ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -، توشیحگر
عنوان قراردادی:مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور ،محمدجواد صابریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۶ - ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴.
شابک:۷۰۰۰۰۰ ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.۱ : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.۲ : 978-964-96392-7-7 ؛ ۷۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.۴ 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.۵ 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.۶ 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.۷ : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.۸ : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.۹ : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.۱۰ 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.۱۱ : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.۱۲ 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-13-8 :
یادداشت:ج.۲ - ۵، ۹ و ۱۱ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۲ - ۱۵ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست میباشند.
یادداشت:ج.۷ - ۹ (چاپ دوم:۱۳۸۷).
یادداشت:ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۰ - ۱۵ (چاپ دوم:۱۳۸۸).
یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
یادداشت:کتابنامه.
عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن ۲ ق.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار
شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه . شرح
رده بندی کنگره:BP۲۴۸/ج۷م۶۰۴۲۲۱۸۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۲۵۶۰
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
ألْمَغْرُورُ فِی الدُّنْیٰا مِسْکینٌ وَفِی الآخِرَةِ مَغْبُونٌ،لِأنَّهُ بٰاعَ الأفْضَلَ بِالأدْنیٰ.
وَ لا تَعْجَبْ مِنْ نَفْسِکَ فَرُبَّمٰا اغْتَرَرْتَ بِمٰالِکَ وَ صِحَّةِ جِسْمِکَ انْ لَعَلَّکَ تَبْقی.
وَ رُبَّمٰا اغْترَرْتَ بِطُولِ عُمْرِکَ وَ اوْلادِکَ وَ اصْحٰابِکَ لَعَلَّکَ تَنْجُو بِهِمْ.
وَ رُبَّمَا اغْتَرَرْتَ بِحالِکَ وَ مُنْیَتِکَ وَ اصابَتِکَ مَأمُولَکَ وَ هَواکَ وَ ظَنَنْتَ انَّکَ صٰادِقٌ وَ مُصیبٌ.
وَ رُبَّمَا اغْتَرَرْتَ بِمٰا تَرِی الْخَلْقَ مِنَ النَّدَمِ عَلیٰ تَقْصیرِکَ فِی الْعِبٰادَةِ وَ لَعَلَّ اللّهَ تَعٰالیٰ یَعْلَمُ مِنْ قَلْبِکَ بِخِلٰافِ ذٰلِکَ.
وَ رُبَّمٰا اقَمْتَ نَفْسَکَ عَلَی الْعِبٰادَةِ مُتَکَلِّفاً وَ اللّهُ یُریدُ الْاِخْلٰاصَ.وَ رُبَّمَا افْتَخَرْتَ بِعِلْمِکَ وَ نَسَبِکَ وَ انْتَ غٰافِلٌ عَنْ مُضْمَراتِ ما فی غَیْبِ اللّهِ.وَ رُبَّمَا تَدْعُو اللّهَ وَ انْتَ تَدْعُو سِواهُ.
وَ رُبَّمَا حَسِبْتَ انَّکَ ناصِحٌ لِلْخَلْقِ وَ انْتَ تُریدُهُمْ لِنَفْسِکَ انْ یَمیلُوا الَیْکَ.
وَ رُبَّمَا ذَمَمْتَ نَفْسَکَ وَ انْتَ تَمْدَحُهٰا عَلَی الْحَقیقَةِ.
وَ اعْلَمْ انَّکَ لَنْ تَخْرُجَ مِنْ ظُلُمٰاتِ الْغُرُورِ وَ التَّمَنّی الّا بِصِدْقِ الْاِنابَةِ الَی اللّهِ تَعٰالیٰ وَ الْاِخْبٰاتِ لَهُ وَ مَعْرِفَةِ عُیُوبِ احْوٰالِکَ مِنْ حَیْثُ لٰا یُوافِقُ الْعَقْلَ وَ الْعِلْمَ، وَ لا یَحْتَمِلُهُ الدّینُ وَ الشَّریعَةُ وَ سُنَنُ الْقُدْوَةِ وَ أَئِمَّةِ الْهُدیٰ وَ انْ کُنْتَ رٰاضِیاً بِمٰا انْتَ فیهِ فَمٰا احَدٌ اشْقیٰ بِعِلْمِهِ مِنْکَ وَ اضْیَعَ عُمْراً وَ اوْرَثَ حَسْرَةً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ.
[ ألْمَغْرُورُ فِی الدُّنْیٰا مِسْکینٌ وَفِی الآخِرَةِ مَغْبُونٌ؛لِأنَّهُ بٰاعَ الأفْضَلَ بِالأدْنیٰ ]
غرور،از صفات بسیار ناپسند و از رذایل اخلاقی و سیّئات نفسانی است.
غرور،حالتی است در وجود انسان که از بینش غلط او نسبت به مظاهر زندگی و امور دنیایی و مادّی پیدا میشود و گاهی هم محصول غفلت انسان از واقعیتهای الهیّه است که بر اثر کثرت کار مادی و توسعه یافتن مال و زر و زیور پدیدار میگردد و در هر صورت رابطۀ انسان با حق و توجّه او به آبادی آخرت قطع میگردد و علّت شقاوت دنیا و آخرت و خرابی خانۀ سعادت میشود.
کتب لغت لغت مغرور را این چنین معنا میکنند:
مغرور،یعنی فریب خورده،کسی که به باطل چشم طمع دوخته،آن کس که فریفته شده.
با توجه به آیات و روایات و نظر محققان لغت،مغرور کسی است که فریفتۀ دنیا و ظاهر زندگی و مال و اولاد و مقام و ریاست و علم و شهرت و شکم و شهوت شده به این امور آن چنان دل بسته و فریفته شده که گویی حیات و زندگی همین است و همیشه بر این منوال جاری است و آنچه از دنیا در دست اوست برای او همیشگی است،در حالی که روزی چشم باز میکند و به این حقیقت متوجّه میشود که هر چه در اختیارش بوده،از دنیا و زر و زیور و مال و اولاد و مقام و ریاست و شکم
و شهوت و دانش و شهرت از دستش رفته و چیزی،جز بدنی مریض و علیل و گوشت و استخوانی پوسیده و قلب و روحی مرده و پروندهای سیاه و باطل، برایش نمانده و دقایقی چند با مرگ فاصله ندارد؛در حالی که پاسخی برای سؤالات دادگاههای برزخ و قیامت در اختیارش نیست و جای عذری در برابر غفلت و غرور و بدبختیش ندارد ! !
روز بیداریش روزی است که غرورش را فرو نشاندهاند،پنجۀ مرگ تمام هویّتش را گرفته است،بین او و برزخ پرده برداشته شده است،تمام اموال او به اولاد ناخلف و بیتربیتش منتقل شده است و کاری از دست احدی،حتی عزیزترین افرادش برنمیآید که آن بیداری در آن موقعیت،کمترین سودی برای او ندارد، گرچه حالت توبه به او دست دهد.
در این زمینه به قرآن مجید با کمال دقت توجّه کنید:
[ وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً ] (1).
و برای کسانی که پیوسته کارهای زشت مرتکب میشوند،تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد [ و در آن لحظه که تمام فرصتها از دست رفته ] گوید:
اکنون توبه کردم.و نیز برای آنان که در حال کفر از دنیا میروند،توبه نیست.
اینانند که عذابی دردناک برای آنان آماده کردهایم.
آری،وقتی چشم دل از تماشای حقیقت ببندیم و از دیدار حضرت دوست دیده برداریم و فراموش کنیم که صاحب جهان و مالک همۀ آشکار و پنهان،وجود مقدّس اللّه است که صفاتش در قرآن مجید تحت این عناوین آمده:
1) 1) -نساء (4):18.
حیّ،قیّوم،مالک،خالق،باری،مصوّر،قدیر،محیط،سمیع،علیم،بصیر، خبیر،کریم،حکیم،عزیز،غفور،رحیم،لطیف...
خود را همه کاره و مالک پنداشته،فریفتۀ مظاهر شده و به آنچه در دست داریم که به طور حتم همۀ آنها از بین رفتنی است،مغرور شده و گول میخوریم و به هر چیزی چشم طمع دوخته برای به دست آوردن و یافتنش دین و دل و جان و نفس و عقل و فطرت را فدا میکنیم ! !
چون در فضای فریفته شدن و مغرور شدن و گول خوردن قرار بگیریم،درهای رحمت و روزنههای عنایت به روی ما بسته میشود و مرگ عقل و روح ما میرسد و از هویّت و حیثیت ما جز بدنی که شهوت و شکم بر آن حاکم و غالب است چیزی نمیماند و در پایان این راه است که درمییابیم بود و نبود ما از دست رفته و در درون جز حسرت سخت و در برون جز عذابی دردناک حاصلی از تمام عمر برای ما باقی نمانده است،آن وقت است که با کمال ذلت و زاری و خضوع و خشوع و ترس و وحشت از حضرت حق،میخواهیم ما را به دنیا بازگرداند تا به تدارک این همه خسارت برخاسته و به عمل صالح روی آوریم،در پاسخ ما میگویند:هرگز که این زمان باید آمادۀ ورود به برزخ برای پاسخگویی به جنایات و اشتباهات و غرور و غفلت خود باشی.
[ حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ] (1).
[ دشمنان حق از دشمنی خود باز نمیایستند ] تا زمانی که یکی از آنان را مرگ در رسد،میگوید:پروردگارا ! مرا [ برای جبران گناهان و تقصیرهایی که از
1) 1) -مؤمنون (23):99-100.
من سر زده به دنیا ] بازگردان؛*امید است در [ برابر ] آنچه [ از عمر،مال و ثروت در دنیا ] واگذاشتهام کار شایستهای انجام دهم.[ به او میگویند:] این چنین نیست [ که میگویی ] بدون تردید این سخنی بیفایده است که او گوینده آن است،و پیش رویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته میشوند.
علّت ستم ستمگران و زورگویی قلدران و اجحاف متجاوزان و جنایت جانیان و ظلم ظالمان و گناه بدکرداران و خطای خطاپیشگان و معصیت نابکاران همین صفت ناپسند غرور بوده و از طرفی علّت حکمت حکیمان،عرفان عارفان، عبادت مشتاقان،عشق عاشقان حق،بندگی سر مستان از معرفت،فضیلت بیداران،کمال نابینایان،تواضع متواضعان،خشیت خاشعان،توجه به حق و فریفته نشدن به زر و زیور دنیا و گول نخوردن از مظاهر زندگی مادی بوده است.
یکی از عرفای قرن هفتم بنام مؤید الدین جندی در نصیحت به نفس و برحذر داشتن او از خطرها میگوید:
مؤیّدا چه دل آلودۀ جهان داری***که جز خدای نشاید کند جهانداری
دل تو جای تجلّی است چون تخلّی یافت*** زنقش نفس نگر کز هواش باز داری
گذر زدنیی دون در دلش گذار مده*** که همچو رهگذری بگذری و بگذاری
رضا به کسوت عار معار این عالم*** کسی دهد که شد زحیله خرد عاری
تو آنی آن که توانی که نور حق باشی***ولی زظلمت کَوْنی گذر نمی آری
به روح پاک مفرمای خدمت تن را ***زگل نیاید هرگز وظیفه خاری
ترا چه کم که فزون از همه غمت باشد*** تو شادمان چو به یاری زغم چه غم داری
نفس را مؤدب به آداب حق کنید تا از غرور در امان بمانید.
مقدمۀ مؤدب شدن به آداب،معرفت است،معرفت حلال و حرام،واجب و مستحب،خیر و شرّ،دنیا و عقبی،حسنات و سیّئات.
و این معرفت از طریق تحصیل علوم دینیه،یا شاگردی در پیشگاه یک عالم واجد شرایط میسّر است.
چون آگاهی به واقعیتهای مکتب الهی حاصل شد،آن واقعیتها باید به مرحلۀ عمل و اجرا درآید و در مسئلۀ عمل خلوص و اخلاص مراعات شود،تا انسان از خطر غرور و سایر رذایل در امان بماند.
نفس را اگر بگذارید و توجه خود را از وی بردارید،مرکز هجوم خطرها و زیانها و خسارتها خواهد شد.
اگر به تربیت نفس و آراستنش به حقایق اقدام نکنید،مرکز تاخت و تاز انواع شرور و بدیها میگردد.
نفس را در حصار بلند عقاید حقّه و در پناه عمل صالح و خالص و اخلاق الهی ببرید،تا از هر شری در دنیا و آخرت در امان بمانید.
ضیاء الدین ابو نجیب در این زمینه میگوید:
جهد کند که نفس را مراعات کند و معرفت اخلاق نفس بداند که نفس فرماینده باشد به بدی و غافل نشود از نفس و اگر چه به انتهای معرفت رسیده باشد که مصطفی علیه الصّلاة پناه گرفت به خدای از شرّ نفس.
و امیر المؤمنین علی میگوید:
نیستم من و نفس من،مگر شبانی که گوسفند را میچراند،هرگاه که از جایی گوسفندان را به هم میآورد،از دیگر جانب پراکنده میشود.
ورّاق رحمه الله گفت:
نفس ریاکننده است بر جملۀ احوال و نفاق کند در بیشترین احوال و شرک آورنده است در بعضی احوال.
واسطی رحمه الله گفت:
نفس بتی است و بدان نظر کردن شرک است و نظر نکردن در آن عبادت است.
و گفتهاند:
مثل نفس در پیدا کردن نیکی و پوشیده داشتن بدی هم چون اخگر (1)است که رنگ اخگر نیکو باشد و لکن سوزاننده.
و اگر نفس را برنجانند زود توبه کند و اگر او را فرو گذارند از پی مرادها برود و از خدای اعراض کند،خدای تعالی میگوید:
[ وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَی الْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأیٰ بِجٰانِبِهِ وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعٰاءٍ عَرِیضٍ ] (2).
و هنگامی که به انسان نعمت عطا میکنیم [ از طاعت و عبادت ] روی بر میگرداند و [ با کبر و نخوت ] از ما دور میشود،و چون آسیبی به او رسد [ برای برطرف شدنش ] به دعای فراوان و طولانی روی میآورد.
و گفتهاند:
مَثَل نفس چون آبی ایستاده است که صافی شده باشد،اگر آب را بجنبانی هر چه در زیر آن باشد از لوش (1)و نتن (2)پدید آید.
و بداند که خدای تعالی از نفس همان طلب میکند که از بندگان طلب میکند و در هر چه خدای تعالی از بندگان که خدای را ثنا گویند و خدای را شکر کنند نفس را همین میفرماید و خدای تعالی بندگان را میفرماید تا مخالفت امر و نهی او نکنند و نفس را هم چنین میفرماید.
و از بندگان در میخواهد که موصوف شوند به سخا و کرم و از نفس،همین طلب میکند.
و گفتهاند:
نفس لطیفهای است که آن را به ودیعت در قالب نهادهاند و نفس محلّ اخلاق نیک است،هم چنان که بصر محل رؤیت است و گوش محلّ سمع است و بینی محلّ شمّ (3).
و گفتهاند:
روح،کان (4)خیر است و نفس معدن شر که عقل و روح را در زندان کند و آرزو
نفس را در زندان کند و توفیق خدای مدد روح کند و خذلان (1)خدای مدد نفس کند و دل با یکی باشد که غالبتر بود از دو لشگر.
و مرید را باید دانست که کارها سه گونه باشد:یکی آن که راستی آن هویدا است،متابعت آن واجب باشد و کاری که بیراهی آن روشن است،واجب باشد دوری از آن و کاری که در مشیّت باشد یعنی که نداند خیر است یا شرّ؛واجب باشد ترک کردن آن تا هویدا گردد نیک و بد از جهت علم یا از جهت عقل.
و بر مرید واجب است که تبدیل اخلاق بد کند،چون کبر و کینه و حرص و امید و حسد و منازعت و غیبت و در برادران افتادن و بدگمان شدن و شوخی کردن و جز اینها از اخلاق بد که او را ضدّ کند به اخلاق پسندیده (2).
آری،وقتی دل به نور معرفت روشن شد و روح با جرقّۀ الهی به حرارت عشق محترق شد و نفس از رذایل تخلیه و به حسنات محلّیٰ شد و معلوم شد که انسان محکوم به حکومت خدا و مغلوب دست حضرت ربوبیّت است و روشن شد که مظاهر زندگی مادّی امانتی چند روزه در دست انسان است و این بدن عنصری به سوی متلاشی شدن و درهم پاشیدن در حرکت است و دیر یا زود در خانۀ گور رفته و از تمام مایَمْلَکَش جدا میگردد و در آن خانۀ غربت بند از بندش جدا و گوشت و پوست و مفاصلش به دندان مار و مور از هم گسیخته میگردد،جایی برای غرور و چشم طمع دوختن به غیر حق خود و گول خوردن از اندکی از عناصر مادی باقی نمیماند.
آنان که نسبت به زندگی و وسایل آن بینش صحیح نداشتند،یعنی با کمک معارف جانپرور الهیه به جهان و حیات چند روزۀ آن نظر نکردند،جدّاً از زندگی
و حیات خودکامی نجسته و بهرهای نگرفتند،آلوده بودن به گناه و عصیان لذت نیست،کمال بدبختی و هجوم بردن به انسانیت و پایمال کردن حق دیگران است.
آنان که در تمام دورۀ تاریخ بدین سان زیست و زندگی داشتند،قبل از افتادن به کام مرگ پشیمان شدند و با کوله باری از حسرت و اندوه و ماتم و شقاوت و بدبختی،در بستر رنج و مرض و ناکامی جان به مالک دوزخ سپردند ! !
آنان چند روزی به جوانی و نشاط و به سلامت بدن و به زر و زیور و به اندکی مال و تعدادی اطرافی جاهل و نادان و بدبخت مغرور شده و گول خورده و فریفته شدند و پس از صرف عمر در باطل و از دست دادن وقت پرقیمت در برابر کارهای لغو و بیهوده،تک و تنها و با دلی پرغصه همراه با پروندهای سیاه و دچار بودن به غضب الهی از دنیا رفتند !
قرآن مجید،غرور را محصول فریبخوردگی مغروران از مظاهر زندگی مادی و آرزوهای غلط و وساوس شیطانهای انسی و جنّی میداند و در صورت ادامۀ غرور تا روز مرگ،حاصلی جز عذاب دردناک برای مغروران بیان نمیکند.
اینان کسانی هستند که واقعیتهای الهی و نبوت انبیا و امامت امامان علیهم السلام و قواعد حضرت حق را به استهزا گرفته و وجودشان خاری در راه الهی و سدّی در برابر اولیا حق و مؤمنان است که بندگان دوست برای عبور از راه الهی جهت دست یافتن به مقام قرب و لقا،باید با این نابکاران به جنگ و مبارزه برخیزند و در راه رسیدن به هدف متحمّل زحمات و مشقّات فراوان گردند.
این بیخبران بیخرد،همان یاوهگویان و سفسطهگران ادوار تاریخند که با شمشیر بیخبری به عقول و ارواح میتازند و میخواهند چون چنگیز و تیمور،
ارواح طیبه را درو کرده و این شاخههای طوبی را از ریشه قطع کنند !
اینان در تمام شؤون مزاحم عباد حقّند و جز شکم و شهوت معبدی نداشته و غیر از رسیدن به لذتها آرزو و هدفی ندارند.
اینان همانان هستند که خداوند مقتدر،ناگهان گلویشان را با پنجۀ قدرت میگیرد و بدون این که مهلتی به آنان داده شود همه را روانۀ دوزخ مینماید.
اینان آتشافروزان معرکهها،سخنچین،اهل غیبت و تهمتزن و عاصیان جوامع بشری و شایعهافکنان و منافقان و متکبران و مغرورانند ! همانانی هستند که به حقایق میخندند و در فضای غرور عملشان را تاریک نمیدانند که از پس این خندۀ بیمعنی گریۀ ابدی و حسرت و اندوه همیشگی است.
[ وَ بَدٰا لَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ* وَ قِیلَ الْیَوْمَ نَنْسٰاکُمْ کَمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا وَ مَأْوٰاکُمُ النّٰارُ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ* ذٰلِکُمْ بِأَنَّکُمُ اتَّخَذْتُمْ آیٰاتِ اللّٰهِ هُزُواً وَ غَرَّتْکُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا فَالْیَوْمَ لاٰ یُخْرَجُونَ مِنْهٰا وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ ] (1).
در آن روز همۀ اعمال بدی که مرتکب شدهاند،برای آنان آشکار میشود و عذابی که همواره آن را مسخره میکردند،آنان را احاطه میکند.*و [ به آنان ] گویند:امروز شما را از یاد میبریم،همان گونه که شما [ در دنیا ] دیدار امروزتان را از یاد بردید،و جایگاهتان آتش است و شما را یار و یاوری نخواهد بود.*این [ عذاب ] برای این است که شما آیات خدا را به مسخره گرفتهاید و زندگی دنیا،شما را فریفت؛پس امروز نه آنان را از آتش بیرون آورند و نه از آنان میخواهند که [ برای به دست آوردن خشنودی خدا ] عذرخواهی کنند.
1) 1) -جاثیه (45):33-35.
[ یُنٰادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قٰالُوا بَلیٰ وَ لٰکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمٰانِیُّ حَتّٰی جٰاءَ أَمْرُ اللّٰهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ ] (1).
مؤمنان را ندا میدهند:آیا ما [ در دنیا ] با شما نبودیم ؟ میگویند:چرا،ولی شما خود را [ به سبب نفاق و دشمنی با خدا و رسول ] در بلا و هلاکت افکندید و به انتظار [ خاموش شدن چراغ اسلام و نابودی پیامبر ] نشستید و [ نسبت به حقایق ] در تردید بودید و آرزوها [ ی دور و دراز و بی پایه،] شما را فریفت، تا فرمان خدا [ به نابودی شما ] در رسید و [ شیطان ] فریبنده،شما را فریب داد.
