ghaemiyeh.com
سرشناسه: حسينى ميلانى، على، 1327 -
عنوان و نام پديدآور: جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام: دروس خارج امامت / على حسينى ميلانى؛ تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه مركز حقايق اسلامى.
مشخصات نشر: قم: الحقايق، 1389 -
مشخصات ظاهرى: ج 15
شابك: ج.1:978-600-5348-21-7؛ ج.2:978-600-5348-42-2؛
ج.3:978-600-5348-61-3؛ ج.4:978-600-5348-69-9؛
ج.5: 978-600-5348-77-4؛ ج.6:978-600-5348-90-3؛
ج.7: 978-600-8518-00-6؛ ج.8:978-600-8518-01-3؛
ج.9: 978-600-8518-06-8؛ ج.10:978-600-8518-12-9؛ وضعيت فهرست نويسى:فيپا
يادداشت: ص.ع لاتينى شده:Jawahir al-Kalam fi Marifat al-Imamati wal Imam principles of Imamat.
يادداشت: ج.2 (چاپ اول: 1390).
يادداشت: ج.3 (چاپ اول: 1390).
يادداشت: ج.4 (چاپ اول: 1391).
يادداشت: ج.5 (چاپ اول: 1392).
يادداشت: ج.6 (چاپ اول: 1393) (فيپا).
يادداشت: ج.7 (چاپ اول: 1395) (فيپا).
يادداشت: ج.8 (چاپ اول: 1395) (فيپا).
يادداشت: ج.9 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: ج.10 (چاپ اول: 1397) (فيپا).
يادداشت: كتابنامه.
مندرجات: ج.1. مقدمات ـ مبانى.- ج.2. مبانى ـ ادله.- ج.3. ادله امامت.- ج.4. آيات امامت (آيات مودت ـ آيات غدير).- ج.5. ادامه آيات امامت.- ج.6.ادامه آيات امامت - عدم تحريف قرآن.- ج.7. حديث غدير ـ حديث يوم الدار.ـ ج.8. حديث ثقلين ـ حديث منزلت.- ج.9. حديث مدينة العلم، طير و رايت.- ج.10. حديث تشبيه، سفينه و نور.- موضوع: امامت
موضوع: امامت -- نظر اهل سنّت
موضوع: احاديث اهل سنّت
شناسه افزوده: انتشارات الحقايق
ردهبندى كنگره: 1389 9 ج 54 ح / 223 BP
ردهبندى ديويى: 45 / 297
شماره كتابشناسى ملى: 2104579
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحيم
بررسى ادلّه امامت امامان شيعه
مقدمه... 13
ادلّه اثبات كنندۀ اصل امامت امامان... 15
بررسى آيات... 15
بررسى روايات... 22
بررسى گروه نخست: رواياتى در اثبات صفات امام... 22
حديث يكم: حديث ثقلين... 22
1 - ضرورت حضور امام در هر زمان... 23
2 - امام فقط از اهل بيت... 23
3 - عصمت امام... 23
4 - اعلميت... 61
حديث دوم: حديث سفينه... 75
1 - لزوم پيروى از آنان... 92
2 - پيروى از آنان برابر با نجات و رهايى... 94
3 - افضليت اهل بيت... 98
4 - لزوم محبت به اهل بيت... 99
5 - عصمت اهل بيت... 100
6 - تخلف از اهل بيت همان گمراهى... 100
7 - لزوم وجود امام در هر زمان... 101
8 - جمع بين دو حديث «ثقلين» و «سفينه»... 102
9 - اثبات امامان دوازده گانه... 105
حديث سوم: حديث «من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة الجاهلية»... 107
بررسى گروه دوم: رواياتى در تعيين مصداق امام... 109
حديث ثقلين و سفينه... 110
حديث ائمّه اثناعشر... 110
روايت به نقل از بخارى... 111
روايت به نقل از مسلم نيشابورى... 112
جمع بندى و نتيجه گيرى... 113
امامت امام حسن مجتبى عليه السلام
امامت امام حسن مجتبى عليه السلام... 117
بررسى آيات... 117
آيۀ مباهله... 117
آيۀ تطهير... 156
3 - آيۀ مودّت... 181
احمد بن حنبل... 182
طبرانى... 185
حاكم نيشابورى... 185
محمّد بن جرير طبرى... 186
دلالت آيه مودّت بر ولايت و امامت... 199
نقش قرابت در امامت... 200
مودّت مردم، مستلزم وجوب اطاعت... 207
توجّه عالمان سنى به اخص بودن «مودّت» از «محبت»... 212
وجوب محبت مطلق مستلزم عصمت... 226
بررسى روايات... 234
1 - حديث «سيادت» اهل بهشت... 234
حديث يكم... 239
حديث دوم... 239
حديث سوم... 240
حديث چهارم... 240
حديث پنجم... 241
حديث ششم... 241
حديث هفتم... 242
2 - حديث «إنّ ابني هذا سيّد...»... 243
نكته اى در حديث جعلى سيادت شيخين... 244
بررسى سند حديث منسوب به اميرالمؤمنين... 247
بررسى سند منسوب به انس بن مالك... 250
بررسى سند منسوب به ابوجحيفه... 250
محبت عميق پيامبر خدا به حسنين... 251
بررسى شبهات مربوط به امامت امام حسن مجتبى... 256
امامت امام حسين عليه السلام
امامت امام حسين عليه السلام... 261
امامت امام سجاد عليه السلام
امامت امام سجاد عليه السلام... 265
امامت امام باقر عليه السلام
امامت امام باقر عليه السلام... 275
امامت امام صادق عليه السلام
امامت امام صادق عليه السلام... 287
امامت امام كاظم عليه السلام
امامت امام كاظم عليه السلام... 299
توسل علماى اهل سنّت به حضرت موسى بن جعفر... 318
امامت امام رضا عليه السلام
امامت امام رضا عليه السلام... 323
زيارت تودۀ مردم و توسل به امام رضا... 345
امامت امام جواد عليه السلام
امامت امام جواد عليه السلام... 353
امامت امام هادى عليه السلام
امامت امام هادى عليه السلام... 367
امامت امام حسن عسكرى عليه السلام
امامت امام حسن عسكرى عليه السلام... 377
فهرست منابع... 393
پس از آنكه ثابت شد جانشين بلافصل پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله اميرالمؤمنين عليه السّلام است، اينك بايد اثبات شود كه خلافت و جانشينى پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله پس از اميرالمؤمنين عليه السّلام به چه كسانى مى رسد. به باور شيعه، جانشينى پيامبر خدا پس از اميرالمؤمنين به يازده فرزند آن حضرت عليه السّلام منتقل مى شود كه نخستين آنان، حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام و آخرين آنان حضرت حجة بن الحسن امام زمان عليه السّلام است. در اين نوشتار بر آنيم تا ابتدا ادلّۀ عام امامت را بررسى نموده و سپس خلافت هركدام از امامان را به صورت مستقل مورد كاوش قرار دهيم.
ادلّه نقلى امامت امامان اهل بيت به دو دسته تقسيم مى شود: دستۀ نخست به آيات و رواياتى اختصاص دارد كه اصل وجود امام معصوم در هر زمان را اثبات مى نمايد؛ و دسته دوم به رواياتى اختصاص دارد كه مصداق امام را مشخص مى كند.
سزاوار است تا براى بررسى ادلّه امامت امامان اهل بيت عليهم السّلام، تفكيك فوق الذكر مورد توجه قرار گرفته شود؛ از اين رو ابتدا به بررسى دستۀ نخست مى پردازيم.
آيۀ يكم. آيۀ (وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلىٰ عَلَيْكُمْ آيٰاتُ اَللّٰهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ) .(1)وجه استدلال به آيۀ يادشده آن است كه خداوند فرموده است: در حالتى كه آيات قرآن تلاوت شود و پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نيز حاضر باشد، عذرى براى كفر ورزيدن باقى نمى ماند. تحليل آيۀ يادشده بدين صورت است كه ابتدا از قرائن خارجى استفاده مى كنيم كه هدايت مردم، تنها اختصاص به زمان حضور پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله ندارد و اگر پيامبر خدا از دنيا برود، امر هدايت به قوت خويش باقى است.
اين مسأله مورد اتفاق فريقين است؛ منتها عامّه، حضور صحابه و قرآن را به تنهايى، عامل هدايت مى پندارند؛ اما شيعه بر اين باور است كه هدايت صرفاً از سوى
1) . «چگونه كفر مى ورزيد، درحالى كه آيات خدا بر شما خوانده مى شود و پيامبر او در ميان شماست؟ هركس به خدا تمسّك جويد، قطعاً به راه راست هدايت شده است»؛ سورۀ آل عمران، آيۀ 101.
امام معصوم صورت مى پذيرد. بنابراين، در اين باره فريقين هم سخن هستند بر اينكه امر هدايت با درگذشت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به اتمام نمى رسد و امرى مستمر و ادامه دارى است.
پس از مفروض گرفتن استمرار امر هدايت، آيۀ يادشده را در قالب صغرا و كبرا بيان مى داريم. در صغراى استدلال، بيان شده كه تلاوت قرآن و حضور پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، راه هرگونه عذر را براى كفرورزيدن مسدود مى نمايد.
كبراى استدلال با انضمام يك حقيقت خارجى ترسيم مى شود مبنى بر اينكه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله از دنيا رفته است و خداوند نيز فرموده:
(إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ) ؛(1)قطعاً تو از دنيا مى روى و آنان نيز از دنيا مى روند.
نتيجه آن مى شود كه براى استمرار هدايت مردم، تلاوت قرآن به تنهايى كفايت نمى كند و بايد كسى مسند پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله را تصاحب نمايد. از آنجا كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به اتفاق فريقين و شرايع آسمانى خاتم انبياء است؛ بنابراين، شخصى كه به جاىِ آن حضرت مى نشيند قطعاً نمى تواند پيامبر باشد؛ اما به يقين بايد امامى مفترض الطاعه باشد كه در هدايتگريش اختلال ايجاد نشود؛ از اين رو آيه مذكور اشاره دارد به اينكه پس از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، به يقين بايد امامى معصوم بر مسند هدايت مردم قرار گيرد.
نظام الدين نيشابورى ذيل آيۀ مذكور، به استدلال يادشده اشاره نموده و مى نويسد:
1) . سورۀ زخرف، آيۀ 30.
إستفهام بطريق الإنكار والتعجّب. والمعنى من أين يتطرّق إليكم الكفر، والحال أنّ آيات اللّٰه تتلىٰ عليكم على لسان الرسول صلّى اللّٰه عليه وآله غضة، في كلّ واقعة، وبين أظهركم رسول اللّٰه يبيّن لكم كلّ شبهة، ويزيح عنكم كلّ علّة... قلت: أمّا الكتاب فإنّه باق على وجه الدهر، وأمّا النبي فإنّه وإن كان قد مضى إلى رحمة اللّٰه في الظاهر، ولكن نور سرّه باق بين المؤمنين، فكأنّه باق على أنّ عترته صلّى اللّٰه عليه وآله ورثته يقومون مقامه بحسب الظاهر أيضاً، ولهذا قال: «إنّي تارك فيكم الثقلين، ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا: كتاب اللّٰه وعترتي»؛(1)
در آيۀ شريف، استفهام به صورت انكارى و در مقام تعجّب صادر شده است و بدين معناست كه چگونه كفر مى ورزند، درحالى كه آيات خداوند در هر ماجرايى از سوى فرستادۀ او تلاوت مى شود و هرگونه شبهه اى را برطرف مى سازد! بنابراين پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مبعوث شده تا در نهايت شبهات را از بين ببرد و ابهامات را بزدايد. به نظر من، كتاب خداوند در تمام زمان ها ماندگار خواهد بود؛ امّا پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به حسب ظاهر از دنيا رفته است؛ امّا نور او در ميان مؤمنان باقى مانده است، گويى خود پيامبر خدا باقى است؛ زيرا عترت و وارثان او همچنان در ميان مردم هستند و هرگونه شبهه اى را مى زدايند؛ بدين جهت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در موردِ عترت فرمود: «من در ميان شما دو شىء گران بها باقى مى گذارم كه اگر به آن تمسك جوييد، هرگز گمراه نمى شويد: كتاب خداوند و عترتم».
1) . تفسير النيسابوري: 221/2.
نظام الدين نيشابورى به نيكى از آيه استفاده نموده كه با درگذشت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، امر هدايت معطّل نمى ماند و حتماً بايد كسى بر مسند پيامبر خدا بنشيند و ادامه دهندۀ راه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله باشد. تا به اينجا، نظام نيز اعتراف نموده كه آيۀ يادشده بر ضرورت حضور امامى كه بپادارنده امر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله باشد دلالت دارد؛ سپس وى از حديث ثقلين استفاده نموده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، جانشين خود را مشخص نموده و در واقع، عترت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله همان بپادارندگان امر پيامبر خدا مى باشند.
آيۀ دوم. آيۀ (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ) .(1)حافظ ابن شهرآشوب سروى، در تفسير آيۀ يادشده و به نقل از تفسير أبويوسف مى نويسد:
تفسير أبي يوسف يعقوب بن سفيان: حدّثنا مالك بن أنس، عن نافع، عن ابن عمر، قال: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ) ، أمر اللّٰه الصحابة أن يخافوا اللّٰه. ثمّ قال: (وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ) ؛ يعني: مع محمّد وأهل بيته؛(2)
در تفسير ابويوسف يعقوب بن سفيان از عبداللّٰه بن عمر روايت شده كه در موردِ آيۀ (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ) گفت: خداوند به صحابه امر نموده كه از خداوند بترسند. آنگاه گفت: مراد از آيۀ (وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ) آن است كه همراه محمّد و اهل بيت او باشيد.
حافظ حسكانى نيز مى نويسد:
أخبرنا عقيل، قال: أخبرنا علي، قال: أخبرنا محمّد، قال: حدّثنا أبوعلي الحسن بن عثمان الفسوي بالبصرة، قال: حدّثنا يعقوب بن سفيان الفسوي، قال: حدّثنا ابن قعنب، عن مالك بن أنس، عن نافع، عن عبداللّٰه بن عمر، في قوله تعالى: (اِتَّقُوا اَللّٰهَ) ، قال: أمر اللّٰه أصحاب محمّد بأجمعهم أن يخافوا اللّٰه. ثمّ قال لهم: (وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ) ؛ يعني: محمّداً وأهل بيته؛(1)
عقيل به سند خود از عبداللّٰه بن عمر نقل مى كند كه دربارۀ آيۀ (اِتَّقُوا اَللّٰهَ) گفت: خطاب به تمام اصحاب محمد است كه از خدا بترسند. سپس در ادامۀ آيه كه مى فرمايد: (وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ) ، مراد، محمّد و اهل بيت او هستند.
آيۀ يادشده بر وجوب پيروى از پيامبر خدا و اهل بيت آن حضرت عليهم السّلام دلالت دارد و نيز عصمت اهل بيت از آن استفاده مى شود. به عبارت ديگر، آيۀ يادشده دربردارندۀ دو نكته مهم است:
1) . شواهد التنزيل: 345/1.
نموده تا از پيامبر خدا و اهل بيت آن حضرت پيروى گردد و امر مطلق به پيروى از شخصى، بدين معناست كه چنين شخصى امام و پيشوا است.
فخر رازى نيز به روشنى، عصمت را از آيۀ يادشده استفاده نموده و مى نويسد:
متى وجب الكون مع الصادقين فلابُدّ من وجود الصادقين في كلّ وقت...
فكانت الآية دالّةً على أنّ من كان جائز الخطأ وجب كونه مقتدياً بمن كان واجب العصمة؛(1)
از آنجا كه همراهى با صادقان واجب شده است، پس ناگزير از وجود صادقان در تمام زمان ها هستيم... بنابراين، آيه دلالت دارد بر اينكه شخص جايز الخطا، واجب است تا از كسى كه داراى عصمت است پيروى نمايد.
بنابراين، از آيۀ (وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ) استفاده مى شود كه اولاً پيروى از اهل بيت پيامبر خدا واجب است و ثانياً اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله معصوم اند.
1) . تفسير الرازي: 221/16.
آيۀ سوم. آيۀ (فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ) .(1)طبرى در تفسير آيۀ يادشده مى نويسد:
حدّثنا ابن وكيع، قال: ثنا ابن يمان، عن إسرائيل، عن جابر، عن أبي جعفر:
(فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ) قال: نحن أهل الذكر؛(2)
ابن وكيع به سند خود از ابوجعفر امام باقر عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود: مراد از اهل ذكر در آيۀ (فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ) ما هستيم.
حسكانى نيز همين روايت را با سند ديگرى نقل كرده است. وى مى نويسد:
عن عثمان بن أبي شيبة، عن يحيى بن يمان، عن إسرائيل، عن جابر، عن أبي جعفر....(3)
ابن كثير در تفسير خويش مى نويسد:
قول أبي جعفر الباقر: «نحن أهل الذِكر» - ومراده أنّ هذه الأُمّة أهل الذِكر - صحيح، فإنّ هذه الأُمّة أعلم من جميع الأُمم السالفة، وعلماء أهل بيت الرسول عليهم السّلام والرحمة من خير العلماء، إذا كانوا على السُنّة المستقيمة، كعليّ وابن عبّاس، وبني عليّ: الحسن والحسين، ومحمّد بن الحنفية، وعليّ بن الحسين زين العابدين، وعليّ بن عبداللّٰه بن عبّاس، وأبي جعفر الباقر وهو محمّد بن عليّ بن الحسين، وجعفر بن محمّد، وأمثالهم وأضرابهم وأشكالهم...؛(4)
سخن ابوجعفر باقر عليه السّلام كه فرموده: «مراد از اهل ذكر ما هستيم» صحيح است.
همانا مراد ايشان آن است كه اين امّت اهل ذكر است؛ زيرا از تمام امّت هاى گذشته داناتر است. عالمان اهل بيت پيامبر خدا هنگامى كه بر سنّت مستقيم باشند، از بهترين عالمان هستند و آنان، على، ابن عبّاس و فرزندان على: حسن، حسين، محمّد بن حنفيه، على بن حسين زين العابدين، على بن عبداللّٰه بن عبّاس، ابوجعفر محمّد بن على بن حسين، جعفر بن محمّد و امثال آنان است....
سخن ابن كثير هرچند همراه با غرض ورزى است و او بدون دليل سخن امام باقر عليه السّلام را به تمام امّت سرايت داده، درحالى كه سرايت اهل ذكر به تمام امّت بى معنا و مبهم است؛ اما در عين حال اعتراف نموده كه قدر متيقّن از اهل ذكر اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله هستند و قدر متيقّن از اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نيز على و فرزندان يازده گانه ايشان هستند. بنابراين، قدر متيقّن دلالت آيۀ يادشده، بر امامان اهل بيت دلالت مى كند و تعميم آن نسبت به غير امامان اهل بيت، نياز به دليل روشن دارد و از آنجا كه تاكنون دليلى يافت نشده كه اهل ذكر به غير امامان اهل بيت دلالت كند؛ از اين رو واجب است تا تنها به قدر متيقّن آيه اخذ گردد.
پيش از اين، پيرامون حديث ثقلين شرح مبسوطى ارائه شد و تمام ابعاد سندى و دلالى حديث يادشده مورد بررسى قرار گرفت؛ از اين رو در اين مقام، از تكرار
مباحث پيشين پرهيز مى نماييم و تنها اشاره خواهد شد كه حديث ثقلين به روشنى بر نكات ذيل دلالت دارد:
به حكم حديث ثقلين، قرآن و اهل بيت پيامبر عليهم السّلام تا روز قيامت از يكديگر جدا نمى شوند. معناى جدا نشدن قرآن و عترت آن است كه الزاماً در هر زمان، بايد امامى از اهل بيت پيامبر خدا حاضر باشد؛ از اين رو حديث ثقلين بر اصل وجود امامى از اهل بيت پيامبر خدا عليهم السّلام در هر زمان دلالت دارد.
همان طور كه لزوم پيروى از قرآن و امام در هر زمان واجب است، مصداق امام نيز تنها بايد از عترت و اهل بيت پيامبر عليهم السّلام باشد؛ بنابراين، حديث ثقلين علاوه بر دلالت بر وجوب پيروى از امام در هر زمان، مصداق كلى امام را نيز روشن ساخته و آن را منحصر در اهل بيت پيامبر خدا عليهم السّلام قرار داده است.
از تعبير لزوم تمسك به قرآن و عترت، به علاوه وعدۀ عدم گمراهى در پيروى از قرآن و عترت، استفاده مى شود كه امام بايد معصوم باشد.
نكات فوق الذكر، چكيدۀ دلالت حديث ثقلين است؛ اما ادعاى اين نوشتار آن است كه حديث ثقلين از گسترۀ دلالى چشم گيرى برخوردار است و نكات راهبردى بسيار مهمى را براى جامعۀ اسلامى ترسيم مى نمايد و مهمترين اين نكات، ارائه الگوى سياسى براى آينده دنياى اسلام است؛ از اين رو لازم است تا به صورت دقيق مفردات
و دلالت سياق اين روايت بررسى گردد تا معلوم شود كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با بيان حديث ثقلين، به دنبال تبيين كدامين نكات كليدى بوده اند.
واژۀ «ثقلين» به فتح دو حرف نخست، تثنيه «ثقل» است. فيروزآبادى در بيان معناى اين واژه مى نويسد:
والثقل، محرّكة، متاع المسافر وحشمه، وكلّ شيء نفيس مصون، ومنه الحديث «إني تارك فيكم الثقلين: كتاب اللّٰه وعترتي»؛(1)
ثقل، زاد و توشۀ مسافر و هر چيز نفيسى است كه انسان از آن مراقبت مى نمايد و از همين معنا، حديث ثقلين است كه گفته شده: «من در ميان شما دو چيز گران بها باقى مى گذارم: كتاب خدا و عترتم را».
بر اين اساس، معناى حديث ثقلين اين چنين است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مى فرمايد:
«من مى خواهم از اين دنيا كوچ نمايم و به ديار باقى سفر كنم؛ بنابراين براى سفر خود زاد و توشه اى برمى گيرم».
توضيح فرمايش پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله اين است كه هر مسافرى در سفر به طبيعت حال، گران بهاترين شىء را حمل مى كند؛ به ويژه در زمان هاى قديم كه وسائل چندانى براى حمل اساسيه در اختيار افراد نبوده است. از اين رو پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مى فرمايد من در ميان شما چيز قيمتى باقى مى گذارم كه در حقيقت بايد ببرم؛
1) . القاموس المحيط: 342/3. همچنين ر. ك: تاج العروس: 85/14. زبيدى با اضافاتى مى نويسد: «والجمع أثقال وكلّ شيء خطر نفيس مصون له قدر و وزن... وكذلك الحديث: إني تارك فيكم الثقلين كتاب اللّٰه وعترتي جعلهما ثقلين إعظاماً لقدرهما وتفخيماً لهما وقال ثعلب: سمّاهما ثقلين لأنّ الأخذ بهما والعمل بهما ثقيل».
اما نبرده و براى شما باقى مى گذارم و اين دو باقى مانده، عزيزترين اشياء زندگى من هستند. بدون ترديد نزديك ترين افراد به پيامبر خدا، محبوب ترين آنان نزد آن حضرت است و از آيات و روايات انبوه همچون آيۀ مباهله استفاده مى شود كه حضرت زهرا، اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام، محبوب ترين افراد نزد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله بوده اند. از سوى ديگر، قرآن نيز محبوب ترين اشياء نزد آن حضرت است؛ بنابراين قرآن و اهل بيت عليهم السّلام گران بهاترين متاعى است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله براى سفر خويش مهيا كرده؛ ولى آن را در اختيار امت قرار داده است.
البته از آنجايى كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به تعبير قرآن (بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) است و به امت خويش علاقه دارد؛ چراكه براى اين امت رنج بسيار برده و خون دل فراوان خورده است، پس به طور طبيعى نمى تواند نسبت به آيندۀ اين امت بى تفاوت باشد؛ از اين رو بهترين و گران بهاترين متاع خود را براى امتش به ميراث مى نهد و تأكيد مى كند كه اگر قدرشناس اين دو بازماندۀ گران بهاى من باشيد و از آنان جدا نشويد، هرگز گمراه نخواهيد شد؛ منتها مشروط بر آنكه ميان قرآن و عترت جدايى نيفكنيد و آن دو را از يكديگر جدا نكنيد. و باز تأكيد مى نمايد كه قرآن و عترت تا قيامت از يكديگر جدا نمى شوند و من كنار حوض كوثر شما را مؤاخذه مى كنم و بابت رفتارتان با قرآن و عترت سؤال مى نمايم.
از فرمايش پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله چند نكته استفاده مى شود:
نكتۀ نخست: قرآن و عترت قرين و همراه يكديگر و پيروى از هر دو واجب است و جدايى انداختن ميان آن دو، سبب گمراهى و ضلالت است. شاهد بر اين مطلب، سخنان حديث نگاران بزرگ اهل سنّت است.
ملّا على قارى و مباركفورى در شرح حديث ثقلين، به نقل از ابن ملك مى نويسد:
التمسّك بالكتاب العمل بما فيه، وهو الإئتمار بأوامر اللّٰه والإنتهاء بنواهيه.
ومعنى التمسّك بالعترة محبتهم والإهتداء بهديهم وسيرتهم؛(1)
معناى تمسك به قرآن، عمل نمودن به مفاد آيات است، يعنى به هرآنچه امر نموده، گردن نهيم و از آنچه نهى كرده دست بركشيم. و معناى تمسك به عترت آن است كه آنان مورد مهرورزى قرار گيرند و از سيره و منش آنان پيروى گردد.
ابن حجر هيتمى در كتاب صواعق محرقه، پس از نقل حديث ثقلين مى نويسد:
تنبيه: سمّى رسول اللّٰه القرآن وعترته - وهي بالمثناة الفوقية: الأهل والنسل والرهط الأدنون - ثقلين: لأنّ الثقل كلّ نفيس خطير مصون، وهذان كذلك؛ إذ كلّ منهما معدن العلوم اللدنّيّة، والأسرار، والحكم العلية، والأحكام الشرعية، ولذا حثّ [صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم] على الإقتداء والتمسّك بهم والتعلّم منهم؛(2)
رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم قرآن و عترت را ثقلين ناميد، زيرا ثقل به شىء نفيسى گفته مى شود كه مهم است و به جهت اهميتى كه دارد، مورد صيانت و حفاظت قرار مى گيرد و رسول خدا نيز قرآن و عترت را به همين دليل ثقل ناميد؛ زيرا قرآن و عترت بسيار نفيس و با اهميت هستند و آنان گنجينه علوم لدنى و اسرار و حكمت و احكام شريعت مى باشند و از اين رو، رسول خدا به اقتداء، تمسك و دانش آموزى از آنان سفارش نمود.
على بن سليمان شاذلى نيز در كتاب شرح صحيح ترمذى، در توضيح حديث ثقلين مى نويسد:
أي إن عملتم بما فيه ائتماراً بأوامره، وانتهاء عن نواهيه، وأحببتم عترتي واهتديتم بهداهم وسيرتهم، فيه إشارة إلى أنّهما كتوأمين خليفتين عن رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم؛(1)يعنى به قرآن عمل نمائيد و از اوامر آن پيروى كنيد و از آنچه نهى كرده بپرهيزيد و عترت پيامبر را دوست بداريد و از هدايت آنان پيروى نموده و سيرۀ ايشان را الگوى خويش سازيد. در اين حديث اشاره شده كه قرآن و عترت همانند دو طفل هستند و از تمام جهات، شبيه يكديگرند و در تمام شئون، جانشين رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم هستند و خلأ وجودى آن حضرت را پر مى نمايند.
مانند اين سخنان را مناوى در فيض القدير، عزيزى در سراج منير، شهاب خفاجى در نسيم الرياض و زرقانى در شرح المواهب اللدنّية بيان كرده اند.
بنابراين، جاى ترديد باقى نمى ماند كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با بيان حديث ثقلين، از ارتباط غير قابل تفكيك ميان قرآن و عترت پرده برداشته و تفكيك ميان قرآن و عترت را به عنوان خط قرمز و مرز گمراهى و ضلالت برشمرده است. از اين رو يگانه معيار سنجش هدايت يافتگى جامعه اسلامى را بايد در ميزان پيروى امت از قرآن و عترت جست.
1) . نفع قوت المغتذى: 220/2؛ قوت المغتذى على جامع الترمذي: 1021/2 / ش 3778، با اندكى تفاوت در عبارات.
نكتۀ دوم: يكى از موارد اختلاف فرق اسلامى، در مسألۀ وصيت پيامبر خداست و گروه زيادى از مسلمانان بر اين باورند كه پيامبر بدون وصيت از دنيا رفته است؛ اما اماميه بر اين باور است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به روشنى وصيت كرده و هرگز بدون وصيت از دنيا نرفته است. يكى از ادلّۀ اثبات وصيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، حديث ثقلين است و دلالت اين حديث بر وصيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به قدرى روشن است كه حتى عده اى از بزرگان اهل سنّت به اين نكته تصريح كرده و نوشته اند اين حديث، وصيت پيامبر خداست.
به زودى عبارت مناوى را نقل خواهيم كرد كه به صراحت، حديث ثقلين را وصيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله معرفى نموده است. همچنين حاكم نيشابورى در اين باره مى نويسد:
(أخبرنا) أبوعبداللّٰه محمّد بن عبداللّٰه الزاهد الأصبهاني، ثنا أحمد بن مهران بن خالد الأصبهاني، ثنا عبيداللّٰه بن موسى، ثنا طلحة بن خير الأنصاري، عن المطلب بن عبداللّٰه، عن مصعب بن عبدالرحمن، عن عبدالرحمن بن عوف رضي اللّٰه عنه، قال: إفتتح رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم مكة، ثمّ انصرف إلى الطائف، فحاصرهم ثمانية أو سبعة، ثمّ أوغل غدوة أو روحة، ثمّ نزل، ثمّ هجر، ثم قال: «أيّها الناس، إنّي لكم فرط وإنّي أوصيكم بعترتي خيراً موعدكم الحوض...»؛(1)
حاكم نيشابورى به سند خود از عبدالرحمان بن عوف نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم پس از فتح مكه راهى طائف شد و آنجا را محاصره نمود.
1) . المستدرك على الصحيحين: 120/2.
سپس بازگشت و فرمود: «اى مردم، من كنار حوض در انتظار شما هستم و شما را به عترت خويش وصيت مى كنم...».
نكتۀ سوم: حديث ثقلين - با تقرير ذيل - بر اطاعت، عصمت، امامت، ولايت و حاكميت اهل بيت عليهم السّلام پس از پيامبر دلالت دارد:
تقرير نخست: حديث ثقلين - همان طور كه گذشت - بر وجوب پيروى از اهل بيت عليهم السّلام دلالت دارد؛ زيرا پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «به قرآن و عترت «تمسك» جوييد و از واژۀ تمسّك وجوب استفاده مى شود؛ يعنى همان گونه كه امت به پيروى از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله موظف هستند؛ همچنين وظيفه دارند كه پس از پيامبر، از عترت پيروى نمايند.
علّامه سِندى كه در ميان عالمان بزرگ اهل سنّت جاى دارد، در اين باره مى نويسد:
فنظرنا فإذا هو مصرّح بالتمسّك بهم، وبأنّ تباعهم كتباع القرآن على الحقّ الواضح، وبأنّ ذلك أمر متحتم من اللّٰه تعالى لهم، ولا يطرأ عليهم في ذلك ما يخالفه حتّى الورود على الحوض، وإذا فيه حثّ بالتمسّك فيهما بعد الحثّ على وجه أبلغ؛(1)
نظر ما اين است كه حديث ثقلين تصريح دارد كه بايد به اهل بيت تمسك كرد.
همچنين صراحت دارد كه پيروى از آنان مانند پيروى از قرآن در مسير حق مى باشد و اين فرمان از ناحيۀ خداوند صادر شده و در پيروى از اهل بيت عليهم السلام، مخالفت با خدا صورت نمى گيرد؛ يعنى اطاعت از آنان مانند اطاعت رسول خداست تا
1) . دراسات اللبيب: 231-232.
اينكه كنار حوض بر رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله سلّم وارد آيند و از اين جهت است كه پيامبر بر پيروى از قرآن و عترت تأكيد فرموده است.
بنابراين، اطاعت از اهل بيت عليهم السّلام همان اطاعت از قرآن است و مسلمانان همان گونه كه به پيروى از قرآن موظف گرديده اند، به اطاعت از اهل بيت عليهم السّلام نيز موظف شده اند و اطاعت از اهل بيت عليهم السّلام يعنى حاكم قرار دادن آنان پس از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله. به عبارت ديگر، همان طور كه در اختلافات و مشكلات مرجع امت قرآن است و بر اساس آيات قرآن حكم صادر مى نمايند، به همين كيفيت اهل بيت عليهم السّلام نيز مرجع مردم پس از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله هستند و در اختلاف جانشينى پس از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله بايد مقدم گردند.
مناوى در فيض القدير مى نويسد:
وفي هذا مع قوله أولاً «إنّي تارك فيكم» تلويح بل تصريح بأنّهما كتوأمين خلّفهما، ووصّى أمته بحسن معاملتهما، وإيثار حقّهما على أنفسهما والإستمساك بهما في الدين؛(1)
سخن پيامبر خدا كه فرمود: «انّى تارك فيكم الثقلين» صراحت دارد بر اينكه قرآن و عترت هم سنگ و قرين يكديگرند؛ از اين رو رسول خدا به امت خويش وصيت نمود كه با قرآن و عترت درست رفتار نمايند و از آنان اطاعت كنند و قرآن و عترت را مقدم بدارند و در دين، اعم از فروع و اصول به نظر آنان تمسك جويند.
زرقانى و ملّا على قارى نيز همانند مناوى از واژۀ «تمسك»، همين نكته را برداشت نموده اند.(2)
تقرير دوم: اساساً واژۀ «ثقلين» در سخن پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به خوبى گوياى وجوب پيروى از قرآن و عترت است. ازهرى در كتاب تهذيب اللّغة و ابن اثير در كتاب نهايه مى نويسند:
إنّ العمل والأخذ بهما والإنقياد لهما والمحافظة على حقوقهما ورعايتها وما يجب لهما ثقيل؛(1)
ثقلين يعنى بايد جانب قرآن و عترت را گرفت و مطيع آنان بود و از حقوق ايشان حفاظت نمود و حقشان را رعايت كرد؛ همان طور كه شأن ثقيل چنين وجوبى را مى طلبد.
«ثقيل» به معناى ثقل معنوى است و ثقل معنوى مسئوليت سنگينى دارد و رعايت شئونش به معناى وجوب پيروى و صيانت از آن است.
سمهودى نيز در توضيح واژۀ ثقلين مى نويسد:
أي كتاب اللّٰه والعترة الطاهرة، سمّاهما ثقلين لعظمهما وكبر شأنهما كما قال النووي. إذ «الثقل» محرّكاً يطلق لغة، كما في القاموس على متاع المسافر وكلّ شيء نفيس مصون، وقال: ومنه الحديث «إنّي تارك فيكم الثقلين كتاب اللّٰه وعترتي»،... قلت: والحاصل أنّه لمّا كان كلّ من القرآن العظيم والعترة الطاهرة معدناً للعلوم الدينيّة، والأسرار والحكم النفيسة الشرعية، وكنوز دقائقها، أطلق صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم عليهما (الثقلين). ويرشد لذلك حثّه في بعض الطرق الثابتة السابقة على الإقتداء والتمسّك والتعلّم من أهل بيته، وقوله في حديث أحمد الآتي: «الحمدللّٰه الذي جعل فينا الحكمة أهل
1) . تهذيب اللغة: 202/3؛ النهاية في غريب الحديث والأثر: 216/1.
البيت»؛(1)
كتاب خدا و اهل بيت را به خاطر بزرگى و علو مقامشان ثقلين ناميدند، همان گونه كه نووى نيز چنين گفته است. فيروزآبادى مى گويد كه واژۀ ثقل، هنگامى كه به صورت مفتوح خوانده شود به زاد مسافر و به چيزى گفته مى شود كه بايد به واسطۀ اهميتش مورد حفاظت قرار گيرد و حديث ثقلين نيز از همين واژه برگرفته شده است. من (سمهودى) مى گويم: حاصل سخن آن است كه هركدام از قرآن و عترت معدن علوم دينى و اسرار شريعت هستند و به همين دليل ثقلين ناميده شده اند؛ از اين رو امر شده كه به اهل بيت تمسك شود و از آنان دانش آموزى صورت گيرد، همان گونه كه رسول خدا فرمود: «سپاس خداوندى را سزاست كه حكمت را در ميان ما اهل بيت قرار داد و او به هركس حكمت دهد، همانا خير انبوهى داده است».
تقرير سوم: در قسمت بيان متن حديث اشاره شد كه ابن ابى شيبه حديث ثقلين را اين گونه روايت كرده است:
وقد تركت فيكم، ما لن تضلّوا بعده إن اعتصمتم به: كتاب اللّٰه.(2)
واژۀ اعتصام نيز دلالت روشنى بر وجوب پيروى از اهل بيت دارد؛ زيرا مفسّران واژۀ اعتصام را مرادف «تمسّك» گرفته اند. فخر رازى،(3)طبرى،(4)ثعلبى،(5)واحدى،(6)
بغوى،(1)بيضاوى،(2)سيوطى(3)در تفسير آيۀ (وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا) نوشته اند:
أي، تمسّكوا؛
يعنى تمسك كنيد.
و نيز در تفسير آيۀ (وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ) نوشته اند:
أي، ومن يستمسك.(4)
بنابراين، از اينكه آنان واژۀ اعتصام را به تمسّك تفسير كرده اند، استفاده مى شود كه گسترۀ دلالى واژۀ اعتصام نيز همانند واژۀ تمسّك است. اين تفسير تنها سخن مفسّران نيست و منشأ آن به كلمات اهل لغت بازمى گردد. راغب اصفهانى، ابن اثير، ابن منظور، سيوطى و زبيدى در بيان معناى واژۀ «اعتصام» نوشته اند:
أي «الإستمساك» أو «الإمتساك بالشيء».(5)
از اين رو واژۀ عاصم در آيۀ (لاٰ عٰاصِمَ اَلْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ) كه مربوط به سخن حضرت نوح به فرزند طغيانگرش مى باشد نيز از ريشۀ «عصم» و به معناى «استمساك» آمده، يعنى فرار تو بر بلنداى كوه ها، تو را حفظ نمى كند.
بنابراين، واژۀ عصم و اعتصام به معناى تمسك و استمساك ذكر شده و هر دو معنا دلالت بر وجوب پيروى مى كند.
با توجه به مطالب بيان شده، معناى سخن امام صادق عليه السلام در تفسير آيۀ (وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ) روشن مى شود. ثعلبى در تفسير آيۀ مذكور، به سند خود مى نويسد:
جعفر بن محمد قال: نحن حبل اللّٰه الذي قال: (وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا) (1)(2)جعفر بن محمد فرمود: ما همان حبل اللّٰه هستيم كه خداوند مى فرمايد:
(وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا) .
سخن امام صادق عليه السّلام بر اين اساس بيان گرديده كه اهل بيت عليهم السّلام و قرآن هم سنگ يكديگرند و هرجا قرآن باشد، اهل بيت نيز هستند. بنابراين، همان گونه كه حبل اللّٰه به قرآن تفسير شده و خداوند امر نموده كه معتصم به حبل اللّٰه؛ يعنى قرآن باشيد، به همين صورت بايد به اهل بيت عليهم السّلام نيز معتصم بود. و بيان شد كه اعتصام؛ يعنى تمسك و وجوب پيروى.
آيۀ شريف، علاوه بر لزوم پيروى از اهل بيت عليهم السّلام، بر وحدت مسلمانان نيز دلالت دارد و از اين آيه مى توان به خوبى استنباط نمود كه يگانه راه تحقق وحدت، پيروى از اهل بيت پيامبر عليهم السّلام است. اگر ملاك تحقق وحدت برگرفتن نقاط مشترك و رها كردن موارد اختلاف فريقين باشد، باز هم راه تحقق وحدت منحصر در پيروى از
اهل بيت عليهم السّلام است؛ زيرا اهل بيت مورد قبول تمام فرق اسلامى هستند و شيعه به حضرات اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام ايمان كامل دارد و اهل سنّت نيز پيروى از آنان را لازم مى دانند؛ اما از آن سو، تمام صحابه مورد قبول شيعه نيستند و اساساً شيعيان صحابه اى را لازم الإتباع مى دانند كه مطابق سنت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله حركت نمايند؛ بنابراين، قدر متيقن و نقطۀ مشترك فريقين، پيروى از اهل بيت عليهم السّلام است.
شافعى كه يكى از پيشوايان چهارگانه اهل سنّت است، به خوبى سخن وحدت بخش امام صادق عليه السّلام را در قالب شعر بيان كرده و مى گويد:
ولمّا رأيت الناس قد ذهبت بهم *** مذاهبهم في أبحر الغي والجهل
ركبت على اسم اللّٰه في سفن النجا *** وهم أهل بيت المصطفى خاتم الرسل
وأمسكت حبل اللّٰه وهو ولاؤهم *** كما قد أمرنا بالتمسّك بالحبل(1)
هنگامى كه مردم را ديدم، درحالى كه به گروه هاى مختلف تقسيم شدند و در درياى جهل فرو رفتند.
من بر كشتى نجات سوار شدم و كشتى نجات همان اهل بيت مصطفى هستند كه خاتم پيامبران است.
من به حبل اللّٰه تمسك جستم و حبل اللّٰه همان ولاء اهل بيت است؛ همان گونه كه امر شديم تا به حبل تمسك بجوئيم.
1) . الغدير: 301/20، به نقل از رشفة الصادي: 24.
تقرير چهارم: برخى از حديث نگاران برجستۀ اهل سنّت مانند احمد بن حنبل، ترمذى، ابن راهويه، نسائى، ابويعلى، طبرانى(1)و ديگران نقل كرده اند كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود:
إنّي قد تركت فيكم، ما إن اخذتم به لن تضلّوا بعدي: كتاب اللّٰه وعترتى أهل بيتي».
اين عبارت نيز دلالت بر وجوب پيروى از اهل بيت عليهم السلام دارد.
ملّا على قارى در شرح اين عبارت مى نويسد:
والمراد بالأخذ بهم التمسّك بمحبّتهم، ومحافظة حرمتهم، والعمل بروايتهم، والإعتماد على مقالتهم؛(2)
مراد از اخذ به اهل بيت، تمسك به محبت آنان، صيانت از منزلت آنان، عمل به رواياتشان و اعتماد به سخنان آنان است.
شهاب الدين خفاجى نيز در نسيم الرياض مى نويسد:
وقال صلّى اللّٰه عليه وسلّم: ما إن أخذتم به أي تمسّكتم، وعملتم، واتبعتموه؛(3)
سخن پيامبر كه فرمود: ما إن أخذتم به، يعنى به اهل بيت تمسّك جوييد و مطابق نظر آنان عمل كنيد و از آنان پيروى نماييد.
1) . مسند أحمد: 59/3؛ سنن الترمذي: 328/5 / ح 3874؛ السنن الكبرى: 422/2/4001؛ فضائل الصحابه: 15؛ المعجم الأوسط: 89/5؛ المعجم الكبير: 66/3 / ح 2680؛ نظم درر السمطين: 222؛ كنز العمّال: 172/1 / ح 871 و 379-380 / ح 1650؛ تفسير ابن كثير: 123/4؛ الدرّ المنثور: 60/2؛ الإكمال في أسماء الرجال: 33 و منابع ديگر.
2) . مرقاة المفاتيح: 24/18.
3) . نسيم الرياض: 410/3.
تقرير پنجم: حاكم نيشابورى و ابن حجر حديث ثقلين را با لفظ «اتباع» نقل كرده و نوشته اند:
... لن تضلّوا إن اتبعتموهما؛(1)
... اگر از آن دو پيروى كنيد، هرگز گمراه نمى شويد.
اين واژه نيز دلالت بر وجوب پيروى از اهل بيت عليهم السّلام مى كند؛ زيرا عدم گمراهى معلق بر پيروى از اهل بيت گرديده و پيروى از عترت ملازم با عدم ضلالت قرار داده شده و معناى اين تلازم و تعليق كه در قالب جملۀ شرطيه بيان شده آن است كه اگر از اهل بيت تبعيت شود، هرگز گمراهى نخواهد بود و اين معنا مستلزم حق جانشينى اهل بيت عليهم السّلام پس از پيامبر خداست.
تقرير ششم: در پايان برخى از نقل هاى حديث ثقلين، وارد شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله سه مرتبه فرمود: «أذكّركم اللّٰه في أهل بيتي». اين تأكيد، دلالت بر وجوب پيروى از اهل بيت دارد؛ از اين رو صاحب كتاب اشعة اللمعات مى نويسد:
ولقد كرّر هذه الكلمة للمبالغة والتأكيد... فإنّ محبّتهم وتعظيمهم ورعاية حقوقهم وآدابهم اقدم واهمّ واتمّ؛(2)
تكرار اين كلمات براى مبالغه و تأكيد است... پس همانا محبت به آنان (اهل بيت) و بزرگداشت مقامشان و رعايت حقوقشان مقدم تر، مهمتر و تمام تر است.
زرقانى مالكى نيز مى نويسد:
قال الحكيم الترمذي: حضّ على التمسّك بهم؛ لأنّ الأمر لهم معاينة، فهم أبعد عن المحنة؛(1)
حكيم ترمذى مى گويد: پيامبر به تمسك به اهل بيت تأكيد مى نمايد، زيرا امور براى اهل بيت روشن و منكشف است و پرده اى مقابل ديدگان آنان آويخته نشده و آنان نسبت به ديگران از گزند شيطان دورترند.
سخن ترمذى اشاره به جنبۀ عرفانى و ملكوتى قضيه دارد و از اين راه وجوب پيروى از اهل بيت عليهم السّلام را توجيه مى كند. به باور او كه مطابق باور ما نيز هست، بايد از اهل بيت عليهم السّلام بدون چون و چرا پيروى نمود؛ همان گونه كه از قرآن نيز بايد بدون چون و چرا و بهانه جويى پيروى كرد؛ زيرا اهل بيت حقائق را مى بينند و با عنايت به واقعيت سخن مى گويند و بر اساس ذهنيات و پندارهاى بشرى نظر نمى دهند. البته اين تقرير، علاوه بر وجوب پيروى، عصمت اهل بيت عليهم السّلام را نيز اثبات مى نمايد كه به زودى بدان اشاره خواهيم كرد.
در تمام روايت هاى حديث ثقلين وارد شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود:
«قرآن و عترت هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا اينكه كنار حوض بر من وارد آيند».
حوض كوثر از امورى است كه با روايات قطعى ثابت شده و جاى ترديد در وجود آن نيست. در روايات زيادى بيان شده كه در عالم بالا، حوضى وجود دارد كه آن را حوض كوثر مى گويند و در صحيح بخارى بابى به نام آن گشوده شده است.
1) . شرح العلّامة الزرقاني على المواهب اللدنيّة للقسطلاني: 5/7؛ فيض القدير: 220/2.
از سوى ديگر، در روايات زيادى وارد شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در كنار حوض منتظر اصحابش مى نشيند؛ اما تعداد زيادى از اصحاب، پيش از آنكه به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله برسند روانه دوزخ مى شوند. بخارى از ابن مسيب و ديگران روايت كرده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود:
عن ابن المسيّب، أنّه كان يحدّث عن أصحاب النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم أنّ النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم قال: «يرد علي الحوض رجال من أصحابي فيحلؤون عنه». فأقول: «يا ربّ! أصحابي». فيقول: «إنّك لا علم لك بما أحدثوا بعدك، إنّهم ارتدوا على ادبارهم القهقري»؛(1)
ابن مسيّب مى گويد كه از اصحاب پيامبر روايت شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم فرمود: كنار حوض، مردانى از اصحابم بر من وارد مى شوند؛ اما آنان را مى برند. آنگاه من عرضه مى دارم: «خدايا، اينان اصحاب من هستند [پس چرا به سمت دوزخ برده مى شوند؟]». خطاب مى رسد: تو نمى دانى كه آنان پس از تو چه كردند؟ همانا آنان مرتد شدند و به دوران جاهليت خويش بازگشتند.
تعداد اين روايات بسيار زياد است و در جوامع مهم حديثى مانند صحيح بخارى و مسند احمد روايت شده(2)و در بعضى از اين روايات وارد شده كه از اصحاب پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به جز تعداد بسيار اندكى، بقيه به سمت دوزخ برده مى شوند و شاهد بر اين ادعا، روايتى است كه بخارى نقل كرده است. وى مى نويسد:
عن أبي هريرة عن النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم قال: بيّنا أنا قائم فإذا زمرة، حتى إذا عرفتهم خرج رجل من بيني وبينهم. فقال هلم. فقلت: أين؟. قال: إلى النار واللّٰه قلت: وما شأنهم؟. قال: إنّهم ارتدّوا بعدك على أدبارهم القهقرى...
فلا أراه يخلص منهم إلّامثل همل النعم؛(1)
ابوهريره روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم فرمود: نگهبانى اصحاب من را از مقابل من مى برد و من مى گويم كجا مى بريد؟ مى گويد: به سوى آتش. مى گويم:
به چه جرمى؟ عرضه مى دارد: آنان پس از شما مرتد شدند و به دوران جاهليت باز گشتند. پس من نمى بينم كسى از اصحابم خلاص شود مگر تعداد بسيار اندكى.
با وجود اين روايات و با تمسك به قانون «الحديث يفسّر بعضه بعضاً»(2)مى توان نتيجه گرفت كه تعبير «حتى يرد علىّ الحوض» در حديث ثقلين اشاره به اين نكته دارد كه ميعاد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با اصحاب دربارۀ رفتار آنان با ثقلين، كنار حوض كوثر است و بر اساس روايتى كه نقل شد، بسيارى از اصحاب، به ميعاد پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وفادار نمانده و اهل دوزخ مى گردند؛ از اين رو تعبير حوض در حديث ثقلين دربردارندۀ بار ويژه اى است و مى توان با قرينه گرفتن احاديث ديگرى كه ناظر به حوض است، نتايج عميق ترى را به دست آورد.
در هر حال مناوى در كتاب فيض القدير مى نويسد:
وفي هذا مع قوله أولاً: «إنّي تارك فيكم» تلويح بل تصريح بأنّهما كتوأمين
خلّفهما ووصى أمته بحسن معاملتهما وإيثار حقّهما على أنفسهم والإستمساك بهما في الدين، أما الكتاب فلأنّه معدن العلوم الدينية والأسرار والحكم الشرعية وكنوز الحقائق وخفايا الدقائق، وأما العترة فلأن العنصر إذا طاب أعان على فهم الدين فطيب العنصر يؤدي إلى حسن الأخلاق، ومحاسنها تؤدي إلى صفاء القلب ونزاهته وطهارته؛(1)
عبارت «انى تارك» اشاره، بلكه در اين معنا تصريح دارد كه قرآن و عترت، هم سنگ و قرين يكديگرند؛ از اين رو امر شده تا با آنان به نيكى رفتار شود و حقشان ادا گردد و به آنها تمسك شود؛ زيرا هر دو ثقل واجد حقائق الاهى بوده و امت موظف هستند تا در اعمال، افكار و تمامى شؤون، پيرو اين دو ثقل باشند.
زرقانى نيز شرحى مانند سخن مناوى ذكر كرده كه به دليل رعايت اختصار، از بيان آن خوددارى مى كنيم.(2)شهاب دولت آبادى از ديگر عالمان اهل سنّت نيز در اين باره مى نويسد:
أي فيشهدان لمن كان محبّاً لهما، وعلى من كان معادياً، ومن أطاع أمري فيهما وتمسّك بهما ومن ترك وخالف؛(3)
[ثقلين كنار حوض] نزد رسول خدا شهادت مى دهند كه چه كسانى به قرآن و عترت مهرورزى كردند و از آن اطاعت نموده و به آنان تمسك جستند و چه كسانى از آنان روى گردان شده و مخالفت ورزيدند.
تقرير هفتم: در بعضى نقل هاى حديث ثقلين وارد شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در فقرات پايانى حديث ثقلين فرمود: «فانظروا كيف تخلفوني فيهما؛ بنگريد كه چگونه با ميراث من رفتار مى كنيد». در محاورات فارسى نيز گفته مى شود كه: «فلان چيز يا فلان كس را به تو مى سپارم، ببينم چه مى كنى». اين تعبير پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نيز دلالت بر وجوب پيروى از اهل بيت عليهم السّلام دارد.
شهاب خفاجى در توضيح اين فقره مى نويسد:
«فانظروا كيف تخلفوني فيهما»؛ أي بعد وفاتي، أنظروا عملكم بكتاب اللّٰه واتباعكم لأهل بيتي، ورعايتهم وبرّهم بعدي، فإنّ ما يسرهم يسرني، وما يسؤهم يسؤني؛(1)
«فانظروا كيف تخلفونى فيهما»؛ يعنى پس از درگذشت من بنگريد كه رفتارتان با كتاب خدا و پيروى از اهل بيت و رعايت حقوق و نيكى با آنان چگونه است. همانا رفتار نيك شما با آنان، كردار نيك با من است و بد رفتارى شما با آنان، بد رفتارى با من است.
تقرير هشتم: پيش از اين، در قسمت بيان متن حديث ثقلين، ذيل روايت بيست و چهارم از ابوذر روايتى به اين كيفيت نقل شد كه ابوذر حديث ثقلين را با حديث سفينه بيان كرد و گفت:
إنّي سمعت نبيّكم صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم يقول: «مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح من ركبها نجا ومن تركها هلك»، ويقول: «مثل أهل بيتي فيكم مثل باب حطّة في بني إسرائيل من دخله غفر له»، ويقول: «إنّي تارك فيكم ما إن
1) . نسيم الرياض: 410/3-411.
تمسكتم به لن تضلوا، كتاب اللّٰه وعترتي ولن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض»؛(1)
همانا من از پيامبر شما شنيدم كه مى فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما مثل كشتى نوح است كه هركس سوار آن شود نجات مى يابد و هركس آن را ترك كند هلاك مى شود»؛ و نيز فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما مانند باب حطه در بنى اسرائيل است كه هركس داخل آن شود آمرزيده مى گردد»؛ و نيز مى فرمود: «من در ميان شما چيزى باقى گذاشتم كه اگر به آن تمسّك جوييد، هرگز گمراه نمى شويد كتاب خدا و عترتم و آن دو هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا اينكه كنار حوض بر من وارد آيند».
پيش از تقرير استدلال، بيان يك مقدمه لازم است و آن مقدمه اين است كه در محاورات عرفى، قانونى وجود دارد با نام «وحدت سياق» كه يكى از قرائن بازيابى مراد متكلم به حساب مى آيد. اين قانون مورد پذيرش شيعه و اهل سنّت است و در مواردى به آن استناد مى شود تا مراد متكلم بدست آيد. كاربرد قانون «وحدت سياق» به مواردى اختصاص دارد كه دليل بيّنى در ميان نباشد؛ بنابراين اگر دليل بيّنى ظهور سياق عبارت را تحت الشعاع قرار ندهد، مى توان به وحدت سياق استناد كرد.
قانون وحدت سياق گونه اى از اقسام ظهور كلام است و مفاد آن برگرفته از بررسى صدر و ذيل عبارت و چينش واژه ها است.
پس از بيان اين مقدمه، به روايت ابوذر باز مى گرديم. سخن ابوذر به عنوان
1) . ينابيع المودة: 94/1-95.
روايتگر فرمايش پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله،(1)
بنابراين، همان گونه كه از نقل ابن حجر برمى آيد، رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در يك خطبه حديث ثقلين، حديث ولايت و حديث منزلت را بيان نموده و آن ها را با سياق واحدى بيان داشته است.
به حكم قانون وحدت سياق بر وجوب پيروى از اهل بيت دلالت دارد؛ زيرا در سخنان او، حديث ثقلين كنار حديث سفينه قرار گرفته و حديث سفينه بدون ترديد بر وجوب پيروى از اهل بيت عليهم السّلام دلالت دارد.پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با بيان حديث سفينه، اهل بيت را به كشتى نوح تشبيه نموده است. وجه تشبيه در آن است كه كشتى نوح تنها راه نجات قوم نوح از طوفان سهمگين و عذاب الاهى بود و هركس كه از سوار شدن بر آن كشتى سر باز زد، به هلاكت و نابودى گرويد. اهل بيت عليهم السّلام نيز در حكم همان كشتى هستند كه در طوفان فتنه ها و گمراهى ها تنها راه نجات و رستگارى امت هستند. بنابراين، حديث سفينه از آنجا كه اهل بيت عليهم السّلام را تنها راه نجات امت معرفى مى نمايد، دلالت بر وجوب پيروى از آنان مى كند و از آنجا كه حديث ثقلين نيز به دنبال حديث سفينه ذكر
1) . گفتنى است كه رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نيز در مواردى از اين شيوه استفاده نموده و چند روايت را باسياق واحدى بيان داشته است كه مى توان يكى از نمونه هاى اين شيوه را در حديث ولايت نگريست. رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در غدير خم، حديث منزلت را با حديث ولايت تلفيق نموده و در سياق واحدى بيان داشته است. ابن حجر مى نويسد: «ولا زال صلّى اللّٰه عليه وسلّم يسير بهم إلى أن وصل، وهو راجع للمدينة إلى غدير خم قرب رابغ، فأمر بجمعهم ثم خطبهم، ووصّاهم بالتمسك بالقرآن وبأهل بيته، وقال في حقّ علي: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، وقال له: «أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي»؛ رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در راه بازگشت از حجة الوداع، امر نمود تا مردم را جمع نمايند؛ سپس خطبه خواند و مردم را به قرآن و اهل بيت وصيت نمود و در حق على فرمود: «هركس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است» و فرمود: «على نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسى است، مگر در نبوت».
شده و در سياق واحدى بيان گرديده، پس اين حديث نيز بر وجوب پيروى از اهل بيت عليهم السّلام دلالت دارد. علاوه بر اين مطلب، مى توان به حكم وحدت سياق استفاده نمود كه اهل بيت عليهم السّلام تنها راه نجات مى باشند و طريق حق، منحصر در آنان است، نه اينكه وجوب پيروى از اهل بيت عليهم السّلام در كنار پيروى از ديگران، نجات بخش به نظر آيد.
توضيح بيشتر آنكه: ممكن است در نظر برخى اين تصور به نظر آيد كه وجوب پيروى از اهل بيت با پيروى از ديگر صحابه منافات ندارد و مى توان ميان پيروى از اهل بيت و ديگر صحابه جمع نمود؛ اما همان طور كه گذشت، وحدت سياق روايت ابوذر دلالت مى كند بر اين نكته كه طريق حق تنها در پيروى از اهل بيت عليهم السّلام است و اگر عملكرد ديگر صحابه با كردار اهل بيت عليهم السّلام منطبق بود، قابل پيروى است و در غير اين صورت، تنها بايد به شيوۀ اهل بيت تمسك كرد.
حافظ سمهودى در كتاب جواهر العقدين، با اشاره به نكتۀ مذكور مى نويسد:
هذا الحثّ شامل للتمسّك بمن سلف من أئمة أهل البيت والعترة الطاهرة والأخذ بهداهم. وأحق من تمسّك به منهم: إمامهم وعالمهم علي بن أبي طالب رضي اللّٰه عنه في فضله وعلمه ودقائق مستنبطاته وفهمه وحسن شيمه، ورسوخ قدمه. ويشير إلى هذا ما أخرجه الدارقطني في الفضائل عن معقل بن بشّار قال: سمعت أبابكر رضي اللّٰه عنه يقول: علي بن أبي طالب رضي اللّٰه عنه عترة رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم: أي الذي حثّ على التمسّك بهم، فخصه أبوبكر رضي اللّٰه عنه بذلك لما أشرنا إليه، وبهذا خصّه صلّى اللّٰه عليه وسلّم من بينهم يوم غدير خم بما سبق من قوله: «من كنت مولاه فعلي مولاه،
اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»، وهذا حديث صحيح لا مرية فيه؛(1)
رسول خدا با حديث ثقلين مردم را وادار به پيروى از اهل بيت نموده است و على بن ابى طالب سزاوارترين فرد از اهل بيت به پيروى مى باشد؛ زيرا در فضل و در علم و دقت استنباط و پايدارى و استقامت، سرآمد همگان است و شاهد بر اين مطلب، روايتى است كه دارقطنى از معقل بن يسار روايت نموده كه از ابوبكر شنيدم كه گفت:
على بن ابى طالب عليه السّلام از عترت رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم به حساب مى آيد، يعنى از همان كسانى كه رسول خدا به تمسك از آنان امر نموده است.
بنابراين، ابوبكر مصداق عترت را على بن ابى طالب معرفى نمود، و از اين رو پيامبر در غدير خم از ميان عترت خويش، دست على را بلند كرد و فرمود: «هركس من مولاى او هستم اينك على مولاى او است، پروردگارا دوستان على را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش». و اين حديث بدون ترديد صحيح است.
شبيه همين سخن را ابن حجر مكى در كتاب صواعق محرقه به دست داده است.
بنابراين، با استناد به سخن ابوبكر كاملاً آشكار مى گردد كه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام، مصداق عترت است و لازم است كه تنها از او پيروى گردد.
خلاصۀ سخن در دلالت حديث ثقلين آن شد كه اين حديث بر وجوب پيروى و اطاعت از اميرالمؤمنين عليه السّلام دلالت دارد و آن حضرت نخستين و برترين مصداق عترت است و عترت نيز افضل افراد امت اند و پس از اميرالمؤمنين عليه السّلام، فرزندان آن حضرت كه همگى از مصاديق عترت هستند، خلفاى پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مى باشند و آخرين فرد آنان وجود امام عصر ارواحنا فداه است.
1) . جواهر العقدين: 245-246.
عترت پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله پس از درگذشت آن حضرت تا پايان دنيا هستند و همگى همراه با قرآن مى باشند و از قرآن جدايى ندارند.
دستۀ ديگرى از احاديث، تعداد عترت را مشخص نموده و اين دسته از احاديث نيز مورد قبول شيعه و سنى است. در اين روايات با تعابيرى مانند «الأئمة بعدي اثنى عشر» يا «الخلفاء بعدي اثنى عشر»، تعداد امامان پس از پيامبر خدا را بيان نموده است.
بنابراين، اين دسته از احاديث در حكم مفسر حديث ثقلين است و معناى حديث ثقلين را اين گونه بيان مى دارد: «من در ميان شما دو چيز باقى مى گذارم، كتاب خدا و عترتم كه همان دوازده امام پس از من مى باشند».
دستۀ ديگرى از احاديث بيان داشته كه اگر كسى از دنيا برود، درحالى كه امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده و اهل دوزخ است. اين روايات به تعابير مختلفى وارد شده از قبيل: «من مات وليس في عنقه بيعة امام، مات ميتة الجاهلية»، «من مات ليلة وليس في عنقه بيعة امام فمات ميتة جاهليه»، «من مات ولم يعرف امام زمانه فقد مات ميتة جاهليه» و در جوامع حديثى معتبر اهل سنّت، روايت گرديده است. به حكم اين روايات، در هر زمانى امامى وجود دارد و اين امام بايد يكى از آن دوازده امام و يكى از مصاديق ثقلين باشد.
بنابراين وجود امام عصر عليه السّلام نيز از حديث ثقلين استفاده مى شود و اين حديث نه تنها جانشين بلافصل پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله؛ بلكه امامت امامان دوازده گانه عليهم السّلام را نيز ثابت مى نمايد كه نخستين آنان اميرالمؤمنين عليه السّلام و آخرين آنان امام عصر عليه السّلام است.
ابن حجر مكى در كتاب صواعق محرقه مى نويسد:
وفي أحاديث الحثّ على التمسّك بأهل البيت إشارة إلى عدم انقطاع متأهل منهم للتمسّك به إلى يوم القيامة، كما أنّ الكتاب العزيز كذلك، ولهذا كانوا أماناً لأهل الأرض؛(1)
در احاديث تأكيد شده كه بايد به اهل بيت عليهم السّلام تمسّك جست و اين روايات اشاره دارد كه تا روز قيامت، همواره بايد كسى باشد كه اهليت امامت را داراست، همان طور كه كتاب خدا نيز تا قيامت باقى خواهد ماند.
و سمهودى نيز مى نويسد:
إنّ ذلك يفهم وجود من يكون أهلا للتمسّك به من أهل البيت والعترة الطاهرة في كلّ زمان وجدوا فيه إلى قيام الساعة، حتى يتوجّه الحثّ المذكور إلى التمسّك به، كما أنّ الكتاب العزيز كذلك، ولهذا كانوا - كما سيأتي - أماناً لأهل الأرض، فإذا ذهبوا ذهب أهل الأرض؛(2)
اين حديث دلالت دارد بر اينكه در هر زمان تا روز قيامت، فردى از اهل بيت و عترت طاهره وجود دارد و اگر غير اين باشد، تأكيد رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم بدون وجه خواهد بود، همان طور كه كتاب عزيز نيز اين گونه است [يعنى تا روز قيامت باقى است و اگر قرآن تا قيامت باقى نبود، معنا نداشت كه رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم بر آن تأكيد نمايد]، و به همين دليل فرمود كه اهل بيت مايۀ ايمنى و امان اهل زمين هستند و زمانى كه آنان بروند، اهل زمين نيز خواهند رفت.
مناوى نيز شبيه اين سخنان را بيان داشته كه براى رعايت اختصار از نقل آن خوددارى مى كنيم.(1)بنابراين، از مجموع اين بيانات استفاده مى شود كه اهل بيت عليهم السّلام به عنوان يكى از ثقلين، نه تنها بايد جانشين بلافصل پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله باشند؛ بلكه وجود آنان تا قيامت نيز استمرار دارد و به صورت متصل ادامه مى يابد و از آنجا كه پس از امام عسكرى عليه السّلام نبايد اين رشته منقطع شود، نتيجه مى گيريم كه امام عصر عليه السّلام نيز پس از پدر بزرگوار خويش جانشين پيامبر خداست و تاكنون در قيد حيات بوده و خواهد بود، تا مبادا زمين از وجود يكى از ثقلين خالى شود. بر اين اساس، ثابت مى شود كه حديث ثقلين به صورت هاى مختلف بر وجوب پيروى از اهل بيت عليهم السّلام دلالت دارد.
گسترۀ دلالى حديث ثقلين آن قدر وسيع است كه برخى مانند جلال الدين سيوطى اين حديث را ذيل «آيۀ مودت» بيان داشته اند و برخى از اين حديث براى تفسير «آيۀ تطهير» بهره جسته اند. برخى ديگر ذيل آيۀ (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ) و برخى نيز ذيل آيۀ (وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ) حديث ثقلين را مطرح و آيات شريف را به بركت اين حديث، تفسير كرده اند.
به همين دليل حافظ سخاوى پس از نقل حديث ثقلين مى نويسد:
وناهيك بهذا الحديث العظيم فخراً لأهل بيت النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، لأنّ قوله صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم: «أنظروا كيف تخلفوني فيهما، وأوصيكم بعترتي خيراً، وأذكركم اللّٰه في أهل بيتي» - على اختلاف الألفاظ في الروايات التي
1) . ر. ك: فيض القدير: 174/2.
أوردتها - تتضمّن الحثّ على المودّة لهم والإحسان إليهم والمحافظة بهم واحترامهم وإكرامهم وتأدية حقوقهم الواجبة والمستحبّة، فإنّهم من ذرية طاهرة من أشرف بيت وجد على وجه الأرض فخراً وحسباً ونسباً؛(1)
كافى است كه اين حديث مايۀ فخر و عظمت اهل بيت عليهم السّلام باشد، زيرا سخن رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم كه فرمود: «بنگريد كه چگونه از سوى من با بازماندۀ من رفتار مى كنيد، و شما را وصيت مى كنم كه با عترت من با نيكى رفتار كنيد، شما را به خدا سفارش مى كنم در موردِ اهل بيتم...»؛ بنا بر اختلاف الفاظ روايات، دربردارندۀ تأكيد بر مهرورزى و نيكى به اهل بيت و رعايت حقوق و احترام و اكرام آنان است، زيرا آنان از نسلى پاك و از برترين خانه اى هستند كه روى زمين وجود دارد.
ملّا على قارى نيز در شرح حديث ثقلين مى نويسد:
والمعنى أنبّؤكم حقّ اللّٰه في محافظتهم ومراعاتهم واحترامهم وإكرامهم ومحبّتهم ومودّتهم؛(2)
حديث ثقلين به اين معنا است كه به شما خبر مى دهم كه از اهل بيت حمايت نماييد و حقوق آنان را رعايت كنيد و به آنان احترام گذاريد و تكريمشان كنيد و آنان را مورد مهرورزى قرار دهيد.
نتيجۀ بررسى دلالت حديث ثقلين تاكنون به اينجا رسيد كه اين حديث بر جانشينى اميرالمؤمنين و ائمه دوازده گانه عليهم السّلام و وجوب پيروى از آنان دلالت
دارد؛ اما گسترۀ دلالى اين حديث هنوز به موارد ذكر شده محدود نمى گردد و مى توان از اين حديث عصمت اهل بيت عليهم السّلام را نيز استفاده نمود.
مرحوم سيد محمد تقى حكيم رحمه اللّٰه كه از دانشوران برجستۀ حوزه نجف بود و در دانشگاه و مراكز آكادميك نيز به فعاليت علمى مشغول بود. در جلسه اى در قاهرۀ مصر، با انديشمندان اهل سنّت به بحث نشسته و عصمت اهل بيت عليهم السّلام را از حديث ثقلين اثبات كرده و دانشمندان مصرى نيز تسليم برهان وى شده بودند و شرح اين ماجرا بعدها در مجله اى در نجف به چاپ رسيد كه در اختيار نگارنده است.
در هر حال عصمت، مفهوم گسترده و پيچيده اى است و اثبات آن به شيوه هاى مختلفى امكان پذير است. در اينجا سخن در امكان ذاتى آن نيست؛ بلكه روى سخن در امكان وقوعى اين مفهوم است. چند شيوه براى احراز عصمت وجود دارد:
نخست: از طريق نص، به عصمت شخصى اشاره شود كه بدون ترديد كاشف از عصمت در آن شخص خواهد بود.
شيوۀ دوم: به يكى از لوازم عصمت در شخصى اشاره شود؛ مانند آنكه گفته شود:
فلانى از هر عيب و نقصى منزه است و اين معنا نيز عصمت را اثبات مى نمايد.
شيوۀ سوم: به صورت مطلق گفته شود كه در تمام افعال از عمل فلانى پيروى نما.
يا اينكه گفته شود: هرچه از فلانى صادر شد، بپذير. اين معنا نيز بدون ترديد عصمت را ثابت مى كند؛ زيرا اگر مفيد اثبات عصمت نباشد، مستلزم تناقض خواهد بود.
اثبات عصمت طبق شيوۀ سوم به بيانات مختلفى از آيات و روايات وارد شده است. خداوند در قرآن كريم به صورت مطلق و بدون كوچك ترين قيد و استثنائى مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ) ؛(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا و فرستاده او و اولوالامر فرمان برداريد.
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ) ؛(2)اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا بترسيد و با راست گويان باشيد.
كه در اين مورد نيز به صورت مطلق و بدون هيچ قيد و استثنائى امر به پيروى از صادقان نموده است. اما در موارد ديگر، ديده مى شود كه امر به پيروى از شخصى، مقيد به موارد خاصى شده است، مانند آيه:
(وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَةِ) ؛(3)و در برابرشان از روى مهربانى سر تواضع فرودآور.
و ديگر آياتى كه به اطاعت از والدين امر نموده است؛ اما نه به صورت مطلق، بلكه در جاى ديگر قيد آن را بيان كرده و فرموده است:
(وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ لِتُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا) ؛(4)و به انسان وصيت كرديم كه با والدينش به نيكى رفتار كند؛ اما اگر والدين بخواهند كه تو از روى نادانى به من شرك بورزى، پس از آنان پيروى نكن.
يعنى اگر والدين فرزند خويش را امر نمودند كه به خداوند شرك بورزد، فرزند نبايد اطاعت كند. در نتيجه از اين بيان خداوند استفاده مى شود كه وى در مقام تبيين عصمت والدين نيست؛ چراكه پيروى از آنان را مقيد كرده است، برخلافِ مواردى كه به اطاعت از پيامبر خدا و اهل بيت عليهم السّلام امر نموده است.
با بيان مطالب مذكور، حديث ثقلين نيز از مواردى است كه عصمت را براى اهل بيت عليهم السّلام ثابت مى كند و غير از پيامبر خدا و اهل بيت، ديگران را از اين فضيلت بزرگ محروم مى نمايد. البته كسى غير از اهل بيت نيز ادعاى عصمت نكرده؛ ولى در عين حال اين حديث به روشنى بر عصمت اهل بيت دلالت مى كند.
پيش از اين و در قسمت بيان متن حديث ثقلين، روايت مسلم از زيد بن ارقم را نقل كرديم كه از زيد بن ارقم پرسيدند: آيا همسران پيامبر نيز از مصاديق عترت اند؟ و او طبق يك نقل پاسخ داد: «اهل بيت كسانى هستند كه صدقه بر آنان حرام است». در نقل ديگرى وارد شده است كه گفت: «همسر را اگر طلاق بدهند مى رود و از خانه طرد مى شود، درحالى كه اهل بيت به اهل خانه گفته مى شود و مراد آل عباس، آل عقيل و آل جعفر هستند» و كلام او به اين معناست كه اهل بيت تنها بنى هاشم هستند و بس.
حال از ميان تيره هاى بنى هاشم هيچ كدام ادعاى عصمت نكرده اند و كسى نيز در موردِ آنان مدعى عصمت نشده مگر براى اميرالمؤمنين و فرزندان آن حضرت عليهم السّلام و از آنجا كه امر پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله به پيروى از ثقلين مطلق و بدون قيد بيان شده، استفاده مى شود كه مراد از عترت تمام بنى هاشم نيستند و پيش از اين، از قول ابوبكر نيز نقل كرديم كه او اميرالمؤمنين عليه السّلام را مصداق عترت معرفى نمود و اگر سخن ابوبكر هم نبود، باز معنا نداشت كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله تمام بنى هاشم را به صورت
مطلق سزاوار پيروى معرفى نمايد و كسى همچنين ادعايى نكرده است. پس نتيجه گرفته مى شود كه ثقلين معصوم هستند؛ زيرا به صورت مطلق، امر به پيروى از آنان وارد شده و مصاديق عترت نيز تنها اميرالمؤمنين عليه السّلام و ائمه اى عليهم السّلام هستند كه از نسل آن حضرت مى باشند.
فخر رازى ذيل آيۀ (أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ) مى نويسد:
إنّ اللّٰه تعالى أمر بطاعة أولي الأمر على سبيل الجزم في هذه الآية، ومن أمر اللّٰه بطاعته على سبيل الجزم والقطع، لابدّ وأن يكون معصوماً عن الخطاء، إذ لو لم يكن معصوماً عن الخطاء كان بتقدير إقدامه على الخطأ يكون قد أمر اللّٰه بمتابعته، فيكون ذلك أمراً بفعل ذلك الخطأ، والخطأ لكونه خطأ منهيّ عنه، فهذا يفضي إلى اجتماع الأمر والنهي في الفعل الواحد بالاعتبار الواحد وهو محال. فثبت أنّ اللّٰه تعالى أمر بطاعة أولي الأمر على سبيل الجزم، وثبت أنّ كلّ من أمر اللّٰه بطاعته على سبيل الجزم وجب أن يكون معصوماً عن الخطأ، فثبت قطعاً أنّ أولي الأمر المذكور في هذه الآية لابدّ وأن يكون معصوماً؛(1)
خداوند در اين آيه به صورت قطعى [و مطلق] امر نموده تا از اولوالامر پيروى گردد و هنگامى كه خداوند به طور قطعى امر به اطاعت از كسى نمايد، لازم است كه آن شخص معصوم باشد، زيرا اگر آن شخص معصوم از خطا نباشد، ممكن است خطائى از او سر زند و حال آنكه خطا مورد نهى خداوند است و هنگامى كه پيروى از او به
1) . تفسير الرازي: 144/10.
صورت قطعى وارد شده باشد، لازم مى آيد كه خداوند از سويى امر به پيروى او نمايد و از سويى نهى از خطاى او نمايد و در اين صورت اجتماع امر و نهى شارع به فعل واحد و اعتبار واحد تعلق مى گيرد كه محال است. بنابراين لازم است كه اولوالامر معصوم باشند تا محذور تناقض در امر و نهى شارع حكيم لازم نيايد.
برهان فخر رازى به عنوان موجبۀ كليه صحيح است؛ زيرا اگر خداوند شخصى را به عنوان مطلق و رها مرجع مردم قرار دهد، درحالى كه آن شخص از لغزش در امان نباشد، لازم مى آيد كه شارع يا لغزش او را نيز تأييد كند و يا آنكه اساساً براى آن شخص، كوچك ترين لغزش و انحرافى نباشد. اما فرض نخست نمى تواند صحيح باشد؛ زيرا خداوند حكيم هرگز امر به پيروى از لغزش و انحراف و خطا نمى كند؛ چراكه در اين صورت خلق خود را به فساد و تباهى رهنمود ساخته و حال آنكه ساحت ربوبى منزه از امر به فساد و تباهى است، در نتيجه تنها فرض دوم باقى مى ماند مبنى بر اينكه اولوالامر معصوم و ايمن از هرگونه لغزش و انحراف اند. البته هنگامى كه چنين افراد معصومى در جامعه باشند، عقل و عقلا پيروى از غير معصومان را نمى پذيرند.
مشابه برهان مذكور نيز در موردِ آيۀ (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ) نيز صادق است و گسترۀ دلالى برهان مذكور، حديث سفينه و بسيارى از احاديث ديگر همچون حديث:
من أطاعني فقد أطاع اللّٰه، ومن عصاني فقد عصى اللّٰه، ومن أطاع عليّاً فقد أطاعني، ومن عصى علياً فقد عصاني؛(1)
1) . المستدرك على الصحيحين: 121/3؛ كنز العمّال: 614/11 /ح 32973؛ الكامل (ابن عدى): 233/7 /ش 2132.
هركس از على پيروى كند، از من پيروى نموده، و هركس از من پيروى نمايد، از خدا پيروى نموده و هركس از على نافرمانى كند، از من نافرمانى نموده و هركس از من نافرمانى كند، از خدا نافرمانى نموده است.
را نيز دربرمى گيرد؛ زيرا دستور به پيروى مطلق از «صادقان» در آيۀ مذكور و پيروى از اهل بيت در حديث سفينه، جز با فرض عصمت معقول نخواهد بود.
پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با بيانات ديگرى نيز هم عصمت و هم مصداق ثقلين را مشخص نموده است. يكى از احاديثى كه در حكم مفسّر حديث ثقلين تلقى مى شود، حديث ذيل است:
عليّ مع القرآن والقرآن مع عليّ، لا يفترقان(1)حتّى يردا عليَّ الحوض؛(2)
على همراه قرآن و قرآن همراه على است و اين دو هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا اينكه كنار حوض بر من وارد آيند.
اين روايت به روشنى اميرالمؤمنين عليه السّلام را همراه هميشگى قرآن معرفى مى نمايد و حديث ثقلين را نيز تفسير مى كند، به اين معنا كه مصداق آن را مشخص مى نمايد و اميرالمؤمنين عليه السّلام را مصداق اتمّ و اكمل ثقلين به حساب مى آورد و اين معنا نيز جز با فرض عصمت معناى صحيحى نمى يابد و از آنجا كه اصل دعوا در مسأله خلافت و جانشينى پيامبر بر سر مصداق بلافصل است، ثابت مى شود كه از ميان
صحابه، تنها اميرالمؤمنين عليه السّلام مصداق ثقلين و معصوم است و لياقت منصب جانشينى بلافصل پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله را داراست.
مناوى در فيض القدير مى نويسد:
وعترتي أهل بيتي تفصيل بعد إجمال بدلاً أو بياناً، وهم أصحاب الكساء الذين أذهب اللّٰه عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً؛(1)
مراد از اهل بيتى كه پس از عترتى بيان شده، تفصيل بعد از بدل و يا اجمال است و آنان همان اصحاب كساء مى باشند كه آيۀ تطهير در شأنشان نازل گرديده است.
