) -رضوی:لم یکن فی...سرا افضل است،بعد از تا زمین هفتم،آمده است.
2) (2)) -سوره مبارکه آل عمران،آیه 180.
3) (3)) -رضوی:حبس کردهاند و.
4) (4)) -رضوی:و او را میگویند.
5) (5)) -«...و ما من رجل یمنع حقا فی ماله الاّ طوقه اللّه به حیة من نار یوم القیامة...».کافی،ج 3، ص 504،باب منع الزکاة؛من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 11،باب ما جاء فی مانع الزکاة.
6) (6)) -«و ما من ذی مال ابل او غنم او بقر یمنع زکاة ماله الا حبسه اللّه یوم القیامه...». من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 9،باب ما جاء فی مانع الزکاة،ج 3،ص 505،باب منع الزکاة.
بدهد دیگر فقرا را حاجتی نمیماند؛زیاده بر قدر مقرر،قرار نداد و اگر میدانست که این قدر (1)،کفایت به فقرا نمینماید زیاده بر آن قرار میداد؛پس هرفقیری که محتاج و بی قوت بماند و آزار کشد گناه آن بر گردن اغنیاست و عقوبتش را ایشان میکشند،به سبب آنکه حق فقرا را حبس نمودهاند.
فایده:بدانکه زکات واجب نمیباشد مگر در نقدین؛که آن طلا و نقره است به شرطی که مسکوک باشد به سکّه که معامله بر آن کنند؛و بهقدر نصاب باشد؛و سال بر آن بگذرد؛و در غلّههای چهارگونه که آن جو و گندم و خرما و مویز است؛و در چهارپایان سهگانه که آن شتر و گوسفند و گاو است؛و در باقی چیزها مثل مادیان و سودی که از تجارت بههم رسد و برنج و عدس و ماش و امثال آن سنّت است؛امّا نصاب،پس در طلا اوّلا بیست مثقال است که آن چهار دانگ و نیم مثقال صیرفی که متعارف این زمان است باشد و در آن نیم مثقال واجب است تا آنکه برسد به بیست و چهار مثقال،چون به این قدر رسد نیم مثقال و ده،یک مثقال باید داد و از این قرار هر چهار مثقال که اضافه شود،عشر مثقال،در زکات اضافه میشود تا به چهل مثقال برسد، که در آن یک مثقال واجب خواهد بود و در نقره،نصاب اوّلش دویست درهم است و در آن پنج درهم واجب است و همچنین هرگاه چهل درهم بر دویست درهم اضافه شود، یک درهم میدهد و قبل از رسیدن به دویست،و بعد از دویست به چهل نرسیده،عفو است و چیزی واجب نیست.
و امّا نصاب شتر،اوّلا پنج است و همچنین تا بیست و پنج،هرپنج را گوسفندی واجب است پس چون برسد به بیست و شش،در آن یک بنت مخاض،آن شتری است که یک سالش تمام و داخل سال دوّم شده،واجب است و دیگر چون برسد به سی و شش،در آن یک بنت لبون،که آن شتر دو ساله است واجب میشود،دیگر چهل و شش که برسد،باید یک شتر حقّه داد که آن شتری است که داخل سال چهارم شده
1) (1)) -رضوی:که قدری که قرار داده.
باشد و دیگر به شصت و یک که برسد،باید یک جذعه داد،که آن شتری است که داخل سال پنجم شده باشد و دیگر هفتاد و شش و در آن دو بنت لبون واجب است و دیگر نود و یک است و در آن،دو شتر حقّه واجب است و دیگر صد و بیست و یک است و در این نصاب،مخیّر است که هرچهل را یک بنت لبون یا هرپنجاه را یک حقه بدهد و مابین دو نصاب،عفو است.
و از برای گاو دو نصاب است یکی سی،و در آن تبیعی واجب است،که آن گاو یکساله است؛و دیگری چهل،که در آن مسنّة که آن گاو دو ساله است واجب میشود.
و امّا گوسفند،نصاب اوّل آن چهل و یک است و در آن یک گوسفند واجب میشود؛ دیگر صد و بیست و یک است و در آن دو گوسفند واجب میشود؛دیگر دویست و یک است و در آن سه گوسفند واجب میشود و چون به سیصد رسید،حکم کلّی میشود و هرصد گوسفند را یکی میدهد به هرقدر که برسد و مابین نصابین معفو است و مسایل فروع زکات و خصوصیّات آن در کتب فقهیّه مذکور است.و اللّه یعلم.
روی الصدوق باسناده عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله انّه قال:«الصوم جنّة من النار» (1)و قال «الصایم فی عبادة و ان کان نایما علی فراشه ما لم یغتب مسلما» (2)و قال:«قال اللّه تبارک و تعالی:الصوم لی و انا اجزی به و للصّایم فرحتان حین یفطر و حین یلقی ربّه عزّ و جلّ و الذی نفس محمّد صلّی اللّه علیه و آله بیده لخلوف فم الصایم عند اللّه اطیب من ریح المسک» (3)
و قال صلّی اللّه علیه و آله لأصحابه:«ألا أخبرکم بشیء إن فعلتموه تباعد الشیطان منکم کما تباعد المشرق من المغرب قالوا:بلی یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قال:الصوم یسوّد وجهه و الصدقة یکسر ظهره و الحبّ فی اللّه عزّ و جلّ و الموازرة علی العمل الصالح یقطع دابره و الإستغفار یقطع و تینه و لکلّ شیء زکوة و زکوة الأبدان الصّیام» (1).
ترجمه:روایت کرده شیخ صدوق-رحمة اللّه علیه-که حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:روزه،سپری است از آتش جهنّم.و باز فرمود که:روزهدار در بندگی خداست و ثواب عبادت به جهت او نوشته میشود و اگرچه خوابیده باشد بر روی رختخواب خود،مادامیکه مسلمانی را غیبت نکند.و فرمود که:خداوند عالمیان فرموده که:روزه عبادتی است از برای من و من خود ثواب میدهم به سبب روزه،و از برای روزه دو شادی است؛یکی هنگامی که افطار میکند و دیگری هنگامی که قبض روح او شده، برمیخورد به پروردگار خود؛قسم به خداوندی که نفس محمّد صلّی اللّه علیه و آله در دست قدرت اوست که هرآئینه بوی دهن روزهدار نزد خدا نیکوتر است از بوی مشک و گفت آن حضرت به اصحاب خود که:آیا خبر ندهم شما را به چیزی که اگر بهجای آورید آن چیز را دور شود شیطان از شما همچنانکه دور شده محل طلوع آفتاب از محلّ غروبش؟گفتند:بلی خبر ده ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله!فرمود که:روزه،سیاه میگرداند روی شیطان را؛و تصدّق دادن،میشکند پشت او را؛و دوستیکردن با مردمان در راه خدا و مواظبتکردن بر کردار شایسته،میبرد عقب شیطان را؛و طلب آمرزشکردن،جدا میکند رگ دل شیطان را؛و از برای هرچیز زکاتی است و زکات بدنها،روزه است.
1) (1)) -کافی،ج 4،ص 62،باب ما جاء فی فضل الصوم و...؛من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 75، باب فضل الصیام؛تهذیب الاحکام،ج 4،ص 191،باب ثواب الصیام.
بیان:«جنّة»؛همچنانکه سپر،دفع ضرر حربه میکند و نمیگذارد که ایذایی به بدن رسد،همچنین روزه، (1)پاسبانی بدن (2)نموده،نمیگذارد که ضرر عذاب به او رسد.
«و ان کان نایما»؛چون در حالت خواب،صادق است که امساک مینماید و روزه او تحقق شرعی دارد،ثواب عبادت در نامه اعمال او نوشته میشود؛یا آنکه تفضّلا حق تعالی ثواب صوم را چنین قرار داده که در تمام اجزاء آن ثواب عبادت در نامه اعمالش نوشته شود و دور نیست که چون در خطبه[ای]که در آخر ماه شعبان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خواند که:«انفاسکم تسبیح»؛ (3)یعنی نفس کشیدن در ماه مبارک ثواب تسبیح دارد و در خواب،نفس کشیده میشود؛لهذا ثواب تسبیح در نامه اعمال ثبت میشود.
«ما لم یغتب مسلما»؛دلیل است بر شدّت عقوبت غیبت و بر آنکه موجب حبط اعمال میشود و بر آنکه غیر مسلم را غیبت نمودن،جایز باشد اگرچه در روزه باشد.
«الصّوم لی و انا اجزی به»؛چون روزه عبادت مخفی و از شایبه ریاء در اکثر اوقات بری است و چنین تعبی که در تمام روز در مجامع و خلوت،امساک از مأکول و مشروب شود،معلوم است که از قصد ریا خالی است و احتمال دارد که از راه مدح،این عبادت را اسناد به خود داده و من خود جزا میدهم؛یعنی تدارکی عظیم که سزاوار بزرگواری و عظمت خدا باشد،کرامت خواهد فرمود به سبب این عبادتی که خالص از برای خداست.
«و حین یلقی ربّه»؛گویا تشبیه شادی محسوس،در حین افطار در تحقّق و وقوع فرمود به فرح،هنگام لقاء الهی؛هرچند فرح ثانی به مراتب شتّی،اعظم و اعلی است و با هم ذکر شده تا معلوم شود که این دو فرح ثابت و محقق است،همچنانکه اوّل واقع میشود.
«یسوّد وجهه»؛چون تسویلات شیطانیه در ابطال روزه تأثیر نمینماید،معهذا حق تعالی به وعده حتم،خود نگاهداری مینماید و شیطان خایب (1)و خاسر و ناامید میشود،گویا روی او سیاه میشود به سبب روزه،بلکه به برکت روزه؛وسوسه در معاصی دیگر نیز نمینماید و چون شیطان مانع خیرات است و صدقه هرچند به ریا مقرون شود،باز به اعتبار اعانتکردن خدا،روزهگیرنده را بر صدقه و دعا،ثوابی عظیم عاید میشود و گویا پشت شیطان شکسته میشود.
«و الموازرة»؛هرگاه مداومت بر خیرات و اعمال صالحه شود،گویا شیطان را از ریشه برکنده و طلب مغفرت که رفع معاصی میکند گویا و تین،که رگ قلب و منشاء حیات میباشد از شیطان بریده میشود و او را هلاک گردانیده.
«و زکات الابدان الصّیام»؛از جهت آنکه روزه تعب بدنی است و به سبب امساک، ضعف و لاغری روی میدهد،پس بدن،مزکی شده و اگر گوشتی از غذای مشتبه در بدن روییده باشد،به سبب روزه و تعب امساک،ریخته میشود و لهذا ماه مبارک رمضان را شهر الصبر نامیدهاند.و اللّه یعلم.
روی الصدوق باسناده عن امیر المؤمنین علیه السّلام انّه قال:«ما من مهلّ یهلّ بالتّلبیة الاّ اهل من عن یمینه من شیء الی مقطع التراب و من عن یساره الی مقطع التراب و قال له الملکان:ابشر یا عبد اللّه و ما یبشر اللّه عبد الاّ بالجنّة» (2)«و من لبّی فی احرامه سبعین مرّة ایمانا و احتسابا اشهد اللّه له الف ملک ببراءة من النار و براءة من النفاق و من انتهی الی
الحرم فنزل و اغتسل و اخذ نعلیه بیده ثمّ دخل الحرم حافیا تواضعا للّه عزّ و جلّ محی اللّه عنه مائة الف سیّئة و کتب له مائة الف حسنة و بنی له مائة الف درجة و قضا له مائة الف حاجة و من دخل مکّة بسکینة غفر اللّه له ذنبه و هو ان یدخلها غیر مستکبّر و لا متجبّر و من دخل المسجد حافیا علی سکینة و وقار و خشوع غفر اللّه له و من نظر الی الکعبة عارفا بحقّها غفر اللّه له ذنوبه و کفی ما اهمّه» (1).
ترجمه:حضرت امیر المؤمنین و امام المتّقین-صلوات اللّه علیه-میفرماید که:«نیست اهلالکننده به حجّی که آواز به گفتن تلبیه بلند کند مگر آنکه متابعت او در آن تلبیه میکند هرکس که از دست راست او و هرکس که از دست چپ اوست؛تا جایی که خاک زمین برطرف میشود و میگویند به او دو ملک،که بشارت باد تو را ای بنده خدا و حال آنکه بشارت خدا نیست مگر به بهشت؛»و«کسیکه هفتاد مرتبه در احرام تلبیه گفت از روی ایمان و از جهت طلب ثواب،گواه میگیرد حق تعالی از برای او هزار فرشته را، و میفرماید که:بدانید ای گروه ملایک!که این شخص بری است از آتش جهنّم و از آنکه منافق باشد و کسی که برسد به حرم و از راحله خود بهزیر آید و غسل کند و نعلین خود را به دست گیرد،بعد از آن داخل حرم شود پای برهنه،از راه فروتنیکردن از برای خدا،حق تعالی برطرف میکند از او صد هزار گناه را؛و مینویسد از برای او صد هزار حسنه؛و بنا میکند از برای او صد هزار مرتبه در بهشت؛و برمیآورد از برای او صد هزار حاجت؛و کسی که داخل مکّه شود به آرام دل و اطمینان،میآمرزد از برای او گناه او را؛و فرمود که:مراد از آرام،آن است که داخل شود بدون تکبّر و تجبّر و کسی که داخل مسجد الحرام شود پای برهنه به آرام تن و دل و رقّت قلب،میآمرزد خدا او را؛ و کسی که نظر کند به سوی کعبه در حالتی که شناسا باشد و بداند حق آن خانه را، میآمرزد خدا گناهان او را؛و برمیآورد مطلبی چند را که به کدورت آورده او را».
1) (1)) -من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 204،باب فضائل الحج.
بیان:«ما من مهلّ یهلّ»؛اهلال،آواز بلندکردن است؛چنانچه میگویند:اهلّ الصّبی، هرگاه فریاد زند و در اینجا میگویند:اهلّ بالحجّ در هنگامی که احرام بسته،تلبیه بگوید.و لزوم احرام در حجّ تمتّع و افراد،به دو چیز میشود؛یکی نیّت احرام و دیگری آنکه تلبیه بگوید و در حج قران بعد از نیت،لزوم آن به اشعار و تقلید هدی یا تلبیه است و تلبیه که در حج و عمره،موافق مشهور واجب این عبارت است که:«لبّیک،اللهمّ لبّیک، لبّیک (1)لا شریک لک لبّیک،ان الحمد و النّعمة و الملک لک». (2)
«من عن یمینه»؛اگر من موصوله در اینجا از برای ذوی العقول،مستعمل نباشد،مراد آن است که جمادات و نباتات و حیوانات که بر زمیناند از طرفین تا منتهای زمین متابعت او مینمایند در گفتن تلبیه،که منبیء است از اطاعت فرمان واجب الاذعان خداوند منّان؛و اگر مراد موافق وضع من،ذوی العقول باشد،مدّعا آن خواهد بود که تمام ملایک که بر روی زمیناند متابعت او میکنند.
«الی مقطع التّراب»؛اگرچه ظاهر صفحه زمین مراد است امّا دور نیست که اعماق زمین نیز مراد باشد؛یعنی خلقی که از طرفین بر روی زمین و زیر زمیناند تا جاییکه زمین منتهی شود،زیرا که در اعماق و اجواف زمین نیز موجودات هستند.
«الملکان»؛مراد دو ملکی است که با هرکس میباشند و اعمال را مینویسند؛ و چون ملکین به فرمان الهی بشارت میدهند،میفرماید که بشارت خدا نیست مگر به بهشت؛زیرا که جایزه میباید به قدر بزرگی جایزهدهنده باشد.
«و براءة من النّفاق»؛نفاق،بدترین اخلاق است و حقیقتش آن است که به زبان چیزی گوید و به دل خلاف آن را اعتقاد دارد و اگر و العیاذ باللّه نفاق در اصول و فروع دین باشد،کفر و بدترین معاصی است.
«و من انتهی الی الحرم»؛از اطراف مکّه معظمه،حدود حرم معلوم و غسل دخول حرم،سنت است.و از این حدیث شریف استفاده میشود سنّت بودن آنکه پای برهنه داخل شوند و اگرچه محتمل است که پای برهنه بودن در اوّل دخول حرم کافی و مؤدّی سنّت باشد اما ظاهر آن است که تا دخول مسجد الحرام مستمر بدارد؛و آنکه نعلین خود را به دست گیرد،دور نیست که این فعل نیز سنّت باشد امّا چون متعارف چنین است که هرکس که پای خود برهنه کند کفش را به دست میگیرد،چندان دلالتی ندارد.
«و لا متجبّر»؛مراد آن است که دخولش از راه حکومت و نخوت نباشد،بلکه از راه عبودیّت و اطاعت باشد.
«عارفا بحقها»؛معرفت حق خانه،آن است که بداند که خانهای است که خدا برگزیده و آن را مشعر عبادت و محلّ استجابت گردانیده،تمام خلایق را امر به ورود آن نموده و از همه بقاع زمین آن را ممتاز گردانیده و احترام آن را لازم قرار داده.
«کفی ما اهمّه»؛یعنی اموری که دل او را مشغول ساخته،اهتمام به وقوع آن دارد، برآورده میشود؛یا آنکه امری چند که وقوع یا عدم وقوعش باعث کدورت او شده،رفع مینماید.و در حدیث دیگر واقع شده که:«کدورت دنیا و آخرت را از او رفع میکند». (1)
فایده:در این حدیث و احادیث دیگر مکرر شده (2)ذکر بیرون رفتن آن شخص به سبب هرعملی از اعمال از گناهان،و هرگاه که در مرتبه اوّل و ایقاع عبادت اوّله از گناهان بیرون رفت،مرتبه ثانیه،توّهم آن میشود که تحصیل حاصل باشد.جواب آنکه ممکن است از برای تأکید و تثبّت باشد که بدانند که دیگر اصلا و مطلقا گناهی نمیماند؛ یا آنکه گناهانی که به صیغه جمع واقع شده،معنی مجازی و نوع مراد باشد و هرفعلی از
افعال حج اختصاص به آمرزش یک نوع و افراد آن داشته باشد،از جهت آنکه گناه مالی و بدنی؛و بدنی منقسم به قولی و فعلی؛و همچنین حقوق خدا،و حقوق مردم،و مرکب از هردو،میباشد و در بعضی از اخبار وارد شده که گناهان،خواص و مضار مختلفه میدارد؛بعضی تغییر میدهد نعمتها را؛و بعضی باعث عذاب دنیا میشود؛و بعضی حبس رزق میکند؛و بعضی باعث رسوایی میشود در دنیا یا آخرت؛و بعضی سبب کوتاهی عمر میشود و همچنانکه هردوایی را خصوصیّت به نوعی از مرض هست که آن خصوصیت در دوای دیگر نیست،دور نیست که هرفعلی از افعال حج را خصوصیت به آمرزش نوعی از معصیت باشد که آن خصوصیّت در فعل دیگر نباشد.و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده که:«بعضی از گناهان هست که تکفیر و ازاله آن نمیکند مگر وقوف به عرفات». (1)و حج در لغت به معنی قصد است و چون حج،مرکّب است از افعال بسیار که در هریک قصدی معتبر است لهذا مجموع را حج گفتهاند و حج،سه نوع دارد:تمتع؛ و افراد؛و قران؛و تفصیل هریک و مسایل آن در رسالههای منفرده و کتب فقهیّه مسطور است.و اللّه یعلم.
روی الشیخ الصدوق باسناده عن امیر المؤمنین علیه السّلام انّه قال:إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بعث سریّة فلمّا رجعوا قال:مرحبا بقوم قضوا الجهاد الأصغر و بقی علیهم الجهاد الأکبر،قیل، یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و ما الجهاد الأکبر؟قال:جهاد النّفس ثمّ قال علیه السّلام.أفضل الجهاد من جاهد نفسه التی بین جنبیه. (2)
ترجمه:فرمود حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام که:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرستاد قدری از لشکر را به جهاد؛پس چون برگشتند فرمود که:وسعت دهد خدا گروهی را که بهجای آوردند جهاد کوچک را و باقی ماند بر ایشان مجاهده بزرگ.گفتند:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله!کدام است جهاد بزرگ؟فرمود که:آن مجاهده و معارضه با نفس امّاره است.پس فرمود آن حضرت که:بهترین جهادها (1)مجاهده کسی است که مجاهده با نفسی کند که میان هردو پهلوی اوست.
بیان:«سریّه»؛قطعه[ای]از لشکر را میگویند که از پنج نفر کمتر و از چهارصد بیشتر نباشد.«مرحبا»؛الرحب بضم راء،به معنی وسعت و مفعول مطلق فعل محذوف است به این تقدیر که«رحبت بلادک مرحبا»که مصدر میمی باشد،و این لفظ در مقام تواضع و مهربانی مستعمل میشود و جهاد با نفس آن است که پیروی خواهش او ننموده او را بر طاعت بدارد و نگذارد که طغیان و خانه آخرت را ویران کند.
«من جاهد نفسه»؛خبر افضل الجهاد است و به حسب ظاهر،محمول نمیشود مگر آنکه مصدر را تأویل به اسم فاعل کنیم به این نحو که افضل مجاهدین کسی است که مجاهده با نفس خود کند؛یا آنکه خبر مضاف محذوف باشد به این عنوان که افضل الجهاد،جهاد«من جاهد نفسه بین جنبیه»،چون نفس،مجرّد است و مجرّد را مکانی نمیباشد،ممکن است در اینجا مراد از نفس،قلب که منشاء انبعاث روح حیوانی است باشد که مناط حس و حرکت است؛و ممکن است مراد،قوای حیوانیّه که لازمه بشریّت است از شهوت و غضب و اشباه آن باشد؛و بیان مجاهده با نفس و محاسبه آن قبل از این شده.و اللّه یعلم.
روی الصدوق باسناده عن أبی جعفر علیه السّلام قال:المعتکف لا یشمّ الطیب و لا یتلذّذ
1) (1)) -رضوی:جهاد.
بالریحان و لا یماری و لا یشتری و لا یبیع قال:و من اعتکف ثلاثة أیّام فهو یوم الرابع بالخیار إن شاء زاد ثلثة أخری و إن شاء خرج من المسجد فإن أقام یومین بعد الثلثة فلا یخرج من المسجد حتّی یتمّ ثلاثة أیّام أخری. (1)
ترجمه:حضرت امام محمد باقر علیه السّلام فرمود که:اعتکافکننده،نبوید بوی خوش را؛ و تحصیل لذّت نکند به ریحان؛و مجادله با مردم نکند؛و خرید و فروش نکند.و فرمود که:کسی که سه روز اعتکاف بهجای آورد،پس او در روز چهارم مختار است اگر خواهد زیاد کند سه روز دیگر و اگر خواهد بیرون آید از مسجد،پس اگر بماند دو روز بعد از آنکه سه روز اعتکاف بهجای آورده بود،پس بیرون نرود تا آنکه تمام کند سه روز ثانی را نیز.
بیان:«اعتکاف»؛گوشهگیر بودن و از جای خود حرکت نکردن است به حسب لغت؛ و در شرع،توقّف خاص است در مسجد به شرط داشتن روزه.و مشهور آن است که باید در مسجدی باشد که پیغمبری یا وصیّ او در آن نماز جماعت یا جمعه کرده باشد و مسجد موصوف به این وصف،مسجد مکّه و مدینه و مسجد جامع بصره و کوفه است و بنا بر قولی در هرمسجد جامعی جایز است و چون دو روز اعتکاف بهجای آورد،روز سیّم واجب میشود؛چنانچه این حدیث شریف دلالت دارد و از مسجد بیرون نمیتواند آمد،مگر از برای حاجت ضروری.و باقی شرایط و آداب و احکام آن در کتب فقهیّه است.
«و لا یتلذّذ بالرّیحان»؛بعد از ذکر آنکه از مطلق بوی خوش اجتناب کند،مبالغة ریحان را ذکر کرد که چون حدّت بویش بیشتر،کراهتش اشدّ است.
1) (1)) -کافی،ج 4،ص 677،باب أقل ما یکون الإعتکاف...؛من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 186، باب الإعتکاف...؛تهذیب الاحکام،ج 4،ص 288،باب 66،الإعتکاف و ما یجب فیه.
«و لا یماری»؛هرچند ممارات و مجادله مطلقا مکروه است.حتی آنکه روایت شده که:«اگر محق باشی نیز ممارات مکن»؛ (1)امّا در حال اعتکاف بدتر است.
«و لا یبیع»؛خلاف است؛مثل خلاف در بیع،وقت ندای اذان روز جمعه؛که آیا بیع باطل است؛یا آنکه بیع لازم و این فعل حرام است.و در اعتکاف اقوی ثانی؛و در جمعه، اقوی اوّل است.و اللّه یعلم.
(2) روی ثقة الاسلام باسناده عن حنان بن سدیر عن أبیه قال:قلت لأبی جعفر علیه السّلام:أیّ العبادة افضل؟فقال:ما من شیء افضل عند اللّه عزّ و جلّ من ان یسئل و یطلب ممّا عنده و ما احد أبغض الی اللّه ممن یستکبر عن عبادته و لا یسئل ما عنده. (3)
ترجمه:پدر حنان بن سدیر میگوید:عرض کردم به خدمت حضرت امام محمد باقر علیه السّلام که:کدام عبادت بیشتر فضیلت دارد؟پس آن حضرت فرمود که:نیست چیزی نزد خدا افضل و بهتر از اینکه سؤال کرده شود خدا را،و طلب کرده شود از آنچه نزد اوست؛و نیست احدی دشمنتر به سوی خدا،از کسیکه تکبّر کند از بندگی او و طلب نکند آنچه را نزد اوست.
بیان:در احادیث بیشمار و آیات بسیار،شرح فضیلت دعا شده و بالاتر از این نیست که ترک دعا را استکبار نامیده و وعید به دخول جهنّم فرموده؛و مدح خلیل خود کرده که: إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَأَوّٰاهٌ (4)و در احادیث تفسیر(أواه)به بسیار دعاکننده شده
1) (1)) -«...و أن تترک المراء و ان کنت محقا...»کافی،ج 2،ص 122،باب التواضع...؛ وسائل الشیعة،ج 12،ص 108،باب استحباب جلوس الانسان.
2) (2)) -رضوی:-فضل.
3) (3)) -کافی،ج 2،ص 466،باب فضل الدعا؛مستدرک الوسائل،ج 5،ص 169،باب استحباب اختیار الدعا؛بحار الأنوار،ج 90،ص 294،باب فضله و الحث علیه.
4) (4)) -سوره مبارکه توبه،آیه 114.
و وعده اجابت به جهت داعی نموده و وعده الهی خلف نمیشود و در حدیث میسّر، واقع شده که حضرت صادق علیه السّلام فرمود که:«ای میسّر!دعا کن و حاجات خود را از خدا درخواه و مگوی که امر گذشته و بر وفق تقدیر ممضی شده و دعا فایده ندارد؛بهدرستی که در نزد خدا مرتبه عظیمی هست که کسی به آن مرتبه نمیرسد،مگر به سبب دعا؛ و سؤال از خدا؛و اگر آنکه بنده دهان خود را ببندد و سؤال از خدا نکند به او چیزی داده نمیشود؛پس سؤال (1)کن ای میسّر!تا آنکه داده شوی؛و نیست دری که کوبیده شود مگر آنکه امید آن هست که گشوده گردد از برای صاحبش». (2)و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:«دعا،سلاح مؤمن و ستون دین است و نور آسمانها و زمین است». (3)و حضرت صادق علیه السّلام فرمود که:«بهدرستی که دعا،برمیگرداند قضایی را که به تحقیق از آسمان فرود آمده و محکم شده باشد؛محکم شدنی»؛ (4)غرض در باب دعا،احادیث لا تعدّ و لا تحصی وارد شده و باید که آدمی همیشه دعا و تضرّع نماید به جهت آنکه یا بلایی نازل شده؛یا احتمال نزول دارد.و[در]ردّ بلا،دعا میکند؛معهذا آدمی در همه حالات محتاج است؛پس باید به خالق خود التجا برده،تضرّع و مسئلت نماید و آنقدر که سؤال و دعا از جناب الهی،ممدوح و مرغوب[است]،طلب از مخلوق و سؤال از ایشان، مذموم است و در باب شرایط و آداب دعا کتب علی حده تألیف شده.و اللّه یعلم.
1) (1)) -رضوی:پس دعا.
2) (2)) -«یا میسر ادع اللّه و لا تقل إن الامر قد فرغ منه إن عند اللّه منزلة لا تنال الا بمسألة...».کافی، ج 2،ص 466،باب فضل الدّعا؛عدة الداعی،ص 29،باب الاول فی الحث علی الدعاء.
3) (3)) -«الدعاء سلاح المومن و عمود الدین و نور السماوات و الارض».کافی،ج 2،ص 468، باب الدّعا سلاح المؤمن؛وسائل الشیعه،ج 7،ص 38،باب استحباب الدّعا عند الخوف.
4) (4)) -«ان الدعاء یرد القضاء و قد نزل من السماء و قد ابرم ابراما».کافی،ج 2،ص 469،باب إنّ الدعا یرد البلاء و القضاء؛وسائل الشیعه،ج 7،ص 36،باب جواز الدعاء برد البلاء.
روی فی الکافی عن لیث ابن أبی سلیم رفعه قال:قال النبی صلّی اللّه علیه و آله:نوّروا بیوتکم بتلاوة القرآن و لا تتخذوها قبورا کما فعلت الیهود و النصاری صلّوا فی الکنایس و البیع و عطلّوا بیوتهم فانّ البیت إذا کثر فیه تلاوة القرآن کثر خیره و اتّسع أهله و أضاء لأهل السماء کما تضیء نجوم السماء لاهل الدنیا. (1)
ترجمه:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود که:نورانی گردانید خانههای خود را به سبب تلاوت قرآن؛و فرا مگیرید و قرار مدهید خانههای خود را از قبیل قبرها،همچنانکه کردهاند یهود و نصاری که نماز کردند در معبدهای خود و معطّل گذاردند خانههای خود را؛پس بهدرستی که خانه،چون در آن بسیار خوانده شود قرآن،بسیار میشود خیر آن خانه؛ و وسعت میدهد اهل آن خانه را؛و روشنی میدهد از برای اهل آسمان،همچنانکه روشنی میدهد ستارههای آسمان از برای اهل دنیا.
بیان:«نوّروا»؛مراد نور معنوی است که به برکت تلاوت بههم میرسد.
«و لا تتخذوها قبورا»؛معنی آن است که خانه خود را خالی از نماز مگذارید،که مثل قبر و صاحبی که در آن نماز نکند،مثل مرده خواهد بود به سبب غفلت او از عبادت.
و دور نیست که مراد نهی از دفن در خانهها باشد و وجه مناسبت،بدی ترک تلاوت است؛مثل بدی دفن؛و ممکن است تشبیه به اعتبار ظلمت و تاریکی قبر باشد؛و در خانه مراد ظلمت معنوی خواهد بود و قرینه بر این معنی است،قول حضرت که فرمود:
«نوّروا بیوتکم...و عطلّوا بیوتهم»یهود و نصاری نماز در خانهها را جایز نمیدانند و خانهها را معطّل میگذارند؛اگر کسی گوید که:ترغیب در نماز در مساجد بسیار وارد شده،پس چگونه حضرت نهی میفرماید که:خانهها را خالی از نماز و تلاوت
1) (1)) -کافی،ج 2،ص 610،باب البیوت التی یقرأ فیها القرآن؛وسائل الشیعه،ج 6،ص 200، باب استحباب قراءة القرآن؛بحار الأنوار،ج 89،ص 200،باب 23-فضل قراءة القرآن.
مگذارید؟جواب:آنکه ترک نماز از خانهها،واجبات و مستحبّات را جمیعا،مذموم است؛بلکه باید قدری اگرچه نماز سنّتی باشد،در خانه کرده شود با آنکه جایز نداشتن، بد باشد؛امّا اگر اتفاقا روزی نماز در خانه کرده نشود باکی نباشد و در این حدیث مبالغه است در تلاوت،اگرچه در نماز باشد.
«و اتسع اهله»؛ممکن است وسعت معیشت مراد باشد؛یا آنکه به سبب تلاوت،خانه وسیع نماید و این کس وسیع یابد.
«و اضاء لاهل السّمآء»؛ممکن است (1)روشنی واقعی باشد که ملایک آن را یابند؛ و ممکن است روشنی معنوی باشد و به قرینه تشبیه معنی اوّل اولی است.و از حضرت باقر علیه السّلام منقول است که فرمود که:«کسی که بخواند قرآن را ایستاده در نماز خود، مینویسد خدا از برای او به سبب هرحرفی صد حسنه؛و کسی که بخواند در نماز نشسته،مینویسد به ازاء هرحرفی پنجاه حسنه و کسی که بخواند در غیر نماز، مینویسد از برای او ده حسنه». (2)و در احادیث دیگر وارد شده که:«روز قیامت،قاری قرآن را میگویند که بخوان آیات را و به مراتب بهشت بالا رو» (3).و در فضیلت قرآن کافی است آنچه در خطبه غدیر گذشت که:«قرآن و اهل بیت را رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در میان مردم گذارده که مادام که متمسّک به این دو چیز باشند،گمراه نشوند» (4)و قرآن بزرگتر و اهل بیت کوچکتر؛و قرآن حبل المتین الهی است که از آسمان به زمین آویخته.و اللّه یعلم.
1) (1)) -رضوی:-وسعت معیشت...ممکن است.
2) (2)) -«من قرأ القرآن قائما فی صلاته کتب اللّه له بکل حرف مائة حسنة...».کافی،ج 2، ص 611،باب ثواب قراءة القرآن؛وسائل الشیعه،ج 6،ص 187،باب استحباب کثرة قراءة القرآن.
3) (3)) -«إذا کان یوم القیامة یقال لقاریء القرآن:اقرأ وارق،فکلما قرأ آیة رقی درجة»؛امالی صدوق،ص 440-441،المجلس السابع و الخمسون،ح 10.
4) (4)) -«...انی مخلف فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی...». ارشاد القلوب،ج 2،ص 305،فی فضائله من طریق اهل البیت؛اعلام الوری،ص 132.
روی الصدوق باسناده عن أمیر المؤمنین علیه السّلام:انّه قال فی وصیّته لابنه محمّد بن الحنفیّه رضی اللّه عنه:یا بنی ّ!لا تقل ما لا تعلم بل لا تقل کلّما تعلم فانّ اللّه تبارک و تعالی قد فرض علی جوارحک کلّها فرایض یحتج بها علیک یوم القیامة و یسئلک عنها و ذکرها و وعظها و حذّرها و ادّبها و لم یترکها سدی.
فقال اللّه عزّ و جلّ: وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (1)و قال عزّ و جلّ: إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِکُمْ مٰا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِیمٌ (2)ثمّ استعبدها بطاعته.فقال عزّ و جلّ: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. (3)فهذه فریضة جامعة واجبة علی الجوارح.و قال عزّ و جلّ: أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً (4)یعنی:بالمساجد الوجه و الیدین و الرکّبتین و الابهامین.و قال عزّ و جلّ: وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُکُمْ وَ لاٰ جُلُودُکُمْ (5)یعنی:بالجلود الفروج،ثمّ خصّ کلّ جارحة من جوارحک بفرض و نصّ علیها ففرض علی السمع ان لا تصغی به الی المعاصی.فقال عزّ و جلّ: وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتٰابِ أَنْ إِذٰا سَمِعْتُمْ آیٰاتِ اللّٰهِ یُکْفَرُ بِهٰا وَ یُسْتَهْزَأُ بِهٰا فَلاٰ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّٰی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ إِنَّکُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ (6)و قال عزّ و جلّ: وَ إِذٰا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیٰاتِنٰا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّٰی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ (7)ثم استثنی عزّ و جلّ موضع النسیان.فقال: وَ إِمّٰا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطٰانُ فَلاٰ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْریٰ مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ (8)و قال عزّ و جلّ: فَبَشِّرْ عِبٰادِ* اَلَّذِینَ
یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ (1)و قال عزّ و جلّ: وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً (2)و قال عزّ و جلّ: وَ إِذٰا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ (3)فهذا ما فرض اللّه عزّ و جلّ علی السمع و هو عمله و فرض علی البصران لا ینظر به الی ما حرّم اللّه عزّ و جلّ علیه فقال عزّ من قایل: قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ (4)فحرم ان ینظر احد الی فرج غیره و فرض علی اللسان الاقرار و التعبیر عن القلب ما عقد علیه.فقال عزّ و جلّ: قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا (5)الآیه.و قال عزّ و جلّ: وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً. (6)و فرض علی القلب و هو امیر الجوارح، الّذی به تعقل و تفهم و تصدر عن امره و رأیه.فقال عزّ و جلّ: إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ (7)الآیه.و قال عزّ و جلّ:حین اخبر عن قوم اعطوا الایمان بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ (8)و قال تبارک و تعالی: اَلَّذِینَ قٰالُوا آمَنّٰا بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ (9)و قال عزّ و جلّ: أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. (10)و قال عزّ و جلّ: وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اللّٰهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ (11)و فرض علی الیدین الاّ تمدّهما الی ما حرّم اللّه عزّ و جلّ علیک و ان تستعملهما بطاعته.فقال عزّ و جلّ:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاٰةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرٰافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ (12)و قال عزّ و جلّ: فَإِذٰا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقٰابِ (13)و فرض علی الرجلین ان تنقلهما فی طاعته و ان لا تمش بهما مشیّة
1) (1)) -سوره مبارکه زمر،آیات 18-17.
2) (2)) -سوره مبارکه فرقان،آیه 72.
3) (3)) -سوره مبارکه قصص،آیه 55.
4) (4)) -سوره مبارکه نور،آیه 30.
5) (5)) -سوره مبارکه بقره،آیه 136.
6) (6)) -همان،آیه 83.
7) (7)) -سوره مبارکه نحل،آیه 106.
8) (8)) -سوره مبارکه مائده،آیه 41.
9) (9)) -همان.
10) (10)) -سوره مبارکه رعد،آیه 28.
11) (11)) -سوره مبارکه بقره،آیه 284.
12) (12)) -سوره مبارکه مائده،آیه 6.
13) (13)) -سوره مبارکه محمّد،آیه 4.
عاص.فقال عزّ و جلّ: وَ لاٰ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبٰالَ طُولاً* کُلُّ ذٰلِکَ کٰانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً (1)و قال عزّ و جلّ: اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (2)فاختبر عنها انّها تشهد علی صاحبها یوم القیامة فهذا ما فرض اللّه تبارک و تعالی علی جوارحک فاتّق اللّه یا بنی ّ و استعملها بطاعته و رضوانه و ایّاک ان یراک اللّه تعالی ذکره عند معصیته او یفقدک عند طاعته فتکون من الخاسرین و علیک بقراءة القرآن و العمل بما فیه و لزوم فرایضه و شرایعه و حلاله و حرامه و امره و نهیه و التّهجد به و تلاوته فی لیلک و نهارک فانّه عهد من اللّه تبارک و تعالی الی خلقه فهو واجب علی کل مسلم ان ینظر کل یوم فی عهده و لو خمسین آیه و اعلم ان درجات الجنّة علی عدد آیات القرآن فاذا کان یوم القیامة یقال لقاری:اقراء و ارق فلا یکون فی الجنّة بعد النبیین و الصدیقین ارفع درجة منه». (3)
ترجمه:حضرت امیر المؤمنین و امام المتقین-صلوات اللّه علیه و آله-در وصایای خود به فرزندش محمّد حنفیّه-رضی اللّه عنه-فرمود که:ای پسر من!مگوی چیزی را که ندانی، بلکه مگوی هرچه را دانی؛پس بهدرستی که خداوند عالمیان واجب گردانیده بر اعضا و جوارح تو همه،واجبهایی چند،که حجّت بر تو تمام کرده به آنها روز قیامت و سؤال میکند تو را از آن واجبات و ذکر کرده آنها را و موعظه فرموده و بیم داده و تأدیب کرده و باز نگذارده آنها را مهمل؛پس فرمود در کتاب عزیز که:از عقب مرو (4)چیزی را که تو را به آن چیز علمی نیست؛بهدرستی که گوش و چشم و دل،همه اینها سؤال کرده میشوند.و باز فرموده که:شما را میرسد عذابی عظیم،در هنگامی که فراگیرید بعضی از بعضی سخن را بر زبانهای خود؛و بگویید به دهنهای خود چیزی را که از برای شما به آن علمی نیست و میپندارید این را سهل و حال آنکه نزد خدا عظیم
است؛پس طلب بندگی کرد و خواند مردم را به فرمانبرداری خود.پس فرمود به نصّ قرآن که:ای جماعتی که ایمان آوردهاید،رکوع و سجود و بندگی کنید پروردگار خود را؛و بکنید خیر و نیکی را شاید رستگار شوید؛پس این واجبی است به نصّ قرآن، جامع جمیع واجبات که خدا بر اعضا لازم گردانیده.و باز فرموده که:بهدرستی که مساجد از برای خداست؛پس مخوانید با خدا احدی را.و فرمود که:مراد از مساجد روی و دستها و زانوها و سرشصت پایهاست.و دیگر،خدا فرموده که:نیستید شما که بپوشانید این را که گواهی دهد بر شما گوش شما و نه آنچه شهادت میدهد چشمهای شما و پوستهای بدن شما.و فرمود حضرت که:مراد به پوستهای شما فرجهاست؛ پس تخصیص داد هرجارحهای از جارحهای تو را به واجبی و تصریح بر آن نمود؛پس واجب گردانید بر گوش،این را که گوش ندهید به گناهی.و فرمود خدای عزّ و جلّ که:به تحقیق فرستاد خدا بر شما در کتاب خود این را،که هرگاه شنیدید آیات خدا را،که کافر میشوند به آن آیات،و سرزنش کرده میشوند به سبب آن آیات،پس منشینید شما با این جماعت تا آنکه خوض کنند در حدیثی و گفتگویی غیر این؛بهدرستی که هرگاه شما با این جماعت بنشینید در این هنگام مثل ایشان خواهید بود و باز فرمود خدای عزّ و جلّ و خطاب به رسول خود نمود که:هرگاه دیدی جماعتی را که خوض و گفتگو میکنند در آیات ما پس از ایشان اعراض کن،تا آنکه گفتگو کنند در سخنی غیر آن؛ پس استثناء نمود حق تعالی محل فراموشی را پس فرمود که اگر به فراموشی اندازد تو را شیطان،پس منشین بعد از یاد آمدن تو با گروه ستمکاران و فرمود که:پس بشارت ده بندگانی را که میشنوند سخن را،و پیروی میکنند بهتر آن را،این جماعتاند که هدایت کرده خدا ایشان را؛و این جماعتند صاحبان عقل.و باز مدح جمعی نموده فرمود که:
هرگاه گذشتند به لغو و سخن باطل،گذشتند کریمانه.و فرمود که:جماعتی که هرگاه شنیدند لغو را،اعراض کردند از آن پس این چیزی است که خدا واجب گردانیده بر گوش و این است عمل و کار گوش؛و واجب کرده بر چشم که به سبب آن نظر نکنند به
سوی چیزی که خدا بر او حرام کرده؛پس فرمود خداوندی که عزیز است قول او و خطاب به رسول خود کرده فرمود که:بگوی مؤمنین را که بپوشانند چشمهای خود را و حفظ کنند و نگاه دارند فرجهای خود را؛پس (1)گردانید این را که نگاه کند احدی به فرج و عورت غیر خود؛و واجب گردانید بر زبان که اقرار و تعبیر کند از مراد دل و آنچه دل را بر آن بندند.پس فرمود خدای عزّ و جلّ که:بگویید ایمان آوردیم به خدا،و به آنچه فرستاده شده به سوی ما.و باز فرمود که:بگویید از برای مردم خوبی را.و واجب گردانید بر دل،که پادشاه و سرکرده اعضاست آنچنان امیری،که به آن،چیزها را درمییابد،و میفهمد اموری که صادر از اعضا میشود از فرموده دل و رأی او.
پس خدای عزّ و جلّ فرمود که:مگر،کسی که جبر کرده شود و حال آنکه دل او آرام گرفته باشد به سبب ایمان.و باز خدا فرمود:هنگامی که خبر داد از گروهی که،داده شده بودند ایمان بر زبانهای خودشان و ایمان نیاورده بود دلهای ایشان.و باز فرمود در مقام مذمّت که:آن جماعتی که گفتند به دهنهای خود که،ایمان آوردیم و حال آنکه ایمان نیاورده دلهای ایشان.و باز فرموده که:متنبّه باشید!که به سبب یاد خدا آرام میگیرد دلها.و فرمود که:اگر اظهار کنید آنچه در نفسهای شماست،یا آنکه مخفی دارید آن را،محاسبه میکند شما را خدا به سبب آن،پس میآمرزد خدا کسی را که خواهد؛و عذاب میکند کسی را که خواهد.
و واجب کرده بر دو دست،که آنها را دراز نکنی به سوی چیزی که خدا حرام کرده بر تو،و اینکه کارفرمایی،دستها را به فرمانبرداری خدا.پس فرمود که:ای گروهی که ایمان آوردهاید!هرگاه اراده کنید که به نماز بایستید پس بشویید رویها و دستهای خود را تا مرفقها و مسح کنید به بعضی از سرها و پایهای خود را (2)تا دو کعب.و باز فرمود که:هرگاه برخورید به جماعتی که کافر شدهاند،بزنید گردنهای
ایشان را و واجب کرده بر پایها،اینکه نقل فرمایید آنها را در فرمانبرداری خدا؛و راه نروید به پایها مثل راه رفتن کسی که عصیانکننده باشد.
پس خدا فرمود در بیان نصیحت حضرت لقمان به پسرش که:راه مرو در زمین از روی تکبّر؛بهدرستی که تو نخواهی شکافت زمین را و نخواهی رسید از درازی به کوهها؛همه اینها بد است و نزد پروردگار تو ناخوش است.و فرمود که:در روز قیامت مهر میگذاریم بر دهنهای ایشان؛و سخن میگوید با ما،دستهای ایشان؛و گواهی میدهد پایهای ایشان به آنچه بودند که کسب میکردند؛پس خدا خبر داد از پایها، اینکه گواهی میدهد بر ضرر صاحبش،روز قیامت؛پس این است چیزی که خداوند عالمیان واجب گردانید بر جوارح و اعضای تو؛پس بپرهیز ای پسر من!و کارفرمای اعضا را به تحصیل فرمانبرداری و خوشنودی خدا؛و بپرهیز (1)از اینکه ببیند حق تعالی تو را نزد معصیت خود؛یا آنکه نیابد تو را نزد فرمانبرداری خود؛پس اگر چنین کنی، خواهی شد از جمله زیانکاران؛و برتو است که بخوانی قرآن را و عمل کنی به آنچه در آن است؛و لازم دانی واجبات و شرایع و حلال و حرام و امر و نهی خدا را؛و نماز شب کنی به قرائت و تلاوت کنی قرآن را در شب و روز خودت؛پس بهدرستی که قرآن عهدی است از خداوند عالمیان به سوی خلقش؛پس آن واجب است بر هرمسلمانی که نظر کند هرروز در عهد خدا و اگرچه پنجاه آیه باشد و بدان که مراتب بهشت بر عدد آیات قرآن است؛پس هرگاه روز قیامت شود به قاری قرآن گفته میشود که بخوان قرآن (2)و به مراتب بهشت بالا رو؛پس نمیباشد در بهشت،بعد از پیغمبران و بسیار راستگویان کسی که بلندمرتبهتر باشد از قاری قرآن.
بیان:«بل لا تقل کلما تعلم»؛زیرا که گاه باشد چیزی چند داند،که مصلحت در اظهار آن نباشد و ضررها عاید او شود؛یا آنکه منافی تقیّه باشد؛یا آنکه مردم چون قابلیت فهم
آن نداشته باشند،غلط فهمند و اگر آنچه گوید از اصول باشد،دین ایشان مختل؛و اگر از فروع باشد،عبادتشان فاسد گردد؛پس سخن را به اهلش باید القا نمود و ملاحظه مصالح آن باید کرد.
«و تحسبونه هینا»؛بیان آن است که به حسب ظاهر بسیار سهل و آسان و اندک مینماید که این کس چیزی را که نداند در مقام افاده درآید،اما در واقع بسیار بسیار عظیم است؛زیرا که فتوی به رأی و اختراع و ابتداع در دین و اعظم فسوق است؛نعوذ باللّه منه.و صاحب کشّاف که از متعصّبان اهل سنّت است،اقرار نموده که این آیه در باب عایشه (1)نازل شده.
«و افعلوا الخیر»؛تمام عبادات و مبرّات و واجبات و مستحبات مالیه و بدنیّه در تحت این امر داخل و آیه کریمه در بیانش کافل است و اشتمال (2)دارد بر فریضه جمیع جوارح؛لهذا حضرت فرمود که:فهذه فریضه جامعه؛ وَ أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ (3)موافق این تفسیر که حضرت فرموده،دلالت میکند بر اینکه سجده غیر خدا جایز نباشد و تعظیم کسی به فعلی که شبیه به سجده نتوان نمود؛بلکه ائمّه را نیز.حتی به بعضی از مساجد سبعه،یعنی بالجلود الفروج؛اگرچه ممکن است که جمیع پوست بدن شهادت میداده و ذکر فروج از جهت اهمیّت باشد.
نهایت ظاهر تفسیر حضرت آن است که:مقصود بالذّات از جلود،فروج است و تعبیر به جلود از جهت ناخوشی لفظ فروج باشد و در آیات دیگر که این لفظ واقع شده از جهت ضرورت است،که مبادا حکم شرعی مشتبه یا ملتبس (4)شود.
«ان لا تصغی به الی المعاصی»؛گوش دادن به باطل،مثل غیبت مؤمنان؛و شنیدن (1)کذب؛و بهتان؛و عقاید اهل بطلان؛معصیت است و همچنین استماع نغمات و مقامات؛ و همه اینها در تحت معاصی مندرج است.
و إِنَّکُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ (2)دلالت دارد که گوینده (3)و گوشدهنده هردو در معصیت شریک و متساویاند. فِی آیٰاتِنٰا (4)احتمال دارد که حجج الهیّه باشد؛و خوض در ایشان این معنی دارد که،بد آنها را گویند؛یا تکذیب ایشان نمایند؛یا تدبیر در اطفاء (5)نور ایشان نمایند.و احتمال دارد که آیات قرآنیّه باشد،که تحریف کنند؛یا در متشابهات برای باطل خود تأویلات نمایند؛یا آنکه چیزهای غیر واقع اسناد دهند؛چنانچه میگفتند: إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ (6)یعنی نیست این قرآن مگر افسانههای گذشته. وَ إِمّٰا یُنْسِیَنَّکَ (7)از خصایص امّت مرحومه است که حق تعالی این امّت را به سبب سهو و نسیان معاقبه نمیکند و خطاب به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله،و مراد امّت است و اگرنه شأن آن حضرت ارفع از آن است که با گروه ستمکاران بنشیند.
فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ (8)بعضی گفتهاند ضمیر احسنه،راجع به قول است؛یعنی میشنوند سخن را و پیروی میکنند بهتر سخنان را؛و احتمال دارد که به مصدر یتّبعون راجع باشد؛یعنی متابعت میکنند،بهتر متابعت کردنی.
«فحرم ان ینظر احد الی فرج غیره»؛در اوّل آیه،امر شده که چشم خود را از نظر به جایی که نباید نمود،نگاهدارند (9)مثل نظرکردن به عورتی که نظر آن شخص بر او حرام است؛یا نظر به ناموس مردم؛یا خانه ایشان و مطّلع شدن بر خفیّات امور خلایق.و در
آخر آیه امر است به آنکه حفظ فرج خود باید نمود که (1)دیگری بر آن نظر نکند و این هر دو،فرض بصر و چشم است. وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً (2)امر است به آنکه ایذای زبانی به مردم نباید رسانید و با همهکس سخن خوب باید گفت. قٰالُوا آمَنّٰا بِأَفْوٰاهِهِمْ (3)این آیه کریمه دلالت دارد بر رأی آن کس که ایمان را اعمّ از اسلام میداند و مشهور آن است که در ایمان،اعتقاد به قلب نیز شرط است. أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اللّٰهُ (4)، اعتقاد،هرچند مخفی باشد محاسبه بر آن میشود. فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ (5)اشاره به آن است که بعد از عبادات و طاعات،بدون عفو الهی غفران واقع نمیشود؛چنانچه قبل از این بیان شد و محتمل است که مراد از مشیّت،علم باشد؛یعنی علم سابق الهی تعلّق به غفران و عذاب هرکس گرفته که آن شخص به اختیار خود مقتضاء آن را بهعمل خواهد آورد.و اللّه یعلم.