بدبختی را ببینید برای چند روز بسیار محدود و برای وقتی بسیار کم،بعضی از فرزندان آدم دچار چه وساوس و شیطنتها و غرورها میشوند و چگونه در چاه مظاهر مادی سرنگون شده به بخت خود و دیگران پشت پا میزنند !
سیه روزی را ببینید که بشر از این همه نعمتهای مادی و معنوی حق،سوء استفاده کرده،آنها را در راه مطامع شیطانی و هواهای نفسانی مصرف کرده و میخواهد از این راه جلوی پیشرفت حقایق و واقعیّتهای مسلّم الهی را بگیرد !
چه سیه دل و تاریک روحند،این مزدوران هوای نفس و عملههای شیطان که میخواهند با فوت دهان نور خورشید جهان افروز را خاموش کنند !
خوشا به حال آن انسانهایی که عقل را به کار گرفته و از طریق آن به دریافت حقایق و واقعیتها نایل شدند و قلب را به کار گرفته و از طریق آن به کسب معرفت و نور دست یافتند و اعضا و جوارح را با کمک علم و معرفت به استخدام عبادت و بندگی کشیده و از ظرف وجود خود منبعی از برکت و کرامت و درستی و فضیلت
1) 1) -حدید (57):14.
برای خود و دیگران فراهم آوردند و در این راه تا مرز قرب و لقا و رسیدن به حریم دوست شتافتند،اینان با تمام هستی به راه معشوق حقیقی روان شده و در این مسیر به گناهی آلوده نگشتند و ثوابی را از دست ندادند،به دنیا و زر و زیور آن،به شیطان و مکر و فریب او مغرور نشده،بلکه عمری را با تواضع و خشوع زیستند و دنیا را برای آخرت و آخرت را برای حضرت یار خواستند.
اینان با تمام وجود به محضر مقدس دوست-به قول شوریدۀ گلزار معنی،فیض کاشانی-عرضه داشتند و میدارند:
ای برون از سرای کون و مکان***برتر از هر چه می دهند نشان
هم زبان از ثنای تو قاصر*** هم خرد در سپاس تو حیران
ای منزّه زشبه و مثل و نظیر*** وی مقدس ز نعَْت و وصف و بیان
کوته از دامن تو دست قیاس*** قاصر از ساحت تو پای گمان
ای ثبات هر آنچه راست ثبات*** وی حیات هر آنچه دارد جان
عاشقان در جمال تو واله*** عارفان در جلال تو حیران
هر چه را این و آن توان گفتن*** برتری زآن نه اینی و نه آن
دم به دم حال من نکوتر کن*** تا مقامی که نیست بهتر از آن
عفو کن یک بیک بدی ها را*** بر خطاها بکش خط غفران
قطره ای از سحاب مغفرتت*** نگذارد نشانی از عصیان
[ وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاٰ یُؤْخَذْ مِنْهٰا أُولٰئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ
بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ ] (1).
و کسانی که دینشان را بازی و سرگرمی گرفتند،و زندگی دنیا آنان را فریفت، واگذار؛و [ مردم را ] با قرآن اندرز ده؛که مبادا کسی [ در روز قیامت ] به [ کیفر ] آنچه [ از گناهان ] مرتکب شده [ از رحمت و ثواب ] محروم ماند [ و به هلاکت سپرده شود ]؛و او را جز خدا سرپرست و یاور و شفیعی نباشد؛ و اگر [ برای رهاییاش از عذاب ] هر گونه عوض و فدیهای بدهد از او پذیرفته نشود.آنانند که به سبب آنچه [ از اعمال زشت ] مرتکب شدهاند [ از رحمت و ثواب ] محروم مانده [ و به هلاکت سپرده شده ]اند.و به خاطر آن که همواره [ به آیات الهی ] کفر میورزیدند برای آنان نوشابهای از آب جوشان و عذابی دردناک است.
مسئلۀ غرور کفار و اعجاب آنان به کثرت مال و منال و اولاد و خدم و حشم و عشیره و اقارب،کراراً در قرآن مجید و روایات نقل شده و این صفت مولّد کبر شناخته شده و کبر،مولّد بسیاری از گناهان و معاصی.
کبر کفّار از طرفی در برابر خلق خدا قرار گرفته،تا جایی که خود را از همه بالاتر دانسته و عباد حق را در همۀ شؤون کوچک شمرده و آنان را مخلوقی در راه خدمت به خود به حساب میآورند و از این طریق نسبت به عباد حق،آنچه بتوانند تاخت و تاز کرده و تا مرحلۀ فرعون شدن و شدّاد و نمرود و معاویه و یزید و چنگیز و تیمور
1) 1) -انعام (6):70.
و هیتلر از آب در آمدن پیش میروند.
از طرف دیگر،در برابر حق قرار گرفته،به این صورت که خدا را در همۀ حالات فراموش کرده و گناه را گناه ندانسته و عظیمترین جنایت را کوچک شمرده و تا روز بیرون رفتن از دنیا در صدد تدارک آن همه سیاه کاری برنمیآیند !
و امّا غرور اهل عبادت به این صورت بازگو شده که آنان اعمال عبادی خود را با همۀ ناچیزی و با آن که معلول توفیق حضرت ربّ العزّه است بسیار بزرگ دیده و به خاطر انجامش بر حضرت رب العالمین منّت گذارده و فراموش میکنند که حیات و قدرت و امکان عمل و تمام ابزاری که به واسطۀ آن عبادت کردهاند از حضرت اوست و اینان کمترین چیزی از خود نداشته و ندارند !
این تهیدستان فراموشکار و این مغروران از خدا بیخبر توجه ندارند که غرور حایلی و پردهای بین آنان و بین آفات شیطانی اعمال عبادی است و هر کس توجه به آفات نداشته باشد اکثر زحماتش ضایع و اجتهاد و کوشش او بر باد است.
بیداران و بینایان در عین این که تمام لحظات خود را صرف طاعت و عبادت خالصانه کردند و در هیچ زمینهای دچار شیطان و شیطنت نشدند،به عمل خود نظر نکرده و به طور دائم در فضای حیا و شرمساری از مولای خود بسر بردند و هر بار در محراب عبادت،با آن همه عظمتی که عبادت آنان به خاطر معرفت و خلوصشان داشت با دو چشمی پر از اشک و دلی پر از خوف و خشیت،به محضر حضرت حق عرضه داشتند:
مٰا عَبَدْنٰاکَ حَقَّ عِبٰادَتِکَ وَ مَا عَرَفْنٰاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ (1).
آن گونه که شایسته است تو را عبادت نکردیم و آن گونه که بایسته است تو را نشناختیم.
1) 1) -بحار الأنوار:23/68،باب 61.
عاشقان کشتگان معشوقند*** بر نیاید ز کشتگان آواز (1)
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز***کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند*** که آن را که خبر شد خبرش باز نیامد(2)
این بزرگواران و این چهرههای خالص و پاک و این مردانی که کرامت و شرافت و اصالت و معرفت و عقل و وجدان و عشق و محبّت سراسر وجودشان را گرفته بود،یک بار به خود و به آنچه با آنان در ارتباط بود نظر نکردند،آنچه دیدند از خدا دیدند و حاضر نشدند یک لحظه به چیزی به نظر استقلال بنگرند،آنان فقط خدا را دیدند و از خدا شنیدند و از خدا گفتند و برای خدا انجام دادند و برای خدا بودند و برای خدا از دنیا رفتند.
دنیا و زر و زیور آن،در نظرشان موهوم و بیاعتبار و زن و فرزند و خدم و حشم و یار و یاور،در نظرشان نعمت حق و موجودیّت خود و همۀ عباداتشان در برابر عظمت بینهایت در بینهایت حق غیر قابل نظر بود.
مغرور به عبادت تصور میکند در نزد حضرت رب العزّة،دارای مقام و اعتبار است و شأنی عظیم و کرامتی فوقالعاده دارد،روی این حساب و به خاطر این توهّم بیجا به برنامههای غلطی از قبیل تعریف و تمجید از خود و پاکیزه دانستن خویش از آلودگی و گناه و تکیه بر رأی و عمل و عقل خود کشیده میشود و این حالت شیطانی وی را از مشورت با بیداران و اهل حق بازداشته،دچار استبداد رأی و نظر و استنکاف از سؤال از رهروان طریق که اعلم از او هستند نموده،وی را به افتادن در چاه بدبختی و ضلالت نزدیک میکنند ! !
اینان به خاطر صفت ناپسند غرور،دچار قبول رأی تنهای خود شده گرچه غلط باشد و به آن رأی به عنوان یک کشف علمی و عقلی نگریسته خوشحال و خندان میشوند و به رأی دیگران گرچه حق باشد نظر نمیکنند.
این تیرهبختان بر آرای خود اصرار ورزیده و حاضر نیستند نصیحت ناصح و وعظ واعظ را شنیده و خود را از مهلکۀ غرور و اصرار بر خطا نجات دهند،از این بدتر به دیگران به عنوان کم سواد و جاهل نگریسته و حاضر نیستند دیدۀ حقارت بین خود را بربندند،بر خطایشان اصرار میورزند و بر گناه نفسشان پافشاری دارند و در زندان غرور و عجب و خودرأیی اسیرند ! !
اینان اگر نفس خود را متّهم به ضعف و کوچکی و آلودگی و ناپاکی کنند و بر آرای خویش اعتماد ننمایند،به دنبال نور ایمان رفته و از علمای دین کمک بگیرند و بر درس و بحث و طلب علم مواظبت نمایند و دائم در حال پرسش از اهل بصیرت باشند،به حق واصل شده و از عجب و غرور و خودرأیی نجات پیدا میکنند.
اگر کسی به عین معرفت به خود و به دنیا و به زن و فرزند و به مال و خدم و حشم و به یار و یاور،نظر کند در هیچ زمینهای دچار غرور نمیگردد و به عجب و خودنمایی آلوده نمیشود.
در هر صورت هم چون عباد شایستۀ حق و بیداران راه به چیزی از جمال حسب و نسب و مال و فرزند و زن و عشیره و قدرت و علم و قوت و صحّت و یاور و یار و هر چه در ارتباط با دنیاست مغرور نشوید که تمام این امور بر فرض ماندن تا لب گور میماند،سپس از تو جدا شده و تنها تو میمانی و اعمالت و صراط و میزانت و حساب و کتابت و بهشت و جهنمت،چنانچه با هر چه داشتی به حق معامله کرده باشی اهل بهشت،ورنه به عذاب ابد حق دچار خواهی شد و در عذاب حسرت و اندوه سودی به تو نخواهد داد.
از جمله موارد غرور و عجب،غرور معصیتکاران از اهل ایمان است که از بدترین موارد غرور و بلکه علّت افتادن به هلاکت ابدی و عذاب سرمدی است.
اینان آلوده به انواع گناه و معصیتند و علّت دچار بودنشان به معصیت و آلودگی، اشتباهی است که نسبت به کرم و لطف خدا دارند و بر اثر این خطا و اشتباه، معصیت کرده و به خطا و گناه آلوده میشوند و دامن عفت و عصمت و روح اصالت و کرامت را از دست داده و میگویند:خدا کریم است،به عفوش امیدواریم، کرمش عمیم و لطفش قدیم است،معصیت ما کجا و دریای رحمت و لطف و کرم او،ما موحد و مؤمنیم و امیدواریم به سبب این ایمان اهل نجات باشیم ! !
اینان در حقیقت به کرم حق مغرور شده،غروری که خداوند اجازه نمیدهد کسی به آن آلوده شود؛زیرا آلودگی به این حال علّت افتادن در هر نوع گناهی است.
قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
[ أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا بَیٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ* أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ* أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اللّٰهِ فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ ] (1).
آیا اهل شهرها ایمنند از این که هنگام شب،عذاب ما در حالی که خوابند بر آنان درآید؟ !*آیا اهل شهرها ایمنند از این که هنگام روز،عذاب ما در حالی که سرگرم [ امور دنیایی ]اند بر آنان در آید ؟ !*آیا از عذاب و انتقام خدا ایمنند در حالی که جز گروه زیانکاران خود را از عذاب و انتقام خدا ایمن نمیدانند ؟ !
1) 1) -اعراف (7):97-99.
این که مردم از حق غافل شوند و به انواع معاصی دامن آلوده کنند و از طاعت و عبادت روی برگردانند و تنها تکیۀ آنان به این باشد که ما خدا را قبول داریم حرف منطقی و معقولی نیست؛زیرا با هیچ یک از قواعد و مقررات الهی موافقت و هماهنگی ندارد،اینگونه مردم باید بدانند که این چنین حالت از القاءات شیطانی است و ابلیس و جنودش آنان را به مسخره گرفتهاند،چرا ؟ که بر اساس آیات صریح قرآن و روایات عالی اسلامی ایمان بدون عمل فاقد نفع و سود کامل است و ایمان آن گاه ایمان است که به حقیقت عمل و زیور اجتهاد آراسته باشد،مؤمن کسی است که با تمام وجود تسلیم امر حق و فراری از نواهی حضرت ربّ العزّه باشد.
قرآن مجید امید به کرم حق را از کسانی صحیح میداند که ایمان را به حلیه عمل و جهاد و کوشش در راه حق بیارایند.
[ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (1).
یقیناً کسانی که ایمان آورده،و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند،به رحمت خدا امید دارند؛و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
و هم چنین در روایتی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:
ألْکَیِّسُ مَنْ دٰانَ نَفْسَهُ وَ عَمِلَ لِمٰا بَعْدَ الْمَوْتِ،وَ الْأحْمَقُ مَنِ اتَّبَعَ نَفْسَهُ هَوٰاهٰا
1) 1) -بقره (2):218.
وَ تَمَنَّیٰ عَلَی اللّهِ (1):
زرنگ و زیرک کسی است که از خود حساب بکشد و برای پس از مرگ عمل کند و نادان فردی است که نفسش پیرو هوا باشد و بدون عمل بر خداوند امید ببندد.
این گونه امید،امیدی شیطانی است که ابلیس برای گول زدن افراد نادان اختراع کرده و از این راه آنان را به انواع معاصی به امید آمرزش پای بند میکند و نمیگذارد به معالجۀ خود برخاسته و از چاه عمیق آلودگی نجات پیدا کنند.
به یکی از معصومان علیهم السلام گفتند:
گروهی میگویند:به خداوند امیدواریم،اما به عمل صالح روی ندارند،پاسخ داد:هیهات،هیهات،این است آرزوی بیجا و امید بیهوده و حالی شیطانی،کسی که به چیزی مثل عفو و کرم حق امید دارد باید آن را به وسیلۀ عمل طلب کند و هر کس از چیزی مانند عذاب خدا در وحشت است باید با ترک گناه از آن بگریزد، تکیه بر آرزوی بدون عمل،سرمایۀ بیخرد و احمق است (2)! !
مغروران چون به برزخ برسند و تمام پردهها از پیش چشمشان برداشته شود، فریاد برآرند:الهی ! دیدیم و شنیدیم،ما را به دنیا برگردان تا عمل صالح بجای آریم،ما اکنون فهمیدیم که ثواب آخرت و اجر و مزد آن به زلف عمل صالح گره خورده و به این حقیقت واقف شدیم که:
[ وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ ] (1).
و این که برای انسان جز آنچه تلاش کرده [ هیچ نصیب و بهرهای ] نیست.
باید بدانیم که نقطۀ امید صحیح مربوط به بعد از عمل،یا در رابطۀ با وقت توبه و ترک تمام گناهان است،آری،کسی که واجبات حق را ادا کرده و از گناه خودداری نموده،یا کسی که با جرقۀ الهی بیدار شده و به تمام معنا توبه کرده و از هر گناهی که به آن آلوده بوده دست برداشته،چنین کسی باید امید به رحمت حق داشته باشد، آیات و روایات هم،امید این دو گروه را صحیح میداند.
در طول تاریخ قومی بودند که بر تمام عبادتها مواظبت داشتند و امری از اوامر حضرت دوست را از دست نمیگذاشتند،دلهاشان از خوف مقام حضرت حق مالامال بود،طول روز و شب را در طاعت حق بودند،در تقوا و ترس از عذاب پافشاری داشتند،از بند شهوتهای غلط آزاد میزیستند،در خلوت شب غرق در گریه بودند و پس از این همه جهد و کوشش و پاکی و خلوص امید به رحمت حق داشتند،سزاوار است که ما از این بزرگواران که در رأس آنها انبیا و امامان و اولیای حق بودند پیروی کنیم،نه مانند گروهی که خود را از عذاب در امان دانسته و خوش و خرّم روزگار میگذرانند،اطمینان عجیبی به نجات خود دارند و بر خویش با آن همه آلودگی نمیترسند،از همه طرف آلوده به گناهند و همانند ماهی دریا در دنیا غرقند و به تمام معنی از حضرت حق اعراض دارند،آن گاه میگویند:به رحمت و کرم حق امیدواریم،اینان تصور میکنند آنچه دربارۀ کرم و رحمت حق میدانند، انبیا نمیدانند تا به مردم خبر دهند ! !
آه آه ! اینان کجا و صالحان از عبّاد خدا کجا،آنان که تمام عمر را به پاکی
1) 1) -نجم (53):39.
و درستی و فضیلت گذراندند و مصداق این روایت بسیار مهم بودند که در جوامع حدیث آمده:
ألْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ،وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ (1).
خیری از آنان فوت نمیشد و به احدی و به جانداری از آنان ضرر و زیان نمیرسید !
بیایید از آنچه در رابطۀ با خدا نیست به خدا پناه ببریم و از تنبلی و سستی در عمل بپرهیزیم و راه خود را از راه شیاطین و شیطان صفتان و مغروران و متکبران جدا کنیم و از حضرت دوست بخواهیم که توفیق آراسته شدن به ایمان واقعی و عمل صالح به همه عنایت بفرماید که طی طریق سخت و سلوک خالصانه مشکل و راه دور و مرگ برابر و میزان سنجش برپا و دیوان محاسبات الهی باز و آتش پیش رو و بهشت در انتظار آن کسانی است که اهل ایمان و عمل صالحند.
قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:أللّهُمَّ إنّی أعُوذُ بِکَ مِنْ عِلْمٍ لٰا یَنْفَعُ و قَلْبٍ لٰا یَخْشَعُ،وَ نَفْسٍ لٰا یَشْبَعُ،وَ دُعٰاءٍ لٰا یُسْمَعُ (2)!
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:خداوندا ! به وجود مقدس تو پناه میبرم از دانشی که سود نداشته باشد و قلبی که آراسته به خشوع نباشد،و نفسی که از مادیت سیر نشود و دعایی که مستجاب نشود.
بیایید به دنبال بیداری و بیداران به حرکت آییم،مسئولیت ما زیاد و وقت بسیار کم است،از راه باز نمانیم که بازماندگان از تمام حیوانات بدتر و ارزششان کمتر است !
سالک راه حق شوید و دست به دامن مرد راه بزنید و از خداوند مهربان توفیق همه جانبه بخواهید که حضرت او محال است،گدای سالک را از درگاه براند و خواهنده خالص را از حریم حرمش طرد نماید.
شما سلوک در راه دوست را با ادای واجبات عبادی و اخلاقی و روحی و نفسی و ترک تمام محرمات درونی و برونی آغاز کنید،آن گاه ببینید که چگونه توفیق رفیق راه میشود و شما را به سر منزل مقصود میرساند که عنایت و لطفش شامل آنان است که ترک همه کرده و رو به او آوردهاند.
چون سالک به نقص و عیب خود واقف شود و با پیمودن راه دوست با کمک خضرِ راه که پیامبر یا امام یا عالم ربّانی است به رفع عیوب و نقایص بپردازد، عنایت رحمت حق،به صورت عشق به عبادت و ترک گناه و شوق کثیر نسبت به عمل تجلّی میکند و این جلوه باطن و ظاهر انسان را روشن نموده،آدمی را به سوی مقام قرب و لقا و نقطۀ با عظمت وصال حرکت میدهد.
صاحب«نفحة الروح»در این زمینه میگوید:
بدان وفّقک اللّه توفیق اهل عنایته و أوقفک علی سرّ هدایته (1)که سلوک طریق و وصول و حصول جز به توفیق و عنایت نیست و علامت عنایت و توفیق که رفیق سالک گردد،آن است که حقتعالی پیش از همه نفس سالک را انتباه بخشد و انتباه حالتی است که نفس را از دل در آخر درجات نفس لوّامه حاصل شود،تا از خواب غفلت امّارگی و لوّامگی بیدار شود و بر مخازی مجاری امور،نفس در تبعیّت هوا تنبّهی و اطّلاعی و اقلامی حاصل شود و بر نباهت مکانت و شرف منزلت که نفس را در تبعیّت روح و عقل و شرع است واقف گردد و این حالت را که انتباه است، اهل طریق اوّل مقامات شمردهاند،به نسبت با آنان که در آن ایست کنند.
و اگر دیگرباره غفلت فرو نگیرد یقظت باشد و یقظت بیداری نفس است با دل که دیگر غافل نشود و چون به این یقظت تحقّق یابد و بر مخازی (2)و مساوی (3)نفس مطّلع گردد و عزم جزم بر ترک اتباع هوا و نیّت اتّباع و طلب حق کند،نوری از رغبت یا رهبت یا محبّت چنان که ذکر رفت،از حق در دل او افتد،موجب انابت گردد که عبارت است از:رجوع بنده از مخالفات و معاصی به باطن و دل به سوی حقتعالی و باز آمدن دل از خود و غیر خود و هر چه ما سوی اللّه گویند و چون بنده به باطن رجوع کند به حق از غیر حق،علامت صحّت انابت او توبه باشد.