با بيانى كه گذشت، شرح حديث ثقلين نيز معلوم مى گردد؛ زيرا پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در حديث ثقلين، گمراه نشدن امت را در گروى پيروى بى چون و چرا از قرآن و اهل بيت معرفى نموده و اگر اهل بيت از عصمت برخوردار نباشند، چگونه پيروى مطلق از آنان مى تواند مايۀ رستگارى امت باشد؟
برهان ديگرى كه مى توان با استعانت از حديث ثقلين بر عصمت اهل بيت عليهم السّلام اقامه نمود، از راه هم سنگ انگارى قرآن و عترت است. در تمام نسخه هاى حديث ثقلين قرآن و عترت از لحاظ دستورى، به صيغۀ تثنيه يا «ماى موصوله» آمده و اين نكته بيانگر هم سنگ قرار دادن قرآن و عترت است؛ به اين معنا كه هرچه دربارۀ قرآن صادق باشد، در موردِ اهل بيت عليهم السّلام نيز صادق خواهد بود؛ از اين رو حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام در خطبه اى فرمود:
ونحن أحد الثقلين اللّذين خلّفهما جدّي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم في أمّته ونحن
1) . فيض القدير: 20/3.
ثاني كتاب اللّٰه، فيه تفصيل كلّ شيء، لا يأتيه الباطل من يديه ولا من خلفه؛(1)
و ما يكى از دو ثقلين هستيم كه جدم رسول خدا به عنوان جانشين خويش در ميان امتش قرار داد. ما هم سنگ كتاب خدا هستيم، همان كتابى كه باطل از پيش رو و پشت نمى تواند به ساحتش وارد شود [كنايه از عصمت است].
بنابراين، اگر كتاب خدا معصوم از انحراف است، اهل بيت عليهم السّلام كه قرين آن قرار داده شده اند نيز معصوم از انحراف خواهند بود.
برهان سوم بر عصمت اهل بيت مبتنى بر قاعدۀ «من كان يجوز عليه الضلال لا يمكن أن يكون مانعاً عن الضلال» است كه مورد قبول عقلاء است. توضيح بيشتر آن است كه قاعدۀ مذكور مى گويد: كسى كه خود ايمن از گمراهى نيست، نمى تواند مانع از گمراهى ديگران باشد. از سوى ديگر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با بيان حديث ثقلين، تمسّك به اهل بيت عليهم السّلام را عامل عدم گمراهى امت برشمرده و اگر اهل بيت معصوم نبوده و خود ايمن از انحراف نباشند، نمى توانند مانع گمراهى امت قلمداد گردند.
برهان چهارم بر عصمت اهل بيت: در حديث ثقلين بيان شده كه قرآن و عترت هرگز از يكديگر جدا نمى شوند و اين تعبير با واژۀ «لن يفترقا» بيان گرديده است كه دلالت بر نفى دائمى مى كند؛ بنابراين معناى اين عبارت آن است كه اهل بيت عليهم السّلام هرگز با قرآن مخالفت نمى كنند و اين معنا جز با عصمت امكان پذير نيست.
برهان پنجم: در بعضى از نقل هاى حديث ثقلين وارد شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در پايان بيانات خويش در حق اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود:
1) . ينابيع المودة: 74/1 / ح 10.
اللهمّ، أدر الحقّ معه حيث كان؛(1)
خدايا، در هر حالى حق را همراه على قرار بده.
اين فقره مربوط به حديث غدير خم است و در ضمن بيان روايت بيست و ششم به تفصيل به اصل آن اشاره شد كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، ضمن بيان حديث غدير، به حديث ثقلين اشاره كرده و طبق برخى از نقل ها، در ادامۀ حديث ثقلين، به عبارت مذكور اشاره نمود. از اين روايت استفاده مى شود كه اميرالمؤمنين عليه السّلام در هر حالى با حق و حقيقت است و هيچگاه از حق جدا نمى شود، و هم سنگ بودن دائمى با حق جز با عصمت سازگارى ندارد.
برهان ششم: ابن مغازلى نيز در ادامه حديث ثقلين، عبارت ذيل را اضافه نقل نموده كه پيامبر فرمود:
ناصرهما لي ناصر، وخاذِلُهما لي خاذل، ووليُّهما لي وليُّ، وعَدُّهما لي عَدُوٌّ؛(2)
يارى كنندۀ ثقلين، يارى كنندۀ من است و ذليل كنندۀ آن دو، ذليل كنندۀ من است و دوست دار آن دو، دوست دار من است و دشمن آن دو، دشمن من است.
از عبارت فوق به دست مى آيد كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، اهل بيت را نازل منزلۀ خويش قرار داده و شأن آنان را مطابق شأن خويش معرفى نموده و از اين عبارت استفاده مى شود كه مقامات پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله به استثناى نبوت كه به دليل خاص تخصيص خورده، براى اهل بيت عليهم السّلام نيز ثابت مى گردد و همچنين عصمت آنان را نيز ثابت مى نمايد.
برهان هفتم: حافظ ابونعيم اصفهانى به سند خود از براء بن عازب روايت كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله پس از بيان حديث ثقلين فرمود:
وإنّهم لن يخرجوكم من باب هدى ولن يدخلوكم في باب ضلالة؛(1)
همانا ثقلين شما را از درب هدايت خارج نمى كنند و در درب گمراهى نمى افكنند.
اين تعبير دلالت مى كند كه اهل بيت عليهم السّلام امت را از راه مستقيم خارج نخواهند كرد و اگر امت دائماً از اهل بيت پيروى نمايند، بر صراط مستقيم خواهند بود و لازمه اين سخن آن است كه اهل بيت از هرگونه انحراف و لغزشى مصون هستند.
ابن حجر هيتمى در كتاب منح مكية مى نويسد:
وفي الحديث: «إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي، كتاب اللّٰه وعترتي»، فليتأمّل كونه صلّى اللّٰه عليه وسلّم قرنهم بالقرآن في أنّ التمسّك بهما يمنع الضلال ويوجب الكمال؛(2)
و در حديث وارد شده كه من در ميان شما چيزى باقى مى گذارم كه اگر به آن تمسك كنيد، پس از من هرگز گمراه نمى شويد؛ كتاب خدا و عترتم. پس بايد انديشيد كه رسول خدا، اهل بيت را هم سنگ قرآن قرار داده در اينكه تمسك به آن دو، مانع گمراهى و موجب كمال مى باشد.
صاحب كتاب دراسات اللبيب نيز مى نويسد:
وفيه من تأكّد أخبار كونهم على الحق كالقرآن، وصونهم أبداً عن الخطأ
كالوحي المنزل ما لا يخفى على الخبير؛(1)
از پيامبر نقل شده كه آن حضرت تأكيد نمود كه اهل بيت مانند قرآن برحق هستند و تا ابد مانند وحى مُنزَل از خطا ايمن مى باشند و اين نكته بر شخص خبير پوشيده نيست.
بنابراين حديث ثقلين به بياناتى كه ذكرش گذشت، دلالت بر عصمت اهل بيت عليهم السّلام مى نمايد.
يكى ديگر از مواردى كه گسترۀ دلالى حديث ثقلين آن را دربرمى گيرد، اعلميت و داناتر بودن اهل بيت است و اعلميت علاوه بر آنكه از فضائل برجسته و مهم اهل بيت است، يكى از اساسى ترين شروط جانشين پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نيز محسوب مى شود.
از حديث ثقلين به چند صورت مى توان اعلميت اهل بيت را اثبات نمود:
برهان نخست: تأكيد پيامبر بر تمسك بى چون و چرا از اهل بيت عليهم السّلام علاوه بر اثبات عصمت، اعلميت اهل بيت را نيز ثابت مى نمايد؛ از اين رو برخى از حديث پژوهان اهل سنّت از تأكيد بر تمسك به اهل بيت، اعلميت را نيز استفاده كرده اند.
سمهودى در اين زمينه مى نويسد:
الذين وقع الحثّ على التمسّك بهم من أهل البيت النبويّ والعترة الطاهرة، هم العلماء بكتاب اللّٰه عزّ وجلّ؛ إذ لا يحثّ صلّى اللّٰه عليه وسلّم على التمسّك
1) . دراسات اللبيب: 233.
بغيرهم، وهم الذين لا يقع بينهم وبين الكتاب افتراق حتّى يردا الحوض، ولهذا قال لا تقدّموهما فتهلكوا ولا تقصروا عنهما فتهلكوا؛(1)
رسول خدا بر تمسّك به اهل بيت تأكيد نموده، زيرا آنان عالمان به كتاب خدا هستند و پيامبر بر تمسّك به غير ايشان تأكيد نكرده است و ميان اهل بيت و قرآن جدايى نمى افتد تا اينكه كنار حوض بر رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم وارد آيند؛ از اين رو رسول خدا فرمود: «بر اهل بيت پيشى نگيريد، زيرا هلاك مى شويد، و در حق آنان كوتاهى نكنيد، زيرا به تباهى گرويد».
ابن حجر نيز مى نويسد:
ثمّ الذين وقع الحثّ عليهم منهم إنّما هم العارفون بكتاب اللّٰه وسنّة رسوله، إذ هم الذين لا يفارقون الكتاب إلى الحوض، ويؤيّده الخبر السابق:
«ولا تعلّموهم فإنّهم أعلم منكم»، وتميّزوا بذلك عن بقية العلماء، لأنّ اللّٰه أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً وشرّفهم بالكرامات الباهرة والمزايا المتكاثرة؛(2)
بر تمسّك به اهل بيت تأكيد شده، زيرا تنها آنان به كتاب خدا و سنت رسول آگاهند و از كتاب جدا نمى شوند تا اينكه كنار حوض بر پيامبر وارد آيند و آنچه اين نكته را تأييد مى نمايد، حديث پيشين است كه فرمود: «به اهل بيت نياموزيد، همانا آنان داناتر از شما هستند»؛ و اهل بيت به همين دليل از بقيۀ علما جدا مى شوند؛ چراكه
خداوند هرگونه پليدى را از آنان دور كرده و آنان را پاك قرار داده و كرامات آشكار و مزاياى افزونى بر آنان مرحمت فرموده است.
برهان دوم: واژۀ ثقلين دلالت بر اعلميت اهل بيت مى كند. زمخشرى و ملّا على قارى در بيان علت نام گذارى ثقلين مى نويسند:
وقد شبه بهما الكتاب والعترة في أنّ الدين يستصلح بهما ويعمر؛(1)
كتاب و عترت را به اين روى ثقلين ناميدند كه به واسطۀ قرآن و عترت، دين آباد مى شود.
برهان سوم: اگر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با وجود شخص يا افراد داناترى، امت را به اهل بيت عليهم السّلام ارجاع دهند، مرتكب امر قبيحى گرديده اند و پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله هرگز مرتكب امر ملامت آفرينى نمى شود؛ در نتيجه اهل بيت اعلم امت خواهند بود. سعدالدين تفتازانى كه از اسطوانه هاى اهل سنّت است، در كتاب شرح مقاصد، پس از بيان حديث ثقلين مى نويسد:
ألا يرى أنّه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم قرنهم بكتاب اللّٰه في كون التمسّك بهما منقذاً من الضلالة، ولا معنى للتمسّك بالكتاب إلّاالأخذ بما فيه من العلم والهداية، فكذا في العترة؛(2)
آيا نمى نگريد كه رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، اهل بيت را هم سنگ و قرين كتاب خدا قرار داده و تمسّك به اهل بيت را كنار تمسّك به قرآن جاى داده و تمسّك
به هر دو را مايۀ نجات از گمراهى خوانده است؟ تمسك به قرآن معنا نمى دهد، مگر آنكه به آيات آن عمل شود و همچنين تمسّك به اهل بيت عليهم السّلام معنا نمى دهد، مگر زمانى كه علوم آنان برگرفته شود و از هدايتشان پيروى گردد.
و شبيه اين سخنان را حافظ سمهودى بيان داشته و همچنين در متن حديث ثقلين كه طبرانى و متقى هندى آن را روايت كرده اند و در اين ميان ابن حجر، حكم به صحت اين نقل داده، وارد شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «لا تعلّموهم فإنّهم أعلم منكم».
و در روايت ابونعيم اصفهانى وارد شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود:
فلا تسبقوا أهل بيتي فتفرّقوا، ولا تخلفوا عنهم فتضلّوا، ولا تعلّموهم فهم أعلم، وإنّهم لن يخرجوكم من باب هدى، ولن يدخلوكم في باب ضلالة، أحلم الناس كباراً، وأعلمهم صغاراً؛(1)
بر اهل بيت پيشى نگيريد؛ زيرا متفرق مى شويد و از آنان فاصله نگيريد؛ چراكه گمراه مى شويد و به آنان نياموزيد. همانا آنان از شما داناترند و شما را از مسير هدايت منحرف نمى كنند و به گمراهى نمى افكنند و بزرگ و كوچك آنان بردبارترين و داناترين مردم هستند.
ملّا على قارى در شرح اين حديث مى نويسد:
وأقول: الأظهر هو أنّ أهل البيت غالباً يكونون أعرف بصاحب البيت وأحواله، فالمراد بهم أهل العلم منهم، المطّلعون على سيرته، الواقفون على
1) . منقبة المطهّرين: مخطوط.
طريقته، العارفون بحكمه وحكمته، وبهذا يصلح أن يكونوا عدلاً لكتاب اللّٰه سبحانه كما قال: (وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ) ؛(1)مى گويم كه آنچه از ظاهر حديث استفاده مى شود دلالت مى كند بر اينكه اهل بيت آگاه تر به احوال صاحب خانه هستند و مراد از اهل بيت، دانشمندان آنان است كه از سيره و راه پيامبر آگاهند و حكم و حكمت ها را شناسند و به همين دليل است كه هم سنگ قرآن قرار گرفتند و همان طور كه خداوند مى فرمايد: «آنان را كتاب و حكمت آموخت».
بنابراين، حديث ثقلين اعلميت اهل بيت عليهم السّلام را نيز اثبات مى كند و اعلميت يكى از مهمترين شروط امامت و جانشينى پيامبر است.
گسترۀ دلالى حديث ثقلين بر افضليت اهل بيت عليهم السّلام نيز دلالت مى كند؛ زيرا اهل بيت عليهم السّلام هم سنگ قرآن قرار داده شده اند و بدون ترديد قرآن برترين كتاب آسمانى است و تمام امت پيامبر نيز در برتر بودن قرآن ترديد ندارد و لازمۀ هم سنگ بودن اهل بيت عليهم السّلام با قرآن آن است كه اهل بيت نيز همچون قرآن برترين فرد امت باشند.
تفتازانى در كتاب شرح مقاصد به اين نكته تصريح كرده و مى نويسد:
وفضل العترة الطاهرة لكونهم أعلام الهداية، وأشياع الرسالة، على ما يشير إليه ضمهم إلى كتاب اللّٰه في إنقاذ المتمسّك بهما عن الضلالة؛(2)
حديث ثقلين بر فضيلت اهل بيت دلالت دارد؛ زيرا آنان عَلَم هدايت هستند و به اين دليل هم سنگ قرآن قرار داده شده اند؛ زيرا تمسك به آنان مانند قرآن مانع از گمراهى است.
ابن اثير نيز در شرح واژۀ ثقلين مى نويسد:
ويقال لكلّ خطير نفيس: ثقل، فسمّاهما ثقلين إعظاما لقدرهما، وتفخيماً لشأنهما؛(1)
ثقل به هر شىء گران بها و نفيس گفته مى شود و كتاب و عترت نيز به واسطۀ بزرگى منزلتشان و عظمت شأنشان ثقلين ناميده شدند.
استظهار ابن اثير دال بر افضليت اهل بيت عليهم السّلام است و برخى ديگر از واژه پژوهان نيز به اين نكته تصريح نموده اند و پيش از اين، از قول فيروزآبادى نيز مانند اين سخنان نقل شد. سبط ابن جوزى ثقلين را به دو شىء خطير و بزرگ تفسير نموده و مى نويسد:
والثقلان الخطران العظيمان.(2)
گنجى شافعى نيز سخنى در موردِ ثقلين گفته كه بر افضليت آنان دلالت دارد. او مى نويسد:
وأما الثقلان فأحدهما كتاب اللّٰه عزّ وجلّ والآخر عترة النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم وأهل بيته، وهما أجل الوسائل، وأكرم الشفعاء عند اللّٰه عزّ وجلّ؛(3)
يكى از ثقلين كتاب خدا و ديگرى اهل بيت پيامبر عليهم السّلام است و اين دو، بهترين وسايل تقرب به خدا و با كرامت ترين شفيعان نزد خداى متعال مى باشند.
سمهودى در تنبيه پنجم از شرح حديث ثقلين مى نويسد:
خامسها: قد تضمّنت الأحاديث المتقدمة الحثّ البليغ على التمسّك بأهل البيت النبوي، وحفظهم، واحترامهم، والوصية بهم.... بل سبق قول ابن عمر رضي اللّٰه عنهما: آخر ما تكلم به رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم: «أخلفوني في أهل بيتي». مع قوله صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم: «أنظروا كيف تخلفوني فيهما» وقوله:
«واللّٰه سائلكم كيف خلفتموني في كتابه وأهل بيتي...» وفي الآخر: «من حفظني في أهل بيتي فقد اتخذ عند اللّٰه عهداً، مع ما اشتملت عليه ألفاظ الأحاديث المتقدمة على اختلاف طرقها، وما سبق ممّا أوصى به أمته وأهل بيته». فأيّ حثّ أبلغ من هذا وآكد منه؟(1)
تنبيه پنجم: احاديثى كه بيان شد دربردارندۀ تأكيد بر تمسّك به اهل بيت و حفظ احترام و وصيت به آنان است... و از قول ابن عمر روايت شد كه آخرين سخن رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، سفارش به اهل بيت عليهم السّلام بود، به علاوه آنكه فرمود:
«بنگريد كه چگونه با دو جانشين من رفتار مى كنيد». و نيز فرمود: «به خدا سوگند از شما مؤاخذه خواهم كرد كه با كتاب خدا و اهل بيت من چه رفتارى داشتيد» و اين سفارش با بيانات مختلف و گوناگونى بيان گرديد تا آنجا كه فرمود: «اگر كسى من را در ميان اهل بيتم حفظ نمايد، يعنى شأن مرا با اهل بيتم حفظ كند، نزد خداوند عهد و پيمانى اختيار كرده است». پس كدامين تأكيد رساتر و بليغ تر از تأكيد رسول خداست؟
1) . جواهر العقدين: 115/2-116.
طيبى نيز در اين باره مى نويسد:
وفي قوله: «إنّي تارك فيكم» إشارة إلى أنّهما بمنزلة التوأمين الخليفتين عن رسول اللّٰه وإنّه يوصي للأمة بحسن المخالفة معهما، وإيثار حقّهما في أنفسهم، كما يوصي الأب المشفق الناس لأولاده؛(1)
«انى تارك فيكم» اشاره به اين نكته است كه قرآن و عترت در كنار يكديگر جانشين پيامبر مى باشند و پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم به امت خويش وصيت نمود كه با آنان به نيكى رفتار كنند، همان گونه كه پدر دلسوز به فرزندانش وصيت مى نمايد.
بنابراين، جاى ترديد نيست كه حديث ثقلين بر افضليت اهل بيت عليهم السّلام دلالت مى كند و اين نكته آن قدر آشكار است كه حتى حديث پژوهان اهل سنّت نيز به اين مسأله اعتراف نموده اند.
به هر روى حديث ثقلين، با ترسيم خط گمراهى و تعيين مرزهاى آن، برنامه كاملى را براى امت اسلامى ترسيم نموده است. نظام الدين نيشابورى ذيل آيۀ (وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلىٰ عَلَيْكُمْ آيٰاتُ اَللّٰهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ) ،(2)نكتۀ عميقى در موردِ حديث ثقلين بيان مى دارد و مى نويسد:
(وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ) إستفهام بطريق الإنكار والعجب. والمعنى من أين يتطرق إليكم الكفر، والحال أنّ آيات اللّٰه تتلىٰ عليكم على لسان الرسول صلّى اللّٰه عليه وسلّم في كلّ واقعة، وبين أظهركم رسول اللّٰه يبيّن لكم كلّ شبهة ويزيح
عنكم كلّ علّة؟... قلت: أما الكتاب، فإنّه باق على وجه الدهر، وأمّا النبيّ صلى اللّٰه عليه وسلّم، فإن كان قد مضى إلى رحمة اللّٰه في الظاهر، ولكن نور سرّه باق بين المؤمنين، فكأنّه باق. على أنّ عترته صلّى اللّٰه عليه وسلّم، وورثته يقومون مقامه بحسب الظاهر أيضاً. ولهذا قال صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «إنّي تارك فيكم الثقلين، ما أن تمسّكتم بهما لن تضلّوا: كتاب اللّٰه وعترتي»؛(1)
استفهام در اين آيۀ شريف از نوع استفهام انكارى و از باب تعجب است و بدين معناست كه چگونه شما به كفر گرايش مى يابيد، درحالى كه آيات خدا در هر رويدادى از سوى پيامبر بر شما تلاوت مى گردد و پيامبر خدا در ميان شماست و تمام شبهات شما را برطرف مى سازد؟... مى گويم: اما كتاب خدا كه تا ابد الدهر باقى است و پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآلّه نيز هرچند كه به حسب ظاهر از اين دنيا رفته است؛ اما نورش در ميان مؤمنان باقى مانده است، گويا عترت و ورثه اش امر او را به پا مى دارند و خلأ وجودى او را پر مى نمايند؛ از اين رو، آن حضرت فرمود: «من در ميان شما دو چيز باقى مى گذارم كه اگر به آن تمسك جوييد هرگز گمراه نمى شويد، كتاب خدا و عترتم».
بنابراين طبق تفسير نظام، حديث ثقلين مفسّر آيۀ (وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلىٰ عَلَيْكُمْ آيٰاتُ اَللّٰهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ) است و اگر اين حديث نباشد، به حكم آيۀ مذكور امت در گرداب كفر و گمراهى فرومى رود؛ اما اگر به ثقلين تمسك شود، گمراهى جاى خود را به هدايت و رستگارى خواهد داد.
1) . تفسير النيسابوري: 221/2.
يكى از عالمان اهل يمن در قرن دوازدهم، شهاب الدين عجيلى است. وى در كتاب ذخيرة المآل كه يكى از منابع عبقات و الغدير بوده و نسخۀ خطى آن در اختيار نگارنده بوده و در كتابخانه آيت اللّٰه مرعشى رحمه اللّٰه نيز موجود است، ذيل حديث ثقلين بيانى دارد كه اگر چه طولانى است، اما نقل آن خالى از فايده نيست. او مى نويسد:
وإذا صحّ وثبت أنّ النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم أفضل من آياته - ومنها القرآن - دخل في ذلك الآل الكرام الذين اصطفاهم اللّٰه، وخصّهم بالولاية والوراثة لمقامه الإبراهيمي، فقد ألحقوا بنفسه الشريفة في أمور كثيرة كما يشير إليه قوله: «اللهمّ إنّهم منّي وأنا منهم»، وذلك من قبيل الإخبار... وقوله في المحبّة: «والذي نفسي بيده لا يؤمن عبد حتى يحبني ولا يحبّني حتى يحبّ ذوي»، وقوله: «إنّي تارك فيكم»، وقصة المباهلة ودخولهم معه في قصة الكساء ودعاؤه لما تضمنته الآية بأن يجعل اللّٰه صلاته، ورحمته، وبركاته، ومغفرته، ورضوانه عليه وعليهم، وطلب ذلك له ولهم من تعظيم قدرهم حيث ساوىٰ بين نفسه وبينهم. وقوله: «فاطمة بضعة مني». قال البيهقي:
الحديث يدلّ على أن من سبّها فقد كفر، ومن صلّى عليها فقد صلّى على أبيها، ويستنبط من ذلك أنّ أولادها مثلها؛ لأنّهم بضعة منها. وقوله: «علي منّي وأنا من علي»، وقوله: «علي منّي بمنزلتي من ربّي»، وقوله: «من أبغض عليّاً فقد أبغضني، ومن فارق علياً فارقني، إنّ عليّاً مني وأنا منه، وخلق من طيني وخلقت من طينة إبراهيم، وأنا أفضل من إبراهيم...» (ذُرِّيَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) ، وقوله: «الحسن مني والحسين من علي».
والدلائل النقلية في التحاقهم بنفسه الشريفة كثيرة. والدليل العقلي ما سيأتي
أن فكّ الفرع من أصله هو فكّ الشيء من أصله وهو محال غير ممكن، باعتبار أنّ هذا الفرع إنّما هو الشخص المعمول من مادة، وذلك الأصل ونتيجته المتولدة منه، وسيأتي تحقيق ذلك إن شاء اللّٰه تعالى والإعادة تظهر الإفادة، وهذا الإتصال على الإطلاق مختصّ بالعترة الشريفة، لحديث «كلّ نسب وسبب منقطع يوم القيامة»؛(1)
و از آنجا كه ثابت شده كه پيامبر از قرآن برتر است، ثابت مى شود كه اهل بيت نيز اين گونه هستند.(2)آنان كه برگزيده خداوند هستند و ولايت به آنان واگذار شده و ميراث ابراهيم به آنان ختم گرديده است؛ از اين رو پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در امور بسيارى، اهل بيت را به خود ملحق نموده و فرموده است: «خداوندا، اهل بيت از من و من از آنان هستم»؛... و درباره محبت فرموده: «سوگند به كسى كه جانم در قبضۀ قدرت او است، هيچ بنده اى ايمان نمى آورد مگر آنكه مرا دوست بدارد، هيچ كس مرا دوست نمى دارد مگر آن كه اهل بيتم را دوست بدارد». و در جاى ديگر فرموده است: «من در ميان شما دو چيز باقى مى گذارم [اشاره به حديث ثقلين]...» و مانند قضيۀ مباهله و داخل شدن اهل بيت در كساء و آيه اى كه به مناسبت آن ماجرا نازل گرديد و خداوند رحمت، تحيت، مغفرت و رضوان خويش را بر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله و اهل بيت عليهم السّلام نازل نمود و اين ماجرا به خاطر عظمت و بزرگى
منزلت آنان بود؛ از اين جهت كه ميان پيامبر خدا و اهل بيت مساوات برقرار نمود.
و مانند سخن پيامبر در حق فاطمه عليها السّلام كه فرمود: «فاطمه پاره اى از وجود من است». بيهقى از اين روايت استفاده نموده كه هركس به فاطمه ناسزا گويد، كافر گرديده و هركس بر فاطمه درود بفرستد، گويى بر پدرش درود فرستاده است و از اين تعبير استفاده مى شود كه فرزندان فاطمه عليها السّلام نيز مانند او هستند؛ زيرا آنان جزئى از فاطمه مى باشند. و مانند سخن پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله كه فرمود:
«على از من و من از على هستم». و باز فرمود: «على نسبت به من به منزلۀ من نسبت به خداوند است». و باز فرمود: «هركس على را دشمن بدارد، مرا دشمن پنداشته، هركس از على جدا شود، گويى از من جدا شده است». و باز فرمود: «على از گِل من و من از گِل ابراهيم آفريده شدم و من از ابراهيم برتر هستم». و باز فرمود:
«حسن از من و حسين از على است». به هر روى روايات بسيارى وجود دارد كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله اهل بيت را به نفس شريف خويش ملحق نموده است.
اما دليل عقلى نيز همين مهم را ثابت مى نمايد؛ زيرا جدا شدن فرع از اصل به معناى جدايى شىء، از ريشه خود است، درحالى كه چنين انقطاع و جداشدنى محال است؛ زيرا اين اصل و فرع از مادۀ مشتركى پديد آمده و هر دو از يك ريشه برآمده اند و در جاى خود تحقيق خواهيم نمود كه اين خصلت تنها به اهل بيت عليهم السّلام اختصاص دارد؛ زيرا در روايت وارد شده كه هر نسبى در قيامت گسسته مى شود، مگر نسب پيامبر.
بنابراين، پس از بيان وجوه مختلف دلالت حديث ثقلين بر افضليت اهل بيت عليهم السّلام و بيان سخنان دانشوران اهل سنّت در تأييد اين ادعا، نتيجه گرفته مى شود كه اهل بيت عليهم السّلام به حكم حديث ثقلين، برترين افراد امت هستند و حق خلافت
و جانشينى بلافصل پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله تنها از آن اهل بيت خواهد بود؛ زيرا آنان معصوم، افضل و اعلم افراد امت هستند.
همچنين - همان گونه كه بارها اشاره شد - حديث ثقلين در ضمن حديث غدير نيز بيان شده و اين قرينه يكى ديگر از براهينى است كه دلالت مى نمايد كه حديث ثقلين ناظر به خلافت و جانشينى اهل بيت است. ملّا على متقى هندى در كتاب كنز العمال، طبرى به نقل از ابن ابى عاصم، محاملى در كتاب امالى و ابن كثير در كتاب تاريخ خود، حديث ثقلين را ضمن حديث غدير نقل كرده اند. سمهودى در كتاب جواهر العقدين و ابن اثير در دو كتاب أسد الغابة و اصابة و حاكم در كتاب مستدرك از ديگر كسانى هستند كه حديث ثقلين را در ضمن حديث غدير بيان داشته اند.
از سوى ديگر، حديث ثقلين ذيل آيات تطهير، مودّت، ولايت و آيۀ اعتصام بيان شده و اين نكته از ديگر قرائنى است كه حديث ثقلين را در ادلۀ اثبات خلافت جاى مى دهد.
صاحبان تفسير بحر محيط، در منثور، صواعق محرقه و كنز العمال، در تتمۀ حديث ثقلين روايت كرده اند كه پيامبر فرمود: «از اهل بيت پيشى نگيريد». عبارت ابن حجر بيان شد كه گفت اين تعبير دلالت دارد بر اينكه هيچ كسى، از اهل بيت عليهم السّلام در امور دينى مقدم نيست و اين تعبير نيز بر خلافت اهل بيت دلالت دارد.
صاحب كتاب نسيم الرياض مى نويسد:
لأنّه علم بالوحي ما يكون بعده في أمر الخلافة والفتن، فلذا خصّهم حرّض على رعايتهم؛(1)
1) . نسيم الرياض: 410/3.
زيرا آن حضرت به واسطۀ وحى آگاه بود كه پس از خود در امر خلافت چه فتنه هايى به وقوع مى پيوندد؛ از اين رو تأكيد نمود تا حق اهل بيت مراعات گردد.
بنابراين صاحب كتاب نسيم الرياض نيز حديث ثقلين را از ادلۀ خلافت اهل بيت عليهم السّلام دانسته است. اهل بيت عليهم السّلام نيز در احتجاج خود بر خلافت، به اين حديث تمسك جسته اند و اين استدلال بيانگر اين نكته است كه حديث ثقلين را از ادلۀ اثبات خلافت مى دانسته اند. خطبۀ امام حسن مجتبى عليه السّلام در استدلال به حديث ثقلين، در قسمت بيان متن حديث گذشت و همچنين استناد اميرالمؤمنين عليه السّلام در مجلس شورا به نقل از ابوطفيل نيز بيان گرديد و چنين استنادى به روشنى گوياى اين نكته است كه تبار حديث ثقلين، در تبار ادلۀ اثبات خلافت جاى مى گيرد.
ابن عباس نيز طبق روايت خوارزمى، با استناد به حديث ثقلين، افضليت اميرالمؤمنين عليه السّلام را اثبات مى نمايد. خوارزمى به نقل از مجاهد مى نويسد:
قيل لابن عباس: ما تقول في علي بن أبي طالب؟ قال: ذكرت واللّٰه أحد الثقلين، سبق بالشهادتين، وصلّى القبلتين، وبايع البيعتين؛(1)
به ابن عباس گفته شد كه نظرت در موردِ على بن ابى طالب عليه السّلام چيست؟ گفت:
به خدا سوگند، او يكى از دو ثقل پيامبر خداست و در گفتن شهادتين بر ديگران پيشى جسته و بر دو قبله نماز خوانده [هم به سوى بيت المقدس و پس از تغيير به سوى كعبه نمازگذار بوده] و در دو بيعت پيامبر خدا شركت داشت.
بنابراين خلاصۀ استدلال به حديث ثقلين اين شد كه اين حديث، يكى از مهمترين احاديثى است كه از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله صادر گرديده و علاوه بر ترسيم
1) . المناقب: 330 / ح 349.
راهبردى آيندۀ اسلام، فضائل مهم و ارزشمندى را براى اهل بيت عليهم السّلام ثابت مى نمايد. اين حديث از سويى صفاتى را براى اهل بيت عليهم السّلام ثابت مى كند كه از مهمترين شروط خليفه پيامبر است؛ مانند اعلميت، عصمت و افضليت و از سوى ديگر، خلافت بلافصل اهل بيت عليهم السّلام را نيز به اثبات مى رساند.
علاقه مندان براى مزيد اطلاع مى توانند به قسمت «بررسى دلالت حديث ثقلين»(1)از همين نوشتار مراجعه نمايند.
از ديگر احاديثى كه در راستاى اثبات امامت دوازده امام عليهم السّلام قرار گرفته و نياز به امام را در اعصار گوناگون به اثبات مى رساند، حديث شريف سفينه است. اين حديث كه از آن مى توان به مكمل و متمم حديث ثقلين نام برد، پيش از اين و در مجلدات پيشين از اين مجموعه به تفصيل به آن رسيدگى شد و علاوه بر اثبات اعتبار آن، به دلالت اين حديث بر مدعا پرداخته شد و به اختصار در اين مجال به آن مى پردازيم.
حديث شريف تشبيه از متون مختلف و متعددى تشكيل شده است كه مجموع آن دربردارندۀ چند نكتۀ كليدى است كه هريك از اين نكات مى تواند تكليف خلفاء پس از پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله تا به روز قيامت را روشن نمايد.
از نكات مهمى كه مى توان از اين حديث شريف استفاده نمود، عصمت اهل بيت عليهم السّلام، اطاعت از اهل بيت پيامبر عليهم السّلام كه موجب نجات و رستگارى و دورى از آنان
1) . ر. ك: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام: ج 8.
موجب ضلالت و گمراهى است، لزوم محبت به ايشان، لزوم وجود امام در هر زمان و اثبات امامام دوازده گانه. به هر روى در ادامه، به بحث از اين حديث و به بررسى دلالى برخى از متون مختلف اين حديث از سوى عالمان بزرگ اهل سنّت مى پردازيم.
روايت شافعى
شافعى، يكى از پيشوايان فقهى چهارگانه اهل سنّت، حديث «سفينه» را از ابوذرّ غفارى رحمه اللّٰه نقل كرده است. روايت شافعى را حمّوئى در كتاب فرائد سمطين به دست داده است. وى مى نويسد:
وقد أخبرني جماعة - منهم: العلّامة نجم الدين عثمان بن الموفّق الأذكاني - في ما أجازوا لي روايته عنهم، قالوا: أنبأنا المؤيَّد بن محمّد بن عليّ الطوسي، عن عبدالجبار بن محمّد الخواري إجازة، قال: أنبأنا أبوالحسن علي الواحدي، قال: أنبأنا الفضل بن أحمد بن محمّد بن إبراهيم، أنبأنا أبوعلي بن أبي بكر الفقيه، أنبأنا محمّد بن إدريس الشافعي، (حدّثنا) المفضّل بن صالح، عن أبي إسحاق السبيعي، عن حنش بن المعتمر الكناني، قال: سمعت أباذر - وهو آخذ بباب الكعبة - وهو يقول: أيّها الناس، من عرفني فأنا من قد عرفتم، ومن لا يعرفني فأنا أبوذر، إنّي سمعت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم يقول: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من دخلها نجا، ومن تخلّف عنها هلك»؛(1)
جماعتى از جمله نجم الدين عثمان بن موفق اذكانى به سند خود و به نقل از
1) . فرائد السمطين: 246/2 / ح 519.
حنش بن معتمر كنانى آورده است كه گفت: شنيدم ابوذر، درحالى كه درِ خانه خدا را گرفته بود، مى گفت: اى مردم، هرآن كس مرا مى شناسد، من همان كسى هستم كه مى شناسيد و اگر كسى مرا نمى شناسد، من ابوذرم. از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح است. هرآن كس داخل آن شود نجات مى يابد و هرآن كس از آن تخلف كند، هلاك مى شود».
شافعى در جايى ديگر، حديث سفينه را تلقى به قبول كرده و آن را در قالب شعرى به دست داده است. شعر شافعى را عجيلى اين گونه نقل كرده است:
ولمّا رأيتُ الناس قد ذهبت بهم *** مذاهبهم في أبحر الغيّ والجهلِ
ركبتُ على اسم اللّٰه في سفن النّجا *** وهم أهل بيت المصطفىٰ خاتم الرسلِ
وأمسكتُ حبلَ اللّٰه وهو ولاؤهم *** كما قد أُمرنا بالتمسّك بالحبلِ
إذا افترقت في الدين سبعون فرقةً *** ونيّفاً على ما جاء في واضحِ النقلِ
ولم يك بناج منهم غير فرقة *** فقل لي بها يا ذا الرجاحةِ والعقلِ
أفي الفرقة الهلاك آل محمّد؟ *** أمْ الفرقة اللاتي نجت منهم؟ قل لي
فإن قلتَ في الناجين فالقول واحد *** رضيتُ بهم لا زال في ظلِّهم ظلّي
رضيتُ عليّاً لي إماماً ونسله *** وأنت من الباقين في أوسعِ الحلِّ
آنگاه كه ديدم عقايد و مذاهب مردم آنان را در درياهاى گمراهى و نادانى فرو مى برد، به نام خدا بر كشتى هاى نجات كه اهل بيت حضرت مصطفى خاتم پيامبران مى باشند سوار شدم و همان گونه كه به تمسك كردن به ريسمان الاهى ماموريت يافته ايم، به ريسمان خدا كه همان ولايت اهل بيت است تمسك نمودم.
به طورى كه در روايت و نقل واضح و روشن آمده است، هنگامى كه مردمان در دين خود به بيش از هفتاد فرقه تقسيم مى شوند، جز يك فرقه از ميان فرقه ها نجات نمى يابد. اى خردمند، به من بگو كه آيا خاندان محمد در ميان هلاك شوندگان است و يا آنان همان فرقه نجات يافته اند؟ به من پاسخ بده.
اگر بگويى در ميان نجات يافتگانند، پس با من هم عقيده و هم سخنى. و اگر بگويى در ميان هلاك شدگانند، در اين صورت از عدالت دور شده اى.
حال كه سخن از اختيار و ولايت آن هاست، من هميشه به آنان راضى هستم و در سايۀ آنان به سر برده و على و فرزندانش را به عنوان امام و پيشواى خود انتخاب كرده و پسنديده ام و تو نيز نسبت به ديگران آزادى و راهت باز و انتخابت گسترده است.
عجيلى پس از نقل اين شعر مى نويسد:
فهذه شهادة الشافعي - كما تسمع - مصرّحة بركوب تلك السفينة الناجية، وتمسّكه بذلك الحبل، وأنّهم في الفرقة الناجية، ومن حكم عليهم بالهلاك
فقد حاف عن العدل، ورضاه بإمامة آل فاطمة، ورفضه آل هند، وآل مرجانة وأشباههم، فأين المقلّدون؟!(1)
اين شهادت شافعى است كه به صراحت به سوار شدن بر اين كشتى نجات گواهى مى دهد و بر اين مطلب حكم مى كند كه آنان، همان گروه نجات يافته اند و هرآن كس آنان را هلاك بداند، از راه و روش حق و عدالت دست برداشته و از مسير حق منحرف گشته است. اين اشعار وى مبين اين است كه به امامت آل فاطمه سلام اللّٰه عليها رضايت داده و آل هند، آل مرجانه و مواردى ديگر از اين قبيل را از خود دور كرده و رانده است. پس مقلدان شافعى به كدامين مسير مى روند؟!
روايت احمد بن حنبل
از ديگر راويان اين حديث، يكى ديگر پيشوايان فقهى اهل سنّت، احمد بن حنبل است. وى نيز در ميان اهل سنّت از جايگاه و اعتبار ويژه اى برخوردار است. صاحب مشكاة المصابيح در كتاب خود، اين حديث را به نقل از احمد بن حنبل و او نيز با سند خود از ابوذر غفارى رحمه اللّٰه نقل كرده است. وى مى نويسد:
عن أبي ذرّ، أنّه قال - وهو آخذ بباب الكعبة -: سمعت النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم يقول: «ألا إنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك». رواه أحمد؛(2)
از ابوذر، درحالى كه در كعبه را گرفته بود نقل شده است كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «بدانيد كه مَثَل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هرآن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد، و هرآن كس از آن تخطى نمايد هلاك مى گردد». اين روايت را احمد نقل كرده است.
روايت مسلم
مسلم از ديگر راويان اين حديث معتبر است. البته اين حديث هم اكنون در صحيح مسلم وجود ندارد! با اين وجود اين حديث شريف را برخى از عالمان بزرگ اهل سنّت به نقل از مسلم به دست داده اند.
ابن حجر مكى در زمرۀ عالمانى است كه به نقل اين حديث از مسلم مبادرت كرده است. وى مى نويسد:
وجاء من طرق عديدة يقوّي بعضها بعضاً: «إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا». وفي رواية مسلم: «ومن تخلّف عنها غرق»، وفي رواية: «هلك»؛(1)
از طرق متعدد كه برخى از اين طرق برخى ديگر را تقويت مى كند، نقل شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح است. هرآن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد». ودر روايت مسلم آمده است: «و هرآن كس از آن تخطّى كند غرق مى گردد».
1) . الصواعق المحرقة: 152.
روايت حاكم نيشابورى
حاكم نيشابورى نيز به دو سند به نقل از ابوذر مبادرت كرده است. وى در سند نخست مى نويسد:
أخبرنا ميمون بن إسحاق الهاشمي، ثنا أحمد بن عبدالجبّار، ثنا يونس بن بكير، ثنا المفضل بن صالح، عن أبي إسحاق، عن حنش الكناني، قال:
سمعت أباذرّ يقول - وهو آخذ بباب الكعبة - أيّها الناس! من عرفني فأنا من عرفتم، ومن أنكرني فأنا ابوذر، سمعت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم يقول:
«مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق».
هذا حديث صحيح على شرط مسلم، ولم يخرجاه؛(1)
ميمون بن اسحاق هاشمى به سند خود از حنش كنانى نقل مى كند كه گفت: شنيدم ابوذر رضى اللّٰه عنه، درحالى كه درِ خانه خدا را گرفته بود مى گفت: اى مردم، هرآن كس مرا مى شناسد، من همان كسى هستم كه مى شناسيد اگر كسى مرا نمى شناسد، من ابوذرم. از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «همانا مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح است. هرآن كس بر آن سوار شود نجات مى يابد و هرآن كس از آن تخلف كند، غرق مى شود».
اين حديث بنابر شرط مسلم صحيح است؛ ولى بخارى و مسلم نقل نكرده اند.
نقل متون مختلف اين حديث و آنهم از سوى عالمان مختلف و متعدد اهل سنّت، در جلد دهم از همين مجموعه به تفصيل گذشت؛ از اين رو خوانندۀ محترم را به همان
1) . المستدرك على الصحيحين: 343/2 / ح 3312.
جلد ارجاع داده و در ادامه به بررسى دلالى اين حديث مى پردازيم.
بازتاب اصلى حديث در دلالت آن است. با بررسى دلالت حديث شريف سفينه مى توان به برخى از اين بازتاب ها دست يافت كه مى تواند در فرايند اثبات امامت اهل بيت عليهم السّلام قرار گرفته و به اثبات امامت آن انوار قدسى بپردازد.
شارحان و عالمان بزرگ حديثى اهل سنّت كه به شرح و بسط سخنان دُرربار پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مبادرت كرده اند، هريك به فراخور علم و انصاف به شرح و بسط اين حديث پرداخته اند و در اين ميان، به برخى از معارف مشترك با اماميه دست يافته و به آن معترف شده اند كه در ادامه، به برخى از اين دست آوردها مى پردازيم.
طيّبى در زمرۀ همين عالمان است. وى در شرح حديث ابوذرّ غفارى مى نويسد:
قوله: وهو آخذ بباب الكعبة. أراد الراوي بهذا مزيد توكيد لإثبات هذا الحديث، وكذا أبوذرّ اهتمّ بشأن روايته، فأورده في هذا المقام على رؤوس الأنام ليتمسّكوا به.
وفي رواية له يقول: من عرفني فأنا من قد عرفني، ومن أنكرني فأنا ابوذر، سمعت النبيّ صلّى اللّٰه عليه وسلّم يقول: «ألا إنّ مثل أهل بيتي...» الحديث.
أراد بقوله: (فأنا من قد عرفني)، وبقوله: (أنا ابوذر): أنا المشهور بصدق اللهجة وثقة الرواية، وأنّ هذا الحديث صحيح لا مجال للرد فيه.
وهذا تلميح إلى ما روينا عن عبداللّٰه بن عمرو بن العاص؛ قال: سمعت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم يقول: «ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء أصدق من أبي ذرّ». وفي رواية أبي ذرّ: «من ذي لهجة أصدق ولا أوفى من
أبي ذرّ، شبه عيسى بن مريم». فقال عمر بن الخطاب كالحاسد [له]: يا رسول اللّٰه! أفتعرف ذلك له؟ قال: «[أعرف] ذلك فاعرفوه». أخرجه الترمذي، وحسّنه الصغاني في كشف الحجاب.
شبّه الدنيا بما فيها من الكفر والضلالات والبدع والأهواء الزائغة، ببحر لجّيّ يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب، ظلمات بعضها فوق بعض، وقد أحاط بأكنافه وأطرافه الأرض كلّها، وليس منه خلاص ولا مناص إلّا تلك السفينة، وهي محبّة أهل بيت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم؛(1)گفتار راوى كه مى گويد: [ابوذر] درب كعبه را گرفته بود، در صدد تأكيد بيشترى در
اثبات اين حديث است. جناب ابوذر نيز در صدد اهميت دادن بيشتر به اين حديث است؛ از اين رو روايت را در چنان مكان مهمى مطرح نموده است تا در مقابل ديدگان مردم بيان نمايد و از اين رهگذر، به آن تمسك كرده و آن را بپذيرند.
در روايتى ديگر از ابوذر نقل شده است كه گفت: هركس مرا مى شناسد، همان كسى هستم كه مى شناسد و هركس كه نمى شناسد، من ابوذرم. از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «بدانيد همانا مثل اهل بيت من...».
منظور ابوذر از گفته «من آن كسى هستم كه مى شناسيد» و «من ابوذر هستم»، اين است كه وى در صدد فهماندن اين نكته است كه من همان كسى هستم كه مرا به راستگويى و اطمينان در نقل روايت مى شناسيد و اين حديثى كه من نقل مى كنم، صحيح است كه نمى توان آن را رد نمود.
1) . الكاشف عن حقائق السنن: 3919/12 / ح 6183.
اين سخن ابوذر به روايتى كه عبداللّٰه بن عمرو بن عاص دربارۀ ابوذر نقل كرده اشاره دارد. وى مى گويد: از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود: «آسمان سايه نيافكنده و زمين كسى را راستگوتر از ابوذر در بر نگرفته است». و در روايتى ديگر آمده كه پيامبر خدا فرمود: «آسمان سايه نيافكنده و زمين كسى را در بر نگرفته است كه راستگوتر و با وفاتر از ابوذر باشد، همانند عيسى بن مريم».
عمر بن خطاب همانند شخصى حسود! گفت: اى پيامبر خدا، آيا شما با اين تعابير وى را معرفى مى نماييد؟ پيامبر فرمود: «آرى! و شما نيز وى را اينگونه بشناسيد».
اين روايت را ترمذى نقل كرده و صنعانى در كتاب كشف الحجاب آن را روايتى حسن دانسته است.
در اين حديث، پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله دنيا را با آنچه از كفر، گمراهى ها، بدعت ها و هوا و هوس هاى منحرف كننده فراگرفته شده، به دريايى عميق تشبيه كرده اند كه امواج خروشان آن از يكديگر بالا رفته و تمامى دنيا را در بر گرفته است. در اين ميان، تنها راه نجات و رهايى همين كشتى است و آن محبت اهل بيت عليهم السّلام است.
ملّا على قارى نيز با نقل كلمات طيبى، به آن استشهاد كرده است.(1)سمهودى نيز مى نويسد:
قوله صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح في قومه».
الحديث. وجهه: إنّ النجاة ثبت لأهل السفينة من قوم نوح عليه السّلام...
1) . مرقاة المفاتيح: 3988/9 / ح 6183.
ومحصّله: الحثّ على التعلّق بحبلهم وحبّهم وإعظامهم شكراً لنعمة مشرّفهم صلّى اللّٰه عليه وسلّم، والأخذ بهدي علمائهم ومحاسن أخلاقهم وشيمهم. فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفة، وأدّى شكر النعمة الوارفة، ومن تخلّف عنه غرق في بحار الكفران وتيّار الطغيان، فاستوجب النيران؛(1)
فرمايش پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله: «مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح در قوم او است». وجه تشبيه اين است كه نجات براى كشتى نشستگان قوم نوح عليه السّلام ثابت است... چكيدۀ سخن اينكه آن حضرت، به تمسك به ريسمان الاهى و دوستى و بزرگداشت آنان و شكرگذارى نعمت وجود پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله كه با آنان بخشش نموده، تشويق كرده است. همچنين تأكيد فرموده است كه هركس به دستورات آن عمل كند، از تاريكى هاى مخالفت نجات يافته و شكر نعمت لطف شده را بر خود به جاى آورد. هركس تخلف نمود، در درياهاى كفران و امواج خروشان طغيان و سركشى غرق و سزاوار آتش جهنم شده است.
مناوى نيز مى نويسد:
[إنّ مثل أهل بيتي] فاطمة وعليّ وابنيهما، وبينهما أهل العدل والديانة [فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك]:
وجه التشبيه: أنّ النجاة ثبتت لأهل السفينة من قوم نوح، فأثبت المصطفى صلّى اللّٰه عليه و [آله] وسلّم لأمّته بالتمسّك بأهل بيته النجاة، وجعلهم وصلةً إليها.
1) . جواهر العقدين: 126/2.
ومحصوله: الحثّ على التعلّق بحبهم وحبلهم وإعظامهم شكراً لنعمة مشرّفهم، والأخذ بهدي علمائهم، فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفة، وأدّى شكر النعمة المترادفة. ومن تخلّف عنه غرق في بحار الكفران وتيّار الطغيان، فاستحق النيران، لما أنّ بغضهم يوجب النار كما جاء في عدّة أخبار، كيف؟ وهم أبناء أئمّة الهدىٰ ومصابيح الدجىٰ، الذين احتجّ اللّٰه بهم على عباده، وهم فروع الشجرة المباركة وبقايا الصفوة، الذين أذهب عنهم الرجس وطهّرهم، وبرّأهم من الآفات، وافترض مودّتهم في كثير من الآيات، وهم العروة الوثقىٰ، ومعدن التقىٰ.
واعلم أنّ المراد بأهل بيته في هذا المقام العلماء منهم، إذ لا يحثّ على التمسّك بغيرهم وهم الّذين لا يفارقون الكتاب والسنّة حتّى يردوا معه على الحوض؛(1)
(همانا مثل اهل بيت من) فاطمه، على و دو فرزند ايشان، اهل عدل و ديانتند (در ميان شما همانند كشتى نوح است. هرآن كس بر آن سوار شد نجات يابد و هرآن كس سرپيچى نمايد هلاك شود).
وجه تشبيه، نجات و ره يافتگى است. همان طور نيز كه سرنشينان كشتى نوح نجات يافتند، حضرت محمّد مصطفى صلّى اللّٰه عليه وآله نيز نجات امت خود را در گروِ گرايش و تمسّك به اهل بيت خود قرار داده است. نتيجه و هدف اين [فرمان] برانگيختن امّت بر دوستى و پناه بردن به ريسمان نجات اهل بيت است و بزرگداشت مقام
1) . فيض القدير: 519/2.
ايشان به جهت سپاس گزارى و بهره بردارى از وجود و علم آنان. هر آنكه اين اعمال را انجام داد و به آن معتقد گشت، شكر نعمت را به جا آورده و از تاريكى هاى مخالفت رهايى يافته است؛ و هرآن كس مخالف نمود و از اين هدايت روى گردان شد، در درياى ناسپاسى، حق پوشى و نابودى طغيان افتاده و مستحق جهنم است؛ چراكه دشمنى با اهل بيت موجب آتش است و اين حقيقت پيام برخى از روايات است. چطور اين گونه نباشد و حال آنكه اهل بيت پيشوايان هدايت و چراغ هاى درخشنده اى هستند كه خداوند به سبب ايشان بر بندگان خود احتجاج مى كند. آن ها شاخه هاى «درخت مبارك» هستند و باقى ماندگان برگزيدگان الاهى كه خدا از ايشان تمامى پليدى ها را دور نموده و پاكيزگى ويژه اى را برايشان قرار داده و آنان را از هر گزند و آفتى دور نگاه داشته است و مودّت به ايشان را [كه دوستى توأم با عمل است] در بسياى از آيات قرآن واجب نمود و آنان را ريسمان مطمئن و سرچشمه تقوا معرفى كرده است.
عجيلى نيز در قسمت هاى مختلف كتاب ذخيرة المآل، به اين روايت و شرح آن پرداخته است. وى در بخشى از كتاب خود مى نويسد:
وهم سفينة النجاة، وحبل الإعتصام، وقرناء كتاب اللّٰه إلى ورود الحوض، وقد حثّ صلّى اللّٰه عليه وسلّم على التمسّك بهم، وركوب سفينتهم، والأخذ بهديهم، وتقديمهم والتعلّم منهم، وحاشاه أن يأمر بالتمسّك بحبل مقطوع، أو ركوب سفينة مخروقة، أو بأخذ هوى مبتدع، أو تقديم ضالّ، أو تعلّم من مخالف لسُنّته؛
آنان كشتى نجات، ريسمان تمسك و قرين كتاب خدا تا به هنگام ورود به حوض مى باشند. پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله بر تمسك به آنان، سوار شدن بر كشتى آن ها، عمل كردن به راهنمايى هاى آنان، مقدّم داشتن ايشان و يادگيرى از آنان تشويق و ترغيب نموده است. و بعيد است كه آن حضرت دستور دهد به ريسمانى بريده شده تمسك كنند، يا بر كشتىِ سوراخ شده سوار گردند و يا از هوا و هوس بدعت گزاران تقليد نموده و يا گمراه را مقدم دارند، يا از مخالفت با سنت او آموزش گيرند.
وى همچنين در گاهِ يادكرد از اهل بيت عليهم السّلام مى نويسد:
وقد عهد إلينا مشرّفهم صلّى اللّٰه عليه وسلّم أن نحبّهم ونحترمهم، ونعتقد طهارتهم وفضلهم، وأنّ لهم عند اللّٰه عهداً أن لا يُدخل واحداً منهم النار؛ فهل ترى الحكم عليهم بالهلاك وهم السفينة، وتأخيرهم وهم المقدَّمون، وتسمية حبّهم رفضاً وهو واجب، وترك التمسّك بهم وهم حبل اللّٰه وقرناء
كتابه؛ من الوفاء بالعهود، أم خفر ذمّة صاحب الحوض المورود؟!
[پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله]، از ما عهد و پيمان گرفته است كه آنان را دوست داشته و به آنان احترام بگذاريم. همچنين به طهارت، پاكى و برترى آن ها معتقد بوده و بدانيم كه آنان در پيشگاه خدا عهد و پيمانى دارند كه هيچ يك از آنان را به جهنم نبرد.
آيا مى توان حكم به نابودى و هلاكت آنان نمود، با آنكه آنان كشتى نجات اند؟ با وجود پيشوا بودن آنان، مى توان آنان را به عقب راند؟ مى توان دوستىِ آنان را ترك سنّت ناميد، با اينكه محبّت آنان واجب است؟ مى توان ترك تمسّك به آنان را - با اينكه ريسمان خدايى و همتايى كتاب خدايند - «وفاى به عهد» نام نهاد؟ يا اينكه
اين كارها، پيمان شكنى نسبت به صاحب حوضى است كه بر او وارد مى شويم؟!
وى در جايى ديگر به اين حقيقت استناد كرده، مى نويسد:
والمقرّر: أنّ مودّة القربى وموالاتهم من العقائد اللازمة، وأنّ الاعتزاء إليهم والإقتداء بهم هو مذهب إمامي(1)الذي قلّدته في شرائع دينه وبدائع فنونه؛ فاندراجي في حلّة الأتباع هو الشاهد لصدق التقليد عند النزاع، وكيف؟! وأنا أُصلّي عليهم في كلّ صلاة فرضاً لازماً، وأسأل الهداية إلى صراطهم المستقيم في كلّ يوم خمس مرّات، وهم حبل الإعتصام وسفينة النجاة، فهل يحسن أن أُوثر بهم أحداً أو أستبدل بهم ملتحداً؟!
كلّا واللّٰه! بل المزاحمة على هذا المورد العذب سبيلي، والعضّ بالنواجذ على تلك السُنن اعتقادي وقيلي؛(2)
نكتۀ ثابت و استوار آن است كه: دوستى و ولايت خويشاوندان پيامبر خدا، از عقايد لازم و واجب است. پيروى از آنان مذهب امام من است كه در دستورات مذهبى و روش تازۀ او، پيرو او هستم. اينكه من جامۀ پيروىِ او را بر تن كرده ام، گواهى راستين براى تقليد من از آنان در مسائل اختلافى است.
چگونه من اين راه را نپيمايم؟ و حال آنكه در هر نمازى از شبانه روز، پنج بار بر من واجب است كه بر آنان درود فرستم و از خداوند بخواهم كه مرا به راه راست آنان هدايت فرمايد. آنان ريسمان تمسك و كشتى نجاتند. آيا درست است كه من كسى
ديگر را بر آنان ترجيح دهم و پناهگاهى غير از آنان بجويم؟ نه، هرگز! به خدا سوگند، بلكه ورود به اين سرچشمۀ زلال، راه من است و پافشارى و قاطعيت نسبت به اين سنت ها، اعتقاد و گفتار من است.
حمزاوى از ديگر عالمانى است كه به ارسال مسلم روايت را نقل كرده است. وى در كتاب مشارق الأنوار مى نويسد:
وأمّا بيان ما ورد في أهل بيته على العموم صلّى اللّٰه عليه وسلّم وذرّيتهم، وبيان أنّ صلتهم تكون صلة لرسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم: فاعلم - وفّقنا اللّٰه وإيّاك لخدمة أهل بيته صلّى اللّٰه عليه وسلّم -: أنّ اللّٰه قد أمرنا على لسان نبيّه بالمودّة لأهل بيته بقوله: (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) (1)ومن أفراد المودّة والصلة: زيارتهم؛ مقدِّماً لهم على غيرهم، متوسّلا بهم إلى شفاعة جدّهم.
... وفي رواية: «إنّما أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تخلّف عنها غرق».
قال: وفي رواية صحّحها الحاكم على شرط الشيخين: «النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق، وأهل بيتي أمان لأمّتي من الإختلاف، فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس».
ولعلّ المراد من الغرق: ما يلحقهم من العذاب لولا وجودهم؛ كما يدلّ عليه ما في بعض الروايات: فإذا ذهب أهل بيتي جاء أهل الأرض من العذاب
1) . سورۀ شورى، آيۀ 23.
ما كانوا يوعدون. ويحتمل أنّ المعنى: أنّ من أحبّهم وعمل بمقتضى سُنّة جدّهم نجا من ظلمة العثار والطغيان، ومن تخلّف عنها غرق في بحر كفر النعمة والبهتان؛(1)
و اما بيان آنچه كه به طور عموم دربارۀ اهل بيت و خاندان آن حضرت وارد شده است، و بيان اينكه اتّصال و پيوند داشتن با آنان، پيوند با پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله است.
بدان! - خداوند، ما و شما را به خدمت اهل بيت آن حضرت صلّى اللّٰه عليه وآله موفق بدارد - كه خداوند بر زبان پيامبرش، دستور فرموده است كه نسبت به اهل بيتش مودت و دوستى كنيم، در آنجا كه فرمود: (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) . از جمله مصاديق مودت و پيوند با آنان، زيارت كردن، مقدّم داشتن آنان بر ديگران و توسل جستن به آنان براى رسيدن به شفاعت جدشان است.
و در روايتى آمده است: «همانا اهل بيت من در بين شما همانند كشتى نوحند كه هركس سوارش شد، نجات يافت، و هركس از آن تخلف ورزيد، غرق گرديد».
ابن حجر گويد: در روايتى كه حاكم - بر اساس شرط مسلم و بخارى - آن را صحيح دانسته است، وارد شده كه ستارگان امان براى اهالى زمين از غرقند و اهل بيت من امان براى امتم از اختلافند. زمانى كه قبيله اى از عرب به مخالفت با آنان برخيزند، در بين خود اختلاف پيدا خواهند كرد و در آن صورت، حزب شيطان خواهند شد».
شايد مراد از غرق شدن اهل زمين، عذابى است كه در صورتِ نبودِ آنان به مردم مى رسد؛ چنان كه بعضى از اين روايات بر اين مطلب دلالت مى كنند كه مى فرمايد:
1) . عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: 962/23، به نقل از مشارق الأنوار في فوز أهل الإعتبار: 86.
«هرگاه اهل بيت از بين بروند، عذابى كه به اهل زمين وعده داده شده، بر آنان فرود خواهد آمد». احتمال دارد كه معنا چنين باشد: هركس آنان را دوست دارد و به مقتضاىِ سنّت جدّشان عمل كند، از ظلمت لغزش، دگرگونى ها، سركشى و طغيان نجات مى يابد و هركس از آن ها تخلف كند، در درياى كفران نعمت و تهمت غرق مى شود.
از اين گونه اعترافات اهل سنّت كه در شرح اين حديث به دست داده اند، مى توان به مطالبى قابل توجه در اين باره دست يافت كه در ادامه، به برخى از اين نكات اشاره مى كنيم.
از نكات قابل توجه در دلالت اين حديث مى توان به لزوم و وجوب پيروى و تبعيت مطلق از اهل بيت عليهم السّلام اشاره نمود. در مباحث گذشته و به طور مشخص ذيل حديث ثقلين به اين مطلب پرداخته شد كه پس از خدا و رسولش، پيروى از هيچ كس به مانند اهل بيت عليهم السّلام واجب نيست.
سخن عالمان اهل سنّت ذيل حديث شريف سفينه، مويد همين سخن است كه در اين ميان مى توان به عجيلى حفظى اشاره نمود. وى ذيل اين حديث مى نويسد:
وهم سفينة النجاة، وحبل الإعتصام، وقرناء كتاب اللّٰه إلى ورود الحوض، وقد حثّ صلّى اللّٰه عليه وسلّم على التمسّك بهم، وركوب سفينتهم، والأخذ بهديهم، وتقديمهم والتعلّم منهم، وحاشاه أن يأمر بالتمسّك بحبل مقطوع، أو ركوب سفينة مخروقة، أو بأخذ هوى مبتدع، أو تقديم ضال، أو تعلّم من مخالف لسُنّته؛(1)
1) . ذخيرة المآل: مخطوط.
آنان كشتى نجات، ريسمان تمسك كردن و قرين كتاب خدا تا به هنگام وارد شدن بر سر حوض اند. پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله بر تمسك به آنان، سوار شدن بر كشتى آن ها، عمل كردن به راهنمايى هاى آنان، مقدّم داشتن ايشان و يادگيرى از آنان تشويق و ترغيب فرموده است. و بعيد است كه حضرتش دستور تمسّك به ريسمانى بريده شده دهند، يا بر كشتىِ سوراخ شده سوار گردند، يا از هوا و هوس بدعت گزاران تقليد كنند، يا گمراه را مقدم دارند، يا از كسى كه مخالفت با سنت او است، آموزش گيرند.
وى در جايى ديگر مى نويسد:
ومحصّل حديث (السفينة) و (إنّي تارك فيكم): الحثُّ على التعلّق بحبلهم وحبّهم وعلمهم، والأخذ بهدي علمائهم ومحاسن أخلاقهم وشِيَمهم؛ فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفات وأدّى شكر النعمة، ومن تخلّف عنهم غرق في بحار الكفر وتيار الطغيان، فاستوجب النيران؛ فقد ورد أنّ:
بغضهم يوجب دخول النار، و: كلّ عمل بدون ولائهم غير مقبول، و: كلّ مسلم عن حبّهم مسؤول، و: أذاهم على كاهل الصبر محمول... ولمّا أُمرنا بتقديمهم، فتأخيرهم عن مقاماتهم الشريفة مخالفة للمشروع، ومن مقاماتهم: مقارنة القرآن ودوام التطهير من المعاصي والبدع، إمّا ابتداءً وإمّا انتهاءً، وجوب التمسّك بهم واعتقاد أنّهم سفينة ناجية منجية؛ ومن قال خلاف ذلك فقد أخّر من قدّم اللّٰه ورسوله؛
آنچه از حديث سفينه و حديث «انى تارك فيكم» به دست مى آيد، عبارت است از:
تشويق و ترغيب بر تمسّك كردن به ريسمان آنان، دوست داشتن و شناختن ايشان،
عمل كردن به راهنمايىِ دانشمندانشان و پيروى از اخلاق نيكو و رفتار پسنديدۀ آن ها.
هركس به اين ها عمل كند، از تاريكى هاى مخالفت نجات يافته و شكر و سپاس نعمت را اداء كرده است و هركس از آنان تخلف ورزد، در درياهاى كفر و امواج طغيان غرق شده و سزاوار آتش جهنم گشته است؛ زيرا بر مبناى روايت، بغض آنان موجب داخل شدن در آتش بوده و هيچ عملى بدون ولايت آنان پذيرفته نيست و از هر مسلمانى نسبت به محبت آن ها پرسش مى شود. اذيت و آزارى كه در راه محبّت ايشان به انسان مى رسد، بايد بر دوش خود صبر و بردبارى حمل كرد....
از آنجا كه دستور داده شده كه آنان را بر خود مقدّم بداريم، عقب گذاردن آنان از مقامات و جايگاه ارزشمندشان مخالفت با شرع است. از جمله مقامات آن هاست:
همتايى با قرآن، عصمت مداوم از گناهان و بدعت ها - از آغاز زندگى تا پايان عمر - وجوب تمسّك به آنان، باور به اينكه آنان كشتى نجات بوده و رهايى بخشند و هركس برخلاف اين بگويد، كسى را پس انداخته كه خدا و رسولش پيش داشته اند.
اين حديث مبيّن اين نكته است كه پيروى از اين انوار مقدس عليهم السّلام، موجب رهايى و نجات پيروان ايشان است. روشن است كه چنين مقامى بيانگر مقامى ديگر به نام عصمت است و دارا بودن عصمت نيز مستلزم امامت و خلافت است.
با رجوع به گفته هاى عالمان اهل سنّت دربارۀ اين حديث، مى توان به گفته هايى دست يافت كه به صراحت به اين حقيقت اعتراف كرده اند. واحدى نيشابورى در شمار همين عالمان است. وى مى نويسد:
أنظر كيف دعا الخلق إلى النسب إلى ولائهم، والسير تحت لوائهم بضرب مثله بسفينة نوح عليه السّلام؟! جعل ما في الآخرة من مخاوف الأخطار، وأهوال النار، كالبحر الذي لجّ براكبه، فيورده مشارع المنية، ويفيض عليه سجال البلية، وجعل أهل بيته عليه وعليهم السّلام سبب الخلاص من مخاوفه، والنجاة من متالفه. وكما لا يعبر البحر الهيّاج عند تلاطم الأمواج إلّا بالسفينة، كذلك لا يأمن نفخ الجحيم، ولا يفوز بدار النعيم إلّامن تولّى أهل بيت الرسول صلوات اللّٰه عليه وعليهم، وتخلّى لهم ودّه ونصيحته، وأكّد في موالاتهم عقيدته؛ فإنّ الذين تخلّفوا عن تلك السفينة آلوا شرّ مآل، وخرجوا من الدنيا إلى أنكال، وجحيم ذات أغلال.
وكما ضرب مثلهم بسفينة نوح قَرَنهم بكتاب اللّٰه تعالى؛ فجعلهم ثاني الكتاب وشفع التنزيل؛(1)
ببين چگونه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله از مردم خواسته تا انتساب به ولاى آنان داشته باشند و زير لواى آن ها حركت كنند؛ چراكه ايشان را همانند كشتى نوح معرفى كرده است. مواقف سخت قيامت و منظره هاى هولناك آتش جهنم را به دريايى عميق تشبيه كرده كه موجب غرق شدن مسافران دريايى است. اين دريا، آنان را به پرتگاه نيستى مى كشاند و در كام مرگ و نابودى فرو مى برد. اهل بيت عليهم السّلام را از آن موارد خطر و تلفات آن نجات مى بخشند.
از درياى موّاج - هنگام توفان، تلاطم و وزش بادها - جز به وسيلۀ كشتى نمى توان
1) . فرائد السمطين: 249/2، ذيل حديث 519، به نقل از واحدى.
گذشت. همين گونه كسى از خروش جهنم و و نفخۀ عذاب نجات نخواهد يافت و به بهشت و جايگاه نعمت ابدى نخواهد رسيد، مگر آنكه تولاى اهل بيت پيامبر صلوات اللّٰه عليه وعليهم را داشته و دوستى و خيرخواهىِ خود را خالصانه براى آنان قرار دهد و عقيده خود را نسبت به ولاى آنان استوار سازد. كسانى كه از اين كشتى عقب مانده اند، به بدترين جايگاه مى افتند و از دنيا به عذاب، نكبت و جهنم داراى غُل و زنجير منتقل شوند.
پيامبر خدا، همان گونه كه اهل بيت را به كشتى نوح تشبيه كرده است، با كتاب خدا قرين و همراهشان ساخته و در رديف دوم قرآن و همتاى كتاب خدا شناسانده است.
سمهودى نيز در همين باره مى نويسد:
ثانيها: قوله صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح في قومه»، الحديث. وجهه: أنّ النجاة ثبتت لأهل السفينة من قوم نوح عليه السّلام، وقد سبق في الذكر قبله، في حثّه صلّى اللّٰه عليه وسلّم على التمسّك بالثقلين: كتاب اللّٰه وعترته، قوله صلّى اللّٰه عليه وسلّم: (فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض)، وقوله في بعض الطرق: (نبأني بذلك اللطيف الخبير)؛ فأثبت لهم بذلك النجاة، وجعلهم وصلة إليهم، فتمّ التمثيل المذكور. ومحصّله:
الحثّ على التعلّق بحبلهم، وحبّهم وإعظامهم؛ شكراً لنعمة مشرّفهم صلّى اللّٰه عليه وعليهم، والأخذ بهدي علمائهم، ومحاسن أخلاقهم وشيمهم، فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفة، وأدّى شكر النعمة الوارفة، ومن تخلّف عنه غرق في بحار الكفران، وتيّار الطغيان، فاستوجب النيران؛(1)
1) . جواهر العقدين: 263-264.
پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «مثل اهل بيت من در ميان شما، به مانند كشتى نوح در قوم او است».
وجه آن اين است كه نجات براى كشتى نشستگانِ قوم نوح عليه السّلام ثابت است پيشتر گفته شد كه پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله تشويق نموده كه مردم به ثقلين - كتاب خدا و عترتش - تمسّك جويند و چنين فرمود كه آن دو از يكديگر جدا نمى شوند، تا اينكه بر كنار حوض [كوثر] بر من وارد شوند. همچنين طبق برخى از روايات، چنين فرمود كه خداوند لطيف و خبير، چنين مطلبى را به من فرموده است.
پيامبر با اين عبارات، نجات را منحصر به آنان دانسته و فقط ايشان را عامل و علت نجات معرفى كرده است. پس تمسكى كه گفته شد، اثبات مى گردد. خلاصه اش آن است كه آن حضرت، تمسك كردن به ريسمان ولايت و دوستى و گرامى داشتن آنان را - به خاطر سپاسگزارى نعمت وجود پيامبر اسلام كه به آنان كرامت بخشيده است - تشويق كرده است. همچنين تأكيد فرمود كه هركس به دستورات آنان عمل كند، از تاريك هاى مخالفت نجات يافته و شكرِ نعمت ارزانى شده بر خود را به جاى آورده است. و هركس از او تخلف نمود، در درياهاى كفران و امواج خروشان طغيان و سركشى، غرق و سزاوار آتش جهنم شده است.
ابن حجر هيتمى كه در زمرۀ عالمان برجسته و البته متعصب اهل سنّت است، مى نويسد:
ووجه تشبيههم بالسفينة في ما مرّ: إنّ من أحبّهم وعظّمهم؛ شكراً لنعمة مشرّفهم صلّى اللّٰه عليه وسلّم، وأخذ بهدي علمائهم، نجا من ظلمة المخالفات،
ومن تخلّف عن ذلك غرق في بحر كفر النعم، وهلك في مفاوز (تيّار ظ) الطغيان؛(1)
وجه تشبيه آنان به كشتى آن است كه: هركس آنان را دوست داشته و به جهت سپاس گزارى نعمت وجود گرامى پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله - آنان را گرامى بدارد و به راهنمايىِ دانشمندانشان عمل كند، از تاريكىِ مخالفت ها رهايى يافته است.
و هركس از آنان تخلف كند، در درياى كفران و ناسپاسى نعمت ها غرق مى گردد و در بيابان گمراهى و طغيان نابود مى شود.
نقطۀ مشترك در اين اعترافات، رهايى مسلمين از انحرافات و تاريكى هاى ضلالت و گمراهى است كه فقط با پيروى و اطاعت از اهل بيت عليهم السّلام به دست مى آيد.
از ديگر دلالت هاى اين حديث، استفادۀ مطلق افضليت اهل بيت عليهم السّلام از ساير مردم است؛ چراكه در غير اين صورت (چه اهل بيت برابر با مردمان و يا پايين تر از آنان باشند)، امر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در اقتدا به آنان موجب فريبكارى مى گشت كه پيامبر خدا از آن برىء و پاك است و خداى تعالى نيز از اين انتساب پاك تر.
در سطور پيشين، به نقل برخى از عالمان اهل سنّت مبنى بر دلالت حديث سفينه بر افضليت اهل بيت عليهم السّلام اشاره كرديم كه به تكرار آن نمى پردازيم.
1) . الصواعق المحرقة: 153.
از ديگر نكات قابل استفاده از اين روايت، وجوب مطلق محبت به اهل بيت عليهم السّلام است و همان طور كه در آيۀ مودت به تفصيل پرداخته شد، وجوب محبت مطلق دليل بر لزوم اطاعت است و لزوم اطاعت مطلق نيز عصمت را به همراه دارد كه تمامى اينها مستلزم امامت اهل بيت عليهم السّلام است.
لزوم تولا و تبرا نسبت به اميرالمؤمنين و فرزندان پاك ايشان عليهم السّلام را مى توان در حديث ذيل نيز مشاهده نمود. اين حديث كه از سوى همدانى در كتاب المودّه فى القربى و بلخى قندوزى در كتاب ينابيع المودّه نقل شده است، محبت به پيامبر و خاندان پاك ايشان عليهم السّلام را نشانۀ سوار شدن بر كشتى اهل بيت، تمسك به عروه الوثقى و ريسمان الاهى برشمرده است. در اين حديث آمده است كه اميرالمؤمنين عليه السّلام، به نقل از پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود:
قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «من أحبّ أن يركب سفينة النجاة، ويستمسك بالعروة الوثقىٰ، ويعتصم بحبل اللّٰه المتين فليوالِ عليّاً بعدي، وليعادِ عدوّه، وليأتمّ بالأئمّة الهداة من ولده، فإنّهم خلفائي وأوصيائي وحجج اللّٰه على خلقه بعدي، وسادة [سادات] أُمّتي، وقادات الأتقياء إلى الجنّة، حزبهم حزبي، وحزبي حزب اللّٰه، وحزب أعدائهم حزب الشيطان»؛(1)
پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «هركس دوست دارد كه بر كشتى نجات سوار شود، به
1) . ينابيع المودّة: 316/2 / ح 912.
عروة الوثقى تمسّك كند و خود را به ريسمان محكم الاهى بياويزد، پس از من على را دوست داشته باشد [ولايت او را بپذيرد] و با دشمن او دشمنى كند و به امامان هدايت كنندۀ از فرزندان او اقتداء نمايد و امامت آنان را بپذيرد؛ زيرا آنان جانشينان و اوصياء من، حجّت هاى خداوند بر خلقش پس از من، آقايان امت من و پيشوايان پرهيزگاران به سوى بهشت مى باشند. حزب آنان حزب من است و حزب من حزب خداست و حزب دشمنان آنان حزب شيطان است.
بر اساس اين حديث، محبت اهل بيت موجب رهايى و نجات از مهالك است و اين همان معناى عصمت است. بيان مدعا اينكه اگر - معاذ اللّٰه - از اهل بيت عليهم السّلام امرى خلاف رضاى پروردگار به منصۀ ظهور برسد، هرگز محّبت آنان جائز نخواهد بود و اين درحالى است كه ملاك نجات در اين حديث شريف محبت و توسل به اين انوار مقدس است و همين نشانگر عصمت آن بزرگواران است و هرگاه عصمت اين انوار مقدس ثابت شد، در امامتشان شكى باقى نخواهد ماند.
از نكاتى كه در اين روايت به صراحت به آن اشاره شده است، اين است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله تخلف از اهل بيت عليهم السّلام يا همان كشتى نجات را موجب گمراهى و ضلالت دانسته است. هر روز و آنهم به كرات در نماز خود، از خداى تعالى مى خواهيم كه ما را به راه مستقيمش هدايت نموده و از طريق مغضوبان وگمراهان دور نمايد. به راستى آن كس كه از خداى تعالى چنين مى خواهد؛ ولى خود به جهت دورى از
كشتى نجات امت در دوران تاريكى و ظلمت غيبت از مسير هدايت الاهى دور گشته است، حجتى نزد خداى تعالى دارد تا با اقامه آن در روز واپسين، از عذاب آتش الاهى رسته و از دخول در آتش جسته باشد؟ به يقين اين حديث حجتى است ميان خدا و بندگانش و اتمام حجتى است براى روز واپسين دربارۀ آنانى حديث را ديدند و شنيدند و هيچ وقعى بر آن ننهادند.
همين حديث است كه باطل كنندۀ خلافت مدعيان خلافتى است كه از اهل بيت عليهم السّلام رويگردان شده و هوا و هوس و خودپرستى و دنيا پرستى، آنان را از مسير هدايت منحرف كرده و با امتناع از نشستن بر كشتى هدايت، به اين نعمت الاهى كفر ورزيدند.
و از سوى ديگر، همين حديث مبين خلافت بلافصل مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السّلام است كه بى شك يكى از كشتى هاى راهور الاهى براى طالبان هدايت است.
بشر و به ويژه آحاد مسلمين در هر عصرى، با انحرافاتى دست به گريبانند كه لحظه به لحظه آنان را از مسير هدايت الاهى دور كرده و در گرداب هاى اعتقادى و اخلاقى غوطه ور و از سرنوشت نيك، به سرنوشتى شوم رهنمون نموده است، تا در نهايت از اين سراى فانى به سراى باقى بشتابند. به هر روى براى نجات از اين گرداب هاى فتن و ضلالت ها و محن، بايد به رشته اى تمسك كرد و بايد بر مركب امنى سوار شد تا از گذر انحرافات به سلامت عبور كرد.
پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با دانستن امكان انحراف امت خويش از راه مستقيم الاهى، با سخنى پيشگيرانه به صدور اين روايت مبادرت نمود تا از اين رهگذر،
تكليف مردمان هر عصر را در مواجهه با اين توفان ها و گرداب هاى انحرافى مشخص كرده و آنان را به ساحل نجات هدايت نمايد. اما آن كشتى كسى نيست مگر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام كه در هر عصرى بايد در ميان مردم بوده و به دستگيرى و هدايت آنان اقدام نمايد. بنابراين، يكى از وجوه دلالات اين حديث شريف نياز به هادى و كشتى هدايت در هر زمان و آنهم از ميان اهل بيت پيامبر است و هم اكنون آن سفينۀ هدايت كسى نيست مگر امام زمان ارواحنا فداه.
ديده شدن حديث سفينه در كنار حديث شريف ثقلين، مبين اين نكته است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در تبيين جايگاه اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام به انحاء مختلف اقدام كرده اند و به اين ترتيب، حجت را بر تمامى مردمان تا به روز قيامت تمام و تنها مسير حق و هدايت را فراروى آنان قرار داده است. در حديثى كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، حديث سفينه را در ضمن سياق طولانى حديث ثقلين به دست داده اند، هر جمله، بلكه هر كلمۀ آن نور بصيرت را براى اهل ايمان مى افزايد، به طورى كه پس از ملاحظه متن و دلالت اين حديث شريف، بر امامت اهل بيت عليهم السّلام صحه گذارده و هيچ شك و شبهه اى در اين باره باقى نمى گذارد.
ابوعبداللّٰه محمّد بن مسلم بن ابى فوارس رازى، در ابتداى كتاب اربعين فضائل اميرالمؤمنين عليه السّلام، در همين باره آورده است:
وقال النبيّ صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «إنّي تارك فيكم كتاب اللّٰه وعترتي أهل بيتي، فهما خليفتان بعدي، أحدهما أكبر من الآخر، سبب موصول من السماء إلى
الأرض؛ فإن استمسكتم بهما لن تضلّوا، فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا علَيّ الحوض يوم القيامة، فلا تسبقوا أهل بيتي بالقول فتهلكوا، ولا تقصّروا عنهم فتذهبوا؛ فإنّ مثلهم فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها هلك، ومثلهم فيكم كمثل باب حطّة في بني إسرائيل، من دخله غفر له.
