ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر هدایت/ محمدتقی مدرسی؛ ترجمه احمد آرام
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ج ۱۸
شابک : 964-444-149-4۲۵۰۰۰۰ریال:(دوره) ؛ 964-444-150-8(ج.۱) ؛ 964-444-151-6(ج.۲) ؛ 964-444-152-4(ج.۳) ؛ 964-444-154-0(ج.۵) ؛ 964-444-155-9(ج.۶) ؛ 964-444-156-7(ج.۷) ؛ 964-444-157-5(ج.۸) ؛ 964-444-158-3(ج.۹) ؛ 964-444-159-1(ج.۱۰)
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : جلدهای مختلف این کتاب توسط مترجمین متفاوت ترجمهشده است
یادداشت : عنوان اصلی: من هدی القرآن.
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸؛ ۲۵۰۰۰ ریال (دوره) (ج. ۱۱) :ISBN 964-444-160-5
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : (ج. ۱۲) :) ISBN 964-444-161-3ج. ۱۳) :) ISBN 964-444-162-1ج. ۱۴) :) ISBN 964-444-163-xج. ۱۵) :) ISBN 964-444-164-8ج. ۱۶) :) ISBN 964-444-165-6ج. ۱۷) :) ISBN 964-444-166-4ج. ۱۸) :ISBN 964-444-167-2
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آرام، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۲۸۱. مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۹۸/م۴م۸۰۴۱ ۱۳۷۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۴۱۱۱
1-در کتاب«ثواب الاعمال»به اسناد راوی از ابو عبد اللّٰه(ع)آمده است که فرمود:«کسی که به خواندن سورۀ مریم عادت کند نمیمیرد مگر آن که در جان و مال و فرزند به بی نیازی رسد و در آخرت از اصحاب عیسی بن مریم -علیهما السّلام-خواهد بود،و پاداشی بدو داده خواهد شد همسنگ سلطنت سلیمان بن داود در دنیا».
تفسیر نور الثقلین،ج 3،ص 319 2-در مجمع البیان،ابی بن کعب از پیامبر(ص)نقل کرده است که:
«هر که این سوره را بخواند پاداشی برد به اندازۀ ده برابر کسانی که زکریا و یحیی و مریم و موسی و عیسی و هارون و ابراهیم و اسحاق و یعقوب و اسماعیل را تصدیق یا تکذیب کردند و نیز به شمار کسانی که برای خدا فرزند قایل شدند و کسانی که قایل نشدند».
تفسیر نور الثقلین،ج 3،ص 319
موضوع اصلی و کلی سورۀ کهف بحث در گرایش انسان بود به زینتهای این جهانی و در سورۀ مریم موضوع اصلی و کلی بحث در وابستگی انسان است به خانواده و فرزندان به عبارت دیگر آنچه موجب بقای نوع نو بشر میشود آنهم عاری از هر گونه شوائب ناسالم.
این موضوع از دو جهت در خور ملاحظه است:
نخست آن که:اسلام انسان را ملزم میدارد که رابطهاش با طبیعت در محدودۀ رابطهاش با خدا-که هم آفریدگار او و هم آفریدگار طبیعت است- جای داشته باشد،زیرا رابطۀ با خداست که اعمال آدمی و رفتار و گرایشهای او را تحت ضابطه در میآورد.
بر انسان است که همه چیز خود را در راه این رابطه فدا کند،زیرا او بندۀ پروردگار خود است و باید او را دوست بدارد و دوستان او را به دوستی برگزیند و با دشمنان او دشمنی ورزد.رابطۀ انسان با طبیعت امری عرضی است نه ذاتی،زیرا خدا ما را فرمان داده که زمین را آبادان گردانیم و خانهها بسازیم و خانواده تشکیل دهیم و فرزندان خود را دوست بداریم و برایشان دل بسوزانیم ما همۀ این امور را در حدود اوامر و نواهی الهی انجام میدهیم.
سوره مریم نازل شده تا در این مسیر راهنمای ما باشد از این رو در حدیث آمده است که«هر کس به خواندن سورۀ مریم مداومت ورزد نمیمیرد تا آن گاه که چیزی به او رسد که او را از حیث جان و مال بینیاز سازد».
«مداومت»به خواندن که در این حدیث آمده مراد از آن مداومت در عمل
است و نیز عبارت از این است که انسان کیفیت زندگی خود را با میزانی که آن سوره به دست او میدهد بسنجد ناگفته نماند که زمانی که اسلام رابطه دلبستگی انسان را به طبیعت امری عرضی به شمار میآورد منظور آن نیست که نعمتها و طیبات دنیا را بر خود حرام گرداند بلکه مراد این است که از آنچه حلال و طیب است استفادۀ ممکن را ببرد زیرا خداوند که خالق زندگی و بشر است بهتر میداند که چه چیز به صلاح ما است و خیر ما در آن است و در نتیجه اوست که میتواند برنامۀ زندگی ما را معین کند و راه و روش ما را به ما تعلیم نماید.
دیگر آن که:فرق است میان تعریف طبی یک بیماری و دارویی که به موجب آن تجویز میشود.کتابهای تربیتی و اخلاقی شبیه همان تعریف طبی هستند ولی قرآن کتابی است که هم بیماری را معرفی میکند و هم خود دارویی است شفا بخش که بیماریهای نفوس مردم را معالجه میکند.مثلا قرآن به این اکتفاء نمیکند که در باب روابط آدمی با فرزندانش اندرز دهد،بلکه میکوشد تا ریشههای مشکلات روانی را بشناسد و آنها را از جای بر کند.و برای این منظور مثالها میآورد و حقایق تاریخی را تبیین و تحلیل میکند.
این سوره را به نام مریم نامید زیرا رابطه و علاقۀ مریم عذرا به فرزندش عیسی علیه السلام یک علاقۀ استثنایی و نمونه است.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . کهیعص (1) ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّٰا (2) إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِیًّا (3) قٰالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ اَلْعَظْمُ مِنِّی وَ اِشْتَعَلَ اَلرَّأْسُ شَیْباً وَ لَمْ أَکُنْ بِدُعٰائِکَ رَبِّ شَقِیًّا (4) وَ إِنِّی خِفْتُ اَلْمَوٰالِیَ مِنْ وَرٰائِی وَ کٰانَتِ اِمْرَأَتِی عٰاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا (5) یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اِجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا (6) یٰا زَکَرِیّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ اِسْمُهُ یَحْییٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا (7) قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ کٰانَتِ اِمْرَأَتِی عٰاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ اَلْکِبَرِ عِتِیًّا (8) قٰالَ کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً (9) قٰالَ رَبِّ اِجْعَلْ لِی آیَةً قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ اَلنّٰاسَ ثَلاٰثَ لَیٰالٍ سَوِیًّا (10) فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ اَلْمِحْرٰابِ فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا (11)
4[وهن]
:وهن،همان ضعف و کاستی در نیروست.
5[عاقرا]
:نازا.
8[عتیّا]
:هر گاه زمان،کسی را به پژمردگی و خمودگی کشاند.
[1]
کهیعص .
مفسران در این حروف و رموزی که در بر دارد اختلاف کردهاند.بسا اشاره به کلماتی باشد که زکریا پروردگارش را با آن کلمات میخواند در حدیث آمده است که این حروف رموز اسماء حسنای خداوند هستند سفیان الثوری از امام صادق علیه السلام حدیثی مفصل روایت کرده که در آن آمده است:
معنایش چنین است:من کافی هستم،هادی هستم ولی هستم عالم هستم و صادق الوعد هستم.(تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 320).
در حدیثی هم از امام دوازدهم حضرت مهدی عجل اللّٰه تعالی فرجه روایت شده که فرمود:
در این حروف اشاراتی به واقعۀ کربلاست یعنی کاف رمز کربلاست و ها،رمز هلاکت عترت رسول اللّٰه و یاء اشاره به یزید علیه اللعنه است که بر حسین
بن علی علیه السلام ستم کرد و عین حاکی از عطش اوست و صاد اشارت است به /7 صبر آن حضرت.(نور الثقلین همانجا).
[2]
ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّٰا بیان بخشایش پروردگارت بر بندۀ خود زکریا.» میان انسان و پروردگارش دو خط است:خط فرا رونده و خط فرود آینده.
خط فرارونده دعاست که از زمین به آسمان میرود و خط فرود آینده وحی است که از آسمان به زمین میآید.به نظر من این آیه را به هر دو خط اشارت است یاد کردن خدا از زکریا همان خط وحی است و یاد کردن زکریا پروردگارش را خط دعاست.بعضی از مفسران در معنی این آیه گفتهاند که مراد این است که یاد کن که چگونه خداوند بر بندۀ خود زکریا رحمت آورد:و به تعبیر دیگر مراد یاد کردن رحمتی است که خداوند به بندۀ خود زکریا ارزانی داشت.
[3]
إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِیًّا آن گاه که پروردگارش را در نهان ندا داد.
زکریا را در گیر و دار حوادث پیامبری و مبارزه برای تحقق اهداف الهی خواستها و رغبتهایی دیگر هم بود که از آن جمله آرزوی فرزندی بود که پس از او ادامه دهندۀ راه و روش او باشد.این احساس در درون دل و نهانجای ضمیر رسول نهفته بود.به دو سبب:
یکی:حذر از زبان طاعنان که آرزوی فرزند را از مردی که خود پیر و سالخورده شده و زنش نیز پیر زالی نازا بود عیب میگرفتند.
دیگر آن که:بندۀ صالح هر چه را که خدا برای او مقرر و مقدر کرده به منّت میپذیرد و خواست و اراده پروردگارش را نعمت و احسان در حق خود میداند.
از این رو زکریا رغبت به فرزند را در دل نهان میداشت و حال که آن را به درگاه خدا عرضه میدارد،به گونهای نهانی و در خفا دعا میکند.
[4]
قٰالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی گفت ای پروردگار من استخوان من سست گشته.
چون انسان به مرحلۀ پیری رسد آثار پیری در جسم او پدیدار گردد چنان که گویی استخوانهایش نیروی خود را از دست دادهاند.
وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً
و سرم از پیری سفید شده است.
برای بیان سفید شدن مو واژۀ«اشتعل»به کار رفته و این یک تعبیر بلاغی است حاکی از این که در مدت عمر دراز خود سختیها و رنجهای بسیار تحمل کرده.
هم چنان که حاکی از سفید شدن موی سر پیش از زمان معهود نیز هست.
وَ لَمْ أَکُنْ بِدُعٰائِکَ رَبِّ شَقِیًّا
و هرگز در دعا به درگاه تو-ای پروردگار من-بیبهره نبودهام.
یعنی:ای پروردگار هر گاه که به دعا از تو چیزی خواستهام مرا محروم نساختهای و بدین گونه راز و نیاز به درگاه خداوند بینیاز نشانۀ صدق نیّت و صفای باطن کسی است که دست به دعا برداشته است.
[5]
وَ إِنِّی خِفْتُ الْمَوٰالِیَ مِنْ وَرٰائِی من پس از مرگ خویش از خویشاوندانم بیمناکم.
«موالی»که در متن آیه آمده فرزندان عمو و دایی و خویشاوندان دورتر است.معلوم میشود که زکریا به سبب فسق یا ضعف ایمانشان آنان را خوش نمیداشته.
وَ کٰانَتِ امْرَأَتِی عٰاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا
و زنم نازاینده است.
مرا از جانب خود فرزندی عطا کن.
[6]
یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا که میراثبر من و میراثبر خاندان یعقوب باشد و او را-ای پروردگار من-شایسته و پسندیده گردان.
هیچ یک از خویشاوندان زکریا شایستۀ وراثت او نبودند.از این رو از خداوند طلب فرزندی میکند که در او سه صفت باشد:
یکی آن که:وارث واقعی علم و مال او باشد.
دیگر آن که:صفات و سجایای خاندان را هم به ارث برده باشد.
سوم آن که:در درگاه خدا و در نظر مردم شایسته و پسندیده باشد.
اینها صفاتی است که هر وارث نیکو و پسندیده و اهل باید از آنها برخوردار باشد.
باید توجه داشت که در متن آیه از وارث به«ولی»تعبیر شد تا در فرزند منحصر نگردد.به عبارت دیگر مهم این است که وارث ادامه دهندۀ راه و روش کسی باشد که از او ارث میبرد،حال چنین کسی اگر غیر فرزند هم باشد اشکالی ندارد.
[7]
یٰا زَکَرِیّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ اسْمُهُ یَحْییٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا ای زکریا،ما تو را به پسری به نام یحیی مژده میدهیم.ازین پیش کسی را همنام او نساختهایم.
بزودی تو را فرزندی روزی میکنیم که حامل صفات برجستۀ تو و نیز دارندۀ مقام رسالتت باشد او دست به کاری تازه خواهد زد که پیش از این کسی چنان نکرده است،و مهمترین چیزی که هر کس برای فرزندش آرزو میکند این است که میراثبر او باشد و ادامه دهندۀ خط فکری و عملی او.مثلا اگر برای اجرای یک عمل اسلامی قیام کرد و نتوانست چنان که آرزوی اوست پیروزی حاصل کند فرزندش آن کار را دنبال کند و با همان شور و حماسه تلاش کند تا به پیروزی رسد.زکریا از آنجا که زنش از خاندان سلیمان پیامبر و پادشاه بنی اسراییل بود وارث اموال بسیار بود بیم آن داشت که آن اموال در راهی جز راه خدا صرف شود.
از سوی دیگر در این زمان حبر اعظم و پیشوای بزرگ یهود بود بیم آن داشت که این مقام دینی را پس از او یکی از عموزادگانش تصاحب کند که لیاقت احراز چنان مقامی را نداشته باشد و نتواند امت خود را به راه راست هدایت کند.
خدای تعالی دعای او را مستجاب کرد و یحیی را به او عنایت فرمود.یحیی نه تنها وارث همۀ فضایل پیشینیان خود بود بلکه خود نیز از صفات و سجایای
عالیهای برخوردار بود زیرا کسی همتای او نبود به عبارت دیگر همنامی برای او نبود.
عبارت«از این پیش کسی را همنام او نساختهایم»اشارت است به دو مورد:یکی آن که یحیی از مواهبی بهرهمند شد که در تاریخ پیامبران برای پیامبر دیگری حاصل نشده بود...یحیی در برابر قدرتهای ستمگر زمان مقاومت ورزید و خود را در آن راه،راه مبارزه با آن قدرتهای جبار فدا کرد.به عبارت دیگر یحیی در میان پیروان عیسی(ع)همانند امام حسین(ع)در امت محمد(ص)است. /7 دیگر آن که هر کس باید چشم به راه فرزندی باشد که از گذشته ارث ببرد و آینده را بسازد.و یحیی چنین شخصیتی بود.
[8]
قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ کٰانَتِ امْرَأَتِی عٰاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا گفت ای پروردگار من!مرا از کجا پسری باشد،حال آن که زنم نازاینده است و من خود در پیری به فرتوتی رسیدهام.» زکریا میگوید:چطور ممکن است که من صاحب فرزند شوم در حالی که شرایط طبیعی صاحب فرزند شدن در من نیست.اولا زنم سترون است و اساسا نازاست ثانیا من خود فرسنگها از ایام جوانی فاصله گرفتهام و پیر و فرتوت شدهام.
[9]
قٰالَ کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ گفت پروردگارت این چنین گفته است:این برای من آسان است.
خدای عز و جل عالم وجود و قوانین حاکم بر آن را آفریده است و او خود میتواند که آن قوانین را دیگرگون کند و دگرگون کردن قوانین طبیعت برای آفرینندۀ آنها آسان است.
وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً
و تو را که پیش ازین چیزی نبودهای بیافریدهام.
وقتی که انسان به خود میاندیشد که چگونه خدای خالق توانا او را از عدم جامۀ هستی پوشیده،در مییابد که خدا قادر به هر کاری است.بنا بر این اگر به اموری برخورد کند که در نظرش نامعهود میآید،شگفت نخواهد کرد.چون زکریا از
آن حالت شگفت زدگی به خود آمد و دلش آرامش یافت.گفت:خداوندا به تو ایمان آوردم ولی چگونه با مردم رو به رو شوم که خواهند گفت:این خانوادۀ پیر و سالخورده،این فرزند را از کجا آوردهاند؟
[10]
قٰالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَةً قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ النّٰاسَ ثَلاٰثَ لَیٰالٍ سَوِیًّا گفت:ای پروردگار من به من نشانی بنمای.گفت:نشان تو این است که سه شب و سه روز با مردم سخن نگویی بی هیچ آسیبی.» این نشانه،همانند ناقۀ صالح و عصای موسی جنبۀ وجودی ندارد.زکریا از مردم کناره میجوید و گوشۀ عزلت برمیگزیند و با آنان سخن نمیگوید و این نشانهای شگفتانگیز است.
در این موضوع فکر کردم و به این نتیجه رسیدهام که سکوت و خاموشی در پارهای از احوال از سخن گفتن و نوشتن بسی رسانندهتر به مقصود است.به دو سبب:
1-سکوت باعث میشود که زبان بدگویان نادان در حق کسی که سکوت پیشه کرده است بسته گردد و دشمنان نتوانند در باب او تشکیک یا چون و چرا کنند.
2-سکوت،دیگران را وامیدارد که به افکار خود باز گردند.به عبارت دیگر به جای این که او با سخن گفتن با دیگران عقیدۀ خود را بر آنان تحمیل کند آنان را وامیگذارد تا خود بیندیشند و خود پرده از چهرۀ حقیقت بردارند.از این رو پس از سه روز که قوم او حدسها زدند و از حدسهای خود نتیجهها گرفتند،اکنون آماده شده بودند که حقیقت را از دهان خود زکریا بشنوند.زکریا چون سکوت خود را شکست از چیزهای دیگری جز ولادت یحیی سخن گفت.زیرا ولادت یحیی قضیهای بحثانگیز بود که سخن گفتن دربارۀ آن نیاز به زمانی دراز میداشت.قرآن به این مسئله اشاره میکند و میفرماید:
[11]
فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرٰابِ فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا از محراب به میان قوم خود بیرون آمد و به آنان اعلام کرد که صبح و شام تسبیح گویید.» مدتی که زکریا از مردم اعتزال گزیده بود و در محراب اعتکاف کرده بود، خدا را عبادت میکرد و با احدی سخن نمیگفت،کافی بود که مردم را به تفکر وا دارد تا مآلا به موضوعی راه بیابند که مدتها از آن غافل بودند،زیرا فرو رفتن در حوادث زندگی و گرفتاریهای روزمره فرصت تأمّل در قدرت آن خداوندی که مدبر عالم وجود است از آنان گرفته بود.زکریا اکنون آنها را آماده میدید که حکم خدا و شریعت او را گردن نهند و معنی عملی«تسبیح»که در این آیه آمده همین است.
یٰا یَحْییٰ خُذِ اَلْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْنٰاهُ اَلْحُکْمَ صَبِیًّا (12) وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا وَ زَکٰاةً وَ کٰانَ تَقِیًّا (13) وَ بَرًّا بِوٰالِدَیْهِ وَ لَمْ یَکُنْ جَبّٰاراً عَصِیًّا (14) وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا (15) وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ مَرْیَمَ إِذِ اِنْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهٰا مَکٰاناً شَرْقِیًّا (16) فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجٰاباً فَأَرْسَلْنٰا إِلَیْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِیًّا (17) قٰالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا (18) قٰالَ إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاٰماً زَکِیًّا (19) قٰالَتْ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا (20) قٰالَ کَذٰلِکِ قٰالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَةً مِنّٰا وَ کٰانَ أَمْراً مَقْضِیًّا (21)
16[انتبذت]
:اصل آن به معنای افکندن است.یعنی در گوشهای رفت و نشست.
20[بغیّا]
:زناکار.
در چهار چوب سخن از انسان و فرزندانش،آیات اولیۀ سورۀ مریم از زکریا سخن به میان آورد،زکریا که پیری سالخورده بود و با وجود این در اعماق دلش آرزویی بود که با پروردگار خود آن را در میان نهاد و پروردگارش یحیی را به او ارزانی داشت.
در آیات قرآن از صفات یحیی سخن رفته است که یک فرزند صالح چگونه تواند بود و چگونه باید پدر،فرزند خود را در مواردی که به او یا به جامعه مرتبط است زیر نظر داشته باشد.
در اینجا وجه دیگری است از این رابطه و آن رابطۀ مادر است با فرزندش و این امر در خلال داستان مریم بازگو میشود.مریم زایندۀ یکی از پیامبران خداست.
خدا به او فرزندی نیکو و آراسته به فضایل و پیراسته از رذایل عطا کرد.مریم مثل اعلی و الگوی برازندۀ همۀ مادران شد.
از خلال آنچه در قرآن در باب صفات یحیی و قصۀ مریم آمده است چند مسئله روشن میشود.
نخست آن که،پدر و مادر در امر تربیت فرزند خود باید چند نکته را در نظر داشته باشند:
1-پدر توجه داشته باشد که پسرش امتداد وجود او باشد و صفات و سجایای خانواده را در خود مجسم سازد.هر کس وارث تمدنی است که دیگران در به وجود آوردنش سهم داشته و در راه آن رنج بردهاند.تجارب همۀ افراد بشر گرد آمده و به صورت تمدنی درآمده که اینک به دست ما رسیده است،تجارب ما هم بر آن افزوده خواهد شد و به آیندگان خواهد رسید پس هر نسلی باید آنچه را که از پیشینیان گرفته است تکامل بخشد و به آیندگان تحویل دهد.و این خود یکی از مسئولیتهای انسان است.هر کس را به طور فطری رغبت این است که چون دیده بر هم نهاد و زندگی را ترک گفت کسی باشد که راه او را ادامه دهد و حامل ارزشهای او گردد و نام و مال او را حفظ نماید.
2-شایسته است که پدر به این امر دانا و آگاه باشد که نسل آینده دقیقا همانند نسل او نیست.بلکه نسلی است با ویژگیها و اعمال و رفتارهای خودش بنا بر این مسئولیتهای دیگری بر دوش خواهد داشت.پس بر پدر است که فرزند خود را به گونهای تربیت کند که شایستۀ زیستن در نسل آینده باشد و بتواند وظایف و مسئولیتهای خود را به نیکوترین وجهی به جای آورد و به عهده گیرد.اگر جز این بیندیشد و جز این عمل کند کار او جز تکرار گذشته نخواهد بود و موجودی یک بعدی و عاری از هر گونه آمادگی و تجربه به اجتماع بالنده تحویل خواهد داد.
3-در عین حال نباید فرزندی که تربیت میکند به کلی رابطۀ خود را با گذشته بریده باشد.نتیجۀ چنین تربیتی این است که چون پدر به سبب سالمندی از کار باز ماند و خانهنشین گردید فرزندش او را به چشم موجودی عجیب که هیچ گونه ارتباطی با او نتوان گرفت ننگرد و تنها و بیهمدم و بی سرپرست رهایش نکند.
بنا بر این از صفاتی که فرزندان باید به آنها متصف باشند یکی این است که پلی باشند میان گذشته و آینده به گونهای که هم با سنتهای گذشته آشنا باشند و هم برای زندگی در جامعۀ آینده مهیا و مستعد.
موضوع دوم:این است که قرآن برای ما مثلها میآورد و موضوع مورد بحث را در ضمن آن مثلها به خوبی توضیح میدهد.
قرآن وقتی که از علاقه پدر به فرزندش سخن میگوید هر گونه پدر و هر گونه فرزند را تأیید نمیکند و الگو قرار نمیدهد.مثلا پدری چون یعقوب و پسری چون یوسف یا پسری چون یحیی و پدری چون زکریا را مثال میآورد.و رابطۀ مادر و فرزندی را که مورد توجه قرار میدهد مادر مریم است و فرزند عیسی.مریم زنی است که میخواهد خود را وقف پرستش خدا کند در عین حال از تربیت فرزند غافل نیست.
مریم الگویی است والا برای هر زنی تا از مسئولیتهای مادری شانه خالی نکند،زیرا این مسئولیت مسئولیت طبیعی اوست زنها باید همانند مریم راه را تا پایان بپیمایند.
سوم:جمع میان مکتبی بودن انسان با طبیعی بودن او.آدمی برای آن که مکتبی باشد ضرورة نباید طبیعت خود را کنار نهد و مسئولیت اجتماعی خود را در زندگی نادیده انگارد.آدمی میتواند در همان حالی که انسانی است مکتبی،پدر باشد یا فرزند یا مادر و به همۀ مسئولیتهای اجتماعی بپردازد که هر فرد عادی بدان همّت میگمارد.
[12]
یٰا یَحْییٰ خُذِ الْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا ای یحیی کتاب را به نیرومندی بگیر و در کودکی به او دانایی عطا کردیم.
چون یحیی متولد شد خداوند به او مقام رسالت ارزانی داشت و او را فرمان داد که همۀ زندگی و عزم و ارادهاش را و نیرو و توانش را در راه تبلیغ این رسالت به کار برد.گاه انسان دست به کاری میزند که به طبیعت آن یا به نتیجۀ آن اطمینان ندارد در حالی که دیگری به طبیعت آن کار یا به نتیجۀ مثبت آن مطمئن است.
بنا بر این دامن همت بر کمر میزند و تا پایان پایداری میورزد و آن مهم به انجام میرساند؛هر چند سر بر سر آن نهد.خدای تعالی به یحیی امر میکند که امر رسالت را به پایان رساند و زندگی خویش وقف آن کند.شاید به همین علت است که یحیی هم چنان مجرد باقی میماند.همانگونه که عیسی(ع)مجرد زیست تا جزء جزء زندگیاش را در راه رسالت الهی خویش به کار برد.
این سؤال پیش میآید که مراد از«حکم»در آیه چیست و چرا خدای تعالی آن را به کودکی عطا کرد.
جواب به چند گونه تواند بود:
یکی آن که:میخواست پدر بزرگوار او زکریا را تجلیل کند،تا برای بنی اسراییل و همه مردم جهان نشانهای باشد.یحیی آمده بود تا امت را که به راه کج میرفت بر جادۀ صواب اندازد.و برای تحقق این هدف هم جان فدا کرد.مسلم است کسی که چنین مقصد و مقصودی داشته باشد هدف تیر تهمت مدعیان گمراه کننده خواهد بود.پس خدای تعالی برای صدق مدعایش او را نشانهای عطا کرد.
دیگر آن که:به یحیی از همان آغاز کودکی وحی نازل میشد و در حدیث به جا مانده از ابو الحسن علی بن موسی الرضا(ع)آمده است که:
«کودکان به یحیی گفتند بیا برویم بازی کنیم.یحیی گفت ما برای بازی کردن آفریده نشدهایم».این است که میفرماید و در کودکی بر او دانایی دادیم.
هنگامی که زکریا از خدای سبحان خواست که او را فرزندی عنایت کند خدای تعالی خواست او را به گونهای کافی و وافی اجابت کرد و او را فرزندی داد که مقام نبوت داشته باشد و از اقران به سبب مسئولیت رسالت برتر باشد.آن گاه او را در همان اوان کودکی مقام پیشوایی مردم داد.
آری،زمانی که از روی اخلاص و پاکدلی خدا را با تضرع و خشوع و در نهان بخوانیم خدای تعالی نه تنها دعای ما اجابت میکند،بلکه ما را چیزی هم افزون عطا مینماید.
[13]
وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا وَ زَکٰاةً وَ کٰانَ تَقِیًّا و به او شفقت کردیم و پاکیزهاش ساختیم و او پرهیزگار بود.» یحیی(ع)به چند صفت اصلی و اساسی متصف بود:
یکی آن که:به مردم شفقت میکرد.میبینیم که اکثر مردم فقط در اندیشۀ خود هستند و کمتر به فکر دیگرانند.خود را از زندان محیط بیرون افکندهاند و جز خود و منافع خود چیزی نمیبینند.شفقت به مردم و دوست داشتن آنها صفتی است که هر کس باید فرزند خود را به آن متحلی سازد.پدر باید فرزندان خود را اجتماعی بار آورد.مثلا هرگز به او نگوید با بچههای همسایه بازی نکن،مبادا تو را بزنند.یا نگذار اسباب بازیهایت را ببینند مبادا آنها را از تو بگیرند.این گونه تربیت صحیح نیست.بلکه بر عکس باید اگر پدر و مادر پولی به او میدهند توصیه کنند که چیزی بخرد و دوستانش را هم در آن شرکت دهد.کودک با این روش تربیت میشود،راه و رسم شفقت به همنوعان خود را میآموزد و خود را در برابر دیگران مسئول احساس میکند.
شایسته است که این شفقت در چهار چوب توحید خدای سبحان باشد.گاه شفقت جنبۀ سلبی دارد و آن بدین گونه است آدمی در برابر دیگران خاضع میشود و از حدود فرمان خداوند خارج گردد.
البته این امری خطاست.درست این است که انسان هم بر مردم شفقت کند و هم در برابر خدا خاضع باشد و یحیی چنین بود و اشارت آیه هم به همین امر است.
صفت دوم تقوا است.در باب تقوای یحیی(ع)احادیث زیادی نقل شده و یحیی از خدا میترسید تا آنجا که میگویند زکریا یحیی را از حضور در مجالس خود منع میکرد زیرا پسر طاقت شنیدن مواعظ پدر را نداشت ولی یحیی به مجلس وعظ پدر حاضر میشود و در زیر منبر خود را پنهان میساخت چون زکریا از عذاب خدا و
آتش جهنم سخن آغاز میکرد به ناگاه یحیی بیتاب شده از نهانگاه خود بیرون میزد و گریان راه صحرا در پیش میگرفت.مردم برای یافتن او همه جا را میگشتند و او را مییافتند که به کنار جوی آبی نشسته و سخت میگرید و با خدای خود راز و نیاز میکند و از او میخواهد که به آتش دوزخ گرفتارش نسازد.در حدیث شریف آمده است که ابو بصیر گفت از ابو عبد اللّٰه علیه السلام در باب این فقره از آیه پرسیدم که میفرماید:«به او شفقت کردیم»حضرت فرمود:
«هر گاه یحیی در دعای خود میگفت یا اللّٰه،از آسمان خطاب میرسید:
لبیک،ای یحیی حاجت خود بخواه».
[14]
وَ بَرًّا بِوٰالِدَیْهِ وَ لَمْ یَکُنْ جَبّٰاراً عَصِیًّا به پدر و مادر نیکی میکرد و جبار و گردنکش نبود.
او با پدر و مادرش رابطهای نیکو داشت و به آنان توجه میکرد.این سومین صفت از صفات یحیی است.یعنی شفقت،پرهیزگاری و نیکوکاری.همۀ اینها از یک صفت واحد سرچشمه میگیرند و آن رابطۀ مثبت است با پدر و مادر و اجتماع.
فرزند سرکش را قرآن جبار خوانده و جبار کسی است که فقط برای خود زندگی میکند و جز ارضاء هواهای نفسانی مقصد و مقصودی ندارد.هر کار که میکند به مقتضای شهوت و غضب اوست.همواره خود را از دیگران برتر میشمارد.
ولی یحیی جبار نیست همچنین گردنکش هم نیست.به عبارت دیگر در زندگیاش از عصیان و تمرد /7 در برابر پدر و مادر و مردم دیگر بیزار است.
[15]
وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا و سلام بر او،روزی که زاده شد و روزی که میمیرد و روزی که دیگر بار زنده برانگیخته شود.» از چیزهایی که زکریا برای فرزند خود از خدا طلب کرد این بود که گفت «ای پروردگار من او را شایسته و پسندیده گردان».در این آیه میبینیم که خدای تعالی این خواست او برآورده ساخته.یحیی سالم زیست و این سلامت همواره همراه او بود.جامعه او را دوست میداشت،خدا او را دوست میداشت و پس از
مرگش هم مردم او را دوست میداشتند.
یحیی در راه خدا به شهادت رسید.و شهادت در نظر اسلام نه زیان است و نه خسران،بلکه عین سلامت است.وقتی از مرگ چاره نیست و هر کس باید بمیرد،پس چه فوز عظیمی و چه فیض سرشاری که این مرگ شهادت باشد.
هر کس از سه مرحلۀ صعب باید بگذرد،روزی که متولد میشود،روزی که میمیرد و روزی که برای روز حساب زنده از گور برمیخیزد.اگر در این سه روز یا در این سه مرحله از سوی خداوند در پناه و سلامت باشد واقعا در زمرۀ سعیدان خواهد بود.در حدیث از امام علی بن موسی الرضا(ع)روایت شده که فرمود:
«آدمی را در سه روز وحشت است.یکی روزی که به دنیا میآید یعنی از بطن مادر خارج میشود و دنیا را میبیند دیگر روزی که میمیرد و دیده به آخرت میگشاید و حقیقت آخرت را میبیند و سوم روزی که برای سؤال و جواب زنده میشود.در آنجا صحنههایی را میبیند که در دار دنیا ندیده بود.خدای تعالی در این سه روز و در این سه مرحله بر یحیی(ع)سلام کرده و سلام پروردگار سبب شده که ترس و وحشت یحیی از میان برود.عیسی بن مریم(ع)هم در این سه روز و در این سه مرحله بر خود سلام کرده است و گفته است«سلام بر من روزی که تولد یافتم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخته میشوم».
[16]
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ مَرْیَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهٰا مَکٰاناً شَرْقِیًّا و در این کتاب مریم را یاد کن آن گاه که از خاندان خویش به مکانی رو به سوی برآمدن آفتاب دوری گزید.» آنچه گفتیم داستان یحیی و پدرش زکریا(ع)بود.پس از آن پروردگار ما /7 داستان مریم و عیسی را میآورد که مریم در جایی آفتاب رو در غرفهای که در جانب شرقی بیت المقدس برای او ساخته شده بود زندگی میکرد.از مردم دوری گزیده بود تا یکسره به خدا پردازد.خانه را آفتاب رو انتخاب کرده بود شاید از این
رو که خانۀ آفتاب رو به سبب تابش آفتاب پاکیزهتر است.
[17]
فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجٰاباً میان خود و آنان پردهای کشید.
مریم میان خود و مردم پرده کشید تا چیزی مانع اخلاص او در عبادت نشود و کسی او را از خدا به خود مشغول ندارد.شاید هم آیه اشاره به این دارد که نماز زن در مکان امن خانه از نماز او در جاهای عمومی افضل باشد.و در حدیث هم آمده است که«مسجد زن خانۀ اوست».
فَأَرْسَلْنٰا إِلَیْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِیًّا
و ما روح خود را نزدش فرستادیم و او چون انسانی تمام بر او ظاهر شد.» مریم آن زن صدیقۀ طاهره(ع)از دیدن او بر خود لرزید،زیرا تا آن زمان چنان چیزی ندیده بود که مردی به حجرۀ او آید.آیا به چه منظور میآید و هدفش چیست؟بویژه آن که مریم میان خود و مردم حجابی کشیده بود تا کس به حریم او گام ننهد و عجیب آن بود که آن مرد بدون اجازۀ او به نزدش داخل شده بود.
«تمثّل»روح عبارت است از ظهور آن در شکلی معین،و خدا اکنون اراده کرده بود که روح او به صورت انسانی تمام ظاهر شود.شاید به این علت بود تا مریم عذراء را بیازماید که مردان تمام یعنی بدون نقص در انگیزش غرایز زنان مؤثّرتر خواهند بود.
[18]
قٰالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا مریم گفت:از تو به خدای رحمان پناه میبرم که پرهیزگار باشی.» مریم،هم زنی شجاع بود و هم مؤمن و به خوبی میدانست که در چنین موقعیتی چه رفتاری داشته باشد.پس رو به آن مرد کرد و گفت:من از اینکه تو پرهیزگار باشی به خدا پناه میبرم.مریم او را از خدا ترسانید /7 تا مگر از آن کار که آهنگ آن دارد باز ایستد،و این پناه بردن به خدا دلیل عمق ایمان او بود.بسیاری از مردم مؤمن هستند که در مواقع صعب از پناه بردن به خدا غفلت میکنند ولی مریم از دو نظر این عبارت بر زبان آورد:
یکی آن که:ارادۀ خود را تقویت کند و در دل آن مرد بیم اندازد.
دیگر آن که:به او بفهماند که عمل او مخالف تقوا و پرهیزگاری است.
[19]
قٰالَ إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاٰماً زَکِیًّا گفت من فرستاده پروردگار تو هستم.تا تو را پسری پاکیزه ببخشم.» [20]
قٰالَتْ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا گفت از کجا مرا فرزندی باشد،حال آن که بشری به من دست نزده است و من بد کاره هم نبودهام.» میبینیم که مریم باز هم توانسته است در برابر این فاجعۀ ناگهانی زمام اعصاب خود را در اختیار داشته باشد،هر چند هنوز در آغاز جوانی است.
پس با آن فرشته به گفتگو میپردازد و میگوید که من شوهر نکردهام، بدکاره هم نیستم.پس چگونه ممکن است صاحب فرزند شوم.
[21]
قٰالَ کَذٰلِکِ قٰالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ گفت پروردگار تو این چنین گفته است:این برای من آسان است.
خدای تعالی میگوید که این عمل در برابر قدرت خلاقیت او عملی سهل و آسان است.و هدفش این است که این فرزند بر مردم نشانهای از پروردگار عالمیان باشد پس باید درد بارداری و رنج زادن را به خوبی تحمل کند و هم در برابر تهمتهای مردم پایداری ورزد،زیرا فرزند نشانه قدرت و عظمت پروردگارش برای مردم خواهد بود.
وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَةً مِنّٰا
ما آن پسر را برای مردم آیتی و بخشایشی کنیم.
علاوه بر نشانه،برای مردم هم رحمت و بخشایش است.علم او رحمت است و رسالت او رحمت و اعمالش رحمت.با این کلمات آن فرشته که به صورت انسانی درآمده بود،مریم را آرامش بخشید.
وَ کٰانَ أَمْراً مَقْضِیًّا
و این کاری است حتمی و پایان یافته.
جبرییل امین که برای مریم به صورت مردی تمام ظاهر شده بود به همۀ سؤالهای مریم چنین پاسخ داد که این فرمان خداوند است.او میداند که چگونه این
امر را پدید آورد و برای چه پدید آورد.چیزی است که خدا مقدر کرده و هر چه خدا مقدر کند تحقق خواهد یافت.
فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکٰاناً قَصِیًّا (22) فَأَجٰاءَهَا اَلْمَخٰاضُ إِلیٰ جِذْعِ اَلنَّخْلَةِ قٰالَتْ یٰا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا (23) فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا (24) وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ اَلنَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا (25) فَکُلِی وَ اِشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً فَإِمّٰا تَرَیِنَّ مِنَ اَلْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ اَلْیَوْمَ إِنْسِیًّا (26) فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهٰا تَحْمِلُهُ قٰالُوا یٰا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا (27) یٰا أُخْتَ هٰارُونَ مٰا کٰانَ أَبُوکِ اِمْرَأَ سَوْءٍ وَ مٰا کٰانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا (28) فَأَشٰارَتْ إِلَیْهِ قٰالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی اَلْمَهْدِ صَبِیًّا (29) قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِیَ اَلْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا (30) وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا (31) وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا (32) وَ اَلسَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا (33)
22[قصیّا]
:یعنی دور و قاصی خلاف دانی(نزدیک) است.
25[جنیّا]
:جنی به معنی مجنّی است از«جنی الثمر» یعنی چیدن میوه.
27[فریّا]
:عظیم و بزرگ.
در دو مبحث پیش،از رابطۀ انسان و پدر و مادرش سخن آوردیم،و گفتیم که باید که این رابطه در چهارچوب تقوی باشد،زیرا محور اساسی در زندگی بشر باید عبودیت مطلق در برابر خدای سبحان باشد.ولی این سؤال مطرح میشود که چرا باید رابطه با پدر و مادر بلکه کلیه روابط ما در چهار چوب تقوا و عبودیت باشد؟جواب این است که:
اولا:سنت حیات و طبیعت آن این است که هر چیزی از خداست و برای خداست.یعنی زندگی طبیعی و فطری قائم به عبودیت مطلقه در برابر خداست.پس باید روابط ما انعکاسی از زندگی طبیعی و موجود در عالم وجود باشد.
چه کسی مرا فرزند عطا کرده؟ /7 و چه کسی مقدر کرده که این طفل نمو کند؟ چه کسی است که این نعمت را اگر خواهد ارزانی میدارد؟آیا جز خدا
کس دیگری هم هست؟ ثانیا:زمانی که در اثر ستم فرزندانمان علاقه ما به آنها کاستی گیرد رابطۀ ما با خدا هم چنان سالم میماند و اگر در چنین موقعیتی به تقوی تکیه کنیم هیچ ملجئی که بدان پناه ببریم جز خدا نخواهیم یافت.
از این آیات به معنی فرج بعد از شدت هم آگاه میشویم تشکیل خانواده و ازدواج خود یکی از دشواریهایی است که هر کس در پیش پای خود دارد.برای حل این مشکل و رسیدن به راحت و سعادت زناشویی باید از خدا یاری خواست زیرا چه بسا آدمی عزمش سستی گیرد و نتواند بار سنگین چنان مسئولیتی صعب را بر دوش کشد.در این آیات خدای تعالی از رنجی که مریم تحمل کرده و دشواریهایی که بر سر راهش آمده است سخن میگوید.ولی آن دشواریها و رنجها ابدی نبودند با عنایت باری تعالی رنجها به راحت و دشواریها به آسانی بدل گردیدند.
[22]
فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکٰاناً قَصِیًّا پس به او آبستن شد و او را با خود به مکانی دور افتاده برد.
هنگامی که مریم قصد آن کرد که برای عبادت پروردگارش از مردم دوری گزیند جایی در مکانی آفتاب رو نزدیک به بیت المقدس انتخاب کرد و حجرهای را محراب عبادت خود ساخت و میان خود و مردم پردهای کشید و چون عیسی زاده شد از میان مردم به جایی دور دست رفت.دوران بارداری مریم بسیار دشوار بود، زیرا نمیخواست مردم از وضع او خبر یابند.پس از آنان کناره گرفت.
[23]
فَأَجٰاءَهَا الْمَخٰاضُ إِلیٰ جِذْعِ النَّخْلَةِ درد زائیدن او را به سوی تنۀ درخت خرمایی کشانید.
مدت زمان میان حمل برگرفتن و زادن چقدر بوده؟در اینجا روایات متعدد آمده است.بعضی میگویند شش ماه و این قولی است در خور پذیرش و بعضی
میگویند نه ساعت.مریم در /7 آغاز روز به عیسی حامله شد و غروب آن روز زایید.
بعضی میگویند دو ساعت-و خدا داناتر است-ولی آنچه در خور توجه است حالت دردناک اوست،زیرا به هنگامی که زادن فرا رسید او مجبور شد به تنۀ درخت خرمایی پناه برد،زیرا نه خانهای داشت نه مکانی دیگر و تنها یک چیز یافت که در کنار آن بار خود بر زمین نهد و آن هم درخت خرمایی بود.
قٰالَتْ یٰا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا
گفت:ای کاش پیش از این مرده بودم.
دختری دوشیزه دنیا را ترک گفته و مسئولیتهای زندگی را ندیده بود.خواه مسئولیتهایی در قبال خانه خواه در برابر اجتماع،زیرا مریم همواره در پرستش خدای تعالی بود و از علایق زندگی آزاد.اکنون درد زادن به سراغ او آمده و این نخستین تجربۀ اوست در زندگی.او نمیداند در برابر آن چکار کند.همانند کسی است که در صحرایی بیفریاد تنها رها شده باشد و هیچ کس دست یاری به سوی او دراز نکند.در چنین حالی است که نومیدی چهره مینماید و مریم میگوید:
وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا
کاش از یادها فراموش شده بودم.
هر کس زندگی را دوست دارد و میخواهد خوشنام در میان همنوعان خود زندگی کند،برای تحقق این منظور تحمل مشقات میکند.در دریای بی سرانجام پیکارها خوض میکند و خود را در معرض مرگ و تلف قرار میدهد تا همه بگویند که فلان انسان،رزمندۀ شجاعی است،ولی مریم به هیچ یک از این امور رغبتی نداشت و دلش میخواست که کاش از یادها فراموش میشد.به گونهای که گویی اصلا وجود نداشته است و اثری از او در جهان باقی نماند.
آرزوی او آن بود که فراموش میشد و نیز فراموش شدنش در یاد کسی نماند.چنان که گویی اصلا وجود نداشته است.گاه انسان چیزی را فراموش میکند ولی به یادش هست که چیزی را فراموش کرده است مثل یک بیت شعر که میداند از کیست ولی آن را به یاد نمیآورد،پس به اندیشه فرو میرود و میکوشد تا آن را از اعماق تاریک ذهن به سطح روشن آن آورد و گاه هست که اصلا نمیداند
که چیزی را از یاد برده است در این حال آن چیزی فراموش شده است که فراموش شدنش هم فراموش شده.مریم(ع)آرزو میکرد که کاش بدین گونه فراموش میشد و از او اثری که چیزی را به یاد کسی آورد باقی نمیماند.
[24]
فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا کودک از زیر او ندایش داد.
در این که چه کسی مریم را ندا داده است میان مفسران اختلاف است آیا این ندا کننده جبرییل بود؟زیرا مریم بالای تپهای ایستاده بود و جبرییل در فرود تپه و او مریم را از پایین تپه ندا داد.یا ممکن است که ندا دهنده عیسی بوده.به نظر من ندا کننده فرزند نوزاد او عیسی بوده است.زیرا با سیاق سخن قرآن مناسبتر است و جبرییل نامش در سیاق این آیات نیامده است.
أَلاّٰ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا
محزون مباش پروردگارت از زیر پای تو جوی آبی روان ساخت.
معلوم میشود که مریم چون فرزند خود را بزاد به حوادث بعد از زادن میاندیشید که آیا مردم به او چه خواهند گفت؟آری اکنون مریم با این فکر دست به گریبان بود که چه بکند؟به کجا برود؟پس نخستین کلمهای که عیسی به او گفت این بود که ای مادر غصۀ آینده را مخور.باید زن در برابر مسئولیتهای خود در زندگی زناشویی چنین باشد.بعضی هستند که همواره در اضطراب سرنوشت زندگی کودک خود هستند.مسلم است که این دلشورهها کاری نادرست است، زیرا آن کس که کودک را آفریده است مادر را برای پرورش او قرار داده و این مادر مهربان وظیفۀ خود را در قبال او انجام خواهد داد.بر ماست که به جای آن همه نقشههای عجیب برای آینده کشیدن در لحظه زیست کنیم.و نباید لحظۀ موجود را با ترس از آینده تباه کنیم که ترس از آینده و اندوه بر گذشته بسا که آدمی را از فعالیت باز میدارد.
در این آیه به جای«النهر»«سری»به کار رفته،زیر این واژه در عربی
برای مفهوم نهر رساتر است.عیسی به مادرش اشاره کرد که نهر در پای تپه جاری است.
از دل مشغولیهای مریم یکی هم این بود که اکنون چه بخورد تا رفع گرسنگی کند و برای غذای فرزند پستانهایش پر شیر شوند.
[25]
وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا نخل را بجنبان تا خرمای تازه چیده برایت فرو ریزد.
1-در احادیث آمده است که مریم سر خود به آسمان بلند کرد و گفت:
پروردگارا!در روزهای معمولی که من تندرست بودم طعام من از آسمان نازل میشد ولی اکنون که در این حالت هستم باید درخت خرما را بجنبانم تا برای من خرما ریزد.چرا؟به او وحی شد یا عیسی به سخن آمد-دقیقا نمیدانم-که در آن ایام علاقهات تنها به من بود ولی امروز علاقۀ خود را میان من و پسرت تقسیم کردهای،پس باید خود درخت را بجنبانی.
2-برای این آیه تفسیر دیگری هم هست از این قرار که بر انسان است که سختیهای زندگی را تحمل کند و اگر تحمل نکند چیزی به دست نخواهد آورد برای تحصیل معاش هر کس باید زحمت بکشد و خدا هم او را یاری دهد تا به نتیجه برسد.
«خرمای تازه چیده برایت فرو ریزد» در احادیث آمده است که بهترین غذا برای زنی که تازه وضع حمل کرده خرمای تازه است.در خرمای تازه همۀ موادی که جسم به آنها نیازمند است وجود دارد بعضی از علما میگویند که در خرما 13 مادۀ حیاتی و پنج نوع ویتامین وجود دارد از این جهت در پارهای از جاها تا چهل روز به زنی که زاییده است خرما میدهند.
[26]
فَکُلِی وَ اشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً پس ای زن بخور و بیاشام و شادمان باش.
در فکر این مباش که در آینده سرنوشت این کودک چه خواهد شد او به
زودی روشنایی دل و دیدۀ تو خواهد شد.
فَإِمّٰا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا
و اگر از آدمیان کسی را دیدی بگوی:برای خدای رحمان روزه نذر کردهام و امروز با هیچ بشری سخن نمیگویم.
یاریگری عیسی مادرش را از همین لحظات اولیه آغاز شد.سبب آن بود که /7 عیسی وجودش یک معجزه بود و کارهای او شگفت انگیز...مثلا رسم بر این است که چون کودک بزرگ شد و نیرومند گردید به مادرش یاری دهد،مادران همواره چشم به آیندۀ فرزند خود دارند بدین امید که چون سختیهای ایام کودکی به پایان آمد زمان آسایش و راحت فرا رسد و آنان در سایۀ فرزندان خویش بیارامند،ولی در مسئلۀ عیسی،این فرزند است که مادر را راهنمایی میکند که به مردم بگوید:«روزه نذر کردهام».از این عبارت میفهمیم که در شرایع پیشین روزه مقرون به سکوت بوده است.عیسی هم به مادر اشارت میکند که به مردم بگوید که من روزه هستم اما نه با کلمات بلکه با اشارت،زیرا اگر مریم کلمهای حرف بزند روزهاش باطل میشود.البته چنین روزهای در آیین محمدی(ص)منسوخ شده ولی تأکید شده که روزه دار زبان را از گفتن سخنان بیهوده و زاید حفظ کند.از امام صادق روایت شده که:
«روزه تنها از باز ایستادن از خوردن و آشامیدن نیست بلکه همانطور که مریم در زمانی که روزه بود با کسی سخن نمیگفت،شما هم زبانهای خود را حفظ کنید و چشمان فرو بندید.نه بر کس حسد ورزید و نه با کس کشاکش و مجادله نمایید».
[27]
فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهٰا تَحْمِلُهُ کودک را برداشت و نزد قوم خود آورد.
دختری دوشیزه و جوان و شوی ناکرده،کودکی شیر خوار در آغوش دارد.
قٰالُوا یٰا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا
گفتند:ای مریم کاری قبیح کردهای.
بعضی«فریا»را در آیه به معنی عظیم و عجیب گرفتهاند. /7 از اینجا معلوم میشود که قوم او در آغاز او را متهم به زنا کاری نکردند ولی کم کم و غیر مستقیم به او چنین تهمتی زدند.
[28]
یٰا أُخْتَ هٰارُونَ مٰا کٰانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مٰا کٰانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا ای خواهر هارون نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت زنی بد کاره.
مریم را خواهر هارون خطاب کردند.در واقع مریم خواهر هارون نبود،بلکه از خاندانی شریف و پاکیزه بود که هارون برادر موسی(ع)در رأس آن جای داشت یعنی مریم از خاندان هارون بود و چون هارون به تقوی و پرهیزگاری معروف بود مریم را«ای خواهر هارون»خطاب کردند.در میان عربها رسم است که چون مردی را بخواهند به خاندانی نسبت دهند میگویند«یا اخا فلان».ای برادر فلان.
قوم او گفتند که ما پدرت را میشناسیم مردی عاری از محاسن اخلاق نبود و مادرت هم بد کاره نبود.پس این کودک از کجا آوردهای؟از این آیه میتوان به مسئله وراثت و تأثیر آن در نسل آگاه شد.یعنی در خانوادهای که مزایای اخلاقی خانوادۀ تو را داشته باشد چنین کارهای زشت عجیب است.
[29]
فَأَشٰارَتْ إِلَیْهِ قٰالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا به فرزند اشارت کرد.گفتند:چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوییم.
به راستی سخن گفتن با کودک که هنوز در گهواره آرمیده کاری شگفت است.پنداشتند که مریم آنان را مسخره میکند ولی بیدرنگ عیسی به سخن آمد و با زبانی فصیح و روشن سخن گفت:از بندگیاش در برابر خدا از وظیفۀ رسالت که بر عهده دارد، /7 از اخلاق و سیرۀ خویش و از آنچه خود و پیروانش از آن بهره خواهند گرفت.
[30]
قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا گفت:من بندۀ خدایم.به من کتاب داده و مرا پیامبر گردانید.
عیسی(ع)به دنیا آمد در حالی که حامل صفاتی عالیه بود و چون از چنان صفاتی برخوردار بود سمت پیشوایی ما یافت.پس باید در این آیه بیشتر نگریست تا آن صفات را که عیسی بدان متصف بود شناخت.سپس بکوشیم تا خود به آن صفات متصف گردیم.ابتدا عیسی میگوید من بندۀ خدایم.با این بیان صفت عبودیت را در وجود خود تأکید میکند تا مباد دربارۀ او کسی به خطا رود زیرا ولادتش معجزه آساست،در گهواره هم سخن میگوید و در خردسالی به کتاب خدا آگاهی دارد.
ممکن است کسی بپرسد که ما چگونه میتوانیم در این صفات به عیسی اقتدا کنیم.آیا ممکن است مادر فرزند خود را به پیامبری برساند؟ میگویم:نه.این در توان مادر نیست ولی مادر میتواند فرزند خود را به گونهای تربیت کند که مبلغ و داعی حق گردد،همان گونه که زن عمران چنین کرد وقتی که کودکی را که در شکم داشت نذر معبد کرد.پس چرا هر زنی کودکی را که در شکم دارد نذر نمیکند که او را وقف عبادت پروردگارش سازد.
وقتی زنی برای فرزند خود-که هنوز متولد نشده-چنین برنامهای را طرحریزی کند خدای تعالی آن مولود را برای او مبارک میگرداند.
مادر شیخ مرتضی انصاری را گفتند:پسرت /7 مرجع دینی بزرگی شده است.
آن زن تعجب نکرد و گفت:خودم چنین انتظاری از او داشتم.پرسیدند:چگونه؟ گفت:برای این که در کودکیاش حتی یک بار بدون وضو او را شیر ندادهام.
حتی در نیمههای شب که بیدار میشد و شیر میخواست ابتدا وضو میگرفتم سپس پستان به دهنش میگذاشتم.
آری،این مادر از همان آغاز چنین مقامی را برای فرزند خود خواسته است
خداوند تعالی نیز آنچه او میطلبیده به او ارزانی میداشته.
[31]
وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ هر جا که باشم مرا برکت داد.
عیسی چراغ تابناک خیر و سرچشمۀ فیاض نیکی و پاکی بود.
هر کس باید فرزند خود را چنین تربیت کند که خیر را بشناسد و آن را دوست بدارد و برای رفاه و سعادت دیگران بکوشد.چنین کسان هر جا که باشند چشمههای برکت از وجودشان جاری است.
در تواریخ خواندهایم که حضرت فاطمه زهراء(ع)شبی در محراب عبادت خود نماز میخواند و دعا میکرد تا صبح بدمید.فاطمه(ع)برای همۀ مردم دعا کرد ولی برای خود و فرزندانش از خدا چیزی نخواست.فرزندش حسین(ع)که خردسال بود در کنارش بود.گفت:
«مادر،برای همۀ مردم دعا کردی و برای ما دعا نکردی.فاطمه گفت:
چنین است پسرم...اول همسایه سپس خانه».
بنگرید که فاطمه فرزند خود را چگونه تربیت میکند.او از همان آغاز فرزندان خود را به گونهای تربیت میکند که مردم دیگر را بر خود ترجیح دهند و اگر خیری هست نخست برای آنان بخواهند.عیسی نیز چنین تربیتی داشت.
وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا
و تا زندهام به نماز و زکات وصیت کرده است.
نماز و زکات بعد از پرستش خدا قرار گرفتهاند.عیسی نیز برای صدق رسالت خود،خود را به اقامۀ نماز و دادن زکات موظف میدارد.
[32]
وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا و نیز نیکی کردن به مادرم و مرا جبار و شقی نساخته است.
جبار کسی است که برای هیچ کس بر عهدۀ خود هیچ حقی قائل نیست و میخواهد خود را بر همۀ مردم تحمیل کند و شقی کسی است که اعمالش سبب آن میشود که جانش به بلا گرفتار گردد.سه صفتی که عیسی بن مریم(ع)برای خود بر شمرد همه به یک اصل برمیگردند و آن بیرون آمدن نفس است از دایرۀ تنگ خود پرستی به سوی افق حق،و زندگی کردن برای مردم نه برای خود و دیگر آن که حق را محور اعمال خود قرار دهد نه هواهای نفسانی را.
از این آیه به این معنی هم پی میبریم که نیکی کردن به مادر یکی از ضروریات اخلاقی است.همۀ پیامبران خدا به آن وصیت کردهاند.نیکی به مادر دلیل ایمان و وسیلۀ تقرب به خداست.مردی از رسول خدا پرسید:
«چه کسی بیش از همه بر من حق دارد؟گفت:مادرت.پرسید دیگر چه کسی؟گفت مادرت.سپس پرسید:بعد از مادرم؟گفت:پدرت. (1)
روزیام سلمه نزد رسول اللّٰه آمد و از روی شکایت گفت:آیا همۀ افتخارات برای مردهاست؟رسول اللّٰه گفت:
آری...وقتی زن آبستن میشود به منزله روزهدار است و به منزلۀ کسی است که همواره در نماز است و در راه خدا به جان و مالش جهاد میکند و چون بار خود بر زمین نهد خداوند او را اجری عطا میکند که هیچ کس را توان سنجش عظمت آن نیست و چون /7 فرزند خود را شیر دهد هر بار که کودک پستانش را بمکد مثل این است که یکی از فرزندان اسماعیل را از بندگی آزاد کرده است و چون از شیر دادن فراغت یابد ملکی به پهلوی او میزند که کار از سر گیر زیرا خدا تو را آمرزیده است. (2)
[33]
وَ السَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا و سلام
بر من روزی که زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که دیگر بار زنده برانگیخته میشوم.
حقیقت سعادت و شقاوت از همان لحظۀ ولادت شکل میگیرد.
پس از آن که عیسی(ع)اهداف و محتوای رسالتش را بیان داشت میخواهد آن اهداف را کامل گرداند پس میافزاید که او جبار نیست که در زمین فساد کند بلکه رسولی است که رحمت است و صلح و سلامت است.او از همان لحظۀ ولادت سخن از صلح و سلامت میگوید و تا آن گاه که بمیرد و باز زنده شود همراه و همقدم صلح و سلامت خواهد بود.
ذٰلِکَ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ اَلْحَقِّ اَلَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ (34) مٰا کٰانَ لِلّٰهِ أَنْ یَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحٰانَهُ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (35) وَ إِنَّ اَللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (36) فَاخْتَلَفَ اَلْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ (37) أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنٰا لٰکِنِ اَلظّٰالِمُونَ اَلْیَوْمَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (38) وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ اَلْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ اَلْأَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (39) إِنّٰا نَحْنُ نَرِثُ اَلْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَیْهٰا وَ إِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ (40)
با عیسی علیه السلام بودیم.در کودکی به رسالت خویش بشارت داد و مردم را فرمان داد که پروردگارشان را بپرستند.
قرآن حکیم در اینجا ما را متوقف میکند تا حقیقت مهمی را برای ما بیان کند.و آن حقیقت این است که اختلافاتی که در باب عیسی بن مریم میان مردم افتاد به سبب آن بود که خدا را نشناخته بودند.اینان اسماء و صفات خدا و قدرت واسعۀ مطلقه او و چگونگی آفرینش او اشیاء را نمیدانستند.این اختلاف ثمرۀ ضعف ایمان آنان به آخرت بود.
آفرینش خدا عالم وجود را آفرینشی ارادی است.زیرا میگوید موجود شو و آن بدون کوچکترین تأخیری موجود میشود.پس پروردگار ما را نیازی نیست که فرزندی برای خود برگزیند یا او را یار و مددکاری باشد که از او میراث برد،بلکه خداست که هر چه را که در آسمانها و زمین است به میراث میبرد.
کسانی که خدا را با خود مقایسه میکنند از غایت جهل فرق بزرگی میان طبیعت مخلوق و صفات خالق نمییابند اینان بودند که گفتند:عیسی پسر خداست.
ایمان به آخرت بسیاری از اختلافات دینی را از میان میبرد،زیرا قسمت بزرگی از این اختلافات تابع هواهای نفسانی و شهوات است و نیز مولود عدم تحمل مسئولیت آنهاست در برابر علم.زیرا کسانی که از علم بهرهمند هستند ولی نتوانستهاند امیال و شهوات خود را مهار کنند علم خود را به پشیزی چند میفروشند.
قرآن کریم مردم را از قیامت بیم میدهد تا بیان کند که این اختلافات در صورتی که مردم ایمان راسخ به قیامت داشته باشند از میان میرود.
[34]
ذٰلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ این است عیسی بن مریم-به سخن حق-همان که دربارۀ او در تردید بودید.
یعنی این قصه عیسی بن مریم است و آن سخن قرآن و سخن حق است که در آن تردیدی نیست.اما مردم تردید میکنند و مجادله،زیرا شناختی از خدا ندارند و روز رستاخیز را نمیدانند.قرآن در آیات بعد این معنی را توضیح میدهد:
[35]
مٰا کٰانَ لِلّٰهِ أَنْ یَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحٰانَهُ نسزد خداوند را که فرزندی برگیرد-منزه است-.
یکی از صفات خدا صفت قدرت و آفرینش است.پس چگونه یکی از مخلوقات خود را به فرزندی میگیرد؟ فرزند به دو گونه است.یا به تبنّی است یا به ولادت.وقتی کسی کس دیگر را به فرزندی قبول میکند برای این است که به چنین کاری نیازمند است و خدای تعالی بسی بالاتر و برتر از این است که یکی از مخلوقات خود را به فرزندی اختیار کند در حالی که بدان نیازی ندارد.
اگر فرض کنیم که ولد به ولادت تحقق مییابد در اینجا این نظریۀ فلسفی مورد توجه قرار میگیرد که جهان از خدا زاده شده چنان که نور خورشید از خورشید و چنان که اوهام از قلب میزاید و چنان که آب رودخانهها از چشمهها میتراود.این گونه سخنان مشتی اقوال جاهلان است و از صفت الوهیت و ربوبیت به دور و متناقض با آن.زیرا طریقۀ آفرینش خدای تعالی اشیاء را به مجرد اراده و مشیت است خدا مشیت را آفرید و مشیت اشیاء را.میگوید«موجود شو پس موجود میشود».موجود شو یا«کن»به معنی تلفظ به آن عبارت نیست،بلکه مجرد اراده
است.آفریدن خدا اشیاء را از طریق ممارست و معالجت نیست تا چیزی از چیزی بیرون آید،پس آن را ولادت بنامند.بلکه از طریق امر و ابداع است.بنا بر این نسبت دادن فرزند به خدا خطاست.و اگر این اندیشه درست باشد باید دربارۀ تمام موجودات عالم صادق باشد.یعنی بتوانیم بگوییم که آسمانها و زمینها و هر چه در آنهاست فرزندان خدا هستند که بر حسب آن قول جاهلی از خدا بیرون آمدهاند تناقض آن در این است که چگونه مخلوق خالق شود؟ چون چیزی از چیز دیگر زاده میشود باید زاده شده از جنس زاینده باشد در این اختلافی نیست که در فرزند همۀ صفات پدر موجود است و این به افراد انسانی اختصاص ندارد.مثلا صفات شعاع خورشید درست صفات خود خورشید است و آبی که از چشمه بیرون میآید دارای صفات چشمه است.پس باید اشیاء مخلوق دارای صفات ایجاد کنندۀ خود باشند.مانند صفات حیات و خلود و ثبات و عدم دگرگونی.و حال آن که این صفات در مخلوقات وجود ندارند و تنها منحصر به آفریدگار هستند.اگر وجود آنها را در مخلوق فرض کنیم بنا بر این دیگر نیازی به خالق نخواهند داشت.
اساسا این اندیشهای است که عقل آن را طرد میکند.خدای تعالی این دو اندیشه را در این آیه پاسخ میگوید:
«نسزد خداوند را که فرزندی برگیرد،منزه است او».
چرا خدا فرزند گیرد؟و این از صفات الوهیت نیست،خدای تعالی از همه بینیاز است /7 و بنا بر این نیازی به اختیار فرزند ندارد.
از این گذشته پدید آمدن فرزند از خدا ناچار یا از طریق تناسل است و انقسام و این هر دو از خدا محال است زیرا خدای تعالی مرکب از اجزاء نیست و اگر دارای اجزاء بود صفت کمال مطلق را که هر ذره از ذرات عالم وجود بدان گواهی میدهد،فاقد میبود.
إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ
چون ارادۀ کاری کند، میگوید:موجود شو پس موجود میشود.»
خداوند جهان را بدین طریق آفریده است ارادۀ چیزی میکند و میگوید «موجود شو»آن چیز نیز موجود میشود.پس آفرینش او به صدور چیزی از او نیست.
[36]
اما رسالت عیسی آن نبود که مردم را به پرستش خود بخواند بلکه عیسی مردم را به پرستش خدا میخواند.اگر عیسی خدا بود،چگونه ممکن است خدا مردم را به پرستش دیگری دعوت کند؟
وَ إِنَّ اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ
و اللّٰه پروردگار من و پروردگار شماست.پس او را بپرستید که راه راست این است.
در اینجا سؤالی مطرح میشود:در این آیه رابطۀ بین دو جمله چگونه است؟ جمله اول میگوید:«اللّٰه پروردگار من و پروردگار شماست پس او را بپرستید»و جمله دوم میگوید:«این است راه راست».
رابطۀ عمل به فکر است و در نتیجه رابطۀ زندگی دنیاست با آخرت.ایمان تو به خدا و عبودیت مطلق تو در برابر او نقشۀ مسیر تو را در زندگی ترسیم میکند،و راه تو را برای رسیدن به خدا روشن میسازد.که همان صراط مستقیم باشد.چون /7 خدا را-تنها خدا را-پرستش کردی در برابر خود همان راه راستی را که تو را به خدا میرساند گشودهای ولی اگر خدا نپرستی زندگی تو از مسیر صحیح خود منحرف خواهد شد و تو نمیتوانی به اهدافت برسی.این است رابطۀ میان این دو جمله در آن آیه.
با آن که رسالت عیسی چنین رسالتی بود ولی قوم او دربارۀ او سخت اختلاف کردند.تا آن گاه که قسطنطین امپراتور روم دو هزار و صد و هفتاد تن از اسقفها را در مجمع بزرگی گرد آورد و سؤالاتی مطرح کرد حاکی از این که عیسی کیست؟ جمعا ده رأی مختلف ارائه شد.بعضی گفتند:عیسی خداست که به زمین آمد،سپس به آسمان باز گردید.بعضی گفتند که عیسی پسر خداست و ما را دو
خداست یکی پسر و یکی پدر.بعضی گفتند که او یکی از این سه است:پدر،پسر و روح القدس.بعضی دیگر گفتند که او دو جزء است:جزئی الهی و جزئی بشری.بعضی هم گفتند که:عیسی بندۀ خداست.خلاصه فقط از آن میان سیصد و چند نفر بر یک رأی متفق شدند.امپراتور رأی آنها را رأی اکثریت تلقی کرد.
(البته اکثریت نسبی زیرا فقط یک ششم آراء بود)و آن را رأی برتر و نظریه قویتر اعلام کرد.
پس اختلافی که دربارۀ عیسی بن مریم کردند همین اختلاف است.در حالی که مطلب روشن بود آن که جهان را آفریده همان کسی است که عیسی را آفریده است و روش آفرینش عیسی همان روش آفرینش عالم است که خدا گفت:«موجود شو،پس موجود شد».
[37]
فَاخْتَلَفَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ گروهها با هم اختلاف کردند.
مردم عادی نخست بر مقتضای فطرت عمل میکنند.بعد از آن میانشان گروههای مختلف پدید میآید. /7 در داستان عیسی(ع)هدف این گروهها کشف حقیقت نبود.اینان هدفشان چیز دیگر بود.هدفشان منافع خود و طایفهشان بود.از این رو قرآن اختلاف را به تحزب منسوب میدارد.
اول تحزب پدید میآید،و از پی آن اختلاف.برای آن که من بتوانم جمعی از مردم را به گرد خود جمع کنم،رقیب من هم جماعت دیگری را به گرد خود جمع کند،باید میان مردم نوعی اختلاف ایجاد کنیم تا من یک چیز شوم و او یک چیز دیگر.و خیال بشر میتواند که پارهای از تفرقهها را کشف کند و برخی امور مورد اختلاف را ایجاد کند.زیرا اختلاف اصل نیست بلکه فرع خود محوری است.تنها در روز قیامت است که این اختلافها از میان میرود و چهرۀ حقیقت آشکار میشود.
فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ
پس وای بر کافران به هنگام حضور در آن روز بزرگ.»
قرآن به ما تذکر میدهد که این اختلاف بر سر دین نیست و از برای خدا هم نیست.بلکه به خاطر شهوات و هواهای آنهاست و عبارت«وای بر کافران»در آیه اشاره است به موضوع آنان در روز قیامت.
[38]
أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنٰا چه خوب میشنوند و چه خوب میبینند آن روز که نزد ما آیند.
آری،در آن روز خواهند دید و خواهند شنید که آنان که در این جهان بر خود ستم میکردند و در گمراهی آشکار بودند.اینان به جای آن که برای رهایی خود از آتش جهنم به دنبال راهی بگردند هم چنان سرگرم شهوات بیارزش و خود پسندیها و تنگ نظریهای خود هستند.
لٰکِنِ الظّٰالِمُونَ الْیَوْمَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
ولی ستمکاران امروز در گمراهی آشکاری هستند.
ستمکاران امروز در گمراهی آشکاری هستند آن چنان دیدۀ حقیقت جویشان بر بسته است که نمیتوانند حتی سرنوشت خود را تصور کنند.و این امر به سبب اختلافی است که دارند.اگر میتوانستند سرنوشت خود را تصور کنند به جای اختلاف در دین دین را مقیاس کارهای خود قرار میدادند و به جای اختلاف در آن اختلافات خود را بدان رفع میکردند.
[39]
وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ آنان را از روز حسرت که کار به پایان آمده بترسان.
اعمال-یا افکارشان-و همه قدرتهایشان از دست رفته است و فقط یک چیز برای آنها مانده است حسرت و ندامت.زیرا در آن روز راهی به بازگشت ندارند و برای اصلاح مسیر خود فرصتی نمییابند.
وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ
آنان هم چنان در حال غفلت و بی ایمانی هستند.
امروز مردم از آن روز غافلند و بدان ایمان ندارند در حالی که میپندارند به آن ایمان دارند دروغ میگویند.اگر ایمان میداشتند اختلاف نمیکردند و به
گروههای مختلف تقسیم نمیشدند،بلکه همه چنگ در ریسمان خدا میزدند.
در حدیث شریف آمده است که در روز قیامت گوسفندی را میآورند و بین اهل بهشت و اهل جهنم قرار میدهند.و این در موقعی است که اهل بهشت در نعمت خود متنعم هستند و اهل دوزخ در عذاب خود معذب.
منادی ندا میدهد که ای بهشتیان این گوسفند را میشناسید؟او مرگ است و اکنون او را میکشند.در این هنگام حسرت بزرگ نصیب اهل جهنم است که نمیمیرند تا از عذاب خلاصی یابند و عذابشان تخفیف نمییابد.اگر مرگ در آخرت موجود میبود،اهل بهشت از شادمانی و خوشی میمردند و اهل جهنم از حسرت جاویدانی در آتش.اکنون که مرگ کشته شده یکی در نعمت جاوید خواهد بود و یکی در عذاب جاوید.
[40]
إِنّٰا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَیْهٰا وَ إِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ هر آینه ما زمین را و هر که بر روی آن است به ارث میبریم و همه به نزد ما باز گرداننده میشوند.
این زمین با همه زیبائیها و نعمتهایش از آن آنها نیست.به ما باز میگردد و ما وارث آن هستیم و آنان خود به نزد ما باز میگردند،تا حساب اعمال خود را پس بدهند که چرا برای این نعمتهای اندک و ناپایدار اختلاف میکردند.
از این رو میگوییم:اختلافهای انسانی بویژه اختلافهایی که در چهار چوب ادیان و رسالتهای آسمانی جای میگیرد باید به دو طریق از میان برده شود:
اوّل:با یاد آوردن خدا به مردم تا به آفرینندۀ هستی ایمان آورند.
دوم:با یاد آوردن روز رستاخیز به مردم.
آری،اگر مردم پروردگار خود را میشناختند،اختلافات به پایان میرسید.
اگر مردم میدانستند که در روز رستاخیز در پیشگاه عدل الهی حاضر خواهند شد گرد اختلاف نمیگشتند.اختلاف ثمرۀ جهل است و چون خدا شناخته شد و به
آخرت ایمان حاصل گردید اختلاف هم از میان میرود.