و توبه عبارت است از رجوع بنده به ظاهر،از مخالفات و ترک معاصی و مناهی و منکرات فی حاضر الحالات و ندامت بر تقصیر علی ما فرّط و فاتَ (4)و علامت
صحت توبه و ندامت،حزن است و اندوه بر ضیاع (1)انفاس و اوقات و تقویت فریض (2)طاعات وقت استطاعات در مخالفات.
و حزن حالتی است که چون بر سالک غالب شود و قایم گردد او را غیر حق و اشتغال به غیر فانی گرداند و نتیجۀ آن اشفاق (3)است.
و خوف حالتی است که بر اثر فوت کلّی غلبه کند،چون حزن بر فوت وقت ماضی است در مخالفت و خوف بر فوت وقت مستقبل و چون خوف بر فوات اوقات مستقبل است،منتج استیحاش (4)است از اغیار و ما سوی اللّه.
و استیحاش وحشت و ملالت یافتن است از اغیار و ما سوی اللّه و از مشغولی به غیر حق و آن منتج احوال بسیار است،هم چون زهد که عبارت است از عدم رغبت فیما سوی اللّه و فرار که گریختن است از غیر حق و ذهاب که استمرار فرار است و انزعاج که موجب فرار است و ذهاب و ما شاکل ذلک من الاحوال و چون وحشت باید از خلق و به حق گریزد طلب خلوت کند و خلوت موجب فکر است در سبب حصول وصول و موجبات آن و فکر منتج ذکر است و ذکر موجب حضور به مذکور و دوام ذکر موجب حضور و دوام حضور موجب دوام مراقبت و چون دایم الحضور و المراقبه شود،حقیقت حیا از حق در مخالفت و معصیت به نفس قائم شود و حیای حقیقی چون به نفس قائم گردد به حقیقت ادب مع اللّه تحقق یابد و ادب موجب رعایت حدود شرعی است و مخالفت بر اوامر مرعی و انتها از جمله معاصی اصلی و فرعی.
و مراعات حدود منتج قرب است و غایت قرب منتج وصال و وصال منتج انس و انس را نتیجه اذلال (1)است و اذلال منتج سؤال و سؤال درویش از جواد قادر موجب اجابت و اسعاف (2)قال اللّه تعالی:
[ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ] (3).
مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.
فیض کاشانی آن سالک مسلک عشق میگوید:
هیچیم ما به خویش و نمودار ما تویی***ما صورتیم و معنی هشیار ما تویی
داعی تو و مجیب تویی در سؤال ما*** گر دل شود غمین زتو غمخوار ما تویی
هر کس به سوی سبزه و گلشن رود به سیر ***ما را تو سیر سبزه و گلزار ما تویی
بازاریان به سود و زیان متاع در*** سود و زیان ما تو و بازار ما تویی
عرض کمال بهر خریدار می کنند*** ما عرض نقص کرده خریدار ما تویی
بنشسته در دکان زپی کسب و کار خلق*** دکان ما تو کسب تو و کار ما تویی
قومی به میکده ز پی باده میروند*** ما را محبتت می و خمّار ما تویی
چون انسان در وادی معرفت قدم بزند،یعنی معلّم زندگی خویش را انبیا و امامان و عالم واجد شرایط قرار دهد و آن معرفت را به عمل تبدیل کند،دست توفیق دستش را گرفته از دام هوا و هوس رهاییش دهد و نفس،او را در برابر حق تسلیم نموده از دام هر نوع غرور آزادش نماید،در این وقت است که از معامله آخرت به دنیا که بدترین و خسارتبارترین معامله است دوری جسته و به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام در ابتدای روایت باب غرور افضل را به ادنی معامله نمیکند.
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت میفرماید:
در نفس،خودبین مباش و بر خویش به دیدۀ عجب نظر مکن،چه بسا که به مال و ثروت و صحت و سلامتت مغرور شوی و از یاد مرگ و انتقال از این عالم به عالم دیگر غافل گردی که این غفلت ریشۀ بسیاری از امراض روحی و علّت بسیاری از گناهان و معاصی است.
و چه بسا که بر اثر بیخبری از خویش و اعجاب،نسبت به نفس و طول عمر و داشتن اولاد و یار و رفیق مغرور گشته و تصور کنی نجات و لذت و راحتی در داشتن اولاد و یار است،در حالی که این طور نیست چه بسیار مردمی که بر اثر اولاد و رفیق اهل جهنم شدند !
و بسا باشد که فریفته به حال و مال و آرزو گردی و به خاطر رسیدن به پارهای از آمال و آرزوهایت گمان کنی به مقصود رسیده و سلوکت سلوک صادقانه بوده،در حالی که هر حالی و هر مالی و هر آرزویی آراسته به حقیقت نیست،مگر آن که
هماهنگ با واقعیتهای الهی باشد.
و چه بسا فریفته شوی به آنچه دیگران به تو گمان دارند که تو خوف الهی داری و اظهار ندامت و پشیمانی میکنی،در حالی که حضرت حق در دل تو خلاف آن بیند و ملاحظه کند آنچه از تو بروز میکند از صمیم قلب نیست،آه که این غرور چه غرور خطرناکی است ! !
و چه بسا که خود را به زور و جبر و از روی بیمیلی به عبادت وادار کنی،در حالی که حضرت حق از تو عبادت با شوق و خالصانه خواسته و تو به آن عبادت زوری مغرور شوی و تصور کنی در درگاه حضرت دوست کاری کردهای،راستی این غرور چه نفعی به حال تو دارد،آیا از این حال غیر خسارت در دنیا و آخرت چیز دیگری نصیب تو خواهد شد !
و چه بسیار که به دانش و نسب خود افتخار کنی و از عیوبی که در دریای وجودت موج میزند و خدا بر آن آگاه است غافل باشی و خلاصه تصور کنی خیلی شایستهای درحالیکه حق میداند خیلی بد و آلودهای ! !
و چه بسا باشد در حال دعا باشی و به خیال خود خدا را میخوانی در حالی که منظورت غیر است و به این دعای دور از حقیقت مغرور شوی و تصور کنی اهل دعایی در حالی که اهل ریایی ! !
که با دل آلوده و قلب تاریک و خدعه و نیرنگ آن هم در حریم حرم دوست کسی به جایی نرسد،بلکه به هلاکت و بدبختی خود کمک میکند.
حاصل آن که چنان که کوفتههای مزمن بیقلع ماه به اصلاح نمیآید،امراض روحانی هم بیرادع قوی از نفس سلب نمیشود،چنان که این ضعیف،از مؤمنی شنیدم که میگفت:
از من در اوایل سنّ خلاف شرعی واقع شد و از آن عمل توبه کردم و بعد از چند
شب به خواب دیدم که کسی نامۀ عمل را به من مینمایاند و آن عمل در آنجا نوشته است؛من به خود گفتم:سبحان اللّه من از آن عمل توبه کردم چرا در اینجا باشد ؟ آن شخص گفت:اگر تو این نوشته را میتوانی محو کرد به حیثیّتی که اثر از او نباشد،توبۀ تو قبول است،وگرنه،نه و این کنایه از گریه و استغاثه است چنان که مذکور شد.
و چه بسا باشد که تو نصیحت کنی مردم را و به اعتقاد خود کار خوب میکردی و در باطن غرض تو جلب قلوب ایشان باشد نه تخویف (1)الهی ! !
محققان گفتهاند:
اگر واعظ از متابعت اقوال و افعال انبیا محروم باشد و مقصود او از وعظ،طلب شهرت و اظهار فضل خود باشد سخن او در صورت و معنی مؤثر نیاید،بلکه باطن مستمع را از کدورت غفلت او آفتهای عظیم رسد !
عزیزا ! علمای حقیقی و مشایخ معنوی چون قدم مبارک بر منبر وعظ نهند، جبّه (2)و دستار عرض ندهند و هر طاعت که ادای آن بر خلق مستحب است بر خود سنّت دانند،چنان که در شأن اهل کتاب آمده:
[ أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ ] (3).
آیا مردم را به نیکی فرمان میدهید و خود را [ در ارتباط با نیکی ] فراموش میکنید ؟
و این امت نیز در این معنا داخلند،بعضی به صورت علما به زرق و ریا آستین افشان و دامن کشان بر سر چوپ پاره برآیند و برای جرّ منفعت از طریق تلبیس (1)،خود را مضحکۀ ابلیس سازند و بعضی در لباس فقر به جهل و تقلید سجاده بر دوش و از غایت غفلت بیعقل و هوش.
عزیز من ! کاملی باید که ناقصان را وعظ گوید،بیداری باید که خفتگان را برانگیزد،ندانستهای که نابینا،راهبری را نشاید و از بیماران طبیبی نیاید !
الهی ! ما را از مهالک حفظ کن،باطن و ظاهر ما را به نور رحمت و عنایتت صفا ده،ما را پایی برای حرکت نیست،اگر دست ما را نگیری،در چاه بدبختی افتیم و درِ نجات به روی ما بسته خواهد شد. الهی باز من را ده پر راز***که بنمایم به سمت دوست پرواز
مرا ده طعمه از تیهوی تقدیر*** میفکن رشته ام بر دست کمپیر(2)
که برّد چنگل و منقارم این زن*** چو عصفورم بریزد مشت ارزن
اگر از ارزنش جویم کرانه*** زند بر فرق و گوید حیف دانه
دگر ره رحمت آرد بر من آن زال*** دهد تتماج(3)و گوید حال کن حال
چو نبود باز را تتماج در خور*** زند مشتی چنان کم بشکند پر
زبار دل پر آمال مشکن ***زشاهین حقیقت بال مشکن
مکن بیگانه از خود آشنا را*** خدا را آشنایی کن خدا را
به عیسی روح قدسی هم عنان ساز*** رفیق مهدی صاحب زمان ساز(4)
فریاد از دست مغرورانی که دزد راه انسانیّتند،آه از دست کسانی که در راه نیستند و برای آنان نسبت به حقایق عرفانی نیست،هدفی جز شهرت و شکم برای آنان وجود ندارد،با این همه حال به لباس دانایی و از همه بدتر معلّمی جلوه کرده و با مشتی ادعای دور از حقیقت،به دعوت انسانها برمیخیزند و در راه سادهدلان دام گسترده،آنان را فریب میدهند،تا به وسیلۀ آنان به نان و نوایی برسند و در جهت شکم و شهوت و تخیّلات شیطانی دلی از عزا درآورند،اینان دین خدا و آیات قرآن و روایات و اخبار را ملعبه دست قرار داده و انسان و انسانیت را با تمام وجود به مسخره گرفتهاند.
جاهلند و میگویند عالمیم،اسیرند و میگویند آزادیم،آلودهاند و میگویند وارستهایم،بدبختند و میگویند خوشبختیم،محتاج به معلمند و میگویند استادیم،نیازمند به موعظهاند و میگویند،واعظیم،اهل ضلالتند و میگویند دارای هدایتیم،بساطی از خدعه و مکر و غلّ و غش پهن کرده و به صید آدمیان پرداخته و پس از صید عباد حق بیش از پیش دچار غرور شده و چنداسبه به سوی گمراهی و گمراه کردن میتازند.
حضرت علی علیه السلام-آن کانون معرفت و قلّۀ مرتفع عشق و حقیقت ایمان-دربارۀ این نابکاران پست میفرماید:
وَ آخَرُ قَدْ تَسَمّی عالِماً وَ لَیْسَ بِهِ،فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهّالٍ وَ اضٰالیلَ مِنْ ضُلّالٍ، وَ نَصَبَ لِلنّاسِ اشْراکاً مِنْ حَبٰائِلِ غُروُرٍ وَ قَوْلِ زُورٍ.. (1).
1) 1) -نهج البلاغة:خطبه 86؛بحار الأنوار:56/2،باب 11،حدیث 36.
انسان دیگری نیز وجود دارد که نام عالم به خود گرفته و او عالم نیست این نابخرد، جهالتهایی را از نادانان و گمراهیهایی را از گمراهان کسب کرده، و دامهایی از طنابهای فریبنده و گفتار بیاساس پیش پای مردم گسترده است.
علامۀ جعفری در شرح جمله بالا و چند جمله بعد از آن میگوید:
کوششها کرده و تقلّاها به راه انداخته و شب و روزها را برای اثبات این که او میداند و عالم است و باید از او فرا گرفت سپری کرده است؛زیرا آن نابخرد هدف حیات خود را در«بهبه»و«احسنت»و شنیدن صدای پای پیروان در پشت سرش و حیران ماندن و به شگفتی در آمدن مردم دربارۀ عظمت او دریافته است ! !
اصطلاحاتی چند از آن کتاب و الفاظی خوشایند از این رساله،ادای قیافه و حرکات چشم و دیگر نمودهای عارف مآبانه از اساتیدی چند به دست آورده،نه تنها علوم اوّلین و آخرین و معرفت هستی را در انحصار خود میبیند،بلکه اگر از طعنه آگاهان و هشیاران نترسد،نخست خود را شاگرد خدا در ایجاد هستی معرّفی میکند و تدریجاً اگر روزگار امان بدهد و مراقبان معرفت بگذارند دعوای من خدایم را هم راه خواهد انداخت ! !
این شکارچیها گاهی مهارت زیادی به دست میآورند،به طوری که برای تحمیل خواستههای خود چنان چهرۀ جالبی از علم و معرفت نشان میدهند که سادهلوحان به مجرّد مشاهدۀ آن چهره،دامن از دست میدهند و تخدیر میشوند و خود را به کلّی میبازند،در این هنگام که دکّان آن دکّاندار نابکار رونق مطلوب را به دست آورده است تدریجاً و با گذشت زمان سادهلوحان فراوانی را در دام خود میبیند،خودش هم به یقین باور میکند که آری،اگر من در این دنیا خلق نشده بودم حکمت اعلای هستی محقّق نمیگشت ! ! راستی،خداوند متعال همۀ
بیماران را لباس عافیت بپوشاند؛آمین یا ربّ العالمین.
قَدْ حَمَلَ الْکِتٰابَ عَلیٰ آرائِهِ،وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلیٰ أهْوائِهِ،یُؤمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ، وَ یُهَوِّنُ کَبیرَ الْجَرائِمِ (1).
کتاب الهی را بر نظریات باطل خود حمل و تأویل نموده و حق را بر هواهای خویش برمیگرداند و مردم را از حوادث و یا خطاهای بزرگ آسودهخاطر مینماید و گناهان بزرگ را برای آنان ناچیز جلوه میدهد.
اگر آن منحرف از مسیر حق به محدودیت علم و اندیشۀ خود اعتراف نماید، حتماً دامی که پیش پای مردم گسترده است،جالب بودن و فریبندگی خود را از دست خواهد داد،پس چه باید کرد ؟ خیلی روشن است که چه باید کرد،باید نخست عقل و وجدان خود را از کار انداخت و نگذاشت که آن دو وسیلۀ آگاهی و عمل که مستند به حکمت هدایت انسانهاست،وارد میدان کار شوند و سپس قرآن و سنّت و هر منبع الهی دیگر را مانند موم به هر شکلی که هوا و هوسش میخواهد در آورد و خود را به معارف قرآن،دانا معرّفی نماید و بدین طریق همگان را نیازمند درگاه خود بسازد ! !
البته بیان امیر المؤمنین علیه السلام در این مورد با گروهی از صیادان جوامع است که دامهای مخصوص برای صید کردن سادهلوحان تهیّه مینمایند.
گروههای بسیار فراوانی وجود دارند که امتیازها و تکیهگاههای دیگری را که مردم آنها را پذیرفتهاند به صورت تورهای متنوع درمیآورند و برای وصول به مقاصد حیوانی خود آنها را پیش پای سادهلوحان میگسترانند:علم،فلسفه، هنر،سیاستمداری،قضا،حتی منش عرفان به خود بستن همه و همۀ اینها با
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 86؛بحار الأنوار:56/2،باب 11،حدیث 36.
کمیّتها و کیفیّتهای گوناگون در شرایط مختلف،وسایلی برای شکار بینوایان بیاطلاع بوده است این نابخردان نمیدانند که:
[ وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ ] (1).
اگر حق از هواها و تمایلات آنان پیروی میکرد،آسمانها و زمین و هر چه که در آنها وجود دارد فاسد میگشت و از هم میپاشید.
یُؤمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ،وَ یُهَوِّن کَبیرَ الْجَرائِمِ (2).
مردم را از حوادث یا خطاهای بزرگ ایمن نموده و گناهان بزرگ را بر آنان ناچیز جلوه میدهند.
اینان همواره مردم را از بُعْد امیال آنان به خود جلب مینمایند،میل و رغبت مردم بر این است که در این دنیا زندگی خوشایند و مقرون به لذت داشته باشند و هرگز در حوادث بزرگ از پای در نیایند و گناهانی را که مرتکب میشوند،بهر طریقی که ممکن است تفسیر و توجیهش کنند و اهمیّت آنها را نادیده بگیرند و در آن هنگام که توانستند از عهدۀ تفسیر و توجیه آنها برآیند به یاد رحمت و عنایت ربانی بیفتند،البته روحیۀ خوش بینی و مخصوصاً امید به الطاف و عنایات الهی بسیار مطلوب است و آیات و روایات وارده دربارۀ هر دو موضوع فراوان است و نیازی به ذکر و تفصیل آنها در این مبحث نیست،ولی آنچه که مهم است این است که رحمت و لطف خداوندی برای بازسازی خرابیهایی است که آدمی در شخصیت خود به وجود آورده است.
اگر گناهانی کبیره را مرتکب شود و یا گناهانی را اگر چه کوچک باشند،با بیاعتنایی به خدایی که معصیت او را انجام میدهد،مرتکب شود،مصالحی در
ساختمان شخصیت آدمی نمیماند تا قابل بازسازی بوده باشد،مانند شرک و تجرّی به مقام شامخ ربوبی و قتل نفس بیعلت و غیر ذلک،وانگهی آیات و روایات بسیار فراوانی وجود دارند که نتایج اعمال زشت و گناهان را مانند معلولهایی که دنبال علل خود به طور ضروری به وجود میآیند گوشزد میکنند مانند:
[ فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ ] (1).
پس هرکس هموزن ذرهای نیکی کند،آن نیکی را ببیند.*و هرکس هموزن ذرهای بدی کند،آن بدی را ببیند.
با نظر به مجموع منابع اسلامی،آنچه که به عنوان اصل اساسی میتواند، پذیرفته شود این است که:
رحمت و الطاف خفیّه و جلّیه پروردگاری،همۀ هستی را که انسان هم جزیی از آن است فرا گرفته است.
[ وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ ] (2).
و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است.
از طرف دیگر ضرورت نگهداری حقیقی،از موجودیّت است که بتواند استعداد پذیرش آن رحمت واسعه را داشته باشد،بنابراین مربیان و معلمان جامعه بایستی هر دو عنصر اصل مزبور را برای مردم بیان کنند نه فقط یک عنصر آن را که یا خلاف آن گروه از آیات و روایات باشد که مفاد آنها عمومیّت رحمت و لطف و عنایت پروردگاری است و یا مخالف آن گروه از آیات و روایات باشد که مفاد آنها ضرورت
بروز نتایج اعمال است،این همان اصل معروف به«اصل خوف و رجا»است.
یَقُولُ:اَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهاتِ،وَ فیهٰا وَقَعَ؛وَ یَقُولُ:اَعْتَزِلُ الْبِدَعَ،وَ بَیْنَهَا اضْطَجَعَ (1).
ادعا میکند که در شبهات توقف میکنم در حالی که در همان شبهات غوطه میخورد و میگوید از بدعتگذاریها کنارهگیری میکنم در صورتی که در میان بدعتها میآرامد.
صیّادان نابکار انسانها،ادعایی دارند که مخصوص تهذّب یافتگان و کمالجویان میباشد،آنان خود را از ورود جسورانه به موارد شبهه تبرئه مینمایند،تا خود را حتی از گروه کسانی که به جهت ورود در شبهات مورد عتاب قرار خواهند گرفت خارج معرّفی کنند !
و نمیخواهند بدانند که جرأت و بیپروایی آنان به ارتکاب اعمال زشت که بدتر از ورود در شبهات است،برای آنان حیا و امتناع از ورود در شبهات باقی نمیگذارد،لذا با چنین ادعایی که ما هرگز مرتکب شبهات هم نمیشویم منصرف ساختن ذهن مردم از توجه به گناهان صریحی است که آنان مرتکب میگردند.
آنان داخل کردن آنچه را که از دین نیست در دین و خارج کردن آنچه را که از دین است«بدعت»منکر میشوند و خود را از این وقاحت تبرئه مینمایند،در صورتی که دین به معنای حقیقی آن از دیدگاه آن دور است و آنچه که برای آنان اصالت و اهمیت دارد دکّان خودفروشی و دامی است که در پیش پای مردم میگسترانند، لذا توجّه و اهمیتی به آن نمیدهند که کدامین عقیده یا حکم داخل در دین است و کدامین عقیده و حکم خارج از آن میباشد.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 86.
فَالصُّورَةُ صَورَةُ إنْسٰانٍ،وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوانٍ،لٰا یَعْرِفُ بٰابَ الْهُدیٰ فَیَتَّبِعَهُ وَ لا بٰابَ الْعَمیٰ فَیَصُدَّ عَنْهُ،وَ ذٰلِکَ مَیِّتُ الْأحْیٰاءِ (1).