ألا وإنّ أهل بيتي أمان لأمّتي؛ فإذا ذهب أهل بيتي جاء أُمّتي ما يوعدون.
ألا وإنّ اللّٰه عصمهم من الضلالة، وطهّرهم من الفواحش، واصطفاهم على العالمين.
ألا وإنّ اللّٰه أوجب محبّتهم، وأمر بمودّتهم.
ألا وإنّهم الشهداء على العباد في الدنيا ويوم المعاد.
ألا وإنّهم أهل الولاية، الدالّون على طرق الهداية.
ألا وإنّ اللّٰه فرض لهم الطاعة، على الفرق والجماعة؛ فمن تمسّك بهم سلك، ومن حاد عنهم هلك.
ألا وإنّ العترة الهادية الطيّبين دعاة الدين، وأئمّة المتّقين، وسادة المسلمين، وقادة المؤمنين، وأُمناء ربّ العالمين على البرية أجمعين، الّذين فرّقوا بين الشكّ واليقين، وجاؤوا بالحقّ المبين»؛(1)
پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «من در ميان شما، كتاب خدا و عترتم اهل بيتم را به جا مى گذارم. آن دو، جانشينان پس از من هستند. يكى از ديگرى بزرگتر است.
وسيله اى است پيوسته، از آسمان تا به زمين. اگر به آن دو تمسك كنيد، هيچ گاه
1) . الأربعين في فضائل أميرالمؤمنين: مخطوط.
گمراه نمى شويد. همانا آن دو هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا اينكه روز قيامت در كنار حوض بر من وارد شوند.
در گفتار از اهل بيت من سبقت نگيريد كه هلاك مى شويد، و از آنان عقب نمانيد كه از بين مى رويد؛ زيرا مثل آنان در ميان شما به مانند كشتى نوح است كه هركس سوارش گشت، نجات يافت و هركس از آن بازماند، هلاك گرديد. و مثال آنان در ميان شما مثال باب حطه در بنى اسرائيل است كه هركس داخل آن گرديد، آمرزيده شد.
آگاه باشيد كه اهل بيت من موجب امان براى امت من هستند. هرگاه اهل بيت من از ميان بروند، عذابى كه به آن ها وعده داده شده، بر سر آنان فرود خواهد آمد.
آگاه باشيد كه خداوند متعال، آنان را از گمراهى نگاه داشته و از زشتى ها و پليدى ها پاكشان ساخته و بر جهانيان برگزيده است.
آگاه باشيد كه خداوند محبت آنان را واجب ساخته و به دوستى شان دستور داده است.
آگاه باشيد كه آنان گواهان بر بندگان، در دنيا و روز رستاخيزند.
آگاه باشيد كه آنانند شايستۀ سرپرستى و راهنمايان راه هدايتند.
آگاه باشيد كه خداوند اطاعت آنان را بر افراد و گروه هاى متفرق واجب كرده است.
هركس به آنان تمسك جويد، راه درست را پيموده و هركس از آنان منحرف شود، هلاك گردد.
آگاه باشيد كه عترت هدايت گران پاك، دعوت كنندگان به دين، پيشوايان پرهيزگاران، سروران مسلمين، رهبران مؤمنين و امين هاى پروردگار جهانيان بر تمام آفريدگانند.
همان كسانى هستند كه شك را از يقين جدا مى كنند و حقّى مى آورند كه مطالب ديگر را آشكار مى سازد.
اميرالمؤمنين عليه السّلام نيز در يكى از خطبه هاى خويش، حديث سفينه را به ضميمۀ دو حديث ثقلين و غدير بيان فرموده اند. اين حديث را يعقوبى به دست داده است(1)و جمع ميان اين احاديث دليلى است بر دلالت حديث سفينه - به مانند دو حديث ديگر - بر امامت اميرالمؤمنين عليه السّلام. در واقع آن حضرت عليه الصلاة والسّلام در مقام احتجاج به امامت خويش، به يكى از روايت هايى كه استناد فرموده، حديث سفينه است.
از ديگر نكات قابل استفاده از دلالت اين حديث، انحصار خلافت پس از رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در خلفاء و امامان دوازده گانه است. نص تحديد خليفه در خلفاء دوازده گانه در تمامى اين گونه روايات نيامده است؛ اما در برخى از رواياتى كه به حديث سفينه پرداخته است، به نقل اين تحديد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله پرداخته است كه در ادامه به مواردى مى پردازيم.
ابومنصور شهردار بن شيرويه ديلمى كه در زمرۀ عالمان بزرگ و حافظان مشهور اهل سنّت است، در كتاب مسند فردوس كه به آن فردوس كبير نيز گفته اند، مى نويسد:
عن أبي سعيد الخدري، قال: صلّى بنا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم الصلاة الأولى، ثمّ أقبل بوجهه الكريم علينا، فقال: «يا معاشر أصحابي، إنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، وباب حطّة في بني إسرائيل، فتمسّكوا بأهل
1) . ر. ك: تاريخ اليعقوبي: 211/2-212. در شاهد سوم بر حديث سفينه، به نقل اين حديث پرداختيم.
بيتي بعدي الأئمّة الراشدين من ذرّيّتي، فإنّكم لن تضلّوا أبداً». فقيل:
يا رسول اللّٰه! كم الأئمّة بعدك؟ قال: «اثنا عشر من أهل بيتي». أو قال: «من عترتي»؛(1)
از ابوسعيد خدرى نقل شده است كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نماز ظهر را به همراه ما خواندند. آنگاه روى مبارك و كريمانۀ خود را به سوى ما كرد و فرمود:
«اى گروه اصحاب من، مثل اهل بيت من در ميان شما به مانند كشتى نوح و باب حطه در بنى اسرائيل است. پس از من به اهل بيت تمسك جوييد. آنان امامان هدايت يافته از نسل و ذريه من هستند، در اين صورت شما هرگز گمراه نخواهيد شد». گفته شد: اى پيامبر خدا، پيشوايان پس از شما چند نفرند؟ حضرت فرمود:
«دوازده نفر از اهل بيت من» و يا فرمود: «از خاندانم».
اين حديث از چند جهت بر امامت اهل بيت عليهم السّلام دلالت دارد.
يكم: آن حضرت اهل بيت را به كشتى نوح تشبيه فرموده است؛
دوم: آنان را به باب حطه تشبيه فرموده اند؛
سوم: دستور تمسك به آنان را داده است؛
چهارم: آنان را پيشواى راشدان متصف نموده است؛
پنجم: اگر كسى به آنان تمسك جويد، هرگز گمراه نمى شوند؛
ششم: از اين نكته اخبار فرموده است كه پس از خود دوازده امام از اهل بيتش خواهند بود.
1) . مسند الفردوس: مخطوط.
حديث يادشده يكى از مهمترين احاديث اثبات كنندۀ امامت است كه به صورت متواتر روايت شده است. از آنجا كه كسى در صحت حديث يادشده خدشه اى وارد نشده؛ از اين رو بحث از سند حديث «من مات...» ضرورى نيست؛ اما لازم به ذكر است كه اين حديث در منابع مختلف، به چند صورت روايت شده و ما به برخى از مهمترين نقل هاى آن مى پردازيم:
حدثنا عبداللّٰه، حدثني أبي، ثنا أسود بن عامر، أنا أبوبكر، عن عاصم، عن أبي صالح، عن معاوية، قال: قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «من مات بغير إمام مات ميتة جاهلية»؛(1)
احمد بن حنبل به سند خود از معاويه نقل مى كند كه پيامبر خدا فرمود: «هركس از دنيا برود درحالى كه بدون امام باشد، به مرگ جاهليت مرده است».
روايت يادشده از سوى هيثمى، طيالسى، طبرانى و متّقى هندى نيز نقل شده است.(2)2. ابن ابى شيبه و ابن ابى عاصم مى نويسند:
حدثنا علي بن حفص، عن شريك، عن عاصم، عن عبداللّٰه بن عامر، عن
أبيه قال: قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «من مات ولا طاعة، عليه مات ميتة جاهلية»؛(1)
پيامبر خدا فرمود: «هركس از دنيا برود درحالى كه اطاعت [از كسى] بر ذمّۀ او نباشد، به مرگ جاهليت مرده است».
عامر بن ربيعة العنزي رضي اللّٰه عنه من عنز حليف بني عدى، له صحبة، قال أبوالوليد، حدثنا شريك، عن عاصم بن عبيداللّٰه، عن عبداللّٰه بن عامر بن ربيعة، عن أبيه: عن النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم قال: «من مات وليست عليه طاعة مات ميتة جاهلية»؛(2)
پيامبر خدا فرمود: «هركس از دنيا برود درحالى كه اطاعت [از كسى] بر ذمۀ او نباشد، به مرگ جاهليت مرده است».
حدثنا الحسين بن إسحاق التستري، ثنا يحيى الحماني، ثنا أبوبكر بن عياش، عن عاصم، عن أبي صالح، عن معاوية، قال: «سمعت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم يقول من مات وليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية»؛(3)
حسين بن اسحاق شوشترى به سند خود از معاويه نقل مى كند كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه
عليه وآله فرمود: «هركس از دنيا برود درحالى كه بيعتى بر ذمّه او نباشد، به مرگ جاهليت مرده است».
حدثني أبومنصور محمد بن القاسم العتكي، ثنا أبوسهل حسن بن سهل اللباد، ثنا أبوصالح عبداللّٰه بن صالح، ثنا الليث، عن يحيى بن سعيد، عن خالد بن أبي عمران، عن نافع، عن ابن عمر أنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله قال:
«... ومن مات وليس عليه إمام جماعة، فإنّ موتته موتة جاهلية»؛(1)
محمد بن قاسم عتكى به سند خود از پيامبر خدا نقل مى كند كه فرمود: هركس از دنيا برود درحالى كه «بيعت» امام جماعتى با او نباشد، به مرگ جاهليت مرده است.
لازم به ذكر است كه تعبير مرگ جاهليت در موردِ كسى كه متعهد به پيروى از امامى نباشد، با الفاظ گوناگونى وارد شده؛ اما در اين مقام براى رعايت اختصار، تنها به مشهورترين روايات اكتفا مى كرديم. در هر حال، حديث من مات به روشنى اثبات مى كند كه بر هر مكلّفى واجب است تا در هر زمانى، بيعت با امامى را در ذمّه خويش داشته باشد؛ از اين رو روايت يادشده، اصل اطاعت از امام را اثبات مى كند. در پايان اين نوشتار كه به امام زمان عليه السّلام اختصاص دارد، به تفصيل به اين روايت خواهيم پرداخت.
تاكنون از مجموع آيات و روايات نقل شده، استفاده شد كه ضرورت اصل وجود امام ثابت است و روشن است كه پس از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، بايد فردى به عنوان
1) . المستدرك على الصحيحين: 77/1.
امام بر مسند آن حضرت تكيه كند. اما اكنون بايد مصداق امام نيز مشخص شود و معلوم گردد كه مراد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله از امام و جانشين چيست؟
روايات مطرح شده در اين قسمت، تعداد ائمّه و نسب آنان را نيز مشخص مى نمايند. مى توان ادعا كرد كه رواياتى كه در اين دسته جاى مى گيرد، موضوع روايات گروه نخست را معيّن مى سازد. روايات اين دسته در چند بخش دسته بندى مى گردد:
حديث ثقلين و سفينه، علاوه بر اثبات ضرورت اصل وجود امام، مصداق امام را نيز مشخص نموده و معيّن مى نمايد كه امام بايد از عترت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله باشد.
از آنجا كه بحث مبسوط از دلالت حديث ثقلين و سفينه را پيش از اين بيان داشتيم، از اين رو مخاطب را به بحث اين دو حديث حواله مى دهيم.
پس از عنايت به دو حديث ثقلين و سفينه، از احاديث «ائمّه اثناعشر» سخن به ميان مى آوريم؛ چه اينكه احاديث يادشده نيز به صراحت تعداد امامان را مشخص مى كند و همچنين بيان مى دارد كه جانشين پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله تنها از قريش است.
احاديث «ائمّۀ اثناعشر» به مجموعه اى از احاديث گفته مى شود كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله دربارۀ دوازده جانشين پس از خود بيان فرموده است. اين روايت در زمرۀ روايات متفق عليه ميان فريقين است و بسيارى از عالمان اهل سنّت از جمله بخارى، مسلم و ديگر صاحبان صحاح و سنن به نقل آن مبادرت كرده اند.
بحث مفصل از احاديث ائمۀ اثنى عشر، ذيل بحث از اثبات امامت امام زمان عليه
السّلام، خواهد آمد؛ اما در اينجا تنها به بخشى از احاديث يادشده خواهيم پرداخت.
از آنجا كه اين احاديث به طرق متعددى روايت شده؛ از اين رو لازم است تا به برخى از نقل هاى مختلف آن اشاره شود. به جهت توجه اهل سنّت به دو كتاب صحيح بخارى و مسلم، به همين روى در اينجا به نقل اين روايت از اين دو كتاب پرداخته و نقل بيشتر را به بحث مهدويت ارجاع مى دهيم.
بخارى از ناقلان اين حديث شريف است. وى در صحيح خود به نقل اين روايت پرداخته است.
در روايتى كه وى به دست داده، عبارت «اثنا عشر اميرا» آمده است. وى مى نويسد:
حدثني محمد بن المثنىٰ، حدثنا غندر، حدثنا شعبة، عن عبدالملك، سمعت جابر بن سمرة، قال: سمعت النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم يقول: «يكون اثنا عشر أميراً» فقال كلمة لم أسمعها، فقال أبي: «إنّه قال: كلّهم من قريش»؛(1)
محمد بن مثنى به سند خود از جابر بن سمره و او نيز از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نقل مى كند كه فرمود: «پس از من دوازده امير خواهد بود». آنگاه سخنى فرمود كه آن را نشنيدم. پدرم گفت: فرمود كه «تمامى آنان از قريشند».
ترمذى نيز به همين مضمون روايت را به نقل از جابر بن سمره نقل كرده و زان پس مى نويسد:
1) . صحيح البخاري: 127/8.
هذا حديث حسن. وقد روي من غير وجه عن جابر بن سمرة؛(1)
اين حديث حسن است. غير از جابر بن سمره، با عباراتى ديگر اين روايت را نقل كرده اند.
مسلم نيشابورى نيز در صحيح خود، با عبارتهاى مختلف به نقل اين حديث پرداخته است. وى در يكى از اين روايات مى نويسد:
وحدثنا قتيبة بن سعيد، حدثنا أبوعوانة، عن سمّاك، عن جابر بن سمرة، عن النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم بهذا الحديث، ولم يذكر لا يزال أمر الناس ماضياً.
حدثنا هداب بن خالد الأزدي، حدثنا حمّاد بن سلمة، عن سمّاك بن حرب، قال: سمعت جابر بن سمرة يقول: سمعت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم يقول: «لا يزال الإسلام عزيزاً إلى إثنىٰ عشر خليفة»، ثمّ قال كلمة لم أفهمها! فقلت لأبي: ما قال؟ فقال: «كلّهم من قريش»؛(2)
قتيبه بن سعيد به سند خود از جابر بن سمره نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «اسلام پيوسته عزيز خواهد بود تا آنكه دوازده خليفه بر مسلمانان حكومت كنند». آنگاه سخنى فرمود كه من نفهميدم؛ از اين رو به پدرم گفتم: پيامبر چه فرمود؟ گفت: فرمود: «تمامى آن ها از قريشند».
مسلم در حديثى ديگر، روايت را با عبارت «اثنا عشر رجلاً» به دست داده است.
وى مى نويسد:
حدثنا ابن أبي عمر، حدثنا سفيان، عن عبدالملك بن عمير، عن جابر بن سمرة، قال: سمعت النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم يقول: «لا يزال أمر الناس ماضياً ما وليّهم إثنا عشر رجلاً»، ثمّ تكلّم النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم بكلمة خفيت عليّ، فسألت أبي: ماذا قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم؟ فقال: «كلّهم من قريش»؛(1)
ابن ابى عمر به سند خود از جابر بن سمره نقل مى كند كه گفت: از پيامبر خدا شنيدم كه فرمود: «امر مردم از ميان نمى رود مگر آنكه دوازده مرد سرپرست آنان شوند».
سپس پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله سخنى فرمود كه من متوجّه نشدم؛ از اين رو از پدرم پرسيدم كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله چه فرمود؟ پدرم گفت: پيامبر خدا فرمود: «تمام آنان از قريش اند».
غرض از اشاره به حديث ائمه اثنا عشر آن است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله تصريح فرموده كه تعداد جانشينان آن حضرت، دوازده نفر است و تمام آنان از قريش اند.
با عنايت به آيات و روايات مطرح شده دو نكته به اثبات رسيد:
نكتۀ نخست: ضرورت اصل وجود امام از مسلّمات است و لازم است تا پس از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، امامى معصوم به جاىِ آن حضرت بنشيند. جانشين پيامبر خدا به استثناء مقام نبوت، در ديگر شئون پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله همانند آن حضرت است.
1) . همان: 3/6.
نكتۀ دوم: مصداق امام نيز در روايات مشخص شده و انتخاب امام، ابداً به امّت واگذار نگرديده است. امامان بايد از طايفۀ قريش باشند و تعداد آنان دوازده نفر است كه نخستين آنان، اميرالمؤمنين على بن ابى طالب و آخرين آنان، حجة بن حسن عسكرى عليهم السّلام است و تمام آنان از صلب اميرالمؤمنين عليه السّلام هستند.
پس از اثبات مطالب فوق و اثبات امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السّلام كه پيش از اين به طور مبسوط بيان شد؛ از اين پس به اثبات امامت فرزندان اميرالمؤمنين عليه السّلام مى پردازيم.
امامت امام حسن مجتبى
اثبات امامت امام حسن مجتبى عليه السّلام را از طريق قاعده قبح تقدم مفضول بر فاضل پى مى گيريم. قاعدۀ يادشده مورد اتفاق جمع كثيرى از فريقين است كه پيش از اين، در موردِ آن سخن گفته شده است. به صورت اجمال، اگر كسى افضل و اولى از ديگرى باشد، بدون ترديد او سزاوارتر به منصب امامت است و پس از اميرالمؤمنين عليه السّلام افضل افراد امّت امام حسن مجتبى عليه السّلام است؛ از اين رو آن حضرت اولى به مقام امامت نسبت به ديگران است.
اثبات افضليت امام حسن مجتبى عليه السّلام را مى توان به طرق ذيل برهانى نمود:
مراد از آيۀ مباهله، اشاره به آيۀ ذيل است كه خداى تعالى در سورۀ آل عمران، آيۀ 61 مى فرمايد:
(فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ
عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ) ؛
پس هر كه در اين [مورد] پس از دانشى كه تو را [حاصل] آمده، با تو محاجه كند، بگو: «بياييد پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فراخوانيم و آنگاه مباهله نموده و لعنت خدا را بر دروغ گويان قرار دهيم».
در مباحث گذشته از همين مجموعه، به تفصيل به آيۀ مباهله پرداخته شد و دلالت آن نيز بر امامت اميرالمؤمنين عليه السّلام مورد بررسى قرار گرفت. به جهت ارتباط اين آيۀ شريف به بحث امامت دو امام همام حسنين عليهما السّلام، به مقدار حاجت دربارۀ آيۀ مباهله سخن گفته و براى تفصيل بحث، خوانندۀ اين سطور را به جلدهاى پيشين اين مجموعه ارجاع مى دهيم.
آيۀ مباهله يكى از معجزات پيامبر خداست و تمامى امّت به اين مطلب معترفند.
پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله براى مباهله با مسيحيان نجران، اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا و حضرات دو امام همام حسن مجتبى و اباعبداللّٰه الحسين عليهم السّلام را همراه خويش نمود.
در بررسى آيۀ مباهله بايد به دو نكته توجه داشت:
نكتۀ نخست: مراد از «أبنائنا» در آيۀ شريف، حسنين عليهما السّلام و مراد از «نسائنا» حضرت صديقۀ طاهره فاطمه زهرا سلام اللّٰه عليها و مراد از «انفسنا» نيز اشاره به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام است. شخصيت هاى نام برده شده كه همان اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله هستند و از آنان به اهل كساء نيز تعبير مى شود، انوارى هستند كه آيۀ تطهير نيز در شأن آنان نازل گرديده و به زودى ذيل بحث از آيۀ تطهير، به
اين نكته خواهيم پرداخت. ملّا على قارى دربارۀ چگونگى نزول اين آيه مى نويسد:
عن سعد بن أبي وقّاص، قال: لمّا نزلت هذه الآية - أي المسمّاة بآية المباهلة - (نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) ، أوّلها (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، دعا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم عليّاً، فنزلّه منزلة نفسه لِما بينهما من القرابة والأخوّة، وفاطمة، أي لأنّها أخصّ النساء من أقاربه، وحسناً وحسيناً؛ فنزلّهما منزلة ابنيه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي»؛ أي: أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً. رواه مسلم؛(1)
از سعد بن ابى وقاص نقل شده است كه گفت: وقتى اين آيه - كه به آيۀ مباهله ناميده شده است - و ابتداى آن: (نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) است نازل شد، [خداوند فرمود]: (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، پس از آن پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، على عليه السّلام را فراخواند و به جهت قرابت و برادرى كه ميان آن ها بود، او را در جايگاه نفس خويش قرار داد و فاطمه عليها السّلام را فراخواند؛ چراكه او مخصوص ترين زنان از نزديكانش بود و حسن و حسين عليهما السّلام را در جايگاه فرزندانش قرار داد و عرضه داشت: «بار الها، اينان اهل بيت من هستند. هر ناپاكى را از ايشان دور ساز و ايشان را كاملا پاك گردان». اين حديث را مسلم روايت كرده است.
1) . مرقاة المفاتيح: 492/17.
نكتۀ دوم: ادعاى اين نوشتار آن است كه آيۀ مباهله يكى از بزرگ ترين فضيلت هاى اهل بيت پيامبر است؛ زيرا به حكم آيۀ مباهله، حضرت زهرا و اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام، همچون پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله از استجابت قطعى دعا برخوردار هستند و از اين جهت، داراى خصلتى ممتازند. همچنين از اميرالمؤمنين عليه السّلام به نفس پيامبر خدا تعبير شده و عموم اين تعبير به اين معناست كه اميرالمؤمنين عليه السّلام جز در مواردى همچون خاتميت كه از خصائص پيامبر خداست، در بقيۀ شئون همتاى پيامبر خدا معرفى گرديده است.
نكتۀ سوم: آيۀ مباهله بيانگر فضيلت بزرگى براى اهل بيت است و فضيلت يادشده سبب مى شود تا خلافت و امامت، تنها متعلق به اميرالمؤمنين عليه السّلام باشد.
پس از بيان اجمالى نكات فوق الذكر، ضرورى است تا اسناد و مدارك ادعاهاى مطرح شده، ارائه و اثبات شود. ابتدا لازم است تا اصل ماجراى مباهله به صورت اجمالى روايت گردد تا شأن نزول آيۀ مذكور، روشن تر شود.
حاكم نيشابورى در كتاب معرفة علوم حديث مى نويسد:
حدّثنا عليّ بن عبدالرحمن بن عيسى الدهقان بالكوفة، قال: حدّثنا الحسين بن الحكم الحبري، قال: ثنا الحسن بن الحسين العرني، قال: ثنا حبّان بن عليّ العنزي، عن الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عبّاس في قوله عزّ وجلّ: (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ) نزلت على رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم، وعليّ نفسه، (وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ) : فاطمة، (أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) : حسن وحسين؛(1)
1) . معرفة علوم الحديث: 49-50.
على بن عبدالرحمان به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: آيۀ (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ ... (اَلْكٰاذِبِينَ) در شأن پيامبر خدا نازل شد، و على نفس پيامبر خداست و مراد از (نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ) ، فاطمه است، و مراد از (أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) ، حسن و حسين هستند.
احمد بن حنبل نيز به سند خود مى نويسد:
ثنا قتيبة بن سعيد، ثنا حاتم بن إسماعيل، عن بكير بن مسمار، عن عامر بن سعد، عن أبيه، قال:... ولمّا نزلت هذه الآية (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) ، دعا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم عليّاً وفاطمة وحسناً وحسيناً رضوان اللّٰه عليهم أجمعين، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهلي»؛(1)
قتيبه بن سعيد به سند خود از سعد بن ابى وقاص نقل مى كند كه گفت:... و چون آيه مباهلۀ (نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) نازل شد، پيامبر خدا صلى اللّٰه عليه وآله وسلّم على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام را فراخواند و عرضه داشت: «بار الها، اينان اهل من هستند».
احمد بن حنبل در كتاب مسند، حديث يادشده را از سعد بن ابى وقاص نقل كرده و سند آن را تصحيح نموده است. در اين حديث، سه فضيلت حديث منزلت، حديث رايت (پرچم) در جنگ خيبر و حديث مباهله براى اميرالمؤمنين عليه السّلام ذكرشده است و اصل حديث سعد بن ابى وقاص به زودى بيان خواهد شد.
ابن شبه نيز مى نويسد:
1) . مسند أحمد: 185/1.
حدّثنا الحزامي، قال: حدّثنا ابن وهب، قال: أخبرني الليث بن سعد، عن من حدّثه، قال: جاء راهبا نجران إلى النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم يعرض عليهما الإسلام... قال: فدعاهما النبيّ إلى المباهلة وأخذ بيد عليٍّ وفاطمة والحسن والحسين رضي اللّٰه عنهم، فقال أحدهما للآخر: قد أنصفك الرجل. فقالا:
لا نباهلك. وأقرّا بالجزية وكرِها الإسلام؛(1)
راهبان نجران نزد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله آمدند و پيامبر خدا آنان را به اسلام دعوت فرمود... سپس پيامبر خدا آنان را به مباهله فراخواندند و خود، دست على، فاطمه، حسن و حسين را گرفت. در اين هنگام، يكى از راهبان به ديگرى گفت: اين مرد انصاف به خرج داده است؛ از اين رو گفتند: ما مباهله نمى كنيم و جزيه پرداخت مى نمائيم.
حسين بن حكم حبرى نيز در تفسير آيۀ مباهله مى نويسد:
حدّثني إسماعيل بن أبان، قال: حدّثنا إسحاق بن إبراهيم، عن أبي هارون، عن أبي سعيد الخدري، قال: لمّا نزلت هذه الآية: (تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) قال: فخرج رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم بعليٍّ وفاطمة والحسن والحسين؛(2)
اسماعيل بن ابان به سند خود از ابوسعيد خدرى نقل مى كند كه گفت: هنگامى كه آيه (تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) نازل شد، پيامبر خدا به همراه على، فاطمه، حسن و حسين رهسپار گرديد.
طبرى نيز مى نويسد:
حدّثنا ابن حميد، قال: ثنا عيسى بن فرقد، عن أبي الجارود، عن زيد بن عليّ، في قوله: (تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) الآية، قال: كان النبيّ صلّى اللّٰه عليه وسلّم وعليّ وفاطمة والحسن والحسين؛
ابن حميد به سند خود از ابوجارود نقل مى كند كه زيد بن على در تفسير آيۀ (تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) گفت: مراد از اين آيه، پيامبر خدا، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام مى باشند.
طبرى به سندى ديگر مى نويسد:
حدّثنا محمّد بن الحسين، قال: ثنا أحمد بن المفضل، قال: ثنا أسباط، عن السُدّي، (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ) الآية، فأخذ - يعني النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم - بيد الحسن والحسين وفاطمة، وقال لعلىٍّ:
«اتبعنا»، فخرج معهم، فلم يخرج يومئذ النصارىٰ وقالوا: إنّا نخاف...؛
محمّد بن حسين، احمد بن مفضل، از اسباط، از سدّى در تفسير آيۀ (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ) مى گويد: پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم دست حسن، حسين و فاطمه عليهم السّلام را گرفت و به على عليه السّلام فرمود: «پشت سر ما بيا». پس به اتفاق آنان رهسپار محل قرار شد؛ اما در آن روز نصارا نيامدند و گفتند: ما [از مباهله] مى ترسيم....
و باز طبرى به سندى ديگر مى نويسد:
حدّثنا الحسن بن يحيى، قال: أخبرنا عبدالرزّاق، قال: أخبرنا معمر، عن قتادة، في قوله: (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا
نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) قال: بلغنا أنّ نبيّ اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم خرج ليلاً عن أهل نجران، فلمّا رأوه خرج هابوا وفرقوا فرجعوا.
قال معمر: قال قتادة: لمّا أراد النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم أهل نجران، أخذ بيد حسن وحسين، وقال لفاطمة: «إتبعينا»، فلمّا رأى ذلك أعداء اللّٰه رجعوا؛
قتاده در تفسير آيۀ (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) گفت: به ما رسيده كه پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم شبانه از نزد اهل نجران خارج شد. آنگاه آنان كه ديدند پيامبر خارج شد، وحشت كرده، متفرق شدند و بازگشتند.
معمر گويد: قتاده گفت: وقتى پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم اراده كرد با اهل نجران مباهله كند، دست حسن و حسين عليهما السّلام را گرفت و به فاطمه عليها السّلام فرمود:
«به دنبال ما بيا». چون دشمنان خدا اين صحنه را ديدند، بازگشتند.
طبرى در روايت ديگرى مى نويسد:
حدّثني يونس، قال: أخبرنا ابن وهب، قال: ثنا ابن زيد، قال: قيل لرسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم: لو لاعنت القوم، بمن كنت تأتي حين قلت: (أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) ؟ قال: حسن وحسين؛
يونس، از ابن وهب، از ابن زيد نقل مى كند كه به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم عرض شد: اگر قرار بود [مباهله انجام شود و] اين قوم را لعنت كنيد، آنگاه كه گفتيد:
(أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) شما چه كسانى را همراه خود مى برديد؟ [پيامبر] فرمود:
«حسن و حسين عليهما السّلام [را مى بردم]».
و در روايت ديگرى مى نويسد:
حدّثني محمّد بن سنان، قال: ثنا أبوبكر الحنفي، قال: ثنا المنذر ابن ثعلبة، قال: ثنا علباء بن أحمر اليشكري، قال: لمّا نزلت هذه الآية: (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ) الآية، أرسل رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم إلى عليٍّ وفاطمة وابنيهما الحسن والحسين، ودعا اليهود ليلاعنهم، فقال شاب من اليهود: «ويحكم أليس عهدكم بالأمس إخوانكم الذين مسخوا قردة وخنازير؟ لا تلاعنوا. فانتهوا»؛(1)
محمّد بن سنان به سند خود، از علباء بن احمر يشكرى نقل مى كند كه: چون آيۀ (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ) نازل شد، پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم كسى را به دنبال على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام فرستادر و يهوديان شبانه از نصارا دعوت كردند، آنگاه جوانى يهودى گفت: «واى بر شما! آيا عهد بسته ايد كه فردا برادران شما به ميمون و خوك تبديل شوند؟ بس كنيد و با آنان ملاعنه نكنيد».
سيوطى در كتاب در منثور مى نويسد:
أخرج البيهقي في «الدلائل» من طريق سلمة بن عبديشوع، عن أبيه، عن جدّه: إنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم كتب إلى أهل نجران... فلمّا أصبح رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم الغد بعدما أخبرهم الخبر، أقبل مشتملاً على الحسن والحسين في خميلة له وفاطمة تمشي خلف ظهره، للملاعنة، وله يومئذ عدّة نسوة...؛
1) . تفسير الطبري: 408/3-410.
بيهقى در دلائل النبوّة از طريق سلمة بن عبديشوع، از پدرش، از جدش آورده است كه: همانا پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم به اهل نجران نوشت... چون پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم فرداى آن روز به ايشان خبر دادند، شب را صبح كرد و با حسن و حسين كه در زير عباى كُركى بودند، براى ملاعنه آمدند، درحالى كه فاطمه عليها السّلام پشت سر آن ها راه مى فت. [آن حضرت فاطمه زهرا سلام اللّٰه عليها را در حالى آورده بود] كه در آن هنگام پيامبر داراى چندين همسر بود....
سيوطى در نقل ديگرى مى نويسد:
وأخرج الحاكم - وصحّحه - وابن مردويه، وأبونعيم في (الدلائل) عن جابر، قال:... فغدا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم وأخذ بيد عليٍّ وفاطمة والحسن والحسين... قال جابر: فيهم نزلت: (تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ الآية.
قال جابر: (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) : رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم وعليّ.
(أَبْنٰاءَنٰا) : الحسن والحسين. (وَ نِسٰاءَنٰا) : فاطمة». «وأخرج أبونعيم في (الدلائل) من طريق الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عبّاس:...
وقد كان رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم خرج ومعه عليّ والحسن والحسين وفاطمة، فقال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «إن أنا دعوت، فأمِّنوا أنتم». فأبوا أن يلاعنوه وصالحوه على الجزية.
وأخرج ابن أبي شيبة، وسعيد بن منصور، وعبد بن حميد، وابن جرير، وأبونعيم، عن الشعبي... فغدا النبيّ صلّى اللّٰه عليه وسلّم ومعه الحسن والحسين وفاطمة....
وأخرج مسلم، والترمذي، وابن المنذر، والحاكم، والبيهقي في سننه، عن سعد بن أبي وقّاص، قال: لمّا نزلت هذه الآية: (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) دعا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم عليّاً وفاطمة وحسناً وحسيناً، وقال: «اللّهمّ هؤلاء أهلي؛(1)
حاكم نيشابورى روايت كرده و روايت خويش را تصحيح نموده. همچنين ابن مردويه و ابونعيم از جابر روايت كرده اند كه گفت: آيه (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) در شأن پيامبر خدا، على، فاطمه، حسن و حسين نازل شده است و مراد از (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، پيامبر خدا و على است؛ و مراد از (أَبْنٰاءَنٰا) ، حسن و حسين مى باشند؛ و مراد از (وَ نِسٰاءَنٰا) ، فاطمه است. ابونعيم از طريق كلبى از ابن عباس روايت كرده... پيامبر خدا براى مباهله با على، فاطمه، حسن و حسين رهسپار شد و به آنان فرمود: «هنگامى كه من دعا نمودم، شما آمين بگوييد». در اين هنگام مسيحيان از مباهله سرباز زدند و به پرداخت جزيه راضى شدند. همچنين ابن ابى شيبه از شعبى روايت كرده كه روز مباهله، پيامبر خدا با على، فاطمه، حسن و حسين رهسپار گرديد... و مسلم، ترمذى، ابن منذر، حاكم و بيهقى از سعد بن ابى وقاص روايت كرده اند كه چون آيه (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) نازل شد، پيامبر خدا، على، فاطمه، حسن و حسين را فراخواند و فرمود: «پروردگارا، اينان اهل بيت من هستند».
ابن اثير نيز در كتاب تاريخ خويش مى نويسد:
1) . الدرّ المنثور: 38/2-39.
وأمّا نصارى نجران فإنّهم أرسلوا العاقب والسيّد في نفر إلى رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم، وأرادوا مباهلته، فخرج رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم ومعه عليّ وفاطمة والحسن والحسين؛(1)
مسيحيان نجران، شخصى به نام عاقب و سيد را به سوى پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرستادند و ارادۀ مباهله نمودند. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله براى مباهله به سوى آنان خارج شد، درحالى كه على، فاطمه، حسن و حسين را به همراه داشت.
زمخشرى داستان مباهله را با تفصيل بيشترى نقل مى كند. وى در كتاب كشّاف مى نويسد:
وروي أنّهم لمّا دعاهم إلى المباهلة قالوا: حتّى نرجع وننظر. فلمّا تخالوا، قالوا للعاقب - وكان ذا رأيهم -: يا عبدالمسيح! ما ترى؟
فقال: واللّٰه لقد عرفتم - يا معشر النصارى - انّ محمّداً نبيّ مرسل، ولقد جاءكم بالفصل من أمر صاحبكم، واللّٰه ما باهل قوم نبيّاً قطّ فعاش كبيرهم ولا نبت صغيرهم، ولئن فعلتم لتهلكنّ، فإن أبيتم إلّاإلف دينكم والإقامة على ما أنتم عليه، فوادعوا الرجل وانصرفوا إلى بلادكم.
فأتوا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم وقد غدا محتضناً الحسين آخذاً بيد الحسن وفاطمة تمشى خلفه وعليٌّ خلفها، وهو يقول: «إذا أنا دعوت، فأمّنوا».
فقال أُسقف نجران: يا معشر النصارىٰ! إنّي لأرى وجوهاً لو شاء اللّٰه أن يزيل
1) . الكامل في التاريخ: 293/2.
جبلاً من مكانه لأزاله بها، فلا تباهلوا فتهلكوا، ولا يبقى على وجه الأرض نصرانيٌّ إلى يوم القيامة.
فقالوا: يا أبا القاسم! رأينا أنْ لا نباهلك، وأنْ نقرّك على دينك ونثبت على ديننا.
قال: فإذا أبيتم المباهلة، فأسلموا يكن لكم ما للمسلمين وعليكم ما عليهم.
فأبوا؛
وقتى نصارا به مباهله دعوت شدند، گفتند: مهلت دهيد تا بازگرديم و مشورت كنيم.
آنگاه كه خلوت كردند و به عاقب - كه در ميان آنان صاحب نظر بود - گفتند: اى عبدالمسيح، نظر تو چيست؟
گفت: اى نصرانيان، سوگند به خدا، به يقين شما آگاهيد كه محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله پيامبر فرستاده شده است. همانا پيامبر شما براى شما فصل الخطاب آورده است.
سوگند به خدا هيچ قومى با پيامبرى مباهله نمى كند كه پس از آن بزرگانشان باقى بمانند و كودكانشان بزرگ شوند؛ از همين رو اگر مباهله كنيد قطعاً هلاك مى شويم و اگر خوددارى كنيد، حاصل آن انس با دين خود و پابرجايى اعتقادتان خواهد بود.
پس آن مرد [پيامبر اكرم] را واگذاريد و به سرزمين خود بازگرديد.
پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم سحرگاهان آمد، درحالى كه حسين عليه السّلام را در آغوش داشت و دست حسن عليه السّلام را گرفته بود و فاطمه و على عليهما السّلام نيز پشت سر او مى آمدند و پيامبر مى فرمود: «هرگاه من دعا كردم شما آمين بگوييد».
اسقف نجران گفت: اى نصرانيان، به درستى كه من چهره هايى را مى بينم كه اگر خداوند بخواهد كوهى را از جا بركَنَد، قطعاً به واسطه آن ها كوه را برخواهد كَند. پس
مباهله نكنيد كه هلاك مى شويد و در روى زمين هيچ نصرانى تا روز قيامت باقى نمى ماند.
آنان گفتند: اى ابوالقاسم! نظر ما آن است كه مباهله نكنيم و ما به دين تو اقرار مى كنيم و بر دين خود ثابت مى مانيم.
پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم فرمود: «اگر از مباهله خوددارى مى كنيد، پس اسلام بياوريد تا آنچه براى مسلمانان و بر مسلمانان است شامل شما هم بگردد». آن ها از پذيرش اين پيشنهاد نيز خوددارى كردند.
زمخشرى در ادامه مى نويسد:
قال: فإنّي أُناجزكم. فقالوا: ما لنا بحرب العرب طاقة، ولكن نصالحك على أنْ لا تغزونا ولا تخيفنا ولا تردّنا عن ديننا، على أنْ نؤدّي إليك كلّ عام ألفي حُلّة، ألف في صفر وألف في رجب، وثلاثين درعاً عادّية من حديد.
فصالحهم على ذلك، وقال: والذي نفسي بيده، إنّ الهلاك قد تدلّى على أهل نجران، ولو لاعنوا لَمُسخوا قردةً وخنازير، ولاضطرم عليهم الوادي ناراً، ولاستأصل اللّٰه نجران وأهله حتى الطير على رؤوس الشجر، ولَما حال الحول على النصارىٰ كلّهم حتّى يهلكوا».
وعن عائشة رضي اللّٰه عنها: إنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم خرج وعليه مرط مرجل من شعر أسود، فجاء الحسن فأدخله، ثمّ جاء الحسين فأدخله، ثمّ فاطمة، ثمّ عليّ، ثمّ قال: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ) . فإن قلت: ما كان دعاؤه إلى المباهلة إلّاليتبيّن الكاذب منه ومن خصمه وذلك أمر يختصّ به وبمن يكاذبه، فما معنى ضمّ الأبناء والنساء؟
قلت: ذلك أكّد في الدلالة على ثقته بحاله واستيقانه بصدقه، حيث استجرأ على تعريض أعزّته وأفلاذ كبده وأحبّ الناس إليه لذلك، ولم يقتصر على تعريض نفسه له، وعلى ثقته بكذب خصمه حتّى يهلك خصمه مع أحبّته وأعزّته هلاك الإستئصال إنْ تمّت المباهلة. وخصّ الأبناء والنساء؛ لأنّهم أعزّ الأهل وألصقهم بالقلوب، وربّما فداهم الرجل بنفسه وحارب دونهم حتّى يُقتل، ومن ثمّة كانوا يسوقون مع أنفسهم الظعائن في الحروب لتمنعهم من الهرب، ويسمّون الذادة عنهم بأرواحهم حماة الحقائق.
وقدّمهم في الذِكر على الأنفس، لينبّه على لطف مكانهم وقرب منزلتهم، وليؤذن بأنّهم مقدّمون على الأنفس مفدون بها. وفيه دليل لا شيء أقوىٰ منه على فضل أصحاب الكساء. وفيه برهان واضح على صحّة نبوّة النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم؛ لأنّه لم يرو أحد من موافق ولا مخالف أنّهم أجابوا إلى ذلك؛(1)
گفتند: ما توان جنگ با عرب را نداريم؛ ليكن با شما مصالحه و توافق مى كنيم تا با ما نجنگيد و ما را نترسانده و ما را به ترك باورهايمان مجبور نكنيد. در مقابل هر سال دو هزار جامه به شما مى دهيم؛ هزار جامه در ماه صفر و هزار جامه در ماه رجب.
به علاوه سى زره عادى از آهن. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نيز طبق آنچه گفته بودند با آنان توافق كرد و فرمود: «سوگند به آنكه جانم به دست او است، به تحقيق اهل نجران در معرض هلاكت قرار گرفته بودند و چنانچه مباهله مى كردند، به
1) . الكشّاف عن حقائق التنزيل: 434/1-435.
ميمون و خنزير مسخ مى شدند و سرزمينشان از آتش شعلهور مى گشت و خداوند نجران و اهل آن حتى پرندگان بر روى شاخسار درختان را مستأصل مى كرد و كلّ نصرانيان از حالى به حال ديگر نمى شدند مگر اينكه هلاك گردند».
از عايشه نقل شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم از منزل خارج شدع درحالى كه روپوش پشمينى با موهاى سياه بر تن داشت. آنگاه حسن عليه السّلام برايشان وارد شد، سپس حسين عليه السّلام آمد و بر حضرتش وارد شد. سپس فاطمه عليها السّلام و آنگاه على عليه السّلام وارد شدند، آنگاه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم فرمودند:
(إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ) . وى در ادامه مى نويسد: اگر بگويى دعوت پيامبر تنها براى روشن شدن دروغ گو از ميان آنان و دشمنشان بود و اين موضوع به آنان و تكذيب كننده حضرتش اختصاص دارد، پس ضميمه كردن فرزندان و زنان به چه معناست؟
در پاسخ مى گويم: اين تأكيدى است بر اعتماد به نفس آنان و روشن شدن صدق گفتارش؛ زيرا خود و عزيزان و محبوب ترين مردم و جگرگوشه هايش در معرض اين كار سخت قرار گرفتند. علاوه بر آن، اين عمل پيامبر تأكيدى است بر اطمينان آن حضرت به دروغ گو بودن نصارا تا اينكه به وسيله عزيزان و احبّاء خود، آنان را هلاك سازد و آنان با پايان مباهله مستأصل گردند. پيامبر، فرزندان و زنان را به اين كار اختصاص داد؛ زيرا عزيزترين افراد خانواده و محبوب ترين آن ها هستند و چه بسا مردى خود را فداى خانواده خود كند و در راه آن ها جنگيد تا كشته شوند و از اين جهت است كه در جنگ ها خانواده خود را به همراه خود مى بردند تا مانع فرار آنان از جنگ شوند و مدافع مردها در نبرد باشند، به طورى كه عزم و اراده مردان را بر جنگ
كردن تقويت كنند كه به آن زنان، «حماة الحقائق» گفته مى شد. و در سخن، آن ها را بر خود مقدم مى كردند، تا متوجه جايگاه و قرب منزلتشان باشند و اعلان كنند كه خود فدايى آن زنان هستند. اين بيان، دليلى است كه چيزى قوى تر از آن بر فضيلت اصحاب كساء عليهم السّلام وجود ندارد. و در آن برهان واضحى است بر نبوت پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم؛ چراكه هيچ كس از موافقان و مخالفان روايت نكرده اند كه نصرانيان به دعوت پيامبر بر مباهله پاسخ مثبت داده باشند.
قطعى بودن روايات فوق از مسلمات است و كسى در آن خدشه ننموده است.
حاكم نيشابورى دربارۀ شأن نزول آيۀ مباهله مى نويسد:
وقد تواترت الأخبار في التفاسير، عن عبداللّٰه بن عبّاس وغيره، أنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم أخذ يوم المباهلة بيد عليٍّ وحسن وحسين، وجعلوا فاطمة وراءهم، ثمّ قال: «هؤلاء أبناؤنا وأنفسنا ونساؤنا...»؛(1)
در تفاسير به صورت متواتر از عبداللّٰه بن عباس و ديگران روايت شده كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در روز مباهله، دست على، حسن و حسين را گرفت و فاطمه نيز در مقابل آنان رهسپار گشت و آنگاه فرمود: «اينان فرزندان و زنان و نفس من هستند...».
جصاص نيز مى نويسد:
إنّ رواة السِيَر ونقلة الأثر لم يختلفوا في أنّ النبيّ صلّى اللّٰه عليه وسلّم أخذ بيد الحسن والحسين وعليٍّ وفاطمة رضي اللّٰه عنهم، ودعا النصارىٰ الّذين حاجّوه
1) . معرفة علوم الحديث: 50.
إلى المباهلة؛(1)
راويان كتابهاى سيره، بدون اختلاف نقل كرده اند كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله دست حسن، حسين، على و فاطمه را گرفت و مسيحيان نجران را به مباهله فراخواند.
محمد بن طلحه شافعى نيز مى نويسد:
أمّا آية المباهلة، فقد نقل الرواة الثقات والنقلة الأثبات نزولها في حقِّ عليٍّ وفاطمة والحسن والحسين؛(2)
اما آيه مباهله را افراد ثقه روايت كرده اند كه در شأن على، فاطمه، حسن و حسين نازل گرديده است.
ابن عربى مالكى نيز در أحكام القرآن مى نويسد:
روى المفسّرون أنّ النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم ناظر أهل نجران حتّى ظهر عليهم بالدليل والحجّة، فأبوا الإنقياد والإسلام، فأنزل اللّٰه عزّ وجلّ هذه الآية، فدعا حينئذ عليّاً وفاطمة والحسن والحسين، ثمّ دعا النصارىٰ إلى المباهلة؛(3)
مفسّران روايت كرده اند كه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم با اهل نجران مناظره كرد و با
1) . أحكام القرآن: 18/2.
2) . مطالب السؤول: 37.
3) . أحكام القرآن: 115/1. در چاپ ديگرى از همين كتاب، جلد 1، صفحه 360، چاپ دار الفكر - بيروت، نام على عليه السّلام افتاده و يا حذف كرده اند؛ البته اين امر تازگى ندارد و از اين قبيل تحريفات و تصرفات در چاپ هاى مختلف كتب سنيان فراوان است، به طورى كه مواجهه محقّقان با اين گونه تصرّفات و تحريف ها عادى شده است!
دليل و برهان بر آن ها غالب شد؛ اما آن ها از پذيرش و تسليم سرباز زدند. از اين رو اين آيه نازل شد و پيامبر در اين هنگام على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام را دعوت كرد و نصرانيان را به مباهله فراخواند.
با توجه به روايات يادشده، قطع و يقين حاصل مى شود كه حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام يكى از كسانى بوده كه در ماجراى مباهله حضور داشته و از اين جهت داراى فضيلتى است كه جز پيامبر خدا، اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا و حضرت اباعبداللّٰه الحسين عليهم السّلام، با وى سهيم نيستند؛ از اين رو امام مجتبى عليه السّلام پس از پيامبر خدا و اميرالمؤمنين سلام اللّٰه عليهما وعلى آلهما افضل افراد امت خواهد بود و به حكم قاعدۀ قبح تقدم مفضول بر فاضل، سزاوار مقام امامت و خلافت است.
روايات فوق به روشنى، دلالت و سند احاديثى كه در مقام تفسير آيۀ مباهله بيان شده اند، را تبيين مى نمايد. لازم به ذكر است كه فضيلت مباهله براى اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله آن چنان در صدر نخست اسلام آشكار و روشن بوده كه حتى صحابه نيز به آن استدلال كرده و از محتواى آن آگاه بوده اند. احمد بن حنبل در كتاب مسند مى نويسد:
حدّثنا عبداللّٰه، قال أبي: ثنا قتيبة بن سعيد، ثنا حاتم بن إسماعيل، عن بكير بن مسمار، عن عامر بن سعد، عن أبيه، قال: سمعت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم يقول له، وخلّفه في بعض مغازيه، فقال عليّ رضي اللّٰه عنه:
أتخلّفني مع النساء والصبيان؟! قال: «يا علي، أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسىٰ إلّاأنّه لا نبوّة بعدي؟» وسمعته يقول - يوم خيبر -: «لأُعطينَّ الراية غداً رجلاً يحبّ اللّٰه ورسوله ويحبّه اللّٰه ورسوله».
فتطاولنا لها، فقال: «ادعوا لي عليّاً رضي اللّٰه عنه» فأُتي به أرمد، فبصق في عينه ودفع الراية إليه، ففتح اللّٰه عليه.
ولمّا نزلت هذه الآية: (نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) ، دعا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم عليّاً وفاطمة وحسناً وحسيناً رضوان اللّٰه عليهم أجمعين، فقال: «اللّهمّ هؤلاء أهلى»؛(1)
سعد بن ابى وقاص نقل مى كند كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه در برخى از جنگ هايش، على بن ابى طالب عليه السّلام را همراه نبرد و او را جانشين خويش [در مدينه] ساخت. على [دلگير شد] و عرضه داشت: اى پيامبر خدا، آيا مرا جانشين خويش در ميان زنان و كودكان مى گذارى؟ پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود:
«اى على، آيا راضى مى شوى كه تو نسبت به من مانند جايگاه هارون نسبت به موسى باشد، مگر آنكه پيامبرى پس از من نخواهد بود»؟ و نيز شنيدم كه آن حضرت در روز جنگ خيبر فرمود: «همانا پرچم سپاه را به كسى مى سپارم كه خدا و رسولش را دوست مى دارد و خدا و رسول نيز او را دوست مى دارند». در اين هنگام هركس از ما تمنا داشت تا صاحب پرچم شود؛ اما پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «على را حاضر كنيد»، درحالى كه چشمان على به دليل بيمارى نابينا شده بود. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با دهان خويش چشمان على را شفا داد و پرچم را به او سپرد و خداوند به دست على، درب خيبر را گشود. همچنين هنگامى كه آيه مباهله نازل شد، پيامبر خدا با على، فاطمه، حسن و حسين رهسپار گرديد و عرضه داشت: پروردگارا، اينان اهل بيت من هستند».
1) . مسند أحمد: 185/1.
مسلم، عين روايت فوق را به صورت كامل تر نقل كرده و مى نويسد:
حدّثنا قتيبة بن سعيد ومحمّد بن عبّاد - وتقاربا في اللفظ - قالا: حدّثنا حاتم - وهو ابن إسماعيل - عن بكير بن مسمار، عن عامر بن سعد بن أبي وقّاص، عن أبيه، قال: أمر معاوية بن أبي سفيان سعداً، فقال: ما منعك أن تسبَّ أباتراب؟!
فقال: أمّا ما ذكرت ثلاثاً قالهنّ له رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم فلن أسبّه، لأن تكون لي واحدة منهنّ أحبّ إليّ من حمر النعم: سمعت رسول اللّٰه...؛(1)
معاويه بن ابى سفيان به سعد بن ابى وقاص امر نمود تا به على بن ابى طالب دشمنام دهد، اما سعد نپذيرفت؛ از اين رو معاويه به او گفت: چه عاملى سبب مى شود تا على را دشنام ندهى؟ سعد در پاسخ گفت: تا زمانى كه سه مطلب را از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در موردِ على به ياد دارم، هرگز او را دشنام نخواهم داد و اگر يكى از آن سه مطلب در موردِ من مى بود، برايم از تمام نعمت هاى دنيا ارزنده تر بود. شنيدم كه پيامبر خدا... [بقيه روايت عين نقل احمد است].
ترمذى نيز عين روايت فوق را نقل كرده؛ آنگاه مى نويسد:
هذا حديث حسن صحيح؛(2)
اين روايت، حسن و صحيح است.
حاكم نيشابورى نيز مى نويسد:
أخبرني جعفر بن محمّد بن نصير الخلدي، ثنا موسى بن هارون، ثنا قتيبة بن سعيد، ثنا حاتم بن إسماعيل، عن بكير بن مسمار، عن عامر بن سعد، عن أبيه، قال: لمّا نزلت هذه الآية: (نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ؛ دعا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم عليّاً وفاطمة وحسناً وحسيناً رضي اللّٰه عنهم فقال: «اللّهمّ هؤلاء أهلي».
هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه؛(1)
جعفر بن محمد بن نصير خلدى به سند خود از سعد بن وقاص نقل مى كند كه گفت:
هنگامى كه آيه (نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) نازل شد، پيامبر خدا، على، فاطمه، حسن و حسين را فراخواند و فرمود: «پروردگارا، اينان اهل بيت من هستند». اين روايت به شرط شيخين صحيح است؛ اما آن دو روايت نكرده اند.
گفتنى است كه ذهبى در كتاب تلخيص المستدرك، صحيح بودن حديث به شرط مسلم و بخارى را پذيرفته و حق را به حاكم نيشابورى داده است.(2)حاكم نيشابورى در كتاب ديگر خود، حديث مباهله را در فصل مربوط به معرفت اولاد صحابه، به نقل از ابن عباس ذكر كرده است. از نظر وى شناخت اولاد صحابه در علم حديث ضرورت دارد. وى مى نويسد:
ذِكر النوع السابع عشر من علوم الحديث: هذا النوع من هذا العلم معرفة
أولاد الصحابة، فإنّ من جهل هذا النوع اشتبه عليه كثير من الروايات.
أوّل ما يلزم الحديثي معرفته من ذلك: أولاد سيّد البشر محمّد المصطفى صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم عنه منهم:
حدّثنا عليّ بن عبدالرحمن بن عيسى الدهقان بالكوفة، قال: حدّثنا الحسين بن الحكم الحبري، قال: ثنا الحسن بن الحسين العرني، قال: ثنا حبّان بن عليّ العنزي، عن الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عبّاس في قوله عزّ وجلّ: (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ - إلي قوله: - اَلْكٰاذِبِينَ) ، نزلت على رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، وعليٌّ نفسه، (وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ) : في فاطمة، (أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ) : في حسن وحسين، والدعاء على الكاذبين. نزلت في العاقب والسيّد وعبدالمسيح وأصحابهم؛(1)
بيان نوع هفدهم از علوم حديث. اين نوع از علم حديث مربوط به شناخت فرزندان صحابه است. پس اگر كسى به اين علم آگاه نباشد، روايات بسيارى بر او مشتبه خواهد شد. نخستين مطلبى كه شناخت آن براى محدث لازم است، شناخت فرزندان سيّد بشر محمّد مصطفى صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم است. از جمله على بن عبدالرحمان بن عيسى دهقان در كوفه از حسين بن حكم حبرى، از حسن بن حسين عرنى، از حبّان بن على عنزى، از كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس دربارۀ آيۀ مباهله: (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ - إلي قوله: -
1) . معرفة علوم الحديث: 49-50.
اَلْكٰاذِبِينَ) روايت كرد كه گفت: اين آيه بر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم نازل شدو مراد از نفس او على عليه السّلام است. [و مراد از] زنان ما، فاطمه سلام اللّٰه عليها است.
[و مراد از] فرزندان ما، حسن و حسين عليهما السّلام هستند و نفرين بر دروغ گويان نيز دربارۀ عاقب، سيد، عبدالمسيح و اصحاب آن ها نازل شده است.
در همين راستا، ابن حجر عسقلانى نيز در شرح حديث منزلت، روايت مسلم و ترمذى را دربارۀ آيۀ مباهله آورده است.(1)وى در ادامه به اسناد ديگر اين حديث اشاره مى كند.(2)به هر روى، از روايات متعددى كه از سعد بن ابى وقاص نقل گرديده، استفاده مى شود كه هيچكدام از صحابه كوچك ترين ترديدى در تطبيق آيه مباهله بر اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نداشته اند و همگان به نيكى آگاه بوده اند كه مباهله، فضيلت سترگى براى اهل كساء است.
از ديگر مواردى كه نشان مى دهد آيۀ مباهله براى صحابه كاملاً روشن بوده و هيچ كس كوچك ترين ترديدى در دلالت آيۀ يادشده بر افضليت اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام نداشته، حديث مناشده است. حديث مناشده هرچند از زبان اميرالمؤمنين بيان شده؛ اما شمول دلالت آن، به روشنى گسترۀ امامت حسنين عليهم السّلام
1) . فتح الباري: 60/7.
2) . ابن حجر مى نويسد: «وهذا الحديث أعنى حديث الباب دون الزيادة، روي عن النبي صلّى اللّٰه عليه وآله عن غير سعد من حديث عمر وعلى نفسه وأبي هريرة وابن عباس وجابر بن عبداللّٰه والبراء وزيد بن أرقم وأبي سعيد وأنس وجابر بن سمرة وحبشي بن جنادة ومعاوية وأسماء بنت عميس وغيرهم وقد استوعب طرقه ابن عساكر في ترجمة علي»؛ همان.
را نيز در برمى گيرد. اميرالمؤمنين عليه السّلام در ماجراى مناشده در شوراى شش نفره مى فرمايد:
نشدتكم باللّٰه، هل فيكم أحد أقرب إلى رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم في الرحم، ومن جعله رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم نفسه، وأبناءه أبناءه ونساءه نساءه غيري؟! قالوا: أللّهمَّ لا؛(1)
شما را به خدا سوگند مى دهم! كه آيا در ميان شما احدى هست كه از من به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم در خويشاوندى نزديك تر باشد، و كسى جز من وجود دارد كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم او را نفس (جان) خود بنامد، فرزندانش را فرزندان خود و زنانش را زنان خود قرار داده باشد؟ گفتند: به خدا نه.
تعدادى از عالمان بزرگ عامه مانند دارقطنى، ابن مردويه، ابن عبدالبرّ، حاكم نيشابورى، سيوطى، ابن حجر مكّى و متّقى هندى، حديث مناشده اميرالمؤمنين عليه السّلام در شوراى شش نفره را به اسانيد خود از ابوذرّ و ابوالطفيل روايت كرده اند.
در پايان سزاوار است تا به استدلال حضرت رضا عليه السّلام به آيۀ مباهله در پاسخ مامون عباسى نيز اشاره شود. شريف مرتضى رحمه اللّٰه در كتاب فصول مختارة(2)مى نويسد:
وحدّثني الشيخ أدام اللّٰه عزّه أيضاً قال: قال المأمون يوماً للرضا عليه السّلام:
«أخبرني بأكبر فضيلة لأميرالمؤمنين عليه السّلام يدلّ عليها القرآن». قال: فقال له الرضا عليه السّلام: «فضيلته في المباهلة: قال اللّٰه جلّ جلاله: (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ
مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ) .
فدعا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم الحسن والحسين عليهما السّلام فكانا ابنيه، ودعا فاطمة عليها السّلام فكانت - في هذا الموضع - نساءه، ودعا أميرالمؤمنين عليه السّلام فكان نفسه بحكم اللّٰه عزّ وجلّ.
وقد ثبت أنّه ليس أحد من خلق اللّٰه سبحانه أجلّ من رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم وأفضل، فوجب أن لا يكون أحد أفضل من نفس رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم بحكم اللّٰه عزّ وجلّ».
قال: فقال له المأمون: أليس قد ذكر اللّٰه الأبناء بلفظ الجمع، وإنّما دعا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم إبنيه خاصّة، وذكر النساء بلفظ الجمع، وإنّما دعا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم إبنته وحدها. فلِمَ لا جاز أن يذكر الدعاء لمن هو نفسه ويكون المراد نفسه في الحقيقة دون غيره، فلا يكون لأميرالمؤمنين عليه السّلام ما ذكرت من الفضل؟!.
قال: فقال له الرضا عليه السّلام: «ليس بصحيح ما ذكرت - يا أميرالمؤمنين - وذلك أنّ الداعي إنّما يكون داعياً لغيره، كما يكون الأمر آمراً لغيره، ولا يصحّ أنْ يكون داعياً لنفسه في الحقيقة، كما لا يكون آمراً لها في الحقيقة، وإذا لم يدعُ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم رجلاً في المباهلة إلّا أميرالمؤمنين عليه السّلام، فقد ثبت أنّه نفسه التي عناها اللّٰه تعالى في كتابه، وجعل حكمه ذلك في تنزيله».
قال: فقال المأمون: «إذا ورد الجواب سقط السؤال»؛(1)
شيخ مفيد - كه خداوند عزتش را پايدار كند - روايت كرد كه روزى مأمون به امام رضا عليه السّلام عرض كرد: «مرا از بزرگ ترين فضيلت اميرالمؤمنين عليه السّلام - كه قرآن بر آن دلالت دارد - آگاه كن». امام رضا عليه السّلام فرمود: «آن فضيلت اميرالمؤمنين عليه السّلام در مباهله است. خداوند مى فرمايد: (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ) ».
آنگاه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم حسن و حسين عليهما السّلام را فراخواند. اين دو بزرگوار پسران او بودند. و فاطمه عليها السّلام را خواند، پس در اين مقام [تنها] زن [در ميان اهل بيت] پيامبر بود، و اميرالمؤمنين عليه السّلام را خواند، پس به حكم خداوند عزّ وجلّ او نفس و جان پيامبر بود. و به تحقيق ثابت است كه احدى از آفريده هاى خداوند سبحان، بلند مرتبه تر و بافضيلت تر از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم نيست. پس به حكم خداوند عزّ وجلّ ثابت مى شود كه احدى بافضيلت تر از نفس پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم نخواهد بود؟».
مأمون به حضرت عرض كرد: «مگر نه اين است كه خداوند «ابناء» را به صيغه جمع آورده است، درحالى كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم به طور خاص دو فرزندش را فراخواند. همچنين خداوند «نساء» را به صيغه جمع ذكر كرده و پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم تنها دخترش را فراخوانده است. پس چرا جايز نيست بگوييم آنجا كه
1) . الفصول المختارة من العيون والمحاسن: 38. همچنين ر. ك: بحار الأنوار: 257/35 و 188/49-189 / ح 20.
خداوند به خواندن كسى كه نفس پيامبر است تذكر مى دهد، مراد واقعى خود پيامبر بوده نه غير او؟ در اين صورت در آنچه شما بيان كرديد فضيلتى براى اميرالمؤمنين عليه السّلام نخواهد بود؟».
امام رضا عليه السّلام به او فرمود: «آنچه گفتى صحيح نيست، چراكه دعوت كننده كسى است كه ديگرى را دعوت كند، چنان كه آمر كسى است كه به ديگرى امر كند [و اطلاق دعوت كننده به كسى كه] خود را دعوت مى كند در حقيقت صحيح نيست، چنان كه كسى كه به خود امر مى كند، واقعاً آمر نيست. و از آنجا كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم مردى غير از اميرالمؤمنين عليه السّلام را براى مباهله فرانخواند، ثابت مى شود كه او نفس پيامبر است كه خداى تعالى در كتاب خود اراده فرموده و اين حكم را در تنزيل قرآن براى او قرار داده است».
مأمون گفت: «چون چنين پاسخى آمد، سؤال و شبهه نيز از بين مى رود».
شيخ مفيد رحمه اللّٰه پس از بيان داستان مباهله مى فرمايد:
وفي قصّة أهل نجران بيانٌ عن فضل أميرالمؤمنين عليه السّلام، مع ما فيه من الآية للنبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، والمعجز الدّال على نبوّته.
ألا ترى إلى اعتراف النصارىٰ له بالنبوّة، وقطعه عليه السّلام على امتناعهم من المباهلة، وعِلمهم بأنّهم لو باهلوه لحلّ بهم العذاب، وثقته عليه وآله السلام بالظفر بهم والفلج بالحجّة عليهم، وأنّ اللّٰه تعالى حكم في آية المباهلة لأميرالمؤمنين عليه السّلام بأنّه نفس رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، كاشفاً بذلك عن بلوغه نهاية الفضل، ومساواته للنبيّ عليه وآله السّلام في الكمال والعصمة من الآثام، وأنّ اللّٰه جلّ ذكره جعله وزوجته وولديه - مع تقارب سنّهما - حجّة
لنبيّه عليه وآله والسلام وبرهاناً على دينه، ونصّ على الحكم بأنّ الحسن والحسين أبناؤه، وأنّ فاطمة عليها السّلام نساؤه المتوجّه إليهنّ الذِكر والخطاب في الدعاء إلى المباهلة والإحتجاج؟!
وهذا فضل لم يشركهم فيه أحد من الأُمة، ولا قاربهم فيه ولا ماثلهم في معناه، وهو لاحق بما تقدّم من مناقب أميرالمؤمنين عليه السّلام الخاصّة له، على ما ذكرناه؛(1)
داستان اهل نجران نشانگر فضيلتى از اميرالمؤمنين عليه السّلام است، به همراه نشانه اى براى پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم و معجزه اى كه بر نبوتش دلالت دارد.
آيا اعتراف نصرانيان به نبوت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم را نمى بينى. همچنين يقين پيامبر بر امتناع آن ها از مباهله و آگاهى نصرانيان از اينكه اگر مباهله كنند عذاب بر آن ها نازل خواهد شد؟ آيا مشاهده نمى كنى اعتماد حضرتش به پيروزى و برهان قاطع بر آنان و اينكه خداى تعالى در آيۀ مباهله حكم كرده كه اميرالمؤمنين عليه السّلام نفس پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم است و به واسطۀ اين حكم، از رسيدن اميرالمؤمنين عليه السّلام به نهايت فضل و مساوات با پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم در كمال و عصمت پرده برداشته است؟ و اينكه خداى تعالى او، همسر و دو فرزندش را - با سن كمشان - براى پيامبرش حجّت و براى دينش برهان قرار داده و به اين حكم تصريح كرده است كه حسن و حسين عليهما السّلام فرزندان پيامبرند و قصد خداوند از زنان كه در آيه بيان شده است، فاطمه عليها السّلام است؛ از اين رو براى
1) . الإرشاد: 169/1-170.
مباهله فراخوانده شد و مورد احتجاج مخاطب قرار گرفته است؟
اين فضيلتى است كه احدى از اين امت با ايشان شراكت ندارد و در اين معنا كسى همانند ايشان نخواهد بود. بر اساس آنچه ذكر شد، اين فضيلت به مناقب اختصاصى اميرالمؤمنين عليه السّلام ملحق مى گردد.
شيوۀ استدلال سيد مرتضى رحمة اللّٰه عليه نيز به همين صورت است. وى مى نويسد:
لا شبهة في دلالة آية المباهلة على فضل من دُعي إليها وجعل حضوره حجّة على المخالفين، واقتضائها تقدّمه على غيره؛ لأنّ النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم لا يجوز أن يدعو إلى ذلك المقام، ليكون حجّةً فيه، إلّامن هو في غاية الفضل وعلوّ المنزلة.
وقد تظاهرت الرواية بحديث المباهلة، وأنّ النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم دعا إليها أميرالمؤمنين وفاطمة والحسن والحسين عليهم السّلام، وأجمع أهل النقل وأهل التفسير على ذلك....
ونحن نعلم أنّ قوله: (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، لا يجوز أن يعني بالمدعو فيه النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم لأنّه هو الدّاعي، ولا يجوز أن يدعو الإنسان نفسه، وإنّما يصحّ أن يدعو غيره، كما لا يجوز أنْ يأمر نفسه وينهاها، وإذا كان قوله تعالى: (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) لابدّ أنْ يكون إشارةً إلى غير الرسول صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، وجب أن يكون إشارةً إلى أميرالمؤمنين عليه السّلام؛ لأنّه لا أحد يدّعي دخول غير أميرالمؤمنين وغير زوجته وولديه عليهم السّلام في المباهلة؛(1)
1) . الشافي في الإمامة: 254/2.
در اينكه دلالت آيۀ مباهله بر برترى كسى كه به آن دعوت شده و حضورش حجّتى بر مخالفان است ترديدى وجود ندارد و صاحب اين فضيلت اقتضاء تقدم بر ديگران را دارد؛ زيرا به خاطر وجود حجت در مباهله، جايز نيست كه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم براى آن مقام غير از كسانى كه در نهايت فضيلت و جايگاه والايى هستند افراد ديگرى را دعوت كند.
دربارۀ داستان مباهله، روايات روشنى وجود دارد. همانا پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم براى مباهله اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام را فراخواند كه عالمان حديثى و مفسران بر اين امر اتفاق نظر دارند....
و ما مى دانيم كه جايز نيست در عبارت (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، مراد از دعوت شده پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم باشد؛ زيرا ايشان دعوت كننده است و صحيح نيست كه انسان خود را دعوت كند؛ بلكه صحيح آن است كه ديگرى را دعوت كند، چنان كه اين تعبير صحيح نيست كه انسان به خود امر و نهى كند، چنانچه اگر فراز (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ناگزير به كسى غير از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم اشاره داشته باشد، ثابت مى شود كه اشاره آن به اميرالمؤمنين عليه السّلام است؛ زيرا احدى ادعا نكرده كه غير از اميرالمؤمنين و همسر و فرزندانش عليهم السّلام فرد ديگرى در مباهله شركت داشته است.
شيخ طوسى رحمه اللّٰه نيز در كتاب تلخيص الشافي مى نويسد:
أحد ما يستدلّ به على فضله عليه السّلام قوله تعالى: (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ...) ، إلى آخر الآية.
ووجه الدلالة فيها: أنّه قد ثبت أنّ النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم دعا أميرالمؤمنين وفاطمة والحسن والحسين عليهم السّلام إلى المباهلة، وأجمع أهل النقل والتفسير على ذلك، ولا يجوز أنْ يدعو إلى ذلك المقام ليكون حجّةً إلّامن هو في غاية الفضل وعلوّ المنزلة، ونحن نعلم أنّ قوله: (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، لا يجوز أن يعني بالمدعوّ فيه النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم؛ لأنّه هو الداعي، ولا يجوز أن يدعو الإنسان نفسه، وإنّما يصحّ أن يدعو غيره، كما لا يجوز أنْ يأمر نفسه وينهاها.
وإذا كان قوله تعالى: (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، لابُدّ أن يكون إشارةً إلى غير الرسول، وجب أن يكون إشارةً إلى أميرالمؤمنين عليه السّلام؛ لأنّه لا أحد يدّعي دخول غير أميرالمؤمنين وغير زوجته وولديه عليهم السّلام في المباهلة؛(1)
يكى از آياتى كه با آن بر فضيلت اميرالمؤمنين عليه السّلام استدلال مى شود، آيه (فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ ... تا آخر آيه است.
وجه دلالت آيه چنين است: وقتى ثابت شد كه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم براى مباهله اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام را فراخواند و ثابت شد كه محدّثان و مفسّران بر آن اتفاق دارند؛ و از سويى ديگر معلوم شد كه بر پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم جايز نيست به جهت قرار گرفتن در مقام احتجاج و مباهله، غير از
1) . تلخيص الشافي: 6/3-7.
كسانى كه در نهايت فضيلتند و جايگاه والايى دارند، افراد ديگرى را دعوت كند. و ما مى دانيم كه جايز نيست در فقرۀ (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، مراد از مدعو پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم باشد؛ زيرا ايشان دعوت كننده است و جايز نيست كه انسان خود را دعوت كند، بلكه صحيح آن است كه ديگرى را دعوت كند؛ چنان كه صحيح نيست كسى خودش را امر به معروف و نهى از منكر نمايد. اين قسمت از آيه كه (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) نيز ناگزير به كسى غير از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم اشاره دارد. از همين رو ثابت مى شود كه منظور اين آيه اميرالمؤمنين عليه السّلام است؛ زيرا احدى ادعا نكرده كه غير از اميرالمؤمنين و همسر و فرزندانش، فرد ديگرى در مباهله شركت داشته است.
شيخ طوسى در تفسير آيۀ مباهله نيز مى نويسد:
واستدلّ أصحابنا بهذه الآية على أنّ أميرالمؤمنين عليه السّلام كان أفضل الصحابة من وجهين:
أحدهما: أنّ موضوع المباهلة ليتميّز المحقّ من المبطل، وذلك لا يصحّ أنْ يُفعل إلّا بمن هو مأمون الباطن، مقطوعاً على صحّة عقيدته، أفضل الناس عند اللّٰه.
والثاني: أنّه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم جعله مثل نفسه بقوله: (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ...) ؛(1)اصحاب ما به اين آيه بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السّلام بر صحابه استدلال مى كنند. كيفيت استدلال بر دو وجه است:
1) . التبيان في تفسير القرآن: 485/2.
نخست اينكه موضوع مباهله براى جداسازى حق از باطل است و اقدام به آن صحيح نيست، مگر براى كسى كه پاك نهاد بوده، بر صحت عقيده اش قطع داشته و بافضليت ترين مردم نزد خدا باشد.
دوم اينكه پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم بر اساس فراز (أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، اميرالمؤمنين عليه السّلام را مَثَل نفس خود قرار داده است.
علّامه بياضى نيز در بيان وجه دلالت آيۀ مباهله بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السّلام مى نويسد:
ولأنّه مساو للنبيّ الذي هو أفضل، في قوله (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) والمراد: المماثلة، لامتناع الإتّحاد؛(1)
همانا حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام بر اساس عبارت (وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) ، با پيامبر - كه افضل [بندگان] است - مساوى است و مراد از آيه، مثل هم بودن است؛ چراكه يكى بودن دو نفر ممكن نيست.
خواجه نصيرالدين طوسى، فراز (أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) را به عنوان يكى از دلايل افضليت اميرالمؤمنين عليه السّلام بر صحابه مى شمارد و علّامه حلّى در شرح سخن خواجه مى نويسد:
هذا هو الوجه الثالث الدالّ على أنّه عليه السّلام أفضل من غيره، وهو قوله تعالى: (فَقُلْ تَعٰالَوْا... (نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ) . واتّفق المفسّرون كافّة أنّ الأبناء إشارة إلى الحسن والحسين عليهما
1) . الصراط المستقيم: 210/1.
السّلام، والنساء إشارة إلى فاطمة عليها السّلام، والأنفس إشارة إلى عليٍّ عليه السّلام.
ولا يمكن أن يقال: إنّ نفسهما واحدة؛ فلم يبق المراد من ذلك إلّا المساوي، ولا شكّ في أنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم أفضل الناس، فمساويه كذلك أيضاً؛(1)
اين وجه سوم است كه بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السّلام بر ديگران دلالت دارد و آن آيه شريف (فَقُلْ تَعٰالَوْا ... (نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ...) است.
از سويى تمامى مفسّران اتفاق نظر دارند كه «ابناء» در آيه به حسن و حسين عليهم السّلام، و «نساء» به فاطمه عليها السلام، و «أنفس» به على عليه السّلام اشاره دارد.
از طرفى ديگر نمى توان گفت كه نفس آن دو بزرگوار (حضرت رسول اكرم و اميرالمؤمنين عليهما السّلام) يكى است، پس وجهى باقى نمى ماند جز اينكه بگوييم مراد از آن تساوى است و شكى نيست كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم بافضليت ترين مردم است؛ پس آن كس كه با او مساوى است نيز اين گونه خواهد بود.
علّامه حلّى در جايى ديگر مى نويسد:
أجمع المفسّرون على أنّ (أَبْنٰاءَنٰا) إشارة إلى الحسن والحسين، و (أَنْفُسَنٰا) إشارة إلى عليّ عليه السّلام. فجعله اللّٰه نفس محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، والمراد المساواة، ومساوي الأكمل الأَوْلى بالتصرّف، أكمل وأوْلى بالتصرّف.
وهذه الآية أدلّ دليل على علوّ رتبة مولانا أميرالمؤمنين عليه السّلام؛ لأنّه
1) . كشف المراد: 411.
تعالى حكم بالمساواة لنفس رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، وأنّه تعالى عيّنه في استعانة النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم في الدعاء. وأيّ فضيلة أعظم من أن يأمر اللّٰه نبيّه بأن يستعين به على الدعاء إليه والتوسّل به؟! ولمن حصلت هذه المرتبة؟!(1)
مفسّران اجماع دارند بر اينكه «ابناءنا» در آيه به حسن و حسين عليهما السّلام و «أنفسنا» به على عليه السّلام اشاره دارد. پس خداوند او را جان محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم قرار داد، و مراد از آن بيان مساوات ميان پيامبر و حضرت امير است و كسى كه با فرد اكمل و داراى حق تصرف مساوى باشد، اكمل و اولى به تصرف خواهد بود.
اين آيه محكم ترين دليل بر جايگاه رفيع مولانا اميرالمؤمنين عليه السّلام است؛ زيرا خداى تعالى به مساوات ايشان با پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم حكم كرده و او را براى يارى پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم در دعا معين فرموده است؛ از همين رو كدام فضيلت بالاتر از آن است كه خداوند به پيامبرش دستور مى دهد تا وى از كسى كمك بطلبد و به او متوسّل شود و اين مقام براى چه كسى حاصل شده است؟!
برخى از عالمان عامه نيز به دلالت داستان مباهله بر «احبّ الناس بودن اهل بيت عليهم السّلام» نزد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم اعتراف كرده اند. قاضى بيضاوى در تفسير آيۀ مباهله مى نويسد:
أي يدع كلّ منّا ومنكم نفسه وأعزّة أهله وألصقهم بقلبه إلى المباهلة؛(2)
هريك از ما و شما جان خود و عزيزترين افراد خانوده و نزديك ترين اشخاص به قلب و جانش را براى مباهله دعوت كند.
شهاب الدين خفاجى(1)نيز در حاشيه بر عبارت قاضى بيضاوى مى نويسد:
ألصقهم بقلبه، أي أحبّهم وأقربهم إليه؛(2)
نزديك ترين اشخاص به دل خود، يعنى محبوب ترين و نزديك ترين افراد به ايشان.
و نيز مى گويد:
قوله: وإنّما قدّمهم...، يعني: أنّهم أعزّ من نفسه، ولذا يجعلها فداءً لهم، فلذا قدّم ذكرهم اهتماماً به. وأمّا فضل آل اللّٰه والرسول فالنهار لا يحتاج إلى دليل؛(3)
سخن او كه مى گويد: و همانا ايشان را مقدم داشت...، يعنى ايشان از جان او عزيزتر بودند، به همين جهت نفس خود را فداى ايشان قرار داد. پس بر همين اساس ذكر ايشان را به خاطر اهتمام به همين جهت مقدم داشته است. اما فضل و برترى آل اللّٰه و آل الرسول مانند روز روشن است و نياز به دليل ندارد.
خطيب شربينى(4)و شيخ سليمان جمل(5)نيز در اين باره بيان مشابهى دارند.
ملّا على قارى نيز در مرقاة المفاتيح مى نويسد:
فنزّله منزلة نفسه لما بينهما من القرابة والأخوّة؛(1)
پس او را به خاطر قرابت و اخوتى كه ميان ايشان بود، در جايگاه نفس خويش قرار داد.
