روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن جلد 3

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن

نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی

مصحح: یاحقی، محمد جعفر

الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی

محل نشر: مشهد مقدس، ایران

سال نشر : 1376.

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

ادامه سوره بقره

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ (1)

قوله عزّ و علا و تبارك و تعالى:

سوره البقرة (2): آیات 183 تا 185

اشاره

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلصِّيٰامُ كَمٰا كُتِبَ عَلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (183) أَيّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ فَمَنْ كٰانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ وَ عَلَى اَلَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعٰامُ مِسْكِينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (184) شَهْرُ رَمَضٰانَ اَلَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ اَلْقُرْآنُ هُدىً لِلنّٰاسِ وَ بَيِّنٰاتٍ مِنَ اَلْهُدىٰ وَ اَلْفُرْقٰانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ اَلشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كٰانَ مَرِيضاً أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اَللّٰهُ بِكُمُ اَلْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ اَلْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا اَلْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اَللّٰهَ عَلىٰ مٰا هَدٰاكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (185)

ترجمه

اى آنان كه بگرويده ايد نبشتند (2)بر شما روزه چنان كه نبشتند (3)بر آنان كه از پيش شما بودند تا همانا كه شما پرهيزگار شويد (4).

روزهاى شمرده هركه باشد از شما بيمار يا بر سفرى عددى از روزهاى ديگر و بر آنان كه بتوانند (5)فداى طعام درويش (6)،هركه فرمان برد به نيكى آن بهتر باشد او را،و اگر (7)روزه داريد به بود شما را اگر دانيد شما (8).

ماه رمضان آن كه فرستادند در او قرآن بيانى است (9)مردمان را و حجّتها از راه راست و فرق از ميان حق و باطل،هركه (10)حاضر باشد از شما ماه را (11)گو روزه دار،و هركه باشد بيمار يا بر سفر بر اوست عددى از


1) .اساس ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

2) .مج،وز،آج،لب،فق:نوشتند.

3) .مج،وز،آج،لب،فق:نوشتند.

4) .آج،لب،فق:شوى/شويد.

5) .آج،لب،فق:نتوانند.

6) .مج،وز،آج،لب+بود پس.

7) .مج،وز،آج،لب:و آن كه.

8) .آج،لب:اگر هستيد كه مى دانيد.

9) .مج،وز،آج،لب:بيان و لطف.

10) .آج،لب،فق:هرآن كه.

11) .آج،لب،فق:ماه رمضان.

روزهاى ديگر،مى خواهد خدا به شما آسانى (1)و نمى خواهد به شما دشوارى (2)و تا تمام كنيد عدد (3)و تكبير كنيد (4)خداى را بر آنكه شما را هدايت داد و تا همانا (5)شاكر شويد.

بدان كه ظاهر آيت خطابش متوجّه است بر مؤمنان،و امّا كافران داخلند در اين عبارت به دليلى ديگر جز ظاهر آيت،و مرجع اين با آن بود كه كفّار (6)مخاطبند به شرايع يا نه؟و در جاى خود بيايد-ان شاءاللّٰه،به نزديك ما مخاطبند،و به نزديك فقها نيستند (7).امّا در آيت دليل نيست بر آنكه كفّار مخاطب نيستند به شرايع براى آن كه دخول مؤمنان در خطاب به[دليلى منع نكند] (8)از دخول كافران در آن خطاب به دليلى ديگر،و اين قول به دليل الخطاب باشد و آن (9)باطل است به نزديك بيشتر اهل علم.

و كُتِبَ را معنى آن است اين جا كه:«فرض»به تفسير مفسّران.و صيام، مصدر صام باشد،چنان كه قيام مصدر قام.و صوم همين معنى دارد،و (10)او در لغت امساك بود.ابن دريد گفت:هرچه متحرّك باشد (11)ساكن شود او را گويند صام، يقال:صامت الشّمس اذا قامت في وسط (12)زوالها،قال الرّاجز:

حتى اذا صام النّهار و اعتدلو سال للشّمس لعاب فنزل

و صام الفرس آن باشد كه (13)ايستاده باشد (14)،قال النّابغة:

خيل صيام و خيل غير صائمةتحت العجاج و اخرى تعلك اللّجما

و در شرع عبارت بود از امساكى[219-پ]مخصوص (15)بر وجهى مخصوص،و


1) .آج،لب،فق:خوارى.

2) .آج،لب،فق:دشخوارى.

3) .آج،لب،فق:تمام كنى عددى.

4) .وز،آج،لب،فق:تكبّر كنى.

5) .مج،وز،آج،لب+شما.

6) .وز:گفتند.

7) .همۀ نسخه بدلها:مخاطب نه اند.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .همۀ نسخه بدلها+و دليل الخطاب.

10) .همۀ نسخه بدلها+معنى.

11) .مب+و.

12) .همۀ نسخه بدلها+السّماء قبيل.

13) .آج،لب،فق،مب،مر+اسپ.

14) .همۀ نسخه بدلها+و علف نخورد:

15) .همۀ نسخه بدلها+در زمانى مخصوص.

از اسماى مخصوصه باشد.

حق تعالى خطاب مى كند با مؤمنان،و خطاب با جملۀ مكلّفان است،و لكن چون مؤمنان صلاحيت اين خطاب دارند ايشان را تخصيص كرد (1)به ذكر،چنان است كه (2)كسى دعوتى كند و جماعتى را بخواند،قومى بيايند و قومى نيايند.آنان را كه آمده باشند به خطاب ادخلوا تشريف دهند (3)،چه اين تشريف در حقّ غايبان راست نيايد و اگرچه ايشان نيز مدعوّ باشند.حق تعالى به بدايت كار به خطاب عامّ گفت: يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ (4)...، يٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ (5)...،تا جنّى و انسى و مؤمن و كافر و سياه و سپيد (6)و برّ و فاجر در او داخل باشند.

آنگه گفت: اُعْبُدُوا رَبَّكُمُ (7)...،خداى را پرستى كه اوّل عبادة اللّٰه معرفته، سر همۀ عبادت و فاتحۀ آن شناخت اوست،آنان كه به اين حلقه در آمدند و پاى در اين خطّه (8)نهادند به اختيار كردن ايمان،ايشان را مميّز كرد و به خطاب شرف و مدحت با ايشان سخن گفت كه: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،اى آمدگان (9)،اى گرويدگان! در آيى،ناآمده را نگويند درآى،گويند:بياى (10).اوّل همه را گفت:بياى (11)، اُعْبُدُوا رَبَّكُمُ (12)...،آنگه آمدگان را گفت:درآى،لا جرم چنان كه اجابت كردند و قدم در حجر حجره تكليف نهادند،فردا ايشان را گويند:از اين تنگ جاى (13)برآى (14)،و بدين سراى فراخ و فسيح درآى كه: وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا كَعَرْضِ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ (15)...،از كوى ملامت به درآى (16)و به سراى سلامت درآى، اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِينَ (17)،از ره


1) .دب:گويند.

2) .آج،لب،فق:تخصيص كردند اگر چنان كه.

3) .همۀ نسخه بدلها+ايشان را.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 21 و 19 مورد در ديگر آيات قرآن،مج،وز،دب+بل گفت،آج،لب،فق،مب،مر+بازگفت.

5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 130،و سوره رحمان(55)آيۀ 33.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:سفيد.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 21.

8) .مج،وز:خطر:فق،مر:خط.

9) .فق:آيندگان.

10) .وز،آج،لب،مب،مر:بيايى.

11) .وز:بيايى/بياييد.

12) .سورۀ بقره(2)آيۀ 21.

13) .آج،لب،فق،مب،مر:خانه.

14) .مب:درآييد.

15) .سورۀ حديد(57)آيۀ 21.

16) .مب:به درآييد.

17) .سورۀ حجر(15)آيۀ 46.

اسلام به سراى سلام و از حجرۀ ايمان به جاى امان،خواندگان من خوانده اند در هر دو سراى،در سراى تكليف به دعوت رسول من در آمدند كه: اُدْعُ إِلىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ (1)...،فردا آن باشد كه به دعوت سراى من درآيند كه: وَ اللّٰهُ يَدْعُوا إِلىٰ دٰارِ السَّلاٰمِ (2)...،و آن كه دعوت مرا اجابت نكرد از اين جايش براندم كه: مَلْعُونِينَ أَيْنَمٰا ثُقِفُوا أُخِذُوا (3)...،اى مطرودين.و«اللّعن»،الطّرد-چنان كه بيان كرده شده است،هركجا يابى ايشان را بگيرى چو (4)پاى به خطّ (5)من در ننهادند (6)اعنى خطّ قرآن،و سر بر خطّ من ننهادند اعنى خطّ فرمان.دستگير بگيرشان (7)هركجا باشند.

وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً (8)،تا بدانند كه:هركه از امر (9)بگشت خود را بكشت،در اين سراى راندۀ لعنت اند.و در آن سراى راندۀ قطعيت اند كه: اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ (10)،برانى اينان را چنان كه سگان را رانند،اگرچه از (11)بنى اسد باشد (12)،منش چنان رانم كه بنى كلب را.اين عبارت كه«اخسئوا»سگ را گويند،آن كه فرمان مرا در ايمان مخالفت كند يا چو سگ باشد يا خود سگ باشد،اين جا چو سگ باشد كه: فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ (13)...،آنجا خود سگ باشد كه: اِخْسَؤُا فِيهٰا (14).

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،اهل لسان (15)گفتند:اسمهم (16)باسمه و رسمهم برسمه (17)،فشرّفهم حين عرّفهم،و وصفهم ثمّ كلّفهم.به نام خودت بخواند كه (18):

«آمنوا»به رسم خود رقم زد كه«عبادى»،به تعريف خودت تشريف داد،به تلطيف خودت تكليف كرد،اوّل مشرّف آمد آنگه معرّف (19)آمد،آنگه ملطّف آنگه مكلّف،


1) .سورۀ نحل(16)آيۀ 125.

2) .سورۀ يونس(10)آيۀ 25.

3) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 61.

4) .مب:چون،آج،مر:چه.

5) .دب،مر:در خط،مب:از خط:وز:به خطّه.

6) .آج،لب،فق:در نهادند:مب:به در نهادند.

7) .مب:دستگير كنيدشان.

8) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 61.

9) .ذب،آج،لب،فق،مب،مر:از اين امر.

10) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 108.

11) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.

12) .همۀ نسخه بدلها:باشند.

13) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 176.

14) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 108.

15) .آج،لب،فق،مب،مر:اهل اللّسان،دب:اهل اشاره.

16) .همۀ نسخه بدلها:سمّاهم.

17) .دب:و وسمهم بوسمه.

18) .مج،وز:به نام بخواندت كه،دب:به نام خدا خواند،لب،فق،مب،مر:به نام خود بخواندت كه.

19) .وز،مب:معروف.

سهّل لك السّبيل و اوضح لك الدّليل،خاشاك از (1)راهت دور كرد و رهنماى بر سر راهت بداشت.

حق تعالى از غايت كرم و نهايت نعم چون تو را تكليفى خواست كردن كه در آن مشقّتى بود،چند عذر خواست و چند لطف كرد:اوّل تو را به نداى شرف و مدحت ندا كرد: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،مذهب جماعتى فقها آن است كه:كنايت از عتق، عتق باشد،و از كنايات عتق آن است كه سيّد بنده را به نام[220-ر]آزادان برخواند،اگر گويد:يا فلان،و نام آزادان بود آزاد شود.حق تعالى تو را به نام خود برخواند،اميد است كه علامت آزاديت باشد از دوزخ.

عذر ديگر اين است كه:«كتب»گفت به لفظ مجهول،اگرچه او نوشت،حواله به خود نكرد براى آن كه در او رنج است،رحمت كه در او راحت است حواله به خود كرد،گفت: كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ (2)...،او آنچه رنج تو است (3)از طاعت به خود حواله نكرد،شرم ندارى (4)كه آنچه نقص (5)تو (6)است از معصيت بدو حواله كنى.

دگر عذر: كَمٰا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ ،تا بدانى كه اين كار كه تو را افتاد پيش از تو ديگران را افتاد.

عذر ديگر: لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ،تا بدانى كه براى تو كنيم (7)نه براى خود.

عذر ديگر: أَيّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ ،تحقير كار مى كند بر تو تا ترغيب در كار او برى.

عذر ديگر: فَمَنْ كٰانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ .

عذر ديگر در آخر آيات: يُرِيدُ اللّٰهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ. (8)

اى عجب !به يك تكليفى كه صلاح تو است،از تو هفت عذر خواست،هر روز هزار خطا بكنى كه فساد كار تو است،و يك عذر نخواهى! كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيٰامُ ،


1) .دب+سر.

2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 54.

3) .مج،وز،آج،لب:رنج خواست.

4) .لب،فق،مر:بدارى.

5) .لب:نقيص.

6) .اساس:او،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و فحواى عبارت تصحيح شد.

7) .همۀ نسخه بدلها:گفتيم.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 185.

رنج به خود حوالت نكرد.

مثال ديگر اين را،آنچه در حقّ بيگانگان بود از شراب قطيعه گفت: وَ سُقُوا مٰاءً حَمِيماً (1)...،آنچه در حقّ دوستان بود،گفت از (2)كأس خاصّ من است كه:

وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً (3)

(4،8،17)) .سورۀ انعام(6)آيۀ 54.

،چنان است كه حق تعالى گفت:بندۀ من!كار تو به تو برنيايد بى معاونت من،از آن بهرى بر تو نوشتم و آنچه اصل است بر خود نوشتم: كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ (4)...،روزه خاصّ مراست (4):الصوم لي و انا اجزي به، رحمت خاصّ تو راست، وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ[فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ (5)] (6)آنچه خاصّ مراست بر تو نوشتم،و آنچه خاصّ تو راست بر خود نوشتم. كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ (8)،آنچه من بر تو نوشتم از روزه تو را برنجاند و تنت ضعيف كند، آنچه من بر خود نوشتم مرا نقصان نكند،تو با ضعف و حاجتت به حصّۀ خود (7)من با استغنا و قدرتم به حصّۀ خود وفا بكنم (8)! نويسندگان چهاراند،يكى قلم است: ن وَ الْقَلَمِ (9)،دوم (10):سفره اند، فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ (11)-الى قوله: بِأَيْدِي سَفَرَةٍ (12).سيم (13)،حفظه اند: وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ (14)- الآية.چهارم حق است-جلّ جلاله: كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ (17).

قلم احوال تو نوشت،سفره ارزاق تو نوشت،حفظه اعمال تو نوشت،رحمت بر تو جبّار تو نوشت،چنان است كه حق تعالى (15)گفت آنچه قلم نوشت محو كنم: يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ (16)...،و آنچه سفره نوشتند (17)بدل كنم: وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آيَةً مَكٰانَ آيَةٍ (18)،


1) .سورۀ محمد(47)آيۀ 15.

2) .مر:آن.

3) .سورۀ دهر(76)آيۀ 21.

4) .همۀ نسخه بدلها+كه.

5) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 156.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و حفظ ارتباط مطالب افزوده شد.

7) .همۀ نسخه بدلها+وفا كنى.

8) .همۀ نسخه بدلها:نكنم.

9) .سورۀ قلم(68)آيۀ 1.

10) .مب:دويم.

11) .سورۀ عبس(80)آيۀ 13.

12) .سورۀ عبس(80)آيۀ 15.

13) .مج،وز:سه ام.

14) .سورۀ انفطار(82)آيۀ 10.

15) .همۀ نسخه بدلها:ملك.

16) .سورۀ رعد(13)آيۀ 39.

17) .دب،فق،مب،مر:نوشت.

18) .سورۀ نحل(16)آيۀ 101.

و آنچه حفظه نوشتند مبدّل كنم: فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ (1)...،آنچه من بر خود نوشتم كس آن را محو و بدل نكند: مٰا يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ (2)...، لاٰ مُبَدِّلَ لِكَلِمٰاتِهِ . (3)

قوله: كَمٰا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ ،در او سه قول است:

اوّل (4)آن كه وجه تشبيه آن است كه:ايّامى بر شما نوشتند چنان كه ايّامى برايشان نوشتند.و موضع«كاف»[نصب است] (5)،و تقدير آن كه:كتب عليكم مثل ما كتب عليهم.و«ما»مصدرى است،و المعنى مثل كتابى او كتبى.

قول دوم حسن بصرى و شعبى گفتند:ماه رمضان بر شما نوشتند چنان كه بر امّت پيشين نوشتند از ترسايان هم اين يك[ماه بود] (6)و ايشان[220-پ]زيادتى بكردند و با ربيع افگندند كه وقت خوش باشد.پس وجه تشبيه مدّت است و مقدار او چنان كه اين يك ماه است،آن نيز يك ماه بود.

و وجه سيوم (7)ربيع و سدّى گفتند:مراد آن است كه حق تعالى روزه از نماز خفتن تا نماز شام فرموده بود (8)،چنان كه پس از نماز خفتن هيچ مفطرات را تناول نشايستى كردن در بدايت شرع،و اين روزۀ بنى اسرائيل بودى،پس حق تعالى منسوخ بكرد-چنان كه گفته شود.

عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ ،مجاهد و قتاده گفتند (9):اهل كتابند،و روا بود كه وجه تشبيه از جهت وجوب بود،يعنى چنان كه بر شما واجب كردم بر ايشان (10)واجب كردم، و قوله: عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ ،بر عموم گرفتن اولى تر بود.

و مورد آيت تسلّى و دل خوشى تو است تا تو بدانى كه اوّل مخاطب به اين خطاب و اوّل مكلّف به اين تكليف تو نه اى،بل پيش از تو اين تكليف بر ديگران بوده


1) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 70.

2) .سورۀ ق(50)آيۀ 29.

3) .سورۀ انعام(6)آيۀ 115.

4) .همۀ نسخه بدلها:قولى.

5) .اساس:از حاشيه بريده شده است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .اساس:از حاشيه بريده شده است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .دب،فق،مب،مر:سيم،همۀ نسخه بدلها+آن است كه.

8) .همۀ نسخه بدلها:است.

9) .همۀ نسخه بدلها+مراد.

10) .مب+نيز.

است تا تو را داعى باشد به كردن و بر تو سهل آيد و دل خوش باشى،و اين معنى لطف باشد براى آن كه لطف مسهّل و مقرّب بود از عهد آدم تا به عهد تو كه محمّدى،مرا با مكلّفان اين خطاب است.

و راوى خبر گويد عبد الملك بن هارون بن عنتره عن ابيه عن جدّه از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه او گفت:يك روز به گرمگاه در نزديك رسول-عليه السّلام-شدم، چون بنشستم مرا گفت:

يا على هذا جبرئيل يقرئك السلام ،جبريل-عليه السّلام- حاضر است و تو را سلام مى كند (1)،من گفتم:

عليك و عليه السلام يا رسول الله ، سلام خداى بر تو و بر او باد.

آنگه گفت:پيشتر آى (2)،من نزديك رسول شدم،گفت جبريل مى گويد تو را كه:

از هر ماهى سه روز روزه دار تا خداى تعالى به روز اوّلت هزارساله روزه بنويسد، به روز دوم (3)سى هزارساله (4)،و به روز سيم (5)صدهزارساله.گفتم:يا رسول اللّٰه!بپرس تا خود اين مرا باشد خاصّ يا (6)جملۀ مردمان را عامّ؟گفت:يا على:اين تو راست و هركس را كه (7)مثل عمل تو كند از پس تو.گفتم:يا رسول اللّٰه!اين (8)ايّام كدام است؟گفت:ايّام البيض،از هر ماهى سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم.

عنتره گفت من اميرالمؤمنين را گفتم:براى چه اين ايّام را ايّام البيض خوانند؟ گفت:براى آن كه چون آدم از بهشت به (9)زمين آمد در زمين (10)سقفى و سايه (11)و پوششى نبود،آفتاب در اندام آدم اثر كرد،اندام او بسوخت و سياه كرد.

آدم-عليه السّلام-در خود فرونگريد آن (12)سياهى و تباهى ديد در خداى بناليد.

جبريل آمد (13)،گفت:يا آدم!خواهى كه (14)اندامت سپيد شود؟گفت:آرى.گفت:در ماه سه روز روزه دار،سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم.آدم يك روز روزه داشت،


1) .دب:مى رساند.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،مب:پيش درآى.

3) .دب:و بر دوم روز،مب،مر:روز دويم.

4) .لب،فق:سال.

5) .مج،وز،آج،لب:سه ام.

6) .مج،وز،آج،لب:تاء

7) .مج،وز:هركه.

8) .مج،وز،آج،لب:و آن،دب:و از.

9) .دب:بر.

10) .همۀ نسخه بدلها:در زير

11) .همۀ نسخه بدلها:كنّى.

12) .دب:از.

13) .فق،مب،مر+و.

14) .فق،مب+ابد.

ثلثى اندامش سپيد شد.چون دو روز روزه داشت،دو بهر از اندامش سپيد شد.چون سه روز روزه داشت همۀ اندامش سپيد شد،پس اين ايّام را ايّام البيض براى اين خوانند.

بعضى دگر از مفسّران گفتند كه (1):حق تعالى در بدايت شرع روزۀ عاشورا و روزۀ ايّام البيض فريضه كرده بود.چون روزۀ ماه رمضان[221-ر]بفرمود،تخفيف كرد و آن برداشت.حسن بصرى و جماعتى دگر گفتند:خداى تعالى ترسايان را فرمود كه ماه رمضان روزه دارند،ايشان را سخت مى آمد در گرماى گرم روزه داشتن.علماى ايشان جمع شدند و راى زدند و روزه با فصل ربيع افگندند،و ده روز بيفزودند در او (2).

پس از آن پادشاهى بود ايشان را،او را دهن به درد آمد در روزه هفت روز بيفزود،روزۀ ايشان چهل و هفت روز گشت.پس از آن پادشاهى ديگر پديد آمد، گفت:اين روزه را تمام عقد بايد كردن،سه روز ديگر بيفزود تا پنجاه روز شد (3).

اكنون هنوز روزۀ ترسايان پنجاه روز است.

مجاهد گفت:سالى ايشان را وبايى رسيد،ايشان به تقرّب در روزه ده روز بيفزودند پيش از ماه (4)و ده روز پس از ماه (5)تا روزۀ ايشان پنجاه روز گشت.

شعبى گفت:خداى تعالى ترسايان را سى روز روزه فرمود قرنى (6)كه از پس ايشان آمدند دو روز زيادت كردند،يك روز پيش (7)ماه،و يك روز پس (8)ماه (9).

و همچنين هر قرنى (10)دو روز (11)مى فزودند (12)تا تمام پنجاه گشت،فذلك قوله: كَمٰا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ .

لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ،معنى آن است تا شما متّقى شوى به فعل روزه (13)و پرخيزى (14)از معاصى،روزه شما را منع شود-منع شر (15)نه منع خير (16)-براى آن كه فعل طاعات لطف


1) .دب:گفته اند.

2) .مب:ده روز برآن بيفزودند.

3) .همۀ نسخه بدلها:گشت.

4) .آج،لب،مب،مر+رمضان و.

5) .آج،لب،مب،مر+رمضان.

6) .دب:قومى.

7) .همۀ نسخه بدلها+از.

8) .همۀ نسخه بدلها+از.

9) .دب:روز بعد ماه.

10) .دب:قومى.

11) .دب،آج،لب،فق،مب:در روزه.

12) .دب:مى افزودند.

13) .دب،مب،مر+و.

14) .مج،وز،آج،لب،فق:بپرهيزى.

15) .همۀ نسخه بدلها:لطف.

16) .همۀ نسخه بدلها:جبر.

باشد مكلّف را در اجتناب مقبّحات،أ لا ترى الى قوله: إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْكَرِ (1)...،چنان است كه حق تعالى گفت:بندۀ من!تو را دو راه در پيش است و دو سراى در معرض:

يكى آراسته به انواع نعمت از حور و قصور و اشجار و انهار و ثمار و ولدان و غلمان الى ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر،بار خدايا!به اين سراى كه رسد،و اين منزلت كه را باشد؟گفت:متّقيان (2)في قوله: تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ كٰانَ تَقِيًّا (3).

و سراى ديگر بتافتم به آتش سطوت،در او انواع عذاب پديد كردم از مغار (4)و نكال و سلاسل و اغلال و زقّوم و حميم و طعام ضريع و شراب غسلين،بار خدايا از جاى (5)چنين خلاص كه را باشد؟گفت:متّقيان را في قوله: ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّٰالِمِينَ فِيهٰا جِثِيًّا (6)،بار خدايا!اگر بهشت است متّقيان راست،و اگر نجات از دوزخ است متّقيان را (7)،بار خدايا!ما چه كنيم تا متّقى شويم؟روزى (8)چند روزه دارى كه به روزه متّقى شوى، لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ .بندۀ من هر طاعت را كه فرمودم مزد به اندازه است مگر روزه را (9)،براى اين گفتم:

الصوم لي و أنا اجزي به ،كه«صوم» صبر است في قوله: اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ (10)...،اى بالصّوم و الصّلاة.و قوله: وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا (11)...،[اى بما صاموا] (12).و جزاى صبر بى اندازه بود كه: إِنَّمٰا يُوَفَّى الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ (13)گفتند:همه طاعات (14)خداى را باشد و جزا برآن خداى دهد،روزه را جزا (15)


1) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 45.

2) .همۀ نسخه بدلها+را.

3) .سورۀ مريم(19)آيۀ 63.

4) .همۀ نسخه بدلها:صغار.

5) .مج،ور،آج،لب،فق،مب،مر:اين جاى.

6) .سورۀ مريم(19)آيۀ 72.

7) .همۀ نسخه بدلها:راست.

8) .مر:گفت روزى.

9) .دب+از.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 153.

11) .سورۀ دهر(76)آيۀ 12.

12) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

13) .سورۀ زمر(39)آيۀ 10.

14) .آج،لب،فق،مب،مر:طاعت.

15) .همۀ نسخه بدلها:چرا.

تخصيص كرد،گفتند:براى آن كه هيچ طاعت نيست.و الّا ريا را ممكن بود كه در آن مجال بود جز روزه را،پس از اين وجه را گفت:چون كارى است كه خاصّ مراست،كس مقدار جزايش نداند (1)مگر من،

أنا اجزي به ،من جزا (2)دانم (3)دادن به اندازۀ او.

يكى را از بزرگان (4)گفتند:در روزه چه حكمت است؟گفت[221-پ]:

[فى] (5)الصّوم جوع و فى الجوع رجوع در روزه جوع است و در جوع رجوع است (6)، نبينى كه موسى-عليه السّلام-چون گرسنه شد با درگاه او شد كه: رَبِّ إِنِّي لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (7).در اخبار چنين است كه:در اين دعا دو نان جوين خواست.

سه پيغامبر از خداى سه چيز خواستند:موسى نان خواست: رَبِّ إِنِّي (8)...،عيسى خوان خواست: أَنْزِلْ عَلَيْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ (9)...،مصطفى غفران خواست:

غُفْرٰانَكَ رَبَّنٰا (10)...،ايشان را اجابت آمد،و پايۀ رسول ما از پايۀ ايشان رفيع تر،گمان برى كه دعاى او اجابت نيامد (11)؟ ديگرى را گفتند (12):در روزه چيست؟گفت:تا توانگران درويش (13)شوند، گرسنگى درويشان بدانند،برايشان رحمت (14)كنند تا خداى برايشان رحمت كند،كه در خبر است كه:

من رحم و لو على ذبيحته رحمه اللّٰه (15)يوم القيامة.

آنگه خواست كه توهين كار و تحقير روزگار كند بر تو گفت: أَيّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ ، روزهاى است (16)شمرده،درست در معنى او آن است كه اين عبارت است از روزگار اندك،براى آن كه آنچه در عدد آيد اندك باشد،و به عكس اين،كنايت از كثرت،


1) .مر:ندارد.

2) .آج،لب،فق،مر+آن.

3) .مب،مر:توانم.

4) .مر:و يكى از بزرگان را.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و معين عبارت تصحيح شد.

6) .مر:رجوعى است به خدا.

7) .سورۀ قصص(28)آيۀ 24.

8) .سورۀ قصص(28)آيۀ 24.

9) .سورۀ مائده(5)آيۀ 114.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 285.

11) .همه نسخه بدلها:نيايد.

12) .آج،لب،فق،مب،مر+حكمت.

13) .همه نسخه بدلها:گرسنه.

14) .مر:رحم.

15) .در مج،ور:رحم اللّٰه.

16) .مب:روزى چند.

قوله: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا (1)...،نظيرش آن كه حكايت كرد از جهودان كه ايشان بر سبيل تحقير و تقليل گفتند: لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَيّٰاماً مَعْدُودَةً (2)...،و كذا قوله: إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى (3)...،هم كنايت است از اين معنى،و به عكس اين: وَ اللّٰهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ (4).

قولى از عبد اللّٰه عبّاس و عطا و قتاده آن است كه:مراد از اين ايّام سه روز است از هر ماهى،و تقدير چنين است:كما كتب على الّذين من قبلكم ايّاما معدودات، يعنى آن ايّام كه پيش (5)وجوب ماه رمضان واجب بود.

روايت دگر از عبد اللّٰه عبّاس و عامّۀ مفسّران آن است كه:مراد ماه رمضان است، و آن كنايت بود يك بار از سى روز،و يك بار از بيست و نه روز.

عبد اللّٰه عمر روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:

نحن امّة امّيّة لا نكتب و لا نحسب، (6)الشّهر هكذا و هكذا و عقد بيده ،گفت:ما امّتى امّييم (7)، كتابت ننويسيم و حساب نكنيم،ماه (8)چنين باشد و چنين باشد،و انگشت يك بار به سى روز زد (9)،و يك بار به بيست و نه.و نصب«ايّاما»بر ظرف است،و آنچه فرّاء گفت كه:مفعول به است درست نيست.

حق تعالى گفت:بندۀ من!روزكى چند براى من رنجكى بر خود نه،اعملوا قليلا توجروا جزيلا،اعملوا يسيرا توجروا كثيرا،اندكى عمل كن و بسيار ثواب بستان،و به شمار بده و بى شمار بستان و در روزى كه از (10)ميان نه ساعت بود تا (11)پانزده ساعت رنج بر تا ثواب (12)دهم (13)، فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ (14)فَمَنْ كٰانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ ،آنگه حق تعالى ازآنجا كه كرم اوست


1) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 34.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 80.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 282.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 212.

5) .مب،مر+از.

6) .وز:يحسب:وج،آج،لب،فق،مب:تحسب.

7) .مج،وز:امّتى اميم،آج،لب،فق:امّتى امى امام،مب:ما امّتى ايم امّى.

8) .مر+را كه.

9) .همۀ نسخه بدلها:به سى عقد كرد.

10) .مج،وز:آن.

11) .مج،وز،فق:يا.

12) .مج،وز،آج،كب:ثوابت.

13) .مب:دهند.

14) .سورۀ معارج(70)آيۀ 4،آج،لب،فق+قوله تعالى.

گفت:من دو رنج بر تو ننهم (1)،هم رنج سفر،هم رنج روزه.اگر مسافرى روزه بگشاى (2)،و اگر بيمارى روزه بگشاى (3)،بيماريى كه با آن روزه نتوانى داشت (4)،يا اگر (5)روزه دارى بيمارى (6)به زيادت شود،به نزديك ما حدّ بيمارى كه با آن افطار بايد كردن اين است و حدّ آن سفر كه به آن افطار بايد كردن هشت فرسنگ (7)[222-ر]است،و دو بريد است و بيست و چهار ميل،و اين را مرحله خوانند.و مذهب اوزاعى هم اين است،و شافعى گفت (8):دو مرحله بايد شانزده فرسنگ (9)، چهل و هشت ميل،و اين مذهب مالك است و ليث و احمد و اسحاق.ابو حنيفه و اصحابش و ثورى گفتند:سه مرحله بايد،بيست و چهار فرسنگ هفتاد و دو ميل،و داود فرق نكرد از ميان سفر دراز و كوتاه.و هر سفر كه در او افطار بايد كردن در او تقصير بايد كردن نماز را،اعنى چهار (10)،دو بايد كردن.

امّا روزۀ سفر،در او خلاف كردند:به نزديك ما چنان است كه مسافر را كه سفر او اين مقدار باشد روزه نشايد داشتن،و اگر دارد درست نباشد (11)،و قضايش واجب بود.

و اين در صحابه،مذهب عمر است و عبد اللّٰه عبّاس و عبد اللّٰه عمر و ابو هريره و عبد الرّحمن عوف و عروة بن الزّبير.از عبد اللّٰه عبّاس روايت اين است (12):الافطار فى السّفر عزيمة،اى واجب.و مذهب داود آن است كه:او (13)مخيّر است از ميان روزه و افطار،خواهد دارد و خواهد نه،جز كه قضا واجب بود او را،در وجوب قضا با ما موافقت كرد (14)،و در وجوب افطار خلاف.

امّا مذهب ابو حنيفه و شافعى و مالك و عامّۀ فقها آن است كه:او مخيّر است، خواهد روزه دارد و لا قضاء عليه،و خواهد روزه بگشايد و قضا كند در حضر.

دليل بر مذهب صحيح آن است كه خداى تعالى گفت: فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ ،و به


1) .همۀ نسخه بدلها:بر تو روا ندارم.

2) .مج،لب،فق،مب،مر:بگشايى.

3) .مر:مگير چنان.

4) .مج،وز:داشتن.

5) .مج+از.

6) .مب:بيماريت.

7) .مب:فرسخ.

8) .آج،لب،فق،مر:گفته.

9) .همۀ نسخه بدلها:بر تو روا ندارم.

10) .مب،مر+ركعت را.

11) .وز:نبايد.

12) .مب،مر+كه.

13) .مر:كه مسافر.

14) .دب:كرده،مر:بود.

هر حال به اتّفاق در آيت محذوفى تقدير بايد كردن تا معنى مستقيم شود،و آن محذوف (1)طرفى مقدّم بايد براى آن كه مبتدا اسمى نكره است،تقدير چنين باشد كه:

فعليه عدّة،و لفظ«عليه»مبنى بود از وجوب.پس حق تعالى (2)سفر و مرض را (3)قضا بواجب كرد،و قضا واجب نبود تا افطار نبود.و نيز اخبار متظاهر است به آن كه روزه بايد گشادن.

جابر روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:

ليس من البر الصيام فى السفر. و از عبد اللّٰه عمر پرسيدند كه:در سفر (4)چه گويى؟گفت:اگر كسى صدقه اى كند بر تو،تو آن را رد كنى؟و اين صدقه اى است كه خداى تعالى كرد بر ما،رد چون توان كردن (5)! عبد الرّحمن عوف روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:

الصّائم فى السّفر كالمفطر فى الحضر.

و جابر روايت كند كه رسول را-عليه السّلام-گفتند:جماعتى در سفر روزه مى دارند،گفت:

اولئك العصاة ،ايشان عاصيان اند.

باقر (6)-عليه السّلام-گفت:پدرم در سفر روزه نداشتى و نهى كردى از آن،و ابو هريره گفت پسرش را-كه با او بود در سفرى و روزه مى داشت-و او (7)نمى داشت -پسر را گفت:لا محال كه به حضر شوى روزه بازدارى.و عروة بن الزّبير هم اين فرمود مردى را كه در سفر روزه (8)بود.و اخبار در اين معنى بسيار است.

اگر در آيت تقدير كنند لفظ«افطار»و گويند چنين است:فمن كان منكم مريضا او على سفر فأفطر فعليه عدّة من ايّام اخر،گوييم:در كلام تقدير محذوفى كردن كه كلام بر او دليل نكند تا مذهب با آن درست شود (9)روا نباشد،گفتند:معنى


1) .مج:محذوفى.

2) .همۀ نسخه بدلها+به نفس.

3) .همۀ نسخه بدلها:و.

4) .مب:پرسيدند از روزۀ سفر،ديگر نسخه بدلها:پرسيدند روزۀ سفر.

5) .همۀ نسخه بدلها:رد صدقۀ او نشايد كردن.

6) .همۀ نسخه بدلها:و ابو جعفر باقر.

7) .همۀ نسخه بدلها:و ابو هريره.

8) .همۀ نسخه بدلها+داشته.

9) .همۀ نسخه بدلها:راست كنند.

آن است كه هركس كه در سفر روزه بگشايد،در حضر قضا بر او واجب بود تا موجب قضاى او افطار باشد (1)نه سفر،گوييم:اين عدول باشد از ظاهر بى دليلى،و حمل قرآن باشد بر مذهب و برعكس اين بايد كردن،مذهب را بر قرآن[222-پ]حمل بايد كردن،نه قرآن را بر مذهب.

و اصل«سفر»كشف بود،يقال:سفرت المرأة اذا القت قناعها عن وجهها فهى سافرة،و اسفر الصّبح اذا اضاء (2)،و منه قوله تعالى: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ (3)،و سفرت الرّيح السّحاب اذا كشفته (4)،قال العجّاج:

سفر الشّمال الزّبرج المزبرجا

اى السّحاب الرّقيق.و«سفر»را براى آن گويند كه عيب و هنر مرد پيدا كند،و سفره طعام مسافر بود و بر مجاز آن پوستينه را سفره خوانند كه طعام در او نهند.و جاروب را«مسفره»گويند براى آن كه آنجا كه بروبد (5)كشف كند.و«سفير»آن باشد كه سعى كند از ميان دو كس به صلاح براى آن كه استكشاف حال ايشان كند.و«سفر (6)»آن باشد كه برگ جمله از درخت فروروبد (7).و«سفر»كتاب باشد براى آن كه در آنجا كشف علوم باشد.و«سفره»كتبه باشد جمع سافر،اى ذو سفر،كلابن و تامر.

و شرط مسافر تا روزه بگشايد آن است كه سفر او طاعت بود يا مباح،و معصيت نبود،و صيد (8)لهو و بطر نباشد.و اگر سفر او تجارت بود براى زيادت مال نمازش تمام بايد كردن و روزه نبايد (9)گشادن.

و سفر هشت فرسنگ باشد يا بالاى آن،و اگر چهار فرسنگ باشد و هم در روز بازنگردد (10)او مخيّر است از ميان روزه و افطار،و اگر هم در (11)روز بازگردد افطار كند


1) .همۀ نسخه بدلها:بوده باشد.

2) .لب،فق،مب،مر:اضاءة.

3) .سورۀ عبس(80)آيۀ 38 همۀ نسخه بدلها+ضاحكة مستبشرة.

4) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(54/2):كشفه.

5) .مج،وز:رويد،دب،آج،لب،فق،مب،مر:فروريزد.

6) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها(در لغت مناسب با اين معنى«سفير»است)

7) .مج،وز،دب،لب،فق،مب:برويد.

8) .همۀ نسخه بدلها+و.

9) .همۀ نسخه بدلها:بيايد.

10) .مج،وز،دب:بازگردد.

11) .آج،لب،فق،مب،مر:در همان روز.

براى آن كه همان هشت فرسنگ بود.

ده كس آنند (1)كه ايشان را در سفر روزه بايد داشتن و نماز تمام كردن:آن كه سفر او معصيت باشد،و آن كه سفر او كمتر از هشت فرسنگ باشد،و آن كه سفر او صيد (2)لهو و بطر باشد،و آن كه سفر او بيش از حضر باشد،و حدّش آن بود كه در هيچ شهر ده روز مقام نكند.و مكارى و ملاّح و شبان،و آن كس كه در امارت خود گردد از شهرى به شهرى،و آن كس كه در تجارت گردد از بازارى به بازارى و مقام ده روزش نباشد،و بدوى كه در باديه مى گردد.اين ده كس را در سفر روزه بايد داشتن.

و نيز از شرط مسافر كه (3)روزه بگشايد (4)آن است كه نيّت سفر از شب كرده باشد، اگر سفر به روز در پيش آيد،آن روز روزه دارد و نماز تمام كند و (5)دگر روز تقصير و افطار كند (6)،و تقصير و افطار نكند تا چندانى بنرود (7)از شهر كه ديوارها و بناهاى شهر نبيند و يا بانگ نماز[شهر] (8)نشنود.و چون در شهرى شود كه آنجا نيّت مقام باشد ده روز،نماز تمام كند و روزه دارد.و اگر مقام كمتر از ده روز باشد تقصير و افطار كند،و مسائل فقه در اين باب بسيار است،ذكر آن در كتب فقه بود.

و«عدّة»عدد باشد،و در شاذّ به نصب خواندند،و[تقدير] (9)

(10،13،14)) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

:فليصم عدّة من ايّام اخر.و«اخر»لا ينصرف است،و سبب منع صرف او صفت است و عدل كه او معدول است عن[اخريات] (10)او اخر (10)،مثل عمر و زفر.

و (11): وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ ،در شاذّ عبد اللّٰه عبّاس و عطا و مجاهد خواندند:

يطوّقونه،به معنى[يكلّفونه] (13)و يحمّلونه،آنان را كه برايشان نهند و تكليف كنند ايشان را.عكرمه خواند از مجاهد:يطّوّقونه،على تقدير يتطوّقونه،اى يتكلّفونه[و يحملونه] (14)،و بر آنان كه بر خود نهند و تحمّل كنند،يقال:طاق الشّىء و أطاق و أطيق


1) .ذب،آج،لب،فق،مب،مر:اند.

2) .همۀ نسخه بدلها+و.

3) .مج،وز،دب:تا.

4) .اساس به صورت«نگشايد»هم خوانده مى شود.

5) .همۀ نسخه بدلها+بر.

6) .مج،وز:نكند.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:برود.

8) .اساس:افتادگى به نظر مى رسد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .اساس:افتادگى به نظر مى رسد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .همۀ نسخه بدلها:اخر.

11) .همۀ نسخه بدلها+قوله.

بمعنى واحد.

اهل مدينه و (1)شام خواندند:«فدية طعام مساكين»به اضافه و جمع،و باقى قرّاء: فِدْيَةٌ طَعٰامُ مِسْكِينٍ ،به رفع و تنوين و وحدان.و فديه را با طعام اضافه كردند [223-ر]اهل مدينه،و اگرچه هر دو يكى باشد لاختلاف (2)اللّفظين،چنان كه مسجد الجامع،و (3): وَ حَبَّ الْحَصِيدِ (4)،و كقول الشّاعر:

حندس الظّلم

حمزه و كسائى خوانند:فمن يطّوّع،به تشديد«طا»و«واو»و جزم«عين»بر تقدير:يتطوّع،باقى:تطوّع،بر فعل ماضى على وزن تفعّل.

بدان كه علما در تأويل و معنى آيت خلاف كردند،گروهى گفتند:اين در بدايت شرع بود،چون حق تعالى مكلّفان را تكليف روزه كرد،ايشان را عادت نبود دشخوار (5)آمد برايشان،حق تعالى در اين تكليف تخيير كرد ايشان را بين الصّيام و الاطعام،گفت:هركس كه خواهد روزه دارد،و هركه نتواند فديه كند به طعام.

آنگه اين تخيير منسوخ كرد به تضييق في قوله تعالى: فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ (6)،و اين قول معاذ جبل است و انس مالك و سلمۀ اكوع و عبد اللّٰه عمر و علقمه و عكرمه و شعبى و زهرى و نخعى و ضحّاك و يك روايت از عبد اللّٰه عبّاس، بهرى (7)دگر گفتند:آيت خاصّ است بالشّيخ الكبير و العجوز الكبيرة كه اينان باشند كه توانند (8)روزه داشتن و لكن دشخوار (9)بود برايشان،حق تعالى ايشان را رخصت داد كه روزه بگشايند و به طعام فديه كنند هرروزى را طعام مسكينى.آنگه اين نيز منسوخ كرد بقوله: فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ (10)،و اين قول قتاده و ربيع است و روايت سعيد جبير از عبد اللّٰه عبّاس.

و حسن بصرى گفت:مراد به آيت بيمار است كه او را تخيير كردند،اگر تواند


1) .همۀ نسخه بدلها+اهل.

2) .همۀ نسخه بدلها:لاختلاف.

3) .همۀ نسخه بدلها+كقوله.

4) .سورۀ ق(50)آيۀ 9.

5) .آج،لب،فق،مر:دشخار،مب:دشوار.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 185.

7) .همۀ نسخه بدلها:و بعضى.

8) .آج،لب،فق،مر:بتوانند.

9) .مج،وز،لب:دشوار.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 185.

روزه دارد و اگر نه فدا كند،آنگه منسوخ كرد اين حكم را بقوله: فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ (1)،بر اين اقوال آيت منسوخ باشد.

امّا قول بعضى دگر و آن سدّى است و سعيد بن المسيّب و يك روايت از عبد اللّٰه عبّاس،و روايت از صادق-عليه السّلام-آن است كه:آيت منسوخ نيست و حكم بر جاى خود است،و آيت مخصوص است بالعاجز (2)عن الصّيام،و آن چند كس اند:

مردى پير است و زنى پير،و زن آبستن و زن شيردهنده،و كسى كه او را علّت عطاش باشد.آنگه اينان بر دو ضربند:يكى آن كه فدا كند و قضا بازدارد دگر آن كه فدا كند و قضا بازندارد،امّا آن كه فدا كند و قضا بازدارد،زن آبستن است و زن شيردهنده،و آن را كه او را عطاشى بود كه (3)

(4،7،8،11)) .همۀ نسخه بدلها+را زائل.

از او زائل شود اينان هر سه در اوقات عذر روزه بگشايند و فدا كنند روزه را به طعام،و چون منع زائل شود قضاى روزه بازدارند.

و آن كه فدا كند و قضا نبود بر او[سه ديگراند] (4):مرد پير و زن پير،و آن را كه علّت عطاش باشد و اميد بهى نبود در او،اينان فدا كنند و قضا نيست بر اينان براى آن كه منع اينان (4)نخواهد شدن،پير جوان نشود و اين علّت چون مأيوس باشد (5)به نشود،اكنون بر اين قاعده تا معنى آيت مستقيم شود در او دو وجه[گفتند] (7):يكى آن كه تقدير«كان»كردند و گفتند تقدير اين است كه:«كانوا يطيقونه»،طاقت داشتند،اكنون از آن شده اند كه مطيق باشند،[و عرب حذف] (8)«كان»كنند چنان كه حق تعالى گفت: وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ (6)...،و معنى آن است كه:ما كانت (7)تتلوا الشّياطين.ديگر آن است كه:[«لا»تقدير كردند] (11)و على الّذين لا يطيقونه،و«لا»نيز بسيار حذف كنند،كما قال (8)تعالى: تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ (9)...،اى لا تفتؤ (10)،و شاعر گفت:


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 185.

2) .همۀ نسخه بدلها:بالعاجزين.

3) .مج،وز،دب:اگر.

4) .همۀ نسخه بدلها:نشود.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 102.

7) .مج،وز،آج،لب،فق:ما كنت.

8) .آج،لب،فق،مب،مر+اللّٰه.

9) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 85.

10) .دب:لا تفتأ.

فقلت يمين اللّٰه ابرح قاعدا

اى لا ابرح،و اين قول آن كس است كه او گفت:«ها»راجع است با«صوم»، و بيشتر مفسّران[ برآنند كه با«صوم»راجع است] (1)،و جماعتى دگر گفتند:راجع است با فدا،آنان كه فدا توانند كردن.

و«طوق»و«طاقت»و«وسع»به يك معنى باشد،يقال:[طاق يطوق] (2)طوقا و طاقة و أطاق يطيق إطاقة.و«طوق»آن بود كه در گردن كنند،و«طاق»از (1)بنا معروف است،و طاقة من[223-پ]،[الرّيحان] (4)شاخى باشد از او،و الجمع طاقات.[و تارهاى رسن را طاقات الحبل گويند] (5)،و اصل باب قوّت باشد.

امّا فديه كه چند بايد،در او خلاف كردند:به نزديك ما اگر تواند دو مدّ،و اگر نتواند يك مدّ،و به نزديك شافعى (2)مدّ على كلّ حال،و به نزديك ابو حنيفه و اهل عراق دو مدّ على كلّ حال،و آن نيم صاع بود اگر تواند و اگر نتواند اعتبار نكردند.

و«فديه»جزاء و بدل باشد،يقال:فديت هذا بذاك،اين را به فداى آن كردم، يعنى در عوض آن نهادم تا آن خرج شود،اين بماند.و«فديه»يك بار باشد از (3)فعل فدا،و اين كه در زبان مردمان هست كه فديتك،يعنى من در عوض تو بادام (4)تا تو بمانى من به بدل تو بروم.و اسير كه مال بدهد و خود را بازخرد آن را فديه خوانند.

قوله: فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً ،تطوّع و نافله و سنّت به يك معنى باشد،هركه تطوّع كند به خيرى (5)عبد اللّٰه عبّاس گفت:معنى آن است كه او را در فدا،يك (6)درويش را گفتند كه طعام ده (7)،اين واجب است،اگر دو (8)درويش را طعام دهد يا بيشتر تطوّع كرده باشد، و اين قول حسن بصرى است.


1) .همۀ نسخه بدلها:آن

2) .همۀ نسخه بدلها+يك.

3) .وز:در.

4) .مب:بادم،مر:ما دام.

5) .مج،دب،آج،لب،فق،مب،مر:چيزى.

6) .وز:فداى كه.

7) .فق،مر:درويش را طعام دهد.

8) .مج:ده،فق:او.

قولى ديگر آن است كه:طعام زياده كند برآن مقدار كه واجب است از دو مدّ تا (1)يك مدّ.

قولى ديگر آن است كه:جمع كند ميان روزه و اطعام،هم روزه بدارد و هم طعام بدهد،و اين قول ابن شهاب است.و قول وسط (2)قول مجاهد است كه[اگر] (3)تطوّع كند بر اين وجوه او را بهتر باشد.

وَ أَنْ تَصُومُوا (4)،«ان»مع الفعل در تأويل مصدر باشد،و تقدير اين است كه:

و الصّيام خير لكم،روزه به باشد شما را اگر دانى.

اكنون بدان كه،انواع روزه پنج است:فريضه است و سنّت،و قبيح،و روزه ادب و روزه دستورى.

آنچه فريضه است دوازده جنس (5)است:روزه ماه رمضان است،و قضاى ماه رمضان است آن را كه گشاده بود (6)به عذرى و بى عذرى،و روزه نذر است،و روزه كفّارت ماه رمضان است،و روزه كفّارت قتل خطاست،و روزه كفّارت [ظهار است] (7)،و روزه كفّارت سوگند است،و روزه كفّارت آن كس كه در حجّ پيش از قضاى مناسك،سر بتراشد براى رنجى،و روزه جزاى صيد است،و روزه خون متمتّع اعني بدل هدى و روزه كفّارت آن كس است كه روزى از قضاى ماه رمضان بگشايد بعد الزّوال،و روزه اعتكاف است.

و اين واجبات بر دو ضرب است:يكى واجب است بى سببى،و يكى مقيّد به (8)سببى (9).آنچ مطلق است روزه ماه رمضان است (10)بس،و آنچه مقيّد است به سبب باقى اقسام است،و منقسم شود اين قسمت دوم (11)بر سه ضرب (12):مضيّق و مخيّر و مرتّب.


1) .همۀ نسخه بدلها:يا.

2) .آج،لب،فق،مب:اوسط

3) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .اساس:أن يصوموا،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

5) .همۀ نسخه بدلها:نوع.

6) .لب:بودى،مب:افطار كرده باشد.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .دب:يكى عند.

9) .آج،لب،فق،مب،مر:به سبب.

10) .مب:و پس.

11) .مب:دويم.

12) .مج:قسمت،وز،دب:قسم است،لب،فق،مب،مر:قسم.

مضيّق سه است.روزه نذر،و روزه اعتكاف و قضاى ماه رمضان (1)،اين سه آن است كه هيچ به جاى آن نشايد.

و مخيّر (2)چهار است:روزه اذى حلق الرّأس،و كفّاره ماه رمضان،با خلافى كه هست از ميان اصحاب ما در آن كه مخيّر است يا مرتّب،و كفّارت آن كه روزى از قضاى ماه رمضان تباه كند بعد الزّوال،و روزه جزاى صيد.

و مرتّب چهار است:روزه كفّارت سوگند،و كفّارت قتل خطا،و كفّارت ظهار، و روزه بدل هدى متمتّع.و (3)كيفيّت تخيير و ترتيب به جاى خود بيايد (4).

آنگه اين جمله اقسام بر دو قسمت ديگر شود:ضربى آن كه در افساد او متعمّدا بى ضرورتى قضاء و كفّارت لازم آيد،و ضربى آن كه لازم نيايد در او اين حكم.

اوّل چهار جنس است:روزه ماه رمضان،و روزه نذر معيّن،و قضاى ماه [224-ر]رمضان چون افطار پس از زوال باشد،و روزه اعتكاف.

و ضرب (5)دوم باقى اقسام هشتگانه است،و اين جمله اقسام باز منقسم شود بر دو قسمت ديگر:قسم اوّل را تتابع مراعات كنند،و قسم دوم را مراعات تتابع (6)نكنند.

امّا آن را كه تتابع مراعات نكنند چهار جاى است:آن هفت روز كه از جمله ده روز دم المتعة (7)باشد في قوله: وَ سَبْعَةٍ إِذٰا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كٰامِلَةٌ (8)...،و روزه نذر چون تتابع شرط نكرده باشد،و روزه جزاى صيد،و روزه قضاى ماه رمضان،و آن را كه تتابع مراعات كنند باقى اقسام است.

و امّا روزه سنّت:روزه جمله سال است الّا ايّامى (9)مستثناست از آن به تحريم، جز آن است كه بعضى از آن مؤكّدتر و فاضل تر است،و آن اربعاء بين الخميسين است،از هر ماهى پنج شنبه دهه اول،و چهار شنبه دهه ميانين،و پنج شنبه آخرين ماه،و روز (10)غدير،و روز مبعث-و آن بيست و هفتم رجب بود.و روز مولد (11)رسول


1) .آج،مر+و

2) .همۀ نسخه بدلها+فيه.

3) .همۀ نسخه بدلها:امّا.

4) .دب+ان شاءاللّٰه تعالى.

5) .آج،لب،مب:قسم.

6) .همۀ نسخه بدلها:تتابع مراعات.

7) .دب:دم المتمتع.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 196.

9) .همۀ نسخه بدلها+كه.

10) .دب+عيد.

11) .دب:مولود.

-عليه السّلام-و آن هفدهم ربيع الاوّل بود،و روزه (1)دحو زمين (2)از زير كعبه-و آن بيست و پنجم ذى القعده بود.و روزه (3)دهه عاشورا بود بر وجه حزن و مصيبت،و روز عرفه،و اوّل روز از ذوالحجّه،و اوّل روز رجب و جمله ماه رجب،و روزه ماه شعبان، و ايّام البيض از هر ماهى.

و روزه قبيح كه حرام است داشتن آن (4)،هفت جنس است:عيد فطر (5)و عيد اضحى،و ايّام التّشريق آن را كه به منا بود،و روز شكّ به نيّت ماه رمضان،و روزه نذر معصيت،و روزه (6)صمت،و روزه (7)وصال،و روزه همۀ سال (8)،چنان كه عيدين و تشريق در آن ميان باشد (9).

و روزه دستورى سه است:زن روزه سنّت ندارد مگر به دستورى شوهر،و بنده به (10)دستورى خداوندش،و مهمان جز به دستورى ميزبانش.

و روزه ادب پنج است:مسافر كه از سفر درآيد و (11)افطار كرده باشد بقيّه روز (12)امساك كند بر سبيل ادب.و حايض چون در ميانه روز پاكيزه (13)شود،و بيمارى كه بيماريش به شود (14)،و كافر كه اسلام آرد،و كودك چون بالغ (15)شود.

امّا آنچه روزه را تباه كند و اقسام و ضروب آن و احكامش كه قضا تنها كجا بود،و قضا و كفّارت كجا بود،آن در كتب فقه مشروح است ازآنجا (16)وقوف باشد برآن (17)قوله تعالى: شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ ،نحويان در رفع او خلاف كردند (18).بهرى گفتند:فاعل فعلى محذوف است،و المعنى[أتاكم شهر] (19)رمضان،


1) .همۀ نسخه بدلها:روز.

2) .فق،مب،مر:دحو الارض.

3) .همۀ نسخه بدلها:روز.

4) .آج،لب،فق،مر:از.

5) .همۀ نسخه بدلها+است.

6) .همۀ نسخه بدلها:صوم.

7) .همۀ نسخه بدلها:صوم.

8) .همۀ نسخه بدلها:و صوم الدّهر.

9) .آج:در آن را كه به منا بوده باشد،لب:در آن ميان بود و باشد،مر:در آن ميان مى رود.

10) .فق+اذن و،مج،وز،آج،لب:بى.

11) .مج،وز،آج،لب+اوّل،دب+واو.

12) .دب،آج+را.

13) .دب:پاك.

14) .همۀ نسخه بدلها:كه در روز به شود.

15) .مب:كه در روز بالغ شود.

16) .آج،لب،فق،مر+كه.

17) .مب:ازآنجا طلب كند.

18) .دب،آج،لب،فق،مر:كرده اند بعضى.

19) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

و فرّاء و اخفش گفتند:ذلكم أو هى على معنى تلك الأيّام شهر رمضان.كسائى گفت:بدل صيام است في[قوله: كُتِبَ عَلَيْكُمُ] (1)الصِّيٰامُ ،و آن بدل اشتمال بود.

بهرى دگر گفتند:مبتداست و ما بعده خبر له.

و در شاذّ حسن بصرى و[مجاهد] (2)خواندند:«شهر رمضان»بالنّصب على تقدير:

صوموا شهر رمضان،اين قول مؤرّج است.اخفش گفت:نصب[على الظّرف است] (3)بدل أَيّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ (1).

ابو عبيد (2)گفت:نصب على الاغراء است،و ابو عمرو ادغام كرد«را»را در«را» چنان كه[مذهب اوست] (6)در ادغام متجانسين يا متقاربين.و ماه را براى مشهورى و معروفى شهر خواند،و فرّاء گفت:اشتقا[ق او من الشّهرة] (7)باشد و هى البياض، و منه شهرت (3)السّيف اذا سللته.

و قوله:«رمضان»در او خلاف كردند.بهرى (4)گفتند[224-پ]:[رمضان] (10)نامى از نامهاى خداست،از اين جا مطلق نگويند رمضان تا شهر با او ضمّ نكنند،پس معنى«شهر رمضان»،شهر اللّٰه (5)باشد (6)،ماه خداى (7)،بيانش قول صادق-عليه السّلام- عن آبائه-عليهم السّلام-عن رسول اللّٰه-صلّى اللّٰه عليه و آله-كه او گفت:

شهر رمضان شهر الله ،ماه رمضان ماه خداست.

و انس مالك روايت كند از رسول-عليه السّلام-گفت:رمضان مگوى (8)مطلق (9)،و لكن نسبت كنى (10)چنان كه خداى كرد فى قوله: شَهْرُ رَمَضٰانَ .

أصمعيّ گفت از ابو عمرو (11)كه:براى آن (12)اين ماه را رمضان خواندند (13)كه شتربچه در او به گرما بريان شدى.بهرى دگر گفتند:براى آن كه در اين ماه سنگها از گرما


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 184.

2) .مر:ابو عبيده.

3) .مر:اشهرت.

4) .همۀ نسخه بدلها:بعضى.

5) .مب:خدا.

6) .مر+ماه رمضان.

7) .مر:خداست.

8) .مر:مگوييد.

9) .مج،مب:مطلقا.

10) .مج،وز:كنيد.

11) .آج،فق:ابو عمر.

12) .وز،دب،آج،لب،فق،مب+اين.

13) .آج،لب،فق،مب،مر:خوانند.

تافته شدى (1)،و«رمضاء» (2)سنگهاى تافته باشد.

و گفته اند:براى آنش«رمضان»خوانند،لأنّ الذّنوب ترمض (3)فيه،اى تحرق (4)، در او گناهان بسوزد.و گفته اند:براى آن كه دلها در او نصيب گيرد از موعظت و تقوى،چنان كه سنگها از حرارت آفتاب نصيب گيرد،و دلها در او تافته شود از ترس خداى چنان كه سنگها تافته شود از گرماى آفتاب.

خليل احمد گفت:اشتقاق او از«رمض»است و آن باران خريف بود كه عالم را از (5)گرد تابستان بشويد،همچنين اين ماه گناهكاران را از گناه بشويد،چه بزرگوار ماهى است اين ماه! شهر القرآن و شهر الاحسان و شهر الرّضوان (6)،تفتح فيه ابواب الجنان،و تغلق فيه ابواب النّيران،و تصفّد فيه مردة الشّيطان،و هو شهر الامان و الايمان.

شهر تقبل فيه النّفقات و تكثر فيه[الصّدقات] (7)،و تنزل فيه البركات،و تدفع فيه[الشّبهات] (8).

شهر تفتح فيه الابواب،و يدفع فيه العذاب،و يرفع فيه[الحجاب] (9).شهر يزهر فيه القناديل،و يتلى فيه التّنزيل،و يذكر فيه التّأويل،و يعطى فيه الجزيل و يغفر فيه الكثير و القليل،و يسامح فيه المسافر و العليل.

شهر رمضان فى الشّهور مثل القلوب فى الصّدور،شهر الصّيام فى الايّام،مثل الانبياء فى الانام.

در ماه رمضان بيست خصلت است:دو حرمت است،و دو عصمت است،و دو [نعمت] (10)است،و دو رخصت است،و دو كرامت است،و دو بشارت است،و دو بركت است،و دو شب است،و دو هديّه است،[و دو فرحت] (11)است.

امّا دو حرمت:حرمت ماه رمضان و حرمت قرآن. شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ .


1) .مر:باشد،مب:شود.

2) .همۀ نسخه بدلها:رمضان.

3) .مب:يرمض.

4) .مر:يحرق.

5) .مر+آن.

6) .همۀ نسخه بدلها+شهر.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

اما دو عصمت:يكى (1)از شيطان،و يكى (2)از نيران،هريكى از چيزى.عصمت شيطان،من

قوله-عليه السّلام: و يصفد (3)فيه مردة الشيطان ،و عصمت نيران قوله (4):

و يغلق (5)فيه ابواب النيران.

امّا دو نعمت:فتح الجنان و روح الجنان،درهاى بهشت بگشايند و دلها را راحت دهند.

امّا دو رخصت:رخصت افطار در حقّ مسافر و بيمار.

امّا دو كرامت:اضافة الصّوم اليه في قوله:الصوم لي،و:طيب خلوفهم لديه، يك كرامت آن كه روزه را به خود اضافت كرد كه روزه مراست (6)و من جزا دهم به آن،و كرامت دوم آن كه،رسول-عليه السّلام-گفت:بوى دهن روزه دار به نزديك خداى از بوى مشك خوش تر (7)است.

امّا دو بشارت:ارادت يسر و نفى عسر في قوله[225-ر]: يُرِيدُ اللّٰهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ .

امّا دو بركت:بركت نور و بركت سحور،

قوله (8)-: تسحروا فان فى السحور بركة.

امّا دو شب:شب بدر و شب قدر.

امّا دو هديّه:يكى آن كه در آن حال كه خفته باشد عبادتش مى نويسند،دوم آن كه خاموشى از او (9)به تسبيح برگيرند (10)،و هو

قوله-عليه السّلام: نوم الصائم عبادة، و صمته تسبيح،و عمله مضاعف،و دعاءه مستجاب.

امّا دو فرحه:يكى به نزديك افطار (11)،يكى به نزديك لقاى ملك جبّار،و هو

قوله -عليه السّلام: للصائم فرحتان فرحة عند افطاره و فرحة عند لقاء ربه (12)،گفت:

روزه دار را دو خرّمى بود:يكى آنجا كه روزه گشايد،و يكى آنجا كه با پيش خداى


1) .همۀ نسخه بدلها:عصمتى.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:عصمتى.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:تصفّد.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:تغلق.

6) .مب:روزه از براى من است.

7) .مب:خوشبوتر.

8) .همۀ نسخه بدلها:فى قوله عليه السّلام.

9) .مر:وى را.

10) .مب:خاموشى روزه دار را به تسبيح قبول كنند.

11) .دب،مب+و.

12) .اساس:لقائه،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

شود به جزا گرفتن.

در خبر مى آيد كه:بهشت را درى است كه به آن در جز روزه داران در (1)نشوند.

چون روزه داران در شده باشند (2)،بفرمايد تا ببندند تا نيز كس (3)از آن در در نشود.

و در خبر است كه:چون شب اوّل ماه رمضان باشد،حق تعالى فرمان دهد تا بادى از زير عرش بجهد كه آن را مبشّره خوانند،بر درختان بهشت آيد،اوراق و برگهاى درخت بر هم زند،و حلقه هاى (4)درهاى بهشت بجنباند،طنينى و آوازى از آن در بهشت افتد كه شنوندگان مانند آن نشنيده باشند.حور العين خويشتن را بيارايند و بر غرفه هاى (5)بهشت آيند،و ندا مى كنند:الاهل من خاطب الى اللّٰه،كس (6)هست كه ما را خطبت كند (7)و از خداى تعالى بخواهد؟آنگه رضوان را گويند:اين چه شب است؟رضوان گويد (8):يا خيرات حسان،اين شب اوّل ماه رمضان است (9).حق تعالى فرمود تا درهاى بهشت برگشايند و درهاى دوزخ دربندند (10)و جبريل را فرمود تا مرده شياطين را بند برنهاد (11)و در قعر درياها انداخت (12)تا روزه امّت محمّد بر ايشان تباه نكنند (13).

سعيد مسيّب گويد كه:سلمان پارسى (14)- رحمه اللّٰه-روايت كرد،گفت:رسول -عليه السّلام-در آخر آدينه اى از ماه شعبان ما را خطبه كرد،پس از حمد و ثناى خدا گفت:

ايها الناس قد اظلكم شهر عظيم شهر مبارك شهر فيه ليلة (15)خير من الف شهر ،اى مردمان ماهى سايه افگند بر شما عظيم،مبارك ماهى كه در او شبى هست بهتر از هزار ماه،ماهى كه خداى روزه يش به فريضه كرد،و قيام شش سنّت كرد، هركه در او (16)تقرّب كند به خداى تعالى به خصلتى از خصال خير،چنان باشد كه در


1) .آج،لب،فق،مب،مر+او.

2) .مب:روزه داران به بهشت روند.

3) .مج،وز:تا هركس.

4) .اساس و ديگر نسخه بدلها:حلقه هاى/حلقه هاى.

5) .اساس و ديگر نسخه بدلها:غرفهاى/غرفه هاى.

6) .آج،لب،فق،مب:هركسى.

7) .آج،لب،فق،مر:خواند.

8) .آج،لب،فق+كه.

9) .همۀ نسخه بدلها+براى امّت محمّد.

10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:در بستند.

11) .همۀ نسخه بدلها:برنهادند.

12) .همۀ نسخه بدلها:انداختند.

13) .دب،آج،لب،فق،مر:نكند.

14) .مب،مر:فارسى.

15) .همۀ نسخه بدلها+هى.

16) .همۀ نسخه بدلها:در اين ماه.

دگر ماه فريضه اى گزارده،و هركه در اين ماه فريضه اى گزارد،چنان بود كه در دگر ماه هفتاد فريضه گزارده.و اين ماه صبر است،و صبر را ثواب بى حساب (1)بود،و ماه مواسات است و ماهى است كه روزى مؤمنان در او بيفزايند.ماهى است كه اوّلش رحمت است،و ميانش (2)مغفرت است و آخرش آزادى از آتش دوزخ است.

هركس كه روزه دارى را روزه بگشايد،گناهان او را بيامرزد خداى تعالى،و گردنش از آتش دوزخ آزاد كند،و هم چند آن (3)مزد كه روزه دار را بود،او را بود.

گفتند:يا رسول اللّٰه:هركسى از ما اين قوّت ندارد كه روزه دار را روزه گشايد.

رسول-عليه السّلام-گفت[225-پ]:خداى تعالى كريم است،اين ثواب بدهد آن را كه قادر نباشد مگر بر (4)شربتى (5)شير يا آب سرد.هركس كه روزه دارى را سيراب كند،خداى تعالى او را از حوض كوثر سيراب كند و شربتى دهند او را كه تشنه نشود (6)تا در بهشت شدن،و چنان باشد كه برده اى (7)آزاد كرده (8)،و هركس كه از (9)زيردستان خود در اين ماه تخفيف كند،خداى تعالى او را بيامرزد و از آتش دوزخش آزاد كند.

چهار خصلت در اين ماه به پاى دارى (10):دو خصلت خداى را به آن راضى كنى (11)، و

هما شهادة ان لا اله الّا اللّٰه،و الاستغفار. و دو خصلت آن است كه شما را از آن گزير نيست،و آن آن است كه از خداى بهشت خواهى (12)،و از دوزخ پناه با او دهى (13)ابو سعيد خدرىّ روايت كند كه،رسول-عليه السّلام-گفت:چون شب اوّل ماه رمضان باشد،خداى تعالى بفرمايد تا درهاى بهشت بگشايند،و نيز در نبندند تا به آخر ماه رمضان،و درهاى آسمان همچنين.و بفرمايد تا درهاى دوزخ ببندند،و هيچ بنده نباشد كه در شبى از شبهاى ماه رمضان نماز كند و الّا خداى تعالى او را به هر


1) .همۀ نسخه بدلها:ثواب بهشت.

2) .مج،وز:ميانه يش.

3) .دب:هم چنان.

4) .مب:به،دب:به يك.

5) .مج،وز:شربه،دب،لب،فق،مب،مر:شربت.

6) .مر:نباشند.

7) .مب:بنده.

8) .دب:كرده باشد،آج،لب،فق:كرد.

9) .مب:بر.

10) .مج،وز:داريد.

11) .كنى كنيد،مب:كند.

12) .خواهى/خواهيد،دب:طلبى.

13) .آج،لب،فق،مر:دهيد،مب:بريد.

سجده اى هزار و هفتصد حسنه بدهد (1)،و براى او در بهشت خانه اى بنا كند از ياقوت سرخ كه آن را هفتاد در بود (2)مرصّع به ياقوت.و چون يك روز از ماه رمضان روزه بدارد،خداى تعالى هر گناه كه كرده بود بيامرزد و كفّارت گناهش (3)باشد تا با دگر ماه رمضان.و به هرروزى كه روزه دارد (4)،كوشكى در بهشتش بدهند،هر كوشكى را هزار در باشد از زر،و براى او هفتاد هزار فريشته (5)از بامداد تا شبانگاه استغفار كنند،و به هر سجده اى كه بكند-اگر در شب باشد و اگر در روز-درختيش بدهند در بهشت كه سوار نيك رو از سايه او به صد سال بنرود (6).

انس مالك روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:چون شب اوّل ماه رمضان باشد،خداى تعالى رضوان را گويد:درهاى بهشت را بگشاى (7)و بهشت را بياراى براى روزه داران امّت محمّد،و مالك را گويد:درهاى دوزخ (8)ببند تا با آخر اين ماه، و جبريل را گويد:به زمين رو،و مرده شياطين (9)را بند كن تا روزه امّت محمّد را (10)ايشان تباه نكنند.

و خداى را تعالى در اين ماه هر بامداد و شبانگاه آزادكردگان باشند (11)از آتش دوزخ[از جمله] (12)برده و پرستار.و در هر آسمانى فرشته اى از خواصّ فرشتگان او ندا مى كند:ألا (13)خواهنده اى (14)است تا[اجا] (15)بت كنند او را أ لا مظلومى هست تا يارى كنند او را،أ لا (16)آمرزش خواهى هست تاش (17)بيامرزند،ألا[خواهنده] (18)اى هست تا مرادش بدهند،و حق تعالى در اين ماه ندا مى كند (19):بندگان و پرستاران (20)من:ابشروا


1) .همۀ نسخه بدلها:بنويسد.

2) .همۀ نسخه بدلها+از زر.

3) .دب،آج،لب،فق،:گناهانش،مب:گناهان او.

4) .مر+خداى تعالى.

5) .مج+بر هر درى.

6) .مج:بنه رود/بنرود،مر:نرود،لب،مب:برود.

7) .مج:بگشاييد،وز:بگشايند.

8) .آج،لب،فق+را.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مر:شياطين.

10) .همۀ نسخه بدلها:بر.

11) .مب:خداى را در اين ماه بسيارى آزاد كرده باشد.

12) .اساس:افتادگى دارد،با توجه به مج و ديگر نسخ بدلها افزوده شد.

13) .مب:تا هيچ.

14) .مر:خواننده.

15) .اساس:افتادگى دارد،با توجه به مج و ديگر نسخ بدلها افزوده شد.

16) .مب:هيچ.

17) .مب:تا او را.

18) .اساس:افتادگى دارد،با توجه به مج و ديگر نسخ بدلها افزوده شد.

19) .همۀ نسخه بدلها+كه اى.

20) .مر:پرستكاران.

و اصبروا،بشارت باد شما را،صبر كنى و مداومت كنى كه بس (1)نماند تا مئونات از شما بردارم،و با رحمت و نعمت (2)من آيى (3).چون شب قدر باشد جبريل از آسمان فرود آيد با جماعتى فرشتگان،صلوات (4)فرستد بر هر قائمى و قاعدى كه (5)به ذكر خداى مشغول باشد.

انس مالك روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:اگر حق تعالى آسمان و زمين را دستورى دادى در سخن گفتن،روزه داران ماه رمضان را بشارت[226-ر] دادندى به بهشت.

كعب الاحبار گفت:خداى تعالى وحى كرد به موسى كه يا موسى!من روزه ماه رمضان بر بندگان خود فريضه (6)كرده ام،هركه او با پيش من آيد،و در صحيفه او روزه ده ماه رمضان باشد،او از جمله محسنان بود،و هركه پيش من آيد و در صحيفه او بيست ماه رمضان بود او از جمله ابرار باشد،و هركه آيد و در صحيفه او سى ماه رمضان بود،پايه او نزد من از پايه شهيدان برتر بود.اى موسى!چون ماه رمضان درآيد،من حمله (7)عرش خود را بفرمايم تا از عبادت خود بازايستند (8)و گوش به دعاى روزه داران دارند،تا هرگه از اين دعا كنند،اينان بر دعاى او آمين كنند،كه من سوگند ياد كرده ام كه دعاى ايشان رد نكنم.

موسى گفت:بار خدايا!من در الواح امّتى را مى يابم كه در ماه رمضان براى تو عبادت كنند،تو گناه گذشته ايشان را بيامرزى،ايشان را از امّت من كن (9)، حق تعالى گفت (10):ايشان امّت محمّداند.

موسى گفت:بار خدايا!اين ماه (11)ماه من كن (12)،حق تعالى گفت:اين ماه (13)امّت محمّد است،من براى خود برگزيدم،و به تحفه ايشان كردم،و ايشان راست در اين


1) .آج،لب،فق،مب:بسى.

2) .همۀ نسخه بدلها:كرامت.

3) .مب،مر:آييد.

4) .مج،وز:صلات.

5) .مب+او.

6) .مج:به فريضه.

7) .مر:جمله.

8) .مب:بايستند.

9) .مج،وز:كنى،دب:گردان،مب:گردانى.

10) .مب:حق تعالى ندا كرد كه.

11) .دب،مب+را.

12) .مب:گردان.

13) .مب+ماه.

ماه از فضل و خير آنچه هيچ امّت را نيست-و اخبار در اين باب بسيار است،و در او كتابها مفرد كرده اند. (1)

قوله: اَلَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ ،عطيّة (2)گفت:عبد اللّٰه عبّاس را پرسيدم،گفت (3)خداى تعالى مى گويد: شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ ،چون قرآن (4)ماه رمضان فرود آمد،به دگر ماهها چه آمد؟گفت:خداى قرآن در ماه رمضان در شب قدر از لوح المحفوظ به آسمان دنيا فرستاد به بيت العزّة،آنگه جبريل-عليه السّلام- ازآنجا نجم نجم مى آورد به حسب حاجت و مصلحت در بيست[و سه] (5)سال،و ذلك قوله تعالى: فَلاٰ أُقْسِمُ بِمَوٰاقِعِ النُّجُومِ (6).

داود بن ابى الهند (7)گفت:شعبى را پرسيدم،هم اين سؤال گفت:بلى قرآن به اوقات متفرّقه آمد،جز كه جبريل-عليه السّلام-هر ماه رمضان آنچه در جمله سال آورده بودى با رسول-عليه السّلام-معارضه كردى،آنچه خداى تعالى خواستى محو كردى و آنچه خواستى اثبات كردى،فذلك قوله: يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ (8).

أبو ذر غفارىّ روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:خداى تعالى صحف ابراهيم در ماه رمضان فرستاد-سه روز گذشته (9)،و در ماه رمضان شش روز گذشته تورات به موسى فرستاد،و انجيل به عيسى در ماه رمضان فرستاد-سيزده روز گذشته (10)،و زبور به داود در ماه رمضان فرستاد[هژده] (11)روز گذشته،و قرآن در ماه رمضان فرستاد-بيست و چهار روز گذشته (12).

وجهى دگر آن است كه: أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ را[معنى آن است] (13)كه:بدئ بانزاله في شهر رمضان،ابتداى انزالش در ماه رمضان بود،چنان كه يكى از ما گويد:

من فردا به حجّ مى روم و[باشد كه به دو ماه] (14)آنجا رسد،و لكن معنى آن باشد كه:


1) .دب:كتابها فرموده اند،مر:كتابها مقرّر كرده اند.

2) .همۀ نسخه بدلها:عطيّة بن الاسود.

3) .ذب:گفتم:آج،لب،فق،مب،مر:كه.

4) .همۀ نسخه بدلها+به.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 75.

7) .همۀ نسخه بدلها:داود بن الهند.

8) .سورۀ رعد(13)آيۀ 39.

9) .فق،مب،مر+بود.

10) .دب،فق،مب+بود.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد،مب:هيجده،مر:هيژده.

12) .دب،فق،مب+بود.

13) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

14) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

ابتدا فردا مى كنم شدن به حج (1)را،همچنين گفت:در ماه رمضان فرستاد(2)،يعنى ابتدا[در ماه رمضان] (3)كردند.

آنگه قرآن را وصف كرد به آن كه در او بيان است،گفتند:«هدى»به معنى لطف است،و گفتند:به معنى دلالت است (4):«هدى للنّاس»من الضّلالة،رهنماى مردمان است از ضلالت،كأنّه قال:فيه الدّلالة على بطلان الضّلالة،فيه هدى مانع عن ردى،و محتمل است[اين لفظ] (5)لطف را و بيان را و دلالت را،چه در او بيان حلال و حرام و شرايع و احكام است. وَ بَيِّنٰاتٍ ،جمع بيّنه و آن حجّت باشد،[براى آن كه مبيّن] (6)و پيداكننده بود،و از اين جا گواه را«بيّنت»گويند كه قول او در شرع حجّت باشد مدّعى را بر مدّعى عليه. مِنَ الْهُدىٰ ،[محتمل است اين وجوه را] (7)، [226-پ]. وَ الْفُرْقٰانِ ،فرق كردن از ميان حقّ و باطل.و كلام در«فرقان»و «قرآن»و معانى و تفسير او رفته است،و نيز وجوه«هدى»و اقسام و معانى او گفته شده است بيش از اين معنى ندارد بازگفتن.

از جمله فضايل و مناقب ماه رمضان آن است كه خداى تعالى قرآن در او فرستاد كه طريق شرع است و بيان كننده حلال و حرام است.

قوله: فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ ،در شاد حسن بصرى (8)خواند:«فليصمه» به كسر«لام»،و باقى قرّاء به (9)تسكين«لام»خوانند،و چون متّصل نبود،«لام»جز متحرّك نشايد به كسر،چنان كه شاعر گفت:

لتجمع خزاعة ما فرّقتمن النّاس من بعد إقلالها

چون پيش او حرفى باشد در او دو وجه روا بود:كسر (10)و سكون.و آنچه در پيش او باشد يا«واو»بود يا«فا»،يا«ثمّ»چنان كه:


1) .مب،رفتن به حج.

2) همۀ نسخه بدلها:فرستادند.

3) .همۀ نسخه بدلها+فيه.

4) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) همۀ نسخه بدلها:فرستادند.

6) همۀ نسخه بدلها:فرستادند.

7) همۀ نسخه بدلها:فرستادند.

8) .همۀ نسخه بدلها+چنين.

9) .همۀ نسخه بدلها:تخفيف و.

10) .همۀ نسخه بدلها:و آن كسر بود.

ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ (1)...،و كقوله: فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هٰذَا الْبَيْتِ (2).و اين«لام»امر است،غايب را به اين امر كنند.و از جمله عوامل (3)جزم است (4)،و معنى ليفعل زيد آن باشد كه:بگو زيد را تا اين كار بكند،و بفرماى زيد را و بايد تا زيد چنين كند.

حق تعالى گفت:هركه در ماه رمضان حاضر آيد،و معنى آن كه ماه رمضان به او درآيد و او را در يابد،بگو تا روزه دارد (5)،يا بايد كه روزه دارد،يا از حقّ او آن است كه روزه دارد.

علما خلاف كردند در معنى آيت،بهرى گفتند:مراد آن است كه هركه (6)اين ماه بدو (7)درآيد،و او عاقل و بالغ و تن درست و مقيم (8)باشد روزه دارد،و اين قول بيشتر فقهاست از اهل بيت،و مذهب بو حنيفه و شافعى است و اصحاب ايشان.

بهرى (9)دگر گفتند:هركه در اوّل ماه رمضان مقيم باشد،واجب بود (10)بر او كه (11)ماه تمام روزه دارد،سواء اگر در ميانه (12)سفر كند و اگر نه (13).و اگر در ميانه ماه او را سفرى پيش آيد،در سفرش روزه بايد داشتن،و اين قول نخعى و سدّى و قتاده است و مذهب ابن سيرين و عبيدة السّلمانىّ است.و از اميرالمؤمنين على (14)در اين روايتى آوردند،و مذهب درست قول اوّل است و عامّه علما و مفسّران،دليل[بر] (15)صحّت او از ظاهر قرآن (16)قوله: فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ ،و اين«لام»تعريف عهد است،اشارت به جمله ماه،و ايشان چنان مى نمايند كه معنى آن است كه:من (17)شهد منكم (18)اوّل الشّهر فليصمه كلّه،و اين عدول است از ظاهر.


1) .سورۀ حج(22)آيۀ 29.

2) .سورۀ قريش(106)آيۀ 3.

3) .همۀ نسخه بدلها:حروف.

4) .همۀ نسخه بدلها+و عمل جزم كند.

5) .مب:روزه گيرد.

6) .مب+را كه.

7) .دب:با او.

8) .دب:مستقيم.

9) .همۀ نسخه بدلها:و بعضى.

10) .مج،وز:شد،لب،مب:باشد.

11) .مب:آن.

12) .مب:خواه كه در ميانه ماه.

13) .مب:يا نكند.

14) .همۀ نسخه بدلها+عليه السّلام.

15) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

16) .مب+كنند.

17) .لب،فق،مب،مر:فمن.

18) .دب+الشّهر.

دگر آن كه:اگر به اوّل بر او واجب شود (1)،و آخر به عذر سفر او را روزه نشايد گشادن،بايد كه آن كس كه به اوّل ماه تن درست باشد (2)در ميانه (3)بيمار شود، (4)او را نيز روزه نشايد گشادن حملا على المسافر،و اين خلاف اجماع است.

دگر آن كه:حق تعالى اين عموم فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ را تخصيص كرد بقوله: وَ مَنْ كٰانَ مَرِيضاً أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ ،و الّا اين تكرار را فايده نباشد.

دگر آن كه:حق تعالى مريض و مسافر را در يك قرن (5)آورد،گفت:هركه بيمار باشد يا مسافر،جمع كرد ميان ايشان در وجوب افطار او (6)در رخصت افطار،على خلاف بين الفقهاء،تفريق كردن ميان ايشان در بعضى احكام بى دليل وجهى ندارد.

دگر آن كه:عبد اللّٰه عبّاس روايت كرد كه،رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-عام الفتح در ماه رمضان از مدينه بيرون آمد،چون به (7)كديد رسيد روزه بگشود.[و شريك] (8)روايت كرد از ابو اسحاق كه:ابو ميسره در ماه رمضان بيرون آمد،چون به پل (9)رسيد آب بخواست و بازخورد،و شعبى[227-ر]در ماه رمضان سفر كرد به باب الجسر روزه بگشاد.

آنگه حق تعالى حديث بيمار و مسافر تكرار كرد-براى تخصيص عموم كه: فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ (10)،اين قول آنان است كه گفتند: فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ ناسخ نيست اين آيت را و اين حكم را كه: وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعٰامُ مِسْكِينٍ -چنان كه بيان كرديم از تخيير.

و آنان كه گفتند (11):آيت ناسخ است،آن آيت را گفتند:اين تكرار براى آن كرد تا كسى گمان نبرد كه اين آيت چنان كه ناسخ است حكم شيخ و عجوز و حامل و


1) .مج،وز،آج،لب:شد.

2) .مر+و.

3) .مب:و در آخر ماه.

4) .همۀ نسخه بدلها+بايد كه.

5) .اساس:قرق،دب:فرق،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .لب،فق،مب،مر:واو.

7) .آج:افتادگى دارد،لب،مب،مر+پل رسيد آب بخواست و بازخورد.

8) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .آج:ندارد،مج،وز،دب،لب،فق،مب:ببل،مر:به پل.

10) .همۀ نسخه بدلها+كرده باشد.

11) .همۀ نسخه بدلها+اين.

مرضع را بايد تا ناسخ باشد حكم بيمار و مسافر را.پس اين تكرار براى آن كرد تا بدانند كه اين حكم بر جاى خود است در حقّ بيمار و مسافر.

و بيان كرديم كه:خداى تعالى چنان كه به مرض افطار واجب كرد،به سفر همچنين كرد براى آن كه به نفس سفر ايجاب قضا كرد-و لا قضاء الّا بعد الافطار فايجاب القضاء ايجاب للافطار (1).

اگر گويند:در آيت محذوفى هست،و تقدير آن كه:فافطر فعليه عدّة،گوييم:

اين زيادتى باشد در ظاهر قرآن من غير دليل.

اگر گويند:نه در آيت حجّ آنجا كه گفت: فَمَنْ كٰانَ[مِنْكُمْ] (2)مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيٰامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ (3)...،اتّفاق است كه آنجا «فحلق»محذوف است؟و اين تقدير مى بايد كردن:[فمن كان منكم مريضا او به اذى من رأسه فحلق ففدية] (4)گوييم:بلى چنين است،و لكن آنجا دليل هست و آن اجماع است،و اين جا دليل نيست-فافترق الامران.

خلاف كردند در حدّ آن بيمارى كه با آن افطار شايد كردن.بهرى گفتند:

بيماريى (5)باشد اندك و بسيار.حسن بصرى و ابراهيم نخعى گفتند:هر بيمارى كه با آن نماز نتواند (6)كردن بر پاى،آنجا افطار بايد كردن و چون نماز تواند كردن بر پاى،افطار نشايد كردن.

عطاردىّ گفت:در نزديك ابن سيرين شدم در ماه رمضان نان مى خورد،گفتم:

چرا؟گفت:انگشتم درد مى كند،مذهب ما و مذهب شافعى آن است كه هر (7)بيمارى كه داند با آن بيمارى زياده شود،و روزه زيان دارد بيمارى را افطار بايد كردن،از هر نوع كه باشد،اگر در تن باشد،و اگر در اطراف،و اگر در (8)چشم باشد


1) .همۀ نسخه بدلها:الافطار.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به ديگر نسخه بدلها از قرآن مجيد افزوده شد.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 196.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .همۀ نسخه بدلها:هر بيمارى كه.

6) .وز،دب،لب،فق،مر:نتواند،مب:نتوان.

7) .وز،آج،لب:هرگه.

8) .همۀ نسخه بدلها:درد.

يا درد دندان (1)،[و اعتبار به اين] (2)است كه گفته شد: بَلِ الْإِنْسٰانُ عَلىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ (2).

و حكم مسافر و روزه و افطار او و اختلاف فقها در او گفته شد.[فلا وجه لإعادته] (3).

و قوله: يُرِيدُ اللّٰهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ ،ابو جعفر يزيد بن القعقاع در همۀ قرآن«عسر»و«يسر»خواند به ضمّ (4)«سين»،و باقى قرّاء به اسكان«سين».و ابو بكر و رويس خوانند:«و لتكمّلوا العدّة»به تشديد«ميم»،من التّكميل،و باقى قرّاء به تخفيف«ميم»من الاكمال.خداى-جلّ جلاله-تذكير فضل و نعمت خود كرد بر بندگان،و آن كه او به ايشان نيكو[نظر تراست ازآن كه ] (5)ايشان به خود،و آن كه او به ايشان خير به (6)خواهد ازآن كه ايشان به خود،مى گويد:من به شما خوارى و آسانى (7)و راحت خواهم،رنج و دشوارى (8)نخواهم،اى عجب در سراى دشخوارى (9)به تو خوارى (10)خواست،در سراى خوارى به تو كى دشخوارى (11)خواهد،در سراى محنت به تو منحت خواست.در سراى منحت كى به تو محنت خواهد؟چون اين است كه گفت،پس در آيت دليل ظاهر است بر بطلان مذهب جبر.و آن كه خداى به بنده كفر خواهد[و عقاب و مضرّت] (12)[227-پ]خواهد،اگر گويد كه:او مالك الملك است،آن كند كه خواهد،گوييم:بلى!مالك الملك است،آن كند كه او خواهد،و لكن مالك الملكى حكيم است،نه مالك الملكى سفيه است،آن كند كه او خواهد و لكن آن خواهد كه در او برازد،نه آن كه در تو با همۀ معيوبيت نبرازد (13).

حسن بصرى در نزديك رابعه عدويّه شد تا او را بپرسد از رنجى كه رسيده بود او را،گفت:يا رابعه چونى؟گفت:چنانم كم (14)او مى دارد.گفت:چونت مى دارد؟ گفت:چنان كه او مى خواهد.گفت:چون مى خواهد؟گفت:چنان كه در او برازد (15)،


1) .همۀ نسخه بدلها:در دندان.

2) .سورۀ قيامت(75)آيۀ 14.

3) اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .همۀ نسخه بدلها:تحريك.

5) اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .مب:بهتر.

7) .همۀ نسخه بدلها:آسايش

8) .دب،آج،لب،فق،مر:دشخوارى.

9) .مج،وز:دشوارى.

10) .دب،مب:آسانى.

11) .مج،وز:دشوارى.

12) (2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

13) .آج،لب،فق،مر:نپردازد.

14) .آج،لب،فق:چنانكم.

15) .آج،لب،فق،مب،مر+گفت.

شرم ندارى او در حقّ تو آن مى گويد از نيكى كه در تو نبرازد (1)و لايق تو نباشد،تو در حقّ او آن مى گويى از بدى كه در او نبرازد،آنچه در حقّ تو بگويند به راست تو را موافق نيايد،به دروغ در حقّ او آن مگوى،چو در سفر دنيا به تو آسانى خواست (2)،در سفر قيامت كه صعب تر است به تو كى دشخوارى خواهد؟به خلاف عقل خود برميا، و مخالفت عدل مكن،كه مخالفت عدل مخالفت عقل باشد،«و من خالف عقله فقد خان نفسه»،و هركه چنين كند با خود خيانت كرده باشد،انصاف خود با خود بده، بنگر تا حق تعالى چگونه مى گويد كه من چه خواهم و چه نخواهم،[يكجا ] (3)گفت: مٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لٰكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ (4)...،دگر جا گفت: وَ مَا اللّٰهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبٰادِ (5)، وَ مَا اللّٰهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعٰالَمِينَ (6)،دگر جا گفت:

يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ، وَ اللّٰهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ -الآية، يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ (7)...، إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (8)الى ما لا يحصى من الآيات.اين آن است كه او خواست و تو از او نفى كردى آنچه تو خواستى،و بدو حوالت كردى بيش از اين است،منها قوله (9): يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ (10)...، يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ يَأْبَى اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ (11).

اين ابا (12)در حقّ او به چه تفسير خواهى كردن؟[بر حقيقت] (13)سر با زدن (14)و گردن ننهادن و امتناع كردن،اين كنايات چون محقّق (15)كنى،مصوّر نشود در حقّ [او،جز] (16)به كراهت تفسير (17)نتوان دادن على احد القولين،و تو در حقّ او كراهت


1) .آج،لب،فق،مب،مر:برازو،دب:در تو نخورد.

2) .آج،لب،فق،مر:ساخت.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .سورۀ مائده(5)آيۀ 6.

5) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 31.

6) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 108.

7) .سورۀ نساء(4)آيۀ 26 تا 28:آج،لب،فق+قوله.

8) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 33.

9) .دب،مر+تعالى.

10) .سورۀ صف(61)آيۀ 8.

11) .سورۀ توبه(9)آيۀ 32.

12) .مر:آيات،مب:آيا.

13) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

14) .كذا،در اساس،وز،لب:سربازدن/سرباز زدن.

15) .دب:متحقق.

16) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

17) .مب+آن.

اثبات نكنى و او در حقّ خود مى گويد: وَ لٰكِنْ كَرِهَ اللّٰهُ انْبِعٰاثَهُمْ (1)...،چه اگر مريد الذّات گويى و اگر مريد به ارادتى قديم اثبات كارهى صورت نبندد[على اصو] (2)لكم،دگر گفت: يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى الطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِيداً (3)، إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ (4).هرچه او به تو حوالت كرد تو به ارادات او حوالت كردى،و هرچه به خود حوالت كرد تو از او نفى كردى،اقلب و قد اصبت،برگردان (5)تا مصيب باشى،فان لم تقلب قلبت[228-ر]و اذا قلبت فقد اصبت،چه اگر جهد نكنى تا مصيب باشى ترسم كه مصاب باشى،[چه عجب مردى كه به اختيار شكر رها كنى و به جبر طالب صاب (6)باشى!] (7)پس مثال تو چنان باشد كه شاعر گفت:

جناب تجنّبناه ليس بمجدبو بحر تخطّيناه ليس بمرزم

و منهل ماء قد تركناه خلفنازلالا و بعناه بشربة علقم

و لم أر مثلي ما يفارق جنّةو يقرع بالتّطفيل باب جهنّم

به بهشت خوانده در نروى كه: وَ اللّٰهُ يَدْعُوا إِلىٰ دٰارِ السَّلاٰمِ (8)...،و خود را به طفيل به دوزخ دراندازى كه: وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ (9)،اين احوال چنين است،و زمام الاختيار بيدك (10)،آنچه خواهى براى خود اختيار مى كن.

قوله: وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ ،اهل معانى خلاف كردند در آن كه اين«واو»عطف بر چيست؟و اين«لام»غرض به (11)چه متعلّق است؟فرّاء گفت:غرض متعلّق است در كلام به محذوفى،و تقدير چنين است كه:و لتكملوا العدّة شرع ذلك و اريد


1) .سورۀ توبه(9)آيۀ 46.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 60.

4) .سورۀ مائده(5)آيۀ 91

5) .دب:بگردان.

6) .مج:طاب،با توجّه به ضبط وز و ديگر نسخه بدلها و معنى كلمه آورده شد،آج روى كلمه با خطى متفاوت از متن آمده است«صبر».

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .سورۀ يونس(10)آيۀ 25.

9) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 179.

10) .مر:و زمام اختيار به دست تو است.

11) .مر:بر.

منكم،براى آن تا عدد تمام كنى اين حكم مشروع كردند و از شما درخواستند، گفت:مثال اين چنان است كه حق تعالى در قصّۀ ابراهيم گفت: وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ (1)،معنى آن است كه:

و ليكون (2)من الموقنين اريناه ذلك،براى آن (3)تا او از جمله موقنان باشد آن آيات با او نموديم،زجّاج گفت:معطوف است و متعلّق به معنى آيت متقدّم،براى آن كه معنى اين آيت كه: يُرِيدُ اللّٰهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ ...،آن است كه:فعل اللّٰه ذلك بكم ليسهّل عليكم.

آنگه اين را برآن عطف كرد، وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ ،يعنى اين ارادت يسر و نفى ارادت عسر براى آن بود تا كار بر شما آسان كند،و تا شما عدد ماه تمام بدارى.در اين عدد خلاف كردند.بهرى گفتند:مراد عدد ماه است تا عدد ماه تمام نگاه دارى.

قولى ديگر آن است كه تا عدد ايّامى كه در بيمارى و سفر روزه گشاده باشى نگاه دارى به تمام و كمال تا قضا (4)كنى آن را به مانند آن،و اين قول بيشتر مفسّران است،و در آيت دليل نيست نزد اصحاب عدد بر قول اوّل كه گفتيم از بعضى مفسّران،براى آن كه خداى تعالى گفت:تا عدد نگاه دارى و تمام بكنى (5).و بر قول [اوّل كه گفتند] (6)عدد راجع است با ماه،اگر مراد عدد ماه است،ماه عبارت بود يك بار از سى روز و يك بار از بيست و نه روز،و در هر دو[مستعمل است] (7)و استعمال ايشان يك لفظ را در دو معنى يا (8)بسيارى معانى ظاهر استعمال دليل حقيقت كند،چون لفظ[«قرء»و«شفق»،و بيان] (9)اين مستقصى در جاى خود بيايد-ان شاءاللّٰه.

قوله: وَ لِتُكَبِّرُوا اللّٰهَ عَلىٰ مٰا هَدٰاكُمْ ،در او دو قول گفتند:قولى آن كه تا [خداى را تعظيم] (10)كنى و اجلال،برآن هدايت و بيان كه شما را كرد در دين، و توفيق كه داد در روزه ماه رمضان،و تخصيص كه[كرد شما را به اين] (11)ماه،دون


1) .سورۀ انعام(6)آيۀ 75.

2) .مج،وز:و لتكون.

3) .همۀ نسخه بدلها+كه.

4) .دب:و اقضا.

5) .مب:تمام كنيد.

6) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:با.

9) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

ساير امم.و بيشتر علما گفتند:مراد تكبير شب عيد است عقيب چهار نماز:شام و خفتن و بامداد و نماز عيد (1)فطر بگويد:اللّٰه اكبر اللّٰه اكبر لا اله الّا اللّٰه و اللّٰه اكبر و للّٰه الحمد على ما هدانا و له الشّكر على ما أولانا،[و به نزديك] (2)شافعى:اللّٰه اكبر، سه بار بايد گفتن از آنگه كه ماه بينند (3)تكبير كنند (4)تا آنگه كه امام به نماز عيد بيرون آيد[228-پ].[چون امام] (5)به درآيد،به تكبير او تكبير بايد كردن (6)و در عيد اضحى عقيب ده نماز در شهرها،و (7)پانزده نماز در منا اوّلش نماز پيشين (8)،و آخرش آنگه كه (9)عدد تمام شود (10).

مسئله (11)چند در احكام روزه با اختلاف فقها كه گفته نشده است آنجا (12):

بدان كه قضاى ماه رمضان هم متتابع روا بود هم متفرّق،و تتابع اولى تر بود،و مذهب شافعى و مالك هم چنين است،و مذهب اهل عراق آن است كه:او مخيّر است،و ترجيحى نگفتند هركه او روزه ماه رمضان تباه كند به جماع،قضا و كفّارت واجب بود او را،و مذهب ابو حنيفه و شافعى هم اين است،و كفّارت مرتّب است به نزديك ما و ابو حنيفه و شافعى،و به نزديك مالك مخيّر است،و بعضى اصحاب ما چنين گفتند.و آن كس كه روزه به اكل و شرب تباه كند،به نزديك ما قضا و كفّارت واجب بود او را،و به نزديك ابو حنيفه و مالك.شافعى گفت:بر او قضا بود، كفّارت نبود،و چون به نسيان كند اين افطار بر او هيچ نباشد عندنا و عند عامّة الفقهاء (13).و مالك گفت:بر او قضا بود،و هركه او جنب در روز آيد (14)بقصد، بى ضرورتى،قضا و كفّارت لازم آيد او را.

ابن حىّ گفت:بر او قضا بود بر سبيل استحباب،و جمله فقها گفتند:بر او هيچ نباشد (15)اگر قى بر او غلبه كند بر او هيچ نباشد،اگر قصد كند تا بر آرد بر او قضا بود.


1) .همۀ نسخه بدلها+در عيد.

2) .اساس افتادگى دارد،با توجّه به مج افزوده شد.

3) .دب،آج،لب،فق،به ببينند،مب:به ببيند.

4) .مر:گويند.

5) .اساس افتادگى دارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .همۀ نسخه بدلها+هذا عند الشّافعى.

7) .همۀ نسخه بدلها+عقيب.

8) .مب+عيد بود.

9) .دب،فق،مر:آن كه.

10) .دب:كند.

11) .وز،آج،لب:مسئله اى.

12) .مب،مر:اين جا.

13) .مر:نزد ما و نزد عامّه فقها.

14) .مر:جنب آيد در روزه.

15) .دب+و.

ابو حنيفه و مالك و شافعى هم اين گفتند،و اوزاعى گفت:ابو حنيفه و مالك و شافعى هم اين گفتند،و اوزاعى گفت:اگر بى قصد او باشد قضاست بر او،و اگر بقصد كند قضا و كفّارت.و هركه او چيزى ناخوردنى چون سنگى ريگى و مانند اين فروبرد بقصد بر او قضا و كفّارت باشد به نزديك ما و مالك و اوزاعى،و اهل عراق گفتند:بر او قضا بود بى كفّارت (1).ابن حىّ گفت:بر او نه قضا بود (2)نه كفّارت.

و امّا ديوانه و مغمى عليه چون جمله ماه چنين باشند پس از آن بهتر شوند،برايشان نه قضا بود (3)نه كفّارت،براى آن كه ايشان به فقد عقل از (4)تكليف خارجند،و اوزاعى همچنين گفت (5)،و اهل عراق در مجنون گفتند:بر او قضا نيست اگر همۀ ماه ديوانه باشد،و اگر در ميانه (6)ماه به شود جمله ماه را قضا بايد كردن.و در مغمى عليه گفتند:

حكم او حكم بيمار است،و شافعى هم اين گفت در مغمى عليه،و گفت:بر ديوانه قضا نيست به هيچ وجه.

امّا آبستن و شيردهنده و مرد سخت پير،حكم ايشان بگفتيم كه به نزديك ما چيست،و اهل عراق گفتند:برايشان قضا بود و كفّارت.و صدقه نباشد بر ايشان، [همچنين] (7)كه در بيمار (8)گفتند،اعنى در حامل و مرضع.

و مالك در حامل گفت (9):بر او قضاست بس،و در مرضع گفت:قضا بازدارد، [به] (10)هر روز مدّى طعام بدهد.و شافعى گفت:هر دو را قضا بود و فديه به مدّى طعام (11)،و اين قول موافق مذهب ماست،و قولى دگر هست شافعى را مثل قول مالك (12)، مرد پير كه روزه نتواند داشتن روزه بگشايد و به هر روز نيم صاع طعام بدهد،به نزديك اهل عراق،و اين موافق مذهب ماست،و شافعى گفت:هرروزى را مدّى دهد،و اين نيز موافق مذهب ماست (13)،چون از نيم صاع عاجز باشد (14).و مالك گفت:افطار


1) .دب،آج،لب،فق،مب+و.

2) .دب،آج،لب،فق،مب+و.

3) .همۀ نسخه بدلها+جمله.

4) .همۀ نسخه بدلها+جمله.

5) .همۀ نسخه بدلها:اوزاعى،را موافق است در اين مسئله.

6) .دب،مر:ميان:مب:نيمه.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .آج،لب،فق،مب:بيمارى.

9) .لب،فق+كه.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .همۀ نسخه بدلها:بمدّ من طعام.

12) .همۀ نسخه بدلها+و در هر.

13) .وز:ما نيست.

14) .مب:آيد.

كند و لا شىء عليه.

قوله عزّ و علا:

سوره البقرة (2): آیات 186 تا 189

اشاره

وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (186) أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ اَلصِّيٰامِ اَلرَّفَثُ إِلىٰ نِسٰائِكُمْ هُنَّ لِبٰاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اَللّٰهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتٰابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفٰا عَنْكُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ اِبْتَغُوا مٰا كَتَبَ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ اَلْخَيْطُ اَلْأَبْيَضُ مِنَ اَلْخَيْطِ اَلْأَسْوَدِ مِنَ اَلْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا اَلصِّيٰامَ إِلَى اَللَّيْلِ وَ لاٰ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عٰاكِفُونَ فِي اَلْمَسٰاجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَقْرَبُوهٰا كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اَللّٰهُ آيٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (187) وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ وَ تُدْلُوا بِهٰا إِلَى اَلْحُكّٰامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوٰالِ اَلنّٰاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (188) يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوٰاقِيتُ لِلنّٰاسِ وَ اَلْحَجِّ وَ لَيْسَ اَلْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا اَلْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهٰا وَ لٰكِنَّ اَلْبِرَّ مَنِ اِتَّقىٰ وَ أْتُوا اَلْبُيُوتَ مِنْ أَبْوٰابِهٰا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (189)

[229-ر]

ترجمه

[و چون] (1)پرسند تو را بندگان من از من،من نزديكم پاسخ كنم دعاى (2)خواننده را چون بخواند مرا گو اجابت كنى مرا و بگروى به من تا همانا رشيد شويد (3).

حلال كردند شما را در شبهاى روزه نزديكى (4)با زنانتان،ايشان پوشش شمااند و شما پوشش ايشان (5)،دانست خداى كه شما بوديد خيانت كرديد (6)نفسهاى خود را،توبه پذيرفت بر شما و عفو كرد از شما،اكنون نزديكى كنيد (7)ايشان را و طلب كنيد (8)آنچه خداى نوشت شما را،و بخوريد (9)و بياشاميد (10)تا پديد آيد شما را رسن سفيد (11)از رسن سياه از صبح،پس تمام كنيد (12)روزه تا به شب و نزديكى مكنيد ايشان را (13)و شما معتكف (14)در مسجدها،اين حدهاى خداست پيرامن (15)آن مگرديد (16)،همچنين بيان بكند خداى آيتهاش براى مردمان تا ايشان پرهيزگار شوند.


1) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج افزوده شد.

2) .آج،لب،فق:دعوت.

3) .آج،لب،فق:شوى/شويد.

4) .مج،وز:نزديك.

5) .آج،لب،فق:ايشانى/ايشانيد.

6) .آج،لب،فق:كردى/كرديد.

7) .آج،لب،فق:كنى/كنيد.

8) .آج،لب،فق:كردى/كرديد.

9) .آج،لب،فق:بخورى/بخوريد.

10) .وز:بازخوريد،آج،لب،فق:بازخورى.

11) .وز،آج:سپيد.

12) .آج،لب،فق:كنى/كنيد.

13) .آج،لب:نكنى با زنان.

14) .مج،وز،آج،لب+شويد.

15) .وز،لب:پرامن.

16) .وز:مگرويد.

و مخورى مالهايتان ميان شما به ناحق،و فروگذارى (1)آن را به حاكمان تا بخورى (2)[بهره] (3)از مالهاى مردم به بزه،و شما دانى.

مى پرسند تو را از ماههاى[نو] (4)،بگو كه آن وقتهاست مردمان را و حجّ را،و نيست نيكوى به آن كه در خانه ها شويد از پشتهاى آن،و لكن نيكوكارى (5)آن است كه از خداى بترسى و آييد به خانه ها (6)از درهاى آن،و بترسيد (7)از خداى تا همانا شما ظفر يابيد (8).

قوله تعالى: وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي ،عبد اللّٰه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه جهودان گفتند:يا محمّد!خداى دعاى ما چگونه شنود؟و تو مى گويى از اين جا تا به آسمان پانصدساله راه است،و كثافت هر آسمانى پانصدساله راه،و همچنين هفت آسمان است،خداى تعالى (9)آيت فرستاد.

حسن بصرى گفت:سبب نزول آيت آن بود كه مردى بيامد و رسول را گفت [229-پ]:يا رسول اللّٰه!أ قريب ربّنا فنناجيه أم بعيد فنناديه،خداى ما به ما نزديك است تا با او مناجات كنيم؟يا دور است تا به آواز بلندش خوانيم،خداى تعالى اين آيت فرستاد،گفت:يا محمّد!چون بندگان تو را از من پرسند.در آيت حذفى و اضمارى هست«فقل لهم»،بگو ايشان را كه من نزديكم نه به مسافت بل به علم و قدرت آنچه تو از من دور پندارى از روى عالمى من به آن نزديكم،چنان دانم كه آن كس كه (10)نزديك (11)باشد،و آن كه از من بگريزد و دور شود گمان برد كه از من دور است،او در قبضه قدرت من است،چنان كه از شما يكى كسى را در دست (12)


1) .مج،وز:گياريد.

2) .آج،لب،فق:تا نخورى.

3) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

4) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

5) .مج،وز،آج،لب،فق:نيكوى.

6) .اساس:بخانها/به خانه ها.

7) .آج،لب:بترسى/بترسيد.

8) .مج،وز،آج،لب+و بقا اين چهار آيت است.

9) .مب،مر+اين.

10) .آج،لب،فق،مب،مر:چنان كه آن كس كه.

11) .مب+من.

12) .دب:چنان كه يكى از شما كسى را دوست.

دارد.پس مراد به قرب نه قرب مسافت است كه آن از صفات اجسام است،بر خالق اجسام روا نبود او خالق مكان است،و خالق مكان در مكان نباشد،«كان و لا مكان فخلق المكان و لم يتغيّر عمّا كان».

در خبر مى آيد كه:در عهد بعضى صحابه حبرى از احبار جهودان بيامد و از او بپرسيد كه:اخبرني عن اللّٰه اين هو،مرا (1)خبر ده تا خداى كجاست؟او گفت:فى السّماء على العرش،در آسمان است بر عرش.جهود گفت:فأرى الارض منه خالية،پس زمين از او خالى باشد،و او در مكانى بود دون مكانى!گفت:اين كلام زنادقه است،دور شو از پيش من،و الّا بفرمايم تا گردنت بزنند.جهود بيرون آمد و بر اسلام استهزا مى كرد.اميرالمؤمنين (2)-عليه السّلام-از پيش او برافتاد (3)،گفت:يا اخا اليهود!به من رسيد آنچه پرسيدى و آنچه جواب (4)دادند.جواب از من بشنو،گفت:

بگو.گفت:«أين»عبارت باشد از مكان،

و كان الله و لا مكان ،و خدا بود و مكان نبود.

أين الأين فلا أين له ،مكان به مكان كرد و او را مكان نيست،

جل ان يحويه مكان و هو في كل مكان بغير مماسة و لا مجاورة يحيط علما بما فيها و لا يخلو (5)شىء منها من تدبيره ،او از آن متعالى است كه در مكانى باشد،و هيچ مكان از او خالى نيست نه به مماسّت (6)و مجاورت،بل به معنى علم،و من خبر دهم تو (7)را به آنچه در كتاب شما هست،اگر بدانى كه من راست مى گويم ايمان آرى (8)؟گفت:بلى.

گفت:نه در تورات هست كه روزى موسى-عليه السّلام-نشسته بود،چهار فرشته بر (9)او حاضر شدند.موسى از ايشان بپرسيد كه:من أين أقبلتم؟يكى گفت:از اقصى مشارق (10)زمين مى آيم من عند اللّٰه.و يكى گفت:من از اقصى مغارب زمين مى آيم من عند اللّٰه،و يكى گفت:از آسمان هفتم مى آيم من عند اللّٰه،و يكى گفت:از زمين


1) .همۀ نسخه بدلها:گفت مرا.

2) .فق+على،مب+على بن ابى طالب.

3) .دب:فرا او رسيد،فق:در پيش او افتاد،مب:بدو دچار شد.

4) .همۀ نسخه بدلها:جوابت.

5) .مج،وز،لب،فق،مب،مر:يخلوا.

6) .همۀ نسخه بدلها+و نهبه.

7) .مج:شما.

8) .آرى/آريد.

9) .مج،وز:پيش،مر:نزد.

10) .دب:شرق.

هفتم مى آيم من عند اللّٰه.موسى-عليه السّلام-گفت:سبحان من لا يخلو (1)منه مكان و لا يكون الى مكان اقرب منه الى مكان.

جهود گفت:گواهى دهم كه حق آن است كه تو مى گويى،و تو به جاى پيغمبر اولى ترى از ديگران.قرب در حقّ قديم تعالى به اين معنى باشد.

قوله: أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ (2)،دعاى دعاكننده را اجابت كنم چون مرا بر خواند.اگرچه در ظاهر كلام شرط مصلحت نيست،امّا قول (3)در ضمن كلام به مصلحت مشروط باشد،اگر صلاح دانم تا سؤال سايل را مادّه منقطع شود،كه ما بسيار كس را مى بينيم كه دعا مى كنند (4)و اجابت نيست دعاى ايشان را،گوييم:

براى آن كه اين وعده مطلق نيست،بل مشروط است بانتفاء المفسدة.

اگر گويند:چون دعا را اجابت نخواهد بودن،آيت را چه فايده بود؟گوييم:

فايده آيت حثّ و تحريض به شرط خود (5)،اللّهمّ افعل[230-ر]بي كذا و كذا ان كان فيه صلاحي،و براى اين دعوات ائمّه (6)-عليهم السّلام-مشروط است به اين شرط:و لا حاجة من حوائج الدّنيا و الآخرة لك فيها رضى و لى (7)فيها صلاح الّا قضيتها،و اگر به لفظ نگويد بايد كه در نيّت بود.

اگر گويند:آنچه مصلحت به آن تعلّق دارد،لا بدّ خداى تعالى خود آن بكند،چه فايده باشد در دعا كردن؟گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه دعا عبادتى است از جمله عبادات،من

قوله-عليه السّلام: الدعاء عبادة (8)،و از جمله آن دعوات قوله تعالى: قٰالَ (9)رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ (10)،بار خدايا حكم به حق كن،و اگر ما گوييم و اگر نه، خداى تعالى حكم جز به حق نكند،و لكن ما را اين گفتن عبادت است و ما به اين


1) .مج،وز،دب،آج،لب:يخلوا.

2) .اساس:دعانى،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

3) .همۀ نسخه بدلها:به هر حال.

4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مى كند.

5) .دب+يعنى.

6) .مر+معصومين.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:و لنا

8) .دب:الدعاء هو العبادة.

9) .اساس و ديگر نسخه بدلها:قل،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

10) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 112.

متعبّديم تا مستحقّ ثواب شويم.

و جواب دوم آن كه بسيار چيزها باشد كه خداى تعالى مصلحت در آن داند كه عند دعا دهد،و اگر دعا نكنند مصلحت نبود.پس دعا شرط باشد در حسن و صلاح او.

اگر گويند:خداى تعالى دعاى كافر و فاسق را اجابت كند؟گوييم:جماعتى اهل علم روا نداشتند،گفتند:براى آن كه آن كس كه او مستجاب الدّعوة باشد در دين مسلمانى مستحقّ مدح باشد،و كافر نشايد كه مستحقّ مدح بود،و اين اختيار ابو علىّ الجبّائىّ است.ابن الأخشاد (1)گفت:روا بود كه خداى تعالى اجابت دعاى كافر كند بر وجه استصلاح،چنان كه روا بود كه رسول-عليه السّلام-اجابت كند بعضى كفّار را چون از او چيزى التماس كنند كه قبيح نباشد (2)و اين وجه نيكوتر است.

و دعا بر دو ضرب بود:يكى حمد و ثناى خداى تعالى بود،چنان كه:يا حىّ يا قيّوم يا ذا الجلال و الاكرام يا ربّ يا اللّٰه ربّنا لك الحمد لا اله الّا انت.نوع ديگر:

اللّهم افعل بي كذا و كذا.

و در معنى«قريب»دو وجه گفتند اين جا:يكى آن كه قريب الاجابة بمعنى (3)سريع الاجابة،دوم (4)آن كه:يسمع الدّعاء كما يسمعه القريب.

و امّا اصل جواب و اجابت من الجوب باشد،و هو القطع،يقال:فلان جوّاب الآفاق،قال الرّاجز:

جوّاب بيداء بها عروفلا يأكل البقل و لا يريف

و منه قوله تعالى: وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جٰابُوا الصَّخْرَ بِالْوٰادِ (5)،اى قطعوا.و اجتاب (6)الظّلام اذا قطعه و انجاب السّحاب اذا انقطع و انقشع،براى آن كه به جواب سؤال سايل منقطع شود،و گفتند:براى آن كه طمع سايل منقطع شود،امّا به انجاح و امّا به يأس.

و«دعا»،خواندن باشد كه:يا فلان،و طلب فعل باشد-چنان كه بگفتيم.


1) .دب:ابن اخشيد.

2) .همۀ نسخه بدلها+براى استصلاح را.

3) .مج:يعنى.

4) .مب،مر:دويم.

5) .سورۀ فجر(89)آيۀ 9.

6) .مج:ندارد.

فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي ،با«واو»و«فا»تسكين«لام»امر نيكوتر بود از تحريكش،و با «ثمّ»تحريك نيكوتر باشد.ابو عبيده گفت:استجاب و أجاب بمعنى واحد،و انشد لكعب (1)بن سعد الغنوىّ:

و داع دعا يا[من يجيب إلى النّدى] (2)فلم يستجبه عند ذاك مجيب

و مبرّد فرق كرد و گفت:در استجابت اذعانى (3)و گردن نهادنى (4)هست،و در اجابت نيست،از اين كار اجابت ما خداى را به لفظ استجابت است كه:

اِسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ (5).

و«لعلّ»به معنى«كى» (6)با[شد،تا شما] (7)را شد شوى،و به معنى رجا و طمع بود،لكن نه از خداى،بل كه از مكلّف.و الرّشد اصله اصابة الخير و هو[ضدّ الغىّ، و فلان لرشدة] (8)،و فلان لغيّة اى لزنية و الرّشاد اصابة الرّشد،و الرّشد لغة فيه (9).

و بعضى مفسّران گفتند:مراد به دعا[در آيت] (10)،[230-پ]طاعت است،و مراد به اجابت ثواب،و معنى آن است كه:هركه طاعت من دارد ثوابش دهم.

ابو سعيد خدرىّ روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:هيچ مسلمان نباشد كه خداى را بخواند به دعايى كه در او قطيعه رحمى (11)نبود و بزه اى نبود الّا (12)خداى تعالى از سه خصلت يكى بدهد او را،امّا تعجيل اجابت،و امّا ذخيره آخرت به از آن،و امّا صرف كند از او سوئى (13)و بدى مانند آن چيز (14)كه او خواسته باشد در دعا.

گروهى دگر گفتند:هيچ دعا (15)نبود الّا آن را از خداى تعالى اجابت بود،يعنى پاسخ خداى جواب آن بازدهد به حسب مصلحت به«نعم»او«لا».


1) .همۀ نسخه بدلها بجز دب.انشد الكعب.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مر:استجاب دعا.

4) .آج،لب،فق،مب:گردن نهادن.

5) .سورۀ انفال(8)آيۀ 24.

6) .دب:كه.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .همۀ نسخه بدلها:لغة فى الرّشد.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .مج،وز:قطيعت رحمتى.

12) .مب،مر+كه.

13) .مج،وز،آج،لب:سوء.

14) .مج،وز،آج،لب،فق:خير.

15) .مب:دعايى.

امّا انجاح مطلوب تبع (1)مصالح بود،و اين نيز وجهى باشد در آيت.عبد اللّٰه عمر روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:

من فتح له باب فى الدّعاء فتحت له ابواب الاجابة (2)، هركه در دعا بر او بگشايند،در اجابت بر او گشاده بود.و خداى تعالى وحى كرد به داود كه (3):ظالمان را بگو تا دعا نكنند و مرا نخوانند كه من بر خود واجب كرده ام كه هركه مرا بخواند اجابتش كنم،و اجابت ظالمان به لعنت كنم،و اين اخبار مقوّى اين وجه است كه گفتيم.

وجهى دگر (4)در آيت آن است كه:خداى تعالى نگفت كه من در حال اجابت كنم،اجابت باشد و لكن متراخى از دعا براى آن كه بنده (5)بود كه خداى تعالى آواز او بر درگاه خود دوست دارد،چنان كه محمّد بن المنكدر روايت كند از[جابر] (6)عبد اللّٰه انصارى كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت:بنده باشد كه خداى را مى خواند،و خداى او را دوست دارد،جبريل را گويد (7):يا جبريل!حاجت او روا كن،و لكن بدو مده (8)تا فلان وقت كه من مى خواهم تا آواز او بر درگاه من مى باشد.و بنده (9)باشد كه از خداى حاجتى خواهد،خداى تعالى گويد جبريل را كه:حاجت او روا كن معجّل (10)و بدو ده تا برود،و نيز مرا نخواند كه من آواز او دوست نمى دارم.

بعضى دگر گفتند:دعا را شرايطى هست كه هركه دعا به شرط خود كند به اجابت مقرون باشد،و چون (11)شرايط آن به جاى نيارد آن دعا را اجابت نبود (12).

و شرط دعا آن است كه دعاكننده اوّل حمد و ثناى خداى گويد (13)،و صلوات (14)بر محمّد و آل محمّد دهد (15)كه رسول-عليه السّلام-گفت:

ما من دعاء الّا بينه و بين


1) .لب،فق،مب،مر+و.

2) .مر+يعنى.

3) .همۀ نسخه بدلها:به داود عليه السّلام:يا داود.

4) .دب،فق،مب،مر:ديگر.

5) .فق:بنده/بنده اى.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .همۀ نسخه بدلها+خداى تعالى.

8) .وز:بدو مره،دب،لب،فق،مب،مر:بدومدت.

9) .مر+يعنى.

10) .مب،مر:تعجيل.

11) .همۀ نسخه بدلها:و هركه.

12) .مر:نكند.

13) .مب:خداى تعالى بگويد.

14) .مج،وز،دب:آنگه صلات.

15) .فق،مب:فرستد.

السّماء حجاب، هيچ دعا نيست و الّا از ميان (1)آن دعا و آسمان حجابى هست،چون بنده دعا كند و در مقدّمه دعا بر من صلوات نفرستاده باشد،دعا به آن حجاب برود و بر گردد،و چون در مقدّمه دعا بر من صلوات فرستد آن صلوات از پيش (2)مى رود و حجابها مى درد،و آسمانها مى برد،و دعا براثر آن مى رود تا به زير عرش،آنگه توقيع اجابت پديد آيد (3).

و اميرالمؤمنين (4)-عليه السّلام-گفت:هيچ دعا مكنى تا در اوّل بگويى (5)كه:صلّ على محمّد و آل محمّد،و افعل بي كذا و كذا،و او همۀ چنين كردى.گفتند:چرا يا اميرالمؤمنين ؟گفت:براى آن كه اين دعا كه (6)صلات (7)است لا بدّ (8)به اجابت مقرون بود[231-ر]،و خداى تعالى شرم دارد (9)،و شرم او كرم او بود كه بنده از او دو حاجت خواهد (10)،يكى اجابت كند و يكى نكند.

و در خبر مى آيد كه:چون بنده خود را دعا گويد (11)و مسلمانان را با خود در دعا اضافه نكند،خداى تعالى گويد:ملائكتى (12)،فرشتگان من!بنده من پندارد كه سؤال از بخيلى مى كند (13)،چون حاجت خود رها كند و در دعاى مسلمانان گيرد،فرشتگان گويند:بدأ اللّٰه بك،خداى ابتداى اين خير به تو كناد،پس اولى تر (14)آن كه دعاى فرشتگان براى تو بود كه دعاى ايشان به اجابت نزديكتر باشد.

ابراهيم ادهم را گفتند:ما (15)بالنا نذعو (16)فلا نجاب (17)،چرا ما دعا مى كنيم (18)اجابت نمى آيد؟گفت:براى آن كه شما خداى را بشناختى (19)،و طاعتش نمى دارى،و


1) .مج،وز:از ميانه.

2) .همۀ نسخه بدلها:بر من.

3) .اساس:مى يابد،با توجّه به افتادگى اساس و دوباره نويسى نسخه،براساس مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .فق،مر+على،مب+علىّ بن ابى طالب.

5) .مر:نگوييد،مب:الّا كه در اوّل آن بگوييد،دب،آج:نگويى،لب:بگو.

6) .مب:دعايى كه با.

7) .آج،لب،فق،مب:صلوات.

8) .مب:البتّه.

9) .مب:مى دارد.

10) .مب+و.

11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:دعا كند.

12) .مب+اى.

13) .مب،مر+و.

14) .مر:اولى.

15) .آج،لب،فق،مب،مر:و ما.

16) .مج،وز:ندعوا،آج،مر:ندعوه،لب،فق،مب:يدعوه.

17) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:يجاب.

18) .مج،لب:مى كنم.

19) .مب،مر:بشتافتيد.

پيغامبر را بشناختى و متابعت او نكردى،و قرآن بدانستى (1)و برآن كار نمى كنى (2)،و نعمت خداى مى خورى (3)و شكرش نمى گزارى (4)،و بهشت بدانستى (5)و طلب نكردى (6)، و دوزخ بشناختى (7)و از او بنگريختى (8)،و شيطان را بشناختى (9)و مخالفتش نكردى (10)، و مرگ را بشناختى (11)و ساز او بنكردى،و مردگان را بنگريدى (12)و عبرت برنگرفتى (13)، و عيب خود رها كردى (14)و به عيب (15)مردم مشغول شدى،دعاى شما را كى اجابت كنند! قوله: أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيٰامِ الرَّفَثُ إِلىٰ نِسٰائِكُمْ ،مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه در بدايت فرض صيام حق تعالى چنان فرمود كه:چون روزه دار روزه بگشادى،طعام و شراب و جماع چندانى روا بودى او را كه نماز خفتن بكردندى (16)، چون از آن وقت بگذشتى حرام شدى تا بر دگر شب نماز شام،و اگر بخفتى پيش ازآن كه افطار كردى-و آن وقت مضيّق بگذشتى-همچنين روا نبودى او را از اين معنى چيزى تا بر دگر شب.

شبى از شبهاى ماه رمضان بعضى صحابه نماز خفتن با رسول-عليه السّلام- بكرد (17)،و گفتند:عمر خطّاب بود (18)-و با خانه شد،نفس او را مطالبت كرد به خلوت حلال خود و وقت رفته بود (19).او خلوت كرد،چون فارغ شد غسل كرد،پشيمانيى سخت او را دريافت،بامداد برخاست (20)و به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّٰه! من به شكايت اين نفس خاطئه پيش تو آمده ام.رسول-عليه السّلام-گفت:چه افتاد؟


1) .مب،مر:بدانستيد.

2) .مب،مر:نمى كنيد.

3) .مب،مر:مى خوريد.

4) .مب،مر:نمى گذاريد،وز،دب،آج،لب،فق:نمى گذارى.

5) .مب،مر:بدانستيد.

6) .مب،مر:نكرديد.

7) .مب،مر:بشناختيد.

8) .مب:نگريختيد،مر:بنگريختيد.

9) .مب،مر:بشناختيد.

10) .مب،مر:نكرديد.

11) .مب،مر:بشناختيد.

12) .وز:بنكندى،مج:بنكدى،دب:دفن كردى،آج،لب،فق:ديدى،مب،مر:ديديد.

13) .مب،مر:نگرفتيد.

14) .مب،مر:كرديد.

15) .دب:عيوب.

16) .مج:نكردى.

17) .آج،لب،فق،مر:بكردند،مب:گزاردند.

18) .وز+ رضى اللّٰه عنه.

19) .مب:گذشته بود.

20) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:برخواست.

قصّه بازگفت.رسول-عليه السّلام-گفت:خطا كردى.

جماعتى ديگر برخاستند و گفتند:يا رسول اللّٰه!ما را هم اين حادثه افتاد،و لكن شرم داشتيم كه اين حديث در مجلس تو بگوييم،هيچ رخصتى هست ما را؟رسول -عليه السّلام-گفت:رخصت به دست من نيست،خداى تعالى از كرمش اين حكم از ايشان برگرفت،و اين آيت فرستاد،و مباح كرد ايشان را مقاربت كردن با حلال خود در شبهاى ماه رمضان،گفت:حلال كردند شما را شب روزه.

و نصب او بر ظرف است،اى في ليلة الصّيام،و كوفيان گفتند:منصوب است بعدم الخافض.

اَلرَّفَثُ إِلىٰ نِسٰائِكُمْ ،«رفث»كنايت است از جماع.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:انّ اللّٰه[حيىّ] (1)كريم،خداى تعالى شرمگن (2)است،يعنى كريم است.اين لفظ مصرّح نگفت به كنايت گفت هرجا (3)كه گفت،يك جا مباشرت گفت،و يك جا ملامست،و يك جا افضا و يك جا دخول و يك جا رفث.

دگر خواست تا تو را ادب آموزد تا اين لفظ[بر زبان] (4)،[231-پ]نرانى،چه در عرف مستهجن است.دگر آن كه عرب اين كنايات گفته اند،و قرآن به لغت ايشان فرود آمد،و اين همۀ كنايات است از جماع،قال الشّاعر:

فظلنا هنالك في نعمةو كلّ اللّذاذة الّا الرّفث

اى غير الجماع.

قتيبى (5)گفت:رفث افصاح و تصريح باشد به ذكر آنچه كنايت بايد كردن از او از ذكر نكاح،و اصل او فحش باشد و كلام قبيح،و قال العجّاج:

و ربّ اسراب حجيج (6)كظّمعن اللّغا و رفث التّكلّم

زجّاج گفت:رفث كلمتى است جامع هر مراد را كه مردان را باشد از زنان،قال الشّاعر:


1) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .همۀ نسخه بدلها:شرمگين.

3) .همۀ نسخه بدلها:كجا.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .آج،لب:متيمى،دب:قتبنى،فق:ميتمى،مب:ميثمى،مر:مشعبى.

6) .اساس:حجيم،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و منابع لغت و شعر تصحيح شد.

و يرين من انس الحديث زوانياو بهنّ عن رفث الرّجال نفار

و در حرف (1)عبد اللّٰه مسعود هست:الرّفوث، هُنَّ لِبٰاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ ، اين هم از كنايات مليح است،گفت:ايشان لباس شمااند و شما لباس ايشان (2)، يعنى ملتبس شوى (3)به يكديگر و ملتوى،كما قال الشّاعر:

فأصبحت أنّى تأتها تلتبس بهاكلا مركبيها تحت رجلك شاجر

و گفتند (4):وجه تشبيه از اينجاست كه چون وقت خواب برهنه شوند بشره هريك از ايشان ملاقى باشد بشره صاحبش را به منزله لباس،قال النّابغة الجعدىّ:

اذا ما الضّجيع ثنى جيدها (5)تثنّى فكانت (6)عليه لباسا

ربيع انس گفت:مراد آن است:هنّ لحاف لكم و انتم لحاف لهنّ،و لحاف جامه خواب باشد.

بعضى دگر از مفسّران گفتند:مراد از لباس سكن (7)است،چنان كه در شب گفت: وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِبٰاساً (8)،اى سكنا،هريكى از ايشان سكن صاحبش باشد كه دل او به او ساكن شود،دليلش قوله تعالى: وَ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا لِيَسْكُنَ (9)إِلَيْهٰا (10).

بهرى دگر گفتند:مراد به لباس آن است كه چنان كه جامه وقايت كند (11)خداوندش را (12)از سرما و گرما ايشان هريكى (13)وقايت كنند و حمايت (14)صاحبش را از حرام،چنان كه در خبر آمد:

من تزوج فقد أحرز نصف دينه فعليه بالنصف الآخر ، گفت:هركه زن بكرد نيمه دين خود را در حرز گرفت،بر اوست كه نيمه ديگر نگاه دارد.

بعضى دگر گفتند:براى آن كه هريكى از ايشان سترى بود صاحبش را عند (15)


1) .مب:مصحف،مر:حرب.

2) .مب:ايشانيد،ديگر نسخه بدلها:ايشانى.

3) .مب،مر:شويد.

4) .مر:گفته اند.

5) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(77/2):عطفها.

6) .مر:فكان.

7) .مج:مسكن.

8) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 10.

9) .اساس:لتسكن،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

10) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 189.

11) .مج:وقايش كند،مب:نگه مى دارد.

12) .مر:و خداوندش را نگاه دارد.

13) .مب:ايشان نيز يكديگر را،آج،لب،فق،مر+راه.

14) .مب+مى كنند،دب+كنند.

15) .مب:در حال،مر:نزد.

مباشرت كاللّباس،و اين قول ابن زيد است.ابو عبيده گفت:از زن كنايت كنند به لباس و فراش و ازار،شاعرى گفت عمر خطّاب را:

[أ لا ا] (1)بلغ ابا حفص رسولافدى لك من اخي ثقة ازاري

قيل:نسائي،و قيل:نفسي.

عَلِمَ اللّٰهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَكُمْ ،خداى دانست كه شما با خود خيانت كرده اى (2)يعنى بالجماع بعد العشاء الآخرة،به آن كه از پس نماز خفتن با زنان خود [خلوت] (3)كرده اى (4)و (5)شما را از آن نهى كرده بودند و اين هم كنايتى نيكوست، براى آن كه آن كس كه با كسى خيانتى كند نقصانى كند غير خود را (6)براى منفعت خود،ايشان در اين باب نقصان حظّ خود كردند از ثواب،خداى تعالى آن را خيانت خواند،پس آنگه چنان پوشيده داشتند تا از خود پنداشتى (7)پوشيده مى دارند (8)،چنان كه خائن خيانت (9)پوشيده دارد،حق تعالى به خيانت كنايت كرد از اين[دو معنى] (10). فَتٰابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفٰا عَنْكُمْ ،اكنون چون توبه كردى (11)،خداى تعالى توبه شما قبول كرد و عفو بكرد شما را (12)،اين دليل است بر آنكه قبول توبه بر خداى تعالى واجب نيست،و اسقاط عقاب نه بر سبيل وجوب است عند آن كه عقيب (13)قبول توبه، لفظ عفو گفت،و آن را كه اسقاط[232-ر]عقاب او واجب باشد در حقّ او لفظ عفو نيكو نباشد.

فَالْآنَ ،اكنون،اين عبارت است از حال،اعنى آن وقت كه در او باشى،و هو الزّمان بين الزّمانين،وقتى باشد از ميان دو وقت ماضى و مستقبل،آن را هم حال خوانند و هم حاضر در عبارت نحويان. بَاشِرُوهُنَّ ،اكنون مباشرت كنى با ايشان،


1) .مب:كرديد،مر:كرده ايد.

2) .مب:كرديد،مر:كرده ايد.

3) .اساس:افتادگى دارد:با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .مب،مر:كرديد.

5) .مب+ حال آنكه.

6) .همۀ نسخه بدلها:نقصانى كند مال او را.

7) .مب:نيز گويا.

8) .مر:مى دارى.

9) .آج،لب،مب،مر+را.

10) .اساس:افتادگى دارد:با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .مب،مر:كرديد.

12) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+از اپن و.

13) .آج،لب،فق:عقب،مب:زيراكه در عقب.

لفظ امر است و مراد اباحت،چنان كه گفت: وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا (1)...،و قوله:

فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ (2)...،و اين نيز كنايت است از جماع براى آن كه بشره هريكى از ايشان مماسّ بود بشره صاحبش را.و«بشر» (3)بيرون پوست مردم باشد.