صورتش صورت انسان و قلبش قلب حیوان است،او نه درِ هدایت را میشناسد تا از آن پیروی کند و نه درِ ضلالت و نابینایی را تشخیص میدهد که از ورود به آن امتناع بورزد و اوست مردهای در میان زندگان ! !
تشابه در نمود و صورت همواره سدّ راه آن جویندگان حقیقت بوده است که در آغاز مراحل بوده و هنوز نتوانستهاند صورت را از معنی و ظاهر را از باطن تفکیک نمایند و به همین جهت فریب صورتهای آراسته دیوسیرتان را خورده و سعی و کوششان به نتیجهای نرسیده است.
حیوانات انسان نما گاهی از انسانهای حقیقی هم آراستهتر و وارستهتر مینمایند و دایههایی مهربانتر از مادر و کاسههایی داغتر از آش و کاتولیکهایی کاتولیکتر از پاپ و مسلمانانی مسلمانتر از علی ابن ابی طالب مینمایند.
در این موارد خدا به داد حقیقتجویان ساده لوح برسد که هنوز توانایی تفکیک صورت از معنی را ندارند.
مولوی میگوید:
جمله عالم زین سبب گمراه شد***کم کسی زابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند*** اولیا را هم چو خود پنداشتند
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 86.
گفته اینک ما بشر ایشان بشر***ما و ایشان بسته خوابیم و خور
این ندانستند ایشان از عمی*** هست فرقی در میان بی منتهی
هر دو گون زنبور خوردند از محل*** لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب*** زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
صد هزاران این چنین اشباه بین*** فرقشان هفتاد ساله راه بین
این خورد گردد پلیدی زوجدا*** وان خورد گردد همه نور خدا
این خورد زاید همه بخل و حسد*** وان خورد گردد همه نور خدا
این زمین پاک و آن شور است و بد*** این فرشته پاک و آن دیو است و دد
آسیبی که از حیوانات انساننما بر ارزشهای والای انسانی وارد شده و اوراق تاریخ را سیاه کرده و حقوق انسانها را ضایع نموده و باطلها را با ظواهری آراسته به خورد مردم صاف دل و ساده لوح داده است،خیلی بیش از آسیبی است که از حیوانات حیواننما برای بشریّت وارد آمده است.
هیچ تعبیری دربارۀ آن صیّادان مناسبتر از این تعبیر«مردگانی در میان زندگان» پیدا نمیشود،امّا با قرینه دیگر جملات امیر المؤمنین علیه السلام باید گفت:نه مردگان
بیطرف و پوسیده،بلکه مردگان موذی و مضرّ که بوی عفونی لاشۀ پلید آنان به جهت مردن،عقل و وجدان در درونشان،مشام انسانهای گلشن جو را میآزارد.
وقتی که خرد و وجدان در درون یک انسان نابود شد،عاملی برای تشخیص حق و باطل و هدایت و ضلالت در وجود او نیست که بتواند با بینایی و روشنبینی در این دنیا حرکت کند،از اینجاست که باید گفت:نمایش حیات،یا حیات نمایشی غیر از حیات حقیقی است؛زیرا رکن اساسی حیات حقیقی یا حیات معقول،خرد و وجدان آدمی است و با رفتن آن دو حیات حقیقی و حیات معقول وجود ندارد (1).
دائم در حال دعا باشید که خداوند عزیز ما را یک آن به خود وامگذارد و دست گدایی و نیازمندی ما را از دامن رحمت و لطفش جدا نکند که اگر به این بلا دچار شویم،مخرّب وجود و شخصیّت الهی خود گشته و سدّ راه عباد خدا خواهیم شد و این همه محصول تلخ غرور و عجب و خودبینی است،اگر دائم در حال خدابینی و خداگویی باشیم از شرّ این صفت شیطانی در امان خواهیم بود.
امام صادق علیه السلام دنباله روایت غرور را این چنین دنبال میکند:
چه بسا که از نفس خود مذمّت کنی،ولی در حقیقت قصد تو از این مذمّت مدح و تعریف خود باشد و این نیز از نتایج غرور است.
بدون شک از کدورتهای غرور و فریب شیطان و آرزوهای غلط نفس نجات نخواهی یافت،مگر با انابه صادقانه و رجوع و بازگشت به حضرت احدیّت و زاری
1) 1) -ترجمه و تفسیر نهج البلاغة:114/14.
و تضرّع بردن به پیشگاه مقدس او و شناختن عیوب نفس و طرق فریب او که در غایت پنهانی و دقت است،طرقی که موافق عقل و علم و دین و شریعت و سنن و طریقت نیست.
اگر تو با وجود این همه خطرها و عیوب نفس،راضی از خود باشی و از خویش سلب تقصیر کنی،زهی خفّت عقل و سبکی رأی که حاکم بر توست و زهی شقاوت و بدی نفس تو که در این مدت مدید و عهد بعید،راه به نفس خود نبرده و منجیات و مهلکات را نشناختهای !
بدان که کسی عمرش ضایعتر از تو نشده و حسرتی چون حسرتت در قیامت برای کسی نیامده است.
در این زمینه هیچ جملهای رساتر و عالیتر از کلام وجود مقدس حضرت مولی الموحّدین امیر المؤمنین علیه السلام نیست که میفرماید:
بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجٰابٌ مِنَ الْغِرَّةِ (1).
بین شما و موعظه حجابی از غرور است.
علامۀ خویی در«شرح نهج البلاغة»در توضیح این جمله میگوید:
غرور و غفلت از بافتههای خطرناک شهوت و عشق به دنیا و متابعت هوا و سستی از به دست آوردن واقعیتها و خلاصه محصولی از رذایل اخلاقی است.
اگر انسان در شؤون زندگی صرفاً به دنبال غرایز جسمی و حیوانی باشد،بر قلبش پردۀ کدورت افتد و چشم بصیرتش بسته شود،در آن هنگام از دیدن حقیقت عاجز شود،اگر چه صدای حقیقت در اعلا مرتبه بلند شود و داعیان حقیقت جهان را پر کنند،ضخامت این حجاب گاهی به حدی میشود که قلب از تنفس کردن
1) 1) -نهج البلاغة:حکمت 282؛غرر الحکم:266،حدیث 5761.
هوای حقیقت بازمانده و میمیرد و صاحبش به موجودی بیشعور تبدیل شده،از درک حقیقت دور میافتد چنان که قرآن میفرماید:
[ فَإِنَّکَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتیٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ ] (1).
پس تو نمیتوانی [ دعوتت را ] به مردگان بشنوانی و نمیتوانی دعوتت را به کران،زمانی که پشتکنان روی میگردانند،بشنوانی.
علامۀ خویی در«شرح نهج البلاغة»میگوید:
منصور دوانیقی شبی در طواف خانۀ کعبه بود،گویندهای را شنید که چنین مینالد:
بار خدایا ! به درگاه تو شکایت آرم از ظهور ستم و تباهی و از طمعی که میان مردم و حق سایه افکنده،منصور از مطاف به در آمده و در گوشهای از مسجد نشست و به دنبال آن مرد فرستاد و او را پذیرفت.
آن مرد نماز خواند و پس از استلام حجر نزد منصور آمد و سلام کرد،منصور بدو گفت:این فریاد که از ظهور ستم و بیدادت از تو بگوشم رسید چه بود ؟ و مقصودت از طمعکار حایل میان مردم و حق که بود ؟ به خدا هر چه گوش دادم از درد و الم سخن گفتی.
گفت:اگر بر جانم امان بخشی از ریشۀ هر کارت آگاه سازم و گرنه از اظهار حقیقت دریغ نمایم و خود را نگهدارم که با خود کارها دارم.
منصور گفت:جان تو در امان است،هر چه داری بگو،در پاسخ گفت:
1) 1) -روم (30):52.
آن که طمعش میان مردم و حق حایل است و از اصلاح ستم و تباهی مانع، خودت هستی.منصور گفت:وای بر تو چگونه طمع به من آید که همه سیم و زر جهان در دست دارم و هر ترش و شیرینم فراهم است ؟ در پاسخ گفت:هیچ کس را چون تو طمع در نگرفته،فعلاً قدرت،تو را سرپرست جان و مال مسلمانان ساخته و تو از کارهای آنان به غفلت اندری و به چپاول اموالشان چیره و خودسر،در این میان پردهها از گچ و آجر برآوردی و درهای آهنین بر آنها نهادی و دربانان مسلّح برگماشتی و خویش را در درون آن زندانی ساختی و کارمندانت را به گرد آوردن اموال و انباشتن آن گسیل نمودی و با اسلحه و دژبانانِ وسایل نقلیه،نیرومندشان ساختی و دستور دادی جز فلان و فلان که نام بردهای به حضورت نرسند و از پذیرش ستمدیده و درمانده و گرسنه و درویش و ضعیف و برهنه دریغ داری و اینان که حق در بیتالمال دارند دور نگهداشتی !
همیشه آن چند نفر مخصوصانت که از همۀ رعیت برگزیده داشتی و حجاب از پیش آنان برداشتی،اموال را بگیرند و گرد کنند و انباشته و پسانداز خویش سازند.
گویند:این مرد،خود به خدا خائن است،چرا ما به او خیانت نکنیم با این که مسخّر او شدیم،اینان میان خود سازش کردند،نگذارند وضع مردم و احوال آنان به تو گوشزد شود،مگر آنچه را بخواهند و به سود خود دانند و هر کار گذاری از درت برآید و با آنان مخالفت آغازد،او را پیش تو مبغوض سازند و از در برانند و برای او پرونده بسازند تا از نظر بیفتد و خوار گردد.
چون این وضع میان تو و آنان گوشزد همگان شده،مردم آنان را بزرگ شمارند و از آنها بهراسند و نخستین دستهای که به سازش با آنها بشتابند کارگزاران تو باشند که بدانها هدیه برند و رشوه دهند تا دست ستمشان بر سر رعایا باز باشد و سپس مردم با نفوذ و ثروتمند از طبقۀ رعیت با آنها سازش کنند تا بر دیگران ستم
نمایند و سراسر بلاد خدا پر از طمع و ستم و تباهی شود.
این چند نفر با تو شریک سلطنت شده و تو در غفلت اندری.اگر دادخواهی به درگاه آید نگذارند بر تو درآید،اگر خواهد هنگام خروج از خانهات به تو شکایت برد مانع گماشتی،بهانه این که برای مردم بازرس مظالم مقرّر داشتی و چون متظلّمی آید هم آنان به بازرسی مظالم فرستند که به شکایت او گوش ندهد و عرض حالش را به تو نرساند و بازرس از بیم آنان و ترس تو بپذیرد و پیوسته مظلوم بیچاره نزد او رفت و آمد کند و بدو پناه برد و استغاثه نماید و او امروز و فردا کند و بهانه بتراشد و چون به جان آید و تو بیرون آیی برابرت فریاد کشد و ناله سر دهد، دربانانت او را به سختی بزنند و برانند تا عبرت دیگران شود و تو به چشم بنگری و مانع نشوی،با این وضع چگونه مسلمانی بیاید.
من در روزگار جوانی به چین مسافرت میکردم،در یک سفری پادشاهشان به کری دچار شده بود و سخت میگریست،ندیمانش او را دلداری میدادند و به شکیبایی میکشانیدند،گفت:
من از درد به خود گریه ندارم،ولی بر مظلومان دربارم گریه میکنم که مینالند و آواز نالهشان را نمیشنوم،سپس گفت:اگر گوشم رفته چشمم برجاست،میان مردم جار بزنید که جز مظلوم جامه سرخ نپوشد و هماره بامداد و پسین بر فیل سوار میشد و گردش میکرد تا مظلومی را به چشم خود بیند و دادخواهی کند.
این مردی است مشرک به خدا که با مشرکان چنین مهربان است و از خود دریغمند و نگران،تو مردی هستی خداپرست و از خاندان نبوت،مهر تو بر مسلمانان جلو خودخواهیت را نباید بگیرد ؟
اگر برای فرزندانت مال جمع میکنی،خدا به تو نموده است که کودکی از شکم مادر درافتد،در روی زمین پشیزی ندارد و بر هر مالی دست بخیلی گذاشته است
که نگهش دارد،ولی خدا پیوسته لطف خود را شامل حال کودک سازد،تا مردم را بدو راغب کند،تو نیستی که عطا میکنی،ولی خداست که هر چه به هر که خواهد عطا میکند و اگر بگویی جمع مال برای تقویت سلطنت توست،خدا برای تو وسیله عبرت از بنی امیه فراهم کرده است که جمع زر و سیم و آماده کردن ساز و برگ و لشگر و اسب و استر و شتر در برابر ارادۀ الهی به زوال ملکشان فایده نداشت.
و اگر بگویی جمع مال برای یک هدف عالیتر از مقامی است که داری،به خدا بالاتر از مقام تو مقامی هست ولی ادراک آن میسر نیست مگر از راهی که مخالف راه توست.
تو نگاه کن آیا مخالف خود را به بدتر از کشتن مجازات توانی کرد ؟ گفت:نه،در پاسخ گفت:آن پادشاهی که به تو عطا کرده است آنچه عطا کرده،گنهکار را به کشتن شکنجه ندهد.
او به خوبی میداند چه در دل داری و در چه کاری،چشمت به کجا است و دستت چه کار میکند و پایت به چه سوی میرود،بنگر که هر آنچه از دنیا را خاص خود کردی،چون از دستت گرفت چه فایدهای برایت دارد در موقعی که تو را پای حساب کشید !
منصور گریست و گفت:کاش آفریده نبودم،وای بر تو ! چگونه چارۀ کار خود کنم !
گفت:همۀ مردم را رهبرانی است که در دیانت خود بدانها پناهنده و به گفتارشان رضا دهند،تو آنان را محرمان خود بساز تا راه به تو بنمایند و در کارهایت با آنها مشورت کن،منصور گفت:من به دنبال آنان فرستادم از من گریختند گفت:
آری،ترسیدند آنها را به راه خودت ببری،ولی در خانهات را باز گذار و حجاب را
بردار و هموار ساز تا مظلوم را باشی و ظالم را از بن براندازی،صدقات را از راه حلال و پاک بگیر و به حق و عدالت بر مستحقانش پخش کن،در این صورت من ضامنم که رهبران حق و مخلص نزد تو آیند و در اصلاح کار امت به تو کمک کنند.
مؤذنان سر رسیدند و سلامش دادند و اعلام به نماز کردند،برخاست نماز گزارد و بجای خود برگشت و هر چه آن مرد را جستند نیافتند.
خوانندگان عزیز ! این موعظه بلیغ و نصیحت عمیق که به گوش منصور خوانده شد،اگر به کوه خوانده میشد از کوه جز گرد و غباری باقی نمیماند،اما این مرد پلید به بغداد برگشت و به ظلم خود ادامه داد و از خون بیگناهان جویها به راه انداخت و دست به کشتن حضرت صادق علیه السلام آلوده کرد و میلیون میلیون درهم و دینار از حق مردم محروم سرقت کرد و برای بازماندگان،ظالمتر از خودش به جای گذاشت،آری،غرور این صفت زشت و پلید به فرمودۀ حضرت علی علیه السلام حجاب بین مغرور و موعظه الهی است ! !
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
ألْمُنٰافِقُ قَدْ رَضِیَ بِبُعْدِهِ عَنْ رَحْمَةِ اللّهِ تَعٰالیٰ لإنَّه یَأتی بِأعْمٰالِهِ الظّاهِرَةِ شَبیهاً بِالشَّریعَةِ وَ هُوَ لٰاهٍ لٰاغٍ باغٍ بِالْقَلْبِ عَنْ حَقِّهٰا مُسْتَهْزِءٌ فیهِ.
وَ عَلٰامَةُ النِّفٰاقِ قِلَّةُ الْمُبٰالٰاةِ بِالْکِذْبِ،وَ الْخِیٰانَةُ،وَ الْوَقٰاحَةُ،وَ الدَّعْویٰ بِلٰا مَعْنیً،وَ سُخْنَةُ الْعَیْنِ،وَ السَّفَهُ،وَ قِلَّةُ الْحَیٰاءِ،وَ اسْتِصْغٰارُ الْمَعٰاصی، وَ اسْتیضٰاعُ ارْبٰابِ الدّینِ،وَ اسْتِخْفٰافُ الْمَصٰائِبِ فِی الدّینِ،وَ الْکِبْرُ،وَ حُبُّ الْمَدْحِ،وَ الْحَسَدُ،وَ اسْتیثارُ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَةِ،وَ الشَّرِّ عَلَی الْخَیْرِ،وَ الْحَثُّ عَلَی النَّمیمَةِ،وَ حُبُّ اللَّهْوِ،وَ مَعُونَةُ اهْلِ الْفِسْقِ وَ الْبَغْیِ،وَ التَّخَلُّفُ عَنِ الْخَیْرٰاتِ،وَ تَنَقُّصُ أهْلِهٰا،وَ اسْتِحْسٰانُ مٰا یَفْعَلُهُ مِنْ سُوءٍ،وَ اسْتِقْبٰاحُ مٰا یَفْعَلُهُ غَیْرُهُ مِنْ حَسَنٍ،وَ أمْثٰالُ ذٰلِکَ کَثیرَةٌ.
وَ قَدْ وَصَفَ اللّهُ الْمُنٰافِقینَ فی غَیْرِ مَوْضِعٍ،فَقٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ: [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّٰهَ عَلیٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلیٰ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةَ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ ] (1).
وَ قٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ أیْضاً فی صِفَتِهِمْ: [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ* یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ* فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً ] (2):
وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ألْمُنٰافِقُ إذٰا وَعَدَ أخْلَف،وَ إذٰا فَعَلَ أفشیٰ،وَ إذا قٰالَ کَذَبَ،و إذا ائْتُمِنُ خٰانَ،و إذٰا رُزِقَ طٰاشَ،وَ إذٰا مُنِعَ غٰاشَ.
وَ قٰالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله أیضاً:مَنْ خٰالَفَ سَریرَتُهُ عَلٰانِیَتَهُ فَهُوَ مُنٰافِقٌ کائِناً مَنْ کٰانَ وَ حَیْثُ کٰانَ وَ فی أیّ زَمانٍ کانَ وَ فی أیِّ رُتْبَةٍ کانَ.
[ ألْمُنٰافِقُ قَدْ رَضِیَ بِبُعْدِهِ عَنْ رَحْمَةِ اللّهِ تَعٰالیٰ لإنَّه یَأتی بِأعْمٰالِهِ الظّاهِرَةِ شَبیهاً بِالشَّریعَةِ وَ هُوَ لٰاهٍ لٰاغٍ باغٍ بِالْقَلْبِ عَنْ حَقِّهٰا مُسْتَهْزِءٌ فیهِ ]
حضرت صادق علیه السلام در این باب،چهرۀ پلید منافق را معرفی میکند.
منافق آن انسان خبیثی است که نظیر او نیست و تاریخ بشر شریرتر و مضرتر و آلودهتر و ظالمتر از او را به یاد ندارد.
منافق چندرو،جاسوس،عامل بیگانه،خائن،ستمکار و انسانی بیدین و موجودی تبهکار و حیوانی بسیار خطرناک در لباس آدمی است.
منافق انسانی متقلّب،دغلباز،اهل غش،حیلهگر،بیکرامت،بیارزش و مغضوب حق و اولیای الهی است.
نفاق خطّی خطرناک،چهرهای بیباک،صفتی ناپاک و حالتی دردناک است.
ایشان با حیله و نیرنگ و با قیافهای آراسته و چهرهای مذهبی و در لباسی دلسوزانه،جهت پیشبرد اهداف پلید خود و خدمت به اربابان ظالم خویش و کمک به شیاطین،خود را در جامعۀ اسلامی جا زده و از ضربه زدن به ملت اسلام و شؤون فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و دینی و دنیایی و آخرتی مردم،به هیچ عنوان باک ندارند.
اینان در زمان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز بوده و برای این که شناخته نشوند خود را زیر پردۀ دین و دینداری پنهان میکردند.
منافقان همیشه در تدارک نابودی اسلام و مسلمانان هستند،امّا ارادۀ حضرت حق اجازۀ چنین جسارتی در همۀ تاریخ به کفر و شرک و نفاق نداده است.
آری،این است نفاق و منافق.
اکنون در ترجمۀ گفتار امام صادق علیه السلام دقت کنید:
منافق با عقیدۀ پلید و عمل کثیف،دور ماندن از رحمت واسعۀ الهیه را نسبت به خود رضایت داده؛زیرا این چهرۀ پلید،اعمال ریایی و فریبکارانه و شیطانی خود را به صورت اعمال شرعی انجام میدهد،تا کسی از هدف ابلیسی او مطلع نشود.
منافق فردی بازیگر،بیهودهکار و متجاوز از حدود الهی است،او قلب حقیقت کرده و زحمات تمام انبیا و ائمه و اولیا و صلحا و مربیان دلسوز را به مسخره گرفته است،غافل از این که پایان این خط ننگین،غضب و سخط حق و دور ماندن از رحمت و افتادن در بدترین درکات جهنّم است.
کتاب الهی،در بسیاری از سورهها،اعمال ننگین و برنامههای خائنانۀ اینان با اسلام و مسلمانان را بیان میکند.
قرآن مجید در سورههای بقره،آل عمران،توبه،احزاب،فتح،انفال،حدید، نساء،عنکبوت،تحریم،از چهرۀ پلید این عناصر خطرناک پرده برداشته و یک سورۀ کامل در تشریح حیات اینان بنام سورۀ منافقون نازل کرده است.
