ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
اكنون بازارهاى كشورهاى اسلامى مراكز رقابت كالاهاى غرب و شرق شده است و سيل كالاهاى تزيينى مبتذل و اسباب بازيها و اجناس مصرفى به سوى آنها سرازير است و همه ملتها را آنچنان مصرفى بار آوردهاند كه گمان مىكنند بدون اين اجناس آمريكايى و اروپايى و ژاپنى و ديگر كشورها زندگى نمىتوان كرد. و معالأسف مكه معظمه و جده و مشاهد مشرفه حجاز، مركز وحى و مهبط جبرئيل و ملائكة اللَّه كه بايد به حكم اسلام بتهاى جنايتكار را در آنجا شكست و فرياد بر سر آنها زد و از آنها برائت جست، مملو از كالاهاى بيگانگان و بازار براى دشمنان اسلام و پيامبر بزرگ صلى الله عليه و آله شده.
كثيرى از حجاج بيتاللَّه الحرام كه براى فريضه حج مىروند و بايد در آن مكان مقدس از توطئه بيگانگان به فرياد ياللمسلمين برخيزند، غافلانه در بازارها به جستجوى كالاهاى آمريكايى، اروپايى و ژاپنى پرسه مىزنند و دل صاحب شريعت را با اين عمل كه با حيثيت حج و حجاج بازى مىكند، به درد مىآورند.
اى حجاج خانه خدا! به خود آييد.
و اى مسلمانان در همه بلاد و اقطار عالم! بپا خيزيد.
و اى علماى اعلام جهان اسلام! به داد اسلام و بلاد مسلمين و مسلمانان برسيد و در هر گوشه و كنار همچون ملت ايران و دولت آن و علما و بزرگان اين سامان، دست رد به سينه ستمكاران غرب و شرق بزنيد و عمال و كارشناسان دروغين و مستشاران نفت خوار آنان را از
بلاد خود، بيرون بريزيد و همچون سلحشوران ايران شهادت را بر ذلت، و شرف اسلام و انسانى را به رفاه و عيش چند روزه توأم با خوارى و شرمسارى، ترجيح داده و در ميدان نبرد سياسى و نظامى برآنان چيره شويد و از هياهوى تبليغاتى آنان باك نداشته باشيد كه خداوند تعالى با شما است؛ انْ تَنْصُرُوا اللَّه يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أقْدامَكُم. (1)
بار الها! بنده ناچيز تو از كشورى مظلوم با جمعيتى ناچيز از حيث عدد و همه چيز و زنده به عنايات تو، ناله مظلومانه خود را به مقدار ظرفيت ناچيز خود به ملتهاى مسلمان و مظلومان جهان رساندم و فرياد «ياللمسلمين» بداد اسلام برسيد را، ابلاغ نمودم و تا الطاف و عنايات تو نباشد هيچ گرهى باز نشود و هيچ دردى دوا نشود.
تو خود با رحمت واسع خود به مسلمين نظر فرما!
و همه ما و آنان را از قيد خود و خوديت و عبوديت بتها، خصوصاً بت نفس، نجات ده.
و شرّ ستمكاران را از سر مظلومان جهان به ويژه مسلمانان بركن.
و مسلمانان را به خود آور و دولتهاى كشورهاى اسلامى را جرأت و شجاعت عنايت فرما كه با داشتن آن مقدار عدّه و عُدّه و در دست داشتن شريان حياتى غرب و شرق، تن به ذلت و اسارت اجانب ندهند و با ملتهاى خود همصدا شوند.
به اميد پيروزى رزمندگان و مبارزان اسلام در سراسر گيتى بر كفر جهانى.
پىنوشتها:
1) محمد: 7
خداى متعال اين واجب را به نحوى مقرر كرده است كه مسلمانها چشم در چشم يكديگر واقع بشوند. اگر حج نبود يك فرد مسلمان ممكن بود تا آخر عمر بسيارى از اين ملّيتها را نه تنها نبيند، حتى اسم آنها را هم نشنود.
حج چيز عجيبى است. ملتهاى مختلف با رسوم مختلف و با زبانهاى گوناگون و بدون آشنايى با يكديگر در يك نقطهاى جمع مىشوند و با عمل واحد، ذكر واحد، عشق واحد به دنبال هدف واحد مىروند. خوب، توقع چيست؟
توقع اين است كه دستاورد واحدى هم اينها پيدا بكنند. آن دستاورد واحد چيست؟ آن چيزى كه به همه ملتها ارتباط پيدا مىكند نه به يك ملت واحد و آن «اسلام» است.
بين ملتها با نژادهاى مختلف كه همه مسلمانند.
آنچه مشترك است چيست؟ آيا غير از آرمانهاى اسلامى، آرزوهاى اسلامى، اهداف اسلامى، عشقهاى اسلامى، هدفهايى كه اسلام براى آنها معين كرده است چيز ديگرى وجود دارد؟ چرا اين نكته واضح را بعضى نمىفهمند كه بايد برايشان تشريح كرد. بعضى با وجود تشريح كردن هم نمىفهمند. بعضى شقاوت را به حدّ اعلى مىرسانند و با اين امر واضح و حق صريح، مبارزه هم مىكنند.
شرقى و غربى، سياه و سفيد و صاحب لغات گوناگون كه اين جا جمع شدهاند، عمل واحد انجام مىدهند، در يك نقطه عبادت مىكنند، در يك نقطه مىخوابند و مىنشينند.
اين كار در چند روز مشخص، براى يك امر فراملّيتى و فرا شخصيّتى است وگرنه اين حالت را ممكن بود هركسى در مسجد جامع شهر خودش هم انجام بدهد.
چرا مردم به يك نقطه خاص فرا خوانده مىشوند؟ اين براى آن است كه باهم باشند. با هم بودن را حس كنند و آن چيزى را كه فراتر از مجموعههاى ملى است؛ يعنى اسلام و وحدت اسلامى را به آنها بفهمانند. همان چيزى كه انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى از روز اول روى آن تأكيد مىكند و مىگويد حج براى آشنايى مسلمانان، براى اتحاد مسلمين، براى تأمين منافع مشترك و براى احتراز از دشمنان مشترك و برائت از آنان است. چون آن جا مركز اسلام است و اسلام لبّ و روح و حقيقتش توحيد است و خانه خدا مركز اقامه توحيد و مظهر و نماد و رمز آن است، لذاست كه شعار، شعار توحيدى است. و برائت هم برائت از شرك است. اين امر واضحى است.
حالا مىگويند در كدام قسمت از توضيحالمسائل نوشته شده برائت از مشركين جزو واجبات حج است؟ خوب در كدام رساله آمده كه حفظ نظام اسلامى از اوجب واجبات است؟ و اگر كسى آن را منكر باشد اسلام را نفهميده است!
مواردى هست كه احتياج به نوشتن ندارد. هرجايى كه شما اثرى از دين نگاه كنيد، اين را واضح مىبينيد. البته بايد انسان بصيرت داشته باشد، بايد فهم داشته باشد، بايد معرفت داشته باشد و بايد قدرت درك داشته باشد.
كيست كه حج را نگاه كند، توحيد را مشاهده كند، شعار معنويت را در حج ببيند، وحدت مسلمين راملاحظه كند و نفهمد كه اين اجتماع عظيم براى آن است كه اسلام به رخ كفر كشيده شود، توحيد به رخ شرك كشيده شود و موجوديت توحيد در مقابل شرك سينه سپر كند. (1)پىنوشتها:
1) بخشى از بيانات مقام معظّم رهبرى- مدّ ظلّه- در جمع كارگزاران حج، مورّخ 17/ 1/ 74
طرح جايگزين شود.
محمد علوى مقدم
حج كه صورت و نمودار مشهود اجتماع خدايى و اسلامى است،
حج كه اجتماعى است با قصد و جاذبه الهى،
حج كه با فكر و زبان و لباس متحد، انسانها را به سوى هدفى برتر پيش مىبرد و امتيازات مادى را از ميان بر مىدارد،
حج كه با شكوهترين عباداتى است كه مسلمانان به جا مىآورند،
حج كه نمونه بارز مساوات و برابرى طبقات مختلف مىباشد،
حج كه بزرگترين مظهر وحدت و يگانگى مسلمانان است،
حج كه وسيله تحكيم روابط ميان مسلمانان جهان است،
حج كه مىتواند بزرگترين كنگره سالانه اسلامى باشد و بسيارى از دشوارىهاى مسلمانان را برطرف كند و ... در لغت قصد و آهنگ كردن است.
و به قول راغب اصفهانى (1)«اصل الحجّ: القصد للزيّارة».
قال الشّاعر: «يحجّون البيت الزبرقان المُعَصْفَرا».
و در اصطلاح فقها: «الحجّ قصدالبَيْتِ لِلتّقرّب الى اللَّه تعالى بأفعال مخصوصةٍ فىاماكن مخصوصة»؛ «حج زيارت كعبه با اعمال مخصوص در مكانهاى مخصوص است».
و يا به قول سيد شريف جرجانى (2): «و في الشّرع قصد بيتاللَّه تعالى بصفة
مخصوصة في وقت مخصوصة بشرائط مخصوصة».
در فقه اسلامى، حج به مجموعهاى از اعمال كه در مكّه و اطراف آن به جا مىآورند و اقدام بدان، در صورت وجود استطاعت مالى و صحّت مزاج و امنيّت، بر هر شخص بالغ و عاقل و مكلّف، در تمام عمر يك بار واجب است، اطلاق مىگردد.
البتّه حجّ منقسم است به: «تمتّع»، «قران» و «افراد»، كه براى آگاهى بيشتر از اعمال و اقسام حج و امور متعلّق به آن؛ از احرام، طواف، سعى ميان صفا و مروه، رمى جمرات، قربانى و استلام حجر، به كتبى كه در بيان آداب و اعمال و مراسم حج نوشتهاند و به «مناسك حجّ» نامبردار است، مراجعه شود.
هدف اصلى اين نوشته، بحث لفظى نيست كه مثلًا بگوييم:
«حجّ فلاناً يحجّه حجّاً (1)
راغب اصفهانى در ص 107 «المفردات فىغريب القرآن» نوشته است:
حجّ به فتح اوّل مصدر است و حجّ به كسر اول اسم مصدر.
ابن منظور در كتاب «لسانالعرب» ذيل واژه «حجّ» در جلد يكم، صفحات: 569 و 570 نوشته است:
الحجّ: القصد. حجّ الينا فلان، اى قدم.
حجّه يحجّه حجّا، اى قصدهُ.
حججت فلانا، اى قصده.
رجل، محجوج، اى مقصود.
و قد حجّ بنو فلان فلاناً، اى اذا أطالوا الإختلاف اليه.
ثُمّ تَعُورِفَ استعمالهُ فيالقصد الى مكة للنسك الىالبيت بالأعمال المشروعة فرضاً و سنّةً.
ابن منظور از قول سيبويه نقل كرده است كه گفت:
حجّه يحجّه حجّا كما قالوا: ذكره ذكراً.
يعنى فعل متعدّى است و مصدر آن به كسر حاء است.
ابن منظور از قول كسائى نقل كرده است كه گفت:
كلامُ العرب كلُّه على فَعَلْتُ فَعْلَةً الّا قَولَهم حَجَجْتُ حِجَّةً و رَأَيْتُ رُؤْيَةً.
والحجّه: السَّنَةُ / سال و الجَمعُ حجيج.
و ذوالحجّة: شهرالحجّ، سمّى بذلك للحجّ فيه. الجمع ذوات الحِجَّة.
امْرأةٌ حاجّة و نِسْوةٌ حَواجُّ بيتاللَّه بالإضافة وقتى كه حجّ به جا بياورند.
والحِجَّة: الطريق. والحُجَّة: البرهان. جمع آن، حُجَج و حِجاج است.
ابن منظور از قول ازْهَرى نقل كرده است: انَّما سُمِّيت حجةً لأنَّها تَحِجّ اى تقصد و كذلك محجّة الطريق: هىالمقصد والمسلك.
محمد بن ابىبكر رازى متوّفاى سال 660 ه. در صفحات 122 و 123 كتاب «مختار الصِّحاح» نوشته است: الحجُّ فيالأصل، القصد.
وفيالعُرف قصد مكة لِلنُّسكِ.
از باب رَدَّ يَرُدُّ است عينالفعل مضارع آن مضموم است. اسم فاعل آن حاجّ جمع آن حُجٌّ مىباشد.
الحِجّ بالكسر، الاسم. والحِجّة بالكسر ايضا: المرّة و هي منالشواذ.
لانّ القياس: الفتح. و حجّة بكسر حاء: سنة/ سال. جمع آن حِجَج، بر وزن عِنب. و ذوالحجّة بالكسر، شهرالحجّ. و جمعه: ذوات الحجّة. والحجّة: البرهان رجل مِحجاج: بالكسر: اى جَدِلٌ. والتحاجّ: التخاصُم.
تهانوى، در كتاب «كشّاف اصطلاحات الفنون» ج 2، ص 283 نوشته است:
حَجّ به فتح حاء مهمله و تشديد جيم منقوطه، در لغت قصد به سوى چيزى است و در شريعت قصد به سوى بيتاللَّه الحرام؛ يعنى كعبه است با اعمال مخصوص و در وقت مخصوص.
اهالى نجد، اين كلمه را، به كسر حاء خوانند و بعضى نيز گفتهاند:
به فتح اسم مصدر و به كسر مصدر باشد و به عكس هم گفتهاند.
والحِجّة بالكسر: المرّة؛ يعنى يك مرتبه حج گزاردن و قياس فتح است ولى به فتح شنيده نشده است.
و قال الخليل: حجّ فلان، علينا: اى قدم، پس لفظ حجّ، اطلاق شده است بر قدوم و آمدن به سوى مكه.
شيخ طَبْرِسى در تفسير ذيل آيه 158 سوره بقره «... فَمَن حَجَّ البَيتَ ...» گفته است: «حج در لغت قصد پى در پى و در شريعت قصد خانه خداست براى عمل.»
شيخ مجدالدّين محمد بن يعقوب فيروزآبادى در جلد يكم، ص 182 قاموس المحيط، نوشته است:
«حج در لغت؛ يعنى قصد. به فتح اول مصدر و به كسر اول اسم مصدر است.
فيروزآبادى، به «كثرة الاختلاف والتردّد و قصد مكّة لِلنُّسُك» تعبير كرده است.
الحِجّة بالكسر: المرّة الواحدة شاذّ؛ لانّالقياس، الفتح.
جلالالدين مقداد بن عبداللَّه السيورى متوفّاى سال 826 ه. در جلد يكم، صفحه 257 كتاب «كنزالعرفان» مىنويسد:
حج در لغت؛ يعنى القصد المتكرّر.
و در شرع: «قيل هو القصد الى بيتاللَّه لأداءِ مناسك مخصوصة.
يا بهتر است بگوييم: «انّه القصد الى بَيتاللَّه بمكةَ مَعَ أداء مناسك مخصوصة فى مشاعر مخصوصة هناك.
فخرالدين طريحى، متوفّاى سال 1085 ه. در جلد دوم، صفحه 285 كتاب «مجمعالبحرين» ذيل آيه 95 سوره آل عمران «... وَ للَّهِ عَلَى النّاس حِجُّ البَيت مَنِ اسْتطاعَ الَيهِ سَبِيلًا ...) آورده است:
حجّ البيت: اى قصده و السعى فيه. مىگويند حججت الموضع، حجّه حجّا از باب قتل (عين الفعل مضارع مضموم): قصدته، و بعدها در اصطلاح فقط سفر بيتاللَّه را حج گفتند و نه سفر ديگرى را.
پس حجّ در لغت به معناى قصد است و در عرف فقها: قصدالبيت للتقرّب الىاللَّه بأفعال مخصوصة و بزمان مخصوص في اماكن مخصوصة.
والحجّ فتحاً و كسراً لغتان و يقال: الحجّ بالفتح مصدرٌ و بالكسر الاسم.
شيخ طريحى در جلد 2، صفحه 286 مجمعالبحرين نوشته است: حجّة الوداع كه در سال دهم هجرى انجام شد، به كسر و فتح حاء و كسر و فتح واو قراءت شده است.
و نيز گفته است: ذوالحجّه به كسر درست است. (و هو شهرالحجّ)
بد نيست بدانيم كه آل طريح در نجف بيت علم و فضل و ادب و تقوا بودهاند. اين خاندان منسوباند به شيخ طريح بن خفاجى جدّ اين خاندان.
و در وجه تسميه اين خانواده به «آل طريح»، گفتهاند كه همسر خفاجى هفت بار پشت سرهم، سقط جنين كرد و چون به شيخ طريح آبستن شد نذر كرد كه اگر خداوند او را فرزندى عطا كند، نامش را «طريح» خواهد گذاشت، چون فرزند به دنيا آمد، پدر براى وفاى به نذر، او را «طريح» ناميد و اين خاندان به آل طريح مشهور شدند و نويسنده كتاب مجمعالبحرين، فخرالدّين طَريحى، به فتح طاء مؤلف است و نه به ضمّ طاء. براى آگاهى بيشتر نك: ج 1 صفحات: 5، 6 و 7 مقدّمه كتاب مجمعالبحرين.
ابوالحسن عاملى فتوحى، از علماى قرن 11 و 12 هجرى در صفحه 123 كتاب «مقدّمه تفسير مرآةالانوار و مشكوةالأسرار» كه در واقع مقدّمهاى است بر تفسير البرهان سيد هاشم بحرينى، نوشته است:
حج در لغت به معناى قصد و در عرف به خانه خدا رفتن براى زيارت است.
عبدالرحيم بن عبدالكريم صفى پور در جلد يكم صفحات: 222 و 223 كتاب «منتهى الأرب فيلغة العرب» نوشته است:
حجّ، به كسر و فتح حاء: قصد طواف بيتاللَّه با شروط معلوم است.
حجّ، بالكسر، يكبار حج كردن شاذّ است؛ زيرا كه قياس، فتح حاء است.
ذوالحجّه، به كسر، ماه حجّ است.
حُجّت به ضمّ: كلام مستقيم و برهان است.
حاجّ: مشدّد با ادغام و حاجج: صفت آن است براى مذكّر.
حاجّة: صفت مونّث و جمع آن «حواجّ» مىباشد.
احجاج: به حج فرستادن است.
احتجاج: يعنى حجّت آوردن؛ يقال احتجّ على حضمه.
محاجّة و حِجاج؛ يعنى حجّت آوردن و خصومت كردن. قال اللَّه تعالى. أَ تُحاجُّوني فياللَّه
سعيدالخورى الشرتونى در جلد يكم، صفحه 164 كتاب «اقرب الموارد فى فصح العربيّة والشوارد» نوشته است:
حجّ فلاناً حجّاً (از باب نَصَرَ يَنْصُرُ): اى قصده.
ولى بعدها اين كلمه در قصد به مكه براى زيارت خانه خدا به كار رفته است. حَجَّ فلانٌ عَلَينا: اى قَدِمَ؛ يعنى وارد شد.
ولى «حجّ زيدٌ عمراً: غلبه بالحجّة. الحاجّ: من زار البيت الحرام.
حاجّ گاهى اسم جمع به معناى حجّاج آمده است، همچون قول نحوىها: «قدم الحاجّ حتّى المشاة»
در اقرب الموارد، حجّ به فتح حاء اسم مصدر و به كسر حاء مصدر است.
قَصَدَهُ»، كه به فتح «حاء» قصد كردن و يا مثلًا «حجّ زيدٌعمراً» يعنى غلبه بالحجّة: و مثلا حاجّهُ يعنى خاصمه. واحتجّ الرجل يعنى أتى بالحجة.استحج يعنى طلب الحجّة. الحاجّ يعنى من زار البيت الحرام. و جمع آن حجّاج و حجيج است.
و هدف آن نيست كه گفته شود: تاريخ مكه به سالهاى 1892 قبل از ميلاد مىرسد كه ابراهيم با فرزندش (اسماعيل) و مادر او (هاجر) به آن وادى غير ذى زرع هجرت كردند. (2)و نيز هدف آن نيست كه به الفاظ پرداخته شود و نتيجه فداى مقدّمات شود و مطالب اساسى گفته نشود و ... بلكه مىخواهم، ضمن بررسى آيات قرآنى، هدف اساسى حجّ و اين كنگره بزرگ و اين مجتمع اسلامى جهانى به دقّت بررسى شود.
فوايد سياسى و اجتماعى و تاريخى حجّ، چيزى نيست كه بر كسى پوشيده باشد ولى بايد دانست كه سفر به سوى خانه خدا؛ يعنى سير الىاللَّه و حرمت به سوى صاحب خانه و نه به خانه. در واقع حج سير وجودى انسان است به سوى خدا، اين است كه بايد توجّه حاجّ به آن مقصد عالى باشد تا آنگاه كه به ميقات مىرسد و لباس احرام مىپوشد، درك كند كه از خود، بيرون آمده و ترك تعيّنات و تعلّقات كند، تا در نتيجه آرامش درونى احساس كند و اگر ترك علايق نكند، نتواند به حرم امن درآيد وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.
حجّ رونده بايد سالك الىاللَّه باشد؛ يعنى از منازل شهوات و مشتهيات نفسانى و لذّات جسمانى عبور كند و از لباس صفات بشرى خود را منخلع سازد و تعيّنات خودى را كنار بگذارد
1) دائرةالمعارف القرن العشرين، فريد وجدى، ج 3، ص 347. براى آگاهى بيشتر آنان كه بخواهند از بحثلفظى نيز بهرهمند شوند، مطالب زير به عنوان پاورقى نوشته مىشود:
2) و اگر كسى بخواهد در اين باره و در باره ديگر مسائل مربوط به مكّه مطالعه كند، مىتواند به جلد نهم از صفحه 326 تا صفحه 372 «دائرةالمعارف القرن العشرين» مقالهاى كه فاضل دانشمند- محمد لبيب بك البتنونى- نوشته است، مراجعه كند.
و پردههاى پندار را بدرد و به قول شيخ محمود شبسترى (1)
مسافر آن بود كو بگذرد زود ز خود صافى شود چون آتش از دود
حاجّ (/ حجّ رونده) اگر تربيت روحانى نيابد و نفس او مهذّب نشود، بايد گفت: مصداق شعر ناصر خسرو واقع شده كه گفته است:
رفته و مكّه ديده و آمده باز محنت باديه خريده به سيم.
شايد بتوان گفت: قربانى كردن، خود رمزى است براى كشتن نفس امّاره و از بين بردن انانيّت و تعبير حضرت صادق عليه السلام هم كه گفته است: (2)
«و اذبح حنجرة الهوى والطمع عند الذبيحة» (3)
اشارتى به همين معنا است.
در حجّ، آدمى بايد از همه علقهها رها شود؛ زيرا در حجّ آدمى قصد و آهنگ خانه خدا مىكند؛ يعنى در واقع بايد از خانه خويش و از كالبد تن واز جسم خاكى مادّى به سوى ملكوت اعلى برود و به سوى خدا رجعت كند.
اگر معنى و مفهوم واقعى حجّ بخوبى درك شود، معناى اسلام درك شده است. بىجهت نبود كه امام على عليه السلام در آخرين ساعات عمر، در وصيّت خويش گفته بود.(4)
«واللَّه اللَّه فىبيت ربّكم لا تخلّوه ما بقيتم فانّه ان ترك لم تُناظَرُوا»
«شما را به خدا قسم، تا زندهايد و جان در تن داريد، از خانه خدا، دست نكشيد و آن خانه را از حج گزاران خالى نگذاريد، كه اگر زيارت آن خانه ترك شد موجوديّت شما به خطر خواهد افتاد.» (5)كعبه يك مجمع دينى است، براى ايجاد وحدت؛ يعنى در اين مركز بزرگ، بايد اختلافات حل شود و اين مركز بايد مرجع رفع اختلافات باشد.
اين مجمع دينى، كه خدا براى آن احترام خاصّى قائل شده و جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ البَيْتَالْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ... (6)
، به شخص خاصّى تعلق ندارد، از آن دولت مخصوصى نيست، كسى جز خدا مالك آن نمىباشد و متعلّق به همه مردم است.
... جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ ... (7)
همه مردم در آن خانه حق دارند و هيچ كس حق ندارد كه ديگرى را مانع شود؛ زيرا اين خانه ... مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً ... (8)
است.
1) شرح گلشن راز، صص 240 و 241
2) به نقل از صفحه 522 «نكتههايى از قرآن مجيد».
3) يعنى: گلوى هواهاى نفسانى و آزرا، در هنگام سربريدن قربانى، ببر.
4) نهجالبلاغه ص 422 چاپ صبحى الصّالح.
5) صبحى صالح ص نهجالبلاغه 695 در ترجمه «لم تناظروا» نوشته است: «اى لم ينظر اليكم بالكرامة، لا مناللَّه ولا منالناس، لإهمالكم فرض دينكم».
6) مائده: 98
7) حج: 25
8) بقره: 125
مسلمانها بايد از اين مجمع سالانه كه فرصت بسيار مناسبى است، براى ايجاد روابط دوستى و برادرى، حدّ اكثر استفاده را ببرند و اهداف مشترك توجيه شود و معارف مبادله گردد و روابط مختلف فرهنگى و تجارى، ايجاد گردد.
حجّ، درس برادرى و برابرى به انسانها مىآموزد؛ يعنى همان طورى كه، همه مردم- از رييس جمهور و كشاورز ساده- وقتى به كعبه مىروند، لباس يكسان مىپوشند.
طبق يك برنامه حركت مىكنند و در نتيجه، امتيازات از ميان مىرود. بايد در شؤون زندگى اجتماعى هم اين برابرى وجود داشته باشد و امتيازات نادرست از ميان برود؛ زيرا به قول سيد قطب: (1)اسلام خواسته است كه با اين جامه ندوخته احرام، كه همگان مىپوشند، امتياز فردى و قبيلهاى و جنسى را از ميان بردارد و به قريش كه در جاهليّت براى خود امتيازى قائل بود و در مراسم حجّ با ديگران در عرفات توقّف نمىكرد و با ديگران مراجعت نمىكرد، دستور داد:
ثُمَّ أفِيضُوا مِنْ حَيثُ أفاضَ النّاسُ ... (2)
با اين دستور به طايفه قريش كه به نسب خود مىباليد و با مردم در عرفات به يك جا نمىماند و هنگام پراكنده شدن مردم و كوچ كردن آنها، كوچ نمىكرد و به امتياز طبقاتى خويش مىنازيد، فهماند و گفت: عادات ناپسند جاهلى و آداب نادرست را از خود دور كنيد و از اين كارهاى ناروا بركنار باشيد و از خدا آمرزش بخواهيد كه خدا آمرزنده مهربان است؛ ... وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (3)
اين كه، حج گزار بايد در حال احرام، از جدال و مناقشه تند و نظاير اينها، بپرهيزد و از زن و زيور، دورى گزيند، به انسان مىفهماند كه در حرم خدا بايد خود را خالص كند. براى خدا باشد. دلها بايد به هم نزديك و نزديك شود و دريابد كه آن چه سبب وحدت آنان شده و اين وحدت را در آنان فراهم آورده و نيرومندى در اين انسانها ايجاد كرده، اسلام است.
اسلام است كه انسانها را به يكديگر مرتبط ساخته. اسلام است كه در انسانها برابرى ايجاد كرده. اسلام است كه مىگويد: در شؤون زندگى اجتماعى بايد اين برابرى وجود داشته باشد و امتيازات نادرست از ميان برود.
بحث در باره اسلام و مزاياى اين دين آسمانى نيست و هدف اصلى اين نوشته نه اين است كه در باره مناسك و آداب حجّ بحث كند، بلكه هدف اصلى اين است كه: بفهميم، كلمه «حجّ» كه ده بار (4)در قرآن مجيد آمده و در هر مورد به يكى از احكام و امور مربوط به اين
دستور اشاره شده، در آيات مختلف چگونه است و به عبارت ديگر در باره آيات مربوط به حجّ سخن گفته شود و در اطراف آن آيات بحث شود.
البتّه در قرآن مجيد، نام سوره بيست و دوم كه 78 آيه دارد و جز آيات 52، 53، 54 و 55 كه در ميان مكّه و مدينه نازل شده و بقيه آيات مدنى (1)است، سورهاى به اسم سوره حجّ هست ولى مباحث مربوط به حجّ در ديگر سورههاى قرآنى نيز وجود دارد و محمد العربى العزوزى- نويسنده لبنانى- در كتاب خود، مباحث مربوط به حجّ در قرآن مجيد را جمعآورى كرده و آيات مربوط به هر مبحث را مشخّص كرده است. (2)آيات مربوط به «وجوب حجّ» و «مناسك حج»:
سوره بقره (2)، آيات: 125، 128، 158، 197، 198، 199، 200 و 203
سوره آل عمران (3)، آيه 97
سوره مائده (5)، آيه 3
سوره انعام (6)، آيه 162
سوره براءة (9)، آيه 3
سوره حج (22)، آيات: 28، 29، 30 و 32
آيات مربوط به: «فديه» و «هدى» و احكام آن دو:
سوره بقره (2)، آيه 196
سوره مائده (5)، آيات 2 و 97
سوره حجّ (22)، آيات: 28، 32، 34، 36 و 37
سوره فتح (48)، آيه 25
آيات مربوط به «حجّ تمتّع» و «احصار»:
سوره بقره (2)، آيه 196
سوره مائده (5)، آيه 2
آيه مربوط به «آن چه كه انجام دادنش براى حاجّ حرام است»:
سوره بقره (2)، آيه 197
آيات مربوط به «تجارت در حجّ»:
سوره بقره (2) آيه 198
سوره حج (22)، آيه 28
آيه مربوط به «سقايت حجّ»:
سوره براءة (9)، آيه 19
آيات مربوط به «حكم صيد در حجّ» و «كيفر كسى كه در حرم صيد كند»:
سوره مائده (5)، آيات: 1، 2، 65 و 96
آيات مربوط به «چگونگى اتمام حجّ و عمره» و «بيرون آمدن از احرام»:
سوره بقره (2)، آيه 196
سوره مائده (5)، آيه 2
سوره حجّ (22)، آيه 29
سوره فتح (47)، آيه 27
آياتى كه از: «بيت»، «كعبه»، «حرم»، «بلد» و «قريه» سخن گفته است:
سوره بقره (2)، آيات 125 و 127
سوره آل عمران (3)، آيات 96 و 97
سوره مائده (5)، آيات 2 و 97
سوره انعام (6)، آيه 123
سوره انفال (8)، آيات: 34 و 35
سوره براءة (9)، آيات: 7، 19 و 28
سوره اسراء (17)، آيه 1
سوره حجّ (22)، آيات: 25 و 33
سوره نّمل (27)، آيه 91
سوره شورى (42)، آيه 7
سوره طور (52)، آيه 4
اينك به بحث در باره برخى از اين آيات كه مربوط به حجّ است، مىپردازيم:
وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً ... (1)
« (بياد آوريد) هنگامى را كه خانه كعبه را مركز امن و مرجع امر دين براى مردم قرار داديم ...»
كلمه «الناس» در اين آيه، يعنى همه مردم و نه فقط عربها، و نيز از آيه چنين برداشت مىشود كه خدا، خانه كعبه را يك پناهگاه عمومى و يك مركز امنيّت براى همه مردم قرار داده است و در آيه بعد هم، ابراهيم از خدا خواسته است كه:
«خدايا! اين خانه را محلّ امن قرار ده»؛ وَ اذْ قالَ ابْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً ... (2)
از اين آيات چنين استنباط مىشود كه خانه كعبه يك مركز امن و پناهگاهى است كه نه تنها افراد انسان بايد در امنيت به سر برند، بلكه ديگر حيوانات بايد در امن و امان باشند ونيز از اين آيات چنين استنباط مىشود كه مسلمانان بايد هشيار باشند و از قداست و امنيت اين سرزمين، بهره برند و در كنار هم بنشينند و از طريق مذاكره، مشكلات را حلّ كنند و در رفع دشوارىهاى ديگر مسلمين جهان بكوشند.
جاى تأسف است كه بگوييم: مسجدالحرام و خانه كعبهاى كه در جاهليّت محلّ امن و امان بوده، امروز چنين نيست وگاهى در آن جا خون انسانها، ريخته مىشود و مسلمانان به اين نكته توجّه ندارند.
اين كه در ترجمه آيه: وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ ... گفتيم: «به ياد آوريد»، از اين جهت است كه آيه مزبور از لحاظ نحوى، عطف است، هرچند آيه پيش از خود كه خدا گفته است: يا بَنِي اسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي ... شيخ محمد عبده (3)ضمن اين كه اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ ... را
معطوف برآيه ما قبل دانسته، نوشته است كه معنى چنين است: «واذكر أيهاالرّسول أو أيّها النّاس ...»
منظور از «البيت» در اين آيه، كعبه است (1)(چنان كه در آيههاى 127 و 158 سوره بقره ونيز آيه 96 سوره آل عمران به همين معناست)، خانهاى كه خدا آن را مركز امن قرار داده و به علّت اين كه داخل شدن در آن، بر مشركان حرام است، «بيتالحرام» ناميدهاند و «كعبه» گفتهاند چون كه چهارگوشه است و مربّع.
و اين خانه مَثابَةً لِلنّاسِ است؛ يعنى محلّ رجوع مردم است، مرجع است؛ زيرا مردم، همه ساله بدان سو رو مىآورند و هرسال به سوى اين خانه رفت و آمد مىكنند.
و آن جا را پناهگاه مىدانند و محلّ اجتماع.
ابن قتيبه (متوفاى سال 276 هجرى) در تفسيرآيه: وَاذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ...
نوشته است (2): «أي معاداً لهم، من قولك: ثبت الى كذا و كذا: عُدْت اليه و ثاب اليه جسمه بعد العلّة، اى: عاد. أراد: انّ النّاس يعودون اليه مرّةً بعد مرّةً».
ابوالحسن على بن ابراهيم قمى، از علماى قرن سوم و چهارم هجرى در تفسير خود نوشته است. (3)«فالمثابة: العَوْدُ اليه».
زمخشرى هم نوشته است: (4)«مثابة للنّاس: مرجعاً للحجّاج»، «والبيت اسم غالب للكعبة كالنجم للثّريا.»
شيخ طوسى ذيل آيه: وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ... نوشته است: (5)بيت در لغت، منزل و مأوى است و در مورد شعر گفته مىشود: ابيات الشعر و در مورد منزل و مأوى، بيوتُ الناس.
بيت شعر را از آن جهت بيت گفتهاند كه حروف و كلمات را فراهم آورده و در مجموعهاى گرد آورده است، همان طورى كه، بيت (خانه) اهل خانه و افراد خانه را در يك جا، گرد مىآورد. (6)شيخ طوسى در فرق ميان «مثابه» و «مثاب» از قول اخفش، گفته است: در «مثابه» مبالغه بيشتر است و تاى آن، براى مبالغه است؛ لما كثر من يثوب اليه، همچون: علّامة، نسّابة، سيّارة.
ولى فرّاء و زجّاج گفتهاند كه: مثاب و مثابه به يك معنى است. (7)
1) ابوالفتوح رازى هم در جلد يك ص 315 تفسيرش گفته است: «خلاف نيست در آن كه، بيت در آيه كعبهاست.»
2) تفسير غريب القرآن، ص 63
3) تفسير القمى، ج 1، ص 59
4) تفسير كشاف، ج 1، ص 309
5) تفسير النبيان، ج 1، ص 450
6) شيخ مسعود سلطانى هم در جلد 1 صفحه 387 كتاب «اقصىالبيان» مىنويسد: «بيت از ابيات الشعر، براى انضمام حروف و كلمات به يكديگر است همان طور كه بيت، از بيوت الناس، هم افراد و اهل يك قبيله را گرد مىآورد.
7) تفسير التبيان، ج 1، ص 451
«ثاب اليه عقله، اى: رجع اليه» (1)جصاص (متوفّاى سال 370 هجرى) در كتاب «احكام القرآن» ذيل بحث از آيه وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ... در باره «مثابه» نوشته است (2)«قال أهل اللغة: اصله من ثاب يثوب مثابة و ثوابا: اذا رجع. انّما دخل التاء عليه للمبالغة، لما كثر من يثوب اليه كما يقال: نسّابة، علّامة، سيّارة.» كثرت رجوع، از آن جهت است كه مردم همه ساله بدان جا مىروند و بازگشت بدان جا را دوست دارند. (3)ابن عربى (متوفاى سال 543 هجرى) در بحث از آيه وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ... نوشته است: (4)فضل خدا، شامل تمام مردم است كه كعبه را «مثابة للنّاس» قرار داده و نه براى عرب تنها و قبيله قريش فقط.
شيخ طبرسى در «مجمعالبيان» و شيخ ابوالفتوح رازى در تفسيرش و اسماعيل بن كثير دمشقى (متوفاى سال 774 ه.) در تفسير خود از قول ابن عبّاس و بيضاوى (متوفاى سال 791 ه.) در تفسيرش «أنوارالتنزيل و أسرار التأويل» و سيد هاشم بحرانى (متوفّاى سال 1107 يا 1109 ه.) «البرهان فىتفسيرالقرآن» و سيد عبداللَّه شبّر (متوفاى سال 1242 ه.) در تفسيرش و جلالالدين محمد بن احمد و جلالالدين عبدالرحمن بن ابوبكر سيوطى در تفسير معروف خود به نام «تفسير جلالين» و فيض كاشانى در تفسير صافى و ديگر مفسران، همگى ذيل آيه: وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ ... نوشتهاند. (5)«مثابة»؛ مرجع و محلّ عود است. يا «مرجعا يثوبون اليه من كلّ جانب» (6)و يا «مرجع و محل عود يا موضع ثواب» و يا «مرجعا يثوب اليه اعيان الزوّار» و يا «مثابة للناس»؛ يعنى «مجمعا للنّاس» و يا «مثابة للناس»؛ «مرجعا يثاب اليه كلّ عام» و يا «المثابة؛ العود اليه» كه اگر خوب دقّت شود به اين نتيجه مىرسيم كه «مثابة للنّاس»؛ يعنى مرجعى كه همه ساله مردم بدان جا براى كسب ثواب، مراجعه مىكنند و نياز هر حاجت مندى برآورده مىشود؛ يعنى «لا ينصرف عنه منصرف و هو يرى انّه و قد قضى منه وطرا».
و شاعر هم در اين باره، خوب گفته است:
جعل البيت مثاباً لهم ليس منه الدهر يقضون الوطر (7)
در واقع همان معنايى را كه نويسنده كتاب «لسان التنزيل»؛ (زبان قرآن) در قرن چهارم
1) همان مأخذ، ج 1، ص 452
2) احكام القرآن، ج 1، ص 183
3) قرطبى هم در جلد 2، صفحه 110 تفسير خود، تاى در «مثابة» را براى مبالغه دانسته و گفته است: «لكثرة من يثوب، اى يرجع»
4) احكام القرآن، ج 1، ص 38
5) تفسير مجمعالبيان، ج 1، ص 203؛ تفسير ابوالفتوح رازى، ج 1، ص 315؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 168؛ تفسير بيضاوى، ج 1، ص 187؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 151؛ تفسير شبّر ص 58؛ تفسير جلالين ص 26، تفسير صافى، ج 1، ص 139
6) تفسير جوامع الجامع، ج 1، صص 77 و 78، طبرسى در ضمن گفته است: «البيت اسم غالب للكعبةكالنجم للثريّا».
7) تفسير ابن كثير، ج 1، ص 168
يا پنجم هجرى گفته و مثابة را مرجع؛ يعنى جاى بازگشت، و قيل: مجمعا معنى كرده است، ابوالبقاء عكبرى (متوفاى سال 616 ه.) در كتاب «التبيان فى اعراب القرآن» و كتاب (1)«املاء ما منّ به الرحمن ...» نوشته است. (2)شيخ محمد عبده (3)«بيتاللَّه» را نعمت بزرگى براى مسلمانان دانسته و ضمن اين كه آن جا را مأمنى دانسته، «مرجعاً لِلنّاسِ وَ يَقصُدُونَهُ» هم مىداند و مىافزايد كه لفظ «مثابة»، متضمّن معناى زيارت و ثواب هم هست.
مرحوم طالقانى از عبارت «مثابة للناس» چنين استنباط كرده است كه توجه به چنين خانه بايد فطرت حق جويى و عدل را بيدار سازد و انگيزه تعالى خواهى را كه از خواستههاى فطرى آدمى است، در انسان زنده كند وكلمه «للنّاس» هم قيام به وظايف انسانى را در آدمى بر مىانگيزاند و به انسان ها ياد مىدهد كه براى خدا بپا خيزند و در كعبه اعلام كلمه حق كنند و به خدا تقرّب جويند. (4)و خلاصه اين كه از كلمه «مثابة للنّاس» به قول سيد قطب چنين استنباط مىشود كه خداى بزرگ بيتاللَّه را براى همه مردم (/ ناس) محلّ عبادت قرار داد تا در آن جا به خدا رو كنند و بهتدريج از خودپرستى و سودجويى و برترى طلبى به در آيند (5)و با انديشههاى بلند ابراهيم آشنا شوند و كسانى هم كه به نام وارثان ابراهيم روى اين خانه دست گذاشتهاند، بايد بدانند كه اين خانه نمازگاه و پناهگاه همه مردم است و ويژه گروه و طايفه خاصّى نيست و وارثان حق ندارند كه ديگران را از آن باز دارند؛ زيرا اين خانه، بيت اللَّه است و به قول سيد قطب نه «بيت أحد من الناس!» (6)ابو يحيى محمد بن صمادح التجيبى (متوفاى سال 419 ه.) نوشته است. (7)«المثابة والمثاب واحد و هو المعاد والمرجع يؤتى فى كلّ عام».
جلالالدين سيوطى (متوّفاى سال 911 ه.) همين مطلب را با بيانى روشنتر نوشته است: «مثابة، اسم مكان است از ثاب: اذا رجع؛ لانّ الناس يرجعون اليه عاما بعد عام». (8)فاضل مقداد، نوشته است: (9)«مثابة» از فعل «ثاب» يعنى رجع است و در اين جا مفعول دوم فعل «جعلنا» است و مصدر مىباشد و استحباب تكرار حج از كلمه «مثابه» يعنى مرجعا، كه مفهوم رجوع دارد و به اصطلاح «يقتضى العود الى ماكان عليه»، استنباط مىگردد.
نويسنده كتاب «أقصى البيان فىآيات الأحكام» نيز گفته است: (10)
1) دو كتاب «التبيان فى اعراب القرآن ...» و املاء ما منّ به الرّحمن ...» بااسمهاى مختلف كه نويسنده آنهاابوالبقاء عكبرى است، يك كتاب است.
2) التبيان، ج 1؛ ص 112 و «املاء ما منّ به الرحمن ...»، صص 61 و 62
3) تفسير المنار، ج 1، ص 459
4) پرتوى از قرآن، ج 1، ص 296 تا 300
5) چه نيكو گفته است خواجه عبداللَّه انصارى در صفحه 53 تفسير ادبى و عرفانىاش: «دل مردمان را خانهخود ساختيم كه بيگانه چون نگرد، جز فجرى نبيند «كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا» ولى دوست وراء سنگ نگرد».
6) فى ظلال القرآن، ج 1، صص 154 و 155
7) مختصر من تفسير الامام الطبرى، ج 1، صص 52 و 53
8) مُعترك الأقران في اعجاز القرآن، ج 2، ص 264
9) كنزالعرفان فى فقه القرآن، ج 1، صص 309 و 310
10) اقصى البيان فى آيات الاحكام، ج 1، ص 387
برخى از كلمه «مثابه»، كه به معناى مرجع است و مفهوم رجوع از آن استنباط مىشود، تكرار حج را مستحب دانستهاند.
ثعالبى (1)
مهمترين تأليف او همين تفسير است، كتاب ديگرش «العلوم الفاخرة فىالنظر فى امورالآخرة» مىباشد. در اخلاق هم كتابى به اسم «جامعالأمهات فىاحكام العبادات» نوشته است.
ثعالبى نويسنده تفسير، غير از ثعالبى نيشابورى نويسنده «يتيمة الدّهر فى محاسن اهل العصر» است. ثعالبى نيشابورى در سال 350 هجرى متولد و در 429 هجرى فوت شده است. ثعالبى نيشابورى مجموعهاى به اسم «ثمار القلوب فىالمضاف والمنسوب» نوشته است و «كنزالكتاب» نيز كه 2500 قطعه از 250 شاعر را گرد آورده از ثعالبى نيشابورى است. براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: دائرةالمعارف الاسلاميّة ماده ثعالبى، نوشته بروكلمان، ص 193 و 200
احتمال داده است كه كلمه «مثابة» از ثواب باشد، چون در آن جا، انسانها به ثواب مىرسند. (2)در آيه مورد بحث وَ اذْ جَعَلْنَا اْلبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً ... (3)به قول ابن عربى (4)يعنى «أمْن من عذاب اللَّه تعالى فىالآخرة ...» و بعضى هم گفتهاند. اين خود احسانى است از سوى خداى بزرگ كه براى خانه در دلهاى عرب عظمتى به وجود آورد كه هركس بدان پناه برد، تأمين يابد.
شيخ طبرسى هم گفته است: (5)
«و قوله تعالى أمنا اراد مأمنا، اى موضع أمن»
و نيز گفته است: «و كان قبل الاسلام يرى الرجل قاتل أبيه فىالحرم فلا يتعرّض له» ونيز گفته است: «و كانوا قد توارثوه من دين اسماعيل فبقوا عليه الى ايّام نبيّنا صلىاللَّه عليه و آله».
اين خانه به علّت عظمت واحترامى كه دارد، محل امن است و هركس كه خود را در پناه آن قرار دهد، نبايد متعرّض وى شوند و پيش از اسلام هم، مردم همين احترام را براى خانه كعبه قائل بودند و اين احترام از زمان شريعت ابراهيم و اسماعيل تا روزگار اسلام، رعايت شده است.شيخ طبرسى در تفسير ديگرش نيز گفته است: (6)«أمناً» يعنى «موضع امن» همان طورىكه در آيه 67 سوره عنكبوت نيزگفته شده است: أوَلَم يَرَوا انّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً ...؛ زيرا به قول شيخ طبرسى؛ «لانّالجامي يأوىاليه فلا يتعرّض له حتّى يخرج.»
قرطبى هم نوشته است: (7)كلمه «أمناً» در اين آيه از آن جهت ذكر شده كه فضيلت كعبه را بر بيتالمقدس بفهماند و نشان دهد كه كعبه محلّ امان است و «ليس فىبيتالمقدس هذهالفضيلة، ولا يحجّ اليه النّاس و من استعاذ بالحرم، أمِن مِن أن يغار عليه».
ملا فتح اللَّه كاشانى (متوفّاى سال 988 ه.) «أمناً» را موضع امن و ايمنى كه در آن جا كسى را نكشند و متعرض او نشوند، تفسير كرده است. (8)فيضكاشانى در تفسير كلمه «أمناً» نوشته است (9)كه دركافى از حضرت امام صادق عليه السلام روايت شده: «مَن دخل الحرم من النّاس مستجيراً به، فهو أحسن من سخط اللَّه عزّ و جلّ و من دخله من الوحش والطير كان أمناً من أن يهاج أو يؤذى حتّى يخرج منالحرم».
شيخ محمد عبده «أمناً» را به «ذا امن» معنا كرده (10)و افزوده است كه أمن بودن بيتاللَّه را خدا در آيه 67 سوره عنكبوت نيز تكرار كرده است.
1) ثعالبى نويسنده تفسير «الجواهر الحسان فىتفسيرالقرآن» كه نامش عبدالرحمان بن محمد بن مخلوفالجعفرى الجزائرى مىباشد، فقيهى است از شمال آفريقا. وى در سال 788 هجرى در الجزاير متولد شده، به تونس و قاهره رفته است و در سال 873 هجرى، فوت شده است برخى هم تاريخ فوت او را سال 875 هجرى دانستهاند.
2) تفسير ثعالبى، ج 1، ص 106
3) بقره: 125
4) احكام القرآن، ج 1، ص 38
5) تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 203. شيخ طبرسى گفته است:
6) تفسير جوامع الجامع، ج 1، ص 77
7) تفسير قرطبى، ج 2، ص 111
8) تفسير منهج الصادقين، ج 1، ص 302
9) تفسير صافى، ج 1، ص 139
10) تفسير المنار، ج 1، ص 459
پىنوشتها:
فصل سوم: حج و برائت از مشركان
سرزمين مكّه و خانه كعبه، مركز وحى و توحيد است، و اولين خانهاى است كه براى عبادت مردم در پيشگاه با عظمت پروردگارمقرر گرديده است. چنانچه حضرت ولى عصر- ارواحنا فداه- نيز در مكه ظهور خواهد كرد و نداى توحيد را سرخواهد داد و مبارزه بىامانش رابا شرك و بتپرستى و ظلم و بيدادگرى، از اين پايگاه آغاز خواهد نمود، و اين به معناى آن است كه كعبه، پايگاه ابدى توحيد و اعلان انزجار از شرك و الحاد و ظلم و ستم و مركز بسيج و تشكّل و سازماندهى موحّدان عالم در مصاف با مشركان و ملحدان است؛ همچنان كه تاريخى به درازاى اديان توحيدى دارد.
1- كعبه، مركز توحيد و يكتاپرستى
علاوه بر آيات و احاديثى كه بيانگر اهداف بعثت پيامبر است و پارهاى از آنها طىّ سرفصلهاى قبلى گذشت، در آيات و احاديثى كه درباره بناى كعبه توسط ابراهيم خليل و نيز اعمال و مناسك حج وجود دارد، اين واقعيت بهچشم مىخورد كه «برائت از مشركان»، جزئى از وظايف موحّدان عالم در اين مركز توحيد و يكتاپرستى است؛ بلكه اعلان برائت در اين پايگاه، ضرورىتر و روشنتر است. از مجموع بياناتى كه از پيشوايان دينى درخصوص اعمال و مناسك حج و نيز اسرار آن وارد شده، مىتوان «حكمتِ» برائت از مشركان را در
حرم امن الهى و در موسم حج، دريافت:
الف) اولين وظيفهاى كه خداى سبحان، پس از تعيين مكان كعبه، بر عهده حضرت ابراهيم نهاد، نفى هرگونه شريكى بر اى خداست:
وَ اذْ بَوَّأنا لِإبْراهِيمَ مَكانَالْبَيْتِ، أنْ لا تُشْرِك بِي شَيئاً. (1)
«و چون براى ابراهيم جاى خانه را معيّن كرديم، [بدو گفتيم:] چيزى را با من شريك مگردان!»
چنانچه مأموريت داشت كه خانه خدا را براى طوافكنندگان و قيامكنندگان و عبادتكنندگان، از هر رجس و پليدى، پاك گرداند:
وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطّائِفِينَ وَ اْلقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُود. (2)
كدام رجس و پليدى بالاتر و بزرگتر از «شرك و بتپرستى» متصوّر است، تا در رأس وظائف ابراهيم خليل قرار گيرد؟ به شهادت قرآن كريم، همه گناهان، از سوى خداوند سبحان مورد عفو و بخشش قرار مىگيرد، جز شرك و الحاد. (3)معلوم مىشود بناى كعبه كه تا ابد پايگاه اجتماع موحّدان و مسلمانان خواهد بود، بر «توحيد ناب و خالص» نهاده شده است كه نفى هرگونه شرك را بهدنبال دارد؛ هم شرك جلى و آشكار كه همان «بتپرستى و سرسپردگى طاغوتها» است و هم شرك خفى و پنهان (4)كه «سرسپردگى مادر بتها، نفس اماره» است. از همين روست كه «زائر بيتاللَّه الحرام» با ورود به حرم امن الهى و پوشيدن لباس احرام، اولين شعارش، «لَبَّيكَ الَّلهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيكَ لا شَرِيْكَ لَكَ لَبَّيك، انَّ اْلحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ اْلمُلْك، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيك» است كه نفى شريك براى خداى سبحان در همه مراتب است و با تكرار آن، وارد حريم خانه خدا مىشود، آن هم با صداى بلند كه به اتفاق جميع فرق اسلامى، مستحب است. (5)اگر اين شعار، فرياد بر سر مشركان و بتپرستان نيست، پس چرا با صداى بلند بايد سرداد؟ اين شعار، در نقطه مقابل شعار شركآلودى است كه قبل از ظهور اسلام، در بين مردم حجاز، رايج بود و مىگفتند:
«لَبَّيكَ الَّلهُمَّ لَبَّيك، لَبَّيكَ لا شَرِيكَ لَك، الّا شَرِيكَ هُوَ لَك، تَمْلِكُهُ وَ ما مَلَك». (6)
اگر رمى «جمرات» (نقطههايى كه شيطان بر ابراهيم خليل نمايان شده) به عنوان «سمبلهاى شيطان» آن هم در اواخر موسم حج، رمى و طرد شيطان و نفس و شياطين بيرونى (كه مستكبران و
ستمگران، روشنترين مصاديق آنند) نمىباشد، پس چيست؟ آيا بدون چنين حكمت و سرّى، صرفاً پرتاب كردن سنگريزههايى به چند ستون سنگى، لغو و غيرعقلايى نيست؟ گرچه ما از حِكَم و اسرار همه اعمال و مناسك حج اطلاعى نداريم، اما هيچيك از آنها بدون حكمت و هدف نيست؛ هرچند ممكن است جنبه امتحان و آزمايش داشته باشد.
ب) در آيه شريفهاى كه «وجوب حج» تشريع شده، نيز مىتوان اين واقعيت را دريافت:
وَ للَّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ اْلبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَانَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ اْلعالَمِين. (1)
«و براى خدا حجّ آن خانه، بر عهده مردم است، [البته بر] كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد. و هركه كفر ورزد، يقيناً خداوند از جهانيان بىنياز است.»