وَ ابْتَغُوا مٰا كَتَبَ اللّٰهُ لَكُمْ ،و طلب كنى آنچه خداى نوشته است شما را.و «بغى»طلب باشد،يقال:بغى الشّىء بغيا،و البغاء الزّناء،و البغى الطّلب لما ليس لك،و از اين جا (4)خروج را بر امام حق بغى خواند (5).و ابتغاء،افتعال باشد از اين بنا.

بيشتر مفسّران گفتند:مراد فرزند است،يعنى غرض نبايد (6)كه قضاى شهوت بود (7)، بايد كه غرض تناسل بود.

ابن زيد گفت:ما احلّ اللّٰه لكم من الجماع،قتاده گفت:ما رخّص اللّٰه لكم فيه،يعنى آنچه خداى رخصت داد شما را در آن.معاذ جبل گفت:يعنى شب قدر (8)، و آنچه به ظاهر آيت لايق است قول آن كس است كه گفت:مراد طلب فرزند است، و رسول-عليه السّلام-گفت:

تناكحوا تكثروا فانّي أباهي بكم الامم يوم القيامة حتّى (9)بالسّقط.

و انس مالك روايت كند كه زنى (10)نام او حولاء-و او زنى بود عطّاره-يك روز در نزديك عائشه آمد،گفت:يا أمّ المؤمنين!بدان كه من زن مردى ام،هر شب كه او درآيد (11)من خويشتن (12)بيارايم و معطّر كنم بمانند آن شب كه مرا پيش او بردند،و به وقت خفتن به بستر او در شوم،و او روى از من بگرداند،و من (13)براى خداى روى از او بنگردانم و تحمّل كنم،گمان من چنان است كه او را با من خوش نيست (14)،مرا


1) .سورۀ مائده(5)آيۀ 2.

2) .سورۀ جمعه(62)آيۀ 10.

3) .همۀ نسخه بدلها:بشره.

4) .مب+است كه.

5) .همۀ نسخه بدلها:خوانند.

6) .وز،مر:نيابد،لب:نيامد،مب:بايد.

7) .مب:بر او.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:شب و روز.

9) .آج،لب،فق،مب:و لو.

10) .همۀ نسخه بدلها+بود.

11) .مر:كه او را ديدم،مب+خانه.

12) .دب،مر+راه،مب:خود را.

13) .مر+از.

14) .مب+آيا.

بر اين مزد (1)باشد؟گفت (2):بنشين تا رسول خداى درآيد.او بنشست،رسول -عليه السّلام-در آمد،بوى عطر (3)شنيد،گفت:يا عائشه!عطر خريده اى يا حولاء عطّاره اين جا بوده است؟گفت:يا رسول اللّٰه!او حاضر است و مى خواهد كه مسئله (4)پرسد،آنگه حولاء قصّه خود با رسول بگفت.رسول-عليه السّلام-گفت:برو طاعت او دار (5)و فرمان او بر،گفت:يا رسول اللّٰه!هم چنين كنم،و لكن مرا در اين چه مژده (6)باشد؟ رسول-عليه السّلام-گفت:هيچ زنى نباشد كه (7)در خانه شوهر چيزى برگيرد و بنهد،و غرض او صلاح شوهر باشد،و الّا خداى تعالى او را حسنه اى بنويسد و سيّئه اى بسترد (8)و درجه اى (9)برفيع كند.و هيچ زن نباشد كه از شوهر بار برگيرد،و الّا او را چندان مزد باشد كه روزه دار نماز كن را كه شب نخسپد،و روز روزه نگشايد و در سبيل خداى جهاد كند.هيچ زن نباشد كه او را درد زادن بگيرد (10)و الّا به هر درد او را مزد آن كس دهند كه برده (11)آزاد كرده بود،و به هريك يك بار كه كودك را شير دهد چنان بود كه برده اى (12)آزاد كرده (13)،چون (14)كودك را از شير بازگيرد مناديى از آسمان ندا كند كه:اى زن!تو را عمل كفايت كردند در گذشته،عمل با پس (15)گير در آينده.

عائشه گفت:زنان را خير (16)بسيار دادند،شما را كه مردانى (17)چيست؟رسول -عليه السّلام-بخنديد و گفت:هيچ مردى نباشد كه دست زن (18)گيرد بر طريق مراوده، و الّا (19)او را حسنه اى بنويسند.اگر دست در گردنش كند ده حسنه،اگر بوسه دهد


1) .مب:مردى.

2) .همۀ نسخه بدلها:عائشه گفت.

3) .مج+بوى.

4) .آج،لب،فق:مسأله اى.

5) .دب:كن.

6) .مج:مژد،وز،دب،مر:مزد:آج،لب،فق،مب:ندارد.

7) .مب:هر زنى كه.

8) .دب:بردارد.

9) .همۀ نسخه بدلها+او.

10) .مج:نگيرد،دب،درد گيرد:مر:نباشد.

11) .مج،وز:برده اى،دب+در راه خدا،مب:بنده.

12) .مب،مر:بنده.

13) .دب،آج،لب+بود.

14) .مب،مر:و چون.

15) .همۀ نسخه بدلها:باسر.

16) .فق:چيز.

17) .دب،مب،مر:مردانيد.

18) .همۀ نسخه بدلها:زنش.

19) .مب+كه.

بيست حسنه،اگر با او نزديكى كند چندانى ثوابش دهند كه از همۀ دنيا به بود.چون برخيزد كه غسل كند،آب بر هيچ موى او نرسد[232-پ]و الّا (1)سيّئتى محو كنند (2)او را،و درجه اى بدهندش.و آنچه او را برآن غسل بدهند به باشد از دنيا و هرچه در اوست،و خداى تعالى به او مباهات كند،با فرشتگان گويد:به بنده من نگرى!در شبى (3)سرد برخاسته است،براى من غسل مى كند،گواه كردم شما را كه او را بيامرزيدم.

قوله: وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا ،آيت در مردى انصارى آمد،در نامش خلاف كردند.معاذ جبل گفت:نامش ابو صرمه بود.البراء بن عازب گفت:قيس بني صرمه،عكرمه و سدّى گفتند:ابو قيس بن صرمة بن مالك بن عدىّ النّجّار،و اين مرد همۀ روز كار كرده بود در زمينى كه او را بود،در ماه رمضان نماز شام آمد و پاره اى خرما آورد،و زن طعامى نساخته بود،تا زن به آن مشغول شد كه طعامى سازد،او را خواب غالب شد و بخفت، نماز خفتن در آمد و او روزه بر آبى گشاده بود بس و طعامى نخورده بود.و در ابتدا شرع چنين بود كه (4):پس از نماز خفتن،طعام و شراب و نكاح حرام بودى.

مرد بيدار شد و وقت افطار رفته بود (5)،برخاست گرسنه و رنجور،و دست به طعام نيارست كردن از بيم خداى-عزّ و جلّ.بر دگر روزه (6)روزه داشت،سخت رنجور شد و از پاى بيفتاد.نماز پيشين رسول-عليه السّلام-او را ديد،گفت:يا با قيس (7)!تو را چه بود؟او قصّه خود بگفت.رسول-عليه السّلام-براى او دلتنگ شد،خداى تعالى اين آيت فرستاد و تخفيف تكليف فرمود،گفت:اين حكم برگرفتم از آنگه كه آفتاب فروشود طعام و شراب خورى تا آنگه كه صبح صادق برآيد،و اين را نيز صورت،امر است و معنى (8)،اباحت،حق تعالى كنايت كرد از شب به رسن سياه،و از صبح به رسن سپيد،و شاعر گفت:


1) .آج،لب،فق:الّا از او،مب:الّا كه از او.

2) .مب،مر:كند.

3) .گويد:ببينيد كه بنده من در شب.

4) .همۀ نسخه بدلها+بيان كرديم كه.

5) .دب:افطار در گذشته بود.

6) .همۀ نسخه بدلها:روز.

7) .همۀ نسخه بدلها:أبا قيس.

8) .همۀ نسخه بدلها:و مراد.

الخيط الابيض وقت الصّبح منصدعو الخيط الأسود جوز (1)اللّيل مركوم

و براى آن تشبيه كرد ايشان را به رسن كه ممتدّ و كشيده شوند چون رسن،قال ابو دؤاد (2)فى الصّبح:

فلمّا أضاءت لنا سدفة (3)[و لا] (4)من الصّبح خيط أنارا

و در تفسير از رسول-عليه السّلام-نصّ آمد،عدىّ بن حاتم گويد:رسول -عليه السّلام-مرا نماز و روزه بياموخت و در باب روزه گفت:چون آفتاب فروشود روزه بگشاى،و آنگاه مباح است تو را طعام و شراب خوردن تا آنگه كه رسن سپيد از رسن سياه پيدا شود تو را،گفت:من در شب برخاستم و دو رسن پيش خود بنهادم و در او مى نگريدم،بر من مشتبه بود،گاهى پيدا شدى و گاهى ملتبس،بيامدم و رسول را -عليه السّلام-خبر دادم،بخنديد و مرا گفت:يا ابن حاتم![نمى] (5)دانى كه مراد بياض صبح است از سواد شب.

سهل بن سعد (6)گفت:در آيت مِنَ الْفَجْرِ نبود،به اوّل صحابه رسول بيشتر به شب دو رسن پيش خود بنهادندى و اعتبار مى كردندى،خداى تعالى براى بيان بفرستاد:

مِنَ الْفَجْرِ .«من»اوّل شايد كه ابتداى[غايت] (7)بود،و شايد كه تبيين را بود (8)،امّا دوم جز تبيين را نشايد.

و«فجر»انشقاق عمود صبح باشند و ابتداى روشناى او،من قولك:انفجر الماء إذا انبعث و جرى،چنان كه آب از زمين برآيد و آنگاه برود و پراگنده شود و همچنين سپيد و روشن باشد[و پيدا شود] (9)از تيرگى خاك،براى اين صبح را«فجر»خوانند.

بدان كه صبح دو است:يكى كاذب و يكى صادق.صبح اوّل را كاذب گويند،


1) .مج:جون،وز:جوسن:مر:جوف،لسان(299/7):كون.

2) .مج،وز:ابو داود.

3) .اساس و همۀ نسخه بدلها بجز آج:عدوة،با توجّه به صورت تصحيح شده كلمه در آج،و منابع شعر و لغت تصحيح شد.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:سهل بن سعيد،مج در زير كلمه افزوده.يعنى ساعدى.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .ظاهرا تبيين در«من»اوّل بى مورد است.

9) .اساس:افتادگى دارد،مج،وز،دب:ندارد،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

و آن روشنايى بود مستطيل بر درازنا ماننده (1)دنبال گرگ،پس از آن تاريك (2)شود،آن را حكمى نيست در شرع،عند آن[233-ر]نماز فريضه نشايد كردن و طعام و شراب خوردن حرام نشود،و براى آنش كاذب خوانند كه خويشتن مثلا به صورت چيزى نمايد كه آن را حكمى باشد و بر حقيقت حكمش نبود،پس پندارى در آنچه مى نمايد دروغ مى گويد.

و دوم (3)صبح صادق باشد،و آن روشناى (4)مستطير بود،چون برآيد پراگنده شود، آن را در شرع حكم اين باشد كه عند آن نماز بامداد واجب شود،و روزه دار را تناول چيزى كردن كه روزه تباه كند حرام شود.

سمرة بن جندب روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:

لا يمنعكم من السّحور أذان بلال و لا الصّبح المستطيل و لكنّ الصّبح المستطير، گفت:نبايد كه بانگ نماز بلال شما را منع كند از سحور خوردن،و نه اين صبح به (5)درازنا،و لكن مانع اين صبح مستطير پراگنده بود،و در خبر دليل است بر آنكه بانگ نماز بامداد پيش،از وقت فريضه شايد كردن-تنبيها على صلاة اللّيل.

آنگه بيان وقت افطار كرد،گفت: ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيٰامَ إِلَى اللَّيْلِ ،پس روزه تمام بدارى تا به شب.و«الى»در برابر«من»انتهاى غايت را باشد،كأنّه قال:من طلوع الفجر الى غروب الشّمس،از آنگاه كه صبح صادق برآيد تا آنگاه كه آفتاب فروشود .

عبد اللّٰه بن أوفى (6)گفت:با رسول-عليه السّلام-بودم در بعضى سفرها،و رسول -عليه السّلام-روزه داشت.چون آفتاب فروشد،مرا گفت:

اجدح لي، براى من پاره اى پست تر كن.من گفتم:يا رسول اللّٰه!لو امسيت،اگر صبر كنى (7)تا شب درآيد.رسول (8)دگرباره گفت:

اجدح لى. من گفتم:يا رسول اللّٰه انّ علينا نهارا،هنوز روز است.رسول-عليه السّلام- سيوم بار بازگفت.من آنچه فرمود بكردم.مرا گفت:


1) .دب:مانند.

2) .اساس به صورت«باريك»هم خوانده مى شود.

3) .مب:دويم.

4) .همۀ نسخه بدلها:روشنايى.

5) .همۀ نسخه بدلها:بر.

6) .همۀ نسخه بدلها:عبد اللّٰه بن ابى اوفى.

7) .همۀ نسخه بدلها:توقّف كنى.

8) .همۀ نسخه بدلها+عليه السّلام.

چون شب از اين جانب درآيد و روز از آن جانب بشود و آفتاب فروشود وقت روزه گشادن باشد،و شب عبارت است من غروب الشّمس الى طلوع الفجر الثّانى.

وَ لاٰ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عٰاكِفُونَ فِي الْمَسٰاجِدِ ،مجاهد در شاذّ خواند (1):

فى المسجد.و عكوف و اعتكاف مقام باشد بر كارى،يقال:عكف على كذا و اعتكف و عكف بالمكان اذا أقام به،قال اللّٰه تعالى: فَأَتَوْا عَلىٰ قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلىٰ أَصْنٰامٍ لَهُمْ (2)...،قال الفرزدق وصف القدور:

ترى حولهنّ المعتفين كأنّهمعلى صنم فى الجاهليّة عكّف

و قال الطّرمّاح (3):

فبات بنات اللّيل حولى عكّفاعكوف البواكي بينهنّ صريع

و در شرع مقام بود در بعضى مساجد براى عبادت،و نزديك ما درست نباشد الّا به سه شرط:يكى آن كه اعتكاف او در مسجدى بود از اين چهار مسجد:

مسجد الحرام،يا مسجد رسول به مدينه،يا مسجد كوفه،يا مسجد بصره،چه اين مسجدها آن است كه پيغامبر يا امام-عليهما السّلام-در او نماز آدينه كرده اند به جماعت.

شرط دوم (4)آن كه:روزه دارد كه اعتكاف به روزه درست باشد (5).

سيوم (6)آن كه:سه روز نيّت كند يا (7)بيشتر كه اعتكاف كمتر از سه روز نباشد.

و واجب بود معتكف را كه اجتناب كند از هرچه محرم اجتناب كند از زنان و طيب و ممارات و جدال.

و در عمل (8)او هفت چيز ديگر باشد كه در احرام نبود:بيع و شرا نكند،و از مسجد بيرون نيايد الّا عند ضرورت،و در زير سايه نرود (9)،و در هيچ مسجد (10)ننشيند جز آن مسجد به اختيار،و نماز نكند در مسجد ديگر الّا به (11)مكّه كه (12)هرجا كه خواهد نماز


1) .آج،لب،فق:گفت،مب:گفت كه.

2) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 138.

3) .همۀ نسخه بدلها:الآخر.

4) .مب:دويم.

5) .مج:نباشد.

6) .مج:سدام،مب،سيم.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:تا.

8) .همۀ نسخه بدلها:در اعتكاف.

9) .همۀ نسخه بدلها+به اختيار.

10) .مب+نرود و.

11) .مب:در.

12) .مب+در،وز،دب،آج،لب،فق+به.

كند.و هرگه كه (1)روز مباشرت كند دو كفّارتش لازم آيد:يكى براى اعتكاف،و يكى براى روزه.و اگر به شب كند يك كفّارت،و كفّارت او[233-پ]كفّارت (2)فطر (3)روزه رمضان باشد.و چون معتكف بيمار شود،يا زن را حيض افتد،از مسجد بيرون آيند و چون نيك شوند با سر گيرند،اگر يك روز اعتكاف داشته باشد و اگر دو روز باشد بنا كنند (4)-و شرح آن در كتب فقه مسطور است.

علما خلاف كردند در اين مباشرت كه معتكف را از آن نهى كردند،قومى گفتند:مراد مجامعت است،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و ضحّاك و ربيع (5).قتاده و مقاتل و كلبى گفتند:آيت در جماعتى آمد كه ايشان اعتكاف گرفتندى،چون ايشان را حاجت بودى،بيامدندى با زنان مقاربت كردندى و غسل بكردندى (6)و با مسجد شدندى،خداى تعالى اين آيت فرستاد و نهى كرد ايشان را از آن.ابن زيد گفت:مراد به مباشرت جماع است و دون (7)الجماع از لمس و قبله و انواع تلذّذ.

امّا جماع به اجماع اعتكاف را تباه كند (8)،و مباشرت بدون الجماع بر دو ضرب است:يا غرض تلذّذ بوده يا نه،اگر (9)غرض تلذّذ بود مكروه است عندنا و عند الشّافعى،و اعتكاف را تباه نكند عند اكثر الفقهاء،و به نزديك مالك تباه كند.

ابن جريج گفت:عطا را پرسيدم از اين مسئله،گفت:جماع تباه كند اعتكاف را،و ما دون الجماع مكروه است،و آنچه قصد او نه تلذّذ بود مباح است.

سعيد جبير روايت كند از عبد اللّٰه عبّاس كه رسول-عليه السّلام-گفت:معتكف از گناه معتكف است،تا معتكف باشد او را ثواب همۀ حسنات بنويسند.

علىّ بن الحسين-عليهما السّلام-روايت كند از پدرش كه رسول-عليه السّلام- گفت:هركه او در عشر آخر ماه رمضان اعتكاف گيرد،همچنان باشد كه دو حجّ و دو عمره كرده.


1) .همۀ نسخه بدلها+به.

2) .همۀ نسخه بدلها:مثل كفارت.

3) .همۀ نسخه بدلها:افطار.

4) .همۀ نسخه بدلها:كند.

5) .همۀ نسخه بدلها:ربيعه است.

6) .مب:نكردندى.

7) .همۀ نسخه بدلها:ما دون.

8) .همۀ نسخه بدلها+عند اكثر الفقهاء و به نزديك مالك تباه كند.

9) .همۀ نسخه بدلها:آنچه.

و گفتيم:كه از شرط صحّت او (1)روزه است،و اين مذهب اهل عراق است و مالك بن انس.شافعى گفت:بى روزه درست باشد،و حسن بصرى گفت:اگر روزه شرط كند واجب شود،و اگر شرط نكند واجب نبود.و به نزديك ما كمتر از سه روز نباشد و اهل مدينه هم چنين گفتند،و اهل عراق گفتند:هر (2)مسجد كه در او نماز جماعت كنند اعتكاف درست باشد،و مالك گفت:جز در مسجد آدينه شهر نشايد.

و اهل عراق گفتند:زن (3)در مسجد خانه خود شايد كه اعتكاف گيرد،و مالك گفت:

جز (4)در مسجدى كه نماز جماعت كنند نشايد.شافعى گفت:زن و بنده و مسافر هركجا خواهند اعتكاف گيرند،و مالك گفت:كمتر از ده روز نشايد،و اهل عراق گفتند[كه:يك] (5)روز درست باشد.

تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ ،يعنى اين احكام كه گفته شد در باب روزه و اعتكاف حدّهاى خداى است.سدّى گفت:[شروط] (6)اللّٰه.شهر بن حوشب گفت:فرائض اللّٰه.

ضحّاك گفت:معصية اللّٰه.

و«حدّ»در لغت بر معانى آمد،حدّ منع بود،يقال:حدّه عن كذا[اذا منعه] (7)،و «حدّ»،حدّ سراى بود.و«حدّ»فريضه اى باشد از فرائض خداى،و«حدّ»حدّ زانى باشد و جز او.و حدّ شمشير تيزناى[او بود] (8).و حدّ در خلق حدّت (9)باشد،و حدّ فرق باشد ميان دو چيز،و حدّ غايت چيز بود،و حدّ شراب حدّتش باشد،و احداد[المرأة] (10)سوك داشتن زن بود بر شوهر (11)،و تيز كردن (12)كارد و شمشير بود.و احداد نظر،تيز نگريستن باشد.و محادّت ممانعت و عصيان است،في قوله: إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ (13)...،و حديد آهن بود،و حدّاد آهنگر بود و زندانبان،و منه المثل:تقيس الملائكة[234-ر]بالحدّادين،و اصل اين همۀ راجع است با منع،قال الاعشى:


1) .همۀ نسخه بدلها:اعتكاف.

2) .همۀ نسخه بدلها:در هر.

3) .فق+را.

4) .مج:چو.

5) .اساس،مج:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و فحواى عبارت افزوده شد.

6) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .مج،وز:مدّت.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .همۀ نسخه بدلها:شوهرش.

12) .همۀ نسخه بدلها:و احداد تيز بكردن.

13) .سورۀ مجادله(58)آيۀ 5.

فقمنا و لمّا يصح ديكناالى جونة عند حدّادها

اى صاحبها الّذي يحفظها،و قال النّابغة:

الّا سليمان اذ قال المليك لهقم فى البريّة فاحددها عن الفند

اى امنعها.

و حدود كلمات كه متكلّمان نهند از اينجاست،و براى آن گفتند كه بايد تا جامع و مانع بود و مطّرد و منعكس و شامل و كامل.

«و حدود اللّٰه»،آن حدّهاست كه خداى تعالى در شرع بزد تا از آن تعدّى نكنند بر تشبيه به حدود سراى.

فَلاٰ تَقْرَبُوهٰا ،گرد آن مگردى (1)و پيرامن آن مشوى (2)،يقال:قربت الشّىء اقربه قربانا و قربت منه اقرب قربا.

كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اللّٰهُ آيٰاتِهِ لِلنّٰاسِ ،خداى-جلّ جلاله-چنين بيان كند آيتهايش براى مردمان.و مراد به آيات،ادلّه است كه در شرع نصب كرد بر احكام از حلال و حرام، كه امرونهى به آن متعلّق است. لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ،تا (3)متّقى شوند و اجتناب كنند از تعدّى آن.

قوله: وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ -الآية.مقاتل حيّان گفت و ابن السّائب كه:اين آيت در امرؤ القيس بن عابس الكندىّ آمد و در عبدان بن اشوع،و آن بود كه ايشان پيش رسول-عليه السّلام-شدند به خصومت براى زمينى.چون به وقت سوگند رسيد،آن كه صاحب يد (4)بود دست بداشت (5)و اختيار (6)سوگند خوردن نكرد (7)، خداى تعالى اين آيت فرستاد.

در معنى آيت دو قول گفتند:يكى آن كه خداى گفت:مالهايتان از ميان شما (8)به باطل مخورى از خيانت و رشوت و سرقت،يعنى مال يكديگر،چنان كه گفت:


1) .مب:مگرديد،فق:نگردى.

2) .مب:نرويد.

3) .مب:اما.

4) .آج:صاحب ملك.

5) .مج،وز:نداشت.

6) .همۀ نسخه بدلها:اجتناب.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بكرد.

8) .مب:در ميان خود.

وَ لاٰ تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ (1)...، وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ (2)...،اى بعضكم بعضا،خود را عيب مكنى و خود را مكشى،يعنى يكديگر را براى آن كه چون شما در يك ملّتى (3)به حكم يك شخصى (4)،

لقوله-عليه السّلام: المؤمنون كنفس واحده.

و قولى ديگر اين است كه:مال خود به باطل مخورى،يعنى تلف مكنى به ناواجب در شرب خمر و معازف و انواع قمار و آنچه بدين ماند.باقر-عليه السّلام- گفت:«بالباطل»اى باليمين الكاذبة،به سوگند به دروغ،و اين قول مطابق قول اول است.صادق-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى دانست كه در اين امّت (5)

16-14-12-11-9-6) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج،و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

حاكمان باشند كه حكم به ناحق كنند،[خداى تعالى] (6)بندگان را نهى كرد ازآن كه به حكومت نزد ايشان روند.و اصل«باطل»ذاهب و زائل باشد،يقال:بطل (6)الشّىء بطلا و بطولا و بطلانا. وَ تُدْلُوا بِهٰا إِلَى الْحُكّٰامِ ،و اصل«إدلاء»در رسن بود كه به چاه فروگذارند (7)،يقال:ادليت[الدّلو اذا] (9)ارسلتها لتملأها،قال اللّٰه تعالى:

فَأَدْلىٰ دَلْوَهُ (8)...،و اصل«إدلاء»از دلو است،و دلاها اذا اخرجها.آنگاه هر[إلقاء قولى] (11)يا فعلى را ادلاء گفتند،و آن را كه حجّت خود عرض كند،گويند:أدلى بحجّته،براى آن كه حجّت او دستاويز و متمسّك او باشد[بمثابت رسن] (12)، قال الشّاعر:

فقد جعلت اذا ما حاجتي عرضت (9)بباب دارك أدلوها بأقوام

و يقال:دلا ركابه يدلوها اذا[ساقها سوقا] (14)رفيقا،قال الرّاجز:

يا من قد (10)تدلوا المطىّ دلواو تمنع العين الرّقاد الحلوا

يعنى مالهايى كه شما نتوانى بردن[و بخوردن] (16)از آن مردمان به دهن حاكمان بازمنهى و به تحفه ايشان مكنى.


1) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 11.

2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 29.

3) .مب،مر:ملّتيد.

4) .مب،مر:شخصيد.

5) .آج،لب،فق،مب:آيت.

6) .لب،فق،مب،مر:يبطل.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز دب:فروهلى.

8) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 19.

9) .همۀ نسخه بدلها،بحز دب:نزلت.

10) .مج،وز:قد يأتى:تب:يأتى قد.

و نحويان در محلّ اين جمله خلاف كردند،بهرى گفتند:«واو»[عطف است] (1)،[234-پ]و محلّ جمله فعلى جزم است عطفا على قوله: وَ لاٰ تَأْكُلُوا ، چنان كه گويى:لا تأكل (2)السّمك و تشرب اللّبن نهى باشد از هر دو بهرى دگر گفتند:محلّ او نصب است به اضمار«أن»،و اين را«واو»جمع خوانند،چنان كه:لا تأكل السّمك و تشرب اللّبن،معنى آن است كه جمع مكن ميان هر دو،إمّا اين كن و إمّا آن،و مانند اين قول شاعر است:

لا تنه عن خلق و تأتى مثلهعار عليك إذا فعلت عظيم.

معنى آن بود كه:مال مردم به باطل مخورى،آنگه بر سرى آنچه بتوانى (3)به دهن حاكم (4)بازنهى،يعنى جمع مكنى بر اين قول ميان اين دو خصلت بد تا چنان نبود كه آن مثل:مع الحمّى دمّل و مع كفره قدرىّ.

لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوٰالِ النّٰاسِ ،اى قطعة.و«فريق»،فعيل بود به معنى مفعول،يعنى آن پاره كه بازبرند از مال و جدا كنند،و لفظ فريق و طايفه (5)در مال استعمال كردن براى آن است كه مال عرب بيشتر اشتر و گوسفند (6)باشد و چهارپا،و آن فرق و طوائف و قطع بود،بيانش

قوله-عليه السّلام: لو كان لابن آدم واديان من مال لابتغى (7)اليهما ثالثا (8)و لا يملأ جوف ابن آدم الا التراب و يتوب الله على من تاب ،اگر آدمى را دو وادى مال باشد طلب سيوم (9)كند،و اين معنى صورت نبندد (10)الّا در چهار پاى (11)-چنان كه گفتيم.

بِالْإِثْمِ ،اصل«إثم»در لغت تقصير باشد،اعشى گفت در وصف شترى:

جماليّة تغتلي بالرّدافإذا كذب الآثمات الهجيرا

[اى] (12)المقصّرات.


1) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مج،مر:تاكلوا.

3) .همۀ نسخه بدلها:نتوانى.

4) .دب:حكام،مب:حاكمان.

5) .مج:طائفى.

6) .همۀ نسخه بدلها:گوسپند.

7) .و ب،وز:لا تبغى.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:ثالث.

9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سيم.

10) .دب:متصوّر نبود،ديگر نسخه بدلها:مصوّر نبود.

11) .دب:چهار پايان.

12) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

آنگه تقصير را در فرمان خداى تعالى و در نواهى او«إثم»خواندند. وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ،و شما دانى (1)،يعنى شما دانى كه مبطلى (2)عبد اللّٰه عبّاس گفت:اين در حقّ مردى بود كه بر (3)او مالى بود،و صاحب مال بيّنت ندارد يا حاضر نبود،او بيايد به نزديك حاكم (4)سوگند بخورد و مال او ببرد (5)،او داند كه حرام مى خورد.

مجاهد گفت:معنى آن است كه خصومت بر باطل و ظلم مكنى (6).كلبى گفت:

معنى آن است كه گواه دروغ بدارد و مال بستاند.

قتاده گفت:معنى آن است كه به حكم حاكم عند قيام بيّنت براى تو (7)مال حرام حلال مدار كه تو دانى كه آن حرام است،و حكم حاكم حرام،حلال نكند.

شريح قاضى را چون تهمتى حاصل شدى مرد (8)را گفتى:يا هذا!پيش (9)من چنين است كه تو ظالمى،و اگر شرع مرا راه دادى حكم بكردمى (10)براى تو،و لكن شرع فرمود مرا،و حكم من حرام بر تو حلال نكند.

[ابو سلمه] (11)روايت كرد از ابو هريره كه رسول-عليه السّلام-گفت:

انّما انا بشر و لعلّ بعضكم ان يكون ألحن بحجّته من بعض فأقضي له فمن[قضيت] (12)له بشيء من حقّ أخيه فانّما اقطع له قطعة من النّار، گفت:من آدميم و باشد كه بعضى از شما حجّت خود بهتر عرض تواند كردن،هركس كه من براى او حكم كنم به چيزى از مال برادرش،آن پاره آتش است كه براى او بازمى برم.

قوله: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ ،مفسّران گفتند:آيت در معاذ جبل آمد و ثعلبة بن غنم الانصارىّ،از رسول-عليه السّلام-پرسيدند كه:يا رسول اللّٰه!اين هلال اوّل (13)پديد آيد باريك و صئيل بود،آنگه مى افزايد (14)تا تمام شود.باز دگرباره مى كاهد تا باريك


1) .دب:مى دانى.

2) .مج،وز:مبطليد.

3) .دب:در او.

4) .همۀ نسخه بدلها+تا.

5) .مر:مال بستاند.

6) .لب،فق:مى كنى.

7) .مب:خود.

8) .مج،وز:مردى.

9) .همۀ نسخه بدلها:گمان.

10) .همۀ نسخه بدلها:نكردمى.

11) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

12) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

13) .همۀ نسخه بدلها:هلال ماه نو.

14) .مج،وز،دب،آج،لب:مى فزايد.

شود،اين چيست؟حق تعالى اين آيت فرستاد و گفت:يا محمّد!تو را مى پرسند از هلال.و«أهلّه»جمع هلال بود،ككساء و أكسية و رداء و ارديه.و«هلال»،فعال است به معنى مفعول،كالحساب و الكتاب،و اصل او از إهلال بود و آن رفع صوت باشد،يعنى عند آن كه او پديد آيد مردم آواز بردارند[235-ر]به تسبيح و تهليل، يقال:اهلّ الهلال و استهلّ،ماه نو شد،و حقيقت اين است كه عند طلوع او مردم آواز بردارند.و إهلال الصّبىّ،آواز كودك بود عند الولادة.و إهلال آواز محرم بود به لبّيك در حجّ و عمره،قال الشّاعر:

يهلّ بالفرقد ركبانهاكما يهلّ الرّاكب المعتمر

و ماه را در شب اوّل و دوم (1)هلال خوانند،و بهرى دگر گفتند:تا سه شب، و اصمعى گفت:تا آنگه كه طوق دارد.بهرى دگر گفتند:تا هفت شب (2).ازآن پس (3)قمر خوانند او را،و چون تمام شود به شب چهاردهم يا سيزدهم آن را بدر خوانند،و دايرۀ او را هاله خوانند،و ماهتاب او را فخت خوانند،و سايه او را سمر خوانند،و حديث شب را از اين جا سمر خوانند كه ايشان به شب به روشناى ماه (4)بنشينند و سمر گويند.و زبرقان نامى است از نامهاى قمر.

قُلْ هِيَ مَوٰاقِيتُ لِلنّٰاسِ ،تو جواب ده اى محمّد و بگو كه:آن مواقيت است كه جمع ميقات باشد و آن زمانى (5)محدود (6)مضروب بود (7)براى مردمان تا به آن اوقات عبادات بدانند (8)از حجّ و عمره و روزه و افطار و محلّ ديون،و عدّه زنان،و مشاهره مزدوران،و مدّت حيض حايض،و مدّت حمل ايشان (9)و جز اين ازآن كه تعلّق به سال و ماه دارد،به خلاف حال آفتاب كه بر يك حال است و زيادت و نقصان در او نمى آيد.[قوله تعالى]: وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهٰا ،مفسّران گفتند:در جاهليّت مرد چون احرام گرفتى به حجّ يا به عمره،از در سراى و خانه و خيمه


1) .مب:دويم.

2) .آج،لب،فق،مر+را.

3) .آج،لب،فق،مر:پس القمر،مب:و بعد از آن.

4) .مب:ماهتاب.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:زمان.

6) .همۀ نسخه بدلها+و.

7) .همۀ نسخه بدلها+للنّاس.

8) .همۀ نسخه بدلها:عبادت كنند.

9) .همۀ نسخه بدلها:آبستنان.

در نرفتى،اگر از اهل مدر بودى-اعنى حضرى (1)-سوراخى در ديوار سراى كردى از پشت سراى،يا نردبانى بنهادى و از بام راه كردى (2)،و اگر اهل و بر بودى-اعنى بدوى-از پس خيمه گذر كردى،و اين حكم احرام ايشان بودى در جاهليّت،و گمان بردند كه اين از جمله برّ است،الّا آنان كه حمس بودند-و ايشان قريش بودند و كنانه و خزاعه و ثقيف و جشم (3)و بنو عامر بن صعصعه و بنو نضر بن معاويه-و براى آن ايشان را حمس خواندند كه در دين خود سخت بودند.و«حماسه»شدّت و شجاعت بود.

چون اسلام در آمد هم اين قاعده بود،تا يك روز رسول-عليه السّلام-در سراى بعضى انصار (4)شد،به در سراى مردى از جمله ايشان براثر رسول-عليه السّلام-در سراى،شد.پيغامبر-عليه السّلام-او را گفت:نه تو محرمى؟گفت:بلى.گفت:چرا به (5)سراى در آمدى؟گفت:اقتدا به تو كردم.رسول-عليه السّلام-گفت:من از حمسم،مرا روا باشد.گفت:من نيز از حمسم (6)،دين ما يكى است و من[به همۀ حال] (7)به تو اقتدا كنم در كارها.خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:برّ نه آن است كه خانه ها را از پشت در شوند (8).

حمزه و كسائى و عاصم (9)[به روايت] (10)ابو بكر،و نافع به روايت قالون در همۀ قرآن«بيوت»خواندند به كسر«با»براى مجاورت«يا»،و باقى قرّاء به ضمّ«با» خواندند بر اصل (11).

وَ لٰكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقىٰ ،آن وجوه كه ذكر كرده شده است فى قوله:


1) .اساس در حاشيه به صورت«حفرمى»ضبط كرده است،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مب:گرفتى.

3) .اساس:مج،وز،دب،لب،فق،مب،مر:طسم،با توجه به آج و منابع تفسيرى و لغوى تصحيح شد.

4) .همۀ نسخه بدلها:انصاريان.

5) .همۀ نسخه بدلها+در.

6) .آج+و گفت:مب+مرد گفت.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .مج:بر شوند،مب:به اندرون روند.

9) .اساس:غامرو،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها يكى شد.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .اساس:براى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

وَ لٰكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ (1)اين جا محتمل باشد،وجهى ندار[د اعاده كردن] (2).

وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوٰابِهٰا ،يعنى في حال الاحرام.عبد اللّٰه عبّاس و براء بن عازب و قتاده و عطا گفتند (3):اين مثلى است كه خداى تعالى زده،و معنى آن است كه:

ابواب برّ بشناسى و وجوه آن،تا از آن وجوه قصد آن كنى،و اين كنايت است و استعاره و حقيقت[نيست] (4).

[و جابر] (5)روايت كرد از باقر-عليه السّلام-كه او گفت مراد آن است كه:

تأتى الأمر من وجهه (6)،كارها را روى بشناسى تا از روى كار در[او شوى نه] (7)از پشتش،و ابو الجارود هم مانند اين روايت كرد از باقر-عليه السّلام.

بهرى دگر گفتند:«بيوت»كنايت است از زنان،براى آن كه زنان (8)را [235-پ]خانه خوانند براى آن كه ملازم خانه (9)باشند،و معنى آن است كه:

مقاربت ايشان از آن وجه كنى كه خداى فرمود في قوله: فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّٰهُ (10)،يعنى در مواقعه قصد ادبار ايشان مكنى،بل من ابوابها،اى من فروجها.

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ،و از خداى بترسى و از معاصى او اجتناب كنى تا خويشتن از عقاب با پناه گرفته باشى. لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ،تا فلاح و ظفر يابى (11).

قوله تعالى:

سوره البقرة (2): آیات 190 تا 195

اشاره

وَ قٰاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ اَلَّذِينَ يُقٰاتِلُونَكُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُعْتَدِينَ (190) وَ اُقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ اَلْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ اَلْقَتْلِ وَ لاٰ تُقٰاتِلُوهُمْ عِنْدَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ حَتّٰى يُقٰاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قٰاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذٰلِكَ جَزٰاءُ اَلْكٰافِرِينَ (191) فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (192) وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لاٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ اَلدِّينُ لِلّٰهِ فَإِنِ اِنْتَهَوْا فَلاٰ عُدْوٰانَ إِلاّٰ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ (193) اَلشَّهْرُ اَلْحَرٰامُ بِالشَّهْرِ اَلْحَرٰامِ وَ اَلْحُرُمٰاتُ قِصٰاصٌ فَمَنِ اِعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اِعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلْمُتَّقِينَ (194) وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى اَلتَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ (195)

ترجمه

كارزار كنيد در راه خدا با آنان كه با شما كارزار كنند،و بيداد مكنى كه (12)خدا دوست ندارد بيدادكاران را.


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 177.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .آج،لب،فق،مب،مر+كه.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .مج:تأتى الوجه من امره.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .همۀ نسخه بدلها:زنان.

9) .فق:خوانه.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 222.

11) .همۀ نسخه بدلها+و فلاح ظفر باشد و بقا.

12) .مج،وز،آج،لب:به درستى كه.

و بكشى ايشان را هركجا كه كشان (1)يابى،و برونشان كنى ازآنجا كه شما را برون كردند،و فتنه سخت تر است از كشتن،و كارزار (2)مكنى با ايشان به نزديك مسجد مكّه تا كارزار (3)كنند شما را در آنجا،اگر كارزار (4)كنند شما را،بكشيد ايشان را همچنين باشد پاداشت (5)كافران (6).

اگر بازايستند (7)،خداى آمرزنده و بخشاينده است.

و كارزار (8)كنى ايشان را (9)تا نباشد فتنه اى (10)و باشد دين مر خداى را اگر بازايستند،عقاب و قتل نبود الّا بر بيدادكاران.

ماه حرام به ماه حرام و حرمتها را برابرى است،هركه ظلم كند بر شما شما نيز بكنى بر او بمانند آنچه كرده بود بر شما،و بترسى از خداى و بدانى كه خدا با پرهيزگاران است.

و هزينه كنيد در راه خداى و ميفگنى به دستهاى خود (11)در هلاك (12)،و نكويى كنى كه خداى دوست دارد نيكوكاران را.

ربيع انس (13)و عبد الرّحمن بن زيد گفتند:اوّل آيتى كه در قتال فرود آمد اين بود، اعنى قوله: وَ قٰاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ الَّذِينَ يُقٰاتِلُونَكُمْ. چون اين آيت آمد،رسول


1) .كشان/كه شان،كه ايشان.

2) .آج:كالزار.

3) .آج:كالزار.

4) .آج،لب:كالزار.

5) .مج،وز:پاداش.

6) .مج،وز،آج،لب،فق:ناگرويدگان.

7) .مج،وز+پس به درستى كه.

8) .آج:كالزار.

9) .مج،وز،آج،لب:كنى با ايشان.

10) .مج،وز،لب:نباشد با ايشان فتنه يعنى كفر.

11) .مج،وز،آج،لب:ميفگنيد خود را به دستهاى شما.

12) .مج،وز،آج،لب+و فتنه.

13) .همۀ نسخه بدلها:ربيع بن انس.

-عليه السّلام-قتال كرد با آنان كه با او قتال كردندى،[و رها كرد] (1)ى آنان را كه با او قتال نكردندى تا آنگه كه (2)اين آيت فرود آمد كه: وَ قٰاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمٰا يُقٰاتِلُونَكُمْ كَافَّةً (3)...،اين آيت[منسوخ شد] (4)بدان.و معنى وَ لاٰ تَعْتَدُوا ،بر اين قول آن باشد كه:ابتدا مكنى به قتال آن كس كه با شما قتال نكند،و ناگاه به سر (5)ايشان [مشوى پيش] (6)ازآن كه ايشان را با اسلام دعوت كنى.

و بعضى دگر از مفسّران گفتند:آيت محكم است و از احكام او هيچ منسوخ [نيست،و آن كه ] (7)خداى تعالى گويد در اين آيت:كارزار كنى با آنان كه با شما كارزار كنند،منع نكند از وجوب قتال آنان كه با ما قتال[236-ر]نكنند،براى آن كه اين دليل الخطاب باشد،و آن معتمد نيست-چنان كه بيان كرديم.امّا قوله: وَ لاٰ تَعْتَدُوا ،بر اين قول آن است كه:تعدّى مكنى (8)از آنچه مشروع است در باب جهاد،و زنان و كودكان و پيران ضعيف را مكشى،و آن را كه به صلح دست به شما دهد و دست به شما دراز كند (9)،كه اگر نه چنين كنى تعدّى كرده باشى،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و مجاهد.

يحيى بن عامر گفت:به عمر عبد العزيز نوشتم و سؤال كردم او را از اين آيت،او بنوشت در جواب كه:نهى (10)از زنان و كودكان است و آنان كه حرب نكنند با مسلمانان از جمله كافران.

حسن بصرى گفت: وَ لاٰ تَعْتَدُوا ،مراد نهى از جمله قبايح و منهيّات است.بهرى دگر گفتند:«اعتدا»ترك قتال است،يعنى قتال كنى كه اگر نكنى معتدى و ظالم باشى.

بريده أسلمىّ روايت كند كه:چون رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-سريّتى را به غزاى فرستادى،بر ايشان اميرى كردى و او را وصيّت كردى به تقوا و ترس كارى (11)در (12)خاصّه


1) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .آج،لب،فق:تا آن كه.

3) .سورۀ توبه(9)آيۀ 36.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .دب:بسر.

6) .مج،وز،آج،لب،فق:پس.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:مكنيد.

9) .همۀ نسخه بدلها:دراز نكند.

10) .آج،لب،فق،مب+آيت.

11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:و به رستگارى.

12) .آج،لب،فق،مب،مر:و در.

نفس خود و در زيردستان خود،و گفتى:غزا كنى به نام خدا در راه خداى،و كارزار (1)كنى با كافران به خدا (2)و غلوّ مكنى،و از حدّ شرع مگذرى،و غدر مكنى، و مثله مكنى،و كودكان را مكشى.

عطاء بن ابي رباح روايت كند كه:چون ابو بكر[الصّدّيق] (3)يزيد بن ابي سفيان را به عمل شام فرستاد،به تشييع او بيرون آمد.يزيد سوار بود،و ابو بكر پياده با او مى رفت و او را وصايت مى كرد،يزيد گفت:يا خليفة رسول اللّٰه!يا برنشين،يا من نيز پياده شوم،گفت:من بر ننشينم و تو پياده نشوى،من اين گامها در سبيل خداى بر مى دارم،تو را وصايت مى كنم به وصايايى بايد كه نگاه دارى.در اين راه كه مى روى صومعه هاست،و جماعتى در آنجا خود را محبوس كرده دعوى مى كنند كه براى خداى مى كنيم،ايشان را رها كن با (4)آنچه در آنند.و از ايشان بگذرى جماعتى را بينى ميان سرباز تراشيده و مويهاى دراز بازگذاشته،با ايشان شمشيرزن برآن كه از سرباز تراشيده اند.

آنگه نگر تا هيچ زن را و كودك را و پير و ضعيف را نكشى،و هيچ درخت نبرى، و هيچ درخت خرما تباه نكنى و بنه سوزى (5)،و هيچ گاو و گوسپند (6)را نكشى (7)مگر براى خوردن،و هيچ آبادانى بيران (8)نكنى.

كلبى روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت:اين آيت در صلح حديبيّه آمد،و از (9)آن بود كه چون رسول-عليه السّلام-از مدينه بيرون آمد تا عمره اى آرد و با رسول-عليه السّلام-هزار و چهارصد مرد بودند.چون رسول-عليه السّلام-به حديبيّه رسيد،مشركان بيامدند و او (10)را منع كردند و رها نكردند (11)كه در مكّه شود (12).

رسول-عليه السّلام-هديى كه داشت آنجا بكشت،و آن (13)سال صلحى بكردند و


1) .لب:كالزار.

2) .همۀ نسخه بدلها:و به خداى.

3) .اساس:مخدوش است،مب:ابو بكر بن ابى قحافه،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .مب:در.

5) .كذا در اساس:بنه سوزى/بنسوزى،لب:نسوزى.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:گوسفند.

7) .مج:بنه كشى/بنكشى.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:ويران.

9) .همۀ نسخه بدلها:و آن.

10) .همۀ نسخه بدلها:و رسول.

11) .مب:و نگذاشتند.

12) .مب:رود.

13) .آج،لب،فق،مب:اين.

صلح نامه بنوشتند (1)به خطّ اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-چنان كه طرفى برفت،و قرار دادند كه آن سال بازگردد تا (2)دگر سال قريش مكّه را رها كنند (3)و بروند،و سه روز مكّه رسول را باشد تا درآيد و حجّ كند و هدى بكشد،و آنچه خواهد به جاى آورد و بازگردد.

چون سال ديگر در آمد،رسول-عليه السّلام-برخاست با صحابه و لشكر تا به مكّه رود،انديشه مى كرد كه نبادا (4)كه وفا نكنند قريش به عهدى كه كرده اند و با ايشان قتال بايد كردن،و رسول-عليه السّلام-قتال ايشان را كاره مى بود در ماه حرام[در زمين حرم] (5)،[236-پ]خداى تعالى اين آيت فرستاد و رخصت داد كه در ماه حرام قتال كنند با آنان كه با ايشان قتال كنند،و اگرچه در حرم باشد.

آنگه گفت: وَ لاٰ تَعْتَدُوا ،شما اعتدا مكنى،يعنى ابتدا مكنى به قتال (6)،اگر ايشان ابتدا (7)كنند شما نيز قتال كنى.و«قتل»،تخريب بنيت حيات باشد بأىّ (8)وجه كان،و«مقاتله»،مجادله و مقاساة غيرى باشد براى طلب قتل او.و مراد به سبيل خداى،دين خداست.و گفته اند:مراد جهاد است.و«اعتدا»مجاوزة الحدّ باشد،افتعال بود من عدا طوره اذا تجاوز حدّه.و محبّت از خداى تعالى ما را اراده خير و نفع و ثواب ما باشد،براى آن كه اجتماع او با كراهت محال است،جز آن است كه در محبّت مستمرّ است كه مضاف از مفعول به بيفگنند و مضاف اليه به جاى او بنهند،و در ارادت اين استمرار نيست،يقول (9):احبّ زيدا،و لا يقول (10)اريد زيدا،انّما يقال (11):اريد خيره و نفعه و (12)امرا يتعلّق به.

[قوله تعالى] (13): وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ ،اى وجدتموهم،بكشى ايشان را


1) .آج،لب،فق،مب،مر:نوشتند.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:و.

3) .مج،وز:بپردازند،فق،مر:بردارند،مب،بگذارند.

4) .آج،لب،فق،مب:مبادا.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .آج،لب،فق،مر+كه.

7) .فق،مر:قتال.

8) .مب:به هر.

9) .مج،وز:تقول.

10) .همۀ نسخه بدلها:تقول.

11) .همۀ نسخه بدلها:يقولون.

12) .همۀ نسخه بدلها:او.

13) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

هركجا يابى (1).و اصل كلمه حذق و بصارت باشد در كار (2)،يقال:رجل ثقف لقف (3)اذا كان حاذقا فى الحرب بصيرا بمواضعها جيّد الحذر (4)فيه،چون كارزار (5)و علم آن و مواضع حذر و مقاتل دشمن نيك شناسد او را چنين گويند،و معنى آن است كه:

هركجا تمكين يابى و به مقاتل ايشان راه برى.

و گفته اند:الثّقف الظّفر بالعدوّ،كما قال (6)تعالى: فَإِمّٰا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ (7)...،اى تظفرنّ بهم.و ثقاف گويند آن آهنى را كه كمان و نيزه به آن راست كنند،و ثقّاف گويند او را كه نيزه كژ (8)شده را راست كند،و همچنين مثقّف، و بر سبيل تشبيه مؤدّب را مثقّف گويند،براى آن كه بى ادب كژى كند،مؤدّب او را راست كند.

وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ ،و ايشان را بيرون كنى ازآن كه جا شما را بيرون كردند،يعنى مكّه.و مراد به«فتنه»،در آيت شرك است و كفر،گفت:كفر بتر و سخت تر از قتل است.اگر ايشان در زمين حرم در ماه حرام بر كفر اصرار مى كنند و ايشان محرم،از شما چرا روا نبود كه ايشان را بكشى در ماه حرام در زمين حرم و شما محرم؟ كسائى گفت:«فتنه»اين جا عذاب است،و ايشان را عادت بودى كه چون مسلمانى را بگرفتندى عذاب كردندى او را،خداى تعالى گفت:آنچه ايشان مى كنند بتر است و سخت تر.

وَ لاٰ تُقٰاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ حَتّٰى يُقٰاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قٰاتَلُوكُمْ ،جمله قرّاء در اين هر سه موضع به«الف»خوانند مگر حمزه و كسائى كه ايشان بى«الف» خوانند[از قتل] (9).و اوّل از مقاتله بود و در شاذ طلحة بن مصرّف و يحيى بن وثّاب و اعمش و عيسى بن عمر موافق حمزه و كسائى خوانند (10).


1) .دب:باشد.

2) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.

3) .چاپ شعرانى(91/2):تقيف لقيف.

4) .مج،وز:الحذق.

5) .لب:كالزار.

6) .آج،لب،مر+اللّٰه

7) .سورۀ انفال(8)آيۀ 57.

8) .مج،وز،آج:كج.

9) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .مر:باشند،ديگر نسخه بدلها:باشد.

بعضى مفسّران گفتند:اين لفظ كه در او نهى است از قتال ايشان به نزديك مسجد الحرام پيش ازآن كه ايشان ابتدا كنند منسوخ است بقوله: وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لاٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ (1)،اين قول قتاده است و ربيع،و مقاتل حيّان گفت،قوله: وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ ،فى الحلّ و الحرم (2)اين منسوخ است بقوله: وَ لاٰ تُقٰاتِلُوهُمْ (3)عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ،آنگه اين نيز منسوخ شد به آيت سورت[برائت] (4): فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (5).

بعضى دگر مفسّران گفتند:آيت محكم است،و معنى و حكم (6)بر جاى خود است،و نشايد ابتدا كردن به قتال در حرم و نه در ماه حرام،الّا عند الضّرورة، و ضرورت آن بود كه ايشان ابتدا كنند،چون آغاز كردند[237-ر]قتال ايشان واجب شد. كَذٰلِكَ جَزٰاءُ الْكٰافِرِينَ ،پاداشت كافران چنين بود.

فَإِنِ انْتَهَوْا ،اگر ايشان از قتل و قتال بازايستند (7)،خداى تعالى غفور و رحيم است،بديع نبود از او كه ايشان را بيامرزد چون ايمان آورده باشند و توبه كرده.و «انتهاء»مطاوع نهى باشد،يقال:نهيته فانتهى،كما يقال:زجرته فانزجر.و انفعال بناى مطاوع (8)باشد،يقال:فعلته فانفعل،قياسى مطّرد.و«غفور»،بناى مبالغت است،و هر بنا كه معدول بود از اصل خود وضع قياس براى (9)مبالغت بود.

وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لاٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ ،و كارزار (10)كنى (11)با ايشان تا فتنه نباشد.

«كان»تامّه است،يعنى تا كفر در جهان بنماند،و مراد به«فتنه»كفر است.و آيت در حقّ مشركان است،و از مشرك (12)بازنگرديد (13)الّا به اسلام يا (14)قتل،چه حكم او به خلاف حكم اهل ذمّت است كه از ايشان جزيه قبول كنند.


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 193.

2) .فق،مب،مر:و الحرام.

3) .اساس،مج،وز،لب،فق،مب:تقتلوهم،به قياس با نسخه مب،و ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .سورۀ توبه(9)آيۀ 5.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:معنى محكم.

7) .مج،وز،آج،لب:بازاستند.

8) .چاپ شعرانى(92/2)+فعل.

9) .آج،لب،فق،مب،مر:برآن.

10) .لب:كالزار.

11) .مب،مر:كنيد.

12) .چاپ شعرانى(93/2):شرك.

13) .همۀ نسخه بدلها:نگردند.

14) .مب+به.

مفضّل بن سلمه گفت:حكمت در اين آن است كه اهل كتاب كتابى منزل دارند از خداى تعالى،حق تعالى فرمود كه:ايشان را مهلت ده كه باشد كه ايشان (1)نظر كنند،و با كتاب (2)خود رجوع كنند،و انصافى بدهند و ايمان آرند.

و امّا در حقّ مشرك عابد (3)وثن اميد نيست،پس در امهال ايشان وجهى نيست، از ايشان راضى مشو (4)جز به ايمان يا قتل.

و«كان»چون تامّه باشد به معنى وجد و حدث باشد،اى[حتّى لا] (5)يوجد كفر و يكون الدّين للّٰه،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است (6)و ربيع و ابن زيد و روايت از باقر -عليه السّلام.

و اصل«فتنه»اختبار بود،يقال:فتنته بكذا اذا جرّبته (7)به.و براى آن«كفر»را «فتنه»خواند كه مؤدّى است به اهلاك،چنان كه فتنه مؤدّى بود به اهلاك (8).و دين خداى را باشد.در«دين»دو قول گفتند،يكى ملّت و طلب (9)اسلام من قوله: إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ (10)...،و يكى اذعان و گردن نهادن حق را،من قول الاعشى:

هو دان (11)الرّباب اذكر هو الدّين دراكا بغزوة و صيال

و اقسام و معانى و وجوه دين به تمامى گفته شد (12)،في قوله: مٰالِكِ (13)يَوْمِ الدِّينِ (14).رسول-عليه السّلام-گفت:

لا يبقى على ظهر الارض بيت مدر و لا وبر الا ادخله الله كلمة (15)الاسلام اما بعز عزيز او بذل ذليل ،گفت:بر پشت زمين خانه اى بنماند در حضر و در بدو،و الّا خداى تعالى كلمه اسلام در او برد امّا به عزّى عزيز يا


1) .مر+را.

2) .مج،وز،دب:كتاب،آج،لب،مر،فق:با گناهان.

3) .دب:مشركان عابد،فق،مب:عابد مشرك.

4) .دب:مشوى/مشويد.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .همۀ نسخه بدلها+و مجاهد.

7) .لب،مب:جزتيه،مر:أجريته،چاپ شعرانى(93/2):اذ اختبرته.

8) .چاپ شعرانى(93/2)+ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلّٰهِ .

9) .همۀ نسخه بدلها:طريقه.

10) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 19.

11) .لب،فق،مب،مر:كان.

12) .همۀ نسخه بدلها:شده است.

13) .اساس،مج،وز،دب،فق،مب،مر:ملك،به قياس با نسخه لب و با توجّه به ضبط قرآن مجيد،تصحيح شد.

14) .سورۀ فاتحة الكتاب(1)آيۀ 4.ديگر نسخه بدلها و عبارت تصحيح شد.

15) .اساس:فيها،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و معنى عبارت تصحيح شد.

به ذلّى ذليل،يعنى امّا به طوع ايمان آرند و به آن عزيز شوند،و امّا (1)از بيم تيغ اظهار ايمان كنند به رغم و مذلّت.

فَإِنِ انْتَهَوْا ،اگر بازايستند از قتل و كفر و عناد. فَلاٰ عُدْوٰانَ ،اى[لا سبيل] (2)و لا حجّة،اين قول عبد اللّٰه عبّاس است،گفت نظيره قوله. أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلاٰ عُدْوٰانَ عَلَيَّ (3)...،اى لا[سبيل علىّ،] (4)و قيل معناه:لا حرج علىّ.و اصل «عدوان»ظلم بود-چنان كه گفتيم-قال اللّٰه تعالى: وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ (5)...،و مراد در آيت قتل است،و آن قتل برايشان به جزاى عدوان و ظلم ايشان بود.آنگه جز[ارابه لفظ] (6)مجزى برخواند براى ازدواج (7)را،چنان كه طريقت ايشان است،قال عمرو بن شأس الاسدىّ:

[جزينا ذوى العدوان بالامس فرضهم] (8)[237-پ]قصاصا سواء حذوك النّعل بالنّعل

و مراد به ظالم (9)كافر محارب است اين جايگاه،پس معنى آيت اين است كه گفتيم،نه آن كه امرى كرد به ظلم يا اباحتى كرد ظلم را.

قوله: اَلشَّهْرُ الْحَرٰامُ بِالشَّهْرِ الْحَرٰامِ ،بدان كه ماه حرام در سال (10)چهار است چنان كه حق تعالى گفت: مِنْهٰا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ (11)...،واحد فرد[و هو رجب] (12)و ثلاثة سرد،اى متتابعة (13)،يكى فرد است و آن رجب است و سه متتابع،و آن ذوالقعده و ذوالحجّه و محرّم است.و براى آنش حرام خواندند كه حرام بود برايشان قتال كردن در اين ماهها تا اگر مرد،مقاتل پدر و برادر را ديدى رها كردى و نكشتى او را،پس براى حرمت ماه راه،حرام خواندند او را،و مراد به اين ماه در آيت ذوالقعده است كه


1) .اساس:يا،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و سياق عبارت تصحيح شد.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .سورۀ قصص(28)آيۀ 28.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .سورۀ مائده(5)آيۀ 2.

6) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .همۀ نسخه بدلها:ازدواج لفظ.

8) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .همۀ نسخه بدلها:ظلم.

10) .آج،لب،فق،مب،مر:سالى.

11) .سورۀ توبه(9)آيۀ 36.

12) .اساس:ناخواناست،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

13) .مج،وز:متابعى.

رسول را-عليه السّلام-از حديبيه (1)عام الصدّ ذوالقعده بازگردانيدند.و اين ماه را براى آن ذوالقعده خواندند لقعودهم فيه عن (2)القتال،كه ايشان در اين ماه از كارزار (3)فرونشستندى .

امّا در معنى آيت دو قول گفتند،يكى آن كه:چون رسول-عليه السّلام- عام الحديبية بازگرديد (4)و در مكّه نشد،و صلحى رفت ميان ايشان و قرارى كه رسول -عليه السّلام-دگر سال بازآيد و ايشان از مكّه بروند (5)،و صحابه رسول در مكّه آيند با سلاحها در نيام و برهنه نكنند.چون سال ديگر آمد،رسول-عليه السّلام-برخاست و در مكّه رفت و طواف كرد و اركان حج بگذارد،و آن ذوالقعده بود كه بيرون آمد از مدينه سنه سبع،و آن سال كه او را منع كردند هم ذوالقعده بود سنه ستّ از هجرت، خداى تعالى آيت فرستاد و گفت:اين ماه دخول به بدل آن ماه منع است،و هر دو در ماه حرام (6)بود.

قولى دگر آن است در معنى آيت كه:قتال اَلشَّهْرُ الْحَرٰامُ بِالشَّهْرِ الْحَرٰامِ ،اى بقتال الشّهر الحرام،يعنى اين قتال كه شما را گمان است كه با ايشان بايد كردن، به عوض آن قتال است كه ايشان با شما كنند.اگر ايشان حلال (7)مى دارند و روا مى دارند كه در ماه حرام با شما قتال كنند،شما نيز روا دارى،كه الشّرّ بالشّرّ و البادى اظلم (8)،[معنى آيت] (9)،معنى آيت (10)مثل باشد،و بر هر دو وجه در آيت مضاف محذوف بود و مضاف اليه به جاى او نهاده.قول اوّل را تقدير اين بود كه:دخول الشّهر بمنع (11)الشّهر،على تقدير:دخولكم[مكّة] (12)فى الشّهر الحرام بمنعهم (13)ايّاكم عن دخولها فى الشّهر الحرام.

و وجه دوم (14)را تقدير چنين باشد[238-ر]كه:قتال الشّهر الحرام،اى قتالكم


1) .همۀ نسخه بدلها:عام الحديبية.

2) .همۀ نسخه بدلها:من.

3) .لب:كالزار.

4) .دب:نگرديد.

5) .مج،وز:برون بروند.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:محرّم.

7) .مر:بحلال.

8) .آج،لب،فق،مب،مر+و الحديد بالحديد يفلح.

9) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .همۀ نسخه بدلها:اين.

11) .مج،وز:يمنع.

12) .همۀ نسخه بدلها:من.

13) .مج،وز:يمنعكم.

14) .مب،مر:دويم.

ايّاهم فى الشّهر الحرام بقتالهم ايّاكم فى الشّهر الحرام،تا معنى آيت مستقيم شود، يعنى اين دخول به بدل آن منع،و اين قتال در برابر آن قتال.

وَ الْحُرُمٰاتُ ،جمع حرمة باشد كظلمة و ظلمات و حجرة و حجرات،و براى آن به جمع گفت كه سه حرمت است،و اقلّ جمع بر مذهب درست سه بود:يكى حرمت ماه،يكى حرمت حرم،يكى حرمت احرام (1).

و قصاص و مقاصّت به معنى مساوات و مقابله بود،و اصل آن اتّباع اثر بود،يعنى دنبال آن دارى كه با او آن كنى كه او كرده باشد.

فَمَنِ اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ ،هركه بر شما ظلم كند. فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ ،بر او همچنان ظلم كه او كرده باشد بكنى.و ظاهر چنان مى نمايد كه در آيت امر است به ظلم،و لكن مراد مقابله (2)و مجازات است.

و آنچه دوم (3)باشد بر سبيل جزاء،آن را ظلم نخوانند مگر بر سبيل مجاز و ازدواج، و مانند اين در قرآن و كلام عرب بسيار است،قال اللّٰه تعالى: وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا (4).

و دوم (5)سيّئه نباشد،چه جزاء بدى،بد (6)نباشد،دگر قوله تعالى: وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ (7).

و آنچه اوّل ايشان كرده باشند عقاب نباشد،عقاب اين فعل باشد كه اينان به جزاى آن كرده باشند،و لكن بر سبيل ازدواج با (8)كلام جفت شود،و چنان كه عمرو بن كلثوم گفت:

الا لا يجهلن (9)احد علينافنجهل فوق جهل الجاهلينا

يعنى جزاى جهل دهيم،براى آن كه هيچ عاقل به جهل فخر نكند.

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ،و از خداى بترسى و بدانى كه او با متّقيان است به معنى نصرت.و معنى«مع»مصاحبت باشد،يعنى نصرت خداى با


1) .مر+قوله.

2) .اساس:به صورت«مقاتله»هم خوانده مى شود.

3) .مر:دويم.

4) .سورۀ شورى(42)آيۀ 40.

5) .مر:دويم.

6) .مر:بدى.

7) .سورۀ نحل(16)آيۀ 126.

8) .دب:تا.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز لب:يجهلين.

متّقيان است به يك جا.

وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،امر است از خداى تعالى جمله مكلّفان را به انفاق مال، و در عموم اين،داخل زكات و صدقه[و انواع] (1)برّ و نفقه باشد آن كس كه نفقه يش (1)بر او واجب بود.و سبيل خداى،طاعت اوست از باب حجّ و جهاد،و در[عموم] (3)آيت داخل بود هرچه از باب خير بود از عمارت مساجد و پل و رباط و اصلاح راهها و معاونت مساكين و[شفقت] (4)بر يتيمان.

و«انفاق»،در لغت اخراج الشّىء عن الملك باشد،و«نفوق»خروج باشد -و اين را شرح داده ايم.

وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ،«القاء»نقل چيزى باشد با جهت سفل (2)، چنان كه طرح،يقال:القى عليه (3)مسئلة كما يقال:[طرح عليه] (7)مسئلة.و در معنى او چند قول گفتند،بهرى گفتند:معنى آن است كه لا تأخذوا في ذلك و لا تبدءوا (4)به،و هركس[كه او ابتدا] (9)كند به كارى او را گويند:القى يده فيه،چنان كه لبيد گفت:

حتّى اذا ألقت يدا في كافرو أجنّ[عورات الثّغور ظلامها] (10)

اى بدأت فى المغيب.

مبرّد گفت:كنايت كرد به دست،كه بعضى از جمله است از جمله تن.و«با» زايد است،[معنى آن است كه:و لا تلقوا انفسكم] (11)[238-پ]،خود را در هلاك ميفگنى،چنان كه گفت: بِمٰا قَدَّمَتْ يَدٰاكَ (5)...،و: فَبِمٰا (6)كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ (7)...، و در زيادت«با»مثالش (8)قوله: تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ (9)...،و قول شاعر:

و لقد ملأت على نصيب جلدهبمساءة انّ الصّديق يعاتب


1) .آج،لب،فق،مب،مر:نفقه اش.

2) .مج،مب،مر:اسفل.

3) .فق:اليه.

4) .مج،وز:تبتدءوا،آج،لب،فق،مب:تبدءونه.

5) .سورۀ حج(22)آيۀ 10.

6) .متن آيۀ قرآن:فبما.

7) .سورۀ شورى(42)آيۀ 30.

8) .همۀ نسخه بدلها:با مثال آيت آورد و هو.

9) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 20.

اى مساءة،و گفت:عرب اين لفظ در شرّبه كار دارند.

وجهى ديگر در«با»آن است كه ردّ او كرد با معنى در اصل،براى آن كه جمله افعال متعدّيه از قتل و ضرب و قطع همۀ مضمّن (1)است به«با»در معنى،براى آن كه معنى اين است كه:اوقعت به الضّرب (2)و القتل و القطع.

وجهى دگر در آيت آن است كه:مفعول به (3)بيفگند،و«با»آلت راست،چنان كه:فعلت بيدي و اخذت بيدي و مشيت برجلي،و معنى آن است كه:و لا تلقوا انفسكم بايديكم الى التّهلكة.

علما در معنى او خلاف كردند،بهرى گفتند:به بخل،يعنى خويشتن به هلاك مكنى (4)به آن كه به مال بخل كنى،براى آن كه در مقدّمه ذكر نفقه مال رفته است كه در بخل و امساك هلاك است در دين و دنيا،امّا دين (5):منع زكات و حجّ (6)و نفقات واجب در اين باب اند،و امّا در باب دنيا:بخيل را همۀ جهان دشمن باشند، نبينى كه شاعر چگونه مى گويد:

اللّؤم داء دوىّ (7)يقتلون بهلا يقتلون بداء غيره ابدا

ازآن كه به منع قرى و طعام دشمن اندوخته آيد،پس مؤدّى بود آن با قتل ايشان.

و اين قول حذيفه و حسن و قتاده و عكرمه و عطا و ضحّاك و ابن كيسان است.

عبد اللّٰه عبّاس و سدّى گفتند:معنى آن است كه مگو كه مرا چيزى نيست،يعنى خود را و نام خود را نيست مكنى (8).

مجاهد گفت:معنى آن است امساك مكنى از نفقه ترس درويشى را.حسن گفت:ايشان امساك كردندى در (9)سفرهاى خطرناك براى جمع مال (10)،حق تعالى آن هر دو نهى كرد به اين آيت.


1) .آج،لب،فق،مر:متضمّن.

2) .فق:الضّراب.

3) .لب:مفعول.

4) .مب:ميفگنيد.

5) .آج،لب،فق،مب:امّا در اين.

6) .همۀ نسخه بدلها+و جهاد.

7) .اساس:داء لوبر،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .مج،وز:مى كنى،مب:مكنيد.

9) .همۀ نسخه بدلها:و.

10) .همۀ نسخه بدلها+را.

ابو صالح گفت از عبد اللّٰه عبّاس كه:آيت عام الحديبية آمد در حقّ قومى كه رسول -عليه السّلام-ايشان را حجّ فرمود،ايشان گفتند:ما چيزى نداريم تا برگ خود بسازيم و كس ما را نفقه نكند،خداى تعالى اين آيت بفرستاد.

حسن على ابو طالب (1)روايت كند و ابو الدّرداء و ابو هريره و ابو امامه و عبد اللّٰه عمر (2)و جابر عبد اللّٰه انصارى و عمران بن[الحصين] (3)از رسول-عليه السّلام-كه گفت:آن كس كه درمى در خانه خود نشسته در سبيل خداى خرج كند،يعنى حجّ يا [جهاد را] (4)،به هر درمى هفتصد (5)بنويسند.و آن كه به نفس خود بيرون شود و مال خرج كند،به هر درمى هفتصد (6)هزار[درمش] (7)بنويسند،و ذلك قوله تعالى: وَ اللّٰهُ يُضٰاعِفُ لِمَنْ يَشٰاءُ (8).

عكرمه گفت:معنى وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ،آن است كه: وَ لاٰ تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ (9)...،يعنى نفقه از وجهى حلال كنى.

زيد بن اسلم گفت:آيت در جماعتى آمد كه ايشان به جهاد رفتندى بى برگى و سازى،يا (10)در راه منقطع شدندى و يا (11)بر ديگران وبال شدندى،حق تعالى ايشان را از آن نهى كرد و گفت:چون مال ندارى كه نفقه كنى،خويشتن (12)در هلاك ميفگنى.

بهرى دگر[239-ر]گفتند:خود را در هلاك ميفگنى به اسراف در نفقه و صدقه.

صادق-عليه السّلام-گفت:اگر مردى هرچه دارد به يك بار در صدقه و نفقه خرج كند،او محسّن و موفّق (13)نباشد لقوله: وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ. بهرى دگر از مفسّران گفتند:مراد آن است كه خويشتن (14)در هلاك ميفگنى به ترك جهاد،


1) .دب:حسن بن على عليهما السّلام،آج:حسن بن على ابو طالب،عليهما السّلام.

2) .اساس و ديگر نسخه بدلها+عبد اللّٰه عمرو،كه در اساس كلمه خطخوردگى دارد.

3) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر بدلها افزوده شد.

4) .دب:حسن بن على عليهما السّلام،آج:حسن بن على ابو طالب،عليهما السّلام.

5) .مج،وز:هفصد.

6) .مج،وز:هفصد.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر بدلها افزوده شد.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 261.

9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 267.

10) .همۀ نسخه بدلها:يا.

11) .همۀ نسخه بدلها:و امّا.

12) .آج،مب:خود را.

13) .آج،فق،مب:موافق.

14) .مب،مر+را.

براى آن كه چون تن در جهاد ندهيد (1)كفّار مستولى شوند،و چون مستولى شوند مسلمانان را هلاك كنند،همچنان باشد كه آن هلاك،ايشان به سر خود آورده به دست خود.

اسلم بن عمران گويد:به غزاى قسطنطينيّة (2)بودم،و امير اهل مصر عقبة بن عامر الجهنيّ بود-صاحب رسول اللّٰه (3)،و امير اهل شام فضالة بن عبيد بود-صاحب رسول اللّٰه،و امير جمله لشكر عبد الرّحمن خالد وليد (4)بود.روميان بيامدند و مصاف بركشيدند و پشت به ديوار مدينه روم بازنهادند،و مسلمانان در برابر ايشان دو صف بركشيدند.سوارى از لشكر مسلمانان بيرون آمد و بر (5)لشكر روم حمله برد،و صف (6)ايشان (7)بردريد،آنگه بر جاى خود آمد و بايستاد،مردمان گفتند:سبحان اللّٰه القى بيده الى التّهلكة.

ابو ايّوب انصارى-رحمة اللّٰه عليه-گفت:شما اين آيت را تأويل چنين مى كنى (8)؟ مردى را كه حمله چنين برد و قتالى چنين كرد و طلب شهادت كرد او را مى گوى (9)خود را در هلاك افگند!ما به دانيم (10)،تفسير اين آيت (11)در ما فرود آمد كه انصاريانيم.

چون خداى تعالى دين مسلمانى عزيز كرد،و رسول-عليه السّلام-ممكّن (12)شد،با يكديگر گفتيم در سرّ:تا (13)چند از اين جهاد و مشقّت خواهيم ديدن!اسبابها ما مختل شد،مصلحت در آن باشد كه روزى چند با سر املاك و اسباب شويم،و عمارتى كنيم املاك را،خداى تعالى اين آيت فرستاد (14)كه: وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ،بترك الجهاد و الاقامة فى الاهل.

آنگه ابن ابو عمران گفت:لا جرم ابو ايّوب چندان (15)مداومت كرد بر جهاد كه او را


1) .همۀ نسخه بدلها+ندهند.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز مج:قسطنطنيه.

3) .همۀ نسخه بدلها:رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله.

4) .مب:عبد الرّحمن بن خالد وليد.

5) .آج،لب،مب،مر:در.

6) .مب+لشكر.

7) .آج،لب،فق،مر+را.

8) .دب:كنى،آج،لب،فق:مكنى،مب،مر:مكنيد.

9) .مب،مر:مى گوييد.

10) .لب،مب،مر:بدانيم،مب:به بدانيم.

11) .دب+اين آيت،آج،لب،فق+كه اين آيت.

12) .مب:متمكّن.

13) .مج،وز:ماتا.

14) .مب+قوله تعالى.

15) .دب:چنان.

بكشتند (1)،و در قسطنطينيّة (2)دفنش كردند،و گور او آنجاست.

عبد اللّٰه عبّاس گفت به روايت ابو الجوزاء كه:مراد آن است كه خويشتن در عذاب خداى ميفگنى به ترك جهاد،دليلش قوله تعالى: إِلاّٰ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذٰاباً أَلِيماً (3).

انس مالك روايت كرد از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-كه گفت:سه چيز از اصل ايمان است:بازايستادن (4)از گوينده لااله الاّاللّٰه،و تكفير[اونا] (5)كردن به عملى كه بكند از گناه،و جهاد پيوسته داشتن تا آنگه كه آخر امّت من با دجّال جهاد كنند،و (6)ايمان داشتن به قضا و قدر خداى.

ابو هريره روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه بميرد و غزا نكند و با خود[انديشه] (7)و تدبير غزا نكند،

مات على شعبة من النفاق ،بر شاخ (8)نفاق ميرد.

ابو هريره و سفيان گفتند:آن كس باشد كه[به تنهاى] (9)حمله برد بر لشكرى بسيار.

محمّد بن سيرين و عبيدة السّلمانىّ گفتند:مراد نوميدى است از رحمت خداى.

ابو[قلابه گفت] (10):مردى باشد كه گناهى بكند،آنگه گويد:مرا توبت نيست، دست در ميان دارد و گناه مى كند،نوميد از (11)رحمت خداى تعالى.

يمان بن رباب و مفضّل بن سلمه گفتند:عرب آن كس (12)را كه تن به هلاك (13)فرونهد و از نجات نوميد شود،گويند:[ألقى بيده] (14)،[239-پ]الى التّهلكة.

يكى از براء بن عازب پرسيد كه:نه مراد به اين آيت آن كس است كه تنها بر لشكرى عظيم حمله برد؟گفت:نه،مراد مردى است كه گناهى بكند با خود


1) .وز،دب،آج،لب،فق،مر+آنجا بكشتند،چاپ شعرانى(97/2)تا در آنجا كشته شد.

2) .وز،دب،لب،مل:قسطنطنيه،آج:قسطنطيه،فق مر:قسطنطنيه.

3) .سورۀ توبه(9)آيۀ 39.

4) .وز،آج،لب،فق:استادن.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .اساس:«ما»(بدون نقطه)،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .مب:شاخى از،ديگر نسخه بدلها:شاخى.

9) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

12) .آج،لب،فق:عربان كسى.

13) .مج،وز:بهلكه،آج،لب،فق،مب:به هلاكت.

فرونهد (1)كه مرا از اين گناه توبه نيست،از رحمت خداى نوميد شود گناه مى كند و اصرار مى نمايد.

راوى خبر گويد كه:حبيب بن الحارث به نزديك رسول آمد،گفت:يا رسول اللّٰه! إنّي رجل معراض للذّنوب (2)،من مردى ام كه تعرّض گناه بسيار كنم،مرا تدبير چيست؟گفت:توبه كن.گفت:يا رسول اللّٰه!توبه مى كنم،و با سر گناه مى شوم.

گفت:پس از آن با سر توبه شو.گفت:يا رسول اللّٰه!پس گناه من بسيار شود (3).

گفت:يا حبيب!عفو خداى از گناه تو بيشتر است.

فضيل عياض گفت معنى آيت آن است كه:خود را در هلاك ميفكنى به گمان بد كه به خداى برى (4)،نبينى در عقب اين گفت: وَ أَحْسِنُوا ،و مراد آن كه:و أحسنوا الظّنّ باللّٰه انّ اللّٰه يحبّ المحسنين الظّنّ به.

اسماعيل بن على برادرزاده دعبل شاعر گفت:در نزديك حسن هانى شديم در بيمارى كه او را بود به عيادت،او را گفتيم:يا با على!تو در اوّل روزى از روزهاى آخرت،و آخر روزى از روزهاى دنيا،توبه بكن.گفت:اسندوني،مرا بازنشانى،او را بازنشاندند.گفت:

حدّثني حمّاد بن سلمه عن يزيد الرّقاشىّ عن انس بن مالك، عن النّبى-صلّى اللّٰه عليه و آله-انّه قال: جعلت شفاعتي لاهل الكبائر من امتي أ تراني لا اكون منهم ؟پيغامبر-عليه السّلام-گفت:من شفاعت خود براى اهل كباير امّت نهاده ام،گمان برى كه من از ايشان نيم (5)

«و كان أحسننا ظنّا باللّٰه (6)،از ما (7)همۀ او به خداى نيكوگمان تر (8)بود.

انس گفت:رسول-عليه السّلام-گفت:

لا يموتنّ احدكم الّا و هو يحسن الظّنّ (9)باللّٰه انّ حسن (10)الظّنّ باللّٰه ثمن (11)الجنّة، گفت:نبايد (12)كه مرگ به يكى از شما آيد و (13)او به


1) .فق:با خود گويد،مب:با خود انديشه كند.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:الذّنوب.

3) .مج:شو.

4) .مب:بريد:آج:كه خداى را برى.

5) .مج،وز،دب،آج،لب:نه ام.

6) .همۀ نسخه بدلها:باللّٰه ظنّا.

7) .در مج،وز،دب:از هما.

8) .مج:نيكوگماتر.

9) .آج،لب،فق،مب:بالظن.

10) .لب،فق،مب:احسن

11) .مج:ثمنا.

12) .آج،لب،فق:نبادا،مب،مر:مبادا.

13) .مج+از

خداى نيكو گمان نباشد،كه گمان نيكو به خداى-جلّ جلاله-بهاى بهشت است.

هم او روايت (1)كند كه فرداى قيامت حق تعالى فرمايد تا بنده را به دوزخ برند،چون او را سوى (2)دوزخ مى برند،سر بر دارد و گويد:بار خدايا!گمان من به تو نه اين بود (3)، حق تعالى گويد (4)،بنده من گمان تو به من چه بود؟گويد:آن كه (5)مرا بيامرزى و عفو كنى،حق تعالى گويد:عفوت (6)كردم،به بهشتش بريد (7).و اگر آيت حمل كنند (8)بر عموم تا همۀ معانى داخل بود تحت آن اولى تر،چه تنافيى نيست از ميان اين معانى.

و«تهلكه»تفعله باشد من الهلاك.و گفته اند:سبب هلاك بود،و«هلاك»ضياع بود.و گفته اند:«تهلكه»آن چيزى است كه (9)عاقبت او به هلاك انجامد.و«احسان»، ايصال هر نفعى بود حسن به غيرى (10)،و نه هركه او فعلى (11)حسن بكند او را محسن (12)خوانند،براى آن كه خداى تعالى كفّار را عقاب كند و از او حسن است،و نگويند كه محسن است بر (13)كافر،يا احسان مى كند با او.

عكرمه گفت معنى آن است كه:أحسنوا الظّنّ باللّٰه فى الخلف و العوض (14)، گمان به خداى تعالى نيكو برى كه آنچه شما نفقه كنى عوض بازدهد.ابن زيد گفت:أنفقوا بدءا (15)و أحسنوا عودا (16)[240-ر]،به اوّل نفقه كنى و آنچه دوم بار كنى از باب احسان باشد.و گفته اند:معنى آن است كه واسطه كار نگاه دارى كه بين


1) .همۀ نسخه بدلها:انس روايت.

2) .آج،لب،فق،مر:بسوى.

3) .مج،وز:من به اين بود،مر:من به تو اين بود،مر:من به تو آن بود،مب:خدايا به تو گمان اين نبود.

4) .همۀ نسخه بدلها:مى گويد.

5) .مب+مرا به دوزخ نفرستى و.

6) .دب،مب،مر:عفو.

7) .مب:برند.

8) .فق،مر:آيت را حمل كنند،دب:آيت حمل كنى.

9) .همۀ نسخه بدلها:آن باشد كه.

10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نفعى حسن به غيرى باشد.

11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:فعل.

12) .اساس:بكند احسانش،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

13) .همۀ نسخه بدلها:با.

14) .همۀ نسخه بدلها+گفت.

15) .مج،وز،دب،آج،لب:بدا،مر:بدوا.

16) .همۀ نسخه بدلها+گفت.

الاسراف و التّقصير است (1).

سوره البقرة (2): آیات 196 تا 203

اشاره

وَ أَتِمُّوا اَلْحَجَّ وَ اَلْعُمْرَةَ لِلّٰهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اِسْتَيْسَرَ مِنَ اَلْهَدْيِ وَ لاٰ تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتّٰى يَبْلُغَ اَلْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كٰانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيٰامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى اَلْحَجِّ فَمَا اِسْتَيْسَرَ مِنَ اَلْهَدْيِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ ثَلاٰثَةِ أَيّٰامٍ فِي اَلْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذٰا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كٰامِلَةٌ ذٰلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حٰاضِرِي اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ (196) اَلْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومٰاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ اَلْحَجَّ فَلاٰ رَفَثَ وَ لاٰ فُسُوقَ وَ لاٰ جِدٰالَ فِي اَلْحَجِّ وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اَللّٰهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ اَلزّٰادِ اَلتَّقْوىٰ وَ اِتَّقُونِ يٰا أُولِي اَلْأَلْبٰابِ (197) لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذٰا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفٰاتٍ فَاذْكُرُوا اَللّٰهَ عِنْدَ اَلْمَشْعَرِ اَلْحَرٰامِ وَ اُذْكُرُوهُ كَمٰا هَدٰاكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلضّٰالِّينَ (198) ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفٰاضَ اَلنّٰاسُ وَ اِسْتَغْفِرُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (199) فَإِذٰا قَضَيْتُمْ مَنٰاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اَللّٰهَ كَذِكْرِكُمْ آبٰاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِي اَلدُّنْيٰا وَ مٰا لَهُ فِي اَلْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ (200) وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِي اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ (201) أُولٰئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّٰا كَسَبُوا وَ اَللّٰهُ سَرِيعُ اَلْحِسٰابِ (202) وَ اُذْكُرُوا اَللّٰهَ فِي أَيّٰامٍ مَعْدُودٰاتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اِتَّقىٰ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (203)

ترجمه

تمام بكنى (2)حجّ و عمره خداى را،اگر بازدارند شما را (3)آنچه ميسّر شود از هدى،و متراشى سرهايتان تا برسد هدى به جاى خود،هركه باشد از شما بيمار يا باشد به او رنجى از سرش فداى از روزه يا صدقه اى يا چيزى كه بكشد چون ايمن شوى هركه تمتّع كند به عمره را (4)حجّ آنچه خوار شود از هدى (5)هركه نيابد،روزه سه روز در حجّ و هفت روز چون بازآيى آن ده روز تمام باشد،اين آن راست كه نباشد اهلش (6)حاضران مسجد حرام (7)،و بترسى از خدا و بدانيد كه خداى سخت عقوبت است.

حجّ ماههاى دانسته است هركه اندازد در آن حجّ را جماع نيست (8)و نه فاسق شدن و نه سوگند خوردن (9)در حجّ،و آنچه كنى از نيكى آن را خداى مى داند،و زاد برگيريد كه بهترين زاد پرهيزگارى باشد،و بترسيد از من اى خداوندان عقلها.


1) .وز+قوله عزّ و جلّ،ديگر نسخه بدلها+قوله تعالى.

2) .وز:بكنيد.

3) .وز+و يا.

4) .مج:براى.

5) .مج:هديه.

6) .مج،وز،لب،فق:اهل آن.

7) .مج،وز،آج،لب،فق:مكّه.

8) .مج،وز،آج،لب+و فحش.

9) .مج،وز،آج،لب،فق+به خداى.

نيست بر شما بزهى (1)كه طلب كنيد نعمتى از خدايتان چون بيايى (2)از عرفات ياد كنى خداى را به نزديك مشعر حرام،و ياد كنيد او را چنان كه شما را راه داد (3)،و اگرچه (4)بوديد پيش (5)آن از گمراهان.

پس بيايى ازآنجا كه بيايند مردمان و آمرزش خواهيد از خدا كه خداى آمرزنده و بخشاينده است.

[240-پ] چون بگزارى اركان حجّتان،ياد كنيد خداى را چون ياد كردنتان (6)پدرانتان (7)را يا (8)سخت تر ياد كردن،از مردم (9)كس هست كه مى گويد (10):بار خدايا بده ما را در دنيا،و نباشد او را در آخرت از (11)نصيبى (12).

و از ايشان كس هست كه مى گويد (13):خداى ما (14)بده ما را در دنيا نيكويى و در آخرت نيكويى،و نگه دار ما را از عذاب آتش (15).

ايشان آنانند كه باشد ايشان را بهره از آنچه اندوخته باشند،و خدا (16)زود شمار است.

ياد كنيد خداى را در روزهاى شمرده،هركه تعجيل كند در دو روز،بزه نيست بر او،و هركه


1) .بزهى/بزه اى،مج،وز،لب،فق:بزه.

2) .مج،ور:بياييد.

3) .مج،وز،آج،لب،فق:راه نمود شما را.

4) .و اگرچه،ترجمه«ان»است كه ان مخففه از ثقيله است و ظاهرا به معنى:«به درستى كه»يا«همانا»ست.

5) .چاپ شعرانى(100/2)+از.

6) .مج،وز،آج،لب،فق:ياد كرديتان.

7) .آج،لب،فق:پدران ايشان.

8) .مج:و،وز:تا.

9) .آج،لب،فق:مردمان،مج:پس از مردمان.

10) .مج،وز،آج،لب،فق:هستند كه گويند.

11) .نسخه بدلها:ندارد.

12) .مج+و بهره.

13) .مج،وز،آج،لب،فق:هستند كه گويند.

14) .مج،وز،آج،لب،فلق:بار خدايا.

15) .مج،وز،آج،لب،فق:دوزخ.

16) .مج:خداى تعالى.

بازپس (1)استد (2)نيست بزه بر او آن را كه ترسد،و بترسيد از خداى و بدانيد كه با او برند شما را جمع كرده (3).

قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّٰهِ ،ابن ابي اسحاق در شاذّ«حجّ» (4)خواند به كسر«حا»در جمله قرآن،و اين لغت تميم است،و قيس عيلان و طلحة بن مصرّف اين جا و در آل عمران به كسر خواندند و در باقى قرآن به فتح.و ابو جعفر و حمزه و كسائى و عاصم به روايت حفص در آل عمران به كسر خواندند و در همۀ قرآن به فتح، و جمله قرّاء در همۀ قرآن به فتح«حا» (5)خوانند،و آن (6)لغت اهل حجاز است.

كسائى گفت:هر (7)دو لغت است و ميانشان فرقى نيست،كرطل و رطل و كسر البيت و كسره.ابو معاذ گفت:«حجّ»به فتح مصدر باشد و به كسر اسم،چنان كه قسم و قسم،و سقى و سقى،و شرب و شرب،و در مصحف عبد اللّٰه چنين است كه:و أتمّوا الحجّ و العمرة الى البيت للّٰه (8)،و شعبى خواند:و أتمّوا الحجّ و العمرة للّٰه، به رفع«عمره»على الابتداء.

بدان كه«حجّ»در لغت قصد باشد،و در شرع قصدى باشد مخصوص در وقتى مخصوص به جاى مخصوص بر اداى مناسكى مشروع،و اين از جمله اسماء مخصوصه (9)است،و از (10)ميان مسلمانان خلافى نيست در وجوب حجّ،امّا در وجوب عمره خلاف كردند:

مذهب ما و مذهب شافعى بر قول جديد (11)او،و (12)سفيان ثورى[241-ر]و (13)سفيان عيينه و احمد و اسحاق و عطا و قتاده آن است كه واجب است،و در صحابه مذهب


1) .آج،لب،فق:از.

2) .مج،وز،آج،لب،فق:ايستد.

3) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر+اين هشت آيت است.

4) .مب:بحج.

5) .كذا:در اساس و دب،ديگر نسخه بدلها عبارت:«و جمله قرّاء در همۀ قرآن به فتح«حا»را ندارند.

6) .وز،آج،لب،فق،مب،مر:اين.

7) .همۀ نسخه بدلها:اين.

8) .مج،وز،دب،مب:الى بيت اللّٰه.

9) .مج،وز:مخصوص.

10) .فق،مب:و در.

11) .همۀ نسخه بدلها:حديث.

12) .مر+حديث.

13) .همۀ نسخه بدلها+قرّاء.

اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-است و عبد اللّٰه عبّاس و زيد بن ثابت.و قومى گفتند:

سنّت است،و آن مذهب اهل عراق است و مالك بن انس و ابو ثور،و يك قول شافعى در قديم،پس از آن بازآمد و اينان بنا بر قرائت شعبى كردند كه به رفع خواند،دليل بر صحّت مذهب درست قرائت عامّه (1)است: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّٰهِ ، امر كرد (2)به عمره همچنان كه به حجّ،و امر از خداى تعالى دليل ايجاب كند تا دليل برخاستن (3)كه مراد ندب است.

دليل ديگر،اجماع اهل البيت و نيز اجماع صحابه-كه كس بر اينان كه گفتيم منكر نيست.

دگر خبر جابر كه گفت،از رسول-عليه السّلام-پرسيدم حديث عمره و گفتم (4):يا رسول اللّٰه!أبي شيخ كبير،پدرم (5)سخت پير است،حجّ و عمره نتواند كردن،گفت:

حجّ عنه و اعتمر،تو از او حجّ و عمره بكن،يعنى به نيابت او.و ابو السق (6)گويد:

نزديك رسول-عليه السّلام-آمدم به عرفه،او را گفتم:مرا عملى آموز كه بدان از عذاب برهم،گفت:نماز فريضه به پاى دار،و زكات مال بده،و حجّ و عمره بكن،و ماه رمضان روزه دار.«عمره»را در ميان فرائض بر شمرد.

و شقيق بن عبد اللّٰه روايت كند كه،رسول-عليه السّلام-گفت:متابعت كنى از ميان حجّ و عمره،كه آن درويشى و گناه چنان ببرد كه كوره خبث از آهن و زر و سيم ببرد،و حجّ[مبرور را] (7)هيچ ثواب نبود بدون بهشت،و عبد اللّٰه عبّاس (8)گفت:

و اللّٰه كه عمره مقارن حجّ است در كتاب خداى،و اين آيت بخواند.

عبد اللّٰه عمر گفت:هيچ كس از خلقان خداى نباشد كه نه بر او حجّ و عمره است.

مسروق گفت:ما (9)را در كتاب نماز فرمودند (10)و زكات (11)و حجّ،و عمره (12)از حجّ


1) .كذا:در اساس،مج،وز:ابو المشتق،دب:ابو الشفق،آج،لب،فق:ابو الشقيق،مب:ابو الشعيى،مر:ابو الشفيق.

2) .مج،وز:كرده،آج،لب،فق،مب،مر:كردند.

3) .دب:برخيزد.

4) .مر:ندارد،ديگر نسخه بدلها:گفت.

5) .همۀ نسخه بدلها+مردى.

6) .كذا:در اساس،مج،وز:ابو المشتق،دب:ابو الشفق،آج،لب،فق:ابو الشقيق،مب:ابو الشعيى،مر:ابو الشفيق.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .مب:عبد اللّٰه مسعود.

9) .دب،مج،وز،هما،ديگر نسخه بدلها:همانا.

10) .مج،وز:فرموده اند،دب،آج،لب،فق،مب،مر:فرمود.

11) .دب،آج،لب،فق،مب:در زكات.

12) .همۀ نسخه بدلها+و عمره.

بمثابت زكات است از نماز (1).

مردى از سعيد جبير پرسيد كه:عمره فريضه است يا سنّت؟گفت:فريضه است.

مرد (2)گفت:شعبى مى گويد كه:عمره سنّت است،گفت:شعبى دروغ مى گويد و اين آيت بخواند-و اخبار در اين معنى بسيار است.

مفسّران در اتمام حج و عمره خلاف كردند،عبد اللّٰه عبّاس و علقمه و ابراهيم و مجاهد گفتند:اتمام او آن است كه جمله اركان و فرائض و مناسك او به جاى آرد به شرايط و حقوقش از فرائض و سنن.

سعيد جبير و عطا (3)و سدّى گفتند:چون شروع كردند در او،اتمام واجب باشد ازآن كه شروع ملزم بود به نزديك[بعضى از فقها] (4).

طاوس گفت:اتمام ايشان افراد بود،يك از يك جدا دارد (5).

مردى به نزديك اميرالمؤمنين على (6)آمد و گفت:چه معنى دارد وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّٰهِ ؟گفت:آن كه احرام از خانه خود فراگيرى (7)،و همانا اين مرد را[خانه از پس] (8)مواقيت بوده باشد براى آن كه به نزديك اهل البيت پيش از ميقات احرام نشايد گرفتن،و اگر بگيرد (9)مجزى نبود چون به ميقات خود رسد احرام با سر بايد گرفتن.

قتاده گفت:اتمام عمره آن بود كه[نه در ماههاى] (10)،[241-پ]حجّ آرى،چه اگر (11)در ماه حجّ آرد آن خود تمتّع بود او را هدى واجب باشد،و اين مذهب ماست چنان كه بعضى شرح داده شود (12)-ان شاءاللّٰه.

بدان كه حجّ سه گونه است:تمتّع و افراد و قران.امّا تمتّع فرض آن كس باشد


1) .آج،لب،فق،مب،مر:ايمان.

2) .همۀ نسخه بدلها:مردى.

3) .اساس:افتادگى دارد،با قلمى و ديگر ضبط كلمه«عكرمه»است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .دب:دارند.

6) .دب،فق+على،مب+على بن ابى طالب-عليه السّلام،مر+على-عليه السّلام.

7) .مج،وز:هاگيرى،مب:خود بگيرد،مر:خود گيريد.

8) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .مج،وز،بكرد،دب،آج،لب،فق،مب،مر:گيرد.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .آج،لب،فق:اگرچه.

12) .آج،لب،فق،مب،مر:شد.

كه از حاضران مسجد الحرام نباشد،و افراد و قران فرض آن كس باشد كه از حاضران مسجد الحرام باشد،و حدّ او آن بود كه از خانه او تا به مسجد الحرام بيشتر از دوازده ميل نباشد از چهار جانب.

امّا حجّ-على اختلاف انواعها- (1)مشتمل است بر:فريضه و سنّت.و فريضه بر دو ضرب است:ركن است،و جز ركن.

امّا اركان متمتّع ده است:نيّت است،و احرام از ميقات خود در وقت خود،و طواف عمره،و سعى بين الصّفا و المروه براى عمره،و نيّت حجّ،و احرام به حجّ،و وقوف به عرفات،و وقوف به مشعر،و طواف زيارت-يعنى طواف حجّ-و سعى براى حجّ.

و آنچه نه ركن است هشت چيز است:لبّيك چهارگانه با تمكين،و دو ركعت نماز طواف عمره است،و تقصير است پس از سعى عمره،و لبّيك زدن به نزديك احرام به حجّ يا آنچه قائم بود مقام آن،و هدى است يا آنچه قائم بود مقام آن[از] (2)روزه چون عاجز باشد،و دو ركعت طواف حجّ،و طواف النّساء،و دو ركعت آن.

و فرق از ميان قارن و مفرد آن است كه قارن هدى با خود دارد و مفرد ندارد.و آنچه سنّت است آواز برداشتن است به لبّيك،و استلام (3)اركان،و به منا رفتن،و سنگ انداختن است،و سر تراشيدن يا تقصير كردن،و قربان كردن آن را كه متمتّع نباشد،چه اگر متمتّع بود هديش واجب باشد.

و«عمره»در لغت زيارت بود و در شرع همچنين،الّا آن است كه زيارت خانه كعبه است براى[اداى] (4)مناسكى مخصوص.و واجبات عمره آن است كه گفتيم، و فقها گفتند:افراد آن بود كه حجّ بكند و فارغ شود و آنگه عمره مبتوله-يعنى بريده (5)مستأنف-بيارد.و قران آن بود كه جمع كند از ميان حجّ و عمره،و اين مذهب


1) .همۀ نسخه بدلها:انواعه.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مر:استسلام.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .دب،لب،فق،مب:مر:برهد.

ابو حنيفه است و اصحابش،و افراد مذهب شافعى است و اصحابش.

قوله: فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ ،علما در معنى«احصار»خلاف كردند،بهرى گفتند:

احصار آن باشد كه به مانعى از راه بازافتد،و بازماند (1)ازآن كه افعال حجّ به جاى آرد از خوف و بيمارى و دشمن و جراحت و كسر و نفاد نفقه،و بماندن راحله،و هرچه منع و عذر باشد،چون[چنين] (2)باشد او هدى خود بفرستد به دست آنان كه شوند (3)،و او بر احرام مى باشد تا آنگه كه هدى[آنجا ] (4)بكشند.چون هدى كشته باشند (5)او حلال شود از احرام،و اين قول نخعى است و حسن و مجاهد و عطا و قتاده و عروة بن زبير و مقاتل و كلبى،و مذهب اهل عراق است.

بهرى دگر گفتند:احصار آن بود كه دشمنى قاهر او را بازدارد از بنى آدم،امّا مرض و ساير اعذار داخل نبود در اين باب،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و عبد اللّٰه عمر و سعيد مسيّب و سعيد جبير و شهر بن حوشب و مذهب شافعى است و اهل مدينه.

امّا من حيث[242-ر]اللّغة فرقى باشد ميان حصر و احصر،حصر اذا حبس، و المحصور،المحبوس بمرض او عذر،و احصر اذا جعل بحيث يمتنع من السّير،و يصير معرضا للحبس،كقولهم:أقبره و قبره،فأقبره جعله ذا قبر و بنى له قبرا،و قبره دفنه.

و چنان كه در لغت فرق است به نزديك ما فرق است ميان آن كه به منع بيمارى ممنوع شود،و ميان آن كه دشمن منع كند او را.اگر منع از جهت بيمارى باشد،حكم او آن است كه هدى (6)به مكّه فرستد،و او بر احرام مى باشد،و اجتناب كند از هرچه محرم را اجتناب بايد كردن تا آنگه كه (7)هدى به جاى خود رسد،و جاى او منا باشد كه روز عيد و ايّام تشريق آنجا هدى كشند (8).

و اگر احرام به عمره دارد محلّ او مكّه باشد بفناء الكعبة،چون هدى به جاى (9)خود رسد او تقصير بكند و حلال شود از هرچه احرام گرفته بود از آن،الّا زنان كه زن


1) .مج:الا.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مب:روند.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:كشته باشد.

6) .همۀ نسخه بدلها+كه دارد.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:آنكه.

8) .لب:مى كشند.

9) .لب:بجانب.

حلال نباشد او را الّا كه طواف النّساء بكند يا (1)بفرمايد تا بكنند.و بر او باشد كه بر دگر سال به حجّ رود اگر حجّ واجب باشد.و اگر (2)سنّت باشد مستحب بود او را كه دگر سال برود،اگر بهتر شود و از قفاى ايشان برود (3)و از دو موقف يكى در يابد-اعنى موقف عرفات يا مشعر-حجّش تمام بود،و بر دگر سال حجّش نبايد كردن،و اگر هر دو موقف فايت شده باشد،حجّش درست نبود،سال آينده حجّ بايد كردن او را،و اگر هدى با خود ندارد بهايش بفرستد تا آنجا بخرند و بكشند،و او چنان كند كه گفتيم.و اگر محصور معتمر (4)باشد هم اين كند كه گفتيم،و چون در دگر ماه شود عند زوال[منع] (5)عمره از سر بايد گرفتن.

امّا آن كه او را دشمنى قاهر بازدارد،او را مصدود خوانند لقوله تعالى: وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ (6)...،چنان كه رسول را-عليه السّلام-بازداشتند از مكّه (7)عام الحديبية (8)،چون چنين باشد هدى (9)[هم] (10)بر جاى خود بكشد،اعنى آنجا كه رسيده باشد و او را منع كرده باشند و از احرام حلال شود،همۀ چيزش حلال باشد -زن (11)و جز آن،و بر دگر سال حجّ بكند چنان كه بگفتيم،همان نوع حجّ كه در او شروع كرده بود اگر قارن بود و اگر متمتّع.

و اصل«حصر»منع باشد،و«حصر»احتباس البطن بود،و«حصر»آن باشد كه زبانش دربندد در وقت سخن گفتن،و«حصور»آن بود كه گرد زنان نگردد (12)صيانت را (13).

و«فا»براى جواب شرط آمد،و محلّ«ما»رفع است،و در كلام حذفى است و تقدير اين است كه:فعليه ما استيسر من الهدى.و استيسر و تيسّر به يك معنى باشد آنچه


1) .مج،وز،فق:تا.

2) .مج،وز+حجت،مب+حج،مر+چه.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:بشود.

4) .دب،آج،لب،فق،مر:معمر.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد،فق+شود.

6) .سورۀ فتح(48)آيۀ 25.

7) .مب+در.

8) .دب،لب،مر:الحديبة.

9) .مب+را.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد،فق+شود.

11) .همۀ نسخه بدلها:او را زن.

12) .مج،وز:زنا نگردد/زنان نگردد.

13) .چاپ شعرانى(104/2)+ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ .

خوار باشد بر او،يعنى آنچه به دست آيد،كما قال تعالى: فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنْهُ (1)...، در معنى او خلاف كردند،بهرى گفتند:گوسفندى (2)بود،و[هو قول علىّ (3)] (4)-عليه السّلام-و ابن عبّاس و الحسن و قتاده.

و روايت كرده اند از عائشه و عبد اللّٰه عمر كه گفتند:اشترى باشد يا (5)گاوى (6)، و تفسير چنين كردند (7)كه:هر اشترى كه به دست آيد يا هر گاو (8)كه ميسّر شود،و اين تخصيص عموم باشد بى دليلى،پس از اين وجه قول اوّل درست باشد.

و بعضى[دگر نحويان] (9)گفتند:محلّ«ما»نصب است بتقدير (10):فليهد ما استيسر،و رفع بهتر است قياسا على نظائره من قوله تعالى: فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيٰامٍ أَوْ صَدَقَةٍ ،و قوله: فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ (11).

و«هدى»جمع است و واحدش هدية باشد.ابو عبيده گفت از ابو عمرو، و گفت (12):اين را نظير نيست مگر جدية السّرج،و الجمع جدى،و[اگر گويند من] (13)باب:تمرة و تمر باشد بعيد نبود.

و در اشتقاق«هدى»خلاف كردند.بهرى گفتند:من اهديت (14)الهديّة،از هديّه است براى آن كه فرستنده چون[هديّه (15)داند] (16)و تقرّب كند به آن به خداى تعالى، و بعضى گفتند:من هديته باشد،اعني هدايت به طريق رشاد،براى آن كه سوق است الى رشاد طريق مخصوص (17).[دگر گفتند:اعلاه بدنة] (18)،[242-پ]و اوسطه (19)بقرة و ادونه شاة،و شكّ نيست كه هرچه بهتر و مهتر بود در او ثواب بيشتر بود،و انّما خداى تعالى اين تكليف آسان كرد براى آن كه در حال عذر و منع است،


1) .سورۀ مزّمّل(73)آيۀ 20.

2) .مج،وز،دب:گوسپندى.

3) .مب:على بن ابى طالب.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .دب،آج،لب،مر:و.

6) .دب:گافى/گاوى.

7) .دب:داده اند،ديگر نسخه بدلها:دادند.

8) .دب:گاف/گاو.

9) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .دب،آج،لب،فق،مب:فتقدير،مر:فتقديره.

11) .سورۀ بقره(2)آيۀ 185.

12) .مب،مر+كه گفت.

13) .مب:على بن ابى طالب.

14) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:اهتديت.

15) .دب،آج،لب،فق،مب:هدى.

16) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

17) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+بعضى.

18) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

19) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:و واسطة.

باشد كه به مراد او به دست نيايد.

و اعرج در شاذّ خواند:من الهدىّ (1)على وزن فعيل به معنى مفعول در جمله قرآن،و عصمت روايت كرد از عاصم مثل اين قرائت در حال رفع و جر،و امّا در حال نصب به تخفيف چنان كه: هَدْياً بٰالِغَ الْكَعْبَةِ (2)...،و قوله: وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلاٰئِدَ (3).

قوله: وَ لاٰ تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ ،سر متراشى تا آنگه كه هدى به جاى خود رسد.

خلاف كردند در محلّ هدى،بهرى گفتند:حيث يحلّ ذبحه او نحره و اكله و الانتفاع به،يعنى تا آنگه كه هدى بكشد (4)و به آنجا رسد كه صلاحيت اكل و انتفاع دارد به گوشتش،چنان كه رسول-عليه السّلام-گفت در گوشتى كه به صدقه به بريره دادند،رسول-عليه السّلام- (5)بنخورد،بريره گفت:يا رسول اللّٰه!اين مرا هست اكنون؟گفت:آرى.گفت:اكنون من به هديّه پيش تو آورده ام،رسول-عليه السّلام- گفت:

قربوه فقد بلغ محله ،اى بلغ موضعا يحلّ لي اكله (6)،به جايى رسيد كه مرا بشايد (7)خوردن،هديّه گشت پس ازآن كه صدقه بود،و اين قول آن كس است كه گفت (8):احصار منع دشمن باشد،و چون چنين بود جز در جاى خود كه ايستاده باشد بنشايد كشتن،چه خوف راه و فقد برنده (9)مانع باشد ازآن كه به مكّه برند،و رسول -عليه السّلام-همچنين كرد عام الحديبيّة (10).

راوى خبر گويد،مسوّر بن مخرمه گفت:عام الحديبية چون رسول-عليه السّلام- با مشركان قريش صلح كرد بحسب مصلحت،و صلح نامه بنوشتند،رسول -عليه السّلام-اصحابان را گفت:برخيزى و چيزى كه دارى از هدى بكشى و سر بتراشى،گفت:و اللّٰه كه هيچ كس برنخاست تا (11)رسول-عليه السّلام-سه بار باز


1) .همۀ نسخه بدلها:خواند هدى.

2) .سورۀ مائده(5)آيۀ 95 تصحيح شد.

3) .سورۀ مائده(5)آيۀ 2.

4) .همۀ نسخه بدلها:بكشند.

5) .همۀ نسخه بدلها+از آن.

6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+يعنى.

7) .مر:شايد،فق،مب:نشايد.

8) .دب،آج،بب+كه.

9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بريد.

10) .مج:الحديبة.

11) .مج:با.

گفت،و هم كس (1)فرمان نبرد.

رسول-عليه السّلام-دلتنگ شد (2)و در خيمه امّ سلمه شد و گفت:يا امّ سلمه! ديدى كه اينان چه كردند!سه بار فرمودم كه هدى بكشى و سر بتراشى،فرمان نبردند! امّ سلمه گفت:يا رسول اللّٰه!تو بيرون رو و هدى خود بكش و حلاّق خود را بخوان تا سر تو بتراشد،و به ايشان هيچ مگو.

رسول-عليه السّلام-از خيمه به در آمد و با كس سخن نگفت تا هدى خود بكشت،و حلاّق را بخواند و سر بتراشيد و تقصير بكرد،صحابه (3)كه آن ديدند در افتادند و هركسى هدى خود بكشت،و بعضى سر بعضى مى تراشيدند و دلتنگ و غمناك بودند به جهت (4)آن كه در فرمان رسول-عليه السّلام-توقّف كرده بودند.

بهرى دگر گفتند:محلّ هدى حرم باشد،امّا منا اگر محرم به حجّ بود[و امّا مكّه] (5)اگر محرم به عمره بود،و اين قول آن كس بود كه گويد:مرد ممنوع به بيمارى و عذرى در تن او معذور باشد.

فَمَنْ كٰانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً ،حق تعالى گفت:آن را كه ممنوع باشد روا نبود كه سر بتراشد الّا آنگه كه هدى او به جاى خود رسد الّا كه عذرى پيش آيد[از بيمارى] (6)يا (7)هوامىّ در سر پديد آيد يا صداعى،آنگه روا بود (8)كه سر بتراشد و آن را فديه كند به روزه يا به صدقه يا به ذبيحه.

كعب بن عجرة گفت:آيت در حقّ من آمد كه رسول-عليه السّلام-به من بگذشت،و مرا موى بسيار بر سر بود و جمنده در افتاده (9)بود و به رويم فرومى آمد (10)،من


1) .مج،وز:همۀ كس،دب،آج،لب،فق،مب:هم كسى.

2) .همۀ نسخه بدلها:دلتنگ برخاست،كه بر متن مرجّح مى نمايد.

3) .مج،وز:اصحابان،دب،آج،لب،مب،مر:اصحاب.

4) .همۀ نسخه بدلها:بودند از آن.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .مج،وز:تا.

8) .لب،مب:نبود.

9) .دب،آج،لب،فق،مر:در او افتاده،مب:بر او فتاده.

10) .مب:در.

از آن رنجور بودم،و من ديگ مى پختم (1)،رسول مرا گفت:همانا رنجورى از اين جمنده؟گفتم:به غايت يا رسول اللّٰه!آيت فرود آمد،رسول-عليه السّلام-گفت:سر بتراش كه خداى رخصت (2)بداد،و فدا كن به روزه.

و به نزديك ما روزه فداى حلق سه روز است،و اطعام شش درويش راست،و به روايتى ده درويش (3)[243-ر].

و«نسك»گوسپندى است و به نزديك شافعى هم چنين است،و اين قول مجاهد است و علقمه و ابراهيم (4)و اختيار جبّائى و روايت از كعب بن عجرة،حسن و عكرمه گفتند:روزه ده روز،يا طعام ده درويش،هر درويشى را نيم صاع،يا ذبيحه اى.و «نسك»جمع نسيكه باشد،كصحيفه و صحف جمعى است على غير قياس.

خلاف كردند در آن كه ذبيحه كجا كشتند (5)و طعام كجا دهند (6).بهرى گفتند:

هر دو به مكّه بايد،و درست آن است كه هرجا كه خواهد اين روزه بدارد و اين صدقه بدهد،و اين گوسپند بكشد.

فَإِذٰا أَمِنْتُمْ ،حق تعالى چون حكم خائف بگفت،حكم ايمن نيز بگفت،چون ايمن شوى از دشمن يا از بيمارى. فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ ،در اين خلاف كردند،بهرى گفتند:آن كس را گفت كه ممنوع باشد چندان مدّت كه حجّ از او فايت شود آن حجّ را عمره كند و حلال شود پس تمتّع كند به آن عمره به حجّ سال آينده،و اين قول عبد اللّٰه زبير است.

قولى دگر آن است كه انس مالك روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-لبّيك زد به حجّه (7)و عمره و آن را (8)قارن نام نهاد.

قولى دگر آن است كه جابر عبد اللّٰه انصارى و ابو سعيد خدرىّ روايت كردند كه:

سالى صحابه (9)با رسول به حجّ بودند،لبّيك بزدند به حجّ،رسول-عليه السّلام-گفت:


1) .مب:ديگ بر سر آتش نهاده بودم و طعام مى پختم.

2) .همۀ نسخه بدلها:دستورى.

3) .همۀ نسخه بدلها+را.

4) .همۀ نسخه بدلها+و ربيع.

5) .همۀ نسخه بدلها:كشد.

6) .همۀ نسخه بدلها:دهد.

7) .همۀ نسخه بدلها:حج.

8) .مب+حجّ.

9) .مج،وز،دب:اصحابان،آج،لب،فق،مب،مر:اصحاب.

نيّت با عمره گردانى و حلال شوى،پس احرام به حج فراگيرى (1)،و اين مانند آن است كه ما گوييم.

قولى دگر آن است كه عبد اللّٰه عبّاس و عبد اللّٰه عمر و سعيد بن مسيّب و عطا گفتند:آن باشد كه در ماههاى حجّ احرام (2)فراگيرد (3)به عمره،آنگه حلال شود،پس احرام فراگيرد (4)به حجّ-و اين بعينه مذهب ماست در متعۀ حجّ.

راوى خبر گويد كه:آن سال كه رسول-عليه السّلام-به حجّ وداع مى شد، اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-را به يمن فرستاد تا خمس معادن (5)ايشان بستاند،و آن قرارى كه ترسايان نجران داده بودند و برآن صلح كرده،و آن دو هزار حلّه بود از حلّه هاى اواقىّ،هر حلّه را قيمت چهل درم،برفت تا آن بستاند.رسول -عليه السّلام- (6)گفت:چون اين هر دو كار تمام كرده باشى به راه مكّه بيا (7)كه مرا به مكّه بينى كه من امسال عزم حجّ دارم.او برفت و آن هر دو مهم تمام كرد،و رسول -عليه السّلام-بفرمود (8)تا در[احياء] (9)و قبايل عرب ندا كردند كه:رسول -عليه السّلام (10)-حجّ وداع مى رود،بشتابى و مساعدت كنى،خلقى عظيم جمع شدند، و رسول-عليه السّلام-از مدينه به در رفت (11)بيست و پنجم ذوالقعده (12)،و اميرالمؤمنين را اعلام نكرده بود كه چه نوع حجّ مى بايد كردن.

رسول-عليه السّلام-هدى با خود داشت و حجّ قارن مى كرد،هدى براند و به ذو الحليفة آمد و احرام فراگرفت ازآنجا و (13)لبّيك بزد،ازآنجا به كراع الغميم آمد، و مردم بعضى سوار بودند و بعضى پياده،پيادگان به رنج افتادند (14)،بيامدند و شكايت با رسول كردند.رسول-عليه السّلام-گفت:من چهار پاى ندارم كه شما را برنشانم،


1) .مب:بگيريد،ديگر نسخه بدلها:هاگيريد.

2) .مب:ماههاى حرام.

3) .همۀ نسخه بدلها:هاگيرد.

4) .همۀ نسخه بدلها:هاگيرد.

5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+از.

6) .همۀ نسخه بدلها+او را.

7) .مج،وز،دب،آج،لب:بيايى.

8) .مب:ماههاى حرام.

9) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .همۀ نسخه بدلها+به.

11) .مج،وز،دب،آج،لب:به در آمد،مب،مر:بيرون آمد.

12) .مب:بيست و پنجم شهر ذوالحجّه.

13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:كه.

14) .مب:به زحمت بودند.

امّا بروى و ميانها سخت در بندى (1)و رمل به نسيل (2)آميخته كنى تا آسوده شوى-و اين دو نوع[رفتن] (3)باشد،ايشان همچنان كردند و بياسودند.

و اميرالمؤمنين -عليه السّلام-از ره يمن روى به مكّه نهاد،و آن حلّه ها بياورده بود (4)از بني نجران،و در تنگها نهاده و استوار كرده.چون رسول-عليه السّلام-به نزديك مكّه رسيد از ره مدينه،على[نيز به نزديك] (5)رسيد از راه يمن خواست تا از پيش بيايد و رسول را-عليه السّلام-ببيند و احوالى بداند (6)،بر لشكر خود خليفه اى بداشت،و بيامد و رسول را-عليه السّلام-بديد و بپرسيد،و از آنچه كرده بود او را خبر داد،رسول -عليه السّلام-شادمانه (7)شد به ديدار او[و] (8)ترويج[آن كارها] (9)كه او را فرموده بود.

آنگه گفت:

يا على بم اهللت ،احرام به چه نيّت گرفتى؟گفت:يا (10)رسول اللّٰه،تو مرا نگفتى (11)كه چه نوع حجّ را نيّت كنم (12)؟[جز آن است] (13)، [243-پ]كه من نيّت در نيّت تو بستم و گفتم:

اللّهمّ اهلالا كاهلال نبيّك، بار خدايا!لبّيكى مى زنم چنان كه رسول تو زد،و نيّت در نيّت (14)او بستم،گفت:يا على! هدى رانده اى؟گفت:بلى:يا رسول اللّٰه!سى و چهار اشتر (15).رسول-عليه السّلام- گفت:اللّٰه اكبر!و من شصت (16)شش رانده ام،

فانت شريكي (17)في حجي و مناسكي و هديي ،همچنين بر احرام (18)باش و با نزديك لشكر شو،و لشكر را برگير و با مكّه آى كه به مكّه موعد است- إن شاءاللّٰه.


1) .دب:بروى،مب:ميانها استوار كنيد.

2) .كذا:در اساس،مج،آج،لب،فق،مب،مر،وز:سيل،چاپ شعرانى(108/2):نبل،كه ضبط اساس و نسخه بدلها ظاهرا با معنى لغت سازگار نمى افتد.

3) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .همۀ نسخه بدلها:بستده بود.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .آج در حاشيه افزوده:يكى،فق+كسى،مب،مر+شخصى و.

7) .دب،لب،مر:شادمان،مب:بسى شادمان.

8) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .مج:ابم،وز،دب،آج،لب:اى.

11) .مج:گفتى.

12) .همۀ نسخه بدلها:كن.

13) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

14) .مج:عبارت:«تو بستم و گفتم:اللّهمّ...كاهلال»را تكرار كرده است.

15) .وز،مب،مر:شتر.

16) .وز:شست و شش،دب،آج،لب،فق،مب،مر:شصت و شش.

17) .دب،لب،مب:شريك.

18) .مر:با احرام.

اميرالمؤمنين -عليه السّلام (1)با سر لشكر شد،ايشان را ديد آن تنگها برگشاده (2)و حلّه ها (3)در پوشيده،گفت:چرا چنين (4)كردى؟گفتند:خواستيم تا خود را بياراييم.

آن را كه خليفه كرده بود،گفت:چرا اين حلّه ها (5)به ايشان دادى؟گفت:مرا شفاعت (6)كردند،او را ملامت كرد و ايشان را سخن (7)درشت گفت و بفرمود تا حلّه ها (8)بكندند و بيفشاندند و در تنگها بست (9)و گفت:حلّه اى هنوز رسول ناديده شما در پوشيدى و مبتذل (10)كردى.ايشان را آن خوش نيامد،كينه در دل گرفتند.

چون در مكّه آمدند،زبان در او دراز كردند،و هركسى شكايتى مى كرد (11)از او.رسول -عليه السّلام-بفرمود تا آواز دادند (12)و مردم جمع شدند،آنگه خطبه بكرد و در آخر بگفت:

ارفعوا السنتكم عن علىّ بن ابي طالب فانّه خشن (13)في ذات اللّٰه غير مداهن في دينه ،زبان از على بردارى كه او مردى درشت است در حقّ خدا و مداهنه نكند در دين (14).

مردم نيز (15)شكايت او نكردند،و كراهت رسول در آن معنى بشناختند،و رسول -عليه السّلام-و اميرالمؤمنين بر احرام بودند،و بيشتر مردم كه با رسول بودند هدى نداشتند،خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّٰهِ -تا به آخر آيت.

رسول-عليه السّلام-صحابه را جمع كرد و آيت برايشان خواند و گفت:هركه (16)هدى رانده اى (17)بر احرام بايستى،و هركه (18)هدى نرانده اى (19)حلال شوى كه خداى تعالى اين آيت فرستاد،و دخلت العمرة فى الحجّ،و عمره در حجّ شد،و شبّك بين اصابعه،و انگشتان درهم افگند،و آنگه گفت:

لو استقبلت[من امري] (20)ما استدبرت


1) .مج،مر+برفته:مر+برفت.

2) .مب:كه بارها گشوده.

3) .دب،آج:چونين.

4) .اساس و همۀ نسخه بدلها:حلّها/حلّه ها.

5) .دب،آج:چونين.

6) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(109/2):شناعت.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سخت.

8) .دب،آج:چونين.

9) .مب:بستند.

10) .كذا:در اساس،مج،وز:متبدّل،دب،آج،لب،فق،مب،مر:مبدّل.

11) .مب:مى كردند.

12) .مب:منادى كردند.

13) .مر:فاوخش.

14) .مب+خود.

15) .مب:مردم زبان از شكايت او كوتاه كردند.

16) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سخت.

17) .مب:هركدام.

18) .مب:رانده ايد.

19) .مب:نرانده ايد.

20) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

ما سقت الهدى، اگر اين كه اكنون مى دانم،پيش از اين دانستمى هدى نراندمى.

آنگه بفرمود تا منادى ندا كردن گرفت كه (1)،رسول خداى مى فرمايد كه:هركه هدى نرانده است بايد كه حلال شود.مردم بهرى (2)حلال شدند و بهرى (3)بر احرام بايستادند،و خلاف فرمان رسول كردند و گفتند كه (4):رسول اللّٰه!اشعث اغبر و نحن نلبس الثّياب و نقرب النّساء و ندهن،رسول خداى چنين كاليده[موى] (5)و گرد زده مى آيد و ما جامه ها (6)در پوشيم و با زنان نزديكى كنيم و غسل كنيم و روغن در سر ماليم (7)؟ما هرگز اين نكنيم و حلال نشويم! بهرى دگر گفتند:ما شرم داريم كه آب از سرها ما فرومى چكد (8)از غسل جنابت،و رسول خداى اشعث و اغبر مى آيد،و گفتا گوى (9)مى كردند.رسول -عليه السّلام-برآن منكر شد،و گفت:من براى آن حلال نمى شوم كه هدى رانده ام، و اگر نه هدى بودى من نيز حلال شدمى.فايده نداشت گروهى حلال شدند و گروهى اصرار كردند،[همانا در آن] (10)خود را و ضيعتى مى پنداشتند (11)و اعتقادى كرده بودند كه در آن وضع قدرى هست.

رسول-عليه السّلام-روى به يكى از ايشان كرد و گفت:تو هدى رانده اى؟ گفت:نه.گفت:چرا حلال نشوى (12)؟گفت:و اللّٰه كه من حلال نشوم هرگز و تو محرم (13)،رسول[244-ر]-عليه السّلام-گفت:

انّك لن تؤمن بهذا ابدا ،تو هرگز به اين ايمان نيارى (14).سبب نزول (15)آيت و وقت نزولش و سبب متعه حجّ اين بود.

و از جمله آنان كه متعه حجّ گويند،جماعتى صحابه و تابعين اند كه نام ايشان گفته شد پيش از اين،گفت:آن كس كه حج متمتّع (16)كند آنچه ميسّر شود او را از


1) .آج،لب،فق:ندا كردند گفت كه،مب،مر:ندا كردند كه.

2) .همۀ نسخه بدلها:بعضى.

3) .همۀ نسخه بدلها:بعضى.

4) .همۀ نسخه بدلها:گفتند يا.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .اساس و همۀ نسخه بدلها:جامها/جامه ها.

7) .همۀ نسخه بدلها:بر سر كنيم.

8) .دب،آج،لب،فق،مب:سرهاى ما مى چكد.

9) .فق،مب،مر:گفت و گوى.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .مر:همانا خود را در آنچه كردند خوب مى پنداشتند.

12) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نشدى.

13) .مب:هرگز حلال نشوم تا تو محرم باشى.

14) .دب:نياوردى،آج،لب،فق،مب،مر:نياورى.

15) .دب+اين.

16) .دب:ممتّع.

هدى.و«ما»در محلّ رفع است-چنان كه برفت پيش از اين-على تقدير:فعليه ما استيسر من الهدى.

و فقها گفتند:آن متمتّع را كه هدى واجب بود محتاج بود به چهار شرط:يكى آن كه احرام به عمره در ماه حجّ آرد،دوم آن كه حلال شود هم در ماه حجّ،سيم (1)آن كه احرام به حجّ گيرد هم در ماه حجّ و در احرام حجّ با ميقات نشود و اين بعينه مذهب ماست جز كه ما حتم گوييم و فقها نگويند،و مذهب ما آن است كه هركس كه نه حاضرى المسجد الحرام باشد فرض او تمتّع (2)است و صفت او آن بود كه چون به ميقات اهلش رسد احرام گيرد به عمره اوّلا،و در لبّيك بگويد:لبّيك بمتعة بعمرة الى الحجّ،و همچنين (3)مى رود لبّيك زنان مى شود تا آنگه كه خانه هاى (4)مكّه ببيند.

چون عروش مكّه ببيند لبّيك رها كند،و چون در مكّه شود بايد كه بر غسل باشد،و اولى تر آن بود كه غسل از چاه ميمون يا (5)چاه فخّ كند،و از بالاى مكّه در شهر شود،و چون بيرون آيد از زير شهر بيرون آيد،و مستحب آن است كه در مكّه پاى تهى رود (6)، و بر (7)غسل در مسجد رود،و از در بني شيبه در شود (8)و پاى برهنه كند،و دعواتى كه در كتب عبادات مشروح است به هر جاى مى خواند.

آنگه آهنگ حجر اسود (9)كند،و ازآنجا آهنگ طواف كند و آن را استلام كند اوّلا و بوسه بر دهد،يا دست در او مالد،يا اشارت كند به حسب تمكّن.آنگه هفت بار گرد خانه طواف كند،و در هر شوطى استلام اركان بكند و دعوات بخواند.

چون از طواف فارغ شود به مقام ابراهيم آيد و دو ركعت نماز بكند،آن را ركعتى (10)الطّواف خوانند.آنگه بيايد و ميان صفا و مروه سعى كند هفت بار،ابتدا به صفا كند و ختم به مروه،و بر صفا بايستد و روى به كعبه كند و دعا بخواند و در هر نوبتى از سعى هروله بكند بين الميلين كه سنّت اين است.چون فارغ شود،تقصير بكند اعنى


1) .مج،وز:سه ام.

2) .فق:متمتّع.

3) .دب،اج:هم چونين.

4) .اساس و همۀ نسخه بدلها:خانها/خانه ها.

5) .مج:تا.

6) .مب:پاى برهنه.

7) .آج،لب،فق،مب:و با.

8) .مب:به مسجد شود.

9) .مب،مر:حجر الاسود.

10) .دب،آج،لب،فق،مب:ركعت.

پاره اى از موى سر و محاسن بگيرد و حلال شود از هرچه احرام داشت از آن الّا زنان و طيب و صيد براى حرمت حرم (1).

و مستحب آن است كه جامه دوخته در نپوشد تا متشبّه باشد به محرمان،آنگه همچنان (2)باشد تا روز ترويه،[روز ترويه] (3)غسل كند و بايد كه وقت زوال بود آنگه نماز پيشين و ديگر بكند،و عقيب (4)آن احرام گيرد[به حجّ،پس] (5)ازآن كه نماز احرام بكند شش ركعت يا دو ركعت و در دعا ذكر عمره نكند كه عمره تمام شد او را ذكر حج كند،پس آنگه (6)اگر پياده[بود هم ازآنجا كه] (7)احرام گرفته باشد آغاز لبّيك زدن كند،و اگر سوار باشد آنگه كه راحله او برخيزد،چون با بطح رسد آواز (8)بلند كند و طواف خانه نكند (9)،[روى به منا نهد] (10)و به منا شود و شب آنجا (11)باشد،و بامداد به عرفات آيد،و روز آنجا باشد،چون وقت زوال بود غسل بكند و نماز پيشين و ديگر به جمع بگزارد و[به موقف] (12)بايستد و بر كوه نشود الّا عند ضرورة (13).

و حدّ عرفات از بطن عرنه است تا (14)به ثويّه تا (15)به نمره تا (16)به ذى المجاز،بر زمين بايستد و دعاى موقف خواندن گيرد تا آفتاب فروشدن.[چون آفتاب فروشود ] (17)از عرفات بيايد و نماز شام به مزدلفه آرد،و اگر از شب ربعى شده باشد هر دو نماز به جمع بكند[244-پ]آنجا،و مزدلفه در مشعر الحرام است.

و حدّ مشعر الحرام از ميان مأزمين است تا به حياض تا به وادى محسّر،به موقف مشعر در اين ميانه بايد (18)تا باشد،چون صبح برآيد نماز بامداد بكند و به موقف


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:حج.

2) .دب:چونان.

3) .اساس:افتادگى دارد با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .مج،آج،لب:عقب.

5) .اساس:افتادگى دارد با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .مج،مب،مر:پس ازآن كه

7) .اساس:افتادگى دارد با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .دب،آج،لب،فق+را.

9) .دب،آج،لب،فق،مر:بكند،مب:كند.

10) .اساس:افتادگى دارد با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .دب،مب:شب به منا.

12) .اساس:افتادگى دارد با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

13) .دب،آج،لب،فق،مر:عند الضّرورة،مر:به كوه نرود مگر در حال ضرورت.

14) .چاپ شعرانى(111/2):يا.

15) .همۀ نسخه بدلها:يا.

16) .مج،دب،آج،لب،فق،مب،مر:يا.

17) .اساس:افتادگى دارد با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

18) .آج،لب،فق:ماند،دب،مر:بماند،در اين ميان بماند.

بايستد به مشعر الحرام،و تا آفتاب بر نيايد از وادى محسّر بنگذرد،ازآنجا به منا آيد و هفت سنگ بيندازد به جمرة القصوى كه جمرة العقبه گويند آن را،از جمله هفتاد ريگ (1)كه دارد بر گرفته از مزدلفه تا به منا،و باقى دارد تا تمامى ايّام تشريق هر روز بيست و يك بيندازد،آنگاه همان روز با مكّه آيد،و طواف زيارت بكند و نماز مقام ابراهيم بكند،و سعى صفا و مروه بكند-چنان كه اوّل بار كرد.چون اين كرده باشد،از همۀ چيز حال شود الّا از زنان،آنگه بازآيد و طواف النّساء بكند.چون كرده باشد،زن نيز بر او حلال شود.

آنگه با منا آيد،و هرروزى (2)از ايّام تشريق بيست و يك سنگ مى اندازد (3)به سه جمره:الاولى و الوسطى و العقبه،و آن سه روز بود بعد يوم النّحر،از پس روز نحر.و اين ايّام اولى تر آن باشد كه به منا مقام كند،و اگر خواهد (4)با مكّه آيد و طواف خانه مى كند (5)،چون ايّام التّشريق گذشته باشد با مكّه آيد و طواف خانه كند-طواف الوداع-و وداع بكند.و اگر صرورت (6)بود و حجّ نكرده بود لا بدّ چاره سازد كه در خانه كعبه شود و نماز كند آنجا.چون طواف وداع بكند بر گردد،و به درمى خرما بخرد و به درويشان دهد تا كفّارت خللى باشد كه افتاده بود-اين جمله اى است مجمل از سياقت حجّ متمتّع.

فَمَنْ لَمْ يَجِدْ ،اگر كسى هدى نيابد يا بها ندارد، فَصِيٰامُ ثَلاٰثَةِ أَيّٰامٍ فِي الْحَجِّ ،اى فعليه صيام ثلاثة ايّام فى الحجّ،و جهد بكند تا هدى بخرد،اگر نيابد بهايش به نزديك معتمدى رها كند تا بخرد و به نيابت او بكشد (7)طول ذى الحجه.اگر نيابد و كسى نباشد كه اين تكفّل كند يا بها ندارد،آنگه به عوض آن ده روز روزه دارد،سه روز در حجّ،و آن روزى باشد پيش (8)روز ترويه،و روز ترويه،و روز عرفه، و اين سه روز پيوسته بايد.و اگر اين ايّام فوت شود رها كند تا ايّام تشريق برود (9)،


1) .اساس در حاشيه+سنگ.

2) .اساس:هروزى/هرروزى.

3) .مب:بيندازد.

4) .دب،آج،لب،فق،مب+كه.

5) .مر+و.

6) .همۀ نسخه بدلها:ضرورت.

7) .مب+در.

8) .آج،لب،فق،مب،مر+از.

9) .مب:بگذرد.

آنگه اين سه روز (1)بدارد (2)،و هفت روز چون با خانه آيد بدارد،و اين قول عطا و قتاده است و مجاهد گفت:اين هفت روز در راه بدارد.

و عبد اللّٰه عمر گفت و حسن و مجاهد (3)كه:آن سه روز از آنگه كه احرام گيرد تا ماهها تمام شدن،هرگه كه خواهد بدارد.

امّا ايّام تشريق روزه يش (4)حرام است به نزديك ما،و اين قول جماعتى مفسّران است.

تِلْكَ عَشَرَةٌ كٰامِلَةٌ ،آن ده روز تمام باشد،اشارت است[245-ر]به اين سه روز و آن هفت (5)،چون مجموع كنند ده (6)تمام باشد،و ذكر«كامله»براى تأكيد آورد،چنان كه:زيد نفسه و القوم كلّهم اجمعون (7)،چنان كه اعشى گويد:

ثلاث بالغداة فهنّ (8)حسبيو ستّ حين يدركنى المساء

فذلك تسعة فى اليوم رىّو شرب المرء فوق الرّىّ داء

و قال الفرزدق:

ثلاث و اثنتان فهنّ خمسو سادسة تميل الى شمام

و بعضى دگر گفتند:كاملة بالهدى،و اين قول حسن است روايت از باقر -عليه السّلام،و قولى ديگر آن است كه:كاملة بالثّواب،و قيل:كاملة بحدودها و شرائطها.

و بعضى دگر گفتند:«كاملة»براى آن گفت تا ايهام (9)نيفكند كه«واو»به معنى«او»است چنان كه هست في قوله تعالى: فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ (10). «ذلك»،المعنى ذلك التّمتّع،اين تمتّع آن راست،يعنى فرض آن كس است كه (11)اهل حاضران مسجد الحرام نباشند،و حدّش


1) .چاپ شعرانى(112/2)+روزه.