فیها وصیة،ای برادر ایمانی و ای مؤمن حقانی!این ضعیف چون به مقتضاء«الدّال علی الخیر کفاعله» (6)آنچه از اصول و بعضی از فروع ضرور بود ایراد نموده،باید که تو نیز خود را معاف نداشته در مدلول این اخبار و آثار تدبّر نمایی و از آن بهره وافی اخذ کنی و بناء دین خود،بر تقلید و متابعت مذهب پدر و مادر نگذاری و به عین بصیرت در این رساله نظر کنی و مضامینش را حفظ نمایی و از مدلولش انحراف نورزی،که عن قریب داعی حتمی الهی تو را به دار بقاء خوانده و طیّ این وادی بدون توشه تقوی، میسّر نمیشود و بدون عقاید حقّه،اعمال را اثری نیست.فرصت غنیمت شمار و از دار
فنا توشه بردار و اسیر هوا و هوس مباش که محاسب در کمین حساب؛و معاتب در فکر عتاب؛و عن قریب قیامت قایم؛و میزان منصوب؛و صراط بر روی جهنّم کشیده؛و در توبه بسته شده؛ندامت را سودی نیست و پشیمانی را نفعی نه.
«فاتقوا اللّه ما استطعت (1)»؛و مپندار که از عهده تکالیف بیرون آمدن،آسان است.
حضرت (2)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و زبده انبیاء صلّی اللّه علیه و آله میفرماید که:پیر کرد مرا آیه کریمه فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ؛ (3)(4).یعنی مستقیم شو و برپای دار اوامر را همچنانکه مأمور شده وَ مٰا عَلَیْنٰا إِلاَّ الْبَلاٰغُ (5)(6)،و اللّه اعلم بحقیقة الحال و هو حسبی و نعم الوکیل (7).
1) (1)) -اشاره به آیه 16 سوره مبارکه تغابن فَاتَّقُوا اللّٰهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ اسْمَعُوا وَ أَطِیعُوا.
2) (2)) -رضوی:-حضرت.
3) (3)) -سوره مبارکه هود،آیه 112.
4) (4)) -شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج 11،ص 213،باب بیان احوال العارفین...؛روضة الواعظین،ج 2،ص 475،مجلس فی ذکر إیذان الشیب:«...قال شیّبتنی هود فقیل له فی ذلک فقال قوله فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ».
5) (5)) -رضوی:+المبین.
6) (6)) -سوره مبارکه یس،آیه 17.
7) (7)) -رضوی:-و اللّه اعلم...الوکیل.
1-ارشاد القلوب،حسن بن ابی الحسن دیلمی،دو جلد در یک مجلد،انتشارات شریف رضی،1412 ه.ق.
2-اعلام الدین،حسن بن ابی الحسن دیلمی،1 جلد،قم،موسسه آل البیت،1408 ه.ق.
3-إعلام الوری،امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی،1 جلد،دار الکتب الاسلامیه.
4-الاحتجاج،ابو منصور،احمد بن علی طبرسی،1 جلد،مشهد مقدس،نشر مرتضی،1403 ه.ق.
5-الامامة و التبصرة،ابن بابویه قمی،قم،ناشر:مدرسه امام مهدی(عج)،1404 ق.
6-البدایة و النهایة،ابو الفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی،م 774،بیروت، دار الفکر.
7-التفسیر الکبیر،امام فخر الدین الرازی،تصحیح و تحقیق زیر نظر استاد عبد اللّه اسماعیل الصاوی،32 جلد،چاپ 1،مصر،مطبعة البهیة المصریة.
8-التوحید،شیخ صدوق،قم،انتشارات جامعه مدرسین،1398 ه.ق.
9-الذریعة،آقا بزرگ تهرانی،26 جلد،چاپ سوم،لبنان،بیروت،دار الاضواء، 1403 ه.ق.
10-الصوارم المحرقة،قاضی نور اللّه شوشتری،1 جلد،تهران،انتشارات و چاپخانه نهضت،1367 ه.ش.
11-الطرائف،سید بن طاووس،1 جلد،قم،چاپخانه خیام،1400 ه.ق.
12-الکافی،ثقة الاسلام کلینی،8 جلد،تهران،دار الکتب الاسلامیة،1365 ه.ش.
13-الارشاد،شیخ مفید،2 جلد در یک مجلد،قم،کنگره شیخ مفید،1413 ه.ق.
14-الکشاف عن حقائق التنزیل و عیون الأقاویل،أبی القاسم محمود بن عمر الزمخشری الخوارزمی،4 جلد،الطبعة الثانیة،بیروت،دار احیاء التراث العربی، 1421 ه.ق.
15-المبسوط،شیخ طوسی،7 جلد،تحقیق و تصحیح:محمد باقر بهبودی،ناشر:
مکتبة المرتضویه لاحیاء آثار الجعفریه.
16-انساب الأشراف،احمد بن یحیی بن جابر البلاذری،م 279،تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی،چاپ اول،بیروت،دار الفکر،1417 ه.ق.
17-أمالی،شیخ صدوق،انتشارات کتابخانه اسلامیه،1362 ه.ش.
18-بحار الأنوار،علامه مجلسی،110 جلد،لبنان-بیروت،موسسة الوفاء، 1404 ه.ق.
19-بصائر الدرجات،محمد بن حسن بن فروخ صفار،قم،کتابخانه آیت اللّه مرعشی، 1404 ه.ق.
20-تفسیر مجمع البیان،شیخ طبرسی،10 جلد،بیروت،ناشر:مؤسسة الأعلمی للمطبوعات،1415 ه.ق.
21-تهذیب الاحکام،شیخ طوسی،10 جلد،تهران،دار الکتب الاسلامیه، 1365 ه.ش.
22-ثواب الاعمال،شیخ صدوق،قم،انتشارات شریف رضی،1364 ه.ش.
23-دائرة المعارف فارسی،غلامحسین مصاحب،چاپ دوم،تهران،شرکت سهامی کتابهای جیبی،1380 ه.ش.
24-دلائل الإمامة،محمد بن جریر طبری،1 جلد،چاپ اول،قم،ناشر:مؤسسة البعثة،1413 ه.ق.
25-ریاض السالکین فی شرح صحیفة سید الساجدین علیه السّلام،سید علی خان مدنی شیرازی،7 جلد،تحقیق:سید محسن حسینی امینی،چاپ چهارم،مؤسسه نشر اسلامی،1415 ه.ق.
26-شرح اصول کافی،مولی محمد صالح المازندرانی،6 جلد،بیروت،دار الاحیاء التراث العربی،1421 ه.ق.
27-شرح نهج البلاغه،عبد الحمید بن ابی الحدید معتزلی،20 جلد در 10 مجلد،قم، کتابخانه آیت اللّه مرعشی،1404 ه.ق.
28-صحیح البخاری،بخاری،8 جلد،ناشر:دار الفکر،1401 ق.
29-صحیفه نور،مجموعه پیامها و سخنرانیهای حضرت امام خمینی قدّس سرّه چاپ سازمان مدارک انقلاب اسلامی.
30-طبقات اعلام الشیعة،آقا بزرگ تهرانی،6 جلد،تهران،انتشارات دانشگاه تهران،1372 ه.ش.
31-عدة الداعی،ابن فهد حلی،انتشارات دار الکتب الاسلامی،1407 ه.ق.
32-علل الشرایع،شیخ صدوق،تحقیق:سید محمد صادق بحر العلوم،نجف اشرف، مکتبة الحیدریة،1385 ه.ق.
33-عوالی اللئالی،ابن ابی جمهور احسائی،4 جلد،قم،انتشارات سید الشهداء، 1405 ه.ق.
34-عیون اخبار الرضا علیه السّلام،شیخ صدوق،2 جلد در یک مجلد،تهران،انتشارات جهان،1378 ه.ق.
35-فرهنگ معارف اسلامی،دکتر سید جعفر سجادی،دوره 4 جلدی،تهران، شرکت مؤلّفان و مترجمان ایران،1357 ه.ش.
36-فنون بلاغت و صناعات ادبی،جلال الدین همایی،2 جلد در یک مجلد،چاپ چهارم،تهران،مؤسسه نشر هما،1367 ه.ش.
37-فهرست نسخههای کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی،سید احمد حسینی اشکوری،36 جلد،چاپ اول،ایران،قم،ناشر:کتابخانه آیت اللّه مرعشی،1368 ه.ش.
38-کمال الدین،شیخ صدوق،قم،دار الکتب الاسلامیة،1395 ه.ق.
39-لغتنامه دهخدا،علی اکبر دهخدا،زیر نظر دکتر محمد معین،تهران،انتشارات دانشگاه تهران،1346 ش.
40-مدینة المعاجز،سید هاشم بحرانی،8 جلد،تحقیق:گروهی از محققین به ریاست شیخ عباد اللّه طهرانی میانجی،قم،ناشر:مؤسسه معارف اسلامی،1415 ه.ق.
41-مستدرک الوسائل،محدّث نوری،18 جلد،قم،مؤسسه آل البیت،1408 ه.ق.
42-مفتاح الفلاح،شیخ بهایی،1 جلد،بیروت،چاپ دار الأضواء،1405 ه.ق.
43-منیة المرید،شهید ثانی،انتشارات دفتر تبلیغات قم،1409 ه.ق.
44-نثر طوبی یا دایرة المعارف لغات قرآن مجید،گردآورندگان:علامه شعرانی و استاد محمد قریب،چاپ چهارم،تهران،انتشارات اسلامیّه،1380 ه.ش.
45-نهج البلاغه،امام علی بن ابیطالب علیه السّلام،گردآوری سید رضی،1 جلد،قم، انتشارات دار الهجره.
46-وسائل الشیعه،شیخ حر عاملی،30 جلد،چاپ دوم،قم،مؤسسه آل البیت، 1414 ه.ق.
مؤلف:محمد نصیر بن عبد اللّه اصفهانی
تصحیح و تحقیق:محمد همایونی
رسالهی«بیست فصل»در تقویم،در قرن 12 قمری توسط یکی از منجمان اصفهانی به نام میرزا محمد نصیر بن عبد اللّه اصفهانی متوفای 1191 ق و بنا به درخواست یکی از جوانان سادات موسوی یا حسینی که مورد احترام زیاد نویسنده بوده و به نام محمد کریم خان زند تألیف شده است.مؤلف در سال 1182 ق و در زمان سلطان محمد کریم خان این اثر را نگاشته و از تألیف آن فراغت یافته است. (1)
پیرامون حیات مؤلف اثر اطلاعی به دست نیاوردیم و در باب تراجم از او اطلاعی به دست ندادهاند.اثر دیگری نیز از این مؤلف به دست نیامده است.امیدواریم این اثر به احیای نام آن عالم دینی بیانجامد.
هدف اصلی این رساله،بیان خصوصیات و ویژگیها و مطالبی است که در تقویمهای آن دوران ذکر میشده است و میتواند نشاندهندهی وضع ظاهری تقویمها در قرن 12 باشد.
از این رساله نسخ فراوانی وجود دارد و این خود دلیل بر شهرت این رساله در میان
1) (1)) -فهرست عکسی مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 5،ص 94.
عالمان و کاتبان نسخ خطی است.از جمله نسخههای این رساله میتوان به نسخ زیر اشاره کرد.
1-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران،ج 17،ص 231، ش 8835،نسخ و نستعلیق،سده 13،انجام افتاده،1115،س 610.
2-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی،ج 19،ص 407،ش 66360/8،نسخ،محمد رضا پسر محمد باقر خراسانی،مورخ 1223،از ص 457-487.
3-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی شماره 2،ج 1،ص 41، ص 12818/5،نسخ و نستعلیق،سده 13،برای محمد حسن بن محمد علی،17 برگ، 1625،915 سم.
4-فهرست نسخههای خطی مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی،ج 1،ص 303، ش 66489/5،نستعلیق تحریری،سال 1226.
5-فهرست نسخههای خطی مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی،ج 1،ص 233، ش 271/2،بیکا،قرن 13.
6-نشریه نسخههای خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران،دفتر 6،ص 431، ش 067،(کتابخانه مجلس شورای اسلامی شماره 2)،نسخ و نستعلیق،سهشنبه 13 شوال 1277.
7-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری،سپهسالار،ج 3، ص 271-273،ش 633.
8-فهرست خطی مرکز احیای میراث اسلامی،ج 2،ص 327،نسخه 665/1«1 پ -32 پ»،نستعلیق،از سده چهاردهم،نور الدین بن محمد مهدی به سال 1313.
9-فهرست عکسی مرکز احیای میراث اسلامی،ج 5،ص 49،نسخه 1621/2، «129-157»نسخ و نستعلیق،جمعه 14 شعبان 1227،محمد کاظم بن محمد طاهر ساکن نیکچه از محال زنجانه رود،کتابخانه سید عز الدین زنجانی-زنجان.
10-فهرست عکسی مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 5،ص 117،نسخه 1670،
نستعلیق،عباس بن احمد ازغدی،28 ربیع الثانی 1222،عناوین و شکلهای هندسی به مشکی و شنگرف.(کتابخانه ملی فارس-شیراز 396)،35 صفحه.
11-فهرست عکسی مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 5،ص 119،نسخه 1671/2، «130-169»،نستعلیق،باقر بن محمد کاظم شریف،27 صفر 1223،(کتابخانه شیخ علی حیدر-قم).
جهت تصحیح و تحقیق این رساله،سه نسخه از این اثر با مشخصات زیر در اختیار مصحح بوده است.
1-نسخه عکسی مرکز احیاء میراث اسلامی به شماره 1671/2.
2-نسخه خطی مسجد اعظم قم به شماره 2107 بدون تاریخ،معرفی شده در فهرست نسخههای خطی کتابخانه مسجد اعظم قم،رضا استادی،ص 373.
3-نسخه خطی مرکز احیاء تراث به شماره 3727/1 نگارش سال 1344 هجری که از بین آنها،نسخه مرکز احیای تراث از نظم و صحت املایی بیشتری نسبت به بقیه برخوردار بود و در ضمن تاریخ نگارش آن نیز مشخص است.بنابراین آن نسخه را به عنوان متن اصلی در نظر گرفتهایم و موارد اضافات یا اختلافهایی را که در نسخه دوم (مسجد اعظم)موجود بوده است به عنوان نسخه بدل در پاورقیها مشخص کردهایم.
نسخهی سوم به دقت دو نسخه قبلی نیست و از آن استفاده چندانی نکردهایم.
خداوند را سپاس میگویم که توفیق انجام این تلاش علمی و دینی را در حوزه اندیشه اسلامی ارزانی داشت.از اهل فن و تحقیق درخواست دارم در صورت مشاهده اشکال یا ایرادی در این پژوهش بر بنده منّت گذارده و ارائه دهند تا از آن بهرهمند گردم.
و السّلام محمد همایونی
برگه اوّل نسخه خطی مرکز احیاء میراث اسلامی
برگه پایانی نسخه خطی مرکز احیاء میراث اسلامی
برگه اوّل نسخه خطی مسجد اعظم قم
برگه پایانی نسخه خطی مسجد اعظم قم
برگه اول نسخه خطی مرکز احیاء تراث
برگه پایانی نسخه خطی مرکز احیاء تراث
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اعداد شکر و سپاس و ثنای بیقیاس بر آن پادشاهی سزاست که این قبّه فلک دوّار فانوسوار را از شموع کواکب ثوابت و سیّار منوّر و مزیّن گردانید (1)که: إِنّٰا زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِزِینَةٍ الْکَوٰاکِبِ (2).و گردش ایشان را دلیل سالکان راه دین،و هدایت مسافرین (3)برّ و بحر عالم گردانید که: هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِی ظُلُمٰاتِ (4)الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (5).و احوال این عالم کون و فساد را به حرکت افلاک و سیر انجم بسته گردانید تا به حساب روشن و شمار مبرهن،حوادث را پیش (6)از حدوث و وقایع (7)را قبل (8)از وقوع بدانند که: فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ* فَقٰالَ إِنِّی سَقِیمٌ (9).
و اباء علوی را با امهات سفلی راغب و مایل گردانید تا به سبب گردش تعشقی ایشان فصول اربعه مختلفه ظاهر (10)،و موالید ثلاثه از آن (11)حاصل (12)که در ضمن این موالید ثلاث،هجده هزار نوع (13)تولد کند تا اسباب این عالم کون و فساد،با تمام و نعمت
1) (1)) -ن.خ:گردید.
2) (2)) -سوره مبارکه صافات،آیه 6.
3) (3)) -ن.خ:راه دین و مسافرین.
4) (4)) -ن.خ:طیبات.
5) (5)) -سوره مبارکه انعام،آیه 97.
6) (6)) -ن.خ:قبل.
7) (7)) -ن.خ:دقایق.
8) (8)) -ن.خ:پیش.
9) (9)) -سوره مبارکه صافات،آیه 88 و 89.
10) (10)) -ن.خ:-ظاهر.
11) (11)) -ن.خ:آنان.
12) (12)) -ن.خ:شده.
13) (13)) -ن.خ:+فرزند.
این عالم بر ما تمام باشد.و هرنوعی از آن بر وحدت صانع و موجود واجب الوجود (1)دلیلی قاطع و برهانی ساطع باشد.نظم (2):
ففی کل شیء له ایة دلیل علی أنه واحد (3)
اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (4)وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (5).
و درود نامعدود بر آنچنان سیّدی که (6)نقطه از پرتو جمال (7)او عالم علوی و سفلی را نور و ضیا بخشید؛سوره و الشمس در مرتبه او دلیلیست روشن. (8)آیه إِنَّ اللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (9)در شأن او واضح و مبرهن است.پس صلوات نامیات (10)بعدد النجوم فی السموات نثار مرقد منور و روضه مطهر آن جناب و آل و اولاد او باد الی یوم المعاد (11).و بعد بر ارباب دانش و بینش مخفی نماند که هرچند این حقیر کثیر السهو و التقصیر خود را قابل تألیف نمیدانست؛بانی این امر خطیر نسبت به این حقیر آن شد که جوانی از طبقه سادات رفیع الدرجات موسوی (12)در بدایت سن،نهایت شوق به تحصیل کمالات داشت، خواهش نمود که رساله در معرفت تقویم نزد (13)حقیر ببیند.هرنسخه که به نظر (14)ایشان رسید با استخراج تقاویم حال (15)اختلافات بسیار داشت از سبب (16)پرسیدند؛عرض شد
1) (1)) -ن.خ:است.
2) (2)) -ن.خ:شعر.
3) (3)) -بحار الانوار،ج 81،ص 184،باب 14 حکایة الاذان و الدعاء بعده،ذیل حدیث 17.
4) (4)) -سوره مبارکه زمر،آیه 62.
5) (5)) -سوره مبارکه زمر،آیه 62 و سوره مبارکه ملک،آیه 14.
6) (6)) -ن.خ:یک.
7) (7)) -ن.خ:جمال پرتو.
8) (8)) -ن.خ:سوره مبارکه و الشمس و ضحها دلیلی است روشن.
9) (9)) -سوره مبارکه احزاب،آیه 56.
10) (10)) -ن.خ:ناشیات.
11) (11)) -ن.خ:المیعاد.
12) (12)) -ن.خ:حسینی.
13) (13)) -ن.خ:این.
14) (14)) -ن.خ:+شریف.
15) (15)) -ن.خ:با تقویمی که حال استخراج میشود.
16) (16)) -ن.خ:+اختلافات.
که چون نسخههائی که متقدمین نوشتهاند در معرفت تقاویمی (1)بوده که سابقتر این (2)استخراج میشده و الحال تصرفات بسیار در آن شده و بعضی اصطلاحات را متروک و جداول چند را موقوف داشتهاند.
آن سیّد عزیز القدر فرمود که چون این اختلافات منشاء تشویش ذهن مبتدی میشود؛چه شود که رساله مختصری در اصول معرفت تقویمی که حال استخراج میشود و معمول به منجمین است،با سهل عبارتی که در این زمان مصطلح است ایراد شود تا بر مبتدی آسان گردد (3).این بنده خاکسار و ذرّه بیمقدار به تقریب عدم قابلیت، عذرها میگفت تا آنکه در این زمان امن و امان و اوان دولت ابد مدت سلطان سلاطین جهان مروت توامان (4)معدلت نشان؛نواب (5)محمد کریم خان-خلد اللّه ملکه و افاض علی العالمین برّه و (6)احسانه-که در عهد سلطنت او (7)امنیت و وفور نعمت بحدّ کمال رسیده و آشوب و فتنه از ایران گریزان است و دعایش بر سبیل وجوبست،بیت (8):
سزاوار این شاه با عدل و داد چه گویم خدایش نگهدار باد
و از هجرت نبوی صلّی اللّه علیه و آله یکهزار و صد و هشتاد و دو میباشد. (9)
این بیوجود،با وجود قلت بضاعت و عدم قابلیت (10)،خود را بر این داشت که رساله بر سبیل اختصار آنچه از استادان شنیده و در کتب دیده یا به فهم قاصر خود رسیده،در اصول معرفت تقویم گفته آید؛و هرلفظی که محتاج به بیان (11)است (12)شرح نماید که شاید
1) (1)) -ن.خ:تقویمی.
2) (2)) -ن.خ:قدیم.
3) (3)) -ن.خ:باشد.
4) (4)) -ن.خ:آئین.
5) (5)) -ن.خ:کامیاب.
6) (6)) -ن.خ:+عدله و.
7) (7)) -ن.خ:سلطنتش.
8) (8)) -ن.خ:شعر.
9) (9)) -ن.خ:که هزار صد و هشتاد و دو سال هجری بوده باشد.
10) (10)) -ن.خ:با وجود عدم قابلیت و قلت بضاعت.
11) (11)) -ن.خ:شرح.
12) (12)) -ن.خ:باشد از اقوال استادان،مختصر.
اثری از این حقیر باقی بماند.و باللّه المستعان و علیه التکلان (1)و این رساله بر مقدمه و بیست فصل و خاتمه مرتّبست (2).
(3)تعلق باهل حساب دارد و (4)آن اعداد جمل باشد و اعداد جمل که ابجد،هوز،حطّی،کلمن،سعفص،قرشت، ثخذ،ضظغ، (5)بر این ترتیب است:
أ:1،ب:2،ج:3،د:4،ه:5،و:6،ز:7،ح:8،ط:9،ی:10،ک 20،ل:30،م:40، ن:50،س:60،ع:70،ف:80،ص:90،ق:100،ر:200،ش:300،ت:400،ث:
500،خ:600،ذ:700،ض:800،ظ:900،غ:1000.
و این جمله بیست و هشت حرف باشد (6)که نه احاد و نه عشرات و نه مآت و یکی الوف؛و دیگر اعداد را هم از این حروف مرکب (7)کنند.و بیشتر را مقدّم دارند و کمتر را مؤخّر بدین مثال:یا-یازده،کب:بیست و دو،لج:سی و سه،قمه:صد و چهل و پنج (8).
و چون عدد هزار آن مضاعف شود،کمتر را مقدم دارند و بیشتر را مؤخر بدین مثال:بغ:
دو هزار،قغ:صد هزار؛و چندانکه حاجت افتد و شاید نوشت.
در ایام هفته و تعریف آن
بدان که ایّام،جمع یوم است (9)در لغت (10)و در اصطلاح اهل تقویم و تنجیم،یوم
عبارتست از طلوع نصف جرم آفتاب تا غروب نصف جرم آن.و لیل در لغت،شب باشد و در اصطلاح اهل تنجیم عبارتست از غروب نصف جرم آفتاب تا طلوع نصف جرم آن.
و ایام هفته را از حروف جمل ترکیب کنند (1):ا:یکشنبه،ب:دوشنبه،ج:سهشنبه،د:
چهارشنبه،ه:پنجشنبه،و:جمعه.ز:شنبه.
در تاریخ عربی و تعریف آن
و لفظ تاریخ را دو (2)معنی لغوی و اصطلاحی گفتهاند و این حقیر را میل به قول خواجه نصیر-علیه الرحمه-است که میفرماید:«تاریخ در لغت پیداکردن وقت بود و در اصطلاح،تاریخ یومیست معلوم که نسبت بدو کنند (3)زمانی را که بعد ازو باشد.»و قول کوشیار هم قریب بقول خواجه است.
و ابتدای این تاریخ از هجرت پیغمبر ما صلّی اللّه علیه و آله باشد از مکّه معظّمه به مدینه (4)،و آن یوم پنجشنبه غرّه محرّم بوده.و بعضی را اعتقاد آنست که اوّل محرم آن سال (5)که جناب نبوی صلّی اللّه علیه و آله هجرت نمودند (6)یوم پنجشنبه بوده،چه هجرت آن جناب در ربیع الاول بوده و این قول خالی از قوتی نیست.
و سال ایشان که دوازده ماه قمری باشد سیصد و پنجاه و چهار روز و هشت (7)ساعت و چهل و هشت دقیقه بوده.و ماه حقیقی ایشان که از اجتماع تا اجتماع دیگر باشد بیست و نه روز و دوازده ساعت و چهل و چهار دقیقه باشد؛و نزد اهل حساب یک ماه سی روز بود،و یک ماه بیست و نه روز و باقی بدین قیاس.و نام ماههای ایشان به
ترتیب این (1)است:محرم الحرام:ل،صفر المظفر:کط،ربیع الاول:ل،ربیع الآخر:کط، جمادی الاولی:ل،جمادی الاخری:کط،رجب المرجب:ل،شعبان المعظم:کط،رمضان المبارک:ل،شوال المکرم:کط،ذیقعدة الحرام:ل،ذیحجة الحرام:کط و اضافه (2)هرماهی سی روز و ماهی بیست و نه روز؛در هرسالی هشت ساعت و چهل و هشت دقیقه باشد، و در سال اول آن را ضبط نمایند تا سال دوم درآید،هشت ساعت و چهل و هشت دقیقه (3)دیگر را بر آن اضافه نمایند تا هفده ساعت و سی و شش دقیقه شود.و چون ضابطه اهل نجوم آن است که عددی که از نصف تجاوز کند آن را یکی گیرند،و هفده ساعت (4)از نصف روز که دوازده ساعت است زیاده است پس سال دوم کبیسه باشد و آن روز کبیسه را در آخر ذیحجه افزایند تا در آن سال ذیحجه سی روز تمام واقع شود.آن سال را کبیسه خوانند لیکن روز کبیسه تمام نباشد،و چون سال سیم درآید هشت ساعت و چهل و هشت دقیقه دیگر بر هفده ساعت و سی و شش دقیقه علاوه نمایند، بیست و شش ساعت و بیست و چهار دقیقه شود و بیست و چهار ساعت آن را به جهت سال گذشته بیندازند و دو ساعت و بیست و چهار دقیقه آن را ضبط نمایند تا سال چهارم درآید.هشت ساعت و چهل و هشت دقیقه سال چهارم را بر دو ساعت و بیست و چهار دقیقه اضافه نمایند،یازده ساعت و دوازده دقیقه شود پس سال چهارم کبیسه نباشد چون کسور به نصف نرسیده است.
و چون سال پنجم درآید هشت ساعت و چهل و هشت دقیقه را بر یازده ساعت و دوازده دقیقه اضافه نمایند،بیست ساعت صحیح شود،پس سال پنجم کبیسه باشد لیکن روزش تمام نباشد؛و باقی بر این قیاس بود.و چون در سی سال،هشت ساعت و چهل و هشت دقیقه،یازده شبانهروز صحیح میشود پس هرسی سال یازده روز به
طریق (1)مذکور که گذشت کبیسه را در آخر ذیحجه افزایند تا هرسی سال،یازده سال (2)ماه ذیحجه سی روز تمام واقع شود.و سالهای کبیسه به ترتیب این حروف است:بهز یجوح کادوط.و دو جدول ایراد شد (3)،یکی به جهت کسور سال و یکی به جهت کسور ماه.و جدولی که به جهت کسور ماه باشد سه جدول متوازی برکشند و در اول،ماههای دوازدهگانه مشهور را بنویسند و در دوم،کسورات هرماه را که دوازده ساعت و چهل و چهار دقیقه باشد،و در سیم عدد (4)هرماهی که سی روز یا بیست و نه روز.
و جدولی که به جهت کسور سال باشد نیز سه جدول متوازی برکشند،یکی به جهت عدد سالها و در دوم کسور سالهای کبایس و در سیم سالهای کبایس.و جداول این است:
جدول 1
جدول 2
و اوّل هرماهی را به دیدن هلال (1)نو شناسند و این ماه را ماه هلالی خوانند.پس در این فصل معلوم شد که ماه عربی بر سه قسم است:قسم اول از اجتماع تا اجتماع (2)،و این ماه حقیقی ایشان باشد که بیست و نه روز و دوازده ساعت و چهل و چهار دقیقه است.
و قسم دوم،ماه حسابی ایشان است که به حسب امر اوسط گیرند:یک ماه را سی روز و یک ماه را بیست و نه روز،و این ماه مطلوب اهل حساب است.و قسم سیم ماه هلالی ایشان باشد که از رؤیت هلال تا رؤیت هلال دیگر (3)و این ماه هلالی نزد اهل شرع معتبر است.
و روز اوّل ماه را غرّه خوانند چون شبیه بود به سفیدی پیشانی اسب و روز سیام را سلخ خوانند چو شبیه بود به درآوردن گوسفند از پوست؛چو در آن روز ماه از زیر شعاع آفتاب برآید (4).و عدد هرماهی سی روز باشد یا بیست و نه روز؛و چهار ماه متوالی ممکن بود (5)که سی سی آید و زیاده نه؛و سه ماه متوالی ممکن باشد که بیست و نه باشد (6)و زیاده نه.و (7)روزها و تواریخی که مذکور خواهد شد رقم عدد روزها باشد.و چون ماه به آخر رسد در تقویم بر حاشیه (8)از جانب راست،نام آن (9)ماهی که نو خواهد شد در میان جدولی که اتصالات کلی نامند بنویسند.
در بیان تاریخ رومی و تعریف آن
بدان که مبدء این تاریخ از عهد اسکندر بن فیلوقوس (10)رومی بوده و ابتدایش یوم (11)
دوشنبه بوده.و نام ماههای رومی این است:تشرین الاول:لا،تشرین الاخر:ل،کانون الاول:لا،کانون الاخر:لا،شباط:کح،اوزر، (1)لا،نیسان:ل،ایار:لا،حزیران:لا، تموز:لا،اب:لا،ایلول:ل.
و از این دوازده ماه چهار ماه سی سی باشد و هفت ماه دیگر بغیر از شباط سی و یک روز باشد؛و ماه شباط بیست و هشت روز باشد.و سال ایشان را شمسی حقیقی گویند (2)،و سال ایشان سیصد و شصت و پنج روز و ربع شبانهروز است و آن ربع در چهار سال روزی شود و آن روز را در آخر شباط افزایند تا ماه شباط بیست و نه روز شود و آن سال کبیسه اهل روم باشد و عدد آن سیصد و شصت و شش روز شود.
و بعضی را اعتقاد آن است که وضع این تاریخ بعد از (3)اسکندر باشد (4)لیکن در شرح بیست باب بیرجندی دلیلی نقل کرده (5)که تصدیق این قول میکند؛و اللّه یعلم.
در بیان تاریخ فارسی (6)و تعریف آن
بدان که مبدء این تاریخ از عهد ملک یزدجرد بن شهریار است که آخر ملوک عجم است،و ابتدایش یوم دوشنبه بوده و در سنه هجری.و اسامی ماههای ایشان این است:
فروردینماه،اردیبهشتماه،خورداد ماه،تیرماه،مردادماه،شهریورماه،مهرماه،آبان ماه،آذرماه،دیماه،بهمنماه،اسفندار ماه.و پنج روز دیگر را در آخر آبان (7)ماه افزایند و آن را خمسه مسترقه خوانند (8)و این ماهها را ماه (9)قدیم خوانند.
در بیان تاریخ جلالی و تعریف آن
بدانکه مبدء این تاریخ در عهد سلطان جلال الدین ملک شاه بوده و وضع این تاریخ بعد از یزدجردی است به چهارصد و چهل و هفت سال.و نام ماههای ایشان،نام ماههای فرسیان است لیکن این را به جلالی مقید سازند و آن را به قدیم.و عدد روزهای هر ماهی سی سی باشد و پنج روز دزدیده را در آخر اسفندار ماه افزایند بلا خلاف،و چون مدار این تاریخ را بر دور آفتاب نهادهاند،و مدت دور آفتاب سیصد و شصت و پنج روز و کسری مختلف فیه است.چنانکه به رصد بعضی از قدما آن کسر را ربع درست یافتهاند،و متأخرین اتفاق نمودهاند که آن کسر مذکور (1)ربع کمتر باشد.و در قدر،نقصان به حسب ارصاد مختلف (2)بود چنانکه در زیج جدید خاقان شهید (3)میرزا الغ بیکا به ضبط آمده دو (4)دقیقه و چهل و پنج ثانیه از ربع کمتر باشد.به هرتقدیر هرچهار سال یا پنج سال یکروز از کسر زاید جمع شود در آخر خمسه (5)افزایند تا شش روز شود؛و آن روز را کبیسه خوانند.
و اول فروردینماه جلالی که اول سال شمسی میباشد مبدء تقویم است و آن روز را نوروز سلطانی خوانند؛ (6)روزی باشد که در نصف النهار آن روز آفتاب در درجه اوّل حمل باشد به شرط آنکه در نصف النهار مقدم در آخر درجه حوت بوده باشد.و در تقویم بر حاشیه از جانب راست بعد از جدول اتصالات،چهار جدول باریک برکشند؛ و در جدول اوّل روزهای هفته (7)رقم کنند و در دوم ایام ماههای عربی هلالی و در سیم ایام ماه رومی و در چهارم ایام ماه جلالی نویسند.و چون ماهی از این ماهها تمام شود
در همین صفحه دست راست نام آن ماهها که نو خواهد شد در میان جدول اتصالات کلی در برابر همان روز نویسند.
در معرفت کواکب (1)سیاره
بدان که کواکب سیاره هفتاند (2): (3)زحل، (4)مشتری، (5)مریخ، (6)شمس، (7)زهره (8)، عطارد، (9)قمر،و نشانهای این کواکب در تقویم حرف آخر باشد.و هریک از این کواکب را در فلک جائی بود مفرد و دورترین افلاک، (10)کواکب فلک زحل باشد و نزدیکترین فلکها فلک قمر که آن را فلک اوّل نیز خوانند (11).و از این کواکب شمس
1) (1)) -ن.خ:+سبعه.
2) (2)) -اجرام سماوی به دو دسته تقسیم میشوند: 1-ثوابت:که عبارتند از ستارگان و در زمینه آسمان،ثابتند و حرکت خاصی ندارند و از ترکیب آنها صورتهای فلکی ایجاد میشوند.البته ثوابت،همه به دور مرکز کهکشان در گردش هستند ولی حرکت آنها بسیار کند میباشد که در طول چند قرن قابل ملاحظه خواهد بود. 2-سیارات:که در زمینه ثوابت حرکتهای خاص و مشهود دارند.در نجوم قدیم سیارات همان هفت مورد اشاره شده در متن بودند و ماه و خورشید هم جزء آنها بودند.ولی در نجوم جدید و کشف این مطلب که منظومه شمسی چه ساختاری دارد،خورشید به عنوان یکی از ستارگان کیهان و هشت سیاره به نامهای عطارد،زهره،زمین،مریخ،مشتری،زحل،اورانوس و نپتون به گرد خورشید در گردشند؛که دو مورد آخر پس از استفاده از تلسکوپهای مناسب کشف شدهاند.م.
3) (3)) -ن.خ:+ل
4) (4)) -ن.خ:+ی.
5) (5)) -ن.خ:+خ.
6) (6)) -ن.خ:+س.
7) (7)) -ن.خ:+ه.
8) (8)) -ن.خ:+د.
9) (9)) -ن.خ:+ر.
10) (10)) -ن.خ:فلک.
11) (11)) -فلک در هیئت،همان مدار در نجوم جدید میباشد و مسیر و جایگاه اجرام سماوی در
و قمر را نیّرین گویند؛شمس را نیّر اعظم (1)و قمر را نیّر اصغر.و مشتری و زهره را سعیدین خوانند؛مشتری را سعد اکبر و زهره را سعد اصغر.و زحل و مریخ را نحسین خوانند،زحل را نحس اکبر و مریخ را نحس اصغر.و عطارد را ممتزج، (2)زیرا که به هر کوکبی که بیامیزد خوی او گیرد (3).
و پنج کواکب دیگر به غیر از شمس و قمر را خمسه متحیره خوانند به جهت آنکه هر یک از اینها را استقامتی باشد یعنی بر توالی حرکت کند و گاه مقیم باشد یعنی حرکت نکند،و گاهی راجع باشد یعنی برخلاف توالی حرکت کند.و از این کواکب خمسه،زحل و مشتری را علویین خوانند و قمر (4)و عطارد را سفلیین.و کواکب علوی که گویند مراد زحل و مشتری و مریخ باشد و کواکب سفلی که گویند مراد قمر و عطارد و زهره باشد.
و اهل احکام نجوم کواکب علوی را با شمس مذکر گیرند و قمر و زهره را مؤنث (5)، و عطارد را ممتزج،زیرا که به هرکوکبی که بیامیزد (6)مزاج او گیرد.و باقی ستارگان که میباشند ثابتات خوانند و ثابتات مجموع در فلک هشتم باشند.
و بالای همه فلکها فلک نهم باشد که آن را فلک الافلاک و فلک اطلس و فلک اعظم و محدد جهات نیز خوانند.و فلک نهم،افلاک دیگر را از جانب مشرق به سوی
1) (1)) -ن.خ:+خوانند.
2) (2)) -ن.خ:+خوانند.
3) (3)) -«نجوم احکامی»شاخهای از نجوم قدیم میباشد که در زمان گذشته رونق زیادی داشته و احکام آن در تقویمها به صورت کامل بیان میشده است.در نجوم احکامی،آثار اجرام سماوی بر زندگی انسانها و احکام مربوط به آنها برای هرفرد بررسی و بیان میشود که در زمان حاضر جز افراد اندکی از احکام صحیح و واقعی آن اطلاعی ندارند.م.
4) (4)) -ن.خ:+زهره.
5) (5)) -ن.خ:+گیرند.
6) (6)) -ن.خ:متصل شود.
مغرب حرکت دهد،و آن حرکت را حرکت شبانروزی گویند (1)و حرکت جبری نیز گویند و افلاک دیگر از جانب مغرب به سوی مشرق حرکت میکنند و این حرکت را حرکت خاصّه و حرکت ارادی نیز گویند.و فلک هشتم را فلک البروج خوانند و هفت فلک دیگر را به اسم کواکب خوانند،یعنی (2)فلک زحل و فلک مشتری و فلک مریخ و فلک شمس و فلک زهره و فلک عطارد و فلک قمر گویند؛و این جمله سوای فلک نهم از مغرب به مشرق حرکت میکنند بر توالی بروج.و اشکال افلاک به حسب تسطیح بر اینگونه است:
در معرفت بروج و اجزای آن و مقدار سیر کواکب در او
بدان که دور فلک هشتم را که جمله کواکب بر آن حرکت میکنند به دوازده قسم متساوی قسمت کردهاند و هرقسمی را برجی نام نهادهاند،و هربرجی را سی قسم کردهاند و هرقسمی را درجه نام نهادهاند،و هردرجه را به شصت قسم کردهاند و هر قسمی را دقیقه نام نهادهاند،و هردقیقه را به شصت قسم کردهاند و هرقسمی را ثانیه نام نهادهاند،و هرثانیه را به شصت قسم کردهاند و هرقسمی را ثالثه نامیدهاند (1)و چندانکه خواهند (2)شاید نوشت تا عاشره (3).
و نام و نشانهای بروج بر این ترتیب است:ها:حمل،ا:ثور،ب:جوزا،ج:سرطان،د:
اسد،ه:سنبله،و:میزان،ز:عقرب،ح:قوس،ط:جدی،ی:دلو،یا:حوت.و علامت این بروج در تقویم بدین نهج مسطور است که نوشته شد (4)و جیم را منجمان در تقویم ابتر نویسند یعنی بیدنباله (5)تا فرق میان جیم و حا باشد.و فرق میان یا و نون بر نقطه باشد، چه یا را نقطه نمیگذارند و نون را نقطه میگذارند بدینگونه:ن (6)و از برای رقم درجه و دقیقه حروف ابجد نهند؛و درجه از بیست و نه نگذرد به جهت آنکه چون سی شود برجی شود.و دقیقه از پنجاه و نه نگذرد زیرا که چون شصت شود درجه شود و باقی بر این قیاس.
و در تقویم،در صفحه دست راست بعد از جدول چهارگانه (7)،هفت جدول متساوی برکشند جهت مواضع (8)کواکب هفتگانه و به ازاء نصف النهار سه رقم نویسند (9):
اوّل:رقم برج،دوّم:رقم درجه،سیّم:رقم دقیقه.و بالای جداول مذکور نام کواکب سبعه سیاره (1)را نویسند،و ابتدا به آفتاب کنند و بعد به ماه،پس به زحل و به مشتری و به مریخ و به زهره و به عطارد.و چون درجه و دقیقه کواکب (2)روزبهروز زیاد شود؛ کواکب (3)مستقیم باشند؛و چون نقصان شود، (4)راجع باشد؛و اگر،نه زاید و نه ناقص باشد، (5)کوکب مقیم بود (6).
و روش این ستارگان در افلاک مختلف باشد؛چنانکه آفتاب،دور فلک را یک سال تمام کند و قمر،دوری را در بیست و هفت شبانروز و ثلثی تمام نماید (7)و هربرجی را زیاده از دو (8)روز و کمتر از سه (9)روز قطع کند (10).و زحل،دوری را در مدّت سی سال تمام کند (11)و برجی را در دو سال و نیم،و هردوازده ماه چهار ماه و نیم راجع باشد و تتمه مستقیم.و مشتری،دوری را (12)دوازده سال تمام کند و برجی را در یکسال،و هر سیزده ماه چهار ماه راجع باشد و تتمه مستقیم.و مریخ،دوری را در بیست و دو ماه (13)و نیم تمام کند و برجی را چون مستقیم و سریع السیر باشد در یک ماه و نیم تمام کند، و هردو سال و نیم دو ماه راجع باشد و تتمه مستقیم.و زهره،دوری را در یک سال تمام کند و برجی را چون مستقیم و سریع السیر باشد در بیست و هفت شبانهروز و هریک سال و هفت ماه،یک ماه و نیم راجع باشد و تتمه مستقیم.و عطارد،دوری را در حدود (14)سال تمام کند و برجی را چون مستقیم و سریع السیر باشد در شانزده روز،و هر صد و شانزده روز بیست و دو روز راجع باشد و تتمه مستقیم.و کواکب ثابته،دوری را
در بیست و چهار هزار سال تمام کنند و برجی را در دو هزار سال و درجه را در شصت و شش سال شمسی،و در سالی چهار دقیقه و سی و سه ثانیه حرکت کنند.و این حرکت فلک هشتم را در ارصاد مختلف یافتهاند،چنانکه در زیج جدید خاقان شهید میرزا الغ بیگ (1)آمده که کواکب ثابته،دوری را در بیست و پنج هزار (2)سال تمام کنند و هر هفتاد سال درجه (3).
در معرفت راس و ذنب و عرض ماه
بدان که آفتاب را مداری بود (4)که در میان (5)بروج بگذرد و آن را منطقة البروج خوانند (6)و ماه را نیز مداری باشد که با مدار آفتاب در دو موضع تقاطع کند و آن دو موضع تقاطع را که دو نقطه متقابل باشد جوزهرین و عقدتین خوانند.پس لامحاله یک نیمه از مدار ماه در جانب شمال از مدار آفتاب باشد و یک نیمه در (7)جانب جنوب آفتاب؛و آن عقده (8)که چون ماه از آن بگذرد به جانب شمال شود (9)آن را رأس خوانند، و آن عقده دیگر را که چون ماه از او بگذرد (10)به جانب جنوب شود ذنب گویند.
1) (1)) -ن.خ:+به ضبط.
2) (2)) -ن.خ:+و دویست.
3) (3)) -ن.خ:+و اللّه اعلم.
4) (4)) -ن.خ:+باشد.
5) (5)) -ن.خ:+تحت.
6) (6)) -صحیحتر آن است که بگوییم دایره منطقة البروج؛همانطور که آیة اللّه حسنزاده آملی در درس پنجم از کتاب«دروس هیئت و دیگر رشتههای ریاضی»بیان فرمودهاند.زیرا مسیر حرکت ظاهری خورشید یک دایره منفرد بر کره سماوی است؛ولی منطقة البروج که معنی لغوی آن کمربند برجها میباشد،نواری است که در بالا و پایین دایره منطقة البروج قرار دارد. در کتب نجومی جدید به صورت اختصار دایرة البروج گفته میشود؛م.
7) (7)) -ن.خ:از.
8) (8)) -ن.خ:+را.
9) (9)) -ن.خ:+رود.
10) (10)) -ن.خ:+و.
و دوری ماه را از مدار آفتاب عرض ماه خوانند و نهایتش پنج درجه باشد.و آفتاب را عرض نباشد زیرا که عرض دو معنی دارد:از روی لغت پهنا باشد،و در اصطلاح اهل هیأت عبارت است از بعد کوکب از مدار آفتاب،و آفتاب را از مدار خود بعد نبود یعنی عرض نباشد.
و رأس و ذنب را سیر معکوس باشد،یعنی از مشرق به مغرب حرکت میکنند مثل کواکب راجع،و دوری را در نوزده سال تمام کنند و برجی را در نوزده ماه و درجه را در نوزده روز.و موضع رأس در تقویم بعد از جدول عطارد باشد و (1)به ازاء (2)درجه و دقیقه.
و موضع ذنب را در تقویم نیاورند به جهت آنکه (3)ذنب،در هفتم برج رأس باشد (4)به همان درجه و دقیقه؛و چون از موضع رأس موضع ذنب معلوم میشود به این جهت موضع ذنب را در تقویم نیاورند.و اهل احکام (5)گویند رأس،سعد است و فزاینده و ذنب، نحس است و کاهنده.
و صورت مدارین و عقدتین (6)به حسب تسطیح بدینگونه است:
در ساعات (1)شبانروزی
که نزد منجّمین عبارت است از نصف النهار تا نصف النهار دیگر،و نزد اهل شرع از شام بود تا شام دیگر،و نزد اهل فرس از طلوع آفتاب بود تا طلوع دیگر.و شبانهروز مذکور را به بیست و چهار قسمت کرده (2)و هرقسمی را ساعتی خوانند،و هرساعتی را به شصت قسمت کردهاند و هرقسمی را دقیقه نامند.و در تقویم بعد از جدول رأس به ازاء نصف النهار هرروزی ساعات و دقایق (3)نویسند؛و آن حرکت نصف النهار شمس بود در آن روز.و آن ساعت و دقیقه را دوچندان نمایند،ساعات و دقایق تمام روز باشد.
و آن را از بیست و چهار نقصان کنند (4)آنچه باقی ماند ساعات و دقایق شب باشد،و روز از وقت تحویل آفتاب به حمل (5)تا به سرطان افزاید و در نصف دیگر بکاهد،و شب بعکس این باشد.پس لازم آید که بلندترین روزها و کوتاهترین شبها (6)وقت تحویل آفتاب به سرطان باشد و کوتاهترین روزها و بلندترین شبها وقت تحویل آفتاب به جدی باشد.و وقت تحویل آفتاب به (7)حمل و میزان،روز و شب برابر باشد.
و این ساعات (8)را مستوی خوانند،و نوعی دیگر آن باشد که هرروز و شبی را جدا جدا به دوازده قسم متساوی (9)قسمت نمایند و این ساعات (10)را معوج خوانند و ساعات زمانی نیز گویند و مقدار هرساعتی به حسب درازی و کوتاهی روز یا شب (11)میافزاید و میکاهد.
در احوال بروج
بدان که حمل و ثور و جوزا،بروج بهاریاند،یعنی مدّت مکث آفتاب در این سه برج فصل بهار باشد.و سرطان و اسد و سنبله،بروج تابستانیاند،یعنی مدّت مکث آفتاب در این سه برج فصل تابستان باشد.و میزان و عقرب و قوس،بروج خریفیاند،یعنی مدّت مکث آفتاب در این سه برج فصل خریف باشد.و جدی و دلو و حوت بروج زمستانیاند یعنی مدّت مکث آفتاب در این سه برج فصل زمستان باشد.و برجهای اوایل این چهار فصل را که حمل و سرطان و میزان و جدی باشد،منقلب خوانند؛و بروج اواسط این فصول را که ثور و اسد و عقرب و دلو باشد،ثابت خوانند؛و بروج اواخر این فصول را که جوزا و سنبله و قوس و حوت باشد،بروج ذو جسدین خوانند.و بروج بهاری و تابستانی را بروج شمالی و عالی خوانند،و بروج خریفی و زمستانی را بروج جنوبی و منخفض خوانند.و بروج تابستانی و خریفی را مستقیم الطلوع خوانند،و بروج بهاری و زمستانی را معوج الطلوع خوانند،و برج حمل و اسد و قوس،بروج آتشیاند،و ثور و سنبله و جدی بروج،خاکیاند،و جوزا و میزان و دلو،بروج هوائیاند (1)و سرطان و عقرب و حوت بروج،آبیاند.و حمل،مذکر است و ثور،مؤنث و جوزا،مذکر و سرطان،مؤنث؛ و باقی بروج بدین قیاس باشد (2).
و نیز مناسب بود که طبایع بروج بیان شود.بدان که حمل،گرم و خشک است و ثور، سرد و خشک و جوزا،گرم و تر و سرطان،سرد و تر و اسد،گرم و خشک و سنبله،سرد و خشک و میزان،گرم و تر و عقرب،سرد و تر و قوس،گرم و خشک و جدی،سرد و خشک و دلو،گرم و تر و حوت،سرد و تر باشد.و مدّت طلوع این بروج مختلف باشد (3)چنانکه خواجه نصیر-علیه الرحمه-میفرماید:شعر
«طلوع برج و ساعاتش مفصل گویم و مجمل صیا اک ای ال ال بطب حجبک دزبک هو بل»
در نظر و تناظر
و او (3)چنان بود که چون دو کوکب در یک برج و یک درجه و یک دقیقه جمع شوند آن را قران و مقارنه خوانند (4).پس اگر این حال میان نیرین (5)اتفاق افتد اجتماع خوانند به جهت آنکه اهل احکام،شمس را مذکر گیرند (6)و قمر را مؤنث و این وقت به منزله
ملاقات ایشان باشد.در شرح بیست باب،بیرجندی میگوید که:شاید این اصطلاح بنابر مناسبت کلام رب العزة باشد که میفرماید وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ (1)و اگر این حال میان شمس و کواکب متحیره باشد احتراق خوانند.
و چون میان دو کوکب،دو برج،فاصله (2)بعد باشد آن را نظر (3)تسدیس خوانند،زیرا که میان این دو،کوکب سدس دور است و چون سه برج،بعد باشد تربیع خوانند زیرا که میان این دو کوکب،ربع دور است و اگر چهار برج،بعد باشد نظر تثلیث خوانند،زیرا که میان این دو کوکب،ثلث دور است و اگر شش برج،فاصله (4)باشد آن را مقابله خوانند و مقابله نیرین را استقبال خوانند به جهت آنکه استقبال به معنی مبادرت است و بدر مأخوذ از مبادرت میباشد؛چه در آن وقت قمر بدر میشود یعنی صفحه قمر پر از نور میشود.