آلوسى نيز در اين باره مى نويسد:
وإنّما ضمّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله إلى النفس الأبناء والنساء، مع أن القصد من المباهلة تبيّن الصادق من الكاذب وهو يختصّ به وبمن يباهله... وفي هذه القصة أوضح دليل على نبوّته صلّى اللّٰه عليه وآله، وإلّا لما امتنعوا عن مباهلته، ودلالتها على فضل آل اللّٰه ورسوله صلّى اللّٰه عليه وآله ممّا لا يمتري فيها مؤمن؛(2)
پيامبر خدا و اميرالمؤمنين عليه السّلام را به خويش ضميمه نمود و ابناء و نساء را به خود منسوب ساخت، درحالى كه غرض از ماجراى مباهله، تنها رسوايى دروغ گو بود؛ بنابراين متمايز ساختن شخص راستگو، تنها به پيامبر خدا و همراهان او اختصاص يافت... در اين ماجرا، روشن ترين دليل بر نبوت آن حضرت آشكار گرديد؛ زيرا اگر پيامبر نبود، طرف مقابل از مباهله نمى هراسيد. همچنين اين آيه بر فضيلت آل اللّٰه و آل رسول اللّٰه دلالت دارد، همان گونه كه هيچ مؤمنى در اين مطلب ترديد نخواهد كرد.
كاشانى نيز مى نويسد:
إنّ لمباهلة الأنبياء تأثيراً عظيماً سببه اتّصال نفوسهم بروح القدس وتأييد اللّٰه إيّاهم به، وهو المؤثّر بإذن اللّٰه في العالم العنصري، فيكون انفعال العالم العنصري منه كانفعال بدننا من روحنا بالهيئات الواردة عليه، كالغضب، والحزن، والفكر في أحوال المعشوق، وغير ذلك من تحرّك الأعضاء عند حدوث الإرادات والعزائم، وانفعال النفوس البشريّة منه كانفعال حواسّنا وسائر قوانا من هيئات أرواحنا، فإذا اتّصل نَفسٌ قُدسيٌ به، كان تأثيرها في العالم عند التوجّه الإتصالي بتأثير ما يتّصل به، فتنفعل أجرام العناصر والنفوس الناقصة الإنسانية منه بما أراد.
ألمْ تَر كيف انفعلت نفوس النصارى من نفسه عليه السّلام بالخوف، وأحجمت عن المباهلة وطلبت الموادعة بقبول الجزية؟(1)
همانا مباهله انبياء تأثير عظيمى دارد و سبب آن اتصال نفوس ايشان به روح قدسى و تأييد ايشان از سوى خدا به اين روح قدسى است و آن به اذن خداوند در عالم عنصرى (مادى) تأثير مى كند انفعال عالم ماده نيز از آن، همانند انفعال بدن ما از روحمان است، در حالات مختلفى كه بر آن عارض مى شود؛ مانند خشم، اندوه، تفكر دربارۀ معشوق و غير آن از تحرك اعضاء به هنگام حادث شدن اراده و عزم. و انفعال نفوس بشرى از آن همچون انفعال حواس و ساير قواى ما از حالات روحمان است.
1) . ر. ك: محاسن التأويل (تفسير قاسمى): 328/2؛ تفسير روح البيان: 45/2؛ تفسير ابن عربي: 131/1-132؛ تفسير الآلوسي: 192/3.
پس چنانچه نفس قدسى به آن متصل شود، تأثير آن نفس در عالم به هنگام ايجاد توجه اتصالى تأثير چيزى است كه به آن وصل مى شود. پس اجرام عناصر و نفوس ناقص انسانى به آنچه او اراده كرده از آن منفعل مى گردد.
آيا نديدى كه نفوس نصرانيان چگونه از نفس پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم منفعل و ترسان شد و از مباهله پرهيز كردند و قرارداد صلح را با پذيرش جزيه طلبيدند؟
نتيجۀ سخن اينكه بر اساس آيۀ مباهله و اعترافى كه از سوى اهل سنّت در اين باره صورت گرفته است، اين آيه يكى از ادلّۀ قطعى افضليّت و برترى حسنين عليهما السّلام بر ديگر صحابه است و با توجّه به پذيرش قاعدۀ قبح تقدم مفضول به افضل، به قطع و يقين اين دو بزرگوار همچون پدر بزرگوارشان اميرالمؤمنين عليه السّلام افضل از ديگران بوده و شايستگى امامت پس از اميرالمؤمنين عليه السّلام را خواهند داشت.
منظور از آيۀ تطهير، اشاره به آيۀ ذيل است:
(إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ؛
همانا خداوند هر ناپاكى و پليدى را از اهل بيت دور گردانده و آنان را پاك و پاكيزه قرار داده است.
آيۀ تطهير يكى از مهمترين ادلّۀ اثبات عصمت اهل بيت عليهم السّلام است و بيانگر مهمترين فضيلتى است كه تنها به اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله اختصاص دارد.
بزرگان عامه در بيان شأن نزول آيۀ تطهير، روايات متعددى را نقل كرده اند كه نشان
مى دهد آيۀ يادشده تنها در موردِ حضرات صديقۀ كبرا، اميرالمؤمنين على بن ابى طالب و حسنين عليهم السّلام نازل گرديده است. از آنجا كه بحث آيۀ تطهير به صورت مستقل در اين نوشتار مطرح شده است؛ از اين رو در اين مقام تنها به برخى روايات وارد شده اشاره مى كنيم. صاحبان و شارحان صحاح، سنن، تاريخ، تفسير و ديگر كتب به نقل و شرح اين واقعه پرداخته اند كه در ادامه به عبارات برخى از اين عالمان مى پردازيم.
حدّثنا عبداللّٰه، حدّثني أبي، ثنا عبداللّٰه بن نمير، قال: ثنا عبدالملك، يعني ابن أبي سليمان، عن عطاء بن أبي رباح، قال: حدّثني من سمع أم سلمة تذكر أنّ النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم كان في بيتها، فأتته فاطمة ببرمة فيها خزيرة، فدخلت بها عليه، فقال لها: أدعي زوجك وابنيك، قالت: فجاء علي والحسين والحسن فدخلوا عليه فجلسوا يأكلون من تلك الخزيرة وهو على منامة له على دكان، تحته كساء له خيبري، قالت: وأنا أصلّي في الحجرة، فأنزل اللّٰه عزّ وجلّ هذه الآية: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ، قالت: فأخذ فضل الكساء فغشاهم به، ثمّ أخرج يده فألوى بها إلى السماء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وخاصّتي فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً، أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وخاصّتي فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً». قالت: فأدخلت رأسي البيت، فقلت، وأنا معكم يا رسول اللّٰه، قال: «إنّك إلى خير، إنّك إلى خير»؛(1)
1) . مسند أحمد: 292/6. همچنين ر. ك: فضائل الصحابة: 587/2 / ح 994؛ تاريخ مدينة دمشق: 205/13؛ تفسير الثعلبي: 42/8؛ شواهد التنزيل: 128/2 / ح 760؛ تفسير ابن كثير: 492/3.
احمد بن حنبل به سند خود از عطاء بن ابى رباح روايت كرده است كه شخصى از امّ سلمه شنيده بود كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم در منزل امّ سلمه بود؛ در اين هنگام فاطمه عليها السّلام با ديگى سنگى كه در آن خزيره (نوعى سوپ) بود، وارد شد. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به فاطمه فرمود: همسر و دو پسرت را دعوت نما.
امّ سلمه مى گويد: على، حسن و حسين عليهم السّلام آمدند و نشستند و مشغول خوردن غذا شدند. سپس پيامبر خدا در جاى خواب خويش، نشست و يك عباى خيبرى زير آن حضرت بود. امّ سلمه مى گويد: من در آن اتاق نماز مى خواندم كه ناگهان آيۀ (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) نازل شد. سپس پيامبر خدا گوشه عبا را بر سر فاطمه، حسنين و على كشيد و دست خود را بيرون آورده و به آسمان بلند كرد و عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت و خواص من هستند؛ پس پليدى را از آنان دور كن و آنان را كاملاً پاك و پاكيزه ساز. خداوندا، اينان اهل بيت و خواص من هستند؛ پس پليدى را از ايشان دور كن و آنان را كاملا پاك گردان». امّ سلمه مى گويد: من سرم را داخل اتاق كردم و عرضه داشتم: اى پيامبر خدا، آيا من نيز با شما (اهل بيت) هستم؟ فرمود: «تو عاقبت به خير هستى، توعاقبت به خير هستى».
حدّثنا عبداللّٰه، حدّثني أبي، ثنا عفان، ثنا حماد بن سلمة، قال: ثنا علي بن زيد، عن شهر بن حوشب، عن أم سلمة أنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم قال
لفاطمة: «إئتينى بزوجك وابنيك» فجاءت بهم، فألقى عليهم كساء فدكياً، قال: ثمّ وضع يده عليهم ثمّ قال: «أللّهمَّ إنّ هؤلاء آل محمّد، فاجعل صلواتك وبركاتك على محمّد وعلى آل محمّد، إنّك حميد مجيد». قالت أم سلمة: فرفعت الكساء لأدخل معهم، فجذبه من يدي وقال: «إنّك على خير»؛(1)
احمد بن حنبل به سند خود از امّ سلمه روايت كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم به فاطمه عليها السّلام فرمود: «همسر و دو پسرت را نزد من بياور». حضرت فاطمه سلام اللّٰه عليها به آنان خبر داد و آنان نيز آمدند. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم كسايى فدكى بر روى آنان انداخت، سپس دست خود را بر سر آنان قرار داد و عرضه داشت: «خداوندا، اينان آل محمّد هستند، پس صلوات و بركات خود را بر محمّد و آل محمّد فرو فرست. به درستى كه تو سزاوار ستايش و بزرگوار هستى». امّ سلمه مى گويد: من كساء را بالا زدم تا همراه آنان باشم؛ اما پيامبر خدا عبا را از دست من كشيد و فرمود: «تو زن خوبى هستى».
حدّثنا عبداللّٰه، حدّثني أبي، ثنا يحيى بن حماد، ثنا أبوعوانة، ثنا أبوبلج، ثنا عمرو بن ميمون، قال: إنّي لجالس إلى ابن عباس، إذ أتاه تسعة رهط فقالوا:
يا ابن عباس، إمّا أن تقوم معنا، وإمّا أن تخلونا هؤلاء. فقال ابن عباس: «بل أقوم معكم». قال: وهو يومئذٍ صحيح قبل أن يعمىٰ. قال: فابتدءوا فتحدّثوا
1) . مسند أحمد: 323/6.
فلا ندري ما قالوا. قال: فجاء ينفض ثوبه ويقول: أفّ وتفّ، وقعوا في رجل له عشرٌ. وقعوا في رجل... قال: وأخذ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم ثوبه فوضعه على عليّ وفاطمة وحسن وحسين، فقال: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) »؛(1)
احمد بن حنبل به سند خود از عمرو بن ميمون نقل كرده است كه گفت: من در محضر ابن عباس نشسته بودم كه نُه نفر نزد او آمدند و گفتند: اى ابن عباس، برخيز تا با ما همراه شوى يا اينكه اطرافيانت را مرخص كن. ابن عباس گفت: «همراه شما مى آيم». اين جريان مربوط به روزهايى بود كه ابن عباس هنوز بينايى خود را از دست نداده و سالم بود. آن جماعت، كلام را آغاز كرده و با ابن عباس صحبت مى كردند؛ اما ما نمى دانستيم چه مى گويند. پس از مدتى ابن عباس آمد درحالى كه پيراهنش را تكان مى داد و مى گفت: «اف بر شما! آنان بر شخصى خرده مى گرفتند كه داراى ده منقبت است!... از شخصى خرده مى گرفتند كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم پوشش خود را گرفت و بر سر على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام قرار داد و فرمود: خداوند اراده كرده تا تنها پليدى را از شما اهل بيت دور سازد و شما را پاك و پاكيزه گرداند».
1) . مسند أحمد: 330/1-331. اين حديث در بسيارى از مصادر معتبر اهل سنّت آمده و سند آن نيز نزد آنان معتبر است. ر. ك: تاريخ مدينة دمشق: 101/42-102؛ البداية والنهاية: 373/7-374؛ المناقب (خوارزمى): 125-127 / ح 140. حاكم نيشابورى به اسناد خود در مستدرك، جلد 3، صفحه 132-133، از عبداللّٰه بن أحمد اين حديث را نقل كرده و در آخر حديث مى نويسد: «هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه بهذه السياقة».
حدّثنا أبوبكر بن أبي شيبة ومحمّد بن عبداللّٰه بن نمير - واللّفظ لأبي بكر - قالا حدّثنا محمّد بن بشر، عن زكريا، عن مصعب بن شيبة، عن صفيّة بنت شيبة قالت: قالت عائشة: خرج النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم غداة وعليه مرط مرحّل(1)من شعر أسود. فجاء الحسن بن على فأدخله، ثمّ جاء الحسين فدخل معه، ثمّ جاءت فاطمة فأدخلها، ثمّ جاء عليّ فأدخله، ثمّ قال:
(إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ؛(2)ابوبكر بن ابى شيبه و محمّد بن عبداللّٰه بن نمير نقل كرده اند (البته لفظ حديث مطابق نقل ابوبكر است) كه محمّد بن بشر، از زكريا، از مصعب بن شيبه، از صفيه دختر شيبه نقل كرده اند كه عايشه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم صبحگاهان در حالى از منزل خارج شد كه عبايى با نقش ونگار و بافته شده از پشم سياه به تن داشت. سپس حسن بن على عليهما السّلام آمد و حضرت او را وارد عبا نمود. سپس حسين عليه السّلام آمد و همراه ايشان داخل گرديد. بعد فاطمه عليها السّلام آمد و حضرت او را هم وارد نمود و آنگاه على عليه السّلام آمد و پيامبر خدا او را نيز وارد عبا نمود؛ آنگاه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله آيۀ (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) را قرائت فرمود.
حدّثنا عبد بن حميد، أخبرنا عفان بن مسلم، أخبرنا حماد بن سلمة، أخبرنا علي بن زيد، عن أنس بن مالك: أنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم كان يمرّ بباب فاطمة ستّة أشهر إذا خرج لصلاة الفجر، يقول: «الصلاة يا أهل البيت، (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ». هذا حديث حسن غريب من هذا الوجه. إنّما نعرفه من حديث حمّاد بن سلمة. وفي الباب عن أبي الحمراء معقل بن يسار وأم سلمة؛(1)
عبد بن حميد به سند خود از انس بن مالك روايت كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، هرگاه براى نماز صبح از منزل خارج مى شد، به مدت شش ماه از درب خانه فاطمه عليها السّلام عبور مى كرد و مى فرمود: «اى اهل بيت، نماز، (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ». اين حديث حَسن است، اما كمتر كسى به نقل آن پرداخته است، به طورى كه ما آن را تنها از طريق حماد بن سلمه مى شناسيم. البته از ابوحمراء، معقل بن يسار و امّ سلمه نيز رواياتى به همين مضمون نقل شده است.
أنس بن مالك - رضي اللّٰه عنه - أنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم كان يمرّ بباب فاطمة إذا خرج إلى الصلاة حين نزلت هذه الآية، قريباً من ستّة أشهر، يقول: «الصلاة أهل البيت: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ
1) . سنن الترمذي: 31/5. همچنين ر. ك: منتخب مسند عبد بن حميد: 367-368 / ح 1223.
وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ». أخرجه الترمذي؛(1)
انس بن مالك گويد: آنگاه كه آيۀ تطهير نازل شد، پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم نزديك به شش ماه به هنگام خروج براى نماز، از درِ خانۀ فاطمه عليها السّلام مى گذشت و مى فرمود: اى اهل بيت، وقت نماز است، (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) . اين روايت را ترمذى نقل كرده است.
(حدثنا) أبوالعباس محمد بن يعقوب، ثنا الربيع بن سليمان المرادي وبحر بن نصر الخولاني، (قالا) ثنا بشر بن أحمد المحبوبي بمرو، ثنا سعيد بن مسعود، ثنا عبيداللّٰه بن موسى، انا زكريا بن أبي زائدة، ثنا مصعب بن شيبة، عن صفية بنت شيبة، قالت: حدثتني أم المؤمنين عائشة رضي اللّٰه عنها قالت: خرج النبي صلّى اللّٰه عليه وآله غداة وعليه مرط مرجل من شعر أسود، فجاء الحسن والحسين، فأدخلهما معه، ثمّ جاءت فاطمة، فأدخلها معهما، ثمّ جاء علي، فادخله معهم، ثم قال: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) . هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه؛
عايشه مى گويد: روزى پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله روانداز [يا چيزى شبيه عبا] از جنس موى سياه در بر داشت. در اين هنگام، حسن و حسين وارد شدند و همراه
1) . جامع الأصول في أحاديث الرسول: 156/9 / ح 6704.
پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله زير روانداز جاى گرفتند. سپس فاطمه و پس از آن على نيز وارد شدند و به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله ملحق شدند. در اين هنگام پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) . اين حديث، به شرط شيخين صحيح است درحالى كه شيخين آن را روايت نكرده اند.
حدّثنا أبوالعباس محمّد بن يعقوب، أنبأ العباس بن الوليد بن مزيد، أخبرني أبي قال: سمعت الأوزاعي يقول: حدّثني أبوعمار قال: حدّثني واثلة بن الأسقع رضي اللّٰه عنه قال: جئت أريد علياً رضي اللّٰه عنه، فلم أجده.
فقالت فاطمة رضي اللّٰه عنها: «إنطلق إلى رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم يدعوه، فاجلس». فجاء مع رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم فدخل ودخلت معهما قال:
فدعا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم حسناً وحسيناً فأجلس كلّ واحد منهما على فخذه وأدنى فاطمة من حجره وزوجها، ثمّ لفّ عليهم ثوبه وأنا شاهد فقال: «(إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) . أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي». هذا حديث صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه؛(1)
ابوعباس محمّد بن يعقوب به سند خود از واثلة بن اسقع روايت كرد كه گفت: به دنبال كارى در پى على آمدم؛ اما او را نيافتم. فاطمه سلام اللّٰه عليها فرمود: نزد پيامبر
1) . المستدرك على الصحيحين: 416/2.
خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم رفته است تا او را دعوت كند. بنشين [تا بيايند]. على عليه السّلام همراه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم آمد و داخل شد و من نيز به همراه ايشان وارد شدم. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم حسن و حسين عليهما السّلام را فراخواند و هريك از آنان را بر ران خود نشاند و فاطمه عليها السّلام و شوهرش را به خود نزديك كرد. سپس پوشش خود را بر روى آنان كشيد. من نگاه مى كردم، آنگاه اين آيه را قرائت كرد: «(إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) » و عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت من هستند».
اين حديث بر مبناى مسلم صحيح است، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند.
حدّثنا أبوالعباس محمّد بن يعقوب، ثنا العباس بن محمّد الدوري، ثنا عثمان بن عمر، ثنا عبدالرحمن بن عبداللّٰه بن دينار، ثنا شريك بن أبي نمر، عن عطاء بن يسار، عن أم سلمة رضي اللّٰه عنها أنّها قالت: في بيتي نزلت هذه الآية: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ) . قالت: فأرسل رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم إلى عليّ وفاطمة والحسن والحسين رضوان اللّٰه عليهم أجمعين، فقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي». قالت أم سلمة: يا رسول اللّٰه، ما أنا من أهل البيت؟ قال: «إنّك أهلي خير وهؤلاء أهل بيتى، أللّهمَّ أهلي أحقّ».
هذا حديث صحيح على شرط البخاري ولم يخرجاه؛(1)
1) . همان: 416/2.
ابوعباس محمّد بن يعقوب به سند خود از امّ سلمه رضي اللّٰه عنها نقل كرده است كه آيۀ (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ) در منزل من نازل شد. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم به دنبال على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السّلام فرستاد و آنگاه عرضه داشت: «بار الها، اينان اهل بيت من هستند». امّ سلمه عرضه داشت: اى پيامبر خدا، آيا من از اهل بيت شما نيستم؟ فرمود: «تو اهل من و زن خوبى هستى، ولى اهل بيت من اينان هستند. خداوندا، اهل من سزاوارترند».
اين حديث بر مبناى رجال بخارى صحيح است، ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند.
أنبأنا جماعة عن أسعد بن روح، أخبرتنا فاطمة بنت عبداللّٰه، أخبرنا ابن ريذة، أخبرنا سليمان بن أحمد، حدّثنا أبوخليفة، حدّثنا أبوالوليد الطيالسي، حدّثنا عبدالحميد بن بهرام، حدّثنا شهر، سمعت أم سلمة تقول:
جاءت فاطمة غدية بثريد لها تحملها في طبق، حتّى وضعتها بين يديه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم.
فقال [لها]: أين إبن عمك؟ قالت: هو في البيت. قال: أدعيه، [وائتيني بابنيّ] قالت: فجاءت تقود ابنيها، كلّ واحد منهما في يد، وعليّ يمشي في أثرها، [حتّى دخلوا على رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم] فأجلسهما في حجره، وجلس عليّ على يمينه، وجلست فاطمة عن يساره.
[قالت أم سلمة:] فأخذت من تحتي كساء كان بساطنا على المنامة في البيت، ببرمة فيها خزيرة، فجلسوا يأكلون من تلك البرمة، وأنا أصلّي في
تلك الحجرة، فنزلت هذه الآية: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ، فأخذ فضل الكساء، فغشّاهم، ثمّ أخرج يده اليمنىٰ من الكساء، وألوى بها إلى السماء، ثمّ قال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وحامّتي» قالت: فأدخلت رأسي، فقلت: يا رسول اللّٰه، وأنا معكم؟ قال:
«أنت إلى خير»، مرّتين. رواه الترمذي مختصراً، وصحّحه من طريق الثوري، عن زبيد، عن شهر بن حوشب؛(1)
جماعتى از اسعد بن روح، از فاطمه دختر عبداللّٰه، از ابن ريذه، از سليمان بن احمد، از ابوخليفه، از ابووليد طيالسى، از عبدالحميد بن بهرام، از شهر [بن حوشب] نقل كرده اند كه امّ سلمه مى گفت: فاطمه عليها السّلام صبحگاهان با ظرفى خزيره (نوعى سوپ) كه در طبقى حمل مى كرد، وارد شد و آن را در مقابل پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم گذارد. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به فاطمه عليها السّلام فرمود: «پسر عمويت كجاست؟». عرضه داشت: او در منزل است. فرمود: «او را دعوت كن و دو فرزندم را نيز نزد من بياور». امّ سلمه مى گويد: حضرت فاطمه عليها السّلام هريك از پسرانش را با يك دست گرفته و با خود مى آورد و على عليه السّلام نيز به دنبال ايشان بود تا اينكه بر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم وارد شدند. سپس پيامبر خدا حسنين عليهما السّلام را در آغوش گرفت و بر روى پاى مبارك خود نشاند. على عليه السّلام را نيز در سمت راست و فاطمه عليها السّلام را در سمت چپ خود نشاند. امّ سلمه گويد: من از زير خود عبايى كه به هنگام خواب زيراندازمان بود را برداشته و براى خوردن غذاى خزيره
1) . سير أعلام النبلاء: 346/10-347.
پهن ساختم. آن بزرگواران بر روى آن نشسته و از آن غذا مى خوردند و من در اتاق ديگرى نماز مى خواندم كه اين آيه نازل شد: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) . پيامبر گوشۀ عبا را گرفت و ايشان را پوشاند. سپس دست راست خود را از كساء بيرون آورد و به سمت آسمان بالا برد و عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل بيت و نزديكان خاص من هستند».
امّ سلمه گويد: سرم را داخل بردم و عرض كردم: اى پيامبر خدا، آيا من نيز با شما هستم؟ پيامبر دوبار فرمود: «تو عاقبت به خير هستى». ترمذى اين حديث را به صورت مختصر روايت كرده است و آن را از طريق ثورى، از زبيد، از شهر بن حوشب صحيح دانسته است.
پس از نقل روايات فوق، نكات زير را مى توان به دست داد:
نكتۀ نخست: رواياتى كه بيانگر آن است كه آيۀ تطهير تنها در شأن اهل بيت پيامبر وارد شده است، از سوى محدثان برجستۀ عامه روايت گرديده و از سند قوى برخوردار است. در اين مختصر، به بررسى سند روايات يادشده نمى پردازيم؛ زيرا پيش از اين به صورت مفصل به واكاوى اسناد روايات يادشده همت گماشتيم، بنابراين تنها به سخن ابن حجر اشاره خواهيم كرد كه مى نويسد:
وصحّ أنّه جعل على هؤلاء كساء وقال: «أللّهمَّ هؤلاء أهل بيتي وحامّتي، أي خاصّتي. أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً». فقالت أم سلمة: وأنا معهم؟ قال: «إنّك على خير». وفي رواية أنّه قال بعد «تطهيراً»: «أنا حرب لمن حاربهم، وسلم لمن سالمهم، وعدوّ لمن عاداهم». وفي أخرىٰ ألقىٰ عليهم كساء ووضع يده عليهم، ثمّ قال: «أللّهمّ، إنّ هؤلاء آل محمّد، فاجعل
صلواتك وبركاتك على آل محمّد، إنّك حميد مجيد»؛(1)
صحيح است كه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم اينان (اهل بيت) عليهم السّلام را زير عبا قرار داد و عرضه داشت: «پروردگارا، اينان اهل بيت و نزديكان خاص من هستند.
ناپاكى را از ايشان دور ساز و آن ها را كاملا پاك گردان». امّ سلمه گفت: آيا من نيز از ايشان هستم؟ پيامبر فرمود: «تو زن خوبى هستى». در روايتى ديگر نيز آمده است كه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم پس از واژه «تطهيراً» فرمود:
«من با هر آن كس كه با اهل بيتم دشمنى كند، دشمنم و با هر آنكه با ايشان در صلح باشد، در صلحم». بر اساس روايت ديگر، عبا را روى ايشان انداخت و دست خويش را بر آنان نهاد و سپس عرض كرد: «بار الها، همانا اينان آل محمّد هستند؛ پس صلوات و بركات خود را بر آل محمّد قرار ده و به درستى كه تو سزاوار ستايش و بزرگوار هستى».
نكتۀ دوم: مراد از اهل بيت پيامبر خدا در روايات يادشده، به روشنى مشخص شده است. از ظاهر، بلكه از نص روايات يادشده استفاده مى شود كه آيۀ تطهير تنها در شأن حضرت صديقۀ كبرا، اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام نازل گرديده است، به ويژه آنكه پيامبر خدا به صراحت تأكيد فرموده كه «اينان اهل بيت من هستند». مفسران عامه نيز به اين مهم تصريح نموده اند. طبرى به سند خود از ابوسعيد خدرى نقل مى كند كه گفت:
قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم: «نزلت هذه الآية في خمسة: فيّ، وفي علي، وحسن، وحسين، وفاطمة، (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ
1) . الصواعق المحرقة: 422/2-423.
أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ؛(1)پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم فرمود: اين آيه دربارۀ پنج نفر نازل شده است: دربارۀ من، على، حسن، حسين و فاطمه عليهم السّلام كه (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) .
طبرى در جاى ديگر به سند خود مى نويسد:
قال سعد رضي اللّٰه عنه: قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم حين نزل عليه الوحي، فأخذ علياً وابنيه وفاطمة رضي اللّٰه عنهم، فأدخلهم تحت ثوبه، ثمّ قال:
«ربّ هؤلاء أهلي وأهل بيتي»؛(2)
سعد بن ابى وقاص گفت: پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم هنگام نزول اين آيه، على، فرزندانش و فاطمه عليهم السّلام را گرفت و زير پوشش خود برد و سپس عرضه داشت: «خداوندا، اينان اهل و اهل بيت من هستند».
پس بر اساس روايت هاى پيش گفته، اين آيه اختصاص به پنج تن آل عبا دارد و آنانى كه غير از اين پنج نور مقدس را داخل در آيۀ تطهير دانسته اند، بايد براى مدّعاى خود دليل بياورند.
آرى، برخى بدون دليل همسران پيامبر را داخل در اين آيه دانسته اند و حال آنكه ام سلمه و عايشه كه هر دو همسر پيامبرند، بر اساس رواياتى كه گذشت، خود را مشمول آيه ندانسته و پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به آنان اجازۀ ورود به زير عبا را نداد تا
در زمرۀ اهل بيت قرار گيرند. و از سوى ديگر، روايت ذيل كه از سوى ابن كثير نقل شده است، مى تواند در نفى همسران از اهل بيت پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله صريح باشد.
مسلم نيشابورى به سند خود، به روايتى از زيد بن ارقم پرداخته است. زيد بن ارقم به نقل جريانى از غدير خم پرداخته و مى نويسد:
قام فينا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم يوماً خطيباً بماء يدعى خمّاً، بين مكة والمدينة، فحمداللّٰه تعالى وأثنى عليه، ووعظ وذكر ثمّ قال: «أمّا بعد، ألا أيها الناس، فإنما أنا بشر يوشك أن يأتيني رسول ربّي فأجيب، وأنا تارك فيكم ثقلين: أوّلهما كتاب اللّٰه تعالى، فيه الهدى والنور، فخذوا بكتاب اللّٰه واستمسكوا به»، فحثّ على كتاب اللّٰه عزّ وجلّ ورغّب فيه، ثمّ قال: «وأهل بيتي، أذكّركم اللّٰه في أهل بيتي، أذكّركم اللّٰه في أهل بيتي» ثلاثاً، فقال له حصين: ومن أهل بيته يا زيد؟ أليس نساؤه من أهل بيته؟ قال: نساؤه من أهل بيته، ولكن أهل بيته من حَرُمَ الصدقة بعده، قال: ومَنْ هم؟ قال: هم آل علي وآل عقيل وآل جعفر وآل عباس رضي اللّٰه عنهم. قال: كلّ هؤلاء حرم الصدقة بعده؟ قال: نعم؛(1)
روزى پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم در كنار چشمه اى كه خم ناميده مى شود و بين مكه و مدينه قرار دارد، براى ايراد خطبه برخاست. پس از آن خداى تعالى را حمد و ثنا كرد و به موعظه مردم و ياد خدا پرداخت، سپس فرمود: «اى مردم، آگاه باشيد، به درستى كه من بشر هستم و نزديك است فرستاده پروردگارم [يعنى فرشته مرگ]
1) . صحيح مسلم: 122/7-123. همچنين ر. ك: مسند أحمد: 366/4-367؛ تفسير الآلوسي: 16/22.
به سوى من آيد و من به او پاسخ خواهم گفت و اين در حالى است كه من در ميان شما دو شىء گران بها به جا مى گذارم: نخستين آن دو، كتاب خداى تعالى است كه در آن هدايت و نور است. پس كتاب خدا را گرفته و بدان عمل كنيد و تمسّك جوييد».
پيامبر مردم را نسبت به آن تشويق و ترغيب كرد و سپس فرمود: «و اهل بيتم، شما را درباره اهل بيتم به خدا توجه مى دهم، شما را درباره اهل بيتم به خدا يادآورى مى دهم». پيامبر سه بار اين سخن را تكرار فرمود. حصين گفت: اى زيد، اهل بيت پيامبر چه كسانى هستند؟ آيا زنان پيامبر از اهل بيت او نيستند؟ گفت: زنان او از اهل بيت او هستند، اما اهل بيت او [در اين سخن پيامبر] كسانى هستند كه صدقه بر آنان حرام است. حصين گفت: آنان چه كسانى هستند؟ گفت: ايشان آل على، آل عقيل، آل جعفر و آل عباس. حصين گفت: آيا صدقه براى همه آنان حرام است؟ زيد گفت: بله.
روايت فوق، اشاره به ماجراى غدير خم دارد و در اين روايت بيان شده كه پيامبر خدا در اجتماع بزرگ حجاج، درحالى كه آخرين حج خويش را به جا مى آورده است، به روشنى از اهل بيت سخن گفته و مصداق آن را نيز براى مسلمانان روشن ساخته است تا آنجا كه راوى روايت فوق، تأكيد مى كند كه مراد از اهل بيت پيامبر خدا، همسران آن حضرت نيستند.
نكتۀ سوم: طبق رواياتى كه از ام سلمه نقل گرديد، پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به صراحت فرمودند كه همسرانشان از شمول آيه تطهير خارجند. بنابراين همسران پيامبر خدا مشمول آيه تطهير نبوده و عنوان اهل بيت نيز بر آنان صدق نخواهد كرد.
مانند روايتى كه در موردِ ام سلمه نقل گرديده، در موردِ عايشه نيز روايت شده و تفصيل اين روايات را در ذيل بحث آيه تطهير بيان نموده ايم.
نكتۀ چهارم: از سياق روايات ذكر شده، خصوصاً حديث اخيرى كه از عايشه نقل گرديد و نيز با اشاره به برخى احاديثى كه پيش از اين بيان داشتيم، استفاده مى شود كه ماجراى زير عبا گرفتن اهل بيت عليهم السّلام از سوى پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، تنها يكبار صورت نگرفته است و اين ماجرا علاوه بر منزل ام سلمه، در منزل عايشه نيز رخ داده است. همچنين از روايات پيشين استفاده مى شود كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در ملأ عام نيز بارها و بارها به درب منزل حضرت فاطمه سلام اللّٰه عليها مى فته و اهل آن خانه را با عنوان اهل بيت خطاب مى كرده است.
نكتۀ پنجم: هنگامى كه آيۀ تطهير براى اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام ثابت شود، امامت و خلافت آنان نيز ثابت مى گردد؛ زيرا آيۀ تطهير، هرگونه لغزش و خطائى را از حضرات اميرالمؤمنين و حسنين نفى نموده و اين نكته نشان مى دهد كه آنان معصوم از هرگونه خطا و اشتباهى هستند و هنگامى كه چنين اشخاصى باشند، خلافت و امامت به كسانى كه خطاكارند نخواهد رسيد؛ زيرا در اين صورت، تقدم مفضول بر فاضل لازم مى آيد. سيوطى مى نويسد:
أخرج ابن جرير وابن أبي حاتم عن قتادة رضي اللّٰه عنه في قوله: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ، قال: هم أهل بيت طهّرهم اللّٰه من السوء واختصهم برحمته. قال: وحدّث الضحّاك بن مزاحم رضي اللّٰه عنه أنّ نبي اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم كان يقول: «نحن أهل بيت طهّرهم اللّٰه. من شجرة النبوّة وموضع الرسالة ومختلف الملائكة وبيت الرحمة ومعدن العلم»؛(1)
1) . الدرّ المنثور: 199/5.
ابن جرير و ابن ابى حاتم از قتاده نقل كرده اند كه در ذيل آيۀ (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) گفت: مراد از اهل بيت كسانى هستند كه خداوند آن ها را از هر بدى پاك كرده و رحمت خود را مخصوص آنان گردانيده است. همچنين ضحّاك بن مزاحم نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم همواره مى فرمود: «ما اهل بيتى هستيم كه خدا ايشان را پاك گردانيده است. ما درخت نبوت، جايگاه رسالت، محل آمد و رفت ملائكه، خانه و جايگاه رحمت و معدن علم هستيم».
به روشنى از تفسير قتاده استفاده مى شود كه آيۀ تطهير بر عصمت دلالت دارد؛ بنابراين آيۀ تطهير در مقام نخست، بيانگر فضيلتى بى بديل براى اميرالمؤمنين و حسنين است و گوياى مقام عصمت آنان است و در مقام دوم، پس از اثبات افضليت و برترى آنان، خلافت و امامت آنان را نيز اثبات مى نمايد. از اين رو آيه تطهير در زمرۀ ادله امامت هر سه امام يادشده به كار مى رود، تا آنجا كه ابن كثير مى نويسد:
هذه النعمة، هذه الغنيمة، هذه الرحمة العميمة، هذه المزيّة، وهذه المرتبة العليّة؛(1)
اين مطلب [ثبوت آيۀ تطهير در شأن اهل بيت] از نعمت ها و رحمت هاى پروردگار است و مزيت بسيار برجسته اى است.
نكتۀ ششم: امام حسن و حضرت على بن حسين عليهما السّلام به فضيلت آيۀ تطهير اشاره كرده اند و خود را از مصاديق آن معرفى نموده اند؛ درحالى كه كوچكترين
1) . تفسير ابن كثير: 494/3-495.
اعتراضى به آنان نشده و اين نكته به خوبى نشان مى دهد كه مسلمانان صدر نخست، كاملاً به ثبوت آيۀ تطهير در شأن آنان آگاه بوده اند. ابن كثير مى نويسد:
وقد قال ابن أبي حاتم: حدّثنا أبي، حدّثنا أبوالوليد، حدّثنا أبوعوانة، عن حصين بن عبدالرحمن، عن ابن جميلة، قال: إنّ الحسن بن علي إستخلف حين قتل علي رضي اللّٰه عنهما، قال: فبينما هو يصلّي إذ وثب عليه رجل، فطعنه بخنجره، وزعم حصين أنه بلغه أن الذي طعنه رجل من بني أسد، وحسن رضي اللّٰه عنه ساجد. قال: فيزعمون أنّ الطعنة وقعت في وركه، فمرض منها أشهراً ثمّ برأ، فقعد على المنبر، فقال: «يا أهل العراق إتقوا اللّٰه فينا، فإنا أمراؤكم وضيفانكم، ونحن أهل البيت الذي قال اللّٰه تعالى: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ». قال: فما زال يقولها حتى ما بقي أحد من أهل المسجد إلّاوهو يحن بكاء؛(1)
ابن ابى حاتم به سند خود از ابوجميله نقل كرده است كه گفت: به هنگام شهادت اميرالمؤمنين على عليه السّلام، حسن عليه السّلام جانشين او شد. روزى حسن نماز مى خواند كه مردى به سوى او خيز برداشت و با خنجرش به او زد. حصين مى گفت:
به او خبر رسيده است كه آن كسى كه به امام حسن خنجر زد مردى از بنى اسد بوده و آن حضرت را در حال سجده زده است. آنان مى گفتند: ضربه به ران مبارك حضرت اثر كرده و سلامتى آن را از بين برده است. حضرت چند ماهى بر اثر آن ضربه مريض شدند، سپس بهبود يافتند و بر منبر نشستند و فرمودند: «اى اهل
1) . همان: 495/3. همچنين ر. ك: الصواعق المحرقة: 410/2.
عراق، دربارۀ ما از خدا پروا كنيد؛ زيرا ما اميران و ميهمانان شما هستيم. ما اهل بيتى هستيم كه خداى تعالى مى فرمايد: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ». امام حسن عليه السّلام به سخنرانى ادامه داد تا اينكه كسى در مسجد نماند جز اينكه صداى گريه اش بلند شد.
ابن كثير در جاى ديگر مى نويسد:
وقال السدّي عن أبي الديلم قال: قال علي بن الحسين رضي اللّٰه عنهما لرجل من أهل الشام: «أما قرأت في الأحزاب: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ؟». قال: نعم، ولأنتم هم؟ قال: «نعم»؛(1)
سدّى به نقل از ابوديلم مى نويسد: حضرت على بن حسين عليه السّلام به مردى از اهل شام فرمود: آيا در سورۀ احزاب، اين آيه را قرائت نكرده اى كه: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ؟ آن مرد عرض كرد: آرى، آيا شما همان اهل بيت هستيد؟ حضرت فرمودند: «بله».
نكتۀ قابل توجه آن است كه ابن كثير در صحت روايات فوق الذكر هيچ مناقشه اى نكرده است.
طبرى، ابومخنف و برخى ديگر از تاريخ نويسان برجسته نوشته اند كه برخى از رجال مشهور نيز به آيۀ تطهير استناد كرده و آن را بر اهل كساء تطبيق داده اند. عبداللّٰه بن عفيف كه از شخصيت هاى برجستۀ كوفه بود، پس از شهادت اباعبداللّٰه الحسين عليه السّلام، بر سخنرانى ابن زياد خرده گرفت و با استناد و استشهاد به آيۀ تطهير، ابن زياد را به جهت به شهادت
1) . تفسير ابن كثير: 495/3. همچنين ر. ك: الصواعق المحرقة: 655/2-656.
رساندن حضرت سيدالشهدا عليه السّلام مرتد معرفى كرد و همين امر سبب شد تا وى را به طرز فجيعى به شهادت برسانند. خوارزمى در مقتل الحسين عليه السّلام مى نويسد:
ولما جيء برأس الحسين إلى عبيداللّٰه... نادى في الناس، فجمعهم في المسجد الأعظم، ثمّ خرج ودخل المسجد وصعد المنبر، فحمد اللّٰه وأثنى عليه، فكان من بعض كلامه أن قال: الحمد للّٰه الذي أظهر الحقّ وأهله، ونصر أميرالمؤمنين وأشياعه وقتل الكذّاب ابن الكذّاب. قال: فما زاد على هذا شيئاً حتّى وثب إليه عبداللّٰه بن عفيف الأزدي ثمّ العامري - أحد بني والبة - وكان من رؤساء الشيعة وخيارهم؛ وكان قد ذهبت عينه اليسرىٰ يوم الجمل والأخرىٰ يوم صفين؛ وكان لا يكاد يفارق المسجد الأعظم يصلّي فيه إلى الليل ثمّ ينصرف إلى منزله، فلمّا سمع مقالة ابن زياد، وثب إليه وقال: يابن مرجانة، إنّ الكذّاب وابن الكذّاب أنت وأبوك ومن استعملك وأبوه يا عدوّ اللّٰه ورسوله، أتقتلون أبناء النبيين وتتكلّمون بهذا الكلام على منابر المسلمين؟
فغضب عبيداللّٰه بن زياد، وقال: مَن المتكلّم؟ فقال: أنا المتكلّم يا عدوّ اللّٰه! أتقتل الذريّة الطاهرة الذين قد أذهب اللّٰه عنهم الرجس في كتابه، وتزعم أنّك على دين الإسلام؟ واغوثاه! أين أولاد المهاجرين والأنصار لينتقموا من هذا الطاغية، اللعين ابن اللعين على لسان رسول اللّٰه ربّ العالمين؟ فازداد غضب ابن زياد حتى انتفخت أوداجه، فقال: عليّ به... فقال عبيداللّٰه، إضربوا عنقه، فضُربت وصُلب؛(1)
1) . مقتل الحسين (خوارزمى): 52/2-55. همچنين ر. ك: تاريخ الطبري: 351/4؛ الكامل في التاريخ: 82/4-83؛ مقتل الحسين (ابومخنف): 207؛ الفتوح: 123/5.
وقتى سر [مبارك حضرت امام] حسين عليه السّلام را نزد عبيداللّٰه بن زياد آوردند... در ميان مردم جار زده شد و مردم را در مسجد اعظم جمع نمودند. آنگاه ابن زياد از منزل خارج گشت و به مسجد داخل شد و بالاى منبر رفت، خدا را حمد و ثنا گفت و قسمتى از سخنانش چنين بود: حمد خدايى را كه حق و اهل آن را پيروز كرد و اميرالمؤمنين (يزيد) را يارى كرد و بلند آوازه ساخت و دروغ گو پسر دروغ گو را كشت. در اين هنگام پيش از آنكه ابن زياد سخنى بگويد، عبداللّٰه بن عفيف اَزدى عامرى - يكى از بنى والبه - به سوى او خيز برداشت. وى از سران و برگزيدگان شيعه بود و چشم چپ خود را در جنگ جمل و چشم ديگرش را در جنگ صفين از دست داده بود و بيشتر وقت خود را در مسجد اعظم سپرى مى كرد و تا شب نماز مى خواند و سپس به منزلش باز مى گشت. وقتى كه گفتار ابن زياد را شنيد، به سوى او خيز برداشت و گفت: اى پسر مرجانه، به درستى كه تو و پدرت و آن كه تو را بر سر كار آورده و پدرش، دروغ گو و پسر دروغ گو هستيد. اى دشمن خدا و پيامبر خدا! آيا فرزندان پيامبران را مى كشيد و اين گونه بر منبرهاى مسلمانان سخن مى گوييد؟ عبيداللّٰه بن زياد خشمگين شد و پرسيد: سخن گو كيست؟ عبداللّٰه بن عفيف گفت:
اى دشمن خدا، من سخن گو هستم! آيا فرزندان پاكى را مى كشيد كه خداوند در كتابش به تحقيق ناپاكى را تنها از آنان دور ساخته است، با اين حال گمان مى كنى كه بر دين اسلام هستى؟ اى خداى فرياد رس! كجايند فرزندان مهاجران و انصار كه از اين سركش انتقام بگيرند؟ از اين كسى كه خودش و پدرش در گفتار رسول پروردگار عالميان مورد لعن قرار گرفته اند؟ غضب ابن زياد بيشتر شد تا اينكه رگ هاى گردنش متورّم شد و گفت: او را نزد من بياوريد... آنگاه فرمان داد تا گردن عبداللّٰه بن عفيف زده شود. پس گردنش را زدند و به دار آويختند.
عبداللّٰه بن عفيف به صراحت آيۀ تطهير را بر اهل كساء تطبيق داده و تأكيد مى كند كه اين آيه تنها به اهل كساء تعلق دارد.
در روايت ديگرى احمد بن حنبل مى نويسد:
حدّثنا عبداللّٰه، حدّثني أبي، ثنا أبوالنضر هاشم بن القاسم، ثنا عبدالحميد؛ يعني ابن بهرام، قال: حدّثني شهر بن حوشب، قال: سمعت أم سلمة زوج النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم حين جاء نعى الحسين بن علي لعنت أهل العراق فقالت: قتلوه قتلهم اللّٰه، غرّوه وذلّوه لعنهم اللّٰه، فإنّي رأيت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم جاءته فاطمة غدية ببرمة قد صنعت له فيها عصيدة تحمله في طبق لها حتى وضعتها بين يديه. فقال لها: «أين ابن عمّك؟». قالت: هو في البيت. قال: «فاذهبي فادعيه وائتني بإبنيه». قالت: فجاءت تقود ابنيها كلّ واحد منهما بيد وعلي يمشي في أثرهما حتى دخلوا على رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم، فأجلسهما في حجره، وجلس علي عن يمينه، وجلست فاطمة عن يساره. قالت أم سلمة: فاجتبذ من تحتى كساء خيبرياً كان بساطاً لنا على المنامة في المدينة، فلفّه النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم عليهم جميعاً، فأخذ بشماله طرفي الكساء وألوى بيده اليمنىٰ إلى ربّه عزّ وجلّ. قال: «أللّهمَّ أهلي أذهب عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيراً. أللّهمَّ أهل بيتي أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً. أللّهمَّ أهل بيتي أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً».
قلت: يا رسول اللّٰه، ألست من أهلك؟ قال: «بلى، فادخلي في الكساء».
قالت: فدخلت في الكساء بعد ما قضى دعاءه لابن عمه علي وابنيه وابنته
فاطمة رضي اللّٰه عنهم؛(1)احمد بن حنبل به سند خود از ام سلمه همسر پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم شنيدم كه هنگام دريافت خبر شهادت حسين بن على، اهل عراق را لعنت كرد و گفت: او را كشتند، خداوند آنان را بكشد. به او نيرنگ زدند و او را خوار كردند. خداوند آنان را لعنت كند؛ چراكه ديدم فاطمه عليها السّلام يك روز صبح با ظرفى سنگى كه در آن براى پيامبر عصيده اى [نوعى غذا] درست كرده بود و بر طبقى حمل مى كرد، نزد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم آمد و آن را در مقابل ايشان قرار داد. پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم به او فرمود: پسر عمويت كجاست؟ عرض كرد: در منزل است. پيامبر فرمود: «برو او را دعوت كن و فرزندانت را به اينجا بياور». حضرت فاطمه سلام اللّٰه عليها [رفت و] بازگشت درحالى كه دست هركدام از حسنين عليهما السّلام را با يكى از دستان خود گرفته و آن ها را به دنبال خود مى كشيد. اميرالمؤمنين على عليه السّلام نيز به دنبال آنان مى آمد تا اينكه بر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم وارد شدند. پيامبر، حسنين عليهما السّلام را به آغوش گرفته و بر پاى مبارك خود نشاند. على عليه السّلام را در سمت راست و فاطمه عليها السّلام را در سمت چپ خود نشاند. پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم از زير من عبايى خيبرى را كه در جاى خواب و زيراندازمان بود، برداشت و آن را بر روى همۀ آنان كشيد و با دست چپ، دو طرف عبا را گرفته و دست راست خود را به سوى پروردگارش عزّ وجلّ بلند كرد و عرضه داشت: «اينان اهل من هستند.
1) . مسند أحمد: 298/6. همچنين ر. ك: شواهد التنزيل: 110/2-112 / ح 741 و 743؛ تاريخ مدينة دمشق: 142/14 با اسنادى متفاوت.
بار الها، ناپاكى را از اهل من دور ساز و ايشان را كاملا پاك گردان. خداوندا، ناپاكى را از اهل بيتم دور ساز و ايشان را كاملا پاك گردان. بار الها، اهل بيت مرا از ناپاكى دور ساز و ايشان را كاملا پاك گردان». من به پيامبر عرض كردم: اى پيامبر خدا، آيا من از اهل شما نيستم؟ فرمود: «بله داخل عبا بيا». من داخل عبا شدم بعد از آنكه دعاى پيامبر در حق پسرعمويش على و دو فرزندش و دخترش فاطمه عليهم السّلام تمام شده بود.
از ديگر آياتى كه در راستاى اثبات امامت دو امام همام حسنين عليهما السّلام قرار مى گيرد، آيۀ شريف مودّت است.
پيش از اين، در بحثى مفصل، پيرامون متون مختلف، شأن نزول، اعتبار و دلالت آيه پرداخته شد؛ از اين رو به مانند آيۀ مباهله، با توجه به مقتضاىِ ارتباط اين آيه با امامت امامان عليهم السّلام به بحثى اجمالى مى پردازيم.
احاديث ذيل اين آيۀ شريف، ازسوى عالمان بزرگ و در كتب معتبر آنان به دست داده شده است كه از آن ميان مى توان به محمد بن اسماعيل بخارى اشاره نمود. وى در صحيح خود مى نويسد:
حدثنا محمّد بن بشّار، حدثنا محمّد بن جعفر، حدثنا شعبة، عن عبدالملك بن ميسرة قال: سمعت طاوساً، عن ابن عباس رضي اللّٰه عنهما: أنه سئل عن قوله: (إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) ، فقال سعيد بن جبير: قربى آل محمّد صلى اللّٰه عليه و [آله] وسلّم. فقال ابن عباس: عجلت! إنّ النبي صلّى اللّٰه
عليه وآله لم يكن بطن من قريش إلّاكان له فيهم قرابة. فقال: «إلّا أن تصلوا ما بيني وبينكم من القرابة»؛(1)
محمّد بن بشار به سند خود از طاووس نقل مى كند كه از ابن عباس دربارۀ آيۀ «إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» پرسيده شد. سعيد ابن جبير گفت: قربى، آل محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله هستند.
ابن عباس به سعيد بن جبير گفت: عجله كردى! همانا هيچ قبيله اى در قريش نيست مگر آنكه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله در ميان آن ها خويشاوندى دارد. آنگاه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «در اين صورت موظفيد كه به خاطر خويشاوندى كه ميان من و شما است، صله رحم كنيد».
ترمذى از ديگر صاحبان صحاح شش گانه و در زمرۀ ناقلان شأن نزول آيه است.
وى همين حديث را با همين سند نقل كرده و سند آن را حسن و صحيح دانسته است.(2)
احمد بن حنبل نيز در مسند خود همين عبارت را با همين سند و به دو طريق نقل كرده است. وى در يكى از اين طرق مى نويسد:
حدّثنا عبداللّٰه، حدّثني أبي، ثنا يحيى، عن شعبة، حدّثني عبدالملك بن ميسرة، عن طاووس، قال: أتى ابن عبّاس رجل فسأله. وسليمان بن داوود، قال: أخبرنا شعبة، أنبأني عبدالملك، قال: سمعت طاووساً يقول: سأل رجل
ابن عبّاس المعنى عن قوله عزّ وجلّ: (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) ، فقال سعيد بن جبير: قرابة محمّد صلّى اللّٰه عليه و [آله] وسلّم. قال ابن عبّاس: عجلت! إنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله لم يكن بطن من قريش إلّا لرسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله فيهم قرابة فنزلت: (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) إلّاأنْ تصلوا قرابة ما بيني وبينكم؛(1)
احمد بن حنبل به سند خود از طاووس نقل مى كند كه: مردى نزد ابن عباس رفت و از او پرسيد. [در سندى ديگر] سليمان بن داوود گويد: شعبه از عبدالملك روايت كرد كه طاووس مى گفت: شنيدم مردى از ابن عباس معناى آيۀ (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) را پرسيد، آنگاه سعيد بن جبير گفت: منظور خويشاوندىِ محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله است. ابن عباس گفت: عجله كردى! همانا هيچ قبيله اى در قريش نيست مگر آنكه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله در ميان آن ها خويشاوندى دارد، آنگاه آيۀ (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ...) نازل شد و شما موظفيد كه به خاطر خويشاوندى ميان من و شما، صله رحم كنيد.
بر اساس اين حديث، ابن عباس گفت سعيد بن جبير در مصداق، ذوى القربى را ردّ مى كند. سعيد بن جبير معتقد است كه خويشاوندان پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله مصداق «ذوى القربىٰ» هستند؛ اما ابن عباس به وى مى گويد در اين باره عجله كردى و به اشتباه
1) . مسند أحمد: 229/1. ابن حبان همين روايت را با همين سند و متن در صحيحش، جلد 14، صفحه آورده است. بسيارى از تفاسير نيز اين حديث را نقل كرده اند؛ از جمله: ر. ك: تفسير البغوي: 124/4-125؛ أحكام القرآن (ابن عربى): 106/4؛ تفسير القرطبي: 21/16؛ تفسير ابن كثير: 121/4؛ الدرّ المنثور: 5/6-6؛ فتح القدير: 536/4.
نظر دادى؛ چراكه اگر مراد از «قربى» خويشاوندان پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله باشند، در اين صورت حكم آيه شامل تمامى قريش خواهد بود كه صحيح نيست.
احمد بن حنبل با سند ديگرى در كتاب مناقب علىّ بن أبى طالب، به نقل روايتى ديگر پرداخته، مى نويسد:
وفيما كتب إلينا محمّد بن عبداللّٰه بن سليمان الحضرمي يذكر أنّ حرب بن الحسن الطحان حدّثهم، قال: نا حسين الأشقر، عن قيس، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس، قال: لمّا نزلت (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) ، قالوا: يا رسول اللّٰه، من قرابتنا هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: «عليّ وفاطمة وابناهما عليهم السّلام»؛(1)
در آنچه محمّد بن عبداللّٰه بن سليمان حضرمى بر من نوشته يادآور شده كه حرب ابن حسن طحان به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه وقتى آيۀ (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) نازل شد، از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله سؤال شد كه خويشان شما چه كسانى هستند كه مودّتشان بر ما واجب شده است؟ پيامبر فرمودند: «على، فاطمه و فرزندانش عليهم السّلام».
در اين روايت، به روشنى مصداق حقيقى ذوى القرباى پيامبر معين شده است.
پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مصداق نزديكان خود را «اميرالمؤمنين، فاطمه و حسنين عليهم السّلام» دانسته اند.
1) . فضائل الصحابة: 669/2 / ح 1141.
همين روايت از سوى طبرانى در معجم كبير نقل شده است. وى مى نويسد:
حدّثنا محمّد بن عبداللّٰه، ثنا حرب بن الحسن الطحان، ثنا حسين الأشقر، عن قيس بن الربيع، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس رضي اللّٰه عنهما قال: لمّا نزلت (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) ، قالوا: يا رسول اللّٰه، ومن قرابتك هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: «علي وفاطمة وابناهما»؛(1)
محمّد بن عبداللّٰه به سند خود از ابن عباس روايت مى كند كه گفت: آنگاه كه آيۀ (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) نازل شد، به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله عرضه داشتند: نزديكان تو كه مودتشان بر ما واجب شده است چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمه و دو پسر ايشان».
حاكم نيشابورى نيز در مستدرك، ذيل آيۀ مودّت مى نويسد:
إنّما اتفقا في تفسير هذه الآية على حديث عبدالملك بن ميسرة الزرّاد، عن طاووس، عن ابن عباس أنّه في قربىٰ آل محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله؛(2)
1) . المعجم الكبير: 47/3 / ح 2641 و 351/11. همچنين ر. ك: مجمع الزوائد: 103/7 و 168/9؛ الكشّاف عن حقائق التنزيل: 467/3؛ تفسير الثعلبى: 37/8 و 310؛ شواهد التنزيل: 194/2 / ح 827؛ فتح القدير: 537/4؛ الإكمال في أسماء الرجال: 199. صاحب اكمال در آخر حديث مى نويسد: «إسناده حسن، لأجل الأشقر وقد وثقّه ابن معين».
2) . المستدرك على الصحيحين: 444/2.
در تفسير اين آيه متفقيم كه بر اساس حديث عبدالمك بن ميسره زرّاد، از طاووس، از ابن عباس، آيه دربارۀ آل محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله است.
عبدالملك بن ميسره زرّاد، همان كسى است كه بخارى حديث سعيد بن جبير از ابن عباس را از وى نقل كرده است. در حديث بخارى، به سعيد بن جبير نسبت داده شده بود كه وى همۀ خويشاوندان پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله را مصداق «قربىٰ» معرفى كرده و ابن عباس رأى وى را ناشى از عجله در اعلام نظر دانسته است.
امّا روشن شد كه اوّلا بر اساس حديث احمد بن حنبل در فضائل الصحابه و روايت طبرانى در معجم كبير، سعيد بن جبير به نقل از ابن عباس، از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله، را مصداق قربى اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين عليهم السّلام معرفى كرده است. و ثانياً حاكم نيشابورى تصريح مى كند كه بر اساس حديث عبدالملك بن ميسره، مراد از «قربىٰ» آل محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله است. اين موضوع به روشنى ميزان امانت دارى و دقت بخارى را در نقل احاديث نمايان مى سازد!
طبرى نيز در ميان راويان شأن نزول اين آيه جاى دارد. وى به چند روايت در اين باره پرداخته است. طبرى در يكى از اين روايات مى نويسد:
عن أبي الديلم قال: لمّا جيء بعليّ بن الحسين رضي اللّٰه عنهما أسيراً، فأقيم على درج دمشق، قام رجل من أهل الشام، فقال: الحمدللّٰه الذي قتلكم واستأصلكم وقطع قرني الفتنة. فقال له عليّ بن الحسين رضي اللّٰه عنه: «أ قرأت القرآن»؟ قال: نعم، قال: «أ قرأت آل حم»؟ قال: قرأت القرآن ولم أقرأ
آل حم. قال: «ما قرأت (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) »؟ قال: وإنّكم لأنتم هم؟ قال: «نعم»؛(1)
از ابوديلم نقل شده كه گفت: وقتى على بن حسين عليهما السّلام را به اسارت بردند و بر بلنداى دمشق قرار گرفت. مردى از اهل شام برخاست و گفت: حمد خداى راست كه شما را كشت و ريشه كن كرد و شاخ فتنه را بريد! حضرت على بن حسين عليهما السّلام به وى فرمود: «آيا قرآن خوانده اى؟» گفت: بله. حضرت فرمود: «آيا «آل حم» را خوانده اى»؟ گفت: قرآن خوانده ام، اما «آل حم» را قرائت نكرده ام.
حضرت فرمود: «آيا اين آيه را قرائت نكرده اى: (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) »؟ آن مرد گفت: آيا مراد آيه، شما هستيد؟ حضرت فرمودند: «بله».
هرچند اهل سنّت حضرت امام سجاد عليه السّلام را به عنوان امام معصوم قبول ندارند؛ اما با ديدى حداقلى، ايشان را به عنوان يكى از عالمان بزرگ امّت و تابعان به شمار مى آورند. بر اساس اين حديث، حضرت امام سجاد عليه السّلام براى معرفى خود به آيۀ مودّت استناد و استشهاد كرده و خويشتن را مصداق «ذوى القربى» معرفى مى كنند.
ابوحيّان نيز اين روايت را بدون هيچ مناقشه و خدشه اى در سند، به ارسال مسلّم روايت كرده است.(2)
بر اساس روايت هاى پيش گفته، دو مصداق براى «ذوى القربى» به دست داده شده است:
نخست تمامى خويشاوندان پيامبر، كه اين قول به سعيد بن جبير منتسب است، و ديگرى افراد مشخص و معينى از خويشاوندان پيامبر؛ يعنى اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا و دو اولاد ايشان عليهم السّلام. اين قول به روايات صريحى از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مستند است.
در ادامه، تذكر به اين نكته ضرورى است كه اقوال دربارۀ مصداق «قربى» در آيۀ مودّت به همين دو قول منحصر نيست و حق ستيزان، چنان كه در دلالت آيۀ ولايت، آيۀ تطهير، آيۀ مباهله و آيات ديگر خدشه كرده اند، دربارۀ آيۀ مودّت نيز وجوه نامربوط مختلفى را مطرح ساخته اند تا حقيقت همچنان در غبار شبهات مخفى بماند. در اين راستا، برخى واژۀ «قربى» را در آيه به معناى مصدرىِ آن اخذ كرده و گفته اند مراد از «قربىٰ»، نزديكى و اقتراب به خداوند است؛ يعنى اجر رسالت پيامبر كارهايى است كه مسلمانان را به خدا نزديك تر مى كند!(1)برخى ديگر نيز قائل شده اند كه اجر رسالت، مودّتِ هريك از مسلمانان با نزديكان خويش است؛ يعنى هرچند كه «قربى» در آيه به معناى نزديكان است نه به معناى اقتراب و نزديك شدن؛ اما مراد نزديكان مى تواند هريك از مسلمانان باشد نه فقط نزديكان پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله!(2)
اما بى اساس بودن اين گفته ها هويدا و روشن است؛ زيرا بر اساس روايات معتبر در منابع اهل سنّت، از سويى «قربىٰ» در آيۀ مودّت به معناى خويشاوندان است و هرگز معناى مصدرى (يعنى اقتراب) مورد نظر آيه نيست و از سويى ديگر، مصداق آن نزديكان پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله هستند، نه خويشاوندان هر مسلمان. اين دو نكته وجه اشتراك تمام رواياتى بود كه پيشتر مطرح شد.
اما بر اساس روايتى كه هيثم از ابوسعيد بن كليب شاشى نقل مى كند، براى يك عرب باديه نشين اين سؤال پيش مى آيد كه آيا مراد از «مودّة في القربىٰ» مودّت هريك از مسلمانان درباره نزديكان خويش است، و يا منظور مودّت با نزديكان پيامبر خداست؟
در اين روايت پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله تصريح مى كند كه مودّت با نزديكان ايشان به عنوان اجر رسالت قرار داده شده است. شاشى در مسند خود آورده است:
حدّثنا الحسن بن علي بن عفان، نا محمّد بن خالد، عن يحيى بن ثعلبة الأنصاري، عن عاصم بن أبي النجود، عن زر، عن عبداللّٰه، قال: كنّا مع رسول اللّٰه صلى اللّٰه عليه و [آله] وسلّم في مسير، فهتف به أعرابي بصوت جهوري:
يا محمّد، فقال رسول اللّٰه صلى اللّٰه عليه و [آله] وسلّم: «يا هناه». فقال: يا محمّد، ما تقول في رجل يحبّ القوم ولم يعمل بعملهم؟ قال: «المرء مع من أحبّ».
قال: يا محمّد، إلى من تدعو؟ قال: «إلى شهادة أن لا إله إلّااللّٰه، وأنّي رسول اللّٰه، وإقام الصلاة، وإيتاء الزكاة، وصوم رمضان، وحجّ البيت». قال: فهل تطلب على هذا أجراً؟ قال: «لا، إلّاالمودّة في القربىٰ». قال: أقربائي يا محمّد أم قرباؤك؟ قال: «بل قربائي». قال: هات يدك حتّى أبايعك،
فلا خير فيمن يودّك ولا يودّ قرباك؛(1)
حسن بن على بن عفان به سند خود از عبداللّٰه روايت كرده است كه در راهى با پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله همراه بوديم كه يك اعرابى (= عرب باديه نشين) با صداى بلند فرياد زد: اى محمّد! پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «چه مى گويى؟». اعرابى گفت: اى محمّد، نظرت دربارۀ مردى كه قومى را دوست دارد؛ اما عملش با اعمال آنان سازگار نيست چيست؟ پيامبر فرمود: «انسان با آن كس كه او را دوست دارد همراه مى شود». اعرابى گفت: اى محمّد، تو ما را به چه كسى مى خوانى؟ پيامبر فرمود: «به شهادت اين [حقيقت] كه خدايى به جز «اللّٰه» نيست و من پيامبر خدا هستم و نيز به اقامه نماز، پرداخت زكات، روزۀ ماه رمضان و حج خانۀ خدا». اعرابى گفت: آيا در برابر اين دعوت اجرى نيز مى طلبى؟ پيامبر فرمود: «نه، جز مودّت دربارۀ نزديكان». اعرابى گفت: [منظور شما از «قربىٰ»] نزديكان من است يا نزديكان خودت؟ پيامبر فرمود: «البته كه نزديكان خودم». اعرابى گفت: دست خود را پيش آر تا با تو بيعت كنم. خيرى نيست در كسى كه به شما مودّت داشته باشد؛ اما به نزديكان شما مودّت نكند.
طبرانى نيز در همين باره مى نويسد:
حدّثنا محمّد بن عبداللّٰه الحضرمي، ثنا محمّد بن الإستثناء، ثنا حسين الأشقر، ثنا نصير بن زياد، عن عثمان أبي اليقظان، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس قال: قالت الأنصار فيما بينهم لو جمعنا لرسول اللّٰه صلى اللّٰه عليه
1) . المسند الكبير (شاشى): 188/2 / ح 607.
و [آله] وسلّم مالاً فبسط يده لا يحول بينه وبين أحد، فأتوا رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله، فقالوا: يا رسول اللّٰه، إنّا أردنا أن نجمع لك من أموالنا، فأنزل اللّٰه عزّ وجلّ (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) فخرجوا مختلفين، فقال بعضهم: ألم تروا إلى ما قال رسول اللّٰه صلى اللّٰه عليه و [آله] وسلّم؟ وقال بعضهم: إنّما قال هذا لنقاتل عن أهل بيته وننصرهم...؛(1)
محمّد بن عبداللّٰه حضرمى، به سند خود از ابن عباس روايت كرد كه انصار در بين خود مى گفتند: اگر براى پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مالى جمع كنيم تا دست ايشان باز باشد، ميان او و كسى جدايى نمى افتد. پس به خدمت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله رفتند و عرضه داشتند: اى پيامبر خدا، ما قصد كرده ايم كه از اموال خود مقدارى براى شما جمع كنيم. آنگاه خداى عزّ وجلّ [در پاسخ به قصد آنان] اين آيه را نازل كرد كه:
«قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ» . پس آنان از نزد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله خارج شدند درحالى كه باهم اختلاف داشتند. برخى گفتند: آيا نمى بينيد كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله چه فرمود؟ و برخى گفتند: ايشان اين سخن را فرمود كه ما در حمايت از اهل بيت او بجنگيم و آنان را يارى رسانيم....(2)
1) . المعجم الكبير: 26/12-27؛ المعجم الأوسط: 49/6. همچنين ر. ك: مجمع الزوائد: 103/7؛ الدرّ المنثور: 6/6؛ مناقب علي بن أبي طالب عليه السّلام وما نزل من القرآن في علي عليه السّلام: 317 / ح 525.
2) . يكى از عهدهاى پيامبر با انصار اين بود كه آنان همان گونه كه از زن و فرزند خويش محافظت مى كنند، از اهل بيت رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم نيز حمايت و دفاع كنند؛ از اين رو حضرت صديقه كبرا سلام اللّٰه عليها در جريان غصب خلافت و مصادره فدك، خطاب به انصار مى فرمايد: معشر البقية، وأعضاد الملة، وحضنة الإسلام، ماهذه الغميزة في حقي، والسنة عن ظلامتي، أما كان رسول اللّٰه أمر بحفظ المرء في ولده؟... أبني قيلة، اهتضم تراث أبي وأنتم بمرأى ومسمع! تلبسكم الدعوة، ويشملكم الجبن، وفيكم العدة والعدد، ولكم الدار والجنن، وأنتم نخبة اللّٰه التي امتحن، ونحلته التي انتحل، وخيرته التي انتخب لنا أهل البيت؛ اى يادگاران زمان پيامبر، و اى ياوران دين و پناه دهندگان اسلام! اين چه سستى است در يارى من و چه ضعفى است در كمك به من و چه كوتاهى است درباره حق من و چه خوابى است كه در ظلم به من شما را فرا گرفته است؟! آيا رسول خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم پدرم نمى فرمود: «حرمت هركسى را نسبت به فرزندانش بايد نگاه داشت»؟... اى پسران قَيْلَه! در ارث پدرم به من ظلم شود، در حالى كه شما حال مرا مى بينيد و صداى مرا مى شنويد! نداى نصرت طلبى من به شما مى رسد، ترس شما را فراگرفته؟! و اين در حالى است كه شما تداركات و افراد براى دفاع از من داريد و شما بوديد كه جا و پناه داديد و شما كسانى هستيد كه به عنوان برگزيده و منتخب خدا براى ما اهل بيت انتخاب شده ايد؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابى الحديد): 215/16-216، با كمى اختلاف در برخى عبارات.
حاكم نيشابورى نيز مى نويسد:
حدثنا أبومحمّد الحسن بن محمّد بن يحيى بن أخي طاهر العقيقي الحسني، ثنا إسماعيل بن محمّد بن إسحاق بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين، حدثني عميّ عليّ بن جعفر بن محمّد، حدثني الحسين بن زيد، عن عمر بن عليّ، عن أبيه عليّ بن الحسين، قال: خطب الحسن بن عليّ الناس حين قتل عليّ، فحمد اللّٰه وأثنى عليه، ثمّ قال: «لقد قبض في هذه الليلة رجل لا يسبقه الأوّلون بعمل ولا يدركه الآخرون، وقد كان رسول اللّٰه صلى اللّٰه عليه و [آله] وسلّم يعطيه رايته، فيقاتل وجبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره، فما يرجع حتّى يفتح اللّٰه عليه، وما ترك على أهل الأرض صفراء ولا بيضاء إلّاسبعمائة درهم فضلت من عطاياه أراد أن
يبتاع بها خادماً لأهله». ثمّ قال: «أيّها الناس، من عرفني فقد عرفني ومن لم يعرفني فأنا الحسن بن علي، وأنا ابن النبىّ، وأنا ابن الوصي، وأنا ابن البشير، وأنا ابن النذير، وأنا ابن الداعي إلى اللّٰه بإذنه، وأنا ابن السراج المنير، وأنا من أهل البيت الذي كان جبريل ينزل إلينا ويصعد من عندنا، وأنا من أهل البيت الذي أذهب اللّٰه عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً، وأنا من أهل البيت الذي افترض اللّٰه مودّتهم على كلّ مسلم، فقال تبارك وتعالى لنبيّه صلّى اللّٰه عليه وآله: (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهٰا حُسْناً) فاقتراف الحسنة مودّتنا أهل البيت؛(1)
ابومحمّد حسن بن محمّد عقيقى حسنى به سند خود از على بن حسين [امام سجّاد عليه السّلام] روايت كرده است كه فرمود: حسن بن على عليهما السّلام به هنگام شهادت على عليه السّلام خطبه خواند، آنگاه خدا را حمد و ثنا گفت و فرمود: «به يقين در اين شب مردى رحلت كرده كه هيچ يك از پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفته و آيندگان به او نخواهند رسيد. همانا پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله پرچم خويش را به او عطا فرمود، پس در جنگ ها جبرئيل در سمت راست و ميكائيل در سمت چپ او مى جنگيدند و او باز نمى گشت تا اينكه خدا به واسطۀ ايشان گشايش و فتح حاصل مى فرمود. و هيچ [سكه] زرد و سفيدى از خود به جا نگذاشته جز هفتصد درهم كه
1) . المستدرك على الصحيحين: 172/3. همچنين ر. ك: السنن الكبرى (نسائي): 112/5 / ح 8408؛ خصائص اميرالمؤمنين (نسائي): 61؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابى الحديد): 30/16؛ تاريخ مدينة دمشق: 581/42؛ تاريخ اليعقوبي: 213/2.
از بخشش هاى ايشان باقى مانده است كه مى خواست با آن براى خانواده خود خادمى استخدام كند». سپس فرمود: «اى مردم، هر كه مرا مى شناسد، مى شناسد و هر كه مرا نمى شناسد، بداند كه من حسن بن على هستم. من پسر نبى شما و پسر وصى [پيامبرتان] هستم و پسر بشارت دهنده و انذاركننده ام. من فرزند كسى هستم كه به اذن خدا به سوى او دعوت مى فرمود. من فرزند سراج منيرم. من از اهل بيتى هستم كه جبرئيل به سوى ما نازل مى شود و از نزد ما بالا مى رود. من از اهل بيتى هستم كه خداوند ناپاكى را از ايشان دور ساخته و آنان را كاملاً پاك گردانيده است.
من از اهل بيتى هستم كه خداوند مودّتشان را بر همه مسلمانان واجب ساخته است، آنگاه كه خداى تبارك و تعالى به پيامبرش صلّى اللّٰه عليه وآله فرموده است: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا». پس نيكى كردن همان مودّت به ما اهل بيت است.
اين خطبۀ بسيار با اهميت است و مطالب و معارف مهمى را در بر دارد. خطبۀ فوق در منابع و متون فراوانى نقل شده است كه از آن جمله ابوالفرج اصفهانى است.
وى در مقاتل الطالبيين و با طرق متعدد مى نويسد:
حدّثني أحمد بن عيسى العجلي، قال: حدّثنا حسين بن نصر، قال: حدّثنا زيد بن المعذل، عن يحيى بن شعيب، عن أبي مخنف، قال: حدّثني أشعث بن سوار، عن أبي إسحاق السبيعي، عن سعيد بن رويم.
وحدّثني عليّ بن إسحاق المخرمي وأحمد بن الجعد، قالا: حدّثنا عبداللّٰه بن عمر مشكدانة، قال: حدّثنا وكيع، عن إسرائيل، عن أبي إسحاق، عن عمرو بن حبشي.
وحدّثني عليّ بن إسحاق، قال: حدّثنا عبداللّٰه بن عمر، قال: حدّثنا عمران بن عيينة، عن الأشعث عن أبي إسحاق، موقوفاً.
وحدّثني محمّد بن الحسين الخثعمي، قال: حدّثنا عبّاد بن يعقوب، قال:
حدّثنا عمرو بن ثابت، عن أبي إسحاق، عن هبيرة بن بريم، قال:
قال عمرو بن ثابت: كنت أختلف إلى أبي إسحاق السبيعي سنة، أسأله عن خطبة الحسن بن علي، فلا يحدّثني بها، فدخلت إليه في يوم شات وهو في الشمس وعليه برنسه كأنّه غول، فقال لي: من أنت؟ فأخبرته، فبكى وقال:
كيف أبوك؟ كيف أهلك؟ قلت: صالحون. قال: في أيّ شيء تردّد منذ سنة؟ قلت: في خطبة الحسن بن عليّ بعد وفاة أبيه.
قال: حدّثني هبيرة بن بريم، وحدّثني محمّد بن محمّد الباغندي ومحمّد بن حمدان الصيدلاني، قالا: حدّثنا إسماعيل بن محمّد العلوي، قال: حدّثني عمّي عليّ بن جعفر بن محمّد، عن الحسين بن زيد بن عليّ بن الحسين بن زيد بن الحسن، عن أبيه، دخل حديث بعضهم في حديث بعض، والمعنى قريب، قالوا:
خطب الحسن بن عليّ بعد وفاة أميرالمؤمنين عليّ عليه السّلام فقال: لقد قُبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه الأوّلون بعمل، ولا يدركه الآخِرون بعمل. ولقد كان يجاهد مع رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله فيقيه بنفسه. ولقد كان يوجّهه برايته فيكتنفه جبرئيل عن يمينه، وميكائيل عن يساره، فلا يرجع حتّى يفتح اللّٰه عليه. ولقد توفّي في هذه الليلة التي عُرج فيها بعيسى بن مريم، ولقد توفّي فيها يوشع بن نون وصيّ موسى. وما خلّف صفراء
ولا بيضاء إلّاسبعمائة درهم بقيت من عطائه أراد أنْ يبتاع بها خادماً لأهله.
ثمّ خنقته العبرة، فبكى وبكى الناس معه.
ثمّ قال: أيّها الناس! من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني فأنا الحسن بن محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله، أنا ابن البشير، أنا ابن النذير، أنا ابن الداعي إلى اللّٰه عزّ وجلّ بإذنه، وأنا ابن السراج المنير، وأنا من أهل البيت الّذين أذهب اللّٰه عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً، والّذين افترض اللّٰه مودّتهم في كتابه إذ يقول:
(وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهٰا حُسْناً) فاقتراف الحسنة مودّتنا أهل البيت.
قال أبومخنف عن رجاله: ثمّ قام ابن عبّاس بين يديه فدعا الناس إلى بيعته، فاستجابوا له وقالوا: ما أحبّه إلينا وأحقّه بالخلافة؛ فبايعوه ثمّ نزل عن المنبر؛(1)
احمد بن عيسى عجلى، از حسين بن نصر، از زيد بن معذل، از يحيى بن شعيب، از ابومخنف، از أشعث بن سوار، از ابواسحاق سبيعى، از سعيد بن رويم اين روايت را نقل كرده اند.
همچنين على بن اسحاق مخرمى و احمد بن جعد، از عبداللّٰه بن عمر مشكدانه، از وكيع، از اسرائيل، از ابواسحاق، از عمرو بن حبشى روايت كرد.
همچنين به طريقى ديگر على بن اسحاق، از عبداللّٰه بن عمر، از عمران بن عيينه، از اشعث بن ابى اسحاق.
1) . مقاتل الطالبيين: 32-33.
و همچنين محمّد بن حسين خثعمى، از عبّاد بن يعقوب، از عمرو بن ثابت، از ابواسحاق، از هبيرة بن بريم روايت كرد كه عمرو بن ثابت گفت: من در سالى نزد ابواسحاق سبيعى رفت و آمد مى كردم و درباره خطبه حسن بن على عليهما السّلام از او مى پرسيدم، اما آن را براى من نقل نمى كرد. اما در يك روز سرد زمستانى بر او وارد شدم درحالى كه او در آفتاب ايستاده بود و كلاه بر سر داشت... به من گفت: تو كه هستى؟ خودم را معرفى كردم. او گريه كرد و گفت: پدر و خانواده ات در چه حالى هستند؟ گفتم خوبند. گفت: امسال در ارتباط با چه مسأله اى پيش من مى آمدى؟ گفتم درباره خطبه حسن بن على عليهما السلام كه پس از رحلت پدرش صلوات اللّٰه وسلامه عليه ايراد كرد.
گفت هبيرة بن بريم، از محمّد بن محمّد باغندى و محمّد بن حمدان صيدلانى (و اين دو)، از اسماعيل بن محمّد علوى روايت كردند كه گفت: عمويم على بن جعفر بن محمّد، از حسين بن زيد بن على بن حسين بن زيد بن حسن، از پدرش - حديث برخى از اينان با حديث برخى ديگر آميخته شده، اما معنا به هم نزديك است - گفتند: حسن بن على عليهما السّلام پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السّلام خطبه خواند و فرمود: «به تحقيق در اين شب مردى رحلت كرده كه هيچ يك از پيشينيان بر او سبقت نگرفته و هيچ يك از آيندگان در عمل به او نخواهند رسيد.
به راستى او همراه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله جهاد كرده و با جان خويش از ايشان محافظت مى نمود. پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله او را با پرچم خويش فرستاد، درحالى كه جبرئيل از راست و ميكائيل از چپ از ايشان محافظت مى كردند و او باز نمى گشت تا اينكه خداوند بر او گشايش حاصل كند. به تحقيق او در اين شب رحلت فرمود كه
عيسى در آن عروج كرد و يوشع بن نون وصىّ موسى در اين روز رحلت كرد. ايشان رحلت كرد درحالى كه هيچ سكه زرد و سفيدى (دينار و درهمى) از خود باقى نگذاشت، هفتصد درهم كه از بخشش هاى ايشان اضافه مانده بود و مى خواست با آن براى خانواده اش خادمى استخدام كند».
سپس بغض كرد و گريست و مردم به همراه ايشان گريستند.
آنگاه فرمود: «اى مردم! هر كه مرا مى شناسد كه مى شناسد و هر كه مرا نمى شناسد بداند كه من حسن فرزند محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله هستم. من پسر بشارت دهنده (به رحمت خدا) و ترساننده (از عذاب او) هستم. من فرزند كسى هستم كه به اذن خداوند بندگان را به سوى او فرامى خواند. من پسر چراغ فروزان (هدايت) هستم و از اهل بيتى هستم كه خداوند هرگونه ناپاكى را از آنان دور ساخته و ايشان را كاملا پاك گردانيده است. [من از اهل بيتى هستم كه] خداوند در كتاب خود مودتشان را واجب كرده است، آنجا كه مى فرمايد: «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا»، پس منظور از انجام نيكى، مودّت ما اهل بيت است».