در اين آيه كه ترك تكليف حجّ خانه خدا (چنانچه از روى انكار باشد) «كفر» دانسته شده، حكايت از آن دارد كه حج، تبلور توحيد است و تارك آن، به وادى كفر افتاده است؛ گرچه كفر آنان ضررى را متوجه خداوند كه غنىّ بالذات است، نمىكند. در روايات آمده است كه برخى از ترككنندگان حج، در قيامت، «يهودى و نصرانى» و برخى «اعمى» محشور خواهند شد.
ج) آيات برائت از مشركان نيز كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شد، بايد در مركز توحيد و نفى هرگونه شرك و بتپرستى، به اطلاع مسلمانان رسانده مىشد. على عليه السلام به عنوان كسى كه «نَفْس رسول خدا» است (2)و پس از امر جبرئيل (كه: «لا يؤدي عنك الّا أنت أو رجل منك») و انتخاب شدن بهوسيله رسول خدا، فردى از خاندان رسول خداست، در «يوم الحج الاكبر» در سرزمين منا، برائت خدا و رسول او را به اطلاع مردم مىرساند. (3)هرچند منشأ اعلان اين برائت، نقض عهد از سوى مشركان و ملحدان آن روزگار است، اما در عينحال، اختصاص به آن ندارد. در همين سوره مىفرمايد:
وَ اذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ الَى النّاسِ يَومَ اْلحَجِّ الأَكْبَرِ، أَنَّ اللَّهَ بَرِىءٌ مِنَ اْلمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ .... (4)
[اين آيات] اعلامى است از جانب خدا و پيامبرش به مردم در روز حج اكبر كه خدا و پيامبرش در برابر مشركان تعهدى ندارند و [از آنان بيزارند].
حقيقت «اذان»، اعلام است و نه ذكر، چنانچه در اذان نماز نيز چنين است.
آيه شريفه فوق، روشنترين و صريحترين آيه قرآن در نشان دادن «برائت خدا و رسول خدا» از مشركان در موسم حج است كه توسط على عليه السلام به همگان ابلاغ شد و از آن تاريخ، هيچ مشركى حقّ طواف و حج در بيتاللَّه الحرام را نداشت:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا .... (1)
فخر رازى در خصوص تكرار «برائت از مشركان» در آيات صدور سوره برائت، وجوهى را ذكر مىكند كه خواندنى است:
[وجه اوّل] «ان المقصود من الكلام الأوّل الاخبار بثبوت البرائة و المقصود من هذا الكلام اعلام جميعالناس بما حصل و ثبت ... [وجه سوم] في الفرق انّه تعالى في الكلام الأوّل اظهر البرائة عن المشركين الذين عاهدوا و نقضوا العهد و في هذه الآية اظهر البرائة عن المشركين من غير انّ وصفهم بوصف معين تنبيهاً على انّ الموجب لهذه البرائة كفرهم و شركهم.» (2)
ورود به مسجدالحرام بايد از «باب بنى شيبه» باشد (3)تا بتِ هُبل كه در مقابل آن در مدفون است، لگدمال شود، تا سمبل «شرك و بتپرستى» زير پا نهاده شود؛ چراكه انسان موحّد، بدون نفى هرگونه شرك و بتپرستى، نمىتواند به پايگاه توحيد قدم گذارد. برائت از مشركان، در جاىجاى اعمال و مناسك حج، متبلور است. در دعاى روز عرفه مىخوانيم:
«برئت من الجبت و الطاغوت و اللّات و العزّى». (4)
دقّت در اينكه امروز نه «لات» ى هست و نه «عزّى» يى، نشان مىدهد كه اعلان برائت از آنان، به عنوان سمبل بت و بتپرستى و شرك است كه در هر زمانى، شكل و صورتى دارد.
2- كعبه، محور حريّت و آزادگى
كعبه را «بيت عتيق» ناميدهاند و در كلمات ائمه معصومين عليهم السلام (5)دو معنا براى آن ديده مىشود:
يك. «عتيق» به شىء قديمى و نفيس گفته مىشود. (6)خانه كعبه نيز (هر چند بنايش به دست ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل است)، امّا به حسب روايات، نقطه آغاز گسترش خاك در سطح سياره زمين است. (7)و به لحاظ قديمى و نفيس بودنش، «بيت عتيق» نامگذارى
شده است.
دو. چون احدى مالك كعبه نيست و از هر سلطه و سلطنتى آزاد است، (1)«عتيق» ناميده مىشود؛ چنانكه مملوك با «عتق» از سلطه ارباب و مالك آزاد مىگردد، كعبه نيز از سلطه هر مالك و سلطانى آزاد است. به روايتى از ابوحمزه ثمالى در اين زمينه (كه عهدهدار تبيين هر دو معنا از «عتيق» است)، توجه نماييد.
مىگويد: در مسجدالحرام، به خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم؛ عرض كردم:
«به چه دليل خانه كعبه را عتيق ناميدهاند؟
حضرت فرمود: چون هيچ خانهاى نيست كه خداوند آن را بر روى زمين نهاده باشد، مگر اينكه صاحبى و ساكنانى دارد، جز اين خانه. اين خانه، صاحبى جز خداى عزّوجلندارد و لذا حرّ و آزاد است. سپس حضرت فرمود: خداى عزوجل، قبل از زمين، آن را آفريد؛ سپس زمين را خلق كرد و از زير آن خانه، زمين را گسترانيد.» (2)از اين رو، جز آزادگان بر گرد آن نمىچرخند؛ آزادگانِ از هر سلطه درونى و بيرونى! اساساً كعبه مركزى است تا انسانها خود را از سلطه طاغوتهاى بيرونى و درونى، آزاد كنند. تنها «احرار» شايستگى طواف بر بيت عتيق و حرّ (نمادِ آزادى و آزادگى) را دارند. همانطور كه نماز، آدمى را از فحشا و منكر باز مىدارد، طواف نيز آدمى را از شرك ورقيّت وظلمپذيرى مىرهاند؛ چراكه انسان، مأموراست برگرد «بيتعتيق» طواف كند: وَلِيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِاْلعَتِيق. (3)
از اين بيان لطيف بر مىآيد كه خانهاى كه مملوّ از بتهاى چوپى و سنگى باشد و يا در محاصره مشركان و ملحدان و يا مستكبران و ستمگران باشد، «عتيق» نيست. با شكستن بتهاى درون كعبه و شكستن ابهت و قدرت مستكبران و مشركان و قطع ايادى آنان از اين پايگاه توحيد، بيتاللَّه الحرام «عتيق» خواهد شد، آنگاه طواف بر آن، «طواف بر بيت عتيق» خواهد بود و در انديشه و روان و زندگى مادى و معنوى طوافكننده، اثر خواهد گذاشت.
چگونه ممكن است «فضاى كعبه» پر از بتها و «اختيار كعبه» (و حتّى حفظ امنيت سرزمين وحى) به دست بيگانگان باشد و زائران آن، مدّعى «طواف بر بيت عتيق» باشند؟! از همين رو، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در سال نهم هجرى با صلاى «برائت از مشركان» زمينه فتح مكّه را فراهم نمود و بتهاى كعبه را يكى پس از ديگرى شست و
1) المفردات، ص 321
2) وسائل الشيعه، ج 9، ص 347: «قلت: لأىّ شىءٍ سماه اللَّه العتيق؟ فقال: انّه ليس من بيتٍ وضعه اللَّه على وجه الارض الّا له ربّ و سكّان يسكنونه غير هذا البيت؛ فانّه لاربّ له الّا اللَّه عزّوجل، خلقه قبل الارض، ثم خلق الارض من بعده، فدحاها من تحته».
3) حج: 29؛ نك: به كتابالحج، ج 2، مقدمه، ص 19
اين چنين به ابّهت، قدرت و نفوذ ابوسفيانها پايان داد. از اين سنّت رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم استفاده مىشود كه «شناخت خداى يكتا و توحيد قولى و عملى» از يك سو، و «شناخت طاغوتها و اجتناب قولى و عملى از آنان» از ديگر سو، شرط حُريّت انسان و تضمينكننده آزادى و آزادگى او هستند.
به همين قياس، بايد دانست كه حجّ بيت عتيق، علاوه بر آنكه نظام مناسبى براى تعليم توحيد و تربيت نفوس موحّد است، با سنّتِ جاودانِ «اعلانِ برائت از مشركان»، مسلمانان جهان را متوجّه دشمنان اصلى دين خدا و پيروان رسول خدا (صهيونيزم، استكبار جهانى، و ...) خواهد نمود و مكّه را به پايگاهى براى وحدت، همفكرى و رايزنى تمامى دانشمندان و رهبران مسلمان (درباره رشد سياسى، فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى جوامع خويش و عوامل و موانع توسعه مادّى و معنوى ملّتهاى مسلمان و آسيبشناسى فرهنگ اسلامى) تبديل مىكند. عرصهاى چنين «آزاد» و «فراگير»، مىتواند پايگاه اقتدار سياسى- بينالمللى جهان اسلام و محور گفتگوهاى مسالمتآميز و آزادانه همه پيروان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر اساس «كتاب و سنّت» باشد و همزمان با مركزيّت يافتن براى «قيام و قوام ناس»، پايگاه «هدايت» و «وحدت» و «منافع» مسلمانان و بلكه آزادگان عالم (براى رهايى از همه اسارتها) شود. خداوند، اين روز را نزديك گرداند!
3- كعبه، پايگاه قيام ناس
خداوند سبحان، خانهاش را بيت حرام قرار داد تا مكان و پايگاه قيام براى مردم باشد: جَعَلَاللَّهُ اْلكَعْبَةَ الْبَيْتَالْحَرام قِياماً لِلنّاسِ. (1)
از سيره حضرت ابراهيم عليه السلام و قيام و استقامت مردم در طول تاريخ، استفاده مىشود كه «كعبه» پايگاه قيام و حركت مردم بوده است و بقاى دين الهى، به پويايى و حيات آن بستگى دارد (2)و «لايزال الدين قائماً ماقامت الكعبة». (3)
در آيات شريفه قرآن، «قيام» به معناى «جهاد» به كار رفته و «قعود» (كه ضدّ قيام است) در نقطه مقابل جهاد قرار گرفته است: فَضَّلَ اللَّهُالْمُجاهِدِينَ عَلَى اْلقاعِدِينَ أجْراً عَظِيماً. (4)
آنچنان كه پيامبران با آيات و بينات برانگيخته شدند، تا مردم قيام به قسط نمايند: لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ
وَالْمِيزانَ، لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط. (1)
علامه طباطبايى، بيان ديگرى درباره آيه شريفه دارد (2)و قيام را با استفاده از كلام اهل لغت، «مايقوم به الشيء» معنا كرده است. بدين معنا كه خداوند، بيتاللَّه الحرام را قوام براى مردم قرار داده و به عبارت ديگر، دنيا و آخرت مردم، قائم بدان است و حق تعالى با ايجاد ارتباط بين بيتاللَّه الحرام و ماههاى حرام (به وسيله احكامى همچون حج)، زندگى اجتماعى توأم با سعادت مردم را تأمين نموده است.
اندك تأملى در منافع و بركات بيت عتيق و ماههاى حرام، نشان مىدهد كه بركات ثابت و متغير فراوانى بر آنها مترتب مىگردد. صله ارحام، ارتباط بين دوستان، انفاق به فقرا، كسب و كار و منفعت اقتصادى، دوستى و مودّت بين اقوام و نزديكان و همسفران، آشنايى با مسلمانان بلاد ديگر، نزديكى قلوب، پاكيزگى روحها، تقويت قواى مسلمانان، رشد امّت و حيات دين، اهتزاز نشانههاى حق و حقيقت و پرچمهاى توحيد و يكتاپرستى، و ... همگى از آثار و بركات حج است.
در واقع، آيه شريفه، پاسخى است به شبهه كسانى كه اعمال و مناسك حج را كمفايده يا بىفايده و خرافى تخيّل مىكردند؛ چنانچه از ذيلآيه ذَلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ استفاده مىشود كه خداوند (كه داناى همه چيز است)، اين منافع و بركات را بر كعبه، ماه حرام و اعمال و مناسك حج، مترتّب نموده است.
نكته مهم در آيه شريفه، «قياماً للناس» است يعنى در پرتو كعبه، منافع مردم تأمين مىگردد؛ و البته در فرهنگ قرآنى، منافع، اعم از دنيوى و اخروى است.
در آيه شريفه ديگرى، اين مطلب با صراحت بيشتر بيان گرديده است:
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم (3)
چنانچه آيه مباركه ديگرى، كعبه را اوّلين خانهاى معرّفى مىكند كه براى مردم، مايه بركت قرار داده شده است: انَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلعالَمِين. (4)
اين آيه شريفه، پاسخ شبهه يهوديان در خصوص تغيير قبله مسلمانان (از بيتالمقدس، به سوى بيتاللَّه الحرام) است.
مبارك، به معناى «بركتيافته» و «جايگاه خير فراوان» است (و البته از آنجا كه پس از «مباركاً» عبارت «وهدىً» آمده است، ممكن است اين مباركى، فقط ناظر
به بركات مادّى باشد (1)و اشاره به «هدايت عالميان» نيز ناظر به بركات معنوى بيت).
امام هشتم عليه السلام حج را حاوى منافعى براى همه اقشار مردم در شرق و غرب عالم مىدانند، اعم از آنكه در موسم حج حاضر شوند و يا توفيق تشرف به بيتاللَّه الحرام را پيدا نكنند؛ و نيز آن را فرصتى براى تفقّه و انتقال سخنان ائمه عليهم السلام به هر ناحيه و منطقهاى مىشمارند. (2)روشن است كه مراد از تفقّه و نقل اخبار ائمه عليهم السلام، شناخت دين خدا و تكاليف فردى و اجتماعى است و در هر زمانى (حتّى در عصر غيبت)، لازم و ضرورى است. اطلاع از مسائل جهان اسلام در ابعاد مختلف و نيز مشكلات جوامع اسلامى، مىتواند مصاديقى از تكليف اجتماعى مسلمانان باشد. قريب به اين مضمون، در روايتى از امام صادق عليه السلام به عنوان علّت تشريع حج، ذكر شده است:
«حج بر بندگان واجب شد ... تا [مسلمانانِ] شرق و غرب عالم، يكديگر را بشناسند و از آثار رسول خدا و اخبار او، اطّلاع پيدا كنند.» (3)خلاصه آنكه در پرتو حج و قيام در بيتاللَّه الحرام، منافع دنيوى و اخروى نصيب مردم مىشود، چه نفعى بالاتر از «دشمن شناسى و هماهنگى و برنامهريزى و همآوايى براى رهايى از سلطه مشركان، مستكبران و ستمگران»؟ چه سعادتى بالاتر از كسب «استقلال» و «آزادى» و زيستن در پرتو عدالت؟
4- كعبه، مركز هدايت جهانيان
يكى از آيات قرآن كه بيانگر مسائل حج است، كعبه را پايگاه هدايت همه جهانيان معرفى مىكند. اين بيان، نشانگر اين معناست كه كعبه، اختصاص به مردم حجاز ندارد؛ بلكه مركزى است كه بايد نور هدايت از آنجا نشأت بگيرد و بر همه تشنگان و مستضعفان عالم برسد:
انَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلعالَمِين. (4)
اجمالى درباره اين آيه، در مبحث قبلى ارائه شد و اينك نكات ديگرى بر آن افزوده مىشود.
يكى از ويژگيهاى بيتاللَّه الحرام، جهانى بودن آن است؛ ظهور اسلام به عنوان آخرين دين و بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به عنوان خاتم پيامبران در اين مكان، نيز به لحاظ جهانىبودن آن است. چنانكه ظهور حضرت ولى عصر عليه السلام به عنوان
منجى بشر (كه براى پركردن همه عالم از قسط و عدل و ايجاد حكومتى جهانى خواهد آمد)، از همين مكان خواهد بود. تنها مركز هدايت جهانيان، مىتواند پايگاه ظهور شخصيتهاى جهانى باشد. اجتماع مسلمانان همه بلاد اسلامى و غير اسلامى (از اقصى نقاط جهان) در اين مسجد و حرم امن الهى، خود گواه ديگرى بر جهانى بودن اين پايگاه است. اين معنا در كلمات علماى دين نيز فراوان به چشم مىخورد.
فخر رازى احتمالات گوناگونى را در تفسير ذيل آيه شريفه (هدى للعالمين) مطرح مىكند و مىگويد:
«چند معنا براى «هدى للعالمين» به عنوان يكى از صفات بيتاللَّه الحرام، گفته شده است: چون كعبه قبله عالميان است و نماز را به سمت آن مىخوانند، هدايت براى جهانيان دانسته شده است؛ چون با آيات و نشانههايى كه در آن است، دلالت بر وجود صانع و نبوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دارد؛ چون هر كسى كه نمازهاى واجب را كما هو حقّه به جا آورد، اهل بهشت است، پسكعبه مايه هدايت مردم به سوى بهشت است.» (1)اين ويژگى به هر معنا كه باشد، كعبه را متعلق به همگان مىداند و آن را عامل هدايت همه انسانها مىشمارد. چنانكه سيد قطب، حج را كنگره بزرگ ساليانه همه مسلمانان مىشمارد كه يكديگر را بنا به دعوت اسلام، ملاقات مىكنند؛ كنار بيتى كه در آن، به دست پدرشان ابراهيم، ملت حنيفْ پايهگذارى شد و خداى سبحان آن را اولين بيت خود در زمين براى عبادت قرار داد؛ مكان مقدّسى كه همگان را به اجتماع بر گرد خويش و اتّصال به خالق هستى فرا مىخواند. (2)فصل چهارم: شبهات و القائات
بحثى كه به عنوان خاتمه اين نوشتار مطرحمىشود، شبهات و اشكالاتى است كه ازسوى برخىافراد القاگرديده است؛ شبهاتى كهجهل بهاسلام ومعارف آن، منشأ آنهاست و يا علمى كه در خدمت قدرتمندان است.
1- بيگانگى حج از امور سياسى
قبل از پاسخ به اين شبهه، با استفاده از كلمات حضرت امام خمينى (رض) كه در شبههشناسى و برملاكردن انحرافات و توطئهها و كجانديشىها، نقش بسزايى
داشتند، به توضيح آن مىپردازيم:
«چه بسا جاهلان متنسّك بگويند كه قداست خانه حق و كعبه معظّمه را به شعار و تظاهرات و راهپيمايى و اعلان برائت، نبايد شكست و حج، جاى عبادت و ذكر است نه ميدان صف آرايى و رزم و نيز چه بسا عالمان متهتّك القا كنند كه مبارزه و برائت و جنگ و ستيز، كار دنياداران ودنياطلبان بوده، ورود در مسائل سياسى، آن هم در ايام حج، دونِشأن روحانيان و علما مىباشد.» (1)پاسخ تفصيلى به اين شبهات، از حوصله اين مقاله خارج است. تلخ است، ولى حقيقتاً اكثر دانشمندان اسلامى (اعم از عارفان و فقيهان و مفسران) حج را تنها «عبادتى» تلقى مىكنند كه «مجموعهاى از اعمال و مناسك و اذكار» است و اسرارش نيز بر ما نامعلوم مىباشد. ابن عربى كه او را پدر عرفان اسلامى نام نهادهاند، در بحث حج و در سه موضع (2)درباره «تعبّدى بودن» و «غير قابل تعليل بودنِ» اعمال و مناسك حج، سخن گفته و صريحترين سخنش در اين موضوع، چنين است:
«لِأنّها افعال مخصوصة للّه عزوجلّ بالقصد، ليس للعبد فيها منفعة دنيوية الّا القليل من الرياضة البدنيه ولهذا تميّز حكم الحج عن سائر العبادات فى اغلب احواله وافعاله فى التعليل، فاكثره تعبد محض لايعقل له معنى عند الفقهاء، فكان بذاته عين الحكمة ماوضع لحكمة موجبة، وفيه اجر لايكون فى غيره من العبادات، وفيه تجلّى الهىّ لايكون فى غيره من الاعمال». (3)
ملاحظه آرا و مشى فقها و دانشمندان اسلامى در قرون گذشته نسبت به حج و مشاهده تحوّل ژرفى كه حضرت امام خمينى (رضىاللَّه عنه) در همه جنبههاى مكتب (و از آن جمله، حج) ايجاد كرد، عظمت او و اهميت تحوّلى كه به وجود آورد، آشكارتر مىشود؛ به حق بايد او را «احياگر حجّ ابراهيمى» ناميد. از ديدگاه آن بزرگوار ژرفانديش، حج «تنظيم و تمرين و تشكّل يك زندگى توحيدى است». با چنين بينشى از حج، البته بيدارنمودن مسلمانان جهان، با هدف خارجكردن آنان از سلطه بيگانگان، بازگشت به هويت خويش، و اعلان برائت از مشركان و ملحدان و حاكمان ستمگر، از لوازم اجتنابناپذير حج است. اساساً بينش آن حضرت، با بينشهاى ديگر، تفاوت اصولى دارد. از هنرهاى او «تصحيح انديشهها» بود؛ انديشههايى كه
در طى قرون متمادى، دستخوش انحراف و تحريف شده بود.
اگر از اين مرحله بگذريم، و به «جدايى حج از امور سياسى» (بخصوص پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران) به صورت يك شبهه بنگريم كه از سوى برخى ناآگاهان يا مغرضان القا مىشود، در واقع آنچه تاكنون در طى فصول متعدد عرضه نموديم، پاسخ به اين شبهه است. آنان كه «دين را جداى از سياست و اجتماع» تخيّل مىكنند (و به باور عالمان هشيارى چون امام راحل و شهيد مطهرى، تحت تأثير تز استعمارى و القائات استعمارگران هستند)، حج را نيز منحصر به امور عبادى تصوّر مىنمايند. در حالى كه نه دين جداى از سياست است و نه حج منحصر به عبادت و ذكر و دعاى خشك و بىاثر؛ چرا كه اديان توحيدى- با هدف نجات انسانها از عبوديت غير حق و هدايت آنان- اساساً نمىتوانند جداى از سياست و جامعه باشند؛ چنانكه هيچ پيامبرى در انجام رسالت خويش فارغ از اين صحنه نبوده است.
اندك تأمّلى در مناسك حج و زمان واحدى كه همه مسلمانان از اقصى نقاط جهان براى انجام آن اجتماع مىكنند ... و اينكه حاكم اسلامى در صورت لزوم بايد مردم را به حضور در مراسم حج وادار نمايد (1)و حتى در صورت نياز آنان، از بيتالمال هزينه سفر آنان را تأمين كند (2)...
اينكه ديدار با امام و اعلان وفادارى و آمادگى براى يارى رساندن به امام، موجب تمامشدن و كمال حج است (3)... اينكه اگر مردم حج را كما هو حقه دريابند، دنيا و آخرتشان تأمين مىشود (4)... اينكه هر ظلم و ستمى در اين سرزمين، مستوجب هلاك و عذاب است (5)... و برخى آداب ديگر (همچون استحباب عبور از باب بنىشيبه براى لگدكوب كردن بت هبل و نمونههاى فراوان ديگر)، همگى نشانگر اين حقيقت است كه حج با «سياست و اجتماع» عجين است. اساساً مراسم حج، آن هم در پايگاه توحيد، بدون توجه به عزّت و شرافت و عظمت مسلمين و خارج ساختن آنان از تحت سلطه اجانب، معنا و مفهومى ندارد.
مرورى بر تاريخ زندگى معصومان عليهم السلام و علما و مجاهدان راه دين، نشان مىدهد كه چقدر از موسم حج و اجتماع مسلمين در راه افشاى چهره غاصبان و مستكبران و ستمگران بهره مىجستند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در موسم حج، از مسلمانان مىخواست به گونهاى ظاهر شوند كه رعب در دل مشركان بيفكنند؛
شانههاى خود را عريان كنند تا دشمن، بازوان تواناى آنان را مشاهده كند. (1)
فرياد برائت اميرالمؤمنين على عليه السلام در منا و يوم الحج الاكبر و هشدار به مشركان به امر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و سخنرانى حضرت سيدالشهدا عليه السلام در سال 58 هجرى و در زمان حاكميت بنىاميه و معاوية بن ابىسفيان، در سرزمين منا و انتقاد شديد از عملكرد معاويه و تأكيد بر رساندن پيامش به گوش مردم در شهرها (2)و وصيت امام باقر عليه السلام مبنى بر برگزارى مراسم مديحه و مرثيهخوانى در موسم حج (3)در جهت افشاى چهره ظالمان و ستمگران، همگى در همين راستا قابل تحليل است.
القاى چنين شبههاى از سوى علماى وهّابى، شگفت نيست؛ چرا كه آنان موجوديت خود و نظام خود را در خطر مىبينند. اما چنين زمزمههايى از بعضى از خوديها، حاكى از سادهلوحى و يا رسوخ همان تز استعمارىِ «جداى دين از سياست» در عمق جان آنان است. در پايان اين بخش، پاسخ زيبا و روشنگرانه امام را متذكر مىشويم:
«بزرگترين درد جوامع اسلامى اين است كه هنوز فلسفه واقعى بسيارى ازاحكام الهى را درك نكردهاند و حج، با آن همه راز و عظمتى كه دارد، هنوز به صورت يك عبادت خشك و يك حركت بىحاصل و بىثمر باقيمانده است ...
چيزى كه تا به حال از ناحيه ناآگاهان و يا تحليلگران مغرض و يا جيرهخواران، به عنوان «فلسفه حج» ترسيم شده است، اين است كه حج يك عبادت دسته جمعى و يك سفر زيارتى و سياحتى است ...» (4)2- بدعت
آخوندهاى وهّابى، از «اعلان برائت از مشركان» به عنوان «بدعت و نوآورى در دين» ياد مىكنند؛ غافل از آنكه برائت از مشركان و مستكبران (به استناد آيات قرآن و احاديث نبوى)، هم ريشه در قرآن دارد و هم در سنّت و سيره پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم.
بدعت، نوآوردن در دين و «چيزى را كه در دين نيست، به عنوان دين شمردن و عملكردن» است؛ در حالى كه چنانچه گذشت، اعلان برائت، جزء لاينفك اصل توحيد و مراسم توحيدى حجّ ابراهيمى است. البته در قاموس كسانى كه در «تحجّر و واپسگرايى و كجفهمى در دين» گوى سبقت را از «اسلاف خوارج» خود ربودهاند، اعلان برائت از مشركان، بدعت است!! اما كيست كه نداند سرچشمه اين اتّهامات
كجاست؟ از ناحيه كسانى كه در پرتو برائت از مشركان در موسم حج، منافع خود را در خطر مىبينند؛ به قول امام بزرگوار:
«راهپيمايى مكّه و مدينه است كه بستهشدن شيرهاى نفت عربستان را به دنبال دارد و به نابودى سرسپردگان شورى و امريكا ختم مىشود». (1)3- جدال
مىگويند: قرآن، حجّاج بيتاللَّه الحرام را از جدال نهى مىكند و آيه شريفه وَلارَفَثَ وَلافُسُوقَ وَلاجِدالَ فِياْلحَجّ را به عنوان مستند ادّعاى خويش، قرائت مىكنند.
اين هم از آن قبيل تحريفهايى است كه نه تازگى دارد و نه آخرين آن خواهد بود؛ تحريفى همچون تحريف عمروعاص كه سخن پيامبر را در حق عمار، در جنگ صفين (بدون آنكه انكار كند) واژگونه كرد و على عليه السلام را قاتل عمار معرفى كرد؛ چرا كه على عليه السلام عمار را به ميدان جنگ آورده بود!
هر يك از واژههاى «رفث» و «فسوق» در آيه شريفه، معانى مشخصى دارد كه از سوى مفسّران شيعه و سنى ذكر گرديده است.
در هيچ تفسيرى اعلان برائت و انزجار از مشركان و دشمنان خدا، «جدال مورد نهى در آيه شريفه» معرفى نشده است.
در تفسير اين فقره از آيه، تحقيقاتى صورت گرفته (2)كه ما را از تفصيل، مستغنى مىكند. اجمالًا آنكه معناى «لاجدال فى الحج» در ميان دانشمندان اهل سنّت، مورد اختلاف است؛ به طورى كه در بعضى از تفاسير، شش معنا براى آن ذكر كردهاند (3)امّا هيچ يك از آن موارد، بر مورد بحث ما و ادّعاى واهى ايرادكنندگان، منطبق نمىباشد.
چنانكه مفسران و فقيهان شيعه به تبعيت از ائمه معصومين عليهم السلام «جدال» در آيه شريفه را به معناى خاصى حمل كردهاند و آن، گفتن «لاواللَّه» و «بلى واللَّه» است؛ چنانكه «رفث» را به همبسترى و «فسوق» را به دروغ و دشنام دادن، معنا كردهاند. (4)
امام خمينى احياگر حج ابراهيمى و محمّدى صلى الله عليه و آله و سلم مظهر أشِدَّاءُ عَلَى اْلكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم بود. او بيش از همه مصلحان اجتماعى، منادى وحدت مسلمين بود و بيش از همه از اختلافات آنان رنج مىبرد و هيچگاه راضى به بروز اختلاف و نزاع بين حجاج بيتاللَّه الحرام نبود. يكى از سرفصلهاى مهم پيامهاى او به حجّاج (به
مناسبت موسم حج)، «دعوت به وحدت كلمه» بود. جالب آنكه كسانى او و رهروانش را به ايجاد اختلاف و نزاع در حج متهم مىسازند كه بيان و قلمشان، لبريز از ناسزا به پيروان فرق گوناگون اسلامى (بالاخص شيعيان) است. سخن را با كلامى نورانى از امام خمينى، به پايان مىبريم:
«مسلّماً حجِّ بىروح و بىتحرك و قيام، حجّ بىبرائت، حجّ بىوحدت و حجّى كه از آن هدم كفر و شرك برنيايد، حج نيست. حج براى نزديك شدن و اتّصال انسان به صاحب خانه است. حج، تنها حركات واعمال و لفظها نيست و با كلام و لفظ و حركت خشك، انسان به خدا نمىرسد؛ حج كانون معارف الهى است كه از آن، محتواى سياست اسلام را در تمام زواياى زندگى بايد جستجو نمود.
حج، پيامآور ايجاد و بناى جامعهاى به دور از رذائل مادّى و معنوى است. حج، تجلّى و تكرار همه صحنههاى عشقآفرين زندگى يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست و مناسك حج، مناسك زندگى است و از آنجا كه جامعه امّت اسلامى از هر نژاد و مليّتى بايد ابراهيمى شود تا به خيل امّت محمد صلى الله عليه و آله و سلم پيوند خورد و يكى گردد و يد واحده شود، حج، تنظيم و تمرين و تشكل يك زندگى توحيدى است ...» (1)پىنوشتها:
1) صحيفه نور، ج 20، ص 229
طرح جايگزين شود.
مهدى مهريزى
يكى از واجبات حج، در روزهاى اقامت حاجيان در منا، سنگ زدن به سه ستون ويژه است، كه در اصطلاح فقهى، به آن «رمى جمار» گويند.
امروزه با ازدحام و انبوهى حاجيان در ايام حج، انجام اين عمل با مشكلات بزرگى روبرو است، به طورى كه در موارد بسيارى، حتّى آسيبهاى جسمانى به دنبال دارد!
طرح توسعه محل رمى و پيرامون آن، گر چه بخشى از مشكلات را برطرف ساخته، ليكن انجام اين وظيفه عبادى همچنان مشكلاتى به همراه دارد و دشوارى آن به ويژه براى حاجيان شيعه افزونتر است؛ چرا كه از ظاهر فتواى فقيهان شيعه، استفاده مىشود كه برخورد و اصابتِ سنگ به مَعْلَم و نشانه شرط است و پرتاب سنگ و افتادن آن در كنار نشانهها و ستونها كافى نيست. گفتنى است كه در اين نوشتار بحثى فقهى درباره مسأله اصابت سنگها به ستونها صورت مىپذيرد و به اين پرسش كه: «آيا اصابت و برخورد سنگها به نشانه لازم است؟ يا اينكه پرتاب سنگ به طرف نشانهها و افتادن سنگ در اطراف آن كفايت مىكند؟» پاسخ داده مىشود.
مدعاى اين مقاله آن است كه: در رمى اصابت به نشانهها لازم نيست بلكه آنچه شرط است، پرتاب سنگ به طرف نشانهها و قرار گرفتن سنگ بر اطراف آنها است و نبايد سنگها از اين دايره خارج گردد.
بررسى مباحث مربوط به اين موضوع، در دو بخش صورت مىگيرد: ابتدا نظريه طرفداران اصابت به نشانهها وتبيين مستندات آنها بازگو مىشود و آنگاه مدعاى اين مقالهشرح داده شده، به شواهد و مستندات آن پرداخته مىشود:
نخست: نظريه اصابت به نشانهها
طرفداران اين نظريه بر اين باورند كه بايد سنگها به سمت جمره پرتاب شود و به بناى مخصوص يا محل آن اصابت كند، اگر به بنا يا محل آن- در صورت نبود بِنا- اصابت نكند، رمى انجام نشده است.
براى اثبات اين راى، به دو دليل استناد مىكنند:
1- اگر اصابت نكند رمى صادق نيست، بدين معنا كه اصابت مقوّم رمى است و بدون آن تكليف امتثال نمىشود. (1)2- استناد به صحيحه معاوية بن عمار از امام صادق عليه السلام. (2)
«وَان رميتَ بِحِصاة فوقَعَتْ في محمِلٍ فَاعِد مكانها، فان هيَ أصابت انساناً أو جَمَلًا ثمّ وقعت على الجمار أجزاك». (3)
«اگر سنگى پرتاب كردى و در محملى قرار گرفت، دوباره سنگى ديگر پرتاب كن و اگر به انسان يا شترى اصابت كرد اما پس از آن بر جمار قرار گرفت كفايت مىكند.»
نكتهاى كه در تبيين اين نظريه بايد روشن شود، اين است كه: «جمره» به چه معناست و بر كجا اطلاق مىشود؟ گفتنى است اين امر در بسيارى از كتب فقهى مسكوت مانده است.
شهيد اول معتقد است كه: جمره، بناى مخصوص يا محل و جايگاه آن است، آنجا كه ريگها جمع مىشود:
«و الجمرة اسم لموضع الرمي و هوالبناء أو موضِعِه ممّا يجتمع من الحصى، و قيل هيَ مجتمع الحصى لا السائل منه و صرّح علىّ بن بابويه بأنّه الأرض.» (4)
محل گرد آمدن ريگها است نه آنچه از آن برآمده.»
علىّ بن بابويه تصريح كرده است كه جمره «زمين» است.
اما فاضل هندى در كشفاللثام بر اين عقيده است كه جمره نام بناى مخصوص (ستون) است و اگر بنا و ستون نباشد، بر محل آن جمره گويند:
«و يجب اصابة الجمرة بها، فلايكفى الوقوع دونها، و هيَ الميل المبنى أو موضعه انْ لم يكن». (1)
«واجب است ريگ به جمره اصابت كند و افتادن در كنار آن كافى نيست و جمره عبارت است از بناى مخصوص يا جاى آن، اگر بنا نباشد.»
نويسنده مداركالأحكام رأى كشفاللثام را تأييد مىكند و مىگويد: بايد سنگها به بنا اصابت كند و اگر بنا وجود نداشت، اصابت به محلّ آن كافى است:
«و ينبغي القطع باعتبار اصابة البناء مع وجوده لأنه المعروف الآن من لفظ الجمرة و لعدم تيقّن الخروج من العهدة بدونه اما مع زواله فالظاهر الإكتفاء بإصابة موضعه». (2)
«سزاوار است قطع پيدا كنيم كه برخورد ريگها به بنا لازم است؛ زيرا امروزه همين مطلب شناخته شده و معروف از واژه «جمره» است. و بدون آن يقين حاصل نمىشود كه تكليف امتثال گشته است. آرى اگر بنا نباشد مىتوان بر حسب ظاهر به اصابت ريگ به محل جمره اكتفا كرد.»
صاحب جواهر پس از نقل اين دو رأى و نظريه، نظر شهيد را ترجيح داده، مىنويسد:
«... و اليه يرجع ما سمعته منالدروس و كشف اللثام الّا أنّه لاتقييد في الأول بالزوال و لعلّه الوجه لاستبعاد توقف الصدق عليه و يمكن كون المراد بالمحل بأحواله التي منها الارتفاع ببناء أو غيره أو الانخفاض». (3)
«آنچه از دروس و كشفاللثام نقل شد به آنچه ما گفتيم اشارت دارد، البته در دروس اصابت به محل منوط و مشروط به نبودنِ بنا نيست و همين نظر پسنديده است؛ چرا كه بعيد مىنمايد صدق رمى متوقف بر اصابت به بنا باشد.
گفتنى است كه احتمال دارد مراد از جمره محل و حوالى آن باشد از بنا گرفته تا پستىهاى اطراف.»
از اينها معلوم مىشود كه دليل شرعى يا تاريخى بر تعيين مراد از جمره در دست نيست،
روشن نيست كه آيا:
مراد از «جمره» بنا و نشانههايى است كه امروزه به چشم مىخورد؟
بنا و محل آن- هر دو- را جمره گويند؟
وسعت آن تا چه مقدار و اندازه است؟- آيا مقدارى كه امروزه ديده مىشود توسط پيامبر و ائمه عليهم السلام تعيين شده يا اينكه به مرور زمان توسعه يافته است؟
اگر وضع شرعى ندارد، چرا نتوان بيش از اين توسعه داد؟
و بالاخره قطر نشانهها تا چه اندازه مىتواند باشد؟ آيا تعيين شرعى دارد؟
روشن است كه هيچ يك از اين پرسشها در نصوص، مورد تعيين و تأييد قرار نگرفته است؛ از اين رو فقيهان نيز به سكوت از آن گذشته يا سخنانى مجمل و بىسند در تفسير آن ارائه كردهاند.
دوم: نظريه عدم تعيّن اصابت به نشانهها
به نظر ما براى امتثال تكليف رمى، بايد سنگ با قصد به طرف محل پرتاب شود و در نهايت به مَعْلَمها اصابت كند يا بر زمين اطراف مَعْلَمْ قرار گيرد و بيش از اين براى امتثال لازم نيست؛ به تعبير ديگر چند امر بايد تحقّق يابد:
1- قصد
2- پرتاب، يا آنچه در عربى بدان قذف و القا گفته مىشد.
3- وقوع سنگ بر زمين اطراف معلم و نشانه، يا اصابت به نشانهها.
امر اول و دوم از معناى رمى به دست مىآيد؛ زيرا در لغت، رمى را چنين معنا كردهاند:
«رمَى الشىء رمياً؛ ألقاه». (1)
«رمى كرد؛ يعنى افكند.»
در اين معنا «قصد و افكندن» نهفته است، از اين روى انداختن بدون توجه و از سر غفلت را رمى نمىگويند، چنانچه گذاشتن سنگ و ريگ را نيز رمى نخوانند.
امر سوم از احاديث و روايات به دست مىآيد:
1- محمد بن يعقوب، عن على بن ابراهيم، عن أبيه و محمد بن اسماعيل،
1) تاجالعروس، ج 19، ص 475؛ القاموس، ج 4، ص 338.
عن فضل بن شاذان، عن صفوان، عن معاوية بن عمار، عن أبى عبداللّه عليه السلام ...
قال: «وَان رَمَيْت بحصاة فوقعت في محمل فَاعِد مكانها فان هي اصابت انساناً أو جَمَلًا ثمّ وقعت علىالجمار أجزاك». (1)امام صادق: در ضمن حديثى فرمود: «اگر ريگى پرتاب كردى و در محملى قرار گرفت، ريگى ديگر پرتاب كن و اگر به انسان يا شترى اصابت كرد اما پس از آن بر جمار قرار گرفت، كفايت مىكند.»
2- فقهالرضا: «فان رميت و رفعت في محمل وانحدرت منه الى الأرض اجزأت عنك و انْ بقيت فيالمحمل لم يجز عنك وارم مكانها اخرى». (2)در فقهالرضا آمده است: «اگر سنگى پرتاب كردى و بر محملى برخورد و از آن كمانه كرد و بر زمين افتاد كفايت مىكند، اما اگر در محمل قرار گرفت مجزى نيست و سنگى ديگر به جاى آن پرتاب كن.»
3- فقهالرضا: «و ان رميت بها فرفعت في محمل أعد مكانها و ان اصاب انساناً ثَمّ و جَمَلًا ثُمّ وقعت على الأرض أجزأه». (3)در فقهالرضا آمده است: «اگر سنگريزهاى پرتاب كردى و در محملى قرار گرفت، به جاى آن سنگى ديگر پرتاب كن و اگر به انسان يا شترى كه در محل است اصابت كرد ولى بر زمين افتاد كفايت مىكند.»
4- محمد بن يعقوب عن عدة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن أحمد بن محمد، عن عبدالكريم بن عمرو، عن عبدالأعلى، عن أبى عبداللّه عليه السلام قال:
«قلت له: رجل رمى الجمرة بستّ حصيات و وقعت واحدة في الحصى قال يعيدها ان شاء من ساعته و ان شاء من الغد اذا أراد الرمى و لا يأخذ من حصى الجمار قال و سألته عن رجلٍ رمى جمرة العقبة بستّ حصيات و وقعت واحدة فى المحمل قال يعيدها.» (4)عبدالاعلى مىگويد: «به امام صادق عليه السلام عرضه داشتم مردى با شش ريگ جمره را رمى كرد و يكى از ريگها در سنگها افتاد (ظاهراً محلى جداى از جمره منظور است يا ريگِ دورتر از محل جمره) امام صادق فرمود: دوباره پرتاب كند، در همان لحظه يا در وقتى ديگر، و از سنگ جمرهها براى رمى استفاده نكند.
عبدالاعلى مىگويد: پرسيدم مردى جمره عقبه را با شش ريگ رمى كرد و ريگ هفتم در محملى قرار گرفت (وظيفهاش چيست؟) گفت: دوباره پرتاب كند.»
در اين احاديث آنچه مانع به شمار آمده، آن است كه سنگها بر زمين قرار نگيرد، بلكه بر روى انسان، حيوان، محمل و يا محلّ جداى از مكان جمره قرار گيرد. بنابراين، اگر سنگها بر زمينى كه آن را جمره گويند واقع شود، تكليف امتثال شده است. و چنانكه در پايان بخش نخست بيان شد، هيچ دليل شرعى يا تاريخى بر لزوم وجود مَعْلَمْ و نشانه در دست نيست البته منعى هم در بودنش وجود ندارد و ليكن امتثال تكليف داير مدار برخورد به اين نشانهها نيست، نشانههايى كه امروزه نصب شده است.
براى روشن شدن بيشتر اين رأى، به شواهدى كه از لابلاى نصوص دينى و فتاواى فقها استخراج شده، اشاره مىكنيم:
1- معناى عرفى و لغوى رمى، همانگونه كه بدان اشارت رفت، پرتاب با قصد است. در معناى آن اصابت به مَرمى ملحوظ نيست، از اين رو صحيح است به نحو حقيقت گفته شود:
رَماهُ فَلمْ يُعصب.
بر اين پايه كسانى كه- مانند آية اللّه خويى رحمه الله- از معناى رمى «اصابت» را استخراج كردهاند، قابل دفاع نيست، بلى بر پايه روايات ذكر شده، وقوع و افتادن بر زمين شرط شده است اما دليل شرعى به فراتر از آن دلالت ندارد.
2- جمره معناى شرعى ندارد و در هيچ نصى معنا نشده است تا به استناد آن بتوان تعيين مراد كرد، و معناى آن در كتب لغت چنين آمده است:
«كلّ شىء جمعته فقد جمرته و منه الجمرة و هي مجتمع الحصى بمنى فكلّ كومة من الحصى جمرة و جمرات منى ثلاث بين كلّ جمرتين نحو غلوة سهم». (1)
«هر چه را كه جمع كردى مىگويند جمر كردى و از همين ماده جمره مشتق است و معناى آن محل جمع شدن ريگها در منا است. از اين رو به هر توده از ريگها، جمره گويند. جمرات منا سه تا است و فاصله هر جمره با جمره ديگر يك پنجم كيلومتر مىباشد.»
«والجمرة واحدة جمرات المناسك و هي ثلاث جمرات يرمين بالجمار و الجمرةالحصاة.»
«جمره مفرد جمراتِ مناسك حج است. جمرات حج سه تا است كه با سنگريزهها
1) مصباحالمنير، ج 1، ص 133
رمى مىشوند. جمره به معناى ريگ ريز نيز مىباشد.»
از اين رو جمره نام محل است و در معناى آن بناى مخصوص يا معلم و نشانه مأخوذ نيست بلكه به روايات نيز مىتوان استشهاد كرد كه جمره نام محل است، زيرا چنين تعبير شده است:
«وقعت على الأرض»
«اگر سنگ بر زمين قرار گرفت، رمى انجام شده است.»
از اين رو مَعْلَمْ و نشانه، آن گونه كه امروز مشاهده شود، سابقهاى ندارد و اگر برآمدگى بوده در حد جمع شدن ريگها است نه بيش از آن.
بنابراين ملاك رمى وقوع سنگ بر زمين است كه آن را جمره گويند و اگر برآمدگى دارد، افتادن بر آن، يا برخورد بدان يا بر اطراف آن مجزى خواهد بود.
3- در روايتها به ويژه صحيحه معاوية بن عمار حرف «عَلى» به كار رفته كه معناى استعلا و افتادن از بالا به پايين در آن نهفته است؛ «ثمّ وقعت عَلَى الجمار، وانحدرت منه عَلَى الأرض، وقعت على الأرض».
جالب توجه است كه در صحيحه معاوية بن عمار سه صورت فرض شده كه هر يك با تعبيرى ويژه بيان گرديده است:
1- فَوَقَعَتْ في محمل.
2- أصابت انساناً أو جملًا.
3- وقعت على الجمار.
نسبت به محمل كه حالت ظرف دارد «في» استعمال شده است. در مورد انسان و شتر كه حالت عمودى دارد «اصابه» بدون حرف تعديه به كار رفته و نسبت به زمين (به تعبير ديگر جمار) از «على» استفاده شده است.
اگر آنچه كه امروزه به صورت نشانه و معلم نصب شده، ملاك اصابت بود، نمىبايست از واژه «عَلى» استفاده گردد.
بنابراين اصابت سنگها به نشانهها، دليل شرعى ندارد و وقوع بر زمين كافى است؛ زيرا شاهد تاريخى بر وجود چنين نشانههايى در عصر تشريع در دست نيست چنانكه در نصوص
روايى نيز بدان اشاره نشده است.
4- پرسشهاى حاجيان از ائمه عليهم السلام اين است كه اگر سنگ پس از پرتاب در محملى قرار گرفت يا به انسان و شترى اصابت كرد وظيفه چيست؟ با آنكه مَعْلَمْ و نشانهاى بود كه مىبايست سنگها بدان اصابت كند، بايد اولين سؤال اين باشد كه: اگر به نشانهها اصابت نكرد وظيفه چيست؟
روايتهايى كه در ذيل شاهد سوم نقل شد، گوياى اين مطلب است.
5- در احاديث متعدد نقل شده كه پيامبر و امامان سواره رمى مىكردند و فقيهان از اين گروه روايات، جواز رمى سوار را برداشت كردهاند، بديهى است اگر نشانهاى بود كه بايد بدان اصابت كند، علىالقاعده چنين امرى به آسانى حاصل نمىگشت.
«محمد بن الحسن باسناده عن سعد بن عبداللّه، عن احمد بن محمد بن عيسى انه رأى اباجعفر الثانى عليه السلام رمى الجمار راكباً» (1)
«محمد بن عيسى گويد: امام جواد عليه السلام را ديد كه سواره رمى جمار مىكرد.»
«و عنه عن محمد بن الحسين عن بعض اصحابنا عن أحدهم عليه السلام فى رمى الجماران رسولالله رمى الجمار راكباً على راحلته». (2)
«از يكى از معصومين نقل شده كه رسول خدا سواره رمى مىكردند.»
«و عنه عن ابىجعفر عن عبدالرحمن بن ابى نجران انه رأى اباالحسن عليه السلام رمى الجمار و هو راكب حتى رماها كلها.» (3)
«عبدالرحمن فرزند ابىنجران مىگويد: امام رضا عليه السلام را ديد كه سواره، جمرهها را رمى كرد.»
6- در روايات متعددى فاصله گرفتن از جمره عقبه مقدار ده تا پانزده ذراع توصيه شده و فقيهان حكم به استحباب آن كردهاند. طبيعى است كه اگر اصابت به معلم شرط بود اين كار به دشوارى انجام مىگرفت.
محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم عن أبيه عن ابن أبىعمير عن معاوية بن عمار عن أبى عبداللّه عليه السلام قال: «... وليكن فيما بينك و بين الجمرة قدر عشرة اذرع أو خمسة عشر ذراعاً». (4)
امام صادق عليه السلام فرمود: «فاصله ميان تو و جمره به اندازه ده يا پانزده ذراع باشد.»
فقه الرضا: «و تقف فى وسط الوادي مستقبل القبلة و يكون بينك و بينالجمرة عشر خطوات أو خمس عشرة خطوة». (1)
«در وسط درّه مىايستى، در حالى كه رو به قبله ايستادهاى و فاصله ميان تو و جمره ده يا پانزده قدم مىباشد.»
7- در فتاوى فقيهان توصيه شده كه هفتاد ريگ از مشعرالحرام گردآورى شود. و اين عدد به ميزان سنگهايى است كه حاجى بدان نيازمند است؛ چرا كه در روز دهم بايد جمره عقبه را رمى كند و هفت سنگ لازم است و روز يازدهم و دوازدهم و نيز سيزدهم (براى كسانى كه شب بيتوته كردهاند) هر يك بيست و يك عدد لازم است كه جمعاً مىشود هفتاد.
اين نشان مىدهد كه حاجى مىتواند به آسانى رمى را انجام دهد وگرنه مناسب بود توصيه شود مقدارى بيش از نياز سنگ گردآورى كند.
به تعبير ديگر، اين توصيه با اين فرض سازگارى دارد كه به آسانى انجام تكليف ممكن است اما آنچه شاهدش هستيم بسيارى از افراد نمىتوانند با صد ريگ نيز رمى را به جا آورند، چه رسد به هفتاد ريگ.
محقق در شرايع مىگويد:
«اذا وردالمشعر استحب له التقاط الحصى منه و هو سبعون حصاة». (2)
«هنگامى كه وارد مشعر شد مستحب است از آنجا سنگريزه جمع كند و تعداد آن هفتاد است.»
شهيد اول در دروس نيز همين تعبير را دارد. (3)فقيهان معاصر نيز چنين فتوا دادهاند كه:
«مستحب است سنگريزههايى را كه در منا رمى خواهد نمود، از مزدلفه بردارد و مجموع آن هفتاد دانه است.» (4)8- در فتاوى فقيهان تا زمان شهيد اول اشارهاى به مَعْلَم و نشانه نيست؛ يعنى آنها سخن از رمى جمره آوردهاند و قرائنى در كلام آنان است كه با نظريه مختار سازگار است.
بيشتر آنان پس از رمى، تعبير «ثمّ وقعت علىالجمرة» آوردهاند كه نشاندهنده افتادن
سنگ بر زمين و محل است نه اصابت به بناى عمودى.
براى نمونه مىتوان از اين فقيهان نام برد: ابوالصلاح حلبى، (1)ابن برّاج، (2)ابن راوندى، (3)ابن حمزه، (4)ابن ادريس. (5)فقيهان ديگرى نيز از اصل وارد مسأله نشده و سكوت اختيار كردهاند: مانند: محقق، (6)ابن سعيد حلبى، (7)علامه، (8)شيخ طوسى، (9)سلّار، (10)سيد مرتضى (11)و شيخ صدوق. (12)شهيد اول در دروس نخستين فقيهى است كه به نشانه و مَعْلَم اشاره دارد و جمره را به بنا يا محل آن، معنا مىكند و اصابت سنگريزهها را به هر يك كافى مىداند.
در دورههاى بعد، برخى فقيهان اصابت به بنا و ستون را شرط كردند، مانند فاضل هندى در كشفاللثام و صاحب مدارك، چنانكه پيشتر آورديم و در اين خصوص اين شهرت مىتواند قرينه و شاهدى بر اين تلقى شود.
9- فقيهان اهل سنت در اين باره يا سكوت اختيار كردهاند و يا اينكه قرينهاى در كلامشان ديده مىشود كه با نظريه مختار سازگار است. شافعى مىگويد: رمى زمانى مجزى است كه به مرمى اصابت كند وى هيچ توضيح ديگرى نداده است. (13)حنيفان فتوا دادهاند كه:
«فان رماهاو نزلت على رجل أو جمل فان وقعت بنفسها بقرب الجمرة جاز، امّا ان وقعت فى مكان بعيد عن الجمرة فانّها لاتجزئه و يرمى غيرها وجوباً». (14)
«اگر ريگ را پرتاب كرد و بر مردى يا شترى فرود آمد و سپس خود به خود به نزديكى جمره افتاد مجزى است. اما اگر در مكانى دور از جمره قرار گيرد، كفايت نمىكند و بايد دوباره پرتاب كند.»
حنابله گفتهاند:
«... ولو رمى حصاة و وقعت خارج المرمى ثمّ تدحرجت حتى سقطت فيه اجزأته و كذا ان رماها فوقعت على ثوب انسان فسقطت فىالمرمى و لو بدفع غيره اجزأته ايضاً.» (15)
«اگر ريگى پرتاب كرد و در خارج تيررس قرار گرفت و سپس غلتيد و بر تيررس واقع شد كفايت مىكند، همچنين اگر ريگ را پرتاب كرد و بر لباس انسانى واقع شد
1) ينابيع الفقهيه، ج 7، ص 208
2) همان، ص 264
3) همان، 338
4) همان، ج 8، ص 442
5) همان، ص 511، 512
6) همان، ج 8، ص 35.