2) .چاپ شعرانى(112/2)+ وَ سَبْعَةٍ إِذٰا رَجَعْتُمْ .

3) .مب+و قتاده.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:روزه اش.

5) .چاپ شعرانى(113/2)+روز.

6) .چاپ شعرانى(113/2)+روز.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:اجمعين.

8) .دب،لب،فق،مب،مر:فمن.

9) .وز،مر:ابهام.

10) .سورۀ نساء(4)آيۀ 3،آج،لب،فق+الآية،چاپ شعرانى+ ذٰلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حٰاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ .

11) .دب،مب+از.

آن است كه از خانه ايشان تا به مكّه دوازده ميل باشد از چهار جانب.عبد اللّٰه عبّاس و مجاهد گفتند:حاضران مسجد اهل حرم (1)باشند،و مكحول و عطا گفتند:آنان كه از ميان مكّه (2)خانه دارند،و زهرى و مالك گفتند:آنانند كه خانه ايشان در عرفه و عرنه و پيرامن مكّه باشد،آنان كه چنين باشند فرض ايشان قران يا افراد باشد،و آنان كه وراء (3)اين باشند (4)فرض ايشان تمتّع (5)باشد.

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ،از خداى بترسى در مراعات و محافظت حدود و احكام و فرائض حجّ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ ،و بدانى كه خداى تعالى سخت عقوبت است آنان را كه حدود و احكام او را كار نبندند و از آن تعدّى كنند.و فرق ميان عذاب و عقاب آن است كه عذاب شايد كه مبتدا بود بى سببى،و لكن عقاب الّا به استحقاق نباشد عقيب (6)فعلى كه موجب آن بود.

اَلْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومٰاتٌ ،«حجّ»مرفوع است به ابتدا،و«اشهر معلومات»خبر اوست،و خبر بايد كه (7)مبتدا بود،و اين جا چنين نيست براى آن كه حجّ ماه نباشد، پس لا بدّ بود از تقدير محذوفى،و اين از باب وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (8)...، وَ جٰاءَ رَبُّكَ (9)باشد،على تقدير حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه و تقدير اين باشد (10):

وقت الحجّ اشهر معلومات،چنان كه:الحرّ شهران و البرد شهران،يعنى وقت الحرّ و وقت البرد[245-پ].

و كسائى گفت عرب گويد:الصّيد شهران و الطّيلسان ثلاثة اشهر،يعنى اوان (11)الصّيد و اوان الطّيلسان،اين قول كسائى است،و زجّاج گفت:اشهر الحجّ اشهر معلومات،و معنى متقارب است،و آن شوّال است و ذوالقعده و ده روز از ذوالحجّه على قول بعض المفسّرين،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و عبد اللّٰه عمر و ابراهيم و


1) .اساس:حرام،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مب:آنان باشند كه در ميان.

3) .مب:دور از.

4) .دب،آج،لب،فق،مر:باشد.

5) .مب+و افراد.

6) .آج،لب،فق:عقب.

7) .مر+تابع.

8) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.

9) .سورۀ فجر(89)آيۀ 22.

10) .مب+كه.

11) .همۀ نسخه بدلها:زمان.

شعبى و مجاهد و حسن و مذهب ماست،و روايت محمّد بن علىّ الباقر -عليهما السّلام.و بر قول بعضى دگر،و آن عطا و ربيع و طاوس و ابن شهاب است،نه روز از ذوالحجّه،چه بر قول ايشان وقوف (1)به عرفات واجب است (2)به مشعر واجب نيست (3)،حجّ درست بود بى آن،و به نزديك ما وقوف به موقفين واجب است،و از جمله اركان است،و حق تعالى عبارت كرد از دو ماه و ده روز به«اشهر»و آن جمله قليل است،و اقلّ جمع بر مذهب درست سه باشد،آن ده روز را به يك ماه برخواند براى آن فعلى در بعضى از او (4)واقع است،و چون فعل (5)در بعضى (6)روز يا ماه واقع باشد عرب اضافت با جمله ماه يا روز كنند (7)،گويند:خرجنا يوم الجمعة و في اوائل الشّهر و فى النّصف الاوّل منه و شهر كذا و قدمنا مكّة يوم التّروية،و اگرچه اين خروج در بعضى از روز و بعضى از ماه بوده باشد.

و امّا شوال،اگرچه بسيار مردمان باشند كه در اين ماه در راه حجّ نباشند در ساز و اهبت (8)و نيّت حجّ باشند،براى آن شوّال را ماه حجّ خواند (9)،و آنان كه از اقاصى (10)بلاد آيند ايشان خود (11)در راه باشند،و آن از جمله افعال حجّ بود براى آن كه قضاى مناسك بى قطع مسافت ممكن نباشد.

و براى آن«معلومات»گفت،كه اين جمعى باشد كه هريكى از وحدان او مؤنّث باشد،و اين جا نه چنين است بل كه (12)«شهر»مذكّر است،پس«معلومة» (13)بايست تا گفتى (14)،و لكن چون«شهر»مشتمل باشد على (15)ايّام و ليال (16)،بر روزها و شبها-و آن جمع بود و جمع مؤنّث-هر ماهى را از روى معنى بر تقدير مؤنّثى بنهاد،چون جمع كرد ماه را جمع مؤنّث كرد-از اين وجه كه بيان كرديم.


1) .مر:توقّف.

2) .مر+و.

3) .مر+و.

4) .مج:بعضى روزه،مب:از آن ماه.

5) .مب:فعلى.

6) .مب+از.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:كند.

8) .مب:تهيّه.

9) .مب:ماه ذى حج خوانند.

10) .مر:اقصى.

11) .مب+در اين ماه.

12) .مب:براى.

13) .مج:معلوم.

14) .مب،مر.گفت.

15) .مب:بر.

16) .مب:ليالى.

و بعضى دگر گفتند:مراد خود سه ماه تمام است،براى آن كه تمامى حجّ در تمامى ماه ذوالحجّه پيوسته است،نبينى كه متمتّع چون هدى نيابد بهايش رها كند (1)به نزديك كسى تا بخرد و به نيابت او بكشد (2)به منا در طول ذى الحجّه.پس از اين (3)وجه ذوالحجّه به يك بار از جمله ماههاى حجّ باشد،و اين وجهى قريب است.

اكنون بدان كه:هركس كه در جز اين ماهها احرام گيرد،احرامش درست نباشد به حجّ و آن عمره سنّت باشد،چنان كه آن كس كه در نمازى شود پيش [246-ر]از وقت آن نماز او را به نافله اى مجزى باشد،و اين قول عطا و طاوس و مجاهد است،و مذهب اوزاعى و شافعى.و مذهب مالك و ثورى و ابو حنيفه و محمّد مكروه است كه چنين كند اگر كند روا باشد و مجزى از او.و مذهب ما آن است كه:احرام پيش از وقت حجّ و رسيدن او به ميقات اهلش درست نباشد،دليل ما قوله تعالى: اَلْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومٰاتٌ. و المعنى وقت الحجّ و اوان الحجّ.چون تخصيص كرد حجّ را به اين ماهها بايد تا مخصوص باشد،و الّا اين تخصيص را فايده (4)نبود چون نماز نبينى كه چون تخصيص كرد آن را به مواقيت هريكى مختصّ آيد به وقتى،چون پيش از وقت كند درست نباشد،فكذلك الاحرام بالحجّ.

فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ ،قيل معناه:قدّر،هركه او در اين ماهها با خويشتن تقرير و تقدير حجّ كند،و گفته اند معنى آن است كه:فمن اوجب على نفسه،هركه او در اين ماهها بر خويشتن[حجّ واجب كند] (5)بالخوض فيه،به آن كه در او خوض و شروع كند از احرام و لبّيك زدن و آنچه افعال حجّ بود. فَلاٰ رَفَثَ وَ لاٰ فُسُوقَ وَ لاٰ جِدٰالَ (6)،ابن كثير و ابو عمرو و يعقوب خواندند:فلا رفث و لا فسوق و لا جدال (7)،اين دو به رفع،و اين (8)بازپسين به فتح،چنان كه اميّه گفت:

فلا لغو و لا تأثيم فيهاو ما فاهوا به لهم (9)مقيم


1) .مب:بهاى هدى گذارد.

2) .مج،وز:بكشاند،مب او در هدى بكشد.

3) .مب:پس بدين.

4) .مب:فاييده

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+في الحجّ.

7) .آج،فق،مب+فى الحج،لب+فى الحجّة.

8) .لب،فق،مر+دو،مب:آن دو.

9) .دب،آج،لب،فق،مب:ابدا.

و ابو رجاء العطاردىّ در شاذّ به عكس اين خواند:فلا رفث و لا فسوق و لا جدال، بازپسين به رفع،و دوگانه پيشين به فتح،چنان كه شاعر گفت و اخفش آورد:

ذاكم و جدّكم الصّغار بعينهلا امّ لي إن كان ذاك و لا أب

و ابو جعفر هر سه به تنوين و رفع خواند،و باقى قرّاء همه به فتح خواندند برعكس قرائت ابو جعفر،و چون به فتح خوانند معنى نفى جنس بود،چنان كه:لا رجل فى الدّار و لا امرأة و چون به رفع (1)و تنوين خوانند،معنى نفى يكى باشد.منكّر از جمله جنس،چنان كه:لا رجل فى الدّار و لا امرأة،در اين وجه شايد كه دو مرد (2)در سراى باشند يا جماعتى،براى آن كه او نفى يكى كرد،و بر قرائت اوّل هيچ كس از جنس مردمان نه يكى و نه جماعتى نشايد تا (3)باشند،هذا هو الفرق بين (4)القراءتين من جهة المعنى اكنون مفسّران خلاف كردند در معنى آيت،عبد اللّٰه مسعود و عبد اللّٰه عبّاس و عبد اللّٰه عمر (5)و حسن بصرى و عمرو بن دينار و مجاهد و قتاده و ابراهيم و ربيع و زهرى و سدّى و عطا و عكرمه و ضحّاك گفتند:مراد به«رفث»جماع است-و اين مذهب ماست،و طاوس و ابو العاليه گفتند:مراد تعريض (6)به جماع است و ذكر آن كردن پيش زنان.و عطا گفت[246-پ]:وعده مرد است (7)زن را به جماع بعد الاحلال من الاحرام.

حضير بن قيس (8)گفت:با عبد اللّٰه عبّاس (9)بودم در راه حجّ.چون فرود آمديم، او بيامد و تعهّد شتر مى كرد در ميانه دنبال شتر به دست گرفت،و مى پيخت (10)چنان كه عادت رحّال (11)باشد،و مى گفت:

و هنّ يمشين بنا هميساان يصدق (12)الطّير ننك لميسا

او را گفتم:أ ترفث و انت محرم،رفث مى گويى و تو محرمى؟گفت:إنّما الرّفث


1) .چاپ شعرانى(115/2):بر منع.

2) .چاپ شعرانى+دو زن.

3) .مب:كه.

4) .دب،آج،لب،فق،مر:من.

5) .همۀ نسخه بدلها:عبد اللّٰه بن عمر.

6) .وز:تعرّض.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مراد است.

8) .همۀ نسخه بدلها:حصين بن قيس.

9) .وز+و عبد اللّٰه عمر و حسن بصرى.

10) .آج،مب:مى پيچيد،فق:مى هحت.

11) .همۀ نسخه بدلها:رجال.

12) .وز،دب،آج،لب،فق:صدق.

ما قيل عند النّساء،اين رفث آنگه باشد كه پيش زنان گويند،اشارت به آن (1)مى كند كه:الرّفث ذكر الجماع عند النّساء.و علىّ بن طلحه روايت كرد از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت:«رفث»جماع بود و قبله و لمس و تعريض كردن مر جماع را به فعل و قول.

و بعضى دگر گفتند:«رفث»كلام فحش (2)بود و سخن زشت،كما قال العجاج:

عن اللّغا و رفث التّكلّم

وَ لاٰ فُسُوقَ ،عبد اللّٰه عبّاس و حسن و طاوس و سعيد جبير و قتاده و ربيع و زهرىّ و قرظىّ گفتند:جمله معاصى باشد،و اين مصدر است،و الاسم الفسق.ضحّاك گفت:يكدگر را به لقب خواندن باشد،من قوله تعالى: وَ لاٰ تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمٰانِ (3)ابن زيد گفت:الذّبح للاصنام (4)،چيزى براى اصنام كشتن باشد،به آمدن رسول اين معنى منقطع شد كه خداى تعالى آيت فرستاد: وَ لاٰ تَأْكُلُوا مِمّٰا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّٰهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ (5)...،و هرچه نه به نام خداى كشته بودندى حرام كرد و گفت:آن فسق است،و نيز قوله: أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّٰهِ بِهِ. (6)

ابراهيم و مجاهد و عطا گفتند:هو السّباب،يكديگر را دشنام دادن باشد،

لقوله -عليه السّلام-: سباب المسلم فسوق (7)و قتاله كفر. عبد اللّٰه بن عمر گفت:هرچه محرم را از آن نهى كردند در حال احرام از قتل (8)صيد و ناخن گرفتن و موى سر گرفتن،و آنچه مانند اين است.و در اخبار ما هست:الفسوق،الكذب،دروغ باشد.

وَ لاٰ جِدٰالَ ،و عبد اللّٰه مسعود و عبد اللّٰه عبّاس و عمرو بن دينار و سعيد جبير و عكرمه و ضحّاك و زهرى و عطاء بن يسار و عطاء بن ابي رباح و قتاده گفتند:

«جدال»مجادله و مخاصمه بود،و عبد اللّٰه عمر گفت:دشنام دادن و منازعت بود.

قرظىّ گفت:«جدال»آن بود كه قريش چون حجّ بكردندى (9)با هم خصومت و


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:به او.

2) .مب:كلام درشت.

3) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 11.

4) .مج:الاصنام.

5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 121.

6) .سورۀ انعام(6)آيۀ 145.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:فسق.

8) .چاپ شعرانى(116/2):قبيل.

9) .دب،اج،لب،فق:بكردند،مب،مر:كردند.

منازعت كردندى اينان گفتندى (1).حجّنا أتمّ (2)من حجّكم،حجّ ما از حجّ شما تمام تر است،و آنان هم اين گفتندى (3)و در اين باب خصومت كردندى.

القاسم بن محمّد گفت،آن بود كه قومى گفتندى:الحجّ اليوم،و گروهى دگر گفتندى[247-ر]:الحجّ غدا،يكى گفتى:حجّ امروز است،و يكى گفتى:

فرد است،در اين باب خصومت كردندى.

ابن زيد گفت:آن بودى كه هريكى به موقفى بايستادندى،آنگه هر گروهى دعوى كردندى كه:موقف ابراهيم آن (4)است كه ما ايستاديم (5).

مقاتل گفت:«جدال»آن بود كه در حجّ وداع رسول-عليه السّلام-فرمود صحابه را كه:هركه هدى نرانده است حلال شود و حجّ عمره كند،گروهى مخالفت كردند و گفتند:ما نكنيم كه ما احرام به حجّ گرفته ايم،و در اين گفت و گوى كردند -چنان كه بيان كرديم-فذلك جدالهم.

و مجاهد گفت:«جدال»آن بود كه گروهى حجّ ذوالحجّه كردندى،و گروهى تأخير كردندى تا دگر ماه و دگر وقت،و ذلك النّسيء الّذي ذكره اللّٰه في قوله: إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيٰادَةٌ فِي الْكُفْرِ (6)...،و گروهى گفتندى:اين رواست و گروهى گفتندى:

روا نيست فذلك جدالهم.

و در اخبار اصحاب ما آمد كه«جدال»قول الرّجل (7):لا و اللّٰه و بلى و اللّٰه صادقا او كاذبا،گفتن:لا و اللّٰه و بلى و اللّٰه باشد به راست يا به دروغ.

و اهل معانى گفتند:صورت نفى است و معنى نهى،اى لا ترفثوا و لا تفسقوا و لا تجادلوا،يعنى رفث و فسوق و جدال مكنى،چه اگر خبر بودى دروغ بودى،چنان كه رسول-عليه السّلام-گفت:

لا حلف فى الاسلام و لا فتك فى الاسلام ،المعنى لا تحلفوا و لا تفتكوا.

ابو هريره روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:هركس كه او حجّ خانه


1) .همۀ نسخه بدلها:اين گفتى.

2) .وز:اتمم،دب:خير.

3) .همۀ نسخه بدلها+با هم.

4) .مب:اين.

5) .مب،مر:ايستاده ايم.

6) .سورۀ توبه(9)آيۀ 37.

7) .آج،لب،فق،مب:الرّجال.

خداى بكند و رفث و فسوق (1)نكند از گناه به درآيد چنان كه آن روز كه از (2)مادر بزاد.

وهيب بن الورد مى گويد:با سفيان ثورى طواف خانه مى كردم در شب،سفيان برفت و من در حجر شدم و نماز مى كردم،سر بر سجده نهادم،آوازى شنيدم كه از ميان استار كعبه به در مى آمد (3)و مى گفت:يا جبريل (4)اشكو الى اللّٰه ثمّ اليك ما يفعل هؤلاء الطّائفون حولي من تفكّههم فى الحديث و لغطهم (5)و سومهم.

وهيب (6)گفت:من تأويل (7)كه خانه با جبريل شكايت مى كند،مى گفت:شكايت مى كنم با خداى پس (8)با تو اى جبريل ازآن كه اين طواف كنندگان مى كنند از مزاح و گفتا گوى (9)در پيرامن من (10)و نرخ چيزها كردن.

و اصل«جدال»و«جدل»و«مجادله»از جدالت است و هو الارض و آن (11)زمين باشد،يقال:جادلته فجدلته،اى صارعته فصرعته على الارض. وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّٰهُ ،و آنچه شما كنى از خير خداى داند.آيت وارد است مورد ترغيب (12)،و معنى آن است كه:من عالمم به آنچه مى كنى از خير و بر من فرونمى شود (13)تا واثق باشى به آن كه بر من بنشود به وقت جزا به اجزا و تفاصيل آن عالمم تا همۀ را جزا به سزا بدهم[247-پ]،چه از حقّ آن كه عالم الذّات بود آن است كه عالم بود به همۀ معلومات بر هر وجهى كه صحيح بود كه بدانند.

آنگه تحريض (14)كرد خلق را بر طاعت و پرهيزگارى،گفت: وَ تَزَوَّدُوا ،و زاد برگيرى، فَإِنَّ خَيْرَ الزّٰادِ التَّقْوىٰ ،كه بهترين زاد تقوى و پرهيزگارى است.

مفسّران گفتند:آيت وارد است در باب قومى كه ايشان از يمن به حج آمدندى بى زاد،گفتند (15):نحن وفد اللّٰه افتراه لا يطعمنا،ما وفد خداييم ما را طعام نخواهد (16)دادن؟


1) .چاپ شعرانى(117/2)+و جدال.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:كز.

3) .لب:مى آيد.

4) .فق:جبرئيل.

5) .دب:تعظيم.

6) .مب،مر:وهب.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز مر+برآن كردم.

8) .مج،وز،دب،لب،فق،مر:خدايش،با توجّه به آج و ترجمه عبارت تصحيح شد.

9) .لب،مب:گفتگوى،فق،مر:گفتگوى.

10) .مج:اين،مب:وى.

11) .دب،آج،لب،مر+به.

12) .مب+را.

13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بر من فوت.

14) .دب،لب،فق،مب،مر:تحريص.

15) .مب:گفتندى.

16) .مر:نخواهند.

و بعضى گفتند (1):نحن مر تحلون الى اللّٰه و حجّاج بيت اللّٰه لا يطعمنا؟ما به خداى مى شويم (2)و حجّاج خانه خداييم (3)گمان برى كه ما را (4)طعام ندهد؟آنگه در راه يا سؤال كردندى يا غصب (5)و سلب،خداى تعالى ايشان را نهى كرد ازآن كه بى زاد به حج روند تا ايشان را يا راه بايد زدن و يا سؤال كردن و يا وبال و عيال باشند بر مردمان.

مفسّران گفتند:زاد حاجّ كعك و زيت و خرما و پست و مانند اين بود،و در اين باب حجرى (6)نيست هركس آنچه بر تواند گرفتن به حسب قوّت و حاجت هركس آنچه خواهد و تواند گرفتن برگيرد.

عبد اللّٰه عمر گفت:جماعتى بودند كه به حج شدندى و زاد برگرفتندى،چون احرامها گرفتندى آن زاد بينداختندى و زادى نو طلب كردندى،بس (7)بدى (8)كه به دست آمدى،و بدى (9)كه به دست نيامدى،به رنج افتادندى،خداى تعالى گفت:

وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّٰادِ ،و مراد آن كه زادى كه دارى نگه دارى تا به رنج نيوفتى.

آنگه گفت:اين زاد از دو روى (10)برگيرى:يكى براى راه حج،يكى براى سفر قيامت.اين زاد كعك و خرما بود،و آن زاد عمل صالح و تقوى بود.

گروهى گفتند:مراد به هر دو زاد،زاد سفر حجاز است،يعنى زادى كه به آن مستغنى باشى از مردمان،و زادى از تقوى كه تو را منع كند از غصب (11)و قطع طريق تا (12)زاد ظاهر مانع بود تو را از سؤال،و زاد باطن مانع بود از معاصى.

و اهل اشارت گفتند:خداى چون ذكر سفر حج كرد مكلّفان را سفر قيامت ياد آورد و گفت:براى اين راه زادى ساختى كه به يك دو ماه بروى و بازآيى براى سفرى كه چون بروى آنجا بمانى و نيز بازنيايى،اگر اين را (13)زاد بايد،اولى و احرى كه آن را زاد بايد.زاد اين راه گران بارى بود،و زاد آن راه سبك بارى بود.اين جا هرچه


1) .وز:گفتندى.

2) .مب:مى رويم.

3) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:اوييم.

4) .مج،وز+به.

5) .لب،فق:غضب.

6) .دب،فق،مر،مب:حرجى.

7) .كذا:در اساس،دب،لب،فق،ديگر بدلها:پس.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بودى.

9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بودى.

10) .مج:زاد از دو روزى.

11) .دب،آج،لب،مر:غصب و سلب،فق،مب،غضب.

12) .اساس:يا،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و فحواى عبارت تصحيح شد.

13) .دب،آج،لب،مب:راه.

گران بارتر باشى تو را (1)به بود براى آن كه اين جا بار بر پشت شتر باشد،و آنجا بر گردن تو باشد،اين جا زاد بر راحله باشد و آنجا زاد خود راحله باشد،اين جا اگر راحله ئت (2)نبود و زادت نبود از تقوى زادى ساز و از پاى خود راحله اى ساز (3)،اگرت رحلى نبود به نعلى قناعت كن،چنان كه گفت[248-ر]:

و حبيت (4)من خوص الرّكاب بأسودمن دارش (5)فعدوت أمشى راكبا

و اگر هيچ دانى (6)كه از توكّل زادى سازى و از هواى نفس راحله و آن زاد توكّل بر گردن اصطبار نهى و پاى قهر به پشت هواى نفس در آرى،چو (7)او را پست كرده باشى انگار كه راه بريدى،هرچه (8)راحله يت (9)در زير تو ضعيف تر باشد،تو راه حق به سپرى به عكس راحله حاجّ كه هرچه او قوى تر باشد ايشان ايمن تر باشند،و چون سستى كند ايشان بترسند و خائف شوند.خطر ايشان در ضعف راحله باشد،و خطر تو در قوّت راحله تو،و أنت براحلتك احجى من الحاجّ برواحلهم،انت أحجى لو استعملت الحجى.اگر عقل دارى تو را اين به است.آن كه راه حج سپرد زاد او حاضر بايد،و تو چون راه حق سپرى،از زاد اين راه به نيستى (10)قناعت كن (11).

تو را اگر همى راه حق جويى اوّلطلب كرد بايد سبيل الرّشادى

پس از نيستى زاد آن راه سازىكجا (12)بهتر از نيستى نيست (13)زادى

بيش از آن نبود كه چون از نيستى زاد سازى نيست شوى.و همۀ هستى در تحت آن نيستى هست،و همۀ وجود در ضمن آن عدم،و همه اثبات در ميان آن انتفاء، لا جرم چون چنين كنى هم حاجى باشى (14)هم غازى،پايه جهاد بيش از پايه حجّ


1) .همۀ نسخه بدلها بجز فق+آسان تر بود و آنجا هرچه سبك بارتر باشى تو را.

2) .راحله ئت/راحله ات،مر:راحليت.

3) .مب:راحله كن.

4) .و حبيت،وز،آج:وجيت،دب،لب،فق،مب،مر:و حيث،چاپ شعرانى(119/2):و قنعت.

5) .همۀ نسخه بدلها:دارش.

6) .همۀ نسخه بدلها:توانى.

7) .آج،مب:چون.

8) .مر:هرچند.

9) .راحله يت/راحله ات.

10) .مج:نبينى،وز دب:نبستى.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز مج،وز:كنى،آج+شعر.

12) .اساس:روى كلمه خط كشيده شده و به دست خواننده اى نااهل به صورت«ترا»تصحيح شده است.

13) .مر:هست.

14) .مب،مر+و.

است،اگر دشمنى (1)را نمى يابى كه با او جهاد كنى تا كشته او شوى،با خود گرد و با خود جهاد كن (2)و در آن جهاد اجتهاد كن كه از تو دشمن تر تو را دشمن (3)نيست،

اعدى عدوك بين جنبيك ،تا كشته خود شوى به دست خود،تا قاتل و مقتول تو باشى (4).

به قاتلى درجۀ مجاهدان يابى،به مقتول پايه شهيدان:

صلاح تو در كشتن تست و آنگهصلاحيست (5)اين مضمر اندر فسادى

نبينى كه پروانه شمع هرگهكه بر باطنش چيره (6)گردد و دادى،

برى گردد از خويش و بر صدق دعوىكند خويشى خويش را چون (7)رمادى

و لكن تو از آن پست همّت ترى (8)و دون منزلت تر (9)كه اختيار چنين چيزها كنى.

تو خود كشته هوايى،چگونه كسى را كشى!تو خود اسير مرادى،كسى را چگونه اسير كنى!گفتم (10)تو هوا را كشى،هوا تو را كشت (11).گفتم (12):تو مراد را قهر كنى، مراد تو را قهر كرد.گفتم (13):قهرمانى قاهر باشى،قهرمانده اى مقهور شدى،همۀ عمر در بند آرزو مانده تا باشد كه برآيد،صدهزار جان عزيز برآيد و آن برنيايد،صدهزار عمر چو (14)عمر تو برسد،و آن بنرسد،عمر تو[248-پ]به سر آيد،و جز آن كه نوشته تو است به سر تو نيايد (15)، قُلْ لَنْ يُصِيبَنٰا إِلاّٰ مٰا كَتَبَ اللّٰهُ لَنٰا هُوَ مَوْلاٰنٰا (16)...،تو را يك نفس از اين هوس پرواى دگر چيز نيست (17).

ايا مانده بر موجب هر مرادىشب و روز در محنت اجتهادى


1) .مج،مر:دشمن.

2) .مج،وز،دب،لب،مر:جهادى كن.

3) .وز:از تو دشمن تر تو را كس،دب:كه تو دشمن تر تو كس،آج،لب،فق،مر،لب:دشمن تر از تو كس.

4) .صورت ظاهر نسخه اساس چنان مى نمايد كه عبارت:«تا كشته خود شوى...تو باشى»به صورت و هيئت شعر(بيت)ملحوظ نظر كاتب بوده است: تا كشته خود شوى به دست خود تا قاتل و مقتول تو باشى اگر برفرض چنين بوده باشد،در مصراع دوم كلمه اى از قلم افتاده است.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز مج:صلاحيت.

6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خيره.

7) .آج:خويشى خويشتن چون.

8) .دب،آج،لب،فق،مر:آن دون همّت ترى.

9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:منزلترى.

10) .همۀ نسخه بدلها:گفتيم.

11) .مر:كشد.

12) .همۀ نسخه بدلها:گفتيم.

13) .همۀ نسخه بدلها:گفتيم.

14) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:چون.

15) .مب+قوله تعالى.

16) .سورۀ توبه(9)آيۀ 51.

17) .آج+شعر.

نه در حقّ خود مر تو را انزعاجىنه در حقّ حق (1)مر تو را انقيادى

تو مى بايد تا بى هوس باشى،مصحف بى هوس (2)اعنى بى هوش بى هوشى (3)مدهوشى (4)مانده اى،از عقل ديوانه،و از شرع بيگانه (5):

چو ديوانگان دائم اندر تفكّركه گويى مرا چون برآيد مرادى (6)

اين همه (7)رنج بر منزل سپنج!گنج ابد رها كرده و رنج ابد اختيار كرده (8):

ز بهر دوروزه مقام مجازىبه هر گوشه اى كرده ذات العمادى

همانا به خواب اندرى يا (9)ندانى (10)كه ما را جز اين است ديگر معادى

اين نه جاى معاد است،جاى معاد وقت ميعاد (11)است،فيوم القيامة ميعاده،امروز روز عهد است فردا روز (12)وعد است:

اليوم عهدكم فأين الموعدهيهات ليس ليوم عهدكم (13)غد

تو را ميعاد به معادى است،پس تو را اعداد و استعداد مى بايد براى آن معاد تا آن روز كه معاد شوى آن براى تو معدّ باشد،آن چيست؟زاد تقوى است، وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّٰادِ التَّقْوىٰ.

اى خواجه!تو بر جناح سفرى،و مسافر را از زاد چاره نيست،از آن ملخ بياموز- اگرچه اين حديث از ملح (14)است از فوايد ملخ (15)است:

مرّ الجراد على زرعي فقلت لهاسلك سبيلك لا تولع بافساد

فقام منهم خطيب فوق سنبلةإنّا على سفر لا بدّ من زاد


1) .همۀ نسخه بدلها:خود.

2) .مج،وز،لب،فق،مر:بى هوسى.

3) .مج،وز:اعنى بى هوشى بى هوش،ديگر نسخه بدلها:بى هوش.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مج،وز:مدهوش.

5) .آج+شعر

6) .مج:مرادم.

7) .مر:اى همه.

8) .مج،دب،لب،فق:كرده اى،آج+شعر.

9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تا.

10) .مج،آج،لب،فق،مب،مر:بدانى.

11) .مج:جاى ميعاد،آج،لب،فق،مب:جاى وقت ميعاد،مر:نه جاى وقت ميعاد.

12) .مج،وز+روز.

13) .دمب،آج،لب،فق،مب،مر:وصلكم

14) .مج:از ملخ،آج،فق،مر:حديث ملخ،دب،مب،اين ملح است.

15) .وز،آج،مب:ملح.

زاد (1)تقوى مى بايد،تو به زاد ازدياد معاصى آورده اى،به اين زاد راه نتوان (2)بريدن،اين زاد برسد و تو را به منزل نرساند (3):

و زادي قليل ما أراه مبلّغيأ للزّاد أبكي أم لطول مسافتي

تو را زاد يا در معاصى ازدياد است،يا دوستى آل زياد است،اينت (4)بترك (5)سازى كه تو را زاد (6)است!حقيقت دان كه تو را از دوستى يزيد و زياد بس (7)زياده جاه نباشد،و اگرت از اين زيادتى بود،آن زيادت همه نقصان است،و اگر اين ربح (8)مى شناسى عين خسران است[249-ر].

زيادة المرء فى دنياه نقصانو ربحه غير محض الحق خسران

زاد عقبى تقوى (9)بايد كه آن راهى پرآفت است،به پرخيز (10)بايد بدان راه رفتن، راهى است پرخار و خاشاك.

يكى را از بزرگان پرسيدند كه:تقوى چه باشد؟گفت:هل سلكت طريقا ذا شوك؟فقال:نعم.گفت:هرگز در هيچ راه خارستان رفته اى؟گفت:بلى.

گفت:چگونه كردى؟گفت:حذرت و تشمّرت.گفت:بر حذر و هشيار و دامان چاك زده.گفت:تقوى آن است كه در راه دين همچنان روى.شاعر نظم كرد اين معنى و گفت:

خلّ الذّنوب صغيرهاو كبيرها فهو التّقى

و اصنع كماش فوق أرض الشّوك يحذر ما يرى

لا تحقرنّ صغيرةإنّ الجبال من الحصى

مردان آنان بودند كه در راه دنيا هم تقوى زاد كردند تا به راه دين رسيدن (11).


1) .همۀ نسخه بدلها+تو.

2) .مر:نتوانى.

3) .مج،دب+شعر.

4) .مج اين است:

5) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:مرگ سازى،مج:برگ سازى،چاپ شعرانى(121/2): برگ و سازى.

6) .آج،لب،مر:آزاده.

7) .دب،آج:پس.

8) .وز،دب،لب،فق،مب:اين رنج،مر:مر اين كه را ربح.

9) .مج:پرهيز.

10) .مج،وز،آج،فق،مب،مر:پرهيز.

11) .دب،آج،لب،فق،مر:رسيدند،مب:رسيدندى.

عبد اللّٰه مبارك گويد:سالى از سالها به حجّ خانه خداى مى شدم،در راه منقطع شدم بر توكّل مى رفتم.از كناره بيابان كودكى را ديدم كه بر آمد-ظننته سباعيّا او ثمانيّا-گمان چنان بردم كه هفت سال (1)يا (2)هشت ساله است،جامه اى كوتاه پوشيده ايزارى (3)در سر بسته نعلينى در پاى كرده قضيبى خيزران در دست گرفته،با او نه زادى نه راحله اى نه يارى.گفتم:سبحان اللّٰه!باديه اى بدين خونخوارى و كودكى بدين خردى!او را گفتم:يا صبىّ!از كجا مى آيى؟گفت:من اللّٰه.گفتم:كجا مى روى؟گفت:الى اللّٰه.گفتم:چه مى جويى؟گفت:رضا اللّٰه.گفتم:زادت كجاست راحله يت كجاست (4)؟گفت:زادي تقواى و راحلتي رجلاى و مرادي مولاى، گفت:زاد من تقواى من است و راحله من پايهاى من است و مراد من خداى من است.

عجب داشتم (5)،گفتم:اينت (6)زهد و اينت (7)توكّل!گفتم:أخبرني من انت،خبر ده مرا تا تو كيستى؟گفت:تا چه خواهى كرد؟ (8)اين حديث را رها كن از محنت روزگار ما چه مى خواهى؟گفتم:على (9)حال.گفت:نحن قوم مظلومون،ما مردمانى ستم رسيدگانيم.گفتم:زيادتى كن در بيان.گفت:نحن قوم مقهورون.

گفتم:روشن تر بگوى.گفت:نحن قوم مطرودون،ما گروهى راندگان بازماندگان درماندگانيم.گفتم نمى دانم،گفت:

لنحن على الحوض ذوّادهنذود و يسعد (10)ورّاده

و ما فاز من فاز الّا بناو ما خاب من حبّنا زاده[249-پ]

و من سرّنا نال منّا السّرورو من ساءنا ساء ميلاده

و من كان غاصبنا حقّنافيوم (11)القيامة ميعاده

اين بگفت و برفت چنان كه من به گرد او نرسيدم.در سوداى آن فتادم (12)تا اين


1) .همۀ نسخه بدلها:ساله.

2) .لب:تا.

3) .مج،وز،آج،فق،مر:ازارى،مب:دستارى.

4) .اساس در حاشيه افزوده:مرادت چيست؟

5) .مب:مرا عجب آمد،اساس در بالاى كلمه با خطى متفاوت از متن افزوده:و با خود.

6) .مج:اينست.

7) .مج:اينست.

8) .مب:چه مى خواهى.

9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+كلّ.

10) .دب،آج،لب،فق،مب:نسعد،مر:تسعد.

11) .مج،وز،دب،آج،لب:فانّ.

12) .همۀ نسخه بدلها:افتادم.

كودك چه كسى است؟گفت:ديگر نديدم او را تا به ميان ركن و مقام رسيدم،او را ديدم ايستاده و خلايق بر او جمع شده،و او را از حلال و حرام و مسائل و احكام مى پرسيدند و او جواب مى داد.من گفتم:اين كودك كيست؟گفتند:نمى دانى؟ اين زين العابدين علىّ بن الحسين (1)است.من گفتم:سبحان اللّٰه!اينت (2)زهد و توكّل،و اينت علم و بيان! اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ (3)...،از اين چه عجب دارى!خادمان ايشان را چون در خدمت خانه ايشان حقيقتى بود،بركت آن به اعقاب ايشان برسد تا در حقّ ايشان جنس اين بود.

مالك دينار گويد:سالى از سالها به حج مى شدم،آنجا كه وداعگاه بود،زنى را ديدم پير ضعيفه بر چهارپايكى (4)ضعيف نشسته و مردم گرد او در آمده،مى گفتند:

برگرد كه خداى بر تو رحمت كناد.راهى صعب است و تو بس ضعيفى،و چهار پاى نيك نيست.او مى گفت:نه چنان آمده ام كه بر گردم،من نيز بگفتم كه برگرد كه مصلحت نيست تو را بى ساز در باديه رفتن.مرا نيز همين جواب داد.رفتيم (5)،چون به ميان باديه رسيد آن چهارپايك او خركى (6)ضعيف بود،بماند.مردم همه بگذشتند و او را رها كردند.من نيز خواستم تا بگذرم،اين خبرم ياد آمد كه رسول-عليه السّلام- گفت:

المؤمن أخو المؤمن من امه و أبيه ان جاع اطعمه و ان عرى كساه و ان خاف امنه،و ان مرض عاده (7)و ان مات شيع جنازته ،بازايستادم و او را گفتم:نه تو را مى گفتم كه مياى كه راه صعب است و چهار پاى ضعيف است!گوش با من نكرد (8)و سر سوى آسمان كرد و گفت:الهى لا في بيتى تركتني و لا الى بيتك حملتني فو عزّتك و جلالك لو فعل بي هذا غيرك لما شكوته الّا اليك،گفت:بار خدايا،نه در خانۀ خودم رها كنى (9)،نه به خانه خودم رسانى،به عزّ و جلال تو كه اگر


1) .مب:علىّ بن الحسين زين العابدين.

2) .وز:آنت.

3) .اساس،رسالاته،با توجّه به مج و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد،سورۀ انعام(6)آيۀ 124.

4) .دب،آج،لب،فق،مر:چهار پاى،مج،وز:چهار پاكى.

5) .فق،مب:رفتم.

6) .دب،آج،لب،فق:خزك.

7) .اساس:اعاده،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .دب،آج،لب،فق،مر:نكردى.

9) .همۀ نسخه بدلها:رها كردى.

اين با من جز تو كردى شكايتش جز با تو (1)نكردمى.

هنوز اين سخن تمام نگفته بود كه شخصى را ديدم كه از گوشۀ بيابان بر آمد (2)زمام ناقه اى تيزرو به دست گرفته و ناقه فروخوابانيد و گفت:برنشين،و او را برنشاند و چون باد از پيش من بجست.دگرش بازنديدم تا به طوافگاه رسيدم،او را ديدم، گفتم:به آن خداى كه با تو آن كرامت كرد كه مرا بگوى تا تو كيستى؟گفت:

نمى دانى،انا شهدة بنت مسكة بنت فضّة خادمة فاطمة (3)،من دخترزادۀ فضّه ام [250-ر]خادمه فاطمه زهرا (4).اين نه منزلت من است،اين منزلت آن بار خدايان (5)من است كه خداوند لطيف با من ضعيف اين كند كه ديدى.آن زاد تقوى است،و اين زاد توكّل،و تو را چاره نيست از هر دو در حضر به ما حضر از زاد توكّل تزجّى مى كن،و در سفر به زاد تقوى به اضافت تزجّى توسّل مى كن كه: وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّٰادِ التَّقْوىٰ. در اين سفر هيچ زاد صالح نيست مگر زاد تقوى،چه در هر منزل كه فرود آيى،و اوّل منزلت (6)آخرت گور است تو را اين زاد فرياد رسد (7):

الموت بحر موجه غالبتذهب فيه حيلة السّابح

لا يصحب الانسان في قبرهغير التّقى و العمل الصّالح

راوى خبر گويد كه:اميرالمؤمنين (8)-عليه السّلام-چون به گورستان در آمدى، گفت:

السلام عليكم يا اهل القبور اما الدور (9)فقد سكنت و اما الاموال فقد قسمت و اما الازواج فقد نكحت هذا خبر ما عندنا فما خبر ما عندكم ،سلام بر شما باد اى اهل گورستان،امّا سراهاتان (10)ديگران در نشستند،امّا مالهايتان (11)قسمت كردند،و امّا زنانتان شوهران باز كردند،اين آن خبر است كه نزديك ماست،به نزديك شما چه


1) .دب،آج،لب،مر:شكايت جز پيش تو.

2) .دب،آج،لب،مر:بيابان نزد من آمد.

3) .اساس:با خطى متفاوت از متن در زير كلمه افزوده است:«الزهراء عليه السّلام»،مج،وز،دب،آج،لب، فق،مر+گفت.

4) .اساس:با خطى متفاوت از متن در زير كلمه آورده است:«عليها السّلام».

5) .دب،آج،لب،فق:بار خداى.

6) .همۀ نسخه بدلها:منزل.

7) .مج،دب،آج،لب+شعر.

8) .دب،فق،مب+على.

9) .اساس:الدّوور.

10) .مج،وز:سراهايتان.

11) .مج،وز،آج،لب،دب،فق،مر:مالهاتان.

خبر است؟ آنگه گفت:اگر ايشان را دستورى بودى تا جواب دادندى،جز اين نگفتندى:

و تزوّدوا فانّ خير الزّاد التّقوى،و اعشى گويد:

اذا انت لم ترحل بزاد من التّقىو ابصرت بعد الموت من قد تزوّدا

ندمت على ان لا تكون كمثلهو انّك لم ترصد كما كان أرصدا

مالك دينار گويد:يكى از جمله زهّاد بصره فرمان يافت،جنازه او برگرفتند و خلقى عظيم حاضر شدند.چون به گورستان رسيدند و او را دفن بكردند،سعدون مجنون-و او از عقلاى مجانين بود-بر بالاى (1)رفت،و آواز در داد (2).

الا يا عسكر الاحياء هذا عسكر الموتى

أجابوا الدّعوة الصّغرىو هم منتظروا الكبرى

يحثّون على الزّادو ما الزّاد سوى التّقوى

يقولون لكم جدّوافهذا آخر الدّنيا

وَ اتَّقُونِ يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ ،از من بترسى اى خداوندان عقلها،يعنى از عقاب من بترسى و از معاصى من حذر كنى تا در عقاب من نيوفتى! قوله: لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ ،سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى از عرب چون به حج رفتندى روا نداشتندى هيچ تجارتى كردن از (3)ايّام عشر دست از همۀ تجارات بداشتندى،و آن را كه در ايّام حج تجارت كردى او را داجّ خواندندى،خداى تعالى اين آيت فرستاد و ايشان را رخصت تجارت داد،گفت:

نيست بر شما بزه اى أَنْ تَبْتَغُوا [250-ر] فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ ،كه از خداى تعالى «فضلى»بجوى (4)،و مراد به«فضل»روزى است.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:عرب را سه بازار بود:عكاظ و مجنّه و ذو المجاز.ايشان در وقت موسم آنجا تجارت كردندى و وجه معاش ايشان ازآنجا بودى.چون اسلام در آمد تحرّج كردند از اين،خداى تعالى اين آيت فرستاد و رخصت داد ايشان را در تجارت كردن در اين ايّام.


1) .مب،مر:بالايى.

2) .مب+كه.آج+شعر.

3) .همۀ نسخه بدلها:در.

4) .مج،آج،:بجويى/بجوييد.

ابو امامة التّيمىّ گفت،عبد اللّٰه عمر را گفتم:ما جماعتى ايم كه شتر به كرا (1)مى دهيم به حاجّ (2).مردمان مى گويند شما را حجّ نيست،اكنون بگو تا (3)ما را حجّ باشد يا نه؟گفت:شما احرام گيرى چون حاجيان؟گفتم:آرى.گفت:طواف كنى و سعى كنى و سنگ اندازى؟من گفتم:آرى.گفت:شما را حجّ بود.

آنگه گفت:مردى به نزديك رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-آمد و او را از اين بپرسيد.

رسول-عليه السّلام-ندانست تا چه جواب بايد دادن (4)،جبريل آمد و اين آيت آورد و رخصت از خداى تعالى.

و عبد اللّٰه عبّاس چنين خواند (5): لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ في مواسم الحجّ.

ابو هريره روايت كرد (6)كه،رسول-عليه السّلام-گفت:چون روز عرفه باشد خداى تعالى حاجيان را بيامرزد،چون شب مزدلفه بود بازرگانان (7)را بيامرزد،چون روز منا باشد جمّالان را بيامرزد،چون وقت سنگ انداختن جمرة العقبه باشد سايلان را بيامرزد،و هيچ كس آنجا حاضر نيايد از گويندگان«لااله الاّاللّٰه»،الّا (8)خداى تعالى او را بيامرزد. فَإِذٰا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفٰاتٍ ،يعنى چون به جمع از عرفات بازآيى يقال:افاض القوم فى الحديث اذا اندفعوا فيه و اكثروا التّصرّف فيه،قال الشّاعر:

فلمّا افضنا فى الحديث و أسمحتأتتنا عيون بالنّميمة تضرب

و يقال:أفاض البعير بجرّته إذا رمى و دفع بها في كرشه،قال الرّاعى يصف الابل:

فأفضن بعد كظومهنّ بجرّهمن ذى الأبارق اذرعين حقيلا

و يقال:أفاض الرّجل بالقداح إذا ضرب بها لأنّها تقع متفرّقات،قال ابو ذؤيب يصف الحمار و الاتن.


1) .مج:كراى،فق،مر:كرايه.

2) .فق:حجّاج.

3) .فق:بگوييد كه شما.

4) .فق:رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-هيچ جواب نداد،مج،وز،دب،آج،لب،مب:ندانست تا چه جواب دهد.

5) .فق+قوله تعالى.

6) .همۀ نسخه بدلها:روايت كند.

7) .دب،آج،لب،فق،مب:بازرگانان،مب:بازرگان.

8) .فق+كه.

و كأنّهنّ ربابة و كأنّهيسر يفيض على القداح و يصدع

و اصل كلمه من فاض (1)الماء و افضته انا،آب ريخته شد و من بريختم آن را،و اين در جاى مبالغه به كار دارند،براى آن كه چنان كه آب در جاى جمع كرده باشند،آنگه مجموع آن بريزند،آن به دفع و قوّت خويش ريخته شود،همچنين اين جا پنداريى (2)كه سيرى (3)مدّخر بوده است اين جا مبتذل (4)مى شود.و افاضت را به ايضاع و اسراع تفسير دادند،و اصل اين است كه گفته شد.

امّا«عرفات»جمع عرفه باشد،مثل درجه و درجات و دركه و دركات.

آنگه اين اسم را جمع (5)بگرفتند و بر موضعى نهادند،چنان كه گفتند:ثوب اخلاق و أسمال و أرض سباسب.اين اسماء وحدان را به لفظ جمع وصف كردند [251-ر]و براى آن صرف كردند او را با آن كه دو سبب در او حاصل است از:

علميّت و تأنيث.و اگر گويند:سبب سه است.يكى ديگر جمع است،جواب آن است كه:نه جمع و نه تأنيث هيچ دو (6)نه آن است كه منع صرف كند براى آن كه آن جمع بر مفاعيل و مفاعل بايد (7)،و تأنيث بر فعلا و فعله باشد،چون حمراء (8)و صحراء و حمزه و طلحه.

امّا چون اين اسم را جمع كند (9)،چون:مسلمات و مؤمنات (10)،اين بنا منع صرف نكند،پس پندارى كه بر اصل خود بمانده است به مثابت آن كه پيش ازآن كه بر اين بقعه نهادند (11)،چون چنين باشد اسم بماند بر يك سبب،و يك سبب منع صرف نكند.

مفسّران خلاف كردند در آن كه اين جايگاه را چرا عرفات خواندند،و اين روز را عرفه!


1) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:افاض.

2) .همۀ نسخه بدلها:پندارى.

3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:اشترى.

4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مبدّل.

5) .وز،دب،اج،لب،فق،مب:اسم جمع را.

6) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها بجز فق،هر دو به چاپ شعرانى(126/2):هيچ از اين دو.

7) .همۀ نسخه بدلها+چون مصابيح و مساجد.

8) .همۀ نسخه بدلها:قمراء.

9) .همۀ نسخه بدلها:كنند.

10) .همۀ نسخه بدلها:و مسلمون.

11) .آج،لب،فق،مب،مر:نهاديم.

ضحّاك گفت:براى آن كه چون آدم را به زمين فرستادند،آدم به زمين هند فرود آمد و حوّا به جدّه،يكديگر را طلب كردند در اين جايگاه به هم رسيدند در روز عرفه يكديگر را بازشناختند،روز (1)را عرفه نام نهادند،و جايگاه را عرفات.

سدّى گفت:براى آن عرفات خواندند اين جايگاه را كه چون هاجر به اسماعيل بار بنهاد،ساره را از آن رشك مى آمد،گفت او را:برخيز و از بر من برو.او برخاست و اسماعيل را برگرفت و بيامد و به اين جايگاه آمد.چون ابراهيم بازآمد،ساره گفت:

ايشان برفتند.ابراهيم (2)در طلب ايشان مى گشت (3)تا به اين جا رسيد (4)،روز عرفه بود، ايشان را ديد بشناخت (5)،روز را عرفه نام شد (6)و جاى را عرفات.

عبد الرّحمن بن عرّاد (7)روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:چون هاجر و اسماعيل بيامدند،از پس مدّتى ابراهيم-عليه السّلام-خواست تا بيايد و ايشان را ببيند.ساره گفت:با من عهد كن كه فرونيايى.ابراهيم عهد كرد.چون آنجا رسيد اسماعيل حاضر نبود،برگشت ازآنجا به دگر نوبت كه آمد كه او را بيند شب بود،راه بازندانست.چون صبح بر آمد آنجا رسيده بود علامات (8)بديد و جاى بازشناخت در روز عرفه،نام بر جاى نهاد و بر روز.

عطا گفت:براى آن است كه چون ابراهيم-عليه السّلام-از بناى خانه فارغ شد، جبريل-عليه السّلام-بيامد و اركان حجّ بر او نمود و او را مى گفت:عرفت عرفت؟ شناختى؟او مى گفت:نعم!روز (9)را عرفه خواندند و جاى را عرفات،و اين قول روايت كرده اند از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-و عبد اللّٰه عبّاس.

سدّى (10)گفت:چون خداى تعالى جبريل را فرستاد و ابراهيم را اركان حجّ بياموخت،ابراهيم بيامد و آن به جاى آورد (11)،ابليس بيامد تا او را وسواس آرد (12)به منا.


1) .مج،فق:اين روز،مب،مر:آن روز.

2) .فق+عليه السّلام.

3) .آج،لب،مب:مى گفت،فق:مى رفت.

4) .همۀ نسخه بدلها+و.

5) .فق+اين.

6) .فق:نام نهاده شد.

7) .مج،مر:عبد الرّحمن بن جواد،آج،لب،فق،مب:عبد الرّحمن بن خراد،وز:عبد الرّحمن حراد.

8) .همۀ نسخه بدلها:علامت.

9) .مب:مى گفت بلى نهم روز.

10) .فق،مب،مر+و سدّى.

11) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:به جاى مى آورد.

12) .مب:وسوسه كند.

ابراهيم هفت سنگ به او انداخت با هر سنگى تكبيرى كرد.ازآنجا ببريد (1)بر جمره دوم افتاد،آنجا نيز هفت سنگ انداختش با هر سنگى تكبيرى مى كرد.ازآنجا ببريد (2)[251-پ]بر جمره سوم (3)افتاد،آنجا نيز هفت سنگ انداختش (4).ازآنجا بگريخت به ذو المجاز آمد،ابراهيم او را به ذو المجاز بديد بشناخت او را از او تجاوز كرد،و آن جاى (5)ذو المجاز خواندند.چون به عرفات رسيد آن جاش ديد،بشناختش آن جاى (6)عرفات خواندند چون ازآنجا بيامد،ازدلف الى (7)جمع فسمى مزدلفه،آن جاى را مزدلفه خواندند (8)به منا نزديك شد.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:روز«ترويه»را براى آن ترويه خواندند كه آن شب ابراهيم در خواب ديد كه اسماعيل را مى كشتى،آن روز همه روز انديشه مى كرد در آن.و «ترويه»انديشه باشد.چون شب عرفه بود دگرباره در خواب ديد،فعرف صحّته، بشناخت به درستى (9)خواب (10)،براى آن اين روز را عرفه خواندند.

و بعضى دگر گفتند:براى آن كه در اين روز در اين جاى مردمان به گناه اعتراف دهند،براى اعتراف ايشان روز را عرفه خواند (11)و جاى را عرفات خواند (12).

بعضى دگر گفتند:براى آن كه آدم و حوّا در اين جايگاه به گناه اعتراف دادند، و گفتند: رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا (13).

بعضى دگر گفتند:اشتقاق او از«عرف»است،و آن بوى خوش بود،قال اللّٰه تعالى: عَرَّفَهٰا لَهُمْ (14).اى طيّبها لهم.چون ذبح به منا كنند و نيز حلق،آنجا خون و فرث و سقط ذبايح حاصل آيد،[آنجا پاك نبود،از (15)اين جا از اين معنى هيچ نباشد،اين جاى را عرفات خواندند لطيبها من العرف و هو الرّائحة الطّيّبة،و بعضى


1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(127/2):بپريد.

2) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(127/2):بپريد.

3) .مج،وز،آج،لب:سه ام،فق،مب،مر:سيم.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز فق،مر:آن جاش نيز هفت سنگ انداخت.

5) .مب،مر+را.

6) .مب،مر:و آن جاى را.

7) .آج،لب،فق،مب:اى.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:خواندندى.

9) .همۀ نسخه بدلها:درستى.

10) .آج،مب+را.

11) .مر:خواندند.

12) .مر:خواندند.

13) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 23.

14) .سورۀ محمّد(47)آيۀ 6.

15) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.

دگر گفتند] (1):لأنّ النّاس يتعارفون بها.بعضى دگر گفتند:اصل كلمه از صبر است من قولهم:رجل عارف إذا كان صابرا خاشعا،شاعر گفت:

فصبرت عارفة لذلك حرّةترسو (2)إذا نفس الجبان تطلّع

اى نفسا صابرة عارفة حرّة ثابتة،و قال ذو الرّمّة:

عروف لما خطّت عليه المقادر

پس براى تذلّل و خضوع حاجّ و صبر ايشان بر وقوف در اين روز در (3)اين موقف اين نامها بر روز و بر جاى نهادند (4).

فَاذْكُرُوا اللّٰهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرٰامِ ،اشتقاق«مشعر»از شعار است،و شعار علامت بود و براى آنش مشعر خواند كه معلمى از معالم حجّ است (5)،وقوف آنجا از جمله اركان حجّ است،و بعضى دگر گفتند:براى آنش«مشعر»خواندند كه اشعار كردند مردمان را حرمت او و حكم او.

و«حرام»و«حرمت»و«احرام»جمله اصل منع بود من حرمته عطاه،اى منعته.و«حرمان»،منع باشد،و«محروم»ضدّ مرزوق باشد براى آن كه ممنوع بود از روزى،و اين امر بر سبيل وجوب است اعنى قوله (6): فَاذْكُرُوا اللّٰهَ مراد وقوف به مشعر است و دعا خواندن آنجا.و حدّ مشعر الحرام ما بين المأزمين الى الحياض الى وادى محسّر،پس براى حرمت او را حرامش خواندند.چنان كه مسجد الحرام و بلد الحرام مكّه را،و البيت الحرام كعبه را،و اصل او منع است-چنان كه گفتيم-قال زهير:

و إن اتاه خليل يوم مسئلة (7)يقول لا غائب مالي و لا حرم[252-ر]

و آن جاى را كه در اوست آن را جمع براى آن گويند كه نماز شام و خفتن در او به جمع بايد كردن.و افاضه از عرفات پيش ازآن كه آفتاب فروشود نشايد،هركه از


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شده.

2) .همۀ نسخه بدلها:ترسوا.

3) .همۀ نسخه بدلها:به.

4) .مب+قوله تعالى.

5) .مر+و.

6) .مب+تعالى.

7) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(129/2):مسغبة.

عرفات بيايد پيش (1)آفتاب فروشدن بر او خونى باشد،اعنى خون شترى،اگر ندارد به عوض آن بايد تا هژده (2)روز روزه دارد.

وَ اذْكُرُوهُ كَمٰا هَدٰاكُمْ ،المعنى (3)لدينه و مناسك حجّه،و وجه تشبيه آن است كه شكر كه واجب بود بر قدر نعمت بود،حق تعالى گفت:شكرى كنى مرا موازى هدايت من به حسب نعمت من.

وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّٰالِّينَ ،«ان»مخفّفه است از ثقيله (4)،براى آن كه «لام»در خبر او آورد،و اين«لام»ملازم بود در خبر (5)تا فرق باشد از ميان اين حرف چون مخفّفه باشد،و از ميان او چون مجازات را بود.و چون مخفّف كنند او را عملش باطل شود.و«كان»از پس اين حرف آيد،چنان كه در اين آيت هست،و چنان كه گفت: وَ إِنْ كٰانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاّٰ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللّٰهُ (6).

و كوفيان گفتند:اين«ان»نافيه است،و«لام»به معنى الّاست،تقدير چنين است كه:و ما كنتم من قبله الّا من الضّالّين (7)،و مثله (8): وَ إِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكٰاذِبِينَ (9)،اى ما نظنّك الّا من الكاذبين،و قال الشّاعر:

ثكلتك امّك إن قتلت لمسلماحلّت عليك (10)عقوبة الرّحمن

المعنى ما قتلت الّا مسلما،اين قول كوفيان است،و بصريان گفتند تقدير اين است:و انّه على معنى الأمر و الشّأن،المعنى انّ الشّأن كونكم ضالّين قبل هداية اللّٰه ايّاكم.

قوله: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفٰاضَ النّٰاسُ ،عامّه مفسّران گفتند:قريش و خلفاى قريش از جمله حمس از حرم (11)بيرون نشدندى (12)به عرفات،و موقف به مزدلفه كردندى،گفتندى:نحن اهل اللّٰه و قطّان حرمه لا نخرج من الحرم و لا نخلّفه فلسنا


1) .آج،لب،فق،مب،مر+از.

2) .لب،مر:هيژده،فق،مب:هيجده.

3) .چاپ شعرانى(128/2)+كما هداكم.

4) .مر:مثقله.

5) .مب+و.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 143.

7) .مر: قَبْلِهِ لَمِنَ الضّٰالِّينَ .

8) .مب+قوله تعالى.

9) .سورۀ شعرا(26)آيۀ 186.

10) .اساس:عليه،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .مب:احرام.

12) .آج،لب،فق،مر:بيرون رفتندى،مب:بيرون رفتند.

كسائر النّاس،ما اهل حرم خداييم و ساكنان حرميم،ما از حرم بيرون نشويم كه ما چون دگر مردم (1)نه ايم بر سبيل تعظّم (2)،يعنى ما آن كه ديگران كنند نكنيم،مراد ايشان تعظيم و تمييز (3)خود بود،گفتندى:اگر ما كار حرم و حرمت او آسان فروگيريم،ديگران حرمت حرم ندارند.چون مردمان از عرفات بيامدندى،ايشان از مزدلفه برفتندى،حق تعالى اين آيت فرستاد و ايشان را گفت:شما را نيز آن بايد كردن كه ديگر مردمان مى كنند،آنجا موقف بايد كردن به عرفات،و ازآنجا ببايد آمدن،كه فرمان خداى تعالى چنين است،و سنّت ابراهيم خليل اين است.

و بعضى دگر گفتند:مخاطب به اين آيت جمله مؤمنانند،و مراد بقوله: مِنْ حَيْثُ أَفٰاضَ النّٰاسُ مزدلفه است الى منا،يعنى از مزدلفه و جمع،به منا آى (4)،و اين قول قريب است براى آن كه افاضه از عرفات برفت في قوله: فَإِذٰا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفٰاتٍ و جمهور مفسّران برآن قولند كه اوّل گفته شد[252-پ].

و مراد به«ناس»در آيت جمله مردمانند مگر حمس كه ايشان مأمورند به اقتدا كردن به مردمانى كه بر وفق شرع و نهاد مصلحت كار مى كنند.

كلبى گفت:مراد اهل يمن اند،ضحّاك گفت:مراد به«ناس»ابراهيم است تنها،و روا بود كه اين لفظ گويند يك (5)كس را،براى آن كه حق تعالى گفت:

اَلَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ (6)...،و مراد نعيم مسعود است. إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ (7)...،بو سفيان (8)است و اين پيشواى (9)جماعتى را گويند كه لسان القوم باشد (10)، پنداريى (11)كه او مردى است كه او را به منزلت جماعتى (12)نهاده اند.

زهرى گفت:مراد به«ناس»اين جايگاه آدم است،يعنى بر سنّت آدم و طريقت او در اداى مناسك،و دليل اين قول قرائت سعيد جبير است (13):


1) .همۀ نسخه بدلها:مردمان.

2) .همۀ نسخه بدلها:تعظيم.

3) .لب،فق:تميز.

4) .آى/آيى،آييد.

5) .آج،لب:يكى كسى را،فق:يكى را.

6) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 173.

7) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 173.

8) .همۀ نسخه بدلها:ابو سفيان.

9) .مب:پيشوايى.

10) .آج،لب،فق،مب:باشند.

11) .همۀ نسخه بدلها:پندارى.

12) .همۀ نسخه بدلها:جمعى.

13) .مب+قوله تعالى.

مِنْ حَيْثُ أَفٰاضَ النّٰاسُ (1)،يعنى آدم-عليه السّلام-انّه نسى ما عهد اليه.

عبد اللّٰه عبّاس گويد:رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-از عرفات بيامد با سكينه و وقار، و اسامه زيد رديف او بود،و مردم را گفت:

ايّها النّاس عليكم[بالسّكينة] (2)، بر شما باد كه به سكون و آهستگى روى و رانى (3)،

و ان البر ليس بايجاف الخيل و الابل ، كه برّ و نيكوكارى نه در تاختن اسب و اشتر است،و شتر (4)رسول را-عليه السّلام- نديدم (5)كه بدويد يا تيزتر برفت تا بجّه (6)رسيد (7)،نام منزلى است.

و ابو صالح روايت كند از عبد اللّٰه عبّاس كه-رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-يكى را از جمله صحابه به امير حاجّ كرد،و او را فرمود تا مردمان را به عرفات برد و آنجا موقف (8)بدارد،ازآنجا بيايد آفتاب فروشده و به مزدلفه آيد و آن شب آنجا باشد.

چون صبح برآيد ازآنجا به مشعر الحرام آيد آنجا به موقف بايستد.چون بيامد، قريش و حمس را به جمع ديد آنجا ايستاده،چون خواست تا ايشان را بگذارند (9)،بازايستادند و گفتند:هذا مفيض آبائنا،اين موقف و فيض گاه پدران ماست (10)،از اين جا بنرويم.او برفت و جماعت حاجّ با او برفتند از اهل ربيعه تا به عرفات آمدند،و ايشان آنان (11)بدند (12)كه خداى تعالى ايشان را خواست بقوله: مِنْ حَيْثُ أَفٰاضَ النّٰاسُ .آنجا موقف كردند تا آفتاب فروشد،ازآنجا بيامدند به مشعر آمدند و آنجا موقف كردند.چون آفتاب بر آمد به منا آمدند.

قوله: وَ اسْتَغْفِرُوا اللّٰهَ ،المعنى هناك،و از خداى آمرزش خواهيد (13)آنجا،يعنى


1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(129/2):النّاسى.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و فحواى عبارت افزوده شد.

3) .وز در زير كلمه افزوده است:يعنى مركوب برانيد.

4) .مب:اشتر.

5) .اساس:به صورت«نديديم»هم خوانده مى شود.

6) .كذا:در اساس،مج:بچه،وز:بجه،آج،لب،فق:بجه،لب:پخه،مب،مر:نچه،چاپ شعرانى(130/2): بحه،و در زيرنويس اشاره شده است كه:تا بجمع رسيد چنان كه در تفسير درّ المنثور است و اين كلمه اين جا مصحّف است،آج در حاشيه آورده است:تا به محسّر رسيدم.

7) .همۀ نسخه بدلها:رسيدم.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+آنجا.

9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+آنجا.

10) .همۀ نسخه بدلها+ما.

11) .فق:آن نان/آنان.

12) .مب،مر:بودند.

13) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:خواهى/خواهيد.

به عرفات. إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،كه خداى تعالى آمرزگار و بخشاينده است.

ابو هريره روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:

الحجاج و العمار وفد الله ان دعوه اجابهم و ان استغفروا غفر لهم ،گفت:حاجيان و معتمران[253-ر]وفد و زايران خدااند،اگر خداى را خوانند اجابت كند ايشان را،و اگر آمرزش خواهند بيامرزد ايشان را.

مجاهد روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:

اللهم اغفر للحاج و لمن استغفر لهم الحاج (1)، گفت:بار خدايا!حاجيان را بيامرز و آنان را كه حاجيان براى ايشان استغفار كنند.

علىّ بن عبد العزيز گفت:سالى از سالها من عديل ابو عبيد (2)القاسم بن سلاّم بودم،چون به موقف رسيدم چاهى (3)بود ازآنجا آب بر آوردم و غسل كردم و نفقه اى كه داشتم آنجا فراموش كردم.چون به مأزمين رسيدم،ابو عبيد (4)گفت:برو پاره اى خرما و كره براى ما بخر،مرا ياد آمد كه نفقه آنجا رها كردم،بيامدم تا به آن جايگاه كه آن شكسته (5)فراموش كرده بودم هم آنجا نهاده بود بر گرفتم و در ميان بستم و ازآنجا روى با قافله نهادم.در آن وادى نگاه كردم،همۀ وادى پر از قرده (6)و خنازير بود پر از كپى و خوك بود،بترسيدم از آن حال و بيامدم و پيش از صبح با قافله رسيدم و ايشان بر جاى خود بودند.مرا گفت:كجا بودى؟قصّه با او بگفتم،و حديث قرده و خنازير بگفتم و تعجّب آن،مرا گفت:دانى تا ازچه بود؟گفتم:نه.گفت:آن گناه بنى آدم است كه آنجا رها كرده اند و بيامده (7).

فَإِذٰا قَضَيْتُمْ مَنٰاسِكَكُمْ ،چون قضاى مناسك كرده باشى،يعنى از گزاردن حجّ فارغ شده باشى و ذبايح كشته باشى،و هو جمع منسك،يقال:نسكت أنسك نسكا و نسكا و نسيكة و منسكا،و المنسك الموضع كالمشرق و المغرب،و نسك اذا تعبّد، و النّاسك العابد.و ابو عمرو«كاف»در«كاف»ادغام كند بر عادت او در (8)جمله


1) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ابو عبيده.

3) .لب:چايى/چاهى.

4) .دب:ابو عبيده.

5) .اساس در حاشيه افزوده:نفقه.

6) .مر:قرد.

7) .مب:و آمده اند،قولى تعالى.

8) .مب:ادغام كند و بر عادت.

قرآن براى آن كه مثلين اند (1)،چنان كه شاعر گويد:

و لا يشاركك (2)عندي بعد واحدة (3)لا و الّذي اصبحت عندي له نعم (4)

فَاذْكُرُوا اللّٰهَ كَذِكْرِكُمْ آبٰاءَكُمْ ،بيشتر مفسّران در اين آيت گفتند كه:عرب را عادت بودى (5)كه چون (6)حجّ بگزاردندى بيامدندى و به نزديك كعبه بايستادندى و مفاخر پدران خود مى گفتندى كه:كان ابي يقرى الضّيف و يضرب بالسّيف و يطعم الطّعام و ينحر الجزور و يفكّ العانى (7)و يجزّ النّواصى و مانند اين،پدر من مهمانى چنين كردى،و شمشير چنين زدى،و درويشان را طعام چنين دادى،و شتران كشتى،و اسيران را از بند رها كردى و مويهاى پيشانى ايشان ببريدى،و اين علامت آزاد كردى اسيران بودى و آنچه بدين ماند.

حق تعالى گفت:به بدل آن كه اين محالات مى كردى (8)ذكر من كنى (9)چه خانه [253-پ]،خانه من است و نعمت نعمت من است،و به نعمت و تمكين من شما و پدران شما ممكّن شدى،پس شكر من و ذكر من بايد كردن شما را،نه ذكر پدران.

سدّى گفت:عرب را عادت بودى كه چون حجّ بگزارندى به منا گفتندى:اللّهم انّ ابي كان عظيم الجفنة عظيم القبّة كثير المال فأعطني مثل ما اعطيته،بار خدايا، پدر من بزرگ جفنه،بزرگ قبّه،بسيار مال بود.بار خدايا!چندان كه او را دادى (10)مرا بده (11).خداى تعالى گفت:اين ثنا كه بر پدران مى گوى بر من گوى.

عبد اللّٰه عبّاس و عطا و ربيع و ضحّاك گفتند:معنى آن است كه فاذكروا اللّٰه كذكر (12)الصّبيان الصّغار الآباء،مرا خوانى و پناه با من دهى و فزع با من كنى و


1) .آج:سنگين اند،مب:ساكنند.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،مب،فق:و لم تشار لك،مر:و لم تشارك.

3) .مج،وز،دب،مر:غايته.

4) .دب،لب،فق،مب،مر:ام نعم.

5) .مج،وز:بودندى.

6) .مب+حاجّ.

7) .مج:المعانى.

8) .مج،دب،آج،لب،فق:مى گويى،مب،مر:مى گوييد.

9) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:مى كنى،مب،مر:كنيد.

10) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:بدادى.

11) .مر:مرا نيز بده.

12) .همۀ نسخه بدلها:كذكركم.

بيارى مرا در خواهى همچنان كه كودك خرد (1)چون بترسد يا درماند فزع با مادر و پدر كند.

ابو الجوزاء گفت:عبد اللّٰه عبّاس را پرسيدم از اين آيت،گفتم:چه معنى دارد اين كه خداى تعالى گفت:خداى را چنان ياد كنى كه پدرانتان و (2)يا سخت تر،و مرد باشد از ما كه ساليان بر او بگذرد كه پدران را (3)ياد نكند.گفت:نه چنان است كه گمان بردى،مراد آن است كه براى خداى تعالى خشم چنان بايد گرفتن چون بينى كه در خداى عاصى شوند كه خشم گيرى براى پدرت چون شنوى كه او را دشنام دهند.

أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً ،آنكه گفت:به آن قناعت مكنى كه ذكر من چنان كنى كه ذكر پدران،بل (4)ذكر من بيشتر و بهتر و به همّت و عنايت سخت تر.

و نصب«ذكرا»بر تمييز (5)است،و نصب«اشدّ»بر تقدير فعلى،المعنى اذكروه ذكرا اشدّ.و گفته اند:«او»به معنى«واو»است،و گفته اند:به معنى«بل» است،و زجّاج گفت:«اشدّ»در محلّ جرّ است عطفا على قوله: كَذِكْرِكُمْ ،الا آن است كه مفتوح كرد (6)براى آن كه لا ينصرف است.

فَمِنَ النّٰاسِ ،«من»تبعيض راست. مَنْ يَقُولُ ،و«من»نكره موصوفه است، چنان كه شاعر گفت:

ربّ من انضجت غيظا صدره (7)

رَبَّنٰا ،و التّقدير يا ربّنا،و لكن حذف حرف ندا كرد لدلالة الكلام عليه،و نصب «ربّنا»براى آن است كه منادى مضاف است.آتنا فى الدّنيا،بده ما را در دنيا.

وَ مٰا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ ،و او را در آخرت نصيبى نيست.

انس مالك گفت:ايشان را عادت بودى كه گرد خانه طواف مى كردندى برهنه،


1) .مج،مر:خورد.

2) .همۀ نسخه بدلها:را.

3) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:كه او پدر را،مر:پدر او را.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:بلكه.

5) .مج،وز،دب،لب:تميز.

6) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:كردند،مب:كردندى.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+اى ربّ انسان.

و دعاى ايشان اين بود كه:اللّهمّ اسقنا المطر و أعطنا على عدوّنا الظّفر و ردّنا صالحين الى صالحين (1)،بار خدايا!ما را باران ده،و بر دشمن ظفر ده،و ما را به سلامت به خانه خود رسان[254-ر]و ايشان به سلامت.

قتاده گفت:اين در حقّ كسانى است كه همۀ همّت ايشان دنيا بود،اگر عملى كنند براى دنيا بود،و اگر سعيى كنند براى دنيا بود،و اگر تمنّا كنند تمنّا دنيا كنند، و اگر دعا كنند از خداى دنيا خواهند،ايشان مردمان دون همّت باشند و دنىّ المنزلة (2)كه از خيرات دينى (3)و آخرتى به دنيا قناعت كرده باشند (4):

و انّ امرءا دنياه اكبر همّه (5)لمستمسك (6)منها بحبل غرور

ايشان (7)از آنانند كه: وَ فَرِحُوا بِالْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا (8)...،همه شادى ايشان در آن باشد كه از دنيا چيزكى به دست آرند ندانند كه وصف دنيا اين است كه تسرّ و تضرّ و تغرّ و تكرّ و تمرّ،روزكى چند اصحابش را خرّم باز كند.و سرورها غرور،و سرور (9)او (10)غرور بود،اگر روزى به مسرّت بگذرد سالى در مسائت بدارد،به دستى (11)شكر مى چشاند به ديگر دست شرنگ مى پالايد،هرچه (12)او پالوده بود همه آورده بود:

و من عادة الايّام أنّ صروفهاإذا سرّ منها جانب ساء جانب

يحيى بن خالد البرمكىّ،قدامة بن نوح را گفت:هيچ بيتى دانى كه جامع است وصف دنيا را؟گفت:نعم،قول العدوىّ:

حتوفها (13)رصد و عيشها رنقو كدّها نكد و ملكها دول

عجب چيزى است كار دنيا! بااين همه مسائت محبوب است.عجب معشوقى است كه بااين همه جفا دوستى او از دل اربابش كم نمى شود،و لأبى العتاهية:


1) .دب،آج،لب،فق،مر،ردّنا صالحين،مب:ردنا بسالمين بالمقر.

2) .دب،مر:دنى منزلت،آج،لب،فق،مب:دون منزلت.

3) .مج:دنيا وز:دنيى.

4) .دب،آج،لب+قال الشّاعر.

5) .دب،فق،مب،همّة.

6) .فق:بمستمسك.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:هم ايشان.

8) .سورۀ رعد(13)آيۀ 26.

9) .دب،آج،لب،فق،مر:شرور.

10) .مج،دب،آج،لب:+همه.

11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:يكى دستى.

12) .همۀ نسخه بدلها+از.

13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:فتوحها.

اصبحت الدّنيا لنا عبرةو الحمد للّٰه على ذلكا

اجتمع النّاس على ذمّهاو ما أرى منهم لها تاركا

و شعبى گفت:دنيا را به هيچ چيز مثل نزده ام مگر بيت كثيّر:

اسييء بنا أو احسني لا ملومةلدينا و لا مقليّة ان تقلّت

و مثله:

نذمّه ثمّ نهواه و نطلبهيا صدق ذا المثل المحبوب مسبوب

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِي الدُّنْيٰا حَسَنَةً ،و بهرى از ايشان آنند كه مى گويند:

خداى ما بده (1)ما را در دنيا نيكى و در آخرت نيكى،حق تعالى تو را بازآموخت كه دعا چگونه كن (2)و بازنمود كه مردم از اين دو گونه اند:يكى آن كه دنيا مى خواهد و از آخرتش تيمار نيست و او را در آن خلاقى و نصيبى نيست،و خلاق نصيب مقدّر باشد من الخلق و هو التّقدير.[254-پ] و بهرى آنند (3)كه از خداى تعالى خير دنيا مى خواهند و نصيب آخرت فراموش نمى كنند،اين مى خواهند براى عاجل معاش،و آن طلب مى كنند براى آجل معاد.اين براى ممرّ،و آن براى مقرّ،اين براى حال و آن براى مآل.

مفسّران خلاف كردند در معنى اين دو حسنه كه حسنه دنيا چيست و حسنه آخرت چيست؟روايت كردند كه اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گفت:حسنه دنيا زنى صالح (4)است و حسنه آخرت حور العين (5)است. وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ ،مراد به اين عذاب دوزخ،زن بد است.

حسن بصرى گفت:حسنه دنيا علم و عبادت است،و حسنه آخرت بهشت است.

سدّى و مقاتل حيّان گفتند:حسنه دنيا روزى فراخ حلال است،و حسنه آخرت آمرزش و ثواب است.


1) .اساس:بدهد،با توجّه به نونويسى نسخه در محلّ افتادگى،به قياس با نسخه مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مر:كنى.

3) .مب:آنانند.

4) .مج،وز،دب،مر:صالحه.

5) .مر:بهشت.

عطيّه گفت:حسنه دنيا علم و عمل است،و حسنه آخرت مساهلت حساب است و ثواب بهشت.

و گفته اند:حسنۀ دنيا توفيق و عصمت است،و حسنه عقبى نجات و رحمت است.و گفته اند حسنه دنيا فرزندان نجيب اند،و حسنه آخرت صحبت پيغامبران و صالحان است.

و گفتند (1):در دنيا مال و نعمت است،و در آخرت تمام نعمت است،و آن نجات از دوزخ و رسيدن به بهشت است.و گفته اند:در دنيا اخلاص است،و در آخرت خلاص است.

قتاده گفت:حسنه دنيا و آخرت عافيت است.

انس مالك روايت كند كه:در خدمت رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-در عيادت بيمارى شديم (2)سخت به حالى شديد بود،پنداشتى كبوتر بچّه اى است كه موى از وى بكنند.رسول-عليه السّلام-گفت:دعا نمى كنى؟گفت:آرى يا رسول اللّٰه!دعا مى كنم كه:بار خدايا!هر عقوبتى كه مرا در قيامت خواهى كرد،همه با دنيا افكن كه من طاقت عذاب دوزخ ندارم.رسول-عليه السّلام-گفت:بد گفتى براى خود،

هلاّ قلت اللّهمّ (3)ربّنا آتنا فى الدّنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النّار ،چرا نگفتى بار خدايا!ما را در دنيا نيكى ده و در آخرت نيكى ده،و ما را از عذاب دوزخ نگاه دار؟ و آن مرد اين دعا بكرد،خداى تعالى او را شفا داد.

عوف در تفسير اين آيت گفت:هركه (4)خداى تعالى او را اسلام و قرآن داده باشد و اهل و مال (5)،او را حسنه دنيا و آخرت داده باشد.

حمّاد روايت كرد از ثابت كه جماعتى به نزديك انس مالك آمدند و گفتند:

براى ما دعاى كن،گفت (6):اللهم ربنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة


1) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:گفته اند.

2) .وز:شدم.

3) .مب+قوله تعالى.

4) .مج،وز:كه را

5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:عيال.

6) .مب+قوله تعالى.

و قنا عذاب النار.گفتند:«زدنا»زيادتى بكن،هم اين بازگفت (1).گفتند: (2)

زيادتى بكن.گفت:چه زيادت (3)خواهى،و اين[255-ر]دعايى است شامل خير دنيا و آخرت را (4)براى شما خير دنيا و آخرت بخواستم.و بيشتر دعاى رسول -عليه السّلام-اين بودى كه گفتى: رَبَّنٰا آتِنٰا فِي الدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ .

مجاهد روايت كند از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت:خداى را تعالى به نزديك ركن يمانى فريشته اى است كه از آنگاه كه خداى تعالى جهان (5)آفريد،آنجا ايستاده است و مى گويد:آمين آمين،بر دعاى آنان كه ايشان گويند: رَبَّنٰا آتِنٰا فِي الدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ .

ابن جريج گفت:چنين رسيد به من كه فرمودند اهل موقف را كه بيشتر دعاى ايشان اين بود (6): رَبَّنٰا آتِنٰا فِي الدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ.

أُولٰئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّٰا كَسَبُوا ،ايشان آنان باشند كه ايشان را نصيبى بود و بهرى (7)از آنچه كرده باشند.

مفسّران گفتند:من الخير،و الدّعاء (8)و من الثّواب بالجزاء،براى آن كه ايشان از خداى تعالى خير دنيا و آخرت خواسته اند به دعا ايشان را خير دعا (9)بدهند،و به عمل صالح ايشان را جزاى ثواب بدهند.

جويبر (10)روايت كند از ضحّاك از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت:سبب نزول آيت آن بود كه مردى به نزديك رسول آمد گفت:يا رسول اللّٰه،پدرم از دنيا برفت و او حجّ خانه خدا نكرده بود،اگر من براى او حجّ بكنم مجزى باشد از او؟گفت:اى مرد اگر پدرت را وامى بودى تو قضا كنى،آن را مجزى نباشد از او؟گفت:آرى يا رسول


1) .مب:اين دعا.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر+زدنا.

3) .مر:زيادتى.

4) .مب:از.

5) .دب،آج،لب،فق،مر+را.

6) .مب:اين باشد كه قوله تعالى.

7) .مج،وز،دب،آج،فق،مر:بهره اى.

8) .همۀ نسخه بدلها:بالدّعاء.

9) .همۀ نسخه بدلها:دنيا.

10) .مج،وز،جبير،دب،آج،لب،مر:چنين،مب:حنين.

اللّٰه!گفت:وام خداى اولى تر كه بگزارند،و گفت:يا رسول اللّٰه!پس مرا هيچ مزدى باشد؟خداى تعالى آيت فرستاد: أُولٰئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّٰا كَسَبُوا ،يعنى من حجّ عن ميّت كان الاجر له و للميّت مثله.

فضل عباس روايت كند،گفت:روزى (1)رديف رسول بودم،مردى بيامد گفت:

يا رسول اللّٰه!مادرى پير دارم و بر راحله نتواند نشستن (2)،و اگر او را در بندم (3)ترسم كه رنجور شود،و حجّ نكرده است.رسول-عليه السّلام-گفت:اگر تو را وامى باشد نه تو از او قضا كنى؟گفت:بلى.گفت:برو از او حجّ بكن.

أنس روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:مردى به حجّى وصايت (4)كند چهار حجّ بنويسند:يكى آن را كه وصايت نامه نويسد،و يكى آن را كه وصايت او به جاى آورد (5)و از پيش ببرد،و يكى آن را كه ها گيرد (6)و بكند،و يكى آن را كه فرموده باشد.

سعيد جبير گويد:مردى به نزديك عبد اللّٰه عبّاس آمد و گفت:مردى جمّالم و شتر به كرا (7)داده (8)و شرط كرده (9)كه من نيز حجّ كنم مجزى باشد؟گفت تو از آنانى كه خداى تعالى[255-پ]گفت: أُولٰئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّٰا كَسَبُوا وَ اللّٰهُ سَرِيعُ الْحِسٰابِ ،و خداى تعالى زود شمار است.

اگر گويند:اين چه معنى دارد،و در اين چه مدح بود كه او زود شمار بود؟ گوييم،اين را دو معنى است:يكى آن كه خداى تعالى حساب همۀ خلقان به زمانى اندك بر آرد،چنان كه حساب بعضى او را منع نكند از حساب ديگرى،چنان كه يكى را از ما كه جسم بود و عالم بود به علم،و معلومات او برحسب علومش باشد،او را احتياج نبود به عقد دستى و نه ضبط شمارى و ضمّ بعضى با بعضى،چه او-جلّ جلاله-عالم است به جميع معلومات على كلّ وجه يصحّ ان يعلم عليه،و جسم نيست


1) .همۀ نسخه بدلها+من.

2) .مب:دارم و نتواند سوار شدن.

3) .مب:او را بر راحله بندم.

4) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:وصايتى.

5) .دب،مر:آورد.

6) .دب:فرار گيرد،مر:بگيرد.

7) .آج،لب،فق،مب،مر:كرايه.

8) .همۀ نسخه بدلها:داده ام.

9) .دب،مب:كرده ام.

كه منع كند او را اقبال او بر يكى از اقبال بر ديگرى (1)تا به يكى از يكى بازماند.

در خبر هست كه:خداى تعالى حساب خلايق (2)بر آرد به مقدار (3)آن كه يكى از ما گوسپندى (4)بدو شد،چه او متكلّم است نه به آلت از او صحيح بود كه خطاب كند با خلايق به خطابهاى مختلف،و منع نكند او را خطاب بعضى از خطاب ديگرى چنان كه متكلّمان به آلت را،و اين امرى است و حكمى كه او به اين منفرد است و در اين غايت مدح باشد.

و وجه دوم (5)در آيت آن است كه:او سريع الحساب است،به معنى آن كه سريع الجزاء است.و«حساب»در آيت به جاى جزا باشد،و اين شايع است در كلام عرب و عجم،نبينى كه گويند:تا وقت حساب تو باشد تا من حساب تو بر آرم،و مانند اين از الفاظ.

و آيت وارد است مورد الوعيد للمكلّفين،چنان كه گفت: وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلاّٰ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ (6)...،او (7)براى آن جزا را به لفظ حساب برخواند (8)كه جزاى بندگان عقيب (9)حساب ايشان باشد و بر وفق عمل ايشان باشد،و بيان اين قوله تعالى: جَزٰاءً مِنْ رَبِّكَ عَطٰاءً حِسٰاباً (10)،اى كافيا.

و معنى«حساب»از خداى تعالى اعلام او خلقان راست مقدار مستحقّات ايشان از ثواب و عقاب بر اعمالشان،و موافقت او ايشان را برآن تا بدانند كه آنچه با ايشان مى رود از خير و شر بر كرده ايشان است،[و] (11)اگر خداى تعالى عفو كند ايشان را (12)، ازچه عفو كرده است،و دگر آن كه تا ايشان را حث (13)كرده باشد بر فعل طاعت و زجر كرده از معصيت چون دانند كه با ايشان موافقت و مناقشت خواهد رفتن،اين خبر دادن ايشان را و بر اين واقف كردن در حقّ ايشان لطف باشد،اين معنى و غرض در


1) .مج،وز،دب،آج،لب،مر:ديگر.

2) .لب+را.

3) .دب+از.

4) .مج،لب،فق،مب،مر:گوسفندى.

5) .دويم.

6) .سورۀ نحل(16)آيۀ 76.

7) .همۀ نسخه بدلها:و.

8) .دب:ياد كرد.

9) .آج،لب،فق،مب:عقب.

10) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 36.

11) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج افزوده شد.

12) .آج،لب،فق،مب،مر+دانند كه.

13) .مب:تحريص.

حساب است.و«حساب»به معنى محاسبه است كه فعال و مفاعله به يك معنى باشد.

قوله تعالى: وَ اذْكُرُوا اللّٰهَ فِي أَيّٰامٍ مَعْدُودٰاتٍ ،مراد به ذكر خداى تعالى در اين ايّام كه (1)ايّام تشريق است تكبير[است كه بايد] (2)كردن عند (3)رمى الجمار،با هر سنگى تكبيرى و در عقب نمازهاى[256-ر]فريضه در منا عقيب پانزده نماز،و در شهرهاى عقيب ده (4)نماز،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و حسن بصرى (5).

و«ايّام معلومات»عشر ذى الحجّه است،و اين قول زجّاج است و مذهب مالك و شافعى،و بيشتر علما بر اين اند.و مذهب ما هم چنين است،و فرّاء بعكس گفت:

«ايّام معدودات»عشر ذوالحجّه (6)است،و«ايّام معلومات»،ايّام تشريق است،و اين مذهب ابو حنيفه است.

دليل بر صحّت مذهب درست آن است كه«معدودات»عبارت بود از قلّت،و سه از ده كمتر باشد.

و دگر آن كه خداى تعالى گفت: فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ ،و مراد نفر است از منا به اتّفاق،و اين در ايّام تشريق باشد دون عشر ذى الحجّه،و من تأخّر الى اليوم الثّالث،و اين لايق نيست الّا به اين ايّام،و آيت دليل مى كند بر وجوب تكبير در اين ايّام به عقيب اين صلوات كه گفتيم:اوّلش نماز پيشين من يوم النّحر،و آخرش انقضاى اين عدد،امّا ده در شهرها،و امّا پانزده در منا،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و عبد اللّٰه عمر و زيد بن ثابت و روايت از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام.

و فقها گفتند:سنّت است تكبير كردن در اين ايّام،و مذهب ابو حنيفه آن است كه:از نماز بامداد (7)روز عرفه تا به نماز ديگر روز عيد و اين قول عبد اللّٰه مسعود است.

و مذهب ابو يوسف و محمّد چنان است كه از بامداد روز عرفه الى آخر ايّام التّشريق.


1) .اساس:«ذكر»،با خطى متفاوت از متن در قسمت افتادگى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .اساس:زير وصّالى رفته است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مب:در حال.

4) .مج،وز:دو.

5) .فق+گفت.

6) .مج،دب،آج،لب،فق،مب:ذى الحجّه.

7) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر+در.

در اوّل خلاف كردند با ما و در آخر وفاق.و مذهب شافعى موافق مذهب ماست، و اين قول عطاست و اختيار ابو على الجبّائىّ گفت (1)براى آن كه روز عيد وقت نماز پيشين آن وقت بود كه حاجيان از لبّيك زدن خاموش شوند بايد كه (2)تكبير كردن آغاز كنند،و نماز پيشين ايّام تشريق آخر نماز بود كه[به منا كنند] (3)على اختلافهم فى النّفر،و به مذهب ما اين تعليل درست نيست.

امّا كيفيّت تكبير:مذهب اهل مدينه و شافعى آن است كه به اوّل سه بار تكبير كنند متوالى،و مذهب ابو حنيفه و اهل عراق دو بار،و مذهب ما در اوّل دو تكبير است،و به نزديك فقها-على اختلافهم في بعضها:اللّٰه اكبر اللّٰه اكبر اللّٰه اكبر (4)لا اله الّا اللّٰه و اللّٰه اكبر اللّٰه اكبر و للّٰه الحمد،و به نزديك ما:للّٰه الحمد على ما هدانا و له الشّكر على ما اولانا و رزقنا من بهيمة الانعام،و اين زيادت فقها را نيست.

و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:

ايام التشريق ايام اكل و شرب و ذكر الله.

و از صادق-عليه السّلام-روايت كرده اند (5)كه گفت:رسول-عليه السّلام-بفرمود تا منادى ندا كرد در ايّام تشريق كه:

انها ايام[اكل و شرب و] (6)بعال ،و«البعال»

قال-عليه السّلام-[256-پ]: [ملاعبة] (7)الرجل اهله و المرأة بعلها.

قوله: فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ ،هركه او تعجيل كند در دو روز،يعنى در نفر،در روز دوم اگر خواهد كه در نفر اوّل بيايد،و نفر اوّل در دوم ايّام تشريق بود،و سه ام روز عيد.و معنى«نفر»بيامدن از منا بود روا باشد و هو قوله تعالى: فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ. و اگر تأخير كند و توقّف تا در نفر اخير بيايد،اولى تر بود،و آن سوم ايّام تشريق بود و چهارم عيد (8)،جز آن كه (9)در نفر اوّل بيايد لا بدّ از پس زوال بايد كه بيايد،و اگر در نفر دوم آيد روا بود كه پيش از زوال بيايد.


1) .همۀ نسخه بدلها:گفتند:

2) .دب+در.

3) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .همۀ نسخه بدلها،عبارت:«اللّٰه اكبر»را ندارد.

5) .مج:كرده است.

6) .اساس:زير وصّالى رفته است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .اساس:زير وصّالى رفته است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .مج+و.

9) .همۀ نسخه بدلها+اگر.

و اگر مرد از آنان باشد كه او را در وقت احرام خطايى رفته باشد از اصابت صيدى يا خلوت حلالى،او را روا نبود كه در نفر اوّل بيايد،بل توقّف كند تا نفر دوم.

و آن را كه در نفر اوّل آيد عند الضّرورة قبل الزّوال روا بود،اگر با پس زوال افتد و توقّف مى باشد تا آفتاب فروشود (1)نشايد (2)از منا بيامدن،و چون از منا بيايد آنگه (3)بايد آمدن براى وداع خانه و طواف وداع،و مستحب است كه در مسجد خيف نماز بكند به نزديك آن مناره كه در ميان (4)مسجد است.

و ازآنجا به مسجد حصبا آيد-و آن مسجد رسول است،صلّى اللّٰه عليه و آله.و آنجا بياسايد و به ستان بازخسبد (5)ساعتى،ازآنجا ببايد (6)در مكّه آيد و جهد كند كه در خانه كعبه شود اگر صرورت (7)باشد على كلّ حال رها نكند و الّا اولى تر هم آن است كه در خانه شود (8).بايد تا بر غسل باشد،و به چهار گوشه خانه نماز بكند و بر رخام سرخ و از (9)ميان دو ستون (10)نماز بكند و دعواتى كه معيّن هست آنجا بخواند و به درآيد و طواف وداع بكند،و در مستجار بايستد و حاجت (11)بخواهد و از خداى در خواهد تا آخر عهد نكند.

و در آن كه بعد غروب الشّمس از منا بنشايد آمدن شافعى موافقت كرد ما را.

و در معنى آيت خلاف كردند،عبد اللّٰه عبّاس و عبد اللّٰه عمر و عطا و عكرمه و مجاهد و قتاده و ضحّاك و نخعى و سدّى گفتند:معنى آيت آن است كه سواء (12)اگر در نفر اوّل بيايد و اگر در دوم-چنان كه شرح داديم-بر او حرجى و بزه اى و اثمى نيست،و او را كفّارتى لازم نيايد.

و از اميرالمؤمنين -على عليه السّلام-روايت كردند و از أبو ذرّ و عبد اللّٰه مسعود و مطرّف شخّير،كه معنى آيت آن است كه:در هر نفرى كه بيايد از اوّل و دوم (13)،گناه


1) .مج:مى شود.

2) .مج:شايد.

3) .مج:تا مكّه،دب،وز،مر:با مكّه،مب:به مكّه.

4) .دب:ميانه.

5) .مج،وز،آج،لب،فق،مر و ساعتى آنجا بازخسبد،دب:و ستان بخسبد ساعتى.

6) .همۀ نسخه بدلها:بيايد.

7) .مر:ضرورت.

8) .همۀ نسخه بدلها+و.

9) .مب:و در.

10) .مج،وز،دب،لب،فق،مر:استون.

11) .دب+خود.

12) .مب:خواه.

13) .مج+و.

او مغفور بود،و آن حجّ كه كرده باشد كفّارت گناه او شده باشد.

و معاوية بن قرّه گفت:سواء (1)در هر نفرى كه بيايد،خرج من ذنوبه كيوم ولدته امّه،از گناه بيرون آيد چنان كه آن روز كه از مادر زاده باشد[257-ر].

اسحاق بن يحيى گفت:مجاهد را از اين آيت پرسيدم،گفت:«فلا إثم عليه الى قابل»،معنى آن است كه:در هر نفر كه بيايد گناه بر او ننويسند تا دگر سال.

و سعيد بن المسيّب گفت:مردى در منا فرمان يافت.عمر خطاب را گفتند:

رغبت كنى كه بر او (2)نماز كنى؟گفت:چه منع كند مرا كه بر (3)مردى نماز كند كه تا او را بيامرزيدند گناهى نكرد،و اين اخبار قوّت قول دوم است قوله: لِمَنِ اتَّقىٰ ،آن را كه بپرخيزد (4).

در«او»خلاف كردند،عبد اللّٰه عبّاس گفت:در روايت عوفى و كلبى مراد آن است لمن اتّقى قتل الصّيد،آن را كه بپرخيزد (5)ازآن كه صيد كند و صيد كشد،كه در ايّام تشريق صيد نشايد كردن.

قتاده گفت:مراد آن است كه آن را كه در صيد چيزى نكند كه خداى تعالى از آن نهى كرده است.ابو العاليه گفت:معنى آن است كه حجّ او كفّارت گناه (6)شود اگر فيما بقى من عمره از گناه اتّقا و اجتناب كند.و عبد اللّٰه مسعود گفت:لمن اتّقى اللّٰه في حجّه،آن را كه در حجّ از خداى بترسد.و در مصحف عبد اللّٰه چنين (7)نوشته است كه:لمن اتّقى اللّٰه.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:لمن اتّقى عبادة الاصنام و معاصى اللّٰه،آن را كه از كفر و شرك پرخيزد (8).

آنگه گفت:و من خواستمى كه از آنان بودمى كه اسم تقوا متناول بود ايشان را.

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ،از خداى بترسى في جميع الاحوال من الاقوال و الافعال،در جميع


1) .مب:خواه.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:بر اين مرد،مر:بر اين مرده.

3) .مج:بر سر.

4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بپرهيزد.

5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بپرهيزد.

6) .دب:گناهان،مب:گناه او.

7) .آج،لب،فق،مب:عبد اللّٰه جبير،مر:عبد اللّٰه عمر.

8) .مج،وز:بپرخيزد،دب،آج،لب،فق،مب،مر:بپرهيزد.

احوال،در گفتار و كردار،در هر حال كه باشى،بر هر وجه كه باشى. وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ ،و بدانى كه حشر شما و جمع شما (1)فردا (2)قيامت با خداى-جلّ جلاله-خواهد بودن،و آيت وارد است مورد وعيد (3)،و آن كه (4)هركسى را بر وفق عمل او جزا دهد از ثواب و عقاب.

قوله تعالى:

سوره البقرة (2): آیات 204 تا 210

اشاره

وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ يُشْهِدُ اَللّٰهَ عَلىٰ مٰا فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصٰامِ (204) وَ إِذٰا تَوَلّٰى سَعىٰ فِي اَلْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهٰا وَ يُهْلِكَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْفَسٰادَ (205) وَ إِذٰا قِيلَ لَهُ اِتَّقِ اَللّٰهَ أَخَذَتْهُ اَلْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ اَلْمِهٰادُ (206) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ (207) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُدْخُلُوا فِي اَلسِّلْمِ كَافَّةً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّيْطٰانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (208) فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْكُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ فَاعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (209) هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اَللّٰهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ اَلْغَمٰامِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ وَ قُضِيَ اَلْأَمْرُ وَ إِلَى اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (210)

ترجمه

از مردمان كس هست كه به عجب آرد تو را گفتار او در زندگانى دنيا،و گواه مى گيرد خداى را بر آنچه در دل اوست و او سخت خصومت است.

[257-پ] [و] (5)چون برگردد بكوشد (6)در زمين تا تباهى كند در آنجا و نيست كند كشت و بچّه (7)،و خداى دوست ندارد تباهى (8).

و چون گويند او را بترس از خداى،بگيرد او را عزيزى به گناه،بس باشد او را دوزخ و بد جايگاه است آن.

و از مردمان كس هست كه بفروشد خود را براى طلب خشنودى خداى،و خداى رحمت كننده است بر بندگان.

[258-ر] اى آنان كه بگرويده اى در شوى (9)در


1) .مر:جميع شما،مب:حشر شما همه.

2) .همۀ نسخه بدلها:فرداى.

3) .مب+را.

4) .وز،دب،آج،لب،فق،مر:آنگه.

5) .اساس:زير وصّالى رفته است،با توجه به مج افزوده شد.

6) .مج:سعى گردد و بشتابد،وز،آج،لب،فق:سعى كند و بشتابد.

7) .مج،وز،آج،لب،فق+را.

8) .مج:ندارد فسادكنندگان را.

9) .مج:درآييد.

صلح جمله و پى مگيرى (1)اثر پيهاى (2)ديو را كه او (3)شما را دشمنى ظاهر است (4).

اگر خطا كنى از پس آن كه (5)آمد به شما حجّتها بدانى كه خداى منيع و محكم كار است.

گوش مى دارند الّا آن كه به ايشان آيد خداى در سايه بانى از ابر و فريشتگان و گزارده شود كار و با خداى بود بازگشت كارها.

قوله: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ :الآية.كلبى و سدّى و مقاتل و عطا گفتند:

آيت در اخنس شريق (6)فرود آمد-و او حليف بنى زهره بود-و نامش ابىّ بود-و براى آنش اخنس خواندند كه روز بدر با سيصد مرد از قتال رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله- بازپس استاد،و ايشان به جحفه فرود آمده بودند،قوم را گفت:يا بنى زهره!محمّد خواهرزاده شماست،اگر پيغامبرى صادق است اولى تر كس كه تصديق و متابعت او كند شمايى،و اگر دروغزن است براى قرابت و خويشى اولى تر آن بود كه از او برگردى و با او كالزار (7)نكنى.گفتند:نكو مى گويى،رأى رأى تو است،تو برو به جانبى تا ما با تو بياييم.چون منادى بر آمد كه لشكر جمع مى كرد تا به كالزار (8)بدر شوند،خنس هو بأصحابه (9)،اى تأخّر،فسمّى اخنس،با پس ايستاد،او را براى اين اخنس خواندند،و او مردى شيرين سخن بود و نكوديدار بود.هروقت به نزديك پيغامبر آمدى و با او نشستى و سخن گفتى[258-پ]و اظهار ايمان كردى و سوگند خوردى كه تو را دوست دارم-و منافق بود،و رسول-عليه السّلام-از نفاق و باطن او بى خبر بود (10).رسول-عليه السّلام-مجلس او از خود نزديك بكردى (11)،و بر او اقبال كردى و


1) .مج:پيروى مكنيد.

2) .مج،وز،آج،لب،فق:اثرهاى.

3) .مج+مر.

4) .مج:دشمنى است آشكارا.

5) .وز،آج،لب،فق:آنچه.

6) .همۀ نسخه بدلها:اخنس بن شريق.

7) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.

8) .مج،وز،آج،لب،فق:اثرهاى.

9) .دب:هو و اصحابه.

10) .دب:با خبر بود،مب:نفاق او و باطن او هنوز آگه نبود.

11) .دب:مجلس او به خود نزديكى داشتى.

بنواختى او را ازآن كه باطن او ندانست.پس از ميان او و ثقيف خصومتى افتاد، شبيخونى برد (1)آنجا و چهار پاى ايشان (2)بكشت و كشت (3)ايشان بسوخت.

سدّى گفت:به زرعى از آن مسلمانان بگذشت و چهار پايانى،چهار پايان را بكشت و زرع (4)بسوخت.

مقاتل گفت:او را بر غريمى مال (5)بود در طايف،برفت كه آن مال بستاند، خرمنى گندم از آن آن (6)مرد بسوخت و ماديانى پى بكرد،خداى تعالى در او اين آيت بفرستاد.

عبد اللّٰه عبّاس و ضحّاك گفتند:آيت در سريّت رجيع آمد،و آن آن (7)بود كه كفّار قريش گفتند:ما اسلام آورديم جماعتى علماى اصحابت (8)به ما فرست تا ما معالم دين خود از ايشان بياموزيم،و اين مكرى بود كه كردند.

رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-خبيب بن عدىّ الأنصارىّ را و مرثد بن ابى مرثد الغنوىّ را و خالد بن بكير (9)را،و عبد اللّٰه بن طارق را،و زيد بن الدّثنه (10)آنجا فرستاد،و عاصم بن ثابت را بر ايشان امير كرد.ايشان روى به مكّه نهادند جايى فرود آمدند كه آن را (11)بطن الرّجيع گويند از ميان مكّه و مدينه،و ايشان خرماى عجوه داشتند،از آن خرما بخوردند و استخوان (12)آن آنجا بيفگندند.

عجوزى آنجا بگذشت و آن استخوان (13)بديد بدانست كه آن استخوان (14)عجوه است،و آن جنس خرما به مدينه باشد.بيامد و قوم خود را گفت:در اين راه اهل مدينه گذشته اند.گفتند:چه دانى؟گفت:استخوان (15)خرما عجوه ديدم،و آن جز به مدينه نباشد.هفتاد مرد برخاستند و سلاح برگرفتند و به آن راه از قفاى ايشان برفتند تا


1) .مج:شبيخون بزد.

2) .مب:چهار پايان ايشان را.

3) .همۀ نسخه بدلها:كشتهاى.

4) .مج:مزرع،مب+را.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:مالى،مب:وامى.

6) .همۀ نسخه بدلها:از آن.

7) .مب:چنان.

8) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+را،مب:اصحاب،مر:صحابه را.

9) .اساس و همۀ نسخه بدلها:خالد بن بكر با توجّه به مراجع و منابع مربوط به اعلام،تصحيح شد.

10) .همۀ نسخه بدلها+را،مب+با.

11) .آج،لب،فق،مب،مر+مقام.

12) .مج:استخان.

13) .مج:استخان.

14) .مج:استخان.

15) .مج:استخان.

ايشان را دريافتند و با ايشان قتال كردند،مرثد را و خالد را و عبد اللّٰه طارق را بكشتند.

و عاصم بن ثابت جعبه تير خود فروريخت (1)،هفت تير بود در آنجا،آن را بينداخت و به هر تيرى مردى را از بزرگان مشركان بيفگند،آنگهى گفت:اللّهم انّي حميت دينك صدر النّهار فاحم لحمي آخر النّهار،بار خدايا!من اوّل روز دين تو را حمايت كردم،در آخر روز گوشت من (2)از مشركان نگاه دار.مشركان گرد او در آمدند (3)و او را بكشتند،و خواستند تا سر او ببرند و به هديّه به سلافه بنت سعد [شهيد] (4)برند كه عاصم پدر او را روز احد كشته بود،و او نذر كرده بود كه:اگر عاصم را بكشند[او به كاسه سر] (5)او خمر بازخورد،خداى تعالى جمعى[259-ر] از زنبور (6)بفرستاد تا او را حمايت كردند،هركس كه پيراهن (7)او بگرديد او را بزدند (8).

كس گرد او نگشت او را حمىّ الدّبر (9)خوانند.چون زنبور رها نكرد كه ايشان گرد او گردند،گفتند:رها كنى تا شب درآيد كه زنبور به شب برود.

چون شب در آمد،ابرى سياه بر آمد،و بارانى عظيم بباريد،و سيلى در آمد و جثّه عاصم بر گرفت و ببرد،و خداى تعالى فرمود فريشتگان را تا به بهشت بردند،و پنجاه مشرك را كشته بودند همه را به دوزخ بردند.

و عاصم سوگند خورده بود در حيات خود كه دست ها (10)مشرك نكند و نگذارد (11)كه هيچ مشرك دست ها او (12)كند از تعصب دين را.خداى تعالى دعاى او اجابت كرد،و تمكين نكرد مشركان را ازآن كه دست بدو كشند (13).


1) .دب+و.

2) .همۀ نسخه بدلها:گوشت مرا حمايت كن.

3) .مب:بر آمدند.

4) .اساس:زير وصّالى رفته،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس:زير وصّالى رفته،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .مب:زنبوران.

7) .وز:پرامن،مب:پيرامون.

8) .مب:او را نيش مى زدند.

9) .آج:حمى الزنابير،فق،مر:حمى الزهر.

10) .مج،وز:دست را هيچ،دب:دست فرا پيش هيچ،آج،لب،فق،مب،مر:دست بر هيچ.

11) .دب:و رها نكند.

12) .مج،وز:دست را او،دب:دست فرا او،آج،لب،فق،مب،مر:دست بر او.

13) .دب:دست به او كنند،آج،لب،فق،مب،مر:دست بدو كنند.

عمر خطّاب چون اين حديث بشنيد،متعجّب فروماند از اجابت دعاى عاصم.

و مشركان خبيب بن عدىّ را و زيد بن الدّثنه را به اسيرى بگرفتند و به مكّه بردند.

امّا خبيب بن عدىّ را بنو الحارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بخريدند تا او را به بدل پدر بازكشند،كه پدرشان را او كشته بود در احد.او را به خانه بردند بند برنهاده و بازداشتند و ايشان (1)برفتند.او از دختران حارث استره اى بخواست تا خويشتن پاكيزه (2)كند كه دانست كه او را بخواهند كشتن.ايشان او را استره اى دادند،و اين زن را كودكى خرد (3)بود،بدويد و به نزديك خبيب رفت.خبيب او را برگرفت و بر كنار خود نشاند-و ستره (4)در دست داشت-آن زن فرياد بر آورد و بانگ برداشت (5).

خبيب گفت:چه بانگ مى دارى!مى ترسى كه من اين كودك را بكشم؟از اين معنى انديشه مدار،كه غدر از دين ما و شأن ما نيست،و كودك را به ايشان داد.

آنگه ايشان گفتند:ما خبيب را ديديم خوشه اى انگور به دست گرفته بود (6)، مى خورد،و نه از آن انگور بود (7)،ما دانستيم كه آن روزيى است كه خداى تعالى او را فرستاد.

آنگه او را برگرفتند و از حرم بيرون بردند تا او را بكشند.چون او را به آنجا بردند كه خواستند كشتن،درختى بود آنجا،گفتند:صلب كنيم اين (8)را بر اين درخت.او گفت:چندانى رها كنى كه ركعتى چند نماز كنم،آنگه دو ركعت نماز كرد و گفت:اگر نه آنستى (9)كه شما گوييد حبيب ترس مرگ را به نماز تعلّل مى كند،بيشتر بكردمى (10)،آنگه اين بيتها انشا كرد (11):

و لست أبالي حين اقتل مسلماعلى أىّ شقّ كان فى اللّٰه مصرعي

و ذلك في ذات الاله و إن يشأ (12)يبارك في اوصال شلو ممزّع


1) .دب+باز،مب:و خود.

2) .دب:پاك.

3) .مج،فق،مب،مر:خورد.

4) .همۀ نسخه بدلها:استره.

5) .مج،وز،آج،لب،فق:بر آورد،مب:فرياد و فغان برگرفت.

6) .آج،لب،فق،مب،مر+و.

7) .دب:و وقت انگور نبود.

8) .دب،مر:او.

9) .مب:نه آن بودى.

10) .مب:مى كردم.

11) .مب+نظم.

12) .آج،لب،فق،مب،مر:ان نشأ.

آنگه گفت:اللّهمّ احصهم عددا و خذهم بددا.و او را زنده بردار كردند،او گفت[259-پ]:بار خدايا!تو دانى كه كس نيست اين جا كه سلام من به رسول تو رساند (1)،سلام من به رسول رسان.

آنگه مردى از مشركان نام او سلامان و كنيت او ابو ميسره نيزه بر آورد تا بر سينه او زند،او گفت:اتّق اللّٰه،از خداى بترس!چون نام خداى بشنيد،در طغيان و عتو بيفزود،نيزه بر سينه خبيب زد و به (2)پشت او بيرون برد (3)،فذلك قوله: وَ إِذٰا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللّٰهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ (4)،يعنى سلامان.

و امّا زيد بن الدّثنه:صفوان بن اميّه او را بخريد تا به عوض پدر او را بازكشد،كه پدرش را او كشته بود-اميّة بن خلف الجمحىّ را.آنگه او را به دست يكى از موالى خود داد كه اين را به تنعيم بر و بكش،و جماعتى از قريش حاضر بودند،و ابو سفيان در ميان ايشان بود،زيد را گفتند:به خداى بر تو،تو را چيزى بپرسيم (5)راست بگو.گفت:چيست آن؟گفت:تو خواستى كه محمّد به جاى تو در دست ما اسير بودى،و او را به جاى تو بكشتندى و تو به سلامت به مدينه بودى به جاى او؟ گفت:به خداى تعالى كه من هرگز نخواهم كه محمّد را رنجى رسد به مقدار تيهى (6)كه در دست او شود،و مرا همه سلامت بود،جز كه خود را به فداى او كنم از همه مكاره.

ابو سفيان گفت:و اللّٰه كه من نديدم كسى را كه اصحابش دوست تر دارند او را ازآن كه اصحاب محمّد،محمّد را.

آنگه اين غلام او را ببرد و بكشت،و نام اين غلام نسطاس بود.

چون خبر به رسول-عليه السّلام-رسيد،صحابه را گفت:كيست از شما كه بشود و خبيب را از آن درخت بگيرد (7)؟زبير گفت:يا رسول اللّٰه!مقداد اسود را با من بفرست تا برويم،باشد كه بياريم.رسول-عليه السّلام-ايشان را بفرستاد،به روز


1) .آج،لب+تو كه خدايى.

2) .مب:و از.

3) .مب:بيرون آمد.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 206.

5) .همۀ نسخه بدلها:بپرسم.

6) .دب،مب:خارى.

7) .دب:بياورد.

پنهان مى شدند و به شب مى رفتند.چون به تنعيم آمدند و درخت خبيب بديدند،چهل مرد مشرك پيرامون او خفته بودند مست،او را از درخت فروگرفتند،و چهل روز بر او بگذشته بود،و او هيچ متغيّر نشده بود،و دست او به (1)جراحت (2)نهاده بود و خون از جراحت (3)مى آمد،رنگ رنگ خون بود و بوى بوى مشك بود.

زبير او را بر اسب خود گرفت و اسب براندند.مشركان بيدار شدند،خبيب را بر درخت نديدند.آواز در قريش دادند،هفتاد سوار بر نشستند و از قفا ايشان بيامدند.

چون در ايشان رسيدند (4)خبيب را از اسب بيفكند.خبيب چون بر زمين افتاد،زمينش فروبرد،او را بليع الارض خواندند.

آنگه زبير آواز داد و گفت:براى چه مى آيى؟من زبير بن العوّام،مادرم صفيّه بنت عبد المطّلب،و اين كه با من است مقداد بن الاسود است،دو شير بيشه ايم،اگر خواهى تا به تيغ كالزار (5)كنيم،و اگر خواهى[فرود آييم و پياده] (6)كالزار (7)كنيم،و اگر خواهى برويم،گفتند:بروى[260-ر]هركجا خواهى.و ايشان (8)با مكّه رفتند، و اينان پيش رسول آمدند.جبريل آمد و گفت:يا رسول اللّٰه!فريشتگان تعجّب نمودند از شجاعت اينان.

و جماعتى منافقان چون ايشان مى رفتند،اعنى خبيب و اصحابش،و آن كار افتاد،ايشان (9)گفتند:ديدى (10)كه اينان چه زيانكار بودند!برفتند و خود را هلاك كردند.چون رسول خبر يافت از گفت ايشان،و ايشان خبر يافتند كه رسول را از گفت ايشان خبر كرده اند،آمدند و به بدل آن سخنهاى نيكو گفتند و سوگند آن به خداى خوردند كه در دل ايشان نفاق نيست،خداى تعالى اين آيت فرستاد (11).

وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،«من»تبعيض راست


1) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:بر.

2) .مب:او دست بر جراحتش.

3) .همۀ نسخه بدلها:جراحتش.

4) .همۀ نسخه بدلها+زبير.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز لب:كارزار.

6) .اساس:به جهت وصالى به صورت«پياده قتال و»نونويسى شده است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز لب:كارزار.

8) .مب+بازگشتند و.

9) .همۀ نسخه بدلها+را.

10) .مب:ديديد.

11) .مب+قوله تعالى.

بلا خلاف،و«من»نكره است موصوفه،از مردمان كس هست كه به عجب (1)مى آورد تو را،كارى كه نكو باشد (2)در فنّ خود و جنس خود به غايت بود كه آن را امر معجب رايق گويند،و راقني كذا و (3)أعجبني.

حق تعالى در اين آيت صفت تزويق (4)زبان منافقان گفت كه،ايشان به زبان چگونه چاپلوسى و چابكى مى كنند.و كلام منمّق مزخرف چگونه مى كنند (5)تا تو را به گفت زبان به عجب (6)مى آرند،كافر با مؤمن چنين باشد كه:«المؤمن غرّ كريم و الفاجر خبّ لئيم».پس چون با ايمان كرم يار باشد،صفت كريم اين است:

انّ الكريم اذا خادعته انخدعا كريم را چون بفريبى فريفته شود،يعنى كريم سهل جانب باشد،زود به دست آيد ازآنجا كه كريم باشد،و دير از دست بشود ازآنجا كه حليم باشد.چون گويند باور دارد،چون سوگند خورند راست پندارد،و همۀ خلق را از حساب خود انگارد،چو او سليم الجانب باشد به همه كس گمان سلامت جانب برد.

و منافق همه تزوير و تزويق (7)زبان باشد،ظاهرى آراسته آبادان دارد،باطنى خراب بيران (8).منافق با دنيا ماند،«ظاهرها سرور و باطنها غرور»،چون گورى (9)كه ظاهرش مذهّب باشد و خداوندش (10)در اندرون (11)معذّب باشد.در سيرت او نگرى، گمان برى كه كسى هست،حسن سيرت بينى و از خبث سريرت خبر ندارى:

صلّى فأعجبني و صام فرابنىنحّ القلوص عن المصلّى الصّائم

آخر (12):

ابدا تراه ساجدا او راكعاليجرّ منك أمانة و ودائعا

آيت اگرچه بر سببى خاصّ باشد يا در حقّ شخصى معيّن باشد،چون كسان ديگر در آن معنى مشارك باشند متناول باشد ايشان را.پس آيت متناول است جمله


1) .مج:تعجيل،ديگر نسخه بدلها:تعجّب.

2) .مج،دب،آج،لب،فق،مب،مر+و.

3) .دب:او،آج،لب،فق،مب،مر:اى.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:ترويق.

5) .فق:افتادگى دارد،ديگر نسخه بدلها:مى گويند.

6) .مج،وز،دب،مر:زبان تعجّب.

7) .آج،لب،فق،مب،مر:ترويق.

8) .فق،مب،مر:ويران.

9) .آج،لب:گوهر.

10) .مج:خداونديش.

11) .مج:ايدرومى(اندرونى؟)

12) .آج،لب،فق،مب،مر،و قال آخر.

منافقان را كه در ظاهر جز آن گويند كه در باطن دارند،ظاهر با خلق است و باطن با حق (1)،لا جرم ظاهر به رسول سپرد[260-پ]و باطن با خود حواله كرد،اليك الظّواهر و اللّٰه يتولّى السّرائر.سخن او از آراستگى تو را به عجب (2)آرد.تو در دنيا از او سخن قبول كنى،من از او در آخرت سخن قبول نكنم.

آنگه به آن رها نكند كه سخن رايق بگويد تا آن را بندزند (3)و مؤكّد كند به سوگند.خداى را سپر كار خود ساخته بود،و سوگند سلاح (4)خود كرده (5)،جرّ منفعت به آن كند و دفع مضرّت به آن كند.گاهى تيغش بود گاهى سپرش.منافق آنگه دروغ زن تر باشد كه سوگند خورد.

و اكذب ما يكون أبو المعلّىاذا آلى يمينا بالطّلاق

آن كه در سوگند به خداى دروغزن بود كمتر چيز بر او (6)زن بود،من لا يبالي بالخلاق كيف يبالي بالطّلاق.گاهى به خداى سوگند (7)خورد و گاهى به رسول (8)و گاهى به كعبه و گاهى به قرآن:

و حلف ألف يمين غير صادقةمطرودة ككعوب الرّمح في نسق

خداى را به دروغ به گواهى خواند،خدا گواه است بر دل من حواله به خدا كند خداى داند و گواه (9)من است گواه تو نيست گواه بر تو است، وَ اللّٰهُ شَهِيدٌ عَلىٰ مٰا تَعْمَلُونَ (10). وَ اللّٰهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ لَكٰاذِبُونَ (11).

اين گواهى مدّخر است نهاده تا آنجا كه خصم او باشد و گواه او و حاكم او:

فيك الخصام و انت الخصم و الحكم

مشكل بود كار آن كس كه حاكم گواهش بود،اعنى بر او،فكيف چون خصم


1) .همۀ نسخه بدلها+است.

2) .مج:تو را عجيب،آج،لب،فق،مب،مر:تو را تعجّب.

3) .مج:پندارند.

4) .لب:صلاح.

5) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر+ اِتَّخَذُوا أَيْمٰانَهُمْ جُنَّةً ،[سورۀ منافقون(63)آيۀ 2].

6) .مج:برآن،فق:چيزى بر او،مر:چيزى را وزن.

7) .مب+دروغ.

8) .مب+خدا.

9) .مج،وز:گواى.

10) .اساس،مج،وز،آج،لب،مب،مر:يعملون،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد،[سورۀ آل عمران(3) آيۀ 98].

11) .سورۀ منافقون(63)آيۀ 1.

بود،آنگه به اين رها نكند ستيز (1)روى و لجاج پيشه گيرد.آلت او سوگند و لجاج بود، اين پيش گيرد و آن پيشه گيرد.در حجاج لجاج كند و در حلال جدال كند و در حرام خصام كند،و (2)آن همه براى اين حطام (3)كند كه فى الحياة الدّنيا.و«اعجاب»، تعظيم الشّىء فى النّفس باشد.و«عجب»عظم الشّىء فى النّفس باشد و از اين جا متكبّر را معجب گويند كه بر خود معظّم باشد.

و اصل«عجب»آن بود كه مانند آن يا نبود يا كم بود،قاله المفضّل،و ابن محيصن در شاذّ خواند:و يشهد اللّٰه،به فتح«يا»و«ها»،و رفع«ها»«اللّٰه»، بر آنكه گواى (4)خدا دهد و معنى ردّ بر او بود.او مى گويد و خداى گواى (5)مى دهد كه دروغ مى گويد،بيانش (6): وَ اللّٰهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ لَكٰاذِبُونَ (7).و در مصحف ابىّ هست:و يستشهد اللّٰه،و اين قوّت (8)قرائت عامّه است در معنى،و خداى را به گواى (9)مى درخواهد (10).بار خدايا!تو گواه منى بر آنچه در دل من است،اگر هيچ (11)ممكن است براى من گواى (12)بده،خداى را به گواه (13)مى خواهد (14)به دروغ خداى گواى (15)بداد به راست كه او دروغ مى گويد، وَ اللّٰهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ لَكٰاذِبُونَ (16).

وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصٰامِ ،و او سخت خصومت است:يقال:لددت يا هذا و[انت تلدّ لددا و لدادة] (17)،چون در لجاج خصم را غلبه كند گويى (18):لدّه يلدّه لدّا[261-ر] و رجل الدّ و امرأة لدّاء و رجال و نساء لدّ،قال اللّٰه تعالى: وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا (19)،و رسول-عليه السّلام-گفت:

انّ ابغض الرّجال الى اللّٰه الالدّ الخصم (20)، دشمن تر


1) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:ستيزه.

2) .همۀ نسخه بدلها:اين.

3) .مب+دنيا.

4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:گواهى.

5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:گواهى.

6) .مب+قوله تعالى.

7) .سورۀ منافقون(63)آيۀ 1.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:موافق.

9) .همۀ نسخه بدلها:مج،وز،آج،لب،فق،مر:گواهى.

10) .مب:مى طلبد،مر:در مى خواهد.

11) .مر:اگرچه.

12) .همۀ نسخه بدلها:مج،وز،آج،لب،فق،مر:گواهى.

13) .همۀ نسخه بدلها:مج،وز،آج،لب،فق،مر:گواهى.

14) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:مى خواند.

15) .همۀ نسخه بدلها:مج،وز،آج،لب،فق،مر:گواهى.

16) .سورۀ منافقون(63)آيۀ 1.

17) .اساس:زير وصّالى رفته و به دليل نونويسى مشوّش است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

18) .آج،لب،فق،مب،مر:گويند.

19) .سورۀ مريم(19)آيۀ 97.

20) .مج،وز:الخصام،دب،آج،لب،مب،مر:الخصيم.

كس به نزديك خداى مردى سخت خصومت ستيزه كش (1)باشد،و قال الرّاجز:

تلدّ اقران الرّجال اللّدّ

و قال الشّاعر:

انّ تحت التّراب حزما و عزماو خصيما الدّ ذا مغلاق

زجّاج گفت:اشتقاق او من لديدى العنق اى جانباه،از سويهاى گردن است، يعنى به هر جانب كه به او فراز شوى گردن بر پيچد.و«خصام»،مخاصمه باشد،و اين قياس مطّرد است،فعال در معنى مفاعله،اين قول ابو عبيد (2)است.

زجّاج گفت:«خصام»،جمع خصيم باشد كطويل و طوال و كريم و كرام،اين نيز قياسى مطّرد است،و قيل:جمع خصم.و گفت:«خصم»را بر خصوم و خصام جمع كنند،كبحر و بحور و بحار.و بر اين وجه اضافة الشّىء الى جنسه باشد، كقولهم:كريم الرّجال و هو شجاع الفرسان،و اضافت به معنى«من»باشد،من باب خاتم فضّة و باب ساج (3).

زجّاج گفت:حقيقت خصومت تعمّق در بحث باشد،و از اين جا گوشها (4)جوال را خصوم گويند.

سدّى گفت:«الدّ الخصام»اعوج الخصام باشد،كژ خصومت،يعنى خصم راه به سر خصومت او نبرد.

و مجاهد گفت:«الدّ»آن بود كه مستقيم نبود در خصومت،و اين در معنى قول سدّى است.

حسن بصرى گفت:«الدّ»دروغزن باشد.قتاده گفت:شديد القسوة سخت و سنگدل (5)باشد در معصيت،و در باطل مجادل بود،عالم زبان جاهل عمل باشد، حكمت گويد و خطبه (6)كند،به زبان خاطب بود و به عمل خاطى (7)،به زبان خطيب (8)و به عمل مخطى نه مصيب.


1) .آج،لب،فق،مب،مر:ستيزه گر.

2) .دب:ابى عبيده،مب،مر:ابو عبيده.

3) .لب،فق،مب+و بحار.

4) .گوشها/گوشه ها،دب،لب،فق:گوشهاى.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:سخت سنگدل.

6) .مج:حكم گويد و خطئيت.

7) .مج،وز،لب:خاطبى.

8) .آج،لب،فق+قول،مب:خطيب القول.

قوله: وَ إِذٰا تَوَلّٰى ،ادبر و اعرض،چون برگردد و پشت بر كند،اين قول عكرمه است.و قول آنان كه گفتند كه:آيت در حقّ اخنس شريق آمد كه پيش رسول سخنى دگر گفت و پس او سخنى دگر.و از شأن منافق اين بود كه دو روى و دو زبان باشد.دو روى دارد:يكى با تو (1)،يكى با خصم تو.دو زبان دارد:يكى با تو (2)،يكى با دشمن تو،تجدون من شرّ النّاس ذا الوجهين (3)يأتي هؤلاء بوجه و هؤلاء بوجه.رسول -عليه السّلام-گفت:در جهان از او بتر (4)نباشد با تو به رويى باشد و با دشمنت به رويى:

لا خير في صحبة خوّانيأتي من الغدر بألوان

فلعنة اللّٰه على صاحبله لسانان و وجهان

كاغذوار دو روى بودند (5)و قلم وار دو زبان.و (6)آن كس كه چنين بود:به قلم و كاغذ دواى او[261-پ]برنيايد (7).به نوشتن قلم متّعظ نشود،به نوشتن (8)كاغذ مبالات نكند،از صرير اقلام نه انديشد (9)تا صليل حسام نباشد،و با تحرير كاغذ ننگرد تا تقطيرش نكنند از دو وجه:يكى از قطر و يكى از قطر.پس جزاى او (10)آن بود كه با او معامله هم از نوع شكل او كنند در دنيا و آخرت.در دنيا قلم وار به تيغش تباه كنند،و در آخرت چو (11)كاغذ رويش سياه كنند (12):

من كان كالطّرس ذا وجهين من سفهو ذا لسانين فيما قال من كلم

فسوّدن وجهه كالطّرس محتسباو اضرب علاوته بالسّيف كالقلم

ترجمته (13):

هركه چون كاغذ و قلم باشددو زبان و دو روى گاه سخن

همچو كاغذ سياه كن رويشچو قلم گردنش به تيغ بزن


1) .آج،لب،فق،مب،مر+و.

2) .آج،لب،فق،مب،مر+و.

3) .مر:ذو الوجهين.

4) .مب:بترى.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:بود.

6) .مج،وز،دب:و دواى،آج،لب،فق،مب،مر:واى بر.

7) .همۀ نسخه بدلها:كاغذ بر نيايد.

8) .همۀ نسخه بدلها:نوشته.

9) .مب:نينديشد.

10) .مب+در.

11) .آج،لب،فق،مب،مر:چون.

12) .مج،آج+شعر.

13) .مر:ترجمه.

پس قولى اين است كه:«اذا تولّى»ادبر و اعرض،چو (1)روى برگرداند (2)زبان بگرداند،چو پشت بر كند (3)روى برتابد،اين قول عكرمه است.

حسن بصرى گفت:ازآن كه گفته باشد بازآيد سخن بگرداند كلمتش مختلف شود،دو قول شود.از دو روى،دو روهى (4)عجب نباشد،و از دو زبان،دو قولى بديع نبود،و آن كه چنين بود سيّان قوله و بوله و نجواه و نجواه لا جرم نامعتمد شود.

ضحّاك گفت:«و اذا تولّى»معنى آن است كه تولّى الامر و صار واليا،والى شود.

سَعىٰ فِي الْأَرْضِ سيّئ الملكة و لئيم الظّفر باشد چو (5)دست بر يابد (6)عفو نكند، آنچه نكند براى آن نكند كه نتواند،و آنچه نراند (7)براى آن كه نرود (8)،چنان كه گفت:

و الظّلم في خلق النّفوس فإن تجدذا عفّة فلعلّة لا يظلم

تا رعيّت باشد به ظلم گردن نرم دارد،چون والى شود دست به ظلم ديگران دراز كند. سَعىٰ فِي الْأَرْضِ ،اى اسرع بالفساد،سعى خير نكند سعايت شرّ كند،و اصل«سعى»اسراع فى المشى باشد،يقال:فلان سعى بين القوم بالنّميمة،اين در شر باشد و سعى في كذا من الخير اذا بالغ (9)فيه،قال الاعشى:

و سعى لكندة سعى غير مواكلقيس فضرّ عدوّها و بنى لها

سَعىٰ فِي الْأَرْضِ (10)،اى سار فيها للفساد،براى آن كه اين«لام»به اضمار «ان»نصب كند.و«ان»مع الفعل در تقدير مصدر باشد،در اين زمين برود تا تباهى كند.

ابن جريج گفت:بقطع الرّحم و سفك الدّماء،تا رحم و خويشى ببرّد و خونها به ناحق بريزد.و«فساد»نامى است جامع جمله معاصى را.


1) .آج،لب،فق،مب:چون.

2) .آج،لب،فق،مب،مر+كلمتش مختلف شود و.

3) .مر:برگرداند.

4) .مج،وز،آج،مب،مر:دورويى،فق:در روى.

5) .مب:چون.

6) .دب:دست برآيد،مب:دست يابد.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز دب،برانده.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:برود.

9) .مج،وز،لب،فق،مب،مر:بلغ.

10) .چاپ شعرانى(147/2)+ لِيُفْسِدَ فِيهٰا .

وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ ،حسن بصرى و ابن ابي اسحاق و ابو جعفر خواندند:

«و يهلك»،به رفع بر آنكه (1)«واو»عطف نباشد و استيناف باشد،على تقدير:و هو يهلك الحرث و النّسل.و عرب هرچه كشت بود آن را حرث[262-ر]خوانند.و «نسل»،بچّه همه چيز باشد،و اشتقاقه من نسل اذا سقط.

و مجاهد گفت:چون والى ظلم كند،خداى تعالى به شومى ظلم او باران (2)آسمان بازگيرد تا حرث و نسل هلاك شود.

سعيد بن المسيّب گفت:قطع الدّرهم من الفساد فى الارض،زر و درم درست بريدن از جمله فساد است در زمين.

در اهلاك حرث و نسل خلاف كردند.بعضى گفتند:تولّاى اهلاك و مباشرت آن كردند (3)به نفس خود،و اين قول عامّه مفسّران است،و ظاهرتر (4)اين است،و قول مجاهد آن است كه:در زمين ظلم آشكارا كردند تا خداى تعالى زرع و نسل هلاك كرد.

وَ اللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ الْفَسٰادَ ،كه خداى تعالى فساد دوست ندارد،و آيت دليل است بر بطلان مذهب مجبّره براى آن كه محبّت ارادت بود على بعض الوجوه،و محال بود كه مريدش باشد و محبّش نباشد،دليل مى كند آيت (5)كه خداى تعالى هيچ معصيت را مريد نبود،براى آن كه فساد اسمى است جامع و جمله معاصى را،و«لام»استغراق جنس راست.

قتاده روايت كرد از عطا كه عطا گفت:مردى نام او علاء بن منبّه احرام گرفت در پيرهنى دوخته،رسول-عليه السّلام-فرمود او را كه:پيرهن (6)بكن،قتاده گفت:ما شنيديم كه پيغامبر-عليه السّلام-بفرمود تا آن پيرهن (7)در او (8)دريدند،گفت:حاشا انّ اللّٰه لا يحبّ الفساد.

صحابه رسول و تابعين (9)چنين بودند كه به رسول خداى و به خداى گمان چنين


1) .دب:براى.

2) .همۀ نسخه بدلها+از.

3) .آج،لب،مب:كردن.

4) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:بر.

5) .دب:آيۀ دليل مى كند،مر:آيۀ دليل است.

6) .مج،وز،فق،مب،مر:پيراهن،دب:پيرهن بكش.

7) .مج،وز:پيراهن.

8) .آج،لب،فق،مر:در تن او.

9) .آج،لب،فق،مب،مر:تابعش.

بردند كه آن را كه جرمى كرده باشد و جنايتى و كارى به خلافت شرع،پيرهنى خلق بر او تباه نكنند (1)،و تعليل به اين كردند كه خداى فساد دوست ندارد،نمى دانم تا چگونه روا مى دارند گروهى كه هر فساد كه در جهان هست همه نسبت و حوالت و اضافت به ساير وجوه و حقايق،به خداى كنند از خلق و فعل و احداث و انشاء و قضا و قدر و ارادت،تعالى اللّٰه عن ذلك علوّا كبيرا.

وَ إِذٰا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللّٰهَ ،آنگه حق تعالى بيان كرد حال اين كافر منافق چون او در زمين گناهى (2)كند از اهلاك زرع و نسل او را وعظ كنند و به خداى بترسانند و گويند:از خداى بترس. أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ،اى حملته عليه،آن عزّت و منعت و حميّت جاهليّت كه در دل ودماغش باشد حمل كند او را بر آنكه بتر كند چون نام خداى شنود،و گفته اند: أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ،اى للاثم الّذي في قلبه.پس«با»به جاى«لام»بنهاد،كقول عنتره.

و كأنّ ربّا او كحيلا معقداحشّ الاماء به جوانب قمقم

اى حشّ الاماء له.

فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ ،او را دوزخ بس است به جزاى گناهى. وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ. اى الفراش[262-پ]،و بد بسترى است او را آن جايگاه،و براى آن«مهاد»و «فراش»خواند كه جاى ايشان برآن جايگاه باشد (3)،و از آن مفارقت نبود ايشان را چون مرد خفته كه ملازم بستر باشد.

عبد اللّٰه مسعود گفت:از جمله كباير بزرگ آن است كه كسى كسى را گويد:

اتّق اللّٰه،از خداى بترس،او گويد:عليك بنفسك،به جواب اين گويد كه:تو برو و نفس خود را نگاه دار.

و در خبر است كه اميرالمؤمنين (4)-عليه السّلام-در اين آيت و ما بعدها گفت:

اقتتل الرّجلان و ربّ الكعبة، عبد اللّٰه عبّاس از او بنشنيد و بياموخت (5).يك روز در


1) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:نكند،دب:كنند.