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (41) إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ یَسْمَعُ وَ لاٰ یُبْصِرُ وَ لاٰ یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً (42) یٰا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جٰاءَنِی مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرٰاطاً سَوِیًّا (43) یٰا أَبَتِ لاٰ تَعْبُدِ اَلشَّیْطٰانَ إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ عَصِیًّا (44) یٰا أَبَتِ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذٰابٌ مِنَ اَلرَّحْمٰنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطٰانِ وَلِیًّا (45) قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یٰا إِبْرٰاهِیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَ اُهْجُرْنِی مَلِیًّا (46) قٰالَ سَلاٰمٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کٰانَ بِی حَفِیًّا (47) وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسیٰ أَلاّٰ أَکُونَ بِدُعٰاءِ رَبِّی شَقِیًّا (48) فَلَمَّا اِعْتَزَلَهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا نَبِیًّا (49) وَ وَهَبْنٰا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنٰا وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِیًّا (50)
46[و اهجرنی ملیّا]
:مدّتی طولانی از من کناره بگیر.
47[حفیّا]
:نیکوکار مهرورز.
رابطۀ انسان با پروردگارش باید برتر از همه روابط او باشد.بلکه باید جهت دهندۀ دیگر روابط او باشد که در رأس همۀ آنها رابطۀ اوست با خانوادهاش.
یکی از قضایای طبیعی در زندگی انسان،الهام گرفتن هر فرزندی است از پدرش.او طرز فکر و تجارب پدر را فرا میگیرد.نسلهای بشر که از پی هم آمدهاند هر نسلی از نسل پیشین خود چیزهایی فرا گرفته و به نسل بعد از خود به میراث داده است.
خدای سبحان به انسان غریزۀ تقلید و پیروی از پدران را داده است،همان گونه در پدران نیز غریزۀ تعلیم و انتقال افکار خود را به فرزندان خود و مجبور کردن آنها به فرا گرفتن آن تعلیمات را به ودیعت نهاده است.
اما این غریزه که از سنن عالم وجود است نباید به حال خود رها شود بلکه باید در مسیر درستی قرار گیرد.فرزندی که بدون هیچ تفکری و چون و چرایی از پدر اطاعت میکند نه تنها قدرت ابتکار و خلاقیت خود را از دست میدهد بسا که به گمراهی هم کشیده شود.نسلهایی که خود مبتکر نیستند و همواره از حاصل تجارب پیشینیان سود میبرند، /7 به ارزش والای تجربه پی نمیبرند و قادر به استفادۀ از آن چنان که بایسته است نخواهند بود.
در این آیات توجه قرآن کریم به انتقال افکار از نسلهای گذشته به نسلهای بعدی است و در عین حال هشدار میدهد که باید نسلهای بعد در افکار و اندیشههای
گذشتگان بنگرند و چشم بسته آنها را سرمشق خود قرار ندهند.
بسا اتفاق میافتد که نسل نو بر آمده افکار و اندیشههای نسل پیش از خود را به ترازوی انتقاد میسنجد و آن را در خور قبول نمییابد پس خود به اصلاح و دگرگون ساختن آنها میپردازد از همین جا نبرد و کشاکش میان نسلها به وجود میآید و همین کشاکش خود از عوامل تکامل است.
چنان که از این آیات بر میآید اگر اختلاف حول یک محور اساسی مانند پرستش خدا باشد باید نخست روش مدارا را به کار برد.از این رو میبینیم که ابراهیم به پدرش خطاب میکند که«تو را سلامت باد از پروردگارم برایت آمرزش خواهم خواست»ولی اگر مدارا با قومی سودمند نیفتاد باید از آنان اعتزال جست، زیرا آخرین راه حل همین است.ابراهیم وقتی ملاحظه میکند که پدرش هدایت نمیشود و مسئلۀ توحید چیزی نیست که بتوان آن را بازیچه انگاشت بر ضد او قیام میکند.این قیام به چه صورت است؟ او پدرش را نکشت،سرکشی و تمرد هم در برابر او نکرد،بلکه از معبود او کناره گرفت و اعراض نمود.پس معلوم میشود روش مدارا،سپس اعراض و اعتزال بهترین روش در مبارزه با افکار و اندیشههای نسلهای پیشین است.
در این آیات مسئله جالب توجه دیگری هم هست و آن این که توجه قرآن به یک صحنه است:داستان ابراهیم خلیل(ع)که با پدرش بحث و جدل میکند،در حالی که صحنۀ دیگر معارضه و کشاکش،چون معارضه و کشاکش با نظام حاکم و جامعۀ جاهلی از نظر دور مانده است.شاید سبب آن باشد علاقه و بستگی انسان به خانواده و خویشاوندان از محکمترین علایق و بستگیهاست و چون برای خدا از آن دل بر کند هر اعتزال و اعراضی آسان خواهد بود.و چون چنین اعتزال و اعراضی حاصل گردید خداوند به عوض آنها بهتر از آنها را نصیب او خواهد ساخت همانطور که اشارت رفته است که چون ابراهیم از پدر کناره گرفت خداوند به او اسماعیل و اسحاق و یعقوب و ذریۀ آنها را عنایت فرمود.
[41]
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا در این کتاب ابراهیم را یاد کن که او پیامبری راستگو بود.» ابراهیم پیشوا بود و راستگو بود و به هر چه از جانب پروردگار نازل شده بود ایمان آورده بود.بعضی از مردم حاضرند به چیزهایی که از جانب خدا نازل شده ایمان بیاورند ولی به شرطی که به منافع و مصالحشان تعارضی نداشته باشد.در حالی که ابراهیم با همۀ مشکلات و سختیهایی که بر سر راهش بود به آنچه از جانب خدا نازل شده بود،ایمان آورد.خود نیز پیامبر مرسل خدا بود.
[42]
إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ یَسْمَعُ وَ لاٰ یُبْصِرُ وَ لاٰ یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً آن گاه که پدرش را گفت:ای پدر!چرا چیزی را که نه میشنود و نه میبیند و نه هیچ نیازی از تو برمیآورد،میپرستی؟» ابراهیم از روی فطرت خویش به هدایت رسیده بود و دریافته بود که پرستش بتان سنگی خطاست.آنها نه میبینند و نه میشنوند و نه توانایی کاری را دارند.
در بسیاری از اوقات افراد بشر به نقطهای محوری و فطری در عین وضوح میرسند،ولی در آن حال کار را رها میکنند و جدا به اندیشه نمیپردازند تا به آنچه به سوی آن در حرکتاند برسند.بلکه هر انسانی که در جامعهای فاسد زندگی میکند،گاهگاهی برق هدایتی بر او میتابد که اگر در پی آن رود به عرصۀ هدایت خواهد رسید.از این رو میبینیم که آنهایی که در نقاط دور دست زمین زندگی میکنند و از بارقۀ هدایت پیامبران محروماند،گاهگاهی به بعضی نتایج اولیه دست مییابند در این هنگام باید از شجاعت کافی برخوردار باشند تا بتوانند راه خود ادامه دهند و آنچه را که در پی آن هستند بیابند.اما اگر از چنان شجاعتی برخوردار نباشند تا به طلب حق برخیزند و راه خو ادامه دهند،خداوند بر آنان حجت میآورد که چرا بیم به دل راه دادند و چرا به پرتو عقل خویش در
حالی که راهشان روشن و گشاده بود به هدایت نرسیدند.
ابو ذر غفاری در زمان جاهلیت از سفری به قبیله خود بازگشت.رسم چنان بود که به هنگام بازگشت از سفر نخست به نزد بتان خود میرفتند.ابو ذر هم به نزد آن بتان آمد،در این حال بارقۀ هدایت در دلش جرقه زد و با خود گفت که این بت جز قطعه سنگی سخت نیست چرا باید سنگی را که نمیشنود و نمیبیند بپرستم.او در حق من چه خواهد کرد؟ابو ذر را به خاطر گذشت که قدری آب و نان نزد آن بت نهد.اگر خورد و آشامید معلوم میشود زنده است.ابو ذر قدحی شیر نزد او نهاد و در جایی نشست و منتظر شد که شیر را بخورد.ولی بت از جای خود تکان نخورد،ابو ذر گفت:حتما از من خجالت میکشد.پس دورتر رفت و پشت سنگی پنهان شد و بت را زیر نظر گرفت در این حال دو روباه رسیدند،شیر را خوردند و سپس بر آن بت شاشیدند و از آنجا دور شدند بدون آن که آن بت را از خود یارای دفع مضرت باشد.پس ابو ذر چنین گفت:
ا رب یبول الثعلبان برأسه
لقد هان من بالت علیه الثعالب
(آیا آن که دو روباه بر او بشاشند خدا تواند بود چه پست است و بی مقدار کسی که روباهان بر او بشاشند).
نظیر این واقعه در تاریخ عصر جاهلی بسیار است،ولی کسان دیگر شجاعت ابو ذر را نداشتند که از اعتقادات فاسد خود دل بر کنند.آن دیگران هم چنان با اوضاع مماشات میکردند و با خود میگفتند ما را توان تغییر دادن آن نیست.
ابراهیم(ع)هم به آن نقطۀ سادهای که آغاز یک مسیر طولانی است رسیده است.از این رو میبینیم که به پدر خود میگوید:«ای پدر چرا چیزی را که نه میشنود و نه میبیند میپرستی؟».
ابراهیم چون آن نقطه کشف میکند در او شهامتی است که او را به برداشتن گام دیگر وا میدارد.از اینجاست که او پیروی از پدر را خطا میانگارد، زیرا پدرش بتی را میپرستد که نه میبیند و نه میشنود و نه برای او سودی دارد.
مسلم است که این پرسش جدیدی است که عادة هر کس به آن نمیرسد
مخصوصا اگر در یک جو خانوادگی زندگی کند و مجبور باشد در همه حال از پدر متابعت کند.اما ابراهیم با شهامت فطری خویش این قید و بندها را پاره میکند.
[43]
یٰا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جٰاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَمْ یَأْتِکَ ای پدر!مرا دانشی دادهاند که به تو ندادهاند.
میزان و مقیاس اطاعت و تقلید علم است.اگر من از تو عالمتر باشم تو مجبور هستی که از من اطاعت کنی،نه من از تو.
فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرٰاطاً سَوِیًّا
-پس از من پیروی کن تا تو را به راه راست هدایت کنم.» ابراهیم با چنین شهامتی با پدر رو به رو میشود،و از او میخواهد پیرو او باشد،زیرا که او دارای علم است.از این جا به این نکته پی میبریم که شرط رهبری جامعه نه افزون بودن سن است و نه مقام و منزلت اجتماعی بلکه شرط اصلی داشتن علم است و بس.
[44]
یٰا أَبَتِ لاٰ تَعْبُدِ الشَّیْطٰانَ إِنَّ الشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ عَصِیًّا ای پدر!شیطان را مپرست.زیرا شیطان خدای رحمان را نافرمان بود.» /7 ابراهیم در وهلۀ اول از پدر خواست که بتانی که نه میشنوند و نه میبینند نپرستد،و در اینجا میگوید:شیطان را نپرست.شیطان در اینجا همان چیزی است به صورت بت مجسم شده است.یا به صورت وساوس نفسانی که پرستش غیر خدا را در دل آنها میآراید.چون شیطان خدا را نافرمان است پس محال است بندگان خدا را به راه راست هدایت کند بلکه همواره آنان را به راهی میکشاند که به نافرمانی خدا منتهی میگردد.
چرا خدای تعالی«الرحمن»را در برابر شیطان قرار داد و نگفت«الربّ»، زیرا میخواهد به ما بفهماند که شیطان ضد رحمت خدا و نقیض آن است.
مراد از پرستش شیطان تنها پرستش بتان سنگی نیست،بلکه شیطان
میتواند در طاغوتان یا خادمان معابد بتان یا همۀ کسانی که به نحوی خود را به آستان بتان وابسته کردهاند نیز تجسم یابد.
[45]
یٰا أَبَتِ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذٰابٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطٰانِ وَلِیًّا ای پدر!من میترسم عذابی از جانب رحمان به تو رسد و تو دوستدار شیطان بوده باشی.» انسانی که میخواهد میان حق و باطل و هدایت و ضلالت و خیر و شر جمع کند در مییابد که خیر و هدایت از میان میروند و جز شر و ضلالت برای او باقی نمیمانند،زیرا ممکن نیست که هم خیر و هم شر با هم در یک جای گرد آیند.مسلما یکی از آنها آن دیگری را از میدان به در خواهد کرد.زمانی که انسان به پرستش شیطان سرگرم شود خدای تعالی نور عقل را از او خواهد گرفت /7 و او تا ابد دوستدار شیطان خواهد شد و این عذاب عظیمی است که پیروان شیطان را در بر خواهد گرفت.
گفتگوی ابراهیم چند خصوصیت دارد:
اولا:گفتگویی است ملایم.
ثانیا:اندک اندک اوج و شدت میگیرد.ابتدا میپرسد:چرا؟سپس میگوید:نپرست.و آن گاه میگوید که از من پیروی کن.در وهلۀ آخر پدر را مخاطب میسازد که میترسم تو دوستدار شیطان باشی.
در واقع عموی ابراهیم یعنی همان کسی که ابراهیم او را پدر خطاب میکند -از این رو که در خانۀ او میزیست-در عمل دوستدار شیطان است ولی ابراهیم حقیقت را ناگهانی رو در روی او نمیگوید.ولی بنگریم که عموی او چگونه او را مخاطب میسازد.
[46]
قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یٰا إِبْرٰاهِیمُ گفت:ای ابراهیم آیا از خدایان من بیزار هستی؟»
نمیگوید آیا از حق بیزار هستی،زیرا حق و باطل محور کارهای«آزر» نیست بلکه میگوید:«از خدایان من»زیرا میخواهد قدرت و هیمنۀ خود را بر او تحمیل کند.
لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ
اگر باز نایستی سنگسارت میکنم.» این یک ترور خانوادگی است،«اگر باز نایستی سنگسارت میکنم».
یعنی یا تو را به سنگ میکشم آن سان که مرتکبان گناهان کبیره را به سنگ میکشند که سختترین انواع اعدام است،یا به تو تهمت ضلالت میزنم یا به گونۀ دیگر تو را در برابر جمع متهم میسازم.از سیاق آیه بر میآید که مقصود آزر معنی دوم است نه اعدام.
ابتدا او را به رجم و تشهیر تهدید میکند.سپس امر میکند از او دور شود یعنی برای همیشه از خانۀ او برود.این عادت را امروز نزد برخی پدران میبینیم که مثلا اگر فرزندانشان دست به فعالیتهای انقلابی بزنند یا با جنبشهای اسلامی ارتباط داشته باشند آنها را از خانه طرد میکنند.
وَ اهْجُرْنِی مَلِیًّا
اکنون زمانی از من دور باش.
[47]
وقتی که ابراهیم دید که کار به این حد رسیده است و اگر خانواده را ترک کند در گمراهی خویش بیشتر فرو خواهند رفت،گفت:
قٰالَ سَلاٰمٌ عَلَیْکَ
تو را سلامت باد.» ابراهیم اکنون که در برابر پدر به بن بست رسیده است راه و روش دیگری پیش میگیرد.میخواهد وسیلۀ بهتری پیدا کند تا مگر پدر را به دعوت راستین خویش قانع سازد.راه و روشی که ابراهیم در برابر پدر اختیار کرده میتواند ما را نیز الهام بخش باشد.بسیاری از جوانانی که چشم دلشان به روی حقایق گشوده شده میخواهند آنچه را خود بدان رسیدهاند به پدر و عموها و برادران خود هم که به سال بزرگتر از آنها هستند نشان بدهند ولی غالبا با موانعی برخورد میکنند،
زیرا چگونه ممکن است کسی که به سال بیشتر است و به خیال خویش از تجارب بهرهمند است سخن جوان تازه سالی را بشنود.در چنین موقعیتی جوانی که میخواهد زبان به تبلیغ گشاید باید نرمگویی کند و نرمخویی پیش گیرد.ابراهیم میگوید:
سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کٰانَ بِی حَفِیًّا
از پروردگارم برایت آمرزش خواهم خواست،زیرا او بر من مهربان است.» ابراهیم به پدرش میگوید برای تو از اللّٰه خدای یکتا آمرزش میخواهم.زیرا او مرا دوست میدارد و در حق من نیکی میکند.ابراهیم مرادش از این آمرزش خواستن هدایت پدر است،زیرا چنان که از آیات دیگر بر میآید پدرش خواستار هدایت نبود و میخواست هم چنان در ضلالت بماند.
[48]
وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسیٰ أَلاّٰ أَکُونَ بِدُعٰاءِ رَبِّی شَقِیًّا از شما و از آن چیزهایی که به جای خدای یکتا میخوانید کناره میگیرم و پروردگار خود را میخوانم،که چون او را بخوانم محرومم نگرداند.» ابراهیم پدرش را میگوید که تو میخواهی مرا از خانه طرد کنی و میگویی زمانی چند از من دور شو.خوب،من نیز به نوبۀ خود از شما کناره میگیرم و شما را ترک میگویم.آری چون شما را ترک گویم پناهگاه دیگری دارم او کسی است که زمانی که او را خواندم محرومم نساخت آری او پروردگار من اللّٰه است.
[49]
فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ چون از آنها و آنچه جز خدای یکتا میپرستیدند کناره گرفت اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم.» ابراهیم مؤسس یک تمدن بود و پدید آورندۀ یک خط فکری خداوند از رحمت خود اسحاق و یعقوب را به او داد.
وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا نَبِیًّا
و همه را پیامبری دادیم.»
خداوند به او اسحاق و اسماعیل را داد ولی خدا میگوید اسحاق و یعقوب را به او دادیم تا بیانگر استمرار خط رسالت باشد.
[50]
وَ وَهَبْنٰا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنٰا وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِیًّا و رحمت خویش را به آنها ارزانی داشتیم و سخن نیکو و آوازۀ بلند دادیم.» این خاندان یک خاندان نمونه است.هر گاه بخواهند به یک خاندان نمونه مثل زنند به خاندان ابراهیم مثل میزنند.هنوز پس از بیش از پنج هزار سال که از آن زمان میگذرد در عالم دو میلیارد انسان از ابراهیم به عظمت یاد میکنند و این یکی از معانی سخن نیکو و آوازۀ بلند است.
بدین سان میبینیم که ابراهیم،پدر و مردمش را ترک گفت و از ایشان کناره گرفت ولی البتّه پس از آن که حجّت را بر ایشان تمام کرد و با تمام نیرو کوشید آنها را هدایت کند و هنگامی که آنها را ترک کرد خداوند مردمی بهتر را در تماس با او قرار داد و آنها را جلودارانی شایسته برای دیگران قرار داد.بنا بر این پیوند ما با پدران و اطرافیانمان باید پیوندی مکتبی باشد که توحید و ایمان به خدا بدان جهت دهد.
آخرین اندیشه این که:جوامع انقلابی و مکتبی همان جوامعی هستند که در برابر ترور و وحشت تسلیم نمیشوند،ولی آدمی چگونه میتواند از وحشت رهایی یابد و چگونه میتواند در برابر آن ایستادگی کند؟ این کار از طریق ساختن خانوادۀ او بر اساس آزادی،شدنی است،زیرا شخصی که در خانه تسلیم وحشت پدر میگردد نمیتواند در برابر وحشت نظام مقاومت کند.وحشت نظام،چهرهای است از وحشت خانواده و هر گاه آدمی توانست از وحشت خانواده رهایی یابد و خویش را از آن جامعۀ تنگ اختناق آور برهاند فردا خواهد توانست با وحشت سلطههای ستم پیشه مقابله کند،ولی کسی که امروز از هیبت پدر میهراسد آیا فردا تسلیم نظام فاسد نخواهد بود؟! خانواده،مادر حقیقی جامعه است و لذا داستان ابراهیم با پدرش برای ما روشن میسازد که:گام نخست در آزاد سازی جامعه همان آزاد سازی خانواده است
از وحشت و فشار فکری.
نکته دیگر آن که خانواده مادر حقیقی اجتماع است.پس داستان ابراهیم و پدرش برای ما بیان میدارد که اولین قدم در آزادی اجتماع آزادی خانواده است از تهدید و فشار فکری.
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ مُوسیٰ إِنَّهُ کٰانَ مُخْلَصاً وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا (51) وَ نٰادَیْنٰاهُ مِنْ جٰانِبِ اَلطُّورِ اَلْأَیْمَنِ وَ قَرَّبْنٰاهُ نَجِیًّا (52) وَ وَهَبْنٰا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنٰا أَخٰاهُ هٰارُونَ نَبِیًّا (53) وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِسْمٰاعِیلَ إِنَّهُ کٰانَ صٰادِقَ اَلْوَعْدِ وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا (54) وَ کٰانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ وَ کٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا (55) وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (56) وَ رَفَعْنٰاهُ مَکٰاناً عَلِیًّا (57) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْرٰائِیلَ وَ مِمَّنْ هَدَیْنٰا وَ اِجْتَبَیْنٰا إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُ اَلرَّحْمٰنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا (58) فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا (59)
59[غیّا]
:جزای گمراهی.
تا روابط انسان با خاندان بویژه پدر و فرزندان و برادرانش یک رابطۀ ایمانی و سالم باشد،نیاز دارد که به اولیاء صالح خدا تأسّی جوید و راه و روش آنان را در زندگی برگزیند.
در سوره مریم خدای تعالی ما را با بعضی از این روابط سالم و صحیح آشنا میکند در عین حال به برخی روابط ناسالم و نادرست هم اشارت دارد.
مثلا میبینیم که موسی(ع)برادر خود هارون را در تبلیغ امر رسالت خود به عنوان یاور و معاون خویش برمیگزیند تا رسالت الهی را به شیوهای نیکو به انجام رساند.هارون کسی است که خود را با دلی پاک مهیای خدمت در راه خدا ساخته و در بوتۀ مجاهدت از همۀ ضعفها و ناشایستها که در وجود او بوده است پالوده شده از این رو هیچگاه از اینکه برادری چون موسی دارد به خود نمیبالد و مغرور نمیشود بلکه همواره در طریق اعتلای امر رسالت موسی سعی و تلاش میکند.
نیز مشاهده میکنیم که اسماعیل هم با دیگران در وعده صداقت میورزد او را با خاندانش تنها یک رشتۀ استوار مرتبط میسازد و آن دین است و پرستش حق.
اسماعیل خاندان خود را به نماز و زکات فرمان میدهد.اعمال او در نزد خداوند پسندیده است.
زکریا و پسرش یحیی،مریم و پسرش عیسی،موسی و برادرش هارون ابراهیم و خاندانش همه و همه در خور آن هستند که به عنوان الگوی صالح در زندگی خود از آنان پیروی کنیم.
در طرف مقابل خاندان دیگری را میبینیم که نماز را ضایع گذاشتهاند و پرستش خدا را ترک گفتهاند و از پی شهوات و امیال نفسانی خود رفتهاند.
[51]
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ مُوسیٰ و در این کتاب موسی را یاد کن.» شرح کارهای پیامبران در قرآن از نظر رهبری و پیشوایی ایشان است که باید الگو قرار گیرد.
یکی از مستحبات اساسی حتی از واجبات صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد است،زیرا هر بار که ما رسول اللّٰه(ص)را یاد میکنیم صفات او و راه و روش او را نیز به یاد میآوریم.در نتیجه سعی میکنیم که در زندگی خود را شبیه به او سازیم و به رهنمودهای او عمل کنیم.همچنین یاد کردن از پیامبران دیگر هم مستحبّ است تا هر چه بیشتر با آنها رابطۀ روحانی برقرار کنیم.به همین سبب در چند جای قرآن بر این امر تأکید شده:«در این کتاب موسی را یاد کن»یا«در این کتاب اسماعیل را یاد کن»یا«در این کتاب ادریس را یاد کن»الخ.از سوی دیگر متوجه میشویم که در طریق ایمان به خدا تنها نیستیم بلکه ابراهیم و عیسی و یحیی و موسی و اسماعیل هم با ما هستند.و ما از آنان درس /7 مقاومت میآموزیم تا سستی به ما راه نیابد.
إِنَّهُ کٰانَ مُخْلَصاً
و او بندهای مخلص بود.» رابطه موسی با خدا یک رابطۀ مخلصانه بود.پس ای کسی که دعوی ایمان میکنی باید رابطۀ تو نیز با خدا مخلصانه و بی هیچ شایبهای باشد.از سوی دیگر تو در این خط با موسی همراه هستی و موسی برادر ایمانی تو است و نیز پیشوایی است صالح.
وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا
و فرستادهای پیامبر بود.» موسی برادر ایمانی تو است هم او بمنزلۀ پدر تو است و این کسی که هم
برادر تو و هم پدر تو است از سوی خدا برای هدایت تو آمده است.
[52]
وَ نٰادَیْنٰاهُ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ و او را از جانب راست کوه طور ندا دادیم.» به راستی انسان احساس اطمینان میکند وقتی که میبیند یکی از همنوعان خود تا این حد به خدا تقرب جسته که خدا او را ندا دهد و با او سخن گوید آنهم به طور مستقیم از جانب راست کوه طور.
وَ قَرَّبْنٰاهُ نَجِیًّا
و نزدیکش ساختیم تا با او راز گوییم.» اگر کسی در فاصلهای از تو قرار داشته باشد،چنین سخن گفتن را نجوا و راز گفتن نگویند.نجوا و رازگویی در صورتی است که آن دو بسیار نزدیک هم باشند.موسی به خدا نزدیک شده و با او نجوا میکند.
بنگرید که انسان باید به چه مقامی از تقرب رسیده باشد که خدا با او به صورت نجوا،سخن بگوید.
مسلم است که انسان خدا نمیشود ولی میتواند تا این حد به خدا نزدیک گردد.و این برترین کرامت است انسان را نسبت به دیگر مخلوقات.
[53]
وَ وَهَبْنٰا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنٰا أَخٰاهُ هٰارُونَ نَبِیًّا و از رحمت خود برادرش هارون پیامبر را به او بخشیدیم.» از بزرگترین نعمتهایی که خدا به موسی داد یکی این است که دعای او را مستجاب نمود و برادرش هارون را پیامبری داد و در این امر مهم یار و یاور او گردانید.
[54]
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِسْمٰاعِیلَ إِنَّهُ کٰانَ صٰادِقَ الْوَعْدِ وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا و در این کتاب اسماعیل را یاد کن او درست قول و فرستادهای پیامبر بود.» در حدیث شریف آمده است که این اسماعیل،اسماعیل بن حزقیل است نه اسماعیل فرزند خلیل(ع)او با شخصی در پشت کوهی وعده نهاده بود.آن مرد وعده
را فراموش کرد ولی اسماعیل مدت یک سال در همانجا منتظر ایستاد.اتفاقا آن شخص تصادفا از آنجا گذشت و اسماعیل را هم چنان منتظر خود دید.از آن پس اسماعیل را درست قول و وفا کننده به وعده نامیدند.
[55]
وَ کٰانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا و خاندان خود را به نماز و زکات امر میکرد و نزد پروردگارش شایسته و پسندیده بود.» در این آیه سه مسئله مهم است:
یکی آن که مهمترین ارکان تربیت خانوادگی تربیت فرزندان است به ادای نماز.زیرا نماز پایه و اساس دیگر اعمال نیک است و نماز سبب تقرب انسان به خدا میشود.
ضرورتی ندارد که کودک خود را به انجام همۀ واجبات و اخلاقیات از خرد و کلان آنها تلقین کنی.بلکه اگر میان او و خدا یک رابطۀ ایمانی ایجاد کنی بقیه کارها خود بخود به سامان خواهد آمد.این رابطه به وسیلۀ نماز است و بس.
چون /7 فرزند در کودکی مؤمنی صادق گردید هنگامی که بزرگ شود علاوه بر واجبات مستحبات را هم به جای خواهد آورد.اما اگر ایمانش بر پایۀ استواری قرار نداشته باشد،مسلم است،اگر از تعالیم دینی هم بر خوردار باشد به حالش سودمند نخواهد بود.
نماز کاری است منظم و هر شبانه روز پنج بار به انجام آن پرداختن کاری دشوار است.اگر کسی از کودکی به نماز عادت کرده باشد نماز جزیی از زندگیاش خواهد بود،چنان که گویی هرگز از آن احساس بینیازی نخواهد کرد.
مطلب دوم زکات است.به معنی یک فریضۀ خاص که به غلات چهارگانه و ستوران سه گانه و زر و سیم تعلق میگیرد.گاه نیز زکات به معنی مطلق انفاق و عطاست.در هر حال خود ورزشی است برای این که انسان را بیاموزد که فقط به خود نپردازد بلکه به مردم دیگر نیز توجه کند.
مطلب سوم که از سورۀ مریم حاصل میشود این است که مسئله رضا و خشنودی بارها در آن تکرار شده و از زورگویی نهی گردیده است و این به دو سبب است:
اول این که:هر کس موظف است که کودک خود را به نوعی تربیت کند که دارای شخصیتی کمال یافته باشد تا مردم از معاشرت با او و از اعمال و رفتارش راضی باشند.نه به گونهای که هیچ به فکر دیگران نباشد.
دوم:طبیعت انسان اقتضا میکند که انسان در جامعه دارای مقبولیت اجتماعی باشد.از وظایف والدین است که فرزند خود را طوری تربیت کنند که در عین مقبولیت در نزد مردم در نزد خدا هم آبرومند و مقبول باشند.یعنی در محدودۀ پرهیزگاری،به راه و روش پیامبرش سیر کنند.
[56]
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا و در این کتاب ادریس را یاد کن او راست گفتاری پیامبر بود.» /7 اما ادریس،قرآن یکی از صفات او را که هر کسی باید به فراوانی از آن برخوردار باشد ذکر میکند و آن صفت صدق است.صدیق صیغۀ مبالغه است از صدق.صدیق کسی است که در موقعیتهای سخت قدم از طریق راستی بیرون نمینهد و صدق رنگ زندگی اوست.
میتوان به این نکته نیز توجه نمود که غالبا همراه با نام و یاد پیامبران آنان را به صفت صدق متصف میکند،از قبیل( کٰانَ صٰادِقَ الْوَعْدِ وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا )یا ( إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا )زیرا از لوازم نبوت یا برترین صفات پیامبران صدق است و بس.
دیگر این که:یکی از دواعی نبوت،رسالت است.هنگامی که کسی از روی فطرت رسالت الهی را بر عهده گیرد،خداوند او را مقام نبوت دهد.ابراهیم از همان خردی با پدر بحث و گفتگو میکرد و درباره نفی عبادت بتان با پدر محاجه
مینمود.بسیاری از پیامبران پیش از نبوت دارای رسالت هستند یعنی امر رسالت در ذات آنان نهفته است.چون کسی حاضر شد بار رسالت را بر دوش کشد و خداوند او را در عملش صادق دید،نبوتش ارزانی دارد.چرا در این آیه رسالت قبل از نبوت آمده و گفته است«رسولا نبیّا»زیرا مقام رسالت بر مقام نبوت برتری دارد و درجۀ آن فراتر است.
[57]
وَ رَفَعْنٰاهُ مَکٰاناً عَلِیًّا او را به مکانی بلند فرا بردیم.» اگر خواستار مکان بلند هستی باید که صدق بورزی،همانند ادریس.زیرا فرد صادق را مردم دوست دارند و مقامش را فرا میبرند.پس در میان مردم همواره دارای منزلتی عالی است.
[58]
أُولٰئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْرٰائِیلَ وَ مِمَّنْ هَدَیْنٰا وَ اجْتَبَیْنٰا اینان گروهی از پیامبران بودند که خدا به آنان انعام کرده بود از فرزندان آدم و فرزندان آنان که با نوح در کشتی نشاندیم و فرزندان ابراهیم و اسراییل و آنها که هدایتشان کردیم و برگزیدیمشان.» اینان ذریۀ صالحی هستند که تو نیز باید خاندان خویش را بر وفق مرام و روش آنان راهنمایی کنی.شاید قرآن که بر کلمۀ«ذریه»تأکید میکند چنین مقصودی دارد.
إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُ الرَّحْمٰنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا
و چون آیات خدای رحمان بر آنان تلاوت میشد گریان به سجده میافتادند.» مهمترین صفت اینان پس از آن که خدا ایشان را هدایت کرده و برگزیده علاقۀ آنها به خداست و نزدیکی معنوی است به او و این مقام تقرب بالاترین مقامی است که انسان مؤمن صادق به آن دست مییابد.
چون آیات خدا بر مؤمنان تلاوت شود و آنان اوامر و نواهی خدا را بشنوند و
به برنامههای اخلاقی او آگاه شوند به سجده میافتند و این سجده را دلالت بر این است که آنچه را شنیدهاند قبول کردهاند و آماده اجرای آنها هستند.
سجود اظهار خشوع است به عمل و گریه اظهار خشوع در روح،زیرا چون آدمی تحت تأثیر موعظهای قرار گیرد اشکش جاری میشود.اینان در برابر آیات خدا هم سجده میکنند و هم میگریند.
[59]
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا الصَّلاٰةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا سپس کسانی جانشین ایشان شدند که نماز را ضایع گذاشتند و پیرو شهوات گردیدند و به زودی در غی خواهند افتاد.» این هم نشانۀ دیگری است از کسانی که رکن اساسی دین را تباه کردند و نماز را ترک نمودند.
قرآن نمیگوید نماز را ترک کردند بلکه میگوید نماز را ضایع گذاشتند که ضایع گذاشتن از ترک کردن چیزی افزون دارد و آن تبدیل کردن نماز است به چیزی عاری از محتوی و حقیقت. /7 نمازی عاری از خشوع.اینان نماز را ضایع میگذارند و از پی هواهای نفسانی و شهوات خود میروند آری چنین کسانی را نصیبی جز دوزخ نیست.که در این آیه از آن به«غی»تعبیر شده است.
إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ شَیْئاً (60) جَنّٰاتِ عَدْنٍ اَلَّتِی وَعَدَ اَلرَّحْمٰنُ عِبٰادَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّهُ کٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا (61) لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً إِلاّٰ سَلاٰماً وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهٰا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا (62) تِلْکَ اَلْجَنَّةُ اَلَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ کٰانَ تَقِیًّا (63) وَ مٰا نَتَنَزَّلُ إِلاّٰ بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ مٰا بَیْنَ أَیْدِینٰا وَ مٰا خَلْفَنٰا وَ مٰا بَیْنَ ذٰلِکَ وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ نَسِیًّا (64) رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فَاعْبُدْهُ وَ اِصْطَبِرْ لِعِبٰادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیًّا (65) وَ یَقُولُ اَلْإِنْسٰانُ أَ إِذٰا مٰا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا (66) أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ اَلْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً (67)
یک خانواده برتر و شریف در این دنیا خانوادهای است که در سرای خود بهشتی معنوی ایجاد کند که تا حدودی به بهشت جاویدان اخروی شبیه باشد.
هر کس که در این دنیا در چنان بهشتی زیست کند شایسته است که در آخرت هم به بهشت رود.در بهشت آخرت آدمی به حد وفور از آسایش روح و رفاه جسد برخوردار است.در بهشت دنیوی نیز چنین حالتی است.آسایش معنوی سلامت و آرامش است آن که در چنین بهشتی است به راستی از هر لغو و ناشایستی به دور است.او بر قلهای رفیع فرا رفته که از آنجا بر زندگی اشراف دارد.در جوی که او برای خود آفریده نه از بیماری و وحشت و حزن خبری است نه از حسد و عقدههای روحی اثری.اینها عواملی است که زندگی را به کام آدمی تلخ و تیره و تار میکنند.
هر که از آنها دوری گزیده باشد از هر خطر رهایی یافته است.
در روز قیامت پروردگار ما پرهیزگاران را به بهشت جاویدان داخل میکند، زیرا پرهیزگاران از هر چه سبب چنین انحرافها و فسادها میشوند دوری گزیدهاند.
آخرت حاصل دنیاست و بازتاب اعمال ما در این جهان است.چنان که قرآن میفرماید آخرت میراث دنیاست.هر چه در دنیا عمل کنی در آخرت آن را به ارث میبری.
صفات بد را در این دنیا پاداشی است و در آخرت نیز پاداشی.آتش حسد یک بار در دنیا انسان را میخورد و یک بار در آخرت و مار کینه توزی یک بار انسان را در این جهان به گونهای میگزد و یک بار در آن جهان به گونهای دیگر.
در آخرت کینه توزی به صورت ماری عظیم الجثه و سهمناک مصور میشود و کینه توز را میگزد.در دنیا هم به قلب او نیش میزند.فرقی نیست که این مار گزنده در این جهان روح را نیش بزند یا در آن جهان جسم را.سایر صفات نیز بر همین منوالاند.هر که در این جهان کور باشد در آن جهان هم کور است و راه گم کردهتر.
بدین گونه در مییابیم که جهنم آخرت انعکاسی است از جهنم دنیا.من نمیگویم که جهنم آنجا رمز جهنم اینجاست.هرگز،زیرا عذاب جهنم در آخرت بسی دردناکتر است.تخمی که در این جهان پاشیده شود در و کردنش در آن جهان است.از اینجاست که در آیات قرآن سخن از ارث میرود.این ارث چیست؟آیا ارث به این معنی نیست که کسی کار میکند و دیگران میآیند و پس از مرگ نتیجۀ کار او را میبرند.در این باب آن که ارث برنده بعد از مرگ است باز هم خود انسانی است که میراث گذارده است.
در اینجا در فکر انسان شبههای است عمیق و ریشهدار.او گاه از خود میپرسد چگونه ممکن است که پس از مرگ زنده شود و از گور بیرون آید؟ منشأ این شبهه همانا جهل انسان است به آغاز خلقتش.اگر انسان بداند که خدا چگونه او را آفریده است و پیش از آن چه بوده،مسئله برایش حل میشود.
آری،او نطفهای بود در صلب پدرش یا تکه گوشتی در شکم مادرش یا جنینی بود که وزنش از 3 کیلو گرم تجاوز نمیکرد.اگر همۀ اینها را به یاد آورد به خوبی درمییابد که آن که او را آفریده است میتواند پس از آن که مرد و خاک شد دوباره زندهاش کند.
این گونه شبهات گویی جزء طبیعت انسان است.تو گرسنه میشوی و غذا میخوری و سیر میشوی باز هم پس از سیری گرسنه میشوی و باز هم سیر میشوی این
امر به طور مستمر ادامه دارد.زیرا جزء فطرت و طبیعت انسان است.شبهات نیز همین حال را دارند.کتابی را میخوانی و پس از خواندن آن را به سویی میافکنی و دیگر از آن یاد نمیکنی.سخن کسی را میشنوی و پی کار خود میروی به مرور ایام آنچه در آن کتاب خواندهای و آنچه از آن گوینده شنیدهای فراموش میشود، زیرا جهل و غفلت جایگزین در طبیعت انسان است.
بنا بر این انسان نیازمند نیشتری است که به وسیلۀ آن پیوسته سلولهای فاسد سرطانی که در قلبش رو به افزایش دارد بر کند و بیرون ریزد.این نیشتر همان اندیشه در آغاز و انجام خویشتن است.
[60]
إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ شَیْئاً «مگر آن کس که توبه کرد و ایمان آورد و کارهای شایسته کرد اینان به بهشت داخل میشوند و هیچ مورد ستم قرار نمیگیرند.» قرآن در این باب سه مرحله را که جامعه باید طی کند،بیان میدارد.
مرحله پیشوایان که همان پیامبرانند.مرحلۀ انحراف که پس از آنها قرار دارد و در قرآن از آن به این عبارت تعبیر شده که«پس از آنها جانشینانی آمدند که نماز را ضایع گذاشتند».از درون این نسل طایفهای زاده میشوند که آنان را مرحلۀ سوم مینامیم.این کسان جنبۀ منفی اسلاف فاسد را ترک میگویند و توبه میکنند و خود را به صلاح میآورند.خدای تعالی برای انسان بهشتهایی با آن توصیفات معین کرده است.
[61]
جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدَ الرَّحْمٰنُ عِبٰادَهُ بِالْغَیْبِ بهشتهای جاوید که خدای رحمان در غیب به بندگان خویش وعده کرده است.
بهشتها به چشم دیده نمیشوند بلکه در عالم غیباند.پیش از این گفتیم که طالب علمی که در نظر خود سالن امتحان را مجسم میکند و بازرگانی که روز
ضرر و زیان را در نظر میآورد و سربازی که صحنۀ پیکار را در ذهن خود مجسم میکند اینان از دیگر کسان نافعترند.سراسر زندگی نیز چنین است.قرآن حکمت آموز میگوید:«خدای رحمان در غیب به بندگان خود وعده کرده است».
خداوند تعالی که دارای چنان رحمت پهناوری است میخواهد به بندگانش که مخلوق او هستند رحمت آورد.برایشان بهشتی آفرید پر از نعمتها ولی به شرطی از آن متمتع میشوند که به غیب ایمان آورند.
إِنَّهُ کٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا
و وعدۀ او فراخواهد رسید.
[62]
لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً إِلاّٰ سَلاٰماً در آنجا سخن لغو نمیشنوند، گفتارشان سلام است.
لغو انحراف است،مثل دشنام و فحش و جدل.به عبارت دیگر هر چه حاکی از عداوت و خصومت در میان مردم باشد،در برابر آن سلام است.سلام نوری است که بهشت را روشن میکند.مهمترین و نخستین تجلیات سلام،آرامش و صفای دل است.در آنجا همه در سایۀ این آرامش آرمیدهاند،از جام آرامش مینوشند و در سرای آرامش میخرامند.در دلشان نه کینه است و نه حسد و چون خازنان بهشت به ایشان رسند به تحیت سلامشان گویند.«که اینک به سلامت و آرامش درآیید.امروز روز جاویدان شدن شماست»(/34ق).
خدای تعالی هم بر آنان سلام میکند.
«سلام سخنی است از پروردگار مهربان»(/57یس).
چون در دل آرامش جای گیرد همۀ اعضاء در آرامش خواهند بود و از هر آفت و خطری چه در حال و چه در آینده در امان خواهند زیست.
وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهٰا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا
روزیشان هر صبح و شام آماده است.» از این آیه و از دیگر نصوص برمیآید که بهترین موقع برای غذا خوردن اول روز و پایان روز است.
شاید در بهشت چیزی همچون شب و روز این جهان باشد که با کم شدن
و افزون شدن روشنایی حاصل میشود.
اکنون این سؤال پیش میآید که آیا در بهشت فیضان نعمت بر دوام نیست؟.پس چرا میگوید روزی آنها هر صبح و شام میرسد؟جواب این است که روزی مؤمن هر روز در تزاید است و همه را به سوی تکامل میرود.
در حدیث شریف نبوی آمده است که در اوقاتی که در دنیا نماز میخواندند از جانب پروردگار به آنان هدایا و نعمی عطا میگردد. (1)
[63]
تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ کٰانَ تَقِیًّا این همان بهشتی است که به بندگانمان،آنها که پرهیزگاری کردهاند،عطا میکنیم.» بهشت میراث بندگانی است که برای اکتساب آن در دنیا از طریق پرهیزگاری اقدام کردهاند.
[64]
وَ مٰا نَتَنَزَّلُ إِلاّٰ بِأَمْرِ رَبِّکَ و ما جز به فرمان پروردگار تو فرود نمیآییم.» فرشتگان جز به فرمان خدا و حکمت او از آسمان به زمین نمیآیند.در حدیث آمده است /7 که رسول اللّٰه(ص)به جبرییل گفت:«چرا بیشتر از آنچه بر ما نازل میشوی،به دیدار ما نمیآیی؟»پس این آیه نازل شد.از این آیه این نکته هم دانسته میشود که وعدهای که خدای تعالی به بندگانش داده است وعدهای است اکید که قرآن آن را اثبات کرده و آن جز به امر پروردگار سبحان نازل نمیشود.
لَهُ مٰا بَیْنَ أَیْدِینٰا وَ مٰا خَلْفَنٰا وَ مٰا بَیْنَ ذٰلِکَ
آنچه در پیش روی ما و پشت سر ما و میان این دو قرار دارد از آن اوست.» آن که وعده میدهد پروردگار است نه ملائکه.ملائکه رسولانی هستند که وعده را برای بشر میآورند و خدا وعدۀ خویش فراموش نمیکند.
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ نَسِیًّا
و پروردگار تو فراموشکار نیست.»
1) 3) -روح المعانی ج 16 ص 103.
خداوند سبحان به شما وعده میدهد و از آنچه وعده داده است آگاه است و به وعدۀ خود وفا خواهد کرد.اگر خدای تعالی وعدهای را که میدهد از یاد ببرد نظام عالم وجود مختل میشود.و در این حال نمیتواند که به ندای کائنات پاسخ گوید و نمیتواند پاداش نیکوکاران را نگهدارد و چون روز قیامت رسد نمیتواند میان نیکوکار و زشتکار فرق نهد.
[65]
رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبٰادَتِهِ پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است.او را بپرست و در پرستش او شکیبا باش.» اطاعت از فرمان خدا و پرستش او و پایداری بر آن نیازمند صبر بسیار است، زیرا پرستش خدا به معنی آزادی از هر بندی است و نیز پایداری و شکیبایی در برابر هر فشاری.از این رو خدای تعالی میگوید:(شکیبا باش)یعنی نفس خود را به شکیبایی عادت ده تا بتوانی پروردگارت را عبادت کنی.
هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیًّا
آیا همنامی برای او میشناسی؟» شاید یکی از معانی این آیه این باشد که آیا کسی را که دعوی خدایی کند و لو این که مجرد ادعا باشد دیدهای؟یا شنیدهای.مراد این است که چنین صاحب ادعایی اصلا دارای وجودی در خور اعتناء نخواهد بود.
[66]
پس از ایمان به خدا باید به روز قیامت ایمان آورد.بعد دیگر ایمان همانا ایمان به روز رستاخیز است.هر انسانی باید مبدأ و معاد خویش را بشناسد. وَ یَقُولُ الْإِنْسٰانُ أَ إِذٰا مٰا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا آدمی میگوید:آیا زمانی که بمیرم،زنده از گور بیرون آورده خواهم شد؟» پندارم که قرآن وقتی که واژۀ انسان را به جای ناس یا بشر به کار میبرد برای دلالت بر طبیعت اوست.غریزهای در خلقت بشر به ودیعت نهاده شده و آن این است که بسیار میپرسد که آیا زمانی که من مردم زنده از گور به در خواهم آمد؟
[67]
أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً و آدمی به یاد ندارد که او را پیش از این آفریدهایم و او خود چیزی نبوده است.» هر کس باید به اندیشه فرو رود و از خود بپرسد که پیش از آن که آفریده شوم چه بودم.آن که مرا خلق کرده میتواند مرا بازگرداند.این کلامی است موافق و جدان چون تو به و جدان خود رجوع کنی و گذشتۀ خود را تصور کنی،و بدانی که پیش از آن که جامۀ وجود بر تن کنی در کتم بودهای به قدرت خدای /7 تعالی پی خواهی برد.و به برخی از اسماء حسنای الهی آگاه خواهی شد و خود را خواهی شناخت که تو مخلوقی بیش نیستی و خداست که زندگی تو را تدبیر میکند.پس به او و به آخرت ایمان خواهی آورد.
فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ اَلشَّیٰاطِینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا (68) ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ کُلِّ شِیعَةٍ أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَی اَلرَّحْمٰنِ عِتِیًّا (69) ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلیٰ بِهٰا صِلِیًّا (70) وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا (71) ثُمَّ نُنَجِّی اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ نَذَرُ اَلظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا (72) وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ اَلْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقٰاماً وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا (73) وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثٰاثاً وَ رِءْیاً (74) قُلْ مَنْ کٰانَ فِی اَلضَّلاٰلَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ مَدًّا حَتّٰی إِذٰا رَأَوْا مٰا یُوعَدُونَ إِمَّا اَلْعَذٰابَ وَ إِمَّا اَلسّٰاعَةَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً (75)
68[جثیّا]
:جثی جمع جاثی و آن به کسی گویند که بر زانوانش نشسته باشد.
69[عتیّا]
:عتیّ مصدر است مثل عتوّ که به معنای سرکشی است.
73[ندیّا]
:ندی و نادی به مجلسی گویند که در آن جا گرد آیند.
74[رءیا]
:رئی چیزی است که آدمی از ظواهر احوال قوم آن را ببیند.
ولی پرهیزگاران را نجات میدهیم
آخرت صورت کوچک شدهای از دنیاست،از اعمال و خیالات و افکار آن.قرآن کریم هنگامی که صحنههای آخرت را برای ما به نمایش میگذارد به حقایقی که آن صحنهها را میسازند اشاره میکند تا آدمی بتواند دریابد که چگونه اعمال او در دنیا به موجود زندهای در آخرت تحول مییابد.
قرآن در این صحنۀ هولناک برای ما بیان میدارد که چگونه علاقاتی که در
این دنیا هست تطور و دگرگونی مییابند و در آخرت شکل میگیرند و در آنجا چیز دیگری میشوند و سرانجام راه انسان را یا به جهنم میگشایند و یا به بهشت.
کسی را که در این دنیا پیروی میکنی و از فرمانهای او اطاعت مینمایی پیشوای تو میشود و تو را به بهشت راه مینماید یا به دوزخ.قرآن در این آیات دربارۀ این کسانی که مردم را به آتش میکشانند سخن میگوید.
آن گاه جنبۀ دیگر قضیه را بیان میدارد،از این قرار که دنیا را هم خیر است و هم شر،هم صلاح است و هم فساد.خیر و صلاح در آخرت به بهشت و نعمتهای بهشتی تحول مییابند و شر و فساد به عذاب شدید.هر کس در دنیا از شر و فساد بپرهیزد و با آن که گرد بر گرد او را گرفتهاند از آنها دوری گزیند در آخرت به آتش جهنم داخل میشود ولی به سرعت از آن بیرون میآید.
قرآن برای ما حقیقتی را توضیح میدهد و میگوید:مردم همه به آتش جهنم داخل میشوند زیرا همه در دنیا به نحوی با شر و فساد نزدیک بودهاند.پس باید با نتایج آنها هم نزدیک بوده باشند ولی کسانی که در عین نزدیکی به شر و فساد در آنها غرقه نشدهاند میتوانند خود را از عذاب جهنم برهانند.
تصور کنید کارهای زشتی را که کسی در دنیا مرتکب شده مثلا آزردن دیگران به زبان یا به قلم و یا به عمل خود.اینگونه اعمال او در آخرت به صورت ماری در میآیند به بزرگی اعمالی که مرتکب شده.زمانی که انسان در روز قیامت بخواهد از پل صراط بگذرد تا به بهشت رود هنگام عبور از پل با این مار برخورد میکند.
گاه این فکر به سر بعضی از مردم میآید که نعمتی که خدا در این جهان به آنها ارزانی داشته دلیل این است که آنها به خدا نزدیک هستند.اگر خدا آنها را دوست نمیداشت آن قدرت و توان را به آنان عطا نمیکرد.
بسیاری از آیات قرآنی این فکر را نفی میکنند و میگویند که هرگز چنین نیست.نعمتهایی که در دنیا خدا به بندگان خود میدهد گاه به سبب خشنودی او از آنهاست و گاه به سبب /7 خشمی است که به آنها دارد.به کسی که کفر میورزد و
ستم میکند نعمت بسیار میدهد تا او را بیازماید و اندک اندک فرو گیرد.آن گاه یا عذاب دنیا را به او بچشاند یا عذاب آخرت را.
[68]
خدای سبحان انسان را به تنهایی در روز قیامت به بازخواست احضار نمیکند بلکه شیاطین او هم با او همراهاند؛شیاطینی که انسان را اغوا میکنند و گمراه مینمایند در آخرت در تعذیب او شرکت دارند.انسان گناهکار فریبخورده از شیطان او را در مقابل خود میبیند که بر تن و پشت گردنش میزند.شیطانی را که در قلب اوست و او را به پیروی از شهوات وامیدارد در این جهان مشاهده نمیکند ولی همین شیطان در روز قیامت با صورتی زشت در برابر او آشکار میشود.اولین کاری که آن ملعون میکند این است که به صورت او تف میاندازد و میگوید که آن روز که از ما پیروی میکردی مرتکب چه کار زشتی میشدی.چه راه بدی را در پیش گرفته بودی.آن گناهکار میگوید به پاداش این که به سخن تو گوش میدادم اکنون مرا از آتش برهان آن ملعون میگوید بگذار تا نخست خود را نجات دهم.
بنا بر این روابط گناه آلود ما با شیطانها(چه شیطان جنی و چه انسی)در این دنیا هم چنان ادامه مییابد تا عرصۀ آخرت.اگر در این دنیا از گناهان خود توبه نکنیم این شیطانها در آخرت با ما قرین خواهند شد:
فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّیٰاطِینَ
به پروردگارت سوگند آنها را با شیطانها گرد آوریم.» یعنی با شیطانها محشور میکنیم،زیرا در دنیا پیروان آنها بودهاند.
ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا
آن گاه همه را در اطراف جهنم به زانو مینشانیم.» مردم به زانو مینشینند،زیرا نمیتوانند روی پاهای خود بایستند،از شدت خوف.از سوی دیگر به علت ازدحام مردم،نمیتوانند روی زمین دراز بکشند یا به گونهای راحتتر بنشینند.و این خود /7 برای آنها عذاب دیگری است.
[69]
ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ کُلِّ شِیعَةٍ أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَی الرَّحْمٰنِ عِتِیًّا آن گاه از هر گروه کسانی را که در برابر خدای رحمان بیشتر سرکشی کردهاند جدا میکنیم.» در روز قیامت خدا به پیشوای مجرمان اشارت میکند و او را به کناری میکشد تا پیشوای پیروان خود به سوی آتش باشد.
[70]
ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلیٰ بِهٰا صِلِیًّا و ما آنهایی را که سزاوارتر به داخل شدن در آتش باشند بهتر میشناسیم.» چه کسانی سزاوارتر از دیگران به دخول در آتش جهنم هستند؟پیشوایان گمراه کننده و راهنمایان نظامهای فاسد.اینان نخستین گروهند که به آتش میروند.و از پی آنها پیروانشان بر حسب نزدیکی به ایشان رهسپار جهنم میشوند.
مثلا اول پادشاه به جهنم میرود و پس از او نخستوزیر،سپس وزیران و پس از آنها کارمندان.آری،بر حسب درجاتی که در پیروی امام یا پیشوای ظالم داشتهاند در روز قیامت روانۀ دوزخ میشوند...
[71]
وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا هیچ یک از شما نیست که وارد جهنم نشود.» یک یک شما به جهنم داخل خواهد شد.
کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا
این حکمی است حتمی از جانب پروردگار تو.» این حتم در اراده و عمل خداست.هم چنان که انسان به این دنیا میآید تا در آنجا امتحان بدهد به همین نحو در آخرت داخل در آتش میشود.پس باید در این جهان کاری کند که در آن جهان درنگ او را در آتش هر چه کمتر سازد.در حدیثی از عبد اللّٰه بن مسعود روایت شده که رسول اللّٰه(ص)گفت:
«مردم به آتش داخل میشوند و از آن بیرون میآیند برخی به سرعت درخشیدن برق و برخی چون وزش باد /7 و برخی چون تاخت اسب...و برخی چون
کسی که میدود و برخی هم چون کسی که به آهستگی قدم میزند». (1)
و نیز در حدیث از رسول اللّٰه(ص)آمده است که:
«در روز قیامت آتش به مؤمن میگوید:ای مؤمن بگذر که پرتو وجود تو شرار مرا خاموش کرد.» (2)[72]
ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا آن گاه پرهیزگاران را نجات دهیم و ستمکاران را هم چنان به زانو نشسته در آنجا وامیگذاریم.» ستمکاران هم چنان روی زانوهای خود مینشینند تا عذاب خدا را بچشند زیرا آنان به خود ستم کردند و در این دنیا از آتش جهنم پرهیز نکردند.
رسول اللّٰه(ص)در خطبهای که پیش از ماه رمضان ایراد کرد گفت:
«از خدا پروا کنید هر چند به قدر نصف خرما باشد».
در واقع همان نصف خرمایی که انسان به دیگری میبخشد بسا سبب رهایی او از آتش جهنم میشود.به عبارت دیگر همۀ اعمال خیری که انسان در این دنیا به جای میآورد راهتوشۀ اوست برای بیرون آمدنش از جهنم.
[73]
وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقٰاماً وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا چون آیات روشنگر ما را بر آنان بخوانند،کافران به مؤمنان میگویند کدام یک از دو فرقه را جایگاه بهتر و محفل نیکوتر است.» در اینجا قرآن مسئلۀ معنوی دیگری را بررسی میکند و آن مسئله سنجش
حقایق است به وسیلۀ مادیات.آیهای از قرآن بر شخصی خوانده میشود ولی او به آن آیه گوش فرا نمیدهد.هر چند این آیه از آسمان نازل شده باشد ولی چون کسی که آن را تلاوت میکند مرد فقیری است،با خود میگوید:چگونه به سخن چنین کسی گوش فرا دهم.باید بدانی که تو به سخن آن فقیر گوش نمیدهی بلکه به کلام خداست که گوش میسپاری.چنین کسی میخواهد /7 حقایق را به ترازوی مادیات بسنجد و میگوید:کدامیک از این دو فرقه را جایگاه بهتر و محفل نیکوتر است.
[74]
وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثٰاثاً وَ رِءْیاً پیش از آنها چه بسا مردمی را به هلاکت رساندهایم که از حیث اثاث و منظر بهتر از آنها بودهاند.» ما بسیاری از امتهای پیشین را به هلاکت رسانیدیم با آن که هم از حیث آلات و اثاث مادی بهرهمند بودند و هم ظاهری پر شکوه داشتند ولی نه دربارۀ امور میاندیشیدند و نه به دیده عبرت مینگریستند.
باید حقایق را با خود حقایق مقایسه کرد نه با داراییها و تملکات مادی.این ظواهر آراسته و پر شکوه دلیل آن نیست که خدا هم از صاحبان آنها خشنود است و از اعمالشان راضی است.
[75]
قُلْ مَنْ کٰانَ فِی الضَّلاٰلَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمٰنُ مَدًّا «بگو هر کس که در ضلالت باشد،خدای رحمان او را به فزونی مدد میرساند.» خداوند به گمراهی شخص گمراه بدین گونه مدد میرساند که او را نعمت میدهد تا او آرزوی بازگشت به هدایت را از دست بدهد.در آن هنگام است که او را به ناگهان فرو میگیرد.
حَتّٰی إِذٰا رَأَوْا مٰا یُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذٰابَ وَ إِمَّا السّٰاعَةَ
«تا آن گاه که آنچه را به او وعده داده شده است بنگرد:یا عذاب یا قیامت.» عذاب یا عذاب دردناک دنیاست یا عذاب دردناک آخرت است.
فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً
آن گاه خواهند دانست که چه کسی را جایگاه بدتر و سپاه ناتوانتر است.»
آری در چنین حالی است که در مییابند که اموال و اولادشان هیچ سودشان نکند.همچنین یاران و لشکریان و مردانشان به حالشان فایدهای نبخشد.تا ساعت آشوب فرا رسد.یا در دنیا گرفتار پنجۀ قهر زحمتکشان میشوند یا میمیرند و به آتش جهنم میافتند.در چنین حالی است که میفهمند عاقبت فریفته شدن به زخارف دنیا چیست؟.
خدای تعالی در همان حال که بر ضلالت ستمکاران میافزاید به هدایت هدایت یافتگان هم میافزاید.فرق میان این دو فرقه در همین است.پس هر گاه راه هدایت را بیابی خداوند نیز تو را در طی این طریق یاری میرساند.اما انسان گمراه، خداوند به شهرت و اموال و یاران او میافزاید تا روز معین که روز گرفتار آمدن است فرا رسد.
وَ یَزِیدُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ اِهْتَدَوْا هُدیً وَ اَلْبٰاقِیٰاتُ اَلصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ مَرَدًّا (76) أَ فَرَأَیْتَ اَلَّذِی کَفَرَ بِآیٰاتِنٰا وَ قٰالَ لَأُوتَیَنَّ مٰالاً وَ وَلَداً (77) أَطَّلَعَ اَلْغَیْبَ أَمِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً (78) کَلاّٰ سَنَکْتُبُ مٰا یَقُولُ وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ اَلْعَذٰابِ مَدًّا (79) وَ نَرِثُهُ مٰا یَقُولُ وَ یَأْتِینٰا فَرْداً (80) وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا (81) کَلاّٰ سَیَکْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا (82) أَ لَمْ تَرَ أَنّٰا أَرْسَلْنَا اَلشَّیٰاطِینَ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا (83) فَلاٰ تَعْجَلْ عَلَیْهِمْ إِنَّمٰا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا (84)
83[تؤزّهم]
:الأز،ایجاد سختی است و گفته شده معنای آن چنین است که با گناه کسی را فریب دهند.
در سورۀ مریم رهنمودی است در زمینۀ روابط میان انسان و فرزندانش و خانوادهاش که این روابط نباید از طریق حق و صراط مستقیم منحرف گردد.آیات این درس دارویی است برای بیماریهای نفس بشری چون مغرور شدن به مال و فرزند و فریفته شدن به آنها.و نیز بیان این معنی که هر کس مسئولیت خویش بشناسد خداوند نیز او را در انجام کارهای نیک یاری خواهد کرد.آری خدا بر هدایت چنین کسان خواهد افزود و ثواب اعمال نیک در نزد باری تعالی باقی خواهد ماند و سرانجام نیک از آن نیکوکاران است.اما گمراهانی که آیات خدا را کفران میکنند و به مال و فرزندان مغرور میشوند آیا از غیب میدانند که خدا آنان را عذاب نخواهد کرد یا در این باب با خدا پیمانی بستهاند؟هرگز!بلکه این ادعاهای فاسد خود وبال آنان خواهد شد و چنین کسان بدون آن که از مال و فرزند خود نصیبی برند به جزای اعمال ننگین خود میرسند.
میبینی که به جای خدای یکتا برای خود خدایان دیگری برگزیدهاند تا مگر آن خدایان یاریشان دهند.ولی به عیان خواهند دید که پرستش /7 آن خدایان دروغین وبال آنان شود و آن معبودان عبادت اینان انکار کنند با آنان به ضدیت
برخیزند.شیطانها کافران را بر میانگیزند و به سوی وادی ضلالت میکشانند.پس در طلب عقوبت برای ایشان شتاب مکن زیرا همان ادامۀ کفر و ضلالت سبب افزون شدن بار گناه و شدیدتر شدن عذابشان میشود.
بدین گونه است که نباید انسان به مال و فرزند و آن معبودان دروغین اعتماد کند بلکه رابطهای که با خدای یکتا برقرار میکند از هر چه هست برتر و بالاتر است.
[76]
آیات قرآن کریم تنها اندرزها و وصایا نیست بلکه میخواهد بیماریهای روح ما را عمیقا درمان کند و آن گونه انحرافات نفسانی را که موجب فرو غلتیدن انسان در ورطه علاقات دنیوی میشود معالجه کند.این بیماریها به چند گونه است یا به سبب فریفته شدن به مال و فرزند است یا به تسلیم کورکورانه در برابر آنهاست.از این رو از سیاق عبارت چنین مستفاد میشود که وظیفۀ هدایت یافتن بر عهدۀ بشر است اگر گامی به سوی خدا بردارد و مهیّای پذیرش هدایت حق باشد خدا نیز او را راهنمایی خواهد کرد.
وَ یَزِیدُ اللّٰهُ الَّذِینَ اهْتَدَوْا هُدیً
خدا بر هدایت آنان که هدایت یافتهاند خواهد افزود.»انسان نباید تنها به حال بیندیشد بلکه باید به آیندۀ دور فکر کند و بیندیشد که برای آیندهاش چه باید بکند.
اعمال نیک با آن که در آغاز از میان رونده به نظر میآیند،همواره باقی و جاودانهاند و فایدۀ آنها به طور مضاعف به کنندگان آن میرسد.از این رو وقتی به سخن قرآن گوش فرا میدهیم این نغمۀ آسمانی را میشنویم.
وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ مَرَدًّا
و نزد پروردگار تو پاداش و نتیجۀ کردارهای شایستهای که باقی میمانند بهتر است.» /7 پاداش برتر و سرانجام نیکوتر است.
آری،هر عمل صالحی که امروز انجام میدهی فردا به صورت بهشتهایی وسیع که در آنجا به اذن خدا زندگی جاوید داری در میآید.حتی کلماتی که بر زبان میآید و ممکن است در نظر بیمقدار آیند مواد اولیهای هستند برای بنای قصرهایی در بهشت.
در حدیث از ابو عبد اللّٰه(ع)از جد گرامیاش رسول اللّٰه(ص)روایت شده که:
«که چون مرا به آسمان گردش میدادند به بهشت داخل شدم در آنجا زمینهایی سفید دیدم و در آن زمینها ملائکهای بودند که بناهایی بر میآوردند از خشتی از طلا و خشتی از نقره،و گاهی هم دست از کار میکشیدند.از ایشان پرسیدم سبب چیست که گاه کار میکنید و گاه از کار باز میایستید.گفتند:دست از کار میکشیم تا هزینۀ ما برسد.پرسیدم هزینۀ شما چیست:گفتند:این است که مؤمن در دنیا بگوید سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الاّ اللّٰه و اللّٰه اکبر چون بگوید میسازیم و چون نگوید دست از کار باز میداریم». (1)
[77]
سپس بیان میدارد که کسانی که به اموال دنیا دلبستهاند و چنان میپندارند که هر کار که میکنند باید برای گردآوری مال و افزونی و فرزندان باشد در خطایی بزرگاند.زیرا زینت دنیوی چیزی نیست که حتما به دست آید بلکه گاه به دست میآید و گاه نمیآید.
اگر فرض بر این باشد که آن را حاصل میکند،نمیتواند تضمین کند که رحمت است.بلکه گاه سبب عذاب میشود.خواه در دنیا و خواه در آخرت.
بالآخره چه بسا انسان چیزی را حاصل کند که برای دنیایش سودمند باشد ولی برای آخرتش زیانمند.
بنا بر این نباید همۀ اهتمام و همۀ کوشش خود را منحصر به جمعآوری مال و /7 فرزند کند.انسان نباید جز به خدا تمسک جوید و نباید برای خود معبودی جز خدای
1) 6) -تفسیر نور الثقلین.
یکتا برگزیند ولی بسا ممکن است که مال و خواستۀ دنیوی معبود او گردد همچنین فرزند و ثروت حتی علم گاه به صورت معبودهایی در میآیند.
به طور کلی نباید انسان به خاطر چیزی غیر از خدا-حال هر چه میخواهد باشد-خود را ببازد و بنده و بردۀ او گردد.
اگر تو فقط به خاطر علم نه برای سود رساندن به مردم به علم عشق بورزی یا هنر را فقط به خاطر نفس هنر نه برای جامعه محبوب و معشوق خود قرار دهی دچار خسران و حسرت بسیار خواهی شد.آری علم باید در محدودۀ ایمان قرار گیرد و هنر در محدودۀ سعادت خود و جامعه به کار رود و ثروت و دارایی هدفش عمران و آبادی باشد تا هم به دارندۀ خود سود رساند و هم به جامعه.
أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی کَفَرَ بِآیٰاتِنٰا وَ قٰالَ لَأُوتَیَنَّ مٰالاً وَ وَلَداً
آیا کسی را که به آیات ما کافر شده بود دیدی که میگفت:البته به من مال و فرزند داده خواهد شد.» چنین کسی در مقابل کسی است که اعمال صالح انجام میدهد تا ذخیرۀ آیندۀ او باشد.او اگر در کاری سعی میورزد فقط و فقط برای این است که مالی اندوزد نه برای رضای خدا یا برای رضای دین خدا یا برای رفاه و سعادت جامعه.
قرآن میفرماید:آیا چنین کسی را دیدی؟یعنی به او بنگر و در عاقبت کار چنین کسی تدبر کن.کار او کافر شدن است به آیات ما.انسانی که برای به دست آوردن مال و فرزند تلاش میکند ولی از حدود /7 الهی و ارزشهای الهی خارج نمیشود گناهی بر او نیست.اما کسی که برای مال و فرزند به آیات خدا کافر میشود باید در انتظار عواقب شوم اعمال خود باشد.از آیه معلوم میشود که انسان در اعماق روحش احساس ضعف میکند.و ذاتا خواهان آن است که آن ضعف را به نیروی ایمان به خدا و آیات او جبران نماید ولی شیطان او را از راه حق منحرف مینماید و اغوا میکند که به مال و فرزند چنگ در زند تا مال و فرزند او را بینیاز گردانند و ضعف ذاتی او را جبران کنند ولی این خیالی محال است.
آیا آدمی میداند که او به زودی صاحب مال و فرزند خواهد شد که آن گونه با تأکید میگوید که«به من مال و فرزند داده خواهد شد».
سادهترین دلیل بر این که انسان را علم به غیب نیست،این است که گاه برای خود برنامهای تنظیم میکند که فردا حتما فلان کار را انجام دهد ولی روز بعد هر چه تلاش میکند نمیتواند برنامۀ خود را به انجام رساند.از این رو از امام علی(ع)روایت شده که فرمود:«عرفت اللّٰه بفسخ العزائم و نقض الهمم».
[78]
أَطَّلَعَ الْغَیْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً آیا از غیب آگاهی داشت یا از خدای رحمان پیمان گرفته بود.» انجام کاری تضمین میشود از دو راه:یکی،علم به آینده یا قدرت خداوند.نه ضمانتی از خدا دارد و نه علمی به آینده،چگونه به چیزی که موجود نیست اعتماد میورزد.در حدیث،در سبب نزول این آیه چنین آمده است که:
از ابو جعفر(ع)در تفسیر این آیه روایت شده که عاص بن وائل بن هشام القرشی سهمی،یکی از کسانی بود که رسول را استهزاء میکرد.خباب بن الارت را از عاص بن وائل طلبی بود برای گرفتن آن رفت.
عاص بن وائل او را گفت:آیا شما نمیپندارید که در بهشت طلا و نقره و حریر هست؟خباب گفت:بلی.عاص بن وائل گفت:پس وعدۀ ما در بهشت.
به خدا سوگند تو را در آنجا چیزهایی خواهم داد /7 که از آنچه در دنیاست بسی بهتر است.خدای تبارک و تعالی در جواب چنین کسان میفرماید که:«آیا از غیب آگاهی داشت،یا از خدای رحمان پیمان گرفته بود»؟ [79]
کَلاّٰ سَنَکْتُبُ مٰا یَقُولُ نه چنین است آنچه میگوید خواهیم نوشت.» اما آنچه را از نعمتهای دنیوی از راه کار و پیشه گرد آورده چه کسی میتواند تضمین کند که منبع سعادت او گردد،بر عکس،بسا سبب شوربختی و شقاوت او شود.
وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذٰابِ مَدًّا
و البته بر عذابش خواهیم افزود.» این نعم مادی برای او سعادت آفرین نخواهد بود.بلکه گناهی است که او در عقوبت آنها شتاب میورزد.هم چنان که در حدیث آمده است.و او آگاه به امر
خود نیست.
[80]
وَ نَرِثُهُ مٰا یَقُولُ وَ یَأْتِینٰا فَرْداً آنچه را که میگوید از او میستانیم تا تنها نزد ما آید.» معنی آیه این است که خداوند هر چه را که فرد حاصل کرده است از مال و فرزند به ارث میبرد به عبارت دیگر هر چه را که در زندگی بر آن متکی است از او میستاند.و آنچه که تا پایان حیاتش میپندارد متعلق به اوست با او به گور نخواهد رفت.آنچه او به گور میبرد فقط دو قطعه کفن است و بس.
فقط خدای سبحان باقی است.او میراث بر زمین است و هر چه بر روی آن است نه مال میماند و نه فرزندان. /7 او در روز قیامت تنها،برهنه پای و برهنه سر به محکمۀ عدل الهی حاضر میشود.
[81]
بشر در پی یافتن چیزی یا کسی است که به آن تکیه کند و ضعف ذاتی خود را به وسیلۀ او جبران کند.یکی از چیزهایی که میپندارد جبران کنندۀ آن ضعف ذاتی است یکی مال و یکی فرزند در این حال از خدایانی از بتان جاندار یا بی جان جستجو میکند خدای تعالی میفرماید:
وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا
و به غیر از اللّٰه خدایانی اختیار کردند تا سبب عزتشان گردند.» ایشان به نوبه خود به خدایانی انتساب میجویند تا سبب عزتشان شود یکی از این خدایان،عشیره و خاندان است یا حزب و گروه یا جریانات سیاسی یا قدرتهای حاکمه و همانند آنها.انسان وقتی چنگ در دامن چنین کسان یا چیزها میزند که در خود احساس نقص کند و چنان پندارد که به هیچ عزت و قدرتی دست نخواهد یافت جز از طریق اینان.ولی دریغا که ریسمانهایی که در آنها چنگ میزند پوسیده است و تاب و توان نگهداری او را ندارند.