7) همان، ص 715
8) همان، ص 756
9) همان، ج 7، ص 199
10) همان، ص 243
11) همان، ص 107 و 128
12) همان، ص 36 و 55 و 58
13) الفقه على المذاهب الاربعه، ج 1، ص 767
14) همان، ص 677
15) همان، ص 678
و در تيررس قرار گرفت، گرچه با فشار خارجى باشد، مجزى خواهد بود.»
مالكيان در اين زمينه نظرى ابراز نكردهاند.
خلاصه سخن اينكه، در نصوص شرعى و فتاواى فقيهان گذشته و متقدم، شاهد و دليلى نمىيابيم كه اصابت ريگ به نشانه، آنگونه كه امروزه برداشت مىشود، الزامى باشد بلكه شواهد و قرائنى گوياى آن است كه مىشود امتثال اين تكليف آسانتر از آنچه مرسوم است صورت گيرد.
پىنوشتها:
صفحه سفيد
طرح جايگزين شود.
كاظم مديرشانهچى
حج پيش از اسلام
حج، يعنى قصد اماكن مقدسه، از دير زمان در ميان اقوام سامى رايج و جزو شعائر بوده است.
واژه «حج» از لغات سامى است كه از ماده حك گرفته شده و در عبرانى به «حك» تعبير شده است. (1)حج در ميان اقوام عرب نيز مرسوم بوده است. منتهى حج به محل خاصّى كه تمام عرب بدانجا روند، منحصر نمىشده بلكه طبق نوشته «كلبى» قبيله «ازْد» به عنوان حج به مكه مىرفتند و «قريش» به قصد زيارت بت «عُزّى» حج مىكردند و قبيله «مُذحَج» حجشان بت «يَغوث» بوده و قبائل «لَحم» و «قُضاعه» و «جُذام» و اعراب ساكن شام به محل «اقيصر» حج مىنمودند. (2)در موسمهاى حج، مردم در مكانهاى مقدس گرد مىآمدند و با زينتى هر چه تمامتر مراسم مخصوص زيارتگاه را انجام مىدادند و هر كس به اندازه توان خويش هديهاى تقديم مىكرد و شتر يا گوسفندى قربانى مىنمود كه گوشت آن به مصرف سَدَنه و متوليان زيارتگاه و همچنين به مستمندان مىرسيد. (3)حج كعبه
از آن زمان كه حضرت ابراهيم عليه السلام به دستور خداوند، با كمك پسرش اسماعيل و هميارى مردم، كعبه را ساخت، اين خانه يكى از مراكز حج و زيارتگاههاى قوم عرب گرديد. خداوند در اين باره مىفرمايد:
وَاذْبَوَّأْنا لِابْراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ انْ لا
تُشْرِك بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطَّائفِينَ وَ الْقَائمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُود (1)
«يادآور هنگامى را كه ما ابراهيم را در جاى بيت الحرام تمكين داديم تا با من هيچ شريك نگيرد و دستور داديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و قائمان و ركوع و سجود كنندگان پاك دارد.»
از كيفيت حج قبل از اسلام و تغييراتى كه طى مدت تشريع حج از جانب ابراهيم تا زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله رخ داده، اطلاعى دقيق و به تفصيل در دست نيست ولى به اجمال مىدانيم كه احترام به خانه كعبه و عمل حج در موسم خاصى و زيارت و طواف كعبه در تمام دوره سال، قبل از اسلام نيز رايج بوده است. خداوند مىفرمايد:
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرامَ وَالْهَدْىَ وَالْقَلائِدَ (2)
«خداوند كعبه را بيتالحرام قرار داد، براى بپا داشتن ايمان مردم و حفظ مصالح خلق و ماه حرام را براى آسايش از جنگ، و نيز قربانى را با علامت يا بدون علامت، براى مردم برقرار داشت.»
عمل حج در ماه ذيحجه انجام مىشده، ليكن طواف خانه، اختصاص به وقت معين نداشته است. در اسلام نيز وقت حج طبق كتاب و سنت به همان زمانِ مقررِ در سابق، باقى ماند و عمره در تمام سال، مشروع و مستحب گرديد.
حج، چنانكه در قرآن است، در ماههاى خاصى معين شده الْحَجُّ اشْهُرٌ مَعْلُوماتٍ ... و در سنت مقرر شده كه احرام به قصد عمره حج (عمره تمتّع) را مىتوان حتى از ماه شوال انجام داد ولى اعمال مخصوص حج از نهم ذيحجه آغاز مىشود.
چگونگى حج و پارهاى از تغييراتى كه در اسلام صورت گرفت، ضمن بازگويى اعمال عمره و حج اسلامى معلوم مىگردد.
كيفيت اجمالى حج در اسلام
در اسلام حج به سه نوع تقسيم شده است و حاجى به قول مذاهب اربعه اهل سنت، در انتخاب هر نوع آن مخيّر است (3)ولى به عقيده شيعه (اماميه) اهل مكه مىبايست حج «قِران» يا «افراد» بجا آورند و اهل آفاق و ساكنان غير حرم فقط يك نوع حج كه «حج تمتع» است انجام مىدهند.
در حج تمتع، حاجى پس از انجام عمل عمره «مُحِلّ» مىشود و در فاصلهاى كه تا احرام مجدّد براى حج وجود دارد از چيزهايى كه بر محرم حرام است متمتع
مىگردد، ولى در دو قسم ديگرِ حج كه قِران و افراد است، از آغاز احرام، از ميقات تا پايان عمل حج موظف است از محرمات احرام پرهيز نمايد.
در دو قسم ديگرِ حج (افراد و قران) اعمال حج پيش از عمره به جا آورده مىشود (1)و پس از انجام تمامى مناسك حج لازم است حاجى عمره مفردهاى به جا آورد. حج قران و افراد مانند يكديگر است و فقط در قران لازم است قربانى را از هنگام احرام همراه بياورند. (2)اما مناسك عمره اين گونه است كه معتمِر يا حاجى، كه قصد عمره تمتع دارد، نخست از محلهاى خاصى كه بر سر راههاى مكه قرار دارد محرم مىشود (3)
بخش مهمى از محرمات احرام در سنت آمده كه در تعداد آنها بين مذاهب اختلاف است؛ اماميه آنها را چهارده چيز مىدانند مختصر نافع از محقق.
و پس از ورود به مكه، هفت بار دور خانه كعبه طواف مىكند و سپس دو ركعت نماز طواف بجا مىآورد و آنگاه فاصله بين دو كوه مجاور مسجدالحرام؛ صفا و مروه را هفت مرتبه مىپيمايد كه اين عمل را «سعى» نامند (4)و در پايان سعى با كوتاه كردن مقدارى از موى سر يا صورت و يا گرفتن ناخن از احرام خارج مىشود.اعمال مخصوص حج (به طور اجمال و بر طبق مذهب اماميه) بدين گونه است:
كسى كه حج قِران يا افراد بجا مىآورد:
1- از ميقات محرم مىشود و كسى كه عمره تمتع را بجا آورده و قصد دارد مناسك حج را انجام دهد، از مكه احرام مىپوشد و اين عمل معمولًا در هشتم ذيحجه انجام مىشود.
2- آنگاه به عرفات مىرود؛ چنانكه از زوال روز نهم در عرفات كه بيابانى در 24 كيلومترى مكه است وقوف مىكند.
3- پس از غروب آفتاب به مزدلفه يا مشعر كه در 12 كيلومترى مكه و بر سر راه مكه به عرفات است مراجعت مىنمايد (اين عمل را افاضه عرفات نامند (5)) و از طلوع فجر تا سرزدن خورشيد در آنجا وقوف مىكند و آنگاه به منا كه در 6 كيلومترى مسجدالحرام و سر راه عرفات است مىآيد (اين عمل را افاضه از مشعر نامند).
4- در منا، جمره عقبه را كه يكى از سه جمرهاى است و به فواصلى از يكديگر در منا قرار گرفته، با هفت ريگ «رَمْى» مىكند.
5- آنگاه قربانى مىكند.
6- و در آخر سر مىتراشد و با اين كار از احرام خارج مىشود.
7- سپس به مكه مراجعت كرده و هفت بار طواف حج بجا مىآورد.
1) گر چه شافعىها و مالكىها و حنبلىها در حج قران يك طواف و سعى براى عمره و حج را كافىمىدانند، ولى حنفىها طوافى براى حج و طواف ديگرى را براى عمره لازم مىدانند.
2) بنا به مذهب اهل سنت، در حج قران، نيت حج و عمره را بايد با هم انجام داد. در كافى از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه: «لايَكُونُ الْقارِنُ الّا بِسِياقِ الْهَدْى».
3) يعنى لباس احرام مىپوشد و از محرمات احرام اجتناب مىكند. قسمتى از محرمات مزبور در قرآنآمده: «فَمَنْ فَرَضَ فيهِنَّ الْحَجَّ فَلارَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِى الْحَجِّ بقره: 197» و «يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَانْتُمْ حُرُم مائده: 95».
4) گر چه سعى نوعى راه پيمودن است كه با سرعت و تكان دادن شانه همراه است و «هَرْوَلَه» نيز ناميدهمىشود.
5) در قرآن مىفرمايد: «ثُمَّ افيضُوا مِنْ حَيْثُ افاضَ النّاسُ» بقره: 199.
8- و دو ركعت نماز طواف مىگزارد.
9- و سعى بين صفا و مروه مىكند.
10- و پس از انجام اين عمل، به منا باز مىگردد.
11- و شب يازدهم و دوازدهم را در آنجا بيتوته مىكند.
12- و روز يازدهم و دوازدهم هر سه جمره را رمى مىكند.
13- و بعد از ظهر همان روز يا روز بعد (كه بودن آن روز اختيارى است) به مكه باز مىگردد و با اين عمل (طبق مذاهب اهل سنت) حجش تمام مىشود ليكن به عقيده اماميه مىبايست:
14- طواف ديگرى بگزارد.
15- و نماز طواف بجا آورد (بدون سعى صفا و مروه) و با اين عمل (كه طواف نساء ناميده مىشود) تمام محرمات احرام (و از جمله استمتاعات جنسى) بر وى حلال و ضمناً حجش تمام مىشود.
تفاوتهاى بين حج جاهليت و حج اسلام
1- چنانكه مىبينيم، اولين عمل عمره يا حج، احرام از ميقات است كه در جاهليت ميقاتى مقرر نبوده است.
در كتاب شريف كافى روايات متعددى است كه مواقيت معين را رسول خدا صلى الله عليه و آله تعيين و احرام از آنجا را واجب كرد. (1)2- بيشتر محرمات احرام توسط پيغمبر تشريع شده است. آرى لباس احرام كه در اسلام ضمن دو جامه ندوخته (براى مردها) (2)تعيين شده است در جاهليت به شرحى كه خواهيم گفت فقط هنگام طواف، آنهم نه بگونه اسلامى بلكه با لباس خاصى كه از ناحيه اهل مكه تأمين مىشده، صورت مىپذيرفته است. «آلوسى» احرام را از عادات عرب مىشمارد:
«انَّهُمْ يَحُجُّونَ الْبَيْتَ وَيَعْتَمِرُونَ وَيُحْرِمُونَ وَيَمْسَحُونَ الْحَجَرَ وَيَسْعَوْنَ بَيْنَ الصَّفا وَالْمَرْوَةِ وكانوا يُلبونَ وَكانُوا يَقِفُونَ الْمَواقِفَ كُلَّها وَكانُوا يَهْدُونَ الْهَدْىَ وَيَرْمُونَ الْجِمار» (3).
3- وقوف به عرفات و افاضه به مشعر الحرام مخصوص غير اهل حرم بوده است و قريش و طوائف مجاور حرم يا وابسته به قريش از اين كار معاف بودهاند ولى در اسلام طبق دستور قرآن، افاضه از عرفات الزامى است: ثُمَّ افيضُوا مِنْ حَيْثُ افاضَ النَّاسُ.
4- در جاهليت مىبايست حاجيان از غذاى اهل حرم استفاده كنند و غذاى
1) عَنِ الْحَلَبِي قالَ: قالَ ابُوعَبْدِاللَّهِ عليه السلام مِنْ مَواقيتِ خَمْسَةَ وَقَّتَها رَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله لايَنْبَغِى لِحاجٍّ وَلالِمُعْتَمَرٍ انْيُحْرِمَ قَبْلَها ... وَلَايَنْبَغي لِاحَدٍ انْ يَرْغُبَ عَنْ مَواقيتِ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله كافى، باب مواقيت الاحرام.
2) عَنْ بَعْضِهِمْ عليهم السلام قال: أحْرَمَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فى ثَوْبَىْ كَرَسَفٍ كافى، باب مايَلْبِسُ المُحْرِمُ من الثّياب.
3) بلوغ الارَب فى معرفة احوال العرب.
«حِلّ» روا نبوده است ولى در اسلام اين ممنوعيت برداشته شده: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللَّهِ الّتى اخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ (1)
5- به هنگام جاهليت استراحت زير چادرهاى غير چرمى روا نبوده است، ولى اين عمل در اسلام بلامانع است.
6- كشك ساختن و استفاده از تفت دادنى (سرخ كردنى) با روغن جايز نبوده است.
7- در صفا و مروه دو بت تعبيه شده بود كه مردم دور آنها طواف مىكردند و آنها را مسح مىنمودند و معمولًا در آنجا به ذبح قربانى مىپرداختند.
8- اصولًا قسمتى از مناسك اسلامى، نسبت به تمام حاجيان اجرا نمىشده است و به خصوص قريش براى خود امتيازاتى قائل بودند و خود را از بعضى مناسك معاف مىدانستند؛ امتيازات مزبور به عنوان «حُمْس» در تاريخ ثبت شده است.
حُمْس
اصل اين ماده به معناى شدت و تصلّب است. در تاج العروس آمده:
«اصل ماده حمس به معناى شدت در امرى است، چون تشدد در دين و حمس لقب قريش و كسانى بوده است كه از قريش متولد شده باشند يا از كنانه و جديله باشند (كه در حرم ساكن بودهاند) ... و كسانى كه در جاهليت پيرو آنها بودهاند.» (2)سپس مىافزايد: «حمس» براى قريش، كنانه، جديله و پيروان آنها در جاهليت لقب شده بود. در نامگذارى آنان به حمس اين وجهها را آوردهاند:
1- از آن جهت كه ايشان در دين و شجاعت متصلّب بوده و شدت به خرج مىدادند.
2- به واسطه التجاى آنان به حمساء؛ زيرا كعبه را از آن رو كه با سنگهاى سفيد مايل به سياه بنا شده بود «حمساء» مىگفتند.
3- از آن رو كه قريش در حرم شريف نزول كرده بودند (چرا كه در آن روزگار حرم و يا كعبه را حمساء مىگفتند).
4- از اين جهت كه قريش در ايام منا، كه محرم بودند از در خانه وارد نمىشدند، بلكه از ديوار به خانه فرود مىآمدند و در اين ايام از غذاهاى سرخكردنى با روغن يا كشك استفاده نمىكردند.
آنگاه به نقل از «ابوالهِيْثَم» اضافه مىكند كه حمس ساكنان حرم بودند كه در
1) اعراف: 32
2) «حَمَسَ الرَّجُلُ؛ صَلُبَ فِى الدِّينِ وَتَشَدَّدَ. وَمِنْهُ سُمِىَّ الْوَرعُ احْمَسَ لِغِلائِهِ فِي دينِهِ وَتَشَدُّدِهِ عَلى نَفْسِهِ كَالْمُتَحَمِّسِ وَهُمْ حُمْسٌ بِضَمٍّ فَسُكُونٍ وَهُوَ اي الْحُمْسِ لَقَبُ قُرَيْشٍ وَمَنْ وُلِدَتْ قُرَيْشٌ وَكِنانَةٌ وَجَديلَةُ قَيْسٍ ... وَمَنْ تابَعَهُمْ في الْجاهِلِيَّة».
موسم حج به عرفات نمىرفتند و فقط در مزدلفه (مشعر) وقوف مىكردند و مىگفتند:
«ما اهلُ اللَّه هستيم و نبايد از خانه خارج شويم».
سپس گروههايى كه اهل حرم نبودند ولى در اينگونه اعمال به قريش ملحق شده بودند و از آن جمله «بنى عامِر» را نام مىبرد؛ زيرا بنىعامر مادرشان «مجد» دختر «تَيْم بن مُرَّه» از قريش بوده است.
«خُزاعه» نيز جزو حمس بودند؛ زيرا پيشتر در حرم سكنى داشتند و بعدها از آنجا به يمن مهاجرت كرده بودند. (1)در «تاريخ اسلام» دكتر فياض (ص 61 و 62 چاپ سوم) آمده: در عصر عبدالمطلب طايفه قريش، در نتيجه بازرگانى، متموّل شده و در مكه نفوذ كامل پيدا كرده بودند و حادثه اصحاب فيل نيز بر حشمتشان افزوده بود.
آنان مىگفتند كه ما اولاد ابراهيم و اهل حرم و حرمت و واليان خانه و ساكن مكه هستيم، هيچ يك از عرب حق و منزلت ما را ندارد. در مراسم حج امتيازاتى براى خود و منسوبان خود نسبت به ديگر حاجىها قائل شده بودند. استفاده كنندگان از اين امتيازات را حمس مىناميدند. از جمله اين امتيازات يكى تَرك وقوف و افاضه عرفات بود كه مىگفتند ما اهل حرم نبايد غير حرم را محترم بداريم. ديگر اين كه اهل حمس در حال احرام اجازه كشك ساختن و غذا با روغن پختن را ندارند.
همچنين در چادر پشمى نبايد داخل شوند و سايبان جز از چرم نداشته باشند.
قانون كرده بودند كه هيچ حاجى حق خوردن غذايى كه از خارج حرم آمده باشد ندارد و هر حاجى اولين طواف خود را بايد در جامهاى انجام دهد كه از حمس گرفته باشد و اگر چنين جامهاى پيدا نكند بايد لخت و عور طواف كند! براى آنها فقط يك پيراهن مجاز بود (2)و اگر احياناً كسى مايل بود در لباس خود طواف كند، بايد پس از فراغ از طواف آن جامه را به دور اندازد و عرب آن را «لقى» مىناميد.
ياقوت حِمَوى در «معجم البُلدان» مىنويسد كه اهل حمس، بز يا ماده گاو نگه نمىداشتند و كرك نمىرشتند و به خانه يا چادرى كه از مو يا گِل ساخته شده بود داخل نمىشدند و فقط در خيمههاى چرمىِ سرخ سكونت مىگزيدند. (3)استاد رشيد جميلى مىنويسد (4): در جاهليت، عرب به سه گروه تقسيم مىشدند:
1- «حلّه» و آنان طواف كعبه را در
1) تاج العروس، ج 4، ص 132 چاپ افست از طبع قاهره.
2) محاضرات تاريخ الامم الاسلاميه، ج 1، ص 80
3) «لايَأقطُونَ وَلايَرْتَبِطُونَ عَنْزاً وَلابَقَرَةً وَلايَغْزِلُونَ صُوفاً وَلاوَبْراً وَلايَدْخُلُونَ بَيْتاً مِنَ الشَّعَرِ وَالْمُدْرِ وَانَّما يَكْتنُون بِالْقِبابِ الْحُمْر.»
4) تاريخ العرب، ص 231. نيز «العرب قبل الاسلام» دكتر جواد على، ج 5، ص 229
حال عريان انجام مىدادند.
2- گروهى ديگر با لباس شخصى طواف مىكردند كه آنان را حمس مىناميدند.
3- طايفهاى كه به «طَلْس» معروف بودند. اينان در مراسم طواف بين رسوم حله و حمس جمع مىكردند؛ به اين معنا كه احرام را چون حله بجا مىآوردند ولى عريان به دور خانه نمىگشتند و نيز از حمس لباس به عاريه نمىگرفتند و از در خانهها داخل مىشدند و بدعت زنده به گور كردن دختران را نيز انجام نمىدادند و در وقوف عرفات چون حلّه شركت مىكردند و خلاصه مانند حله حج مىگزاردند.
ياقوت در معجمالبلدان (درباره ديگر عادات قريش) مىنويسد: قريش از هر قبيلهاى كه مايل بودند دختر خواستگارى مىكردند ولى اگر قبيله ديگرى مىخواست از آنان دختر بگيرد با وى شرط مىكردند كه بايد چون حمس عمل كند و عقيده داشتند كه براى آنان بواسطه شرفشان روا نيست به كسى كه در رسوم آنان همانند نباشد دختر دهند. (1)قرآن كريم به عادات آنان نسبت به عدم افاضه از عرفات در اين آيه اشاره مىكند: ثُمَّ افِيضُوا مِنْ حَيْثُ افاضَ النَّاسُ وَاسْتَغْفِرُوا اللَّه انَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيم و در رابطه با عريان طواف كردن حله مىفرمايد: يا بَنِى آدَمَ خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد (2)
اكنون كه سخن از امتيازات قريش و رسوم آنان در مورد حج به ميان آمد، مناسب است درباره يكى ديگر از رسوم جاهليت كه در اسلام نسخ گرديد نيز به اجمال سخن بگوييم و آن موضوع «نَسىء»؛ يعنى تأخير اوقات حج است:
نسىء
اساس گاه شمارى عرب، بر حسب سير منازل، قمر در آسمان بوده است كه از رؤيت هلال تا هلالِ ماه ديگر را «شهر» مىگفتند و دوازده مال قمرى يك سال را تشكيل مىداد. آغاز سال را، چنانكه در اسلام نيز مرسوم است، محرم و آخرين ماه را ذيحجه مىگرفتند و براى هر يك از ماهها نام مخصوص بوده است: محرم، صفر و ... از اين دوازده ماه، چهار ماه حرام بوده؛ سه ماه پيوسته (ذيقعده، ذيحجه، محرم) و يك ماه مجزا (رجب). چون هر ماه 29 روز و چند ساعت است قهراً يكسال قمرى از يكسال شمسى حدود ده يا يازده روز كمتر است كه تقريباً هر سه سال يك
ماه بين گاهشمارى شمسى و قمرى تفاوت پيدا مىشود.
حرام قرار دادن اين ماهها نيز به اين انگيزه بوده كه طوائف مختلف بتوانند با اطمينان و آرامشِ خاطر به سفر زيارتى- تجارتى حج بروند؛ زيرا موسم حج، فصل مبادلات تجارى و بازرگانى اعراب و نيز كنگرههاى ادبى بوده است. (1)
در مراصدالاطلاع مىنويسد: عكاظ مهمترين اسواق عرب بوده است كه عرب هنگام حج از ماه شوّال در آنجا اقامت نموده و سپس به «مجنه» منتقل مىشدند و در آنجا بيست روز از ذيقعده را اقامت مىكردند و آنگاه به «ذى المجاز» كوچ كرده و تا ايام حج در آنجا مىگذرانيدند.
عكاظ نخلستانى بوده كه تا طائف يك روز و تا مكه سه روز راه بوده است.
ذوالمجاز پشت عرفات واقع شده بود مراصد و به قولى در يك فرسخى آنجا بوده بلوغ الارب، ج 1، ص 266.
مجنه در مرّالظَّهْران بوده كه با مكه يك مرحله بريد فاصله داشته است.
در بلوغ الارب مىنويسد: ديگر از اسواق عرب «حَضْرَمُوْت» بوده كه در نيمه ذيقعده بر قرار مىشده است. نيز سوق «صحار» كه از دهم رجب تا پنج روز دائر بوده است. همچنين سوق «حَجْر» كه در عاشورا تا آخر محرم برگزار مىشده است.
وى پس از ذكر مجنه و ذى المجاز و عكاظ مىنويسد: عرب در اين اسواق از نيمه ذيقعده تا آخر آن ماه حضور داشته و پس از رؤيت هلال ذيحجه به ذوالمجاز كه نزديك عكاظ بود مىرفتند و تا روز تَروِيَه در آنجا توقف داشتند.
اين اسواق بعد از اسلام نيز برگزار مىشد تا اين كه براى اولين بار سوق عكاظ بواسطه غارت خوارج حَرُورِيَّه در سال 129 هجرى تعطيل شد و آخرين بازارى كه تعطيل گرديد سوق «حساثه» بود كه در سال 197 براى هميشه تعطيل گرديد.
از آنجا كه از دير زمان در ماه ذيحجه حج مىگزاردند و اين ماه در گاه شمارى قمرى از فصلى به فصل ديگر تغيير مىيافت و اين تغيير براى زائران كعبه خسارت به دنبال داشت، اين فكر به وجود آمد كه با نوعى عمل كبيسه، اين نقصان را جبران كنند. از اين رو مقرر داشتند كه هر سه سال يكبار ماه صفر را (به جاى ماه محرم) آغاز سال نو قرار دهند كه در نتيجه، موسم حج در همه سال، به وقت معينى مىافتاد و اين عمل را «نَسىء» مىناميدند.در مفردات راغب آمده: نسىء، كه عرب انجام مىداد. از ماده «نسأ» به معناى «تأخير وقت» آمده و آن عبارت بود از تأخير بعضى ماههاى حرام به ماه ديگر.
بنا به محاسبه ابوريحان بيرونى، عرب حجاز ومكه، از دويست سال پيش از هجرت، در تقويمشان اين كار را اعمال مىكردهاند. (2)و چون اين كار احتياج به محاسبه و آگاهيهاى نجومى داشت، توليت اين كار را به عهده مردى از قبيله كِنانه گذاشتند كه در عصر خود از دانش رياضى و نجومى آگاهى و مهارت داشت و او را «نسأه» يا «قلمس» ناميدند و ظاهراً اين منصب در بنى حارِث بن كِنانه مدتها باقى بود. (3)استاد نبئى مىنويسد (4): دو سالِ اعراب، روى هم بيست و پنج ماه مىشد و همواره هر دو سال كار قلمس تعيين و اعلام ماه اول سال بود تا اين كه يك دوره بيست و چهار ساله تمام مىشد و بعد از يكدوره كامل و سير ماه، حجّ اعراب در ماههاى ديگرِ سال به ذىحجه حقيقى بر مىگشت و به قول ابومعشر بلخى، عرب در هر بيست و چهار سال قمرى، نُه ماه قمرى كبيسه مىگرفتند.
«محاضرات تاريخ الأمم الإسلاميه» (5)از كتاب «نتايج الافهام فى تقويم العرب قبل الاسلام» نقل مىكند كه نسىء، تأخير محرّم به صفر همان سال تا سال آتيه بوده است، نه در هر سه سال يكسال كبيسه نمودن، كه ابومعشر بلخى هِيَوى گفته و ابوريحان بيرونى و مسعودى از وى پيروى نمودهاند.
1) يعقوبى در جلد اول تاريخ خود از 20 سوق بازار نام مىبرد. قلقشندى از اسواق عرب و موسم هر يك سخن گفته رجوع كنيد به نهايةالارب قلقشندى، ص 435، چاپ بغداد و اضافه مىكند كه در ماههاى حرام تا موسم حج در عكاظ جمع مىشدند.
2) آثار الباقيه، به تصحيح زاخائو، ص 12 به نقل آقاى نبئى در مجله دانشكده ادبيات مشهد، شماره 53
3) التنبيه و الاشراف مسعودى به نقل استاد نبئى در قاموس اللّغه مىنويسد: «القلمس ... السَّيِّدُ الْعَظيمُ وَالرَّجُلُ الدّاهِيَةُ ... وَرَجُلٌ كِنانِىٌ مِنْ نَسْأة الشُّهُورِ كانَ يَقِفُ عِنْدَ جَمْرَةِ الْعَقَبَةِ وَيَقُولُ اللَّهُمِّ انّي ناسِئُ الشُّهُورَ وَواضِعُها وَلااعابُ وَلااجابُ، اللَّهُمَ انّي قَدْاحْلَلَتُ احَدَ الصَّفَرَيْنِ و حَرَّمْتُ صَفَرَ الْمُؤخَّر ...».
4) مجله دانشكده ادبيات مشهد، شماره 53، نقل از ماهنامه سيد جلال تهرانى سال 1313
5) تاليف استاد خضرى بك، ج 1، ص 84
ولى استاد رشيدالجميلى اين نظريه را مردود دانسته و گفته است كه گروهى از محققان معتقدند كه نسىء همان اضافه كردن يكماه در سه سال قمرى است كه به منظور تطابق سال شمسى و قمرى انجام مىشده است. (1)به هر حال سرانجام عمل «نسىء» به دستور قرآن در اسلام ممنوع گرديد:
انَّما النَّسىءُ زِيادَةُ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونِهُ عاماً وَيُحَرِّمونَهُ عاماً لِيُوا طِئُوا عِدَّةَ ما حَرَّم اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ ... (2)
و در آيه قبل از اين آمده است:
انَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنى عَشَرَ شَهْراً في كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ وَالارْضَ مِنْها ارْبَعَةٌ حُرُمُ ... (3)
گفتهاند اين آيه زمانى نازل شد كه ذيحجه در وقت واقعى خود قرار يافته بود و از آن زمان، موسمِ حج در اوقات و فصول سال دوران يافت و در اين نيز حكمتى است كه براى بيان آن مجالى وسيعتر مىطلبد.
شمار حج و عمرههاى پيغمبر صلى الله عليه و آله
باتفاق فريقين، پيامبر بعد از هجرت، جز يك حج (حجة الوداع) بجا نياورد و اما در دورانى كه در مكه اقامت داشت، چه پيش از بعثت و چه بعد از آن (و قبل از هجرت) اختلاف است.
در سال وجوب و تشريعِ حج اختلاف است. جمعى بر آنند كه حج در سال ششمِ اقامتِ آن حضرت در مدينه تشريع گرديد. (4)مجلسى از گازرونى نقل كرده كه در سال پنجم فريضه حج نزول يافت و پيغمبر آن را به تأخير انداخت. در سال هفتم به قصد قضاى عمره از مدينه خارج گرديد و حج نكرد. در سال هشتم مكه را فتح كرد و در سال نهم حاجيان را به امارت ابوبكر به مكه فرستاد و در سال دهم خودش به مكه مشرف شد و حج گزارد. (5)محقق حلّى در «معتبر»، ضمن نقل مذاهب اهل سنت نسبت به سعه و ضيق فريضه حج مىفرمايد: حج در سال ششم از هجرت نزول يافت و پيغمبر تا سال دهم به تأخير انداخت.
ارباب سيره نيز زمان صدور حكم را سال ششم دانستهاند و گفتهاند آيه:
وَاتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّه در آن سال نزول يافته است، ليكن گروهى اين عقيده را درست ندانسته و گفتهاند حكم حج در سال نهم تشريع شده؛ چه، فتح مكه در
سال هشتم بوده است و اگر حكم حج پيش از آن صادر گشته بود، بايد در سال هشتم اعمال حج انجام مىيافت در صورتى كه از سال نهم آغاز گرديد و در آن سال پيغمبر كسانى را كه مىخواست به حج روند، با يكى از اصحاب گسيل مىداشت. ليكن آنچه قطعى و مسلّم به نظر مىرسد اين است كه پيغمبر چون در سال ششم نتوانست به مكه وارد شود، به موجب پيمان صلح با مشركان، از نزديك مكه به مدينه بازگشت و در سال هفتم به استناد پيمان مزبور در ماه ذيقعده به مكه مشرف شد و عمره قضا بجا آورد. (1)به نظر مىرسد كه مفاد ظاهر پارهاى از روايات معتبر در كتب حديث فريقين آنست كه سال وجوب حج همان سال دهم هجرت بوده است. در كافى آمده:
عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام
«انَّ النَّبِىَّ أَقامَ بِالْمَدِينَةِ عَشَرَ سِنِينَ لَمْيَحُجَّ فَلَمَّا نُزِلَتْ هذِهِ الْآيَة (يَعنِى قَوْلُهُ تَعالَى
وَاذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجّ (2)) امَرَ رَسُولُ اللَّهِ مُنادِيَهُ انْ يُؤَذِّنَ فِى النَّاسِ بِالْحَجّ ...»
اين مطلب با آنچه در كتب سيره است منافات ندارد، بدين بيان كه اصل تشريع حج در اسلام، در سال ششم هجرت، با نزول آيه وَاتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلّه تثبيت شده است، ليكن وجوب آن به آيه شريفه وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبيلا (3)
تحقق يافته است و مىدانيم كه بين اصل تشريع و رجحان عمل با وجوب آن در زمان ديگر منافاتى نيست.
به هر حال مورد اتفاق مورخان است كه آن حضرت در سال دهم هجرت حج گزارد و پس از چند ماه از مراجعت از اين سفر بدرود زندگانى گفت. خود به جمعى كه با وى بودند فرمود: «لَعَلِّي لا أَلْقاكُمْ بَعْدَ عامِي هذَا»؛ «ممكن است بعد از اين سال، ديگر شما را نبينم» و از اين رو اين حج را «حجة الوداع» ناميدند.
بنابراين، سفرهاى زيارتى آن حضرت به مكه- چنانكه بدان خواهيم پرداخت- عنوان «عمره» داشته و پيش از اين سال بوده است.
عمرههاى پيامبر صلى الله عليه و آله
1- عمره حديبيّه؛ كه رسولاللَّه در ذيقعده سال ششم به اتفاق 1400 نفر از مدينه به قصد عمره بيرون رفت ولى با ممانعت قريش روبرو گرديد و پس از مذاكرات فيمابين، قرار بر آن شد كه در اين سال فسخ عزيمت كند ولى در سال آينده
عمره بجا آورد. (1)2- عمرةالقضاء؛ كه طبق معاهده پيامبر با قريش، به عنوان قضاى عمره نافرجام حديبيه، در ذيقعده سال هفتم، انجام گرديد و در طواف و سعى با سرعت در راهپيمايى و گامهاى كوبنده، قدرت مسلمانان را به رخ مشركان قريش كشيد. (2)3- طواف فتح مكه؛ كه در سال هشتم پس از تصميم رسول خدا به فتح مكه (كه پيرو نقض عهد قريش صورت گرفت) با ده هزار نفر در رمضان راهى مكه شد و پس از تسليم مكه طواف خانه كرد و طواف را سواره انجام داد و اين روز مصادف با جمعه ده روز به پايان ماه رمضان صورت گرفت، ليكن ظاهراً در فتح مكه، پيغمبر از اعمال عمره فقط طواف بجا آورد و در كتب سيره و تواريخ سخنى از احرام آن حضرت و اصحابش يا از سعى بين صفا و مروه نيست. در اين سفر پيغمبر خانه كعبه را از بتها پاكسازى نمود و از اين پس مكه به عنوان يكى از مراكز تحت قدرت مسلمانان در آمد.
4- عمره غزوه حنين؛ كه پس از فتح مكه و جنگ با هوازن و شكست آنان و تقسيم غنائم جنگى بين مسلمانان، شب هنگام از «جِعرانه (3)» به مكه رفت و عمره بجا آورد. (4)
اجمال داستان: پس از فتح مكه طوائف هوازن به قصد جنگ با مسلمين در محل اوطاس جمع شدند. پيغمبر با لشكرى به تعداد دوازده هزار نفر كه دو هزار از آنها از مكىهاى نومسلمان بودند، در شوال سال هشتم از مكه بيرون آمد و در وادى حنين با لشكر هوازن روبرو شد. كفار با كرّوفرّى شكست خوردند و غنائم بسيارى نصيب مسلمانان شد. پيغمبر غنائم را در جِعرانه گذاشت و به قصد فتح طائف كه با هوازن همدست بودند بدانجا لشكر كشيد ولى به واسطه استحكامات شهر موفق به فتح نشدند. در مراجعت به جِعرانه پس از تقسيم غنائم، خود به مكه رفت و عمره گزارد. در التاج آمده: «فَاصْبَحَ بِالْجِعْرانَةِ كَبائِتِ بِها»
اين عمره مصادف با ذيقعده سال هشتم بوده است.5- عمره حجةالوداع؛ كه ضمن حج آن حضرت در سال دهم، در ماه ذيحجه انجام شد.
انس بن مالك نقل مىكند: پيغمبر چهار عمره گزارد كه همهاش در ذيقعده بود، جز عمره حجةالوداع؛ نخست عمره حديبيه، دوم عمرة القضا، سوم عمره جِعرانه (5). در كافى نيز همين مضمون آمده است. (6)چنانكه مىبينيم نامى از عمره فتح مكه برده نشده است و همانطور كه گفتيم آن، تنها طواف زيارت بوده است.
حجهاى پيامبر پيش از هجرت
از مطالب گذشته روشن شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در طول مدّت اقامتش در مدينه، جز يكبار به حج نرفت ولى سه بار عمره بجا آورد و در اين مطلب، بين سيرهنويسان و تاريخنگاران با اصحاب حديث اتفاق نظر وجود دارد؛ چنانكه در كتب حديثِ فريقين نيز يكسان نقل شده است. اما نسبت به حج پيغمبر پيش از هجرت، در بخشى از كتب سيره و تواريخ اشاره نشده و نيز نامى از حج پيغمبر پيش از بعثت و بعد از آن در دوران اقامت در مكه به ميان نيامده است،
1) سيره ابن هشام، تاريخ طبرى، تاريخ ابن اثير، مروج الذهب مسعودى و غيره
2) و به مسلمانان فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً اراهُمُ الْيَوْمَ مِنْ نَفْسِهِ قُوَّة».
3) به كسر جيم و عين مشدّد يا به سكون عين بدون تشديد، نام منزلى است بين طائف و مكه مراصدالاطلاع.
4) التاج، ج 2، ص 147، دكتر فياض، تاريخ اسلام، صحيح بخارى و غيره.
5) التاج، نقل از بخارى و مسلم، ج 2، ص 147
6) فروع كافى، ج 4، ص 252، چاپ حروفى تهران.
گر چه در سيره حلبى سخنى به اختصار آمده است و اما در كتب حديث اهل سنت مطلب به اجمال ذكر شده است.
در صحيح بخارى آمده است:
«حَجَّ النَّبِىُّ قَبْلَ النُّبُوَّةِ وَبَعْدَها وَلَمْ يُعْرَفْ عَدَدُها وَلَمْ يَحُجَّ بَعْدَ الْهِجْرَةِ الَّا حَجَّةَ الْوَداع.»
در كتابهاى حديثى اماميه به نقل از اهل بيت رسالت حجهايى پيش از بعثت و بعد از آن به پيامبر صلى الله عليه و آله در دوران اقامتش در مكه نسبت داده شده است كه در ثبوت و تحقّق آن اشكالى به نظر نمىرسد؛ زيرا صرفنظر از جنبه امامت و عصمت ائمه (كه شيعه بدان باور است)، از اين نظر كه ناقلان اين سخن از اهل بيت رسالتاند و «اهْلُ الْبَيْتِ ادْرى بِما فيه» و نيز از اين جهت كه صدق حديث آنان قولى است كه جملگى بر آنند، هرگونه خدشهاى را برطرف مىكند.
قضا را حديثى در صحيح مسلم آمده كه آن نيز دلالت دارد كه پيامبر در جاهليت حج بجا آورده است.
مسلم از جبير بن مطعم نقل مىكند كه شترم را گم كرده بودم. ايام حج بود، به عرفات رفتم. پيغمبر را در آنجا ديدم كه با مردى در وقوف به عرفه شركت كرده بود. با خود گفتم وى از حمس است چرا در عرفات آمده؟ (1)نودى لوذى در شرح مسلم مىنويسد:
قاضى عياض فرموده كه اين مطلب مربوط به حج پيغمبر قبل از هجرت است؛ زيرا جبير در اين وقت هنوز مسلمان نشده بود و در يوم الفتح اسلام آورد، لذا از وقوف پيغمبر به عرفات (كه معمولًاقريش از آن اعراض داشتند) تعجب مىكند.
و نيز در كافى «باب حج النبى» ضمن حديث 1، 2، 3، 11 و 12 كه همه از حضرت صادق عليه السلام نقل شده، براى پيغمبر حجهاى متعددى ذكر نموده است و اينك متن آنها:
1- عَنْ جَعْفَرٍ عليه السلام قالَ: «لَمْ يَحُجَّ النَّبِىُّ بَعْدَ قُدُومِهِ الْمَدِينَةَ الَّا حَجَّةً واحِدَةً وَقَدْ حَجَّ بِمَكَّةَ مَعَ قَوْمِهِ حَجّات»
2- عَنْ ابي عَبْدِاللَّهِ عليه السلام قالَ: «حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عَشَرا حَجّاتٍ مُسْتَسِرّاً ...»
3- عَنْ ابي عَبْدِاللَّهِ عليه السلام قالَ: «حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ عِشرينَ حَجَّةً.»
11- عُمَرُ بْنُ يَزِيدَ قالَ: «قُلْتُ لِابِى عَبْدِاللَّهِ احَجَّ رَسُولُ اللَّهِ غَيْرَ حَجَّةَ الْوِداع؟ قالَ نَعَمْ عِشْرِينَحَجَّة.»
12- عَنْ ابِى عَبْدِاللَّهِ عليه السلام قالَ: «حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عِشرِينِ حَجَّةً مُسْتَسِرّاً ...»
1) صحيح مسلم، چاپ سنگى، لاهور، ج 1، ص 421
ولى در بحارالانوار از جابر بن عبداللَّه نقل شده است كه گفته است: «انَّهُ صلى الله عليه و آله حَجَّ ثَلاثَ حِجَجٍ، حَجَّتَيْنِ قَبْلَ الْهِجْرَةِ وَحَجَّةَ الْوَداع.»
چنانكه مىبينيم در اين روايات حجهايى به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده شده كه قبل از هجرت به جا آورده است و در اين مطلب كه عرب در ذيحجه مناسك را بجا مىآوردند و نيز پيغمبر قبل از بعثت در انجام سنّتهاى حسنه از پيشگامان بوده، جاى شك نيست.
در تعداد حجهاى رسول خدا اختلاف است. روايات گذشته هر يك تعدادى را بيان مىداشت. در حديث بحار دو حج، در حديث دوم كافى ده حج و در حديث سوم و يازدهم و دوازدهم كافى بيست حج به آن حضرت نسبت داده شده است. در توجيه اين روايات بايد گفت: آنچه از جابر نقل شده (كه پيغمبر دو حج پيش از هجرت بجا آورده است) اخبار از اطلاع شخصى اوست و ممكن است از از حجهاى ديگر پيغمبر اطلاع نداشته و به اصطلاح «اثبات شىء نفى ماعدا نمىكند.» (1)و اما مضمون احاديث وارده از حضرت صادق عليه السلام را نيز ممكن است چنين توجيه كنيم كه: مراد از ده حج، تعداد حجهايى باشد كه پس از بعثت بجا آورده و مراد از بيست حج (كه در سه حديث ديگر ذكر شده) مجموع حجهاى پيش از بعثت و بعد از بعثت باشد.
از چگونگى حج آن حضرت قبل از هجرت، در روايات ذكرى به ميان نيامده و تنها تصريح شده كه «مستسراً» يا «مستتراً» و پنهانى انجام مىشده است.
با توجه به اين كه مناسك حج را، اهل مكه و ديگران نيز انجام مىدادهاند، سبب استتار حج آن حضرت شايد بدين جهت بوده كه پيغمبر همانند ديگر مردم «حله» وقوف به عرفات را بجاى آورده است و مىدانيم كه قريش اين عمل را براى حمس روا نمىدانستند و ما روايت صحيح مسلم را كه اشاره بدين جهت داشت پيشتر آورديم.
در پاورقى كافى در وجه اختفاى حجّ آن حضرت از مرحوم فيض نقل شده كه چون قريش به واسطه نسىء، ماههاى حج را به تأخير مىانداختند و پيغمبر مىخواست در زمان واقعى حج مناسك را بجا آورد، ناچار مخفيانه به انجام اعمال حج مبادرت مىكرد.
اشكال اين توجيه آن است كه انجام حج زمانى كه حضرت ابراهيم مقرر فرموده بود، با توجه به كبيسهكردن و اعمال نسىء
1) بعضى از علما حديث جابر را بر حجهايى كه مصادف با وقت واقعى حج بوده است حمل نمودهاند، نهآنهايى كه بواسطه عمل كبيسه و انجام نسىء در غير موسم قرار مىگرفته است.
در سالهاى دراز، محتاج به محاسبه دقيق هِيَوى داشته است كه در موضوع نسىء آن را يادآور شديم و گفتيم كه اين كار به وسيله كسى كه در امر محاسبه و هيئت آگاهى و مهارت داشته، انجام مىشده است و مىدانيم كه پيامبر پيش از بعثت به اين كار آشنايى نداشته است. لذا مفسّران گفتهاند كه نزول آيه انَّمَا النَّسىءُ زِيادَةٌ فِى الْكُفْر مصادف با زمانى بوده كه ايام حج- چون دوران حضرت ابراهيم- به وقت اصلى بازگشته بود و ديگر احتياج به محاسبات نجومى براى دست يافتن به زمان اصلى نبوده است.
بارى، نخستين حجّ علنى (كه عمل پيغمبر در آن بازگو و نقل شده است) همان حجةالوداع است كه در سال دهم هجرت، چند ماه پيش از رحلت آن حضرت انجام شد، بنابراين آخرين حج پيغمبر نيز همين حج است.
حجةالوداع
مهمترين و مفصلترين گزارشى كه از آخرين سفر حج رسول خدا صلى الله عليه و آله به ما رسيده، روايت جابر بن عبداللَّه انصارى، صحابى معروف پيامبر است كه توسط امام صادق عليه السلام حضرت جعفر بن محمد بن على ابن حسين بن على عليهم السلام به ما رسيده و در كتب شيعه و سنى، با اندك اختلاف نقل شده است، منتهى در منابع حديثى اماميه بدون ذكر جابر و توسيط وى نقل شده است. البته در روايات ديگرى نيز از طرق اهل سنت و شيعه، گزارش سفر پيغمبر در حجةالوداع آمده است كه به اين تفصيل و جامعيت نيست. مجموع اين روايات موجب شده است كه در كتب حديث فريقين، بابى بنام «حجّ النبى صلى الله عليه و آله» يا «باب صفة حجّة النبى» عنوان شود.
صاحبان صحاح ستّ روايت جابر را به نقل از حضرت صادق عليه السلام آوردهاند. و در سنن دارُمى و مستخرج صحيح مسلم از ابونُعَيْم و مُنْتَقى ابن ابىالجارود نيز نقل شده است و اختصار آن را نسائى و ترمذى در سنن خود آوردهاند. (1)محدث شهير اهل سنت در عصر ما؛ يعنى «محمد ناصرالدين البانى» كتابى بنام «حجةالنبى صلى الله عليه و آله» در استخراج حديث جابر تأليف نموده است.
چنانكه علامه ابن حَزْم ظاهرى اندلسى كتابى بنام «حجةالوداع» مرقوم داشته كه در آن، نخست گزارشى از حج پيغمبر، با همه خصوصياتى كه در روايات اهل سنت ديده، آورده است و سپس منابع هر يك از خصوصيات را كه راوى خاصى ناقل آن بوده
1) حجةالنبى، علامه ناصرالدين البانى، ص 41
است از كتب حديث تخريج فرموده و به اصطلاح گزارش جامع و مستندى از حج پيغمبر كه در روايات آمده، به دست داده و به حق در اين باب كار تتبع را محققانه انجام داده است. (1)با اينهمه، از خصوصياتى كه در روايات اماميه هست، اطلاع نداشته است؛ (وَهذا مِنْ فَضْلِ رَبِّنا).
بارى روايت مفصل حج پيغمبر را، كلينى در كافى و شيخ طوسى در تهذيب از حضرت صادق عليه السلام نقل نمودهاند. مىدانيم كه پارهاى از احاديث ائمه هدى، كه حاكى از قول و فعل رسول خدا است، توسط خاندان عصمت يا بعضى صحابه به ناقل پيوسته است ولى به واسطه اعتقاد شيعه به عصمتِ ائمه و نيز به اين مناسبت كه نوعاً احاديث وارده از ائمه در مقام پاسخ به پرسشهاى پيروان مكتب تشيع است، نيازى به نقل واسطهها و به اصطلاح سلسله سند تا راوى اصلى (صحابى) نبوده است، منتهى ائمه تصريح نمودهاند كه احاديث ما احاديث جدّمان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است.
پس احاديثى كه بدون سند از ائمه تا به رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شود، نزد برادران اهل سنت در حكم مرسلاتى است كه به اتفاق محققان از فريقين- اگر ناقل و مرسل حديث مورد اعتماد و وثوق باشد- حجّت است و امامان شيعه، حتى از نظر رجالىهاى اهل سنت و نقادان حديث، در مرتبه بالايى از وثاقتاند. با اين حال، چون حديث مورد استشهاد ما (حديث حجالنبى) از حضرت صادق عليه السلام است و بيشتر احاديث مجامع روايى شيعه نيز از آن جناب و پدر بزرگوارش حضرت باقرالعلوم عليهما السلام است، ما پارهاى از اقوال ائمه جرح و تعديل و رجاليون مهم اهل سنت را درباره آن دو بزرگوار نقل مىكنيم تا خدشهاى از نظر ارسال حديث، طبق نقل شيعه حتى براى برادران اهل سنت، باقى نماند.
خوشبختانه چنانكه بطور فشرده اشاره كرديم، حديث مزبور با اندك اختلافى در صحاح اهل سنت نيز آمده است و بنابراين نقل آن به عنوان «شاهد» (2)با غمض عين از ارسال يا اسناد، مورد استناد است.
مقام صادقَيْن نزد اهل سنت
يافِعى در مرآت الجنان مىنويسد:
«وَفي سَنَةِ 114 تَوَفَّى ابُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ زَيْنِ العابِدِينَ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ ابِيطالِبٍ احَدُ الائِمَّةِ اْلاءِثْنى عَشَرَ في اعْتِقادِ الامامِيَّةِ وَ هُوَ وَالِدُ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ
1) اين كتاب توسط دكتر ممدوح حقى در بيروت به چاپ رسيده است. وى درباره كتاب مىنويسد: «عَظيمُالْقِيمَةِ الْعِلْمِيَّةِ رَفيعُ الثَّمَنِ الْغَنِى ...» نقل از ص 13، مقدمه.
2) «وَانْ وُجِدَ مَتْنٌ يُرْوى مِنْ حَدِيثِ صَحابِىٍ اخَر يُشْبِهُهُ فِى اللَّفْظِ وَالْمَعْنى اوْ فِى الْمَعْنى فَقَط فَهُوَ الشَّاهِد» شرح نخبة الفكر و مىدانيم كه در حديث شاهد، دقّتى را كه در غير شاهد از لحاظ سند مراعات مىكنند لازم نيست.
لُقِبَ بِالْباقِرِ لِانَّهُ بَقَرَ الْعِلْمَ اىْ شَقَّهُ وَتَوَسَّعَ فِيهِ ... وقالَ عَبْدُاللَّهِ بْنُ عَطاء مارَأيْتُ الْعُلَماءَ عِندَ احَدٍ اصْغَرَ عِلْماً مِنْهُمْ عِنْدَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىّ ...»
همين مطالب را ابن عماد حنبلى در شَذَرات الذهب (ج 1، ص 149، چاپ بيروت) نقل مىكند.
ابن حجر در تهذيب التهذيب (1)مىنويسد:
«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ الحُسَيْن ... ابُو جَعْفَرٍ الْباقِر، امُّهُ بِنْتَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ ابِيطالِبٍ رَوى عَنْ ابِيهِ وَجَدَّيْهِ الحَسَنِ وَالْحُسَيْن ... قالَ ابْنُ سَعْدٍ: كانَ ثِقَةٌ كَثيرُ الْحَدِيث. وَقالَ الْعِجْلىُّ: مَدَنِىُّ تابِعيٌّ ثِقَه. و قالَ ابْنُ البرقى: كانَ فَقيهاً فاضِلًا. ذَكَرَهُ النِّسائِىُّ فِى فُقَهاءِ اهْلِ الْمَدينَةِ مِنَ التَّابِعين.»
در تقريب التهذيب آمده:
«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْن ... ابُو جَعْفَرِ الباقر، ثَقَةٌ فاضِل.» (2)
در طبقات ابن سعد از ابونعيم فضل ابن اكين راجع به حضرتش نقل مىكند:
«وَكانَ ثِقةٌ كَثِيرُ الْعِلْمِ وَالْحَديث.» (3)
اما نسبت به حضرت صادق عليه السلام:
ذهبى در ميزان الاعتدال مىنويسد:
«جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ الحُسَيْن الْهاشِمِىِّ ابُو عَبْدِاللَّهِ احَدُ الائِمَّةِ الاعْلامِ، بِرٌ، صَادِقٌ، كَبِيرُ الشَّأنِ، لَمْ يَحْتَجَّ بِهِ الْبُخارِىُّ. وَقَالَ ابْنُ مُعِينٍ هُوَ ثِقَةٌ وَقالَ ابُو حاتِمٍ: ثِقَةٌ لايُسْأَلُ عَنْ مِثْلِه.» (4)
در تقريب التهذيب (ج 2، ص 132) آمده:
«ابُوعَبْدِاللَّهِ الْمَعْرُوفِ بِالصَّادِقِ، صَدُوقٌ، فَقِيهٌ، امام.»