2) .همۀ نسخه بدلها:فسادى،اساس در بالاى كلمه حرف«ف»را افزوده است.

3) .دب:برآن شد.

4) .فق،مب،مر+على.

5) .دب:و ياد گرفت.

مسجد رسول در عهد عمر خطّاب پيش او اين آيتها مى خواندند،عبد اللّٰه عبّاس گفت:

اقتتل الرّجلان-چنان كه شنيده بود از على-عليه السّلام-عمر گفت:چه معنى دارد اين سخن در اين جا؟گفت:از (1)ضمن اين دو آيت بوى خصومت و قتال دو كس مى آيد.گفت:چگونه؟گفت:براى آن كه آن كس كه خود را به رضاى خدا در راه خداى بفروشد او آمر معروف و ناهى منكر باشد،اين معروف بر هركس بكند چون به كافر (2)منافق متعدّى رسد،او را گويد:«اتّق اللّٰه»،و چون نام خداى شنود، أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ،او را انفت (3)برآن دارد كه ناهمواريى كند و گويد،از ميان قتال و خصومت آمد (4).عمر بپسنديد (5)و گفت:بارك اللّٰه عليك يا غوّاص غص،اى غوّاص فروشو كه نيك غوّاصى مى كنى،و اين غوّاصى (6)استادش بود،عمر (7)گمان برد كه از غوص (8)اوست.

قوله: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ ،شرى اذا باع، و يشري (9)[اذا] (10)يبيع،كسائى در همۀ قرآن امالت كند (11)مَرْضٰاتِ اللّٰهِ خواند،و نصب«ابتغاء»على انّه مفعول له.

مفسّران خلاف كردند در سبب نزول (12)آيت،و آن كه (13)آيت در حقّ كه فرود آمد.

ضحّاك گفت:آيت در زبير و مقداد فرود آمد چون برفتند و خبيب را از درخت بگرفتند-چنان كه قصّه يش (14)برفت.

و جماعتى ديگر مفسّران گفتند:آيت در صهيب رومى آمد كه او برخاست تا هجرت كند و بيايد از مكّه به مدينه.قريش خبر بداشتند (15)،از پى او بيامدند،چون در


1) .دب:در.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز دب+و.

3) .لب،فق،مب،مر:انفس.

4) .مج،وز،آج،فق،مب،مر:آيد.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:بشنيد.

6) .همۀ نسخه بدلها:غوّاص.

7) .مج،وز،آج،لب،فق+چنان.

8) .مج،مب،آج،لب:آن غواص،وز:كه غوّاص،دب:از غوّاصى.

9) .آج،لب،فق،مب،مر:يشترى.

10) .اساس:ندارد،از آج افزوده شد.

11) .دب،مب+ابتغاء.

12) .دب+اين.

13) .دب+اين.

14) .قصه يش قصه اش،مج،وز،دب:قصّه پيش،آج،لب،فق،مب،مر:قصّه از پيش.

15) .مج:خبر دادند،آج،مر:قريش چون اين بدانستند.

او رسيدند،او از شتر فرود آمد و كمان بزه كرد و گفت:بينى كه در اين كنانه (1)چند تير است،و شما دانى كه تير من خطا نشود،هر تيرى در دل مردى نشانم.آنگاه به نيزه قتال كنم،آنگاه به شمشير تا كشته شدن (2).اگر خواهى مالى و قنيتى (3)كه مراست در مكّه به شما تسليم كنم،مرا و دين مرا رها كنى.به آن راضى شدند و از او برگشتند،خداى تعالى اين آيت بفرستاد و اين قول سعيد بن المسيّب است،و اين قول خطاست براى آن كه اگر چنين بودى خداى تعالى«يشري»نگفتى كه يبيع (4)باشد، «يشترى»گفتى كه يبتاع باشد،براى آن كه او مال بداد و نفس بازخريد،و معنى آيت آن است كه:نفس بفروشد و به بها رضاى خدا بستاند.

و بعضى ديگر گفتند:آيت در باب امربه معروف [263-ر]و نهى منكر آمد- چنان كه حكايت كرده شد از عبد اللّٰه عبّاس و قوله:اقتتل الرّجلان.

ابو امامه روايت كند كه،رسول-عليه السّلام-گفت:

افضل الجهاد كلمة حقّ عند امام جائر ،گفت:فاضل تر جهادى كلمتى حق بود نزديك (5)اميرى ظالم.

و جابر عبد اللّٰه انصارى روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:سيّد شهيدان روز قيامت حمزه عبد المطّلب باشد،و مردى كه برخيزد به نزديك امامى جائر،او را امربه معروف كند و نهى منكر كند،اين مرد (6)او را بكشد.

عبد اللّٰه عبّاس گفت،و (7)در تفسير اهل البيت-عليهم السّلام-آمده است كه:آيت در شأن اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-آمد در شب غار.چون رسول-عليه السّلام-از مكّه به مدينه خواست آمدن،و آن شب مشركان قصد آن كردند كه به سر پيغامبر فروشوند و او را بكشند،جبريل آمد و رسول را-عليه السّلام-از مكر ايشان خبر داد.

رسول-عليه السّلام-گفت:پس چه بايد كردن مرا؟گفت:تو را ببايد رفتن و على را بر جاى خود به خوابانيدن،چه اگر تو بروى و ايشان بيايند،و تو را بر جاى خود نبينند، بر پى تو بيايند و تو را رنجه دارند (8).حق تعالى چنين مى فرمايد كه:على را بر بستر


1) .مج،وز،آج،لب،فق+من.

2) .مب:كشته شوم.

3) .فق:قيمتى،مب:غنيمتى.

4) .آج،لب:بيع.

5) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:به نزديك.

6) .دب:اين جائر.

7) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

8) .دب:تو را تعرّض رسانند.

خود بخوابان و تو برو.رسول-عليه السّلام-كس فرستاد و على را بخواند و گفت (1):

مشركان امشب به كشتن من عزم كرده اند،خداى تعالى مرا مى فرمايد كه از مكّه برو، و تو را مى فرمايد كه بر جاى من بخسب تا اگر مشركان تعرّض و قصد من كنند به تو دفع (2)شود،به جاى آن كه مرا خواهند كشتن تو را بكشند،تو را (3)شايد كه جان تو به جاى جان من باشد؟ اميرالمؤمنين -عليه السّلام-بگريست-على ما جاء فى الاخبار:فاستعبر باكيا.

رسول-عليه السّلام-گفت:

يا علىّ ما كنت جبانا، تو هرگز بددل نبودى،

أ جزعا من الموت تبكي، از ترس مرگ مى بگريى؟گفت:نه يا رسول اللّٰه!و لكن براى آن مى گريم تا چرا يك جان دارم كه به يك بار فدا كنم (4)،مى بايستى تا هزار جان داشتمى تا به هر نوبتى جانى فدا كردمى.

آنگه از سراى بيرون آمد شب تاريك شده،و آنان كه ره او (5)مى داشتند نشسته بودند به دو صف برابر يكديگر (6)فراز آمدند (7)،خداى تعالى خواب برايشان افگند،تا رسول-عليه السّلام-هريكى را (8)مشتى خاك بر سر كرد،و مى خواند. وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ (9). وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ رَمىٰ (10).ايشان از آن خواب در آمدند،بر سر خود خاك ديدند،گفتند:اين خاك بر سر ما كه كرد؟كارى كه در اوّلش خاك بر سر باشد،در آخرش باد در دست بود.در اوّل شب خاك بر سر بودشان،و به ميانه شب چون بدانستند كه مرغ از قفص (11)پريده (12)[263-پ]باد در دستشان ماند،به آخر شب كه به طلب رفتند و نيافتند آب حسرت در چشمشان بود،به آخر كار كه آخرت بود آتش در جانشان


1) .آج،لب،فق،مر يا اخي،مب+يا اخي على.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:رفع.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:عبارت«تو را»ندارد.

4) .آج،لب،مب،مر:فداى تو.

5) .مخ،وز،آج،لب،فق،مب،مر:راه او.

6) .مج+به نزديك ايشان،دب،وز،آج،لب،فق،مر:به نزد ايشان،مب+حضرت رسول صلّى اللّٰه عليه و آله به نزد ايشان.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:فراز آمد،مب:آمد.

8) .مب:هريك از ايشان را.

9) .سورۀ يس(36)آيۀ 9.

10) .سورۀ انفال(8)آيۀ 17.

11) .دب،لب،فق،مب:قفس.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:پريد.

باشد.ايشان عجب داشتند،گفتند:ما به يك بار چونين (1)غافل شديم كه كسى خاك بر سر ما كرد و ما بى خبر.

آنگه توقّف كردند تا شب به نيمه آخر رسيد.آنگه قصد بام كردند (2)،گروهى (3)در را (4)مراقبت مى كردند،اينان از بام فرونگريدند (5)،اميرالمؤمنين على بر جاى رسول خفته بود،روى پوشيده و پاى بيرون كرده،براى آن كه پايش به پاى رسول نيك ماند (6)،شكلا و ثباتا،هم به شكل و هم به ثبات،تا گمان نبرند كه آن نه رسول است.مى نگريدند و مى گفتند:محمّد بر جاى خود است،تا آنگه كه فروشدند و بر بالين او بايستادند،او بيدار بود و مى نمود كه خفته ام.

آنگه يك يك را (7)مى گفت:تو ابتدا كن (8).او برخاست و بانگ بر ايشان زد، گفت:شما چه كار دارى اين جا؟چون آواز على شنيدند خائب شدند كه ايشان به طلب محمّد آمده بودند،اگر دانستندى كه همۀ بلا و آفت ايشان از على خواهد بودن، به كشتن او راغب تر بودندى.او را گفتند:يا على!محمّد كجاست؟گفت:من ندانم،

ما كنت عليه رقيبا ،من رقيب او نبودم تا دانم كه كجا باشد.

در ساعت ايشان از سراى بيرون آمدند،پى ديدند نهاده،بدانستند كه آن كه (9)در اوّل شب خاك بر سر ايشان كرد همان بود كه در آخر شب باد به دست ايشان داد، اين بيت در حقّ ايشان محقّق شد.

دردا و دريغا كه از آن خاست (10)نشستخاكى است (11)مرا بر سر و بادى است (12)به دست

در خبر مى آيد از صادق-عليه السّلام-كه گفت:حق تعالى در اين شب به


1) .همۀ نسخه بدلها:چنين.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز فق،مر+گروهى،فق+گروه،مر:ندارد.

3) .لب.با گروهى،دب،مب،مر:و گروهى،فق:گروه.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:راه.

5) .آج،لب،فق،مب،مر+و مى گفتند:محمّد بر جاى خود است تا آنگاه فروشدند و بر بالين او بايستادند.

6) .مر:مانند بود،مب:رسول(ص)شبيه بود.

7) .دب:اين آن را،مب:يك يك يكديگر را.

8) .مب+و هيچ كدام را دليرى آن نبود حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب-عليه الصّلاة و السّلام.

9) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر+كس.

10) .آج،لب،فق،مب،مر+و.

11) .اساس و همۀ نسخه بدلها:خاكيست...باديست.

12) .اساس و همۀ نسخه بدلها:خاكيست...باديست.

اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-با فريشتگان مباهات كرد،جبريل و ميكايل را گفت:من در آسمان ميان شما برادرى داده ام،از شما كيست تا اختيار آن كند كه جان فداى برادر كند؟ايشان هريك توقّف مى كردند،حق تعالى گفت:على از شما جوانمردتر است كه جان به فداى برادر كرده است،و بر بستر او بخفته تا به جاى او اين را كشند.به عزّ عزّت من كه بر وى و بر او موكّل باشى،و دشمن را از او دفع كنى.بيامدند و بر بالين او بنشستند و مى گفتند:بخ بخ لك يا ابن ابي طالب هنيئا لك يا ابن ابي طالب سبقت الملائكة المقرّبين و اميرالمؤمنين بر بستر رسول -عليه السّلام-خفته،اين بيتها انشا مى كرد (1):

فديت بنفسي خير من وطئ الحصىو اكرم خلق طاف بالبيت و الحجر

و بتّ اقاسي منهم ما ينوبنيو قد صبرت نفسي على القتل و الأسر

و احمد لمّا خاف أن يمكروا بهفنجّاه ذو الطّول العظيم من المكر

[264-ر]و بات رسول اللّٰه فى الغار آمنافما زال في حفظ الإله و في ستر

و در امالى عمّم (2)الشّيخ (3)المفيد السّعيد ابو محمّد عبد الرّحمن بن احمد بن الحسين النيسابورىّ (4)-قدس اللّٰه روحه (5)-ديدم به خطّ او كه نوشته بود:حدّثنا الشّيخ (6)ابو محمّد زيد بن عليّ الحسنى (7)من لفظه،قال:حدّثنا الحسين بن عليّ بن جعفر،يقول سمعت الحسين النّيسابورى (8)يقول سمعت ابي يقول سمعت العنبرى مذكّر البصرة، گفت:از عنبرى كه مذكّر بصره بود شنيدم كه:آن شب كه اميرالمؤمنين على -عليه السّلام-بر جاى رسول بخفت (9)شب غار،اين بيتها بگفت:

أقيك بنفسي أيّها المرسل الّذيهدانا به الرّحمن من عمّة الجهل

و يفديك حوبائي و ما قدر مهجتيلمن أنتمي منه الى الفرع و الاصل


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:انشا كرد،مج،وز،آج،لب،فق،مر+و مى گفت،مب+و مى گفت نظم.

2) .دب:امم،آج،لب،فق،مب:عجم.

3) .مر+الكبير.

4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:النيشابورى.

5) .مب+العزيز.

6) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر:السّيد،مب:السّعيد.

7) .دب،مب،مر:الحسينى.

8) .دب،مر:النيشابورى.

9) .آج،لب،فق،مب،مر+در.

و من ضمّني اذ كنت طفلا و يافعاو أنعشني بالبرّ و العلّ و النّهل

و من جدّه جدّي و من عمّه أبيو من أهله أمّي و من بنته اهلي

لك الخير إنّي ما حييت لشاكرلإحسان ما أوليت يا خاتم الرّسل

و هم اين ابيات به اسنادى دگر از سليمان بن جعفر الهاشمىّ از صادق -عليه السّلام-از پدرانش،از اميرالمؤمنين (1)-عليهم السّلام-كه در روز مؤاخات اين بيتها گفت بگفتم،چون رسول-عليه السّلام-مرا گفت:

انت اخي فى الدّنيا و الآخرة، و پيش از بيت آخر اين بيت زيادت:

و من حين آخى بين من كان حاضرادعاني و آخاني و بيّن من فضلي

و ممتنع نبود كه بيتها آن شب انشاد كرده باشد،و اين روز انشاد كرده،و اين بيت الحاق كرده-و اللّٰه اعلم.

رسول-عليه السّلام-از ميان همه صحابه او را به جاى خود به آن اختيار كرد تا بدانند كه مقام او او را شايسته بود،در شب غار أنامه منامه،و در روز تبوك أقامه مقامه،آن شبش بر بستر خود و آن (2)روزش بر منبر خود،به علمش منبر داد و به شجاعتش بستر داد.آن شبش گفت:جز تو كس پاى ايشان ندارد،اين روزش گفت:جز تو كس جاى من ندارد،همان پاى كه آن شب در پيش من سپر كردى، امروز منبر (3)سپر كن،تا به وقت آن كه مرا عمر سپرى شود (4)،بدانند كه در پيش اين دين سپرى،و به پاى پايه (5)علم فرق منبر سپرى (6)،جز تو كس را سزاوار نبود.پاى كه بر مهر (7)نبوّت نهند چو (8)به منبر صاحب نبوّت (9)رسد،منبر از او (10)بنازد،و محراب از او (11)ببالد (12)،آنجا كه ديگران از محراب و منبر لاف زنند،محراب و منبر بدو (13)فخر كند (14)[264-پ]:


1) .آج،لب،فق،مب،مر+على.

2) .دب،آج،لب:اين.

3) .آج،لب،فق،مب،مر+را.

4) .آج،لب،فق،مب،مر+عالميان.

5) .آج:و به پايه ومايه.

6) .آج،مب،مر،لب:سرى،

7) .مر:منبر،

8) .همۀ نسخه بدلها:چون.

9) .آج+به تو.

10) .آج:از تو.

11) .آج:از تو.

12) .مج،وز،دب،لب،فق،مب،مر:بنالد.

13) .مج،ور،دب،لب،فق،مر:از او.

14) .آج:از تو فخر كنند.

و تزيدين أطيب الطّيب طيباان تمسّيه أين مثلك أينا

و إذا الدّرّ زان حسن وجوهكان للدّرّ حسن وجهك زينا

آخر (1):

فالطّيب انت إذا أصابك طيبه (2)و الماء انت إذا اغتسلت (3)الغاسل

آنجا كه ديگران به طيب مطيّب شوند،طيب به او مطيّب شود،و آنجا كه ديگران به آب غسل كنند،آب چو بدو رسد مغتسل شود،اگر او پاك كننده است، عجب مدار كه اصل همۀ پاكى آن (4)است كه اصل اوست،و اصل او از آب (5)است:

خَلَقَ مِنَ الْمٰاءِ بَشَراً (6)...،همۀ آلودگى به او پاك شود كه او مطهّرى مطهّر است.

اللّٰه طهّركم بفضل نبيّهو أبان شيعتهم بطيب المولد

اگر عبادت كرد للّٰه،و اگر جهاد كرد فى اللّٰه،و اگر نان داد لوجه اللّٰه،و اگر جان داد ابتغاء مرضات اللّٰه. وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ ،فعول من الرّأفة،و هى الرّحمة-و قد مرّ تفسيره (7).

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً ،قرّاء خلاف كردند در«سلم».

ابن كثير و نافع و كسائى«سلم»خواندند بفتح السّين،و باقى به كسر«سين»،و هما لغتان،و اين دو لغت صحيح اند.

اهل لغت در معنيش خلاف كردند،اخفش گفت:«سلم»به كسر«سين» صلح باشد،و به فتح«سين»استسلام و انقياد.

ابن جرير گفت:به فتح«سين»صلح باشد و به كسر«سين»اسلام باشد،و ابو مسلم بر هر دو حمل كرد:بر صلح،و بر اسلام.

بعضى مفسّران گفتند:آيت در شأن مؤمنان اهل كتاب است چون عبد اللّٰه سلام (8)و اصحابش،و اسد و اسيد-پسران كعب-و يامين بن يامين و ثعلبة بن سلام (9)،و آن آن بود (10)كه:ايشان تعظيم شنبه نگاه مى داشتند،و گوشت و شير اشتر (11)نمى خوردند،و


1) .آج،لب،مب،مر،فق:و قال الآخر.

2) .چاپ شعرانى 154/2:طبته.

3) .مب:اذ اغتسلت.

4) .مر:ندارد،ديگر نسخه بدلها:آب.

5) .همۀ نسخه بدلها:آن.

6) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 54.

7) .مب+قوله تعالى.

8) .اساس:سلام.

9) .اساس:سلام.

10) .آج،لب،فق،مب،مر:و اين قوم آنان بودند.

11) .مر:شتر.

گفتند:يا رسول اللّٰه!تورات كتاب خداست،رها كن ما را تا در نماز شب مى خوانيم، خداى تعالى آيت فرستاد كه يك بارگى بگو تا در اسلام آيند و جهودى از دل برگذارند (1)،و اين قول قتاده (2)و ضحّاك و سدّى است و ابن زيد،و دليل بر آنكه «سلم»به معنى اسلام آمده است قول كندى است:

دعوت عشيرتي للسّلم لمّارأيتهم تولّوا مدبرينا

اى دعوتهم الى الاسلام.

و اين آنگاه گفت كه بني كنده مرتد شدند با اشعث قيس از پس وفات رسول -عليه السّلام.

طاوس (3)گفت:فى السّلم،اى فى الدّين.مجاهد گفت:في احكام اهل الاسلام.ربيع گفت:فى الطّاعة.سفيان ثورى گفت:في انواع البرّ،و اين اقوال به معنى متقارب است.و اصل كلمه از استسلام و انقياد است،براى آن صلح را سلم گويند،و قال زهير[265-ر]:

و قد قلتما إن ندرك السّلم واسعابمال و معروف من الامر (4)نسلم

حذيفة بن اليمان گفت:در اين آيت اسلام بر هشت سهم است:سهمى نماز است،و سهمى زكات است،سهمى روزه است،و سهمى حجّ است،و سهمى عمره است،و سهمى جهاد است،و سهمى امربه معروف است،و سهمى نهى منكر است.

و نوميد (5)آن كس كه او را سهم و نصيب نيست.

و انس روايت كند كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت:

مثل الاسلام كمثل الشّجرة النّابتة الايمان باللّٰه اصلها،و الصّلوات الخمس جذوعها،و صيام شهر رمضان لحاؤها،و الحجّ و العمرة جناها،و الوضوء و غسل الجنابة شربها،و برّ الوالدين و صلة الرّحم غصونها،و الكفّ عمّا حرّم اللّٰه و رقها،و الاعمال الصّالحة ثمرها،و ذكر اللّٰه عزّ و جلّ عروقها،فكما لا تحسن الشّجرة و لا تصلح الّا بالورق الاخضر،كذلك لا يصلح الاسلام الّا بالكفّ عن محارم اللّٰه و الاعمال (6)الصّالحة.


1) .دب،مب،مر:بگذارند.

2) .مب:قول مجاهد.

3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:طاوس.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:الامن.

5) .آج،لب،فق،مر+شد،مب+شود.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:و بالاعمال.

گفت:مثل اسلام چون مثل درخت است رسته (1)،ايمان به خداى اصل آن درخت است،و نماز پنج بنه (2)آن درخت است،و روزه ماه رمضان پوست آن درخت است،و حجّ و عمره بار آن درخت است،وضو و غسل جنابت آبخور (3)آن درخت است، و مبرّت (4)با مادر و پدر و صله رحم شاخهاى (5)آن درخت است،و بازاستادن (6)از آنچه خداى به حرام كرده است برگ آن درخت است،و عمل صالح ميوه آن درخت است، و ذكر خداى تعالى بيخ آن درخت است،چنان كه درخت نيكو نبود الّا به برگ سبز، همچونين اسلام نيكو نبود و صالح الّا به اجتناب از محارم و به اعمال صالحة.

كَافَّةً ،اى جميعا،جمله به يك بار.و اصل او از«كفّ»باشد،و آن منع بود، و از اين جا نورده پيراهن را«كفّه»گويند،براى آن كه منع كند ازآن كه ريسمانهاى او منتشر شود،و«كفّة الميزان»براى آن كه حاوى باشد آن زر و سيم را كه در او باشد،و ميان دست را«كفّ» (7)گويند براى آن كه (8)از تن منع كند،و ممنوع البصر را «مكفوف»گويند،و جمله جماعت را براى آن«كافّه»گويند كه بعضى منع كنند بعضى را به ازدحامشان.

و نصب او بر حال باشد،اى مجتمعين مانعين مانعا بعضهم بعضا (9).

وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّيْطٰانِ ،جمع«خطوة»باشد،و خطوه گام بود،فرجة ما بين القدمين،به ضمّ«خا»و (10)فتح،يك بار گام نهادن باشد (11). إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ ،كه او شما را دشمنى آشكار است و تفسير اين برفته است.

شعبى (12)روايت كند از جابر عبد اللّٰه انصارى كه يك روز عمر خطّاب[265-پ] رسول را-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت:يا رسول اللّٰه،ما از جهودان حديثهاى (13)نيكو


1) .مر:درسته.

2) .آج،لب،فق،مب:نماز پنج گانه تنه.

3) .مر:آب.

4) .مر:و نيكويى كردن.

5) .مر:شاخ.

6) .مر:بازداشتن.

7) .لب:كفّه.

8) .آج+خطره را،لب،فق+حضرت را،مب،مر+مضرت را.چاپ شعرانى 157/2:خطرات را.

9) .مب+قوله تعالى.

10) .مج،وز،دب،لب،فق،مب+به.

11) .مب+قوله تعالى.

12) .اساس:شعبى.

13) .آج،لب،فق،مب،سخنهاى،مر:سخنان.

مى شنويم دستور باشى (1)كه بنويسيم؟رسول-عليه السّلام-گفت:

أ متهوّكون انتم كما تهوّكت اليهود و النّصارى لقد جئتكم بها بيضاء نقيّة و لو كان موسى حيّا ما و سعه الّا اتّباعي ،گفت:شما متهدّد (2)و شاكّى چنان كه جهودان و ترسايان،من به شما دينى آورده ام سپيد و پاكيزه،و اگر موسى زنده بودى،او را روا نبودى مگر متابعه (3)من.

فَإِنْ زَلَلْتُمْ ،من الزّلّة،اگر شما را خطايى (4)كرده شود،من زلّة القدم،اصل آن است كه پاى را بر جاى ثبات نباشد.

مقاتل حيّان گفت:أخطأتم،سدّى گفت:ضللتم،يمان گفت:ملتم، عبد اللّٰه عبّاس گفت:مراد شرك است،قتاده گفت:خداى تعالى اين آيت بفرستاد و دانست كه از قومى اين زللها حاصل خواهد آمدن (5)،و لكن بگفت تا حجّت برانگيخته بود (6)بر ايشان.

ابو السّمّال (7)العدوىّ در شاذّ خواند:«فان زللتم»،به كسر«لام»،و اين دو لغت است. مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْكُمُ الْبَيِّنٰاتُ ،پس ازآن كه دلايل و حجّت به شما آيد از أدلّه عقل و شرع. فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. عزيز في نقمه (8)،در انتقام و كينه كشيدن عزيز است،كسى را بر فرمان او دست نباشد،با آن كه عزيز و قوى و منيع است،حكيم است (9)محكم كار و درست كردار است.آنچه كند به حسب مصلحت كند (10).

هَلْ يَنْظُرُونَ ،معنى آن است كه:هل ينتظرون.و«نظر»،به معنى انتظار در كلام عرب شايع و بسيار است،يقال:نظرته،اى انتظرته،قال الشّاعر:

فبينا نحن ننظره أتانامعلّق شكوة و زنا دراع

يعنى چه گوش مى دارند آنان كه در اسلام نمى آيند گوش آن مى دارند كه خداى به ايشان آيد؟ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمٰامِ ،جمع ظلّة باشد،در سايه بانى از ابر سپيد (11).و قتاده


1) .مب:دستورى ده،فق،مر:دستور باشد.

2) .همۀ نسخه بدلها:متردّد.

3) .دب،لب،فق،مب،مر:متابعت.

4) .مب+رفته باشد يا.

5) .مر:خواهد شدن.

6) .مج،وز،آج،لب،فق:حجّت انگيخته باشد.

7) .اساس و همۀ نسخه بدلها:ابو السّماك،با توجه به منابع تفسيرى تصحيح شد.

8) .همۀ نسخه بدلها:نقمته.

9) .مب+يعنى.

10) .مب+قوله تعالى.

11) .مج،لب،فق،مب،مر:سفيد.

خواند (1):في ظلال،جمع ظلّ.و ابر را براى آن غمام خوانند كه آسمان بپوشد.

وَ الْمَلاٰئِكَةُ ،جمله قرّاء به رفع خوانند عطفا على اسم اللّٰه،و ابو جعفر به جرّ خواند عطفا على الغمام،و معنى آن بود كه (2):مع الملائكة،با فريشتگان.و در قرائت ابىّ و عبد اللّٰه مسعود چنين است (3):هل ينظرون الّا أن يأتيهم اللّٰه و الملائكة في ظلل من الغمام.

بدان كه علما در تأويل و معنى«اتيان»بسيار سخن گفته اند.بعضى اخبارى آورده اند و اتيان (4)حمل كرده (5)بر انتقال،و آيت را تفسير داده بر وجهى كه مقتضى تشبيه و تجسيم بود،و آن قولى است كه قطع كنيم بر بطلان آن،براى منع ادلّه عقل از آن.

و قومى دگر گفته اند:اين آيت را و آنچه مانند اين باشد،به تنزيلش ايمان آريم [266-ر]و در تأويلش توقّف كنيم.اتيان بگوييم چنان كه در قرآن هست،و لكن تفسير و كيفيّت ندانيم،و آنچه ندانيم نگوييم.و اين جماعتى اند از مفسّران و فقهاى سلف چون:كلبى و اوزاعى و مالك و احمد و اسحاق،و ايراد اخبارى كه ايشان كردند (6)نياورديم صيانت كتاب را،ازآن كه در او تشبيه و تجسيم باشد-تعالى اللّٰه عن ذلك علوّا كبيرا.

امّا آنان كه به تأويل اين آيت و كلام در او مشغول شدند،چند قول گفتند.يكى آن كه:«في»به معنى«با»است كه عرب حروف صفات بعضى به جاى بعضى بنهند،و معنى آن است كه:ان يأتيهم اللّٰه في ظلل،اى بظلل،خداى ابرى بيارد در آن ابر فريشتگان باشند،و اين وجهى باشد در تاويل اين آيت.

و وجهى دگر گفتند اين آيت على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه باشد،چنان كه گفت: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (7)...، وَ جٰاءَ رَبُّكَ (8)...اى اهل القرية،و:


1) .آج،لب،فق،مب،مر+كه.

2) .آج+من الملائكة اى،لب،فق،مب،مر+على الملائكة اى.

3) .مب+قوله تعالى.

4) .مب+را.

5) .مب:حمل كرده اند.

6) .همۀ نسخه بدلها+در اين باب.

7) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.

8) .سورۀ فجر(89)آيۀ 22.

أَمْرُ رَبِّكَ ...،معنى آن است كه:يأتيهم امر اللّٰه،او عذاب اللّٰه.

و وجهى دگر گفتند:«اتيان»به معنى قصد است،كما قال اللّٰه تعالى: فَأَتَى اللّٰهُ بُنْيٰانَهُمْ مِنَ الْقَوٰاعِدِ (1)...،اى قصد اللّٰه،و قوله: فَأَتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا (2)...،اى قصدهم اللّٰه،على تقدير:قصد اللّٰه عذابهم.و اين وجوهى است كه در جايى كه حاجت بود اتيان را تأويل كردن،مأوّل باشد به اين تأويلات.امّا به (3)اين آيت حاجت نيست (4)اين وجوه،چه چون مورد آيت معلوم شد تأويل خود معلوم باشد،و اتيان بر حقيقت خود است،مورد آيت تهديد و وعيد است كافرانى را كه ايشان عند نزول آيات و ظهور بيّنات و حجج ايمان نمى آرند.

خداى تعالى گفت:آنچه ممكن است با اينان كرده شد از باب تسهيل سبيل تكليف از اقدار و تمكين و عدّت و ساز و آلت و ازاحت علّت و نصب ادلّت و بعثت انبياء و انزال كتب و اظهار معجزات،و ترادف ادلّه چنانستى كه حق تعالى گفت:

من اين همه بكردم ايمان نياوردند،مگر انتظار محالى مى كنند از آمدن من به نزديك ايشان در ظلّه هاى ابر با فريشتگان،و اين بر سبيل استبعاد و استحاله گفت و قطع طمع رسول-عليه السّلام-از ايمان ايشان.و اين چنان باشد كه يكى از ما بر غلام خود خشم گيرد تا او را ادب كند.چون خواهد كه او را استمالتى كند و يا دست گيرد او را عذرى كند و دل خوشى دهد و گويد:با سر كار خود رو كه ازاين پس جفا نيز نكنم تو را،و نيز تحفه اى دهد او را و آنچه عادت باشد كه در مثل آن جايگاه با (5)مثل او كنند به جاى آرد (6)،غلام صلح نكند و عذر نپذيرد،خواجه به پاى خود بيايد و سخنها (7)نيكو گويد و وعده ها نيكو دهد[غلام با جايگاه نيايد] (8).

خواجه گويد[266-پ]:هرچه ممكن گردد از استمالت تو كرده شد،اين مانده است كه سلطان وقت را به شفاعت پيش تو مى بايد آوردن تا تو دل خوش كنى،


1) .سورۀ نحل(16)آيۀ 26.

2) .سورۀ حشر(59)آيۀ 2.

3) .همۀ نسخه بدلها:در.

4) .همۀ نسخه بدلها+به.

5) .آج،مب:يا.

6) .مب:آورد.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سخنهاى.

8) .اسا:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

و اين بر سبيل تهكم و سخريّت گويد،و براى آن اين اطلاق كند كه داند كه همۀ عاقلان استحالت اين حديث به ضرورت دانند،در مثل اين موضع تأويل اين حديث [نه از لفظ اتيان جويند،كه اتيان سلطان اين جا به معنى امر است يا حكم است يا عذاب است يا قصد است،چه اين تعسّف اين جا در نخورد،بل طلب تأويل اين حديث] (1)از قرائن او جويند و از معنى و فحوى خطاب (2)،فكذلك تأويل الآية و اللّٰه اعلم بالصّواب.

قوله: وَ قُضِيَ الْأَمْرُ ،كار گزارده شد (3)،عبارتى است از قيام ساعت،و مورد او هم وعيد است،و اين هم در معرض استحالت است براى آن كه به قيام ساعت تكليف باطل شود و مكلّف ملجأ گردد،بيان اين جمله قوله: وَ إِلَى اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ،و مرجع و بازگشت كارها با خداست-جلّ جلاله-كه اتّفاق است كه اين كلمت وعيد است، و اين هم كنايت از روز قيامت است،پس به اين جمله معنى آيت و تأويل او روشن شد-و اللّٰه ولىّ التّوفيق.

قوله تعالى:

سوره البقرة (2): آیات 211 تا 216

اشاره

سَلْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ كَمْ آتَيْنٰاهُمْ مِنْ آيَةٍ بَيِّنَةٍ وَ مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُ فَإِنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ (211) زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ يَسْخَرُونَ مِنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ اَللّٰهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ (212) كٰانَ اَلنّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اَللّٰهُ اَلنَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ اَلنّٰاسِ فِيمَا اِخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اِخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ اَلَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اِخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ اَلْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اَللّٰهُ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (213) أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ وَ لَمّٰا يَأْتِكُمْ مَثَلُ اَلَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ اَلْبَأْسٰاءُ وَ اَلضَّرّٰاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّٰى يَقُولَ اَلرَّسُولُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتىٰ نَصْرُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اَللّٰهِ قَرِيبٌ (214) يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا يُنْفِقُونَ قُلْ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوٰالِدَيْنِ وَ اَلْأَقْرَبِينَ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِيمٌ (215) كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلْقِتٰالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (216)

ترجمه

بپرس از فرزندان يعقوب تا چند داديم ايشان را از حجّتى روشن،و هركه بگرداند نعمت خداى ازآن پس كه آمده باشد به او (4)،خداى سخت عقوبت است.

[267-ر] بياراستند براى آنان كه كافر شدند زندگانى نزديكتر،و فسوس (5)مى دارند از آنان كه بگرويدند و آنان كه ترس كار (6)باشند بالاى ايشان باشند روز قيامت،و خداى روزى مى دهد آن را كه


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و همۀ نسخه بدلها و فحواى عبارت افزوده شد.

2) .مج،وز+است.

3) .مج،وز،دب،لب،فق،مب،مر:شود.

4) .مج،وز،آج،لب،فق+به درستى كه.

5) .مج،وز:افسوس.

6) .فق:ترسكاران.

خواهد بى شمار.

[267-پ] بودند مردمان يك گروه (1)،بفرستاد خداى پيغامبران را بشارت دهنده و ترساننده،و بفرستاد با ايشان كتاب بحق (2)تا داورى كند ميان مردمان در آنچه ايشان خلاف كنند در آن،و خلاف نكردند در آن مگر آنان كه به ايشان دادند از پس آن كه آمد به ايشان حجّتها به ظلم ميان ايشان،راه نمود خداى آنان را كه بگرويدند به آنچه خلاف كردند در آن از حقّ به فرمان او،و خداى راه نمايد آن را كه خواهد به ره راست.

يا (3)پنداشتى كه در شوى در بهشت،و نيامد (4)به شما مانند آنان (5)كه گذشتند از پيش (6)شما به ايشان رسيد سختى و رنج،و بجنبانيدند ايشان را تا گفت پيغامبر و آنان كه بگرويدند به او كى باشد يارى خداى،الا يارى خدا (7)نزديك است.

[268-ر] مى پرسند از تو كه چه هزينه كنند،بگو آنچه هزينه كنى از مال (8)،پدر و مادر راست و خويشان را و بى پدران را و درويشان را و رهگذريان را،و آنچه كنى از نيكى (9)خداى به آن داناست.(10)


1) .فق+يك گروه.

2) .مج،وز:براستى،آج،لب،فق:به درستى.

3) .مج:آيا.

4) .اساس:بيامد،مج،وز:نيايد،با توجّه به آج،لب تصحيح شد.

5) .فق:آن نان.

6) .مج+از.

7) .مج،وز:خداى.

8) .مج:از نيكويى.

9) .مج+پس.

10) .دب،مب،مر:شيئا.

نوشتند بر شما كالزار (1)و آن مشقّت است شما را،و باشد (2)كه نخواهى چيزى و آن بهتر بود شما را،و باشد كه خواهى چيزى و آن بتر بود شما را،خداى داند و شما ندانيد (3).

قوله (4): سَلْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ ،بپرس اى محمّد از فرزندان يعقوب،و مراد جهودان مدينه اند. كَمْ آتَيْنٰاهُمْ ،كه چند داديم.«كم»را معنى تكثير بود به ازاى«ربّ»كه معنى آن تقليل بود.و او به دو معنى آيد:به معنى استفهام،چنان كه:كم رجلا رأيت و كم يوما صمت،چند مرد را ديدى و چند روز روزه داشتى؟كه (5)چنين بود،معنى و تقدير او آن بود كه:أ عشرون رجلا رأيت ام ثلاثون،نصب او به اين تقدير بود،و چون خبر بود ما بعد او مجرور بود،چنان كه:كم رجل رأيته،و كم يوم صمته،بس (6)مراد (7)كه ديدم او را،و بس (8)روزا (9)كه روزه داشتم،على تقدير مائة رجل و الف يوم.و در آيت به معنى استفهام است،و به اين معنى اگر در اسم شدى و نصب كردى معنى آن است[268-پ]كه:بپرس از ايشان كه چند داديم ايشان را،يعنى پدران ايشان را از آياتى كه در اوّل سورت گفت از عصا و يد بيضاء و فلق دريا و منّ و سلوى و جز آن.

و«من»تبيين راست،و آيت علامت و دلالت بود به قرينه«سل»گفتيم كه «كم»استفهام است،و روا بود كه خبر بود و معنى آن كه:سلهم عن عدد تلك الآيات،بپرس از ايشان تا بگويند كه بس (10)آيات كه ما داديم ايشان را.

وَ مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّٰهِ ،بعضى مفسّران گفتند:مراد به«نعمت»كتاب است،و تبديل ايشان كتاب را تحريف بود في قوله: يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ (11)...،و بعضى دگر«نعمت»بر عموم گرفتند،و تبديل آن نعمت كفران بود،يعنى به بدل شكر


1) .مج،وز،فق:كارزار.

2) .آج،لب،فق:و شايد.

3) .لب:ندانى/ندانيد.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:قوله تعالى.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:كم.

6) .مب:بسا.

7) .مر:مرد را.

8) .مب:بسا.

9) .مر:روز را.

10) .مب:بسى.

11) .سورۀ نساء(4)آيۀ 46.

كفران كنند. مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُ ،و اين لفظ به كتاب لا يقتر است،و تأنيث بر لفظ نعمت كرد،و«فا»به جواب شرط آمد،و ضميرى كه بايد كه عايد بود با جمله شرطى در او مقدّر است،و التّقدير:شديد العقاب[له] (1)،كما هو في قوله: وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذٰلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (2)،و التّقدير انّ ذلك منه،خداى تعالى سخت عقوبت است او را.

قوله: زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا ،بياراستند براى كافران.عبد اللّٰه عبّاس گفت:آيت در شأن ابو جهل هشام آمد و مشركان عرب كه ايشان سخريّت و فسوس كردندى بر درويشان مسلمانان،و تنعّم كردندى به مالى و معيشتى كه ايشان را بود، و گفتندى:اگر محمّد (3)حق بودى،سادات و اشراف ما او را متابعت كردندى،نه اين (4)مشتى ضعفا و مساكين چون عبد اللّٰه مسعود و عمّار و صهيب و سالم و خبّاب،و اين روايت كلبى است از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس.

و مقاتل گفت:آيت در منافقان آمد-عبد اللّٰه ابىّ سلول و اصحابش-كه ايشان تنعّم كردندى و از ضعفاى اصحاب رسول سخريّت كردندى،گفتندى كه:جماعت را ببينى كه محمّد به اينان غلبه خواهد كردن ما را.

عطا گفت:آيت در علما و رؤساى جهودان آمد از بنى قريظه و بنى النّضير و بني قينقاع سخريّت كردند (5)از فقراى اصحاب رسول،حق تعالى گفت:من مالهاى ايشان به روزى شما كنم بر سبيل غنيمت بى قتال،على اسهل الوجوه و ايسرها، و ذلك قوله في آخر الآية: وَ اللّٰهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ.

مجاهد و حميد در شاذّ خواندند:«زيّن»به فتح«زا»و«يا»،على تقدير:زيّن اللّٰه،براى آن كه بر قرائت عام معنى هم اين (6)باشد،و آنچه با خداى اضافت كنند به اين لفظ كنند كقوله: عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّيْرِ (7)...، وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ (8)...،و:


1) .اساس:زير وصالى رفته،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .سورۀ شورى(42)آيۀ 43.

3) .مب+به.

4) .همۀ نسخه بدلها:آن.

5) .مج،وز:كردندى.

6) .همۀ نسخه بدلها:عام هم اين معنى.

7) .سورۀ نمل(27)آيۀ 16.

8) .سورۀ نمل(27)آيۀ 23.

زُيِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ (1)...،و امثال ذلك.قوله تعالى: زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا ،مرفوع است[269-ر]باسناد الفعل اليه،و براى آن علامت تأنيث در فعل نياورد و نگفت«زيّنت»كه از ميان فعل و فاعل فصل كرد به چيزى ديگر،كما قال الشّاعر:

انّ امرء غرّه منكنّ واحدةبعدي و بعدك فى الدّنيا لمغرور

يعنى در چشم اين كافران دنيا و حيات او و حطام او مزيّن است و آن كارى (2)مى دانند،و آن را كه آن نيست (3)در چشم ايشان نمى آيد،و بدو سخريّت و استخفاف مى كنند.

ابو القاسم عبيد اللّٰه (4)بن احمد الطّائىّ روايت كرد از پدرش از رضا-عليه السّلام-از پدرش،از پدرانش،از اميرالمؤمنين على-عليهم السّلام-از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله- كه او گفت:

من استذلّ مؤمنا او مؤمنة او حقّره لفقره و[قلّة] (5)ذات يده شهّره اللّٰه يوم القيامة و فضحه، هركه مؤمنى يا مؤمنه اى را خوار دارد و حقير دارد براى درويشى و اندك مالى،خداى تعالى فردا قيامت او را مشهّر و رسوا (6)بكند،و هركه او مؤمنى را يا مؤمنه اى را بهتانى نهد،يا در او چيزى گويد كه در او نبود،خداى تعالى او را فردا قيامت بر تلّى (7)از آتش بدارد تا از عهده آنچه گفته باشد بيرون آيد.

و مؤمن به نزديك خداى تعالى گرامى تر و معظّم تر بود از فريشته مقرّب،و هيچ چيز نيست كه خداى تعالى دوست تر دارد از مؤمنى تايب يا مؤمنه اى تايبه.و مؤمن را در آسمان چنان شناسد كه مرد اهل و ولدش را.

ابراهيم بن ادهم روايت كند از عبّاد بن كثير بن قيس كه گفت:روزى مردى در آمد با جامه هاى پاكيزه و به نزديك رسول-عليه السّلام-بنشست،و از رسول -عليه السّلام-چيزى مى پرسيد،مردى ديگر بيامد با جامه اى خلق و در پهلوى او بنشست،آن مرد جامه در خود (8)كشيد از او،رسول-عليه السّلام-آن بديد گفت:


1) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 14.

2) .آج،لب،فق،مب،مر+كه.

3) .آج،لب،فق،مب،مر+كه.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:عبد اللّٰه.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:او را رسوا و مشهور.

7) .آج،لب،فق،مب:پلى.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:خود دور.

أ كلّ (1)هذا تقذّرا من اخيك المسلم، اين براى تقذّر مى كنى از برادر مسلمانت،يعنى تو را (2)او قذر مى آيد،مى ترسى كه از توانگرى تو چيزى با او شود،يا از درويشى او چيزى با تو آيد؟مرد گفت:يا رسول اللّٰه!توبه كردم و عذر مى خواهم از كرده خود با خداى و پيغامبر،اين نفس بد و شيطان مكّار مرا بر اين حمل كرد،اكنون گواه باش كه نيمه مال من او راست.مرد (3)گفت:اى رسول اللّٰه!گواه باش كه من قبول نكردم، گفت:چرا؟گفت:ترسم كه دل من هم چنان تباه كند كه دل او.

يكى از جمله صحابه گفت:هيچ مسلمان را حقير مدار كه كوچك ايشان به نزديك خداى بزرگ است.

و يحيى معاذ گفت:بد قومى باشند آنان كه اگر مؤمن در ميان ايشان توانگر بود حسدش (4)برند،و اگر درويش بود حقيرش دارند.

وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ ،و آنان كه متّقيان باشند و پرهيزگاران [269-پ]،فردا قيامت در درجه و منزلت زبر (5)ايشان باشند.

در خبر مى آيد از أبو ذرّ الغفارىّ كه گفت:يك روز رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-مرا گفت:يا با ذرّ (6)!در مسجد نگاه كن تا كيست كه در چشم تو رفيع تر مى آيد.گفت:

نگاه كردم،مردى وسيم جسيم را ديدم،حلّه اى نيكو پوشيده،گفتم:هذا يا رسول اللّٰه،اين مرد در چشم من نيك مى آيد.گفت (7):درنگر،تا از اين جمع در چشم تو كيست كه حقير مى آيد.من نگاه كردم مردى ضعيف ضعيف حال را ديدم، خلقانى پوشيده،گفتم:هذا يا رسول اللّٰه،اين حقيرتر مى آيد مرا.رسول-عليه السّلام- گفت:

و الّذي نفسي بيده لهذا عند اللّٰه يوم القيامة افضل من قراب الارض من هذا، به آن خداى كه جان من به امر اوست كه اين مرد حقير كه در چشم تو نمى آيد (8)،


1) .كذا:در اساس،دب،لب،فق،مر،مج،وز:اهل،آج:تفعل.

2) .آج،لب،فق،مب،مر+از.

3) .مب:آن مرد درويش.

4) .اساس:افتادگى دارد و دوباره نونويسى شده و كلمه به صورت«تعظيمش»نوشته شده،با توجّه به مج و همۀ نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .دب:زور.

6) .مج،وز،دب،فق:ابا ذر،آج،لب،مب،مر:ابو ذر.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر+اكنون.

8) .مب:مى آيد.

به نزديك خداى تعالى بهتر و فاضل تر است از جهانى از اين مرد بر باز كرده (1)وَ اللّٰهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ ،و خداى روزى دهد آن را كه خواهد بى شمار، يعنى بى اندازه و بسيار،و«بى شمار» (2)،كنايت است از بسيارى،براى آن كه هرچه حساب در او شود اندك بود،اعنى از بسيار به جاى بود كه شمار به او محيط نشود، اين قول عبد اللّٰه عبّاس است،بر اين قول نفى حساب از او نفى تضييق و تقتير باشد،و عرب عطاء اندك را محسوب خوانند،چنان كه قيس بن الخطيم گفت:

أنى سربت و كنت غير سروبو تقرّب الاحلام غير قريب

ما تمنعي يقظى فقد تؤتينه (3)فى النّوم غير مصرّد محسوب

وجهى دگر در معنى آيت آن است كه:«بغير حساب»،اى بغير احتساب و ظنّ و تقدير للمرزوق (4)،يعنى ناانديشيده از جايى كه او گمان نبرد،چنان كه گفت: وَ مَنْ يَتَّقِ اللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً (5)، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ (6)...،و اين وصفى است روزى را به غايت طيّب و راحت،چه روزى كه نابيوسان (7)باشد مهنّاتر بود،و اين چنان بود كه قائل گويد:لم يك هذا في حسابي،اى في ظنّي و تقديري و فيما احسبه و احسبه في نفسي.

و عبد اللّٰه عبّاس مى گويد در اين آيت كه:مراد اموال بني قريظه و النّضير (8)است كه خداى تعالى آن غنيمت نابيوسان (9)به رسول-عليه السّلام-داد و به مسلمانان.

و وجهى دگر در معنى آيت آن است كه:من غير طلب للمكافات و مراقبة لها، براى آن كه آن كس كه عطا براى مكافات دهد عرب در حقّ او گويد:فلان يحاسب النّاس على ما يعطيهم و يناقشهم فيما يولّيهم،پس نفى حساب عبارت باشد از نفى طمع از مقابله و مكافات.


1) .مج،وز:مرد باز كرده،دب.پر باز كرده،آج:مرد تن بار كرده،لب:مرد سرباز كرده.

2) .مج،وز،آج،لب:بى شمارى.

3) .آج:أوتيته.

4) .آج،لب،فق،مب،مر،المورد.

5) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 2.

6) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 3.

7) .مج:نابيوشاند،وز،آج:ناهوشان،دب:نابيوسا،لب:ماه و شان،فق،مب:باهوشان،مر:باسوشان.

8) .دب،آج،لب،فق:بنى النّضير.

9) .آج،لب:ماه و شان.

و وجهى دگر در معنى آيت آن است كه:من غير[270-ر]تعب و لا تبعة له فى الدنيا و الآخرة،و خداى تعالى روزى دهد آن كس را (1)بى تبعتى در دنيا و بى حسابى در آخرت،براى آن كه آنچه روزى بود خود موصوف بود به اين صفت چون خداى دهد و نه به آن دهد تا بازخواهد برآن حساب،و تبعت روا ندارد.

و وجهى دگر گفتند مراد آن است كه:بى حساب،يعنى بيش از اندازه استحقاق او،چه اگر بر وفق عمل او مثلا يا استحقاق او نعمت را باشد اندكى رسد به او،يا خود نرسد او را چيزى،و لكن چون بر سبيل تفضّل بود از او آن را اندازه نگاه ندارد، براى آن كه نه از خزينه اى مى آيد كه ترسند كه برسد (2)،اين وجوهى است كه در اين آيت اهل علم گفتند.

وجهى دگر آن است كه:مراد به اين اهل بهشتند كه خداى تعالى ايشان را روزى نه به اندازه و حساب دهد،بل در هر حالى از احوال بيش ازآن كه تمنّاى ايشان باشد به ايشان مى رساند،براى آن كه آن را انقطاعى نبود-و اللّٰه اعلم بمراده.

قوله تعالى: كٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً ،حسن بصرى و عطا گفتند:مردمان از عهد آدم تا به روزگار نوح-عليه السّلام-بر يك ملّت و طريقت بودند.قتاده و عكرمه گفتند:از عهد آدم تا وقت بعثت نوح ده قرن بودند،و همه بر يك شريعت بودند، اختلاف كه پيدا شد در عهد نوح-عليه السّلام-پديد آمد،پس خداى تعالى نوح را بفرستاد.

كلبى و واقدى گفتند:مراد به«ناس»اهل سفينه نوح اند،آن هفتاد (3)كه بر دين نوح بودند به او ايمان آورده (4)كه با او در كشتى بودند،پس از آن مختلف شدند.

عبد اللّٰه عبّاس گفت پيش از ابراهيم-عليه السّلام-مردمان يك ملّت بودند بر كفر، خداى تعالى ابراهيم را بفرستاد.بعضى دگر از مفسّران گفتند:مردمان يك ملّت و طريقت بودند،در آن معنى كه بر ايشان تكليف نبود و امرونهى،خداى تعالى تكليف كرد و پيغامبران را بفرستاد.

و مراد به«امّت»در آيت،ملّت است،چنان كه گفت:


1) .همۀ نسخه بدلها+كه خواهد.

2) .آج،لب:نرسد.

3) .همۀ نسخه بدلها+مرد.

4) .آج،لب،فق:آوردند.

إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ (1)...،اى على ملّة و طريقة.و امّت در قرآن و كلام عرب بر وجوه است:امّت به معنى ملّت-چنان كه بگفتيم-و«امّت»آمد به معنى امام في قوله: إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ كٰانَ أُمَّةً (2)...،و«امّت»آمد به معنى حين و روزگار في قوله: وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ (3)...،و«امّت»آمد به معنى جماعت في قوله: وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النّٰاسِ يَسْقُونَ (4).

و الأمّة الامّ،امّت مادر باشد،تقول (5):هذه امّة فلان،اى امّه،و امّت مردى (6)باشد منفرد به دينى كه او را در آن دين مشاركى نباشد،چنان كه رسول-عليه السّلام- گفت:

يبعث زيد بن عمرو بن نفيل امة واحدة (7)يوم القيامة [270-پ].و«امّت»،به معنى قامت آمد،يقال:فلان حسن الأمّة اى القامة،قال الشّاعر:

و انّ معاوية الاكرمينحسان الوجوه طوال الامم

اى القامات،و اصل همه از امّ است،و آن قصد بود.

و جمله اقوال خارج نيست از دو (8)قول:يكى آن كه مردم همه از يك ملّت بودند بر كفر،و الكفر على اختلاف انواعه ملّة واحدة،و يكى آن كه:بر يك ملّت بودند از مسلمانى و خداى شناسى،و در ميان ايشان خلاف نبود در اين،و قول سوم از بى تكليفى.

فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ ،خداى بفرستاد پيغامبران را،و جمله ايشان صد و بيست و چهار هزار پيغامبر (9)بودند-على ما جاء فى الاخبار-از ايشان سيصد و سيزده رسول بودند،و بيست و هشت مذكورند در قرآن به اسماء اعلام،و پنج از ايشان اولوالعزم اند:

نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمّد-عليهم السّلام.

مُبَشِّرِينَ ،بشارت دهنده مؤمنان و مطيعان را به ثواب. وَ مُنْذِرِينَ ،ترساننده


1) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 23.

2) .سورۀ نحل(16)آيۀ 120.

3) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 45.

4) .سورۀ قصص(28)آيۀ 23.

5) .دب:يقال،آج،لب،فق:يقول.

6) .اساس:زير وصالى رفته،و در نونويسى كلمه،به صورت«مرداى»نوشته شده،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .مج،دب،آج،لب،فق:وحده.

8) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:سه.

9) .مج،وز،آج،لب،فق:پيغامبران.

كافران و عاصيان را به عقاب.

ابو هريره روايت كند كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت:

صلوا على انبياء اللّٰه و رسله فانّ اللّٰه بعثهم كما بعثني، گفت صلات (1)فرستى بر پيغامبران خداى كه ايشان نيز فرستادگان خدااند چنان كه مرا فرستاد.

اگر گويند:نه قاعدت آن است كه زمين نشايد كه از حجّتى خالى باشد،پس چگونه بود كه خلقان مجتمع باشند بر كفر،واحدة؟جواب (2)گوييم بر قول آنان كه گفتند بر ايمان مجتمع بودند يا بر بى تكليفى،اين سؤال نيايد،و بر قول آنان كه اجتماع بر كفر گفتند،جواب ايشان آن است كه:حجّت خداى در ميان ايشان مغمور و مقهور بود،قوّت قهر و غلبه ايشان نداشت،براى آن خداى تعالى ذكر او (3)در ميان اينان نكرد.

و قاضى القضاة و ابو مسلم بن بحر گفتند:مراد آن است كه مردم يك امّت بود (4)، به آن معنى كه بر ايشان پيش از بعثت انبيا جز تكليف عقلى نبود،چون خداى تعالى خواست تا تكليف شرعى كند پيغامبران بفرستاد با كتابها.

وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ ،كتاب گفت،و پيغامبران كه خداوندان كتابند يكى باشند (5)؟از اين چند جواب گفتند:يكى آن كه چون«لام»جنس در او آورد، جنس صالح باشد يكى را و جمع را.و جواب دوم آن است:اراد مع كلّ نبىّ كتابا، با هر پيغامبرى كتابى،چنان كه گفت: فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِينَ جَلْدَةً (6)...،و معنى آن كه :فاجلدوا كلّ واحد منهم،و مانند اين بسيار است.

أبو ذرّ غفارى-رحمة اللّٰه عليه-روايت كند كه:من از رسول-عليه السّلام-پرسيدم كه خداى تعالى از آسمان چند كتاب فرستاد.گفت:خداى تعالى (7)پنجاه صحيفه بر شيث انزله كرد،و شيث وصىّ آدم بود.و بر نوح سى صحيفه انزله كرد،و بر ابراهيم


1) .دب:صلوات.

2) .مج،دب،وز+ايشان،آج،لب،فق+آن.

3) .دب:ايشان.

4) .مج،وز،دب:بودند،آج،لب،فق:مردم يك ملّت بودند.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:كتابند:بيش اند.

6) .سورۀ نور 24 آيۀ 4.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز دب+از آسمان.

ده صحيفه انزله كرد،آنگه تورات[271-ر]بر موسى انزله كرد و انجيل بر عيسى.

گفتم:يا رسول اللّٰه!در صحف ابراهيم چه بود؟گفت:همه امثال بود،و تورات موسى (1)عبر (2)بود،مانند آن كه:

عجبا لمن ايقن بالموت كيف يفرح،و عجبا لمن ايقن بالنار كيف يضحك و عجبا لمن رأى الدنيا و تقلبها بأهلها كيف اطمأن اليها ،عجب ازآن كه مرگ به يقين داند،چگونه شاد شود!و عجب ازآن كه دوزخ به يقين داند و چگونه بازخندد !و عجب ازآن كه دنيا ببيند و تقلّب او به اهلش چگونه ساكن شود با دنيا!و اين خبر ايجاب آن نكند كه در اين كتابها هيچ اوامر و نواهى و احكام نباشد.

در دگر خبر آورده اند كه:انجيل همه وعظ است،و در خبرى ديگر آمده است كه:زبور همه حكمت است،و در خبرى ديگر آمده است كه:در تورات هزار حكم بيش نيست از احكام شرع،خداى تعالى بيشتر در سورة البقره بيان كرد: لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ ،تا بيان كند احكام (3)را كه در آن خلاف مى كنند،پس«بيان»را حكم خواند تا اضافه اش (4)به كتاب درست باشد.

و قولى دگر آن است كه:حكم صاحب كتاب كند،و لكن براى آن كه به كتاب حكم كند،و اگر كتاب نبودى او را حكم نبودى،و حاكم از كتاب حكم كند بر وفق آن كه در كتاب باشد،براى اين حكم را اضافت كرد به كتاب،[و كتاب را] (5)حاكم خواند،چنان كه گفت: هٰذٰا كِتٰابُنٰا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ (6)...،كتاب سخن نگويد،انّما بر كتاب سخن گويند (7)،و اين چنان است كه خارجيان اميرالمؤمنين على را گفتند:ما براى آن برگشتيم از تو كه تو مردان را در دين خداى به حاكم (8)كردى.او گفت:

ما حكّمت الرّجال و لكن حكّمت كتاب اللّٰه، گفت:من مردان را به حاكم نكردم،من كتاب خداى به حاكم كردم،و لكن كتاب سخن نگويد مردم از كتاب سخن گويند.


1) .مج،وز،آج،لب،فق،مب+همه.

2) .مر:عبرت.

3) .همۀ نسخه بدلها:احكامى.

4) .مج،وز:اضافه اش.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .سورۀ جاثيه(45)آيۀ 29.

7) .همۀ نسخه بدلها:گويد.

8) .دب،آج،لب،فق،مب:به حكم

وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ ،و خلاف نكردند در كتاب الّا آنان كه كتاب به ايشان دادند از جهودان و ترسايان، مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ الْبَيِّنٰاتُ ،پس ازآن كه حجّت به ايشان آمد،يعنى احكام تورات و انجيل،و گفته اند:مراد به«بيّنات» ادلّه و حجج عقل است.

قوله: وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ ،اين«ها»شايد تا ضمير كتاب بود امّا كتاب ايشان و امّا كتاب ما اعنى قرآن،و شايد كه راجع بود با حق،و شايد كه راجع بود با محمّد -عليه السّلام.و لكن (1)إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ ،اين ضمير ممكن نيست كه راجع باشد الّا با كتاب.

و اختلاف ايشان در كتاب محتمل است دو وجه را:يكى آن كه بعضى در كتاب بعضى خلاف مى كنند،چنان كه خداى تعالى از ايشان حكايت كرد: وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا نُؤْمِنُ بِمٰا أُنْزِلَ عَلَيْنٰا وَ يَكْفُرُونَ بِمٰا وَرٰاءَهُ (2)...،و گفتند:

نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ (3).

و وجه ديگر آن كه:كتاب را تحريف و تبديل مى كردند،كقوله تعالى: يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ (4).

قوله: بَغْياً بَيْنَهُمْ اى ظلما و حسدا،و نصب او بر مفعول له[باشد] (5)،[271-پ] براى بغى و ظلم و حسد را اين خلاف كردند پس ازآن كه حجج متظاهر شد و ادلّه مترادف.

فَهَدَى اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا ،گفته اند:«لام»به معنى الى است،يعنى الى ما اختلفوا،و هر دو مستعمل است،يقال:هديته لكذا و الى كذا،قال اللّٰه تعالى: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي هَدٰانٰا لِهٰذٰا (6)...،خداى تعالى مؤمنان را هدايت داد به آيات و ادلّه به حق از آنچه ايشان در وى خلاف كردند.

ابن زيد گفت:ايشان در نماز خلاف كردند،بعضى روى به مشرق كردند و


1) .مب+قوله تعالى.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 91.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 150.

4) .سورۀ مائده(5)آيۀ 13.

5) .اساس:ندارد با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 43.

بعضى روى به مغرب كردند و بهرى روى به بيت المقدّس كردند،خداى تعالى مؤمنان را به كعبه هدايت كرد.

و در روزه خلاف كردند،بعضى به شب روزه داشتند و بعضى نيمه روز و بهرى از روز روزه داشتند و در اوقات مختلف،خداى تعالى مؤمنان را هدايت كرد به ماه رمضان.

و در بهينه ايّام خلاف كردند.جهودان شنبه گفتند،و ترسايان يكشنبه گفتند، خداى تعالى مؤمنان را هدايت كرد به روز آدينه.

در ابراهيم خلاف كردند،جهودان گفتند،جهود بود،و ترسايان گفتند:ترسا بود، خداى تعالى بيان كرد مؤمنان را كه: مٰا كٰانَ إِبْرٰاهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لاٰ نَصْرٰانِيًّا وَ لٰكِنْ كٰانَ حَنِيفاً مُسْلِماً (1).در عيسى خلاف كردند،جهودان گفتند:پيغامبر نيست،ترسايان گفتند:آدمى نيست-پسر خدا است-خداى تعالى بيان كرد مؤمنان را آنچه حقّ است از آن في قوله: مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كٰانٰا يَأْكُلاٰنِ الطَّعٰامَ. (2)

و ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:

نحن الآخرون السابقون ، ما آخريم و سابقيم.به روز (3)آخريم،و به فضيلت سابقيم روز قيامت،در دنيا آخريم و در آخرت سابقيم،اوّل كس كه در بهشت شود ما باشيم،بيش از آن نيست كه امّت سلف را كتاب پيش (4)ما دادند و ما را پس ايشان (5)دادند،خداى تعالى ما را هدايت كرد به آنچه ايشان در آن خلاف كردند.

و از جمله آن كه خداى ما را به آن هدايت كرد،آن روز است يعنى روز آدينه،و جهودان را فردا باشد،و ترسايان را پس فردا.و خداى تعالى راه نمايد آن را كه خواهد به راه راست.و در اين جا هيچ شبهت نيست مجبّره را براى آن كه آنچه هدايت است كه تعلّق به خداى دارد-جلّ جلاله-از الطاف و توفيق و اقدار و تمكين و ازاحت علّت و نصب ادلّت و ارسال رسل و انزال كتب،اين فعل خداست،و جز خداى تعالى


1) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 67.

2) .سورۀ مائده(5)آيۀ 75.

3) .همۀ نسخه بدلها:به روزگار.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مب+از.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز وز،مب+كتاب.

نتواند كردن،و هرچه فعل خداى باشد لا محال خداى تعالى آن را مريد باشد،و خداى تعالى مريد است كه همۀ مكلّفان را هدايت كند به راه راست و خود كرده است،آنچه ايشان مهتدى نشده اند دليل نكند كه براى آن است كه خداى تعالى هدايت نكرد،چه هدايت عام است و مهتدى بعضى اند،چنان كه امرونهى [272-ر] عام است و لكن مطيع و منتهي (1)اندك.

قوله: أَمْ حَسِبْتُمْ ،خداى تعالى به اين آيت خطاب كرد با مؤمنان امّت محمّد آنان كه معنى اند (2)بقوله تعالى: فَهَدَى اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ (3).

قتاده و سدّى گفتند:آيت در غزاى خندق آمد كه مسلمانان را از آن خوف رسيد و جهد و مشقّت كه خداى تعالى از ايشان حكايت كرد: وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ (4)،و گفته اند:در كالزار (5)احد آمد كه عبد اللّٰه ابىّ سلول،اصحاب رسول را گفت:تا كى شما خويشتن در تلف نهى و به علف شمشير كنى؟و به جان و به مال خطر كنى؟و خويشتن را غرور دهى؟ايشان گفتند:هركه از ما قاتل بود، مجاهد و غازى باشد،و هركه مقتول بود شهيد بود.ايشان گفتند:اين چه تمنّاى باطل است،اگر محمّد رسول حق بودى،خداى تعالى دشمن را بر او ظفر ندادى،و قتل و اسر بر اصحاب او مسلّط نكردى،خداى تعالى اين آيت بفرستاد و گفت:مى پندارى كه آسان به بهشت شايد شدن؟گمان مى برى كه به بهشت خواهى شدن،و شما را به بلا مبتلا (6)نكنند كه آنان را كه پيش (7)شما بودند كردند؟اين تمنّاى است از شما عطا گفت:سبب نزول آيت آن بود كه چون رسول-عليه السّلام-با اصحابان (8)از مكّه به مدينه آمدند (9)،ايشان را سختيى برسيد،كه ايشان دست تهى آمده بودند، و خان ومان رها كرده،و جهودان به معادات برخاستند،و منافقان زبان طعن دراز


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مهتدى.

2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:معين.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 213.

4) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 10.

5) .مج،وز،دب،فق،مب،مر:كارزار.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:ابتلا.

7) .مب،مر+از.

8) .آج،لب،فق،مر:اصحاب.

9) .همۀ نسخه بدلها:آمد.

كردند.مسلمانان دلتنگ شدند،خداى تعالى به تسلّى ايشان اين آيت فرستاد: أَمْ حَسِبْتُمْ ،بيان كرديم كه:«ام»معادل همزه استفهام بود،و اين جا در كلام استفهامى (1)ظاهر نيست (2).

فرّاء گفت (3):به معنى همزه استفهام است،و«ميم»صله است،معنى آن است كه:«أحسبتم (4)».و زجّاج گفت:به معنى«بل»است،چنان كه شاعر گفت:

بدت مثل قرن الشّمس في رونق الضّحىو صورتها أم انت فى العين املح

اى بل انت.

و خطاب كرد با مؤمنان،گفت:پنداشتى كه به بهشت خواهى شدن،و مانند آن كه مكلّفان را در[آن] (5)تكليف بود شما را نخواهد بودن. وَ لَمّٰا يَأْتِكُمْ ،و به شما نيامده مانند آن كه به آنان آمد كه پيش شما بودند.و گفته اند:«لمّا»به معنى«لم» است و هر دو نفى را باشد،چنان كه گفت: لَمّٰا يَلْحَقُوا بِهِمْ (6)...،اى لم يلحقوا بهم، و چنان كه نابغه گفت:

ازف التّرحّل غير أنّ ركابنالمّا تزل بركابها و كأن قد

اى لم تزل.

و در«لمّا»معنيى باشد زيادت كه در«لم»نبود،و[براى] (7)آن تا قطع طمع منتظر نباشد،چنان كه كسى را بينى كه منتظر ركوب امير باشد گويى:لمّا يركب الامير،يعنى هنوز بر نشسته نيست (8)[272-پ]،انتظار آن كه (9)باشد كه بر نشيند،و در برابر او«قد»به كار دارند تا قطع طمع كنند به آن،گويند اين منتظر را:قد ركب


1) .اساس:اساى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .دب،آج،لب،فق،مب:است.

3) .همه نسخه بدلها+همزه.

4) .اساس:جستم،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به نسخه آج تصحيح شد.

6) .سورۀ جمعه(62)آيۀ 3.

7) .اساس:زير وصّالى رفته،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .اساس:وصّالى شده و متن اصلى محو شده،به نظر مى رسد كه متن برابر نسخه مب به صورت«اسير سوار نشده است»نونويسى گرديده.با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و سياق عبارت در جمله بعدى«باشد كه بر نشيند» تصحيح شد.

9) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر:كن،مب:منتظر باش.

الامير،يعنى انتظار مكن (1)كه امير بر نشست،و اين معنى روا نيست اين جا تا كلام بر ظاهر خود باشد،يعنى ايشان هنوز آن نكرده و با ايشان هنوز آن نرفته كه با امّت پيشين.

و«مثل»و«مثل»يكى باشد،كشبه و شبه و حذر و حذر.

خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ ،اى مضوا،آنان كه گذشتند پيش (2)شما،آنگه بيان كرد آن را (3)كه به ايشان رسيد: مَسَّتْهُمُ الْبَأْسٰاءُ وَ الضَّرّٰاءُ ،سختى و گرسنگى و درويشى.

البأساء الشّدّة،و الضّرّاء الضّرّ من الجوع و ضيق اليد و سوء الحال،و آيت در (4)جارى مجراى اين آيت است كه گفت: الم، أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ (5)...،و گفته اند:مراد به«بأساء»درويشى است،و به«ضرّاء»بيمارى و زمانت.

وَ زُلْزِلُوا ،ايشان را بجنبانيدند و مضطرب بكردند و بترسانيدند و دل مشغول كردند، حَتّٰى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتىٰ نَصْرُ اللّٰهِ ،تا كار به حدّى رسيد كه رسول خداى و مؤمنان استبطاء نصرت كردند،و گفتند:آخر اين نصرت خداى كى خواهد (6)،خداى تعالى تسلّى داد ايشان را: أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِيبٌ ،گفت:نصرت خداى نزديك است.

مقريان (7)خلاف كردند در اعراب«يقول».نافع خواند و در شاذّ شيبه و اعرج و مجاهد:«حتّى يقول الرّسول»به رفع«لام»،و ديگران به نصب خوانند.

امّا فرق از ميان اين دو قرائت در (8)معنى است (9)كه«حتّى»نصب فعل مضارع به اضمار«ان»كند،و«ان»مؤذن بود به استقبال،و معنى آن بود كه:«الى ان يقول، يعنى آن اضطراب مى بود تا آنگاه كه رسول اين گفت: مَتىٰ نَصْرُ اللّٰهِ ،گفت رسول غايت آن بود.و آن كه به رفع خواند،گويد:قول رسول در آن حال بود.


1) .مب:مكش.

2) .مج،مب،مر+از.

3) .مب:آنچه.

4) .همه نسخه بدلها+معنى.

5) .سورۀ عنكبوت(29)آيات 1 تا 3.

6) .همه نسخه بدلها:خواهد بودن.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بصريان.

8) .اساس به صورت«دو»هم خوانده مى شود.

9) .همه نسخه بدلها:در معنى آن است.

و كوفيان گفتند:چون«حتّى»در فعلى شود كه معنى ماضى بود عمل نكند،و تقدير اين است كه:حتّى قال الرّسول،براى آن كه عمل عامل در فعل مستقبل بود براى آن كه ماضى مبنى بود،و كوفيان اين را نصب على الظّرف (1)گويند،يقول:سرنا حتّى ندخل مكّة بالرّفع،اى حتّى دخلناها.و چون به معنى مستقبل باشد نصب بايد كردن.

و وهب منبّه گويد:از (2)ميان مكّه و طائف هفتاد پيغامبر را مرده يافتند،سبب مرگ ايشان جوع و سختى بود.و هم او گفت:در كتاب بعضى حواريان خواندم كه، چون خداى تعالى بعضى در بلا بر تو بگشايد شادمانه (3)شو،براى آن كه سبيل انبيا و رسل است.و چون در نعمت و راحت بر تو بگشايد بر خويشتن بگرى،براى آن كه با تو خلاف آن كرد كه با پيغمبران كرد.

مصعب سعد (4)گويد،پدرم از رسول-عليه السّلام-پرسيد كه:اىّ النّاس اشدّ بلاء؟[273-ر]،كدام (5)مردمان به بلا مبتلاترند؟گفت:«الانبياء،پيغامبران،ثمّ الامثل فالامثل من النّاس،پس آن كه نيك مردتر باشد،و«امثل»اشبه باشد،يعنى هركس كه در حسن سيرت با ايشان ماند،آنكه گفت:مرد را خداى تعالى برحسب دينش ابتلا كند،آنگه گفت:

فلا يبرح البلاء عن العبد حتى يدعه يمشي على الارض و ليس عليه خطيئة ،و بلا با مرد ملازم مى باشد تا او را چنان بكند كه بر زمين مى رود و بر او هيچ خطيئه و گناه نباشد.

و در خبر مى آيد كه:عيسى را-عليه السّلام-وزيرى بود،شير او را بدرّيد.عيسى -عليه السّلام-گفت:بار خدايا!مرا وزيرى بود (6)اين مرد در دين تو،و عونى بود بر بنى اسرايل،سگى را بر او مسلّط كردى تا او را بخورد.حق تعالى گفت:آرى براى آن كه خواستم كه او را منزلتى باشد،و او به عمل خويش (7)به آن منزلت نمى رسيد (8)،


1) .اساس:على الصرف،با توجّه به آج تصحيح شد.

2) .مب:در.

3) .لب،مب:شادمان.

4) .مج،دب،وز،آج،لب،فق،مب:مصعب بن سعد.

5) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:كه كدام.

6) .مر:بودى.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر:خويشتن را،مب:خود را.

8) .مج،وز،دب،آج:نمى رسانيد.

من او را ابتلا كردم به اين بلا تا به آن منزلت برسد (1).

[و اين خبر با اصول موافق نيست براى آن كه به مثل انتها عوض ابتدا توان كردن،چه عوض از تعظيم و تبجيل عارى بود به مثل ثواب ابتدا نتوان كردن كه نامستحق را تعظيم كردن از حكيم نيكو نباشد] (2)،و آيت دليل آن مى كند كه به بهشت دشخوار (3)توان رسيدن الّا به تحمّل مكاره و مشاقّ،و منه

قوله:صلّى اللّٰه عليه و آله:

حفّت الجنّة بالمكاره و حفّت النّار بالشّهوات (4).

و در خبر است كه:چون خداى تعالى بهشت بيافريد،جبريل را گفت:در بهشت بگرد و ببين.جبريل در بهشت بگرديد (5)،گفت:بار خدايا!نه همانا كه هيچ كس باشد كه[در] (6)اين جاى نيايد،

فلما حفت بالمكاره. چون پرچين (7)او به شدائد و محن و تكاليف شاقّ بر سر نهاد،جبريل در آن نگريد،گفت:بار خدايا! ترسم كه كس در اين جا نيايد ازآن كه اختيار تحمّل اين مشاقّ نكند.

آنگه دوزخ بيافريد،و گفت:يا جبريل!برو و ببين.او برفت و بديد،گفت:بار خدايا!كس نباشد كه اختيار اين كند و در اين جا شود.آنگاه چون پرچينش (8)به شهوات بر نهاد،گفت:بار خدايا!مى ترسم كه كس بنماند كه نه در اين جا آيد.

و در خبر هست كه لقمان پسرش را گفت:

يا بنىّ انّ اللّٰه تعالى يجرّب العبد الصّالح بالمحن و البلاء كما يجرّب الذّهب بالنّار، گفت:خداى بنده صالح را به بلا چنان ابتلا كند كه زر را به آتش امتحان كنند.

حسن بن محمّد الواعظ (9)گفت:بكر بن علىّ المصّيصي از جمله ابدال بود،سى سال بود كه بيمار بود.اصحابش او را گفتند:خواهى كه بهتر شوى از اين بيمارى؟ گفت:نه.گفتند:خواهى تا بميرى؟گفت.نه.گفتند:چگونه؟گفت:اگر از


1) .اين همه نسخه بدلها:برسيد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مج،وز،دب،فق،مر:دشوار.

4) .همه نسخه بدلها بجز مج،وز+و اللّذّات.

5) .مج،وز،دب،فق،مب،مر+و بديد،آج،لب+و بدويد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .آج:بر جبينش،لب،فق:بر حبس،مب:بر حيس،چاپ شعرانى(170/2):بر جنبين.

8) .مج:بر جنينش،آج،لب،فق:بر جنش،مب:برخيش،چاپ شعرانى(170/2):جنبين.

9) .همه نسخه بدلها:حسين بن محمد الواعظ.

دوگانه يكى خواهم،خلاف آن خواسته باشم به خود كه خداى به من خواسته است، و من نخواهم كه خواست من در خلاف خواست خداى بود،مرا به اين فضول چه كار است!من بنده مملوكم،خداوند من آنچه صلاح من باشد به داند،خود مى كند.

گفتند:رابعة العدويّة هرگاه كارى بر او سخت شدى،در ميان سراى مى گشتى و مى گفتى[273-پ]:

تحكّم يا الهي كيف شئتافإنّي قد رضيت بما رضيتا

ترفّق في عذابك لي قليلاو لا تعجل فمثلى (1)لن يفوتا (2)

يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا يُنْفِقُونَ ،ظاهر آيت چنان است كه سؤال از نفقه است كه ما چه نفقه كنيم.و جواب دليل آن مى كند كه سؤال از آنان افتاد كه نفقه با ايشان صرف شود،و خداى تعالى از هر دو جواب داد،و ممكن باشد كه سؤال از اين افتاد،و لكن حق تعالى براى بيان را (3)آنچه پرسيدند و (4)آنچه نپرسيدند جواب كرد آن را از اين جا گفت: وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللّٰهَ بِهِ عَلِيمٌ.

و بعضى مفسّران گفتند:آيت در عمرو بن الجموح آمد،كه او مردى پير بود و مال بسيار داشت.از رسول-عليه السّلام-پرسيد كه:من چه نفقه كنم و بركه نفقه كنم؟ خداى تعالى اين آيت فرستاد،جواب اين آمد: قُلْ ،بگو اى محمّد: مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ ،آنچه هزينه كنى مِنْ خَيْرٍ ،مراد به اين«خير»مال است بلا خلاف براى قرينه انفاق از خير،يعنى از مال. فَلِلْوٰالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ ،بر مادر و پدر بايد كردن و خويشانى كه نزديكتر باشند.

عبد اللّٰه مسعود روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:

اليد العليا خير من اليد السفلى و ابدأ (5)بمن تعول امك و اباك و اختك و اخاك و ادناك فأدناك ،گفت:

دست زيرين به باشد از دست زيرين،و ابتدا به آن كس كن كه عيال تو باشد-مادر و پدرت و خواهر و برادرت،پس از آن،آن كه نزديكتر باشد پس نزديكتر.

ابو هريره روايت كند كه:مردى به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّٰه!من


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بمثلى.

2) .دب،لب،فق،مب،مر:تقونا.

3) .همه نسخه بدلها+از.

4) .مج،وز،دب،مر+از.

5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ابدأ.

دينارى دارم.گفت:برو بر خود نفقه كن.گفت:ديگرى دارم.گفت:برو بر اهلت نفقه كن.گفت ديگرى دارم.گفت:برو بر فرزندانت نفقه كن.گفت:ديگرى دارم.گفت:برو بر زيردستانت (1)نفقه كن.گفت:ديگرى دارم.گفت:تو دانى هركجا كه خواهى صرف كن.

و رسول-عليه السّلام-گفت:صدقه تو بر درويش صدقه اى باشد،و بر خويشاوند (2)دو صدقه باشد،براى آن كه هم صدقه باشد و هم صله رحم.حق تعالى ابتدا كرد بالاولى فالاولى،گفت:آنچه تو را باشد از فاضل نفقات ابتدا به مادر و پدر كن، آنگه به آنان كه به تو نزديكتر باشند (3)،هرچه قرابت او نزديكتر باشد ولايت و اولى ترى او را بود.

آنگه گفت:چون از آن فاضلى بماند بر (4)يتيمان براى آن كه بى پدر باشند (5)و ايشان را كسى نبود كه تولّاى كار ايشان كند،و ايشان طفل باشند.

آنگه گفت:«و المساكين»كه ايشان چيزى ندارند (6)يا كفاف ندارند.آنگه گفت:

وَ ابْنِ السَّبِيلِ ،و رهگذرى كه او غريب باشد و پناهى ندارد.

جماعتى مفسّران-سدّى و جز او-گفتند:آيت منسوخ است به آيت زكات،و اين درست نيست براى آن كه در آيت[274-ر]،[حديث] (7)قلّت و كثرت نيست،و انّما (8)در آيت ذكر آنان است كه نفقه برايشان بايد كردن،و نفقه بر ايشان منع نكند از وجوب زكات،و جمع از ميان هر دو ممكن است.

گروهى دگر گفتند:منسوخ است از وجهى ديگر به آيت مواريث،و اين هم درست نيست كه وجوب نفقه بر آنان كه ذكر كرد از مادر و پدر و ديگران،منع نكند ازآن كه چون مرده باشند تركه ايشان را مستحقّانى باشند از روى شرع به حسب مصلحتى كه خداى ديده باشد،پس اين منع نيست از آن،و آن منع نيست از اين،و


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:دوستانت.

2) .دب،آج،لب،فق:خويشاوندان،مب،مر:خويشان.

3) .مج،وز،دب فق:باشد.

4) .مب:براى.

5) .همه نسخه بدلها:باشد.

6) .دب،آج،لب:ندارد.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:امّا.

جمع از ميانشان ممكن است.و محتمل بود كه خداى تعالى ندب و استحباب (1)خواست،گفت:هركس كه خواهد كه طرفى از مال خود در وجوه برّ صرف كند مصارف آن اين است كه ذكر كرد.

و حسن بصرى گفت:مراد به آيت زكات است،و لكن پدر و مادر را،و من يجب عليه نفقته من الاقربين،ازآنجا به در آرند به دليلى خارج،و در باقى روان (2)باشد،و بر اين وجه هم نسخ صورت نبندد.

قوله: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتٰالُ ،اى فرض-چنان كه در آيت صيام بيان كرديم- و آيت دليل فرض جهاد مى كند.

و امّت خلاف نكردند در آن كه فريضه است،خلاف كردند (3)كه فرض بر كفايت است يا فرض بر اعيان!و مذهب درست آن است كه:فرض بر كفايت است-اذا قام به من في قيامه غنى عن الباقين سقط عنهم،چون جماعتى كه در قيام ايشان غنا باشد به آن قيام كنند،از ديگران بيفتد.

و آيت مجمل است و محتاج به بيان آن كه جهاد كى بايد كردن و با كى (4)بايد كردن،چنان كه آيت نماز و روزه و زكات و حجّ همه مجمل است،و تفصيل آن از بيان رسول-عليه السّلام-دانند.

و وجه اتّصال آيت به آيت متقدّم (5)آن است:كه خداى در آيت پيشين بيان كرد كه به بهشت نرسند الّا به تحمّل مشاقّ،و از جمله مشاقّ كه در شرع آن را تحمّل بايد كردن جهاد است.

و از عطا روايت كرد ابن جريج كه:از او پرسيدم وجوب جهاد،گفت:برايشان واجب بود،يعنى صحابه رسول،بر ما واجب نيست.همانا،مراد آن بوده باشد كه بر ما واجب نيست،براى آن كه شرايط وجوبش حاصل نيست،از جمله شرايط او وجود امامى عادل بود،يا آن كه امام او را نصب كند براى جهاد،و بى امام جهاد واجب نبود الّا آنگه كه كافران بر مسلمانان غلبه كنند.آنگه على سبيل الذّب عن حوزة


1) .مج:استحقاق.

2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:روا.

3) .همه نسخه بدلها:خلاف در آن است.

4) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:كه.

5) .مر:مقدّم.

الاسلام،واجب باشد آن از باب وجوب دفع مضرّت بود كه در عقل مقرّر است.

انس روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:

ثلاث من اصل الايمان:

الكفّ عمّن قال لا اله الّا اللّٰه ،سه چيز از اصل ايمان است:بازايستادن ازآن كه گوينده لااله الاّاللّٰه باشد،

لا تكفّره بذنب و لا تخرجه من الاسلام بعمل. او را به گناهى كه بكند كافر نگويى،و به عملى كه كند از[274-پ]اسلام به در نيارى،

و الجهاد ماض (1)منذ بعثنى اللّٰه الى ان يقاتل آخر امّتى الدّجّال لا يبطله جور و لا عدل، و دوم جهاد از آنگه كه خداى تعالى مرا بفرستاد تا به آخر زمان كه آخر امّت من با دجّال كارزار (2)كنند،روزگار جور يا عدل آن را باطل نكند،

و الايمان بالاقدار ، و ايمان داشتن به قضا و قدر خداى.

ابو هريره روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه بميرد و غزا نكند و يا خود عزم نكند بر غزا،

مات على شعبة من (3)النّفاق، او بر شاخى از نفاق مرده باشد.

زهرى و اوزاعى گفتند:خداى تعالى جهاد بر مردان نوشته است اگر كنند و اگر نكنند (4)،هركه از ايشان غزا كند فبها و نعم،و هركه بنشيند او عدّه است،يعنى ذخيره.اگر به او استعانت كنند (5)يارى دهد،و اگرش برانگيزانند برانگيخته شود (6)،و اگر مستغنى باشند از او بنشيند،و اين موافق مذهب ماست در آن كه جهاد فرض بر كفايت است،و مذهب شافعى هم چنين است.و دليل بر صحّت اين مذهب قوله تعالى: فَضَّلَ اللّٰهُ الْمُجٰاهِدِينَ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقٰاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللّٰهُ الْحُسْنىٰ (7).

و اگر آنان كه قاعد (8)بودندى برايشان واجب بودى و ايشان تارك وجوب (9)بودندى به قعود از جهاد ايشان از خداى تعالى موعود نبودندى بالحسنى كه تأنيث احسن باشد،بل موعود (10)بودندى بالسّوأى كه سزاى تارك واجب بود.پس به اين اعتبار معلوم شد كه جهاد فرض بر كفايت است.


1) .آج:فرض.

2) .لب:كالزار.

3) .آج،لب:عن.

4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+و.

5) .مج،مر+و اگر نكنند.

6) .مب،مر:ندارد،ديگر نسخه بدلها:برانگيزد.

7) .سورۀ نساء(4)آيۀ 95.

8) .مب،مر:قاعده.

9) .همه نسخه بدلها:واجب.

10) .همه نسخه بدلها:موعد.

و«قتال»مصدرى باشد در معنى مقاتله،و آن بيشتر از ميان دو كس بود،اعنى مفاعله،مگر جايى چند معدود من قولهم:طارقت النّعل (1)و عاقبت اللصّ،و عافاه اللّٰه.

و امّا قوله:«عليكم»،اگرچه ظاهر او عموم است،آن را تخصيص بايد كردن به ادلّه مخصّصه،براى آن كه زنان و كودكان و پيران ضعيف و ديوانگان و بيماران و معذورانى كه ايشان را ممكن نباشد نهوض به جهاد از اين خارجند،و آن را كه بر او جهاد واجب بود و اگر او نتواند شدن كسى را به جاى خود بدارد،و ساز و آلت و عدّت و برگ بدهد،روا باشد مگر آنگه كه امام او را فرمايد و بدل نستاند از او كه پس فرض جهاد از او ساقط نشود.

و از شرط (2)وجوبش-چنان كه گفتيم-وجود امامى عادل است يا كسى كه از قبل او و دست او باشد،و الّا واجب نبود،و با ائمّه جور و سلطان ظالم (3)جهاد واجب نيست،هركس كه كند اگر مصيب شود مأجور نبود،و اگر مصاب شود مأثوم بود،الّا آنگه كه خائف باشند بر بيضه اسلام-چنان كه بيان كرديم-كه بر سبيل مدافعه واجب بود.

و امّا آن كه با كدام صنف از كفّار جهاد بايد كردن،و با كدام صنف نبايد كردن در دگر جاى بيايد كه لايق بود-ان شاءاللّٰه (4).

قوله: وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ ،اى كراهة لكم و مشقّة عليكم،و شما را از روى نفار طبع اين خوش نيست،و هرچه تكليف بدو تعلّق دارد به هيچ حال مشتهى نبود،لا بدّ با مشقّت بود تا بر او استحقاق ثواب بود.

و جمله قرّاء«كره»به ضمّ«كاف»خواندند،مگر در شاذّ كه ابو عبد الرّحمن السّلمىّ خواند:«كره»به فتح«كاف»،و آن دو لغت است:كالضّعف و الضّعف، و الرّهب و الرّهب (5).

و محقّقان (6)لغت فرق كردند،گفتند:«كره»به ضمّ«كاف»مشقّت باشد


1) .آج:اللّيل،مر:النّخل،مب:النعم.

2) .لب،فق:شرايط.

3) .مج،وز:ظلم.

4) .همه نسخه بدلها+و به الثّقة.

5) .اساس:به صورت:الذهب و الذهب هم خوانده مى شود.

6) .همه نسخه بدلها+اهل.

[275-ر]،و«كره»اكراه بود،و بيان كرديم كه معنى اين«كره»نفار طبع است كه به اكراه (1)فعل مختار در وجود نيايد،براى آن كه اين خطر جان است و مشقّت نفس است و مئونت مال است.

و عكرمه گفت:اين لفظ منسوخ است بقوله: سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا (2)...،يعنى كرهوا ثمّ انقادوا،و اين درست نيست براى آن كه نسخ در اخبار نشود (3)،در اوامر و نواهى شود.

آنگه حق تعالى بيان كرد كه:مصالح شرع (4)موقوف نباشد بر ارادت و كراهت تو، وَ عَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ،بسيار بود كه تو كاره باشى چيزى را و آن تو را بهتر بود،و باشد كه تو چيزى دوست دارى و تو را آن بتر بود،براى آن كه در جهاد احدى الحسنيين است،إمّا ظفر و غنيمت،و إمّا شهادت،و ترك او شرّ است براى آن كه در او ذلّ است و غضاضت و فقر و حرمان غنيمت.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:يك روز رديف رسول بودم-صلّى اللّٰه عليه و على آله- گفت:

يا ابن عباس ارض عن الله بما قدر و ان كان خلاف هواك، گفت راضى شو از خداى به آنچه بر تو قضا كرده است (5)،و اگرچه برخلاف هواى تو باشد كه اين در كتاب خداست.گفتم:كجاست يا رسول اللّٰه؟كه من در قرآن خوانده ام و نمى دانم كه كجاست؟گفت نمى دانى اى زيرك، وَ عَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ.

حسن (6)گفت:لا تكره الملمّات الواقعة و البلايا الحادثة،گفت:كاره مباش مهمّات واقعه را و بلاهاى حادثه را،كه بسا كار كه تو آن را كاره باشى و نجات تو در آن باشد،و بسا كار كه تو را خوش آيد و هلاك تو در آن باشد.و ابو سعيد الضّرير در اين معنى آورد،قول القائل:

ربّ امر تتّقيهجرّ امرا ترتجيه

خفى المحبوب منهو بدا المكروه فيه

و عبد اللّٰه المعتزّ گويد در اين معنى:


1) .آج،لب،فق،مب،مر:بالكراهة.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 285.

3) .وز،فق،مب+و.

4) .همۀ نسخه بدلها:شرعى.

5) .همۀ نسخه بدلها:قضا كند.

6) .مج:چنين،وز:خبيبى را چنين.

لا تكره المكروه عند نزولهانّ الحوادث لم تزل متباينة

كم نعمة لا تستقلّ بشكرهاللّٰه في درج الحوادث كامنة

محمّد بن اللّيث گفت:مدّتى بود كه در خانه بمانده بودم بى كار و بى عمل و دلتنگ،روزى كسى (1)از آن متوكّل آمد و گفت:اجب امير المؤمنين،من بترسيدم و روح از من برفت،بر نشستم و چون مرده مى شدم انديشناك تا خود چه خواهد بودن! در راه مردى از پيش من برافتاد و اين بيت بر تمثيل مى خواند:

كم مرّة حفّت بك المكارهخار لك اللّٰه و انت كاره

من اين به فال گرفتم،چون در پيش متوكّل شدم بفرمود تا منشور مصر براى من بنوشتند،و خلعت راست كردند و مرا به ولايت آنجا فرستاد،و في هذا المعنى ايضا انشده (2)محمّد بن الفرخان:

كم فرحة مطويّة لك بين أثناء المصائبو مضرّة قد اقبلت من حيث تنتظر المواهب

و انشد ابو عبد اللّٰه الوضّاحىّ:

ربّما خير للفتى و هو للخير كارهثمّ تأتى السّرور من حيث تأتى المكاره

سوره البقرة (2): آیات 217 تا 221

اشاره

يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلشَّهْرِ اَلْحَرٰامِ قِتٰالٍ فِيهِ قُلْ قِتٰالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ وَ إِخْرٰاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ اَلْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ اَلْقَتْلِ وَ لاٰ يَزٰالُونَ يُقٰاتِلُونَكُمْ حَتّٰى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اِسْتَطٰاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كٰافِرٌ فَأُولٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (217) إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اَلَّذِينَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (218) يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا وَ يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا يُنْفِقُونَ قُلِ اَلْعَفْوَ كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اَللّٰهُ لَكُمُ اَلْآيٰاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ (219) فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْيَتٰامىٰ قُلْ إِصْلاٰحٌ لَهُمْ خَيْرٌ وَ إِنْ تُخٰالِطُوهُمْ فَإِخْوٰانُكُمْ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ اَلْمُفْسِدَ مِنَ اَلْمُصْلِحِ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَأَعْنَتَكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (220) وَ لاٰ تَنْكِحُوا اَلْمُشْرِكٰاتِ حَتّٰى يُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَ لاٰ تُنْكِحُوا اَلْمُشْرِكِينَ حَتّٰى يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكُمْ أُولٰئِكَ يَدْعُونَ إِلَى اَلنّٰارِ وَ اَللّٰهُ يَدْعُوا إِلَى اَلْجَنَّةِ وَ اَلْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ يُبَيِّنُ آيٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (221)

ترجمه

[مى پرسند تو را از ماه حرام كارزار (3)در او،بگو كه كارزار (4)در او بزرگ است و منع از راه خداى و كفر است به او و مسجد حرام و بيرون (5)كردن اهلش از او بزرگتر (6)است نزديك خداى و فتنه بزرگتر است از كشتن،و به زائل نباشد كارزارى (7)كنند (8)با شما تا برگردانند شما را از دين شما اگر توانند،و هركه برگردد از شما از دينش بميرد و او كافر بود،ايشان تباه شود كارهاى ايشان در


1) .اساس:در حاشيه آورده است«ملازمى».

2) .مج،وز،دب:انشد.

3) .آج،لب:كالزار.

4) .آج،لب:كالزار.

5) .مج:بيران،با توجّه به وز تصحيح شد.

6) .مج:بزرگ،با توجه به وز و معنى كلمه تصحيح شد.

7) .آج،لب:كالزار.

8) .آج،لب،فق:مى كنند.

دنيا و آخرت و ايشان اهل دوزخند،ايشان در آنجا هميشه باشند] (1)[275-پ] [آنان كه بگرويدند و آنان (2)كه هجرت كردند و جهاد كردند در راه خداى،ايشان اميد مى دارند رحمت خداى،و خداى آمرزگار و بخشاينده است] (3).

[مى پرسند تو را از مى (4)و قمار،بگو در آن هر دو بزه بزرگ است و سودهايى مردمان را،و بزه آن بزرگتر از سود آن است،و مى پرسند تو را كه چه نفقه كنند،بگو عفو،همچنين بيان مى كند خداى براى شما آيتها شايد شما انديشه كنيد] (5).

[در دنيا و آخرت و مى پرسند از تو از يتيمان،بگو كه نيك كردن ايشان را بهتر بود،و اگر آميختگى كنيد با ايشان برادرانتانند (6)،و خداى داند اهل فساد را از اهل اصلاح،و اگر خواهد خداى عذاب كند شما را كه خداى منيع و محكم كار است] (7).

[و به زنى مكنيد زنان مشركان (8)را تا آرند ايمان و پرستار مؤمنه بهتر بود از بت پرست و اگرچه شما را عجب آرد،و دختر مدهى بت پرستان را (9)تا آرند ايمان.و بنده مؤمن به بود از بت پرست،و اگرچه نيكو آيد شما


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

2) .فق:آن نان/آنان.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .لب:دن.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .مج:بل در ايشانند،با توجّه به وز تصحيح شد.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

8) .وز:مشركات.

9) .مج:و به زنى مكنيد مشركات را،با توجّه به وز تصحيح شد.

را.ايشان مى خوانند به سوى دوزخ و خداى مى خواند (1)با بهشت و آمرزش به فرمان او، و روشن مى كند آيات و دلالات خود براى مردمان تا همانا كه ايشان انديشه كنند] (2).

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ ،مفسّران گفتند سبب نزول آيت آن بود كه:رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-عبد اللّٰه بن جحش را بفرستاد-و او پسر عمّه (3)رسول بود-در جمادى الآخرة پيش از قتال بدر به دو ماه[و در اين وقت] (4)هفده (5)ماه از هجرت گذشته بود،و هشت مرد مهاجر را با او بفرستاد:سعد ابو وقاص،و عكاشة بن محصن الاسدىّ،و عتبة بن غزوان السّلميّ،و ابو حذيفة بن عتبة بن ربيعه،و سهيل بن بيضاء،و عامر بن ربيعه،و واقد بن عبد اللّٰه،و خالد بن بكير.و نامه اى نوشت براى امير ايشان-عبد اللّٰه بن جحش-و او را گفت:

سر على اسم الله ،برو به نام خداى،و اين نامه را سر باز مكن تا دو منزل از مدينه بنروى (6)،آنگه سر نامه باز كن و بر اصحاب خود خوان و بر آنچه در نامه باشد (7)كار كن و از پيش ببر،و اگر از اصحاب تو كسى نخواهد كه با تو بيايد او را اكراه مكن.

او نامه بستد،چون دو منزل برفت نامه را سر باز كرد و بر اصحاب خود خواند،در نامه نوشته بود:

بسم الله الرحمن الرحيم امّا بعد،برو با اصحابت بر بركت (8)خدا تا به بطن نخله،آنجا فرود آى و راه كاروان قريش نگاه دار تا كى آيند (9)و خبرت (10)از آن با ما ده.نامه برخواند و گفت:

سمعا و طاعة.


1) .مج:مى خواهد،با توجّه به وز تصحيح شد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .فق،مب،مر:پسر عم.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .مب:هفتده.

6) .مج،وز:بيرون روى،مب:بروى.

7) .آج،لب+به آن.

8) .مب،مر:نزله.

9) .دب،فق،آج:تا كه آيند،لب:تا آيند،مب،مر:تاكيانند.

10) .همۀ نسخه بدلها:خبرى.

آنگه اصحاب خود را گفت،مرا فرموده اند كه:بر شما اكراه نكنم،هركه را آرزوى شهادت است خود بيايد،و هركه نخواهد بازپس شود،كه من مى روم به آنچه رسول خداى مرا فرمود.اصحاب او گفتند:ما نيز سميع و مطيعيم فرمان خداى و رسول را.

برفتند تا به جايى رسيدند كه آن را بحر گفتند بالاى فرع،و آن نام جايى (1)است.

سعد ابو وقّاص را شترى گم شد و عتبه بن غزوان را،ايشان دستورى خواستند كه به طلب شتر روند،دستورى داد ايشان را،و عبد اللّٰه بن جحش برفت با اصحابش تا به بطن نخله رسيد از ميان[مكّه] (2)و طايف.آنجا فرود آمدند،كه نگاه كردند كاروانى از آن قريش از طايف مى آمد ميويز (3)داشت و اديم و چيزى از متاع طايف،و در ميان كاروان عمرو بن الحضرمىّ بود و الحكم بن كيسان و عثمان بن عبد اللّٰه بن المغيره،و نوفل بن عبد اللّٰه المخزوميّان.

چون اصحاب رسول را ديدند بترسيدند.عبد اللّٰه بن جحش گفت:اين قوم بترسيدند،يكى را بنشانى (4)و سر بتراشى (5)تا ايشان گمان برند كه شما معتمريد، ايمن شوند.عكّاشه را بنشاندند و سرش را بتراشيدند،ايشان كه آن ديدند گفتند كه:

اينان عمره آورده اند،ايمن شدند[276-ر]و گفتند:زايرانند،باكى نيست.و آن آخر روزى بود از جمادى الآخرة كه گروهى مى گفتند:جمادى است و گروهى مى گفتند:

رجب است،روز شك بود،با يكديگر گفتند:اگر ما امشب توقّف كنيم،فردا رجب باشد،و رجب ماه حرام است در او قتل و قتال نشايد كرد (6)،اگر كارى خواهيم كرد (7)امروز بايد كرد (8).

واقد بن عبد اللّٰه السّهمىّ آغاز كرد و تيرى انداخت عمرو بن الحضرمىّ را،و او را بكشت.اوّل كشته از مشركان در اسلام او بود،و حكم را و عثمان را به اسيرى گرفتند،اوّل اسيرى در اسلام ايشان بودند،و نوفل بجست،و ايشان كاروان براندند تا


1) .دب،آج:چاهى.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:مويز.

4) .بنشانى/بنشانيد.

5) .بتراشى/بتراشيد.

6) .همۀ نسخه بدلها:كردن.

7) .همۀ نسخه بدلها:كردن.

8) .همۀ نسخه بدلها:كردن.

به مدينه آمدند.

قريش گفتند:محمّد استحلال مى كند ماه حرام را،و اين ماهها مأمن خائفان بودى،و روا نداشتندى به هيچ وجه در او كارزار (1)كردن.و خون ريختن و غارت كردن.مسلمانان اهل مكّه را (2)بدان تعيير كردند،و گفتند:اى صابيان!هم حرمتى بمانده بود ماه حرام را،آن حرمت نيز برداشتى.و جهودان از آن مردمان و نامهاى ايشان تفأّل كردند،گفتند:واقد أو قدت الحرب و عمرو عمرت الحرب و الحضرمىّ حضرت الحرب،واقد ايقاد حرب كرد و عمرو عمارت حرب كرد و حضرمىّ به حرب [حاضر آمد] (3)و اين طريقتى باشد ايشان را در تفأّل.

آن حديث به رسول-عليه السّلام-رسيد.عبد اللّٰه بن جحش را گفت:من تو را نفرمودم كه[در ماه حرام] (4)قتال كن و كسى را بكش،و آن كاروان و آن اسيران را موقوف بكرد و هيچ گونه دست به آن دراز نكرد.اصحاب آن سريّه از آن انديشناك شدند و از دست در افتادند،گفتند:يا رسول اللّٰه!ما اين حضرمىّ (5)را بكشتيم،پس از آن شب ماه رجب را ديديم،نمى دانيم او را (6)در رجب كشتيم يا در جمادى!و مردم در آن گفتاگوى (7)كردند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.

رسول-عليه السّلام-آن مال پيش خواست،و خمس آن بيرون كرد-و اوّل خمسى كه در اسلام بود آن بود-و باقى قسمت كرد ميان اصحاب سريّه،و اوّل غنيمتى در اسلام آن بود،و اهل مكّه فداى آن اسيران بفرستادند.

رسول-عليه السّلام-گفت:توقّف كنيم،اگر سعد و عتبه بيايند (8)،و الّا اينان را به بدل ايشان بازكشيم.چون ايشان بازرسيدند،رسول-عليه السّلام-فديه بستد و اسيران را باز جايگاه داد.

امّا حكم بن كيسان اسلام آورد و با رسول-عليه السّلام-به مدينه بماند،و او را


1) .لب:كالزار.

2) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(178/2):مسلمانان را اهل مكّه.

3) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .آج،لب،فق:ما ابن حضرمىّ.

6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+كه.

7) .دب،مر:گفت و گوى:لب:گفتگوى.

8) .همۀ نسخه بدلها:بازآيند.

روز بئر معونه بكشتند شهيد.

و امّا عثمان بن عبد اللّٰه،با مكّه شد و آنجا بماند تا به وقت مرگ،و كافر مرد (1).

و امّا نوفل،روز خندق خواست تا اسب به خندق بجهاند،اسبش نجست (2)و در خندق افتاد و شكسته شد با اسب،و مشركان جيفه او را ديت بدادند و بازخريدند.

رسول-عليه السّلام-گفت:نستانى (3)كه او خبيث الجيفه و خبيث الدّيه است،سبب نزول آيت اين بود.

قوله تعالى: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ ،مراد ماه رجب است،و اين ماهها را براى آن حرام خوانند كه قتال و قتل در آن (4)حرام است.و گفته اند:لعظم حرمته،براى تعظيم حرمت او را حرامش خوانند و از اين جا اين ماه را منصل الأسنّه گفتند و مضر (5)الأسنّه،كه در اين ماه عرب سنانها از نيزه بگرفتندى.

و گفته اند:رجبش براى آن خواندند كه از ماههاى حرام منفرد است،چه او، تنهاست و آن سه گانه باقى،پيوسته.و گفته اند:براى آن كه از ماهها هيچ به حرمت او نيست،و گفته اند:براى تعظيمش من التّرجيب،من قول سعد:أنا جذيلها المحكّك و عذيقها المرجّب،منّا أمير و منكم أمير-قاله يوم السّقيفة.

و مرجّب،درختى بود كه از بسيارى بارى (6)كه دارد ترسند كه (7)بشكند،دعامه اى از[276-پ]زير او برزنند.و اين ماه را«أصمّ»خوانند،براى آن كه در او قعقعه سلاح نشنيدندى،و اين از باب ليله نائم و نهاره صائم.و اين ماه را«أصبّ»خوانند، لأنّ اللّٰه تعالى يصبّ فيه رحمته على عباده،در اين ماه خداى تعالى رحمت خود بر گناهكاران ريزد.و اين ماه را نيز«رجم»خوانند،براى آن كه خداى تعالى شياطين را در اين ماه رجم فرمايد،و در جاهليّت عظيم الحرمة بود،و چون اسلام آمد حرمتش بيفزود،و در فضل او كتابى مفرد كرده اند.

امّا قوله: قِتٰالٍ فِيهِ ،مجرور است بر بدل،و اين را بدل اشتمال گويند،و بدل


1) .مج:بود.

2) .وز:نه بجست،آج،لب،فق،مب،مر:بجست.

3) .مج،وز:بستانيد،دب،لب:بستانى.

4) .همۀ نسخه بدلها:در او.

5) .كذا در اساس و تب،مج،وز،دب:مضمر،آج،لب،فق،مب،مر:مظهر.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:بار.

7) .مج،دب،آج،لب،فق+شاخ.

اشتمال آن بود كه از ميان بدل و مبدل ملابستى بود،چنان كه سلب زيد ثوبه،و أعجبني زيد داره.

و بدل بر چهار نوع بود،و هريكى در جاى خود چون پيش آيد ذكر كرده شود، مگر«بدل الغلط»كه آن در قرآن نباشد.و از حقّ بدل آن بود كه،چون او را اضافت كنى با مبدل[منه] (1)معنى مستقيم بود،چنان كه سلب زيد ثوبه،و معنى آن است كه:سلب ثوب زيد،فكذلك هاهنا،معنى اين كه:يسألونك عن قتال الشّهر الحرام،يعنى عن القتال فى الشّهر الحرام،و اين را ظرف متّسع گويند،چنان كه:يا سارق اللّيلة اهل الدّار،المعنى فى اللّيلة.و در قرائت عبد اللّٰه مسعود چنين است:عن الشّهر الحرام و عن قتال فيه.

قُلْ يا محمّد،بگو اى محمّد كه: قِتٰالٌ فِيهِ كَبِيرٌ ،كالزار (2)در ماه حرام كبير است،و گناهى بزرگ است،و از جمله كبائر است. وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ ،«صدّ» منع بود،و مصدود ممنوع بود من قوله. هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ (3)...،[و مراد] (4)منع ايشان است رسول را-عليه السّلام-از مكّه عام الحديبية.و «صدّ»،مرفوع است به ابتدا،و ما بعد او معطوف است بر او،الى قوله: أَكْبَرُ ،و «اكبر»مرفوع است بر خبر ابتدا،اين قول زجّاج است و ابو على الفارسىّ،و معنى آن بود كه:منع كردن رسول خداى را و صحابه و مسلمانان را از خانه خدا،و نيز كافر شدن به خدا،و نيز اهل حرم را و مكّه را از مكّه بيرون كردن (5)،اين جمله كه شما كرديد با رسول خدا و با صحابه او،به نزديك خداى تعالى بزرگتر است[از قتال در ماه حرام] (6).

و قوله: وَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ ،معطوف است على قوله: عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ ،و عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ (7)،اين قول فرّاء است.و ابو على گفت عطف است على قوله: عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ، و عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ (8)،گفت:و بيان اين از روى معنى و نظير او في


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مب افزوده شد.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز لب:كارزار.

3) .سورۀ فتح(48)آيۀ 25.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس:كردند،با توجّه به مج تصحيح شد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .سورۀ مائده(5)آيۀ 2،سورۀ انفال(8)آيۀ 34.

8) .سورۀ فتح(48)آيۀ 25.

قوله: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ (1)،و ابو على قول فرّاء را رد كرد و گفت سؤال از قتال ماه حرام افتاد،نه از قتال در مسجد الحرام.

و آنچه سبب نزول است از قصّه عبد اللّٰه جحش دليل اين مى كند،دگر طول الكلام و آن كه وهم سابق نشود به آن كه عطف مسجد بر شهر باشد.

و امّا قول آن كس كه گفت:عطف است بر ضمير مجرور في قوله«به»اى باللّٰه و المسجد الحرام خطاست،براى آن كه عرب عطف نكنند اسم ظاهر را بر ضمير مجرور متّصل،الّا آنگه كه حرف جرّ بازآرند،لا يقال:مررت به و زيد،و انّما يقال:

مررت به و بزيد،براى آن كه جار و مجرور به منزله اسمى (2)واحد باشد،و العطف على بعض الاسم لا يصح.

و امّا قول آن كس كه گفت:«و صدّ»،«و كفر»معطوف است بر«كبير»قول او فاسد است،براى فساد معنى،و آن آن است كه اگر گويند:قتال ماه حرام«كبير» است و«صدّ»است،معلوم است كه«صدّ»نيست،اگر گويند:سبب«صدّ» است،گوييم:«صدّ»حاصل بود،و اين سبب كه قتال است نبود،دگر آن كه:

وَ كُفْرٌ بِهِ اگر عطف باشد بر«كبير»بايد تا كفر[277-ر]بود و اين خلاف اجماع است.

دگر آن كه خداى آيت بدان فرستاد تا حجّت بود مسلمانان را بر كافران،و حجّت آنگه باشد كه چنين بود كه ما گفتيم،و اگر چنان باشد حجّت كافران را بود بر مسلمانان چون قتال كبير (3)باشد و صدّ و منع باشد و كفر باشد،اين همه قوّت قول كافران بود،و آيت براى ايشان آمده باشد و مخالف بود سبب نزول را،پس نظم آيت چنين است كه: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ ،اى قتال الشّهر الحرام،قل قتاله كبير و الصّدّ عن سبيل اللّٰه و عن المسجد الحرام و الكفر به،اى باللّٰه و إخراج اهله،اى اهل المسجد الحرام اكبر عند اللّٰه،اى هذه الأشياء باجمعها اكبر عند اللّٰه،يعنى اين كه شما كرديد بزرگتر است و شنيع تر در باب كبيره اى از قتال در ماه حرام،اين به حجّت


1) .سورۀ حج(22)آيۀ 25.

2) .همۀ نسخه بدلها:اسم.

3) .همۀ نسخه بدلها:كبيره.

كردى و به اين تمسّك كردى،و آن كبائر و كفر خود فراموش كردى (1).

قوله: وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ ،اين جمله دگر است مستأنف هم در آن معنى،و مراد به«فتنة»كفر است[و شرك به خداى عظيم تر] (2)است از كشتن پسر حضرمىّ.

چون اين آيت آمد،عبد اللّٰه بن جحش نامه نوشت به مسلمانان مكّه و گفت:چون كافران شما را تعيير كنند بدانچه من كردم،شما نيز ايشان را تعيير كنيد به كفر و منع رسول و اخراج او از مكّه كه خداى براى من مشركان را جواب داد.

آنگه گفت: وَ لاٰ يَزٰالُونَ يُقٰاتِلُونَكُمْ ،گفت:اگر اين كافران ممكّن باشند و توانند،پيوسته با شما كارزار (3)كنند تا شما را از دين خود برگردانند اگر توانند.قتاده گفت:قتال در ماه حرام و در حرم منسوخ است بقوله: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (4)...،و بقوله: وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لاٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ (5)...،و جبّائى اين قول اختيار كرد.

و عطا و ديگر مفسّران گفتند:او بر تحريم است،و مذهب ما آن است كه:

هركس كه اين ماه و اين جاى را حرمت دارد،و قتال نكند،با او قتال نكنند و ابتدا نكنند به اذيّت او،و آن كس كه اين (6)حرمت ندارد با او قتال كنند.و رسول -عليه السّلام-چون فتح مكّه بكرد،خطبه كرد و گفت:

ان الله احلها لي في هذه الساعة و لا يحلها لاحد بعدي الى يوم القيامة.

و قوله: وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كٰافِرٌ ،بدان كه ارتداد مؤمن به نزديك ما درست نبود،براى آن كه اجماع است كه بر ايمان استحقاق ثواب ابد بود، و بر كفر استحقاق عقاب ابد بود،و جمع از ميان ايشان در حقّ يك شخص متعذّر بود،براى آن كه صحّت استحقاق تبع صحّت وصول است،و چون وصول صحيح نبود


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+و اگر گويند چگونه شايد كه صدّ و كفر مبتدا باشد،و اين هر دو نكره است،و مبتدا بايد كه معرفه باشد،گوييم:روا بود كه نكره باشد،چون موصوف باشد يا مخصوص،كقولهم:رجل من بنى تميم فارس و غلام كريم النّسب حاضر و آنچه بدين ماند.و صدّ مخصوص است بقوله: عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ وَ كُفْرٌ ،به نيز يقوله اى باللّٰه،پس بدين وجه روا باشد.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .لب:كالزار.

4) .سورۀ توبه(9)آيۀ 5.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 193.

6) .مب+ماه را.

استحقاق متصوّر نبود،مگر آنگه كه احباط گويند كه كفر او ايمانش را محبط كرد، يا عقاب كفرش ثواب را محبط كرد.و چون احباط درست نيست،بنا كردن بر او درست نباشد،پس آن را كه بينند از مسلمانان كه مرتد شود،يا ايمانش درست نبوده باشد،يا اظهار ارتداد و كفر كه كند بر سبيل تقيّه و يا غرض ديگر بود براى اين دليل كه گفتيم.

و تأويل ارتداد در آيت برگرديدن باشد از ظاهر اسلام نه از ايمان،چه اين دليل مانع است از او. فَيَمُتْ وَ هُوَ كٰافِرٌ به جواب شرط مجزوم است،و«واو»حال راست.

فَأُولٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ ،ايشان را عملهاى (1)باطل باشد در دنيا و آخرت، و مراد به احباط در آيت و هركجا كه باشد نفى قبول و وقوع بود در اوّل،و لكن چون با اوّل صورت واقع دارد و در ثانى حال آن را ثمرتى نبود تا محبط ماند،خداى تعالى آن را محبط خواند[277-پ].

و اصل«حبوط»آن بود كه چهار پاى را شكم بياماهد (2)و از آن بميرد پس هر بطلان و هلاك را حبوط گويند.

امّا حبوط اعمال ايشان در دنيا آن بود كه خداى تعالى اطّلاع كند خلق را بر سرّ و نفاق ايشان،تا آن مدح كه ايشان را كرده باشند به ذمّ بدل شود،چنان كه در حق ابليس بود و امّا در آخرت ثوابى كه ايشان را بودى،اگر آن عمل به اخلاص كردندى و آن ايمان با حقيقت بودى آن نباشد،و كلام در بطلان احباط در دگر جايگاه بيايد -ان شاءاللّٰه.

وَ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ ،و ايشان اهل دوزخ باشند براى كفرشان.

چون رسول-عليه السّلام-از طعنه مشركان رنجوردل شد،و در حقّ اين مردمان و غنيمتى كه آورده بودند توقّفى (3)كرد،و خداى تعالى اين آيت فرستاد،و رسول -عليه السّلام-غنيمت قسمت كرد،گفتند:يا رسول اللّٰه،ما را بر اين غزا كه كرديم،و بر اين رنج كه برديم هيچ مزدى و ثوابى خواهد بودن؟خداى تعالى اين آيت فرستاد:


1) .همۀ نسخه بدلها+هرزه و.

2) .همۀ نسخه بدلها:بياماسد.

3) .آج،لب:توقيفى.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،«آمنوا»اى صدّقوا، ايمان آرند و تصديق كنند و هجرت كنند و خانه و مسكن خود رها كنند در رضاى خدا،و در سبيل خداى تعالى جهاد كنند. أُولٰئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ ،ايشان اميد رحمت خداى دارند.آيت به (1)تسلّى ايشان فرستاد تا آيس نشوند و اميد بر ندارند. وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،و خداى تعالى آمرزنده و بخشاينده است،بيامرزد گناهكاران را به رحمت.

قوله: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ ،جماعتى مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى صحابه رسول پيش رسول آمدند،و گفتند:يا رسول اللّٰه!افتنا فى الخمر و الميسر فانّهما مذهبة للعقل مسلبة للمال،ما را فتوا كن در باب خمر و قمار كه اين هر دو عقل برنده و مال رباينده است (2)،مصدر به جاى اسم فاعل بنهاد مبالغت را (3).خداى تعالى اين آيت فرستاد.

جماعتى مفسّران روايت كردند كه:خداى تعالى در خمر چهار آيت فرستاد،به مكّه اين آيت فرود آمد: وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً (4)...، اى مسكرا على احد القولين،و آنگه حلال بود،چون معاذ حبل و جماعتى از صحابه با رسول-عليه السّلام-در اين باب مراجعتى كردند،خداى تعالى اين آيت فرستاد كه:

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ. جماعتى دست بداشتند و جماعتى دست بنداشتند براى منافعى كه در او بود.تا روزى عبد الرّحمن بن عوف مهمانى كرد و طعامى بساخت و جماعتى را حاضر كرد.چون طعام بخوردند،ايشان را خمر آورد،و ايشان خمر خوردند و اين آنگه بود كه خمر هنوز حلال بود.نماز شام در آمد و ايشان مست شده بودند،يكى را پيش داشتند تا نماز كنند به ايشان،الحمد برخواند و قُلْ يٰا أَيُّهَا الْكٰافِرُونَ (5)،و در او بخواند كه:اعبد ما تعبدون (6)،و همچنين تا آخر بى«لا»كه حرف نفى است.


1) .مب،مر:آيت از جهت.

2) .همۀ نسخه بدلها:ربانيده اند.

3) .دب،آج،لب،فق،مر+ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ ،مى پرسند تو را از خمر.

4) .سورۀ نحل(16)آيۀ 67.

5) .سورۀ كافرون(109)آيۀ 1.

6) .سورۀ كافرون(109)آيۀ 2.

خداى تعالى اين آيت فرستاد: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ حَتّٰى تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ (1)...،چون اين آيت آمد،قومى دگر دست بداشتند و گفتند:خيرى نباشد در چيزى كه ما را از نماز بازدارد و در او اثم باشد.و قومى دگر به اوقاتى كه نه اوقات نماز بودى تعاطى مى كردند،تا روزى يكى از جمله مسلمانان خمر خورد،[چون مست شد] (2)او را كشتگان بدر ياد آمد،برايشان بگريست و نوحه كرد،و در نوحه و مرثيه ايشان[اين بيتها بگفت] (3):

تحيّى بالسّلامة امّ بكرو هل لك بعد رهطك من سلام

ذريني اصطبح بكرا فانّيرأيت الموت نقّب (4)عن هشام

و ودّ بنو المغيرة لو فدوهبالف من رجال او سوام[278-ر]

و كانّى بالطّوى طوىّ بدرمن الشّيزى تكلّل بالسّنام

و كانّى بالطّوى طوىّ بدرمن الفتيان و الحلل الكرام

اين حديث به رسول رسيد،رسول-عليه و على آله السّلام-برخاست و بيامد و چيزى كه در دست داشت خواست تا بر او زند،او زينهار خواست و عذر خواست و توبه كرد و پناه با خداى داد از خشم خدا و پيغامبر.

زهرى روايت كرد از زين العابدين علىّ بن الحسين بن علىّ-عليهم السّلام-از پدرش از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه او گفت:من شترى داشتم نكو،و شترى ديگر رسول-عليه السّلام-مرا داده بود از غنيمت.آن هر دو شتر بياوردم و يكى را ميعاد (5)گرفتيم تا برويم و پاره اى هيزم بياريم.شتران را نزديك ديوار بستى از آن مردى انصارى ببستم،و من برفتم تا رسن و جوال و آلت جمع كنم،كه (6)بازآمدم اشتران را كشته يافتم و شكم شكافته و كوهان بريده،مرا سخت آمد تا نزديك بود كه آب از چشم من روان گردد.گفتم:اين كه كرد؟گفتند:عمّت كرد حمزه.گفتم:چرا؟ (7)


1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 43.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس:اشعار گفت،به دليل نونويسى متن به قياس با نسخه مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .اساس نونويس و مخدوش است،با توجّه به مج تصحيح شد.

5) .دب،لب،فق،مب،مر:معاد،آج:معاون.

6) .مب،مر:چون.

7) .همۀ نسخه بدلها:چرا كرد.

گفتند:مست بود با جماعتى زنگى خنياگر كه در ميان ايشان بود-و اين بيتها بگفت-و ايشان گرسنه بودند،او بيامد و چنين كرد-و هى:

الا يا حمز للشّرف النّواءو هنّ معقّلات با[لفناء] (1)

ضع السّكّين فى اللّبّات منهافضرّجهنّ حمزة بالدّماء

و عجّل من شرائحها كباباملهوجة على وهج الصّلاء

و اصلح من اطايبها طبيخالشربك من قديد او شواء

فأنت ابا عمارة المرجّىلكشف الضرّ عنّا و البلاء

اميرالمؤمنين علىّ-عليه السّلام-گفت:من بيامدم و شكايت با رسول خداى كردم،و او در حجره امّ سلمه بود،و بريده مولاى رسول آنجا بود.رسول-عليه السّلام- برخاست و نعلين در پاى كرد و بيامد و مادر (2)پى او.چون به در سرايى كه ايشان در آنجا بودند برسيد،سلام كرد و دستورى خواست و در سراى شد و حمزه را گفت:

چرا چنين كردى؟و او را ملامت كردن گرفت.او نيز در رسول نگريست،و آنگه چشم از او بگرفت و گفت:نه شما و پدران شما بنده پدر من بوديت (3)؟رسول -عليه السّلام-گفت:يا علىّ!عمّت سخت مست است،و بازپس آمد و گفت:

غرامت شتران بر من است.

با (4)ديگر روز حمزه برخاست و بيامد و در دست و پاى رسول افتاد و عذر (5)خواست.رسول-عليه السّلام-گفت:من براى تو استغفار كردم و از خداى در خواستم تا تو را عفو كرد.

پس از آن عتبان بن مالك طعامى ساخت و سر شترى بريان كرد و جماعتى را حاضر كرد،و سعد بن ابى وقّاص آنجا بود،چون مست شدند در شعر خواندن و مفاخرت آمدند.سعد در آن ميانه قصيده اى خواند كه در آنجا هجاى انصاريان بود و فخر قوم او.انصارى برخاست و آن استخوان (6)برگرفت و بر سر سعد زد و سر او


1) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:بر.

3) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:بودى،مب،مر:بوديد.

4) .همۀ نسخه بدلها:بر.

5) .مب:عذرها.

6) .مج،وز،دب،آج:استخان.

بشكست.او به شكايت به رسول آمد،يكى از صحابه گفت:اللّهم بيّن لنا بيانا شافيا فى الخمر،بار خدايا!ما را بيانى شافى كن در باب خمر،خداى تعالى آيت سورة المائدة بفرستاد: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ (1)-الآية،و خمر حرام شد اين قول بيشتر مفسّران است.

و قول بعضى مفسّران و بعضى اصحاب ما آن است كه خمر هميشه حرام بود،و اين اخبار را قبول نكنند.

خلاف كردند در آن كه اين آيت دليل تحريم خمر مى كند يا نه؟ حسن بصرى گفت:آيت دليل تحريم خمر مى كند ازآنجا كه خداى تعالى گفت: فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ ،و لفظ«اثم»و«حرج»و مانند اين دليل تحريم كند.اگر تنها بودى هم دليل تحريم كردى،اعنى«اثم»من قوله: قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ [278-پ] مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ (2)...،فكيف كه وصف مى كند«اثم»آن را به كبر كه: قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ .و گفت:در باب خمر اوّل،آيت نماز آمد كه: لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ (3)...،و اين دليل تحريم نكرد،بيش از آن نيست در او كه نهى است از نماز كردن در حالى كه مستى باشد كه نداند كه چه مى گويد،پس از آن اين آيت آمد: قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ ،و اين دليل تحريم كرد-چنان كه گفتيم.و پس از آن به تأكيد تحريمش آيت سورة المائده آمد:

إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ (4).

و قتاده و جماعتى ديگر گفتند:آيت (5)سورة البقرة دليل تحريم نمى كند،آيت سورة المائده دليل تحريم به كند.و تفسير داد«اثم»را به گفتا گوى (6)و خصومتى كه ممكن باشد كه (7)رود،و قول حسن بصرى درست تر است.

امّا«خمر»اسمى است عصير انگور را چون بجوشد و سخت شود،اعنى در سورت و مست كردن نزديك بيشتر مفسّران،و ابو حنيفه و سفيان ثورى و ابو يوسف


1) .سورۀ مائده(5)آيۀ 90.

2) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 33.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 43.

4) .سورۀ مائده(5)آيۀ 90.

5) .همۀ نسخه بدلها:اين آيت اعنى.

6) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:گفت و گوى.

7) .همۀ نسخه بدلها+آنجا.

گفتند:هرچه از انگور و خرما كنند و بجوشد نه بر آتش آن را خمر خوانند (1)آنگه در مطبوخ خلاف كردند،مذهب ما آن است كه:هر عصيرى كه بجوشد (2)اگر بر زمين باشد و اگر بر آتش،حرام شود.و حدّ جوشيدن او آن بود كه زبر و زير (3)شود،و حلال نشود پس ازآن كه حرام شد،اگر خمر شده باشد،امّا چون بر آتش بجوشد حرام شود،مگر آنگه كه چندانى بجوشانند كه دو بهر شود و سه يكى (4)بماند آنگه حلال بود و اين در عصير بود در خمر نبود.

و مذهب ابو حنيفه و ابو يوسف و اهل عراق آن است كه:خمر و عصير را (5)حكم يكى باشد.و مذهب فقهاى اهل مدينه آن است كه:هرچه بسيار از او مستى كند اندكش حرام باشد،و مذهب ما اين است،و مذهب اهل عراق جز اين است، گفتند:آنچه[از آن] (6)مستى كند آن شربت بازپسين حرام (7)است.

امّا نبيذ التّمر،كه در او اخبار آورده اند كه:

تمرة طيبة و ماء طهور ،آن است كه رسول-عليه السّلام-در اسفار و غزوات (8)به منازلى كه فرود آمدى،آبها شور و ناخوش بودى.روزى به بعضى منازل فرود آمد،و آب سخت شور و ناخوش بود،بفرمود تا خرمايى چند در مطهره آب افگنند،و رسول-عليه السّلام-بخفت به قيلوله.آنگه برخاست،و از آن آب وضو كرد.گفتند:يا رسول اللّٰه!روا باشد؟گفت:چرا روا نباشد!

تمرة طيبة و ماء طهور ،خرماى پاك و آبى پاكيزه.اين است معنى آن كه گويند از رسول اللّٰه:

«توضّأ بنبيذ التّمر» ،براى آن كه نبذ رمى بود،يعنى ماء نبذ فيه التّمر،آبى كه خرما در او افگنده باشند،نه خمرى كه از خرما كرده باشند،و اين را نقيع خوانند كه خرما يا مويز در آب افگنند تا طعم آن فراگيرد (9)،براى بامداد به شب درافگنند،و براى شبنگاه (10)بامداد درافگنند بيش (11)از يك روز يا (12)يك شب در او


1) .همۀ نسخه بدلها:گويند.

2) .همۀ نسخه بدلها+سواء.

3) .همۀ نسخه بدلها:زير و زبر.

4) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:سيكى.

5) .همۀ نسخه بدلها:در خمير و عصير.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .همۀ نسخه بدلها+آن.

8) .همۀ نسخه بدلها:اسفار غزوات.

9) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:هاگيرد،مب،مر:گيرد.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:شبانگاه.

11) .وز،دب،آج،لب،فق،مر:بيشتر.

12) .مج:كه.

نباشد،و مراد آن كه چندانى در او رها نكنند كه آن به حدّى رسد كه در او سورتى و شدّتى پديد آيد،يا (1)به حدّ آن كه اگر بسيار بود مستى كند (2)،اگر چنين بود مسكر باشد،و مسكر حرام بود،هر مسكرى كه باشد سواء اگر از انگور كنند و اگر از خرما يا مويز يا جويا ارزن،اندك و بسيارش در (3)تحريم يكى باشد به نزديك ما و (4)شافعى و مالك و احمد و ابو ثور.

و هرچه چنين بود خمر بود،براى آن كه اشتقاق خمر از خمر است،و هو ما واراك (5)من شجر او (6)غيره.و«خمرة»آن بود كه در عجين كنند،[و خمر ستر بود،و خمار گويند مقنع را] (7)،و«خمار»،بيمارى و رنجى بود از شرب خمر،و«خمرت»، مصلّى نماز كوچك باشد،و«مخامرت»،ملابست باشد.پس«خمر»براى آنش گويند كه عقل بپوشد،و خمير را (8)هم براى اين خمير گويند.

چون لفظ قرآن بر خمر است[279-ر]،و هرچه مخامر عقل بود آن را خمر خوانند،پس از ظاهر آيت لا بد بايد تا حرام بود و از اجماع امّت،و اخبار در اين باب از رسول-عليه السّلام-و صحابه و تابعين بيرون از حدّ است.و اجماع حاصل است بر آنكه :كلّ مسكر حرام.

و در كيفيّت او خلاف كردند،و غرض رسول-عليه السّلام-اشارت به جنس است نه به عين،فكيف كه (9)يك شربت از جمله عين شرابى!و اين تخصيص باشد بى دليل،و اخبار در اين معنى بسيار است (10)اين كه:

ما اسكر كثيره فقليله حرام، هرچه بسيارش مستى (11)كند،اندكش حرام باشد از انواع خمر.

و عائشه (12)روايت كند از رسول-عليه السّلام (13):

ما أسكر الفرق فملء الكفّ منه


1) .همۀ نسخه بدلها:تا.

2) .آج،لب،فق،مب،مر+و.

3) .همۀ نسخه بدلها+باب.

4) .همۀ نسخه بدلها+و به نزديك.

5) .وز:وراك.

6) .همۀ نسخه بدلها:شجر و.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجه به مج افزوده شد.

8) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

9) .همۀ نسخه بدلها+به.

10) .همۀ نسخه بدلها:بسيار آمد و لفظ.

11) .مر:مست.

12) .وز+ رضى اللّٰه عنها.

13) .مج،وز،دب+كه.

حرام،گفت:آنچه فرقى (1)از او مستى كند (2)چندان كه در كفى كنند از او حرام باشد.و«فرق»انائى بود كه شانزده رطل در او گنجد.

و لفظى دگر از رسول-عليه السّلام-اين است (3):

كلّ مسكر حرام اوّله و آخره. و رسول-عليه السّلام-گفت:

انّ من التّمر خمرا (4)و انّ من العنب خمرا (5)،و انّ من الزّبيب خمرا (6)،و انّ من العسل خمرا (7)،و انّ من الحنطة خمرا (8)،و انّ من الشّعير خمرا (9)،و انّ من الذّرّة خمرا (10)،فرمود:از انگور خمر باشد و از خرما و مويز و انگبين و گندم و جو و ارزن.و

قال-عليه السّلام: كلّ شراب عاقبته كعاقبة الخمر فهو حرام، گفت:هر شرابى كه آن را عاقبتى بود چون عاقبت خمر،يعنى در مستى،او حرام است.

و امّا اخبار در نهى و زجر و [وبال و عقاب] (11)شارب خمر آن را حدّى نيست.امّا خبرى جامع هست،مضاء بن حرب (12)روايت كند از ابو عبد اللّٰه كه گفت:روزى جماعتى از اهل شام به نزديك عبد اللّٰه عمر آمدند و گفتند:يا ابن عمر!ما را خبر ده تا از رسول-عليه السّلام-چه شنيده اى در باب شراب مسكر؟گفت:از رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-شنيدم كه او گفت:

و الّذي بعثني بالحقّ، به آن خدايى كه مرا به حق به خلقان فرستاد كه هركس كه او يك شربت بازخورد از شراب مسكر،خداى تعالى چهل روز نماز او نپذيرد،و اگر توبه كند مقبول باشد.و چون دو شربت بازخورد، خداى تعالى هشتاد شبانروز (13)نماز او نپذيرد،و اگر توبه كند مقبول بود توبه اش.

و بدان خداى كه مرا به حق (14)بفرستاد كه هركه او سه شربت مسكر بازخورد، خداى تعالى صد و بيست روز نماز او نپذيرد.و واجب باشد بر خداى كه او را ردغة الخبال بچشاند.گفتند:«ردغة الخبال»چه باشد؟گفت:خون و ريم اهل دوزخ كه از شكم ايشان بيرون آمده باشد،و آن در (15)واديى بود از دوزخ چندان كه از مشرق


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:فرق.

2) .دب،آج،لب،فق،مر+از كفش،مب+در كفش.

3) .مب،مر+كه.

4) همۀ نسخه بدلها:لخمرا.

5) همۀ نسخه بدلها:لخمرا.

6) همۀ نسخه بدلها:لخمرا.

7) همۀ نسخه بدلها:لخمرا.

8) همۀ نسخه بدلها:لخمرا.

9) همۀ نسخه بدلها:لخمرا.

10) همۀ نسخه بدلها:لخمرا.

11) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

12) .مر:مضار بن حرب.

13) .هشتاد روز،مب،مر:شبانه روز.