[82]
کَلاّٰ سَیَکْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا نه چنین است.به زودی عباداتشان را انکار کنند و به مخالفتشان برخیزند.» در این هنگام سخت پشیمان شوند و بر جوانی خود که در فعالیت در راه او
تباه شده حسرت خواهند خورد و میگویند ما از او پیروی کردیم و بر عزت و سلطۀ او افزودیم به خیال آن که مصلحت ما و مصلحت ملتمان و ارزش رسالتمان در خدمت کردن به اوست.ولی در مقابل آن جز بر خشم خدا نیفزودیم.این حسرت و ندامت تنها در روز قیامت نیست در دنیا هم حال بر همین منوال است.
آن طاغیهای /7 که او را به جای اللّٰه معبود خود ساختهای و گوش به فرمان او نهادهای و اوامر او را اطاعت میکنی و میپنداری عزت و پیروزی تو وابسته به وجود اوست زودا که او پرستش تو را انکار کند و چتر حمایت خویش از سر تو بردارد زیرا او هم در فکر خویشتن است و هر جا که مصالح او در خطر افتد به خلاف تو بر خواهد خاست ولی ممکن است جدال لفظی کنی و بگویی که من او را نمیپرستم بلکه از او اطاعت میکنم.ولی نه چنین است وقتی گوش به فرمان او نهادهای و هر چه میگوید به جای میآوری او را میپرستی که جوهر پرستش اطاعت کردن است.و در حدیث شریف از ابو عبد اللّٰه(ع)روایت شده در تفسیر این آیه که «عبادت تنها سجود و رکوع نیست بلکه اطاعت از رجال را نیز شامل میشود.
هر کس مخلوقی را در معصیت خالق اطاعت کند مثل این است که او را عبادت کرده است». (1)
[83]
أَ لَمْ تَرَ أَنّٰا أَرْسَلْنَا الشَّیٰاطِینَ عَلَی الْکٰافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا آیا ندیدهای که شیاطین را به سوی کافران فرستادیم تا آنها را برانگیزند.» شیطانها کافران را به سوی عذاب میرانند.آنجا که هر چه هست بدبختی و شقاوت است.آری شیطانها با کافران چنین میکنند.ولی خدا به بندگانش ستم روا نمیدارد پس /7 شیطانها را بر مؤمن مخلصی که از آغاز به راه هدایت رفته برنمیگمارد.شیطان هر چه بخواهد به مؤمن زیان و آزار برساند نمیتواند.اما
1) 7) -تفسیر نور الثقلین.
انسانی که از آغاز به خدا کافر شده و چنگ به ریسمان هدایت او نزده است،او را محوری که بر گرد آن بگردد نیست و پایۀ ثابتی که بر آن متکی باشد ندارد.پس خدا شیطانی را به سوی او میفرستد تا او را به آتش براند.آتش در آخرت و عذاب در دنیا.این آیه شاهدی است برای آیه پیشین.شیطان همانا حاکمان ستمگر و دار و دستههای کافر و ابلیس و لشکریان او هستند.اینان همواره مریدان و پیروان خود را از پی خود میکشند تا در آتش سرنگونشان کنند.
[84]
فَلاٰ تَعْجَلْ عَلَیْهِمْ پس بر تو بر آنان شتاب مکن.» یعنی تو در کیفر آنان شتاب منمای اینان که در طریق باطل قدم نهادهاند به زودی شیطان به سوی سرنوشت محتومشان میبرد.در حدیث آمده است که این آیه در حق کسانی نازل شده که زکاة نمیدهند و انفاق نمیکنند خدای تعالی بر چنین کسان سلطانی یا شیطانی میگمارد و او آنچه را که باید در راه خدا انفاق کند به آنها میدهد و به عذاب خدا گرفتار میآید. (1)
إِنَّمٰا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا
ما روزهایشان را به دقت میشماریم.» هر گامی که برمیدارند و هر عملی که میکنند به عذابی تبدیل میشود.
خدا حساب آنها را نگاه میدارد زیرا بر هر کس ملکی موکل است که حرکات و سکناتش را به دقت مینویسد آن سان که حتی ذرهای از قلم نمیافتد و این موکل که آن را«رقیب»میگویند نه خسته میشود و نه از کار ملول و نه مرتکب خطا و اشتباه میشود.چه بسا عذاب آخرت زمانی دراز را در بر گیرد،حتی میلیونها سال تا ذره ذره اعمال او در این دنیا کیفر داده شود.
هر کاری که بدان میپردازید هر چه هم کوچک باشد به عقربی مبدّل خواهد شد که در روز رستاخیز خواهد گزیدتان،خواه به این پدیده ایمان داشته باشید یا خیر،ضروری نیست ایمان داشته باشید این را که میخورید زهری کشنده است تا آن برای شما زیان داشته باشد.آیا اگر قرصی را بگیرید و بخورید و گمان
1) 8) -نور الثقلین.
کنید تکّه قندی است در حالی که زهری کشنده است آیا این تأثیر سم را از شما دور میکند؟هرگز...
در آن زمان که به خدمت ظالم قیام کردهای و پنداشتهای که مرتکب خطایی نشدهای در همان حال جرایم تو را که همان نفس کشیدن تو است مینویسند این تقدیر خدای تعالی است و واجب است که تو در برابر تقدیر خداوندی خاضع باشی.
کسی که بخواهد خود را برهاند باید فورا توبه کند که چون مرگش فرا رسد یا قیامت در رسد دیگر توبهاش پذیرفته نخواهد شد.در حدیث در تفسیر این آیه آمده است که:
«مرا گفت:چه داری؟گفتم:شمار روزها را.گفت:پدر و مادرت شمار روزها را دارند تو باید شمار نفسها را داشته باشی». (1)
یَوْمَ نَحْشُرُ اَلْمُتَّقِینَ إِلَی اَلرَّحْمٰنِ وَفْداً (85) وَ نَسُوقُ اَلْمُجْرِمِینَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وِرْداً (86) لاٰ یَمْلِکُونَ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً (87) وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَلرَّحْمٰنُ وَلَداً (88) لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا (89) تَکٰادُ اَلسَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ اَلْأَرْضُ وَ تَخِرُّ اَلْجِبٰالُ هَدًّا (90) أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً (91) وَ مٰا یَنْبَغِی لِلرَّحْمٰنِ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً (92) إِنْ کُلُّ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِلاّٰ آتِی اَلرَّحْمٰنِ عَبْداً (93) لَقَدْ أَحْصٰاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا (94) وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فَرْداً (95) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا (96) فَإِنَّمٰا یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ اَلْمُتَّقِینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا (97) وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً (98)
1) 9) -تفسیر نور الثقلین.
86[وردا]
:به جماعتی گویند که به آب وارد شوند.
89[إدّا]
:امر عظیم.
90[هدّا]
:نابود کردن با صدای بلند.
97[لدّا]
:جمع الدّ است که به دشمن سخت ستیزهجو گویند.
98[رکزا]
:صدای پنهان.
در مبحث پیش آوردیم که خدای تعالی ما را با یک رشته از حقایق آشنا میکند که ثمرۀ آنها اصلاح روابط ماست با مردم و اشیاء.بارزترین آنها:یکی یادآوری روز قیامت است،روزی که پرهیزگاران معزّز و مکرّم گروه گروه در آستان پروردگارشان قرار میگیرند،در حالی که مجرمان را به جهنم میبرند.این یادآوری تنها یک یادآوری و تذکر عقیدتی نیست،بلکه در قلب انسان معادلهای میآفریند از
این قرار که چون کسی آغاز و انجام چیزی را دریابد آن را بهتر میشناسد و بدون چنین دریافتی شناخت او ناقص است.
چون انسان دریافت که زندگی دنیویاش به کجا منتهی میشود و سرنوشت او چیست،به آن شناختی عمیق حاصل کرده است و با آن برخوردی سالم خواهد داشت،با این علم که آیات سورۀ مریم-چون بسیاری از آیات قرآن- هدفش این است که انسان با زندگی دنیوی رابطۀ سالمی پیدا کند.
در این آیات سخن از نفی شرک است و خود به خود تصور فرزند برای خدا را نفی میکند.شاید حکمت در این باشد که اندیشۀ فرزند یک گرایش نژادی را در پی دارد و آن یکی از روابط ناسالم میان انسان و دیگران است.
انسانی که خود را فرزند خدا به حساب میآورد یا میپندارد که چنان پدرانی دارد،رابطهاش با پدران و قوم و عشیره یک رابطۀ انحرافی میشود که بر محور«شیء»میگردد در حالی که قرآن هدفش این است که انسان را از چنین رابطهای به دور دارد.خواه نژادی باشد،خواه از عصبیت مایه گرفته باشد در چنین رابطهای ارزشهای معنوی را جایی نیست مراد از چنین ارزشی تأکید بر این مسئله است که رابطۀ میان انسان و خدا بر دو گونه است یکی رابطه خالق و مخلوقی یعنی خدا ما را آفریده و ما بندگان او هستیم دیگر ایمان و عمل صالح.از این دو که بگذریم هر گونه رابطۀ دیگری در اسلام مردود است.
قرآن این اندیشه را به دل ما میاندازد سپس ما را به آفاق دور میبرد و بیان میکند که انسان بندۀ خداست و هر چه در آسمان و زمین است بندۀ اوست و در روز قیامت هر انتساب و علاقهای ساقط میشود و همگان در پیشگاه او تک تک-نه به صورت گروههای نژادی یا عصبی-حاضر میآیند.پس باید برنامۀ زندگی خود را بر آن منوال مرتب کنیم.
فلان پسر کیست؟برادر کیست؟با چه کسی نسبت دارد؟باید همۀ این واژهها را از دفتر زندگی خود حذف کنیم تا حقیقت را توانیم دید.
در پایان مقال در آیات قرآن ملاحظه میکنیم که قرآن آمده است تا مردم را
هشدار دهد ولی چه کسی از این هشدار سود میبرد؟سود برندگان پرهیزگارانند، اما معاندان که میگویند که به آیات قرآنی ایمان ندارند و از آینده نمیترسند،و نمیخواهند که خود را از /7 عذاب برهانند هرگز از آیات قرآنی بهرهمند نمیشوند و از مواعظ آن به خود نمیآیند.سرنوشت آنان همانند سرنوشت کسانی است که هلاک شدند و اندک صدایی چه آهسته و چه بلند از آنان به گوش نرسیده است.
[86/85]
یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمٰنِ وَفْداً* وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وِرْداً روزی که پرهیزگاران را نزد خدای رحمان سواره گرد آوریم*و مجرمان را تشنه کام به جهنم برانیم.» این یکی از مناظر آن روز است.پرهیزگاران معزز و مکرم گروه گروه به دیدار پروردگارشان میروند در حالی که مجرمان را چون بهایم به جهنم میرانند.
همین یک منظره کافی است که ما به طریق پرهیزگاران رویم و از طریقه مجرمان بر حذر باشیم.در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق(ع)در تفسیر این آیه روایت شده که:علی بن ابی طالب از رسول اکرم تفسیر این آیه را سؤال کرد.حضرت رسول فرمود:
«یا علی!«وفد»که در آیه آمده به معنی گروه سواران است.اینان مردانی هستند که از خدا میترسند و خدا آنها را دوست دارد.و آنان را ویژۀ خود ساخته و از اعمالشان خشنود است.خدا اینان را پرهیزگاران نامید.سپس گفت:یا علی، سوگند به آن خدایی که دانه را رویانید و مردم را بیافرید که آنان از گورها بیرون آیند در حالی که چهرههایشان سفید است چون سفیدی برف و بر تن جامههایی دارند به سفیدی شیر و کفشهایی در پایشان باشد که بند آنها از مروارید درخشان است».
و در حدیث دیگر آمده است که:
«ملائکه به استقبال آنها میروند سوار ناقههایی از ناقههای بهشت بر این ناقهها جهازهایی است که طلا و مرصع به مروارید و یاقوت.و جلهایی از استبرق و سندس و افسارهایی از یاقوتهای ارغوانی /7 و از زبرجد.بهشتیان بر این ناقهها سوار میشوند و به سوی محشر در پرواز میآیند.با هر یک از آنها هزار ملک از پیش و در طرف راست و چپ در حرکتند و در نهایت عزت و اکرام آنها را میبرند تا به در بزرگ بهشت رسند بر در بهشت درختی است که در سایۀ هر برگ آن صد هزار تن از مردمان جای گیرند.در طرف راست درخت چشمهای است پاکیزه و گوارا.از آن چشمه جرعهای مینوشند.و خدا با آن آب دلهایشان را از حسد پاک میگرداند و موی صورتشان میریزد.معنی قول خداوند این است که میفرماید« وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً »آن گاه به چشمۀ دیگری که در جانب دیگر درخت است میروند و در آن غسل میکنند و هر که در آب آن چشمه غسل کند هرگز نخواهد مرد».
سپس گفت:
«آنها را در برابر عرش نگه میدارند،در حالی که از هر آفت و مرضی در امانند.نه گرما آسیبشان میرساند و نه سرما.خدای جبار جلّ ذکره به ملائکهای که با آنها هستند میگوید.دوستان مرا به بهشت برید و آنها را با کسانی که اصحاب سیئات و حسناتاند نگاه ندارید.ملائکه آنها را به بهشت میبرند.چون به در بزرگ بهشت رسند بر در حلقه زنند از آن آوازی برخیزد.از آن آواز همۀ حوریانی که خدا برای اولیاء خود آفریده است به وجد آیند و به یکدیگر گویند اولیاء خدا آمدند.درهای بهشت را میگشایند و اینان به بهشت داخل میشوند.
همسرانشان از حوریان و آدمیان به پیشبازشان آیند و گویند:خوش آمدید،چقدر مشتاق دیدار شما بودیم.اولیاء خدا نیز چنین پاسخ میدهند».
حضرت علی(ع)پرسید:یا رسول اللّٰه اینان چه کسانند؟حضرت رسول(ص)فرمود:
«یا علی اینان شیعیان مخلص تو هستند که محبت تو در دلهای آنهاست و تو امامشان هستی.خدای تعالی که میفرماید: /7 « یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمٰنِ
وَفْداً
»مرادش دوستان تو است و از« وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وِرْداً »دشمنان تو.
[87]
لاٰ یَمْلِکُونَ الشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً از شفاعت بینصیبند مگر آن کس که با خدای رحمان پیمان بسته باشد.» شفاعت در دنیا بر دو نوع است.شفاعت باطل و شفاعت بر حق.وقتی میگویی که من فرزند فلانم و پیرو فلان دینم بی آن که به وظایف و اعمال آن دین قیام کرده باشی،این یک شفاعت باطل است.همچنین اگر بگویی که وابسته به این حزب یا آن سازمان هستم و در آنجا جز خدا را میپرستند نه تو شفیع آنها هستی و نه آنها شفیع تو بلکه تو شفیع عمل خود هستی،یعنی قرین عمل خود.عمل تو است که با تو میماند.از اعمال انسان انتساب صحیح اوست به دین خدا.پس اگر تو به یک پیشوا یا امام عادل انتسابی صحیح داشته باشی و با اخلاص و برای خدا از او اطاعت کنی،سپس مرتکب گناه کوچکی شوی خدای تعالی شفاعت این پیشوا دربارۀ تو را میپذیرد.پس این یک شفاعت صحیح است.از اینجا تو در شمار پرهیزگاران خواهی بود.آری،در چنین موردی بین تو و این پیشوای دینی هیچ گونه پیوند خویشاوندی و نژادی نیست.تو او را برای رضای خدا اطاعت میکنی و دوست او هستی و در روز قیامت در زمرۀ همراهان او خواهی بود.در تفسیر این آیه از ابو بصیر از امام صادق روایت شده که گفت:«کسانی مشمول شفاعت میشوند که به خدا و به ولایت امیر المؤمنین و امامان بعد از او ایمان داشته باشند و این همان عهد و پیمانی است که در آیه آمده است».
[88]
اکنون قرآن میخواهد شفاعتهای باطل را بیان دارد:
وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً
گفتند که خدای رحمان صاحب فرزندی است.»
این سخن بدان گفتند تا مدعی شوند که ما فرزندان خدا یا فرزندان پرهیزگاران هستیم چگونه ممکن است به جهنم داخل شویم و مسلم است که خدا ما را عذاب نمیکند.
قرآن این اندیشه را از اساس باطل میکند.
[89]
لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا هر آینه سخنی زشت آوردهاید.» یعنی دروغی بزرگ میگویید.اللّٰه است که آسمانها و زمین را آفریده و منظومههای شمسی را خلق کرده و مجردات و فضای لایتناها را پدید آورده است اگر او را فرزندی میبود،میبایست که فرزند هم در همان سطح بوده باشد.
[90]
تَکٰادُ السَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبٰالُ هَدًّا نزدیک است که از این سخن آسمانها بشکافند و زمین شکافته شود و کوهها فرو افتند و در هم ریزند.» آسمانها و زمین و کوهها را تحمل این دروغ نیست و قرآن کریم این معنی را بدین گونه بیان داشته که برای ما توضیح دهد که این سخن در مقیاس حق سخنی خرد نیست.آن خداوندی که آسمانها را آفریده که ستارگانش را کس شمار نتواند کرد و زمینی چنین پهناور را بیافریده،آیا ممکن است که برای خود فرزند برگزیند.
این اندیشهای است که به هیچ روی با مقیاسهای عقل جور در نمیآید.
یتفطّرن،یعنی شکاف بر میدارد.
شاید آیه اشارۀ دیگری هم دارد و آن این که چنین دروغ بزرگی جنایات بسیاری را سبب شد تا جایی که گویی آسمانها و زمین شکاف برداشت و کوهها به ویرانی کشیده شد،همچون جنایات نازیسم در جهان یا نژادپرستهای آفریقا و یا جنایات امریکا و شوروی سابق و دیگر مستکبران جهان. /7 هنگامی که در صدد یافتن ریشههای تمامی این جنایات برمیآییم،میبینیم که این ریشهها در زمین نژاد پرستی رشد میکند،چه،آن برخاسته از خودمحوری آدمی و این اعتقاد اوست که وی از نظایرش برتر است.
مثلا به این اندیشۀ نژادپرست بنگرید که چگونه گمان میکند تمدّن از نژاد
آریا برخاسته است،چرا که خدا آن را به گونهای برتر آفریده است؛حماقتی که پس از انقلاب فرانسه انتشار یافت و مشتی از اشراف عهدهدار آن شدند و پارهای از جامعهشناسان و مورّخان در آن فرو رفتند،آن هم با علم به این که آریاییها اصولا در هیچ دورهای از تاریخ تمدّن را نیافریدند و نبوده مگر این که آنها دنبالههای یونان باستان بودهاند که تمدّن را در تاریخ ساختهاند و از میان بیست و یک تمدن تنها یک تمدّن از آن ایشان است و بیست تای باقی مانده اصولا غیر اروپایی هستند و اروپاییها تنها از آن بهرهمند بردند،چنان که از تمدّن اسلامی نیز بهرۀ فراوان گرفتند.
[92/91]
أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً* وَ مٰا یَنْبَغِی لِلرَّحْمٰنِ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً زیرا برای خدای رحمان فرزندی قائل شدهاند*خدای رحمان را سزاوار نیست که صاحب فرزندی باشد.» خدای رحمان که رحمت او همۀ بندگانش را در برگرفته،ممکن نیست که نژادی را بر نژاد دیگر برتری دهد.یا بگوید که سفید یا سیاه یا اروپاییان و یا آسیاییان غیر از دیگران هستند.بلی،خدای تعالی رحمان است و رحمت او همۀ موجودات را شامل است.
اگر آفتاب فقط بر آسیا میتافت یا فقط بر اروپا،یا مثلا باد ابرها را فقط به فلان سرزمین حمل میکرد و باران تنها بر فلان قوم میبارید یا همۀ معادن را ویژۀ یک ملت میساخت یا برای یک نژاد علف از زمین میرویانید،چنین ادعاهایی را وجهی بود.ولی هنگامی که نعمت و رحمت او شامل همه اقوام و ملل و همۀ سرزمینها میشود،چگونه ممکن است قومی خود را بر قوم دیگر برتر شمارد.آری برتری یک قوم تنها حاصل سعی و عمل آنهاست.
[93]
إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِلاّٰ آتِی الرَّحْمٰنِ عَبْداً هیچ چیز در آسمانها و زمین نیست مگر آن که به بندگی سوی خدای رحمان بیایند.
زیرا همه در عبودیت در برابر خدای رحمان مساوی هستند.
[94]
لَقَدْ أَحْصٰاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا او همه را حساب کرده و یک یک شمرده است.
محال است که حضرت احدیت یکی از بندگانش را فراموش کند چه در ته غاری باشد یا در جنگلی.در هر حال بندۀ خداست.خدای تعالی اسم او مکتوب داشته و برایش از مواهب خود چیزی مقرر نموده و رزقی قرار داده و تأکیدی که در سه جا بر روی حساب و شمارش شده دلیل بر این است که هیچ چیز و هیچ کس از قلم نمیافتد نه بزرگ و نه کوچک،نه فقیر و نه غنی.از همه حساب خواهد کشید، و جزای اعمالشان را خواهد داد.
[95]
وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَرْداً و همگیشان در روز قیامت تنها نزد او میآیند.
مراد این است که روابط و پیوندهای دنیوی ساقط میشوند.
مردم خود-تنها-بیهیچ انتساب و پیوندی در پیشگاه خداوندی حاضر میآیند.آن علاقه که پس از اسقاط همۀ علایق باقی میماند علاقۀ ایمان و عمل صالح است.
[96]
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا خدای رحمان کسانی را که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند محبوب همه گرداند.
خدا اینان را دوست میدارد و اینان خدا را دوست میدارند.این علاقه و پیوند صحیح میان بنده و پروردگارش است.از این رو رسول اللّٰه(ص)علی(ع)را فرمود که از خدا بخواهد دوستی در قلوب مؤمنان را روزی او گرداند.
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است /7 که امام صادق(ع)فرمود که سبب نزول این آیه آن بود که امیر المؤمنین در برابر رسول اللّٰه(ص)نشسته بود او را گفت:
یا علی بگو:خدایا محبت مرا در دل مؤمنان انداز».
پس این آیه نازل شد.
[97]
فَإِنَّمٰا یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا این قرآن را بر زبان تو آسان کردیم تا پرهیزگاران را مژده دهی و ستیزهگران را بترسانی.
از مظاهر رحمت خداوند این است که قرآن را آسان ساخته و آیات آن را سهل و واضح قرار داده تا رسول اللّٰه بتواند مردم را بشارت دهد یا هشدار فرماید.
یکی از بزرگترین هشدارها برای بیدار ساختن مردم از خواب غفلت مرگ است.که مرگ بهترین اندرز دهنده است.بعضی از مردم میگویند اگر ما مردیم چه باک فرزندان ما باقی خواهند ماند یا اندیشه و فکر ما در جهان پایدار خواهد بود.
با این پندارها مرگ را برای خود آسان جلوه میدهند.قرآن در پاسخ اینان میگوید:
شما به تنهایی نمیمیرید بلکه فرزندان شما و قوم و قبیلۀ شما هم و اندیشه و فکر شما هم و هر چه با شما مرتبط است خواهد مرد.این بهترین هشدار است به آدمی که اگر به آن توجه نکند گرفتار سرنوشت وحشتناک خود خواهد شد.
[98]
وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً و چه بسیار مردمی را پیش از آنها هلاک کردهایم.آیا هیچ یک از آنها را مییابی یا حتی اندک آوازی از آنها میشنوی؟ گاه ممکن است از ملتی حتی یک تن هم باقی نماند ولی آثاری از آنها در این مجسمه یا /7 کتیبه باقی بماند.ولی قرآن میگوید ما کاملا تصفیه میکنیم که حتی هیچ صدایی از آنها نه بلند و نه پنهان نخواهد ماند و در حدیث آمده است که عیسی علیه السلام چنین اندرز میداد:
به منازل ویران گذشتگان خود قدم بگذار و آنان را با صدای بلند یا با صدای خفیف ندا در ده و بنگر آیا پاسخی از آنها خواهی شنید؟پس پند بگیر و بدان که تو هم به آنها ملحق خواهی شد.
سخن آخر:این فکر که خدا را فرزند است به دو علت پدید آمده:
یکی آن که:به ظالم حق میدهد که ظلم کند.
دیگر آن که:حق تمرد و پایداری مظلوم در برابر ظالم را از او میگیرد.
میبینیم که استعمارگران در اشاعۀ این فکر در بین ملتهای مستضعف کوشش بسیار میکنند و میگویند اگر ما از شما پیش افتادهایم برای این است که خدا چنین میخواهد و به همین سبب است که اراضی ما بارور و پر نعمت است و از
طبیعت حد اکثر بهره را میبریم.
قرآن،این اندیشه را باطل میسازد و میگوید:ای انسان!مپندار که فلان نژاد بر تو برتری دارد یا خدا او را بر تو فضیلت داده است،حتی چه بسا خردش از تو کمتر باشد یا زمینش از زمین تو سخاوتمندتر نباشد در نتیجه او کمتر از تو در معرض رحمت الهی باشد پس تمدن به تو نزدیکتر است ولی تقدم از آن کسی است که برای دست یافتن به آن بکوشد و واپس ماندگی محصول عمل ملتی است که نخواهد برای اعتلاء تلاش کند.هر کس پیش افتاده یا واپس مانده به سبب عمل اوست.
آری،میپندارم که اشاعه این فکر در میان ملل مستضعف آنان را به فعالیت وامیدارد تا اساس تمدن خویش بر پایه محکمی بگذارند و از یوغ مستکبران رهایی یابند.
سورۀ طه
1-از پیامبر اکرم(ص)روایت است که فرمود:
«کسی که این سوره را بخواند در روز رستاخیز ثواب مهاجران و انصار بدو داده شود».
نور الثقلین/ص /366ج 3 2-امام حسین(ع)میفرماید:«خواندن سورۀ طه را رها نکنید که خداوند این سوره و خوانندگان او را دوست دارد و در روز قیامت کارنامهاش را به دست راست او دهد بدون آن که از او حساب کشد و آن قدر به او پاداش دهد که خشنود گردد».مجمع البیان/ص /1ج 7
نام این سوره از نخستین کلمۀ آن گرفته شده و در قرآن سورههایی هستند که چنیناند.در برخی دیگر نام سوره از کلمه یا مطلب بارزی که در آن هست گرفته شده.مثلا نام سوره«یس»از نخستین کلمۀ آن است و نام سورۀ«الطارق»از بارزترین کلمه آن.
اکنون این سؤال پیش میآید که سورۀ«طه»در چه موضوعی است؟ بعضی از مفسران معتقدند که موضوع سورههای قرآن همه توحید و ایمان به حاکمیت مطلق خدا بر زمین و آسمان و انسان است.
این سخنی درست است ولی کامل و شامل نیست.در سورههای قرآن موضوعات مهم دیگری هم وجود دارد که بعضی نیز به گونهای مکرر در همۀ سورهها آمده است.حال باید به این سؤال پاسخ داد که این تکرار را سبب چیست؟ چه فرقی میان آنهاست؟آیا برای شناخت یک شهر کافی است که بگوییم از آجر و سمنت ساخته شده و خیابانهایش آسفالته است؟یا نه، /7 باید نقشۀ تفصیلی آن را بکشیم،خیابانها و بازارهایش را مشخص کنیم،جغرافیای طبیعی و اقتصادی و انسانی آن را بخوانیم تا معلوم شود که با شهرهای دیگر چه فرقی دارد.
علم همانا احاطه به دقایق امور و حدود اشیاء است که آن را از دیگر چیزها ممیز میسازد.
در علم تفسیر نیز چنین است باید صفات و خصوصیات مشخصۀ هر سورۀ را شناخت.آیهای که عینا در قرآن مکرر شده بر حسب موضع و مورد،معانی متفاوت دارد.میگویند بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ که بر سر سورهها آمده هر یک معنی تازهای
دارد مرتبط با همان سوره.مثلا ما وقتی میخواهیم کاری را شروع کنیم میگوییم:
بسم اللّٰه چون میخواهیم طعام بخوریم بسم اللّٰه میگوییم و هنگامی که قلم بر کاغذ میگذاریم که بنویسیم باز هم با بسم اللّٰه آغاز میکنیم.آیا«بسم اللّٰه»ها در این موارد همه یک معنی میدهند.؟نه در مورد نخست یعنی به نام خدا کار را آغاز میکنم و در مورد دوم:به نام خدا طعام میخورم و در مورد سوم:به نام خدا مینویسم.پس معلوم شد که هر بسم اللهی برای منظوری گفته میشود و معنی آن با بسم اللّٰه دیگر فرق دارد.
در قرآن کریم- بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ -با هر سورهای نازل شده نه این که فقط یک بار نازل شده باشد و آن گاه رسول اللّٰه به میل خود آن را بالای همۀ سورهها جای داده باشد،زیرا رسول اللّٰه از روی هوا سخن نمیگوید و هر چه میگوید وحی از جانب پروردگار اوست.از آنجا که هر آیۀ تازهای که از سوی خدا نازل میشود مسلما اندیشۀ تازهای را القاء میکند هر بسم اللّٰه هم که بر پیامبر گرامی نازل شده معنی تازهای را بیان میدارد.
هر گاه مؤمن بخواهد برخیزد بسم اللّٰه گوید و هر گاه بخواهد طعام خورد بسم اللّٰه گوید و هر گاه بخواهد جایی رود بسم اللّٰه گوید و هر گاه بخواهد بنویسد بسم اللّٰه گوید.آیا اینها همه به یک معنی هستند؟هرگز.هر گاه کسی به هنگام برخاستن یا نشستن یا خوردن یا رفتن یا نوشتن بسم اللّٰه میگوید از خدایی یاری میجوید که قدرت برخاستن را بدو داده و نعمت طعام و عقل بدو بخشیده و بدین سان بسم اللّٰه گفتن در زمینههای مختلفی که به کار میرود معانی مختلفی دارد.
این چنین است که بسم اللّٰه در قرآن با هر سوره تکرار شده و برای تمام قرآن یک بار نیامده است و در غیر این صورت پیامبر در آغاز هر سوره یک بسم اللّٰه قرار نمیداد، /7 پیامبری که از روی هوس سخن نمیگوید و آنچه میگوید وحی است و ترتیب قرآن به این شکل بدون علّت نیست بلکه با رهنمودهای پیامبر بوده است که دستور میداد آیات در محلّ خود قرار گیرند که از سوی خدا مشخص شده که این از
مشاهده سیاق قرآن روشن است و تاریخ نیز گواه آن میباشد.
بنا بر این چرا در قرآن بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ در آغاز هر سوره آمده است؟ اگر این آیه نازل نمیشد محال بود پیامبر آن را از سوی خود به آیات بیفزاید و اگر چنین نبود پس چرا آیه یا کلمۀ دیگری به جای بسم اللّٰه نیامد؟! هر آیهای که از نو از آسمان نازل میشود ناگزیر باید اندیشۀ جدیدی را نیز با خود به همراه داشته باشد.در تفسیر ما از آیات قرآنی و شناختمان از سورههای قرآنی و موضوعاتی که باید به جستار پیرامون آنها بپردازیم باید از دیگر مقولهها جدا باشد و این در همان زمانی است که در جستجوی خطوط مشترک این آیه با آیات دیگر نیز هستیم.
آیات قرآن متشابه هستند(آیات نظیر یکدیگرند)زیرا ریشهها و بلاغت و سطح آن یکسان است و همۀ آیات قرآنی معجز است و گواه آن است که از سوی خداست نه دست پرورد بشر،ولی در عین حال میبینیم که هر یک از آیات قرآنی به خود اختصاص دارد و موضوعات نسبت به سیاقشان اعمّ هستند و نسبت به سورهای که آیه را در آن مییابیم اعمّ میباشند.پس موضوع اصلی سوره طه کدام است؟ و چنین است داستانهایی که در قرآن آمده است.مثلا نود آیه از صد و سی و پنج آیۀ این سوره قصۀ موسی است و چهل آیۀ دیگر در موضوعات دیگر.مثلا قصۀ آدم(ع)و سبب خروج او از بهشت و چگونگی اغوای شیطان.
آیا این سوره هم مانند سورۀ یوسف که داستان یوسف را بیان میکند بیان کنندۀ قصۀ موسی است.
در سورۀ بقره هم که داستان بنی اسرائیل را بیان میکند داستان موسی و فرعون و جادوگران و قوم موسی را هم ذکر میکند ولی در سورۀ بقره به جنبۀ اجتماعی داستان بنی اسرائیل توجه دارد،که آنها قومی مستضعف بودند و در برابر مستکبرین ایستادگی کردند.و حال آن که در سورۀ طه به جنبه دیگری از زندگی موسی و بنی اسراییل توجه دارد.یعنی به جنبۀ انسانی آن.
انسانی که به سبب داشتن دو غریزه یکی غریزۀ تملک و یکی غریزۀ عشق به جاوید زیستن از بهشت اخراج شده است.
میبینیم که در صورت فرعون اسباب انحراف در او بیشتر شده و به جایی رسید که باید گفت به نهایت ضلالت رسیده است و در صورت موسی انسانی است که بر غرایز غلبه یافته و در برابر ستم و ضلالت مقاومت به خرج میدهد.و در دیگر سورههای قرآن کریم جنبۀ دیگری از انسان به نمایش گذاشته میشود.
در آیات سورۀ طه اشاراتی دقیق است به موضوعاتی پنهانی شایسته است که در آنها بیندیشم تا به عوامل و علل ترقی انسان آگاه شویم همان علل و عواملی که راه انسان را به بهشت خدا میگشایند.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . طه (1) مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ (2) إِلاّٰ تَذْکِرَةً لِمَنْ یَخْشیٰ (3) تَنْزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ اَلْأَرْضَ وَ اَلسَّمٰاوٰاتِ اَلْعُلیٰ (4) اَلرَّحْمٰنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَویٰ (5) لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ مٰا تَحْتَ اَلثَّریٰ (6) وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ اَلسِّرَّ وَ أَخْفیٰ (7) اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَهُ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنیٰ (8)
5[استوی]
:کنایه است از مالکیت مطلق.
6[الثّری]
:خاک.
در این آیات از سورۀ طه موضوعات مختلفی بحث میشود.و ما بارها گفتهایم در آغاز یا پایان هر سورۀ از سورههای قرآن موضوعاتی آمده است که در نظر اول بدون ارتباط به یکدیگر است ولی چون در آن تأمل رود درمییابیم که هر یک از آن آیات موضوع یکی از مطالبی است که در آن سوره آمده است.
موضوعات این بخش به نقش نبوت اشارت دارند که پیامبران برای سعادت انسان آمدهاند و پیامبر نباید برای هدایت مردم خود را بکشد،بلکه کافی است که به آنان تذکر دهد.هر کس بترسد پند میگیرد و هر کس نترسد اعراض میکند،و این رسالت از سوی خداوند آسمانها و زمین است که محیط بر آنهاست و بر انسان است.او سخن بندۀ خود را میشنود چه او را به آواز بلند بخواند و چه آهسته و در خفا.نامهای خوب از آن اوست و این امر در داستان موسی شکل گرفته.موسی مردی فقیر بود و مسکین به خدا پناه برد و مشعل فروزان نبوت به دست گرفت و مردم را که در ظلمت جهل و شرک گم شده بودند،رهایی بخشید.
مشعل نبوت مشعلی است که قوام آن یاد خداست و تنها و تنها پرستش اوست و ایمان به آخرت است و ایمان به این که عمل انسان در این دنیا،در آخرت شکل میپذیرد و هر کس بر حسب عملش پاداش میبیند.اینهاست موضوعهایی که در آغاز سورۀ طه آمده است.
دربارۀ«طه»همان سخنان گفته شده که دربارۀ دیگر حروف مقطعۀ آغاز سوره گفتهاند.من نیز همان میگویم که دیگر مفسران گفتهاند.«طه»ها چنان که در نصوص اسلامی آمده است اشارت است به پیامبر(ص).میتوان گفت که«طا» رمز«طالب حق»باشد و«ها»رمز«هادی به حق». (1)
بعضی نیز گویند«طه»رمز این کتاب است یعنی قرآن و بعضی هم گویند که مراد حضرت رسول است.
[2/1]
طه* مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ طا،ها*قرآن را بر تو نازل نکردیم که در رنج افتی.» همانا رسالت آسمانی که بر انسان نازل میشود برای آن نیست که خود را در این اندوه هلاک سازد که چرا جامعه به او ایمان نمیآورد.پس رسول را بیش از حد توان او مسئولیتی نیست و او موظف است که رسالت خویش ابلاغ نماید.
بنا بر این نباید بیش از رساندن پیام حق تعالی خود را در رنج افکند.
روایت است که رسول اللّٰه(ص)شبها را به عبادت زنده میداشت و روزها را روزه میگرفت و نیز از حضرت امیر المؤمنین علی(ع)روایت شده که گفت /7 که رسول اللّٰه(ص)ده سال همواره بر سر انگشتان پای خود میایستاد و عبادت میکرد آن قدر که پاهایش ورم نمود و چهرهاش زرد شد.و همۀ شب را بیدار میماند و نماز میخواند.خدای تعالی این آیات نازل کرد و او را مورد خطاب قرار داد که ای پیامبر!ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که در رنج افتی.بلکه نازل کردهایم که تو به خوشبختی و راحت رسی. (2)
آری،سبب نزول این آیه همین است که از آن حضرت روایت شده ولی چنان که از حضرت صادق روایت شده اگر چه خطاب به پیامبر(ص)است ولی طرف خطاب همه مردم هستند.به عبارت دیگر رسول نباید احکام و وظایفی برای مردم بیاورد که آنان را توان تحمل آنها نباشد.اعم از واجبات یا مستحبات.
حضرت امام حسن مجتبی یک بار در عبادت خود را سخت به رنج افکند،حضرت امیر(ع)او را از این عمل منع فرمود و گفت که ای فرزند در اعمال دینی همواره طریق اعتدال پیش گیر.
[3]
إِلاّٰ تَذْکِرَةً لِمَنْ یَخْشیٰ تنها هشداری است برای آن که میترسد.» چون مردم بترسند و پند گیرند همین ترس از خدا را پاداشی است.
قرآن برای کسی که پند میگیرد اندرزی است نیکو.به عبارت دیگر وقتی کسی از پند و اندرز سود میبرد که مستعد پذیرش آن باشد همان گونه که اگر زمین را استعداد بارور شدن باشد از باران هر چه بیشتر سود میبرد.
چه کسی میترسد؟ آیا دیوانه و کودک خردسال میترسند؟یا انسانی که خشم،عقل از سر او برده است یا غافل مردی که عقلش در حجاب غفلت است؟.هیچ یک.تنها کسی میترسد که به آینده بنگرد /7 و در عواقب امور بیندیشد.چنین انسانی است که از احکام دین سود میبرد.پس خوف از علامات عقل است.
[4]
تَنْزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّمٰاوٰاتِ الْعُلیٰ از جانب کسی که زمین و آسمانهای بلند را آفریده است نازل شده.» گاه انسان را از خواندن برخی ارقام علمی حیرت فرا میگیرد.در قدیم ستاره شناسان شمار ستارگان آسمان را هزارها رقم میزدند سپس به میلیونها و میلیاردها رقم زدند و از آن پس علمشان از شمارش ستارگان عاجز آمد.همچنین روزگاری
فواصل میان ستارگان را با واحدهای معتاد متعارف میسنجیدند پس از چندی که ادوات اندازهگیری تلسکوپها تکامل یافت آنها را به سال نوری سنجیدند با توجه به این که نور در هر ثانیه 300000 کیلومتر راه طی میکند و گفتند فاصلۀ میان فلان ستاره و زمین فلان میلیون سال نوری است.
این ارقام گاه چنان عظیم میشوند که بسا انسان آنها را تصدیق نکند ولی زمانی هم بود که ما فرود آمدن انسان را بر کرۀ ماه محال میپنداشتیم در حالی که بعدها آن را به چشم خود دیدیم.قرآن حکیم اشارت بر این دارد که رسالت آسمانی نوری است که از سوی آفرینندۀ آسمان بلند نازل میشود.
[5]
اَلرَّحْمٰنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَویٰ خدای رحمان بر عرش استیلا دارد.» خدا رحمان است زیرا آسمانها و زمین و ستارگان و این فضای بیانتها و این انسان را آفریده است.پس رحمت او در ایجاد اشیاء بعد از عدم تجلی میکند و آنها را پس از نیستی هستی میبخشد.
خداوند تعالی پس از آفریدن آسمان آن را عبث و به حال خود رها نمیکند بلکه بر آن استیلا و اشراف دارد به امر اوست که آسمان بر پاست و به امر اوست که آسمان میگردد.آری خداست که بر آسمانها و زمین سیطره دارد و بر همۀ ذرات آن محیط است و از همۀ ذرات آن آگاه.چنان که در حدیث شریف آمده که حجاج بن عبد الرحمن از ابو عبد اللّٰه امام صادق(ع)پرسید معنی« اَلرَّحْمٰنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَویٰ »چیست؟فرمود یعنی خدا بر همۀ آن احاطه دارد.هیچ چیز نیست که از چیز دیگری به او نزدیکتر باشد هیچ چیز از او دور نیست.خدا بر هر چیز استیلا و اشراف دارد. (1)
عرش در اینجا به معنی مرکز قدرت و سلطه و تدبیر است.ناداناند که میپندارند که عرش همانند تختی است که خدا بر آن استقرار دارد.هرگز،چنین
1) 3) -نور الثقلین/ص 368.
نیست.عرش،خدا را حمل نمیکند بلکه خداست که عرش را بر پا نگهداشته و این معنی در مذاکرۀ علی(ع)با جاثلیق رئیس مسیحیان بخوبی بیان شده است. (1)
از جمله سؤالاتی که جاثلیق از حضرت پرسید این بود که گفت:به من بگو آیا پروردگار تو حمل میشود؟علی(ع)فرمود:پروردگار بزرگ ما حمل میکند اما حمل نمیشود.مرد نصرانی گفت:چگونه چنین است حال آن که در انجیل میخوانیم:«در آن روز هشت نفر عرش(تخت)پروردگار تو را بر دوش خود حمل میکند».حضرت فرمود:فرشتگان عرش را به دوش میکشند و این عرش آن گونه که تو خیال میکنی به صورت تخت نیست بلکه چیزی است محدود و مخلوق و مدبّر و پروردگار بزرگ تو مالک آن است نه به این معنا که روی آن قرار گرفته باشد همانند قرار گرفتن چیزی روی چیزی.او فرشتگان را فرمان داد تا عرش را بر دوش کشند،بنا بر این آنها عرش را با قدرتی که خداوند در اختیارشان نهاده است حمل میکنند.مرد نصرانی گفت:درست گفتی،خدایت رحمت کناد.
در حدیث دیگری از قول حنان بن سدیر آمده است که گفت:از امام صادق(ع) دربارۀ عرش و کرسی پرسیدم،حضرت فرمود:عرش دارای خصوصیات فراوان و گوناگونی است.برای هر سبب آن در /7 قرآن صفت جداگانهای قرار داده شده است.مثلا جملۀ«ربّ العرش العظیم»یعنی:پادشاه بزرگ.و جملۀ« اَلرَّحْمٰنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَویٰ » یعنی بر ملک احاطه دارد.از این گذشته،عرش در عین پیوند داشتن با کرسی از آن جداست زیرا عرش و کرسی از بزرگترین ابواب غیب هستند،این هر دو غیب هستند و در غیب به هم بسته شدهاند؛زیرا کرسی باب آشکار و بیرونی غیبی است که پدیدههای جدید از آن سر میزند و همۀ اشیاء و موجودات از آن به وجود میآیند،و عرش باب پنهان و درونی است که علم کیف و کون و قدر و حد و این و مشیت و صفت اراده و علم الفاظ و حرکات و ترک و علم بازگشت و بداء در آن موجود است.بنا بر این،عرش و کرسی دو باب به هم بستهاند؛چرا که ملک عرش غیر از ملک کرسی است و علم آن ناپیداتر و غیبتر از علم کرسی میباشد.از همین روست که فرمود:«پروردگار عرش
1) 4) -نور الثقلین/ص 368.
بزرگ».یعنی صفتش از صفت کرسی است و هر دو در این خصوصیت یکسان و قرینند.
[6]
لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ مٰا تَحْتَ الثَّریٰ از آن اوست آنچه در آسمانها و زمین و میان آنهاست و آنچه در زیر زمین است.» قرآن برای کسی قائل به مالکیت چیزی نیست.خدا مالک همه چیز است و بس اوست که بر همۀ کاینات فرمان میراند.اگر چیزی به کسی دهد تنها به او اجازه میدهد که از آن استفاده برد نه این که مالک حقیقی آن باشد.
[7]
وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفیٰ اگر سخن بلند گویی،او به راز نهان و نهانتر آگاه است.» چون به صدای بلند چیزی گویی نه تنها خدا به آنچه گفتهای آگاه است بلکه منظور و مقصودی را که در پس آن نهفته داشتهای میداند و بر ظاهر و باطن سخن تو علم دارد.
[8]
اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ اللّٰه،آن که هیچ خدایی جز او نیست.نامهای خوب از آن اوست.» همۀ هر چه جمال است و جلال و آن عظمت که در عالم وجود مشاهده میکنی همه نشانی از اسماء خداوندی هستند و انعکاسی از آن اسماء بر طبیعتاند.گاه تو جوینده زیبایی هستی،چون به چیزی زیبا دست مییابی خواستار چیزی زیباتر از آن میشوی.گاه در جستجوی قدرت و توانایی هستی چون شخص قوی و توانایی را میبینی در این اندیشهای که به قویتر و تواناتر دستیابی چنین است دیگر صفات و سجایا،زیرا بر قلب تو جلوهای از جمال و جلال و عظمت پروردگار تو تابیده است و به مخلوق هرگز راضی نمیشود،مگر آن را یابد که صاحب جمال و جلال و قدرت و عظمت حقیقی باشد. (1)
1) 5) -نور الثقلین/ص 369.
اسماء اللّٰه که به صفات او اشارت دارند بسیارند.بعضی را همۀ افراد بشر میشناسد و بعضی را تنها اصفیاء و اولیاء توانند شناخت و بعضی چنان در پردۀ غیب مستورند که جز خدای تعالی آن را نشناسد.در حدیث نبوی آمده است:«خدای سبحان را نود و نه اسم است که هر که آنها را تواند شمرد به بهشت میرود». (1)
وَ هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ مُوسیٰ (9) إِذْ رَأیٰ نٰاراً فَقٰالَ لِأَهْلِهِ اُمْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهٰا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی اَلنّٰارِ هُدیً (10) فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِیَ یٰا مُوسیٰ (11) إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوٰادِ اَلْمُقَدَّسِ طُویً (12) وَ أَنَا اِخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا یُوحیٰ (13) إِنَّنِی أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِکْرِی (14) إِنَّ اَلسّٰاعَةَ آتِیَةٌ أَکٰادُ أُخْفِیهٰا لِتُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا تَسْعیٰ (15) فَلاٰ یَصُدَّنَّکَ عَنْهٰا مَنْ لاٰ یُؤْمِنُ بِهٰا وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَتَرْدیٰ (16)
10[بقبس]
:شعلهای است برای گرم کردن.
1) 6) -تفسیر نور الثقلین ج /3ص 373.
در سورۀ طه آنجا که از وابستگیهای بشر به دنیا و زینتهای آن از یک سو و مسئله نبوت و رسالت از سوی دیگر صحبت میشود این سؤال مطرح میگردد که آیا قصه موسی را شنیدهای؟آن گاه که با زن و فرزند خود حیران در صحرا مانده بود و از دور آتشی دید و به سوی آن رفت تا از آن اخگری بیاورد یا راهی به جایی یابد و از گرفتاری که دست به گریبانش شده بود،برهد.
چون به آتش رسید پروردگارش ندا در داد که من پروردگار تو هستم و فرمان داد که کفشهایش را از پای به در کند،زیرا در مکانی مقدس ایستاده است.آن گاه او را خبر داد که به رسالتش برگزیده است و اکنون وظایفی بر عهده دارد نخست باید او را بپرستد و نماز بگزارد و از آنان که به قیامت باور ندارند خود را نگهدارد،زیرا آنان در پی هواهای نفس خویشاند و او را به هلاکت خواهند رسانید.
کسی را تصور کنید که در صحرایی گرفتار آمده است و تاریکی او را احاطه کرده و چیزهایی که او را به وحشت میاندازد گردش را گرفته است.در این حال آنچه او میجوید مشعلی است که راهش را روشن سازد و گرمش کند تا اندکی در کنار آن بیارامد.
موسی چنین کسی بود.در شب سرد زمستان در بیابانی تاریک گرفتار آمده بود و اکنون در پی یافتن نوری بود که او را گرم کند و راهش را روشن سازد.چون از دور آتش دید دلش بیارمید به آن نزدیک شد دید چیزی است بسی برتر و بهتر از نور و نار.آن رسالت بود رسالتی که مشکلات انسان را حل میکند و کشتی عقل او
را به حرکت وامیدارد و خدا را به یادش میآورد و او را از راستترین راهها به خدا میرساند.
تصور موسی در آن شب و در آن صحرا و در کنار وادی طوی که با خدا تکلم میکند و خدا با او تکلم میکند،در دل آدمی هم برانگیزانندۀ شادمانی است و هم ایجاد کننده وحشت.
بسا اتفاق افتاده که ما نیز در بیابان بی فریاد زندگی سرگشته میشویم در آن حال در پی دستی هستیم که ما را از گمراهی برهاند این دست رهاننده دست خدای مهربان است خدایی که در آن شب سرد و تاریک با موسی سخن گفت و موسی با او به راز و نیاز پرداخت.خداوند با موسی به کوتاهی سخن گفت ولی موسی دوست داشت که با خدا سخن به درازا کشد،زیرا سخن با محبوبان بس به دراز کشد.با آن که زن و فرزندش چشم به راه او بودند موسی دلش میخواست هم چنان در آنجا میایستاد و با محبوب خود به گفتگو میپرداخت.
اما فایدهای که از این آیات حاصل میشود این است که انسان تا چه حد میتواند فرا رود که به هم صحبتی خدای تعالی نایل آید.در مقابل تا چه حد میتواند نزول کند که به صورت فرعون در آید.آری در هر انسانی دو گونه استعداد متضاد است:استعداد موسی شدن و استعداد فرعون شدن.
[9]
وَ هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ مُوسیٰ «آیا خبر موسی به تو رسیده است؟» مخاطب این سؤال تنها خدای تعالی نیست بلکه خطاب متوجه همۀ مردم است.خطاب است هم به تو و هم به من.
[10]
إِذْ رَأیٰ نٰاراً فَقٰالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً آن گاه که آتشی دید و به خانوادۀ خود گفت:درنگ کنید که من از دور آتشی میبینم.» زمانی که موسی از مدین به مصر میآمد،در راه خسته شده بود.هم خود او
و هم زن و فرزندش.بناگاه از دور فروغ آتشی دید.موسی به سمت آتش رفت شاید شرارهای با خود بیاورد که آنان را گرم سازد.
لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهٰا بِقَبَسٍ
شاید برایتان قبسی بیاورم.
ممکن است که آتش در نقطۀ دوردستی بوده و موسی نمیخواسته زن و فرزند خستۀ خود را به نزد آن بکشاند. /7 از این رو آنها را در همانجا نشاند.
أَوْ أَجِدُ عَلَی النّٰارِ هُدیً
یا در روشنایی راهی بیابم.» شاید از کسانی که در اطراف آتش باشند راه را بپرسم.
قرآن،بیشتر موجز سخن میگوید و در خلال ایجاز خود به نیازمندیهای انسان در زندگی دنیویاش اشارت دارد.مثلا در اینجا نخست یک نیاز مادی مطرح میشود و آن آتش و گرم شدن به آن است ولی از سوی دیگر سخن از راهیابی و هدایت است و رسولان پروردگار به این دو جنبه یعنی جنبۀ مادی و معنوی زندگی توجه دارند.
[11]
فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِیَ یٰا مُوسیٰ چون نزد آتش آمد ندا داده شد:ای موسی.» موسی آمد که قدری آتش بستاند و از صاحبان آن راه را بپرسد.ولی ندایی را شنید که نمیدانست از کجاست.از این رو در تعبیر قرآنی آمده است که«ندا داده شد»موسی پیش از آن که مناجات را آغاز کند ندا را شنید.چرا؟زیرا انسان بیخبر از همه جا را نخست باید از دور صدایش بزنند تا آن گاه که به خود آید از نزدیک با او حرف بزنند.
این کسی که مرا به نام صدا زد کیست؟چه کسی در این صحرا مرا میشناسد؟ [12]
إِنِّی أَنَا رَبُّکَ من پروردگار تو هستم.» این بار پاسخ صریح و روشن بود.آن که با تو سخن میگوید خدای تعالی
است.
فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ
پای افزارت را بیرون کن.» نخستین فرمان بیرون آوردن کفشها بود به احترام کلام خدا.
إِنَّکَ بِالْوٰادِ الْمُقَدَّسِ طُویً
که اینک در وادی مقدس طوی هستی.» چرا کفشها را بیرون آورد؟چه رابطهای میان بیرون آوردن کفشها و انسان در یک مکان مقدس است؟چرا آن مکان مقام تقدس یافته است؟ اما جواب:به نظر من بیرون آوردن کفش رمزی است که به تجرد انسان از همۀ علایق اشارت دارد و تا این تجرد نباشد پرتو آسمانی را نتواند یافت.
وقتی که به زن و فرزند به مقام و مال و جاه دلبسته باشد هرگز معنی رسالت الهی را در نیابد.
زمانی که تو از همه علایق مجرد شدی به خدا توجه مییابی.در حج هم همین گونه است در آنجا نیز فرمان میشود که لباسها را از تن بیرون کنند و لباسی ساده بر تن پوشند.آن که احرام میبندد از همۀ علایق زمینی و ارزشهای مادی دل برمیکند و به خدای تبارک و تعالی روی میآورد.
بعضی از کوتهبینان نظران پنداشتهاند از این روی به موسی خطاب شد که کفش بیرون کند،که کفشهای او از پوست خر بود ولی در حدیثی به جا مانده از حضرت حجت(عج)،در کتاب کمال الدین و تمام النعمه از عبد اللّٰه القمی چنین روایت شده که:من به امام دوازدهم عرض کردم یا بن رسول اللّٰه مرا بگوی از خطاب«پای افزار بیرون کن»که خدا در وادی مقدس طوی به موسی خطاب کرد.بعضی میگویند از این رو چنین فرمانی آمد که کفشهای او از پوست مردار بود.حضرت فرمود:آنان که چنین پنداشتهاند مردمی نادانند و گویی نبوت او را انکار میکنند.
این سخن که میگویند از دو اشتباه خالی نیست. /7 یا نماز موسی در آن کفشها جایز بوده یا جایز نبوده است.اگر نمازش در آنها جایز بوده پس پوشیدن آنها در آن بقعه هم جایز بوده است،زیرا آن بقعه هر چه هم مقدس و مطهر بوده باشد از نماز مقدستر و مطهرتر نبوده است و اگر نماز موسی در آن کفشها جایز نبوده است لازم میآید که
اعتراف کنیم که موسی حلال از حرام نمیشناخته و نمیدانسته که نماز در چه لباسی رواست و در چه لباسی نارواست و چنین پنداری کفر است.راوی میگوید:پرسیدم پس تأویل آن چیست؟آن حضرت(عج)فرمود که موسی با پروردگارش در آن سرزمین مقدس مناجات کرد و گفت پروردگارا من محبت خود برای تو خالص کردم و دل از جز تو شستشو دادم.موسی به زن و فرزند خود بسیار دلبسته بود خطاب آمد که«پای افزار بیرون کن»یعنی محبت زن و فرزند را از دل بران... (1)
سؤال دیگر این است که چه رابطهای است میان بیرون کردن کفش و سرزمین مقدس طوی؟ رابطه میان این دو این است که انسان در اماکن مقدسه و مشرفه نباید فقط به خشوع قلب اکتفاء کند بلکه باید ظاهر خود را هم به گونهای درآورد که نشان خشوع از آن آشکار باشد.
چنان که در بعضی از اماکن مقدسه واجب است که انسان با گامهای کوتاه و آهسته آهسته پیش رود و این دلیلی است به رفتار خاشعانۀ او.خدای تعالی هم موسی را امر میکند پای افزار بیرون کند در مکان مقدسی که تقدس آن از خود نیست بلکه از آن رو مقدس است که وحی الهی در آنجا نازل شده و وحی مقدس است.
وادی مقدس طوی در کنار طور سیناست و سبب قداست او بر حسب حدیثی که از رسول اللّٰه روایت شده این است که ارواح در آنجا تقدیس یافتهاند و ملائکه صفا یافتهاند و خدای عز و جل با موسی سخن گفته است. (2)
[13]
وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا یُوحیٰ و من تو را برگزیدهام پس به آنچه وحی میشود گوش فرا دار.»
اختیار گزینش چیزی است به سبب صفت ممیزۀ ممتازی که دارد.خدای تعالی که موسی را برگزید به سبب صفات و سجایای عالیهای بود که در موسی بود و او را شایستگی مقام رسالت میداد.
این صفات در همۀ پیامبران به حدّ وفور بود و در موسی هم بود.ملاحظه میکنید که او زن و فرزند خود فراموش کرد و به گفتگو با خدا نشست و نگفت که پروردگارا اجازت فرمای بروم زن و فرزندم را بیاورم و گفتگو با تو را ادامه دهم و به اتمام رسانم.همچنین خدای تعالی دربارۀ یوسف هم میفرماید که«چون به سن رشد رسید او را حکم و علم دادیم و نیکوکاران را چنین پاداش دهیم»خداوند ایشان را که به مردم نیکی میکنند و آنان را دوست میدارند و برای آنان رنج میبرند، جزا میدهد.آنان برای مصلحت عموم خود را از یاد میبرند،خدا آنان را راه مینماید و رسالت خود به آنان ارزانی میدارد.
[14]
إِنَّنِی أَنَا اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِی خدای یکتا من هستم:
هیچ خدایی جز من نیست پس مرا بپرست.» خلاصه وحی الهی همین کلمات است:ایمان به خدای یکتا و پرستش او.
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرِی
و تا مرا یاد کنی نماز بگزار.» نماز تنها همین حرکات و اعمال نیست که نمازگزار انجام میدهد.نماز رمز خضوع انسان است در برابر فرمان خدا و آمادگی اوست برای اجرای فرمانهای شرایع او.از این رو که نماز ستون دین است که اگر نماز پذیرفته شود دیگر عبادات پذیرفته شوند و اگر نماز قبول نشود دیگر عبادات هم پذیرفته نخواهند شد.از این رو هر وقت که نماز فوت شده بیاد آید واجب است که ادا شود چه در وقت نماز باشد و چه بعد از آن.
انس از پیامبر خدا(ص)روایت کرده که فرمود:
[15]
إِنَّ السّٰاعَةَ آتِیَةٌ أَکٰادُ أُخْفِیهٰا لِتُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا تَسْعیٰ قیامت آمدنی است.میخواهم زمان آن را پنهان دارم،تا هر کس در مقابل کاری که کرده است سزا بیند.» در بعضی از شهرها که دچار اغتشاش و ناامنی شده گاه از طرف حکومت بناگهان و بدون اخطار قبلی گروههایی از مأمورین سر چهارراهها پیدا میشوند و به بازرسی مردم میپردازند.مسلما اگر قبلا مردم را از وجود چنین گروههایی آگاه کنند آنها راه خود به جانب دیگر کج میکنند تا گرفتار نشوند.
در بعضی از مدارس هم گاه ممکن است که معلمی وقت امتحان را معین نکند تا شاگردان همیشه آماده امتحان باشند نه اینکه فقط روزهای نزدیک به امتحان درس حاضر کنند و بقیۀ روزها تنبلی کنند.
خدای تعالی دنیا را سرای عمل و سعی در کارها قرار داده.هر کس بارها مورد امتحان واقع خواهد شد و همۀ سعیش این است که هر چه بهتر از امتحان موفق بیرون آید،و چون نمیداند که اجلش چه وقت خواهد رسید همیشه مهیّای امتحان خواهد بود.چه بسا اگر غفلت ورزد مرگ به ناگاه فرا رسد و او کار خود ناساخته پشیمانی برد و حسرت خورد.انسان طبیعة غافل است و یا خود را به غفلت میزند و نمیخواهد روز حساب را به حساب بیاورد.انسان در هنگام غفلت مرتکب جریمه و خطا میشود.غفلت طبیعت انسان است چه بسا از سنتهای الهی باشد پس اگر غفلت وجود نداشته باشد امتحان هم وجود نخواهد داشت.
پس چه کسی است که میان پاکیزگان و نیکان و بدکاران فرق نهد؟ /7 پاکیزگان و نیکان کسانی هستند که میکوشند تا غافل نباشند پس همواره برای بیداری خود و دیگران در تلاشاند.
قرآن مسئولیت هدایت و تربیت را بر عهدۀ خود انسان میگذارد.پس ای انسان!چشم به راه مساعدت دیگر کس مباش که تو را از خواب غفلت بیدار کند
ص :119
بلکه باید خود از خواب برخیزی و این خواب غفلت از سر به درکنی،و گر نه گرفتار خطاهای بزرگ خواهی شد و در آخرت سرنوشتی شوم خواهی داشت.
از مهمترین عواملی که موجب از میان رفتن غفلت میشود،نماز است.
هر گاه با همۀ شروط و آدابش گزارده شود.نمازی که با حضور قلب نباشد جز یک مشت عبارات و اوراد نیست.از این رو در حدیث شریف آمده است:
«خدایت را چنان بپرست که گویی او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند».
عبارت«میخواهم زمان آن را پنهان دارم»اشاره به این امر است که خدای عز و جل قیامت را به کلی مخفی نکرده است.بلکه آن را و هر چه را وابسته به آن است بیان کرده و آشکار نموده است.ولی تنها زمان دقیق آن مخفی است.و این بدان سبب است که انسان همواره در انتظار آن باشد و خود را برای رویارویی با آن همواره مهیا دارد.
[16]
فَلاٰ یَصُدَّنَّکَ عَنْهٰا مَنْ لاٰ یُؤْمِنُ بِهٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَتَرْدیٰ آن کس که به آن ایمان ندارد،و پیرو هوای خویش است،تو را از آن رو گردان نکند تا به هلاکت افتی.» کسی که به قیامت ایمان دارد و پیوسته آن را یاد میکند،برنامههای الهی را پیروی مینماید و اوامر او را اجرا میکند در نتیجه رستگار میشود.اگر نه چنین باشد سرنوشتش چیزی جز مرگ و نابودی نیست.اگر موسی از پی هواهای نفس خود رفته بود،مسلما به حضیض سقوط میکرد،چنان که بلعم باعوراء بدان گرفتار آمد.خدا بلعم را مورد کرامت خود قرار داده بود و به او اسم اعظم آموخته بود ولی او پیرو هواهای نفس خود شد.خدا نیز هر نعمت که به او داده بود بستد و او را به سگ شبیه نمود.خلاصه آن که یاد خدا به معنی سعادت است و انصراف از یاد خدا به معنی شقاوت است.
ص :120
وَ مٰا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یٰا مُوسیٰ (17) قٰالَ هِیَ عَصٰایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلیٰ غَنَمِی وَ لِیَ فِیهٰا مَآرِبُ أُخْریٰ (18) قٰالَ أَلْقِهٰا یٰا مُوسیٰ (19) فَأَلْقٰاهٰا فَإِذٰا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعیٰ (20) قٰالَ خُذْهٰا وَ لاٰ تَخَفْ سَنُعِیدُهٰا سِیرَتَهَا اَلْأُولیٰ (21) وَ اُضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ آیَةً أُخْریٰ (22) لِنُرِیَکَ مِنْ آیٰاتِنَا اَلْکُبْریٰ (23) اِذْهَبْ إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ (24) قٰالَ رَبِّ اِشْرَحْ لِی صَدْرِی (25) وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی (26) وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِی (27) یَفْقَهُوا قَوْلِی (28) وَ اِجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی (29) هٰارُونَ أَخِی (30) اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی (31) وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی (32) کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً (33) وَ نَذْکُرَکَ کَثِیراً (34) إِنَّکَ کُنْتَ بِنٰا بَصِیراً (35) قٰالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یٰا مُوسیٰ (36)
18[و اهشّ]
:زدن برگ است تا به زمین افتد،یعنی به وسیلۀ آن برگ درخت به زمین میریزد.
22[جناحک]
:جناح به معنای دست است و برای تشبیه به بال پرنده چنین نامیده شده است و مقصود از جناح«زیر بغل»است.
28[و احلل]
:یعنی باز کن.
31[أزری]
:پشت من و از این واژه است«مئزر»که به پشت بسته میشود.
ص :121
موسی در آن شب سرد زمستانی در نزد پروردگار خویش گرمی یافت و آرامش یافت و هدایت یافت و چون خدا از عصایش پرسید موسی به تفصیل سخن گفت.آری نخستین فایدهای که مؤمن از ایمانش حاصل میکند آرامش و اطمینان روحی است.
ولی خدای تعالی به زودی او را بیازمود و به کاری دشوار مبتلا ساخت، زیرا کافی نیست که مؤمن دعوی ایمان کند بدون آن که به اندازۀ ایمانش تحمل مسئولیت نماید.هر چه ایمان عمیقتر باشد بلا سختتر است.
موسی نیز به آزمایشی سخت کشیده شد.در آغاز فرمان شد که کفشهایش را از پای به در کند،زیرا او در وادی مقدس طوی است.چه بسا موسی ترسید که مبادا از جانب پروردگارش موظف به ترک عصا شود هم چنان که موظف به ترک کفشهایش شد.از این رو هنگامی که خدا در باب عصا سؤال کرد موسی برای آن فواید بسیار نقل کرد،که بر آن تکیه میکند /7 و برای گوسفندانش علف میریزد و نیازهای دیگری دارد.خدای تعالی فرمان داد که عصایش را بیفکند،عصا را انداخت و عصا به اژدهایی بزرگ تبدیل گردید.در نصوص آمده است که آن اژدها را چنان نیرویی بود که سنگهای عظیم را خرد میکرد و درختان تناور از ریشه برمیکند و در شب چشمانش میدرخشید.امتحان دیگر آن که به او فرمان داد که اژدها را بگیرد.موسی از گلوی او گرفت و آنجا خطرناکترین عضو او بود.ملاحظه کن که باید ایمان انسان به خدا تا چه پایه باشد که دست به چنین کاری زند.
ص :122
انسان طبعا در چنین مواردی دچار تردیدها میشود.اگر در مقام آزمایشهایی چون آزمایشهای موسی قرار گیرد،خواه و ناخواه با خود میگوید:چه کسی میگوید که او خداست؟چه کسی میگوید که اجرای این فرمان واجب است!و از این گونه پرسشها و حال آن که موسی هیچ تردید به خود راه نداد و چون خطاب آمد که اژدها را بگیرد بیدرنگ آن را بگرفت.
راهی که موسی رفت تا به مقام نبوت رسید درست همان راهی بود که ابراهیم طی کرد.ابراهیم به آتش افکنده شد.موسی نیز با خطری از این قبیل مواجه شد وقتی دست برد که اژدها را بگیرد.ابراهیم زن و فرزند شیرخوار خود را تنها در صحرا رها کرد موسی زن و فرزند خویش را در شرایط سختی رها کرد و روی به خدا آورد.
ابراهیم خلیل بار دیگر دستخوش غربت و دوری از وطن شد و موسی نیز چنین کرد.مدتی دراز در صحرا سرگردان شد تا عاقبت به فضل خداوندی راه خود بیافت و این غیر از فرار او به مدین است و مدت ده سال درنگ در آن شهر.
بدین گونه موسی مراحل آزمایشی را طی کرد.و از هر مرحله سربلند بیرون آمد.چون همۀ مراحل را پشت سر گذاشت خدای تعالی وظیفۀ رسالت را بر عهدۀ او نهاد.موسی از پروردگارش چیزهایی طلب کرد که در واقع اقرار به چیزهایی بود که در وجود خود بود.
بنده هنگامی که خدای خود را میخواند و از او چیزی میخواهد باید وسائل رسیدن به آن مقصود را که فراهم آوردنش از دست خود او بر میآید فراهم کند و آنچه را که از فراهم آوردنش ناتوان است به خدا واگذارد.مثلا کسی که از خدا طعام میخواهد نباید در خانه بیارامد تا در باز شود و کسی طعامش دهد باید از جای برخیزد زمینی مناسب پیدا کند،زمین را شخم بزند و تخم بپاشد و آبش دهد و درو کند سپس گندم را آرد کند و نان بپزد و بخورد.البته برای طی این راه طولانی بسا مشکلاتی پیش آید که مانع حرکت او میشود در این موارد واجب است که خدا را بخواند و از او بخواهد تا آن موانع از سر راهش بردارد.
ص :123
موسی نیز برای انجام دادن اوامر پروردگارش نیاز به چند چیز دارد.اول آن که او را دلی دهد دانا و زبانی بدون لکنت.و کارش را آسان سازد و نیز یکی از افراد خاندانش-یعنی برادرش هارون-را وزیر او قرار دهد تا در کارها یاریاش کند.هر یک از این پنج که موسی از خدای خود خواسته وسیلهای است برای نیل او به مقصدی که در پیش دارد.
شرط اول:گشادگی دل یا سعۀ صدر از لوازم ریاست است.سعۀ صدر به معنی شکیبایی است و اندوهگین نشدن است از مخالفت /7 جهال.
شرط دوم:قدرت بر تکلم است.از لوازم نبوت فصاحت بیان است تا بتواند هر چه در دل میگذراند بر زبان آورد.
شرط سوم:باید سعی فراوان کند تا مردم را قانع سازد.زیرا احکام الهی را نمیتوان به تحکم و استبداد و اکراه به مردم تحمیل نمود.
شرط چهارم:این است که کسی باید صاحب رسالت را در کارهایش یاری نماید و چنین کسی باید نزدیکترین مردم به او باشد.
شرط پنجم:باید صاحب رسالت و وزیرش هدفشان تسبیح و یاد خدا باشد و دعوت به سوی او.نه برتری جستن در زمین و نه طغیان.
موسی از خدای خود خواست اکنون که بار رسالت را بر دوش او میگذارد این نیازها را هم برآورد.اکنون به گفتگوی موسی با پروردگار بزرگ توجه کنید.
[18/17]
وَ مٰا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یٰا مُوسیٰ* قٰالَ هِیَ عَصٰایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلیٰ غَنَمِی وَ لِیَ فِیهٰا مَآرِبُ أُخْریٰ ای موسی،آن چیست به دست راستت؟گفت این عصای من است بر آن تکیه میکنم و برای گوسفندانم با آن برگ میریزم و مرا با آن کارهای دیگر است.» خدای سبحان میداند که در دست موسی چیست و میداند چرا موسی عصا
ص :124
به دست گرفته است.با وجود این /7 میپرسد تا موسی را بیازماید.زیرا از این سؤال، موسی به اهمیت و فواید مادی عصایش که چه بسا از آنها غافل بوده است آگاه میشود.
از جوابی هم که موسی به خدا میدهد چند چیز دانسته میشود.موسی هم کار میکند و هم عبادت وقتی میگوید که«بر آن تکیه میکنم»معلوم میشود کار شبانی دارد.و از عصایش سودهای دیگر هم میبرد،چون دفاع از خود هنگامی که در معرض تجاوز و تعدی قرار گیرد.
[19]
قٰالَ أَلْقِهٰا یٰا مُوسیٰ گفت:ای موسی آن را بیفکن.» دستور خداوند به موسی پس از دستور به بیرون آوردن کفشهای خود درس دیگری است به موسی(ع)و به ما.و آن درس این است که باید انسان فقط به خدا متکی باشد،خدایی که ملکوت هر چیز به دست اوست خدایی که همه را در پناه میگیرد و خود در پناه کسی قرار نمیگیرد.اعتماد انسان بر وسائل مادی موجود در زندگی اگر به اذن و اراده خدا نباشد و اگر برای امتثال امر او نباشد برای او هیچ فایدهای حاصل نمیکند.
[20]
فَأَلْقٰاهٰا فَإِذٰا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعیٰ بیفکندش به ناگهان ماری شد که میدوید.» این حادثۀ ناگهانی برای موسی سخت وحشت آور بود ولی بیش از آن که از خود بیخود شود ندای پروردگار او را جرئت و شهامت بخشید که:
[21]
قٰالَ خُذْهٰا وَ لاٰ تَخَفْ سَنُعِیدُهٰا سِیرَتَهَا الْأُولیٰ گفت:بگیرش و مترس.بار دیگر او را به صورت نخستینش باز میگردانیم.» یعنی به صورت عصایی که بود.
[22]
وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ دست خویش در بغل کن بیهیچ عیبی سفید بیرون آید.» موسی دست در بغل کرد.سپس آن را بیرون آورد دید که میدرخشد.معنی «بیهیچ آزاری»این است که این سفیدی به علت بیماری برص نیست هم چنان
ص :125
که در تورات تحریف شده آمده است.
آیَةً أُخْریٰ
این هم آیتی دیگر.» تا تحکیم آیت نخستین یعنی مار شدن عصا شود.