در تهذيب التهذيب آمده: (5)«قالَ اسحَقُ بْنُ راهِويْه: قُلْتُ لِلشَّافِعِىِّ كَيْفَ جَعفَرُ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْدَكَ؟ فَقَالَ ثِقَه. وَقالَ الدَّوْرِىُّ عَنْ يَحْيَى بْنِ مُعينٍ: ثِقَةٌ مَأْمُون. وقالَ ابْنُ ابى خُثَيْمَة وَغَيْرُهُ عَنْهُ: ثِقَه. وَقالَ ابْنُ ابِى حاتِمِ عَنْ ابِيهِ: ثقَةٌ لايُسْألُ عَنْ مِثْلِه. وَقالَ ابْنُ عَدِىّ: وَلِجَعْفَرٍ احاديثٌ ونُسَخٌ وَهُوَ مِنْ ثِقاتِ النَّاسِ كَما قالَ يَحْيَى بْنِ مُعين. وَقالَ عَمْرُونُ بْنُ ابِى الْمِقْدامِ: كُنْتُ اذا نَظَرتُ الى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلِمْتُ انَّهُ مِنْ سُلالَةِ النَّبِيّينَ وَذَكَرَهُ ابْنُ حبانِ فِي الثَّقاتِ وَقالَ: كانَ مِن ساداتِ اهْلِ الْبَيْتِ فِقْهاً وَعِلْماً وَفَضْلًا ... وَقالَ
السّاجِىُّ: كانَ صَدوقاً مَأمُوناً اذا حَدَّثَ عَنْهُ الثِّقاتُ فَحَدِيثُهُ مُسْتَقيم. وَقالَ النِّسائىُّ فِي الْجَرْحِ وَالتَّعْدِيل: ثِقَة. وَقالَ مالِكٌ: اخْتَلَفْتُ الَيْهِ زَماناً، فَما كُنْتُ اراهُ الّا عَلَى ثَلاث خِصالٍ: امَّا مُصَلٌّ وَامَّا صائِمٌ وَامَّا يَقْرَءُ الْقُرآنَ وَما رَأَيْتُهُ يُحَدِّثُ الَّا عَلى طَهارَة.»
عدم نقل بخارى از امام صادق عليه السلام
در اينجا بيان نكتهاى لازم به نظر مىرسد و آن عدم نقل بخارى در صحيح خود از امام صادق عليه السلام است. ذهبى در ميزان الاعتدال مىنويسد: «جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ... احَدُ الاعْلامِ، بِرٌ، صادِقٌ، كَبيرُالشَّأنِ، لَمْ يَحْتَجَّ بِهِ الْبُخارى.»
نووى در شرح باب حجة النبى از صحيح مسلم آورده:
«فَيهِ حَديثُ جابِرٍ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ وَهُوَ حَديثٌ عَظْيمٌ مُشْتَمِلٌ عَلَى جُمَلٍ مِنَ الْفَوائِدِ وَنَفائسٍ مِنْ مُهِمّاتِ الْقَواعِدِ وَهُوَ مِنْ افْرادٍ مُسْلِمِ وَلَمْ يَرَوْهُ الْبُخارِىُّ فِي صَحِيحِهِ وَرَواهُ ابُو داوُودِ كَرَوايَةِ مُسلِم ...»
شايد عدم نقل بخارى از آن حضرت، بدين جهت باشد كه بيشتر احاديث امام صادق عليه السلام- چنانكه گفتيم- بدون ذكر واسطه و سلسله سند تا به رسول خدا يا صحابه است. امّا اولًا تمام احاديث آن جناب بدون نقل واسطه نيست چنانكه همين حديث حجةالنبى در صحيح و ابوداوود با ذكر سلسله سند نقل شده است و ثانياً پاسخ اين اشكال از ناحيه خود آن حضرت داده شده است:
ابن حجر در تهذيب التهذيب از ابن ابى مريم نقل مىكند كه به ابىبكر بن ابى عياش گفتند چه چيزى سبب شده است كه از جعفر بن محمد سماع حديث نمىكنى؟
پاسخ داد: ما از وى درباره احاديثى كه نقل مىكند پرسيديم آيا شما خود اين احاديث را شنيدهاى؟ گفت خير، ولى احاديث مزبور را ما از پدرانمان روايت كردهايم.
بنابراين نياوردن واسطهها و ارسال حديث (كه آن هم بيشتر به واسطه مقتضاى مقام؛ يعنى پاسخ به پرسشهاى شيعيان بوده) با توجه به وثاقت ناقل و تصريح به ذكر اجمالى راويان واسطه (سلسله سند) كه پدران آن جناب باشند (1)، خدشهاى در صحت و حجيت حديث نمىرساند؛ زيرا بيشتر علماى فريقين، مرسلات عدول را حجت دانستهاند (2)و حتى نقل شده كه امام مالك و امام
ابوحنيفه به مطلق مرسلات عمل كردهاند.
استاد ابوزهره در اين زمينه مىنويسد:
مالك و ابوحنيفه و ابراهيم نخعى و حمّاد بن ابىسليمان و غير آنان، از بزرگان فقها، مرسل را حجت مىدانستند، بدين دليل كه راوى اگر به سلسله سند و وسائط فيمابين، اعتماد و وثوق نداشته باشد، نبايد بطور مرسل نقل حديث كند. ولى شافعى مرسل را با دو شرط قبول داشت:
1- مرسل از تابعين مورد وثوق باشد،
2- مضمون حديث، مؤيَّد به روايت مسند يا مرسل ديگرى گردد و يا موافق با قول يا فعل يكى از صحابه باشد.
اما امام احمد بن حنبل گر چه مرسل را ضعيف مىشمارد ولى روايات مرسله را بر قياس مقدم مىدارد. (1)و اما مرسل نزد شيعه:
صاحب معالم مىفرمايد: قول راجح نزد شيعه آن است كه مرسلات ثقات يا مرسلات كسانى كه جز از ثقات نقل حديث نمىكنند پذيرفته است.
«كَشى» جماعتى از اصحاب ائمه را نام مىبرد كه مرسلات آنان به واسطه وثاقتشان به اجماع اماميه پذيرفته است. (2)بنابراين مىبينيم اگر عذر بخارى در عدم نقل از امام صادق عليه السلام ارسال حديث آن جناب باشد (كه در حديث حجةالنبى نيست) مرسلات ثقات نزد ائمه و محققان فريقين پذيرفته است. متأسفانه بخارى احاديث مسند آن حضرت تا به پيغمبر (كه در كتب فريقين زياد است) را نيز در صحيح خود نياورده است.
استاد ابوزهره در اين زمينه مىنويسد:
گفتهاند كه بخارى احاديث منسوب به حضرت صادق عليه السلام را قبول نداشته، به نظر ما اين قبول نداشتن نمىتواند از اين جهت باشد كه بخارى كسى را كه مسلمانان صادق مىنامند صادق نداند، با اين كه وى از طبقه تابعين، كه پايينتر از رتبه امام هستند حديث نقل كرده است، بلكه از آن جهت است كه سند روايات منسوب به آن حضرت را مشكوك مىدانسته؛ يعنى نسبت به راويان حديث وى شك داشته است.
بنابراين بخارى شخص آن جناب را صادق مىدانسته امّا آنان را كه از آن امام حديث نقل كردهاند رد مىنموده است.
جاى تعجب است كه همين استاد ابوزهره در جاى ديگر مىنويسد (3):
حضرتش با حفظ جنبه فقهى، مردى دانشمند در احاديث رسول اكرم بود، به طورى كه محدثان از علماى اهل سنت، روايات وى را تلقّى به قبول
مىكردند- رواياتى را كه با سلسله سند به وى منتقل مىگرديد، چنانكه محدثان و فقهاى معاصرش از او روايت كردهاند كه از آن جملهاند: سفيان بن عُتَيْبه و سفيان نَوَوِى و مالك و ابوحنيفه و يحيى بن سعيد انصارى و جمع بسيار ديگر.
احتمال ديگرى كه براى عدول بخارى از نقل احاديث جعفر بن محمد وجود دارد آن است كه آن حضرت امام شيعيان زمان خود؛ يعنى پيشواى مذهبى، غير از مذاهب اهل سنت بوده مذهبى كه بخارى به آن اعتقاد داشته است، ولى مىدانيم كه مدار صحّت حديث، وثاقت ناقلان آن است نه اعتقاد آنان، و بايد گفت كه بخارى خود از جمعى از خوارج نقل حديث كرده، با آن كه عقيده آنان از نظر بخارى و جمهور اهل سنت و شيعه پذيرفته نيست.
حديث حج النبى صلى الله عليه و آله
پيشتر گفتيم كه حديث مفصل حجّالنبى صلى الله عليه و آله را از شيعه، كلينى در كافى (1)و شيخ طوسى در تهذيب به اسناد از حضرت صادق، آوردهاند. و از اهل سنت نيز جمع بسيارى از آن جمله مسلم در صحيح خود (2)و ابوداوود در سنن خويش (3)به اسناد از حضرت صادق و او از حضرت باقر عليهما السلام و آن جناب از جابر نقل كردهاند. در جوامع حديثى متأخر، فيض كاشانى در وافى به نقل از كافى و تهذيب، اين حديث را آورده است، و شيخ منصور على ناصف در «التاج» آن را از مسلم و ابو داوود نقل مىكند.
در التاج، ذيل عنوان «حديثِ حجةالوداع» مىنويسد: اين حديثى است جليل القدر و عظيم الفضل و تمامى افعالى را كه پيغمبر در حجةالوداع انجام داده و شامل اركان و واجبات و مستحبات است، جز اندكى، در بر دارد و اين نخستين حديث طويلى است كه در كتاب التاج آمده ... و جابر (راوى اصلى حديث) كسى است كه مهار شتر رسول خدا را در اين سفر به دست داشته است و از اين رو داناترين مردمان به چگونگى حجةالوداع است.
نووى درباره اين حديث مىنويسد:
اين حديث بزرگ و عظيم است و مشتمل است بر جملهاى از فوائد و نفائس مهمات قواعد. سپس از قاضى عياض نقل مىكند كه دانشمندان درباره اين حديث و مطالب فقهى آن بسيار سخن گفتهاند. (4)علّامه ناصرالدين البانى درباره جابر، راوى اين حديث مىنويسد (5):
وى بهترين صحابى رسول اكرم در سياقت نقل حديث حجةالوداع است؛ زيرا جابر از هنگام خروج پيامبر از مدينه تا آخر اعمال حج را بيان كرده است لذا مىتوان گفت كه وى اضبط از ديگران است. سپس از قول حافظ ابن كثير نقل مىكند كه روايت جابر به تنهايى منسك مستقلى است.
در بخش دوّم به شرح و ترجمه اين حديث شريف درباره حج رسول خدا خواهيم پرداخت، با اين ويژگىها و خصوصيات كه:
1- ابتدا راويان اين حديث را كه در كتب حديث شيعه (كافى و تهذيب) آمده (1)، از ديدگاه علم رجال و جرح و تعديل مورد بررسى و نقادى قرار مىدهيم.
2- ترجمه حديث را طبق نقل كافى و تهذيب مىآوريم (چرا كه در اين نقل فوايدى است كه در نقل مسلم و ابوداوود نيست).
3- توضيحات لازم را به مقتضاى مقام ذكر مىكنيم.
4- مواردى را كه در نقل مسلم و ابوداوود نيست و به عكس خصوصياتى را كه در نقل آن دو هست و در نقل كافى نيست بازگو مىكنيم.
5- در پايان متن روايت را از كافى و تهذيب و نيز متن حديث جابر را از التاج براى مزيد فايدت مىآوريم تا ارباب تحقيق را مقايسه آن دو، سهل باشد و از فوايد مندرجه هر دو نقل، بهرهور گردند.
پىنوشتها:
1) و اما نسبت به روايت حديث در صحيح مسلم و سنن ابوداوود بايد گفت كه نيازى به جرح و تعديلراويان سلسله سند نيست، از آن جهت كه اهل سنت بر صحت پنج صحيح از صحاح ششگانه كه از آن جمله است صحيح مسلم و سنن ابوداوود، اتفاق دارند.
در فصلنامه وزين «ميقات حج» سلسله مقالاتى با عنوان «تاريخ حرم ائمه بقيع عليهم السلام» آورديم و در شماره هفتم درباره محلّ قبر حضرت زهرا، كه آيا در داخل بيت خويش قرار گرفته و يا در بقيع، بحث نموديم و اينك اين مقاله مىتواند به صورت مكمّل همان بحث و يا به عنوان يك مبحث مستقلّ مطرح شود:
نتيجه بحث پيشين اين شد كه:
احتمال وجود قبر شريف حضرت زهرا عليها السلام در بقيع، كه در كتب تاريخ عنوان شده، احتمالى است ضعيف و برگرفته از اقوال و منابع گروهى از مورّخان و علماى اهل سنّت. و در روايات شيعه و از ديدگاه علماى بزرگ ما، دليل صريح و روشنى كه مؤيّد اين احتمال باشد وجود ندارد و آنچه در روايات اهل بيت عليهم السلام بر آن تأكيد شده و محدّثان و شخصيتهاى علمى گذشته ما بر آن تأكيد دارند، اين است كه پيكر آن بانوى عظيم الشأن، در داخل بيت شريفش به خاك سپرده شده است.
حال بايد ديد اوّلًا دفن شدن آن حضرت در روضه مطهره، كه گاهى به عنوان احتمال سوم مطرح شده، در چه حدّى از قوّت و استحكام برخوردار است؟ و ثانياً منظور از «روضه» چيست و حدود آن كدام است؟
تذكر اين نكته نيز لازم است كه بيان ضعف احتمال وجود قبر شريف آن حضرت در محلّى، به هيچ وجه دليل نفى ثواب
زيارت و استحباب عرض ارادت نسبت به آن بانوى عزيز در آن محل نيست؛ زيرا استحباب زيارت معصومين عليهم السلام از هر نقطه، دور يا نزديك، مسلّم و ثابت است، به ويژه كه اين زيارت در روضه مطهّر و در كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و يا در بقيع، يا در كنار قبور ائمه هدى باشد و حد اقل فايده و نتيجهاى كه بر تأييد و تقويت يك احتمال مترتّب است- افزون بر جنبه علمى و روشن شدن يك موضوع حساس تاريخى مذهبى- حصول يك نوع اطمينان و جلب توجّه زائران آن بانوى بزرگوار است كه اعتماد و ظنّ به وجود قبر شريف در يك محلّ، هر چه بيشتر و قوىتر باشد توجه باطنى و حضور قلب به هنگام زيارت در آن مكان نيز بيشتر و افزونتر مىشود و نعم المطلوب!
روضه مطهّره و فضيلت آن
آنچه به عنوان «روضه» مطرح است، آن بخش از مسجد النبى است كه در ميان منبر و خانه يا خانههاى پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفته است.
اصطلاح «روضه» و نامگذارى اين مكان مقدس بدين اسم، برگرفته از گفتار رسول خدا و از متن حديثهايى است كه از آن بزرگوار نقل گرديده است.
در فضيلت روضه مطهر، حديثهاى متعددى از طريق اهل سنت و شيعه و در منابع حديثى هر دو گروه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است. همچنين در بيان ائمه عليهم السلام و در گفتار علما و دانشمندان (1)بر عبادت و دعا در اين نقطه از مسجد تأكيد و سفارش شده است:
حديثى است از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود:
«ما بَينَ بيتي وَمِنْبَري روضةٌ مِنْ رياضِ الجنّة وَمِنْبَري عَلى حَوْضي» (2)
بيت و منبر من باغى است از باغهاى بهشت و منبر من در بالاى حوض من قرار گرفته است»
و در حديث ديگر آمده است:
«وَمِنبَري على تُرْعة مِنْ تُرَعِ الجنّة»
«منبر من در كنار درى از درهاى بهشت قرار گرفته است.»
در روايت ديگر، امام صادق عليه السلام به معاوية بن عمّار فرمود: «در كنار منبر بايست و حمد و ثناى خدا را به جاى آور و حاجت خود را بخواه؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده:
«بين منبري و بيتي روضة مِنْ رياضالجنّة». (3)
علما و دانشمندان در توضيح مفهوم اين حديث شريف و در بيان تشبيه اين مكان مقدس به «روضهاى از رياض جنت» وجوه مختلفى ذكر كردهاند كه نقل آنها خارج از موضوع است ولى به طور اجمال آنچه در مفهوم اين حديث به نظر مىرسد اين است كه روضه و اين بخش از مسجد النبى در نزول رحمت الهى و استجابت دعاى مؤمنان و نيل بندگان به سعادت معنوى و اخروى، همانند روضهاى است از رياض جنت. آرى اين مكان مقدس از نظر فضيلت و شرافت در حدّى است كه از تصوّر، خارج و فكر ما از درك حقيقت آن عاجز و قاصر است؛ زيرا با مقايسه اين حديث شريف با حديث ديگر درباره مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود:
«صلاة في مسجدي هذا خيرٌ من ألفِ صلاة فيما سواه من المساجد الّا المسجد الحرام» (1)
يا
«صلاة في مسجدى هذا تعدل بعشرة آلاف صلاة» (2)
مىتوان به آن افق اعلا كه روضه مطهر قرار دارد تماشا كرد و به اهمّيت و فضيلت عبادت در اين مكان شريف و ارزش و ثواب دعا ونيايش در اين نقطه از مسجد پى برد كه اگر نماز خواندن در جاى جاى مسجد النبى بهتر از هزار نماز در همه مساجد، حتى مسجد الاقصى بجز مسجد الحرام، و يا يك نماز در آن معادل است با ده هزار نماز در ساير مكانها و بقاع، طبعاً پاداش عبادت و نماز در «روضه» كه به وسيله شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله معرفى شده است، به مراتب افزونتر خواهد بود و چنين ثواب و پاداش، كه قطرهاى است از اقيانوس بيكران فضل و رحمت الهى، مىتواند نيل به بهشت برين و رسيدن به مرتبه اعلاى غفران الهى و صعود به درجاتى از قلّه رضوان خداوندى گردد؛ «وَرِضوانٌ من اللَّه أكبر». به هر حال همه اين مواهب و كرامتها از روضه مطهّر سرچشمه گرفته است.
حدود روضه:
چون درباره روضه مطهره، افزون بر حديث گذشته، احاديث متعدد ديگر با الفاظ و متون مختلف نقل گرديده است و ظاهراً در مضمون اين احاديث تضاد و تنافى وجود ندارد و در نتيجه مىتواند صدور اين احاديث در زمانهاى مختلف و گوياى مصداقى از روضه و بيانگر بخشى از ابعاد آن باشد، لذا در ميان محدثان و مدينهشناسان اهل سنت از قرنهاى اول اسلام، در حدودِ روضه، نظريات گونهگون وجود داشته است، و در مقابل اين نظريات،
ائمه عليهم السلام نيز حدود روضه رامشخص و براى پيروان خويش معرفى نمودهاند. بنابر اين بر خلاف علماى اهل سنّت، در ميان علماى شيعه تعدّد نظر و اختلاف رأى در اين زمينه وجود ندارد؛ (اهلُ البيتِ أدرى بما فِيهِ!).
نگاهى به متن احاديث:
1-
«ما بينَ بيتي ومِنبَري رَوْضَةٌ مِنْ رياضِ الجنّةِ وَمِنبَري عَلى حَوضي». (1)
2-
«ما بَينَ حُجْرَتي وَمِنْبَري رَوْضَةٌ مِنْ رياضِ الجنّة». (2)
3-
«ما بين مِنبَري الى حُجرَتي رَوْضَةٌ مِنْ رياضِ الجنّة». (3)
4-
«ما بينَ قبري و منبري رَوضةٌ من رياضِ الجنّة». (4)
5-
«ما بينَ مُصَلّاى وَبَيْتي رَوْضةٌ مِنْ رياضِ الجنّة». (5)
6-
«ما بينَ هذِهِ البيوتِ الى مِنبَري رَوضَةٌ مِنْ رياضِ الجنّة». (6)
احاديث فوق، بجز حديث يك و شش، همه از منابع اهل سنّت نقل شده و در منابع حديثى شيعه تنها حديث اوّل و ششم نقل گرديده است.
و در مورد حديث پنجم ميان آنان اختلاف نظر وجود دارد كه آيا منظور از مصلّا، محراب رسول خدا است كه در داخل مسجد قرار دارد يا مقصود از آن، مصلّاى عيد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است كه در بيرون مسجد و سمت غربىِ آن، به صورت ميدان وسيع وجود داشت و آن حضرت نمازهاى عيد را در آنجا مىگزارد كه بيشتر علما گويند منظور از آن، معناى دوم و مصلّاى نماز عيد است.
به هر حال بر اساس مضمون اين احاديث، در ميان اهل سنّت در «تعيين حدود روضه» سه وجه يا سه نظريه به وجود آمده است:
نظرّيه اوّل:
حدود روضه در طرف شرق مسجد، از محدوده بيت رسول خدا آغاز و تا محدوده منبر ادامه مىيابد و عرض آن در طرف بيت محاذى آن و وسيعتر است و هر چه به طرف منبر امتداد پيدا مىكند، از وسعت آن كاسته مىشود تا به حد منبر مىرسد.
بنابراين نظريه روضه داراى مساحتى مثلثى شكل است و رأس آن منبر و قاعده آن را بيت تشكيل مىدهد، اين نظريه گرچه در اوايل مورد قبول عدّهاى قرار گرفت ولى به تدريج اهمّيت خود را از دست داد، جز در ميان گروهى خاص.
نظريّه دوّم:
روضه شامل تمام مساحت مسجد النبى است كه در زمان آن حضرت احداث شده است.
عمده دليل اين نظريه حديث پنجم و ششم و استفاده از واژههاى، «بيوت» و «مصلا» است؛ زيرا بيشتر فضاى مسجد در ميان بيوت و منبر و همه مسجد در ميان بيت و مصلّا قرار دارد و براى اثبات اين نظريه، «خطيب» كه يكى از علماى اهل سنّت است، كتابى نوشته به نام «دلالات المسترشد على أنّ الروضة هِىَ المسجد» ويكى ديگر از علما به نام شيخ صفى الدين مدنى در ردّ نظريه خطيب و كتاب او كتابى تأليف كرده و پس از اين دو كتاب، مورّخ ومحقّق مدينهشناس؛ سمهودى (متوفّاى 911) كتابى تأليف كرده به نام «رفع التعرض والانكار لبسط روضة المختار» و به طورى كه خود مؤلّف مىگويد: وى در اين كتاب دو تأليف قبلى را تلخيص و دو نظريه مخالف را به هم نزديك ساخته است. (1)به طورى كه از نام كتاب پيداست، وى سرانجام نظريه خطيب و شمول روضه به همه فضاى مسجد را تأييد كرده است.
سومين نظريه:
اينكه روضه نه همه مسجد است و نه آن بخش مثلثى شكل، بلكه از طرف شرق، از حجره رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع و در همان حد و به موازات حجره تا محاذى منبر امتداد پيدا مىكند و در جنوب و شمال، از ديوار محراب پيامبر شروع و تا ستون سوم، در سمت شمال را شامل مىشود.
بنابر اين قول، روضه به شكل مربّع است كه در اين محدوده دوازده ستون قرار دارد؛ چهار ستون رديف هم از شرق به غرب و سه ستون از سمت قبله به شمال. و منظور از اين دوازده ستون ستونهاى داخل فضاى مسجد است نه ستونهايى كه در داخل ديوار قبله و محراب و يا در داخل ديوار حجره قرار گرفتهاند. و اين مساحت، از شرق به غرب حدود بيست و دو متر و از قبله به سمت شمال پانزده متر و در جمع حدود سيصد و سى متر است.
در ميان علماى اهل سنّت، اين قول اخير مشهورتر از دو قول پيشين است و لذا اين ستونها از دوران سلطان سليم (متوفاى 926 ه.) و به دستور وى با نصب مرمر سفيد تا وسط آنها علامت گذارى و مشخص گرديده است و در زمان سلطان عبدالمجيد (متوفاى 1277 ه.) كه قسمتى
1) همان.
از شمال مسجد را توسعه دادند، اين علامت گذارى تجديد و در سال 1404 ه. براى سومين بار ترميم و تزيين گرديد. (1)و بر همين مبنى است كه ازدحام حجاج و زائران در اين بخش بيش از ديگر نقاط مسجد است و براى نماز خواندن و دعا و زيارت در اين قسمت اهمّيت بيشترى مىدهند.
حدود روضه از ديدگاه شيعه:
نظريه شيعه در محدوده روضه، هم در طول و هم در عرض، با اقوال اهل سنّت متفاوت است. و طبق رواياتى كه از ائمه هدى عليهم السلام نقل شده، روضه نه همه فضاى مسجد است و نه تنها آن بخش از مسجد كه در دو قول گذشته از اهل سنت نقل كرديم، بلكه محدوده روضه از ديوار محراب در جنوب، كه امروزه با نردههاى فلزى مشخص است، آغاز و در شمال، به چهارمين ستون منتهى مىگردد؛ يعنى يك ستون علاوه بر آنچه اهل سنّت مىگويند و حد دوّم آن در شرق، داخل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و بيت فاطمه زهرا عليها السلام است و در سمت غرب محاذى منبر شريف مىباشد.
دليل حدّ اوّل (از جنوب تا شمال) رواياتى است كه از ائمّه عليهم السلام نقل شده، از جمله:
كلينى رحمه الله با اسناد از مرازم و او از امام صادق عليه السلام نقل مىكند:
«قالَ سألتُ أبا عبدِ اللَّه عليه السلام عمّا يقول الناس في الروضة، فقال: قال رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فيما بين بيتي ومنبري روضة من رياض الجنّة ومنبري على تُرعَة من ترع الجنّة فَقُلْتُ لَهُ جُعِلتُ فِداك فما حدّ الروضة، فقال و بعدُ أربع اساتين من المنبر الى الظلال. فقلت جعلت فداك منَ الصّحنِ فيها شيء؟ قال: لا» (2)
مرازم مىگويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم از آنچه مردم (اهل سنّت) در روضه مىگويند، فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است فاصله بيت و منبر من باغى از باغهاى بهشت است و منبر من بر درى از درهاى بهشت قرار گرفته است. عرض كردم فدايت شوم! حد روضه كدام است؟ فرمود: فاصله چهار ستون، از منبر تا سايهبانها. عرض كردم فدايت شوم! از صحن مسجد هم چيزى جزو روضه هست؟ فرمود: نه»
بر اساس مضمون اين روايت و امثال آنست كه ابن شهراشوب نظر علماى شيعه را چنين نقل مىكند:
«وقالوا حدّ الروضة ما بين القبر والمنبر الى الأساطين الّتي تلي صحن المسجد». (1)
همچنين از مضمون اين روايت و روايات ديگر و نقل مدينه شناسان استفاده مىشود كه مدّتى طولانى و در زمان ائمه عليهم السلام بخشى از مسجد (بيرون از مسجد اصلى) در سمت شمال و در نزديكى صحن، داراى سايهبانى بوده كه از آن به «ظلال» و «مظلّه» تعبير شده است.
اين بود حد روضه از جنوب به سمت شمال.
و اما در سمت شرق مسجد، همانگونه كه گفتيم حد روضه عبارت است از فضاى داخلى بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و همچنين داخل بيت فاطمه زهرا عليها السلام و در غرب عبارت است از محاذى اين بيوت تا موازات منبر شريف.
و در اين زمينه نيز رواياتى در منابع حديثى نقل گرديده است كه متن بعضى از آنها را در اينجا مىآوريم:
1- كلينى با اسناد از جميل بن درّاج نقل مىكند كه:
«سَمِعتُ أبا عبداللَّه عليه السلام يقول: قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ما بين مِنبري وبيوتي روضةٌ من رياض الجنّة ومِنبَري على تُرعة من تُرَعِ الجنّة وصلاة في مسجدي تعدل ألف صلاة فيما سواه من المساجد الّا المسجد الحرام. قال جميل قلت له بيوت النبي وبيت علي منها؟ قال: نعم و أفضل». (2)
جميل مىگويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: فاصله منبر و خانههاى من باغى است از باغهاى بهشت و منبر من در بالاى درى از درهاى بهشت قرار دارد و يك نماز در مسجد من معادل هزار نماز در ساير مساجد، بجز مسجد الحرام است. جميل مىگويد: پرسيدم آيا خانههاى پيامبر صلى الله عليه و آله و خانه على عليه السلام هم از روضه است؟! فرمود: آرى، بلكه افضلاند.»
به طورى كه ملاحظه مىكنيد در متن اين روايت، مانند حديث ششم كه از منابع اهلسنّت آورديم، به جاى «بيت»، «بيوت» به صورت جمع آمده است و در اين روايت همهخانههاى پيامبر و خانه امير مؤمنان عليه السلام كه در واقع آن هم از بيوت النبى صلى الله عليه و آله است، جزو روضه معرفى گرديدهاند.
2- همچنين جميل بن درّاج نقل مىكند كه:
«قلت لأبي عبداللَّه عليه السلام: الصلاة في
بيت فاطمة مثل الصلاة في الروضة»؟ قال: وأفضل.» (1)
3- از يونس بن يعقوب آمده است:
«قلت لأبي عبداللَّه عليه السلام: الصلاة فى بيتِ فاطمة أفضل أو في الروضة؟
قال: في بيت فاطمة» (2)
«يونس بن يعقوب گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم آيا نماز در خانه فاطمه برتر است و فضيلت بيشترى دارد يا در روضه؟ فرمود: در خانه فاطمه.»
توضيح اين كه در سال هشتاد و هشت هجرى خانه فاطمه زهرا عليها السلام و به فاصله كمى، ديگر خانههاى متعلّق به پيامبر اسلام، كه در كنار مسجد قرار داشتند، به دستور وليد بن عبدالملك و به مباشرت عمر بن عبدالعزيز تخريب گشته، به فضاى مسجد ضميمه گرديدند و در زمان امام صادق عليه السلام تا سال 668 به همان صورت باقى بودند و مانند ساير نقاط مسجد، به هنگام عبادت و نماز مورد استفاده قرار مىگرفتند تا اينكه در اين سال به دستور ملك ظاهر بيبرس بندقدارى پادشاه مقتدر مصر، دور خانه پيامبر و فاطمه زهرا عليها السلام نرده كشيدند و بار ديگر از مسجد جدا كردند و اين سؤالها كه از نماز خواندن در خانه پيامبر و فاطمه عليهما السلام به عمل آمده ناظر به وضعيت آن زمان است.
آيا قبر فاطمه عليها السلام در روضه است؟!
پس از روشن شدن اين مطلب كه «از نظر ائمه هدى عليهم السلام روضه داراى مفهوم وسيعتر و شامل بيت پيامبر و بيت فاطمه مىباشد.» اين موضع نيز روشن مىشود كه مسأله دفن شدن آن بزرگوار در روضه، كه به صورت يكى از احتمالات از سوى گروهى از علما مطرح گرديده، حتى در صورت وجود دليلى بر اين موضوع، در واقع مكمّل رواياتى خواهد بود كه با صراحت دلالت دارند بر اينكه پيكر آن بانو در داخل بيت خويش به خاك سپرده شده است.
اينك بعضى از رواياتى را كه در اين زمينه نقل شده، مىآوريم و آنگاه به احتمال دفن شدن آن حضرت در روضه و علّت پيدايش اين احتمال مىپردازيم:
1- ابونصر بزنطى از حضرت رضا عليه السلام نقل مىكند كه: از آن حضرت درباره محلّ قبر فاطمه عليها السلام پرسيدم، فرمود:
«دُفِنَتْ في بيتِها فلمّا زادت بنو أُميّة في المسجد صارت في المسجد». (3)
2- بزنطى همچنين مىگويد از امام رضا عليه السلام از محلّ دفن فاطمه زهرا سؤال
كردم، فرمود: شخصى اين موضوع را از جعفر بن محمّد عليهما السلام سؤال كرد كه عيسى بن موسى هم در آن مجلس حاضر بوده؟
عيسى پاسخ داد: فاطمه عليها السلام در بقيع دفن شده است. آن شخص بار ديگر از امام سؤال كرد كه شما چه مىفرماييد؟ حضرت فرمود: عيسى به سؤال شما پاسخ داد.
بزنطى مىگويد عرض كردم: أصلحك اللَّه، من با او چه كار دارم، شما نظر پدرانتان را به ما بگوييد، فرمود:
«دُفِنَت في بيتها». (1)
3- سيد بن طاوس رحمه الله از امام هادى عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت در جواب اين سؤال كه قبر مادرتان فاطمه زهرا عليها السلام در داخل مدينه است يا همانطور كه مردم مىگويند در بقيع؟ چنين نگاشت:
«هيَ مَعَ جدّي» (2)
علما و محدثان بزرگ شيعه نيز با اينكه مضمون اين روايات صريح و صحيح را پذيرفتهاند و دفن شدن آن حضرت در داخل بيت خويش را مورد تأكيد قرار دادهاند ولى دفن شدن آن حضرت در «روضه» و يا در ميان بيت و منبر را نيز به صورت احتمال مطرح ساختهاند. چند نمونه از گفتار آنان را مىآوريم:
1- محدّث بزرگ، شيخ صدوق رحمه الله (م 381) مىگويد: «نقلها در محلّ قبر فاطمه عليها السلام مختلف است؛ بعضى از مؤرخان مىگويند: در بقيع مدفون است و بعضى ديگر معتقدند در ميان قبر و منبر؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است:
ما بين قبري و منبري روضة من رياض الجنّة
و بعضى مىگويند در داخل خانه خودش دفن شده است .. امّا نزد من قول آخر صحيح است.» (3)2- شيخ طوسى (م 460) مىگويد:
«الأصوب أنّها مدفونة في دارها أو في الروضة» (4)
3- مرحوم طبرسى (از اعلام قرن ششم) مىگويد: در محلّ قبر آن حضرت اختلاف است؛ زيرا بعضى از علما مىگويند در بقيع دفن شده است و اين قول بعيد است و بعضى ديگر داخل بيت را تأييد مىكنند و بعضى ديگر مىگويند: در ميان قبر و منبر دفن شده است. سپس مىگويد:
فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود:
«بين قبري ومنبري روضة من رياض الجنّة»
به اين معنى اشارت دارد. (5)4- سيد بن طاووس (م 693) مىگويد:
«والظاهر أنّ ضريحها المقدّس في بيتها المكمّل بالآيات والمعجزات». سپس مىگويد: زيرا آن حضرت وصيت كرده بود كه شبانه دفن شود و كسانى كه آن بزرگوار،
تا هنگام مرگش نسبت به آنان خشمگين بود در نمازش حاضر نشوند و اگر پيكر پاك آن بزرگوار به بقيع حمل مىشد و يا در داخل مسجد و در ميان بيت و منبر دفن مىگرديد، آثار حفر قبر، كسانى را كه در فكر كشف آن بودند راهنمايى مىكرد و لذا مستور بودن قبر شريف دليل بر اين است كه پيكر پاك وى به بيرون از خانهاش و يا به بيرون از حجره رسول خدا صلى الله عليه و آله حمل نشده است. (1)مبناى دفن شدن در روضه چيست؟
دليل و منشأ اين احتمال چيست؟ آيا دليل مسلّم تاريخى آن را تأييد مىكند يا روايت مورد اعتماد از پيشوايان معصوم در اين زمينه وارد شده است؟!
و يا به قول شيخ طوسى رحمه الله در تهذيب، يك اختلاف نظرى است كه در ميان علما، بدون ارائه دليل متقن به وجود آمده است؛ «ونُسبت هذا الاختلاف الى الأصحاب». (2)
پاسخ اين پرسش اين است:
همانگونه كه مرحوم شيخ طوسى اشاره كردهاند، از گفتار علما و محدثان ظاهر مىشود كه در اين مورد نه مستند تاريخى وجود دارد و نه روايت مورد اعتماد آن را تأييد مىكند بلكه اين موضوع در مقابل روايات صريح و صحيح كه در مورد بيت شريف وارد شده است، يك استظهار ضعيف و يك اصطياد احتمالى است از حديث شريف «ما بَيْنَ بَيتي و قبْري رَوْضَة مِنْ رياضِ الجنّة» بدين معنى كه علما و مورّخان اين حديث شريف را كه از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در مورد روضه شريه نقل گرديده است، چنين توجيه مىكنند و اين فضيلت و شرافت را چنين تعليل مىكنند كه: شايد به جهت دفن شدن پيكر پاك دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله در روضه مطهّره است كه اين كرامت و فضيلت به اين مكان مقدّس اختصاص و تعلّق يافته و موجب تفضيل و ترجيح روضه بر ساير نقاط مسجد گرديده است.
آنچه پيشتر از شيخ صدوق و طبرسى نقل كرديم، گواه صريح بر اين مطلب است و گواه سوم سخن ابن شهراشوب است كه پس از نقل نظريه شيخ طوسى؛ (والأصوب أنّها مدفونة في دارها أو في الروضة) مىگويد: «و يؤيّد قَولَهُ قولُ النبيّ صلى الله عليه و آله:
«بين قبري ومنبري روضة من رياض الجنّة». (3)
و بالاخره گواه ديگر، گفتار شيخ ابوالفتوح رازى در رساله «حسنيّه» است كه
از زبان اين بانو در حضور هارون الرشيد چنين مىگويد: ... و در ميانه قبر و منبر دفن كردند به حكم حديث
«ما بين قبري و منبري روضة من رياض الجنّة». (1)
و نمونههاى ديگر از گفتار علما و دانشمندان كه نقل همه آنها موجب اطاله خواهد شد.
نتيجه اين گفتارها اين است كه احتمال دفن شدن حضرت زهرا عليها السلام در روضه دليل روشنى ندارد بجز برداشت ضعيف از حديث ياد شده.
روضه وبيت يكى است
بايد گفت با توجه به مضمون روايات گذشته كه ائمه هدى عليهم السلام روضه را مفهوماً و يا حكماً به بيوت پيامبر صلى الله عليه و آله و بيت حضرت زهرا عليها السلام اطلاق نمودهاند و بلكه مصداق بارز روضه و افضل از آن معرفى كردهاند، دفن شدن فاطمه زهرا عليها السلام در روضه، يك معناى قابل قبول و مطابق با واقع پيدا مىكند و اين موضوع با دفن شدن آن حضرت در داخل بيتش، كه مضمون روايات صريح است، منافى و مخالف نخواهد بود.
و چنين به نظر مىرسد كه منظور مرحوم علّامه ناظر به همين معنا است. او پس از نقل اقوال سهگانه در مدفن آن بزرگوار از شيخ طوسى رحمه الله، مىگويد:
«والرّوايتان الأوّلتان متقاربتان ومن قالَ أنّها دفنت في البقيع فبعيدٌ عن الصّواب». (2)
يعنى «روضه» و «بيت» داراى يك مفهوم نزديك به هم و قابل جمع هستند نه داراى مفهوم مخالف هم، كه هر يك مكانى مستقل و جداگانه باشد.
گفتنى است اين معنا برداشت و تحليل صريح مرحوم علّامه مجلسى نيز هست كه در آخر بحث ملاحظه خواهيد كرد.
علّت فضيلت روضه و افضل بودن بيت فاطمه عليها السلام
پاسخ يك پرسش: در طول تاريخ ميان علما اين باور وجود داشته و همواره مطرح بوده است كه احتمالًا حضرت فاطمه در روضه دفن گرديده و اين نظريه و اعتقاد بلا فاصله با حديث شريف
«بين قبري ومنبري ...»
مورد تأييد قرار گرفته است.
حال اين پرسش پيش مىآيد كه: اگر اين ارتباط جاى ترديد دارد و اين احتمال ضعيف است پس علّت اين تشريف و تفضيل، آن هم از زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله چيست؟ و تفوّق و فضيلت روضه بر ديگر
نقاط مسجد، اگر به علّت دفن شدن حضرت زهرا نيست پس چيست؟!
در پاسخ اين پرسش بايد گفت: جاى ترديد نيست كه اين بخش از مسجد مواجه است با بيوت رسول خدا و بيت فاطمه زهرا عليها السلام و محلّ حضور دائمى رسول خدا و جايگاه نزول وحى الهى بر آن حضرت و پايگاه عبادت، نماز و اعتكاف آن بزرگوار است. وجود محراب و منبر پيامبر صلى الله عليه و آله در اين سوى مسجد كه كانون عبادت و ابلاغ رسالت و ارشاد امّت تا قيامت است، عامل برترى و تفوّق و موجب فضيلت اين مكان بر ديگر نقاط مسجد است.
در توضيح و تكميل اين مطلب نكتهاى را كه در اهمّيت و فضيلت قبر شريف رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد بحث بوده، مطرح مىكنيم و به دنبال آن، فضيلت و شرافت روضه و بيت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و بيت فاطمه عليها السلام را شرح مىدهيم.
يكى از بحثهايى كه از قرون اوّل اسلام و با الهام از اخبار و احاديث در بين علما و محدّثان جريان داشته، بيان فضيلت و رجحان دو شهر مكّه و مدينه نسبت به يكديگر و مقايسه مسجدالنبى صلى الله عليه و آله با مسجد الحرام در برترى و شرافت و نيز برترى آن دو نسبت به مسجد الأقصى و مقايسه كعبه با قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است و در اين مقايسه طبق نقل سمهودى، علماى اهل سنّت اجماع و اتّفاق نظر دارند بر اينكه:
«آن قسمت از خانه پيامبر كه پيكر پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن دفن گرديده، برتر از بيت خدا است و آن جايگاه مقدّس كه جسم نازنين خاتم انبيا را به آغوش كشيده، برتر از كعبه است»؛ (1)زيرا در اثر تماس مستقيم آن پيكر مطهّر با آن مكان مقدّس و به علّت مجاورت آن تربت پاك با آن جسد مبارك، شرافت اين جايگاه به اوج رسيده و برتر از عرش اعلا گرديده است.
اين است ملاك برترى و فضيلت قبر پيامبر نسبت به كعبه!
اگر اين فضيلت و شرافت به جهت اين مجاورت نصيب اين مكان مقدس گريده كه فضيلت و شرافتى مسلّم و غير قابل انكار است، پس بقعه و مكانى و روضه و بيتى كه وجود مقدّس آن مشعل هدايت و جسم و روان خاتم نبوّت را در حال حياتش در خود جاى داده و اشعّه روحانى و فروغ معنوى وجودش از اين امكنه تا قيامت به جهانيان پرتو افشانى كرده، طبعاً از هر نقطه ديگر و از ساير نقاط مسجد افضل و اشرف خواهد بود!
حال بر اين اساس بايد گفت فضيلت
1) قد انعقد الاجماع على تفضيل ما ضمن الأعضاء الشريفة حتى على الكعبة المنيعة. وقال الفاكهى: قالوالا خلاف انّ البقعة التّي ضمّت الأعضاء الشريفة أفضل بقاع الأرض على الاطلاق حتّى موضع الكعبة واقول أنا أفضل بقاع السماوات أيضاً. وفاء الوفا، ج 1، ص 28
بيت فاطمه عليها السلام بيشتر و شرافت آن نسبت به ساير بيوت افزونتر است؛ زيرا بيت فاطمه، گذشته از اينكه يكى از بيوت رسول خدا است و همه فضائل را كه ساير بيوت از آنها برخوردارند دارا است، خانه و بيت كسانى است كه أذهب اللَّه عنهم الرّجس و طهّرهم تطهيراً (1).
آرى اين بيت علاوه بر اينكه بيت رسول خدا است، محلّ زندگى امير مؤمنان نيز هست، همان كسى كه نازل به منزله نفس رسول اللَّه است. و محلّ زندگى فاطمه، بضعه رسول خدا و محلّ تولد و زندگى حسنين فرزندان رسولاللَّه است. اين بيت همان جايى است كه آن حادثه مهمّ تاريخ جهان معنويت و نزول آيه تطهير در ميان آن به وقوع پيوسته است.
اگر فضيلت روضه را از راه حديث رسول خدا، كه زبان وحى است، شنيدهايم، فضيلت اين بيت و اهل آن را مستقيم و بى رابطه از زبان وحى و از طريق كلام خدا مىشنويم.
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت روضه را از طريق گفتارش به مسلمانان آموخته، طبق نقل محدّثان شيعه و اهل سنّت اين بيت و اهل آن را، هم از راه گفتار و هم در عمل و كردار به مدّت نُه ماه، آن هم هر روز پنج بار، به جهانيان معرّفى كرده است. (2)
تفسير «الدرّ المنثور»، ج 5، ص 199
وه چه فضلى! كه بالاتر از آن متصوّر نيست و اين است معناى گفتار امام صادق عليه السلام در پاسخ پرسش جميل از بيت پيامبر و امير مؤمنان كه: آيا آنها هم از روضه است؟ مىفرمايد:«نعم وأفضل».
بررسى يك روايت مخدوش:
از مطالب گذشته به طور خلاصه معلوم شد كه:
1- اصل فضيلت روضه مطهّر بر اساس حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله ثابت و مسلّم است ولى آيا محدوده روضه كجا است؟
جاى بحث و گفتگو است.
2- باز معلوم شد كه خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و خانه فاطمه عليها السلام از نظر فضيلت، نه مانند روضه، بلكه افضل و برتر از روضه است و نيز ثواب عبادت و نماز در اين بيوت، بيشتر مىباشد.
3- همچنين فهميديم كه براى دفن شدن پيكر پاك حضرت زهرا عليها السلام در روضه، به مفهوم فاصله قبر و منبر، دليلى جز يك برداشت ضعيف و اظهار نظر احتمالى وجود ندارد، ليكن اگر از «روضه» معناى وسيع آن را بگيريم، كه شامل بيت حضرت زهرا هم هست، دفن شدن آن حضرت در روضه
1) احزاب: 33
2) «... عن ابن عبّاس رضى الله عنه قال شهدنا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله تسعة أشهر يأتي كلّ يوم باب علي بن أبي طالب رضى الله عنه عندوقت كلّ صلاة فيقول السلام عليكم و رحمة اللَّه وبركاته اهل البيت: انّما يُريدُ اللَّه ليذهب عنكم الرّجس أهل البيت، ويطهّركم تطهيراً الصلاة الصلوة! كلّ يوم خمس مرّات.
درست است و مؤيد روايات صحيح ديگرى است كه مىگويند: «ذُفِنَت في بيتها»
در تكميل اين بحث، لازم است به نقد و بررسى تنها روايتى بپردازيم كه مرحوم صدوق در «معانى الأخبار» نقل كرده است و از ظاهر آن استفاده مىشود كه پيكر حضرت زهرا ميان قبر و منبر مدفون است. و مخدوش بودن متن و سند آن را توضيح دهيم؛ متن روايت اين است:
«حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل رحمه الله قال حدّثنا علي بن الحسين السّعدآبادى، عن أحمد بن أبي عبداللَّه البرقي، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن بعض أصحابنا عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«مابين قبري ومنبري روضة من رياض الجنّة ومنبري علىترعة من تُرع الجنّة، لأنّ قبر فاطمة- صلوات اللَّه عليها- بين قبره و منبره و قبرها روضة من رياض الجنّة وإليه ترعة من تُرع الجنّة». (1)
ظاهر اين روايت با توجه به ذيل آن (... لأنّ قبر فاطمة ...) اين است كه آن حضرت در ميان قبر شريف و منبر منيف دفن شده است. ولى با يك توجّه اجمالى مىتوان به ضعف سند و تزلزل متن آن پى برد و مخدوش بودن آن را از هر دو جهت به دست آورد:
از نظر سند: به طورى كه ملاحظه مىكنيد اين روايت از نظر سند مرسل است و ابن ابىعمير آن را از بعض اصحاب نقل كرده است و آن بعض مشخص نيست كه چه كسى است! و مىدانيم كه روايت مرسل داراى حجّيت نيست.
و از نظر متن: اين روايت از جهت متن مدرّج است و در علم درايه و حديث شناسى مدرّج را چنين تعريف كردهاند:
«أن يقول الرواي كلاماً يريد أن يستدلّ عليه بالحديث فيأتي به بلا فصل فيتوهّم أن الكلّ حديث» (2)
«روايت مدرّج آن است كه راوى براى تأييد متن روايتى كه نقل مىكند، در ذيل آن مطلبى بگويد كه خواننده و يا شنونده چنين تصور كند كه آن هم از متن روايت است كه از نظر حديث شناسان، اينگونه روايات هم مخدوش و غير قابل اعتماد است. و اين روايت هم دقيقاً از همين روايات مدرّج است و ذيل و تعليل در آن، نه از كلام امام بلكه مانند تعليلهاى گذشته، از اضافاتى است كه به وسيله راويان و يا به هنگام كتابت روايت به عمل آمده
است.
و دليل بر اين مدعا اين است كه حديث «بين قبرى و منبري» همانگونه كه پيشتر اشاره كرديم، از احاديث عامى است و تنها در منابع اهل سنّت آن هم به طور ضعيف؛ از جمله در مسند احمد نقل شده و در منابع معتبر مانند صحاح نيامده است.
واقعيت تاريخى هم مدرج بودن اين روايت و مضمون حديث «بين قبرى و منبري» را نفى مىكند؛ زيرا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در حال حياتش جايگاه دفن پيكر مطهّرش را معيّن نكرده بود؛ همانگونه كه كيفيّت نماز خواندن بر بدن مباركش را بيان ننموده بود.
از اين رو پس از رحلتش در هر دو مسأله ميان اصحاب اختلاف نظر پديد آمد كه به آن حضرت چگونه نماز بخوانند و در كجا دفنش كنند، تا اينكه امير مؤمنان عليه السلام فرمود:
«انّ رسول اللَّه امامُنا حيّاً وميّتاً ...
فيصلون عليه بلا امام وانّ اللَّه لم يقبض نبيّاً في مكان الّا وقد ارتضاه لِرَميه فيه و اني لدافنه في حجرته التي قبض فيها فسلم القوم لذلك ورضوا به.» (1)
و اين ضعف متن و سند موجب گرديده است كه صدوق رحمه الله با اينكه خودش اين روايت را نقل كرده، در بيان آن چنين بگويد:
«قال مصنف هذا الكتاب رضى الله عنه رُوى هذا الحديث هكذا وأوردته لما فيه من ذكر المعنى، والصّحيح عندي في موضع قبر فاطمة عليها السلام ما حدّثنا به أبي رحمه الله قال: حدّثني ... عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر البزنطي قال: قال:
سألت أبا الحسن علي بن موسى الرضا عليه السلام عن قبر فاطمة عليها السلام فقال:
دفنت في بيتها فلمّا زادت بنوا فيه في المسجد صارت في المسجد». (2)
گفتار صدوق قابل توجه است؛ زيرا او در اين نقل و در اين متن مردّد است و مىگويد: «رُوي هذا الحديث هكذا» و توضيح مىدهد از آنجا كه اين روايت با ترديد و احتمال مدرّج بودن كه در آن مشاهده مىشود، نياز آن به توجيه و بيان است و در نتيجه به جاى اين روايت مضمون روايت ديگر را صحيح مىداند و آن را تأييد مىكند كه: «دفنت في بيتها».
باز به همين جهتِ ضعف متن و سند است كه علّامه مجلسى پس از نقل آن از معانى الاخبار، مضمون آن را مردود مىداند و دفن شدن فاطمه عليها السلام در داخل بيت
خويش را تأييد مىكند سپس به توجيه روايت مىپردازد و روضه را به آن حدّى كه از ظاهر اين روايت استفاده مىشود، محدود نمىداند بلكه شامل بيت فاطمه عليها السلام نيز مىداند؛ همانگونه كه ما از روايات استفاده كرديم.
او پس از نقل روايت مىگويد:
«الأظهر أنّها عليها السلام مدفونة في بيتها وقد قدّمنا الأخبار في ذلك. و لعل خبر ابن أبي عُمير محمول على توسعة الروضة بحيث تشمل على بيتها». (1)
نكته قابل توجّه:
اين بود بررسى يك روايت مدرّج و نظريه بزرگ محدّث شيعه، شيخ صدوق رحمه الله در مورد اين روايت و اشكال و ايراد تلويحى و در نهايت اعراض وى از مضمون آن.
و همچنين نظريه مرحوم علّامه مجلسى در تأويل اين روايت و توسعهاى كه در مفهوم «روضه» قائل گرديده است ليكن بايد به اين نكته نيز توجه كرد كه: آنگونه كه ملاحظه كرديد، همه كسانى كه مدفن حضرت زهرا عليها السلام را در روضه، آن هم به مفهوم فاصله بيت و منبر مطرح كردهاند، به همين روايت، استناد و تعليل نمودهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«بين قبري ومنبري روضة من رياض الجنّة!»
در پايان از نظريات و انتقادات صاحبنظران، كه در تكميل اين بحث ما را يارى خواهد كرد استقبال مىكنيم و صميمانه سپاسگزاريم.
پىنوشتها:
1) بحار الانوار، ج 100، ص 193
3- در دوران عباسيان:
خلفاى عباسى توجه ويژهاى را همواره نسبت به جامه كعبه از خود نشان مىدادند. آنان دستور داده بودند كه جامه كعبه از بهترين و گرانبهاترين انواع ابريشم بافته شود. جامههاى ياد شده در شهر «تنيس» مصر كه داراى شهرت به سزايى در منسوجات گرانقيمت بود، بافته مىشد. و دو دهكده ديگر كه پا به پاى تنيس گام برداشته و شهرت فراوانى را نسبت به اين گونه منسوجات تنيسى پيدا كرده بود؛ يعنى «تونه» و «شطا» نيز عهدهدار اين جامه بودند. از آن پس، گاه جامههاى كعبه در يكى از دو دهكده ياد شده براى كعبه آماده مىشد.
«مقريزى» در كتاب «خطط» خود آورده است كه مهدى، خليفه عباسى، فرمان داده بود كه جامه كعبه مشرفه، از قباطىِ مصر به صورت بافتههاى تنيس مهيّا شود.
در اين ميان «فاكهى» جامه ياد شده را بر روى كعبه مشاهده كرده و در كتاب خود (اخبار مكه) از آن ياد مىكند و چنين مىنويسد:
«جامهاى از قباطى مصر را بر روى كعبه مشاهده كردم كه بر آن اين نوشته قرار داشت:
«بِسْم اللَّه بَرَكَةً مِنَ اللَّه ممّا أمر به عبداللَّه المهدى محمد امير المؤمنين أصلحه اللَّه محمد بن سليمان أن يصنع في طراز تنيس كسوة الكعبة على يد الخطاب بن مسلمة عامله سنة تسع و خمسين و مأة».
در سال 160 هجرى هنگامى كه مهدى عباسى (1)حج گزارد، پردهدار كعبه به
1) محمد فرزند منصور عباسى ملقّب به «مهدى» خليفه سوم عباسى بود. نامبرده در سال 127 و يا 126 هجرى متولد شد و در سال 169 هجرى در گذشت، «مترجم».