ابومخنف [به نقل] از برخى رجال خويش مى گويد: سپس ابن عباس از نزد آن حضرت برخاست و مردم را به بيعت با ايشان فراخواند و مردم به دعوت او پاسخ مثبت دادند و گفتند: هيچ كس نزد ما محبوب تر از او نيست و او براى خلافت شايستگى دارد؛ پس با ايشان بيعت كردند و سپس آن حضرت از منبر پايين آمد.
دو نكته مى توان از اين روايت استفاده نمود:
نكتۀ يكم: بر اساس اين روايت، امام مجتبى عليه السّلام مودّت اهل بيت عليهم السّلام را همان حسنه اى دانسته اند كه خداوند به واسطۀ آن، اعمال نيك بندگان را مضاعف
مى سازد. در تفاسير اهل سنّت نيز بر اين معنا تأكيد شده است. با توجه به اين نكته، مى توان روايت شريف «حبّ عليّ حسنة لا تضرّ معها سيئتة»(1)را تفسير اين آيه دانست؛ زيرا روشن است كه اگر خداوند اراده فرمايد كه كارهاى نيك بندگان مؤمن خود را مضاعف سازد و درجات آنان را بالا برد، هيچ گناه و سيئه اى نمى تواند در برابر حسنات مضاعف شده مقاومت كند.
نكتۀ دوم: نكته دومى كه از اين روايت استفاده مى شود، اقدام ابن عباس جهت اخذ بيعت از مردم براى امام حسن عليه السّلام است كه خود شاهدى بر بطلان روايت طاووس از ابن عباس است كه ابن عباس در آن، به ابن جبير نسبت عجله در تفسير آيۀ مودّت داده است.
به هرروى با توجه به رواياتى كه گذشت و بر اساس فرمايش امام سجاد عليه السّلام، علاوه بر اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا سلام اللّٰه عليهما، امام حسن و امام حسين عليهما السّلام مصداق قربىٰ و اهل بيت پيامبر و مودّت و اظهار محبت به آنان لازم است.
براى بررسى دلالت آيه مودّت بر امامت حسنين عليهما السّلام، بررسى نقش قرابت و نسب مى تواند در امامت و خلافت اين دو امام همام كارگشا باشد. در ادامه به بيان نكاتى پيرامون معناى مودّت، اثبات خواهيم كرد كه وجوب مودّت مستلزم وجوب اطاعت است و در گام بعدى خواهيم گفت كه وجوب محبّتِ مطلق نيز مستلزم عصمت
1) . كشف الغمّة: 92/1 (به نقل از فردوس الأخبار ديلمى)؛ ينابيع المودّة: 375/1 / ح 16 (به نقل ازخوارزمى) و 75/2 / ح 54 (به نقل از ديلمى)؛ النصائح الكافية: 94؛ نهج الإيمان: 449.
و افضليت بوده و شايستگى امام مجتبى و سيّدالشهدا عليهما السّلام براى امامت را ثابت مى كند.
بر اساس ادلّه و شواهد، قرابت با پيامبر اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله امتيازى است كه به اهل بيت پيامبر عليه و عليهم السّلام اختصاص دارد و دليلى بر افضليت ايشان براى خلافت و امامت است.
مسلم، احمد بن حنبل، ترمذى، ابن سعد و ديگران روايتى را به اين مضمون و با الفاظى متفاوت از واثله نقل كرده اند كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود:
إنّ اللّٰه اصطفى كنانة من وُلد اسماعيل، واصطفى قريشاً من كنانة، واصطفى من قريش بني هاشم، واصطفاني من بني هاشم؛(1)
همانا خداى عزّ وجلّ از فرزندان اسماعيل كنانه را برگزيد و از كنانه قريش را برگزيد و از قريش بنى هاشم و از ميان بنى هاشم مرا برگزيد.
نووى در شرح اين حديث مى نويسد:
استدلّ به أصحابنا على أنّ غير قريش من العرب ليس بكفء لهم، ولا غير بني هاشم كفؤ لهم إلّابني المطلب، فإنّهم هم وبنوهاشم شيء واحد، كما صرّح به في الحديث الصحيح؛(2)
1) . صحيح مسلم: 58/7؛ مسند أحمد: 107/4؛ سنن الترمذي: 45/25 / ح 3687؛ الطبقات الكبرى: 20/1؛ صحيح ابن حبان: 135/14 و 392؛ مسند أبي يعلى: 469/130-470 / ح 7485؛ معرفة علوم الحديث: 161؛ الجامع الصغير: 256/1 / ح 1682؛ كنز العمّال: 423/11 / ح 31983 و 31984؛ الإنباه على قبائل الرواة: 40-41؛ الإستيعاب: 26/1-27؛ جامع الأصول في أحاديث الرسول: 391/9 و منابع معتبر ديگر.
2) . شرح صحيح مسلم (نووى): 36/15.
اصحاب ما به اين حديث، بر اين مطلب استدلال مى كنند كه عرب هاى غير قريش، هم طراز قريش نيستند و عرب هاى غير بنوهاشم - به جز فرزندان مطلب - هم طراز بنى هاشم نيستند؛ زيرا بنى هاشم - چنان كه در حديث صحيح بدان تصريح شده است - يك شاخه واحدند.
بنابراين نسل و نسب در گزينش الاهى و مقام رسالت و خلافت تأثير دارد و خداوند برگزيدگان خويش را از ميان برگزيده ها گزينش مى كند.
ابونعيم اصفهانى در كتاب دلائل النبوّة، فصلى را به ذكر فضيلت پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله به سبب پاكىِ مولِد و حسب و نسب ايشان اختصاص داده و در آن احاديث فراوانى را با سند آورده است(1)كه از آن جمله حديث پيشين است كه آن را به مضمون حديث گذشته نقل كرده است. وى در يكى از اين روايات مى نويسد كه پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود:
إنّ اللّٰه عزّ وجلّ حين خلق الخلق، جعلني من خير خلقه، ثمّ حين خلق القبائل جعلني من خير قبيلتهم، وحين خلق الأنفس جعلني من خير أنفسهم، ثمّ حين خلق البيوت جعلني من خير بيوتهم، فأنا خيرهم أباً وخيرهم نفساً؛(2)
همانا هنگامى كه خداى عزّ وجلّ خلقت را مى آفريد، مرا بهترين خلقش قرار داد؛ سپس به موقع آفرينش قبيله ها، مرا از بهترين قبايل آنان قرار داد و هنگامى كه نَفْس ها را مى آفريد؛ مرا از بهترين نفس ها آفريد و هنگام خلق خانه ها، مرا از بهترين خانه ها آفريد؛
پس من از نظر پدر و از نظر نفس بهترين خلق در ميان آفريدگان هستم.
محبّالدين طبرى نيز در كتاب ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى، تعدادى از اين گونه احاديث را تحت عنوان «ذكر اصطفائهم» و «ذكر أنّهم خير الخلق» آورده است.(1)قاضى عياض نيز در كتاب الشفا بتعريف حقوق المصطفى بابى باز كرده است با عنوان «الباب الثاني في تكميل اللّٰه تعالى له المحاسن خَلقاً وخُلقاً، وقرانه جميع الفضائل الدينية والدنيوية فيه نسقاً».(2)وى در اين باب و در بحثى مفصل، به ذكر فضائل اهل بيت عليهم السّلام پرداخته است.
احاديث و مباحث ارائه شده در منابع مختلف به روشنى ارتباط ميان آيۀ مودّت، آيۀ تطهير، احاديث مربوط به گزينش پيامبر و اهل بيت او عليه و عليهم السّلام از سوى خدا و احاديثى كه اهل بيت عليهم السّلام را بهترين خلق خدا معرفى مى كنند، نمايان مى سازند.
اخبار سقيفه و احتجاجات و گفت وگوهايى كه بين مهاجران و انصار رخ داده نيز گواه ديگرى بر اين حقيقت است كه انتساب به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فضيلت به شمار مى رود و نسب و نسبت با پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله قطعاً در گزينش امام و خليفه از سوى خداوند مؤثر است.
در تأييد همين سخن، بخارى نقل مى كند كه ابوبكر در سقيفه خطبه خواند و خطاب به حاضران گفت:
لم يعرف هذا الأمر إلّالهذا الحيّ من قريش، هم أوسط العرب نسباً وداراً؛(1)
[عرب] اين امر را نمى شناسد، مگر براى اين قبيله از قريش. ايشان از نظر نسب و خاندان بهترين جايگاه را دارند.
ترديدى نيست كه حضرت اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام از نظر نسب و خاندان از تمام مهاجران و انصار برتر و شريف ترند و بر عاقلان پوشيده نيست كه اگر سخن ابوبكر درست باشد، به يقين و به ضرورت تنها اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام شايستۀ خلافت و امامت خواهند بود.
بر اساس روايت طبرى، صراحت كلام ابوبكر درباره تأثير انتساب به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در شايستگى براى خلافت بيشتر و دلالت آن بر مطلوب واضح تر است.
طبرى نقل مى كند كه ابوبكر در خطبه خود در سقيفه گفت:
فخصّ اللّٰه المهاجرين الأوّلين من قومه بتصديقه، والإيمان به، والمؤاساة له، والصبر معه على شدّة أذى قومهم لهم، وتكذيبهم إيّاهم، وكلّ الناس لهم مخالف، زار عليهم، فلم يستوحشوا لقلّة عددهم، وشنف الناس لهم، وإجماع قومهم عليهم.
فهم أوّل من عبداللّٰه في الأرض، وآمن باللّٰه وبالرسول، وهم أولياؤه وعشيرته، وأحق الناس بهذا الأمر من بعده، ولاينازعهم ذلك إلّاظالم؛(2)
1) . صحيح البخاري: 27/8. همچنين ر. ك: السنن الكبرى (نسائى): 142/8؛ المصنف (صنعانى): 443/5؛ صحيح ابن حبان: 150/2 و 156؛ كنز العمّال: 646/5؛ الثقات (ابن حبان): 155/2؛ تاريخ مدينة دمشق: 282/30 و 285؛ تاريخ الطبري: 446/2؛ تاريخ الإسلام: 7/3 و منابع ديگر.
2) . تاريخ الطبري: 457/2. همچنين ر. ك: الكامل في التاريخ: 329/2؛ السقيفة وفدك (جوهرى): 59؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابى الحديد): 8/6.
خداى تعالى از ميان قومش، مهاجران نخستين را به تصديق پيامبر، ايمان به ايشان، برادرى براى او و صبر به همراه وى به جهت شدت اذيت و تكذيب آنان برگزيده و مخصوص گردانيده است؛ درحالى كه همۀ مردم مخالف مهاجران بودند و با ايشان تند مى شدند و مهاجران نيز از كمى تعدادشان و اعتراض مردم به آنان و اجتماع قومشان عليه خود نمى ترسيدند. پس آنان نخستين كسانى بودند كه در زمين، خدا را عبادت كرده و به او و رسولش ايمان آوردند. اينان دوستان و عشيرۀ پيامبرند و به اين امر پس از او سزاوارترين مردمان هستند و در اين باره كسى با آنان جز ظالم منازعه نمى كند.
در تاريخ ابن خلدون نيز به نقل از ابوبكر آمده است:
نحن أولياء النبيّ وعشيرته، وأحقّ الناس بأمره، ولا ننازع في ذلك؛(1)
ما دوستان و عشيرۀ پيامبر و شايسته ترين مردم به امر او هستيم، در اين باره با ما نزاع نكنيد.
محبّالدين طبرى از موسى بن عقبه، از ابن شهاب نقل مى كند كه ابوبكر در سقيفه چنين گفت:
فكنّا - معشر المهاجرين - أوّل الناس إسلاماً، ونحن عشيرته وأقاربه، وذو رحمه، ونحن أهل الخلافة، وأوسط الناس أنساباً في العرب، ولدتنا العرب كلّها، فليس منهم قبيلة إلّالقريش فيها ولادة، ولن تصلح إلّالرجل من قريش؛(2)
اى گروه مهاجران، ما نخستين مردمانى هستيم كه اسلام آوردند. ما عشيره، نزديكان و ارحام پيامبريم. ما اهل خلافتيم و از نظر نسب بهترين جايگاه را در ميان عرب داريم. ميلاد تمامى ما در عرب بوده و قبيله اى در عرب نيست مگر آنكه قريش ولادتى در آن دارد و [خلافت] صلاحيت ندارد، مگر براى مردى از قريش.
پس از اين سخنان، آيا به راستى تمام اين صفات و ويژگى ها در كسى غير از اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام وجود دارد؟! به تحقيق همۀ اين صفات و شرايط تنها در مصاديق حقيقى ذوى القرباى پيامبر جمع است؛ از اين رو تنها اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام پس از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شايسته ترين و سزاوارترين فرد براى خلافت اند.
به همين روى اميرالمؤمنين عليه السّلام نيز در شورا، به قرابت و خويشاوندى خويش با پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله احتجاج مى كند و خطاب به حاضران مى فرمايد:
أنشدكم باللّٰه، هل فيكم أحد أقرب إلى رسول اللّٰه في الرحم منّي، ومن جعله نفسه، وأبناءه أبناءه، ونساؤه نساءه؟! قالوا: ألّلهمّ لا؛(1)
شما را به خدا سوگند مى دهم! آيا در ميان شما كسى هست كه در رحم از من به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نزديك تر باشد؟ و كسى هست كه پيامبر او را نفس خويش و پسرانش را پسران خويش و همسرش را از زنان خويش قرار داده باشد؟ گفتند: به خدا قسم نه.
اين حقيقتى است كه پس از قتل عثمان و به هنگام رجوع مردم براى بيعت با
1) . الصواعق المحرقه: 454/2؛ تاريخ مدينة دمشق: 432/42.
اميرالمؤمنين عليه السّلام، طلحه و زبير نيز بدان اعتراف و اذعان كرده اند. بر اساس روايت محمّد بن حنفيّه، وقتى مردم براى بيعت با اميرالمؤمنين عليه السّلام نزد آن حضرت شرفياب شدند، امام عليه السّلام آنان را به طلحه و زبير احاله كرد. در اين روايت آمده است:
قال [علي عليه السّلام]: «لا حاجة لي في ذلك، عليكم بطلحة والزبير».
قالوا: فانطلق معنا، فخرج عليّ وأنا معه في جماعة من الناس، حتى أتينا طلحة بن عبيداللّٰه، فقال له: «إنّ الناس قد اجتمعوا ليبايعوني ولا حاجة لي في بيعتهم، فابسط يدك أبايعك على كتاب اللّٰه وسنّة رسوله».
فقال له طلحة: أنت أولى بذلك منّي وأحقّ، لسابقتك وقرابتك، وقد اجتمع لك من هؤلاء الناس من تفرّق عنّي.
فقال له عليّ: «أخاف أن تنكث بيعتي وتغدر بي»!
قال: لا تخافنّ ذلك، فواللّٰه لا ترى من قبلي أبداً شيئاً تكرهه.
قال: «اللّٰه عليك بذلك كفيل».
ثم أتى الزبير بن العوّام - ونحن معه - فقال له مثل ما قال لطلحة، وردّ عليه مثل الذي ردّ عليه طلحة؛(1)
[على عليه السّلام] فرمود: من به بيعت شما نيازى ندارم و توصيه مى كنم به سراغ طلحه و زبير برويد.
گفتند: شما نيز همراه ما بياييد. آنگاه على عليه السّلام خارج شدند، درحالى كه من و گروهى از مردم همراه ايشان بوديم تا اينكه به طلحه بن عبيداللّٰه رسيديم.
1) . كنز العمّال: 747/5-748 / ح 14282.
اميرالمؤمنين عليه السّلام به وى فرمودند: «مردم جمع شده اند كه با من بيعت كنند، درحالى كه من نيازى به بيعت آنان ندارم. پس دستت را باز كن تا بر اساس كتاب خدا و سنّت رسولش با تو بيعت كنيم». طلحه به ايشان عرض كرد: تو بر اين كار به سبب سابقه و قرابتت مقدم و از من سزاوارترى و همانا اين مردمان كسانى هستند كه از من جدا گشته و برگرد تو جمع شده اند.
اميرالمؤمنين عليه السّلام به طلحه فرمودند: «خوف اين را دارم كه بيعتم را بشكنى و به من خيانت كنى»!
گفت: از اين موضوع نترس! به خدا سوگند هيچ چيز ناخوشايندى از جانب من نمى بينى. اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمودند: «خداوند ضامن تو باشد».
سپس به سراغ زبير بن عوام رفتند - و ما با ايشان بوديم - و به او نيز همان مطالبى را كه به طلحه فرموده بودند گفته و زبير نيز همان پاسخى را داد كه طلحه گفته بود.
پس بر اساس مطالبى كه بيان شد، حسنين عليهما السّلام به جهت داشتن قرابت با پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله افضل و برتر از ديگران بوده و مستحق خلافت و امامت پس از رسول خدايند.
همان طور كه در مباحث پيشين به تفصيل پرداخته شد، واژۀ «مودّت» با «محبت» هم معنا نيستند و مراد از مودّت، صرفِ محبت و محبتِ صرف نيست. در همين راستا خداى تعالى در سورۀ مبارك ممتحنه، خطاب به مؤمنان مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ
بِالْمَوَدَّةِ... (وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ اَلسَّبِيلِ) ؛(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد، دشمن من و خود را اولياء خويش نگيريد كه با آن ها به مودّت برخورد كنيد... و هركس از شما به آنان مودّت نمايد، به تحقيق از راه راست گمراه شده است.
مواجه شدن با دشمنان خدا از روى مودّت، دو نتيجه دربردارد: نخست اين است كه برخورد از روى مودّت با دشمنان خدا برابر است با پذيرش ولايت آنان و نتيجه ديگر، گمراه شدن از راه راست الاهى است. پس مودّت فراتر از محبتِ صرف است؛ زيرا صرف دوستى و محبت به يك نفر، لزوماً به جهت ولىّ قرار دادن او نبوده و گاهى منجر به گمراهى از راه راست نيز خواهد شد. بنابراين در «مودّت» نوعى رابطۀ ولايتى همراه با تعهد و التزام وجود دارد و «مودّت»، محبتى است كه نوعى تعهد، التزام و پذيرش ولايت را در پى دارد.
خداى تعالى در آيه اى ديگر مى فرمايد:
(وَ قٰالَ إِنَّمَا اِتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْثٰاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا ثُمَّ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً وَ مَأْوٰاكُمُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ نٰاصِرِينَ) ؛(2)و گفت شما بت هايى - كه غير خدايند - را به پرستش گرفتيد تا در زندگى دنيا مايه مودّت ميان شما باشند؛ سپس در روز قيامت برخى از شما برخى ديگر را تكفير و برخى، برخى ديگر را لعنت مى كند و جايگاه شما آتش است و هيچ يارى كننده اى نخواهيد داشت.
در اين آيه نيز اتّخاذ بت براى پرستش در دنيا دست مايۀ مودّت ميان كافران معرّفى شده است و همين مودّت در روز قيامت به انكار و لعن يكديگر تبديل خواهد شد. از همين تكفير و لعن كافران در روز قيامت استفاده مى شود كه در معناى مودّت نوعى اعتقاد و التزام نهفته است و اگر مودّت، صِرف محبت بود، بايد در قيامت به بغض تبديل مى شد؛ زيرا ضدّ محبت بغض است، نه كفر.
شاهدى ديگر بر اينكه مودّت اخصّ از محبت است، آيۀ 21 سورۀ روم است.
خداى تعالى در اين آيه مى فرمايد:
(وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ) ؛
و از نشانه هاى خدا اين است كه همسرانى از خودتان براى شما آفريد تا بدان ها آرامش يابيد، و در ميان شما مودّت و رحمتى قرار داد. قطعاً در آن نشانه هايى است براى گروهى كه تفكر مى كنند.
انسان با اندكى تأمل در رابطۀ ميان زن و شوهر، تصديق مى كند كه اين ارتباط بسيار شگفت انگيز و فراتر از محبتِ صرف است. پيوند زناشويى به قدرى شگفت انگيز است كه خداوند، عقلا و متفكران را به تأمل دربارۀ آن ترغيب مى كند.
أُنس ميان زن و شوهر محبتى است همراه با وفادارى، اميد و التزام طرفينى. زن و شوهر هريك نسبت به همسر خويش نوعى پايبندى، تعهد و احساس وظيفه دارند و ارتباط زناشويى مسئوليت آور است؛ از اين رو خداوند از اين ارتباط و انس، به مودّت تعبير مى كند. در نتيجه روشن است كه از ديدگاه قرآن، «مودّت» با «محبت» مرادف نيست؛ بلكه اخصّ از آن است.
پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله نيز از مسلمانان نسبت به اهل بيت خويش عليه و عليهم السّلام چيزى فراتر از محبت صرف مى خواهد. شاهد اين ادّعا تعهدى است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله از انصار براى حمايت اهل بيتش گرفته است. بر اساس روايات متعدد، يكى از عهدهاى پيامبر با انصار اين بود كه آنان همان سان كه از همسر و فرزندان خويش محافظت مى كنند، به همان گونه از اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نيز دفاع و حمايت كنند. بر اساس همين حقيقت بود كه حضرت صديقۀ طاهره فاطمۀ زهرا سلام اللّٰه عليها در جريان غصب خلافت و غصب فدك، به جهت عدم حمايت انصار از ايشان آنان را سرزنش فرمودند.(1)اخصّ بودن «مودّت» از محبت، با توجه به آيۀ مودّت نيز روشن است؛ زيرا اگر استثناء در آيه استثناء متصل باشد، مودّت اهل بيت عليهم السّلام اجر رسالت خواهد بود؛ از اين رو بايد ميان رسالت پيامبر و اجر آن تناسب و تساوى باشد؛ زيرا اگر ميان يك شىء با ما به ازاء و مقابل آن تساوى و تناسب نباشد، هرگز عنوان اجر بر آن صدق نمى كند. بنابراين با ملاحظه عظمت رسالت خاتم الانبيا صلّى اللّٰه عليه وآله نزد خداوند مى توان به عظمت اجر آن نيز پى برد. از آنجا كه رسالت پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله هدايت مردم به سوى خداوند است، ما به ازاء آن در پيش گرفتن راهى به سوى خداوند از سوى بندگان خواهد بود و اين امر تنها با مودّت اهل بيت عليهم السّلام محقّق مى شود.
پس مودّت اهل بيت عليهم السّلام محبت صرف نيست؛ بلكه ايجاد نوعى ارتباط ولايى با اهل بيت عليهم السّلام است كه موجب هدايت بندگان به سوى خداوند مى شود.
1) . ر. ك: شرح نهج البلاغة (ابن ابى الحديد): 210/16-237؛ مناقب علي بن أبي طالب عليه السّلام وما نزل من القرآن في علي عليه السّلام: 201-204 / ح 284.
همچنين اگر استثناء در آيه را استثناء منقطع بدانيم، باز هم مودّت اهل بيت عليهم السّلام مابه ازاء رسالت خواهد بود؛ زيرا بر اساس روايات، اين آيه در پاسخ مسلمانانى نازل شده كه قصد داشتند در مقابل زحمات پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله و هدايت آنان، مالى به ايشان ببخشند و از آن حضرت قدردانى كنند؛ اما - بنابر قول به منقطع بودن استثناء در آيه - پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله اين كار را از آنان نپذيرفت و اجرى نطلبيد، اما از ايشان خواست كه نسبت به اهل بيتشان عليهم السّلام مودّت داشته باشند. واجب كردن مودّت براى مسلمانان در اين مقام - با اينكه طلب چنين چيزى همواره ممكن بود - به روشنى دلالت دارد كه مودّت اهل بيت عليهم السّلام از مهمترين و اساسى ترين امور در نزد خدا و رسول او بوده است. پس مراد از مودّت، صرف محبت نيست، بلكه محبتى است كه انقياد و فرمانبردارى در پى دارد؛ چنان كه خداى تعالى در سورۀ آل عمران مى فرمايد:
(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ) ؛(1)بگو اگر خدا را دوست مى داريد، پس از من تبعيت كنيد تا خدا دوستتان بدارد.
بنابراين دوستى و محبت نسبت به خدا و اولياء الاهى لزوماً همراه با تبعيّت و اطاعت مطلق از ايشان است و معناى امامت و ولايت نيز چيزى جز تبعيّت و اطاعت نيست. پس لزوم مودّت اهل بيت عليهم السّلام مستلزم وجوب تبعيّت از ايشان و مُثبِت امامت و ولايت آن بزرگواران است.
1) . سورۀ آل عمران، آيۀ 31.
مفسّران و عالمان سنى نيز بر اين نكته توجه داشته اند كه مودّت اخص از محبّت است؛ از اين رو هرچند به اين موضوع تصريح نمى كنند، اما در كلام آنان قرائنى بر اين حقيقت يافت مى شود. زمخشرى در مصداقِ «قربى» آورده است:
أنّها لمّا نزلت، قيل: يا رسول اللّٰه، من قرابتك هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: «عليّ وفاطمة وابناهما»؛
چون آيه نازل شد، [به پيامبر] عرض شد: اى پيامبر خدا، نزديكان شما كه مودتشان بر ما واجب شده چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمه و دو پسرشان».
وى سپس در تأييد حديث فوق و اينكه اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السّلام مصداق «قربىٰ» در آيه است، مى گويد:
ويدلّ عليه ما روي عن علي رضي اللّٰه عنه: شكوت إلى رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله حسد الناس لي، فقال: «أما ترضى أن تكون رابع أربعة: أوّل من يدخل الجنّة أنا وأنت والحسن والحسين، وأزواجنا عن أيماننا وشمائلنا، وذريّتنا خلف أزواجنا»؛(1)
بر همين حقيقت دلالت دارد آنچه از على عليه السّلام روايت شده است كه ايشان فرمود: از حسادت مردم نسبت به خودم به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شكايت كردم.
ايشان در پاسخ فرمودند: «آيا راضى نيستى كه چهارمين نفر از چهار نفرى باشى كه نخستين كسانى اند كه داخل بهشت مى شوند؛ يعنى من، تو، حسن و حسين
1) . الكشّاف عن حقائق التنزيل: 467/3.
و همسرانمان كه در سمت راست و چپ ما قرار دارند [و وارد بهشت مى شوند] و فرزندانمان نيز پشت سر همسرانمان؟».
پس از ديدگاه زمخشرى، مقام و منزلت والاى اهل بيت عليهم السّلام و اينكه آنان نخستين كسانى هستند كه به همراه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وارد بهشت مى شوند، دليلى است بر اينكه مصداق قربى آن بزرگوارانند. در نتيجه معلوم مى شود كه از نظر او نيز «مودّت» فراتر از محبت صرف است. ادامۀ كلام زمخشرى اين حقيقت را روشن تر مى كند. وى در ذيل آيۀ مودّت و در ادامۀ احاديث پيشين، روايت زير را نيز از پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله نقل مى كند. وى مى نويسد:
عن النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله: حرمت الجنّة على من ظلم أهل بيتي وآذاني في عترتي، ومن اصطنع صنيعةً إلى أحد من وُلد عبدالمطّلب ولم يجازه عليها، فأنا أُجازيه عليها غداً إذا لقيني يوم القيامة؛(1)
از پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله نقل شده است كه فرمود: «بهشت بر كسى كه به اهل بيت من ظلم كند و مرا دربارۀ عترتم آزار دهد حرام شده است، و هركس كارى براى يكى از فرزندان عبدالمطلب انجام دهد و او در قبال آن عمل جزا ندهد، پس من جزاى عملش را فرداى قيامت و به هنگام ملاقات با وى خواهم داد».
زمخشرى در ادامه، دربارۀ نزول آيۀ مودّت حديثى را نقل مى كند كه بر اساس آن انصار قصد داشتند از پيامبر اكرم قدردانى كنند؛ سپس حديث زير را نقل مى كند:
قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله: «مَن مات على حبّ آل محمّد مات شهيداً، ألا
1) . همان.
ومَن مات على حبّ آل محمّد مات مغفوراً له، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد مات تائباً، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد مات مؤمناً مستكمل الإيمان، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد بشّره ملَك الموت بالجنّة، ثمّ منكر ونكير، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد يزفّ إلى الجنّة، كما تزفّ العروس إلى بيت زوجها، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد فتح له في قبره بابان إلى الجنّة، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد جعل اللّٰه قبره مزار ملائكة الرحمة، ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد مات على السُنّة والجماعة، ألا ومَن مات على بغض آل محمّد جاء يوم القيامة مكتوب بين عينيه آيس من رحمة اللّٰه، ألا ومن مات على بغض آل محمّد مات كافراً، ألا ومن مات على بغض آل محمّد لم يشمّ رائحة الجنّة»؛(1)
پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمودند: هركس بر حب آل محمّد بميرد شهيد از دنيا رفته است. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد آمرزيده شده از دنيا رفته است. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد با توبه از دنيا رفته است. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد با ايمان كامل از دنيا رفته است. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد، ملك الموت و سپس نكير و منكر او را به بهشت بشارت مى دهند. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد، به بهشت برده مى شود، چنان كه عروس به خانه شوهرش برده مى شود. آگاه باشيد، هركس بر حبّ آل محمّد بميرد، در قبرش دو در به سوى بهشت براى او باز مى شود. آگاه باشيد،
1) . همان.
هركس بر حب آل محمّد بميرد، خداوند قبرش را محل زيارت فرشتگان رحمت قرار مى دهد. آگاه باشيد، هركس بر حب آل محمّد بميرد بر [طبق] سنت و جماعت مرده است. آگاه باشيد، هركس بر بغض آل محمّد بميرد، روز قيامت درحالى كه بر پيشانى او نوشته شده است، «نااميد از رحمت خدا» خواهد آمد. آگاه باشيد كه بر دشمنى آل محمّد بميرد، كافر مرده است و كسى كه بر دشمنى آن ها بميرد، بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد.
روشن است كه احاديث نقل شده ذيل اين آيه، به يقين با محتوا و مضمون آيه در ارتباط است. پس از نظر زمخشرى اين احاديث با لزوم مودّت اهل بيت عليهم السّلام ارتباط دارد؛ يعنى «مودّت» امرى است كه ظلم و اذيت را نفى مى كند. مودّت شأنى است كه كاستى هاى دارندگان آن را شخص پيامبر جبران مى كند. مودّت اهل بيت عليهم السّلام محبتى است كه موجب مى گردد مرگ انسان شهادت تلقى شود. مودّت محبتى است كه موجب مى شود انسان با حالت توبه و آمرزيده شده و با ايمان كامل از دنيا برود. اين محبت بشارت فرشتگان مرگ به بهشت را در پى دارد و موجب باز شدن درهاى بهشت بر محبّ مى شود. قبر محبّ محل زيارت فرشتگان رحمت مى شود و بالاخره اينكه مودّت اهل بيت عليهم السّلام، محبتى است كه نداشتن آن موجب محروميت از استشمام بوى بهشت است.
بنابراين، «مودّت» اخص از محبت است و آثار و لوازمى دارد كه با اعتقاد دينى و ايمانى پيوند خورده است. البته هرچند زمخشرى به اين حقيقت تصريح نمى كند؛ اما از رواياتى كه ذيل اين آيه مطرح كرده است، به روشنى اين مطلب قابل فهم و برداشت است.
فخر رازى نيز در تفسير آيۀ مودّت مى نويسد:
روى الكلبي عن ابن عبّاس - رضي اللّٰه عنهما - قال: إنّ النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله لمّا قدم المدينة، كانت تعروه نوائب وحقوق، وليس في يده سعة، فقال الأنصار: إنّ هذا الرجل قد هداكم اللّٰه على يده، وهو ابن اُختكم وجاركم في بلدكم، فاجمعوا له طائفة من أموالكم، ففعلوا، ثمّ أتوه به، فردّه عليهم، فنزل قوله تعالى: (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً) ، أي على الإيمان إلّاأن تودّوا أقاربي، فحثّهم على مودّة أقاربه؛(1)
كلبى از ابن عباس روايت كرد: هنگامى كه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله وارد مدينه شده و دستش از جهت مالى باز نبود، انصار گفتند: اين فرد به دست خود شما را به سوى خدا هدايت كرده و او خواهر زاده و همسايۀ شما در سرزمين شماست. پس بخشى از اموال خود را براى او جمع كنيد و چنين كردند. سپس خدمت ايشان آمده و اموال را به آن حضرت تقديم كردند و حضرتش مال آنان را به خودشان باز گرداند و آنگاه اين آيه نازل شد: (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً) ، يعنى [از شما اجرى نمى خواهم] بر ايمان، جز اينكه به نزديكانم مودّت بورزيد. پيامبر آنگاه آنان را بر مودّت نزديكان سوق داد.
فخر رازى آنگاه روايت «من مات على حبّ آل محمّد...» را به نقل از زمخشرى مطرح مى كند و پس از آن مى نويسد:
وأنا أقول: آل محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله هم الّذين يؤول أمرهم إليه، فكلّ من كان
1) . تفسير الرازي: 164/27.
أمرهم إليه أشدّ وأكمل، كانوا هم الآل، ولا شكّ أنّ فاطمة وعليّاً والحسن والحسين، كان التعلّق بينهم وبين رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله أشدّ التعلّقات، وهذا كالمعلوم بالنقل المتواتر، فوجب أن يكونوا هم الآل.
وأيضاً: اختلف الناس في الآل، فقيل: هم الأقارب، وقيل: هم أُمّته. فإنْ حملناه على القرابة فهم الآل، وإنْ حملناه على الأُمّة الّذين قبلوا دعوته، فهم أيضاً آل. فثبت أنّ على جميع التقديرات، هم الآل، وأمّا غيرهم، فهل يدخلون تحت لفظ الآل؟ فمختلف فيه.
وروى صاحب الكشّاف: أنّه لمّا نزلت هذه الآية قيل: يا رسول اللّٰه، من قرابتك هؤلاء الّذين وجبت علينا مودّتهم؟ فقال: «عليٌّ وفاطمة وابناهما».
فثبت أنّ هؤلاء الأربعة أقارب النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله.
وإذا ثبت هذا وجب أن يكونوا مخصوصين بمزيد التعظيم، ويدلّ عليه وجوه:
الأوّل: قوله تعالى: (إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) ووجه الإستدلال به ما سبق.
الثاني: لا شكّ أنّ النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله كان يحبّ فاطمة عليها السّلام، قال صلّى اللّٰه عليه وآله: «فاطمة بضعة منّي، يؤذيني ما يؤذيها». وثبت بالنقل المتواتر عن رسول اللّٰه أنّه كان يحبّ عليّاً والحسن والحسين. وإذا ثبت ذلك وجب على كلّ الأمّة مثله لقوله: (وَ اِتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ) (1)ولقوله تعالى:
(فَلْيَحْذَرِ اَلَّذِينَ يُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ) ،(2)ولقوله تعالى: (قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ
فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ) (1)ولقوله سبحانه: (لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) .(2)الثالث: إنّ الدعاء للآل منصب عظيم، ولذلك جعل هذا الدعاء خاتمة التشهّد في الصلاة، وهو قوله: أللّهمّ صلّ على محمّد وعلى آل محمّد، وارحم محمّداً وآل محمّد. وهذا التعظيم لم يوجد في حقّ غير الآل، فكلّ ذلك يدلّ على أنّ حبّ آل محمّد واجب. وقال الشافعي رضي اللّٰه عنه:
يا راكباً قف بالمحصّب من منى *** واهتف بساكن خيفها والناهض
سحراً إذا فاض الحجيج إلى منى *** فيضاً كما نظم الفرات الفائض
إن كان رفضاً حبّ آل محمّد *** فليشهد الثقلان أنّي رافضي؛(3)
مى گويم: آل محمّد همان كسانى هستند كه امرشان به او واگذار شد. پس هركس كه امرش كامل تر به او باز گردد، آنان «آل» خواهند بود و شكى نيست كه تعلق خاطر ميان فاطمه، على، حسن و حسين با پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شديدترين تعلقات بوده و اين بر اساس نقل متواتر معلوم و مشخص است. پس به ضرورت اينان «آل» پيامبرند.
همچنين مردم در «آل» اختلاف كردند و برخى گفتند: مراد از آل نزديكانند، و برخى ديگر گفتند «آل» همان امّت پيامبر است. پس اگر «آل» را به معناى قرابت حمل كنيم، باز هم اهل بيت مصداق «آل» هستند، و اگر آن را بر كسانى كه دعوت پيامبر را
پذيرفته اند حمل كنيم، باز هم مصداق «آل» همانان خواهند بود. پس ثابت شد كه با تمام تقديرات، على، فاطمه و حسن و حسين «آل» پيامبرند؛ اما اينكه غير ايشان نيز داخل در عنوان «آل» مى شوند يا خير؟ محل اختلاف است.
صاحب كشاف روايت كرده است كه به هنگام نزول اين آيه (مودّت) گفته شد:
اى پيامبر خدا، نزديكان شما كه مودتشان بر ما واجب شده چه كسانى هستند؟ فرمود: «على، فاطمه و دو پسرشان». پس ثابت شد كه اين چهار نفر نزديكان پيامبرند، و چون اين مطلب ثابت شد، ضرورتاً به بيشترين تعظيم مخصوص مى گردند و بر اين مطلب وجوهى دلالت مى كند:
يكم: آيۀ (إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) كه وجه استدلال به آن گذشت.
دوم: شكى نيست كه پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله، حضرت فاطمه سلام اللّٰه عليها را دوست مى داشت. آن حضرت فرمودند: «فاطمه پارۀ تن من است، هركسى او را بيازارد مرا آزرده است» و به نقل متواتر از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله ثابت شد كه آن حضرت، على، حسن و حسين عليهم السّلام را دوست مى داشت و اگر اين مطلب ثابت شود، بر همۀ امت واجب مى شود كه مثل پيامبر ايشان را دوست بدارند و شاهد بر آن، اين دو آيۀ قرآن است كه: (وَ اِتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ) و آيۀ (لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) .
سوم: همانا دعا براى «آل» منصب عظيمى است و به همين روى، اين دعا در پايان تشهدِ نماز قرار داده شده است و آن قول: «اللّهمّ صلّى على محمّد وآل محمّد وارحم محمّداً وآل محمّد» است.
و اين تعظيم در حق هيچ كسى غير از «آل» يافت نمى شود. پس همۀ اين ها دلالت دارند بر اينكه حبّ آل محمّد واجب است. شافعى مى گويد:
اى سوارى كه عازم حج هستى، در سرزمين منا كه حاجيان براى جمع كردن سنگ توقف مى كنند و مركز بزرگ اجتماع زائران خانۀ خداست، بايست و به سوى تمام كسانى كه در مسجد خيف مشغول عبادتند و يا در حال حركت مى باشند فرياد بزن.
فرياد بزن به هنگام سحر كه حاجيان از مشعر به سوى منا كوچ مى كنند و همچون نهرى عظيم و خروشان وارد سرزمين منا مى شوند. آرى فرياد بزن و بگو: اگر محبت آل محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله رفض و ترك دين خداست، همه جن و انس شهادت دهند كه من رافضى هستم.
نيشابورى نيز خلاصۀ كلام فخر رازى را ذكر كرده و در نهايت مى گويد:
ولا ريب أنّ هذا فخر عظيم، وشرف تامّ؛(1)
و ترديدى نيست كه اين افتخارى عظيم و شرافتى است تام.
قرطبى نيز ذيل آيۀ مودّت مى نويسد:
وقيل: «القربى» قرابة الرسول صلّى اللّٰه عليه وآله، أي: لا أسألكم أجراً إلّاأن تودّوا قرابتي وأهل بيتي، كما أمر بإعظامهم ذوي القربى. وهذا قول عليّ ابن حسين وعمرو بن شعيب والسدّي. وفي رواية سعيد بن جبير عن ابن عبّاس: لمّا أنزل اللّٰه عزّ وجلّ (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) قالوا: يا رسول اللّٰه، من هؤلاء الّذين نودّهم؟ قال: «علىٌّ وفاطمة وأبناؤهما». ويدلّ عليه أيضاً ما روي عن عليّ رضي اللّٰه عنه: قال: شكوت إلى النبيّ حسد الناس لي... وعن النبيّ: حرمت الجنّة على من ظلم أهل بيتي....
1) . تفسير النيسابوري: 467/6.
وكفى قبحاً بقول من يقول: إنّ التقرّب إلى اللّٰه بطاعته ومودّة نبيّه صلّى اللّٰه عليه وآله وأهل بيته منسوخ، وقد قال النبيّ: مَن مات على حبّ آل محمّد مات شهيداً، ومَن مات على حبّ آل محمّد جعل اللّٰه زوّار قبره الملائكة والرحمة، ومَن مات على حبّ آل محمّد جاء يوم القيامة مكتوباً بين عينيه:
آيس اليوم من رحمة اللّٰه، ومَن مات على بغض آل محمّد لم يرح رائحة الجنّة، ومَن مات على بغض آل بيتي فلا نصيب له في شفاعتي.
قلت: وذكر هذا الخبر الزمخشري في تفسيره بأطول من هذا؛(1)
و گفته شده مراد از «قربى» نزديك نمودن خود به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله است؛ يعنى از شما اجرى نمى طلبم، جز اينكه به نزديكان و اهل بيتم مودّت بورزيد؛ چنان كه به بزرگداشت ذوى القرباى ايشان، آنان را امر كرده است. اين نظر على بن حسين، عمرو بن شعيب و سدّى است و در روايت سعيد بن جبير از ابن عباس آمده است: هنگامى كه خداى عزّ وجلّ آيۀ (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) را نازل فرمود، گفتند: اى پيامبر خدا، اينان چه كسانى هستند كه ما بايد به آنان مودّت بورزيم؟ فرمود: «على، فاطمه و دو پسرشان». و بر اين مطلب - آنچه از اميرالمؤمنين عليه السّلام روايت شد - نيز دلالت دارد كه فرمود: «از حسادت مردم نسبت به خويش به پيامبر شكايت كردم...» و از پيامبر نقل شده كه فرمود: «بهشت حرام شده است براى...».
كسى كه مى گويد: «همانا تقرب به خدا به اطاعت از او است و مودّت پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله و اهل بيت او عليهم السّلام نسخ شده است»، در قبح اين سخن همين روايت
1) . تفسير القرطبي: 21/16-23.
پيامبر كافى است كه فرمود: «هركس بر حب آل محمّد بميرد، شهيد از دنيا رفته است. هركس بر حب آل محمّد بميرد، خداوند زائران قبرش را ملائكه و رحمت قرار مى دهد. هركس بر بغض آل محمّد بميرد، در روز قيامت در حالى حاضر مى شود كه در پيشانى و ميان دو چشم او نوشته شده است: «امروز از رحمت خداوند نااميد است». هركس بر بغض آل محمّد بميرد، بوى بهشت را استشمام نمى كند. هركس بر بغض آل بيتم بميرد، در شفاعت من نصيبى ندارد».
مى گويم: زمخشرى در تفسيرش اين حديث را طولانى تر از اين نقل كرده است.
خطيب شربينى نيز اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، امام مجتبى و سيّدالشهدا عليهم السّلام را مصداق «قربىٰ» معرفى مى كند و آيۀ مودّت را به آيۀ تطهير پيوند مى زند و مصداق «قربىٰ» و «اهل بيت» را يكى مى داند. وى دربارۀ «قربىٰ» مى نويسد:
فقيل: هم فاطمة وعليّ وأبناؤهما. وفيهم نزل: (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ؛(1)پس گفته شده: «قربى» فاطمه، على و دو پسرشان هستند و آيۀ (إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) دربارۀ ايشان نازل شده است.
آلوسى نيز پس از طرح و بررسى روايات مربوط به مصداق «قربى» در آيۀ مودّت، به حديث ثقلين اشاره كرده و مى نويسد:
فقد أخرج مسلم، والترمذي، والنسائي عن زيد بن أرقم: أنّ رسول اللّٰه صلّى
1) . تفسير السراج المنير: 3954/1.
اللّٰه عليه وآله قال: «أذكّركم اللّٰه تعالى في أهل بيتي»؛(1)
مسلم، ترمذى و نسائى از زيد بن ارقم آورده اند كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمودند: «شما را به خداى تعالى دربارۀ اهل بيتم يادآور مى شوم».
عبارت «أذكرّكم اللّٰه تعالى في أهل بيتى»، قسمتى از حديث ثقلين در كتب اهل سنّت است. ذكر حديث ثقلين در ذيل آيۀ مودّت حكايت از آن دارد كه امثال آلوسى نيز متوجه اين نكته هستند كه مودّت اخص از محبت است؛ يعنى محبتى است كه همراه با تمسك باشد؛ زيرا پيامبر در حديث ثقلين مسلمانان را به تمسك به قرآن و اهل بيت عليهم السّلام امر مى كند و حقّ اهل بيت را با تأكيد يادآور مى شود.
آلوسى سپس مى نويسد:
«أخرج الترمذي وحسّنه، والطبراني، والحاكم، والبيهقي في الشُعب عن ابن عبّاس قال: قال عليه الصلاة والسلام: «أحبّوا اللّٰه تعالى لما يغذوكم به من نعمة، وأحبّوني لحبّ اللّٰه تعالى، وأحبّوا أهل بيتي».
وأخرج ابن حبّان، والحاكم عن أبي سعيد قال: قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله:
«والذي نفسي بيده، لا يبغضنا أهل البيت رجل إلّاأدخله اللّٰه تعالى النار».
إلى غير ذلك ممّا لا يحصى كثرة من الأخبار، وفي بعضها ما يدلّ على عموم القربىٰ وشمولها لبني عبدالمطّلب:
أخرج أحمد، والترمذي وصحّحه، والنسائي عن المطّلب بن ربيعة، قال:
دخل العبّاس على رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله فقال: إنّا لنخرج، فنرى قريشاً
1) . تفسير الآلوسي: 31/25-32.
تحدّث، فإذا رأونا سكتوا؛ فغضب رسول اللّٰه ودرّ عرق بين عينيه، ثمّ قال:
«واللّٰه لا يدخل قلب امرىء مسلم إيمان حتّى يحبّكم للّٰه تعالى ولقرابتي».
وهذا ظاهر إن خصّ القربىٰ بالمؤمنين منهم، وإلّا فقيل: إنّ الحكم منسوخ، وفيه
نظر. والحقّ وجوب محبّة قرابته عليه الصلاة والسلام من حيث إنّهم قرابته صلّى اللّٰه عليه وآله كيف كانوا، وما أحسن ما قيل:
داريتُ أهلك في هواك وهم عدا *** ولأجل عين ألفُ عين تكرمُ
وكلّما كانت جهة القرابة أقوىٰ، كان طلب المودّة أشدّ، فمودّة العلويّين الفاطميين ألزم من محبّة العبّاسيّين على القول بعموم (اَلْقُرْبىٰ) ، وهي على القول بالخصوص قد تتفاوت أيضاً باعتبار تفاوت الجهات والإعتبارات. وآثار تلك المودّة: التعظيم، والإحترام، والقيام بأداء الحقوق أتمّ قيام، وقد تهاون كثير من الناس بذلك حتّى عَدّوا من الرفض السلوك في هاتيك المسالك، وأنا أقول قول الشافعي العيّ:
يا راكباً قف بالمحصّب من منىٰ...؛(1)
ترمذى [اين حديث را] آورده و حسن شمرده است. همچنين طبرانى، حاكم و بيهقى در كتاب شعب از ابن عباس آورده اند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمودند: «خداى تعالى را به خاطر آنچه از نعمت خود به شما بخشيده است دوست بداريد، و مرا دوست بداريد به خاطر دوستىِ خداى تعالى، و اهل بيت مرا [نيز] دوست بداريد».
1) . همان: 32.
ابن حبان و حاكم از ابوسعيد نقل كرده اند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمودند: «سوگند به كسى كه جانم به دست او است! هيچ مردى اهل بيت مرا مبغوض نمى دارد مگر آنكه خداى تعالى او را داخل جهنم كند». و احاديث ديگرى كه به جهت كثرت اخبار در اين زمينه قابل شمارش نيستند و در برخى از آن ها قرائنى است كه بر عام بودن «قربى» و شمول آن بر بنى عبدالمطلب دلالت دارد.
احمد، ترمذى و نسائى به نقل حديثى مبادرت كرده اند و در اين ميان ترمذى آن را صحيح شمرده است. از مطلب بن ربيعه نقل شده است كه گفت: عباس بر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وارد شد و عرض كرد: ما بيرون مى رويم و مى بينيم كه قريش گفت وگو مى كنند و چون ما را مى بينند ساكت مى شوند. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله خشمگين شده و رگ هاى پيشانىِ [مباركشان] متورم شد. آنگاه فرمودند: «سوگند به خدا، ايمان به قلب مرد مسلمانى وارد نمى شود تا اينكه شما را به خاطر خداى تعالى و نزديكى با من دوست بدارد».
و اين آشكار است كه عنوان «قربى» به مؤمنان از ايشان اختصاص دارد، و الّا گفته شده است كه حكم منسوخ است و اين جاى تأمّل دارد.
نظر حق، وجوب محبت نزديكان آن حضرت عليه الصلاة والسلام است از آن جهت كه نزديكان اويند، محبت به آنان واجب است؛ حال هر طور كه مى خواهند باشند و چه نيكو گفته است: من به خاطر تو، با خاندان تو مدارا كردم، حال آنكه آن ها غير تو هستند؛ چراكه به خاطر فردى هزار فرد ديگر احترام مى شوند.
هرچه جهت نزديكى قوى تر باشد، طلب مودّت نيز شديدتر خواهد بود. پس،
بر اساس قول به عام بودن عنوان «قربى»، مودّت بر علويان لازم تر از محبت به عباسيان است و اين مطلب با قول به اختصاص اين عنوان به اهل بيت تفاوت مى كند. همچنين به اعتبار تفاوت جهات و اعتبارات مطلب متفاوت خواهد بود و آثار آن مودّت، بزرگداشت، احترام و قيام تام براى اداى حقوق ايشان است و بسيارى از مردم در اين كار سستى كرده اند و در اين دو مسلك، به جهت خارج شدن از اين سلوك تعدى كردند و من به قول شافعى قائلم كه گفت:
اى سوارى كه عازم حج هستى، در سرزمين منا كه براى جمع كردن سنگ توقف مى كنند....
بر اساس آنچه گذشت، روشن است كه لزوم مودّت اهل بيت عليهم السّلام، مستلزم وجوب اطاعت از ايشان است.
وجوب محبّت مطلق بيانگر افضليت، افضليت نيز مستلزم امامت چنان كه گذشت، بر اساس آيه مودّت، محبت و مودّت به ذوى القرباى پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله به صورت مطلق واجب شده است؛ پس هر آن كس كه خداوند محبتش را به طور مطلق واجب كرده باشد، به يقين محبوب ترين خلق خواهد بود و آن كه نزد خدا و رسولش محبوب تر باشد، به تحقيق افضل خلق است و آن كه بافضليت تر از همه باشد، مسلّماً امام خواهد بود؛ از اين رو حسنين عليهما السّلام پس از اميرالمؤمنين على عليه السّلام و ايشان نيز پس از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله امام اند.
گفته شد وجوب محبت مطلق، مستلزم افضليت و افضليت نيز مستلزم وجوب اطاعت است و وجوب اطاعت مطلق نيز دليل بر عصمت خواهد بود. بنابراين، امر
مطلق به مودّت اهل بيت عليهم السّلام بر عصمت آنان دلالت دارد و دلالت وجوب اطاعت مطلق بر عصمت بسيار روشن است، به طورى كه فخررازى نيز بدان تصريح و براى اثبات آن استدلال مى كند. وى در تفسير آيۀ (أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ) مى نويسد:
إنّ اللّٰه تعالى أمر بطاعة أولي الأمر على سبيل الجزم في هذه الآية، ومن أمر اللّٰه بطاعته على سبيل الجزم والقطع، لابدّ وأن يكون معصوماً عن الخطأ، إذ لو لم يكن معصوماً عن الخطأ، كان بتقدير إقدامه على الخطأ يكون قد أمر اللّٰه بمتابعته، فيكون ذلك أمراً بفعل ذلك الخطأ، والخطأ لكونه خطأ منهىٌّ عنه، فهذا يفضي إلى اجتماع الأمر والنهي في الفعل الواحد بالإعتبار الواحد، وأنّه محال. فثبت أنّ اللّٰه تعالى أمر بطاعة أولي الأمر على سبيل الجزم، وثبت أنّ كلّ من أمر اللّٰه بطاعته على سبيل الجزم وجب أن يكون معصوماً عن الخطأ، فثبت قطعاً أنّ أولي الأمر المذكور في هذه الآية لابدّ وأن يكون معصوماً؛(1)
همانا خداى تعالى در اين آيه به طور جزمى به اطاعت از اولوالامر دستور داده است و هر آن كس كه خداوند به صورت جزمى و قطعى به اطاعات از او فرمان دهد، ناگزير بايد از خطا معصوم باشد و اگر از خطا معصوم نباشد - بر فرض اقدامش به خطا - خداوند به متابعت از او امر كرده است كه خود دستور دادن به انجام خطاست، درحالى كه خطا از آن جهت كه خطاست مورد نهى قرار گرفته است. پس اين به اجتماع امر و نهى در فعل واحد و به اعتبار واحد منجر مى شود كه محال است. پس
1) . تفسير الرازي: 144/10.
ثابت شد خداى تعالى به صورت جزمى به اطاعت از اولوالامر دستور داده است و ثابت شد كه هر آن كس كه خداوند به صورت جزمى به اطاعت از او فرمان دهد، لزوماً بايد معصوم از خطا باشد؛ پس به يقين ثابت شد كه اولوالامر مذكور در اين آيه ناگزير بايد معصوم باشند.
شهيد ثالث، قاضى نوراللّٰه شوشترى در ردّ كلام ابن روزبهان كه مى نويسد:
ونحن نقول: إنّ مودّته واجبة على كلّ المسلمين، والمودّة تكون مع الطاعة، ولا كلّ مطاع يجب أن يكون صاحب الزعامة الكبرى؛(1)
ما مى گوييم، همانا مودّت او [اميرالمؤمنين عليه السّلام] بر همۀ مسلمانان واجب است و مودّت نيز با طاعت همراه است؛ ولى چنين نيست كه هر مطاعى ضرورتاً صاحب حكومت باشد.
مى گويد:
وأمّا ما ذكره من أنّه لا يدلّ على خلافة عليّ عليه السّلام فجهالة صِرفة، أو تجاهل محض، لظهور دلالة الآية على أنّ مودّة عليٍّ عليه السّلام واجبة بمقتضى الآية، حيث جعل اللّٰه تعالى أجر الإرسال إلى ما يستحقّ به الثواب الدائم مودّة ذوي القربى، وإنّما يجب ذلك مع عصمتهم، إذ مع وقوع الخطأ عنهم يجب ترك مودّتهم لقوله تعالى: (لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ) الآية. وغير عليٍّ ليس بمعصوم بالإتّفاق، فتعيّن أن يكون هو الإمام.
1) . شرح احقاق الحق: 20/3.
وقد روى ابن حجر في الباب الحادي عشر من صواعقه، عن إمامه الشافعي شعراً في وجوب ذلك برغم أنف الناصب، وهو قوله:
يا أهل بيت رسول اللّٰه حبّكم *** فرض من اللّٰه في القرآن أنزله
كفاكم من عظيم القدر أنّكم *** من لم يصلّ عليكم لا صلاة له
على أنّ إقامة الشيعة للدليل على إمامة عليٍّ عليه السّلام على أهل السُنّة غير واجب بل تبرّعي، لاتّفاق أهل السّنة معهم على إمامته بعد رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله، غاية الأمر أنّهم ينفون الواسطة وأهل السُنّة يثبتونها، والدليل على المثبت دون النافي، كما تقرّر في موضعه، إلّاأن يرتكبوا خرق الإجماع بإنكار إمامته مطلقاً، فحينئذ يجب على الشيعة إقامة الدليل، واللّٰه الهادي إلى سواء السبيل؛(1)
اما آنچه او دربارۀ عدم دلالت آيۀ مودّت بر خلافت على عليه السّلام ذكر كرده جهالت صِرف و يا تجاهل محض است؛ زيرا دلالت آيه (مودّت) بر وجوب مودّت على عليه السّلام ظاهر است. بدان روى كه خداى تعالى اجر رسالتى كه ثواب ابدى را براى مكلّف در پى دارد را مودّت به ذوى القربى قرار داده است و با اين وجوب مودّت، عصمت آن ها نيز ثابت مى شود و با سر زدن خطا از ايشان ترك مودتشان واجب مى گردد. بر اساس اين قول خداى تعالى كه فرمود: (لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ) و به اتفاق، [در ميان خلفاء] غير از على عليه السّلام معصومى نيست، پس متعين مى شود كه او امام باشد.
1) . همان: 23.
ابن حجر در باب يازدهم از كتاب صواعق، به نقل از شافعى شعرى - در وجوب مودّت اهل بيت عليهم السّلام - آورده است كه:
اى اهل بيت پيامبر خدا دوستى شما
از جانب خدا در قرآنى كه نازل كرده واجب است براى عظمت قدر شما همين كفايت مى كند كه هركس در نمازش بر شما صلوات نفرستد، نمازش مقبول پيشگاه الاهى نخواهد بود
افزون بر آنكه اقامۀ دليل بر امامت على عليه السّلام از سوى شيعه بر اهل تسنن ضرورت نداشته و تبرعى است؛ زيرا سنيان نيز با شيعه بر امامت على عليه السّلام پس از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله اتفاق نظر دارند؛ اما در نهايت شيعيان واسطه (و فاصله) در جانشينى پيامبر را نفى مى كنند [و على عليه السّلام را خليفه و امام بلافصل مى دانند] اما سنيان واسطه را ثابت مى شمارند و چنان كه در محل خود ثابت شده است، ارائه دليل برعهدۀ مُثبِت است نه منكر، مگر اينكه با انكار امامت على عليه السّلام به صورت مطلق مرتكب خرق اجماع گردند كه در اين هنگام اقامۀ دليل بر شيعه واجب مى گردد و خداوند هدايت كننده به راه راست است.
مرحوم مظفر رحمه اللّٰه نيز در پاسخ به ابن روزبهان مى نويسد:
فيتعيّن أن يكون المراد بالآية: الأربعة الأطهار، وهي تدلّ على أفضليّتهم وعصمتهم، وأنّهم صفوة اللّٰه سبحانه، إذ لو لم يكونوا كذلك، لم تجب مودّتهم دون غيرهم، ولم تكن مودّتهم بتلك المنزلة التي ما مثلها منزلة، لكونها أجراً للتبليغ والرسالة الذي لا أجر ولا حقّ يشبهه.
ولذا لم يجعل اللّٰه المودّة لأقارب نوح وهود أجراً لتبليغهما، بل قال لنوح:
(وَ يٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّٰ عَلَى اَللّٰهِ) (1)وقال لهود:
1) . سورۀ هود، آيۀ 29.
(يٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَلَى اَلَّذِي فَطَرَنِي أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ) .(1)فتنحصر الإمامة بقربىٰ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله، إذ لا تصحّ إمامة المفضول مع وجود الفاضل، لا سيّما بهذا الفضل الباهر.
مضافاً إلى ما ذكره المصنّف رحمه اللّٰه من أنّ وجوب المودّة مطلقاً يستلزم وجوب الطاعة مطلقاً؛ ضرورة أن العصيان ينافي الودّ المطلق، ووجوب الطاعة مطلقاً يستلزم العصمة التي هي شرط الإمامة، ولا معصوم غيرهم بالإجماع، فتنحصر الإمامة بهم، ولاسيّما مع وجوب طاعتهم على جميع الأُمّة.
وقد فهم دلالة الآية على الإمامة الصحابةُ، ولذا اتّهم النبيّ صلّى اللّٰه عليه وآله بعضهم فقالوا: «ما يريد إلّاأن يحثّنا على قرابته بعده»، كما سمعته في بعض الروايات السابقة.
وكلّ ذي فهم يعرفها من الآية الشريفة، إلّاأنّ القوم أبوا أن يقرّوا بالحقّ ويؤدّوا أجر الرسالة، فإذا صدرت من أحدهم كلمة طيّبة لم تدعه العصبيّة حتّى يناقضها؛(2)
پس متعين شد كه مراد [از قربى] در آيه، اين چهار ذات پاكند و آن بر عصمت
و افضليت ايشان و اينكه آنان برگزيده خدايند دلالت دارد؛ زيرا اگر آنان برتر از ديگران، معصوم و برگزيده خدا نباشند، فقط مودّت آنان واجب نمى شد؛ زيرا آن [مودّت] اجر تبليغ رسالتى است كه اجر و حقى مشابه آن وجود ندارد؛ از اين رو خداوند مودّت نزديكان نوح و هود را اجر تبليغ ايشان قرار نداد، بلكه به نوح فرمود:
(وَ يٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّٰ عَلَى اَللّٰهِ) و به هود فرمود:
(يٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَلَى اَلَّذِي فَطَرَنِي أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ) .
پس امامت به نزديكان پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله منحصر است؛ چراكه با وجود فاضل، امامت مفضول صحيح نيست؛ به ويژه فاضلى كه چنين فضل آشكار و سودمندى دارد. علاوه بر آنچه مصنف (مرحوم علّامه حلّى) ذكر كرده است كه وجوب مودّت به صورت مطلق مستلزم وجوب اطاعت مطلق است، به ضرورت عصيان نيز با مودّت مطلق نيز منافات دارد و وجوب اطاعت مطلق مستلزم عصمت است كه همان شرط امامت است، و به اجماع مسلمانان معصومى غير ايشان نيست؛ از اين رو امامت به ايشان منحصر شده است، به ويژه با وجوب اطاعت از آنان بر تمامى امت.
و به تحقيق، اصحاب نيز دلالت آيه بر امامت را فهميده بودند؛ به همين روى برخى از آنان پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله را متهم ساخته و مى گفتند: [پيامبر] قصدى ندارد جز اينكه ما را پس از خود تابع خويشاوندانش كند! چنان كه از برخى روايات پيشين شنيدى و هر صاحب فهمى آن را از آيه مى فهمد؛ جز اينكه قوم از اقرار به حق و اداى اجر رسالت ابا دارند. پس چون يكى از ايشان كلام پاكيزه اى گويد، تعصب وى را رها نمى كند تا آن كلام را نقض كند!
در پايان دلالت حديث لازم است به تفسير قسمت پايانى آيه؛ يعنى تفسير (وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهٰا حُسْناً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَكُورٌ) نيز اشاره نمود. تفسير اين قسمت از آيه را مى توان در كلام اهل بيت عليهم السّلام؛ از جمله در خطبه امام حسن مجتبى عليه السّلام مشاهده نمود. همچنين در تفاسير متعدد ديگرى از تفاسير اهل سنّت، به اين مطلب پرداخته شده كه ما به قدر ضرورت به برخى از آن ها اشاره مى كنيم.
قرطبى مى نويسد:
قوله تعالى (وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً) أي: يكتسب، وأصل القرف، الكسب...، وقال ابن عباس: (وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً) ، قال: المودّة لآل محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله، (نَزِدْ لَهُ فِيهٰا حُسْناً) ؛ أي نضاعف له الحسنة بعشر فصاعداً (إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَكُورٌ) . قال قتادة: غفور للذنوب، شكور للحسنات. وقال السدّي: غفور لذنوب آل محمّد عليه السّلام، شكور لحسناتهم؛(1)
قول خداى تعالى (وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً) ؛ يعنى كسب مى كند و اصل «قرف» كسب است... ابن عباس گويد: مراد از (وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً) مودّت آل محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله است. (نَزِدْ لَهُ فِيهٰا حُسْناً) ؛ يعنى نيكى او را تا ده برابر مضاعف مى كنيم، آنگاه بالا مى رود. (إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَكُورٌ) قتاده گويد: آمرزندۀ گناهان و شكرگزار نيكى ها. و سدّى گويد: آمرزندۀ گناهان آل محمّد عليهم السّلام و شكرگزار نيكى هاى ايشان.
ابوحيان نيز مى نويسد:
وعن ابن عبّاس والسدّي: أنّها المودّة في آل رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله...،
1) . تفسير القرطبي: 24/16.
وقال السدّي: غفور لذنوب آل محمّد عليه السّلام، شكور لحسناتهم؛(1)
از ابن عباس و سدى نقل شده است كه آن [اقتراف حسنه] مودّت نسبت به آل پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله است... سدّى گويد: آمرزندۀ گناهان آل محمّد و شكرگزار حسنات ايشان است.
آلوسى نيز در روح المعانى همين اقوال را مطرح كرده است.(2)بنابراين با توجه به تحقيقى كه صورت گرفت، يكى از آياتى كه از باب افضليت، امامت امام حسن و امام حسين عليهما السّلام را اثبات مى كند، آيۀ شريف «مودّت» است و همين موجب برترى اين بزرگواران بر ديگر مدعيان، در استحقاق امامت و خلافت پس از اميرالمؤمنين عليه السّلام است.
حديث مشهور به سيادت، بيشتر با احاديثى شناخته مى شود كه حضرات حسنين عليهما السّلام را سرور جوانان بهشت معرفى مى نمايد. اما سيادت امام حسن مجتبى عليه السّلام با تعبير ديگرى نيز در روايت وارد شده است؛ از اين رو ما ابتدا قرائت مشهور حديث سيادت را مطرح مى نمائيم و سپس به قرائت هاى ديگر آن نيز مى پردازيم.
حديث سيادت از احاديث مشهور و معروف است تا آنجا كه ابن عساكر در
معرفى امام حسن مجتبى عليه السّلام مى نويسد:
الحسن بن علي بن أبي طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصي، أبومحمد الهاشمي، سبط رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم وريحانته وأحد سيدي شباب أهل الجنّة؛(1)
حسن بن على بن ابى طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصى ابومحمد هاشمى، سبط و ريحانۀ پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله و يكى از دو جوان اهل بهشت است.
مزى نيز در كتاب تهذيب الكمال مى نويسد:
الحسن بن علي بن أبي طالب القرشي الهاشمي، أبومحمد المدني، سبط رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم وريحانته من الدنيا، وأحد سيدي شباب أهل الجنّة؛(2)
حسن بن على بن ابى طالب قرشى هاشمى، ابومحمد مدنى، سبط پيامبر خدا و ريحانۀ آن حضرت در دنيا و يكى از دو جوان اهل بهشت است.
ابن حجر نيز مى نويسد:
الحسن بن علي بن أبي طالب الهاشمي سبط رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم وريحانته من الدنيا وأحد سيدى شباب أهل الجنّة؛(3)
حسن بن على بن ابى طالب هاشمى، سبط پيامبر خدا و ريحانۀ آن حضرت در دنيا و يكى از دو جوان اهل بهشت است.
تعابير فوق بيانگر است كه فضيلت سرور جوانان اهل بهشت بودن، آن قدر مسلم و مشهور است كه اساساً حضرت امام حسن و حضرت اباعبداللّٰه الحسين عليهما السّلام، با تعبير «سيدى شباب اهل الجنة» بهتر معرفى مى شوند.
فضيلت يادشده آن قدر مهم و مشهور بوده كه اميرالمؤمنين عليه السّلام در روز شوراى شش نفره، هنگامى كه در مقام بيان فضائل خويش بود، فرمود:
قال نشدتكم باللّٰه! هل فيكم أحد له ابنان مثل ابنيّ الحسن والحسين سيدي شباب أهل الجنّة، ما خلا النبيين غيري؟ قالوا: اللهمّ لا؛(1)
شما را به خداوند سوگند مى دهم كه آيا در ميان شما كسى غير از من وجود دارد كه دو فرزند مانند حسن و حسين داشته باشد كه به استثناء انبياء، سرور تمام جوانان اهل بهشت باشند؟ همه در پاسخ عرضه داشتند: به خدا سوگند خير.
در نقل ديگرى وارد شده كه اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود:
قال أفيكم أحد له مثل سبطي الحسن والحسين سيدي شباب أهل الجنّة؟ قالوا: اللهمّ لا؛(2)
آيا در ميان شما به غير از من كسى وجود دارد كه فرزندانى مانند حسن و حسين داشته باشد كه سرور جوانان اهل بهشت باشند؟ همه در پاسخ عرضه داشتند: به خدا سوگند خير.
فقرۀ يادشده تنها قسمتى از حديث مناشده است كه بحث آن را پيش از اين، در
مقام بررسى سقيفه مطرح نموديم.
ابوالفرج اصفهانى نيز در ضمن بيان ماجرايى، مى نويسد:
فقال عليّ: سمعت عمر بن الخطاب يقول: سمعت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم يقول: «إنّ الحسن والحسين سيّدا شباب أهل الجنة»؛(1)
على فرمود: از عمر بن خطاب شنيدم كه از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيده بود كه آن حضرت فرمود: «همانا حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت هستند».
محبّالدين طبرى نيز به سند خود به نقل از انس بن مالك روايت كرده است كه گفت:
صعد رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم المنبر فذكر قولاً كثيراً، ثمّ قال: «أين عليّ بن أبي طالب؟». فوثب إليه فقال: ها أنا ذا يا رسول اللّٰه، فضمّه إلى صدره وقبّل بين عينيه، وقال بأعلى صوته: «معاشر المسلمين، هذا أخي وابن عمّي وختني، هذا لحمي ودمي وشعري، هذا أبوالسبطين الحسن والحسين سيّدي شباب أهل الجنّة، هذا مفرّج الكروب عنّي، هذا أسد اللّٰه وسيفه في أرضه على أعدائه، على مبغضه لعنة اللّٰه ولعنة اللّاعنين، واللّٰه منه بريء وأنا منه بريء، فمن أحبّ أن يبرأ من اللّٰه ومنّي فليبرأ من عليّ، وليبلغ الشاهد الغائب ثمّ قال: «إجلس يا علي، قد عرف اللّٰه لك ذلك»؛(2)
انس بن مالك مى گويد: پيامبر خدا بر فراز منبر رفت و سخنان بسيارى ايراد فرمود؛ آنگاه فرمود: «على بن ابى طالب كجاست؟». على خود را نمايان ساخت و عرضه
داشت: در خدمت شما هستم اى پيامبر خدا. پيامبر خدا، على را در آغوش كشيد و ميان دو چشم او را بوسيد و با صداى بلند فرمود: «اى مسلمانان، اين مرد برادر و پسر عموى من است و گوشت و خون او از من است. او پدر حسن و حسين است كه سرور جوانان اهل بهشت هستند. او غم را از من مى زدايد و شير خداوند و شمشير خدا در مقابل دشمنانش در زمين است. همانا بر دشمن او نفرين خدا و نفرين نفرين كنندگان باد. من از دشمنانش بيزارم و خداوند نيز بيزار است؛ پس هركس مايل است كه خدا و رسولش از او برائت جويند، از على برائت بجويد. برعهدۀ حاضران در اين مجلس است كه گفتار من را به غائبان ابلاغ نمايند». سپس فرمود:
«بنشين اى على، همانا خداوند تو را اين گونه معرفى نموده است».
خوارزمى نيز به سند خود مى نويسد:
عن علي بن أبي طالب عليه السّلام عن رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم انّه قال: «يا عليّ، إنّك قد أُعطيت ثلاثاً. قلت: فداك أبي وأمّي يا رسول اللّٰه، وما أعطيتُ؟ قال: لقد أعطيت صهراً مثلي، وأعطيت مثل زوجتك فاطمة الزّهراء، وأعطيت مثل ولديك الحسن والحسين»؛(1)
على بن ابى طالب عليه السّلام از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله روايت كرد كه آن حضرت فرمود: «اى على، تو به سه خصلت مفتخر هستى». اميرالمؤمنين عرضه داشت: پدر و مادرم فداى شما، كدام خصلت ها؟ پيامبر خدا فرمود: «خداوند پدر زنى مانند من به تو مرحمت كرده و همسرى مانند زهرا و فرزندانى مانند حسن و حسين به تو اعطا شده است».
بنابراين حضرت امام حسن و حضرت اباعبداللّٰه الحسين عليهما السّلام، از چنان مقامى برخوردارند كه حتّى مايۀ فضيلت و مباهات اميرالمؤمنين عليه السّلام است.
1) . المناقب: 294 / ح 285.
بنابراين يكى از فضائل اميرالمؤمنين عليه السّلام آن است كه پدر حسنين اند و از سويى ديگر، دو سيد و آقاى بهشتيان نيز افضل امت رسول اللّٰه هستند و شايستۀ امامت و خلافت پس از اميرالمؤمنين عليه السّلام هستند.
اما اصل حديث سيادت را بزرگان عامّه نقل كرده اند و ما تنها به برخى از نقل هاى مشهور اكتفا مى نماييم.
احمد بن حنبل در كتاب مسند مى نويسد:
حدثنا عبداللّٰه، حدثني أبي، ثنا محمّد بن عبداللّٰه الزبيري، ثنا يزيد بن مردانُبة، قال: حدثنا ابن أبي نُعم، عن أبي سعيد الخدري، قال: قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنّة؛(1)
احمد بن حنبل به سند خود از ابوسعيد خدرى نقل مى كند كه گفت: از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «حسن و حسين، سرور جوانان بهشت هستند».
ابن ماجه در كتاب سنن آورده است:
حدثنا محمّد بن موسى الواسطي، ثنا المعلى بن عبدالرحمن، ثنا ابن أبي ذئب، عن نافع، عن ابن عمر، قال: قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم
1) . مسند أحمد: 3/3.
«الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنّة، وأبوهما خير منهما»؛(1)
محمد بن عيسى واسطى به سند خود از عبداللّٰه بن عمر، از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآلّه روايت كرده است كه فرمود: «حسن و حسين سرور جوانان بهشت هستند و پدر آن دو از آنان بهتر است».
ترمذى نيز در كتاب سنن مى نويسد:
حدثنا محمود بن غيلان، أخبرنا أبوداود الحفري، عن سفيان، عن يزيد بن أبي زياد، عن ابن أبي نعم، عن أبي سعيد، قال: قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم:
«الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنّة»؛(2)
محمود بن غيلان به سند خود از ابوسعيد، از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله روايت كرده است كه فرمود: «حسن و حسين سرور جوانان بهشت مى باشند».
نسائى در كتاب فضائل الصحابه مى نويسد:
أخبرنا محمّد بن آدم بن سليمان، عن مروان، عن الحكم - وهو ابن أبي نعيم بن عبدالرحمن - عن أبيه، عن أبي سعيد، قال: قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنّة»؛(3)
محمد بن آدم بن سليمان به سند خود از ابوسعيد، از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله
روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «حسن و حسين سرور جوانان بهشت هستند».
حاكم نيز در كتاب مستدرك خود مى نويسد:
حدثنا أبوالعباس محمّد بن يعقوب، ثنا الحسن بن علي بن عفان، ثنا عبدالحميد بن عبدالرحمن الحماني، ثنا الحكم بن عبدالرحمن بن أبي نعم، عن أبيه، عن أبي سعيد الخدري رضي اللّٰه عنه، عن النبي صلّى اللّٰه عليه وآله انّه قال: «الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنّة إلّاابني الخالة».
هذا حديث قد صحّ من أوجه كثيرة، وأنا أتعجّب أنّهما لم يخرجاه؛(1)
ابوالعباس محمد بن يعقوب به سند خود از ابوسعيد خدرى، از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: «حسن و حسين سرور جوانان بهشت هستند». اين حديث از جهات بسيارى صحيح است و در شگفتم كه چرا شيخين آن را نقل نكرده اند!
روشن بودن حديث يادشده آن قدر مسلّم است كه حاكم از عدم نقل بخارى و مسلم شگفت زده شده و آن با اين كار، دو را ملامت كرده است.
حاكم نيشابورى در حديثى ديگر، به نقل روايت پرداخته است و به تصحيح آن مبادرت ورزيده است.(2)
هيثمى در كتاب مجمع الزوائد آورده است:
وعن أبي أيوب الأنصاري، قال، قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم لفاطمة: «نبيّنا خير الأنبياء وهو أبوك، وشهيدنا خير الشهداء وهو عمّ أبيك حمزة، ومنّا من له جناحان يطير بهما في الجنّة حيث شاء وهو ابن عمّ أبيك جعفر، ومنّا سبطا هذه الأُمّة الحسن والحسين وهما ابناك، ومنّا المهدي»؛(1)
از ابوايوب انصارى نقل شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به فاطمه سلام اللّٰه عليها فرمود: «پيامبر ما بهترين پيامبر است، درحالى كه پدر تو است و شهيد ما حمزه است، درحالى كه بهترين شهيد است و عموى پدر تو است. همچنين از ماست كسى كه با دو بال در بهشت پرواز مى كند [اشاره به حضرت جعفر بن ابى طالب]، درحالى كه او پسر عموى پدر تو است و از ماست. دو سبط اين امّت كه حسن و حسين هستند و آنان فرزندان تو مى باشند، و مهدى نيز از ماست».
ابن ابى شيبه نيز در كتاب مصنّف مى نويسد:
حدثنا زيد بن حباب، عن إسرائيل، عن ميسرة النهدي، عن النعمان بن عمرو، عن زر بن حبيش، عن حذيفة قال: أتيت النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم، فصلّيت معه المغرب ثمّ قام يصلّي حتّى صلّى العشاء، ثمّ خرج فاتّبعته،
1) . مجمع الزوائد: 166/9.
فقال: «ملك عرض لي استأذن ربّه أن يسلّم علي ويبشّرني أنّ الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنّة؛(1)
زيد بن حباب به سند خود از حذيفه نقل مى كند كه گفت: بر پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله وارد شدم و نماز مغرب را با آن حضرت به جا آوردم؛ آنگاه همراه آن حضرت خارج شدم. پس از آن پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «مَلَكى بر من وارد شد، درحالى كه از پروردگارش اذن گرفته بود تا بر من سلام نمايد و مرا بشارت دهد به اينكه حسن و حسين سرور جوانان بهشتى هستند».
حقيقت آن است كه حديث سيادت با طرق بسيار زيادى به دست داده شده و جمع آورى تمامى اين روايات، از حوصلۀ اين نوشتار خارج است؛ از اين رو به همين مقدار از نقل اكتفا مى نماييم و از آنجا كه دلالت اين حديث بسيار روشن است و خدشه اى در آن نيست، ضرورتى ندارد تا از دلالت حديث يادشده، بحث نماييم.
به صورت اجمالى گفته مى شود كه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهما السّلام را سرور جوانان اهل بهشت معرفى نموده و چنين فضيلت بزرگى تنها به دو فرزند پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله اختصاص دارد؛ به همين روى حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهما السّلام از بقيّه افراد امّت برتر و به حكم قاعدۀ قبح تقدم مفضول بر فاضل، كسى سزاوار پيشى گرفتن بر آنان نيست.
پس از بيان حديث سيادت، سزاوار است تا به حديث ديگرى نيز اشاره شود كه در آن از واژۀ «سيّد» استفاده شده است. هرچند كه بايد اين حديث نيز به عنوان دليل مستقلّى مورد اشاره قرار بگيرد؛ اما به دليل اشتراكى كه با حديث سيادت در مناط
1) . المصنّف: 512/7.
و نتيجه گيرى دارد؛ از اين رو اين حديث را در تتمّۀ حديث سيادت نقل مى نماييم.
ابوداوود سجستانى در كتاب سنن خود مى نويسد:
قال أبوداود: حدثت عن هارون بن المغيرة، قال: ثنا عمرو بن أبي قيس، عن شعيب بن خالد، عن أبي إسحاق، قال: قال علي رضي اللّٰه عنه ونظر إلى ابنه الحسن فقال: «إنّ ابني هذا سيّد، كما سمّاه النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم، وسيخرج من صلبه رجل يسمّى باسم نبيّكم يشبهه في الخلق، ولا يشبهه في الخلق»؛(1)
ابوداوود به سند خود از ابواسحاق نقل مى كند كه گفت: على به فرزندش حسن نگريست و فرمود: «همانا اين فرزندم، سيّد و جليل القدر است، همان طور كه پيامبر خدا او را اين گونه ناميده است و از صلب او مردى خارج مى شود كه در اخلاق، مانند او است؛ اما در شكل ظاهرى، شبيه او نيست».
از آنجا كه حديث «الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنّة» قابل مناقشه نيست، عدّه اى از نواصب اقدام به جعل حديثى با مضمون حديث سيادت نموده اند تا از شعاع تأثير حديث سيادت بكاهند. ابوالفتح كراجكى در رساله اى كه در موردِ اغلاط عامّه نگاشته، مى نويسد:
ومن عجيب كذبهم: دعواهم أنّ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله قال: «أبوبكر وعمر سيدا كهول أهل الجنّة»! هذا مع المشهور عنه صلّى اللّٰه عليه وآله: أنّ «أهل الجنّة شباب كلّهم، فإنّه لا يدخلها العجوز»، وإنّما افتعلوا هذا الخبر ليعارضوا به
1) . سنن أبي داود: 318/2 / ح 4290.
قول النبي صلّى اللّٰه عليه وآله: «الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنّة»؛(1)
و از دروغ هاى عجيب آنان آن است كه به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله نسبت داده اند كه فرمود: «ابوبكر و عمر، سرور پيرمردان بهشت هستند»! درحالى كه از پيامبر خدا به صورت مشهور روايت شده كه فرمود: «تمام اهل بهشت، جوان مى باشند و پيرمردان جايى در بهشت ندارند». حديث يادشده جعل شده تا در مقابل حديث:
«حسن و حسين سرور جوانان بهشت هستند، قرار گيرد».