قرآن کریم تحت این عناوین وضع منافقان را بیان میکند:
1-حالت نفاق در مردم منافق امری قلبی است و اصل و ریشۀ این مرض مربوط
به دل آنان است،اینان چون دل سالم و قلبی مؤمن و با محبت ندارند،در عمل از کفار بدتر و از حیوانات درندهترند ! (1)!
2-منافقان علیه اسلام و مسلمانان با کفار هم مسلک و هماهنگ و همدست هستند و از هیچ کمکی به کافران در راه نابودی قرآن و اسلام دریغ و مضایقه ندارند (2).
3-مردان و زنان منافق در تمام امور طرفدار یک دیگرند و برای توسعۀ منکر و جلوگیری از معروف تا زندهاند در فعالیت هستند،اینان خدا را فراموش کرده و حضرت حق هم آنان را از رحمت خود محروم نموده،منافقان با تمام وجود از چهار چوب انسانیت خارج هستند (3).
4-اهل نفاق مردم مسلمان و مؤمن را به هیچ انگاشته و آنان را بیقدرت میدانند و به خیال خود،اهل خدا را در مرز شکست میبینند،در حالی که آنان متکی به حق هستند و با شکست روبرو نخواهند شد (4).
5-منافقان،این مردم پست و بیایمان و این بیخبران و بیخردان،وعدههای الهی را غرور و فریب به حساب آورده و به برنامههای الهی به چشم حقارت نگریسته و دل آنان از باور کردن آیات الهی،تهی و خالی است (5)!
6-مردم منافق در اقرار به وحدانیت حق و رسالت پیامبر،دروغگو و کاذب هستند و خداوند علیم از دل مریض و روح کثیف آنان با خبر است (6).
7-این گروه پلید و این قوم خبیث در برابر دعوت خدا و رسول ایستاده،علاوه بر این که خود ایمان نمیآورند،از ایمان آوردن مردم نیز به شدت جلوگیری میکنند (1).
8-مردم منافق با جناب حقتعالی مکر و حیله میکنند،در حالی که خدای توانا مکر آنان را باطل میکند،اینان به وقت نماز در حال کسالت و سستی و ریاکاری هستند و اگر از خدا یاد کنند به ریا و تظاهر یاد میکنند،دو دل و مردّد هستند،نه به سوی مردم مؤمن یک دل و یک جهتاند نه به جانب کفر (2).
9-مسلمانان و مؤمنان به رهبری پیامبر و جانشینان آن حضرت،مأمور به جنگ سخت با این گروه خبیث هستند و تا ریشهکن شدن اینان باید در طریق جهاد و مجاهده باشند (3).
10-مردم منافق در روز قیامت دچار غضب حق و عذاب سخت الهی هستند و بدترین درکات جهنّم جایگاه آنان است و در آن روز از نسیم رحمت الهی محروم و برای ابد گرفتار عذاب خدایند (4).
این فرازها دورنمایی از آیات قرآن مجید دربارۀ نفاق و منافق بود.
برای دور ماندن از این حالت خطرناک چارهای،جز پناه بردن به قرآن و روایات و اولیای خدا جهت تهذیب اخلاق نیست،چون قلب انسان که محور وجود آدمی است و نفس انسان که صفحۀ حیات انسانی است از رذایل اخلاقی پاک شود،آدمی از ضرر نفاق در امان مانده و از رحمت واسعۀ الهیه در دنیا و آخرت بهرهمند خواهد شد.
بدون تهذیب نفس و پاکی دل،به دست آوردن عنایات الهیه از محالات است.
قرآن مجید،کتاب هدایت است و روایات ائمه معصومین علیهم السلام شرح آن و عالمان و عاملان واقعی به کتاب و سنت،راهبران انسانها به سوی حق هستند که میفرمایند:
بدان که روح انسانی از عالم امر است و به حضرت عزّت اختصاص قربتی دارد که هیچ موجودی ندارد.
و عالم امر عبارت از عالمی است که مقدار و کمّیّت و قسمت و مساحت نپذیرد و اسم امر بر این عالم از جهت آن است که به اشارۀ«کن»ظاهر شد بیتوقف زمانی و بیواسطۀ ماده.
اگر چه عالم خلق هم به اشاره پدید آمد،اما بواسطۀ مواد و امتداد ایام که:
[ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ] (1).
اوست که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید.
در این اشاره که میفرماید:
[ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی ] (2).
بگو:روح از امر پروردگار من است.
از منشأ خطاب«کن»برخاسته.
ولی ماده و هیولای حیات از صفت هو الحی یافته،قائم به صفت قیومی گشته
و مادّه عالم ارواح آمده و عالم ارواح منشأ عالم ملکوت شده و عالم ملکوت مصدر عالم ملک بوده،جملگی عالم ملک به ملکوت قائم و ملکوت به ارواح قائم و ارواح به روح انسانی قائم و روح انسانی به صفت قیومی حق قائم:
[ فَسُبْحٰانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ] (1).
بنابراین [ از هر عیب و نقصی ] منزّه است خدایی که مالکیّت و فرمانروایی همه چیز به دست اوست،و به سوی او بازگردانده میشوید.
و هر چه در عالم ملک و ملکوت پدید آید همگی به واسطه آید،الّا وجود انسانی که ابتدا روح او به اشارت«کن»پدید آمد بیواسطه و صورت قالب او تخمیر بیواسطه یافت کما قال:
خَمَرْتُ طینَةَ آدَمَ بِیَدی أرْبَعینَ صَبٰاحاً (2).
گِل آدم را با قدرت خود در چهل روز سرشتم.
در وقت ازدواج روح و قالب تشریف:
[ وَ نَفَخْتُ فِیهِ ] (3).
و از روح خود در او بدمم.
بیواسطه ارزانی داشت و اختصاص اضافت:«من روحی»کرامت فرمود،پس کمال مرتبۀ روح در تجلیۀ او آمد به صفات ربوبیت تا خلافت آن حضرت را شاید.
و در این معنی مذاهب مختلفه است:
جمعی را رأی آن است که تا تزکیه نفس حاصل نشود،تجلیۀ روح ممکن نگردد و طایفهای دیگر بر آنند که اگر مدت عمر در تزکیۀ نفس به سر برند تمام مزکّی نگردد و کس به تجلیۀ روح نپردازد،و لکن چون اوّل نفس را به قید شرع محکم کنند و روی به تصفیۀ دل و تجلیۀ روح آورند بر قضیۀ:
مَنْ تَقَرّبّ الَیَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ الَیْهِ ذِراعاً (1).
کسی که یک وجب به من نزدیک شود یک ذراع به سوی او نزدیک میشوم.
الطاف خداوندی به استقبال آید و تصرفات جذبات عنایت و فیض فضل الوهیت متواتر گردد،دل را به یک ساعت چندان تزکیۀ نفس حاصل شود که به مجاهدت همۀ عمر حاصل نشدی که:
جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِ توازی عَمَلَ الثَّقَلَیْنِ (2).
جاذبهای از جاذبههای حق برابر با عمل جن و انس است.
و لکن روح در بدایت حال طفل صفت است،او را تربیتی باید تا مستحق تجلیه شود؛زیرا که روح تا در اماکن روحانی بود و هنوز به جسم انسانی تعلق نگرفته،بر مثال طفل بود در رحم مادر که در آنجا غذای مناسب آن مکان یابد و او را علو و شناختی باشد لایق آن مقام،و لکن از غذاهای متنوع و علوم و معارف مختلف که بعد از ولادت تواند یافت محروم و بیخبر باشد.
هم چنین روح را در عالم ارواح از حضرت جلّ و علا غذایی که ممدّ حیات او گردد میبود،مناسب حوصله و همّت او در آن مقام و بر کلیات علوم و معارف
اطلاع روحانی داشت.
و لکن از معارف و علوم جزئیات که به واسطۀ آلات حواس انسانی و قوای بشری و صفات نفسانی حاصل توان کرد بیخبر بود و در آن وقت که به قالب پیوست چون طفلی بود که در رحم بود به مهد پیوست.
اگر پرورش به وجه خوشی نیابد،زود هلاک شود،پس مادر او را زود در گهواره نهد و دست و پای او را دربندد تا حرکات طبیعی نکند که دست و پای خود را بشکند یا کج کند،او را از غذاهای این عالم که او هنوز غریب آن است نگاه دارد؛ زیرا که معدۀ او هنوز قوۀ هضم غذای این عالم نیافته است،او را هم به غذایی بپروراند که از آن عالم باشد که او نه ماه در آن بوده است و با غذای آنها خو کرده و آن شیر است که هم از آن عالم است،تا چون مدتی برآید و با هوای این عالم خو گیرد به تدریج او را به غذاهای لطیف این عالم پرورش دهند تا معدۀ او بدین غذاها قوت یابد،آن که غذای کثیف را مستعد شود که حرکت و قوت و کارهای عنیف را مدد از آن بود.
هم چنین طفل،روح چون به مهد قالب پیوست،تمام دست و پای تصرفات او را به تدبیر اوامر و نواهی شرع بباید بست،تا حرکات به مقتضای طبع نکند که خود را هلاک کند،یا دست و پای صفت روحانی شکسته و کج شود،یعنی مبدل کند به صفات ذمیمۀ نفسانی و او را از پستان حقیقت و طریقت شیر تصفیه و تجلیه میباید داد که آن هم غذای آن عالم است که او چندین هزار سال مقیم آنجا بوده و از آن نوع غذا پرورش یافته،تا دل او که به مثابت معده است مر طفل را بدان قوت یابد و مستعد آن گردد که اگر در عالم شهادت از غذاهای مختلف معاملات خلافت که:
[ ثُمَّ جَعَلْنٰاکُمْ خَلاٰئِفَ فِی الْأَرْضِ ] (1).
سپس شما را بعد از آنان در زمین جانشین قرار دادیم.
تناول کند،بلکه مقوی او گردد،چه قوّت برداشتن امانت بدان غذای توان یافت.و چنان که آنجا آن طفل،شیر از پستان مادر خورد و یا از پستان دایۀ خود، پرورش به واسطۀ ایشان یابد و الا هلاک گردد،اینجا طفل روح شیر طریقت و حقیقت از سر پستان مادر نبوّت تواند خورد و یا پرورش از دایۀ ولایت که قائم مقام اوست تواند گرفت و الّا هلاک شود.
آنچه گفتیم طفل چون به مهد قالب تواند پیوست،تمام این تمامی آن است که به وقت حاصل آید که وقت ظهور آثار عقل است و روح از حینی که به وقت تصرف حق در شکم مادر به طفل میپیوندد،تا به وقت طفلی،آن نسبت دارد که طفل را وقت ولادت بعضی اعضا بیرون آمده باشد و بعضی نیامده،تا آن که اعضا طفل تمام از مشیمه بیرون آید و به دست قابله رسد؛زیرا که روح را تعلق با قالب به تدریج پدید میآید،تا قالب در رحم باشد تعلّق روح با او به حیات بود که حرکت نتیجۀ آن است و تعلق او با حواس هنوز تمام پدید نیامده است که بدین چشم بیند و بدین گوش شنود،چون از رحم بیرون آید،تعلق او با حواس تمام پدید میآید، اما با قوای بشری به تدریج پدید میآید.
هم چنین به هر موضع از قالب که محل صفتی از صفات انسانیت است،تعلق تمام نگیرد الا بعد از کمالیت آن محل،چنان که حرص و غضب و شهوت و دیگر صفات هر یک در موضع و محل معین است،تا آن محل کامل نگردد و آن صفت در آن محل ظاهر نشود،روح را بدان محل تعلّق تمام پدید نیاید.
1) 1) -یونس (10):14.
آخرین صفتی که انسان را حاصل شود،تا او مکلّف و مخاطب تواند بود شهوت است،چون شهوت ظاهر گشت و روح بدان صفت و آن محل تعلّق گرفت،از مشیمۀ غیب تمام شهادت بیرون آید،اگر صاحب سعادت است در حال به دست قابلۀ نبوت رسد،او را به مهد شریعت نهد و دست و پای او را به اوامر و نواهی بربندد و به پستان طریقت و حقیقت میپرورد.و پرورش او در آن است که هر تعلّق که روح از ازدواج قالب با موجودات یافته است،به واسطۀ حواس و قوای بشری و دیگر آلات انسانی جمله به تدریج باطل کند؛زیرا که هر یک او را واسطه حجابی و بعدی شده است و سلسله گردن او آمده و وحشتی با حق پدید آورده و از ذوق شهود آن جمال و جلال بازمانده،چون هر یک از آن تعلّقات باطل کند،حجابی و بندی و غلی از او برمیخیزد و قربتی پدید میآید و نسیم صبای سعادت بوی انس حضرت به مشام جانش میرسد،فریاد در نهاد روح میافتد و آن در سروی میگوید:
باد آمد و بوی زلف جانان آورد***و آن عشق کهن ناشده ما نو کرد
ای باد تو بوی آشنایی داری*** زنهار به گِرد هیچ بیگانه نگرد
اینجا طفل روح پرورده دو مادر شود،از یک جانب از پستان طریقت شیر قطع تعلقات و مألوفات طبع میخورد و از یک جانب از پستان حقیقت شیر واردات غیبی و لوایح و لوامع انوار حضرت میخورد از این روضه و غدیر،تا آن که به تصرفات واردات و تجلّیهای انوار،روح از بند تعلّقات جسمانی آزاد شود و از حبس صفات بشری خلاص یابد و به سر حد نظر اولی رسد و باز مستحق خطاب:
[ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ ] (1).
آیا من پروردگار شما نیستم ؟
1) 1) -اعراف (7):172.
گردد و بر جواب بَلیٰ قیام نماید.
و در اینجا چون روح از لباس بشریت بیرون آید و آفت تصرف وهم و خیال از او منقطع شد،هر چه از ملک و ملکوت بدو عرضه دارند،تا در ذات آفاق و آیینه انفس جمله آیات بینات حق مطالعه کند،در این حالت اگر به دریچه حواس،بیرون گردد در هیچ چیز نظر نکند مگر آثار آیات حق در او مشاهده کند و از اینجا فرمودهاند:
مٰا نَظَرْتُ فی شَیءٍ إلّا وَ رَأیْتُ اللّهَ فیهِ (1).
نظر نکردم در چیزی،مگر این که خدا را در آن دیدم.
اینجا عشق صافی گردد و از حجاب عین و شین و قاف بیرون آید،هم عشق به روح درآویزد و هم روح به عشق درآویزد و از میان عشق و روح دو راه برخیزد و یگانگی پدید آید،هر چند خود را طلبد عشق را یابد.
تا اکنون زندگی عشق به روح بود،در این مقام عشق قائم مقام روح گردد و در قالب نیابت او برمیدارد و روح پروانه شمع جمال صمدیت میشود و گِرد سرادقات شمع احدیت پرواز میکند و هم چو عاشقان سرمست نعرهزنان و فریاد کنان به زبان حال میسراید:
شمع است رخ خوب تو پروانه منم***دل خویش غم تو است بیگانه منم
زنجیر سر زلف که در گردن توست*** بر گردن بنده نه که دیوانه منم
در این مقام الطاف ربوبیّت بر قضیّۀ:
مَنْ تَقَرَّبَ إلَیَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إلَیْهِ ذِرٰاعاً (2).
کسی که یک وجب به من نزدیک شود یک ذراع به سوی او نزدیک میشوم.
استقبال کند و روح را بر بساط انبساط راه دهد و ملاطفت و معاشقه:
[ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ ] (1).
آنان را دوست دارد،و آنان هم خدا را دوست دارند.
در میان آرد و مخاطبات و مکالمات عاشقانه آغاز نهد و مورد این خطاب میگردد:
ای عاشق اگر بکوی ما گام زنی***هر دم باید که ننگ بر نام زنی
سر رشته روشنی به دست تو دهند*** چون شمع گر آتشی تو در کام زنی
چون رطلهای گران شراب معاتبات:
[ إِنّٰا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً ] (2).
به یقین ما به زودی گفتاری سنگین [ چون آیات قرآن ] به تو القا خواهیم کرد.
به کام روح رسد و تأثیر او به اجزای وجود تاختن گیرد،از سطوت آن شراب هستی،روح روی در نیستی آرد و از آزادی وجود روی در خرابی فنا گیرد.
روح را یک چند در این منزل اعراف صفت که میان عالم صفات خداوندی است و دوزخ عالم صفات هستی بدارند و به سراب شهود بقای صفات وجود از او محو میکنند و در این حال انواع کرامات بر ظاهر و باطن پدید آمدن گیرد،اگر رونده در این مقام بدین نعمتها باز نگردد به چشم خوش آمد،از حضرت منعم باز ماند و بسا مغروران که از این مقام:
[ نَکَصَ عَلیٰ عَقِبَیْهِ ] (1).
به عقب برگشت.
بازگشتند.
این همه عتبه است که خون صد هزار صدیق بر خاک امتحان ریخته است.
پس روندگان صادق و طالبان عاشق که در خرابات به جام کرامات مست شدند و ذوق شهود بازیافتند و در مستی عجب و غرور افتادند و هرگز روی هشیاری و بیداری ندیدندی و در حجب کرامات:
أصْحابُ الْکِراماتِ کُلُّهُمْ مَحْجُوبُونَ (2).
بماندند و آن کرامات را تب وقت خویش ساختند و زنّار خوش آمد آن بربستند و روی از حق بگردانیدند و به خلق روی آوردند.
کیست انسان آن که انسش با خداست***که دوایش درد و درد او دواست
هر دلی کاو نیست دائم دردناک***نیست واصل نیست داخل نیست پاک
هر وصالی کش فراقی در پی است*** لایق عقل و دل و دانا کی است
وصل خواهی از خدا غایب مباش*** شه نبینی غایب از نایب مباش
هر دلی کاو درد عشقش حاصل است***واصل است و واصل است و واصل است
هستی بنده حجاب بنده است*** ورنه مهر دوست خوش رخشنده است
خودشکن شو خودشکن شو خودشکن ***تا رهی از نقص های ما و من
و برخی دیگر در نعمت کرامات نظر بر منعم نهند نه بر نعمت و ادای شکر نعمت به دیدار منعم گذراند تا بر قضیّه:
[ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ] (1).
اگر سپاس گزاری کنید،قطعاً [ نعمتِ ] خود را بر شما میافزایم.
مستحق نعمت وجود منعم گردند و وظیفۀ عبودیت روح در این مقام آن است که ملازمت این عتبه نماید و از جمله اغیار دامن همت در کشد و سه طلاق بر چهار گوشۀ دنیا و آخرت دهد و به درجات علیا و نعیم هشت بهشت سر فرود نیاورد.
تا بر سر ما سایه شاهنشه ماست***کونین غلام و چاکر درگه ماست
گلزار بهشت و حور خاک ره ماست ***زیرا که برون زکون منزلگه ماست(2)
اگر هزار بار خطاب رسد که ای بنده ! چه خواهی ؟ گویند:بنده را خواست نباشد؛زیرا که خواست روی در هستی دارد و ما درِ نیستی میزنیم و اگر هزار سال بر این آستانه ملتفت بماند،باید که ملول نگردد و روی از این درگاه نتابد و پای از این کوی باز نکشد.
جملگی انبیا و اولیا در این مقام عاجز و متحیّر شوند که از اینجا به قدم انسانیّت راه نمیتوان سپرد،در این مقام چون هر تیر جدّ که در جعبه جهد بندگی انداخته شد،هیچ بر نشانۀ قبول بر نیامد.
اینجا چون گُل سپر بباید انداخت و چون چنار دست به دعا باید برداشت و چون سوسن با ده زبان خاموش باید بود و چون نرگس چشم بر هم باید نهاد و چون بنفشه به عجز سرافکنده باید بود،اینجا مقام ناز معشوق و کمال نیاز عاشق است.
تا این غایت روح با هر چه پیوند داشت،همه در ششدر عشق میباخت،چون مفلس و بیچاره گشت اکنون جان میباید باخت.
هر وقت که نسیم نفحات الطاف حق از موهبت عنایت به مشام روح میرسد، یعقوبوار با دل گرم و دم سرد میگوید:
[ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ ] (1).
بیتردید،بوی یوسف را مییابم.
چندان غلبات شوق و قلق عشق روح را پدید آید که،از خودی ملول گردد،از وجود سیر آید و در هلاکت خویش کوشد و حسینوار فریاد میزند و میگوید:
اُقْتُلونی اقْتُلونی یا ثِقات*** اِنَّ فی قَتْلی حَیاتاً فی حَیات (2)
در این مدت که روح را بر آستانۀ حضرت عزّت باز دارند و به شکنجۀ فراق و درد اشتیاق مبتلا کنند دیوانگی در او پدید آید،عقل و صبر پشت به هزیمت نهند،در این اضطرار روح از خود و از معاملۀ خود مأیوس گردد،خود را بیندازد و بدو نالد، چون نالۀ آن سوخته در مقام اضطرار به حضرت رحیم باز رسد بر قضیّه:
[ أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ ] (1).
یا آن که وقتی درماندهای او را بخواند اجابت میکند و آسیب و گرفتاریش را دفع مینماید.
تتق (2)عزت از پیش جمال صمدیت پرده براندازد،عاشق سوختۀ خود را به هزار لطف بنوازد،چون شمع جمال صمدیت در تجلی آید،روح پروانه صفت پر و بال بگشاید،جذبات اشعه شمع هستی پروانه را برباید،پرتو نور تجلی وجود پروانه را به تجلیه صفات شمعی بیاراید،زبانۀ شمع جلال احدیت چون شعله برآرد،یک کاه در خرمن وجود پروانۀ روح نگذارد.