14) .دب،آج،لب،مب،مر:به خلق،فق:به خلقان.

15) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:دو.

تا به مغرب در آنجا موج مى زند.

آنگه گفت:

و ازيدكم يا اهل الشام ،زيادت كنم براى شما اى اهل شام.رسول -عليه السّلام-گفت:

و الذي بعثني بالحق ،به آن خداى (1)كه مرا به حق (2)بفرستاد، كه شارب خمر فرداى قيامت مى آيد سيه روى،از رق چشم،لبها از دهن بازافتاده، آب از دهنش مى رود،هركه او را بيند از اوش نفرت آيد.

و ازيدكم يا اهل الشام ،رسول-عليه السّلام-گفت:شارب خمر تشنه بميرد،و در گور تشنه باشد،و روز قيامت تشنه برخيزد،و هزار سال بانگ مى دارد كه:

وا عطشاه!پس از هزار سال آبى بيارند چون دردى زيت كه به نزديك دهن برد،رويش بريان كند و دندانهايش در آن كاس (3)افتد،و چشمهايش بيرون آيد تا همه بازخورد.

چون خورده باشد،هرچه در شكمش باشد گداخته شود.

و ازيدكم يا اهل الشّام (4)،رسول-عليه السّلام-گفت:شارب الخمر مى آيد روز قيامت،حق تعالى گويد:بگيرى اين را،هفتاد هزار فريشته روى به او نهند و در او آويزند،و او را در روى (5)مى كشند،و فرشتگان عذاب از پيش (6)[279-پ]بازآيند (7)با سلاسل و اغلال،بر روى او مى زنند تا او دهن باز كند،طعامى در دهن او نهند:

كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّيٰاطِينِ (8)،چون سرهاى ديوان،آن به گلوش فرونشود،و كرم ازآنجا بيرون مى آيد و در دهن و كام و شكم او مى افتد،او چون وحوش (9)در بيابان مى رمد.

و ازيدكم يا اهل الشام ،رسول-عليه السّلام-گفت:شرب خمر در ديوان شارب الخمر (10)،از بالاى همه گناهان او بشود چنان كه درخت (11)بلند از بالاى همه درختان برود.

و ازيدكم يا اهل الشام ،رسول-عليه السّلام-گفت:هركه فرزندش را خمر


1) .مح،مر:خدايى.

2) .مب:به خلق.

3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:كاسه.

4) .مب+زيادت كنم از براى شما اى اهل شام.

5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:به روى.

6) .مر+او.

7) .مب،مر:مى آيند،بقيّه نسخه بدلها:آيند.

8) .سورۀ صافات(37)آيۀ 65.

9) .همۀ نسخه بدلها:وحش.

10) .آج،لب،فق،مب،مر:گفت در شرب خمر شارب خمر.

11) .آج،لب،فق،مب،مر:درختى.

دهد،خداى تعالى او را از شراب غسلين بچشاند،و آن در شكم همچنان جوشد كه آب بر آتش.

و ازيدكم يا اهل الشام ،رسول-عليه السّلام-گفت:شارب خمر روز قيامت از تشنگى سر بر زمين مى زند و مى گويد:وا عطشاه!

و ازيدكم يا اهل الشام ،رسول-عليه السّلام-گفت:هركه در پيش (1)او آيتى باشد از كتاب خداى،و او خمر فروريزد آنجا،به هر حرفى كه در آن آيت بود فريشته اى بيايد و به موى پيشانى او در آويزد،و (2)او را پيش خداى آرد تا قرآن با او خصومت كند،و هركه را قرآن خصم باشد او مقهور و مغلوب بود.

و ازيدكم يا اهل الشام ،خداى تعالى هم به آن لفظ كه نهى مى كند از عبادت اصنام،نهى مى كند از خمر،در حقّ اصنام مى گويد: فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ (3)...،در باب خمر مى گويد: فَاجْتَنِبُوهُ (4)...،و به قولى مراد به«رجس»نه اوثان است خمر است،يعنى پليديى از جهت اوثان،على تقدير الرّجس الصّادر من جهة الاوثان،و بر اين قول«من»ابتداى غايت باشد.

و ازيدكم يا اهل الشام ،رسول-عليه السّلام-در باب خمر چند كس را لعنت كرد:خمر را لعنت كرد و آن كه فشارد،و آن كه فرمايد تا فشارند،و ساقى را،و شاربش را،و حاملش را كه بر گيرد،و آن را كه به او برند،فان تاب تاب اللّٰه عليه، اگر توبه كند خداى تعالى توبه اش بپذيرد لقوله: إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ التَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ (5).«توّابان»،آنان باشند كه از كرده توبه كنند،و متطهّران آنان باشند كه خود نكنند و خويشتن از آن پاكيزه دارند.

و الخمر جماع الإثم و امّ الخبائث و مفتاح الشّرّ، خمر جمع (6)بزه است،و مادر پليديهاست،و كليد همه شرها و بديهاست.

قوله: وَ الْمَيْسِرِ ،يعنى القمار.مراد به«ميسر»قمار است.عبد اللّٰه عبّاس گفت:

در جاهليّت فرد به اهل و مال و فرزند قمار باختى.چون بماندى و مقمور (7)شدى از


1) .مج،وز،دب،لب،فق،مب،مر:در نفس.

2) .همۀ نسخه بدلها:تا.

3) .سورۀ حج(22)آيۀ 30.

4) .سورۀ مائده(5)آيۀ 90.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 222.

6) .همۀ نسخه بدلها:مجمع.

7) .فق:مقهور.

همۀ بيرون آمدى و بدادى.و اصل او از (1)«يسر لى الشّىء اذا وجب ييسر يسرا»باشد،و ياسر واجب به قمار باشد،يعنى ما وجب له.آنگه قمار را«يسر»و«ميسر»خواندند براى آن كه اعتقاد وجوب آن كرده بودند،و مقامر را ياسر و يسر خوانند،قال النّابغة فى الياسر:

او ياسر ذهب القداح بوفرهاسف تأكّله الصّديق مخلّع

و قال آخر فى اليسر (2):

فبتّ كأنّني يسر غبينيقلّب بعد ما اختلع القداحا

مقاتل گفت:براى آن قمار را ميسر خوانند كه قامر مقمور را گويد:يسر لي ما قمرت،آنچه بمانده (3)از او ديده (4).و اصل آن كه عرب باختندى بر شتر بودى،شترى بخريدندى و بكشتندى،آنگه پاره پاره بكردندى.و در پاره هاى او خلاف كردند.ابو عبيده گفت و ابو عمر (5)كه:ده جزو بودى.اصمعي گفت:بيست و هشت پاره بودى.

آنگه به ده تير بر اجزاى (6)قمار كردندى و آن تيرها را«ازلام»و«قداح»خواندندى، هفت را از آن ده نصيب بودى،و سه را نصيب نبودى[280-ر].

و نام آن تيرها اين است:«الفذّ»و او را يك نصيب باشد،و«توأم»واو را دو نصيب باشد،و«رقيب»و او را سه نصيب باشد،و«حلس»و او را چهار نصيب باشد،و«نافس»و او را پنج نصيب،و«مسبل»و او را شش نصيب باشد،و «معلّى»و او را هفت نصيب باشد.

و آن سه كه آن را نصيب نبود:آن را«منيح»و«سفيح»و«وغد»خوانند.

آنگه اين تيرها در خريطه اى كنند و آن را ربابه خوانند،قال ابو ذؤيب:

و كأنّهنّ ربابة و كأنّهيسر يفيض على القداح و يصدع

آنگه آن كيسه در دست مردى نهند كه معتمد ايشان بود،و آن مرد را«مجيل»و «مفيض»خوانند،دو اسم مشتقّ است از فعل او تا او بگرداند،و آنگه يك يك بيرون


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:او من.

2) .اساس به صورت«الميسر»هم خوانده مى شود.

3) .مج:نمانده.

4) .كذا:در اسامى و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(191/2):از او بده.

5) .دب،آج،لب:ابو عمرو.

6) .آج:بران احزا.

مى آرد به نام هركسى،هر (1)مرد را كه به نام او آن تير برآمده باشد،آن نصيب كه بر او نوشته باشد (2)مى دهد.و«نصيب»را از اين جا سهم خوانند كه نصيب برآن تير نوشته بود (3).و تير به تازى سهم باشد.پس اگر از آن تيرها بى نصيب به نام كسى برآيد خلاف كرده اند.بهرى گفتند:هيچ (4)نگيرد،و بهاى شتر جمله غرامت كنند او را.و بهرى گفتند:چيزى ندهند او را و غرامت نكنند بر او،و آن[تير را لغو گويند] (5)،و دگرباره به نام او ديگرى برآرند،آنگه آنچه برده باشند برنگيرند (6)،بل به درويشان دهند،براى اين كار ايشان به قمار[باختن] (7)فخر آورند كه در آن خيرى (8)به درويشان رسد،و آن را كه به آن مشغول نباشد (9)،او را بنكوهند و ذمّ كنند،و به تازى او را «برم»خوانند،قال متمّم بن نويره:

و لا برما تهدى النّساء لعرسهاذا القشع في برد الشّتاء تقعقعا

عبد اللّٰه مسعود روايت كند كه شطرنج و نرد حرام است و همه بازى حرام است (10)، و در دوزخ است تا بازى كردن به جوز و كعب.و ابو صالح روايت كرد از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت:«ميسر»قمار است،و جمله در دوزخ است.

و روايت كرده اند كه:عبد اللّٰه مسعود بگذشت به جماعتى كه شطرنج مى باختند، گفت: مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهٰا عٰاكِفُونَ (11).و رسول-عليه السّلام-گفت:

من لعب بالنّرد فقد عصى اللّٰه و رسوله ،هركه به نرد بازى كند،در (12)خدا و پيغامبر عاصى باشد.

عبد اللّٰه بن عمرو (13)گفت:خواندم در بعضى كتابهاى منزل كه«هركه او شطرنج بازد بر سبيل قمار،همچنان بود كه گوشت (14)خوك خورده،و هركه بازد نه به قمار،


1) .همۀ نسخه بدلها:هركدام.

2) .همۀ نسخه بدلها:بودند.

3) .همۀ نسخه بدلها:باشد.

4) .همۀ نسخه بدلها+نصيب.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .مج،وز:برگيرد،دب،آج،لب،فق،مب،مر:بر نگيرد.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .همۀ نسخه بدلها:چيزى.

9) .اساس:باشد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .همۀ نسخه بدلها+و قمار همۀ حرام است.

11) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 52.

12) .دب،آج،لب،فق،مر:در نزد.

13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:عبد اللّٰه بن عمر.

14) .مج،وز:گوشتك،دب،آج،لب،فق،مب،مر:گوشت سگ.

همچنان باشد كه خويشتن به روغن او بيندوده (1).

و در خبر است كه اميرالمؤمنين (2)-عليه السّلام-به قومى بگذشت كه شطرنج مى باختند،گفت: مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهٰا عٰاكِفُونَ (3)،و پاره اى خاك بر گرفت و در آن ميان ريخت.چنين گويند (4)آنان كه تعاطى آن كار كنند كه هرگه كه (5)آن نطع بازافگنند (6)قدرى خاك در آن ميان باشد.

عبد اللّٰه عبّاس روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:

ملعون من لعب بالاشتريق (7)،يعنى الشّطرنج،و النّاظر اليه كآكل لحم الخنزير، گفت:ملعون است آن كه (8)شطرنج بازد،و آن كه در آن نگرد چنان است كه گوشت خوك مى خورد.

و رسول-عليه السّلام-گفت:

من لعب بالنرد شير فكأنما غمس يده في لحم الخنزير و دمه ،گفت:هركه او نرد بازد،همچنان بود كه دست در خون و گوشت خوك نهاده.و اخبار در اين معنى بسيار است،و اگرچه ميسر در عرب قمار بر اين وجه بود،آيت متضمّن نهى است از جمله انواع قمار.

و روايت است از رسول-عليه السّلام-كه گفت:

ايّاكم و هاتين الكعبتين الموشومتين (9)فإنّهما من ميسر العجم، گفت:دور باشى از اين دو استخان نگاشته كه آن از قمار اهل عجم است.

و صادق-عليه السّلام-گفت از پدرانش كه نرد و شطرنج[280-پ]از جمله ميسر است.

قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ ،بگو اى محمّد كه در آن هر دو يعنى خمر و ميسر بزه اى عظيم هست (10)و فسادى بسيار به آن تعلّق دارد از مخاصمت و مشاتمت و كلام فحش و دروغ و ضرب مزامير (11)و منع صلات و زوال عقل،و انواع آنچه تعلّق دارد به او از جمله فواحش.


1) .مج،وز،دب،آج،لب:باندوده.

2) .همۀ نسخه بدلها+على.

3) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 52.

4) .همۀ نسخه بدلها:گفتند.

5) .همۀ نسخه بدلها:كه هركه.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:افكند.

7) .مج،وز:بالاشريق.

8) .همۀ نسخه بدلها+كس.

9) .آج:الموسومتين.

10) .همۀ نسخه بدلها:است.

11) .مج،وز:خوامير.

اهل كوفه خوانند مگر عاصم:«كثير»بالثّاء،باقى قرّاء«كبير» (1)بالباء.

وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ ،و در آنجا منفعتهايى هست مردمان را.بهرى گفتند:مراد منفعت تن است (2)از آنان كه خمر با طبع ايشان موافق بود،و لذّتى به آن متعلّق است، و منافع تجارتى كه به آن كردندى،چنان كه اعشى گفت:

لنا من ضحاها خبث نفس و كآبةو ذكرى هموم ما تغبّ أذاتها

و عند العشاء طيب نفس و لذّةو مال كثير عدوة (3)نشواتها

و چنان كه ديگرى گفت (4):

و إذا شربت فإنّني ربّ الخورنق و السّديرو إذا صحوت فإنّني ربّ الشّويهة و البعير

يكى از جمله خلفا شاعرى را گفت:ما تصنع بشرب الخمر؟چه خواهى كردن خمر را كه اوّلش تلخ است و آخرش خمار؟گفت:چنين است (5)،و لكن بينهما حالة لا يساويها ملكك،در آن ميانه حالتى هست كه با ملك تو برابر نكنم.گفت:توبه بكن تا تو را فلان اقطاع بدهم (6).گفت:چون مست شوم ملك من از ملك تو بيش باشد.گفت:باز چون هشيار (7)شوى نه همان گداى باشى؟گفت:اعاود السّكر ليعاودنى الغنى (8)،با سر مستى شوم تا توانگرى با من آيد.منافع خمر از اين معانى بود، و منافع ميسر آن مالى كه ازآنجا جمع كنند و ببرند.

وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا ،گفت:و لكن بزه اش بزرگتر است از سودش.

مفسّران گفتند:اثم خمر آن بود كه چون مست شود مردم را ايذا كند،و اثم قمار آن بود كه مال مردمان (9)به ناحق ببرد.

ربيع و ضحّاك گفتند«منافع»پيش تحريم بود،و«إثم»پس از تحريم،و


1) .مج+به،وز+ببر.

2) .اساس:نيست،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .اساس:عدّة،با توجّه به مج تصحيح شد.

4) .همۀ نسخه بدلها:گويد.

5) .اساس:با خطى متفاوت از متن نوشته«گفت ايّها الامير»،با توجّه به مج و اتّفاق نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .اساس:با خطى متفاوت از متن«بدهم»،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .مج،وز:هشيارى.

8) .اساس:با خطى متفاوت از متن«يعنى»،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .مج،فق:مردم.

بر اين قول مراد به«إثم»عقوبت و وبال قيامت باشد بر جمله.

حق تعالى بازنمود كه:در اين هر دو سود و زيان هست،و زيان بيش از سود است،و اگر هيچ زيان نبودى جز آفت عقل بس بودى.و آن ابيات كه ابن طباطبا العلوىّ گويد،ابياتى جامع است مذمّت (1)آن را كه اختيار بى عقلى كند،و هى:

سألت عن السّكران ما وزن عقلهو احمق ما يلقى اذا ما تعاقلا

تراه اذا استرخت قواه لسكرهيزاول أمرا لم يزل عنه زائلا

يرى العجز منه قوّة مستفادةو لو أنّه لاقى كميّا لقاتلا

يحارب اعلاه أسافله فإناراد استواء فى القيام تمايلا

فإن قلت قل لا قال من سكره نعمفإن قلت نصحا قل نعم قال لا و لا

إذا اخذت منه المدام رأيتهكذى الجدّ في بعض الامور تهازلا

ذكيّا بليدا ساهيا متفكّراكحيران مبهوت تذكّر ما خلا

إذا ما اقتضاه الهمّ فى السّكر دينهرأيت غريم الهمّ ثمّ مماطلا

لديه كنوز من أمانىّ نفسهفمهما يرد منها غرورا تناولا

و يتحف بالتّقبيل كلّ مسائلو إن لم يكن فى النّاس خلّا مواصلا

و ديگرى گويد در اين معنى:

إخاءهم ما دارت الكأس بينهمفإن غبت عنهم ساعة فذميم

و كلّهم يلقاك (2)بالبشر كاذباو كلّهم رثّ الوصال سووم (3)

فهذا ثنائى لم اقل بجهالةو لكنّني بالفاسقين عليم

و ديگرى گويد (4):

تركت النّبيذ و شرابهو صرت خدينا (5)لمن عابه

شراب (6)يضلّ سبيل الهدىو يفتح للشّر أبوابه (7)


1) .مج،آج،لب،فق:مذهب.

2) .همۀ نسخه بدلها:تلقاك.

3) .آج:ذميم.

4) .همۀ نسخه بدلها:و هم در اين معنى گفت.

5) .مج:حذينا.

6) .اساس:شرابا،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .مج،وز:اثوابه.

و ديگرى گويد:

تركت النّبيذ لشرّابه (1)و اقبلت أشرب عذبا نقاخا

شراب النّبيّين و المرسلينو من لا يريد الشّراب الطّباخا[281-ر]

[رأيت] (2)النّبيذ يذلّ العزيزو يزداد فيه العمى (3)و انتفاخا

و يورث شرابه سوأةو يكسو التّقىّ النّقىّ انسباخا (4)

[و يترك] (5)القلب (6)بورا خلاءكما ترك الزّارعون السّباخا

فإن كان ذا جائزا للشّبابفما العذر فيه إذا المرء شاخا

و فيه ايضا:

شربنا من الرّازىّ حتّى كأنّماملوك حوت ما بين هيت الى مصر

فلمّا تجلّى السّكر عنّا رأيتناتجلّى الغنا عنّا و عدنا الى الفقر

و فيه ايضا:

لحى اللّٰه اصحاب النّبيذ فما لهماذا فقدوا الصّهباء عهد و لا عقد

مودتهم ما دامت الكأس تحتشىفإن عاق عنها (7)عايق بطل الودّ

قوله: وَ يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا يُنْفِقُونَ ،سبب نزولش آن بود كه رسول-عليه السّلام- ايشان را بر صدقه حثّه (8)كردى،گفتند:يا رسول اللّٰه:ما را بيان كن تا چه دهيم؟و چند دهيم؟و به كه دهيم؟خداى تعالى آيت فرستاد:مى پرسند تو را اى محمّد كه چه نفقه كنند؟«ما»استفهاميّه است.

قُلِ الْعَفْوَ ،ابو عمرو (9)و حسن بصرى و قتاده و ابن ابي اسحاق به رفع خواندند على معنى الّذي ينفقونه هو العفو،و مثال اين قرائت قوله تعالى:


1) .آج:و شرابه.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز مج:فيه غمى،مج:فيه عمى.

4) .مج،وز،اتساخا،دب،آج،لب،فق،مب،مر:اتاخا.

5) .اساس:افتادگى دارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .دب:و نزل القلب،لب:و ينزل القلب،چاپ شعرانى(195/2):و يترك للقلب.

7) .همۀ نسخه بدلها:عنهم.

8) .آج:حث.

9) .همۀ نسخه بدلها:ابو عمر.

وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قٰالُوا أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ (1)[رفع او] (2)در هر دو جايگاه بر خبر ابتداى (3)محذوف است،و ديگران به نصب خواندند بر تقدير:قل انفقوا العفو،و مثالش قوله تعالى: [وَ قِيلَ] (4)لِلَّذِينَ اتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قٰالُوا خَيْراً (5).

مفسّران در (6)معنى«عفو»خلاف كردند.عبد اللّٰه عمر و محمّد كعب و قتاده و عطا[و سدّى] (7)و ابن ابى ليلى گفتند:ما فضل من المال عن العيال،آنچه از قوت او و عيالش فاضل بود.

حسن بصرى گفت:«عفو»آن بود كه مرد با آن بر جا بماند و درويش نشود.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:آنچه پديد نيايد بر مال.مجاهد گفت:صدقه اى باشد از سر توانگرى.

عمرو بن دينار و عطا گفتند:صدقه اى وسط باشد از ميان اسراف و تقصير.

ضحّاك گفت:مقدار طاقت بود.عوفى روايت كرد از عبد اللّٰه عبّاس كه:مراد به «عفو»آن است (8)كه هرچه باشد از قليل و كثير.

عطاء خراسانى گفت:ما عفا و يسّر،آنچه سهل و آسان بود من قولهم:أتاه الامر عفوا صفوا.ربيع گفت:«عفو»طيّب پاك باشد،يعنى از آنچه پاك تر و حلال تر و نكوتر باشد صدقه (9)بايد دادن،و معنى متقارب است.

و اصل«عفو»در لغت زيادت باشد و كثرت،قال اللّٰه تعالى: حَتّٰى عَفَوْا (10)...، اى كثروا.و

قال-عليه السّلام: احفوا الشّوارب و اعفوا اللّحى،اى كثّروها ،گفت:

شارب نيك بگيريد يعنى سلبت،و محاسن رها كنيد تا بسيار شود،قال الشّاعر:

و لكنّا يعضّ السّيف لابأسوق عافيات الشّحم كوم

اى كثيرات الشّحم.و«عفو»نيز كارى بود آسان كه گفتيم،و عرب گويند (11)


1) .سورۀ نحل(16)آيۀ 24.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مبتداى.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به قرآن مجيد افزوده شد.

5) .سورۀ نحل(16)آيۀ 30،همۀ نسخه بدلها:و اذا قيل لهم ما ذا انزل ربّكم قالوا خيرا.

6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+اين.

7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .همۀ نسخه بدلها:عبد اللّٰه عبّاس العفو مراد آن است.

9) .همۀ نسخه بدلها:بصدقه.

10) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 95.

11) .همۀ نسخه بدلها:گويد،كه بر متن مرجّح است.

خذما عفا،اى ما اتاك سهلا.

جابر روايت كند كه:مردى به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّٰه!هذه بيضة ذهب أصبتها من بعض المعادن لا أملك غيرها اريد ان أجعلها صدقة للّٰه،گفت:

مردى شكل خايه (1)زرّين بياورد پيش رسول-عليه السّلام-و گفت:يا رسول اللّٰه!به خدا (2)كه من جز اين ندارم و مى خواهم كه (3)صدقه كنم براى خدا.

رسول-عليه السّلام-رو از او بگردانيد،او به دگر جانب آمد و اين بگفت.رسول -عليه السّلام-رو بگردانيد (4)،با دگر جانب آمد و (5)بگفت:رسول-عليه السّلام-از او به خشم آمد (6)،از دست او بستد و بينداخت،چنان كه اگر بر او آمدى عضوى تباه كردى از او،و گفت:چون مى (7)گويى كه هم اين دارم صدقه را چه خواهى كردن؟آنگهى گفت:يكى از شما مى آيد و جمله مال[281-پ]صدقه مى كند،آنگه به درها مى گردد و سؤال مى كند،

أفضل الصدقة ما كان عن (8)ظهر غنى،و ليبدأ احدكم بمن يعول ،فاضل تر صدقه آن بود كه از سر توانگرى باشد،و يكى از شما بايد كه ابتدا به عيال خود كند.

كلبى گفت:بعد نزول اين آيت كسى آن چنان نكرد،چون كسى را چيزى بودى و خواستى كه از آن صدقه اى كند قوت خود و قوت عيال ازآنجا برداشتى،و آنچه فضله بودى صدقه كردى،و اگر مرد اهل حرفت بودى،يك روزه نفقه برداشتى ازآنجا و باقى صرف كردى (9).آيت زكات بيامد،اين آيت منسوخ شد اعنى حكمش على قول الكلبىّ.و اولى تر آن بود كه نگويند كه آيت منسوخ است،براى آن كه جمع از ميان اين آيت و (10)آيت زكات ممكن است.

كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اللّٰهُ ،زجّاج گفت:براى آن«كذلك»گفت و خطاب با جماعتى است،كه معنى جماعت قبيل (11)بود و آن موحّد اللّفظ و مذكّر است.بهرى ديگر


1) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر+مرعى.

2) .همۀ نسخه بدلها:به خداى عز و جلّ.

3) .همۀ نسخه بدلها:مى خواهم تا اين.

4) .مب،روى از او فرا بگردانيد.

5) .دب+اين سخن.

6) .مب:در خشم شد.

7) .همۀ نسخه بدلها:همى.

8) .همۀ نسخه بدلها:على.

9) .همۀ نسخه بدلها+چون.

10) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر+ميان.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:قبيله.

گفتند:براى آن موحّد گفت كه خطاب با رسول است-عليه السّلام-و مراد او و امّت، «كذلك»خطاب با او،و«لكم»خطاب با او و امّت اوست.همچنين خداى تعالى بيان كند براى شما آيتها را، لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ فِي (1)الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ ،يعنى لعلّكم (2)تتفكّرون في امر الدّنيا و الآخرة في باب النّفقة،و تا شما در كار دنيا و آخرت انديشه كنيد،در باب نفقه مال آنچه قوت خود و عيال است در باب دنيا راست كنيد،و آنچه فاضل باشد و افزون براى خداى تعالى و براى آخرت صدقه كنيد تا ذخيره اى باشد شما را.و در آيت مضاف محذوف است و مضاف اليه به جاى او نهاده.

بهرى ديگر گفتند مراد آن است كه (3):تتفكّرون فى الدّنيا و زوالها و فنائها [و مآلها] (4)،تا در دنيا انديشه كنيد بدانيد (5)كه فانى است و زائل و مآل او با فنا و زوال است،و در آخرت انديشه كنيد كه سراى بقا و (6)ثواب است،تا چون انديشه كرده باشيد شما را داعى بود بر صدقه و نفقه كردن،و صارف بود از بخل و حرص بر حطام دنيا.

و جار و مجرور در محلّ مفعول به باشد نه در جاى ظرف،تا كسى گمان نبرد كه در قيامت تكليف نظر و تفكّر باشد.

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتٰامىٰ (7)،عبد اللّٰه عبّاس به روايت عطيّه و ضحّاك و سدّى گفتند:سبب نزول آيات آن بود كه عرب در جاهليّت كار يتيم عظيم داشتندى،و مال او از مال خود دور داشتندى،و با او مؤاكله و مخالطه نكردندى،و اگر او را چهار پاى بودى كس بر او ننشستى (8)،و اگر خدمتكارى بودى كس او را خدمت نفرمودى و متشأّم بودندى از آن،چون اسلام آمد از رسول-عليه السّلام-پرسيدند حديث يتيمان.خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتٰامىٰ ،و مى پرسند اى محمّد تو را از يتيمان. قُلْ إِصْلاٰحٌ لَهُمْ خَيْرٌ ،بگو كه اصلاح كار ايشان به حسب مصلحت بهتر بود شما را.


1) .همۀ نسخه بدلها+أمر.

2) .اساس:لعلّهم،با توجّه به مج تصحيح شد.

3) .همۀ نسخه بدلها+لعلّكم.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و ترجمه عبارت افزوده شد.

5) .مج،وز،آج،لب،فق:كنى بدانى.

6) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر+سراى.

7) .همۀ نسخه بدلها+الآية.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:بر ننشستى.

قتاده و ربيع و سعيد جبير از عبد اللّٰه عبّاس گفتند:چون خداى تعالى در باب يتيم (1)و مال او تشديد فرمود و آيات فرستاد من قوله: وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْيَتِيمِ إِلاّٰ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ (2)...،و[قوله:انّ] (3): اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ الْيَتٰامىٰ ظُلْماً (4)...،مردم بترسيدند يتيمان را از خويشتن دور كردند،و مالهاى ايشان را از مال خود دور داشتند،و طعام ايشان از طعام خود[282-ر]جدا كردند (5)و با ايشان اختلاط نكردند تا اگر از طعام يتيم كه روز را ساخته بودندى چيزى بماندى كس بنخوردى و بر نگرفتى (6)تا عوضى دادى آن را تا (7)تباه شدى،و اين كار بر ايشان سخت شد.

به نزديك رسول-عليه السّلام-آمدند و از او بپرسيدند،خداى تعالى اين آيت فرستاد و رسول را فرمود كه بگو (8): إِصْلاٰحٌ لَهُمْ خَيْرٌ ،اگر شما اين براى خير مى كنى اصلاح كار ايشان شما را بهتر بود،و اصلاح مال ايشان بى طمعى و اجرتى و خيانتى و اخذ عوضى مزد در آن بيشتر باشد شما را،و اگر مصلحت در آن بود كه با ايشان اختلاط كنيد روا بود كه ايشان برادران شمااند در دين،در طعام و شراب و دوابّ و مواشى و اسباب به يك جاى اگر مصلحت دانى،و اگر مال ايشان را به حفظ و تجارت و عمارت به بر آرى و از آن عوضى و اجرت مثلى بردارى هم[روا] (9)بود. فَإِخْوٰانُكُمْ ، اى فهم اخوانكم،ايشان برادران شمااند.و در شاذّ ابو مجلّز خواند:فاخوانكم،به نصب على تقدير:فا[خوانكم] (10)تخالطون،يعنى ايشان را جارى مجراى برادران دارى،و آن كه با مال برادر كنى از وجوه صلاح با مال ايشان همان كنى.

[ابو عبيد (11)گفت] (12):اين آيت دليل آن است كه مسافران (13)چون هم سفره باشند، ايشان را روا بود كه طعام و شرابشان (14)به يك جاى باشد،و زيادت و نقصانى كه آن


1) .همۀ نسخه بدلها:يتيمان.

2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 152.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .سورۀ نساء(4)آيۀ 10.

5) .مج،وز،آج،لب،فق:دور داشتند،دب:دور كردند.

6) .دب:بر نگرفتندى.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز لب،مب:يا.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز دب+كه.

9) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .همۀ نسخه بدلها:يتيمان.

11) .مب،مر:ابو عبيده.

12) .همۀ نسخه بدلها:يتيمان.

13) .همۀ نسخه بدلها+را.

14) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:شراب ايشان،دب:شراب و طعام ايشان.

جا بود بطيبة النّفس باكى نبود از آن،براى آن كه چون در حقّ يتيم خداى تعالى رخصت داد،در حقّ بالغان اولى تر كه رخصت باشد.

آنگه گفت: وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ ،و خداى تعالى مفسد را از مصلح بازداند كه كيست،كه غرض او از (1)مخالطت اصلاح است،و كيست كه غرض او فساد است،باشد كه آن كس كه مخالطت نكند،او افساد و تلف ما ايشان كند،و باشد كه آن كس كه مخالطت كند غرض او صلاح باشد تا مال ايشان محفوظ باشد و برايشان تباه نشود. وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَعْنَتَكُمْ ،و اگر خداى تعالى خواستى كار بر شما سخت كردى،و شما را رخصت ندادى در مخالطت ايشان.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:معنى آن است كه حكم كردى به إثم و حرج شما به تصرّف (2)در مال ايشان.و اصل«عنت»سختى و مشقّت بود،يقال:عقبة عنوت،اى شاقّه كئود (3).زجّاج گفت:«عنت»آن بود كه پاى شتر شكسته شود،بازبندند دگرباره شكسته شود چنان كه بنتواند رفتن،قطامىّ گفت:

فلا هم صالحوا من يبتغى عنتيو لا هم كرّر و الخير الّذي فعلوا

إِنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ،كه خداى تعالى عزيز است،كس دست زبر فرمان او نيارد آوردن به قهر چون تكليفى شاقّ كند،و حكيم است اگر اين كند و اگر بخلاف به حكمت (4)كند.

وَ لاٰ تَنْكِحُوا الْمُشْرِكٰاتِ حَتّٰى يُؤْمِنَّ (5)،آيت در شأن مرثد بن ابي مرثد آمد،و مقاتل گفت:ابو مرثد الغنوىّ و نامش ايمن بود،و عطا گفت:هو ابو مرثد بن كنّاز بن الحصين (6)-و او مردى بود شجاع و قوى.رسول-عليه السّلام-او را به مكّه فرستاد تا جماعتى مسلمانان را كه آنجا بودند (7)بيارد پنهان.چون به مكّه آمد زنى مشركه نام او عناق در جاهليّت دوست او بود،بشنيد كه او آمده است،برخاست و به نزديك او آمد و


1) .همۀ نسخه بدلها بجز دب+آن.

2) .اساس:متضع،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .مج،وز:كود،آج:اكود.

4) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:اگر خلاف اين.

5) .همۀ نسخه بدلها+الآية.

6) .اساس و همۀ نسخه بدلها:ابو مرثد بن كنان بن الحصين،با توجه به مآخذ مربوط به اعلام تصحيح شد.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز دب+ايشان را.

گفت:يا مرثد!بياى تا ساعتى به خلوت بنشينيم.

مرد گفت:و ويحك يا عناق (1)انّ الاسلام قد حال بيننا و بين ذلك،اسلام آمد [282-پ]و منع كرد از چنين چيزها.گفت:پس ممكن باشد كه مرا به زنى كنى؟ گفت:بلى،و لكن پس ازآن كه دستورى با رسول برم.او را موافق نيامد كه (2)دانست كه رسول-عليه السّلام-دستورى ندهد،بر او تشنيع كرد و مشركان را به سر او آورد تا او را بزدند،و او از دست ايشان بجست و پنهان شد.چون فرصت يافت كارى كه داشت در مكّه بگزارد (3)و با نزديك رسول آمد گفت:يا رسول اللّٰه!زنى مشركه مى خواهد تا به زن من باشد (4)،روا بود يا نه؟خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ لاٰ تَنْكِحُوا الْمُشْرِكٰاتِ حَتّٰى يُؤْمِنَّ ،با مشركات (5)مناكحت مكنيد تا آنگه كه ايمان آرند.

مفضّل گفت:اصل نكاح جماع بود،پس به كثرت استعمال در عقد نيز استعمال كردند،و گفت:از اسماء منقوله است كه نقل من الجماع الى العقد كالغائط و غير ذلك.و درست آن است كه از اسماء مشتركه است،كالجون و القرء (6)و الشّفق،و در هر دو معنى حقيقت است براى آن كه در هر دو مستعمل است بر يك حد،و ظاهر استعمال دليل حقيقت كند الّا كه مانعى باشد،و دليل بر آنكه چنين است آيت (7)است،و اجماع امّت بر آنكه [نكاح با مشركات] (8)حرام است عقدا و طيا.

وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ حرة وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ بجمالها،گفت:پرستارى مؤمنه (9)بهتر بود از زنى آزاد مشركه،و اگرچه به عجب آرد شما را به جمال و مال، يعنى جمال و مال او از حدّ عادت به حدّ تعجّب شده باشد.

مفسّران گفتند:آيت در شأن خنساء آمد،و او كنيزكى سياه بود از آن حذيفه يمان.گفت:يا خنساء!ذكرت فى الملإ الاعلى مع سوادك و دمامتك،گفت:


1) .اساس:با خطى متفاوت از متن نوشته«بالاعناق»،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مب:به آن كه.

3) .مب:بگذاشت.

4) .مب،مر:تا زن من شود.

5) .مب،مر:مشركان.

6) .مج،وز،دب،آج،لب،:و القروء.

7) .دب:اين آيت:ديگر نسخه بدلها بجز وز:اين.

8) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .همۀ نسخه بدلها:مؤمن.

خداى تعالى تو را با سياهى و زشت رويى (1)ياد كرد در ملاء اعلى،و در شأن تو آيتى فرستاد،پس حذيفه او را آزاد كرد و به زنى كرد.

سدّى گفت:آيت در عبد اللّٰه رواحه آمد،كه او پرستارى سياه داشت،بر او خشم گرفت و او را بزد و بيرون كرد،آنگه بترسيد و پشيمان شد.بيامد و رسول را -عليه السّلام-خبر داد رسول-عليه السّلام-گفت:چگونه كسى است اين پرستار؟ گفت:شهادتين مى گويد و نماز مى كند،و روزه مى دارد،و وضو و آب دست به جاى مى آرد.رسول-عليه السّلام-گفت:

هى مؤمنة، اين كنيزك مؤمنه است.

عبد اللّٰه رواحه گفت:به آن خدايى كه تو را به حق به خلقان فرستاد كه آزادش بكنم و به زنى كنم (2)،و آنچه گفت بكرد.جماعتى مردم (3)طعنه زدند و گفتند:

پرستارى سياه را به زنى كرده اى،و زنى آزاد مشركه را بر او عرض كردند (4)و ايشان رغبت كردندى در نكاح مشركات براى آن كه تا باشد كه ايمان آرند (5).خداى تعالى اين آيت فرستاد و نكاح مشركات حرام كرد،قوله: وَ لاٰ تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتّٰى يُؤْمِنُوا ،و دختر به مرد مشرك مدهيد تا (6)ايمان آرد.از هر دو طرف نهى كرد،هم خواستن و هم دادن،در (7)جمله مناكحت با ايشان حرام است. وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ ،و بنده مؤمن به باشد از آزادى مشرك،و اگرچه شما را به عجب آرد به مال و جمال و حسن حال.

حسن بصرى و قتاده روايت كنند (8)از انس مالك كه:يك روز رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-نشسته بود،اعرابى اى در آمد و سلام كرد و گفت:يا رسول اللّٰه!أ يمنع سوادي و دمامة وجهي من دخول الجنّة؟گفت:سياهى من و زشت روى ام مرا منع نكند (9)ازآن كه به بهشت روم (10)؟گفت:نه،ما دام تا از خداى بترسى و به رسول او ايمان دارى گفت:يا رسول اللّٰه[283-ر]!به آن خداى كه تو را شرف نبوّت داد كه


1) .مج،وز،لب،فق،مر:رويت،دب:زشتى رويت،آج:روييت.

2) .مج،وز،آج،لب،فق،مب+او را.

3) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:مردمان.

4) .همۀ نسخه بدلها:عرضه كردند.

5) .اساس:آرد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .همۀ نسخه بدلها+آنگه كه.

7) .همۀ نسخه بدلها:براساس.

8) .،مج،وز:كند،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .مج،وز،دب،آج،لب،مب،مر:كند.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز آج،لب،مب:شوم.

من پيش از اين به هشت ماه ايمان آورده ام،و اقرار داده كه:خداى تعالى يكى است،و تو رسول اويى به حق.رسول-عليه السّلام-گفت:انت من القوم لك ما لهم و عليك ما عليهم،گفت تو از اينانى آنچه ايشان را بود تو را بود،و آنچه بر ايشان بود بر تو بود،گفت:پس براى چيست كه من خطبت كردم با هريك از اينان كه حاضراند كس اجابت نكرد مرا،و هيچ منع نمى دانم جز دمامت وجه (1)و سواد لون (2)،و الّا من در ميان قوم خود حسبى دارم از بنى سليم،و پدران من معروفانند،و لكن غلبني (3)سواد أخوالي،و لكن (4)غلبه كرده است بر من سواد خاليانم.

رسول-عليه السّلام-گفت:عمرو بن وهب حاضر است؟و او مردى بود از ثقيف، و در (5)صعوبت جانبى و انفه اى (6)بود.گفتند نه يا رسول اللّٰه،اعرابى را گفت:تو خانه او دانى؟گفت:دانم،گفت:به خانه او رو و در بزن زدنى برفق (7)،و چون در سراى شوى سلام كن و بگوى كه:رسول-عليه السّلام-دختر تو را به من داد-و او دخترى داشت ذات جمال و عقل و عفاف.بيامد و در بزد و در بگشاد (8)چون سواد و دمامت او ديدند،كاره شدند و اظهار كراهت كردند.او گفت:رسول-عليه السّلام-دختر تو را به من داد،او را زجر كردند[و رد كرد (9)] (10)ردّى قبيح.

مرد برخاست و بيرون آمد (11)،دختر گفت:يا پدر!برو و اين حال بدان،اگر پيغامبر-عليه السّلام-مرا به او داده است،من راضى ام[به آنچه رسول] (12)خداى كرد.

مرد براثر او بيرون آمد،او با پيش رسول رفته بود و شكايت كرده (13)،مرد در پيش رسول آمد،رسول-عليه السّلام-گفت:[يا هذا] (14)تويى كه رسول مرا رد كردى و زجر


1) .مج:دمامة الوجوه،ديگر نسخه بدلها:دمامة الوجه.

2) .همۀ نسخه بدلها:سود اللّون.

3) .مج،وز:غلبتى.

4) .همۀ نسخه بدلها:و الّا آن كه.

5) .همۀ نسخه بدلها+او.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:انفة.

7) .لب،فق،مب،مر:بر وفق.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز آج،لب،فق بگشادند.

9) .دب،آج،لب،فق،مر:كردند.

10) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج افزوده شد.

11) .همۀ نسخه بدلها+چون مرد بيرون آمد.

12) .اساس:در قسمت نونويس آورده است:«كه او به حكم»كه با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

13) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:كرد.

14) .اساس:در قسمت نونويس آورده است:«او را»كه با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

كردى؟گفت:يا رسول اللّٰه!كردم و بد كردم،و أنا استغفر اللّٰه،براى آن كه مرد غريب بود،گمان بردم كه (1)دروغ مى گويد.اكنون يا رسول اللّٰه!حكم ما و خانه ها (2)و مالها و فرزندان ما تو راست،و من پناه با خداى مى دهم،از خشم خدا و خشم رسول خدا.

رسول-عليه السّلام-گفت:خيز اى اعرابى كه من دختر او را به تو دادم و با خانه شو مرد گفت:يا رسول اللّٰه!من مردى غريبم و دست تنگم و شرم دارم دست تهى به خانه زن رفتن،رسول-عليه السّلام-گفت:نزد (3)سه كس از صحابه من رو و آنچه تو را بايد از ايشان بستان،بر على رو و بر عثمان و بر عبد الرّحمن عوف.او بر على آمد،صد درم داد او را،و همچنين عبد الرّحمن عوف و عثمان (4).

او درم بستد و به بازار آمد تا جامه و چيزى خرد كه او را به كار آيد،و به خانه بازشود ،منادى رسول را ديد كه بر آمد و ندا كرد:يا خيل اللّٰه اركبي و ابشري،برنشينى و بشارت است (5)شما را.مرد سر سوى آسمان كرد و گفت:بار خدايا!تو خداوند آسمان و زمينى و فرستنده محمّدى به نبوّت به خلقان،مرا رغبت (6)چنين مى باشد (7)كه اين درمها در سبيل تو و جهاد دشمنان تو و مساعدت رسول تو صرف كنم.

آنگه آنچه جامه هاى (8)ابريشم و حرير خواست خريدن،اسبى خريد و تيغى و نيزه اى و سپرى و دستار (9)بگرفت و سينه و شكم سخت ببست و لثام بر بينى (10)بست و سلاح بپوشيد و بر اسپ نشست،و از او هيچ پيدا نبود مگر چشمهايش (11).بيامد و در ميان مهاجر بايستاد.هركس (12)مى گفت:اين سوار كيست (13)؟كس او را نمى شناخت، گفتند (14):رها كنى،همانا مردى باشد از عرب آمده تا معالم دين بداند،اكنون


1) .همۀ نسخه بدلها بجز دب،مر+مرد.

2) .اساس:خانها/خانه ها،مج،وز،دب:جانها.

3) .همۀ نسخه بدلها:بر.

4) .همۀ نسخه بدلها:عثمان و عبد الرّحمن عوف.

5) .همۀ نسخه بدلها:بشارت باد.

6) .مج:رغبت كن.

7) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

8) .اساس و ديگر نسخه بدلها:جامهاى/جامه هاى.

9) .فق:دستارى.

10) .همۀ نسخه بدلها:بر روى.

11) .مب،مر:چشمانش.

12) .اساس:با خطى متفاوت از متن«يكى»،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

13) .مب+و.

14) .مج:گفت.

مى خواهد[تا] (1)با ما مساعدت كند.

چون رسول-عليه السّلام-بر آمد،گفت:اين سوار كيست؟گفتند:يا رسول اللّٰه!ما نمى دانيم،از عرب است.[بر جمله] (2)چون به كارزارگاه (3)در شدند،او حمله مى برد و از پيش و پس به نيزه و تيغ كارزار (4)مى كرد،در ميانه آستين[از او پاره] (5)باز كرد (6).

چون رسول-عليه السّلام-سواد بازوى او بديد،[283-پ]گفت:سعد است؟ [مرد] (7)گفت:آرى!تن و جان من فداى تو باد،گفت:سعد جدّك،بختت نيك باد.آنگه كارزار (8)مى كرد به تيغ و نيزه تا آن كه كش بيفگندند (9).

رسول را گفتند:يا رسول اللّٰه!سعد را بيفگندند.رسول-عليه السّلام-به بالين او آمد و سرش (10)بر كنار گرفت و گرد از روى او مى سترد به جامه خود،و مى گفت:

ما اطيب ريحك و احسن وجهك و أحبك الى الله ،چه خوش است بوى تو (11)،چه نيكوست روى تو،و چه دوست دارد خداى تو را.و بگريست آنگه باز خنديد و روى بگردانيد و گفت:

ورد الحوض بربّ (12)الكعبة ،به كنار حوض فراز آمد.

ابو امامه گفت:يا رسول اللّٰه!حوض چيست؟گفت:حوضى است كه خداى تعالى مرا داده است،عرض او از ميان صنعا الى بصرى،كناره هاى او مكلّل به درّ و ياقوت،به عدد ستاره (13)آسمان،بر كنار او اناء است از شير سپيدتر است و از انگبين شيرين تر.هركه از او شربتى (14)بازخورد هرگز تشنه نشود.

صحابه گفتند:يا رسول اللّٰه!چرا بگريستى؟بعد از آن (15)بخنديدى؟و پس روى بگردانيدى؟گفت:بلى،امّا گريه براى مفارقت سعد بود،و امّا خنده (16)از بشاشت بود


1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

2) .اساس و مب ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .دب،آج،فق،مر:كارزار،لب:كالزار.

4) .لب:كالزار.

5) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

6) .آج،لب،فق:آستين از بازو باز كرد.

7) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

8) .دب،آج،فق،مر:كارزار،لب:كالزار.

9) .مب،مر:كسى او را بيفگند.

10) .همۀ نسخه بدلها:سر او.

11) .همۀ نسخه بدلها+و.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:و رب.

13) .فق:ستارگان.

14) .مج:شربه،وز:شربه اى.

15) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:و پس،مب،مر:و باز.

16) .همۀ نسخه بدلها+من.

و خرّمى من به منزلت (1)او نزد (2)خداى تعالى و كرامت او بر خداى.و امّا آن كه روى بگردانيدم براى آن بود كه حور العين را ديدم جامه ها از ساق بر گرفته و مى شتافتند، يك بر سر يك مى افتاد و مبادرت مى كردند تا او را بر بودند،من روى بگردانيدم از شرم ايشان.

آنگه فرمود تا اسپ و سلاح او بر گرفتند و به خانه زن او بردند (3)و گفت (4):بگويى كه اين ميراث شوهر تو است،و خداى تعالى او را بهتر از تو بداد به بدل تو.پس جمله آن كه بنده مؤمن از خواجه مشرك به باشد،براى آن كه او اين جا بنده است آنجا سيّد باشد.و آن كه اين جا خواجه است متكبّر و مترفّع از بندگى،آنجا از همه بندگان و اسيران ذليل تر و بازمانده تر باشد.

أُولٰئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النّٰارِ ،ايشان با دوزخ دعوت مى كنند،يعنى مشركان،براى آن كه ايشان با عمل اهل دوزخ مى خوانند،بمثابت آن است كه ايشان را با دوزخ مى خوانند. وَ اللّٰهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ ،و خداى تعالى شما را با بهشت و مغفرت و آمرزش مى خواند به فرمان او. وَ يُبَيِّنُ آيٰاتِهِ لِلنّٰاسِ ،و بيان مى كند آيتهاى (5)خود را از اوامر و نواهى و احكام (6)و حلال و حرام و براهين و دلالات براى مردمان.

لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ،تا همانا انديشه كنند و ياد گيرند و متّعظ شوند.

قوله عزّ و علا (7):

سوره البقرة (2): آیات 222 تا 228

اشاره

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا اَلنِّسٰاءَ فِي اَلْمَحِيضِ وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ حَتّٰى يَطْهُرْنَ فَإِذٰا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ (222) نِسٰاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنّٰى شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاٰقُوهُ وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِينَ (223) وَ لاٰ تَجْعَلُوا اَللّٰهَ عُرْضَةً لِأَيْمٰانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (224) لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اَللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ (225) لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فٰاؤُ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (226) وَ إِنْ عَزَمُوا اَلطَّلاٰقَ فَإِنَّ اَللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (227) وَ اَلْمُطَلَّقٰاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاٰثَةَ قُرُوءٍ وَ لاٰ يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ فِي أَرْحٰامِهِنَّ إِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذٰلِكَ إِنْ أَرٰادُوا إِصْلاٰحاً وَ لَهُنَّ مِثْلُ اَلَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجٰالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَ اَللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (228)

ترجمه

[و مى پرسند تو را از عذر زنان،بگو كه آن رنج است دور شويد از زنان در عذر (8)و پيرامن ايشان مشويد تا پاك شوند چون غسل كنند،پس به ايشان شويد ازآنجا كه فرمود شما را خداى،به درستى كه خداى


1) .آج،لب،فق،مب،مر:من المنزلة.

2) .مج،وز،دب:او از،آج،لب،فق،مب،مر:او را از.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:آوردند.

4) .مج:گفتند.

5) .همۀ نسخه بدلها:آيات.

6) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

7) .مج،وز،دب،فق،مب،مر:قوله تعالى،آج،لب:قال اللّٰه تعالى.

8) .وز،آج،لب،فق:حيض.

دوست دارد توبه كنندگان (1)را و دوست دارد پاكيزگان (2)را] (3).

[زنان شما كشتزار شمااند،پس بياييد به كشتزار خود آنجا كه خواهيد و در پيش افگنيد براى خود و بترسيد از خدا و بدانيد كه شما با پيش او شويد و مژده (4)ده مؤمنان را] (5).

[و مكنيد خداى را در معرض سوگندتان كه نكويى كنيد و پرهيزيد (6)و نيكى كنيد ميان مردمان و خداى شنوا و داناست] (7).

[284-ر] [نگيرد شما را خداى به بازى در سوگند شما،و لكن بگيرد شما را به آنچه اندوزد دلهاى شما،و خداى آمرزگار و بردبار است] (8).

[آنان را كه دورى كنند به سوگند از (9)زنان (10)انتظار چهار ماه است اگر بازآيند،پس به درستى كه خداى آمرزگار و بخشاينده است] (11).

[و اگر عزم كنند طلاق را،خداى شنوا و داناست] (12).

[و زنان طلاق داده بازايستند به خود سه (13)پاكى،و نباشد حلال ايشان را كه پنهان كنند آنچه آفريده بود خداى در شكمهاى (14)ايشان اگر ايمان دارند


1) .وز،آج،لب،فق:توبه كاران.

2) .آج،لب،فق:پاكيزه كاران.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .وز:مزده.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .وز:بپرهيزيد،آج،لب،فق:بپرخيزيد.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

9) .وز:سوگندان.

10) .مج+آنان زنان.با توجّه به وز و معنى آيۀ زايد مى نمايد.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

13) .مج:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

14) .وز،آج،لب،فق:رحمهاى.

به خداى و روز بازپسين،و شوهران ايشان سزاوارتراند به بازآوردن ايشان در آن اگر خواهند نيك كردنى (1)،و ايشان راست مانند آن كه بر ايشان است به نيكويى،و مردان را بر ايشان پايه اى هست،و خداى عزيز و داناست] (2).

قوله تعالى: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ -الآية،سعيد جبير گفت (3)از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:ما رأيت قوما خيرا من اصحاب رسول اللّٰه ما سألوه الّا عن ثلاثة عشرة (4)مسئلة حتّى قبض،كلّهن فى القرآن،گفت:هيچ قوم را نديدم بهتر از اصحاب رسول-عليه السّلام-در همه عمر او و ايشان،او را بيشتر از سيزده مسئله نپرسيدند، هر سيزده در قرآن هست: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ (5)...، يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ (6)...، يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا يُنْفِقُونَ (7)...، يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ (8)...، وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتٰامىٰ (9)...، وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ (10)...، يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّٰاعَةِ أَيّٰانَ مُرْسٰاهٰا (11)...، وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي (12)...، يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفٰالِ (13)...، وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ (14)...، وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ (15)...، وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبٰالِ (16).

مفسّران گفتند:عرب را در جاهليّت عادت چنان بود كه چون زن را حيض پديد آمدى از او اجتناب كلّى كردندى،او را در خانه تنها بنشاندندى و با او مجالست و مؤاكلت و مشاربت نكردندى بر عادت مجوس.


1) .وز:نيك كردن،آج،فق:نيك كردى.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

3) .همۀ نسخه بدلها:گويد.

4) .اساس:عشر،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 189،مب+قوله تعالى.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 217،مب+قوله تعالى.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 215،مب+قوله تعالى.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 219،مب+قوله تعالى.

9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 220،مب+قوله تعالى.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 222،مب+قوله تعالى.

11) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 187 و سورۀ نازعات(79)آيۀ 42.

12) .سورۀ بقره(2)آيۀ 186،مب+قوله تعالى.

13) .سورۀ انفال(8)آيۀ 1،مب+قوله تعالى.

14) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 85،مب+قوله تعالى.

15) .سورۀ كهف(18)آيۀ 83،مب+قوله تعالى.

16) .سورۀ طه(20)آيۀ 105،مب+قوله تعالى.

ابو الدّحداح (1)از رسول-عليه السّلام-پرسيد كه:و ما نصنع بالنّساء اذا حضن،چه فرمايى ما را در حقّ زنان چون ايشان را (2)عذرى پيدا شود؟خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ. و«محيض»مصدر بود يقال (3).حاضت المرأة يحيض حيضا و محيضا كالسّير و المسير،و العيش و المعيش.

و اصل«حيض»انفجار باشد،عرب گويند (4):حاضت الشّجرة (5)،آن بود كه چيزى از او بيايد بمانند خون و مانند آن،اين جا از درخت توت (6)باشد.

قُلْ هُوَ أَذىً ،بگو كه آن رنج است يعنى خون،و اين قول قتاده و سدّى است.و قيل:قذر،پليدى است،و الأذى ما يكره و يغتمّ (7)به،هر مكروهى را كه از آن (8)دلتنگى آيد آن را«اذى»گويند.

فَاعْتَزِلُوا النِّسٰاءَ فِي الْمَحِيضِ ،دور باشى از زنان در حال حيض.و«اعتزال» دورى بود،قال اللّٰه تعالى حكاية عن ابراهيم-عليه السّلام: وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ (9)...،و اين جماعت را براى آن معتزله خوانند كه قتاده و عمرو بن عبيد از شاگردان حسن بصرى بودند،و مذهب حسن در فاسق آن بود كه:فاسق منافق بود.

پس از وفات حسن بصرى مناظره اى رفت و اصل عطا را با عمرو بن عبيد در اين مسئله.

و واصل،ابطال اين مذهب بكرد،و«منزلت بين المنزلتين»اظهار كرد،و اوّل كسى كه[در معتزله] (10)اظهار«منزلت بين المنزلتين»كرد واصل عطا بود.پس چون حجّت بر عمرو[بن] (11)عبيد بايستاد،او گفت:الرّجوع الى الحقّ خير من التّمادي فى الباطل،با حق آمدن به[از] (12)آن باشد[216-پ]كه بر باطل بايستادن (13)،و از مذهب حسن بازآمد (14).پس ايشان را براى آن كه اعتزال كردند و دورى جستند از


1) .مب،بر:ابو الدّجاج.

2) .مب+حيفى و.

3) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:يقول،دب:تقول.

4) .همۀ نسخه بدلها:گويد.

5) .مج،وز:السّمره،لب،فق،الثّمره،مب،مر:المرأة.

6) .مج،وز،آج،لب:تود/توت.

7) .مب:يغمّ،مج،وز،لب:تعتم.

8) .همۀ نسخه بدلها:از او.

9) .سورۀ مريم(19)آيۀ 48.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

13) .اساس:در قسمت نويس«بايستادند»،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

14) .اساس:در قسمت نويس«بازآمدند»،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

مذهب حسن (1)معتزلى خواندند و گفتند:براى آن كه از حلقه قتاده دور شدند و كناره اى (2)گرفتند.قتاده چون ذكر ايشان كردى،گفتى:ما فعلت المعتزلة.

اكنون بدان كه:«حيض»خونى باشد سياه و گرم،با دفع و آگاهى جدا شود.و «استحاضه»خونى باشد سرد و زردفام،اين فرق است از روى ظاهر.و حايض را احكامى باشد كه گفته شود و مستحاضه به حكم طاهر (3)باشد هرگه كه شرط آن به جا آرد.

امّا آن حكم كه به (4)حيض تعلّق دارد،بعضى واجب بود و بعضى حرام و بعضى مكروه.

آنچه محرّمات و واجبات است نمازش واجب نبود،بل (5)درست نيايد از او،و روزه يش درست نباشد،و در مسجدها شدنش (6)حرام بود،و اعتكافش درست نباشد، و طوافش درست نباشد،و قرائت عزايمش حرام باشد،و دست بر قرآن نهادنش حرام باشد،و بر شوهرش مقاربت كردن با او حرام باشد،و اگر كند بقصد،كفّارتش واجب بود،در اوّل حال دينارى و در ميانه نيم دينار،و در آخرش دانگى و نيم.و تعزير بر او واجب باشد،و غسل و وضو بر او (7)درست نباشد در ايّام حيض بر وجه رفع حدث.

و چون خون منقطع شود غسلش واجب باشد،و طلاقش درست نباشد در ايّام حيض، و قضاى روزه يش واجب باشد،و قضاى نمازش واجب نبود.

و مكروهات:قرآن خواندن (8)آنچه جز عزايم است مكروه بود او را،و مصحف بر گرفتن و دست بر حواشى (9)نهادن،و خضاب كردن و اقلّ ايّام حيض سه روز بود،و بيشترش ده روز،و آنچه (10)ميانه اين باشد به حسب عادت.

و حايض[285-ر]بر دو ضرب باشد:يا مبتداء بود يا نبود.اگر مبتدأ بود،او را


1) .مج،وز،دب،لب،فق،مب،مر+ايشان را.

2) .همۀ نسخه بدلها:كناره.

3) .مب:مستحاضه خونى طاهر.

4) .همۀ نسخه بدلها:و بيست حكم به،كه براساس مرجّح مى نمايد.

5) .مب،مر:يا.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:و در مسجد شدن او.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:از او.

8) .مب،مر+و.

9) .مر+مصحف.

10) .اساس:در،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

چهار حالت باشد:يكى آن كه تميز داند (1)و فرق از ميان اين خونها كه حيض و استحاضه بود برآن كار بايد كردن.

دوم آن كه:تميز نداند و مشتبه شود بر او،بر عادت زنانى كه خويش (2)او باشند كار كند.سيم (3)آن كه:خويش ندارد،بر عادت زنانى كه بر سنّ او باشند كار كند.

چهارم آن كه:نه خويشان دارد (4)و نه همسالان.از ماه اوّل سه روز نماز رها كند،و از ماه دوم ده روز كه اين اكثر حيض است و آن اقلّ،يا نه،از هر ماهى هفت روز نماز دست بدارد،مخيّر است او از ميان اين هر دو.

و آن كه مبتدأ نباشد او را نيز چهار حال است:يكى آن كه او را عادتى باشد بى تمييز برآن كار كند.دوم آن كه:او را عادت باشد و تمييز باشد (5)بر عادت كار كند.سيّم (6)آن كه:او را تمييز باشد بى عادت،بر تمييز (7)كار كند.چهارم آن كه:او را عادت و تمييز (8)نباشد از هر ماه هفت روز نماز نكند،اين جمله مذهب ماست،و مذهب ابو حنيفه و اهل عراق در اقلّ و اكثر ايّام حيض موافق مذهب ماست.و همچنين مذهب حسن بصرى هم اين است.و مذهب شافعى و اهل مدينه آن است كه:اقلّ حيض شبانروزى بود و بيشترش پانزده روز.و بعضى فقها را مذهب آن است كه:آن را حدّى محدود نيست،ما دام تا خون بيند حايض باشد،نماز نكند.

و اقلّ طهر ده روز بود،و جمله فقها خلاف كردند،گفتند:پانزده روز باشد و در آن حكمهاى بيست گانه اى،در بيشتر مسائل شافعى موافقت كرد ما را.

و مالك[285-پ]خلاف كرد در قرائت قرآن،گفت:اگر مدّت دراز شود و ترسد از فراموشى روا بود كه خواند،امّا دخول المساجد،و مسّ المصحف،و كتابة القرآن،و اعتكاف،و طواف،و نماز،و روزه،و وجوب قضاى روزه دون نماز،شافعى و بيشتر فقها موافقت كردند.

امّا در كفّارت وطى حايض در اوّل دينارى،و (9)ميانه نيم دينار،و آخر دانگى


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نداند.

2) .همۀ نسخه بدلها:خويشان.

3) .مج،وز:سه ام.

4) .همۀ نسخه بدلها:خويشان باشند او را.

5) .اساس:نباشد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مج،وز:سه ام.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تميز.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تميز.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:و در.

نيم (1):شافعى را در او دو قول است:در قول اوّل همچنين گفت،در اوّل و وسط و در آخر حيض گفت:بر او استغفار باشد،و مذهب اوزاعى و احمد و اسحاق هم چنين است،و شافعى در جديد گفت (2):بر او كفّارت نباشد در هيچ حال،بر او توبت باشد بس،و اين مذهب ابو حنيفه است و اصحابش و مالك و ثورى.

ملامست مرد زن حايض را از بالاى ناف تا به سر،و از زير زانو تا به قدم مباح است،و در او خلاف نيست ميان فقها.امّا از ناف تا به زانو ملامست آن روا بود و اجتناب فاضل تر،و اين مذهب مالك است و اسحاق و محمّد بن الحسن.

و مذهب شافعى و اصحابش و ابو حنيفه و ابو يوسف آن است كه:حرام باشد.

چون خون منقطع شود و شوهرش را روا باشد كه نزديكى كند بعد غسل الفرج،سواء اگر به اقلّ ايّام پاك شده باشد و اگر (3)به اكثر،و اگرچه غسل نكرده باشد.

و مذهب ابو حنيفه[286-ر]آن است كه:اگر به ده روز پاك شده باشد روا بود، و اگر زير ده روز باشد روا نبود الّا پس (4)غسل يا تيمّم،و نماز،اگر وقت نماز درآيد و نماز نكند (5)روا بود وطى او شوهر را.و مذهب شافعى آن است كه:تا يك نماز نكند (6)با استباحت آن طهارت (7)و دخول وقت،روا نبود شوهرش را وطى او.

استمرار عادت به دو بار باشد پياپى كه حيض بيند در روزى معيّن،و اين مذهب ابو حنيفه و بعضى اصحاب شافعى است و مروزى و اوزاعى.سريج (8)گفت كه (9):

عادت به يك بار ثابت شود.

وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ ،يقال:قربته أقربه قربانا،و قربت منه أقرب قربا.و«قربت» كنايت است در آيت از جماع،و معنى آن است كه:پيرامن ايشان مگردى در ايّام حيض، حَتّٰى يَطْهُرْنَ ،تا آنگه كه پاكيزه شوند.«حتّى»انتهاى غايت را باشد چون «الى»،اين دو لفظ اعنى: فَاعْتَزِلُوا النِّسٰاءَ...، وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ يكى امر است و يكى


1) .آج،لب،فق،مب،مر:و نيم.

2) .همۀ نسخه بدلها:و در جديد گفت اعنى شافعى.

3) .همۀ نسخه بدلها:باشد او.

4) .همۀ نسخه بدلها+از.

5) .مج:بكند،لب:كند.

6) .لب:كند.

7) .همۀ نسخه بدلها:به طهارت.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:و ابو العبّاس بن سريج.

9) .همۀ نسخه بدلها:گفتند كه.

نهى.دليل است بر تحريم وطى زنان در ايّام حيض،براى آن كه اوامر قرآن را به ظاهر حمل بر وجوب كنند و نهى شرعى دليل فساد منهىّ عنه كند.

ابو سعيد خدرىّ روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:هرگز نديده ام ناقص دينان ناقص عقلان را كه عقل مرد عاقل حازم بهتر ببرند ازآن كه اين زنان.گفتند:

يا رسول اللّٰه!نقصان عقل و دين ايشان از كجاست؟گفت:نه گواهى دو زن به يكى مرد برگيرند،آن از نقصان عقل ايشان است[286-پ]،و امّا نقصان دين آن است كه:از هر ماهى چند روز نماز نتوانند كردن و روزه نتوانند داشتن (1).

معاذة العدويّة روايت كند كه:زنى به نزديك عائشه آمد و گفت«ما بال الحائض تقضى الصّوم و لا تقضى الصّلاة؟،چرا زن حايض (2)قضاى روزه بدارد (3)و قضاى نماز نكند؟عائشه گفت او را:أ حروريّة انت؟تو خارجيى؟گفت:نه،و لكن سائلم.

عائشه او را گفت:ما را در عهد رسول اين كار افتادى،ما را قضاى روزه فرمودند و قضاى نماز نفرمودند،بنگر كه عائشه چون از او احكام شرع مى پرسند،تهمت خارجى مى برد،و چون جواب درست مى گويد حوالت بر سمع مى كند.

راوى خبر گويد كه:چون اين آيت آمد،صحابه رسول چون زنان ايشان را (4)حيض پيدا شدى،ايشان را از خانه و جامه خواب بيرون كردندى.چون هوا سرد شد، ايشان سرما مى يافتند،پيش رسول آمدند و گفتند:يا رسول اللّٰه!ما را حال آن نيست كه جامه زيادتى باشد تا به زنان حايض دهيم،و چون ايشان را از جامه خواب (5)گرم بيرون كرديم (6)سرما مى يابند،و اگر جامه به ايشان دهيم ما سرما مى يابيم.رسول -صلوات اللّٰه و سلامه عليه و آله الطّاهرين الطّيّبين (7)-گفت:خدا شما را نمى فرمايد كه ايشان را از خانه و جامه خواب بيرون كنيد (8)،مى فرمايد كه با ايشان خلوت مكنيد تا ايّام حيض باشد ايشان را،آن عادت عجم است-يعنى گبركان.


1) .همۀ نسخه بدلها:روزه داشتن.

2) .آج،لب،فق:حايضه.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:بكند.

4) .همۀ نسخه بدلها+عذر.

5) .همۀ نسخه بدلها+و خانه.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:كرده ايم.

7) .همۀ نسخه بدلها:رسول عليه السّلام.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+شما را.

سعيد مسيّب (1)روايت كند از ابو هريره از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم-كه گفت:هركه او با زن حايض قربت كند و او را فرزندى آيد[287-ر]، و آن فرزند را جذام (2)بود،گو كس را ملامت مكن جز خويشتن را،و هركه او روز شنبه و چهارشنبه خون گيرد و او را برص (3)رسد،گو ملامت خويشتن را كن.

عائشه روايت كند كه:يك شب با رسول-صلوات اللّٰه و سلامه عليه و آله (4)-خفته بودم،مرا حالت عذر پيدا شد،از بستر بجستم و كناره اى گرفتم.رسول -صلوات اللّٰه و سلامه عليه و آله (5)-گفت:چه بود تو را؟مگر حائض شدى؟گفتم:

آرى.گفت:ازار را بند سخت كن و بازآى و به جاى خود بخسپ.و امّ سلمه مانند اين روايت كند،و مانند اين روايت است از ميمونه زوجة النّبي-صلوات اللّٰه و سلامه عليه و آله (6).

عائشه گويد،رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم (7)-مرا گفت:آن نماز كن (8)مرا ده.من گفتم:يا رسول اللّٰه!من حائضم،گفت:

ان حيضتك ليست في يدك ، حيضت در دست نيست.

و از او پرسيدند كه:شايد كه با حائض نان خورند؟گفت:رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم (9).با من از يك اناء آب خوردى و از يك قدح.و گاه او (10)اوّل خوردى و من دوم،و گاه من اوّل خوردمى و او دوم،[و اعتبار كردم نيك،دهن هم آنجا بنهادى كه من نهاده بودمى] (11).

اين اخبار دليل مى كند بر آنكه از (12)حائض هيچ حرام نيست مگر وطى او در فرج.و امّا ديگر چيزها همه (13)رواست،به خلاف آن كه گبركان و ترسايان كردند،


1) .مج،وز:سعيد بن مسيّب.

2) .مج،دب،آج،لب،فق،مب:جزام.

3) .مج،وز،دب:مرضى،آج،لب،فق،مب،مر:برصى.

4) .همۀ نسخه بدلها:رسول عليه السّلام.

5) .همۀ نسخه بدلها:رسول عليه السّلام.

6) .همۀ نسخه بدلها:صلّى اللّٰه عليه و آله.

7) .همۀ نسخه بدلها:رسول عليه السّلام.

8) .مج:نمازگه،وز:نمازگر،آج،لب،فق:نماز كفى،مب،مر:نماز كنى.

9) .مج،وز:رسول اللّٰه،دب،آج،لب،فق:رسول عليه السّلام.

10) .آج،لب،فق،مر:گابودى.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

12) .آج،لب،فق،مب،مر:بر.

13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:هم.

كه گبركان مفارقت كلّى كردندى،و ترسايان در حيض مقاربت كردندى.خداى گفت:نه آن بايد،نه اين شايد،واسطۀ اين هر دو بايد گرفتن كه-

خير (1)الأمور اوساطها (2).

وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ [287-پ] حَتّٰى يَطْهُرْنَ ،كوفيان خوانند مگر عاصم (3)«يطّهّرن»،به تشديد«طا»و«ها»،و باقى قرّاء خوانند (4): «يَطْهُرْنَ» به تخفيف.و آن كس كه به تشديد خواند،تقدير چنين بود كه:«يتطهّرن»«تا»با«طا»كردند،و«طا»در «طا»ادغام كردند،و معنى آن بود كه:«حتّى يغتسلن»،تا آنگه كه غسل بكنند.و آن كس كه خواند: «يَطْهُرْنَ» به تخفيف،معنى آن باشد كه:تا خون حيض منقطع شود از ايشان،و ايشان از آن پاك شوند.و اختلاف فقها در آن كه كى روا باشد مرد را كه با حلال خود مقاربت كند و آنچه مذهب است در آن باب گفته شد.

و قرائت به تخفيف حجّت ماست و حجّت ابو حنيفه على وجه.و قرائت به تشديد،حجّت شافعى است پيش از غسل روا بود مقاربت به نزديك ما،و به نزديك ابو حنيفه چون ده روز گذشته باشد،و به نزديك شافعى روا نبود تا غسل بنكند يا تيمّم و بعد (5)انقطاع الدّم،و اين مذهب زفر است و ليث و سالم و قاسم بن محمّد و ابن شهاب.و حسن بصرى گفت:اگر پيش (6)غسل مقاربت كند كفّارتش لازم آيد همچنان كه در حال حيض. فَإِذٰا تَطَهَّرْنَ ،اى اغتسلن،چون غسل بازكنند.

فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّٰهُ ،به ايشان شوى ازآنجا كه خداى فرمود شما را.

و«اتيان»كنايت است از جماع،و اگرچه صورت امر است مراد اباحت است، چنان كه گفت: وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا (7)...،و قوله: فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ (8)...،و مراد بقوله: مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّٰهُ ،آن است كه من حيث امركم اللّٰه بالاعتزال.و فايده،اطلاق حظر (9)است.و خلاف كردند فى (10)الامر


1) .همۀ نسخه بدلها:و خير.

2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:اوسطها.

3) .همۀ نسخه بدلها+حتّى.

4) .همۀ نسخه بدلها+حتّى.

5) .دب،مب،مر+از.

6) .دب،فق،مب،مر+از.

7) .سورۀ مائده(5)آيۀ 2.

8) .سورۀ جمعه(62)آيۀ 10.

9) .اساس:حضر،با توجّه به دب و مب تصحيح شد،ديگر نسخه بدلها:خطر.

10) .اساس:كى،دب:من،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

الوارد بعد الحظر (1).مذهب فقها آن است كه:ايجاب اباحت كند،و مذهب ما آن است كه:حكم او همان باشد كه قبل الحظر (2)بوده باشد من اشتراكه بين الوجوب و النّدب،و تقدّم حظر (3)را هيچ اثر نبود در تغيير حكم او،پس معنى آن است كه:آنچه محظور (4)بود اكنون مطلق است،و اين قول مجاهد است و ابراهيم و قتاده و عكرمه.

والبى (5)گفت از عبد اللّٰه عبّاس كه:مراد آن است كه«جامعوهنّ فى الفرج لا غير»،با ايشان مقاربت در موضع مخصوص كنى كه آن جاى،مأمور به است.و بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه من حيث امركم اللّٰه به من الطّهر،يعنى اين مواقعه در ايّام طهر بايد دون ايّام حيض تا امتثال فرمان خداى كرده باشد.

و تفسير[«حيث»به وجه باز كرد] (6)ند،كأنّه قال:فأتوهنّ من قبل طهرهنّ لا من قبل حيضهنّ[288-ر]،و اين قول ابن زيد است و ضحّاك و روايت عطيّه (7)عن ابن عبّاس.و محمّد حنفيّه (8)گفت: مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّٰهُ ،اى من الحلال دون الفجور،يعنى به حلال مقاربت كنى نه به حرام.

ابن كيسان گفت:معنى آن است كه به ايشان مواقعه آنگه كنى كه ايشان روزه ندارند و معتكف و محرم نباشند،يعنى در اوقاتى كه حلال بود شما را مواقعه ايشان.

فرّاء گفت:مثال اين چنان باشد كه كسى گويد:أتيت الأمر من مأتاه،اى من الوجه (9)الّذي يؤتى،از آن ره آن باشد.واقدى گفت:مراد آن است كه فى الفرج،و مراد به«من»،«في»است،چنان كه گفت:اروني ما ذا خلقوا من الارض،اى فى الأرض،و قوله: إِذٰا نُودِيَ لِلصَّلاٰةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ (10)،أى في يوم الجمعة.

إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ التَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ ،مقاتل سليمان گفت و كلبى:يحبّ


1) .اساس:الحضر،با توجّه به دب تصحيح شد.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس:حضر،با توجّه به دب تصحيح شد.

4) .اساس:محضور،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .همۀ نسخه بدلها:و والبى.

6) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .مج:عتبه.

8) .وز،دب،آج،لب،فق:محمّد خليفه.

9) .مب:من الوجوه.

10) .سورۀ جمعه(62)آيۀ 9.

التّوّابين من الذنوب،خدا دوست دارد توبه كاران را آنان كه[از گناه] (1)توبت كنند، و آنان را كه در طهارت و پاكى از احداث آب به كار دارند.مجاهد گفت:يحبّ التّوّابين من الذّنوب و المتطهّرين من أدبار النّساء،يعنى دوست دارد (2)آنان را كه خويشتن پاكيزه دارند ازآن كه خلوت كنند با زنان بر (3)وجهى ديگر.

مقاتل حيّان (4)گفت:التّوّابين من الذّنوب و المتطهّرين من الشّرك،از گناه توبت كنند و از شرك خويشتن پاك سازند (5).سعيد جبير بعكس اين گفت:يحبّ (6)التّوّابين من الشّرك و المتطهّرين من الذّنوب،از شرك توبت كنند به ايمان،و از پس ايمان نيز گناه نكنند و پاكى جويند از گناه.

منهال بن عمرو گويد:به نزديك ابو العاليه بودم،برخاست و وضوى نيكو باز كرد و آنگه گفت: إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ التَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ ،ابن جريج گفت عن مجاهد: اَلتَّوّٰابِينَ ،آنان (7)كه گناه كرده باشند پس توبت كنند.و اَلْمُتَطَهِّرِينَ ،آنان كه خود هرگز گناه نكرده باشند.

عبد الرّحيم قنّاد (8)گفت:التّوّابين من الكبائر و المتطهّرين من الصّغائر،التّوّابين من الافعال،و المتطهّرين من الاقوال،التّوّابين من الاظهار،و المتطهّرين من الاضمار،التّوّابين من الآثام،و المتطهّرين من الاجرام،التّوّابين من الجرائر، و المتطهّرين من خبث السّرائر،التّوّابين من الذّنوب،و المتطهّرين من العيوب.

و ظاهر آيت با آن مى ماند كه يُحِبُّ التَّوّٰابِينَ ،يعنى آنان را كه مقاربت كرده باشند با زنان در حال حيض و ندانسته باشند،چون بدانند از آن توبت كنند. وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ ،يعنى آنان را كه طلب پاكيزگى كنند و از اين معنى دور باشند،الّا آن است كه اگرچه آيت عقيب اين حديث آمد،روا باشد كه مراد عموم بود،پس حمل


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .وز:دارند.

3) .همۀ نسخه بدلها:به.

4) .همۀ نسخه بدلها:مقاتل بن حيّان.

5) .همۀ نسخه بدلها:دارند،كه به اعتبار گنگى لفظ بر متن مرجّح مى نمايد.

6) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز دب+باشند.

8) .آج،لب،فق:قتاد،ديگر نسخه بدلها:قتاده.

كردن بر عموم اولى تر باشد.

قوله: نِسٰاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ -الآية،سعيد جبير گويد (1)از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت عمر خطّاب به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّٰه!هلكت و اهلكت، [گفت] (2):هلاك شدم[288-پ]و ديگرى را هلاك كردم.رسول -عليه السّلام-گفت:چه كردى؟گفت:حوّلت البارحة رحلي،دوش رحل برگردانيدم.رسول-عليه السّلام-جواب نداد،جبريل آمد و اين آيت آورد:

نِسٰاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ ،زنان شما كشتزار شمااند. فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنّٰى شِئْتُمْ ،به كشتزار خود آيى آنجا كه خواهى،پس ازآن كه از موضعى ديگر اجتناب كنى و از ايّام حيض.

محمّد بن المنكدر روايت كرد از جابر عبد اللّٰه انصارى كه او گفت كه:جهودان دعوى كردند كه هركس كه با حلال خود خلوت كند از جاى (3)معتاد و لكن از خلف، فرزند احول آيد.رسول را-عليه السّلام-پرسيدند از اين حديث،گفت:

كذبت (4)اليهود ،جهودان دروغ گفتند.خداى تعالى تصديق رسول را و تكذيب يهود را اين آيت فرستاد.

قولى دگر در سبب نزول آيت آن است كه:كافران مدينه در بعضى كارها اقتدا كردندى به جهودان پيش از آمدن رسول-عليه السّلام-و جهودان را عادت چنان بود كه با زنان خلوت كردندى على حرف،اى على جنب.و قريش را عادت چنان بود (5)كه شرح كردندى اعنى (6)كشف.چون رسول-عليه السّلام-هجرت كرد،يكى از جمله مهاجر زنى انصارى را بخواست،به وقت خلوت خواست كه با او نزديكى كند بر عادت ايشان،امتناع كرد و گفت:اگر بر عادت ما بباشى (7)و الّا اجتناب كن،و در اين باب از ميان ايشان گفتا گوى (8)رفت و اين حديث به رسول رسيد،خداى تعالى اين آيت فرستاد.


1) .همۀ نسخه بدلها:گفت.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .دب:نه در جاى،مب:در موضع:بقيّه نسخه بدلها:در جاى.

4) .وز:كذب.

5) .همۀ نسخه بدلها:بودى.

6) .همۀ نسخه بدلها:يعنى.

7) .اساس:به صورت«نباشى»هم خوانده مى شود.

8) .مج،وز:گفت گوى،دب،آج،لب،فق،مب،مر:گفت و گوى.

اين اخبار و مانند،اين همه دليل آن مى كند كه اتيان النّساء من غير المأتى روا نباشد،و تعلّق آن كس كه به خلاف اين گويد با اين آيت درست نباشد،چه آيت مقصور و وارد است بر اين اسباب كه گفته شده و اين جماعت تفسير«أنى» (1)چنين دادند كه:كيف شئتم،و متى شئتم،و حيث شئتم بعد ما كان الصّمام واحدا«انّى»راسه معنى باشد،چنان كه خواهى،و هرگه كه خواهى،و آنجا كه خواهى،پس ازآن كه موضع يكى باشد.و اين از جمله كنايات لطيف است كه در قرآن هست.خداى تعالى زنان را كشت خواند،و مراد كشتزار است.مرد را تشبيه كرد به زرّاع (2)،و زن را به مزرعه،و آب را به تخم،و فرزند را به زرع اعنى نبات،و حرف تشبيه براى مبالغت بيفگند،چنان كه حق تعالى گفت: حَتّٰى إِذٰا جَعَلَهُ نٰاراً (3)...،و شاعر گفت:

النّشر مسك و الوجوه دناني‌ر و اطراف الأكفّ غنم

و اين كنايت به نزد عرب مشهور است،مفضّل بن سلمه گفت انشدني أبي:

اذا أكل الجراد حروث قومفحرثي همّه أكل الجراد[289-ر]

[و انشد احمد بن يحيى ثعلب] (4):

حبّذا من هبة اللّٰه البنات الصّالحاتهنّ للنّسل و للزّرع (5)و هنّ الشّجرات

يجعل اللّٰه لنا فيما يشاء البركاتانّما الأرحام ارضون لنا محترثات

فعلينا الزّرع فيها و على اللّٰه النّبات

و امّا إتيان النّساء في أدبارهنّ،بيشتر فقها برآنند كه حرام است،و مذهب مالك آن است:كه مباح است (6)،و در اخبار ما اباحت و تحريم هر دو هست،و شيخ ابو جعفر (7)-رحمة اللّٰه عليه-فتوى بر كراهت كرد حملا للأخبار على وجوهها (8)


1) .آج،لب،فق،مب،مر:اين.

2) .مب:بر زارع.

3) .سورۀ كهف(18)آيۀ 96.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .آج:هنّ اصل النّسل و الزّارع.

6) .همۀ نسخه بدلها+و طحاوى در كتابش گفت از محمد بن عبد اللّٰه بن الحكم كه شافعى گفت:درست نشده است به خبرى معلوم تحريم و تحليل اين مسئله،و قياس اقتضاى تحليل مى كند،و امّا المرتضى-رحمه اللّٰه-فانه ادّعى اجماع الطائفة ذكره فى كتاب الانتصار.

7) .همۀ نسخه بدلها:شيخ ابو جعفر الطّوسى.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:وجهها.

و جمعا بينها.

و آنان كه اباحت كنند (1)به اين آيت تمسّك كردند و گفتند خداى تعالى گفت:

أَنّٰى شِئْتُمْ ،و«أنّى»بر سه معنى باشد-چنان كه گفتم (2)،و به معنى موضع آمده في قوله (3): أَنّٰى لَكِ هٰذٰا (4)...،اى من اين لك هذا،قال الشّاعر:

فأصبحت أنّى تأتها تلتبس بهاكلا مركبيها تحت رجلك شاجر

و قال الكميت:

أنّى و من أين ابك (5)الطّربمن حيث لا صبوة و لا ريب

لفظ امر است و مراد اباحت.

و«أنّى»محتمل است مكان را تخصيص كردن به آن كه بعد ما كان [الصّمام] (6)واحدا،تخصيص قرآن باشد به اخبار آحاد،و اين درست نباشد به نزديك ما (7).

امّا تمسّك فقها بقوله: نِسٰاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ ،و اين جا حرث نبود،چه محتمل حرث نيست،گوييم:اين دليل الخطاب باشد،و دليل الخطاب به نزديك بيشتر اهل علم باطل است.دگر آن كه بين الفخذين به اجماع مباح است و لا حرث هناك.

امّا تفسير ايشان«حرث»را به فرج خلاف قرآن است،كه خداى تعالى زن را حرث خواند بقوله: نِسٰاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ ،و لم يقل فروج نسائكم حرث لكم.

امّا تمسّك ايشان بقوله: فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّٰهُ ،و أنّه الفرج لا غير، گوييم:در اين همه حجّتى نيست براى آن كه معنى امر،اباحت است اين جا،و اباحت تصرّف در (8)ايشان است و انواع (9)الاستمتاع و لا مخصّص (10)هاهنا (11)فدلّ (12)على العموم.


1) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:گفتند،مب:كردند.

2) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:گفتيم.

3) .اساس:قولك،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 37.

5) .آج:نالك.

6) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج افزوده شد،آج:المقام.

7) .مج،وز،دب+و بيشتر محقّقان،آج،لب،فق،مب،مر+و بيشتر فقها.

8) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

9) .همۀ نسخه بدلها:بانواع.

10) .آج،لب،فق،مب،مر:و لا تخصيص.

11) .همۀ نسخه بدلها:ههنا.

12) .آج،لب:و يدل.

امّا تمسّك ايشان بقوله: قُلْ هُوَ أَذىً ،و تفسير ايشان«اذى»را به قذر و نجاست،و أنّ الاذى ههنا اكثر اعني فى الادبار،هم معتمد نيست براى آن كه حمل الشّىء على غيره باشد من غير علّة جامعة بينهما،و از جمله قياس باشد و ما به قياس نگوييم.

دگر آن كه جماعتى مفسّران تفسير«اذى»به تحريم و مفسده كردند،اگر حمل برآن كنند اين طريقه مطّرد نبود،دگر آن كه«اذى»حاصل است در اين جا بالبول و دم الاستحاضة،و مع ذلك مانع نيست از وطى و اباحت آن،روايت كرده اند عن نافع عن ابن عمرو عن (1)زيد بن اسلم عن محمّد بن المنكدر (2)عن طرق مختلفة (3)عن ابن عمر أيضا (4).

وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ ،گفته اند:مراد طلب فرزند است،و گفته اند:مراد آن است كه زنان پارسا را طلب كنيد براى مناكحت تا فرزند صالح باشد،چنان كه [289-پ]گفت-عليه السّلام:

تخيروا لنطفكم ،اختيار كنى براى آبتان،يعنى براى فرزند (5).و همچونين گفت (6)-عليه السّلام:

فانظر في أي نصاب تضع ولدك فان العرق دساس ,و كذا

قوله-عليه السّلام: إياكم و خضراء الدمن. و گفته اند:

تقديم الافراط من الاولاد،فرزندان را از پيش فرستادن تا فردا شفيع تو باشند.و بر اين قول مراد امر بود به صبر و توطين (7)نفس على موت الاولاد و تطييب (8)النّفس بكونهم شفعاء لابويهم.

و رسول-عليه السّلام-گفت:

من قدم ثلاثة من الولد لم يمسه (9)النار الا تحلة القسم ،گفت:هركس كه سه فرزند را در پيش افگند،آتش به او نرسد الّا به


1) .همۀ نسخه بدلها:از.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب+و.

3) .لب،فق،مب،مر:عن طرف مخلد.

4) .آج،فق،مب،مر+و غرض از ايراد اين وجود آن است تا كه معلوم شود كه اين وجوه كه تمسّك كرده اند به آن از الفاظ قرآن معتبر نيست،اگرچه در اخبار ما نيز وارد است از اباحت و تحريم او كه برآن بود كه تحريم را ترجيح دهد و اجتناب كند از آن-وفّقنا لما فيه المحبّة و الرّضا.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:فرزندان.

6) .همۀ نسخه بدلها:قوله.

7) .مر:توطّن.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تطيّب.

9) .همۀ نسخه بدلها:تمسّه.

مقدار تحليل سوگند في قوله: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِينَ (1).و گفته اند:كنايت است عن قلّة مكثه فى النّار.گفتند:يا رسول اللّٰه!و اگر دو باشند (2)؟گفت:و اگر دو باشند.تا راوى خبر گويد كه:گمان چنين است كه اگر گفتندى اگر يكى باشد؟هم بگفتى كه:اگر يكى باشد اين حكم حاصل بود.

عطا گفت:مراد آن است كه به نزديك خلوت نام خداى برند.مجاهد گفت:مراد آن است كه عند خلوت ذكر خداى كنند تا خداى تعالى فرزند صالح دهد بحسب مصلحت.عبد اللّٰه عبّاس گفت كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت:هركه او عند خلوت با حلالش بگويد:

بسم الله اللهم جنبني (3)الشيطان و جنب الشيطان ما رزقتنا ،اگر فرزندى باشد ايشان را،شيطان به او مضرّت نكند.

و در اخبار ما آمده است كه:چون مرد با حلال خود دخول كند،مستحب آن است كه بر وضو باشد و دو ركعت نماز كند،و او را نيز فرمايد تا دو ركعت نماز كند.

آنگه چون زن را پيش آورند (4)دست راست بر پيشانى او نهد و بگويد:

اللّهم على كتابك تزوّجتها و على امانتك اخذتها و بكلماتك استحللت فرجها،فان قضيت لي في رحمها نسبا فاجعله مسلما سويّا،و لا تجعله شرك شيطان.

سدّى و كلبي گفتند:مراد خير و عمل صالح است،دليلش سياق آيت من قوله:

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاٰقُوهُ ،و حمل او كردن بر عموم اولى تر (5)بود تا جامع بود فوايد را.

ابن كيسان گفت:معنى آن است كه آنچه خداى تعالى شما را فرموده است تقديم كنى آن را،و آنچه حلال كرده است شما را يا حرام كرده است بر شما امتثال كنى.

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ :و از خداى بترسى در جميع احوالتان در آنچه امر كرد و نهى كرد شما را،و معنى آن كه:اتّقوا اللّٰه (6)،از معاصى خداى بپرخيزى (7).


1) .سورۀ سجده(32)آيۀ 13.

2) .مج،وز،دب:باشد.

3) .مج،وز:اجنبنى.

4) .مج،وز:او آرند.

5) .مر:اولى.

6) .همۀ نسخه بدلها:اتقوا معاصى الله.

7) .مج،وز،آج:بپرهيزى،مب،مر:بپرهيزيد.

وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاٰقُوهُ ،و بدانى كه شما را با پيش او مى بايد شدن،و حساب با او دادن.و حقيقت ملاقات بر خداى روا نباشد،چه حقيقت او مقابلت و مقاربت بود،و اين بر اجسام روا بود،پس معنى محاسبه و مجازات باشد.

و دليل بر اين،آن است كه آيت وارد است مورد وعيد و تهديد و تنبيه بر عمل صالح،و زجر از معصيت[290-ر]،و مخالفت (1)،و تقدير آن كه:انّكم ملاقوا ثوابه او عقابه على ما تستحقّون (2)،و بدانى كه شما ملاقى ثواب او يا عقاب او خواهى بودن برحسب آنچه مستحقّ باشى آن را.

وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ ،و بشارت ده مؤمنان را.و«بشارت»،هر چيزى بود متضمّن خير و نفع را كه سرور (3)آن بر بشره پيدا شود.

قوله: وَ لاٰ تَجْعَلُوا اللّٰهَ عُرْضَةً لِأَيْمٰانِكُمْ ،كلبى گفت آيت در عبد اللّٰه رواحه آمد كه او سوگند خورده بود كه با دامادش بشير بن النّعمان خير و احسان و مبرّت نكند، براى وحشتى كه از ميان ايشان رفت (4).هرگه كه او را گفتندى كه در حقّ او خيرى بكن و توسّطى كن از ميان او و خصوم او و اصلاح بعضى كارها او گفتى:من سوگند خورده ام كه اين نكنم،و مرا روا نباشد خلاف سوگند كردن (5)،خداى تعالى اين آيت بفرستاد.

مقاتل بن حيّان گفت:آيت در حقّ ابو بكر الصّدّيق آمد (6)كه سوگند خورده بود كه با پسرش خيرى نكند-عبد الرّحمن-تا اسلام آرد (7).

ابن جريج گفت:آيت در او آمد كه او سوگند خورد كه با مسطح بن اثاثه هيچ خير نكند براى آن كه او در حديث افك خوضى كرده بود.

و«عرضة»فعله باشد به معنى مفعول،كالجرعة و الاكلة و اللّقمة و غير ذلك.و «عرضة»،چيزى بود كه در معرض كارى نهند،و اصل يا از«عرض»باشد و هو الجانب،يا از عرض مصدر عرضت عليه الامر عرضه كردن چيز (8)و چيزى كه


1) .همۀ نسخه بدلها+او.

2) .همۀ نسخه بدلها:يستحقّون.

3) .مج،وز:شرور.

4) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:برفت،مب:رفته بود.

5) .مر:سوگند خوردن.

6) .آج،لب،فق،مر:ابو بكر آمد.

7) .همۀ نسخه بدلها:نيارد.

8) .مج،وز،لب،فق،مب،مر:خير.

صلاحيت كارى دارد.عرب گويد:هذا عرضة لذلك الامر،اى صالح له،چنان كه شتر قوى را گويند:هذا عرضة للسّفر،و دختر رسيده را گويند:هذه عرضة للنّكاح،و معنى هم اين كه گفتيم كه:او را در معرض آن نهاده اند،امّا او در جانب آن است كه صلاحيت اين دارد،و امّا پندارى خويشتن عرضه مى كند و تعرّض (1)اين كار مى كند،اين اصل و اشتقاق كلمت است،و على هذا قول الشّاعر:

و لا تجعلينى عرضة للّوائم

اى في معرض الملامة،و قول ديگرى كه گفت:

و ان رفعوا الحرب العوان الّتي ترىفعرضة عضّ الحرب مثلك او مثلي

و قال حسّان:

وقاك اللّٰه قد سيّرت جندامن الأنصار عرضتها اللّقاء

و در معنى آيت چند قول گفته اند،يكى آن كه:و لا تجعلوا اليمين باللّٰه عرضة مانعة و علّة (2)في ان لا تبرّوا (3)و تتّقوا و تصلحوا بين النّاس،گفت:سوگند به خداى تعرّض (4)مكنى،يعنى به علّتى مانعه كه براى آن علّت برّ نكنى و تقوا و اصلاح،براى (5)عرضة چون چيزى باشد متعرّض (6)[290-پ]بين الامرين،و آن حايل و مانع باشد.

اين يك قول آن است كه«عرضه»علّت باشد.

قولى ديگر آن است كه:عرضة اى حجّة،يعنى سوگند به خداى به حجّت مكنى به آن كه از خير و صلاح امتناع كنى،و گويى (7)ما سوگند خورده ايم،بل اگر سوگندى خورده باشى و خلاف سوگند صلاح بود متابعت صلاح كنى،و خلاف سوگند كه آنجا حنثى نبود.

عبد الرّحمن بن سمرة روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:

اذا حلفت على يمين فرأيت غيرها خيرا منها فأت الّذي هو خير ثمّ كفّر عن يمينك، گفت:

چون سوگند خورده باشى (8)بر كارى،پس خلاف سوگند اولى تر و بهتر باشد آن بايد


1) .دب:تعريض.

2) .مج،وز:فاعلة.

3) .مر:تتبرّءوا.

4) .مج،وز،دب،آج:بعرضه.

5) .دب+آن كه.

6) .مج،وز،دب:معترض.

7) .اساس:گوئى/گويى گوييد.

8) .باشى/باشيد.

كردن كه بهتر بود،و كفّارت سوگند بكردن (1).

انس (2)مالك گفت:در بعضى غزوات ابو موسى أشعرى بيامد و رسول را -عليه السّلام-گفت:من مركوبى ندارم كه بر نشينم مرا بر نشان.رسول -عليه السّلام-دل مشغول بود،و او الحاح و ابرام كرد.رسول-عليه السّلام- سوگند خورد كه تو را بر ننشانم.او برفت،چون وقت ارتحال بود هركس سازه ره مى كردند،رسول-عليه السّلام-ابو موسى را گفت:تو چرا ساز (3)نمى كنى؟گفت:

يا رسول اللّٰه!مركوب ندارم،و تو سوگند خورده اى كه مرا بر ننشانى.گفت:اكنون سوگند مى خورم كت بر نشانم،و او را چهار پاى بداد.

سنان بن حبيب گفت،سعيد جبير را گفتم:مرا مولايى هست و با من در سراى بود،اكنون سوگند خورده ام كه با من در سراى نباشد و نمى گريزد (4)،گفت هذا من عمل الشّيطان،برو و او را با (5)خانه آور و كفّارت سوگند بكن،آنگه بر خواند: وَ لاٰ تَجْعَلُوا اللّٰهَ عُرْضَةً لِأَيْمٰانِكُمْ. و به نزديك ما چون اولى تر خلاف سوگند باشد،اولى به جاى آرد-و لا كفّارة عليه.و قول اوّل قول حسن است و طاوس و قتاده،و قول دوم (6)قول عبد اللّٰه عبّاس است و مجاهد و ربيع،و اين هر دو قول به معنى يكى است، جز آن كه يكى«عرضه»را به علّت تفسير داد و يكى به حجّت.

قولى ديگر آن است كه: وَ لاٰ تَجْعَلُوا اللّٰهَ ،اى الحلف (7)باللّٰه عرضة،اى قوّة لايمانكم،يعنى چون خواهى كه كارى بكنى از برّ و خير (8)و صلاح،سوگند به خداى را به مقوّى و مؤكّد آن (9)مكنى،و معنى هم آن است كه در اوّل گفتيم،جز كه «عرضة»را تفسير به قوّت داد،من قول العرب:هذه النّاقة عرضة للسّفر اذا كانت قويّة عليه.و اصل در اين،آن است كه گفتيم،معنى آن است كه:اين شتر مايه (10)سفر است.


1) .وز:كردن،مب:ببايد دادن.

2) .آج،لب،فق:آن است كه.

3) .دب+راه،مب+ره.

4) .همۀ نسخه بدلها:نمى گريزد.

5) .مج:در.

6) .مب،مر:دويم.

7) .آج،لب،فق،مر:احلف.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:از بهر خيز.

9) .مج،وز:مؤكّدات.

10) .فق:ندارد،همۀ نسخه بدلها:بابت.

قولى ديگر آن است كه:خداى را به«عرضة» (1)سوگند مكنى در هر نيك و بدى و اندك و بسيارى تا (2)به هر محقّر و معظمى سوگند به خداى ياد كنى (3)،و معنى نهى باشد از (4)سوگند و ابتذال آن با (5)هر كارى و مبالات ناكردن به او در هر حقّى و باطلى.

و قوله: أَنْ تَبَرُّوا ،بر اين قول معنى آن باشد كه:لان تبرّوا،سوگند به خداى در هر چيزى[291-ر]مبذول مداريد (6)تا شما را راستيگر (7)و متّقى خوانند،و بر قول اوّل تقدير آن باشد كه:لئلاّ تبرّوا،چنان كه گفت: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا (8)...،و المعنى لئلاّ تضلّوا،و قال (9): وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ (10)...،اى لئلاّ تميد بكم،و مرجع معنى در اين اقوال با اين (11)دو وجه است كه گفته شد.

و سوگند را براى آن«يمين»خوانند كه عند سوگند مردم دست راست بدهند، براى اين گويند:بذل يمينه في كذا،پس به كثرت استعمال حقيقت شد (12)در سوگند، و اين از اسماء منقوله باشد،و هرچه از اين بنا اشتقاق دارد از«يمن»و«تيمّن»و «تيامن»،همه را مرجع با اين معنى است.

و در محلّ أَنْ تَبَرُّوا ،سه قول گفتند،خليل گفت:موضع او جرّ است به تقدير حرف جرّ،و المعنى لأن تبرّوا.و قولى ديگر آن است كه:محلّ او رفع است به ابتدا، و خبر در او مقدّر،و تقدير اين است كه (13):ان تبرّوا و تتّقوا اولى بكم و اجمل،براى آن كه «ان»مع الفعل در تأويل مصدر باشد،معنى آن بود كه:برّكم اولى بكم و تقواكم اجمل لكم.

و قولى ديگر آن است كه سيبويه گفت:محلّ او نصب است،براى آن كه چون حرف جرّ بيفگنند و اتّصال (14)فعل كنند،فعل عمل نصب كند،چنان كه گفت:


1) .لب،فق،مب،مر:تعرض.

2) .مج،وز:ما،لب،فق،مب،مر:يا.

3) .مب:نكنيد.

4) .مج،وز:اين.

5) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:عند.

6) .آج:مدارى/مداريد.

7) .مج:دب:راستگير،آج:راستگو،لب،فق:راستگر،مب،مر:راستكى.

8) .سورۀ نساء(4)آيۀ 176.

9) .مج،وز+تعالى.

10) .سورۀ نحل(16)آيۀ 15.

11) .دب:در اين،مب:و بر اين.

12) .دب:شده.

13) .مب:آن است قوله تعالى.

14) .مج،وز،دب،آج:ايصال.

وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ (1)...،و التّقدير:من قومه،و كذا قوله تعالى: وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكٰاحِ (2)...،و المعنى على عقدة النّكاح،و لكن چون حرف جرّ از ميانه بيفگنند (3)، فعل به مفعول به رسيده و عمل نصب كرد.

وَ اللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ،اى سميع لايمانكم،عليم بنيّاتكم،خداى شنواست اين سوگندها (4)شما را،و داناست به نيّتها (5)شما.

قوله: لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ -الآية،لغو از كلام و جز (6)او آن بود كه بيفگنند (7)،براى آن كه در او فايده نبود و در شمار نيايد،چنان كه ذو الرّمه گفت:

و يطرح بينهما المرئىّ لغواكما الغيت فى المائة (8)الحوارا

و قال المثقب العبدىّ:

او مائة تجعل اولادهالغوا و عرض المائة الجلمد

و اللّغا و اللّغو واحد،و هو ما لا فائدة فيه،و نظير او در لغت قولهم:صغو (9)فلان معك و صغاه،قال اللّٰه تعالى: لاٰ يَسْمَعُونَ فِيهٰا لَغْواً وَ لاٰ تَأْثِيماً ، (10)،و قال اميّة بن أبى الصّلت:

فلا لغو و لا تأثيم فيهاو ما فاهوا به لهم مقيم

علما خلاف كردند در«يمين لغو»،بعضى گفتند:آن است كه بر زبان عرب مى رود«لا و اللّٰه»و«بلى و اللّٰه»اين بر زبان برانند،و غرض ايشان وصل كلام بود،و در دل عقد سوگند[291-پ]ندارند،بر اين كفّارتى و اثمى نباشد،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و شعبى و عكرمه و مجاهد،و قال الفرزدق:

و لست بمأخوذ بلغو تقولهاذا لم تعمّد عاقدات العزائم

بعضى دگر گفتند:«يمين لغو»آن بود كه مردى گمان برد در كارى از كارها برآن سوگند خورد،چون بنگرد آن كار به خلاف آن بود،برآن نيز اثمى و كفّارتى


1) .همۀ نسخه بدلها+سلبعين رجلا،سورۀ اعراف(7)آيۀ 155.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 235.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:بيفگند.

4) .مب:سوگندهاى.

5) .فق،مب،مر:نيّتهاى شما را.

6) .دب:خبر.

7) .مج،آج،لب،فق،مر:بيفگند.

8) .آج:فى الدّية.

9) .لب،فق:صغوا،آج:صغا.

10) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 25.

نباشد،و اين قول زهرى است و حسن بصرى و سليمان بن يسار و نخعى و ربيع و زراره و مكحول و سدّى و عبد اللّٰه عبّاس به روايت والبى.

و (1)روايت كردند از اميرالمؤمنين علىّ-عليه السّلام-كه:

«يمين لغو» سوگند در غضب بود،و اين روايت طاوس است از عبد اللّٰه عبّاس،بر اين هم اثمى و كفّارتى نباشد،دليلش

قوله (2)-عليه السّلام: لا يمين في غضب.

و بعضى دگر گفتند:آن سوگند در (3)معصيت بود كه خداى تعالى مؤاخذت نكند بر حنث آن،و بر او كفّارت نباشد.و به نزديك ما از آن توبه بايد كردن،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و عكرمه و شعبى.

و رسول-عليه السّلام-گفت:

من نذر فيما لا يملك فلا نذر له و من حلف على معصية فلا يمين له ،گفت:هركه نذر كند بر چيزى كه ندارد،نذرش بر نه افتد، و هركه سوگند خورد بر چيزى كه معصيت باشد،او را سوگند نبود.

و رسول-عليه السّلام-گفت:

من حلف على قطيعة رحم او معصية فبره ان يحنث فيها و يرجع عن يمينه ،گفت:هركه او سوگند خورد بر قطع رحمى يا بر معصيتى،برّ او آن است كه حانث شود و از آن سوگند بازآيد.

و حسن بصرى روايت كند كه رسول-عليه السّلام-به قومى بگذشت كه ايشان تير مى انداختند،يكى از ايشان تيرى بينداخت (4)گفت:اصبت و اللّٰه و اخطأت،من صواب انداختم و تو خطا (5)،كسى كه با رسول بود گفت:يا رسول اللّٰه!اين مرد حانث شد،رسول-عليه السّلام-گفت:

كلاّ ايمان الرّماة لغو لا كفّارة فيها ،سوگند تيراندازان لغو باشد،در او كفّارت نبود.

و عائشه گفت:سوگند لغو آن بود كه در هزل و جدل و خصومت بود،و حديثى كه عقد دل نكرده باشد (6)برآن.

زيد بن اسلم گفت:هو دعاء الحالف على نفسه،نفرين باشد بر خويشتن،چنان


1) .آج،لب،فق:ندارد.

2) .همۀ نسخه بدلها:قول النّبي.

3) .اساس با خطى متفاوت از متن:بر،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .همۀ نسخه بدلها+و.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:خطا كنى.

6) .مب،مر:باشند.

كه گويد:چشمش كور بادا[اگر ديد] (1)گوشش كر بادا اگر شنيد،و مانند اين.و گفت:اين چنان است كه[خداى تعالى] (2)گفت: وَ يَدْعُ الْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَيْرِ (3)...،و همچونين قوله تعالى: وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجٰالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ (4).

ضحّاك گفت:مراد آن سوگند است كه آن را كفّارت كرده باشند[292-ر]، [براى آن كه ] (5)به كفّارت حنث و عقوبت برخيزد.

ابراهيم گفت:آن باشد كه سوگندى خورد بر چيزى،پس فراموش كند،و آن چيز برخلاف سوگند بكند،و دليلش

قول النّبىّ-عليه السّلام: رفع عن (6)امّتى الخطأ و النّسيان و ما (7)استكرهوا عليه.

وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ ،يعنى ما قصدتم و تعمّدتم،و لكن شما را به آن گيرد كه دلهاى شما كسب كند،يعنى آنچه قصد كنى و عمد و نيّت كنى و عقد دل كنى برآن. وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ ،و خداى آمرزگار و بردبار است.

امّا كلام در حكم آيت:بدان كه سوگند بر دو ضرب است:ضربى آن كه در او كفّارت واجب بود،و ضربى آن كه واجب نبود.

امّا آن كه (8)در او كفّارت واجب نبود،سوگند بر ماضى بود چنان كه:و اللّٰه ما فعلت،به خداى كه نكردم و كرده باشد،و نگفتم و گفته باشد،يا كردم و نكرده باشد،اين را كفّارت نبود به نزديك ما،و به نزديك ابو حنيفه و اصحابش و همچنين مالك و ليث و ثورى و احمد و اسحاق.

و شافعى گفت:اگر عالم باشد كه خلاف مى گويد،بر او كفّارت بود،و از آنچه بر او كفّارت نبود آن است كه:سوگند خورد كه واجبات نكند يا مندوبات و يا قبايح (9)ارتكاب كند،حكم اين،آن باشد كه خلاف سوگند كند،و واجب و مندوب به جاى


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و وز،افزوده شد.

3) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 11.

4) .سورۀ يونس(10)آيۀ 11.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .مج،وز،دب:على.

7) .آج،لب،فق،مر:و من.

8) .همۀ نسخه بدلها:آنچه.

9) .اساس:با خطى متفاوت از متن:قباح،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

آرد،و لا كفّارة عليه عندنا.و جمله فقها گفتند كفّارت واجب بود.

امّا مباحات:اگر سوگند خورد كه كارى نكند از جمله مباحات چون سفر و شركت و تجارت و جز آن،يا كارى نكند،اعتبار كنند (1)،اگر صلاح در كردن يا ناكردن باشد،آن چنان كند كه صلاح در آن باشد،و اگرچه خلاف سوگند بود،و لا كفّارة عندنا عليه،و به نزديك ما كفّارت بر او نباشد،و جمله فقها گفتند بر او كفّارت باشد،اگر گويد او گبر است يا جهود يا ترسا،يا از خداى بيزار است،يا از مسلمانى و قرآن،اگر فلان كار بكند يا نكند،اين سوگند نباشد و مخالفتش حنث نباشد،و كفّارت واجب نشود.و همچنين گفت مالك و اوزاعى و ليث و شافعى و ابو حنيفه و ثورى و ابو يوسف و محمّد گفتند:اين سوگند باشد،و خلافش حنث بود و كفّارت لازم آيد به ذو.و هركه بر محالى سوگند خورد من صعوده الى السّماء او قتل ميّت،گويد كه:به خداى كه بر آسمان شوم،يا فلان كس را بكشم،و او مرده باشد سواء اگر داند و اگر نداند،او را كفّارت لازم نيايد.

و ابو حنيفه و شافعى گفتند:در حال حانث شود و كفّارتش لازم آيد،سوگند كافر منعقد نشود،و چون حنث حاصل شود بر او كفّارت نباشد سواء اگر در حال كفر حانث شود يا پس از اسلام[292-پ]،ما دام تا سوگند در حال كفر بوده باشد (2).و مذهب ابو حنيفه همچونين است.

و شافعى گفت:كفّارت لازم آيد بر او،اگر كسى سوگند خورد به علم خدا يا (3)قدرت خدا يا حيات خدا،اگر مرادش قادرى و عالمى و حيّى باشد،سوگندش باشد، و اگر مرادش آن معانى باشد كه اشعرى گويد،كفّارتش لازم نيايد،و ابو حنيفه چنين (4)گويد.

و اصحاب شافعى گفتند:اين سوگند باشد،اگر سوگند خورد بالرّحمن،و مرادش نام خداى باشد سوگند بود،و اگر مرادش سورت باشد سوگند نباشد،و همچونين به قرآن.و ابو حنيفه و اصحابش هم چنين گفتند،و شافعى و اصحابش گفتند:اين


1) .دب،آج،لب،فق،مر:اعتبار كند،مب:اعتبار مى كند.

2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خورده باشد.

3) .همۀ نسخه بدلها+به.

4) .آج،لب:همچنين.

جمله سوگند باشد و بر او كفّارت واجب بود.

اگر گويد (1):اقسمت،آنگه گويد:غرض من سوگند نبود از او بشنوند (2)،براى آن كه سوگند به نيّت منعقد شود،و اين لفظى است محتمل،روا بود كه سوگند خواهد بدو،و روا بود كه خبر خواهد (3)،ازآن كه در روزگار گذشته سوگندى خورده ام.و شافعى گفت:قبول كنند،فيما بينه و بين اللّٰه.

امّا كه در حكم قبول كنند يا نكنند،شافعى را دو قول است.چون گويد:

اقسمت،و نگويد باللّٰه،اين سوگند نباشد،سواء اگر نيّت سوگند كند و اگر نكند،و شافعى هم چنين (4)گفت.و ابو حنيفه گفت:سوگند باشد،اگر نيّت كند و اگر نه.و مالك گفت:اگر در نيّت او سوگند باشد سوگند بود،و الّا نبود،چون گويد:لعمر اللّٰه،و نيّت سوگند كند سوگند باشد،و اهل عراق هم چنين گفتند.

و اصحاب شافعى مختلف شدند بر دو وجه چون گويد:و حقّ اللّٰه،سوگند نباشد اگر قصد سوگند كند و اگر نه،و ابو حنيفه و محمّد همچونين گفتند،و شافعى گفت:

چون نيّت سوگند كند سوگند باشد.و ابو يوسف هم چنين گفت،گفت چون گويد:

باللّٰه و تاللّٰه،و سوگند نخواهد (5)سوگند نبود.و چون گويد:نيّت سوگند نكرده بودم،هم از او بشنوند،و شافعى گفت چون گويد:باللّٰه،اگر به نيّت سوگند گفته باشد[سوگند بود] (6)،و اگر گويد:به نيّت سوگند نگفتم،از او بشنوند (7)براى آن كه لفظ محتمل است سوگند را،و اين معنى را كه باللّٰه أستعين.

و امّا«و اللّٰه» (8)و«تا اللّٰه»،در آن دو قول باشد او را.چون گويد:«اللّٰه»به كسر«ها»بى حرف قسم سوگند نباشد،و شافعى و اصحابش هم اين گفتند،مگر ابو جعفر الأسترآبادىّ من اصحاب الشّافعىّ كه او گفت (9):سوگند باشد.چون گويد:


1) .مب:گويند.

2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نشنوند.

3) .مب،مر:خواهند.

4) .آج:همچونين.

5) .لب،مب،مر:بخواهد،فق:خواهد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .دب،آج،لب،فق:نشنوند.

8) .دب،مب،مر:باللّٰه.

9) .اساس:با خطى متفاوت از متن+اين چنين،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

اشهد باللّٰه،اين[293-ر]سوگند نباشد (1).

و اصحاب شافعى خلاف كردند بر دو وجه.بهرى گفتند:چون اطلاق كند (2)و سوگند خواهد (3)،سوگند بود.و ابو حنيفه هم چنين گويد.و بهرى دگر گفتند:سوگند نباشد.چون گويد:اعزم باللّٰه،اين سوگند نباشد،اگر سوگند خواهد و اگر نه.

و شافعى را دو قول است:اگر نخواهد،سوگند نباشد (4)،و اگر خواهد،باشد.چون گويد:«أسألك باللّٰه»،او«اقسم عليك باللّٰه»اين سوگند نباشد به هيچ حال.و شافعى گفت:اگر سوگند خواهد،باشد (5)،و اگر نخواهد،نباشد.

و سوگند الّا به خداى نباشد و به نامهاى خداى كه به آن مختصّ است،و مسائل سوگند و خلاف در آن بسيار است،و اين قدر كفايت است اين جا قوله: وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ ،بيان كرديم كه اصل«غفر»ستر باشد،و«مغفر»از اينجاست،و«غفارت»همچونين.

و«حلم»،امهال باشد به تأخير عذاب از مستحق،تقول (6):حلم الرّجل يحلم حلما،فهو حليم،و حلمت فى النّوم حلما و أنا حالم،براى آن كه عرب عقل را «حلم»خوانند،و عاقل را«حليم».و آن كه به حلم رسد،وقت آن باشد كه به حلم رسد.

و سر پستان را حلمة الثّدى گويند،براى آن كه محلّم باشد،و كودك را حليم كند.و تحلّم الضّبّ (7)آن باشد كه فربه شود.و«حلاّم»،بزغاله فربه باشد براى ثقلش،كه حليم ضدّ سبك سار باشد.و«حلم» (8)قراد بزرگ باشد براى آن كه با حلمه پستان ماند و حلم الأديم اذا وقع الحلم فيه.

قوله: لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ (9)،يؤلون اى يحلفون.و الايلاء الحلف.قتاده


1) .اساس:كلمه در زير وصالى به صورت«باشد»ضبط شده،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .آج،لب،فق:كنند.

3) .آج،لب،فق:خواهند.

4) .مج،وز،دب:اگر سوگند بخواهد نباشد،آج،فق،مر:اگر سوگند نخواهد نباشد،مب:اگر سوگند بخواهد باشد.

5) .آج،لب،فق:اگر خواهد سوگند باشد.

6) .همۀ نسخه بدلها:يقول.

7) .آج:در حاشيه به صورت:«الصّبى اذا سمن و كذلك»توضيح داده است.

8) .آج:حلمة.

9) .آج،لب،فق،مب،مر+تربّص.

گفت:«ايلاء»طلاق اهل جاهليّت باشد.سعيد مسيّب گفت:من ضرار اهل الجاهليّه بود،چون مرد زنى داشتى (1)با او خوشش نبودى و نخواستى كه شوهرى ديگر كند،سوگند خوردى كه با او نزديكى نكند،او را رها كردى،نه بيوه بودى و نه شوى ور (2)،چنين (3)مى كردند در جاهليّت و اسلام،و اين اضرارى بود كه مى كردند به زنان،حق تعالى اين آيت فرستاد و آن را اجلى مضروب پيدا كرد (4): لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ .

و در مصحف عبد اللّٰه مسعود چنين است كه:للّذين آلوا من نسائهم،و در قرائت عبد اللّٰه عبّاس:للّذين يقسمون من نسائهم.«و الإيلاء»،الحلف،يقال:آلى يؤلى إيلاء،قالت الخنساء:

فآليت آسى على هالكو أسأل (5)نائحة مالها[293-پ]

و الاسم الأليّة،قال الشّاعر:

علىّ اليّة و صيام شهرامسّك طائعا الّا بكفّ (6)

و در او چهار لغت است:«أليّة»،و«الوة»،و«الوة»،و«الوة».اگر گويند عرب نگويد:[آلى] (7)من كذا انّما تقول (8):آلى على كذا،گوييم:اين فعل (9)را معنى «بعد»در او تضمين كرد،چون اين معنى مضمّن شد به اين معنى،تعديه كرد او را به حرفى كه«بعد»را به آن تعديه كنند،و تقدير چنين است كه:للّذين (10)يبعدون من نسائهم بالألية و الحلف.

و«تربّص»،تمكّث و درنگ كردن باشد،حق تعالى گفت:آنان كه سوگند


1) .آج،لب،فق،مب،مر+كه.

2) .اساس:به صورت:«شؤى وز»هم خوانده مى شود،مج،وز:شوزى،دب:شوهر،آج:شوهروار،لب،فق: شوهرور،مب،مر:شوهردار.

3) .همۀ نسخه بدلها:اين چنين.

4) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+گفت:مب+و گفت.

5) .اساس:با خطى متفاوت از متن:«أسألك»،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مج،وز،آج،لب،فق:يلف.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .دب:يقول.

9) .آج،لب،فق،مب،مر:قول.

10) .آج،لب،فق،مب،مر+يؤلون.

خورند (1)كه با حلال خود مقاربت نكنند،با ايشان چهار ماه مدارا بايد كردن.و گفته اند:«تربّص»،از مقلوب است،«تصبّر»باشد،چون:جبذ و جذب (2)،و آن انتظار باشد خيرى يا شرّى را كه به كسى فرود آيد (3)،و منه قوله تعالى: فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّٰى حِينٍ (4).و قوله: نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ (5)،و قال الشّاعر:

تربّص بها ريب المنون لعلّهاتطلّق يوما او يموت حليلها

و از شرايط«ايلاء»آن بود كه سوگند بخورد به خداى تعالى يا به نامى از نامهاى مختصّ به او،بر وجهى كه لغو (6)نباشد كه:با زن مقاربت نكند بر وجه اضرار،هرگه كه اين شرايط حاصل بود مرد مولى باشد،و هرگه كه از اين شرايط چيزى مختلّ بود ايلاء نباشد،و اين مذهب اميرالمؤمنين على است و عبد اللّٰه عبّاس و حسن بصرى.

نخعى گفت و شعبى و ابن سيرين:«ايلاء»،در غضب باشد.سعيد بن المسيّب گفت:آن بود كه سوگند خورد كه با زن سخن نگويد،و هرگه كه إيلاء براى صلاحى كند ازآن كه زن كودك را شير دهد تا حملى پيدا نشود كه شير زده گردد كودك،اين جا حكم إيلاء نكنند،براى آن كه غرض او مصلحت است نه اضرار.

چون چنين باشد،و مرد مقام كند بر اين سوگند و كفّارت نكند (7)سوگند را،زن مخيّر باشد (8)ازآن كه صبر كند بر اين ايذاء،و از ميان آن او را رفع كند بر حاكم،چون رفع كند او را بر حاكم،او را چهار ماه مهلت دهد،و هو قوله: تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ ،تا (9)انديشه كند،يا طلاقش دهد،يا كفّارت سوگند بكند و با سر مقاربت شود.اگر امتناع كند از اين و از آن،حاكم او را حبس كند و طعام و شراب بدو (10)تنگ كند تا آنگه كه از دوگانه (11)يكى بكند:امّا رجوع و امّا طلاق.

اگر طلاقش دهد از او جدا شود و عدّت بايد داشتن از روز طلاق،و اگر مرد


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خوردند.

2) .مج،وز،دب،آج:جذب و جبذ.

3) .مب:فرود آرند.

4) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 25.

5) .سورۀ طور(52)آيۀ 30.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:كفر.

7) .آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.

8) .همۀ نسخه بدلها+ميان.

9) .وز:يا.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:بر او.

11) .مب،مر:دو كار.

[294-ر]خواهد تا رجعت كند تواند ما دام تا از عدّت بيرون نيامده باشد.چون از عدّت به در آمد مالك شود نفس خود را،و مرد را بر او سبيلى نباشد.

فَإِنْ فٰاؤُ ،و المعنى فان رجعوا،اگر بازآيند.و بازآمدن از سوگند به حنث باشد، و هو أن يجامعها،و آن بود كه خلوت كند با زن اگر حاضر و متمكّن باشد،و اگر غايب بود يا متمكّن نبود،عزم كند و گواه بر (1)گيرد بر رجوع او از إيلاء،و شافعى در اين مسئله موافق ماست.و كفّارت واجب بود به نزديك ما و بيشتر فقها.و حسن بصرى و نخعى گفتند:لا كفّارة عليه،لقوله تعالى: فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ.

امّا پس ازآن كه چهار ماه بگذرد،و او رجوع نكرده باشد،فقها خلاف كردند.

بعضى گفتند:چون چهار ماه بگذرد،و رجوع نكرده باشد زن از او باين شود و به يك طلاق بريده،و اين قول عبد اللّٰه مسعود است و زيد بن ثابت و مقاتل بن حيّان و قتاده و كلبى،و مذهب ابو حنيفه است.

و بعضى دگر گفتند:چون چهار ماه بگذرد،و زن صبر كند و رفع نكند مرد (2)را بر حاكم،بر مرد هيچ نبود و طلاق لازم نيايد،و اين قول بيشتر علما و صحابه است،و مذهب ماست و شافعى و مالك و ابو ثور و احمد و اسحاق. فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ، محمول است به نزديك ما و بيشتر مفسّران و فقها بر عفو و اسقاط عقاب قيامت.و حسن و ابراهيم و قتاده گفتند:مراد اسقاط كفّارت است.

وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاٰقَ ،اگر عزم طلاق كنند (3)،يعنى آنان كه ايلاء كرده باشند،و بعد العزم به نزديك ما باين نشود الّا كه طلاق دهد او به صريح (4)لفظ،به آن لغت كه زبان او باشد.و اهل مدينه گفتند:اگر امتناع كند از طلاق،حاكم طلاق دهد زن را يك طلاق رجعى.و«عزم»ارادتى باشد كه متقدّم (5)بود بر فعل،و اگر همه به يك وقت بود،و تعلّق به فعل عازم دارد،و از ميان آن و ميان فعل سهوى و نسيانى در نشود.

و اصل«عزم»،العقد على الشّىء باشد،و قول العرب:عزمت عليك،يعنى


1) .آج،لب،فق،مر+خود.

2) .اساس:مرد.

3) .وز،دب،آج،لب،فق:كند.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:تصريح.

5) .همۀ نسخه بدلها:مقدّم.

سوگند دادم بر تو.و«عزيمت»و«صريمت»عزم باشد،و فسون را نيز عزيمت خوانند براى آن كه در آنجا سوگند باشد.

و«طلاق»حلّ عقد نكاح باشد،و اصل او از اطلاق است،تقول (1):طلقت المرأة تطلق طلاقا فهى طالق،بى«ها»ى تأنيث.كوفيان گفتند:براى آن كه مختصّ است به مؤنّث (2)و اشتراك نيست در او تا فرق بايد نهاد (3).و به نزديك بصريان درست نيست اين قول،براى آن كه بسيار جايها هست كه اختصاص نيست،اشتراك است،و«ها»بيفگندند چنان كه:ناقة ضامر و ساعد (4)عبل.سيبويه گفت:هذا على وجه النّسب باشد.فقولهم:حائض[294-پ]و طاهر و طامث.اى ذات حيض و طهر و طمث.

امّا طلاق كه پس (5)ايلاء باشد رجعى بود عندنا و عند ابن عمر و سعيد بن المسيّب و جماعة من الفقهاء.و به نزديك جماعتى باين باشد،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس و عبد اللّٰه مسعود و حسن بصرى است.

و قوله: فَإِنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ،اى سميع لطلاقه،عليم بنيّته (6)،و قيل:سميع لايلائه،عليم بنيّته فى الرّجوع،و هر دو قول مروى است از مفسّران.

و«سميع»آن باشد كه حاصل بود بر صفتى كه از مكان آن را مسموعات شنود (7)چون موجود باشد و مرجع او با حيّى است به شرط انتفاء آفات از او.و«عليم» مبالغت است در عالم.

قوله: وَ الْمُطَلَّقٰاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاٰثَةَ قُرُوءٍ -الآية،مقاتل بن حيّان و كلبى گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه در اوّل اسلام چون مرد زن را سه طلاق دادى،و زن حامل بودى،طلاق رجعى بودى،و مرد مالك رجعت بودى تا بار بنهادن (8)تا (9)اين حكم منسوخ شد بقوله تعالى: اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ (10)


1) .آج،لب،فق،مب،مر:يقول.

2) .آج،مب،مر:است مؤنّث را.

3) .آج،لب،فق:به ها.

4) .فق،مب،مر+و.

5) .آج،لب،فق،مب،مر+از.

6) .آج،لب،مب،مر:فى الرّجوع.

7) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(223/2):كه از مكان آن مسموعات را شنود.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:بار بنهادى.

9) .مج،وز:به.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 229.

-الآية،و بقوله: فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ (1).

مردى زن را طلاق داد،نام او اسماعيل عبد اللّٰه الغفارىّ،و زن را قتيله (2)نام بود،و زن آبستن بود.مقاتل گفت:نام او مالك بن الاشدق بود از اهل طائف.و مرد ندانست كه زن آبستن است،و زن نگفت.چون بدانست كه آبستن است،مراجعت كرد و زن را با خانه آورد.زن آنجا بزاد و فرمان يافت،و فرزند نيز بمرد،و خداى تعالى اين آيت فرستاد.

وَ الْمُطَلَّقٰاتُ ، (3)و رهاكردگان،يقال:طلّقتها فطلقت و طلقت (4)ايضا.و طلّق (5)و اطلق (6)در لغت يكى باشد،جز كه به عرف شرع تفعيل مخصوص شده است به اطلاق النّساء من حبالة النّكاح على وجه مخصوص.و اسم،طلاق باشد،و الانطلاق المضىّ على وجهه (7)من غير مانع.و طلوق البعير أن يركب (8)رأسه (9)فلا يمنع،و آن يك تاختن (10)كه اسب كند در ميدان يا (11)در مسابقه بى مانعى آن را طلقى (12)گويند.و «طلق»،حلال مطلق باشد،فعل به معنى مفعول.

يَتَرَبَّصْنَ ،اى ينتظرن،تربّص كنند،يعنى انتظار كنند و شوهر نكنند. ثَلاٰثَةَ قُرُوءٍ ،سه قروء.و«قروء»جمع كثير باشد،و جمع قليلش«اقرؤ»و«اقراء»باشد.

اگر گويند:اين جا جمع قليل بايست (13)كه سه است،گوييم:براى آن كه بر جمع كثير گفت كه حواله با جمله مطلّقات كرد،هر مطلّقه اى را سه قرء (14)،پس جمع كثير بايد (15)اين جا.

فقها خلاف كردند در«قرء» (16).قومى گفتند:حيض باشد،و اين قول عمر است


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 230.

2) .دب:فتيله.

3) .وز،آج،لب،فق،مب،مر:طلّقها.

4) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

5) .وز:طلقا.

6) .مب+ايضا.

7) .همۀ نسخه بدلها:وجه.

8) .مج،وز،آج،مب،مر:تركت.

9) .آج:رسنه.

10) .مب،مر+است.

11) .اساس،وز،لب،فق،مب،مر:تا،مج:با زن،با توجّه به دب و آج تصحيح شد.

12) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها و چاپ شعرانى،لسان:طلق.

13) .مج،وز:مى بايست.

14) .اسامى به صورت:«قروء»هم خوانده مى شود.

15) .مج،وز:باشد.

16) .اسامى به صورت:«قروء»هم خوانده مى شود.

و على (1)در يك روايت،و عبد اللّٰه مسعود و ابو موسى و مجاهد و مقاتل بن حيّان،و مذهب ابو حنيفه است و سفيان ثورى و اهل كوفه،و حجّت ايشان قول النّبىّ -عليه السّلام-[295-ر]،[مستحاضه] (2)را كه از او پرسيد كه:نماز كنم؟گفت:

دعى الصلاة ايام اقرائك، اى ايّام حيضك.و نيز قول الرّاجز،انشده ثعلب عن ابن الأعرابىّ:

و صاحب صاحبته جرائضليس إذا استنهضته بناهض

له قروء كقروء الحائض

مراد آن است كه:عداوت (3)به اوقات پيدا مى شود،چون حيض كه آن را اوقاتى باشد.آن كه اين قول گويد،گويد كه:زن حلال نباشد بر شوهران كه بر او عقد بندند تا حيض سوم (4)تمام نشود او را.

و نيز خبرى روايت كردند از اميرالمؤمنين علىّ-عليه السّلام-كه او گفت:

آنگه حلال شود كه از حيض سوم (5)غسل بكند،و نماز تواند كردن.و جماعتى (6)گفتند:«قرء»طهر باشد،و اين قول زيد بن ثابت است و عبد اللّٰه عمر و عائشه و مذهب ماست،و مالك و شافعى و اهل مدينه،و حجّت اينان قول اللّٰه تعالى (7): يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ (8)...،و چون عبد اللّٰه عمر زن را طلاق داد،و او حايض بود،او را گفت:راجعها،مراجعت كن.چون پاك شود، خواهى طلاقش ده،و اين آيت بخواند: إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ (9)...، و المعنى لقبل عدّتهنّ.

و دليل ديگر بر آنكه«قرء»،طهر باشد قول الاعشى:

و في كلّ عام أنت جاشم غزوةتشدّ لأقصاها عزيم عزائكا

مورّثة مالا و فى الحىّ رفعةلما ضاع فيها من قروء نسائكا


1) .مب:على بن ابى طالب عليه الصّلاة و السّلام.

2) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .همۀ نسخه بدلها+او.

4) .اساس:سؤم،لب،فق:سيم.

5) .اساس:سؤم،لب،فق:سيم.

6) .همۀ نسخه بدلها+ديگر.

7) .مج،وز،آج:اللّٰه تبارك و تعالى.

8) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 1.

9) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 1.

و آنچه به غيبت غزو ضايع شد از او طهر باشد نه حيض،و آن كس كه اين قول گويد كه:چون زن (1)حيض سوم (2)بيند (3)حلال شود (4)بر مردان (5)كه بر او عقد بندند.

و از زهرى روايت كرده اند از عروه از عائشه،كه گفت:چون در حيض سوم (6)شود حلال شود بر شوهران.

و در لغت«قرء»از جمله اسماء مشتركه است به معنى حيض باشد و به معنى طهر،كالجون و الشّفق،يقال:أقرأت (7)المرأة اذا حاضت و اذا طهرت.

و در اصل او اهل لغت خلاف كردند،ابو عمرو بن العلاء و ابو عبيده گفتند:آن وقت باشد آمدن چيز را يا شدنش را،يقال:رجع فلان لقرئه و لقارئه،اى لوقته الّذي يرجع فيه،و هذا قارئ الرّياح،اى وقت هبوبها،و قال مالك بن الحارث الهذلىّ:

كرهت العقر عقربني شليلاذا هبّت لقارئها الرّياح

و قال آخر:

رجاء إياس أن يؤوب و لا أرىإياسا لقرء الغائبين يؤوب

اى لوقتهم،و يقال:اقرأت النّجوم اذا طلعت و اقرأت اذا افلت تشبيها بظهور الدّم و انقطاعه،قال كثيّر[295-پ]:

اذا ما الثّريّا و قد اقرأتأحسّ السّماكان منها افولا

پس«قرء»بر اين قول صالح بود هر دو را:هم حيض و هم طهر،براى آن كه هريكى به وقتى معيّن باشد.و گفته اند:اشتقاق او از قرء (8)است و هو الجمع و الحبس،قال عمرو بن كلثوم:

ذراعى عيطل أدماء بكرهجان اللّون لم تقرأ جنينا

اى لم تضمّ رحمها على جنين،من قولهم:ما قرأت النّاقة سلا،اى لم تحمل


1) .اساس:با خطى متفاوت از متن:زنان.

2) .مج،وز،آج،لب:سه ام،فق،مب،مر:سيم.

3) .اساس:بينند،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس:شوند،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .دب:شوهران،مب،مر:مردمان.

6) .اساس:بينند،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:قرأت.

8) .مج،وز:قروء،آج،لب:قرأ.

قطّ.و منه قرأت القرآن لأنّ القارئ جامع للحروف (1)،و اين اختيار زجّاج است.و آن كس كه گفت:قريت (2)الماء فى الحوض،اى جمعت از اينجاست،گفت:

تخفيف همز (3)كرد،پس بر اين قاعده اگر بر طهر حمل كنند لاجتماع الدّم فى الموضع الّذي هو فيه بهتر باشد،و از اين جا گفتيم (4):حمل كردن بر طهر اولى تر است،و در حيض از اين وجه اشتقاقى لايح ندارد.

امّا كلام در عدّت و حكم او:بدان كه عدّت بر دو چيز (5)است:عدّت مطلّقه و عدّة المتوفّى عنها زوجها.امّا مطلّقه بر دو ضرب بود:ضربى او را عدّت بايد داشتن،و ضربى نبايد داشتن.

امّا آن كه ايشان را عدّت نبايد داشتن سه اند:يكى آن كه با او دخول نرفته باشد، و يكى آن كه لم تبلغ المحيض و لا فى سنّها من تحيض،و يكى الآيسة من المحيض و لا في سنّها من تحيض.

و امّا آنان كه ايشان را عدّت بايد داشتن بر دو ضربند:يكى عدّت به أقراء دارد (6)،و يكى (7)به شهور.

فامّا آنان كه به ماه دارند دو كس باشند:يكى آن كه حيض بينند (8)،و لكن آنان كه به سنّ او باشند حيض نبينند (9)،و يكى آن كه حيضش منقطع شود،و آنان كه در سنّ او باشند حيض بينند،اينان كه عدّت به ماه بايد داشتن سه ماه تمام.

و امّا آن كه به أقراء عدّت دارد،زنى باشد كه حيض بيند و او را عادتى مستقيم باشد،او (10)بنشيند تا سه پاكى ببيند:يكى پاكى آن كه در او طلاق گيرد،و دو پاكى ديگر پس از آن چون خون (11)بيند (12)،حيض سوم (13)حلال شود بر شوهران.