و رأس و ذنب را با کواکب (5)جز مقارنه نباشد و آن را مجاسده خوانند و زهره و عطارد را با شمس جز احتراق نباشد،و ایشان را باهم جز مقارنه و تسدیس نبود به تقریب آنکه این دو کوکب از آفتاب،پر (6)دور نشوند؛چه غایت بعد عطارد از شمس بیست و هفت درجه بود و بعد زهره چهل و هشت درجه از طرفین.
و این نظرهای (7)کواکب ششگانه بغیر از قمر (8)در صفحه دست راست برابر هرروزی و شبی که واقع شوند در میان اتصالات کلی نویسند؛و نام ماههای تواریخ مذکوره را و تحویل ستارگان را از برجی به برجی و رجعت و استقامت آنها را نیز (9)همان جا نویسند.
اما تناظر دو نوع باشد (1):زمانی و مطلعی.تناظر زمانی آن بود که دو کوکب در دو موضع باشند که آن دو موضع در ساعات روز متساوی باشند؛و آن دو موضع از دو جانب نقطه انقلابست یعنی از سر سرطان و سر جدی که بعد هردو مساوی باشد چنانکه یک کوکب در بیست (2)درجه ثور (3)و دیگری در ده (4)درجه اسد.بعد هریکی از سر سرطان یک برج و ده درجه باشد و از سر جدی چهار برج و بیست درجه،پس در این حال در میان این دو کوکب تناظر زمانی باشد.
و تناظر مطلعی آن بود که دو کوکب در دو موضع در مطالع مساوی باشند.و آن از دو جانب نقطه اعتدال ربیعی و خریفی باشد که آن اول حمل و میزان است؛چنانکه یک کوکب در بیست (5)درجه حوت باشد و دیگری در ده (6)درجه حمل؛چه بعد ایشان از سر نقطه اعتدال ربیعی ده درجه باشد و از نقطه (7)میزان پنج برج و بیست درجه،پس در میان این دو کوکب تناظر مطلعی باشد.
و تناظرات را هم در میان اتصالات کلی نویسند،و باشد که کوکبی متصل شود به کوکبی و پیش از آنکه نظر واقع شود آن اتصال به سبب سرعت یا بطوء (8)یا رجعت یا استقامت باطل شود آن را انتکاث خوانند،و انتکاث را نیز در میان اتصالات کلی نویسند.و علامت نظرات و آنچه بدان تعلق دارد در تقویم بدین نوع رقم کنند:قران و مقارنه:نه؛،تسدیس:س؛،تربیع:ع؛،تثلیث:ث؛،مقابله:ل؛،احتراق عطارد:قد؛، تحویل:یل؛،کوکب مع راس:معس؛،تناظر زمانی:طم؛،تناظر مطلعی:طع؛، انتکاث:ک؛،نهار:ر؛،یوم:م،لیل:ل.
در منازل قمر و دیگر احوالات (1)
بدان که در میان بروج دوازدهگانه،بیست و هشت منزل از برای قمر تعیین کردهاند و اسامی ایشان بر این ترتیب است: (2)شرطین، (3)بطین، (4)ثریا، (5)دبران، (6)هقعه، (7)هفعه، ذراع،نثره،طرفه،جبهه،زبره،صرفه،عوا،سماک،غفر،زبانا،اکلیل،قلب،شوله،نعایم، بلده،ذابح،بلع،سعود،اخبیه،مقدم،مؤخر،رشا؛و قمر هرروزی در منزلی باشد تقریبا.
قمر در نصف النهار (8)هرمنزلی که باشد نام آن منزل را در جدول جداگانه در صفحه دست چپ که تعلق به قمر دارد نویسند.
و شمس هرسیزده روز در منزلی باشد،و چون از آن منزل گذرد آن منزل در مشرق ظاهر شود و طلوع آن منزل را نیز در میان اتصالات کلی نویسند.و کوکبی از متحیّره که از شعاع آفتاب بیرون آید یا در شعاع آفتاب مخفی شود،ظهور و (9)خفای (10)کوکب را در جدول اتصالات کلی نویسند؛و علامت (11)ظهور و خفا را بدین نوع رقم کنند:ح د ب یعنی خفای عطارد مغربی.ط ه ق یعنی ظهور زهره مشرقی.
و در صفحه دست چپ که تعلق به قمر دارد چهار (12)جدول باریک برکشند و در اول، ایام هفته را نویسند و در دوم،ایام (13)و در سیم،انتقال قمر از برجی به برجی به ساعات (14)و دقایق گذشته از روز یا شب.و در چهارم رقم نشانهای بروج دوازدهگانه.
و بعد از چهار جدول مذکور شش جدول متساوی برکشند جهت نظرات قمر با کواکب
سته باقیه؛و بالای جدولهای مذکور نام کواکب ششگانه را نویسند و ابتدا به آفتاب نمایند،و بعد به زحل و به مشتری و به مریخ و به زهره و به عطارد و بدین ترتیب.و هر روز یا شبی که قمر را به یکی از کواکب ششگانه نظری باشد در جدول همان کوکب رقم آن نظر و رقم آن ساعتی که نظر (1)باشد و علامت روز یا شب بنویسند.
و هرگاه قمر به برجی نقل کند که در آن برج به کوکبی ناظر خواهد شد اما هنوز بحدّ اتصال نرسیده گویند بعید الاتصال است،و اگر از کوکبی منصرف شده باشد و دیگر (2)کوکبی نخواهد دید گویند خالی السّیر است.و اگر در برجی هیچ کوکبی را نبیند گویند وحشی السّیر است.و این اتّصالات یعنی نظرات قمر را با کواکب ششگانه ممازجات قمری خوانند به سبب کثرت اتصال (3)قمر با این کواکب و آمیزش دادن طبایع ایشان با یکدیگر.و در همان جداول ممازجات،حالات قمر را (4)نویسند و حالات قمر آن بود که قمر به رأس (5)کی رسد،و دیگر در رسیدن قمر (6)به تحت الشعاع (7)و غایت امتداد آن شصت ساعات (8)مستوی باشد و ابتدای آن وقتی بود که بعد قمر از شمس دوازده درجه باشد.و دیگر شرف و هبوط و نیّره و طریقه که رسیدن قمر است به نوزده درجه میزان، و درجه نیّره برابر درجه طریقه باشد و قمر مع کید،و گویند کید کوکب نحس است و سیر او معکوس باشد،و دوری به صد و چهل و چهار سال تمام کند و برجی را در دوازده سال،و هرماه دوازده دقیقه و نیم (9)حرکت کند.و صاحبان رصد گفتهاند که آنچنان کوکبی در فلک پدیدار نیست. (10)
و این حالات قمر را در صفحه دست چپ در میان جداول ششگانه بدین نوع رقم کنند:قمر مع رأس:س د ب ر،و قمر مع ذنب:لب ب له ل،و قمر در شرف:ف ط و ل،قمر در هبوط:ط ب ی ر،قمر در نیّره:ه ح مح ل،قمر در طریقه محترقه:قه ح لح ر،قمر در تحت الشعاع:بع د بط ر،قمر خروج الشعاع:حع د یب ل،قمر مع کید:د ح د ر.
و بعد از شش جدول مذکور،چهار جدول باریک برکشند و در جدول اوّل تاریخ ترکی نویسند که حکمای ترک و خطا (1)وضع نمودهاند در عهد غازان پادشاه؛و مبدء آن را از مبدء عالم گرفتهاند و از مبدء عالم تا به حال که هزار و صد و هشتاد و یک هجری بوده باشد صد و هشتاد و چهار هزار (2)و هشتصد و هفتاد سال نویسند.و در دوم منازل قمر،و در سیم تاریخ فرس قدیم و در چهارم بست شمس به ساعت و دقایق نویسند؛ و بست در لغت به معنی سیر است و اعراب آن را،ساعات (3)محترقه خوانند و در اختیارات مذموم شمردهاند؛چنانکه امام فخر رازی در اختیارات علاّمه از دالیس حکیم نقل کرده که ضرر حال قمر که عمده محذورات بود در اختیارات کمتر است از ضرر ساعت بست.و گویند که چهار ساعت قبل و هشت ساعت بعد از ساعت بست از جمیع مهمات حذر باید کرد.
در خانهای کواکب
بدان که کواکب سبعه را در بروج اثنا عشریه خانه معین باشد؛چنانکه اسد،خانه آفتاب است و سرطان،خانه ماه است و هریک از کواکب خمسه متحیره را در بروج اثنیعشریه،دو خانه باشد،یکی در سمت خانه آفتاب و یکی در جانب خانه ماه؛چنان که سنبله و جوزا،خانه عطارد است و ثور و میزان،خانه زهره (4)و حمل و عقرب،خانه
مریخ؛و قوس و حوت،خانه مشتری؛و جدی و دلو،خانه زحل باشد و در مقابل خانه هریک از کواکب وبال او باشد چنانکه خواجه نصیر-علیه الرحمه-به رشته نظم کشیده که خانه کواکب و وبال ایشان نیز معلوم میشود.و سرخی (1)نشان بروج و سیاهی نشان کواکب بود:
«صفر ز خ او ه بهد جردس حیای طیل در مقابل خانه باشد هروبالی ای عدیل».
در شرف و هبوط کواکب
بدان که کواکب سیّاره را در بروج اثناعشریه موضعی و مقامی چند است که آنها را شرف و سعادت باشد و هروقتی که بدانجا رسند،در تقویم شرف و هبوط نویسند در میان اتصالات کلی؛چنانکه آفتاب را در نوزده درجه حمل شرف باشد و قمر را در سه درجه (2)ثور؛و زحل را در بیست و یک درجه (3)میزان؛و مشتری را در پانزده درجه (4)سرطان؛و مریخ را در بیست و هشت درجه (5)جدی؛و زهره را در بیست و هفت درجه (6)حوت؛و عطارد را در پانزده درجه (7)سنبله؛و هبوط هریک از کواکب مقابل درجه شرف باشد.
و رأس و ذنب را نیز شرف و هبوطی باشد چنانکه شرف رأس در سه درجه جوزا و شرف ذنب در سه درجه قوس و هبوط هریک برابر شرف باشد (8).و استادان در این
1) (1)) -در نسخه خطی،زیر حروف قرمز،خط کشیده شده است.
2) (2)) -ن.خ:+از.
3) (3)) -ن.خ:+از.
4) (4)) -ن.خ:+از.
5) (5)) -ن.خ:+از.
6) (6)) -ن.خ:+از.
7) (7)) -ن.خ:از.
8) (8)) -در نسخه بدل پس از عبارت سنبله تا استادان بدین نحو آمده است:و شرف راس در سه درجه از جوزا و شرف ذنب در سه درجه از قوس،و هبوط هریک از کواکب و عقدتین مقابل درجه شرف باشد و.
باب حروفی وضع نمودهاند بدین نوع:«فلوکا یجیه خط کح سصیط هیا کز ده یه راج بسج» (1).سرخی نشان کواکب و بروج است و سیاهی نشان درجات شرف.
اما برج شرف تا آخر شرف باشد و لیکن درجه معدود قویتر باشد،و کوکب چون روی در شرف دارد قوتش در تزاید باشد و چون از درجه شرف بگذرد روی در نقصان داشته باشد.و شرف و هبوط کواکب را در تقویم به سرخی بدین نوع رقم کنند:فد لد ب لا (2)یعنی شرف عطارد در شب چهارشنبه دو ساعت و سی و یک (3)دقیقه است از شب. (4)
یعنی هبوط شمس یوم پنجشنبه هفت ساعت و سی و چهار دقیقه از روز است.و شرف و هبوط کواکب را به سرخی نویسند و احتراق و ظهور کواکب را به سیاهی نویسند.
در ارباب مثلثات
بدان که این دوازده برج،هرسه برج در یک مزاجند و به این جهت آن را مثلثات اربعه خوانند چنانکه ها د ح (5)مثلثه آتشی باشند و ارباب ایشان به روز،شمس و مشتری و زحل باشد و به شب،مشتری بر شمس مقدم باشد.
ا ه ط مثلثه خاکیاند و ارباب ایشان به روز،زهره و قمر و مریخ و به شب،قمر بر زهره مقدم باشد.ب و ی مثلثه هوائیاند و ارباب ایشان به روز،زحل و عطارد و مشتری باشد و به شب،عطارد بر زحل مقدم باشد.ح ر یا مثلثه آبیاند و ارباب ایشان به روز، زهره و مریخ و قمر باشد و به شب،قمر بر مریخ مقدم باشد.و ترتیب این مثلثات را خواجه نصیر-علیه الرحمه-به رشته نظم کشیده،شعر:
«نسیل تهرخ هلدی مهخر به شب حرف دوم میدار بر سر»
در حدود کواکب
بدان که هریک از کواکب متحیّره را در بروج اثناعشریه حدّی هست که آن حد به چند درجه (1)معیّن میباشد؛و استادان در حدود،اختلاف بسیار کردهاند لیکن مشهورترین، (2)حدود مصریان است که در این جدول،تقسیم کواکب و حدود هریکی به ترتیب نموده شده است (3).و نوعی دیگر وجوه ایشان باشد و تقسیم او چنان باشد که هر برجی را به سه قسمت کنند و هرقسمی را به کوکبی دهند بر توالی؛و ابتدا به حمل کنند (4)و ده درجه اول حمل را به صاحبش دهند که مریخ است.و ده درجه دیگر او را به شمس دهند که تحت فلک مریخ است (5)و ده درجه آخر حمل (6)را به زهره دهند که تحت فلک شمس میباشد (7).و ده درجه اوّل ثور را به عطارد و ده درجه وسط (8)او را به قمر و ده درجه آخر (9)را به زحل؛و باقی بر این قیاس.و دو جدول به جهت حدود و وجوه،به جهت تقسیم بروج به کواکب ایراد شد تا بر مبتدی آسان شود.جداول این است: (10)
1) (1)) -ن.خ:برج.
2) (2)) -ن.خ:-حدود.
3) (3)) -ن.خ:باشد.
4) (4)) -ن.خ:-به حمل کنند.
5) (5)) -ن.خ:تحت فلک او میباشد.
6) (6)) -ن.خ:+او.
7) (7)) -ن.خ:-که تحت فلک شمس میباشد.
8) (8)) -ن.خ:دیگر.
9) (9)) -ن.خ:ثور.
10) (10)) -از عبارت«و دو جدول»تا«جداول این است»در نسخه بدل به این صورت آورده شده: جدول موعود این است.
جدول 4
جدول 5
و اهل احکام گویند که هرگاه کوکب در خانه باشد پنج خط دارد و چون در شرف باشد چهار خط دارد و چون در مثلثه باشد سه خط دارد و چون در حد باشد دو خط و چون در وجه باشد یک خط.
در بیان اوج و حضیض کواکب
بدان که شمس و کواکب متحیّره در دو هزار (1)سال،اوجشان از برجی به برجی منتقل شود (2)و در هفتاد سال شمسی یک درجه قطع کند و حضیض هرکوکبی مقابل اوج او باشد الاّ اوج عطارد،که او را دو حضیض باشد در دو تثلیث اوج (3)،چنانکه الحال اوج عطارد در عقرب است و حضیض او یکی در سرطان و یکی در حوت میباشد.
و در این زمان که هزار و صد و هشتاد و دو هجری بوده باشد اوج زحل در قوس بود به چهارده درجه و سی و نه دقیقه،و اوج مشتری در سنبله باشد به بیست و دو درجه و پانزده دقیقه.و اوج مریخ در اسد است به بیست و شش درجه و چهل دقیقه،و اوج شمس در سرطان است به پنج درجه و چهار (4)دقیقه و اوج زهره در جوزاست به بیست و هفت درجه و نه دقیقه،و اوج عطارد در عقرب است به نه درجه و دوازده دقیقه.و اوج قمر در وقت اجتماع و استقبال باشد،و حضیض او (5)وقت دو تربیع است.و این اوجها به حسب زیج جدید میرزا الغ بیگ باشد و بودن کواکب در اوج قوت و سعادت باشد.
در بیان نظرهای کواکب
بدان که تثلیث و تسدیس،نظر دوستیاند و تثلیث نظر تمام دوستی و تسدیس نظر نیمدوستی.و مقابله و تربیع،نظر دشمنی باشند،مقابله نظر تمام دشمنی و تربیع نظر نیم
دشمنی.و مقارنه با سعد،سعد (1)باشد و با نحس (2)،نحس؛و تناظر نیز چنین باشد.و نظر دوستی، (3)میان کواکب سعد (4)بهغایت نیکو باشد و نظر دشمنی میان ایشان (5)بهغایت بد بود.و نظر دشمنی (6)میان کواکب نحس (7)بهغایت بد بود (8)و نظر دوستی در میان ایشان چندان نیک نباشد.و چون کوکب متوجّه نظر (9)باشد گویند فلان کوکب متصل است و چون اتصال تمام کند (10)و بگذرد گویند کوکب منصرف است.
و حد نظر را جرم گویند و مناسب بود که اجرام کواکب سبعه در این موضع بیان شود تا ابتداء و انتهای نظر که رسیدن جرم به جرم و مرکز به مرکز که آنرا مقارنه خوانند و گذشتن جرم از جرم معلوم باشد.
بدان که جرم زحل ط درجه میباشد و جرم مشتری نیز ط درجه و جرم مریخ ح (11)درجه و جرم شمس یه درجه و جرم زهره ر درجه و جرم عطارد نیز ر درجه و جرم قمر یب درجه میباشد چنانکه استادان در این فرد جمع نمودهاند؛نظم:
«بدان اجرام سیّارات بیریب ل ط ی ط خح سیه هز د ز ر یب»
در منسوبات کواکب از طبقات مردم
بدان که زحل (12)کوکب اهل قلاع و احشامیان و ارباب زراعات و عمارات و ارباب بیوتات قدیمه و پیران سالخورده و سیاهزنگیان (13)و مشتری (14)کوکب وزرا و اشراف
1) (1)) -ن.خ:سعید.
2) (2)) -ن.خ:باشد.
3) (3)) -ن.خ:در.
4) (4)) -ن.خ:-سعد.
5) (5)) -ن.خ:-میان ایشان.
6) (6)) -ن.خ:+در.
7) (7)) -ن.خ:نحوس.
8) (8)) -ن.خ:باشد.
9) (9)) -ن.خ:نظری.
10) (10)) -ن.خ:شود.
11) (11)) -ن.خ:م.
12) (12)) -ن.خ:به جای بدان که زحل:«ل»آمده است.
13) (13)) -ن.خ:سیاهرنگان.
14) (14)) -ن.خ:ی.
و سادات و قضات و علما و صلحا است.و مریخ (1)کوکب سپاهیان و لشکریان و کردان و ترکان و دزدان و عیاران باشد؛و شمس (2)کوکب ملوک و سلاطین و حکام و اعیان ملک و (3)امر و نهی بود.و زهره (4)کوکب زنان و امردان و سادهرخان (5)و مطربان و معاشران باشد؛ و عطارد (6)کوکب دبیران و ارباب قلم و حکما و منجمان و هنرمندان و نقّاشان و زرگران و بازرگانان باشد.و قمر (7)کوکب رسولان و مسافران و پیکان و جاسوسان و کاروانها و عوام الناس بود.و قوّت ذاتی کوکب،قوّت منسوبات او باشد و ضعف برعکس.
در آنچه قبل از اوراق دوازدهگانه تقویم بیاورند بیان شود
بدان که پیش از مبدء تقویم که روزی باشد که در نصف النهار آن روز،شمس به اوّل درجه حمل باشد (8)،به شرط آنکه در نصف النهار مقدم،در آخر درجه حوت باشد؛زواید چند بیاورند چنانکه:
در ورق اول در صفحه دست راست و دست چپ اختیارات نویسند که:بودن قمر در هریک از بروج دوازدهگانه از برای چه امر،نیک یا میانه یا بد باشد.
و آنچه در ورق ثانی نوشته شود،در صفحه دست راست زایحه طالع سال ترکی و احکام آن نویسند.و وجه تسمیه او چنان است که حکمای ترک و خطا دوری به دوازده سال قرار دادهاند که به دوازده جانور میگردد و هرسالی به جانوری؛و حکم آن سال به طبع و خوی آن جانور نمایند.و ابتداء دور را از موش کنند و بعد به گاو چنانکه به رشته نظم کشیده شده است بیت:
موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار زین چار چو بگذری نهنگ آید و مار
و آنگاه به اسب و گوسفند است حساب حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار
و صفحه مقابل آن،که صفحه دست چپ باشد وقت تحویل سال و تحویل شمس (1)به اول دقیقه حمل بود با تواریخ اربعه مشهوره.
و زایحه طالع سال را نیز به دوازده خانه بیاورند و موضع کواکب سیاره سبعه و عقدتین قمر و بعضی از سهام ضروریه را در زایحه ثبت نمایند.و مناسب بود که منسوبات بروج دوازدهگانه ایراد شود:
بدان که هربرجی که در وقت مفروض بر افق مشرق منطبق شود آن را طالع خوانند و آن خانه و عمر و زندگانی و تن و جان باشد،و ابتداء هرکاری به این خانه تعلّق دارد.
و خانه دوّم که آن را بیت المال خوانند،خانه مال و معاش و سود و زیان باشد.و بیت سیّم خانه برادران و (2)نقل و حرکت نزدیک باشد،و اقربا نیز به این خانه تعلّق دارند.
و خانه (3)چهارم خانه پدران و املاک و عواقب کارها باشد و این خانه را وتد الارض خوانند.و خانه (4)پنجم خانه فرزندان و محبوبان و عیش و شادیها باشد.و خانه ششم خانه بندگان و خدمتکاران و شاگردان و بیمارها باشد.و خانه هفتم خانه ازدواج و شرکاء (5)و خصمان و غایبان باشد و این خانه را،وتد غارب و سابع (6)و نظیر طالع خوانند.و خانه هشتم خانه خوف و خطر و مرگومیراث و مال غایب باشد.و خانه نهم خانه سفر و علم و دین باشد.و خانه دهم،خانه شغل و عمل سلطانی بود و این خانه را عاشر و وتد السّماء خوانند.یازدهم،خانه امید و سعادت و دوستداران (7)و یاران باشد، و خانه دوازدهم خانه ضد آن و خصمان و چهارپایان.و هرخانه از این دوازده خانه به درجه و دقیقه باشد معیّن؛آن را مرکز خوانند.
و در حواشی دو صفحه مذکور معرفت رؤیت اهله نویسند به این طریق که،در شب بیست و نهم بعدین را که بعد معدل و بعد سوا باشد مشخص نمایند.هرگاه بعدین از
دوازده درجه زیاده باشد،یری نویسند،و هرگاه کمتر باشد،لا یری نویسند یعنی دیده نمیشود،و هرگاه بعد مابین ده درجه و دوازده باشد ضعیف و باریک نویسند، (1)و هرگاه (2)مابین چهارده (3)و شانزده باشد بلند و ظاهر نویسند.
و عرض ماه را نیز در شب بیست و نهم مشخص نموده در جدول جداگانه که تحت جدول بعدین است نویسند که عرض شمالی است یا جنوبی،و مقدار عرض ماه را نیز نویسند که چند درجه و چند دقیقه باشد.
و بعد از اوراق دوازدهگانه و خمسه مسترقه،دو صفحه بیاورند و در صفحه دست راست جهات سکّزیلدوز را ثبت کنند که هرروز از ماه ترکی در چه سمت میباشد و در کدام جهت بود و در جهتی که باشد (4)به آن جهت سفرکردن و از پی مهمات رفتن مذموم باشد و در تحت الارض به جهت تخم کشتن و درخت نشانیدن بد بود؛و در فوق الارض به جهت عمارات عالی بنا نهادن و طاق زدن بد باشد.
و در صفحه همین حاشیه (5)مذکوره جدولی برکشند به جهت (6)قمر در هربرجی که باشد و نو شود،در روی چه چیز نظر باید کرد.و در صفحه دست چپ که مقابل همین صفحه باشد جداول باریک چند برکشند جهت نظرات قمر با کواکب ستّه باقیه که از برای چه کاری نیک و چه کاری بد باشد.
و هرگاه خسوفی یا کسوفی در آن سال واقع شود در آخر تقویم بنویسند.و زمان شروع بانجلا و زمان خسوف یا کسوف و مدّت تأثیرش در عالم تا چند مدّت است،و در وقت خسوف یا کسوف لون شمس و قمر را نویسند که به چه لون باشد.
و باشد که احکام هرماهی را از اوضاع کواکب مشخص نمایند بر سر همان صفحه آن ماه نویسند.این است آنچه الحال معمول و مصطلح منجّمین و مستخرجین است که در
شانزده ورق تقویم میآورند و گاه باشد که به حسب خواهش شخصی،بعضی زواید دیگر هم بیاورند و لیکن معمول نیست و اللّه اعلم بالصواب.
در بیان مجملی از اختیارات
(1)هرامری که خواهی باید هشت (2)شرط بجا آوری و این عمده مخدورات است: اوّل:باید که قمر مسعود باشد.
دوّم:باید که آن خانه که قمر در اوست مسعود باشد.
سیّم:صاحب خانه که قمر در اوست مسعود باشد.
چهارم:باید که برج طالع وقت نیکو باشد.
پنجم:آنکه صاحب طالع وقت نیکو باشد.
ششم:آنکه باید بیتی که منسوب به آن امر است مسعود باشد.
هفتم:آنکه خداوند خانه که به آن امر منسوب است (3)مسعود باشد.
هشتم: (4)اختیار زراعتکردن مثلا باید که کوکب منسوب به آنکه زحل است،مسعود باشد (5).
و هرگاه اختیار شغل و عمل دیوانی باشد باید که کوکب منسوب به آنکه شمس است،مسعود باشد و باقی بر این قیاس. (6)
و هرکس را در معرفت تقویم بیش از این حاجت باشد رجوع بر شرح بیست باب ملا مظفّر بیرجندی نماید که مطلب حاصل است؛ان شاء اللّه تعالی.
1) (1)) -ن.خ:+بدانکه.
2) (2)) -ن.خ:هفت.
3) (3)) -ن.خ:هفتم:آنکه کوکبی که بدان امر تعلق دارد.
4) (4)) -ن.خ:-هشتم.
5) (5)) -ن.خ:+و هرگاه اختیار نو بریدن و پوشیدن،شروع نموده باشد باید که کوکب منسوب به آنها که زهره است،مسعود باشد.
6) (6)) -ن.خ:+چنانکه گفتهاند: حال مه مسعود باید حال بیت و صاحبش حال طالع صاحبش بیت الغرض صاحب غرض
1-بحار الانوار،علامه مجلسی،ج 81،چاپ مؤسسه الوفاء،بیروت.
2-دروس هیئت و دیگر رشتههای ریاضی،آیة اللّه حسن حسنزاده آملی،دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم،1371.
3-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی،عبد الحسین حائری 1350،ج 19،چاپخانه مجلس.
4-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی،محمد تقی دانش پژوه و بهاء الدین علمی انوری،ج 1.
5-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران،محمد تقی دانشپژوه 1364،ج 17،چاپ دانشگاه تهران.
6-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مسجد اعظم قم،رضا استادی،1365، چاپخانه سلمان فارسی،قم.
7-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری،سپهسالار، محمد تقی دانشپژوه و علینقی منزوی،1340،ج 3،چاپخانه دانشگاه تهران.
8-فهرست نسخههای خطی مرکز احیای میراث اسلامی،سید احمد حسینی، 1380،ج 2،چاپ سرور قم.
9-فهرست نسخههای خطی مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی،احمد منزوی 1377،ج 1،تهران.
10-فهرست نسخههای عکسی مرکز احیاء میراث اسلامی،سید جعفر حسینی اشکوری و سید صادق حسینی اشکوری 1383،ج 5،چاپ سرور قم.
11-نشریه نسخههای خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران،دفتر ششم،محمد تقی دانشپژوه و ایرج افشار،1348،چاپ دانشگاه تهران.
للعلاّمة المولی محمد اسماعیل الخواجوئی
التحقیق:السید مهدی الرجائی
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قوله:و لیس عبد اللّه بن بکیر معصوما... (1)
أقول:تجویز مثل هذا بابن بکیر یرفع الوثوق عن روایته رأسا،فکیف یسمّونها إذا لم یکن فی الطریق قادح من غیر جهته بالموثّق کالصحیح،بل ما ذکره الشیخ هنا یرفع الاعتماد عن مطلق الموثّق،و هو رحمه اللّه قد اشترط فی کتب الأصول فی قبول الروایة الایمان و العدالة،و کلامه هنا کأنه مبنیّ علیه.
و من الغریب أنّه تارة یعمل بالخبر الضعیف مطلقا حتّی أنّه یخصّص به أخبارا کثیرة صحیحة حیث یعارضه باطلاقها،و تارة یصحّح بردّ الحدیث لضعفه،و اخری یردّ الصحیح معلّلا بأنّه خبر واحد لا یوجب علما و لا عملا،کل ذلک قد وقع منه فی هذا الکتاب.
قوله:قال أمیر المؤمنین علیه السّلام یعیش الولد لستة أشهر... (2)
أقول:ما ذکره الحکماء و أجمعوا علیه من أن کلّ شهر من شهور الحمل یتولاّه کوکب
من السبعة،فالشهر الأوّل یتولاّه زحل،و هکذا إلی الشهر السادس فیتولاّه عطارد،فینفح (1)لسانه،و تظهر خلقته،و الشهر السابع یتولاّه القمر فیشتدّ و یقوی،فإن ولد فی هذا الشهر کان حکمه أن یعیش؛لأنّ خلقته تمّت،و استوفت طبایع الکواکب و قواها،یفید أنه إن ولد لستّة أشهر کان حکمه أن لا یعیش؛لأن خلقته وقتئذ غیر تامّة،و لم تستوف طبایع الکواکب و قواها.
و یؤیدّه ما رواه صاحب البحار فی المجلّد العاشر منها عن الصادق علیه السّلام.
قال:و لم یعش مولود قطّ لستّة أشهر غیر الحسین بن علی و عیسی بن مریم علیهم السّلام (2).
و لکن صریح هذا الخبر و بعض أخبار أخر و ما صرّح به الفقهاء و ما روی عن ابن عبّاس أنه قال:من ولد لستّة أشهر ففصاله فی عامین،و من ولد لسبعة فمدّة رضاعه ثلاثة و عشرون شهرا،و من ولد لتسعة فأحد و عشرون.یفید أنّه إن ولد لستّة أشهر کان حکمه أن یعیش کما یفید أنّه لا یعیش فی الشهر الثامن إن ولد فیه،و هو المشهور بین الحکماء أیضا.
قالوا:و السرّ فیه أنّ فی هذا الشهر یتولاّه زحل ثانیا فیصیر کالجامد،و یثقل فی الرحم، و یضعف عن الحرکة السریعة الخفیفة،و فی الشهر التاسع یتولاّه المشتری ثانیا،فیکتب قوّة و صلاحا و حرکة طبیعیة للروح،فکان حکمه أن یعیش إن ولد فیه،و اللّه یعلم.
قوله:عنه عن أحمد بن محمد عن الحسن بن النعمان عن العیص بن محمد (3).
أقول:فی کتاب رجال محمد بن علی بن شهر آشوب من سواد مازندران فی ترجمة عیص بن القاسم هکذا:لیس فی العرب عیص غیر هذا (4)،
1) (1)) -نفح الطیب کمنع فاح نفحا و نفاحا بالضمّ و نفحافا و الریح هبّت و العرق نزی منه الدم و الشیء بسیفه تناوله و فلانا بشیء أعطاه؛القاموس المحیط ج 1،ص 253.
2) (2)) -بحار الأنوار،ج 25،ص 254،باب ان الأئمة من ذریة الحسین علیه السّلام.
3) (3)) -التهذیب،ج 8،ص 301،باب الایمان و الاقسام،ح 109.
4) (4)) -معلم العلماء،ص 89،برقم:618،طبعة النجف الأشرف.
قال ملاّ عنایة اللّه القهپائی فی بعض حواشیه علی مجمع الرجال:ابن شهر آشوب من الأئمّة فی الرجال المتتبّع المعتبر قوله فی أمثال هذا (1).
أقول:ما فی هذا السند من ذکر عیص بن محمّد یدلّ علی عدم تتبّعه و اعتبار قوله فی أمثال هذا،و یؤیّده ما ذکره الکشی (2)و نقله النجاشی فی رجاله (3)من عیص بن أبی شیبه، و اتّحاده مع عیص بن القاسم،بأن یکون أبو شیبه کنیة القاسم والد عیص.
هذا بعید؛لأنّهم لم یذکروه فی الکنی من کنیة،بل أبو شیبه علی ما ذکروه منحصر فی الفراری و الأسدی عقیبة بن شیبه.
و یمکن أن یقال:إنّ العیصین هذین لیسا من العرب،و کلام ابن شهر آشوب فیه،و فیه أیضا تأمل،و کیف یصّح هذا الحصر و دون إثباته خرط القتاد.
و علی أیّ حال فالسند بعیص بن محمّد هذا مجهول؛لأنّه غیر مذکور فی الرجال، و منه یظهر وجه حصر ابن شهر آشوب؛لأنّه لمّا تتبّع فی الرجال و لم یجد عیصا غیر ابن القاسم و زعم اتّحاده مع ابن أبی شیبه حکم بانحصاره فیه.
و فیه ما هو المشهور بین الطلبة عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود،و مع ذلک فکان المناسب أن یقول:لیس فی رجال الحدیث عیص غیر هذا،لا أن یقول لیس فی العرب عیص غیر هذا؛لأنّه مجرّد دعوی بلا دلیل لا یساعد فی اثباتها التتبّع،کما لا یخفی (4).
1) (1)) -مجمع الرجال،ج 4،ص 308.
2) (2)) -اختیار معرفة الرجال،ج 2،ص 652،رقم:669 و فیه:العیص بن القاسم.
3) (3)) -رجال النجاشی،ص 302،برقم:824.
4) (4)) -روی الکشی عن صدقة بن حمّاد،عن أبی سعید الآدمی،عن موسی بن سلام،عن الحکم بن مسکین،عن عیص بن القاسم،قال:دخلت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام مع خالی سلیمان بن خالد، فقال لخالی من هذا الفتی؟-
قوله:و الحجّ أحقّ من التزویج (1).
أقول:بیان لکون متعلّق النذر و هو کفّ النفس عن التزویج قبل الحجّ راجحا،بأنّ الحجّ أحقّ بالنسبة إلیه من التزویج،فیکون مرجوحا و الکفّ عنه راجحا،فینعقد النذر، فلمّا خالفه مع رجحانه صار غلامه معتقا فاعتق من باب الافعال بمعنی صار ذا عتق کقولهم:«أغد البعیر».
و اعلم أنّ هذا السند علی المشهور بین حسن و موثق،و أمّا عندنا فهو صحیح؛لأنّ إسحاق هذا هو ابن حیّان لا ابن موسی الساباطی،و أبو علی قد ثبت توثیقه عندنا،کما بینّاه فی مواضع من کتبنا و فی هذا الکتاب أیضا. (2)
قوله«قال فکان رجل جالس و بین یدیه خمسة أرغفة»... (3).
أقول:قد عدّ هذه القضیة أیضا من القضایا الغریبة المنقولة عنه علیه السّلام،و أنت خبیر بأنّه لا غرابة فیها بعد ما بنی الأمر علی مساواة الأرغفة کمّا و کیفا و قیمة،و علی أنّ کلاّ منهم أکل ما أکل الآخر قدرا،کما ورد فی بعض الروایات أنّه علیه السّلام قال:و نفرض أنّکم أکلتم بالسویة لا نعلم الأکثر أکلا من الأقل،فانّ من الظاهر أنّ من قسمته الثمانیة علی الثلاثة یخرج لکل واحد اثنان و ثلاثا رغیفة.
و یظهر منه أنّ الرجل الثالث العابر قد أکل من ذی الثلاثة ثلاثا و من ذی الخمسة
اثنین و ثلاثا أعنی سبعة أثلاث،فاذا أعطی به ثمانیة دراهم یأخذ کلّ ثلث درهما،و هذا ما لا یخفی علی من له أدنی معارفة بالحساب.
قوله:و بقی له سبعة. (1)
أقول:ورد فی بعض الروایات أنّهما لما اختصما إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام فقال لصاحب الثلاثة:خذ ما عرض علیک صاحبک و انصرف و أرض به،فقال:لا و اللّه لا أرضی إلاّ بتمیز الحقّ،فقال علیه السّلام:فلیس لک فی الحقّ إلاّ درهم واحد و له سبعة دراهم،فقال:سبحان اللّه یا أمیر المؤمنین هو یعرض علیّ ثلاثة دراهم و أشرت بها علیّ فلم أرض،ثمّ تقول:الآن لیس لک إلاّ درهم واحد،فقال علیه السّلام:إنّه قد عرض علیک ظنّا منه أنّ ذلک حقّک و أشرت بها علیک الصلح فلم تقبله،فقال الرجل فعرّفنی بتمیز الحقّ ثمّ أقبله.
قال علیه السّلام:نعم أ لیس کلّ رغیفة ثلاثة أثلاث؟
قال:بلی،قال علیه السّلام:فالثمانیة الأرغفة أربعة و عشرون ثلثا،منها لک تسعة أثلاث و نفرض أنّکم أکلتم بالسویّة لا نعلم الأکثر أکلا من الأقلّ،فأکل منک ثمانیة أثلاث أکل لک ثلث واحد،و أکل لصاحبک سبعة أثلاث،فله سبعة دراهم و لک درهم واحد بثلثک،فقال الرجل:الآن رضیت من أمیر المؤمنین (2).
و یظهر منه أنّ المدّعی علیه إذا لم یعلم مقدار ما علیه من الحق یجوز له أن یصلح بما ظنّ أنّه الحقّ،و انّ الحاکم العالم بمقدار الحقّ لا یجب علیه الاعلام به،بل یجوز له أن یصلح بینهما بما یرضی به المدّعی علیه،و إن کان زائدا علی مقدار ما علیه من الحقّ، و انّ بناء الشرع علی الظاهر و الحاکم لا یجب علیه العمل بعلمه؛لأنّه علیه السّلام کان عالما بمقدار الحقّ و بما أکل کلّ منهم،و مع ذلک فرض أنّهم أکلوا بالسویّة و بنی علیه الحکم،
و یؤیده قول النبی صلّی اللّه علیه و آله:«نحن نحکم بالظاهر»و ان المدّعی یجوز له الامتناع من قبول الحقّ الی أن یبیّن له الحاکم مقداره.
قوله:أوصی رجل بترکته متاع و غیر ذلک (1).
أقول:الظاهر أنّه کان فی ذمّة هذا الرجل من حقّه علیه السّلام من الخمس و غیره ما یحیط بجمیع مخلّفاته،و کان الرجل فیه علی یقین،و لذلک أوصی له علیه السّلام بجمیع ما خلّف، و کان علیه السّلام یعرف ذلک و لذلک أخذه،لا لأنّه کان من الوصایا،و علیه تنزیل الصورتین الأخراوین،و علی هذا فلا منافاة بین هذه الأخبار و بین ما دلّت علی أنّهم علیهم السّلام کانوا لا یأخذون من الوصایا أکثر من الثلث.
قوله:عن الحارثی (2).
أقول:الحارثی مشترک بین ثقة و ضعیف و مهمل،و لکن لیس أحد منهم فی طبقة یکون من أصحاب أبی عبد اللّه علیه السّلام،و الظاهر أنّه مصحّف«الجازی»من أهل الجازیة قریة بالنهرین،و المراد به عبد الغفار بن حبیب الجازی الثقة،و القرینة علیه الراوی فانّ محمّد بن الحسین یروی عن النضر بن شعیب،و هو یروی عن الجازی.
و قال المجلسی قدّس سرّه فی حاشیته علی هذا السند:انّ النضر بن شعیب غیر مذکور (3).
و فیه أنّ ملاّ میرزا محمّد ذکره فی الأوسط،و قال:انّه مجهول (4).
و ذکره ملاّ عنایة اللّه فی مجمع الرجال:هو النضر بن سوید الصیرفی (1).
و قال فی ترجمة خالد بن زیاد القلاسنی:له کتاب یرویه عنه النضر بن شعیب الصیرفی (2).
و کتب فی الحاشیة:اشتبه والد النضر أنّه شعیب أو سوید،و کلامهم مشوّش فیه جدّا (3).
و قال فی حاشیته علی ترجمة الجازی:یذکر والد النضر علی العنوانین شعیب و سوید (4).
و قال فی مشیخة الفقیه فی سند فیه النضر بن شعیب:السند صحیح (5).
و کتب فی الحاشیة:قد یقال فی اسم الوالد:سوید،و قد یقال:شعیب،و الأمر مشتبه، و الاتّحاد فی الرجل ظاهر (6).فعلی ما ذکره رحمه اللّه فهذا السند صحیح لا مجهول.
قوله:اعتق أبو جعفر علیه السّلام من غلمانه عند موته (7).
أقول:هذا بظاهره ینافره ما مرّ عن الصادق علیه السّلام أنّه قال:انّ أبا جعفر علیه السّلام مات و ترک ستّین مملوکا و أعتق ثلثهم،فأقرعت بینهم و اعتقت الثلث (8).
و لعلّه علیه السّلام أعتق أوّلا شرارهم،ثمّ أعتق من الخیار ثلثهم مبهما،فأقرع الصادق علیه السّلام بینهم و أعتق الثلث.
1) (1)) -مجمع الرجال،ج 6،ص 180.
2) (2)) -مجمع الرجال،ج 2،ص 258.
3) (3)) -هذه الحاشیة غیر موجودة فی المطبوع من المجمع.
4) (4)) -مجمع الرجال،ج 4،ص 99.
5) (5)) -روضة المتقین،ج 14،ص 111.
6) (6)) -هذه الحاشیة غیر موجودة فی المطبوع من شرح مشیخة الفقیه.
7) (7)) -التهذیب،ج 9،ص 232،باب من الزیادات،ح 1 و 49.
8) (8)) -التهذیب،ج 9،ص 220،باب وصیة الانسان لعبده،ح 14.
تحقیق:محمّد جواد نور محمّدی
کتابشناسی و نسخهپژوهی آثار دانشمندان شیعه یکی از ضرورتهای احیاء تراث شیعه است که همواره مورد توجه بوده است.پیرامون آثار دانشمندان اصفهان نیز این ضرورت احساس میشود و تدوین و تألیف فهرستگان جامع آثار دانشمندان اصفهان امروز از اقدامهای مهم در جهت تعیین بهترینهای تراث شیعی و اولویتبندی تصحیح و تحقیق آنها است.از این راه است که ما میتوانیم اولویتهای مهم و قویم و ضروریتر را شناخته و هزینههای پژوهش خویش را صرف آن کنیم.
از همین رو بخش احیاء تراث مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان یکی از عرصههای تحقیق و پژوهش خود را تهیه این مجموعه کتابشناسیها و ارائه آن به محضر اصحاب تحقیق و پژوهش میداند.
کتابشناسی آثار ارزشمند،متنوّع و دقیق سید بهاء الدین محمد حسینی نائینی سبزواری مشهور به مختاری نائینی از فحول و اعاظم فقها و علوم معقول حوزه اصفهان یکی از این مجموعه آثار است که به خواست خدا آماده گردیده است.
در این نوشتار 53 کتاب و رساله از مختاری نائینی معرفی شده و از مجموع این گنجینه علمی تعداد 105 نسخه در کتابخانههای کشور شناسایی و معرفی شده است.
تذکر چند نکته کوتاه را در این درآمد بایسته میدانم:
1-در مواردی که نسخه در مجموعه موجود بوده است تنها به نسخهپژوهی رساله موردنظر بسنده شده است و اطلاعات مشترک مربوط به مجموعه که برای شناخت نسخه مهم بوده نیز آمده است.
2-اگرچه سعی کردهام همه کتابشناسیها و فهارس را جستجو کنم امّا در فهرست منابع،فقط آنهایی را ذکر کردهام که در آنها نسخهای یافت شده است و از ذکر بقیه موارد صرفنظر شده است.
3-سرور مکرم حضرت حاج شیخ ابو الفضل حافظیان بابلی بر بنده منّت نهادند و متن حاضر را ملاحظه فرموده و نکات ارزندهای را گوشزد نمودند که در تکمیل و رفع عیوب نوشته اهمیت بسزا داشت.از حضرتشان صمیمانه سپاسگذارم.
4-از همه کسانی که در به انجام رسیدن این اثر یاری کردند سپاسگذارم بهخصوص از محقق فاضل حجة الاسلام سید محمود نریمانی که در بازبینی نهایی این تحقیق از نظرات سودمند و مساعدت ایشان بهرهمند شدم.
امیدوارم ضعف و کاستی این کتابشناسی با پژوهشهای جدید در زمینه نسخ خطی و چاپ فهرستهای دیگر نسخ خطی داخل و خارج،تکمیل گردد و نقص و ضعف آن با نقد و توصیه و تذکرات مشفقانه اهل فن برطرف گردد.
بمنّه و کرمه و الحمد للّه رب العالمین اصفهان عرفه سال 1431 محمّد جواد نور محمّدی
امیر بهاء الدین محمد بن محمد باقر بن محمد بن عبد الرضا حسینی عبیدلی مختاری سبزواری نائینی از بزرگان حکما،متکلمین و فقهای شیعه است که اکثر تراجمنگاران او را به عظمت و بزرگی یاد کرده و مقام و منزلت علمی وی را ستودهاند.شرححالنگاران تاریخ ولادت وی را در اصفهان و به تاریخ 1080 ق ذکر کردهاند.
گویا آن جناب در اصفهان تحصیلات خویش را آغاز کرده است و سالهای آغازین تحصیلات ایشان و چگونگی آن بر ما معلوم نیست.امّا در تحصیلات خود به محضر علامه مجلسی رسیده است و مدت طولانی از فیض علوم آن محدّث خبیر بهره برده است.وی با نگارش نامهای زیبا-که در ابتدای جلد اول نسخه خطی«مرآة العقول» محفوظ در کتابخانه آستان قدس رضوی به شماره 27933 آمده است-از محضر استادش درخواست اجازه نموده است علامه مجلسی نیز در رجب سال 1104 قمری به ایشان اجازه داده و ایشان را در آن اجازه،چنین با عظمت توصیف کرده است:«...السید الفاضل الکامل الحسیب النجیب اللبیب الأدیب الأریب الصالح الفالح الناجح الرابح التقی الذکی الألمعی اللوذعی الأمیر بهاء الدین محمد الحسینی وفقه اللّه تعالی للعروج علی أعلی مدارج الکمال فی العلم و العمل و صانه عن الخطأ و الخطل و الذلل قد قرأ علیّ
و سمع منی شطرا وافیا من العلوم الدینیة و المعارف الیقینیة علی غایة التدقیق و التحقیق و الإتقان و الإیقان...». (1)
و آشکار است که تعبیر«وفقه اللّه تعالی للعروج علی اعلی مدارج الکمال فی العلم و العمل»نشان از امید فراوان آن بزرگوار در رسیدن شاگرد به بالاترین مدارج کمال انسانی دارد و نیز تعبیر«قد قرأ علیّ و سمع منی...علی غایة التدقیق و التحقیق و للإتقان و الإیقان»نشان از ابتهاج و سرور فوق العاده علامه مجلسی از حضور این شاگرد با فضیلت و پرتلاش و کوشش در درسش دارد.
از دیگر استادان فرزانهای که ایشان به محضر وی شرف حضور یافته است، بهاء الدین محمد بن حسن اصفهانی معروف به«فاضل هندی»است که بخشهایی از کتب اربعه حدیث را در محضر وی شاگردی کرده و از آن بزرگ بهره مناسبی برده است.
فاضل هندی نیز در 19 ذی حجه سال 1104 قمری به ایشان اجازه روایت داده است.
همچنین به محضر شیخ حر عاملی رسیده و از ایشان نیز به دریافت اجازه حدیث، نائل آمده است. (2)
از شاگردان آن جناب اطلاعی نداریم و بیش از این از حیات وی نمیدانیم.
آثار گرانبهای آن بزرگ در این کتابشناسی در حد توان بررسی و شناسایی و رهگیری شده است.
در میان آثار ایشان رسالهای است که مختاری نائینی در شرح احوالات خویش نگاشته است و متأسفانه نسخهای از آن یافت نشد.امید است بتوانیم آن را یافته و تحقیق و ارائه نماییم به یقین آن رساله میتواند ابعاد شخصیت این فرزانه کم شناخته شده را آشکار کند.
آن جناب در شعر و علوم ادبی مهارت بسزایی داشته است و گویا اشعار فراوان فارسی و عربی سروده است.از اشعار وی در تراجم الرجال دو بیت نقل شده است. (1)
بزرگان علم و تراجمنگاران در تمجید از منزلت فخیم مختاری نائینی تعابیر بلندی بهکار بردهاند.توصیف زیبا و ارزنده علامه مجلسی قدّس سرّه را در اجازهاش برای بهاء الدین محمد مختاری،در یادکرد استادانش آوردیم.همچنین صاحب روضات قدّس سرّه در تجلیل از ایشان آورده است:«کان من العلماء الأعیان،الفقهاء الأرکان،أدبیا ماهرا و جلیلا کابرا،حکیما متکلّما،جیّد العبارة،طیّب الإشاره...له مصنفات جمّة و مؤلفات تدل علی علو الهّمة...».
میرزا محمد علی مدرّس تبریزی قدّس سرّه در ریحانة الادب وی را چنین توصیف میکند:
«از اعیان علما،ارکان فقها،اکابر متکلمین و حکما و محدّثین و ادبا بوده و تألیفات بسیاری دارد که در اثبات مراتب عالیه علمیّه او برهان قاطع و گواهی عادل هستند...». (2)
آیت اللّه مرعشی نجفی قدّس سرّه در پشت نسخه شماره 12762 که فهرست وسائل الشیعه است آورده:«کتاب فهرست وسائل الشیعه و هو من احسن فهارس الوسائل و علی ظهر النسخه خط العلامة بهاء الدین محمد بن السید جمال الدین محمد باقر الحسینی النائینی المختاری الشهیر صاحب الکتب النافعة المعاصر للمجلسی و هو ینتهی نسبه الکریم إلی شرفاء المدینة المشرفة السادة الوحاحدة و هم عبیدلیون نسبا...و له ذریة مبارکة إلی الیوم فیهم العلماء و الافاضل و الادباء...»
تاریخ وفات ایشان معلوم نیست و این میدانیم که رسالهای از ایشان در مواریث در سال 1131 ق تألیف شده است.بنابراین وفات ایشان بعد از این تاریخ است.و برخی احتمال دادهاند که قبرش در روستای«شیخ چوپان»از توابع شهرکرد باشد. (1)
1) (1)) -شرح حال وی را در منابع زیر بنگرید: طبقات اعلام الشیعه،ج 6،ص 78؛تراجم الرجال،ج 2،ص 469؛الذریعه،ذیل آثار مختاری؛ روضات الجنات،ج 7،ص 121؛اجازات الحدیث علامه مجلسی،سید احمد حسینی، ص 137-138؛ریحانة الأدب،ج 1،ص 290.
نمونه خط بهاء الدین محمد بن محمد باقر حسینی مشهور به مختاری نائینی
کتابشناسی:رساله استدلالی است در یک مقدمه و چند اصل پیرامون اجماع و حجیت آن با نقل اقوال بسیاری از دانشمندان علم اصول و فقه.
[فهرست مرعشی،ج 9،ص 160] آغاز:الحمد للّه رب العالمین...و بعد فإن الاجماع مسألة قد عمت للفقیه بها البلوی و صار من أعظم أصول الفقه فی عصرنا هذا.
انجام:هذا آخر ما خطر ببالی الفاتر فی هذه المسألة المعضلة و رحم اللّه من نظر إلیه بعین الاصلاح و طلب بذلک عند ربه الفوز و الفلاح قد تم...
1/1-قم؛فهرست نسخههای خطی مرکز احیاء میراث اسلامی؛ش:4059.