اینجا نور جمال صمدی روح روح گردد.
[ أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمٰانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ ] (3).
اینانند که خدا ایمان را در دلهایشان ثابت و پایدار کرده،و به روحی از جانب خود نیرومندشان ساخته.
اینجا عتبۀ عالم فناست و سر حد بقا،بعد از این کار تربیت روح به تجلیۀ جذبات الوهیت مبدل شد اکنون هر نفسی از انفاس او به معاملۀ ثقلین برآید.
جَذْبَةُ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ تُوازی عَمَلَ الثَّقَلَیْنِ (4).
جاذبهای از جاذبههای حق برابر با عمل جن و انس است.
زان گونه پیامها که او پنهان داد*** یک نکته به صد هزار جان نتوان داد
آری،چون روح از تربیت انبیا و اولیا اثر گیرد و نفس از آلودگیها برهد و قلب پروانۀ شمع جمال حضرت حق شود نه اثری از نفاق بلکه اثری از هیچ گناه باطنی و ظاهری در انسان نخواهد ماند،آن وقت است که انسان به حقیقت انسان است و برای او در این عرصۀ حیات محوری جز عشق به محبوب باقی نمیماند و بر اثر این محبت و عشق است که با مرکب عمل صالح به عالیترین مقام که مقام فنای در او بقای به اوست میرسد.
به قول عارف جامع امیر حسین حسینی هروی:
ای پردهنشین این گذرگاه***بی عشق به سر نمی رسد راه
اول قدمی که عشق دارد*** ابری است که جمله کفر بارد
آنان که زجام عشق مستند*** حق را زبرای حق پرستند
دل حق طلبید و نفس باطل*** این عربده نیست سخت مشکل
چون در نظر تو ما و من نیست*** او باشد و او دگر سخن نیست
می بین و مپرس تا بدانی*** می دان و مگوی تا نمانی
سر بر قدم و قدم به سر نه*** وانگه قدم از قدم به در نه
بینام و نشان شو و نشان کن*** بی کام و بیان شو و بیان کن
تو جام جهان نمای خویشی ***از هر چه قیاس توست پیشی
همان علایمی که در قرآن مجید برای منافق بیان شده،در روایات هم همان علایم تفسیر و تشریح شده،از این جهت در این زمینه باب جداگانهای تحت عنوان نفاق و روایات لازم نبود،اگر متن روایات این باب را خواستید به«بحار الأنوار» مراجعه کنید (1).
1) 1) -بحار الأنوار:202/72.
[ وَ عَلٰامَةُ النِّفٰاقِ قِلَّةُ الْمُبٰالٰاةِ بِالْکِذْبِ،وَ الْخِیٰانَةُ،وَ الْوَقٰاحَةُ، وَ الدَّعْویٰ بِلٰا مَعْنیً،وَ سُخْنَةُ الْعَیْنِ،وَ السَّفَهُ،وَ قِلَّةُ الْحَیٰاءِ، وَ اسْتِصْغٰارُ الْمَعٰاصی،وَ اسْتیضٰاعُ ارْبٰابِ الدّینِ،وَ اسْتِخْفٰافُ الْمَصٰائِبِ فِی الدّینِ،وَ الْکِبْرُ،وَ حُبُّ الْمَدْحِ،وَ الْحَسَدُ، وَ اسْتیثارُ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَةِ،وَ الشَّرِّ عَلَی الْخَیْرِ،وَ الْحَثُّ عَلَی النَّمیمَةِ،وَ حُبُّ اللَّهْوِ،وَ مَعُونَةُ اهْلِ الْفِسْقِ وَ الْبَغْیِ،وَ التَّخَلُّفُ عَنِ الْخَیْرٰاتِ،وَ تَنَقُّصُ أهْلِهٰا،وَ اسْتِحْسٰانُ مٰا یَفْعَلُهُ مِنْ سُوءٍ، وَ اسْتِقْبٰاحُ مٰا یَفْعَلُهُ غَیْرُهُ مِنْ حَسَنٍ،وَ أمْثٰالُ ذٰلِکَ کَثیرَةٌ ]
امام به حق ناطق حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
برای منافق نشانههایی است:
1-از دروغ گفتن به حق و به خلق باک ندارد.
2-خائن به دین و خائن به مال و آبرو و عرض مسلمانان است.
3-از حیا و شرم که نتیجۀ ایمان به حق و آخرت است،خالی و در انواع فسق و فجور در کمال بیحیایی و بیشرمی است.
4-بدون داشتن علم و کمال و عشق و معرفت و عمل و کوشش،دارای ادّعا است و خود را واجد این همه کمالات میداند،در حالی که درون و برونش از
حسنات خالی است.
5-آدمی تیز چشم است،به این معنا که در تمام اموری که تجسّس،مشروعیت ندارد،در مقام تجسس و پی بردن به اسرار مردم است.
6-نادان و سفیه است و در امور تأمّلی از خود نشان نمیدهد و ادب را در هیچ برنامهای رعایت نمیکند.
7-در موقع حیا کم حیاست.فرق بین قلّت حیا و وقاحت به شدت و ضعف است،مرتبۀ سلب حیا و شدّت آن را وقاحت میگویند و مرتبۀ ضعیف او را که فی الحقیقه مقدمۀ وقاحت است قلّت حیا مینامند.
8-گناه و معصیت را با آن همه اهتمامی که در ترکش شده،سبک شمرده و انجام آن برایش آسان است.
9-ارباب دین و کرامت و مردم مؤمن و مسلمان را چنانچه شایسته است ادب نمیکند و آنان را با آن همه ارزش سبک میشمارد.
10-مصایب در دین را که تحمّلش دارای برترین ارزش است،سهل و سبک شمرده و سعی میکند در معرض آنها قرار نگیرد.
11-متکبر است و خود را در همۀ امور بزرگ میشمارد.
12-علاقه دارد مردم او را مدح کنند و همه جا از او ستایش نمایند.
13-دارای مرض خطرناک حسد است،آرزو میکند که نعمتهای خدا از بندگانش سلب شود.
14-دنیا را بر آخرت و بدی را بر خوبی ترجیح میدهد.
15-بر سخنچینی و نمّامی حریص است و مصدر فتنه و فساد در بین مردم میباشد.
16-به کارهای بیهوده و لهو و لعب رغبت دارد.
17-مددکار اهل فسق و اهل بدعت است.
18-اهل خیر و خیرات نیست و بلکه اهل خیرات را دوست ندارد و نمیخواهد کسی به کسی احسان کند.
19-کار خود را هر چند بد باشد خوب به حساب میآورد و کار خوب دیگران را بد میداند.
شبیه این اوصاف در منافقان زیاد است و از این جهت با قاطعیت میتوان گفت:
منافقین از کفار بدترند ! !
[ وَ قَدْ وَصَفَ اللّهُ الْمُنٰافِقینَ فی غَیْرِ مَوْضِعٍ،فَقٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ. [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّٰهَ عَلیٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلیٰ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةَ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ ] (1).
وَ قٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ أیْضاً فی صِفَتِهِمْ: [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ* یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ* فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً ] (2)].
حضرت حق جلّ و علا در آیات متعددی اوصاف منافقین را بیان فرموده و چهرۀ خبیث و ناپاک آنان را معرفی نموده است.
خداوند متعال فرموده:
و برخی از مردماند که خدا را یک سویه [ و بر پایه دستیابی به امور مادی ] میپرستند،پس اگر خیری [ چون ثروت،مقام و اولاد ] به آنان برسد به آن آرامش یابند و اگر بلایی [ چون بیماری،تهیدستی و محرومیت از عناوین اجتماعی ] به
آنان برسد [ از پرستش خدا ] عقب گرد میکنند [ و به بیدینی و ارتداد میگرایند ]، دنیا و آخرت را از دست دادهاند و این است همان زیان آشکار.
و نیز در وصف این نابکاران فرموده:
و گروهی از مردم [ که اهل نفاقاند ] میگویند:ما به خدا و روز قیامت ایمان آوردیم،در حالی که آنان مؤمن نیستند.*[ به گمان باطلشان ] میخواهند خدا و اهل ایمان را فریب دهند،در حالی که جز خودشان را فریب نمیدهند،ولی [ این حقیقت را ] درک نمیکنند.*در دلِ آنان بیماریِ [ سختی از نفاق ] است،پس خدا به کیفرِ نفاقشان بر بیماریشان افزود و برای آنان در برابر آنچه همواره دروغ میگفتند،عذابی دردناک است.
[ وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ألْمُنٰافِقُ إذٰا وَعَدَ أخْلَف،وَ إذٰا فَعَلَ أفشیٰ، وَ إذا قٰالَ کَذَبَ،و إذا ائْتُمِنُ خٰانَ،و إذٰا رُزِقَ طٰاشَ،وَ إذٰا مُنِعَ غٰاشَ.
وَ قٰالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله أیضاً:مَنْ خٰالَفَ سَریرَتُهُ عَلٰانِیَتَهُ فَهُوَ مُنٰافِقٌ کائِناً مَنْ کٰانَ وَ حَیْثُ کٰانَ وَ فی أیّ زَمانٍ کانَ وَ فی أیِّ رُتْبَةٍ کانَ ]
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
از جمله صفات منافق آن است که،هرگاه وعده کند مخالفت کند و هرگاه کاری کند بد یا خوب فاش کند و هرگاه سخن گوید دروغ گوید و هرگاه مؤتمن مردم شود خیانت کند و هرگاه وسعتی در رزق بیابد در غیر راهش مصرف کند و به هنگام تنگی در پی غشّ و فریب مردم باشد.
و نیز رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
هر که ظاهرش با باطنش یکی نباشد منافق است،هر که باشد و هر کجا باشد و در هر زمانی که باشد و دارای هر رتبهای که باشد.
این بود علایم و نشانههای مردم منافق و در حقیقت،اموی مسلکان و عبّاسی طریقان.خداوند در درجۀ اول همه ما را از افتادن در دام نفاق حفظ کند و در درجۀ بعد اسلام و مسلمانان را از شرّ این حیوانات خطرناک در امانش نگاه دارد.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:ألْعٰاقِلُ مَنْ کٰانَ ذَلُولاً عِنْدَ إجٰابَةِ الْحَقِّ،مُنْصِفاً بِقَوْلِهِ، جَمُوحاً عِنْدَ الْبٰاطِلِ،خَصیماً بِقَوْلِهِ،یَتْرُکُ دُنْیٰاهُ وَ لا یَتْرُکُ دینَهُ.
وَ دَلیلُ الْعٰاقِلِ شَیْئٰانِ:صِدْقُ الْقَوْلِ وَ صَوابُ الْفِعْلِ،وَ الْعٰاقِلُ لا یُحَدِّثُ بِمٰا یُنْکِرُهُ الْعُقُولُ،وَ لا یَتَعَرَّضُ لِلتُّهْمَةِ،وَ لا یَدَعُ مُداراةَ مَنِ ابْتلِیَ بِهِ.وَ یَکُونُ الْعِلْمُ دَلیلَهُ فی أعْمٰالِهِ،وَ الحِلْمُ رَفیقَهُ فی أحْوالِهِ،وَ الْمَعْرِفَةُ یَقینَهُ فی مَذاهِبِهِ،وَ الْهَویٰ عَدُوُّ الْعَقْلِ وَ مُخٰالِفٌ لِلْحَقِّ وَ قَرینُ الْبٰاطِلِ؛وَ قُوَّةُ الْهَویٰ مِنَ الشَّهَواتِ.
وَ اصْلُ عَلٰاماتِ الْهَویٰ مِنْ أکْلِ الْحَرامِ وَ الْغَفْلَةِ عَنِ الْفَرائِضِ وَ الْاِسْتِهٰانَةِ بِالسُّنَنِ وَ الْخَوْضِ فِی الْمَلٰاهی.
[ ألْعٰاقِلُ مَنْ کٰانَ ذَلُولاً عِنْدَ إجٰابَةِ الْحَقِّ،مُنْصِفاً بِقَوْلِهِ، جَمُوحاً عِنْدَ الْبٰاطِلِ،خَصیماً بِقَوْلِهِ،یَتْرُکُ دُنْیٰاهُ وَ لا یَتْرُکُ دینَهُ ]
دربارۀ ماهیت عقل از نظر قرآن و روایات و بزرگان دین در جلد دوم کتاب مسائلی به رشته تحریر کشیده شد،به همین خاطر در این باب به توضیح مسئلۀ عقل نیازی نیست،تنها اوصافی که حضرت دربارۀ اهل عقل بیان کردهاند به اندازۀ لازم شرح داده میشود.
امام علیه السلام در قسمت اوّل بیان خود میفرماید:
عاقل کسی است که در برابر قبول حق خاضع و متواضع و در اجابت حق دارای دلی سهل و آسان و قلبی هموار باشد.
سخن حق،سخنی است که با فطرت و عقل و قلب و روح و نفس و روابط سالم اجتماعی انسان با خانواده و جامعه و خلاصه با سعادت انسان در دنیا و آخرت هماهنگ باشد.
این گونه سخن جز از خدای مهربان و انبیای عظام و ائمۀ گرامی علیهم السلام و اولیای
خالص و شاگردان مکتب الهی که جز با حقیقت و واقعیت سر و کار ندارند به بشر نرسیده،اینان در تمام امور حیات خیرخواه و مصلحت اندیش،برای انسان بودند و حق گویی آنان نشان میدهد که هر نفع واقعی را برای دنیا و آخرت بشر خواسته و به هیچ ضرری در دو صحنۀ حیات دنیا و آخرت برای بشر علاقه نداشتند.
در اینجا لازم است به قسمتی از گفتههای بر حق حضرت حق و انبیای الهی و ائمه طاهرین علیهم السلام و اولیای خالص الهی اشاره شود،سپس به ارزش حقپذیر و دلی که در برابر حق هموار و تسلیم است توجّه گردد.
خدای مهربان در قرآن عظیم راه رشد و هدایت را برای همه روشن نموده است.
راه رشد راه خداست،چون حضرت او عاشق انسان است و از باب عشق و محبت میخواهد انسان به تمام کمالات آراسته شده و از رذایل پیراسته گردد،خداوند علاقه دارد انسان با تمام هستی و وجودش به سعادت دنیا و آخرت راه یابد و از شرّ و خزی دنیا و آخرت در امان بماند،ساختمان و سازمان عقل به صورتی است که چون راه رشد را یافت به قبول آن تن میدهد و از راه ضلالت روی برگردانده تنفر پیدا میکند،این انسان است که باید اراده خویش را به زلف عقل گره بزند،تا به آنچه خداوند میخواهد برسد و به تعبیر دیگر،این انسان است که باید نیروی کار و عمل و فعالیت و کوشش خویش را در چهار چوب راه رشد قرار دهد،تا به سلامت دنیا و آخرت دست یابد.
آری،هر کس به عروةالوثقای حق که همان قرآن و نبوت و امامت است و تا ابد همگسستنی نیست چنگ بزند در میدان حیات برندۀ تمام واقعیتها و نفی کنندۀ تمام شرور شده است.
[ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقیٰ لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ] (1).
مسلماً راه هدایت از گمراهی [ به وسیلۀ قرآن،پیامبر و امامان معصوم ] روشن و آشکار شده است.پس هر که به طاغوت [ که شیطان،بت و هر طغیانگری است ] کفر ورزد و به خدا ایمان بیاورد،بیتردید به محکمترین دستگیره که آن را گسستن نیست،چنگ زده است؛و خدا شنوا و داناست.
در این آیه کفر به طاغوت که مأمون بودن از لوث کفر،شرک،فسق،فجور و قسمت اعظمی از رذایل درونی است-و این واقعیت در حقیقت روح واقعی ایمان است؛زیرا بدون کفر به طاغوت،ایمان و عشق به اللّه میسّر نیست-به عنوان یک اصل اصیل محوری مطرح است.
تمام بدبختیهایی که در طول تاریخ گریبانگیر بشر بوده،علت العلل آن اتصال به طاغوت درون و برون و انفصالش از حضرت ربّ العزّه بوده و تمام دردهای درونی،فردی،خانوادگی،اجتماعی،مادی و معنوی بشر و درمانش را باید در همین دو زمینه جستجو کرد.
[ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ ] (2).
پس هر که به طاغوت [ که شیطان،بت و هر طغیانگری است ] کفر ورزد و به خدا ایمان بیاورد.
این قسمت از آیه در حقیقت کلمۀ طیّبه:«لٰا إلٰه الّا اللّهُ»را که باید در تمام امور حیات درونی و برونی ظهور کند و بدون ظهورش به دست آوردن سعادت امکان
ندارد،مطرح میکند،کلمهای که محور بعثت انبیای الهی و امامت امامان علیهم السلام و خیر دنیا و آخرت است و چه سخن حقّی در تمام آفرینش پر منفعتتر از این سخن است.
آری،خدا را در تمام امور محور قرار بدهید که محور قرار دادن خدا،انسان را از هر شرّی آزاد و بر هر خیری متصل میسازد.
خداوند مهربان از باب خیر و مصلحت از انسان میخواهد،به دامن انبیا و امامان علیهم السلام که معلّمان واقعی و دلسوز بشر هستند چنگ بزند و از راه آنان منحرف نگردد که انحراف از مسیر آن بزرگواران علّت شقاوت دنیا و آخرت است.
[ قٰالَ یٰا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ* اِتَّبِعُوا مَنْ لاٰ یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ ] (1).
گفت:ای قوم من ! از این فرستادگان [ خدا ] پیروی کنید،*از کسانی پیروی کنید که پاداشی از شما نمیخواهند و آنان راه یافتهاند.
خداوند مهربان،مردم را به تقوا یعنی آراسته شدن به فضایل و انجام واجبات و ترک محرّمات امر فرموده،سه حقیقتی که اگر انسان با آنها شکل بگیرد آراسته به لباس خلافة اللّهی میگردد و با اسلام کامل زندگی کرده و با اسلام حقیقی از دنیا میرود:
1) 1) -یس (36):20-21.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ وَ لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ] (1).
ای اهل ایمان ! از خدا آن گونه که شایستۀ پروای از اوست،پروا کنید، و نمیرید مگر در حالی که [ در برابر او و فرمانها و احکامش ] تسلیم باشید.
پروردگار مهربان برای این که صحنۀ حیات ملت اسلام صحنۀ معروف و پاک از منکرات باشد،در درجۀ اول معروف و منکر را شناسانده سپس امر به معروف و در حقیقت به پا کردن معروف و نهی از منکر و در حقیقت ریشه کن کردن منکر را وظیفۀ واجب فرد فرد امت اسلامی دانسته و بپا داشتن این دو حقیقت را ضامن سلامت جامعه میداند.
[ وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (2).
و باید از شما گروهی باشند که [ همه مردم را ] به سوی خیر [ اتحاد،اتفاق، الفت،برادری،مواسات و درستی ] دعوت نمایند،و به کار شایسته و پسندیده وادارند،و از کار ناپسند و زشت بازدارند؛و اینانند که یقیناً رستگارند.
[ کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ ] (3).
شما بهترین امتی هستید که [ برای اصلاح جوامع انسانی ] پدیدار شدهاید،به کار شایسته و پسندیده فرمان میدهید و از کار ناپسند و زشت بازمیدارید.
خداوند مهربان مردم را تنها به پرستش و عبادت خودش دعوت میکند و سفارش مینماید به پدر و مادر احسان کنید و ذی القربی و ایتام و افتادگان را رعایت کرده و با گفتار حسن با مردم روبرو شوید و نماز را به پا داشته و از ادای زکات که بسیاری از خلأهای اجتماعی را پر میکند سرباز نزنید.
[ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ...] (1).
و [ یاد کنید ] زمانی که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدا را نپرستید، و به پدر و مادر و خویشان و یتیمان و مستمندان نیکی کنید،و با مردم با خوش زبانی سخن گویید،و نماز را بر پا دارید.
خداوند مهربان جهت حفظ دین و نشر اسلام،این فرهنگ انسانساز و سعادتبخش دستور به مهاجرت و جهاد میدهد و هجرت و جهاد را دو عامل بسیار مهم و اساسی در حفظ قرآن و اسلام و نشر و تداوم آن میداند و در کلام پربارش مجاهد و مهاجر را شایستۀ رحمت حضرت حق میداند:
[ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (2).
یقیناً کسانی که ایمان آورده،و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند،به رحمت خدا امید دارند؛و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
خداوند سبحان به تمام بندگانش جهت پیشرفت در امور الهی و انسانی و برای به ثمر رسیدن حرکات و افعال آدمی،دستور میدهد از مقام صبر و استقامت و ذکر و نماز یاری بجویند که صبر و ایستادگی و نماز باعث نظم و حساب در زندگی و رسیدن به اهداف عالیۀ الهیه است:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِینَ ] (1).
ای اهل ایمان از صبر و نماز [ برای حل مشکلات خود و پاک ماندن از آلودگیها و رسیدن به رحمت حق ] کمک بخواهید زیرا خدا با صابران است.
خدای عزیز برای آراسته شدن انسان به سلامت واقعی در تمام شؤون حیات اعم از شؤون مادی و معنوی،امر میکند با تمام وجود تسلیم فرهنگ حق شوید و از وساوس و تفرقهافکنی و دستورهای شیطان پیروی ننمایید که شیطان در هر شکلی که هست،دشمن آشکار شماست.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ] (2).
ای اهل ایمان ! همگی در عرصۀ تسلیم و فرمانبری [ از خدا ] در آیید،و از گامهای شیطان پیروی نکنید که او نسبت به شما دشمنی آشکار است.