[23]
لِنُرِیَکَ مِنْ آیٰاتِنَا الْکُبْریٰ تا آیتهای بزرگتر خود را به تو بنمایانم.» خدا به موسی وعده میدهد که آیات دیگری بزرگتر از این آیات به او نشان دهد.از این آیات یکی شکافتن دریا و غرقه ساختن فرعون و لشکر اوست و نیز نباید آیات دیگر را چون آمدن ملخ و شپش و قورباغه و خون را فراموش کرد.
اما آیت بزرگتر پیروزی موسی(ع)است با همۀ موانع و مشکلاتی که در پیش داشت در امر رسالتش.
[24]
اِذْهَبْ إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ نزد فرعون برو که سرکشی میکند.» قرآن برای فرعون تنها به یک کلمه بسنده میکند:سرکشی.و این خود به جای هزار کلمه است.انسان سرکش هر جریمهای را مرتکب میشود و هر کار بدی از او سر میزند.
اینها خواستهای موسی است و در واقع همان نقشه و برنامۀ کار او است.
[25]
قٰالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی گفت:ای پروردگار من!سینۀ مرا برای من گشاده گردان.» یعنی مرا مهیا کن که بتوانم با مشکلات مواجه شوم.من میدانم که تحمل امر رسالت کاری صعب است و من محتاج به دلی هستم که بتواند به همه مشکلات پنجه درافکند و بر همه فایق آید.
[26]
وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی کار مرا آسان ساز.» مشهور چنان است که موسی(ع)برای کارهای خدایی سخت خشمگین
ص :126
میشد.
اینک میخواهد که امور در طریقی سیر کند که او نیازی به شدت عمل و خشم نداشته باشد.
این از یک سو و از سوی دیگر موسی به اهمیت مسئولیتی که بر عهده گرفته بود آگاه بود میخواست که خداوند چنان کند که برداشتن بار مسئولیت بر او آسان باشد.
[28/27]
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی و گره از زبان من بگشای،تا گفتار مرا بفهمند.» کلمۀ زبان در اینجا به این معنی است که موسی میخواهد خداوند کلامش را نافذ گرداند تا در دلها نشیند و به عبارت دیگر موسی را دو منظور است:
یکی نفوذ کلام و این زمانی حاصل میشود که گوینده با منطق عوام مردم آشنایی داشته باشد.چنان که /7 رسول اللّٰه(ص)فرمود که:ما پیامبران مأمور شدهایم که به اندازه عقل و خرد مردم سخن گوییم.و این امر دلیل سخن موسی است که از خدا خواست که گره از زبانش بگشاید.
دیگر تأثیر سخن است که موسی از خدا میخواهد تا بر عقول قوم نیرویی دهد تا معنی رسالت او را دریابند و موسی برای آنها خردمندی از خدا میطلبید و معنی سخن او:«تا گفتار مرا بفهمند»همین است.
در تفسیر قمی از امام باقر(ع)روایت شده که:«فرعون فرزندان بنی اسراییل را تا به دنیا میآمدند میکشت ولی موسی را پرورش میداد و اکرام میکرد و نمیدانست که هلاک او به دست موسی است.وقتی موسی به راه افتاد روزی در نزد فرعون بود عطسه کرد و گفت: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ .فرعون را این سخن ناخوش آمد و بر روی او سیلی زد و گفت:این چه سخن بود که گفتی.موسی چنگ به ریش او در زد و ریش فرعون دراز بود و آن را کشید و کند.درد در سر و روی فرعون پیچید و آهنگ قتل او کرد.زنش گفت:این کودکی بیش نیست و نمیداند که چه میگوید و چه میکند.فرعون گفت:نه،خوب هم میداند.خرما
ص :127
و آتش افروخته در برابرش بگذار تا بنگری که آن دو را از هم تمیز میدهد.چنین کردند و گفتند بخور.موسی دست به طرف خرما برد.ناگهان جبرییل بیامد و دست او به طرف آتش گردانید.موسی آتش را در دهان نهاد و زبانش سوخت و گریه سر داد آسیه گفت:نگفتم که هنوز چیزها را از هم فرق نمیگذارد.فرعون نیز موسی را عفو کرد»از آن زمان در زبان موسی گرفتگی پدید آمد.
[30/29]
وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی* هٰارُونَ أَخِی و از خاندان من برای من یاوری قرار ده.برادرم هارون را.» هارون به سال از موسی بیش بود.جلالت نبوت بر چهرۀ او مشهود بود.
موسی کارهای مهمی در پیش داشت.زیرا کار او منحصر به تبلیغ رسالت نبود.
موسی میبایست در برابر طاغوت هم مقاومت ورزد و ملت مستضعف خود را از رنج برهاند و رهبری کند. /7 پس از خدا خواست که هارون را وزیر او گرداند.
از امام محمد باقر(ع)روایت شده:که از او پرسیدند آیا هارون از پدر و مادر برادر موسی بود؟حضرت فرمودند آری،مگر ندیدهای که خدای تعالی میگوید که هارون گفت:«ای پسر مادرم!چنگ به ریش و سر من مینداز».
راوی گوید:از او پرسیدم کدام یک به سال بیش بودند؟گفت:هارون.
گفت:آیا وحی بر هر دو نازل شد.امام گفت:نه،بر موسی نازل شد و موسی آنچه را که بر او وحی میشد با هارون در میان مینهاد.گفت:آیا احکام و قضایا و امر و نهی به هر دو امر میشد.حضرت گفت:موسی با خدا مناجات میکرد و علم را مینوشت و در میان بنی اسراییل داوری مینمود و چون موسی برای مناجات میرفت هارون به جای او مینشست. (1)
[31]
اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی پشت مرا بدو محکم کن.» یعنی مرا قوی پشت گردان.شاید به این معنی باشد که چون من غایب میشوم او جانشین من گردد.
ص :128
1) 9) -نور الثقلین ج /3ص 377-378.
[32]
وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی و در کار من شریکش گردان.» یعنی او نیز جزیی از این مسئولیتها را بر عهده گیرد.
[33]
کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً تا تو را فراوان یاد کنیم.» تسبیح همانا منزه دانستن خداست در حدیث آمده است که از امام صادق(ع)از معنی تسبیح پرسیدند گفت:سبحان اللّٰه یعنی منزه است خدا. (1)
[34]
وَ نَذْکُرَکَ کَثِیراً و تو را فراوان یاد کنیم.» ذکر خدا مجرد حرکت زبان نیست بلکه مراقبت است در پنهان و آشکار.از امام صادق(ع)روایت شده که گفت:شدیدترین ابتلای مؤمن این است که از سه خصلت محروم بماند.پرسیدند آن سه خصلت کدام است؟فرمود:مواسات در ذات خدا،انصاف از نفس خود و فراوان یاد کردن خدا.من به شما نمیگویم که تنها به گفتن سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا إله إلاّ اللّٰه و اللّٰه اکبر بسنده کنید.بلکه خدا را در یاد داشته باشید هنگامی که به چیزی حلالی میرسید یا حرامی.
[35]
إِنَّکَ کُنْتَ بِنٰا بَصِیراً که تو بر حال ما آگاه بودهای.» یعنی به اعمال ما و تصرفات ما.شاید از این آیات چنین استنباط شود که هدف موسی و هارون سیطره نیست بلکه اجرای واجبات رسالت است.
اکنون این سؤال پیش میآید که چرا موسی از خدا خواست که هارون را وزیر او گرداند؟پاسخ این است که موسی از آغاز ابعاد رسالتی را که بر عهدهاش گذاشته شده بود میدانست و از مشکلاتی که بر سر راهش بود آگاه بود و نیز از ضعف و ناتوانی قوم خود بنی اسراییل که در اثر سالها بردگی عارض آنها شده بود خبر داشت.و قدرت قبطیان را به رهبری فرعون میشناخت.پس نیاز به کسی داشت که او را در این مرحله یار و یاور باشد. /7 هر یک از پیامبران به چنین یار و معاونی نیاز داشتهاند.چنان که هارون وزیر موسی بود و آصف بن برخیا وزیر سلیمان و یحیی وزیر عیسی بن مریم و علی بن ابی طالب وزیر محمد به
ص :129
1) 10) -بحار الانوار ج /93ص 177.
عبد اللّٰه(ص)و پیامبر پیوسته به علی میگفت:تو نسبت به من به منزلۀ هارون هستی برای موسی جز این که بعد از من پیامبری نیست.
روزی که حضرت رسول برای غزوۀ تبوک بیرون میرفت امیر المؤمنین علی را به جای خود در مدینه نهاد و گفت:یا علی مدینه یا باید به من اصلاح شود یا به تو.منافقان بر او حسد بردند،زیرا میدانستند که با وجود علی آنها نمیتوانند مقاصد شوم خود را اجرا کنند.از این رو گفتند اگر رسول اللّٰه علی را جانشین خود کرده برای اکرام و اجلال او نبوده است بلکه میخواسته باری از دوش خود بردارد.وقتی که سخن منافقان به گوش علی رسید،از پی رسول اللّٰه(ص)برفت تا به او رسید و ماجرا باز گفت.رسول اللّٰه(ص)گفت:یا علی بازگرد و در مقام خود بمان که شهر مدینه جز به وجود من یا وجود تو کارهایش اصلاح نشود.تو جانشین من هستی در میان خاندانم و شهری که به آن مهاجرت کردهام و قوم من.آیا نمیخواهی که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی باشی ولی بعد از من پیامبری نخواهد بود. (1)
[36]
قٰالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یٰا مُوسیٰ گفت:ای موسی!هر چه خواستی به تو داده شد.» بدین گونه خدای تعالی بر بنده و پیامبر خود موسی بن عمران منت نهاد و هر چه خواسته بود به او ارزانی داشت،زیرا آنچه موسی طلب کرده بود همه از مؤیدات رسالت او بود نه از مطالبات شخصی.
وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْریٰ (37) إِذْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّکَ مٰا یُوحیٰ (38) أَنِ اِقْذِفِیهِ فِی اَلتّٰابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی اَلْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ اَلْیَمُّ بِالسّٰاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِی وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلیٰ عَیْنِی (39) إِذْ تَمْشِی أُخْتُکَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ مَنْ یَکْفُلُهُ فَرَجَعْنٰاکَ إِلیٰ أُمِّکَ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّیْنٰاکَ مِنَ اَلْغَمِّ وَ فَتَنّٰاکَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنِینَ فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلیٰ قَدَرٍ یٰا مُوسیٰ (40) وَ اِصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی (41) اِذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوکَ بِآیٰاتِی وَ لاٰ تَنِیٰا فِی ذِکْرِی (42)
ص :130
1) 11) -بحار الأنوار/ج /93ص 378.
39[التّابوت]
:صندوقی از چوب.
[الیمّ]
:دریا،دریای سرخ در مصر.
[و لتصنع]
:تا پرورش یابی.
42[و لا تنیا]
:سستی نورزید،از ونی ینی به معنای ضعف و سستی.
دو رشته از نعمتهاست که همواره به انسان ارزانی میشوند تا او بتواند به نعمت بزرگتر که همانا نعمت هدایت الهی است دست یابد.
ص :131
رشته نخست:نعمتهای مادی است.مانند نمو جسم و تکامل عقل و وجود ضروریترین ضروریات زندگی.
رشتۀ دوم:نعمتهای معنوی است،مانند سلامت قلب عدم وجود نقص در هیچ یک از نیازهای روحی یا در احساس انسان در برابر دیگران و سلامت او از عقدههای نفسانی.
از این آیات برمیآید که موسی پیش از آن که به مقام نبوت رسد از نعم مادی و معنوی برخوردار شده بود.خدای تعالی موسی را از /7 قتل حتمی رهانید.
فرعون پسران بنی اسراییل را میکشت و دخترانشان را زنده میگذاشت.وقتی مشاهده کرد که اگر این راه در پیش گیرد نسل بنی اسراییل منقطع میشود قرار بر این نهاد که یک سال آنها را بکشد و یک سال زنده گذارد.موسی در سالی به دنیا آمد که سال کشتار بود ولی خداوند او را از کشتن نجات داد.موسی بار دیگر با مرگ رویاروی شد،آن هم وقتی بود که یکی از قبطیان را کشت و به مدین گریخت.در آن سالهایی که در مدین میزیست برای نبوت آمادگی یافت.
همان طور که موسی با یک سلسله خطرها رو به رو شد همچنین هر انسانی هم با خطرهایی رو به رو میشود که نزدیک است به مرگ او منجر شود ولی به رحمت و فضل خداوندی از آن خطرها رهایی مییابد.اندکی از مردم هستند که در ایامی که بزرگ میشوند،حوادث ایام کودکی را به یاد داشته باشند.در اینجا موسی از ایام کودکیاش یاد میکند جلادان فرعون به کشتنش تیغ آهخته بودند ولی خداوند نجاتش داد.ما نیز باید از چنان روزهایی در زندگی خود یاد نماییم،تا قدر نعمتهای خدا را بشناسیم.
آن گاه خدای تعالی به ذکر رشتۀ دوم از نعمتها میپردازد.که محبت او را در دل اطرافیان افکند تا موسی پرورش یابد بدون هیچ عقده و نقصی و بدین گونه مستعد پذیرش نعمت هدایت شود.ولی اکنون این سؤال پیش میآید که آیا این نعمت نعمتی خاصه بود؟یعنی تنها ویژۀ او بود؟پاسخ این است که هرگز.هر یک از ما از سوی پدر و مادر خود مهربانیها و دلسوزیها دیدهایم.و همچنین مورد احترام و
ص :132
عطوفت اطرافیان بودهایم.بسیاری نفوسشان سالم و مستقیم و مستعد دریافت نعمت هدایت رشد یافته ولی در نزد موسی این امر هر چه روشنتر و واضحتر بوده است.
خدای تعالی صندوقی را که موسی را در آن نهاده بودند به سرای دشمنش فرعون حمل کرد و چون فرعون را چشم بر آن افتاد،محبتش در دل او جای گرفت و از کشتنش صرف نظر کرد.و هنگامی که فرعون از پی دایهای فرستاد که موسی را شیر دهد جز مادر او را نیافتند.فرعون آن زن را نمیشناخت.موسی به مادرش باز گردانده شد تا در دامن گرم مادر پرورش یابد.زیرا هر کودکی به محبت مادر سخت محتاج است.
کودک از پستان مادر فقط شیر نمیخورد.بلکه محبت و گرمی هم احساس میکند در داستان موسی به این گونه پرورش کودک هم اشارت است.
چون این دو نعمت که به منزلۀ پایه و اساس هستند،حاصل شدند نعمت بزرگتر یعنی نعمت هدایت مطرح میشود.
[37]
وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْریٰ و ما بار دیگر به تو نعمت فراوان دادهایم.» هم چنان که امروز به تو نعمت رسالت ارزانی داشتهایم بیش از آن هم تو را نعمت دادیم که از مرگ رهانیدیمت و شیرت دادیم تا بزرگ شدی.
[38]
إِذْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّکَ مٰا یُوحیٰ آن گاه که بر مادرت هر چه وحی کردنی بود وحی کردیم.» نقشۀ خلاص تو را از دست فرعون و دژخیمانش گرفتیم آن گاه که به مادرت الهام کردیم که تو را در صندوقی بگذارد و به دریا اندازد.
انسان در زندگیاش تعالیمی کسب میکند تا سلامت خود را حفظ کند و بدان روزی خود را به دست آورد.بدون آن که بداند که آن تعالیم را از کجا
ص :133
حاصل کرده است.در تعقیب نماز عشاء آمده است که اللهم انه لیس لی علم، بموضع رزقی و انما اطلبه /7 بخطرات تخطر علی قلبی. (1)
همه اینها الهاماتی است از سوی خداوند سبحان.ولی این تعالیم در داستان موسی به گونهای بزرگتر تجلی میکند.
[39]
أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التّٰابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ که او را در صندوقی بیفکن و صندوق را در دریا افکن.» گویند که چون به مادر موسی الهام شد که صندوق بسازد نمیدانست که آن صندوق چگونه ساخته میشود.جبرییل آمد و ساختن صندوق را به او یاد داد.
درون صندوق را از پنبه پر کرد تا آب به درون آن نفوذ نکند سپس در آن را بست و در دریا افکند.دریا در اینجا رود نیل است.
فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسّٰاحِلِ
تا دریا به ساحلش اندازد.» یعنی نیل آن صندوق را به کناره پرتاب کند.در آنجا خانۀ فرعون بود.از اینجا معلوم میشود که طبیعت چسان در خدمت انسان قرار میگیرد.
یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِی وَ عَدُوٌّ لَهُ
و یکی از دشمنان من و دشمنان او صندوق را برگیرد.» چرا خدا موسی را در سرای دشمنش پرورش داد،زیرا خدای سبحان به همۀ افراد بشر خطاب میکند که ای انسان،من آفریدگار تو هستم و کارهای تو به دست من است.این منم که میتوانم در خانه فرعون که دشمن من و تو است و در جلو چشم او موسی را بپرورم و سپس بر فرعون مسلطش گردانم.و این دلیل است که قدرت و قوت خداوندی در همه جا سیطره دارد،حتی در خانۀ /7 طاغیانی چون فرعون.
وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی
و محبت خویش بر تو ارزانی داشتم.» خدای تعالی بر قامت موسی جامۀ محبت پوشید.چنان که انسان جامه بر
ص :134
1) 12) -مفاتیح الجنان/ص 43.
تن میکند تا هر کس او را میبیند مجذوب او شود.
وَ لِتُصْنَعَ عَلیٰ عَیْنِی
تا زیر نظر من پرورش یابی.» غرض این است که خداوند موسی را از یک سلسله نعمتها به صورت استثنایی بهرهمند نمود.به عبارت دیگر کسانی که به پیامبری انتخاب میشوند از همان اوان کودکی در معرض آزمایش هستند.این آزمایشها به گونهای است که مردم عادی تحمل آن نمیکنند. /7 مثلا حضرت عیسی بدون داشتن پدر متولد شد و جاهلان مادرش را متهم کردند و خدا او و مادرش را از آن اتهام رهانید.ابراهیم نیز وضعی همانند وضع موسی داشت،زیرا نمرود هم دختران را زنده میگذاشت و پسران را میکشت.
پیامبر ما هم در کودکی از وجود پدر و مادر محروم بود.
[40]
إِذْ تَمْشِی أُخْتُکَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ مَنْ یَکْفُلُهُ آن گاه که خواهرت میرفت و میگفت میخواهید شما را به کسی که نگهداریش کند راه بنمایم.» چون خدا موسی را از فرعون رهانید او را از یک خطر مادی رهانید ولی اکنون او را از یک خطر معنوی و روحی میرهاند،و آن پرورش یافتن اوست بدون پدر و مادر.موسی نیاز به محبت مادرانه دارد.باید محیط پرورش او به گونهای باشد که آمادگی برای پذیرش وحی را از دست ندهد.
فرعون کودک خردسال را از بنی اسراییل میگیرد.خدا محبت او را به دلش میاندازد.ولی با وجود این تاب نمیآورد و جلاد را فرمان میدهد که گردنش را بزند.از قیافهاش در مییابد که از قوم بنی اسراییل است.در این حال آسیه بنت مزاحم وارد میشود و شوی خود را میگوید که«او را مکش شاید که ما را سودمند افتد،یا او را به فرزندی بپذیریم»فرعون خواستۀ زن را بر میآورد و به اطراف
ص :135
میفرستد تا کسی را که کودک را شیر بدهد بیابند.موسی از گرفتن پستان زنان سر بر میتابد.در این حال خواهرش که قبلا از طرف مادر /7 در پی آن صندوق بوده است سر میرسد.کسانی که از خانۀ فرعون برای پیدا کردن دایگان بیرون میروند او را میبینند و به درون میبرند.او میگوید زنی را که بچهها را شیر میدهد میشناسد.
فَرَجَعْنٰاکَ إِلیٰ أُمِّکَ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ
ما تو را نزد مادرت باز گردانیدیم تا چشمانش روشن گردد.و غم نخورد.» روشنی چشم مادر به وجود فرزند.قرآن در این عبارات تأکید میکند به محبت مادر زیرا کودک در آن سالها چیزی نمیفهمد تنها مادر است که میداند تا چه حد فرزندش را دوست دارد.و میداند که طفل روشنی چشم و شادی دل اوست و اگر او را از دست بدهد غمگین میشود.
بار دیگر موسی از یک خطر معنوی رها میشود و میگوید:
وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّیْنٰاکَ مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنّٰاکَ فُتُوناً
و تو یکی را بکشتی و ما از غم آزادت کردیم و بارها تو را بیازمودیم.» خدای تعالی یک بار دیگر او را از مرگ رهایی داد.ولی این فقط رهایی از مرگ نبود،بلکه رهایی از غم هم بود،زیرا وقتی موسی در منازعت قبطی را کشت اندوهگین شد.دلی که غمزده باشد هرگز مستعد دریافت رسالت نیست.خدا او را از این غم رهانید.و چه بسا خداوند ما را از غم نجات داده است.
فَلَبِثْتَ سِنِینَ فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلیٰ قَدَرٍ یٰا مُوسیٰ
و سالی چند میان مردم مدین زیستی و اکنون ای موسی در آن هنگام که مقدر کرده بودیم آمدهای.»
ص :136
موسی ده سال در مدین زیست نزد عمویش شعیب.پس از این /7 ده سال باز گردید.گویی ده سال عددی بود از سوی خدای تعالی مقدر.
ممکن است که ما بعضی از کارها را اتفاقی تلقی کنیم و حال آن که اتفاق نیست که تقدیر است.خدا مقدر کرده بود که موسی ده سال در مدین درنگ کند سپس باز گردد و در آن شب در آن بیابان سرد زنش را درد زادن گیرد و موسی در پی آتش رود و ندای الهی را بشنود.
گاه حوادثی پیش میآید که تو را به اختیار راهی وادار میکنند که خیر تو در آن است.مثلا بعضی از مردم علاقهای به امور سیاسی ندارند و در آن دخالت نمینمایند.ولی فرزندشان به یکی از حرکتهای اسلامی میپیوندد و تحت تعقیب قرار میگیرد.مأمورین خانه را تفتیش میکنند و همین امر موجب میشود که پدر و مادر و برادران هم به آن نهضت بپیوندند.ای بسا رهبران و شهیدانی از میان آنها به وجود آید.
سپس مرحلۀ تربیت در میرسد.بر انسان واجب است که از پرورندۀ خویش یعنی کسی که او را نیکی و تقوی و پایداری بخشیده است سپاس گوید.از همان اوان کودکی هر کس باید پرورنده و پروردگار خود را سپاس گوید.
[41]
وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی تو را خاص خود کردم.» خدا انسان را برای خود آفریده و اشیاء را برای انسان.
چنان که خدای تعالی در حدیث قدسی گفته است:«ای بندۀ من اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خودم.دنیا را /7 به احسان به تو دادم و آخرت را به ایمان». (1)
خدا انسان را آفرید تا خلیفۀ او در زمین باشد و همۀ چیزها را مسخر او
ص :137
1) 13) -مشارق الیقین.
گردانید.علم و اراده و عقل از آن اوست.ولی بسیاری از مردم خدای خود را سپاس نمیگویند و به منزلت خویش آگاه نیستند و خود را تا سر حدّ ستوران تنزل میدهند.
حتی از حیوانات هم گمراهتر میشوند.احسان خداوندی در حق پیامبران بروز بیشتری دارد،زیرا پیامبران باید از پرورش ویژه برخوردار باشند.از پدر و مادر مؤمن به وجود آمده باشند که اگر پدر و مادر صالح نباشند خداوند پیامبر خود را از فرزندان آنان بر نمیگزیند.
در آیۀ کریمه در حق پیامبر ما(ص)آمده است که«و تقلبک فی الساجدین» (1)یعنی در صلب آباء و امهاتی بودی که همگان برای خدا سجده میکردند و همگان مؤمن بودند.
[42]
اِذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوکَ بِآیٰاتِی وَ لاٰ تَنِیٰا فِی ذِکْرِی تو و برادرت آیات مرا ببرید و در رسالت سستی مکنید.» اکنون که تمام وسایل مهیاست،و وسایل مادی و معنوی را به تو ارزانی داشتهایم باید و تو و برادرت بار مسئولیت رسالت را بر عهده گیرید و در تبلیغ رسالت سستی به خرج ندهید.
در متن آیه آمده است«فی ذکری»مراد از این ذکر چیست؟گاه همان ذکر خداست که باعث تربیت نفس /7 انسان میشود تا بتواند سختیهای رسالت را تحمل کند،زیرا اجرای امر نبوت با مشکلات بسیار توأم است و گذشتن از این مشکلات جز با یاد و ذکر خدا میسر نیست،زیرا یاد خدا سبب آرامش دل میشود و اراده را استوار مینماید.موسی را برای اجرای فرمان خدا سستی در ذکر خدا جایز نیست.
باید خدا را به یاد داشته باشد تا خدا او را در کاری که در پیش دارد پیروز گرداند.
ص :138
1) 14) -الشعراء219/.
اِذْهَبٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ (43) فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشیٰ (44) قٰالاٰ رَبَّنٰا إِنَّنٰا نَخٰافُ أَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنٰا أَوْ أَنْ یَطْغیٰ (45) قٰالَ لاٰ تَخٰافٰا إِنَّنِی مَعَکُمٰا أَسْمَعُ وَ أَریٰ (46) فَأْتِیٰاهُ فَقُولاٰ إِنّٰا رَسُولاٰ رَبِّکَ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ لاٰ تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْنٰاکَ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکَ وَ اَلسَّلاٰمُ عَلیٰ مَنِ اِتَّبَعَ اَلْهُدیٰ (47) إِنّٰا قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنٰا أَنَّ اَلْعَذٰابَ عَلیٰ مَنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی (48) قٰالَ فَمَنْ رَبُّکُمٰا یٰا مُوسیٰ (49) قٰالَ رَبُّنَا اَلَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ (50) قٰالَ فَمٰا بٰالُ اَلْقُرُونِ اَلْأُولیٰ (51) قٰالَ عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی فِی کِتٰابٍ لاٰ یَضِلُّ رَبِّی وَ لاٰ یَنْسیٰ (52) اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَکَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً وَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْ نَبٰاتٍ شَتّٰی (53) کُلُوا وَ اِرْعَوْا أَنْعٰامَکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی اَلنُّهیٰ (54) مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ وَ فِیهٰا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُکُمْ تٰارَةً أُخْریٰ (55)
45[یفرط علینا]
:در عذاب بر ما مقدّم میشوند.
53[مهدا]
:همچون گاهوارۀ کودک که در آن آرام میگیرد و موجب راحتی و آرامش او میگردد.
[شتّی]
:جمع شتیت،یعنی گوناگون.
54[النّهی]
:جمع نهیه،یعنی خرد،و نهیه گفتهاند زیرا که انسان را از فساد نهی میکند و باز میدارد.
ص :139
در راهی که انسان به سوی خدا میرود گردنهها و موانع است که باید آنها را از میان بردارد.
نخست:استهزاء(یا عدم احساس مسئولیت).
دوم:واپسگرایی(یا علاقه به سیرت قدما).
در این آیات این گردنهها و موانع از پیش پای برداشته میشود.
چون خدای تعالی موسی و هارون را به دعوت فرعون فرمان داد،نخستین سخنی که گفت این بود که«او طغیان کرده است»سبب طغیان فرعون احساس بینیازی او بود و هر گاه انسان را چنین احساسی دست دهد طغیان میکند.خداوند موسی و هارون را فرمان داد که با روش اندرز و راهنمایی مانع این طغیان شوند.و به او ثابت کنند که هر چند احساس بینیازی میکند ولی موجودی است بسیار نیازمند.
دوم آن که فرعون را وادارند که به کیفر روز رستاخیز معترف شود و دریابد که مسئول اعمال و رفتار خویشتن است.
اما گردنه و مانع دوم علاقه و دلبستگی مردم است به گذشته و ترس از دگرگونی آن.قرآن این مشکل را چنین حل کرده که سراسر زندگی از گذشته و حال و آینده هم محکوم ارادۀ خدا هستند.و تدبیر و تقدیر و قضای او بر همه حیات احاطه دارد.امتهای ماضیه نباید به طور مطلق مورد ستایش واقع شوند بلکه خداست که از آنها آگاه است.هر گاه در راه حق قدم برمیداشتهاند مورد تقدیس و ستایشند و اگر در راه باطل گام میزدهاند مستحق لعنت و نفرین هستند.
ص :140
همچنین ادیان الهی آمدند تا این مشکلات را حل کنند.فرعون بنی اسراییل را به بردگی گرفت به این عنوان که آنها نژادی مخالف نژاد او هستند.قرآن در حل این مشکل گفت که بنی اسراییل باید آزاد شوند هر چند این موانع را ابعاد مختلف باشد.چون بعد اجتماعی بعد سیاسی،بعد فرهنگی و ابعاد دیگر.ولی آیات سورۀ طه بیشتر پرتو خود را بر دو بعد روانی و فرهنگی تابانده است.
[43]
اِذْهَبٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ به سوی فرعون روید که او طغیان کرده است.» انسان،از آن رو طغیان میکند که احساس بینیازی میکند و دیگران را محتاج به خود میبیند.اما اگر احساس نیازمندی کند از طغیانش کاسته میشود.
طغیان بدان سبب عارض شخص میشود که احساس میکند که همۀ هدفهایش در زندگی تحقق یافته و /7 سرکشیهایش به غایت رسیده ولی کسی که احساس میکند که اهدافش تحقق نیافته در برابر راهها و وسایلی که سبب تحقق اهدافش میشود،مجبور است که سر فرود آورد.
[44]
فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشیٰ با او به نرمی سخن گویید شاید پند گیرد یا بترسد.» چگونه ممکن است زبان نرم علاج سرکشی باشد.سرکشی حالت استکبار و غرور است.چارۀ غرور گاه به عنف صورت نمیپذیرد.باید در اعماق نفوذ کرد.
پس آن که مردم را دعوت میکند،باید بداند که هدفش فرو کوفتن و نابود کردن متکبر نیست،هدفش ارشاد اوست.و نیز نباید طغیان را به طغیان پاسخ گوید بلکه پاسخ طغیان سعۀ صدر و نرمخویی است.
سخن نرم برای سرکشان و طاغیان درس عملی است.تا بداند که طغیان او
ص :141
عملی است نابجا گاه همین سخن نرم اساس طغیان را منهدم میسازد و طاغی درمییابد که برای تحقق اهدافش راه دیگری هم هست.
اندیشۀ دیگری هم از این آیه به ذهن راه مییابد.که هر طغیانگر سرکشی تا در طغیان خویش به سطح فرعون رسد که ضرب المثل طغیان است هم چنان انسان است و او را برای راهیابی و هدایت فرصت است.پس نباید از هدایت افراد بشر نومید شد.
[45]
قٰالاٰ رَبَّنٰا إِنَّنٰا نَخٰافُ أَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنٰا أَوْ أَنْ یَطْغیٰ گفتند:ای پروردگار ما!بیم داریم که بر ما تعدی کند یا طغیان از حد بگذراند.» موسی و هارون پیش از آن که بر جان خود بترسند بر امر رسالتشان بیمناک بودند اگر فرعون آنها را میکشت یا به گونهای شکنجه میداد که از گفتن باز میماندند یا نمیتوانستند پیام حق را به مردم برسانند دچار غبن بزرگی شده بودند.
بنا بر این آنها بیش از آن که بر جان خود بترسند از ناکام ماندن در امر رسالت خود بیمناک بودند.هم چنان که بیم /7 موسی در جای دیگر هم بر نفس خود نبود.علی(ع)در این باره فرماید:«روی رستگاری نبیند آن که راهی جز راه من رود.از آن روز که حق را شناختهام در آن شک نکردهام.موسی نیز بر جان خود نمیترسید ترس او از غلبۀ نادانان و فرمانروایی گمراهان بود». (1)
بعضی از مردم پندارند که مراد از سخن نرم،سخن گفتن خاضعانه است.
ولی نه،سخن نرم را معنی وسیعتری از این هست.سخنی است که چون آب که آرام و بیصدا از هر جا راهی باز میکند،در دل مردم راه باز کند و نرمگویی روش مشخصی نیست هر کس میتواند برای خود روشی پیدا کند.
[46]
قٰالَ لاٰ تَخٰافٰا گفت:مترسید.»
ص :142
1) 15) -نهج البلاغة ج /4ص 51.
پس از آن که قرآن آن دو مسئله را مطرح کرد و به حل آنها پرداخت برای مسئله روانی دعوت کننده یعنی ترس هم راه حلی به دست داد.
إِنَّنِی مَعَکُمٰا أَسْمَعُ وَ أَریٰ
من با شما هستم میشنوم و میبینم.» هنگامی که خدا از آنها خواست که نترسند راه پیروزی دعوتشان را باز کرد و گفت که آن را از دشمن حفظ خواهد کرد و دلگرمشان ساخت که همراه آنهاست /7 صدایشان را میشنود و اعمال و رفتارشان را میبیند.
[47]
فَأْتِیٰاهُ فَقُولاٰ إِنّٰا رَسُولاٰ رَبِّکَ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ لاٰ تُعَذِّبْهُمْ پس نزد او روید و گویید:ما رسولان پروردگار توایم.بنی اسراییل را با ما بفرست و آزارشان مده.» در اینجا رسالت الهیه برای انسانی عذاب کشیده مژدۀ عدالت میآورد.آیا نه چنین است که رسالت الهیه به خاطر اصلاح نابسامانیهای زندگی مردم نازل شده است؟آیا فساد جامعه فرعونی،نژاد پرستی و ستم به قشری از مردم مظلوم نبود؟ آری،این مردم مظلوم بنی اسراییل بودند.بدین گونه رسالت الهی فرمانش این بود که:باید فرعون طاغی اساس حکومتش در هم کوبیده شود و آن قشر مردم مظلوم از بندگی آزاد گردند.
قَدْ جِئْنٰاکَ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکَ وَ السَّلاٰمُ عَلیٰ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدیٰ
ما نشانهای از پروردگارت برایت آوردهایم و سلام بر آن کس که از پی هدایت قدم نهد.» مراد از هدایت اسلام است و اسلام به معنی سلام(صلح و آشتی)است.و محال است که صلح بدون هدایت تحقق یابد.این اشتباه است که بعضی پنداشتهاند که صلح از طریق ستم تحقق مییابد.
اسلام این اندیشه را طرد میکند و میگوید که صلح باید بر اساس هدایت استوار باشد و اگر هدایت نبود صلح هم نخواهد بود جنگ و ستیز باقی خواهند ماند
ص :143
تا زمانی که هدایت تحقق یابد.
[48]
إِنّٰا قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنٰا أَنَّ الْعَذٰابَ عَلیٰ مَنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی هر آینه به ما وحی شده است که عذاب برای آن کسی است که راست را دروغ شمارد و از آن رخ برتابد.» از سیاق مطلب برمیآید که دومین اندیشهای که رسالت الهی مطرح میکند،اندیشۀ مسئولیت است و بشر در برابر عملش پاداش میبیند.پس اگر از هدایت پیروی کند به صلح و«سلام»هم خواهد رسید ولی اگر تکذیب کند و رخ برتابد نصیب او عذاب است. /7 این اندیشهای است که فطرت و سرشت بشر آن را تأکید میکند و آن سنگ بنای کاخ فرهنگ سالم است.
[49]
قٰالَ فَمَنْ رَبُّکُمٰا یٰا مُوسیٰ گفت ای موسی پروردگار شما کیست؟» بشر در طول تاریخ معتقد بوده است که خدا آفریدگار آسمانها و زمین است.ولی این اعتقاد همواره با شرک آمیخته بوده است.
از این رو این سؤال را مطرح کرده است که وقتی فرعون دربارۀ پروردگار موسی و هارون از آنها میپرسد،مقصودش چیست؟جواب این است که شاید فرعون میخواهد حرکت موسی و هارون را از نوع جنبشهای سیاسی زمینی به حساب آورد و هنگامی که میپرسد پروردگار شما کیست؟یعنی مسئول جنبش شما کیست؟فرعون میگوید:شما میخواهید سلطنت مرا براندازید و دولت دیگری روی کار بیاورید.ولی موسی به او پاسخ میدهد که ما را قصد برافکندن این حکومت یا آوردن آن حکومت نیست.ما میخواهیم نوع بشر و بویژه بنی اسراییل را برهانیم.آنهم نه تنها از بندگی تو،بلکه از بندگی هر سلطۀ دیگری.دعوت ما به بندگی خداست که آزادی مطلق است.
[50]
قٰالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ گفت:
پروردگار ما،همان کسی است که آفرینش هر چیز را به او ارزانی داشته و سپس هدایتش کرده است.»
ص :144
ما شما را به سوی این فرد یا آن فرد نمیخوانیم ما شما را به خدایی فرا میخوانیم که انسانها را آفریده است و سپس آنها را راه نموده است که چگونه تنفس کنند و چگونه بخورند و بیاشامند و از خود دفاع کنند.خداوند وقتی انسانها را میآفریند میداند که آنها نیازمند وسایل تغذیه و حمایتاند و باید از مواهب حیات بهرۀ خود ببرند.پس او را به فضل و کرم خود به همۀ این امور راه مینماید.آری او در واقع آفریدگار حقیقی بندگان خویش است.
از خلال هدایت کردن خدا اشیاء را،باید که انسان به هدایت عقل راه یابد و به وسیلۀ رسالت الهی منافع و مصالح حقیقی خود را بشناسد.
[52/51]
قٰالَ فَمٰا بٰالُ الْقُرُونِ الْأُولیٰ* قٰالَ عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی فِی کِتٰابٍ لاٰ یَضِلُّ رَبِّی وَ لاٰ یَنْسیٰ گفت:حال اقوامی که ازین پیش میزیستهاند، چیست؟گفت:علم آن نزد پروردگار من است.پروردگار من نه خطا میکند و نه فراموش.» ای فرعون!افکاری که تو به آنها چنگ زدهای افکار امم پیشین است.از اینجا معلوم میشود که طاغوتان دفاع از رسوم و عادات گذشته را دستمایۀ تسلط خود میشمارند و در این کار از دو هدف پیروی میکنند.
اول:فریب دادن مردم به این که او از مقدساتشان دفاع میکند،پس او خود سزاوارتر از دیگران به فرمانروایی است.
دوم:ترس از تحول،زیرا همراه تحول بسا عواملی پدید میآید که قدرت و سلطه را درهم میکوبد.برای آنها آنچه بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارد،همانا ثبات است.
فرعون از سرنوشت پیشینیان میپرسد که آیا آنها در بهشت هستند یا دوزخ و اگر کافر بودهاند،چرا خداوند آنها را در دنیا عذاب نکرده است.
موسی از پاسخ مستقیم ابا میکند و از سنت کلی الهی نام میبرد.به این
ص :145
که علم آن نزد خداست و در کتابی مضبوط و محفوظ است.پس تأخیر عذاب دلیل بر نفی آن نیست.هم چنان که خدای تعالی فرمان به عدالت میدهد و به کس ستم روا نمیدارد.و در این کتاب نه باطلی ثبت میشود و نه چیزی از آنچه ثبت شده باطل میگردد،و نه چیزی فراموش میشود.
پس موسی به صفات پروردگار اشارت میکند،باشد که فرعون دلش به ذکر خدا خاشع گردد و هر که دلش به ذکر خدا خاشع نگردد دلش از سنگهای سخت هم سختتر است.
[53]
اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَکَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً کسی است که زمین را آرامگاه شما ساخت و برایتان در آن راهها پدید آورد.» یعنی زمین را به گونهای ساخت که میتوانید بر روی آن زندگی کنید.
مثلا اگر زمین از آهن بود یا از ریگ روان یا اگر ازین که هست نرمتر و یا سختتر میبود معادلۀ حیات به هم میخورد و زندگی بر روی آن دوام نمییافت.
وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْ نَبٰاتٍ شَتّٰی
و از آسمان باران فرستاد تا بدان انواعی گوناگون از نباتات برویانیم.» نگاهی به جهانی که اطراف انسان را گرفته است کافی است که به او افکاری مهم الهام کند.این جهان مخلوق است و هر چه بر روی آن است مرتب به ترتیب دقیقی است و برای هدف معینی آفریده شده.زمین برای سکونت و کشت و زرع و جایگاه ذخیره شدن معادن و آبهاست و کوهها برای استوار ساختن زمین است و جلوگیری از بادهاست.
بر حسب نیازهای انسان و حیوان و زمین و جامعه نباتات میرویند و این دلیل است بر حکمت بالغۀ خداوندی.
[54]
کُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعٰامَکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ بخورید و چارپایانتان را بچرانید و در این برای خردمندان عبرتهاست.» خردمندان به معنی صاحبان فکر هستند.خداوند در این آیه از آنان یاد کرده است:«کسانی که در آفرینش آسمانها و زمین تفکر میکنند و میگویند که ای
ص :146
پروردگار ما تو اینها را بر باطل نیافریدهای منزه هستی تو.پس ما را از عذاب آتش حفظ کن».همچنین خردمندان مردم را از انحراف بازمیدارند.
[55]
مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ وَ فِیهٰا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُکُمْ تٰارَةً أُخْریٰ شما را از زمین آفریدیم و به آن باز میگردانیم و بار دیگر از آن بیرون میآوریم.» این زمین مادر مهربان ماست.ما از آن آفریده شدهایم و به درون آن باز میگردیم و بار دیگر برای آن که حساب پس بدهیم از درون آن بیرون آورده میشویم.موسی به فرعون چنین گفت.
شاید مراد این آیه این باشد که خدای تعالی به طاغیان که عبث در زمین برتری میجویند و مردم را بندۀ خود میدانند هشدار میدهد که همۀ شما از خاک آفریده شدهاید پس نباید بر یکدیگر اظهار برتری کنید.تنها آنچه مایۀ برتری است عمل صالح است و پرهیزگاری.
وَ لَقَدْ أَرَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا کُلَّهٰا فَکَذَّبَ وَ أَبیٰ (56) قٰالَ أَ جِئْتَنٰا لِتُخْرِجَنٰا مِنْ أَرْضِنٰا بِسِحْرِکَ یٰا مُوسیٰ (57) فَلَنَأْتِیَنَّکَ بِسِحْرٍ مِثْلِهِ فَاجْعَلْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکَ مَوْعِداً لاٰ نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لاٰ أَنْتَ مَکٰاناً سُویً (58) قٰالَ مَوْعِدُکُمْ یَوْمُ اَلزِّینَةِ وَ أَنْ یُحْشَرَ اَلنّٰاسُ ضُحًی (59) فَتَوَلّٰی فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ کَیْدَهُ ثُمَّ أَتیٰ (60) قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ وَیْلَکُمْ لاٰ تَفْتَرُوا عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذٰابٍ وَ قَدْ خٰابَ مَنِ اِفْتَریٰ (61) فَتَنٰازَعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ وَ أَسَرُّوا اَلنَّجْویٰ (62) قٰالُوا إِنْ هٰذٰانِ لَسٰاحِرٰانِ یُرِیدٰانِ أَنْ یُخْرِجٰاکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِمٰا وَ یَذْهَبٰا بِطَرِیقَتِکُمُ اَلْمُثْلیٰ (63) فَأَجْمِعُوا کَیْدَکُمْ ثُمَّ اِئْتُوا صَفًّا وَ قَدْ أَفْلَحَ اَلْیَوْمَ مَنِ اِسْتَعْلیٰ (64)
ص :147
58[مکانا سوی]
:نیمۀ ما و شما به گونهای که نه به شما نزدیکتر است نه به ما.
61[فیسحتکم]
:شما را ریشه کن میکند یا به نابودیتان میکشاند.سحت یا اسحت به معنای نابود کردن است.
62[و اسرّوا النجوی]
:برخی با برخی دیگر به سرّ نجوا میکنند.
63[المثلی]
:مؤنث الامثل مثل افضل و احسن.
کسی که از سوی خدا به رسالت آمده است نباید تصور کند که طاغوت از آهن است و نرم ناشدنی.او نیز انسانی است همانند دیگران از گوشت و خون.دلی دارد که گاه میترسد و گاه امیدوار میشود.صاحب آرزو است و چون به آرزویش نرسد مأیوس میگردد.بنا بر این پیامبر خدا باید راههای رخنه در قلب او را بیابد.ولی چه بسا که سر فرود نیاورد و هم چنان طریق تکبر و برتری،جوید.
در رابطۀ میان این آیات و آیات پیشین،فرعون را میبینیم که چنان حرف
ص :148
میزند که گویی زمام همۀ کارها به دست اوست ولی اکنون لحن سخن خود را تغییر داده و چونان اکفاء و همسران با موسی سخن میگوید.
این تغییر موضع فرعون به سبب حملۀ برقآسایی است که موسی متوجه او گردانید.
فرعون به موسی میگوید:آیا میتوانی معجزهای به من نشان دهی؟موسی به او دو معجزه مینمایاند،یکی عصا و یکی دست سفید.ولی فرعون هر دو را -آن سان که روش اینگونه کسان است-رد میکند.در واقع سه روش است که طاغوتان برای معارضه با مصلحان از آنها سود میجویند:
اول:اشاعۀ برخی معایب بر ضد مصلحان.مثلا گویند که اینان دیوانهاند.
چنان که درباره رسول اللّٰه گفتند.یا میگویند که اینان وحشت افکن و ماجراجو هستند یا میگویند که اینان جادوگرند یا در دین افراطی.
دوم:در برابر انقلاب خدایی شعارهای کاذب ولی مشابه طرح میکنند.
مثلا زمانی که شاه دید که انقلاب مردم شکل میگیرد،انقلاب سفید خود را مطرح ساخت.یا تبلیغ فضای باز سیاسی که چیزی جز فریب مردم نبود.
سوم:به میدان کشیدن مردم به سود خود،همان گونه که فرعون هم به فکر نظر سنجی از مردم افتاد.
[56]
وَ لَقَدْ أَرَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا کُلَّهٰا فَکَذَّبَ وَ أَبیٰ هر آینه همۀ آیات خود را به او نشان دادیم ولی تکذیبش کرد و سرباز زد.» عصا و ید بیضاء دو تا از این معجزات بودند.هفت معجزۀ دیگر هست که در سورۀ اعراف از آنها یاد کرده است، /7 چون قحطی و کم شدن ثمرات و طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون.
رساتر از اینها این بود که فرعون را موسی به یاد خدا و معاد انداخت.و گفت که اصل او از خاک است و بر دیگران هیچ برتری ندارد ولی فرعون سخن او
ص :149
دروغ انگاشت و از قبولش سرباز زد.
[57]
قٰالَ أَ جِئْتَنٰا لِتُخْرِجَنٰا مِنْ أَرْضِنٰا بِسِحْرِکَ یٰا مُوسیٰ گفت:
ای موسی!آیا نزد ما آمدهای تا ما را به جادویی از سرزمینمان بیرون کنی.» دو تهمت علیه موسی،یکی اتهام اینکه موسی مخل امن و آرامش است و دوم اتهام جادوگری.
[58]
فَلَنَأْتِیَنَّکَ بِسِحْرٍ مِثْلِهِ ما نیز در برابر تو جادویی چون جادوی تو میآوریم.» فرعون میخواهد مردم را علیه موسی بشوراند.همان گونه که همۀ طاغوتان چنین میکنند.از موسی میخواهد جایی را معین کند تا مردم گرد آیند و جادوگران با موسی معارضه کنند.
فَاجْعَلْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکَ مَوْعِداً لاٰ نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لاٰ أَنْتَ مَکٰاناً سُویً
بین ما و خود وعدهگاهی در زمین همواره بگذار که نه ما وعده را خلاف کنیم و نه تو.» موسی این تحدی و معارضه را پذیرفت:
[59]
قٰالَ مَوْعِدُکُمْ یَوْمُ الزِّینَةِ و گفت:موعد شما روز زینت است.» روز زینت روز عید بود.ولی چرا درست روز عید را انتخاب کرد.زیرا در روز عید مردم کارها را تعطیل میکنند و برای حضور در این اجتماعات فرصت دارند.
وَ أَنْ یُحْشَرَ النّٰاسُ ضُحًی
همۀ مردم بدان هنگامی که آفتاب بلند گردد،گرد آیند.» /7 موسی هنگام نیمروز را برگزید،زیرا در آن روز دیگر کسی در خواب نیست و آنها که در جایی دور هستند میتوانند خود را به محل برسانند.از سوی دیگر در چنین زمانی فکرها نیز آزادتر است.
[60]
فَتَوَلّٰی فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ کَیْدَهُ ثُمَّ أَتیٰ فرعون بازگشت و یاران
ص :150
حیلهگر خویش را گرد آورد و باز آمد.» آری فرعون برای مبارزه کاملا مهیا شده بود.
[61]
قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ وَیْلَکُمْ لاٰ تَفْتَرُوا عَلَی اللّٰهِ کَذِباً فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذٰابٍ وَ قَدْ خٰابَ مَنِ افْتَریٰ موسی گفتشان:وای بر شما،بر خدا دروغ مبندید که همۀ شما را به عذابی هلاک میکند که هر که دروغ بندد نومید شود.» موسی پیش از آن که معارضه را آغاز کند حجت را بر آنان تمام کرده و این اتمام حجت به چند جهت بود.
اولا:او پیامبر بود و اولین وظیفۀ رسول،نجات مردم است به وسیلۀ موعظه.
ثانیا:موسی میخواهد وجدانهای خفتۀ آنان را بیدار کند که ای جادوگران!ای خادمان رژیم فاسد!ای مزدوران ستمگران!بر خدا دروغ میبندید به جادوی خویش غره نشوید تا رسالت مرا تکذیب کنید.به زودی به عذاب خدا گرفتار میآیید،زیرا هر کس را که خدا نعمتی داده باید که شکر آن نعمت به جای آورد،اگر نه،نعمتش به محنت بدل میگردد و موجب هلاکتش میشود.
[62]
فَتَنٰازَعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ پس در کار خود به مشاورت پرداختند.» بعضی سخن موسی را تأیید و تصدیق و برخی تکذیب کردند.
وَ أَسَرُّوا النَّجْویٰ
و پنهان رازها گفتند.» /7 معلوم میشود دربارۀ تصمیمی اتفاق کرده بودند ولی آن را مخفی میداشتند.
بعضی از مفسّران نوشتهاند که تصمیمشان آن بود که اگر موسی بر آنان غلبه کند در برابر او خاضع شوند.ولی از قدرت فرعون در هراس بودند.
[63]
قٰالُوا إِنْ هٰذٰانِ لَسٰاحِرٰانِ یُرِیدٰانِ أَنْ یُخْرِجٰاکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِمٰا وَ یَذْهَبٰا بِطَرِیقَتِکُمُ الْمُثْلیٰ گفتند:این دو جادوگرانی هستند که میخواهند به جادوی خویش شما را از سرزمینتان برانند و آیین برتر شما را براندازند.»
ص :151
چنین برمیآید که طاغوت از گرایش مردم به موسی بیم داشت از این رو میکوشید میان آن دو و مردم جدایی افکند.پس ادعا کرد که موسی و هارون جادوگری را در راه نیل به اهداف سیاسی به کار میبرند و قصدشان آواره ساختن شماست از وطنتان.و این شیوۀ همۀ طاغوتان است.و نیز مردم را از چیز دیگری هم ترساند و علماء سوء همین روش را در یاری نظامات فاسد به کار میگیرند که به مردم خود گویند شما را آیینی است والا و ارجمند ولی موسی و هارون میخواهند آن آیین را تباه کنند.
[64]
فَأَجْمِعُوا کَیْدَکُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا شما تدبیرهای خود گرد کنید و در یک صف بیاید.» میخواهد-آن سان که همه طاغوتان چنین کنند-میان مردم اتحادی بر ضد موسی و هارون پدید آورد. /7 اتحادی بر اساس باطل.از این رو گفتند:
وَ قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلیٰ
کسی که امروز پیروز شود،رستگاری یابد.» ما اکنون در حال مبارزه هستیم،مبارزهای سخت.لحظاتی سرنوشت ساز.
ما میخواهیم همۀ شما جادوگران حیلهگر متحد شوید و در یک صف درآیید.تا بر این متمردین غالب گردیم.اینها شبیه همان سخنانی است که واعظان درباری مزدور بر زبان میآورند و فکری است که آنها رواج میدهند.
قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِمّٰا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمّٰا أَنْ نَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقیٰ (65) قٰالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذٰا حِبٰالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعیٰ (66) فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسیٰ (67) قُلْنٰا لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ اَلْأَعْلیٰ (68) وَ أَلْقِ مٰا فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ مٰا صَنَعُوا إِنَّمٰا صَنَعُوا کَیْدُ سٰاحِرٍ وَ لاٰ یُفْلِحُ اَلسّٰاحِرُ حَیْثُ أَتیٰ (69) فَأُلْقِیَ اَلسَّحَرَةُ سُجَّداً قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ هٰارُونَ وَ مُوسیٰ (70) قٰالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ اَلَّذِی عَلَّمَکُمُ اَلسِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ اَلنَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَیُّنٰا أَشَدُّ عَذٰاباً وَ أَبْقیٰ (71) قٰالُوا لَنْ نُؤْثِرَکَ عَلیٰ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ اَلْبَیِّنٰاتِ وَ اَلَّذِی فَطَرَنٰا فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ إِنَّمٰا تَقْضِی هٰذِهِ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا (72) إِنّٰا آمَنّٰا بِرَبِّنٰا لِیَغْفِرَ لَنٰا خَطٰایٰانٰا وَ مٰا أَکْرَهْتَنٰا عَلَیْهِ مِنَ اَلسِّحْرِ وَ اَللّٰهُ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ (73)
ص :152
67[فاوجس]
:احساس کرد و در خویش یافت.
71[من خلاف]
:یعنی دست راست و پای چپ قطع میگردد و یا بر عکس تا در توازن بدن خلل ایجاد شود و این عذاب در صورتی که آدمی زنده باشد دردناکتر است.
[جذوع]
:اصول و ریشهها.
72[لن نؤثرک]
:تو را ترجیح نمیدهیم و برنمیگزینیم.
موسی با سخنان خود قلب ساحران را لرزاند.آن گاه پذیرفت که با آنان
ص :153
تحدی و مبارزه کند و گفت که آنها نخست کار خویش بیاغازند.این گونه مبارزه طلبیها را نزد دیگر پیامبران هم میبینیم و خود بارزترین دلیل بر صحت نبوت آنهاست و معلوم میدارد که به عالم غیب وابستهاند.
جادوگران با مشتی ریسمان و عصا آمده بودند و با مهیا کردن محیط که خود از همان اعمال جادوگرانه است به آنان تلقین کردند که اینها مارانند و هم اکنون به جنبش در میآیند.در حالی که حقیقت نبود.آنچه حقیقت بود عصای موسی بود که به ناگاه همه آنچه را جادوگران به جادو ساخته بودند،نابود کرد.ساحران که از حقیقت آگاه شدند ایمان آوردند و در برابر پروردگارشان به سجده در آمدند.
این برای ما عبرتی است،زمانی که خود با حقیقت همراهیم و مخالفان را جز خیال باطل چیزی در دست نیست.به زودی خواهیم دید که چهسان حقیقت باطل را خواهد بلعید.
زمانی که ساحران سجده کردند و ایمان آوردند فرعون زبان به تهمت گشود.تا برای قتل و تعذیب آنان وجهی بیابد.ولی آنان نیز با استواری در مقابلش ایستادند.
[65]
قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِمّٰا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمّٰا أَنْ نَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقیٰ گفتند ای موسی آیا تو میافکنی یا ما نخست بیفکنیم.» یعنی تو شروع میکنی یا ما شروع کنیم؟ [66]
موسی از آنان خواست که آنان آغاز کنند و این معارضهای عظیم بود.
قٰالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذٰا حِبٰالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعیٰ
گفت:شما بیفکنید،ناگهان از جادویی که کردند،چنان در نظرشان آمد که آن ریسمانها و عصاهاشان به هر سوی میدوند.» یعنی کاری کردند که خیال موسی را بر انگیخت و به طریق اولی در خیال
ص :154
آن جمع نیز تصرف نمودند.
از این بر میآید که سحر همانا تأثیر روانی در انسان است از خلال انگیزش خیال او و هدف آن گمراه ساختن است و عاقبتش خسران.نخستین چیزی که به فکر ساحران میگذرد سیطره بر نفس حاضران است.و این جوّ را با یک سلسله حرکات و یک سلسله حرفها و قصهها ایجاد میکنند.بعضی از آنان از قوای اجنه و بعضی از علوم غریبه سود میجویند.ساحران جماعتی هستند مزدور که علمشان در خدمت شهواتشان است.برای استحکام سلطۀ ستمگران.درست مانند همان نویسندگان مزدور که قلم خود را برای سلطه ظالمان به کار میبرند.
این است حقیقت سحر.خیالاتی است که میخواهد در برابر حق پایداری کند ولی نتواند.از واژههای«ریسمانها و عصاها»بر میآید که سحر جز تأثیر روانی نیست و در ماهیت آن شیء که موضوع سحر است تغییری حاصل نمیشود. /7 از تعبیر قرآنی که میگوید«چنان در نظرش آمد که آن رسنها و عصاها به هر سو میدوند» این معنی به خوبی روشن میشود.
[67]
موسی در حالی معارضه را آغاز کرد که میدانست که خود بر حق است و آنان بر باطل.ولی باز هم ترس او را گرفت.
فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسیٰ
موسی خویشتن را ترسان یافت.» چرا موسی ترسید؟ این آیه را دو تفسیر است:
نخست آن که:موسی هم بشر است و مانند دیگر افراد بشر دارای غریزۀ ترس است.پس میتواند از چیزی بترسد و ترسید هم.قرآن هر گاه سخن از معجزۀ پیامبران میگوید به گونهای به ضعف آنها که از جنبۀ انسانیشان نشئت میگیرد اشاره میکند.مانند خوف،عجله،جزع و زیر فشار قرار گرفتن.ولی این حالات به زودی از میان میروند و قدرت اعجاز نبوت آشکار میشود.این امر بدین منظور است که بشر نپندارد که اعجاز از ذات نابغه آسای آنان سرچشمه میگیرد.
دوم آن که:ترس موسی از این بود که مبادا ساحران قلوب مردم را تسخیر کنند و دیگر اعجاز او سودبخش نیفتد.
ص :155
[68]
قُلْنٰا لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلیٰ گفتیم مترس که تو برتر هستی.» این آیه نظر دوم را تأیید میکند و به موسی اطمینان میدهد که غلبه با اوست و نباید از شکست بترسد.مردان خدا همواره در چنین وضع روحی هستند.بیم آن دارند که وسایل ارتباط جمعی /7 و فرهنگ گمراه کننده قلوب مردم را فاسد کنند و جایی برای ارشاد آنان باقی نگذارند.ولی باید بر خوف خود غلبه جویند و به قلم و بیان خود اعتماد داشته باشند و یقین کنند که در این پیکار همواره حق است که بر باطل غالب میشود.
[69]
وَ أَلْقِ مٰا فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ مٰا صَنَعُوا آنچه در دست داری بیفکن تا هر چه را که ساختهاند ببلعد.» عصای موسی به بلعیدن آن رسنها و چوبدستها آغاز کرد و هم وجود مادی آنها را نابود کرد و هم آثار روانی آنها را.
إِنَّمٰا صَنَعُوا کَیْدُ سٰاحِرٍ وَ لاٰ یُفْلِحُ السّٰاحِرُ حَیْثُ أَتیٰ
آنان حیلۀ جادوان ساختهاند و جادوگر هیچگاه پیروز نمیشود.» آن سان که تاریکی از نور منهزم میشود باطل هم از برابر حقیقت میگریزد.
جادو هم در برابر معجزه پایداری نتواند و خدای تعالی دربارۀ جادوگران چنین فرموده که«آنان جز به فرمان خدا به کس زیانی نرسانند».
و به همین سبب است که میفرماید جادوگر پیروز نگردد و در آخرت هم به عذاب الیم گرفتار میآید.
[70]
درست است که جادوگر را جز خسران عاقبتی نیست ولی تا کی و با چه شرایطی؟تا زمانی که به همان پیشۀ انحرافی خود ادامه دهد.اما اگر توبه نمود و به خدا ایمان آورد و از رسول پیروی کرد،مسلما عاقبتش خیر خواهد شد و این ما را بدین اصل اخلاقی رهبری میکند که هر کس در گرو عمل خویش است.و در سعادت او رنگ و نژاد را تأثیری نیست.
موسی از ساحران طلب کرد که آنان نخست بیفکنند تا اثر پیروزیاش در
ص :156
روح فرعون عمیقتر باشد و جادوگران جادوی /7 خود را که هنوز از قدرت آن سرخوش بودند یکباره ناچیز بنگرند.
مسلما نتیجه هم مهم و عظیم جلوه نمود و اثر معجزۀ موسی در اعماق قلب آنان جای گرفت.
فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ هٰارُونَ وَ مُوسیٰ
ساحران به سجده افکنده شدند.گفتند به پروردگار هارون و موسی ایمان آوردیم.» تأثیر چنان قوی بود که جادوگران در مقابل نور حقیقت به سجده در آمدند.
گویی خود نمیخواستند سجده کنند ولی بدون اراده پیشانی بر زمین نهادند.سجود اوج عبودیت و خضوع در برابر خداست.این سجود از نوع سجودهای در معبد نبود.
سجودی بود بسی برتر از آن.اعتراف به عبودیت در برابر اللّٰه بود.
سؤال این است که چرا آنها گفتند«خدای هارون و موسی»در حالی که موسی بود که با ساحران معارضه میکرد و او بود که عصا را افکند و مار شد.
این امر به دو سبب است:
اول آن که:هارون به نام موسی سخن میگفت و در میان اسباط معروفتر بود.
دوم آن که:جانشینی و رهبری هارون تأیید میشود و این گونه هشدارها در لحظات دشوار اتفاق میافتد.مثلا رسول اللّٰه به هنگام دخول در مکه پرچم پیروزی را به دست علی داد و گفت:امروز روز رحمت و بخشایش است.امروز باید حریم مردم از تجاوز مصون بماند،و نیز ورود به مدینه را به تعویق انداخت تا علی(ع)هم از راه رسید.
رسول اللّٰه با این اعمال میخواست مقام علی را نسبت به نبوت بیان دارد و نقش او را را در رهبری امت مشخص سازد.
[71]
ولی آیا فرعون به حق اعتراف کرد و به شکست خویش اذعان نمود.
یا حتی این اجازه را به دیگران داد.هرگز! قٰالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ فرعون گفت:آیا پیش از آن که شما
ص :157
را رخصت دهم به او ایمان آوردید؟» نظام حکومتی فرعون نظام دیکتاتوری بود و میبینیم که چگونه طغیان فرعون را به جایی رساند که مردم را از آزادی عقیده محروم ساخت.
اما ایمان به خدا در برابر دیکتاتوری به مقاومت میپردازد و نعمت استقلال ارزانی میدارد.
هنگامی که فرعون دید که ساحران از او بریدهاند،آهنگ آن کرد که از ایشان انتقام بگیرد،پس گفت:
إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ
او بزرگ شماست که به شما جادوگری آموخته است.» شیوۀ طاغوتان نسبت به مؤمنین این است که چون در حجت فرومانند بکوشند تا چیزی به آنها بچسبانند و تهمت و افترا زنند.فرعون هم چنین کرد سپس تهدید نمود که:
فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَیُّنٰا أَشَدُّ عَذٰاباً وَ أَبْقیٰ
دستها و پاهایتان را از چپ و راست میبرم و بر تنه درخت خرما بر دارتان میکنم تا بدانید عذاب کدامیک از ما سختتر و پایندهتر است.» بر دار کردن یکی از گونههای شکنجه است که سابقهای دیرساله دارد.و آن چنان بود که شخص را بر چوبی صلیب مانند وامیداشتند و /7 بر دستها و پاهای او میخ میکوبیدند.و او هم چنان گرسنه و تشنه و مجروح میماند تا بمیرد.
فرعون علاوه بر دار آنها را به قطع دست و پای هم وعده داد.و ای بسا خیالهای دیگر هم داشت،مثل بد نام کردن موسی و هارون و تهمتهای ناروا زدن حتی پس از مرگ از این رو میگوید«تا بدانید که عذاب کدامیک از ما سختتر و پایندهتر است».
[72]
ولی آنان سخت مقاومت کردند و هر مؤمنی باید که در برابر طاغوتان و جبابرۀ زمان این گونه باشد.
ص :158
قٰالُوا لَنْ نُؤْثِرَکَ عَلیٰ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ الْبَیِّنٰاتِ وَ الَّذِی فَطَرَنٰا
گفتند:
سوگند به آن که ما را آفریده است که تو را بر آن نشانههای روشن که دیدهایم ترجیح نمیدهیم.» یعنی برای ما پرده از چهرۀ حقیقت بر افتاده است و هر که چهرۀ تابان حقیقت را بنگرد عاشق آن شود.پس:
فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ إِنَّمٰا تَقْضِی هٰذِهِ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا
هر چه خواهی حکم کن که رواج حکم تو در زندگی این جهانی است.» بدین قرار بر مؤمن واجب است که برای تحمل عواقب ایمانش و استقلالش مهیا باشد.
این سؤال پیش میآید که این ساحران چگونه به این سرعت به این پایه از ایمان رسیدند؟یعنی تا جایی که از جان گذشتند و در برابر سلطان جایر سخن حق گفتند.
پاسخش این است:
اولا:حقایق هم چنان غامض باقی میمانند تا قلب به آن حقیقت بزرگ برسد و آن حقیقت بزرگ خداست.چون انسان خدا را شناخت کوههای یخ که روی قلب او را گرفتهاند،آب میشوند و او آن گاه حقایق را بیپرده و آشکارا خواهد دید.
آیا خدای سبحان آفرینندۀ آسمانها و زمین و همۀ خلایق نیست؟همچنین شناخت او سر هر علم و سرچشمۀ هر معرفت است.
آن ساحران هم هنگامی که به خدا ایمان آوردند به طور مسلم به قیامت و هر چه مربوط به آن است معترف شدند.
ثانیا:طریق ایمان به یک حقیقت معین پر از موانع و فشارهای روحی است ولی انسان اصرار دارد که از آنها بگذرد،اگر به ایمان خالص دست یابد همۀ مشکلات راه برایش آسان خواهد شد.
ساحران هم هنگامی که به خدا ایمان آوردند دیگر به ترغیب و ترهیب یا
ص :159
وعد و وعید فرعون ارجی ننهادند.از آن اعتباری که نزد فرعون داشتند چشم پوشیدند ولی از حضیض دنیا به اوج عالم بالا بال گشودند.
و در نتیجه به این مرتبۀ والا رسیدند.آری حرف ایمان آنها در این شرایط به مفهوم رویارویی با سلطههای شهوت و زور با همۀ ابعاد آن است.آنها در لحظهای حسّاس که خداوند در دلهایشان تجلّی یافت پس از آمادگی برای فداکاری و چشمپوشی از همه چیز در راه خدا و حقّی که خود،آن را دیدند همۀ این مراحل را پیمودند.
ثالثا:آنان اگر هم طاغوت را میپرستیدند از اعماق دل نبود بلکه به دلالت عقل و وحی ضمیر دریافته بودند که پرستش کسی چون فرعون یک جرم عظیم است معجزۀ موسی چون تازیانهای بود که و جدان خفتۀ ایشان را بیدار ساخت /7 و ناگهان به سجده در آمدند و گفتند:
[73]
إِنّٰا آمَنّٰا بِرَبِّنٰا لِیَغْفِرَ لَنٰا خَطٰایٰانٰا وَ مٰا أَکْرَهْتَنٰا عَلَیْهِ مِنَ السِّحْرِ اینک به پروردگار خویش ایمان آوردیم تا از خطاهای ما و آن جادوگری که ما را بدان واداشتی در گذرد.» اگر این ایمان و این آرزوی آمرزش،عذاب و بر دار شدن را در پی داشته باشد،به جان میتوان خرید.این یک ایمان حقیقی است که ایمان آورنده را برای هر کیفری مهیا میسازد.
اگر چه آمرزش پروردگارشان را به طور عام خواستار بودند ولی از گناه جادوگری به طور مشخص نام بردند،زیرا به ابعاد فساد انگیز آن آشنا بودند و میدانستند تا چه حد سبب گمراهی مردم میشود و وسیلهای است برای مبارزه با ادیان الهی.
وَ اللّٰهُ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ
خدا بهتر و پایدارتر است.» این در جواب فرعون است که میگفت:عذاب من سختتر و پایدارتر است.اکنون اینان میگویند که تو و عذابت زوالپذیر هستید.تنها باقی لا یزال ذات احدیت است.
ص :160
إِنَّهُ مَنْ یَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لاٰ یَمُوتُ فِیهٰا وَ لاٰ یَحْییٰ (74) وَ مَنْ یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ اَلصّٰالِحٰاتِ فَأُولٰئِکَ لَهُمُ اَلدَّرَجٰاتُ اَلْعُلیٰ (75) جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ مَنْ تَزَکّٰی (76) وَ لَقَدْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبٰادِی فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی اَلْبَحْرِ یَبَساً لاٰ تَخٰافُ دَرَکاً وَ لاٰ تَخْشیٰ (77) فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِیَهُمْ مِنَ اَلْیَمِّ مٰا غَشِیَهُمْ (78) وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ مٰا هَدیٰ (79) یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ قَدْ أَنْجَیْنٰاکُمْ مِنْ عَدُوِّکُمْ وَ وٰاعَدْنٰاکُمْ جٰانِبَ اَلطُّورِ اَلْأَیْمَنَ وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکُمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْویٰ (80) کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ لاٰ تَطْغَوْا فِیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبِی وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَویٰ (81) وَ إِنِّی لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اِهْتَدیٰ (82)
77[درکا]
:یعنی دست یافتن فرعون به تو.
78[فغشیهم]
:یعنی آن قدر آب به ایشان رسید که در برشان گرفت و پوشاندشان.
ص :161
خلاصۀ رسالتهای پیامبران که در قرآن مکرر آمده است این است که آدمی گروگان عمل خویش است و عاقبت مجرمان آتش است آتشی که در آن نه میمیرند و نه زندگی میکنند در حالی که سرانجام پرهیزگاران بهشتی است که در نهرهایش آب روان است.نتیجۀ عمل محدود به آخرت نیست،بلکه گاه انسان نتیجۀ عمل خود را در دنیا میبیند.همانگونه که فرعون هم بخشی از کیفر اعمال خود را در این جهان دید،یعنی در آب غرق شد.
از این روست که خدای تعالی بنی اسراییل را از طغیان و کفران نعمت بر حذر میدارد تا مورد غضب او واقع نشوند.اما اگر انسان اندکی منحرف شود در رحمت و توبۀ صادق برای او هم چنان مفتوح است.
[74]
إِنَّهُ مَنْ یَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لاٰ یَمُوتُ فِیهٰا وَ لاٰ یَحْییٰ هر آینه هر کس که گنهکار نزد پروردگارش بیاید جهنم جایگاه اوست که در آنجا میمیرد و نه زندگی میکند.» کسی که تا پایان عمر هم چنان گنهکار بماند سرنوشتش جهنم است.تعبیر «له /7 جهنم»از این روست که گناهکار با عمل ناصالح خود گویی جهنم را خریده است پس جهنم ملک اوست.
آیا مدت توقف در آتش چه زمانی خواهد بود؟در تمام این مدت مجرمان را
ص :162
حالتی است میان مرگ و حیات و هم چنان به عذاب الهی معذب است.
در حدیث آمده است که اهل آتش نزد مالک جهنم میآیند و مدت هفتاد سال در برابر او عجز و لابه میکنند تا اندکی از عذابشان بکاهد و مالک به جزع و زاری آنها گوش نمیدهد.پس میگویند که ما زندگی نمیخواهیم و مالک باز هم پاسخ نمیدهد.سپس ندا میآید که شما در اینجا خواهید ماند و رهایی از آن ندارید.آنان مأیوس میشوند و از مالک میخواهند که اجازه دهد به سبب غفلتی که کردهاند گریه کنند.اجازه صادر میشود و آنها مدت هزار سال به حال خود میگریند.
[75]
حال مؤمنان درست بر عکس این است.
وَ مَنْ یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصّٰالِحٰاتِ
و آنان که با ایمان نزد او آیند و کارهای شایسته کنند.» یعنی تا زمان مرگ هم چنان اعمال شایسته میکردهاند،پاداشی جز بهشت ندارند.
فَأُولٰئِکَ لَهُمُ الدَّرَجٰاتُ الْعُلیٰ
صاحب درجاتی بلند باشند.» هر عمل صالح در این جهان سبب فرا رفتن درجتی است در آن جهان.و در حدیث آمده است فاصلۀ میان درجهای و درجۀ دیگر به قدر فاصلۀ آسمان تا زمین است.
[76]
جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا بهشتهای جاویدان که در آن نهرها روان است و همواره در آنجا باشند.» خلود و جاویدانی عالیترین موهبت انسان است.
وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ مَنْ تَزَکّٰی
و این است پاداش پاکان.» /7 بزرگترین و دشوارترین مسئولیت بشر در این دنیا این است که خویشتن را تزکیه کند و آثار شرک را از خود دور سازد.و این آثار عبارتند از بخل و تنبلی و انزجار و ترس از غیر خدا.و کسی که در این دنیا خود را پاکیزه نسازد به نسبت رذایل و انحرافاتش در جهنم خواهد ماند.زیرا فقط پاکشدگان به بهشت میروند.
ص :163
راه پاکی تزکیه است در دنیا و اگر در دنیا نشد پاک شدن به وسیلۀ آتش است در آخرت.
[77]
پس از پیروزی موسی بر فرعون و شکست جادو و غلبۀ معجزۀ خدای تعالی موسی را امر به خروج از مصر کرد.
وَ لَقَدْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبٰادِی
به موسی وحی کردیم که بندگان ما را شب هنگام بیرون ببر.» «ساری»روندۀ در شب است و«سارب»رونده در روز.خدا موسی را فرمان داد که قوم خود را در شب حرکت دهد تا فرعون و لشکریانش نفهمند.
با آن که شمارۀ بنی اسراییل هفتصد هزار نفر بود.ولی هیچ یک از آنها راز را افشاء نکردند.و از این رو خداوند آنها را بندگان خود خواند.زیرا در اخلاص به پایهای رسیده بودند که شایستۀ این عنوان شوند و خدا بر ایشان در دریا راهی خشک باز کند.
فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً
و برایشان در دریا گذرگاهی خشک بجوی.» چون موسی عصای خود بر دریا زد دریا شکافت و آب در دو سوی راه چون کوهی بایستاد و میان آن راهی خشک پدید آمد.
لاٰ تَخٰافُ دَرَکاً
مترس که بر تو دست یابند.» یعنی هرگز آنان به تو دست نخواهند یافت.
وَ لاٰ تَخْشیٰ
و بیم به دل راه مده.» یعنی از غرق شدن مترس.
[78]
فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فرعون و لشکرهایش از پی ایشان روان شد.» چون صبح بر دمید و قضیه روشن شد.فرعون و لشکریانش سوار شده از پی بنی اسراییل برفتند تا مگر به آنها رسند.چون به دریا رسیدند موسی و بنی اسراییل را دیدند که از میان دریا میگذرند.اینان نیز از پی آنها به دریا درآمدند.فرعون را دیدۀ
ص :164
بصیرت چنان کور شده بود که نمیدانست این یک معجزه است.امواج دریا فرعون و لشکرش را در خود فرو برد.
فَغَشِیَهُمْ مِنَ الْیَمِّ مٰا غَشِیَهُمْ
دریا چنان که باید آنان را در خود فروپوشید.» تعبیر قرآنی این است که وضعی که فرعون و لشکریانش در آن گرفتار آمده بودند چنان وحشتانگیز بود که به وصف در نمیگنجد.
[79]
عبرتی که از این وضع میگیریم این است که:
وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ مٰا هَدیٰ
فرعون،قومش را گمراه کرد نه راهنمایی.» آری،این داستان به اینجا انجامید که ضلالت حاکم چگونه باعث ضلالت مردم خواهد شد.
[80]
برای این که بنی اسراییل طغیان نکنند و نعمتی را که خدا به آنها داده است از یاد نبرند خداوند یادآوریشان میکند:
یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ قَدْ أَنْجَیْنٰاکُمْ مِنْ عَدُوِّکُمْ وَ وٰاعَدْنٰاکُمْ جٰانِبَ الطُّورِ الْأَیْمَنَ
ای بنی اسراییل!شما را از دشمنتان رهانیدیم و با شما در جانب راست کوه طور وعده نهادیم.» /7 امنیت مهمترین اساس هر تمدنی است،در حالی که وحی و قوانین الهی سبب عزت و رستگاری امت است.
خدا بر بنی اسراییل منت مینهد که آنها را نجات بخشید و در جانب طور با آنان وعده نهاد.
وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْویٰ
و برایتان منّ و سلوی نازل کردیم.» «منّ»گونهای شیرینی است و«سلوی»مرغ بریان است که برای آنها از آسمان نازل میشد.
[81]
هدف نعمتهای خدا سعادت بشر است ولی گاهی هم سبب انحراف او میشوند.از این رو خدای تعالی بنی اسراییل را بر حذر میدارد و میگوید:
ص :165
کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ لاٰ تَطْغَوْا فِیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبِی
از چیزهای پاکیزهای که شما را روزی دادهایم بخورید و از حد در مگذرانیدش.تا مبادا خشم من به شما رسد.» غضب خدا عذاب شدید اوست در دنیا و آخرت.
وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَویٰ
هر کس که خشم من به او برسد در آتش افتد.» پناه میبریم به خدا از غضب او.گویی چون کسی به عذاب او گرفتار آید یکباره از فراز کوهی در ته درهای سقوط میکند.البته این تمثیلی بیش نیست و واقع امر بسی وحشتناکتر از این است.
[82]
وَ إِنِّی لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اهْتَدیٰ هر کس که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته کند و به راه هدایت افتد میآمرزمش.» طبیعت انسان این است که هر گاه احساس نعمت کند سر به طغیان برمیدارد.ولی راه توبه همواره در پیش پای او گشاده است.چون به سبب غفلت مرتکب خطایی شود و پس از آن پشیمان شود و توبه کند خدا را آمرزنده خواهد یافت.ولی در صورتی که توبهاش راستین باشد نه دروغ و از روی ریا.
در بعضی از روایات آمده است که هدایت در اینجا به معنی ولایت است.
شایسته است که انسان به خدا ایمان آورد و پس از توبه کارهای نیک انجام دهد و در جستجوی رهبری باشد.زیرا عمل صالح جز به ولایت کامل نگردد.ولایت یعنی امامی که او را به راه راست هدایت کند،نه مانند فرعون که گمراه کننده بود.این است راه توبۀ واقعی و این است معنی کلمۀ شفاعت.
وَ مٰا أَعْجَلَکَ عَنْ قَوْمِکَ یٰا مُوسیٰ (83) قٰالَ هُمْ أُولاٰءِ عَلیٰ أَثَرِی وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضیٰ (84) قٰالَ فَإِنّٰا قَدْ فَتَنّٰا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ أَضَلَّهُمُ اَلسّٰامِرِیُّ (85) فَرَجَعَ مُوسیٰ إِلیٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ لَمْ یَعِدْکُمْ رَبُّکُمْ وَعْداً حَسَناً أَ فَطٰالَ عَلَیْکُمُ اَلْعَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ یَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِی (86) قٰالُوا مٰا أَخْلَفْنٰا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنٰا وَ لٰکِنّٰا حُمِّلْنٰا أَوْزٰاراً مِنْ زِینَةِ اَلْقَوْمِ فَقَذَفْنٰاهٰا فَکَذٰلِکَ أَلْقَی اَلسّٰامِرِیُّ (87) فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ فَقٰالُوا هٰذٰا إِلٰهُکُمْ وَ إِلٰهُ مُوسیٰ فَنَسِیَ (88) أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَلاّٰ یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ قَوْلاً وَ لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً (89) وَ لَقَدْ قٰالَ لَهُمْ هٰارُونُ مِنْ قَبْلُ یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّکُمُ اَلرَّحْمٰنُ فَاتَّبِعُونِی وَ أَطِیعُوا أَمْرِی (90) قٰالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَیْهِ عٰاکِفِینَ حَتّٰی یَرْجِعَ إِلَیْنٰا مُوسیٰ (91)
ص :166
84[هم اولاء]
:اولاء جمع الّذی است یعنی الّذین.
87[بملکنا]
:یعنی ما چیزی را از امور خود در دست داریم.
[اوزارا]
:سنگینیها.
88[فنسی]
:یعنی این که موسی فراموش کرد که پروردگارش اینجاست،پس به سوی طور رفت تا بخواندش،و گفته شده است که معنایش:پس سامری فراموش کرد.یعنی ایمانی که بر او بود را ترک کرد.
90[فتنتم به]
:یعنی با این گوساله آزمایش شدید.
ص :167
موسی پیامبر خدا با پروردگارش مناجات کرد.هنوز از میعادگاه بازنگشته بود که قومش کافر شدند.آری،رهبر از میان قوم رفته بود و فرصت طلبان موقع را مناسب یافتند و به اغوای مردم پرداختند.از این آیات برمیآید که علاقۀ بنی اسراییل،به شخص موسی بود نه رسالتش.و همین امر باعث شد که پس از غیبت او تمرد کردند و به سخن جانشین او هارون هم،وقعی ننهادند.ضروری است که این علاقه دگرگون شود و علاقه به رسالت جای هر علاقۀ دیگری را بگیرد.
موسی عمل آنان را انتقاد کرد و آنان را از غضب پروردگارشان بر حذر داشت و از سبب این ارتداد پرسید.وقتی بنی اسراییل اعمال خود را توجیه کردند، موسی گفت که خدا به آنان عقل داده که نیک و بد را از هم تمیز دهند و این بزرگترین حجت است بر آنها.اما حجت دوم شخص هارون و وصی موسی بود که آنان را اندرز داد ولی قوم به سخن او گوش ندادند.
[83]
وَ مٰا أَعْجَلَکَ عَنْ قَوْمِکَ یٰا مُوسیٰ ای موسی چه چیز تو را واداشت تا بر قومت پیشی گیری؟» چرا از آنان پیش افتادی و آنان را پس پشت نهادی.
[84]
قٰالَ هُمْ أُولاٰءِ عَلیٰ أَثَرِی گفت آنها همانهایند که از پی من روانند.»
ص :168
یعنی قوم من هم چنان پیرو من هستند و راهرو راه مناند.
وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضیٰ
ای پروردگار من!من به سوی تو شتافتم تا خشنود گردی.» آنچه مرا به شتاب واداشت عشق دیدار تو بود.این آیه حکایت از عشق بسیار موسی به خدا دارد.شتاب او برای نیل به خشنودی او بود.چنین است حال کسانی که حلاوت مناجات با پروردگار را چشیدهاند و به قرب او انس گرفتهاند و خدا به قلبشان تجلی کرده.اینان پروانهوار مجذوب پرتو عشق پروردگار خود هستند.
و چون جمال محبوب خویش ببینند جمال هر کس از یاد ببرند.
از این رو رسول اللّٰه در محراب عبادت خویش هم چنان در التهاب مناجات با خدای خود بود تا وقت نماز کی در رسد و چون وقت نماز میرسید میگفت:ای بلال ما را به نماز راحت بخش.
مؤمنان صادق هم از پروردگار خود میخواهند که نور معرفت در دلهایشان بتاباند و از جمله کسانی گردند که راحت و آسودگیشان در دیدار محبوب است و همۀ عمر در ناله و زاریاند،تا مگر جمال دلآرای معشوق واقعی خویش را دمی بنگرند.و در برابر عظمت او ساجداند و راکع.شبها را به خدمت او زنده میدارند و سرشک اشتیاقشان بر چهره میغلتد و قلوبشان رهین محبت اوست...(برگرفته از صحیفۀ سجادیه ص 249) /7 و همواره این ذکر را مکرر میکنند که:
وای خداوندی که انوار قدس تو چشمان عاشقان را مینوازد و پرتو چهرۀ تو قلوب عارفان را به شوق میآورد!ای آرزوی دل مشتاقان و ای غایت آمال محبان!(همانجا) [85]
غیبت موسی فرصتی به دست فرصت طلبان داد تا به حسب منافع خود فتنهانگیزی کنند.
قٰالَ فَإِنّٰا قَدْ فَتَنّٰا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ أَضَلَّهُمُ السّٰامِرِیُّ
گفت:ما قوم تو را از پس تو آزمودیم و سامری گمراهشان ساخت.» معلوم میشود که سامری مردی منافق بوده است و همواره مترصد فرصت،تا
ص :169
بر اریکۀ فرمانروایی برجهد.جمعی فرصت طلبان و مردم ضعیف النفس هم دور او را گرفتند.گویا پیش از ظهور سامری اینان برای برافکندن موسی و خلع او از رهبری توطئه میچیدهاند.
اکنون که موسی(ع)دیر کرده بود اینان پنداشتند که موسی گرفتار آسیب شده و دیگر باز نخواهد گشت.پس دست به کار شدند تا خلیفۀ شرعی او هارون(ع) را کنار بزنند.سامری شایع کرد که موسی مرده است آن گاه برای ایشان گوسالهای ساخت که سمبل سلطه و قدرت باشد.و ایشان را به پرستش آن فرمان داد.بنی اسراییل به زر دلبستگی بسیار داشتند و نیز شرک در اعماق دلشان رسوخ کرده بود.
آیا اینان همانهایی نبودند که از پیامبر خود خواسته بودند که برای ایشان خدایی بسازد تا عبادتش کنند.
این اقدام سامری از یک سو هم برای نهضت موسی خالی از فایدتی نبود.
زیرا اگر سامری پرده از کار خود برنگرفته بود هم چنان به صورت یک فرد منافق و خرابکار در میان قوم باقی میماند و بسا زیانهای دیگر به بار میآورد و ضربههای دیگر میزد.
[86]
فَرَجَعَ مُوسیٰ إِلیٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً موسی خشمگین و پر اندوه نزد قومش بازگشت.» خشمگین از قوم به سبب عملی که مرتکب شده بودند.
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ لَمْ یَعِدْکُمْ رَبُّکُمْ وَعْداً حَسَناً
و گفت:ای قوم من!آیا پروردگارتان شما را وعدههای نیکو نداده بود.» از این وعدهها بود:بازگشت به سرزمین مقدس و فرود آمدن در طرف راست طور و برکت و اینکه اگر پایداری ورزید تمدن از دست رفتۀ شما را به شما باز میگرداند؟ أَ فَطٰالَ عَلَیْکُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ یَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِی آیا درنگ من به دراز کشید یا خواستید که خشم پروردگارتان به شما فرود آید که وعدۀ مرا خلاف کردید.»
ص :170
مسلما بنی اسراییل خود در برابر پروردگارشان تحدی نکرده و به منازعه برنخاسته بودند تا مشمول غضب او گردند بلکه پیروی از سامری کرده بودند.یا فریب او را خورده بودند و این گناهی درخور بخشایش بود.
[87]
قٰالُوا مٰا أَخْلَفْنٰا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنٰا وَ لٰکِنّٰا حُمِّلْنٰا أَوْزٰاراً مِنْ زِینَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْنٰاهٰا گفتند:ما به اختیار خویش وعدۀ تو خلاف نکردیم بارهایی از زینت آن قوم بر دوش داشتیم،آنها را در آتش بیفکندیم.» و این انحراف از جانب شخص دیگری بود.سامری بود که طلاها و نقرههای ما را که از فرعونیان گرفته بودیم از ما بستد و از آن گوسالهای زرین ساخت.معلوم است که قوم موسی میخواهند عمل خود را توجیه کنند و بار مسئولیت از دوش خود بردارند.
فَکَذٰلِکَ أَلْقَی السّٰامِرِیُّ
و سامری نیز بیفکند.» /7 سردستۀ گروه فرصت طلبان جدایی طلب که غالبا در میان هر نهضتی نظایر آن را توان یافت.از این آیه بر میآید که سامری تنها نبوده که قوم را به گمراهی کشیده.اینان گروهی توطئهگر بودند ولی سامری رهبری آنها را به عهده داشته.
در معنی«سامری نیز بیفکند»چند وجه است یکی آن که در قلوب آنها تخم خدعه و فریب افکند.یا آن که سامری بود که زینت قوم در آتش افکند یا آن که سامری هر چه زر و سیم داشت در آتش انداخت.
[88]
فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ و برایشان تندیس گوسالهای که نعرۀ گاوان را داشت بساخت.» یعنی جسد مردهای که عاری از زندگی بود ولی از آن بانگ گاو بیرون میآمد.
دربارۀ گوسالۀ سامری اقوال مفسرین مختلف است.بعضی میگویند که گوساله حرکت میکرد،زیرا سامری از جای پای جبرییل مشت خاکی برداشته بود جبرییل سوار بر اسب آمده بود تا اسبان فرعونیان را که از رفتن به دریا واپس میکشیدند ترغیب کند که به دریا بروند.خاکی که اسب جبرییل بر آن قدم مینهاد
ص :171
تکان میخورد.سامری آن مشت خاک را با خود داشت و در درون تندیس گوساله افکند و گوساله هم حرکت میکرد و هم چون گاو نعره میکشید.
بعضی دیگر گویند که گاو را به گونهای تعبیه کرده بودند که حاضران فقط سرش را میدیدند و شخصی از پشت آن در آن میدمید و صدای آن باد چون نعرۀ گاوان از دهانش بیرون میآمد...البته وقتی که باد میوزید همان صدا میداد.
فَقٰالُوا هٰذٰا إِلٰهُکُمْ وَ إِلٰهُ مُوسیٰ فَنَسِیَ
و گفتند:این خدای شما و خدای موسی است و موسی فراموش کرده بود.» [89]
ولی آیا عذر آوریهای بنی اسراییل و توجیهاتی که میکردند نزد خدا قبول افتاد.هرگز...دو دلیل وجود داشت که ادعای آنان را باطل میکرد:
اول:عقل،پس عاقلان اگر فکرشان را به کار اندازند به سوی خدا هدایت خواهند شد.
أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَلاّٰ یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ قَوْلاً وَ لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً
آیا نمیدیدند که هیچ پاسخی به سخنشان نمیدهد و هیچ سود و زیانی برایشان ندارد.» /7 از صفات خدا چه دارد،آن که نه میجنبد و نه ارادۀ سود و زیان تواند کرد؟ [90]
دوم:رهبری الهی.
وَ لَقَدْ قٰالَ لَهُمْ هٰارُونُ مِنْ قَبْلُ یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمٰنُ فَاتَّبِعُونِی وَ أَطِیعُوا أَمْرِی
هارون نیز پیش از این به آنها گفته بود:ای قوم من شما را به این گوساله آزمودهاند.پروردگار شما خدای رحمان است.از پی من بیایید و فرمانبردار من باشید.» هارون آنها را به اطاعت خود خواند و به عنوان یک رهبر دینی،برای آنها توضیح داد که آنچه سامری و جماعتش ادعا میکنند باطل است.
از آیه برمیآید که مبارزه میان خط نبوت که موسی و هارون رهبری آن را داشتند و خط جاهلی به رهبری سامری سخت شکل گرفته بود.شاید رهبران خط جاهلی همان پیشوایان بنی اسراییل قبل از ظهور موسی بودند.مانند قوم بنی امیه که
ص :172
پیش از ظهور حضرت رسول در مکه صاحب سلطه و مزایایی بودند و اسلام بر آن مزایا و سلطه خط بطلان کشید.
[91]
قٰالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَیْهِ عٰاکِفِینَ حَتّٰی یَرْجِعَ إِلَیْنٰا مُوسیٰ گفتند که ما همواره به پرستش او مینشینیم تا موسی به نزد ما بازگردد.» به نظر من وابستگی و تعلق خاطر بنی اسراییل به موسی بیشتر از تعلق خاطر و وابستگی آنها به امر رسالت او بود.مثلا موسی برادر خود هارون را به عنوان وصی و جانشین که امتداد رسالت او بود بر آنها برگماشت ولی بنی اسراییل به سخن او گوش فرا ندادند و هر چه آنها را از پرستش گوساله منع کرد به او گوش نسپردند تا موسی خود بازگشت.
این فتنه برای بنی اسراییل مفید بود،چه،گروههایی را جدا کرد که هنوز رسوبات جاهلیت در آنها وجود داشت در برابر گروههای اصلاح طلب دیگری که در ایمانشان صادق و مؤمن بودند.دومین فایده این که دژبندیی بود علیه انحرافات فکری و اجتماعی که در آینده در مسیرشان قرار میگرفت که این پس از زمانی بود که موسی در میان آنها حضور نداشت.
طبیعت انسان این است که همواره بر گرد محور اشیاء بی ارزش بچرخد و چون بخواهد خود را به درجۀ عالی ایمان فرابرد با مشکلاتی رو به رو خواهد شد.
بشر برای این که از آنچه طبیعت اوست ببرد و به آنچه عزت و اعتلای او بدان وابسته است بگراید نیاز به تربیت و تعلیم و راهنمایی دارد.
اگر انسان را هم چنان اسیر طبیعتش رها سازند ای بسا تا درۀ ژرف بت پرستی هم هبوط کند.
بنی اسراییل به چنین درۀ ژرفی در حال هبوط بودند آن گاه که موسی از میان آنها رفته بود و چون باز آمد بار دیگر از ضلالت به هدایت راه یافتند.و این عبرتی است بزرگ برای همگان.
ص :173
قٰالَ یٰا هٰارُونُ مٰا مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا (92) أَلاّٰ تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَیْتَ أَمْرِی (93) قٰالَ یَا بْنَ أُمَّ لاٰ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لاٰ بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی (94) قٰالَ فَمٰا خَطْبُکَ یٰا سٰامِرِیُّ (95) قٰالَ بَصُرْتُ بِمٰا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ اَلرَّسُولِ فَنَبَذْتُهٰا وَ کَذٰلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی (96) قٰالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی اَلْحَیٰاةِ أَنْ تَقُولَ لاٰ مِسٰاسَ وَ إِنَّ لَکَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ اُنْظُرْ إِلیٰ إِلٰهِکَ اَلَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عٰاکِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِی اَلْیَمِّ نَسْفاً (97) إِنَّمٰا إِلٰهُکُمُ اَللّٰهُ اَلَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَسِعَ کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً (98)
چون موسی به مدت چهل شب قوم خود را ترک گفت وقتی که باز گردید دید که پرستش پروردگار را رها کرده به پرستش گوساله پرداختهاند.موسی به تحقیق برخاست تا سرچشمۀ فساد را بیابد و آن را چاره کند.نخست برادر را بازخواست کرد که خلیفۀ او بود سپس بنی اسراییل را مورد خطاب قرار داد.ولی قبل از همه به سامری سرکردۀ مرتدان پرداخت و با دوراندیشی و احتیاط با او برخورد کرد.
موسی برای آن که انحرافی را که پدید آمده بود ریشهکن کند دو کار انجام
ص :174
داد:
نخست:رهبران منحرف را عزل کرد.
دوم:گوساله را که وسیلۀ این انحراف شده بود سوزاند و خاکستر آن در دریا افشاند.
موسی در چنین موقعیتی،سخت و قاطع عمل کرد،آن سان که با فرعون و جادوگران عمل کرده بود.
خصلت بشر است که اشیاء بی ارزش را محور کار خود قرار دهد.و اگر او را به حال خود گذارند تا سرحد بتپرستی هم سقوط میکند،زیرا طبع انسان همواره به جنبههای منفی متمایل است در حالی که ایمان به خدا عملی است والا و فراتر از تصرفات قوای طبیعی و نیازمند به هشدار از سوی کسی که با مقام ربوبیت رابطه داشته باشد.
بنی اسراییل هم بار دیگر به حالت بشری خود هبوط کرده بودند و به پرستش اشیاء پرداختند.وقتی در برابر زرق و برق گوسالۀ زرین قرار گرفتند نتوانستند زمام نفس خویش به دست گیرند.همۀ سخن قرآن کریم این است که بشر به درجهای از تشخیص فرا رود که از اشیاء اطراف خویش دل برکند و به خدا توجه نماید.
تعجب در این است که بعضی از مورخان برای پرستش توتم و ستاره و بت، فلسفهبافی میکنند و به برخی تعلیلات پیچیده روی میآورند در حالی که نیازی به این همه تلاش نیست زیرا همه از طبیعت انسان سرچشمه میگیرند.روزگاری بشر حیواناتی را که از آنها میترسید میپرستید مثلا فیل یا شیر را میپرستید زیرا آنها رمز قوت و بزرگی بودند امروز هم امپراتوران و پادشاهان را به عنوان نماد قدرت و قوت میپرستد.اگر ما بخواهیم به درجۀ عبادت خدا نایل گردیم باید از اشیاء چشم بپوشیم و به آفریدگار اشیاء روی آوریم و از اشیاء به ارزشها پردازیم و از شهود به
ص :175
غیب روی آوریم.
آری،بنی اسراییل به درۀ شرک سقوط کرده بودند و به آنچه سامری بر ایشان ساخته بود سر پرستش فرود آوردند.موسی(ع)نخست هارون را مورد خطاب قرار داد:
[93/92]
قٰالَ یٰا هٰارُونُ مٰا مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا* أَلاّٰ تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَیْتَ أَمْرِی گفت:ای هارون!هنگامی که دیدی گمراه میشوند،چرا از پی من نیامدی؟آیا تو نیز از فرمان من سرپیچی کرده بودی؟ سبب آن بود که:
اولا:هارون خلیفۀ او بود بر آن قوم،و رهبری شرعی بر عهدۀ او بود،پس باید نخست ماجرا را از او بپرسد.
ثانیا:موسی وقتی که پای توحید در میان میآمد از کسی ملاحظه نداشت حتی اگر آن کس وصی و خلیفه او هارون باشد.
ثالثا:موسی میخواست برای بنی اسراییل توضیح دهد که قضیۀ توحید قضیهای ساده نیست.حتی ممکن است هارون را هم به سؤال کشد یا به محاکمه.
تا ثابت شود که وظیفۀ خود را نسبت به آن انجام داده است یا نه.خدای سبحان در روز قیامت از رسولان میپرسد که امتهایشان چگونهاند؟موسی قبل از آن که به کوه طور رود،به هارون گفت که /7 (بر قوم من جانشین من باش و به راه فساد کنندگان پای منه)اکنون آمده است از نتیجۀ اقدامات او میپرسد.
اما هارون به موسی پاسخ داد که بنی اسراییل جز از تو از دیگری فرمانبرداری نمیکنند،زیرا وقتی آنان را از پرستش گوساله منع کردم گفتند ما بر آستان آن معتکف هستیم تا موسی به نزد ما بازگردد.سامری شایع کرد که تو مردهای ولی من میدانستم که بازخواهی گشت و اکنون که بازگشتهای دروغ او آشکار شد.شاید موسی میدانست که هارون در برابر شرک به خدا سخت خشمگین میشود،از این رو او را سفارش کرد که به اصلاح آنان پردازد ولی بر ضدشان اقدامی نکند.از این برمیآید که در جوامع منحرف نیاز به انقلاب هست ولی این
ص :176
انقلاب تحققش به شرایط مناسب بستگی دارد.در واقع قوم بنی اسراییل اکنون با مسئلۀ تازهای رو به رو شده و از آنجا که در هر تازهای لذت دیگر است چنان به زرق و برق گوساله فریفته شدهاند که برای انصراف از آن نیاز به زمان دارند.باید کم کم نقطههای ضعف و جنبههای منفی قضیه آشکار شود.و پس از یک سلسله روشنگریها ضربۀ انقلابی فرود آید.
[94]
وقتی که موسی هارون را مورد عتاب قرار داد و دست در سر و ریش او افکند و به سوی خود کشید هارون از برادر خود خواست که بدان سبب که قوم به حرف او گوش ندادهاند خشمگین نشود،زیرا اگر شدت عمل به خرج میداد همانا پراکنده میشدند.چه بسا چنین حرکتهای حساب نشدهای نتیجۀ منفی در پی داشته باشد.پس باید صبر کند تا موسی باز گردد.
اختلاف میان موسی و هارون در نظر اول در موضوع درک موقعیت بود نه در حکم شرعی.هارون دریافته بود که وضع به گونهای نیست که او شدت عمل به خرج دهد.موسی هم سفارش کرده بود که«اصلاح کن و از پی مفسدان قدم منه» موسی میپرسد /7 چگونه شد که هارون در برابر این انحراف بزرگ سکوت کرد.تغییر رهبری و شرک به خدا و پرستش گوساله چیزی نیست که به آسانی بتوان از کنارش گذشت.بر هارون لازم بود که در باب مقاومت در برابر انحراف به همان راهی رود که موسی رفته است ولی هنگامی که عذر هارون را شنید و دانست مصلحت را اقتضای سکوت او بوده،خشم او نیز فرو نشست.
قٰالَ یَا بْنَ أُمَّ لاٰ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لاٰ بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی
گفت ای پسر مادرم!چنگ به ریش و سر من مینداز.من ترسیدم که بگویی که تو میان بنی اسراییل جدایی افکندی و گفتار مرا رعایت نکردی.» آن زمان که موسی گفت:«اصلاح کن».
از سوی دیگر خشم ظاهری موسی برای آن بود که موقعیت را برای مردم توضیح دهد.پس آرام گرفت.
ص :177
[95]
چون موسی سخن را با برادرش به پایان آورد رو به سامری کرد.
قٰالَ فَمٰا خَطْبُکَ یٰا سٰامِرِیُّ
گفت:و تو ای سامری،این چه کار بود که کردی؟» چرا مرتکب چنین عملی شدی؟ [96]
قٰالَ بَصُرْتُ بِمٰا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ گفت من چیزی دیدم که آنها نمیدیدند مشتی از خاکی که نقش پای آن رسول بر آن بود برگرفتم.» یعنی از خاکی که اسب جبرییل بر آن پای نهاده بود.
فَنَبَذْتُهٰا
و در آن پیکر افکندم.» /7 یعنی درون آن گوساله.
وَ کَذٰلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی
و نفس من این کار را در چشم من بیاراست.» و مرا بدان ترغیب نمود.
سامری منسوب است به سمرون او پسر یشاکر از فرزندان یعقوب است.از آیه چنان مستفاد میشود که سامری در ایمان به درجهای عالی رسیده بود یعنی او میتوانست چیزهایی را ببیند که دیگران نمیتوانستند دید.مثلا او توانست جای پای جبرییل را ببیند.سامری از کسانی بود که عاقبتی ناگوار در انتظارش بود.زیرا مردی فرصت طلب بود وی خواست در غیاب موسی رهبری قوم را به دست گیرد تا به مطامع و مصالح مادی خود برسد.
اکنون این سؤال پیش میآید که چرا بسیاری از مؤمنان پس از ایمان از راه منحرف میشوند،مثل بلعم باعوراء و سامری و زبیر بن العوّام.
جواب این است:
که انحراف در مسیر بشر امری است ممکن،زیرا عوامل انحراف بسیار است.در راه انسان بسی دامهای فتنه گسترده شده و یکی از این دامها ریاست است.
بلعم مؤمن بود ولی وقتی که دید که به جای او موسی به نبوت مبعوث شده
ص :178
حسد کارش را به انحراف کشانید و به حدی سقوط کرد که خدای تعالی او را به سگی تشبیه کرد که در هر حال چه به او حمله کنند و چه به حال خود رهایش کنند زبان از دهان بیرون میکند.سامری هم از اصحاب موسی بود ولی نمیتوانست ریاست هارون را برتابد،پس گوساله ساخت و کرد آنچه کرد.زبیر بن العوام هم چنین بود.همراه رسول اللّٰه نبرد میکرد و از او دفاع مینمود ولی چون ریاست در برابرش چهره گشود توان صبرش نبود.
مؤمنان صادق آنهایی هستند که در برابر عوامل انحراف چون حسد و حب دنیا مقاومت میکنند اگر نتوانند مقاومت کنند سقوط میکنند و به آتش جهنم گرفتار میآیند.
دیگر آن که بعضی هستند که در لحظات آخر حیات منحرف میشوند و به جهنم میروند.اینان به خود،مغروراند.
سوم از علل مهم انحراف آرزوی دراز و آزمندی است اینها نمیگذارند تا شخص روی به توبه آورد.زیرا میپندارد همواره در این جهان خواهد بود.
[97]
اما موسی(ع)چگونه توانست مشکل سامری را حل کند.به دو طریق:
1-عزل سامری از جامعه.زیرا که او ریشۀ فساد و فتنه بود.
قٰالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی الْحَیٰاةِ أَنْ تَقُولَ لاٰ مِسٰاسَ وَ إِنَّ لَکَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ
گفت:برو.در زندگی این دنیا چنان شوی که پیوسته بگویی«به من نزدیک مشو»و نیز تو را وعدهای است که از آن رها نشوی.» آری،باید ریشۀ فساد را برکند.مثلا به جای مبارزه با شرابخواری و فساد اخلاقی و برنامههای گمراه کنندۀ رسانهها باید با طاغوتی که پشت سر آنها ایستاده است مبارزه کرد و به حیات او پایان داد.
موسی(ع)سامری را نکشت تا هم چنان به عنوان یک نمونۀ کامل شکست خورده از یک فرد فرصت طلب عبرت مردم شود.
در خبر آمده است که چون موسی آهنگ قتل سامری نمود از رب العزة
ص :179
خطاب آمد که او را مکش که مردی سخاوتمند است.و میگویند که سامری به یک بیماری جسمی یا روحی مبتلی شد به گونهای که از ملاقات مردم حذر میکرد و از آنان میگریخت و به هر کس میگفت به من نزدیک مشو.
2-شکستن و نابود کردن گوساله رمز نابودی انحراف و ارتداد.
وَ انْظُرْ إِلیٰ إِلٰهِکَ الَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عٰاکِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفاً
اینک به خدایت که پیوسته عبادتش میکردی بنگر که میسوزانیمش و به دریایش میافشانیم.» موسی گوساله را سوزانید و خاکسترش را در دریا ریخت یا ریشۀ فتنه را برکند.نمیخواست حتی ذرهای از آن یا خاکسترش باقی بماند تا مباد در آینده مورد تقدیس طاغوتان گردد.
از این آیه درمییابیم که برانداختن طاغوت کافی نیست بلکه باید ریشۀ آن را برکند همۀ آثار و نمادها حتی قصرهای او را هم نابود کرد.درست است که از آن زیانهایی حاصل میشود ولی زیانی که از باقی ماندن آن چیزها به جامعه میرسد بسی بیشتر خواهد بود.
[98]
خطاب اول به هارون بود که زمام رهبری را در آن زمان در دست داشت و خطاب دوم به سامری بود که سبب انحراف و ارتداد شده بود ولی خطاب سوم به بنی اسراییل است که میفرماید:
إِنَّمٰا إِلٰهُکُمُ اللّٰهُ الَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
جز این نیست که خدای شما اللّٰه است که هیچ خدایی جز او نیست.» پس گوساله را مپرستید،مال و مالداران را مستایید.پرستش از شدت علاقه و محبت حاصل میشود.باید به یاد داشت که خدای تعالی از اعماق دلهای ما آگاه است دلهایی را که به باطل میل میکنند میداند.
وَسِعَ کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً
و علمش همه چیز را دربر گرفته.» پایان آیه با همۀ داستان هماهنگ است،زیرا گناه و توجیه گناه چیزی نیست که از خداوندی که علمش بر همه جا و همه کس احاطه دارد مخفی بماند.
ص :180
کَذٰلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ مٰا قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَیْنٰاکَ مِنْ لَدُنّٰا ذِکْراً (99) مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ یَحْمِلُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وِزْراً (100) خٰالِدِینَ فِیهِ وَ سٰاءَ لَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ حِمْلاً (101) یَوْمَ یُنْفَخُ فِی اَلصُّورِ وَ نَحْشُرُ اَلْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً (102) یَتَخٰافَتُونَ بَیْنَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ عَشْراً (103) نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَقُولُونَ إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ یَوْماً (104) وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْجِبٰالِ فَقُلْ یَنْسِفُهٰا رَبِّی نَسْفاً (105) فَیَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً (106) لاٰ تَریٰ فِیهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً (107) یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ اَلدّٰاعِیَ لاٰ عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ اَلْأَصْوٰاتُ لِلرَّحْمٰنِ فَلاٰ تَسْمَعُ إِلاّٰ هَمْساً (108) یَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ اَلشَّفٰاعَةُ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً (109) یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً (110)
102[زرقا]
:جمع ازرق،زیرا انسان غمگین رنگش کبود میشود.
106[فیذرها]
:آن را قرار میدهد.
[صفصفا]
:یعنی صاف،بی پستی و بلندی و «صفصف»زمین صاف را گویند که گیاهی در آن نروییده باشد،گویی در یک رده قرار دارد.
107[و لا أمتا]
:به پستی و بلندیهای زمین گفته میشود.
ص :181
108[لا عوج له]
:یعنی انحرافی در آن نیست که برخی را در پیش چشم داشته باشد و از برخی چشم فروبندد،بلکه دعوتی فراگیر و همگانی است.
[همسا]
:صدای کوتاه.
از پندهایی که آدمی از قصههای تاریخ میگیرد،یکی این است که زندگی را دوام و بقایی نیست.و نیکو درمییابد که زندگی به منزلۀ پلی است که او را به زندگی حقیقی در سرای آخرت رهنمون میشود.
در کتاب خدا از این حقیقت فراوان سخن رفته،سخنانی که اعراض از آنها موجب فقدان بصیرت انسان در دنیا و بینایی او در آخرت میشود.و گناهانش به بارهای سنگین بدل میگردد که باید در روز قیامت بر دوش کشد همان روز ترسناکی که کسی را از بیم پروردگارش توان برآوردن آوازی نیست و همۀ محشور شوندگان در جستجوی کسی هستند که آنان را از عذاب آتش برهاند و در آنجا بدون اجازۀ باری تعالی کسی را یارای شفاعت نیست.
برای این که مجبور نشویم چنین بار گرانی را بر دوش کشیم باید به تاریخ بازگردیم،از تاریخ پند گیریم آن سان که قرآن به ما توصیه میکند.
[99]
کَذٰلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ مٰا قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَیْنٰاکَ مِنْ
ص :182
لَدُنّٰا ذِکْراً
این چنین خبرهای گذشته را برای تو حکایت میکنیم و به تو از جانب خود قرآن را عطا کردیم.» بشر چون غفلت ورزد از راه راست منحرف میگردد و بسیاری از ملتها به سبب همین غفلت و فراموشی به سر درآمدهاند.انسان برای این که واقعیت خود را دریابد و آیندهاش را بشناسد دو وسیله در اختیار دارد.
نخست:نظر کردن در تاریخ از روی تدبر و تفکر.تاریخ چراغی است که راه آینده را برای خردمندان روشن میکند.تاریخ همان دانشگاه تجربه آموزی است که از زیر رواقهای آن برترین دانشمندان بیرون آمدهاند.تاریخ همان ناصح امینی است که فطرت خیر را در ضمیر جویندگان خیر بیدار میکند.
تاریخ همان تذکر و اندرزی است که در آیات قرآن تجلی میکند،آن گاه که برای ما بیان میدارد که چگونه امتهای سعادتمند به سعادت رسیدند و امتهای شور بخت به حضیض شوربختی نزول کردند.امیر المؤمنین علی(ع)در اندرزی اهمیت تجارب تاریخی را به فرزندش چنین گوشزد میفرماید:
«ای پسر هر چند که عمر من به درازی عمر کسانی که پیش از من زیستهاند،نبوده ولی در اعمال آنان نظر کردهام و در سرگذشتهایشان اندیشیدهام و بر آنچه از آنان بازمانده گام زدهام آن سان که همانند یکی از آنان شدهام.حتی چنان با کارهای آنان آشنایی یافتهام که گویی با همۀ آنها از ابتدا تا انتها زندگی کردهام و سایه و روشنها و سود و زیانهای ایشان را شناختهام و از صحنه بهترین آن را برای تو برگزیدهام» (1)اما وقتی به تاریخ مینگریم باید آنچه را که جوهر و عصارۀ آن است فراچنگ آریم نه اینکه همۀ همّ ما مصروف /7 تفاصیل و جزئیات آن شود.
دوم آن که:قرآن ذکر نامیده شده،زیرا مؤمنان را از خواب غفلت بیدار میکند.ضمیر ایشان را برمیانگیزد و عقل و خردشان را تشحیذ میکند.
ص :183
1) 16) -نهج البلاغة نامۀ 31.
به انسان یادآوری میکند که او را با خدا عهدی است که باید به عهد خویش وفا نماید.
جهانی که در آن زندگی میکنیم همانند زمینی است که در آن مینهایی پنهان کرده باشند اگر بخواهیم به سلامت از آن بگذریم باید چراغی تابان و راهنمایی دانا و بینا داشته باشیم تا از خطر مصون بمانیم.آری،در این سرزمین پرخوف و خطر حیات،قرآن همان چراغ تابان راهنما و یا راهنمای دانا و بینایی است که انسان ضعیف را تا آستان پروردگار توانمند و توانا رهبری میکند.
[101/100]
مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ یَحْمِلُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وِزْراً* خٰالِدِینَ فِیهِ وَ سٰاءَ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ حِمْلاً هر کس از آن رخ برتابد روز قیامت بار گناه بر دوش میکشد*در آن کار همواره بمانند و بار روز قیامت برایشان بار بدی است.» قلب انسان به معرفتی که در طول تجربه و تفکر به دست میآورد روشن میگردد مهمترین این کانونهای فروغمند همانا اندرزها و راهنماییهایی است که از منبع رسالت الهی سرچشمه گرفته باشد،یعنی قرآن کریم.
غفلت سبب میشود که قلب در حجابهایی که مانع تابش نور حقیقت میشود فروپوشد و ابرهای متراکمی از حسد و کینهتوزی و عقدهها /7 و حب دنیا و دلبستگی به زخارف آن بر آسمان دل خیمه زند.این حجابها چون دل را در خود فروپوشند و انسان را به ارتکاب معاصی وادار نمایند به صورت بارهایی گران بر دوش دنیاپرستان در عالم آخرت سنگینی خواهند کرد.
«وزر»که در آیه آمده است به معنی بار سنگینی است که برکشندۀ خود فشار آورد.مثل یک کیسۀ بزرگ پر از خاک.آنان هم که حسد میورزند یا کینهتوزی میکنند یا بندۀ شهوات هستند یا در ظلمات غفلت سرگرداناند قلوبشان در یک فشار معنوی هولناک قرار گرفته است.
تعبیر قرآنی از غفلت به«وزر»رساترین تعبیر است.آیا غفلت نتیجۀ فشار عوامل مادی نیست؟همچنین«وزر»هم از فشارهای مادی است.
ص :184
زیان اعراض از ذکر خدا منحصر به دنیا نیست که انسان بصیرت خود را در آن از دست میدهد،بلکه تا روز قیامت نیز ادامه دارد و پس از آن هم عذاب آتش را پیش روی خواهد داشت.
در عبارت«خالدین فیها»(در آن جاویدانند)ضمیر به وزر برمیگردد زیرا گناه انسان در اینجا وسیلۀ تعذیب او در آنجاست.عذابی که همواره و بر دوام است.پناه میبرم به خدا.
[102]
یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ روزی که در صور دمیده شود.» در آن روز راه گریزی نیست.چه بخواهد یا نخواهد باید از گور خود بیرون آید.هم چنان که انسان به دنیا میآید و میمیرد بدون ارادۀ خویش،در قیامت هم بدون میل و ارادۀ خود به صحرای محشر کشیده میشود.
وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً
مجرمان را در آن روز کبود چشم گرد میآوریم.» /7 کبودی چشمانشان از شدت خوف است.شاید هول و هراس قیامت سبب کبود شدن اجسادشان میشود.
[103]
یَتَخٰافَتُونَ بَیْنَهُمْ آهسته با هم سخن میگویند.» یعنی یارای آن که صدا بلند کنند ندارند.پس به یکدیگر میگویند:
إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ عَشْراً
که ده روز بیش نیارمیدهاید،» زیرا کوتاهی زندگی دنیا برایشان روشن شده،آنان میپنداشتند که دنیا سرای باقی است.در حالی که اگر میلیونها سال هم تصور کنید در برابر جاویدانی آخرت هیچ وزن و اعتباری ندارد.حال چگونه است مدت زندگی چند ده سال آدمیان در برابر ابدیت آخرت.
[104]
نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَقُولُونَ إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ یَوْماً ما به گفتار آنان آگاهتریم،آن گاه که نیکو روشنترین آنها میگوید جز یک روز نیارمیدهاید.» علم خدا بر همه چیز احاطه دارد.و بر هر زمانی محیط است.در برابر قانون
ص :185
زمان خاضع نخواهد بود.گذشته و حال و آینده برای او یکسان است او اکنون میداند که مجرمان در روز قیامت هنگامی که پس از میلیونها سال هم که برای بازخواست حاضر شوند چه خواهند گفت.
نکتۀ دیگر آن که کسی که از عقل بهرۀ کافی نداشت عمر دنیا را ده روز پنداشته بود و حال آن که خردمندان عمر دنیا را یک روز میدانند،نه حتی ده روز انسان باید بداند که زندگیاش کوتاه است،بسیار هم کوتاه است و در برابر آن زندگی اخروی است که بسیار گسترده است چنان که در حساب کس نمیگنجد.
سعادت و شقاوت در این جهان مرهون عمل خود اوست.پس باید بکوشد تا خوشبخت شود.
[105]
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبٰالِ تو را از کوهها میپرسند.» کوههای سخت و استوار.
فَقُلْ یَنْسِفُهٰا رَبِّی نَسْفاً
بگو پروردگار من همه را پراکنده میسازد.» [106]
فَیَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً و آنها را به زمینی هموار بدل میکند.» یعنی زمینی خالی از هر اثری از آثار زینت و زخارف دنیا.
[107]
لاٰ تَریٰ فِیهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً در آن هیچ کجی و پستی و بلندی نمیبینی.» یعنی زمین مسطح میشود نه در آن گودالی است و نه تپهای و کوهی.همۀ نشانههای جغرافیایی از بین میرود.تصور کنید که شما در نزدیکی کوه هیمالیا ایستاده باشید و کوه ناگهان منفجر شود،چه منظرۀ مهیبی خواهد بود؟ این سؤال مطرح میشود که سبب چیست که قرآن در جاههای بسیار از پراکنده شدن کوهها و آتش گرفتن دریاها و متلاشی شدن ستارگان سخن میگوید؟ جواب چنین به نظر میرسد که هر چه در جهان است برای پرستش خداست و خدمت به انسان.چون زمان وجود انسان به پایان رسد و نقش او در دنیا تمام
ص :186
گردد،نقش همۀ موجودات هم به پایان خواهد رسید.در حدیث قدسی آمده است در خطاب به انسان که:
«تو را برای خود خلق کردم و اشیاء را به خاطر تو آفریدم».
اسلوب قرآن در پرداختن به مناظر و صحنههای قیامت، /7 جهت بیدار کردن ضمیرهای خفته،اسلوبی است در اوج بلاغت.
[108]
قرآن حدیث روز قیامت را پی میگیرد:
یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدّٰاعِیَ لاٰ عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْوٰاتُ لِلرَّحْمٰنِ فَلاٰ تَسْمَعُ إِلاّٰ هَمْساً
در آن روز از پی آن داعی که هیچ کژی را در او راه نیست روان گردند و صداها در برابر خدای رحمان به خشوع میگراید و از هیچ کس جز صدای پایی نخواهی شنید.» از فرقهای موجود میان دنیا و آخرت دو فرق مهم هست که هر دو را در این آیات آورده است:
نخست آن که:فرق میان آن دو فرق زمانی است.دنیا محدود است ولی آخرت ابدی است.
دوم آن که:در زندگی دنیا بشر اراده میکند ولی در آخرت بشر را هیچ گونه ارادهای نیست.جبرا در برابر ارادۀ خداوند خاضع است.
این انسانی که در برابر رسولان خدا سرکشی میکرد در آنجا در برابر داعی حق خاضع است و آن که صدای خود را برای محاربه با خدا و بندگان او و رسولان او بلند میکرده در قیامت یارای آن ندارد که حتی بانگی و لو خرد و ضعیف برآورد.
تنها زمزمهای که میشنوی تکرار کلمۀ عفو و استغفار است.از پی آن دعوت کننده که آنان را به سوی صراط مستقیم حق فرا میخواند بدون آن که گامی از راه دور شوند مستقیم پیش میروند.
[109]
یَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَةُ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً در آن روز شفاعت سود ندهد.مگر آن که را که خدای رحمان اجازت دهد و سخنش را بپسندد.»
ص :187
هیچ گونه وابستگی در روز قیامت سودمند نمیافتد.تنها یک رابطه و علاقه موجود است،علاقه مؤمنان و شفاعتشان و شفاعت رسولان و صدیقان و شهداء و صالحان در حق پیروانشان در دنیا و کسانی که از آنان اطاعت کردهاند. /7 اکنون میپرسیم در آن روز شفاعت را چه فایده است و به چه کسی صلاحیت شفاعتگری داده میشود.
اولا:شفاعت در آنجا نتیجۀ وابستگیها و ارتباطهای ایمانی است در این دنیا.هر چه در دنیا محبت تو نسبت به پیامبران و امامان و جانشینان آنها بیشتر باشد و بیشتر مطیع فرمانشان باشی احتمال رهایی تو از آتش بیشتر است،زیرا تنها آنان حق شفاعت به درگاه خدا دارند.
ثانیا:شیطان در دل گناهکاران یأس از رحمت خدا را القاء میکند.خدا نیز به وسیلۀ شفاعت در رحمت خود را به روی آنان میگشاید و آنان را به طریق توبه راهنمایی میکند و این بازگشت به خداست و اطاعت از رسول اوست و اولو الامر شرعی بعد از اوست.
سؤال دیگر چرا پس از شفاعت سخن از رضایت حق رفته است؟جواب این است اندیشۀ مسئولیت را ارزش و اعتبار بسیار است ولی بشر میخواهد خود را از آن خلاص کند یکی از راههای خلاصی از مسئولیت شفاعت است بشر همواره به این امید است که اگر در عمل سعی نکند کسی هست که او را شفاعت کند.
خدای تعالی تأکید میکند که شفیعان حق کسی را شفاعت میکنند که خدا از او راضی و خشنود باشد.تا مردم مسئولیت خود را فراموش ننمایند.
[110]
یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ هر چه در پیش روی آنهاست و هر چه در پشت سرشان است میداند.» رفتار انسان و خلقیات او معین کنندۀ سرنوشت اخروی اوست و خدا همه اینها را میداند.
وَ لاٰ یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً
و علم آنان او را دربر نگیرد.» /7 بدین گونه انسانها در برابر قدرت قاهرۀ پروردگار عاجز میایستند.علم آنها
ص :188
به او احاطه ندارد.و غلبه بر او برای ایشان ممکن نیست.زیرا جز تسلیم در برابر او و فرار از عدل او به سوی عفو او از غضب او به سوی خشنودی او چارهای ندارند.
وَ عَنَتِ اَلْوُجُوهُ لِلْحَیِّ اَلْقَیُّومِ وَ قَدْ خٰابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً (111) وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ اَلصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلاٰ یَخٰافُ ظُلْماً وَ لاٰ هَضْماً (112) وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا وَ صَرَّفْنٰا فِیهِ مِنَ اَلْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً (113) فَتَعٰالَی اَللّٰهُ اَلْمَلِکُ اَلْحَقُّ وَ لاٰ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضیٰ إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (114) وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِلیٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً (115) وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ (116) فَقُلْنٰا یٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلاٰ یُخْرِجَنَّکُمٰا مِنَ اَلْجَنَّةِ فَتَشْقیٰ (117) إِنَّ لَکَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِیهٰا وَ لاٰ تَعْریٰ (118) وَ أَنَّکَ لاٰ تَظْمَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تَضْحیٰ (119) فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ اَلشَّیْطٰانُ قٰالَ یٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَةِ اَلْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لاٰ یَبْلیٰ (120) فَأَکَلاٰ مِنْهٰا فَبَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا یَخْصِفٰانِ عَلَیْهِمٰا مِنْ وَرَقِ اَلْجَنَّةِ وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ (121) ثُمَّ اِجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَیْهِ وَ هَدیٰ (122)
ص :189
111[و عنت الوجوه]
:عنوه به معنای خضوع و خواری است و عانی به معنای اسیر،و چیزی را با عنوه گرفتن یعنی با زور اخذ کردن که موجب خواری کسی که از او گرفته شده میشود.گاهی نیز عنوه با فرمانبری و تسلیم همراه است که ذلیل از عزیز فرمان میبرد.
121[و طفقا یخصفان]
:یعنی آدم و حوّا برگ بر خویش نهادند تا عریان نمانند.
انسان در برابر خدای سبحان با تمام وجود خاضع است و در روز قیامت این خضوع به حد کمال است.اما در دنیا خدای تعالی به او فرصت داده تا ارادۀ خویش بیازماید.پس استطاعت آن دارد که ترقی کند و فرا رود تا به صورت برترین مخلوقاتی که قهرا و بگونه تکوینی در برابر خدا خاضعاند درآید.
این مسئولیت نیاز به آن دارد که همواره به او تذکر داده شود.هر چند انسان بر حسب طبع و فطرت احساس مسئولیت میکند ولی بسا اتفاق میافتد که فشارهای زندگی و وسوسههای شیطانی و مسائل و مشکلات زندگی مسئولیتش را از یادش میبرند.بنا بر این نیازمند به هشدار دهندهای است که او را به مسئولیتش آگاه سازد.
از این رو قرآن حکیم همواره یادآور این مسئولیت است.
ص :190
عامل دیگری هم هست که مانع میشود که انسان مسئولیت خود را فراموش کند و آن عامل،عزم و اراده است در این آیات خداوند به ما تذکر میدهد که آدم که عهد خدا را فراموش کرد و از بهشت بیرون رانده شد از صاحبان عزم و اراده نبود.
آدم از بهشتی که خدا برای او مهیا کرده بود و آن همه نعمت به او و همسرش ارزانی داشته بود،بیرون نیامد مگر بدان سبب /7 که شیطان غریزۀ علاقه به جاویدان بودن را در او برانگیخت.چون از شیطان پیروی کرد جامۀ بهشت از تن بیرون کرد (هم چنان که نفس او لباس تقوی از تن به در کرد)و عاصی و گمراه شد.ولی خداوند تعالی در توبه را به روی او گشود و توبهاش بپذیرفت و آدم را برگزید و هدایت کرد.
در پایان مقال به این نکته اشاره شده که اگر گناه سبب هبوط انسان است به زمین توبه معراج اوست به بهشت برین.
[111]
وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ و چهرهها در برابر خدای زنده و پاینده خاضع میشود.» خضوع اظهار ذلت و خواری است.«چهرهها»گفت،زیرا چهره بارزترین عضو از اعضای انسان است.وقتی کسی میگوید به فلان کس یا فلان جای روی کردم یا روی آوردم،یعنی همۀ ابعاد زندگیام را به آن طریق در انداختم.آری این موجود ضعیف و فانی سزاوار است که در برابر آن خدای زندۀ پاینده خاضع باشد.
بدین گونه دعا میکنیم که:
(ای خداوند!چهرۀ ذلیل من در برابر تو ای خداوند عزیز جلیل به خاک میافتد و چهرۀ فرسوده فنا پذیر من در برابر تو ای خداوند دایم و باقی به خاک میافتد.چهره فقیر من در برابر تو ای خداوند بینیاز بزرگ به خاک میافتد چهرۀ من و گوش من و گوشت و خون و پوست و استخوان من...در برابر تو ای پروردگار جهانیان به سجده میافتد).
ص :191
شاید این دو نام خدای تعالی یعنی حی و قیوم جامع همۀ اسماء حسنای خداوندی باشند.
وَ قَدْ خٰابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً
و هر که بار کفر بر دوش کشد نومید گردد.» /7 نومیدی سستی و از پا افتادگی است.هر که نومید شود به هدفش نمیرسد.
ظلم بار گرانی است بر دوش انسان و در دنیا به صورتهای مختلف منفی نمودار میشود.چون:عدم توفیق و سستی و کسالت و...اما در آخرت به صورت عذاب خوار کننده جلوهگر میشود و این خلاف انتظاری است که انسان از آن دارد.آیا هدف ظالم این نیست که به نیروی ظلم برای خود و خاندانش سعادت و رستگاری ایجاد کند؟ولی چون روز قیامت فرا رسد میبیند که آرزویش بر باد شده و بار گران ظلم بر دوش او قرار گرفته است.
[112]
در برابر ظلم عمل صالح قرار دارد و آن حالت سازندگی است.
خواه برای خود و خواه برای جامعه.به جای آن که برای خود تنوری از آتش جهنم برافروزی برای خود قصری در بهشت بنا میکنی و به جای آن که به سبب ستمکاری روابط خود را با مردم بگسلی با نیکوکاری و احسان رشتههای محبت میان تو و مردم هر چه استوارتر میگردد.کسی که نیکوکاری را شعار خود ساخته نه از نابودی بیمی به دل راه میدهد نه از ستم ستمگران.
اما نیکوکاری اگر در خط فساد باشد ارزش و بهایی ندارد.از این رو قرآن میگوید:
وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ
هر کس کاری شایسته کند و مؤمن باشد.» یعنی اعمال نیک وقتی مثمرثمر است که در خط ایمان باشد و چون در خط ایمان بود، فَلاٰ یَخٰافُ ظُلْماً وَ لاٰ هَضْماً نباید از هیچ ستمی و شکستی بهراسد.» در روز قیامت محال است که صحیفۀ عمل خود را بنگری در حالی که
ص :192
عملی از اعمال تو را از آن محو کرده یا ثبت ننموده باشند.مثلا اگر تو در یکی از شبهای تاریک لحظاتی چند از خواب برخیزی و تسبیحی بگویی خداوند این عمل تو را هر چند هم خرد و بی مقدار باشد در نامۀ عملت درج میکند و تا روز قیامت نوشته در آن نامه باقی میماند.در متن آیه هم«ظلم»آمده است و هم«هضم»فرق میان آن دو این است که«ظلم»از میان رفتن همۀ عمل است و هضم نقصان پارهای از اجزاء است.
[113]
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا این چنین آن را قرآنی عربی نازل کردیم.» /7 عربی:به معنی بلیغ است.همۀ مردم آن را میفهمند و همۀ حقایق را توضیح میدهد زبان عربی-به اعتراف علمای لغت-از دیگر زبانها از حیث بلاغت ممتاز است.بلاغتی را که در زبان عربی هست در دیگر زبانها نمییابیم.
وَ صَرَّفْنٰا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ
و در آن گونه گون هشدار دادیم.» یعنی هشدارهای خود را به شیوههای مختلف با مثالهای واقعی جای دادیم.
لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ
شاید بترسند.» تا روح تقوا در آنها راسخ گردد.هر کس که این روحیه در وجود او راسخ گردید نه ستم میکند نه غفلت میورزد و نه گناه میکند زیرا او به سلاح تقوی مسلح است و پرهیز نتیجۀ هشدار و وعید است.
أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً
یا پندی تازه گیرند.» هدف قرآن افشاندن بذر تقوی است در نفس انسان.اگر دل انسان پذیرای تقوی نباشد لا اقل تذکری یابد.و تذکر بر حسب آنچه در احادیث آمده است یاد کردن خداست به هنگام ممارست خطا.از این رو میتوان گفت که تقوی نوعی عصمت است و اما تذکر همانند تقبیح کردن عمل زشت است.
[114]
فَتَعٰالَی اللّٰهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ پس برتر است خدای یکتا آن پادشاه راستین.»
ص :193
برتر است ذات احدیت از هر تشبیه و تصوری.او ملکی است که مالک هر چیزی است و بر هر چیزی تسلط دارد.او حق است و جز او باطل.
برای آن که به علم قرآن دست یابیم باید تسلیم شویم و هر چه بیشتر از منبع وحی بهره گیریم بدون هیچ شتابی.
وَ لاٰ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضیٰ إِلَیْکَ وَحْیُهُ
و پیش از آن که وحی به پایان رسد در خواندن قرآن شتاب مکن.» /7 در تفسیر علی بن ابراهیم در تفسیر این آیه آمده است که چون قرآن بر پیامبر نازل میشد پیش از اتمام نزول وحی رسول اللّٰه به خواندن مبادرت میفرمود.خداوند او را خطاب میکند که«در خواندن قرآن شتاب مکن».شاید شدت علاقه و محبت آن حضرت به وحی او را به چنین کاری وادار میکرد.خدای تعالی او را از این عمل نهی میفرماید.هر علتی که داشته باشد عجله کاری نکوهیده است به چند دلیل.
1-زیرا مؤمن شایسته است که تسلیم مطلق باشد در برابر پروردگارش تا خداوند بر علم او بیفزاید و عجله در وحی هر چند به سبب کمال شوق باشد مانع کمال تسلیم میشود و در نتیجه سبب ازدیاد علم نمیشود.
2-مهم این است که قرآن با دقت و تدبر خوانده شود تا معانی آن دریافته گردد.زیرا تنها از طریق تأنی و تدبر است که ما به معنی قرآن پی میبریم.
پس اگر کسی بخواهد قرآن را فقط به منظور قرائت بخواند بدون این که در معانی آن تدبر کند عملش مطلوب نخواهد بود.
وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً
و بگو:ای پروردگار من؟به علم من بیفزای.» مراد این است که پس از تسلیم،خواستار افزون شدن علم باشیم کسی که به آنچه آموخته است غره شود و نخواهد که بر آن افزوده شود،خدا نیز بر علم او نخواهد افزود.
بنگرید که چهسان خدای تعالی از پیامبرش میخواهد که خواستار افزونی علم خود باشد.در حدیث مأثور از عایشه روایت شده که رسول اللّٰه(ص)میفرمود
ص :194
اگر روزی بر من بیاید که در آن روز بر علم من علمی که مرا به خدا نزدیک کند افزوده نشده باشد خداوند طلوع خورشید را بر من مبارک نگرداند. (1)
[115]
وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِلیٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ و ما پیش از این با آدم پیمان بستیم ولی فراموش کرد.» خدای سبحان هدف قرآن را معین کرد:تقوی و تذکر.سپس برای بیان این دو هدف داستان آدم را ذکر کرد.آن گاه که او را از آن درخت نهی کرد و از شیطان بر حذر داشت و گفت که شیطان او را از بهشت بیرون میراند ولی آدم از شیطان پرهیز نکرد و تذکر الهی را به گوش نگرفت.
از عبارت«فراموش کرد»معلوم میشود که عصیان آدم عمدی نبوده است.
قسمت دیگر آیه دلیل بر این است که آدم نتوانست شکیبایی کند.
وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً
و شکیبایش نیافتیم.» در تفسیر این آیه گفتهاند که:
اولا:آدم عهد الهی را از یاد برد ولی خطایی که کرد از روی قصد نبود.
دوم:آدم از صاحبان عزم نبود.پیامبران اولو العزم پنج تن هستند:نوح، ابراهیم،موسی و عیسی و محمد(ص)و از این آیه بر میآید که اراده یا عزم مانع غفلت و نسیان میشود.«و این در صورتی است که عزم را در متن آیه به معنی اراده بگیریم نه شکیبایی».
[116]
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ و آن گاه که به فرشتگان گفتیم:آدم را سجده کنید،همه جز ابلیس که سرپیچی کرد سجده کردند.» /7 سجود ملائکه موکل به طبیعت در برابر انسان به این معنی است که خدا طبیعت را مسخر انسان کرده است.آری ابلیس موکل به نفس امّاره میماند که هیچگاه در برابر خدا سجده نمیکند مگر آن که انسان او را به سجده مجبور نماید.
ص :195
1) 17) -نور الثقلین ص 298.
[117]
فَقُلْنٰا یٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلاٰ یُخْرِجَنَّکُمٰا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقیٰ گفتیم:ای آدم این دشمن تو و همسر تو است.شما را از بهشت بیرون نکند که نگونبخت شوی.» خدای تعالی برای آدم و زوجهاش بیان نمود که شیطان دشمن آنهاست و برای اخراج آنها از بهشت سعی میکند.از این آیه چند نکته استفاده میکنیم.
1-انسان باید دشمن خود ابلیس را بشناسد و همواره او را دشمن دارد.
2-ابلیس همان قدر که با مرد دشمن است با زن هم دشمن است.حتی زن باید بیشتر از مرد از ابلیس حذر کند.
3-هدف شیطان گمراه کردن بشر است و کشیدن آنهاست به شقاوت مادی و معنوی وسیلۀ او در این کار فریب دادن و مکر نمودن و خدعه کردن است.
[119/118]
إِنَّ لَکَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِیهٰا وَ لاٰ تَعْریٰ* وَ أَنَّکَ لاٰ تَظْمَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تَضْحیٰ که تو در بهشت نه گرسنه و نه برهنه مانی*و نه تشنه میشوی و نه دچار تابش آفتاب.» این چهار که بر شمرد از نعم مادی است که خداوند در بهشت به ودیعت نهاده است و آنها نعمتهای خوردن و لباس پوشیدن و نوشیدن و داشتن مسکن است.
[120]
ولی آیا ممکن است که شیطان انسان را به حال خود رها کند؟...هرگز.
فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطٰانُ قٰالَ یٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لاٰ یَبْلیٰ
شیطان وسوسهاش کرد و گفت:ای آدم!آیا تو را به درخت جاویدانی و ملکی زوال ناپذیر راه بنمایم؟» /7 از این آیه چند نکته استفاده میشود:
1-شیطان انسان را وسوسه میکند و غرائز سرکوفته و خاموش شده را بر میانگیزد،تا بتواند تخم شبهات را در دلها بیفشاند.بر ماست که این کید او را بشناسیم تا مباد به دام او بیفتیم.
ص :196
2-آدم نخستین کسی بود که در دام شیطان افتاد ولی او از روی عمد مرتکب گناه نشد بلکه شیطان سبب شد که امر پروردگارش را فراموش کند و شیطان به دروغ به خدا سوگند خورد که خدا او را از خوردن آن درخت نهی نکرده است.
آدم هنوز نمیدانست که ممکن است کسی پیدا بشود که خدا را به دروغ سوگند بخورد،و نیز شیطان او را در اشتباه انداخت که خدا او را از هر درخت گندمی نهی نکرده،بلکه او را از نوع خاصی از آن درخت منع کرده است.در اینجا شیطان از این نقطۀ ضعف انسان استفاده کرد،که با جزئی توجیهی از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکند.
3-غریزۀ سروری و حب خلود دو غریزۀ ریشه دار در اعماق وجود انسان هستند.با آن که خدای تعالی آدم را در بهشت جای داد،آنها هنوز نمیدانستند که مدت درنگشان در بهشت تا چه زمان خواهد بود.شیطان نیز از این نقطۀ ضعف سوء استفاده کرد ولی خوردن از میوۀ آن درخت همان بود و به جای جاوید ماندن در بهشت،به زمین فرو فرستاده شدن همان.
شیطان بر طبق عادت خویش از راه غرایز انسان را منحرف میکند،زیرا اگر انسان از غرایز خود استفادۀ صحیح کند سبب عروج و اعتلای او میشوند و اگر از جنبۀ منفی استفاده کند باعث سقوط و هبوط او میگردد.
شیطان هنگامی که بشر را وسوسه میکند در چشم او آشکار نمیشود بلکه به صورت اوهام و خیالات به نزد او میآید.
[121]
فَأَکَلاٰ مِنْهٰا فَبَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا یَخْصِفٰانِ عَلَیْهِمٰا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ از آن درخت خوردند و شرمگاهشان در نظرشان پدیدار گردید و هم چنان برگ درختان بهشت بر آنها میچسبانیدند.» نتیجۀ گناهکاریشان همان پدیدار شدن شرمگاهشان بود در حالی که خداوند بر آنها لباس پوشانیده بود.
وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ
آدم در پروردگار خویش عاصی شد و راه گم
ص :197
کرد.» عصیان آدم ارتکاب خطا بود یا ترک هدایت و در نتیجه گمگشتگی و رفتن به سرای نگونبختی و شقاوت.
[122]
ثُمَّ اجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَیْهِ وَ هَدیٰ سپس پروردگارش او را برگزید و توبهاش را بپذیرفت و هدایتش کرد.» از این آیه برمیآید که شقاوت و سعادت انسان به دست خود اوست و هر گاه که در دام شیطان بیفتد و به نابودی نزدیک گردد اگر به هوش آید و توبه کند و از راه منحرف،خویشتن را به یک سو کشد به معراج فضیلت عروج خواهد کرد.
سخن آخر آن که شیطان به اغوای بشر تا زمانی قادر است که انسان به خود مغرور است و به خدای خود از شر ابلیس و خدعهها و دامهای او پناه نمیبرد.
آدم از آن رو در دام شیطان افتاد که به خود اعتماد داشت ما نیز باید به ابعاد خطر وجودی شیطان آگاه شویم و همواره از شر او به خدا پناه بریم.
من در اینجا تکرار میکنم:به خدای توانا پناه میبریم از شیطان گمراه کننده.در حدیث آمده است که ابو جعفر(ع)گفت:
(خدا به آدم و حوا گفت به این درختان نزدیک نشوید یعنی از آنها مخورید آدم و حوا هم گفتند:آری،پروردگار ما نه به این درختها نزدیک میشویم و نه از آنها میخوریم ولی«انشاء اللّٰه»نگفتند.خدا نیز در این جا آنها را به حال خود رها کرد) (1)/7
قٰالَ اِهْبِطٰا مِنْهٰا جَمِیعاً بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنِ اِتَّبَعَ هُدٰایَ فَلاٰ یَضِلُّ وَ لاٰ یَشْقیٰ (123) وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ أَعْمیٰ (124) قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمیٰ وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً (125) قٰالَ کَذٰلِکَ أَتَتْکَ آیٰاتُنٰا فَنَسِیتَهٰا وَ کَذٰلِکَ اَلْیَوْمَ تُنْسیٰ (126) وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ یُؤْمِنْ بِآیٰاتِ رَبِّهِ وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقیٰ (127) أَ فَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ اَلْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی اَلنُّهیٰ (128) وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَکٰانَ لِزٰاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی (129) فَاصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ اَلشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهٰا وَ مِنْ آنٰاءِ اَللَّیْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرٰافَ اَلنَّهٰارِ لَعَلَّکَ تَرْضیٰ (130)
ص :198
1) 18) -نور الثقلین ص 402.
124[ضنکا]
:تنگنا.
128[أ فلم یهد لهم]
:آیا برای آنان تبیین نساخت و هدایتشان نکرد؟این استفهام استنکاری است.
130[تربّص]
:چشم به راه راست تا سرنوشت را ببیند و شاهد باشد پیروزی از آن چه کسی است و کدام یک از ما عذاب میشویم و کدام یک در نعمت قرار میگیریم؟
ص :199
انسان آمیزهای است از مشتی خاک و پرتوی نور.خاک جنبههای ضعف اوست و نور پردهای است که عیبهای خاک را میپوشاند.ارادۀ انسان ساتر شهوات اوست و عقل او ساتر جهلش و تقوای او پوشندۀ غرائزش اگر این جنبه نورانیت نباشد آدمیان از آنچه هستند باز هم ناتوان و عاجزتر خواهند بود.
آری،جامۀ تقوا برترین چیزی است که انسان جهل خود و عجز خود و غرور خود را بدان میپوشد.اگر جامۀ ساتر نبود همانا آدمی از گرگ هم درندهتر میبود و از روباه مکارتر و از مار گزندهتر.هر گاه کسی را این جامه از تن دور شود باز هم راه او به سوی خدا گشاده است آری،راه توبه.
انسان هر گاه به جنبۀ خاکی خود میل کند ناتوان میشود و ذوب میگردد و چون به جانب نور مایل گردد رشد مییابد و فرا میرود.
آدم چون به جنبۀ خاکی خود میل کرد-نه به روحی که خدا در او دمیده بود-هبوط کرد.
چون شیطان آدم را فریب داد خداوند او را به زمین فرو فرستاد تا در آنجا نبردی سخت را میان حقیقت و هوی و هوس و میان حقیقت جویان و هوی پرستان آغاز کند و در آن فرو رود و این چیزی است که انسان را به امر نبوت نیازمند میکند، تا او را به راه رشاد و سعادت رهبری نماید پس هر کس که از هدایت الهی پیروی کند گمراه نشود و دچار شوربختی نگردد اما هر کس که از هوی و هوس خود پیروی کند و از یاد خدا اعراض ورزد در برابر فشار شهوات تسلیم شود،و در زندان جهل و
ص :200
جهالت بماند و در تنگنای زندگی گرفتار گردد.ولی در روز قیامت نابینا محشور گردد و چون از سبب آن پرسد جواب شنود که«آیا تو آیات خدا را فراموش نکردی؟»آری،امروز تو هم در زمرۀ فراموش شدگان هستی.
اسراف کنندگان را که به آیات خدا کافر میشوند در دنیا عذاب شدید خواهد بود،همانگونه که خدا نسلهای پیشین را هلاک نموده است.عذاب آخرت از عذاب دنیا سختتر و باقیتر خواهد بود.
خدای تعالی کفار را تا زمانی معین مهلت میدهد و اگر این مهلت نمیبود در حال آنان را به کفرشان بازخواست میکرد.
[123]
قٰالَ اهْبِطٰا مِنْهٰا جَمِیعاً بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ گفت همگی از آنجا پایین روید،دشمنان یکدیگر.» کسانی که در بهشت بودند و فرمان شد که از آنجا فرود آیند،آدم و زنش بودند در آیۀ نخست«اهبطا»به لفظ مثنی آورده و سپس کلمۀ«جمیعا»را افزوده.شاید ابلیس را هم به آنها منضم کرده و در ذیل آیه هم میگوید دشمنان یکدیگر،به صورت جمع،زیرا آدم در زمین با زنش هرگز اختلافی نداشت بلکه در جوی آرام میزیستند،تا آن که صاحب فرزندان شدند.بعضی فرزندان او به راه خیر و صلاح رفتند و بعضی به سوی شر و فساد و از این پس میان فرزندانش اختلاف و دشمنی پدید آمد.
فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدٰایَ فَلاٰ یَضِلُّ وَ لاٰ یَشْقیٰ
اگر از جانب من شما را راهنمایی آمد،هر کس از آن راهنمای من متابعت کند نه گمراه میشود و نه تیره بخت.» /7 ضلالت انحراف است و بدبختی ثمرۀ آن.پس کسی که از فرمانهای پروردگارش متابعت کند،اولا منحرف نمیشود ثانیا بدبخت نمیگردد،زیرا در طریق صحیح گام برمیدارد که او را به اهدافش نزدیک میکند.نیز ممکن است که
ص :201
مراد از ضلالت جنبه معنوی باشد و بدبختی جنبه مادی.
[124]
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی و هر کس از یاد من اعراض کند.» اعراض از یاد خدا،همانا اعراض از حقیقت است و بارزترین قضایای آن اعراض از کسی است که عهدهدار رهبری شرعی است.زیرا انسان بدون راهنمایی او نمیداند چگونه از زندگی بهرهمند گردد از این رو در زندگی تیرهبخت خواهد بود.
فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً
زندگیاش تنگ میشود.» یعنی زندگی سخت بر او فشار میآورد و موجب بدبختی او میشود هر چند هم از مال و ثروت دنیا بهرهمند باشد.در واقع تنگی معیشت در دو بعد نمایان میگردد:
1-به سبب نقص وسایل مادی.
2-به سبب خشنود نبودن از زندگی و مطمئن نبودن به آن،هر چند وسایل مادی هم به حد وفور وجود داشته باشد.
وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَعْمیٰ
و در روز قیامت نابینا محشورش سازیم.» /7 چرا انسان در آخرت نابینا میشود؟زیرا در دنیا از بصیرت عاری بوده.از نابینایی به دو گونه در قرآن یاد شده:یکی در بصر و یکی در بصیرت.میتوانیم نابینایی در بصیرت را به عدم آگاهی تعبیر کرد،زیرا هر کس نور نبیند چیزهایی را هم که این نور روشن میکند نتواند دید.هدایت خدا نوری است که حقایق را روشن میکند و سنتهای حاکم در زندگی را بیان میکند و این امری بدیهی است که کسی که به بصر و بصیرت از مشاهدۀ این هدایت نابینا است از دیدن حقایق زندگی و سنتهای آن هم نابینا خواهد بود تمییز حق از باطل برای او دشوار خواهد بود در آخرت هم دیدگان او کور میشود.از این رو است که میفرماید:
[125]
قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمیٰ وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً گوید:ای پروردگار من،چرا مرا نابینا محشور کردی و حال آن که من بینا بودم.»
ص :202
از مضمون آیه معلوم میشود که آن که چنین میگوید از کافران نیست،بلکه از کسانی است که آیات خدا را فراموش کرده است.از این رو در سبب نابینایی خویش حیران میشود و میپرسد که«پروردگارا چرا مرا نابینا محشور نمودی»و میافزاید«و حال آن که من بینا بودم».چنین کسی اگر کافر میبود هرگز چنین ادعایی نمیکرد.خدای تعالی نیز وقتی که به او پاسخ میدهد تأکید میکند که تو آیات خدا را فراموش نمودهای و نمیگوید که به آیات ما ایمان نیاوردهای.در حدیث نیز آمده است که کسانی در قیامت نابینا محشور میشوند که ولایت الهیه را ترک کردهاند یا حج واجب را به جا نیاوردهاند.ابو بصیر روایت میکند که از امام صادق(ع)شنیدم که میفرمود که«هر کس بمیرد در حالت صحت و توانگری و حج به جای نیاورده باشد از زمرۀ کسانی است که خدای تعالی میفرماید که«او را نابینا محشور میکنیم».ابو بصیر میگوید که من گفتم:سبحان اللّٰه،نابینا؟ حضرت فرمودند آری خدا او را از راه حق نابینا میسازد». (1)
چون شخص گمگشته از خدای خود سبب نابیناییاش را پرسد او را چنین جواب آید:
[126]
قٰالَ کَذٰلِکَ أَتَتْکَ آیٰاتُنٰا فَنَسِیتَهٰا وَ کَذٰلِکَ الْیَوْمَ تُنْسیٰ گوید هم چنان که تو آیات ما را فراموش کردی و امروز خود فراموش گشتهای.» یعنی تو را مهمل رها کردم،هم چنان که چیزی را از یاد ببرند.از این آیه معلوم میشود که مسئلۀ انسان مهمل گذاشتن اوست تعالیم رسالت الهیه را،به سبب عدم جدیت(عزم)در آنها.علاج این آفت همانا ذکر خداوند است در نمازهای پنجگانه و به جای آوردن اعمال صالحه.نماز سبب میشود که انسان همواره به یاد خدا باشد و به اوامر و نواهی او توجه داشته باشد و این امر سبب رستگاری او در دنیا و آخرت میشود.
[127]
چه چیز سبب میشود که انسان به آیات خدا ایمان نیاورد.آن هم
ص :203
1) 19) -نور الثقلین ج /3ص 406.
ایمانی که در واقعیت زندگی او اثر بگذارد و او را ملزم به انجام احکام دینی از روی جدیت و عزم و اراده باشد.آری،یکی گرایش به اسرافی است نهفته در جان که پیوسته او را به زیادت طلبی وامیدارد و به سوی رذایل میکشاند.در حالی که تمسک به دین موجب صبر و تحمل و فداکاری است.همین است که خدای تعالی میفرماید:
وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ یُؤْمِنْ بِآیٰاتِ رَبِّهِ
این چنین اسرافکاران و کسانی را که به آیات پروردگارشان ایمان نمیآورند،جزا دهیم.» انسانی که میخواهد از سختیهای زندگی با عدم توجه به آیات بگریزد در آخرت مواجه با عین صعوبات و مشقتها میشود.که دو صفت بزرگ پیدا کردهاند یکی شدت و یکی امتداد.آن چنان امتدادی که میتوان گفت جاویداناند.
وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقیٰ
«هر آینه عذاب آخرت سختتر و پایدارتر است.» [128]
أَ فَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ آیا همۀ مردمی که پیش از این در مساکن خویش راه میرفتند و ما همه را هلاک کردیم،سبب هدایت اینان نشدهاند؟اینها نشانههایی است برای خردمندان.» کسی که پند نمیگیرد،یا خطر را احساس نمیکند و خود را از مکر خدا در امان میداند،یا آن که دلش سخت شده و عبرتها را در آن اثری نیست.و حال آن که تنها خردمندان هستند که از روزگار عبرت میگیرند.
[129]
وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَکٰانَ لِزٰاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی اگر نه سخنی بود که پروردگارت پیش از این گفته و زمان را معین کرده بود، عذابشان در این جهان حتمی بود.» یعنی این سخن که خدا پیش از رسیدن قیامت از تأخیر عذاب سخن گفته، اگر نه چنین بود خداوند در حال عذابشان میکرد.رحمت خداوندی چنین اقتضا میکند که فرصتی دهد تا مردم توبه کنند و به هدایت دست یابند.پس در عقوبت
ص :204
شتاب نمیکند.
[130]
چگونه میتوان از فراموشکاری رهایی یافت؟به دو چیز:
اولا:صبر.
فَاصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ
بر آنچه میگویند شکیبا باش.» عدم تأثر به سخن کفّار و افکار منفی ایشان و پرهیز از متابعت از سخن آنان.
دوم:ذکر خدا و تسبیح او به طور مداوم.
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ
و پروردگارت را پیش از طلوع خورشید.» یعنی نماز صبح.
وَ قَبْلَ غُرُوبِهٰا
و پیش از غروب آن به پاکی بستای.» یعنی نماز عصر.
وَ مِنْ آنٰاءِ اللَّیْلِ
و در ساعات شب.» نماز مغرب و عشاء.
وَ أَطْرٰافَ النَّهٰارِ
و اول و آخر روز تسبیح گوی.» /7 یعنی وسط روز که نماز ظهر است.
لَعَلَّکَ تَرْضیٰ
شاید خشنود گردی.» این جمله در برابر«تنگی معیشت»است که در آیه پیشین آمده بود.
«معیشت تنگ»از آن انسانی است که خود را در زندان محدود حیات حبس کرده.
اما زندگی گشاده،زندگی انسانی است که به قضای خداوندی راضی است.
وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ (131) وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اِصْطَبِرْ عَلَیْهٰا لاٰ نَسْئَلُکَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُکَ وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلتَّقْویٰ (132) وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ یَأْتِینٰا بِآیَةٍ مِنْ رَبِّهِ أَ وَ لَمْ تَأْتِهِمْ بَیِّنَةُ مٰا فِی اَلصُّحُفِ اَلْأُولیٰ (133) وَ لَوْ أَنّٰا أَهْلَکْنٰاهُمْ بِعَذٰابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقٰالُوا رَبَّنٰا لَوْ لاٰ أَرْسَلْتَ إِلَیْنٰا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیٰاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزیٰ (134) قُلْ کُلٌّ مُتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحٰابُ اَلصِّرٰاطِ اَلسَّوِیِّ وَ مَنِ اِهْتَدیٰ (135)
ص :205
سورۀ طه برای ما از انسان سخن گفت و برای ما خبرهای چهار نمونه از نمونههای بشری را بیان داشت.آن چهار عبارتند از موسی،هارون،که در اوج اعلای انسانیت بودند.سپس ساحران که پس از گمراهی هدایت یافتند آن گاه فرعون که در حضیض گمراهی بود و سرانجام لشکریان فرعون که فرعون آنان را به خواری افکنده و گمراهشان کرده بود و هیچگاه روی هدایت ندیدند.
در پایان سوره خلاصهای از مطالب پیشین آمده است و جنبههای منفی روح انسان را بیان میدارد،پس از آن که به عوامل انحراف میپردازد.اگر انسان خود را بشناسد و به عوامل مؤثر در نفس خود پی ببرد میتواند راه درست را برگزیند.
قرآن در این سوره چشم ما را به حقیقت وسوسههای شیطان میگشاید و به ما میآموزد که نسیان(و عدم عزم)و غفلت از مکر شیطان و اهمال در یاد خدا بشر را از بهشتش که همه امن و آسایش است به زمینی که سراسر اختلاف و منازعه است
ص :206
فرو میافکند.
آری،برای انسان مجالی است که فرا رود و بر دیگران پیشی گیرد ولی باید این مسابقه /7 یک مسابقۀ سازنده و سالم باشد و حطام بیمقدار دنیا سبب آن نگردد که مسابقه به جنگ و ستیز بدل شود.
برای این که از گمراهی دور شویم و از عوامل حسد متأثر نگردیم و رقابتمان به منازعات نکشد لازم است که همواره خدا را به یاد داشته باشیم و نماز به جای آریم و زن و فرزند خویش را به نماز واداریم،زیرا آنها اگر مؤمن نباشند در ما تأثیر منفی خواهند گذاشت.پس نماز معراج مؤمن است و هر که به سوی خدا عروج کند تحت تأثیر فشارهای نفسانی نخواهد بود و به زخارف دنیوی فریب نخواهد خورد.
سپس قرآن به یکی از عوامل گمراهی اشاره میکند و آن راضی نشدن به قضای خداوندی است.و تردیدی نیست که کسانی که چنین روحیهای دارند رسولان خدا را و رسالت ایشان را نخواهند پذیرفت و موضع خود را همواره به طلبیدن معجزات و آیات بیشتر توجیه میکنند ولی از حقیقت بزرگ غفلت میورزند.
بسیاری از پیامبران پیشین را آیات و معجزات ظاهری بود چون موسی و عصای او و عیسی و زنده کردن مردگان و شفا دادن بیماران.ولی این گونه مردم باز هم به آنها ایمان نیاوردند.
[131]
وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ اگر زنان و مردانی از آنها را از یک زندگی خوش بهرهمند ساختهایم تو به آنها منگر.این برای آن است که امتحانشان کنیم.رزق پروردگارت بهتر و پایدارتر است.» نعمتهایی را که خدا به انسان ارزانی میدارد هر یک را حکمتی است و هر یک را هدفی است جداگانه و این نعمتها بسا برای آزمودن اشخاص است،زیرا بعضی هستند که تاب تحمل نعمتهای بزرگ را ندارند بنا بر این مقتضای حکمت
ص :207
است که بار مسئولیت چنان نعمتها بر دوش آنها نباشد.بنا بر این بهتر است که چشم به نعمتی که خدا به آنان عنایت کرده است ندوزی.
گاهی نیز نعمتهایی که خدا به کسانی میدهد برای افزون شدن گناهان آنهاست یا برای امتحان کردن و راندن آنهاست به سوی یک سرنوشت شوم و سیاه.
بسیاری در این امتحان سقوط میکنند و مستحق عذاب میشوند پس جای آن نیست که انسان به مال و دارایی دیگران حسد بورزد بلکه باید به آنچه خود دارد قناعت کند و به جای تحصیل مال از طرق ناشایست چون کلاهبرداری و دزدی دامن همت بر کمر زند و با کوشش شرافتمندانه و تلاش به آنچه میخواهد برسد.
[132]
همچشمی و رقابت در حطام دنیوی تنها ویژۀ مردان نیست بلکه بعضی را میبینیم که به قسمت خود از زندگی راضی هستند ولی زن و فرزند ایشان آنان را به افزون طلبی در دنیا وامیدارند و همواره در گوش آنان زمزمه میکنند که نمیبینی زن و فرزند فلان در چه نعمت و آسایشی هستند؟چرا تو برای زن و فرزندت همانند او کوشش و تلاش نمیکنی؟پس معنی مسئولیت مرد در برابر زن و فرزندش چه میشود؟آری مرد باید در خانوادۀ خود صاحب اراده و تصمیم باشد نه آن که تحت تأثیر القائات آنان قرار گیرد.برای این که آنان را از این وسوسههای شیطانی بازدارد به نماز وادارشان کند.
وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهٰا لاٰ نَسْئَلُکَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُکَ
کسان خود را به نماز فرمان ده و خود در آن کار پای بیفشر.از تو روزی نمیخواهیم ما به تو روزی میدهیم.» از این آیه برمیآید که نماز تنها یک عبادت فردی نیست که شخص آن را در برابر پروردگارش به جا میآورد.بلکه نماز علاوه بر عبادت یک کار اجتماعی هم هست.این معنی از دو کلمۀ«فرمان ده»و«پای بیفشر»دانسته میشود.کلمه نخستین دلالت بر ضرورت التزام جامعه به این عبادت دارد در حالی که کلمۀ دوم حکایت از آن دارد که نماز یک عمل ساده نیست و همراه با مشقتها و رنجهاست پس باید در استمرار آن صبر و پافشاری به خرج داد.
ص :208
مثلا نماز نیازمند به امر به معروف و نهی از منکر است و التزام شدید به تعالیم شریعت در همۀ عرصههای زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و غیره.
همچنین از آیه درمییابیم که نماز دری است از درهای روزی و فایدۀ آن /7 به بر پای دارندۀ آن باز میگردد.
وَ الْعٰاقِبَةُ لِلتَّقْویٰ
و عاقبت خیر از آن پرهیزگاران است.» برای آن که بتوانیم ابعاد این عبارت قرآنی را توضیح دهیم مثلی میآوریم:
انسان غذایی از روی میل میخورد ولی نمیداند که در آن غذا میکربی هست و او آن را نمیبیند.چنین کسی هر چند از لذت آنی بهرهمند شود ولی باید در آیندۀ نزدیکی منتظر بستر بیماری هم باشد و برای باز یافتن سلامت خود مجبور است که مقدار زیادی وقت و مال خود را صرف نماید.در همان حال شخص دیگری یک غذای کم بها ولی سالم را میخورد که هم سیر میشود و هم از آسیب مصون میماند.
مفاسد اجتماعی شبیه میکرب است در طعام.کسی که از طریق حرام مال به دست میآورد مثلا از راه دزدی،کلاهبرداری هر چند مال فراوانی گردآورده ولی عاقبتش در دنیا نامحمود است.زیرا مردم دیگر با او خصومت میورزند و بسا خود فدای ظلم و سرقت و کلاهبرداریهای دیگران شود.و همانگونه که او با هزار نیرنگ مال دیگران را از چنگشان به درمیآورد،دیگران هم در مال او طمع میورزند و سرانجام در راهی فدا شود که دیگران را فدا کرده بود.در حدیث شریف آمده است که:
«هر که سنگ به در مردم زند به درش سنگ خواهند زد» اشخاص پرهیزگار هر چند مال اندکی به دست آورند ولی همواره در دنیا احساس برکت و راحت خواهند کرد و در آخرت هم سعادتمند خواهند بود و در سایۀ رضای خداوندی خواهند غنود.
کسانی که به آنچه خدا به آنها از زندگی مادی داده است راضی
ص :209
نمیشوند،و همواره چشم به مال دیگران دارند و از نعمت شکر و رضا و طمأنینه بیبهرهاند و از پیامبران خدا هم پیوسته معجزات و آیات تازه میخواهند و به آن مقدار آیات بینات که بر آنان نازل گردید خشنود و خرسند نمیباشند.
[133]
وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ یَأْتِینٰا بِآیَةٍ مِنْ رَبِّهِ و گفتند چرا معجزهای از پروردگارش برای ما نمیآورد.» آری نشان تازهتری برای تصدیق رسالت پیامبر میطلبند خدای تعالی هم آنان را چنین جواب میدهد:
أَ وَ لَمْ تَأْتِهِمْ بَیِّنَةُ مٰا فِی الصُّحُفِ الْأُولیٰ
آیا دلیلهای روشنی که در صحیفههای پیشین آمده،به آنها نرسیده است.» خدای تعالی پیامبر و رسالت خود را در آیات واضحات احاطه کرده است از آن جمله آیاتی است که در کتب پیشین آمده(مثل تورات و انجیل)که از ظهور حضرت محمد بن عبد اللّٰه(ص)خبر داده و از صفات و حالات آن حضرت یاد کرده به گونهای که تردیدی برای کس باقی نمیماند،جز آنهایی که چشم دلشان کور شده.اینان هستند که پیوسته آیات و معجزات تازه میطلبند تا ایمان بیاورند.
[134]
عیب کارشان این است که به آنچه واقعیت دارد قانع نیستند و به حکم خدا رضایت ندهند.چون خداوند رسولی برای هشدار آنان فرستد و آیات و معجزات با آنان همراه کند،اعراض میکنند و میگویند معجزاتی میخواهیم که چشم ما آنها را تواند دید و دست ما آنها را لمس تواند کرد.و چون مورد خشم خدا واقع شوند و نشانههای عذاب آشکار گردد گویند اگر خدا برای ما رسولان میفرستاد و آنان ما را هشدار میدادند،ما ایمان میآوردیم.
وَ لَوْ أَنّٰا أَهْلَکْنٰاهُمْ بِعَذٰابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقٰالُوا رَبَّنٰا لَوْ لاٰ أَرْسَلْتَ إِلَیْنٰا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیٰاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزیٰ
اگر پیش از آمدن پیامبری عذابشان میکردیم،میگفتند:ای پروردگار ما!چرا رسول بر ما نفرستادی تا پیش از آن که به خواری و رسوایی افتیم از آیات تو پیروی کنیم.» با چنین موضعی که اختیار کردهاند،هرگز آنان را فرصت ایمان به خدا و
ص :210
خضوع در برابر حاکمیت او نیست.آیات خدا آسمانها و زمین را پر کرده است ولی بدون تفکر و تعقل عمیق به کس سودی ندهند.
[135]
قُلْ کُلٌّ مُتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحٰابُ الصِّرٰاطِ السَّوِیِّ وَ مَنِ اهْتَدیٰ بگو:همه منتظرند.شما نیز منتظر بمانید.به زودی خواهید دانست آنها که به راه راست میروند و آنها که هدایت یافتهاند چه کسانی هستند.» همه منتظر آینده هستند ولی انتظار مؤمن بر اساس تعلیمات الهی مبتنی است در حالی که انتظار کافران بر وهم و خیال مبتنی است.اینان در گمراهیاند و سرنوشتشان تاریک است.این آیه برای این گروه هشداری تمام است.
ص :211
ص :212
ص :213
ص :214
سورۀ انبیاء
پیامبر(ص)میفرماید:«کسی که سورۀ انبیا را تلاوت کند خداوند هنگام حساب بر او آسان گیرد و هر پیامبری که نامش در قرآن آمده با او مصافحه کند و درودش فرستد».
مجمع البیان/ص 38،ج 7 امام حسین(ع)میفرماید:
«کسی که سورۀ انبیا را از روی عشق بخواند،چونان کسی است که در بهشتهای پرنعمت همراه همۀ پیامبران است و در زندگی دنیوی در چشم مردم از ابّهت برخوردار است».
نور الثقلین/ص 413،ج 3
ص :215
آغازش لرزش درون است و پایانش درخشش امید.میان آن آغاز توفنده و پایان آرمنده قرآن برای ما آیات هشدار دهنده را تلاوت میکند تا غفلت و اعراض ما را علاج کند و لهو و بازیچه از دل ما و عمل ما بزداید و ما را از عاقبت کار کسانی که رسالت محمدی را انکار میکنند آگاه سازد.زندگی تلاش است و فرشتگان بندگان گرامی خدایند و بتان به کس سود نرسانند و نتوانند پناهگاه مشتی جویندگان لهو و لعب قرار گیرند.خدا یکتاست و مرگ واقع شونده است و مسخره کردن پیامبران ثمرهای جز عذاب ندارد.همچنین بیان میکند نقش پیامبران را و عاقبت تکذیب کنندگان آنها را و شهادت به صدق گفتار ایشان را آن گاه که میگویند که خدا یاور آنهاست.
بنا بر این زمینۀ کلی در این سوره چیست؟آیا همانگونه که نام سوره گواهی میدهد همه دربارۀ پیامبران است؟یا محور آن قضیۀ غفلت است و چگونگی زدودن آن از نفس تا انسان به مسئولیتهای خویش آگاهی یابد و بداند که زندگی جدی است نه لهو و بازیچه.
در این سوره از پیامبران هم سخن رفته است ولی از زاویۀ هشدار دادن ایشان به انسان و اینکه چگونه به آنان گوش فرا داریم تا غفلت را از نفوس خود دور سازیم و به آنان ایمان آوریم.
در سورههای دیگر هم از پیامبران یاد شده ولی از زوایای دیگر،مثلا از مبارزۀ اجتماعی و سیاسی که به آن پرداختهاند(مثل سورۀ القصص)یا آزارهایی که به آنان رسیده و استقامت ایشان در برابر آن آزارها.(چون سورۀ هود).
ص :216
احساس مسئولیت قلۀ آگاهی است و راه رسیدن به آن مقاومت است در مقابل حالت غفلت و سهو.چیزی که تحقق نمییابد مگر از طریق هشدار به نزدیک شدن موعد حساب.
پیامبر آمد و هشدارشان داد ولی آنان سخن او شنیدند در حالی که سرگرم لهو و بازیچه بودند،زیرا دلهایشان مایل به لهو بود و بر اندیشۀ درستی قرار نمیگرفت.
اعراضشان از آیات خدا به این بهانه بود که ادعا میکردند آنها جادو هستند یا رؤیاهای آشفته یا دروغ یا خیالهای شاعرانه و تا بتوانند تکذیب حق را توجیه کنند میگفتند که ما خواستار آیات تازهای هستیم و خدای تعالی انذارشان داد که هلاک سرنوشت مکذبین است.(11) قرآن بیان میکند که زندگی جدّی است نه بازیچه و خدا آسمانها و زمین را به حق آفریده پس نباید آنها را لهو و بازیچه پنداشت(16)و نیز تأکید میکند که فرشتگان(که هم از آنها آگاهترند و هم نیرومندتر)خدا را بجد میپرستند و تسبیحش میگویند و سجدهاش میکنند.(19) ولی مردم نادان عادة از مسئولیت میگریزند و خود را در پناه خدایان میکشند و میپندارند که آنان را از کیفر اعمالشان خواهند رهانید.خدا به آنان تذکر میدهد که پروردگار یکتای بیهمتا اوست و بس(20)در سوره هم چنان سخن از توحید است و شواهد و دلایل فطری بر آن(30)سپس مرگ را به یاد بشر میآورد که هر کسی چشندۀ مرگ است حتی پیامبر بزرگوار نیز در جوار پروردگارش خواهد آرمید(34)تا مگر انسان غافل را از اندیشۀ بی ارزش شرک به در آورد.
اما استهزاء و ریشخند گرفتن آیات پروردگار(که خود صورتی است از لهو) عاقبتش مرگ است(36) /7 پس از بحث دربارۀ شرک و استهزاء مطلب دیگری پیش میآید از این قرار که بشر میخواهد از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند،پس مدعی میشود که اگر هر عملی را کیفری است چرا کیفر اعمال مردم بزه کار به تعویق میافتد.
آن گاه سیاق سوره به سرنوشت استهزاء کنندگان باز میگردد.(41)و
ص :217
میگوید که خدا در شب و در روز نگهبان شماست.از او بترسید و استهزاء مکنید، زیرا اوست که با شما سخن میگوید نه دیگری و خدایان شما نمیتوانند عذاب را از شما باز دارند.
استمرار نعمتهای خدا به انسان القاء میکند که در زندگی بشر انتقام و کیفری نیست.خدای تعالی تذکر میدهد که نظر کردن در زمین کافی است که به این حقیقت آگاه شویم که خدا بر هر چه اراده کند غالب است.(44) کسی که اهل لهو و بازیچه است از وحی الهی بهرهمند نمیشود،همان گونه که کر نمیتواند سخن کسی که او را فرا میخواند بشنود.(حتی در آن زمان هم که عذاب خداوندی در راه باشد هشدار را نمیشنود تا عذاب آنها را در میان گیرد.)(45) هر گاه نشان کوچکی از عذاب خدا را بنگرند فورا به گناه خود اعتراف میکنند پس چگونه از روز قیامت که برای سنجش اعمال ترازوی عدل بر پا میشود هم چنان در غفلت به سر میبرند؟(47) پیامبران برای هشدار به انسان و بیدار کردن ضمیر او و برانگیختن عقلش آمدهاند.خدا نیز آنان را یاری کرده است و کسانی را که آنان را تکذیب میکردهاند هلاک نموده است.آنان را و مؤمنان به آنان را از عذاب رهانیده و آوازۀ آنها بلند کرده.خدای تعالی داستان موسی و هارون و پیامبر اسلام محمد(ص)و ابراهیم و لوط و اسحاق و یعقوب و نوح و داود و سلیمان و ایوب و اسماعیل و ادریس و ذا الکفل و ذو النون و زکریا و یحیی و مریم و پسرش عیسی برای ما بیان میدارد و مقام و کرامت ایشان را در نزد پروردگارشان بر میشمرد و تأکید میورزد که همۀ اینان پرتو یک نور بودند و اگر اختلافی هست از سوی مردم است.(93) /7 از این قصههای تابناک برمیآید که هر کس کاری نیکو کند و مؤمن باشد سعی او باطل نگردد(94)و این جنبۀ دیگر مسئولیت است.
پس از آن که نزدیک بودن قیامت و نزدیکی وعدۀ خدا و ندامت کافران و سوختن بتان و بت پرستان به امر خدا در آتش سخن میگوید،تأکید میکند که
ص :218
سوختن بتان در آتشی که زبانه و فریاد میکشد دلیل این است که آنها مقام خدایی نداشتهاند.(99) آیا میخواهی از آتش خلاص شوی؟پس از کسانی باش که خدا هدایتشان کرده تا صدای آتش را نشنوی و در روز قیامت محزون نباشی.(103) در آنجا خدا آسمان را در هم مینوردد آن سان پاره کاغذی در هم نوردیده شود ولی پیش از آن روز،فرمانروایی در زمین را به بندگان صالح خود خواهد سپرد.(106) رسول رحمت عالمیان است و این رحمت در آن روز تجلی میکند در آیات آخر سوره از این که خدا هم سخن آهسته را میشنود و هم سخن آشکار را و متاع دنیوی را ارزشی نیست سخن رفته و آیه به دعایی ختم میشود که به رسول خود تعلیم میکند که از خدا بخواهد که میان او و منکران حکم کند که او یاری دهندۀ حق بر باطل است.(112)
ص :219
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اِقْتَرَبَ لِلنّٰاسِ حِسٰابُهُمْ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ (1) مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اِسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ یَلْعَبُونَ (2) لاٰهِیَةً قُلُوبُهُمْ وَ أَسَرُّوا اَلنَّجْوَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا هَلْ هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ أَ فَتَأْتُونَ اَلسِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ (3) قٰالَ رَبِّی یَعْلَمُ اَلْقَوْلَ فِی اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (4) بَلْ قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ بَلِ اِفْتَرٰاهُ بَلْ هُوَ شٰاعِرٌ فَلْیَأْتِنٰا بِآیَةٍ کَمٰا أُرْسِلَ اَلْأَوَّلُونَ (5) مٰا آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا أَ فَهُمْ یُؤْمِنُونَ (6) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (7) وَ مٰا جَعَلْنٰاهُمْ جَسَداً لاٰ یَأْکُلُونَ اَلطَّعٰامَ وَ مٰا کٰانُوا خٰالِدِینَ (8) ثُمَّ صَدَقْنٰاهُمُ اَلْوَعْدَ فَأَنْجَیْنٰاهُمْ وَ مَنْ نَشٰاءُ وَ أَهْلَکْنَا اَلْمُسْرِفِینَ (9) لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ کِتٰاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (10)
ص :220
2[محدث]
:جدید.
3[و اسرّوا النجوی]
:یعنی برخی با برخی دیگر دربارۀ قرآن و پیامبر با یکدیگر نجوا میکردند.
[أ فتأتون السحر]
:یعنی چگونه سحری را که محمّد آورده قلب میکنید و«تأتون»به معنای«به سوی سحر میروید»است.
5[اضغاث احلام]
:یعنی آمیختگیهای خواب و خوابهای پریشان.«اضغاث»جمع«ضغث»است و آن آمیزۀ از هر چیزی است.
عجب در این است که مردم سرگرم لهو و بازیچهاند و حال آن که روز حساب نزدیک شده است.
چرا از حق اعراض میکنند؟و به گونهای اعراض میکنند که سخن حق به مسخره میگیرند و غفلت بر دلهایشان چیره شده و بینی که سر در گوش هم برده میگویند او نیز انسانی همانند ما است،چرا از او متابعت کنیم؟.آری سخن حقی را که تازه به گوششان خورده است به سخن جادوگران تعبیر میکنند.
رسول رسالت پروردگارش را به آنان میرسانید و بر او توکل میکند و
ص :221
خداوندی که در آسمان و زمین است و سخن هر کس را میشنود بر صدق گفتار او شهادت میدهد.ولی آنان سخن او را خواب پریشان میخوانند و گاه به دروغ نسبتش میکنند و گاه میگویند خیالهای شاعرانه است و گاه از او معجزات و آیات تازه میطلبند.
[1]
اِقْتَرَبَ لِلنّٰاسِ حِسٰابُهُمْ روز حساب مردم نزدیک شد.» شناختن انسان سرنوشتش را و حسابش را بهترین وسیلۀ هدایت اوست.و در حدیث آمده است«مرگ بهترین واعظ است»زیرا مرگ مهمانی است بدون دعوت.در هر لحظهای که بخواهد به دیدار ما میآید،بدون قرار قبلی.پس انسان باید همواره چشم به راه مرگ باشد و«چون پسر آدم بمیرد قیامتش برپا میشود».
پس آن کسان که میپندارند که روز قیامت دور است در اشتباه هستند.پس این غفلت را چه معنی است و چرا باید از رسالت حق و رسولان او اعراض کرد.
مردم بر سه گونهاند:گروهی قبرشان به باغی از باغهای بهشت بدل خواهد شد.اینان صالحاناند و برخی قبرشان حفرهای از حفرههای آتش خواهد گردید اینان مجرماناند.
واضح است که حساب اینان به اینان خیلی نزدیک است زیرا میان آنها فاصلهای جز مرگ نیست؛مرگی که در هر لحظه تواند آمد. /7 گروه سوم کسانی هستند که تا روز قیامت واگذاشته شوند بر حسب بعضی از روایات.با آن که میان حساب آنها و آنها فاصلۀ بسیاری است ولی مرگ احساس و شعورشان را معدوم میکند چنان که گویی مرگ آنها و روز حساب به هم پیوسته است.
وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ
و آنان هم چنان به غفلت رویگردانند.» غفلت چنان بر آنها احاطه کرده است که خود از رویارویی با حقیقت گریزانند.
ص :222
[2]
مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ یَلْعَبُونَ از سوی پروردگارشان برایشان هیچ اندرز تازهای نیامد جز آن که آن را شنیدند و سرگرم بازیچه بودند.» هر زمان که اندرز تازهای از سوی پروردگارشان نازل گردید و آنان را به واقعیت سرنوشتشان هشدار داد،آنان رخ برتافتند و به کارهای خود پرداختند یا آن اندرزها را بازیچه پنداشتند و با آنها به جد رو به رو نگردیدند.تصور کن که در برابر دادگاهی ایستادهای و معتقدی که یا به اعدام محکومت میکند یا تبرئهات میکند.
آیا چگونه در قفس اتهام میمانی.نه چنین است که کاملا سعی میکنی که سخنی نابجا نگویی،زیرا لحظه لحظهای دقیق است.اما اگر بی خیال شروع به گرداندن تسبیح کنی یا در جیبهایت به دنبال چیزی معمولی بگردی این عمل تو را بازیچه گویند.
همین گونه انسان در این زندگی مثل کسی است که در سالن محکمه منتظر حکمی است که صادر شود که آیا باید به بهشت رود یا در دوزخ.
از این رو باید زندگی را جدی بگیرد و گفتار و کردارش همه از روی حساب و دقت باشد و گرنه مشمول سخن خداوند میشود که میفرماید«سرگرم بازیچه بودند».
[3]
لاٰهِیَةً قُلُوبُهُمْ دلهایشان به لهو خو گرفته است.» /7 دلهایی که به لهو خوگر شدهاند حقایق زندگی را درنمییابند و از آنها متأثر نمیشوند،گویی سنگهای سخت هستند که هر چه بر آنها آب ریزند حتی قطرهای در آنها نفوذ نمیکند.
وَ أَسَرُّوا النَّجْوَی الَّذِینَ ظَلَمُوا هَلْ هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ أَ فَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ
و آن ستمگران سر در گوش یکدیگر نهادند و گفتند:آیا این مرد جز این است که انسانی همانند شماست؟آیا با آن که با چشم خود میبینید
ص :223
هم چنان از پی جادو میروید؟» چرا با هم پچپچ میکردند؟ زیرا میترسیدند در حضور جمع به سبب ضعف استدلال و بیان خود رسوا شوند زیرا در واقع خویشتن را در برابر قدرت رسالت شکست خورده احساس میکردند بنا بر این چارهای جز این نداشتند که در نهان توطئه کنند.اینان ادعا میکردند که کار رسول اللّٰه جادو است و این بطلانش آشکار بود.پس میبایست یک نقشۀ پنهانی شیطانی طرح کنند.میان سحر و رسالت تفاوت بسیار است سحر خیالها را به بازی میگیرد و حال آن که رسالت عقول را برمیانگیزد.
[4]
قٰالَ رَبِّی یَعْلَمُ الْقَوْلَ فِی السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ گفت:پروردگار من از هر سخنی در آسمان و زمین آگاه است و او شنوا و داناست.
انسان عمل خود را در برابر دیگران توجیه میکند تا زمانی که بتواند آنها را به بازی بگیرد ولی اگر دریابد که در آن میان کسی هست که به حقیقت کار او آگاه است و به زودی او را شرمنده میسازد اگر مرد منصفی باشد از کجرویهای خویش باز میایستد.
بدین سبب است که پیامبر(ص)به مشرکین تذکر میدهد که خدا کلام باطل آنها را میشنود و به کارهایشان آگاه است،آنها نیز خود به این امر آگاهند، پس از چه سخن میگویند؟از سوی دیگر رسول اللّٰه نیز میداند که هیچ سخن در آسمان و زمین نیست،مگر این که خدا به آن آگاه است.پس چگونه ممکن است که بر او افترا زنند در حالی که شاهد و ناظر است؟ [5]
بَلْ قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ گفتند:نه،خوابهای پریشان است.» /7 خوابهای بی سر و ته و آشفته.
بَلِ افْتَرٰاهُ
«یا دروغی است که میبندد.» یعنی درست است که سخنش معقول است ولی ادعای او که میگوید از خدا به او وحی شده دروغ است.
ص :224
بَلْ هُوَ شٰاعِرٌ
یا شاعری است.» چون دیدند که کلامش عمیق و مؤثر است گفتند:شاعر است.زیرا شعر در نزد آنان بالاترین درجۀ فرهنگ بود.وقتی که از رسالت بدین گونه متناقض سخن میگویند دلیل این است که سخت حیرت کردهاند و همه دست و پا زدنهایشان برای این است که ایمان نیاورند و مسئولیتی را به گردن نگیرند.آری،این استدلالهای واهی همه برای فرار از مسئولیت است.
سپس گفتند:
فَلْیَأْتِنٰا بِآیَةٍ کَمٰا أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ
پس از آن گونه که به پیامبران پیشین داده شده بود معجزهای بیاورد.» ممکن است ایمان بیاوریم ولی به شرط آن که برای ما معجزات تازهای بیاوری.آیات خدا که بر بشر نازل میشود دو گونه است:
گونۀ نخست آیاتی است که برای انگیزش عقل و بیان حجت میآید از قبیل آیات قرآن که در زمان فرصت و مهلت میآید اما گونۀ دوم آیاتی است که میخواهد امری را بر انسان واجب گرداند خواه بپذیرد یا ابا کند و این بعد از پایان مدت است.
مثلا فرعون میگفت:من پروردگار شما هستم و چون در دریا غرق شد و امواج او را به کنار انداخت گفت:به پروردگار موسی و هارون ایمان آوردم.ولی این گونه ایمان مردود است،زیرا،پس از سپری شدن فرصت و مهلت است.
اینان نیز که از پیامبر معجزات حسی میخواهند،در خطا هستند،زیرا این آیات و معجزات وقتی بیایند فرصت و مهلت هم به پایان آمده است.و دیگر نمیتوانند از آن استفاده برند.
[6]
مٰا آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا پیش از آنها مردم قریهای را که هلاک کردیم ایمان نیاورده بودند.» یعنی تا آن نشانی پروردگار نازل شد مردم این قریه نابود شدند،تا عبرت نسلهای دیگر باشند.
ص :225
أَ فَهُمْ یُؤْمِنُونَ
آیا اینان ایمان میآورند.» آری اینان منتظر بودند که نشانهای از نشانههای هلاک کنندۀ قریههای پیشین بر آنان نازل گردد تا ایمان بیاورند در حالی که ایمان به آن گونه آیات عقلی را رد میکردند و این خطای بزرگی بود که مرتکب شدند زیرا سبب هلاکتشان گردید.
[7]
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ ما پیش از تو به رسالت نفرستادیم مگر مردانی را که به آنها وحی میکردیم.» وقتی گفتند که او بشر است،قرآن پاسخ میدهد که آری بشر است همچنین همۀ پیامبران پیشین هم از جنس بشر بودهاند.
فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ
اگر خود نمیدانید از اهل کتاب بپرسید.» خدای تعالی به جاهل هم آن قدر علم داده که برای راه یافتن به حقیقت از عالم سؤال کند.اگر مردم هم خود نمیتوانند حقیقت رسالتها را درک کنند باید از اهل علم بپرسند.آیه اشارت دارد به این که سؤال جاهل از عالم یک اصل شرعی است،در صورتی که عالم از اهل ذکر باشد یعنی از کسانی که /7 از علم خود بهره برده باشد.
[9/8]
وَ مٰا جَعَلْنٰاهُمْ جَسَداً لاٰ یَأْکُلُونَ الطَّعٰامَ وَ مٰا کٰانُوا خٰالِدِینَ* ثُمَّ صَدَقْنٰاهُمُ الْوَعْدَ فَأَنْجَیْنٰاهُمْ وَ مَنْ نَشٰاءُ وَ أَهْلَکْنَا الْمُسْرِفِینَ آنها را کالبدهایی نکردهایم که به طعام نیازمند نباشند و عمر جاودان هم نداشتند*سپس هر وعدهای که با ایشان نهادیم بر آوردیم و آنها و هر کس را که خواستیم رهانیدیم و گزافکاران را هلاک کردیم.» با این همه به شما تأکید میکنیم که رسولان پیوسته به خدایند و کلامشان وعدۀ خداست.خدا وعدۀ خویش به نفاذ میرساند و رسولان خود را نجات میدهد و
ص :226
دیگران را هلاک میکند.
در قرآن واژۀ اسراف به صورتهای مختلف آمده است،باشد که در معنی آن تدبر کنیم.اسراف،یکی از عوامل مهم انحراف بشر است.انسانی که میخورد و میآشامد و میخوابد و ازدواج میکند،اگر همۀ اینها به قدر نیازش باشد منحرف نمیشود،زیرا خداوند پیوسته او را روزی میدهد.ولی کسی که از جادۀ صواب خارج شود منحرف است.منحرف کسی است که به مال خود قانع نیست و چشم به مال مردم دارد و میخواهد از کیسۀ دیگران زندگی خوش برای خود فراهم کند قرآن تأکید میکند که این گونه زندگی زندگی اسرافکاران است و موجب هلاکت میشود.
قرآن آمده است که انسان را از این خواب غفلت بیدار کند.غفلتی که نمیگذارد حساب کار و سود و زیان خود را داشته باشد و نمیگذارد بفهمد که روز حساب نزدیک است.
بنا بر این هر گاه در خود احساس غفلت کردی قرآن بخوان،زیرا خواندن قرآن حقیقت را به یاد تو میآورد و تو را برای رسیدن به آن یاری میکند.
[10]
لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ کِتٰاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ کتابی بر شما نازل کردهایم که در آن آوازۀ شماست آیا به عقل درنمییابید؟» /7 قرآن نمیگوید:آیا عقل ندارید؟زیرا به هر کس بهرهای از عقل داده شده ولی همه به یک طریق و به یک اندازه،از این موهبت خداوندی استفاده نمیکنند.
قرآن میگوید:چرا از عقل خود بهره نمیگیرید؟ انسان در جستجوی حقیقت است و برای رسیدن به آن تجسس میکند خواندن قرآن حقیقت را به او میشناساند و او را برای رسیدنش به حقیقت یاری میرساند.
ص :227
وَ کَمْ قَصَمْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ کٰانَتْ ظٰالِمَةً وَ أَنْشَأْنٰا بَعْدَهٰا قَوْماً آخَرِینَ (11) فَلَمّٰا أَحَسُّوا بَأْسَنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا یَرْکُضُونَ (12) لاٰ تَرْکُضُوا وَ اِرْجِعُوا إِلیٰ مٰا أُتْرِفْتُمْ فِیهِ وَ مَسٰاکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْئَلُونَ (13) قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ (14) فَمٰا زٰاَلَتْ تِلْکَ دَعْوٰاهُمْ حَتّٰی جَعَلْنٰاهُمْ حَصِیداً خٰامِدِینَ (15) وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ (16) لَوْ أَرَدْنٰا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا إِنْ کُنّٰا فٰاعِلِینَ (17) بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی اَلْبٰاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ وَ لَکُمُ اَلْوَیْلُ مِمّٰا تَصِفُونَ (18) وَ لَهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ لاٰ یَسْتَحْسِرُونَ (19) یُسَبِّحُونَ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ لاٰ یَفْتُرُونَ (20)
11[قصمنا]
:از میان بردیم.اصل قصم شکستن پشت است همراه با صدا.
13[ما أترفتم فیه]
:یعنی عوامل ریخت و پاش شما از زینتهای دنیا و«ترفّه»یعنی نعمت.
15[حصیدا]
:یعنی برداشت شده.عذاب چنان آنها را در برگرفته که گویی سنبلهای برداشت شده هستند که حیاتی ندارند.
18[زاهق]
:از میان رونده و«زاهق»از اضداد است.گفته میشود:«للهالک زاهق»و«للسمین من الدواب زاهق»
ص :228
و«زهقت نفسه».
19[لا یستحسرون]
:دست از کار کشیدن از روی عجز و ناتوانی.
20[لا یفترون]
:یعنی در عبادت ضعف و سستی آنها را نگیرد.
قرآن،در اینجا از کیفری که در انتظار انسان مسئولیت ناشناس است که زندگی را لهو و بازیچه میپندارد،سخن میگوید.و چون عذاب در رسد هیچ یک از کسانی که میخواهند از آن بگریزند موفق به فرار نمیشوند.بر اینها ندا میآید که به نزد همان عواملی بازگردید که شما را به گناه فرا میخواندند و بنگرید که آیا شما را شفاعت توانند کرد.یا اموالی که ذخیره کرده بودید و فرزندانی که به خاطر آنها عبادت خدا را فروگذاشتید آیا اینک شما را یاری خواهند کرد.
امروز ثمرۀ لاابالیگریها و بی خیالیهای خود را خواهید چشید و در خواهید یافت که همان گونه که قرآن میگوید:نظام جهان نظامی است قائم بر حق نه بر لهو و لعب.
ای انسان!جهانی را که در آن زیست میکنی و تابع قوانین و سنتهای آن هستی،خدای تعالی به علم و قدرت خود آفریده است پس با وجود ضعف و ناتوانیات چگونه میخواهی از دایرۀ حق بگریزی و به دایرۀ لهو و لعب روی آری؟ آری،این امری محال است.
قرآن حکیم این اندیشه را بار دیگر تأکید میکند که آسمان و زمین به حق
ص :229
آفریده شده نه از روی لهو و بازیچه،همچنین جوامع بشری.از این رو سنتهای حاکم بر آنها سنتهای حق است.این سنتها باید همان گونه که بر آسمانها و زمین حاکم هستند،بر جوامع بشری نیز حکومت کنند.ولی با یک فرق:و آن این است که در آسمانها و زمین به صورت مستقیم و فوری فرمان میرانند ولی در جوامع به صورت غیر مستقیم و پس از دادن فرصت و دادن هشدار و پس از آهنگ اصلاح و هدایت.این نعمتی بزرگ است از سوی خدا.پس اگر خداوند انسان را با هر خطا که از او سر میزند بدون دادن فرصت توبه مؤاخذه کند زندگی او به جهنم سوزانی تبدیل میشود.
ولی دادن فرصت یک چیز است و اجرای حق چیزی دیگری.معنی دادن فرصت این نیست که خدای تعالی حقی را که محور همۀ آفرینش است از یاد برده باشد بلکه خداوند همواره یاور حق است و بسا که باطل را با آن سرکوبی نماید.
هر چیز که از سنت حیات منحرف گردد بزودی به پایان میرسد و از بین میرود.پس بر ما واجب است که بر گرد حق مجتمع شویم که حق عبادت خدا است خدایی که هیچ کس در الوهیت همتای آن نیست.پس همان طور که ملائکه و ارواح و آسمانها و زمینها همه خدا را میپرستند و در برابر عظمت او خاضع هستند،انسان هم باید چنین باشد.
اندیشۀ دیگری هم هست که از این آیات استنباط میشود و آن ایمان صادق است.از این قرار که ایمان بیاوریم که محور عالم وجود حق است.پس عالم جدّ است نه بازیچه.و این ایمان ضامن برانگیختن احساس انسان است به مسئولیت در زندگی دنیوی خود.همانگونه که لهو و بازیچه دشمن احساس مسئولیت انسان است.
[11]
وَ کَمْ قَصَمْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ کٰانَتْ ظٰالِمَةً وَ أَنْشَأْنٰا بَعْدَهٰا قَوْماً
ص :230
آخَرِینَ
چه ستمکاره مردمی را که هلاک کردیم و به جایشان مردمی دیگر بیافریدیم.» نعمتهای خدا که ما را احاطه کرده است این پندار خطا را در ما پدید آورده که خدا ارحم الراحمین است و هیچ کس را عذاب نخواهد کرد.برای این که این پندار را از ذهن خود ریشه کن سازیم باید به تاریخ بنگریم تا آثار گذشتگان را ببینیم و دریابیم که چگونه نابود شدند و عذاب خدا به آنان فرود آمد.خدای تعالی شهرهای بسیاری را به سبب ستمکاری اهلشان نابود کرده است،زیرا آنان به حق ایمان نمیآوردند.پس قضیه جدّی است.آنچه خدا ما را از آن بیم میداد برای امتهایی که پیش از ما بودند اتفاق افتاده است پس باید بترسیم که نکند ما نیز چنان سرنوشتی داشته باشیم.
از نکتههای دیگری که از این فهمیده میشود این است که خدای تعالی وقتی عذاب به مردم شهری میفرستد چنان نیست که فقط اهل آن شهر را هلاک کند و ساختمانها و راهها و آبگیرها را سالم باقی بگذارد.بلکه همه چیز را یکباره نابود میکند و چون قومی دیگر میآفریند با آنها شهرها و معابد و دیگر تأسیسات را نمیآفریند.فقط مردم را میآفریند و به آنان میگوید:اکنون خود بروید و به دست خود تمدن خود را بسازید.آنها خود مسئول بنای خانهها و راهها و دیگر تأسیسات شهری خود هستند.
[12]
فَلَمّٰا أَحَسُّوا بَأْسَنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا یَرْکُضُونَ چون عذاب ما را حس کردند بناگاه از آنجا گریختند.» /7 خشم و غضب خداوند همواره بر آنها سایه افکنده ولی آنها از آن غافلند.اگر آن را احساس کنند و توبه نمایند،پیش از آن که عذاب خدا گریبانگیر آنها شده توبهشان پذیرفته میشود.همانگونه که توبۀ قوم یونس پذیرفته شد ولی آنان به همان حال کفر باقی ماندند تا عذاب خدا را بر سر خود مشاهده کردند آن گاه برخاسته پای به دویدن نهادند،بدین پندار که از عذاب رهایی توانند.
[13]
لاٰ تَرْکُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلیٰ مٰا أُتْرِفْتُمْ فِیهِ وَ مَسٰاکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ
ص :231
تُسْئَلُونَ
مگریزید،به ناز و متنعم به خانههای خویش بازگردید تا بازخواست شوید.» ای ستمکار!به کجا میگریزی؟چرا از شهری که آبادش کرده بودی و آن همه زر و زیور که گرد آورده بودی دل برکندی؟بازگرد و در همانجا بمان تا خانهات را بر سرت خراب کنیم و کارگاهت را منفجر سازیم در حالی که تو خود در آنجا باشی.
شاید آیه اشارت دارد بر اینکه دویدن را سودی نیست.عبارت«بازخواست شوید»ممکن است به معنی«مورد سؤال واقع شوید»باشد.گویی پس از هلاکت ایشان و ویرانی خانههاشان نسل دیگر به آنجا میرسند و به آن گروه در خاک هلاکت خفته خطاب میکنند که آن تمدنی که به ناز نعمت آن میبالیدید چه شد و آن کاخها به کجا رفت.در ابیاتی منسوب به حضرت علی(ع)آمده است:
ناداهم سائل من بعد دفنهم
این الاسرة و التیجان و الحلل
این الوجوه التی کانت منعمة
من دونها تضرب الاستار و الکلل
فأفصح القبر عنهم حین ساءلهم
تلک الوجوه علیها الدود ینتقل
(حاصل معنی:پرسندهای پس از آن که آنان در خاک شدند میپرسد که آن تختها و تاجها و حلهها چه شد؟آن چهرههای در نعمت پرورش یافته که پس پردهسراها و پرده سراها میغنودند به کجا رفتند؟آن گاه قبر به آشکارا در پاسخ آن پرسنده میگوید:بر آن چهرهها اکنون کرمها در جنبشاند).
ممکن است معنی دیگری از آیه فهمیده شود:
بشر بر خود ستم میکند و بر دیگران نیز.مشوق این ستم عامل مادی است.
ای بسا همین عامل مادی /7 موجب هلاکت گردد.مثلا قوم فرعون در کنار نیل میزیستند و از برکات آن سود میبردند یا آنجا که آب را میپرستیدند و اول هر بهار زیباترین دوشیزگان خود را میآوردند و در آب نیل میانداختند تا قربانی خدایان شوند.فرعون میگفت که این آبها از زیر پای من بیرون میآید.هنگامی که خداوند خواست از او انتقام بگیرد او را در همان آب غرق کرد.
ص :232
قوم عاد هم به خانههای خود که از سنگ ساخته بودند بر خود بالیدند میپنداشتند که این خانهها آنها را از هر آسیبی در امان میدارد.خدای تعالی بر آنان بادهای سخت فرستاد تا آن صخرهها بر سر ایشان ویران ساخت.همچنین اقوام دیگر.معنی«به ناز و متنعم به خانههای خویش بازگردید»این است که به آن نعمتها که موجب ضلالت شما شد بازگردید و بنگرید که چگونه آن نعمت به نقمت بدل شده است.
[14]
قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ گفتند:وای بر ما که ستمکار بودهایم.» [15]
آنان به خطا و ظلم خود اعتراف کردند،ولی این اعتراف دیر انجام گرفت.چون در گناه استمرار ورزیدند تا لحظۀ نهایت خویشتن را چنین ندا میدادند که وای بر ما.
فَمٰا زٰاَلَتْ تِلْکَ دَعْوٰاهُمْ حَتّٰی جَعَلْنٰاهُمْ حَصِیداً خٰامِدِینَ
و همواره سخنشان این بود تا همه را چون کشتۀ درویده و آتش خاموش گشته گردانیدیم.» /7 آنان را عذاب خدا درو کرد آن سان که مزارع گندم را درو میکنند و هیچ ساقه و سنبلهای بر پا نمیگذارند.سپس خاموش میشوند چونان جرقهای بدون حرارت و حرکت.
[16]
بار خدایا چرا چنین کنی؟آیا اینان بندگان تو نیستند؟آیا تو ارحم الراحمین نیستی؟آری،خدای ما ارحم الراحمین است و آسمان و زمین را به حق آفریده است و اینان از ارزشهای حق تجاوز کردند.
وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ
ما آسمان و زمین و آنچه را میان آن دو است به بازیچه نیافریدهایم.» اینان زندگی را لهو و بازیچه گرفتند و سرنوشتشان چنین بود.
[17]
لَوْ أَرَدْنٰا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا إِنْ کُنّٰا فٰاعِلِینَ اگر
ص :233
خواستار بازیچهای میبودیم خود آن را میآفریدیم.اگر خواسته بودیم.» اگر آفرینش بدون هدف آفریده شده یعنی خدای تعالی هدفمندی را از آن گرفته بود و آن را لهو و بازیچه ساخته بود دیگر جهان را غایت و مقصودی نبود و از قوانین و سنن بیبهره میبود یعنی،در آن قوانینی نبود که از ذره تا کهکشان را زیر فرمان داشته باشد.
وقتی که میبینیم که هر چیز به سوی هدفی میرود یا به تعبیر بهتر به سوی غایت و مقصودی در حرکت است آیا میتوان گفت که انسان را عبث آفریده است؟ و بدون هدف.«آیا پنداشتهاید که شما را به عبث آفریدهایم و شما به نزد ما بازگردانده نمیشوید».
نه...تو به نوبۀ خود در برابر قانون هدفمندی خاضع و تسلیم هستی بنا بر این هم مسئول هستی و هم کیفر میبینی هر گاه به مسئولیت خود نپردازی.
در معنی این آیه اقوال مختلفی هست ولی این معنی کلی چیزی است که از همۀ آن اقوال حاصل میشود.
[18]
بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبٰاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ وَ لَکُمُ الْوَیْلُ مِمّٰا تَصِفُونَ بلکه حق را بر سر باطل میزنیم تا آن را درهم کوبد و باطل نابود شونده است.وای بر شما از آنچه به خدا نسبت میدهید.» این سنت خداست که بر عالم جاری است در تمام اعصار و قرون.بر انسان لازم است که زندگی خویش بر اساس نهد اگر خواهد که موفق شود.و به اهداف خود برسد و از عذاب محتوم رها گردد.
کلمات این آیه همانند صاعقهای شدید است که تا اعماق ضمیر نفوذ میکند.حق-چنان که گویی از جایی دوردست-مغز سر باطل را هدف قرار میدهد و بر آن فرو میکوبد و آن را متلاشی میسازد و هیچ چیز از آن باقی نمیگذارد.
این آیه ما را به واقعیت خلقت و نظام حاکم آگاه میکند ما را به تزکیۀ نفس خویش وامیدارد.آری،قانون جاذبه که به وسیلۀ آن سنگی از بالا به پایین
ص :234
سقوط میکند از قانون سقوط ظالم از کرسی حکومت قویتر نمیباشد.
[19]
وَ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ لاٰ یَسْتَحْسِرُونَ از آن اوست هر که در آسمانها و زمین است و آنان که نزد او هستند از عبادتش به تکبر سر برنمیتابند و خسته نمیشوند.» این حقیقت باید در تمام کردارهای انسان تجسم یابد هم چنان که فرشتگان و بندگان صالح خدا چنین کنند.آنان در عبادت تکبر نمیورزند و هر چه خدا به آنان فرمان داده چنان میکنند.
[20]
یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ لاٰ یَفْتُرُونَ شب و روز بی آن که فتوری در آنان پدید آید تسبیح میگویند.» زندگی جدی است و هر بندهای باید خدای خود را بدون تکبر و احساس تعب تسبیح گوید.
أَمِ اِتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ اَلْأَرْضِ هُمْ یُنْشِرُونَ (21) لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اَللّٰهُ لَفَسَدَتٰا فَسُبْحٰانَ اَللّٰهِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ (22) لاٰ یُسْئَلُ عَمّٰا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ (23) أَمِ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ هٰذٰا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ اَلْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ (24) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدُونِ (25) وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَلرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ عِبٰادٌ مُکْرَمُونَ (26) لاٰ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (27) یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ یَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضیٰ وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ (28) وَ مَنْ یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلٰهٌ مِنْ دُونِهِ فَذٰلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلظّٰالِمِینَ (29)
ص :235
21[هم ینشرون]
:یعنی میتوانند مردگان و زندگان را برانگیزند.
بار مسئولیت بر دوش آدمی چه بار گرانی است.اگر به مسئولیت سنگین خود پی ببرد نزدیک است که قلبش از هراس در برابر آفرینندۀ آسمانها و زمین بشکافد.
همچنین میبینیم در جستجوی چیزی است که از گرانی این بار میکاهد و به زعم خود او را از بازخواست خداوندی میرهاند.
قرآن با این پندار مبارزه میکند و میگوید:آیا خدایان مردگان را از گور برمیانگیزانند؟آیا نمیدانند که اگر در آسمان و زمین خدایی جز اللّٰه میبود، آسمان و زمین درهم میریختند؟خداوند صاحب عرش از توصیفی که مشرکان میکنند بسی برتر است و منزّهتر.آنان در برابر اعمالشان مؤاخذه میشوند و حال آن که هیچ کس را نرسد که او را مؤاخذه کند.سپس از آنها برهان میطلبد و تأکید
ص :236
میکند که همۀ رسالتهای الهی در یک مورد با هم اتفاق دارند و آن کلمۀ توحید است.شرک اینان از رویگردان شدنشان از حقیقت سرچشمه گرفته است.
گروهی پندارند که ملائکه فرزندان خدا هستند.آیا اینان نمیدانند که آنها بندگان مقرب خدایند نه فرزندان او و آنان خود دارای رأی و ارادهای در برابر رأی و ارادۀ خداوندی نیستند و علم خدا بر آنها احاطه دارد و هیچ کس را بدون اذن پروردگار شفاعت نمیکنند و از خدای خود میترسند.پس چگونه با او معارضه توانند کرد.ملائکه نیز پاداش اعمال خود را میبینند.اگر افتراء و دروغی بگویند چون دیگر ظالمان به کیفر عذاب جهنم گرفتار میآیند.
[21]
از عواملی که موجب دوری انسان از احساس مسئولیت میشود، یکی اعتقاد به خدایی غیر از اللّٰه است.حال این خدا هر شکل و صورتی و هر نام دیگری که داشته باشد،فرقی نمیکند.
انسان به هر چیز غیر از خدا تعلق داشته باشد سبب میشود که آن را واسطۀ میان خود و خدا قرار دهد و به او تقرب جوید و گاه انسان مرتکب چنین اعمالی میشود تا بار مسئولیت را از دوش خود بیفکند،زیرا در واقع برای انسان دشوار است که در برابر قوۀ قاهرهای عالم و حکیم که بر همه چیز احاطه دارد احساس مسئولیت کند.او همواره میکوشد که از این مسئولیت بگریزد و اگر نه آن بود که مؤمنان رحمت خدا را احساس میکنند دلهایشان را توان آن نبود که در زیر بار مسئولیت پایداری کنند.
قرآن حکیم بارها تأکید کرده است که هیچ شخصی نمیتواند در برابر قدرت خداوندی بایستد و این بدین منظور است که انسان در آن سعی نکند که در برابر فرمان خدا عذر و بهانه بیاورد یا به سود خود دلیلی بتراشد و چون با این حقیقت آشنا شود ترک لهو و بازیچه خواهد کرد و زندگی را جدی خواهد گرفت.به همین سبب است که بار امانت پروردگار را که آسمانها و زمین و کوهها نتوانستند تحمل
ص :237
کنند به دوش میکشد.
این آیه تأکید میکند که خدای حقیقی یعنی خدای یکتاست که میتواند مردگان را زنده کند ولی این خدایان پنداری چنین کاری توانند کرد؟یا آیا کسی میتواند چنین ادعایی نماید؟.هرگز.آنان را میبینی که در لحظات نیاز از ضعف و ناتوانی خود سخن میگویند.حتی نمرود که یک بار اعتراف کرد که میتواند زنده کند و بمیراند وقتی دید آتشی را که برای سوزانیدن ابراهیم افروخته است،رو به خاموشی نهاد و برای ابراهیم سرد شد:گفت هر کس میخواهد برای خود خدایی انتخاب کند باید مثل خدای ابراهیم باشد.همچنین وقتی با ابراهیم محاجه کرد و ابراهیم گفت:خدای من آفتاب را از مشرق بر میآورد تو از مغرب برآور،حیران و بهتزده فروماند.
هر چه در آسمانها و زمین است از خرد و کلان دلیل است بر وحدت خداوندی در تمام عالم وجود.نظم و دقتی که در جهان ملاحظه میکنیم دلیل است بر این که بیش از یک خدا وجود ندارد که همۀ موجودات مطیع امر و ارادۀ او هستند.
امام علی(ع)میفرماید:اگر به دیدۀ عبرت بنگری دانی که آن که آفریدگار مورچه است همان کسی است که آفریدگار یک نخل بلند است.آری نظامی که بر حیات یک مورچه حاکم است همان نظامی است که بر حیات یک نخل حاکم است.و همانگونه که جسد مور ضعیف را غذا میرساند تمام اجزاء آن نخل را هم آب و غذا میرساند.
أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ یُنْشِرُونَ
آیا در زمین خدایانی برگزیدهاند که مردگان را از گور برانگیزند؟» بدین گونه این آیه اندیشۀ وحدت خدا را در زندگی عملی ما بیان میدارد.
پیش از این گفتیم که توحید خدای تعالی توحیدی حقیقی است و اعتقاد به آن یکی از بارزترین عواملی است که انسان را به /7 تحمل مسئولیت در زندگی وامیدارد.
[22]
لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا اگر در زمین و آسمان
ص :238
خدایانی جز اللّٰه میبود هر دو تباه میشدند.» اگر در آسمانها و زمین خدای دیگری جز خدای یکتا میبود نظام آسمان و زمین مختل میشد زیرا تعدد مراکز قدرت سبب فساد مملکت و اختلال امور آن میشود.در حدیثی که در کتاب توحید آمده و آن را هشام بن حکم روایت کرده، زندیقی نزد امام صادق(ع)آمد.امام به او گفت:آن دو خدا که تو به آنها معترفی از دو حال بیرون نیست یا هر دو قوی هستند یا هر دو ضعیف یا یکی قوی است و دیگری ضعیف.اگر هر دو قوی هستند چرا با هم نبرد نمیکنند تا یکی آن دیگری را از فرمانروایی طرد کند و خود به تنهایی زمام امور را به دست گیرد اگر میپنداری که یکی قوی و دیگری ضعیف است ثابت شد که خدا یکی بیش نیست آن چنان که ما میگوییم،زیرا ناتوانی آن دیگر آشکار است و خدایی را نشاید.و اگر بگویی که آن دو از هر نظر متفقاند یا از هر نظر مختلفاند پس وقتی که آفرینش را منظم میبینیم و فلک را در رفتار و شب و روز را میبینیم و ماه و آفتاب را که با نظمی خاص در آمد و شد و حرکتاند صحت امر و تدبیر دلالت میکند که مدبر یکی است ولی اگر تو مدعی به دو تا شوی باید میان آن دو فرجهای باشد که بتوان گفت آنها دو تا هستند پس آن فرجه هم که میان آنهاست باید مانند آنها قدیم باشد پس به جای دو تا سه تا لازم میآید.اگر بگویی سه تا هستند همان ایرادها که در دو تا بودن خدا وارد بود باز هم وارد است و باید میان آنها دو فرجه باشد پس تعداد قدیمها به پنج میرسد و این امر تا بینهایت تواند بود». (1)
این از نظر عقلی بود اما از نظر روانی اندیشه تعدد خدایان پدید آمده تا بتوان حالت منازعه و مشاجرۀ میان افراد بشر را توجیه کرد و جنگ خدایان را به جنگ میان افراد بشر برگردانند.
اساطیر از قصههای خیالی دربارۀ زندگی خدایان انباشته است خدایان دائما در جنگ و کشاکش با یکدیگر هستند.
ص :239
1) 1) -نور الثقلین/ج /3ص 417 و 418.
مثلا مجوس را دو خداست یکی خدای خیر که«اهورامزدا»نامیده میشود و یکی خدای شر که«اهریمن»نام دارد.اهریمن خالق شر است و اهورامزدا خالق خیر.میان خدای خیر و خدای شر پیوسته جنگ است.در میان برخی فرقههای منحرف مسیحیت هم چنین پنداری دیده میشود.مثلا«پدر»میخواهد که بشر را عذاب کند ولی«پسر»میآید و علی رغم پدر شفاعت میکند.
در اساطیر کهن یونان نیز از نبرد میان خدایان در آسمان داستانها آمده است.از اینجا در مییابیم که اندیشۀ تعدد خدایان از حالت فرار از مسئولیت و جستجو از ملجئی موهوم که بشر را از بار گران جزاء برهاند پدید آمده است اعتقاد به تعدد خدایان منعکس کنندۀ حالت نزاع داخلی میان شهوت و عقل است و برای توجیه تسلیم عقل در برابر شهوت است.
همۀ اینها دلیل آن است که اگر خدای دیگری در کار میبود که هر دو با هم سازش کرده باشند دیگر نیازی به تعدّد خدایان احساس نمیشد و نیاز انسان به تعدّد خدا از میان میرفت.
از این رو میبینیم که قرآن کریم برای ما روشن میکند که اندیشۀ چند خدایی انعکاس یافته از تناقض ذات است؛اندیشهای که بر پایۀ آن در آسمانها و زمین خدایانی هستند در ستیز که البتّه اندیشهای خطاست،چه،وجود سلطههای ستیزنده در هستی منجر به وجود تباهی و خلل در نظام هستی میگردد.
فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ
«پس اللّٰه پروردگار عرش از هر چه به وصفش میگویند منزه است.» پروردگار عرش رمز خدای آسمانها و زمین است و عرش به معنی قدرت و سلطه است نه این که مکانی باشد که خدای تعالی بر آن قرار گرفته باشد.
ممکن است این خاتمۀ بلیغ حاکی از آن باشد که عدم شناخت خدا سبب تصور شریک برای او میشود،زیرا تصور شریک برای خدا دلیل بر جهل چنین تصور کنندهای است.زیرا خدای تعالی پادشاه جباری است که هیچ چیز بر قدرت او غالب نیاید و فرار از حکومت او ممکن نباشد.
ص :240
[23]
دلیل قدرت مطلقه و سلطه همگانی و بزرگ او این است که او برتر از این است که کسی او را بازخواست کند در عین حال هیچ کس از آفریدگانش نیست که بتواند خود را از مؤاخذه او دور نگهدارد.
لاٰ یُسْئَلُ عَمّٰا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ
او در برابر هیچ یک از کارهایی که میکند بازخواست نمیشود ولی مردم بازخواست میشوند.» [24]
أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ آیا به جز او خدایانی برگزیدهاید؟بگو حجت خویش بیاورید.» همان گونه که ما برای اثبات الوهیت اللّٰه دلیل و برهان میآوریم،شما نیز ای مشرکان،باید برای اثبات الوهیت خدایانتان دلیل و برهان بیاورید.از این آیه این معنی مهم هم دانسته میشود که کسانی که مدعی وجود خدایی جز اللّٰه خدای یکتا هستند،در جستجوی پایگاهی هستند که بر آن ایستند و عدم التزام و مسئولیت خود را در برابر اللّٰه توجیه کنند و چون از آنها برهان عقلی بخواهی یا دلیل منطقی جویا شوی،از اقامۀ آن عاجز میشوند آن گاه دعویهایشان دود شده به هوا میرود.
هٰذٰا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِی
در این کتاب سخن کسانی است که با من هستند و سخن کسانی که پیش از من بودهاند.» /7 یعنی موضوع توحید باری در رسالت آسمانی موضوع تازهای نیست.همۀ رسالتهای آسمانی وجهۀ همتشان توحید بوده است.
از عوامل گمراهی انسان یکی این است که میپندارد چون بسیاری از مردم با عقیدۀ او موافق هستند،پس عقیدهاش درست است.در حالی که کثرت گمراهان نمیتواند دلیل صدق آنها باشد،بلکه آن حقیقت که با برهان علمی به اثبات رسیده باشد مقیاس همان است.
بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ
نه،بیشترشان چیزی از حق نمیدانند و از آن اعراض میکنند.» [25]
وقتی مردم در شهری(مثل مکه در روزی که این آیات در آنجا نازل
ص :241
شده)به خدا شرک بورزند،اینان خط ضلالتاند و در مقابلشان طریق هدایت است که ریشههایش تواناتر و عمیقتر است.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدُونِ
ما پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم،جز آن که به او وحی کردیم که جز من خدایی نیست،پس مرا بپرستید.» رسالتهای الهی را در امر توحید هیچ اختلافی نیست.اگر در بعضی از ادیان نشانههایی از تعدد خدایان میبینیم،نتیجۀ تحریف در دین خداست.و گرنه یهودیان حقیقی و مسیحیان حقیقی و اصلی و همۀ ادیان الهی که پیش از اسلام بودهاند همه مانند اسلام به یکتایی خدا دعوت میکردهاند و از عبادت غیر خدا به هر نوع و به هر صورتی خواه مستقیم و خواه غیر مستقیم منع میکردهاند.
[26]
وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ عِبٰادٌ مُکْرَمُونَ و گفتند خدای رحمان صاحب فرزند است.منزه است او.بلکه آنان بندگانی گرامی هستند.» در آنجا مردمی پاکیزه و صالح باشند ولی فرزندان خداوند نخواهند بود، بلکه بندگان خدا هستند.تنها صفت آنان صفت کرامتی است که از سوی خدا به آنان عنایت گردیده.پس ای انسان مپندار که /7 در روز قیامت یکی از ایشان میآید تا تو را از عذاب خدا برهاند در حالی که در ایام حیات خود مورد خشم و سخط خدا قرار گرفته باشی.
[27]
لاٰ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ در سخن بر او پیشی نمیگیرند و به فرمان او کار میکنند.» این بندگان خدا کلامی که خدا نگفته است بر زبان نمیآورند.ایشان امتداد رسالت خدا و سلطۀ او هستند از این رو در هیچ مورد خلاف اراده و قدرت خداوند کاری از آنان سرنمیزند.
ص :242
[28]
یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ یَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضیٰ میداند،هر چه در برابر آنهاست و هر چه پشت سر آنهاست و آنان کسانی را که خدا از آنها خشنود است شفاعت میکنند.» در پارهای از حکومتهای فاسده حکومت قانونی وضع میکند ولی یک صاحب نفوذ میتواند با دادن پولی به یکی از مسئولین این قانون را بشکند.
ولی هیچ انسانی نمیتواند چنین کاری با سنت الهی بکند،پس فرشتگان خدا و بندگان گرامی او رشوه نمیستانند و نمیخواهند کاری خارج از حیطۀ مشیت الهی انجام دهند.
وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ
و از بیم لرزانند.» پیامبران و ملائکه هم از خدا میترسند و میدانند که خدا بر همۀ آنها احاطه دارد،پس چگونه جرئت توانند که به میل خود کسی را شفاعت و به بهشت داخل کنند.
در حدیث مأثور در باب معراج پیامبر آمده است که آن حضرت فرماید:
«به جماعتی از ملائکه گذر کردیم که خدا آنها را به گونهای که خود خواسته بود آفریده بود و صورتهایشان به نوعی بود که خود خواسته بود.تمام ذرات وجودشان تسبیح و حمد خدا را میگفت. /7 از هر سو و به آوازهای مختلف.