و امّا آن كه حيض بيند،و لكن عادتى مستقيم ندارد و گاهى (14)بيند و گاهى (15)


1) .آج،لب،فق،مب،مر:جامع الحروف.

2) .اساس:قرأت،با توجّه به مج تصحيح شد.

3) .همۀ نسخه بدلها:همزه.

4) .همۀ نسخه بدلها+كه.

5) .همۀ نسخه بدلها:دو ضرب.

6) .مج:وارد.

7) .همۀ نسخه بدلها+عدّت.

8) .دب:نبينند،آج،لب،فق،مب،مر:نبيند.

9) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:بينند.

10) .مج،وز:او را.

11) .همۀ نسخه بدلها:حيض.

12) .همۀ نسخه بدلها+از.

13) .مج،وز،دب،آج،لب:سه ام،فق،مب،مر،سيم.

14) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:گاه.

15) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:گاه.

نبيند،او را مسترابه گويند،او را عدّت به اقراء و شهور باشد،هر دو را مراعات كند، اگر از آن روز كه شوهرش طلاق دهد سه ماه به او (1)بگذرد سپيد (2)پاكيزه،او از عدّت بيرون آمده باشد،اگر سه ماه كم يك (3)روز بگذرد،و روز آخرين خون بيند او را به أقراء عدّت بايد داشتن،آن يك حيض در شمار آرد و انتظار دوم كند تا تمامى نه ماه از روز طلاق،اگر خون بيند در شمار آرد،و اگر نبيند (4)[پس از آن عدّت بدارد] (5)به سه ماه،اگر سه ماه پاك بگذرد بر او[باين شود]،و اگر در آن ميانه خون بيند، عدّت او به اقراء افتد انتظار حيض سوم (6)كند تا تمامى[296-ر]يك سال،و اگر در اين مدّت خون بيند باين شود،و اگر نبيند سه ماه ديگر بنشيند و عدّت تمام بدارد، تمامى (7)پانزده ماه.

امّا مستحاضه:چون ايّام حيض خود شناسد به عادتى مستمرّ برآن عادت عدّت بدارد به أقراء،و اگر ايّام عادت نداند بر تمييز كار كند،و به تمييز اين خون از آن خون،عدّت بدارد هم به أقراء و اگر تمييز نتواند كردن و بر او مشتبه باشد،اعتبار كند عادت زنان خود در حيض و بر عادت ايشان عدّت بدارد،اگر زنان نباشند او را يا مختلفات العاده (8)باشند،عدّت به ماه (9)دارد سه ماه (10).

امّا عدّت زن آبستن وضع حملش باشد،و اگرچه عقيب (11)طلاق بود به يك ساعت.و امّا پرستار چون به حكم كسى باشد به نكاح،و طلاقش دهد،اگر عدّت به


1) .مج:سه ماه از او ديگر.

2) .لب،فق،مب،مر:سفيد به همۀ نسخه بدلها+و.

3) .مج+از.

4) .اساس:در حاشيه،و نيز دب،آج،لب،فق،مب،مر+سه ماه ديگر بنشينند و عدّت تمام بدارد تا تمامى پانزده ماه.

5) .اساس:افتادگى دارد،لكن در حاشيه با خطى متفاوت از متن آورده است.

6) .مج،وز:سه ام،لب:سيوم،دب،فق،مب،مر:سيم.

7) .آج،لب،فق،مب،مر:تا.

8) .همۀ نسخه بدلها:مختلف العاده.

9) .همۀ نسخه بدلها:تمام.

10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+و اگر ايّام عادت نداند بر تمييز كار كند و به تمييز اين خون از آن خون مدّت بدارد هم به أقراء.

11) .آج،لب،فق:عقب.

أقراء دارد،دو قرء (1)بنشيند،و اگر عادت (2)دارد چهل و پنج روز بنشيند.

امّا عدّة المتوفّى عنها زوجها:چون زن آزاد بود،اگر نكاح دوم بود و اگر متعه، اگر دخول بوده باشد و اگر نه،عدّت او چهار ماه و ده روز باشد.و اگر پرستارى بود نه مادر فرزند،عدّت او نيمه عدّت زن آزاد بود،دو ماه و پنج روز.و اگر طلاقش دهد و آنگه مرد (3)بميرد،اگر طلاقى (4)رجعى باشد و مادر فرزند باشد،عدّه اش چهار ماه و ده روز بود،و اگر مادر فرزند نبود،عدّه اش دو ماه و پنج روز باشد.و اگر طلاق باين بود عدّه اش عدّت مطلّقه باشد.و چون مرد زن آزاد را (5)طلاق دهد،طلاقى رجعى، پس بميرد،عدّه اش ابعد الاجلين باشد،چهار ماه و ده روز.و اگر طلاق باين بود عدّه اش عدّه مطلّقه باشد.و چون مرد را وفات رسد و زن آبستن بود،عدّت او ابعد الاجلين باشد،اگر چهار ماه و ده روز بگذرد و وضع حمل نبوده باشد،صبر كند تا بار بنهد،و اگر بار بنهد و چهار ماه و ده روز تمام نشده باشد،صبر كند تا تمام بگذرد.

و اگر مرد غايب باشد،و در غيبت زن را طلاق دهد،عدّت از آن روز باشد كه مرد او را طلاق داده باشد،و عدّت او به ماه باشد،سه ماه بنشيند.و اگر مرد غايب بود و در سفر فرمان ياود (6)،عدّت او از آن (7)روز دارد كه خبر به او رسد،چهار ماه و ده روز.و اگر غايب بود،غيبتى كه ندانند كه مرده است يا زنده،زن مخيّر باشد خواهد صبر كند و خواهد خبرش بر امام رفع كند،تا امام وليّش را نفقه زن الزام كند.

اگر مرد غايب را ولىّ نباشد يا مالى در دست او نبود از آن او،بر امام باشد كه كس بفرستد به طلب او چهار سال.اگر در اين مدّت (8)خبر زندگانيش آرند،روا نباشد كه شوهر كند.و اگر هيچ اثر و خبر نباشد (9)از او و بازآيند،او از آن روز عدّت بدارد،[296-پ]عدّة المتوفّى عنها زوجها،چون عدّت به سر آيد،اگر خواهد شوهر


1) .مج،وز،آج،لب:قروء،مب،مر:قراء.

2) .همۀ نسخه بدلها+به ماه.

3) .اساس:مرد.

4) .همۀ نسخه بدلها:طلاق.

5) .همۀ نسخه بدلها:مرد آزاد زن را.

6) .همۀ نسخه بدلها:يابد.

7) .آج،لب،فق،مب،مر:و زن عدّه از آن.

8) .مج،وز،فق:در اين چهار سال.

9) .آج،لب،فق:نيابد،مب،مر:نيايد.

كند.اگر در عدّت شوهرش بازآيد،يا پس از عدّت،ما دام تا شوهر نكرده باشد او اولى تر بود به زن،و اگر شوهر كرده باشد شوهر اوّل را بر او سبيلى نبود.

قوله: وَ لاٰ يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ فِي أَرْحٰامِهِنَّ ،عكرمه و ابراهيم گفتند:مراد حيض است،و آن،آن بود كه زن عدّت به أقراء دارد،چون مرد خواهد كه رجعت كند،گويد:من حيض سوم (1)بديدم.عبد اللّٰه عبّاس و قتاده و مقاتل گفتند:

مراد آبستنى است و فرزند.

و معنى آيت آن بود كه:حلال نباشد زن را كه آنچه خداى آفريده باشد در رحم او از حيض و حمل پنهان دارد تا حقّ مرد ضايع كند از رجعت يا فرزند،براى آن كه اگر حيض سوم (2)نديده باشد،گويد:ديده ام،حقّ مردم باطل كرده باشد در رجعت،و اگر حمل پنهان كند نسب (3)فرزند از پدر بريده باشد.

إِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ،اگر ايمان دارند به خداى و روز بازپسين،و معنى آن است كه:هركه ايمان دارد به خداى و روز قيامت،اين حكم فرونگذارد،و اين كتمان (4)نكند،معنى (5)آن است كه:اين حكم مؤمنان را لازم است دون كافران را،و لكن اين شرط براى آن كرد كه مؤمنان را ايمان به خداى و قيامت بايد تا مانع بود از اين،چنان كه يكى از ما گويد كسى را:اگر تو مسلمانى،تو را (6)اين نشايد كردن!يعنى كه مسلمانى بايد تا منع كند تو را از اين.

قوله: وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ ،«بعول»جمع بعل آمد (7)و«تا»براى مبالغت آورد در جمع،كالذّكورة و الخيوطة و السّبورة (8)،يقال:تبعّلت المرأة اذا تزوّجت،و منه

قوله -عليه السّلام: جهاد (9)المرأة حسن التبعل ،و أراد ملاعبة الرّجل اهله و المرأة زوجها،


1) .مج،وز:سه ام،دب،آج،لب:سيوم،فق،مب:سيم.

2) .مج،وز:سه ام،دب:سيوم،آج،لب،فق،مب،مر:سيم.

3) .همۀ نسخه بدلها:نسبت.

4) .لب:گناها،فق:گنه ها،مب،مر:گناهان.

5) .اساس با خطى متفاوت از متن افزوده«نه»،دب،آج،لب،فق،مب،مر+آيت.

6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+از.

7) .همۀ نسخه بدلها:باشد.

8) .كذا در اساس،مج،وز:البسورۀ،دب،آج،لب،فق،مب،مر:البشوره.

9) .همۀ نسخه بدلها:و جهاد.

و جماع را«بعال»گويند،و منه قال-عليه السّلام،و از اين جا گفت رسول -عليه السّلام-ايّام تشريق را:

ايام اكل و شرب و بعال. و شوهر را براى آن«بعل» خوانند كه به كار زن قيام كند و به آن مستقلّ باشد.و اصل«بعل»سيّد باشد و مالك،قال اللّٰه تعالى: أَ تَدْعُونَ بَعْلاً (1).

و در شاذ مسلمة بن محارب خواند:«و بعولتهنّ»باسكان«تا»لكثرة الحركات.

أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ ،اولى تر و سزاوارترند به رجعت ايشان يعنى زنان خود،و تقدير چنين است كه:بردّهنّ اليهم. فِي ذٰلِكَ ،اشارت است به حال عدّت،اى في حال العدّة،براى آن كه چون از عدّت بيرون آمد (2)،مالك نفس خود گردد،و شوهر را بر او سبيلى نباشد به رجعت،و آيت مختصّ است به رجعيّات دون باينات.

إِنْ أَرٰادُوا إِصْلاٰحاً ،لا اضرارا،اگر اين رجعت بر سبيل اصلاح كنند نه بر سبيل اضرار،براى آن كه ايشان را عادت بودى كه چون خواستندى كه رنج نمايند [297-ر]زنان را طلاق دادندى،ايشان را رها كردندى تا انقضاى عدّت نزديك رسيدى،آنگه رجعت كردندى،باز دگرباره طلاق دادندى،پس دگرباره رجعت كردندى،همچونين مى كردندى و غرض ايشان اضرار بودى. وَ لَهُنَّ ،اى للنّساء،و زنان را، مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ ،و زنان را بر (3)مردان نيز حقّى باشد،مانند آن كه مردان را بر ايشان حقّى باشد.

و در خبر است كه زن معاذ،رسول را گفت:يا رسول اللّٰه!حقّ زنان بر مردان چيست؟گفت:آن كه بر روى ايشان نزنند،و ايشان را زشت نخوانند،و از آنچه خورند ايشان را هم از آن دهند،و از آنچه پوشند ايشان را (4)پوشانند،و از ايشان هجران ننمايند.

حسن بصرى روايت كند كه،رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت:به زنان وصيّت خير كنى (5)كه ايشان اسيرانند به نزديك شما.مالك نباشند بر نفس خود به


1) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 125.

2) .مج،وز:آيد.

3) .مج،وز+سر.

4) .آج،لب+هم.

5) .مج،وز،مر:پذيريد،ديگر نسخه بدلها:پذيرى.

هيچ چيز،چه (1)شما ايشان را به امانت خداى گرفته اى،و استحلال فرج ايشان به كلام خداى كرده اى.

ميمونه روايت كند-زوجة النّبىّ-صلّى اللّٰه عليه و آله-كه رسول -عليه السّلام-گفت:

خيار الرّجال من امّتي خيرهم (2)لنسائهم،و خير النّساء من امّتي خيرهنّ لازواجهنّ ،گفت:بهترين مردان از امّت من بهترين باشند زنانشان را، و بهترين زنان بهترين باشند شوهر ايشان (3)را.چون بار بردارند هر زنى از ايشان در شبان روز (4)مزد (5)هزار شهيد باشد كه ايشان در سبيل خداى كشته باشند صابر محتسب (6)،و هريكى را از ايشان تفضيل دهند بر حور العين به مقدار تفضيل من بر كمتر كسى از امّت من.و بهترين زنان امّت من،آنان باشند كه رضا (7)شوهر نگاه دارند در هرچه او خواهد،ما دام تا معصيت خداى نباشد.

و بهترين مردان از امّت من آن باشد (8)كه با اهل خود به رفق و لطف زندگانى كند (9)،چنان كه مادر با فرزند لطف كند،هر مردى را از ايشان در هر شبان روزى مزد صد شهيد بنويسند كه ايشان در سبيل خداى كشته باشند صابر محتسب.

عمر خطّاب (10)گفت:اى رسول اللّٰه!چون است كه مردان را مزد صد شهيد باشد، و زنان را مزد هزار (11)شهيد؟رسول-عليه السّلام-گفت:ندانى كه مزد زنان از مزد مردان (12)بيش باشد،و ثوابش به نزديك خداى تعالى تمام تر بود،و خداى تعالى درجات مرد در بهشت رفيع كند به رضاى زن از او،و به دعاى زن او را،بدانستى (13)كه از شرك برگرفته،هيچ گناهى نيست كه وزر و وبال آن به نزديك خداى تعالى بيشتر بود از عصيان زن در شوهر.


1) .همۀ نسخه بدلها:و.

2) .مر:اخيارهم،ديگر نسخه بدلها:خيارهم.

3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:شوهرانشان.

4) .لب:شبانه روزى،آج،فق،مر:شبان روزى.

5) .مج:مژد.

6) .آج،لب،مب:صابر بر محتسب.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:رضاى.

8) .همۀ نسخه بدلها:باشند.

9) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:كنند.

10) .اساس:عبارت«رضى اللّٰه عنه»را داشته كه از نسخه محو كرده اند،و لفظ«اللّٰه»باقى مانده.

11) .مج:صدهزار.

12) .اساس:مردان.

13) .آج،لب،فق،مب،مر:نداشتى،دب:نداشتى.

از خداى بترسى (1)در حقّ دو ضعيف:زن و يتيم،كه خداى تعالى شما را بپرسد از ايشان،هركه با (2)ايشان احسان كند به رحمت[297-پ]و رضوان رسد،و هركه با ايشان بدى كند،مستوجب سخط خداى شود.حقّ مرد بر زن چون حقّ من است بر شما.و هركه حقّ من ضايع كند،چنان بود كه حقّ خداى ضايع كرده،و هركه حقّ خداى ضايع كند،بازگردد به خشم خداى،و مأواى او (3)دوزخ بود،و آن بد جايى است.

وَ لِلرِّجٰالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ ،يعنى در فضل،عبد اللّٰه عبّاس گفت:به آن مهر (4)كه به او دهد،و مال (5)كه نفقه كند بر او،و بعضى دگر گفتند:مرد (6)مفضّل است بر زن به عقل،و گفته اند:به ميراث.و قتاده گفت:به فرض جهاد بر (7)مردان.

حجّاج بن دينار روايت كند از باقر-عليه السّلام-از جابر عبد اللّٰه انصارى كه گفت:ما به نزديك رسول-عليه السّلام-حاضر بوديم و جماعت صحابه،زنى بيامد و بر بالاى سر رسول-عليه السّلام-بايستاد و گفت:السّلام عليك يا رسول اللّٰه،من رسول زنانم به نزديك تو،و هيچ زن نباشد كه اين پيغام من بشنود (8)كه تو را مى گويم و الّا راضى باشد.اى رسول اللّٰه!خداى تعالى،خداى مردان و خداى زنان است،و آدم پدر مردان و زنان است،و حوّا مادر مردان و زنان است.مردان چون از خانه بيرون آيند به جهاد ايشان را بكشند در سبيل خداى،ايشان زنده باشند و روزى خورند،و ما از اين خير جهاد و درجه شهادت محروميم،و ما در خانه ها محبوس مانده خدمت ايشان بايد كردن هيچ مزد باشد باشد ما را بر اين؟ رسول-عليه السّلام-گفت:آرى!سلام من به ايشان برسان،و ايشان را بگوى كه طاعت شوهران داشتن ايشان را،برابر جهاد و شهادت بود،و لكن كم باشد (9)از ايشان كه اين به جاى آرد (10).


1) .اساس:با خطى متفاوت از متن:بترسيد،با توجّه به مج تصحيح شد.

2) .مج،وز:از.

3) .مج،مب،مر+در.

4) .آج،لب،فق،مب:كه به آن مهرى.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:مالى.

6) .مج،وز:مراد.

7) .مج:به.

8) .مج،وز،مب،مر:نشنود.

9) .همۀ نسخه بدلها:باشند.

10) .همۀ نسخه بدلها:آرند.

أنس مالك روايت كند كه (1):زنان به نزديك رسول آمدند (2)،و گفتند:يا رسول اللّٰه!ذهب الرّجال بفضل الجهاد فما لنا،مردان فضل جهاد بردند (3)،ما را چيست؟ رسول-عليه السّلام-گفت:

مهنة إحداكنّ في بيتها تدرك عمل المجاهدين في سبيل اللّٰه ،خدمت يكى از شما در خانه يش (4)،در يابد عمل مجاهدان در سبيل خداى.

عمران بن حصين روايت كند كه:از رسول-عليه السّلام-پرسيدم (5)كه بر زنان جهاد باشد؟گفت:بلى،جهاد ايشان غيرت بود كه با خود بر جهاد كنند و صبر كنند برآن حميّتى كه ايشان را بود،اگر صبر كنند (6)مجاهد باشند و مرابط باشند،و ايشان را دو مزد بود.و همچونين گفت:

ان الله كتب الجهاد على الرجال و الغيرة على النساء فمن صبر منهن احتسابا كان له مثل اجر شهيد ،خداى تعالى جهاد بر مردان نوشت و غيرت بر زنان،هركه صبر كند (7)از ايشان برآن،او را مانند مزد شهيدى بود.

قولى ديگر آن است:كه تفضيل (8)مردان بر زنان آن (9)است كه طلاق به (10)مردان باشد،و گفته اند:[298-ر]به آن است كه زنان را از (11)مردان عدّت بايد داشتن،و مردان را عدّت نبايد داشتن.و گفته اند:به گواى (12)است،كه گواى (13)دو زن به يك مرد برگيرند.و (14)گفته اند:به قوّت بر عبادت است.

وَ اللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ،و خداى تعالى عزيز است،حكم كند و كس بر او حكم نكند،و حكيم است حكم جز به حكمت نكند.

قوله تعالى:

سوره البقرة (2): آیات 229 تا 233

اشاره

اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ وَ لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّٰا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً إِلاّٰ أَنْ يَخٰافٰا أَلاّٰ يُقِيمٰا حُدُودَ اَللّٰهِ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ يُقِيمٰا حُدُودَ اَللّٰهِ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا فِيمَا اِفْتَدَتْ بِهِ تِلْكَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (229) فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا أَنْ يَتَرٰاجَعٰا إِنْ ظَنّٰا أَنْ يُقِيمٰا حُدُودَ اَللّٰهِ وَ تِلْكَ حُدُودُ اَللّٰهِ يُبَيِّنُهٰا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (230) وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لاٰ تُمْسِكُوهُنَّ ضِرٰاراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لاٰ تَتَّخِذُوا آيٰاتِ اَللّٰهِ هُزُواً وَ اُذْكُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ مٰا أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ اَلْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (231) وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاٰ تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْوٰاجَهُنَّ إِذٰا تَرٰاضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ذٰلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كٰانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِكُمْ أَزْكىٰ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (232) وَ اَلْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كٰامِلَيْنِ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ يُتِمَّ اَلرَّضٰاعَةَ وَ عَلَى اَلْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لاٰ تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى اَلْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِكَ فَإِنْ أَرٰادٰا فِصٰالاً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْهُمٰا وَ تَشٰاوُرٍ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاٰدَكُمْ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ إِذٰا سَلَّمْتُمْ مٰا آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (233)

ترجمه

2\233-229<


1) .مج،وز،دب،آج،لب،مر+رسول.

2) .مب:روايت كند كه حضرت رسول-صلّى اللّٰه عليه را زنان هميشه به خدمت مى آمدند.

3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:برند.

4) .مب،مر:خانه اش.

5) .همۀ نسخه بدلها:پرسيدند.

6) .مب+ايشان.

7) .اساس:در قسمت وصالى،با خطى متفاوت از متن نوشته:پس اگر صبر كنند،با توجّه به مج و اتّفاق نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تفضّل.

9) .مج،مر:به آن.

10) .آج،لب،فق،مب،مر+دست.

11) .مر+براى.

12) .آج:گوايى،لب،فق،مب،مر:گواهى.

13) .دب،لب،فق،مب،مر:گواهى.

14) .مب+نيز.

طلاق دو بار است، بداشتنى (1)به نيكى يا دست بداشتنى (2)به نكوى (3)،حلال نباشد شما را كه هاگيرى از آنچه داده باشيد زنان (4)را چيزى مگر كه ترسند كه راست ندارند حدّهاى خداى،اگر ترسى كه راست ندارند حدّهاى خداى،بزه نيست برايشان در آنچه فدا كند به آن،آن حدّهاى خداست،درمگذرى از آن،و هركه در گذرد از حدّهاى خداى،ايشان بيدادكاران باشند.

[298-پ] اگر طلاق دهد او را،حلال نبود او را از (5)پس تا بكند شوهرى جز او، اگر طلاقش دهد نيست بزه بر ايشان كه رجعت كنند اگر گمان برند كه بدارند حدّهاى خداى و آن حدّهاى خداست بيان مى كند (6)براى (7)قومى كه دانند.

[299-ر] چون طلاق دهى زنان را و برسند به وقت خود،بداريد ايشان را به نيكوى يا دست بداريدشان به نيكوى،و بازمداريد ايشان را براى مضرّت تا ظلم كرده باشى،و هركه آن كند بيداد كرده باشد بر خود،و مگيريد آيات خداى به فسوس،و ياد كنى نعمت خداى بر شما و آنچه فرود فرستادند بر شما از كتاب و حكمت،پند مى دهد شما را به آن،و بترسى (8)خداى و بدانى كه خداى به همه چيز داناست.


1) .دب،آج،لب،فق:بداشتى.

2) .دب،آج،لب،فق:بداشتى.

3) .دب:نيكى،آج،لب،فق:نيكويى.

4) .آج،لب،فق:ايشان.

5) .مج،وز،آج،لب،فق+آن.

6) .مج،آج،لب،فق+آن را.

7) .مج،وز،آج،لب،فق:براى حدّ.

8) .مج،وز،آج،لب،فق+از.

[299-پ] چون طلاق دهى زنان را،برسند به وقت خود،منع مكنى ايشان را كه به زن باشند شوهران را چون خشنود شوند ميان ايشان به نيكوى آن پند دهند به آن،آن را كه از شما ايمان دارد (1)به خداى و به روز بازپسين،آن پاك تر بود شما را و پاكيزه تر،خداى داند و شما ندانى.

[300-ر] مادران شير دهند فرزندان خود را دو سال تمام،آن را كه خواهد كه تمام شير دهد،و برآن كه براى او زاده باشند روزى و جامه ايشان بود به قاعده (2)،تكليف نكنند هيچ كس را مگر طاقتش،زيان نكنند (3)مادرى را به فرزندش و نه پدرى را به فرزندش،بر ميراث خوار مانند آن بود،اگر خواهند از شير باز كردن از خشنودى از ايشان و مشورت كردن بزه نيست برايشان،و اگر خواهى كه شيردهى فرزندانتان را (4)،بزه نيست بر ايشان (5)،چون تسليم كنى آنچه داده باشى،به نيكوى،و بترسى از خداى،و بدانى كه خداى به آنچه شما مى كنى بيناست.

قوله: اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ ،هشام روايت كند عن عروة عن عائشه كه:زنى به نزديك او آمد و گفت:شوهرى دارم،مرا چند بار طلاق داد هرگاه كه وقت آن باشد كه عدّت


1) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:ايمان آرد.

2) .فق:نيكى.

3) .آج،لب،فق:زيان نكند.

4) .مج،وز:فرزندان خود را،آج،لب،فق:فرزندان ايشان را.

5) .اساس:بر ايشان،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

به سر آيد،دگرباره مراجعت كند،و غرض او اضرار من است.و در جاهليّت چنين كردندى،چون ايشان را با زن خوش نبودى،و نخواستندى كه او شوهرى ديگر كند براى حميّت.و طلاق را حدّى محدود نبودى،عائشه اين حديث با رسول بگفت.آيت آمد كه: اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ ،طلاق سه (1)باشد،دو در اين آيت است،و سوم (2)قوله تعالى:

فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ (3).

و در خبر است كه:رسول-عليه السّلام-اين آيت برخواند،گفتند:يا رسول اللّٰه:فأين الثّالثة؟طلاق سوم (4)كجاست؟گفت: فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ .

اكنون مفسّران اين آيت را تفسير بر تخصيص دادند،گفتند:معنى آيت آن است كه آن طلاق كه مرد در او مالك رجعت باشد دو است.

امّا طلاق سوم (5)آن بود كه:رجعت نتواند كردن با آن،و اين رجعت آنگاه تواند كردن كه زن هنوز در عدّت بود،فامّا چون از عدّت بيرون آمد (6)،مالك شد نفس خود را و اختيار با زن افتد،و مرد از جمله خاطبان و خواهندگان يكى باشد،در طلاق اوّل چنين باشد و در دوم.

فامّا از طلاق سوم (7)در حال باين شود و مالك نفس خود (8)،و شوهر را بر او سبيلى نباشد به رجعت،جز آن كه زن شوهر نتواند كردن تا عدّت بندارد.چون عدّت بداشت،نشايد كه با (9)زن او باشد،الّا آنگه كه شوهرى ديگر بكند و با خانه شوهر شود و از او جدا شود به طلاق يا مرگ شوهر،و عدّت بدارد آنگه اگر خواهد با نزديك اين مرد آيد[300-پ]به نكاحى نو و مهرى نو.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:معنى آيت آن است كه خداى تعالى عدد طلاق سنّت را بيان كرد،گفت:چون خواهد كه طلاق دهد زن را،بايد كه طلاقش آنگاه دهد كه


1) .مج:سه بار.

2) .مج،وز:سه ام،دب،آج،ل،فق،مب،مر:سيم.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 230.

4) .مج،وز:سه ام،دب،آج،ل،فق،مب،مر:سيم.

5) .مج،وز،دب،آج،لب:سه ام،فق،مب،سر:سيم.

6) .مج،مب،دب:آيد.

7) .مج،وز:سه ام،آج،لب:سيوم،فق،مب،مر:سيم.

8) .همۀ نسخه بدلها+شود.

9) .آج،لب،فق،مر:تا.

پاك باشد،پاكيى كه در او (1)مقاربت نكرده باشد با او،آنگه رها كند تا از عدّت بيرون آيد آنگه طلاقى ديگر دهد.

و عروه و قتاده گفتند:مراد بيان طلاق رجعى است-چنان كه گفتيم-و اين اختيار زجّاج است.

و المرّة،الدّفعة،فعلة واحدة من مرّ يمرّ مرّا و مرّة.و المرّ،المرور،و«مرّ»كه خلاف حلو است از اينجاست،لأنّه يمرّ به،فلا يقام عنده لمرارته،از او بگذرند و بر او بنه ايستند.و المرّة،الصّفراء من علل البدن.و المرّة،القوّة،و منه قوله تعالى: ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوىٰ (2).و اصل او من امرار الحبل و هو احكام فتله لأنّه يمرّ به يده حتّى يحكمه.

و قوله: فَإِمْسٰاكٌ (3)،المعنى فعليه إمساك،و هو الكفّ و الامتناع من الشّىء و هو المنع ايضا،يقال:أمسك عن كذا كامساك الصّائم عن الطّعام و الشّراب، و امسكت الدّابّة اذا منعته من السّير.

و«امساك»خلاف اطلاق باشد،و بخيل را از اين جا ممسك گويند.و تمسّك بكذا إذا تعلّق (4)و استمسك مثله.و المسكة،القوّة،و تماسك إذا قوى على إمساك نفسه،و منه المسك للجلد لأنّه يمسك ما تحته (5)،و المسك،السّوار لاستمساكه فى اليد.

و قوله: بِمَعْرُوفٍ ،اى على وجه جميل سائغ فى الشّرع. أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ ، و التّسريح،خلاف الامساك،و هو الاطلاق من قولهم:سرّحت الدّابّة اذا تركتها فى المرعى.و السّرح ايضا كذلك.و السّرح (6)اسم للدّوابّ السّارحة كالرّكب و الشّرب.

و السّرحان،الذّئب لسروحه في اثر السّرح.و سرحة،درختى است دراز لانطلاقه في جهة العلو.و شانه را«مسرح»گويند لانسراحه فى الشّعر.و ملخ را«سرياح» گويند لانطلاقه فى البلاد.

خداى تعالى بيان كرد كه طلاق سنّت (7)،امّا رجعى در شرع دو طلاق باشد،و


1) .آج،لب،فق،مب،مر:در آن پاكى.

2) .سورۀ نجم(53)آيۀ 6.

3) .همۀ نسخه بدلها+بمعروف.

4) .مج،وز،به.

5) .آج:ما يحبسه،لب،فق،مب،مر:ما يحسنه.

6) .همۀ نسخه بدلها:في السّرح.

7) .كذا:در اساس،مج،وز،دب،آج،مب،مر،لب،فق:سه،چاپ شعرانى(234/2):سه است.

مرد را با زن دو طريق است:امّا بداردش بوجه،و امّا رها كندش بشرع،قوله: وَ لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا ،و حلال نباشد شما را كه چيزى به ايشان داده باشى بازگيرى از ايشان،چون ايشان را طلاق خواهى دادن از مهر و تحفه و هبة هديّة و عطيّة و لباس و حلىّ و آنچه مانند اين بود،كما قال تعالى: وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَكٰانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً (1).

آنگه خلع را از اين استثنا كرد،گفت: إِلاّٰ أَنْ يَخٰافٰا. و حمزه و ابو جعفر خواندند:الّا ان يخافا،به ضمّ الياء.و گفته ايم[301-ر]كه:خوف از باب ظنّ باشد،و به معنى ظنّ صريح آمده است في قول الشّاعر:

اتاني كلام عن نصيب يقولهو ما خفت يا سلاّم انّك عائبى

اى ما ظننت،و انشد الفرّاء.

اذا متّ فادفنّي الى جنب كرمةتروّي (2)عظامي بعد موتي عروقها

و لا تدفننّي بالفلاة فانّنياخاف اذا ما متّ ان لا اذوقها

و ابو عبيده گفت:خوف اين جا به معنى علم است،و اين حكم با هر دو روان است،اگر علم حاصل بود،و الّا ظنّ در امثال اين،قائم مقام علم بود.و آيت در جميله بنت ابىّ آمد و در شوهرش ثابت بن قيس بن شمّاس،كه او زن را به غايت دوست داشت،و زن او را به غايت دشمن داشت،و هيچ با او نمى ساخت.يك بار برخاست و به شكايت به نزديك پدر آمد،پدر التفات نكرد،و دوم بار آمد و پدر گفت:برو با خانه شوهر رو.و چون بديد كه پدر سخن او نمى شنود،برخاست و بيامد و شكايت با رسول كرد.رسول-عليه السّلام-كس فرستاد و شوهرش (3)حاضر كرد و گفت:اين زن چرا شكايت مى كند؟گفت:يا رسول اللّٰه!شكايت او نمى دانم تا چراست (4)،به آن خداى كه تو را به حقّ به خلقان فرستاد كه من بر همه زمين از او دوست تر كس را ندارم.

زن گفت:اى رسول اللّٰه!راست مى گويد،و من با تو چيزى نگويم (5)كه فردا به خلاف آن آيتى آيد،و تو را معلوم كنند،و مرا خجالتى باشد.او مرا سخت دوست


1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 20.

2) .اساس:يروّى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها+را.

4) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها+كه.

5) .مج،وز:ما با تو چيزى نگوييم.

دارد،و من سخت كارهم او را،اگر مرا از او بر نيارى،ترسم كه از من كارى آيد كه بدان هلاك شوم.

رسول-عليه السّلام-مرد را گفت:چه گويى؟گفت:يا رسول اللّٰه!من حديقه اى به او داده ام،بگو تا با من دهد،گفت:بلى يا رسول اللّٰه و زيادت.رسول -عليه السّلام-گفت:حديقه او با او ده تا طلاقت دهد.حديقه با او داد-و آن خرما ستانى بود،و مرد او را طلاق داد.

اول خلعى كه در اسلام كردند اين بود،خداى تعالى اين آيت فرستاد،و اين استثناست از آن جمله كه گفت: وَ لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّٰا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً ،و حلال نباشد شما را كه چيزى كه به زنان داده باشى بازستانى الّا كه حلال (1)اين بود كه خلع كنى (2)،الّا كه ترسند زن و شوهر كه حدّهاى خدا اقامت نكنند و به جاى نيارند،زن ترسد كه چون او را با مرد خوش نباشد كارى كرده شود او را كه ناپسند باشد،و شوهر بترسد نيز از اين،و آنگه از او نيز بر زن تعدّى باشد چون حال بر اين [301-پ]جملت بود خلع كنند.

و به نزديك ما خلع آنگاه بايد كردن كه زن گويد مرد را كه:من فرمان تو نبرم،و هيچ حدّ تو به جاى نيارم،و از جنابت تو غسل نكنم،و پاى بيگانه اى بر فراش تو نهم.

چون كار به اين حدّ رسد (3)خلع بايد كردن.و اگر اين معنى نگويد،و لكن از حال او معلوم بود يا مظنون،هم اين حكم باشد.و حدّى محدود نيست به نزديك ما آن را كه مرد اقتراح كند بر زن،اگر مثل مهر باشد (4)يا بيشتر يا كمتر،برحسب مراد مرد باشد، براى آن كه طلاق حقّ مرد است،و حقّ او موقوف باشد بر رضاى او چندان كه خواهد اقتراح تواند كردن.

و خلع به سببى باشد كه از جهت زن بود خاصّه،و نشوز (5)از جهت مرد بود،و


1) .آج،لب،فق،مب،مر:حال.

2) .چاپ شعرانى(236/2)+ أَلاّٰ يُقِيمٰا حُدُودَ اللّٰهِ .

3) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها+ميان ايشان.

4) .اساس+يا كمتر،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

5) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،در آج اين كلمه بعدها به«نشود كه»تغيير پيدا كرده است و به نظر ويراستار محترم اين كتاب همين وجه صحيح است.

مبارات از جهت هر دو باشد،و طلاقى كه عقيب اين چيزها باشد الّا باين نبود.

و حكم بن عيينه روايت كند كه در عهد عمر خطّاب زنى بود همچونين ناسازگارى كرد با شوهر،و به نزديك عمر آمد،عمر او را وعظ كرد،هيچ قبول نكرد و گفت:اگر مرا فرمايى كه با خانه او رو،خويشتن را هلاك كنم.عمر بفرمود تا آن شب او را بازداشتند در اصطبلى كه در او چهار پاى بود،و سرگين،و سه شبان روز آنجا رها كرد.

آنگه او را بخواند و گفت:چه گويى؟با خانه شوهر شوى؟گفت:نه،و تا من در خانه او شده ام مرا از آن خوش تر نبود كه اين شبها كه در ميان اين سرگين خفته بودم.عمر (1)مرد را گفت:تو را از اين هيچ نيايد،خالعها و لو من قرطها و خالعها بما دون عقاص رأسها،خلع كن با او به گوشواره و گيسوبند او،فلا خير لك فيها،كه تو را در او خيرى نيست.فذلك قوله: فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ ،يعنى بر مرد و زن هيچ حرجى و جناحى نيست در آنچه فدا كند زن و بدهد،و خويشتن از او بازخرد،نه زن را در دادن نه مرد را بر ستدن،براى آن كه زن به طيبت نفس مى دهد، و مرد طلاق به عوض فديه مى دهد.

فرّاء گفت:مراد در آيت شوهر است تنها،براى آن كه او مى گيرد،و لكن حق تعالى هر دو را به يك جا بگفت،چنان كه در قصّه موسى گفت: نَسِيٰا حُوتَهُمٰا (2)...، و نسيان از موسى نبود،از رفيق موسى بود.و قوله: يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ (3)، و لؤلؤ و مرجان كه باشد از دريا شور بود دون دريا خوش،و كما قال الشّاعر:

فان تزجراني (4)يا ابن عفّان انزجرو ان تدعاني احم عرضا ممنّعا[302-ر]

و اولى تر حمل آيت بود بر ظاهر خود،براى آن كه ضرورتى نيست عدول كردن از ظاهر،و خوف از هر دو حاصل است،و رفع جناح در حقّ هر دو هست،در حقّ زن به إباء و كراهت،و در حقّ مرد به گرفتن فديت.

و فقها را در خلع دو قول است:قولى آن است كه خلع فسخى بود بى طلاق،و


1) .مج،وز+ رضى اللّٰه عنه،در اساس اين عبارت محو گرديده و كلمه«اللّٰه»باقى مانده.

2) .سورۀ كهف(18)آيۀ 61.

3) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 21.

4) .اساس:با خطى متفاوت از متن:«ترجوننى»،دب:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و مذهب شافعى در قديم.و قول ديگر آن كه خلع طلاقى باين باشد،و اين مذهب ماست و مذهب شافعى در جديد.

تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا ،اين حدّهاى خداست،از آن تعدّى مكنى،يعنى اوامر و نواهى و احكام اوست،از آن تجاوز مكنى، وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللّٰهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ ،و هركه تعدّى كند از احكام و اوامر خداى تعالى ظالم بود.

و خلع بر سه وجه بود:يكى آن كه زن پير باشد يا دميم الوجه (1)باشد،مرد مضارّت كند و از او چيزى خواهد تا او به فديه مفارقت كند،آن حلال نباشد براى آن كه آن از جهت مرد است.

دوم آن كه:زن كارى ناشايست (2)كند،مرد او را ايذا كند،او فديت كند،آن حلال باشد بقوله: وَ لاٰ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مٰا آتَيْتُمُوهُنَّ إِلاّٰ أَنْ يَأْتِينَ بِفٰاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ (3).

و سوم آن باشد كه در اين آيت شرح داديم،و در آيت دليل است بر آنكه سه طلاق به يك بار درست نيايد لقوله تعالى: اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ ،آنگه به سوم (4)گفت: أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ ،او قوله: فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ (5)،چون خداى تعالى سه طلاق فرمود به سه بار،چون به يك بار گويد مشروع نباشد،چنان كه شهادات لعان چون به يك بار گويد مشروع نباشد،و چون رمى الجمار بسبع حصيات،اگر به يك بار بيندازد مجزى نبود،فكذلك الطّلاق،لا جرم گفت:اين حدود من است،و هركه از حدود من تعدّى كند ظالم باشد،و چيزى نه به جاى خود نهاده باشد.يا مراد آن است كه:بر نفس خود ظالم بود،به آن معنى كه جالب (6)مضرّتى بود به خود كه با ظلم ماند از ضرر محض كه در او نفعى نبود و دفع ضررى نبود.

فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ ،اگر طلاقش دهد،و اين طلاق سوم (7)باشد


1) .اساس،مج،وز،مب،مر:ذميم الوجه،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:ناشايسته.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 19.

4) .مج،وز:سه ام،آج،لب،مب،مر:سيم.

5) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها+حتّى تنكح زوجا غيره.

6) .اساس:به صورت:«حالت»هم خوانده مى شود،دب:ندارد،آج،لب،فق،مب،مر:طالب.

7) .مج،وز:سه ام،دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:سيم.

حلال نباشد او را تا شوهرى ديگر نكند،آنگه از آن شوهر مفارقت كند يا به طلاق يا به مرگ شوهر،آنگه عدّت بدارد،آنگه اگر خواهد به تراضى با زن اين مرد باشد.

و كوفيان «بَعْدُ» را رفع على الغاية گويند،و بصريان بنا گويند بر ضمّ بناى عارض،و اعتراض اين بنا براى آن است كه مضاف اليه بيفگنده است،و تقدير آن است كه:[302-پ]فإن طلّقها من بعد ذلك.و«ذلك»،اشارت باشد به دو طلاق مقدّم،و نكاح از پس آن بر سبيل تجديد (1)بود،چون در طلاق به دو بار رفته باشد،و سوم (2)بر اين وجه با (3)استكمال شرايط حاصل آيد،مرد را روا نبود كه با سر او شود تا او شوهرى ديگر نكند (4).

و نكاح از اسماء مشترك است،هم عقد را متناول باشد هم وطى را.و آن شوهر را كه هدم سه طلاق كند،بايد كه جامع بود چهار شرط را:بايد كه بالغ بود،و نكاح دوام بود،و نكاح صحيح باشد فاسد نباشد از نكاح محرمه و معتكفه و حائض،چه اگر چنين بود حلال نباشد او را.

و مالك موافقت كرد در حائض و گفت:نكاح در حيض تحليل نكند (5)،و اگرچه مهر و عدّت واجب آيد،و نيز بايد تا دخول كند،چه اگر نابالغ بود يا نكاح متعه بود،يا دخول نكند،روا نباشد كه با شوهر اوّل شود.و حرّيّت اعتبار نيست،بل شايد كه بنده بود.

مفسّران گفتند:آيت در شأن تميم،و قيل عائشه بنت عبد الرّحمن بن عتيك القرظىّ آمد،و او زن رفاعة بن وهب القرظىّ بود،و پسر عمّ او بود،طلاقش داد سه طلاق به سه بار،از پس او به زن عبد الرّحمن بن زبير بود.او نيز طلاقش داد.

برخاست و به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّٰه!من به نزديك رفاعة بودم،مرا طلاق داد،سه طلاق پس به زن عبد الرّحمن زبير بودم،و انّ ما (6)معه مثل هدبة الثّوب، و آلت او چو ريشه جامه بود،با من خلوت نتوانست كردن،روا بود كه با زن رفاعه


1) .مج،وز:تحديد.

2) .مج،وز:سه ام.

3) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:تا.

4) .مج،وز،مر:بكند.

5) .مج،وز:بكند.

6) .اساس:انّما،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

باشم؟رسول-عليه السّلام-گفت:

لا،حتّى تذوقي عسيلته و يذوق عسيلتك، اين مى گفت در حجره عائشه،و ابو بكر حاضر بود و خالد بن سعيد بن العاص حاضر بود بر در حجره،و آواز اين زن مى شنيد (1)،آواز در حجره داد كه:يا با بكر،رها كرده اى اين زنك را تا چنين تصريح مى كند (2)پيش رسول؟ و«عسيلة»كنايت باشد از جماع لما فيه من اللّذة (3)كما كان فى العسل من اللّذّة.و او تصغير عسل باشد.

آنگه اين زن مدّتى بر آمد تا نزديك رسول آمد،و گفت:يا رسول اللّٰه!عبد الرّحمن زبير كه شوهر دوم بود مرا،با من خلوت كرد،شايد كه با پيش شوهر اوّل شوم به نكاح؟و گمان برد كه رسول را آن فراموش شده باشد.رسول-عليه السّلام- گفت:نه،كه اوّل راست گفتى و اين خلاف مى گويى،برفت.

چون رسول-عليه السّلام-از دنيا برفت،به نزديك ابو بكر آمد و از او بپرسيد.

ابو بكر گفت:نه من حاضر بودم روز اوّل كه از رسول-عليه السّلام-[303-ر] پرسيدى و گفتى،آلت او مثل هدب الثّوب (4)است،برو كه روا نباشد تو را با زن او بودن تا شوهرى ديگر نكنى،برفت.

در عهد عمر بيامد،از او بپرسيد.عمر گفت:به پيغامبر شدى و جواب يافتى،و به ابو بكر شدى،و اكنون به نزديك من آمده اى،اگر دگر اين حديث كنى،بگويم (5)تا رجمت كنند،نه خداى تعالى در باب تو (6)به رسول فرستاد: فَلاٰ تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ.

و مراد به نكاح در آيت جماع است به اجماع

لقوله-عليه السّلام: حتى تذوقى عسيلته (7)و يذوق عسيلتك ،عموم آيت را به اجماع تخصيص كرديم: فَإِنْ طَلَّقَهٰا ، يعنى شوهر دوم،اگر او طلاقش دهد، فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا أَنْ يَتَرٰاجَعٰا ،بزه نباشد مرد و زن را كه مراجعت كنند با يكديگر شوند به نكاح نو.و مراد به مراجعت،تجديد نكاح


1) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:مى شنيدند.

2) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:مى گويد در.

3) .مج:المدة.

4) .دب:ندارد،همۀ نسخه بدلها:هدبة الثّوب.

5) .دب:ندارد،همۀ نسخه بدلها:بفرمايم.

6) .آج،لب،فق،مب،مر+آيت.

7) .مج،وز:عسيلة.

است.و مراجعت لغوى است در آيت نه شرعى،براى قرينه حال،كه معلوم است به اجماع كه بعد طلاق مردى كه در ميانه طلاق شوهر اوّل او را نكاحى بوده باشد رجعت شرعى صورت نبندد،چه رجعت آن بود كه مرد به طلاق اوّل يا دوم يا طلاقى كه نه باين باشد در عدّت رجعت كند با سر زن آيد به نكاح اوّل.و اين جا نكاح اوّل كجا مانده است تا او رجعت كند با آن نكاح؟پس معلوم شد كه مراد به رجعت در آيت نكاح مجدّد است.

إِنْ ظَنّٰا ،گفته اند:ان علما،و گفته اند:ان رجوا،اگر دانند يا اميد دارند و حمل كردن[بر ظاهر] (1)اولى تر بود. أَنْ يُقِيمٰا حُدُودَ اللّٰهِ ،كه حدّهاى خداى به جاى خواهند (2)داشتن.و مراد به حدود خداى،آن است كه خداى فرموده است هريكى را از رعايت حقّ صاحبش،اعنى زن و شوهرش.

و محلّ «أَنْ» في قوله: أَنْ يَتَرٰاجَعٰا ،نصب است به نزع حرف الجرّ (3)،و تقدير آن است (4):فى أن يتراجعا،اى فى الرّجعة.و چون حرف جرّ نباشد،فعل به مفعول رسد و عمل نصب كند،و كذلك قوله: أَنْ يُقِيمٰا حُدُودَ اللّٰهِ ،ان مع الفعل در محلّ نصب است بوقوع الظنّ عليه.

مجاهد گفت:مراد آن است كه اگر دانند كه نكاح آن نه بر تدليس است،و مراد به تدليس اين جا تحليل است،يعنى حلّه،و اين مذهب سفيان است.و اوزاعى و مالك و ابو عبيده و احمد و اسحاق گفتند:چون زن را سه طلاق دهد و خواهد كه با زن او باشد،او را به شوهرى دگر دهند (5)،و غرض ايشان تحليل باشد تا شوهر او را (6)حلال شود،و اين جماعت گفتند:اين نكاح درست نباشد.

و شافعى گفت:اگر در نكاح تحليل شرط كند نكاح فاسد بود،و اگر شرط نكند درست باشد،و اين شرط اگر از پيش عقد نكاح كند نكاح باطل نباشد.

نافع گفت:مردى به نزديك عبد اللّٰه عمر آمد و گفت:مردى زن را سه طلاق باين


1) .اساس،دب:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .آج،لب،فق،مر:خواهد،مب:بايد.

3) .مج،وز،آج،لب،مب:نزع خافض.

4) .مب+كه.

5) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:دهد.

6) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:اوّل را.

داد (1)،برادرش برفت و او را به زنى كرد تا چون او طلاق دهد با زن برادر باشد.پس (2)عبد اللّٰه عمر گفت.نشايد الّا به نكاح[303-پ]رغبت.ما بر عهد رسول -عليه السّلام-اين را سفاح خوانديم،كه رسول-عليه السّلام-گفته است:

لعن اللّٰه المحلّل و المحلّل له، يعنى شوهر دوم و اوّل.

عقبة بن عامر روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:

أ لا ادلّكم على التّيس المستعار؟قالوا (3):بلى يا رسول اللّٰه،قال (4):هو المحلّل و المحلّل له، گفت:

راه نمايم شما را بر نر بزى به عاريت بستده؟گفت:بلى يا رسول اللّٰه.گفت:آن باشد تا (5)او را درآرند تا تحليل كند براى ديگرى اين معنى خواست.

قبيصة بن جابر الاسدىّ گفت،شنيدم از عمر خطّاب كه مى گفت بر منبر:لا اوتى (6)بمحلّل و لا محلّل له الّا رجمتهما،هيچ كس را پيش من نيارند از آنان كه حلّه- و جند (7)براى ديگرى،الّا هر دو را رجم كنم. وَ تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ ،اين كه بيان كرد و گفت در اين آيت،از جمله حدود خداست،بيان مى كند براى آنان كه بدانند.

عاصم خواند به روايت ابان و مفضّل:«نبيّنها» (8)،به«نون»و اگرچه اين بيان براى عالم و جاهل آمد،عالمان را تخصيص كردند،چنان كه گفت: هُدىً لِلْمُتَّقِينَ ،و اين طريقه را بيان كرده ايم فيما تقدّم.

قوله: وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ ،چون طلاق دهى زنان را،خطاب است با صحابه (9)رسول،و مراد ايشان و ما (10). فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ ،اى قاربن بلوغ الاجل،و هو انقضاء العدّة،مراد به«بلوغ اجل»،مقاربت بلوغ است،نه آن كه عدّت تمام به سر شود،چه اگر چنين باشد او را امساك نرسد[كه چون عدّت به سر آمد،زن مالك نفس خود گشت،مرد را رجعت نرسد] (11)امساك به معروف چون كند يا تسريح،كه نه امساك


1) .مج،وز،آج،لب،فق،مب:طلاق داد،مر:طلاق دهد.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر:ندارد.

3) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:گفتند.

4) .اساس:قالوا،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:كه.

6) .آج:يؤتى.

7) .كذا در اساس و تب و مج،مب،لب:حله چند،آج:حله كنند.

8) .مب:تيبيّنها.

9) .مج:به اصحاب.

10) .مب+قوله تعالى.

11) .اساس،دب:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

به دست او باشد نه تسريح.

و مراد به«امساك»در آيت رجعت است،اى راجعوهنّ،رجعت كنى با ايشان به معروف،يعنى بر وجه مشروع چنان كه خداى فرموده است.

محمّد بن جرير گفت: بِمَعْرُوفٍ ،اى باشهاد عليها،براى آن كه چون بر طلاق گواه (1)باشد و بر رجعت نباشد ايشان را متّهم بكنند به زنا،و اشهاد بر رجعت به نزديك ما مستحبّ است براى اين را،و اگر نكند (2)روا باشد و حلال بود او را.

و مراد به«تسريح»،تخليه و امهال است تا از عدّت بيرون آيد و مالك نفس خود شود.

وَ لاٰ تُمْسِكُوهُنَّ ضِرٰاراً ،معنى آيت آن است كه:چون زنان را طلاق دادى،و ايشان عدّت به نزديك آخر رسانيدند،اگر رغبت باشد شما را كه با ايشان رجعت كنى بكنى بر وجه معروف،و اگر نباشد امهال و تخليه كنى و رها كنى تا عدّه شان (3)به سر آيد،و از بند شما بيرون شوند،تا اگر خواهند كه (4)جاى ديگر عقدى بندند ببندند،و ايشان را معذّب مداريد (5)بين الباب و الدّار،لا ايّما و لا ذات بعل،نه شوهر دارند و نه ندارند به شما شوهر (6)بى شوهر باشند،و از بند شما نارسته شوهرى ديگر نتوانند كردن.

و غرض از آيت نهى از اضرار است[304-ر]و امساك ايشان بر سبيل مضارّت تا اعتدا و ظلم كرده باشى،و هركه اين كند بر خويشتن ظلم كرده باشد به ايصال عذاب و عقوبت به خود و نقصان حظّ خود از (7)ثواب اگر بر شرع كار كردى.و راوى خبر گويد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:

ملعون من ضار مسلما او ما كره ، گفت:در لعنت است آن كس كه مضرّت رساند به مسلمانى (8)يا مكرى كند با او.

وَ لاٰ تَتَّخِذُوا آيٰاتِ اللّٰهِ هُزُواً ،ابو الدّرداء روايت كند كه:در جاهليّت مرد زن را


1) .ضبط اساس در اصل به صورت«گواه»بوده و بعدها با خطى متفاوت از متن به«گواه»تبديل شده است.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:نكنند.

3) .كذا:در اساس،مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:عدّت ايشان.

4) .مب،مر+در.

5) .آج،لب،فق:مدارى/مداريد،مب:ندارى/نداريد.

6) .آج:كلمه«شوهر»را خط زده و به«زن»تبديل كرده است.

7) .مب،مر:بر.

8) .آج،لب:رساند مسلمانى را.

طلاق دادى،آنگه گفتى:كنت لا عبا،يا بنده آزاد كردى،آنگه رجوع كردى گفتى:بازى مى كردم،يا (1)نكاح بستى (2)،خداى تعالى نهى كرد از اين،و اين قول آن كس بود كه گويد:ثلاث جدّها جدّ و هزلها جدّ:النّكاح و الطّلاق و العتاق.و اين به نزديك ما درست نيست،بل اين همه محتاج باشد به عزيمت و عقد نيّت،چه اگر اين معانى در حال سهو و نوم و سكر و جنون و احوالى كه در آن احوال از مرد درست نبود نيّت كردن در وجود آيد واقع نبود،و خبرى آوردند،و آن سه را پنج كردند به رجعت و نذر،و اين به نزديك ما درست نيست.

و طلاق بر وجهى نامشروع،طلاق بدعت باشد،و آنچه بدعت باشد واقع نبود به موقع صحّت.و كلبى گفت:مراد به آيات اللّٰه: فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ است (3)،و اين نوعى تعذيب باشد،و خداى تعالى نهى مى كند از اين،و آن شاعر پارسى اين معنى به (4)نظم آورد در حقّ كسى كه به وعده هاى خلاف او را معذّب مى داشت،و جواب كلّى نمى داد تا آيس شدى-و اليأس احدى الرّاحتين- پس او ممدوحش را گويد (5):

يا (6)مركز معروف و ايا معدن احسانجز من،ز تو با شكر سراسر همه انسان

ز احسان و ز معروف نزيبد چو منى رانه امساك به معروف و نه تسريح به احسان

وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ ببيان الشّريعة،نعمت خداى بر خويشتن ياد كنى به انواع.«منها»،از آن جمله بيان شرع كه مصالح شما به آن متعلّق است. وَ مٰا أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتٰابِ ،آنچه فروفرستاد از كتاب،يعنى قرآن. وَ الْحِكْمَةِ ،و مواعظ قرآن و بيان حلال و حرام و حدود احكام. يَعِظُكُمْ بِهِ ،در جاى (7)حال است،شما را به آن وعظ مى كند و پند مى دهد.و از خداى بترسى و بدانى كه خداى تعالى به همه چيزها (8)عالم است.


1) .مج،وز:تا.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:كردى.

3) .كلمه«است»در اساس با خطى متفاوت از متن آمده،همۀ نسخه بدلها:ندارد.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:در.

5) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:مى گويد.

6) .مج،وز:ايا.

7) .آج،لب،فق،مب،مر+خود يعنى در جاى.

8) .مج،وز+به آن.

وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ ،بيشتر مفسّران گفتند:آيت در شأن جمل (1)بنت يسار آمد-خواهر معقل بن يسار-و او زن ابو الدّحداح (2)بود،و او را طلاق داد و رها كرد تا عدّت به سر آمد آنگه بيامد و خطبه كرد.برادرش معقل را[304-پ] خشم آمد و گفت:من كريمه (3)خود را به او دادم تا (4)او بى جرمى (5)طلاقش دهد، آنگه رها كند تا عدّت به سر آيد و در عدّت مراجعت نكند،آنگه بيايد و خطبه كند، و اللّٰه كه هرگز به او ندهم اين را،و ابو الدّحداح مردى نيك بود،خداى تعالى اين آيت بفرستاد.رسول-عليه السّلام-او را بخواند (6)و آيت بر او خواند.او گفت:اى رسول اللّٰه!توبت كردم و كفّارت سوگند بكرد،و خواهر را به او داد.

و بعضى دگر (7)مفسّران گفتند:آيت در جابر عبد اللّٰه انصارى آمد كه او دختر عمّ خود را به مردى داد،و او طلاق داد (8)طلاقى رجعى،و رها كرد تا عدّت برفت.آنگه آمد و خطبه كرد.جابر ابا كرد،خداى تعالى اين آيت فرستاد،گفت:چون زنان را طلاق دهى فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ ،و عدّت به سر برند-اين جا حقيقت است.زجّاج گفت:«اجل»آخر مدّت باشد و عاقبت كار،و لبيد گفت:

و اجزها بالبرّ للّٰه الاجل

اى عاقبة الأمور.

فَلاٰ تَعْضُلُوهُنَّ ،و«عضل»منع باشد از نكاح منعى مكنى ايشان را ازآن كه به زن اكفاء خود باشند،و انشد الاخفش:

و نحن عضلنا بالرّماح نسائناو ما فيكم عن حرمة لكم عضل

و انشد ايضا:

و انّ قصائدي لك فاصطنعنيكرائم قد عضلن عن النّكاح

و اصل«عضل»ضيق و شدّت بود،يقال:عضلت المرأة و الشّاة،چون فرزند در


1) .آج،مب،مر:جملاء،تفسير طبرى(485/2):جميل.

2) .تفسير طبرى(485/2):ابى البدّاح.

3) .فق،مر:خواهر.

4) .فق،مب،مر:امّا.

5) .لب،مب،مر:بى حرمتى.

6) .مب:او را طلب كرد.

7) .مب،مر+از.

8) .فق،مب+او را.

رحم ايشان گيرد و بيرون نتواند (1).و«داء (2)عضال»گويند دردى بى درمان را.

و اعضل الامر اذا أشكل.و هر كارى مشكل را معضل گويند،و منه قول عمر بن الخطّاب في علىّ:لا كانت معضلة لم يكن لها ابو الحسن.و قال ايضا:اعضل بي اهل الكوفة لا يرضون بأمير و لا يرضاهم أمير،و قال الشّاعر-و قيل هو للشّافعىّ:

إذا المعضلات تصدّينني (3)كشفت حقائقها بالنّظر

أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْوٰاجَهُنَّ ،يعنى الاوّل،كه (4)با زن شوهر (5)اوّل باشند به نكاحى مجدّد. إِذٰا تَرٰاضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ،چون تراضى باشد ميان ايشان.و در آيت تقديم و تأخيرى هست،و تقدير چنين است:ان ينكحن ازواجهنّ بالمعروف اذا تراضوا بينهم،چون از ميان ايشان تراضى باشد.

«ذلك»اشارت است به آن امرونهى و بيان مسائل[شرعى. يُوعَظُ بِهِ مَنْ كٰانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ،به آن پند دهند آنان را كه به خداى ايمان دارند و به قيامت] (6)و اين هم (7)از باب تخصيص بالذّكر است،كقوله تعالى: هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (8)،و: إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشٰاهٰا (9).[و وجهى] (10)دگر آن كه:كافر با اصرار بر كفر به وعظ متّعظ نشود.

ذٰلِكُمْ أَزْكىٰ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ ،[اى] (11)ازكى لعملكم (12)و اطهر لقلوبكم (13).«ذا»هم اشارت است به اين جمله مقدّم كه ذكر او رفته است[305-ر]،براى آن كه (14)در دل ايشان محبّت يكديگر باشد،آنگه منع كند (15)ايشان را از مناكحت يكديگر،ممكن بود


1) .همۀ نسخه بدلها:نتواند آمدن.

2) .لب:و را،فق:وى را.

3) .آج،لب،مب،مر:تصدّين لى.

4) .آج،لب،فق،مب،مر+با شوهران او صلح كنند و.

5) .مج،وز،آج،مب،مر:شوهران.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .مج،مب:همۀ.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 2.

9) .سورۀ نازعات(79)آيۀ 45.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

12) .اساس:لعلكم،وز:لكم،آج:يجعلكم،با توجّه به مج تصحيح شد.

13) .اساس:با خطى متفاوت از متن:قلوبكم،با توجّه به مج تصحيح شد.

14) .آج+اگر.

15) .آج كنند.

كه مؤدّى بود با ريبتى و تهمتى. وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ ،و خداى داند مصالح شما را در امور دينى و شرعى،و شما ندانى.

وَ الْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ ،مفسّران گفتند:مراد زنان اند كه ايشان را طلاق داده باشند،و ايشان از آن شوهر مطلّق (1)فرزند دارند شيرخواره.چون خواهند كه فرزند خود را ايشان شير دهند،اولى تر (2)ايشان باشند.

آنگه بيان مدّت رضاع كرد،گفت: حَوْلَيْنِ كٰامِلَيْنِ ،مدّت تمامش دو سال باشد آن كس را كه خواهد كه رضاعش تمام بود او را. لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضٰاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ ،آنگه بازنمود كه،پدر فرزند را واجب بود نفقه و كسوت او به معروف (3)،يعنى بر سبيل اقتصاد و ميانه،بى اسراف و تقصير.

اهل معانى گفتند،قوله: وَ الْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ ،صورت خبر است و معنى امر،براى آن كه اگر معنى خبر (4)بودى دروغ بودى كه ما بسيار مادران را مى يابيم كه كودك را بيشتر يا كمتر از دو سال شير مى دهند،و تقدير كلام وجهى بود از دو وجه:امّا چنين بود كه:يرضعن اولادهنّ في حكم اللّٰه الّذي اوجبه على عباده،و امّا تقدير چنين بود كه:ليرضعن اولادهنّ.

امّا«حول»،اشتقاق او من حال يحول اذا تحوّل،و حال عن العهد اذا انقلب عنه.و حال بين الرّجل و كذا اذا منع،و الحول،الانقلاب.و الحيلولة،المنع،و منه الحيلة،و منه الحوالة.و الحول،التّحويل،قال اللّٰه تعالى: لاٰ يَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلاً (5).

و قوله: كٰامِلَيْنِ براى تحقيق را گفت،تا بدانند كه نه بر تقريب مى گويد،بر تحقيق مى گويد،و مثله قوله تعالى: تِلْكَ عَشَرَةٌ كٰامِلَةٌ (6).

و در آيت بيان دو چيز است:يكى فريضه و يكى سنّت.آنچه فريضه است،آن است كه بازنمود كه اجرت رضاع در دو سال واجب بود،بالاى آن واجب نبود.و آنچه سنّت است،مدّت دو سال شير دادن است.

علما خلاف كرده اند در آن كه اين حدّ هر كودكى باشد يا خاصّ است به بعضى


1) .وز:مطلق.

2) .مب،مر:اولى.

3) .آج،لب،مر:بمعروف.

4) .مج،وز:خبرى.

5) .سورۀ كهف(18)آيۀ 108.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 196.

دون بعضى.عكرمة گفت از عبد اللّٰه عبّاس كه:اين حدّ مولودى است كه مادر به او بار بنهد به شش ماه اعتبارا بقوله تعالى: وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً (1)،تا چون شش ماه مدّت (2)حمل بود،و بيست و چهار ماه مدّت رضاع،جمله سى ماه بود.

و روايت كرده اند كه در عهد عمر خطّاب (3)زنى را پيش او آوردند كه به شش ماه بار بنهاده بود،عمر فرمود تا او را رجم كنند.اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:

ان خاصمتك بكتاب الله خصمتك ،اگر با تو خصومت كند به كتاب خداى تعالى، تو را غلبه كند (4).گفت:چگونه؟گفت بقوله تعالى: وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً (5).و مدّت رضاع دو سال باشد بقوله تعالى[305-پ]: وَ الْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كٰامِلَيْنِ. چون دو سال مدّت رضاع بروى (6)مدّت حمل شش ماه ماند، عمر بفرمود تا زن را رها كردند،و در اين حكم متابعت فتواى اميرالمؤمنين كردند.

و چون مدّت حمل هفت ماه باشد،بيست و سه ماه شير دهد.و چون مدّت حمل هشت ماه باشد،بيست و دو ماه شير دهد.و چون مدّت حمل نه ماه باشد،بيست و يك ماه شير دهد.در اين جمله مراعات آن آيت مى كند (7)كه: وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً. و بيشتر علما برآنند كه اين مدّت دو سال،مدّت همه كودكان است، و به مدّت حمل اعتبار نيست،و مدّت رضاع بر سنّت اين مدّت است اگر نقصان كنند بيشتر از سه ماه نقصان نشايد كردن،و الّا بر كودك جور بود،و اگر زيادت كنند بيشتر از دو ماه نبايد.

ابن جريج و ثورى،و عبد اللّٰه عبّاس به روايت والبي گفت:اگر پدر خواهد كه پيش از دو سال از شيرش باز كند او را نبود بى رضاى مادر،و همچونين مادر نتواند بى رضاى پدر،و چون خلاف باشد ميان ايشان پيش از دو سال فطام نشايد تا اتّفاق نكنند بر كارى.


1) .سورۀ احقاف(46)آيۀ 15.

2) .وز:به مدّت.

3) .در اساس:عبارت«رضى اللّٰه عنه»با توجّه به نسخه مج سترده شده و كلمه«اللّٰه»باقى مانده.

4) .اساس:با خطى متفاوت از متن:«چه گويى»،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .سورۀ احقاف(46)آيۀ 15.

6) .كذا در اساس(؟)،مج:بودى،آج،لب،فق،مب،مر،تب:بود.

7) .آج،لب،فق:مى كنند.

و بعضى دگر گفتند:مراد به مدّت رضاع آن است تا دلالت كند و بازنمايد كه چه مقدار بود كه از رضاع تحريم آرد،چه هر رضاعى كه پس از دو سال بود آن را در تحريم اثرى نبود،و حكم رضاع به او ثابت نباشد،و اين قول على و عبد اللّٰه عمر و عبد اللّٰه عبّاس و عبد اللّٰه مسعود و علقمه و شعبى (1)و زهرى.

و در خبر هست كه:لا رضاع بعد الحولين،رضاع نباشد از پس دو سال،و حكم رضاع به امر حاصل شود از سه امر:يكى آن كه چندانى باشد كه گوشت روياند و استخوان سخت كند و الّا پانزده رضعت متواتر،و الّا شبان روزى پياپى كه در آن ميانه فصل نبود به رضعت كسى ديگر.و اگر زنى باشد كه او را شير نبود به دارو و غذا شير دارد (2)آن را حكمى نبود در تحريم،و بايد كه در مدّت دو سال بود،چون چنين بود و اين شرايط حاصل باشد به منزلت نسب شود،هرچه از جهت نسب حرام بود از جهت رضاع حرام بود.

بعضى دگر گفتند:آن (3)حدّى است كه خداى نهاد كه نهايت رضاع است، نبينى كه گفت: لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضٰاعَةَ ،و اگر كسى خواهد،زيادت و نقصان كند برحسب مصلحت كودك.

ابو رجاء العطاردىّ خواند در شاذّ:«ان يتمّ الرّضاعة»به كسر«را»و فعالة مصدر باشد و فعالت صنعت باشد،كالحياكة و الخياطة و الصّباغة (4).و مجاهد و ابن محيصن خواندند:ان يتمّ الرّضعة،و هى المرّة الواحدة.و عكرمه و حميد و عون العقيلىّ مى خوانند:«ان تتمّ (5)الرّضاعة»[2-ر]بر بناى فعل ثلاثى لازم مسند با رضاعة به رفع«تا»ى رضاعت بر فاعليّت.

و عبد اللّٰه عبّاس مى خواند:ان تكمل (6)الرّضاعة.و طلحة بن مصرّف مى خواند:

كِسْوَتُهُنَّ ،به ضمّ الكاف،و هما لغتان:كالإسوة و الأسوة،و الرّشوة و الرّشوة.

بِالْمَعْرُوفِ ،بالقصد و الوسع،به قدر يسار و طاقت،پدر نفقه كند و مادر حضانت، چه خداى-جلّ جلاله-تكليف ما لا يطاق نكند.


1) .اساس:شعبى.

2) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:درآيد.

3) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:اين.

4) .فق،مب،مر:الصّناعة.

5) .آج،لب:يتمّ.

6) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:يكمل.

لاٰ تُكَلَّفُ (1)نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا. «تكليف»در لغت الزام باشد،و تكلّف التزام،قال الشّاعر:

تكلّفني معيشة آل لأى (2)و من لي (3)بالصّلائق و الصّناب

و در اصطلاح تكليف ارادة ما فيه كلفة و مشقّة (4)با اعلام،يا اعلام ما فيه كلفة و مشقّة بشرط الإرادة على ما اختلفوا فيه.

و«وسع»طاقت باشد و آنچه در توانى (5)او گنجد،و او اسم است كالجهد و الوجد.و گفته اند:«وسع»دون طاقت باشد.و هيچ شكّ نيست كه خداى تعالى تكليف دون طاقت كرده است،چه به جارى مجراى ضرورت مى دانيم كه قدرت و آلت ما در شبان روز (6)بيش از هفده ركعت نماز است،و در يك سال يك ماه روزه، و از بيست دينار نيم دينار زكات،و در همه عمر يك بار حجّ.عجب ازآن كه تكليف ما لا يطاق بر خداى روا دارد!و عقل چنين دلالت مى كند،و قرآن چنين خبر مى دهد كه مى بينى.

لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا .ابو عمرو و ابن كثير و يعقوب،و در شاذّ ابن محيصن و شبل (7)و سلاّم و قتيبه به رفع«را»ى مشدّد مى خوانند:لا تضارّ،عطفا على قوله:

لاٰ تُكَلَّفُ .و اصل او«لا تضارر»باشد،پس ادغام كردند.

و نافع و ابن عامر و عاصم و حمزه و كسائى و خلف به«را»ى مفتوح (8)مشدّد مى خوانند بر نهى غائب،و اصله«لا تضارر»آنگه ادغام كردند و تحريك الى الفتحة و هى اخفّ الحركات.

و قرائت عمر بن الخطّاب بر اين است-به فكّ ادغام،بر اصل:لا تضارر.و حسن بصرى خواند:لا تضارّ،به«را»ى مكسور مشدّد،براى آن كه حقّ او جزم است بلام الامر و المجزوم اذا حرّك حرّك الى الكسر (9).


1) .مج،وز،فق،مب،مر:لا يكلّف.

2) .آج:زيد.

3) .مج،وز،لب،فق،مب،مر،اى.

4) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر+باشد.

5) .مج:تواينى،وز:توافى،دب،آج،لب،فق،مب،مر:توانايى.

6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:روزى.

7) .آج،لب،فق:شبلى.

8) .همۀ نسخه بدلها:مفتوحه.

9) .دب:بالكسر.

و ابان روايت كند از عاصم:لا تضارر والدة،به فكّ ادغام و كسر«را»بر آنكه اسناد فعل با والده باشد.و ابو جعفر خواند:لا تضارّه،به«را»ى ساكن مشدّد بجمع ساكنين على حدّه،براى آن كه جمع ساكنين على حدّه شايد،و على غير حدّه نشايد.

و حدّش آن بود كه ساكن اوّل،حرف مدّ و لين باشد،و ساكن دوم حرف اوّل از مدغم،چه مدغم دو حرف باشد:اوّل ساكن و دوم (1)متحرّك،مثالش قوله تعالى: وَ لاَ الضّٰالِّينَ (2)،و قوله: أَ تُحٰاجُّونِّي فِي اللّٰهِ (3)،و قوله: لاٰ تُضَارَّ .

و بر قرائت ابو جعفر بر اين كلمه وقف كرده باشد او،چه خود[او] (4)،[306-پ] به همه وجه كه مدغم خوانند جمع ساكنين باشد على حدّه-چنان كه بيان كرده شد-امّا زيادت ابو جعفر وقف است در آخر كلمت.

و امّا معنى آيت آن است كه:مادر (5)مضرور نبايد كردن به فرزند به آن كه فرزند را از او بازگيرند او راغب باشد كه شير دهد و قناعت كند به آن كه ديگران بستانند از اجرت. وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ،و نه نيز پدر را مضرور كنند به فرزند به آن كه مادر فرزند پيش تو (6)افگند و گويد:فرزند تو است،دايه اى طلب كن تا شيرش دهد،پس ازآن كه كودك با مادر خو (7)كرده باشد و الف (8)گرفته.

و گفته اند معنى آن است كه:مضارّت نكنند مادر را به فرزند،يعنى اكراه نكنند مادر را بر رضاع فرزند،چون كودك شير از ديگرى بستاند،و مادر نخواهد كه كودك را شير دهد،براى آن كه بر او واجب نيست شير دادن،بر پدر واجب است.

وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ،و نه نيز پدر را اضرار كنند به فرزند،يعنى پدر را تكليف نكنند كه مادر را اجرت دهد پيش ازآن كه معتاد باشد و ديگران بستانند براى مادرى.


1) .مب:دويم.

2) .سورۀ فاتحة الكتاب(1)آيۀ 7.

3) .سورۀ انعام(6)آيۀ 80.

4) .اساس:افتادگى دارد،با توجه به مج افزوده شد،وز:چه خواهد او.

5) .همۀ نسخه بدلها+را.

6) .همۀ نسخه بدلها:پدر.

7) .همۀ نسخه بدلها:خوى.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:الفت.

اين دو قول كه گفتيم،برآن وجه آيد كه فعل مجهول بود-ما لم يسمّ فاعله-و پدر و مادر مفعول فعل باشند،اعنى مضارّت.و برآن طريقه كه فعل مسند بود با پدر و مادر،و فعل بر اصل خود بود مجهول نبود،معنى آن بود كه:مادر مضارّت نكند به آن كه كودكش را شير ندهد تا (1)پدر را طلب دايه و تحكّم او بايد (2)بردن،و نه نيز پدر مضارّت كند مادر را به آن كه فرزند از او بستاند،و گويد:رها نكنم تا تو او را شير دهى.و بر تقدير اوّل،اصل چنان بود كه:لا تضارر،و بر اين قول:لا تضارر (3).

و فعل مادر و پدر را باشد،و (4)اضرار به يكديگر كنند-چنان كه بگفتيم-به سبب فرزند.و شايد كه ضرار (5)راجع باشد با كودك يعنى هريكى از مادر و پدر نبايد تا كودك را اضرار كنند به آن كه مادر گويد:من شير نمى دهم كه بر من واجب نيست،و پدر گويد:من دايه نمى يابم،يا (6)تحكّم دايه نخواهم كشيدن تا كودك مضرور شود.و بر اين قول«با»زايد بود،و تقدير چنين بود كه:لا تضارر (7)والدة ولدها،و اين اقاويل جمله مروى است از مفسّران.

و قولى ديگر آن است كه:مضارّت نكند مادر به منع شوهر از مواقعه با او خوف حمل را.و نيز پدر مضارّت نكند بامتناعه عن جماعها شفقة على الولد،و بر اين قول مضارّت (8)تعلّق به مادر و پدر دارد،و المعنى بسبب الولد و اين قول صادق و باقر است-عليهما السّلام.

وَ عَلَى الْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِكَ ،خلاف كرده اند كه اين وارث كيست و وارث كيست؟بعضى گفتند:وارث كودك است،و معنى آن است كه:بر وارث كودك، كه اگر كودك را وفات بود[307-ر]اولى النّاس بميراثه او باشد،بر او همان است كه بر پدر.چون كودك را پدر نباشد بر ولىّ كودك كه وارث باشد همچنان اجرت رضاع و تعهّد كودك و شيردهنده او (9)واجب است كه بر پدر باشد.


1) .آج،مب:و يا.

2) .مر:بايدش.

3) .اساس:به صورت«لا تضارر»هم خوانده مى شود.

4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+اصل.

5) .مج،وز،فق،مب،مر:اضرار.

6) .مج،وز،دب،مر:تا.

7) .همۀ نسخه بدلها:تضارّ.

8) .اساس:مضار،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .مب،مر+را.

آنگه در او خلاف كردند (1)،بعضى گفتند:عصبه مرد باشند (2)از مردان دون زنان، چون جدّ و برادر و پسر برادر عمّ و پسر عمّ،و اين قول عمر است و ابراهيم و حسن و مجاهد و عطا و مذهب سفيان است،و گفتند:چون او را مالى نباشد عصبة را جبر كنند بر نفقه او آنان را كه وارث او باشند.

و ابن سيرين گفت:كودكى يتيم را به نزديك عبد اللّٰه بن عتبه آوردند،گفت:

رضاع او از مال او باشد،و اگر او را مال نبود از مال وليّش،أ لا ترى انّ اللّٰه تعالى يقول: وَ عَلَى الْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِكَ ،و اين قول ضحّاك است.و بعضى ديگر گفتند:

وارث كودك است كائنا من كان من الرّجال و النّساء.و اين قول قتاده است.و الحسن بن صالح (3)و ابن ابي ليلى و مذهب احمد و اسحاق و ابو ثور،گفتند:هر وارثى بر قدر نصيبشان از ميراث جبر كنند بر نفقه او،و اگر عصبه باشند و اگر نه.

بعضى دگر گفتند:هر خويشاوندى باشد كه محرم كودك باشد از جمله وارثان او.و چون ذو رحم محرم نباشد،بر او واجب نبود،مثلا چنان كه بر خواهرزاده و برادرزاده باشد،بر عمّ‌زاده نباشد كه ايشان محرم اند و اينان نه اند،و اين قول ابو حنيفه است و ابو يوسف و محمّد.

و بعضى دگر گفتند:مراد به وارث،كودك است كه او وارث پدرش باشد، يعنى مزد رضاع او بر مال خود باشد او را،براى آن كه مال او مال پدر است،اگر پدر زنده بودى هم از اين مال (4)او خرج كردى.چون پدر رفت،مال هم آن (5)است كه به فرزند رسيد و او وارث است،اگر پدر را مال نباشد مادر را جبر كنند بر نفقۀ او،و اين مذهب مالك است و شافعى كه ايشان گفتند:جبر جز مادر و پدر را نكنند بر نفقه كودك،و به نزديك ما همچونين (6)بر مادر و پدر باشد-و ان عليا-اگرچه بر بالا مى شوند از جدّ و پدران ايشان.

و قولى ديگر اصحابان (7)ما را اين است كه:بر وارث باشد نفقه و مئونت كودك


1) .دب،آج،لب،فق،مر:كرده اند.

2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مراد باشد.

3) .آج،لب:حسن بن صالح.

4) .مج،وز+بر،دب،آج،لب،فق،مب،مر+براى.

5) .مب،مر:همان.

6) .مج،آج،لب،فق،مر:هم چنين.

7) .آج،لب،فق:اصحاب.

-كائنا من كان-و اين ظاهر قرآن است.

و بعضى ديگر گفتند:معنى آن است كه از اين دوگانه -اعنى مادر و پدر- هركدام مانده باشد (1)نفقه كودك بر او بود، مِثْلُ ذٰلِكَ ،اى مثل ما كان على الأب، مانند آن كه بر پدر بود در حيات او از مزد رضاع و نفقه و كسوت.اين قول بيشتر علماست.

و شعبى و زهرى گفتند: مِثْلُ ذٰلِكَ من ترك المضارّة،بر وارث هم چنين واجب است كه مضارّه[307-پ]نكند (2).

فَإِنْ أَرٰادٰا ،اگر خواهند-يعنى مادر و پدر. فِصٰالاً ،كه كودك را از شير باز كنند پيش از دو سال[ عَنْ تَرٰاضٍ مِنْهُمٰا وَ تَشٰاوُرٍ ،از سر تراضى و مشاورت با يكديگر. فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا ،بريشان بزه نباشد،يعنى اگر] (3)از سر تراضى و موافقت باشد روا بود،و اگر از سر مضارّت باشد روا نبود.و وارث آن باشد كه مستحقّ تركه متوفّا باشد شرعا.و مورّث متوفّا باشد.و ارث وميراث مصدر باشد،و اورثه الشّىء كذا اذا اعقبه بر سبيل تشبيه باشد،چنان كه گويند:اورثه اكل الطّين صفرة اللّون.

و«مشورت»،استخراج الرّأى باشد من قولهم،شرت العسل و اشرته و اشترته اذا استخرجته،قال عديّ:

و حديث مثل ما ذىّ مشار

اى عسل مستخرج،و كذلك:شرت الدّابّة و شوّرتها اذا استخرجت ما عندها من العدو،و آن ميدان را كه اسب را در آن بتازند براى آزمايش آن را مشوار گويند.

وَ إِنْ أَرَدْتُمْ ،اگر خواهى.خطاب با پدران است. أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاٰدَكُمْ ،كه براى فرزندانتان دايه گيرى تا ايشان را شير دهد،چون مادر شير ندهد،يا بيمار باشد، يا شيرش نباشد،يا آبستن بود،يا مطلّقه بود خواهد كه شوهر كند،يا خواهى كه فرزند پيش شما باشد، فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ ،بر شما حرجى نباشد چون مزد رضاع مادر بدهى به قدر آنچه شير داده باشد.و گفته اند:چون مزد (4)دايه بدهى.و گفته اند:معنى آن


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:باشند.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:نكنند.

3) .اساس،مج،وز:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها و سياق عبارت افزوده شد.

4) .مج:مژد.

است كه چون تسليم كنى كودك را به دايه از سر تراضى و اتّفاق،نه بر وجه ضرار (1)، فذلك قوله: بِالْمَعْرُوفِ .

و بر اين وجهها (2)،«معروف»را معنى آن بود كه:آنچه بايد دادن و قرار بود به تمام و كمال بدهى،در اجرت طريق قصد مراعات كنى،و هو بين الإسراف و التّقصير.

و گفته اند:«لام»مضمر است في قوله: أَوْلاٰدَكُمْ ،و المعنى لأولادكم،و لكن حذف كرد براى دلالت كلام بر او.

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ فيما امركم به و دعاكم اليه،از خداى بترسى در مخالفت آنچه بيان كرد براى دلالت (3)شما را،و بدانى كه خداى تعالى به آنچه شما مى كنى عالم و بيناست.و مراد از اين وعظ و زجر،تنبيه است مكلّفان را تا مخالفت شرع نكنند،و مراقبت جانب خداى-عزّ و جلّ-كنند،فيما يأتون و يذرون-و اللّٰه اعلم بمراده.

قوله تعالى:

سوره البقرة (2): آیات 234 تا 239

اشاره

وَ اَلَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْوٰاجاً يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (234) وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ اَلنِّسٰاءِ أَوْ أَكْنَنْتُمْ فِي أَنْفُسِكُمْ عَلِمَ اَللّٰهُ أَنَّكُمْ سَتَذْكُرُونَهُنَّ وَ لٰكِنْ لاٰ تُوٰاعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلاّٰ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ اَلنِّكٰاحِ حَتّٰى يَبْلُغَ اَلْكِتٰابُ أَجَلَهُ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ (235) لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ مٰا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِيضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَى اَلْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى اَلْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتٰاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى اَلْمُحْسِنِينَ (236) وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ إِلاّٰ أَنْ يَعْفُونَ أَوْ يَعْفُوَا اَلَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ اَلنِّكٰاحِ وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ وَ لاٰ تَنْسَوُا اَلْفَضْلَ بَيْنَكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (237) حٰافِظُوا عَلَى اَلصَّلَوٰاتِ وَ اَلصَّلاٰةِ اَلْوُسْطىٰ وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِينَ (238) فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجٰالاً أَوْ رُكْبٰاناً فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَاذْكُرُوا اَللّٰهَ كَمٰا عَلَّمَكُمْ مٰا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (239)

[308-ر]

ترجمه

و آنان كه بميرند از شما (4)و رها كنند زنان را بازايستند به خود و انتظار كنند چهار ماه و ده روز،چون برسند به وقت خود بزه نيست بر شما در آنچه ايشان كنند در خود به رسم و قاعده،و خداى به آنچه مى كنى داناست.

[308-پ] نيست بزه اى (5)بر شما در آنچه تعريض كنى (6)به آن از خواستن زنان يا پوشيده دارى در تنهايتان.داند


1) .همۀ نسخه بدلها:اضرار.

2) .آج،لب،فق:وجه.

3) .همۀ نسخه بدلها:بيان كرد از جمله شرعيات.

4) .دب،آج،لب،فق:وفات رسد ايشان را.

5) .اساس:بزهى/بزه اى،مج،وز،آج،لب:بزه.

6) .دب،آج،لب،فق:تعرّض كنى.

خداى كه شما ياد مى كنى ايشان را،و لكن وعده مدهى ايشان را به كامى (1)مگر كه گويى سخنى نيكو،و آهنگ مكنيد (2)به بستن نكاح تا برسد نوشته به وقتش،و بدانى كه خداى داند آنچه در تنهاى شماست،بپرخيزى (3)از او و بدانى كه خداى آمرزگار و بردبار است.

نيست،بزه اى (4)بر شما اگر طلاق دهى زنان را تا نزديكى نكرده باشى با ايشان يا (5)معيّن نكرده باشى ايشان را مقدارى (6)،متعه دهى ايشان را،بر توانگر باشد اندازه يش و بر درويش اندازه يش برخوردارى به وجه،واجب بر نيكوكاران.

[309-ر] اگر (7)طلاق دهى ايشان را از پيش آن كه نزديكى كنى (8)با ايشان و بازبريده باشى (9)ايشان را مهرى معيّن نيمه آنچه ببريده باشى مگر عفو كنند (10)يا عفو كند آن كس كه به دست او باشد بستن زنا شوهرى،و آن كه (11)عفو كنى نزديكتر بود به پرهيزگارى،و فراموش مكنى (12)احسان ميان شما كه خداى به آنچه كنى بيناست.

نگاه دارى براى نمازها و نماز ميانين و بايستيد خداى را فرمان بردار.

اگر ترسى پيادگان يا سواران،چون ايمن شوى ذكر خداى كنى


1) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:نكاحى،مب:به نهان.

2) .مج،وز:عزم مكنيد،آج،لب،فق:عزم مكنى.

3) .مج،وز،دب،آج،لب:بپرهيزيد.

4) .اساس:بزه اى/بزه اى،مج،وز،آج،لب:بزه.

5) .دب،آج،لب،فق:تا.

6) .مج،وز،آج،لب،فق+و.

7) .دب،آج،لب،فق:و اگر.

8) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:خلوت كنى.

9) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:و معيّن كرده باشى.

10) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+ايشان.

11) .دب:و اگر.

12) .اساس:كنى،با توجّه به نسخه دب،تصحيح شد،مج،وز:مكنيد.

چنان كه بازآموخت شما را آنچه شما ندانستى.

قوله تعالى: وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْوٰاجاً -الآية،بدان كه اصل «توفّى»چيزى تمام بستدن باشد[309-پ]،يقال:توفّيت الشّىء و استوفيته اذا اخذته تامّا (1)وافيا.و اوفيته حقّه،حقّش تمام بدادم.پس«توفّي»كنايت باشد از مرگ و به عرف مخصوص به اين معنى و مرده را«متوفّى»گويند براى آن كه جان او به تمامى بستده اند.

و خداى تعالى يك جاى قبض روح به خود حوالت كرد في قوله: اَللّٰهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا (2)...،و يك جاى به ملك الموت في قوله: قُلْ يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ (3)...و در اين آيات بر فعل مجهول ما لم يسمّ فاعله فرمود گفتن،و به عرف مشهور (4)شد توفّى الرّجل اذا (5)قبض روحه.

و در قرائت اميرالمؤمنين (6)-عليه السّلام-آورده اند:«يتوفّون»بر فعل راست منسوب با فاعل،و تقدير آن كه:يتوفّون اعمارهم،و آنان كه عمرهاى خود به سر آرند، و بر قرائت عامّه قرّاء،و آنان كه ايشان را جان بستانند. وَ يَذَرُونَ أَزْوٰاجاً ،و رها كنند زنان را.

«يذر»و«يدع»دو فعل باشد كه از او بناى ماضى نيايد،و فاعل و مفعول نيايد، لا يقال:وذر و لا ودع و لا آذر،و لا موذور،از او جز فعل مستقبل نيايد و امرونهى كه بناى آن بر مستقبل است.

اگر گويند:خبر«الّذين»كجاست؟كه«الّذين»مبتداست و«يتوفّون» صلت اوست،و«يذرون»عطف است بر او اعنى بر يتوفّون ازواجا؟گوييم از اين چند جواب است:

يكى (7)زجّاج گفت:خبر در او مضمر است،و آن اسمى است كه خبر به او


1) .مب،مر:تماما.

2) .سورۀ زمر(39)آيۀ 42.

3) .سورۀ سجده(32)آيۀ 11،دب،آج،لب،فق،مب،مر+الّذى و كلّ بكم.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:معروف.

5) .همۀ نسخه بدلها:الرّجل أى مات أى.

6) .مج،وز،آج،لب،فق،مر+على.

7) .فق:ندارد.

جمله شود تا (1)جمله در جاى خبر مبتدا باشد،و تقدير اين است كه:ازواجهم يتربّصن،بمنزلة قولك:زيد ابوه منطلق.

و قطرب گفت تقدير چنين است كه:ينبغى لازواجهم ان يتربّصن،بمنزلة قولك:زيد يقوم غلامه.و فرّاء گفت:خبر از زنان به قائم مقام خبر ايشان كرد،چنان كه شاعر گفت:

لعلّى ان مالت بى الرّيح ميلةعلى ابن أبي ذبيان (2)ان يتندّما

فقال:لعلّي ثمّ قال ان يتندّم،براى آن كه معنى اين است كه:لعلّي ابلغ حالا يتندّم معها ابن ابي ذبيان،و قال آخر:

بنى اسد انّ ابن قيس و قتلهبغير دم دار المذلّة حلّت

خبر«انّ» (3)فروگذاشت و خبر قتله بگفت،اكتفاء بذكره عن الاوّل،و مثله:

نحن بما عندنا و أنت بماعندك راض و الرّأى مختلف

اخفش گفت:«يتربّصن»خبر است،و تقدير اين است كه:يتربّصن بعدهم ازواجهم.

بدان كه اين آيت ناسخ است آن را كه پس از اين است،من قوله: وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْوٰاجاً [310-ر] وَصِيَّةً لِأَزْوٰاجِهِمْ (4)-الآية،و اگرچه در تلاوت،اين آيت،پيش آن است،و به نزديك ما عدّة المتوفّى عنها زوجها،چهار ماه و ده روز باشد سواء اگر دخول بوده باشد و اگر نبوده باشد اگر آزاد بود و اگر برده (5).اگر آبستن بود عدّتش (6)ابعد الاجلين باشد امّا به وضع حمل و امّا به چهار ماه و ده روز، و اين روايت است از اميرالمؤمنين (7)-عليه السّلام.

و از فقها اصمّ موافقت كرد ما را در تمام (8)عدّت غير مدخول بها،و جمله فقها


1) .مج،دب،آج،لب،فق،مب،مر:يا.

2) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،طبرى(511/2):ابى زبّان،تبيان(263/2):ابي ديّان.

3) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(251/1):ابن.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 240.

5) .دب،مب،مر:بنده.

6) .كذا:در اساس،لب:عده اش،مب،مر:عدّتش.

7) .فق،مب+على.

8) .مب،مر:اتمام.

خلاف كرده اند،و گفتند:دو ماه و پنج روز باشد عدّت پرستار بر نيمه عدّت زن آزاد، و بعضى اصحابان (1)ما هم اين گفتند.و در عدّت آبستن گفتند جماعتى فقها كه:

وضع حمل باشد،و اگر مرد را هنوز دفن نكرده باشند،و به نزديك ما اين عدّت مطلّقه باشد.

فأمّا المتوفّى عنها زوجها فعدّتها ابعد الاجلين باشد-چنان كه گفتيم-براى آن كه زن آزاد را از شوهر سوك بايد داشتن از ترك زينت و سرمه در چشم كردن (2)،و از خانه بيرون آمدن.و عبد اللّٰه عبّاس و ابن شهاب هم چنين گفتند و مذهب شافعى و مالكى اين است،و نيز جامه رنگين نپوشد،و جامه سياه خود هميشه مكروه است پوشيدن،و اگرچه چشمش به درد آيد،چيزى در چشم كند كه نه سرمه باشد،و در او طيب (3)نباشد.

امّ سلمه روايت كند كه:زنى به نزديك پيغامبر-صلّى اللّٰه عليه و آله-آمد و گفت:يا رسول اللّٰه!شوهر دخترم فرمان يافته است،و او را چشم درد مى كند و رنجور است،دستور باشى (4)كه سرمه در چشم كند؟ رسول-عليه السّلام-گفت:يكى از شما روا مى داشت كه يك سال در خانه بنشيند و جامه كهنه پوشد و زينت رها كند و سرمه رها كند،آنگه بيرون آيد و پشكى به سگى (5)اندازد،يعنى كه عدّت شوهر بينداختم.اكنون چهار ماه و ده روز نمى تواند صبر كردن! و رسول-عليه السّلام-گفت:حلال نباشد هيچ كس را كه ايمان دارد به خداى و (6)قيامت كه بر مرده اى (7)سوك دارد بالاى سه روز،مگر زن (8)كه سوك شوهر


1) .آج،لب،فق:اصحاب.

2) .مب،مر:در چشم كشيدن.

3) .فق:داروى طبيب،آج،لب،مب،مر:داروى طيب.

4) .دب،مب،مر:دستورى باشد،آج،لب،فق:دستور مى باشى.

5) .اساس،مج،وز،آج،لب،فق:بسكى،مب:سكى،مر:بسنكى،دب:ندارد.اختيار متن از روى اطمينان با توجّه به نصّ روايت از تفسير طبرى چاپ مصر(512/2)صورت گرفت كه از امّ سلمه نقل شده است كه زنى همسرش را از دست داد،چشمش درد گرفت خدمت پيامبر آمد و در مورد سرمه سؤال كرد.حضرت فرمود: «لقد كانت احداكنّ تكون فى الجاهليّة فى شرّ احلاسها،فتمكث فى بيتها حولا اذا توفّى عنها زوجها،فيمرّ عليها الكلب فترميه بالبعرة أ فلا اربعة اشهر و عشرا». أ يضارك:ص 326 همين جلد.

6) .مب+به روز.

7) .همۀ نسخه بدلها:مرده.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:زنى.

دارد چهار ماه و ده روز.

سعيد بن المسيّب گفت:حكمت در تخصيص اين مدّت آن است كه به اين مدّت حيات بيافريند خداى تعالى در فرزند،و براى آن گفت (1): وَ عَشْراً بى«تا»كه ليالى خواست،و عرب حساب بر شب كنند براى آن كه بر هلال حساب كنند و آن در شب باشد،از اين جا گويند:صمت عشرا،و اگرچه روزه به روز باشد،و آنجا كه خبر از شب و روز بود چنان كه در آيت هست تغليب شب را[310-پ]دهند چنان كه شاعر گفت:

فطافت (2)ثلاثا بين يوم و ليلةو كان النّكير ان تضيف و تجأرا

و عبد اللّٰه عبّاس خواند:أربعة اشهر و عشر ليال.مبرّد گفت:براى آن تأنيث كرد كه مدّت خواست. فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ ،«اجل»آخر مدّت باشد من قولهم:اجل الدّين،چون عدّت تمام به سر برند. فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ ،بزه نيست بر شما،خطاب با اولياى زن است. فِيمٰا فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ ،در آنچه ايشان به خود كنند از نكاح يا زينت يا رغبت در نكاح ما دام تا به معروف باشد،يعنى به قاعده شرع. وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ ،و خداى به آنچه شما مى كنى داناست.

وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ ،بزه نيست بر شما،خطاب با (3)مردان است. فِيمٰا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّسٰاءِ ،در آن تعريض كه كنى از خواستن زنانى كه در عدّت باشند،و اصل«تعريض»تلويح و آرايش سخن و مقدّمات حاجت باشد،و آن ضدّ تصريح باشد.و اصل كلمت،من عرض الشّىء و هو جانبه باشد،يقال:ضرب به عرض الحائط.

امّا كلمات تعريض چنان كه در تفسير آمده است،آن باشد كه او را گويد (4):تو را خداى جمالى داده است،تو زنى صالحى و زنى عاقلى،تو را بنگزيرد از كسى كه در پيش كار (5)باشد،تو را خداى ضايع نكند،و ان شاءاللّٰه كه خداى به تو خير (6)


1) .مج،وز+كه.

2) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(253/2):أقامت،مجمع البيان(337/2):فطاف.

3) .مب:بر.

4) .وز:گويند.

5) .همۀ نسخه بدلها+تو.

6) .همۀ نسخه بدلها:خيرى.

خواهد (1)،مرا بر تو شفقتى هست،در عزم من آن است كه با تو احسان كنم.

و نخعى گفت:روا باشد كه او را هديّه اى فرستد و به مهمّات او قيام كند.

ابو عبيده گفت:روا باشد كه ولىّ او را گويد كه بى آگاهى من كارى مكن (2)در تزويج اين زن.مجاهد گفت (3):مردى زنى را گفت-و او از قفاى جنازه شوهر مى رفت-سبق مبر تو را خود (4)،يعنى با كسى زبانى مده.گفت:زودتر بايست گفتن،كه من زبان بدادم جاى ديگر.

سكينه بنت حنظله روايت كند كه:محمّد بن علىّ الباقر-عليهما السّلام-در نزديك من آمد،و من در عدّت بودم،مرا گفت:همانا شناخته باشى قرابت من از رسول-عليه السّلام-و حقّ پدران من،و حقّ جدّم علىّ بو طالب (5)و قدمت و سابقت او؟من گفتم:يا بن رسول اللّٰه!مرا خطبت مى كنى و من در عدّتم،و مردمان فقه و علم از تو مى آموزند.گفت:اى سبحان اللّٰه!من خطبتى نكردم،من حديث جدّ و پدرم كردم و سابقه ايشان.تو نشنيدى كه رسول-عليه السّلام-در نزديك امّ سلمه شد و او در عدّت پسر عمّش بود.ابو سلمة،و حديث خود و مكان و منزلت خود مى گفت،بر دست تكيه زده،تا حصير در دست او اثر بكرد[311-ر]،و آن كه او كرد خطبه نبود.

ابن زيد گفت:هرچه دون عزم نكاح باشد،آن (6)تعريض بود.و خطبه التماس نكاح باشد.و گفته اند:خطبه كيفيّت از (7)خواستن بود كالعقدة و الرّكبة.و گفته اند:

سؤال الرّجل المرأة ان يجيبها الى خطبها،و الخطب الامر و الحاجة،تقول (8):ما خطبك،اى ما امرك و ما حاجتك، قٰالَ فَمٰا خَطْبُكَ يٰا سٰامِرِيُّ (9).اخفش گفت:

خطبه،خواستن باشد خطبه،خواندن.


1) .مر:دهد.

2) .مب:نكنى،فق،مر:نكن.

3) .همۀ نسخه بدلها:گويد.

4) .مج،وز:مرا به خود،دب،آج،لب،فق،مب،مر:مرا بر خود.

5) .دب،لب،مب:على ابو طالب،مر:على بن ابى طالب.

6) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:از،مب:در.

7) .مج،وز:زن.ديگر نسخه بدلها:گفته اند زن.

8) .مر:يقول.

9) .سورۀ طه(20)آيۀ 95.

أَوْ أَكْنَنْتُمْ فِي أَنْفُسِكُمْ ،يا در دل پنهان دارى،يقال:كنت الشّىء و اكننته (1)لغتان،و قال ثعلب:اكننت الشّىء اذا اخفيته في نفسك،و كننته سترته بشيء.

عَلِمَ اللّٰهُ أَنَّكُمْ سَتَذْكُرُونَهُنَّ ،خداى داند كه شما ايشان را در دل ياد مى كنى.

حسن گفت:يعنى خطبه ايشان. وَ لٰكِنْ لاٰ تُوٰاعِدُوهُنَّ سِرًّا ،و لكن وعده مدهى ايشان را سرّ (2).

در«سرّ»خلاف كردند،بعضى گفتند:زناست و دعوت باحرام،و آن آن بود كه مرد در نزديك زنى شدى و او را بفريفتى به گفتارهاى خوب،و گفتى:مرا تمكين كن،تا چون عدّت به سر آيد آشكارا بر (3)تو عقد بندم.خداى تعالى از آن نهى كرد، اين قول حسن و قتاده و ابراهيم و جابر بن زيد (4)و ضحّاك و ربيع و عطاست و روايت عطيّه از عبد اللّٰه عبّاس،و دليل بر اين،قول اعشى است:

و لا تقربن جارة انّ سرّهاعليك حرام فانكحن او تأبّدا

و قال الحطيئة:

و يحرم سرّ جارتهم عليهمو يأكل جارهم انف القصاع

مجاهد گفت:آن باشد كه مرد گويد شوهر مكن كه تو را به زنى خواهم كردن.

شعبى و سدّى گفتند:عهد بكند با زن كه به زن من باش چون عدّت به سر آيد.عكرمه گفت:در عدّت او را بنخواهد (5).سعيد جبير گفت:وعده بدهد (6)او را به مالى،كه به زن ديگرى مباش،تا من تو را چندينى بدهم،و اين اقوال (7)متقارب است.و«السّرّ» (8)بر اين قولها نكاح باشد،امرؤ القيس گفت:

الا زعمت بسباسة اليوم انّنيكبرت و ان لا يحسن السّرّ أمثالي

و قال الاعشى:

فلم يطلبوا سرّها للغنىو لم يسلموها لإزهادها

اى نكاحها.


1) .آج،لب،فق:اكننت.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:پنهان.

3) .همۀ نسخه بدلها:با.

4) .همۀ نسخه بدلها:جابر بن يزيد.

5) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،تب:بخواهد.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:ندهد.

7) .همۀ نسخه بدلها:قول.

8) .همۀ نسخه بدلها:سرّ.

كلبى گفت:مراد به«سرّ»جماع است،يعنى خويشتن را وصف مكنى به قوّت بر جماع[311-پ]تا گويد:اقوى على اربع و خمس (1)،و قال الفرزدق:

موانع للأسرار الّا من اهلها (2)و يخلفن ما ظنّ الغيور المشفشف

وصفهنّ بالعفّة،و قال رؤبة:

فعفّ عن اسرارها بعد الفسقو لم يضعها بين فرك و عشق

زيد بن اسلم گفت:معنى آن است كه در عدّت با ايشان عقد مبندى پنهان، و چون عدّت به سر آيد آشكارا كنى.و اصل«سرّ»چيزى پوشيده باشد،و براى آن اين چيزها را سرّ مى خوانند از جماع و نكاح و زنا كه پوشيده باشد.و نيز فرج را سرّ خوانند،براى آن كه پوشيده باشد.و انشد ابن الاعرابىّ (3).

لمّا رأت سرّى تغيّر و انحنىمن بعد نهمة نشره (4)حين انثنى

و نصب«سرّا»محتمل است دو وجه را:يكى مفعول به،و يكى صفت مصدرى محذوف (5)،و عدا سرّا.آنگه استثنا كرد از آن گفت: إِلاّٰ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً.

گفتند:مراد وعده نيكوست.مجاهد گفت:مراد تعريض است،و«ان»در محلّ نصب است بدل سرّ يا بر استثنا.

وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكٰاحِ ،گفته اند:معنى آن است كه«لا توجبوا عقدة النّكاح»،نكاح به واجب مكنيد (6).و قيل:لا تصحّحوا،درست مكنيد (7).زجّاج گفت:معنى آن است«و لا تعزموا على عقدة النّكاح»،براى آن كه نگويند:عزمت كذا،انّما يقال:عزمت على كذا،و لكن چون حرف جرّ بيفكند،فعل به مفعول رسيد و منصوب بكرد او را،و قال عنترة:

و لقد اتيت على الطّوى و اظلّةحتّى اتاك (8)به كريم المطعم

اى و اظلّ عليه.


1) .اساس:اربعة و خمسة،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .آج:الّا هنّ لاهلها.

3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ابن اعرابى.لمّا رأت سرّى تغيّر و انثنى من دون نهمة شبرها حين انثنى.

4) .البيت هكذا فى لسان العرب(سرر)

5) .آج،لب+اى.

6) .آج،لب،فق:مكنى.

7) .آج،لب،فق:مكنى.

8) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(256/2):حتّى أنال.

حَتّٰى يَبْلُغَ الْكِتٰابُ أَجَلَهُ ،تا آنگه كه نوشته به وقت خود رسد،يعنى تا عدّت به سر آيد و براى آنش كتاب خواند،لأنّها ممّا كتب اللّٰه على النّساء،اى فرض اللّٰه.

وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ ،بدانيد (1)كه خداى داند كه شما چه در دل دارى از وعده نكاح دادن در عدّت زنان پنهان يا عزم بر نكاح،و حملش بر عموم اولى تر باشد،و مراد وعيد و تهديد است. فَاحْذَرُوهُ ،از او حذر كنى،يعنى از معاصى و مناهى او. وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ ،و بدانى كه خداى تعالى آمرزگار (2)و بردبار است،تعجيل نكند به عقوبت،امهال كند،براى آن كه تعجيل آن كس كند كه ترسد كه فايت شود،و هو القوىّ العزيز القادر المقتدر.

لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ ،اصل[312-ر]اين كلمه من جنح اذا مال،بزه و حرج نيست بر شما.خطاب با مردان است كه زن كرده باشند و مهرى معيّن نكرده.

مفسّران گفتند:آيت در حقّ مردى انصارى آمد كه زنى را از بنى حنيفه به زنى كرد و او را مهرى معيّن نكرد،آنگه طلاق داد او را پيش از دخول،خداى تعالى اين آيت فرستاد.چون آيت فروآمد رسول-عليه السّلام-گفت:

متّعها و لو بقلنسوتك، گفت:او را ممتّع (3)كن و اگر به اين كلاه باشد كه بر سر دارى. مٰا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ ، «مسّ»و«مسيس»كنايت بود از جماع.

حمزه و كسائى و خلف خوانند:«تماسّوهنّ»از بناى مفاعلة،براى آن كه مماسّة از هر دو باشد،و مفاعله ميان دو كس بود،و در اين حال بشره هريكى از ايشان مماسّ بود بشره صاحبش را.و باقى قرّاء خوانند:«تمسّوهنّ»بى«الف»از بناى ثلاثى،براى آن كه غشيان از فعل مرد بود نظير قرائت اوّل (4)قوله: مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسّٰا (5)نظير قرائت دوم (6)قوله: وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ (7).

أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِيضَةً ،اى لم تقدّروا و لم تعيّنوا.و«فرض»تقدير باشد،ايشان را مهرى معيّن مسمّى نكرده باشى،يقال:فرض له السّلطان اذا (8)عيّن له رزقا،و فرض


1) .لب،فق،مب:بدانى/بدانيد.

2) .همۀ نسخه بدلها:آمرزنده.

3) .مر:متعه.

4) .آج،لب+فى.

5) .سورۀ مجادله(58)آيۀ 3.

6) .مب،مر:دويم.

7) .سورۀ مريم(19)آيۀ 20.

8) .همۀ نسخه بدلها:اى.

القاضى لها نفقة.و«فرض»گويند آن را كه حاكم معيّن كند از نفقت زن بر مرد،و فريضه از اينجاست براى آن كه مقدّر است و معيّن بر مكلّف.

اگر گويند:چگونه فرمود كه بزه نيست برآن كه طلاق دهد زن را قبل الدّخول،و اين آنگه باشد كه بعد الدّخول حرجى باشد،و در شرع اين حرج نيست؟ جواب گوييم:اين دليل الخطاب باشد،و آن به نزديك بيشتر اهل علم باطل است.

دگر (1)گفتند:سبب آن بود كه ايشان را عادت بودى كه طلاق بسيار گفتندى و مراجعه مى كردندى،رسول-عليه السّلام-از اين نهى كرد و گفت:

ما بال اقوام يلعبون بحدود اللّٰه؟ چه بوده است اين قوم را كه به حدودهاى (2)خداى بازى مى كنند؟يكى از ايشان مى گويد:طلّقتك (3)راجعتك،طلاقت دادم و رجعت كردم.

دگر آن كه،رسول-عليه السّلام-گفت:

لا تطلّقوا نساءكم الّا عن ريبة، زن را طلاق مدهى الّا از تهمتى

فان الله لا يحب الذواقين و لا الذواقات (4)،كه خداى تعالى چشندگان را دوست ندارد از مردان و زنان،يعنى آن كه هر وقتى زنى نو كند يا شوهرى نو.و نيز گفت-عليه السّلام:

ابغض الحلال الى الله الطلاق ،بغيض تر حلالى (5)به نزديك خداى تعالى طلاق است.

و نيز گفت-عليه السّلام:

انّ اللّٰه يبغض كلّ مطلاق مذواق، گفت:خداى دوست ندارد مرد (6)بسيار طلاق (7)بسيار نكاح را،يكى مى كند و يكى رها مى كند.چون رسول-عليه السّلام-اين حديثها بگفت،ايشان گمان بردند كه به هر طلاقى ايشان را اثمى و حرجى خواهد بودن.خداى تعالى اين اطلاق و اباحت (8)كرد،گفت:طلاق روا باشد مادام كه تا به سنّت بود كه باشد كه در طلاق[312-پ]مصلحت جانبين باشد.

و گفته اند:معنى آن است كه لا سبيل لهنّ عليكم،زنان را بر شما سبيلى نيست چون طلاق دهى زن را پيش از دخول و مهرى معيّن نكرده باشى از طلب مهر و نفقه و


1) .مب،مر:بعضى ديگر.

2) .همۀ نسخه بدلها:به حدهاى.

3) .مب،مر+و.

4) .همۀ نسخه بدلها:و و الذّوّاقات.

5) .همۀ نسخه بدلها:چيزى.

6) .مج،وز،آج،لب،فق:مردم.

7) .مب،مر+و زن.

8) .مر:طلاق اباحت.

مانند اين.

و گفته اند كه:معنى آن است كه بزه نيست شما را كه چون دخول نكرده باشى زن را طلاق دهى هروقت كه خواهى،اگر حايض باشد و اگر طاهر،و نه چنين است حكم مدخول بها،كه او را طلاق نشايد دادن الّا در طهرى،كه در آن طهر مقاربت نرفته باشد،چه اگر نه چنين كند طلاق واقع نباشد،و مذهب شافعى هم اين است.

وَ مَتِّعُوهُنَّ (1)،ايشان را متعه اى بدهى.«متعه»،چيزى اندك باشد كه بدان انتفاع برگيرند،چون زادى كه بقيّت راه به آن ببرّند. عَلَى الْمُوسِعِ ،بر توانگر.يقال اوسع اذا استغنى و صار ذا سعة في ماله،و اضاق اذا افتقر و صار ذا ضيق.

قَدَرُهُ ،ابو جعفر و حفص و حمزه و كسائى و خلف و ابن ذكوان:«قدره»خوانند به فتح«دال»،و ديگران به سكون«دال»،و هما لغتان،يقال:قدر و قدر،قال جرير فى القدر:

نال الخلافة او كانت له قدراكما اتى ربّه موسى على قدر

و قال آخر فى القدر:

و ما صبّ رجلي في حديد مجاشعمع القدر الّا حاجة لي اريدها

و هر دو لغت (2)قرآن است.قال اللّٰه تعالى: مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ (3)...،و قال تعالى: فَسٰالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهٰا (4)...،و بعضى دگر گفتند:القدر المصدر،و القدر الاسم.

مَتٰاعاً ،نصب است بر مصدرى نه از بناى فعل،«و المقتر»الفقير،يقال:أقتر فهو (5)مقتر من القتر و هو التّضييق على العيال فى المعيشة.

بِالْمَعْرُوفِ ،اى على الوجه من غير نقص و لا مطل.

حَقًّا ،روا بود كه نصب بود بر مصدر،لا من لفظ الفعل،و روا بود كه نصب بود بر حال،و روا بود كه صفت متاعا بود،اى متاعا واجبا عَلَى الْمُحْسِنِينَ.

امّا كلام در حكم آيت:جمله مفسّران گفتند كه:آن كس كه او زنى بكند و


1) .اساس و همۀ نسخه بدلها:فمتّعوهنّ،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

2) .مج،وز،آج،لب،مب،مر+در،فق+از.

3) .سورۀ انعام(6)آيۀ 91.

4) .سورۀ رعد(13)آيۀ 17.

5) .همۀ نسخه بدلها:و هو.

مهرش مسمّى نكند و طلاقش دهد،او را متعه باشد و فريضه نباشد از مهر معيّن مقدّر به اجماع علما:

آنگه فيما عدا ذلك،در آن كه نه اين صفت باشد خلاف كردند.بعضى گفتند:

متعه هر مطلّقه اى را باشد بر (1)ساير وجوه،حاكم به او حكم كند در مال مرد مطلّق (2)چون ديگر حقّهاى واجب كه زن را باشد بر مرد،سواء اگر مدخول بها باشد و اگر نباشد،اگر مفروض الصّداق باشد و اگر نباشد،چون طلاق از قبل مرد باشد.و چون [313-ر]فراق از جهت زن باشد،زن را نه مهر رسد و نه متعه،و اين قول حسن بصرى است و سعيد جبير (3)و ابو العاليه و اختيار محمّد جرير طبرى (4)،قالوا لقوله تعالى:

وَ لِلْمُطَلَّقٰاتِ مَتٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ (5)،به اين آيت و اطلاق لفظ او متعه واجب كرد جمله مطلّقات را،و (6)اين وجه كه ايشان گفتند،تقدير آيت چنين باشد كه:فلا جناح عليكم ان طلّقتم النّساء ما لم تمسّوهنّ تفرضوا لهنّ فريضة او لم تفرضوا.

و بعضى دگر گفتند كه:متعه واجب نباشد جز زنى را غير مدخول بها و لا مفروض لها فريضة،چه اگر او را صداقش (7)معيّن باشد،چون طلاقش دهد (8)قبل الدّخول بها،او را نيمه مهر برسد،لقوله تعالى: وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ ،و اين قول عبد اللّٰه عمر است و نافع و عطا و مجاهد و مذهب ماست و مذهب شافعى،و بر اين قول«او»به معنى واو بود في قوله:او لم تفرضوا،كما قال اللّٰه تعالى:

أَوْ يَزِيدُونَ (9)،و المعنى و يزيدون.

و زهرى گفت متعه دو است:حاكم به يكى حكم كند و به يكى نكند،بل مرد را لازم بود فيما بينه و بين اللّٰه.امّا آنچه حاكم به آن حكم كند و بستاند براى زن، اين است كه در اين آيت گفت: حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنِينَ .

و امّا آنچه لازم است او را فيما بينه و بين اللّٰه،آن است كه در اين (10)آيت گفت:


1) .همۀ نسخه بدلها:و.

2) .مج،وز:مطلقا.

3) .همۀ نسخه بدلها:سعيد بن جبير.

4) .آج:محمد بن جرير طبرى.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 241.

6) .مج،وز+بر.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:صداقى.

8) .مب:طلاق او دهند،ديگر نسخه بدلها:طلاقش دهند.

9) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 147.

10) .مج،وز،آج،لب،مب،مر،فق:آن.

حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ (1)،و اوّل در غير مدخولات و لا مفروضات باشد،[و دوم در مدخولات مفروضات باشد] (2).

بعضى دگر گفتند:اين هيچ واجب نيست،و اين بر سبيل تبرّع و احسان است،و امر بر وجه ندب است،و اين قول ابن سيرين است و مذهب ابو حنيفه.و ابن سيرين روايت كند (3)كه مردى و زنى چونين به نزديك شريح به حكومت رفتند (4).شريح گفت:

رغبت كن به آن كه از جمله محسنان و متّقيان باشى و الزام نكرد او را.

اكنون در مقدارش خلاف كردند.عبد اللّٰه عبّاس و شعبى و زهرى و ربيع بن انس گفتند:برترين آن،خادمى يا خادمه اى باشد،و اوسطش سه جامه باشد پيرهن و ايزار پاى (5)و مقنع،و كمترينش وقايه اى باشد يا درمى چند،و اين مذهب شافعى است،و مذهب ما به اين قريب (6)است،اعلاه،برترين آن خادمى باشد يا اسپى،و (7)ميانه جامه اى،و كمترين انگشتريى و آنچه برابر اين بود.و شريح پانصد درم فرمود (8)توانگران را در متعه.

و عبد الرّحمن بن عوف كه مادر ابو سلمه را طلاق داد،خادمه اى بدو داد.و حسين علىّ (9)-عليهما السّلام-متعه داد زنى را كه طلاقش داد قبل الدّخول بها و مهر مسمّى نكرده بود ده هزار درم،و گفت:

متاع قليل من حبيب مفارق و ابو حنيفه گفت:[چون زن و شوهر] (10)در مقدار آن[313-پ]خلاف كنند، نيمه (11)مهر مثل او بود و از آن بالاتر نبود،و درست آن است كه در خور مرد بود و دستگاه او،براى آن خداى مقدّر بكرد بر قدر استطاعت مرد از توانگرى و درويشى.


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 241.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس:با خطى متفاوت از متن نوشته:گفت،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .شريح آمدند به حكومت.

5) .مج،وز،آج،لب،مب:از ار پاى،مر:ازارى پاى.

6) .آج،لب:قرين.

7) .مب:در.

8) .همۀ نسخه بدلها+بعضى.

9) .مب:حسين بن على.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .مج،وز:تتمه.

و نگفت (1):على قدرها،و قدر،نصف صداق مثلها،پس معلوم شد كه اعتبار به حال مرد است نه به حال زن.

و صالح بن صالح گفت:پرسيدند از عامر كه مقدار متعه چه باشد؟گفت:على مقدار (2)مال الرّجل،اكنون هركس كه او زنى كند از دو بيرون نباشد:[يا مهر مسمّى كند يا نكند،و اگر مهر مسمّى كند آن مهر بر مرد واجب باشد.آنگه از دو بيرون نباشد] (3):يا طلاقش دهد قبل الدّخول بها،يا دخول كند پس طلاق دهد.

اگر طلاق دهد بعد الدّخول و مسمّى باشد مهرش،آن مهر مسمّى واجب بود بر او، و اگر مسمّى نكرده باشد،حاكم حكم كند بر او به مهر مثلها،و اگر طلاق قبل الدّخول دهد،يا مسمّى باشد يا نباشد.اگر مهر مسمّى بود،نيمه آن مسمّى واجب باشد،و اگر مسمّى نبود متعه واجب باشد او را-چنان كه گفتيم-اين مذهب ماست و مذهب شافعى.

و اگر مرد را وفات رسد و مهر مسمّى باشد بعد الدّخول جمله مهر برسد بلا خلاف بين الفقهاء،و اگر قبل الدّخول باشد خلاف فقها گفته شد،چون مهر مسمّى باشد.

و اگر دخول و تسميه نباشد و مرد را وفات رسد،شافعى را دو قول است:يكى آن كه مهر مثلى (4)رسد او را،و اين مذهب اهل عراق است،و حجّت ايشان حديث بروع بنت واشق است كه روايت كنند كه:او را شوهر بمرد قبل الدّخول و تسمية المهر.

رسول-عليه السّلام-حكم كرد به مهر مثل زنان او،لا وكس و لا شطط،و رسول -عليه السّلام-او را عدّت فرمود و ميراث داد.

و قول دوم (5)شافعى را آن است كه:او را عدّت تمام بايد داشتن و ميراثش رسد و مهرش نرسد،بل او را متعه باشد-چنان كه گفتيم-و اين قول اميرالمؤمنين علىّ است-عليه السّلام-و مذهب اهل البيت است،و علىّ گفت در حديث بروع:

لا يقبل قول اعرابىّ من اشجع على كتاب اللّٰه و سنّة رسوله ،گفت:قول اعرابى اى (6)از


1) .مب،مر:بگفت.

2) .همۀ نسخه بدلها:قدر.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر.مهر مثل،مب:مهر را مثل.

5) .مب،مر:دويم.

6) .همۀ نسخه بدلها:اعرابى.

بنى اشجع قبول نكنند بر كتاب خداى و سنّت رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله.

قوله-عزّ و جلّ: وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ ،اين در حقّ آن كس است كه[زن را] (1)طلاق دهد قبل الدّخول بها،و تسميت و مهر معيّن (2)كرده باشد.

وَ قَدْ فَرَضْتُمْ ،«واو»حال راست،اى و قد قدّرتم و بيّنتم، لَهُنَّ فَرِيضَةً ،اى مقدارا (3)معيّنا و مهرا معلوما. فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ ،المعنى فلهنّ نصف ما فرضتم، بلا خلاف،او را نيمه مهر مسمّى رسد و بر او عدّت نباشد و اگر او را وفات رسد -اعني مرد را-قبل الدّخول[بها] (4)خلاف نيست كه او را جمله (5)مهر برسد،و عدّت ببايد داشت (6)و ميراثش رسد[314-ر].و«مسّ»در اين مواضع مراد جماع است عندنا و عند الشّافعىّ.

و ابو حنيفه گفت:اگر به خلوت بنشيند با او مهر جمله واجب شود،و مذهب ما آن است كه چون دخول افتد مرد را به زن و پرده فروگذارند،و يخلّى (7)بينهما،و از ميان ايشان تخليه كنند و گواهان بر اين گواى (8)دهند،حاكم بر ظاهر حكم كند بجميع الصّداق،به جمله مهر،و اگرچه خلوت نرفته باشد جز آن كه زن (9)را حلال نباشد جمله مهر گرفتن،براى آن كه جمله مهر به دخولى واجب شود كه به معنى جماع بود،الّا آنجا كه حالى ظاهر باشد كه حاكم به آن حكم نكند (10)،و آن،آن بود كه زن بكر بود چون بدانند بكارت بر جاى بود،حاكم حكم نكند جز به نيمه مهر،اين مذهب ماست و مذهب شافعى.

و حجّت ابو حنيفه در اين مسئله حديث عبد اللّٰه مسعود است كه گفت:قضى الخلفاء الرّاشدون فيمن اغلق بابا و ارخى سترا انّ لها المهر و عليها العدّة،گفت:

صحابه به اين حكم كردند كه چون در ببندند و پرده فروگذارند مهر جمله واجب شود


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .همۀ نسخه بدلها:تعيين مهر.

3) .دب:قدرا،مب،مر:مقدّرا.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس:با خطى متفاوت از متن:كه زن را،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نبايد داشت.

7) .مج،وز:يخلى،آج،لب،فق:تخليلة.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز آج:گواهى.

9) .مج:به زن.

10) .مج،وز،دب،مر:حكم كند.

و زن را عدّت بايد داشتن.

و حجّت ما و شافعى ظاهر قرآن است،و شريح گفت-چون او را از اين پرسيدند كه (1):در كلام خداى نمى بينم جايى كه درى بسته است و پرده اى فروگذاشته است،و شريح به مذهب علىّ-عليه السّلام-حكم كردى (2)،و اين مذهب عبد اللّٰه عبّاس است.

و گفتند:اين آيت ناسخ است آن آيت را كه در سورة الاحزاب هست من قوله تعالى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَمٰا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهٰا فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرٰاحاً جَمِيلاً (3)، به ايجاب نيمه صداق در اين آيت حكم متعه منسوخ كرد.

و اولى تر آن باشد كه اين آيت را مخصّص آن گويند و ناسخ (4)نگويند،براى آن كه در سورة الاحزاب نگفت كه آن زن مفروض لها باشد،و چون چنين بود روا بود كه حمل كنند آيت را بر آنكه مراد به آيت مطلّقاتى اند غير مسمّى لهنّ،آنگه اين آيت يا مجمل باشد (5)آيت متعه بيانش بود،يا اين عموم باشد و آن مخصّص باشد اين را و اعتبار با آن افتد.

و اصل«فرض (6)»قطع بود،و آن حزّه (7)را كه در چوب كنند (8)چون چوب سر غراره (9)و مانند آن فرضة (10)گويند،و الفرض (11)اقلّ منه كما انّ القرص (12)اقلّ (13)من الفرض (14)،و فرص (15)و فرض (16)و قرص و قرض اخوات باشند،و نصف (17)ميراث را براى اين


1) .كى/كه.همۀ نسخه بدلها:گفت.

2) .آج،لب،فق:حكم كند.

3) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 49.

4) .مب،مر+آن.

5) .مج،ور+و.

6) .كذا:ر اساس،همۀ نسخه بدلها:فرض.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مب:خرّه.

8) .اساس:كند،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .كذا:در اساس،مج،وز،دب:عراره،آج:عراضه،لب،فق،مر:عرازه،مب:عزازه.

10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:فريضه.

11) .آج:الفرص.

12) .همۀ نسخه بدلها:الفرض.

13) .دب،آج،لب،فق:اثقل.

14) .مج،وز:القرض،آج:الفرص.

15) .مج،وز،فق:قرض،مب،مر،لب:فرض.

16) .مج:قرص،لب،مر:قرض.

17) .همۀ نسخه بدلها:نصيب.

فريضه گويند لأنّها قطعة فرضت اى قطعت له من المال.

و سلمىّ خواند در شاذّ:فنصف ما فرضتم،به ضمّ«نون»هركجا باشد،و هما لغتان[314-پ].ثمّ قال: إِلاّٰ أَنْ يَعْفُونَ الّا كه زنان عفو كنند.و«يعفون»در محلّ نصب است به«ان»،و«نون»ضمير جماعت مؤنّثات (1)است در همه حال حاصل باشد بخلاف«نون»تثنية و جمع كه علامت رفع بود،در حال رفع بر جاى باشد،و در حال نصب و جزم ساقط[شود] (2)و آن در پنج جايگاه بود،في قولك:يفعلان و يفعلون و تفعلان و تفعلون و تفعلين.

قوله: أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكٰاحِ ،و اين«واو»براى آن منصوب است كه عطف است على فعل منصوب المحل به«ان».و حسن بصرى خواند به«واو» ساكن،براى آن كه«واو»حرف علّت است،و حركت بر او گران باشد،يا (3)عفو كند آن كس كه عقد نكاح به دست اوست،يعنى ولىّ زن.

و علما در او خلاف كردند.بعضى گفتند معنى (4)آيت آن است كه:خود زن (5)عفو كند چون عاقله و بالغه و رشيده باشد يا ولىّ او عفو كند،چون زن نابالغ باشد يا رشيده نباشد،نيمه مهر (6)لازم است شوهر را بر او رها كند و او را عفو كند از آن چون در آن صلاح داند،و اگر ولىّ عفو كند و زن كاره باشد،اگر زن عاقل و بالغ و رشيد بود درست نباشد،و اگر نبود،درست بود،و اگر زن عفو كند و ولىّ كاره باشد هم به بلوغ و رشد اعتبار است،اگر زن عاقل و بالغ باشد و رشيده (7)كراهت ولىّ را اثر نبود،و اگر نباشد حكم ولىّ را بود،و اين قول علقمه و اصحاب عبد اللّٰه عبّاس است و ابراهيم و عطا و حسن و زهرى و سدّى و ابو صالح و ابن زيد و ربيعه و عبد اللّٰه عبّاس و روايت عوفى و طاوس.

و عكرمه گفت:خداى تعالى دستورى داد در عفو و بفرمود و رضا داد اگر زن عفو


1) .مج،وز،دب،فق:مؤنّثان،مب،مر:مؤنّث.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .دب،آج،لب،مب،مر:تا.

4) .همۀ نسخه بدلها:خلاف كردند و معنى.

5) .مج،وز:زن خود.

6) .همۀ نسخه بدلها+كه.

7) .مب،مر+باشد.

كند جايز باشد،و اگر ابا كند ولىّ او عفو كند و جايز باشد،و نافذ،و كراهت او را اثر نبود،و اين مذهب فقهاى حجاز است،الّا آن است كه ايشان عفو ولىّ بر بكر روان گويند،چون ثيّب باشد روا ندارند.

و بعضى دگر گفتند:آن كه عقد نكاح به دست او باشد شوهر است،و معنى آيت چنين گفتند: إِلاّٰ أَنْ يَعْفُونَ (1)،الّا كه زنان عفو بكنند هيچ ها نگيرند (2)،يا شوهران عفو بكنند جمله بدهند،و اين (3)قول را معنى برعكس است،براى آن كه عفو اوّل محمول است على قولهم:عفا الشّىء اذا درس،و عفوته عن كذا اذا تركته عن الاستحقاق.و قول دوم (4)،عفو در او مأخوذ باشد من:عفا الشّيب اذا كثر،و المعنى الّا ان يعفون اى يكثرون مال الزّوج بتركها (5)عليه،او يعفو الّذي بيده عقدة النّكاح بان يعطى جميع المهر فيكثر مال المرأة.

و العفو،من الاضداد[يكون] (6)بمعنى الدّروس و ذهاب الاثر،و يكون بمعنى الاكثار،و

منه الحديث: احفوا الشّوارب و اعفوا اللّحى (7)، و اين قول روايت است از اميرالمؤمنين على و قول سعيد بن المسيّب و شعبى و مجاهد و قرظىّ و نافع و ربيع و قتاده و ابن حيّان و ضحّاك و روايت عمّار است از عبد اللّٰه عبّاس.

و مذهب فقهاى عراق است كه:ايشان ولىّ را حقّى نبينند بر مال زن الّا به اذن او اگر بكر باشد و اگر ثيّب،گفتند:براى آن كه اجماع است كه اگر ولىّ[قبل الطّلاق ابراء ذمّت مرد كند از مهر درست نباشد،فكذلك (8)بعد الطّلاق.و نيز براى آن كه اجماع است كه اگر ولى] (9)از مال زن چيزى به شوهر[315-ر]زن (10)بخشد درست نباشد،همچونين از مهر،چه مهر مال زن است.

و روايت كرده اند از شريح كه او گفت اميرالمؤمنين علىّ-عليه السّلام-از من


1) .آج:يعفون.

2) .مب،مر:بازنگيرند.

3) .مج،وز:اين دو.

4) .دب،مب:دويم.

5) .مج،لب،فق:يتركها.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .اساس:با خطى متفاوت از متن:اللّحيه،با توجّه به مج تصحيح شد.

8) .لب،فق،مب،مر:همچنين.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

پرسيد كه: اَلَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكٰاحِ كيست؟گفتم:ولىّ زن،گفت:نه،شوهر زن است.

و روايت كرده اند كه:مردى خواهرش را به شوهر داد،شوهر طلاقش داد قبل الدخول بها.برادر عفو بكرد (1)مرد را از نيمه مهر.شريح اجازت كرد و گفت:من عفو نكنم از زنان بنى مرّه،و شعبى گفت:شريح هيچ حكم از اين بدتر نكرد،و گفت:

شريح پس از آن از اين حكم بازآمد و گفت:آن شوهر باشد و نيز گفتند:مراد آن است:الّذي بيده عقدة نكاحه (2)،اى نكاح نفسه،و لكن چون«لام»تعريف در آورد، اضافت ترك كرد،چنان كه نابغه گفت:

لهم شيمة لم يعطها اللّٰه غيرهممن النّاس و الاحلام غير عوازب

اى و احلامهم،و قال تعالى: فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوىٰ (3)، اى مأواه،اين قول آنان است كه قوّت آن (4)كردند كه شوهر است.

فامّا مذهب ما و آنچه از ائمّه ما روايت كرده اند،از باقر و صادق-عليهما السّلام- آن است كه:ولىّ باشد،و ولىّ به نزد (5)ما پدر بود و جدّ با وجود پدر بر بكرى كه نابالغ باشد،و اين قول نيز در اخبار ما آورده اند و معتمد اين است،و آنان كه قوّت اين قول كنند،تفسير چنين دهند:او يعفو الّذي بيده عقدة نكاحها،تا بر آيت و بيت راست باشد،و اين ظاهرتر است،[و قرينه اى كه در آيت هست نيز دليل قوّت اين قول مى كند،اعني قول اوّل،من قوله: وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ ،و قوله: وَ لاٰ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ ،و اين قرينه ها به قول اوّل لايق باشد كه عفو بر ترك تفسير دهند] (6).

و به نزديك فقها عصبة (7)جمله ولىّ باشند از برادر و عمّ و پسران ايشان.

قوله (8): وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ ،در محلّ رفع است،و المعنى:و عفوها اقرب للتّقوى،براى آن كه«ان»مع الفعل در تأويل مصدر باشد.و شعبى مى خواند:و ان يعفوا،به«يا»تا خبر باشد عن الّذي بيده عقدة النّكاح.


1) .آج،لب،فق،مب،مر:نكرد.

2) .دب،مب،مر:عقدة النّكاح.

3) .سورۀ نازعات(79)آيۀ 41.

4) .آج،لب:او.

5) .فق،مر:نزديك.

6) .اساس:ندارد:با توجّه به مج،وز افزوده شد.

7) .دب،فق:عصبة.

8) .مب+تعالى.

وَ لاٰ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ ،در شاذّ روايت كردند كه:اميرالمؤمنين علىّ (1)خواند (2):و لا تناسوا الفضل بينكم،كقوله: وَ لاٰ تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ (3).و تفاعل از ميان جماعت باشد،كما يقال:تعارضوا و تقاتلوا و تشاتموا.و يحيى بن يعمر خواند:و لا تنسوا الفضل،به كسر«واو»[و قال:لأنّ المجرور (4)اذا حرّك حرّك بالكسر،كقوله:

لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا (5)...،و امّا ضمّ الواو في قراءة العامّة فلأنّ الضّمّة اخت الواو فحرّكها (6)بحركة تليق (7)بها] (8).

و معنى«فضل»گفتند اين جا كه:تمام به دادن مرد است جمله صداق،يا رها كردن زن نيمه صداق،براى آن كه هر دو فضل است و احسان و واجب نيست،خداى تعالى هر دو را هم زن را هم شوهر (9)را فرمود كه:فضل كنى و بنگرى تا كه سابق بود صاحبش را در اين فضل كه خير او را باشد.و خداى تعالى به آنچه شما مى كنى بيناست بر او بنشود (10)،مورد اين كلمت (11)از آيت مورد حثّ (12)است بر خير[315-پ]و فضل و احسان.

قوله: حٰافِظُوا عَلَى الصَّلَوٰاتِ ،يعنى واظبوا و داوموا (13)،مواظبت و مداومت كنى بر نمازها،و به پاى دارى آن را به اوقات،و به جاى آرى به اركان و شرايط و مواقيت،و حقوق و حدود و واجبات و مندوبات در او به جاى آوردن،و شرط خشوع و خضوع در او مراقبت كردن.

مفسّران گفتند:مراد پنج نماز (14)است.

آنگه«نماز وسطى»را تخصيص كرد (15)به ذكر،چنان كه گفت:


1) .مب+عليه الصلاة و السلام.

2) .دب:خوانده است.

3) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 11.

4) .مب،مر:المجزوم،آج،لب،فق:المجزون.