حديث تحريف شده سيادت شيخين، به طرق ذيل روايت گرديده است:
حدثنا الحسن بن الصباح البزار، حدثنا محمّد بن كثير العبدي، عن الأوزاعي، عن قتادة، عن أنس، قال: قال رسول اللّٰه....(2)
حدثنا عليّ بن حجر، أخبرنا الوليد بن محمّد الموقري، عن الزهري، عن عليّ بن الحسين، عن عليّ بن أبي طالب....(3)
حدثنا يعقوب بن إبراهيم الدورقي، حدثنا سفيان بن عيينة، قال: ذكر داود،
عن الشعبي، عن الحارث، عن عليّ....(1)
حدثنا هشام بن عمار، ثنا سفيان، عن الحسن بن عمارة، عن فراس، عن الشعبي، عن الحارث، عن عليّ....(2)
حدثنا أبوشعيب صالح بن الهيثم الواسطي، ثنا عبدالقدوس بن بكر ابن خنيس، ثنا مالك بن مغول، عن عون بن أبي جحيفة، عن أبيه....(3)
حدّثني وهب بن بقية الواسطي، ثنا عمر بن يونس - يعني اليمامي -، عن عبداللّٰه بن عمر اليمامي، عن الحسن بن زيد بن الحسن، حدثني أبي، عن أبيه، عن عليّ رضي اللّٰه عنه....(4)
در تمام اسناد يادشده، حديث سيادت شيخين از انس بن مالك، اميرالمؤمنين و ابوجحيفه روايت شده است.
اشكال نخست و مهمى كه به حديث يادشده وارد است، آن است كه بخارى و مسلم و بسيارى از محدّثان نام دار اهل سنّت از نقل حديث سيادت شيخين اجتناب نموده اند؛ درحالى كه عامّه، عدم نقل بخارى و مسلم را قدح بر حديث تلقى مى نمايند.
همچنين احمد بن حنبل نيز در كتاب مسند، از نقل حديث يادشده خوددارى ورزيده و پس از او، فرزندش اين حديث را در قسمت زوائد مسند اضافه نموده است؛
از اين رو احمد نيز با نقل حديث مذكور موافق نبوده است. بنابراين با قطع نظر از اشكال يادشده، اينك به بررسى سند حديث يادشده مى پردازيم تا آشكار شود كه اين حديث، حتّى با يك سند قابل اعتنا نيز روايت نشده است.
روايت منسوب به اميرالمؤمنين عليه السّلام به دو طريق از ترمذى، و يك طريق از عبداللّٰه بن احمد نقل گرديده است. ترمذى در موردِ سند روايتش مى نويسد:
هذا حديث غريب من هذا الوجه. والوليد بن محمّد الموقري يضعّف في الحديث، ولم يسمع عليّ بن الحسين من علي بن أبي طالب؛(1)
اين حديث با اين كيفيتى كه نقل شده، غريب است؛ زيرا در سندش وليد بن محمّد موقرى قرار دارد و او داراى دو اشكال است: نخست تضعيف شده است و دوم على بن حسين عليه السّلام از اميرالمؤمنين عليه السّلام حديثى نشنيده است.
بنابراين موقرى علاوه بر ضعفى كه دارد، مرتكب تدليس شده و حديثى را كه امام سجّاد عليه السّلام به صورت مستقيم از اميرالمؤمنين عليه السّلام نشنيده است، به ايشان نسبت داده است.
ابن حجر نيز در موردِ موقرى مى نويسد:
وقال ابن المديني: ضعيف لا يكتب حديثه. وقال الجوزجاني: كان غير ثقة، يروي عن الزهري عدّة أحاديث ليس لها أصول. وقال أبوزرعة الرازي: لين الحديث. وقال أبوحاتم: ضعيف الحديث. وقال النسائي: ليس
1) . سنن الترمذي: 611/5. (تحقيق: احمد محمّد شاكر و ديگران، احياء التراث العربى).
بثقة، منكر الحديث. وقال ابن خزيمة: لا يحتجّ به. وقال ابن حبّان: روى عن الزهري أشياء موضوعة. بل قال ابن معين - في رواية عنه -: كذّاب؛(1)
ابن مدينى مى گويد: او ضعيف است و احاديثش قابل اعتنا نيست. جوزجانى مى گويد:
او غير ثقه است و تعدادى از احاديث بى اساس را از زهرى نقل كرده است. ابوزرعه مى گويد: احاديثش سست است. ابوحاتم مى گويد: او ضعيف الحديث است. نسائى مى گويد: او ثقه نيست و احاديثش منكر است.
بنابراين سند يادشده قابل اعتنا نيست و همين اشكال، براى اسقاط آن كفايت مى كند. در سند ديگر منسوب به اميرالمؤمنين عليه السّلام، حارث بن عبداللّٰه اعور وجود دارد. ابن حجر در شرح حال اعور مى نويسد:
أبوزرعة: لا يحتجّ بحديثه. أبوحاتم: ليس بقوي، ولا ممّن يحتجّ بحديثه.
النسائي: ليس بالقويّ. الدارقطني: ضعيف. ابن عديّ: عامّة ما يرويه غير محفوظ؛ بل وصفه غير واحد منهم بالكذب؛(2)
ابوزرعه مى گويد: به حديث او استناد نمى شود. ابوحاتم گويد: او قوى نبوده و حديثش قابل استناد نيست. نسائى گويد: او قوى نيست. دارقطنى نيز گويد: او ضعيف است.
ابن عدى گويد: غالب منقولات او از روى حفظ نيست؛ بلكه برخى او را به كذب متّهم نموده اند.
يكى ديگر از افراد سند منسوب به اميرالمؤمنين عليه السّلام، حسن بن عماره است.
ابن حجر در موردِ او مى نويسد:
قال الطيالسي: قال شعبة: أنت جرير بن حازم فقل له: لا يحلّ لك أن تروي عن الحسن بن عمارة، فإنّه يكذب... وقال ابن المبارك: جرحه عندي شعبة وسفيان، فبقولهما تركت حديثه. وقال أبوبكر المروزي عن أحمد: متروك الحديث. وقال عبداللّٰه بن المديني عن أبيه: كان يضع. وقال أبوحاتم، ومسلم، والنسائي، والدارقطني: متروك الحديث. وقال الساجي: ضعيف متروك، أجمع أهل الحديث على ترك حديثه. وقال الجوزجاني: ساقط.
وقال ابن المبارك، عن ابن عيينة: كنت إذا سمعت الحسن بن عمارة يحدّث عن الزهري، جعلت إصبعي في أذني... وقال ابن سعد: كان ضعيفاً في الحديث... وقال السهيلي: ضعيف بإجماع منهم؛(1)
طيالسى مى گويد: شعبه به جرير بن حازم گفت: براى تو جايز نيست تا از حسن بن عماره حديث نقل نمايى؛ زيرا او دروغ گو است. ابن مبارك مى گويد: شعبه و سفيان، او را نزد من مذمت كردند و من با پذيرش سخن آنان، احاديثش را ترك كردم. ابوبكر مروزى از احمد نقل كرده است كه گفت: احاديث او متروك است. عبداللّٰه بن مدينى از پدرش نقل كرده كه گفت: او جعل حديث مى كند. ابوحاتم، مسلم، نسائى و دارقطنى مى گويند: او متروك الحديث است. ساجى مى گويد: او ضعيف بوده و متروك الحديث است و اهل حديث بر ترك احاديث او اجماع دارند. جوزجانى مى گويد: او ساقط است [قابل اعتنا نيست]. ابن مبارك، از ابن عيينه نقل مى كند كه
1) . تهذيب التهذيب: 164/2.
گفت: هنگامى كه روايت حسن بن عماره از زهرى را مى شنوم، انگشتم را در گوشم قرار مى دهم... ابن سعد مى گويد: او در نقل حديث ضعيف است... سهيلى مى گويد:
اجماع بر ضعف وى شكل گرفته است.
يكى ديگر از روات، حسن بن زيد است. ابن حجر دربارۀ او مى نويسد:
قال ابن معين: ضعيف. وقال ابن عدي: أحاديثه عن أبيه أنكر مّما روى عن عكرمة؛(1)
ابن معين مى گويد: او ضعيف است. ابن عدى مى گويد: احاديث او از پدرش، از احاديث او از عكرمه ناشناخته تر است.
بنابراين در سند حديث منسوب به اميرالمؤمنين عليه السّلام، افراد غير موثق و كذابى وجود دارند كه اعتبار حديث را مخدوش مى نمايند.
در بررسى سند مالك بن انس بايد گفت كه ابتدا شخص انس بن مالك محل مناقشه است و ما در بحث حديث طير مشوى، به طور مبسوط از عدم وثاقت انس بن مالك سخن گفتيم و از آنجا كه انس بن مالك از وثاقت برخوردار نيست؛ از اين رو نياز به بررسى افراد ديگر سند نخواهد بود.
در سند ابوجحيفه، فردى به نام عبدالقدّوس بن بكر بن خنيس وجود دارد.
ابن حجر دربارۀ او مى نويسد:
1) . همان: 244/2 / ش 506.
ذكر محمود بن غيلان، عن أحمد، وابن معين، وأبي خيثمة أنّهم ضربوا على حديثه؛(1)
محمود بن غيلان از احمد، ابن معين و ابوخيثمه نقل كرده كه آنان، احاديث عبدالقدوس را قابل اعتنا ندانسته اند.
با توجه به وجود افراد يادشده در سند حديث سيادت شيخين، قطع حاصل مى شود كه اين حديث از طريق درستى به ما نرسيده و قابل اعتنا نيست. علاوه بر اينكه نگارنده، در موردِ برخى از افراد سندهاى مذكور مانند قتاده و شعبى، پيش از اين سخن گفته و عدم اعتبار آن را اثبات نموده است؛ به همين روى در اين مقام از تكرار مباحث پيشين خوددارى نموديم و غرض تنها اشاره به واهى بودن سند حديث سيادت شيخين بود.
از ديگر روايات افضليت حسنين عليهما السّلام، محبّت بسيار پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه وآله به دو ريحانۀ خويش است.
نسائى در كتاب فضائل الصحابه، در همين باره مى نويسد:
عن الحسن، عن بعض أصحاب النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم، قال؛ يعني أنس بن مالك، قال: دخلت أو ربّما دخلت على رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم والحسن والحسين يتقلبان على بطنه، ويقول: «ريحانتيّ من هذه الأُمّة»؛(2)
از برخى از اصحاب پيامبر خدا؛ يعنى انس بن مالك روايت شده كه بر پيامبر خدا صلّى اللّٰه
عليه وآله وارد شدم، درحالى كه حسن و حسين بر شكم آن حضرت نشسته بودند و پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مى فرمود: «اين دو ريحانۀ من در اين امّت هستند».
و نيز مى نويسد:
أخبرنا عمرو بن منصور، قال: ثنا أبونعيم، قال: أنا سفيان، عن أبي الجحاف، عن أبي حازم، عن أبي هريرة، قال: قال رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم: «من أحبّهما فقد أحبّني ومن أبغضهما فقد أبغضني الحسن والحسين»؛(1)
عمرو بن منصور به سند خود از ابوهريره، از پيامبر خدا روايت كرده است كه فرمود:
«هركس حسنين را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هركس آنان را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است».
شوكانى نيز مى نويسد:
وعن أسامة بن زيد: أنّ النبي صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم قال - وحسن وحسين على وركيه -: «هذان ابناي وابنا ابنتي، اللهمّ إنّي أحبّهما، فأحبّهما وأحبّ من يحبّهما»؛(2)
اسامه بن زيد مى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله درحالى كه حسن و حسين همراهش بود، فرمود: «اين دو فرزند من و فرزند دختر من هستند. پروردگارا، من اينان را دوست دارم، پس تو نيز اينان را دوست بدار و دوست داران آنان را نيز دوست مى دارم».
ابن مغازلى مى نويسد:
أخبرنا محمّد بن أحمد بن عثمان، أخبرنا أحمد بن إبراهيم بن الحسن بن شاذان، حدثنا [ابن] مَنِيع، حدثنا أبوبكر بن أبي شَيبة، حدّثنا خالد بن مخلد، حدثنا موسى بن يعقوب، عن عبداللّٰه بن أبي بكر بن زيد بن المُهاجر، قال: أخبرني مُسلم بن أبي سهل النبّال، قال: أخبرني حسن بن أُسامة، أخبرني أُسامة بن زيد، قال: طَرقتُ رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم ذات ليلة لحاجة، فخرج وهو مُشتمِلٌ على شيء لم أدر ما هو؟ فلمّا فرغت
من حاجتي قلت: ما هذا الذي أنت مُشتَمِل عليه؟ فإذا هو حسن وحسين على وَرِكَيه، وقال: «هذان ابناي وابنا ابنتي، اللهمّ إنّك تعلم أنّي أُحِبُّهما فأحِبَّهما» - ثلاث مرّات -؛(1)
محمّد بن احمد بن عثمان به سند خود از اسامه بن زيد نقل مى كند كه گفت: شبى براى انجام كارى به منزل پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله رفتم. پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله از منزل خارج شد، درحالى كه چيزى زير عباى حضرت بود و من نفهميدم چيست؟ پس از آنكه حاجتم برآورده شد، عرضه داشتم: چه چيزى زير عبا داريد؟ در اين هنگام حسن و حسين نمايان شدند و پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: «اين دو فرزند من و فرزند دختر من هستند. پروردگارا، تو آگاهى كه من اينان را دوست مى دارم؛ پس تو نيز اينان را دوست بدارد». اين جمله را پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله سه مرتبه تكرار نمود.
1) . مناقب علي بن أبي طالب عليه السّلام: 303 / ح 379.
و نيز مى نويسد:
أخبرنا عبدالعزيز بن أبي صابر الجِهبِذ إذناً، قال: حدثنا أبويعقوب إسحاق بن إبراهيم بن هاشم الأذرعيّ بدمشق، حدّثنا عبدالرحمن بن معاوية العُتبِي بمصر، حدّثنا حُمَيد عن مَخلَد، قال: حدثنا النضرُ بن شُمَيِّل، حدثنا شُعبَة، عن عَدِيِّ بن ثابت، قال: سمعت البراء، قال: رأيت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم واضعاً الحسن والحسين على عاتقه يقول: «اللهمّ إنّي أُحِبُّهما فأحِبَّهما»؛(1)
عبدالعزيز بن ابى صابر به سند خود از براء بن عازى نقل مى كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله درحالى كه حسن و حسين بر گردن آن حضرت سوار بودند، فرمود:
«پروردگارا، من اينان را دوست مى دارم و تو نيز اينان را دوست بدار».
حاكم نيشابورى در كتاب مستدرك مى نويسد:
(أخبرني) أبوبكر إسماعيل بن محمّد بن إسماعيل الفقيه بالري، ثنا أبوحاتم محمّد بن إدريس، ثنا كثير بن يحيى، ثنا أبوعوانة داود بن أبي عوف، عن عبدالرحمن بن أبي زياد، انّه سمع عبداللّٰه بن الحارث بن نوفل، يقول: ثنا أبوسعيد الخدري رضي اللّٰه تعالى عنه: أنّ النبي صلّى اللّٰه عليه وآله دخل على فاطمة رضي اللّٰه عنها، فقال: «إنّي وإياك وهذا النائم؛ يعنى علياً وهما؛ يعنى الحسن والحسين لفي مكان واحد يوم القيامة».
1) . همان: 304 / ح 380.
هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه؛(1)
ابوبكر اسماعيل بن محمد فقيه به سند خود از ابوسعيد خدرى نقل مى كند كه گفت:
پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله بر فاطمه وارد شد و فرمود: «من و اين مردى كه خوابيده [اشاره به اميرالمؤمنين] و حسن و حسين روز قيامت در يك مكان هستيم».
اين حديث، صحيح الاسناد است؛ اما شيخين آن را نقل نكرده اند.
پوشيده نيست كه تعابير يادشده در روايات فوق، فضيلتى بزرگ براى امام مجتبى عليه السّلام محسوب مى شود؛ زيرا هم رتبه بودن با پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله در روز قيامت، دوست دانستن محبّان امام مجتبى عليه السّلام و دشمن دانستن دشمنان و ريحانه ناميدن آن حضرت، فضيلتى است كه براى هيچ صحابه اى غير از اميرالمؤمنين عليه السّلام و حضرت اباعبداللّٰه الحسين عليه السّلام به اثبات نرسيده است؛ و از سوى ديگر، به نص آيۀ قرآن دانسته مى شود كه محبّت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله با محبّت افراد غير معصوم تفاوت دارد و نفس محبّت آن حضرت، به ويژه اگر با خصوصيت خاصّى مانند دوست دانستن دوستان شخص محبوب نيز همراه باشد، كاشف از مقام بى بديلى خواهد بود و چنين مقامى تنها براى امام مجتبى عليه السّلام ثابت شده؛ از اين رو آن حضرت نسبت به ديگران، اولى به منصب خلافت خواهد بود. توضيح بيشتر در موردِ استدلال به علاقه پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله به شخص خاص را پيش از اين در بحث حديث طير مشوى به طور مفصل مطرح نموديم؛ از اين رو مخاطب اين سطور را به بحث طير مشوى ارجاع مى دهيم.
1) . المستدرك على الصحيحين: 137/3.
ابن تيميّه كه به غرض ورزى عليه اهل بيت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شهره است، در مقام انتقاد از فضائل امام مجتبى عليه السّلام مى نويسد:
وأمّا كونهما أزهد الناس وأعلمهم في زمانهما. فهذا قول بلا دليل؛(1)
امّا اينكه گفته شود: حسنين زاهدترين و عالم ترين مردم در زمان خودشان بودند، سخن بدون دليلى است!
ادعاى ابن تيميّه واهى است و در پاسخ او تنها به چند سند تاريخى اشاره مى نماييم كه زهد امام مجتبى عليه السّلام را به خوبى نشان مى دهد. ابونعيم اصفهانى مى نويسد:
قاسم اللّٰه عزّ وجلّ ماله مرّتين؛(2)
امام مجتبى دو مرتبه تمام اموالش را در راه خدا قسمت نمود.
زمخشرى در موردِ علم امام حسن مجتبى عليه السّلام و حضرت اباعبداللّٰه الحسين عليه السّلام مى نويسد:
أنّه استفتى أعرابي عبداللّٰه بن الزبير وعمرو بن عثمان، فتواكلا، فقال: اتقيا اللّٰه فإني أتيتكما مسترشداً، أمواكلة في الدين! فأشارا عليه بالحسن والحسين فأفتياه؛(3)
مردى بيابان نشين از عبداللّٰه بن زبير و عمرو بن عثمان سؤالى پرسيد؛ اما آنان او را به يكديگر حواله دادند. مرد بيابان نشين به آنان گفت: از خدا بترسيد من آمده ام تا سؤالى
بپرسم. در اين هنگام آنان، مرد بيابان نشين را به امام حسن و امام حسين عليه السّلام حواله دادند و او سراغ آن حضرات رفت و آن دو بزرگوار حكمش را بيان فرمودند.
ابن شهرآشوب مى نويسد:
ولقد رأيته في طريق مكّة ماشياً، فما من خلق اللّٰه أحد رآه الّا نزل ومشى حتّى رأيت سعد بن ابى وقاص يمشي؛(1)
من آن حضرت را در راه مكّه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود مگر آنكه او را در حال پياده روى مشاهده كرد و از مركب پياده شد و پياده به راه افتاد تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم كه به احترام آن حضرت پياده مى رفت.
ابن ابى الحديد در موردِ تواضع حضرت امام مجتبى عليه السّلام مى نويسد كه روزى حضرت بر جمعى از فقرا عبور مى كرد. آنان حضرت را به طعام ناچيز خود دعوت نمودند. حضرت از مركب پياده شد و با آنان نشست و فرمود: خداوند متكبّران را دوست نمى دارد. سپس خود، آنان را دعوت نمود و پذيرايى كرد و فرمود:
الفضل لهم لأنّهم لم يجدوا غير ما اطعموني، ونحن نجد أكثر ممّا أطمعناهم؛(2)
فضيلت به آن فقيران تعلّق دارد؛ زيرا آنان غير آنچه دادند در اختيار نداشتند [و هرچه داشتند در طبق اخلاص گذاشتند] اما ما از آنچه به ايشان داديم بيشتر داريم.
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء مى نويسد: امام حسن در مكانى نشسته بود.
هنگامى كه خواست برود، فقيرى وارد شد و حضرت به آن مرد فقير خوش آمد گفت و با او ملاطفت نمود و فرمود:
إنّك جلست إلينا على حين قيام منّا أفتأذن؛(1)
اى مرد، هنگامى كه تو نشستى، ما عزم رفتن داشتيم. آيا اجازه رفتن به من مى دهى؟
آيا بخشش تمام اموال در راه خدا و پاى پياده به حج رفتن و عبادت هاى بى مانند و رفتار خاضعانه با فقيران و اقشار فرودست جامعه، حاكى از شدت زهد و نهايت فضائل اخلاقى نيست؟ آيا ابن تيميّه آسيبى از حضرت امام مجتبى عليه السّلام ديده كه اين گونه حقائق را كتمان مى نمايد و سعى در محو نمودن فضائل آن حضرت دارد؟
تا بدين جا به قسمتى از ادلّه امامت حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام اشاره شد، البته باز مى توان دلائل متقنى بر اساس كتاب و سنّت و عقل بر امامت آن حضرت اقامه نمود؛ اما چون بنا بر اختصار است به همين مقدار اكتفا مى نماييم.
1) . تاريخ الخلفاء: 208.
امامت امام حسين
براى اثبات امامت حضرت اباعبداللّٰه الحسين عليه السّلام نياز به اقامۀ دليل مستقلى نيست؛ تمام ادلّه اى كه براى اثبات امامت حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام اقامه گرديد، شامل حضرت اباعبداللّٰه الحسين عليه السّلام نيز مى شود. چه اينكه آيۀ مباهله، آيۀ تطهير، حديث سيادت و ديگر ادلّه اى كه بيان آن گذشت، در موردِ حضرت امام حسين عليه السّلام نيز صادق است. بنابراين، براى رعايت اختصار از ذكر مجدد ادلّه خوددارى مى نمائيم و مخاطب را به مطالعۀ قسمت ادلّه امامت امام حسن مجتبى عليه السّلام ارجاع مى دهيم.
امامت امام سجاد
در موردِ اثبات امامت امام زين العابدين على بن حسين عليه السّلام بايد گفت كه آن حضرت به اقرار بزرگان عامه، افضل افراد زمان خويش بوده است و هنگامى كه افضليت آن حضرت به اثبات برسد، به حكم قاعدۀ قبح تقدم مفضول بر فاضل، آن حضرت اولى به امامت است. زهرى كه از اعوان و انصار بنى اُميه است، دربارۀ حضرت امام سجاد عليه السّلام مى گويد:
ما رأيت أحداً كان أفقه من عليّ بن الحسين، لكنّه قليل الحديث، وكان من أفضل أهل بيته وأحسنهم طاعة؛(1)
من فردى فقيه تر از على بن حسين نديدم؛ ليكن ايشان قليل الحديث است و او برترين افراد اهل بيتش است و نيكوترين آنان در عبادت است.
و نيز مى گويد:
لم أدرك بالمدينة أفضل منه؛(2)
من در مدينه برتر از او نديدم.
يزيد بن عياض نيز به نقل از زهرى مى گويد:
عليّ بن حسين أعظم الناس عليَّ منّة؛(1)
زهرى مى گفت: على بن حسين در ميان مردم بيشترين منّت را بر من دارد [يعنى من بيش از همه، مديون او هستم].
يحيى بن سعيد نيز در شأن حضرت گويد:
علي بن حسين أفضل هاشمي رأيته بالمدينة؛(2)
او بهترين هاشمى است كه در مدينه ديدم.
وى در جاى ديگر مى گويد:
سمعت عليّ بن الحسين، وكان أفضل هاشمي أدركته؛(3)
از على بن حسين شنيدم، درحالى كه او بهترين هاشمى بود كه درك كردم.
مالك نيز در توصيف حضرت مى گويد:
لم يكن في أهل البيت مثله...(4)ولقد أحرم عليّ بن الحسين، فلمّا أراد أن يلبّي، قالها، فأُغمي عليه وسقط من ناقته، فهُشم. ولقد بلغني أنّه كان يصلّي في كلّ يوم وليلة ألف ركعة إلى أن مات... وكان يسمّى زين العابدين لعبادته؛(5)
در ميان اهل بيتش مانند ندارد. على بن حسين احرام بست و هنگامى كه تلبيه گفت، مدهوش گشت و از ناقه افتاد، به من خبر رسيده كه آن حضرت در هر روز و شب هزار ركعت نماز مى خواند تا زمانى كه از دنيا رفت و او را به خاطر عبادت هايش، زينت عبادت كنندگان ناميدند.
حمّاد بن زيد نيز مى گويد:
كان أفضل هاشمي أدركته؛(1)
او برترين هاشمى بود كه من درك نمودم.
ابوحازم اعرج نيز مى گويد:
ما رأيت هاشمياً أفضل منه؛(2)
من هاشمى برتر از او نديدم.
عمرو بن ثابت مى گويد:
لمّا مات عليّ بن الحسين، وجدوا بظهره أثراً، فسألوا عنه، فقالوا: هذا ممّا كان ينقل الجُرب على ظهره إلى منازل الأرامل؛(3)
هنگامى كه على بن حسين از دنيا رفت، در پشت آن حضرت اثر پينه هايى كه بر اثر حمل شبانۀ آذوقه به منزل نيازمندان نقش بسته بود، ظاهر شد.
مردى به ابن مسيب گفت:
ما رأيت أورع من فلان، قال: هل رأيت عليّ بن الحسين؟ قال: لا، قال:
ما رأيت أورع منه؛(1)
من پرهيزگارتر از فلانى سراغ ندارم. ابن مسيّب به آن مرد گفت: آيا على بن حسين را ديده اى؟ آن مرد گفت: نه. ابن مسيّب گفت: من پرهيزگارتر از او سراغ ندارم.
محمّد بن اسحاق در توصيف حضرت امام سجاد عليه السّلام مى نويسد:
كان ناس من أهل المدينة يعيشون لا يدرون من أين كان معاشهم، فلمّا مات عليّ بن الحسين، فقدوا ذلك الذي كانوا يؤتون بالليل؛(2)
تعدادى از مردم مدينه زندگى خود را مى گذراندند؛ اما نمى دانستند كه معاش آنان را چه كسى تأمين مى نمايد، تا اينكه على بن حسين از دنيا رفت و آن مردى كه شبانه زندگى آنان را تأمين مى نمود، ديگر نيامد.
شيبة بن نعامه مى گويد:
لمّا توفي عليّ بن الحسين، وجدوه يقوت - يعول - مائة أهل بيت بالمدينة في السرّ؛(3)
هنگامى كه على بن حسين از دنيا رفت، يكصد خانواده در مدينه به سختى افتادند.
ذهبى سپس از نقل ماجراى فوق مى نويسد:
قلت: لهذا كان يبخّل، فإنّه ينفق سراً ويظن أهله انّه يجمع الدراهم. وقال بعضهم: ما فقدنا صدقة السر حتى توفي عليّ؛(4)
به نظر من، به همين جهت بود كه آن حضرت تظاهر به بخل مى نمود؛ زيرا او در خفاء انفاق مى كرد؛ اما خانواده اش مى پنداشتند كه درهم ها را جمع مى نمايد و انبار مى كند. به همين جهت برخى مى گفتند: صدقه پنهانى از ما دريغ نشد، مگر هنگامى كه على بن حسين از دنيا رفت.
حجاج بن ارطاة از ابوجعفر امام محمد باقر عليه السّلام نقل مى كند كه فرمود:
انّ أباه عليّ بن حسين قاسم اللّٰه ماله مرتين، وقال: إنّ اللّٰه يحبّ المؤمن المذنب التواب؛(1)
همانا پدرش على بن حسين دو مرتبه تمام اموالش را در راه خدا صدقه داد. سپس فرمود: همانا خداوند، مؤمنى كه گناه گار و توبه كننده است را دوست دارد.
جويرية بن اسماء گويد:
ما أكل عليّ بن الحسين بقرابته من رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم درهماً قطّ؛(2)
على بن حسين حتّى به اندازه يك درهم نيز به واسطۀ قرابتى كه با پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله داشت، استفاده نكرد [يعنى با اينكه از خانواده پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله بود؛ اما هيچ گاه از اسم پيامبر خدا براى كسب مناصب دنيوى استفاده نكرد].
عمرو بن دينار نيز مى گويد:
دخل عليّ بن الحسين على محمّد بن أُسامة بن زيد في مرضه، فجعل محمّد يبكي، فقال: ما شأنك؟ قال: عليَّ دين، قال: كم هو؟ قال: بضعة عشر
ألف دينار، قال: فهي عليَّ؛(1)
على بن حسين عليه السّلام درحالى كه محمّد بن اسامه بن زيد مريض بود، بر وى وارد شد. در اين هنگام محمّد به گريه افتاد. حضرت فرمود: چه مشكلى دارى؟ محمّد عرضه داشت: مديون مردم هستم. حضرت فرمود: چقدر مديون هستى؟ عرضه داشت: ده هزار و اندى دينار. حضرت فرمود: تمامش به عهدۀ من.
ابن عيينه از ابوحمزه ثمالى نقل كرده است كه گفت:
إنّ عليّ بن الحسين كان يحمل الخبز بالليل على ظهره يتبع به المساكين في الظلمة، ويقول: «إنّ الصدقة في سواد الليل تطفئ غضب الربّ»؛(2)
همانا على بن حسين شب ها نان ها را به پشت مى گرفت و در تاريكى به خانۀ مساكين مى برد و مى فرمود: «همانا صدقه در تاريكى شب، خشم پروردگار را فرو مى كاهد».
منهال بن عمرو روايتى از حضرت على بن حسين عليه السّلام نقل كرده كه حضرت به روشنى بر امامت خويش استدلال نموده است. وى مى گويد:
دخلت على عليّ بن الحسين فقلت: كيف أصبحت أصلحك اللّٰه؟ فقال: «ما كنت أرى شيخاً من أهل المصر مثلك لا يدري كيف أصبحنا، فأمّا إذا لم تدر أو تعلم فسأخبرك: أصبحنا في قومنا بمنزلة بني إسرائيل في آل فرعون، إذ كانوا يذبّحون أبناءهم ويستحيون نساءهم، وأصبح شيخنا
وسيّدنا يتقرّب إلى عدوّنا بشتمه أو سبّه على المنابر. وأصبحت قريش تعدّ أنّ لها الفضل على العرب؛ لأنّ محمّداً صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم منها، لا يُعدّ لها فضل إلّابه وأصبحت العرب مقرّة لهم بذلك، وأصبحت العرب تعدّ أنّ لها الفضل على العجم؛ لأنّ محمّداً صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم منها، لا يعدّ لها فضل إلّا به، وأصبحت العجم مقرّة لهم بذلك. فلئن كانت العرب صدقت أنّ لها الفضل على العجم، وصدقت قريش أنّ لها الفضل على العرب؛ لأنّ محمّداً صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم منها، إنّ لنا أهل البيت الفضل على قريش؛ لأنّ محمّداً صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم منّا، فأصبحوا يأخذون بحقّنا ولا يعرفون لنا حقّاً، فهكذا أصبحنا إذا لم تعلم كيف أصبحنا». قال - المنهال -: فظننت أنّه أراد أن يُسمع من في البيت؛(1)
منهال گويد: بر حضرت على بن حسين وارد شدم و عرضه داشتم: خداوند امورت را اصلاح كند، در چه حالى هستيد؟ حضرت فرمود: «گمان نمى كنم پيرمردى مانند تو از اهل مصر نداند كه حال من چگونه است! اما اگر واقعاً نمى دانى يا حتّى اگر مى دانى، پس اينك به تو مى گويم: در حالى در ميان قوم خويش امورم را مى گذارنم كه بسان بنى اسرائيل كه به دست آل فرعون فرزندانشان كشته مى شد و زنانشان به اسارت مى رفت، در آمده ام. در حالى بزرگ و سرور ما امور خود را مى گذارند كه با توهين به او و فحش به او بر فراز منابر به دشمن ما تقرّب مى جويند. قريش تصور نمود كه به واسطۀ آنكه محمّد از آنان است، بر عرب فضيلت دارد؛ در حالى تمام
1) . الطبقات الكبرى: 220/5؛ تاريخ مدينة دمشق: 396/41؛ تهذيب الكمال: 339/20-400.
هويت آنان به خاطر آبروى محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله است و عرب به اين مطلب معترف است. و عرب نيز بر عجم مباهات نمود؛ زيرا محمّد را از خود مى دانست؛ درحالى كه تمام آبروى عرب از محمّد است، و عجم نيز معترف به اين مطلب است. پس اگر عرب راست گويد و بر عجم برترى دارد و اگر قريش راست مى گويد و بر عرب برترى دارد، به اين دليل كه محمّد صلّى اللّٰه عليه وآله از آنان است. پس ما اهل بيت نيز بر قريش برترى داريم؛ زيرا محمّد از ماست. پس آنان امورشان در حالى مى گذرد كه حق ما را تصاحب نموده اند و حقّى براى ما قائل نيستند؛ از اين رو اينك اگر نمى دانى كه ما چگونه روزمان مى گذرد، اكنون بدان». منهال مى گويد: گمان كردم كه على بن حسين عليه السّلام از بيان اين سخنان قصد داشت تا اهل خانه مراد او را بشنوند.
فضائلى كه نقل شد، تنها قسمت كوچكى از احوالات حضرت امام سجاد على بن حسين عليهما السّلام است و همين مقدار براى اثبات مدّعا كافى است. با توجه به عباراتى كه نقل شد، استفاده مى شود كه حضرت على بن حسين عليه السّلام به اعتراف دوستان و دشمنانش، سرآمد روزگار خويش بوده و در زهد، ورع، تقوا و دانش بى همتا بوده است. بنابراين با وجود چنين اقرارهايى، اثبات مى شود كه حضرت على بن حسين عليه السّلام افضل مردم زمان خويش است و به حكم قاعدۀ قبح تقدم مفضول بر فاضل، امامت آن حضرت به اثبات مى شود.
امامت امام باقر
زبيدى حنفى در وصف امام باقر عليه السّلام مى نويسد:
قلت: وقد ورد في بعض الآثار عن جابر بن عبداللّٰه الأنصاري: أنّ النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم قال له: «يوشك أن تبقى حتّى تلقى ولداً لي من الحسين يقال له محمّد يبقر العلم بقراً، فإذا لقيته فاقرأه منّي السلام»؛(1)
گويم: در برخى آثار وارد شده كه جابر بن عبداللّٰه انصارى از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله روايت كرده است كه به او فرمود: «تو زنده خواهى ماند و فرزندى از من از صلب حسين را خواهى ديد كه به او باقر مى گويند؛ زيرا او شكافندۀ علم است. پس هنگامى كه او را ديدى، سلام مرا به او برسان».
سبط ابن جوزى نيز در توصيف حضرت امام محمد باقر عليه السّلام مى نويسد:
وإنّما سمّي الباقر من كثرة سجوده، بقر السجود جبهته، أي فتحها ووسّعها.
وقيل لغزارة علمه. قال الجوهري في الصحاح: التبّقر التوسّع في العلم، قال:
وكان يقال محمّد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب الباقر، لتبقّره
1) . تاج العروس: 105/6.
في العلم؛(1)
همانا او را باقر ناميده اند؛ زيرا بسيار سجده مى كرد و اثر سجده، پيشانى او را گشوده بود. همچنين گفته شده كه او را باقر ناميده اند؛ زيرا علم سرشارى داشت.
جوهرى در كتاب صحاح مى نويسد: مراد از تبقر، وسعت و گسترۀ علم است؛ از اين رو به محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب باقر گفته اند؛ زيرا داراى علم فراوانى بود.
شهرت حضرت امام محمد باقر عليه السّلام به زهد و تقوا آن قدر فراگير است كه حتى ابن تيميّه در توصيف آن حضرت مى نويسد:
وكذلك أبوجعفر محمّد بن علي، من خيار أهل العلم والدّين. وقيل: إنّما سمّي الباقر لأنّه بقر العلم، لا لأجل بقر السجود جبهته، وأمّا كونه أعلم أهل زمانه، فذا يحتاج إلى دليل. والزّهري من أقرانه وهو عند الناس أعلم منه!(2)
ابوجعفر محمد بن على، از بهترين دانشمندان است. گفته شده علت باقر ناميده شدن وى، نه آن بود كه اثر سجده در جبينش هويدا بود؛ بلكه از اين جهت بود كه او شكافندۀ علوم بود. اما ادعاى اينكه آن حضرت اعلم زمان خويش بوده، نيازمند دليل است؛ بلكه مردم، زهرى را كه هم عصر ايشان است از آن حضرت اعلم مى پنداشتند!
ابن تيميّه با تمام تعصبى كه دارد، در مقابل مقام علمى حضرت باقر عليه السّلام خاضع مى گردد؛ اما باز نمى تواند حقد و كينه خويش را نسبت به آن حضرت كتمان نمايد و در نهايت مى گويد كه زهرى از آن حضرت اعلم بوده است!
نكتۀ تعجب آور آن است كه خود ابن تيميّه مى گويد ادعاى اعلميّت امام باقر عليه السّلام بدون دليل است؛ اما خود او بدون ارائه كوچكترين دليلى زهرى را اعلم معرفى مى نمايد! از اين رو صرفاً جهت يادآورى به ابن تيميّه و پيروان او اشاره خواهيم نموديم كه زهرى، ناصبى بيش نبوده و تنها به خاطر عداوت با اهل بيت عليهم السّلام و چاپلوسى در دربار بنى اميه به موقعيت اجتماعى رسيده است. ابن ابى الحديد مى نويسد:
وكان الزهري من المنحرفين عنه عليه السّلام. وروى جرير بن عبدالحميد عن محمّد بن شيبة قال: شهدت مسجد المدينة، فإذا الزهري وعروة بن الزبير جالسان يذكران علياً عليه السّلام فنالا منه، فبلغ ذلك علي بن الحسين عليه السّلام فجاء حتّى وقف عليهما، فقال: أمّا أنت يا عروة، فإنّ أبي حاكم أباك إلى اللّٰه فحكم لأبي على أبيك. وأما أنت يا زهري فلو كنت بمكة لأريتك كير أبيك؛(1)
زهرى در ميان منحرفان از على عليه السّلام جاى داشت. از محمد بن شيبه روايت شده كه در مسجد مدينه نشسته بوديم و زهرى و عروة بن زبير نيز حاضر بوده و در موردِ على عليه السّلام سخن مى گفته و از او بدگويى مى كردند. در اين هنگام على بن حسين عليه السّلام وارد شده و نزد آنان ايستاد و فرمود: اما تو اى عروه، همانا بدان كه پدرم از پدر تو نزد خداوند شكايت مى كند و خداوند پدر تو را محكوم مى نمايد. و اما تو اى زهرى، پس اگر در مكه بودم، هر آينه شغل پدر تو را پست مى ديدم [مراد از كير اشاره به شغلى شبيه به آهنگرى است كه در صدر اسلام تنها
1) . شرح نهج البلاغة: 102/4.
به يهوديان حجاز اختصاص داشته است و مراد حضرت از اين مطلب، آن است كه پدر زهرى يهودى بوده است].
زهرى در نقل روايات شاذ و عجيب معروف است. ابن عبدالبر مى نويسد:
وذكر معمر في جامعه عن الزهري، قال: ما علمنا أحداً أسلم قبل زيد بن حارثة. قال عبدالرزّاق: وما أعلم أحداً ذكره غير الزهري؛(1)
معمر از زهرى روايت كرده است كه گفت: من كسى را نمى شناسم كه پيش از زيد بن حارثه اسلام آورده باشد. عبدالرزّاق مى گويد: من نيز اين روايت را از غير زهرى نشنيدم!
آرى زهرى براى انكار فضيلت اميرالمؤمنين عليه السّلام به عنوان نخستين مسلمان، حاضر شده تا روايتى نقل كند كه تنها به خود او اختصاص دارد! افتضاح زهرى آن قدر بالا مى رود كه از عمر بن سعد، قاتل اباعبداللّٰه الحسين عليه السّلام حديث نقل مى كند تا آنجا كه ذهبى مى نويسد:
عمر بن سعد بن أبي وقّاص، عن أبيه، وعنه إبراهيم وأبوإسحاق، وأرسل عنه الزهري وقتادة. قال ابن معين: كيف يكون من قتل الحسين ثقة؟(2)
زهرى به صورت مرسل از عمر بن سعد حديث نقل كرده و ابن معين با شگفتى مى گويد: چگونه قاتل حسين ثقه است؟
دهلوى در موردِ زهرى مى نويسد:
أنّه قد ابتلي بصحبة الأُمراء بقلّة الديانة، وكان أقرانه من العلماء والزهاد
يأخذون عليه وينكرون ذلك منه، وكان يقول: أنا شريك في خيرهم دون شرّهم! فيقولون: ألا ترى ما هم فيه وتسكت؛(1)
او به معاشرت و همنشينى با سلاطين مبتلا گرديد و دين فروشى نمود، درحالى كه امثال او كه از عالمان و زهّاد بودند، او را سرزنش و انكار كردند. زهرى مى گويد: من در خير رساندن حاكمان با آنان شريك هستم؛ اما در ظلم و ستمشان مشاركت ندارم.
اما عالمان هم عصر زهرى سخن او را باور نداشتند و به او مى گفتند: آيا اعمال پست حاكمان را نمى بينى و سكوت مى نمايى؟
همان طور كه از عبارت شيخ عبدالحق دهلوى استفاده مى شود، زهرى براى توجيه اعمال ننگين خويش ادعا مى كرده كه در ستم كارى حاكمان دخالت نمى كند؛ اما اين ادعاى زهرى دروغى بيش نيست؛ زيرا ذهبى مى نويسد:
قال أحمد بن عبدويه المروزي: سمعت خارجة بن مصعب يقول: قدمت على الزهري وهو صاحب شرط بني أُميّة، فرأيته ركب وفي يديه حربة وبين يديه الناس في أيديهم الكافركوبات، فقلت: قبّح اللّٰه ذا مِن عالم. فلم أسمع منه؛(2)
احمد بن عبدويه مروزى مى گويد: از خارجة بن مصعب شنيدم كه مى گفت: بر زهرى عبور كردم درحالى كه او رئيس پليس هاى دربار بنى اميه بود و سوار بر مركب حركت مى كرد و حربه اى در دستش بود و در مقابلش طبل مى نواختند [اشاره به اينكه با خدم و حشم در حال حركت بود]؛ در اين هنگام گفتم: خداوند چنين عالمى را روسياه گرداند و ديگر از او حديث نقل نكردم.
پس از آنكه زهرى در دربار حاكمان اموى بدنام شد و همگان پى به خباثت او بردند، بنا بر نقل شيعه، امام سجّاد عليه السّلام، و بنا بر روايت عامّه، ابوحازم نامه اى مذمت آميز به او نوشت. ابوحامد غزالى پس از آنكه كلماتى در مذمّت كار در دربار مى آورد، نامه را به اين صورت روايت مى كند:
ولمّا خالط الزهري السلطان كتب أخ له في الدين إليه، عافانا اللّٰه وإياك من الفتن، فقد أصبحت بحال ينبغي لمن عرفك أن يدعو لك اللّٰه ويرحمك، أصبحت شيخاً كبيراً قد أثقلتك نعم اللّٰه، لما فهّمك من كتابه، وعلّمك من سنّة نبيّه محمّد صلّى اللّٰه عليه وسلّم، وليس كذلك أخذ اللّٰه الميثاق على العلماء، قال اللّٰه تعالى: (لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَكْتُمُونَهُ) . واعلم، أنّ أيسر ما ارتكبت وأخف ما احتملت، أنك آنست وحشة الظالم، وسهلت سبيل البغي بدنوّك ممّن لم يؤدّ حقاً، ولم يترك باطلاً حين أدناك. اتخذوك قطباً تدور عليك رحى ظلمهم، وجسراً يعبرون عليك إلى بلائهم، وسلّماً يصعدون فيه إلى ضلالتهم. ويدخلون بك الشكّ على العلماء، ويقتادون بك قلوب الجهلاء. فما أيسر ما عمروا لك في جنب ما خربوا عليك، وما أكثر ما أخذوا منك فيما أفسدوا عليك من دينك. فما يؤمنك أن تكون ممّن قال اللّٰه تعالى فيهم: (فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ) ، وأنّك تعامل من لا يجهل، ويحفظ عليك من لا يغفل، فداوِ دينك فقد دخله سقم، وهيّئ زادك فقد حضر سفر بعيد: (وَ مٰا يَخْفىٰ عَلَى اَللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي اَلسَّمٰاءِ) ، والسلام؛(1)
1) . احياء علوم الدين: 113/5-114.
فضيل گفت: هيچ مردى به سلاطين نزديك نمى شود مگر آنكه از خداوند دور مى شود. همچنين سعيد بن مسيب درحالى كه مشغول هم زدن روغن بود، گفت: در اين روغن، بى نيازى از دربار آن سلاطين است. وهيب گفت: كسانى كه بر دربار پادشاهان وارد مى شوند، ضررشان از خيانت كنندگان بيشتر است. محمّد بن سلمه گفت: مگس روى فضله بهتر از قارى قرآنى است كه در دربار سلاطين باشد.
هنگامى كه زهرى با سلاطين درآميخت و به آنان نزديك شد، يكى از برادران دينى او به وى نوشت: خداوند ما و تو اى ابوبكر را از فتنه حفظ نمايد. تو امور خود را در حالى سپرى مى نمايى كه سزاوار است تا كسى كه تو را مى شناسد، خدا را به يادت آورد و برايت طلب رحمت كند. اينك تو پيرمرد بزرگى هستى كه بار خود را سنگين نموده اى؛ زيرا كتاب خدا را مى فهمى و به سنّت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله آگاهى.
اين گونه نيست پيمانى كه خداوند از علما گرفته؛ زيرا فرموده است: (براى مردم بيان نماييد و چيزى را مخفى نكنيد). بدان ساده ترين چيزى كه تو مرتكب شدى و آن را سبك پنداشتى آن است كه تو با ستم كاران دم خور و مأنوس گشتى و راه طغيان را با نزديك شدن به كسى كه بر حق نيست، براى خود سهل و هموار نمودى و هنگامى كه نزديك شدى، باطل را ترك نكردى. تو مانند سنگ آسياب حول محور ستم آنان چرخيدى و گردن خود را پل عبور آنان قرار دادى تا آنان از تو براى گمراهى استفاده كنند. اين كار تو سبب شد تا به عالمان شك برده شود [و مردم به علما بى اعتماد شوند] و در قلوب جاهلان ترديد وارد شود. پس آنچه كه نابود كردى نسبت به آنچه كه درست كردى بيشتر است و چه بسيار است آنچه كه از تو برگرفتند [فتوا گرفتند] و دينت را فاسد گرداندند. پس در اين هنگام، از اين آيۀ قرآن كه مى فرمايد: «پس كسانى به جاىِ آنان نشستند كه نماز را ضايع نمودند» ايمن نيستى و تو يكى از
مصاديق آن مى باشى. تو با كسى تعامل نمودى كه نادان نيست [و از روى عمد ستم مى كند] و كار كسى را توجيه نمودى كه غافل نيست [و به لوازم كار خويش آگاه است]، در نتيجه دين خود را عليل نمودى و توشۀ خوبى براى آخرت خود فراهم نكردى؛ زيرا «هيچ چيز در آسمان و زمين بر خداوند مخفى نيست» والسّلام.
ابن معين در موردِ زهرى مى نويسد:
حكى الحاكم، عن ابن معين أنّه قال: أجود الأسانيد: الأعمش عن إبراهيم عن علقمة، عن عبداللّٰه. فقال له إنسان: الأعمش مثل الزهري، فقال: تريد من الأعمش أن يكون مثل الزهري! الزهري يرى العرض والإجازة، ويعمل لبني أُميّة، والأعمش فقير صبور مجانب للسلطان ورع عالم بالقرآن؛(1)
حاكم از ابن معين روايت نموده كه گفت: بهترين سندها، سندى است كه در آن اعمش، از ابراهيم، از علقمه، از عبداللّٰه روايت كرده باشد. به او گفته شد: آيا اعمش مانند زهرى است؟ ابن معين در پاسخ گفت: آيا اعمش را با زهرى مقايسه مى كنيد؟ زهرى از عمال بنى اميه بود، درحالى كه اعمش، فقير، صبور، پرهيزكار و عالم به قرآن بود.
اعتراف بزرگان عامه در موردِ زهرى بيانگر آن است كه او به خاطر شدت كينه اى كه با اهل بيت پيامبر خدا عليهم السّلام داشته، در دربار منحوس بنى اميه به پست و مقام والايى رسيده؛ اما ابن تيميّه او را به خاطر چنين فضائلى از امام باقر عليه السّلام اعلم مى داند! آيا روايت كردن از قاتل اباعبداللّٰه الحسين عليه السّلام دليل اعلميت او است يا خرده گيريش از اميرالمؤمنين عليه السّلام سند اعلميتش است!؟
1) . تهذيب التهذيب: 197/4 / ش 386.
با توجه به سخنان يادشده، واهى بودن ادعاى ابن تيميّه نمايان مى گردد؛ اما براى مزيد اطلاع، اينك به گوشه كوچكى از اسنادى كه در موردِ مقام علمى امام باقر عليه السّلام است اشاره مى نمائيم:
ابرش كلبى درحالى كه به امام باقر عليه السّلام اشاره نموده بود، به هشام گفت:
إنّ هذا أعلم أهل الأرض بما في السماء والأرض، فهذا ولد رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله؛(1)به راستى اين مرد (محمد باقر عليه السّلام) نسبت به آنچه در آسمان ها و زمين است داناترين مرد روى زمين است. وى فرزند پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله است.
حكم بن عتيبه نيز دربارۀ آيۀ (إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ) مى گويد:
كان واللّٰه محمّد بن علي منهم؛(2)
به خدا سوگند، محمد بن على (امام باقر عليه السّلام) در ميان آن هاست.
هشام بن عبدالملك به امام باقر عليه السّلام عرضه داشت:
لا تزال العرب والعجم يسودها قريش، مادام فيهم مثلك؛(3)
تا زمانى كه مثل تو [در علم و مقام] وجود داشته باشد، قريش بر عرب و عجم آقايى مى كند.
ابن ابى الحديد مى نويسد:
كان محمّد بن علي... سيد فقهاء الحجاز، ومن ابنه جعفر تعلّم الناس الفقه؛(1)
محمد بن على عليهما السّلام... سرور فقيهان حجاز بود و مردم از او و فرزندش علم فقه را فراگرفتند.
ابن خلكان مى نويسد:
كان الباقر عالماً سيّداً كبيراً؛(2)
امام باقر، دانشمند جليل القدر و بزرگوار بوده است.
با توجه به منابع موجود، آيا سزاوار است كه شخص خودفروخته اى همچون زهرى كه مراتب علمى درستى برايش به ثبت نرسيده است را با حضرت امام محمد باقر عليه السّلام قياس نمود؟!
امامت امام صادق
اثبات امامت امام جعفر بن محمد صادق عليه السّلام نيز از طريق اثبات افضليت آن حضرت صورت مى گيرد. اثبات افضليت امام صادق عليه السّلام بسيار سهل است؛ زيرا تمام معاصران آن حضرت به عظمت و بزرگوارى آن جناب معترف بوده اند؛ از اين رو در اين مقام، تنها به اعتراف برخى از چهره هاى سرشناس عامه اكتفا مى نمايم.
مالك بن انس كه افتخار شاگردى حضرت را داشته است، در توصيف زهد و تقواى آن حضرت مى نويسد:
جعفر بن محمد، إختلفت إليه زماناً، فما كنت أراه إلّاعلى إحدى ثلاث خصال، إمّا مصلّ، وإما صائم، وإمّا يقرأ القرآن، وما رأيته يحدّث إلّاعن طهارة؛(1)
من همواره جعفر بن محمد را در يكى از اين سه حال مشاهده نمودم: يا نماز مى خواند، يا روزه داشت و يا قرآن تلاوت مى نمود و هيچ گاه او را نديدم مگر اينكه با طهارت حديث مى خواند.
1) . تهذيب التهذيب: 89/2 / ش 156؛ الشفاء بتعريف حقوق المصطفىٰ: 42/2.
ابوحنيفه كه او نيز افتخار شاگردى امام صادق عليه السّلام را داشته، در توصيف آن حضرت مى نويسد:
ما رأيت أفقه من جعفر بن محمّد، لمّا أقدمه المنصور بعث إليّ فقال: يا أباحنيفة: إنّ الناس قد افتتنوا بجعفر بن محمّد، فهيئ له من المسائل الشداد، فهيّأت له أربعين مسألة، ثمّ بعث إليّ أبوجعفر - وهو بالحيرة - فأتيته فدخلت عليه، وجعفر بن محمد جالس عن يمينه، فلمّا أبصرت به دخلتني من الهيبة لجعفر بن محمد الصادق ما لم يدخلني لأبي جعفر، فسلّمت عليه وأومأ إليّ، فجلست، ثمّ التفت إليه، فقال: يا أباعبداللّٰه، هذا أبوحنيفة. قال جعفر: نعم. ثمّ أتبعها قد أتانا... ثمّ التفت المنصور إليّ، فقال:
يا أباحنيفة، ألق على أبي عبداللّٰه من مسائلك. فجعلت ألقي عليه فيجيبني، فيقول: أنتم تقولون كذا، وأهل المدينة يقولون كذا، ونحن نقول كذا، فربّما تبعناهم، وربّما خالفنا جميعاً، حتى أتيت على الأربعين مسألة. ثمّ قال أبوحنيفة: ألسنا روينا أنّ أعلم الناس أعلمهم باختلاف الناس؛(1)
من فقيه تر از جعفر بن محمد نديدم. هنگامى كه منصور او را فراخواند، به دنبال من فرستاد و به من گفت: اى ابوحنيفه، همانا مردم از جعفر بن محمد طلب فتوا مى كنند، از تو مى خواهم تا مسائل دشوارى براى او فراهم نمايى. من نيز چهل مسأله آماده نمودم. سپس منصور درحالى كه در منطقۀ حيره بود، به دنبال من فرستاد و من نزد او رفتم. جعفر بن محمد در سمت راست منصور نشسته بود
1) . جامع المسانيد: 222/1-223.
و هنگامى كه چشم من به چهرۀ او افتاد، چنان هيبت او در من اثر كرد كه هيبت منصور را فراموش نمودم. سپس سلام كردم و نشستم. منصور به جعفر بن محمد عرضه داشت: اى ابوعبداللّٰه، اين مرد ابوحنيفه است. جعفر بن محمد فرمود: آرى او را مى شناسم... سپس منصور به من گفت: اى ابوحنيفه، مسائلى را كه آماده نمودى از ابوعبداللّٰه بپرس. من نيز شروع به پرسش نمودم و حضرت پاسخ داد و مى فرمود:
نظر تو چنين است و نظر اهل مدينه چنان است و نظر ما نيز اين است، گاهى نظر ما مطابق نظر اهل مدينه است و گاهى با تمام نظريات مخالف هستيم. در هر حال چهل مسأله پرسيدم و پاسخ شنيدم و دانستم كه او اعلم دانشمندان است؛ زيرا از اختلاف نظر همگان آگاه بود.
ابن حبّان دربارۀ امام صادق عليه السّلام مى گويد:
كان من سادات أهل البيت، فقهاً، وعلماً، وفضلاً؛(1)
او (جعفر بن محمد) در زمينه فقه، علم و فضل از سادات اهل بيت است.
ابوحاتم محمد بن ادريس رازى مى گويد:
ثقة لا يسأل عن مثله؛(2)
او ثقه است و در موردِ جعفر بن محمد از وثاقت نپرسيد [يعنى شأن او اجل از آن است كه از وثاقتش بپرسيم].
ابن خلكان مى گويد:
كان من سادات أهل البيت، ولقّب بالصّادق لصدقه في مقالته، وفضله أشهر من أن يذكر؛(1)
او از سادات اهلبيت است و او را به صادق ملقب كردهاند؛ زيرا در گفتارش صادق بود و فضلش مشهورتر از آن است كه نياز به بيان داشته باشد.
ابوالفرج ابن جوزى نيز مىنويسد:
كان مشغولاً بالعبادة عن حبّ الرياسة؛(2)
او مشغول به عبادت بود و با عبادت، حبّ رياست را از خود دور نمود.
ابوالفتح شهرستانى مىنويسد:
جعفر بن محمد الصّادق، هو ذو علم غزير في الدّين، وأدب كامل في الحكمة، وزهد في الدنيا، وورع تام عن الشهوات. وقد أقام بالمدينة مدّة يفيد الشيعة المنتمين إليه، ويفيض على الموالين له أسرار العلوم، ثمّ دخل العراق وأقام بها مدّة، ما تعرّض للإمامة قطّ، ولا نازع أحداً في الخلافة قطّ.
ومن غرق في بحر المعرفة لم يطمع في شطّ، ومن تعلَّى إلى ذروة الحقيقة لم يخف من حطّ؛(3)
جعفر بن محمّد صادق صاحب دانش عميقى در دين است و ادب كاملى در حكمت دارد و زاهد در دنياست و ورع تام نسبت به شهوات دارد. همانا او مدتى در مدينه بود
و در آن مدت شيعيان از او بهره بردند و مواليانش از اسرار علوم آگاه شدند؛ آنگاه به عراق رفت و مدتى آنجا بود و هرگز متعرّض امامت و رياست نشد و با احدى در امر حكومت به منازعه نپرداخت. همانا كسى كه در درياى معرفت غوطه ور است، هرگز در آب رودخانه طمع نمى ورزد و كسى كه خود را در سطح حقائق تعالى داده است، هيچ گاه خود را سبگ نمى گرداند.
ابونعيم اصفهانى نيز مى نويسد:
جعفر بن محمّد الإمام الناطق، ذو الزمام السابق، أبوعبداللّٰه جعفر بن محمّد الصادق، أقبل على العبادة والخضوع، وآثر العزلة والخشوع، ونهى عن الرئاسة والجموع؛(1)
ابوعبداللّٰه جعفر بن محمد صادق امام ناطق است. او به عبادت و خضوع روى آورد و عزلت و خشوع را اختيار نمود و از رياست و كار جمعى نهى مى نمود.
نووى مى نويسد:
اتّفقوا على إمامته وجلالته؛(2)
همگان بر پيشوايى و جلالت او اتفاق نظر دارند.
عمرو بن ابى مقدام مى گويد:
كنت إذا نظرت إلى جعفر بن محمّد، علمت أنّه من سلالة النبيين؛(3)
هنگامى كه به جعفر بن محمّد نظر مى انداختم، يقين مى كردم كه او از نسل پيامبران است.
يافعى مى گويد:
له كلام نفيس في علوم التوحيد وغيرها. قد ألّف تلميذه جابر بن حيّان الصوفي كتاباً يشتمل على ألف ورقة، يتضمّن رسائله وهي خمسمائة رسالة؛(1)
او سخنان گران بهايى در موردِ توحيد دارد. همانا شاگرد او جابر بن حيان صوفى كتابى نگاشته كه مشتمل بر هزار ورقه است و دربردارندۀ رساله هاى او است كه متضمّن پانصد رساله است.
شكرى آلوسى مى نويسد:
هذا أبوحنيفة - وهو من أهل السنّة - يفتخر، ويقول بأفصح لسان: لولا السّنتان لهلك النعمان؛ يعني اللّتين جلس فيهما لأخذ العلم من الإمام جعفر الصّادق؛(2)
ابوحنيفه كه يكى از اهل سنّت است، مباهات مى كرد و با صداى شيوا مى گفت: اگر نبود آن دو سالى كه در محضر جعفر بن محمد شاگردى كردم، هرآيينه نعمان(3)هلاك مى شد.
تعابير يادشده هر شخص منصفى را مجاب مى كند تا اعتراف نمايد كه حضرت
امام جعفر صادق عليه السّلام، افضل افراد زمان خويش بوده است تا آنجا كه مالك بن انس و ابوحنيفه كه به گمان عامّه از پيشوايان مذاهب شمرده مى شوند، با صداى رسا اعلام مى دارند كه مانند امام صادق عليه السّلام در علم و دانش و زهد و تقوا نديده اند.
پرواضح است زمانى كه شخصى حضور دارد، درحالى كه به اعتراف اهل خبره از ديگران اعلم بوده و از زهد و تقواى بى مانندى برخوردار و تمام ملكات و فضائل اخلاقى در او جمع است، بدون ترديد رداى امامت برازنده او است و اگر با وجود چنين شخصى كسى به امامت برسد كه در مرتبۀ پايين ترى قرار دارد، بدون شك حقى ضايع شده و مفضول بر فاضل تقدم جسته است. از آنجا كه ذكر فضائل حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام بسيار زياد است و نيازمند نگارش كتاب مستقلى است؛ از اين رو در اين نوشتار به همين چند نكتۀ اندك بسنده مى شود؛ اما در پايان سزاوار است تا به يك نمونه از پيش گويى امام صادق عليه السّلام اشاره نمائيم؛ چه اينكه ماجرايى كه نقل مى شود كاشف از علم غيب حضرت بوده و نشان مى دهد كه دانش امام، بسيار فراتر از دانش هاى اكتسابى عالمان است. ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين مى نويسد:
إنّ جماعة من بني هاشم اجتمعوا بالأبواء وفيهم: إبراهيم بن محمّد بن علي بن عبداللّٰه بن العبّاس، وأبوجعفر المنصور، وصالح بن علي، وعبداللّٰه بن الحسن بن الحسن، وابناه محمّد وإبراهيم، ومحمد بن عبداللّٰه بن عمرو بن عثمان... فبايعوا جميعاً محمداً بن عبداللّٰه بن الحسن [وأرسل بذلك إلى جعفر بن محمد، قال عبداللّٰه بن الحسن: لا نريد جعفراً لئلّا يفسد عليكم أمركم....
وجاء جعفر فأوسع له عبداللّٰه بن الحسن إلى جنبه، فقال: «لا تفعلوا، فإنّ هذا الأمر لم يأت بعد». فغضب عبداللّٰه وقال: لقد علمت خلاف ما تقول، وواللّٰه ما أطلعك اللّٰه على غيبه، ولكن يحملك على هذا الحسد لابني. فقال:
«واللّٰه، ما ذاك يحملني، ولكن ذا وإخوته وأبناؤهم دونكم» - وضرب بيده على ظهر أبي العبّاس، ثمّ ضرب بيده على كتف عبداللّٰه بن الحسن - وقال:
«إنّها - واللّٰه - ما هي إليك ولا إلى ابنيك ولكنّها لهم، وإن ابنيك لمقتولان».
ثمّ نهض وتوكّأ على يد عبدالعزيز بن عمران الزهري، فقال: «أرأيت صاحب الرّداء الأصفر»، يعني أباجعفر؟ قال: نعم. قال: «فإنا - واللّٰه - نجده يقتله». قال له عبدالعزيز: أيقتل محمداً؟ قال: «نعم». قال: فقلت في نفسي:
حسده وربّ الكعبة. قال: ثمّ واللّٰه، ما خرجت من الدنيا حتّى رأيته قتلهما. قال: فلمّا قال جعفر ذلك، نقض القوم فافترقوا ولم يجتمعوا بعدها، وتبعه عبدالصمد وأبوجعفر فقالا: يا أباعبداللّٰه أتقول هذا؟ قال: «نعم أقوله واللّٰه وأعلمه»؛(1)
گروهى از بنى هاشم كه در ميان آنان ابراهيم بن محمّد بن على بن عبداللّٰه بن عبّاس، ابوجعفر منصور، صالح بن على، عبداللّٰه بن حسن بن حسن و دو فرزندش به نام هاى محمد و ابراهيم، محمّد بن عبداللّٰه بن عمرو بن عثمان... حضور داشتند، گردهم جمع شدند و همگى با محمّد بن عبداللّٰه بن حسن بيعت نمودند. در اين هنگام شخصى را نزد امام صادق عليه السّلام فرستادند [تا حضرت نيز در جريان قرار
1) . مقاتل الطالبيين: 141-142. همچنين ر. ك: الإرشاد: 190-192.
بگيرد]؛ اما عبداللّٰه بن حسن مخالفت نمود و گفت: جعفر كار شما را خراب مى نمايد؛ از اين رو از او درگذريد... در هر حال امام صادق وارد جلسه شد و حاضران به احترام آن حضرت جا باز كردند و عبداللّٰه بن حسن آن حضرت را كنار خود نشاند. حضرت به حاضران فرمود: «اين كار را انجام ندهيد؛ زيرا امر حكومت پس از بنى اميه به محمّد بن عبداللّٰه نمى رسد». عبداللّٰه از شنيدن اين سخن خشمگين شد و عرضه داشت: من يقين دارم كه خلاف سخن تو محقّق مى شود! به خدا سوگند، تو از علم غيب خدا آگاه نيستى و تنها از روى حسادت به فرزند من چنين مى گويى. حضرت فرمود: «به خدا سوگند، حسادت مرا به گفتن چنين سخنى وانداشته است»؛ آنگاه حضرت بر شانۀ فرزندان عبّاس زد و فرمود: «حكومت به اينان و برادران و فرزندانشان مى رسد». سپس به شانۀ عبداللّٰه بن حسن زد و فرمود: «حكومت به تو و فرزندانت نخواهد رسيد و دو فرزند تو نيز در اين راه كشته مى شوند». سپس حضرت برخاست، درحالى كه به دستان عبدالعزيز بن عمران زهرى تكيه زده بود و فرمود: «آيا مردى كه عباى زرد پوشيده را مى بينى؟ منظورم ابوجعفر (منصور) است». عبدالعزيز مى گويد عرضه داشتم: آرى. حضرت فرمود: «به خدا سوگند اين مرد؛ يعنى منصور، محمّد را به قتل مى رساند». عبدالعزيز مى گويد: با تعجب عرضه داشتم: آيا محمّد را به قتل مى رساند؟ حضرت فرمود: «آرى». عبدالعزيز مى گويد: با خود گفتم كه به خداى كعبه سوگند به محمّد حسادت مى ورزد. عبدالعزيز مى گويد: به خدا سوگند از دنيا نرفتم تا اينكه ديدم سخن امام صادق به حقيقت پيوست و منصور به قدرت رسيد و محمّد را به قتل رساند. عبدالعزيز مى گويد: هنگامى كه امام صادق عليه السّلام از جلسه خارج شد، جلسه به هم خورد و عبدالصمد و ابوجعفر به دنبال حضرت
آمدند و پرسيدند: اى اباعبداللّٰه، آيا به مطلبى كه اظهار داشتى اطمينان دارى؟ حضرت فرمود: «آرى به خدا سوگند، از روى علم و يقين مى گويم».
همان طور كه به وضوح از روايت فوق استفاده مى شود، امام صادق عليه السّلام در شرائطى فرمود كه بيعت با محمّد بن عبداللّٰه ناكام مى ماند كه كسى گمان نمى كرد قدرت به منصور و فرزندان عباس برسد. حتى فرزندان عباس نيز گمان نمى كردند روزى به چنان قدرتى دست يابند؛ از اين رو عبداللّٰه بن حسن، حضرت را متهم به حسادت نمود و عبدالعزيز نيز از سخن حضرت به شگفت آمد و يقين به حسادت حضرت برد؛ اما پس از آن معلوم شد كه امام صادق عليه السّلام، آن سخنان را آگاهانه و از روى علم غيب بيان فرموده است؛ چه اينكه به صورت عادى ابداً چنين پيشگويى محتمل نبود و حتى منصور نيز باور نمى داشت كه بر اريكۀ قدرت تكيه بزند و محمّد بن عبداللّٰه را كه در آن زمان از موقعيت برترى نسبت به او برخوردار بود، به قتل برساند.
به باور شيعه، حضرت امام موسى بن جعفر عليه السّلام، هفتمين پيشوا و جانشين بر حق پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله است. كثرت عبادت و شدت ورع و تقواى حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام آن قدر بر سر زبان ها بوده كه حتى بزرگان عامه نيز با بيانى رسا در مقابل شخصيت بزرگ حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام وادار به خاكسارى شده اند؛ تا جايى كه ابن تيميّه در وصف آن حضرت مى نويسد:
وأمّا من بعد جعفر، فموسى بن جعفر، قال فيه أبوحاتم الرازي: ثقة، صدوق، إمام من أئمّة المسلمين. قلت: موسى ولد بالمدينة سنة بضع وعشرين ومائة، وأقدمه المهدي إلى بغداد، ثمّ ردّه إلى المدينة، وأقام بها إلى أيّام الرشيد، فقدم هارون منصرفاً من عمرة، فحمل موسى معه إلى بغداد، وحبسه بها إلى أن توفّي في حبسه؛(1)
پس از جعفر، موسى بن جعفر است. ابوحاتم رازى در وصف او مى گويد: ثقه، راست گو و از پيشوايان مسلمانان است. به نظر من موسى در مدينه در سال
1) . منهاج السنة: 55/4-56.
يكصد و بيست و اندى متولد شده است. مهدى [از بنى عباس] او را به بغداد برد؛ سپس به مدينه فرستاد و تا زمان هارون الرشيد در مدينه بود؛ اما هنگامى كه هارون از سفر حج عمره باز مى گشت، موسى بن جعفر را بازداشت نمود و همراه خود به بغداد برد و تا زمان درگذشتش در بغداد و در حبس هارون بود.
ابن تيميّه ترجيح داده تا به قلم خويش، ذرّه اى از فضائل حضرت كاظم عليه السّلام را نقل نكند تا مبادا قلمش عطرآگين به نقل فضائل آل اللّٰه گردد؛ از اين رو مطالب يادشده را از ديگران روايت كرده؛ اما او كه مى كوشد تا با هر حربه اى فضائل اهل بيت عليهم السّلام را مخدوش نمايد، اين بار سكوت اختيار نموده و در مقابل عظمت امام كاظم عليه السّلام، وادار به خضوع گرديده است.
وى در جايى ديگر، خود به اعترافى ديگر مبادرت كرده، مى نويسد:
موسى بن جعفر مشهور بالعبادة والنُسك؛(1)
موسى بن جعفر مشهور به عبادت و پرهيزگارى بود.
خطيب بغدادى در وصف عبادت حضرت كاظم عليه السّلام مى نويسد:
كان موسى بن جعفر يدعى العبد الصالح من عبادته واجتهاده، روي أنّه دخل مسجد رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله، فسجد سجدة في أوّل اللّيل، وسمع وهو يقول في سجوده: «عظم الذنب من عندي، فليحسن العفو من عندك، يا أهل التقوى ويا أهل المغفرة». فجعل يرددها حتى أصبح. وكان سخيّاً
1) . همان: 57/4.
كريماً، وكان يسمع عن الرجل ما يؤذيه، فيبعث إليه بصرَّة فيها ألف دينار؛(1)
موسى بن جعفر به خاطر جهد و تلاش در عبادت به عبدصالح ملقب گرديد. روايت شده كه او به مسجد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مى رفت و در ابتداى شب به سجده مى افتاد. از او شنيده شده كه در سجده مى گفت: «گناهان من زياد شده پس چه نيكو است بخشش از جانب تو، اى كسى كه اهل خويشتندارى و بخشش هستى». او بدين حال بود تا صبح. همچنين كريم و بخشنده بود. نقل شده كه مردى او را آزار مى داد؛ اما او براى آن مرد هزار دينار فرستاد.
فخر رازى در تفسير معناى كوثر چند تفسير به دست داده است و در يكى از تفاسير، كوثر را اولاد و فرزندان پيامبر صلّى اللّٰه عليه وآله دانسته است. وى در اين ميان، امام كاظم عليه السّلام را در ميان يكى از مصاديق كوثر دانسته، مى نويسد:
الكوثر أولاده... الأكابر من العلماء كالباقر، والصادق، والكاظم، والرضا؛(2)
كوثر فرزندان پيامبر خداست... بزرگانى از علما همچون باقر، صادق، كاظم و رضا عليهم السّلام در زمرۀ آنان است.
نظام الدين نيشابورى كه در تفسير تأثير پذيرفته از فخر رازى است، همچون فخر رازى در تفسير سورۀ كوثر اظهار نظر كرده و مى نويسد:
والقول الثالث: أنّ الكوثر أولاده... والعلماء الأكابر منهم لا حدّ ولا حصر لهم. منهم الباقر، والصادق، والكاظم، والرضي، والتقي، والنقي، والزكي
وغيرهم؛(1)
نظر سوم آن است كه مراد از كوثر، فرزندان فاطمه زهرا سلام اللّٰه عليها هستند...
عالمان بزرگ آنان به گونه اى هستند كه هيچ حد و حصرى براى آنان نيست. باقر، صادق، كاظم، رضا، جواد، هادى و حسن عسكرى و غير اينان عليهم السّلام در شمار علماى آنانند.
ابوالفداء پيرامون شخصيت و مقام امام كاظم عليه السّلام مى نويسد:
ثم دخلت سنة ثلاث وثمانين ومائة، فيها توفي موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي زين العابدين بن الحسين بن علي بن أبي طالب ببغداد في حبس الرشيد... وحكت عن موسى المذكور أنّه كان إِذا صلّى العتمة، حمد اللّٰه ومجده ودعاه إِلى أن يزول الليل، ثمّ يقوم يصلّي حتى يطلع الصبح فيصلّي الصّبح، ثم يذكر اللّٰه تعالى حتى تطلع الشمس، ثمّ يقعد إِلى ارتفاع الضحى، ثمّ يرقد ويستيقظ قبل الزوال، ثمّ يتوضأ ويصلّي حتى يصلّي العصر، ثم يذكر اللّٰه تعالى حتى يصلّي المغرب، ثم يصلّي ما بين المغرب والعتمة، فكان هذا دأبه إِلى أن مات رحمة اللّٰه عليه، وكان يلقّب الكاظم: لأنّه كان يحسن إِلى من يسيء إِليه،... وقبره مشهور هناك، وعليه مشهد عظيم في الجانب الغربي من بغداد؛(2)
در سال 183 موسى كاظم بن جعفر صادق بن محمد باقر بن على زين العابدين بن حسين بن على بن ابى طالب، در بغداد و در زندان هارون از دنيا رفت... دربارۀ ايشان نقل شده است كه وقتى نماز عشاء را مى خواند، حمد الاهى را به جاى آورده و او را ستايش گفته دعا مى كرد تا اينكه صبح مى شد؛ سپس نماز صبح را مى خواند و خدا را تا طلوع خورشيد ياد مى كرد. سپس تا بالا آمدن روز مى نشست و كمى استراحت مى كرد و قبل از ظهر بيدار مى شد، سپس وضو گرفته و نماز مى خواند تا اينكه نماز عصر را به جاى آورد. سپس ياد خدا مى گفت تا نماز مغرب را به جا مى آورد. سپس بين نماز مغرب و عشاء نماز مى خواند. اين روش ايشان بود تا زمانى كه از دنيا رفت.
و ملقب به كاظم شد بدين سبب كه به كسانى كه به او بدى مى كردند نيكى مى كرد...
و قبر او در آنجا مشهور و معروف است در قسمت غرب بغداد مكانى بزرگ بر روى قبرش قرار دارد.
شمس الدين ذهبى يكى از علماى بزرگ اهل سنّت، پيرامون شخصيت آن حضرت مى نويسد:
وقد كان موسى من أجواد الحكماء، ومن العبّاد الأتقياء، وله مشهد معروف ببغداد؛(1)
و موسى بن جعفر از سخاوتمندترين حكماء و از عبادت كنندگان پرهيزگار بود و محل شهادت او در بغداد معروف است.
1) . ميزان الإعتدال: 202/4 / ش 8855.
وى همچنين در كتاب ديگرش مى نويسد:
كان موسى بن جعفر يدعى العبد الصالح من عبادته واجتهاده؛(1)
موسى بن جعفر به خاطر كثرت عبادت ومجاهدت در راه خدا به «عبد صالح» ملقب شد.
ذهبى همچنين در تاريخ الإسلام چنين مى نويسد:
موسى الكاظم... وكان صالحاً، عالماً، عابداً، متألّهاً؛(2)
موسى كاظم... فردى صالح، عالم، عابد و در مسير خدا بود.
ابن حجر عسقلانى در توصيف امام كاظم عليه السّلام مى نويسد:
قال أبوحاتم: ثقة صدوق، إمام من أئمة المسلمين. قال يحيى بن الحسين بن جعفر النسّابة: كان موسى بن جعفر يدعى العبد الصالح من عبادته واجتهاده. وقال الخطيب: يقال إنّه ولد بالمدينة في سنة ثمان وعشرين ومائة... ومناقبه كثيرة؛(3)
ابوحاتم مى گويد: او ثقه و از پيشوايان مسلمانان است. يحيى بن حسين بن جعفر بن نسابه مى گويد: همانا علت اينكه موسى بن جعفر را عبد صالح خطاب كرده اند، عبادت او است. خطيب بغدادى مى گويد: او در مدينه در سال يكصد و بيست و هشت به دنيا آمد... و داراى مناقبى بسيار است.
قرمانى گويد:
هو الإمام الكبير الأوحد الحجة، السّاهر ليله قائماً القاطع نهاره صائماً، المسمّى لفرط حلمه وتجاوزه عن المعتدين كاظماً، وهو المعروف بباب الحوائج، لأنّه ما خاب المتوسّل به في قضاء حاجته قطّ؛(1)
او امام كبير و حجّت يگانه است. روزها روزه دار و شب ها به عبادت مى ايستاد. او را به جهت شدّت حلم و گذشت از متجاوزان به حقوقش كاظم ناميده اند. همچنين مشهور به باب الحوائج است؛ زيرا هرگز مراجعه كنندگان را نااميد نكرد.
ابن حجر مكى مى نويسد:
هو وارث أبيه علماً، ومعرفة، وكمالاً، وفضلاً، سمّي الكاظم لكثرة تجاوزه وحلمه، وكان معروفاً عند أهل العراق بباب قضاء الحوائج عند اللّٰه، وكان أعبد أهل زمانه وأعلمهم وأسخاهم؛(2)
او علم، كمال، فضل و معرفت را از پدرش به ارث برده است و سر اينكه او را كاظم خطاب مى كنند آن است كه بسيار حليم بوده و از متجاوزان به حقوقش گذشت مى كرده است. همچنين اهل عراق او را باب الحوائج مى نامند. ايشان همچنين عابدترين و دانشمندترين و بخشنده ترين اهل زمانش است.
ابن جوزى نيز در توصيف ايشان مى نويسد:
موسى بن جعفر، كان يدعى العبد الصالح، وكان حليماً كريماً، إذا بلغه عن رجل ما يؤذيه بعث إليه بمال؛(1)
موسى بن جعفر، عبد صالح خطاب مى كنند و او شخصيتى حليم و كريم است به گونه اى كه براى آن كس كه آزارش مى داد، مالى فرستاد!
يافعى نيز پيرامون آن حضرت مى نويسد:
وفيها توفّى السيد أبوالحسن موسى الكاظم ولد جعفر الصادق، كان صالحاً، عابداً، جواداً، حليماً، كبير القدر، وهو أحد الأئمّة الاثنى عشر المعصومين في إعتقاد الإمامية، وكان يدعى بالعبد الصالح من عبادته، واجتهاده، وكان سخياً كريماً؛(2)
در اين سال ابوالحسن موسى كاظم، فرزند جعفر صادق از دنيا رفت. او فردى صالح، عابد، بخشنده، بردبار و داراى مقامى والا بود. ايشان يكى از امامان دوازده گانه معصوم به اعتقاد اماميه اند. ايشان را به جهت عبادت و تلاشش در راه خدا عبد صالح مى خواندند، و بسيار بخشنده و كريم بود.
يوسف بن اسماعيل نبهانى نيز كه در زمرۀ عالمان بزرگ اهل سنّت است، دربارۀ آن حضرت مى نويسد:
موسى الكاظم، أحد أعيان أكابر الأئمة من ساداتنا آل البيت الكرام هداة
الإسلام رضي اللّٰه عنهم أجمعين، ونفعنا ببركاتهم، وأماتنا على حبّهم، وحبّ جدّهم الأعظم صلّى اللّٰه عليه وسلّم؛(1)امام موسى كاظم يكى از انديشمندان بزرگ امامان از سادات ما آل بيت كرام و هاديان اسلام رضى اللّٰه عنهم اجمعين بود. خداوند ما را به بركات آنان نفع رساند و ما را بر محبّت آنان و محبّت جدّ بزرگشان صلّى اللّٰه عليه وآله بميراند.