او گفت كه جامههاى كعبه فراوان شده و چون ساختمان كعبه ضعيف است بيم آن مىرود كه سنگينى جامهها بر آن صدمه وارد كند. بدين منظور نامبرده فرمان داد كه به استثناى يك جامه، همه پوششها را از روى كعبه بردارند. سپس فرمان داد كه تمامى خانه كعبه را از خلوق گرانبها و مشك و عنبر آغشته سازند و آن را خوشبو نمايند.
پردهدار كعبه- در آن هنگام- محمد بن اسماعيل بن ابراهيم حجبى از اتفاقات و رخدادهاى آنسال نسبت به برداشتن جامههاى فرسوده وقديمى كعبه و شست و شوى و خوشبو كردن با بهترين و گرانبهاترين عطرها سپس قرار دادن سه جامه در يك زمان بر روى كعبه براى ما اينگونه سخن مىگويد:
«با شيشههاى مملوّ از «غاليه» به بام كعبه رفتيم و آنها را بر روى ديوارهاى بيرونى كعبه ريختيم. خدمتگزاران كعبه هم در حالىكه بر چرخهاى قرقره ويژه دوختنِ جامه كعبه، خود را آويزان كرده بودند، از پايين تا بالاى خانه كعبه را با مشك و غاليه خوشبو ساختند. از آن پس سه جامه؛ از قباطى، خز (1)و ابريشم بر روى آن قرار دادند.»
خليفه المهدى در آن سال اموال فراوانى را بر ساكنان مكه و مدينه تقسيم نمود. گفته مىشود اين اموال حدود 30 ميليون درهم بوده است كه به همراه خويش به اين ديار آورده بود. افزون بر آن، دينارهاى فراوانى نيز در آن سال از مصر (300 هزار دينار) و يمن (200 هزار دينار) براى وى ارسال گرديد كه تمامى آنها را در ميان مردم مكه و مدينه تقسيم كرد.
همچنين نامبرده حدود يكصد و پنجاه هزار پيراهن (2)را در ميان آنان پخش كرد.
بدين ترتيب «المهدى» نخستين كسى است كه كعبه را به وسيله سه جامه، يكى بر ديگرى پوشش داد.
همچنين در سال 162 هجرى به دستور خليفه «المهدى» جامه ديگرى براى كعبه مكرمه مهيّا گرديد. «فاكهى» اين جامه را بر كعبه مشاهده كرده و در كتاب خويش «اخبار مكه» از آن ياد كرده است. او مىنويسد: كه اين جملات بر آن نقش بسته بود.
«بسم اللَّه بركة من اللَّه كعبة اللَّه المهدى محمد اميرالمؤمنين، أطال اللَّه بقاءه، ممّا أمر به اسماعيل بن ابراهيم أن يصنع في طراز تنيس على يد الحكم بن عبيدة سنة اثنتين و ستّين و مائة». (3)
1) پارچهاى از پشم و ابريشم، «مترجم».
2) ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص، 262 و 263؛ محب الدين طبرى، القرى لقاصد امّ القرى، ص 477؛ طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، ج 8، ص 133
3) «بنام پروردگار و با عنايت و بركت از جانب او براى بندهاش المهدى محمد اميرالمؤمنين- كه خداوند او را طول عمر دهد- به اسماعيل بن ابراهيم فرمان داده شد كه جامه را به سبك جامههاى تنيس به دست حكم بن عبيده در سال يكصد و شصت و دو آماده ساختند.»
هارون الرشيد در دوران خود فرمان داد كه جامه كعبه از قباطى مصر ساخته شود و آن در سال 190 هجرى آماده و بر كعبه انداخته شد.
فاكهى آن جامه را ديده و در كتاب خويش از آن ياد كرده كه بر آن اين نوشته ديده مىشده است:
«بسم اللَّه بركة من اللَّه للخليفة الرشيد عبداللَّه هارون امير المؤمنين أكرمه اللَّه ما أمر به الفضل ابن الربيع أن يعمل فى طراز تونه، سنة تسعين و مائه». (1)
توجه و عنايت ويژه، نسبت به جامه پوشانده بر كعبه مكرمه، تنها از سوى خلفاى بنى عباس صورت نمىگرفت. بلكه وزراى آنان نيز در اين مهم شركت داشتهاند؛ زيرا به دوران خلفاى بنى عباس، گاه نامِ برخى از وزراى آنان بر روى جامه كعبه ديده مىشد.
فاكهى در اخبار مكه اين چنين مىنويسد: «جامهاى را بر روى ركن غربى كعبه مشاهده كردم كه بر روى آن اين نوشته قرار داشت:
«مما أمر به السرى بن الحكم و عبدالعزيز بن الوزير الجروى، بأمر الفضل ابن سهل ذى الرياستين، و طاهر بن الحسين سنة سبع و تسعين و مائة». (2)
همچنين ملاحظه مىشود كه قيام كنندگان بر بنى عباس نيز پس از بسط قدرت خويش بر مكه مكرمه، به جامه كردن كعبه توجه نموده و بدين امر قيام كردهاند.
در سال 200 هجرى، حسين بن حسين أفطس طالبى علوى، رو به سوى مكه نهاد و در شورشى كه ايجاد نمود، مكه را به تصرّف خويش در آورد و به درون كعبه قدم گذارد و سپس تمامى جامههاى آن را برداشت و از آنِ خود نمود. آنگاه به وسيله دو جامه از ابريشم سبك، كه يكى زرد و ديگرى سفيد بود، كعبه را پوشانيد. بر روى جامه ياد شده اين نوشته قرار داشت:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم و صلّى اللَّه على محمد و عَلى أهل بيته الطيّبين الطاهرين الأخيار، امر أبوالسرايا الأصفر بن الأصفر داعية آل محمد بعمل هذه الكسوة لبيت اللَّه الحرام» (3)
ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 263 و 264؛ فاسى: شفاءالغرام، ج 1، ص 120؛ قلقشندى، صبح الاعشى، ج 4، ص 280
در دوران خلافت مأمون، به وى اطلاع دادند كه جامه ديباى قرمز كعبه، پيش از رسيدن زمان قرار دادن جامه دوم،
1) «بنام پروردگار و با عنايت او، نسبت به خليفه الرشيد، بنده خدا، هارون اميرالمؤمنين كه خداوند او را مورد مرحمت خويش قرار دهد، به فضل بن ربيع فرمان داده شد كه جامه را به سبك تونه- يكى از دهكدههاى تابع تنيس- در سال يكصد و نود ببافند.» مقريزى، الخطط، ج 1، ص 339 و 422
2) «به دستور سرى بن حكم و عبدالعزيز بن وزير جروى، و به فرمان فضل بن سهل ذوالرياستين، و طاهر بن حسين، در سال يكصد و نود و هفت بافته شد.» مقريزى، الخطط، ج 1، ص 338
3) «بنام پروردگار بخشاينده مهربان و سلام و درود خداوند بر محمد و اهل بيت مطهر و برگزيده او، ابوالسرايا اصفر بن اصفر كه دعوت كننده به آيين آل محمد است، فرمان داد اين جامه از براى بيت اللَّه الحرام بافته و آماده گردد.»
نمناك و فرسوده مىشود.
مأمون در اين باره از «مبارك طبرى» كه در آن هنگام فرستاده ويژه او به مكه و تيول خليفه بود، پرسيد: كعبه در چه جامهاى بهتر و زيباتر خواهد بود؟ او در جواب گفت: در جامه سپيد، پس مأمون فرمان داد جامهاى از ديباى سفيد بافتند و در سال 206 هجرى بر كعبه مكرمه آويختند. (1)فاكهى مىگويد: در ميانه جامه، قسمتى را از قباطى مصر مشاهده كردم.
آنان بر روى جامه در اركان خانه به خط سياه زيبايى نوشته بودند:
«ممّا أمر به امير المؤمنين المأمون سنة ستّ و مائتين». (2)
از آن پس در هر سال سه جامه بر كعبه قرار مىدادند. و بدين ترتيب مأمون نخستين شخصى بود كه چنين كرد.
در آن هنگام جامهاى از ديباى سرخ در روز هشتم ذىالحجه (/ روز ترويه) بر كعبه آويخته مىشود سپس جامه قباطى را در روز اول مال رجب از آن پس ديباى سپيدى را كه مأمون فراهم مىآورد در روز بيست و هفتم ماه رمضان براى استقبال از عيد مبارك فطر بر كعبه مىپوشاندند.
پس از گذشتن زمانى، به مأمون گزارش دادند: آن قسمت از جامه ديباى سپيد كه در دسترس حاجيان است، در ايام حج كثيف و پاره مىشود و پيش از آنكه جامه ديباى سرخ را در روز عاشورا بر كعبه بدوزند و بر آن قرار دهند، جامه ديباى سپيد قابل استفاده نيست و مأمون بخشى ديگر از همان ديباى سفيد را به وسيله فضل به مكه فرستاد تا در روز هشتم ذىالحجه و يا هفتم از آن قسمتهايى را، كه پاره و فرسوده شده است، مجدداً به وسيله آن جايگزين گردد تا آنكه در روز عاشورا جامه ديباى سرخ بر آن پوشانيده شود.
در دوران جعفر متوكّل علىاللَّه به سال 240 هجرى، به وى گزارش داده شد كه جامه ديباى سرخ، پيش از فرا رسيدن ماه رجب، به علّت زياد دست كشيدن و چهره ساييدنِ مردم، كهنه و فرسوده مىشود. لذا به فرمان او دو پوشش ديگر جهت كعبه ارسال گرديد كه جامههاى ياد شده را از ميانه كعبه تا پايين آن چنان آويزان نمودند كه به زمين مىرسيد. از آن پس هر دو ماه دنبالهاى از ميانه كعبه تا پايين را روى جامه قرار مىدادند.
پردهداران كعبه متوجّه شدند كه به جامه دوم نيازى نيست، پس آن را جمع كرده، در صندوقى نهادند و براى متوكّل
علىاللَّه نوشتند كه يك پيراهن با دنباله بخش بالاى جامه، براى آن كافى است.
بنا براين، از آن پس فقط يك جامه بدين منظور ارسال مىگرديد كه غالباً سه ماه بعد، آن را تعويض مىنمودند. دنباله جامه، سه ماه بر جامه كعبه قرار داشت. اين وضعيت همچنان بود تا اينكه بناى شاذَروان (1)در پايين كعبه به سال 243 هجرى به جود آمد. (2)ازرقى تعداد جامههاى كعبه بين سالهاى 200 تا سال 244 هجرى را شمارش كرده و گفته است: تعداد آنها يكصد و هفتاد جامه بوده است. او مىگويد:
«شمارش جامههاى كعبه را از سال دويست آغاز نموده و آنها را تا سال دويست و چهل و چهار، يكصد و هفتاد جامه شمارش كردم» (3)از گفته ازرقى چنين بر مىآيد كه در يك سال، بيش از يك جامه و گاه تا چهار جامه بر كعبه مىپوشانيدند. اين توضيح، كه به سخن پيش بر مىگردد، بدينگونه بوده كه پارچههاى سپيد كه جامه كعبه از آن تشكيل مىگرديد، عوامل و تأثيرات آب و هوايى، از آن جمله اشعه سوزان آفتاب در فصل تابستان تا باد و بارانهاى زمستانى را تحمّل نداشت، بنابراين دست اندركاران جامه كعبه مجبور بودند در اوقات مختلفى از سال، جامههاى ديگرى را براى آن ارسال نمايند. اما پس از آنكه صنعت جامه كعبه پيشرفت كرد، تا آنجا كه پردهها قدرت و مقاومت ويژهاى در برابر عوامل طبيعى و ديگر عوامل يافتند، كعبه در سال به يك جامه اكتفا نمود و اين وضع تا كنون همچنان باقى است.
نموده تا آنجا كه قدرت و مقاومت ويژهاى را در برابر عوامل ياد شده بدست آورد، كعبه تنها در سال به يك جامه اكتفا نموده همچنانكه تا كنون نيز به همين صورت باقى مانده است.
از آن هنگام كه دولت عباسيان پا به ضعف و سستى نهاد و دست خلفاى آن قوم از سرزمينهاى اسلامى كوتاه شد، جامه كعبه از سوى حكام و فرمانداران و پادشاهان مسلمان همچنان ارسال مىگرديد. اين جامه گاه از سوى مصر و در برخى موارد از يمن بود و گاه از سوى پادشاهان و امراى ايرانى بدان ديار فرستاده مىشد و به آن خانه مقدس اهدا مىگرديد.
1) شاذَروان؛ به فتح ذال، در مصباح المنير آمده است: شاذروان بخشى از ديوار خانه كعبه است كه درساختمان اساسى برونىِ كعبه، از عرض رها گرديده. اين بخش همانند پوشش و ازارهاى، بخش تحتانى كعبه را در برگرفته است.» بنابراين، شاذروان بخش شيب دار و مايلى است كه به وسيله سنگ پايين كعبه را در سه طرف دربرگرفته است. اما در سوى چهارم كعبه، كه در برابر حجراسماعيل است، پله صاف و مسطّحى جايگزين آن گرديده است و مردم در كنار ديوار كعبه، در حالىكه شكم و سينه خود را به خانه چسبانيده و دستان خود را بر بالاى سر، بر كعبه قرار مىدهند به راز و نياز و تضرّع و زارى مشغول مىشوند. پله ياد شده در سر تا سر طول كعبه در اين سمت بوده و ارتفاع آن از سطح زمين يازده سانتيمتر و عرضش چهل سانتيمتر مىباشد.
2) نك: ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 257- 255؛ محب الدين طبرى، القرى لقاصد امّالقرى، ص 475؛ قلقشندى، صبح الاعشى، ج 4، ص 280 و 281؛ قطب الدين حنفى، الأعلام، ص 70؛ ابن ظهيره، جامع اللطيف، ص 106
3) ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 264
مؤيد در كتاب تاريخ خود «حماة» گفته است: فاطميان، خلفاى مصر، به هنگام امارت (ابوالحسن جعفر از سليمانيان) بر مكه، كعبه را به وسيله جامه سپيدى در سال 381 هجرى پوشانيدند. (1)
قلقشندى، صبح الاعشى، ج 4، ص 281
«مسبحى» در حوادث سال 384 هجرى گفته است: «يحيى بن يمان در ذىالقعده از تنيس و دمياط و الفرما هداياى خود را، كه شامل سبدها و تختها و صندوقهايى از كالا و اسب و قاطر و الاغ و سه چتر و دو جامه براى كعبه بود، به مكه آورد.» (2)همچنين در سال 397 هجرى، «الحاكم بأمراللَّه»، كعبه را به وسيله جامه قباطى سپيد پوشانيد و اموالى را براى ساكنان دو حرم فرستاد.در سال 423 هجرى نيز «الظاهر لاعزاز دين اللَّه» جامهاى را براى كعبه فرستاد كه بر آن قرار داده شد. (3)در فاصله ميان سالهاى 437 و 447 هجرى، «ناصر خسرو» در سفرنامه خويش به سوريه و فلسطين و بلاد عرب، كه به زبان فارسى نگاشته شده است، از جامه كعبه و ناودان و نوشتههاى بر روى آن ياد كرده و به هنگام سخن از جامه كعبه به صورت مشروح از رنگ و نيز قسمتهاى مختلف آن و كمربندهاى قرار گرفته بر پرده، همچنين از نقش و نگارهاى موجود بر چهار سمت آن و نيز از تارهاى نقرهاى و ابريشمى موجود بر روى نقشها سخن گفته است. مطالب ناصر خسرو در اين زمينه را به صورت فشرده مىآوريم:
«خانه را چهار روزن است به چهار گوشه و بر هر روزنى تخته آبگينهاى نهاده كه خانه بدان روشن است. روزنههاى ياد شده به وسيله شيشههاى شفافى پوشانيده شده تا آب باران به درون كعبه نفوذ ننمايد.
ناودان (4)در ميانه سمت دريايى خانه قرار داشته، كه طول آن سه ذراع بوده و تمامى آن با نوشتههاى طلا آذين گرديده است.
اما جامه كعبه به رنگ سفيد بوده، دو نوار به عرض يك ذراع جدا از هم آنچنان آن را در بر گرفته است كه ارتفاع جامه در ميان دو نوار، هريك حدود ده ذراع مىباشد؛ به طورى كه گويى پرده به وسيله دو نوار ياد شده در ارتفاع به سه قسمت تقسيم شده است.
قسمتها و اجزاى موجود در بالا و پايين نوارهاى ياد شده، همه به يك اندازه بوده، آنگونه كه ناصر خسرو ياد كرده است.
و تقريبا ده ذراع مىباشد.
1) فاسى، العقدالثمين فىتاريخ البلدالامين، تحقيق محمد حامدالفقى، چاپخانه السنةالمحمديه، قاهره 1378 ه./ 1958 م. ج 1، ص 58
2) مقريزى، الخطط، ج 1، ص 338
3) ابوالمحاسن يوسف بن تغرى بردى، النجوم الزاهره فىملوك مصر والقاهره، چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد المؤسسة المصرية العامه للتأليف والترجمه والطباعة والنشر قاهره بدون تاريخ، ج 4، ص 217 و 276
4) مكانى است كه آب بارانِ فرود آمده بر روى بام كعبه، از آن به پايين سرازير مىگردد. نخستين بار قريشبه هنگام ساختمان خويش از كعبه در سىوپنجمين سال تولد پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بر كعبه تعبيه نمودند. پيش از آن كعبه داراى سقف نبود. ناودان در سمت شمالى كعبه قرار داشته، به طورى كه آب باران فرود آمده بر بام كعبه، به وسيله آن در حجر اسماعيل سرازير مىگردد.
بر هر سمت از چهار طرف جامه كعبه، تابلوهاى محراب گونهاى ديده مىشود كه به وسيله ابريشم رنگارنگ بافته شده و بر روى آنها نقشهايى با تارهاى طلايى به وجود آوردهاند و در هر سمت آن، سه نقش محراب گونه با تارهاى ابريشمى قرار دارد كه نقش ميانى بزرگتر از دو نقش ديگر به شمار مىآيد. بدين ترتيب نقشهاى ياد شده بر چهار سمت جامه كعبه دوازده عدد مىباشد. (1)گفتنى است كه آذين جامه كعبه به وسيله نقشهاى ياد شده تا سال 561 هجرى همچنان ادامه داشته است، به طورى كه «ابوالحجاج يوسف بن محمد البلوى» نويسنده كتاب «الف- باء» آن را ملاحظه كرده و به صورت زيبايى، نقش و نگارها، آذينها، همچنين تغييرات آذينهاى ياد شده، به همراه نوشتههاى بر روى آن را توضيح داده است.
وى در اين باره مىنويسد:
«سرتاسر خانه كعبه، به استثناى جايگاه در و حجرالاسود، به وسيله جامهاى از ابرايشم پوشيده شده است. كمربندهاى آذين شده بر روى آن به رنگ سبز بوده و تابلوهاى محراب شكل آن، در اين كمربندها قرار داده شده است. بر روى هريك از تابلوهاى ياد شده قطعهاى از ابريشم سرخ قرار گرفته كه به كمربند دوخته شده است. نوشتهها به علت درشت بودن، از راه دور قابل رويت و خواندن است. پس از «بسمالله ...»، بر روى آنها اين آيه نقش بسته است: انَّ أوّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ ...
و سپس به دنبال آن نام دستور دهنده براى ساخت و سال بافته شدنش به چشم مىخورد.
در سال 447 هجرى «ابو كامل على بن محمد الصلحى» حكومت يمن را به دست گرفت و از اطاعت عباسيان سر باز زد. نامبرده خطبه را بنام خليفه فاطمى «المستنصر» در مصر آغاز كرد. سال 455 هجرى بود كه او به مكه وارد شد و به مردمان آن نيكى بسيار نمود؛ آنچنانكه عدل و احسان خويش را بر آنان آشكار ساخت و قلب ساكنان مكه را از آن خود كرد. تا آنجا كه همه زبان به حمد و ثناى او گشودند. پس از آن بود كه وى كعبه را با جامهاى سپيد پوشانيد. (2)
فاسى، العقدالثمين، ج 1، ص 57
ابن ظهيره، الجامع اللطيف، ص 106
همچنين در سال 466 هجرى كعبه به وسيله «ابو نصر استرابادى» با جامهاى از ابريشم سپيد، كه دست ساخته هند بود، پوشانيده شد. (3)سپس در همان سال به فرمان «سلطان محمود بن سبكتكين»پادشاه هند، جامه ديگرى از ابريشم زرد براى كعبه مهيا گرديد و بر آن قرار داده شد.
نويسنده «النجوم الزاهره» در اين باره مىگويد: «در آن سال- يعنى سال 466 هجرى- شخصى غير ايرانى از سوى جلال الدوله ملكشاه، كه معروف به سالار بود، به مكه آمد. او در حالى كه سوار بر قاطرى كه مركبش از طلا بود و بر سر خود عمامهاى سياه داشت، در ميان طبل و بوق فراوان به اين شهر قدم گذارد. به همراه كاروان او براى كعبه جامهاى از ديباى زرد بود كه نام «محمود بن سبكتگين» برآن نقش بسته بود. اين جامه از دوران محمود بن سبكتكين در نيشابور نزد شخصى بنام «ابوالقاسم دهقان» به امانت گذارده شده بود. در اين هنگام وزير نظامالملك (1)آن جامه را از او باز ستانيد و به همراه سالار به مكه فرستاد.»
جامه ياد شده بر روى جامه «ابو نصر استرابادى» بر كعبه قرار داده شد. (2)در سال 532 هجرى جامهاى از سوى كشورهاى اسلامى براى كعبه فرستاده نشد، بنا بر اين «شيخ ابوالقاسم رامشت» برپا كننده نوانخانه مشهور به همين نام در مكه مكرمه، كعبه را به وسيله جامهاى حبرى و جز اينها پوشانيد. در آن هنگام جامه ياد شده را به هيجده هزار دينار مصرى و به گفتهاى، چهار هزار دينار برآورد نمودند. (3)
ابن ظهيره، جامع اللطيف، ص 106 و 107
شيخ ابوالقاسم رامشت، كه ايرانىالاصل بود، يكى از مهمترين بازرگانان دوران خود به شمار مىآمد. وى هنگامى كه ديد براثر اختلاف ميان پادشاهان كشورهاى اسلامى و درگيرى آنان، جامهاى براى كعبه ارسال نگرديد.خود بدين امر اقدام كرد و در آن سال جامه ياد شده را بر كعبه پوشانيد، همچنان كه چهار قنديل به وزن ده رطل (4)به ارزش هيجده هزار دينار به كعبه اهدا كرد. (5)بنا بر اين از آنچه كه گذشت آشكار مىشود كه نوشتار بر جامه كعبه، نخستين بار از آغاز دوران عباسيان مرسوم گرديد.
خلفا و فرمانروايان، به هنگام ارسال جامه كعبه افزون بر نوشتن نام خويش بر آن، نام محل بافته شدن و تاريخ را نيز بر آن قيد مىكردند.
اين رسم همچنان به صورت رسمى معمول، تا كنون برقرار مانده است. (6)همچنين از مطالبى كه گذشت روشن شد كه تنها خلفاى بنى عباس نبودند كه نسبت به ارسال جامه كعبه اهتمام ورزيدند، بلكه در اين ميان- به هنگام ضعف عباسيان- خلفاى فاطمى در مصر و
1) وزير سلطان ملكشاه فرزند آلب ارسلان سلجوقى.
2) ابوالمحاسن، النجوم الزاهره، ج 5، ص 95 و نيز نك: فاسى، شفاءالغرام، ج 1، ص 122
3) فاسى، عقدالثمين، ج 1، ص 58
4) رطل مصرى، معادل 453 گرم بوده است، «مترجم».
5) محمد طاهر كردى، التاريخالقويم، ج 4، ص 198
6) به دنبال اين سخن، بخش ويژهاى را در راستاى نوشتار بر جامه كعبه و آذين آن اختصاص خواهيم داد.
فرمانروايان يمن و نيز علويان و برخى از پادشاهان ايرانى در هند و در دولت سلجوقيان نيز به اين مسأله عنايت داشتند و در ارسال آن براى كعبه اهتمام به خرج مىدادند.
و نيز واضح مىگردد كه جامه كعبه بيشتر، از ديبا و گاه از بافتههاى مويين ابريشمى نازك در رنگهاى گوناگون بوده كه در اين ميان رنگ سفيد و سرخ و زرد بيشتر به چشم مىخورد. از آن پس رنگ سبز و آبى معمول مىگردد.
بدين صورت كه: در آغاز خلافت «الناصرلدين اللَّه عباسى» (573- 622 هجرى) نخستين بار كعبه به وسيله جامهاى از ديباى سبز پوشانيده شد. در پايان دوران خلافت نامبرده، خانه شريف كعبه به وسيله جامهاى از ديباى سياه پوشانيده شد كه اين جامه داراى كمربندهايى به رنگ زرد بود. گفتنى است كه پيش از آن، كمربندها به رنگ سپيد بود.
بنا بر اين «ناصر لدين اللَّه عباسى» نخستين كسى است كه كعبه را به وسيله جامهاى از ديباى سياه آراست. (1)فاسى مىگويد: «از آن هنگام، ديباى سياه همچنان به عنوان جامه براى كعبه معمول گرديد كه تا كنون (سال 812 هجرى) نيز ادامه دارد. ليكن در اين ميان در سال ششصد و چهل و سه هجرى، كعبه به وسيله جامهاى پنبهاى، كه به رنگ سياه، رنگ آميزى شده بود، پوشانيده شد. اين جامه از سوى مرد نيكوكار «منصور بن منعد بغدادى»، بزرگ حرم مكى بر روى كعبه قرار داده شد كه بادهاى شديدى در آن سال در مكه وزيد و جامه پاره پاره شد ...
هنگامى كه در اين تاريخ كعبه از جامه مجرد گرديد، «ملك منصور» پادشاه يمن قصد آن نمود كه كعبه را جامه پوشاند ليكن «ابن منعد» مانع گرديد و گفت: اين شرف تنها از آن دستگاه خليفه عباسى است.
اينجا بود كه وى سيصد مثقال (طلا) قرض كرد و پارچه پنبهاى ياد شده را تهيه كرد و با رنگ آميزى، آن را سياه نمود. سپس به وسيله كمربندهاى جامه پيشين كعبه، آن را آراست و بر كعبه قرار داد. (2)مهلهل دمياطى در باره سياهى جامه كعبه، اين چنين سروده است:
يروق لى منظر البيت العتيق اذا بدا الطرفي فيالإصباح والطفل
كأن حلته السوداء قد نسجت من حبة القلب أو من أسود المقل (3)
پىنوشتها:
پىنوشتها:
صفحه سفيد
طرح جايگزين شود.
ترجمه كتاب:
از نظر سيره و تاريخ
نوشته: صَفْوان عدنان داوودى
مدينه منوره، 28 دى 1376، 21 ذىقعده 1419
فصل اوّل
بناىِ حُجرهها و توصيفِ آنها
هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه منورّه شدند، مردم مدينه شادان و شادمان از مقدم گرامىشان استقبال كردند.
مردم مدينه در مهمان نوازى از آن حضرت، به رقابت برخاستند. از اين تاريخ، هر كارى در اين شهر، از بركت اين هجرت فرخنده، با شادمانى آغاز شد. و اين طبيعى است كه اين شهر از اين كار به وجد آيد و چرا نيايد در حالى كه خداى تبارك و تعالى اين شهر را به حضور بهترين خلقش و گرامىترين رسولانش شرف بخشيد و به اين خصيصه مكرّم داشت.
آرى، با حضور آن حضرت، مردم شادمان، هوا عطر آگين و شهر نورانى شد.
انَس بن مالك در اين باره گفته است:
«هرگز روزى را بهتر و نورانىتر از روزى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه شدند، نديدهام. نيز روزى بدتر و ظلمانىتر از روزى كه آن بزرگوار از دنيا رفتند، نيافتم.» (1)همو گفته است: «روزى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه شدند، همه چيز در آن نورانى گرديد و چون روزى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن از دنيا رفتند، فرا رسيد، همه چيز را در مدينه تاريكى فرا گرفت. و از دفن آن حضرت فارغ نشديم كه دلهايمان را
1) احمد بن حنبل در مسند، ج 3، ص 240 و دارمى در سُنن، ج 1، ص 41
انكار كرديم.» (1)پيامبر در محلّه بنى عَمْرو بن عَوْف در قُبا فرود آمدند و اين مطابق با روز دوشنبه، برابر با ماه ربيع الأوّل بود.
چون آن حضرت وارد مدينه شدند، مردم مدينه از خانه بيرون آمدند و در كوچهها و راهها ريختند و بر بالاىِ بامها برآمدند. بچهها و خدمتگزاران در حالى كه از خانه بيرون آمده بودند، فرياد مىزدند:
«محمد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند، اللَّه اكبر، محمّد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند.»
انَس بن مالك، استقبال انصار از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را اين گونه وصف مىكند:
«كنيزكانى از بنو نجّار در حالى كه دف مىزدند، اين گونه مىسرودند:
نَحْنُ جَوادٍ مِنْ بَني النَجّارِ يا حَبَّذا مَحَمَّدٌ مِنْ جارِ (2)
«ما كنيزكان بنو نجاريم، چه خوش همسايهاى است محمّد صلى الله عليه و آله!»
حَبَشيان مدينه به ميمنت ورود پيامبر صلى الله عليه و آله بهبازىنيزه پرداختند و زنان مدينه بربالاىِپشتبامها، اين سرود را مىخواندند:
طَلَعَ البَدْرُ عَلَيْنا مِنْ ثَنيّاتِ الوَداع
وَجَب الشُّكْرُ عَلَيْنا ما دعا للَّهِ داع
أيُّها المبعوثُ فينا جِئتَ بالأَمْرِ المُطاع (3)
«ماه از گذرگاههاىِ گردنه وداع بر ماپديدار شد.»
«تا آنگاه كه خوانندگان خدا را بخوانند، شكر خداىِ بزرگ بر ما واجب است».
«اى برانگيخته خداوند در ميان ما، فرمانت مطاع است».
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حدود ده شب در ميان بنو عمرو بن عوف اقامت گزيدند و مسجدى كه از روز آغازين بر بنياد تقوا بود، پايه ريزى كردند و در آن نماز گزاردند. پس از آن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر مركبِ خويش سوار شدند و با مردم به حركت درآمدند. هر كس از همراهان از سر رقابت مىكوشيد تا زمامِ شتر آن بزرگوار را به دست گيرد ولى پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمود:
«دَعُوها فَإنّها مأمورةٌ»
؛ «شتر را رها كنيد كه مأمور است».
شتر رفت تا در مكان مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مدينه زانو زد. در اين زمان آنجا كسانى از مسلمانان نماز مىخواندند.
اين محل در آن دوران، محل خشك كردنِ خرماىِ سُهَيل و سَهْل دو پسر بچه يتيم بود كه در قيمومت و كفالت سَعْدبن
زُرارَه به سر مىبردند پس از زانو زدن شتر فرمودند:
«هذا إنشاء اللَّه المنزل»
«اينجا اگر خدا بخواهد تنزل خواهد شد».
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن گاه آن دو يتيم را فرا خواندند و درباره خريد زمينشان با آنها گفت و گو كردند، حضرت بر آن بودند تا آن محل را از آن دو خريدارى نمايند و در آن مسجد بنا كنند، ولى آن دو پسر از فروختن آن زمين خود دارى كردند و گفتند: «اى پيامبر خدا، آن را نمىفروشيم بلكه به شما مىبخشيم».
پيامبر صلى الله عليه و آله دلسوز و مهربان بودند، از اين كه آن زمين را اين گونه بپذيرند، ابا فرموده، اصرار بر خريد آن كردند. تا آن را خريدند دستور دادند در آنجا مسجدى بنا شود.
انَس بن مالك در اين باره گفته است:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه شدند و در بلندىهاى مدينه در محلّهاى به نام بنو عمرو بن عوف فرود آمدند. مدتِ اقامتِ آن حضرت در اين محله دو هفته بود.
پس از آن، به سوى بنو نجّار فرستاد و آنها در حالى كه شمشير حمايل كرده بودند، خدمت رسيدند.
انَس گويد: گويى كه من اكنون به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىنگرم كه بر مركبش سوار بودند و ابوبكر بر ردف ايشان قرار داشتند.
بنو نجّار بر گرد آن حضرت حلقه زده بودند تا آن كه حضرت بر در خانه ابوايوب انصارى رحلِ اقامت افكند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چون وقت نماز مىشد، نمازهاىِ خود را در خفتنگاه گوسفندان به جاى مىآوردند.
حضرت دستور بناىِ مسجد دادند و براى اين كار به سوى بنو نجّار فرستادند و به آنها فرمودند:
«يابني النجّار ثامنوني بحائطكم هذا»
«اى فرزندان نجّار درباره قيمت زمينتان با من سخن بگوييد.»
آنها گفتند: «ما بهاىِ آن را جز از خداىِ عزّوجلّ نخواهيم».
انَس گفته است: در اين زمين چيزهايى كه مىگويم قرار داشت، گورهاىِ مشركان، ناهموارىها و درختان خرما.
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد گورهاى مشركان را نبش كردند و ناهموارىها را هموار ساختند و نخلستانها را تخريب و نخلها را بريدند.
قبله مسجد را از نخل ساختند و ديوارها را از سنگ برآوردند. مسلمانان در حالى كه سنگ حمل مىكردند، رجز
مىخواندند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ميانِ آنها بود و اين شعر بر لبانِ مباركشان مترنّم بود.
أللّهم لاخيرَ إلّا خيرُ الآخرة فانصر الأنصارِ و المهاجِرَه (1)
«خدايا! هيچ خيرى جز خير آخرت نيست. خدايا! انصار ومهاجران را يارىكن.»
اصحاب رسولخدا صلى الله عليه و آله دراجراى امرآن حضرت صلى الله عليه و آله بر يكديگر پيشى مىگرفتند.
آنان بر آن بودند تا مسجدى نيكو بسازند و ديوارها و بنياد آن را استوار گردانند ولى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از دست بردن به چنين كارى فرمودند: براى من عريش (بناى مُسقّف) چون بناىِ مسقّف موسى عليه السلام از شاخهها و ساقههاىِ نخل بنا كنيد و سرپناهى چون سرپناهِ وى بنيان نهيد؛ زيرا كار ساختن، به شتاب بيشتر از اين، نياز دارد.
به حضرت عرض شد: سرپناه موسى عليه السلام چگونه بود؟
فرمودند: «به گونهاى بود كه چون در زير آن به پا مىخاست سرش به سقف مىخورد حضرت وقت بيش از حد درباره بنا صرف كردن را مناسب ندانستند و تزيين آن را نيز تجويز نفرمودند؛ زيرا نمىخواستند كه نيروى اصحاب در كارهاى غير سودمند و كم اثر صرف شود.
اصحاب گرامى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آستين جديّت بالا زدند و مجدّانه براى بناىِ اين مسجد بزرگ كوشيدند؛ مسجدى كه مشعل خير و هدايت شود و تا روز رستاخيز بر بشريت نور افشانى كند و چراغ تمدن و بيدارى را روشن گرداند و انسانيّت را بار ديگر از خواب گران بيدار گرداند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با اصحاب، خشتهاىِ بنا را براى مسجد با دامن حمل مىكردند و با اين كار زمينهساز ايجاد رغبت و همكارى در اصحاب مىشدند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با اين كار درس عملى و تعاون و مساوات به اصحاب مىدادند و اين برترين توجيه و بهترين تربيتِ حقيقى بود؛ زيرا تربيت صحيح آن است كه از راه عمل- نه حرف- تأثير بگذارد. از قديم گفتهاند:
«هر كس با سخن مردم را پند دهد تيرهايش به خطا مىرود و هر كس با كارش مردم را پند دهد، تيرش به هدف مىخورد.»
آن حضرت در حالى كه همپاى مردم در ساختن اين مسجد شركت مىفرمودند اين شعر را بر لبان مبارك زمزمه مىكردند.
هذا الحِمالُ لاحمال خيبر هذا أَبرُّ رَبَّنا و أَطْهَرْ
«اين بارها بار خرماىِ خيبر نيست ولى
1) صحيح مسلم، حديث 524 و سنن ابوداود حديث 453.
در آخرت از بارهاىِ خرماىِ خيبر نيكوتر و پاكيزهتر است.»
و يا مىفرمودند:
أللهمَ إِنَّ الأجَر أَجرُ الآخِرَة فارحم الأنصارَ و المُهاجرة
«خداوندگارا! پاداش، همان پاداش آخرت است. خدايا! بر انصار و مهاجران ببخش!»
طبيعى است كه انشا و شعر در حين عمل باعثِ انگيزش همّت و افزايش نشاط و سرگرم شدن و در نتيجه فراموش كردن سختى كار و مدت عمل مىشود.
اصحاب چون ديدند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين گونه در عمل فرو رفته و شعر مىخواند حريصانه به كار پرداخته و از توان خود بهره جستند و تلاش و رقابتشان افزون شد.
يكى از گويندگان گفت:
لئن قَعَدنا و النَبيُّ يَعْمَلُ ذاكَ إذاً لَلْعَمَلُ المُضُلَّلُ
«اگر ما بنشينيم و پيامبر خدا كار كند. اين كار، كارى از سرِ گمراهى است».
على عليه السلام فرزند ابوطالب در حالى كه با شادمانى و سرور مشغول كار بناىِ مسجد بودند، اين گونه ارشاد مىفرمودند:
لا يَسْتَوي مَنْ يَعمرُالمساجدا يدأبُ فيها فائماً و قاعدا
و مَنْ يُرى عن الغُبارِ حائدا
«آن كس كه در بناىِ مسجد مُجدّانه مىكوشد و برخاسته و نشسته، در كار آن تلاش مىكند، با آن كس كه خود را از غبار كنار مىكشاند، يكسان نيست!»
در حين كار، شخصى از يمامه به نام «طلق بن على» از بنو حَنيفه وارد شد، او هنگامى كه ديد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مسجد بنا مىنهند و مسلمانان با او مشغولاند، چون در ساختنِ گِل خُبره بود، دست به كار شد. او خود گفته است: چون چنين ديدم، بيل را برداشتم و گل را به هم مخلوط كردم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه به من مىنگريست، مىفرمود:
«إِنَّ هذا الحَنَفيّ لَصاحبُ طينٍ»؛
«اين مرد حنفى گِل ساز خوبى است!»
پبامبر خدا صلى الله عليه و آله از آن مرد به خاطر مهارتش در ساختنِ گِل و آمدنش در وقت مناسب، خوشحال شد و به اصحاب فرمود:
«قَرِّبوا اليَماميَّ من الطّينِ، فإنَّه أَحْسَنُكُم له مَسْكاً و أشَدُّكُم مَنْكِباً».
«كار گل را به اين مرد يمامى بسپاريد، اواز همهشما درساختنگِلماهرتر و شانهاش از همه شما در حمل آن توانمندتر است».
سرانجام اين كار با كوشش و همّت به پايان آمد، كارى كه از حيث بنا ساده و از حيث معنى و محتوا پرسود بود.
مساحت مسجد نبوى هفتاد ذراع در شصت ذراع بود. ستونهاى مسجد را از چوب ساخته و در وسط آن مساحتى براى مسجد در نظر گرفته بودند.
چون بناى مسجد شريف نبوى پايان يافت، پيامبر دو حجره براى سوده دختر زمعه و عايشه، دو همسر خود؛ كه در اين وقت در حباله نكاح آن حضرت بودند، ساخت.
سوده دختر زمعه قرشى اول زنى بود كه حضرت بعد از وفات حضرت خديجه با وى ازدواج كرد و مدت سه سال با او به سر آورد، پس از آن با عايشه ازدواج كرد. (1)و اقدى از برادر زاده زُهْرى و او از پدرش نقل كرده است كه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در رمضان سال دهم از بعثت با سوده ازدواج كرد و با او به مدينه هجرت كردند. اين زن در شوال سال 54 هجرى در مدينه درگذشت. (2)ازدواج حضرت با عايشه در مكّه حدود چهارده ماه پيش از هجرت بود. (3)عايشه با والدينش هجرت كرد و پيامبر گرامىخدا صلى الله عليه و آله در شوال سال دوم هجرى هنگام مراجعت از غزوه بدر با او ازدواج كرد و او در اين حال نُه سال داشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله دو خانه بر اساس بناىِ مسجد و با خشت و چوب خرما، براى اين دو ساختند. و با پارچهاى مويين درى بر آنها آويختند.
خانهعايشه تك درى از چوب عرعر يا چوب ساج داشت. پس از مدتى اين خانه داراى دو در شد و مردم هنگامى كه براى سلام گفتن بر پيامبر وارد مىشدند، دسته دسته از درى وارد مىشدند و از در ديگر بيرون مىرفتند. (4)بيت در عُرف آن زمان به اتاق- در كاربرد امروز ما- اطلاق مىشد و بايد دانست كه خانه رسول خدا مركّب از اتاقهاىِ نسبتاً وسيعى بود، آن گونه كه اشاره كرديم.
اما فرش خانه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چيز شگفتى بود و از آرايش و زيور دنيايى به كلّى عارى بود. و با فرش ملوك و سلاطين سازگارى نداشت ... جنس آن از پوست و پوشال درخت خرما بود كه حضرت بر آن مىخوابيد.
بر حسب نقل عايشه، فرش خانه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به هنگام خواب راحت نبود.
احمد بن حنبل در مسند، از عايشه نقل
كرده است كه گفت: «من بر فرش خانه بين پيامبر و قبله قرار داشتم، گاهى كه براى حاجتى مجبور به خروج بودم و آن حضرت در حال نماز بودند، از پايين پاىِ تخت، از بيم آنكه چهرهام بر آن حضرت نيفتد، حركت مىكردم.
بستر پيامبر از بافتنى زبر، با تار و پودهاى درشت و خشن تهيه شده بود. از جندب بن سليمان نقل است كه نخل كوچكى به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اصابت كرد و انگشت آن حضرت خونآلود شد. حضرت فرمود:
ماهي إلّا إصبعٌ دَمِيَتْ و في سبيل اللَّه ما لَقيتْ
«اين جز انگشتى نيست كه در راه خدا خون آلود شده است».
پس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به خانه بردند و بر بالاى بسترى از تار و پود زبر قرار دادند و در زير سر آن بزرگوار بالشى از پوست، كه از پوشال خرما پر شده بود، نهادند. عمر چون بر پيامبر وارد شد و اثر فرش را بر پهلوى حضرت ديد، گريست. پيامبر پرسيد: سبب گريهات چيست؟ گفت: اى فرستاده خدا، شنيدهام كسرى و قيصر بر روى تخت طلا مىنشينند و ديبا و ابريشم مىپوشند؟
حضرت فرمود: آيا خشنود نيستيد از اينكه آنها را دنيا باشد و شما را آخرت؟!
گفتهاند: در خانه حضرت پوستهاى پربادى بود، عمر گفت: اگر مىخواهى اينها را هم جمع مىكنيم. (1)حضرت فرمود: نه، اين متاع خانواده است. در خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله تخته پوست هم بود.
مُغيرة بن شُعبه گفته است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله تخته پوستى داشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله دوست مىداشت كه پوستى دباغى شده داشته باشد و بر آن نماز بخواند.
عايشه گويد: از جمله فرشهاىِ خانه، حصيرى بود كه در روز مىگسترانديم و شب آن را به خود اختصاص مىداديم. (2)از وسايل خانه، پرده كوچكى بوده كه عايشه در خانه قرار داده بود و پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد آن را بردارند، زيرا كه تصاويرى بر آن وجود داشت.
احمد بن حنبل از قول عايشه آورده است: پوششى (پردهاى) داشتيم كه تصوير پرندهاى بر آن بود و هر كس از در وارد مىشد، آن را از روبهرو مىديد. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: عايشه! اين پرده را تغيير ده؛ زيرا هر گاه وارد خانه مىشوم و آن را مىبينم، به ياد دنيا مىافتم. همچنين عايشه نقل مىكند كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله قطيفهاى از حرير داشت كه آن را
مىپوشيديم.
پيامبر دوست نداشت در خانهاش تصوير باشد؛ زيرا اين كار باعث منع ورود فرشتگان به منزل مىشد. از اين رو هر گاه گونهاى از آنها را مىديد دستور مىداد محو و زايلش كنند و اجازه نمىداد كه در خانهاش لباسى باشد كه در آن تصويرى صليب گونه است. بلكه امر به زائل كردن آن مىفرمودند. (1)و نيز از عايشه نقل است كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله وارد خانه شد و من خود را با لحافى كه اشكال و تصاويرى داشت پوشانده بودم، حضرت اشكال را زدود و آنگاه فرمود: «روز رستاخيز عذاب كسانى از همه سختتر است كه خلق خدا را به تصوير مىكشند». (2)از جمله فرشهاى خانه پيامبر صلى الله عليه و آله فرش (تشك) پشمين بود كه حضرت بر آن مىخوابيدند. عايشه درباره آن گفته است:
خوابگاه پيامبر صلى الله عليه و آله از تشكى چرمين بود كه در درونش پوشال نخل داشت.
رسول خدا صلى الله عليه و آله متكّايى داشت كه عايشه درباره آن نيز سخنى دارد و مىگويد:
متكاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه بر آن مىخوابيدند از چرم و درون آن پر از پوشال خرما بود. (3)فرش خانه پيامبر صلى الله عليه و آله زياد نبود. آن حضرت مىفرمود: «بايد بسترى براى مرد، بسترى براى زن و بسترى براى مهمان باشد و چهارمى براى شيطان است». (4)پشت حجره عايشه محلى بود كه آن را محل قضاىِ حاجت قرار داده بودند.
عايشه گويد: به پيامبر عرض كردم، داخل آبريزگاه شما مىشويم و چيزى نمىبينيم.
حضرت فرمود: «آنچه از انبيا خارج شود، زمين آن را مىبلعد، از اينرو است كه اثرى از آن ديده نمىشود.» (5)در دوران گذشته، آبريزگاهها در خانه بنا نمىشد. زنان پيامبر شبانگاهان براى قضاىِ حاجت به مناصع مىرفتند. و آن محل، زمينِ وسيعى بود كه در ناحيه بقيع قرار داشت. (6)بعد از حادثه افك، آبريزگاهها را در منزل ساختند و آن در سال پنجم هجرى بود. محل پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در داخل حجرهها بود؛ زيرا مكان خاصى براى استحمام آن حضرت اختصاص نيافته بود.
ميمونه همسر ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله چگونگى غسل كردن آن حضرت را چنين بيان مىكند: براى پيامبر پرده كشيدم تا غسل جنابت كند. آن حضرت ابتدا با شست و شوى دستانش آغاز كرد، آنگاه آب را با دست راستش به چپ ريخت و سپس
عورت و آنچه بدان اصابت كرده بود را شست و بعد با دستان خويش بر ديوار يا زمين زد. سپس مثل وضو ساختن براىِ نماز، وضو ساخت، بدون اينكه پاهايش را بشويد. و در آخر آب بر پاهاى خود ريخت و آنها را به هم نزديك كرد و شست و شو داد. (1)پيامبر صلى الله عليه و آله با هر زنى كه ازدواج مىكرد، براى او خانهاى مىساخت و او را در آن ساكن مىكرد. تا زمانى كه تعداد اين حجرهها به نُه باب رسيد. اين حجرهها بين حجره عايشه به طرف سمت چپ ساخته شده بود و درهايشان همه به مسجد باز مىشد. عُمران بن ابى انَس در توصيف حجرههاى شريف چنين آورده است: (2)چهار تا از اين خانهها با خشت و بعضى از شاخه نخل بود. پنج حجره از آنها از شاخه نخل بود كه با گل اندود شده بود. بر در اين خانهها درهايى از پردههاىِ مويى آويخته بودند. اين پردهها را اندازه گرفتم كه سه ذرع در سه ذرع بود.
وسايل منزل پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در نهايت سادگى بود. ظرفِ (ديگ) بزرگى داشتند كه در آن مردم را غذا مىخوراندند.
عبداللَّه بن بُسْر اين ظرف را اين گونه توصيف مىكند: پيامبر ظرف بزرگى داشتند كه به آن «غَرّاء» مىگفتند و چهار نفر آن را حمل مىكرد.
چون چاشت مىشد و سجده چاشت مىگذاردند، اين ظرف را مىآوردند و در آن تريد مىكردند و به دور آن جمع مىشدند. و هر گاه تعداد افراد زياد مىشد، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از سر سفره بپا مىخاست.
يكى از باديه نشينان پرسيد: اين جلسه طعام چيست؟ حضرت فرمود:
«خداوند بندهاى بخشنده قرارم داد و ستمكار كين توزم نيافريد».
آنگاه فرمود: «از اطراف آن بخوريد و برجستگى داخل آن را رها كنيد كه خداوند بر بركتش خواهد افزود». (3)بر در خانه پيامبر دربانى نبود كه مردم را از ورود به آن باز دارد. هر كس در هر زمان مىخواست وارد خانه پيامبر شود، حضرتش را مىيافت.
انَس گفته است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر پيرزنى گذشت كه در مصيبت فرزندش مىگريست، خطاب به او فرمود: «از خدا بترس و شكيبايى كن».
آن زن گفت: تو بر مصيبت من دل نمىسوزانى! به وى گفتند: اين پيامبر بود.
آن زن به سوى پيامبر آمد و بر در خانهاش دربانى نيافت و به پيامبر عرض كرد: اى
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تو را نشناختم.
حضرت فرمود: «صبر، در مصيبتِ نخستين است». (1)روايت ديگرى در توصيف حُجرههاى خانه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمده كه بخارى آن را از طريق داود بن قيس در كتاب الأدب المفرد آورده است.
داود بن قيس گويد: حُجرههايى از شاخههاىِ خرما، كه از بيرون به پوششِ مويين آميخته شده بود، ديدم. فكر مىكنم عرض حجره از درِ آن تا درِ خانه، شش يا هفت ذرع بود. بيتِ درون ده ذرع بود و تصور مىكنم كه ستونهاى آن به هشت يا هفت عدد مىرسيد. (2)حسن بَصْرى كه در دامن ام سَلَمه همسر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تربيت شده، در توصيف خانههاىِ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آورده است:
من هنگامى كه جوانى نورس بودم و داخل حجرههاىِ پيامبر صلى الله عليه و آله مىشدم، سقف حجرهها را مىتوانستم با دستم لمس كنم.
حجرههاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از چوب عرعر پوشيده شده بود. (3)اما در اين حُجرهها، آنهارا كه حلقه نداشتند، با انگشت مىزدند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خارج از حجرهها تنورى داشتند كه از آن، براى پختن نان و جز آن استفاده مىكردند. اين تنور مخصوص به پيامبر نبود، بلكه شريكى هم داشتند. در اين باره يكى از زنان صحابى، دختر حارث بن نعمان، كه پدرش از اهل بدر و احد بود، چنين مىگويد: «حرف قاف» را جز از لبان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نياموختهام، هر روز جمعه خطبه مىخواند. تنور ما و تنور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يكى بود. (4)نوشتهاند: هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله غزوه دومة الجندل را انجام دادند، امّ سَلَمه خانهاش را با خشت تعمير كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله چون از سفر برگشت به خشتها نگاه كرد و در حالى كه اولين كس از زنانش هم وارد شد از او پرسيد: اين بنا چيست؟ ام سَلَمه در پاسخ گفت: مىخواستم با اين كار مانع چشمهاىِ بينندگان به درون خانه شوم.
حضرت فرمود: «اى ام سلمه، از بدترين چيزى كه مال مسلمان در آن صرف مىشود، ساختمان است». (5)پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از گرايش به زيورِ دنيا روى گردان بودند. آن بزرگوار از ورود به خانه دخترش حضرت فاطمه عليها السلام كه از دوست داشتنىترين كسان نزد او بود، به سبب زينتى كه يك بار بر در خانه به كار برده بود، امتناع فرمودند.
ابوداود از سفينه ابوعبدالرّحمن نقل كرده كه شخصى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب را با هديه طعامى مهمان كرد.
حضرت فاطمه عليها السلام فرمودند: كاش پيامبر صلى الله عليه و آله را دعوت مىكرديم تا از اين غذا با ما بخورند. پس حضرت را دعوت كردند و چون هنگام ورود دست به چهار چوب در نهادند، پردهاى پشمين و رنگين را مشاهده فرمودند كه در محلى از خانه نصب شده بود. حضرت صلى الله عليه و آله برگشتند.
حضرت فاطمه عليها السلام به على عليه السلام فرمود:
به دنبال پيامبر صلى الله عليه و آله برويد و ببينيد سبب مراجعت ايشان چه بوده است؟ على عليه السلام فرمود: بر اثر پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كردم، عرض كردم اى پيامبر خدا، چه كارى باعث برگشت شما شد؟ حضرت فرمود: «نه مرا و نه هيچ پيامبرى را سزد كه وارد خانه آرايش شده شود!» (1)از عبداللَّه بن عمر نقل شده است:
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله براى ديدار فاطمه عليها السلام آمد و پردهاى بر درخانهاش يافت، روى برگردانيد.
در حالى كه نوشتهاند، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كمتر ديده شده كه مدينه وارد شود و به فاطمه عليها السلام سر نزند.
على عليه السلام به خانه آمد، فاطمه را اندوهگين يافت. فرمود: چه پيش آمده است؟ فاطمه عليها السلام فرمود: پيامبر پيش من آمدند ولى به خانه وارد نشدند. على عليه السلام نزد پيامبر آمد و عرض كرد: اى فرستاده خدا، فاطمه از اينكه بر او وارد شده و به خانه نيامدهاى، سخت اندوهگين شده است! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مرا با دنيا چه كار؟ مرا با پرده الوان چه كار؟».