5) .سورۀ بينه(98)آيۀ 1.

6) .آج،لب،فق:فحركتها.

7) .مب،مر:يليق.

8) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .دب،مر:و هم شوهر،مب:و هم مرد.

10) .وز:بشود،دب،مب،مر:بشنود.

11) .اساس:با خطى متفاوت از متن:كلمات،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

12) .لب،فق،مب،مر:حيث.

13) .همۀ نسخه بدلها:داموا.

14) .مج،وز،دب،آج،لب،مر،فق:نماز پنج،مب:نماز پنجگانه.

15) .آج،لب،فق،مب،مر:كردن.

مَلاٰئِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكٰالَ (1)...،و كقوله: فِيهِمٰا فٰاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّٰانٌ (2).

و در شاذّ خوانده اند:و الصّلاة الوسطى،بالنّصب على الاغراء.و نافع خواند به روايت قالون:«الوصطى»به«صاد»،براى آن كه هر دو حرف اطباقند،و هر دو لغت است:كالصّراط و السّراط،و الصّندوق و السندوق،و الصّقر و السّقر،و البصاق و البساق و غيرها.

و«وسطى»تأنيث اوسط باشد،و وسط الشّىء و واسطته خيره و اعدله من واسطة القلادة،و منه قولهم:خير الامور اوساطها (3)،و منه قوله تعالى: وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً (4)،اى عدلا.و قوله: قٰالَ أَوْسَطُهُمْ (5)،اى خيرهم و اعدلهم.و اعرابى اى (6)مى گويد در مدح رسول:

يا اوسط النّاس طرّا في مفاخرهمو اكرم النّاس امّا برّة و ابا

علما خلاف كرده اند در«صلات وسطى»كه كدام است.سعيد بن المسيّب گفت:ميان اصحاب رسول همچونين (7)خلاف بود و انگشتان در هم افگند،گروهى گفتند:نماز بامداد است،و اين قول عمر است و معاذ جبل و عبد اللّٰه عبّاس و عبد اللّٰه عمر و جابر بن عبد اللّٰه انصارى و عطاء و عكرمه و ربيع و مجاهد و ابو امامه،و اين مذهب شافعى است.و گفت:براى آنش«وسطى»خواند كه از ميان دودو نماز (8)است:دو نماز به شب و دو نماز به روز.و گفته اند:براى آن نماز بامداد را«وسطى» خواند كه ميان سواد شب و بياض روز كنند،و براى آن كه بيشتر نماز كه فايت شود مردمان را آن باشد،براى آن كه وقت خواب بود،و براى آن كه قصر و جمع در او نشود،و براى آن كه در ميان دو نماز افتاده است كه قصر و جمع در او شود-[من صلاة العشاء الآخرة و الظّهر] (9).و نظير اين آيت در حثّ بر نماز بامداد و تخصيص او به ذكر قوله تعالى: وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً (10)،اى يشهده ملائكة


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 98.

2) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 68.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:اوسطها.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 143.

5) .سورۀ قلم(68)آيۀ 28.

6) .همۀ نسخه بدلها:اعرابى.

7) .آج،لب،فق،مب،مر:همچنين.

8) .مج،لب،فق:ميان دو نماز.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 78.

اللّيل و ملائكة النّهار.

و ابو رجاء العطاردىّ (1)گفت:عبد اللّٰه عبّاس نماز بامداد به جماعت بكرد در مسجد بصره[316-ر]،و قنوت بكرد در او،و چون فارغ شد گفت:نماز وسطى اين است كه خداى ما را فرمود كه در او قنوت كنى،و اين جمله حجّت شافعى است.

بعضى دگر گفتند:نماز پيشين است،و اين قول زيد بن ثابت است و اسامة بن زيد و ابي سعيد الخدرىّ (2)و عائشه،گفتند:براى آن اين نماز را تخصيص كرد به ذكر كه«اثقل صلاة على النّاس»،براى آن كه وقت گرمگاه و قيلوله باشد،و بعضى مردمان در بازار و معاملات (3)مشغول باشند.

زيد بن ثابت گفت:نماز پيشين در قفاى رسول وقت بودى كه يك صف يا دو صف نماز كردندى از اين سبب را،تا رسول-عليه السّلام-گفت:همّت كردم كه سراى قومى بسوزند در سر ايشان كه نماز پيشين به نماز حاضر نمى آيند،بر اين (4)سبب اين آيت آمد: حٰافِظُوا عَلَى الصَّلَوٰاتِ وَ الصَّلاٰةِ الْوُسْطىٰ ،و دليل ايشان اين است كه اين نماز ميانه (5)روز است،براى آنش نماز ميانين مى خواند (6).

و ابو ذرّ روايت كند از اميرالمؤمنين علىّ (7)از رسول-عليه السّلام-كه گفت:خداى تعالى را در آسمان دنيا حلقه اى است ميان آسمان،چون آفتاب بدان جا رسد نيمه روز باشد،چون (8)به آن حلقه به در شود زوال آفتاب باشد،چون آفتاب به آن حلقه بشود همه چيز (9)خداى را-جلّ جلاله-تسبيح كند،خداى تعالى براى شرف آن وقت را گفت (10):آن نماز كنى،و آن وقت را به ذكر،و آن نماز را به ذكر تخصيص كرد،و در آن ساعت درهاى آسمان گشاده باشد،و دعا در آن وقت مستجاب بود.

و دگر آن كه:آن نماز ميانين است از نمازهاى روز،و از خصايص اين نماز آن


1) .اساس:با خطّى متفاوت از متن:ابو رجاء العطار،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .همۀ نسخه بدلها:ابو سعيد الخدرى.

3) .همۀ نسخه بدلها:معاملت.

4) .مب،مر:بدين.

5) .همۀ نسخه بدلها:به ميانه.

6) .مب:خواننده.

7) .مب:علىّ بن ابى طالب.

8) .مج،وز،آج،لب،فق،مب:كه چون:مب:كه چون آن.

9) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:چيزى.

10) .مب:بگفت كه.

است كه اوّل نمازى كه خداى تعالى فريضه كرد نماز پيشين بود،و اوّل نمازى كه به آن روى به كعبه كرد رسول-عليه السّلام-نماز پيشين بود.و از خصايص او آن كه:

نماز آدينه (1)بر اين وجه كه مى كنند نماز پيشين باشد،و اين مذهب ماست در بعضى روايات اصحاب ما.

و قولى ديگر آن است كه:نماز ديگر است،و اين قول اميرالمؤمنين علىّ است و عبد اللّٰه مسعود و ابو هريره و نخعى و زرّ بن حبيش و حسن بصرى و قتاده و ابو ايّوب (2)و ضحّاك و مقاتل و كلبى و مذهب ابو حنيفه است،و مذهب ماست به روايت بعضى اصحاب از اميرالمؤمنين علىّ (3)-عليه السّلام-و باقر و صادق-عليهما السّلام.

و سمرة بن جندب روايت كند از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-كه گفت:

صلاة الوسطى هى العصر، گفت:نماز وسطى نماز ديگر است.

براء بن عازب گفت:بر (4)عهد رسول-عليه السّلام-چند گاه مى خوانديم:«حافظوا على الصّلوات و صلاة العصر»،آنگه اين قرائت منسوخ شد بقوله تعالى: وَ الصَّلاٰةِ الْوُسْطىٰ.

و عائشه و حفصه[316-پ]روايت مى كنند (5)از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:نماز ديگر است.و روايت مى كنند (6)كه رسول-عليه السّلام-روز احزاب گفت:

شغلونا عن صلاة الوسطى صلاة العصر ملأ اللّٰه قبورهم نارا، ما را مشغول باز كردند از نماز وسطى كه نماز ديگر است،خداى گورهايشان (7)پر از آتش كناد.آنگه قضاى آن بكرد بين العشاءين.

عبد العزيز بن مروان (8)گفت:تنى چند از صحابه مرا بر (9)رسول فرستادند-و من كودك بودم-تا او را بپرسم از«صلاة وسطى».رسول-عليه السّلام-مرا (10)بگرفت،و


1) .همۀ نسخه بدلها+كه كنند.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:ابو يوسف.

3) .مب:علىّ بن ابى طالب.

4) .مب:در.

5) .مب،مر:روايت كردند.

6) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:روايت كردند.

7) .مج،وز،دب:گورهاشان،فق،مب،مر:گورهاى ايشان.

8) .آج،لب،فق،مب،مر:عبد العزيز مروان.

9) .همۀ نسخه بدلها:به.

10) .همۀ نسخه بدلها:دست من.

انگشت كهين من بگرفت و گفت:اين نماز بامداد است.آنگه آن كه در برآن (1)است بگرفت و گفت:اين نماز پيشين (2)،آنگه انگشت مهين بگرفت و گفت:اين نماز شام است،و سبّابت بگرفت و گفت:اين نماز خفتن است.آنگه گفت:كدام انگشت مانده است (3)؟گفتم:وسطى.گفت كدام نماز بمانده است؟گفتم:نماز ديگر.گفت:آن است،و (4)براى آنش وسطى خواند (5):

لأنّها بين صلاتى ليل و نهار، از ميان دو نماز شب است و دو نماز روز.

ابو نضرة الغفارىّ (6)گفت:رسول-عليه السّلام-نماز ديگر بكرد و گفت:اين نماز به فريضه كرد (7)بر آنان كه پيش (8)شما بودند،در آن تقصير كردند،و هركه برآن محافظت كند مزدش دوباره بدهند.و از پس اين نماز نيست تا ستاره نبينند (9)-يعنى نماز شام.

قبيصة بن ابي ذؤيب گفت:نماز شام است براى آن كه وسطى است من الصّلوات از نمازها (10)ميانه است كمتر نيست و بيشتر نيست (11)،ميانه كمتر و بيشتر است يعنى ميانه دو و چهار است،و در سفر بر حال خود باشد.

و عائشه روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:فاضل ترين نمازها به نزديك خداى تعالى نماز شام است،خداى تعالى آن را از مسافر فروننهاد،و از مقيم نماز شب را به آن فتح كرد،و نماز روز را به آن ختم كرد (12).هركس كه او نماز شام بكند.و در عقب آن دو ركعت نماز كند،خداى تعالى براى او در بهشت كوشكى بنا كند.و هركس كه از پس آن (13)چهار ركعت نماز كند،خداى تعالى او را گناه بيست ساله يا چهل ساله بيامرزد.

و بعضى دگر علما گفتند:نماز خفتن است از براى آن كه از ميان دو نماز است


1) .مج،وز:در زير،دب،فق:در برابر.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز مر+است.

3) .مج،وز،دب،مر:نماز بمانده،آج،لب:بماند.

4) .مب:گفت.

5) .لب:خوانند.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:ابو بصرة الغفارىّ.

7) .همۀ نسخه بدلها:كردند.

8) .مب،مر+از.

9) .آج،لب،فق،مب،مكر:بينند.

10) .آج،لب،فق،مب،مر:نمازهاى.

11) .مب+و.

12) .وز،مب+و.

13) .مب:و هركه از عقب او.

كه قصر در او نشود.

راوى خبر گويد از رسول-عليه السّلام-كه:هركه او نماز خفتن به جماعت بكند چنان بود كه نيمه شب نماز كرده (1).و هركه نماز بامداد به جماعت بكند،چنان بود كه همه شب نماز كرده (2).و بعضى علما گفته اند يكى است از نمازهاى پنجگانه نه (3)معيّن.

ربيع خثيم را كسى پرسيد از نماز وسطى،گفت:اگر بدانى چه كنى؟گفت:

سخت محافظه كنم به آن (4).گفت:خداى تعالى به آن نامعيّن كرد كه (5)بر همه نمازها محافظه كنى طمع نماز وسطى را[317-ر].

ابو بكر ورّاق را پرسيدند،گفت:لو شاء اللّٰه لعيّنها،اگر خداى خواستى معيّن بكردى،و لكن خداى تعالى خواست تا خلقان را تحريض (6)كند بر اداى نمازها،و اين قولى نيكوست براى آن كه خداى تعالى اين نماز در ميان نمازها پوشيده كرد تا به اميد آن همه نمازها بگزارند چنان كه شب قدر (7)در ميان شبهاى ماه رمضان،و نام مهترين در ميان نامها،و ساعت اجابت در (8)ساعات روز آدينه به فضل و كرم خود بر بندگانش.

و در آيت دليل است بر آنكه وتر واجب نيست،براى آن كه اجماع اهل قبله است كه نمازهاى فريضه از هفت كم است و از سه بيش است،و از ميان سه و هفت هيچ فرد نيست مگر پنج تا ممكن بود كه او (9)را وسطى بود،و الّا جفت را ميانه نباشد.

انس روايت كرد كه مردى بيامد و رسول را-عليه السّلام-گفت:يا رسول اللّٰه! خداى تعالى چند نماز فريضه كرد؟گفت:پنج نماز.گفت:بيرون از آن هيچ نماز فريضه هست بر ما؟گفت:نه.گفت:به خدايى خداى كه من برآن نيفزايم و نكاهم.رسول-عليه السّلام-گفت:

ان صدق الرّجل دخل الجنّة، اگر راست


1) .فق+باشد.

2) .فق+باشد.

3) .آج،لب،فق،مب:ندارد.

4) .همۀ نسخه بدلها:محافظت كنم برآن.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:تا.

6) .لب،فق،مب،مر:تحريص.

7) .فق،مب+را.

8) .همۀ نسخه بدلها+ميان.

9) .همۀ نسخه بدلها:آن.

مى گويد به بهشت شد (1).

راوى خبر گويد كه:مردى به نزديك رسول آمد از اهل نجد،آشفته موى،آواز مى داد و حديث او دشخوار (2)مفهوم مى شد.چون نزديك (3)در آمد،بدانستم كه چه مى گويد.رسول را-عليه السّلام-از اسلام مى پرسيد.رسول-عليه السّلام-گفت:پنج نماز در شبانروز.

گفت:دگر هيچ فريضه هست؟رسول-عليه السّلام-گفت:الّا كه تطوّع كنى.

گفت:روزه ماه رمضان فريضه است.

گفت:دگر هيچ فريضه است از روزه؟گفت:نه،الّا كه تطوّع كنى.[و نيز حديث زكات بكرد.مرد گفت:دگر هيچ فريضه است بر مال من؟گفت:نه،مگر كه تطوّع كنى] (4).

مرد برخاست و مى گفت:و اللّٰه كه از اين بنكاهانم (5)و در اين نيفزايم.رسول -عليه السّلام-گفت:

افلح ان صدق، گفت:نجات يافت اگر راست مى گويد.

ابن محيرز (6)گفت:مردى از بنى كنانه-او را مخدج (7)مى گفتند-آمد و گفت:

مردمانى در شام مى گويند وتر واجب است.گفت:برخاستيم و به نزديك عباده صامت (8)شديم و او را بگفتيم.گفت:دروغ مى گويند آنان كه اين مى گويند.از رسول -عليه السّلام-شنيدم كه گفت:خداى تعالى پنج نماز بر بندگان خود فريضه كرد، هركه به جاى آرد و ضايع نكند چيزى از آن بر وجه استخفاف (9)به حقّش،او را به نزديك خداى تعالى عهدى باشد كه او را به بهشت برد.و هركه به جاى نيارد،او را به نزديك خداى عهد نبود[317-پ]،و اگر خواهد عذابش كند،و اگر خواهد به بهشتش برد.


1) .مب:راست مى گوييد به بهشت شويد.

2) .مج،وز،آج،مب،مر:دشوار.

3) .همۀ نسخه بدلها:به نزديك.

4) .اساس،فق:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .وز،دب:نبكاهانم،لب،فق:بنكاهايم.

6) .اساس:(بدون نقطه)،مج،لب:مخيرر،دب،مب:ابن محرز.

7) .مج،مب:مجدح.

8) .دب:عبادة بن صامت.

9) .لب،مب،فق:استحقاق.

عاصم بن ضمره (1)گفت از اميرالمؤمنين علىّ-عليه السّلام-پرسيدم كه:وتر واجب است يا نه؟گفت:واجب نيست چون نمازهاى فريضه،و لكن سنّتى است كه رسول -عليه السّلام-فرمود.و دليل ديگر بر آنكه وتر واجب نيست آن است كه عبد اللّٰه عمر گفت:رسول خداى را ديدم كه وتر مى كرد بر شتر نشسته.و اجماع امّت است كه:

نماز فريضه در حال امن بر راحله روا نباشد.

وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِينَ. اى مطيعين.«قنوت»،طاعت باشد.اين قول شعبى و جابر و عطا و سعيد جبير و حسن و قتاده و طاوس و عبد اللّٰه عبّاس است به روايت عكرمه،و عطيّه ابو العاليه و ضحّاك و مقاتل و كلبى گفتند:هر قومى را نمازى بود كه در آن نماز قيام كردندى (2)،در خداى عاصى شده (3)،شما به نماز خود قيام كنى خداى را مطيع.

و ابو سعيد خدرىّ روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:هر قنوت كه در قرآن هست به معنى طاعت است.بهرى دگر گفتند:«قنوت»سكوت باشد از آنچه در نماز نشايد گفتن.

زيد ارقم گويد كه:ما در عهد رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-در نماز سخن گفتمانى با يكديگر.و چون يكى در پهلوى يكى ايستاده بودى از او بپرسيدى كه:نماز چند كردى؟او جواب دادى،و چون كسى در آمدى و سلام كردى،در نماز جواب سلام دادندى.و هركسى به حاجت خود سخن گفتى،و روا بودى،تا اين آيت آمد،سخن گفتن حرام شد،نيز (4)كسى در نماز سخن نگفت.

مجاهد گفت:«قانتين»،اى خاشعين،گفت:و از جمله قنوت طول ركوع باشد و چشم بر هم نهادن،و سكون و وقار به جاى آوردن،و تذلّل و خضوع كردن خداى را -جلّ جلاله-و بازننگريدن به جوانب،و به دست بازى نكردن و حديث النّفس از خود دور داشتن.

حسن بصرى و ربيع گفتند:«قنوت»قيام باشد در نماز،دليل آن حديث جابر كه گفت:رسول را-عليه السّلام-پرسيدند كه كدام نماز فاضل تر است؟گفت:

طول


1) .تب:عاصم بن حمزه.

2) .دب+و.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:شدند،همۀ نسخه بدلها+به نماز خود.

4) .مر:ندارد.

القنوت ،نمازى كه قيامش درازتر بود.

عبد اللّٰه عبّاس گفت در روايت جابر (1)كه:«قنوت»دعا باشد،دليلش آن خبر كه روايت كرده اند كه:

انّ رسول اللّٰه قنت على رعل (2)و ذكوان، اى دعا عليهم،كه پيغامبر-عليه السّلام-بر اين دو مرد (3)قنوت كرد،يعنى دعا كرد برايشان-يعنى نفرين كرد ايشان را.و گفته اند:«قنوت»خود نماز باشد[318-ر]. وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِينَ، اى مصلّين،دليلش قوله تعالى: أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً (4)...،اى مصلّ.و رسول-عليه السّلام-گفت:

مثل المجاهد في سبيل اللّٰه كمثل القانت الصّائم،اى المصلّى الصّائم ،گفت:مثل مجاهد در سبيل خداى مثل نماز كن روزه دار را (5)بود.

قوله: فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجٰالاً ،اگر ترسى نماز كنى پياده رونده يا سوار بر پشت ستور.

و نصب او بر حال بود از فعلى محذوف كه كلام بر حذف او دليل مى كند،و التقدير:

فصلّوا رجالا او ركبانا.و«رجال»جمع راجل باشد اين جا،كصاحب و صحاب، و قائم و قيام،و صائم و صيام،قال اللّٰه تعالى: يَأْتُوكَ رِجٰالاً (6)...،اى راجلين (7)،قال الاخطل:

و بنو غدانة شاخص ابصارهميمشون تحت بطونهنّ رجالا

او ركبانا،جمع راكب يا سواران (8).

مفضّل (9)گفت:راكب شترنشين را گويند،و سوار اسب را فارس گويند،و صاحب خر را حمّار گويند،و صاحب استر را بغّال.و معنى آيت آن است كه:اگر متمكّن نباشى ازآن كه نماز كنى به قنوت-بر اين معانى كه رفت به حدود و حقوقش براى خوف را-نماز بكنى در آن حال كه مى روى يا بر ستور (10)نشسته باشى،


1) .كذا:در اساس،مج،وز،مب،مر:روايت رجا،ديگر نسخه بدلها:افتادگى دارد.

2) .اساس:رجا،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها(توضيح آن كه:رعل و ذكوان نام دو قبيله است.)

4) .سورۀ زمر(39)آيۀ 9.

5) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

6) .سورۀ حج(22)آيۀ 27.

7) .همۀ نسخه بدلها+و.

8) .دب:سوار

9) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(269/2):سوار،ابن مفضّل.

10) .فق:مى روى كه بر شتر.

و اين نماز خوف بود،به تكبير احرام روى به قبله كند و آنگه چنان كه ستور مى رود يا مرد (1)را جهت رفتن باشد مى رود و اگرچه نه جهت قبله بود،و اين يا نماز خوف بود با قلّت عدد،و يا نماز شدّت خوف بود در حال مطارده و مسايفه.

فامّا نماز خوف:چون در لشكر مسلمانان كثرتى باشد كه به دو فرقه شوند كه هر فرقتى از ايشان با دشمن مقاومت كنند،در سورة النّساء بيايد در جاى خود-ان شاءاللّٰه .و اين جا نماز چنان بايد كردن كه به تكبير احرام روى به قبله كند،و آنگه چنان كه مى آيد رود (2)يا ستور مى راند،و قرائت بخواند و ركوع و سجود به ايماء و اشارت كند به چشم،و سجودش از ركوع خافض تر باشد،و اين نماز شدّت خوف بود.

و اگر در حال مطارده و مسايفه اين قدر نيز نتواند كردن،به بدل هريك ركعت نماز بگويد:سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الّا اللّٰه و اللّٰه اكبر.و مجزى بود،و اين روايت سعيد جبير است از عبد اللّٰه عبّاس،و مذهب ماست و مذهب شافعى.

و مجاهد روايت كند از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:خداى تعالى نمازها (3)فريضه كرد بر زبان رسولش:در حضر چهار ركعت،و در سفر دو ركعت،و در حال خوف يك ركعت (4)[318-پ].

زهرى گفت:چون متمكّن نباشد از نماز (5)،متذكّر بود نماز را در دل،يعنى بر نيّت باشد كه به وقت تمكّن قضا كند.

فَإِذٰا أَمِنْتُمْ فَاذْكُرُوا اللّٰهَ كَمٰا عَلَّمَكُمْ ،چون ايمن شوى ذكر خداى كنى چنان كه شما را بازآموخت آنچه ندانستى،يعنى نماز كنى به اركان و حدود و شرايط چنان كه مشروع است.

قوله تعالى:

سوره البقرة (2): آیات 240 تا 245

اشاره

وَ اَلَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْوٰاجاً وَصِيَّةً لِأَزْوٰاجِهِمْ مَتٰاعاً إِلَى اَلْحَوْلِ غَيْرَ إِخْرٰاجٍ فَإِنْ خَرَجْنَ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِي مٰا فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ وَ اَللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (240) وَ لِلْمُطَلَّقٰاتِ مَتٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى اَلْمُتَّقِينَ (241) كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اَللّٰهُ لَكُمْ آيٰاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (242) أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ اَلْمَوْتِ فَقٰالَ لَهُمُ اَللّٰهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيٰاهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَشْكُرُونَ (243) وَ قٰاتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (244) مَنْ ذَا اَلَّذِي يُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً كَثِيرَةً وَ اَللّٰهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (245)

ترجمه

و آنان كه وفات آيد ايشان را از شما و رها كنند زنان را


1) .چنين است ضبط نسخه اساس.

2) .همۀ نسخه بدلها:مى رود.

3) .مب،مر:نمازهاى.

4) .همۀ نسخه بدلها+و.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز فق+بايد كه.

اندرز براى زنانشان نفقه (1)سال جز بيرون كردن،اگر بروند (2)بزه نيست بر شما در آنچه كنند در خود از نيكى،و خداى قوى و محكم كار است.

و زنان طلاق داده را نفقه اى هست به وجه،واجب بر پرهيزگاران.

همچونين روشن كند خداى براى شما آيتهاش (3)تا همانا شما بدانى[319-ر].

نبينى آنان را كه بيرون آمدند از سرايهاشان و ايشان هزاران بودند ترس مرگ را، گفت ايشان را خداى.بميرى،پس زنده كرد ايشان را كه خداى خداوند نعمت است بر مردمان و لكن بيشترين مردمان شكر نكنند.

كالزار (4)كنى در ره خداى،و بدانى كه خداى شنوا و داناست.(5)كيست آن كه قرض دهد به خداى وامى نكو تا دوچندان كند او را زيادتها بسيار،خداى تنگ كند روزى و فراخ كند و با او بازشويد.

قوله تعالى: وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ ،خطاب با مردان (6)است كه چون از جمله شما (7)وفات رسد[319-پ]بهرى را و زنان رها كنند.و«ازواج»جمع زوج باشد، و«زوج»نر و ماده را گويند،يقول (8)العرب:عندي زوجان من الحمام،و مراد در آيت زنانند.


1) .مج،وز+تا.

2) .مج،وز،آج،لب،فق:اگر بيرون شوند.

3) .مج،وز،آج،لب،فق:آتيهايش.

4) .مج،وز،فق:كارزار.

5) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،رسم الخط پاره اى از قرآنهاى جديد به صورت«يبصط»است.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:مردمان.

7) .همۀ نسخه بدلها:ايشان.

8) .همۀ نسخه بدلها:تقول.

كسائى گفت:عرب،زن (1)را بيشتر زوجه گويند،و خداى در قرآن زوج گفت،و جمع زوجه زوجات باشد.

وَصِيَّةً لِأَزْوٰاجِهِمْ ،ابو عمرو و ابن عامر و حمزه،و در شاذّ حسن بصرى و اعمش مى خوانند:وصيّة،به نصب على تقدير فليوصّوا وصيّة،بايد تا وصيّت كنند آن مردان (2). لِأَزْوٰاجِهِمْ ،براى زنانشان،و باقى قرّاء خوانند:وصيّة به رفع،على تقدير فعليهم وصيّة او كتب عليهم وصيّة،بر ايشان است،يا بر ايشان نوشتند اندرزى.

و گفته اند تقدير آن است كه:لازواجهم وصيّة،و اين قول ضعيف است براى آن كه مبتدا آنگاه شايد كه نكره بود كه منفى باشد يا مستفهم عنه،يا موصوف و مخصوص،يا خبرش ظرفى مقدّم بر او واجب التّقديم (3)لا يقال:رجل فى الدّار و مال فى الكيس،إنّما يقال:فى الدّار رجل،و فى الكيس مال (4)و عليك وقار.و در مصحف عبد اللّٰه مسعود:«كتب عليهم وصيّة لازواجهم»است.و گفته[اند] (5):لتكن وصيّة، بايد تا وصيّتى باشد برآن معنى كه«كان»تامّه بود.و در مصحف ابى به جاى وصيّت،«متاع لازواجهم»است.

ابو عبيد (6)گفت:هرجا (7)كه مانند اين است در قرآن رفع ديديم (8)من قوله تعالى:

فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ (9)...،و قوله: فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ (10)...،و قوله: فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ (11).

«متاعا»،نصب بر مصدر است از فعلى محذوف،و التّقدير:متّعوهنّ متاعا.و گفته اند:مفعول به است،و التّقدير:جعل اللّٰه لهنّ عليكم متاعا.

و گفته اند:نصب بر حال است من قوله:وصيّة،اى فليوصّوا وصيّة في حال كونها متاعا،و شايد كه بدل وصيّت باشد.و گفته اند:مفعول وصيّت است،براى آن كه مصدر عمل فعل كند و مثله (12)قوله: أَوْ إِطْعٰامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ، يَتِيماً (13)...،


1) .دب،لب،مب،مر:زنان.

2) .مب،مر:مردمان.

3) .اساس:التّقدير،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .وز،مج،آج،لب،فق،مب،مر:درهم.

5) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

6) .دب،مب،مر:ابو عبيده.

7) .مب،مر:كجا.

8) .آج،لب،فق،مر:ديدم.

9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 227.

10) .سورۀ نساء(4)آيۀ 92.

11) .سورۀ بقره(2)آيۀ 184.

12) .مب،مر:مثل.

13) .سورۀ بلد(90)آيۀ 14 و 15.

و معنى«متاع» (1)اين جا نفقه او باشد و آنچه او را به آن حاجت بود از طعام و كسوت و سكنى،و آنچه حاجت او باشد در سال.

و قوله: غَيْرَ إِخْرٰاجٍ ،نصب بر حال است.و گفته اند:بنزع (2)حرف الصّفة،حرف جرّ از او بستدند چنان كه گفت: وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً (3)...،اى من قومه،و التّقدير:من غير اخراج،و اين مذهب كوفيان است.

امّا تفسير آيت و حكم او،عبد اللّٰه عبّاس گفت و جمهور مفسّران:آيت در (4)مردى آمد از اهل طايف،نام او حكيم بن الحارث (5)كه او هجرت كرد با مدينه رسول عليه السّلام-و پدر با او بود و او زن داشت و فرزندان،فرمان يافت[320-ر].

رسول را-عليه السّلام-گفتند:زن او چه كند؟خداى تعالى اين آيت فرستاد.

رسول-عليه السّلام-ميراث او به پدر داد و فرزندان او،و زن را چيزى نداد از ميراث جز كه از مال او فرمود تا يك ساله نفقه و كسوت به او دادند تا عدّت دارد يك سال.

و عدّت زنان در ابتداى شرع يك سال بودى،عدّة المتوفّى عنها زوجها.چون يك سال تمام بنشستى و سال به سر آمدى او از خانه بيرون آمدى و پشكى به سگى (6)انداختى،اشارت به آن كه حرمت شوهر مرده و عدّت او از او به منزلت اين پشك است كه به سگ (7)انداخت در هوان و خوارى،و حديث عدّت سال،شعرا در اشعار خود بگفتند-قال لبيد:

و المرملات اذا تطاول عامها

و نصيب (8)ميراث او از شوهرش هم اين نفقه يك ساله بودى و جامه و آنچه وجه حاجت او بودى در يك سال ما دام تا از خانه بيرون نيامدى،اگر از خانه بيرون آمدى حقّ نفقه شوهر باطل شدى.و مرد در جمله وصايا به اين وصيّت كردى،همچونين مى بود تا آيت مواريث فرود آمد-اين حكم-اعنى نفقه سال منسوخ[بكرد به ربع


1) .دب:متاعا.

2) .اساس:به صورت«ينزع»هم خوانده مى شود.

3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 155.

4) .فق+حقّ.

5) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:حرث.

6) .مب:يشكى،مر:ندارد.

7) .مب:بشك،مر:يشك،ضبط مختار متن قطعى و با توجّه به دلايل مضبوط است.رك:ص 298.

8) .آج+او و،لب+و.

يا به ثمن،چنان كه در سورة النّساء بيان كرد،و مدّت يك سال منسوخ] (1)شد بقوله تعالى: يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً (2)...،به چهار ماه و ده روز.و حكم وصيّت به نزديك ما ثابت است منسوخ نيست،جز آن است كه على سبيل الاستحباب باشد دون الوجوب.

و امّا آن خبر كه آوردند:«لا وصيّة لوارث»،آن خبر واحد است نسخ قرآن به آن درست نباشد.و امّا آيت ميراث منافى نيست وصيّت را نشايد كه ناسخ آن بود،و آنچه گفتيم مذهب فقهاست.

امّا نسخ عدّت يك سال به آيت اوّل كه متضمّن چهار ماه و ده روز است،قوله:

فَإِنْ خَرَجْنَ ،اگر بيرون آيند از خويشتن. فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ ،حرجى نيست بر شما كه اولياء مرده اى (3)، فِيمٰا فَعَلْنَ ،در آنچه آن زنان كنند در خويشتن، مِنْ مَعْرُوفٍ ،اى من تعرّض للنّكاح على مقتضى الشّرع.

امّا معنى آن كه گفت:مردان را (4)بزه نيست به آن كه زنان كنند،دو قول است در او:يكى آن كه بزه نيست بر ايشان در قطع نفقه،و قولى دگر آن كه در منع نكردن ايشان را از بيرون آمدن،و اين قول چنان بوده باشد كه ايشان مخيّر باشند فى الجلوس و الخروج.

و وجوب نفقه موقوف بود بر نشستن ايشان در خانه.چون بيرون آيند نفقه باطل شود،و اين مذهب فقهاست،براى آن كه به نزديك ما نفقه عدّت متوفّى عنها زوجها، واجب نباشد نه بر مال متوفّى و نه بر وارثان او تا حمل كنند بر آنكه به اين آيت واجب بوده است به حكم نسخ[320-پ]ساقط شده است،چه حكم آيت به اجماع منسوخ است،و اولى تر آن بود كه گويند:به اجماع اهل البيت دانيم كه او را نفقه نرسد،و فقها نفقه منسوخ گويند يا به ميراث و عدّت سال به چهار ماه و ده روز.

و خداى-جلّ جلاله-عزيز و قوى است،غالب همه كس و همه چيز را.و لا يغلبه شىء،و هيچ چيز او را غالب نيست،و حكيم است هرچه كند بر وفق حكمت كند.


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 234.

3) .مرده اى/مرده ايد.

4) .وز:بر مردان.

وَ لِلْمُطَلَّقٰاتِ مَتٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ ،سعيد بن المسيّب گفت:اين آيت منسوخ است بقوله تعالى: فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ (1)،و به نزديك ما اعتبار كنند اگر هر دو آيت به يك جا آمده باشند (2)مخصوص بود و منسوخ نبود،و اگر آن آيت پيش از اين (3)آمده باشد اين منسوخ بود براى آن كه به نزديك ما متعه آن را واجب باشد كه مدخول بها و مفروض لها نباشد (4)اگر او را مهرى معيّن كرده باشند قبل الدّخول نيمه آن واجب باشد او را،و بعد الدّخول جملة،-چنان كه شرح داديم پيش از اين.

و سعيد جبير و ابو العاليه و زهرى گفتند:تكرار (5)متعه براى آن (6)كرد كه در آيت اوّل متعه آن را نهاد كه غير مدخول بها باشد،و در اين آيت متعه واجب كرد جمله مطلّقات را بر عموم،و در اين آيت زيادت فايدتى هست و اين مذهب ابو حنيفه است.

امّا مذهب ما و مذهب شافعى آن است كه:متعه الّا غير مدخول بها و غير مفروض لها الصّداق (7)را نباشد.

و ابن زيد گفت:سبب تكرار آن است كه چون خداى تعالى آيت متعه فرستاد من قوله: فَمَتِّعُوهُنَّ (8)...،بعضى مردمان گفتند:اگر خواهيم بكنيم،و اگر خواهيم نكنيم (9)،اين تبرّعى است از ما،خداى تعالى اين آيت فرستاد و بيان كرد كه:اين واجب است بر جمله متّقيان يعنى (10)مؤمنانى كه اتّقاء كنند از شرك،يعنى بر جمله مسلمانان.

و وجهى ديگر آن است كه،إياس بن عامر روايت كرد از اميرالمؤمنين علىّ -عليه السّلام-كه او گفت:

لكل مؤمنة مطلقة حرة او امة متعة ،هر مطلّقۀ (11)را كه نه مدخول بها باشد اگر آزاد بوده باشد (12)يا بنده (13)او را متعه رسد،و اين آيت بخواند،و اين


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 227.

2) .همۀ نسخه بدلها:باشد.

3) .مج،وز،دب:پس از اين،آج،لب،فق،مر:پس اين،مب:ندارد.

4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:باشد.

5) .لب،فق،مب،مر:يكى از.

6) .مب،مر+ذكر.

7) .دب:الصّدقات،مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر+او.

8) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 49.

9) .مج،آج،لب،فق،مب،مر،عبارت:«اگر خواهيم نكنيم»را ندارد.

10) .همۀ نسخه بدلها+بر.

11) .مطلّقۀ/مطلّقه اى.

12) .همۀ نسخه بدلها:آزاد بود.

13) .مج:اگر برده،وز،دب،آج،لب،فق:و اگر برده،مب،مر:و اگر بنده.

وجهى باشد نكو (1)در تكرار آيت،و اين مذهب ماست.

و قوله: بِالْمَعْرُوفِ ،معنى آيت آن است كه در آيت اوّل گفت: عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ ،و وجهى ديگر (2)گفتند:من (3)الاسراف و التّقصير على وجه القصد،و قول اوّل درست تر است.

و قوله: حَقًّا ،نصب او بر مصدر است،و تقدير چنين بود كه:حقّ لهنّ ذلك حقّا.

و گفته اند:مصدرى است در محلّ حال (4)و عامل در او امّا«بالمعروف»باشد [321-ر]،و التّقدير:عرف ذلك حقّا،و امّا معنى جمله مبتدا و خبر من قوله: وَ لِلْمُطَلَّقٰاتِ ،كأنّه تعالى (5)قال:جعل ذلك لهنّ حقّا.

و قوله: عَلَى الْمُتَّقِينَ ،در او دو قول گفتند،يكى آن كه:المتّقين الشّرك،تا (6)جمله مسلمانان باشند (7).و قول دوّم (8)آن كه:از باب تخصيص بالذّكر بود،كما قال (9)تعالى: هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (10)،و اين طريقه را بيان كرده شد (11)چند جاى.

قوله: كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اللّٰهُ ،اين تشبيه بيان مستقبل است بيان (12)ماضى،يعنى چنان كه بيان كرديم آياتى و احكامى را كه پيش از اين بود نيز بيان كنيم (13)آن را كه پس از اين خواهد بودن (14)على حدّ واحد من الكشف و البيان.

و بيان ادلّه وى بود (15)كه به آن فرق كنند ميان حق و باطل،و هرچه چيزى به آن ظاهر شود آن را بيان خوانند،و خداى تعالى در همه قرآن از خويشتن بيان حكايت كرد و به او تمدّح كرد،چگونه گويند خداى تعالى تلبيس ادلّه كند بااين همه بيان و ايضاح!


1) .دب،لب:نيكو.

2) .مج،وز:اگر.

3) .همۀ نسخه بدلها:بين.

4) .اساس:«حاد»خوانده مى شود،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و فحواى عبارت تصحيح شد.

5) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.

6) .مج،وز،آج،فق،مب،مر:با.

7) .آج،لب،فق،مب،مر:باشد.

8) .مب،مر:دويم.

9) .آج،لب،فق،مب+اللّٰه.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 2.

11) .مب،مر:بيان كرديم.

12) .مج،وز،آج،لب،فق،ببيان،مب،مر:نه بيان.

13) .مج،كرديم،لب بيان كرديم و كنيم.

14) .مج:پيش از آن خواهد بود،وز:پيش از اين خواهد بود،آج،لب،فق،مب،مر:پس از اين خواهد بود.

15) .مج،لب،مر،مب:ادلّه بود،وز،آج،لب،فق:ادله بود.

و«آيات»،علامات بود (1)،و معنى«لعلّ»،«كى» (2)باشد،براى آن تا استعمال عقل كنى.و بگفتيم كه:«عقل»مجموع علومى ضرورى باشد كه به آن فرق كنند از ميان حسن و قبيح (3)و با آن ممكن باشد استدلال به شاهد بر غايب.

قوله: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ -الآية،بيشتر مفسّران گفتند:

ديهى (4)بود پيش واسط آن را داوردان گفتند (5).و بعضى گفتند:خود واسط بود، طاعون در آنجا افتاد (6)،جماعتى ازآنجا بيرون آمدند از طاعون مى گريختند،و جماعتى بايستادند آنجا،از ايشان گروهى هلاك شدند (7)بيشتر،و اندك (8)بماندند.چون طاعون برفت (9)،آنجا بازآمدند (10)به سلامت،آن جماعت كه مانده بودند گفتند:شما حزم كردى و ما خطا كرديم،اگر وقتى دگر (11)اين جا (12)طاعون يا وبا باشد،ما نيز بگريزيم و شهر رها كنيم تا زنده مانيم.

دگر (13)سال طاعون پديد آمد،برخاستند جمله اهل شهر و شهر (14)رها كردند و بيامدند به بيابانى فراخ آمدند و آنجا نزول كردند.چون همه فرود آمدند و آب و هواى آن جايگاه بديدند و بپسنديدند و ساكن شدند و گمان بردند كه از مرگ ايمن شدند،خداى تعالى دو فريشته (15)را بفرستاد تا يكى از بالاى وادى و يكى از زير وادى آواز دادند كه:«موتوا،فماتوا جميعا»،گفتند:بميرى،همه بمردند.

اصمعىّ گفت:سالى در بصره طاعون پديد آمد،مردى از شهر به در آمد و اهل وعيال را بر خرى نشاند (16)،و غلامى حبشى با (17)ايشان بود خر مى راند و مى گفت:


1) .مج+ادلّه،ديگر نسخه بدلها+و ادلّه.

2) .مج،دب،آج،لب،فق،مب،مر:كه.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:حسن و قبح.

4) .مر:دهى.

5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:گفتندى.

6) .مب+از ايشان.

7) .مب:شد گروهى.

8) .دب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:اندكى.

9) .مب+از.

10) .دب:ازآنجا بيرون آمدند.

11) .مج،وز،دب:ديگر،آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.

12) .آج،لب،فق:آنجا.

13) .مب:ديگرى،مر:ديگر.

14) .دب،آج،لب،فق+را.

15) .وز:فرسته.

16) .مج،دب،آج،لب،فق،مب،مر:نشانده.

17) .آج،لب،فق،مب،مر:بر.

لن تسبق اللّٰه على حمارو لا على ذي ميعة مطّار (1)

[321-پ]قد يصبح اللّٰه امام السّاري

مى گفت:خداى را سبق نتوان بردن بر خرى و نه بر اسبى تيزرو،كه خداى تعالى در پيش مرد شب رو باشد.چون مرد اين بشنيد،برگرديد (2)و با شهر آمد و گفت:از قضاى خداى نتوان گريختن.

عبد الرّحمن عوف روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت (3):شنوى (4)كه در شهرى وباست در آنجا مروى (5)،و اگر آنجا باشى (6)ازآنجا بيرون ميايى (7).

ضحّاك و مقاتل و كلبى گفتند:ايشان از جهاد مى گريختند،و آن (8)آن بود كه پادشاهى از پادشاهان بنى اسرايل ايشان را فرمود كه:به جهاد كافران شوى (9).بيرون آمدند و لشكرگاه بزدند،پس بترسيدند از قتال،پادشاه را گفتند كه:ما آنجا نمى رويم كه اشنيديم (10)كه در آن زمين وباست.خداى تعالى مرگ در ايشان افگند.

چون بديدند كه مرگ بسيار شد،از شهر بيرون آمدند و سراها رها كردند و بگريختند.

پادشاه كه آن ديد،گفت:اللّهمّ ربّ يعقوب و اله موسى،اى خداى يعقوب و موسى عصيان بندگانت مى بينى در تو،آيتى به ايشان نماى در تنهاى ايشان،تا بدانند كه از تو نتوان گريختن.خداى تعالى گفت:موتوا فماتوا جميعا،[بميريد] (11)همه بمردند،و چهار پايان (12)ايشان نيز بمردند.

چون هشت روز بر آمد برآماهيدند (13)و منتفخ شدند و كس آنجا نتوانست گذشتن


1) .وز:ندارد،كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(274/2):خطّار.

2) .دب:بازگرديد.

3) .همۀ نسخه بدلها+چون.

4) .مب:شنويد.

5) .مروى/مرويد.

6) .باشى/باشيد.

7) .ميايى/مى آييد.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:اين.

9) .آج،لب،فق،مر:شوند،مب:رويد.

10) .همۀ نسخه بدلها:مى شنويم.

11) .اساس:ندارد،دب،آج،لب،فق:بميرى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

12) .مج،وز:چهار پايهاى،آج،لب،فق،مر:چهار پاى.

13) .آج:برآماسيدند.

از نتن ايشان.مردم از آن شهر بيرون آمدند،خواستند تا ايشان را دفن كنند نتوانستند كه بسيار بودند،گرد ايشان حظيره كردند و ايشان را آنجا رها كردند.

علما در مبلغ عدد ايشان خلاف كردند.عطاء خراسانى گفت:سه هزار مرد بودند.عبد اللّٰه عبّاس و وهب منبّه گفت (1):چهار هزار بودند.مقاتل و كلبى گفتند:

هشت هزار (2)بودند.ابو روق گفت:ده هزار (3)بودند.ابو مالك گفت:سى هزار (4)بودند.

سدّى گفت:سى و اند (5)هزار (6)بودند.ابن جريج گفت:چهل هزار (7)بودند.عطاء بن ابي رباح گفت:هفتاد هزار بودند،و ضحّاك گفت (8):عددى بسيار بودند،و قريب تر قولى آن (9)است كه گفتند:بالاى ده هزار بودند،براى آن كه از (10)سه تا ده جمعش به «آلاف»كنند كه جمع قليل باشد،و بالاى آن جمع كثير بود«الوف»گويند،و از جمع قليل الف (11)على وزن افعل چنان كه شاعر گفت:

كانوا ثلاثة الف و كتيبةالفين (12)اعجم من بنى الفدّام (13)

گفت:چون مدّتى دراز به اين (14)بر آمد،و ايشان پوسيده شدند،و از ايشان جز استخان (15)نماند،پيغامبرى آنجا بگذشت او را حزقيل (16)گفتند-سؤم (17)خلفاى بنى اسرايل بود از پس موسى-عليه السّلام-[322-ر]براى آن كه از پس موسى وصىّ او يوشع بن نون بود،و از پس او كالب (18)بن يوفنّا (19)و از پس او حزقيل (20)-و او را ابن العجوز گفتند براى آن كه مادر او پير شد و از فرزند آيس شد كه عقيم شده بود،خداى


1) .كذا:در اساس،همۀ نسخه بدلها:گفتند.

2) .مب،مر+مرد.

3) .مب،مر+مرد.

4) .مب+مرد.

5) .مب،مر:سى و نه.

6) .مب+مرد.

7) .مب+مرد.

8) .مب+كه.

9) .همۀ نسخه بدلها:قول آنان.

10) .آج،لب،فق:ندارد.

11) .دب،آج،فق،مب،مر+بود.

12) .اساس:الفان،با توجّه به مج تصحيح شد.

13) .اساس و همۀ نسخه بدلها:بنى المقدام،با توجّه به چاپ شعرانى(275/2)،و لسان العرب(9/9 ذيل الف)و تفسير طبرى(590/2)تصحيح شد.

14) .همۀ نسخه بدلها:بر اين.

15) .مج،وز،دب:استخوان،ديگر نسخه بدلها:استخوانى.

16) .اساس به صورت«خرقيل»هم خوانده مى شود.

17) .مج،وز،سه ام،آج،لب:او،فق:از،مب،مر:و.

18) .اساس:كاكب،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

19) .مج،وز:نوفل،آج،لب،فق:نوفلسا،مب:توفليا،مر:نوفليا.

20) .اساس به صورت«خرقيل»هم خوانده مى شود.

را دعا كرد تا او را آن فرزند بداد،براى آنش ابن العجوز خواندند كه او از مادر بر (1)پيرى آمد.

حسن و مقاتل گفتند:ذو الكفل بود،و او را براى آن ذو الكفل خوانند (2)كه كفالت و پايندانى هفتاد پيغامبر بكرد و ايشان را از قتل برهانيد،و ايشان را گفت:شما بروى كه اگر مرا بكشند تنها به بود كه شما (3)هفتاد مرد را.چون جهودان آمدند،و گفتند كجا شدند اينان؟گفت:ندانم تا كجا شدند،و خداى تعالى ذو الكفل را بپايد (4)از جهودان.

چون حزقيل به آن مردگان بگذشت،در ايشان مى نگريد و انديشه مى كرد،خداى تعالى وحى كرد به او كه:اى حزقيل (5)!خواهى كه آيتى به تو نمايم كه من مرده چگونه زنده كنم؟گفت:آرى.خداى تعالى ايشان را زنده كرد.اين قول سدّى است و جماعتى از مفسّران.

و هلال بن يساف (6)گفت و جماعتى (7)علما كه:حزقيل دعا كرد،گفت:بار خدايا!اگر دستور باشى (8)دعا كنم تا اينان را زنده كنى تا شهرهاى تو آبادان كنند و تو را عبادت كنند.خداى تعالى گفت:تو را چنين مى بايد!گفت:آرى.گفت:دعا كن.دعا كرد،خداى تعالى ايشان را زنده كرد پس هشت روز،و آن آن بود كه چون ايشان بيامدند بر سر روزى چند حزقيل (9)بر پى (10)ايشان بيامد تا ايشان را با شهر برد، مرده يافت ايشان را،گفت:بار خدايا!من در ميان قومى بودم كه تسبيح و تهليل مى گفتند،اكنون تنها ماندم (11)بى قوم،خداى تعالى وحى كرد به او كه:من حيات ايشان با دعاى تو افگندم،بگو تا زنده شوند.حزقيل (12)گفت:احيوا باذن اللّٰه،زنده


1) .مج،وز:در،فق،مر:به.

2) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:خواندند.

3) .مج،وز،مر+را كه.

4) .مب،مر:پناه داد،چاپ شعرانى(276/2):بياييد.

5) .اساس به صورت«خرقيل»هم خوانده مى شود،مج:كه يا حزقاييل،وز،دب،آج،لب،فق،مب:كه يا حزقيل.

6) .دب:يسار،مب:سياف.

7) .دب،مب+از.

8) .همۀ نسخه بدلها:دستورى باشد.

9) .اساس به صورت«خرقيل»هم خوانده مى شود.

10) .مر:در پى.

11) .آج،لب،فق،مب،مر:بمانده.

12) .اساس به صورت«خرقيل»هم خوانده مى شود.

شوى به فرمان خداى،همه زنده شدند.

وهب گفت:سبب آن بود كه سالى قحطناك (1)آمد بر ايشان،و ايشان رنجور شدند (2)،گفتند (3):كاشك (4)ما (5)به مردمانى و (6)از اين محنت برستمانى (7)!تمنّاى مرگ كردند،خداى تعالى وحى كرد به حزقيل (8)،گفت:يا حزقيل (9)!تمنّاى مرگ مى كنند تا برهند،و گمان مى برند كه در مرگ راحت است ايشان را،چه راحت بود در مرگ ايشان را!و من هرگه كه خواهم ايشان را زنده كنم.و اگر خواهى تا بدانى (10)برو به فلان زمين كه آنجا جماعتى مردگان هستند،و ايشان را آواز ده تا من ايشان را زنده كنم.

حزقيل (11)به آن زمين آمد،بسيارى استخوانها (12)پوسيده ريزيده متفرّق شده ديد،آواز داد كه:اى استخوانها (13)پوسيده و گوشت رفته و پوست ممزّق شده!با هم آيى (14).به فرمان خداى با هم آمدند (15)[322-پ].

گفت:اى گوشتهاى پوسيده شده!بر اين استخوانها (16)پوشيده شوى.به فرمان خداى پوشيده شد (17).گفت اى پوستهاى ممزّق شده!بر سر اين گوشت پوشيده شوى،به فرمان خداى پوشيده شد.

آنگه گفت:اى روحهاى جدا شده!از اين كالبدها به اين قالبها بازشوى به فرمان خداى.روحهاى ايشان به تنهايشان در آمد (18)و زنده شدند و برخاستند و به يك بار تكبير كردند.

منصور بن المعتمر گفت كه،مجاهد گفت:چون زنده شدند (19)گفتند:سبحانك


1) .مب:قحطناكى.

2) .مب،مر:شدندى.

3) .وز،آج،لب،فق:مى گفتند.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:كاشكى.

5) .مج،وز،دب،مب،مر:تا.

6) .آج،لب،فق:تا.

7) .دب:برستيمى.

8) .اساس به صورت«خرقيل»هم خوانده مى شود.

9) .مج:يا حزقاييل.

10) .همۀ نسخه بدلها:بدانند.

11) .اساس به صورت«خرقيل»هم خوانده مى شود.

12) .وز:استخانها،آج،لب،فق،مب،مر:استخوانهاى.

13) .وز:استخانهاى.

14) .اساس:هم اى/هم آيى،مب،مر:هم آييد.

15) .دب:آمده،آج،لب،فق،مب:آمد.

16) .وز:استخانهاى.

17) .دب،مب،مر+آنگه.

18) .آج،لب،فق+به فرمان خداى،مب،مر+به فرمان خداى تعالى.

19) .آج،لب،فق،مب،مر+باتّفاق.

ربّنا و بحمدك لا اله الّا انت،و برخاستند و با ميان قوم شدند و مدّتى دراز زندگانى كردند،و مى دانستند كه ايشان مرده بوده اند و گونه روى ايشان با حاله (1)اوّل نشد،و هر جامه كه پوشيدندى (2)چرب شدى و از ايشان به وى آمدى كه اندكى (3)كراهت داشتى.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:آن بوى هنوز از فرزندان ايشان كه از آن سبط بودند آيد تا به وقت آجالى كه خداى-عزّ و علا-حكم كرده بود بماندند و آنگاه (4)بمردند.

قتاده گفت:خداى بر ايشان خشم گرفت براى آن كه از مرگ بگريختند،پس ايشان را زنده كرد تا به آجالى مقدّر كه ايشان را بود.و اين آيت دليل صحّت رجعت مى كند و قطع شغب و تعجّب و استبعادى كه نمايند (5)،و استبعاد اين،شكّ در قدرت خداى باشد-جلّ جلاله-و در اين چه تعجّب باشد كه خداى تعالى در آخر زمان به معجز صاحب معجزى گروهى را زنده كند،چنان كه گفت: وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيٰاتِنٰا فَهُمْ يُوزَعُونَ (6)،و آنجا كه ذكر قيامت كرد گفت: وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً (7).

و صادق را-عليه السّلام-پرسيدند كه:خداى به رجعت كه را (8)زنده كند؟گفت دو گروه را:

من محض الايمان محضا او محض الكفر محضا، آن كس كه مؤمن خالص باشد يا كافر خالص،مؤمن براى آن تا انتقام كشد از آنان كه او را طعنه زده باشند،و كافر براى آن تا ببيند به عيان آنچه منكر بود آن را،و به دليل مفهوم خود نكرد تا آن دو كس كه منازعت كرده باشند و در منازعت برفته (9)،مقرّ منكر را گويد:

لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ (10).

هذا الّذي كنت فى الاحياء (11)تنكرهقد كنت تجحده و الآن تبصره


1) .مج،آج،لب،فق،مب،مر:حالت.

2) .آج،لب،فق:پوشيده بودند.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:اندك.

4) .آج،لب،فق،مب،مر:آنگه.

5) .مب:مى نمايند.

6) .سورۀ نمل(27)آيۀ 83.

7) .سورۀ انعام(6)آيۀ 22.

8) .اساس و همۀ نسخه بدلها:كرا/كه را.

9) .مج،وز،مب،مر:نرفته،باشند،دب:برفته باشند،آج،لب،فق:رفته باشند.

10) .سورۀ ق(50)آيۀ 22.

11) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(277/2):في الاخبار،كه با توجّه به سياق عبارت فارسى در توضيح شعر،مرجّح مى نمايد.

آنچه به خبر مى شنيدى و نمى گرويدى،اكنون به عيان بديدى مشكلت بيان شد و خبرت عيان شد تا تو را باور باشد و مرا ياور باشد،و از ميان ما هر دو داور (1)باشد.آن را گمان علم اليقين شود،و اين را علم اليقين عين اليقين شود،اين،چشم به ديدار او روشن كند،و آن،كنار (2)از خون دل گلشن كند،اين گويد: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي هَدٰانٰا لِهٰذٰا (3)...،آن گويد: يٰا وَيْلَنٰا مَنْ بَعَثَنٰا مِنْ مَرْقَدِنٰا هٰذٰا (4)...،[323-ر]اين (5)گويد:

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي صَدَقَنٰا وَعْدَهُ (6)...،آن گويد: يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرٰاباً (7)،اين گويد:

الحمد للّٰه الّذي وفّقني حتّى اتّخذت مع الرّسول سبيلا،آن گويد: يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً (8)،اين گويد:

و انّى كنت مذ زمن طويلارجّي ان اراك و ان تراني

آن گويد:

و انّي قد اطعت (9)الجهل دهراكأنّي و الرّدى متعانقان

اين بگويد:ساليان دراز است تا در قيد فراقم و در بند اشتياقم،آن نيز بگويد:

ساليان در هوان هوى (10)بودم و با رداء (11)ردى (12)بودم،امروز كه چشم بر كردم (13)كار نه چنان است كه من گمان بردم (14).

چندان كه همى نگه كنم در كارمدر دست من امروز بجز حسرت نيست

آنگه حاكم از ميان ايشان حكم كند،آن را بر آرد و اين را فروبرد،آن را بر سر آرد (15)و اين را از سر بر آرد آن را بر سرير (16)سرورى (17)نشاند (18)،و اين را چون هباء در هوا فشاند.


1) .لب:ياور.

2) .لب،فق،مب،مر:كار.

3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 43.

4) .سورۀ يس(26)آيۀ 52.

5) .مب،مر:و اين.

6) .سورۀ زمر(39)آيۀ 74.

7) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 40.

8) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 28.

9) .مب،مر:ابلغت.

10) .دب،آج،لب،مر:هوا.

11) .لب،فق:باردار،آج:بارزوى.

12) .دب:ردا،آج:دوا.

13) .دب:باز كردم.

14) .آج+شعر،مب+نظم.

15) .مر:آن را سر بر آرد.

16) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:بسرير.

17) .همۀ نسخه بدلها:سرور.

18) .مج،وز،آج،لب،فق:بر نشاند.

پس قديم-جلّ جلاله-براى قطع شغب ساعيان (1)و انكار مستنكران (2)آنچه در اين امّت ما خواست بودن (3)،آن را مثالى در امّت متقدّم بنمود تا راه تعجّب بسته شود و زبان استبداع شكسته شود،و بر زبان مبين شرع چنين فرمود كه:

سيكون في امتي ما كان في بني اسرائيل حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة ،پس رجعت آخر زمان را كه در عهد صاحب امر (4)باشد،در اين (5)آيت مثال كرد تا با او بيندازند چنان كه پاى نعل با پاى نعل و پرّ تير با پرّ تير.

گفت: أَ لَمْ تَرَ ،نبينى،و معنى آن كه نمى دانى!و اين از رؤيت قلب باشد نه از رؤيت چشم،و اين از براى مبالغت گفت در تصديق اخبار او،يعنى تو را به چيزى (6)كه من گويم چنان بايد كه علم حاصل بود كه آن را كه معاينه در چيزى مى نگرد.

و اهل معانى گفتند:اين لفظى است موضوع،تعجيب (7)و تعظيم را،عرب گويند (8):هل رأيت مثل ما وقع لي،و أ لم تر الى ما يصنع فلان،تو هرگز ديدى اين واقعه كه ما را افتاد،و مى بينى كه فلان چه مى كند!و غرض از اين نه رؤيت قلب باشد و نه رؤيت بصر،و انّما مراد آن است كه:سامع را تعجّب (9)مى آرد،و آن كار در چشم او بزرگ مى كند،و سبيل هرچه در قرآن از اين معنى هست همه اين است.

و ابو عبد الرّحمن السّلمىّ در همه قرآن اين كلمه به سكون«را»خواند،و اين لغت قومى از عرب است چون«يا»به جزم بيفگندند و هم آمد ايشان را كه«را»آخر كلمت است،او را ساكن بكردند،قالوا:أ لم تر،و انشد الفرّاء:

قالت سليمى اشتر لنا دقيقا

و اين لفظ با«الى به كار دارند،كأنّهم اجروه مجرى النّظر (10)قوله: وَ هُمْ أُلُوفٌ ،«واو»حال است،و«الوف»جمع كثير باشد و«آلاف»


1) .همۀ نسخه بدلها:شاغبان.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:مستكبران.

3) .آج،لب،فق،مر:بودند،وز:خواست بودن(به كسر حرف آخر)

4) .آج،لب،مب:صاحب الامر.

5) .همۀ نسخه بدلها:به اين.

6) .مج،وز،آج:خبرى.

7) .آج،لب،فق،مب،مر:تعجّب،دب:تبعجيب.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:گويد.

9) .وز،دب:بعجب.

10) .مج،وز:النّظير.

جمع قليل بود،و«واو»حال در جمله ابتدا (1)و خبر شود[323-پ]يا (2)در جمله فعل و فاعل. حَذَرَ الْمَوْتِ ،نصب (3)است على انّه مفعول له،كما تقول:فعلت ذلك مخافة الشّرّ.

ابن زيد گفت: وَ هُمْ أُلُوفٌ ،معنى آن است كه:مؤتلفة (4)قلوبهم،دلهاشان موافق بود.و قوله: فَقٰالَ لَهُمُ اللّٰهُ ،«قول»اين جا مجاز است كه خداى تعالى با ايشان سخن نگفت (5)،همچنان است كه گفت: فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ (6)،و اگر شبهتى است (7)كه خداى تعالى با آسمان و زمين (8)گفت،شبهت نيست كه آسمان و زمين با او چيزى نگفتند،و از ايشان قولى نبود.

و قوله تعالى: مُوتُوا ،صورت امر دارد،و مراد تكوين است،و اين جملت عبارت بود از سرعت وجود مقدورى كه وجودش مراد بود،كما قال (9)تعالى: كُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِينَ (10).

آنگه تقرير آن كرد كه خداى تعالى مفضل است بر بندگان خود در آيت،تقرير نعمت خود و كفران نعمت كافر نعمتان كرد،گفت:من (11)نعمت مى كنم،و لكن بيشتر مردمان شاكر نه اند،كافرند.

قوله: وَ قٰاتِلُوا ،در او دو قول گفتند:يكى آن كه خطاب ايشان است،و خداى تعالى چون ايشان از جهاد بگريختند ايشان را بميرانيد و زنده كرد،آنگه گفت:با سر جهاد شوى.و بعضى دگر گفتند:اين خطاب امّت محمّد است-صلّى اللّٰه عليه و آله- كه امر كرد ايشان را به جهاد،و اين اولى تر است براى آن كه با (12)اين قول كلام بر وجه خود بود و محتاج نباشد به محذوفى،و بر وجه اوّل تقدير محذوفى بايد كردن،من قوله:

وَ قِيلَ لَهُمْ (13)...،براى آن كه معنى اين است كه:خداى تعالى ايشان را بميرانيد و پس با زنده (14)كرد،و گفتند،ايشان را،او قال لهم،يا گفت ايشان را كه:قتال كنى.


1) .همۀ نسخه بدلها:مبتدا.

2) .دب:و يا،مج،وز،لب،فق:تا.

3) .مب،مر:منصوب.

4) .مب،مر:مؤلّفة.

5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:گفت.

6) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 11.

7) .همۀ نسخه بدلها:هست.

8) .همۀ نسخه بدلها+قولى.

9) .فق،مب+اللّٰه.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 65.

11) .آج،لب،فق+تقرير.

12) .آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.

13) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 167.

14) .آج،لب،فق،مب،مر:باز زنده.

و«قتال»،مقاتله بود،و مقاتله ميان دو كس باشد،كالزار (1)كردن با يكدگر،فعال به معنى مفاعله بود قياسى مطّرد است،و قتل نقض بنيه (2)حيات بود.و قوله: فِي سَبِيلِ اللّٰهِ مراد جهاد است به اتّفاق.

وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ،اى سميع لأقوالكم (3)عليم باحوالكم (4)،بدانى كه خداى شنواست و دانا،مى شنود كه شما چه مى گويى،و داناست به احوال شما كه در اين تعلّل كه مى كنى در تقصير در باب جهاد راست مى گوى (5)يا نه.و وجه اتّصال اين آيت به آيت مقدّم آن است كه،خداى تعالى بازنمود كه:آنان كه ايشان از جهاد بگريختند،با ايشان چه معاملت رفت.آنگه عقب آن جهاد فرمود تا ما را تنبيه باشد و تحذير از مثل حال ايشان،اگر بگريزند يا تكاسل نمايند.

مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّٰهَ (6)،سفيان ثورى گفت چون اين آيت فرود آمد: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا (7)،رسول-عليه و على آله السّلام-گفت:

رب زد امتي ،بار خدايا امّت مرا بيفزاى![324-ر]خداى تعالى اين آيت فرستاد (8): مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً ،گفت:بار خدايا!بيفزاى امّت مرا.خداى تعالى آن (9)آيت فرستاد:

مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ (10)-الآية،گفت:بار خدايا! بيفزاى امّت مرا،خداى،تعالى (11)آيت فرستاد: إِنَّمٰا يُوَفَّى الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ (12).

«من»،استفهامى است.و«ذا»اشارت است،«الّذي»اسمى موصول است و ما بعده صله اوست.معنى آن است كه كيست (13)كه قرض (14)دهد به خداى؟ و علما خلاف كردند در معنى اين«قرض».اخفش گفت:خداى،قرض نه از


1) .همۀ نسخه بدلها بجز لب:كارزار.

2) .مج،وز،دب:بنيت،لب:بينه.

3) .آج،لب،فق،مب،مر+اى.

4) .آج،لب،فق،مر:لأخوالكم.

5) .مى گوى/مى گويى،مج،وز،دب،مب،مر:مى گوييد.

6) .همۀ نسخه بدلها+قرضا حسنا.

7) .سورۀ انعام(6)آيۀ 160.

8) .مب:فروفرستاد.

9) .فق:ندارد،ديگر نسخه بدلها:اين.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 261.

11) .دب،مب+اين.

12) .سورۀ زمر(39)آيۀ 10.

13) .همۀ نسخه بدلها بجز مر+آن كس.

14) .همۀ نسخه بدلها:قرضى.

سر حاجت مى خواهد،و لكن چنان است كه عرب گويد:لك عندي قرض صدق و قرض سوء (1)،در كارى كه در او مسائت و مسرّت باشد،معنى آن كه:كيست (2)كه كارى كند كه چون قرضى شود،واجب بر خداى تعالى قضا و جزاى آن.

زجّاج گفت:«قرض»در لغت بلاى نيكو و بلاى بد باشد،قال اميّة بن ابى الصّلت:

لا تخلطنّ خبيثات بطيّبةو اخلع ثيابك منها و انج عريانا

كلّ امرئ سوف يجزى قرضه حسناأو (3)سيّئا و مدين مثل ما دانا

و قال آخر:

نجازى القروض بأمثالهافبالخير خير و بالشرّ شرّ

كسائى گفت:«قرض»هر عمل نيك يا بد بود كه به سلف بدهى،يعنى بكنى تا با تو همچنان كنند.ابن كيسان گفت:«قرض»آن بود كه چيزى بدهى تا (4)مثل آن با تو دهند.خداى تعالى،اعمال ما را تشبيه كرد به قرض.چون جزاى آن (5)مثل آن در عقب او خواست بودن،پس«قرض»نام آن چيز است كه بنده بدهد اميد آن را تا عوض آن يا به (6)از آن با او دهند.تشبيها بالقرض الّذي هو الدّين،قال لبيد:

و اذا جوزيت قرضا فاجزهانّما يجزى الفتى ليس الجمل (7)

و اصل«قرض»،قطع بود،و منه المقراض.ناخن به راه را مقراض براى اين گويند كه آلت (8)قطع باشد.و قرض كه وام بود براى آن گويند كه قطعه اى (9)باشد كه او از مال خود ببرّد و بدهد.

و (10)اهل معانى گفتند:در آيت حذفى هست،معنى آن است (11):


1) .اساس:صدق،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .همۀ نسخه بدلها+آن كس.

3) .اساس:و،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .آج،لب،فق:كه.

5) .مب،مر:جزاى او در.

6) .دب:يابد،مب:پايه.

7) .لب،فق،مب،مر:حمل،تفسير تبيان(285/2):...غير الحمل.

8) .همۀ نسخه بدلها+قرض.

9) .اساس:قطعه/قطعه اى،آج،لب،فق،مب،مر:قطعه.

10) .همۀ نسخه بدلها+بعضى.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز دب،مب+كه.

مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّٰهَ (1)،اى يقرض عباد اللّٰه[و] (2)المحتاجين من خلقه،كيست كه قرضى به بندگان خداى دهد و به محتاجان،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه، كما قال: إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّٰهَ (3)...،و كقوله: فَلَمّٰا آسَفُونٰا (4)...،و ايذا و ايساف از ما در حقّ او-جلّ جلاله-صورت نبندد.معنى آن است كه:يؤذون اولياء اللّٰه و آسفوا انبياء اللّٰه،و چنان كه در خبر آمد كه:خداى تعالى روز قيامت گويد[324-پ]با بعضى بندگان:

[عبدي] (5)استطعمتك (6)فلم (7)تطعمني و استسقيتك (8)فلم تسقني (9)و استكسيتك فلم تكسني ،بنده من!از تو طعام خواستم ندادى (10)،شراب خواستم ندادى (11)،جامه خواستم جامه ام ندادى.بنده گويد:بار خدايا!كى بود و چگونه بود؟ گويد:فلان بنده گرسنه از تو طعام خواست ندادى،و فلان برهنه از تو جامه خواست [ندادى] (12)،

فلأمنعنك اليوم فضلي كما منعته ،من امروز فضل خود از تو بازگيرم چنان كه تو از او بازگرفتى.

پس قديم-جلّ جلاله (13)-آنچه تو به طعام و شراب (14)به درويش دهى (15)به خود حواله كرد،گفت:اگر طعام است و اگر شراب و اگر كسوت به من مى دهى،براى آن كه براى من مى دهى.چون گفت در اين خبر كه:به من مى دهى (16)و خواهنده منم-به اين معنى كه رفت-در دگر آيت گفت من مى گيرم: أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقٰاتِ (17)...،و چون آيت را بر اين وجه حمل كنند قرض بر حقيقت خود باشد.و آيت را معنى حثّ بود بر قرض دادن به مستقرضان،


1) .دب+قرضا حسنا.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 56.

4) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 55.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .لب،فق:اطعمتك.

7) .آج،مب،مر:فلا.

8) .مج،وز:و استقيتك.

9) .مج،وز:استقيتك،دب،لب،فق:يسقى.

10) .آج،لب،فق،مب،مر+و.

11) .مب،مر+و.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+گفت.

14) .مج،وز،دب+و كسوت.

15) .آج،لب،فق،مب،مر+از كسوت.

16) .مج،وز،آج،لب،فق:به من دهى.

17) .سورۀ توبه(9)آيۀ 105.

براى آن كه چنان كه صدقه مستحبّ و مندوب است،قرض هم چنين است،كه قرض فاضل تر،

لقوله-عليه السّلام: رأيت مكتوبا على باب الجنة ،بر در بهشت ديدم نوشته:

الصدقة بعشرة (1)و القرض بثمانية (2)عشر ،گفت:صدقه يكى به ده است،و قرض يكى به هژده (3).

گفتم:يا اخي (4)جبريل،چرا چنين آمد؟و آن كه صدقه دهد،نه براى آن دهد تا بازخواهد (5)،و آن كه قرض دهد برآن (6)دهد تا بازخواهدگفت.:بلى چنين است، و لكن نه هركه صدقه خواهد از سر حاجت خواهد،و آن كه قرض خواهد الّا از سر حاجت نخواهد.بس صدقه باشد.كه نه به مستحقّ رسد،و قرض الّا به مستحقّ محتاج نرسد.از اين سبب (7)قرض از صدقه فاضل تر آمد.

و نيز شايد تا (8)قرض محمول بود بر صدقه،و براى آن قرض خواند آن را كه آن را (9)جزاى خواهد بودن چون قضاء دين.

يحيى بن معاذ گفت:عجبت لمن يبقى له مال و ربّ العرش يستقرضه،عجب دارم از آن كس كه او را مالى باشد در دست و رها كند،و خداى عرش از او قرض مى خواهد.

يكى را از اهل اشارت پرسيدند كه:چرا خداى تعالى با استغنايش از ما محتاجان قرض خواست؟گفت:تا بازنمايد كه دوستى ثابت هست از ميان ما؟ براى آن كه قرض از دوستان خواهند.

و ابو سلمه روايت كند از ابو هريره از رسول-عليه السّلام-كه گفت:هركه (10)چيزى به قرض به برادر مسلمان دهد،خداى تعالى به هر درمى به وزن كوه احد و ثبير و (11)طور سينا حسنات بنويسد او را[325-ر].


1) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:بعشر.

2) .ضبط اساس:«بثمنية»،مج،وز،آج،لب،فق:بثمينة.

3) .دب:هجده،مب:هيجده،مر:هيژده.

4) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

5) .آج،لب،فق:كه تابان.

6) .همۀ نسخه بدلها:براى.

7) .همۀ نسخه بدلها:از اين كار.

8) .آج،لب،فق:كه.

9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:كه برآن.

10) .همۀ نسخه بدلها+او.

11) .دب:و بيشتر از كوه،آج:و بو قبيس و،لب،فق،مب،مر:و بيش و.

قوله: قَرْضاً حَسَناً ،واقدى گفت:محتسبا طيّبة بها نفسه،قرض نيكو آن بود كه براى خداى دهد و دلش به آن خوش بود.عبد اللّٰه مبارك گفت:قرض نيكو آن بود كه مالش حلال بود.عمرو بن عثمان الصّدفيّ گفت:آن بود كه بدهى و منّت ننهى.

سهل بن عبد اللّٰه گفت:آن بود كه عوضى چشم ندارد. فَيُضٰاعِفَهُ ،تا مضاعف كند خداى آن را.

قرّاء خلاف كردند.عاصم خواند و ابن ابي اسحاق و ابو حاتم در شاذّ:

«فيضاعفه»به نصب«فا»و به«الف».ابن عامر و يعقوب خواندند:«فيضعّفه»به نصب (1)و تشديد بى«الف».ابن كثير و ابو جعفر خواندند:به تشديد و رفع،باقى خواندند:به«الف»و تخفيف و رفع«فا».

آن كس كه به رفع خواند،عطف كند على قوله يُقْرِضُ اللّٰهَ. و گفته اند:بر استيناف (2)على تقدير:فهو يضاعفه.و آن كه به نصب خواند،به جواب استفهام كند به«فا».و تشديد و تخفيف هر دو لغت است،و حجّت تشديد قوله: أَضْعٰافاً كَثِيرَةً ، و تفعيل تكثير فعل را باشد.

حسن بصرى و سدّى گفتند:اين تضعيف جز خداى تعالى نداند،براى آن كه آن را كه خداى بسيار خواند آن را،چه اندازه باشد؟قالوا و هذا كما قال: وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً (3).

وَ اللّٰهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ (4)،و خداى تعالى روزى تنگ كند بر آنكه خواهد و فراخ كند بر آنكه خواهد،و وقتى بر شخصى تنگ كند،و وقتى فراخ كند برحسب مصلحت.و«قبض»به معنى امساك آمد في قوله: وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ (5)،اى يمسكونها عن النّفقة.و«بسط»به معنى فراخ روزيى (6)آمد في قوله: وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ (7)،و اصل در اين باب دست بستن و گشادن باشد،آنگه كنايت كردند


1) .همۀ نسخه بدلها بجز دب+فاء.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:استثنا.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 40.

4) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها:يبسط،قرآن كريم:يبصط.

5) .سورۀ توبه(9)آيۀ 67.

6) .همۀ نسخه بدلها:روزى.

7) .سورۀ شورى(42)آيۀ 27.

به اين از بخل و به آن از سخا،و ابو تمّام مى گويد در اين معنى:

تعوّد بسط الكفّ حتّى لو انّهثناها لقبض لم تجبه انا مله

و بعضى مفسّران گفتند:مراد احيا و اماتت است.«يقبض»مراد قبض روح است،و«يبسط» (1)مراد بسط عمر،و گفته اند مراد آن است كه: وَ اللّٰهُ يَقْبِضُ ،اى يقبض (2)الصّدقة،خداى صدقه بستاند و يبسط الخلف،و عوض بگسترد يعنى فراخ دهد و بسيار.

و بعضى دگر (3)گفتند:مراد قبض (4)دلها و بسط آن است،براى آن كه دادن و ندادن به دل تعلّق دارد.آن را كه خداى خواهد،توفيق دهد تا دلش گشاده و فراخ شود به دادن،و قبض كند دل آن كس كه خواهد تا بخل و امساك كند.و مراد از آيت آن بود كه:ازمّة القلوب بيد اللّٰه،زمامهاى دلها به دست مشيّت خداست،چنان كه خواهد گرداند[325-پ]كه مقلّب القلوب اوست.

وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ،و مرجع و مآب با خداست،با او برند شما را تا جزا دهد هركسى (5)را بر وفق عملش.و قتاده گفت:«ها»راجع است با خاك،كناية عن غير مذكور،يعنى با خاك برند شما را،چنان كه: مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ (6).

و راوى خبر گويد (7):چون اين آيت فرود آمد،مردى بود در صحابه رسول-نام او ابو الدّحداح-بيامد و رسول را گفت:يا رسول اللّٰه!خداى از ما قرض مى خواهد،و او از ما بى نياز است!گفت:بلى،مى خواهد تا شما را به بهشت برد.

گفت:يا رسول اللّٰه!اگر من قرضى (8)دهم به خداى-عزّ و جلّ-تو ضمان كنى براى من بهشت؟گفت:آرى،هركه او صدقه اى (9)بدهد،مانند آنش در بهشت بدهند.گفت:يا رسول اللّٰه!و اهل من-امّ الدّحداح-با من باشد؟گفت:آرى.و گفت:اين دخترك خرد من دحداحة با من باشد؟گفت:آرى.گفت:دست به من


1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،قرآن كريم:يبصط.

2) .آج،لب،فق،مر+اى يقبل،مب+اى يبطل.

3) .مب،مر:ديگر.

4) .مب،مر:بقبض.

5) .آج،لب،فق،مب،مر:كس.

6) .سورۀ طه(20)آيۀ 55.

7) .آج،لب،فق،مب،مر+كه.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:قرض.

9) .همۀ نسخه بدلها:صدقه.

ده.رسول-عليه السّلام-دست در دست او نهاد.او گفت:يا رسول اللّٰه!مرا دو خرماستان (1)است،يكى به بالاى مدينه و يكى به زير مدينه،جز آن چيزى ندارم.

هر دو قرض كردم بر خداى-عزّ و جلّ.رسول-عليه السّلام-گفت:نه،يكى قرض كن و يكى رها كن تا معيشه (2)تو و عيال تو باشد.

گفت:يا رسول اللّٰه!چون چنين مى فرمايى،گواه باش كه از اين دو خرماستان (3)آن كه بهينه است خداى راست،و آن حايطى است سيصد (4)خرما بن در او،رسول -عليه السّلام-گفت:

اذا يجزيك اللّٰه الجنّة، خداى تعالى به جزاى آن بهشت به تو دهد.

آنگه ابو الدّحداح بيامد و اهلش و فرزندانش در حديقه بودند،گرد درختان مى گرديدند و كارى مى كردند،آواز داد و اين بيتها انشاء كرد:

هداك ربي سبل الرّشادالى سبيل الخير و السّداد

بينى من الحائط لي بالواد (5)فقد مضى قرضا الى التّناد (6)

اقرضته اللّٰه على اعتمادبالطّوع لا منّ و لا ارتداد

الّا رجاء الضّعف فى المعاد (7)فارتحلي بالنّفس و الاولاد

و البرّ لا شكّ فخير زادقدّمه المرء الى المعاد (8)

امّ الدّحداح گفت:بارك اللّٰه لك فيما اشتريت،خداى تو را مبارك كناد آنچه خريدى.ابو الدّحداح (9)اين بيتها بگفت (10):

بعلك (11)ادّى ما لديه و نصحانّ لك الحظّ اذا الحظّ وضح

[326-ر]قد متّع اللّٰه عيالي و منحبالعجوة السّوداء و الزّهر (12)البلح


1) .آج،لب،فق،مب،مر:خرما استان.

2) .همۀ نسخه بدلها:معيشت.

3) .فق،مر:خرما استان.

4) .مج،دب،آج،مر:ششصد،وز،لب،فق،مب:شصد.

5) .آج،مر:بالزّاد،مب،فق:بالرّاد.

6) .مج،وز،آج،لب،فق:التّنادى.

7) .مج،وز:المعاد.

8) .دب+گفت يا رسول اللّٰه.

9) .مج،وز:ندارد.

10) .مب+نظم.

11) .اساس،مج،وز،دب:مثلك،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

12) .مج،وز،دب:و الزّهو.

و العبد يسعى و له ما قد كدحطول اللّيالي و عليه ما اجترح

امّ الدّحداح آنچه كودكان در دامن و آستين داشتند از ايشان بستد و بريخت،و آنچه در دهن داشتند از دهانشان بگرفت و بينداخت،و بيرون آمدند و با حديقه ديگر رفتند.رسول-عليه السّلام-گفت:

كم من عذق ردّاح و دار فيّاح فى الجنّة لابى الدّحداح، گفت:بس درخت بزرگ و سراى فراخ كه ابو الدّحداح را خواهد بودن در بهشت.

قوله تعالى:

سوره البقرة (2): آیات 246 تا 252

اشاره

أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسىٰ إِذْ قٰالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ اِبْعَثْ لَنٰا مَلِكاً نُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ قٰالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلْقِتٰالُ أَلاّٰ تُقٰاتِلُوا قٰالُوا وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نُقٰاتِلَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنٰا مِنْ دِيٰارِنٰا وَ أَبْنٰائِنٰا فَلَمّٰا كُتِبَ عَلَيْهِمُ اَلْقِتٰالُ تَوَلَّوْا إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ بِالظّٰالِمِينَ (246) وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طٰالُوتَ مَلِكاً قٰالُوا أَنّٰى يَكُونُ لَهُ اَلْمُلْكُ عَلَيْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ اَلْمٰالِ قٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاهُ عَلَيْكُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي اَلْعِلْمِ وَ اَلْجِسْمِ وَ اَللّٰهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ (247) وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ اَلتّٰابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّٰا تَرَكَ آلُ مُوسىٰ وَ آلُ هٰارُونَ تَحْمِلُهُ اَلْمَلاٰئِكَةُ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (248) فَلَمّٰا فَصَلَ طٰالُوتُ بِالْجُنُودِ قٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلاّٰ مَنِ اِغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ فَلَمّٰا جٰاوَزَهُ هُوَ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ قٰالُوا لاٰ طٰاقَةَ لَنَا اَلْيَوْمَ بِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ قٰالَ اَلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا اَللّٰهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ مَعَ اَلصّٰابِرِينَ (249) وَ لَمّٰا بَرَزُوا لِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ قٰالُوا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَيْنٰا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ اُنْصُرْنٰا عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْكٰافِرِينَ (250) فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ وَ آتٰاهُ اَللّٰهُ اَلْمُلْكَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّٰا يَشٰاءُ وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اَللّٰهِ اَلنّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ اَلْأَرْضُ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى اَلْعٰالَمِينَ (251) تِلْكَ آيٰاتُ اَللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّكَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ (252)

[326-پ]

ترجمه

نبينى جماعت (1)را از فرزندان يعقوب از پس موسى،چون گفتند پيغامبرى را از ايشان بفرست براى ما پادشاهى (2)تا كالزار (3)كنيم در راه خداى،گفت:چنان باشد كه اگر بر نويسند (4)بر شما كالزار (5)كه كالزار (6)نكنى،گفتند:چه بوده است[ما را] (7)كه كالزار (8)نكنيم در ره خداى،و بيرون كردند ما را از سراهامان و فرزندانمان،[چون] (9)نوشتند بر ايشان كالزار (10)برگرديدند مگر اندكى از ايشان،و خداى داناست به بيدادكاران.

و گفت ايشان را پيغامبرشان (11):خداى بفرستاد براى شما (12)طالوت را پادشاه،گفتند:چگونه باشد او را پادشاهى بر ما،و ما سزاوارتريم به پادشاهى از او،و


1) .آج،لب،فق:جماعتى.

2) .مج،وز،آج،لب،فق+را.

3) .مج،وز،فق:كارزار.

4) .مج،وز،بر تو نويسند،آج،لب،فق:بنويسند.

5) .مج،وز،فق:كارزار.

6) .مج،وز،فق:كارزار.

7) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

8) .مج،وز،فق:كارزار.

9) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

10) .مج،وز،فق:كارزار.

11) .مج،فق+به درستى كه.

12) .اساس:ايشان،با توجه به مج و معنى كلمه تصحيح شد.

نداده اند (1)او را فراخى از خواسته (2)،گفت كه خداى برگزيد او را بر شما،و بيفزود او را زيادت در دانش و تن،و خداى بدهد پادشاهيش آن را كه خواهد و خداى توانگر و داناست[327-ر].

و گفت ايشان را پيغامبرشان كه علامت پادشاهى او آن است كه به شما آيد تابوت،كه در او وقار است از خداى شما،و مانده از آنچه رها كرد آل موسى و آل هارون،برگيرند آن را فريشتگان،در آن علامتى باشد (3)شما را،اگر از جمله مؤمنان باشى.

[327-پ] چون ببرد طالوت لشكرش را،گفت خداى مى بيازمايد شما را به جويى (4)،هركه بازخورد از او نيست از من،و هركه بنخورد (5)از آن او از من است،مگر آن كس كه برگيرد كفى به دستش،بازخوردند از او مگر اندكى از ايشان چون در گذشت از او،و آنان كه ايمان داشتند (6)با او گفتند نيست توانايى ما را امروز به جالوت و لشكرش،گفت آنان كه دانستند كه ايشان بازشوند با پيش خداى،بس گروه اندك كه غلبه كند (7)گروه بسيار را به فرمان خداى،و خداى با شكيبايان (8)است.

چون بيرون آمدند براى جالوت و لشكرش،گفتند


1) .اساس:نه داده اند/نداده اند.

2) .مج،آج،لب،فق:از مال،وز:به فراخى از مال.

3) .مج،وز+و.

4) .كذا در اساس:جوى/جويى.

5) .آج،لب،فق:نخورد.

6) .مج:ايمان آرند.

7) .آج:غلبه كنند.

8) .مج،وز،آج،لب،فق:شكيبايان.

پروردگارا،برريز (1)بر ما شكيبايى و به جاى دار پايهاى ما،و يارى ده ما را بر مردمان ناگرويده (2)[328-ر].

بشكستند ايشان را به فرمان خداى،و بكشت داود جالوت را،و بداد خداى او را (3)پادشاهى و حكمت،و بازآموخت او را از آنچه خواست،و اگر نه بازداشت خداى بودى (4)مردمان را بهرى به بهرى،تباه گشتى زمين،و لكن خداى، خداوند فضل است بر جهانيان.

اين آيتهاى خداست كه خوانيم ما آن را بر تو به درستى،و تو از جمله پيغامبرانى.

قوله (5): أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ ،و«ملأ»جماعتى معروفان باشند كه يملئون العيون، كه به چشمها (6)درآيند،و چشم از ايشان پر شود از سادات و اشراف قوم،و او را از لفظ خود واحد نيامده است كالخيل و الإبل و الرّهط (7)و الجيش و النّفر و القوم،و گفته اند (8):

جمعش املاء آمده است،قال الشّاعر:

سط الاملاء و افتتح الدّعاءلعلّ اللّٰه يكشف ذا البلاءا

مِنْ بَعْدِ مُوسىٰ ،يعنى از پس وفات موسى. إِذْ قٰالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ،چون گفتند پيغامبرى را از ايشان.

خلاف كردند در آن (9)پيغامبر كه كه (10)بود؟قتاده گفت:يوشع بن نون بن افراييم (11)بن يوسف بن يعقوب بن[328-پ]اسحاق بن ابراهيم بود.


1) .لب:بريز.

2) .فق:ناگرويدگان.

3) .مج،وز،آج،لب،فق:به وى داد خدا.

4) .فق:بوى.

5) .مب+تعالى.

6) .مب،مر+ايشان.

7) .آج،لب،فق،مب:الرّهبة،مر:الرّهبة.

8) .آج،لب،فق،مب،مر+كه.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:در اين.

10) .آج،لب،فق،كى.

11) .دب،آج،لب،فق:افراهيم.

سدّى گفت:نامش شمعون بود و براى آنش شمعون خواندند كه مادر او را از خدا بخواست به دعاء.چون دعاى مادرش را اجابت آمد و او را بزاد،گفت:سمع اللّٰه دعائي،و«سين»به لغت عبرانى«شين»گردد،و او شمعون بن صفيّة بن علقمة بن ابي يأسف بن قارون بن يصهر بن (1)قاهث (2)بن لاوى بن يعقوب بود.

و ديگر مفسّران گفتند:اشمويل (3)بود،و اين به زبان عبرانى اسماعيل بود،و هو ابن تالى (4)بن علقمة بن حام بن النّهر بود.و مقاتل گفت:از نسل هارون بود.

مجاهد گفت:اشموئيل (5)بن هلقانا بود (6)ابو اسحاق و وهب و سدّى و كلبى گفتند:سبب سؤال ايشان آن بود كه چون موسى -عليه السّلام-با جوار رحمت خداى رفت (7)،يوشع بن نون را خليفه خود كرد،و او در ميان قوم حدود تورات و احكام آن بر جاى مى داشت تا با پيش خداى شد.و او كالب را خليفه كرد،تا به جاى او بيستاد (8)و هم آن كرد تا خداى تعالى او را قبض روح كرد.از پس او حزقيل را خداى به پيغامبرى بفرستاد،در عهد او احداث در بنى اسرايل (9)پيدا شد و عهد خداى فراموش كردند و بت پرستيدن گرفتند.

خداى تعالى الياس را به پيغامبرى بفرستاد،و اين پيغامبران جمله كه مى آمدند به تجديد شرع موسى و اقامت احكام تورات مى آمدند.و از پس الياس،اليسع آمد به پيغامبرى.چون خداى تعالى او را ببرد،فساد در ميان بنى اسرايل (10)ظاهر شد و ايشان را دشمنى پديد آمد كه او را بلشاثا (11)گفتند،و ايشان از جمله قوم جالوت بودند و عمالقه بودند،ساحل بحر روم تا به مصر و فلسطين به دست ها گرفتند (12)و بر


1) .مج،وز:مصهر بن،آج،فق:يضربن،لب،مب،مر:نصر بن.

2) .دب،آج،لب،فق:فاهت،مب،مر:فامت.

3) .دب:اشموئيل،مب:اشمعويل.

4) .مج،وز،آج،لب،فق:بابى،دب:بالى،مب:مالى.

5) .مج،وز،فق،مب،مر:اشموئل.

6) .همۀ نسخه بدلها:ندارد،اساس با خطّى متفاوت از متن آورده است.

7) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر+و.

8) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:بايستاد،دب:باستاد.

9) .مج،وز،دب،لب،مب،مر:اسرائيل.

10) .مج،وز،دب،لب،مب،مر:اسرائيل.

11) .مب،ملشانا،دب:بلسانا ديگر نسخه بدلها:بلشتا.

12) .دب:فراگرفتند.

بنى اسرايل (1)مستولى شدند،و ايشان را مى كشتند و برده از ايشان مى آوردند تا چهارصد و چهل برده از ملك زادگان (2)ايشان به بردگى ببردند و جزيت بر ايشان نهادند،و تورات از ايشان بستدند،و بنى اسرايل (3)از ايشان بلا و مشقّت بسيار ديدند،و ايشان را پيغامبرى نبود كه تدبير كار ايشان كند،از خداى مى خواستند تا پيغامبرى بفرستد كه در پيش ايشان ايستد و با آن قوم كالزار (4)كند.

و سبط نبوّت جمله هلاك شده بودند،از ايشان كس نمانده بود مگر زنى آبستن، او را بگرفتند و در خانه اى موقوف بكردند،ترسيدند كه اگر دخترى (5)بزايد پنهان كند و به كودكى نرينه بدل كند از سختى رغبت بنى اسرايل (6)كه مى ديد (7)در پيغامبرى كه باشد در ايشان.و زن از خداى تعالى مى خواست به دعا كه:بار خدايا!مرا پسرى روزى كن.خداى تعالى او را پسرى بداد او را اشموئيل (8)نام نهاد و گفت:سمع اللّٰه دعائى.و او چون از مادر جدا شد،تكبير كرد خداى را-عزّ و جلّ.مادر او را چون بزرگ كرد (9)،در بيت المقدّس به پيرى سپرد از جمله علماى بنى اسرايل (10)تا او را تربيت مى كرد و تورات و علم[329-ر]و احكام شرع (11)مى آموخت او را.

چون بالغ شد و خداى تعالى خواست كه او را به پيغامبرى بفرستد،جبريل (12)را فرستاد-و او در پهلوى آن پير خفته بود-و پير او را از چشم (13)فرونگذاشتى يك ساعت،و سخت مشفق بود بر او،و كس را بر او استوار نداشتى جبريل (14)-عليه السّلام-به آواز پير او را ندا كرد،كودك از خواب بجست و گفت:اى پدر!تو خواندى مرا؟ گفت (15):نه،كه ترسيد كه او بترسد.گفت:بخسب كه خير است.دگرباره آواز داد.

كودك گفت:اى پدر!تو آواز دادى (16)مرا؟پير گفت بخسب،و اگر آوازى شنوى


1) .مج،وز،دب،لب،مر:اسرائيل.

2) .مب:شاهزادگان.

3) .مب:شاهزادگان.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز لب:كارزار.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:دختر.

6) .مج،وز،دب،لب،مر:اسرائيل.

7) .دب:مى ديدند.

8) .مج،وز،لب،فق،مب،مر:اشمويل.

9) .مج،وز،دب،مب،مر:بزرگ شد.

10) .مج،وز،دب،لب،مب،مر:بنى اسرائيل.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:شرعى.

12) .مج،وز،دب،مب،مر:جبرئيل.

13) .دب:از پيش چشم خود.

14) .مج،وز،دب،مب،مر:جبرئيل.

15) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:پير گفت.

16) .مب،مر:تو خواندى.

جواب مده.به بار سديگر (1)جبريل (2)پيدا شد و گفت:من جبرئيلم (3)،و خداى تعالى تو را پيغامبرى داد،برخيز و پيغام خداى به اين قوم بر.

او بر خاست (4)و پير را خبر داد.پير گفت:آنچه خداى فرموده است به جاى آر (5).

او برخاست (6)به دعوت كردن در ميان قوم.او را باور نداشتند و گفتند:تعجيل مى كنى (7)به نبوّت،و خداى تو را هنوز پيغامبرى نداده است،و اگر تو پيغامبر خدايى، ما از تو آيت پيغامبرى آن مى خواهيم كه از خداى در خواهى تا براى ما پادشاهى فرستد تا (8)در پيش ما با دشمن ما قتال كند.و قوام كار بنى اسرايل بر ملوك بودى،و جهاد مفوّض (9)به پادشاه بودى،و پيغامبر پادشاه را مشير و مرشد بودى،و مؤيّد او به وحى از قبل خداى تعالى.

وهب منبّه گفت:خداى تعالى اشمويل (10)را به پيغامبرى بفرستاد (11)،چهل سال پيغامبرى كرد و كار بنى اسرايل به استقامت بازآورد.آنگاه جالوت و عمالقه پديد آمدند (12)،بنى اسرايل گفتند: اِبْعَثْ لَنٰا مَلِكاً نُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ.

و ابو عبد الرّحمن السّلمىّ در شاذّ خواند:«يقاتل (13)»به«يا (14)»،براى آن كه فعل ملك را باشد و او مجزوم است به جواب امر.

چون قوم چنين گفتند،او گفت: هَلْ عَسَيْتُمْ ،«هل»استفهام است و«عسى» فعل مقاربت است.و نافع و حسن و طلحة بن مصرّف«عسيتم»خوانند به كسر «سين»در جمله قرآن،و آن لغتى است.و باقى قرّاء به فتح«سين»خوانند،و آن لغت فصيح است.

ابو عبيد (15)گفت:اگر«عسيتم»روا بودى خواندن،«عسي ربّكم»هم روا


1) .آج،لب:سوم.

2) .مج،وز،دب،لب،مب،مر:جبرئيل.

3) .آج،فق:جبريلم.

4) .دب،لب،مر:برخواست.

5) .آج،لب،فق:آور.

6) .دب،لب،مر:برخواست.

7) .آج،لب،فق،مب،مر:مكن.

8) .همۀ نسخه بدلها:كه.

9) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:مفروض.

10) .مج،دب،فق،مب،مر:اشموئيل،وز:شمويل.

11) .آج،لب،مب،مر+و.

12) .مب:پديد آمدندى.

13) .همۀ نسخه بدلها+في سبيل اللّٰه.

14) .همۀ نسخه بدلها:بالياء.

15) .مر:ابو عبيده.

بودى.و«عسى»فعلى است جارى مجراى حرف فى امتناع التّصريف،از او مستقبل نيايد،و اسم فاعل (1)،و امرونهى نيايد،جز فعل ماضى از او نيايد.

پس اشمويل (2)گفت ايشان را:چنان باشد كه اگر قتال و جهاد بر شما نويسند، فرمان نبرى و قتال نكنى؟جواب دادند و گفتند: مٰا لَنٰا [329-پ] أَلاّٰ نُقٰاتِلَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ. «ما»استفهاميّه است،چه بوده است ما را كه قتال نكنيم در ره (3)خداى؟ وَ قَدْ أُخْرِجْنٰا مِنْ دِيٰارِنٰا وَ أَبْنٰائِنٰا ،«واو»حال است،يعنى و حال،حالى كه ما را بيرون كرده اند از خان ومان (4)و فرزندان خود.

اگر گويند:چرا«ان»آورد اين جا،و عرب نگويد:ما لك ان لا تفعل،و انّما گويند:ما لك لا تفعل،جواب گوييم:هر دو لغت صحيح است،و در قرآن هر دو آمد، قال اللّٰه تعالى: مٰا مَنَعَكَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ (5)،و قال تعالى: وَ مٰا لَكُمْ لاٰ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ (6).

كسائى گفت:«في»مقدّر است اين جا،معنى اين است:ما لنا في ان لا نقاتل، چيست ما را در آن كه قتال نكنيم.فرّاء گفت معنى آن است (7):ما يمنعنا،چه منع كند ما را ازآن كه قتال كنيم،چون«ما لنا»به معنى«ما يمنعنا»باشد،لا بدّ«ان» بايد (8).

و بعضى دگر گفتند:«واو»عطف مقدّر است،و تقدير اين است:ما لنا و لان لا نقاتل.و چون«واو»باشد،لا بدّ«ان»بايد (9)براى آن كه«ان»مع الفعل در تأويل مصدر باشد،و مصدر اسم بود،و اين جا اسم بايد تقول:مالك و ان تفعل كذا،و لا تقول:مالك و تفعل كذا.

اخفش گفت:«ان»زيادت است (10)،تقدير اين است:ما لنا لا نقاتل في سبيل اللّٰه.و چون«واو»و«لام»اضمار كند (11)معنى آن باشد:ما را چه با آن كه


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+نيايد.

2) .دب:اشموئيل.

3) .دب،فق،مب،مر:راه.

4) .لب،فق:خانمان.

5) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 12.

6) .سورۀ حديد(57)آيۀ 8.

7) .همۀ نسخه بدلها+كه.

8) .ب،مر:باشد.

9) .دب+كه.

10) .مب+و.

11) .مب،مر:كنند.

كالزار (1)نكنيم!چنان كه:مالك و ان تفعل،تو را با آن چه كار كه اين چنين كنى (2)! و اين همه عبارات طريق تعجّب است بر سبيل مبالغه،كه چگونه ممكن باشد كه بااين همه آفت ما كالزار (3)نكنيم،و ايشان سراها (4)ما به غصب (5)فروگرفته و فرزندان ما را به غارت[و برده] (6)برده.

و عبيد بن عمير خواند در شاذّ:«و قد اخرجنا من ديارنا»بر فعل ماضى،چنان كه فعل مسند باشد با دشمن،يعنى (7)دشمن با ما چنين كرد (8).و ظاهر كلام عموم است، و فحوا (9)دليل خصوص مى كند براى آن كه آنان (10)كه اين مى گفتند ايشان را به بردگى نبرده بودند،و از سراى بيرون نكرده بودند،و لكن چون با خويشان ايشان اين معامله رفت،ايشان گفتند با ما رفته است،گفتند:اگر وقتى كه عزيز و ممنوع بوديم، قتال نكرديم كه حاجت نبود ما را به آن،معذور بوديم.امروز چون مقهور و مضطرّ شديم،و پيغامبر هست،و پادشاه باشد،چه عذر آريم كه قتال نكنيم! حق تعالى گفت بااين همه مبالغه كه كردند بازنمود (11)چون قتال بر ايشان نوشتند ثبات نكردند و بگريختند (12)،مگر اندكى[330-ر] فَلَمّٰا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتٰالُ تَوَلَّوْا إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ ،و در كلام حذفى هست كه سياقت آيت بر او دليل مى كند،و تقدير اين است:«فبعث اللّٰه لهم ملكا و كتب عليهم القتال فلمّا كتب عليهم القتال»،و بر جا (13)بنه ايستادند (14)مگر اندكى،و آن اندكى (15)آن بودند (16)كه آب نخوردند از آن جوى كه


1) .مج،وز،دب،آج،فق،مب،مر:كارزار.

2) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:با آنچه كه چنين كنى.

3) .مج،وز،دب،آج،فق،مب،مر:كارزار.

4) .دب:كارهاى،مج،وز،لب،فق،مب،مر:سراهاى.

5) .لب،فق،مب:غضب.

6) .اساس،فق:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .آج،لب،فق،مب،مر+و.

8) .وز،دب:كرده،آج،لب،فق،مب،مر:كرده با ما.

9) .اساس:فحوى/فحوا،مب:فحواى.

10) .فق:آن نان/آنان،دب:آنا.

11) .همۀ نسخه بدلها+كه.

12) .مج،وز،آج،فق،مر+و بر جانب ايستادند،لب+و بر يك جانب استادند.

13) .همۀ نسخه بدلها:جاى.

14) .مر:نه ايستادند.

15) .دب،آج،لب،فق،مر:اندك.

16) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بود.

ذكرش بيايد،چون آب نخوردند به آب عبر كردند و برابر دشمن شدند و قتال كردند (1).

وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِالظّٰالِمِينَ ،و خداى تعالى ظالمان را به از آن شناسد كه ايشان خود را.ايشان (2)از گمان خود خبر دادند،و علم احوال ايشان به نزديك خدا (3)بود.

حق تعالى گفت من داناام به احوال ايشان و نيّات ايشان.

وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ ،گفت ايشان را پيغامبرشان اشمويل (4): إِنَّ اللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طٰالُوتَ مَلِكاً ،كه خداى تعالى طالوت را بفرستاد براى شما به پادشاهى.

و قصّه او آن بود كه مفسّران گفتند:چون بنى اسرايل اين سخن گفتند و اين سختى كردند،خداى تعالى جبريل را فرستاد به اشمويل (5)و عصايى و قرنى-اعنى سروى-روغنى در او كرده كه آن را روغن قدس خواند (6)،و گفت:خدايت سلام مى كند و مى گويد كه پادشاه بنى اسرايل آن بود (7)كه به بالاى اين عصا برابر بود،و اين روغن بر سر او ريزى،گرد سر او برگردد و به رويش فرونيايد.و از علامت او اين بود كه چون از در سراى تو درآيد،اين روغن (8)به جوشيدن آيد.چون شخصى چنين بود، سر او به اين روغن مدهّن بكن و به پادشاه (9)بنى اسرائيلش كن.

اشمويل (10)كس فرستاد و بطون بنى اسرايل را مى خواند،و ايشان مى آمدند و خويشتن (11)به عصا اندازه مى گرفتند (12)،بالاى كس (13)با آن موافق نبود،و روغن در قرن ساكن بود.

و طالوت را نام به سريانى ساذل (14)بود و به عبرى شاول (15)بود،و از فرزندان


1) .همۀ نسخه بدلها+و ظفر يافتند.

2) .آج،لب،فق:اينان.

3) .همۀ نسخه بدلها:خداى.

4) .دب:اشموئيل،ديگر نسخه بدلها:ندارد.

5) .دب:اشموئيل.

6) .دب:گويند.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،مر:باشد.

8) .مج+در او سرو،وز،دب،آج+در اين سرو،لب،فق،مر+در اين سر.

9) .همۀ نسخه بدلها:پادشاهى.

10) .مج،دب:اشموئيل.

11) .مج،وز،مب+را.

12) .وز:مى كردند،دب:اندازه مى كردند و مى گرفتند.

13) .مب:كسى.

14) .مج،وز،فق:شاذل،دب،آج:شازل،لب:شاول،مب:تنازل،مر:تناويل.

15) .آج،لب،فق:شاويل،مب،مر:تناويل.

بنيامين (1)بن يعقوب بود،گفتند:مردى دبّاغ بود اديم كردى.

عكرمه و سدّى گفتند:سقّا بود،به چهار پاى (2)آب كشيدى از نيل.و گفته اند:

مكارى بود،خربنده بود،خرش گم شد.در طلب خر مى گرديد با غلامى از آن پدرش،به در سراى اشمويل (3)رسيدند،غلام گفت:اگر در نزديك اين پيغامبر شويم (4)،باشد كه ما را خبر دهد از احوال اين چهار پاى.در سراى رفتند،و آن قرن پيش اشمويل (5)نهاده بود (6)و روغن در وى.

چون طالوت از در سراى در شد،و وجوه و اعيان بنى اسرايل حاضر (7)،روغن (8)جوشيدن گرفت.طالوت بنشست و خواست تا حديث چهار پاى كند.اشمويل (9)در او نگريد،گفت:بر پاى خيز.او بر پاى خاست،[330-پ]آن عصا به بالاى او بازگرفت هم بالاى او (10)بود.گفت:پيش من آى.طالوت،پيش (11)رفت،آن روغن قدس بر سر او ريخت روغن گرد سر او چون اكليلى مى گشت،و هيچ به روى (12)او فرونيامد (13).سر او به آن روغن مدهّن كرد و گفت:برو كه تو پادشاه بنى اسرائيلى (14).گفت:

چگونه؟ گفت:خداى تعالى مرا فرموده است كه تو را پادشاه (15)بنى اسرايل كنم.گفت:

يا رسول اللّٰه!دانسته باشى كه من از نزديكترين اسباط بنى اسرائيلم و از جمله اشراف ايشانم؟گفت:بلى.گفت:آيت و علامت اين حديث چيست؟گفت:آن است كه تو با خانه شوى،پدرت چهار پاى بازيافته بود.

آنگه اشمويل (16)بنى اسرايل را گفت: إِنَّ اللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طٰالُوتَ مَلِكاً ،خداى


1) .فق:بنيامين.

2) .مج،آج،لب،فق،مب،مر:چهارپا.

3) .مج،دب،اشموئيل.

4) .آج،لب،مب:شوم.

5) .دب:اشموئيل.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:نهاده بودند.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،مر+آن،فق،مب+بودند.

8) .دب+در آن قرن.

9) .مج،دب،اشموئيل.

10) .دب:هم بالا با او،فق:هم به بالاى او.

11) .دب+او.

12) .اساس:به روى/به روى،مب،مر:بر روى.

13) .فق:فرود.

14) .دب:پادشاهى به بنى اسرائيلى،آج،لب:پادشاهى ببنى اسرائيل.

15) .مج،دب:به پادشاه،وز:به پادشاهى.

16) .مج،دب،اشموئيل.

تعالى طالوت را به پادشاهى بفرستاد و نصب كرد.اى عجب پادشاهى كم (1)از نبوّت و امامت است!چون نصب پادشاه از قبل خداى باشد،نصب امام چرا به تو مفوّض باشد؟ايشان به انكار در آمدند كه: أَنّٰى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنٰا ،تا بدانى كه قديما بر آنچه خداى كرد منكران بودند،چگونه او را بر ما پادشاهى رسد؟ وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ ،و ما به پادشاهى از او سزاوارتريم-الخنفساة (2)في عين امّها رامشنة (3)-تزكيه خود به زبان خود مى كردند كه ما حق تريم و اولى تر به پادشاهى از او.ابليس هم اين كرد: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ (4)...،و لكن نه با كسى كرد كه تلبيس ابليس بر او برود.آنگه به نقص او در آمدند كه: وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمٰالِ ،او را دست فراخيى (5)در مال نداده اند،گمان بردند كه استحقاق تقدّم به سعت مال باشد، ندانستند كه به سعادت مآل باشد.نظر نه به مال است به مآل است،نظر به سعت است،و لكن در علم نه در مال.پيشواى (6)بايد تا از مال مايل باشد،نبايد كه به مال مايل باشد.چون به مال مايل بود.بخيل بود،و چون از مال مايل بود سخى بود،اين موجب تقدّم بود،و آن مقتضي تأخّر،و لكن ازآنجا كه همّت تو است،نظر تو به مال است و سؤال تو از اين (7)حال است:

يقولون ما مالي و ما لي و ما لهمو ما مال من ما (8)مال يوما الى مال

أ ما لى علم مالئ (9)و ممالئأمالىّ آمالي لدىّ و اموالي

جواب داد:ان اللّٰه اصطفاه عليكم،گفت:خداى او را بر شما برگزيد. وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ ،و او را بسطت (10)و زيادت داد (11)در علم و جسم،از شما عالم تر است.و مراد به بسطت (12)جسم،شجاعت و قوّت است،آن داند كه شما ندانى و آن تواند كه شما نتوانى[331-ر].به بالا از شما برتر است از آن،به قدر از شما


1) .مج:كه.

2) .همۀ نسخه بدلها:الخنفساء.

3) .مب:راشيه،مر:رامشية،چاپ شعرانى(290/2):...امّها فراشة.

4) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 12.

5) .همۀ نسخه بدلها:دست فراخى.

6) .اساس،مج،وز،دب،لب،فق:پيش واى/پيشواى،آج:پس وى،مر:پيشوايى.

7) .همۀ نسخه بدلها:حسن.

8) .آج:قد.

9) .لب+مالى امالى،فق+امالى امالى،چاپ شعرانى(291/2)+و هو مالي.

10) .وز،فق:بسطه،مب:بسط.

11) .دب:داند،لب،فق،مب،مر:دارد.

12) .وز،فق:بسطه،مب:بسط.

بالاتر است،چون از شما والاتر (1)است از شما بالاتر (2)است:

تبيّن لي انّ القماءة ذلّةو انّ اعزّاء الرّجال طوالها

اگر بيگانه اى (3)كه در علم بيشتر بود (4)و به قوّت بيشتر (5)،بر خويشان (6)و همگنان تقدّمش دادند (7)،آن كس كه به علم بيشتر و به قوّت (8)بيشتر و با اين از همه خويش تر (9)بر بيگانگانش تقدّم نباشد؟تا چو (10)او را گفتند كه كارى چنين رفت،گفت:به چه علّت؟گفتند:به علّت صحبت.گفت:اگر به صحبت برسد،و به صحبت و قرابت (11)نرسد؟أ تكون الخلافة بالصّحابة (12)و لا تكون بالصّحابة و القرابة؟ثمّ انشأ يقول:

فإن تك بالشّورى ملكت امورهمفكيف بهذا و المشيرون غيّب

و ان كنت بالقربى حججت خصيمهمفغيرك اولى بالنبىّ و اقرب

گفته اند،براى آن گفتند كه: أَنّٰى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ كه در بنى اسرايل (13)دو سبط بودند:يكى سبط نبوّت،و يكى سبط مملكت.سبط نبوّت سبط لاوى يعقوب (14)بود كه موسى و هارون از آن سبط بودند،و سبط مملكت سبط يهودا بن يعقوب بود كه داود و سليمان از آن سبط بودند.و طالوت از هيچ دو نبود،از سبط بنيامين بن يعقوب بود،و بااين همه درويش است و مالى ندارد.

اشمويل (15)گفت:به اين چه تعلّق دارد،خداى تعالى چو (16)در او صلاحيت اين مى بيند،او را برگزيد بر شما و تفضيل و زيادت داد در اين دو خصلت،و بازنمود كه:


1) .همۀ نسخه بدلها:بالاتر.

2) .همۀ نسخه بدلها:والاتر.

3) .اساس:بيگانه ى،مج،وز،دب،لب،فق،مب،مر:بيگانه.

4) .مج،وز،بد،لب،فق،مب،مر:بيشتراند.

5) .مج،وز+بد،دب،آج+بود،ديگر نسخه بدلها+اند.

6) .دب+خويشتن.

7) .لب،فق:دارند.

8) .مب:كه تعليم او و قوّت.

9) .فق:خويشتن،مب،مر:خويش.

10) .فق:چون،مب:چه.

11) .اساس:قربت،با توجّه به مج و نيز فحواى عبارت بعدى،تصحيح شد.

12) .لب،فق،مب،مر:و الصّحابه.

13) .مج،وز،دب،آج،لب،مر:بنى اسرائيل.

14) .همۀ نسخه بدلها:لاوى بن يعقوب.

15) .دب:اشموئيل.

16) .دب،آج:چون.

او عالم تر از شماست.گفتند:او خر بنده است.گفت:اگرچه چنين است،او داناست و شما نادان،و آن كه نادان باشد خر باشد،و خر بنده به هر حال[به از خر باشد و] (1)بر خر،سايس و مستولى باشد.اگرچه خر بنده است در تحت امر خرش نكنند،خر اولى تر كه در زير امر او باشد.خرى داشت به افسار،فسارش (2)از دست او بستدند،و افسرى بر سر او نهادند بدل آن،تا پس ازآن كه (3)بنده يك خر بود،خداوند سيصد هزار خر باشد (4).اين حديثها بر قول آن كس است كه گفت:كان خر بندجا.

وهب منبّه گفت:دبّاغ بود،اگرچه دبّاغ چرب دست بود و استاد (5)،چو پوست،پوست سگ باشد دباغت نپذيرد.

كلبى گفت:و زاده بسطة فى العلم بالحرب (6)،مراد به«علم» (7)حرب است، علم كالزار (8)نيك دانست تا مطابق و مناسب بسطت (9)جسم بود كه معنى او شجاعت است،اگرچه مردى شجاع بود (10)كه علم حرب[331-پ]نداند كارش بر نيايد:

الرّأى قبل شجاعة الشّجعانهو اوّل و هى المحلّ الثّاني

و

قال-عليه السّلام: الحرب خدعة ،هر دو به جمع در يك شخص كم باشد،آن را كه قوّت بود علم نبود،و آن را كه علم بود قوّت نبود:

فاذا هما اجتمعا لنفس مرّةبلغت من العلياء كلّ مكان

و چون هر دو به هم مجتمع باشند مرتبه دارند، (11)اوّل علم بايد پس قوّت،براى آن كه قوّت بى علم به كار نيست،و علم بى قوّت به كار است،نبينى كه تا چگونه گفت:

و لربّما طعن الفتى أقرانهبالرّأى قبل تطاعن الاقران

اگر نه آن است (12)كه علم بر همه خصال از شجاعت و جز آن تقدّم دارد،آن


1) .اساس،مج،وز،دب:ندارد،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها و سياق عبارت افزوده شد.

2) .مب،مر:افسارش.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:خربنده.

4) .مر:شد.

5) .آج،لبز فق،مب،مر+حاذق.

6) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:و الجسم.

7) .همۀ نسخه بدلها+علم.

8) .مج،وز،دب،آج،فق،مب،مر:كارزار.

9) .مج،وز،دب،آج،لب:بسطه.

10) .آج،لب،فق:شجاع است.

11) .آج،لب،فق،مب،مر+او را.

12) .همۀ نسخه بدلها:نه آنستى.

شيرى (1)كز آن كمتر نبود شجاع تر و قوى تر از آدميى شجاع باشد،پس واجب كردى كه از او به بودى:

لو لا العقول لكان أدنى ضيغمأدنى إلى شرف من الإنسان

آنگه نيز شجاعان را بر يكديگر تفاوت نبودى،تفاوت به تفاوت علم است:

و لما تفاضلت النّفوس و دبّرتأيدي الكماة عوالى المرّان

از بى علمى و بى رأيى بود كه نادان بر دانا و ضعيف بر قوى،و جاهل بر عالم،و مأمور بر آمر،و رعيّت بر امام زبان جهل دراز كرد تا به شكايت حكايت آن نكايت كرد:

حتّى لقد قالت قريش انّ عليّا رجل شجاع لكن لا علم له بالحرب للّٰه هم (2)هل كان فيهم احد أطول لها مراسا منّي و أشدّ لها مقاساة لقد نهضت فيها و ما بلغت العشرين ثمّ ها أنا ذا قد ذرّفت على الستّين و لكن لا امر لمن لا يطاع، و به روايتى ديگر:

لا رأى لمن لا يطاع.

آنان كه اين گفتند كه بودند؟آنان بودند كه او ايشان را درويشان (3)مى گفت:

قبحا لكم يا اشباه الرّجال،و لا رجال حلوم الاطفال و عقول ربّات الحجال،أيّها الشّاهدة ابدانهم الغائبة عنهم عقولهم المختلفة اهواؤهم ما اعزّ اللّٰه نصر من دعاكم و لا استراح قلب من قاساكم و لا قرّت عيون من آواكم (4)،كلامكم يوهن الصّمّ الصّلاب،و فعلكم يطمع فيكم عدوّكم المرتاب،و يحكم أىّ دار بعد داركم تمنعون و مع اىّ امام بعدي تقاتلون،المغرور و اللّٰه من غررتموه،و من فاز بكم فاز بالسّهم الاخيب،اصبحت لا اطمع في نصرتكم و لا اصدّق قولكم فرّق اللّٰه بينى و بينكم، و اعقبني بكم من هو خير منكم[332-ر]و اعقبكم بي من هو شرّ لكم امامكم يطيع اللّٰه و انتم تعصونه و امام اهل الشّام يعصى اللّٰه و هم يطيعونه و اللّٰه لوددت انّ معاوية صارفني بكم صرف الدّينار بالدّرهم اخذ منّي عشرة منكم و اعطاني واحدا من بني فراس بن غنم و اللّٰه لوددت انّي لم اعرفكم و لم تعرفوني لأنّها معرفة جرّت ندما- في كلام طويل. بلى!چنين مخنّثان،چنان مرد را از اين جنس سخن گويند،بلى


1) .لب،فق،مب،مر:شتر.

2) .آج:ابو هم.

3) .دب:در روى ايشان.

4) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:اولاكم.

چون جهان با شكونه (1)گردد كارى در جهان مستقيم كى ماند:

اذا وصف الطّائىّ بالبخل مادرو عيّر قسّا بالفهاهة باقل

و قال السّهى للشّمس أنت خفيّةو قال الدّجى يا صبح لونك حائل

و طاولت الأرض السّماء سفاهةو (2)فاخرت الشّهب الحصى و الجنادل

فيا موت زر إنّ الحياة ذميمة (3)و يا نفس جدّي انّ دهرك هازل

از اين حديث رها كن كه وقت برسد و اين بنرسد-

هذا خطب يطمّ و أمر لا يتمّ - عدنا الى ما كنّا فيه.

وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ ،قيل:اراد طول القامة،بنى اسرايل به غايت (4)دراز بودند و از ايشان به سرى و گردنى درازتر بود.در ميان جمعى مى رفتى از همه سر برداشته (5)و گردن فراشته بودى،تا پندارى شاعر او را گفت:

فجاءت به سبط العظام كأنّماعمامته بين الرّجال لواء

براى اين به بالاى آن عصا بود كه از آسمان آوردند،بيانش: وَ زٰادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً (6)،اگر نااهلى را كه نه از خانه نبوّت و مملكت بود،چون اين دو خصلت در او يافتند اهليّت تقدّم و مملكت بنى اسرايل داشت،آن را كه از خانه بود بل كه خداوند خانه بود،اين دو خصلت با جمله خصال خير در او بود بر چو (7)تويى تقدّم نمى رسد او را؟ قولى ديگر آن است كه:مراد به«بسطت جسم»قوّت و شجاعت است در اين هر دو خصلت اجماع منعقد است كه كس با او مقارب نبود او را،چه باشد اگر به طول طالوت نباشد طالوت با طولش از قتال جالوت و جولان با او قاصر و عاجز بود تا داود (8)با قصر قامت اعلام قيامت به او نمود،نظر به طول نيست و به عرض،نظر به طول است و به عرض چه اگر آن بود و اين نبود،«كطول بلا طول و عرض بلا عرض»باشد.


1) .دب،آج:باژگونه.

2) .آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.

3) .مج،فق،مب،مر:دميمة.

4) .دب:بسيار.

5) .مب،مر:+بودى.

6) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 69،كلمه«بسطة»در قرآنهاى چاپى به صورت«بصطة»هم هست.

7) .دب مب،مر:چون.

8) .همۀ نسخه بدلها:داود/داود.

كسى او را گفت:شجاعتت (1)را حدّى نيست،لو لا قصر قامتك،اگر نه آنستى كه قامتت كوتاه است،گفت:انّ اللّٰه تعالى لم يخلقنى طويلا و لا قصيرا لا ضرب الطّويل فاقطّه (2)و اضرب القصير فأقدّه.عبد اللّٰه[332-پ]عبّاس گفت:كانت ضربات علىّ ابكارا اذا استطال قدّ و اذا اعترض قطّ.

ابن كيسان گفت:مراد جمال است،و طالوت نيكوتر بنى اسرايل بود و عالم تر،و در تقدّم جاى (3)هست كه جمال شرط است،آنجا كه جماعت در قرائت و فقه و هجرت راست باشند به اقامت (4)نماز كه را پيش دارند؟اصبحهم وجها،آن را كه نكوروى تر باشد.

وَ اللّٰهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشٰاءُ ،و خداى تعالى ملك به آن دهد كه او خواهد،پس منكر مباشى كه طالوت پادشاه بود،كه ملك نه به وراثت باشد،ملك خدا را است، به آن دهد كه او خواهد،و به آن خواهد كه دهد كه سزاوار باشد.

وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ ،و خداى-جلّ جلاله-فراخ عطا و داناست،چون دهد بى اندازه دهد،و چون نهد به جاى نهد،بخيل وار ندهد و جاهل وار ننهد.

بنى اسرايل گفتند:اكنون آيت و علامت و دلالت پادشاهى او چيست؟پيغامبر گفت (5)، وَ قٰالَ (6)لَهُمْ نَبِيُّهُمْ -يعنى اشمويل (7): إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ ،علامت پادشاهى او أَنْ يَأْتِيَكُمُ التّٰابُوتُ ،آن است كه تابوت به شما آيد،و قصّه و صفت او-على ما جاء فى التّفسير و ذكره المفسّرون و اهل الاخبار-آن بود كه گفتند:خداى تعالى تابوتى بر آدم فروفرستاد در او صورت پيغامبرانى (8)كه از فرزندان او خواستند بودن (9)،و خانه هاى ايشان تا (10)به آخر زمان كه خانه رسول ما-عليه السّلام-بود در آخر ايشان از ياقوتى صرخ (11)و صورت و شبح او در آنجا ايستاده در نماز،و حوله (12)اهل بيته و اصحابه،و


1) .همۀ نسخه بدلها:شجاعت تو.

2) .لب،فق،مب،مر:فاقطعه.

3) .دب،آج،مب:جايى.

4) .مج،وز،دب:امامت.

5) .مب+قوله تعالى.

6) .اساس:و قالت،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

7) .دب،آج:اشموئيل.

8) .آج،لب،فق:در صورت پيغمبرى.

9) .آج،لب،فق:خواسته بودند.

10) .آج،لب،فق،مب،مر:را.

11) .مج،دب،آج،لب،فق،مب،مر:سرخ.

12) .آج:حواليه،لب،فق:حواله،مب،مر:حوالى.

پيرامن (1)او اهل البيت و اصحاب او بودند،و در پيش او جوانى شمشير بر دوش نهاده،بر پيشانى او نوشته (2):هذا اخوه و ابن عمّه المؤيّد بالنّصر من عند اللّٰه،اين برادر و پسر عمّ اوست مؤيّد است به نصرت از قبل خداى-عزّ و جلّ-و خويشان و بنو اعمام و انصار و خدم و خول (3)او گردبرگرد او.نور سمّ اسب (4)يكى از ايشان فردا قيامت نور آفتاب را غلبه كند.

و اين تابوت طولش (5)سه گز بود (6)در عرض دو گز،و از چوب شمشاد بود در زر گرفته،به نزديك آدم بود تا آنگه كه او را وفات آمد به وصىّ خود سپرد شيث،آنگه فرزندان آدم را يك به يك مى دادند تا به ابراهيم-عليه السّلام-رسيد.چون ابراهيم را -عليه السّلام-وفات آمد،تابوت به اسماعيل سپرد كه مهين (7)فرزندانش بود.چون اسماعيل را وفات آمد،به نزديك پسرش قيدار بنهاد.فرزندان اسحاق با او منازعه كردند،گفتند:نبوّت از شما رفت (8)تابوت با ما دهى (9)،از آثار نبوّت جز اين نور با شما نماند،يعنى نور محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله[333-ر].

قيدار گفت:اين وصيّت پدر من است و من به كس ندهم.روزى خواست تا سر آن تابوت باز كند نتوانست و راه نيافت برآن،و منادى او را ندا كرد كه:يا قيدار!سر اين تابوت مگشاى كه تو را برآن سبيل نيست،سر او نگشايد مگر پيغامبرى.اين تابوت (10)برگير و با نزديك پسر عمّت بر-يعقوب اسرائيل اللّٰه،و بدو سپار.او برخاست و تابوت بر گردن نهاد و از زمين حرم بيامد و روى به كنعان نهاد و يعقوب به كنعان بود.چون قيدار (11)به نزديك يعقوب رسيد،تابوت صريرى (12)و آوازى بكرد كه يعقوب بشنيد،فرزندان را گفت:سوگند مى خورم كه قيدار (13)آمد و تابوت آورد،برخيزى تا به استقبال او رويم.آنگه برخاست و فرزندان با او برفتند.


1) .دب،آج:پرامن.

2) .مب+كه.

3) .آج:اخوال.

4) .آج:نور سيماى.

5) .مب+بر.

6) .مج،وز،دب،مب،مر+و.

7) .مج،وز،آج،لب،فق،مب،مر:مهتر.

8) .همۀ نسخه بدلها:برفت.

9) .آج:تابوت بايد به ما دهى،لب:تابوت ما به ما دهى.

10) .مب،مر+را.

11) .اساس،مج،وز:قيذار.

12) .مج،وز:صيرگرى.

13) .مج،وز:قيذار.

چون چشمش بر قيدار (1)افتاد،بگريست و او را در بر گرفت (2)و گفت:يا قيدار (3)!تو را چه رسيد كه رويت زرد گشته است (4)و تنت ضعيف؟دشمنى به تو رسيد يا معصيتى كردى از پس پدرت اسماعيل؟گفت:اين هيچ نبود،و لكن آن نور كه در پيشانى من بود انتقال افتاد،براى آن چنين ضعيف و متغيّر اللّون شده ام.يعقوب گفت:كجا وضع كردى در دختران اسحاق؟گفت:نه در زنى عربى جرهمى نام او غاضره يعقوب گفت:بخ بخ شرفا لمحمّد صلّى اللّٰه عليه و آله لم يكن اللّٰه ليخرجه الّا فى العربيّات الطّاهرات،خداى او را بيرون نيارد الّا در زنان عربى پاكيزه.اى قيدار (5)!من تو را بشارت مى دهم.گفت:به چه؟گفت:به آن كه غاضره كه اهل تو است بار بنهاد به پسرى دوش شب.قيدار گفت:تو چه دانى،و تو به (6)زمين شامى و او به (7)زمين جرهم (8)است؟ يعقوب گفت:به آن مى دانم كه دوش درهاى آسمان ديدم كه بگشادند،و فريشتگان را ديدم كه رحمت و بركت فرومى آوردند،و نورى ديدم از ميان آسمان و زمين چون نور ماهتاب،دانستم كه آن براى شرف محمّد است-صلّى اللّٰه عليه (9).

پس قيدار (10)تابوت به يعقوب تسليم كرد،و او برگشت و روى به حرم نهاد،اهل او بار بنهاده بود به پسرى،و او را حمل نام برنهاده،و نور محمّدى (11)در پيشانى او بود.

آنگه تابوت در ميان بنى اسرايل مى بود تا آنگه كه به موسى-عليه السّلام-رسيد.

موسى تورات در آنجا نهادى و چيزى از متاع خود،تا آنگه كه او را وفات آمد.آنگه دست به دست مى گرديد (12)تا به اشمويل (13)رسيد،و آنچه خداى تعالى ياد كرد در تابوت بود،و هو قوله: فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ.

و در«سكينه»خلاف كردند.از اميرالمؤمنين علىّ (14)روايت كردند كه:سكينه


1) .اساس،مج،وز:قيذار.

2) .آج،لب،فق،مب،مر+و بپرسيد.

3) .اساس،مج،وز:قيذار.

4) .همۀ نسخه بدلها:شده است.

5) .اساس،مج،وز:قيذار.

6) .آج،لب،فق،مر:بر،مب:در.

7) .آج،لب،فق،مر:بر،مب:در.

8) .همۀ نسخه بدلها:حرم،محتمل است اين كلمه در نسخه اساس بتوسّط ناسخان تغيير داده شده باشد.

9) .مج+و سلّم،وز،دب،آج،لب،فق،مب+و اله.

10) .اساس،وز:قيذار/قيدار.

11) .مج،وز،آج،لب،فق،مر:محمّد.

12) .مج،وز:مى كردند.

13) .مج:اشموئيل.

14) .دب،مر+عليه السّلام.

بادى (1)بود سبك جهنده (2)،آن را دو سر بود،و روى چون روى آدميان.

مجاهد گفت:لها رأس كرأس الهرّة،سرى داشت چون سر گربه و دنبالى چون دنبال گربه،و دو پر داشت.

وهب منبّه گفت:شكل سر گربه اى بود.[333-پ]چون كالزارى (3)بودى ازآنجا آوازى بيامدى (4)چون آواز گربه،ايشان را يقين شدى كه ظفر خواهد بودن.

سدّى گفت:در آنجا طستى (5)زرّين بود.بكّار بن (6)عبد اللّٰه (7)گفت:در آنجا روحى بود كه سخن گفتى.چون ايشان را خلافى پديد آمدى،سخنى گفتى كه خلاف ايشان زائل شدى.

عطاء بن ابي رباح گفت:آياتى و علاماتى بود كه ايشان شناختندى (8)و ساكن شدندى به آن.قتاده و كلبى گفتند:«سكينه»فعيله باشد من السّكون،اى طمأنينة، يعنى هر جاى كه تابوت بودى ايشان را به آن تسلّى و طمأنينه بودى.ربيع گفت:

سكينة اى رحمة من ربّكم.

و قوله: بَقِيَّةٌ ،فعيله من البقاء،و«ها»براى مبالغه است. مِمّٰا تَرَكَ آلُ مُوسىٰ وَ آلُ هٰارُونَ ،مفسّران گفتند:«آل»صله است اين جا،مراد آن است كه:ممّا ترك موسى و هارون،چنان كه جميل گفت:

بثينة من آل النّساء و انّمايكنّ لأدنى لا وصال لغائب

اراد من النّساء.و«آل»در لغت نيز شخص (9)باشد روا بود كه ممّا ترك شخص موسى و هارون.و«آل»در جز اين جايگاه سراب بود،و اصل«آل»اهل بوده است ابدال كرده[اند] (10)«ها»را به همزه لقرب مخرجيهما (11)،نبينى كه چون تصغير كنند


1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(297/2):مارى،قرطبى 249/3:ريح.

2) .اساس:به صورت«جمنده»هم خوانده مى شود.

3) .مج،وز،آج،فق،مب،مر:كارزار،دب:كارزارى.

4) .دب:بر آمدى.

5) .همۀ نسخه بدلها:طشتى.

6) .لب،مب:زرّين بود نگارين.

7) .آج،فق،مب،مر:عبد اللّٰه بن عبّاس.

8) .لب،فق،مب،مر:ساختندى.

9) .آج،لب،فق،مب:شخصى.

10) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

11) .وز،آج،لب،فق:مخرجيها،دب،مب،مر:مخرجهما.

گويند:«اهيل»با اصل برند.

مفسّران گفتند:در تابوت عصا (1)موسى بود و پاره ها (2)الواح.او (3)چون الواح بينداخت بعضى از آن (4)شكسته شد،و پاره اى از آن ترنجبين (5)كه از آسمان فرومى آمد در تيه،و دو لوح از الواح تورات و نعلين موسى و عمامه (6)هارون.و تابوت در ميان (7)بنى اسرايل بود.چون در چيزى خلاف كردندى،آوازى ازآنجا بيرون آمدى و حكم كردى از ميان ايشان.و چون كالزار (8)بودى به منزلت رايت در پيش داشتندى و به آن طلب فتح و ظفر كردندى.

چون بنى اسرايل در خداى عاصى شدند،خداى تعالى عمالقه را بر ايشان مسلّط كرد تا تابوت از ايشان بستدند (9)،و سبب آن بود كه:آن پير را كه (10)اشمويل را پرورد -نام او عيلى (11)بود-او را دو پسر بودند،و اين پير حبر و عالم ايشان بود،و صاحب قربانشان بود.او را ازآنجا طعمه اى (12)رسم بودى.اين پسران او دست دراز (13)كردند و خيانت كردند (14)در قربان.و چون زنان در بيت المقدّس نماز كردندى،در ايشان آويختندى و ايشان را رنجه داشتندى.

خداى تعالى وحى كرد به اشمويل كه:عيلى (15)را بگو كه تو را دوستى فرزندان منع مى كند ازآن كه ايشان را زجر كنى از خيانت در قربان من و اظهار فساد در قدس من،بر من است كه اين مرتبه از تو بستانم،[334-ر]و تو را و فرزندانت را هلاك كنم.


1) .مج،وز،مب،مر:عصاى.

2) .اساس:بارها/پاره ها،مج،وز،دب،مب،مر:پارهاى.

3) .همۀ نسخه بدلها:موسى.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:از او.

5) .ترانجبين.

6) .آج،لب،فق،مر+ابراهيم و روايتى عمامه.

7) .آج،فق:ميانه.

8) .مج،وز،آج،فق،مب،مر:كارزار،دب:كارزارى.

9) .آج،لب،فق،بستندى.

10) .دب،آج،مر:پير كه.

11) .وز:عبلى،دب:بلى،مب:على.

12) .مج،وز:ايشان را از اطعمه،دب:و او را،آج،لب،مب،مر:و ايشان را اطعمه،و ايشان را طعمه.

13) .آج،لب،فق،مب،مر:پسران دست درازى.

14) .مب:كردندى.

15) .دب:عيلا،مب:على.

اشمويل،عيلى (1)را خبر داد به اين.او بترسيد،و دشمنى روى به ايشان كرد با لشكرى عظيم.عيلى پسران را با لشكر به كارزار (2)فرستاد و تابوت با ايشان بفرستاد (3)، و عيلى ترسان مى بود از آن احداثى كه ايشان كرده بودند كه دايره (4)برايشان بود،او بر كرسينى (5)نشسته بود كه يكى بيامد (6)و خبر داد كه:لشكر بنى اسرايل شكسته شد،و پسران او را بكشتند و تابوت ببردند.او از آن كرسى در افتاد و بمرد.