خيرالدين زركلى هم در زمرۀ كسانى است كه دربارۀ آن حضرت اظهار نظر كرده است. وى پيرامون شخصيت حضرت چنين مى نويسد:
موسى بن جعفر الصادق بن محمد الباقر، أبوالحسن: سابع الأئمة الإثنى عشر، عند الإمامية. كان من سادات بني هاشم، ومن أعبد أهل زمانه، وأحد كبار العلماء الأجواد؛(2)
ابوالحسن موسى بن جعفر صادق بن محمد باقر، هفتمين امام از ائمۀ دوازده گانه اماميه است. وى از سادات بنى هاشم و عابدترين مردم زمان خويش و يكى از بزرگان عالمان بخشنده بود.
محمد بن طلحۀ شافعى مى نويسد:
هو الإمام الكبير القدر، العظيم الشأن، الكبير المجتهد، الجادّ في الإجتهاد، المشهور بالعبادة، المواظب على الطاعات، المشهود له بالكرامات، يبيت
اللّيل ساجداً وقائماً، ويقطع النهار متصدّقاً وصائماً، ولفرط حلمه وتجاوزه عن المعتدين عليه دعي كاظماً، كان يجازي المسئ بإحسانه إليه، ويقابل الجاني بعفوه عنه، ولكثرة عبادته كان يسمّى بالعبد الصالح، ويعرف بالعراق بباب الحوائج إلى اللّٰه، لنجح مطالب المتوسّلين إلى اللّٰه تعالى به، كراماته تحار منها العقول، وتقضي بأنّ له عند اللّٰه تعالى قدم صدق لا تزل ولا تزول؛(1)
او پيشوايى است در نهايت جلالت و عظمت. كسى كه بسيار در عبادت كوشا و به عبادت و كرامت شهره بود. ايشان شب ها به عبادت مشغول و در حال قيام و سجده بود و روزها صدقه مى داد و روزه دار. از كثرت حلم و گذشت، او را كاظم مى خواندند و پاسخ رفتار ناشايست را با احسان داده و پاسخ كسى را كه قصد جانش را داشت با گذشت و بخشش مى داد. او را به جهت كثرت عبادتش عبد صالح مى ناميدند و مردم عراق او را باب الحوائج خطاب مى كنند و كراماتش، عقول را مدهوش و متحير مى نمايد و براى او نزد خداوند مقامى است كه زائل نمى شود.
وى در جايى ديگر مى نويسد:
عن شقيق البلخي قال: خرجت حاجّاً في سنة تسع وأربعين ومائة فنزلت القادسية، فإذا شابٌّ حسن الوجه شديد السمرة، عليه ثوب صوف مشتمل بشملة، في رجليه نعلان، وقد جلس منفرداً عن الناس، فقلت في نفسي:
1) . مطالب السؤول: 447.
هذا الفتىٰ من الصوفيّة يريد أن يكون كَلاًّ على الناس، واللّٰه لأمضينّ إليه وأوبخنّه! فدنوت منه فلما رآني مقبلاً، قال: يا شقيق (اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ) ، فقلت في نفسي: هذا عبد صالح، قد نطق على ما في خاطري، لألحقنه ولأسألنّه أن يحلّلني، فغاب عن عيني، فلمّا نزلنا واقصة إذا به يصلّي وأعضاؤه تضطرب ودموعه تتحادر، فقلت:
أمضي إليه وأعتذر، فأوجز في صلاته، ثمّ قال: يا شقيق: (وَ إِنِّي لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اِهْتَدىٰ) ، فقلت: هذا من الأبدال، قد تكلّم على سرّي مرّتين! فلما نزلنا زُبَالة إذا به قائم على البئر، وبيده ركوة يريد أن يستقي ماء، فسقطت الركوة في البئر، فرفع طرفه إلى السماء وقال:
أنت ربي إذا ظمئتُ إلى الماء *** وقوَّتي إذا أردت الطعاما
يا سيدي ما لي سواها! قال شقيق: فواللّٰه لقد رأيت البئر قد ارتفع ماؤها، فأخذ الركوة وملأها وتوضأ وصلّى أربع ركعات، ثمّ مال إلى كثيب رمل هناك، فجعل يقبض بيده ويطرحه في الركوة ويشرب. فقلت: أطعمني من فضل ما رزقك اللّٰه، وأنعم اللّٰه عليك! فقال: يا شقيق، لم تزل نعم اللّٰه علينا ظاهرة وباطنة، فأحسن ظنّك بربّك. ثمّ ناولني الركوة، فشربت منها فإذا سويق وسكر، ما شربت واللّٰه ألذّ منه وأطيب ريحاً، فشبعت ورويت، وأقمت أياماً لا أشتهي طعاماً ولا شراباً! ثمّ لم أرهُ حتى دخل مكة، فرأيته ليلة إلى جانب قبة السّراب نصف اللّيل يصلّي بخشوع وأنين وبكاء، فلم يزل كذلك حتى ذهب اللّيل.
فلمّا طلع الفجر جلس في مصلّاه يسبّح ثمّ قام إلى صلاة الفجر وطاف بالبيت أسبوعاً وخرج، فتبعته فإذا له حاشية وأموال وغلمان وهو على خلاف ما رأيته في الطريق، ودار به الناس يسلّمون عليه ويتبرّكون به! فقلت لبعضهم: من هذا؟ فقال: موسى بن جعفر! فقلت: قد عجبت أن تكون هذه العجائب إلا لمثل هذا السيّد؛(1)
شقيق بلخى گويد: در سال صد و چهل و نه به نيت حج از قادسيه حركت كردم و با جوانى نيكو صورت كه لباس پشمى به تن داشت و نعلين به پا كرده بود همسفر شدم. او جداى از مردم بود و من با خود گفتم: اين جوان در زمرۀ صوفيان است و مى خواهد زحمت خود را به عهده ديگران اندازد؛ از اين رو تصميم گرفتم تا او را نصيحت كنم؛ اما هنگامى كه نزديك او رسيدم [پيش از آنكه چيزى بگويم] به من فرمود: «اى شقيق، همانا از گمان بد بپرهيزيد؛ زيرا برخى از گمان ها گناه و معصيت است». شقيق مى گويد: با خود گفتم: اين جوان بندۀ صالحى است؛ زيرا از درون من خبر داد، پس سزاوار است تا بروم و از او طلب حلاليت كنم؛ اما او از مقابل چشمانم غيب شد. در ادامۀ سفر به مكان واقصه رسيديم و دوباره آن جوان را ديدم كه مشغول به نماز بود و اعضاى بدنش مضطرب گشته و مى گريست. پس با خود گفتم:
اكنون بروم و عذر خواهى نمايم؛ اما هنگامى كه نزديك او رفتم، [بدون آنكه چيزى بگويم] فرمود: «اى شقيق، خداوند كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح
1) . مطالب السؤول: 447-449.
انجام دهد را دوست دارد». با خود گفتم: اين جوان از ابدال است و دو مرتبه از درون من خبر داد. در ادامه راه به مكان زباله رسيديم و من آن جوان را بر سر چاه ديدم كه مشغول كشيدن آب بود؛ اما سطل آب از دستش افتاد. در اين هنگام آن جوان سر به آسمان بلند كرد و اين شعر را خواند:
«پروردگار من، تو همان كسى هستى كه اگر تشنه شوم به من آب مى دهى و اگر گرسنه شوم مرا سير مى گردانى، سرور من، اكنون مرا سيرآب كن».
شقيق مى گويد: به خدا سوگند ديدم كه آب چاه بالا آمد و آن جوان سطل را در آب انداخت و وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند؛ سپس سراغ شن ها رفت و شن برداشت و در سطل آب ريخت و آب را نوشيد. من عرضه داشتم: از آنچه خداوند روزى تو كرده به من بده. جوان فرمود: «اى شقيق، همواره نعمت هاى خداوند به صورت پنهان و آشكار بر ما وارد مى شود، پس گمان خود را به خداوند نيكو گردان». سپس از آنچه داشت به من داد و من نيز نوشيدم و ديدم سويق و شكر است و به خدا سوگند لذيذتر و خوش بوتر از آن نديده بودم و همان نوشيدنى مرا سير گرداند و تا مدتى اشتها به غذا و نوشيدنى نداشتم. سپس آن جوان را نديدم تا اينكه وارد مكّه شدم و او را شب هنگام، در قبة السراب ديدم، درحالى كه با خضوع و گريه نماز مى خواند و به همين حالت بود تا اينكه شب سپرى شد. هنگامى كه صبح شد، در محل نمازش نشست؛ آنگاه بلند شد و نماز صبح را به جا آورد و پس از آن رفت و طواف نمود و من نيز از او پيروى نمودم. در اين هنگام ديدم كه اين جوان داراى شخصيت اجتماعى است و اطراف او را غلامان و خادمان احاطه نموده اند
و برخلافِ مسير مسافرت كه جوان گمنامى بود، در مكّه با هيبت و شوكت بود و مردم بر او سلام مى كردند و به او تبرّك مى جستند. من از برخى مردم پرسيدم كه اين جوان كيست؟ گفتند: او موسى بن جعفر است. در اين هنگام گفتم: ديدن چنين حالاتى از مانند اين آقا جاى تعجب ندارد.
ماجراى ديگرى از عظمت حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام را مسعودى نقل كرده است. وى مى نويسد:
ذكر عبداللّٰه بن مالك الخزاعي - وكان على دار الرشيد وشرطته - قال: أتاني رسول الرشيد في وقت ما جاءني فيه قط، فانتزعني من موضعي ومنعني من تغيير ثيابي، فراعني ذلك منه، فلمّا صرت إلى الدار سبقني الخادم، فعرّف الرشيد خبري، فأذن لي في الدخول عليه، فدخلت، فوجدته قاعداً على فراشه، فسلمت فسكت ساعة، فطار عقلي وتضاعف الجزع عليّ ثمّ قال لي: يا عبداللّٰه، أتدري لم طلبتك في هذا الوقت؟ قلت: لا واللّٰه يا أميرالمؤمنين، قال: إني رأيت الساعة في منامي كأنّ حبشيّاً قد أتاني ومعه حربة، فقال لي: إن لم تخَلِّ عن موسى بن جعفر الساعة وإلا نحرتك بهذه الحربة، فاذهب فخلِّ عنه، فقلت: يا أميرالمؤمنين، أطلق موسى بن جعفر؟ ثلاثاً، قال: نعم، إمض الساعة حتى تطلق موسى بن جعفر وأعطه ثلاثين ألف درهم، وقل له. إن أحببت المقام قبَلَنَا فلك عندي ما تحبّ وإن أحببت المضي إلى المدينة فالإذن في ذلك إليك، قال: فمضيت إلى الحبس لأخرجه، فلمّا رآني موسى وثب إليّ قائماً، وظن أنّي قد أمرت فيه
بمكروه، فقلت: لا تخف، وقد أمرني أميرالمؤمنين بإطلاقك، وأن أدفع إليك ثلاثين ألف درهم، وهو يقول لك: إن أحببت المقام قبلنا فلك ما تحبّ، وإن أحببت الإنصراف إلى المدينة، فالأمر في ذلك مطلق إليك.
وأعطيته الثلاثين ألف درهم، وخليت سبيله، وقلت: لقد رأيت من أمرك عجباً، قال: فإنّي أخبرك: بينما أنا نأثم إذ أتاني النبي صلّى اللّٰه عليه وسلّم، فقال. يا موسى، حبست مظلوماً فقل هذه الكلمات فإنّك لا تبيت هذه الليلة في الحبس، فقلت: بأبي وأمي ما أقول؟ فقال: قل: يا سامع كلّ صوت، ويا سابق الفوت، ويا كاسي العظام لحماً، ومنشرها بعد الموت، أسألك بأسمائك الحسنى وباسمك الأعظم الأكبر المخزون المكنون الذي لم يطّلع عليه أحد من المخلوقين، يا حليماً ذا أناة لا يقوى على أناته، يا ذا المعروف الذي لا ينقطع أبداً، ولا يحصىٰ عدداً، فرّج عنّي، فكان ما ترى؛(1)
عبداللّٰه مالك خزاعى كه رئيس نگهبانان منزل هارون الرشيد بود، مى گويد: فرستادۀ هارون در ساعت غير متعارفى به دنبال من آمد و گفت: هارون تو را طلبيده است؛ آنگاه بدون آنكه اجازه دهد من لباس خويش را عوض كنم، من را به محضر هارون برد. هنگامى كه به اقامتگاه هارون رسيديم، فرستادۀ هارون پيش از من بر او وارد شد و او را از حضور من آگاه نمود و هارون نيز در انتظار من بود. هارون اذن دخول داد و من وارد شدم و مشاهده نمودم كه او در بستر خوابش نشسته است. به او سلام
1) . مروج الذهب: 346/3-347. همچنين ر. ك: وفيات الأعيان: 309/5-310.
نمودم؛ اما او مدتى ساكت بود و هيچ نگفت؛ از اين رو من نگران شدم و ترسيدم كه مبادا او بر من غضب كرده باشد. ناگهان هارون گفت: اى عبداللّٰه، آيا مى دانى چرا در اين وقت تو را طلبيده ام؟ گفتم: به خدا سوگند نمى دانم اى اميرالمؤمنين. هارون گفت: در خواب مردى حبشى را ديدم كه سلاحى در دست داشت و به من گفت: اگر موسى بن جعفر را از زندان آزاد نكنى، با اين سلاح به تو آسيب مى رسانم و تو را مانند شتر سر مى برم؛ پس اكنون برو و موسى بن جعفر را از زندان آزاد نما. من متعجب شدم و سه مرتبه پرسيدم: موسى بن جعفر را آزاد نمايم؟ هارون گفت: آرى، بلافاصله موسى بن جعفر را آزاد كن و سى هزار درهم به او پاداش بده و به او عرضه بدار: اگر منصب و مقامى مى خواهى پذيرفته است و هرچه بخواهى فراهم مى شود و اگر مايل هستى به مدينه بروى، مى توانى بروى. من بلافاصله نزد موسى بن جعفر رفتم. تا نگاه حضرت به من افتاد، بلند شد و گمان كرد كه براى آزار او آماده ام.
عرضه داشتم: نترسيد، اميرالمؤمنين فرمان آزادى شما را صادر كرده است و گفته تا سى هزار درهم به شما بدهم، و نيز گفته كه هرچه بخواهى فراهم نمايم و اگر مقامى بخواهى به شما تفويض نمايم، و اگر مايل هستى به مدينه بروى، مى توانى بروى.
آنگاه مبلغ مذكور را تقديم كردم و راه را باز نمودم و عرضه داشتم: من از امر شما در شگفت مانده ام. حضرت فرمود: اكنون سر ماجرا را به تو مى گويم. همانا پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله را در خواب ديدم كه به من فرمود: «اى موسى، تو مظلومانه به زندان افتاده اى پس اين دعا را زمزمه كن تا امشب خلاص شوى». من به پيامبر خدا عرضه داشتم: پدر و مادرم به فدايت چه بگويم: پيامبر خدا فرمود: بگو: «يا سامع كل
صوت، ويا سابق الفوت، ويا كاسى العظام لحماً ومنشرها بعد الموت، أسألك بأسمائك الحسنىٰ وباسمك الأعظم الأكبر المخزون المكنون الذي لم يطّلع عليه أحد من المخلوقين، يا حليماً ذا أناة لا يقوى على أناته، يا ذا المعروف الذي لا ينقطع أبداً، ولا يحصى عدداً، فرّج عنّي، فكان ما ترى».
ماجراى فوق نيز يكى ديگر از كرامات حضرت موسى بن جعفر است و كاشف از عظمت روحى ايشان است. همچنين ماجراى فوق، تأييدى بر روايت بشر حافى است كه از سوى علّامه حلّى نقل شده، چه اينكه علّامه حلّى ضمن برشمردن كرامات موسى بن جعفر عليه السّلام مى نويسد:
وعلى يده عليه السّلام تاب بشر الحافي؛(1)
و به دست موسى بن جعفر، بشر حافى توبه نمود.
بشر حافى يكى از زهاد مشهور است، تا آنجا كه خطيب بغدادى در موردِ او توضيحات مفصل و گاه مبالغه آميزى ذكر كرده كه قسمتى از عبارتش چنين است:
بشر بن الحارث بن عبدالرحمن بن عطاء بن هلال بن ماهان بن عبداللّٰه، أبونصر، المعروف بالحافي، مروزي سكن بغداد، وهو ابن عمّ علي بن خشرم، وكان ممّن فاق أهل عصره في الورع والزهد، وتفرّد بوفور العقل، وأنواع الفضل، وحسن الطريقة، واستقامة المذهب؛(2)
بشر بن حارث بن عبدالرحمن بن عطا بن هلال بن ماهان بن عبداللّٰه، ابونصر مشهور به بشر حافى است كه ساكن بغداد بوده و پسر عموى على بن خشرم است و سرآمد مردم روزگارش در ورع و زهد بوده و در هوشمندى و كثرت عقل، منحصر به فرد است و داراى انواع فضيلت ها است و از حسن طريقت و استقامت در مذهب برخوردار است.
علّامه حلّى ماجراى بشر حافى را اين گونه توضيح مى دهد:
لأنّه عليه السّلام اجتاز على داره ببغداد، فسمع الملاهي وأصوات الغناء والقصب تخرج من تلك الدار، فخرجت جارية وبيدها قمامة البقل، فرمت بها في الدرب: فقال لها: يا جارية! صاحب هذه الدار حرّ أم عبد؟ فقالت:
بل حرّ، فقال: صدقت، لو كان عبداً خاف من مولاه! فلمّا دخلت، قال مولاها وهو على مائدة السُّكر: ما أبطأك علينا؟ فقالت: حدثني رجل بكذا وكذا، فخرج حافياً حتى لقي مولانا الكاظم عليه السّلام فتاب على يده؛(1)
حضرت در بغداد از مقابل منزلى مى گذشت كه از داخل آن صداى آواز و غنا و لهو و لعب بلند بود. در اين هنگام كنيزى از خانه خارج شد تا زباله ها را پشت درب بگذارد. حضرت به كنيز فرمود: «اى كنيز، صاحب اين خانه آزاد است يا بنده». كنيز عرضه داشت: آزاد است. حضرت فرمود: «راست گفتى! اگر بنده مى بود از مولايش مى ترسيد». هنگامى كه كنيز به خانه بازگشت، بشر درحالى كه بر بساط عيش بود از
1) . منهاج الكرامة: 59.
كنيزك پرسيد: چرا دير آمدى؟ كنيز گفت: مردى در كوچه به من چنين و چنان گفت.
در اين هنگام بشر با پاى برهنه از خانه خارج شد و به دنبال حضرت دويد و به دست امام كاظم عليه السّلام، توبه كرد.
اما ابن تيميّه كه تمام تلاش خود را بر انكار فضائل اهل بيت متمركز نموده، مى نويسد:
وأما قوله: «تاب على يده بشر الحافي»، فمن أكاذيب من لا يعرف حاله ولا حال بشر، فإن موسى بن جعفر لمّا قدم به الرشيد إلى العراق حبسه، فلم يكن ممّن يجتاز على دار بشر، وأمثاله من العامة؛(1)
اما سخن [علّامه حلّى] كه مى گويد: بشر حافى به دست او توبه كرد، از دروغ هايى است كه حالش معلوم نيست و همچنين حال بشر نيز معلوم نيست؛ زيرا موسى بن جعفر از زمانى كه به فرمان هارون به بغداد فراخوانده شد، در زندان بود و مجالى نداشت تا با امثال بشر ديدار كند.
با توجه به توضيحاتى كه بيان شد، اثبات نموديم كه اولاً بشر حافى معلوم الحال است و خطيب بغدادى در موردِ او، سخنان مفصلى گفته است. ثانياً حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام نيز طبق روايتى كه از مسعودى نقل نموديم، در ميان دوران حبس، آزاد شده و از زندان بيرون آمده است بنابراين هيچ استبعادى ندارد كه حضرت در همان زمانى كه به صورت موقتى از زندان هارون آزاد شده، با بشر ديدار كرده باشد.
1) . منهاج السنة: 54/4.
جايگاه امام كاظم عليه السّلام در ميان اهل سنّت به گونه اى است كه پس از شهادت ايشان نيز به ايشان توسّل جسته و به قبر مقدّس ايشان پناهنده مى شدند، به طورى كه عالمان بزرگ اهل سنّت معتقدند كه حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام «باب الحوائج» بوده و در صورت توسّل به مقام شامخ ايشان، دست خالى بازگردانده نمى شود كه در ادامه، به سخن برخى از عالمان بزرگ اهل سنّت دربارۀ ايشان و مقام الاهى ايشان مى پردازيم.
دميرى و سجاعى به نقل از پيشوايان شافعيان مى نويسند:
كان الشافعي يقول: قبر موسى الكاظم الترياق المجرّب؛(1)
همواره شافعى مى گفت: قبر موسى كاظم نوشدارويى مجرّب است.
ابن حجر هيتمى نيز در صواعق محرقه، در همين باره مى نويسد:
وكان معروفاً عند أهل العراق بباب قضاء الحوائج عند اللّٰه؛(2)
ايشان نزد اهل عراق به «باب الحوائج إلى اللّٰه» معروف بود.
ابن صباغ مالكى در كتاب فصول مهمه، به باب الحوائج بودن آن حضرت اينگونه تصريح كرده است:
وهو المعروف عند أهل العراق بباب الحوائج إلى اللّٰه، وذلك لنجح قضاء حوائج المسلمين ونيل مطالبهم وبلوغ مآربهم وحصول مقاصدهم؛(3)
حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام نزد اهال عراق به باب الحوائج الى اللّٰه معروف بود؛ چراكه قضاء حاجات مسلمين، رسيدن آنان به خواسته هايشان، برآورده شدن نيازمنديشان و رسيدن به مقاصدشان به دست حضرت حاصل مى شد.
قرمانى صاحب اخبار الدول نيز مى نويسد:
هو المعروف عند أهل العراق بباب الحوائج؛ لأنّه ما خاب المتوسّل به في قضاء حاجته قطّ؛(1)
امام كاظم عليه السّلام در ميان مردم عراق به باب الحوائج مشهور بود؛ چراكه هر كسى در برآورده شدن حاجاتش به او متوسّل مى شد، حاجت روا مى گشت.
توسّل به مقام والاى امام كاظم عليه السّلام اختصاص به مردمان عادّى اهل سنّت ندارد؛ بلكه عالمان و بزرگان اهل سنّت نيز به محضر امام كاظم عليه السّلام شتافته و با حضور در كنار قبر مقدّس آن حضرت، به خواسته هاى خود نائل شده اند. ابوعلى خلّال در زمرۀ همين عالمان است. خطيب بغدادى در كتاب تاريخ بغداد و ابن جوزى در منتظم، به توسّل خلّال به روح بزرگ امام كاظم عليه السّلام اشاره كرده و مى نويسند:
أخبرنا أحمد بن جعفر بن حمدان القطيعي، قال: سمعت الحسن بن إبراهيم الخلّال يقول: ما أهمّني أمرٌ، فقصدت قبر موسي بن جعفر عليه السّلام، فتوسّلت به إلّاسهّل اللّٰه لي ما أحبّ؛(2)
احمد بن جعفر بن حمدان قطيعى نقل مى كند كه شنيدم حسن بن ابراهيم خلّال
مى گفت: براى من مشكلى پيش نيامد مگر اينكه به موسى بن جعفر عليه السّلام توسّل كردم و خداوند همان را كه دوست داشتم به من ارزانى داشت.
با عنايت به نكاتى كه مطرح شد، اعم از اعتراف بزرگان عامه بر عظمت حضرت كاظم و فضائل بى مانند اخلاقى و علمى و همچنين مراتب زهد و دنياگريزى و دورى از رياست، به نيكى استفاده مى شود كه افضليت آن حضرت پس از پدر بزرگوارش امام صادق عليه السّلام، كاملاً مسجّل بوده و اخلاق پيامبرانه در آن حضرت متبلور است؛ از اين رو تقدم جستن بر آن حضرت، مصداق بارز تقدم مفضول بر فاضل خواهد بود.
امامت امام رضا
شهرت حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام در فضل، كمال، زهد و تقوا بيش از آن است كه نياز به بيان داشته باشد كه به برخى از اين فضائل و مقامات، به قدر وسع اين نوشتار مى پردازيم؛ چراكه بر اساس روايت معروف «ما لا يدرك كلّه، لا يترك كلّه».
از عالمانى كه دربارۀ اين امام همام اظهار نظر كرده اند، سمهودى است.
وى مى نويسد:
علي الرضا بن موسى الكاظم، كان أوحد أهل زمانه، جليل القدر، أسلم على يده أبومحفوظ معروف الكرخي... وقال له المأمون: بأىّ وجه صار جدّك علي بن أبي طالب قسيم الجنة والنار؟ فقال: «ألم ترو عن أبيك، عن آبائه، عن عبداللّٰه بن عباس، قال: سمعت رسول اللّٰه عليه السّلام يقول: «حبّ علي إيمان وبغضه كفر»؟».
قال: بلى.
قال الرضا: «فَقَسْمُ الجنّة والنار إذاً كان على حبّه وبغضه».
فقال المأمون: لا أبقاني اللّٰه بعدك يا أبا الحسن. أشهد أنك وارث علم رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم؛(1)
1) . جواهر العقدين: 427/3-428.
على بن موسى الرضا، جليل القدر و يگانۀ زمان خويش بود و به دست ايشان، ابومحفوظ معروف كرخى اسلام آورد... مأمون به او عرضه داشت: به چه علتى جد شما على بن ابى طالب قسمت كنندۀ بهشت و دوزخ ناميده شد؟ حضرت به او فرمود:
«آيا پدر تو از پدرانش، از عبداللّٰه بن عبّاس روايت نكرده اند كه از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «محبت على، ايمان است و بغض او، كفر است»؟ مأمون عرضه داشت: آرى. حضرت فرمود: «پس على بهشت و دوزخ را بر مبناى محبّان و دشمنانش قسمت مى كند». مأمون عرضه داشت: اى ابوالحسن، خداوند مرا پس از تو باقى نگذارد. شهادت مى دهم كه تو وارث دانش پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله هستى.
كمال الدين محمد بن طلحه نيز مى نويسد:
أبوالحسن علي بن موسى الرضا الإمام عليّ الرضا... قد تقدّم القول في أميرالمؤمنين عليّ، وفي زين العابدين عليّ. وجاء هذا عليّ الرضا ثالثهما، ومن أمعن النظر والفكرة، وجده في الحقيقة وارثهما، فيحكم بكونه ثالث العليين.
نمى إيمانه، وعلا شأنه، وارتفع مكانه، واتسع إمكانه، وكثر أعوانه، وظهر برهانه، حتى أحلَّه الخليفة المأمون محلّ مهجته، وأشركه في مملكته، وفوّض إليه أمر خلافته، وعقد له على رؤوس الأشهاد عقد نكاح ابنته، وكانت مناقبه عليّة، وصفاته الشريفة سنيّة، ومكارمه حاتميّة، وشنشنته أخزمية، وأخلاقه عربيّة، ونفسه الشريفة هاشميّة، وأرومته الكريمة نبوية، فمهما عدّ من مزاياه كان أعظم منه، ومهما فصّل من مناقبه كان أعلى مرتبة عنه؛(1)
1) . مطالب السؤول: 454-455.
ابوالحسن على بن موسى الرضا. پيش از اين در موردِ اميرالمؤمنين على و زين العابدين على سخن گفتيم و على بن موسى نيز سومين على است و از نظر قدرت فكر و دانش، حقيقتاً وارث اميرالمؤمنين و زين العابدين عليهما السّلام است؛ از اين رو سزاوار است تا او را على سوم بناميم... پس هرچه از مزاياى او بگوئيم، باز او بالاتر است، و هرچه از فضائلش برشمريم باز او والاتر است.
شبلنجى نيز از مادحان على بن موسى الرضا عليه السّلام است. وى مى نويسد:
قال إبراهيم بن العباس: ما رأيت الرضا سئل عن شيء إلّاعلمه، ولا رأيت أعلم منه بما كان في الزمان إلى وقت عصره، وكان المأمون يمتحنه بالسؤال من كلّ شيء فيجيبه الجواب الشافي، وكان قليل النوم كثير الصوم، لا يفوته صوم ثلاثة أيّام من كلّ شهر ويقول: ذلك صيام الدهر. وكان كثير المعروف والصّدقة، وأكثر ما يكون ذلك منه في اللّيالي المظلمة. وكان جلوسه في الصيف على حصير وفي الشتاء على مِسْح؛(1)
ابراهيم بن عباس مى گويد: رضا را نديدم مگر آن كه به هرچه از او پرسيدند، علم داشت و از زمان او تاكنون كسى را دانشمندتر از او نديدم. همانا مأمون او را به پرسش هاى سختى از هر رشته اى آزمود؛ اما او پاسخ كافى داد. او كم مى خوابيد و بسيار روزه مى گرفت و هرگز سه روز روزه در ماه را ايشان ترك نمى شد و مى فرمود: «اين روزه روزگار است». او بسيار كار خير انجام داده و صدقۀ انبوهى مى داد و بيشترين صدقاتش، در شب تاريك داده مى شد....
1) . نور الأبصار: 312.
جوينى نيز مى نويسد:
الإمام الثامن: مظهر خفيّات الأسرار، ومبرز خبّيات الأمور الكوامن، منبع المكارم والميامن، ومنبع الأعالي الحضارم والأيامن، منيع الجناب، رفيع القباب، وسيع الرحاب، هموم السحاب، غزير الألطاف، عزيز الأكناف، أمير الأشراف، قرة عين آل ياسين وآل عبدمناف، السيّد الطاهر المعصوم، والعارف بحقائق العلوم، والواقف على غوامض السرّ المكتوم، والمخبر بما هو آت وعمّا غبر ومضىٰ، المرضي عند اللّٰه سبحانه برضاه عنه في جميع الأحوال، ولذا لقب بالرضا، عليّ بن موسى؛(1)
امام هشتم، مظهر اسرار مخفى و آشكاركنندۀ امور پنهانى، منبع بزرگوارى ها و بركات...
نور چشم آل ياسين و عبدمناف، سرور پاك و معصوم، آگاه به حقايق علوم، عالم به امور پيچيده و نهانى، خبردهنده از گذشته و آينده، مرضى نزد خداوند سبحان كه به رضاى خداوند از او در تمامى حالات ملقب به «رضا» گشت، على بن موسى.
ابن حجر مكى نيز كه به تعصب شهره است، به جهت فراگير بودن جلالت امام على بن موسى الرضا عليه السّلام به مدح و ثناى ايشان پرداخته است. وى مى نويسد:
وكان أولاده [موسى بن جعفر] حين وفاته سبعة وثلاثين ذكراً وأنثى، منهم عليّ الرضا، وهو أنبههم ذكراً، وأجلّهم قدراً، ومن ثمّ أحلّه المأمون محلّ مهجته، وأنكحه ابنته، وأشركه في مملكته، وفوّض إليه أمر خلافته؛(2)
فرزندان موسى بن جعفر در هنگام درگذشت آن حضرت هفتاد و سه نفر دختر و پسر بودند. يكى از آن ها على رضا است. ايشان از تمام فرزندان موسى بن جعفر جليل القدرتر بود؛ از اين رو مأمون منصب خود را به او واگذار كرد و دخترش را به تزويج او درآورد و او را در حكومتش شريك قرار داد و امر خلافتش را به او تفويض نمود.
با وجود شهرت فضائل حضرت رضا عليه السّلام و اعترافاتى كه بيان شد، باز ابن تيميّه نتوانسته حقد و كينه خويش را نسبت به اهل بيت عليهم السّلام كتمان كند؛ از اين رو مى نويسد:
ولم يأخذ عنه أحد من أهل العلم بالحديث شيئاً، ولا روي له حديث في الكتب الستّة، وإنّما يروي له أبوالصّلت الهروي وأمثاله نسخاً عن آبائه فيها من الأكاذيب؛(1)
احدى از اهل علم از او حديث اخذ نكرده است و در كتابهاى سته نيز از او روايتى نقل نشده است. تنها ابوالصلت هروى و امثال او از آن حضرت رواياتى را از قول پدرانش نقل كرده اند كه متضمّن اكاذيب است.
اكنون جهت اطلاع ابن تيميّه و پيروان او، به گوشه اى از مقامات علمى امام على بن موسى الرضا عليهما السّلام اشاره مى نمائيم. واقدى مى نويسد:
سمع علي الحديث من أبيه وعمومته وغيرهم، وكان ثقة، يفتي بمسجد رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وهو ابن نيف وعشرين سنة، وهو من الطبقة الثامنة من التابعين من أهل المدينة؛(2)
حضرت رضا حديث را از پدر، عموها و ديگران شنيده و ثقه است. ايشان در مسجد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله براى مردم فتوا مى داد، درحالى كه بيست و اندى بيشتر سن نداشت. ايشان از طبقۀ هشتم از تابعان مدينه است.
حاكم نيشابورى نيز در تاريخ نيشابور مى نويسد:
وسمع علي بن موسى أباه وعمومته اسماعيل وعبداللّٰه و... وكان يفتي في مسجد رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وسلّم وهو ابن نيف وعشرين سنة. روى عنه من أئمّة الحديث: آدم بن أبي أياس ونصر بن علي الجهضمي ومحمد بن رافع القشيري، وغيرهم. واستشهد علي بن موسى ب (سند أباد) من طوس [لتسع](1)بقين من شهر رمضان ليلة الجمعة من سنة 203 وهو ابن 49 سنة وستة أشهر؛(2)
على بن موسى از پدر و عموهايشان اسماعيل، عبداللّٰه و ديگران روايت كرده اند...
و درحالى كه تنها بيست و اندى سال از عمرشان گذشته بود، در مسجد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فتوا مى داد. از بزرگان حديث كسانى مانند آدم بن ابى اياس عسقلانى، نصر بن على جهضمى محمد بن ابى رافع قشيرى و ديگران از او حديث نقل كرده اند. او در سناباد طوس، در رمضان سال دويست و سه به شهادت رسيد؛ درحالى كه چهل و نه سال و شش ماه سن داشت.
ابن جوزى مى نويسد:
كان يفتي في مسجد رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله وهو ابن نيف وعشرين سنة؛(1)
او در مسجد پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فتوا مى داد، درحالى كه بيست و اندى سن داشت.
ابن كثير مى نويسد:
عليّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب، القرشي الهاشمي العلوي، الملقب بالرضا. كان المأمون قد همّ أن ينزل له عن الخلافة فأبى عليه ذلك، فجعله وليّ العهد من بعده، كما قدمنا ذلك. توفي في صفر من هذه السنة بطوس. وقد روى الحديث عن أبيه وغيره، وعنه جماعة منهم: المأمون، وأبوالصلت الهروي، وأبوعثمان المازني النحوي؛(2)
على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب، قرشى هاشمى علوى و ملقب به رضاست. مأمون مى خواست تا خلافت را به او تفويض نمايد؛ اما او قبول نكرد؛ از اين رو او را ولى عهد خويش قرار داد. او در ماه صفر در شهر طوس از دنيا رفت. او حديث را از پدرش و غير او اخذ نمود. و گروهى نيز از او حديث نقل كرده اند؛ مانند مأمون، ابوصلت هروى و ابوعثمان مازنى نحوى.
مزى نيز دربارۀ كسانى كه از آن حضرت روايت نقل كرده اند، مى نويسد:
علي بن موسى... روى عنه: أبوبكر أحمد بن الحباب بن حمزة الحميري النسَّابة، وأيوب بن منصور النيسابوري، ودارم بن قبيصة بن نهشل
الصنعاني، وأبوأحمد داود بن سليمان بن يوسف الغازي القزويني له عنه نسخة، وسليمان بن جعفر، وعامر بن سليمان الطائي والد أحمد بن عامر أحد الضعفاء، له عنه نسخة كبيرة، وعبداللّٰه بن علي العلوي، وأميرالمؤمنين أبوالعباس عبداللّٰه المأمون بن هارون الرشيد، وأبوالصّلت عبدالسّلام بن صالح الهروي، وعلي بن صدقة الشطي الرقي، وعلي بن علي الخزاعي الدعبلي، وعلي بن مهدي بن صدقة بن هشام القاضي، له عنه نسخة، ومحمد بن سهل بن عامر البجلي، وابنه أبوجعفر محمد بن عليّ بن موسى، وأبوجعفر محمد بن حيان التمّار البصري، وموسى بن علي القرشي، وأبوعثمان المازني النحوي؛(1)
على بن موسى...، كسانى كه از او حديث نقل كرده اند عبارتند از: ابوبكر احمد بن حباب بن حمزۀ حميرى نسَّابه، ايوب بن منصور نيشابورى، دارم بن قبيصة بن نهشل صنعانى، ابواحمد داوود بن سليمان بن يوسف غازى قزوينى كه از على بن موسى نوشته اى داشته است، سليمان بن جعفر، عامر بن سليمان طائى - پدر احمد بن عامر - كه يكى از ضعفاء است و نوشته بزرگى از او دارد، عبداللّٰه بن على علوى، اميرالمؤمنين ابوالعباس عبداللّٰه مأمون بن هارون الرشيد، ابوصلت عبدالسّلام بن صالح هروى، على بن صدقة شطّى رقّى، على بن على خزاعى دعبلى، على بن مهدى بن صدقة بن هشام قاضى كه نوشته از او در اختيار داشته، محمد بن سهل بن عامر بجلى و فرزندش ابوجعفر محمد بن على بن موسى، ابوجعفر محمد بن حيان تمار بصرى، موسى بن على قرشى و ابوعثمان مازنى نحوى.
1) . تهذيب الكمال: 148/21-149.
ذهبى در جاى ديگر، دربارۀ آن حضرت مى نويسد:
علي بن موسى الرضا - ق، د، ت - أحد الأعلام. هو الإمام أبوالحسن ابن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي زين العابدين بن الحسين بن علي بن أبي طالب، الهاشمي، العلوي، الحسيني. روى عن: أبيه وعبداللّٰه بن أرطاة. وعنه: ابنه أبوجعفر محمّد، وأبوعثمان المازني، والمأمون، وعبدالسلام بن صالح، ودارم بن قبيصة، وطائفة... وكان سيّد بني هاشم في زمانه وأجلّهم وأنبلهم، وكان المأمون يعظّمه ويخضع له ويتغالى فيه، حتى أنّه جعله وليّ عهده من بعده؛(1)
على بن موسى الرضا - در زمرۀ رجال ابن ماجه، ابوداوود و ترمذى - يكى از اعلام است. او امام و فرزند موسى كاظم بن جعفر صادق بن محمد باقر بن على زين العابدين بن حسين بن على بن ابى طالب است و كنيه اش ابوالحسن و هاشمى، علوى و حسينى است. او از پدرش و عبداللّٰه بن ارطاه روايت كرده است. همچنين فرزندش ابوجعفر محمّد، ابوعثمان مازنى، مأمون، عبدالسّلام بن صالح، دارم بن قبيصه، طائفه و ديگران... از او روايت نقل كرده اند... او سرور بنى هاشم و جليل القدرترين آنان در زمان خود بود. همانا مأمون او را گرامى مى داشت و در مقابلش خضوع مى نمود تا آنجا كه او را ولىّ عهد خويش قرار داد.
ابن حجر از قول حاكم نيشابورى مى نويسد:
سمعت أبابكر محمد بن المؤمل بن الحسن بن عيسى، يقول: خرجنا مع إمام أهل الحديث أبي بكر بن خزيمة، وعديله أبي علي الثقفي مع جماعة
1) . تاريخ الإسلام: 268/14-269.
من مشايخنا - وهم إذ ذاك متوافرون - إلى زيارة قبر علي بن موسى الرضا بطوس، فرأيت من تعظيمه يعني ابن خزيمة لتلك البقعة وتواضعه لها وتضرّعه عندها ما تحيّرنا؛(1)
از ابوبكر محمد بن مؤمل بن حسن بن عيسى شنيدم كه مى گفت: همراه پيشواى اهل حديث ابوبكر بن خزيمه و همتايش ابوعلى ثقفى با گروهى از مشايخ بزرگ به زيارت قبر على بن موسى الرضا در طوس رفتيم و ابن خزيمه طورى قبر آن حضرت را مورد اكرام قرار داد و تضرع و زارى نمود كه تمام ما متحيّر گشتيم.
يكى از مهمترين مدارك بر اثبات مقام علمى حضرت امام على بن موسى الرضا عليه السّلام، حديث مشهور «سلسلة الذهب» است كه آن حضرت، حديث مذكور را در جمع مشايخ و بزرگان اهل حديث قرائت نمود و همگى آن را از حضرت رضا عليه السّلام روايت نموده اند. متن حديث سلسلة الذهب به روايت ابن حجر به شرح ذيل است:
إنّه لمّا دخل الإمام نيسابور راكباً، خرج إليه علماء البلد، وبأيديهم المحابر والدّوى، وتعلّقوا بلجام دابّته وحلَّفوه أن يحدّثهم بحديث عن آبائه فقال:
حدّثني أبي موسى الكاظم عن أبيه... علي بن أبي طالب قال: حدّثني حبيبي وقرّة عيني رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله، قال: حدّثني جبريل، قال: سمعت ربّ العزّة يقول: «لا إله إلّااللّٰه حصني، فمن قالها دخل حصني وأمن من عذابي»؛(2)
هنگامى كه حضرت رضا عليه السّلام سوار بر مركب وارد نيشابور شد، علماء آن شهر به سوى ايشان شتافتند درحالى كه همگى قلم و دوات به همراه داشتند. افسار مركب حضرت را گرفتند و او را قسم دادند تا حديثى را از قول پدرانش نقل نمايد. حضرت رضا عليه السّلام نيز فرمود: «پدرم حضرت كاظم، از پدرانش، از على بن ابى طالب روايت كرده اند كه نور چشمم پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه خداوند بزرگ مى فرمايد: «كلمۀ «لا اله الّا اللّٰه» حصن من است و هركس آن را بگويد، داخل حصن من شده و از عذاب من ايمن گرديده است».
احمد بن حنبل در موردِ عظمت سند حديث يادشده مى گويد:
إن قرأت هذا الإسناد على مجنون برئ من جنونه؛(1)
اگر اين سند را بر شخص مجنون عرضه نمائى، عاقل شده و از جنون خلاصى مى يابد.
در نتيجه، تاكنون اثبات شد كه افراد زيادى از حضرت رضا عليه السّلام روايت نقل كرده اند. و همچنين اثبات شد كه از عبارت ذهبى كه پيش از اين نقل كرديم، استفاده مى شود كه ابن ماجه قزوينى، ابوداوود سجستانى و ترمذى از حضرت رضا روايت نقل كرده اند؛ زيرا سه علامت «ق، د، ت» در عبارت ذهبى، اشاره به افراد يادشده دارد كه همگى از صاحبان صحاح هستند؛ از اين رو كينه ورزى ابن تيميّه بيش از بيش آشكار مى شود و معلوم مى شود كه او يا از فرط جهل و نادانى و بى اطلاعى چنين ادعايى كرده، يا از كثرت عداوت و دشمنى با اهل بيت عليهم السّلام، حقائق را انكار كرده است. اما سرّ اينكه ابن تيميّه از ابوصلت هروى به بدى ياد كرده و او را تحقير نموده، آن است كه
1) . ذكر أخبار أصبهان: 138/1؛ الصواعق المحرقة: 205 و منابع ديگر.
ابوصلت هروى از شيعيان بوده و ابن تيميّه نيز مانند برخى ديگر از متعصبان عامّه، شيعه بودن را «ذنب لا يغفر» مى پندارد. ابن عدى در موردِ ابوصلت مى نويسد:
له أحاديث مناكير في فضل أهل البيت، وهو متّهم فيها؛(1)
او داراى احاديث منكرى در فضل اهل بيت است و به خاطر همين احاديث، متّهم شده است.
دارقطنى مى نويسد:
كان رافضياً خبيثاً؛(2)
او رافضى خبيث است.
ابن حجر در بيان كاملى توضيح داده، مى نويسد:
صدوق، له مناكير، وكان يتشيّع، وأفرط العقيلي فقال: كذّاب؛(3)
او صدوق و راستگو است و داراى احاديث منكر بوده و شيعه است؛ اما عقيلى در موردِ او افراط كرده و او را كذّاب دانسته است.
ابن حجر به نيكى توضيح مى دهد كه تضعيف عقيلى و امثال او مانند دارقطنى، زياده روى و افراط است و تنها جرم ابوصلت، شيعه بودن او است و شيعه بودن دليل نمى شود تا هر نسبت ناروايى به وى داده شود. همچنين ابن تيميّه در ادامه غرض ورزى خويش مى نويسد:
وما يذكره بعض النّاس من أنّ معروفاً الكرخي كان خادماً له، وأنّه أسلم على يديه، أو أنّ الخرقة متصلة منه إليه، فكلّه كذب باتفاق من يعرف هذا الشأن؛(1)
اينكه برخى ادعا نموده اند كه معروف كرخى از خادمان حضرت رضا بوده و به دست آن حضرت اسلام آورده و خرقه صوفيانه او منتسب به حضرت رضاست، به اتفاق كسانى كه اين مقامات را مى دانند دروغ است.
آرى همان گونه كه ابن تيميّه ماجراى توبۀ بشر حافى به دست حضرت كاظم عليه السّلام را انكار نمود، ماجراى معروف كرخى را نيز انكار مى كند. البته از ابن تيميّه توقعى بيش از اين نيست؛ زيرا او آزاد است تا تنها ادعا نمايد و آسمان و ريسمان را به يكديگر پيوند دهد و از ارائۀ حتى يك دليل نيز خوددارى نمايد. در پاسخ ابن تيميّه، پيش از اين نيز عبارت سمهودى را بيان داشتيم كه صراحتاً اعلام كرده بود كه معروف كرخى به دست امام رضا عليه السّلام اسلام آورد است. علاوه بر سمهودى، ابن خلكان نيز دربارۀ معروف كرخى مى نويسد:
وهو من موالي علي بن موسى الرضا وقد تقدّم ذكره، وكان أبواه نصرانيين، فأسلماه إلى مؤدّبهم وهو صبي، فكان المؤدّب يقول له: قل ثالث ثلاثة، فيقول معروف: بل هو الواحد، فضربه المعلّم على ذلك ضرباً مبرحاً، فهرب منه، وكان أبواه يقولان: ليته يرجع إلينا على أيّ دين شاء فنوافقه عليه. ثمّ إنّه أسلم على يد علي بن موسى الرضا، ورجع إلى أبويه، فدقّ الباب فقيل له: من بالباب؟ فقال: معروف. فقيل له: على أيّ دين؟ فقال:
1) . منهاج السنة: 60/4-62.
على الإسلام. فأسلم أبواه؛(1)
او از مواليان على بن موسى الرضا بوده است. والدين او مسيحى بودند و او درحالى كه كودك بود، نزد معلم رفت و معلمش به او گفت: به تثليث اقرار نما [مراد تثليث مسيحيت است]؛ اما معروف در پاسخ گفت: من به واحد اقرار مى كنم [و سه خدايى را نمى پذيرم]. معلمش از پاسخ او برآشفت و او را تنبيه سختى نمود و معروف نيز فرار كرد. والدينش گفتند: اى كاش معروف نزد ما آيد و بر هر دينى كه باشد، ما نيز از او پيروى مى كنيم. معروف نزد على بن موسى الرضا عليه السّلام رفت و اسلام آورد و آنگاه نزد والدينش برگشت و درب را كوبيد. والدينش گفتند: چه كسى پشت درب است؟ معروف پاسخ داد: معروف هستم. آنان گفتند: به كدام دين هستى؟ معروف در پاسخ گفت: بر دين اسلام. والدينش گفتند: ما نيز اسلام مى آوريم و آنگاه مسلمان شدند.
البته اسلام آوردن معروف كرخى يا اسلام نياوردن او، تأثيرى در امامت حضرت رضا عليه السّلام ندارد و غرض از ذكر مطالب يادشده، تنها اثبات غرض ورزى و كينه توزى، يا جهل و نادانى ابن تيميّه نسبت به اهل بيت پيامبر خداست. ابن تيميّه همچنين شعر شاعرانى مانند ابونواس در مدح امام رضا عليه السّلام را انكار مى كند و مى نويسد:
القوم جهّال بحقيقة المناقب والمثالب والطرق التي يعلم بها ذلك، ولهذا يستشهدون بأبيات أبي نؤاس، وهي لو كانت صدقاً لم تصلح أن تثبت فضائل شخص بشهادة شاعر معروف بالكذب والفجور الزائد الذي لا يخفى على من له أدنى خبرة بأيّام الناس، فكيف والكلام الذي ذكره فاسد، فإنّه قال:
1) . وفيات الأعيان: 231/5-232.
قلت لا أستطيع مدح إمام *** كان جبريل خادماً لأبيه!
ومن المعلوم أنّ هذا وصف مشترك بين جميع من كان من ذريّة الرسل...
فإنّ الناس كلّهم من ذريّة نوح ومن ذريّة آدم؛(1)
گروهى كه به حقيقت مناقب و مثالب جاهل هستند، به ابيات ابونواس استناد كرده اند؛ درحالى كه او اگر صادق باشد، در اين صورت فضائل شخصى با شعر شاعرى كه مشهور به فسق و فجور بوده ثابت نمى شود. همچنين شعر او كه گفته:
من توان ندارم كسى را مدح كنم كه جبريل خادم پدرش بوده است.
نيز فاسد است؛ زيرا مدح او شامل فرزندان تمام انبياء مى شود... همانا تمام مردم از نسل نوح و آدم هستند.
ابن تيميّه با تمسخر شعر ابونواس، تلاش كرده تا مدح امام رضا عليه السّلام را كم اهميت جلوه دهد. همچنين به ابونواس توهين كرده و او را شاعرى فاسق معرفى نموده؛ بنابراين سزاوار است تا باز جهت اطلاع ابن تيميّه و پيروان او، مقدارى در موردِ ابونواس سخن بگوييم. دربارۀ ابونواس گفته شده است:
الحسن بن هانى، ولد بالأهواز أو البصرة في سنة 136 أو 145، وتأدّب على أبي زيد، وأبي عبيدة، وقرأ كتاب سيبويه ولزم خلف الأحمر، وصحب يونس بن حبيب الجرمي النحوي، وتلا القرآن على يعقوب.
وروى الحديث عن: أزهر بن سعد، وحمّاد بن زيد، وحمّاد بن سلمة، وعبدالواحد بن زياد، ومعتمر بن سليمان، ويحيى القطّان. وحدّث عنه:
1) . منهاج السنة: 65/4-66.
الشافعي، وأحمد بن حنبل، وغندر. وكان يقال: الشافعي شاعر غلب عليه الفقه، وأبونؤاس فقيه غلب عليه الشعر؛(1)
حسن بن هانى [نام ابونواس است] و در اهواز و يا بصره، در سال صد و سى و شش، يا صد و چهل و پنج متولد گرديده است و در محضر ابوزيد و ابوعبيده شاگردى نموده و كتاب سيبويه را خوانده است. او از ملازمان خلف أحمر بوده و با يونس بن حبيب جرمى نحوى مصاحبت داشته و قرآن را در محضر يعقوب تلاوت نموده است. او حديث را از ازهر بن سعد، حمّاد بن زيد، حمّاد بن سلمه، عبدالواحد بن زياد، معتمر بن سليمان و يحيى قطان روايت كرده است و جماعتى مانند: شافعى، احمد بن حنبل و غندر از او حديث نقل كرده اند. همواره گفته مى شد:
شافعى شاعرى بوده كه فقه اش بر شعرش غلبه داشته؛ اما ابونواس فقيهى بوده كه شعرش بر فقهش غلبه داشته است.
يعقوب بن سكّيت مى گويد:
إذا رويت الشعر عن امرئ القيس والأعشى من أهل الجاهليّة، ومن الإسلاميين جرير والفرزدق، ومن المحدثين عن أبي نؤاس، فحسبك؛(2)
هنگامى كه شعر را از امرئ القيس و أعشى از شاعران جاهليت، و جرير و فرزدق از شاعران مسلمان، و از متأخّران از ابونواس شنيدى، برايت كفايت مى كند.
ثعلب مى گويد:
دخلت على أحمد بن حنبل فقال: في أيّ شيء نظرت من العلوم؟ فقلت:
في اللّغة والشعر. قال: رأيت بالبصرة جماعة يكتبون عن رجل الشعر، قيل لي هذا أبونؤاس، فتخلّلت الناس ورائي، فلمّا جلست إليه، أملى علينا:
إذا ما خلوتَ الدهر يوماً فلا تقل *** خلوتُ ولكن في الخلاء رقيب(1)
بر احمد بن حنبل وارد شدم و او گفت: در كدام يك از علوم خبره هستى؟ به او گفتم:
در لغت و شعر. احمد گفت: مردى را در بصره ديدم كه مردم گرد او جمع شده بودند و اشعار او را مى نوشتند و گفتند كه اين مرد ابونواس است. من خود را از بين مردم به او رساندم و چون در محضر او نشستم، او اين شعر را برايمان گفت:
إذا ما خلوتَ الدهر يوماً فلا تقل *** خلوتُ ولكن في الخلاء رقيب
اگر روزى تنها بودى فكر نكن تنها هستى، بلكه بدان بر تو رقيبى هست.
شافعى نيز گويد:
دخلنا على أبي نؤاس في اليوم الذي مات فيه وهو يجود بنفسه، فقلنا: ما أعددت لهذا اليوم؟ فأنشأ يقول:
تعاظمني ذنبي فلمّا قرنته *** بعفوك ربّي كان عفوك أعظما(2)
روزى كه ابونواس از دنيا رفت، درحالى كه جان مى داد بر او وارد شديم، به او گفتيم:
براى آخرت چه مهيا كرده اى؟ او اين شعر را خواند:
گناه سنگينى دارم، ولى چون با عفوت - اى خدا - مقايسه كردم عفو تو سنگين تر بود.
ابن خلكان دربارۀ ابى نواس مى نويسد:
وما أحسن ظنّه [أبي نؤاس] بربّه عزّ وجلّ حيث يقول:
فكثِّر ما استطعتَ من الخطايا *** فإنّك بالغ ربّاً غفورا(1)
ابونواس گمان نيكويى به پروردگارش داشت؛ زيرا گفته است:
بيشتر گناه كن! زيرا با خداى بخشنده اى روبرو خواهى شد.
خطيب بغدادى با سند خود از محمد بن نافع روايت كرده است كه گفت:
كان أبونؤاس لي صديقاً، فوقعت بيني وبينه هجرة في آخر عمره، ثمّ بلغني وفاته فتضاعف علي الحزن، فبينا أنا بين النائم واليقظان إذا أنا به.
فقلت: أبونؤاس؟
قال: لات حين كنية.
قلت: الحسن بن هاني؟
قال: نعم.
قلت: ما فعل اللّٰه بك؟
قال: غفر لي بأبيات قلتها هي تحت ثنيّ وسادتي.
فأتيت أهله، فلما أحسّوا بي أجهشوا بالبكاء، فقلت لهم: هل قال أخي شعراً قبل موته؟ قالوا: لا نعلم إلا أنّه دعا بدواة وقرطاس وكتب شيئاً لا ندري ما هو. قلت: ائذنوا لي أدخل، قال: فدخلت إلى مرقده، فإذا ثيابه لم تحرّك بعد، فرفعت وسادة لم أر شيئاً، رفعت أخرى فإذا برقعة فيها مكتوب:
يا ربّ إن عظمت ذنوبي كثرة *** فلقد علمت بأنّ عفوك أعظم
1) . وفيات الأعيان: 98/2.
إن كان لا يرجوك إلا محسن *** فمن الذي يدعو ويرجو المجرم
أدعوك ربّ كما أمرت تضرّعاً *** فإذا رددت يدي فمن ذا يرحم
ما لي إليك وسيلة إلا الرّجا *** وجميل عفوك ثمّ إنّي مسلم(1)
ابونواس از دوستان من بود؛ اما در آخر عمرش ميان من و او جدايى افتاد تا اينكه خبر درگذشت او به من رسيد و اندوه مرا دوچندان كرد. پس درحالى كه من بين خواب و بيدارى بودم، او را ديدم و از او پرسيدم: تو ابونواس هستى؟ گفت: مرا با كنيه خطاب نكن. گفتم: آيا تو حسن بن هانى هستى؟ گفت: آرى. گفتم: خداوند با تو چه كرد؟ گفت: مرا به خاطر اشعارم مورد بخشش قرار دادند. پس از اينكه به حال عادى برگشتم، سراغ خانواده اش رفتم. هنگامى كه چشم آنان به من افتاد، صدا به گريه بلند كردند. من به آنان گفتم: آيا او پيش از درگذشتش شعرى گفته بود؟ گفتند كه ما بى اطلاعيم؛ اما او كاغذ و مركب و قلم طلبيد و چيزى نوشت كه ما نفهميديم چه بود.
گفتم: اجازه دهيد داخل شوم؛ از اين رو رفتم در جايى كه بوده و ديدم بستر او همان گونه باقى مانده. من يكى از زيراندازهايش را بلند كردم و چيزى نيافتم و ديگرى را بلند كردم، كاغذى يافتم كه در آن نوشته بود: پروردگارم، اگر گناهانم زياد شده؛ اما يقين دارم كه بخشش تو بزرگ تر از گناه من است....
ذهبى نيز دربارۀ وى مى نويسد:
قال الصّولي: حدّثنا أحمد بن يحيى أنّ الشعبي قال: أفخر بيت قيل قول الأنصار في بدر:
وببئر بدر إذ يردّ وجوههم *** جبريل تحت لوائنا ومحمد
1) . تاريخ بغداد: 459/7-460. همچنين ر. ك: المنتظم: 20/10-21.
ثمّ قال الصولي: أفخر منه قول الحسن بن هانئ في علي بن موسى الرضا:
قيل لي أنت واحد الناس في كلّ كلام...؛(1)
صولى مى گويد: احمد بن يحيى مى گويد كه شعبى گفت: بهترين شعر كدام است؟ به او گفتند: متعلق به انصار در جنگ بدر است كه گفتند:
وببئر بدر إذ يردّ وجوههم *** جبريل تحت لوائنا ومحمد
سپس صولى گفت: فاخرتر و بهتر از اين شعرى كه شما گفتيد، شعرى است كه حسن بن هانى در موردِ على بن موسى الرضا گفته است.
ابن خلكان مى گويد: علّتى كه ابونواس در وصف حضرت رضا عليه السّلام شعر گفت، ماجراى زير است:
إنّ بعض أصحابه قال له: ما رأيت أوقح منك، ما تركت خمراً ولا طرداً ولا معنى إلا قلت فيه شيئاً، وهذا علي بن موسى الرضا في عصرك لم تقل فيه شيئاً. فقال: واللّٰه ما تركت ذلك إلا إعظاماً له، وليس يقدر مثلي أن يقول في مثله، ثمّ أنشد بعد ساعة هذه الأبيات؛(2)
سبب شعر ابونواس در مدح حضرت رضا آن است كه روزى اطرافيانش به او گفتند:
ما وقيح تر و پست تر از تو سراغ نداريم؛ زيرا تو در موردِ خمر و هر چيزى شعر گفتى؛ اما در موردِ على بن موسى الرضا شعرى نگفتى. ابونواس در پاسخ گفت: به خدا سوگند شعر گفتن در مدح على بن موسى را ترك نمى كنم مگر آنكه شعرى بگويم و او را تعظيم نمايم و مانند من هرگز توان ندارد تا مانند او را مدح كند. سپس پس از
گذشت مدتى اين اشعار را گفت [منظور از اشعار، همان شعر مشهورى است كه بيت:
«لا أستطيع مدح إمام كان جبريل خادماً لأبيه» در آن قرار دارد].
حافظ حموينى جوينى، حديث ذيل را از حاكم نيشابورى و او نيز از ابونواس نقل كرده است. حاكم مى نويسد:
أنبأني الشيخ عبدالرحيم بن محمد بن أحمد بن فارس بن الزجَّاج، أنبأنا القاضي جمال الدين عبدالصمد بن محمد بن أبي الفضل، أنبأنا محمد بن الفضل أبوعبداللّٰه وأبوالقاسم زاهر بن طاهر إجازة قالا: أنبأنا الحافظ أبوبكر أحمد بن الحسين، قال: أنبأنا الإمام الحاكم البيِّع، قال: حدثني علي بن محمد المذكِّر، قال: حدّثنا محمد بن علي الفقيه، قال: حدّثنا الحسين بن إبراهيم، قال: أنبأنا علي بن إبراهيم، عن أبيه، قال: حدّثنا أبوالحسين محمد بن يحيى الفارسي، قال: نظر أبونؤاس إلى أبي الحسن علي بن موسى الرضا ذات يوم، وقد خرج من عند الخليفة على بغلة له، فدنا منه أبونؤاس وسلّم عليه وقال: يا ابن رسول اللّٰه، قد قلت أبياتاً فأحبّ أن تسمعها مني. قال: «هات».
فأنشأ أبونؤاس يقول:
مطهَّرون نقيّات ثيابهم *** تجري الصّلاة عليهم أينما ذكروا
من لم يكن علويّاً حين تنسبه *** فما له في قديم الدهر مفتخر
واللّٰه لمّا بدا خلقاً فأتقنه *** صفَّاكم واصطفاكم أيّها البشر
وأنتم الملأ الأعلى وعندكُم *** علمُ الكتاب وما جاءت به السورُ
فقال الرضا: «قد جئت بأبيات ما سبقك إليها أحد». ثمّ قال: «يا غلام، هل معك من نفقتنا شيء؟». فقال: ثلاثمائة دينار. فقال: «أعطها إيّاه». ثمّ قال:
«لعلَّه استقلَّها. يا غلام، سق إليه البغلة»؛(1)
عبدالرحمان بن محمد بن احمد بن فارس بن زجاج به سند خود از ابوحسين محمد بن يحيى فارسى نقل مى كند كه گفت: روزى ابونواس، على بن موسى الرضا عليه السّلام را ديد، درحالى كه آن حضرت از محضر خليفه بيرون آمده بود و سوار بر الاغى بود. ابونواس به حضرت نزديك شد و عرضه داشت: اى پسر پيامبر خدا، من براى شما شعرى گفته ام و دوست دارم آن را از من بشنويد. حضرت فرمود:
«بخوان». ابونواس اين ابيات را قرائت كرد:
مطهَّرون نقيّات ثيابهم *** تجري الصّلاة عليهم أينما ذكروا
من لم يكن علويّاً حين تنسبه *** فما له في قديم الدهر مفتخر
واللّٰه لمّا بدا خلقاً فأتقنه *** صفَّاكم واصطفاكم أيّها البشر
وأنتم الملأ الأعلى وعندكُم *** علمُ الكتاب وما جاءت به السورُ
حضرت رضا فرمود: «اشعارى خواندى كه تاكنون كسى نگفته بود»؛ آنگاه به غلامش فرمود: «اى غلام، از اموال ما چه در اختيار دارى؟». غلام عرضه داشت: سيصد سكه طلا. حضرت فرمود: «سكه ها را به او بده». سپس فرمود: «شايد كم باشد»، آنگاه فرمود: «اين الاغ را نيز به او بده».
با توجه به مداركى كه ارائه شد، واهى بودن ادعاى ابن تيميّه به خوبى آشكار مى شود؛ زيرا اولاً ابونواس شخص لاابالى نبوده و ثانياً شعرى كه او در مدح امام رضاعليه السّلام گفته، به اعتراف بزرگان علم و ادب، از وزن بالايى برخوردار است تا آنجا كه شعر او مورد استناد قرار گرفته است. بنابراين، سخن ابن تيميّه كه ادعا كرده بود شعر
1) . فرائد السمطين: 200/2-201. همچنين ر. ك: الإتحاف بحبّ الأشراف: 320-321.
ابونواس داراى ارزش نيست، باطل است. البته از ابن تيميّه بيش از اين توقع نيست؛ زيرا او با عالم ادب و سخن ارتباطى ندارد و نمى تواند از لطائف و ظرائف سخن آگاه شود؛ از اين رو بايد وى را با جهل و كينه ورزى اش تنها گذارد.
از ديگر مقاماتى كه مى توان براى ايشان در نظر گرفت، زيارت آن حضرت از سوى عموم مردم و حتى نخبگان و عالمان فرق اسلامى است، به طورى كه از ويژگى هاى مورد بيان دربارۀ مكان دفن ايشان، همين بيان شده است. ذهبى در كتب مختلف خود، دربارۀ مشهد الرضا عليه السّلام چنين مى نويسد:
وفيها في صفر علي بن موسى الرضا الإمام أبوالحسن الحسيني بطوس، وله خمسون سنة، وله مشهد كبير بطوس يزار؛(1)
در صفر اين سال، امام ابوالحسن على بن موسى الرضا حسينى عليه السّلام در طوس و سن 50 سالگى رحلت نمود. براى ايشان مزارى در طوس است كه مورد زيارت قرار مى گيرد.
وى در كتاب سير اعلام النبلاء نيز مى نويسد:
ولعلي بن موسى مشهد بطوس يقصدونه بالزيارة؛(2)
براى على بن موسى عليه السّلام زيارتگاهى در طوس است كه به قصد زيارت وى به محضرش مشرف مى شوند.
عطاءاللّٰه شيرازى در روضة الاحباب مى نويسد:
مشهد و مرقد منور على بن موسى مرجع زائران از تمام طبقات و سراسر جهان است.(1)
ميرخواند نيز در همين باره مى نويسد:
مشهد مقدس و مرقد اين امام، على الاطلاق، مرجع ايران و مقصد سالكان اكابر و اصاغر آفاق است. طوايف امم و طبقات بنى آدم از اقصاى روم و هند، از جميع مرز و بوم هر ساله مهاجرت اوطان و مفارقت خلّان اختيار كرده، و روى توجه به اين آستان فرخنده نهاده، و مراسم زيارت و طواف به جاى آورند، و اين موهبت عظمى را سرمايه سعادات دنيا و عقبا مى دانند.... مناقب و مآثر و فضائل و مفاخر امام ابوالحسن الرضا زياده از آن است كه محاط علم بشرى گردد، و در اين مقام بر سطرى چند از خوارق عادات آن قدوة ارباب سعادات اقتصار مى رود، رضى اللّٰه عنه.(2)غياث الدين بن همام الدين شافعى معروف به خواند مير نيز چنين مى گويد:
و حالا آن مزار بزرگوار و روضه فايض الانوار، مطاف طواف اعيان و اشراف روزگار است و قبله آمال و كعبه اقبال اصاغر و اعاظم اقطار بلاد و امصار.
سلام على آل طاها و يس *** سلام على آل خير النبيين
سلام على روضة حَلَّ فيها *** امام يُباهي به المُلْك والدين
وصلّى اللّٰه على خير خلقه محمّد سيد المرسلين وآله الطيّبين الطاهرين سيّما الائمّة المعصومين الهادين.(1)
ابن روزبهان خنجى نيز در وصف زيارت على بن موسى الرضا عليه السّلام مى نويسد:
زيارت قبر مكرم و مرقد معظّم حضرت امام ائمة الهدى سلطان الاِنس والجن، امام على بن موسى الرضا الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زين العابدين بن الحسين الشهيد بن على المرتضى، صلوات اللّٰه وسلامه على سيّدنا محمّد وآله الكرام، سيّما الآية النظام ستة آبائه كلّهم أفضل من يشرب صوب الغمام، ترياق اكبر محبانست و موجب حيات دل و جانست. مرادات همه عالَم از آن درگاه با بركات حاصل و في الواقع رَبع مِيمونش توان گفت كه از اشرف منازل است. آن مقام مبارك، تمامى اوقات مقرون به تلاوة كلام مجيد است و توان گفت كه معبديست از معابد اسلام، هرگز آن مرقد عالى از طاعت نيازمندان خالى نيست و چگونه چنين نباشد و حال آنكه تربت حضرت اماميست كه اوست مظهر علوم نبوى و وارث صفات مصطفوى و امام بر حق و رهنماى مطلق و صاحب زمان امامت خود و وارث نبوت و حق استقامت خود.
هزار دفتر اگر در مناقبش گويند *** هنوز ره به كمال على نشايد برد
و سابقاً كه عزم زيارت مشهد مقدس حضرت امام بود، اين قصيده
1) . همان.
صورت نظم يافته بود و درين مقام، ادراج او مناسب است؛ زيرا كه ملايم زيارت آن صاحب مناقب است.(1)
به هر روى در پس هر ارادت و توجهى، در كنار سخن پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله كه فرمود:
ستدفن بضعة منّي بخراسان، ما زارها مكروب إلّانفّس اللّٰه كربته، ولا مذنب إلا غفر له ذنبه؛(2)
پارۀ تن من در خراسان دفن خواهد شد. هيچ گرفتار و گنه كارى او را زيارت نكند مگر اينكه خداوند گرفتارى او را برطرف ساخته و گناهانش را بيامرزد.
نكاتى نهفته است كه مى تواند در پيدايش و تبديل آن به يك فرهنگ و رفتار دينى مورد توجه قرار گيرد.
زيارت آن حضرت از سوى توده هاى مختلف مردم و تبديل آن به فرهنگى كه تاكنون نيز به عنوان امرى رو به گسترش مورد توجه قرار گرفته، در پس الطاف و كراماتى است كه بسيارى خود به چشم ديده و يا از منابع و يا افرادى ثقه مورد اعتماد شنيده اند. گزارش هاى كرامات و الطاف آن حضرت به افراد مختلف و آنهم در منابع اهل سنّت و به ويژه از سوى عالمان بزرگ اهل سنّت، مى تواند در اين باره قابل توجه باشد.
از كسانى كه بارها ارادت قلبى و عملى خود را به آن حضرت و قبر مقدس ايشان ابراز داشته، به طورى كه تعجب بسيارى را برانگيخته است، پيشواى اهل حديث اهل سنّت، ابن خزيمه (متوفاى 311) است. حاكم نيشابورى كه خود با واسطه محمد بن مؤمل ناقل اين قضيه است، در همين باره مى نويسد:
سمعت أبابكر محمّد بن المؤمل بن الحسن بن عيسى يقول: خرجنا مع إمام أهل الحديث أبي بكر بن خزيمة وعديله أبي علي الثقفي مع جماعة من مشائخنا وهم إذ ذاك متوافرون، إلى زيارة قبر علي بن موسى الرضى بطوس، قال: فرأيت من تعظيمه - يعنى ابن خزيمة - لتلك البقعة، وتواضعه لها وتضرّعه عندها ما تحيرنا؛(1)
از ابوبكر محمد بن مؤمل بن حسن بن عيسى شنيدم كه گفت: روزى با پيشواى اهل حديث ابوبكر بن خزيمه، ابوعلى ثقفى و ديگر مشايخمان به زيارت قبر على بن موسى الرضا به طوس رفتيم و اين در حالى بود كه آنان بسيار به زيارت قبر ايشان مشرّف مى شدند. محمد بن مومل گويد: احترام، بزرگداشت، تواضع و گريه و زارى ابن خزيمه نزد قبر على بن موسى عليه السّلام همه را متحير كرده بود.
ابن حبّان بُستى (متوفاى 354) كه در شمار عالمان بزرگ اهل سنّت جاى گرفته و از كتب مشهورى برخوردار است، خود به تجربه عينى اش از بارگاه امام على بن موسى الرضا عليه السّلام پرداخته و در كتاب خود مى نويسد:
وقبره بسناباد خارج النوقان مشهور يزار بجنب قبر الرشيد، قد زرته مراراً كثيرة، وما حلّت بي شدّة في وقت مقامى بطوس فزرت قبر علي بن موسى الرضا صلوات اللّٰه على جدّه وعليه، ودعوت اللّٰه إزالتها عنّى إلا أستجيب لي، وزالت عنّى تلك الشدّة، وهذا شيء جرّبته مراراً فوجدته كذلك. أماتنا اللّٰه على محبّة المصطفى وأهل بيته صلّى اللّٰه عليه وعليهم أجمعين؛(2)
قبر ايشان در سناباد خارج از منطقه نوقان است. اين بارگاه كنار قبر هارون، مشهور بوده و زيارت مى شود. من بارها آنجا را زيارت كرده ام و آنگاه كه در طوس زندگى مى كردم، هيچ سختى به من روى نياورد مگر اينكه پس به زيارت امام رضا صلوات اللّٰه على جدّه وعليه رفته، دعا كردم تا خدا آن سختى ام را برطرف نمايد و دعايم مستجاب و آن سختى از من رفع شد و اين مطلبى است كه بارها آن را تجربه كرده ام وآن را اين چنين يافتم. خدا ما را با محبت مصطفى و اهل بيتش بميراند.
صلّى اللّٰه عليه وعليهم أجمعين.
اين گوشه اى از نظر عالمان هل سنّت در وصف بارگاه ملكوتى على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية والثناء بود كه خود بيانگر جايگاه معنوى و ملكوتى آن حضرت در قلوب عموم مردم است به طورى كه با گذشت قرون متمادى از شهادت آن حضرت، هنوز مورد توجه خاص و عام بوده است.
امامت امام جواد
اعتقاد شيعه آن است كه حضرت محمد بن على، جواد الأئمه عليهما السّلام، پس از پدرش حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام، افضل افراد زمان خويش بوده است؛ از اين رو سزاوارترين مردم به منصب امامت است. و بر اين اعتقاد به اقوال ديگران نيز استشهاد مى كنند:
حافظ سبط ابن جوزى در موردِ فضيلت حضرت جواد عليه السّلام مى نويسد:
وكان على منهاج أبيه في العلم، والتقى، والجود؛(1)
او در علم و تقوا و بخشندگى، پيروى مرام پدرش بود.
محمد بن طلحه شافعى از ديگر كسانى كه به مقام و جايگاه امام جواد عليه السّلام اعتراف كرده است. وى در مطالب السؤول، دربارۀ آن حضرت مى نويسد:
وهو وإن كان صغير السنّ، فهو كبير القدر رفيع الذكر... وأمّا مناقبه، فما اتّسعت حلبات مجالها، ولا امتدّت أوقات آجالها، بل قضت عليه الأقدار الإلهية بقلة بقاءه في الدنيا بحكمها وأسجالها؛(2)
امام جواد عليه السّلام گرچه سن كمى داشت؛ ولى داراى منزلتى والا و آوازه اى بلند بود...
اما مناقب ايشان از سر كثرت و بسيارى قابل شمارش نيست. به جهت رحلت ايشان مجالى گسترده نيافت و قضاى الاهى بر اين تعلق گرفت تا كمى در اين دنيا بماند؛ ولى با اين وجود، آن حضرت با كمىِ مدت بقاء در دنيا، داراى حكمت ها و مقاماتى والا گردد.
صفدى نيز مى نويسد:
كان من سروات آل بيت النبوة، زوّجه المأمون بابنته... وقد قدم على المعتصم فأكرمه وأجلَّه...، وكان من الموصوفين بالسخاء، ولذلك لقّب بالجواد، وهو أحد الأئمّة الإثني عشر؛(1)
او از با شرافت ترين اهل بيت نبوت است، مأمون دخترش را به عقد او درآورد...
همچنين بر معتصم عباسى وارد شد و معتصم او را اكرام و اجلال نمود... او به وصف سخاوت متصف شده است؛ از اين رو او را جواد ناميده اند و او يكى از امامان دوازده گانه [در ميان شيعيان] است.
ذهبى نيز دربارۀ امام جواد عليه السّلام مى نويسد:
كان يلقّب بالجواد وبالقانع وبالمرتضى. وكان من سرواة آل بيت النبي صلّى اللّٰه عليه وآله...، وكان أحد الموصوفين بالسخاء، ولذلك لقّب بالجواد؛(2)
او به جواد متصف شده است. همچنين او را قانع و مرتضى ناميده اند و او از زمرۀ باشرافت ترين اهل بيت پيامبر است... او يكى از كسانى است كه به سخاوت توصيف شده است؛ از اين رو او را جواد ناميده اند.
موصلى نيز امام جواد عليه السّلام را اينگونه ستوده است:
وهو الإمام التاسع، الناطق بالسداد، والمتصف بالرشاد، والعلم المستفاد، والفضل المنتشر من العباد، المكين الأمين، وارث النبيّين، وخلاصة ربّ العالمين، الكبير العلم والحلم، ذو المنطق البليغ والتبيان، والفصاحة والبيان، والجواد العامر، والعقل الباهر، الذي له من الروايات أعلاها، ومن المناقب أجلها وأسماها؛(1)
امام جواد عليه السّلام نهمين امام و صاحب گفتارى استوار و متصف به هدايت و علم مستفاد است. ايشان فضل منتشر در ميان بندگان، محل امانت دارى، وارث انبياء، خلاصۀ پرودگار عالميان، صاحب علم و حلمى وسيع است. وى داراى منطقى رسا، روشنگر، فصيح و روشن بود. امام جواد سخاوتمندى آبادگر و صاحب عقلى روشن است. آن كس كه عالى ترين روايات و بهترين و والاترين مناقب از آن او است.
شيخ محمود شيخانى قادرى نيز مى نويسد:
إنّه قد وقع لبعض الخلفاء أنّه لمّا مرض، نذر على نفسه إن وهب اللّٰه له العافية، أن يتصدّق بمال كثير، مبهماً، فعوفي، فأحضر الفقهاء واستفتاهم عن مقدار مال كثير، فكلّ قال شيئاً. فقال محمد الجواد: «إن كنت نويت الدنانير، فتصدّق بثمانين ديناراً، أو الدراهم فتصدّق بثمانين درهماً». فقال الفقهاء: ما نعرف هذا في الكتاب ولا السنّة. فقال محمد الجواد: «بلى، قال اللّٰه تعالى: (لَقَدْ نَصَرَكُمُ اَللّٰهُ فِي مَوٰاطِنَ كَثِيرَةٍ) والنصر من أقسام العافية»،
1) . مناقب آل محمد: 144.
فعدّوا وقائع رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله، فإذا هي ثمانون؛(1)
يكى از خلفاء مريض شد و نذر كرد كه اگر خداوند به او عافيت بدهد، مال زيادى را تصدق نمايد؛ اما مقدار آن مال را مشخص نكرد؛ از اين رو هنگامى كه حالش بهبود يافت، متحير شد كه چه مقدار تصدق نمايد. بنابراين فقيهان را جمع نمود و نظر آنان را جويا شد. هركدام از فقيهان چيزى گفتند. در اين هنگام محمد جواد عليه السّلام فرمود: «اگر نيت پرداختن دينار را كرده بودى، پس هشتاد دينار بپرداز و اگر نيت درهم كرده بودى، پس هشتاد درهم بپرداز». فقيهان گفتند كه ما چنين فتوايى را در كتاب و سنت نديده ايم! حضرت در پاسخ فرمود: خداوند در قرآن خطاب به پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مى فرمايد: ««ما تو را در موارد زيادى نصرت نموديم». نصرت نيز يكى از اقسام عافيت است»؛ سپس حضرت، وقايعى كه پيامبر خدا نصرت شده را شمرد و تعدادش به هشتاد رسيد.
احمد بن يوسف قرمانى نيز به جايگاه والاى امام جواد عليه السّلام تصريح كرده است. وى مى نويسد:
مناقبه فما امتدت أوقاتها، ولا تأخر ميقاتها، بل قضت عليه الأقدار الإلهية بقلّة بقائه في الدنيا... ولم تطل أيّامه، غير أنّ اللّٰه عزّ وجلّ خصّه بمنقبة شريفة، وآية منيفة؛(2)
مناقب ايشان زمانش طولانى نگشت و زمان مقررش به تأخير نيفتاد؛ بلكه خداى تعالى مقدر فرمود كه در دنيا كم بماند... روزهاى عمرش طولانى نبود مگر آنكه خداوند عزّ وجلّ ايشان را به مناقبى شريف و نشانه هايى سترگ مختص نمود.
از ديگر كسانى كه دربارۀ آن حضرت اظهار نظر كرده، شبراوى است. وى دربارۀ آن حضرت مى نويسد:
التاسع من الأئمة محمّد الجواد، وهو أبوجعفر محمد الجواد بن علي الرضا... وكراماته رضي اللّٰه عنه كثيرة ومناقبه شهيرة؛(1)
نهمين نفر از ائمه، محمد جواد است. او ابوجعفر محمد جواد بن رضا عليهما السّلام است... كرامات ايشان رضى اللّٰه عنه بسيار و مناقب و ايشان معروف و مشهور است.
شبلنجى نيز كه در زمرۀ عالمان بزرگ شافعى است، پس از نقل برخى كرامات امام جواد عليه السّلام مى نويسد:
ولم يزل مشعوفاً به لِما ظهر له بعد ذلك من فضله، وعلمه، وكمال عقله، وظهور براهينه مع صغر سنّه، وعزم على تزويجه بابنته أم الفضل؛(2)
هماره [مأمون] دلباخته او بود؛ چراكه با وجود سن كم، فضل، علم و كمال عقل خود را به نحو شايسته اى نشان داد و بدين وسيله برهان عظمت خود را آشكار ساخت و بر همين اساس، تصميم گرفت دختر خودش ام فضل را به عقد او در آورد.