نسخ،بیکا،بیتا،عصر روز شنبه 29 شعبان 1113 ق از روی خط مؤلف و با مهر مربع«عبده محمد علی الحسینی».عناوین به شنگرف.تصحیح شده توسط کاتب.با خطخوردگی و اضافات در حاشیه و در پایان کاتب اشاره کرده که مؤلف استاد وی بوده است،در روی برگ اول تملکی با مهر مربع«الواثق باللّه الغنی محمد حسین الحسینی»و تملک کاتب با مهر مربع«عبده محمد علی الحسینی»و دو مهر مربع ناخوانای دیگر مشهود است.جلد:مقوائی،عطف و گوشهها تیماج قهوهای.
48 برگ،17 سطر،11 X 16/5 سم.
2/2-قم؛مرعشی؛ج 9،ص 160،ش:3382/4.
انجام:ناتمام:فهو دلیل فی الأحکام الشرعیة فلا یضرنا مثقال ذرة أیضا لأنا لا نسلم ظنیة...
نستعلیق،مؤلف،بیتا،جلد:مقوایی پارچه.
13 برگ،32 ر-45 پ،مختلف سطر،21/5 X 17 سم.
*نامهای دیگر:باسط الأیدی بالبینات فی تساقط الأیدی و البینات،حجیة الید، تشاح الید السابقة مع الید اللاحقة،رسالة فی قاعدة الید و کشفها عن الملک،قاعدة الید.
کتابشناسی:رسالهای مختصر است در احکام ید و فروعات مختلف آن با اشاره مختصر به بعض ادلّه مسأله و در این رساله مباحث را با عنوان تحصیل،تحویل،تکمیل پی گرفته و به انجام رسانده است.مختاری نائینی این اثر را به درخواست شخصی که به نام وی تصریح نشده در نیمه ربیع الاول 1117 ق تألیف کرده است.
[فهرست مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 7،ص 221] آغاز:بسمله مسألة لو وقع التشاح فی عین کانت فی ید أحد الخصمین فهل یحکم بها لذی الید اللاحقة أم السابقة الجواب قال الفاضل السبزواری قدس اللّه روحه الشریف.
انجام:فلم أر أحدا من الأصحاب استوفی الکلام فی تحقیقها و تنقیحها و الحمد للّه...
تمت الرسالة فی عاشر شهر صفر سنه 1114 ق تألیفا.
1/3-مشهد؛آستان قدس؛ش:21570،ج 21،ص 276.
نسخ،بیکا،قرن 12،کاتب:نامعلوم،عناوین به شنگرف،تصحیح شده،اهدایی مقام معظم رهبری حضرت آیة اللّه خامنهای در خرداد 1373،شکری آهار مهره،جلد:تیماج مشکی یک لا.
12 برگ 19 سطر،21 X 11 سم.
2/4-قم؛مرکز احیاء میراث اسلامی؛ج 7،ص 221،ش:2748/4.
آغاز:«حمدا لباسط الأید بالأیادی و باعث بیناته النوادی فی النوادی و البوادی و سلاما علی...أما بعد فهذه مسئلة تعم بها البلوی و لا یرجی من مدارکها المنّ بالسلوی»
انجام:«حتی یعارض بها الاستصحاب فأعرفه عسی أن ینفعک فی غیر ذلک من الأبواب و الحمد للّه علی التوفیق...»
نسخ،احمد بن حسین بن احمد بن علی بن عبد الجبار،16 رجب 1194 ق،جهت خزانه شیخ عبد علی بن محمد بن قضیب ناروتی،عناوین نوشته نیست،تصحیح شده و در پایان علامت بلاغ بدون نامی در 20 جمادی الاولی 1195 ق مشهود است،دارای حواشی«منه سلمه اللّه».،جلد:تیماج مشکی فرسوده.
7 برگ،106 ر-113 پ،20 سطر.
3/5-تهران؛مجلس شورا؛ج 38،ص 650،ش 14495/2.
بیکا،1238 ق،عناوین و نشانیها شنگرف و مشکی؛[ثبت 89993]،جلد:تیماج، قهوهای،ضربی،مجدول گرهی.
15 برگ،12 پ-27 پ،18-20 سطر،15/5 X 21 سم.
4/6-تهران؛مجلس شورا؛ش 9013/18.
تحریری،حبیب اللّه بن حاجی میرزا عین اللّه مراغهای،1238 ق،26 برگ،«363 ب-389 الف»،[طباطبائی،محمد(منصور)،مختصر مجلس:ف:-100]
5/7-قم؛شیخ علی حیدر(مکتبة)؛ش:676/3.
انجام:فی ید أحد ثم الآخر فهل یحکم بها الذی العهد اللحقة أم السابقة.
نستعلیق،بیکا،بیتا،جلد:چرم مشکی.
9 برگ،144 ظ-153 ظ،19 سطر،20/5 X 15 سم.
6/8-قم؛مفتی الشیعه؛ص 36،ش:25/3.
انجام:صلّی اللّه علیه و علی آله الأکارم الأفاضل و الحمد للّه أولا و آخرا و باطنا و ظاهرا.
نستعلیق،میرزا بابا بن حسینقلی اردبیلی،بیتا،جلد:تیماج مشکی.
7 برگ،121 ر-128 پ،مختلف سطر،21 X 15 سم.
کتابشناسی:
تلخیصی است از کتاب«الشافی فی الإمامة و إبطال حجج العامّة»سید مرتضی علم الهدی.در این کتاب مطالب مکرّر و زیادی شافی افتاده و هیچگونه تصرّفی در اصل نشده است و چنانچه جناب مختاری نائینی اضافهای میآورد در حاشیه میباشد تا در متن تصرف نشود در این اثر گفتههای«قاضی عبد الجبار معتزلی در کتاب المغنی» را با علامت«ق»میآورد و گفتههای شریف مرتضی را با عنوان«ج»ذکر میکند.
[مرعشی،ج 2،ص 5]
1/9-قم؛فهرست مرعشی نجفی،ج 2،ص 5،نسخه ش 404.
آغاز:الحمد للّه الذی رفع علیّا مکانا علیّا و ارتضاه لنبیّه وصیا و لنفسه ولیّا أسماه إلی ما قربه و قربه نجیا.
انجام:و قال أیضا فی بنی أمیّة:
أعطاکم اللّه جدا تنصرون به لا جد إلا صغیر بعد محتقر لم تأشروا
نسخ،به خط مؤلّف،بیتا،عناوین شنگرف،و گاهی نوشته نیست،در حاشیه تصحیح شده و حاشیهنویسی دارد،دارای تملک آقا میرزا.
86 برگ،25 سطر،25 X 18/5 سم.
کتابشناسی:اطلاعاتی از آن نیافتیم.
نسخهپژوهی:
1/10-اصفهان؛روضاتی،سید احمد؛ص 51،ش 71/3.
آغاز:«الحمد للّه رب العالمین و شارع الفرایض و النوافل،و الصلاة علی محمد و آله الأشرفین من جمیع العشایر و القبایل...».
انجام:هذا آخر ما أودعنا فی الرسالة من المقال،و المرجو من کرمه أن یمن و ینفع بها من یعرف الرجال بالحق لا الحق بالرجال.
بیکا،رمضان 1100،7 سطر،12 X 19/5 سم.
کتابشناسی:آقا بزرگ تهرانی در الذریعه از آن یاد کرده و خاطرنشان کرده که این کتاب را صاحب نجوم السماء جناب محمد علی آزاد کشمیری در نجوم السماء ذکر کرده است.متأسفانه اطلاعات دیگری درباره این کتاب در دست نیست.
[الذریعه،ج 2،ص 344؛نجوم السماء،ص 250،تصحیح میرهاشم محدث] نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:پس از آنکه مؤلف رساله«عمدة الناظر فی عقدة الناذر»را در عدم صحت نذری که معلق به بعد از مرگ انسان باشد نگاشت یکی از معاصران با استشهاد به عبارتی از کتاب دروس شهید اول که فرموده:«ولو نذر الصدقة تعین مقدارا و جنسا و محلا و مکانا و زمانا...»در مقام رد بر مؤلف برآمد،مؤلف نیز این رساله را در ردّ نظر وی نگارش کرده است برخی گفتهاند شاید منظور از این معاصر شیخ علی کربلائی صاحب«مراد المرید»باشد.این اثر در چهار فصل و یک خاتمه میباشد و مؤلف آن در روز جمعه 26 جمادی الثانی 1114 ق از تألیف آن فراغت حاصل کرده است.
[مرکز احیاء میراث اسلامی؛ج 7،ص 20-219؛گوهرشاد،ج 3،ص 1474] آغاز:أحسن ما تزیّنت به صفحات الدروس و أیمن ما تطرزت به و جنات الطروس حمدک اللّهم علی ما فطرت علیه العقول.
انجام:و لنکتف بهذا القدر فی هذا المقام فمن شاء الاستقصاء فعلیه بالعمدة فانها العمدة فی حل العقدة.
نسخهپژوهی:
1/11-قم؛مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 7،ص 219،ش 2748/3.
نسخ،احمد بن حسین بن احمد بن علی بن عبد الجبار بحرانی،1194 ق برای خزانه شیخ عبد علی بن محمد بن قضیب تاروتی،عناوین نوشته نیست تصحیح شده و در پایان رساله نشانی بلاغ است.دارای حواشی«منه سلمه اللّه»است.جلد تیماج مشکی فرسوده.
9 برگ،از 96 پ-105 ر،20 سطر،16 X 22 سم.
2/12-مشهد؛گوهرشاد؛ج 3،ص 1474،ش:1076/1.
3/13-قم؛مرعشی؛ج 9،ص 159،ش:3382/3.
نستعلیق،بیکا،بیتا،جلد:مقوائی پارچه.
9 برگ،22 پ-31 پ،مختلف سطر،21/5 X 17 سم.
نام دیگر:شرح زیارت جامعه کبیره
کتابشناسی:شرحی مزجی مفصلی است که ناتمام مانده و حدود یک ششم زیارت جامعه را شرح کرده است و تا«المکرمون»را توضیح داده است و گاها به تفصیل در برخی از مباحث وارد شده است.شرحی است جامع نکات ادبی و لطائف عرفانی که در مقدمه آن حالات حضرت امام هادی علیه السّلام را بررسی کرده و سپس شروع به شرح زیارت جامعه نموده است.
[فهرست آستان قدس،ج 6،ص 214؛رؤیت نسخه] آغاز:الحمد للّه الذی أوجب إکرام الزایر علی المزور.
انجام:المکرّمون بفتح الرّآء المهملة المشدّدة.
1/14-مشهد،آستان قدس رضوی،ج 6،ص 213،نسخه ش 3380.
نسخ،بیکا،بیتا،کاتب نسخه را تمام نکرده،وقفی نائینی.
29 برگ،20 سطر،23 X 15 سم.
با رؤیت نسخه چنین برمیآید که این نسخه تحریر دومی از نسخه گلپایگانی است و به خط مؤلف نیز میباشد.این نسخه نسبت به نسخه گلپایگانی افزودگیهای فراوانی دارد و تغییرات زیادی به خط مؤلف در آن وجود دارد.
2/15-قم،گلپایگانی،ص 139 نسخه ش 149/4.
نستعلیق،مؤلف،بیتا،جلد تیماج مشکی.
17 برگ،21 سطر،19 X 25 سم.
*8-ترجمه و شرح لهوف(فارسی-تاریخ)
کتابشناسی:این کتاب بنا بر فرمایش خود مؤلف ترجمه و شرح کتاب ملهوف ابن طاوس میباشد که در بعض مواضع اخبار مناسبه و اشعار موافقه و حکایات و زیارات لایقه و یک مقدمه اضافه نموده است.این شرح با عنوان«مؤلف گوید،مترجم گوید»نگارش یافته است.
این اثر قبل از این در هیچ منبعی معرفی نشده بوده است و در نسخه این اثر به عنوان سید بهاء الدین محمد بن محمد باقر حسینی معرفی شده است و این عنوان با لقب بهاء الدین شخصیت دیگری وجود ندارد و چنین به نظر میرسد که ایشان همان مختاری نائینی است.
نسخهپژوهشی:
1/16-تهران؛کتابخانه مجلس شورای اسلامی،نسخه شماره 207666.
نستعلیق،عبد اللّه بن محمد حسین نائینی،شب یکشنبه دوم ذی الحجة الحرام سنه 1262،عناوین و عبارات متن ملهوف با شنگرف،برخی از رؤوس مطالب در حاشیه با شنگرف،تمام صفحات مجدول
کتابشناسی:در حکم«السّلام علیک أیها النبی و رحمة اللّه و برکاته»در تشهد آخر نماز است و مؤلف نظرش مستحب بودن اتیان آن است نه واجب بودن چنانچه برخی از فقها گفتهاند.[مرعشی،ج 9،ص 161] آغاز:الحمد للّه رب العالمین...مسألة هل التسلیم علی النبی فی التشهد الأخیر مستحب أم واجب أو هو من الکلام المبطل للصلاة.
انجام:و لعمری انه قد بلغ الأمر فی تنقیح الحال إلی ما لا یبقی للشّک معه مجال.
1/17-قم،مرعشی،ج 9،ص 161،نسخه ش:3382/6.
نستعلیق،بیکا،بیتا،مقوایی پارچه.
4 برگ،از 52 ر-56 پ،سطور مختلف،21/5 X 17 سم.
کتابشناسی:حاشیه مفصلی است با عناوین«قوله-قوله»بر حاشیه ملا عبد اللّه یزدی بر«تهذیب المنطق»تفتازانی.مختاری این اثر را پس از کتاب مفصّل خود در این رشته به نام«محیی الأذهان فی شرح لسان المیزان»به نگارش درآورده است.
[فهرست آستان قدس،ج 24،ص 54-55]
آغاز:قوله:افتتح بحمد اللّه،فیه إشارة إلی أنّ صدور الفعل من الفاعل المختار لا بد من علة باعثة علیه و غایة داعیة إلیه.
انجام:و اعلم إن المشهورات و المسلمات و المظنونات إنما ینتفع بها.
1/18-مشهد؛آستان قدس؛ج 24،ص 55،نسخه ش:13257.
نسخ،بیکا،قرن 12،افتادگی از آغاز و انجام.از ابتدای نسخه دو برگ ساقط و از انتهای آن چند برگ ناتمام است.عناوین شنگرف،تصحیح و مقابله شده.اهدائی کاظم مدیر شانهچی در آبان 1362 ش.نخودی آهار مهرهدار،جلد تیماج مشکی.
222 برگ،17 سطر،17/5 X 10/5 سم.
2/19-مشهد؛آستان قدس رضوی؛نسخه ش:12657.
آغاز:موجود:أفاض اللّه علیهما شآبیب غفرانه و اسکنهما من فضله فرادیس جنانه لما منّ اللّه تبارک و تعالی علینا من إتمام کتابنا الکبیر...
انجام:موجود:قوله:و قیل؛هذا إشارة إلی العمل یرید به أن هذا فی هذا بالمقاصد أشبه إشارة لکونه أقرب.
نسخ،بیکا،قرن 13،افتادگی از آغاز و انجام،عناوین شنگرف،وقفی حسین کی استوان،آهار مهره شکری،جلد تیماج خرمایی ضربی.
3/20-مشهد،آستان قدس،ج 24،ص 54،نسخه ش:13185.
آغاز:موجود:أفاض اللّه علیهما شآبیب غفرانه و اسکنهما.
انجام:موجود:بل روی أن أهل النار لیتأذون من ریح العالم التارک لعلمه و إنّ عقاب العالم الغیر العامل.
نسخ،بیکا،قرن 13،افتادگی از آغاز و انجام،از ابتدا نسخه یک برگ ساقط و از انتها چند جمله ناتمام است،عناوین شنگرف،برخی از اوراق معلّق به حواشی به لفظ «منه رحمة اللّه»،اهدایی کاظم مدیر شانهچی در آبان 1362 ش،نخودی رطوبت رسیده،جلد مقوا،رویه مشمع.
176 برگ،20/7 X 1305 سم.
*11-تعلیقات بر شرح صمدیه سیّد علی خان(نحو-عربی)
کتابشناسی:اطلاعاتی از آن نیافتیم.
نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:این اثر تکمله و شرحی است بر«توضیح المقاصد»شیخ بهائی و به همین خاطر به آن«تاریخ البهائیین»گفتهاند.چرا که دو بهاء الدین آن را به انجام رساندهاند.مختاری نائینی ابتدا عبارت توضیح المقاصد را میآورد و پس از آن مطالبی را به عنوان تکمیل بر آن میافزاید.آقا بزرگ تهرانی نسخهای از آن را در مجموعهای به خط آن جناب در کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی معرفی کرده است.
[الذریعة،ج 4،ص 229-230] آغاز:الحمد للّه الذی جعل الأهلة مواقیت للناس لیعلموا عدد السنین و الحساب.
نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:مؤلف ابتدا کتابی به عربی به نام«لطائف المیراث لطائف الوّراث»نوشته سپس کتابی فارسی به نام«قسام المواریث فی أقسام التواریث»نگاشته که هردو مفصّل بوده و سپس به خواهش ابو الهدی این مختصر را که مشتمل بر مقدمه،دوازده باب و یک خاتمه است به تحریر درآورده است.در ابتدای صفحه دوم آمده است:چون برادر عزیز و نخبه اهل فضل و تمیز،بدر مراغه و شمس تبریز،مولانا ابو الهدی حفظه اللّه...طلب نمود که انشاء نمایم رسالهای در میراث...پس حقیر تألیف کرده بودم رسالهای عربیّه مشتمله بر ادلّه مسائل و ذکر سوانح خاطر قاصر در نقض و ابرام دلائل مسماة به«لطائف المیراث لطائف الورّاث»و«اقسام التواریث»و آن نیز در بعض ابواب منجر شد به طول
و اطناب...پس ثالثا عنان همّت...مصروف ساختم بر انشاء رساله فارسیّه و کلام مختصر وجیز و جامع مذکورات بر وفق مسئول آن برادر عزیز...
این کتاب در یک مقدمه و دوازده باب و یک خاتمه به ترتیب ذیل میباشد:
مقدمه:در بعضی قواعد حساب که احتیاج به آنها بود.
باب اول:در موجبات ارث و درجات ورثه و سهام.
باب دوم:در موانع ارث.
باب سوم:در حجب و شروط حاجب و محجوب.
باب چهارم:در میراث والدین و اولاد و حبوة.
باب پنجم:در میراث اخوة و اخوات و اجداد و جدات.
باب ششم:در اعمال و عمات و اخوال و خالات.
باب هفتم:در ازواج و زوجات.
باب هشتم:در اقسام ولاء و احکام آنها.
باب نهم:در محاسبات سهام و ترکات.
باب دهم:در میراث خنثی و ممسوح و انسان دوسر.
باب یازدهم:در میراث جمعی که به غرق یا هدم بمیرند و ترتیب موت ایشان معلوم نباشد.
باب دوازدهم:در میراث ولد زنا و مشکوک فیه و مجوس.
خاتمه:در مناسخات.
[فهرست شاهچراغ،ص 118؛فیضیه،ج 2،ص 38؛مجلس شورا،ج 30،ص 180] آغاز:حمد بیحد و مدح سرمد و ارثی را سزد که ظلمت شب و نور صبح
انجام:اللهم اعصمنا عن الخطأ و الخطل فی الاعتقاد و القول و العمل.
1/21-قم،مدرسه فیضیه،ج 2،ص 38،نسخه ش:1417.
نستعلیق،بیکا،هشتم ربیع الثانی 1133،با این یادداشت بر برگ نخست:
من تألیفات استادی و استنادی میر بهاء الدین محمد-طاب ثراه-فی المیراث،محمد تقی بن عبد الصمد.
43 برگ،13 X 20 سم.
2/22-تهران،مجلس شورا،ج 30،ص 180،نسخه ش 9507/2.
نسخ،بیکا،قرن 13،عناوین و نشانیها شنگرف،رکابهنویسی شده،در آخر نسخه یادداشت تملک به تاریخ 1243 ه دیده میشود،جلد تیماج قهوهای فرسوده مجدول با ترنج و سرترنج.
64 برگ،از 43 ب-107 ب،16 سطر،10/5 X 14/5 سم.
3/23-شیراز،فهرست شاهچراغ،نسخه ش 812/4.
نستعلیق شکسته،بیکا،1225.
40 برگ،از 46-86 ر،15/5 X 10/5 سم.
*14-حاشیة أنوار التنزیل(تفسیر-عربی)
کتابشناسی:حاشیهای است با عناوین«قوله»بر کتاب أنوار التنزیل و أسرار التأویل قاضی عبد اللّه بن عمر بیضاوی(در گذشته:685 ق)
[مرعشی،ج 34،ص 600؛الذریعة،ج 4،ص 153]
آغاز:قوله و فیه دلیل...وجه الدلالة کون الصفة المشبهة للثبوت و الإستمرار فتدل علی استمرار تربیته تعالی للعالمین.
انجام:در برگ 158 ب:و اعتذر المصنف عنهم بأنه لا یبعد تجویزه فی المعطوف و هو حسن،بهاء.
1/24-قم،مرعشی،ج 34،ص 600،نسخه ش:13690/2.
این نسخه از سوره حمد آغاز و تا اواسط سوره نحل به انجام میرسد.نسخهای
نفیس و حاشیه به صورت پراکنده در حاشیه نسخه خطی انوار التنزیل نوشته شده است با امضاء«بهاء و بهاء الحسینی عفی عنه».
نستعلیق،مؤلف،اوائل سده 12،بیتا،عناوین و نشانیها شنگرف،جلد تیماج مشکی ضربی مجدول با ترنج و سر ترنج 5/26 X 5/23.
158 برگ،سطور مختلف.
کتابشناسی:در الذریعة،ج 6،ص 134،آقا بزرگ تهرانی از آن گزارش داده است.
نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:این حاشیه بر اوائل تحریر القواعد-مباحث علم-است و مختاری نائینی از آن در شرح حال خود یاد کرده است.
[الذریعة،ج 6،ص 137] نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:حاشیهای است بر شرح مطالع که به نام«لوامع الأسرار فی شرح مطالع الأنوار»از سراج الدین محمد بن ابی بکر ارموی متوفای 689 ق.
[الذریعة،ج 6،ص 134] نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:آقا بزرگ تهرانی در الذریعة،ج 6،ص 203 ذیل عنوان 1125 فرموده این حاشیه را که غیر مدوّن بود در حاشیه نسخه مطولی که در کتابخانه مجد الدین بود دیدم.
نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:حاشیهای است بر معالم الاصول شیخ ابی منصور حسن بن زین الدین این حاشیه تنها مبحث«ضد»را شامل است.
آغاز:افتادگی دارد:فقبل التعیین لاطلاق بل الموجود قبله أمر له...قوله الحق أن الأمر بالشیء الخ الغرض بیان أن الامر بشیء هل یقتضی بمجرده النهی عن ضده أم لا.
انجام:قوله عدم وجوب غیر السبب.أقول:قد عرفت فی بحث مقدمة الواجب أن المراد بالسبب هناک العلة التامّة.
از انجام ناتمام مانده است.
نسخهپژوهی:
1/25-قم،گلپایگانی،ج 3،ص 1571،نسخه ش:3519-18/39.
نسخ،مؤلف،بیتا،جای عناوین«قوله»در متن سفید گذاشته شده متن توسط مؤلف تصحیح شده و خطخوردگیهائی وجود دارد،حواشی با امضای«منه»دیده میشود، جلد تیماج مشکی.
18 برگ،21 سطر،19 X 25 سم.
(1) کتابشناسی:در اصول کافی کتاب التوحید باب اول حدوث العالم و اثبات المحدث حدیث پنجم،هشام بن حکم نقل کرده:زندیقی برای مناظره به حضور حضرت صادق علیه السّلام آمده بود و حضرت در گفتگویی که با وی داشت فرمود:«لا یخلو قولک:
«إنهما اثنان»من أن یکونا قد یمین قوییّن أو یکونا ضعیفین أو یکون أحدهما قویّا و الآخر ضعیفا...فإن قلت:إنهما إثنان لم یخل من أن یکونا متفقین من کل جهة...ثم یلزمک إن ادعیت اثنین فرجة ما بینهما حتی یکونا اثنین فصارت الفرجة ثالثا بینهما قدیما معهما
1) (1)) -حثیث الفلجة:پیروزی سریع.
فیلزمک ثلاثة».جناب مؤلف بزرگوار مختاری نائینی این حدیث را در تاریخ 1197 ق در بیش از سه هزار بیت شرح کرده است امّا چون به بحث اثبات صانع رسیده و مشاهده کرده که طولانیکردن کلام خارج از وضع رساله میشود،کلام را کوتاه کرده و در اثبات صانع کتاب«حدائق العارف»را نگارش کرده است.که از این کلام به دست میآید حثیث الفلجة قبل از حدائق العارف تألیف شده است. (1)
نسخهپژوهی:نسخهای از آن یافت نشد.
کتابشناسی:نام کتاب در«نجوم السماء (2)»،«حدائق المعارف فی طرائق المعارف فی ما یتعلق بأثبات الصانع»آمده است؛مختاری نائینی این اثر را برای امیر محمد باقر بن حسن بن سلطان العلماء،علاء الدین حسین،معروف به خلیفه سلطان نوشته است وی در این کتاب فرق میان برهان لمّی و إنّی را بیان کرده و تفصیل مباحث را به کتاب دیگرش«أمان الإیمان من أخطار الأذهان»حوالت کرده است.مؤلف در سال 1108 ق از تألیف این اثر فراغت حاصل کرده است. (3)آقا بزرگ تهرانی نسخهای از آن در کتابخانه میرزا محمد باقر قاضی تبریزی و نسخهای نزد آیت اللّه مرعشی نجفی رهگیری کرده است.گویا همین نسخه در حال حاضر موجود است و در فهرست آن کتابخانه آمده ولی در آن تاریخ 1108 ق نیامده است.
آغاز:الحمد لمن دلّ علی وجوب وجوده افتقار أسرار الحدوث و الإمکان.
1/26-تبریز،قاضی طباطبایی،محمد علی،بدون شماره.
مؤلف،1111 ق،نسخه پاکنویس به خط خوش مصنف و خودش آن را به تاریخ 9 ماه رمضان سال 1111 ق مقابله و امضا کرده.
84 برگ.
کتابشناسی:در بیان شب و روز و آنچه تعلّق به آن دارد از احکام شرعیه با استفاده از گفتههای دانشمندان علم هیئت و نجوم در دو فصل:اوّل در معنی شب و روز و ساعتها و هفتهها.دوّم:در بیان احکام ماه و سال و جز اینها.
آغاز:الحمد للّه الذی سقف الأرض بالفلک الدوار و علق علیها من النجوم قنادیل الأنوار و سخرها بقدرته فی الحرکات و الأدوار.
انجام:ناتمام:و تسمی کل سنة من تلک الإحدی عشرة سنة کبیسیة لما فیها من کبس الکسور و سیأتی بیانها.
نسخهپژوهی:
1/27-قم،مرعشی،ج 9،ص 160،نسخه ش:3382/5.
نسخ،بیتا،مؤلف تصحیح کرده است و بر آن افزوده است،جلد مقوایی پارچه.
4 برگ،از 48 ر-52 پ،سطور مختلف،21/5 X 17 سم.
کتابشناسی:از آن در الذریعه،ج 6،ص 9،شماره 16 گزارشی کوتاه ارائه شده است.
نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
*24-رسالهای در شرح حال خود(تراجم-)
کتابشناسی:آقا بزرگ تهرانی در الذریعه نقل میکند:این رساله در ضمن مجموعهای که در نزد آیت اللّه مرعشی نجفی است،وجود دارد و در این رساله نام خود
را بهاء الدین محمد بن محمد باقر حسینی مختاری سبزواری نائینی اصفهانی متولد 1080 ق ذکر کرده است. (1)
نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:اطلاعاتی از آن نیافتیم.
نسخهپژوهی:نسخهای از آن یافت نشد.
کتابشناسی:آقا بزرگ تهرانی در الذریعه گزارشی کوتاه از آن و دو رساله دیگر در ارث ارائه کرده است.
[الذریعة،ج 1،ص 448] نسخهپژوهی:نسخهای از آن یافت نشد.
1/28-تهران،دانشگاه تهران،نسخه ش 1860.
آغاز:در أم و زوجین پس جایز نباید نقص میراث ایشان از نصیب ادنی.نصف دویم آنکه نصیب او مختلف شود و گاه زاید و گاه ناقص شود لیکن همیشه صاحب فریضه نیست.نسخه نیمه دوم باب یکم است تا پایان رساله.
نسخ،مؤلف،عناوین شنگرف،حواشی نستعلیق،نسخه نیمه دوم باب یکم است تا پایان رساله،کاغذ سپاهانی،جلد تیماج ترکی.
کتابشناسی:علامه روضاتی در روضات الجنّات از این رساله و دو رساله دیگر ایشان در ارث نام برده است.
[روضات الجنات،ج 7،ص 121]
1) (1)) -الذریعة،ج 4،ص 230.
نسخهپژوهی:نسخهای از آن یافت نشد.
کتابشناسی:اطلاعاتی از آن نیافتیم.
نسخهپژوهی:نسخهای از آن یافت نشد.
کتابشناسی:پند و اندرزهائی است در بیاعتباری دنیا و توجه به پروردگار متعال و توبه و بازگشت به سوی خالق با اشعاری به فارسی و عربی از مؤلف یا دیگران و در سه باب.مختاری نائینی این اثر را در پند و اندرز نوشت تا خود را آگاه سازد.
عنوانهای کتاب چنین است:تعریف،توصیف،تذنیب،تأدیب،بیان،اصل،تأصیل، تفریع...»ایشان این اثر را به شیوه مقامات حریری نوشته (1).
بابهای سهگانه کتاب چنین است:الباب الأول:فی النفس و عاداتها و دقایق حالاتها و مالها من التدلیس و التلبیس و المواطات لإبلیس.
الباب الثانی:فی دواعی النفس إلی الطاعات و زواجرها عن السیئات و التزهید عن الدنیا و الترغیب إلی العقبی.
الباب الثالث:فی التوبة عن الخبائث مسک الختام الکلام فی الأنباء عن ابناء الأولیاء و اطراء هؤلاء الأزکیاء.
آغاز:بسمله.الحمد للّه الذی خلق الإنسان بضیع قدرته القاهرة و علمه البیان ببدیع حکمته الباهرة سیر المعانی من القلوب إلی القلوب.
انجام:و فرغ صائغ الفهم عن إفراغه فی قالب تألیفه...فی صدور یوم الجمعه الثانی عشر من شهر ذی القعدة الحادی عشر من العام التاسع من العشر الأول من المائة الثانیة من الألف الثانی...و بلغ ههنا السیر بقدم بقلم الفقیر...
1) (1)) -رجال اصفهان،دکتر سید محمد باقر کتابی،ج 1،ص 72.
چاپ:
1/29-اصفهان،1379 قمری،185 ص،قطع رقعی،با مقدمه و تعلیقات سید احمد روضاتی.
نسخهپژوهی:
1/30-تهران،دانشگاه تهران،ج 6،ص 2271،نسخه ش 210.
نسخ روشن،مؤلف،ذی الحجة 1121 ق،عناوین شنگرف،خطخوردگی در متن دارد و اصل است.حاشیهها به نستعلیق ریز با نشانه«منه»و این را خود نائینی برای سومین بار نوشته است.عبد الحسین آن را از بازماندگان آقا میرزا محمد خویی به قیمتی که آقا میرزا محمد علی مازندرانی کتابفروش برآورد کرد در 1274 ق خریده است.
دارای مهر«عبده عبد الحسین»برخی برگها آب گرفته و وصالی شده است.کاغذ ترمه، جلد مقوایی.
93 برگ،5/6 X 12 سم،15 سطر،12 X 9 سم.
2/31-تهران،مجلس شورا،ج 12،ص 47،نسخه ش:4342/2.
انجام:و شوک الشوق علی صبر قلبه و قلب صبره شاک.
نستعلیق،محمد کاظم بن حاج محمد صادق،23 محرم 1228 ق،عنوان و نشانها شنگرف،شماره دفتر 62576،فرنگی آبی،جلد تیماج مشکی.
43 برگ،از 77-120،19 سطر،15 X 10 متن،21/5 X 17 سم.
3/32-قم،مرعشی،ج 16،ص 152،نسخه ش 6154/1.
آغاز:و عقلک سفان و جهلک طوفان مرساتها الأجل و لجاتها الأمل شراعها الشرع.
نسخ معرب،بیکا،آخر محرم 1246،عناوین و نشانیها شنگرف،حاشیهنویسی دارد از مؤلف،جلد تیماج سبزه.
11 ر-75 پ،سطور مختلف،20/5 X 14/5 سم.
4/33-اصفهان،کتابخانه آیت اللّه سید محمد علی روضاتی،ج 1،ص 439، نسخه ش 455.
از اوّل ناقص است،نام کاتب ندارد.تاریخ کتابت اواخر محرم 1246 ق.از کتابخانه نیای گرامی،آیت اللّه مرحوم آقا میرزا سید جمال الدین موسوی چهار سوقی.
4/34-تهران،دانشکده حقوق،فهرست ص 363،نسخه ش:255/1.
نسخ،محمد علی فیروزکوهی،در روز شنبه 1265 ق،در مدرسه صدر سپاهان، شماره یکم دفتر است،
عنوان و نشان شنگرف و برخی جاها اعراب دارد و حواشی آن نشان«منه ره»دارد (48655)،فرنگی،جلد تیماج تریاکی ضربی مقوایی،146 برگ،19 سطر، 5/7 X 5/15 متن،15/5 X 21/5 سم.
5/35-تهران،دانشکده ادبیات تهران،ج 3،ص 90،نسخه ش 321.
نسخ،محمد بدیع بن سید مصطفی موسوی اصفهانی درب امامی،روز آدینه 26 ربیع الاول 1284 ق،(75626).
6/36-مشهد،آستان قدس،نسخه ش 1493/29.
سید احمد صفائی خوانساری،قرن 14،خشتی.
7/37-اصفهان،نشریه دانشگاه اصفهان،ج 11،ص 900،نسخه ش 132.
نسخ،محمد باقر بن محمد تقی اصفهانی،8 صفر 1324 ق،(17177)،فرنگی.
8/38-تهران،مجلس شورا،نسخه ش 8828،مختصر مجلس،ص 437 بیکا،بیتا.
9/39-تهران،ملی ایران،نسخه ش 25957.
بیکا،بیتا،خریداری از حوزه علمیه ولی عصر کرمان در تاریخ 86/11/8.
*30-شرح بر الفوائد الصمدیة شیخ بهائی(کبیر)(نحو-عربی)
کتابشناسی:این اثر شرح مفصلی است بر کتاب الفوائد الصمدیة که به شرح صمدیه شیخ بهائی مشهور است و مؤلف مطالب و شرح خود را در عبارات ما تن وارد کرده است
و آقا بزرگ تهرانی گوید:شرح مزجی بزرگی در پنج جلد است و مؤلف حواشی فراوانی بر آن زده است.آقا بزرگ جلد اوّل این شرح را نزد آیت اللّه مرعشی نجفی در قم گزارش کرده است.
آغاز:أولی کلام یستعان به علی جملة الهام بعد التبرّک باسم اللّه الملک العلام حمده علی جزیل الإنعام. (1)
آغاز:نحوک نحوی فلیس عندک صرف فعفوک عفوی عن کل سرف فمن فضل بابک نجاة النحاة. (2)
1/40-قم،مرعشی،ج 13،ص 27،نسخه ش 4828.
آغاز:نحوک نحوی فلیس لی عندک صرف فعفوک عفوی عن کل سرف فمن فضل بابک نجاة النحاة.
نسخه حاضر که جلد اول آن است شب دوشنبه نوزدهم جمادی الأول 1115 ق به پایان رسیده است،نسخ،مؤلف،بیتا،عناوین و نشانیها شنگرف در حاشیه تصحیح و اضافه شده است روی برگ اول یادداشتی در معرفی کتاب و مؤلف آن با مهر بیضوی دیده میشود،جلد تیماج مشکی.
95 برگ،25 سطر،25 X 19 سم.
کتابشناسی:اغلب فهرستنگاران و تراجمنگاران بر وجود شرح متوسطی بر صمدیه از مختاری نائینی تصریح کردهاند امّا در فهرستها تشخیص نسخههای هر کدام از شرح کبیر و متوسط و صغیر دشوار است در مواردی با استفاده از قرائن موجود از جمله از آغاز و انجامها بهدست آوردهایم که بیشتر نسخ شرح صغیر و یک مورد نیز
مشخص شد که شرح کبیر بوده است امّا نسخهای از شرح متوسط صمدیه نیافتیم.امّا در فهرست مواردی بود که مشخص نشده کدامیک از شروح است لذا در اینجا مواردی را که مجهول بوده است آوردهایم.
نسخهپژوهی:
1/41-تهران،مجلس شورا،ج-ص 592،ش 15437.
نسخ،بیکا،قرن 12.
2/42-همدان،مدرسه غرب همدان،ج-ص 1344،ش 4769.
نسخ،محمد باقر بن محمد مسیح تونی،آغاز رمضان 1197 ق،بیاض رقعی.
3/43-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3014،ش 3152-16/162.
آغاز:و ما جاء أو هل جاء راکبا لأنه مخبر عنه معنی ثم الراجح تأخر الحال عن عامل صاحبها لانها معموله لمعموله و یجب تقدمها علی العامل.
انجام:هل و هی حرف استفهام و قد مر تفسیره و تفترق عن الهمزة بأمور 1-باختصاصها یطلب التصدیق وحدة و لذا امتنع معادلة أم المتصلة.
نستعلیق،بیکا،قرن 13،افتادگی از آغاز و انجام،جلد مقوائی با عطف و گوشههای تیماج.
106 برگ،14 سطر،10 X 16 سم.
4/44-تهران،مجلس شورا،ج،ص،نسخه ش 17096.
نسخ،محمد تقی همدانی 1243.
5/45-قم،شیخ علی حیدر(مکتبة)،ج 2،ص 191،نسخه ش 697.
نسخ،بیکا،بیتا،عناوین و فواصل با قرمز،آخر نسخه تملکی باسم محمد حسین بن محمد یوسف چراندابی،جلد چرم زرد مایل به سیاهی.
130 برگ،17 سطر،21 X 14 سم.
6/46-قم،گلپایگانی،ج 5،ص 2446،نسخه ش 1-18/39.
آغاز:بسمله الحمد للّه الذی رفع بناء اسماء و نصب الارض علی الماء عامل العوامل و جاعلها.
انجام:و یعرف بعدم موازن له لو جعل مقام ألفه لام فی میزانه کأجلی لانتفاء و فعلل بفتحات لیلحق.
نسخ،مؤلف،بیتا،افتادگی از انجام،عناوین و خطوط شنگرف،مؤلف نسخه را تصحیح و اصلاح نموده در حاشیه نسخه بدل وجود دارد،حواشی با امضاء«منه»،جلد تیماج مشکی.
55 برگ،25 سطر،19 X 25 سم.
7/47-یزد،سریزدی(مسجد حظیره)،ج 1،ص 197،نسخه ش 245/4.
آغاز:افتاده از فخرج العلم بغیر القوانین غیر الالفاظ و الالفاظ لغت العرب و قواعد العرب و دخل الصرف و المعانی و البیان.
نسخ،بیکا،بیتا،دارای حواشی مختصر برگها جابجا شده است،جلد تیماج قرمز ضربی-/163-193 پ،سطر مختلف،16 X 20/5 سم.
کتابشناسی:شرح مزجی نسبتا مختصری است که پس از شرح دیگر مفصّل خود به درخواست بعضی از احباب و طلاب نوشته و در آن به توضیح مهمات مسائل پرداخته و بیشتر تعلیلات نحو را متعرّض نشده و بعضی الغاز نحوی را نیز آورده تا تشویقی برای علاقمندان باشد.شرح حدیقه آخر به اختصار برگزار شده چون شارح در حال سفر بوده است. (1)
آغاز:نحو جنابک المتعال صرف وجوه الآمال و بابک مورد کل سؤال و مصدر کل نوال،لا ینصرف بالخیبة من انتظر مواهب کرمک.
1) (1)) -فهرست نسخ خطی مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 5،ص 368-369.
انجام:مشوش البال بوطر بعد وطر و نقول کما قال المصنف رحمه اللّه تعالی:اللهم اشرح صدورنا.
1/48-قم؛مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 5،ص 368،نسخه ش 1937.
نسخ،ابو القاسم بن محمد ابراهیم بیدگلی کاشانی،از عصر مؤلف،عناوین و نشانی متن شنگرف،دارای حواشی مؤلف،معرفی کتاب از عنایت اللّه حسینی مختاری به تاریخ 1113،جلد گالینگور خاکستری.
195 گ،15 س،19 X 12/5 سم.
2/49-قم،مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 2،ص 22،نسخه ش 417.
تذکر:نام مؤلف به قرینه آغاز نسخه انتخاب شد.
نستعلیق،بیکا،قرن 12،متن نسخ با نشانی شنگرف،برگ آخر نونویس و بتاریخ جمادی الاول 1280 نوشته شده است برگ دوم نسخه افتاده است،جلد تیماج قهوهای بدون مقوا.
106 برگ،19 سطر،19/5*14 سم.
3/50-قم،نسخههای عکسی مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 3،ص 45،نسخه ش 856.
نسخ،بیکا،قرن 12،عناوین شنگرف،در برگ اول تملکی در جمادی الثانی 1259 و چند یادداشت متفرقه و مهر کتابخانه«حاج میرزا ابراهیم آقا»و در برگ آخر چند یادداشت متفرقه و تاریخ تولدی به سال 1229 و جز آن دیده میشود.دارای حواشی (کتابخانه نمازی-خوی 560).
353 صفحه.
4/51-قم،شیخ علی حیدر(مکتبة)،ص،نسخه ش 193.
نسخ،بیکا،1175 ق،عناوین و خطوط بالای متن با قرمز،دور صفحات با قرمز
تزیین شده،در حواشی نسخه تصحیحات و تعلیقاتی با نشانی«منه»آمده است.برگها ترمیم شده،در برگ دوم مهر بیضوی،و تملکی در ماه رمضان 1288 ق در تبریز که زیر آن مهر بیضوی آمده است.در برگ اول و آخر مهر بیضوی و مربع آمده که قابل خواندن نیست،جلد چرم مشکی.
116 برگ،25 سطر،20/5*14 سم.
5/52-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3013،نسخه ش 3999/1-20/119.
نسخ،محمد علی بن ابو الحسن نائینی،پنجشنبه 20 شعبان المعظم 1188 ق،جلد تیماج قهوهای،153 برگ،14 سطر،14*21 سم.
6/53-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3013،نسخه ش 2680-14/130.
بیکا،قرن 13،جلد ساغری مشکی.
115 برگ،16 سطر،14*21 سم.
7/54-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3013،نسخه ش 2194/1-12/84.
نسخ،اسماعیل بن محمد علی،با مهر بیضوی وی،جمعه 1227 ق،جلد تیماج قهوهای.
117 برگ،20 سطر،15*21.
8/55-قم،مسجد اعظم،ج 4،ص 1481،نسخه ش 826.
نستعلیق،حسن بن محمد،چهارشنبه 13 رمضان 1230 ق،عناوین و خطوط شنگرف،مهر بیضوی با سجع«عبده صادق بن جعفر»،جلد تیماج قهوهای،ترنج و سرولجکی،عطف تیماج مشکی،مجدول گرهای.
132 برگ،سطور مختلف،14*20 سم.
9/56-آشتیان،حوزه علمیه آشتیان،بخش یکم،ص 82،نسخه ش 31/3.
نسخ،محمد حسن آشتیان قمی،دوم ماه شعبان المعظم 1253 ق،مدرسه الفتیه دار السلطنه قزوین،مطالب و شروح در جدول نارنجی و حواشی با توضیحات در جدول ساده با نشان«منه»و تعلیقاتی از علمای نحو مانند:سیبویه،ابن مالک،در آغاز
جای سرلوح رسم گردیده اما فاقد نقش و تزئین است،نشان 8 سجع بیضوی«مهدی 1286 ق»در ص 1،2،3 و اول و آخر و سجع ترنجگونه«بود مروج دین محمدی جعفر»در ص 1،و نشان 3 مهر بیضیشکل«عین الراجی محمد حسن»در ص پایانی دو نشان شنگرفی که کلمه«وصی»و«اللّه»آنها خوانده شد،و یادداشت«عبد الرحیم» بدون تاریخ و متفرقاتی دیگر،نخودی،ضخیم،جلد تیماج عسلی ضربی،مجدول با لایه مقوای محکم،درون حنایی،خشتی.
«222 پ-/451»،25 سطر،17*22/5 سم.
10/57-تهران،عبد العظیم،ج 1،ص 406،نسخه ش 70.
نسخ،محمد علی بن محمد باقر قزوینی،پنجشنبه 6 شوال 1257 ق،واقف:علی حمیدی،1338/5/3،عناوین و نشانیها شنگرف،در حاشیه تصحیح شده و حواشی به لفظ«منه»دارد،در اول نسخه مهر و یادداشت تملک عبد الحمید در روز شنبه 26 ربیع الأول 1265 ق،در آخر نسخه صورت اجازهنامه خانه و باغچه محمود بیک در شوال 1261 ق ثبت شده است.دانشپژوه:ش 291 ص 272.ثبت:2392،جلد تیماج قهوهای مجدول گرهی با ترنج و سر ترنج و لچکی.
126 برگ،18 سطر،17*22 سم.
11/58-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3014،نسخه ش 7431/2-38/51.
نسخ،بیکا،1259 ق،عناوین و نشانیها شنگرف،جلد تیماج مشکی.
135 برگ،15 سطر،15*21 سم.
12/59-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3013،نسخه ش 5398-27/68.
نستعلیق،محمود بن محمد خویی،پنجشنبه ربیع الثانی 1263 ق جلد مقوای لایی، عطف پارچهای.
125 برگ،16 سطر،16*21 سم.
13/60-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3013،نسخه ش 6575-33/125.
نسخ و نستعلیق،سید محمود بن میر مهدی اهری،رجب 1265 ق،در مدرسه
حاجی آقا،عناوین و نشانیها شنگرف،در حاشیه تصحیح شده است و حواشی«منه» دارد،جلد تیماج مشکی.
92 برگ،19 سطر،14*20 سم.
14/61-یزد،وزیری،نشریه 13،ص 391،نسخه ش 4360.
نسخ،بیکا،سوم ربیع المولود 1265 ق،شماره عمومی 127576.
133 برگ،16*22 سم.
15/62-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3016،نسخه ش 2293-12/183.
نسخ،محمد حسین بن ملا کاظم مکتبدار،سهشنبه 15 شوال 1286 ق،جلد تیماج قهوهای.
172 برگ،16 سطر،11*17 سم.
16/63-قم،شیخ علی حیدر(مکتبة)،ج 2،ص 123،نسخه ش 614.
نسخ،عبد اللّه بن رمضان،بیتا،عناوین با قرمز و فواصل با مداد سبز،در حاشیه توضیحاتی آمده،برگها ترمیم شده است،در برگ اول تملکی به واسطه ارث به اسم مرتضی محسنی آمده است،جلد عادی.
15 برگ،21 سطر،14*9/5 سم.
17/64-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3013،نسخه ش 3788-19/118.
نسخ،بیکا،بیتا،متن با شنگرف نشانی دارد،در حاشیه تصحیح شده و حاشیه نویسی دارد از مؤلف با امضای«منه عفی عنه»جلد تیماج قهوهای،ضربی،ترنج باسر، مجدول گرهی.
166 برگ،15 سطر،15*21 سم.
18/65-همدان،مدرسه غرب همدان،ج،ص 1344،نسخه ش 1258.
نسخ،بیکا،بیتا،خشتی.
19/66-قم،گلپایگانی،ج 6،ص 3014،نسخه ش 8134/2-55/104.
از اول تا بحث«حال مفرده از منصوبات»،نسخ،بیکا،بیتا،افتادگی از انجام.
41 برگ،15 سطر،15*21 سم.
20/67-کاشان،جعفری،نسخه ش 15/1.
نسخ،بیکا،بیتا،عناوین و نشانیها شنگرف،جلد تیماج قهوهای مجدول.
87 برگ،16 سطر،14*22 سم.
21/68-تهران،مجلس شورا،ج 26،ص 249،نسخه ش 7764.
نسخ،بیکا،بیتا،عناوین و نشانیها شنگرف،این نسخه را احتشام الدوله به فرزند خود سلطان جنید میرزا اهدا نموده است،[ثبت 22398]،جلد گالینگور قرمز.
181 برگ،14 سطر،15*22 سم.
22/69-قم،مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی،ج 1،ص 564،نسخه ش 656.
آغاز نسخه:فان المختصر المنسوب إلی العالم الفاضل الکامل قدوة المحققین.
یک صفحه از خطبه شرح از این نسخه افتاده است،نسخ،بیکا،بیتا،افتادگی از آغاز،عناوین شنگرف و مشکی نشانیها شنگرف،با چند حاشیه با رمز«منه»و علائم تصحیح در آن دیده میشود،جلد تیماج مشکی،موریانهخوردگی دارد.
146 برگ،16 سطر،14*21 سم.
23/70-تهران،ملی ایران،ج 15،ص 171،نسخه ش 3359.
نام مؤلف به قرینه آغاز نسخه تعیین شد،نسخ،بیکا،بیتا،تزئینات متن عناوین با مرکب قرمز مهرها و تملک و غیره،مهر تملک کتابخانه رهنمون کرمانشاه،شماره پیشین 689،فرنگی نخودی و شکری،جلد تیماج زیتونی،یک لایی،ضربی،مجدول.
81 برگ،20 سطر،1014/5 سطر،1521 سم.
24/71-خوی،مدرسه نمازی،ص 293،نسخه ش 560.
نسخ،بیکا،بیتا،عناوین شنگرف،با حواشی از مؤلف،وقف شهید جلد تیماج قهوهای با ترنج با مهر و نقش گل و بوته،جدولدار.
14 سطر،16*21 سم.
25/72-قم،مرعشی،ج 27،ص 322،نسخه ش 10907.
آغاز:قال المصنف قدس اللّه روحه بعد البسملة احسن کلمة یبتدأ بها الکلام و خیر خبر یختتم به المرام.
نسخ،نزدیک عصر مؤلف،عناوین و نشانی متن شنگرف،در برگی پس از کتاب چند شعر پراکنده بتاریخ 1218 ق با مهر بیضوی«عبده ابو تراب»دیده میشود.
165 برگ،14 سطر،16*21 سم.
26/73-قم،گلپایگانی،مجموعه محمد حجت(آیت اللّه)،ج 1،ص 286،نسخه ش 332.
نسخ،متن با شنگرف نشانی دارد،در حاشیه تصحیح شده و حاشیهنویسی دارد از مؤلف،جلد تیماج قهوهای.
166 برگ،15 سطر،15*21 سم.
27/74-قم،مؤسسه امام صادق علیه السّلام،ص 79،نسخه ش 101.
نسخ نیکو،علی بن محمد،پنجم ربیع الأول 1271 ق،عناوین و نشانیها شنگرف،در حاشیه توسط کاتب تصحیح شده با حاشیهنویسی و این کار غره جمادی الاول 1271 ق پایان یافته است.روی برگ اول اشعاری فارسی و عربی و تملک خسروشاهی دیده میشود،جلد مقوایی عطف تیماج قهوهای.
127 برگ،17 سطر،22*16 سم.
28/75-اصفهان-کتابخانه آیت اللّه سید محمد علی روضاتی،ج 2،ص 256، نسخه ش 638.
نام کاتب و تاریخ کتابت ندارد.ظهر نسخه مهر«محمد باقر 1092 یا 1192 ق» و«ابو الحسن ابن محمد سعید»و تملک احمد بن حسین جمال الدین الحلّی به تاریخ ماه رجب 1172 ق و مهر او«عبده احمد بن حسین جمال الدین»دیده میشود.
29/76-تهران،مجلس شورا،ج 20،ص 273 نسخه ش 6807.
فقط چند برگ آغازین کتاب را داراست،نستعلیق،قرن 13،بیکا،جلد تیماج قهوهای بدون مقوا.153 پ-/158،17*22 سم،سطرها مختلف.