خداوند مهربان در آیات قرآن مجید به گناهان باطنی و ظاهری اشاره میفرماید و هر گناهی را تیشهای به ریشۀ انسانیت میداند و معاصی و خطاها را علت خزی دنیا و عذاب آخرت معرفی میکند و بدبختی انسان را در هر دو جهان معلول معصیت به حساب آورده،به طور قاطعانه از آدمی میخواهد که تقوا و خودداری از هر گناهی را پیشه خود سازد و جز با آراسته بودن به اسلام حقیقی رخت از دنیا به آخرت نکشد.خداوند بزرگ،مسئلۀ تقوا و توسل به عنایت حق و جهاد الهی را وسیلۀ فلاح و رستگاری دانسته و از بندگانش میخواهد در زندگی چنین مسیری را انتخاب کنند.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَ جٰاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ] (1).
ای اهل ایمان ! از خدا پروا کنید و دستآویز و وسیلهای [ از ایمان،عمل صالح و آبروی مقرّبان درگاهش ] برای تقرّب به سوی او بجویید؛و در راه او جهاد کنید تا رستگار شوید.
خداوند کریم،صدق و صداقت را در همۀ امور زندگی عامل منفعت در دنیا
1) 1) -مائده (5):35.
و آخرت دانسته و آراستگان به این حقیقت را اهل بهشت و رضوان الهی به حساب آورده و این واقعیت را باعث فوز عظیم میداند.
[ قٰالَ اللّٰهُ هٰذٰا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّٰادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ] (1).
خدا فرمود:این روزی است که راستان را راستی و صدقشان سود دهد.برای آنان بهشتهایی است که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است،همیشه در آن جاودانهاند،خدا از آنان خشنود و آنان هم از خدا خشنودند؛این است رستگاری بزرگ.
خداوند عزیز،دنیا را جز گذرگاه چیزی نمیداند و از این که آن را هدف واقعی و اصلی بگیرند منع مینماید،آنان که آن را هدف بگیرند جز بازیچۀ کودکانه و هوسرانی برای آنان چیزی نیست،آنچه حقیقت دارد و همیشگی و جاودانی است سرای آخرت است و آن هم جز برای اهل تقوا میسّر نیست.
[ وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ] (2).
و زندگی دنیا [ بدون ایمان و عمل صالح ] بازی و سرگرمی است،و یقیناً سرای آخرت برای آنان که همواره پرهیزکاری میکنند،بهتر است.آیا نمیاندیشید ؟
آنان که در این دنیا حرکات قلب و نفس و اعضای بدن را هماهنگ دستورهای حق قرار دادند،وزن اعمالشان در قیامت سنگین و به عبارت دیگر حرکات و اعمالشان دارای ارزش واقعی است،به اندازهای که بهشت و رضایت حق مزد برنامههای آنهاست،ولی کسانی که هماهنگ با آیات الهی عمل نکردند،زحماتشان بیارزش و در جهان آخرت غرق در خسارتند،قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
[ وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَظْلِمُونَ ] (1).
میزان [ سنجش اعمال ] در آن روز حق است؛پس کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سنگین و با ارزش باشد،رستگارند.*و کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سبک و بیارزش باشد،به سبب این که همواره به آیات ما ستم میورزیدند،به خود زیان زده [ و سرمایۀ وجودشان را تباه کرده ]اند.
تمام قرآن سخن حق است،بر شماست که تا پایان عمر با قرآن مجید انس داشته باشید و در برابر قول حق تسلیم و خاضع گشته تا در دنیا و آخرت به حظّ وافر و اجر عظیم و بهشت ابدی برسید.
آری،انسان عاقل به فرموده حضرت صادق علیه السلام در تمام شؤون حیات به دعوت حق پاسخ میدهد و نسبت به حق کمال تواضع و خشوع را رعایت مینماید که عمل در وجود عاقل غیر از این هیچ اقتضایی ندارد.
1) 1) -اعراف (7):8-9.
عاقل کسی است که در برابر قول حق دارای انصاف است،گرچه حق به ضرر او باشد.
انصاف از بهترین صفات اهل خداست،آنان که اهل انصاف هستند،اهل عقل و دینند،منصف از بهترین بندگان خداست،منصف حلّال مشکلات و رعایت کنندۀ عدل و آراستۀ به حق است.
تمام مردم از دست اهل انصاف راحتند،ولی آنان که نسبت به حق و نسبت به مردم انصاف ندارند،مردمی مشکلساز و افرادی خطرزا و موجوداتی پست و درندگانی بدطینتاند.
کسانی که در باطل خود پافشاری دارند،از مرز عقل دور و از منافع معنوی دین خدا محرومند.
اسلام در تمام زمینههای زندگی مردم را ترغیب به انصاف نموده و رعایت این حقیقت نورانی را از بالاترین اعمال دانسته:
عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ صَلوات اللّه علیهما قٰالَ:کٰانَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ فی آخِرِ خٌطْبَتِهِ.
طُوبیٰ لِمَنْ طٰابَ خُلْقُهُ،وَ طَهُرَتْ سَجِیَّتُهُ،وَ صَلُحَتْ سَریرَتُهُ،وَ حَسُنتْ عَلٰانِیَتُهُ،
وَ أنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مالِهِ،وَ أمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ قَوْلِهِ،وَ أنْصَفَ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ (1).
از امام علی بن الحسین علیهما السلام است که پیامبر خدا در آخر سخنرانی خود میفرمود:خوشا به حال کسی که اخلاقش خوب و طبعش پاک و نهانش صالح و آشکارش نیکوست،زیادی مالش را انفاق کند و از پرگویی خودداری نماید و میان خود و مردم به انصاف قضاوت کند.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قٰالَ:مَنْ یَضْمُن لی أرْبَعَةً بِأرْبَعَةِ أبْیٰاتٍ فِی الْجَنَّةِ ؟
أنْفِقْ وَ لا تَخَفْ فَقْراً وَ افْشِ السَّلٰامَ فِی الْعٰالَمِ،وَ اتْرُکِ الْمِراءَ وَ إنْ کُنْتَ مُحِقّاً، وَ أنْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِکَ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:کیست که ضامن من باشد برای انجام چهار عمل در برابر چهار خانه در بهشت ؟
انفاق کن و از نداری مترس،سلام را در جهان آشکار کن،نزاع و جدال را ترک کن گرچه حق با تو باشد،میان خود و مردم به انصاف قضاوت کن.
قٰالَ أمیرُ الْمُؤمِنینَ علیه السلام فی کلامٍ لَهُ:أ لٰا إنَّهُ مَنْ یُنْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ یَزِدْهُ اللّهُ إلّا عِزّاً (3).
امیر المؤمنین علیه السلام در ضمن کلامی از خود فرمود:بدانید هر کس مردم را نسبت به خود انصاف دهد،خداوند او را عزّت بخشد.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قٰالَ فی حَدیثٍ لَهُ:أ لٰا اخْبِرُکُمْ بِأشَدّ مٰا فَرَضَ اللّهُ عَلیٰ خَلْقِهِ ؟ فَذَکَرَ ثَلٰاثَةَ أشْیٰاءَ أوَّلُها:إنْصٰافُ النّاسِ مِنْ نَفْسِکَ (1).
امام صادق علیه السلام در گفتاری از خود فرمودند:شما را به شدیدترین برنامهای که خداوند بر بندگانش واجب فرموده خبر دهم،سه چیز را ذکر کردند اول آن این بود که بین خود و مردم انصاف بده.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قٰالَ:قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:سَیِّدٌ الْأعْمٰالِ إنْصٰافُ النّاسِ مِنْ نَفْسِکَ،وَ مُواساةُ الْاخِ فِی اللّهِ،وَ ذِکْرُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فی کُلِّ حٰالٍ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:آقای همۀ اعمال حق دادن به مردم و همدردی با برادر دینی در راه خدا و یاد حق در همه حال است.
عدی از باوفاترین یاران امیر المؤمنین علیه السلام و از عاشقان دلباختۀ آن حضرت بود.
عدی به دست پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد و در جمل و صفین و نهروان در رکاب امام علی علیه السلام برای اعتلای کلمۀ حق جنگید و در جمل یک چشمش را در راه خدا از دست داد.
زمانی بین او و معاویه ملاقات دست داد،معاویه به او گفت:فرزندانت چه شدند ؟ گفت:همۀ آنها در رکاب علی شهید شدند.معاویه گفت:علی در حق تو انصاف روا نداشت که فرزندانش زنده ماندند،ولی فرزندان تو در رکابش کشته
شدند.عدی گفت:آه که من انصاف را در حق علی رعایت نکردم که او در محراب عبادت شهید شد و من هنوز زندهام ! !
معاویه گفت:بدان که هنوز قطرهای از خون عثمان باقی است و آن قطره خونخواهی نشود مگر به خون شریفی از اشراف یمن.
عدی گفت:سوگند به خدای،آن دلها که از خشم و غضب نسبت به تو آکنده بود هنوز در سینههای ماست و آن شمشیرها که با آنها با تو میجنگیدیم اکنون بر دوشهای ماست،اگر قدمی از طریق خدیعت به ما نزدیک شوی قدمی برای ریشه کن کردن شرّت به تو نزدیک شویم،دانسته باش که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسانتر است از این که سخن ناهموار در حق محبوبمان علی بشنویم (1).
در عصر معتضد عباسی مأمور بیت المال از دنیا رفت و قرض بسیاری از خود به جا گذاشت،در حدی که تمام ما ترک میت به تمام قرضهایش فراگیر نبود !
معتضد،عبد اللّه سلیمان را نزد ابو حازم قاضی فرستاد که خلیفه چهل هزار دینار از مأمور طلبکار است،طلبش را از ما ترک عنایت کن.
عبد اللّه پیام معتضد را به ابو حازم رساند،ابو حازم به فکر فرو رفت،سپس سر برداشت و گفت:تأدیه این چهل هزار دینار به یک نفر کمال بیانصافی است، خلیفه هم یکی از طلب کارهاست باید دید چه مقدار به او میرسد،انصاف آن است که ما ترک بین تمام طلبکارها به نسبت تقسیم شود،عبد اللّه متحیر شد و به قاضی گفت:خونت را هدر منما.
1) 1) -مجالس المؤمنین:246/1.
قاضی گفت:من از طریق انصاف دوری نکنم و راه خطا نپیمایم،عبد اللّه نزد معتضد آمد و جریان را بیان کرد،معتضد قدری فکر کرد،سپس گفت:ابو حازم راست گفته است که من هم یکی از طلبکارانم،او انصاف داده من نیز از طریق انصاف بیرون نروم.چقدر عالی است انسان متّصف به اوصاف حمیده باشد و وجودش چون آفتاب بدرخشد و برای دوست و دشمن منبع خیر و برکت و احسان و فضیلت گردد،سعادت دنیا و آخرت از این راه قابل تأمین است و بس.
بعضی از انسانها جز شکم و شهوت و غیر جمع مال و ثروت همّتی ندارند، سود اینان برای جامعۀ انسانی از حیوانات هم کمتر است و بلکه سودی ندارند.
انسان باید سعی کند همآهنگ با واقعیتهای الهی زندگی کند،ظاهر و باطن خویش را آراسته دارد و در پی رشد و کمال سر از تن نشناسد و راهی،جز راه حقیقت و درستی نپیماید.
سعدی میگوید:
نظر خدای بینان ز سر هوا نباشد***سفر نیازمندان ز ره خطا نباشد
همه وقت عارفان را نظر است و دیگران را*** نظری معاف دارند و دیگر روا نباشد
به نسیم صبح باید که نبات زنده گردد*** که جماد مردگان را خبر از صبا نباشد
اگرت سعادتی هست که زنده دل بمیری*** به حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد
اگر اهل معرفت را چون استخوان بسوزد ***چو دفش به هیچ سختی خبر از قفا نباشد
نه رفیق مهربان است وحریف سخت پیمان*** که به روز تیرباران سپر بلا نباشد
تو در آینه نگر کن که چه دلبری و زیبا ***چو تو خویشتن ببینی نگهت به ما نباشد
تو گمان مبر که سعدی به جفا ملول گردد*** که گرش تو بیجنایت بکشی جفا نباشد
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ گفتار پر فروغ خود میفرماید:
علامت دیگر عاقل این است که در برابر باطل وجودی سرکش و سرپیچ و با گفتارش دشمنی خویش را با باطل آشکار میکند و حاضر است دنیای خود را در هر موقعیّتی که باشد از دست بگذارد ولی دینش را به هیچ قیمتی رها نمیکند.
عاقل در برابر مال باطل،قول باطل،شخص باطل،مکتب باطل و خلاصه هر باطلی با تمام وجود میایستد و برای محو باطل در هر لباسی که هست سری پرشور از مبارزه دارد و به هر قیمتی که باشد عملاً و قولاً در برابر باطل ایستادگی کرده و دینش را به دنیایش نخواهد فروخت.
ابن سکیت دانشمندی بزرگ و شجاع شیعه معاصر متوکّل عباسی است،متوکّل از جانیان و بیرحمان بنام روزگار است.
متوکّل به وقت مستی و شرابخواری کارهای بسیار زشتی انجام میداد،از جمله شیر گرسنهای را به جان بیگناهی میانداخت و گاهی مار خطرناکی را در آستین افراد جای میداد و بسیاری از اوقات کوزه و سبوهای پر عقرب به گفته او در مجلسش میشکستند تا عقربها به جان مردم بیفتند ! !
ابن سکّیت از ائمه شعر و ادب و نحو و لغت و حامل لوای علوم غریبه و از ثقات و افاضل امامیه بغداد و مورد تصدیق و توثیق علمای رجال و ارباب سیر و با خبر از علوم قرآنیه و از شاگردان فراء و ابن الاعرابی و ابو عمرو شیبانی بود.
دارای چهارده تألیف در علوم مختلفه است،او نسبت به امیر المؤمنین علیه السلام
شدیداً عشق میورزید و از خواص اصحاب حضرت جواد و هادی علیهما السلام بود.
یک روز متوکل از او پرسید:دو فرزند مرا بیشتر میپسندی یا حسن و حسین و فاطمه را ؟ !
ابن سکّیت در برابر این موجود باطل و باطل گوییش با کمال شجاعت و به خاطر حفظ دینش فریاد زد:قنبر،غلام علی نزد من از تو و پسرانت افضل است،متوکل دستور داد زبان از پس حلقش بیرون کشند و غلامان وی را زیر پای خود لگدمال نمایند.
او پس از تحمل این مصیبت به رضوان الهی واصل شد و درس حفظ دین را گرچه به قیمت از دست رفتن دنیا تمام شود برای روزگار به یادگار گذاشت (1).
فیضی شاعر و مفسر بزرگ اسلامی سرزمین هند میگوید:
حریف باده کجا عاشق خراب کجا***جنون عشق کجا نشئه شراب کجا
رسید یار و من افتاده ناتوان ای دل*** طپیدن تو کجا رفت و اضطراب کجا
شب از فراق تو خوابم برد خیال است این*** شب فراق کجا و خیال خواب کجا
به دور عشق تو ای دلربا نمی دانم*** که دل کجا شد و طاقت کجا و تاب کجا
خوش است غمکده ام درگرفته زآتش آه ***فروغ شمع کجا خانه خراب کجا
1) 1) -ریحانة الادب:373/5.
مجوی گرمی عشق از دم فسرده دلان***سبوی باده کجا شیشه گلاب کجا
طمع مدار زحاسد فروغ دل فیضی*** سفال تیره کجا جام آفتاب کجا
کسی چه میداند ارزش دین چه اندازه است ؟ عاقل به این معنا توجه دارد که گوهر دین حقیقتی است که برای رسیدنش به دست بشر،صد و بیست و چهار هزار پیامبر مبعوث به رسالت شده و دوازده امام معصوم در کنارش منصوب به ولایت گشته و میلیونها نفر در راه حفظش تبعید شده یا به زندان رفته یا در راه خدا شربت شهادت نوشیدند و هزاران هزار فقیه و حکیم و عارف و فیلسوف و خطیب و مفسر تا پای جان برای تداومش زحمت کشیدهاند،چگونه میتوان این گوهر گرانبها را در مقابل اهل باطل برای حفظ چند روزه دنیا معامله کرد،آری،اهل عقل در برابر باطل سرسختند و با عمل و گفتار خود با باطل میجنگند و دین و ایمان خویش را با دنیای گذرا معامله نمیکنند.
پس از حادثه جمل که در بیابانهای بصره بین سپاه حضرت علی علیه السلام و آتشافروزان داخلی اتفاق افتاد و در پی آن طلحه و زبیر کشته شدند و عاقبت پیروزی نصیب حق شد،پسر ابو سفیان که نمونۀ کاملی از عناد و نفاق و پلیدی و کفر بود و در برابر امیر مؤمنان شورش داشت،نامهای خطاب به امام علی علیه السلام به مضمون زیر نوشت:
ای پسر ابو طالب ! به راهی رفتی که به زیان توست و آنچه را که به سود تو بود رها کردی و با کتاب و سنت رفتار صحیحی نداشتی و کار را به جایی رساندی که با
صحابه پیامبر،طلحه و زبیر آن چنان کردی،به خدا قسم تیری به سویت پرتاب کنم که نه آب آن را فرو نشاند و نه باد برطرف سازد،چون تیر برسد به هدف اصابت کند و چون در هدف قرار گیرد به خوبی کارگر افتد و چون کارگر شود شعلهور گردد، فریفته یاران و لشکریان خود مباش و آمادۀ جنگ شو،من با سپاهی در برابر قرار گیرم که تاب دیدارش را نداری !
چون این نامه به جناب مولا رسید،در پاسخش چنین نوشت:این نامهای است از بندۀ خدا علی بن ابی طالب برادر رسول خدا و پسر عم و جانشین و غسل دهنده و کفن کنندۀ او و ادا کننده قرضش و داماد و پدر فرزندانش حسن و حسین که برای معاویه میفرستد.
ای معاویه ! من همانم که در جنگ بدر خویشان بتپرست و جانی تو را به دیار عدم فرستادم و عمو و دایی و جد مادری و برادرت را به قتل رساندم،با آن شمشیر که آنها را کشتم و هم اکنون در دست من است،امروز هم مانند روزی که پیامبر آن را به دستم داد قوی دل و نیرومندم و با یاری خدا هم آغوش پیروزی.
به خدا قسم ! من مانند شما هیچگاه پرستش بت نکردم و چیزی را از اسلام و کسی را بر پیامبر خدا محمّد صلی الله علیه و آله برتر ندانستم و شمشیری جز آن که پیغمبر به من داد انتخاب نکردم،پس نیک بیندیش و هر چه خواهی کن،من به خوبی میدانم که شیطان بر تو چیره گشته و دستخوش نادانی و سرکشی شدهای،درود بر آن کس که از حقیقت پیروی کند و در اندیشۀ عواقب وخیم باشد.
حضرت مُهر فرمود و به یکی از یاران خود به نام طرمّاح تسلیم کرد که رهسپار شام شود و آن را شخصاً به دست معاویه دهد.
طرماح بن عدی قوی هیکل و بلند بالا و سخنور بود،از پیشگاه حضرت امیر مؤمنان علیه السلام رخصت طلبید و بر شتر خود سوار شد،آن گاه راه شام را پیش
گرفت و با سرعت بر آمد تا وارد شام شد و یک راست به ملاقات معاویه رفت.
دربان از وی پرسید:کیستی و کجایی و که را میخواهی ؟ طرماح گفت:با یاران نزدیک معاویه ابو الاعور اسلمی و ابو هریره و عمرو عاص و مروان حکم کار دارم.
دربان گفت:اینان در باب الخضرا میباشند،طرماح برای دیدار آنها به باب الخضرا رفت،چون نامبردگان طرماح را با هیکل درشت و اندام بلند دیدند با خود گفتند:خوب است که این مرد را طلبیده لحظهای را به گفتگو و مزاح و تفریح بگذرانیم،همین که طرماح به نزدیک آنها رسید،پرسیدند:ای اعرابی ! آیا از آسمانها خبری نزد تو هست که به اطلاع ما برسانی ؟
طرماح گفت:آری،بیخبر نیستم،خداوند حاکم بر آسمان است و فرشتۀ مرگ در هوا و امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام از قفا میآید،پس ای مردم بدبخت ! منتظر بلایی باشید که هم اکنون بر سرتان فرود میآید.
گفتند:از کجا میآیی ؟ گفت:از نزد آزاد مردی پاک و پاکیزه سرشت،نیکو خصال و با ایمان.
گفتند:با که کار داری ؟ گفت:میخواهم با این بدگهری که شما او را پیشوای خود میدانید ملاقات کنم.
حضار دانستند که وی فرستادۀ امیر مؤمنان علیه السلام است،از این رو گفتند:ای اعرابی ! امیر ما معاویه با اطرافیان خود سرگرم مشورت در امور مملکت است و امروز نمیتوانی به حضور او باریابی.
گفت:خاک بر سر او کنند،او را با رسیدگی به امور مسلمانان چه کار ؟ در آن وقت حضار،نامهای به معاویه نوشتند که قاصدی سخنور و حاضر جواب از کوفه آمده و از طرف علی بن ابی طالب حامل پیامی است برای تو،به هوش باش که در جواب او چه خواهی گفت ؟ آن گاه طرماح را از شتر فرود آوردند و در مجلس خود
جای دادند تا از معاویه خبر برسد.
چون نامه به معاویه رسید و از موضوع مطلع شد،فرزندش یزید را خواست و دستور داد مجلسی را بیاراید و آنچه لازمۀ شوکت و حشمت دربار یک سلطان مقتدر است فراهم کند.