على عليه السلام پيش فاطمه عليها السلام رفت و او را از گفته رسول خدا صلى الله عليه و آله آگاه كرد. فاطمه فرمود:
به پيامبر خدا عرضه كن در اين باره مرا چه امر مىكنند؟
پيامبر فرمود: «به فاطمه بگو آن را براى فلان قبيله بفرستد».
در اين باره باز از ثوبان مولاىِ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چون سفر مىكردند آخرين كس از خانوادهاش را كه ديدار مىكردند، حضرت فاطمه بود و چون از سفر برمىگشتند اولين كس از خانوادهاش را كه ديدار مىكردند باز فاطمه عليها السلام بود.
پيامبر از غزوهاى برمىگشت، فاطمه عليها السلام پردهاى بر در آويزان كرده و دو دستبند نقرهاى به دستان حسن و حسين عليهما السلام كرده بود. حضرت بر در خانه فاطمه آمد ولى داخل نشد. فاطمه عليها السلام پنداشت آنچه باعث وارد نشدن
1) ابوداود، ح 4149
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خانه ايشان شده، همينها بوده است. پرده را برداشتند و دستبندها را از دستان فرزندان گشودند. آن دو گريان پيش پيامبر رفتند.
پبامبر خدا صلى الله عليه و آله دستبندها را از آن دو گرفتند و فرمودند: «اى ثوبان اينها را براى فلان قبيله (خانواده) ببر. اينها اهل بيت مناند، من دوست ندارم از طيّباتشان در همين دنيا بهره ببرند. اى ثوبان براى فاطمه عليها السلام گردن بندى از چوب و دو دستبند از عاج خريدارى كن. (1)عطاء خراسانى گفته است: حُجرههاى زنان پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدم، از پوشال خرما بود و بر درشان پارچهاى مويين آويزان بود.
بعداً من خود شاهد بودم دستور وليد بن عبدالملك را مبنى بر ويران كردن حجرهها كه خوانده مىشد. روزى غمناكتر از اين روز نديدم.
عطاء همچنين گويد: از سعيد بن مُسيّب شنيدم كه مىگفت: سوگند به خدا دوست داشتم آنها خانهها را به حال خود رها مىكردند تا نسل جديد مدينه و كسان ديگرى كه از مكانهاى ديگر مىآمدند، مىديدند كه چگونه فرستاده خدا در طول زندگىاش به اين وضعيّت اكتفا كرد! اين كار باعث مىشد تا مردم از افزون خواهى و فخر فروشى باز داشته شوند. (2)عمران بن ابى انَس به هنگام شنيدن كلام عطاء گفته است: در مسجد بودم و تنى چند از اصحاب پبامبر خدا صلى الله عليه و آله مثل، ابوسَلَمة ابن عبدالرّحمن، ابوامامة بن سَهْل، خارجة ابن زيد را ديدم كه از شدّت اين مصيبت آن اندازه گريستند كه ريششان از اثر اشك خيس شد.
در اين موقع ابوامامه گفت: اى كاش بناها به حال خود رها مىشد تا مردم بنا را مىديدند و در مىيافتند كه خداوند چگونه براى پيامبرش- كه كليدهاىِ خزانههاىِ دنيا در دستش بود- به چنين بنايى رضايت دادند!
*** منابع فصل اوّل:
مُسْنَد احمدبن حنبل، ج 3، ص 240 و 221 وج 6، 52 وج 6، ص 86 وج 3، ص 328
سُنَن دارمى، ج 1، ص 41
سنن ترمذى، الشمائل، ح 374
سنن ابن ماجه، ح 1631
مستدرك حاكم
شرف المصطفى، ابوسعد
فتح البارى ابن حجر، ج 7، ص 362
وفاء الوفا سمهودى، ج 1، ص 262 و
ج 2، ص 542 و 466 و 463 و 461 و 461
صحيح مسلم، ح 524 و 1478
سنن ابوداود، حديثهاى شماره 453، 4151، 4146، 4142، 3773، 3124، 1100، 3753، 4149، 4213
سِيَرُ أعلام النُّبَلاء، ذَهَبى، ج 2، ص 265، 167، 135
الطّبقات الكبرى، ابن سعد، ج 8، ص 53 و ج 1، ص 467 و ج 1، ص 500 و 501 و 499
صحيح البخارى، ج 2، ص 214 و ج 1، ص 248
المصنّف، عبدالرزاق، ج 1، ص 261
تاريخ المدينه، ابن النجّار، ص 358
الدر المنثور في الّتفسير بالمأثور، ج 7، ص 554
الدّلائل، بيهقى ج 5، ص 488
مجمع الزّوائد، هيثمى، ج 8، ص 272
فصل دوم
محل جغرافيايى حُجْرهها
پيشتر گفتيم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وقتى بناىِ مسجد شريف را به پايان آورد، دو حُجره براى دو تن از همسرانشان سوده و عايشه ساخت. اين دو خانه از همان مواد بناىِ مسجد از خشت و پوشال نخل بنا نهاده شده بود. درباره جهت وقوع مكان حُجرهها ابن نجّار در تاريخش (1)آورده است:
سيره نويسان نوشتهاند: پيامبر صلى الله عليه و آله حجرهها را بين قبله و شرق، به سمت باب شامى بنا نهادند، نه در جهتِ غرب.
اين حجرهها از مسجد بيرون بود و جز از طرف مغرب، به صورت دايره مانندى مسجد را در ميان گرفته بود. درِ همه اين حجرهها به مسجد باز بود.
نيز همين مورّخ گفته است: چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با ديگر همسران ازدواج كردند، براى هر يك از آنها حجرهاى ساختند. اين حجرهها نُه عدد بود. محل بناىِ اين حجرهها از خانه عايشه تا درى كه بعد از باب النبى مىآمد، قرار داشت.
سَمْهودى (2)گفته است: «مراد ابن نجّار از بابى كه بعد از باب النبيّ صلى الله عليه و آله مىآمد، بابى است در جهت مقابل از طرف مغرب كه اكنون به باب الرّحمه معروف است.
سمهودى مىافزايد:
«آنچه باعث شد تا اين رأى را اظهار كنيم، نظر ابوسعد در «شرف المصطفى» است كه به سند خود از محمّد بن عمر روايت كرده، مىگويد:
از مالك بن ابى الرّجال پرسيدم:
خانههاىِ همسران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كجا واقع شده بود؟ وى از طريق پدرش و پدرش از طريق مادرش بيان داشت كه همه اين خانهها در سمتِ چپ واقع شده بود، به طورى كه اگر پشت سر امام در مقابل منبر به نماز مىايستادى، همه اين خانهها در سمت چپ تو واقع مىشد. اين محدوده خانهها بود.
چون زينب در گذشت، پيامبر صلى الله عليه و آله امّ سَلَمه را داخل خانه ايشان كردند».
منظور از «زينب» در اينجا زينب دختر خُزَيمه هلالى است كه از امّ المؤمنينهاست وى به سبب كارهاىِ خيرش لقب «امّ المساكين» داشت.
اين ام المؤمنين، پيش از ازدواج با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همسر عبداللَّه بن جَحْش بود كه در غزوه احُد به شهادت رسيد. پس از آن پيامبر صلى الله عليه و آله او را به همسرى خود در آوردند.
وى دو ماه در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله بود و درگذشت. پس از وى پيامبر در سال چهارم هجرى با امّ سَلَمه ازدواج كرد و او را در خانه زينب جا داد. در ماه ربيع الأوّل (1)همين سال پيامبر غزوه دَومة الجَنْدل را انجام داد و در مدت اين غزوه، سِباع بن عَرْفَطَه غَفارى را به نيابت، در مدينه گماشت. چون از اين غزوه باز گشت، مشاهده كرد كه امسَلَمه حجرهاش را با خشت بنا نهاده است. خطاب به وى فرمود: اين بنا چيست؟
ام سَلَمه گفت: مىخواستم با اين كار مانع از ديد مردم شوم.
حجرهها جز از طرف غرب، مسجد را در ميان مىگرفتند و درهاى اين حُجرهها همگى به مسجد باز مىشد.
اگر كسى دست خود را از داخل حجرهها بيرون مىكرد، دستش داخل مسجد مىشد. مؤيد اين سخن مطلبى است كه بخارى از عايشه نقل كرده است.
وى مىگويد:
من چون در عادت به سر مىبردم، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از داخل مسجد سرشان را به من نزديك مىكردند و من مويشان را مرتّب مىكردم. پيامبر در اين حال در مسجد معتكف بودند. (2)ابن حَجَر عَسْقَلانى آورده است كه:
حُجره عايشه به مسجد چسبيده بود. (3)همچنين بخارى از عايشه نقل مىكند: گرچه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه در
مسجد بود، سرش را براى مرتب كردن داخل خانه مىكرد، ولى در زمانى كه معتكف بود، جز براى حاجتى به خانه نمىآمد.
اتّصال در حجره عايشه با مسجد نبوى شريف از طريق آنچه كه احمد بن حنبل در مسند (1)آورده، توضيح داده شده است بدين صورت كه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ايّامى كه در مسجد معتكف بودند، پيش مىآمدند و بر باب حجره من تكيه مىزدند.
من سرشان را مىشستم. در اين حال من در حجرهام بودم و پيامبر هم در داخل مسجد بودند. ...
نوشتهاند كه در خانه عايشه پنجرهاى بود و او از آن به مسجد مىنگريست. همين سان، خانهام سَلَمه مقابل مسجد بود.
زينب دختر امّ سلمه از مادرش نقل كرده است كه: بسترش در جوار ديوار مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوده است. (2)حجرهها به هم متّصل بودند. بين خانه حَفْصه و عايشه راهى بود و آن دو از طريق اين راه در حالى كه در خانه نشسته بودند، با هم صحبت مىكردند. (3)خانه حضرت فاطمه عليها السلام در پيچ گذرگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرار داشت. بين خانه عايشه و حضرت فاطمه عليها السلام دريچهاى بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هرگاه قصد بيرون آمدن از منزل عايشه را داشتند، از دريچه حال حضرت فاطمه عليها السلام را جويا مىشدند. حضرت فاطمه عليها السلام از پيامبر تقاضا كرد كه اين دريچه را مسدود نمايند و آن حضرت دستور به مسدود كردن آن فرمودند. (4)«سير تحولِ حُجْرههاى شريف بعد از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله»
در كتاب وفاء الوفا آمده است كه:
«بعد از وفات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همه را اندوه فرا گرفت. مردم به موضع قبر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىآمدند و از خاك مقدس قبر برمىداشتند.
عايشه اولين كسى بود كه ديوارى بر اطراف قبر بنا كرد و چون در ديوار روزنى بود، مردم از همان شكاف باز خاك برمىداشتند.
پس از مدتى آن روزن را هم بستند». (5)پس از آن ابوبكر را در پهلوى پيامبر خدا دفن كردند و لحدش را به لحد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چسباندند.
ابوبكر را بر همان تختى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به هنگام فوت حمل كردند، نهادند و عمر بر او نماز خواند.
عمر و عثمان و طلحه و عبدالرحمن و پسرش داخل قبر او شدند. (1)عمر به هنگام مرگ، فرزندش عبداللَّه را پيش عايشه فرستاد كه از او اجازه بگيرد تا در جوار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خاك سپرده شود. عايشه به عبداللَّه گفت: مىخواستم آن را براى خودم محفوظ دارم ولى امروز تو را بر خود ترجيح مىدهم و ايثار مىكنم.
عبداللَّه برگشت و خبر موافقت عايشه را اعلام كرد. بدين سان عمر را هم در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاك سپردند.
عايشه گفته است: پس از دفن عمر، بين قبور و خودم ديوارى برآوردم. (2)از اين تاريخ بعضى از حجرهها فروخته شد.
سوده خانهاش را به عايشه داد و آن را طىّ وصيتى در حق او كرد.
وارثان صفيّه، خانه او را به صدو هشتاد هزار درهم به معاويه فروختند.
معاويه منزل عايشه را نيز به يكصد و هشتاد هزار درهم خريد.
در حجرهاى كه قبر پيامبر خدا، ابوبكر و عمر قرار داشت، جاى قبر ديگرى نيز بود و مىشد كسى ديگر را هم در آن دفن كرد.
زمانى كه عمر بن عبدالعزيز حاكم مدينه بود، ديوار قبور فرو ريخت و عمر دستور داد آن را بسازند. (3)وليد بن عبدالملك، حجرهها را خريد و به عمر دستور داد تا آنها را خراب كند و مسجد را توسعه دهد. عالمان و مردم مدينه از اين امر ناراحت شدند و از آن اظهار ناخشنودى كردند.
عمربن عبدالعزيز، ديوارى از سقف تا كفِ مسجد براى قبر پيامبر برآورد.
به اين طريق حجره در وسط آن ديوار واقع شد.
در سال 232 هجرى در زمان متوكل عبّاسى اسحاق بن سَلَمه كه مأمور بناى مكه و مدينه بود، مأمور شد كه اطراف حجره را با سنگ مرمر تزيين كند.
اين اثر تا سال 548 هجرى، زمان خلافت مقتفى عباسى، باقى بود. جمال الدين وزير زنگيان، بنا را تجديد كرد و در اطراف حجره پنجرههايى تا سقف از چوب صندل و آبنوس تعبيه كرد. (4)در رمضان سال 654 هجرى آتش سوزيى در مسجد نبوى رخ داد كه باعث فرو ريختن سقف حجره قبر شريف شد.
مستعصم عباسى، گروهى از معماران را براى تعمير فرستاد. اين گروه، از باب احتياط، به آنچه از سقف بر روى حجره فرو ريخته بود، دست نزدند. سقف حجره شريف را ساختند و ديوارهاى قبلى را
برآوردند. و ديوار شرقى را نيز تا باب جبريل برآوردند در سال 667 هجرى ملك ظاهر بيبرس از مماليك، مقصورهاى بر گرد حجره شريف بين ستونها و ديوار حجرهها و خانه حضرت فاطمه عليها السلام بنا كرد.
وى براى اين بنا سه باب منظور كرد و بر اطراف حجرهها پلّكانى براى صعود به پشت بام احداث نمود. پس از آن در سال 629 هجرى درِ چهارمى بر آن افزوده شد.
در سال 678 هجرى، در عهد ملك منصور قَلاوون صالحى از پادشاهان مماليك گُنبدى بر بالاى سقف حجره شريف برآوردند. اين گُنبد از پايين مربع شكل بود و از بالا هشت ركن داشت.
اين قُبه، در ايام ملك ناصر حسن بن محمد بن قلاوون تعمير شد و در عصر ملك اشرف شعبان در سال 765 هجرى ترميم و محكم گرديد.
در سال 694 هجرى، عادل زينالدين كتبغا پلكان حجره را توسعه داد و به سقف مسجد رسانيد.
در سال 760 هجرى در عصر سلطان صالح اسماعيل بن ملك ناصر محمد بن قلاوون، قريهاى از بيت المال مسلمين در مصر خريدارى شد و وى آن را براى امور پوشش كعبه و حجره مقدس و منبر نبوى صلى الله عليه و آله وقف كرد.
پوشش حجره در اين زمان از ابريشم سياه مخلوط به حرير سفيد بافته مىشد و بر گِردش رشتههاى نقره مذهب بود كه به صورت مطرّز مىبافتند.
در سال 853 هجرى در دولت ظاهر چقمق، داخل مقصوره شريف را از مرمر رنگى فرش كردند.
در سال 878 هجرى، سلطان اشرف براى بناى عمارت، مقصوره اطراف، حجره را خراب كرد. به هنگام ويرانى، آثار حريق قبلى هم نمايان شد. مضجع شريف را از آن آثار پاك كردند وبناى حجره را برآوردند.
در سال 886 هجرى آتش سوزى ديگرى در مسجد نبوى رخ داد. آتش در سقف محاذى حجره شريف درگرفت و فلز (مس) گنبد بالاى سقف ذوب شد و چوبهاى آن آتش گرفت. مقصوره اطراف حجره شريف هم سوخت ولى حجره شريف سالم ماند.
پس از اين حريق، به تجديد بناى مقصوره پرداختند و گنبدى بزرگ محاذى حجره و اطراف آن بر بالاىِ آن ساختند و اطرافش را با ستونهايى كه از زمين مسجد برآمده بود، بالا آوردند.
در اين تجديد بنا به جاى گنبد كبود
قبل از آتش سوزى، گنبدى از آجر ساختند.
سپس براىِ استوارىِ كار، ستونهايى در سه ضلع حجره بنا كردند تا گنبد را استوار نگه دارد. حجره و اطراف آن را از مرمر تزيين نمودند و پنجرههايى از مس بر گرد آن تعبيه كردند.
در سال 1233 هجرى در زمان سلطان محمود بن عبدالحميد عثمانى، بار ديگر گنبد شريف تجديد بنا شد؛ زيرا شكافهايى در بالاى آن پديد آمده بود.
گنبد را از بالا خراب كردند و از نو بنا نهادند.
گنبد فعلى همان است كه در عصر عثمانى ساخته شده است.
در سال 1253 در زمان سلطان عبدالحميد عثمانى رنگ گنبد را سبز كردند و از اين زمان گنبد مضجع شريف به نام «القُبَّةُ الخَضْراء» (گنبد سبز) معروف شد.
در داخل حجره شريف قصيده شيخ عبداللَّه بن علوى حدّاد حَضْرَمى (متوفاى 1132 هجرى) با مطلع زير نقش بسته است:
سَلَكنا الفيافي و القِفَارَ عَلى النُّجب تَجدُّ بنا الأشواق لاحادى الرَكْبِ
اين قصيده، شانزده بيت دارد.
در دوران ملك عبدالعزيز بن آل سعود، بعض ترميمات و تعميرات، در ستونهاى داخل حجره صورت پذيرفت.
حجرهها اكنون با ديوارهايى فلزى به رنگ سبز كه بر بالاى آن آيه شريفه: إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ نوشته شده، از مسجد مشخص شده است و سه قوس (طاق نما) كه اوّلى موازى قبر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله، دومى قبر ابوبكر و سوّمى قبر عمر قرار گرفته، در آن تعبيه شده است.
ستونهاىِ روضه نبوى با مرمر منقّشِ زيبا برآورده و بر روىِ ستونى كه در طرف راست سلام كننده بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرار مىگيرد، اين شعر نقش بسته است:
يا خَيرَ مَنْ دُفِنَتْ بِالقاعِ أعظمُه فطابَ من طيبهنَّ القاعُ و الأَكَمُ
بر روى ستون سمت چپ نيز اين شعر را نوشتهاند:
نفسي الفداءُ لقبرٍ أنْتَ ساكِنُهُ فِيهِ العِفافُ وَ فيهِ الجُودُ وَ الكَرَمُ
پىنوشتها:
اما مسجد نبوى از بعد عبادى
بايد گفت: همه ما مىدانيم كه هز نماز در اين مسجد، معادل با هزار نماز است و در اين جهت اكثر برآنند كه نمازهاى فريضه و نافله، فرقى با هم ندارند.
روضه و رابطه آن با مسجد نبوى:
روضه از جوانب مهم و با ارزش مسجد نبوى و از ويژگىهاى آن و يا از خصائص كل مدينه است. اما بايدد ديد «روضه» چيست؟
در حديث آمده است:
«ما بَيْنَ بَيْتى وَ مَنْبَرى رَوْضَةٌ مِنْ رِياض الجَنّةِ»
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«ما بَيْنَ قَبرى وَ مَنْبَرى رَوْضَة مِنْ رياضِ الجَنّة»
. اگر آن حضرت فرموده باشد «ما بين قبرى ...»، در حالىكه زنده بوده، از باب اشاره است كه خانه او به صورت قبر او در مىآيد؛ چنانكه عملًا اين امر روى داده است:
وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله رحلت فرمود- چنانكه ابىبكر مىگفت- ميان اصحاب اختلاف پديد آمد كه آيا جسد آن حضرت را به مكه باز گردانند و يا به بيتالمقدس در كنار ابراهيم خليل جا به جا كنند و يا در گورستانهاى عادى مسلمين به خاك بسپارند. در اين كار چنانكه اهل سنت مىگويند- دچار تحيّر شدند؛ همانگونه كه از غسل دادن و برهنه ساختن بدن آن حضرت گرفتار ترديد و تحير بودهاند.
اهل سنت گويند: حالتى خواب آلود به آنها دست داد و از درون خانه اين سخن به گوششان رسيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را غسل دهيد و پيكر مبارك او را برهنه نسازيد.
سرانجام به توافق رسيدند كه بدن مباركش را در خانه عايشه به خاك سپارند.
مفهوم و مدلول «روضة من رياض الجنة» چيست؟
اگر كسى خواهان بحث گسترده ترى باشد مىتواند به كتاب «التمهيد» عبدالبرّ مراجعه كند؛ چرا كه اقوال و آراء متعددى را در اين باره آورده است. چنانچه قائل باشيم واقعاً «باغى از بوستانهاى بهشت است» اگر كسى برآن در آيد دچار تشنگى و گرسنگى نمىگردد، ولى اگر طى دو ساعت در حرارت آن باقى بماند به عطش و گرسنگى گرفتار آيد. و مىگويند: «كافر و منافق وارد بهشت نمىگردند».
در مدينه منافقانى به سر مىبردند، و بر اين روضه در مىآمدند. و گفتهاند: «اگر كسى در «روضه» به كارى توفيق يابد موجب نيل او به بهشت مىگردد» و نيز گفتهاند: «مجالس ذكر سراسر آنها از بوستانهاى بهشتى است». يا آمده است:
«إذا مررْتُم بِرِياضِ الجنَّةِ فارتعوا»
مردم پرسيدند «رياض الجنه» چيست؟ فرمود:
«حُلَق الذّكر»؛ «حلقههاى مذاكره علمى است»
بنابراين نتيجه مىگيريم عمل، ويژه چنين جايگاهى نيست، به نظر مىرسد معناى «روضة من رياض الجنة» چنان باشد كه چنين جايگاه فرخنده ذاتاً در روح برخوردار از ايمان تو- آنگاه كه بدان درمىآيى- آرامش و آسايش را پديد مىآورد، تو را كه بار سنگين همّ و غم دنيا و انديشههاى گرفتار درگيرى و پرتنش و دست به گريبان ترديد و يا هر حالتى از حالات ناخوش آيند مادى يا روانى و يا خانوادگى، فرسوده و شكننده مىساخت، در چنين پايگاهى كه همه مشكلات به دست فراموشى سپرده مىشود و انسان كاملا احساس آرامش مىنمايد، گويا عملًا در بهشت به سر مىبرى.
محوطه اين مسجد قبل از آن، گورستان يهوديان بود و زمينى عادى، از آن پس چنان فضيلتى نصيب آن گشت و مانعى وجود ندارد كه خداوند ويژگى بخشى از بهشت را به اين جايگاه ارمغان كرده باشد.
در اينجا اين پرسش مطرح است كه آيا نماز در صف اول شايسته است انجام گيرد يا در روضه؟ در پاسخ مىتوان گفت:
اگر زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله را در نظر بگيريم روضه و صف اول در يك رده بوده و مشترك مىنمود؛ زيرا در آن زمان، زيادات
و اضافاتى در سوى قبله يا جنوب پديد نيامده بود؛ اما پس از اضافات و توسعهاى كه عمر ونيز عثمان در مسجد نبوى به وجود آوردند ميان صف اول و روضه، پنج صف فاصله پديد آمد؛ حال آيا بايد انسان سعى كند نماز را در روضه برگزار كند (چرا كه «روضة من رياض الجنة» است) و يا تلاش كند تا در صف اول نماز بخواند؛ زيرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«ألا تَصُفّون كما تَصفُّ المَلائكةُ عِنْد ربّها يتمون الصّفّ الأوّل فألأوّل. لَوْ تَعْلمون ما فى الصّفِّ الأوّل لاستَهَمْتُمْ عليهِ»
«آيا براى اقامه نماز در صف اول رده نمىشويد، همانگونه كه فرشتگان در پيشگاه خداوندگارشان رده مىشوند، و صف اول را كامل مىكنند. اگر آن مزايايى را كه در صف اول وجود دارد مىشناختيد، به قرعه كشى روى مىآورديد، (و يا باهم با شمشير درگير شده و با هم ستيز مىكرديد).»
به هر صورت، نماز در صف اول- كه به جماعت برگزار مىشود- از صفهاى بعدى سزاوارتر است؛ هرچند كه در روضه انجام گيرد. فضيلت نماز دو قسم است:
الف: فضليت ذاتى
ب: فضيلت نسبى.
فضيلت ذاتى نماز را بايد در خشوع و توجه، طولانى ساختن قرائت آن و اقامه آن به جماعت جستجو كرد.
و فضيلت نسبى نماز را بايد در برگزار كردن آن در مسجد نبوى (فىالمثل) سراغ كرد كه يك ركعت نماز در آن از نظر ثواب، معادل با هزار ركعت و در مسجدالحرام معادل صد هزار ركعت مىباشد. و اين ثواب و فضيلت به خاطر خود نماز نيست؛ بلكه به خاطر جايگاه و محلى است كه از قداست ويژهاى برخوردار است. البته اهتمام و عنايت به فضيلت ذاتى بر فضيلت اضافى و نسبى از اولويت و اوّليت برخوردار است؛ زيرا اين فضيلت ريشه در خود نماز دارد.
اينك سزا است راجع به فضيلت نماز در مسجد نبوى- با توجه به توسعهاى كه به مرور در آن پديد آمد- بحث و كاوشى به عمل آيد:
«صَلوةٌ في مَسجدي هذا ...»
است. آنها مىگويند: اسم اشاره: «هذا»، مسماى خود را مرزبندى و مشخص مىكند؛ لذا سخت اصرار مىورزند
كه در محدوده مسجد بنا شده در زمان آن حضرت نماز بخوانند.
اين بحث و گفتگو داراى پيشينه ديرينهاى تا زمان عمر است. وقتى كه او به توسعه مسجد پرداخت، گروهى براى اقامه نماز در بخش توسعه يافته عمر احساس دشوارى مىكردند. عمر سوگند ياد كرد:
اينجا مسجد رسول الله صلى الله عليه و آله است، هرچند تا «ذى الحليفه» توسعه و امتداد يابد.
اگر منطوق حديث
«صلوة في مسجدي هذا ...»
را در نظر گيريم، مالكيها با اسم اشاره- كه اشاره حسى است استدلال مىكنند و مىگويند با چنين اشارهاى حدود مسجد، مرزبندى و مشخص شده است. همانگونه كه وقتى مثلا مىگوييم «هذا الكتاب» اين تعبير از مرز كتابى بدان اشاره شده فراتر نمىرود. ليكن در سبك و اسلوب زبان عربى مىبينيم كه اضافه براى تمليك و تخصيص است؛ وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «صلوة فى مسجدى هذا» تعبير «مسجدى»، مضاف و مضاف اليه را تشكيل مىدهد. اگر اين سؤال را مطرح سازيم كه: مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله- مسجد مدينه- پس از توسعه عمر و بعد از توسعه عثمان و بعد از هر توسعههايى كه از پس توسعه آن دو صورت گرفته، مسجد كيست؟ پاسخ ما قهرا چنين است كه مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است و اضافه در «مسجدى» در جاى خود باقى است. اضافه يا مشخص كننده تمليك و يا تخصيص مىباشد. بنا بر اين هرقدر كه اين مسجد توسعه يابد بايد «مسجدالنبى» تلقّى شود.
اگر فرض كنيم شما دو نفر دوست يكديگر، روز جمعه در موسم حج، يكى به مسجد «قبا» برود و در آنجا نماز بخواند و ديگرى به سوى مسجدالنبى روى آورد و نماز خود را در آنجا برگزار سازد، آنهم در آخرين صف كه در كنار «مسجد غمامه» است، و شما دو تن از مسجد باز گرديد و از هريك از شما بپرسند كجا نماز خواندى؟
يكى از شما مىگويد در «مسجد قبا» و ديگرى اظهار مىدارد در مسجدالنبى! آيا نماز در آخرين صف، نماز گزار را از اينكه در مسجد نبوى اقامه نماز كرده است بيرون مىسازد؟ معلوم است كه پاسخ اين پرسش منفى است؛ زيرا اضافاتى كه در مسجد پديد آمد نماز گزاردن در آنها داراى همان فضيلت و ثواب است مبنى بر اينكه يك ركعت نماز در آن از نظر فضيلت معادل با هزار ركعت مىباشد.
حادثه و رويداد ديگرى كه مسجد در
آغاز اسلام با آن مواجه شد، ايجاد تحول در قبله است. به نظر مىرسد «تحويل قبله» مبحث دراز دامنى را درخواست مىكند؛ ليكن آنچه براى ما مهم مىنمايد مسأله آغاز خوش دعوت است و اسلوبى است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله آن را در پيش گرفت. وقتى بر مدينه در آمد به سوى «بيتالمقدس» روياروى با صخره- حدود شانزده ماه نماز گزارد تا آنجا كه يهوديان زبان به طعنه گشودند و مىگفتند: محمد صلى الله عليه و آله بر دين ما خرده مىگيرد؛ ولى در سوى قبله ما نماز مىگزارد! مشركين نيز در مقام طعن بر آن حضرت بدين مقال گويا بودند كه: مردم را به ملت ابراهيم فرا مىخواند؛ ليكن به قبله او نماز نمىگزارد.
مشركان و يهوديان اين امر را دستاويز خود قرار دادند؛ يهوديان رسول و فرستاده جديدى را سراغ مىگرفتند و پيامبرى را يافتند كه در جهت مخالف آنها راه نمىسپرد. نگران بودند كه آيا پيامبرى تازه از راه رسيده است و برخوردار از استقلال مىباشد، يا تابع آنها و با آنها همگام است. بنا بر اين ديدند پيامبرى نيست كه جديداً و از نو، نبوت را فتح باب كرده باشد: «قل ما كنت بدعا من الرسل ...».
وقتى رسول اكرم صلى الله عليه و آله ديد كه يهوديان روز عاشورا را روزه مىگيرند، از آنها پرسيد:
چرا در چنين روزى در روزه به سر مىبريد؟
پاسخ دادند: در اين روز خداوند موسى را از فرعون رهايى بخشيد. حضرت فرمود: ما به موسى از شما سزاوارتريم.
ولى بايد گفت: بر يهوديان قلوبى آكنده از عناد به اسلام حاكم بود. اگر آن حضرت در امر روزه عاشورا با آنان همگام مىشد سودى براى جلب آنان به اسلام عايد نمىساخت.
قريش نيز قبل از اسلام در روز عاشورا روزه مىگرفتند.
عاشورا روز معروف و شناخته شدهاى بود تا آنجا كه مىگويند:
كشتى نوح در چنين روزى بر كوه جودى لنگر انداخت.
روزى است كه ابراهيم عليه السلام از آتش نمرود نجات يافت.
و تواريخ ديگرى كه در باره روز عاشورا ياد كردهاند؛ چنانكه مىگويند:
مشركان در دوران جاهليت، در چنين روزى روزهدار بودهاند. بنا بر اين، پرسش رسول خدا صلى الله عليه و آله از يهوديان راجع به روزه در روز عاشورا به منظور تشريع روزه نبوده، بلكه مىخواست از علّت آن جويا گردد و به اين
نتيجه رسيد كه علت و انگيزه آنها در روزه روز عاشورا متفاوت از علت و سببى بود كه مشركين را به روزه دارى در اين روز بر مىانگيخت.
رسول خدا صلى الله عليه و آله طى شانزده ماه مأمور گشت به گاهِ اقامه نماز، به سوى بيتالمقدس؛ يعنى قبله يهوديان روى آورد.
استمرار استقبال قبله يهوديان و همگامى با آنها فايدهاى را عايد نمىساخت؛ بلكه چون ملاحظه فرمود يهوديان اين همسويى را دستاويزى براى دشمنى با اسلام و طعنه زدن و بهانهاى بر ضد اسلام اتخاذ كردند، به درگاه الهى روى آورد:
قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ...؛ «ما تحقيقاً آنگاه كه چهره در سوى آسمان گرفتى، مىبينم و حتما روى تو را در سوى قبلهاى كه آن را مىپسندى بر مىگردانيم.»
اعتكاف در مسجد نبوى
يكى از عبادات در مسجد نبوى عبادت از اعتكاف است و رسول خدا صلى الله عليه و آله جز در اين مسجد، حتى مسجدالحرام و هيچ مسجد ديگرى به اعتكاف نپرداخت. آن حضرت در دهه ميانه ماهها در آن معتكف مىشد، و نيز مىفرمود: به من گزارش رسيد آنچه را كه بدان چشم اميد مىدوزم در دهه اواخر است، چنانكه در حديثى آمده است: آنانكه در معيت من معتكف مىشوند بايد باز گردند؛ به منظور اين است كه شب قدر را بايد در دهه اواخر ماهها پىگيرى كرد.
بعد علمى مسجد نبوى
جنبه علمى مسجد نبوى از اهميت فزونترى نسبت به بعد عمرانى، برخوردار است. وجب به وجب اين مسجد داراى اخبار و گزارشها و خاطرهها است. از نظر عمرانى و ساختمانى ممكن است مساجد ديگر با آن داراى وجه اشتراك باشند؛ ليكن بعد علمى در اين مسجد با بعد روحى و معنوى درهم مىآميزد.
همه ما مىدانيم مسجد نبوى اولين دانشگاه جهان در مدتى متجاوز از چهارده قرن پيش است، همانگاه كه اروپا و آمريكا و سراسر گيتى در جاهليتى كور و گره خورده به سر مىبرد.
اين نخستين دانشگاه داراى چه كيفيتى بوده است؟
راه و رسم و شيوه آن چگونه برگزار مىشد؟
وحى آسمانى بر رسول خدا صلى الله عليه و آله از
سوى مدرّس اين دانشگاه چگونه نازل مىگشت؟
پاسخ به اين پرسشها مجال واسعى را درخواست مىكند كه در حيطه اين مقال نمىگنجد.
اجمالًا رسول خدا صلى الله عليه و آله در چنين كانونى مقدس تدريس مىفرمود، و پس از او اصحاب و احيانا پارهاى از ائمه عليهم السلام در آن به تدريس مىپرداختند و به مرور زمان حلقات تدريس در همين مسجد رو به ازدياد نهاد و بزرگانى از علم و دانش و دين را به جهان اسلام پيشكش كرد.
اين دانشگاه، فرماندهان و شخصيتهاى برجستهاى را به جامعه اسلامى تقديم كرد؛ فرماندهانى كه سرزمينهاى گستردهاى از جهان را گشودند، و عدالت را در بسيط گيتى گستردند، دانشمندانى كه سراسر علوم زمان را فرا گرفته و مردم را به خداى يگانه فرا خواندند.
اگر بخواهيم طبقات دانشمندانى را كه از اين مسجد (يا نخستين دانشگاه در تاريخ) چهره نمودند شناسايى كنيم، مىتوانيم به مقالتى كه در يكى از شمارههاى روزنامه «المدينه» در سال 1993 م. به وسيله محمد سعيد دفتردار به چاپ رسيده است مراجعه كنيم. وى طبقاتى از دانشمندانى را كه از مسجد نبوى- پس از صحابه و تابعين- بارور شدند ياد كرده است ... كه در ميان صحابه از آنجمله (اميرالمؤمنين) على بن ابى طالب عليه السلام را به يمن و ابن عباس (پايه گذار مكتب تفسيرى مكه و شاگرد اميرالمؤمنين عليه السلام و معاذ را به شام، ديگران را به بلاد ديگر به عنوان معلم گسيل داشتند.
بنابراين شاگردان اين دانشگاه، اساتيد دانشگاههاى گيتى به شماراند. هر فردى مىتواند با توجه به مصادر مطمئن تاريخى بگويد:
هيچ مدرسه و كانونِ تدريسِ علم در جهان- جز به دست طلاب و دانشجويان اين مسجد- افتتاح نشد.
هيچ منارهاى در هيچ مسجدى- كه بر فراز آنها، آواى «حىّ علىالصّلوة» و «اللَّه اكبر» به گوش مىرسد- جز در رهگذر صداى مؤذنان مسجد نبوى- سامعه بشر را نوازش نداده و نمىدهد.
هيچ نمازى اقامه نشد و صفوف نماز گزارانى رده نگرديد مگر اينكه بايد آن را امتداد صفوف مسجد نبوى دانست.
بنابر اين بذر نخستين و مبدأ همه اين بركات را بايد در مسجد نبوى جستجو كرد.
بعد علمى اين مسجد را جولانگاهى
گسترده است كه حماسه نبوى ما را در اين مجال بسنده است كه از آن جمله فرمود:
«يوشك أن تضرب أكباد الإبل الى عالم المدينة»؛
«اين انديشه سزا است كه به زودى سينههاى شتران در برابر دانشمندِ مدينه زمين را بوسه زده و در پيشگاه او سينه و پهلوى خود را با زمين آشنا سازد.»
و همو فرمود:
«من راح الى مسجدي لِعلمٍ يُعَلِّمُهُ كان كمن غزا في سبيل اللّه»؛
«هركسى كه براى تعليم و يا تعلّم علم به مسجد من راه بَرَد، چنان است كه در راه خدا به پيكار و نبرد دست يازد.»
و نيز در حديث ابى سعيد خُدرى آمده است كه آن حضرت فرمود:
«يا أهل المدينة! الناس لكن تبع، ستفتح اقطار الدنيا و يأتيكم طلاب العلم فأقروهم و علّموهم»،
«اى مردم مدينه! مردم پيرو شما هستند.
به زودى سرزمينهاى دنيا به دست شما گشوده خواهد شد، و دانش پژوهان و خواهندگانِ علم به سوى شما مىآيند، پس موجب چشم روشنى آنها گشته و دانشها را به آنان بياموزيد.»
وجود امامانى چون امام حسن و امام حسين و امام سجاد و به ويژه «صادقين» عليهم السلام با شاگردانى كه در اين سرزمين پروراندند و از هزارها تن فراتر مىروند گواهِ گويا و زندهاى است براى اين گفتار رسول اكرم صلى الله عليه و آله.
مسجد نبوى از بُعد اجتماعى
مقر فتوا و قضا
اين مسجد از عهد و زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله و صحابه و تابعين تا دورانِ دور و درازى مقرِّ فتوا بوده و آن حضرت در همين مسجد به قضاوت و داورى در خصومات مىپرداخت و شاكى و طرف دعوا در مسجد حضور به هم مىرساندند و در همانجا قضيه فيصله مىيافت. ماجراى بنت جميل نمونهاى از همين قضايا است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از فراغ از نماز بامدادى، در كنار درِ مسجد، شبح سياهى را مشاهدهنمود و گفت: اين كيست؟ پاسخ داد:
جميله دختر فلانى. فرمود: چرا اينجا آمدهاى و چه كار دارى؟ عرض كرد: راجع به همسرم. فرمود: راجع به چه موضوعى درباره همسرت؟ عرض كرد: نه من و نه او؛ من از كفر بيمناكم. فرمود: آيا باغ او را به وى بر مىگردانى؟ عرض كرد: آرى و زيادتر
از آن. فرمود: نه، زياده از باغ لازم نيست.
رسول خدا صلى الله عليه و آله همسر او را احضار كرد و فرمود: باغ را بگير و اين زن را مطلّقه و رها كن. و طلاق خُلع ميان خانه آن حضرت تا محراب مسجد تا بامدادان جارى شد. اين جريانى كه روى داد كار تازهاى نبود؛ تاريخِ قضا و داورى در مسجدِ نبوى، سرشار از اينگونه قضايا است؛ و اين ماجرا به عنوان نمونه ياد شده است.
نخستين دارالقضاى اسلامى در خانه مروان و باب السلام بنياد شد كه خانه عمر بود و مروان آن را براى مقرّ حكومت خود خريدارى كرد و خود در آن مقيم گشت.
آنگاه ديد مؤذن بر اين خانه، از مناره اشراف دارد؛ لذا آن را رها كرد، و فقط به عنوان دارالقضا از آن استفاده مىنمود و مدتها به عنوان «دارالقضا» بر سرِپا ماند. از آن پس دارالقضا به اماكن ديگر منتقل گشت.
مجلس شورى
ازمسجدنبوى به عنوان محل اجلاس مشورتى و تبادل افكار بهره بردارى مىشد و درباره اموروشؤون مختلف زندگانى مسلمين در آن به شور و مشورت مىنشستند.
محل پذيرايى از وفدها
مسجد نبوى محلى براى استقبال گروههايى بود كه وارد مدينه مىشدند، چنانكه مقرِّ ضيافت نيز بوده است. از مهمترين گروههايى كه در مسجد از آنها استقبال و پذيرايى شد «وَفْدِ نجران» است كه براى مباهله به مسجد در آمدند. و همچنين از وقد ثقيف نيز در مسجد استقبال شد.
يكى از ماجراهاى جالب در سال نهم بعثت مربوط به «سنة الشدة/ سال دشوار» و يا «سنة الحزن/ سال غم و اندوه» بوده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله براى عرضه دعوت خويش به طائف مىرفت و بر قبيله «ثقيف» در مىآمد. موضع آنها نسبت به آن حضرت سخت ناخوشآيند بود. اين قبيله، اوباشان و نابخردان را به سوى آن حضرت گسيل مىداشتند و او را وادار مىكردند به باغ عتبه پناه آورد. نوجوانى نصرانى از «نينوا» نزد آن حضرت مىآمد و خوشه انگورى پيشكش مىكرد و مىشنيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگويد: «باسم اللَّه» و انگور را تناول مىكرد. مردم اين محل با چنين تعبير؛ يعنى «باسم اللّه» مأنوس و آشنا نبودند. نبى اكرم صلى الله عليه و آله به اين نوجوان نصرانى فرمود: از كجا بدينجا آمدهاى؟ عرض كرد:
از «نينوا». فرمود: از سرزمين پيامبرى صالح، عرض كرد: تو كه هستى؟ فرمود: من پيامبر مىباشم. آن نوجوان بىدرنگ اسلام
آورد، و به سوى عتبه و برادرش بازگشت.
اين دو مىگفتند بىترديد اين غلام و نوجوانِ ما با چهرهاى متفاوت از چهرهاى كه مىرفت باز گشته است.
با وجود اينكه خداوند در مقام حمايت از آن حضرت، فرشته را مأمور مىساخت، از رضادادن به نزول عذاب بر گروههاى متمرّد دريغ مىورزيد و از سر مهر و رأفت عرض مىكرد:
«ألّلهمَّ اهْدِقَومي فإنّهم لايعلمون».
خداوند به جاى تمرّد قبيله ثقيف، عوالم جن را پذيراى نبوت آن حضرت و حقانيت قرآن كريم ساخت:
وَإِذْ صَرَفْنَا إِلَيْكَ نَفَراً مِنْ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِىَ وَلَّوْا إِلَى قَوْمِهِمْ مُنْذِرِينَ قَالُوا يَا قَوْمَنَا إِنَّا سَمِعْنَا كِتَاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسَى مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ وَإِلَى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ. «1»
«و به يادآور روزى كه گروهى از جن را به سوى تو برگردانديم كه به قرآن گوش فرا دهند، وقتى بر آن حاضر شدند، به هم گفتند: گوش فرا دهيد، و چون به انجام رسيد در حاليكه به صورت هشدار دهندگان در آمدند، به گروه خود بازگشتند. گفتند: اى قوم ما! ما كتابى را شنيديمكه پسازموسى نازل شد، تصديق كننده كتابهاى پيشين است و به سوى حق و راهى راست رهنمون مىباشد.»
و جنّيان براى اولين نشست، خود، از دعات و مبلّغان قرآن گشتند. اكنون بايد انديشيد كداميك از آنها- يعنى قبيله ثقيف وجنّيان- سزاوارتر و داراى مزّيت و برترى هستند. ثقيف كه قبيلهاى از بنى نوع انسان بودند برتر به شمار انديا سراسر عوالم جنّيان؟!
بايد گفت كوچش آن حضرت به سوى قبيله ثقيف با توجه به رويداد ياد شده، كوچشى موفق و توأم با كاميابى بود.
وفد ثقيف در سال نهم هجرت بر آن حضرت در مىآيند؛ اما در طائف، جريان، مربوط به سال نهم بعثت است. وقد ثقيف سال نهم هجرت به سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىآيند. جاى شگفتى است كه وفدها و گروهها مىآمدند و خوراك براى آنها مىفرستاد و آنها آن را تناول مىكردند. اما شيوه وفد ثقيف چنان بود كه وقتى خوراكى را به آنها پيشكش مىكردند، بدان دست نمىيازيدند مگر آنگاه آن كسى كه آن را براى آنها مىآورد چيزى از آن مىخورد.
آنها در دلشان حالتى را احساس مىكردند كه ترس و بيمى را موجب مىگشت! ليكن رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد آنها مىرفت و با آنها
(1)- الأحقاف: 29 و 30
گفتگوهاى شبانه برگزار مىكرد، حتى شبى اين گفتگوها دير پاييد و فرمود: فلان وفد مرا به خود سرگرم ساخت و دوست نمىداشتم قبل از آنكه سخنم را به پايان برم نزد شما بيايم.
مسجد- يا- دارالضيافه و محلّ به بند كشيدن خلافكاران
از مسجد به عنوان سرايى براى ضيافت و ميهمانى غربا استفاده مىشد؛ چنانكه مأوى و پناهگاه اسيران نيز بوده است: ثمامة بن أثال به عنوان اسير دستگير شد و او را به ستون مسجد بستند. و چنانكه پيشتر گذشت، ابو لبابه نيز به به خاطر خلافى كه از او سرزد، خود را بر ستون مسجد به بند كشيد.
مسجد- يا- درمانگاه
مسجد احيانا جايگاهى براى درمان مجروحان جنگى بود. سعد بن ابىوقاص وقتى كه در جنگ زخمى شد، خيمهاى در مسجد براى درمان او نصب كردند و به معالجه او مىپرداختند.
و سرانجام بايد گفت: در مسجد، مهاجرانى كه بتدريج به مدينه مىآمدند، اقامت مىكردند و فردِ مهاجرِ غريب، به طور موقت در مسجد سكنى داشت تا وقتى كه جايى براى سكناى خود فراهم آوَرَد و از مسجدبدانجا منتقل شود. و جز اين خدمات اجتماعى، خدمات ديگرى در مسجد نبوى صورت مىگرفت كه اگر بگوييم مسجد نبوى مهمترين خانه و سراى امّت بود كه هيچ كانون و بنياد ديگرى نمىتوانست در اداى اين خدمات بدانگونه موفق باشد سخن به گزاف نياوردهايم.
اين بود خلاصهاى از وظايف و رسالتهايى كه مسجد نبوى در طول تاريخ به عهده داشت.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
دوشنبه 13/ 6/ 1374- مشهد مقدس
... ومازمين راترك كرديم، بهمقصد آسمانىتريننقاط زمين؛ يعنى مكه و مدينه.
بسيارى از تعلّقات خاطر اين جهانى را در زمينفرودگاهجا نهاديم و تنها در اين انديشه بوديم كه كى به آسمان سرزمين وحى مىرسيم.
اكنون سرت را به صندلى تكيه مىدهى و چشمان خود را مىبندى؛ از سويى خرسندى كه در زمانى كمتر از نيم روز به منتهىاليه مرز زمين و آسمانىترين نقطه خاك مىرسى و دلشادى كه تكنيك به يارىات آمده تا همه چيز را برايت مهيا كند و از ديگرسو در اين دغدغهاى كه همين تكنيك، مجموعه عشقها و ايمانها و هدفهاى تو را، چون غذايى كه مىخورى، مىخواهد در چند قوطى كنسرو به تو ارائه دهد؛ مرتب و تميز و سريع اما نه به حلاوت و لطف غذايى كه در صحرايى تشنه، در يك نيمه شب مهتابى بر آتشى مىنهى كه خود افروختهاى و ... تو اكنون همان صحرا را، با تمام مشقّتها و صرف وقتها، بر اين كنسروهاى آماده ترجيح مىدهى!
سفر هوايى محاسنى دارد و تو نمىتوانى آن را انكار كنى و عقل سنجيده و خرد سخته تو به آن حكم مىكند. آرزو مىكنى كه اى كاش در قرن پنجم بودى و از مروالرّود به همراه ناصر خسرو قباديانى بلخى روانه سفر مىشدى و به كاروانى مىپيوستى كه مركبهايش چهار پايان و معبرش كوير تشنه ترك خورده بود و تو پاى آبله و خسته و مانده، ماهها و ماهها در بيابان مىراندى تا به حجاز برسى. احساس
مىكنى در اين صورت بهتر مىتوانستى روح خود را به روح حجاز بپيوندى و آنچه را كه مىخواهى، دريابى؛ در اين صورت بود كه تو ابوذر را مىشناختى، با تمام رنجهايى كه يك عرب بدوى دارد و در اين صورت تو مىتوانستى در هزاران ربذه ديگر فرود آيى و خود را در ميان صدها قبيله چون قبيله اباذر محك بزنى و دريابى كه ابوذر كه بود و تو كيستى!
در هر حال تو در اين انديشهاى كه كداميك را ترجيح دهى؟ بوئينگ 747 يا اشترى در كاروان ناصر را؟ اين جدال چون روحى سرگردان همچنان با تو است گرچه در ظاهر تو هيچ نشانهاى از دغدغه و تفكر نباشد ...
چند ساعتى به همين منوال مىگذرد و تو سعى مىكنى از قوه خيال كمك بگيرى و آرام آرام خود را آماده ورود به اين سفر روحانى كنى. وقتى خلبان اعلام مىكند كه ما در آسمان عربستان هستيم احساس لطف و آرامش و محبت مىكنى و كمى از جاى بر مىخيزى تا مگر از گوشه پنجره، اين زمين رازآلود و پيامبر خيز را بنگرى.
وقتى ارتفاع هواپيما كمتر مىشود، صخرههاى تند كبود بهتر به چشم مىآيد.
به خوبى نمىدانى كه از كجاى تاريخ عبور مىكنى اما به راحتى مىتوانى درك كنى كه اين صخرهها ماجراهاى سرنوشت سازى را به خود ديده است و تو دوست دارى نوجوانى پيامبر را به خاطر آورى، آنگاه كه با كاروانى تجارى، راهى شام است و تو گويى از اين بالا آن كاروان را در حال عبور مىبينى، سايه روشن آن كاروان را، خيال آن كاروان را، اصلا نه، خود آن كاروان را.
سراسر وجود تو اكنون مملو از اشتياق مىشود و بغض يك عمر انتظار در گلويت مىشكند، احساس مىكنى كه اين زمين را دوست دارى و دلت مىخواهد كه روح تو بىقرار و عاشق، نقش بر زمين شود؛ نقش بر اين زمين، زمين حجاز، زمين مكه، بطحا و ... چه مىدانم تمام خاكها و سنگهايى كه پيامبر بر آن قدم نهاده است ...
با صداى بلندگوى هواپيما به قرن حاضر بر مىگردى؛ صداى خلبان است. او از اينكه نتوانسته است از آن بالا كعبه را به تو نشان دهد اظهار تأسف مىكند ... بايد كمربندها را براى فرود ببنديم ... حرارت جده 35 درجه بالاى سانتى گراد است ...
اكنون در فراز جدهايم؛ خيابانها و حركت ماشينها به راحتى ديده مىشوند و ساختمانها نيز هم ...
چرخهاى هواپيما به خشونت و شدت به زمين چنگ مىزنند و هواپيما با يكى دو تكان و چند ناله به زمين مىنشيند و صداى زائران بلند مىشود كه: «أللّهمّ صلّ على محمدٍ و آل محمد».
همان روز- فرودگاه جده
اندكى بيش از نيم روز است كه از فرودمان به جده مىگذرد؛ بعد از فرود، هواپيما به اندازه يك نيم دور، شعاع فرودگاه را طى كرد و ما نمايشگاهى از هواپيما و ماشين آلات وارداتى را از نظر گذرانديم.
در اين بازديد گذرا، رد پاى بسيارى از كشورهاى صنعتى، به خصوص غرب، پيدا بود و تو مىدانستى كه بسيارى از آنچه مىبينى محصول اين زمين تفتيده نيست.
ساعتى طول كشيد كه جواز عبور را گرفتيم و به مقصد مدينه منوره بر اتوبوسها سوار شديم. بيان اينكه در اينجا و اين لحظات، آدمى چه احساسى دارد مشكل است. شادمانى و غم باهم آميخته است.
خوف و رجا در هم تنيدهاند.
در احساس ناامنى و انديشه آشفته، غوطه مىخورى. به بيرون نگاه مىكنى؛ به آسمان، به سنگها به خاك ... اما نمىدانى بايد به آنها دل بسپارى يا نه. گوياتو عاشقى هستى كه معشوقت را به بند كشيدهاند، نه در بهشتى نه در دوزخ. در بهشت آمال و اعتقادات خود نيستى اما در دوزخ فراق نيز نه اى، پس در كجايى، در برزخ، اين احساس تو است.
... بارى اوّلين چيزى كه در ابتداى ورود به مملكت عربستان جلو چشم آدم را مىگيرد، لوكس بودن ابزار و لوازم است. از اتوبوس گرفته تا ساختمانها و هواپيماها و ...
امّا تو اين تعمد و تصنّع را خيلى زود در مىيابى و دل به آن نمىسپارى و منتظر صحنههاى بعدى مىشوى، مىدانى كه اين زرق وبرق، ريشه ندارد، سطحى است.
در اين سرزمين به هرچه مىنگرى وارداتى است حتى نخ تسبيح، و خودتسبيح.