*شرح تهذیب المنطق-تعدیل المیزان فی تعلیق علم المیزان
کتابشناسی:شرح مزجی و نسبتا مشروحی بر صحیفه سجادیه است که گویا فقط مقدمه کتاب و شرح دعای 26 و 27 صحیفه در آن شرح شده است.مختاری در بیان علت تألیف این شرح در مقدمه چنین آورده است که شروح متعددی بر صحیفه نگاشته شده اما تقریبا هیچیک جامع و وافی به مقصود نمیباشد.زیرا بعضی از آنها مانند حاشیه میرداماد و حاشیه فیض کاشانی بسیار مختصر است و فقط به مسائل لغوی و موضوعات ادبی پرداخته است.بعضی دیگر مانند تحفه رضویّه فاقد مباحث ادبی است و به تطویل و درازگویی در موضوعات غیر مهم و خارج از بحث روی آوردهاند.
ولی عدهای دیگر همچون«فواید الطریفة»علامه مجلسی تمام دعاها و جملاتش را شرح نکردهاند و از این جهت ناقص به نظر میرسد.«ریاض السالکین»نیز اگرچه دارای محاسنی میباشد اما معایبی نیز دارد از جمله آنکه بسیار مفصل و حجیم است و در مباحث لغوی کار را به افراط کشانده و با آوردن نقلقولهای فراوان و متعارض، سعی در جمعکردن آنها و حل اختلافات میکند که گاهی نیز موفق نمیشود.جز آن در موارد متعددی نیز موضوعات جنبی و فرعی را پیش میکشد و از موضوع اصلی بسیار دور میشود و تکرارهای زیادی نیز در تفسیر مفردات لغوی دارد.اما با این همه،ابتکار در به دست آوردن معانی جدید و مضامین بدیع در هیچیک دیده نمیشود.به همین جهت،پس از استخاره از خداوند متعال به نگارش شرحی بر صحیفه سجادیه اقدام کردم.
آغاز:بسمله،مفتاح فلاح العباد و صلاح سلاح العباد و کنز الفوائد العظیمة و حرز الفرائد الیتیمة حمد من رفع حجابه و فتح أبوابه من دعاه.
انجام:و عوضه أی أعط ذلک المسلم عوضا من فعله عوضا حاضرا.
1/77-قم؛فهرست گلپایگانی،ج 1،ص 138-139،نسخه ش 2-18/39.
مؤلف،بیتا،افتادگی از انجام،نشانیها شنگرف،مؤلف نسخه را تصحیح کرده و خطخوردگی و اضافات و تصحیحات فراوانی در متن و حاشیه با امضای«منه»دارد، جلد تیماج مشکی.
کتابشناسی:شرح مزجی مفصلی است بر رساله«لسان المیزان»خود مؤلف،که بنا به درخواست بعضی از دوستانش نوشته است.در این شرح بعضی از مباحث فلسفی و ادبی نیز به مناسبت آمده است.
صاحب الذریعة در ضمن حواشی حاشیه مولی عبد اللّه،کتابی با این نام یاد میکند که به سال 1323 ق همراه با حاشیه مولی عبد اللّه در تهران به چاپ رسیده است.
آغاز:«افتتح بحمد اللّه فیه اشاره الی أن صدور الفعل من الفاعل...و هی علی ما ذکره هیهنا شیئان...قوله(ص)کل أمر ذی بال.»
انجام:و اعلم ان المشهورات و المسلمات و المظنونات إنما ینتفع بها.
1/78-تهران،مجلس شورا،نسخه ش 14721.
نسخ،بیکا،حدود 1140 ق.
2/79-تهران،مجلس شورا،نسخه ش 262 طباطبایی.
نسخه فاقد دیباچه است ولی نسخه دیگری از این کتاب با دیباچه به شماره 12657 در آستان قدس موجود است که مؤلف در آن اشاره میکند این کتاب را بعد از اثر دیگرش«محیی الأذهان فی شرح لسان المیزان»تألیف کرده است.
نسخ و نستعلیق،اسماعیل بن محسن شاهرودی 1273 ق،مشهد رضوی،افتادگی
از آغاز و انجام،پشت برگ پایان،ابیاتی از دیوان امام علی علیه السّلام به شیوه چلیپا نوشته شده است.ثبت:30969،فرنگی آهار مهره،جلد:تیماج یشمی با ترنج و نیم ترنج.
138 برگ،20 سطر 14*24 سم.
3/80-قم،گلپایگانی،ج 1،ص 139،نسخه ش:3-18/39.
نسخ،مؤلف،بیتا،عناوین و خطوط شنگرف،مؤلف نسخه را تصحیح و اصلاح نموده،حواشی با امضای«منه»،جلد:تیماج مشکی.
81 برگ،20 سطر،19*25 سم.
کتابشناسی:فقیه بزرگوار مختاری نائینی پس از نگارش«إرتشاف الصافی من سلاف الشافی»این تلخیص را از شافی تهیه کرد و امّا در این خلاصه به بیان اصول مقاصد شافی اکتفا کرد بدون تصریح به اعتراض از قاضی و جواب سید.آقا بزرگ وجود نسخهای را نزد آیت اللّه مرعشی نجفی گزارش کرده است.
[الذریعه،ج 4،ص 423؛ج 15،ص 49]
نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
*صیغ العقود-مقالید القصود
کتابشناسی:اطلاعاتی از آن نیافتیم.
آغاز:الحمد للّه ذی الطول الطویل و الکمال الکامل الجمیل و المدد المدید و المجد المجید و الرشد الرشید...أما بعد فهذه عروض العروض لمن حاول فی بحر الشعر ان یخوض.
انجام:افتادگی دارد:الشواهد فاما تمیم تمیم بن مر...دمنة أقفرت لسلمی بذات الغضا و تعفف و لا تبتئس فما یقض یاتیکا.
1/81-قم،گلپایگانی،فهرست ج 5،ص 2893،نسخه ش:4436-22/156.
نسخ،بیکا،قرن 13،جلد مقوایی طوسی.
18 برگ،18 سطر،13*19 سم.
در این نسخه رساله دوبار تحریر شده است یکی از برگ 10-13 و دیگری از برگ 14 تا 18 که تحریر دوم ناقص است.
کتابشناسی:آقا بزرگ تهرانی گوید:این رساله درباره یکی از مسائل نذر است که در عصر مؤلف اتفاق افتاده است چنانچه این نکته را خودش در شرح حالش آورده است. (1)
آغاز:بسمله:الحمد للّه الذی شرع العقود شوارع إلی المقصود...أما بعد فإن علماء عصرنا...اختلفوا فی من نذر حال صحته و ثبات عقله...و رتبنا الرسالة علی فصول و خاتمة و سمیناها«عمدة الناظر فی عقدة الناذر...فی صروف فصول اربعة.
انجام:و قد تیسر الإختتام...فی أواخر شهر ربیع الثانی...من السنة الرابعة من العشر الثانی من المائة الثانیة من الألف الثانی و کتب مؤلفها...بهاء الدین محمد بن محمد باقر الحسینی النائینی...و الحمد للّه رب العالمین.
1/82-تهران،دانشگاه تهران،نسخه ش 4002،ج 12،ص 2991.
نستعلیق،احمد بن حسین بن علی بن عبد الجبار،18 ج 1194 ق،برای خزانه شیخ عبد علی بن محمد فاروقی در روز دوشنبه 18،ج 1،1194 ق،تصحیح شده و بلاغ مورخ شب 14،1195 ق دارد،در 47 ص،سپاهانی،جلد تیماج مشکی،ضربی مقوایی.
26 برگ،20 س،1115 سطر،1723 سم.
1) (1)) -الذریعة،ج 15،ص 341.
(فقه-عربی) *نام دیگر:تعارض حق المشتری و البایع.(مرعشی،نسخه ش 3382).
کتابشناسی:رسالهای است در بررسی یکی از مباحث بیع با عنوان تعارض حق مشتری و بایع.مؤلف آن را در دو عین و پنج تنبیه تنظیم کرده است.وی این رساله را در شب 28 یا 22 ربیع الاول سال 1128 یا 1122 ق در جعفرآباد اصفهان به پایان رسانده است.
فاضل محقق استاد سید احمد اشکوری در فهرست مرعشی نسخه شماره 3381/1 رسالهای را با عنوان«البیع»معرفی کرده است که پایان آن با پایان العین فی سقی المتبایعین همخوانی دارد و همچنین در دو عین و تنبیهات نیز همان است با این تفاوت که استاد دانشپژوه در فهرست دانشگاه تهران نسخه شماره 1859/4 گفته 5 تنبیه دارد و جناب اشکوری 4 تنبیه ذکر کرده است امّا از آنجا که نسخه مرعشی از آغاز افتادگی داشته قابل شناسایی نبوده است.
[فهرست دانشگاه تهران،ج 8،ص 459؛مرعشی،ج 9،ص 158]
آغاز:الحمد للّه جابر الضرار بجبایر الخیار...أما بعد فهذه مسئلة مهمة اضطربت فیها کلمة الائمة و...وضعت الرسالة لهذه المقالة...و سمیتها العین فی سقی المتبایعین.
انجام:و هدانا إلی الصدق المحقق بنور التوفیق و قد فرغ من یسویده فی سواد اللیل...
مؤلفه...بهاء الدین محمد الحسینی...فی منتصف اللیلة الثانیة[أو الثمانیة]و العشرین من ربیع الأول أول ربیع السنة الثانیة[أو الثمانیة]و العشرین بعد مائة و ألف...فی دار هجرتی جعفرآباد من مزارع اصفهان حفظها اللّه و سایر بلاد الایمان من آفات الدوران و حوادث الزمان.
1/83-تهران،دانشگاه تهران،ج 8،ص 459،نسخه ش:1859/4.نسخ بهاء الدین محمد بن محمد باقر حسینی نائینی،بیتا،عنوان و نشان شنگرف،حواشی نستعلیق ریز.حاشیه منه دارد،سپاهانی،جلد تیماج مشکی ضربی مقوایی.
از 93 پ-106 پ،19 س،5/75/12 سطر،1319/5 سم.
2/84-قم،مرعشی،ج 9،ص 158،نسخه ش:3382/1.
آغاز:موجود:غیره و قد علم بذلک أن حصر السببیة الضرر البائع فی نفسه کما فی الروضة و المسالک.
نستعلیق،مختاری،بیتا،افتادگی از آغاز،جلد مقوایی پارچه.
6 برگ،1 ر-7 ر،سطور مختلف،21/5*17 سم.
3/85-مشهد،آستان قدس،ج 20،ص 354،نسخه ش-ض(867 گ).
نسخ،بیکا،قرن 12،کاغذ:دولتآبادی،عناوین به شنگرف،جلد تیماج لبهدار قهوهای،وقفی سعید طباطبائی سنه 1332 ق.
23 برگ،12 س،19*12 سم.
کتابشناسی:کشکولی است از فوائد متفرقه،آقا بزرگ نسخهای از آن را نزد آیت اللّه مرعشی گزارش کرده است.
[الذریعه،ج 16،ص 142] نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
*الفرائد البهیه فی شرح الفوائد الصمدیه-شرح صمدیه صغیر
کتابشناسی:آقا بزرگ نسخهای از آن را در مجموعهای نزد آیت اللّه مرعشی نجفی گزارش کرده است و اطلاعات دیگری از آن در دست نیست.و البته هم«فرائد البهیة» و هم«فرائد الفوائد»در آن ذکر شده و معلوم است که این دو اثر جدا از یکدیگر است.
[الذریعه،ج 20،ص 117] نسخهپژوهی:نسخهای از آن یافت نشد.
*نام دیگر:رساله ارتجالیه فی بیان استقبال المیّت.
کتابشناسی:مؤلف این اثر را در یک مقدمه و سه فصل تنظیم کرده است و در بیان چگونگی رو به قبلهکردن میت و بیانگر بخشی از احکام میت است. (1)
مجموعهای را آقا بزرگ در دانشگاه تهران به شماره 1859 رصد کرده که به خط مؤلف است و رسائل وی که در کاظمین و اصفهان در میان سالهای 1118 تا 1131 ق نگاشته آمده است.
آغاز:بسمله.الحمد للّه الذی جعل الکعبة البیت الحرام قیاما للناس...اما بعد فیقول...
بهاء الدین محمد الحسینی...هذه قبالة قبلیة و رسالة ارتجالیة فی بیان استقبال المیت و توجیهه إلی القبلة.
انجام:یجب بقوله لا بد و قال فی شرح القواعد(ناقص در فصل 3)
1/86-تهران؛دانشگاه تهران،ج 8،ص 460،نسخه ش:1859/6.
نسخ،بهاء الدین محمد بن محمد باقر حسینی نائینی،بیتا،عناوین و نشانیها شنگرف،حواشی نستعلیق ریز،سپاهانی،جلد تیماج مشکی ضربی مقوایی،مهرها:
(بیضوی:عبده محمد صادق بن محمد حسین الحسینی)و(چهارگوش لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه علی ولی اللّه).
130 پ-133 پ،19 سطر،5/75/12 متن،1319/5 سم.
کتابشناسی:نام این کتاب را مؤلف در مقدمه کتاب«تقویم المیراث فی تقسیم المیراث»آورده است.
[فهرست کتابخانه شاهچراغ،ص 118] نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
1) (1)) -الذریعه،ج 17،ص 29-30 با دخل و تصرف.
کتابشناسی:رسالهای است در حقیقت غسل و مسح؛و شستن و دست تر به روی بشره کشیدن و فرق بین این دو و اینکه با یکدیگر تباین دارند.در این رساله بسیاری از اقوال فقها طرح و رد و ایراد در آنها وارد شده است.اثر دارای دوازده فصل میباشد و مؤلف بزرگوار آن در شب شنبه 16 شوال 1110 ق از تألیف آن فراغت حاصل کرده است.این رساله را آقا بزرگ«القول الفصل فی حقیقتی المسح و الغسل»نامیده است. (1)
[الذریعه،ج 30/17 و 212؛مرعشی 7 ج 159/9؛دانشگاه تهران،ج 409/8] آغاز:«الحمد للّه الذی یجازی بجنة النعیم علی مثل مسحه رأس الیتیم و یغسل بقطرة دمع الاثیم».
انجام:فلا یجزیء الغسل عنه بیان للمراد لا تعریض بایراد و اللّه یعلم ما لا نعلم و له الحمد علی ما علم...».
1/87-قم،مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 7،ص 221،نسخه ش:2748/5 نسخ،احمد بن حسین بن احمد بن علی بن عبد الجبار،26 رمضان 1194 ق، عناوین نوشته نیست،تصحیح شده و در برگ آخر علامت بلاغی از کاتب در شب 21 جمادی الاولی 1195 ق آمده است،دارای حواشی«منه سلمه اللّه»و«شیخ حسین»، جلد تیماج مشکی فرسوده.
14 برگ،114 ر-128 ر،20 سطر،16*22 سم.
2/88-تهران،دانشگاه تهران؛نسخه ش:1859/3.
انجام:بل یجعل النوم رسوله مؤلفه الفقیر...بهاء الدین محمد الحسینی افاض اللّه علیه العلم الیقینی.
نسخ،بهاء الدین محمد بن محمد باقر حسینی نائینی،بیتا،عنوان و نشان شنگرف،
1) (1)) -همان،ج 17،ص 30.
تاریخ تألیف در پایان هست ولی در نسخه ما پاره شده و دیده نمیشود.حاشیه«منه» دارد،سپاهانی،جلد تیماج مشکی ضربی مقوایی.
62 پ-92 ر،19 س 5/75/12 سطر،1319/5 سم.
3/89-قم،مرعشی،ج 9،ص 159،نسخه ش 3382/2.
انجام:تصادقهما فی امرار الید مع...
نستعلیق،بیکا،بیتا،جلد مقوایی پارچه.
15 برگ،7 ر-22 ر،مختلف السطور،21/5*17 سم.
کتابشناسی:اطلاعاتی از آن نیافتیم.
1/90-قم-مدرسه فیضیه،ج 1،ص 217،نسخه ش 1655.
نسخ،سده سیزدهم،
141 برگ،16 سطر،14*20.
کتابشناسی:در ابتدای«شرح لسان المیزان»،مؤلف تصریح به این تألیف خود نموده و فرموده است:«إنّی لمّا ألفت المختصر المسمی بلسان المیزان لوزان أفکار الأذهان الفیته قد حسن وقعه و استحسن وضعه».
نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
مؤلّف از این کتاب در مقدمه کتاب«تقویم المیراث فی تقسیم المیراث»نام برده است.
[فهرست کتابخانه شاهچراغ،ص 118] نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:این اثر شرح فن طبیعی شفای بو علی سینا است.آقا بزرگ تهرانی نسخهای از جلد اوّل آن را در نزد آیت اللّه مرعشی در قم گزارش کرده است.
[الذریعة،ج 21،ص 124] نسخهپژوهی:نسخهای یافت نشد.
کتابشناسی:در لغز و معمّا است و در آن الغاز عربی مشکل را در دو قسم حل نموده است.قسم اول در الغازی که مربوط به اعراب است.قسم دوم در الغازی که مربوط به معانی است.در ماه ذی القعده 1118 ق (1)به پایان رسیده است.
آغاز:الحمد للّه الذی خلق الإنسان و علّمه البیان و التبیان و هداه إلی حل شکال الاشکال و مکن عقله من حل کل عقال.
انجام:فإنّ ذلک قد یجب تنشیطا للحزین و حفظا له عن الهلاک و التباب.
نسخهپژوهی:
1/91-مشهد،آستان قدس،فهرست الفبائی،ص 527،ش:ض 13566.
نستعلیق،بیکا،1125 ق.
2/92-قم،مرعشی،ج 4،ص 192،ش 1409/18.
نسخ،بیکا،ربیع الثانی 1128 ق،عناوین شنگرف،جلد تیماج سبز ضربی.
26 برگ،از 341 پ-366 پ،23 سطر،24*12 سم.
3/93-قم؛فیضیه،ج 1،ص 255،نسخه ش 932.
1) (1)) -آقا بزرگ تهرانی،در ج 21،ص 149 الذریعه تاریخ تألیف را 27 ربیع الاول 1125 ق ذکر کرده.دانشپژوه هم در فهرست دانشگاه از متن نسخه موجود شوال 1118 ق را ذکر کرده است.
نستعلیق،محمد بن محمد علی،شنبه 16 ذیقعده 1142 ق.
16 برگ،18 سطر،14*20 سم.
4/94-قم،مؤسسه آیت اللّه بروجردی،ج 2،ص 367،نسخه ش 583/5.
نستعلیق،بیکا،بیتا،جلد تیماج قهوهای بدون مقوا.
28 برگ،252 پ-280 پ 21/5*15/5 سم.
5/95-تهران،دانشگاه تهران،ج 8،ص 460،نسخه ش 1859/7.
انجام:تحقیق الحق و إصابة الصواب و کتب مؤلفه...
نسخ،بهاء الدین محمد بن محمد باقر نائینی،بیتا،عنوان و نشان شنگرف،حواشی نستعلیق ریز،سپاهانی،جلد تیماج مشکی ضربی مقوایی.
22 برگ از 134 پ-155 ر،19 سطر،5/75/12 سطر،1319/5 سم.
کتابشناسی:رساله نسبتا مفصلی است در بیان انواع عقد و ایقاع و نیز قصودی که در فقه وارد شده که مؤلف با عنوانهای«فصل-فصل»به طرز شیوایی آن را شرح کرده است.
آغاز:الحمد للّه شاعر شوارع العقود و واضع روادع العهود و الصلاة و السّلام.
انجام:چنانچه از اخبار و روایات شواهد و ملایمات نیز دارد و اللّه یعلم.
1/96-مشهد،آستان قدس،ج 20،ص 491،ش:13566.
انجام موجود:و با عدم سبق اعتراف زوج به ولد مذکور پس برپا بایستند زوجین نزد.
نستعلیق،بیکا،ق 12،افتادگی از انجام،کاتب نامعلوم،خریداری آستان قدس در آذرماه 1362 ش.
نخودی،جلد:گالینگور با عطف و گوشه تیماج قهوهای تیره.
40 برگ،15 سطر،18*11/5 سم.
2/97-مشهد،گوهرشاد،ج 3،ص 1646،ش:1187/3.
نسخ،سید محمد بن میر محمد جعفر طباطبائی،عصر پنجشنبه چهارم رمضان 1129 ق، عنوانها شنگرف،معلق به حواشی با امضاء«منه»،در آخر مهر چهارگوشهای با سجع: یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ (1)مهر کتابخانه مجد الدین را دارد،آهار مهرهای،جلد:تیماج لایهای سرخ.
82 برگ،12 سطری 5/510 س سطر 10/516 سم.
3/98-قم،مسجد اعظم قم،ص 112،ش:1551/5.
نستعلیق،بیکا،1158 ق،بیاض-عنوانها و خطوط شنگرف در پایان فایدهای در بعضی ادعیه ذکر شده است،جلد:تیماج قهوهای بدون مقوا.
50 برگ،مختلف سطر،19/9 سم.
4/99-قم،گلپایگانی،ش:3999/2-20/119
نسخ،محمد علی بن ابو الحسن نائینی،سهشنبه 29 ربیع المولود 1188 ق،در نائین، جلد:تیماج قهوهای.
48 برگ 14 سطر،14*21 سم.
5/100-مشهد،گوهرشاد،ج 3،ص 1437،ش:1049/6.
انجام:تم فصل النکاح و یتلوه فصل المکاتبة ففصل السبق و الرمایة ثم الرهن إلی آخر فصوله من کتاب مقالید القصود.
نستعلیق،محمد کاظم بن محمد صادق بن محمد رضا بن محمد صادق،1228 ق، عنوانها قرمز،فستقی و شکری،جلد:سرخ عطف و گوشه پارچه.
16 برگ،26-43،712/5 س سطر،1118 سم.
6/101-یزد،وزیری،ج 5،ص 1587،ش 3250/3.
نسخ،محمد شفیع بن زین العابدین،بیتا،عنوان و نشانهها به شنگرف شماره عمومی 20220،اصفهانی،جلد:تیماج آلبالوئی.
(175-95)،10 س 712 سطر،9/515 سم.
1) (1)) -سوره مبارکه صف،آیه 6.
کتابشناسی:منتخبی است از کتاب«الأشباه و نظائر فی النحو»جلال الدین عبد الرحمان سیوطی اصل کتاب در هفت مقصد بوده که در منتخب نیز همان ترتیب رعایت شده است در کتابشناسیها به عنوان تعلیقات بر اشباه و نظایر نیز آمده است.
[مجلس شورا،ج 38،ص 101] آغاز:قال المصنف:و هذا الکتاب مشتمل علی سبعة فنون الأول فن القواعد و الاصول التی نزد إلیها الجزئیات و الفروع و هو مرتب علی حروف المعجم.
انجام:و عند ابن مالک أن المعنی إن أعطیتک...و هذا مقتضی قوله فی الشرطین و هذا أیضا ضعیف.
نسخهپژوهی:
1/102-تهران،مجلس شورا،ج 38،ص 101،نسخه ش 14079/1.
نسخ،مؤلف،1108 ق،عناوین و نشانیها شنگرف،جلد تیماج قهوهای.
174 برگ از 2 پ-176 پ،17 سطر،12*18/5 سم.
کتابشناسی:آقا بزرگ در الذریعه آورده:فارسی است و نظیر صرف میر است.
مختاری نائینی از آن در رساله شرح احوالات خویش نام برده است.
[الذریعة،ج 24،ص 88،عنوان 457] نسخهپژوهی:نسخهای از آن یافت نشد.
کتابشناسی:در مباحث زمان و چگونگی لیل و نهار است.گزارشی از آقا بزرگ بر وجود نسخهای از آن نزد آیت اللّه مرعشی نجفی سراغ داریم.
آغاز:بسمله.الحمد للّه الذی جعل الأهلة مواقیت للناس...أمّا بعد فیقول الفقیر محمد بن محمد باقر النائینی.
انجام:عین الیقین و الیقین العینی.
1/103-تهران،ملک،ج 1،ص 772،نسخه ش:3977.
نسخ،مؤلف،بیتا،عنوان و نشان شنگرف،کاغذ ترمه،جلد:میشن سرخ لایی.
36 برگ،17 سطر،12/1*18/5 سم.
کتابشناسی:
گزیدهای از«بدایة الهدایة»شیخ حر عاملی است در یک مقدمه و کتابهای فقهی را دارد تا تجارت،با افزودههائی از خود او از روی«وسائل الشیعة»حر عاملی یا جز آن که مختاری نائینی در هامش نشان داده است.این کتاب را مختاری به درخواست محمد بن أبی الفتح اصفهانی نوشته است.[دانشگاه تهران،ج 8،ص 460؛الفبائی آستان قدس، ص 592]
آغاز:بسمله.الحمد للّه علی الهدایة من البدایة إلی النهایة أما بعد فإن مختصر شیخنا...
الشیخ محمد بن الحسن الحر العاملی...المسمی ببدایة الهدایة مؤلف حسن...فشرعت بالتماس...محمد بن أبی الفتح الاصبهانی...فی تلخیصه و تهذیبه...و سمیته نهایة البدایة لبدایة النهایة.
انجام:فصل یحرم التکسب بالمحرم تجارة...و یسقط الخیار بشرط سقوطه و التصرف(ناقص است).
1/104-تهران؛دانشگاه تهران؛ج 8،ص 460،نسخه ش:1859/5.
نسخ،بهاء الدین محمد بن محمد باقر حسینی نائینی،بیتا،عنوان و نشان شنگرف، حواشی نستعلیق ریز،سپاهانی،جلد:تیماج مشکی ضربی مقوایی.
107 پ-129 ر،19 س 5/75/12 سطر،1319/5 سم.
2/105-مشهد؛آستان قدس رضوی؛ش:ض 13559
نسخ،بیکا،بیتا،[فهرست الفبائی آستان قدس،آصف فکرت:-592].
1-الذریعة،آقا بزرگ تهرانی،26 جلد،چاپ سوم،لبنان،بیروت،دار الأضواء، 1403 ه.ق.
2-تراجم الرجال،سید احمد حسینی اشکوری،ج 2،نشر دلیل ما.
3-تلامذة العلامة المجلسی،سید احمد حسینی اشکوری،قم،انتشارات کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی،1410 ق،چاپ اول.
4-فهرست کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران،زیر نظر دانشپژوه،15 جلد،تهران، انتشارات دانشگاه تهران.
5-فهرست کتب خطی اصفهان،دو هزار نسخه عربی و فارسی،سید محمد علی روضاتی،جلد اول،چاپ اول،اصفهان،ناشر:مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان،1386 ه.ش.
6-فهرست کتب خطی اصفهان،دو هزار نسخه عربی و فارسی،سید محمد علی روضاتی،جلد دوم،چاپ اول،اصفهان،ناشر:مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان،1389 ه.ش.
7-فهرست کتب خطی کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی،25 جلد،مشهد، انتشارات آستان قدس رضوی.
8-فهرست نسخههای خطی مرکز احیاء میراث اسلامی،سید احمد حسینی اشکوری،8 جلد،چاپ اول،1386 ه.ش.
10-فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیت اللّه گلپایگانی،سید احمد حسینی اشکوری و رضا استادی،2 جلد،قم،چاپخانه خیام،1357 ه.ش.
11-فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی،سید احمد حسینی اشکوری،36 جلد،چاپ اول،ایران-قم،ناشر:کتابخانه آیت اللّه مرعشی، 1386 ه.ش.
12-فهرست نسخههای خطی کتابخانه جامع گوهرشاد مشهد،محمود فاضل، 4 جلد،مشهد،ناشر:کتابخانه جامع گوهرشاد،1363 ه.ش.
13-فهرست نسخههای خطی کتابخانه حوزه علمیه آشتیان،صادق حضرتی،قم، نشر مجمع ذخائر اسلامی،چاپ اول،1384 ه.ش.
14-فهرست نسخههای خطی کتابخانه سید احمد روضاتی،رحیم قاسمی،چاپ اول،قم،نشر مجمع ذخائر اسلامی،1385 ه.ش.
15-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی،38 جلد،چاپ اول،قم،ناشر:مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی.
16-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مدرسه فیضیه،رضا استادی،2 جلد،قم، چاپخانه مهر،1396 ه.ق.
17-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه اصفهان،سید جعفر حسینی اشکوری،2 جلد،چاپ اول،ایران-قم،نشر مجمع ذخائر اسلامی، 1388 ه.ش.
18-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مسجد اعظم،رضا استادی،1 جلد،چاپ اول،قم،1365 ه ش.
19-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مفتی الشیعه،سید احمد حسینی اشکوری، 1 جلد،چاپ اول،قم،ناشر:مجمع ذخائر اسلامی-1381 ه.ش.
20-فهرست نسخههای خطی کتابخانه ملی ملک،محمد تقی دانشپژوه و ایرج افشار،10 جلد،چاپ اول،1372 ه ش.
21-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مؤسسه آیت اللّه بروجردی،سید احمد
حسینی اشکوری،2 جلد،چاپ اول،ایران،قم،نشر مجمع ذخائر اسلامی، 1384 ه.ش.
22-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مؤسسه امام صادق علیه السّلام،سید احمد حسینی اشکوری،چاپ اول،قم،نشر مجمع ذخائر اسلامی،1383،ه.ش.
23-فهرست نسخههای خطی کتابخانه وزیری یزد،محمد شیروانی،5 جلد، چاپخانه تابان،تهران.
24-فهرست نسخههای عکسی مرکز احیاء میراث اسلامی،ج 3،چاپ اول- چاپخانه سرور،ایران،قم.
25-نجوم السماء فی تراجم العلماء،محمد علی آزاد کشمیری،تصحیح میر هاشم محدث،1 جلد،چاپ و نشر بینالملل(انتشارات امیرکبیر)تهران،1382 ه.ش.
گزارش سفر تاریخی علاّمه امینی قدّس سرّه
نگارش:فرهنگ نخعی
گزینش و تحقیق:محمّد بیدقی
باسمه تعالی
از دیرباز هجرتها و مسافرتهای پیامبران و اولیاء الهی از یک منطقه به منطقهای دیگر با حکمت و تدبیر بوده و تقدیر الهی در آن مشهود بوده است و همیشه مایه خیر عظیم و منشأ برکات بسیار قرار گرفته است،آنسان که ابراهیم و هاجر علیهما السّلام با هجرتشان به حجاز و معجزه جوشیدن زمزم با تشنگی اسماعیل علیه السّلام،آن سرزمین برای همیشه امن و آباد و مایه آرامش زائران بیت اللّه الحرام گردید و آنسان که وجود شریف خاتم الانبیاء محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله یکبار با سیر در آفاق و انفس و ملکوت آسمانها (1)و دگربار،هجرت با اهمیّت و تاریخی ایشان از مکّه معظمه به مدینه منوّره،مبدأ تاریخ اسلام گردید و خیر و برکات و فیوضات رحمانی را برای بشریت گسترده گردانید.
بزرگان دین نیز همچون امیر المؤمنین علی علیه السّلام با انتقال محل امامت و خلافت خود
1) (1)) -سوره مبارکه اسراء،آیه 1. سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی....
از مدینه به کوفه و فرزند بزرگوارشان علی بن موسی الرضا علیه السّلام با سفر پرمیمنت خود-هر چند به اجبار-از مدینه منوّره به طوس باعث تبلور روح امامت و ولایت در عقاید مردم و ترویج فرهنگ غنی شیعه و آشنایی ادیان مختلف با حقیقت محمّدی صلّی اللّه علیه و آله شدند.
عالمان و فرهیختگان و دانشمندان نیز با تأسی به آن بزرگواران مسافرتهای علمی و هجرتهای تبلیغی بسیاری انجام دادند که هرکدام به نوبه خود درخور توجّه است.
از جمله آنها مسافرت تاریخی عالم ربانی و محقق جلیل القدر،علاّمه بزرگوار شیخ عبد الحسین امینی قدّس سرّه از نجف اشرف به اصفهان،مهد ایمان و محبّت به ائمه اطهار علیهم السّلام و کانون ترویج فرهنگ شیعه در سال 1376 قمری میباشد.حضور معظم له در این شهر که بعد از تألیف کتاب ارزشمند«الغدیر»بود و سخنرانیهای شورآفرین ایشان در مجالس مختلف،معرفت و محبّت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام را در دلهای عاشق مردم افزون کرد که تأثیرات مهم و میوههای شیرین این سفر به یادماندنی در این گزارش آمده است.
حاج شیخ عبد الحسین امینی در سال 1281 شمسی برابر با 1320 قمری در خانوادهای متدیّن و محبّ خاندان نبوّت علیهم السّلام چشم به جهان گشود.پدرش حجة الاسلام حاج میرزا احمد امینی(1287-1370 ق)از عالمان پرهیزکار و دانشمندان فرهیخته و خوشسیرت آن سامان بود.پدر بزرگش عالم وارسته و فاضل متّقی مولی نجفعلی تبریزی مشهور به«امین الشرع»(1257-1340 ق)علاقهمند به جمعآوری کلمات گهربار اهلبیت عصمت طهارت علیهم السّلام بود و به دو زبان ترکی و فارسی نیز شعر میسرود.
این خاندان را از جهت شهرت جدّشان به«امین الشّرع»امینی نامیدند.
وی علوم پایه را در زادگاهش تبریز بیاموخت و از محفل انس عالمانی ربانی
همچون مولانا (1)و سید مرتضی خسروشاهی و شیخ حسین (2)خوشههای علمی بسیار برچید.
در مهاجرت اول به نجف اشرف در محضر عالمان بزرگی چون سید محمد فیروزآبادی و سید ابو تراب خوانساری شاگردی کرد.
ایشان با اظهار ادب در محضر ملکوتی مراجع گرانقدر و فقهای وارسته همچون، آیة اللّه العظمی سید ابو الحسن اصفهانی رحمه اللّه،آیة اللّه میرزا محمد حسین نائینی قدّس سرّه،آیة اللّه شیخ عبد الکریم حائری یزدی رحمه اللّه و آیة اللّه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی(کمپانی)قدّس سرّه کسب فیض کرده و در عنفوان جوانی اجازه اجتهاد را به خطوط مبارکشان دریافت نمود.
برای مقام روحانی و عالم ربانی،از همه چیز مهمتر،تربیت نفسی و ملکات اخلاقی و جهات باطن است،بدانگونه که انسان توانسته باشد جهان بزرگ وجود خویش را فتح کرده به قله انسانیت رسیده باشد و این اندکیاب است و انسانها کمتر بدان توفیق مییابند.
اما علامه امینی،به سابقه موروثی،و سائق عنایت ربانی،در مرحله نفسانیات و طهارت ضمیر و ملکات باطن و عمل صالح،خود نمونهای بود چونان بزرگان سلف.
و همینسان که به حق در مقام علمی،«علاّمه»نامیده شد،در پاکی عمل و اخلاق اسلامی و صلاح نفس نیز عالمی بود اخلاقی و صاحب کرامت و تأثیر باطن.
بنابراین مبالغه نیست آنچه یکی از نویسندگان در شرح حال وی نوشته است:
«...و از راه اعمال صالحه و مداومت در ادعیه و تفکر در زیارات مأثوره،به حقایقی برخورد که پیش سالک دانستنی است نه گفتنی!
1) (1)) -مراد،حاج سید محمد مولانا بن سید عبد الکریم الموسوی سرابی تبریزی میباشد.
2) (2)) -این اساتید به ترتیب،مؤلف کتابهای ارزشمند«مصباح السالکین»چاپ تبریز:«معنی حدیث الغدیر»چاپ نجف اشرف؛«هدیة الانام»چاپ تبریز میباشند؛ر.ک:یادنامه علامه امینی قدّس سرّه به اهتمام سید جعفر شهیدی و محمد رضا حکیمی،ص نوزده.
ازاینرو کمر برای نصرت حق و دفاع از حقوق پایمالشده وصی بزرگوار خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله بربست و در راه نیل بدین منظور،از باطن صاحب الحق و فرزندش صاحب الامر علیهما السّلام با کمال خلوص استمداد جست و مورد مدد نیز واقع گردید...در نتیجه آیة اللّه امینی،یک فرد روحانی کامل عیاری شد،که در او نور عقل شرعی،به وجه احسن تجلی کرد.آری شیعه و تابع آثار ائمه اطهار علیهم السّلام این اندازه را میداند که«العقل ما عبد به الرحمن» (1).نیز دانسته و در زیارت موالی خود خوانده که«و بکم عبد اللّه»،در نتیجه،البته تصدیق میکنید که آیة اللّه امینی از همه بهتر،راه عبادت را پیدا کرد (2)و به دیگران هم نشان داد.و این کار کسی است که عقل شرعی در او متجلّی شده و مشعل هدایت را به دست او داده باشند» (3).
آنچه از شخصیت و خصوصیات بیبدیل این عالم فرزانه گفتنی است عشق به مولای متقیان امیر المؤمنین علی علیه السّلام است چنانکه خودشان میفرمودند:«هرگاه پشت میز مینشستم که الغدیر را بنویسم مثل اینکه علی علیه السّلام را در کنار میزم میدیدم که مطالب را به من دیکته میفرمود».
تبعیت از سیره آن حضرت همچون تهجّد و تعبّد؛توسل به ائمه اطهار علیهم السّلام؛ساده زیستی و بیاعتنایی به دنیا و متعلقات آن؛حسن خلق و سیمای دلنشین و جذاب و نورانی؛فصاحت و بلاغت منحصر به فرد؛قلمی شیوا و روان و صادق؛مزیّن به صفات نفسانی همچون حقیقتجویی و ادب و نزاکت گفتار و رفتار؛مهربانی و عطوفت با عامه مردم؛تواضع و در عین حال قاطع و با قدرت و اراده؛توکل وافر به خداوند سبحان
1) (1)) -کافی،ج 1،ص 11،کتاب عقل و جهل.
2) (2)) -از نظر اجتماعی و روابط انسانی نیز روشن است که این راه تا چه اندازه اهمیّت دارد،زیرا بهترین خدمت به خلقها،شناساندن رهبر شایسته است.تا نتیجه،طلبیدن حقها و راستها شود و کوبیدن باطلها و دروغها...؛پاورقی استاد گرانمایه حکیمی.
3) (3)) -یادنامه علامه امینی قدّس سرّه،مقدمه محمد رضا حکیمی،ص 20.
و انسانی هدفمند و خدمتگزاری لایق و الگویی صادق برای اهل علم و معرفت بود؛ و اینها قسمتی از مکارم اخلاقی ایشان بود آنگونه که مراجع و بزرگان علم و اخلاق و شاعران در وصف او تحسینها و تمجیدها گفتند و نوشتند.
فقیه وارسته حضرت آیة اللّه سید ابو الحسن اصفهانی قدّس سرّه زعیم و بزرگ شیعیان،پس از ملاحظه کتاب شهداء الفضیله اولین کتاب آیة اللّه امینی قدّس سرّه با نوشتن تقریظی این جوان وارسته را اینگونه توصیف مینماید:
«فقد أطلقت سراح النظر فی هذا السفر الشریف(شهداء الفضیلة)فلم أجده الاّ فی ظنی الحسن بمؤلّفه العلاّمة الامین(الأمینی)علم العلم و الأدب،رجل الدعایة الدینیة، و هو کما شاء له العلم و الفضیلة،و الحیطة و البصیرة،فحیاه اللّه تعالی من مجاهد دون مناجح امته و مناضل عن شرف قومه...» (1)
کتابشناس بزرگ شیعه و مؤلف«طبقات اعلام الشیعه»و«الذریعة إلی تصانیف الشیعه»شیخ آغا بزرگ تهرانی که خود رجال شیعه را با تحقیق و تفحص و تلاش بسیار برشمرده است در روز عید غدیر خم سال 1353 قمری بر کتاب شهداء الفضیلة علاّمه تقریظی دلنشین و زیبا مینگارد که:
«سپاس خدای را و درود بر پیامبر امینش و بر دودمان وی.آن شهیدان خلق و شفیعان بندگانش به روز جزا.نظر بر این گلزار دلفروز راندم و هرچه دیدم گل و لاله بود و بید و نارونی که از نسیم سحری به وجد آمده باشد،گلزاری با باغبان خوشسلیقه و دلسوختهای چون امینی برپا کرده است.عطری بر آن پاشیده که بوی مشک از یاد میبرد و خوشههای گوهرین پرورده،که گردن و سینه و گوش را میآراید.خاطره مجد و شکوه دیرینه را باز یاد آورده و افتخارات اجدادی را فرادیده نهاده است...
بر عاطفه پاک و احساس تابناکش آفرین.بر استاد گرانمایه هنرمندش هزار آفرین
1) (1)) -تقریظ آیة اللّه العظمی سید ابو الحسن موسوی اصفهانی بر کتاب شهداء الفضیلة؛شهداء الفضیلة،مقدمه.
که مظهر راستین دین و جمال آئین و مردی پریقین به خاطر شاهکاری که برای امتش پدید آورده و جهدی که نموده و هنری که به خرج داده است» (1)علاّمه جوان در زمانی زبان تعریفها و تمجیدها به رویش گشوده شده که هنوز خبری از الغدیرش نیست!
ایشان پس از عمری تتبّع و تلاش پیگیر و پشتکاری کمنظیر الغدیر را به زیور چاپ میآراید و به حق،کتاب وحدت مسلمین و روشنکننده چشم مبارک ختم المرسلین صلّی اللّه علیه و آله میشود و علما و فضلا و محققان و نویسندگان و شاعران و واعظان، زبان به مدح آن میگشایند و در هرکوی و برزن نام امین الغدیر را میسرایند.
از این فقیه ژرفاندیش حدود بیست اثر به یادگار مانده که یکی از آنها الغدیر است و فهرست کتب منتشر شده و چاپ نشده ایشان در ذیل اشاره میشود:
1-شهداء الفضیلة(عربی-فارسی)؛
2-کامل الزیارات ابن قولویه؛
3-الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب(11 جلد)؛
4-ادب الزائر لمن یمم الحائر؛
5-سیرتنا و سنتنا سیرة نبینا و سنته؛
6-تفسیر آیه قٰالُوا رَبَّنٰا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ...؛
7-تفسیر آیه وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ...؛
8-تفسیر آیه وَ کُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلاٰثَةً...؛
1) (1)) -شهیدان راه فضیلت،علاّمه امینی،ترجمه جلال الدّین فارسی،ص 17.
9-تفسیر آیه وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ؛
10-تفسیر سوره حمد؛
11-اعلام الانام فی معرفة الملک العلام در توحید(فارسی)؛
12-ثمرات الاسفار(2 مجلد)؛
13-رساله در حقیقت زیارات(در پاسخ علمای پاکستان)؛
14-حاشیه بر«رسائل»شیخ مرتضی انصاری قدّس سرّه؛
15-حاشیه بر«مکاسب»شیخ مرتضی انصاری قدّس سرّه؛
16-رساله در علم«درایه»؛
17-رساله در«نیت»؛
18-ریاض الانس(در 2000 صفحه)؛
19-العترة الطاهرة فی الکتاب العزیز؛
20-الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب(مجلدات باقیمانده). (1)
شایان ذکر است که علامه بزرگوار فقط جهت تدوین و تألیف دائرة المعارف حدیثی الغدیر به چهار هزار جلد کتاب و اصول مراجعه کرده و آنها را خوانده است و با حوصله و دقّت طبع و عشق وافرش به مولی الموحدین علی علیه السّلام منابع را استخراج و استنساخ و تصحیح نموده است.
امید آنکه بزودی کتابهای منتشر نشده ایشان نیز بهدست پرتوان محققین تصحیح و تحقیق و عرضه گردد.
این عالم متعهّد و پرکار که عشق و علاقهاش جستجوی حقیقتهای تاریخ اهل بیت علیهم السّلام در کتابخانههای مختلف بود در هرشهری که وارد میشد علاوه بر ترویج
1) (1)) -ر.ک: ri.bil.WWW
شعائر اهل بیت علیهم السّلام و بیان حقایق آنها،به مطالعه و استنساخ کتابهای کتابخانههای مهم آن دیار مشغول میشد.
بعضی از این شهرها شامل:حیدرآباد دکن،علیگره،لکهنو،کانپور،جلالی(در هند)، رامپور،فوعه،معرة مصرین،حلب،نبل،دمشق و...میباشد. (1)
از آنجا که حضور پرمیمنت علامه معظم آیة اللّه امینی رحمه اللّه در هرشهر و دیاری منشأ برکات گسترده و روشنیبخش دلهای مردم مؤمن و گفتار و قلم آن بزرگوار هدایتبخش دلهای خفته بوده است؛ذکر وقایع سفرهای ایشان بر کسی پوشیده نیست و بحمد اللّه با همت تاریخنگار این سفر جناب آقای فرهنگ نخعی وقایع تاریخی شنیدنی و ارزشمندی از این سفر میمنتاثر به اصفهان در کتاب یک ماه در اصفهان ثبت گردیده است.
از زندگی و آراء و اندیشههای این نویسنده اطلاع کاملی بدست نیاوردم امّا در کتابهای مختلف به مناسبت،پیرامون فعالیتها و آثار دیگر ایشان نکاتی گفته شده است.
محقق و پژوهشگر توانا جناب حجة الاسلام و المسلمین رسول جعفریان مطالبی درباره جناب نخعی نوشتهاند که مغتنم و گویاست و گزیدهای از آن را تقدیم میداریم.
آقای فرهنگ نخعی مدتها ساکن مشهد مقدس بود و معلومات مذهبی و سابقه طلبگی داشت و یکی از نویسندگانی است که در اواخر دهه بیست و دهه سی مقالاتی در نشریات مذهبی مینوشت و توسط آیة اللّه العظمی میلانی قدّس سرّه در مشهد مقدس معمّم شدند (2).
ایشان در اواخر دهه سی در تهران با همکاری عدهای از فرهیختگان از جمله آیة اللّه العظمی شیخ محمد صادقی تهرانی صاحب تفسیر الفرقان و نیز جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران که بیشتر هم اصفهانی بودند مثل شهید دکتر آیت،مرحوم آقای مهندس مصحّف،آقای مرتضوی،آقای مهندس عبودیّت،آقای علوی و دیگران کانون تشیع را با عنوان«سازمان تبلیغاتی مذهب شیعه اثنیعشری»تأسیس کردند. (1)
از جناب نخعی مقالات و کتابهای مختلفی منتشر شده است که از جمله آنها کتابی است با نام«کجرویهای کسروی»که در اعتراض به برخی انحرافات فکری و دینی احمد کسروی نگاشت و در سال 1335 شمسی در تهران به چاپ رسید.نام کتاب دیگر وی«آخوندها»است که به ردّ شبهات منکرین دین و طبقه روحانیت پرداخته و آن را در همان زمان به حضرت آیة اللّه العظمی بروجردی رحمه اللّه تقدیم کرد و موضوع آن،نقد کتاب«نگهبانان سحر و افسون»بود که انتشار آن توسط تودهایها مشهور است.
از دیگر آثار او میتوان به کتابی با عنوان«اسلام از نظر تورات و انجیل»و کتاب «کوثر»که در شرح مناقب و مصائب حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها نوشتهاند،اشاره نمود.همچنین لازم به ذکر است که علامه بزرگوار آیة اللّه امینی قدّس سرّه نیز در یکی از جلساتی که ایشان در کانون تشیع برپا نمودند،شرکت کردند. (2)
سفرنامهنویس محترم با اینکه خود توفیق درک محضر میمنت اثر دانشمند گرامی علاّمه مکرّم آیة اللّه امینی قدّس سرّه را در سفر به اصفهان نداشته ولی بعد از سفر با تفحّص بسیار از بین علما و صاحبنظران و عموم مردم به خوبی احساسات و شور و وجد مردم اصفهان را توصیف نموده است و مطالبی خاطرهانگیز از مجالس و میزبانان فرهیخته و اهداف این سفر را منزل به منزل بیان کرده است.
ایشان در این کتاب در ابتدا به اهمیت تبلیغ و جایگاه مؤثر آن در بین همه ادیان
و مذاهب پرداخته سپس از دنیای امروز به عصر تبلیغ تعبیر کرده؛تعریفی صحیح از تبلیغ و ترویج دین بیان نموده و ضمن معرفی کتاب ارزشمند الغدیر و کسانی که بر آن تقریظ نگاشتهاند شروع به توضیح کیفیت سفر معظمله به اصفهان میکنند.
در ادامه نیز توضیحاتی پیرامون دانشگاه بزرگ شیعه یا نجف اشرف و همچنین کتابخانه آن،مکتبه الامام امیر المؤمنین العامه و تاریخ کتاب و کتابخانه در جهان و کشورهای عربی و شیعه بیان نمودهاند.
در پایان نیز اشعار شاعران شیرینسخن اصفهان را در وصف علاّمه والامقام امینی قدّس سرّه و کتاب ارجمند الغدیر آورده و اسامی علماء و بزرگان خیّر اصفهانی را که کتاب و وجوه نقدی جهت کتابخانه امیر المؤمنین هدیه نمودند،ذکر میکنند.
در پایان این مقدمه نکاتی چند در مورد این گزینش را خاطرنشان میکنم.
1-از آنجا که آوردن تمام این سفرنامه در میراث حوزه علمیه اصفهان مناسب نبود و در عین حال دارای نکات ارزندهای است که بخشی از افتخارات مردم متدیّن اصفهان و مهماننوازیها و علماء برجسته این دیار را ثبت کرده و در همان سال نیز نسخههایی اندک از آن با چاپ قدیم منتشر شده است؛سزاوار بود در این مجموعه گزیده آن ارائه شود.
2-بر خود لازم میدانم از حکیم واله و نویسنده دلسوز و متبحّر استاد گرانقدر محمد رضا حکیمی-حفظه اللّه-تشکر و تقدیر نمایم که بسیاری از دانستههایم پیرامون علاّمه بزرگوار امینی رحمه اللّه از جاذبههای نوشتاری ایشان است و همچنین یاد و خاطره استاد بزرگوار دکتر سید جعفر شهیدی رحمه اللّه را نیز که در معرفی شخصیت بایسته علاّمه تلاش مضاعفی فرمودند،گرامی میدارم.
3-از استاد محقق و ارجمند و دوست عزیزم حجة الاسلام نورمحمدی که نسخه چاپ سربی این کتاب را در اختیارم قرار دارند و همواره از راهنماییهای ایشان بهره بردم،صمیمانه سپاسگزارم.
4-چنانچه گفته آمد مطالب کتاب یک ماه در اصفهان فراخور این مجموعه با گزینش و تلخیص فراوان آمده است و فقط به ذکر سفر پربرکت علاّمه معظم و قسمتی از معرفی کتاب الغدیر و اشعار مربوط،بسنده شده؛امید است که در فرصت مناسب توفیق چاپ کل کتاب حاصل آید.
و من اللّه التوفیق و علیه التکلان عید غدیر خم سال 1389 ش حرم مطهّر و منوّر مولی الموحدین علیه السّلام محمّد بیدقی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه رب العالمین الاوّل قبل الإحیاء و الإنشاء و الأخر بعد فناء الأشیاء و الصلوة و السّلام علی خیر خلقه و أشرف برّیته سیّد الأنبیاء و المرسلین و خاتم السّفراء المنتجبین حبیب إلیه العالمین و المنعوت فی الکتب السابقین،المحمود الاحمد ابی القاسم محمّد صلّی اللّه علیه و علی أهل بیته الطّیّبین الطاهرین الائمة المعصومین،الهداة المهدیّین و خلفائه الرّاشدین و حجج اللّه علی الخلائق أجمعین و اللعن علی أعدائهم و مخالفیهم و غاصبی حقوقهم و منکری فضائلهم و مخربی شریعتهم إلی قیام یوم الدّین.