كار بنى اسرايل مختلّ شد و هرج و مرج پيدا شد،و متفرّق شدند تا آنگه كه خداى تعالى طالوت را پادشاهى داد،و ايشان را گفت:علامت ملك او آن است كه تابوت با دست شما آيد،و قصّه او آن بود كه:آنان كه تابوت برده بودند،به دهى آوردند از دههاى فلسطين-كه آن را اردود (7)گفتند-و در بتخانه اى كه آنجا بود بنهادند و با زير پاى بت مهين نهادند.

بامداد كه در آمدند،بت در زير تابوت بود و تابوت بر زبر.دگرباره تابوت زير (8)نهادند و بت بر زبر،دگربار بامداد (9)همچنان بود،بايستادند و پاى آن بت به مسمارها بر پشت تابوت دوختند.بامداد كه آمدند،دست و پاى بت شكسته بود،و در زير تابوت افگنده،و بتان همه به روى در آمده.تابوت ازآنجا به در آوردند (10)و به ناحيتى از نواحى شهر بنهادند.اهل آن (11)ناحيت را دردى در گردن پديد آمد،و بسيارى از ايشان بمردند،گفتند:شما نمى دانى كه كس با خداى بنى اسرايل بس نباشد (12)!اين


1) .دب:عيلا،مب:على.

2) .اساس:كارزا(كلمه خوردگى دارد،به ظنّ قريب به يقين كالزار بوده)،همۀ نسخه بدلها جز لب:كارزار،با توجّه به لب و استعمال اين كلمه در موارد مشابه تصحيح شد.

3) .همۀ نسخه بدلها+بر عادت.

4) .اشاره است به تعبيرى از نوع:«دائرة السّوء»،چنان كه در قرآن مجيد آمده است:سورۀ توبه(9)آيۀ 98 و سورۀ فتح(48)آيۀ 6.

5) .كذا:در اساس(يحتمل:كرسيى)،همۀ نسخه بدلها:كرسى.

6) .مج،وز،مب:مى آمد،ديگر نسخه بدلها:آمد،همۀ نسخه بدلها+ناگاه.

7) .وز،آج،فق،مب،مر:ازدود.

8) .دب،مب:بر زير.

9) .مج،وز،آج،لب،فق:دگر بامداد،دب،مب،مر:ديگر بامداد.

10) .آج،لب،فق،مب،مر:آنجا بر آوردند.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:اين.

12) .دب:بر نيايد.

تابوت از اين شهر و اين ناحيت ببرى.ازآنجا به شهرى ديگر بردند.

خداى تعالى در آن شهر جانورى پديد آورد مانند موش،هركه را بزدى بكشتى تا در شبانروز (1)بسيار مردم بمردند،ازآنجا بياوردند و به صحرا (2)و جاى (3)در زير خاك كردند.آنگاه آنجا آمدندى به طهارت كردن.هركس كه آنجا طهارت كردى،او را ناسور و قولنج پديد آمدى،در ماندند.آخر زنى بود از جمله سبى بنى اسرايل از فرزندان پيغامبران،ايشان را گفت:ممكن نيست كه شما را از اين بلا خلاص (4)باشد تا اين تابوت در ميان شما باشد،اين تابوت از زمين خود بيرون كنى تا برهى (5).برفتند به اشارت آن زن،و گردونى بياوردند و آن تابوت برآن گردون نهادند،و در گردن دو گاو قوى بستند،و آن گاوان (6)از ولايت خود بيرون آوردند،و سر ايشان در بيابان نهادند.

خداى تعالى چهار فريشته را موكّل كرد برآن گاوان تا ايشان را[334-پ] مى راندند تا به زمين بنى اسرايل.آنگه رسنها بگسستند و تابوت آنجا رها كردند،و ايشان برگشتند.بامداد كه بنى اسرايل بيرون آمدند از شهر (7)،تابوت ديدند شادمانه شدند و بر گرفتند و به سراى طالوت بردند،و كار او و مملكت او به حضور تابوت مستقيم شد.

عبد اللّٰه عبّاس گفت (8):فريشتگان برگرفتند در هوا و با بيت المقدّس آوردند.قتاده گفت:تابوت (9)،موسى-عليه السّلام-در تيه رها كرد به نزديك يوشع بن نون.او نيز آنجا رها كرد و فريشتگان ازآنجا با نزديك طالوت آوردند.ابن زيد گفت:

بنى اسرايل بر كره گردن نهادند طالوت را (10)چون تابوت با نزديك او آوردند.


1) .دب:شبانه روزى،لب:شبان روزى.

2) .مج،وز:و به صحرا آوردند،دب:و به صحرايى آوردند،آج،لب،فق،مر:به صحرا آوردند،مب:و بر صحرا انداختند.

3) .آج،لب،فق،مب،مر:و جايى.

4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خلاصى.

5) .برهى/برهيد.

6) .دب،مر+را.

7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بنى اسرائيل از شهر بيرون آمدند.

8) .همۀ نسخه بدلها+تابوت،لب+را،مب+را ديدند.

9) .دب+را.

10) .دب:به كره طالوت را گردن نهادند،ديگر نسخه بدلها:ندارند.

إِنَّ فِي ذٰلِكَ ،يعنى در تابوت و قصّه او و شأن او. لَآيَةً لَكُمْ ،آيتى و علامتى و دلالتى هست شما را. إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ،اگر هيچ به خداى ايمان دارى،يعنى به آيت و دلالت آن كس منتفع شود كه در او نظر و تأمّل كند،و اين،مؤمنان كنند.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:تابوت و عصاى موسى در بحيره طبريّه است در درياى طبرستان،و پيش از قيامت ازآنجا برآرند،و اين در عهد صاحب الزّمان باشد-على ما جاءت به الرّواية عن الصّادقين-عليهم السّلام.

فَلَمّٰا فَصَلَ طٰالُوتُ بِالْجُنُودِ (1)،چون طالوت لشكر فصل كرد،أى خرج و شخص بهم،چون ببرد ايشان را.و اصل«فصل»قطع بود،يعنى چون ايشان را از قرارگاه خود بياورد و جدا كرد،نظيره قوله: وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِيرُ (2).

چون طالوت (3)لشكر بساخت و از بيت المقدّس بيرون آمد،هفتاد هزار مرد مقاتل بودند.و گفته اند:هشتاد هزار كس از آن لشكر و از آن شهر بازنه ايستاد (4)الّا پيرى يا بيمارى يا نابينايى يا معذورى،براى آن كه چون تابوت بديدند،متيقّن شدند به نصرت و ظفر.طالوت گفت:مرا،اين جمع و انبوه حاجت نيست،هركس كه او به عمارتى يا به تجارتى يا كدخدايى يا اصلاح معيشتى مشغول بوده است با سر كار خود بايد شدن.كسى بايد كه با من بيايد كه جوانى بسيط (5)باشد،فارغ دل كه همه همّت او قتال بود.

از اين شرط هشتاد هزار مرد جمع شدند و به راه بيامدند.گرماى گرم بود و آب كم بود،گفتند:يا طالوت!اين راهى دراز است و آب كم است،از خداى در خواه تا جوى (6)آب براند اين جا.طالوت گفت:من اين در خواهم از خداى و خداى اجابت كند،و لكن ابتلا كند شما را به آن. إِنَّ اللّٰهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ ،اى مختبركم،خداى شما را امتحان و آزمايش مى كند به جوى.

جمله قرّاء«بنهر»مفتوحة الهاء خوانند[335-ر]،و در شاذّ حميد و ابن


1) .اساس و همۀ نسخه بدلها:فلمّا،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

2) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 94.

3) .فق:جالوت.

4) .آج،لب:نايستادند.

5) .مج،وز،دب:نشيط،كه بر متن مرجّح است.

6) .دب:جوب.

محيصن (1)«بنهر»ساكنة الهاء خوانند.و اين دو لغت است،مثل:«شعر»و«شعر»، و«شمع»و«شمع»،و«صمغ»و«صمغ»،و«فحم»و«فحم».

عبد اللّٰه عبّاس و سدّى گفتند:جوى فلسطين خواست.قتاده و ربيع گفتند:آبى است از ميان اردن و فلسطين خوش.و«ابتلاء»آن بود كه گفت: فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي ،هركه از اين جوى آب خورد،از من هيچ نيست،يعنى نه از اهل دين من است،بيانش: فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي (2)...،اى من اهل ديني.و هركس كه از اين آب باز نخورد او از من است،و از اهل دين و طاعت من است.و«طعم»به معنى شرب است اين جا.و اصل در طعام باشد،و اين جا مجاز است،و براى آن گفت كه مراد ذوق است،نظيره قوله: لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا (3)...،و در اين آيت استشهاد اگر حمل بر عموم كنند در مأكول و مشروب اولى تر باشد،و لكن در آيت ما حمل جز بر مشروب نشايد كردن براى قرينه.آنگه استثنا كرد تا حرج نباشد،گفت: إِلاّٰ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ.

نافع و ابو عمرو و ابو جعفر خوانند:«غرفة»به فتح«غين»،و در شاذّ جماعتى بسيار هم اين قرائت خواندند،منهم:عبد اللّٰه بن العبّاس و ابن ابي اسحاق و سليمان التّيمىّ و شيبه و ابو بحريه (4)و ايّوب.و باقى قرّاء«غرفة»بضمّ الغين خواندند،گفتند:

دو لغت است،و كسائى و ابو عبيد (5)گفتند:ميان ايشان فرق آن است كه«غرفة»به فتح«غين»مصدر باشد مرّة واحدة،من غرفت.و«غرفة»،اسم باشد،نام آن مقدار آب بود كه در دست گنجد.

گفتند:ايشان را كه:از اين جوى مخوريد (6)،و اگر خوريد (7)بيشتر از كفى مخوريد (8)،امتثال نكردند و التفات نكردند،و همه از آن جوى آب خوردند،و تمام


1) .اساس و همۀ نسخه بدلها:ابن محيص،با توجّه به ضبط كلمه در مآخذ و منابع مربوط به اعلام تصحيح شد.

2) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 36،چاپ شعرانى(300/2):و من لم يطعمه فانه مني.

3) .سورۀ مائده(5)آيۀ 93.

4) .كذا:در اساس با،مج:لحرمه(بدون نقطه)،وز:بحرمه،چاپ شعرانى(301/2):ابو مخرمه.

5) .مب:ابو عبيده.

6) .دب،آج،لب،فق:مخورى/مخوريد.

7) .دب،آج،لب،فق:خورى/خوريد.

8) .دب،آج،لب،فق:نخورى/نخوريد.

خوردند الّا اندكى كه خداى تعالى استثنا كرد از او (1): إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ. و نصب او بر استثناست.و عبد اللّٰه مسعود به رفع خواند:الّا قليل منهم،چنان كه شاعر گفت:

و كلّ أخ مفارقه أخوهلعمر أبيك الّا الفرقدان

در آن اندك خلاف كردند كه از آن آب نخوردند.سدّى گفت:چهار هزار بودند،و جمله مفسّران گفتند:سيصد و سيزده مرد بودند.و دليل صحّت اين قول، حديث براء بن عازب است كه گفت:رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت ما را روز بدر:

انتم اليوم على عدد اصحاب طالوت حين عبروا النهر و ما جاز معه الا مؤمن ،شما امروز بر عدد اصحابان طالوتى (2)كه به جوى عبر كردند و هيچ كس با او عبر نكرد الّا مؤمنى،و ما آن روز سيصد و سيزده[335-پ]مرد بوديم.اى عجب اين عدد معيّن در اصحاب طالوت عجب نيست،و در لشكر پيغامبر روز بدر بديع نيست،در اصحابان صاحب الزّمان-عليه السّلام-چه اعجوبت آمد و استبداع و استنكار،اگر نه محض عناد است.با يكديگر گفتند:اين محال باشد ما را گفتن كه بر كنار آب ايستاده آب مخورى (3)،بيايى (4)تا آب تمام بازخوريم و برگيريم،كه (5)از اين جا بگذريم دگر آب نباشد:

تمتّع من شميم عرار نجدفما بعد العشيّة من عرار

تا فردا (6)اين ابلهان كه آب نخورده باشند به (7)تشنگى بميرند،ما را مسكت (8)و قوّت باشد.

اين بگفتند،و آب بسيار بازخوردند،و چهار پايان را سيراب كردند،و آن سيصد و سيزده مرد بهرى نخوردند (9)و بهرى كفى آب بيش نخوردند.

آنان كه آب تمام خورده بودند،تشنگى برايشان غالب شد و لبهايشان سياه شد.

چندان كه آب خوردند سير نشدند،و بر كنار آن جوى بماندند ضعيف و بى قوّت،و


1) .آج،لب،فق:از ايشان.

2) .مج:طالوئيد.

3) .مج،وز،مب،مر:مخوريد.

4) .دب،آج،فق،مر:بيا،مب:بياييد.

5) .مب:گر،فق:چو.

6) .دب،مب،مر+كه.

7) .مب:از.

8) .همۀ نسخه بدلها:مكنت.

9) .لب،فق:بخوردند،مب،مر:خوردند.

عبر (1)نتوانستند كردن و به كالزارگاه (2)نرسيدند و به فتح حاضر نيامدند،و آنان كه اندكى (3)خورده بودند تن درست و قوى به جوى بگذشتند و از تشنگى هيچ زيان نرسيد ايشان را.

فَلَمّٰا جٰاوَزَهُ هُوَ ،چون بگذشت به رود-يعنى طالوت-و آن جماعت اندك از مؤمنان سيصد و سيزده مرد كه با او بودند، قٰالُوا ،گفتند-يعنى آنان كه منافقان بودند-كه آب بسيار خورده بودند: لاٰ طٰاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ ،ما را طاقت نباشد و قوّت با جالوت و لشكرش.اين بگفتند و از طالوت برگشتند.

آى عجب،اللّٰه تعالى،هر وقتى سببى سازد و نشانه اى كند تا نفاق (4)منافقان به آشكارا كند،و پرده از روى كار ايشان بردارد.در بدايت كار،آدم را محكى ساخت كه ابليس منافق (5)به او از جمله مقدّسان حضرت بيرون آورد،و گمانى كه در حقّ او بردند به خير خلاف آن آشكارا كرد،و سجده آدم در ميانه (6)سبب كرد (7)،بيانش: أَبىٰ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ الْكٰافِرِينَ (8).

در عهد نوح-عليه السّلام-غرس خرما نهادن (9)و دفع هلاك قوم از (10)وقت به وقت سبب ساخت (11)ظهور نفاق منافقان آن امّت را.در عهد طالوت،جوى سبب ظهور نفاق منافقان بنى اسرايل كرد تا آنچه در دل داشتند بر صحرا نهادند.

در عهد رسول،هم چونين فرمود: مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلىٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّٰى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (12)،اگر آنجا جوى سبب كرد،اين جا درياى (13)سبب كند.اگر جوى[336-ر]اين كار را بشايد (14)درياى بهتر بشايد (15)خصوصا كه درياى (16)


1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:عبور.

2) .مج،وز،دب،آج،مر:كارزارگاه،فق،مب:كارزار.

3) .آج،لب،فق:اندك،مر:آب.

4) .همۀ نسخه بدلها+قومى.

5) .همۀ نسخه بدلها+را.

6) .آج،لب،فق،مب،مر:آدم آن وقت.

7) .دب،آج،لب،فق،مر+كه.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 34.

9) .آج،لب،فق:نهادند.

10) .همۀ نسخه بدلها:آن.

11) .مر:خاست.

12) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 179.

13) .آج،لب،فق،مب،مر:دريا.

14) .مج،دب:نشايد،مر:شايد.

15) .مر:شايد.

16) .دب،آج،مب،مر:دريا.

ديگر با او پيوندد با دو گردند (1): مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيٰانِ (2).آنجا ايشان را گفتند:آب عذب است،و لكن مخورى كه امتحان چنين آمد.و اين جا گفتند:آب دريا شور است و تلخ،جز از اين مخوريد كه تكليف است،و تكليف خوش نباشد.

آنان را كه گفتند از آن مخوريد،هم (3)از آن خوردند.و اينان را كه گفتند جز اين مخورى (4)،گرد اين (5)نگشتند و يك شربه (6)از آن نوش نكردند،لا جرم چنان كه بخوردن نفاق ايشان ظاهر شد،به ناخوردن نفاق اينان نيز ظاهر شد تا در نفاق اينان برابر ايشان شدند تصديقا

لقول النّبىّ-عليه السّلام: سيكون في امتي ما كان في بني اسرائيل حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة ،از او محكى ساختند تا ابريز (7)را از غشّ و دغل (8)ابراز كنند (9).

اذا ما التّبر حكّ على المحكّتبيّن غشّه من غير شكّ

ففينا الغشّ و الذّهب المصفّىعلىّ بيننا شبه المحكّ

منافقان آنگه گفتند: لاٰ طٰاقَةَ لَنَا ،از سر ضعف بصيرت و فتور عقيدت گفتند:ما طاقت نداريم،همانا بانفاق جمع جبر كردند منافق مجبّر بودند،براى آن كه خداى ايشان را آن تكليف كرده بود،و ايشان گفتند:ما را طاقت نيست پس تكليف ما لا يطاق مى گفتند،مؤمنان چه گفتند آنچه خداى از ايشان (10)بازگفت.

قٰالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاٰقُوا اللّٰهِ ،گفتند آنان كه دانستند و متيقّن بودند ملاقات خداى را.«ظنّ»اين جا به معنى علم است،براى آن كه اين كنايت است از ايمان،و آنچه از باب ايمان بود علم باشد،ظنّ نباشد.و«ظنّ»در كلام عرب به معنى علم آمده است،چنان كه شاعر گفت:

فقلت لهم ظنّوا بألفى مدجّجسراتهم فى الفارسىّ المسرّد


1) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:تا در او گردند،مر:تا دريا گردند.

2) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 19.

3) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:همۀ.

4) .همۀ نسخه بدلها+هيچ.

5) .همۀ نسخه بدلها:آن.

6) .آج،فق،مب،مر+آب.

7) .دب،آج،لب:اين نو،فق:آن نور،مب،مر:اين زر.

8) .مب،مر:غلّ.

9) .همۀ نسخه بدلها:پاك كنند.

10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خداى ايشان را.

و«ملاقات»و«لقا»را تفسير برفت پيشتر از اين،و اصل او در لغت مقابله بود تا (1)مقاربت،و حقيقت آن بر خداى روا نباشد،تقول (2)العرب:التقى الجمعان،و تلاقى الفريقان اذا تقابلا.و اين از صفات اجسام باشد (3)،و هركجا در قرآن و اخبار آيد كنايت بود از حضور به موقف قيامت براى جزاى اعمال،و التّقدير:قال الّذين يعلمون انّهم ملاقوا ثواب اللّٰه،و كذا قوله: فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ (4)...،اى لقاء ثواب ربّه.

و از آن جماعت اندك بودند كه با طالوت برفتند (5)،چه گفتند: كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ (6)،اى جماعة[336-پ].و اين لفظى است جماعت را،لا واحد له من لفظه، كالقوم و الرّهط و النّفر،و يجمع جمع السّلامة على فئات و فئين.

زجّاج گفت:اشتقاق«فئه»من فأوت رأسه بالعصا اذا شققته (7)بها،و فأيته ايضا.

پس«فئه»،فرقه باشد معنى و اشتقاقا (8)،گفتند براى توطين نفس را و تسليه قلب را:

بس گروه اندك كه ايشان غلبه كنند لشكر بسيار را به فرمان خداى،و خداى -جلّ جلاله-با صابران است.

حق تعالى در اين قصّه چند جاى (9)،اندك را بستود،يكى آنجا كه (10): فَلَمّٰا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتٰالُ تَوَلَّوْا إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ (11)...،و يكى آنجا كه گفت: فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ. دگر اين جا كه (12): كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً ،بس اندك كه غالب آيد بر بسيار (13).و دگر جا (14)گفت: وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ الشَّكُورُ (15)،و دگر جا (16)گفت: إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ قَلِيلٌ مٰا هُمْ (17)-الى غير ذلك.


1) .كذا:در اساس،همۀ نسخه بدلها:يا.

2) .لب،فق:يقول.

3) .همۀ نسخه بدلها:بود.

4) .سورۀ كهف(18)آيۀ 110.

5) .مب:مى رفتند.

6) .همۀ نسخه بدلها+ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً .

7) .فق:اشفقه،مب،مر:اشققته.

8) .مج،وز:اشتقاق.

9) .مج:جايى.

10) .همۀ نسخه بدلها+گفت.

11) .سورۀ بقره(2)آيۀ 246.

12) .آج،لب،فق،مب+گفت.

13) .مج،وز:آيد بسيار را.

14) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:جاى،مب،مر:ديگر جاى.

15) .سورۀ سبأ(34)آيۀ 13.

16) .مج:جاى،مب،مر:ديگر جاى.

17) .سورۀ ص(38)آيۀ 24.

و كثير را بنكوهيد (1)چند جاى،في قوله: بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (2)، وَ لاٰ يَعْقِلُونَ (3)، وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَشْكُرُونَ (4)،و لاٰ يُؤْمِنُونَ. (5)،و: لاٰ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ (6)،تا چندين لاف نزنى به كثرت،و طعن نزنى به قلّت،و تكيه نكنى على السّواد الأعظم.دنييت (7)سواد است و شعارت سواد است،تكيه يت (8)بر سواد است و لافت از سواد است (9)، سوداء اين سواد (10)تو را برابر (11)سويدا و سواد است،اعنى سويداء القلب و سواد العين،ترسم كزين همه (12)سياهى دلت سياه شده باشد،آنگاه آن (13)سياهى تعدّى كند از دل به روى تا چنان كه در دنيا سياه دلى،در آخرت سياه روى شوى كه: وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ (14)...،اين كثرت مقال تو و كثرت محال تو از كثرت سواد تو است.آن مرد هم (15)فخر به كثرت آورد كه: أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مٰالاً (16)...،و نمى دانى كه در كثرتش خير نيست:

به قول ايزد خير از كثير دور آمدتو جهد كن كه از آل (17)كثير باشى دور (18)

يقين بدان كه اگر در كثير خيرستىبه چپ نبودى و عقد كثير

عقد كثير به چپ باشد و ره كثير به چپ باشد (19)،آنجا كه صباء يمن بر اصحاب


1) .فق:نيكوهيد.

2) .سورۀ نحل(16)آيۀ 75 و 101،سورۀ انبياء(21)آيۀ 24،سورۀ نمل(27)آيۀ 61،لقمان(31)آيۀ 25.

3) .سورۀ زمر(39)آيۀ 43،و 9 مورد ديگر تعبير«لا يعقلون»در قرآن كريم آمده است.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 243،سورۀ يوسف(12)آيۀ 38،سورۀ غافر(40)آيۀ 61.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 100،سورۀ هود(11)آيۀ 17،سورۀ رعد(13)آيۀ 1،سورۀ يس(36)آيۀ 7،سورۀ غافر (40)آيۀ 59.

6) .سورۀ نساء(4)آيۀ 114.

7) .كذا:در اساس«دنييت/دنيايت»،نسخه به صورت«دينيت»هم خوانده مى شود،مج:دست افرازت،وز: دست افذازت،دب،آج،لب،فق،مب،مر:دست افزارت.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تكيه ات.

9) .همۀ نسخه بدلها+تا.

10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سودا.

11) .همۀ نسخه بدلها:بر اين.

12) .مب+سويد او.

13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:آنگه اين.

14) .سورۀ زمر(39)آيۀ 60.

15) .همۀ نسخه بدلها:نيز.

16) .سورۀ كهف(18)آيۀ 34.

17) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:اهل.

18) .فق،مب،مر:دور باشى.

19) .دب،آج،لب،فق،مب،مر،عبارت:«ره كثير به چپ باشد»را ندارد.

اليمين آيد،شمال شقاوت بر اصحاب الشّمال مشتمل شود همه را درهم پيچد،ايشان را كه راست بوده باشند به راست ببرند،و ايشان (1)را كه كژ بوده باشند به چپ ببرند، تا ايشان (2)از اينان،و اينان از ايشان جدا شوند، فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ (3)،همچنان كه آن عدد اندك منصور و مظفّر آمدند-باذن اللّٰه-مثل اين عدد فردا منصور و مؤيّد باشند[337-ر]بتأييد اللّٰه مع امام من اهل بيت (4)رسول اللّٰه،مؤيّد من عند اللّٰه،مظفّر من قبل اللّٰه،قائم بامر اللّٰه،مظهر لدين اللّٰه،داع الى كتاب اللّٰه،ناصر لاولياء اللّٰه قاهر لأعداء اللّٰه،كلمة اللّٰه،امان اللّٰه،حجّة اللّٰه القائم بقسط اللّٰه،و الذّابّ عن حريم اللّٰه،و النّاصر لدين اللّٰه الّذي

قال له النّبىّ-صلّى اللّٰه عليه و آله: لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج رجل من ولدي (5)يواطى اسمه اسمي و كنيته كنيتي يملأ الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما ،به كثرت خود و قلّت او منگر،كه نصرت نه به كثرت است،و ذلّت نه به قلّت است.نه كثرت موجب نصرت است،و نه قلّت علّت ذلّت است،بل نظر به اين است كه: كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّٰهِ .

شاها همه فتح در سر رايت تستو اين نادره بازپسين غايت تست

هرچند كه لشكر عدو بى عدد است«كم من فئة قليلة»آيت تست

قوله: وَ لَمّٰا بَرَزُوا لِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ ،آنگه كه بيرون آمدند يعنى لشكر طالوت -اين سيصد و سيزده مرد.و«بروز»خروج باشد،و«بارز»خارج باشد،و«براز»و «مبارزت»بر يكديگر به در آمدن باشد قتال را،و«براز» (6)زمين صحرا باشد،يقال:

برز له اى خرج له.براى جالوت و لشكرهاى او اين جماعت اندك در برابر آن جموع و جنود بايستادند.براى آن كه به ايمان و اعتقاد درست رفته بودند.

چون سواد ايشان ديدند از بياض صفاى اعتقاد زبان به دعاى برگشادند كه:

«ربّنا»،پروردگار ما و سيّد ما، أَفْرِغْ عَلَيْنٰا صَبْراً ،اى صبّ (7)علينا،صبر بر ما ريز.


1) .همۀ نسخه بدلها:اينان.

2) .لب+را.

3) .سورۀ شورى(42)آيۀ 7.

4) .مج:اهل البيت.

5) .آج،لب،فق:من اهل بيتى.

6) .مب،مر:برزى.

7) .دب،لب،مب،مر:صبّه.

و اصل او از فراغ دلو[باشد] (1)،يعنى اگر صبر در جايى است مثلا از آن چندان بر ما ريز تا آن جاى فارغ و تهى شود. وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا ،ما را ثبات قدم ده،ياى ما بر جاى دار. وَ انْصُرْنٰا عَلَى الْقَوْمِ الْكٰافِرِينَ ،بار خدايا!ما را مدد فرست به دو چيز:به صبر و (2)نصر،صبر بر ما و نصر (3)بر دشمنان ما كه كافرانند.و در اين آيت اضمار و اختصارى هست،تقدير اين است (4):فانزل اللّٰه عليهم صبرا و نصرا.

فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللّٰهِ ،ايشان بخواستند،خداى اجابت كرد صبر و نصرت (5)فروفرستاد ،ايشان لشكر جالوت را به هزيمت كردند.و هزم و هشم و هصم و هضم همه كسر باشد،جز كه بعضى از بعضى بيشتر. وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ ،داود جالوت را بكشت.

مفسّران گفتند به الفاظ مختلفه و معانى متّفقه كه:از جمله آنان كه با طالوت به جوى [337-پ]بگذشتند،ايشا بود پدر داود-عليه السّلام-با سيزده پسر.و داود به سال كمتر بود،روزى بيامد و پدر را گفت:اى پدر!من در قفا (6)گوسپند (7)مى روم و قلاسنگ (8)به دست گرفته هيچ نيست كه من خواهم كه به قلا سنگ (9)بزنم و الّا اصابت باشد،و هركه را بزنم به قلا سنگ (10)بيفگنم.

پدر گفت:بشارت باد تو را كه خداى تعالى روزى تو در قلا سنگ (11)تو نهاده است.روزى دگر آمد و گفت:اى پدر!گوسپند (12)مى چرانيدم،در بيشه شدم شيرى ديدم خفته،برفتم و بر پشت او نشستم و او را بتاختم،و او مرا نيازرد.پدر گفت:اين چيزى (13)است كه خداى به تو خواست.روزى دگر آمد و گفت:اى پدر!من در كوه مى روم و خداى را تسبيح مى كنم،هيچ سنگ نيست و الّا به تسبيح من خداى را تسبيح مى كند.پدر گفت:اين چيزى (14)است كه خداى تو را داده است.


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مج،وز،دب+به.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز مج،وز:نصرت.

4) .همۀ نسخه بدلها+كه.

5) .مج،وز،آج،لب:نصر.

6) .همۀ نسخه بدلها:قفاى.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب+كه.

8) .مب،مر:فلاسنگ.

9) .مب،مر:فلاسنگ.

10) .مب،مر:فلاسنگ.

11) .مب،مر:فلاسنگ.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:گوسفند.

13) .مج:خيرى،مب:چيزهايى.

14) .مج:خيرى.

چون دو لشكر روى به هم آوردند،جالوت كس فرستاد به طالوت تا پيش (1)من آى به كالزار (2)يا كسى (3)را پيش من فرست،اگر او مرا بكشد ملك من شما را باشد، [و اگر من او را بكشم ملك شما مرا باشد] (4).طالوت[در ماند] (5)،بفرمود تا در لشكر او ندا كردند كه:كيست كه به مبارزت جالوت بيرون شود،و من كه طالوتم دختر به او دهم و ملك با او بخشم به دونيمه ؟كس اجابت نكرد،كه آن ملعون مهيب مردى بود و شجاع و منكر.

طالوت پيغامبر را گفت:دعا كن خداى را و از خداى در خواه تا تو را خبر دهد از كار اين كافر.اشمويل دعا كرد.خداى تعالى جبريل را فرستاد و قرنى در او روغن قدس و تنورى از آهن،و گفت خداى (6)مى گويد:كشنده جالوت مردى باشد كه اين قرن بر سر او نهند (7)،روغن در قرن (8)بجوشد و از قرن بيرون آيد،و گرد سر او بر گردد چون تاجى،و به رويش فرونيايد و در اين تنور آهن شود،اين تنور يك اندام (9)او باشد نه بيش و نه كم.

طالوت آن جماعت حاضران را بخواند و تجربت كرد،بر هيچ كس راست نبود، خداى تعالى وحى كرد كه:اين مرد از فرزندان إيشا است،إيشا فرزندان خود را حاضر كرد،دوازده مرد شجاع تمام بالا جسيم و سيم،يك يك را عرضه مى كردند برآن قرن،و روغن هيچ نمى جنبيد.و در ميان ايشان يكى بود به بالا از همۀ درازتر و به تن از همه ضخم تر (10)،هربار او را عرض (11)مى كرد و فايده (12)نبود.خداى تعالى وحى كرد بدو كه:چه چشم در اين جسيم (13)طويل زده اى كه:انا لا نأخذ الرجال على صورهم و


1) .مج،وز:يا پيش،دب،آج،لب،فق،مب،مر:كه با پيش.

2) .مج،وز،آج،فق،مب،مر:كارزار.

3) .اساس:تا كسى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خداى تعالى.

7) .همۀ نسخه بدلها+اين.

8) .همۀ نسخه بدلها:روغن در او.

9) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(306/2):تنور به اندام.

10) .آج،لب:ضخيم تر.

11) .مج:عرضه.

12) .مج،وز:فايده.

13) .وز:جسم.

لكن نأخذهم على صلاح قلوبهم،ما مردان را به صورت ننگريم و لكن ايشان را به صلاح دل نگريم.

اشمويل،إيشا را گفت:تو را فرزند دگر هست؟گفت:نه.جبريل آمد كه دروغ مى گويد.پيغامبر گفت:چرا چونين گويى؟خداى تعالى مى گويد كه:تو دروغ مى گويى.

گفت:خداى[338-ر]راستيگر (1)است،من دروغ مى گويم،مرا پسرى است كهترين فرزندان است براى آن كه كوتاه است و حقير است،شرم داشتم كه مردمان او را بينند داود نام است.خود (2)در ميان مردم نيارم او را.او در كوه گوسپند (3)مى چراند.و داود -عليه السّلام-مردى بود كوتاه و حقير،و زرد روى و بيمار شكل،ازرق چشم،اندك (4)موى.

طالوت گفت:ما برويم و او را ببينيم.برفت با جماعتى،او را يافت بر كوه گوسپند (5)مى چرانيد،ورودى عظيم بيامده بود،و او آن گوسپندان (6)را دودو بر گردن مى گرفت.

و با اين كنار (7)مى آورد.چون طالوت او را بديد،گفت:اين است لا شكّ،اين كه بر بهايم (8)رحيم است،بر مردمان رحيم تر باشد.او را پيش خواند و آن قرن بر سر او نهاد، آن روغن در او بجوشيد و گرد سر او برگرديد مانند اكليلى.طالوت او را گفت:تو را افتد كه با جالوت كالزار (9)كنى و او را بكشى و از ملك من نيمه اى تو را باشد؟و دختر خود را به تو دهم.اگر آن كه (10)يك كافر را بكشد با حيات صاحب ملك نيمه (11)ملكش مى برسد و دختر،آن كس كه هزاران كافر را بكشت در حيات ارش دختر نرسد (12)و از پس وفات او ملك.

داود گفت:بلى.طالوت گفت:از خويشتن هيچ يافته اى كه قوّت اين كار دارى (13)؟گفت:بلى،وقتها شير بيايد و تعرّض گوسپند (14)من كند يا پلنگ يا گرگ، من بگيرم ايشان را و دست در زفر (15)ايشان كنم و بر درّم و بيندازم.


1) .مج،مب،مر:راست گير،دب:راستيگير،آج،فق.راستگو.

2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+هرگز.

3) .دب،آج،فق،مب،مر:گوسفند.

4) .مج:اندكى.

5) .دب،آج،فق،مب،مر:گوسفند.

6) .دب،آج،فق،مب،مر:گوسفند.

7) .مج،وز:كنارى.

8) .آج،لب،فق،مب،مر+چنين.

9) .مب:جنگ،ديگر نسخه بدلها بجز لب:كارزار.

10) .مج،وز،دب،آج،لب+كس.

11) .آج،فق،مب،مر:ملكش يك نيمه.

12) .مب،مر:برسد.

13) .مب+كه با جالوت كارزار كنى.

14) .دب:گوسفند،آج،لب،فق:گوسفندان.

15) .آج:زير.

گفت:بيا تا برويم.با لشكرگاه آمدند.داود-عليه السّلام-در راه كه مى آمد، سنگى آواز داد او را كه:مرا بردار كه من سنگ هارونم كه فلان پادشاه را به من بكشت.برگرفت و در توبر[ه] (1)نهاد.به سنگى ديگر بگذشت،آواز داد كه:مرا بردار كه من سنگ موسى ام كه فلان پادشاه را به من كشت (2).به سنگى ديگر رسيد،آواز داد كه:مرا بردار كه من سنگ توام كه هلاك جالوت در من نهادند.خداى تعالى مرا براى تو مى داشت.برگرفت و در توبر[ه] (3)نهاد.

چون جالوت سلاح در پوشيد و صفها كالزار (4)راست كردند،جالوت بيرون آمد بر اسپى (5)گرانمايه نشسته،و سلاح تمام پوشيده مبارزه خواست.طالوت اسپى نيكو بياورد و سلاح تمام (6)،تا داود (7)در پوشيد و بر نشست و پاره اى برفت و بازآمد.مردم گفتند:كودك است،بترسيد.گفت:أيّها الملك!اين سلاح نه ساز من است،و من كالزار (8)به قوّت خداى كنم نه به عدّت و سلاح.مرا رها كن تا چنان كالزار (9)كنم كه مرا بايد،گفت:تو دانى.آن سلاح بكند و پياده شد،و آن توبر[ه] (10)در برافگند و قلاسنگ (11)به دست گرفت و پيش جالوت آمد.

و جالوت مردى مذكور بود به قوّت و شدّت (12)و شجاعت،و به تنها (13)بر لشكرهاى گران حمله بردى،و ترك را كه بر سر داشت (14)[338-پ]سيصد من آهن بود-على ما جاء فى التّفسير.

چون در داود نگريست (15)،ترسى از او در دلش افتاد،گفت:تو آمده اى به (16)قتال


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

2) .دب+برگرفت،مب،مر+بر گرفت و در توبره نهاد.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .مج،وز،فق،مب،مر:صفهاى كارزار.

5) .مب:اسب.

6) .دب،آج،لب،فق+به او داد.

7) .دب:داود تمام،مب،مر:به داود داد او.

8) .مج،وز،دب،فق،مب،مر:كارزار.

9) .مج،وز،دب،فق،مب،مر:كارزار.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد،همۀ نسخه بدلها+سنگ.

11) .مب:فلاسنگ.

12) .مب:شوكت.

13) .مج،وز:به تنهايى.

14) .اساس از اين جا تا آخر اين مجلّد به صورت نونويس و مغلوط است.

15) .آج،لب،فق،مر:نگريد.

16) .مج:بر.

من؟گفت:بلى.گفت سلاحت كجاست؟گفت:سلاح من اين قلاسنگ (1)است.

گفت:سنگ به سگ اندازند.گفت:تو از سگ بدترى (2).گفت:لا جرم گوشتت ببخشم از ميان سباع زمين و مرغ هوا.گفت:با خدا گوشت تو ببخشيدم (3).

آنگه دست فراز كرد و يك سنگ بر آورد و گفت:به نام خداى ابراهيم و در قلاسنگ (4)نهاد،و ديگرى بر آورد و گفت:به نام خداى اسحاق و در قلاسنگ (5)نهاد.

و ديگرى بر آورد و گفت:به نام خداى يعقوب و در قلاسنگ (6)نهاد،هر سه يكى شد او بينداخت.خداى تعالى باد را موكّل كرد تا آن سنگ را مى برد تا بر ميان ترك جالوت آمد،و به ترك فروشد و به سر و پيشانى او بيرون شد (7)و از قفايش بيرون افتاد و در (8)قومى آمد كه در پس پشت او نشسته بودند،و سى مرد را بكشت و جالوت بيفتاد (9)مرده،و لشكر به هزيمت رفتند (10).داود بيامد و به پاى جالوت درآويخت و او را پيش طالوت كشيد و بيفگند،و مسلمانان شاد (11)شدند و او را (12)دعا كردند.

چون با شهر آمدند،داود گفت طالوت را:وفا كن با آن وعده كه كردى (13).

طالوت گفت:تو مى خواهى (14)دختر (15)ملك را به حكم خود كنى بى صداقى؟گفت:

تو بر صداق (16)شرط نكردى پيش از كشتن جالوت،و من چيزى ندارم كه به صداق دختر تو دهم.

طالوت گفت:من از تو چيزى نمى خواهم كه (17)ندارى،كه تو مرد كارزارى (18)،و


1) .مب،مر:فلاسنگ.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:بترى.

3) .مج،وز،دب،لب،فق:ببخشيد،آج:ببخشد،مر:بخشيدم.

4) .مب،مر:فلاسنگ.

5) .ضبط اساس در اين قسمت كه به صورت نونويس است«فلا سنگ»مى باشد،با توجّه به ضبط همين حكم در صفحات قبلى اساس و به ضبط با قياس مج،وز،دب،آج،لب،فق تصحيح شد.

6) .ضبط اساس در اين قسمت كه به صورت نونويس است«فلا سنگ»مى باشد،با توجّه به ضبط همين حكم در صفحات قبلى اساس و به ضبط با قياس مج،وز،دب،آج،لب،فق تصحيح شد.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر:فروشد.

8) .همۀ نسخه بدلها:بجز مر:و بر.

9) .مج:بيوفتاده.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:شدند،مب،مر:كردند.

11) .مج،وز،دب،آج،فق:شادمانه،لب،مب،مر:شادمان.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:و داود را.

13) .مب:ندارد،ديگر نسخه بدلها بجز مر:كه مرا دادى.

14) .مج،وز:تا،دب،آج،لب،فق،مب+كه.

15) .مب+با.

16) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:صداقى.

17) .همۀ نسخه بدلها+تو.

18) .دب،لب:مردى كالزارى.

ما را در اين كوهستان دشمنان (1)هستند اغلف،يعنى ختنه ناكرده،چون دويست مرد از ايشان[بكشى] (2)و به علامت غلفه (3)ايشان با پيش من آرى،من دختر به تو دهم.او بيامد به آنجا رفت،و ايشان را (4)هركه را يافت مى كشت و غلفه ايشان با رشته مى كرد تا تمامى دويست كس را بكشت،و نشان را با پيش طالوت آورد.

طالوت دختر به او داد و انگشترى ملك در دست او كرد،و داود بر سرير سرورى بنشست و به عدل مشغول شد،و مردم به او اقبال كردند و مايل شدند به او.

جماعتى مفسّران روايت كردند كه طالوت حسد برد بر داود،قصد كشتن او كرد.داود بگريخت و در كوهى پنهان شد،و طالوت در طلب او عالم خراب كرد، و هركس از علما و احبار بنى اسرايل كه او را نهى كردند از كشتن او (5)،او را بكشت تا در همۀ بنى اسرايل جز يك زن نماند از نژاد علما،او را پنهان كردند-في خرافات طويلة-كه ظاهر قرآن از آن مانع است،من قوله تعالى: إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاهُ عَلَيْكُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ (6)،و خداى تعالى اين معنى جز با كسى نكند از اطلاق لفظ«اصطفا»و آنچه آيت متضمّن آن است كه او معصوم باشد.

و بعضى مفسّران گفتند:[طالوت] (7)پيغمبر بود،و اگر اين روايت درست باشد صغيره و كبيره در حقّ او ممنوع بود،پس اولى (8)باشد كه كتاب را صيانت (9)كنند از حديثهاى مطعون.

و گفته اند:طالوت چهل سال پادشاهى كرد و ملك به داود سپرد و با پيش خداى تعالى شد،و كار (10)داود در ملك مقرّر شد،و بنى اسرايل جمله به او (11)مجتمع


1) .مج،وز،دب:دشمنانى.

2) .اساس كه در اين قسمت نونويسى است،ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس:حلقه،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:و از ايشان.

5) .آج،لب،فق،مب:داود.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 247.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .مج،وز،دب:اولى تر آن،آج،لب،فق:اولى تر.

9) .اساس كه نونويس است:صلبيه،با توجّه به مج تصحيح شد.

10) .اساس:و در كار،با توجّه به مج تصحيح شد.

11) .مج،وز،دب،آج،لب:بر او.

شدند. وَ آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ ،و خداى تعالى او را ملك (1)داد و پادشاهى و نبوّت،و او از فرزندان يهودا بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم-عليه السّلام-بود.

اى عجب (2)حق تعالى از داود (3)،كشتن جالوت بازگفت،و عقيب (4)او گفته (5).

من او را ملك دادم و حكمت،اگر آن كه يك كافر را بكشت،[او را] (6)ملك دنيا و پيغمبرى رسيد،آن كه هزار (7)را بكشت او را امامت و ملك آخرت نرسد؟بلى،هم امامتش داد و هم ملك،و هر دو به لفظ ملك گفت،امّا امامت في قوله تعالى: فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (8)،«كتاب»قرآن است، و«حكمت»نبوّت،و«ملك»ملك امامت.امّا ملك آخرت ففي قوله: وَ إِذٰا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً (9).

وَ عَلَّمَهُ مِمّٰا يَشٰاءُ ،بازآموخت او را (10)آنچه خواست.بعضى مفسّران ديگر (11)گفتند:مراد صنعت (12)درع (13)است يعنى زره كردن.بيانش: وَ عَلَّمْنٰاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ (14).گفتند:هر روز درعى بپرداختى و مبلغى فروختى تا ازآنجا مالى عظيم جمع كرد.

و بعضى مفسّران ديگر گفتند:بيشتر از يك سال آن صنعت نكرد،و هر روز يكى تمام كردى،سيصد و شصت درع تمام بكرد.و درع نيك به او منسوب است و شعرا [339-ر]در نظم و نثر بياوردند.

بعضى ديگر گفتند:مراد منطق الطّير و كلام النّمل (15)است.و گفته اند:زبور


1) .دب،آج،لب،فق+و حكمت.

2) .مب:اين.

3) .آج+و.

4) .آج،لب،فق:عقب.

5) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،آن گفت.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:هزاران.

8) .سورۀ نساء(4)آيۀ 54.

9) .سورۀ دهر(76)آيۀ 20.

10) .مج،وز+از.

11) .كذا:در اساس،مر،ديگر نسخه بدلها:ندارد.

12) .اساس كه نونويس است،صفت،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

13) .مج،وز،آج:دروع.

14) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 80.

15) .اساس:النّحل،مج،وز:الحكل و النّمل،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

است،و گفته اند:آواز خوش است كه حقّ تعالى كس را آواز چنان نداد كه داود را.و (1)چون در زبور خواندن آمدى،وحوش و سباع پيرامن صومعه او بايستادندى،و طير (2)در هوا صف بر كشيدندى تا اگر كسى ايشان را به دست بگرفتى بى خبر بودندى.اگر آواز او به آب روان رسيدى،آب از رفتن و باد از جستن بازايستادى.و آنان كه آواز او شنيدند در عهد او مزامير و انواع اوتار و ملاهى بساختند.

ضحّاك گفت از عبد اللّٰه عبّاس كه:مراد آن سلسله است كه خداى تعالى براى او از آسمان فروگذاشتى،روز حكم او چون در هوا حادثه پديد آمدى،آن سلسله بجنبيدى و آواز كردى و او خبر يافتى از آن حادثه.و سر اين سلسله به مجرّه پيوسته بود،و آخرش به بالاى سر داود بود به قامت مردى ذى قوّت،و احكامش قوّت آهن بود،و رنگش رنگ آتش بود،و حلقه هايش گرد بود مفضّل (3)به انواع جواهر،مسمّر به قضيبها (4)لؤلؤتر،هيچ خداوند عاهت و بيمارى دست در او نزدى الّا شفا يافتى.و آن سلسله در عهد داود-عليه السّلام-به جاى بيّنه و سوگند بود بين المدّعي و المدّعى عليه.

چون كسى بر كسى دعوى كردى،پيش او حاضر آمدندى،او دعوى بشنيدى، آنگه مدّعى را گفتى:برخيز و سلسله بگير.او دست بكشيدى،اگر بر حقّ بودى دستش به سلسله رسيدى،و اگر برحق نبودى سلسله بر بالا شدى تا آنگه كه برآن مكر و خديعت بساختند.

و آن،آن بود كه:مردى (5)جوهر (6)گرانمايه بود وديعت پيش كسى بنهاد،به وقت مطالبت مرد گفت:وديعت با تو دادم.به حكومت پيش داود افتاد[ند] (7).مرد وديعت دار بايستاد و عصا بگرفت و مجوّف كرد،و آن جوهر در ميان عصا بنهاد.چون مرد او را به حكومت پيش داود برد و دعوى كرد،او گفت:اين وديعت كه او مى گويد،من به او داده ام.


1) .آج،لب،فق:او.

2) .مج،وز:طيور.

3) .وز،دب،آج،لب،مب،مر:مفصل.

4) .آج:فصها.

5) .دب،مر+را.

6) .مج:ندارد،وز،دب،آج،لب،فق:جوهرى.

7) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

داود اوّل مدّعى را گفت:برخيز و دست به سلسله دراز كن.مرد برخاست و گفت:بار خدايا!اگر دانى كه من در اين دعوى بر حقّم و اين وديعت با او سپرده ام،و او را واجب است كه با من دهد،دست من به سلسله رسان.دست دراز كرد و سلسله بگرفت.داود-عليه السّلام-مدّعى عليه را گفت:برخيز تو نيز دست به سلسله (1)كن.

او برخاست (2)و آن عصا به دست گرفته (3)،صاحب وديعه را گفت:اين عصاى من دار (4)تا من اين سلسله بگيرم.آنگه گفت:بار خدايا!اگر دانى كه اين وديعت كه او دعوى مى كند به او رسيده است،و در دست او حاصل شده است،بار خدايا دست من به سلسله رسان.اين بگفت و سلسله به دست گرفت.داود-عليه السّلام-از آن كار تعجّب فروماند.جبريل آمد و گفت:دانى كه اين مرد چه مكر كرد!و اين قصّه شرح داد.داود-عليه السّلام-مرد را بخواند.و جوهر از او بستد و مكر او بر مردمان آشكارا كرد،خداى تعالى اين (5)سلسله برداشت.

و خداى تعالى او را به كشتن جالوت صنعت درع در آموخت (6)او را درع كردن و آيين (7)درع در پوشيدن،او درعى كرد كه پيش از (8)او كسى چنان درع نكرده بود.و (9)درعى در پوشيد كه پيش از او و پس از او كس چنان درع در نپوشيده بود،و آن درعى بود كه سينه داشت و پشت نداشت.او را گفتند:ما بال درعك لا ظهر لها؟قال:اذا ولّيت فلا ولّت (10).

و اگر او را حكمت داد از موعظه زبور،اين را حكمتى داد در مواعظ بليغه كه فصحاى عرب و عجم آن را گردن نهادند و بگفتند:كلامه دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق ما عدا كلام رسول اللّٰه-صلّى اللّٰه عليه و آله.

و اگر داود را آواز دادى (11)كه مرغ از آواز او در هوا بماندى،او را آوازى داد كه


1) .مب+دراز.

2) .اساس:برخواست،با توجّه به مج تصحيح شد.

3) .مج،وز+و.

4) .فق:نگه دار.

5) .مج،وز:آن.

6) .همۀ نسخه بدلها:درع آموخت.

7) .مب:ندارد،ديگر نسخه بدلها:و اين را.

8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.

9) .همۀ نسخه بدلها:و اين.

10) .آج:وليت،مج:والت.

11) .همۀ نسخه بدلها:آوازى داد.

به يك نعره جانهاى شجاعان از تن (1)جدا شدى و روان گشتى.

و اگر داود را در حكومت سلسله داد،اين را در حكمت گشايشى داد كه هر حكمى كه در اشكال (2)سلسله بسته تر بودى (3)به او گشاده شدى،تا رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت او را:

اقضاكم عليّ، و صحابه گفتند (4):لا كانت معضلة لم يكن لها ابو الحسن،در جهان مشكل مباد كه نه آن را ابو الحسن باشد.

وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ ،ابو جعفر و نافع و يعقوب خواندند،و شيبه (5)و ايّوب در شاذّ:«دفاع»،به كسر دال[339-پ]و به«الف»اين جا و در سورة الحجّ،و ديگران بى«الف»خواندند،و اين اختيار ابو عبيده است براى آن كه خداى-جلّ جلاله-دافع است و او را مدافع نيست.و قرائت اوّل اختيار ابو حامد (6)است،و گفت:مفاعله چنان كه از ميان دو كس باشد از يكى باشد،چنان كه:

احسن اللّٰه عنك الدّفاع و عافاك اللّٰه،و طارقت النّعل و عاقبت (7)اللّصّ و ناولت الشّىء.

عبد اللّٰه عبّاس و مجاهد گفتند:اگر نه دفع خداست مشركان و كافران را،به مجاهد[ان] (8)و مرابطان زمين را خراب كردندى،و مسجدها بسوختندى و مسلمانان را بكشتندى.

ديگر مفسّران گفتند:مراد آن است كه اگر نه خداى بلا دفع كردى به مؤمنان و ابرار از كفّار و فجّار،زمين و هرچه در زمين بودى هلاك شدى.

و رسول-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى دفع كند به نمازكنان آنان را كه نماز نكنند،و[به] (9)زكات دهان از آنان (10)كه زكات ندهند،و به روزه داران از آنان كه


1) .همۀ نسخه بدلها:تنها.

2) .مج،وز،آج+از.

3) .اساس:شدى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .مج،وز:مى گفتند.

5) .اساس،مب،مر:شبه،آج:شيب،لب،فق:شيب،با توجّه به مج تصحيح شد.

6) .مج،وز:ابو حاتم.

7) .اساس كه نونويس است:بما فيه،با توجّه به مج تصحيح شد.

8) .اساسى:ندارد،از مج افزوده شد.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .مر:آنان را.

روزه ندارند،و به حاجيان از آنان كه حج نكنند،و[به] (1)مجاهدان از آنان كه جهاد نكنند.و اگر مردم همۀ جمع شوند.بر ترك اين اشياء كه قواعد دين است،خداى تعالى يك ساعت مهلت ندهد ايشان را.

آنگه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-اين آيت را (2)بخواند: وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ. و رسول-عليه السّلام-گفت:

لو لا عباد اللّٰه ركّع و صبية رضّع و بهائم رتّع لصبّ عليكم العذاب صبّا، اگر نه آنستى كه خداى را بندگانى هستند راكع،و كودكانى شيرخواره،و بهايمى چرنده (3)،عذاب بر شما ريختندى ريختنى.بارع جرجانى اين معنى برگرفت و نظم كرد:

لو لا عباد للاله ركّعو صبية من اليتامى رضّع

و مهملات فى الفلات رتّعصبّ عليكم العذاب الأوجع

محمّد بن المنكدر روايت كند از جابر بن عبد اللّٰه انصارى كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت:خداى تعالى به صلاح (4)مسلمانان (5)فرزندانشان (6)را به صلاح دارد،و فرزند[زاد] (7)گانش را و اهل سرايش را،و آن سراها (8)كه پيرامن او باشد،اين (9)در حفظ و نگاهداشت خداى تعالى باشند تا او در ميان ايشان باشد.

قتاده گفت[خداى تعالى] (10):به كافر مؤمن را ابتلا كند،و به مؤمن كافر را ابتلا كند،و به مؤمن كافر را در عافيت دارد.عبد اللّٰه عمر گفت از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-شنيدم كه خداى تعالى به بركت بنده صالح بلا را از صد همسايه (11)بگرداند.

آنگاه عبد اللّٰه عمر اين آيۀ بخواند: وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعٰالَمِينَ ،و خداى تعالى (12)خداوند فضل و كرم و رحمت است بر جهانيان،آنان كه مستحقّ‌اند و آنان كه مستحقّ نه اند،ازآنجا كه رحمت او واسع است بر مؤمن و كافر و برّ و فاجر.


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:ندارد.

3) .لب:چرانده.

4) .مج،وز،آج+مرد.

5) .مج،وز،دب،آج،لب،مر:مسلمان.

6) .همۀ نسخه بدلها:فرزندانش.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .همۀ نسخه بدلها:سراييا.

9) .مر:ندارد،مج،وز،دب،آج،لب،فق:ايشان.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .مج،وز+او.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:خداى عزّ و جلّ.

تِلْكَ آيٰاتُ اللّٰهِ ،اين آيات خداست،اشارت به آيات متقدّم است از آنچه رفت از احكام حلال و حرام و مسائل شرع و قصص اوايل و عبر و مواعظ در او. نَتْلُوهٰا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ ،و ما بر تو مى خوانيم به درستى و راستى،يعنى رسول ما كه جبريل است از قبل ما و به فرمان ما بر تو مى خواند. وَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ،و تو از جمله پيغام گذارندگانى (1)تا اين آيات پيغام به خلقان گذارى (2)تا ايشان را حجّت نماند، حجّت مرا باشد بر ايشان.

قوله تعالى:

سوره البقرة (2): آیات 253 تا 257

اشاره

تِلْكَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اَللّٰهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ وَ آتَيْنٰا عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ اَلْبَيِّنٰاتِ وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مَا اِقْتَتَلَ اَلَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ وَ لٰكِنِ اِخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مَا اِقْتَتَلُوا وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يَفْعَلُ مٰا يُرِيدُ (253) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لاٰ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاٰ خُلَّةٌ وَ لاٰ شَفٰاعَةٌ وَ اَلْكٰافِرُونَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (254) اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَيُّ اَلْقَيُّومُ لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْعَظِيمُ (255) لاٰ إِكْرٰاهَ فِي اَلدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ اَلرُّشْدُ مِنَ اَلْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىٰ لاَ اِنْفِصٰامَ لَهٰا وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (256) اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (257)

ترجمه

[آن فرستادگانند به تفضيل (3)داديم بهرى را بر بهرى از ايشان.كس بود كه سخن گفت خداى با او و برداشت بهرى را پايه ها (4)،بداديم ما عيسى پسر مريم را معجزها،و دست او قوى كرديم به جبريل (5)،و اگر خواستى خداى كارزار (6)نكردى آنان (7)كه از پس ايشان بودند از پس آن كه به ايشان آمد حجّتها،و لكن مختلف شدند،از ايشان كس هست كه ايمان دارد و از ايشان كس هست كه كافر است،و اگر خواستى خداى كارزار نكردندى و لكن خداى بكند (8)آنچه (9)خواهد] (10).

[اى آنان كه بگرويده ايد هزينه كنيد (11)از آنچه ما روزى داديم شما را پيش ازآن كه آيد روزى كه فروخت نباشد در او و نه


1) .وز،دب:پيغام گزارندگانى.

2) .وز:گزارى.

3) .وز،دب،آج،لب،فق:تفضيل.

4) .اساس:ندارد،مج،وز،آج،لب:پايها/پايه ها.

5) .دب،آج،لب،فق+امين.

6) .آج،لب:كالزار.

7) .مج:آيات،با توجه به وز تصحيح شد.

8) .دب،آج:خداى كردى،فق:خداى مى كند.

9) .فق+مى.

10) .اساس كه نونويس است،ترجمه ندارد،از مج افزوده شد.

11) .فق:نفقه كنى.

دوستى و نه شفاعت،و ناگرويدگان (1)ايشان بيدادگاران اند (2)] (3).

[340-ر] [خداى نيست خداى مگر او زنده پاينده، نگيرد او را (4)خواب اندك و بسيار،مر او راست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين است،كيست آن كس كه شفاعت كند به نزديك او مگر به فرمان او،داند آنچه پيش ايشان است و آنچه پس ايشان است،و محيط نشوند (5)به چيزى از علم او مگر به آنچه او خواهد،فراخ شود علم او (6)به آسمانها و زمين،گران بار نكند او را نگاه داشتن آن، و او بزرگوار و بزرگ است] (7).

[زور نيست در دين،پديد آمد ايمان از كفر،هركه كافر شود به آنچه دون خداست و ايمان آرد به خداى دست در آويخته باشد به بند استوار،بريدن نيست آن را،و خداى شنوا و داناست] (8).

[خداى دوست آنان است كه ايمان آرند (9)بيرون آرد ايشان را از تاريكى به روشنايى،و آنان كه كافر شدند دوستان ايشان بتانند،بيرون آرند ايشان را از روشنايى به تاريكى،ايشان اهل دوزخ اند،ايشان در آن (10)هميشه باشند] (11).


1) .دب،آج،لب:ناگروندگان.

2) .مج:بيدادكان،با توجّه به وز تصحيح شد.

3) .اساس كه نونويس است،ترجمه ندارد،از مج افزوده شد.

4) .مج عبارت«نگيرد او را»را ندارد،با توجه به وز افزوده شد.

5) .دب:نشود.

6) .دب،آج،لب،فق+و ملك او.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

9) .دب،آج،لب،فق:ايمان دارند.

10) .وز،دب،آج،لب،فق+جا.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

قوله تعالى: تِلْكَ الرُّسُلُ ،اشارت است به پيغمبرانى (1)كه نامهاى ايشان در آيات مقدّم برفت.و«رسل»جمع رسول باشد،و رسول پيغام گزار (2)باشد،ما بهرى را بر بهرى تفضيل داديم.قديم-جلّ جلاله-در اين آيت بازنمود كه:اگرچه ايشان از روى نام پيغمبرى (3)يكسانند،از روى درجه و پايه و منزلت متفاوتند به اعمالى كه ايشان را هست و مقاماتى و اجتهاداتى،بر قدر آن ايشان را به نزديك من منزلت و درجت (4)است.

بعضى از ايشان مخصوص اند به آن كه به ايشان سخن گفتيم بى واسطه،چون موسى-عليه السّلام-و چون رسول ما-صلّى اللّٰه عليه و آله (5). مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّٰهُ ،اخفش گفت:مفعول از كلام بيفگند،و تقدير آن است:«من كلّمه اللّٰه»،و چنين بسيار گويند (6)،و در قرآن از اين بسيار است،منها قوله تعالى: أَ هٰذَا الَّذِي بَعَثَ اللّٰهُ رَسُولاً (7)،و التّقدير:«بعثه اللّٰه»،و قوله: فِيهٰا مٰا تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ (8)،و التّقدير:«تشتهيه الانفس».و چون ابراهيم-عليه السّلام-كه او را به خلّت تخصيص كرد في قوله تعالى: وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِيمَ خَلِيلاً (9)،و چون رسول ما صلّى اللّٰه عليه و آله-كه او را به كافّه جنّ و انس فرستاد في قوله: وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ كَافَّةً لِلنّٰاسِ (10)،و اين قول مجاهد است.

و مراد (11)تفضيل،بيان درجات و استحقاق و منازل ايشان است بعضى بر بعضى.

وَ رَفَعَ[بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ ،و بعضى را به درجاتى و منازلى] (12)،رفعت داد چون آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و سيّدهم محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم (13).آنگه از


1) .مج،وز،دب،آج،لب:پيغامبرانى.

2) .وز:پيغام گزار.

3) .مج،وز:پيغامبرى.

4) .مب:منزلتى و درجتى.

5) .مج،وز،دب،آج،لب:صلوات اللّٰه عليه.

6) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:بسيار كنند.

7) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 41.

8) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 71،اساس و همۀ نسخه بدلها و چاپ شعرانى(313/2):ما تشتهى الانفس،انتخاب متن مبتنى بر ضبط قرآن مجيد است.نيز قرائت مورد نظر ابو الفتوح همچنان كه مرحوم شعرانى نيز بدان توجه داشته،ما تشتهى الانفس بوده تا با جمله تقديرى بعد مناسبت داشته باشد،ولى آيه اى به صورت ما تشتهى الانفس در قرآن مجيد وجود ندارد.

9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 125.

10) .سورۀ سبأ(34)آيۀ 28.

11) .مج،وز+به.

12) .اساسى:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

13) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:عليه و عليهم.

اينان باجماع (1)پيغمبر (2)ما بهتر است و فاضل تر،و از او فرود ابراهيم-عليه السّلام-و على ما جاء فى الاخبار-و ما را به تفصيل اين،راه نباشد،براى آن كه تفضيل مكلّفان بهرى بر بهرى به زيادت ثواب باشد به نزديك خداى تعالى،بيانش قوله تعالى: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ (3)...،دگر به زيادت علم باشد،لقوله تعالى: وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ (4)،و قوله: قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ (5)،براى آن كه ما را از روى عقل طريقى نيست،جز به سمع ندانيم.

وَ آتَيْنٰا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنٰاتِ ،و ما عيسى مريم را بيّنات داديم،يعنى معجزات و دلالات از احياء موتى و إبراء اكمه و ابرص،و جز آن از معجزات او.

وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ،خلاف كردند در او.بعضى گفتند:مراد جبريل است كه (6)روح نام جبريل است،و القدس هو اللّٰه،اضافه او با خود كرد:كعبد اللّٰه و رسول اللّٰه و بيت اللّٰه،اين قول حسن بصرى است.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:«روح القدس»آن نام بود كه[او] (7)به آن احياء موتى كردى چون او خداى را به آن نام بخواند[ى] (8)،خداى تعالى مرده زنده كردى به دست او،به دعاى او،به معجزه او.

وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ ،و اگر خواستى خداى قتال نكردندى با يكديگر از پس اين پيغمبران (9)،يعنى از پس آمدن ايشان به آيات و معجزات.آنگه بيان كرد كه:مراد به«بعدهم»نه ظرف است و نه جهت است،مراد آيات و دلالات و بيّنات است،بقوله: مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ الْبَيِّنٰاتُ ،و اين مشيّت الجا (10)باشد كه خداى تعالى خبر مى دهد ازآن كه كافران و عاصيان به اين نافرمانى كه مى كنند از اعجاز من نمى كنند،و من از منع ايشان عاجز نه ام (11)،چه اگر خواهم (12)ايشان را به قهر منع كنم و


1) .اساس:با جماعتى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .وز:پيغامبر.

3) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 28.

4) .سورۀ مجادله(58)آيۀ 11.

5) .سورۀ زمر(39)آيۀ 9.

6) .مج،وز:چه.

7) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

8) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

9) .مج،وز،دب،آج،لب:پيغامبران.

10) .اساس:آنجا،با توجّه به مج تصحيح شد.

11) .فق:نيم.

12) .مج،وز:خواهى.

ملجأ گردانم كه جز مراد من نكنند،و لكن من چنان مى خواهم كه ايشان آنچه كنند و نكنند[از اختيار كنند] (1)،نا مستحقّ جزاى آن فعل شوند از نيك و بد.و همچنين بود تفسير قوله (2): وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَيْنٰا كُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا (3)...،و قوله: لَوْ شٰاءَ [340-پ] رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً (4)و دليل بر آنكه (5)اين مشيّت او اكراه[و] (6)الجاء است،نه مشيّت اختيار،قوله تعالى بلافصل عقيب (7)اين: أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النّٰاسَ (8)،تو اگر اكراه خواهى كردن مردمان را بر ايمان؟يعنى نتوانى،من توانم (9)،قوله تعالى: وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً (10)،جمله اين اخبار آيات (11)است از قدرت او بر منع ايشان و قهر و جبر ايشان.

و آنگه گفت:اگر من خواهم نكنند،دليل آن نكند كه چون مى كنند او مى خواهد،براى آن كه معنى اين است كه:بازنموديم،و اين چنان بود كه يكى از ما گويد (12):اگر سلطان خواهد جهودان به كنشت نشوند روز شنبه،و ترسايان خداى را ناسزا نگويند،و گبركان نكاح محرّمات نكنند،مراد نه آن باشد كه سلطان مى خواهد تا ايشان آن كنند،معنى آن باشد كه سلطان اگر خواهد منع كند ايشان را به قهر،و لكن نمى خواهد تا منع به قهر كند براى صلاحى را،و اين روشن است.

وَ لٰكِنِ اخْتَلَفُوا ،نبينى كه حوالت اختلاف به ايشان كرد،و همچنين حوالت ايمان و كفر في قوله: فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ، «من»تبعيض راست،و «من»نكره موصوفه است،و التّقدير:فبعضهم و (13)فرقة آمنت و اخرى كفرت، وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مَا اقْتَتَلُوا، اين (14)معنى دارد كه گفتيم. وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ يَفْعَلُ مٰا يُرِيدُ، و لكن خداى تعالى بكند آنچه خواهد چو از فعل او باشد،و او را مانعى نبود،يعنى كس او را از


1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:قوله تعالى.

3) .سورۀ سجده(32)آيۀ 13.

4) .سورۀ يونس(10)آيۀ 99.

5) .مج+بر ايمان.

6) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

7) .دب،آج،لب،فق:عقب.

8) .سورۀ يونس(10)آيۀ 99.

9) .مج،وز،دب،آج،لب+و.

10) .سورۀ هود(11)آيۀ 118.

11) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:اين آيات اخبار.

12) .آج،لب:مى گويد.

13) .مج،وز:ندارد.

14) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:هم اين.

فعل خود برحسب مراد خود منع نتواند كردن،و او همه كنندگان (1)را اگر خواهد از آنچه مى كنند منع تواند كردن تا اوّل و آخر آيت در معنى مطابق باشد.

در خبر است كه:مردى با اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-در حرب صفّين بود،او را گفت:يا اميرالمؤمنين !اخبرنا مسيرنا الى الشّام أ كان بقضاء من اللّٰه و قدر (2)،خبر ده ما را (3)از رفتن ما (4)به شام (5)به قضا و قدر خداى بود يا نه؟گفت:

و اللّٰه ما هبطنا واديا و لا علونا تلعة و لا وطئنا موطئا الّا بقضاء من اللّٰه و قدر، گفت:به خداى كه هيچ بلند بر نشديم،و هيچ نشيب فرونيامديم،و پاى بر هيچ جاى ننهاديم الّا به قضا و قدر خدا.

مرد شامى گفت:يا امير المؤمنين!فعند اللّٰه احتسب عنايى،پس رنجى كه مرا در اين راه رسيد همانا بر خداى نويسم كه مرا در آن مزدى نباشد،چون مى گويى به قضا و قدر خداست.اميرالمؤمنين گفت:نه:

انّ اللّٰه قد اعظم لكم الاجر في مسيركم و انتم سائرون[و في مقامكم و انتم مقيمون و لم تكونوا في شىء من حالاتكم مكرهين و لا اليها مضطرّين و لا عليها مجبرين، خداى تعالى] (6)مزد شما عظيم (7)كرد بر رفتگان (8)در آن حال كه مى رفتى،و بر مقامتان در آن حال كه مقيم بودى،براى آن كه در هيچ حال مكره نبودى و ملجأ و مضطرّ نبودى.

شامى گفت:يا امير المؤمنين!كيف ذلك و القضاء و القدر ساقانا و عنهما كان مسيرنا و انصرافنا،چگونه باشد اين قضا و قدر ما را به آنجا راند و از قضا و قدر رفتيم و آمديم؟ و اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:

يا اخا اهل الشّام لعلّك ظننت قضاء لازما و قدرا (9)حتما لو كان ذلك كذلك لبطل الثّواب و العقاب و سقط الوعد و الوعيد و الأمر من اللّٰه و النّهى و ما كان المحسن اولى بثواب الاحسان من المسيء و لا


1) .اساس:كند كار را،با توجّه به مج تصحيح شد.

2) .چاپ شعرانى(314/2):قدره.

3) .اساس كه نونويس است:مرا،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس:من،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .مج،وز+تا.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:بعظيم.

8) .آج:رفتنتان.

9) .لب،فق+و.

المسيء اولى بعقوبة الذّنب من المحسن تلك مقالة عبدة الاوثان و حزب الشّيطان و خصماء الرّحمن و شهداء الزّور و قدريّة هذه الامّة و مجوسها،انّ اللّٰه تعالى امر عباده تخييرا (1)و نهاهم تحذيرا و كلّف يسيرا،و لم يلزم عسيرا و اعطى على القليل كثيرا، و لم يطع مكرها و لم يعص مغلوبا،و لم يرسل الانبياء لعبا،و لم ينزل الكتب الى عباده عبثا،و لم يخلق السّماوات و الأرض و ما بينهما باطلا،ذلك ظنّ الّذين كفروا فويل للّذين كفروا من النّار، گفت:اى برادر اهل شام!همانا قضاء لازم و قدرى حتم گمان بردى،اگر چنين بودى ثواب و عقاب باطل شدى،و وعد و وعيد ساقط گشتى، و امرونهى بى فايده بودى،و محسن به ثواب احسان اولى (2)نبودى از مسيء و نه مسيء اولى (3)بودى به عقوبت اساءت از محسن،اين مقاله بت پرستان است و لشكر شيطان و خصمان رحمان و گواهان دروغ و قدريان اين امّت و مجوسيان.خداى تعالى بندگان را امر به تخيير كرد و نهى كرد به تحذير و تكليف آسان كرد،و الزام دشخوار (4)نكرد،و بر تكليف اندك آلات (5)بسيار داد،و طاعت او[341-ر]به اكراه نداشتند،و معصيت او به غلبه بر او نكردند،و پيغمبران (6)را به بازى نفرستاد،و كتابها به هرزه انزله نكرد،و آسمان و زمين و آنچه در ميان آن است باطل (7)نيافريد،اين گمان كافران است به خداى،واى بر (8)ايشان از آتش دوزخ.

شامى گفت:يا اميرالمؤمنين !پس اين قضاء كه فرمودى چيست؟گفت:آن امر خداست به طاعت،و نهى او از معصيت،و وعده ثواب است برآن،و وعيد عقاب است بر اين،و ترغيب و ترهيب به طاعت و معصيت،و تمكين از فعل حسنه،و خذلان اهل عصيان بر معصيت،اين قضاء خداست افعال ما را،و قدر اوست اعمال ما را.امّا بيرون از اين ظنّ مبر،كه ظنّ آن،عمل را احباط كند.

شامى بر پاى خاست (9)شادمان،و گفت:يا امير المؤمنين!فرّجت عنّي فرّج اللّٰه


1) .اساس:تخيير،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:اولى تر.

3) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:اولى تر.

4) .مج،وز:دشوار.

5) .آج:آلاء.

6) .مج،وز،دب،آج،لب:پيغامبران.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:بباطل.

8) .مج،وز:ندارد.

9) .اساس:خواست،مج،وز:خاست.

عنك،مرا از[اين] (1)شبهه فرج دادى كه خداى تو را از مكاره فرج دهاد،و اين بيتها انشا كرد-شعر:

انت الامام الّذي نرجوا (2)بطاعتهيوم المآب من الرّحمن غفرانا

اوضحت من ديننا ما كان ملتبساجزاك ربّك بالاحسان احسانا

ابو حنيفة النّعمان بن ثابت گويد:روزى در نزديك صادق جعفر بن محمّد الباقر عليهما السّلام (3)-شدم،و او را سلام كردم.چون به در آمدم،موسى جعفر را ديدم در دهليز سرا[به كتّاب] (4)نشسته-و سخت كوچك بود (5)-خواستم تا او را امتحان كنم،گفتم:يا ابن رسول اللّٰه!اين يحدث الغريب عندكم،غريبى كه به شهر شما رسد كجا قضاى حاجت كند؟گفت:از كنار جويها و زيردار ميوه ها و پيرامن سرايها و رهگذرها و مسجدها اجتناب كند،و آنجا كه خواهد جز اين قضاى حاجت كند.

گفت:چون اين بشنيدم از او در چشم من افتاد ترفّع (6)تمام،گفتم:يا ابن رسول اللّٰه! نيكو گفتى.

مسئله ديگر بپرسم به دستورى؟گفت:بيار.گفتم:معصيت بنده از كيست؟ در من نگريد و مرا گفت:بنشين تا تو را خبر دهم.من بنشستم،گفت:حال معصيت از چند وجه بيرون نيست:يا از خداست،يا از بنده،يا از خدا و بنده.

اگر از خداست دون بنده،خدا از آن عادل تر است كه بنده را به فعلى كه او نكرده باشد مؤاخذه كند،كه بس (7)اين ظلم باشد (8).

و اگر از خدا و بنده است،پس او شريك بنده باشد (9)،و قوى اولى (10)باشد به انصاف و (11)بنده ضعيفش.

و اگر از بنده است تنها:

فعليه وقع الامر و اليه توجه النهى،و له حق الثواب و العقاب،و وجب الجنة و النار ،لا جرم امر به اوست،و نهى او راست،و ثواب و


1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

2) .مج،وز:نرجو.

3) .اساس:عليهم السّلام،با توجّه به مج تصحيح شد.

4) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

5) .مج،وز،فق:بودم.

6) .مج،وز،مب،مر:توقع،دب،آج،لب،فق:بوقع.

7) .مج،وز،دب،مب،مر:پس.

8) .مب:او ظلم كرده باشد.

9) .مج:شريك باشد با بنده.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:اولى تر.

11) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:ندارد.

عقاب متعلّق به اوست،و بهشت و دوزخ براى اوست.

ابو حنيفه گفت،چون اين بشنيدم گفتم: ذُرِّيَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (1)،و بهرى اهل علم اين معنى به نظم آوردند و گفتند (2):

لم تخل أفعالنا اللاّتي نذمّ بهااحدى ثلاث خصال حين نأتيها

إما تفرّد (3)بارينا بصنعتهافيسقط اللّوم عنّا حين ننشيها

او كان يشركنا فيها فيلحقهما سوف يلحقنا من لايم فيها

أو لم تكن لإلهي في جنايتهاذنب فما الذّنب الّا ذنب جانيها

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاكُمْ ،خطاب است جمله مؤمنان را به انفاق و نفقه كردن.و خلاف كردند در او:

حسن بصرى گفت:مراد زكات است براى دو وجه:يكى امر خداست،و امر او بر وجوب باشد.و دگر آن كه گفت:به وعيد مقرون بكرد،و وعيد[بر] (4)ترك واجب باشد.

و جماعتى ديگر گفتند:مراد نفقه عيال است،و امر بر وجه استحباب است و وعيد نيست،در آيت بيشتر از اخبار نيست عن عظم يوم القيامة،و اين اختيار (5)ابو القاسم بلخى است.و بعضى ديگر گفتند:عام است در زكات و صدقه و نفقه،و اين اولى (6)است براى عموم فايده را.

و حدّ رزق بگفته ايم پيش از اين:هرچه كسى را باشد كه به آن منتفع شود، و كس را نبود كه او را از آن منع كند. مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ (7)[پيش] (8)ازآن كه [روزى آيد كه در او] (9)بيع نباشد و دوستى نباشد و شفاعت نباشد.

ابو عمرو و ابن كثير مى خوانند: لاٰ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاٰ خُلَّةٌ وَ لاٰ شَفٰاعَةٌ -به فتح،


1) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 34.

2) .مج،وز:آورد و گفت:كه براساس مرجّح است.

3) .اساس:يفسر،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

5) .اساس:اخبار،با توجّه به مج تصحيح شد.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:اولى تر.

7) .مب+لا بيع،دب،آج،لب،فق+يعنى روز قيامت.

8) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

9) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

بى تنوين،و باقى قرّاء به رفع و تنوين.و«بيع»،استبدال المتاع بالثّمن باشد،و نقيض او«شراء»بود،و به معنى«شراء»آيد نيز. وَ لاٰ خُلَّةٌ ،«خلّت»دوستى خالص باشد،كأنّه من خلال القلب.و الخلّة الحاجة،و الخلّة الخصلة،و الخلّة ما كان حلوا من المرعى،و خلال الشّىء وسطه،و الخلل[341-پ]شقّ فى الشّىء، و الخلّ الخليل،و الخلّ الطّريق فى الرّمل،و الخليل من الحبيب من الخلّة،و الفقير من الخلّة و هى الحاجة،قال الشّاعر-شعر:

و ان أتاه خليل يوم[مسئلة] (1)[يقول] (2)لا غايب مالي و لا حرم

وَ لاٰ شَفٰاعَةٌ ،و اصله من الشّفع و هو خلاف الوتر[براى آن كه دوم] (3)صاحب حاجت باشد،و نظر به اين معنى را گفت اميرالمؤمنين (4)-عليه السّلام:

الشّفيع جناح الطّالب، و آيت[به] (5)اجماع مخصوص است براى آن كه خلاف نيست از ميان امّت كه شفاعت خواهد بودن.

ما را با اصحاب وعيد خلاف در آن است كه ايشان گفتند:در زياده (6)و منافع باشد،و ما گفتيم:در اسقاط مضارّ،و قطع است كه به كفّار نرسد،و ما گفتيم:به فسّاق اهل صلاة (7)رسد،

لقوله-عليه السّلام: شفاعتي لاهل الكبائر من امّتي، و ايشان گفتند:به تايبان رسد.فامّا در آيت كس نگفت كه اصلا شفاعت نخواهد بودن،يا معنى آن باشد كه:لا شفاعة لاحد فى الكفّار،و امّا،لا شفاعة فى الفسّاق الّا باذنه.

وَ الْكٰافِرُونَ هُمُ الظّٰالِمُونَ ،لانّهم يضعون العبادة في غير موضعها،كافران ظالمان اند براى آن كه نه عبادت به جاى خود مى نهند،و روا بود كه گوييم معنى آن است كه:ظالم نفس خوداند،به آن معنى كه به فعل كفر (8)مستحقّ ضرر عقوبت اند.

قوله: اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ -الآية،ابىّ بن كعب گفت،رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله- مرا بپرسيد كه كدام آيت در كتاب خدا عظيم تر است يا ابا المنذر؟من گفتم:اللّٰه


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد،لسان العرب(215/11):مسغبة.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .فق،مب+على.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .دب،آج،لب،فق:ندارد.

7) .مب:صلوات.

8) .اساس،دب،لب،فق،مب،مر:كس،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

اعلم و رسوله (1)،ديگرباره پرسيد تا سه بار،من گفتم (2):خدا و پيغمبرش اعلم اند، گفتم:آية الكرسىّ است.رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-دست بر سينه من نهاد و گفت:

هنيئا لك العلم يا ابا المنذر ،گوارنده باد تو را علم.

آنگه گفت:به آن خداى كه جان من به امر اوست كه اين آيت را زبانى است كه تقديس و تنزيه خداى مى گويد به نزديك ساق عرش.و رسول-عليه السّلام-گفت:

هركس او آية الكرسىّ بخواند در عقبه (3)هر فريضه،تولّاى قبض روح او خداى بكند -جلّ جلاله-و چنان باشد كه با پيغمبران خداى تعالى جهاد كرده باشد تا شهادت يافتن.

و عبد اللّٰه مسعود گفت كه،رسول-عليه السّلام-گفت:[آية الكرسىّ و قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ عظيم تر است از همه چيزى كه دون خداست-جلّ جلاله.و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت] (4):سيّد آيتهاى قرآن آية الكرسىّ است (5).و اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گفت:كدام عاقل (6)باشد كه به وقت خفتن آية الكرسىّ نخواند و آخر سورة البقرة،يعنى قوله:

آمَنَ الرَّسُولُ (7)-تا به آخر سورۀ كه آن از كنز عرش است.

و محمّد بن جعفر الصّادق-عليه السّلام-روايت كند از پدرش اميرالمؤمنين على -عليه السّلام-كه او فرمود (8)كه،رسول-عليه السّلام-گفت كه:چون آية الكرسىّ فرود آمد،گفت:آيتى فرود آمد از كنز عرش كه هر بتى كه در مشرق و مغرب بود به روى در آمد (9)،و ابليس بترسيد و گفت قومش را كه:امشب حادثه (10)عظيم افتاد،بباشيد تا من در مشارق و مغارب بگردم تا چه حادثه است!بگرديد تا به مدينه رسيد،مردى را


1) .آج،لب:اللّٰه و رسوله اعلم.

2) .مج،وز،آج،مب،مر:مى گفتم.

3) .همۀ نسخه بدلها:عقب.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .دب،آج،لب،فق،عبارت ما قبل را چنين آورده:و قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ ،و عظيم تر است از همه چيزى كه دون خداى عزّ و جلّ است.و ابو هريره روايت كرد كه رسول عليه السّلام گفت:سيّد آيتهاى قرآن آية الكرسىّ است.

6) .اساس به صورت«غافل»هم خوانده مى شود.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 285.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:گفت.

9) .اساس،مب،مر:در آمدند،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .فق،مب:حادثه اى.

ديد،گفت:چه حادثه افتاد دوش؟گفت:رسول (1)-عليه السّلام-ما را گفت آيتى فرود آمد از كنزهاى عرش كه اصنام عالم براى آن به روى در آمدند.ابليس به نزديك (2)اصحاب آمد و خبر داد.

و رسول-عليه السّلام-گفت:اين آيت در هيچ سرايى (3)نخوانند (4)و الّا شياطين (5)سه روز گرد آن سراى نگردند (6).بازگفت (7):سى روز،و هيچ جادويى در آنجا راه نيابد چهل شبانه روز (8).اى على!اين آيت بياموز (9)كه هيچ آيت از اين بزرگوارتر فرونيامد.

اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-روايت كرد كه:رسول را ديدم بر اين چوبهاى منبر (10)،مى گفت:هركس كه آية الكرسىّ در قفاى هر نماز فريضه بخواند،او را از بهشت (11)منع نكنند،الّا مرگ،و كس بر اين مواظبت نكند الّا صدّيقى يا عابدى،و هركس كه اين آيت بخواند عند آن كه بخواهد (12)خفتن،خداى تعالى او را ايمن بكند (13)بر نفس خود و خانه خود و خانه چند همسايه كه پيرامن او باشد.

و جابر عبد اللّٰه (14)روايت كرد كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت،خداى تعالى وحى كرد به موسى عمران كه:هركس كه مداومت كند بر آية الكرسىّ در عقب هر نمازى،خداى تعالى او را دل شاكران دهد و مزد پيغمبران (15)و عمل صدّيقان،و دست رحمت بر او گشاده كند،و هيچ منع نباشد او را ازآن كه به بهشت رود الّا مرگ.

موسى-عليه السّلام-گفت:[و] (16)كه باشد (17)كه برآن مداومت كند؟گفت:نكند الّا پيغمبرى (18)يا صدّيقى يا مردى كه من از او خشنود باشم،يا مردى كه من او را شهادت


1) .آج،لب،فق+خدا.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز دب،مب:با نزديك.

3) .مج،دب،آج،لب،فق:سراى.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:بنخوانند.

5) .آج،لب،فق:شيطان.

6) .آج،لب،فق:نگردد.

7) .مب،مر:تا،ديگر نسخه بدلها:يا.

8) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مب:شبان روز.

9) .مج،وز،آج،لب،فق+و فرزندانت را بياموز و همسايگانت را.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز،مر+كه.

11) .آج،لب،فق+هيچ.

12) .اساس،مب:خواهد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

13) .فق:گرداند.

14) .مج،وز:جابر بن عبد اللّٰه.

15) .مج،وز:پيغامبران.

16) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

17) .دب،آج،لب،فق:كى باشد.

18) .مج،وز،دب،آج،لب:پيغامبرى.

-يعنى شهيدى-روزى كرده باشم.

ابو هريره روايت كرد (1)كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركس كه آية الكرسىّ بخواند،چون از خانه به درآيد خداى تعالى هفتاد هزار فرشته را بفرستد تا براى او استغفار مى كنند (2)و او را دعا مى كنند.و چون به خانه بازآيد،بخواند،خداى تعالى درويشى از پيش چشم او ببرد (3).

راوى خبر گويد كه:جماعتى صحابه در مسجد رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله- [342-ر]نشسته بودند،و ذكر فضايل قرآن مى كردند كه:كدام آيت فاضل تر است؟ يكى مى گفت:آخر برائت (4)،و يكى مى گفت:آخر بنى اسرايل،و يكى مى گفت:

«كهيعص»،يكى مى گفت:«طه».اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گفت:

اين انتم عن آية الكرسىّ؟ شما از آية الكرسىّ كجايى (5)كه من از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله- شنيده ام كه گفت:اى على!آدم سيّد البشر است،و من سيّد عربم و لا فخر، (6)و سلمان سيّد پارس است.و صهيب سيّد روم است،و بلال سيّد حبشه است،و طور سينا سيّد كوههاست.و سدره سيّد درختان است و ماههاى (7)حرام سيّد ماههاست.و روز آدينه سيّد روزهاست،و قرآن سيّد كلامهاست،و سورة البقره سيّد قرآن است.و آية الكرسىّ سيّد سورة البقره است،در اين جا پنجاه كلمت است،در هر كلمتى پنجاه بركت است.

عمرو بن المقدام (8)گفت از باقر-عليه السّلام-شنيدم كه گفت:هركه آية الكرسىّ يك بار بخواند (9)،خداى تعالى هزار مكروه از مكاره دنيا از او بگرداند،و هزار مكروه


1) .همۀ نسخه بدلها:كند.

2) .اساس:مى كند،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:بردارد،مب:برد.

4) .اساس+و يكى مى گفت آخر برائت،مج،وز+ديگرى مى گفت آخر برائت،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و سياق عبارت زايد مى نمايد.

5) .مج،وز،مب،مر:كجاييد.

6) .اساس:بلا شك،با توجّه به مج و همۀ نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .مج:ماه.

8) .اساس،آج،لب،مر:عمرو بن المقدم،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .مج،وز،دب،آج،لب:بخواند يك بار.

از مكاره آخرت (1).خوارترين مكاره دنيا درويشى باشد،و خوارترين مكاره آخرت عذاب گور باشد.

ابو المتوكّل النّاجى روايت كند كه ابو هريره گفت:كليد خانه صدقه در دست من بود.يك روز در باز كردم،خرماى صدقه كم بود[مقدار كفى] (2)،و دوم (3)روز همچنين بود (4).برفتم و رسول را-صلّى اللّٰه عليه و آله-بگفتم.مرا گفت:يا ابا هريره! خواهى كه آن دزد را بگيرى؟گفتم:بلى يا رسول اللّٰه.گفت:چون در بگشايى بگوى (5):

سبحان من سخّرك لمحمّد، سبحان آن خدايى كه تو را مسخّر محمّد كرد (6).

من ديگربار در خانه شدم،خرما كم بود.من اين كلمه بگفتم.شخصى سياه منكر را ديدم بر سر آن خرما از آن مى خورد.من در او در (7)آويختم،گفتم:تو را به نزديك رسول -صلّى اللّٰه عليه و آله-برم.گفت:دست از من بدار كه با تو عهد (8)كنم كه دگر معاودت نكنم،تا مانند اين عهد كرد من دست از او بداشتم.

مدّتى بر آمد با سر كار شد،من رسول را بازگفتم.رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-مرا گفت:تو نيز با سر (9)كلمه شو.من در خانه شدم (10)،گفتم:سبحان من سخّرك لمحمّد.ديگرباره بگرفتم او را،گفتم:يا عدوّ اللّٰه!نه با من عهد كردى (11)كه ديگر مثل اين نكنى؟گفت:آرى خطا كردم،مرا رها كن كه ديگر اين نكنم.من در او آويختم و گفتم:دست از تو بازندارم تا تو را پيش رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-برم (12).

گفت:دست از من بدار تا تو را چيزى آموزم كه تو چون آن برخوانى هيچ كس از جنّيان-خورد (13)و بزرگ و نر و ماده-گرد تو و متاع تو نگردند.من گفتم:كدام است


1) .مب+كه.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس:دو،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .كذا در اساس:همۀ نسخه بدلها:گفت.

5) .مج،وز،دب،مب+كه.

6) .همۀ نسخه بدلها:بكرد.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:ندارد.

8) .مج،وز:كه من با تو عهدى.

9) .مج،وز+آن.

10) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:من چون در خانه رفتم.

11) .وز:كرده اى.

12) .مج،وز:نبرم.

13) .وز،دب،آج،لب،فق:خرد.

آن؟گفت:آية الكرسىّ است.من دست از وى بداشتم،و اين حديث رسول را بگفتم.مرا گفت:تو ندانستى اى ابا هريره (1)كه چنين باشد!من (2)آيت برآن خواندم،ديگر شيطان گرد آن خرما نگشت.

عبد اللّٰه بن عون گفت:شبى در خواب ديدم كه قيامت برخاسته (3)بود و خلايق را در صعيد سياست بداشته بودند.مرا بياوردند و حسابى آسان بكردند،آنگاه مرا به بهشت بردند و كوشكها بر من عرضه كردند كه از جمال و بهاى آن متحيّر بماندم.

گفتند:درهاى اين كوشكها به شمار.بشمردم،پنجاه در بود.گفتند:خانه هايش (4)به شمار،بشمردم صد و هفتاد و پنج خانه بود.مرا گفتند:اين تو راست.من از آن شادى از خواب در آمدم و خداى را شكر كردم،و بامداد با نزديك محمّد بن سيرين شدم،و اين خواب با او بگفتم.مرا گفت:چنان تواند بودن كه تو آية الكرسىّ بسيار خوانى، گفتم:بلى چنين است،و لكن از كجا گفتى؟گفت:براى آن كه اين پنجاه كلمت است و صد و هفتاد و پنج حرف است.مرا عجب آمد از حفظ و زيركى او،آنگه مرا گفت:هركه اين آيت بسيار خواند،سكرات موت (5)بر او آسان بود.

و در آثار مى آيد،عن ابي بكر بن روح،گفت از پدرم شنيدم كه گفت:مرا دوستى بود در نهروان،مرا حكايت كرد و گفت مرا عادت بود كه:هر شب از دكّان (6)برخاستمى (7)آية الكرسىّ بر خواندمى و باد برآن دميدمى.شبى در ببستم و بيامدم و فراموش (8)كردم كه اين آيت خوانم.وقت خفتن (9)يادم آمد،در خانه بخواندم و باد برآن دميدم و دل مشغول بخفتم،و بر دگر روز بغلس (10)برخاستم (11)و به دكّان آمدم،در دكّان گشاده ديدم،و آنچه در دكّان بود جمع كرده و نهاده و مردى آنجا نشسته.او را گفتم:تو كيستى؟و اين جا چه كار دارى؟و خواستم (12)كه بانگ (13)بردارم (14)،مرا


1) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر:اى با هريره.

2) .مج،وز+اين.

3) .اساس،دب،لب،مب،مر:برخواسته.

4) .اساس:خانهايش/خانه هايش.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:مرگ.

6) .وز:دوكان.

7) .اساس،مج،لب،فق،مب،مر:برخواستمى.

8) .مب:فراموشى،مر:فرموش.

9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+به.

10) .اساس:سحر،با توجّه به مج تصحيح شد.

11) .اساس،دب،لب،مب،مر:برخواستم.

12) .آج،فق:خاستم.

13) .همۀ نسخه بدلها:تا بانگ.

14) .مج،وز:بر آرم.

گفت:ساكن باش كه من چيزى از آن تو نبرده ام،و بنگر تا متاعت همه بر جاست، [342-پ]و قصّه من بشنو! گفت:من دوش به اوّل شب بيامدم و در اين دكّان باز كردم و اين متاع جمع كردم و در هم بستم.چون برگرفتم تا بروم،چندان كه طلب كردم ره در (1)نيافتم.چون متاع بنهادم راه يافتم (2)،باز در نشان كردم (3)و بيامدم و متاع برداشتم،خواستم تا بروم ديگرباره (4)در نيافتم.همه شب در اين به سر بردم تا اكنون كه تو آمدى.اكنون اگر دانى كه مرا عفو بايد كردن كه توبه كردم كه مانند اين نكنم.من دست از دزد (5)بداشتم و خداى را شكر كردم.

ليث بن سعد روايت كند از عبد اللّٰه (6)بن ابي جعفر كه گفت:مرا بيمارى سخت بود و دردى عجيب،و طبيبان از آن عاجز،من در شبى از شبها رنجور بودم.انديشه مى كردم،گفتم به جزوى (7)از قرآن استشفا كنم،آية الكرسىّ بخواندم و باد بر خود دميدم.مرا خواب ببرد.در خواب دو مرد را ديدم از پيش من ايستاده،با يكديگر مى گفتند:اين مرد آيتى بخواند كه در آنجا سيصد و شصت (8)پنج رحمت است،و اين مرد را هنوز به يك رحمت رسيد (9)و از آن هيبت (10)من از خواب در آمدم (11)،دردم ساكن شده بود-و اخبار و آثار در فضايل اين بسيار است.

اكنون به تفسير آيت ابتدا كنيم:بدان كه قديم-جلّ جلاله-در اين آيۀ اثبات


1) .فق.راه در،مب،مر:ره.

2) .مج،وز:ره در نيافتم،دب،آج،لب،فق:ره بيافتم،مب:بنهادم و بيامدم ره يافتم،مر:ره در يافتم.

3) .آج،لب:بيافتم و نشان بكردم.

4) .مب+ره.

5) .مج،وز:از دزدى،مب،مر:از او.

6) .اساس:ابى عبد اللّٰه،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر:به چيزى.

8) .آج،لب،فق:شست،همۀ نسخه بدلها بجز مج+و.

9) .مج،وز:رسيد بدو،دب:رسيدند،آج،لب،فق:رسانيدند.

10) .اساس:و هيمه(شايد:هيمنه،يا:همهمه)،مج:هم،وز،دب:همه،مر:همت،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .مج:بر آمدم.

الهيّت خود كرد و نفى هرچه دون اوست،ازآنجا نام«اله»بر او نهادند به دروغ، گفت: اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ،خدا قادر بر اصول نعم كه به كردن آن مستحقّ عبادت آمد،جز يكى نيست كه با او«اله»نيست،و مستحقّ عبادت و سزاوار پرستش نيست مگر او.

«اللّٰه»مرفوع است به ابتدا و خبر او در لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ است،تقدير آن است كه:

اللّٰه واحد مستحيل المثل،و«لا»نفى جنس راست براى آن است با او بر فتح بنا كرد [و] (1)«هو»در محلّ رفع است براى آن كه استثناء غير موجب است،كما قال تعالى:

وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ (2).

و«حىّ»،ذاتى بود حاصل بر صفتى كه امكان آن صفت محال نبودى كه عالم و قادر باشد،و اين صفت خداى راست (3)-جلّ جلاله-ذاتى است با مقتضى صفت ذات،و وزن او فعل است،كالحذر و الطّمع،«يا»اوّل (4)ساكن كردند و در«يا» ادغام كردند.

و«قيّوم»فيعول باشد من القيام،و در او سه لغت است:«قيّام»،و آن قرائت عبد اللّٰه مسعود است.و«قيّم»،و آن قرائت علقمه است.و«قيّوم»،و آن قرائت عامّه است.

و اصل«قيّوم»قيووم (5)بوده است،قلب كرده اند،پس ادغام كرده اند،كما يقال:

ديّار و ديور و ديّر،و اين هر سه بنا بر (6)مبالغت است.

مجاهد گفت:القائم على كلّ شىء،به همه چيز او قيام نمايد،يعنى تولّاى همه كار او كند.سعيد جبير گفت:«قيّوم»آن باشد كه ابتدايش نبود،و تفسير قيام وجود (7)كرد.ضحّاك گفت:دائم باشد و به معنى،هر دو قول يكى است،جز آن كه در گذشته گفت و اين در ناآمده.


1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

2) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 144.

3) .مج،وز:را.

4) .مج،وز+را.

5) .اساس كه نونويس است:قيوام،وز،آج:قيوم،با توجّه به مج تصحيح شد.

6) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

7) .اساس:خود،با توجّه به مج تصحيح شد.

ابو روق گفت:الّذي لا يبلى،و آن خداست كه تغيير نپذيرد،لم يزل عمّا كان عليه و لا يزال.ربيع گفت:«قيّوم»قيّم باشد بر همه چيزى به روزى و حفظ.همه را او روزى دهد و او نگاه دارد.

كلبى گفت:القائم على كلّ نفس بما كسبت،به جزاى خلقان او قيام نمايد.

ابو عبيده گفت:الّذي لا يزول،باقى است كه او را زوال نبود،و قال اميّة بن أبى الصّلت:

لم يخلق السّماء و النّجومو الشّمس معها قمر يعوم (1)

قدّرها المهيمن القيّومو الحشر و الجنّة و النّعيم

الّا لأمر شأنه عظيم

أنس بن مالك گويد:بيشتر دعاى رسول اللّٰه-صلّى اللّٰه عليه و آله-اين بودى:

يا حى يا قيوم. عبد اللّٰه عبّاس گفت:مهم ترين نامهاى خداى تعالى«الحىّ القيّوم» است،و اين دعاى اهل دريا (2)است كه گويند ايشان:يا هيّا شراهيّا (3).

ابو امامه روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:نام مهم ترين خداى در سه سورۀ قرآن است:البقره،و آل عمران،و طه.

عمر بن ابي سلمه گفت:انديشه كردم هيچ اسم نديدم كه در اين[سه] (4)سورۀ به مطابقه بازآمد جز اين نامها در البقره: اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ،[و در آل عمران فاتحه اوست: الم، اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ (5)،و در طه: وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ (6)] (7).


1) .آج،مب:يقوم.

2) .اساس،مب،مر:ديار،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .چاپ شعرانى(322/2)آورده است:«أهى أشر أهى،هستم كسى كه هستم،عبارت عبرانى در تورات است كه چون حضرت موسى بن عمران با خداى تعالى گفت كه:اگر بنى اسرائيل از من بپرسند خداى تو چيست و كيست،به آنها چه بگويم؟خداوند به او وحى فرستاد:هستم آنچه هستم...»نيز در لسان العرب (506/13)پاورقى 1 صحيح آن را چنين آورده است:اهيا أشراهيا،معنى الأزلىّ الّذى لم يزل.نيز در متن لسان العرب همان صفحه گويد:هيا شراهيا،معناه يا حىّ يا قيّوم بالعبرانيّة.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .سورۀ آل عمران(2)آيه 1 و 2.

6) .سورۀ طه(20)آيۀ 111.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ ،مفسّران گفتند:«سنة»خوابى باشد سبك،و«نوم» خواب باشد تامّ (1)،و حدّ خواب اين بنهادند متكلّمان:سهو يلحق الانسان مع فتور الاعضاء من غير علّة،سهوى كه با مردم (2)رسد با فتور و سستى اندامها بى بيمارى [343-ر].و مرجع[او] (3)با نفى است.و«سهو»نا بدن (4)علم باشد،و«فتور»اعضاء به شرط كرد تا احتراز[بود از] (5)سهوى كه در حال بيدارى باشد،و نفى علّت و بيمارى به شرط كرد تا احتراز بود از مغمى عليه.

و علما از ميان«سنة»و«نوم»فرقى (6)كرده اند به اقوال (7)متقارب حسن بصرى گفت:«سنة»كسل باشد،و«نوم»خواب،و أصمّ گفت:«سنة»غفلت باشد،و «نوم»خواب،اى لا يغفل و لا ينام.ديگر مفسّران گفتند:«سنة»اوّل خواب بود كه مرد بين النّائم و اليقظان باشد،نبينى كه عدىّ بن الرّقاع چگونه گفت:

و سنان أقصده النّعاس فرنّقتفي عينه سنة و ليس بنائم

يقال منه:وسن يوسن وسنا و سنة،فهو و سنان.

و قديم-جلّ جلاله-نفى كرد از خود سنه و نوم،بر سبيل تمدّح.گفتند:براى آن كه آفت است،و آفت بر او روا نيست،و تغيير (8)است و تغير (9)بر او روا نيست،و قهر است و قهر بر او روا نيست،و براى آن كه او ضدّ علم است و اضداد[علم] (10)بر او روا نيست (11)،و براى آن كه او آسايش از رنج و بلاست،و رنج و آسايش بر او روا نيست،براى آن كه او برادر مرگ است و مرگ بر او روا نيست.

جابر عبد اللّٰه انصارى روايت كند كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-را پرسيدند كه در


1) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:خواب تمام باشد،مب:خوابى تام باشد،مر:خواب باشد.

2) .مج،وز:ها مردم.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .اساس،مب،مر:با بدن،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:فرق.

7) .اساس،دب،آج،لب،فق،مب،مر:با قول،با توجّه به مج تصحيح شد.

8) .دب،آج،لب،فق:تغير.

9) .مب:تغيير.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

11) .مج،وز،دب،آج،لب،عبارت:«و براى آن كه او ضد علم...»را پس از عبارت بعدى:«...آسايش بر او وانيست»آورده است.

بهشت خواب باشد؟گفت:نه،راى آن كه خواب[برادر] (1)مرگ باشد و در بهشت مرگ نباشد (2).

و راوى خبر گويد كه رسول-عليه السّلام-در بعضى خطبه ها (3)گفت:

ان الله تعالى لا ينام و لا ينبغي له أن ينام و لكنه يخفض (4)القسط و يرفعه،[يرفع] (5)اليه عمل الليل قبل عمل النهار و عمل النهار قبل عمل الليل ،گفت:خداى تعالى بنخسبد و خواب به كار نيست او را،و او را خفض (6)و رفع بهره باشد،يعنى روزى خلقان، عمل بندگان كه در شب كرده باشند بر او رفع كنند پيش ازآن كه روز آيد (7)،و عمل روز بر او عرضه (8)كنند پيش ازآن كه شب آيد.

ابو هريره روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:قوم موسى،موسى را گفتند:

هل ينام ربّك؟خداى (9)تو بخسبد،از او بپرس.موسى-عليه السّلام-گفت:بار خدايا!اين قوم پرسند (10)كه:خواب تو را دريابد؟خداى تعالى گفت:من تو را معلوم كنم.

آنگه موسى[را] (11)-عليه السّلام-سه شبان روز بيدار داشت،پس از آن فرشته اى را فرستاد و با او دو (12)قاروره،گفت خداى تعالى مى گويد:اين قاروره[ها] (13)در دست دار امشب،او آن قاروره ها را در دست نگاه[مى] (14)داشت و جهد مى كرد تا خوابش نبرد،خوابش غلبه كرد و دستهايش به هم آمد و قاروره ها بر هم آمد و شكسته شد.موسى از خواب در آمد،قاروره ها شكسته شده (15)ديد،جبريل آمد و گفت:تو در خوابى (16)،دو قاروره (17)نگاه نمى توانى داشت،اگر من بخسبم آسمان و زمين كه نگاه دارد؟


1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

2) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:نبود.

3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:خطبها/خطبه ها.

4) .اساس،دب،آج،فق،مب،مر:يخفظ،با توجّه به مج تصحيح شد.

5) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

6) .اساس،آج،لب،فق،مب،مر:حفظ،با توجّه به مج تصحيح شد.

7) .مج،وز+و عمل روز آيد.

8) .مج:عرض.

9) .اساس+تعالى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

10) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:مى پرسند.

11) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

12) .مج،دب،آج،لب:فرستاد با او با دو.

13) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

14) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

15) .مج،وز:ندارد.

16) .مج،وز:خواب.

17) .اساس:قاره،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ ،او راست آنچه در آسمان و زمين هست ملكا و ملكا،آنچه آن را مالكى نيست ملك اوست،و آنچه او را مالكى ظاهر است ملك اوست،براى آن كه ملك و مالك همه در ملك اويند،فانّ (1)العبد لا يملك و ان ملك،ما لا يملك (2)نفسه كيف يملك غيره،آن كه مالك خود نبود مالك غيرى چگونه بود؟چون چنين باشد،مستقلّ نبود به خود،چگونه ديگرى را دست گيرد؟ مگر به فرمان او. مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ ،كيست كه به نزديك او شفيع باشد كسى را مگر به فرمان او؟ بعضى اهل معانى گفتند:خداى تعالى به اين آيت دل بندگان خود به خود مى كشد عاجلا و آجلا،چنان است كه گفت:اى بنده!اگر راغب دنيايى،مراست، از من خواه.و اگر اميد كرامت آخرت دارى-به شفاعت شفيعى-كه آن شفاعت به فرمان من است،پس در دنيا و آخرت گزير نيست تو را از من،فسبحان من لا وسيلة اليه الّا به،سبحان آن خدايى كه با او هيچ وسيله نيست الّا به او،حقيقت دان كه او را به فرمان او شفاعت الّا آنان نكنند كه طرفة العينى پاى از فرمان او بيرون ننهادند، آنان كه اند كه چنين بودند؟مگر معصومانى كه ما همّوا بمعصية اللّٰه قطّ.در همّت ايشان نيايد (3)كه آزار خداى اختيار كنند:

شفيعي اليك اليوم يا خالق الورىرسولك خير الخلق و المرتضى عليّ

آخر:

شفيعي الى اللّٰه يوم[343-پ]القضانبىّ (4)الهدى و علىّ الرّضا (5)

شفيعي عترة طهرت فدلّتمحبّتهم على طهر الولادة

قوله تعالى: يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ ،مجاهد و عطا و حكم و سدّى گفتند (6)مراد آن است كه:داند آنچه پيش ايشان است از كار دنيا،و آنچه پس ايشان است از


1) .اساس+له،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

2) .چاپ شعرانى(324/2):و من لا يملك.

3) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:نيامد.

4) .اساس:مى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .آج،با خطى متفاوت از متن افزوده:ديگرى،چاپ شعرانى(325/2)+ديگرى گويد.

6) .اساس:غيره،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

كار آخرت.ضحّاك و كلبى برعكس اين گفتند: مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ ،كار آخرت براى آن كه آخرت در پيش دارند،و روى آنجا دارند،و بازگشت (1)آنجاست. وَ مٰا خَلْفَهُمْ ، آنچه پس ايشان است از دنيا كه با پس پشت افگنده اند.

مقاتل و واقدى گفتند:آنچه پيش ايشان بوده است،يعنى پيش خلق عالم و فريشتگان،و آنچه پس خلق عالم بوده باشد.

و گفتند: مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ ،آنچه در ميان آنند (2)از خير و شرّ،و آنچه پس ايشان است،يعنى آنچه خواهند كردن. وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ ،و خلقان را احاطه نبود به چيزى از علم (3)الّا (4)به آنچه او خواهد.

احاطه چو (5)با علم مقرون باشد معنى عالمى باشد بر وجه تأكيد چون كسى چيزى داند به تفصيل،چنان كه چيزى از علم او به در نشود گويند:احاط علمه بكذا و احاط بكذا علما،پندارى علم او به گرد آن معلوم در آمد،و رها نكرد كه چيزى از آن بيرون شود.

و«علم»در آيت به معنى معلوم است تا اشاعره را تمسّك نباشد،يقال:هذا الكتاب في (6)علم فلان،اى معلومه.و اين مسئله از علم شافعى است يا از علم ابو حنيفه،يعنى از معلوم ايشان است براى آن كه علم ايشان در دل ايشان باشد.و «علم»آيت (7)به معنى عالمى.چنان كه: وَ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَحٰاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً (8)، علم او محيط است به همه چيز يعنى عالمى او.و در اين آيۀ علم به معنى معلوم (9).

دگر در آيت دليلى ظاهر هست بر اين كه ما گفتيم،و آن آن است كه گفت:

كس به (10)علم او محيط نشود الّا به آنچه او خواهد.[و معنى آن است كه:الّا به آنچه او خواهد] (11)كه اطّلاع دهد برآن ازآن كه راه نمايد و دليل انگيزد و خلق علم (12)


1) .مج،وز+با،دب،آج،لب،فق،مر+به.

2) .فق:آن نند.

3) .دب،آج،لب،فق+او.

4) .مج،وز+و.

5) .آج:چون.

6) .دب،آج،لب،فق+فى.

7) .وز:آيد.

8) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 12.

9) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+است.

10) .اساس:كسب،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

12) .اساس،مب،مر:عالم،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

ضرورى كند،و اطّلاع دهد به وحى و خبر،و اين ممكن نيست در علم حقيقى،كه علم او به نزديك آن كه او را علم اثبات كند قائم باشد به ذات[او] (1)،و آنچه قائم بود به ذات او احاطه به آن محال بود. وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ،اى ملأ و احاط.

و در«كرسىّ»خلاف كردند.عبد اللّٰه عبّاس و سعيد جبير و مجاهد گفتند:مراد به كرسىّ علم است،و از اين جا دفتر علم را كرّاسه خوانند،و از اينجاست قول را جز در وصف صيّادى-شعر:

حتّى اذا ما جاء[ها] (2)تكرّسا

اى علم،و عالمان را«كراسىّ»خوانند چنان كه شاعر گفت-شعر:

تحفّ بهم بيض الوجوه و عصبةكراسىّ بالاحداث حين تنوب

اى علماء بها.

و بعضى ديگر گفتند:مراد به«كرسىّ»عظمت و سلطان است،و عرب ملك قديم را كرسىّ خوانند (3)،و الكرس (4)اصل كلّ شىء،يقال:فلان كريم الكرس (5)،اى الاصل،قال العجّاج:

و قد علم القدّوس مولى القدسأنّ ابا العبّاس اولى نفس

في معدن الملك القديم الكرس

و در بعضى تفاسير مى آيد كه:«كرسيّه»اى سرّه،قال الشّاعر:

ما لي بأمرك كرسىّ أكاتمهو لا يكرّس علم اللّٰه مخلوق (6)

محمّد بن جرير الطّبرىّ گفت كه:«كرسىّ»اهل باشد،اى وسع عباده السّماوات و الارض،ابو موسى و سدّى گفتند:«كرسىّ»حقيقى خواست (7)،و خداى تعالى كرسىّ از لؤلؤ آفريد،و هفت آسمان (8)در جنب كرسىّ چون هفت درم است كه براساس


1) .:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد،طبرى(11/3):اذا ما احتازها.

3) .فق:خواند.

4) .مب،مر:و الكرسى.

5) .مب،مر:الكرسى.

6) .اساس به صورت:«المخلوق»،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .اساس،وز:به صورت:«خداست»هم خوانده مى شود.

8) .مج،وز،آج،مب،مر:آسمانهاى هفت،فق:آسمانها هفت است.

سپرى افگنند.

و اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گفت:هر قائمه آن از قوائم كرسى چندان است كه هفت آسمان و هفت زمين،و كرسىّ در پيش (1)عرش است،و حاملان كرسىّ چهار فرشته اند،و هر فرشته چهار روى دارند (2)،قدمهاى ايشان برآن صخره نهاده است كه در زير هفت (3)زمين است به پانصدساله راه،يك (4)روى ايشان چون روى آدميان است،بدان روى،روزى آدميان خواهند (5)،و رويى بر صورت گاو است بدان روى،روزى بهايم خواهند،و رويى بر صورت شير است و بدان روى،روزى سباع و دد خواهند،و رويى بر صورت كركس (6)است بدان روى،روزى مرغان خواهد.

و ابو ادريس خولاني روايت كند از ابو ذرّ غفارىّ-رحمة اللّٰه عليه-كه گفت،از [344-ر]رسول-عليه السّلام-پرسيدم كه:خداى تعالى كدام آيت بر تو انزال (7)كرد كه از آن بزرگتر نيست؟گفت:آية الكرسىّ.آنگه گفت:نيست هفت آسمان در جنب كرسىّ الّا چون حلقه اى در بيابانى.

و در اخبار مى آيد كه:از ميان عرش و كرسى هفتاد حجاب است از نور و هفتاد حجاب است از ظلمت،اگر آن حجابها نبودى حمله (8)كرسى از نور حملۀ (9)عرش بسوختندى.

حسن بصرى گفت:مراد به«كرسيّ»عرش است.بعضى علما گفتند:

«كرسىّ»نام فرشته اى (10)است كه خداى تعالى او را با خود اضافه كرد-اضافه (11)تخصيص،و مراد به اين تنبيه بندگانش على اعظم (12)خلقه،كه او را خلقى باشد كه آسمانها و زمينها به او پر شود.


1) .مج،وز:كرسى نزد.

2) .مج،وز،مب:دارد.

3) .مج،وز:هفتم.

4) .مج،وز:يكى.

5) .اساس،آج،لب،فق،مب:خواهد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و سياق عبارت تصحيح شد.

6) .اساس،لب،فق كرك،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .مج:انزله كرد،كه بر متن مرجّح است.

8) .همۀ نسخه بدلها:جمله.

9) .آج،لب،دب،فق:جمله.

10) .دب:فريشته.

11) .آج،لب،فق+به.

12) .مج،وز،دب:عظم.

وَ لاٰ يَؤُدُهُ ،اى لا يجهده،به رنج نيفكند او را نگاه داشتن زمين و آسمان،و دشخوار (1)نباشد بر او،و قالت الخنساء:

و حامل الثّقل بالاعباء قد علموااذا يئود رجالا بعض ما حملوا

و گفته اند:«يؤده»،اى يسقطه من ثقله،او را بيفگند از گران بارى،قال الشّاعر:

انّي و ما نحروا غداة منىعند الجمار يؤده الثّقل (2)

حِفْظُهُمٰا ،يعنى حفظ آسمان و زمين. وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ،[واو] (3)بزرگوار و رفيع است بالاى همۀ خلق نه به جهت و مسافت و لكن به تدبير و قدرت.العظيم،بزرگوار است نه از روى جرم و جثّه،و لكن از روى كبريا و عظمت.

علما گفته اند:در اين آيت چند فوايد و ادلّه است بر اصول دين از توحيد و عدل، منها قوله: اَللّٰهُ ،دليل است بر ذات و صفات خداى تعالى بر آنكه (4)تا بر صفت كمال نباشد استحقاق عبادت ندارد.

و دوم قوله: لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ،دليل است بر بطلان (5)همۀ مشركان (6)از ثنويان [و گبركان] (7)و ترسايان كه بدون خداى تعالى الهى (8)اثبات كردند.

سه ام (9)،قوله: اَلْحَيُّ ،دليل بطلان قول بت پرستان است كه ايشان جماد و موات پرستيدند،و از اين كار ابراهيم-عليه السّلام-بر ايشان عيب كرد (10): يٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ يَسْمَعُ وَ لاٰ يُبْصِرُ وَ لاٰ يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً (11).

چهارم قوله: اَلْقَيُّومُ ،دليل بطلان قول فلاسفه و طبايعان (12)است (13)،گفتند:بيشتر


1) .مج،وز،مب،مر:دشوار.

2) .اساس،مج،وز،دب،لب،فق،مب،مر:العقل،با توجّه به آج تصحيح شد.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .مج،وز:براى آن.

5) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:دليل بطلان قول.

6) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+است.

7) .اساس،مب،مر:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .الهى/آلهه اى.

9) .فق،مر:سيم.

10) .مب+كه.

11) .سورۀ مريم(19)آيۀ 42.

12) .وز،مر:طبايعيان.

13) .مج،وز+كه.

چيزها به طبع محلّ حاصل مى آيد،حق تعالى بازنمود كه:من قيّومم،يعنى قائم (1)به تولّاى افعال خود.

پنجم: لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ ،دليل بطلان قول جهودان است كه گفتند:

خداى،عالم به شش روز بيافريد (2)،خسته شد فاستراح يوم السّبت،روز شنبه بياسود، ديگر دليل است بر بطلان مذهب جهم (3)كه گفت:خداى تعالى عالم است به علمى محدث،سهو بر او روا باشد.

ششم قوله تعالى: لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ ،دليل بطلان مذهب مفوّضه است كه گفتند:خداى تعالى تفويض[خلق] (4)عالم كرد با (5)شخصى محدث كه او را بيافريد و به نيابت خود بداشت.

هفتم قوله تعالى: مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ ،دليل كرد بر بطلان قول آنان كه نفى شفاعت كردند.

هشتم قوله تعالى: يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ ،دليل مى كند بر بطلان قول آنان كه[گفتند] (6)خداى تعالى عالم است به علم،براى آن كه در اين آيت بازنمود كه:معلومات او ما لا يتناهى (7)است،و معلومات ما لا يتناهى (8)را علوم ما لا يتناهى بايد، و آن در وجود محال بود.

نهم قوله: وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ ،دليل (9)بطلان قول كاهنان و منجّمان مى كند كه ايشان گفتند:ما غيب مى دانيم از سير كواكب بى اعلام خداى تعالى.

دهم قوله: وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ،ردّ است بر مذهب فلاسفه كه گفتند:عالم خود زمين است و افلاك كه بدان محيط است في (10)و راى آن چيزى (11)


1) .مج،وز،دب،آج،فق:قائمم،مب:يعنى توانا و قائم.

2) .مر+و.

3) .اساس:جهيم،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .دب،فق:يا،آج،لب:با(بى نقطه)

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:لا يتناهى.

8) .مج:لا يتناهى.

9) .من،مر+بر.

10) .مج،وز:و.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:آن دگر چيز.

نيست.نفى عرش و كرسىّ و لوح و قلم كردند.

يازدهم (1): وَ لاٰ يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا ،دليل بطلان قول جهودان كرد كه گفتند:انّ اللّٰه تعالى اعيى (2)بخلق (3)السّماوات و الأرض فاستراح.ديگر دليل بطلان قول آنان كه گفتند:خداى تعالى قادر است به قدرت،[344-پ]كه به قدرت فعل مخترع نشايد كردن.

دوازدهم قوله: وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ،دليل است بر بطلان قول ثنويان (4)چه اگر با او الهى بودى ممانعت كردى او را و مستعلى نبودى بر اشياء،همانا عظم (5)موقع اين آيت براى كثرت ادلّه اوست (6)بر اصول مسلمانى از توحيد و عدل.

قوله: لاٰ إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ ،مجاهد گفت:آيت در مرد[ى] (7)انصارى آمد كه غلامى سياه داشت او را صبيح گفتند،او را اكراه مى كرد بر اسلام.

سدّى گفت:در حقّ مردى انصارى آمد كه او را ابو الحصين گفتند،او دو پسر داشت.جماعتى از بازرگانان از شام به مدينه آمدند و آن پسران او را دعوت كردند با ترسايى.ترسا شدند و با ايشان برفتند.او به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّٰه! كسى از عقب (8)ايشان بفرست و ايشان را بازآر و زجر كن تا[با] (9)مسلمانى آيند.

خداى تعالى اين آيت بفرستاد: لاٰ إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ. آن مرد انصارى را خوش نيامد، و در دلش از رسول خداى چيزى بود (10)،آيت آمد: فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ (11)الآية،و اين پيش از آيت قتال بود،آنگه اين آيت به سورۀ برائت منسوخ شد في قول (12)ابن مسعود و ابن زيد.و ديگر مفسّران گفتند:آيت منسوخ نيست.


1) .مج،وز،دب،آج،لب،فق+قوله.

2) .اساس:مب،اعما،مر:عما،مج،وز،فق:اعنى،با توجّه به آج تصحيح شد.

3) .مب:لخلق.

4) .اساس،مب:مثويان،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .دب،لب،فق،مب:عظيم.

6) .دب:است.

7) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

8) .همۀ نسخه بدلها:قفا.

9) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

10) .مب،مر+اين.

11) .سورۀ نساء(4)آيۀ 65.

12) .اساس،مب،مر:قوله،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

سعيد جبير گفت از عبد اللّٰه عبّاس (1)كه:در انصاريان چون زنى بودى كه او را فرزند بنماندى،او گفتى بر سبيل نذر كه:اگر مرا فرزندى بماند به جهودانش دهم، و اين پيش اسلام بود.چون اسلام پديد آمد،از اينان جماعتى در بنى النّضير (2)بودند.

چون خداى تعالى جلا بر ايشان نوشت كه بروند و خان ومان رها كنند،انصاريان گفتند:يا رسول اللّٰه!فرزندان و برادران مااند،خداى تعالى اين آيۀ فرستاد: لاٰ إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ. رسول-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى ايشان را مخيّر بكرد،اگر مسلمانى خواهند اين جا بباشند،اگر جهودى خواهند با ايشان بروند.

قتاده (3)و عطا و ضحّاك و ابو روق و واقدي گفتند مراد آن است:لا اكراه فى الدّين بعد اسلام العرب،براى آن كه عرب امّتى بودند امّى،ايشان را كتابى نبود، خداى تعالى رسول را-عليه السّلام-فرمود كه:از عرب قبول مكن الّا اسلام،يا تيغ فرود آر بر ايشان (4).اهل كتاب را حكمى ديگر نهاد و آن جزيه (5)بود،گفت:اينان را اكراه مكن بعد قبول جزيه (6)،يا ايمان آرند يا جزيه (7)دهند.

و اقوالى ديگر (8)گفتند در سبب نزول آيت متقارب المعنى،و مرجع با اين است كه ما گفتيم.

زجّاج گفت: لاٰ إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ ،من قول العرب:اكرهت فلانا اذا نسبته الى الكره،كما يقال:اكفرته و افسقته و اظلمته اذا نسبته الى الكفر و الفسق و الظّلم،قال الكميت:

فطائفة قد اكفروني بحبّكمو طايفة قالوا مسيء و مذنب

و معنى آن است كه:آن را كه در اسلام آيد،مگوى (9)تو مكرهى (10)ايمان اكراه


1) .اساس،مر:انصار،مب:انصارى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .اساس،دب،لب،فق،مر:بنى النسير،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .اساس+گفت مج:عبارت را ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

4) .مج،وز،دب،آج،لب،فق،مر:تيغ فرود ايشان،يا تيغ بر ايشان فرود آر.

5) .مج،وز،آج،لب،فق:جزيت.

6) .مج،وز،آج،لب،فق:جزيت.

7) .مج،وز،آج،لب،فق:جزيت.

8) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:دگر.

9) .مر:مگوييد.

10) .اساس،مب،مر:مكروهى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

آوردى او را نسبت مكنى (1)با اكراه،كما قال تعالى: وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقىٰ إِلَيْكُمُ السَّلاٰمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا (2).

قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ،اى ظهر الاسلام من الكفر،و الهدى من الضّلالة، و الحقّ من الباطل،حق از باطل پيدا شد و ايمان از كفر.

حسن و مجاهد و اعرج خوانند (3):«الرّشد»،به فتح«را»و«شين»،و آن دو لغت است:كالحزن و الحزن،و البخل و البخل.

و عيسى بن عمر خواند:«رشد»به ضمّتين،و آن دو لغتند:كالرّعب و الرّعب، و السحت و السحت.

فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ ،هركه كافر شود به طاغوت.عبد اللّٰه عبّاس گفت:شيطان است.مقاتل و كلبى گفتند:«صنم»است،و گفته اند:«كاهن»است،و گفته اند هرچه بدون خداى بپرستند،و آن فاعول باشد من الطغيان،«لام»فعل از او بيفگند[ند] (4)براى آن كه حرف علّت بود،و بدل او«تاء»بازآوردند كه حرفى صحيح بود،كقولهم (5):حانوت و تابوت.

اهل اشارت گفتند:طاغوت هركسى نفس اوست،بيانه قوله تعالى: إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ (6)[345-ر].

وَ يُؤْمِنْ بِاللّٰهِ ،بيان كرديم پيش از اين كه:«ايمان»تصديق به دل،و«كفر» جحود به دل باشد.و ايمان در شرع بر اصل (7)لغت مانده است،و«كفر»از اسماء منقوله است،و اين اخبار كه آوردند من

قوله-عليه السّلام: الايمان تصديق بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالاركان ،مراد ايمان است و توابع او از اسلام (8)،و شعار هر دو بر پاى داشتن.


1) .اساس:كنى،مج،وز،مر:مكنيد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 94.

3) .مج،وز:خواندند.

4) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

5) .آج،لب،فق+جالوت.

6) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 53.

7) .اساس،دب،آج،لب،فق،مب،مر:به اصل،با توجّه به مج تصحيح شد.

8) .اساس،مب،مر+است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

فَقَدِ اسْتَمْسَكَ ،«فا»براى جزاى شرط آمد كه فعل ماضى است،اى (1)تمسّك،او دست در آويخته باشد. بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقىٰ ،به بند استوارتر.و«عروه» انگلك (2)باشد كه گوى گريبان در او افتد.و فعلى،تأنيث افعل تفضيل باشد،و اين استعارتى است كه خداى تعالى كرد بر طريق كلام عرب،گفت:هركه به طاغوت كافر شود و به خداى مؤمن،تمسّك او به بند استوارترين باشد،بندى (3)كه هرگز گسسته نشود (4).و«انفصام» (5)،انقطاع باشد،و انفصام (6)[از او] (7)بليغتر باشد،و اين بشارتى است كه خداى تعالى مؤمنان را داد. وَ اللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ،و خداى شنواست اقوال ايشان را،و عالم است به احوال (8)ايشان.

قوله تعالى: اَللّٰهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا ،خداى تعالى ولىّ مؤمنان است،[و] (9)گفته اند:مراد ناصر است،يعنى يار مؤمنان است.و گفته اند:مراد دوست است، دوست ايشان است.و گفته اند:يعنى متولّى كار ايشان است.

و گفته اند معنى آن است كه:اولى و احقّ بهم،و همه معانى و اقوال را مرجع با اين است،لأنّه من وليت الامر اذا تولّيته بنفسك باشد.و الولى القرب،و الولاية الامارة،و الوليّ من المطر الّذي يلى الوسمىّ،باران دوم (10)را براى آن ولىّ خوانند كه در بر (11)وسمىّ باشد،و«وسمي»باران اوّل باشد.پس از روى لغت و اشتقاق و عموم فوايد تفسير،ولىّ بر اولى دادن اولى تر (12)است،فالاولى ان يفسّر بالاولى (13).


1) .اساس:يعنى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .اساس،آج،لب،دب،فق،مب،مر:ان كلك،وز:انكلنك،با توجّه به مج تصحيح شد.

3) .وز:باشد عندى.

4) .آج،با خطى متفاوت بالاى سطر افزوده: لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا .

5) .اساس،دب،لب،فق،مب،مر:اعصام،با توجّه به مج،وز،تصحيح شد.

6) .وز،مب:انقصام.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

8) .اساس،مب،مر:اقوال،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

10) .مب:دويم.

11) .اساس،دب،آج،لب،فق،مب،مر:در او،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

12) .اساس،مب،مر:اولى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و استعمال كلمه در موارد ديگر از همين متن،تصحيح شد.

13) .اساس،مب،مر:بالولى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

حسن بصرى گفت:ولى هديهم،هدايت ايشان را از الطاف و توفيق او تولاّ كند، چه آن،كار جز او نباشد (1). يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَى النُّورِ ،و اين بر سبيل مبالغت است،و مراد الطاف و توفيق و آنچه جارى مجراى آن باشد كه بنده به ايمان نزديك شود و از كفر دور شود،فعلى كه خداى تعالى كند كه عند آن بنده از كفر بيرون آيد و به ايمان در (2)شود.چون خداى تعالى كند گفت:خود (3)،مخرج منم،چنان كه در باب سورۀ گفت: وَ إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ (4)...،الى قوله: فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً (5)...،يعنى ازدادوا عند نزولها[ايمانا]. (6)وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً (7)...،در هر دو آيت اضافۀ زيادت ايمان و كفر با سورت كرد،و سورت فعل نكند،يعنى ايشان عند نزول سورت در كفر و ايمان بيفزودند،و دليل بر آنكه چنين است قرينه آيت: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمٰاتِ.

و از جمله طاغوت كه بدون خداى پرستند بل بيشتر و غالب تر (8)،اصنام و اوثان و اشجار و احجار باشد و آفتاب و ستاره و آتش،و اين همه جمادند،فعل از ايشان درست نباشد.و آن كه شيطان (9)است و رؤساى ضلالت بر سبيل حقيقت اخراج نكنند كسى را از ايمان به كفر،و لكن اغراء و اغواء و تزيين كنند چون كافران عند اغراى ايشان خروج كنند از ايمان به كفر،حق تعالى اطلاق كرد و گفت:اخراج خود طاغوت كردند.

واقدي گفت:هر نور و ظلمتى كه در قرآن است مراد بخش (10)ايمان و كفر است، مگرآنكه در سورة الانعام است كه مراد بخش (11)شب و روز است.


1) .مب+قوله تعالى.

2) .اساس،دب،مب،دور،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .اساس،مر:چون،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .سورۀ توبه(9)آيۀ 124.

5) .سورۀ توبه(9)آيۀ 124.

6) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 125.

8) .اساس،مب،مر+و،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

9) .اساس،لب،مب،مر:سلطان،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .دب:بخشش.

11) .دب:بخشش.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:آيۀ در حقّ قومى[كه] (1)كافر بودند به عيسى.چون رسول -عليه السّلام-بيامد،به او ايمان آوردند.خداى تعالى ايشان را به ايمان به مصطفى از كفر به ديگر پيغمبران (2)به در آورد.

واسطي گفت:ايشان را از ظلمات نفس خود بيرون آورد به اخلاق مرضيّه (3)به در آورد ايشان را از كذب به صدق،و از حرص به قناعت،و از سخط به رضا،و از طلب به توكّل،و از جهل به معرفت.

ابو عثمان النّهديّ (4)گفت:ايشان را بيرون آورد از ديدن[345-پ]افعال به ديدن افضال،يعنى آنچه (5)كنند از طاعات و قربات،از خود نبينند از او بينند.و بهرى ديگر گفتند بيرون آورد ايشان را از ظلمات (6)وحشت و فرقت به نور وصلت و قربت.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ ،حسن بصرى خواند:«الطّواغيت»على الجمع.ابو حاتم گفت:در عرب طاغوت به واحد و جمع و مذكّر و مؤنّث كند (7)،در واحد مذكّر گفت: يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى الطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ (8)...،و در مؤنّث گفت: وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطّٰاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهٰا (9)...،و در جمع گفت: يُخْرِجُونَهُمْ.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:مراد به«طاغوت»،شيطان است.مقاتل گفت:مراد رؤساى ضلال اند (10)،چون:كعب اشرف و حيىّ اخطب و جز ايشان. يُخْرِجُونَهُمْ ،اى يدعونهم،ايشان را دعوت مى كنند.

«اخراج»در آيت به معنى دعوت است،بيانش: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَى النُّورِ (11)...،يعنى ادعهم.


1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

2) .مج،وز،دب،آج:پيغامبران.

3) .اساس،مب،مر:فريضه،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس:الهندى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .وز+طلب.

6) .اساس:ظلمه،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .دب:كنند.

8) .سورۀ نساء(4)آيۀ 60.

9) .سورۀ زمر(39)آيۀ 17.

10) .مج،وز،دب:ضلالت.

11) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 5.

اگر گويند،چگونه گفت خداى تعالى: يُخْرِجُونَهُمْ ،ايشان را بيرون مى آرند؟و اين كسى را گويند كه در ايمان باشد،و كافران در ايمان نبوده اند،چگونه لفظ اخراج گفت؟ گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه قتاده گفت و مقاتل كه مراد جهودانند پيش بعثت رسول ما-عليه السّلام-به او ايمان داشتند[از] (1)آنچه در كتب خود ديده بودند از نعت و صفت او،چون بيامد به او كافر شدند و جحود كردند، بيانش قوله تعالى: فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ (2).

باقى (3)مفسّران گفتند:آيت عام است در جمله كفّار،و منع شيطان ايشان را از دخول در آن اخراج خواند،و اين چنان (4)باشد كه يكى از ما گويد-چون پدر او را از نصيب ميراث بيفگند:اخرجني ابي من ماله،و او در مال نبوده باشد،و مانند اين قوله [تعالى] (5)حكاية عن يوسف-عليه السّلام: إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ يُؤْمِنُونَ (6)...،و يوسف هرگز بر ملّت كافران نبود،و مانند اين قول امرؤ القيس است:

[و ماء] (7)كلون البول قد عاد اجناقليل بها (8)الأصوات ذي كلإ مخلى

گفت:قد عاد اجنا،و آن (9)پيش[از] (10)آن آجن نبود،و مثله قوله تعالى: وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ (11)...،و مرد هرگز پيش از پيرى پير (12)نبوده است،و كذا قول الشّاعر:

اطعت العرس فى الشّهوات حتّىأعادتني (13)عسيفا عبد عبد

و قال آخر:

فان تكن الايّام أحسن مرّةالىّ فقد عادت لهنّ ذنوب


1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 89.

3) .مج،وز،دب،آج،لب،فق:و باقى.

4) .اساس،مب،مر:چنين،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

6) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 37.

7) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

8) .مج،وز:به.

9) .اساس،دب،آج،لب،فق،مب،مر:از،با توجّه به مج و وز،تصحيح شد.

10) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

11) .سورۀ نحل(16)آيۀ 70.

12) .مج،وز:ندارد.

13) .اساس،دب،لب،فق،مب،مر:اعادتى،با توجّه به مج و وز،تصحيح شد.

أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ ،اين آيت و مانند اين آن بود كه ما بدانيم از سمع كه عقاب كفّار مؤبّد (1)خواهد بودن،و در عقل دليل نيست بر اين،بل از جهت عقل عفو ايشان مجوّز و مستحسن است،و از جمله آيات (2)قوله تعالى: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدِ افْتَرىٰ إِثْماً عَظِيماً (3).

تمّ (4)الجزء الثّالث و يتلوه فى الرّابع بعون اللّٰه تعالى:[ أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرٰاهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْكَ ] (5).


1) .وز،لب،فق:مؤيد.

2) .دب،آج،لب،فق:از جهت اثبات.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 48.

4) .اساس:تمت،با توجّه به مج تصحيح شد.

5) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد،مب+و الحمد لله رب العالمين.