آدم از اين وضع وحشت مىكند؛ لااقل من بعنوان يك ايرانى چنين وحشتى را دارم و با خود مىانديشم كه اگر يك روز، نه! يك ساعت جلو ورود كالاها- مواد غذايى و غير غذايى- گرفته شود اين مردم چه خواهند كرد؟ اگر روزى نفت اين سرزمين تمام شود آيا چيزى از اين كشور باقى مىماند؟ نيروى كار، اغلب خارجى هستند، از گينه تا پاكستان و بنگال تا افغانستان، و نيروهاى متخصص هم، از ژاپن تا آلمان تا انگلستان و تا آمريكا. مردم اينجا- اغلب- حتى
كارهاى سبك را به ديگران وا گذاشتهاند؛ مغازهها و بازارها در اجاره خارجيان است، فروشندگان اغلب اهل ديگر بلادند و مستخدمين هتلها و ... بلديه نيز هم.
كارگرانى كه اگر يك روز دست از كار بكشند، بوى زباله تمام خيابانها و خانهها و هتلها را مىگيرد.
همان دو شنبه- مدينه منوره
ساعت 8 شب وارد شهر مدينه شديم، شهرى با خيابانهاى وسيع و بزرگراههاى طولانى و ساختمانهاى بلند بسيار؛ و هرچه به مركز مدينه- يعنى حرم مطهر و محدوده آن- نزديكتر مىشوى، اين ساختمانهاى بلند نيز به همديگر نزديكتر مىشوند به طورى كه تو ديگر در خيابانهاى اطراف حرم در محاصره كامل آنها قرار مىگيرى.
اين ساختمانها بطور متوسط ده- دوازده طبقه هستند و تقريبا همه سفيد. و اصلا در اين سرزمين، رنگ سفيد بر همه رنگها غلبه دارد.
مدينه با اين خيابانها و ساختمانهايش كاملا نو به نظر مىرسد و تو بخوبى در مىيابى كه اين تركيب جديد غالبا عمرى بيشتر از ده- دوازده سال ندارد همانگونه تو هنوز شاهد زادن كودكان بسيارى از اين دست در جاى جاى اين شهر مدرن هستى.
اين هيأتِ پيش بينى نشده، تو را كمى گيج و نااميد مىكند. گيج و نااميد از اين رو كه تصور نمىكردى با چنين شهرى روبرو شوى. شهرى كه از همين ابتدا سعى مىكند راه ورود احساس تو به متن تاريخ را ببندد و تمام آرزوها و عشقهاى تو را در همان لابلاى كتابها زندانى كند.
آنچه در مدينه بيشتر از همه دل آدم را خون مىكند، محو شدن تدريجى آثار اسلامى است؛ آثارى كه به هر قيمت كه شده بايستى حفظ مىشد تا هر زائرى را به سرعت به روزگار پيامبر متصل كند.
گسترش و اداره اين شهر مهم اسلامى دقت، وسواس و توجهى ويژه لازم دارد.
بسيارى از اماكن اين شهر بايستى به عنوان نما و سمبل به همان صورت گذشته حفظ مىشد تا يادآور حوادث تاريخى اسلام باشد. مردمى كه به زيارت مدينه مىآيند براى اقامت- لااقل در عمره- مشكل چندانى ندارند و امكانات رفاهى آنها در حد قابل توجهى فراهم است اما از آن مهمتر حفظ بافت فرهنگى شهر است. اين امكانات رفاهى را مىشود در فضاهاى ديگر و حتى در حاشيه شهر فراهم كرد.
فضاى عمومى اينجا چنين است كه
آدمى احساس مىكند در اينجا تجارت و دنيا بر زيارت و عقبى غلبه دارد. هتلها بيشتر در متن يك مركز تجارى و در محاصره فروشگاهها ساخته شدهاند. گويا فراموش شده است كه مردم براى زيارت پيامبر و براى آشنا شدن با فرهنگ اسلامى مدينه به اين شهر مىآيند. بجاى اينكه در هر هتل، مراكزى براى شناخت بيشتر تاريخ اسلام ايجاد شود، مراكزى براى شناخت البسه و اطعمه غرب بوجود آمده است و بجاى اينكه از تلوزيونها، برنامههاى معرفتى اسلام و اماكن مقدسه پخش شود فيلمهاى مبتذلى پخش مىشود كه به مذاق زائر سازگار نيست.
در خانه پيامبر
اكنون از مركز المدينة السكنى، كه در خيابان ستّين (شارع الستين) است، به پاى بوس پيامبر مىرويم، به «مسجدالنبى»، به قلب مدينه، به خانه حضرت، و چه ديدار بزرگى است اين ديدار! دل آدم مىلرزد و دستش. و ظرف وجود انسان گنجايش اين اشتياق و التهاب عظيم را ندارد. اين ديدار تنها ديدار خانه نيست زيارت يك حرم نه، ديدار خود پيامبر است با همه آنچه از جلوه و شمايل آن حضرت مىتوان به خاطر آورد.
اكنون چون قطرهاى در رودى روانه مسجدالنبى مىشوى و از خيابانهاى اطراف مىگريزى و از مغازههايى كه اجناس بيگانه را بر روى هم انباشتهاند مىگذرى.
فروشندگانى را مىبينى كه به وضع خويش عادت كردهاند و اغلب خونسردند و بيكار و ... برخى كمى از خويشتن راضى، مردانى كه اين رفاه ظاهرى آنان را در لاك خود فرو برده است.
از اين نمايشگاهها مىگذرى، منارههاى بلند مسجدالنبى از پس ساختمانهاى بلندتر اطراف، خود را نمايان مىكنند سپس گنبد سبز؛ السلام عليك يا رسولاللَّه.
مسجدالنبى و حرم پيامبر صلى الله عليه و آله تقريبا در وسط شهر مدينه واقع است. خانه پيامبر صلى الله عليه و آله كه مرقد مطهر آن حضرت نيز در آن واقع است) و در كنار آن خانه حضرت فاطمه زهرا عليها السلام (كه متصل به خانه پيامبر است)، جمعا فضايى است حدود 15 در 25 متر. درِ اصلى خانه رو به قبله است و البته بسته؛ كه همواره چند شرطه يا نگهبان، جلو آن ايستاده و از نزديك شدن به آن جلوگيرى مىكنند و بسيار مراقب كه مبادا دست يك زائر شيعه- به خصوص ايرانى- به درِ خانه حضرت بخورد و آن را ببوسد و
عملى شرك آلود!- از نظر آنان- انجام شود.
آنان نمىدانند يا مىدانند و خودشان را به آن راه مىزنند، كه اين از سر عشق است نه شرك؛ اين بوسه، مصافحه است نه پرستش.
مدينه در هر وجبش انبانى دارد از خاطره و از يادگار. هرگوشه اين زمين يثرب شاهد شكل گيرى تاريخى عظيم بوده است و تو در پشت سنگهاى مرمر مسجدهايش و در وراى آسفالتهاى آتشبارش، رد پاهايى را مىبينى با چشم دل و با ديده احساس. و اين رد پاها از آن پيامبر است و از آن انصار و مهاجرين و تو هنوز در اين زمين كه در زير لايهاى از تمدن امروزين دفن شده است صداى هلهله و تكاپو را مىشنوى و صداى تاريخ را.
مسجدهاى مدينه
و در اين زمين مدينه مسجدهاست؛ يادگارهايى از هزار و چهارصد سال قبل؛ موزههايى براى نگهدارى خاطرات پيشين، موزههايى كه محتويات آن را اشياى قيمتى تشكيل نمىدهد بلكه روحهاى نامرئى و نفسهاى ماندگار اصحاب پيامبر، در اين مدارها در حركت و جوششاند. اين موزهها نه از سنگ و گل كه از جان و دل است و بيمى نيست كه چهار ديوار اصلى آن ويران شده باشد و محرابش دگرگون؛ و باكى نيست كه شاهان از براى ماندگارى نام خويش بر دور اين مساجد تنيده باشند، بىآنكه نشانى از سنگ و گل و خاك آن روزگاران به جا بگذارند؛ و بيمى نيست اگر هريك را از ريشه ويران كرده باشند تا بر سليقه خود بنايى بر ويرانههاى آن بگذارند، بنايى براساس كليساها و ديرها و كنيسيههاى كنشتها. نه، بيمى نيست چون در اين موزهها كسى به دنبال شاهان نيست. سنگها و ستونها كسى را نمىفريبد، بلكه روح سيالى كه در آن حركت مىكند، دلرباست همان مسجد و محراب كلوخين و همان ديوار و حصار پيشين، زيبنده چشمهاى تو است و تو دوست داشتى كه آن سمبلها مىماندند.
اينجا موزه عشق و روح است و تو خود مىتوانى با آنچه مىخواهى مرتبط باشى.
و از اين مساجد در مدينه بسيار است.
مسجد «قبلتين» و «مساجد سبع» در بخش شمالى مدينه، و مسجد «قبا» در نيمه جنوبى اين شهر و مساجد ديگر چون «فضيخ» و گورستانها چون «مشربه امّ ابراهيم». و در ميان اين مساجد، دو مسجد
است با وجه مشخصه بارز و آشكار؛ يكى مسجد قبا- نخستين مسجد اسلامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بنا نهاد- و دو ديگر مسجد قبلتين. دو مسجد در دو ضلع مدينه يكى در شمال و شمال غربى و ديگرى در جنوب و خانه پيامبر در حد فاصل اين دو است.
پيامبر ظهر هر يكشنبه به مسجد قبلتين براى ديدار مردمى كه در حاشيه شهر بودند و نمىتوانستند هر روز به خانه پيامبر بيايند، مىرفت و نماز جماعتى در آن برگزار مىكرد و روزهاى دو شنبه به جانب ديگر مدينه روانه مىشد؛ به حاشيهاى ديگر، به مسجد قبا در يك فرسنگى جنوب مدينه، براى ديدار با مردم و برگزارى نماز جماعت. با چه مركبى مىرفت؟ با «يعفور».
چهارپايى كه هركس مىتوانست داشت، بى تشريفات و ساده اما عظيم. و عجب است اين؛ پيامبر و سادههترين مركب! و آيا اين شيوه، خللى در ابهت و اساس مديريت او وارد مىكرد؟ خير آيا شأن حضرتش را پايين مىآورد يا ارزش و نفوذ سخن يا ديدار او را كم مىكرد؟ مسلما نه مشى مديريت پيامبر اينگونه است، مديريتى كه مبتنى بر ظاهر نيست، راهى به دل دارد و اينجاست كه هرگز خلل نمىپذيرد.
... و اين مسجد قبلتين همانگونه كه از نامش پيداست دو قبله دارد: يكى رو به كعبه، يكى رو به قدس؛ درست در برابر هم.
و در همين مسجد بود كه جبرئيل بر پيامبر نازل شد و روى او را از قدس به كعبه برگرداند و در همين جا جهت قبله تغيير كرد و ما اكنون بر كعبه نماز مىكنيم پشت به قدس، يعنى كه به پشيبانى قدس، به اتكاء قدس؛ پشت سر يك قبله، رو بروى يك قبله، در محاصره خدا.
و در كنار ذوقبلتين مساجد سعه است، هفت مسجد در حول و حوش يك كوه، يك صخره و يك ميدانگاه و در اين ميدانگاه داستان يك نبرد در گوش دلت خوانده مىشود كدام نبرد؟ جنگ خندق، احزاب، و در اين ميدانگاه از پس خيابانها و آواى دلخراش ماشينها، تو، عمرو بن عبدود را مىبينى و على عليه السلام را؛ دو پهلوان، يكى سالخورده و مجرب و ديگرى جوان و دلير و خردمند و سيراب از چشمه فياض ولايت، مولود كعبه، يار پيامبر؛ و گويى صحنه را مىبينى و على شمشير بركشيده است و عمرو بر خاك مذلت است.
از صحنه جنگ خندق روانه جنوب مدينه مىشوى، مسجد قبا، اولين مسجد ساخته شده در اسلام، اقامتگاه پيامبر در اولين هفته ورود به مدينه.
چشم به ديوارها و منارههاى قبا مىدوزى، سفيدى يكدست بنا روح تو را آزاد مىكند، چشم به گودال وسيع حاشيه مسجد مىافكنى، به خفتنگاه سلمه و كلثوم و سعد و در جستجوى رد پاى پيامبر بر مىآيى، حضور معنويش را در همه جا احساس مىكنى، خرسند مىشوى و اشك شوق در چشمانت حلقه مىزند ...
و اما مسجد ضرار كه مسجدى بود در كنار همين قبا اثرى از آن نيست و پيامبر دستور ويرانى آن را صادر كرده است.
با فاصلهاى اندك از مسجد قبا، مسجد جمعه قرار دارد، در محله حديقه بنى نجار و اولين نماز جمعه- توسط پيامبر- در اين مسجد خوانده شد و تو صداى ساز و دهل «دهيه» را مىشنوى، مردى دورهگرد كه مردم را به خريد اجناسش دعوت مىكند ... و در حالى كه پيامبر به نماز ايستاده و مسلمانان در حال نمازند ... و در شرق مدينه، باز، مسجد ديگرى است به نام «الفضيخ» كه مسجدى است كوچك، حدود 200 متر مربع با پنج رواق و گنبد كوچك.
و مسجد ديگر، خود مدينه است و مدينه خود مسجد است؛ مسجدى
بزرگ و چندين مسجد ديگر در بطن اين مسجد عظيم خوابيده است و در همه جاى اين شهر مىتوان سجود كرد سجودى از سر شكر ...
پنج شنبه 16/ 6/ 1374- احد
آفتاب سوزان احد، امروز بر سر ما نيز تابيدن گرفت. احد، ميدانگاه وسيع شمال مدينه، رزمگاه احد، جنگ مهم و عبرتآموز صدر اسلام. در ضلع شمالى اين ميدان وسيع، كوه احد است و هم، جبل عينين و نيز «حِجر متّكا» كه پيامبر صلى الله عليه و آله سر مبارك خود را به آن تكيه دادند تا جلو خونرزى را بگيرد و تو گويى در اين ميدان هنوز جنگ است و تو صداى چكاچاك شمشيرها را مىشنوى و تك و دو اسبانى كه به گريز، از اين سو به آن سو مىروند و سواران را كه بر دامنه و تنگه كوه ايستادهاند و ياران پيامبر را در احد و حمزه را با همان هيكل پر صلابت و مردانه و ... در اين سو «هند» را.
و تو نمىخواهى كه زمان بگذرد، چه اينكه زمزمه «وحشى»، غلام «هند» را با او مىشنوى و نمىخواهى ثانيهها را ترك كنى و اگر زمان بگذرد نيزه وحشى به سوى حمزه نشانه مىرود ... عجبا، در اين صحرا همه چيز در پيش چشمان توست، هجوم بىهنگام برخى مسلمانان به سوى غنائم، محاصره آنها، شهادت ياران پيامبر، آشوب
جنگ و ...
در گوشهاى از اين زمين، قبر شهداى احد واقع است، محاصره در يك چهارديوارى. آنجا قبر حمزه است: «السلام عليك يا حمزة عمّ رسول اللَّه ...» و در كنارش سه تن ديگر: «مصعب بن عمير»، علمدار لشكر اسلام در جنگ احد و «عبداللَّه بن حزام (شماس)» و عبداللَّه بن جحش:
«السلام عليكم يا أصحابَ رسول اللَّه ورحمة اللَّه وبركاته ...».
و آفتاب احد همچنان بر تو مىتابد و شمع وجود تو را آب ميكند تا از چشمان تو فرو ريزد.
زن «عمرو بن جموح» را مىبينى، خيلى هراسان است، اشك مىريزد، بىتابى مىكند، نه براى دو پسر شهيدش در بدر و نه براى دو پسر شهيدش در احد، در همين بيابان، در آن سوىتر، عزيزانى كه در پيش چشمانش پرپر شدهاند، نه! براى آنان نمىگريد، اضطراب او نه براى اين است، پس او را چه شده است؟ او نگران پيامبر است. شايع شده است كه پيامبر شهيد شده و او نگران مراد و مرشد و رهبر خود است.
به او مىگويم پيامبر صلى الله عليه و آله زندهاند امّا هنوز بىتاب است و مىخواهد اطمينان يابد.
تاريخ در اين سرزمين تكرار نشده بلكه در حال حركت و در جريان است و اگر چه همان هجوم هندسى آهن، سيمان، سنگ و رويش بىقواره ساختمانهاى بلند در اين زمين احد مىخواهد همه چيز را از تو بگيرد امّا قدرت عشق تو همه اين قارچها را در هم مىكوبد و تو مستقيماً وارد صحنه جنگ احد مىشوى.
اكنون پيامبر در اين سوى صحراى احد، در جنوب بيابان نبرد، بر صخرهاى بالا رفتهاند و جنگجويان، پيامبر را نظاره مىكنند. شايعهها شكسته مىشود و روح تو بر خاك احد سجده مىكند. خدا را شكر مىگويى كه پيامبر زنده است. تو اكنون در قرن پانزدهم هجرى نيستى. جسم تو اينجاست. در زير اين آفتاب داغ، اما خودِ تو، توىِ تو، خويشتن تو اينجا نيست، تو در چهارده قرن قبل قرار دارى، در قرن اوّل هجرى و مات صحنه احد هستى و شمع وجودت همچنان دارد مىسوزد و آب مىشود و از چشمان تو فرو مىريزد ...
يكشنبه 19/ 6/ 1374 وداع با مدينه و بقيع الغرقد
تا كنون در عمرم، هرگز چنين وداع اندوهبار و غمگنانهاى نداشتهام، نه تنها من، كه هيچ كس نمىتواند جلو ريزش
اشك و هقهق گريهاش را بگيرد. همه ناله مىكنند، آنچنان كه گويى پيامبر صلى الله عليه و آله، زنده در برابر آنان ايستاده است. و مگر واقعاً نه چنين است؟
در جمع ما يك روحانى مخلص، آگاه و اهل حال هست كه همين كه صدايش به دعا و خواندن زيارتنامه بلند مىشود، سوز لحن و صفاى اعتقادش تا عمق جان آدمى اثر مىگذارد و در اين وداع تلخ همو با شيوه صحبتش با حضرت و رفتار غمبارش با اولياى بقيع، همه را اشك افشان مىكند.
به بقيع كه مىروى بايد از دور بايستى و تمام گريهها و نالهها را در سينه پنهان كنى، چهار امام تو در كنار هم به سادهترين شكل ممكن آرميدهاند امّا تو حق ندارى به كنار قبر آنان بروى، هزاران كيلومتر را طى كردهاى و پس از يك عمر انتظار به جوار اولياى خدا و امامان خود آمدهاى امّا همين سربازان- كه خود مأمورند و معذور!- به تو اجازه نمىدهند در كنار آنان بنشينى و حتى زيارتنامه بخوانى و حتى صداى نالهات بلند شود. بايد در همان فاصله ده- بيست مترى بايستى و بنگرى و آب شوى و بسوزى مثل يك شمع، ساكت و آرام و بىهيچ عكس العملى؛ با اين احوال آيا حق ندارى احساس خفقان و تنگى نفس كنى؟!
چهار امام بزرگ تو آرميدهاند، در كنار هم، چهار آرامگاهِ به هم متّصل به ترتيب از طرف قبله: امام حسن مجتبى، امام زين العابدين، امام محمّد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام و چند قدم آنسوتر، عباس عموى پيغمبر و در همان محدوده، كمى بالاتر، فاطمه بنت اسد، و يا فاطمه زهرا عليها السلام- كسى چه مىداند- هر كسى قولى دارد، آخر اين تلهاى برآمده خاك هيچ نشانى ندارد و هيچ اسمى، حتى يك سنگ ساده از صدها هزار و بلكه ميليونها سنگ به كار رفته در همان جوار؛ يعنى در محوّطه مسجد النبى، بر روى اين قبرها نيست تا نامى و نشانى بر آن حك شود. در آدم از اين، به در آيد. و اشك در چشمخانه مىپيچد ... و با اين همه تو حق ندارى از ده- بيست مترى به آنها نزديك شوى و بايد از همان دور عرض ارادت كنى والسلام، تازه، زيارتنامه هم نخوانى و اگر مىخوانى، آهسته ... و آيا اين، نوعى لجاجت نيست؟ و آيا حق ندارى احساس تنگى نفس كنى؟
... و در اين بقيع چه بزرگانى خوابيدهاند، جز آن چهار امام همام، حليمه مادر رضاعى پيامبر، همسران او، ابراهيم پسر آن حضرت، و اسماعيل و نيز دختران
حضرت، (امّ كلثوم و رقيه) فاطمه بنت اسد، اسماعيل فرزند امام صادق، برخى از شهداى جنگ احد و ... ديگر كسان كه به دليل همين كم توجهى از ذهن تاريخ رفتهاند.
از بقيع كه مىآيى بيرون همه چيز عوض مىشود، پلّههاى مرمرين از دو سو به محوطه حرم پيامبر باز مىشود و ستونهاى سنگى شكيل با چراغها و چراغدانهاى زيباتر برفراز هر يك و ده مناره بلندِ بلند در گوشههاى مختلف حرم پيامبر، همه سفيدِ يكدست كه وقتى در شب از دور مىنگرى بلورين به نظر مىآيد، بسيار زيبا و چشمنواز.
اكنون براى وداع رو به خانه پيغمبر ايستادهايم، در بيرون محوطه، بقيع حدود دويست متر آن سوىتر در سمت راست ماست، در ضلع جنوب شرقى حرم پيامبر صلى الله عليه و آله. روحانى گروه با ناله و آهسته، با پيامبر خداحافظى مىكند و ما به درد مىگرييم و همان شرطههاى دو رنگ، چهار چشمى و بدبينانه، اين جمع را مىپايند و صداى هقهق همه بلند است:
«اى رسول خدا! آمدهايم با تو خدا حافظى كنيم، امّا دلمان نمىآيد كه از پيش تو برويم، ما تو را چگونه ترك كنيم ...؟
مىخواهيم با تو بيعت كنيم و قول بدهيم كه ديگر مرتكب گناه نشويم ... اى پيامبر خدا، از خدا بخواه كه گناهان ما را ببخشد و در قيامت با تو محشورمان كند و ...»
اينها و جملههايى از اين دست در ميان سوز و اشك و ناله جمع، آرام آرام زمزمه مىشد و ما وداعى تلخ را تجربه مىكرديم.
ناچارراه افتاديم و از خانه پيامبر فاصله گرفتيم در حالى كه با اندوه، سر به عقب برمىگردانديم و براى آخرين بارها خانهاش را نظاره مىكرديم. اين هدهد ما و اين روحانى مخلصِ جمع، حال عجيبى داشت.
هر چند قدم كه مىرفت، باز برمىگشت و با دست به پيامبر اشاره مىكرد و سخنى مىگفت كه نالهها را از سينهها در مىآورد آنچنان سخن مىگفت كه گويى پيامبر زنده است و آيا مگر واقعاً به چنين است؟
اى پيامبر، ما ناگزيريم برويم؛
اگر بار گران بوديم رفتيم اگر نامهربان بوديم رفتيم
حركت به سوى مكه (احرام و شگفتىهايش)
همان يكشنبه، پس از وداع با مدينه،
پيامبر، ائمه و بزرگان بقيع الغرقد، بر همان اتوبوسهاى مدرن سوار شديم و آمديم به طرف مسجد شجره، مسجدى با فاصلهاى اندك از مدينه و در حقيقت در حاشيه شهر كنونى. در اين مسجد، احرام بستيم و آماده شديم براى ورود به مكه و انجام اعمال.
اول غسل و وضو و بعد هم احرام. دو تكه پارچه سفيد، يكى دور كمر، يكى روى شانه، همين و تمام. و همين ماند براى ما از دنيا؛ دو تكه پارچه سفيد، يادآور كفن، بىهيچ لباس ديگر و زينت ديگر. ساعت و انگشتر را هم از دستم بازكردم و در آوردم و كفشها را هم.
بعد از نماز تحيّت مسجد، نيّت حج كرديم: «براى انجام فرمان خداى تعالى، عمره مفرده بجا مىآورم به احرامش، قربة الى اللَّه» و سپس: «لبّيك اللّهمّ لبّيك، لبّيك لا شريك لك لبّيك، إنّ الحمدَ والنّعمة لك والملك لا شريكَ لكَ لبّيك» و از داخل مسجد راه افتاديم به طرف بيرون لبّيكگويان، حال عجيبى داشت اين «لبّيك». تا كنون هيچ وقت اينگونه با خدا صحبت نكرده بودم و احساس مىكردم تا كنون هيچوقت خداوند اينگونه به سخنم عنايت نداشتهاست. «لبّيك» راگفتيم و 24 چيز برما حرام شد و در حقيقت همه چيز را از ما گرفتند؛ يعنى كه دنيا را كاملًا وداع كرديم درست مثل مرگ و در اين حال اوّلين چيزى كه به ياد من آمد، مرگ بود. پس ما اينگونه مىميريم ودنيا را وداع مىكنيم؟!
بعد از اين لبيك بايد مراقب تمام اعمال و رفتار خود باشى، حق ندارى به كسى دستور دهى، همه كارها را بايد خود انجام دهى. عادات يك عمر زندگى را بايد كنار بگذارى و اگر خطا كنى جريمه مىشوى و يا حَجّت باطل مىشود و بايد بار ديگر انجام دهى، چند سال ديگر؟ معلوم نيست. خودت يا كسى ديگر به نيابت از تو؟
معلوم نيست. آنچه پيداست اينكه تا دوباره حج نكنى همه چيز بر تو حرام مىشود و اينجاست كه بايد مراقب اعمال و رفتار و گفتار خود باشى مبادا كه خطا كنى، سرت را پايين بگير، پلكهايت را خاضعانه فروانداز، مبادا چشمت به نامحرم افتد. مراقب باش به آينه ننگرى، خودت را در آينه نبينى، خودبينى حرام است! از اين لحظه تا پايان اعمال حج، تو محدوديتهاى بسيارى دارى، حتى بدن تو در اختيار تو نيست، حق ندارى خراشى بر تن خود وارد آورى كه خونى تراوش كند. جسم تو ديگر امانتى است در نزد تو. آيا تا كنون، اينگونه متوجه خود شده بودى يا در برخورد با خود و اجتماع، تا اين
حد وسواس به خرج داده بودى؟ مسلماً خير. پس اكنون امتحان كن.
اين زمان چند ساعته يا چند روزه، براى تو يك كلاس فشرده است تا بياموزى، نه تنها بياموزى كه عمل كنى و حداقل بخشى از آن را در زندگى خود به كارگيرى.
در اينجا تشخصى در كار نيست تو هر كه مىخواهى باش، فعلًا در دو پارچه سفيد، بىهيچ علامت و مشخصهاى فرورفتهاى، هم تو، هم ديگران. اينجا همه عناوين تو را از تو گرفتهاند همه لباسهايى كه به آنها فخر مىكردى و همه زينتها.
پس از احرام، دوباره بر همان اتوبوسها سوار شديم امّا نه آن بوديم كه پيش از احرام خود را مىشناختيم، مايى ديگر، هويتى ديگر، فردى ديگر، با شناسنامهاى جديد، شناسنامهاى كه از او غبار برگرفته بودند و اى كاش خلسه حيات، ما را دوباره منگ نمىكرد!
راه مدينه تا مكه به مراقبه گذشت، مراقبهاى سخت امّا باشكوه و شيرين با سرهايى فروافتاده و تواضعى بىنظير و اطاعتى مطلق و جسمى يكپارچه روح و چشمانى آب گرفته و دلى شكسته. در ميان بوى خوش صلوات، به اقامتگاه خود رسيديم، با فاصلهاى كمتر از ده دقيقه راه تا كعبه. فقط لوازم و اثاثيه را در اتاق مورد نظر خويش گذاشتيم و هراسان برگشتيم. شب از نيمه گذشته بود و ما انبوه سفيد پوشان در خيابان منتهى به مسجدالحرام منتظر، تا كى روانه كعبه شويم.
لبّيك گويان راه افتاديم، لحظات اشتياق افزايى بود. از پس چند دقيقه به مسجدالحرام رسيديم. هدهد كاروان از ما خواست چشمها را به زمين بدوزيم و ما چنين كرديم. از چند پله پايين آمديم و ...
سپس، به ناگهان روحانى كاروان گفت: اين شما و اين كعبه! هر چه مىخواهيد بنگريد و هر چه مىخواهيد طلب كنيد. سر را بلند كردم. كعبه در برابرم بود، ساده و باعظمت.
استوارى، شكوه و روحانيتِ خيرهكنندهاى داشت، بزرگتر و مرتفعتر از آنچه فكر مىكردم. بىاختيار به زانو در آمدم و پيشانى را به زمين گذاشتم و سجده شكر بجا آوردم. حاجيان پروانهوار به گرد كعبه در طواف بودند. هر كسى به حال خود بود، در ميان جمع، امّا تنها با خود و خدا، ما نيز به اين رودخانه جارى پيوستيم.
وصف كعبه و حجر الأسود
كعبه، يك خانه سنگى مكعب است به
ارتفاع تقريبى 15، طول 12 و عرض 10 متر، در وسط يك محوطه وسيع كه گرداگرد آن را مسجدالحرام احاطه كرده، واقع است.
با يك پارچه سياه بسيار ضخيم كه هنر بافندگانش به روشنى پيدا است، آن را پوشش دادهاند.
كعبه به صورتى واقع شده است كه چهار زاويه آن تقريباً به چهار سمت اصلى (شمال، جنوب، مشرق و مغرب) است و در نتيجه اضلاع آن به جانب شمال شرقى، شمال غربى، جنوب شرقى و جنوب غربى است.
حجرالاسود درست در زاويه شرقى خانه واقع شده است با فاصلهاى بيش از يك متر از زمين به گونهاى كه اگر كمى خم شوى مىتوانى سر را به گودال آن فرو برى و ببوسى. اين سنگ سياهِ تو خالى كه رگههاى قهوهاى نيز در داخل آن ديده مىشود، خود در يك قاب نقرهاى جاسازى شده است و هيچوقت نيست كه از استلام و بوسه زائران فراغت حاصل كند، مگر در وقت نماز كه همه بايد به اين فريضه مشغول شوند.
مردان از همه نژادها و رنگها با جدّيت و پشتكار وصف ناپذيرى عاشقانه قصد دارند خود را به حَجَر نزديك كنند و آن را ببوسند و تو نيز چنينى و در ميان هجوم و فشار جمع- كه تشنگان معرفت حَجَر هستند- جسم خود را از ياد مىبرى، تنى كه در آن تنگنا تا حدّ ممكن مچاله شده است.
در آن حال عشق به بوسيدن و استلام اين سنگ آسمانى و بهشتى و اين سمبل عالم ملكوت همه چيز را از ياد تو مىبرد، حتى خودت را.
وقتى سرت را داخل آن گودال مىكنى تا ببوسى، به يكباره خودت را با همان حجر، تنها احساس مىكنى، تو مىمانى و حجر، و سكوت و عشق، و تنت، و جسمت، و جسمانيّتت را بيرون مىنهى، و سرت را كه پرشور است و عاشق، و هم دلت را، با حجر تنها مىگذارى و اين لحظات سكوت و شكوهمند، اگر چه بسيار كوتاه است، امّا براى فرونشاندن عطش تو كافى است و تو سيراب مىشوى، سيراب چيزى مبهم، امّا پر رمز و راز چيزى كه خود نمىدانى چيست امّا مىدانى كه از عالم ديگر است؛ و وقتى سر از حجر برمىگيرى، لبخند خشنودى و صفا بر چهره تو، و صورت دلت مىنشيند. انگار سبك شدهاى و آزاد. كمى اين سوىتر مىآيى و هنوز سرمست حجرى و نمىدانى به كدام سو بايد بروى امّا كمى كه مىگذرد عطش ديدار
تو زيادتر مىشود، عطشى كه با تشنگى پيش از ديدار حجر تفاوت دارد، عطشى لذّت بخش، فراقى نه آزار دهنده بلكه لطيف و انتظار برانگيز. باز هم دوست دارى به ديدار حجر بروى.
در كنار حجرالاسود، در ضلع شمال شرقى كعبه، درِ خانه واقع است، با فاصلهاى قريب دو متر از سطح زمين كه وقتى دستها را بلند مىكنى، مىتوانى طاقى را كه در برروى آن قرار داده شده، استلام كنى و همين ضلع كعبه و حول و حوش در، توقفگاه اصلى نيايشگران حاجتخواه است و هر گاه به اين قسمت بنگرى، جمعى را مىبينى كه سر بر ديوار كعبه نهادهاند و گرم رازگويىاند و من به چهره هر يك نگاه كردم خشوعى وصفناپذير را ديدم و چه بسيار چشمان اشكبار، و دستانى كه به حاجت بلند شده و به ديوار كعبه چسبيده است و مردمانى از سراسر جهان، سياه و سفيد، و اروپايى و آفريقايى و آسيايى و ... از همه دست انسانهايى كه حاجت از يك خداى مىطلبند امّا با لهجهها و زبانهاى گوناگون. و در مقابل همين ضلع كعبه، پنج شش متر آنسوىتر، «مقام ابراهيم» قرار دارد؛ دو رد پا بر سنگى، سنگى كه ابراهيم بر آن ايستاد تا كعبه را بنا كند و اين سنگ اكنون واقع در يك حباب شيشهاى است و اين مجموعه، خود، در حصارى برنجى محفوظ است.
در سمت چپ همين مقام ابراهيم با فاصلهاى اندك، چاه زمزم است كه اكنون با سيستمهاى جديد، آب آن استخراج مىشود و آن سوىتر دو رديف پلكان تو را به زيرزمين مىرساند، به كنار چاه كه موتورهاى مكش آب بر سر آن است و چند رديف شير آب، كه مىتوان وضو گرفت و آب نوشيد و اين آب زمزم در تمام مسجدالحرام و نيز مسجدالنبى در مدينه حضور دارد در كلمنهاى بسيار.
و تو اكنون احساس مىكنى كه اسماعيل همچنان بر زمين چنگ مىزند امّا ديگر نه بر عطش خود كه بر تشنگى حج كنندگان دل مىسوزد و مىگريد و احساس مىكنى كه خداى اسماعيل زمزم را همچنان به جوشش مىآورد ... اصلًا اين سرزمين، زمين ديگرى است. سنگ سياه آن از آسمان راز است و آب بلورينش از زمين اعجاز. اينجا تو بايد عينكى از اعتقاد و ايمان به ديدگان خود داشته باشى تا چشمانت از خيرگى و بهت آزار نبيند. اينجا بايد دلى به وسعت آسمانش بيابى تا به سرشارى زمزمش بجوشى. در همه جاى
اين زمين و همه اعمالى كه بر تو واجب است رازهايى است شگفت و از پسِ هر كدامش صدها خورشيد حقيقت خودنمايى مىكند. و تو تنها بايد ابرهاى ترديد را به كنارى بزنى تا تلألؤ اين خورشيدها را دريابى.
در ضلع شمال غربى كعبه به فاصله اندك، حجر اسماعيل واقع است، ديوارى كم ارتفاع- كمتر از يك متر- و به صورت نيم دايره و طواف تو نبايد از بين خانه و حجر انجام شود و اگر در همين جا نظر به بالا افكنى ناودان كعبه را مىبينى كه طلايى است.
ضلع جنوب غربى خانه، همان است كه بر روى مادر على عليه السلام شكافته شده است و اين مادر- فاطمه بنت اسد- پاى به كعبه نهاد تا مولودى چون على را بر زمين خدا و در خانه خدا بگذارد و اين خود از تأمّل برانگيزترين حوادث تاريخى كعبه است.
مناسك حج
پس از هفت بار طواف به دور كعبه، مىايستى براى دو ركعت نماز طواف، و تو كم كم دارى سبك مىشوى. هر چه از اعمالت بيشتر مىگذرد احساس اطمينان و سبكى بيشترى مىكنى. نماز را كه تمام مىكنى مىروى به سمت صفا و مروه، و اين صفا و موره، دو كوه است با فاصله 420 متر كه بايد اين فاصله را هفت بار طى كنى.
طى نه، «سعى» كنى ... و نقطه آغاز، صفا است تقريباً در برابر زاويه شرقى كعبه؛ يعنى حجر الاسود، با فاصلهاى نه چندان زياد و در حقيقت متّصل به گوشهاى از مسجدالحرام.
در اينجا نشانى از دو كوه نمىبينى و فقط- شايد به جهت سمبل- چند تكّه از سنگهاى كوه صفا نمايان است و بقيه در لايههايى از آهن و سنگ محو شده است.
تو بايد از صفا شروع كنى و در سعى هفتم به مروه ختم نمايى.
تركيب جديد صفا و مروه اگر چه از جهت رفاهى كامل است امّا تصنّعى است وتو را قانع نمىكند گويا مىخواهد تو را در حد اداى يك تكليف شرعى محصور كند امّا تو از اين صفا و مروه توقّع بيشترى دارى و آرزو مىكنى كه اى كاش اين سالن دو طبقه از بيخ و بن بركنده مىشد تا آفتاب حجاز بر سر و صورتت بتابد و تو همان كوه و خاك و سنگ و زمين را بر اين سنگهاى مرمر ترجيح مىدهى. تو آرزو دارى كه در اين تشنگى، تنهايى و بىتابى هاجر را درك كنى.
حج و اعمالش همه رمز است. سعى يعنى چه؟ يعنى دويدن، در كجا؟ در بين دو كوه، در چه فضايى؟ در زير آفتاب، به دنبال چه؟ به دنبال آب. تو بايد در سعى چون هاجر تشنه و هراسان باشى و اگر اين را از تو بگيرند سعى را از تو گرفتهاند و تو تنها به رفع يك تكليف خواهى پرداخت. تو اكنون بايد مروه را در پيش نظر داشته باشى و آسمان مروه را ببينى. بايد از زمينى عبور كنى كه هاجر به آن پاگذاشته است، و تو مىخواهى دويدنهاى خستگى ناشناس و پيامدار هاجر را ببينى امّا ...
در اين سعى صفا و مروه فقط يك بار حال تو تغيير مىكند، در هر دور يك بار.
چرا؟ چون در آن لحظه درست مثل هاجر مىشوى كدام لحظه؟ لحظهاى كه بايد فاصلهاى را با حالت هروله و خيز و دو انجام دهى. در اين حالت، اضطراب ونگرانى يك مادر در وجود تو زنده مىشود. يك مادر كه دنبال آب است، يك هاجر.
آرى بايد سعى كنى، نه يك بار، هفت بار آنچنان كه خدايت تو را به مقصود رساند اين هروله، روح تو را يكسر به روح هاجر پيوند مىدهد و چه سماع سكرآورى است اين هروله!
از پسِ اين هفت سعى، به «تقصير» مىپردازى، كوتاه كردن موى يا ناخن، بريدن از آنچه زينت است. دور كردن آخرين علامت تشخص براى طوافى ديگر و نمازى ديگر.
اكنون مىروى براى طوافى ديگر، كدام طواف؟ طواف «نساء» چرا طواف رجال نه؟ در اين خود نيز، رمزى است. تو با طواف و نماز نساء، از احرام در مىآيى. يعنى كه دوباره همه چيز را به تو برمىگردانند امّا نه اينكه در جهل به سر ببرى. اعمال تو با طواف و نماز نساء پايان مىگيرد تا آنگاه كه براى حجّى ديگر ازمكّه بيرون روى. داير مدار تمام اعمال حج تو «هاجر» است يك مادر، يك زن. و اين از براى آن است كه كرامت زن به تو يادآورى شود. در تمام اعمال تو رد پاى هاجر پيداست، در «سعى» هست، در طواف هم و در نماز طواف و بعد، در رمى جمرات و حتى قربانى. هاجر كيست؟ زن ابراهيم، نه، بهتر است گفته شود كنيز سارا، كنيز زن ابراهيم و هم زن ابراهيم. زنى كنيز، شايد از چشم كوچك تو كمارزشترين آدميان، امّا در نظر خدا محترمترين. اين نهايت احترام به زن است.
و تو اكنون بار ديگر به طواف مىپردازى، به طواف نساء و سپس نماز مىگزارى، نماز نساء و اعمال تو مقدّمتاً
پايان پذيرفته است و سبكبال و سرشار به خانه خود برمىگردى امّا همچنان در انديشهاى و رمزها تازهدارد در وجود تو جان مىگيرد و روح تو را شكلى تازه مىبخشد.
دوشنبه 27/ 6/ 1374 طواف آخر
از پس يك هفته انس با كعبه و مسجدالحرام و لحن دلپذير «شيخ محمّد السُبيّل» امام جماعت مسجدالحرام و نيز انسى يك هفتهاى با پيامبر و خانهاش در گرگ و ميش صبح و پس از آخرين نماز جماعت، طواف آخر را بر گرد كعبه انجام داديم. طوافى رقّت انگيزِ دل و اشك آورِ چشم. هفت دور ديگر بر روى طوافهاى روزان پيشين. امّا اين يكى، طواف وداع بود. طواف خدا حافظى، با كه؟ با خانه يا خدا؟ وداع با خانه، نه با خدا، كه تو هنوز تازه با خدا پيمان بستهاى و چشم و دلت گريسته است تا آنكه خدا با تو بماند، در همه جا، در خواب و بيدارى، در اينجا و آنجا، تا فردا، تا پايان عمر، تا هميشه. پس اين يك وداع نيست، يك سلام است، يك شكر است، شكرى از آن سبب كه تو را به خانه خود پذيرفته است و تو بار ديگر به چشم كعبه، به حجرالأسود مىنگرى، اى چشم كعبه، نگاه خود را از ما دريغ مدار. آمين.
صفحه سفيد
طرح جايگزين شود.
در يكى از روزهاى اقامت در مدينه منوّره و در پى آشنايى با مراكز فرهنگى و علمى آن ديار، به انجمن ادبى مدينه منوّره (نادى المدينة المنوّرة الأدبى) رفتيم. گفتنى است آقاى براتى پيشتر زمينه اين ديدار را فراهم آورده بودند. استاد محمّد هاشم رشيد رييس انجمن در انتظار ما بود. انجمن تعطيل بود ليكن وى تنى چند از شاعران و اديبان را دعوت كرده بود تا آنان نيز در اين ديدار حضور داشته باشند. يكى از آنان كه از شاعران بلند آوازه جزيرة العرب بود قصيده بلندى در نَعْت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله با شور و هيجان ويژهاى خواند و آنگاه در زمينههاى مختلف گفتگو كرديم.
افزون بر پرسشهاى تاريخى از گذشتههاى جغرافيايى مدينه و قبايل آن به لحاظ حضور يكى از عالمان و نويسندگان كه اثرى ارجمند درباره مدينه نيز تأليف كرده است و از مدينه شناسان به نام آن ديار است، درباره جهان اسلام، مشكلات جوامع اسلامى و راهحلهاى گونهگون آن سخن رفت. آقاى رشيد، كه به ظاهر ديرينه سال مىنمود، محضر بسيار شيرين، همدلانه و ارجمند داشت. او بر ضرورت پيوند فرهنگى ميان كشورهاى اسلامى تأكيد مىكرد. از ايران به عظمت ياد مىكرد و از اينكه بتواند روابط فرهنگى گستردهاى با ايران داشته باشد خشنود بود و تأكيد مىكرد كه بسيارى از رويارويىهاى ناهنجار و مآلًا تلخ، به لحاظ عدم شناخت دقيق از آراء و انديشهها و مواضع فكرى، اعتقادى و سياسى يكديگر است. تأكيد او بر امامان شيعه عليهم السلام به عنوان
چهرههاى برجسته تاريخ اسلام و حبّ اهل بيت عليهم السلام به عنوان باورى بنيادين در دين، ارجمند بود.
ديدار ما با اديبان، شاعران و نويسندگان آن انجمن به درازا كشيد و در پايان پس از پذيرايى، از كتابخانه انجمن ديدن كرديم و با تلاشهاى فرهنگى و پژوهشى آن انجمن آشنا شديم. آقاى محمّد هاشم رشيد از سر لطف مجموعه عظيمى از آثار نشر يافته در آن انجمن را به ما هديه كرد و در بازگشت ما را تا محلّ استقرار همراهى كردند.
اكنون با نگاهى گذرا به «انجمن ادبى مدينه منوّره» بر اساس توضيحات مسؤولان آن مجمع ادبىِ ارجمند و نيز جزوههاى نشر يافته جهت شناسايى و شناساندن آن، برخى از آثار نشر يافته آن را نيز معرفى مىكنم:
انجمن ادبى مدينه منوّره:
انجمن ادبى مدينه منوّره به سال 1395 بنياد نهاده شده است. گسترش آگاهى از طريق برگزارى گردهمايىها، كنفرانسها، سخنرانىها، شبهاى شعر و قصّه، محافل بحث و نقد و بررسى شعر و كتاب، چاپ و نشر كتابهاى ادبى و علمى و ... از جمله اهداف اين انجمن است.
انجمن داراى گروههاى مختلف زير است كه در ابعاد گونهگون فرهنگى و علمى تلاش مىكنند:
1- گروه شعر 2- پژوهش و نقد 3- ميراث 4- قصه 5- كنفرانسها و انجمنها و ...
رييس انجمن، محمّد هاشم رشيد از شاعران و اديبان بلند آوازه عربستان و نايب رييس آن محمّد عيد حظراوى، از اديبان و نويسندگان آن ديار و نيز چهار عضو ديگر است.
براى پژوهش و نشر و تلاشهاى فرهنگى گروههاى ذيل سامان يافته است:
1- گروه چاپ؛ اين گروه كتابهايى را كه هيأت علمىِ انجمن تدوين كرده و يا آثار را كه مؤلّفان ارائه دادهاند و همگون اهداف انجمن است، به اين گروه مىسپارد تا براى چاپ و نشر آن اقدام كنند.
2- خريد كتاب؛ اين گروه به تهيه و گسترش منابع مطالعاتى و پژوهشى انجمن يارى مىرساند و آنچه را كه محقّقان انجمن نياز دارند با پيشنهاد به اين گروه تهيّه مىكند.
3- گروه فرهنگى؛ تمام مراسم، تشكيل محافل، برگزارى گردهمايىها،
شبهاى شعر و قصّه و تنظيم ديدارها به عهده اين گروه است. مسابقات فرهنگى آموزشى و پژوهشى نيز به همّت اين گروه برگزار مىشود.
4- گروه كتابخانهها و ميراث فرهنگى.
فعاليتهاى فرهنگى و پژوهشى:
براى گسترش فرهنگ قرآنى، و تبلور عينى قرآن در ذهن و زبان مردم، انجمن ادبى مدينه از سال 1398 هجرى قمرى مسابقات حفظ، تجويد و مفاهيم قرآن را سامان داده است. اين مسابقه همه ساله در ماه رمضان و بر اساس حفظ تمام قرآن، 20 و 10 جزء قرآن و يك جزء آن برگزار مىگردد. به مثل در مسابقه 1415 اوّلين برنده تمام قرآن 4000 ريال سعودى جايزه گرفته است. در آغاز جوايز را خود انجمن مىپرداخت ليكن پس از آن، به پيشنهاد افراد نيكوكار، چنان روا داشته شده است. كه همگان در دادن جوايز مشاركت كنند از اين روى، عملًا انجمنِ ادبى، مسابقه را برنامهريزى مىكند و سامان مىدهد و جوايز را افراد نيكانديش و نيكوكار و يا مؤسسات مىپردازند و يا انجمن را در پرداخت آن يارى مىدهند.
2- انتشارات:
انجمن در جهت اهداف خود انتشاراتى نيز بنياد نهاده است. كتابهاى اعضاى انجمن و گاه آثارى كه از بيرونِ انجمن بدانجا ارجاع داده مىشود. در لجنهاى از عالمان و اديبان به بررسى و نقد نهاده مىشود و چون با معيارهاى نشر انجمن همخوانى داشته باشد، به نشر آن مبادرت مىشود. تا سال 1416، نود ونُه عنوان كتاب در موضوعات مختلف- كه جنبه ادبيات آن غلبه دارد- نشر يافته است.
برخى از آنها را به تفصيل ياد خواهيم كرد.
3- كنفرانسهاى ادبى و علمى:
از جمله تلاشهاى فرهنگى انجمن برگزارى كنفرانسهاى سالانه ادبى و علمى است و نيز ديدارهاى بين شاعران و اديبان جهان اسلام كه براى گفتگو در جهت جستن راهحلهاى كارآمد براى گسترش زبان و ادب عربى انجام مىگيرد. و در اين كنفرانسها، شخصيتهاى علمى، فرهنگى و نويسندگان جهان اسلام شركت مىكنند و درباره موضوعات مختلف اسلامى و غالباً ادبى و يا با نگاه ادبى بحث مىكنند. اين كنفرانسها سالانه است؛ به مثل در كنفرانس كه به سال 1399 برگزار گرديده
است عناوين برخى از سخنرانىها چنين است: «مصادر السيرة النبوية وتقويمها» فارق حماد، «من فقه السيرة النبوية» عطيّه محمّد سالم، «اضواء على اللغات الساميه» احمد جمال العمرى، «اعجاز القرآن» عبدالفتاح عاشور، «اصحاب الكهف في القرآن»، «الأدب المقارن» و ...
و در كنفرانس 1400 ه. ق. برخى از عناوين چنين است: «فلسطين اسلامية قبل أن تكون عربية» محمد منتصر الكتانى، «الغزو الفكري للمسلمين» عطيّه سالم.
و در كنفرانس سال 1413- نمونه را- مىتوان از عناوين ذيل نام برد:
«الاتّجاهات السلبية في الشعر العبّاسى» عبدالسلام راغب، «ادب الرحلة الى الغرب» عبدالعزيز السند، «التعليم فى المدينة المنوّره»، محمّد حسن.
و در سال 1415 ه. ق. «الصور الفنّية عند عبدالقادر الجرجاني» سعيد السريحى.
«الكناية و مفهومها وقيمتها البلاغيّه» محمود شاكر القطّانى، «من تاريخ أسواق المدينة في الجاهليّه» خالد نعمان و ....
عناوين برخى ديگر از بحثها چنين است:
«التصوير الفنّي في القرآن»، «الاعجاز العلمي في القرآن»، «القرآن الكريم في اعجازه الفنّى»، «في رحاب الحاد المقدس» «المدينة المنوره وتاريخها».
مسابقات ادبى:
از ديگر تلاشهاى انجمن ادبى برگزارى مسابقههاى ادبى (شعر، قصّه و مقاله) است، اين مسابقه نيز همه ساله تشكيل مىشود، به سال 1399 اوّلين برنده مسابقه قصّه پنجهزار ريال سعودى را از آنِ خود ساخت.
كتابخانهها:
1- كتابخانه كودكان:
در اين كتابخانه كه آرايههايى چشمنواز و ديدنى دارد و سالن مطالعه آن به گونهاى دلپذير آذين شده است تا بر جاذبه آن بيفزايد، بيش از سه هزار جلد كتاب و غالباً داستان و قصّههاى مصور وجود دارد. سالن ويژهاى نيز براى نمايش فيلمهاى مختلف در نظر گرفته شده است تا كودكان را در رشد دانش و گسترش آگاهىها يارى رساند و اوقات فراغت آنان به گونهاى شايسته پر شود.
2- كتابخانه ادبى:
و آن مشتمل است بر كتابهاى نشر
يافته از سوى انجمن و آثار ادبى اديبان و شاعران سعودى و آثار انجمنهاى ادبى كشور كه منشورات هر يك از انجمنها در جايگاه ويژهاى قرار گرفته است.
3- كتابخانه عمومى:
اين كتابخانه براى مطالعه و پژوهش اعضاى انجمن و نيز پژوهشگران و محقّقان و اديبانى است كه به آنجا مراجعه مىكنند؛ از جمله بخشهاى جالب اين كتابخانه دورههاى مختلف مجلّه جهان اسلام است؛ به ويژه مجلات ادبى.
كتابهاى كتابخانه به گونهاى موضوعى چيده شده و كتابخانه به صورت قفسه باز اداره مىشود كتابها در عناوين ذيل طبقهبندى شده است:
فلسفه و علومِ متعلّق به آن، اديان، علوم اجتماعى، لغت و ادب علوم محض، هنر، جغرافيا و تاريخ و شرح حال و مجلات.
مجله «العقيق»:
انجمن ادبى مدينه منوّره، مجلهاى منتشر مىكند با عنوان «العقيق» كه بيشتر جنبه ادبى دارد و پژوهشهاى علمى درباره شعر، قصه و ادبيات جزيرة العرب محتواى آن را تشكيل مىدهد.
«العقيق» انتشار منظمى ندارد و به اصطلاح از مجلّات ادوارى نيست. فصول مختلف آن بدينگونه است: «البحوث والدراسات»، «المقالات» «القصّه»، «ديوان الشعر» «مراجعات الكتب»، «رسائل ثقافيّه» و «رسائل جامعيه».
«العقيق» مجلهاى است پر برگ و بار.
آخرين شمارهاى كه در اختيار من است شماره «12- 11» است كه 1417 نشر يافته. عناوين برخى از مقالات همين شماره چنين است: «أزمة القصيده»، «ابن خلدون وجغرافيا»، «ملامح من الاعجاز الفنّي في القرآن الكريم»، «شعر الموقف فى العصر الجاهلى»، و در بخش معرّفى رسالههاى دانشگاهى، رسالهاى معرفى شده است با عنوان: «معايير البحث العلمي في التربية الاسلاميه». هر شماره از «العقيق» در پايان بخش كوتاهى دارد به زبان انگليسى.
عناوينى از مقالات شمارههاى ديگر را نيز مىآوريم:
از شماره «10- 9»: «النقود في الاسلام» كه بحثى است گسترده و سودمند، «الاتّجاهات السلبية في الشعر العبّاسى»، «نور الحقّ: قصّة من التراث الاسلامى»، «المرأة في الشعر العربي
والفارسي والتركي» كه گزارشى است از رسالهاى دانشگاهى از قاهره. در اين شماره گزارشى است مفصل از بحثى درباره گسترش زبان عربى، كه يكى از اديبان بحث را طرح كرده است و سه تن از اديبان جهان عرب به نقد و بررسى و اظهار نظر در آن پرداختهاند.
از شماره «8- 7»، «العرب و العروبه فى الشعر السودانى»، «الوحدة الاسلاميه ومقوّماتها في شعر شوقي»، «البديع لابن معتزّ»، «مصطلحات النحو الكافي من كتاب معاني القرآن للفرّاء».