در ماه صفر سال 1376 هجری قمری اصفهان،آن شهر زیبای تاریخی،شهری که در کنار بستر زایندهرود،روزگاری است نصف جهان خوانده میشود،امروز با یک دنیا شور و هیجان و زیبایی و طراوت و بالاخره ایمان و ولایت،با آینهای از خاطرات شورانگیز دیرین و گذشته شیرین،یکبار دیگر شاهد یک جنبش عظیم دینی گردید و مردم با حرارت و خونگرم و پاکدل آن شهر دلانگیز ایمانخیز،توانستند صمیمانهترین و پرشورترین احساسات خود را از نظر دینی و ترویج شعائر مذهبی ابراز دارند و افتخاری تازه بر مفاخر گذشته خود بیفزایند و بر دفتر خاطرات ایّام،یادگاری فراموشنشدنی و سرورآمیز ثبت نمایند.
این شور و هیجان،این جنبوجوش،به خاطر مسافرت یکی از بزرگترین نوابغ عصر حاضر و درخشندهترین مفاخر عالم شیعه و برجستهترین شخصیتهای علمی
و روحانی،یعنی علامه معظّم و دانشمند مکرّم،حضرت آیة اللّه آقای شیخ عبد الحسین امینی که شخصیّت بارز و برجسته و ممتاز معظّمله،مستغنی از هرگونه توصیف و تعریف بوده،پدید آمد و خامه ناتوان این ناچیز نیز از وصف هزار یک آن عاجز است و یکباره تحوّل و جنبشی در آن کانون نشر و ترویج تشیّع و آن پایگاه استوار مذهب مقدّس جعفری علیه السّلام پدیدار گردید؛بهطوری که به جرأت میتوان گفت اصفهان از یک قرن پیش تاکنون چنین حالت دلانگیز و چنان هیجان مسرّتآمیزی به خود ندیده است.
علاّمه معظّم،حضرت آیة اللّه امینی،در این مسافرت تاریخی در سه مسجد مهم و بزرگ از مساجد اصفهان:مسجد سیّد (1)مسجد نو (2)مسجد جامع با اقامه نماز جماعت به منبر جلوس فرموده،به ایراد خطابات دلنشین و بیانات آتشین و سخنان حکیمانه و مواعظ عالمانه که بیشتر با موضوع ولایت بود،پرداختهاند.
آنچه که در این سفرنامه آمده،برنامههایی است که در خارج از محیط منبر و محراب تاریخی معظمله،قابل دقّت و شایان بررسی و درخور تفرّس (3)و غوررسی (4)و عبرتآموزی است.و اینک که خوانندگان عزیز با اشتیاق تمام،انتظار استحضار بر
1) (1)) -این مسجد تاریخی به همت فقیه وارسته و بزرگ حجة الاسلام سید محمد باقر شفتی قدّس سرّه بنا گردیده است و یکی از بناهای ارزشمند و تاریخی شهر اصفهان میباشد و در خیابان مسجد سیّد کنونی واقع است.
2) (2)) -یکی از مساجد قدیمی و بزرگ اصفهان است که در ابتدای بازار بزرگ واقع در خیابان عبد الرزاق اصفهانی واقع است و به نام مسجد نو بازار معروف است این مسجد مدفن عالم و فقیه بزرگوار حضرت آیة اللّه شیخ مجد الدین نجفی اصفهانی قدّس سرّه صاحب کتاب ارزشمند یواقیت الحسان فی تفسیر الرحمن و فرزند گرامیشان آیة اللّه حاج شیخ مهدی نجفی اصفهانی قدّس سرّه میباشد که کتابخانه و مرکز علمی مناسبی در آن تأسیس شده است و هماکنون نواده بزرگوار مجد العلماء حضرت آیة اللّه حاج شیخ هادی نجفی مسئولیت آنرا به عهده دارند.
3) (3)) -دانستن،دریافتن؛لغتنامه دهخدا.
4) (4)) -تفحص با تأمل و دقّت؛لغتنامه دهخدا.
این گزارش لذّتبخش را دارند،بیش از این به مقدّمه نپرداخته،به عرض مطلب مبادرت نموده،آن را به نام گزارش کتبی مسافرت دینی و مأموریّت تبلیغی شاگرد برجسته و وارسته حضرت مولی الموحّدین و سیّد العارفین و دروازه مدینه علم پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و جانشین بر حقّ آن سرور،مولی امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام به دربار کیهانمدار آن شاه ولایت تقدیم میدارد؛باشد که در تهیّه زاد و توشه اخروی، اینرو سیاه شرمسار از گناه را،بهکار آید.
الحمد للّه ربّ العالمین علی هذا التّوفیق العظیم و الصّلوة علی الرسول الکریم و علی أهل بیته الطیّبین الطاهرین المعصومین و ما توفیقی إلاّ باللّه علیه توکّلت و إلیه أنیب.
الغدیر،تحقیق یکی از بزرگترین مفاخر شیعه در عصر حاضر است.الغدیر،نتیجه یک عمر کوشش و مجاهده؛مطالعه و تفحّص؛تحقیق و تتبّع عمیق و مبتکرانه،برای یافتن گوهرهای پراکنده حقایق تابناک در کتابخانهها و کتب اهل سنّت بوده و به تحقیق میتوان گفت که در عالم علم و ادب،تاکنون چنین تحقیق دقیق و تتبّع عمیقی کمتر سابقه دارد و این حقیقت را تنها اهل فن میتوانند دریابند و تشخیص دهند؛چنانکه دریافتهاند.
الغدیر،خرمنی از حقایق و دلایل تابناک و استوار حقانیّت آیین مقدّس جعفری است که خوشههای گرانبهای آن از بین دهها هزار کتاب عامّه گردآوری و به بهترین وجه و شیواترین اسلوب و بدیعترین روش و جذابترین قلم و فصیحترین بیان و بلیغترین کلام،تألیف گردیده است و بسیاری از منابع و مآخذ مورد استناد آن،با مساعی و فداکاریها و حتّی توسّلات و کرامات بسیار بهدست آمده و مورد استفاده قرار گرفته که این خود داستانی دلپذیر و شنیدنی است.
حضرت آیة اللّه امینی،مؤلّف دانشمند الغدیر که حقّا باید ایشان را«امین الغدیر» (1)نامید،با خامه سحرآسا و دربار خود،چنان انقلاب فکری و تحوّل روحی در جهان اسلام و در بین مذاهب مختلفه اسلامی بهوجود آوردهاند که هرگز تصوّر نمیرفت فردی بتواند چنین دگرگونی دینی عظیمی را در جامعه مذهبی پدید آورد.
1) (1)) -از آنجا که جدّ علاّمه امینی رحمه اللّه مولی نجفعلی تبریزی به خاطر امانت در اعمال و صدق گفتار و اعتماد مردم به ایشان به لقب«امین الشرع»معروف شد نواده ایشان علامه امینی رحمه اللّه نیز به دلیل صداقت و امانت در نقل کتاب شریف الغدیر به«امین الغدیر»شهرت یافتند.
اگر کسی با دقّت نظر،آثار قلمی بزرگان عرب را که پیرامون«الغدیر»قلمفرسایی نمودهاند و نظریّات منصفانه خود را در دسترس همکیشان خویش گذاردهاند[بنگرد و بپذیرد]،با آن نویسندگان در قدردانی و حقشناسی شریک بوده،و انگشت حیرت بر دهان گذارند و زبان به مدح و ثنا گشایند.اکنون برای توجّه و بیداری خوانندگان گرامی و برادران عزیز دینی،نام جمعی از ایشان را در این مختصر ذکر مینماییم.
1-امام یحیی؛پادشاه بافضیلت و فقید یمن. (1)
2-عبد اللّه بن الحسین؛پادشاه فقید اردن هاشمی. (2)
3-فاروق؛پادشاه سابق مصر. (3)
4-محمّد عبد الغنی حسن المصری؛یگانه نویسنده باعظمت و شهیر مصر. (4)
5-دکتر محمّد غلاب؛استاد فلسفه در کالج مصر. (5)
6-استاد عبد الفتّاح عبد المقصود؛صاحب کتاب مشهور«الإمام علی علیه السّلام»در چهار مجلّد. (6)
7-دکتر عبد الرّحمن کیالی؛دانشمند صاحب تألیف حلب که چند دوره به منصب وزارت گماشته شده است. (7)
8-آقا شیخ محمّد سعید دحدوح؛امام جمعه و عالم شهیر شهر حلب. (8)
این مرد بزرگ و روحانی جلیل در پرتو انوار هدایتبخش و تابناک الغدیر به مولای واقعی و خلیفه حقیقی مقام مقدّس رسالت که در روز غدیر منصوب گردید، ایمان یافته و خود و پدرش شیخ محمّد بشیر و خانواده وی و جمعی از جوانان فهمیده و حقجوی حلب به زیور تشیّع متجلّی و آراسته شدند.
9-شیخ محمّد سعید العرفی؛مفتی و عضو المجمع العلمی العربی دمشق. (1)
10-بولس سلامه بیروتی؛قاضی مسیحی که کتاب مهم«ملحمة الغدیر»را بعد از خواندن کتاب الغدیر به رشته تحریر درآورده است. (2)
11-دکتر صفا خلوصی؛استاد روشنفکر دانشگاه لندن. (3)
12-علاء الدّین خروفه؛رئیس محکمه شرعی موصل و از فارغ التحصیلهای جامع الازهر است. (4)
13-یوسف اسعد داغر؛یگانه مؤلف کثیر التألیف سوریه. (5)
14-شیخ محمّد تیسیر؛از دانشمندان مشهور شام. (6)
15-استاد عادل غضبان؛از بزرگان نامی مصر و صاحب مجله الکتاب. (7)
شهادت و گواهی این بزرگان عالم تسنّن،که هریک تقریظی بر این اثر بزرگ و جاوید جهان تشیّع یعنی الغدیر مرقوم داشتهاند؛درحقیقت،تصدیق بر حقّانیّت مذهب حقّه جعفری است.
از مدّتی پیش،از طرف بعضی از علماء و روحانیّون اصفهان مخصوصا حضرت حجة الاسلام آقای حاج حسین خادمی که از علمای معروف اصفهان و مردان شایسته آن سامان و صاحب تألیفات علمی بسیار از جمله کتاب نفیس«رهبر سعادت»و از اولاد مرحوم صدر عاملی قدّس سرّه هستند؛و نیز یگانه دانشمند متکلّم،حاج آقا جمال الدّین صهری سدهی که از واعاظ معروف و دانشمندان متعبّد و متهجّد و برجسته اصفهان بشمار میروند؛از علاّمه معظّم برای مسافرت به اصفهان،دعوتهای مکرّر و مؤکّدی به
عمل میآید تااینکه زمستان سال گذشته حجة الاسلام خادمی به عتبات عالیات مشرّف شدند و به آستان پاسبان ملایک،مولی امیر المؤمنین علی علیه السّلام تشرّف نمودند و از معظّم له تقاضا نمودند که در مسافرت به ایران،اصفهان را از سفر میمنت اثر خویش بیبهره نگذارده،آن خطّه ولایتخیز را به قدوم خود مزیّن فرمایند.
در ذیحجّه گذشته (1)،این تقاضا و دعوتها از طرف ایشان و سایر علاقهمندان تأکید و تکرار گردید و بالاخره مسافر ارجمند و میهمان دانشمند ما به اتّفاق جناب آقای حاج سیّد رضا خان اصغری در تاریخ 28 محرم به طرف اصفهان حرکت فرمودند. (2)
حجة الاسلام آقای خادمی و قاطبه علما و بزرگان اصفهان در نظر داشتند که مقدّمات استقبال مجلّل و بینظیری را برای ورود معظّمله به اصفهان فراهم نمایند تا از مقام علمی و خدمات تبلیغی ایشان تجلیل کامل و کافی بهعمل آید؛ولی با اعتذار و عدم موافقت علاّمه آیة اللّه امینی،هیچگونه تشریفاتی برای استقبال برگزار نشد و بدون هرگونه تظاهری وارد اصفهان شدند و در منزل حجة الاسلام آقای خادمی وارد شدند و مدّت چهار روز در منزل ایشان جلوس رسمی داشته و در این مدّت جمیع طبقات با یک دنیا شوق و علاقه و احترام و تجلیل،برای زیارت و دیدار میشتافتند و از محضر فیضبخش این استاد نبیل،مستفیض میشدند و لازم به توضیح نیست که مانند همه علاقهمندان و مریدان و دوستدارانشان،از نخستین لحظه دیدار،شیفته و فریفته ظاهر آراسته و سیمای ملکوتی و ملکات معنوی ایشان شده،بیاختیار زبان به تحسین و تمجیدشان میگشودند و خود را ظاهرا در برابر شاگرد برجسته مکتب مقدّس ولایت،مکتبی که قرنهاست در دانشگاه رفیع و عظیم نجف اشرف برپاست؛و باطنا در پیشگاه شاه ولایت و قطب آسیای امامت و مسیل جریان علم و معرفت و وصیّ بر حقّ
مقام مقدّس رسالت،خاضع و خاشع میدیدند؛و با قلبی آکنده از مهر علی و اولادش علیهم السّلام به این منادی بزرگ عالم تشیّع به دیده احترام و تکریم مینگریستند.
هردسته و طبقهای که به دیدار معظمله میشتافتند،مخصوصا حضرات آقایان، علماء اعلام و روحانیون و مبلّغین دین،با اشتیاق و علاقه تام تقاضای اقامه نماز و منبر مینمودند که مخصوصا در زمره متقاضیان و علاقهمندان که اصرار تمام در این امر داشتند و درحقیقت،بانی یک خدمت بزرگ به عالم تشیّع شدند،نام آقایان زیر قابل ذکر است که اسامی ایشان را زینتبخش این سفرنامه تاریخی میسازیم و توفیق همگی را در ادامه خدمات دینی و تبلیغی از قادر متعال مسئلت میداریم.
جناب حجة الاسلام آقای حاج حسین خادمی؛
جناب حجة الاسلام آقای حاج سیّد محمد رضا شفتی،امام[جماعت]مسجد سیّد اصفهان و نوه مرحوم حجة الاسلام کبیر که مزارش در مسجد مزبور به نام«مزار کبیر» (1)معروف است و زیارتگاه اهل دل میباشد و از اجلّه علمای اصفهان بهشمار میرفته است.
جناب حجة الاسلام آقای خوانساری؛
جناب حجة الاسلام آقای امام جمعه؛
جناب حجة الاسلام آقای میر سیّد علی ابطحی؛
جناب حجة الاسلام آقای شیخ مرتضی اردکانی؛
جناب حجة الاسلام آقای شیخ محمود مفید؛
جناب حجة الاسلام آقای سیّد حبیب اللّه روضاتی؛
جناب حجة الاسلام آقای حاج سیّد محمّد مقدّس؛
1) (1)) -عالم ربانی و فقیه متأله مرحوم حجة الاسلام سید محمّد باقر شفتی قدّس سرّه،مسجد سید اصفهان را در محله بیدآباد به سبک قدیم و بسیار زیبا بنا کرد و در سال 1260 ق نیز وفات نمود و در همین مسجد ضریح و بقعهای دارد؛لغتنامه دهخدا.
جناب حجة الاسلام آقای مجد العلماء نجل آیة اللّه مرحوم آقای شیخ محمّد رضا نجفی،امام جماعت مسجد نو بازار که اولین جلسات تبلیغی و منابر علاّمه معظّم در مسجد ایشان تشکیل گردید.
جناب حجة الاسلام آقای حاج سید باقر رجایی؛
جناب حجة الاسلام آقای میر سید ابو الحسن آل رسول؛
خطیب دانشمند و واعظ شهیر،جناب آقای حاج آقا جمال الدّین صهری سدهی؛
خطیب دانشمند و واعظ شهیر،جناب آقای حاج حسام الواعظین؛
خطیب دانشمند و واعظ شهیر،جناب آقای میر سیّد حسن مدرّس؛
جناب آقای میر سیّد محمّد روضاتی؛
بالاخره در اثر تقاضای مؤکّد آقایان نامبرده و اصرار مکرّر تجّار و محترمین و طلاّب علوم دینیّه که دستهدسته در پی این تقاضا میشتافتند،روز پنجشنبه،هفتم ماه صفر در مسجد نو واقع در بازار به منبر رفته و تا هفدهم ماه مزبور در آن مسجد به افاضه کافی و وافی میپرداختند و پس از ختم منبر-که از حدود یک ساعت و نیم إلی دو ساعت به غروب شروع شده و مغرب پایان مییافت-نماز مغرب و عشاء را اقامه میفرمودند.
در این مسجد به لحاظ موقعیّت و محل،کسبه و اهل بازار،بیشتر از سایر طبقات، حضور مییافتند و البته سلسله جلیله علما و وعّاظ و محصّلین مدارس دینی و همچنین تجّار و محترمین نیز در مجلس حاضر میشدند و با وجودی که وسعت مسجد مزبور چندان زیاد نیست،مع هذا بهطور متوسط از هفت تا ده هزار نفر جمعیّت در آن گرد میآمدند و از بیانات دلنشین و سخنان دلانگیز ایشان،مستفیض و بهرهمند میشدند.
رفتهرفته انبوه جمعیت و ازدحام مردم به قسمی شد که کوچکترین جایی در
مسجد یافت نمیشد و اداره جمعیّت برای متصدّیان مربوطه دشوار مینمود و لذا جناب حجة الاسلام آقای شفتی،امام[جماعت]مسجد سیّد،با جمعی از علما و محترمین از معظّمله دعوت کردند که به مسجد سیّد تشریف برده،منابر خود را ادامه دهند؛لذا بنا به دعوت ایشان و تقاضای جمعی دیگر از علاقهمندان،پس از ده شب افاضه در مسجد نو، [مجلس]به مسجد نامبرده انتقال یافت.
[ایشان]در این مسجد،شبها پس از ادای نماز مغرب و عشا به منبر میرفتند.عصر روزی که قرار بود در مسجد سیّد حضور بههم رسانند،حضرات حجج اسلام آقایان شفتی و خادمی و خوانساری و حاج آقا مقدّس با جمعیّت کثیری از مردم در منزل معظمله حضور یافتند که ایشان را برای ادای نماز مغرب و عشاء به مسجد ببرند.
خیابانی که مسجد در آن واقع است عصر آن روز منظرهای عجیب داشت و شاهد شور و هیجان کمنظیری بود و به قدری ازدحام جمعیّت زیاد بود که امکان سوار شدن ماشین نبود و لذا پیاده به مسجد رفتند و در مقابل مسجد،در جلوی پای ایشان به تشریف مقدمشان،قربانیهایی سر بریده شد و مدّت شش شب،پس از ادای نماز بر فراز منبر قرار میگرفتند و به دنبال بحثی که از نخستین شب آغاز فرموده بودند، مستمعین را به فیض کامل میرساندند و حقایقی را که کمتر شنیده شده بود،بیان میداشتند.
جمعیّتی که در این مسجد گرد میآمدند،تقریبا دو مقابل (1)[جمعیّت]مسجد نو بود و همهجای مسجد پر میشد بهطوریکه من الباب إلی المحراب،جایی باقی نمیماند به حدّی که مردم مجبور بودند از بامها و ایوانهای مسجد،استفاده کنند تا از این فیض عظمی محروم نمانند.
از شب بیست و سوم ماه صفر تا آخر ماه،بنا به تقاضای جناب حجة الاسلام آقایان امام جمعه و ابطحی و جمعی از تجّار و وجوه اهالی و[به دلیل]کثرت روزافزون
1) (1)) -برابر.
جمعیّت مستمعین،[مجلس]از مسجد سیّد به مسجد جامع اصفهان منتقل شد و[معظم له]تا پایان ماه صفر در آن مسجد به اقامه نماز و منبر پرداختند.
مسجد جامع از مساجد تاریخی اصفهان و بلکه از مساجد بینظیر ایران است که از لحاظ سوابق تاریخی،کمتر مسجدی بهپای آن میرسد و دارای محرابهای تاریخی و قدیمی متعدّد است و از لحاظ وسعت نیز از بزرگترین مساجد بهشمار میرود به طوری که گویند:چهل و دو جریب (1)زمین است.
در نخستین شب در محراب عمومی به نماز ایستادند،ولی در شبهای بعد به علّت ازدحام جمعیّت در محراب معروف به«صاحب» (2)به اقامه نماز پرداختند بهطوریکه گفته میشد،تاکنون کسی در این محراب ادای نماز نکرده بود.
با همه وسعتی که مسجد جامع دارد،از کثرت جمعیّت،جای قدمی پیدا نمیشد؛در شبهای اخیر،مخصوصا شب بیست و هشتم که شب رحلت پیشوای مقدّس و بزرگوار اسلام،حضرت ختمی مرتبت صلّی اللّه علیه و آله و شهادت سبط مکرّم و نور دیده محترمش،حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام بود،جمعیّت حاضرین را که از همه طبقات مخصوصا رؤسای
1) (1)) -هرجریب معادل هزار متر است.
2) (2)) -این محراب عجیب در مسجد مجاورت ایوان استاد،در مسجد عتیق اصفهان(جامع)قرار دارد که کتیبه دور محراب،علاوه بر گچبری ممتاز آن سه طبقه نقاشی دارد که از نفایس و جواهرات اصفهان است صاحب بن عباد کافی الکفاة در این مسجد در جلسه باشکوهی تدریس میکردهاند. به نظر میرسد محراب صاحب نیز همچون صفه صاحب به نام صاحب بن عباد باشد. صاحب بن عباد کافی الکفاة اسمعیل وزیر مؤید الدوله و برادرش فخر الدوله دیلمی بوده است که در سال 385 هجری در ری وفات یافت و پیکرش به اصفهان منتقل شد و در مجاورت دروازه طوقچی اصفهان در اتاقی کنار زیارتگاه معروف به سر شاهرضا مدفون گردید.در بین عوام اصفهان معروف است که فاتحهخوانی در مقبره صاحب بن عباد،فاتحهخوان را به طعام میرساند؛لغتنامه دهخدا.
دوایر و طبقات ممتاز شهر حضور داشتند،حتّی بیشتر از 60 هزار نفر هم،تخمین زدهاند و این خود افتخاری بوده که به راستی نصیب شهر تاریخی اصفهان گردید.
در این چند شب که چنین جمعیّت بیسابقهای از نقاط مختلف شهر برای استفاده و استفاضه و تعظیم شعائر مذهبی و تجلیل از یک شخصیّت بزرگ روحانی در مسجد جامع حضور مییافتند،امر انتظامات مسجد و شهر،بیاندازه حسّاس و دشوار بود و حسن انتظام مجلس و محل،نهایت ضرورت را داشت و باید گفت که انصافا ریاست محترم شهربانی اصفهان و ریاست محترم کلانتری 3 در برقراری انتظامات و تأمین نظم، زیاده از حد ابراز علاقه میکردند و بیش از حدّ تصوّر،جانفشانی مینمودند که لازم است در این اثر تاریخی از ایشان تقدیر و سپاسگزاری شود.
احساسات مردم بیدار و زندهدل و خونگرم و عالمدوست اصفهان-شهری که میر دامادها و شیخ بهاییها و مجلسیها و دیگر علماء بزرگ و برجسته و پیشقدمان نشر و ترویج تشیّع را به خود دیده،و در دامان خود پرورانده و در کنار بستر آبادیبخش زایندهرود،زایندهرودی رستگاریبخش از علم و معرفت و ایمان و هدایت،به سرزمین کهن ایران روانه ساخته است-در این مجالس و در طیّ این مدّت به قدری بود که به وصف درنیاید و هرشب که سخنان تازه و بکر علاّمه معظّم،دهان به دهان و گوش به گوش،نقل محافل و مجالس شهر میگردید،بر شور و هیجان مردم افزوده میشد و شعلههای عشق و احساسات و اشتیاق دوستداران و شیعیان،تیزتر شده بیشتر از پیش زبانه میکشید و یک جهان شوق و نشاط و ایمان و احساسات در«نصف جهان» پدید آورد که هرچه بیشتر وصف آن گفته آید،به توصیف نگنجد.
محور سخن علاّمه معظّم در طی مدّتی که زمام منبر و نبض تبلیغ را در اصفهان به دست حکیمانه و عالمانه خود گرفته بودند،حول موضوع ولایت کبرای مولای عالمیان و شهریار شاهان،شهسوار اسلام و وصیّ بر حقّ حضرت خیر الانام صلّی اللّه علیه و آله امیر المؤمنین
علی علیه السّلام بود و همچنین آیه شریفه إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ (1)
که به مناسبت روز پرافتخار خاتمبخشی(25 ذیحجّه)در شأن آن شاه مردان و مظهر اتم و اکمل ایمان،نازل گردیده؛عنوان مجلس و مفتاح کلام بوده است و در طی آن،با بیانات شیوا و آهنگ گیرا،یک دوره کامل درس ولایت به مردم علیدوست اصفهان تعلیم فرمودهاند که به اعتراف و تصدیق همه،تاکنون اینگونه سخنان به گوش مردم نرسیده بود و لذا مورد استفاده کامل قاطبه اهالی واقع شد.
منابر علاّمه معظّم در اصفهان،چنانکه زبانزد و رطب اللسان حضرات آقایان علما و دانشمندان و وعّاظ و اهالی آن سامان است،چنان روح تشیّعی در مردم اصفهان دمید که یک قرن دیگر فراموششدنی نیست و اصولا این[چنین]مجلس و جمعیت و نماز و منبر نیز در تاریخ اصفهان،بلکه در تاریخ جهان از یک قرن پیش تاکنون نظیر پیدا نکرده است و این خود افتخار زوالناپذیری است که اصفهان و اصفهانی میتواند همیشه بدان مباهات کند.
نکته مهمی که درباره این منابر تاریخی قابل ذکر میباشد این است که هریک از
1) (1)) -سوره مبارکه مائده،آیه 55.«همانا ولیّ شما خدا و رسول و آنهایی که ایمان آوردهاند؛ آنان که نماز بهپا دارند و به هنگام رکوع صدقه میدهند».این آیه شریفه در شأن شاه ولایت و مسندنشین کرسی وصایت علی علیه السّلام نازل گردیده و شأن نزول آن نیز این بود که:روزی حضرت در مسجد به نماز ایستاده بودند،سائلی از مردم تقاضای کمک کرده و کسی به او پاسخ نداد و علی علیه السّلام هنگامی که در حال رکوع بودند،با انگشت خود به او اشاره فرموده و انگشتری که در دست مبارکشان بود را نشان دادند و سائل آن را بیرون آورد و آنگاه آیه شریفه نازل گردید و در این مورد،کتب معتبره اهل سنّت به این معنی گویا است که در کتب مربوطه مندرج است و آقای امینی در الغدیر از هفتاد کتاب معتبر از مصادر اهل سنّت،نزول آیه را در شأن مولا امیر المؤمنین علی علیه السّلام نقل فرمودهاند.(پاورقی نویسنده)
جلسات منبر معظّمله،با یک دنیا شور و هیجان و گریه و سوگواری بینظیر،پایان مییافت و مردم بهحدّی در مصائب جانسوز خاندان مقدّس رسالت میگریستند که حقّا نظیر و مانندی نداشته است و این به سبب آن بود که علاّمه امینی با سوز و گدازی وصفناپذیر به ذکر مصیبت پرداخته،خود بیاختیار میگریستند و مردم را به هیجان میآوردند و از صمیم دل و بدون هیچ ریا و تصنّع،سیلاب اشک از دیده میباریدند.
امید است که مقبول درگاه حق و مرضی اولیائش واقع شود.
در تمام مدّتی که علاّمه معظّم حضرت آقای امینی در اصفهان بودند،علاوه بر احساسات بیشائبه اهالی،که در تمام موارد نسبت به ایشان ابراز میشد،هرروز و هر شب بنا به تقاضای آقایان علماء اعلام و حجج اسلام و سایر محترمین شهر در منزل یکی از ایشان دعوت داشتند و هرگاه که در محلّی موعود بودند از طرف اهل آن محل، بهطور زاید الوصفی نسبت به معظّم له ابراز احساسات میشد و مراتب تکریم و احترام شایان تقدیر خود را به جامعه روحانیّت،که ایشان در واقع فرد مبرّز و شخصیّت برجستهای از این حوزه مقدّسه میباشند،اظهار میداشتند و نشان میدادند که قلبا و باطنا به این سلسله جلیله،علاقهمند بوده،بدون هیچگونه شایبه و محرّک و تنها به سائقه (1)علایق مذهبی و برای تعظیم شعایر دینی،رهبران روحانی و مبلّغین و مروّجین شریعت آسمانی خود را محترم و گرامی میشمارند.
از جمله روز پنجم صفر که با جمعی از آقایان علماء اعلام در منزل عالم جلیل القدر حجة الاسلام آقای حاج میرزا حبیب اللّه روضاتی،موعود بودند،بعد از ظهر آن روز حوالی (2)سه ساعت به غروب،اهالی محل در خانه ایشان گرد آمده و با شوق و شعف تمام،اجتماع نمودند و تقاضا داشتند که حضرت علاّمه مکرّم،نماز ظهر و عصر را در
مسجد محل اقامه نمایند و لذا بنا به تقاضای اهالی به طرف مسجد رهسپار شدند و با وجودی که بین منزل آقای روضاتی و مسجد،فاصله زیادی بود،در تمام مسیر راه، جمعیّت محل حضور یافته،با گرمی و شوق بسیار،ابراز احساسات مینمودند و در جلوی مسجد گوسفندی برای قربانی مهیّا و آماده ساخته بودند و با این همه شور و حرارت،مراتب ایمان و علاقهمندی خود را نسبت به معتقدات مذهبی و مذهب حقّه و پاک خود به منصه ظهور میرساندند و دست رد بر سینه بیگانگان و دشمنان دین و ملیّت خویش که هریک به نحوی تظاهرات مقدّس دینی ما را به باد استهزا و تمسخر گرفته و میگیرند و از هیچگونه ناسزا و اهانت و افترا به شیعیان فروگذار نمیکنند، میزدند.
بعد از ادای نماز،دانشمند محترم و خطیب ارجمند،حجة الاسلام طاهری که از دانشمندان و وعّاظ مشهور اصفهانند بر فراز منبر قرار گرفتند و با بیانات شیوا و دلنشین خود از ابراز احساسات شورانگیز مردم اظهار تشکر و سپاسگزاری نمودند و سپس پیرامون خدمات شایان میهمان عالیقدر و ارجمند خود سخن گفتند و مخصوصا شمّهای از کتاب شریف الغدیر،کتابی که بهراستی تظاهر عظیم و با شکوه و اجتماع شورانگیز و تاریخی غدیر خم را در 14 قرن پیش،از لابهلای تاریخ ایّام و حوادث زمان و متون کتب،مجسّم ساخته،روح تازه بخشیده و زنده نموده است و در برابر دیده بصیرت حقبینان نهاده،به سمع مردم رساندند و این خدمت بزرگ و شایان تقدیر را چنانکه درخور آن مجلس شریف بود،ستودند و برادران دینی را از این قدم بلند و برجستهای که به همّت والای یکی از رادمردان عالم تشیّع و یکی از مجاهدین بنام طریقه حقّه جعفری برداشته شده و عالم تسنّن را به اصطلاح شهمات (1)نموده و به شش در حیرت دچار ساخته است،آگاه و شادمان و مسرور نمودند.
دعوت قابل ذکر و شایان توجّه دیگری که از معظّمله بهعمل آمد،روز جمعه،
1) (1)) -مغلوب کامل،شکست سخت؛لغتنامه دهخدا.
پانزدهم صفر و به تقاضای اهالی«دستگیر» (1)در منزل جناب آقای حاج محمّد صادق دهخدا بود که با 50 نفر از حضرات علما و محترمین،مدعو بودند؛پس از پذیرایی شایان و گرمی که از مهمانان محترم بهعمل آمد،عصر به اقامه نماز پرداختند و پس از ادای فریضه ظهر و عصر به اصرار اهالی،مخصوصا عالم جلیل محل،ایشان به منبر رفتند و با مواعظ و نصایح،مردم را مفتخر و قلوبشان را سرشار از ایمان و عشق به حق نمودند.در تمام این مدّت،احساسات مردم آن محل،فوق تصوّر و از هرحیث،شایان توجه بود.در این منطقه نیز گوسفندهایی قربانی گردید.
روز شنبه،بیست و سوم صفر نیز بر اثر تقاضای اهالی نجفآباد و دعوت عالم دانشمند و روحانی جلیل آن،جناب حجّة الاسلام آقای منتظری،صاحب کتاب نهایة الاصول که تقریرات[درس]حضرت آیة اللّه العظمی آقای بروجردی است و چاپ شده است،بدان صوب (2)رهسپار و در میان احساسات شورانگیز و هیجانآمیز اهالی، وارد آن شهر شدند.
ایشان در پرتو اقدامات خود توانستهاند نجفآباد را به انوار تابناک ساطعه و درخشندهای از نجف،آباد سازند و مردم آن شهر را از شرّ«اغنام» (3)گرگصفت که مذهب حق و حزب خدا را واگذارده از«باب»ضلالت دین ساختگی و بی«بهایی»را پذیرفتهاند،رهائی بخشند (4).
1) (1)) -دستگرد؛از محلههای معروف و پرجمعیّت شهر اصفهان است.
2) (2)) -قصدکردن،آهنگ نمودن؛لغتنامه دهخدا.
3) (3)) -گوسفندان.
4) (4)) -یکی از نقاطی که مورد هجوم دو فرقه ضالّه بابیت و بهاییت واقع شده بود،نجفآباد بود که بهاییان به خیال خود میخواستند از بیخبری مردم استفاده کنند و در بین آنان نفوذ نمایند؛ ولی خوشبختانه با بیداری مردم مواجه شدند و از جمله چندی پیش که جسارت و گستاخی آنان فزونی یافت،جنبشی در بین قاطبه اهالی نجفآباد بهوجود آمد و مردم،علیه آنان دست به قیام و اقدام عاقلانهای زدند و نهتنها از راه تبلیغ و مباحثات علمی برای هدایت فریب-
باری در روز مزبور،اهالی باایمان نجفآباد،تا یک فرسخ به استقبال آمده، گوسالهای قربانی کردند و حق هم همین بود،چه در آن شهر مهدی علیه السّلام پناه به کلّی دست رد بر سینه«اغنام»زده شده بود و لذا قربانی گوسفند،لطفی نداشت و قربان نمودن گوساله که رهبرزاده آنها است مناسبتر و پسندیدهتر بود!
پس از ورود به شهر،نخست وارد مدرسه دینی نجفآباد (1)شدند و پس از ابراز مهر و محبّت و استعلام و دلجویی از مستقبلین،خاصّه آقایان محصّلین آن مدرسه که از برجستهترین طلاّب علوم دینی هستند،به باغ آقای حاج غلام حسین رفتند و روز را در آنجا بهسر برده،نماز ظهر و عصر را در مسجد بهجا آوردند و نیمساعتی نیز برای وعظ و تشویق و تهییج مردم به حفظ شعائر دین و تقویت مبانی مذهبی به منبر رفتند و سپس در بین احساسات پرشور مردم که در تمام آن روز جریان و ادامه داشت به اصفهان بازگشتند و خاطرهای خوش و فراموشنشدنی در آن سنگر تاریخی مبارزه با دشمنان امام زمان علیه السّلام و فریبخوردگان حظیرهنشین (2)به یادگار گذاشتند.
روز یکشنبه بیست و چهارم به درخواست اهالی قصبه ریز (3)و عالم باهمّت آن، جناب ثقة الاسلام آقای شیخ محمود شریعت به آن قصبه رهسپار شدند.
آقای شریعت نیز از خدمتگزاران برجسته دین و مروّجین مبرّز شرع انور بوده، الحق اسمی با مسمّی دارند و از جمله خدمات گرانبهای ایشان،تأسیس یک مدرسه دینی تاریخی در آن محل است که با این اقدام،الحق نام نیکی در صفحه روزگار از خود به یادگار گذاشتند و باقیات صالحات ارزنده و اثربخشی بهوجود آوردهاند که هرچه از اثرات سودمند آن سخن گفته شود،کم است.ایشان با شایستگی و مجاهدات خود مورد توجه کامل حضرت آیة اللّه بروجردی بودهاند.جا دارد در این سفرنامه تاریخی، تقدیری از خدمات و زحماتشان بشود تا سرمشق دیگران گردد و علاقهمندان خدمت به دین،به ایشان و امثالشان تأسّی نمایند.اهالی ریز تا یک فرسخی به اتّفاق علماء محل به استقبال مهمانان خود شتافته بودند.چیزی که در این محل بسیار جلب توجّه میکرد این بود که دانشآموزان مدرسه ملّیریز که از مدارس وابسته به جامعه تعلیمات اسلامی است تا مسافتی از قصبه به اتّفاق اولیای خود،به استقبال آمده بودند و با فرح و انبساط و سرور و شعف کودکانه خود سرودی بس مهیّج و شورانگیز میخواندند که بسیار جالب توجّه و مسرّتبخش بود.یکی از آقایان آموزگاران محترم نیز قصیده شیوایی انشاد نموده و ایراد کردند که مورد تحسین کامل قرار گرفت.
در جریان این مسافرت تاریخی،خوابهای جالب توجّه و رؤیاهای صادقهای از طرف بعضی از علما و وجوه طبقات نقل شده است که در اینجا برای تکمیل این تاریخچه به ذکر قسمتی از آنها میپردازیم:
صبح روز ورود علاّمه امینی به منزل آقای خادمی،جناب آقای فیروزیان از وعّاظ
و خطبای محترم اصفهان که از ورود معظّمله بیخبر بودند به خانه ایشان آمده،اظهار داشتند که«شب گذشته در خواب دیدم که بیست هزار جمعیّت جلوی منزل شما گرد آمدهاند و به شدّت ابراز احساسات میکنند.پرسیدم:چه خبر است؟در جوابم گفتند:
«امیر المؤمنین علیه السّلام آمده است!»و اینک آمده بودم که خواب خود را نقل کنم و از تعبیر و چگونگی آن بپرسم که دیدم به خوبی تعبیر شده است.
آری تعبیر این خواب عجیب،همان ورود علاّمه امینی به منزل آقای خادمی بود که اگر مولی الموحدین علیه السّلام خود به آن خانه نزول اجلال نفرموده بود،ولی شاگرد برجسته مکتب جاویدان و پرورشیافته دانشگاه ولایت آثار حضرتش،به اصفهان قدم نهاده بود تا روح ولایت و ایمان به مذهب تشیّع و حقّانیّت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام را در کالبد ایشان زنده و تجدید نمایند.
هنگامیکه مسجد سیّد را تعمیر میکردند به قراری که بعضی از بزرگان نقل میکردند،یکی از کسانی که در امر تعمیر مسجد شرکت کرده بود،شبی در خواب میبیند که به او گفته بودند:«مسجد را تعمیر کنید؛برای اینکه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام یک نفر را خواهند فرستاد که در مسجد،نماز بخواند».
این خواب نیز که مؤیّد خواب اوّلی است،بهخوبی تعبیر شده و علاّمه امینی که در آن مسجد اقامه نماز نمودند،درحقیقت نماینده مولی امیر المؤمنین علیه السّلام بهشمار میرفتند.
جناب حجة الاسلام شفتی (1)در خواب دیده بودند که در مسجد سیّد،مردم جمع بودند و علاّمه امینی بر فراز منبر قرار داشتند و به موعظه مشغول بودند و مردم میگفتند که:
«ایشان را حضرت صادق علیه السّلام فرستادهاند».
1) (1)) -امام جماعت محترم مسجد سید و از نوادگان فقیه وارسته حجة الاسلام سید محمد باقر شفتی قدّس سرّه.
البته این خواب هم با منبر علاّمه معظّم در مسجد سیّد به خوبی تعبیر گردید و معلوم است وقتی عالمی افتخار آن داشته باشد که نماینده حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام باشد،طبعا نمایندگی حضرت صادق علیه السّلام؛پیشوای مذهب جعفری و زندهکننده معارف و علوم اهل بیت علیهم السّلام و پرورشدهنده حاملان آثار و راویان اخبار آل محمد علیهم السّلام و سایر ائمه هدی علیهم السّلام را خواهد داشت.و الحق این افتخار بزرگی است که نصیب علاّمه امینی گردیده که توانستهاند بنا بر حدیث شریف (1)،در ردیف یکی از بزرگترین امناء خدا قرار گیرند و عالم تشیّع را بهوجود خود مفتخر سازند.
یکی از تجّار محترم اصفهان نقل میکرد که:«در خواب دیده بود مسجد و خیابان چهارباغ از جمعیّت پر بود و مردم به شدّت گریه میکردند و من از گریه شدید مردم فهمیدم که آقای امینی بر منبر است؛پس تحقیق کرده،خودم خدمت ایشان رسیدم و از علماء اصفهان شنیدم میفرمودند:ایشان برای ما به اصفهان فرستاده شدهاند تا مقام علم و دانش به شماها روشن گردد».این رؤیای صادقه نیز با آنچه که درباره گریه بیاختیار و شدید مردم در پای منبر معظّم له قبلا نوشتیم،وفق دارد و نشانه آن است که این هیجان عظیم تاریخی و این مسافرت بینظیر تبلیغی-دینی چه از نظر مسافر گرامی و مهمان نامی و چه از لحاظ میزبانان عزیز،یعنی قاطبه علما و تجّار و محترمین و دانشجویان و کارگران و کشاورزان و پیشهوران و کلیّه طبقات اصفهان،مأجور بوده،مقبول درگاه
1) (1)) -الفقهاء امناء الرسل ما لم یدخلوا فی الدنیا.قیل یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:و ما دخولهم فی الدنیا؟ قال:إتّباع السّلطان فاذا فعلوا ذلک فاحذروهم علی دینکم. فقهاء،امناء رسولان هستند؛مادامی که در امور دنیوی داخل نشدهاند.پرسیدند یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله چگونه در دنیا داخل میشوند؟فرمودند:هنگامیکه تبعیت سلطان کنند پس در این هنگام در امور دینیتان از آنها دوری کنید.کافی،ج 1،ص 46؛در مستدرک الوسایل، ج 13،ص 124«علی ادیانکم»آمده است.
حضرت احدیّت و حضرت ختمی مرتبت صلّی اللّه علیه و آله و شاه ولایت و خاندان عصمت و طهارت علیهم السّلام و امام منتظر در پس پرده غیبت علیه السّلام قرار گرفته است.
امید آنکه این ناچیز را نیز که افتخار ثبت این خاطرات دلانگیز را در تاریخ پر افتخار شیعه یافتهام از این فیض عظمی و اجر کبری بهرهای نصیب شود؛انشاء اللّه یا لیتنی کنت معهم فأفوز فوزا عظیما.
[ایشان]پایان ماه صفر به این مسافرت میمنت اثر،خاتمه داد بیآنکه خاطره دلانگیز آن را بتواند از دلها بیرون کند و یادبود روح افزایش را از یاد مردم اصفهان ببرد و به دست فراموشی سپارد.
بامداد روز جمعه بیست و نهم صفر،پس از آخرین شب منبر در مسجد جامع، مقدّمات حرکت به طرف تهران فراهم گردید و مردم که از قصد عزیمت معظّم له آگاه بودند،بامدادان جمعیّت انبوهی از مردم متدیّن و محترمین شهر و علما و وعّاظ و علاقهمندان به قصد مشایعت در منزل جناب حجة الاسلام آقای خادمی حضور یافتند.
خیابان چهارباغ اصفهان که در مواقع عادی منظرهای بهجتانگیز و شاعرانه دارد در آن بامداد تاریخی،وضعی بیسابقه داشت و کثرت جمعیّت بهقدری بود که مانع از حرکت وسایل نقلیه گردید.بیش از پنج شش هزار دوچرخه سوار و تعداد زیادی اتوبوس و سواری تا دو فرسخی شهر،اتومبیل مهمان عالیقدر خود را بدرقه نمودند و احساسات مردم هشیار و زندهدل اصفهان در مراسم این وداع فراموشنشدنی به حدّی پرشور و مهیّج و تکاندهنده بود که بهراستی به وصف درنمیآید و به جرأت میتوان گفت که بروز چنین احساسات دینی و مذهبی،کمنظیر است.
نکتهای که از هرجهت قابل ذکر و شایان تقدیر است،مساعی و مجاهدات مشتاقانه افسران و مأمورین انتظامی است که در این شور و هیجان عمومی با کمال علاقه و از
جان و دل در حفظ انتظامات میکوشیدند و مراتب اخلاص و علاقهمندی خود را به جامعه روحانیّت،ابراز میداشتند و در تظاهرات عظیم مذهبی،وظیفه حسّاس و سنگین خود را در برقراری نظم و انتظام عمومی،اجرا مینمودند که الحق درخور هر گونه قدردانی و سپاسگزاری است و جا دارد که در این سفرنامه تاریخی به یادگار بماند.
این بود خلاصهای از سفر تاریخی علاّمه بزرگ معاصر،حضرت آقای شیخ عبد الحسین امینی،صاحب کتاب شریف«الغدیر»به اصفهان،که با مسافرت سودبخش و وافی هدایه خود،افتخار بزرگی نصیب مردم آن سامان نمودند و خاطرهای شیرین و جاویدان از خود در آن شهر تاریخی برجای گذاردند که تا ابد از صفحه تاریخ،محو نخواهد شد.و سزاوار است که همه از وجود محترم عالم عالی مقام،حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای خادمی،متشکّر و سپاسگزار شوند که ایشان عمده وسیله این همه خیرات و برکات بودند.
با اهمیّت شایان توجهی که سابقا از نظر مرکزیّت علمی نجف بیان کردیم و با توجه به اینکه این شهر مقدّس علمی متأسفانه فاقد یک کتابخانه بزرگ آبرومند متمرکز مجهّز بود،اهمیّت این خدمت عظیم آقای امینی معلوم میگردد و اکنون بسیار جای خوش وقتی است که به همّت والای معظمله از دو سال و اندی پیش که ایشان به این امر مهم همّت گماردهاند با وجودی که متأسفانه همکیشان گرامی ما کمتر توجّه به فعالیتها و جنبشهای علمی داشته و بیشتر غرق در ظواهر شدهاند،به پیشرفتهای شایان تقدیری نایل شدهاند که محقّقا در اثر برکات آستانه مقدسه مولی بوده است.
علامه معظّم،که عمری را در میان بحر فیّاض کتب و کتابخانه بسر برده،هزاران کتاب نفیس و پربها را از نظر دقیق و عمیق گذرانده،مورد تتبع و تحقیق قرار دادهاند و«الغدیر»نمونه و شاهد بزرگی بر این معنی است،باتوجه به اهمیّت کتابخانه در بسط
و ترویج علوم و معارف و لزوم وجود یک کتابخانه مجهز آبرومند در نجف از مدّتی پیش در فکر تأسیس این مؤسسه ضروری در آن کانون علمی شیعه بودند تا اینکه بتوفیق ذات اقدس الهی و عنایات وجود مقدّس علوی علیه السّلام دو سال و اندی پیش موفق به تأسیس کتابخانه عمومی نجف به نام«مکتبة الامام امیر المؤمنین علیه السّلام العامه»شدند و خوشبختانه در همین مدّت کوتاه به توفیقات شایان نایل گردیدند بهطوری که با اعلام تأسیس کتابخانه،جمعی از محترمین و دانشمندان که هریک خود عمری را با علاقمندی و عشق به کتاب،به گردآوری کتب مفید همّت گماشته و کتابخانهای برای مطالعات و تحقیقات خود ترتیب داده بودند نتیجه یک عمر کتابداری خود را به پیشگاه حضرت مولی الموالی امیر المؤمنین علیه السّلام تقدیم و کتب خویش را وقف کتابخانه آن حضرت نمودند که ما اینک به ذکر اسامی شریفشان در اینجا میپردازیم تا مشوّقی برای سایر علاقمندان باشد.
واعظ شهیر و خردمند پیر،حضرت آقای حاج شیخ جواد عراقی؛جناب آقای نواب احتشام رضوی؛جناب آقای حاج سید رضا اخوی؛تیمسار سرلشگر عزیز اللّه ضرغامی؛جناب آقای ابو القاسم فیوضات از رجال دانشمند و فرهنگیان برومند و صاحب تألیفات گرانبها از جمله اسرار الصلوة و جناب آقای میرزا باقر حکمت از دانشمندان فرهنگ؛جناب آقای حاج میرزا محمّد حسین مجتهدی؛مرحوم مهندس رفیعی؛مرحوم مبشر السلطنه تهرانی؛مرحوم حجة الاسلام آقای میرزا موسی راشد (رحمة اللّه علیهم).
همچنین دانشگاه تهران نیز یکصد و پنجاه جلد از نشریات خود را به کتابخانه تقدیم داشته است.
تاکنون بر اثر همّت علاقمندان 9 هزار جلد کتاب که غالبا کتب مفید و ضروری است در کتابخانه مقدّسه گردآوری شده و جمع این مقدار کتاب در این مدّت کوتاه الحق در خور ستایش و تقدیر است و امید میرود که بهزودی عالم تشیّع واجد مجهّزترین و بزرگترین و شایستهترین کتابخانههای اسلامی در نجف گردد و این نقیصه بزرگ
مرتفع شده و البته در این مورد عموم شیعیان باید بذل مساعی و توجه نموده هریک به سهم خویش در پیشرفت روزافزون این امر خیر و عظیم بکوشند.
محل کتابخانه بین بازار قبله و خیابان جدید الاحداث مقابل درب قبله صحن مطهر پشت مدرسه مرحوم آیة اللّه آقا سید کاظم یزدی رحمه اللّه واقع است که 260 متر زیربنا داشته و هزینه ساختمان آن 10 هزار دینار برآورد شده است که البته با تمامی لوازم و مقدمات تا 15 هزار دینار تخمین زده میشود.
کتابخانه دارای دفاتر مرتب و منظم و قبوض رسمی بوده و در مقابل کتب و وجوه دریافتی قبض رسید رسمی صادر میشود و برای اداره آن تشکیلات اساسی و منظمی پیشبینی شده است که کمتر نظیر دارد.از این کتابخانه عمومی کلیه طبقات میتوانند استفاده نمایند و مخصوصا مرکزی برای آشنائی بین رجال علمی و دانشمندان و دانشجویان شیعه که از نقاط مختلفه و بلاد شیعی به آستانه مقدسه مولی امیر المؤمنین علیه السّلام مشرف میشوند بهشمار میرود بدون شک وقتی با عظمت و ابهّت خاص خود،افتتاح شده و شروع بهکار نماید،قطعا توجه عالم تسنن و حتی گروه خاورشناسان و محققین خارجی را نیز به خود جلب خواهد کرد و درحقیقت مرکز مناسبی برای تبلیغات و تحقیقات علمی آنان در اساس و مبانی مذهب حقّه شیعه و معارف اسلامی خواهد شد و بیش از همه طلاب علوم دینی حوزه مقدسه علمیه نجف از چنین سازمان عام المنفعه و این گنجینه علوم و معارف دین بهرهمند خواهند گردید امید است علاقمندان و موالیان حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام باتوجه به مقام شامخ علم در اسلام و اینکه یکی از اسناد گرانبهای حقّانیت آن حضرت و مذهب تشیّع و شیعیان آن سرور پرهیزکاران،حدیث«أنا مدینة العلم و علی بابها» (1)میباشد و در نظر گرفتن این حقیقت که دین مقدّس اسلام و مذهب حقّه جعفری یعنی آیینه تمامنمای آن کاملا برپایه علم استوار گردیده است،نسبت به این مرکز مهم علمی شیعی بذل توجه
1) (1)) -توحید،شیخ صدوق،ص 370؛الاختصاص،شیخ مفید،ص 238؛الاستیعاب،ابن عبد البر،ج 3،ص 1102.
نموده از هیچگونه مساعدت و معاضدت مادّی دریغ ننمایند که در درگاه پروردگار دانا و ذوات مقدّسه الهیش انشاء اللّه مأجور خواهند بود.
و ما توفیقی الاّ باللّه علیه توکّلت و الیه انیب و الحمد للّه رب العالمین و اسئله ان یصلی علی خیر خلقه محمّد و آله الطاهرین و أن یجمعنی معهم و یرزقنی زیارتهم فی الدنیا و شفاعتهم فی الآخرة.
پایان ششم ربیع الثانی 1376 قمری
در این سفر میمنت اثر اشعار و قصایدی از طرف گویندگان شیرینسخن اصفهانی به مناسبت این مسافرت تاریخی انشاد و ایراد شده بود که اینک برای تکمیل این گزارش (پس از شعر زیر)به ذکر پارهای از آنها میپردازیم.