صداهایشان به ستایش و گریه از خوف خدا بلند بود.از جبرییل پرسیدم که اینان کیستند؟گفت:اینان به همین گونه که میبینی آفریده شدهاند.ملکی که در کنار مصاحبش ایستاده هرگز یک کلمه با او سخن نمیگوید و سر بر نمیدارند یا سر خم نمیکنند از خوف خدا بیحرکتاند.من به آنها سلام کردم آنان به اشاره سر تکان دادند و از شدت خشوع به من ننگریستند». (1)
[29]
این کسان در زمرۀ بندگان صالح هستند و به سبب عبادت و خضوع خود گرامیان درگاه خداوند هستند،اگر یکی از ایشان بر زبان آرد که من به جای
ص :243
1) 2) -نور الثقلین/ج /3ص 417.
اللّٰه خدا هستم،سرنوشتی چون سرنوشت ظالمان خواهد داشت.
وَ مَنْ یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلٰهٌ مِنْ دُونِهِ فَذٰلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ
هر کس از آنها که بگوید من سوای او خدایم،جزای چنین کسی را جهنم میدهیم و ظالمان را چنین کیفر میدهیم.» بنا بر این ممکن نیست که به خدایان دیگری متوسل شویم تا ما را از عذاب خدا برهانند.بدین گونه قرآن اساس این فکر را که بتان موجوداتی هستند که انسان به آنها متوسل میشود تا خود را از مسئولیت و کیفر نجات دهد درهم میشکند.
أَ وَ لَمْ یَرَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ کٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا وَ جَعَلْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ (30) وَ جَعَلْنٰا فِی اَلْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا فِجٰاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (31) وَ جَعَلْنَا اَلسَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آیٰاتِهٰا مُعْرِضُونَ (32) وَ هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (33) وَ مٰا جَعَلْنٰا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ اَلْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ اَلْخٰالِدُونَ (34) کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنٰا تُرْجَعُونَ (35) وَ إِذٰا رَآکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّٰ هُزُواً أَ هٰذَا اَلَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَ هُمْ بِذِکْرِ اَلرَّحْمٰنِ هُمْ کٰافِرُونَ (36)
ص :244
31[فجاجا]
:فجاج جمع فج است و آن راهی است گشاده در میان دو کوه.
36[یذکر آلهتکم]
:یعنی میگویند این خدایان نه زیان میرسانند نه سود.
زندگی جدّی است نه بازیچه
این آیات به ما میآموزند که زندگی بر اساس حق و به حکمت بالغه و برای هدفی محدود بنا شده است.اگر انسان نگاهی به اطراف خود کند کافی است که به این اصل قانع شود که هر چیزی را هدفی است و هیچ مخلوقی از آن مستثنی نیست،و نیز هر چیزی از روی اندازه و حساب به وجود آمده است.کوههای بلند و استوار دارای هدفی است هم چنان که سقف آسمان را هدفی است.با اندکی امعان نظر در مییابیم که خورشید و ماه هر یک به راهی معین و حساب شده در حرکتاند تا در سیر منظم خود به هدف خود برسند.
انسان نیز باید که آن فلکی را که در آن سیر میکند بیابد و از آن منحرف نشود.و بشر به این معنی دست نیابد مگر وقتی که به فطرت خود باز گردد و به آنچه گرد او را فرا گرفته بیندیشد تا ببیند که در ورای این مخلوقات تقدیر و تدبیر دقیق است.این اندیشه ما را به حق،حقی که باید محور اعمال و رفتار ما باشد میکشاند
ص :245
و مسئولیتی را که باید به عهده گیریم به ما نشان میدهد.زیرا اگر حق را بشناسی، در مییابی /7 که باید در برابر آن مسئول باشی و در زندگی به سوی آن گام برداری.
قرآن در این آیات به ما میآموزد که آغاز و انجام انسان حق است،پس چگونه میتواند از آن بگریزد؟همانگونه آغاز و انجام به دست انسان نیست استمرار آن نیز به دست او نخواهد بود.پس باید همواره و در هر حال با حق همراه باشد و همراهی با حق مستلزم تحمل مسئولیت است.
[30]
أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ کٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا آیا کافران نمیدانند که آسمان و زمین بسته بودند و ما آنها را گشودیم.
یعنی به هم پیوسته بودند آنها را از یکدیگر جدا کردیم.آسمان و زمین چگونه بسته بودند و چطور باز شدند؟ جواب:
اولا:ماده اولیهای که خدای تعالی آفرید و عرش قدرتش و سلطهاش بر آن بود کپّهای بود سخت فشرده.خدای تعالی در آن انفجاری عظیم پدید آورد که هنوز هم با وجود گذشت پانزده میلیارد سال انعکاسش در اطراف فضا منتشر است علم جدید هم همین نظریه را دارد و میافزاید که عالم پیوسته در حال اتساع است و دستگاههای تلسکوپ هر بار که نگاه را تا اعماق فضا میبرد،کهکشانهایی تازه را به ما نشان میدهد.
نگریستن علمی در این حقایق کافی است که در نفوس ما فطرت ایمان را تبلور بخشد.
ثانیا:آیه بیانگر تجلیات این حقیقت است.در پدیدۀ باران آن را نگاه میکنیم که چگونه /7 آسمان بسته بود و نمیبارید و چگونه زمین بسته بود و از آن گیاهی نمیرویید و خدا هر دو را باز کرد و بگشود.
ص :246
همچنین خدای تعالی خفایای زمین و آسمان را میگشاید و بسا تا دیدنیها را در برابر چشم ما قرار میدهد.
پس دنیا بازیچه نیست چنان که بعضی پنداشتهاند.بلکه هر چیزی را هدفی است و بر آدم لازم است که هدف خود را تشخیص دهد و به سوی آن بتازد.
وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ
و هر چیز زندهای را از آب پدید آوردیم؟چرا ایمان نمیآورند.» چون پدید آمدن عالم به گشودن پس از بسته بودن کامل شد حیات بر روی زمین از طریق آب به وجود آمد.و این نیز با نظریههای علمی موافق است.آب 70% از وجود انسان را و وجود مغزی را که حیات در آن به بارزترین صورت خود تجلی میکند،تشکیل میدهد.
[31]
وَ جَعَلْنٰا فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ و بر زمین کوهها بیافریدیم تا نلرزاندشان.» کوهها در زمین نقش لنگر را در کشتی بر عهده دارند همان گونه که لنگر کشتی را ثابت نگه میدارد کوهها نیز زمین را ثابت نگه میدارند.
کوهها مانند زرهی هستند که از اعماق بر گرد زمین پیچیده شدهاند تا تعادل آن را حفظ کنند.
اولا:در مواجهۀ بادها و توفانهایی که بر زمین میگذرند.
ثانیا:مقاومت در برابر زلزلههایی که متعرض سیارۀ ما میشوند،به سبب فشار گازهایی /7 که در درون آن هستند.
ثالثا:مانع تأثیر جاذبۀ ماه در خشکی میشوند و نمیگذارند که هم چنان که در دریا جزر و مد صورت میگیرد در خشکی هم جزر و مد پدید آید.
پس بنگر که چگونه خدای تعالی کوهها را در مواضع خود قرار داده و چگونه آنها را با یکدیگر مرتبط ساخته وقتی در این جهان هر چیز به جای خویش قرار گرفته و در آنجا که هست وظیفۀ خود را انجام میدهد چگونه تو-ای انسان- به گرد لهو و بازیچه میگردی؟و میپنداری که زندگیات را هدفی نیست.
ص :247
وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا فِجٰاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ
و در آن راهها فراخ ساختیم باشد که راه خویش بیابند.» میان این کوهها راههایی است که مردم از آنها میگذرند و از جایی به جای دیگر میروند و با یکدیگر مراوده برقرار میکنند.این راهها را دو فایده است:
اول:از خلال آنها راه یافتن به اهداف و اماکنی که انسان به وجود آورده است.
ثانیا:حرکت در این راه سبب شناخت میشود زیرا تفکر در کوههایی که آن درهها را فرا گرفته او را به حقیقت والایی که قدرت خداوندی است راه مینماید و از معانی«باشد که راه خویش بیابند»همین است.
[32]
وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً و آسمان را سقفی مصون از تعرض کردیم.» وقتی به آسمان نگاه میکنیم خواه نظری ابتدایی همان گونه که پدران ما از هزارها سال پیش نگاه میکردند یا نگاهی از روی علم چنان که دانشمند ستاره شناس امروزی بدان مینگرد،اجرام بسیاری را میبینم از کوچک و بزرگ که در آن شنا میکنند و بسا برای ما خطرها در برداشته باشند.چه کسی مانع فرو افتادن آنها و نگهداری ما از آن خطرهاست؟ بدوی صحرانشین هنگامی که شب هنگام که آتشها را در آسمان میدید آنها را شهاب نامید ولی دانشمند ستاره شناس اعتراف میکند که آنها سنگهای عظیم آسمانی هستند و اگر آن غلاف که زمین را در خود گرفته نمیبود زمین از برخورد آنها ویران میشد.پس چه کسی است آن که آسمان را سقفی مصون از تعرض کرده است،جز خدای تعالی.
در هر روزی بیست میلیون جرم آسمانی با سرعت 50 کیلومتر در ثانیه به طرف زمین میآیند،اگر آسمان سقفی مصون از تعرض نبود حتی یکی از آنها اگر با آن جرم و آن سرعت به زمین اصابت میکرد چیزی از زمین باقی نمیماند.
جوی که زمین را به قدرت خداوندی در بر گرفته به گونهای است که هر چه
ص :248
از فضا به آن برخورد کند ذوب میشود یا بخار میگردد.
از سوی دیگر از فضای کیهانی شعاعهای زیانمند و خطرناک کیهانی به طرف زمین میآیند.جوی که اطراف زمین را احاطه کرده مانع میشود که آن اشعه به زمین برسد و برای موجودات روی زمین خطر آفرین باشد.اگر این غلاف حتی به قدر یک کیلومتر هم پاره گردد اشعۀ کیهانی ویرانگر خواهد بود.
آیا وقتی به این سقف بلند مینگریم قدرت و مشیت خداوندی را ملاحظه نمیکنیم؟آفرینش آسمانها به بازیچه بوده است؟.خدا از این گونه توضیحی که میکنید منزه است.
جو زمین سبب میشود که حرارت به مقدار معینی در زمین باقی بماند آن مقدار معین که برای افراد بشر سودمند است.آیا همۀ اینها شاهد صادقی بر این نیستند که خدای تعالی حیات را به عبث نیافریده است. (1)
وَ هُمْ عَنْ آیٰاتِهٰا مُعْرِضُونَ
و باز هم از عبرتهای آن اعراض میکنند.» /7 با وجود این همه آیات و نشانهها که خدای تعالی در آسمان و زمین گسترده است باز هم مردم اعراض میکنند،نه به این سبب که چشمانشان نمیبیند بلکه از روی عمد دیده از دیدن حقایق فرو میبندند.
[33]
وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ اوست کسی که شب و روز را بیافرید.» این آیه اشارت به زمان دارد.علما توانستهاند برای اندازهگیری زمان ساعتی را اختراع کنند که دقت آن 1/2000 ثانیه است.مقدار زمان شب و روز تغییر نمیکند حتی کمتر از این مقدار هم.و این خود دلیل است بر این که آفرینش جهان عبث نبوده است پس باید زندگی ما بر اساس دقت و جدیت باشد.
جوهر حقیقت و مسئولیت در زندگی جستجو از هدف است و حرکت به سوی آن.
ص :249
1) 3) -رجوع کنید به تفسیر«نمونه»ج /13ص 400-402.
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ
و آفتاب و ماه را که هر یک در فلکی شناورند.» آن دو در حرکتاند بشر نیز باید در حرکت باشد.ولی حرکت باید به سوی هدفی باشد زیرا حرکت بدون هدف لهو و بازیچهای بیش نیست.
جدی بودن زندگی و این که لهو و بیهوده نیست،در دو چیز است:مرگ و ابتلاء.خدای تعالی مرگ را برای بشر امری حتمی قرار داده.
[34]
وَ مٰا جَعَلْنٰا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخٰالِدُونَ ما پیش از تو هیچ بشری را جاویدان نساختهایم.چسان اگر تو نیز بمیری آنها جاویدان بمانند.» /7 آری همۀ مردم خواهند مرد.قرآن به شیوۀ والای خود ضمیر مخاطب میآورد تا همگان را در جوی وحشتناک قرار دهد تا تلخی مرگ را حس کنند و زندگی را بازیچه نپندارند.
در حالی که رسول اللّٰه که گرامیترین آفریدگان است طعم مرگ را میچشد،آیا ممکن است کسانی پس از او جاودانه زندگی کنند.
[35]
کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ هر کس طعم مرگ را میچشد.» تعبیر«طعم مرگ چشیدن»معنی را به ذهن نزدیکتر میکند،زیرا مرگ را چونان شربتی میپندارد که همه آن را سر میکشند.
آری،همۀ ما باید جام مرگ را سر بکشیم.آیا از آنان که رفتهاند عبرت نمیگیریم؟کسی که از مرگ که حقیقتی مسلم است عبرت نگیرد از چه چیز عبرت خواهد گرفت.روزی امیر المؤمنین علی(ع)مردی را دید که در تشییع جنازهای میخندید.حضرت فرمودند:«گویی مرگ برای دیگران و نه برای ما معین شده یا بعضی چنان پندارند که آنان که مردهاند به سفری کوتاه رفتهاند و به زودی باز میگردند.آنها را در گورهایشان دفن میکنیم و میراثشان را میخوریم،گویی که
ص :250
ما بعد از آنها همواره خواهیم زیست.دریغا که ما هر اندرزی را فراموش کردهایم». (1)
وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنٰا تُرْجَعُونَ
شما را به خیر و شر میآزماییم و همه به نزد ما باز گردند.» خیر برتر از شر است ولی قرآن نخست شر را آورده و پس از آن خیر را،تا بیان دارد که ما محکوم ارادۀ خدا هستیم و هر دگرگونی که در ما پدید آید معلول این اراده است. /7 با آن که شر با خیر در ظاهر مختلف است ولی هر دو در یک نقطه به هم میرسند و آن این است که هر دو برای آزمایش بشر هستند.به عبارت دیگر بشر میان دو چیز احاطه شده یا بیمار است یا تندرست،یا فقیر است یا غنی،یا ایمن است و یا خایف،و امثال اینها و از آن چارهای هم ندارد.آیا هرگز بیماری را دیدهای که بخواهد همیشه در طوفان درد و رنج سرگردان باشد؟یا فقیری را دیدهای که زیستن ابدی در سیاهی فقر را دوست داشته باشد؟یا خائفی را دیدهای که نخواهد چهرۀ آرامش را بنگرد؟ولی تدبیر خداوندی محیط به ماست.ما را میان خیر و شر میگرداند تا طعم هر دو را بچشیم سپس ما را به نزد خود خواهد برد تا حساب اعمال ما را بکشد.آیا از خواب غفلت بیدار نمیشویم؟آیا زمان آن نرسیده که زندگی را لهو و بازیچه نپنداریم؟تردیدی نیست کسی که حقیقت حشر و نشر اموات را دریافته باشد،از لهو و بازیچه دوری خواهد کرد.
[36]
وَ إِذٰا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّٰ هُزُواً أَ هٰذَا الَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَ هُمْ بِذِکْرِ الرَّحْمٰنِ هُمْ کٰافِرُونَ کافران چون تو را ببینند بیشک مسخرهات خواهند کرد که آیا این همان مردی است که از خدایانتان به بدی یاد میکند و اینان خود یاد خدای رحمان را منکرند.» با وجود این آیاتی که در آفاق و انفس تجلی میکند،باز هم کفار را مینگریم که حق را به مسخره میگیرند.قرآن اخطار میکند که نباید حق را به
ص :251
1) 4) -نور الثقلین/ج /3ص 428.
مسخره گرفت زیرا حق از مسخره کنندگان خود انتقام خواهد گرفت.حال در آیندۀ نزدیک یا دور.این آدمی در سفاهت گاه تا چه پایه نزول میکند در حالی که خشمگین است که رسول اللّٰه بتانشان را به بدی یاد میکند و تا به بتان توهینی نکرده باشد سخن رسول اللّٰه را بر زبان نمیآورد،میبینیم که به خدای رحمان که او را نعمتهای آشکار و نهان داده است کافر میشود؟! /7
خُلِقَ اَلْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِیکُمْ آیٰاتِی فَلاٰ تَسْتَعْجِلُونِ (37) وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (38) لَوْ یَعْلَمُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاٰ یَکُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ اَلنّٰارَ وَ لاٰ عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (39) بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهٰا وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (40) وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (41) قُلْ مَنْ یَکْلَؤُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ مِنَ اَلرَّحْمٰنِ بَلْ هُمْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ (42) أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنٰا لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ وَ لاٰ هُمْ مِنّٰا یُصْحَبُونَ (43) بَلْ مَتَّعْنٰا هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی طٰالَ عَلَیْهِمُ اَلْعُمُرُ أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا أَ فَهُمُ اَلْغٰالِبُونَ (44) قُلْ إِنَّمٰا أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ وَ لاٰ یَسْمَعُ اَلصُّمُّ اَلدُّعٰاءَ إِذٰا مٰا یُنْذَرُونَ (45)
ص :252
40[فتبهتهم]
:پس آنها را متحیّر ساخت.
42[یکلؤکم]
:حفظ میکند شما را.از«کلأ»به معنای حفظ گرفته شده است.
بر سر راه انسان موانعی است که نمیگذارند مسئولیت بزرگش را در زندگی احساس کند و او را به سوی لهو و لعب سوق میدهند و بر دیدۀ بصیرت او پرده میافکنند تا رسالتهای الهی را نبیند و بر گوش او پنبۀ غفلت مینهند تا مواعظ الهی را نشنود.این موانع روانی و روحی که قرآن کریم به رفع آنها هشدار داده است عبارتند از:
اولا:حالت شتابکاری در انسان.انسان چنان میپندارد که تأخیر در دادن کیفر دلیل بر این است که عمل مستلزم پاداش نیست و این پندار مانع آن میشود که به طور جدی درباره زندگی بیندیشد زیرا بیشتر کارها کیفرشان پس از گذشت زمانی چند آشکار میشود و این بر حسب حکمت و تقدیر خداوند است.
ثانیا:شرک که حجاب نفس است،مانع آن میشود که انسان به مسئولیت خویش پی ببرد.کسانی که به خدا شرک میورزند به هر شکل و تحت هر عنوانی غرضشان رهایی از زیر بار مسئولیت یکتا پرستی است که مستلزم فداکاری و شکیبایی است.ولی آنان که از حق به باطل عدول میکنند خویشتن را در برابر
ص :253
زندگی راحت این جهانی در معرض عذاب الهی قرار میدهند.
سپس قرآن به مسئله مهم دیگری اشاره میکند و آن این است که جزاء در لحظاتی میآید که آدمی فریفتۀ باور خود شده است.جامعه در آغاز زندگی خود اهل حذر و پرهیز است ولی هنگامی که عمرش دراز شود و نعمتش افزون گردد و به خیرات و برکات رسد،آن پرهیزگاری و حذر را از یاد میبرد و غرور بر او چیره میشود و چنان میپندارد که نعمت و راحت او ابدی است ولی سخت در اشتباه است.کیفر اعمالش بر روی هم انباشته میگردد تا در لحظۀ محتوم بر سر او فرود آید و همه چیز را ویران سازد.این یک قانون ثابت اجتماعی است و هیچ یک از جوامع از آن مستثنی نیستند.
[37]
انسان برای جزای عملش شتاب میورزد زیرا شتابکار آفریده شده ولی معنی شتابکاری چیست؟و چگونه انسان از شتاب آفریده شده است؟ بعضی گویند که شتابکاری صفت ذاتی انسان است نه صفت عارضی که انسان از جامعه کسب کرده باشد.
بعضی میگویند عامل شتاب آفرینش انسان است از گل.یعنی انسان از مادۀ پستی که دارای صفات منفی است آفریده شده.از این رو در کارها شتاب میورزد و نمیتواند شکیبایی کند و این امر طبیعت مادی محض اوست.
بعضی دیگر میگویند شتابکاری معنی وسیعتری و عمیقتری دارد.و آن این است که زمان از عوامل آفرینش انسان و یکی از عناصر اوست.شأن آن شأن همۀ طبیعت مسخر اوست.هر موجودی را که در زمین و آسمان میبینیم زمان جزئی از ترکیب و طبیعت اوست.
قرآن میخواهد به ما بگوید که این طبیعت بشری که زمان جزئی از آن را تشکیل میدهد،انسان را به مسئولیت ناپذیری دعوت میکند زیرا او بنا بر طبیعت خود در لحظه زندگی میکند بنا بر این از ادراک حتمیت پاداش عاجز است.
ص :254
فیزیک هستهای با زنجیرهای از آزمونهای عملی این نکته را به اثبات رسانده است تا جایی که دیگر هیچ گونه پیچیدگی در آن به چشم نمیخورد.قبلا شماری از آیات قرآنی بدان اشاره کردهاند که از آن جمله است: خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ،که از این آیه بر میآید خداوند زمان را نیز بخشی از آفرینش خود معرفی کرده است،چه،مراحلی بر آن گذشته تا توانسته شکل پایانی خود را بگیرد.
انسان نیز زمان را احساس میکند،زیرا عنصر اساسی آفرینش سرشت مادّی اوست.اگر نمیبود روحیۀ انسان و ارزشهای رسالتهای خدایی که این روح را متبلور میسازد و ویژگیهای والا را بدو میبخشد،هر آینه آدمی در همان لحظه میزیست و دیگر به آینده چشمی نداشت و دیگر افقهای دور زندگی را نمیدید.
او منتظر پاداش کوتاه مدّت اعمال خویش است و هر گاه این پاداش مدّتی طول کشد گوید:دیگر پاداشی در کار نیست و طبیعی است کسی که پاداش را انکار کند مسئولیت را نیز انکار خواهد کرد.برای مثال اگر حکومتی ستم پیشه گیرد و ملّت پس از بیست سال بر او بشورد مردان انقلاب نمیگویند:این انقلاب به سبب آن ستم ظهور کرد و آن ستم را هم نمیبینند و پیوند میان این دو را هم درک نمیکنند بل در صدد یافتن دلیلی بر میآیند تا بگویند انقلاب از خارج آمده است، در حالی که که علّت حقیقی در درون و دقیقا در دل نظام /7 فاسد نهفته است،آنها نمیاندیشند که این ستم به زودی انقلابی بالنده را دامن خواهد زد که به زودی منتشر میشود و پس از اندکی به آتشفشانی ویرانگر مبدّل خواهد شد.
قرآن کریم به ما هشدار میدهد که خواه در آینده زندگی کنیم یا نه و به آن ایمان بیاوریم یا نه،پاداش آن حتما ظهور خواهد کرد یا عذاب آن شما را دربر خواهد گرفت و از آن جا که آینده،حق است باید بدان ایمان آوریم در حالی که همه در فشارهای زندگی با یکدیگر همداستانیم که در رأس همه آنها سرشت شتابندۀ بشری قرار دارد.
آن که پاداش را انکار کند و راهبری خویش را به نفس شتاب طلب و
ص :255
بیخرد خویش سپارد،خداوند عقل و بصیرت را از او بستاند و اندک اندک او را ساقط کند و دیگر هیچ نمیفهمد مگر آن که ناگهان در مییابد عذاب بر او خیمه زده،حال یا عذاب ساعت یا کمتر از او.طاغوت حاکم تشخیص امور را از دست میدهد و دیگر آینده را نمیخواند و لذا سیاست خطای خود را ادامه میدهد و ناگهان روزی به خود میآید که همچون شاه ایران از اریکۀ قدرت به زیر افکنده شده است یا همچون فرعون مصر با مسلسل مجاهدان،تکّه تکّه میشود.
نیز بعضی از گروههای بشری که بد کرداریهای آحادش آنها را در برگرفته و رسولان و اوصیا و علمای خود را به استهزا میگیرند و توصیههای آنها را غیر جدّی میگیرند،مسخرگیهاشان خود آنها را در برمیگیرد و تمدّنشان را از میان میبرد.
بسیاری اوقات ما میبینیم که قرآن نه از افراد که از جوامع سخن میگوید و این سؤال را برمیانگیزد که:اگر مسئولیت،مسئولیت فردی است دیگر چرا قرآن با صیغۀ جمع سخن میگوید؟ این کار دو علّت دارد:
اوّل:مسئولیت فرد محدود به حدود تنگ خود او نمیشود و آن قدر ادامه مییابد /7 که جامعه را نیز در برمیگیرد،زیرا بیشتر کارهای مردم،جمعی است که کیفر آن نیز ناگزیر باید جمعی باشد و دلیل آن هم طبیعت همیابی در یک مکان و تأثیر و تأثّر روانی و مادی مردم است در یکدیگر.
دوم:معمولا کیفر افراد دیده نمیشود.برای مثال ما نمیتوانیم جوانی را که در آغازینۀ زندگی مرده است زنده کنیم تا از او بپرسیم کدام اعمال ناشایست تو چنین انجامی را برای تو رقم زد،و در نتیجه در مییابیم که مرگ وخیم او نتیجۀ انحرافش بوده است،در صورتی که جوامع،اعمالی پیدا دارند و آثار آن آشکار است و به همین سبب قرآن،نمونههایی از آن را میآورد تا از آن پند گیریم.
جوامعی هستند که به جزاء اعمال ایمان ندارند و مسئولیت را لهو و بازیچه گرفتهاند.کفر آنان را در بر گرفته و سبب زوالشان میشود.در این هنگام خدایانشان به درد آنها نمیخورند زیرا در برابر اللّٰه خدای یکتا کاری از آنها ساخته نیست.
ص :256
خُلِقَ الْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ
آدمی شتابکار آفریده شده.» یعنی هر چه را به شتاب میطلبد و نمیخواهد صبر و شکیبایی به کار برد زیرا عجله طبیعت و از عناصر اساسی در تکوین خلقت اوست.
سَأُرِیکُمْ آیٰاتِی فَلاٰ تَسْتَعْجِلُونِ
آیات خدا را به شما نشان خواهیم داد،شتاب مکنید.» به زودی نشانههای عذاب آشکار میشود،پس این عجله برای چیست؟ [38]
وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ میگویند:اگر راست میگویید پس آن وعده کجاست؟» آنها هر گاه از کسی سخن وعظ و تذکیر بشنوند میگویند پس این عذابی که ما را وعده میدهی کجاست.اگر میدانستند که عذاب بر گرد آنها حلقه زده و /7 ایشان را راه فرار از آن بسته است هرگز به مسخره و استهزاء نمیگراییدند و سر را به اعتراض نمیگردانیدند.
[39]
لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاٰ یَکُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النّٰارَ وَ لاٰ عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ کافران آن گاه که نتوانند آتش را از چهره و پشت خود بازدارند و کسی به یاریشان برنخیزد،خواهند دانست.» این دو نقطۀ حساس از انسان هستند و این اشاره است به شدت عذاب و احاطۀ آن.معنی«کسی به یاریشان برنخیزد»مراد بتانی است که به جای خدای یکتا میپرستند و در بر آنها خضوع میکنند.
[40]
بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ اما نه،قیامت به ناگهان فراز آید و حیرانشان سازد.» اولا:آتش ناگهان در رسد.و این به معنی این است که همواره عادت کرده بودند که آنها را هشدار دهند.و آمدن عذاب را به آینده واگذارند.اکنون که عذاب را مشاهده میکنند میپندارند ناگهانی آمده است و حال آنکه عذاب خدا همیشه در
ص :257
راه بوده است.
ثانیا:شعلههای سرکش آتش سبب حیرتزدگی شود.به عبارت دیگر از دیدن آن عقل و خرد خود را از دست میدهند.
فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهٰا وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ
و از عهدۀ بازگرداندن آن برنیایند و مهلتشان ندهند،» زیرا نمیتوانند عذاب را از خود دفع کنند و بیش از آنچه در زندگی دنیا آنان را مهلت داده بودند مهلت ندهند حتی به قدر لحظهای..
[41]
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ پیامبرانی را که پیش از تو بودند نیز به مسخره گرفته بودند.» امتهای پیشین رسولان را مسخره میکردند.زیرا این رسولانی که مورد استهزاء واقع میشدند میخواستند که زندگی آلوده به هوی و هوس آنها را دگرگون کنند و این علاوه بر عذاب جسمانی برای کافران عذاب روحی هم بود.
ولی این سؤال پیش میآید که آیا رسالتهای الهی ذاتا عذاب است؟آیا این رسالتها سبب فروافتادن معاندان در جهنم میشود؟ مسلما،نه.رسالتهای الهی بیان کنندۀ حقایق هستند و چون کسی آنها را مورد استهزاء قرار دهد حقیقت را به استهزاء گرفته است.وقتی میگوییم این غذا را مخور زیرا میکرب در آن هست،این عبارت بیانگر حقیقتی است.هنگامی که کسی مخالفت کند و از آن طعام بخورد میکرب که همان حقیقت و واقعیت است او را بیمار میکند.
قرآن کریم برای این معنی تعبیری دقیق دارد و میگوید:
فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ
ولی عذابی که مسخرهاش میکردند بر سر مسخره کنندگان فرود آید.» قرآن در این آیه چون بسیاری از آیات دیگر سورۀ انبیاء فراوان سخن از لهو و بازیچه و استهزاء و سخریه به میان میآورد،چرا؟ سبب این است که در این سوره سخن به گرد مسئولیت میچرخد و این
ص :258
چیزها با آن متناقضاند و همه اینها روحیۀ احساس مسئولیت را در زندگی میکشند.
[42]
قُلْ مَنْ یَکْلَؤُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ مِنَ الرَّحْمٰنِ بگو کیست آن که شما را شب و روز از قهر خدای رحمان حفظ میکند؟» /7 تدبیر زندگی به دست خداست هم چنان که تقدیر زندگی هم به دست اوست.پس چه کسی است که ما را در شب و روز از خطرها حفظ میکند،غیر از خدای تعالی؟ اوست که ما را به نعمتهای خود از بلایش و به رحمت خود از خشمش حفظ میکند.زیرا ذات احدیت رحمان و رحیم است ولی ما قدر این نعمت شگرف را نمیدانیم و کفرانش میکنیم و از یاد او روی میگردانیم.
بَلْ هُمْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ
با این همه از یاد کردن پروردگارشان اعراض میکنند.» خداست که آنها را میپرورد،اوست که نعمتهای خود را در حق آنان به کمال میرساند و برکات خود بر آنان نازل میکند.با این همه مردم را میبینیم که کفران میورزند و رسولان او را مسخره میکنند.
از آنجا که عذاب خدا را در این دنیا مانعی نیست(مگر آن که خدا خود بخواهد)و هیچ یک از خدایان دروغین را توان جلوگیری از آن نیست،پس باید به این حقیقت اعتراف کنیم که بتان هیچ نیستند نه سودی میرسانند و نه زیانی و نه قدرتی به دفع عذاب دارند.
[43]
أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنٰا یا آن که خدایانی دارند که به جای ما آنان را از حوادث نگه میدارند.» هرگز حتی به قدر یک ساعت نعمتهای خدا از ما منقطع نمیشود.پس چرا کفر میورزیم؟اگر پدرت به تو پول ندهد و نگذارد که تو در خانه بخوابی و تو را به چیزی نگیرد،تو به دنبال دوستی میگردی که ضروریات زندگیات را برایت
ص :259
برآورد.ولی خدای تعالی-در مثل قصد مقایسه نیست-درها را به روی تو نمیبندد و عذاب را بر تو مسلط نمیکند مگر زمانی که تو او را ترک کنی و به خدایانی جز او روی بیاوری که تو را در پناه خود نگه دارند.
در دعاها تعابیر دقیقی است که احساس انسان را برمیانگیزند.تا زمانی که خدای تعالی احساس خود از ما برنگرفته، /7 چرا ما در پی یافتن ملجأ دیگری باشیم؟تا زمانی که پروردگار ما توانا و قاهر است چرا خود را فریب دهیم و به بندگان ضعیف او روی آوریم.مثلا در دعای روز عرفه که از حضرت امام حسین(ع)روایت شده،میخوانیم:
«آن که تو را از دست داد چه یافت؟و آن که تو را یافت چه از دست داد؟آن که به جای تو دل در دیگری بست نومید شد.زیانمند شد هر که به جای تو دیگری را طلب کرد.چگونه میتوان به دیگری امید بست در حالی که تو احسان خود را قطع نساختهای؟.چگونه میتوان از دیگری چیزی طلب داشت و حال آن که تو وظیفۀ روزی نبریدهای»؟ (1)لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ نه،آن خدایان یاری خویشتن نتوانند.» وقتی خود را یاری نتوانند کرد دیگران را چه سان یاری توانند کرد؟ وَ لاٰ هُمْ مِنّٰا یُصْحَبُونَ و نه در برابر ما پناه داده شوند.» ما آنها را اصحاب خویش به حساب نمیآوریم.آنها را قوتی ندادهایم اصلا آنها را قدرت ذاتی نیست.
[44]
بَلْ مَتَّعْنٰا هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی طٰالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ بلکه ما آنها و پدرانشان را بهرهمند کردیم تا عمرشان به درازا کشید.» آنچه سبب فراموشی آنها میشود استمرار نعمتهای خداست بر آنها.از این رو میبینیم که با گذشت روزگار به غرورشان افزوده میشود و با افزون شدن غرور نقمت و عذاب خدا که در انتظار آنهاست بر سرشان میآید.
ص :260
1) 5) -مفاتیح الجنان/ص 273.
أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا أَ فَهُمُ الْغٰالِبُونَ
آیا نمیبینند که قصد این سرزمین میکنیم و از اطراف آن میکاهیم؟آیا باز هم آنها پیروزند؟» در هر روز بسیاری از جوامع به سبب اعمال ناپسندشان هلاک میشوند زیرا زمان کیفرشان فرا رسیده است.پس چرا عبرت نمیگیریم.در اینجا قرآن ما را به دو گونه عبرت توجه میدهد:
1-عبرت گرفتن از امتهایی که از میان رفتهاند.
2-عبرت گرفتن از امتهای معاصر که به سبب اعمالشان از میان میروند و نابود میشوند.
بر انسان واجب است که از گذشته از پدرانش که مردهاند و منقرض شدهاند و نیز از کسانی که در گرداگرد او هستند و هر روز میمیرند عبرت بگیرد.
حال جوامع هم همین است (1)ولی مسئله اساسی همان است که قرآن در آخرین آیه به آن اشارت میکند:
[45]
قُلْ إِنَّمٰا أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ وَ لاٰ یَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعٰاءَ إِذٰا مٰا یُنْذَرُونَ بگو:من شما را به وحی بیم میدهم ولی کران را چون بیم دهند نمیشنوند.» مسئله این است که انسان گوش درونش کر شده و قلبش به بازیچه خو کرده پس حقیقت را به مسخره میگیرد و آنجا که باید عبرت گیرد چشم فرو میبندد و از آن بهره نمیگیرد.
ص :261
1) 6) -تفسیرهای دیگری برای این آیه وجود دارد.از جمله:همانا نقصان زمین به خاطر مرگ علما است.و روایات آن را آورده است.و آن تفسیر عمیقی است که با آنچه قبل از آن یاد کردیم تفاوتی ندارد چون که مرگ جوامع همانا به سبب کمی علما است«رجوع کنید به تفسیر نور الثقلین/ج 3-ص 429».
وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذٰابِ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ (46) وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِینَ اَلْقِسْطَ لِیَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنٰا بِهٰا وَ کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ (47) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ وَ هٰارُونَ اَلْفُرْقٰانَ وَ ضِیٰاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ (48) اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ هُمْ مِنَ اَلسّٰاعَةِ مُشْفِقُونَ (49) وَ هٰذٰا ذِکْرٌ مُبٰارَکٌ أَنْزَلْنٰاهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (50) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا إِبْرٰاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا بِهِ عٰالِمِینَ (51) إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا هٰذِهِ اَلتَّمٰاثِیلُ اَلَّتِی أَنْتُمْ لَهٰا عٰاکِفُونَ (52) قٰالُوا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا لَهٰا عٰابِدِینَ (53) قٰالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (54) قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اَللاّٰعِبِینَ (55) قٰالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلَّذِی فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلیٰ ذٰلِکُمْ مِنَ اَلشّٰاهِدِینَ (56) وَ تَاللّٰهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنٰامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ (57) فَجَعَلَهُمْ جُذٰاذاً إِلاّٰ کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ (58)
46[نفحة]
:یعنی رخداد زود گذری که رخ میدهد مانند نفح طیب که آن مقدار ناچیزی از بو است.
47[القسط]
:عدل.
ص :262
52[عاکفون]
:در استمرار و مداوم بر عبادتها.
57[و تاللّه]
:به خدا سوگند خورد برای تأکید آنچه که میگوید،و تاء برای تعجّب است.
58[جذاذا]
:یعنی قطعه قطعه،و اصل آن از جذ به معنی قطعههاست.
سیاق سخن قرآن حکیم مسئولیت انسان است در زندگی،مسئولیتی که مرتکز در جدیت و هدفمندی است،اینک بحث از این پیش میآید که از علائم مسئولیت نفحات عذاب است که افراد بشر به سبب سوء افعالشان در معرض آن قرار میگیرند.آدمی برای آن که آخرت و عذاب و ثواب آن را بشناسد باید درباره دنیا و نحوۀ عذاب و ثواب آن تفکر کند.ترازوهای عدل که هر عمل خرد و کلانی را میسنجند و صاحب آن عمل را به مقتضای آن پاداش میدهند.به گونهای که به کس ستمی نمیشود حتی اگر به اندازۀ وزن یک دانه خردل باشد.
رسولان پروردگار آمدهاند تا به دست مردم ترازویی دهند که به وسیلۀ آن میان حق و باطل فرق نهند و نوری فرا راهشان دارند که در ظلمات حیات راه خویش بیابند و پرهیزگاران را تذکر دهند تا همواره بر عزم و ایمانشان افزوده شود.
یکی از بارزترین اهداف پیامبران این است که مردم را به یاد روز قیامت اندازند.آنجا که ترازوی اعمال تعبیه شده.پرهیزگاران کسانی هستند که از خدایشان میترسند و از صحنههای هولناک قیامت بیمناکند.و این کتاب-یعنی قرآن مجید-آخرین کتاب آسمانی است که خدای تعالی برای همین غایت و
ص :263
هدف نازل کرده است.
سؤال این است که چه چیز باعث میشود که انسان به قرآن عمل نکند و به رسولان حق ایمان نیاورد و از یاد آخرت غافل بماند.
یکی از علل،تقلید و تبعیت افراد بشر است از آباء و اجداد خود.بدون این که در باب افکار و عقاید آنان تحقیق کرده باشد.خدای تعالی در این مورد ابراهیم(ع)را مثل میآورد.ابراهیم در برابر قوم خود که هم چنان بر سنت پدران بودند ایستاد و در رویشان فریاد کشید که این بتان چیست که عبادت میکنید؟و آنان در برابر این فریاد هیچ ندانستند گفت.جز این که گفتند:اینها همان چیزهایی است که پدران ما میپرستیدند و ابراهیم هم در برابر این پاسخ نامعقول گفت:شما و پدرتان هر دو گمراه هستید.
[46]
دنیا آمیزهای است از بهشت و دوزخ.خدای تعالی برای اولیاء خود سرایی آفریده و در آن هر گونه نعمتی را قرار داده.در آنجا نه خوف است /7 و نه اندوه.
همچنین سرای دیگری برای معاندان خلق کرده که انباشته از عذاب و آلام است.
بی آن که در آنجا رحمت را جایی باشد و نعمت را مکانی.اما سرای سومی هم آفریده که در آن هم نعمت بهشت است و هم عذاب دوزخ و این سرای سرای دنیاست.این است حاصل معنی حدیثی که از حضرت امیر(ع)روایت شده.
در این آیات تأکیدی است بر همین موضوع تا تو بدانی که در آخرت مورد سؤال واقع میشوی پس باید به نتایج اعمال خود در دنیا اندیشه کنی و عذاب و ثواب آخرت را در دنیا تجربه نمایی.
به همین سبب بود که صحابی رسول اللّٰه ابو ذر به صحراء میرفت و تن خود برهنه میساخت و بر روی ریگهای داغ صحرا میخوابید تا آفتاب گرم بر او بتابد و ریگهای داغ تن او را بسوزاند.ابو ذر در آن حال با خود میگفت که ای ابو ذر بچش حرارت دنیا را تا مگر خود را از آتش عذاب الهی در آخرت دور نگهداری،زیرا
ص :264
آتش جهنم حرارتش پیش از اینهاست.در حدیث شریف آمده است که در ماه رمضان از تشنگی و گرسنگی خود تشنگی و گرسنگی قیامت را به یاد بیاورید.
هر گونه دشواری و خطر که در این جهان میبینیم همه نشانی از عذاب خدا هستند که اگر قرآن را پیروی کنیم و به یمن پیروی آن فرق میان حق و باطل را دریابیم و حلال و حرام را بشناسیم و خیر و شر را تمیز دهیم رهایی از آن عذاب ممکن خواهد بود و گرنه،راهی به رهایی نیست.
وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذٰابِ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ
اگر شمهای از عذاب پروردگارت به آنها برسد خواهند گفت:وای بر ما که ستمکار بودهایم.» /7 اولین اثر عذاب خدا که بر مغرضین و معاندین نازل میشود این است آن حالت مستی و بیخبری را که بر عقولشان سیطره انداخته بود،از میان میبرد.
حالت غرور و شیفتگی که به دنیا داشتند از میان میرود و بر سر عقل میآیند آن گاه میگویند دریغا که خود را در معرض هلاک قرار دادیم و از مسئولیتی که بر عهدۀ ما بود سرباز زدیم و در اداء امانت سستی ورزیدیم.
[47]
وَ نَضَعُ الْمَوٰازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً در روز قیامت ترازوهای عدل را تعبیه میکنیم و به هیچ کس ستم نمیشود.» این همان شمهای است که از آن سخن رفته بود.پاداش اعمال خود را در روز قیامت خواهند دید.اگر عملشان خیر بوده جزایشان هم خیر است و اگر عملشان شر بوده جز ایشان هم شر است.و باری تعالی به هیچ کس ستم روا نمیدارد.
ترازوی عدل،مردان خدا و پیامبران و اوصیاء هستند. (1)اینان را خداوند به شهادت میگیرد و اعمال هر کس با اعمال آنان مقایسه میشود و سیرت و طریقت هر کس با سیرت و طریقت آنان سنجیده میآید.
ص :265
1) 7) -نور الثقلین/ج 3،ص 430.
وَ إِنْ کٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنٰا بِهٰا
اگر عملی به سنگینی یک خردل هم باشد به حسابش میآوریم.» خردل نباتی است که آن را دانههایی است در نهایت خردی.اگر انسان عملی انجام داده باشد هر چند به خردی دانۀ خردل هم باشد خدای تعالی جزای آن را حساب میکند.در هر جا از روی زمین هر چند مکتوم و پوشیده.
وَ کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ
که ما حساب کردن را بسندهایم،» و نیاز به آن نداریم که کسی ما را در این حسابگری یاری دهد.
[48]
از آنجا که خدا به بندگانش ستم روا نمیدارد و از آنجا که او بخشنده و مهربان است نسبت به بندگانش،و از آنجا که حساب آخرت دقیق و سخت است و از آنجا که انسان مسئول است،خدای تعالی بر بندگانش منت نهاده و چند موهبت به آنان عطا کرده است:
اولا:فرق میان حق و باطل و شناخت شایست و نشایست افعال را.
ثانیا:دلهایشان را به نور ایمان روشن ساخته تا بتوانند مسئولیتهای خود را تحمل کنند و آنچه را که بر عهدۀ ایشان است ادا نمایند.
ثالثا:همواره پرهیزگارانشان را تذکر میدهد تا فراموشی عارضشان نشود.
بدین گونه خدای تعالی حجت خویش بر بندگانش تمام کرده و بار مسئولیت را بر دوش آنان ننهاده مگر این که نخست وسایل تحمل آن را برایشان فراهم آورده است.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ وَ هٰارُونَ الْفُرْقٰانَ وَ ضِیٰاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ
به موسی و هارون کتابی دادیم که حق و باطل را از یکدیگر تمیز میدهد و روشنی و اندرز است برای پرهیزگاران.» «فرقان»که در آیه آمده است،چیزی است که میان متناقضات موجود در زندگی فرق میگذارد و ما به وسیلۀ آن حق را از باطل تمیز میدهیم.و حدود و
ص :266
فواصل را معین میکنیم.گاه فرقان به معنی تورات است،چنان که در این آیه آمده است و گاه به معنی یکی از کتب آسمانی دیگر است و از جمله قرآن.
و«روشنی»نوری است که دل را روشنی میبخشد و در پرتو آن مؤمنان میتوانند به تاریکیهای تنگنای زندگی راه یابند و با اعتماد و اطمینان در آنها گام نهند.
اما«ذکر»چیزی است که عقل را میکاود و دفاین آن را بیرون میکشد،و انسان را از تمایل به غفلت و نسیان بازمیدارد.ذکر به معنی نصایح و اندرزهایی است که پرهیزگاران را که از خدای تعالی میترسند سودمند میافتد.
[49]
اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ آنان که از خدای خویش در نهان میترسند.» ایمان به غیب همان چیزی است که انسان را وامیدارد که از جهان محسوسات فراتر رود و پیوسته فراتر و فراتر رود تا به ساحل حقیقت رسد.انسان چون به این مرحله رسد به نادیدهها ایمان میآورد و یکی از آن نادیدهها قیامت است. وَ هُمْ مِنَ السّٰاعَةِ مُشْفِقُونَ و از روز قیامت هراسناکاند.» یعنی از قیام قیامت در وحشتاند.
اشفاق،حالتی است از ترس همراه با انتظار،زیرا پرهیزگاران میان ترس از رستاخیز(که نتایج اعمالشان را نمیدانند)و انتظار(امید پاداش نیکیهاشان)به سر میبرند.
[50]
وَ هٰذٰا ذِکْرٌ مُبٰارَکٌ أَنْزَلْنٰاهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ این مبارک قرآنی است که نازل کردهایم.آیا منکر آن هستید.» بسیاری از کافران منکر امر نبوت و کتب الهی هستند،زیرا در نزول وحی شک دارند. /7 و این عبارت«نازل کردهایم»آمده است تا راه انکار را بر آنان بربندد.
همان گونه که تورات فرقان و روشنی و ذکر بود،قرآن نیز همان گونه است،
ص :267
بلکه به درجات افزونتر.و هم چنان که تورات برکت بود بر بنی اسراییل قرآن نیز برای پیروان خود برکت است و آنها را از تاریکیها به سوی نور میآورد و تکامل مادی و معنوی میبخشد.
[52/51]
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا إِبْرٰاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا بِهِ عٰالِمِینَ* إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَهٰا عٰاکِفُونَ پیش از این به ابراهیم نیروی شناختش را عطا کردیم و به او آگاه بودیم*آن گاه که به پدر و قومش گفت:این تندیسها که به پرستش آنها دل نهادهاید چیستند؟» در عبارت«نیروی شناختش را»ضمیر به ابراهیم باز میگردد از این عبارت برمیآید که خدا انسان را با ضمیری پاک آفریده است ولی چون بدون اندیشه و تدبر از پدران و نیاکان گمراه پیروی کند او نیز گمراه میشود و عقل و خرد خویش از دست میدهد.پاسخ سخیف قوم ابراهیم به ابراهیم این بود که ما در پرستش این بتان از پدران خود پیروی میکنیم.
[53]
قٰالُوا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا لَهٰا عٰابِدِینَ گفتند پدرانمان را دیدیم که آنها را میپرستیدند.» [54]
قٰالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ گفت:هر آینه شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بودهاید.» ابراهیم با یک کلمه بنیاد عقاید سخیفشان را در هم ریخت و آنان را در وادی حیرت افکند و آنها دریافتند که جز یاد هیچ در دست ندارند از این رو از ابراهیم پرسیدند که:
[55]
قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللاّٰعِبِینَ گفتند:برای ما سخن حقی آوردهای یا ما را به بازی گرفتهای؟» سخن ابراهیم در اعماق روحشان نشسته بود.سؤالی که مطرح کردند، سؤال کسی بود که برای خود در جستجوی فرصتی است تا مگر اندیشه کند و راهی
ص :268
به حق جوید.
[56]
ابراهیم حجت نیرومند خود را ادامه داد و حقیقتی را بیان کرد که راهی برای انکار آن نبود.
قٰالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلیٰ ذٰلِکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ
گفت:نه،پروردگار شما،پروردگار آسمانها و زمین است.آن که آنها را بیافریده است و من بر این سخن که میگویم گواهی میدهم.» خدای یکتا اوست نه آن بتان شما که خود مخلوقاتی زبون و بینوا هستند.
خداوند این جهان فراخ بتان کر و لال شما نتواند بود.بدین گونه ابراهیم پاسخ داد که آنها را به بازی نگرفته بلکه آنها را به پرستش خدای آسمانها و زمین دعوت میکند.خدایی که شاهد راستین ادعای اوست و او در این دعوی ثابت قدم است و حتی حاضر است جان خویش فدا کند.
درست است که قوم او در برابر برهان برندۀ او مجاب شدند ولی نفس انسانی گاه مانع آن است که با اولین دیدار حق به آن اعتراف کند.اینان دیدند که آنچه ابراهیم میگوید درست است ولی پذیرفتن آن مستلزم آن است که از بسیاری از نعم مادی چشم بپوشند.از این رو صریحا به او پاسخ ندادند و سکوت اختیار کردند،تا مگر آن توفان به سلامت بگذرد باشد که کار دعوت به پایان آید.
[57]
ولی ابراهیم ساکت نماند و اجازه ادامۀ سکوت نداد.بلکه راه تقلید و خوض در باطل را بر بست و گفت:
وَ تَاللّٰهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنٰامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ
به خدا سوگند چون شما بروید چاره این بتان را خواهم کرد.» یعنی آنها را خرد خواهم کرد،هنگامی که شما برای شرکت در مراسم عید خود بروید.ابراهیم عمل شکستن بتها را مشروط به این شرط کرد زیرا او یک تن بیش نبود و برایش امکان آن نبود که در حضور آن بت پرستان بتان را بشکند.
[58]
ولی ابراهیم تهدید شفاهی خود را به حیطۀ عمل درآورد:
ص :269
فَجَعَلَهُمْ جُذٰاذاً إِلاّٰ کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ
آنها را خرد کرد.مگر بزرگترینشان را تا مگر به او بازگردند.» ابراهیم از آن خدایان دروغین یکی را بر جای گذاشت.بت پرستان آن را بزرگترین بتان به حساب میآورند.ابراهیم تبر بر دوش آن بت نهاد تا بار دیگر آنها را به تفکر وادارد و دریابند که خدای سنگی نه سودی در بردارد و نه زیانی.ابراهیم میدانست که چون از مراسم عید بازگردند او را خواهند گرفت.
ابراهیم آن بت را باقی گذاشت و تبر بر دوش آن نهاد تا چون به او بازگردند و از او یاری جویند و بدو پناه برند ضعف و ناتوانیاش مسلم گردد و بت پرستان را حجتی در دست نماند.
قٰالُوا مَنْ فَعَلَ هٰذٰا بِآلِهَتِنٰا إِنَّهُ لَمِنَ اَلظّٰالِمِینَ (59) قٰالُوا سَمِعْنٰا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقٰالُ لَهُ إِبْرٰاهِیمُ (60) قٰالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلیٰ أَعْیُنِ اَلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ (61) قٰالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هٰذٰا بِآلِهَتِنٰا یٰا إِبْرٰاهِیمُ (62) قٰالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هٰذٰا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کٰانُوا یَنْطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلیٰ أَنْفُسِهِمْ فَقٰالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ اَلظّٰالِمُونَ (64) ثُمَّ نُکِسُوا عَلیٰ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ یَنْطِقُونَ (65) قٰالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لاٰ یَضُرُّکُمْ (66) أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (67) قٰالُوا حَرِّقُوهُ وَ اُنْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (68) قُلْنٰا یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ (69) وَ أَرٰادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ اَلْأَخْسَرِینَ (70) وَ نَجَّیْنٰاهُ وَ لُوطاً إِلَی اَلْأَرْضِ اَلَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا لِلْعٰالَمِینَ (71) وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ نٰافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا صٰالِحِینَ (72) وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ اَلْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ اَلزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ (73)
ص :270
72[و یعقوب نافلة]
:یعنی زائدة،زیرا یعقوب بر حسب دعای ابراهیم نبوده و صرفا لطفی بوده است از سوی خداوند سبحان.
همان گونه که شمهای عذاب دنیا حکایت از عذاب آخرت دارد،همچنین ثواب دنیوی هم دلیل است بر ثواب عظیم آخرت.
و همان گونه که انسان هنگامی که بندۀ بتان تاریخ یا بتان جامعه میشود جزای خود را در دنیا و آخرت میبیند،و آن بتان که به جای اللّٰه خدای یکتا میپرستید و بال او خواهند شد،همچنین زمانی که خود را از پرستش بتان تاریخی یا
ص :271
بشری دور نگاه دارد زندگی سالم و دور از آلودگی خواهد داشت و این پاداشی نیک است که خدای تعالی به او میدهد.
ابراهیم پیش از هر کار دیگر بتانی را که مردم را به بندگی گرفته بودند در هم شکست و آنان را از تقلید پدران و نیاکان منع کرد و نه تنها خود از پی پدرش آزر نرفت،کوشید تا پدر را پیرو خود قرار دهد،زیرا ابراهیم به مقام یقین رسیده بود.
انسانی که از عبودیت طاغوت و عبودیت نیاکان و عبودیت شهوات و عبودیتهای دیگر رهایی یافته دارای شخصیتی مستقل خواهد شد و جز در برابر آفریدگار جهان خاضع نخواهد بود.ابراهیم زندگی را در عین سلامت آغاز کرد، خدای تعالی هم او را به جای آن جامعۀ فاسد جامعهای صالح عطا نمود و به جای آن وحشت افکنی و طغیان امن و راحت و آزادی بخشید.و به جای آن تاریخ فاسد شخص او را را خاستگاه تازهای برای بنای یک تاریخ صالح قرار داد.
خدای تعالی در برابر هر بلایی که بدان صبر نمود او را نعمتی دیگر بخشید.
او خود را از قید طاغوت رهانید،خداوند نعمت رهبریاش داد و مقام پیشواییاش عنایت کرد.ابراهیم از قید جامعۀ مشرک خود را رهانید و خداوند پیروان مؤمنش بخشید و فرزندان داد و پسر خالهاش لوط را پیرو او ساخت.ابراهیم از قید تاریخ منحرف خود را نجات داد خدای تعالی او را نقطۀ آغازین تاریخی والا قرار داد.
اینهاست برخی حقایقی که از آن آیات کریمه دریافتهایم.
[60/59]
قٰالُوا مَنْ فَعَلَ هٰذٰا بِآلِهَتِنٰا إِنَّهُ لَمِنَ الظّٰالِمِینَ* قٰالُوا سَمِعْنٰا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقٰالُ لَهُ إِبْرٰاهِیمُ گفتند چه کس به خدایان ما چنین کرده است؟هر آینه او از ستمکاران است*گفتند شنیدهایم که جوانی است به نام ابراهیم،از آنها سخن میگفته است.» /7 چه کسی بتان را شکست؟ هر کس که شکسته باشد بر خود ستم کرده یعنی خود را در معرض انتقام
ص :272
قرار داده است.آری،شخصی است به نام«ابراهیم»که غالبا از آن بتان به بدی یاد میکرده است و پرستش آنها را نفی میکرده مسلما کسی جز او دست به چنین کاری نزده است.
[61]
شکستن بتان تنها به شکستن آن مجسمههای سنگی دلالت ندارد، بلکه بر ویران کردن اساس جامعه فاسد دلالت دارد.از این رو طاغوت زمان،نمرود را میبینیم که به اعدام ابراهیم بسنده نمیکند بلکه میخواهد همۀ آن رسوم و آیینها را با از میان بردن ابراهیم حفظ کند.و مرگ ابراهیم را برای دیگران باعث عبرت سازد.
قٰالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلیٰ أَعْیُنِ النّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ
گفتند او را به محضر مردم بیاورید تا شهادت دهند.» از این آیه چنین استنباط میشود که در آن روزها در جامعه زمزمههایی بر ضد بتان بوده است.
[62]
قٰالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هٰذٰا بِآلِهَتِنٰا یٰا إِبْرٰاهِیمُ گفتند ای ابراهیم تو با خدایان ما چنین کردهای؟» ابراهیم نه منکر عمل خود شد و نه به آن اقرار کرد.
[63]
قٰالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هٰذٰا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کٰانُوا یَنْطِقُونَ گفت:بلکه بزرگترینشان چنین کرده است.اگر سخن میگویند از آنها بپرسید.» /7 این شیوۀ طنز و ریشخند که ابراهیم در سخن به کار برد توجه آنها را به حقیقتی دیگر جلب کرد.زیرا آنها خود میدانستند که بتان سنگی حرف نمیزنند.
زیرا آنها را خود به دست خود ساخته بودند.
[64]
فَرَجَعُوا إِلیٰ أَنْفُسِهِمْ فَقٰالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظّٰالِمُونَ با خودشان گفتگو کردند و گفتند:شما خود ستمکار هستید.» اولین ضربهای که بر آنها وارد آمد فروریختن مقام و منزلت پوشالی بتان بود.بتانی که رمز ایمان آنها به تاریخ فاسد بود و به خضوع در برابر حاکم ظالم و جبار و اعتقادشان به اساطیر...الخ.
ص :273
پس به خود مراجعه کردند و هر کس با خود گفت که من ستمکارم.من خطا کارم که راضی به پرستش بتان شدم.بتانی که نه توان سخن گفتن دارند و نه میتوانند از خود دفاع کنند.
[65]
ثُمَّ نُکِسُوا عَلیٰ رُؤُسِهِمْ آن گاه به حیرت سر فروداشتند.» ولی از آنجا که انسان بودند و از آنجا که بشر نمیتواند با یک پدیدۀ فاسد به سهولت مبارزه کند،آنان نیز دچار غرور شدند و با آنکه حقیقت بر آنها آشکار شده بود باز هم در عقاید خویش پای فشردند.
لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ یَنْطِقُونَ
و گفتند که تو خود میدانی که اینان سخن نمیگویند.» یعنی چگونه از ما میخواهی که از آنها سؤال کنیم؟آیا ما را به مسخره گرفتهای؟اگر بتان را قدرت حرف زدن نیست پس چسان میتوان از آنها امید هدایت داشت.پس فایدۀ آنها چیست؟ مهمترین صفت خدایی که مورد پرستش واقع میشود یکی این است که بر هدایت انسان توانا باشد.زیرا /7 بزرگترین نیاز انسان،نیاز به هدایت است.و بزرگترین امتیاز انسان عقل و ادراک است پس چگونه میتوان به پرستش موجودی که نه عقل دارد و نه ادراک ایمان آورد.
[66]
ابراهیم هیبت بتان را در نظر بت پرستان در هم شکست و به آنان فهماند که محور،محور هدایت است و منطق حق.نه محور ضلالت و منطق زور.
قٰالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لاٰ یَضُرُّکُمْ
گفت:آیا سوای اللّٰه چیزی را میپرستید که نه شما را سود میرساند و نه زیان.» [67]
در برابر موضع جاهلی آنها ابراهیم منطق عقل را آورد و با آرامش و نرمی تمام به بحث پرداخت و چون دید که در اعتقاد فاسد خود پای میفشرند، گفت:
أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
بیزارم از شما و از آن چیزهایی که سوای اللّٰه میپرستید.آیا به عقل درنمییابید؟»
ص :274
بار دیگر ابراهیم بر فضیلت عقل تأکید میورزد و توصیه میکند که باید عقل را در هر کار به کار گرفت که مصلحت و تکامل ذات انسان همانا در اتکاء به عقل است.
[68]
چون در برابر حجت او عاجز ماندند:
قٰالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ
گفتند اگر میخواهید کاری بکنید بسوزانیدش و خدایان خود را نصرت دهید.» این حرف آخر آنها بود که ابراهیم باید سوخته شود و تا قدرت و توان و مردانگی و شجاعت دارید باید بتان خود را یاری کنید.
جای پهناوری را اختیار کردند و مدت چهار ماه به آنجا هیزم کشیدند.نه فقط برای سوزاندن ابراهیم بلکه برای اعادۀ حیثیت بتان.که طاغوت را زندگی به دو چیز است:یکی هیبت و یکی وحشت افکنی.اگر آن دو را از دست بدهد مردم بر او غلبه خواهند کرد.
آنان فلسفۀ دیگری هم داشتند:میخواستند همۀ مردم را در این جرم یعنی سوختن ابراهیم شرکت دهند پس همه را به گردآوردن هیزم امر کردند.تا مجالی برای تفکر باقی نماند.ابن زیاد والی اموی هم در قتل حسین(ع)چنین کرد.همۀ اهل کوفه را به جنگ با امام حسین(ع)بسیج کرد تا همه را در قتل امام مفترض الطاعه شریک گرداند و در نتیجه راهی برای اعتراض باقی نگذارد.
برای نمرود جایی بلند ترتیب دادند و نمرود در آنجا قرار گرفت تا مراسم سوختن را خوب تماشا کند.آتش به قدری زورمند بود که هر کس را که در نزدیکی آن بود میسوخت.شیطان به آنها گفت که از منجنیق استفاده کنند.ابراهیم را دست و پای بسته در منجنیق نهادند و به میان آتش سوزنده پرتاب کردند.
[69]
قُلْنٰا یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ گفتیم ای آتش بر ابراهیم خنک و سلامت باش.»
ص :275
وقتی خداوند به آتش فرمان داد که سرد شود چنان سرد شد که ابراهیم از سرما بر خود میلرزید.و چون«سلامت»در پی فرمان الهی آمد درجۀ حرارت معتدل گردید روایت این حادثه در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است:
روایت میگوید:ابراهیم نشست و برای سوختن او هیزم گرد آوردند.چون روز موعود رسید نمرود با لشکر خود بیامد.برای او جایگاهی رفیع ساخته بودند،تا از آنجا بتواند ابراهیم را نگاه کند.ولی اکنون چگونه ابراهیم را به آتش بیندازند، زیرا از شدت حرارت کسی را یارای نزدیک شدن به آتش نبود.هر گاه پرنده هم از فراز آن میپرید کباب میشد شیطان ساختن منجنیق را به آنان آموخت.ابراهیم را در منجنیق نهادند پدرش آمد و بر او بانگ زد که ای پسر دست از این عقیده بردار.
خدای تعالی ملائکۀ خود را به آسمان دنیا فرستاد و هیچ موجودی بر روی زمین نماند مگر آن که از خدا طلب کرد که ابراهیم را نجات دهد.زمین گفت:ای پروردگار!بر پشت من کسی نیست که تو را بپرستد،جز ابراهیم،آیا میگذاری سوخته شود؟ملائکه گفتند:ای پروردگارا آیا خلیل تو در آتش بسوزد؟خدای تعالی به آنها خطاب کرد که اگر ابراهیم مرا بخواند،اجابتش کنم و او را بس باشم.جبرییل عرض کرد پروردگارا ابراهیم دوست تو است و در روی زمین کسی جز او تو را نمیپرستد آیا دشمنت را بر او مسلط میکنی تا به آتشش کشد؟خطاب شد که خاموش باش!آیا تو نیز میترسی که فرصت از دست برود؟او بندۀ من است هر وقت که بخواهم او را میگیرم.اگر مرا بخواند اجابتش میکنم.پس ابراهیم خدا را به سورۀ اخلاص خواند یا اللّٰه،یا واحد،یا احد،یا صمد،یا من لم یلد و لم یولد،و لم یکن له کفوا احد.برحمت خود مرا برهان.ابراهیم را در منجنیق نهادند و بلند کردند،جبرییل در هوا خود را به او رساند و گفت:ای ابراهیم!آیا حاجتی داری؟ابراهیم گفت:به تو،نه.اما به خدای تعالی آری.آن گاه جبرییل انگشتری به او داد که بر نگین آن نوشته شده بود:لا اله إلاّ اللّٰه،محمّد رسول اللّٰه، الجأت ظهری الی اللّٰه و اسندت امری الی اللّٰه و فوضت امری الی اللّٰه.در این حال خدا به آتش فرمان داد که بر ابراهیم سرد شو.آتش چنان سرد شد که از سرما
ص :276
دندانهای ابراهیم به هم میخورد و چون«سلامت شو»به آن در افزود گرمایی دلنشین و ملایم یافت.جبرییل نازل شد و در آن گلستان کنار ابراهیم به صحبت نشست.نمرود نگاه کرد و گفت:اگر کسی خدایی میخواهد،باید مثل خدای ابراهیم باشد.یکی از بزرگان اصحاب او گفت:من بر آتش وردی دمیدم تا سرد شد در این حال شعلهای از آتش بیرون آمد و آن مرد را بسوخت.لوط که به او ایمان آورده بود به شام مهاجرت کرد.نمرود ابراهیم را دید که در باغی سبز و خرم در وسط آتش با پیر مرد صحبت میکند.رو به آزر کرد و گفت:آزر،چقدر خدای پسرت او را دوست میدارد.
[70]
وَ أَرٰادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ الْأَخْسَرِینَ میخواستند برای ابراهیم مکری بیندیشند ولی ما زیانکارشان گردانیدیم.» این برای من و تو عبرت است.با طاغوت مبارزه میکند با اجتماع فاسد و منحرف به پیکار برمیخیزد با بتانی که مردم به جای خدا آنها را میپرستند به مخالفت برمیخیزد و در سختترین لحظات رحمت خداوندی او را از هر بلایی میرهاند. /7 پس مترس.زیرا آنچه تو را به انحراف میکشاند همانا ترس تو است.
ترس را از خود دور کن تا آزاد شوی و بر دشمنان حق پیروز گردی و دشمن زیان دیده و خسران کشیده بماند.
[71]
وَ نَجَّیْنٰاهُ وَ لُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا لِلْعٰالَمِینَ او و لوط را رهانیدیم و به سرزمینی که آن را برکت جهانیان قرار دادهایم بردیم.» به جای این سرزمینی که محکوم طاغوت است خداوند زمینی به او عطا کرد،آزاد و مبارک.آنجا سرزمین فلسطین بود.
[72]
وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ نٰافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا صٰالِحِینَ و به او اسحاق و فرزند زادهای چون یعقوب را بخشیدیم و همه را از شایستگان گردانیدیم.»
ص :277
خدای تعالی اسحاق را به او عنایت کرد و پس از او یعقوب را و پس از یعقوب نسل یعقوب«اسباط»را که همه مؤمن و پرهیزگار بودند.
تو نیز ای مؤمن به خدا،مهاجرت کن و مگوی که این پدر من است و این برادر من و این دوست من...همه را ترک کن و از جامعۀ فاسد وقتی نمیتوانی اصلاحش کنی کناره بگیر.تا خدا تو را بهتر از آنها دهد.
[73]
وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا همه را پیشوایان ساختیم که به امر ما هدایت میکردند.» خداوند کسانی را که مهاجرت کردند مقام پیشوایی داد و این از نتایج هجرت در راه خداست.
وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ
و انجام دادن کارهای نیک و برپای داشتن نماز و دادن زکات را به آنها وحی کردیم و همه پرستندۀ ما بودند.» این است برنامۀ او:کارهای نیک،زکات و نماز... /7 و آزادی کامل از سلطۀ شرق و غرب و فقط گردن نهادن به عبودیت مطلقۀ خدای سبحان.
رهبری و امامت مدت پنج هزار سال است در ابراهیم مجسم شده و تا به امروز هم ادامه دارد.در آن روز حامی ظاهری او و نزدیکترین کسانش عمویش آزر وقتی او را بسته بودند که در آتش بیندازند،به نزدش آمد و گفت:آیا تو را از این کارها منع نکرده بودم؟چرا چنین کردی؟اکنون بکش.آری ابراهیم در روی زمین حتی یک مدافع هم نداشت ولی تا به امروز نامش سرمشق همۀ کسانی است که در راه خدا مبارزه میکنند.این پاداش دنیوی اوست و پاداش اخروی را خدا میداند که چقدر عظیم است. /7
وَ لُوطاً آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ اَلْقَرْیَةِ اَلَّتِی کٰانَتْ تَعْمَلُ اَلْخَبٰائِثَ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فٰاسِقِینَ (74) وَ أَدْخَلْنٰاهُ فِی رَحْمَتِنٰا إِنَّهُ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (75) وَ نُوحاً إِذْ نٰادیٰ مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَنَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ اَلْکَرْبِ اَلْعَظِیمِ (76) وَ نَصَرْنٰاهُ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ أَجْمَعِینَ (77) وَ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ إِذْ یَحْکُمٰانِ فِی اَلْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ اَلْقَوْمِ وَ کُنّٰا لِحُکْمِهِمْ شٰاهِدِینَ (78) فَفَهَّمْنٰاهٰا سُلَیْمٰانَ وَ کُلاًّ آتَیْنٰا حُکْماً وَ عِلْماً وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ اَلْجِبٰالَ یُسَبِّحْنَ وَ اَلطَّیْرَ وَ کُنّٰا فٰاعِلِینَ (79) وَ عَلَّمْنٰاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شٰاکِرُونَ (80) وَ لِسُلَیْمٰانَ اَلرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلیٰ اَلْأَرْضِ اَلَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ کُنّٰا بِکُلِّ شَیْءٍ عٰالِمِینَ (81) وَ مِنَ اَلشَّیٰاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَ یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِکَ وَ کُنّٰا لَهُمْ حٰافِظِینَ (82)
ص :278
78[الحرث]
:کشاورزی.
[نفشت]
:نفش به معنای فرار شتر یا چهار پا در شب است تا بدون چوپان بچرد.
80[صنعة لبوس]
:لبوس یعنی سلاحی همچون زره که میپوشند.
ص :279
وقتی که انسان قرآن را میخواند دو سؤال به ذهن او میآید:
اولا:چرا قرآن اینهمه داستانهای پیامبران را ذکر میکند؟ ثانیا:چرا داستانهای پیامبران را به صورت پراکنده در سورههای مختلف آورده است؟ جواب این سؤالها چنین است:
در پاسخ سؤال اول گوئیم که:
الف:برای این که برای ما بیان کند که رسالتهای همۀ پیامبران یکی است و در یک خط حرکت میکند و همه در اصل به یک راه و روش دعوت مینمایند.
ب:برای این که همه را یک جا پیشوایان ما معرفی کند و در نتیجه ما از اقوال و احوال آنها بهره میگیریم و در زندگی خود دستورهای آنان را به موقع اجرا گذاریم.
جواب سؤال دوم هم از این قرار است:
الف:در قرآن داستانهای انبیا هدف اصلی نیستند که همه پشت سر هم و در یک جا بیایند.
ب:تکرار یک داستان در جاهای مختلف دلیل اهمیت آن است.و انسان به این فکر میافتد که دربارۀ آنها به خوبی بحث کند تا هر چه بیشتر به اخلاق و
ص :280
سیر پیامبران آگاهی یابد.
ج:هنگامی که قرآن یک قصه واحد را تکرار میکند،در هر موضع به جزئی معین از آن توجه دارد که مناسب است با مطلبی که قصد بیان آن دارد.
این روش بر حوادث قصه پرتو خاص میتاباند و آن معنی را که باید از آن عبرت گرفت بیرون میکشند.
در سورۀ انبیاء قرآن حکیم به دو گونه انسان را متوجه مسئولیت خود میکند:
اول:مسئولیت در برابر اعمال بد که پاداش آن عذاب و عقاب است چنان که قوم لوط و نوح بودند.
دوم:مسئولیت در برابر اعمال نیک که ثواب فراوان در پی دارد چنان که نوح و لوط و کسانی که به آنها ایمان آورده بودند از آن بهرهمند گردیدند.
همچنین برای ما بیان میکند که پیامبران در ساعات سختی به پروردگارشان روی میآوردند و به درگاه او دعا میکردند و خداوند هم آنان را از آسیب دشمنانشان در امان میداشت.از خواندن داستانهای پیامبران درمییابیم که زندگی ایشان همه /7 راحت و شادمانی نبود،بلکه سراسر آلام و مشکلات بود.ولی آنان به اذن خدا بر آن مشکلات غلبه یافتند.ما نیز در زندگی با سختیهایی مواجه میشویم که باید در برابر آنها پایداری ورزیم ولی مسلم است که تا از ذات احدیت مدد نجوییم آن مشکل از پیش پای نتوانیم برداشت.
[74]
وَ لُوطاً آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً و به لوط حکم و علم دادیم.» بزرگترین نعمتی که خداوند به بندهاش میدهد نعمت هدایت است که به شناخت حقیقت منجر میشود.و غایت هدایت نبوت است.خداوند به لوط«حکم» عنایت کرد،یعنی نبوت.و نبوت مجرد علم غیب به حقایق نیست بلکه اجازتی است که از خدا برای پیامبر صادر میشود تا خلیفۀ او در روی زمین باشد به عبارت دیگر
ص :281
پیشوای امت.