نبهانى نيز درباره شخصيت و جايگاه آن حضرت مى نويسد:
محمد الجواد بن علي الرضا، أحد أكابر الأئمة ومصابيح الأمّة من ساداتنا أهل البيت؛(3)
محمد جواد بن على الرضا، يكى از بزرگترين پيشوايان و چراغ هاى روشن امت است و در زمرۀ آقايان ما از اهل بيت است.
خيرالدين زِرِكلى نيز كه در ميان عالمان بزرگ و معاصر اهل سنّت جايگاه ويژه اى دارد، دربارۀ آن حضرت مى نويسد:
الملقب بالجواد تاسع الأئمة الإثني عشر عند الإمامية، كان رفيع القدر كأسلافه، ذكياً، طلق اللسان، قوي البديهة؛(1)
لقب ايشان جواد است، ايشان نهمين امام شيعيان دوازده امامى است. همانند اجدادش مقام والايى دارد. او فردى زيرك و داراى آزادى گفتار بود. از كسى هراس نداشت و حاضر جواب بود.
به هر روى اين كم، برخى از اعترافات عالمان بزرگ اهل سنّت دربارۀ آن حضرت بود. آنچه موجب شده اين گونه اعترافات از سوى اينان به دست داده شود، مناظرات و كمالاتى است كه در دورۀ حيات كم ايشان به منصۀ ظهور رسيده كه از مشهورترين آنان، ماجراى مناظره امام جواد عليه السّلام، با يحيى بن اكثم است. سبط ابن جوزى در اين باره مى نويسد:
والإمامية تروي خبراً طويلاً فيه أنّ المأمون لما زوّجه كان عمر محمد الجواد سبع سنين وأشهر، وأنّه هو الذي خطب خطبة النكاح، وأن العباسيين شغبوا على المأمون، ورشوا القاضي يحيى بن أكثم، حتى وضع مسائل ليخطّئ بها محمد الجواد ويمتحنه، وإنّ الجواد خرج عن الجميع،
1) . الأعلام: 272/6.
وهو حديث طويل، ذكره المفيد في كتاب الإرشاد، واللّٰه أعلم؛(1)
اماميه روايت طولانى را نقل كرده اند كه وقتى مأمون، دخترش را به ازدواج حضرت جواد درآورد، درحالى كه سن آن حضرت هفت سال و اندى ماه بود و خطبۀ عقد را نيز خود حضرت به جا آورد. عباسيان حسادت كردند و بر مأمون خرده گرفتند و به قاضى يحيى بن اكثم رشوه دادند تا مسائل دشوارى مطرح نمايد و حضرت جواد را به چالش بكشد؛ اما امام جواد از عهدۀ پاسخ به تمام سؤالات او برآمد. اين روايت را مفيد در كتاب ارشاد نقل كرده است.
سزاوار است تا ما نيز اصل روايت يادشده را از كتاب ارشاد شيخ مفيد نقل نماييم.
شيخ مفيد رحمه اللّٰه مى نويسد:
وكان المأمون قد شعف بأبي جعفر عليه السّلام لما رأى من فضله مع صغر سنّه، وبلوغه في العلم، والحكمة، والأدب، وكمال العقل ما لم يساوه فيه أحد من مشايخ أهل الزمان، فزوّجه ابنته أم الفضل وحملها معه إلى المدينة، وكان متوفراً على إكرامه، وتعظيمه، وإجلال قدره.
روى الحسن بن محمد بن سليمان، عن علي بن إبراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن الريان بن شبيب قال: لما أراد المأمون أن يزوج ابنته أم الفضل أباجعفر محمد بن علي عليهما السّلام بلغ ذلك العباسيين فغلظ عليهم واستكبروه، وخافوا أن ينتهي الأمر معه إلى ما انتهى مع الرضا عليه السّلام فخاضوا في ذلك، واجتمع منهم أهل بيته الأدنون منه فقالوا له: ننشدك اللّٰه
1) . تذكرة خواص الأمّة: 321.
فقال لهم المأمون: أما ما بينكم وبين آل أبي طالب فأنتم السبب فيه، ولو أنصفتم القوم لكان أولى بكم، وأما ما كان يفعله من كان قبلي بهم، فقد كان قاطعاً للرحم، أعوذ باللّٰه من ذلك، وواللّٰه ما ندمت على ما كان منّي من استخلاف الرضا، ولقد سألته أن يقوم بالأمر وأنزعه عن نفسي فأبى، وكان أمر اللّٰه قدراً مقدوراً. وأما أبوجعفر محمد بن علي، فقد اخترته لتبريزه على كافة أهل الفضل في العلم والفضل مع صغر سنه، والأعجوبة فيه بذلك، وأنا أرجو أن يظهر للناس ما قد عرفته منه، فيعلموا أنّ الرأي ما رأيت فيه.
فقالوا: إنّ هذا الصبي وإن راقك منه هديه، فإنّه صبي لا معرفة له ولا فقه، فأمهله ليتأدّب ويتفقّه في الدين، ثمّ اصنع ما تراه بعد ذلك.
فقال لهم: ويحكم! إنّني أعرف بهذا الفتىٰ منكم، وإنّ هذا من أهل بيت علمهم من اللّٰه ومواده، وإلهامه، لم يزل آباؤه أغنياء في علم الدين والأدب عن الرعايا الناقصة عن حدّ الكمال، فإن شئتم فامتحنوا أباجعفر بما يتبيّن به ما وصفت من حاله.
قالوا له: قد رضينا لك يا أميرالمؤمنين ولأنفسنا بامتحانه، فخلّ بيننا وبينه لننصب من يسأله بحضرتك عن شيء من فقه الشريعة، فإن أصاب في الجواب عنه لم يكن لنا اعتراض في أمره، وظهر للخاصة والعامة سديد رأي أميرالمؤمنين، وإن عجز عن ذلك فقد كفينا الخطب في معناه.
فقال لهم المأمون: شأنكم وذاك متى أردتم. فخرجوا من عنده، وأجمع رأيهم على مسألة يحيى بن أكثم، وهو يومئذٍ قاضي القضاة، على أن يسأله مسألة لا يعرف الجواب فيها، ووعدوه بأموال نفيسة على ذلك، وعادوا إلى المأمون فسألوه أن يختار لهم يوماً للإجتماع، فأجابهم إلى ذلك.
واجتمعوا في اليوم الذي اتفقوا عليه، وحضر معهم يحيى بن أكثم، وأمر المأمون أن يفرش لأبي جعفر عليه السّلام دست، وتجعل له فيه مسورتان، ففعل ذلك، وخرج أبوجعفر عليه السّلام وهو يومئذ ابن تسع سنين وأشهر، فجلس بين المسورتين، وجلس يحيى بن أكثم بين يديه، وقام الناس في مراتبهم، والمأمون جالس في دست متصل بدست أبي جعفر عليه السّلام.
فقال يحيى بن أكثم للمأمون: يأذن لي أميرالمؤمنين أن أسأل أباجعفر؟ فقال له المأمون: استأذنه في ذلك، فأقبل عليه يحيى بن أكثم، فقال:
أتأذن لي - جعلت فداك - في مسألة؟ فقال له أبوجعفر عليه السّلام:
«سل إن شئت». قال يحيى: ما تقول - جعلت فداك - في محرم قتل صيداً؟
فقال له أبوجعفر: «قتله في حلّ أو حرم؟ عالماً كان المحرم أم جاهلاً؟ قتله عمداً أو خطأً؟ حرّاً كان المحرم أم عبداً؟ صغيراً كان أم كبيراً؟ مبتدئاً بالقتل أم معيداً؟ من ذوات الطير كان الصيد أم من غيرها؟ من صغار الصيد
كان أم كبارها؟ مصرّاً على ما فعل أو نادماً؟ في الليل كان قتله للصيد أم نهاراً؟ محرماً كان بالعمرة إذ قتله أو بالحج كان محرماً»؟
فتحيّر يحيى بن أكثم وبان في وجهه العجز والإنقطاع ولجلج حتى عرف جماعة أهل المجلس أمره، فقال المأمون: الحمد للّٰه على هذه النعمة والتوفيق لي في الرأي. ثمّ نظر إلى أهل بيته، وقال لهم: أعرفتم الآن ما كنتم تنكرونه؟
ثم أقبل على أبي جعفر عليه السّلام فقال له: أتخطب يا أباجعفر؟ قال: «نعم يا أميرالمؤمنين»، فقال له المأمون: اخطب جعلت فداك لنفسك، فقد رضيتك لنفسي وأنا مزوّجك أم الفضل ابنتي، وإن رغم قوم لذلك؛(1)
هنگامى كه مأمون با وجود سن و سال اندك حضرت جواد، بلوغ آن حضرت را در فضل، كمال، حكمت، ادب و عقل ديد، به حدى كه بزرگان آن زمان همتاى حضرت جواد نبودند؛ دخترش را به ازدواج حضرت جواد درآورد و او را همراه حضرت به مدينه فرستاد و بسيار در اكرام آن حضرت تلاش نمود. از ريان بن شبيب روايت شده كه وقتى مأمون تصميم گرفت تا دخترش را به عقد حضرت جواد درآورد، عباسيان برآشفتند و او را منع نمودند و ترسيدند كه حكومت پس از مأمون به حضرت جواد برسد؛ از اين رو گردهم آمدند و به محضر مأمون رفتند و به او گفتند:
اى اميرالمؤمنين، تو را به خدا سوگند مى دهيم كه دست از اين كار بردار؛ مى ترسيم اگر دخترت را به فرزند رضا بدهى، او بر ما مسلط شود و حكومت را بستاند؛ چراكه از قديم الايام ما با فرزندان على خصومت داشته ايم و خلفاى پيش از تو نيز آنان را
1) . الإرشاد: 281/2-284.
تبعيد و تحقير نمودند؛ پس سزاوار است تا اندوه ما را بزدايى و از فرزند رضا صرف نظر نمايى و فردى از خانواده خودت را برگزينى. مأمون در پاسخ گفت: اما منشأ دشمنى و خصومت شما با فرزندان ابوطالب به خود شما باز مى گردد و اگر انصاف دهيد، مى بينيد كه حق با آنان است. اما خلفاى پيش از من نيز قطع رحم نموده اند و من به خدا پناه مى برم از اينكه قاطع رحم باشم و خودم مايل بودم تا رضا را به جاى خويش بنشانم؛ اما او نپذيرفت و خدا اين گونه خواست. اما ابوجعفر محمد بن على را براى دامادى خويش برگزيدم؛ زيرا او در فضل، علم و دانش، متمايز است، درحالى كه سن اندكى دارد و اعجاب برانگيز است و من مى خواهم تا فضيلت او بر مردم آشكار گردد و درستى سخنانم را همگان بدانند. حاضران گفتند: او طفل است و چيزى از علم و فقه و دانش نمى داند؛ پس بهتر است تا فعلاً رهايش نمايى تا فقه و ادب بياموزد، آنگاه هر كارى كه خواستى انجام بده. مأمون گفت: واى بر شما، من او را از شما بهتر مى شناسم؛ او از اهل بيتى است كه علم و دانش را از خدا گرفته و پدرانش نيز در دانش محتاج كسى نبودند؛ پس اگر باور نداريد، او را بيازماييد.
حاضران پذيرفتند و عرضه داشتند: ما او را در محضر شما امتحان مى كنيم، اگر پاسخ سؤالات ما را داد، نظر اميرالمؤمنين تقويت مى شود و اما اگر نتوانست، شما از ازدواج دخترت با او درگذر. مأمون گفت: هر كارى كه مايليد انجام دهيد. حاضران نزد يحيى بن اكثم، قاضى القضاة وقت رفتند و او را با وعده به اموال نفيس و گران بها فريفتند تا از حضرت جواد مسائل دشوارى بپرسد و او نيز پذيرفت. در هر حال عباسيان با يحيى بن اكثم وارد شدند و حضرت جواد عليه السّلام نيز درحالى كه نُه سال داشت وارد شد و در جاى خود نشست و يحيى بن اكثم و ديگران نيز در جاى
خود نشستند و مأمون نيز كنار حضرت جواد نشست. يحيى بن اكثم گفت:
اميرالمؤمنين اجازه مى دهند تا سؤالم را از ابوجعفر بپرسم؟ مأمون اجازه داد.
يحيى بن اكثم به حضرت جواد عرضه داشت: جانم به فدايت، آيا اجازه مى دهى بپرسم؟ حضرت فرمود: «هرچه مى خواهى بپرس». يحيى بن اكثم پرسيد: جانم به فداى شما، نظر شما در موردِ كسى كه در حال احرام شكارى انجام داده چيست؟ حضرت فرمود: «آيا شكار را در حرم انجام داده يا بيرون حرم؟ آيا عالماً انجام داده يا جاهل به مسأله بوده؟ آيا عمداً شكار كرده يا سهواً؟ آيا آزاد بوده يا بنده؟ آيا صغير بوده يا كبير؟ آيا كشتن را يكبار انجام داده يا ادامه داده است؟ آيا شكار او از پرندگان بوده يا غير پرندگان؟ آيا شكارش كوچك بوده يا بزرگ؟ آيا از عمل خود پشيمان شده؟ در روز شكار كرده يا در شب؟ در هنگام شكار، آيا محرم به عمره بوده يا حج واجب؟». يحيى بن اكثم درمانده شد و نتوانست پاسخ دهد و اهل مجلس فهميدند كه او توان پاسخ گويى ندارد. در اين هنگام مأمون گفت: سپاس خدا را كه نظر مرا موفق قرار داد. سپس رو به عباسيان كرد وگفت: آيا فهميديد چه چيزى را انكار مى كرديد؟ سپس به حضرت جواد عليه السّلام عرضه داشت: «آيا دختر مرا به عقد خود درمى آورى؟». حضرت فرمود: «آرى». مأمون عرضه داشت: جانم به فدايت، من راضى شدم كه شما دخترم ام الفضل را به همسرى اختيار كنى.
امامت امام هادى
در موردِ شخصيت امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام بايد گفت، آن دو امام همام از سوى حكومت وقت تحت نظر بوده و در سامراء حصر شده بودند.
خطيب بغدادى دربارۀ حضرت امام هادى عليه السّلام مى نويسد:
أشخصه جعفر المتوكّل على اللّٰه من مدينة رسول اللّٰه إلى بغداد، ثمّ إلى سرّ من رأى، فقدمها وأقام بها عشرين سنة وتسعة أشهر؛(1)
جعفر متوكل او را از مدينه به بغداد فراخواند و آنگاه به «سر من راى» منتقل كرد و مدت بيست سال و اندى ماه حضرت در آنجا بود.
سبط ابن جوزى مى نويسد:
وإنّما نسب إلى العسكري؛ لأنّ جعفر المتوكّل أشخصه من المدينة إلى بغداد، إلى سرّ من رأى، فأقام بها عشرين سنة وتسعة أشهر؛(2)
امام هادى را به لشكر نسبت دادند؛ زيرا متوكل آن حضرت از مدينه به بغداد آورد و سپس به «سر من راى» منتقل نمود و مدت بيست سال و اندى ماه در آنجا بود.
ابن خلكان نيز مى نويسد:
ولما كثرت السعاية في حقّه عند المتوكل، أحضره من المدينة وكان مولده بها، وأقرّه بسرّ من رأى، وهي تدعى بالعسكر؛ لأنّ المعتصم لمّا بناها انتقل إليها بعسكره فقيل لها العسكر، ولهذا قيل لأبي الحسن المذكور العسكري؛ لأنّه منسوب إليها، فأقام بها عشرين سنة وتسعة أشهر؛(1)
عليه حضرت هادى نزد متوكل بدگويى زيادى كردند تا اينكه متوكل آن حضرت را به بغداد فراخواند؛ آنگاه حضرت را به مكان «سر من راى» منتقل نمود؛ زيرا معتصم آن مكان را براى نقل و انتقال لشكر ساخته بود؛ از اين رو به ابوالحسن هادى، لقب عسكرى دادند؛ چراكه در مدت بيست سال و اندى ماه در لشكرگاه اقامت داشت.
ابن حجر مكى مى نويسد:
سمّي العسكري؛ لأنّه أشخص من المدينة النبوية إلى سرّ من رأى، وأسكن بها، وكانت تسمّى العسكر، فعرف بالعسكريّ؛(2)
او را عسكرى ناميدند؛ زيرا آن حضرت را از مدينه به سر من راى منتقل كردند و در آنجا ساكن نمودند؛ از اين رو آن حضرت را عسكرى ناميدند.
متوكل به ناصبى گرى و دشمنى با اميرالمؤمنين عليه السّلام مشهور بود، تا آنجا كه ذهبى دربارۀ او مى نويسد:
وكان المتوكّل فيه نصب وانحراف؛(3)
متوكل از اميرالمؤمنين و اهل بيت ايشان عليهم السّلام انحراف داشت و ناصبى بود.
ابن اثير ضمن برشمردن حوادث سال دويست و سى و شش مى نويسد:
في هذه السنة، أمر المتوكّل بهدم قبر الحسين بن علي، وهدم ما حوله من المنازل والدور، وأن يبذر ويسقى موضع قبره، وأن يمنع الناس من إتيانه، فنادى عامل صاحب الشرطة بالناس في تلك الناحية: من وجدناه عند قبره بعد ثلاثة أيام حبسناه في المطبق. فهرب الناس وتركوا زيارته، وحرث [خرّب] وزرع؛(1)
در اين سال متوكل دستور داد تا قبر حسين بن على عليه السّلام را ويران نمايند؛ ازاين رو خانه هاى اطراف قبر را ويران كردند و آب بر قبر بستند و آنجا را زمين زراعت قرار دادند و مردم را از رفت و آمد به آنجا منع نمودند. رئيس نظاميان حكومت در آن منطقه اعلام كرد: پس از سه روز هركس را نزد قبر حسين بيابيم، حبس مى كنيم؛ از اين رو مردم ترسيدند و زيارت را ترك كردند و آنجا زمين زراعت شد.
ابن اثير در ادامه مى نويسد:
وكان المتوكّل شديد البغض لعلي بن أبي طالب عليه السّلام ولأهل بيته، وكان يقصد من يبلغه عنه أنه يتولّى عليّاً وأهله بأخذ المال والدم. وكان من جملة ندمائه عبادة المخنَّث، وكان يشدّ على بطنه تحت ثيابه مخدّة ويكشف رأسه وهو أصلع، ويرقص بين يدي المتوكل والمغنون يغنّون: قد أقبل الأصلع البدين، خليفة المسلمين! يحكي بذلك عليّاً عليه السّلام! والمتوكل يشرب ويضحك؛(2)
دشمنى متوكّل با اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السّلام آن حضرت بسيار شديد بود تا آنجا كه اگر به او مى گفتند كسى از مواليان على است، اموال او را ضبط مى نمود و خونش را بر زمين مى ريخت. او يك زن خادم داشت كه مخنث بود و چيزى زير لباسش قرار مى داد تا شكمش بالا آيد؛ سپس سرش را بلند مى كرد، درحالى كه جلوى سرش مو نداشت؛ آنگاه مقابل متوكّل مى رقصيد و غنا مى خواند و مى گفت:
مرد شكم گندۀ اصلع بر تو وارد شده است! و مراد او اميرالمؤمنين على عليه السّلام بود، آنگاه متوكّل شراب مى نوشيد و مى خنديد!
جاى بسى شگفتى است كه خليفۀ خياط در وصف متوكّل مى نويسد:
استُخلِف المتوكّل فأظهر السنّة، وتكلّم بها في مجلسه، وكتب إلى الآفاق برفع المحنة، وبسط السنّة، ونصر أهلها!(1)
متوكل به خلافت رسيد و سنت را آشكار نمود و در موردِ آن سخن گفت و همه جا آن را پراكنده ساخت و اهل سنّت را يارى نمود!
عجيب تر از اين عبارت، سخن سيوطى نيست كه مى نويسد:
إستفدنا من هذا أنّ المتوكل كان متمذهباً بمذهب الشافعي، وهو أوّل من تمذهب له من الخلفاء؛(2)
از اين مطلب استفاده مى شود كه متوكل داراى مذهب شافعى بوده است و او نخستين خليفه اى است كه مذهب شافعى را برگزيد.
آيا به راستى متوكل احياگر سنت بوده است؟! كسى كه متوكل ناصبى را احياگر
سنت پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله مى پندارد، شخص قابل اعتمادى براى بيان فضائل اهل بيت عليهم السّلام خواهد بود؟ بلى، مگر مراد از سنّت سنّت بنى اميّه باشد، كه هم قائل به جبر بوده و هم دشمن اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السّلام.
اعجاب برانگيزتر از تمام نقل ها، آن است كه در كتاب سيوطى آمده:
وكان المتوكّل رافضياً.(1)
متوكل از رافضيان [شيعيان] بوده است!
چنين تناقضاتى در كتب عامه فراوان به چشم مى خورد؛ اما با اين حال، بزرگان عامه به عظمت امام هادى عليه السّلام اعتراف نموده اند. يافعى مى نويسد:
كان [الإمام علي الهادي] متعبّداً فقيهاً إماماً؛(2)
امام على هادى فردى متعبد، فقيه و پيشوا بود.
ابن كثير نيز مى نويسد:
قد كان عابداً زاهداً؛(3)
امام هادى، فردى عابد و زاهد بوده است.
تأسّف برانگيز است كه عامه اشاره نموده اند كه متوكل، امام هادى عليه السّلام را از مدينه به بغداد و سپس به سر من راى منتقل نمود. و نيز اعتراف كرده اند كه متوكل فردى ناصبى و منحرف بود؛ اما با اين وجود، هيچ سخنى از جزئيات زندگى امام هادى عليه السّلام ننوشته اند! يعقوبى مى نويسد:
وكتب المتوكّل إلى علي بن محمد بن علي الرضا بن موسى بن جعفر بن محمد في الشخوص من المدينة، وكان عبداللّٰه بن محمد بن داود الهاشمي قد كتب يذكر أن قوماً يقولون إنّه الإمام، فشخص عن المدينة، وشخص يحيى بن هرثمة معه، حتى صار إلى بغداد، فلما كان بموضع يقال له الياسرية، نزل هناك. وركب إسحاق بن إبراهيم لتلقيه، فرأى تشوق الناس إليه واجتماعهم لرؤيته، فأقام إلى الليل، ودخل به اللّيل، فأقام ببغداد بعض تلك الليلة، ثمّ نفذ إلى سرّ من رأى؛(1)
متوكل به على بن محمد بن على الرضا بن موسى بن جعفر بن محمد نامه نوشت، درحالى كه عبداللّٰه بن محمد بن داوود هاشمى به متوكل نوشته بود كه گروهى از مردم حضرت هادى را امام خطاب مى كنند؛ از اين رو متوكل، حضرت را از مدينه فراخواند و حضرت همراه يحيى بن هرثمه به بغداد رفت. هنگامى كه حضرت به مكانى به نام ياسريه رسيد، توقف نمود. اسحاق بن ابراهيم براى ديدار آن حضرت به آنجا رفت؛ اما مشاهده كرد كه مردم براى ديدار حضرت هادى سر از پا نمى شناسند و براى ديدن حضرت هجوم برده اند؛ به همين روى شبانه سراغ حضرت رفت و حضرت را به بغداد منتقل نمود، سپس حضرت از بغداد به سر من راى منتقل گرديد.
خطيب بغدادى در موردِ عظمت علمى امام هادى عليه السّلام مى نويسد:
أخبرني الأزهري، حدّثنا أبوأحمد عبيداللّٰه بن محمد المقرئ، حدّثنا
1) . تاريخ اليعقوبي: 284/2.
محمد بن يحيى النديم، حدّثنا الحسين بن يحيى قال: اعتلّ المتوكّل في أوّل خلافته، فقال: لئن برئت لأتصدّقنّ بدنانير كثيرة، فلمّا برئ جمع الفقهاء فسألهم عن ذلك، فاختلفوا، فبعث إلى علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر فسأله. فقال: يتصدّق بثلاث وثمانين ديناراً. فعجب قوم من ذلك، وتعصّب قوم عليه، وقالوا: تسأله - يا أميرالمؤمنين - من أين له هذا؟ فردّ الرسول إليه فقال له:
قل لأميرالمؤمنين: في هذا الوفاء بالنذر؛ لأن اللّٰه تعالى قال: (لَقَدْ نَصَرَكُمُ اَللّٰهُ فِي مَوٰاطِنَ كَثِيرَةٍ) ، فروى أهلنا جميعاً أنّ المواطن في الوقائع والسرايا والغزوات كانت ثلاثة وثمانين موطناً، وأنّ يوم حنين كان الرابع والثمانين. وكلّما زاد أميرالمؤمنين من فعل الخير كان أنفع له، وأُجر عليه في الدنيا والآخرة؛(1)
ازهرى به سند خود از حسين بن يحيى نقل مى كند كه گفت: متوكل در اوائل خلافتش به بيمارى گرفتار شد و نذر كرد كه اگر بهبود بيابد، مبلغى دينار بپردازد؛ اما مقدارش را مشخص نكرد. بنابراين فقيهان را جمع نمود و از آنان طلب فتوا نمود.
فقيهان گرفتار اختلاف شدند و شخصى را نزد حضرت على بن محمد عليه السّلام فرستادند تا نظر خود را بگويد. حضرت فرمود: هشتاد و سه دينار بپرداز. فقيهان از پاسخ حضرت شگفت زده شدند و برخى نيز به خاطر حسادت و تعصب، بر حضرت خرده گرفتند و كسى را فرستادند تا دليل حضرت را بپرسد. حضرت فرمود به
1) . تاريخ بغداد: 56/12.
اميرالمؤمنين بگو: «خدا مى فرمايد: (لَقَدْ نَصَرَكُمُ اَللّٰهُ فِي مَوٰاطِنَ كَثِيرَةٍ) ، درحالى كه مجموع جنگ ها و غزوات پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله هشتاد و سه موطن بوده و با جنگ حنين به هشتاد و چهار عدد مى رسد و هرچه اميرالمؤمنين در راه خدا تصدق نمايد برايش بهتر است».
ابن جوزى، صفدى و ديگران نيز به نقل همين ماجرا مبادرت كرده اند.(1)مانند ماجراى يادشده، در موردِ امام جواد عليه السّلام نيز نقل شده كه پيش از آن اشاره شد. در هر حال عظمت حضرت هادى عليه السّلام نيز فراتر از آن است كه در عبارت درآيد؛ از اين رو همين مقدار در اثبات امامت ايشان كفايت مى نمايد و توضيح بيشتر به كتب مفصل حواله مى شود.
1) . ر. ك: المنتظم: 75/12؛ الوافي بالوفيات: 73/22.
امامت امام حسن عسكرى
حافظ سبط ابن جوزى در وصف امام عسكرى عليه السّلام مى نويسد:
وكان عالماً ثقة. روى الحديث عن أبيه عن جده. ومن جملة مسانيده حديث في الخمر عزيز، ذكره جدّي أبوالفرج في كتابه المسمّىٰ ب (تحريم الخمر) ونقلته من خطّه وسمعته يقول:
أشهد باللّٰه، لقد سمعت أباعبداللّٰه الحسين بن علي يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت عبداللّٰه بن عطا الهروي يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت عبدالرحمن بن أبي عبيد البيهقي يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت أباعبداللّٰه الحسين بن محمد الدينوري يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت محمد بن علي بن الحسين العلوي يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت أحمد بن عبيداللّٰه السبيعي [الشيعي] يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت الحسن بن علي العسكري يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت أبي علي بن محمد يقول: أشهد باللّٰه لقد سمعت أبي محمد بن علي بن موسى الرضا يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت أبي علي بن موسى يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت أبي موسى يقول: أشهد
باللّٰه، لقد سمعت أبي جعفر بن محمد يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت أبي محمد بن علي يقول: أشهد باللّٰه لقد سمعت أبي علي بن الحسين يقول:
أشهد باللّٰه، لقد سمعت أبي الحسين بن علي يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت أبي علي بن أبي طالب يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه وآله يقول: أشهد باللّٰه لقد سمعت جبرائيل يقول: أشهد باللّٰه، لقد سمعت ميكائيل يقول: أشهد باللّٰه لقد سمعت إسرافيل يقول: أشهد باللّٰه على اللّوح المحفوظ أنه قال: سمعت اللّٰه يقول: شارب الخمر كعابد وثن.
ولمّا روى جدّي هذا الحديث في كتاب (تحريم الخمر) قال: قال أبونعيم الفضل بن دكين: هذا حديث صحيح ثابت، روته العترة الطيّبة الطاهرة، ورواه جماعة عن رسول اللّٰه؛(1)
او عالم و ثقه است و رواياتى را از پدرش از جدش نقل كرده است. يكى از آن احاديث، حديثى است كه در موردِ شراب روايت كرده كه جد من در كتاب تحريم الخمر بدان اشاره نموده و من اين روايت را به خط او نقل نموده و خود از او شنيدم كه گفت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از اباعبداللّٰه حسين بن على شنيدم كه گفت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از عبداللّٰه بن عطا هروى شنيدم كه گفت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از عبدالرحمن بن ابى عبيد بيهقى شنيدم كه گفت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از اباعبداللّٰه حسين بن محمد دينورى شنيدم كه
1) . تذكرة خواص الأمّة: 324/1-235.
گفت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم كه از محمد بن على بن حسين علوى شنيدم كه گفت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از احمد بن عبيداللّٰه سبيعى شنيدم كه گفت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از حسن بن على عسكرى شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم كه از پدرم على بن محمد شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از پدرم محمد بن على شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از پدرم على بن موسى شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از پدرم موسى بن جعفر شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از پدرم جعفر بن محمد شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از پدرم محمد بن على شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از پدر على بن حسين شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از پدرم حسين بن على شنيدم كه فرمود: از پدرم على بن ابى طالب شنيدم كه فرمود: از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از جبرئيل شنيدم كه عرضه داشت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از ميكائيل شنيدم كه گفت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم از اسرافيل شنيدم كه گفت: به خدا سوگند كه شهادت مى دهم بر لوح محفوظ نوشته شده كه خداى متعال مى فرمايد:
«كسى كه شراب بنوشد، مانند بت پرستان است». همانا جد من اين حديث را در كتاب تحريم الخمر آورده و گفته است: ابونعيم فضل بن دكين گفته كه اين حديث، صحيح و ثابت است و عترت طاهر و گروهى ديگر آن را از پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه وآله روايت كرده اند.
حافظ عبدالعزيز جنابذى از حافظ بلاذرى نيز نقل مى كند كه مى گويد:
حدّثنا الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسى - إمام عصره عند الإمامية - بمكّة، قال: حدّثني أبي علي بن محمد المفتي، قال: حدّثني أبي محمد بن علي السيّد المحجوب، قال حدّثني أبي علي بن موسى الرضا، قال: حدّثني أبي موسى بن جعفر المرتضى، قال: حدّثني أبي جعفر بن محمد الصادق، قال: حدّثني أبي محمد بن علي الباقر، قال:
حدّثني أبي علي بن الحسين السجاد زين العابدين، قال: حدّثني أبي الحسين بن علي سيد شباب أهل الجنة، قال: حدّثني أبي علي بن أبي طالب سيّد الأوصياء، قال: حدّثني محمد بن عبداللّٰه سيّد الأنبياء، قال:
حدّثني جبرئيل سيّد الملائكة، قال: قال اللّٰه عزّ وجلّ سيّد السادات: «إنّي أنا اللّٰه لا إله إلّاأنا، فمن أقرّ لي بالتوحيد دخل حصني، ومن دخل حصني أمن من عذابي»؛(1)
حسن بن على بن محمد - پيشواى اماميه در زمان خود در مكه - به سند خود از پيامبر خدا روايت كرد كه فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه خداى متعال مى فرمايد:
«همانا من خداى بزرگ هستم و معبود بر حقى جز من نيست، پس هركس به وحدانيت من اقرار نمايد داخل در حصن من شده و هركس در حصن من داخل شود از عذابم ايمن است».
1) . معالم العترة النبوية: مخطوط؛ كشف الغمّة: 199/3.
همچنين ماجرايى در زمان امام عسكرى عليه السّلام به وقوع پيوست كه يكى از كرامات آن حضرت محسوب مى گردد و به شرح ذيل است:
إنّه وقع في سرّ من رأى في زمن المعتمد قحط شديد، والإمام في السجن، فأمر المعتمد بخروج الناس إلى الإستسقاء، فخرجوا ثلاثة أيّام يستسقون فلم يسقوا، فخرج الجاثليق في اليوم الرابع إلى الصحراء وخرج معه النصارى والرهبان، وكان فيهم راهب كلّما مدّ يده إلى السماء هطلت بالمطر. ثمّ خرجوا في الثاني وفعلوا كفعلهم أوّل يوم، فهطلت السماء بالمطر. فعجب الناس من ذلك، وداخل بعضهم الشكّ، وصبا بعضهم إلى دين النصرانية، فشقّ ذلك على المعتمد. فأنفذ صالح بن يوسف أن أخرج أبامحمد الحسن من الحبس، وائتني به.
فلمّا حضر أبومحمد الحسن عند المعتمد، قال له: أدرك أمّة محمد صلّى اللّٰه عليه وآله فيما لحقهم من هذه النازلة العظيمة، فقال أبومحمد: مرهم يخرجون غداً اليوم الثالث، فقال له: قد استغنى الناس عن المطر واستكفوا، فما فائدة خروجهم؟ قال: لأزيل الشك عن الناس وما وقعوا فيه.
فأمر الخليفة الجاثليق والرهبان أن يخرجوا أيضاً في اليوم الثالث على جاري عادتهم، وأن يخرج الناس، فخرج النصارى وخرج معهم أبومحمد الحسن ومعه خلق من المسلمين، فوقف النصارىٰ على جاري عادتهم يستسقون، وخرج راهب معهم ومدّ يده إلى السماء ورفعت النصارىٰ والرهبان أيديهم أيضاً كعادتهم، فغميت السماء في الوقت ونزل المطر،
فأمر أبومحمد الحسن بالقبض على يد الراهب وأخذ ما فيها، فإذا بين أصابعه عظم آدمي، فأخذه أبومحمد الحسن ولفّه في خرقة وقال لهم:
استسقوا. فانقشع الغيم وطلعت الشمس، فتعجّب الناس من ذلك.
وقال الخليفة: ما هذا يا أبامحمد؟ فقال: هذا عظم نبي من الأنبياء، ظفر به هؤلاء من قبور الأنبياء، وما كشف عن عظم نبي من الأنبياء تحت السماء إلا هطلت بالمطر.
فاستحسنوا ذلك وامتحنوه فوجدوه كما قال.
فرجع أبومحمد إلى داره بسرّ من رأى، وقد أزال عن الناس هذه الشّبهة، وسرّ الخليفة والمسلمون بذلك.
وكلّم أبومحمد الحسن الخليفة في إخراج أصحابه الذين كانوا معه في السجن، فأخرجهم وأطلقهم له؛(1)
در زمان معتمد عباسى در منطقۀ «سر من راى» قحطى شد و اين در حالى بود كه حضرت عسكرى در زندان بود. معتمد دستور داد تا مردم براى نماز باران از شهر خارج شوند و مردم نيز سه روز براى خواندن نماز به بيرون شهر رفتند؛ اما باران نيامد. در اين هنگام در روز چهارم جاثليق [پيشواى مسيحيان] به همراه مسيحيان و راهبان به بيرون شهر رفت و در ميان آنان راهبى بود كه وقتى دستش را به سوى آسمان حركت مى داد، باران مى آمد. روز بعد نيز مسيحيان مانند روز قبل به بيرون
1) . الفصول المهمّة: 1087/2. همچنين ر. ك: نور الأبصار: 339-340؛ الصواعق المحرقة: 207-208؛ أخبار الدول وآثار الأول: 117.
شهر رفتند و بار ديگر باران آمد. مردم متعجب شدند و برخى در دين خود به شك افتادند و برخى به مسيحيت گرويدند و اين اوضاع بر معتمد گران آمد، بنابراين صالح بن يوسف، حضرت امام عسكرى را نزد معتمد حاضر نمود تا چاره انديشى شود. معتمد به حضرت عسكرى عرضه داشت: امّت پيامبر خدا را درياب كه در اين واقعۀ بزرگ لغزيدند. امام عسكرى عليه السّلام فرمود: «به مسيحيان بگو براى سومين بار از شهر خارج شوند». به حضرت عرض شد كه مردم از باران بى نياز شدند؛ پس براى چه حاجتى از شهر خارج شوند؟ حضرت فرمود: «براى اينكه شك و شبهۀ آنان زدوده شود». خليفه به مسيحيان و جاثليق فرمان داد تا براى بار سوم خارج شوند و اين بار مردم و مسيحيان به همراه گروهى از مسلمانان و حضرت عسكرى از شهر خارج شدند. مسيحيان طبق عادت خود ايستادند و آن راهب دست خود را به سوى آسمان كشيد و باران گرفت. امام عسكرى عليه السّلام دستور داد تا دست راهب را بگشايند و هرچه در دست او است را خارج نمايند. هنگامى كه دست راهب گشوده شد، استخوان انسانى در دستش بود، امام عسكرى عليه السّلام آن استخوان را گرفت و در پارچه اى قرار داد و آنگاه فرمود: «اكنون باران بطلبيد؟». در اين هنگام آفتاب هويدا شد و كارى از عهدۀ مسيحيان بر نيامد و مردم متعجب شدند. خليفه عرضه داشت: اى ابومحمد، چه اتفاقى افتاد و چه چيزى در دست راهب بود؟ حضرت فرمود: «استخوان يكى از انبياء بود كه آنان از قبور انبياء به دست آورده بودند و هرگاه استخوان پيامبرى زير آسمان قرار داده شود و طلب باران شود، باران مى بارد». در نتيجه همه، حضرت امام عسكرى را تحسين نمودند و وقتى تحقيق
كردند، ديدند كه فرمايش آن حضرت درست است. در اين هنگام حضرت به خانۀ خود در سر من راى بازگردانده شد و شبهۀ مردم بر طرف گرديد و امام عسكرى از خليفه خواست تا اصحابش را كه در زندان بودند آزاد نمايد و خليفه پذيرفت.
عبداللّٰه بن اسعد يافعى از بهلول نقل مى كند كه مى گويد:
بينما ذات يوم في بعض شوارع المدينة، وإذا بالصبيان يلعبون بالجوز واللوز، وإذا بصبيّ ينظر إليهم ويبكي. فقلت: هذا صبيّ يتحسّر على ما في أيدي الصبيان ولا شيء معه. فقلت: أي بنيّ ما يبكيك، أشتر لك ما تلعب به؟ فرفع بصره إلي وقال: يا قليل العقل! ما للعب خلقنا. فقلت: فلم إذاً خلقنا؟ قال: للعلم والعبادة. قلت: من أين لك ذاك بارك اللّٰه فيك؟ قال من قول اللّٰه تعالى: (أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ) .
فقلت: يا بنيّ، أراك حكيماً، فعظني وأوجز،... ثمّ رمق إلى السماء بعينيه وأشار بكفّيه ودموعه تتحدّر على خدّيه... فلمّا أتمّ كلامه خرّ مغشياً عليه...
قال بهلول: فلمّا فرغ من كلامه وقعت مغشياً عليّ وانصرف الصبي، فلمّا أفقت ونظرت إلى الصبيان، فلم أره معهم، فقلت لهم: من يكون ذلك الغلام؟ قالوا: وما عرفته؟ قلت: لا، قالوا ذاك من أولاد الحسين بن علي بن أبي طالب، قال: فقلت: قد عجبت من أمره، وما تكون هذه الثمرة إلا من تلك الشجرة؛(1)
1) . روض الرياحين في حكايا الصالحين: 82 به بعد، حكايت 56 از بهلول.
روزى در برخى از كوچه هاى مدينه عبور مى كردم و كودكان را ديدم كه مشغول بازى بودند؛ اما در ميان آنان كودكى وجود داشت كه به ديگران مى نگريست و گريه مى كرد.
گفتم كه اين كودك چيزى ندارد و حسرت كودكان ديگر را مى خورد. پس گفتم: چرا گريه مى كنى؟ مى خواهى وسيلۀ بازى برايت بخرم؟ كودك چشمش را به سمت من چرخاند و فرمود: اى كم خرد، ما براى بازى آفريده نشده ايم. عرضه داشتم: پس چرا خلق شده ايم؟ فرمود: براى عبادت و علم. عرضه داشتم: مرحبا بر تو، اين نكته را از كجا مى دانى؟ فرمود از آيۀ قرآن كه مى فرمايد: (أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ) . عرضه داشتم: تو را حكيم يافتم، پس مرا موعظه نما. او شعر چندآموزى برايم خواند و چشمش را به آسمان دوخت، درحالى كه اشكش جارى بود و مى گريست تا اينكه غش كرد... بهلول مى گويد: من بر اثر پند او از حال رفتم و آن كودك نيز از من جدا شد و هنگامى كه به هوش آمدم پرسيدم او كيست؟ گفتند او را نمى شناسى؟ گفتم: نه. گفتند او از فرزندان حسين بن على بن ابى طالب است. گفتم: از كار او به شگفت آمدم؛ آرى از ثمرۀ چنين درختى، چنان ميوه اى به بار مى آيد.
حافظ سبط ابن جوزى مى نويسد:
حكى أبوالحسن النصيبي قال: خطر في قلبي عرق الجنب هل هو طاهر أم لا؟ فأتيت إلى باب الإمام أبي محمد الحسن لأسأله، وكان ليلاً، فنمت، فلمّا طلع الفجر خرج من داره، فرآني نائماً، فأيقظني وقال: «إن كان حلالاً فنعم، وإن كان من حرام فلا»؛(1)
1) . مرآة الزمان: 417/15-418.
از حسن نصيبى روايت شده كه به ذهنم خطور كرد كه آيا عرق شخص جنب طاهر است؟ سپس به درب خانۀ امام عسكرى رفتم تا سؤالم را بپرسم؛ اما شب بود و من همانجا خوابيدم. هنگامى كه فجر طلوع نمود، حضرت مرا ديد، درحالى كه خواب بودم، سپس بيدارم كرد و فرمود: «اگر جنب از حلال باشد، پاك است و اگر جنب از حرام باشد، پاك نيست».
ابن صباغ مالكى به سند خود از عيسى بن فتح روايت كرده است كه گفت:
لمّا دخل علينا أبومحمد السجن، قال لي: «يا عيسى، لك من العمر خمس وستون سنة وشهر ويومان»، قال: وكان معي كتاب فيه تاريخ ولادتي، فنظرت فيه فكان كما قال. ثم قال لي: «هل رزقت ولداً؟». فقلت: لا. قال:
«اللهمّ ارزقه ولداً يكون له عضداً فنعم العضد الولد...»، فقلت له: يا سيدي، وأنت لك ولد؟ فقال: «واللّٰه سيكون لي ولد يملأ الأرض قسطاً وعدلاً، وأمّا الآن فلا...»؛(1)
هنگامى كه امام عسكرى عليه السّلام به زندان ما وارد شد، به من فرمود: «اى عيسى، از سن تو شصت و پنج سال و يك ماه و دو روز گذشته است». من نوشته اى به همراه داشتم كه در آن روز تولّدم به ثبت رسيده بود و چون بررسى نمودم، ديدم كه فرمايش حضرت كاملاً درست است. سپس حضرت فرمود: «آيا فرزندى دارى؟» عرضه داشتم:
نه. حضرت فرمود: «پروردگارا، به او فرزندى بده تا بازوى او باشد، همانا فرزند بازوى نيكويى است...». من عرضه داشتم: سرورم آيا شما فرزندى داريد؟ حضرت فرمود: «در
1) . الفصول المهمّة: 1087/2.
حال حاضر فرزندى ندارم؛ اما به زودى خداوند به من فرزندى مى دهد كه جهان را پر از عدل و داد مى كند، پس از آنكه پر از ظلم و جور گشته است...».
ابن صباغ مالكى از محمد بن حمزه دورى روايت كرده است كه گفت:
كتبت على يدي أبي هاشم داود بن القاسم - كان لي مؤاخياً - إلى أبي محمد الحسن، أسأله أن يدعو اللّٰه لي بالغنىٰ، وكنت قد بلغت وقلّت ذات يدي وخفت الفضيحة، فخرج الجواب على يده: «أبشر، فقد أتاك الغنى عن اللّٰه تعالى، مات ابن عمك يحيى بن حمزة، وخلّف مائة ألف درهم، ولم يترك وارثاً سواك، وهي واردة عليك، عليك بالإقتصاد وإيّاك والإسراف».
فورد علي المال والخبر بموت ابن عمي كما قال عن أيّام قلائل وزال عنّي الفقر؛(1)
من توسط دوستم ابوهاشم داوود بن قاسم به ابومحمد حسن عسكرى نامه نوشتم و تقاضا نمودم تا برايم دعا نمايد تا از فقر رها شوم؛ زيرا در آن روزگار گرفتار فقر بودم و از آبروى خود مى هراسيدم. حضرت در پاسخ فرمود: «تو را بشارت مى دهم به اينكه از جانب خدا بى نياز خواهى شد؛ زيرا پسر عمويت يحيى بن حمزه از دنيا رفته و مبلغ دوهزار درهم از او باقى مانده و او وارثى ندارد و تمام مبلغ به تو مى رسد، پس بر تو باد به اينكه ميانه رو باشى و اسراف نكنى». پس از وصول نامۀ حضرت، خبر مرگ پسر عمويم به من رسيد و همان طور كه حضرت فرموده بود، آن اموال به من رسيد و فقرم را زدود....
1) . همان: 1083/2.
ابن صباغ مالكى در جاى ديگر مى نويسد:
عن إسماعيل بن محمد بن علي بن إسماعيل بن علي بن عبداللّٰه بن العباس، قال: قعدت لأبي محمد الحسن على باب داره حتى خرج، فقمت في وجهه وشكوت إليه الحاجة والضرورة، وأقسمت أنّي لا أملك الدرهم فما فوقه، فقال: تقسم وقد دفنت مائتي دينار! وليس قولي هذا دفعاً لك عن العطيّة، أعطه يا غلام ما معك. فأعطاني مائة دينار، شكرت له تعالى وولّيت، فقال: ما أخوفني أن تفقد المائتي دينار أحوج ما تكون إليها.
فذهبت إليها فافتقدتها فإذا هي في مكانها، فنقلتها إلى موضع آخر، ودفنتها من حيث لا يطّلع أحد، ثمّ قعدت مدّة طويلة، فاضطررت إليها، فجئت أطلبها في مكانها فلم أجدها، فجئت وشقّ ذلك عليّ، فوجدت ابناً لي قد عرف مكانها وأخذها وأبعدها، ولم يحصل لي شيء، فكان كما قال؛(1)
اسماعيل بن محمد مى گويد: درب منزل حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام نشستم تا آن حضرت از منزل خارج شد. در اين هنگام بلند شدم و از فقر گلايه نمودم و حضرت را قسم دادم كه حتى يك درهم در اختيار ندارم. حضرت فرمود:
«مرا قسم مى دهى، درحالى كه دويست دينار را پنهان كرده اى؟ من اين سخن را نگفتم كه تو را از مرحمت خويش محروم كنم». سپس به غلامش فرمود: «هرچه در اختيار دارى به او بده». من از آن حضرت تشكر كردم؛ اما حضرت فرمود: «مى ترسم تا آن مبلغى را كه پنهان نموده اى را از دست بدهى». من بلافاصله سراغ مبلغى كه
1) . همان: 1082/2-1083.
دفن كرده بودم رفتم و آن را در مكان خود يافتم؛ از اين رو مبلغ را برداشتم و به جاىِ ديگر منتقل كردم؛ اما به ترديد افتادم و دومرتبه نزد پول ها رفتم، اما ديدم كه فرزندم از مكان پول ها آگاه شده و آن ها را برداشته است؛ بنابراين آن مبلغ را از دست دادم و سخن حضرت درست از آب درآمد.
همچنين ابن صباغ در توصيف حضرت مى نويسد:
مناقب سيّدنا أبي محمد الحسن العسكري دالّة على أنّه السريّ ابن السريّ، فلا يشكّ في إمامته أحد ولا يمتري... واحد زمانه من غير مدافع، ونسيج وحده من غير منازع، وسيد أهل عصره، وإمام أهل دهره. أقواله سديدة، وأفعاله حميدة، وإذا كانت أفاضل زمانه قصيدة فهو في بيت القصيدة...
فارس العلوم الذي لا يجارى، ومبيّن غوامضها فلا يحاول ولا يمارى، كاشف الحقائق بنظره الصائب، مظهر الدقائق بفكره الثاقب، المحدّث في سرّه بالأُمور الخفيّات، الكريم الأصل والنفس والذات؛(1)
مناقب آقاى ما ابومحمد حسن عسكرى دلالت مى كند بر آنكه آن حضرت بخشنده فرزند بخشنده است و هيچ احدى در امامتش ترديد نمى كند... او در زمان خود بى همتا بود و كسى به پاى او نمى رسيد. در زمان خود جليل القدر بوده و پيشواى مردم زمانش بود. همانا سخنانش متين و كردارش پسنديده بود و اگر افاضل زمانش شعرى مى سرودند، از او ياد مى كردند... او پهلوان ميدان دانش هاى بى پايان بود و پيچيدگى دانش ها را حل و فصل مى نمود و با ديدگاهى عميق، حقائق را آشكار
1) . همان: 1087/2-1088.
مى ساخت و دقائق را با انديشه تيز برملا مى كرد و از امور پنهان خبر مى داد. همانا اصالت و نفس و ذات او كريم و با كرامت بود.
حضرمى شافعى نيز در توصيف حضرت مى نويسد:
كان عظيم الشأن، جليل المقدار، وقد زعمت الشيعة الرافضة أنّه والد المهديّ المنتظر؛(1)
او عظيم الشأن و جليل القدر بود و شيعيان مى پندارند كه پدر مهدى منتظر است.
ابوسالم محمد بن طلحه شافعى نيز مى نويسد:
وأمّا مناقبه: فاعلم إنّ المنقبة العليا، والمزيّة الكبرى التي خصّه اللّٰه جلّ وعلا بها فقلّده فريدها، ومنحه تقليدها، وجعلها صفة دائمة لا يبلي الدهر جديدها، ولا تنسى الألسن تلاوتها وترديدها: أنّ المهدي محمداً نسله، المخلوق منه، وولده المنتسب إليه،... وحسبه ذلك منقبة وكفاه؛(2)
اما مناقب ايشان. بدان كه خداوند منقبت والا و برترى بزرگ را به او اختصاص داده است و او را به تمام زيبائى ها آراسته و تمام اوصاف پسنديده را به او ارزانى داشته است و اين مناقب و فضائل را صفتى پايدار براى او قرار داده است، به طورى كه روزگار آن را كهنه نمى سازد و زبان ها تلاوت آن را از ياد نمى برد. به ويژه اينكه محمد مهدى از نسل او و از او خلق شده است. فرزندى كه به او منتسب و پارۀ تن او است... و همين منقبت كه او پدر مهدى است، بر برترى ايشان كفايت مى كند.
نبهانى نيز در توصيف امام عسكرى عليه السّلام مى نويسد:
الحسن العسكري أحد أئمة ساداتنا آل البيت العظام وساداتهم الكرام، رضي اللّٰه عنهم أجمعين، ذكره الشبراوي في (الإتحاف بحبّ الأشراف) ولكنه اختصر ترجمته، ولم يذكر له كرامات. وقد رأيت له كرامة بنفسي، وهو أني في سنة 1296 سافرت إلى بغداد من بلدة كوي سنجق - إحدى قواعد بلاد الأتراك - وكنت قاضياً فيها، ففارقتها قبل أن أكمل المدّة المعيّنة، لشدّة ما وقع فيها من الغلاء والقحط، اللذين عمّا بلاد العراق في تلك السنة، فسافرنا على الكلك قبالة مدينة سامراء، وكانت مقرّ الخلفاء العباسيين، فأحببنا أن نزور الإمام الحسن العسكري، وخرجنا لزيارته، فحينما دخلت على قبره الشريف حصلت لي روحانيّة لم يحصل لي مثلها قط... وهذه كرامة له. ثمّ قرأت ما تيسّر من القرآن، ودعوت بما تيسّر من الدّعوات وخرجت؛(1)
حسن عسكرى عليه السّلام يكى از سروران جليل القدر از اهل بيت عظام است كه رضى اللّٰه عنهم اجمعين. شبراوى در كتاب الإتحاف بحبّ الأشراف به ماجرايى اشاره كرده كه من مختصر آن را نقل مى كنم. همانا من شخصاً از او كرامتى ديدم كه بدين شرح است. در سال 1296 قاضى منطقه سنجق بودم كه يكى از مناطق ترك نشين بود، و از آنجا به بغداد مسافرت نمودم و منصب خويش را پيش از تمام شدن موعد مقررش رها كردم؛ زيرا قحطى بر من فشار مى آورد و اغلب شهرهاى عراق در آن سال، گرفتار قحطى بود. من به شهر سامرا رفتم و مسقط الرأس خلفاء عباسى در
1) . جامع كرامات الأولياء: 389/1.
آنجا بود و مايل بودم تا مزار امام حسن عسكرى عليه السّلام را زيارت كنم؛ از اين رو به سمت مزار او رفتم و هنگامى كه بر مزارش وارد شدم، چنان حال معنوى به من دست داد كه تاكنون مانندش برايم اتفاق نيافتاده... و اين كرامتى از او است. پس تا جايى كه توانستم قرآن خواندم و آنچه برايم مقدور بود، عرض حاجت نمودم.
تا بدين جا به گوشه اى از فضائل و مناقب حضرت عسكرى عليه السّلام اشاره نموديم و همين اندازه براى اثبات افضليت آن حضرت كفايت مى كند.
فهرست منابع
(الف)
الإتحاف بحبّ الأشراف: جمال الدين عبداللّٰه بن محمّد بن عامر شبراوى، دار الكتاب، قم، چاپ يكم، سال 1423.
أحكام القرآن: ابوبكر احمد بن على رازى جصّاص، تحقيق: عبدالسلام محمّد على شاهين، دار الكتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1415.
أحكام القرآن: محمد بن عبداللّٰه ابوبكر بن عربى مالكى، تحقيق: محمّد عبدالقادر عطا، دار الفكر، [بى تا].
إحياء علوم الدين: ابوحامد غزالى، دار المعرفه، بيروت، چاپ يكم، [بى تا].
أخبار الدول وآثار الأول في التاريخ: احمد بن يوسف قرمانى، تحقيق: فهمى سعد و احمد حطيط، عالم الكتاب، چاپ يكم، سال 1412.
الأربعين في فضائل أميرالمؤمنين: جمال الدين محدث شيرازى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
الإرشاد في معرفة حجج اللّٰه على العباد: محمّد بن محمّد بن نعمان (شيخ مفيد)، تحقيق:
مؤسسة آل البيت، دار المفيد، بيروت، چاپ دوم، سال 1414.
إستجلاب إرتقاء الغرف: شمس الدين محمد بن عبدالرحمان سخاوى، تحقيق: خالد بن احمد صمّى بابطين، دار البشائر الاسلامية، بيروت، سال 1421.
الإستيعاب فى معرفة الاصحاب: يوسف بن عبداللّٰه نمرى (ابن عبدالبرّ)، تحقيق: على محمد بجاوى، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1412.
الأعلام: خيرالدين بن محمود زركلى دمشقى، دار العلم للملايين، چاپ پنجم، 1980 م.
الأغاني: ابوالفرج على بن سكين اصفهانى، تحقيق: سمير جابر و على مهنا، دار الفكر، بيروت، چاپ دوم، [بى تا].
الإكمال في أسماء الرجال: ولى الدين محمّد بن عبداللّٰه خطيب تبريزى، تحقيق:
ابواسداللّٰه بن حافظ محمّد عبداللّٰه انصارى، مؤسسة اهل البيت عليهم السلام، [بى تا].
الإنباه على قبائل الرواة: ابوعمر يوسف بن عبداللّٰه بن محمد بن عبدالبر، تحقيق: ابراهيم ابيارى، دار الكتاب العربي، بيروت - لبنان، چاپ يكم، سال 1405-1985 م.
الأنساب: عبدالكريم بن محمّد تميمى سمعانى، تحقيق: عبداللّٰه عمر بارودى، دار الجنان، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.
(ب)
بحار الأنوار: محمّد باقر مجلسى (علاّمه مجلسى)، مؤسسه وفا، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.
البداية والنهاية: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.
(ت)
شيرى، دار الفكر، بيروت، سال 1414.
تاريخ ابن خلدون: ابوزيد عبدالرحمان بن خلدون، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ چهارم.
تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار الكتاب العربى، چاپ يكم، سال 1407.
تاريخ الخلفاء: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، انتشارات شريف رضى، چاپ يكم، سال 1411.
تاريخ الطبري: محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، مؤسسه اعلمى، بيروت، چاپ چهارم، سال 1403.
التاريخ الكبير: محمّد بن اسماعيل بخارى، مكتبة الاسلاميه، دياربكر - تركيه، [بى تا].
تاريخ المدينة: عمر بن شبه نميرى بصرى (ابن شبه)، تحقيق: فهيم محمد شلتوت، دار الفكر، قم - ايران، سال 1410-1368 ش.
تاريخ اليعقوبي: احمد بن ابى يعقوب يعقوبى، انتشارات دار صادر، [بى تا].
تاريخ بغداد: احمد بن على ابوبكر خطيب بغدادى، دار الكتب العلميه، بيروت، سال 1417.
تاريخ مدينة دمشق: على بن حسين بن عساكر (ابن عساكر)، دار الفكر، بيروت، سال 1415.
التبيان في تفسير القرآن: محمّد بن حسن طوسى (شيخ طوسى)، تحقيق: احمد حبيب قصير عاملى، مكتب الإعلام الاسلامى، چاپ يكم، سال 1409.
تحفة الأحوذي: ابوالعلاء محمّد مباركفورى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1410.
تذكرة الحفّاظ: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: زكريا عميرات، دار الكتب العلميه، بيروت - لبنان، چاپ يكم، سال 1419.
تذكرة خواصّ الأمّة بذكر خصائص الائمّة: سبط بن جوزى حنفى، منشورات الشريف الرضى، قم، سال 1418.
التعجب من أغلاط العامّة في مسألة الإمامة: ابوالفتح محمّد بن علي بن عثمان كراجكى، تصحيح و تخريج: فارس حسون كريم، [بى نا - بى تا].
تفسير ابن زمنين: ابن ابي زمنين، تحقيق: ابوعبداللّٰه حسين بن عكاشه و محمّد بن مصطفى كنز، الفاروق الحديثه، مصر - قاهره، چاپ يكم، سال 1423-2002 م.
تفسير ابن عربي: ابوعبداللّٰه محيى الدين محمد بن عربى، تحقيق: عبدالوارث محمد على، دار الكتب العلميه، چاپ يكم، سال 1422-2001 م.
تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم): اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار المعرفه، لبنان، چاپ يكم، سال 1412.
تفسير أبي السعود: ابوالسعود محمّد بن محمّد عمادى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى تا].
تفسير الآلوسي (روح المعاني في تفسير القرآن العظيم): شهاب الدين محمود آلوسى بغدادى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ چهاردهم، سال 1405.
تفسير البحر المحيط: ابوحيان اندلسى، تحقيق: جمعى از محققان، دار الكتب العلميه،
چاپ يكم، سال 1422.
تفسير البغوي (معالم التنزيل في تفسير القرآن): حسين بن مسعود بغوى، تحقيق: خالد عبدالرحمان عك، دار المعرفه، بيروت - لبنان، سال 2004 م.
تفسير البيضاوي (أنوار التنزيل وأسرار التأويل): عبداللّٰه بن عمر بيضاوى، دار الفكر، [بى تا].
تفسير الثعلبي (الكشف والبيان عن تفسير القرآن): احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.
تفسير الحبري: حسين بن حكم حبرى، تحقيق: سيد محمّدرضا حسينى، مؤسسة آل البيت، بيروت، سال 1408.
تفسير الرازي (مفاتيح الغيب): محمّد بن عمر (فخر رازى)، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ سوم، سال 1420.
تفسير السراج المنير: محمد بن احمد شربينى، دار النشر / دار الكتب العلميه، بيروت، [بى تا].
تفسير السمرقندي (بحر العلوم): نصر بن محمّد بن احمد سمرقندى، تحقيق: محمود مطرجى، دار الفكر، [بى تا].
تفسير الطبري (جامع البيان في تفسير القرآن): محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، دار الفكر، بيروت، سال 1415.
تفسير القرطبي: محمد بن احمد انصارى قرطبى، تحقيق و تصحيح: احمد عبدالعليم بردونى، دار احياء التراث العربى، بيروت - لبنان، سال 1405-1985 م.
تفسير روح البيان: اسماعيل حقى بن مصطفى حنفى خلوتى، دار احياء التراث العربى،
[بى تا].
تقريب التهذيب: احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ دوم، سال 1415.
تلخيص الشافي: محمد بن حسن طوسى (شيخ طوسى)، دار الكتب الاسلاميه، قم، چاپ سوم، سال 1394.
تهذيب الأسماء واللغات: يحيى بن شرف نووى، تخريج: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلميه، بيروت، [بى تا].
تهذيب التهذيب: احمد بن على بن حجر عسقلانى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1404.
تهذيب الكمال: يوسف بن زكى عبدالرحمن ابوالحجاج المزى، تحقيق: بشار عواد، موسسۀ الرسالة، بيروت، چاپ يكم، سال 1400.
تهذيب اللغة: ابومنصور محمد بن احمد ازهرى، تحقيق: محمد عوض مرعب، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 2001 م.
(ث)
(ج)
الجامع الصغير من حديث البشير النذير: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1401-1981 م.
جامع المسانيد: ابوالمؤيد محمد بن محمد خوارزمى، دار الكتب العلميه، [بى تا].
جامع كرامات الأولياء: يوسف بن اسماعيل نبهانى، مركز اهل سنة بركات رضا فور، بندر گجرات - هند، چاپ يكم.
الجمل على الجلالين: شيخ سليمان جمل، چاپ شده در حاشيۀ تفسير جلالين.
جواهر العقدين في فضل الشرفين: على بن عبداللّٰه سمهودى، دار الكتب العلميه، بيروت - لبنان، چاپ يكم، سال 1415-1995 م.
(ح)
حاشية الشهاب المسماة عناية القاضي وكفاية الرّاضي على تفسير البيضاوى: احمد بن محمّد بن عمر المصري القاضى شهاب الدين المعروف بالخفاجى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى تا].
حبيب السير في أخبار أفراد البشر: محمّد بن قياث الدين خاندمير، خيام، چاپ چهارم، سال 1380.
حلية الأولياء وطبقات الأصفياء: ابونعيم احمد بن عبداللّٰه اصفهانى، دار الكتاب العربى، چاپ پنجم، سال 1407.
حياة الحيوان الكبرىٰ: كمال الدين محمد بن موسى بن عيسى دميرى، تحقيق: احمد حسن بسج، دار الكتب العلميه، بيروت - لبنان، چاپ دوم، سال 1424.
(خ)
(د)
الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار المعرفه، بيروت، [بى تا].
الدر النظيم: يوسف بن حاتم شامى، مؤسسة النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين، [بى تا].
دراسات اللبيب في الأسوة الحسنة بالحبيب: محمد معين سندى، تحقيق: محمد عبدالرشيد نعمانى، مطبعة العرب، كراچى - پاكستان، چاپ يكم، سال 1975.
دلائل الصدق لنهج الحق: محمدحسين مظفر، مؤسسة آل البيت عليهم السلام، قم، چاپ يكم، سال 1422.
دلائل النبوّة: ابونعيم اسماعيل بن محمّد بن فضل تميمى اصفهانى، دار الطيبة، رياض، چاپ يكم، سال 1405.
(ذ)
ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى: احمد بن عبداللّٰه محبّالدين طبرى، مكتبة القدسى، سال 1356.
ذخيرة المآل شرح عقد جواهر اللآل: احمد بن عبدالقادر حفظى عجيلى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
ذكر أخبار أصبهان: ابونعيم احمد بن عبداللّٰه اصفهانى، بريل، ليدن المحروسة، سال 1934 م.
ذيل تاريخ بغداد: محمّد بن محمود بغدادى (ابن نجّار)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1417.
(ر)
ربيع الأبرار و نصوص الأخبار: محمود بن عمر زمخشرى، تحقيق: عبدالامير مهنا، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت - لبنان، چاپ يكم، سال 1412-1992 م.
أسماء رجال المشكاة: عبدالحق دهلوى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
رسالة في إثبات كرامات الأولياء: احمد بن احمد سجاعى، مكتبه ايشيق، تركيه - استانبول، سال 1396-1976 م.
روض الرياحين في حكايا الصالحين: عبداللّٰه بن اسعد يافعى، [بى نا - بى تا].
روضة الأحباب: جمال الدين محدّث شيرازى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
الرياض النضرة في مناقب العشره: احمد بن عبداللّٰه محبّ الدين طبرى، دار الكتب العلميه، چاپ دوم، [بى تا].
(ز)
(س)
سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد: محمّد بن يوسف صالحى شامى، تحقيق: شيخ عادل احمد و على محمّد معوض، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1414.
السقيفة وفدك: احمد بن عبدالعزيز جوهرى بصرى، تحقيق: محمّدهادى امينى، شركة الكتبى، بيروت، چاپ دوم، سال 1413.
السنّة: أحمد بن عمرو بن ابى عاصم، المكتبة الاسلامى، بيروت - لبنان، چاپ پنجم، سال 1426.
سنن ابن ماجه: محمّد بن يزيد قزوينى (ابن ماجه)، تحقيق: محمّد فؤاد عبدالباقى، دار الفكر، بيروت، [بى تا].
سنن أبي داود: ابوداوود سليمان بن اشعث سجستانى، تحقيق: سعيد محمد لحام، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، چاپ يكم، سال 1410.
سنن الترمذي: محمّد بن عيسى ترمذى، دار الفكر، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.
السنن الكبرىٰ: احمد بن شعيب نسائى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1411.
سير أعلام النبلاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، مؤسسه الرساله، بيروت، چاپ نهم، سال 1413.
(ش)
الشافي في الإمامة: على بن حسين علم الهدى موسوى بغدادى (سيد مرتضى)، مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ دوم، سال 1410.
شذرات الذهب في أخبار من ذهب: عبدالحىّ ابن عماد حنبلى، تحقيق: عبدالقادر الاَرنؤوط، دار ابن كثير، دمشق، سال 1406.
شرح احقاق الحق: سيّد شهاب الدين مرعشى نجفى، تصحيح: سيّد ابراهيم ميانجى، مشورت مكتبة آيت اللّٰه العظمى المرعشى النجفى، قم، [بى تا].
شرح الطيّبي على مشكاة المصابيح: حسن بن محمد بن عبداللّٰه طيبى، تعليق، ابوعبداللّٰه محمد على سمك، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.
شرح العلامة الزرقاني على المواهب اللدنية للقسطلانى: محمد بن عبدالباقى زرقانى مالكى، دار المعرفه، بيروت، سال 1414.
شرح المقاصد في علم الكلام: مسعود بن عمر سعدالدين تفتازانى، دار المعارف النعمانيه، پاكستان، چاپ يكم، سال 1401.
شرح صحيح مسلم: يحيى بن شرف نووى، دار الكتاب العربى، بيروت، سال 1407.
شرح نهج البلاغة: ابن ابى الحديد معتزلى، دار احياء الكتب العربيه، چاپ يكم، سال 1378.
الشفاء بتعريف حقوق المصطفى: قاضى عياض، دار الفكر، بيروت، سال 1409.
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: عبيداللّٰه بن احمد حسكانى، تحقيق: محمّد باقر محمودى، سازمان انتشارات وزارت ارشاد، تهران، چاپ يكم، سال 1411.
(ص)
صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، مؤسسة الرسالة، بيروت، سال 1414.
صحيح البخارى: محمّد بن اسماعيل بخارى، دار الفكر، بيروت، سال 1401.
صحيح مسلم (الجامع الصحيح): مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى، دار الفكر، بيروت، [بى تا].
الصراط السويّ في مناقب آل النبي: محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
الصراط المستقيم إلى مستحقّي التقديم: على بن يونس عاملى، تحقيق: محمّدباقر بهبودى، مكتبة المرتضويه، چاپ يكم، سال 1384.
صفة الصفوة: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، تحقيق: محمود فاخورى و محمّد رواس قلعه چى، دار المعرفه، بيروت، چاپ دوم، سال 1399.
الصواعق المحرقه: احمد بن حجر هيتمى مكى، تحقيق: عبدالرحمان بن عبداللّٰه تركى
و كامل محمّد خراط، مؤسسة الرسالة، چاپ يكم، سال 1417.
(ط)
(ع)
العِبر في خبر من غبر: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: ابوهاجر محمّد سعيد بن بسيونى زغلول، دار الكتب العلميه، بيروت، [بى تا].
عبقات الأنوار في إمامة الائمّة الأطهار: ميرحامد حسين كنتورى، ناشر: غلامرضا مولانا بروجردى،، قم، سال 1404.
عمدة القاري بشرح صحيح البخاري: بدرالدين محمود بن احمد عينى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى تا].
(غ)
(ف)
الفائق في غريب الحديث والأثر: محمود بن عمر زمخشرى، دار الكتب العلميه، بيروت، سال 1417.
فتح الباري (شرح صحيح البخاري): احمد بن على بن حجر عسقلانى، دار المعرفه، بيروت، چاپ دوم، [بى تا].
فتح القدير: محمد بن على بن محمد الشوكانى، دار الفكر، بيروت - لبنان، [بى تا].
الفتوح: احمد بن اعثم كوفى، تحقيق: على شيرى، دار الاضواء، بيروت، سال 1411.
فرائد السمطين في فضائل المرتضى والبتول والسبطين والائمة وذريتهم: ابراهيم جوينى خراسانى، مؤسسة المحمودى للطباعة والنشر، چاپ يكم، سال 1398.
فردوس الأخبار: شيرويه بن شهردار ابوشجاع ديلمى، تحقيق: سعيد بن بسيونى زغلول، دار الكتب العلميه، بيروت، [بى تا].
الفصول المختارة من العيون والمحاسن: على بن حسين علم الهدى (سيد مرتضى)، تحقيق: جمعى از محققين، دار المفيد، بيروت، چاپ دوم، سال 1414.
الفصول المهمّة في معرفة أحوال الأئمة عليهم السلام: على بن محمّد ابن صباغ مالكى، دار الحديث للطباعة والنشر، قم، سال 1422.
فضائل الصحابة: ابوعبداللّٰه احمد بن حنبل شيبانى، تحقيق: وصى اللّٰه محمد عباس، مؤسسة الرساله، بيروت، چاپ يكم، سال 1403 1983 م.
فيض القدير شرح الجامع الصغير من أحاديث البشير النذير: محمّد بن عبدالرؤوف مناوى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1415.
(ق)
القاموس المحيط: محمّد بن يعقوب مجدالدين شيرازى فيروزآبادى، مؤسسة فن الطباعه، [بى تا].
قوت المغتذي على جامع الترمذي: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، رسالة الدكتوراة جامعة ام القرى، مكة المكرمة، سال 1424.
(ك)
عبداللّٰه طيبى، تحقيق: عبدالحميد هنداوى، مكتبة نزار مصطفى الباز، مكه مكرمه - رياض، چاپ يكم، سال 1417-1997 م.
الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستّة: شمس الدين محمّد بن احمد عثمان ذهبى، تحقيق: محمد عواقه،، دار القبلة للثقافة الاسلاميه، مؤسسة علوم القرآن، جدّه، چاپ يكم، سال 1413.
الكامل في التاريخ: عزّالدين على بن ابى الكرم ابن اثير، دار صادر، بيروت، سال 1386.
الكامل في ضعفاء الرجال: عبداللّٰه بن عدى بن عبداللّٰه محمّد ابواحمد الجرجانى، تحقيق:
يحيى مختار غزّاوى، دار الفكر، بيروت، سال 1049.
الكشّاف عن حقائق غوامض التنزيل: محمود بن عمود زمخشرى، مكتبه مصطفى البابى الحلبى واولاده بمصر، سال 1385.
كشف الغمة في معرفة الأئمّة: على بن عيسى بن ابى الفتح اربلى، دار الاضواء، لبنان، چاپ دوم، سال 1405.
كشف المراد في شرح تجريد الإعتقاد: حسن بن يوسف بن مطهر (علّامه حلّى)، تحقيق:
سيد ابراهيم موسوى زنجانى، انتشارات شكورى، قم، چاپ چهارم، سال 1373 ش.
كفاية الطالب في مناقب علي بن أبي طالب: ابوعبداللّٰه محمد بن يوسف گنجى شافعى، تحقيق: محمدهادى امينى، المطبعة الحيدريه، نجف، چاپ دوم، 1390-1970 م.
كنز العمّال: على بن حسام الدين متّقى هندى، تحقيق: شيخ بكرى حيانى، مؤسسة الرسالة، سال 1409.
(م)
محاسن التأويل (تفسير القاسمي): محمد جمال الدين قاسمى، تحقيق: محمد باسل السوا، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1418.
المحرّر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز: ابومحمد عبدالحق بن غالب بن عطيه اندلسى محاربى، تحقيق: عبدالسلام عبدالشافى محمد، دار الكتب العلميه، بيروت - لبنان، سال 1422.
مختصر التحفة الاثنا عشرية: محمود شكرى آلوسى، تحقيق: محب الدين خطيب، المطبعة السلفيه، مصر - قاهره، سال 1373.
المختصر فى أخبار البشر: ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن على، حسينيه مصريه، چاپ يكم، [بى تا].
مرآة الجنان وعبرة اليقظان: عفيف الدين يافعى، تحقيق: خليل منصور، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1417.
مرآة الزمان: سبط ابن الجوزى، تحقيق: محمد بركات و ديگران، دار الرساله العالميه، دمشق - سوريه، چاپ يكم، سال 1434-2013 م.
مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: على بن سلطان نورالدين محمّد قارى هروى (ملّا على قارى)، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى تا].
مروج الذهب: على بن حسين مسعودى، الشركة العالمية، چاپ يكم، سال 1989 م.
المستدرك على الصحيحين: محمّد بن عبداللّٰه حاكم نيشابورى، دار المعرفه، بيروت، [بى تا].
المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التلخيص: ابوعبداللّٰه محمّد بن عبداللّٰه حاكم نيشابورى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1411-1990 م.
مسند أبي داود الطيالسي: سليمان بن داوود طيالسى، دار المعرفه، بيروت، [بى تا].
مسند أبي يعلى: احمد بن على مثنى تميمى (ابويعلى موصلى)، دار المأمون للتراث، بيروت.
مسند أحمد: احمد بن حنبل شيبانى، دار صادر، بيروت، [بى تا].
مسند الفردوس: ابوشجاع شيرويه بن شهردار ديلمى همدانى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
المسند الكبير: هيثم بن كليب شاشى، تحقيق: محفوظ رحمان زين اللّٰه، مكتبة العلوم والحكم، مدينه، سال 1410.
مشكاة المصابيح: محمّد بن عبداللّٰه خطيب تبريزى، المكتب الاسلامى، بيروت، چاپ سوم، سال 1405.
المصنّف: عبدالرزاق صنعانى، منشورات المجلس العلمي، [بى تا].
المصنّف: عبداللّٰه بن محمّد بن ابى شيبه، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1409.
مطالب السؤول في مناقب آل الرسول عليهم السلام: محمد بن طلحة شافعى، تحقيق: ماجد بن احمد العطية، [بى نا - بى تا].
معالم العترة النبوية: عبدالعزيز جنابذى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
المعجم الأوسط: ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى، تحقيق: طارق بن عوض اللّٰه بن محمّد و عبدالمحسن بن ابراهيم حسينى، دار الحرمين، قاهره، سال 1415.
المعجم الصغير: سليمان بن احمد طبرانى، دار الكتب العلميه، بيروت، [بى تا].
المعجم الكبير: سليمان بن احمد طبرانى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ سوم، سال 1405.
معرفة علوم الحديث: محمّد بن عبداللّٰه حاكم نيشابورى، تحقيق: سيد معظم حسين، دار الآفاق الحديث، بيروت، چاپ چهارم، سال 1400.
المفردات في غريب القرآن: حسين بن محمّد (راغب اصفهانى)، دفتر نشر الكتاب، سال 1404.
مقاتل الطالبيّين: ابوالفرج اصفهانى، مكتبه حيدريه، نجف اشرف، چاپ دوم، سال 1385.
مقتل الحسين: ابومخنف لوط بن يحيى اَزدى، تحقيق: حسين غفارى، مطبعة العلميه - قم، [بى تا].
مقتل الحسين: موفق بن احمد اخطب خوارزم، مطبعة الزهراء، سال 1367.
الملل والنحل: محمّد بن عبدالكريم بن ابى بكر شهرستانى، تحقيق: محمّد سيد گيلانى، دار المعرفه، بيروت، سال 1404.
المناقب: موفّق بن احمد بن محمّد خوارزمى، تحقيق: شيخ مالك محمودى، مؤسسة نشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين، سال 1414.
مناقب آل أبي طالب عليهم السلام: محمّد على بن شهرآشوب مازندرانى، المكتبة الحيدريه، نجف، سال 1376.
مناقب آل محمد (النعيم المقيم لعترة النبأ العظيم): شرف الدين ابومحمد عمر بن شجاع الدين محمّد موصلى، تحقيق: سيّد على عاشور، مؤسسة الاعلمى، بيروت - لبنان، چاپ يكم، سال 1424-2003 م.
مناقب علي بن أبي طالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام: احمد بن موسى ابن مردويه اصفهانى، دار الحديث، سال 1424.
مناقب علي بن أبي طالب عليه السلام: على بن محمّد ابن مغازلى، سبط النبى صلى اللّٰه عليه وآله، سال 1426-1384 ش.
منتخب مسند عبد بن حميد: عبد بن حميد بن نصر، تحقيق: صبحى بدرى و محمود
محمدخليل صعيدى، مكتبة النهضه العربيه، چاپ يكم، سال 1408.
المنتظم في تاريخ الملوك والأُمم: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، دار الكتب العلميه، لبنان، چاپ يكم، سال 1413.
المنح المكية في شرح القصيدة الهمزية: شهاب الدين احمد بن حجر هيثمى مكى، دار الرشاد الحديثه، [بى تا].
منقبة المطهّرين: ابونعيم اصفهانى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
منهاج السنة: احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّانى (ابن تيميّه)، دار احد، [بى تا].
شرح منهاج الكرامة في معرفة الإمامة: سيد على حسينى ميلانى، مركز الحقائق الاسلاميه، قم - ايران، چاپ يكم، سال 1428.
مهمان نامۀ بخارا (تاريخ پادشاهى محمد شيبانى): فضل بن روزبهان خنجى، به اهتمام:
منوچهر ستوده، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چاپ دوم، سال 1355 ش.
مودّة القربى: سيّد على همدانى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
ميزان الإعتدال في نقد الرجال: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار المعرفه، بيروت، چاپ يكم، سال 1382.
(ن)
نسيم الرياض في شرح شفاء القاضي عياض: احمد بن محمد شهاب الدين خفاجى، دار الفكر، بيروت، [بى تا].
النصائح الكافية لمن يتولّى معاوية: محمّد بن عقيل علوى، دار الثقافه للطباعة والنشر، قم، چاپ يكم، سال 1412.
نظم درر السمطين في فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين: محمّد بن يوسف
زرندى حنفى، مكتبة الإمام اميرالمؤمنين، چاپ يكم، سال 1377.
نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: سيّد على حسينى ميلانى، نشر حقائق، چاپ دوم، سال 1426 ه - 1384 ش.
نفع قوت المغتذي (على جامع الترمذي): سيّد بن على بن سليمان دمنتى بجمعوى، دار اضواء السلف، رياض، [بى تا].
النهاية في غريب الحديث والأثر: مبارك بن محمّد بن اثير جزرى، تحقيق: طاهر احمد زاوى و محمود محمّد طناجى، مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ چهارم، سال 1364 ش.
نهج الإيمان: على بن يوسف بن جبر، تحقيق: احمد حسينى، مجتمع امام هادى عليه السلام، مشهد، چاپ يكم، سال 1418.
نهج الحق وكشف الصدق: حسن بن يوسف بن مطهر (علّامه حلّى)، تحقيق: سيد رضا صدر، تعليق: عين اللّٰه حسنى ارموى، دار الهجره، قم، سال 1421.
نور الأبصار في مناقب آل بيت النبى المختار صلّى اللّٰه عليه وآله وسلّم: مؤمن بن حسن مؤمن شبلنجى، رضى، قم، [بى تا].
نيل الأوطار: محمّد بن على بن محمّد شوكانى، دار الجيل، بيروت، سال 1973 م.
(ه)
(و)
الوافي بالوفيات: صلاح الدين خليل بن ابيك صفدى، دار احياء التراث، بيروت، سال 1420.
وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل: احمد بن فضل بن باكثير مكى، مخطوط، [بى نا - بى تا].
(ى)