از جناب حجة الاسلام آقای شیخ محمد آقا تهرانی به مناسبت تأسیس کتابخانه عمومی امیر المؤمنین علی علیه السّلام در نجف اشرف مکتبة الامام امیر المؤمنین العامه
دوش در آسمان علم ور شاد من افتاده را گذر افتاد
محفلی دیدم از محافل وصل چند جامی زدم که نوشم باد
قدسیان مستحق و غرق سرور هوش از سر شده است و خویش از یاد
پای وبان سرود میخوانند زیرها بم شده است و بم فریاد
که بسوزند جمله خورد و کلان عمد جهل و توده الحاد
گفته حق،حق است که مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (1)
لکن آنجا که دل صفا دارد هست قرآن لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (2)
من بیچاره مات از این شادی وین غریو و خروش و جوش زیاد
لاجرم با هزار ترس زدم دل به دریا که هرچه باداباد
بیکی از بتان بگفتم کای جان شیرین من ترا فرهاد
چیست این هایوهوی مستانه وین نشاطی که کس ندارد یاد
لب چون غنچه را شکفت و بگفت بشنو از رمز حادث نوزاد
*** باب علم نبی دری از نو بگشود از کرم که بسته مباد
بهر تجهیز کاروان علوم بنجف مکتبی بزرگ گشاد
قرنها سال و ماه و هفته و روز آذر و تیر و بهمن و خرداد
بگذشت و نبود مکتبهای درخور شأن مرکز امجاد
حاصل عمر صد هزاران فحل زین سبب غالبا برفت بباد
شاهد زنده مکتبات فرنگ داد از این غارت و دو صد بیداد
تا«امین»علی ولی اللّه صاحب«الغدیر»امینی راد
پی تکمیل این نقیصه بجد پای تدبیر و کار پیش نهاد
کمک ز باطن علی طلبید همت از بازوان چون پولاد
از برای کتابخانه دوست هرچه بودش در این جهاد نهاد
ریخت طرح بنای مکتبه را کند بیخ حسود کژ بنیاد
کتب از هرکجا و از هرکس از ری و از دمشق و از بغداد
گشته آماده و کنون هم نیز میفرستند مردم آزاد
ناگه آمد صدای تهرانی سال تأسیس را نمود انشاد
پس بگفتا:(به جان پاک علی خانه علم و دین شده آباد)
تهران-شب دوشنبه هفتم جمادی الاولی 1376 قمری الاحقر-محمد تهرانی
قصیدهای به نام الغدیر که یکی از بزرگان شعراء معروف اصفهان به نظم درآورده و در پشت بلندگو در مسجد سید خوانده شد.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
بعد حمد و ستایش یزدان آفریننده بهر کون و مکان
صلوات و درود بیحد و مر از خدا وز ملایک و انسان
بروان رسول و آل رسول رهبران طریقه ایمان
خاصه بر صهر و بن عم احمد زوج زهرا امام عالمیان
من چه گویم بمدح آنکه بود مادحش حق و مدح او قرآن
منتهی چون سرشته است مرا دست قدرت به مهر او دل و جان
میکنم فاش طینت خود را حب او چون توان کنم پنهان
مدح او روز و شب شعار من است عشق آن شه مراست در دل و جان
اوست مقصود ز آیه تطهیر مقصد او ز آفرینش دو جهان
اوست شاهنشه«سلونی» (1)گو اوست عالم بعلم سرو عیان
شاه او رنگ إنّماست علی هم علی هَلْ أَتیٰ عَلَی الْإِنْسٰانِ (2)
شب معراج بد جلیس رسول برتر از عرش قادر برهان
عین حق دست حق خلیفه حق مظهر حق بحق قوی برهان
«لا فتی» (3)جز وجود آن سرور کیست هموزن او در این میدان
شأن او در حدیث منزله هست قصه طیر مشویش بر خوان
مصطفی شهر علم لم یزلی است باب آن شهر،علی شه مردان
گفته هفتاد بار و بل افزون آن به دین رهزن و کم از شیطان
یادم آمد که عالمی سنی سخنی گفته از ره وجدان
که چه گویم به مدح آن شاهی کش فضایل نهفتهاند خسان
کرده مخفی فضایلش بیحد دوست از خوف و دشمن از عدوان
معذالک سرا سرگیتی پر دراز مدح او شده است چو کسان
الغرض در مدایح آن شاه کرده سنی بسی حدیث بیان
این جواهر بسی به خاکستر در قرون گذشته بد پنهان
بود در دست عامی عمیا همچو خاتم به دست اهرمنان
همچو گنجی نهفتهاند در خاک همچو خورشید پشت ابر نهان
تا خدا برگزید از تبریز رادمردی یگانه دوران
رهبر شیعه حجة الاسلام ناخدا بهر کشتی ایمان
آن امانت نگاهدار رسول و آنکه مأمن و راست مه دامان
آنکه از همّت بلند نمود کاخ سنیگری همه ویران
گرچه در روزگار قبل از ما شد در این فن کتابها عنوان
میر حامد حسین پاکسرشت رهبر دین که داشت هندمکان
عبقاتش به یادگار گذارد گوی سبقت ربود از نیکان
فهو بالسبق حائز التفضیل نشود قطع ذکر پیشروان
لیکن ای رهبر یگانه ما ای امین امانت یزدان
تو بثقلین حافظی الحق أنت فوقت ذالک التبیان
کس از این پیش چون تو نآوردست از ره خصم بهر او برهان
«الغدیر»تو گشته مالامال از می عشق خسرو خوبان
هفت اقلیم عشق را گشتی تو به پای دل و بیمن بنان
آب کوثر بوده رهآوردت ارمغان شماست از رضوان
تو چراغی که ایزدت افروخت هرکه پف کرد سوزدش تن و جان
سینه توست بحر گوهرزا دست تو مظهر از ید رحمان
کلک پاک به سطح دفتر دل ریزد از دم ستاره بیپایان
هم تو غوّاص بحر معرفتی هم تو دریای بیکنار و کران
سخنت چون سحاب رحمت حق صدف آن قلوب پاکدلان
در تمام ممالک اسلام یمن و نجد و مصر و پاکستان
تا به اقصای روم و کابل و هند کردهای حجت ای عیان
در عراقین (1)رفعت و جاهت بیشمار است نزد باخردان
واجب و لازم آمده به یقین به تمامی شیعیان جهان
که ز اخلاص و صدق بردارند به دعا دست از صمیم روان
بهر این رادمرد ربانی طلبند از خدای عزت و شأن
در دو گیتی خداش بستاید به ولای علی شه مردان
اوست یار علی،علی یارش حق بدارد سعادتش ارزان
یار حق است و همچون خورشید است که شده بهر شیعیان تابان
بارالها حق هشت و چهار بر دهش عز و جاه بیپایان
هم ببخشای یاورانش را جای ده در نعیم جاویدان
دشمنش تیره رو بهر دو سرای خاک ذلّت به فرق او ریزان
بسم اللّه الرحمن الرحیم
جناب شیخ امینی،ز لطف حیّ قدیر نوشتهاید کتابی که هست آن اکسیر
به نام هست کتاب تو الغدیر و شده به نزد عالی و دانی به روزگار شهیر
تمام هست ز گفتار پیروان عمر به نام حیدر صفدر علی خیبر گیر
خوشا با حال تو ای شیخ کاین کتاب شما به هیچ وجه ندارد در این زمانه نظیر
بدان که قدرت حق است گفتههای شما بگوش جان بپذیرند هرکه هست بصیر
شده به شخص تو انجام از خدای جهان کز این کتاب بگردند کل خلق خبیر
1) (1)) -مراد:بصره و کوفه است.
همین بس است امینی!برای گفتارت که گشته شهرت این گفته تو عالمگیر
گذشته است از این عالم و رسیده بعرش زده به اهل سماوات جبرئیل صفیر
تو حاج شیخ امینی و صاحب فتوی بدان به امر خدا گشتهای تو شیخ کبیر
بلندی کلماتت رسیده بر کیوان به پیش گفته تو گفتهها شده است قصیر
تمام اهل جهان را از این کتاب متین خرابکاری آنها شده چه خوش تعبیر
تویی که آیت ذات خدای یکتایی تویی که گشته کتابت به روزگار دلیر
تویی که هادی دین پیمبری به جهان تویی که منجی شرعی به هرکبیر و صغیر
تو را خدا بر دشمن نگاهداری کرد چو دشمنان تو کردند هرقدر تدبیر
تمام اهل خرد شکر حق کنند از آنک شدی تو عاقبت الامر بهر خلق بشیر
جسارتی اگر از«تائب»است خواهد عذر جناب شیخ شما عذر را از او بپذیر
رسول حق چون به خم غدیر بار گشود رسید پیک خدا نزد احمد محمود
گشود بال چو جبرئیل نزد پیغمبر نمود عرض که ای خلق راز حق رهبر
نمود امر خداوند کاندر این صحرا کنی تو سر نهان را با منت افشا
بکن هدایتشان اولا ز روی صفا سپس نمای بر آن قوم امر ما اجرا
بگو به امّت خود جانشین من علی است خلیفه بر همه و جایگزین من علی است
بامر خالق اکبر محمّد صلّی اللّه علیه و آله مرسل نمود مشکل بسیار مشکلی را حل
شد از جهاز شترها چو منبری برپا نهاد پای به منبر شهنشه بطحا
محمّد آنکه بخلق جهان بود سرور محمّد آنکه شفیع است در صف محشر
گرفت دست علی علیه السّلام را محمّد صلّی اللّه علیه و آله محمود بگفت امر شده از خدای حیّ ودود
به خاص و عام بگویم چنین به صوت بلند هر آنکه بوده و باشد به دین حق پابند
به امر قادر یکتا خدای عالمیان علی علیه السّلام خلیفه من هست و جانشین به جهان
هرآنکه را که به عالم بر او منم مولا علی علیه السّلام است رهبر و مولای او به امر خدا (1)
1) (1)) -«من کنت مولاه فعلی مولاه»؛الکافی،ج 1،ص 294،باب الإشارة و النص علی-
تمام عالی و دانی ز پیر تا برنا به بیعتش همه کردند صادقانه وفا
ز شوق،دست بدادند بر علی علیه السّلام و علی علی علیه السّلام ولی خداوندگار لم یزلی
هرآنکه بود به خم غدیر پیر و جوان به شاد باش صداها بلند گشت و عیان
عجب مدار برادر که بعد فوت رسول عمر مخالف مولا شد و نکرد قبول
قضاوتش همه باشد به دست اهل خرد عمر به روز قیامت ز کردهاش چه برد
ندانم آنکه چه گویم که گفتهاند از پیش ز روزگار بد و مردمان بداندیش
ز شوق و ذوق بگو تائبا به صوت جلی ز بعد ختم رسل جانشین اوست علی علیه السّلام
زنید کف به کف امشب در این مکان شریف که هست شادی مولا و بیدلی حریف
آیت اللهی که باشد الغدیرش معجزه در بر دانشوران نی نزد هرفرد بزه
هربزهکاری زند بر قلب اهل علم نیش میزند هرلحظه نیش امّا شود آخر پریش
لیک اهل علم و دانش در زمانه فی المثل مشکل بسیار مشکل را نماید خوب حل
جان من بادا فدایت ای امینی در جهان چون تو کردی مشکلی را حل بر آزادگان
از کلام و گفتههای اهل سنت راستی با متانت گفتههاشان را به خوبی کاستی
بس دلیل آوردی از گفتارشان در این کتاب جمله را کردی خجل بنیادشان کردی خراب
کردی از گفتار خودشان اهل دلشان را خجل کردی آنها را به پیش اهل عالم منفعل
رونقی دادی به احکام و اصول شیعیان جان به قربانت که هستی در جهان جان جهان
آفتاب عالم آرائی تو بر اهل کمال پاک بنیانی به پیش ذات حق جلّ جلال
مخزن علم رسول اللّهی ای مرد شریف چون نمودی اهل سنت را در این دوره ضعیف
هادی دین مبینی در جهان از لطف حق ثانی علامه دهری که آن هم در سبق
در بر شاه خدابنده هم از گفتارشان اهل سنت را به خوبی کرد خوار و زارشان
منکر حیدر هرآنکس هست در روی زمین منکر حق است و باشد ملحد و پست و لعین
ای امینی ای که هستی در جهان شیخ کبیر هم کبیری هم بصیری هم که هستی بینظیر
تائب از جان،مدح تو گوید در این دیر خراب چونکه داند هست از امر خداوند این کتاب
1-ثقة الاسلام آقای حاج کمال الدین صدری قزوینی
2-دانشمند و واعظ شهیر آقای حاج سید جمال الدین
3-حجة الاسلام آقای حاج سید عبد الحسین طیب
4-حجة الاسلام آقا شیخ مرتضی اردکانی
5-دانشمند شریف آقا میر سید علی خادمی
6-ثقة الاسلام آقا شیخ فضل اللّه ذو علم
7-ثقة الاسلام حاج سید محمد باقر پاقلعه
8-ثقة الاسلام سید محسن صادقی
9-ثقة الاسلام شیخ مهدی فقیه ایمانی
10-ثقة الاسلام سید محمد حسین زواره
11-ثقة الاسلام آقای میر محمد هاشم غروی
12-ثقة الاسلام حاج سید محمد حسین ملاذ روضاتی
13-حجة الاسلام آقای سید حبیب اللّه روضاتی
14-ثقة الاسلام آقای حاج سید محمد آل رسول
15-حجة الاسلام شیخ محمد تقی نجفی
16-حجة الاسلام آقای حاج حسین خادمی
17-حجة الاسلام آقای شیخ عباسعلی ادیب
18-ثقة الاسلام آقای حاج سید شمس الدین خادمی
19-دانشمند و واعظ معروف آقای حاج سید محمد رضا حسام الواعظین
20-حجة الاسلام آقای حاج میر سید علی ابطحی
21-فاضل شریف آقا سید هاشم ملاذ الاسلام
22-آقای شیخ محمد حسین مهاجر
23-ثقة الاسلام آقای حاج شیخ محمود ریزی
24-ثقة الاسلام آقای حاج شیخ عباس مصباح
25-حجة الاسلام آقای مجد العلما نجفی
26-حجة الاسلام آقای میر سید محمد مقدّس
27-ثقة الاسلام آقای حاج میر سید حسن خادمی
28-ثقة الاسلام آقای حاج شیخ محمد حسن نجفی
29-حجة الاسلام آقای سید مرتضی دهکردی
30-ثقة الاسلام آقای حاج سید علی صادقی
31-ثقة الاسلام آقای سید محمد علی فنائی
32-ثقة الاسلام آقای حاج سید مرتضی مستجابی
33-حجة الاسلام آقای حاج سید محمد رضا شفتی
34-حجة الاسلام حاج آقا رحیم ارباب
35-آقا میرزا رضا خان فلسفی
36-آقای حاج میرزا علی اکبر گازرانی
37-آقای صغیر اصفهانی شاعر معروف
38-آقای مشهدی مرتضی وهّابزاده
39-آقای حاج حسین دادخواه
40-آقای حاج اسد اللّه ریختهگران
41-آقای حاج مهدی لسانی
42-آقای عبد الحسین خوانی
43-آقای حاج عبد الحسین ظهور
44-آقای میرزا حسین صدوقی
45-آقای حسین شفیعی
46-آقای سید مرتضی مدنی اصفهانی
47-آقای سید عبد الحمید مولوی ماکوئی
48-آقای میر سید علی صائب
49-آقای سید جلال امامی
50-آقای حاج سید مصطفی صائب
51-آقای حاج میرزا ابو القاسم کوهپایهای
52-آقای دکتر سید احمد ابطحی
53-آقای حاج شیخ بهاء الدین شیخزاده ریزی
54-آقای مهندس سید حسین دولتآبادی
55-آقای حسن شبان
56-آقای شیخ یوسف نجفی
57-آقای محمد بحرینیان
58-آقای میرزا علی تابش
59-آقای میر میرزا علی فانی
60-آقای محمد حسن محمدی
61-ورثه آقای میرزا عبد الحسین خوشنویس
62-آقای ملاذ(کتب مرحوم حاج آقا فاضل و مرحوم حاج میرزا حسین ملاذ)
63-آقای حاج براتعلی
64-آقای حسن عینی
65-آقای عارفچه شاعر شهیر
66-آقای سید حسن خاتونآبادی
67-آقای حاج سید مصطفی صمصامی
68-آقای حاج میرزا حسن خان جابری
69-آقای شیخ عبد الرزاق کتابچی
70-آقای محمد علی بابا صفری
71-آقای محمد حسین محمدی
72-آقای حاج میرزا ابو القاسم شفیعی
73-بانو علویه هاشمیه فخر علویات فاضله
74-بانو سلطان بگم خانم مرحوم زنجانی
1-حجة الاسلام آقای حاج شیخ مهدی مسجد شاهی
2-آقای حاج میرزا عبد الجواد میر محمد صادقی
3-آقای حاج میرزا سید محمد افضل
4-آقای حاج میرزا ابو القاسم کوهپایهای
5-آقای حاج محمد علی یزدی
6-آقای حاج محمد حسین یزدی
7-آقای حاج میرزا علی اکبر گازرانی
8-آقای محمود قرشی
9-آقای حاج احمد کلاهدوز
10-آقای حسن کلباسی
11-آقای محمد مشایخی
12-آقای حاج آقای محمود بصیری
13-آقای حاج آقا حسن ملاباشی
14-آقای حاج محمود ضیاء نکوئی
15-آقای حاج رضا صیرفی
16-آقای حاج عبد الحسین ظهور
17-آقای میرزا حسن در دشتی
18-آقای عبد الوهاب زواری
19-آقای حسن عینی
20-آقای حاج مقدس مهدی شکرانی
21-آقای حاج میرزا هدایت اللّه تابش
22-آقای حاج میرزا باقر لقمانی
23-آقای حاج میرزا عباسعلی نیلفروش
24-آقای محمد یزدی
25-آقای غفار نصیری از ترکه مرحوم رحمت اللّه اصفهانی
26-آقای حاج غلامرضا زرافشانی
27-آقای حاج حسین صیرفی
28-آقای سید محمد علی فانی زواره
29-آقای احمد سمسار
30-آقای میر سید محمد بنکدار
31-آقای میر سید علی بنکدار
32-آقای عبد الحسین گلستانه
33-آقای عبد الکریم نادریان
34-آقای حاج جواد روغنی
35-آقای احمد ساکنی
36-آقای عبد الغفور هوده
37-آقای علی خونساری
38-آقای حاج حسن خرازی
39-آقای حسن اولیاء
40-آقای حاج میرزا عبد الحسین منعمیان
41-آقای کریم صفاکار
42-آقای محمد لواف
43-آقای حاج میرزا عبد الحسین لشگری
44-آقای سید محمود مهاجر حسینی
45-آقای یوسفعلی کیوانداریان
46-آقای حاج آقا محمد نمازی
47-آقای حاج محمد حسن شمالیزاده
48-آقای حاج سید مصطفی صمصامی
49-آقای حسن تمیزی
50-آقای محمد حسن مقدادی
51-آقای حاج احمد بلورفروش
52-آقای حاج کریم خراسانیزاده
53-آقای حاج رحیم خراسانیزاده
54-آقای حاج میرزا علی محمد ریسمانیان
55-آقای حاج شیخ علی جوانمردی
56-آقای محمودآبادی
57-آقای سید احمد سعیدی از مرحوم آقا جلال الدین
58-آقای باقر نیلفروشان
59-آقای حسین علی نیلفروشان
60-آقای حسین گیلانی
61-آقای میرزا علی محمد کرمانشاهی
62-آقای عبد الرحیم عبودیان
63-آقای حاج عباسعلی اصفهانی
64-صاحبنامه بیامضا در بازار اشرف
65-یکی از سادات محصلین دینی
66-بانو هاشمیه فاضله جلیله
67-بانو مرضیه
68-بانو بیبی آغا صبیه مرحوم حاج میرزا حسن
69-بانو کلباسی
70-بانو زینب و دو بانوی دیگر
مجموع وجوهی که از اصفهان برای کتابخانه وصول گردیده است 336222 ریال میباشد.
1-قرآن کریم.
2-الاختصاص،شیخ مفید(413 م)،تحقیق علی اکبر غفاری،سید محمود زرندی، چاپ دوم،بیروت،دار المفید للطباعة و النشر و التوزیع،1414 ق،1993 م.
3-الاستیعاب فی معرفة الاصحاب،ابن عبد البر(م 463)،تحقیق علی محمد البجاوی، چاپ اول،بیروت،دار الجیل،1412 ق،1992 م.
4-التوحید،شیخ صدوق(381 م)تصحیح و تعلیق سید هاشم حسینی تهرانی،قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
5-الغدیر،علاّمه امینی،چاپ دوم،سوم،چهارم،پنجم،بیروت،دار الکتب العربی، 1397 ق.
6-الکافی،شیخ کلینی،تصحیح و تحقیق علی اکبر غفاری،چاپ پنجم،تهران، انتشارات دار الکتب اسلامیه،1363.
7-تمدن اسلام و عرب،گوستاولوبون،ترجمه حضارة العرب به قلم سید هاشم حسینی،تهران،انتشارات دار الکتب اسلامیه.
8-جریانها و سازمانهای مذهبی-سیاسی ایران،رسول جعفریان،چاپ پنجم،تهران، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی و سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی،1383 ش.
9-ربع قرن مع العلامه امینی،حسین شاکری،چاپ اول،ناشر:مؤلف،1417 ق.
10-شرح نهج البلاغه،شیخ محمد عبده،چاپ اول،قم،دار الذخائر،1370 ش.
11-شهداء الفضیلة،علامه امینی،قم،دار الشهاب.
12-شهیدان راه فضیلت،علامه امینی،ترجمه جلال الدین فارسی،چاپ سوم،تهران،
انتشارات روزبه،1362 ش.
13-کوتاه و خواندنی از وقایع اصفهان،علی نصر اصفهانی،چاپ اول،اصفهان، انتشارات مرکز فرهنگی شهید مدرس،1379 ش.
14-لغتنامه دهخدا،علی اکبر دهخدا،تهران،انتشارات دانشگاه تهران،1338 ش.
15-مستدرک الوسایل،میرزا حسین نوری طبرسی،تحقیق مؤسسه آل البیت علیهم السّلام لإحیاء تراث،بیروت.
16-مناقب الامام امیر المؤمنین علیه السّلام محمد بن سلیمان کوفی،تحقیق شیخ محمد باقر محمودی،چاپ اول،قم،مجمع احیاء الثقافة الاسلامیه،1412 ق.
17-نهج البلاغه،شیخ محمد عبده،چاپ اول،قم،دار الذخائر،1370 ش.
18-یادداشتهای جناب آقای حاج حسن مظاهری برای محقق؛1389/12/5 ش.
19-یادنامه علامه امینی،به اهتمام سید جعفر شهیدی و محمد رضا حکیمی،تهران، مؤسسه انجام کتاب،1361 ش.
20- ri.biL.WWW
*آیات
*روایات
*معصومین و پیامبران علیهم السّلام
*ملائکه
*اشخاص
*کتابها
*مکانها
*فرق،مذاهب،طوایف
أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ؛ 57، 222.
إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِکُمْ؛ 262.
إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ؛ 55.
اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً؛ 31،40.
أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی؛ 151.
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ؛ 148.
أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ؛ 180.
إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ؛ 164.
أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ 263.
إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ؛ 263.
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ؛ 72،73،75.
اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا؛ 45،86.
اَلَّذِینَ قٰالُوا آمَنّٰا بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ؛ 263،270.
اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ؛ 263،269.
اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ؛ 288.
اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ؛ 142.
اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ؛ 151.
اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنٰا؛ 264.
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِیمٌ؛ 258.
إِنّٰا زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِزِینَةٍ الْکَوٰاکِبِ؛ 287.
إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ؛ 128.
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ؛ 206.
إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ؛ 129،133.
إِنَّ اللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ؛ 288.
إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ؛ 187.
أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ؛ 262،268.
إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ؛ 228.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ؛ 48.
أَنَّمٰا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ؛ 87.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ؛ 169.
إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ؛ 414.
إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ؛ 150،152،157.
إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ؛ 55.
إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ؛ 129.
إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ؛ 269.
إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ؛ 85.
إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِی وَ بِکَلاٰمِی؛ 111.
إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی؛ 113.
إِیّٰاکَ نَعْبُدُ؛ 72،73،79.
أَیْنَمٰا تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ؛ 211.
بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هٰذٰا؛ 107.
بَلیٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ؛ 72،79،80.
تَاللّٰهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنٰامَکُمْ؛ 107.
تَقَلُّبَکَ فِی السّٰاجِدِینَ؛ 104.
ثٰانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمٰا فِی الْغٰارِ؛ 183،184.
ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ؛ 184.
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ؛ 121.
جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ؛ 63.
جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ؛ 308.
حٰافِظُوا عَلَی الصَّلَوٰاتِ وَ الصَّلاٰةِ الْوُسْطیٰ وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِینَ؛ 164،244.
خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةَ؛ 218.
خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ؛ 129.
رَبِّ لاٰ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکٰافِرِینَ؛ 99.
سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ؛ 39،389.
سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ؛ 246.
غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ؛ 243.
فَاتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ؛ 160،225.
فَإِذٰا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقٰابِ؛ 263.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ؛ 271.
فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرٰافِقِ؛ 232،234،235،236،237،263.
فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ؛ 184.
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ؛ 287.
قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ؛ 39.
قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ؛ 183.
قٰالَ مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اللّٰهِ قٰالَ؛ 232.
قٰالُوا إِنّٰا مُهْلِکُوا أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ؛ 166.
قٰالُوا رَبَّنٰا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ؛ 394.
قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا وَ أُشْرِبُوا؛ 111.
قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ؛ 106.
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا؛ 218.
قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ؛ 263.
قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ؛ 72،73،78.
قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا؛ 263.
کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ؛ 57.
کُلُّ ذٰلِکَ کٰانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ؛ 264.
لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلیٰ أَمْوٰالِکُمْ إِنَّهُ؛ 232.
الا تحزنی قد جعل ربک تحتک سریا؛ 112.
لاٰ تَقْفُ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ؛ 262.
لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ؛ 116.
لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ؛ 117.
لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِکَ إِلیٰ نِعٰاجِهِ؛ 129.
لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ؛ 427.
لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ؛ 57.
لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا؛ 69.
مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا؛ 217.
مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ وَ إِنْ؛ 161.
مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعٰامَ؛ 83.
مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ؛ 427.
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ؛ 394.
وَ إِذٰا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیٰاتِنٰا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّٰی یَخُوضُوا؛ 262،269.
وَ إِذٰا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ؛ 263.
وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً؛ 263.
وَ أَمّٰا إِذٰا مَا ابْتَلاٰهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ؛ 128.
وَ إِمّٰا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطٰانُ فَلاٰ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْریٰ مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ؛ 262،269.
وَ أَنٰابُوا إِلَی اللّٰهِ لَهُمُ الْبُشْریٰ فَبَشِّرْ عِبٰادِ؛ 262.
وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اللّٰهُ فَیَغْفِرُ؛ 263،270.
وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ؛ 117.
وَ أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ؛ 99.
وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ؛ 112.
وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النّٰاسَ؛ 128،129،130.
وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِیراً؛ 164.
وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ؛ 113.
وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ؛ 106.
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً؛ 127،128، 137.
وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا فَتَنّٰاهُ؛ 128.
وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ؛ 127،128،137.
وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ؛ 72،79.
وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتٰابِ أَنْ إِذٰا سَمِعْتُمْ آیٰاتِ اللّٰهِ یُکْفَرُ بِهٰا؛ 262،269.
وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً؛ 263،270.
وَ کُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلاٰثَةً؛ 394.
وَ لاٰ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ؛ 264.
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا؛ 127،128،137.
وَ لَکُمْ فِی الْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ؛ 118.
وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ؛ 395.
وَ مٰا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ؛ 88.
وَ مٰا عَلَیْنٰا إِلاَّ الْبَلاٰغُ؛ 271.
وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ؛ 262.
وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ؛ 128،141،150.
وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ؛ 85.
وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً؛ 194،195.
وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ؛ 112.
وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ؛ 288.
وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ؛ 78.
هَلْ أَتیٰ عَلَی الْإِنْسٰانِ؛ 429.
هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا؛ 287.
یٰا أَرْضُ ابْلَعِی مٰاءَکِ وَ یٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِی؛ 101.
یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ؛ 31،40.
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا؛ 262.
یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ؛ 150،157،158،179.
یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی؛ 129،143.
یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ؛ 109.
یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ؛ 150،152،157.
اذا کان یوم القیامة یقال لقاریء؛261.
اصحابی کالنّجوم بایهم اقتدیتم؛181.
اعتق ابو جعفر علیه السّلام من غلمانه عند؛331.
اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیه؛218.
اعمل لدیناک کأنک تعیش؛219.
افضل الاعمال احمزها؛53.
اقتدوا بالذین من بعدی؛181.
اقرب ما یکون العباد من اللّه؛202.
اقرب ما یکون العبد الی اللّه و هو؛243.
اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم؛180.
ألا اخبرکم بشیء و ان فعلتموه؛249.
الدعا سلاح المومن و؛259.
الست اولی بکم من انفسکم؛153.
الصائم فی عبادة و ان کان نایما؛248.
الصبر من الایمان بمنزلة الرأس؛215.
الصلوة قربان کل تقی؛244.
الصوم جنه من النار؛248.
الصوم لی و انا اجزی به و للصایم؛248.
العقل ما عبد به الرحمن؛292.
الفقهاء أمناء الرسل؛421.
القدریة مجوس هذه الامة؛208.
الکوفة روضة من ریاض الجنة؛102.
ان أبا جعفر علیه السّلام مات و ترک ستین؛331.
انا صبر و شیعتنا اصبر منا؛214.
أنا عند ظن عبدی؛229.
ان الحسین بن علی،لمّا حضره الذی؛192.
ان الدعا یرد القضاء و قد نزل من؛259.
ان العبد اذا صلی الصلاة فی وقتها و؛242.
ان العلماء ورثة الانبیاء لم یورثوا؛50.
ان اللّه عز و جل جعل الایمان علی اربع دعائم:الصبر و الیقین؛212.
أنّ النوم اخ الموت و استدل بها علی؛211.
أنا مدینة العلم و علی بابها؛425.
ان امیر المؤمنین علیه السّلام جلس الی حائط مائل یقضی بین الناس فقال بعضهم؛216.
ان رجلا سأل علی بن الحسین علیه السّلام عن الزهد فقال عشرة اشیاء؛220.
ان طاعة اللّه عز و جل خدمته فی الارض و لیس شیء من خدمته؛241.
إن عیسی بن مریم علیه السّلام توجّه فی بعض حوائجه و معه ثلاثه؛114.
انفاسکم فیه تسبیح؛250.
ان من الذنوب ما لا یکفره الا الوقوف؛255.
ان من حق العالم ان لا تکثر علیه؛50.
انه قال ان رسول اللّه بعث سریة فلمّا؛255.
انه قال فی وصیته لابنه محمد بن الحنفیه رضی اللّه عنه یا بنی؛262.
انه قال للزندیق الذی سأله:من این؛81.
انه قال:و اعلموا انّه لیس لهذا الجلد؛222.
انه کتب الرضا علی بن موسی الی محمد بن سنان فیما کتب من جواب مسایله؛239.
إنی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسکتم؛116.
انی مخلف فیکم ما ان تمسکتم به؛261.
اوصی ابو الحسن علیه السّلام الی ابنه الحسن؛199.
اوصی رجل بترکته متاع و غیر ذلک؛330.
اول ما یحاسب به العبد علی الصلاة؛241.
ای العبادة افضل فقال:ما من شیء؛258.
بأی شیء یعرف بعد الامام؟قال:ان للامام علامات أن یکون؛186.
بخّ بخّ لک یا علی اصبحت مولای؛181.
تفکر ساعة خیر من عبادة ستین سنة؛78.
تفکر ساعة خیر من عبادة سنة؛78.
خرج ابو حنیفه ذات یوم من؛204.
خرج النبی صلّی اللّه علیه و آله و هو مخرون فأتاه؛220.
دخلت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام مع خالی سلیمان بن خالد فقال لخالی؛327.
دخل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله المسجد فاذا؛46.
رایت جماعة تقرض شفاههم؛222.
رأیت لیلة اسری بن الی السماء؛57.
رجل من اهل فارس،قال:اتیت سامرا و لزمت باب ابی محمد علیه السّلام؛199.
زرغبا تزدد حبا؛52.
سألا أبا جعفر علیه السّلام عن وضوء رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فدعا بطشت او بنور فیه ماء؛229.
سلونی قبل أن تفقدونی؛429.
شهدت وصیة امیر المؤمنین علیه السّلام حین اوصی الی ابنه الحسن علیه السّلام و اشهد علی؛185.
صاحب هذا الامر لا یسمیه الا کافر؛201.
صدقة السر فانها تطفئ و الخطیئة؛245.
طوبی لمن طاب خلقه و طهرت؛217.
فالثمانیة الأرغفة اربعة و عشرون ثلثا؛329.
فقال لصاحب الثلاثة:خذ ما عرض علیک صاحبک و؛329.
فلما حضر علی بن الحسین الوفات قبل ذلک اخرج سفطا او صندوقا؛193.
فی آخر الزمان اقوام متعمقون؛19،78.
قال:المعتکف لا یشم الطیب و؛257.
قال ان اللّه عز و جل فرض الزکوة کما فرض الصلوة فلو ان رجلا؛244.
قال:دخلت علی أبی الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام و قد اشتکی؛196.
قال زرارة لأبی جعفر علیه السّلام ألا تخبرنی من أین علمت و؛234.
قال سألته متی یجب الغسل علی الرجل و المرأة؛233.
قال فکان رجل جالس و بین یدیه؛328.
قال فکان رجل جالس و بین یدیه خمسة ارغفة؛328.
قال:قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام خذ بیدی من النّار من لنا بعدک؛195.
قال نزل القرآن اربعة ارباع،ربع فینا و ربع فی عدونا؛176.
قال هم الائمه من آل محمد صلّی اللّه علیه و آله أن یودی الامام الامانة الی من بعده؛187.
قال یرد علی یوم القیامة رهط من؛182.
قلت جعلت فداک کیف صار شیعتکم؛215.
قلت للرضا علیه السّلام قد کنّا نسألک قبل ان یهب اللّه لک ابا جعفر فکنت تقول؛196.
قلت له ما العقل؟قال:ما عبد به؛44.
کان بمصر زندیق یبلغه عن ابی عبد اللّه علیه السّلام اشیاء فخرج إلی مکه؛58.
کان فیما وعظ به لقمان علیه السّلام ابنه ان قال یا بنی ّ ان تک فی؛209.
کل شیء من الدنیا سماعه اعظم من؛80.
لا جبر و لا تفویض بل امر بین؛207.
لا فتی إلا علی؛429.
لا یتکل العاملون لی علی اعمالهم؛226.
لا یجد احدکم طعم الایمان حتی؛216.
لا یجد الرجل حلاوة الایمان فی قلبه؛219.
لا یخلوا قولک:إنما اثنان من أن؛66.
لا یخلوا قولک انهما اثنان من أن یکونا؛354.
لا ینال شفاعتنا من استخف بالصلاة؛241.
لبیک،اللهم لبیک لبیک لا شریک؛253.
لعنت القدریة و المرجئه علی لسان؛207.
لما اسری برسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله حضرت الصلاة فأذن جبرئیل؛243.
لما جمع المأمون لعلی بن موسی الرضا علیه التحیة و الثنا اهل المقالات؛127.
لما حضر الحسن علیه السّلام الوفات قال للحسین علیه السّلام یا أخی؛188.
لما خرج ابو جعفر علیه السّلام من المدینة الی بغداد فی الدفعة الاولی من خرجتیه؛198.
لما خلق اللّه تعالی العقل استنطقه؛43.
لو بقیت الارض یوما واحدا بلا؛84.
لو کنت بین موسی و الخضر؛187.
لیس من عبد الاوله من اللّه عز و جل؛216.
لیس منی من استخف بصلاته؛241.
ما من مهل یهل بالتلبیة الا اهل؛251.
ما یتقرب الی عبدی بمثل اداء ما؛243.
من ترک انکار المنکر بقلبه و لسانه و؛221.
من حفظ اربعین حدیثا مما یحتاجون؛40.
من حفظ علی امتی اربعین حدیثا؛27.
من زهد فی الدنیا اثبت اللّه الحکمة؛219.
من عرف نفسه فقد عرف ربه؛176.
من فسر القران برأیه فقد کفر؛140.
من قرأ القرآن قائما فی صلاته کتب؛261.
من کان من شیعتنا عالما بشریعتنا؛54.
من کنت مولاه فعلی مولاه؛432.
من کنت مولاه فهذا علی مولاه؛153.
من لبی فی احرامه سبعین مرة؛251.
من نظر الی الکعبة بمعرفة فعرف؛254.
من یضمن لی اربعة باربعة ابیات؛217.
نحن الصابرون و شیعتنا صبر؛214.
نحن نکلم النّاس علی قدر عقولهم؛136.
نظر ابو جعفر علیه السّلام الی ابی عبد اللّه علیه السّلام یمشی، فقال تری هذا،هذا من الذین؛194.
نورّوا بیوتکم بتلاوة القرآن و لا؛260.
و الحج احق من التزویج؛328.
و بقی له سبعة؛329.
و کان فی هذه الآیة رد علی ثلاثة؛72.
و لتعدمعن علیه عیون المومنین و؛203.
و لم یعش مولود قط لستة اشهر غیر الحسین بن علی و؛325،326.
و لیس عبد اللّه بن بکیر معصوما؛325.
و ما صید صید فی بر و لا بحر؛243.
و ما من ذی مال ابل او غنم او بقر؛246.
و ما من رجل یمنع حقا فی ماله الا؛246.
هل کان لمحمد صلّی اللّه علیه و آله آیة مثل آیة موسی علیه السّلام فی رفعة الجبل؛87.
یا عبد اللّه لست من شیعة علی علیه السّلام؛55.
یا علی اعجب الناس ایمانا و اعظمهم؛202.
یا موسی انی خلقتک و اصطنعتک؛209.
یا مهزم کذب الوقاتون و هلک؛203.
یا میسر ادع اللّه و لا تقل إن الامر؛259.
یا هشام ألا تخبر فی کیف صنعت؛144.
یستطیع العبد بعد اربع خصال؛209.
یعیش الولد لستة اشهر؛325.
ینبغی للمومن ان یکون فیه ثمانی؛49.
آمدم به سرّ من رآی و ملازم شدم در،در خانه حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام و حضرت مرا طلبید؛200.
آیا بنده استطاعت دارد،فرمود:بلی،اما بعد از چهار خصلت؛208.
آیا خبر ندهم شما را به چیزی که اگر به جای آورید آن چیز را،دور شود؛249.
آیا من نیستم سزاوارتر و صاحب اختیارتر به شما از نفس شما؛153.
احدی نمییابد لذت ایمان را تا آنکه بداند و علم بههم رساند که بهدرستی؛216.
از من نیست کسی که استخفاف به نماز خود
رساند و چنین کسی؛241.
اعتکافکننده،نبوید بوی خوش را و تحصیل لذت نکند به ریحان؛257.
افضل اعمال عملی است که دشوارتر؛53.
اقرب حالات بنده به خدا حالت؛243.
اگر زمین خالی از حجت باشد هرآینه زمین با اهلش فرو میرود و قرار نمیگیرد؛84.
اول چیزی که حق تعالی محاسبه بنده خود به آن میکند نماز است؛241.
ای پسر من مگوی چیزی را که ندانی بلکه مگوی هرچه را دانی؛264.
ای حسرت بر آنچه اهمال کردم درباره جنب اللّه که امیر المؤمنین است؛161.
ای مهزم دروغ گفتند آنها که وقت تعیین نمودند از برای ظهور؛203.
ای میسّر دعا کن و حاجات خود را از خدا درخواه و مگوی که امر گذشته؛259.
بدانید ای مردمان!که بهدرستی که نیست این پوست نازک جسد آدمی را صبر و طاقتی؛223.
بدرستیکه حق عالم آن است که بسیار از او سؤال نکنی و جامه او را نگیری؛51.
بدرستیکه دعا برمیگرداند قضایی را که به تحقیق از آسمان فرو آمده؛259.
بعد از گفتن اشهد ان لا اله الا اللّه میفرمودند که:خلع الانداد؛243.
بعضی از گناهان هست که تکفیر و ازاله از آن نمیکند مگر وقوف به عرفات؛255.
بندگی و فرمانبرداری خدا در؛241.
بنده هرگاه نماز را در وقت خود بهجای آورد و محافظت بر آن؛241.
بود در آنچه موعظه کرد به آن لقمان علیه السّلام پسر خود را اینکه ای پسر؛210.
بهدرستی که خداوند عالمیان واجب گردانیده زکات را همچنانکه؛244.
بهدرستیکه گفت:به زندیقی که سوال کرد از حضرت که از کجا،یعنی؛81.
بهشت و درخت طوبی باد از برای کسی که خلق و معاشرت او نیکو باشد؛217.
پرسیدم از حضرت باقر یا صادق صلوات اللّه علیهما که چه وقت واجب میشود؛233.
پرسیدند از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از حقیقت ایمان؛پس فرمود که:؛213.
پس فرستاد خدای تعالی بر پیمبر خود،که حمد از برای؛73.
تفکر یک ساعت در آفاق و انفس؛77.
تمام نیکیها همه در خانهای است و گردانیده شده کلید؛219.
جمعی که در زمان غیبت انتظار ظهور آن حضرت کشند،افضل مردمند؛202.
چون بیافرید حق تعالی عقل؛43.
چون حضرت امام حسین علیه السّلام را روی داد آنچه روی داد؛192.
چون حضرت امام محمد تقی علیه السّلام از مدینه بیرون آمد که متوجه بغداد شود؛198.
چون علی بن الحسین علیه السّلام را وقت وفات حاضر شد،پیش از وفات؛194.
چون فارغ شد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از این خطبه دیدند در میان مردم؛174.
چون کسی بگوید الحمد للّه کما هو اهله، کاتبان خیرات دست بازداشته؛80.
چون مومن را داخل قبرش کنند نماز از طرف راست او و؛215.
چه کسی تعهد چهار صفت مینماید که من ضامن شوم از برای او؛217.
چیزی که افضل باشد از؛243.
حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در زیر دیواری که میل به افتادن؛216.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود به هشام بن حکم که آیا خبر نمیدهی مرا که؛145.
حیوانی صید کرده نمیشود مگر؛243.
خبر ده ما را از رفتن به شام که آیا؛205.
خدا لعنت کرده قدریه را،بر زبان؛207.
خداوند عالمیان فرموده که:روزه عبادتی است از برای من و؛249.
خداوند من قسم به عزّت و جلال و؛227.
خشنودتر حالی که؛202.
خواب برادر مرگ است؛211.
داخل شدم به خدمت حضرت امام موسی علیه السّلام و حال آنکه؛196.
در آخر الزمان گروهی بههم میرسند که متعمق النظر باشند؛78.
در باب علت وجوب نماز که محمد بن سنان به خدمت حضرت امام؛240.
در تورات نوشته شده:که ای فرزند آدم به درستی که من تو را آفریدم؛209.
در روز قیامت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در سر حوض کوثر مردم را؛182.
در زمان غیبت امتحان کرده؛202.
در شب معراج گذشتم به گروهی که لبهای ایشان را به مقراضها از آتش؛222.
دشمنترین دشمنان نفس اماره است؛218.
دعا سلاح مومن و ستون دین است و؛259.
دیدم وصیت کردن امیر المؤمنین علیه السّلام را هنگامی که وصیت به فرزند؛185.
دیدن کن یک روز در میان؛52.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله داخل مسجد شد پس ناگاه دید جماعتی را که؛47.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرستاد قدری از لشکر را به جهاد،پس چون برگشتند فرمود؛256.
رسول خدا فرموده که:حق تعالی فرموده که تکیه و اعتماد نکنند؛226.
روز قیامت قاری قرآن را میگویند که بخوان آیات را و؛261.
روزهدار در بندگی خداست و ثواب عبادت به جهت او نوشته میشود؛249.
روزه سپری است از آتش جهنم؛249.
روزی ابو حنیفه از نزد حضرت صادق علیه السّلام بیرون آمد پس؛204.
روزی حضرت[عیسی علیه السّلام]با سه کس به راهی میرفت ناگاه چشم؛114.
روزی رسول خدا اندوهناک بود پس آمد ملکی و؛220.
زراره به حضرت باقر علیه السّلام عرض نمود که:
آیا خبر نمیدهی مرا که از؛235.
زکاتی را که حبس کرده و ندادهاند روز قیامت افعی؛246.
زهد ده چیز است و اعلی مراتب زهد، پستتر مرتبه از پرهیزگاری است؛220.
سیف تمار میگوید که:من و جمعی از شیعیان در خدمت؛187.
شریعت ما پس بیرون برد؛54.
شنیدم از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام که فرمود چون رسید هنگام؛188.
صبر از ایمان بمنزله سراست از؛215.
صدقه دادن سرا فرومینشاند غضب خداوند رحمن را؛245.
عرض کردم به حضرت صادق علیه السّلام که بگیر دست مرا از آتش و بفرمای؛195.
عرض کردم به خدمت حضرت امام محمد باقر علیه السّلام که کدام عبادت؛258.
عقل چیزی است که عبادت کرده شود به آن خداوند؛44.
علماء وارثان پیغمبراناند از این جهت؛49.
علی بن منصور میگوید که:گفت هشام بن الحکم که بود؛60.
فرمود که:خالی از آن نیست سخن تو که میگویی که صانع؛67.
قدری مجوس امت من هستند؛208.
قرآن و اهل بیت را رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در میان مردم گذارده که مادام؛261.
کار کن از برای آخرت چنانچه گویا؛219.
کدورت دنیا و آخرت را از او رفع؛254.
کسی که بخواند قرآن را ایستاده در نماز خود مینویسد خدا از برای او؛261.
کسی که ترک کند انکار منکر را به دل و دست و زبان،پس او؛221.
کسی که تفسیر کند قرآن را برأی خود،پس به تحقیق که کافر میشود؛140.
کسی که زهد در دنیا تحصیل نمود و رغبت
در آن ننمود،خدا حکمت؛219.
کسی که ضبط کند چهل حدیث را از آنچه محتاجند مردم به آن؛40.
کسی که هفتاد مرتبه در احرام تلبیه گفت از روی ایمان و؛252.
گفتم به حضرت امام رضا علیه السّلام که ما سوال میکردیم از تو؛197.
گفته شد به امیر المومنین علیه السّلام که آیا بود از برای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله علامتی؛90.
ما صبر میکنیم بر چیزی چند که؛215.
مراد،ائمه از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله است که باید برساند امام سابق؛187.
مراد از صلوات و از صلوات وسطی، حضرت امیر المؤمنین است؛244.
مفضل بن عمر میگوید که گفتم به حضرت صادق علیه السّلام که به چه سبب؛177.
مگویید ما شیعهایم،بلکه بگویید؛55.
من نزد گمان نیکوی بنده خودم؛229.
مومن کسی است که بدن او از خودش در تعب باشد؛49.
نازل شده قرآن به چهار ربع؛176.
نام آن حضرت را نمیگوید مگر؛201.
نزدیکتر حالی که میباشند بندگان از خدا و نزدیکی نمیجوید به سوی من،بنده به نمیرسد شفاعت ما به کسی که؛241.
نورانی گردانید خانههای خود را؛260.
نیست اهلالکننده به حجّی که آواز؛252.
نیست بندهای مگر آنکه با او از جانب خدا حافظ و نگهبانی که آن دو فرشته؛216.
نیست صاحب گاو و گوسفندی و شتری که منع کند زکات مال خود را؛246.
وصیت کرد امام علی النقی به سوی پسرش حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام؛199.
هرچه از امور دنیا،سماع آن عظیمتر؛80.
هرکس بوده باشد از جمله شیعیان ما دانا به هرکس را که ولایت من از برای او ثابت است،پس این علی بن ابیطالب؛153.
هرگاه امام فوت شود به چه علامتی شناخته میشود امامی که بعد او است؛186.
هرگز گمراه نمیشوید،مادامی که چنگ زنید به قرآن و اهل بیت علیهم السّلام؛171.
حضرت خیر الأنام،احمد،خاتم الأنبیاء، حضرت محمد،پیامبر،رسول خدا،نبی، رسالتپناهی،پیغمبر؛27،28،39،40، 45،46،47،48،50،57،72،73،74، 79،83،85،87،88،89،90،91،92، 94،95،96،97،98،104،115،116، 117،118،119،120،121،122، 123،124،125،126،127،128، 129،130،131،135،136،148، 150،152،153،154،155،156، 157،158،159،160،162،163، 164،169،174،175،176،177، 178،179،180،182،183،184، 185،186،187،188،189،190، 191،192،193،194،203،209، 212،217،219،220،222،226، 228،229،230،231،234،235، 236،238،239،240،243،245، 248،249،250،255،256،259، 260،261،265،266،269،270، 271،288،291،330،344،345، 348،381،389،390،392،393،394،397، 399،401،403،408،409،412،418،421، 429،432،433.
امامان،اهل بیت؛20،28،39،40،41، 46،49،50،54،55،56،85،97،116، 123،124،126،130،131،148، 151،167،169،170،171،172، 173،175،176،180،185،186، 187،188،189،192،193،194، 195،203،214،215،228،245، 261،268،327،390،392،395، 396،401،416،420،421.
حضرت علی علیه السّلام،امیر المؤمنین؛30،39، 44،50،51،54،55،71،73،80،87، 89،90،92،93،94،98،102،115، 130،135،150،151،152،153، 154،155،156،157،158،159، 160،161،162،163،164،165، 166،167،168،169،170،171، 172،173،174،175،177،178، 179،180،182،184،185،186،
191،202،203،205،207،210، 212،213،216،221،222،223، 244،251،252،255،256،262، 264،276،325،329،344،372، 389،392،395،399،403،408، 409،410،413،414،417،418، 419،420،421،425،427،428، 429،432،433.
فاطمه زهرا،حضرت فاطمه علیها السّلام؛130، 135،188،191،397،429.
امام حسن علیه السّلام؛172،173،175،185، 186،188،189،190،412.
امام حسین علیه السّلام؛172،173،185،186، 188،189،190،192،193،326.
امام سجاد علیه السّلام؛78،115،185،186، 192،193،194،220،227.
امام باقر علیه السّلام،أبی جعفر؛43،84،150، 151،152،153،176،185،186، 188،192،193،194،195،209، 210،212،213،226،229،230، 231،233،234،235،256،257، 258،261،331.
امام صادق علیه السّلام،أبی عبد اللّه؛44،49،50، 51،58،59،60،63،66،67،71،81، 102،106،144،145،147،174، 177،187،194،195،202،203، 204،215،217،219،220،233، 241،244،246،253،259،326، 327،330،331،354،420،421.
امام موسی بن جعفر علیه السّلام؛46،47،195، 196،204،208.
علی بن موسی الرضا،امام رضا علیه السّلام(ثامن الحجج)؛29،127،128،129،130، 131،136،181،186،187،196، 197،198،199،204،207،239، 240،244،390.
امام محمد تقی علیه السّلام؛196،197،198، 204.
امام علی بن محمد تقی(امام هادی)؛198، 199،204،346.
امام حسن عسگری؛54،87،90،120، 199،200،201.
حضرت صاحب،حضرت مهدی علیه السّلام،امام زمان علیه السّلام؛115،116،165،169،175، 199،201،202،203،392،418،422.
پیغمبران،رسولان،انبیاء؛49،81،82،87، 91،96،97،102،127،128،129،130، 131،132،136،138،150،151،154،160، 164،165،176،177،178،180،207،212، 267،271،389.
حضرت آدم علیه السّلام؛87،90،97،100، 102،104،123،127،128،130، 131،132،135،137،141،164، 180،192،193،209.