در معنی کلمۀ«حکم»اختلاف است.بعضی میگویند مراد از آن رسالت است بعضی میگویند قضاء است و بعضی میگویند عقل است و همه اینها به همان منصب الاهی یعنی نبوت منتهی میشوند که نبوت جامع جمیع آن فضایل است.
سپس میگوید به نوح«علم»دادیم.مراد از علم شناخت تفصیلی حقایق است.
در کنار حکم و علم خداوند به لوط نعمت دیگری هم داد و آن رهایی اوست از خطرهای مادی و معنوی که او را احاطه کرده بود.آن گاه که او را از آن شهری که مردمش لواط میکردند و راهزنی مینمودند و مرتکب بسیاری دیگر از منکرات میشدند نجات داد و از میان آن قوم بد کاره و خارج /7 از امر خدا و دور از دین و شریعت او را بیرون برد.
وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کٰانَتْ تَعْمَلُ الْخَبٰائِثَ
و از آن قریه که مردمش مرتکب پلیدیها میشدند نجاتش بخشیدیم.» در این آیه عمل منکرات را به خود قریه نسبت داده است.و این اشاره بر این است که همۀ مردمش مرتکب فساد و منکرات میشدند تا آنجا که آن شهر سراسر ناپاک گردیده بود.
إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فٰاسِقِینَ
آنها که مردمی بد و فاسق بودند.
اختلافشان بد و عملشان فسق بود.از چنین کسانی جز بد چه توقع توان داشت و جز آزار و تجاوز به رسولان چه انتظاری.آنان هر کس که صدایش را به اصلاح بلند میکرد و میخواست که در روش خویش تغییری دهد مورد آزار قرار میدادند.
[75]
وَ أَدْخَلْنٰاهُ فِی رَحْمَتِنٰا إِنَّهُ مِنَ الصّٰالِحِینَ او را در رحمت خویش داخل کردیم که او از شایستگان بود.» رحمت را به خانهای تشبیه کرده که انسان بدان داخل شود و خانه بر او محیط گردد و او را از خطرهای خارجی حفظ کند و اسباب راحت او را مهیا نماید و آرامش بخشد.خدای تعالی پیامبر خود لوط را در سرای رحمت خاص خود داخل
ص :282
کرد.زیرا او از صالحان بود.یعنی نیتی سالم و قلبی مخلص و اخلاقی عالی داشت.
[76]
وَ نُوحاً إِذْ نٰادیٰ مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَنَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ و نوح را یاد کن که پیش از آن ما را ندا داد و ما به او پاسخ دادیم.آنان بد مردمی بودند و ما همه را غرقه ساختیم.» این آیه اهمیت دعا را بیان میدارد.نوح در ادای رسالت خویش صبر و استقامت نشان داد و در اطاعت پروردگارش اخلاص میورزید. /7 آن گاه که امت منحرف او با خطر طوفان مواجه شد و هیچ کس و هیچ چیز نمیتوانست در برابر آن مقاومت کند حتی کشتی نوح هم در برابر آن چون پر کاهی مینمود،نوح از خدا خواست که او و کسانی را که همراه او هستند نجات دهد و مشمول لطف و عنایت خود گرداند.آیه برای استجابت دعا به دو شرط اشارت دارد:
الف:عمل در مسیر دعا.یعنی انسان وقتی دعا میکند نباید بدون هیچ عملی که انجام دهد منتظر اجابت باشد.یا خدای خود را بخواند و باز هم به دنیا و امور دنیوی مشغول باشد و نوح مدت 950 سال هم دعا کرد و هم جهاد.
ب:خشوع و تضرع در برابر خدای متعال.به گونهای که انسان خود را در برابر پادشاه جبار آسمانها و زمین احساس کند.اما اگر خدا را بخواند و فکرش جای دیگر در پی امور مادی باشد یا خود وابسته به اشخاص دیگر ادب دعا را رعایت نکرده است.و راهی برای استجابت باقی نگذاشته.
دعایی که با شرایط انجام گرفته باشد بسا ممکن است کسی را از اعماق تاریک چاه بر تخت سلطنت فرابرد،چنان که یوسف را برد یا کسی را که در برابر پادشاهی ستمگر دست بر بسته قرار گرفته و بی درنگ او را در آتش خواهند افکند، از سوز آتش برهاند و آتش را بر او گلستان کند چنان که دعای ابراهیم چنین اثری بخشید.یا کسی را که در دایرۀ فروبسته فقر و مرض گرفتار آمده و مال دنیا از دست
ص :283
داده بار دیگر سلامت و نعمت بخشد،چنان که ایوب بود.همۀ اینها به لطف و محبت و رحمت تحقق یافته و نیز به سبب اخلاص آن دعا کنندگان در عبادت و طاعت.
[77]
وَ نَصَرْنٰاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا و او را بر مردمی که آیات ما را تکذیب میکردند پیروزی دادیم.» رها شدن انسان از جامعۀ فاسدش مسئلۀ مهمی است که موضوع اصلی این آیات است.بلکه سراسر سورۀ انبیاء همین موضوع است.هر مؤمنی وقتی نتواند جامعۀ فاسد را اصلاح کند باید خود را از آن برهاند و به خدا پناه برد،زیرا چون بلا نازل شود همهگیر گردد و رهایی نوح از قومی که خدا را تکذیب میکردند به همین سبب بود.
إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ أَجْمَعِینَ
آنان بد مردمی بودند و ما همه را غرقه ساختیم.» اعمالشان منحرف و نفوسشان پلید بود به همین سبب خداوند آنها را غرق کرد به گونهای که حتی یک تن از آنها هم بر روی زمین نماند و خدا دعای نوح را که گفته بود:«ای پروردگار من!حتی یک تن از کافران را در روی زمین باقی مگذار»به اجابت رسانید.
[78]
وَ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ إِذْ یَحْکُمٰانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ کُنّٰا لِحُکْمِهِمْ شٰاهِدِینَ و داود و سلیمان را یاد کن آن گاه که دربارۀ کشتزاری داوری کردند که گوسفندان آن قوم شبانه در آنجا میچریدند و ما شاهد داوری آنها بودیم.» از مظاهر رحمت خدا به بندهاش که در جستجوی هدایت است و برای رسیدن به آن تلاش میکند،این است که او را به زودی هدایت خواهد کرد.سورۀ انبیاء در جاهای مختلف بر این اندیشه تأکید میکند.و آن این که عقل و هدایت
ص :284
برترین نعمتی است که انسان از آن بهرهمند میشود.خداوند این نعمت را به داود و سلیمان داد،آنجا که در باب یک قضیۀ پیچیده داوری کردند.از این قرار که گلّه گوسفند قومی داخل باغ انگور قوم دیگر شد و زراعت آن را فاسد نمود.از این آیه درمییابیم که /7 جامعۀ داود به دو قسمت تقسیم میشد قسمی کشاورز و قسمی دامدار.میان اینان اختلاف بود زیرا گلهداران گوسفندان خود را به شهر میآوردند و چون شب میشد آنها را به مزارع کشاورزان رها میکردند.صاحبان مزارع خواستار جبران زیان خود بودند.
خدای تعالی میفرماید:
«گوسفندان آن قوم شبانه در آنجا میچریدند،» زیرا گوسفندان در شب به طور نامنظم میچرند و چون به مزرعۀ کسی داخل شوند آن را تباه میکنند.چون کشاورزان آمدند دیدند که از تاکستانشان هیچ بر جای نمانده،نه برگ و نه انگور.چنان که در بعضی نصوص آمده است داود حکم داد که باید گوسفندان را به صاحب مزرعه بدهند.شاید حکمت این قضاوت در این امر نهفته بود که رمهداران باید رمۀ خود را در شب نگهدارند همانگونه که صاحبان مزارع در روز آنها را نگهبانی کنند.و در حدیث آمده است که رسول خدا محمد بن عبد اللّٰه فرمود:مقرر شده که نگهداری مواشی در شب بر صاحبان آنها واجب است همانگونه که حفظ مزارع در روز بر صاحبان آنها مقرر است. (1)
نیز در حدیث آمده است که سلیمان در نزد پدر نشسته بود.پدر را گفت:
این حکم چنان نیست که تو گفتی.داود پرسید:پس حکم آن چیست؟ سلیمان گفت:باید مزارعی را که به سبب چرای شبانۀ گوسفندان ویران شدهاند به صاحبان رمهها دهیم تا آبادش کنند و گوسفندان را به صاحبان مزارع تا از شیر و پشم و زادگان آنها سود برند تا باغها و بستانها به رونق آیند.آن گاه هر چیز را به صاحب اصلیاش داد.بدین طریق صاحبان گلهها بهای اهمال و تفریط خود
ص :285
1) 8) -مجمع البیان/ج /7ص 58.
پرداخته باشند و صاحبان باغها و بستانها هم عوض /7 خسارت خود را گرفته باشند.
[79]
فَفَهَّمْنٰاهٰا سُلَیْمٰانَ و این شیوۀ داوری را به سلیمان آموختیم.» خداوند حکم را به سلیمان داد زیرا وصی داود بود و به تحمل مسئولیت بسیار اهتمام میورزید.همواره برای اجرای عدالت تلاش میکرد.
وَ کُلاًّ آتَیْنٰا حُکْماً وَ عِلْماً
و همه را حکم و علم دادیم.
داود نیز در قضاوت بر حق بود.سؤال این است که اگر داود هم پیامبر بود، چرا قضاوتش با قضاوت سلیمان فرق داشت.آیا هر دو حکم صحیح است.چنان که از آیه فهمیده میشود؟.یا چگونه ممکن است یک واقعه دو گونه حکم داشته باشد؟ جواب:
اولا:در نصوص آمده است که حکم ثانی به منزلۀ نسخ حکم اول است.
چنان که ابو بصیر از امام صادق(ع)سؤال کرد.گوید پرسیدم آیا داود و سلیمان هر دو در باب یک موضع حکم کردند؟امام فرمود:خدای عزّ و جلّ به پیامبران پیش از داود وحی کرده بود که چون شب هنگام گلهای وارد کشتهای شود آن گله از آن صاحب کشته است.پس حکم داود بر طبق سنت پیامبران پیشین بود ولی خدا به سلیمان وحی کرد که هر گلهای شب وارد کشتهای شود آنچه از شکم آنها بیرون میآید به صاحب کشته تعلق میگیرد.از این رو سلیمان بر طبق آنچه به او وحی شده بود حکم کرد و حکم هر دو حکم خدای عزّ و جلّ بود.
ثانیا:در حدیث مأثور آمده است که خدای تعالی میخواست برای مردم فضیلت سلیمان را آشکار کند که او وصیّ پدر و خلیفۀ اوست.
ثالثا:داود حکم صادر نکرد،بلکه با پسر خود در باب حکم مذاکره میکرد این قول هم در احادیث آمده است.
رابعا:بهای آنچه گوسفند در مزرعه آن قوم تلف کرده بود به اندازۀ بهای گوسفند بود.و برای گرفتن غرامت دو طریقه وجود داشت یکی آنچه داود حکم کرد و یکی آنچه سلیمان حکم کرد.
ص :286
وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ الْجِبٰالَ یُسَبِّحْنَ وَ الطَّیْرَ وَ کُنّٰا فٰاعِلِینَ
و کوهها را مسخر داود گردانیدیم که آنها و پرندگان با او تسبیح میگفتند و این همه ما کردیم.» پیرامون این آیه تفسیرهای مختلف آمده است.شاید-و خدا داناتر است- که خدا کوهها را با همه معادن و امکانات آن مسخر داود کرده بود و همچنین پرندگان را.پس چرا باید انسان پروردگار خود را تمرد کند در حالی که معادن و پرندگان را به خدمت میگیرد.پس ای انسان آهن مسخر تو است ولی ملک تو نیست او تا مدت محدودی در دست تو است و این ابزار آهنی که تو به خدمت میگیری،روز قیامت حاضر میشود و میگوید:خداوندا تو مرا مسخر فلان کردی، او را بر من چه فضیلت است؟ /7 اگر در روز قیامت ثابت شود که تو به مسئولیتهای خود عمل کردهای پس تو بر آهن برتری داری.
پرندگان و کوهها همه از آن خدا هستند نه از آن ما.ولی وقتی که ما آنها را به خدمت میگیریم بر مسئولیت ما افزوده میشود و در روز قیامت مورد محاسبۀ سخت قرار میگیریم.اگر زمین مردهای باشد و بتوان آن را به وسیله کشت و یا بنا یا مرتع احیاء نمود و ما چنین کارهایی نکنیم در روز قیامت از ما به نزد خدا شکایت میکند و میگوید خدایا تو مرا مسخر مردم کردی ولی آنها از من استفاده نکردند.
داود کوهها را به نیروی خود مسخر نکرده بود و افراد بشر را توان آن نیست که آهن یا آتش را مسخر خود سازند،بلکه خداست که به قدرت خود آنها را مسخر بشر میکند.اگر همۀ افراد بشر شبی به خواب روند و فردا که بیدار میشوند خدا عقلشان را از آنها گرفته باشد،آیا میتوانند به آنچه نشان تمدن آنهاست دست یابند هرگز!حتی روشن کردن ماشین یا روشن کردن چراغ از آنها ساخته نیست.پس چرا انسان با انجام اعمال نیک شکر نعمتهای پروردگارش را به جای نمیآورد؟ [80]
وَ عَلَّمْنٰاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ فَهَلْ
ص :287
أَنْتُمْ شٰاکِرُونَ
و به او آموختیم تا برایتان زره بسازد تا شما را به هنگام جنگیدنتان حفظ کند،آیا سپاسگزاری میکنید؟» /7 نهضت داود یک نهضت اصلاح طلبانه بود در روی زمین و این امر موجب آن شده بود که جمعی بر ضد او برخیزند.از این رو خدای تعالی به او ساختن زره را آموخت و آهن را به دست او نرم کرد.از این آیه یک نکتۀ ظریف دیگر هم فهمیده میشود و آن اینکه خداوند به داود ساختن سلاحهای تهاجمی را نیاموخت بلکه ساختن سلاحهای دفاعی را یاد داد.زیرا رسالتهای الهی مردم را به تهاجم و قتل فرا نمیخوانند بلکه به صلح و آرامش میخوانند.اگر هم سلاحی لازم باشد برای دفاع از نفس است در برابر دشمنان اسلام و انسانیت.
[81]
وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلیٰ الْأَرْضِ الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ کُنّٰا بِکُلِّ شَیْءٍ عٰالِمِینَ و تندباد را مسخر سلیمان کردیم که به امر او در آن سرزمین که برکتش داده بودیم حرکت میکرد و ما بر هر چیزی آگاهیم.» باد سلیمان(ع)را به امر خدای تعالی از جایی به جای دیگر میبرد در زمانی بس اندک.روزی خواهد رسید که علمای تاریخ و باستان شناسی کشف کنند که هواپیما در ایام سلیمان(ع)ساخته شده و سلیمان با هواپیمای خود میان بیت المقدس و قراء بعلبک گردش میکرده تا از اوضاع مملکت خود آگاه شود.
[82]
وَ مِنَ الشَّیٰاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَ یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِکَ و گروهی از دیوان برایش در دریا غواصی میکردند و جز آن به کارهای دیگر مشغول بودند.» تا کنون علم به این سطح از ترقی نرسیده ولی محال نخواهد بود که زمانی برسد که بشر شیاطین را برای انجام برخی از کارهایش استخدام کند.امروزه انسان بعضی از حیوانات را چون دلفین برای نجات غرقه شدگان یا عملیات تجسس و سگان را برای شناختن مجرمان و کبوتر را برای بردن نامه به خدمت گرفته است.
حتما در آینده به جایی میرسد که ارواح و شیاطین را به خدمت گیرد.
غوص در دریا یکی از دشوارترین کارهاست و در آن روزگاران هیچ یک از
ص :288
افراد بشر را چنان توانی نبود ولی شیاطین این کار را به سهولت انجام میدادند و کارهای دشوار /7 دیگر چون ساختن بناها نیز کار آنها بود.
کسی که به بعلبک میرود و آن قلعههای عظیم را میبیند که از تخته سنگهای بزرگ ساخته شدهاند در شگفت میشود.بشر امروز نمیداند که در آن ایام چگونه آن سنگها را از جاهای دیگر به آنجا آوردهاند،زیرا در آن منطقه از آن گونه سنگها وجود ندارد.آیا چه کسی جز جنها این بناهای سطبر را برآوردهاند.
وَ کُنّٰا لَهُمْ حٰافِظِینَ
و ما حافظ آنها بودیم.» این نیروی عظیم که در شیاطین و اجنه به وجود آمده بود از جانب خودشان نبود،از جانب خدا بود.و این اشاره است به این که انسان اگر به خداوند توجه و توکل کند خداوند او را توان تسخیر اشیاء و حل مشکلات زندگی را خواهد داد.
وَ أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ اَلضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (83) فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَکَشَفْنٰا مٰا بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَیْنٰاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ ذِکْریٰ لِلْعٰابِدِینَ (84) وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا اَلْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ اَلصّٰابِرِینَ (85) وَ أَدْخَلْنٰاهُمْ فِی رَحْمَتِنٰا إِنَّهُمْ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (86) وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنٰادیٰ فِی اَلظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (87) فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی اَلْمُؤْمِنِینَ (88) وَ زَکَرِیّٰا إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ رَبِّ لاٰ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْوٰارِثِینَ (89) فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ وَهَبْنٰا لَهُ یَحْییٰ وَ أَصْلَحْنٰا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ کٰانُوا یُسٰارِعُونَ فِی اَلْخَیْرٰاتِ وَ یَدْعُونَنٰا رَغَباً وَ رَهَباً وَ کٰانُوا لَنٰا خٰاشِعِینَ (90) وَ اَلَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِیهٰا مِنْ رُوحِنٰا وَ جَعَلْنٰاهٰا وَ اِبْنَهٰا آیَةً لِلْعٰالَمِینَ (91)
ص :289
در آیات پیش بیان کردیم که پیامبران(ع)پیشوایان بشر هستند.و داستانهای آنها در قرآن حکیم بارها تکرار شده و به گونه و شیوههای مختلف آمده است تا بر رهبری ایشان تأکید بیشتر کند.آیات قرآن حکیم پیوسته این اندیشه را تأکید میکند.پس از ذکر داستانهای پیامبران معلوم میشود که همۀ آنها از یک خط واحدی متابعت میکردند که خط توحید است.پس بر انسان واجب است که از آنها پیروی کند و آنها را پیشوایان زندگی خویش گرداند.اعمال و رفتار پیامبران و سیرت و صفات آنان هر چند در ظاهر مختلف باشند ولی در محتوی یکی هستند.
قرآن کریم با آن که در این سوره جوانب مختلف زندگی پیامبران را بیان نمیدارد ولی به نامهای آنان و بارزترین صفاتشان اشارهای گذرا دارد /7 در پایان این کنایات و اشارات میفرماید:
«این امت شماست امتی واحد و من پروردگار شما هستم پس مرا بپرستید».
ص :290
چرا؟ برای این که ما را متوجه سازد که این مجموعه نسبت به شما مجموعۀ پیشوایی و رهبری است،و برای تأکید این فکر در این آیات و آیات پیش از آنها نام یک یک آنها از پی هم میآید هر چند که در زمانهای مختلف میزیستهاند و در شهرها و بلاد مختلف زندگی میکردهاند هر چند از نظر تاریخی ترتیب خاص رعایت نشده است.
قرآن،نخست از موسی میگوید،سپس از ابراهیم آن گاه از سلیمان و ایوب و ادریس و میان هر یک از اینها هزاران سال فاصله است.نام یکی پیش از نام دیگری که سالها پیش از او آمده است ذکر شده،تا کسی یا قومی نگوید که آن پیامبر آخری را پیروی میکنیم نه پیامبر نخستین را،یا من پیامبرانی را که در میانه قرار گرفتهاند قبول ندارم.قرآن میخواهد بگوید که همه پیامبران یک نور واحد هستند.هر چند نامشان به ترتیب زمانی ذکر نشود.
قرآن حکیم وقتی قصهای یا حکمی یا عبرتی و یا مثلی میآورد،در همه یک خط،خط توحید را دنبال میکند.رنگ توحید رنگی است که قرآن بر هر مطلبی که بیان میکند میزند.
خدای تعالی را اسماء حسنی است و قرآن ما را به آن اسماء راه مینماید.
پس هر سورهای از سورههای قرآن ویژۀ بیان اسمی از اسماء حسنای خداست این سوره بیانگر اسم«مجیب»است.زیرا خدا به انسان نزدیک است و دعوت او را اجابت میکند و ندای او میشنود.پیامبران بزرگ پس از این که در لحظات سخت به خدای تعالی توکل کردند،خدای تعالی دعایشان را مستجاب میگرداند و آنان را یاری میدهد و بیشتر از آنچه طلب کردهاند به آنان میبخشاید.
این خصایص فضل خداست که چون ابواب رحمتش گشوده شود آن چنان فیضانی دارد که همه را فرامیگیرد به قدری که بشر از تحمل آن عاجز آید،هم چنان که چون باران شروع به باریدن نماید بسا زمین از پذیرش همه آن عاجز آید و باران به صورت نهرهای خروشان رهسپار دریاها شود.
ص :291
[83]
این پیامبر بیمار شد و فرزندانش مردند و مواشی و گله و رمهاش تباه شدند و به سبب فقر و مرضش مردم از گردش پراکنده شدند.زن با وفایش هم چنان در خدمت او بود.و گاه از این خانه به آن خانه میرفت تا قوتی برای او فراهم کند.
چون کاسۀ صبرش لبریز شد دست دعا به درگاه پروردگار برداشت و بنگر که ایوب چگونه دعا میکند:
وَ أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ
و ایوب را یاد کن آن گاه که پروردگارش را ندا داد:به من بیماری و رنج رسیده است.» خدای تعالی خود به حال ایوب آگاه بود.پس دعای او جنبۀ استعطاف دارد.گویی میگوید پروردگارا بیماری و رنج من به غایت رسیده.از کلمۀ«ندا داد»در آیه چنان بر میآید که ایوب از شدت درد فریاد میزده است.در حالی که خدا به او نزدیک بوده و با او به نجوی و راز گونه سخن میگفته.
وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
و تو مهربانترین مهربانانی.» پس دعای من به درگاه تو است تا از من دفع ضرر و رنج نمایی.
[84]
فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَکَشَفْنٰا مٰا بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَیْنٰاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ ذِکْریٰ لِلْعٰابِدِینَ دعایش را اجابت کردیم و آزار از او دور کردیم و خاندانش را و همانند آنها را با آنها به او بازگردانیدیم و این رحمتی بود از جانب ما تا خدا پرستان همواره به یاد داشته باشند.» این برای ما که خدا را عبادت میکنیم عبرتی است،تا بدانیم که چه پروردگار مهربانی را میپرستیم و چگونه او دعای ما را مستجاب میکند خداوند نه تنها از ما دفع بلا و آسیب مینماید بلکه بر ما فضل خویش را ارزانی میدارد.
اکنون این سؤال پیش میآید که چرا خدای تعالی چنین پیامبری بزرگ و گرامی را به بلا مبتلی نمود؟
ص :292
بلای او چگونه بلایی بود و ما از قصۀ او چه پندی میگیریم.
برای پاسخ به این سؤال نص دو حدیث مأثور را که از ائمۀ هدی(ع)نقل شده است در اینجا ذکر میکنیم:
1-حدیث اول از امام جعفر صادق علیه السلام آمده است که او از پدر خود امام باقر روایت میکند که:بعضی پنداشته بودند که ایوب به سبب ارتکاب گناه به آن بلا مبتلا شد،امام علیه السلام این پندار را رد میکند و میفرماید:ایوب به سبب گناه به بلا گرفتار نشد،زیرا پیامبران معصوم هستند و مرتکب گناه نمیشوند،نه گناه کوچک و نه بزرگ.امام در ادامۀ حدیث فرمود:ایوب با آن که بیماریاش سخت شده بود نه تنش بد بو شد و نه چهرهاش زشت گردید و نه از بدنش چرک و ریم بیرون آمد.و نه به صورتی بود که مردم از او برمند و نه بدنش کرم گذاشت.
خداوند تعالی با همۀ پیامبرانش وقتی آنها را به بلایی مبتلی میکند چنین میکند.
مردم از او دوری گزیدند به سبب فقر او و ضعف ظاهری او.زیرا نمیدانستند که او را در نزد پروردگارش چه مقام والایی است و رهایی او نزدیک خواهد بود...
2-اما حدیث دیگر از ابو بصیر روایت شده در این حدیث بلاهایی که ایوب دچار آنها شده بود به تفصیل ذکر شده و نیز از لبریز شدن کاسۀ صبر او هم یاد شده است:
بلایی که ایوب به آن دچار شد به سبب نعمتی بود که خدا به او داده بود و ایوب شکر آن نعمتها به جای میآورد.ابلیس در آن زمان از رفتن به عرش ممنوع نشده بود چون شکرگزاری ایوب به نزد باری تعالی رفت ابلیس به رشک آمد.پس به درگاه خدا عرضه داشت که ایوب که این گونه شکرگزار تو است به سبب نعمتی است که به او دادهای.اگر نعمت دنیا از او برگیری او را شکرگزار نخواهی یافت.
خدا به ابلیس گفت:تو را بر دنیای او مسلط کردم.ابلیس نیز مال و فرزندان و هر چه ایوب داشت نابود کرد و ایوب هم چنان شکر خدا میگفت و حمد باری تعالی را میسرود.شیطان نزد خدا رفت و گفت:ایوب میداند /7 که هر چه از مال او گرفتهای به او باز پس خواهی داد مرا بر بدنش مسلط کن.تا بدانی که او شکر
ص :293
نعمت تو به جای نخواهد آورد.خدای عز و جل گفت:تو را بر بدنش مسلط کردم جز چشم و قلب و زبان و گوش او.ابو بصیر گوید:ابو عبد اللّٰه(ع)گفت:شیطان فورا فرود آمد،از بیم آن که مباد رحمت خدای تعالی شامل حال ایوب شود و میان او و ایوب مانع گردد.پس شیطان از نار سموم در منخرین او دمید و سراسر بدنش زخم شد.
چون بلا از حد گذشت و این آخرین ابتلای او بود یاران ایوب نزد او آمدند و گفتند:هر کس را دیدهایم که به این بلا گرفتار شده به سبب اعمال زشت او بوده.
تو نیز ممکن است در نهان مرتکب عمل زشتی شده باشی.در این هنگام ایوب با خدای خود به مناجات پرداخت و گفت:بار خدایا هر گاه دو مورد پیش میآمد من آن مورد را انتخاب میکردم که تحمل آن برای من دشوارتر بود و هرگز نشد که غذایی تناول کنم مگر این که یتیمی را بر سر سفرۀ خود مینشاندم...تا آخر روایت.
از این روایت چند حقیقت مستفاد میشود:
الف:شکر ایوب شکری بزرگ بود،خدای سبحان او را به بزرگترین بلا دچار نمود،تا مردم بدانند که شکر در منطق پیامبران همیشه به سبب نعمت و راحت نیست در بلا نیز خدا را شاکرند.پس شکرگزاری ایوب و سلیمان هر دو همانند هم بود.
ب:حکمت نبوت با عیبجویی منافات دارد.از این رو خدای تعالی نمیگذارد پیامبرانش مورد شماتت واقع شوند،پس دعای آنان را اجابت میکند.
ج:ایوب بندۀ صالح و پیامبر بزرگوار خدا به سبب جزئی تفاخری که به اعمال خود کرده بود به درگاه پروردگارش توبه نمود با آن که صبر و اجتهاد او در نهایت عظمت بود.
[85]
وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصّٰابِرِینَ و اسماعیل و ادریس و ذو الکفل را یاد کن که همه از صابران بودند.»
ص :294
خدای تعالی ادریس و ذو الکفل و اسماعیل را با هم یاد میکند با آن که ترتیب زمانی آنها چنین است:ادریس،سپس اسماعیل و سپس ذو الکفل.تا صفتی را که باید در آن صفت به آنها اقتدا کنیم بیان دارد و آن صفت،صفت شکیبایی است.
ادریس مدتی قوم خود را دعوت کرد و جز اندکی به او نگرویدند ادریس بر جفای آنها صبر کرد تا خدا او را به آسمان برد.
اما اسماعیل،زمانی که پدرش او و مادرش را در آن بیابان لم یزرع نزد خانۀ خدا رها کرد و او طعم تشنگی و غربت را چشید صبر کرد.تا زمانی که به حد رشد رسید.پدرش از سوی خدا مأمور شد که او را ذبح کند باز هم صبر کرد.
اما ذو الکفل بر قوم خود مبعوث شد او تابع شریعت داود بود،جمعی از پیامبران را در کفالت خود داشت.بعضی گفتهاند هفتاد پیغمبر را.مخالفان او، او را در چاهی عمیق که تخته سنگی بر سر آن نهاده بودند زندانی کردند و او بر آن بلا صبر کرد.تا خداوند آن طاغوت را هلاک کرد و ذو الکفل را نجات داد.
[86]
وَ أَدْخَلْنٰاهُمْ فِی رَحْمَتِنٰا إِنَّهُمْ مِنَ الصّٰالِحِینَ آنان را مشمول بخشایش خویش گردانیدیم و همه از شایستگان بودند.» زیرا از صالحان بودند و به همین سبب خدا آنها را مشمول رحمت خود ساخت ما نیز باید از صابران باشیم تا مشمول رحمت و عنایت خداوند شویم.
[87]
معنی ذو النون صاحب ماهی است و مراد از آن یونس پیغمبر است.نام پدر او متّی بود.یونس قوم خود را به یگانگی خدا دعوت کرد و این بیش از آن بود که زمان دعوتش برسد.سپس از آن شهر خارج شد.شمار ساکنان آن شهر صد و بیست هزار نفر بود.یونس آنان را رها کرد و خود را از دست آزار آنان برهانید.ولی او خود را از چاله به چاه افکند.یعنی گرفتار حبس در شکم ماهی شد.ماهی او را بلعید و او در شکم ماهی رنج فراوان دید.
ص :295
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ
و ذو النون را آن گاه که خشمناک برفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمیگیریم.» ذو النون میپنداشت که به سوی آزادی میرود،در حالی که به سوی زندانی ترسناک میرفت.
او به ساحل دریا رفت در آنجا سفینهای آمد و او سوار شد در این حال نهنگ عظیمی به سفینه حمله کرد و قصد بلعیدن آن داشت.مسافران گفتند:قرعه بزنیم.قرعه به نام هر کس آمد او را به کام ماهی بیندازیم تا سفینه به راه خود ادامه دهد.چنین کردند و قرعه به نام او درآمد. /7 سه بار قرعه زدند.هر بار به نام یونس بود.
خداوند تعالی اراده کرده بود که پیامبرش را به زندان کند تا عبرت دیگران باشد.
پس او را به دریا افکندند ماهی شتابان او را بلعید و به اعماق آب فرو رفت.یونس در شکم ماهی به خطای خود پی برد و از خداوند آمرزش خواست.
فَنٰادیٰ فِی الظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَکَ
و در تاریکی ندا داد:هیچ خدایی جز تو نیست.تو منزه هستی.» پیامبران معصوم هستند ولی در برابر خدا احساس گناه و تقصیر میکنند.حتی به سبب شدت ایمانشان به خدا،عبادتهای خود را هم به چیزی نمیشمارند،زیرا میگویند عبادت یک موجود ناتوان عاجز به چه ارزد.
إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ
و من از ستمکارانم،» زیرا من از افراد بشرم و شخصا مسئولیت خطای خود به گردن میگیرم نه آن را به خدا نسبت میدهم و نه به تقدیر.
[88]
فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را اینچنین میرهانیم.» جملۀ«اینچنین میرهانیم»ما را امیدوار میکند که اگر مرتکب خطایی شویم در رحمت خداوندی باز است و نباید مأیوس و نومید گردیم.
ص :296
[89]
وَ زَکَرِیّٰا إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ رَبِّ لاٰ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوٰارِثِینَ و زکریا را یاد کن آن گاه که پروردگارش را ندا داد:ای پروردگار من مرا تنها وامگذار و تو بهترین وارثانی.» یعنی بار خدایا هر چند تو بهترین وارثانی من محتاج کسی هستم که از من میراث برد.زکریا از خدا میراثبری نمیخواست که وارث امور مادی او باشد.او وارثی میخواست که رسالتش را به ارث برد.
[90]
فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ وَهَبْنٰا لَهُ یَحْییٰ وَ أَصْلَحْنٰا لَهُ زَوْجَهُ دعایش را مستجاب کردیم و به او یحیی را بخشیدیم و زنش را برایش شایسته گردانیدیم.» یعنی یک خانوادۀ به تمام معنی صالح به او دادیم.
یحیی از کودکی پیامبر بود.و زکریا عمر خود در تبلیغ رسالت و دعوت سپری کرد.او شیخ پیغمبران بود و زنش صالحه بود و همه اعضای یک خانوادۀ صالح بودند.
إِنَّهُمْ کٰانُوا یُسٰارِعُونَ فِی الْخَیْرٰاتِ
اینان در کارهای نیک شتاب میکردند.» اساس کار این خانواده سبقت گرفتن بر یکدیگر در اعمال نیک بود.همۀ آنها به گرد محور معینی میچرخیدند.این محور روح تجمع آنان بود.خانوادۀ فاضل خانوادهای است که افراد آن دست به دست هم دهند تا یکدیگر را در انجام کارهای نیک مدد رسانند.
وَ یَدْعُونَنٰا رَغَباً وَ رَهَباً
و با بیم و امید ما را میخواندند.» آخرین صفتی که برای این خانواده ذکر کرده توجه بیشتر است به خدا و عمل /7 به برنامههای او و تمسّک به روح عبادت و جوهر عبادت و لبّ ایمان و آن دعا است،زیرا دعا ریسمانی است میان انسان و پروردگارش.
چون از چیزی بترسند خدا را میخوانند و چون چیزی بخواهند خدا را
ص :297
میخوانند.این است محتوای حدیثی که خدا موسی را خطاب میکند به او میگوید «ای موسی برای نمک طعامت هم مرا بخوان».
وَ کٰانُوا لَنٰا خٰاشِعِینَ
و در برابر ما خاشع بودند.» خشوع صدق توجه است به خدا.
[91]
وَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِیهٰا مِنْ رُوحِنٰا و آن زن که شرمگاه خود نگه داشت و ما از روح خود در او دمیدیم.» خدا برای هر نسلی و برای هر فردی و برای هر طبقهای و برای تمام حالات بشری نمونهای آفریده که به او اقتدا کند.از نمونههای مطلوب در هر زمانی و بویژه در زمان حاضر که یک زن میتواند سر مشق همگان قرار گیرد مریم(ع)دخت عمران است.
مریم خود را از رذایل دور داشت و خدا عیسی را به او عنایت کرد؛پس از آن که جبرییل در گریبان او دمید بدون اینکه به او دست بزند.
وَ جَعَلْنٰاهٰا وَ ابْنَهٰا آیَةً لِلْعٰالَمِینَ
و او و فرزندش را برای جهانیان عبرتی گردانیدیم.» زنی دوشیزه که هنوز شوی نکرده و هیچ بشری به او دست نزده فرزندی میزاید.مسلم است که این معجزهای است بزرگ.خداوند مریم را برای تمام نسلها آیتی از آیات خود گردانید تا دلیل بر قدرت و عظمت ذات کبریایی باشد در سراسر عالم وجود.
إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ (92) وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنٰا رٰاجِعُونَ (93) فَمَنْ یَعْمَلْ مِنَ اَلصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلاٰ کُفْرٰانَ لِسَعْیِهِ وَ إِنّٰا لَهُ کٰاتِبُونَ (94) وَ حَرٰامٌ عَلیٰ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا أَنَّهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ (95) حَتّٰی إِذٰا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ (96) وَ اِقْتَرَبَ اَلْوَعْدُ اَلْحَقُّ فَإِذٰا هِیَ شٰاخِصَةٌ أَبْصٰارُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یٰا وَیْلَنٰا قَدْ کُنّٰا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا بَلْ کُنّٰا ظٰالِمِینَ (97) إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ (98) لَوْ کٰانَ هٰؤُلاٰءِ آلِهَةً مٰا وَرَدُوهٰا وَ کُلٌّ فِیهٰا خٰالِدُونَ (99) لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یَسْمَعُونَ (100) إِنَّ اَلَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنیٰ أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ (101) لاٰ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهٰا وَ هُمْ فِی مَا اِشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خٰالِدُونَ (102) لاٰ یَحْزُنُهُمُ اَلْفَزَعُ اَلْأَکْبَرُ وَ تَتَلَقّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ هٰذٰا یَوْمُکُمُ اَلَّذِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (103) یَوْمَ نَطْوِی اَلسَّمٰاءَ کَطَیِّ اَلسِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمٰا بَدَأْنٰا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنٰا إِنّٰا کُنّٰا فٰاعِلِینَ (104)
ص :298
96[حدب]
:یعنی ارتفاعات زمین همچون کوه و تپه.
97[شاخصة]
:شاخصه به چشمی گویند که از شدّت هول
ص :299
بر هم نخورد.
98[حصب]
:هر سنگی که پرتاب شود و به همین سبب به ریگ کوچک«حصباء»گفته میشود.
102[حسیسها]
:صدای آن که احساس میشود.
104[السّجلّ]
:سجلّ چیزی است که در آن ثبت شود.
در این آیات سخن از جزای اخروی است.هر قومی که در این دنیا به پاداش افعالش هلاک شود،در آخرت بازمیگردد تا پاداش عادلانۀ خود را ببیند.
چه وقت؟وقتی که نشانههای قیامت آشکار شود و راه اقوام یأجوج و مأجوج گشوده گردد.آنها مانند سیل از بلندیها به پستیها سرازیر میشوند.در آن زمان قیامت نزدیک است و آن وعدۀ خداوندی به تحقق خواهد پیوست.چشمان کفار از هول و هراس قیامت حیرتزده بماند.آنها به حسرت میگویند که چهسان در دار دنیا دچار غفلت شدیم و به خود ستم روا داشتیم.خطاب از حضرت عزت بیاید که پاداش شما امروز این است که در آتش جهنم افکنده شوید و شما و خدایانتان سوخته گردید.آن گاه در خواهید یافت که شفیعان شما تا چه حد زبون و بینوا بودهاند.
اگر آنان چنان که شما میپنداشتید خدا بودند به آتش داخل نمیشدند.
آری همه در آتش عذاب خدا جاودانه خواهند بود.آتشی که بانگ میکند ولی آنها از شدت عذاب هیچ نمیشنوند. /7 در حالی که گروهی که خدا هدایتشان کرده از
ص :300
جهنم به دور هستند،آن قدر که حتی صدای خش خشی از آن هم نمیشنوند.آنها در بهشت خداوند هستند و هر چه بخواهند جاودانه برایشان مهیاست.
از وحشت بزرگ بیمی به دل راه نمیدهند.در آنجا فرشتگان به استقبالشان میآیند و میگویند:ای بندگان خاص خدا!این همان چیزی است که به شما وعده داده شده بود.
در آن روز وحشتناک خدای تعالی بساط آسمان را جمع میکند آن سان که طومار کاغذی را درهم مینوردد.بدین گونه خدا مردمی را که به دیار عدم برده بود بازمیگرداند.این وعدۀ خداست و خدا به وعدۀ خود عمل خواهد کرد.
[92]
با آن که مردم از جهت وابستگیها و پیوندهایشان مختلفاند و هر یک خود را به رسولی یا امامی وابسته میداند ولی در ملأ اعلی به این وابستگیها توجهی نمیشود،مهم در آنجا عمل صالح است.آن هم عملی که از روی اخلاص تمام برای خدا انجام گرفته باشد و در سایۀ یک وابستگی مشروع و خدایی بوده باشد.عمل گاه میان دو برادر جدایی میافکند و میان دو بیگانه دوستی ایجاد میکند.
صبر میان اسماعیل و ادریس و ذو الکفل دوستی افکند،در حالی که ادریس در یک جا میزیست و اسماعیل در جای دیگر و هر یک در زمانی دیگر.
قرآن بار دیگر مسئلۀ مسئولیت را مطرح میکند و مردم را به شکستن بت نفس اماره فرا میخواند که میان آنها و مسئولیتشان فاصله میافکند.یکی از این گونه بتان بتهای قبیلگی است.
بعضی از مردم از مسئولیتهای خود در زندگی میگریزند به این اعتقاد که دینی که بدان معترفاند و به عقاید آن متمسک از دین دیگر و عقاید دینی دیگر برتر است.و پیامبرشان بر دیگر پیامبران فضیلت دارد.یا امامشان را بر امامهای دیگر
ص :301
برتری است و میپندارند همین امر آنان را از عمل بینیاز میکند و از تحمل مسئولیت جدی در زندگی بسنده است.قرآن میخواهد این اعتقاد بیهوده را درهم کوبد و بیان دارد که پیامبران هم امتی واحد هستند که برای افراد بشر رهبران صالحاند.بنا بر این جایی برای اختلاف میان پیامبران نیست که مثلا ما بگوئیم که ما چون به این پیامبر وابستهایم پس از شما برتر هستیم.نه،آن که به محمد(ص) وابسته است به عیسی و موسی و ابراهیم و ادریس و نوح و همه پیامبران دیگر وابسته است.و هر کس به همۀ آنها از روی صدق انتساب داشته باشد به محمد(ص) منتسب است.وابستگی حقیقی عمل صالح است.از این رو قرآن میان اندیشۀ پیامبران و اندیشه جزاء ارتباط ایجاد میکند.و فورا برای ما از وحدت پیامبران سخن میگوید:
إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ
این شریعت شماست،شریعتی یگانه و من پروردگار شمایم مرا بپرستید.» در آیات بعد از آخرت سخن میگوید و از نزدیکی قیامت،زیرا بسنده کردن بر ولاء نظری جامد و خود یک نوع بت پرستی است که باید در نفوس افراد بشر شکسته شود تا مبادا از وحشت تحمل مسئولیت به آن پناه ببرد. /7 به راستی چرا انسان در سایۀ گروه گرایی قبیلگی و مذهبی میخواهد میان خدا و پیامبرانش جدایی افکند؟زیرا به طور جدی به مسئلۀ پاداش اخروی اعتقاد ندارد.
اگر انسان یقین داشته باشد که عملش را پاداشی در پی خواهد بود و او را توان گریز از آن نیست و از تحمل مسئولیت آن چارهای ندارد،هرگز دستخوش این افکار خطا و پوچ نمیشود.
آیه امت اسلامی را به وحدت فرا میخواند.امروزه مشاهده میکنیم که دول اسلامی بسیارند ولی از آن وحدت که خواست اسلام و قرآن است نشانی نیست.
آری،این است سبب عقب ماندگی و بدبختی ما.
[93]
وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ در دین خویش فرقه فرقه شدند.» دین یکی است پیروان آن دین راه تفرقه در پیش گرفتند و هر فرقه بر حسب
ص :302
هوی و مصلحت مادی خویش راهی در پیش گرفت.و چون چنین کردند در برابر خداوند تعالی مورد بازخواست واقع خواهند شد.این است که میفرماید:
کُلٌّ إِلَیْنٰا رٰاجِعُونَ
همه نزد ما بازمیگردند.» ولی ما با مقیاس خود اعمال آنها را میسنجیم زیرا رسالت ما واحد است و حکم،واحد.
[94]
وقتی کسی میگوید من مسلمانم،اول از او میپرسیم،عملت چگونه است؟یا اگر کسی بگوید من مسیحی هستم.میگوییم:مسیح پاداش عمل خود را میگیرد و تو نیز پاداش عمل خود را.
فَمَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلاٰ کُفْرٰانَ لِسَعْیِهِ
هر کس که کاری شایسته کند و ایمان آورده باشد،کوشش او را ناسپاسی نیست.» هر طور که خواهی عمل صالح به جای آور،چه اندک و چه بسیار.تو پاداش عملت را خواهی دید و جزای مناسب را به تو خواهند داد ولی در صورتی که مؤمن باشی.
وَ إِنّٰا لَهُ کٰاتِبُونَ
و ما اعمالش را مینویسیم.» تا زمانی که قلم و دفتر به دست خداست او هیچ عملی را از اعمال تو فراموش نخواهد کرد.پس هرگز مگو:که چه کسی از این کار آگاه خواهد شد پس انجام آن را چه فایده؟در کلمه«از کارهای نیک»اشارتی است بر این که نباید هیچ عمل خیری را کوچک بشماریم.زیرا این اعمال خیر کوچک چون گرد آیند اعمال عظیم خواهند شد که اثر شگرف آنها در زندگی دیر یا زود آشکار گردد.
بگذار که این احساس در تو نمو کند که خدا مراقب تو است و هر عمل کوچک و بزرگی از اعمال نیک تو را ضبط میکند.
[95]
وَ حَرٰامٌ عَلیٰ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا أَنَّهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ و قریهای را که به هلاکت رساندهایم،محال است که بازگشتی داشته باشند.» شهرها و جوامعی که به سبب کفرشان به هلاکت رسیدهاند دوباره به این زندگی دنیوی بازنمیگردند.البته مراد بازگشت به این دنیاست نه بازگشت معادی
ص :303
که در آن تردیدی نیست.
[96]
حَتّٰی إِذٰا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ تا آن گاه که یأجوج و مأجوج گشوده شوند و آنان از بلندیها به شتاب سرازیر گردند.» یعنی را بر یأجوج و مأجوج باز شود و آنان به سرعت از اماکن مرتفع پایین بیایند تا با بلاد عالم جنگ کنند.سدی که قرآن در سورۀ کهف از آن یاد میکند ویران میشود و یأجوج و مأجوج که رمز ویرانی هستند میآیند.بعضی از متخصصان تاریخ تمدن بشر میگویند:تمدن مانند درختی است در گذرگاه زمان که پس از زمانی دراز از درون میپوسد ولی هم چنان برپای است تا بر او فشاری آید و سرنگون گردد.تمدنهای بشری هم از درون فاسد میشوند ولی برپا هستند تا زمانی که مهاجمانی از جایی برخیزند و به آن پایان دهند و اینگونه مهاجمان در تاریخ نظایری دارند.
در این آیه هم اشاره است به پایان تمدن بشر به دست قوم یأجوج و مأجوج.
اینان قومی وحشی و مهاجماند که میآیند به این اجتماعات پر زرق و برق پایان میدهند.
معلوم میشود که پیش از قیام قیامت افواج وحشیان آشکار میشوند.خدای تعالی میخواهد تمدن بشر را به دست خود او پایان دهد.ندیدهای که ظالم با همان شمشیری که خون دیگران را میریزد خونش ریخته خواهد شد.
[97]
وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ آن وعدۀ راستین نزدیک گردد.» چون این چیزها پدیدار شود پس بدان که قیامت نزدیک شد.و چون قیامت نزدیک شود،انسان نداند که چه بایدش کرد،زیرا ارادۀ خود را از دست میدهد و خوف بر او چیره میشود میبینی که حیرتزده به نقطهای نگاه میکند حتی به
ص :304
جانب راست و چپ هم سر برنمیگرداند.از این رو است که میفرماید:
فَإِذٰا هِیَ شٰاخِصَةٌ أَبْصٰارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یٰا وَیْلَنٰا قَدْ کُنّٰا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا
و چشمان کافران هم چنان خیره ماند.وای بر ما.از این حال غافل بودیم.» میبینی که میگویند غافل بودهاند ولی به زودی در مییابند که غفلتشان از خود بوده و برای رفع مسئولیت از خود هیچ توجیهی ندارند.
پس میگویند:
بَلْ کُنّٰا ظٰالِمِینَ
نه،که ستمکار میبودیم.» [98]
این بتانی که به جای خدای تعالی پرستیده میشوند،و بت پرستان میپندارند که از آنان رفع مسئولیت میکنند،به زودی هیزم دوزخ شوند و خوار و زبون بمانند.ای انسان!چگونه بتانی را میپرستی که در جهنم اندازند و بسوزند و آیا میپنداری که آنها تو را در زندگی یاری خواهند کرد؟ إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ شما و آن چیزهایی که سوای اللّٰه میپرستیدید هیزمهای جهنّماند شما به جهنم خواهید رفت.» [99]
لَوْ کٰانَ هٰؤُلاٰءِ آلِهَةً مٰا وَرَدُوهٰا اگر اینان خدایان میبودند به جهنم نمیرفتند.» /7 زیرا معقول نیست که خدا به جهنم رود.
وَ کُلٌّ فِیهٰا خٰالِدُونَ
و حال آن که همه در جهنم جاویدانند.» همه پرستندگان بتان و هم بتان.
وابستگیها و دوستیهایی است که انسان میپندارد مسئولیتهای او را در زندگی کفایت میکنند و اینها بر دو نوع هستند:
1-وابستگی و دوستی با صالحان.ولی از روی خطا بعضی میپندارند که جانشین عملشان خواهد بود.مثلا کسی که حضرت رسول را دوست بدارد و خود را وابسته به او بداند ولی به تعالیم او عمل نکند،این دوستی و وابستگی فایدهای به حالش ندارد.
ص :305
2-وابستگیها و دوستیهایی که از بن منحرفاند.چون وابستگی رئیس طایفه و رئیس جامعه و طاغوت و...
این وابستگیها خطاست:زیرا خدای سبحان به انسان اجازه نمیدهد که به عبث از انسان دیگری متابعت کند.کسانی که باید از آنها متابعت کرد همانهایند که قرآن معین کرده است:یعنی خدا و پیامبر و اولو الامر که امامان علیهم السلام هستند.
[100]
لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یَسْمَعُونَ آنان در جهنم فریاد میکشند و در آنجا هیچ نمیشنوند.» یعنی چیزی جز ناله و فریاد ندارند ولی از شدت عذاب و الم صدای فریاد یکدیگر را نمیشنوند.
[101]
جمعی از مؤمنان صادق هستند که از آتش جهنم به دوراند و در نعمتهای بهشت متنعم.در حالی که جمعی دیگر در آتش میسوزند.گوشهای آنها /7 از شدت فریاد و فغان گرفته شده آن سان که حس سامعه را از دست دادهاند.این نعمت بزرگی که در دنیا سپاس آن ادا نکردند و در راه اطاعت پروردگار به کارش نبرند.
[101]
إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنیٰ أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ کسانی که پیش از این مقرر کردهایم که به آنها نیکویی کنیم از جهنم برکنارند.» «نیکویی»مراد رسالت نیکو و اندیشۀ نیکو و سیرت نیکو است.خدا آنان را در دنیا موفق داشته و از این رو در آخرت از آتش جهنم برکنارند.
[102]
لاٰ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهٰا وَ هُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خٰالِدُونَ اینان صدای دوزخ را نمیشنوند و در بهشت هر چه خواهند مهیاست.جاودانهاند.» از نعم جاویدان و حور و غلمان بهرهور خواهند بود.
[103]
لاٰ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ وَ تَتَلَقّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ هٰذٰا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ آن وحشت بزرگ غمگینشان نکند و فرشتگان به دیدارشان آیند این همان روزی است که به شما وعده داده شده بود.»
ص :306
در آیات قرآنی بر این فکر تأکید بسیار شده که انسان در آخرت به انواع نعمتها متنعم است و این در پاداش عمل آنهاست.ولی خدای تعالی نعمت دیگری هم به آنها داده است و آن این است که فرشتگان به استقبال آنها میآیند و سپاس خداوندی را در برابر اعمال نیکشان به آنها عرضه میدارند.و این یک تکریم معنوی است.
[104]
یَوْمَ نَطْوِی السَّمٰاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ و روزی که آسمان را چون طوماری نوشته درهم نوردیم.» طومار به معنی اوراق مکتوب است.آن سان که کاغذ نوشتهای را درهم نوردند و لوله کنند آسمانها هم درهم نوردیده شوند و این پایان دنیا و آغاز فرارسیدن روز حساب است. /7 عظمت آن روز چنین است ولی خداوند تعالی به دل مؤمنان آرامش میفرستد.
از آیه مستفاد میشود که آفرینش و از میان بردن آسمانها در نزد خدا چنان آسان است که دفتری را بربندند یا بگشایند.
تصوّر پاسداری خدا از هستی ما را به واقعیّتهای زندگی نزدیکتر میگرداند و در نتیجه زندگی و مسئولیتهای آن جدّیتر گرفته میشود.
کَمٰا بَدَأْنٰا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنٰا إِنّٰا کُنّٰا فٰاعِلِینَ
و چنان که نخستین بار بیافریدیم از سرگیریم این وعدهای است که برآوردنش بر عهدۀ ماست و ما چنان خواهیم کرد.» در این آیه اشارت است به این اصل علمی که آفرینش همانگونه که آغازی دارد انجامی هم دارد و این آغاز کردن و به نهایت رساندن دلیلی است بر بازگشت آفرینش زیرا آفرینش و تطورات آن همواره بر یک سنت واحد هستند.
وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّکْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ اَلصّٰالِحُونَ (105) إِنَّ فِی هٰذٰا لَبَلاٰغاً لِقَوْمٍ عٰابِدِینَ (106) وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ (107) قُلْ إِنَّمٰا یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (108) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُکُمْ عَلیٰ سَوٰاءٍ وَ إِنْ أَدْرِی أَ قَرِیبٌ أَمْ بَعِیدٌ مٰا تُوعَدُونَ (109) إِنَّهُ یَعْلَمُ اَلْجَهْرَ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ یَعْلَمُ مٰا تَکْتُمُونَ (110) وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَکُمْ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ (111) قٰالَ رَبِّ اُحْکُمْ بِالْحَقِّ وَ رَبُّنَا اَلرَّحْمٰنُ اَلْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ (112)
ص :307
106[لبلاغا]
:یعنی کافی بودن در رسیدن به قصد و هدف و آن حق است.
109[آذنتکم]
:آگاهتان کردم.
[و إن أدری]
:یعنی نمیدانم.
از آنجا که انسان مسئول اعمال خویشتن است خدا بر بندگان صالح خود منت گذاشت و آنان را وارث زمین گردانید.خداوند این معنی را در زبور پس از تورات نوشته است.
آخرین بخش از سورۀ انبیاء را-سورهای که همه در باب کرامت خداوندی
ص :308
بود دربارۀ پیامبران و اجابت دعای ایشان و نجات آنها از قوم ستمکارشان-با این امید آغاز میکنیم.
رسالت رسول اکرم محمد بن عبد اللّٰه به عنوان رحمتی برای همۀ جهانیان بود نه برای یک قوم یا یک عصر.و این رسالت را یک جهت بود.و آن وادار کردن بندگان خدا است بر این اعتقاد که عبادتشان تنها برای خدا باشد زیرا رسالت اسلام همین است.
اما این مردم اگر سرباز زدند آنان را هشدار ده و آگاه ساز که من ندانم آن هشدار که به شما دادهام چه وقت گریبان شما را خواهد گرفت:زودتر یا دیرتر.
بدین گونه مسئولیت انسان در برابر افعالش آشکار میشود.مسئولیتی که هیچ کس /7 را از آن گریز به سایۀ کتمان نیست.زیرا بر خدای تعالی هیچ چیز پوشیده نخواهد بود.خواه آهسته سخن گویید یا به صدای بلند خدا از آن گاه است.
رسول اللّٰه به آستان قدرت الهی پناه میبرد تا به حق حکم کند و پروردگار ما یاور کسانی است که به آستان قدرت او پناه میبرند.
[105]
خداوند بندگان صالح خود را بشارت میدهد که زمین را و هر چه بر روی آن است به میراث خواهند برد.سپس میفرماید که این تبلیغی است برای کسانی که خدا را میپرستند و امور خود به پروردگارشان وامیگذارند.
رابطۀ میان این دو آیه چیست؟ واقع این است که حقیقت امر چندان غامض نیست بلکه دلایل و شواهد بسیار بر صدق آن گواه است.ولی انسان عادة گرفتار عقده یا عقیدۀ فاسد است یا دستخوش غفلت.بر او است که کوشش بسیار کند تا نفس خویش اصلاح نماید و از عقدهها و عقاید فاسد برهاندش و نیز از خواب غفلت بیدارش سازد.
زمانی که تو نفس خود از عقدهها و عقاید فاسد رهانیدی و از خواب غفلتش بیدار کردی،در این زمان میتوان گفت که تو حقیقت را دریافتهای.نه تنها
ص :309
دریافتهای که در اعماق وجودت جای گرفته است.
خدای تعالی این امر را که«این زمین را بندگان صالح من به میراث خواهند برد»بلاغ نامیده است.زیرا انسان وقتی نفس خود را از رسوبهای عقدهها و عقاید فاسد صافی کرد و از خواب غفلتش بیدار نمود مستعد پذیرش این حقیقت میشود که صالحان وارث سراسر زمین هستند.
چگونه؟ زیرا زندگی بر اساس صلاح بنا شده به بر اساس فساد.اگر عالم وجود فاسد باشد ویران میگردد و از میان میرود.
سپس میپرسیم که انسان صالح کیست؟ انسان صالح کسی است که بر وفق سنتهای الهی گام برمیدارد پس باید حرکت او هماهنگ حرکت کَون باشد و بناچار روزی از روزها با او برخورد خواهد کرد.اما انسان فاسد بر وفق سنتهای الهی گام برنمیدارد و طبیعی است از مسیر کَون جدا میافتد و میان آنها گودالی عظیم پدید میآید که با گذشت زمان وسیعتر میگردد.کسی که مطابق برنامههای حق حرکت میکند باید با کَون برخورد کند اما آن که بر وفق هواهای خود حرکت میکند یا او و بال کَون خواهد شد و در او فساد خواهد کرد یا کَون وبال او میشود و هلاکش میکند.
سنّتهای الهی چه بخواهیم یا نه جریان مییابد و هر که با آن همسویی دارد با این سنّتها همرسگاهی مییابد،و حال آن که اگر کسی خلاف جریان آن شنا کند به پایان میرسد و عنوان این سنّتها همان صلاح است و هستی بر صلاح بنا شده است و بندگان صالح خدا همان کسانی هستند که زمین را به ارث میبرند، زیرا سنتهای الهی را در زمین به جریان میاندازند.
وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ
ما در زبور-پس از تورات-نوشتهایم که این زمین را بندگان صالح من به میراث خواهند برد.» مقصود از زبور و«ذکر»در آیه چیست؟و چرا خدای تعالی آن دو را
ص :310
اختصاصا ذکر کرده است؟آیا منت الهی نیست که با همۀ رسالتهای پیامبران همراه است؟ آری،از این رو بعضی از مفسران گفتهاند ممکن است«ذکر»مراد قرآن باشد و زبور /7 همۀ کتابهایی است که بیش از آن آمده و آن وقت«بعد از آن»به معنی اضافه بر قرآن باشد.
ولی ما از زبور همان معنی واقعیاش را که کتاب آسمانی داود است اراده میکنیم.
در حالی که در آیات پیش«ذکر»بر تورات اطلاق شد،این سؤال پیش میآید که چرا داود را پس از موسی به این بشارت مخصوص گردانید؟ جواب به نظر من این است که:
خداوند بنی اسراییل این قوم مستضعف را از سلطۀ فرعون به دست موسی رهانید و سرزمین ظالمان را به میراث به آنان داد.
هم چنان که به داود حکم عنایت کرد و برای او اسباب قدرت مهیا نمود.
پس ضروری بود که از هر دو یاد کند تا مردم بدانند که وارثان همۀ زمینها صالحان هستند.از این آیه دو معنی دیگر را نیز استنباط میکنیم:
اولا:هر انسان مؤمنی که خدا را به حق عبادت کند و صالح باشد میتواند وارث زمین گردد.
ثانیا:هر سرزمین روزگاری به دست حکومت عادل خواهد افتاد و ما این معنی را در کتابی که مزامیر داود نامیده میشود دیدهایم.با آن که کتب عهدین تحریف شده باز هم حقایق بسیاری در آنها باقی مانده است.آنجا که میگوید:
«خدا ایام صالحان را میداند به زودی میراثشان ابدی خواهد شد».
در نصوص اسلامی هم از حضرت رسول(ص)روایت شده که اگر از دنیا حتی یک روز باقی بماند خدا آن یک روز را طولانی میکند تا در آن روز مردی از اهل بیت برانگیزد و او زمین را پر از عدل و داد کند پس از آن که پر از ظلم و جور شده باشد.
ص :311
در حدیث به جا مانده از امام باقر(ع)روایت شده که در تفسیر این آیه فرمود «ایشان اصحاب مهدی هستند در آخر الزمان». (1)
صلاح مرکب پیشرفت است و این یعنی هماهنگی میان عمل انسان است و سنتهای خلایق.پس چرا ما عقب افتادهایم و غرب پیشرفت کرده است.با آن که آنها کافرند.آیا در عمل صالحاند؟.
میگوییم:بلی.آنها بعضی از سنتهای الهی را کشف کردند و بر وفق آن عمل نمودند(مانند کوشش،نظم و ترتیب،نقشه و برنامه)بدین سبب بر ما تقدیم یافتند.
ولی آنها بنیان اعتقادی درستی ندارند یعنی فاقد چارچوب سالمی برای فعالیتهایشان هستند. /7 پس به راه راست نمیروند مثل کسی هستند که با جدیت تمام در راهی غیر از آنچه مقصد اوست پیش میرود.میبینی که میدود،یا برای حرکت و سیر وسایلی دارد که او را برای رسیدن به هدف مساعدت میکنند ولی راهی که در پیش دارد به هدف منتهی نمیشود.پس نه کوشیدن به دردش میخورد نه نظم و ترتیب و نه نقشه و برنامه و هزینههای هنگفت.
غربیان جزئی از شرط دوم را دارا هستند بدون شرط اول.شرط مهم برای وراثت زمین بندگی خداست پس آنها هرگز وارث زمین نخواهند شد،زیرا بندگان صالح خدا نیستند.آنها از صلاح همان اندازه دارند که جزای آن پیشرفت محدود است و موقت.و ما مسلمانان نیز از فساد همان اندازه بهره داریم که ما را در دنیا به عقب میاندازد.
بنا بر این باید به تمام دستورهای دینی عمل کنیم تا در خور نام بندگان صالح خداوند شویم آن گاه وارث سراسر زمین گردیم.
ص :312
1) 9) -نور الثقلین ج /3ص 464،465.
[106]
إِنَّ فِی هٰذٰا لَبَلاٰغاً لِقَوْمٍ عٰابِدِینَ و در این کتاب تبلیغی است برای مردم خدا پرست.» زیرا اگر انسان خدا پرست نباشد به حقیقت نخواهد رسید.
[107]
وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ و نفرستادیم تو را جز آن که میخواستیم به مردم جهان رحمتی ارزانی داریم.» صیغۀ کلی رسالتهای الهی و از جمله اسلام،رحمت است.زیرا اوست که مردم را به نعم خداوندی و راه راست و بهرهمند شدن از آن راهنمایی میکند.
از خصوصیات پیامبر اکرم ما این است که او برای همۀ مردم عالم به صورت یکسان رحمت است.هم برای سیاه رحمت است و هم برای سفید،هم برای عرب و هم برای عجم،هم برای فقیر و هم برای غنی،هم مردان و هم زنان.
او همانند ابر بارندهای است که باران خود را بر هر جا و هر کس فرو میبارد.یا چون خورشید است که به همه جا و همه کس نور میافشاند.
چون پیامبر اسلام رحمت عالمیان است خدای تعالی میخواهد بر سراسر عالم سروری یابد تا وراثت زمین به صالحان و تابعان آنها تعلق گیرد.و این بشارتی است که هر مؤمنی باید برای تحقق آن بکوشد.
در اینجا برای این آیه تفسیر دیگری هم هست که در همان اثر شریف آمده است.از این قرار که پیامبرانی که پیش از حضرت محمد بودند مبعوث به تصریح بودند و چون یکی از آنها را تکذیب میکردند،خدای تعالی بر آن قوم تکذیب کننده عذاب میفرستاد در حالی که پیامبر ما مبعوث به تعریض است،پس در عهد نبوت او بر مخالفان و معاندانش عذاب نازل نگردید.دلیل بر این حدیثی است که از علی(ع)روایت شده خطاب به یکی از زنادقه که گفته بود:اما سخن خداوند خطاب به پیغمبرش که میگوید« وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ »،کسانی را میبینی که هم چنان کافر ماندهاند و تا این زمان هم کافرند.اگر خداوند«رحمت عالمیان»بود اینان را هدایت میکرد تا مسلمان شوند و در قیامت گرفتار عذاب آتش نشوند.حضرت در پاسخ او میفرماید:خداوند تبارک و تعالی از این بینیاز است.
ص :313
پیامبران پیشین هم /7 به تصریح مبعوث شده بودند نه به تعریض...الخ.
[108]
اگر رسالتهای الهی رحمت است جوهرۀ این رحمت چیست؟ جوهر رحمت دعوت به یکتایی خداست و ترک بتان و هر شریک دیگر برای خدا،زیرا رهایی انسان از هوی پرستی و تمرد در برابر فشارها و رهایی از یوغ طاغوتان و مستکبران و فرارفتن تا سطح پرستش خدای یگانه که قلۀ استقلال و آزادی و کرامت است.
حب استقلال و آزادی و کرامت یک غریزۀ فطری است که طینت انسان با آن عجین شده است ولی مردم عملا از ظلم و بندگی رها نمیشوند.چرا؟ زیرا انسان نیازمند کسی است که این فطرت را در او بیدار کند و برانگیزدش و عزم و ارادهاش را تشحیذ کند و این جز از پیامبران ساخته نیست،زیرا آنها و کسانی که در مسیر آنها هستند،از بندگان صالح خدا افراد بشر را-به اذن خدا-از قهر و استعمار و سیطرۀ اقویا میرهانند.
قُلْ إِنَّمٰا یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ
بگو:به من وحی شده که خدای شما خدایی است یکتا.آیا بدان گردن مینهید؟» این دعوتی است کاملا صریح به استقلال و آزادی و کرامت و آن عهدی است میان رسول و کسانی که رسول بر آنها مبعوث شده زیرا آن رسول قصد برده ساختن آنان را ندارد،بلکه میخواهد به آنان آزادی دهد ولی از آنها میخواهد که تسلیم حق شوند تا آنان را از بندگی باطل برهاند.
[109]
رسول از آنان مزد نمیطلبد و نیز آنها را برای مصلحت خویش فرا نمیخواند.خداست که بر آنها منّت مینهد،زیرا آنان را که در غفلت بودند، هشدار داد و از عذاب الیم بیم داد /7 و همگان در این هشدار برابرند از دور و نزدیک و از خویشاوند و بیگانه.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُکُمْ عَلیٰ سَوٰاءٍ وَ إِنْ أَدْرِی أَ قَرِیبٌ أَمْ بَعِیدٌ مٰا تُوعَدُونَ
پس اگر رویگردان شدند،بگو:شما را خبر دادم تا همگی در آگاهی یکسان باشید و من نمیدانم آنچه شما را وعده کردهاند نزدیک است یا دور.»
ص :314
هشداری است شامل همۀ مردم و بیم دادنی است از خدا آن آفریدگار جهانیان و رسول را در تفاصیل آن دخالتی نیست.او نیز نمیداند که چه وقت خدا فرمان عذاب خواهد داد.اگر رسول خدا که حامل انذار است نمیداند که قیامت چه وقت میآید،پس چه کسی میداند؟هیچ کس!ما در سورۀ طه خواندیم که «قیامت آمدنی است،میخواهم زمان آن را پنهان دارم تا هر کس در مقابل کاری که کرده است سزا ببیند».(آیه 15) چه وحشتناک است.قیامت در راه است با همه هول و هراسش و حوادث دردناکش و کسی نمیداند چه وقت خواهد آمد.
مخفی نگاه داشتن زمان قیامت تأثیر به سزا در اعمال مردم دارد.اگر خداوند زمان قیامت یا زمان مرگ را معین کند،مردم در عمل سستی خواهند کرد.
همانند عمر بن سعد که چون از طرف دولت اموی به او پیشنهاد جنگ با حسین(ع) در مقابل حکومت ری شد،او با خود به کشاکش پرداخت عمل خود را که همانا قتل امام حسین بود توجیه کرد.
و و اللّٰه لا أدری و إنّی لحائر
أفکر فی أمری علی خطرین
أ أترک ملک الریّ و الریّ منیتی
أم أرجع مأثوما بقتل حسین
حسین ابن عمی و الحوادث جمّة
ولی فی الریّ قرّة عین
یقولون:إنّ اللّٰه خالق جنّة
و نار و تعذیب و غل یدین
فإن صدقوا فیما یقولون إننی
أتوب إلی الرحمن من سنتین
و إن إله الکون یغفر زلّتی
و إن کنت فیها أرذل الثقلین
و إن کذّبوا فزنا بدنیا عظیمة
و ملک عظیم دائم الحجلین
(حاصل معنی:به خدا قسم حیرانم و در کار خود به فکر فرورفتهام،آیا حکومت ری را که آرزوی من است رها کنم یا مرتکب قتل حسین شوم.در کشتن حسین گرفتار آتش دوزخ میشوم و حال آن که ملک ری نور چشم من است.
میگویند خدا بهشت آفریده و عذاب آتش اگر آنچه میگویند درست باشد از کاری که کردهام در آینده توبه خواهم کرد و خدای تعالی گناه مرا هر چند رذلترین جن و
ص :315
انس باشم خواهد بخشید.اگر هم قیامت دروغ باشد ما به دنیا و حکومت ری دست یافتهایم).
برای این که چنین حسابگریهایی نشود خدای تعالی زمان قیامت را مخفی داشته.دیگر چه کسی میتواند برای دو سال دیگر خود برنامهریزی کند و یقین داشته باشد تا آن زمان قیامت نخواهد آمد.
همچنین در وصایای امیر المؤمنین علی بن ابی طالب به پسر خود حسن(ع) میخوانیم:بدان که تو برای آخرت آفریده شدهای نه برای دنیا.برای فنا آفریده شدهای نه برای بقا.برای مردن آفریده شدهای نه برای زندگی.تو در خانهای هستی که نمیدانی چه وقت از آنجا کوچ خواهی کرد و خانهای که پیش از چند روز در آن نتوانی نشست.در راهی هستی که پایانش آخرت است و شکار مرگی که گریزنده از آن نرهد و آن را که جوید بدو رسد و از دست ندهد و ناچار پنجه بر تو خواهد افکند پس بترس از آن که تو را بیابد و در حالتی قرار گیری ناخوشایند:با خود از توبه سخن به میان آورده باشی و او تو را از آن باز دارد و خویشتن را تباه کرده باشی! (1)مرگ انسان چون مرگ جوامع بشری نامعلوم است و همچنین است قیامت.
[110]
در برابر جهل ما به روز حساب و قیام قیامت خداوند تعالی از درون و بیرون ما آگاه است.
إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَ یَعْلَمُ مٰا تَکْتُمُونَ
اوست که میداند هر سخنی را که به آواز بلند گویید یا در دل پنهان دارید.» بسا انسان کارهایی را که میکند بر زبان نیاورد.و جرایم خود را به شیوههای مختلف پنهان دارد.ولی علم خدا بر همه چیز احاطه دارد.پس نباید انسان پندارد که خدای خود را فریب میدهد.یا از قوانین او سرپیچی میکند یا از /7 مسئولیتهای شرعی میگریزد.باید دل خود را از افکار باطل و وسوسههای شیطانی و
ص :316
1) 10) -نهج البلاغة ص 303.
القائات نفس اماره برهاند.
[111]
اما نعمتهای زندگی که ظالمان و مستکبران بدان میبالند و میپندارند که سبب بقای ابدی آنها خواهد بود بسا برای آنان فتنه شود و بلا گردد.
وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَکُمْ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ
و نمیدانم،شاید این آزمایشی برای شما و بهرهمندی تا به هنگام مرگ باشد.» [112]
حق محور کاینات است.خدای تعالی به سبب رحمت خود بر بندگانش آنان را وامیگذارد و آنان را به سبب اعمالشان به زودی مؤاخذه نمیکند اگر چنان کند بر روی زمین جنبندهای باقی نمیگذارد.
جز آن که حق مقیاس اعمال مردم و میزان جزای آنهاست.مردم به خدا باز میگردند خواه در زمانی نزدیک یا دور.
قٰالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ وَ رَبُّنَا الرَّحْمٰنُ الْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ
گفت:ای پروردگار من،به حق داوری کن و پروردگار ما بخشاینده است و به رغم آنچه میگویند همه از او یاری میجویند.» از این آیه دو معنی مستفاد میشود:
1-خدا به حق حکم میکند و رسول در دعای خود از حق همین میخواهد.
در حدیث آمده است که حضرت رسول(ص)هر گاه در جنگ با مشرکان رو به رو میشد بدین گونه دعا میکرد،و این دلیل بر این است که نخست باید دست به تلاش و کوشش زد،سپس دست به دعا برداشت.در عین حال نباید بر عمل اعتماد کرد و از خدا چیزی به دعا نخواست.
2-خداوند بندگان صالحش را چون دعا کنند روزی دهد و آن روزی نوری است که به آن در میان مردم راه روند.و حق را از باطل تمیز دهند.خداوند آنان را نیرویی عطا کند که باطل را طرد کنید و در مقابل القائات گمراه کنندگان و طاغیان و کافران ایستادگی ورزند.
ص :317