از شماره «6- 5»، «الجاحظ شاعراً»، «التعبير الكنايي عند الجاحظ»، «رمضان في الشعر العربى»، و «التعليم في المدينة المنوّره».
از شماره «4- 3»، «تعريب الدواوين في العصر الأموي»، «دور محمّد اقبال في توجيه الادب والشعر»، «اعادة النظر في تعليم المرأه» پژوهشى است ميدانى از آموزش مختلط در غرب و طرح بحثى است از چگونگى آموزش دختران در مدارس.
از شماره «2- 1»، «مفهوم القرية و دلالتها في القرآن الكريم»، «تأمّلات فى أسلوب التكرار القرآني في ضوء سورة الرحمن»، «الاسلام العلمي للبيروني فى علم المعادن»، «في رحاب المسجد النبوي الشريف/ شعر»، «محمّد صلى الله عليه و آله في المدينه»، نقدى است بر كتاب مونتمگرى وات.
نگاهى به برخى از آثار نشر يافته انجمن ادبى مدينه منوّره:
پيشتر آورديم كه انجمن ادبى مدينه منوّره تا سال 1416 حدود 90 جلد كتاب در موضوعات مختلف و بيشتر در حوزه ادبيات منتشر كرده است. اكنون برخى از اين آثار را به اختصار معرّفى كنيم:
1- عمارة و توسعة المسجد النبوي الشريف عبر التاريخ، ناجى محمّد حسن عبدالقادر الأنصارى، المدينة المنورة، نادى المدينة المنورة الأدبى، 1416.
گزارشى است دراز دامن از ساختمان مسجد نبوى در مدينه منوره و تطوّرات و تحوّلات آن. مؤلف، كتاب را در شش فصل سامان داده است:
در فصل اوّل از وضعيت اقليمى و طبيعىِ مؤثّر در ساختمان مسجد سخن رفته است و در ضمن آن از اسلام آوردن انصار، فضيلت مدينه منوره، فضل مسجد نبوى، حضور رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در مدينه، موقعيّت جغرافيايى مسجد نبوى (صص 42- 19).
با فصل دوّم، تاريخ شكلگيرى مسجد نبوى آغاز مىشود و در اين فصل از ساختمان مسجد در روزگار رسول اللَّه صلى الله عليه و آله سخن مىرود؛ از شكلگيرى ساختمان مسجد، از چگونگى بنياد آن. از مشاركت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله درساختمانآن، از افزونىهاى روزگار پيامبر صلى الله عليه و آله، حجره شريفه، ستونها، مأذنهها و منابر ... (صص 79- 43).
در فصل سوّم، تحولات و تطوّرات ساختمانى و تاريخى مسجد نبوى از سال يازدهم تا سال 656 گزارش شده است.
مسجد نبوى در عهد خلفا، در روزگار على عليه السلام، در حاكميت امويان و در عهد عباسيان. در تمام اين بخشها گزارش نويسنده تحليلى است و دقيق و مستند به منابع كهن با وصف ويژگيهاى مسجد در آن روزگاران. در همين بخش توسعهاى كه در زمان مهدى عباسى سامان يافته به تفصيل گزارش شده و چگونگى ساختمان، درها، مأذنهها و اصلاحات و ... تبيين شده است.
(صص 119- 81).
فصل چهارم، ويژه گزارش چگونگى مسجد نبوى، تعميرها و اصلاحات و حوادث مرتبط با آن از سال 656 تا 1344 است. و همچنين گزارشى از روزگار مملوكيان، حاكميت دولت عثمانى، ساختمان آن در روزگار حاكميت سلطان عبدالمجيد و تعميرات و اصلاحات پس از آن. (صص 160- 121).
در فصلهاى پنجم و ششم، با تفصيلى بيشتر و گزارشى دقيقتر و وصفى گوياتر چگونگى مسجد نبوى در روزگار حكومت آل سعود به ويژه حكومت فهد بن عبدالعزيز سخن رفته است (صص 251- 161).
كتاب «عمارة و توسعة المسجد النبوي الشريف عبْرَ التاريخ» كتابى است سودمند، پر مادّه و دقيق كه سير تاريخى ساختمان و تطوّرات مسجد نبوى را با دقّت گزارش كرده است.
2- المدينه ... اليوم، محمّد صالح البليهشى، المدينة المنوره، نادى المدينة المنوره، 1401
مؤلّف، كتاب را به انگيزه گزارش وضع مدينه منورّه در آغاز قرن پانزدهم به قلم آورده است؛ از اين روى در عنوان توصيفى آن نوشته است: «المدينة المنورة في بداية القرن الخامس عشر». نويسنده درآمدى بر كتاب نگاشته است و در آن از نگاشتههاى عالمان درباره مدينه منوّره بر اساس تسلسل تاريخى ياد كرده و از فضيلت مدينه سخن گفته است و آنگاه از مسجد نبوى و
سپس از امارت مدينه منوّره از آغاز تاريخ اسلام، همه اين مطالب در نهايت اختصار گزارش شده است و آنگاه از وضع فرهنگى، اجتماعى و مدنى امروزين مدينه سخن رفته است؛ چگونگى مساجد تاريخى در مدينه، مساجد نوساز، دانشگاهها، دانشكدهها، مدارس ابتدايى ومتوسطه، شهربانى، شهردارى، و منبع اقتصادى، معيشتى و تشكيلات دولتى مدينه، فرهنگ عمومى مردم، بازارها، مدارس حفظ قرآن و ...
المدينه ... اليوم، گزارشى است گويا از وضع كنونى مدينه با توجه به اينكه اين كتاب هيجده سال پيش به قلم آمده است.
3- المدينة المنورة بين الأدب والتاريخ، عاصم حمدان على حمدان
مؤلّف ابتدا از شعر در قرن دوازدهم هجرى سخن گفته است و چگونگى آن در مدينه منوّره. آنگاه چهرهاى علمى، ادبى و تاريخى را معرفى كرده است به نام امين الحلوانى كه تبارى هندى داشته، سپس به مدينه رفته و آنگاه به ليدن سفر كرده و در آنجا «كتابخانه ليدن» آثار خطى وى را كه بسيار مهم بوده خريده است كه برخى از خاورشناسان فهرست اين مجموعه عظيم فعلى را نگاشتهاند. مؤلف آن فهرست را نيز به تفصيل شناسنانده است.
در بخش دوّم كتاب برخى از متون و آثار تاريخى مرتبط با مدينه را معرفى كرده است؛ مانند «تاريخ المدينة المنوّره» ابن شبه، «تحفة المحبين» عبدالرحمن الأنصارى و «تحقيق النصره»، ابوبكر مراغى و ...
4- تاريخ معالم المدينة المنوّره قديماً و حديثاً، السيد احمد ياسين احمد المختارى، تعليق و ايضاح واضافة وتخريج:
عبيد اللَّه محمد امين كردى، المدينة المنوره، نادى المدينة المنوّره، 1410
مؤلّف از عالمان و مؤرّخان مدينه منوّره است و در اين كتاب ابتدا از «مدينه در گذرگاه تاريخ» سخن گفته است؛ يعنى از مدينه پيش از اسلام و از چگونگى آن در روزگار رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آنگاه به گزارش مسجد نبوى پرداخته است و چگونگىهاى آن در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و خلفا و افزونىهاى آن در گذرگاه زمان و توسعه مختلف آن در حكومتها، تا زمان آل سعود.
در باب چهارِ كتاب، به تفصيل و دقّت از مساجد مدينه سخن رفته است؛ مسجد غمامه، مسجد جمعه، مسجد قبا، و ... در اين بخش مؤلّف بيش از چهل مسجد را معرفى كرده است؛ اينها مساجدى هستند كه در
گذرگاه زمان به مناسبتهايى شكل گرفتهاند و اكنون نيز وجود دارند.
آنگاه از مساجدى سخن گفته است كه بودهاند و اكنون نيستند، مسجدهاى ويران شده حال به هر جهت، در اين بخش از بيست مسجد ياد شده است.
در بخش ديگرى از اين مبحث، چگونگى مساجدى گزارش شده است كه مؤلّفان پس از پيامبر و خلفا آن مساجد را بنياد نهادهاند.
در بخش پنجم از خانههاى تاريخى بحث كرده و از چگونگى آنها را در تاريخ سخن گفته و حوادث تاريخى مرتبط با آنها گزارش كرده است؛ خانه ابو ايوب انصارى، عثمان بن عفّان، حسن بن زيد بن حسن عليه السلام، و ...
در بخش ششم از قصرها سخن رفته است. كاخ اسماعيل بن وليد، بنى يوسف، بنى جديله، عروة بن زبير، هشام بن عبدالملك و ...
چاهها، چشمهها، كوهها، جايگاههاى تاريخى، دژها، حصارها و حاكمان مدينه از ديگر بحثهايى است كه در صفحات اين كتاب آمده است. معالم المدينه به واقع گزارشى است تاريخى و تحليلى و دقيق از آثار تاريخى و جاهاى مشهور و هر آنچه در آن ديار ارجمند ياد كردنى است و در گذرگاه تاريخ شهره بوده- چه اكنون وجود دارد، و چه وجود ندارد- و بر روى هم كتابى است خواندنى و سودمند.
5- موسوعة الأدباء والكتّاب السعوديين، خلال ستّين عاماً 1350- 1410، 3 ج، اعداد: احمد سعيد بن مسلم، المدينة المنوّره، نادى المدينة المنوّرة الأدبى، 1412
اين كتاب مجموعهاى است ارجمند و سودمند در شرح حال، آثار و سوانح زندگانى اديبان و نويسندگان سعودى. كه در آن از 584 نفر سخن رفته است. شرح حالها بر اساس آگاهىهاى مؤلّف، كوتاه و بلند است امّا روشن است كه مؤلّف اساس را بر اختصار و گزيده نگارى گذاشته است. در ضمن شرح حال افراد غالباً ذيل اين عناوين، نام، رشد و تعليم و تعلّم زندگانى علمى، آثار و پژوهش- كه به دو بخش نگاشتههاى چاپ شده و چاپ نشده تقسيم مىشود- سخن مىرود. مؤلّف، تنى چند از عالمان و نويسندگان شيعى را نيز ياد كرده است. امّا نه همه و نه بخش شايستهاى از آنها را. يك نمونه را به اختصار مىآوريم:
شيخ على بن جعفر بن محمّد ابوالمكارم (1313- 1364)، در
«عواميه»، يكى از ديه هاى قطيف در ماه رمضان 1313 از مادر زاده شد و در محضر پدرش، كه از عالمان آن روزگار بود، نحو و صرف و منطق و بيان آموخت، آنگاه فقه و اصول فراگرفت. سپس به عراق هجرت كرد [كجاى عراق؟!] و در محضر تنى چند از عالمان آن ديار فقه، اصول، حكمت، علوم رياضى و ... فراگرفت. و پس از دستيابى بر مدارج ارجمند علمى به بحرين هجرت كرد و سالها به تعليم و تبليغ و تدريس گذراند و پنجشنبه 6/ 5/ 1364 زندگانى را بدرود گفت.
عناوين برخى از آثار وى چنين است:
«الانصاف بين تقليد الميّت والحىّ»، «اللؤلؤ المنظوم»، «في تاريخ الحسين، فى جزئين الكبير، جامع في الفقه بالاستدلال وهو من أمّهات الكتب الاسلاميه» و ...
به هر حال «موسوعة الأدباء و الكتاب السعوديين» اثرى است سودمند و كارآمد.
6- تراثنا المخطوط فى العلوم التطبيقيّة والبحته، مصطفى عمّار اشراف محمد هاشم رشيد، المدينة المنوّره، منشورات النادى الأدبي، 1412، 634 صفحه وزيرى.
در اين كتاب نسخههاى برخى از كتابخانه مدينه منوّره، در موضوعات هشتگانه؛ حساب جبر و مقابله، هندسه، پزشكى، دارو، كيميا، نجوم، هيأت و كشاورزى، فهرست شده است.
مؤلّف پس از مقدمهاى درباره اهمّيت ميراث كهن و لزوم شناخت و شناسايى و بهرهورى از آن، در فصل اوّل كتابخانههايى مشتمل بر كتابهاى فهرست شده در اين مجموعه را معرفى كرده و آنگاه در ذيل عناوين ياد شده كتاب را شناسانده است.
او در اين معرّفى از نام مؤلّف، عنوان كتاب، تاريخ فوت مؤلّف، آغاز و انجام كتاب، نوع خط، نام استنساخ كننده، جايگاه نسخه، چگونگى نسخه، و اينكه چاپ شده است يا نه، سخن گفته است.
كتابشناسى و نسخهشناسى مؤلف دقيق و ارزشمند است.
7- دراساتقرآنيّه: مجموعهاىاست از پژوهشها و مقالاتى كه ابتدا در «انجمن ادبى مدينه منوّره» طرح شده و آنگاه تدوين گشته و نشر يافته است. اين كتاب جلد اوّل از مجموعهاى با عنوان ياد شده، داراى 12 سخنرانى و يا مقاله است.
سخنرانى اوّل و دوّم از آنِ عبدالصبور شاهين است. قرآنپژوه و عالم مصرى و صاحب آثارى ارجمند در تاريخ قرآن و قرائت قرآن. وى با عنوان «القرآن واللغة العربيّه» به عظمت بيانىِ قرآن و نقش آن
در استوارى زبان عربى پرداخته است.
«قصّه اصحاب كهف» نگاهى است گذرا به قصد اصحاب كهف در قرآن كريم. «قبس من الاعجاز القرآنى» گفتارى است بلند كه در آن با نگاهى نو به اعجاز قرآن كريم، «اعجاز عددى» قرآن كريم طرح و ضمن تأييد اصل موضوع تئورى «محمّد رشاد خليفه به نقد كشيده شده است». «السعاده بين مفهوم الانسان و منهج القرآن» لماذا اقترن النصّ النقلى بالجمال الأدبى».
«جوانب جديده من الاعجاز القرآنى»، «الكلمات المعربة ومدى صلتها بالقرآن الكريم»، «حروف النداء فى جماليات النص الأدبى»، «اثر دراسات الاعجاز القرآنى فى تأصيل المنهج النقدى»، «الاعجاز العلمى فى القرآن» عناوين ديگر مقالات اين مجموعه است. «دراسات قرآنيه» بر روى هم مجموعهاى است خواندنى و سودمند.
8- المدينه المنوّرة فىالتاريخ، عبدالسلام هاشم حافظ
مؤلّف كتاب از اديبان، شاعران و مورخان مدينه است. او در اين كتاب كه كوشيده است با نگاهى گذرا، مدينه منوّره را در گذرگاه تاريخ بشناساند، چگونگى شكلگيرى مدينه (/ يثرب) نامهاى آن و جايگاه والاى مدينه در فرهنگ و تاريخ اسلامى، جاريهاى مشهور، درّهها، كوهها، دشتهاى مدينه، مساجد مدينه منوّره كه بحث از آن با مسجد شريف آغاز مىشود، حوادث تاريخى مدينه، يادى از چهرههاى علمى معاصر، مدينه و در ضمن آن زندگىنامه خودنوشت مؤلّف، و يادكردى از سى و هشت اثر درباره مدينه منوّره؛ از جمله بخشهاى اين كتاب است.
نمازهاى شب نيمه شعبان
على رضا بن عبداللَّه ضمن بررسى روايات مربوط به نمازهاى شبِ نيمه شعبان مىنويسد: همانگونه كه پيش از اين گفتم كه حديث نماز رغائب در ماه رجب و نماز نيمه رجب موضوع و ساختگى است، احاديث مربوط به نمازهاى شب نيمه شعبان نيز جعلى و ساختگى است! در تمام اساتيد ذكر شده راويان جاهل و ضعيف ديده مىشوند و همانند گفته ابن جوزى شكى در ساختگى بودن آنها نيست؛ از جمله آنكه گفته مىشود:
«اى على هر كس در نيمه شعبان صد ركعت نماز بخواند به طورى كه در هر ركعت يك فاتحة الكتاب و ده قُلْ هُوَ اللَّهُ أُحَد قرائت كند. چنين فردى نمىميرد تا اينكه خداوند صد نوشته به سوى وى فرستد كه سى فرشته بشارت بهشت به او مىدهند و سى فرشته او را از عذاب ايمن مىدارند و سى فرشته نيز او را از خطا حفظ نموده و ده فرشته نيز دشمنان وى را خوار مىسازند.»
ابن جوزى مىگويد: بسيارى از كسانى كه اين نمازها را مىخوانند از شدّت خستگى مىخوابند و نماز صبح از ايشان فوت مىشود و با تنبلى و كسالت از خواب برمىخيزند. البته جهالين از ائمه مساجد مردم را به خواندن اين نمازها تشويق مىكنند و داستان گويان نيز در مجالس خود آن را نقل مىكنند.
ملاحظه: على بن رضا بن عبداللّه نويسنده مقالات دينى با گرايش آشكار ضد شيعى است كه اغلب نوشتههاى وى در اين راستاست.
جالب آنكه نويسنده معروف عربستانى بنام عبداللّه عمر خياط در همان تاريخ در روزنامه عكاظ، ش 11791 طى مقالهاى به بركات و عظمت شب نيمه شعبان پرداخته و به نمازها و دعاهاى وارده در اين شب اشاره نموده است از جمله آن كه مىنويسد:
ابن ماجه در اسناد خود از على عليه السلام نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«اذا كانت ليلة نصف شعبان فقوموا ليلها و صوموا نهارها، فان اللّه تبارك و تعالى ينزل الغروب الشمس الى السماء الدنيا فيقول الأمن مستغفر فاغفِرُ له: الا من مسترزقٍ فارزقه؟ الا من مبتلى فأعافيه الا كذ؟ حتى يطلع الفجر»
(المدينه، ش 13011)
بلند كردن دو دست به هنگام صبح
پرسش: بلند كردن دو دست براى دعا، در چه مواقعى جايز است؟
پاسخ: شيخ عبداللّه المنيع در جواب اين سؤال گفت: بلند كردن دو دست در دعاى قنوت و نماز استسقا جايز است و نيز زمانى كه امام در اثناى خطبه به دعا كردن بپردازد نمازگزاران دستهاى خود را بلند مىكنند و در غير از اين موارد، چيزى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است، البته اگر كسى دستان خود را در وقت هر دعايى بلند كند مورد انكار قرار نمىگيرد ليكن بهتر و افضل آن است كه اين عمل را فقط در آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده است محدود كنيم.
(المدينه، ش 13011)
عدم جواز اذان بعد از وقت
پرسش: آيا چنانچه دقايقى از وقت اذان بگذرد مىتوان اذان گفت؟
پاسخ: كه نماز مردم همراه با اذان است اما چنانچه انسان در سفر باشد و مردم خواب رفته باشند و بعد از طلوع خورشيد از خواب برخيزند، در آنوقت مىتوان اذان گفت همان طور كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحاب ايشان در سفر خوابيده بودند و وقتى بيدار شدند كه خورشيد طلوع كرده بود. در اين وقت مؤذن اذان گفت و نماز سنت صبح و سپس نماز صبح را خواندند لذا اين مسأله دليل بر
جواز گفتن اذان بعد از وقت فقط در سفر مىباشد. (المدينه، ش 13008)
حكم روزه بدون نماز
پرسش: حكم فرد روزهگير كه نماز نمىخواند چيست؟
پاسخ شيخ صالح بن فوزان: روزه چنين فردى صحيح نيست؛ چرا كه قبولى همه اعمال مشروط به تحقّق توصيه نظير برپايى نماز واداى اركان پنجگانه اسلام است. در اين مورد نماز جمعه نيز كفايت نمىكند. (عكاظ، ش 11807)
عدم لزوم انتقال ميت براساس وصيت وى
پرسش: مردهاى را در مكانى دفن كردهايم آيا جايز است وى را بر اساس وصيتش به مكان ديگر انتقال دهيم؟
پاسخ شيخ صالح بن على الفصول عضو كميته دائمى افتاء: انتقال لازم نيست و مرده در همانجا كه دفن شده بايد بماند. همچنين حتى اگر كسى وصيت نمايد كه او را به سرزمين دور و يا كشور ديگرى منتقل نمايند وفا و عمل به اين وصيت لازم نيست؛ چرا كه مكانها به افراد منزلت نمىبخشند. (عكاظ، ش 11752)
خون دادن زياد مبطل روزه است
پرسش: آيا اهداى خون در ماه رمضان جايز است؟
پاسخ شيخ عبداللَّه جبرين: چنانچه اهداى خون زياد باشد، براساس قياس نسبت به حجامت، موجب ابطال روزه خواهد بود. (المدينه، ش 13032)
** چند خبر
2500 پرواز در حج
سازمان هواپيمايى عربستان پيشبينى كرده است كه در حج سال 1419 ه. ق. تعداد 660 هزار حاجى را توسط هواپيماهاى عربستان جابجا نمايند.
اين تعداد با 2500 پرواز هواپيما ميسّر خواهد بود. (عكاظ، ش 11765)
كنگره بزرگِ بررسى علمىِ حج در سال گذشته
مركز بررسيهاى حج در دانشگاه امّالقرى با موافقت ملك فهد در نظر دارد از بيست و يكم ذى القعده سال جارى، به مدت سه روز اقدام به بر پايى كنگره بزرگ بررسى علمى حج در صد سال گذشته؛ يعنى از سال 1319 ه. ق. تا 1419 ه. ق. نمايد.
اين مركز طى اطلاعيهاى نويسندگان مختلف را دعوت به ارسال مقاله جهت شركت در اين كنگره نموده است. موضوعات قابل بحث شامل سه محور ذيل مىباشد:
1- بناى حرمين شريفين و پيشرفتهاى عمرانى دو شهر مكه و مدينه از سال 1319 تا 1419 ه. ق. به ويژه توجه به كعبه و مرمّت آن؛ از جمله درِ كعبه، حِجر، مقام ابراهيم، پيشرفتهاى ساخت پرده كعبه در طول يكصد سال گذشته و از جمله تأسيس كارگاه براى بافت پرده، توسعه حرم مكه و مدينه و مراحل مختلف توسعه آن از دوران ملك عبدالعزيز تا زمان ملك فهد. همچنين ميقاتها و مشاعر مقدس و حركت عمرانى انجام شده در اين راستا.
2- خدمات و امكانات ارائه شده در حج؛ شامل امنيت و سلامت حجاج، در جادهها و راههاى منتهى به شهرهاى مقدس و جادههاى داخلى، فرودگاهها، ساختمانها، وسايل نقليه در ايام حج، اسكان حجاج در مكه و مدينه، خدمات پزشكى، جمعيت هلال احمر و خدمات اورژانس در حج، بهداشت و خدمات بهداشتى و نظافت در حج، حمامها و توالتهاى عمومى در مكه و مدينه و مشاعر مقدس، قربانگاه، خدمات پست و تلگراف و تلفن و تبليغات مكتوب و بلندگويى، وزارت حج و مؤسسات مختلف نظير مطوفين، ادلاء الوكلاء، زمازمه، مراكز
استقبال حجاج، فعاليتهاى خيريه و داوطلبانه در حج؛ نظير مركز سردسازى آب آشاميدنى خادمالحرمين، صدقات و توزيع غذا، مركز بررسيهاى حج.
3- همبستگى اسلامى در حج؛ شامل دستورالعملها و فرمانهاى پادشاهى، پذيرايىها، ديدارها و گنگرهها و اجلاسها، ديدارهاى رؤساى هيأتها، اهتمام به چاپ قرآن و ترجمه و توزيع آن، فعاليتهاى سازمان رابطة العالم الاسلامى و سازمان كنفرانس اسلامى، كمك رسانى عربستان، توزيع قربانى، تبليغ و ارشاد.
در اين اطلاعيه تاريخ مقرّر جهت ارسال مقاله، از اول ماه مبارك رمضان تا 24 شوال 1419 اعلام شده است. مقاله ارسالى بايد به عربى و تايپ شده در اوراق 4 باشد. به مقالات قبول شده جهت ارائه در كنگره 5 هزار ريالِ عربستان جايزه تعلّق خواهد گرفت. (عكاظ، ش 11788)
حج جاذبه بزرگ براى تازه مسلمانها
مدير يكى از دفترهاى تبليغات در شهر جده اعلام كرد: چهار سال گذشته در حوزه فعاليت وى، تعداد 1034 خارجى مسلمان شدهاند. وى گفت: تبليغات و روشنگرى افراد خارجى، به صورت سازمان يافته انجام مىگيرد؛ يعنى شناسايى خارجيها از طريق مؤسسات و شركتها انجام مىگيرد و از اين طريق به محل اسكان و كار افراد رفت و آمد مىكنيم. افزون بر سخنرانىهاى مستمر، برنامهها و مسابقات فرهنگى و ورزشى نيز از شيوههاى جذب افراد است.
از تجارب بسيار ارزنده در اين رابطه، جاذبه حج است؛ به طوريكه وقتى باب حج را طرح مىكنيم با استقبال تازه مسلمانان مواجه مىشود و كفيلهاى عربستانى كه مسوؤليت اين خارجيها را بر عهده دارند، ضمن استقبال از اعزام اين افراد به حج، هزينه سفر آنان را نيز متقبل مىشوند. (المدينه، ش 13012)
عبرت از قرآن
حميد على الفقيه طى مقالهاى مىنويسد: روزى حضرت موسى عليه السلام از خداوند طلب باران كرد و خداوند درخواست وى را اجابت فرمود: زمانى نيز سيدالمرسلين از خداوند طلب باران
كرد و درخواست وى از سوى خداوند مورد اجابت قرار گرفت.
قبل از ما نيز افرادى بودهاند كه درخواست نزول رحمت الهى نمودهاند و باران باريده است. آيا مىدانيد علت آن چيست؟ آنان اهل فساد در زمين نبودهاند. آنان در وقت خواندن به اجابت خواسته خود يقين داشتهاند و مىدانستند كسى را كه مىخوانند حىّ قيوم است، كلام ايشان را مىشنود و درخواست ايشان را اجابت مىكند. آن مردمان افراد درستكارى بودهاند امّا حالِ ما امروز چگونه است. آيا ايمانمان به خداوند قوى است؟
آيا لباس و شرب و غذاى ما از مال حلال تهيه مىشود؟ خداوندا! ما را از رحمت باران محروم نساز.
ملاحظه: در طول سال در مناطق مختلف عربستان به علت كمآبى و قحطى آب نماز استسقاء خوانده مىشود و تقريباً سالى يك مرتبه نيز با فرمان پادشاهى نماز استسقاء در سرتاسر كشور برگزار مىگردد كه آخرين آن در يك ماه گذشته بوده است. اعتقادات مردم باديهنشين به نماز استسقاء قابل توجه بوده و قابل بررسى در فرهنگ مردم عربستان است.
(المدينه، ش 13012)
علل و اسباب گرايش مردم آمريكا به اسلام
در اين اواخر مركز علوم اسلامى و عربى در آمريكا اقدام به برپائى اجلاس كرد كه با حضور متفكران مسلمان آمريكايى و مسلمانان ديگر كشورها برگزار شد.
دكتر خالد بلانكنشب كه متفكر مسلمان آمريكايى و رئيس بخش اديان در دانشگاه «تمبل» آمريكا است، در سخنرانى خود به تاريخ ورود اسلام به آمريكا اشاره كرد و به بررسى محوريّت انتشار اسلام در بين مردم آمريكا پرداخت.
او گفت: علىرغم تجاهل و بىاعتنايى وسائل تبليغاتى در آمريكا، اينك دين اسلام در رشد و انتشار سريعترين دين در بين مردم آمريكا شده است.
نكته بسيار مهمِ جهانشمولى اسلام و با اهميتترين دين آسمانى و مبارزه جدّى اسلام با نژادپرستى است. عمق تاريخ اسلام حاكى از برخورد و رفتار بسيار عالى پيامبر صلى الله عليه و آله و خلفاى راشدين با مستضعفين، نظير بلال بن رباح، خباب بن ارث، سلمان فارسى، مهيب رومى، زيد بن حارثه، و عمار بن ياسر مىباشد.
شموليت اسلام سبب شده است كه ريشهها و گرايشهاى طايفهاى كم رنگ گردد و نژادپرستى مغبوض و زشت دانسته شود و تمام مردم در برابر خداوند يكسان باشند. لذا مسلمانان در چهارچوب اسلام، فارغ از گرايشهاى طايفهاى و رنگ و زبان، مجموعه منحصر به فردى را در عالم تشكيل مىدهند. به عنوان نمونه: آمريكاييهاى آفريقايىالأصل كه در گذشته ظلم و ستم ديده و از نژادپرستى رنج مىبردند، از سال 1920 ميلادى به اسلام گرويده و اينك متجاوز از سه ميليون مسلمان را در آمريكا تشكيل مىدهند. به تعداد اين جمعيت به سرعت افزوده مىشود و تفكر اسلامى، كسب حقوق مدنى و مبارزه با نژادپرستى از محورهاى فعاليت اين جمعيت مسلمان است. ضمن اينكه تأسيس مساجد و مراكز اسلامى نيز در آمريكا نقش داشته است. (المدينه، ش 13012)
حاخامهاى يهودى چگونه مىانديشند؟!
نشريه حزب دينى- صهيونيستى «هاتسوفيه» با حاخام ديويد لجرى، رهبر طايفه قبالاه كه از شخصيتهاى اصول گراى يهود و صاحب موقعيت ممتاز در اين دين مىباشد، مصاحبه طولانى انجام داده است. گفتنى است تا كنون مصاحبهاى از وى منتشر نشده، چرا كه وى بيشتر مشغول دعا براى مردم و سرزمين اسرائيل است. دو پرسش قابل توجه و پاسخ آنها در اين مصاحبه عبارتند از
پرسش 1: آيا براستى اسرائيل بايد از همسايگان عربِ خود بترسد؟
پاسخ: در اين جا موضوع بسيار مهم سلاح بزرگ همسايگان اسرائيل؛ يعنى ايمان به دينشان است، لذا مقابله با آنان جز با ايمانمان ممكن نيست.
اين اعتراف صريح حاخام يهودى نشان مىدهد كه اسرائيليها تا چه اندازه از ايمان مسلمانان و تمسك ايشان به دين اسلام وحشت دارند و اين نكتهاى است كه بسيارى از سياسيون و مذاكره كنندگان، كه براى به اصطلاح صلح تلاش مىكنند، از آن غافلند.
پرسش 2: جوانان ما نسبت به تعاليم دستورات دين يهود و اصول و پايههاى اعتقادى اسرائيل بىمحتوى و بىتفاوت شدهاند و اين خطر بزرگى را در آينده متوجه دولت مىسازد.
چگونه مىتوان اين جوانان را نجات داد و اصول يهوديت را در بين ايشان تقويت كرد؟
پاسخ: حاخام ديويد لجرى در پاسخ اين پرسش گفت: وزير آموزش و پرورش مسؤوليت
خطيرى دارد و بايد فعاليتها در مدارس دولتى تشديد شود. بخشهايى از تورات و حقيقت يهود بايد در مدارس اجبارى شود و اسفار سهگانه يهود، كه اساس عقيده توحيدى يهود در آن مندرج است، در مدارس خوانده شود. نمازهاى سهگانه در مدارس الزامى گردد. همچنين احكام و اعياد اسراييل به محصلان آموزش داده شود. در امور ورزشى از پشتيبانى مالى مسابقات فوتبال در روز شنبه جلوگيرى گردد؛ چرا كه هزاران تن از جوانان نسبت به قدسيت روز شنبه دچار ابهام شدهاند و اين بسيار خطرناك است!
ملاحظه: موضوع اسرائيل و يهود به صورت سنتى يكى از محورهاى قابل توجه مقالات مطبوعات عربستان است و همه روزه نويسندگان بسيارى از جوانب مختلف به بررسى مسائل ميان مسلمانان و اعراب با اسرائيل مىپردازند.
جنبههاى دينى ضديت و مقابله با يهود و اسرائيل در بسيارى از اين مقالات بوضوح ديده مىشود، ضمن اينكه در كنار حاميان مذاكرات سازش با اسرائيل، تعداد قابل توجهى از نويسندگان عربستانى به مخالفت آشكار با روند صلح خاورميانه پرداخته و طرح تقويت جبهه مسلمين در مقابل اسرائيل و يهود را مطرح مىسازند. (المدينه، ش 13011)
حديث حُميرا
على رضا بن عبداللّه در سلسله بررسى احاديث مىنويسد: در تحقيقات محقق بزرگ علّامه [!] ابن قيم در كتاب «المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف» آمده است: هر حديثى كه ذكر «يا حميراء» در آن وجود دارد ساختگى است؛ مانند «خذوا نصف دينكم عن هذه الحميراء» و «خذوا شطر دينكم من الحميراء» و «يا حميراء لا تأكلى الطين فانّه يورث كذا كذا ...»
ملاحظه: منظور از لفظ حميرا در اين احاديث عايشه است. (المدينه، ش 13009)
عربستان، مصرانه مىخواهد كه در مسائل جهان اسلام حضور داشته باشد
دكتر عبداللَّه بن عبدالمحسن التركى، وزير امور اسلامى و اوقاف و تبليغ و ارشاد سعودى كه براى شركت در دهمين كنفرانس مجلس اعلاى امور اسلامى به قاهره سفر كرده بود، در پايان اين كنفرانس- كه با حضور نمايندگان حدود 60 كشور، سازمان و هيأت از جهان اسلام
هيأتهايى از كشورهاى ديگر برگزار شده بود- در گفتگويى با خبرگزارى سعودى اعلام كرد:
عربستان سعودى مصرّانه مىخواهد كه در مسائل اسلامى گوناگون حضور داشته باشد.
وى اضافه كرد: در هر جا كه سمينار يا همايشى برگزار گردد و يا يك فعاليت و تلاش اسلامى در جريان باشد، عربستان سعودى در آنجا حضور دارد و همزمان خود عربستان، ديگران را به اين همايشها، سمينارها و كنفرانسها فرا مىخواند؛ زيرا كه اينها وسيله مفيدى هستند در جهت اتحاد مسلمانان و بررسى مسائل آنان و همكارى بين آنها.
(روزنامه الرياض، مورخ 12 ربيعالاول 1419/ 15/ 4/ 1377)
مراسم سوگند كارمندان جديد «رابطةالعالم الاسلامى»
طبق اساسنامه «رابطةالعالم الاسلامى» هر كارمندى پس از گزينش، در آغاز و شروع كار، بايد بر وفادارى خود سوگند ياد كند. بر اين اساس، در روز دو شنبه 4 ربيعالآخر 1419 برابر با 5/ 5/ 1377 كارمندان جديد «رابطة ...» به حضور دكتر عبدالله بن صالح العبيد دبير كل اين سازمان رسيدند و بدين گونه سوگند ياد كردند:
«بسماللَّه الرحمن الرحيم، ايمانا بواجبي نحو ديننا و امّتنا الاسلامية اقسم باللَّه العظيم أن اؤدي واجبات وظيفتي في رابطة العالم الاسلامي بالامانة والصدق والاخلاص الواجب للمسلمين». (هفته نامه العالم الاسلامى، مورخ 11 ربيعالثانى 1419/ 12/ 5/ 1377)
درخواست تشكيل يك هيأت علمى جهانى، جهت پاسخگويى به مسائل فقهى اقليتهاى اسلامى
دكتر عبداللَّه بن صالح العبيد دبير كل «رابطة العالم الاسلامى» در روز 8/ 4/ 1419 برابر با 9/ 5/ 1377، در يك سخنرانى با اشاره به هجرتها، مسافرتها و جابجايى بسيارى از مسلمانان از نقاطى به نقاط ديگر جهان و پيش آمدن مسائل فقهى جديد، گفت:
گرچه تلاشهايى از طرف تعدادى از شخصيتها و مؤسسات اسلامى براى پاسخگويى به برخى پرسشها انجام گرفته كه قابل تقدير است ولى با توجه به اختلافى كه در شرايط، حالات و اوضاع افراد وجود دارد، نياز مبرمى به يك «فقه مهجر» يا «فقه اقليتها» احساس مىشود كه شرايط و وضعيت افراد مختلف در آن رعايت شده و در مسائل خلافى هم به گونهاى باشد كه
فتنه و اختلافى در ميان امت اسلامى ايجاد ننمايد.
نامبرده علماى دينى، اساتيد دانشگاههاى كشورهاى اسلامى، ائمه جماعات و مبلغان، و مسؤولين مراكز اسلامى را مسؤول اين امر دانسته و شخصيتها و هيأتهاى اسلامى را در اين راستا دعوت به همكارى كرد.
گزارشى از دفتر « «رابطة العالم الاسلامى» در نيويورك
در گزارش دفتر «رابطة العالم الاسلامى» در نيويورك آمده است كه در آمريكا 1500 مسجد و مركز اسلامى و 170 مدرسه اسلامى ساخته شده است. در اين گزارش، فعاليتهاى دفتر مزبور بدين شرح اعلام شده است:
1- حضور دربرنامههاى سازمان ملل و ارتباط با نهادهاى حكومتى و غير حكومتى آن سازمان.
2- پاسخ به پرسشهاى مسلمانان و معرفى صحيح اسلام به مسلمانان و غير مسلمانان.
3- توزيع كتابهاى مفيد و مطبوعات «رابطة العالم الاسلامى»- به دو زبان عربى و انگليسى- جهت مراكز، مجالس، اتحاديهها و گروههاى اسلامى در سرتاسر آمريكا.
4- اشراف بر فعاليت مبلّغان و مديران مراكز اسلامى وابسته به «رابطة العالم الاسلامى» در آمريكا.
ضمنا از فعاليت مبلّغان اين مؤسسه در آمريكا، اين گونه گزارش شده است: امامت نمازهاى پنجگانه در مساجد و مراكز اسلامى، امامت نماز جمعه، تدريس علوم دينى در مساجد، تدريس و تحفيظ القرآن الكريم جهت مشتاقان، تلقين شهادتين به تازه مسلمانان، فعاليتهاى مختلف در مساجد، گفت و شنود با يهود و نصارا، مبارزه با جريانهاى انحرافى، و وساطت و مصالحه بين متخاصمين و بالأخره نماز ميت و تشييع جنازه و دفن ميت.
(هفته نامه العالم الاسلامى، مورخ 19 ربيعالاول 1419/ 22/ 4/ 1377)
موضوع وحدت مسلمانان
در هفته نامه «العالم الاسلامى» (نشريه هفتگى «رابطة العالم الاسلامى») طى مقالهاى، اختلاف مسلمين، به «حلال» و «حرام» تقسيم شده است. اختلاف در مسائل فقهى و همچنين اختلاف در برخى از مسائل اعتقادى؛ همچون ديدار خداوند در شب معراج، يا نبىّ
و ولى بودن حضرت خضر عليه السلام از نوع اختلاف جايز و حلال شمرده شده و در بيان اختلاف حرام، در آغاز با بيان اين مقدمه كه بايد هرچه متشابه است بر محكمات حمل گردد، به عنوان مثال آمده است: آيات و رواياتى در مدح صحابه وارد شده كه از آن جمله است:
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ
آنگاه در همين آيه شريفه آمده است كه: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ. در اين آيه شريفه، اختلاف شده كه «مِنْ» در كلمه «منهم» آيا براى «تبعيض» است يا براى «تبيين»؟
بعضى با توجه به آياتى كه همه اصحاب را مدح مىكند؛ از قبيل آيه «فان آمنوا بمثل ما آمنتم به فقد اهتدوا»، اين كلمه را به معناى تبيين گرفتهاند ولى آنان كه از اين كلمه، تبعيض را استفاده كردهاند (به پندار نويسنده مقاله) از جاده حق، منحرف شدهاند.
... نويسنده در پايان مقاله، به اوضاع روز پرداخته، مىگويد: امروزه بعضى از مسلمانان پيشنهاد مىكنند كه همه جريانهاى اسلامى بايستى باهم تعاون و هماهنگى داشته باشند و از اختلاف نظرها چشمپوشى كنند تا بتوانند در مقابل تهديدات روز ايستادگى كنند به ويژه كه خداوند متعال فرموده است: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا. آن گاه در جواب مىگويد: اختلاف بين مسلمانان، دو گونه است: اختلاف «جايز» و اختلاف «ممنوع» و ما بايد قبل از دعوت به وحدت و تنسيق، طبيعت اختلاف را بررسى كنيم تا ببينيم آيا امكان دارد كه ما به اين هدف نايل شويم؟ بر اين اساس، اگر اختلاف برخى از مسلمانان باما، از نوع اختلاف حرام و ممنوع بود، خداوند به ما دستور نداده كه همراه آنان اعتصام كنيم و به دوستى با آنان بپردازيم؛ زيرا كه ما مأموريم اعتصام به «حبل اللَّه» كنيم، همچنين پيامبر و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله كه اعتصام به «حبل اللَّه» داشتند و خداوند هيچگاه دستور نداده است كه ما همراه اين دسته از مسلمانان اعتصام نماييم بلكه به ما امر فرموده است كه از اينان برائت جوييم و از شرّ شان برحذر باشيم؛ زيرا كسانى كه در مسير اختلاف ممنوع گام برداشته، با سنت مخالفت مىكنند و در دين بدعت مىگذارند، در واقع با انحرافشان از مسير پيامبر و اصحاب، نشانههاى دين را تغيير مىدهند.
اين مقاله، با چنين مقدمات ادعايى، اين نتيجه را القا مىكند كه محافظت و مواظبت بر معالم ونشانههاى دين، اهميتش بيشتر است از آنچه كه «وحدت صف» نام گرفته است.
(هفته نامه العالم الاسلامى، مورخ 16 جمادىالاولى 1419/ 16/ 6/ 1377)
آمار نشريات كشورهاى عربى
اتحاديه توزيع كنندگان عرب در قاهره، پس از يك بررسى اعلام كرد:
آمار نشريات كشورهاى عربى بالغ بر 2714 است كه در 15 كشور عربى توزيع مىگردد:
لبنان با 1358 روزنامه، هفته نامه، ماهنامه و سالنامه در رديف اول قرار دارد و رديفهاى بعدى اين گونه است: مغرب 318، مصر 145، كويت 64، عربستان سعودى 60، سوريه 50، اردن 46، يمن 37، تونس 25، امارات 33، عمان 11 و قطر نيز 11 نشريه.
(هفته نامه العالم الاسلامى مورخ 2 جمادىالاولى 1419 برابر با 2/ 6/ 1377)
ساخت خيمههاى ضد آتش براى حاجيان، توسط يك مهندس مسلمان آلمانى
مهندس بودوراش يك مهندس آلمانى است كه در سال 1974 م. به دين مبين اسلام شرفياب شده است. وى اكنون مديريت شركتى را به عهده دارد كه با همكارى 50 مهندس، براى حاجيان در سرزمين منا خيمههاى ضد آتش برپا مىكنند. اين شركت آلمانى، كه براى اشراف بر طرح مزبور، دفترى در منا داير نموده، در مرحله اول اين طرح 10000 خميه برپا كرده است.
مهندس بودوراش كه تأسيسات مختلفى در عربستان؛ از جمله بام مسجدالنبى «ص» را اجرا نموده، اظهار داشت: در طرح خيمهها از ماده «تفلون» و يك نوع ماده شيشهاى استفاده شده كه اين ماده شيشهاى با توجه به كمبود آن در آلمان، از آمريكا و سريلانكا تهيه مىگردد.
ضمنا وى يادآورى كرد كه طرح خيمههاى منا تا پايان سال 2000 م. ادامه خواهد داشت.
(هفتهنامه العالم الاسلامى، مورخ 11 ربيعالآخر 1419/ 12/ 5/ 1377)
قرآن عثمانى و حقيقت تاريخى
دكتر نجاح احمد الظهار، استاد دانشگاه مدينه طى سلسله مقالات تحقيقاتى خود در باره قرآن مشهور به مصحف عثمانى مىنويسد:
در ميان قرآن هاى موجود در موزههاى كتابخانههاى جهان، پنج قرآن موجود در مصر، بصره، تاشكند، حمص سوريه و استانبول تركيه مشهور به «مصحف عثمان» هستند كه تحقيقات تخصّصى در باره هريك، كذب اين ادعا را ثابت مىكند. قرآن موجود در حمص
سوريه هرچند به خط كوفى است و بر روى آن آثارى از خون مشاهده مىشود ليكن خط شناسان و آگاهان به علم كتابت، نوشته اين قرآن را مربوط به قرون متأخر از قرن اول هجرى مىدانند.
همچنين قرآن موجود درموزه «توب قاپ سرا» ى تركيه نيز به جهت وجود نقطهها و خطوط ويژه در آن، از ويژگيهاى مصحف عثمانى خالى است هرچند لكههاى خون نيز بر روى آن مشاهده مىشود. بنا بر اين با انجام تحقيقات در مورد اين پنج قرآن، كاملا روشن شده است كه هيچيك از آنها، قرآن نوشته عثمان نيست. بنا بر اين پرسش مهم اين است كه سرنوشت مصحف عثمانى به كجا انجاميده است.
سمهودى در كتاب وفاءالوفا مىنويسد: مصحف عثمان بعد از وفات وى، به يكى از دو شخصى كه نامشان خالد بوده منتقل شده است، يكى از اين دو نفر خالد بن عمرو بن عثمان بن عفان (نوه خليفه سوم كه مادرش (مله بنت معاوية بن ابىسفيان بوده) و ديگرى خالد بن عثمان بن عفان فرزند خليفه (كه از همسرش امّ عمرو بنت جندب) بوده است. بيشترين احتمال، وجود اين مصحف در نزد نوه پسرى عثمان است كه نوه دخترى معاويه نيز بوده و اين خانواده به حفظ آثار عثمان و گرفتن انتقام خون خليفه سوم بسيار متعصب بودهاند. اين تحقيقات حاكى است كه قرآن مذكور در يكى از حوادث مشهور مدينه، مفقود شده و از سرنوشت آن اطلاعى در دست نيست.
تعيين جايزه براى شناسايى وقف در مكه
اخيراً وزارت امور اسلامى و اوقاف عربستان مبلغ 539 هزار ريال معادل 145 هزار دلار بعنوان پاداش به يكى از افراد عربستانى داده است كه اطلاعات و گزارش وى منجر به كشف وقف مجهولى در شهر مكه شده است. وزير ارشاد عربستان بمنظور تشويق مردم در اين رابطه، اعلام نمود كه معادل 5% قيمت وقف را به فرد گزارش دهنده، خواهند داد.
ملاحظه: در شهر مكه اماكن و زمينهاى بسيارى مشهور به وقف وجود دارد كه گفته مىشود برخى وقف نامهها مخدوش شده و در مسير و هدف اوليه مورد بهرهبردارى قرار نمىگيرد از جمله اماكن وقفى متعلق به سادات مكه كه هنوز نيز در شهر مكه وجود دارند و غالبا به اشراف مكه مشهور مىباشند. (المدينه، ش 13023)
40 هزار قطعه تاريخى در موزه مكه
در موزه مكه بيش از 40 هزار قطعه تاريخى نادر و ويژه شامل كتب خطى، سكههاى قديمى، اسناد و مصنوعات دستى متعلق به گذشته شهر مكه و مدارك خيابانها، بازارها و مجالس مكه وجود دارد كوچكترين قرآن در جهان بخط عثمانى در ابعاد 1* 1 سانتى متر نيز در اين موزه نگهدارى مىشود. احاديث نبوى صلى الله عليه و آله از سال 216 ه. ق و سكههاى زمان اسكندر مقدونى و شمشيرهاى دوران حكومت فاطميون در اين موزه به نمايش گذاشته شده و بازديد آن براى عموم آزاد است. (المدينه، ش 13019)
فاطمه نبوت- خندان گريان
عنوان فوق مقاله اى است پيرامون شخصيت حضرت فاطمه عليها السلام كه در يكى از معتبرترين جرايد كثيرالانتشار عربستانى به شرح ذيل به چاپ رسيده است:
فاطمه عليها السلام كوچكترين دختر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله دو يا سه سال قبل از بعثت به دنيا آمد. او از كودكى در مكتب اسلام پرورش يافته و به اعتراف عايشه محبوبترين فرد خانواده خود بود.
وقتى به مدينه هجرت كرد ابوبكر از وى خواستگارى نمود امّا پيامبر صلى الله عليه و آله درخواست وى را رد كرد. عمر نيز پيشنهاد ازدواج با وى را كرد ليكن پيامبر صلى الله عليه و آله نپذيرفت. اما وقتى على بن ابيطالب عليه السلام درخواست ازدواج نمود رسول خدا صلى الله عليه و آله از وى پرسيد آيا چيزى دارى تا فاطمه عليها السلام را به تو تزويج نمايم؟ على عليه السلام گفت: قسم به آنكه جانم در اختيار اوست، هيچ ندارم. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد سپرى كه تو را با آن مجهز كردم كجاست؟ على گفت: آن سپر موجود است. و سرانجام آن سپرى كه از شدت محكمى، شمشيرها را مىشكست، صداق حضرت فاطمه عليها السلام شد.
در يكى از روايات آمده است پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را فرا خوانده و به وى فرمود: اى على خداوند تبارك و تعالى مرا امر فرمود كه فاطمه عليها السلام را به همسرى تو در آورم. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله مراسم ازدواج را فراهم ساخت و به على عليه السلام فرمود: تا به تو اجازه ندادهام به فاطمه عليها السلام نزديك مشو. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله وضو گرفت و از آب وضوى خود بر صورت على عليه السلام پاشيد و فرمود:
خداوندا! اين ازدواج را براى على و فاطمه مبارك گردان و در نسل اين دو نيز خير و بركت قرار ده. بعد از اين مراسم و دعا آن دو را با يكديگر تنها گذاشت و خطاب به فاطمه عليها السلام فرمود: اى فاطمه عليها السلام خداوند تبارك و تعالى از خشم و غضب تو، غضبناك و از خشنودى و رضاى تو
خشنود و راضى است.
ام سلمه مىگويد آيه تطهير: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً در خانه من نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به دنبال على و فاطمه و حسن و حسين فرستاد و آنان را نزد خود خواند و رداى خود را بر روى ايشان انداخت و فرمود: خدايا! اينان اهلبيت من هستند، هرگونه پليدى را از ايشان دور ساز و آنان را پاك و پاكيزه گردان.
ام سلمه مىگويد: من از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدم پس من چگونهام؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: توهم از نيكانى.
همچنين وقتى آيه مباهله: فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله به تنهايى و با اهلبيت خود؛ يعنى على، فاطمه، حسن و حسين براى مباهله حركت كرد، لذا اين چهار نفر به ويژگيها و خصوصياتى ممتاز شدهاند كه هيچ فرد ديگرى غير از آنان، اين امتيازها را نداشتهاند از جمله فقط آنان اهل رداء و اهل مباهله بودهاند.
اين امتياز فاطمه عليها السلام است كه اولاد مباركى چون حسن و حسين را به دنيا آورد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مورد فرمود: هر مولودى به پدرش نسبت داده مىشود و اولاد على عليه السلام از من نسبت مىگيرند. و باز هم از پيامبر صلى الله عليه و آله است كه فرمود در روز قيامت، ندايى بلند مىشود:
اى اهل قيامت، چشمانتان را بربنديد، تا فاطمه دختر پيامبر صلى الله عليه و آله كه اينك در محشر است بگذرد.
از عايشه نقل شده كه گفت: به هنگام مريضى پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه عليها السلام واكربتاه مىگفت. در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله او را نزد خود خواند و مطلبى به وى گفت و فاطمه گريست. سپس مطلب ديگرى را براى فاطمه عليها السلام نجوا كرد كه فاطمه تبسم نمود و خنديد و من تا اين اندازه خنده و گريه نزديك و قرين بهم را نديده بودم. تا اينكه بعد از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله ماجرا را از فاطمه عليها السلام پرسيدم. فاطمه عليها السلام جريان خبردادن پيامبر صلى الله عليه و آله از مرگ خويش را باز گفت. و بيان داشت كه من اولين فرد از اهل پيامبر صلى الله عليه و آله خواهم بود كه به وى مىپيوندم و اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى فاطمه، آيا راضى نيستى كه سيده زنان هردو جهان باشى؟! و اينجا بود كه من خنديدم. پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، فاطمه عليها السلام بشدت محزون بود و بيش از شش ماه دوام نياورد و در بيست و نه سالگى در روز رحلت، بسيار سرحال شد بگونهاى كه لباس نو پوشيد و غسل كرد و روى به
قبله، در بستر آرميد و از مرگ خود خبر داد و به همسر خود سفارش نمود كه شبانه مرا دفن كنيد و او اولين بانو در اسلام است كه جنازه وى پوشيده ماند و او است فاطمه زهرا.
ملاحظه: هرچند در اين مقاله نكاتى؛ نظير سن حضرت فاطمه عليها السلام به چشم مىخورد كه تفاوتهاى آشكارى با واقعيتهاى تاريخى دارد ليكن بيان فضايل حضرت فاطمه عليها السلام به صورت برجسته، حقيقت چهره تابان و شخصيت بىبديل حضرت فاطمه عليها السلام را روشنتر مىسازد كه علىرغم جو سازيهاى تاريخى، شخصيت اين بانوى برجسته و ممتاز، هر روز روشنتر از قبل متجلّى گشته و در فضاى فرهنگى عربستان حقانيت مكتب اهلبيت را ترسيم مىنمايد. (المدينه، ش 13031)
آمار طلاق در مدينه
برابر بررسىهاى دادگاه مدينه منوره، آمار رسمى طلاق افزايش يافته و هر روز دو طلاق واقع مىشود و هر سال به 720 طلاق مىرسد. رييس مركز بررسىهاى مدينه علت اصلى طلاق را بىدقتى جوانان مدينه در انتخاب شريك و همسر زندگى مىداند. ضمن اينكه علل روانى، اجتماعى و اقتصادى نيز در ايجاد زمينه طلاق حائز اهميت است.
(عكاظ، ش 11807)