حضرت ابراهیم علیه السّلام؛55،65،87،88، 91،92،93،102،104،105،106، 107،108،109،110،124،145، 147،211،258،389.
حضرت عیسی علیه السّلام؛87،89،92،95، 112،113،114،117،197،212،326.
حضرت موسی علیه السّلام؛84،87،88،90، 91، 92،94،110،111،112،117،126، 127،145،147،154،157،187،209.
حضرت نوح علیه السّلام؛87،88،91،92،93،98، 99،100،101،102،124،128،132،183.
حضرت زکریا علیه السّلام؛241.
حضرت هارون علیه السّلام؛110،154،157.
حضرت یوسف علیه السّلام؛127،128،131، 132،137،138،139،140،142،209.
حضرت داود علیه السّلام؛127،128،129، 131،132،133،134،143.
ذا النون،حضرت یونس علیه السّلام؛127،128، 131،132،137،142.
حضرت ادریس علیه السّلام؛123.
حضرت یعقوب علیه السّلام؛137.
حضرت خضر علیه السّلام؛187.
حضرت لقمان علیه السّلام؛209،210،267.
حضرت اسماعیل علیه السّلام؛389.
اسرافیل؛109.
روح الامین،جبرئیل؛88،92،99،102، 109،110،111،113،119،126، 138،139،153،156،157،161، 174،179،222،243،432.
عزرائیل؛102.
ملائک سفره؛111.
الف،ب،پ،ت آدمی،ابو سعید؛327.
آذر؛102،105،106.
آزاد کشمیری،محمد علی؛345،355، 385.
آشتیان قمی،محمد حسن؛365.
آقا بزرگ تهرانی؛21،28،29،273، 275،345،350،353،355،356، 357،361،371،372،373،375، 376،377،379،382،385،393.
آقا تهرانی،شیخ محمد؛427،428.
آقا میرزا؛344.
آل رسول،حجة الاسلام میر سید ابو الحسن؛410.
آل رسول،سید محمد؛434.
آیت؛397.
آیت اللّه خامنهای(حفظه اللّه)؛342.
آیة اللّه بروجردی؛397.
آیة اللّه صادقی تهرانی،شیخ محمد؛397.
آیة اللّه میلانی،سید علی؛396.
أبا صلت هروی؛127،130.
ابراهیم بن عبد الحمید؛46.
ابطحی،حجة الاسلام میر سید علی؛409، 434،411.
ابطحی،سید احمد؛436.
ابن ابی الحدید؛206،223،275.
ابن ابی جمهور،احسائی؛275.
ابن الحیان؛328.
إبن المسیب؛182.
ابن حجاج؛191.
إبن شهاب؛182.
ابن شهر آشوب؛275،326،327.
ابن عباس؛191،326.
ابن فهد؛275.
ابن کثیر دمشقی،ابو الفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر؛273.
ابن مالک؛365.
ابن ملجم؛217.
ابن وهب؛182.
ابو الحسن ابن محمد سعید؛369.
ابو الصباح؛194.
ابو بکر؛154،174،180،181،183، 184،191.
ابو تراب؛369.
ابو جهل؛88،89،90،94،95،96،120.
ابو حنیفه؛204،205.
أبو علی؛328.
ابو علی سینا؛379.
أبو مروان-عمرو بن عبید
ابو هریره؛182.
أبی الجارود؛151،152.
احتشام الدوله؛368.
احمد بن حسین،جمال الدین؛369.
احمد بن صالح؛182.
احمد بن محمد؛42،50،326.
اخوی،سید رضا؛424.
ادیب حبیبآبادی،شیخ عباسعلی؛434.
ارباب،حاج آقا رحیم؛435.
اردبیلی،میرزا بابا بن حسینقلی؛344.
اردکانی،حجة الاسلام شیخ مرتضی؛409، 434.
ارموی،سراج الدین،محمد بن ابی بکر؛ 353.
استادی،رضا؛279،323،385،386.
اسحاق؛328.
اسکندر بن فیلوقوس؛295،296.
اسماعیل بن محمد علی؛365.
اسماعیل بن مهران؛198.
اشعری؛45.
اصغری،سید رضا خان؛408.
اصفهانی،آیة اللّه سید ابو الحسن؛24،391، 393.
اصفهانی،حاج عباسعلی؛439.
اصفهانی،رحمت اللّه؛438.
اصفهانی،محمد باقر بن محمد تقی؛360.
اصفهانی،محمد بن أبو الفتح؛383.
اصفهانی،محمد صادق پدر محمد نصیر؛ 28.
اصفهانی،محمد نصیر بن عبد اللّه؛21،277.
اصفهانی،محمد نصیر بن محمد صادق؛21، 27،30،40،42.
افشار،ایرج؛323،386.
افضل،میرزا سید محمد؛437.
افغان،محمود؛42.
الصاوی،عبد اللّه اسماعیل؛273.
العرفی،شیخ محمد سعید؛407.
العطّار،محمد بن یحیی؛42.
امام جمعه؛409،411.
امام خمینی رحمه اللّه؛41،275.
امام یحیی(پادشاه یمن)؛406.
امامی،سید جلال؛436.
امینی،حاج میرزا احمد؛390.
أوریا بن حنان؛128،129،133،134.
اولیاء،حسن؛438.
بابا صفری،محمد علی؛436.
باقر بن محمد کاظم شریف؛279.
بانو بیبی آغا؛440.
بانو زینب؛440.
بانو سلطان بگم؛437.
بانو علویه هاشمیه(امین اصفهانی)؛437،439.
بانو کلباسی؛440.
بانو مرضیه؛440.
بحر العلوم،محمد صادق؛275.
بحرانی،احمد بن حسین؛343،346، 373،377.
بحرینیان،محمد؛436.
بخاری؛275.
بروجردی،آیة اللّه العظمی سید حسین؛417، 418،419.
بصیری،محمود؛437.
بکیر بن اعین؛229.
بلائی،شیخ علی اکبر؛345.
بلاذری،احمد بن یحیی بن جابر؛274.
بلورفروش،حاج احمد؛439.
بنکدار،میر سید علی؛438.
بنکدار،میر سید محمد؛438.
بهبودی،محمد باقر؛274.
بهلول؛205.
بیدقی،محمد؛23،24،389،399.
بیدگلی کاشانی،ابو القاسم بن محمد ابراهیم؛ 364.
بیرجندی،ملا مظفر؛295،308،322.
بیضاوی،قاضی عبد اللّه بن عمر؛352.
پاقلعهای،سید محمد باقر؛434.
پوری،الهه؛24.
تائب اصفهانی؛431،432،433.
تابش،حاج میرزا هدایت اللّه؛438.
تابش،علی؛436.
تارخ(پدر حضرت ابراهیم علیه السّلام)؛104.
تاروتی،شیخ عبد علی بن محمد بن قضیب؛ 343،346.
تبریزی،مولی نجفعلی(امین الشرع)؛390،405.
تفتازانی؛348.
تمیزی،حسن؛439.
تومان؛115.
تونی،محمد باقر بن محمد مسیح؛362.
تهرانی،مبشر السلطنه؛424.
تهرانی میانجی،شیخ عباد اللّه؛276.
تیسیر،شیخ محمد؛407.
ث،ج،چ،ح
جابر؛212.
جابری،حاج میرزا حسن خان؛436.
جزایری،سید نعمت اللّه؛210.
جعفریان،رسول؛23،396،397،441.
جوانمردی،شیخ علی؛439.
چراندابی،محمد حسین بن محمد یوسف؛ 362.
حائری،عبد الحسین؛323.
حائری یزدی،آیة اللّه شیخ عبد الکریم؛391.
حاج براتعلی؛436.
حاج سید جمال الدین؛434.
حاج غلام حسین؛418.
حاج میرزا حسن؛440.
حاج میرزا کاظم-سعادت علی شاه، حارثی؛330.
حافظیان بابلی،شیخ ابو الفضل؛334.
حام(فرزند حضرت نوح علیه السّلام)؛101.
حبیب اللّه بن حاجی میرزا عین اللّه مراغهای؛ 343.
حجت کوه کمرهای،آیة اللّه سید محمد؛24، 369.
حسام الواعظین،حجة الاسلام سید محمد رضا؛410،434.
حسن المصری،محمد عبد الغنی؛406.
حسن بن ابراهیم؛58.
حسن بن محبوب؛42.
حسن بن محمد؛365.
حسن بن نعمان؛326.
حسنزاده آملی،آیت اللّه حسن؛298، 303،323.
حسینی اشکوری،سید احمد؛336،337، 338،374،385،386،387.
حسینی اشکوری،سید جعفر؛275،323، 386،387.
حسینی اشکوری،سید صادق؛323،387.
حسینی امینی،سید محسن؛274.
حسینی،عبد الجواد؛30.
حسینی،محمد حسین؛341.
حسینی،محمد صادق بن محمد حسین؛ 376.
حسینی،محمد علی؛341.
حسینی مختاری،عنایت اللّه؛364.
حضرت آمنه علیها السّلام؛21،27،32.
حضرت مریم علیها السّلام؛112،113.
حضرت معصومه علیها السّلام؛30،31.
حضرتی،صادق؛386.
حکم بن مسکین؛327.
حکمت،میرزا باقر؛424.
حکیمی،محمد رضا؛391،392،395، 396،398،442.
حمران؛59،62.
حمزه علیه السّلام؛94،97.
حمزه میرزا؛42.
حمیدی،علی؛366.
حنان بن سدیر؛258.
حوّا؛130،135.
حیدری،فاطمه؛32.
خاتونآبادی،سید حسن؛436.
خادمی،آقا میر سید علی؛434.
خادمی،آیت اللّه حاج سید حسین؛407، 408،409،411،419،420،422، 423،434.
خادمی،حاج سید شمس الدین؛434.
خادمی،حاج میر سید حسن؛435.
خالد بن زیاد قلاسنی؛331.
خالی سلیمان بن خالد؛327.
خرازی،حاج حسن؛438.
خراسانیزاده،حاج رحیم؛439.
خراسانیزاده،حاج کریم؛439.
خراسانی،محمد رضا پسر محمد باقر؛278.
خروفه،علاء الدین؛407.
خسروشاهی،سید مرتضی،369،391.
خلوصی،دکتر صفا؛407.
خلید بن عاص؛103.
خلیفه سلطان؛355.
خواتونآبادی،محمد رضا ابن محمد نصیر؛ 40.
خواجویی،ملا اسماعیل؛22،325.
خواجه نصیر الدین طوسی؛291،306، 313،314.
خوانساری،آیة اللّه سید محمد تقی؛24.
خوانساری،حجة الاسلام؛409،411.
خوانساری،سید ابو تراب؛391.
خوانساری،علی؛438.
خوانی،عبد الحسین؛435.
خوشنویس،میرزا عبد الحسین(ورثه)؛436.
خویی،آقا میرزا محمد؛359.
خویی،محمود بن محمد؛366.
دادخواه،حاج حسین؛435.
داغر،یوسف اسعد؛407.
دالیس حکیم؛312.
دانشپژوه،محمد تقی؛30،323،374، 379،385،386.
دحدوح،شیخ محمد بشیر؛406.
دحدوح،شیخ محمد سعید؛406.
دردشتی،میرزا حسن؛437.
درست الواسطی؛46.
دولتآبادی،سید حسین؛436.
دهخدا،حاج محمد صادق؛417.
دهخدا،علی اکبر؛276،442.
دهکردی،سید مرتضی؛435.
دیلمی،حسن بن ابی الحسن؛273.
دیلمی،مؤید الدوله؛412.
دیلمی،فخر الدوله؛412.
ذو علم،شیخ فضل اللّه؛434.
راشد،میرزا موسی؛424.
رجائی،سید مهدی؛22،325.
رجایی،سید محمد باقر؛410.
رحیمی،محبوبه؛32.
رضوی،نواب احتشام؛424.
روضاتی،سید حبیب اللّه؛409،415،416، 434.
روضاتی،سید محمد علی؛385.
روضاتی،میر سید محمد؛410.
روغنی،حاج جواد؛438.
ریختهگران،حاج اسد اللّه؛435.
ریسمانیان،میرزا علی محمد؛439.
ز،ژ،س،ش
زبیر؛174.
زرارة بن اعین؛229،230،234،235، 236.
زرافشانی،حاج غلامرضا؛438.
زرکلی،ریاض؛274.
زکار،سهیل؛274.
زلیخا؛132،137،139،140،142.
زمخشری؛138،268،274.
زواره،سید محمد حسین؛434.
زواری،عبد الوهاب؛437.
زیاد؛192.
زید؛49.
زید بن حارثه؛129،135.
زینب بنت جحش؛129،130،131.
ساباطی،ابن موسی؛328.
ساکنی،احمد؛438.
سام(فرزند حضرت نوح علیه السّلام)؛101.
سبکی؛138.
سجادی،دکتر سید جعفر؛80،275.
سجادی،سید احمد؛25.
سدهی،جمال الدین؛407،410.
سعیدی،آقا جلال الدین؛439.
سعیدی،سید احمد؛435.
سلامه بیروتی،بولس؛407.
سلطان جلال الدین ملک شاه؛296.
سلطان جنید میرزا؛368.
سلیمان بن جعفر؛50.
سلیم بن قیس هلالی؛185.
سمسار،احمد؛438.
سهل بن زیاد؛46.
سیبویه؛365.
سید بن طاوس؛273،347.
سید رضی؛276.
سید محمود بن میر مهدی اهری؛366.
سید مرتضی علم الهدی؛344.
سیف تمار؛187.
سیوطی،جلال الدین عبد الرحمان؛382.
شاکری،حسین؛407.
شاهرودی،اسماعیل بن محسن؛371.
شاه سلطان حسین صفوی؛29،30،42.
شاه سلیمان صفوی؛28،30،42.
شاه عباس دوم صفوی؛42.
شبان،حسن؛436.
شریعتریزی،شیخ محمود؛418،419، 435.
شفتی،حجة الاسلام،سید محمد باقر؛402، 409،420.
شفتی،سید محمد رضا؛409،411،420، 435.
شفیعی،حسین؛435.
شفیعی،میرزا ابو القاسم؛437.
شکرانی،حاج مقدس مهدی؛438.
شمالیزاده،حاج محمد حسن؛439.
شوشتری،قاضی نور اللّه؛273.
شهید اول؛345.
شهید ثانی؛276.
شهیدی،سید جعفر؛391،398،442.
شیخ ابو منصور،حسن بن زین الدین؛354.
شیخ بهائی،41،232،276،350،360، 413.
شیخ حرّ عاملی؛276،336،383.
شیخ حسین؛377.
شیخ حسین(استاد علامه امینی)؛391.
شیخزاده ریزی،حاج شیخ بهاء الدین؛436.
شیخ صدوق؛54،196،209،239، 244،248،249،251،255،256،262، 273،274،275،425،441.
شیخ طبرسی؛87،274.
شیخ طوسی؛22،274.
شیخ کلینی،محمد بن یعقوب؛58،81، 144،150،185،188،192،195، 198،199،200،212،273.
شیخ مفید؛273،425،441.
شیروانی،محمد؛386.
ص،ض،ط،ظ
صائب،سید مصطفی؛436.
صائب،میر سید علی؛436.
صاحب الذریعه-آقا بزرگ تهرانی
صاحب بحار-علاّمه مجلسی
صاحب بن عباد؛412.
صاحب روضات(محمد باقر خوانساری)؛ 337.
صاحب کشاف-زمخشری
صادق بن جعفر؛365.
صادقی،سید علی؛435.
صادقی،سید محسن؛434.
صادقی،مصطفی؛24.
صداقت،بتول؛32.
صدرایی خویی،علی؛21،31.
صدر عاملی؛407.
صدری قزوینی،حاج کمال الدین؛434.
صدری،لیلا؛24.
صدقة بن حمّاد؛327.
صدوقی،میرزا حسین؛435.
صغیر اصفهانی؛435.
صفائی خوانساری،سید احمد؛360.
صفار،محمد بن حسن بن فروخ؛274.
صفاکار،کریم؛438.
صفرودوس؛100.
صفوان بن یحیی؛196،197.
صفی میرزا؛42.
صمصامی،سید مصطفی؛436،439.
صیرفی،حاج حسین؛438.
صیرفی،حاج رضا؛437.
ضرغامی،عزیز اللّه؛424.
ضیاء نکوئی،حاج محمود؛437.
طاهری،سید جلال الدین؛416.
طباطبائی،سعید؛375.
طباطبائی،محمد بن میر محمد جعفر؛381.
طباطبائی،محمد(منصور)؛343.
طبرسی،احمد بن علی(ابو منصور)؛273.
طبرسی،شیخ فضل بن حسن؛273.
طبری،محمد بن جریر؛274.
طلحه؛174.
طیب اصفهانی،آیت اللّه سید عبد الحسین؛ 434.
ظهور،حاج عبد الحسین؛435،437.
ع،غ،ف،ق
عارفچه؛436.
عاصم بن حمید؛78.
عایشه؛188،189،190،191،192، 268.
عباس بن احمد ازغدی؛279.
عباس بن عمرو فقیمی؛66.
عبد البر؛425.
عبد الحسین؛359.
عبد الحمید؛366.
عبد الرحیم؛366.
عبد العظیم حسنی؛204.
عبد الغفار بن حبیب الجازی؛330.
عبد الفتّاح،استاد عبد المقصود؛406.
عبد اللّه بن بکیر؛325.
عبد اللّه بن حسین(پادشاه اردن)؛406.
عبد اللّه بن رمضان؛367.
عبد اللّه بن سنان؛244.
عبد الملک أبو عبد اللّه؛58.
عبده،شیخ محمد؛429،442.
عبودیان،عبد الرحیم؛439.
عبودیّت؛397.
عبید اللّه بن عبد اللّه دهقان؛46.
عثمان؛174.
عراقی،آیة اللّه آقا ضیاء الدین؛24.
عراقی،حاج شیخ جواد؛424.
عقیبة بن شیبه؛327.
علاّمه امینی؛23،389،390،391،392، 393،394،396،397،398،401، 403،405،406،408،414،415، 419،420،421،428،431،432، 433،442.
علاّمه حلّی؛221،232،311.
علاّمه شعرانی؛80،276.
علاّمه مجلسی،محمد باقر؛21،41،274، 323،326،330،335،336،337، 338،370،413.
علاء بن رزین؛42.
علمی انوری،بهاء الدین؛323.
علوی؛397.
علی بن ابراهیم بن هاشم؛58،66.
علی بن محمد؛46،50،369.
علی بن محمد بن جهم؛127،128،130، 131،132،133،134،135،136، 137،141،142.
علی بن منصور؛58،60.
علی بن یقطین؛41.
عمّار؛239.
عمر؛174،181،190،191،431،433.
عمر بن اذینه؛151،152.
عمرو بن عبید؛144،145،146،147.
عوج بن عناق؛100.
عیص بن أبی شیبه؛327.
عیص بن قاسم؛326،327.
عیص بن محمد؛326،327.
عین الراجی،محمد حسن؛366.
عینی،حسن؛436،438.
غازان پادشاه؛311.
غروی اصفهانی،آیة اللّه شیخ محمد حسین؛391.
غروی،میر محمد هاشم؛434.
غضبان،عادل؛407.
غفاری،علی اکبر؛441.
غلاب،دکتر محمد؛406.
فارسی،جلال الدین؛394،442.
فاروق(پادشاه مصر)؛406.
فاضل،محمود؛386.
فاضل هندی؛336.
فاطمه(دختر امام حسین علیه السّلام)؛192،
فانی زوارهای،سید محمد علی؛438.
فانی،میرزا علی؛436.
فخر الدوله دیلمی؛412.
فخر رازی؛139،273،311.
فقیه ایمانی،شیخ مهدی؛434.
فلسفی،میرزا رضا خان؛435.
فنائی،سید محمد علی؛435.
فیروزآبادی،سید محمد،391.
فیروزکوهی،محمد علی؛360.
فیروزیان؛419.
فیض بن مختار؛195.
فیوضات،ابو القاسم؛424.
قاسمی،رحیم؛386.
قاضی طباطبائی،محمد علی؛355.
قرشی،محمود؛437.
قریب،دکتر محمد؛80،276.
قزوینی،محمد علی بن محمد باقر؛366.
قهپایی؛ملاّ عنایت اللّه؛327،331.
ک،گ،ل،م
کاظم مدیر شانهچی؛349.
کتابچی،شیخ عبد الرزاق؛436.
کتابی،سید محمد باقر؛358.
کرمانشاهی،میرزا علی محمد؛439.
کسروی،احمد؛397.
کشی؛327.
کلاهدوز،حاج احمد؛437.
کلباسی،حسن؛437.
کنعان(فرزند حضرت نوح علیه السّلام)؛100.
کوشیار؛290.
کوفی،محمد بن سلیمان؛442.
کوهپایهای،حاج میرزا ابو القاسم؛436، 437.
کیاستوان،حسین؛349.
کیالی،دکتر عبد الرحمن؛406.
کیوانداریان،یوسفعلی؛439.
گازرانی،حاج میرزا علی اکبر؛435،437.
گرجیشاه؛42.
گلستانه،عبد الحسین؛438.
گوستاولوبون؛441.
گیلانی،حسین؛439.
لسانی،حاجی مهدی؛435.
لشگری،حاج میرزا عبد الحسین؛439.
لقمانی،حاج میرزا باقر؛438.
لواف،محمد؛438.
لیث ابن ابی سلیم؛260.
مازندرانی،مولی محمد صالح؛275.
مازندرانی،میرزا محمد علی؛359.
مأمون؛127،130،136.
مجتهدی،میرزا محمد حسین؛420.
محدّث،میر هاشم؛345،355،358،385.
محسنی،مرتضی؛367.
محقق ثانی،شیخ علی بن عبد العالی؛41.
محمد بن أبی بکر؛191.
محمد بن اسماعیل بن فضل؛196.
محمد بن حسن؛46.
محمد بن حسین؛330.
محمد بن حنفیه؛185،190،262،264.
محمد بن خالد؛50.
محمد بن سنان؛239،240.
محمد بن عیسی؛46.
محمد بن مسلم؛43،188،233.
محمد حسن بن محمد علی؛278.
محمد شفیع بن زین العابدین؛381.
محمد کاظم بن حاج محمد صادق؛359، 381.
محمد کاظم بن محمد طاهر؛278.
محمد کریم خان زند؛277،289.
محمدی،جعفر؛366.
محمدی،محمد حسن؛436.
محمدی،محمد حسین؛437.
محمودآبادی؛439.
محمود بیک؛366.
محمودی،شیخ محمد باقر؛442.
مختاری نائینی،سید بهاء الدین محمد بن محمد باقر؛20،22،23،333،335، 336،337،339،342،347،348، 350،352،353،355،357،358، 361،370،372،373،374،375، 376،377،380،381،382،383،384.
مدرس تبریزی،میرزا محمد علی؛337.
مدرّس،حجة الاسلام میر سید حسن؛410.
مدرس نجفآبادی،سید محمد؛24.
مدنی اصفهانی،سید مرتضی؛435.
مدنی شیرازی،سید علی خان؛274.
مرتضوی؛397.
مرعشی نجفی،آیة اللّه سید شهاب الدین؛24.
مستجابی،حاج سید مرتضی؛435.
مسجد شاهی،حاج شیخ مهدی؛437.
مشایخی،محمد؛437.
مصاحب،غلامحسین؛42،274.
مصباح،شیخ عباس؛435.
مصحّف؛397.
مظاهری،حسن؛397،442.
معاویه؛183.
معتزلی،قاضی عبد الجبار؛181.
معتزلی،قاضی عبد الجبار؛344.
معتصم؛198.
معین،دکتر محمد؛276.
مفضل بن عمر؛177،178.
مفید،حجة الاسلام شیخ محمود؛409.
مقدادی،محمد حسن؛439.
مقدس،حجة الاسلام سید محمد؛409، 411،435.
مکتبدار،محمد حسین بن ملا کاظم؛367.
ملاباشی،حاج حسن؛437.
ملاذ الاسلام،سید هاشم؛434.
ملاذ،حاج میرزا حسین؛436.
ملاذ روضاتی،حاج سید محمد حسین؛ 434.
ملاّ میرزا محمد؛330.
ملک یزدجرد بن شهریار؛295،296.
منتظری،آیت اللّه؛417.
منزوی،احمد؛323.
منزوی،علینقی؛323.
منعمیان،میرزا عبد الحسین؛438.
موسوی اصفهانی درب امامی،محمد بدیع بن سید مصطفی؛360.
موسویبخش،سید مصطفی؛24.
موسوی چهارسوقی،آقا میرزا سید جمال الدین؛360.
موسوی سرابی تبریزی،مولانا حاج سید محمد؛391.
موسی بن سلام؛327.
مولوی ماکوئی،سید عبد الحمید؛436.
مهاجر حسینی،سید محمود؛439.
مهاجر،شیخ محمد حسین؛434.
مهزم؛203.
مهندس رفیعی؛424.
میرداماد؛413.
میرزا الغبیکا(بیگ)؛297،303،317.
میرزای نوری،طبرسی(محدّث نوری)؛ 276،442.
میرحامد حسین،430.
میر محمد صادقی،حاج میرزا عبد الجواد؛ 437.
میسّر؛259.
مؤمنی،فاطمه؛32.
ن،و،ه،ی
نائینی،آیة اللّه میرزا محمد حسین؛391.
نائینی،محمد علی بن ابو الحسن؛365، 381.
نادریان،عبد الکریم؛438.
نجاشی؛327.
نجفی،آیة اللّه شیخ هادی؛402.
نجفی اصفهانی،آیة اللّه حاج شیخ مهدی؛ 402.
نجفی اصفهانی،آیة اللّه شیخ مجد الدین (مجد العلماء)؛402،410،435.
نجفی اصفهانی،حاج شیخ محمد رضا؛24،
نجفی،حاج شیخ محمد حسن؛435.
نجفی،شیخ محمد تقی؛434.
نجفی،شیخ یوسف؛436.
نخعی،فرهنگ؛389،396،397.
نریمانی،سید محمود؛24،334.
نصر اصفهانی،علی؛442.
نصیری،غفار؛438.
نضر بن سوید صیرفی؛331.
نضر بن شعیب؛330،331.
نمازی،حاج محمد؛439.
نمرود بن کنعان؛65،103،105،106، 107،108،109،110،124.
نور الدین بن محمد مهدی؛278.
نور محمدی،محمد جواد؛25،32،333، 334،398.
نیلفروشان،باقر؛439.
نیلفروشان،حسین علی؛439.
نیلفروش،حاج میرزا عباسعلی؛438.
وهّابزاده،مرتضی؛435.
هاجر؛389.
هارون؛110.
هشام بن حکم؛58،59،60،62،64،66، 67،68،144،145،354.
همایونی،محمد؛21،277،279.
همایی،جلال الدین؛79،275.
همدانی،محمد تقی؛362.
هوده،عبد الغفور؛438.
یافث(فرزند حضرت نوح علیه السّلام)؛101.
یحیی بن یسار القنبری؛199.
یزدی،حاج محمد حسین؛437.
یزدی،حاج محمد علی؛437.
یزدی،محمد؛438.
یونس؛182.
یونس بن عبد الرحمن؛58.
قرآن؛119،123،131،136،140، 141،150،167،171،173،175، 176،177،189،195،206،212، 242،245،260،261،265،429،441.
الف،ب،پ،ت
آخوندها؛397.
اجازات الحدیث؛336،338.
اجماع؛341.
احتجاج؛54،71،73،84،87،90،120، 153،174،191،192،273.
احکام الید؛342.
الاختصاص؛425،441.
اختیارات(علامه مجلسی)؛312.
اختیار معرفة الرجال؛327،328.
ادب الزائر لمن یمم الحائر؛394.
اربعین(محمد نصیر اصفهانی)؛21،27، 28،30،31.
ارتشاف الصافی من سلاف الشافی؛344، 352،372.
ارشاد القلوب؛57،181،192،261،273.
الاستبصار؛229،233،235.
الاستیعاب؛425،441.
اسرار الصلاة؛424.
اسلام از نظر تورات و انجیل؛397.
الأشباه و نظایر فی النحو؛382.
اعلام الانام فی معرفة الملک العلام؛395.
اعلام الدین؛40،273.
اعلام الوری؛153،181،185،194، 197،199،261،273.
أفضلیة القیام فی نافلة العشاء؛344.
الارشاد شیخ مفید؛194،198،273، 329.
العترة الطاهرة فی الکتاب العزیز؛395.
الکشاف؛138،139،274.
امالی شیخ صدوق؛115،130،145، 204،209،228،248،250،255، 261،274.
الامام علی علیه السّلام؛406.
الامامة و التبصرة؛186،201،273.
أمان الایمان من أخطار الأذهان؛345، 355.
إنارة الطروس فی شرح عبارة الدروس؛ 345.
انساب الاشراف؛181،274.
أنوار التنزیل و أسرار التأویل؛352،353.
الانوار اللامعه لزوار الجامعه؛23،346.
باسط الأیدی بالبینات-احکام الید
بحار الأنوار؛21،40،52،53،54،55، 59،67،73،77،80،84،90،102، 114،130،140،145،153،161، 174،179،180،181،187،188، 190،192،196،198،199،200، 203،207،209،213،216،219، 220،223،226،240،255،258، 260،274،288،323،326،329.
بدایة الهدایة؛383.
البدایة و النهایة؛181،273.
بصائر الدرجات؛49،187،192،274.
بیست فصل در تقویم؛277.
البیع؛374.
تحریر القواعد؛353.
تحفه رضویه؛370.
تراجم الرجال؛337،338،385،387.
ترجمه و شرح لهوف؛347.
التسلیم علی النبی فی التشهد الأخیر؛348.
تشاح الید السابقه مع الید اللاحقه-أحکام الید
تعدیل المیزان فی تعلیق علم المیزان؛348، 370.
تعلیقات بر شرح صمدیه سید علی خان؛ 350.
تعلیقات بر کتاب تهذیب الاحکام؛22، 325.
تفریج القاصد لتوضیح المقاصد(تاریخ البهائین)؛350.
تفسیر الفرقان؛397.
تفسیر سوره حمد؛395.
تفسیر عیّاشی؛176،244.
تفسیر کبیر؛139،273.
تفسیر مجمع البیان-مجمع البیان
تقویم المیراث فی تقسیم المیراث؛350، 376،378.
تلامذة العلامة المجلسی؛336،385.
تمدن اسلام و عرب؛441.
توحید صدوق؛19،60،67،78،204، 209،273،425،441.
تورات؛209.
توضیح المقاصد؛350.
تهذیب الاحکام؛22،185،221،229، 235،249،257،274،325،326، 328،329،330،331.
تهذیب المنطق؛348.
ث،ج،چ،ح
ثمرات الاسفار؛395.
ثواب الأعمال؛80،274.
جریانها و سازمانهای مذهبی-سیاسی ایران؛396،397،441.
حاشیه بر تحریر القواعد المنطقیه فی شرح الشمسیة؛353.
حاشیه بر حاشیه میر سید شریف جرجانی بر شرح مطالع؛353.
حاشیه بر رسائل؛395.
حاشیه بر مکاسب؛395.
حاشیه شرح مطالع؛353.
حاشیه فیض کاشانی بر صحیفه سجادیه؛ 370.
حاشیه مطول؛353.
حاشیه معالم الأصول؛354.
حاشیه ملا عبد اللّه یزدی؛348،371.
حاشیه میرداماد؛370.
حاشیة أنوار التنزیل؛352.
حثیث الفلجة فی شرح حدیث الفرجة؛ 354،355.
حجیة الید-أحکام الید
حدائق العارف فی طرائق المعارف؛355.
حسان الیواقیت فی بیان المواقیت؛356.
حضارة العرب؛441.
حقیقت زیارت؛395.
حواشی بر آیات الاحکام مقدس اردبیلی؛ 356.
خ،د،ذ،ر
خصال؛186،213.
خلاصة المقال؛330.
دائرة المعارف لغات قرآن مجید؛80.
دانشگاه تهران؛278،323،357،360، 373،374،376،377،379،380، 383،385،397،424.
دایرة المعارف فارسی؛42،274.
دروس شهید اول؛345.
دروس هیئت؛299،303،323.
دلائل الامامة؛84،274.
دیوان امام علی علیه السّلام؛372.
دیوان شمس تبریزی؛19.
الذریعه؛21،28،29،273،338،345، 350،352،353،355،356،357، 361،372،373،375،376،377، 379،382،385،393.
ربع قرن مع العلامه امینی؛407،441.
رجال اصفهان؛358.
رجال نجاشی؛327.
رسالهای در احکام الاموات؛356.
رسالهای در ارث(صغیر)؛358.
رسالهای در ارث(کبیر)؛356.
رسالهای در ارث(متوسط)؛357.
رسالهای در شرح حال مختاری نائینی؛ 356،382.
رساله نیت؛395.
رسالة فی قاعده الید و کشفها عن الملک- أحکام الید
روضات الجنات؛338،357.
روضة المتقین؛330،331.
روضة الواعظین؛197.
رهبر سعادت؛407.
ریاض الانس؛395.
ریاض السالکین؛140،274،370.
ریحانة الأدب؛337،338.
ز،ژ،س،ش
زواهر الجواهر فی نوادر الزواجر؛358.
زیج جدید تبصرة المنجمین؛303.
سفرنامه علامه امینی به اصفهان-یک ماه در اصفهان
سیرتنا و سنتنا سیرة نبینا و سنته؛394.
الشافی فی الإمامة و إبطال حجج العامّة؛ 344،372.
شرح اصول ابن حاجب؛138.
شرح اصول کافی؛191،275.
شرح القواعد؛376.
شرح بر الفوائد الصمدیه شیخ بهائی(صغیر)؛ 361،363،375.
شرح بر الفوائد الصمدیه شیخ بهائی (متوسط)؛361،362.
شرح بر الفوائد الصمدیة شیخ بهائی(کبیر)؛ 360،361،362.
شرح بیست باب بیرجندی؛296،308، 322.
شرح صحیفه سجادیه؛370.
شرح لسان المیزان لوزن افکار الأذهان؛ 371،378.
شرح مشیخة الفقیه؛331.
شرح مطالع(لوامع الأسرار فی شرح مطالع الأنوار)؛353.
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید؛176، 206،223،271،275،441.
شفا؛379.
شهداء الفضیلة؛393،394،441.
شهیدان راه فضیلت؛394،442.
ص،ض،ط،ظ
صحیح بخاری؛182،275.
صحیفه سجادیه؛370.
صحیفه نور؛41،275.
صراط المستقیم؛207،208.
صرف میر؛382.
صفوة الصافی من رغوة الشافی؛372.
الصوارم المهرقة؛181،273.
طبقات اعلام الشیعه؛29،275،338، 393.
طرائف؛180،206،207،273.
ع،غ،ف،ق
عدة الداعی؛78،80،86،207،218، 275.
عروض العروض؛372.
علل الشرایع؛81،179،275.
علم درایه؛395.
عمدة الناظر فی عقدة الناذر؛345،373.
عوالی اللئالی؛176،218،243،255، 275.
العین فی سقی المتبایعین؛347،374.
عیون اخبار الرضا؛130،181،191،196، 204،275.
غایة المرام؛176.
الغدیر؛23،390،392،394،395،397، 398،399،401،402،403،405، 406،407،414،416،423،428، 429،430،431،433،441.
الغیبة؛202،203.
فرائد البهیه؛375.
فرائد الفوائد؛375.
فرهنگ معارف اسلامی؛80،275.
فنون بلاغت و صناعات ادبی؛79،275.
الفوائد الصمدیه؛360،361.
فواید الطریفه؛370.
فهرست الفبائی آستان قدس؛384.
فهرست کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران؛ 385.
فهرست کتب خطی اصفهان؛385.
فهرست کتب خطی کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی؛342،346،347،348، 349،360،375،379،380،383، 384،385.
فهرست مرعشی-فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیت اللّه مرعشی.
فهرست نسخههای خطی آستان حضرت معصومه علیها السّلام؛30.
فهرست نسخههای خطی حضرت عبد العظیم؛366.
فهرست نسخههای خطی حوزه علمیه
آشتیان؛365،386.
فهرست نسخههای خطی دانشکده ادبیات تهران؛360.
فهرست نسخههای خطی دانشکده حقوق؛ 360.
فهرست نسخههای خطی سریزدی(مسجد حظیره)؛363.
فهرست نسخههای خطی شاهچراغ؛351، 352،376،378.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیت اللّه سید محمد علی روضاتی؛359،368.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیت اللّه گلپایگانی؛347،354،362،365،366، 367،369،371،372،373،381،385.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه آیت اللّه مرعشی؛30،275،337،341،342، 344،348،352،355،356،359، 361،369،372،374،375،377، 378،379،382،386.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه جامع گوهرشاد مشهد؛381،386.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه جعفری؛ 368.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه سید احمد روضاتی؛344،359،386.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی؛323،343،347،351، 359،360،362،368،369،371، 382،386.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه مدرسه فیضیه؛351،378،379،386.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری؛323.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه اصفهان؛386.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه مسجد اعظم قم؛279،323،365،381،386.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه مفتی الشیعه؛343،362،364،386.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه ملک؛ 383،386.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه ملی ایران؛360،368.
فهرست نسخههای خطی کتابخانه وزیری؛ 367،381،386.
فهرست نسخههای خطی مدرسه صدر سپاهان؛360.
فهرست نسخههای خطی مدرسه غرب همدان؛362،367.
فهرست نسخههای خطی مدرسه نمازی؛ 368.
فهرست نسخههای خطی مرکز احیاء میراث اسلامی؛278،279،323،341،342، 343،345،346،363،364،377،385.
فهرست نسخههای خطی مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی؛278،323.
فهرست نسخههای خطی مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی؛368.
فهرست نسخههای خطی مؤسسه آیت اللّه بروجردی؛380،386.
فهرست نسخههای خطی مؤسسه امام صادق علیه السّلام؛369،386.
فهرست نسخههای عکسی مرکز احیاء میراث اسلامی؛277،278،279،323، 364،386.
فهرست وسایل الشیعه؛337.
فیضیه-فهرست نسخههای خطی کتابخانه مدرسه فیضیه
قاعدة الید-أحکام الید
قاموس المحیط؛326.
قباله قبیله؛356،376.
قسام المواریث فی اقسام التواریث؛350، 376.
قصص الانبیاء،جزائری؛210.
قصص الانبیاء،راوندی؛209.
القول الفصل فی المسح و الغسل؛377.
ک،گ،ل،م
کافی؛19،43،47،49،50،51،59،67، 78،81،116،136،145،151،153، 161،176،185،186،187،188، 190،192،193،194،195،197، 198،199،200،201،202،203، 207،213،214،215،216،217، 220،226،229،233،241،243، 244،246،249،253،254،257، 258،259،260،261،270،273، 354،392،421،432،441.
کامل الزیادات ابن قولویه؛394.
کتابشناسی آثار مختاری نائینی؛22،333.
کجرویهای کسروی؛397.
کشف الغموض فی شرح ألطف العروض؛ 378.
کشف الغمة؛196.
کشف الیقین؛181.
کمال الدین؛171،201،275.
کوتاه و خواندنی از وقایع اصفهان؛442.
کوثر؛397.
لسان العرب؛111.
لسان المیزان؛371،378.
لطائف المیراث لطائف الوراث؛350،378.
لغتنامه دهخدا؛52،93،138،176، 206،224،227،276،398،402، 409،412،416،417،418،442.
المبسوط؛118،274.
مجله الکتاب؛407.
مجمع البیان؛118،274.
مجمع الرجال؛327،331.
محیی الأذهان فی شرح لسان المیزان؛ 371،348.
مدینة المعاجز؛55،276.
مرآة العقول؛335.
مراد المرید؛345.
مستدرک الوسائل؛27،40،43،49،50، 52،57،136،208،211،215،217، 219،222،241،242،258،276، 421،442.
مصباح السالکین؛391.
مصفاة السفاء لإستصغاء الشفاء؛379.
المطرز فی اللغز؛379.
معالم الأصول؛354.
معلم العلماء؛326.
معنی حدیث غدیر؛391.
مفاخر فاطمیّه؛94.
مفتاح الفلاح؛53،228،276.
مقالید القصود و موالید العقود فی تفاصیل صیغ العقود؛372،380،381.
ملحمة الغدیر؛407.
ملهوف؛347،348.
المناقب؛193.
مناقب الامام امیر المؤمنین علیه السّلام؛429، 442.
منتخب اشباه و نظایر سیوطی؛350،382.
من لا یحضره الفقیه؛202،217،219، 235،240،241،242،243،244، 245،246،248،249،251،252، 253،257،264،270.
منیة المرید؛47،54،276.
میراث حوزه علمیه اصفهان؛398.
ن،و،ه،ی
نثر طوبی؛80،276.
نجوم السماء فی تراجم العلماء؛345،355، 387.
نحو میر؛382.
نشریه نسخههای خطی کتابخانه مرکزی نظام اللئالی فی الأیام و اللیالی؛382.
نگهبانان سحر و افسون؛397.
نهایة الاصول؛417.
نهایة البدایة لبدایة الهدایة؛360،383.
نهج البلاغه؛80،222،223،276،429، 442.
نهج الحق؛207.
وسائل الشیعه؛27،43،47،49،51،80، 102،116،153،171،201،202، 215،216،217،219،220،221، 222،229،233،240،241،243، 244،245،248،250،251،254، 255،258،260،261،264،270، 276،383.
هدیة الانام؛391.
یادنامه علامه امینی؛391،392،396، 442.
یادداشتهای جناب آقای حاج حسین مظاهری؛442.
یک ماه در اصفهان؛23،389،395،396، 399.
یواقیت الحسان فی تفسیر الرحمن؛402.
الف،ب،پ،ت
آستان قدس رضوی؛21،29،40.
آشتیان؛365.
اردن هاشمی؛406.
اصفهان؛23،277،333،334،344، 359،360،369،374،376،385، 387،390،395،396،397،398، 401،402،407،408،409،411،413، 414،415،417،418،419،420، 421،422،423،429،431،434، 437،440،442.
انتشارات آستان قدس رضوی؛385.
انتشارات جهان؛275.
انتشارات چاپ و نشر بینالملل(امیر کبیر)؛ 387.
انتشارات دار الکتب اسلامیه؛273،274، 275،276،441.
انتشارات دار الهجرة؛276.
انتشارات دانشگاه تهران؛275،385،442.
انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم؛276، 386.
انتشارات روزبه؛442.
انتشارات سید الشهداء؛275.
انتشارات شریف رضی؛274،276.
انتشارات کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی؛ 385،386.
انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛441.
انتشارات مرکز فرهنگی شهید مدرس؛ 442.
انتشارات و چاپخانه نهضت؛273.
اندلس؛112.
ایران؛41،42،275،289،386،387، 408،412،413.
بازار بزرگ؛402.
بازار قبله؛425.
بصره؛145،146،232،431.
بغداد؛198،428.
بقیع؛188،189.
بیت اللّه الحرام؛389.
بیت المقدس؛102،113.
بیروت؛273،274،275،276،323، 385،441،442.
بین النهرین؛330.
پاکستان؛395،431.
تبریز؛350،355،365،390،391، 430.
تهران؛273،274،275،276،323، 343،347،352،357،359،360، 362،366،368،369،371،373، 377،380،382،383،385،387، 397،422،441،442.
ث،ج،چ،ح
جازیه(روستایی در بین النهرین)؛330.
جامع الازهر؛407.
جامعه تعلیمات اسلامی؛419.
جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛273، 276،441.
جحفه؛156.
جعفرآباد اصفهان؛374.
جلالی(شهری در هند)؛396.
چاپخانه تابان؛387.
چاپخانه خیام؛273،385.
چاپخانه سرور قم؛323،387.
چاپخانه سلمان فارسی؛323.
چاپخانه مجلس؛323.
چاپخانه مهر؛386.
چاه زمزم؛389.
چین؛89،95.
حجر اسماعیل؛187.
حرم مطهر امیر المؤمنین علی علیه السّلام؛399.
حرم مولی الموحدین؛396.
حلب؛396،406.
حوزه علمیه ولی عصر کرمان؛360.
حوزه علمیه نجف؛425.
حیدرآباد دکن؛396.
خ،د،ذ،ر
خانه خدا-کعبه
خزانه شیخ عبد علی بن محمد فاروقی؛ 373.
خوی؛364،368.
خیابان چهارباغ؛421،422.
خیابان عبد الرزاق اصفهانی؛402.
خیابان مسجد سید؛402.
دار الاحیاء التراث العربی؛274،275.
دار الاضواء؛273،276،385.
دار الجیل؛441.
دار الذخائر؛442.
دار الشهاب؛441.
دار الفکر؛273،274.
دار الکتب العربی؛441.
دار المفید للطباعة و النشر و التوزیع؛441.
دانشگاه تهران؛376،424.
دانشگاه لندن؛407.
درب قبله صحن مطهر(نجف)؛425.
دروازه طوقچی اصفهان؛412.
دستگرد؛417.
دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم؛323.
دمشق؛113،396،428.
رامپور؛396.
روضه رضویه-آستان قدس رضوی
روم؛295،431.
ریز(روستا)؛418،419.
ز،ژ،س،ش
زایندهرود؛401،413.
زرینشهر؛418.
زنجان؛278.
زنجانهرود؛278.
زیارتگاه سر شاهرضا؛412.
سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی؛441.
سازمان تبلیغاتی مذهب شیعه اثنی عشری؛ 397.
سازمان مدارک انقلاب اسلامی؛275.
سر من رای؛200.
سقیفة بنی ساعده؛180.
سوریه؛407.
سوق الثمانین؛101.
شام؛58،60،62،89،95،112،156، 205،407.
شرکت سهامی کتابهای جیبی؛274.
شرکت مؤلفان و مترجمان ایران؛275.
شهرکرد؛338.
شیخ چوپان؛338.
شیراز؛279،352.
ص،ض،ط،ظ
صحراء ملساء؛88.
صفا؛170،201.
صفه صاحب؛412.
طوس؛390.
ع،غ،ف،ق
عراق؛89،95.
عراقین؛431.
عرفات؛154،170.
علیگره؛396.
غدیر خم؛151،152،156،179،432، 433.
فارس؛200،201.
فدک؛191.
فلسطین؛111.
فوعه؛396.
قم؛273،274،275،276،279،323، 341،342،343،344،346،347، 348،351،352،356،359،361، 362،364،365،366،367،368، 369،371،372،373،375،377، 378،379،380،381،385،386، 387،441،442.
ک،گ،ل،م
کابل؛431.
کاشان؛368.
کاظمیه،کاظمین؛376.
کانپور؛396.
کانون تشیع؛397.
کتابخانه آستان حضرت معصومه علیها السّلام؛21، 30،31.
کتابخانه آستان قدس رضوی؛335،371.
کتابخانه آیت اللّه مرعشی قدّس سرّه؛21،29،31، 274،275،350،385،387.
کتابخانه امیر المؤمنین نجف(علامه امینی)؛ 395،424،427.
کتابخانه حاج عماد فهرستی؛29.
کتابخانه حاج میرزا ابراهیم آقا؛364.
کتابخانه حضرت رضا علیه السّلام؛29.
کتابخانه رهنمون کرمانشاه؛368.
کتابخانه سید عز الدین زنجانی؛278.
کتابخانه شیخ علی حیدر؛279.
کتابخانه مجد الدین؛353،381.
کتابخانه مجلس؛23.
کتابخانه مسجد جامع گوهرشاد مشهد؛22، 386.
کتابخانه ملی فارس؛279.
کتابخانه میرزا محمد باقر قاضی تبریزی؛ 355.
کتابخانه نمازی؛364.
کراع الغمیم؛156.
کعبه؛88،94،97،170،187،376.
کنگره شیخ مفید؛273.
کوفه؛100،102،232،390،431.
کوه ابی قبیس؛88،93،94.
کوه احد؛110.
کوه ثور؛110.
کوه جودی؛100،101.
کوه حرا؛110.
کوه رضوی؛110.
کوه زبیر؛110.
کوه طور؛90،91،93،110.
کوه ورقاء؛110.
لبنان؛273،274،385.
لکهنو؛396.
مازندران؛326.
مجمع احیاء الثقافة الاسلامیه؛442.
مجمع العلمی العربی دمشق؛407.
مجمع ذخائر اسلامی؛386،387.
محراب صاحب؛412.
محله بیدآباد؛409.
مدرسه امام مهدی علیه السّلام؛273.
مدرسه جدید سلطانی؛30.
مدرسه علمیه آیة اللّه شیخ ابراهیم ریاضی؛ 418.
مدرسه ملی ریز؛419.
مدرسه آیة اللّه آقا سید کاظم یزدی؛425.
مدرسه الفتیه دار السلطنه قزوین؛365.
مدرسه حاجی آقا؛367.
مدینه؛58،60،110،153،154،156، 198،291،337،389،390.
مراغه؛350.
مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان؛22،24،25،333،385،387.
مروه؛170.
مزار کبیر؛409.
مسجد اعظم،کتابخانه مسجد اعظم؛279، 292.
مسجد الحرام؛97.
مسجد جامع؛402،412،413،422.
مسجد خیف؛156.
مسجد سید؛402،409،411،412،420، 421،429.
مسجد شجره؛154.
مسجد غدیر؛157.
مسجد نو بازار؛402،410،411.
مشهد مقدس؛276،342،346،347، 349،360،371،375،379،380، 381،384،385،386،396.
مصر؛58،59،60،61،62،112،273، 406،407،431.
مطبعة البهیة المصریة؛273.
معرة مصرین؛396.
مقبره صاحب بن عباد؛412.
مکتبة الامام امیر المؤمنین علیه السّلام العامة؛423.
مکتبه المرتضویه لاحیاء آثار الجعفریه؛ 274.
مکتبة الحیدریة؛275.
مکّه؛58،60،87،88،91،93،100، 110،154،156،291،389.
منی؛156.
مؤسسه البعثة؛274
مؤسسه آل البیت؛276،442.
مؤسسه انجام کتاب؛442.
مؤسسه معارف اسلامی؛276.
مؤسسه نشر اسلامی؛274.
مؤسسه نشر هما؛275.
مؤسسة الأعلمی للمطبوعات؛274.
مؤسسة الوفاء؛274،323.
ن،و،ه،ی
نائین؛381.
نبل؛396.
نجد؛431.
نجفآباد؛417،418.
نجف اشرف؛100،102،275،390، 391،395،398،408،417،423، 424،427،428.
نشر دلیل ما؛385.
نشر مرتضی؛276.
نیکچه؛278.
همدان؛362،367.
هند؛396،430،431.
یزد؛363،367،381.
یمن؛406،431.
اشاعره؛45،205.
انصار؛158،174.
اهل تسنّن؛405،407،414،416،429، 430،433.
بابیت؛417.
بکریه؛181.
بنی اسرائیل؛90،110،111،112،127، 186.
بهاییت؛417،418.
ثنویه؛67،72،73،74،76.
جعفری؛402،405.
حشویه؛138.
حواریین؛115.
خاصه،مذهب حق-اثنا عشر،شیعه؛21، 24،28،41،54،55،104،136،166، 175،180،185،187،191،199، 214،215،231،232،333،335، 390،392،393،395،397،398، 401،402،403،405،406،407، 409،412،413،414،416،417، 418،420،421،422،424،425، 430،431،433.
دهریه؛66،72،73،74،76.
ستارهپرستان،صابئین؛127،130.
عامه،اهل سنت،سنی؛28،132،136، 137،138،152،175،180،181، 183،191،231،232،236،237، 268،401،403،410،412،421، 425،426،429.
قاسطین؛162.
قدریه؛207،208.
قریش؛90،96،97،181.
قوم صالح؛126.
قوم عاد؛126.
مارقین؛162.
مجبره،جبریه؛138،206،207،208.
مجوس؛63،127،130،208.
معتزله؛45.
مهاجر؛158،174.
ناکثین؛162.
نصاری؛72،74،79،127،130،260.
نواصب،ناصبی؛121،130.
یهود؛72،74،79،111،113،120، 121،122،123،124،125،126، 127،130،260.