یزید بن معاویه صدایی گوش خراش داشت و روی بینی و چهرهاش علامت زخمی بود،چون مجلس آراسته گردید،طرماح را بار دادند تا به مجلس در آید.
چون به در کاخ رسید و دید تمام کارکنان لباس سیاه به تن کردهاند گفت:اینها کیستند که مثل موکّلین جهنم در تنگنای راه دوزخ میباشند ؟ و چون چشمش به یزید افتاد،گویی او را شناخت،به همین جهت گفت:این تیره بخت،گردن کلفت بینی بریده کیست ؟
کارکنان کاخ گفتند:ای اعرابی ! ساکت باش،این یزید شاهزاده ماست.
گفت:یزید کیست ؟ خداوند روزی او را زیاد نگرداند و امید او را از همه جا قطع کند،ای وای که او و پدرش روزی مطرود اسلام بودند،ولی امروز بر تخت سلطنت نشستهاند.
چون یزید این سخنان را از طرماح شنید،چنان در خشم شد که خواست او را به قتل برساند،ولی چون از پدرش معاویه اجازه نداشت خشم خود را فرو خورد و گفت:ای اعرابی ! حاجت خود را بگو.معاویه به من دستور داده حاجت تو را برآورم.
گفت:حاجت من این است که معاویه از منصب خود دست بردارد و خلافت را به کسی که شایستۀ آن است واگذار کند.
یزید گفت:این حرفها سودی ندارد،حاجت خود را بگو،گفت:حاجت من آن است که معاویه را ملاقات کنم و پیام امیر المؤمنین علی علیه السلام را به او ابلاغ کنم.
ناچار او را به مجلس معاویه درآوردند،طرماح با نعلین وارد مجلس شد و کنار در نشست،گفتند:نعلین خود را از پا بیرون آور،گفت:مگر اینجا سرزمین مقدس است که مانند موسی نعلین از پا درآورم ! !
سپس رو به معاویه کرد و گفت:ای امیر گناهکار اسلام ! عمرو عاص که سمت مشاورت معاویه را داشت گفت:ای اعرابی ! معاویه را امیر گناهکار و بزهکار خواندی و امیر المؤمنین نگفتی ؟
گفت:مادرت به عزایت بنشیند،مؤمنان ما هستیم،چه کسی معاویه را امیر ما نموده ؟ !
معاویه با خونسردی مخصوص به خود گفت:ای اعرابی ! چه پیامی برای من آوردهای ؟
گفت:نامۀ مختومی از جانب امام معصومی آوردهام،گفت:آن را به من بده، گفت:نمیخواهم قدم روی فرشهای تو بگذارم،معاویه گفت:به وزیر من عمرو عاص تسلیم کن تا به دست من بدهد،گفت:نه نه نمیدهم؛زیرا او وزیر پادشاه ظالم خائن است.
گفت:به فرزندم یزید بسپار تا به من تسلیم کند،گفت:ما که از شیطان خشنود نیستیم چگونه میتوانیم به فرزندش دلخوش باشیم.
معاویه گفت:غلام خاص من پهلوی تو ایستاده است،نامه را به او بده تا به من برساند،گفت:این غلام را با پول حرام خریدهای و به کار حرام واداشتهای،به او هم نمیدهم.
معاویه سرگردان شده گفت:پس چگونه این نامه باید به دست من برسد ؟
گفت:باید از جای خویش برخیزی و بدون رنجش با دست خود از من بگیری؛ زیرا این نامۀ مردی کریم و از آقایی دانا و دانشمندی بردبار است که نسبت به
مؤمنان رؤوف و مهربان است.
معاویه ناچار از جای برخاست و نامه را از وی گرفت و خواند،سپس طرماح را مخاطب ساخت و گفت:علی را در چه حالی وداع نمودی ؟
گفت:در حالی که مانند ماه شب چهارده بود و یارانش هم چون ستارگان فروزان اطرافش را گرفته بودند،یارانی که هرگاه آنان را به کاری فرمان دهد بر یکدیگر پیشی گیرند و چنانچه از چیزی نهی کند همگی دوری کنند.
ای معاویه ! علی مردی دلاور و سروری برومند است،با هر سپاهی که روبرو شود آن را درهم شکند و طومارش را در هم پیچد و با هر دلیری که مواجه گردد او را به خاک هلاک افکند و به دیار نیستی فرستد و اگر دشمنی ببیند طعمۀ شمشیر آبدار خویش سازد،معاویه گفت:حسن و حسین فرزندان علی در چه حالی بودند ؟
گفت:آنها دو جوان پاکیزه و پاکسرشت،نیکو خصلت و سالم و دو آقای پاک دامن و دانا و دانشمند عاقل هستند که سعی در اصلاح امور دنیا و آخرت مسلمانان دارند.
معاویه سر به زیر انداخت و لحظهای به فکر فرو رفت و گفت:ای اعرابی ! راستی تو مرد سخنوری هستی،گفت:ای معاویه ! اگر به حضور امیر المؤمنین علیه السلام شرفیاب شوی،سخنوران زبان آور خیلی بهتر از من خواهی دید و مردانی میبینی که در پیشانی آنها آثار سجود نمایان است،در عین حال همین که آتش جنگ شعلهور شود،خویش را در آن آتش اندازند و سخت قوی دل باشند،شبها تا صبح نمازگزارند و روزها روزه بدارند و هیچگاه در راه خدا مورد ملامت واقع نمیشوند،ای معاویه ! اگر آنها را ببینی در گرداب مرگ فرو روی و راه نجات نیابی آری،ای معاویه:
حرف حق گفتن و بر دار شدن پیشۀ ماست***این شرابی است که بی واهمه در شیشه ماست
تا که پروانه آن شمع شب افروز شدیم ***ساختن چاره ما سوختن اندیشه ماست
دل ما با دل او الفت دیرین دارد*** آن که با سنگ بسازد به جهان شیشه ماست
ساعتی نیست که فارغ زخیالت باشیم*** روی و موی تو شب و روز در اندیشه ماست
مکن اندیشه زدل سنگی اغیار ای دل*** کانچه بر سنگ اثر بخش بود تیشه ماست
رنجی این جان و سر ما و حقیقت گویی***حرف حق گفتن و بر دار شدن پیشه ماست(1)
در این هنگام عمرو عاص آهسته به معاویه گفت:اگر این مرد عرب را مورد نوازش و عطا قرار دهی،بلند نظری تو را به بهترین وجه شرح خواهد داد.
معاویه گفت:ای اعرابی ! اگر چیزی به تو بدهم از من قبول میکنی ؟ گفت:من که میخواهم جان تو را از کالبدت درآورم چگونه عطای تو را نگیرم،معاویه دستور داد ده هزار درهم به او بدهند و گفت:اگر کم است بگو تا افزون کنم.
گفت:دستور بده بیشتر بدهند؛زیرا که تو از مال پدرت نمیدهی،معاویه گفت:ده هزار درهم دیگر بر آن افزودند.
طرماح گفت:ای معاویه ! دستور ده تا ده هزار درهم دیگر اضافه کنند تا سی
1) 1)- ادیب نیشابوری.
هزار درهم گردد؛زیرا که خداوند یک و یکتاست و یک را دوست میدارد.
معاویه دستور داد چنین کنند،ولی طرماح هر چه انتظار کشید از درهم خبری نشد،از این رو گفت:ای پادشاه ! با این مقامی که داری مرا مسخره میکنی ؟ گفت:
چطور ؟ گفت:برای این که گفتی عطایی به من بدهند که نه تو و نه من آن را نمیبینیم،تو گویی بادی بود از فراز کوهی وزید.
معاویه دستور داد عطای او را حاضر کردند و به وی تسلیم نمودند و سپس ساکت نشست،در این وقت عمرو عاص گفت:ای اعرابی ! جایزۀ امیر المؤمنین را چگونه میبینی ؟
طرماح گفت:این مال مسلمانان است و مربوط به معاویه نیست و از خزینۀ الهی است که نصیب یکی از بندگان خدا شده است.در این موقع معاویه گفت:این مرد عرب،دینار را در نظر من تاریک ساخت،آن گاه کاتب را طلبید و جواب نامه حضرت را دستور داد چنین بنویسد:
لشگری از شام به جنگ تو میفرستم که ابتدای آن کوفه و انتهایش به ساحل دریا برسد،هزار شتر با این لشگر خواهم فرستاد که بار آنها خردل و به عدد هر خردلی هزار مرد جنگجو باشد.
طرماح گفت:ای معاویه ! علی را به جنگ تهدید میکنی ؟ آیا مرغابی را به آب میترسانی ؟ به خدا قسم امیر مؤمنان خروس بزرگی دارد که تمام این دانهها را که گفتی به آسانی برمیچیند و در چینه دان انباشته کند،معاویه گفت:به خدا قسم راست میگوید،او مالک اشتر است.
سرانجام طرماح جواب نامه را گرفت و پولها را برداشت و به جانب کوفه شتافت،بعد از رفتن او معاویه به اطرافیان خود گفت:اگر من آنچه را دارم به شما بدهم یک دهم خدمتی را که این عرب بیابانی به علی نمود نخواهید کرد.
عمرو عاص گفت:آری،اگر آن فضیلت و نسبتی که علی با پیغمبر دارد تو هم میداشتی ما به مراتب بیش از این عرب برای تو فداکاری مینمودیم.
معاویه گفت:خداوند دهن تو را بشکند و لبهایت را پاره کند،به خدا قسم این حرف تو برای من گرانتر از سخنان آن عرب است و از شنیدن آن دنیا بر من تنگ شد (1).
1) 1) -بحار الأنوار:289/33،باب 20،حدیث 550.
[ وَ دَلیلُ الْعٰاقِلِ شَیْئٰانِ:صِدْقُ الْقَوْلِ وَ صَوابُ الْفِعْلِ،وَ الْعٰاقِلُ لا یُحَدِّثُ بِمٰا یُنْکِرُهُ الْعُقُولُ،وَ لا یَتَعَرَّضُ لِلتُّهْمَةِ،وَ لا یَدَعُ مُداراةَ مَنِ ابْتُلِیَ بِهِ،وَ یَکُونُ الْعِلْمُ دَلیلَهُ فی أعْمٰالِهِ،وَ الحِلْمُ رَفیقَهُ فی أحْوالِهِ،وَ الْمَعْرِفَةُ یَقینَهُ فی مَذاهِبِهِ ]
نشانۀ شخص عاقل دو حقیقت است:
راستگویی و درست کرداری.
و عاقل سخنی نمیگوید که در پیشگاه عقل منکر و مردود افتد و کاری نمیکند که در معرض تهمت قرار بگیرد و مدارای با افراد ناباب و ناجور را از دست نمیدهد.
عاقل پیوسته در کنار روشنایی علم حرکت میکند و در تمام احوال حلم را قرین و رفیق خود میدهد و در مسئلۀ مذهب و سلوک و سیر و عمل از روی معرفت و بینش قدم برمیدارد.
سودمندترین قوم برای انسان قوم با معرفت است،از برکت روشنایی معرفت، منافع حقیقی و مضار واقعی تمیز داده میشود.
بعثت انبیا و تجلی کتب آسمانی در حیات انسانی و امامت امامان علیهم السلام،محض تحقق معرفت در زندگی انسان بود.
به غقلت و نادانی زیستن،ره سپردن به سوی ایجاد مشکلات در دنیا و قدم برداشتن به سوی دوزخ در جهان آخرت است.
اگر همۀ اهل دنیا اهل معرفت بودند،این همه مشکلات و رنجها و ناامنیها، نادرستیها و نامردمیها،فرزندان آدم را دچار تلخکامی نمیکرد.
کارل که از دانشمندان به نام غرب است از بیمعرفتی انسان نسبت به حقایق و واقعیتهای زندگی و شخصیت والای انسانی در کتاب«انسان موجود ناشناخته» این چنین شکوه میکند:
به طور خلاصه،علوم مواد بیجان،ترقیات وسیع و پیشرفتهای پردامنهای کردهاند،در حالی که علوم موجودات زنده هنوز در مراحل مقدماتی باقی ماندهاند.
عقب افتادگی بیولوژی معلول شرایط خاص زندگی گذشتگان و پیچدگی و دشواری فهم کیفیات زندگی و ساختمان خاص فکر آدمی است که به ساختمانهای مکانیک و انتزاعات ریاضی اقبال میکند.
استفادۀ عملی از اکتشافات علمی در زندگی روزانه،وضع دنیای مادی و روانی ما را به کلی دگرگون ساخته و این تحولات در موجودیت ما نفوذ عمیقی کرده است.
بدین جهت برای ما زیانبخش گشته که بدون توجّه به احتیاجات حقیقی آدمی به کار رفته است.
علوم مکانیک و شیمی و فیزیک به علت جهل ما از خود،توانستهاند به طور اتفاقی اصول قدیمی زندگی ما را دگرگون کند.
در صورتی که بایستی انسان مقیاس هر چیز قرار گرفته باشد،عملاً او در دنیایی
که ایجاد کرده است بیگانه به نظر میرسد،چون نتوانسته آن را در خور خود بسازد،بدان جهت که طبیعت خود را نشناخته است.
بنابراین سبقت زیاد و بیتناسب علوم مادی بر علوم زیستی را باید یکی از حوادث ناگوار تاریخ بشریت دانست ! !
محیطی که به کمک فکر و اکتشافات علمی ما ایجاد شده است و با قد و شکل ما تناسبی ندارد و به ما نمیآید.
در آن تیره بختیم و اخلاقاً تحلیل میرویم،محقّقاً جماعات و ملکی که تمدن صنعتی در آنها به اوج کمال خود رسیده است زودتر مضمحل میشوند و بازگشت آنان به سوی بربریت آسانتر انجام میگیرد؛زیرا بدون دفاع در برابر محیط نامساعدی که علم برای آنان ایجاد کرده است زندگی میکنند.
در حقیقت تمدن امروزی ما نیز مانند اسلاف خود،به خاطر دلایلی که هنوز به خوبی نمیشناسیم محیطی ایجاد کرده است که ادامۀ زندگی در آن غیر ممکن مینماید،اضطراب و تیرهروزی ساکنان شهرهای بزرگ،معلول تشکیلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و مخصوصاً انحطاط شخصی آنهاست و در واقع قربانی عقب افتادگی علوم زیستی از علوم مادی گشتهاند.
این بود نظر یک دانشمند غربی دربارۀ انسانهایی که از معرفت نسبت به شخصیت خود و راه صحیح زندگی،تهی هستند.
انسان اگر به خدا برگردد و دست به دامن وحی بزند و به حلال و حرام حق و مسائل عالی اخلاقی و عملی آشنا شود،موجود با معرفتی گشته و از زندگی خویش بهرۀ دنیایی و آخرتی خواهد برد که معرفت،ریشۀ سعادت دارین و منشأ خوشبختی و بهروزی در تمام زوایای حیات است.
اهل معرفت،حضرت حق جل و علا را همه کاره و مالک و ربّ الارباب دانند
و جز به آن جناب و شؤون آن محبوب ازل و ابد نظر نداشته و دل نبندند.
اهل معرفت،دنیا را سرای فانی و آخرت را خانه باقی و ابدی دانند و خویش را مسافری برای رسیدن به مقام لقا و وصل خوانند.
اهل معرفت،دین و تعلیمات پر فروغ انبیا و امامان علیهم السلام را از هر چیزی بالاتر دانسته و تمام سعی آنان بر این است که همآهنگ با حقایق،زندگی کنند.
اهل معرفت،دل را خانۀ دلدار حقیقی میدانند و خود را جز مملوکی مطیع در کف مالکی مهربان و سعادتخواه نمیبینند.
اهل معرفت،سعی دارند به هیچ شری آلوده نگردند و از هیچ خیری غافل نماند که عبادت اهل معرفت رعایت حق حضرت حق و حقوق مردم است.
اهل معرفت،آراسته به فضایل و پیراسته از رذایل و منوّر به نور عشق و محقّق به حقیقت و مجسمه فضیلت و منبع جود و سخاوت و مظهر لطف و کرامتند.
اینان از دنیا برای آخرت توشه برمیدارند و از روز و شب کسب کمال مینمایند،و برای مردم چراغ هدایت و نور طریقند.
اهل معرفت،شمع شبستان حیات،ظهور دهندۀ برکات و قاری آیات و عامل به واقعیتها و در یک کلمه عاشق حضرت یارند و این حرکت در مسیر این عشق را تا رسیدن به مقام قرب با هیچ چیز معامله نمیکنند.
عارف عاشق،شیخ بهایی در این زمینه میگوید:
گفتم ای دل ز یار چشم بپوش***گفت پندم ده که ندهم گوش
تا گشود دست گل نقاب از رخ*** کی شود بلبل از فغان خاموش
روز و شب با خیال شیرینش***دل زار است دست در آغوش
همه دار و ندار من عشق است*** او شه و من گدای خانه به دوش
دوش در خواب روی زیبایش ***دیدم ای کاش هر شبم بُد دوش
دیدم آن طلعتی که در حسنش*** نفس کل بود و عقل کل مدهوش
[ وَ الْهَویٰ عَدُوُّ الْعَقْلِ وَ مُخٰالِفٌ لِلْحَقِّ وَ قَرینُ الْبٰاطِلِ؛وَ قُوَّةُ الْهَویٰ مِنَ الشَّهَواتِ.وَ اصْلُ عَلٰاماتِ الْهَویٰ مِنْ أکْلِ الْحَرامِ وَ الْغَفْلَةِ عَنِ الْفَرائِضِ وَ الْاِسْتِهٰانَةِ بِالسُّنَنِ وَ الْخَوْضِ فِی الْمَلٰاهی ]
امام صادق علیه السلام در پایان این فصل میفرماید:
عقل با تمام منفعتی که برای دنیا و آخرت انسان دارد،در برابر دشمنی چون هواست.
هوا مجموعۀ امیال و غرایز و خواستهها و شهواتی است که از حدود طبیعی و شرعی خارج است.
هوا در وجود انسان به طور صد در صد مخالف حق است و همنشین باطل، قدرت و قوت هوا ناشی از شهوتهاست،یعنی از خواستههایی که جانب حق در آن رعایت نشده و حلال و حرام در آن ملحوظ نگشته است.
سبب پیدایش هوا سه چیز است:
1-خوردن مال حرام.
2-مسامحه و غفلت از واجبات بدنی،مالی و روحی و سبک انگاشتن سنن الهی.
3-فرو رفتن در ملاهی و مناهی و کارهای بیهوده.
انسان اگر با توجه به آیات حق به دنیا و اهل دنیا بنگرد،به این نتیجه میرسد که دنیا برای انسان،خانۀ به دست آوردن کمال و اهل دنیا هم بندگان و عباد حضرت حقّند،باید دنیا را سرمایۀ کمال و رشد قرار داد و برای مخلوق خدا هم منبع خیر و برکت بود.
با این دید،انسان نه گرفتار مال حرام میشود،نه از فرایض و سنن غافل میماند،نه دچار خوض در ملاهی و مناهی میشود.
آیا دنیای از دست رفتنی ارزش دارد که به حرام نزد انسان جمع شود و به خاطر آن فرایض و سنن ترک شود و برای لذت بردن از آن،آدمی دچار محرّمات الهی و امور ناپسند شود ؟ !
بازگو کردن حیات پاک اولیای الهی و عاشقان صادق حق که پاکی در زندگی و نورانیت باطن را از طریق مبارزه با هوا به دست آوردند فرصت و مجالی بسیار وسیع لازم دارد و در این باب کتابهای مستقلی باید نوشت ولی از باب این که:
آب دریا را اگر نتوان کشید***هم بقدر تشنگی باید چشید (1)
تا جایی که امکان باشد به نمونههایی اشاره میرود،باشد که توجّه در زندگی این پاکمردان پاک باخته درسی برای زندگی ما باشد.
1) 1) -مولوی.
حضرت آخوند،از نجم آباد بدون این که کسی او را بشناسد به تهران آمده و از طلبهای ساکن در یکی از حجرههای مدرسه میپرسد:هم حجره میخواهی ؟
آن مرد که ظاهری بیپیرایه و افتادهوار میدید،گمان آن که با فردی از بزرگان علما روبروست نبرده،گفت:اگر کسی باشد که به خدمت حجره مدد نموده،سبب آلودگی و فراغت من گردد خواهم ساخت ! آخوند به فروتنی و خاموشی مثل یک نفر خادم به کار پرداخت و دو هم حجره با یک دیگر روز و شب میگذاشتند به حدی که تازه وارد از حد دانش و مایۀ مصاحب خود آگاه و دیگری بیخبر بود.
تا آن که شبی صاحب حجره در مطالعۀ کتابی از معقول که به درس میخواند دیر وقت فرو ماند و حضرت آخوند را روشنی چراغ مانع خواب آمده خسته ساخت، پس سر برآورد و فرمود:شما را چیست که امشب از مطالعه بس نمیکنید و نمیخوابید !
طلبه مغرور با بیاعتنایی گفت:تو را چه کار ؟ پس از چند کلمه گفتگو که به این روش در میان رفت،آخوند فرمود:میبینم که فلان کتاب در پیش داری و در فهم فلان عبارت درماندهای،چه آن را غلط میخوانی.
آن گاه برخاست و محل اشکال را صحیح خوانده،مطلب را به بیانی روشن و وافی تقریر فرموده گفت:حال مشکل حل شد برخیز و آسوده بخواب،اما با این شرط و عهد که آنچه امشب گذشت نادیده انگاری و به زبان نیاری،من همان خادم باشم و تو همان مخدوم که بودی.
بیچاره صاحب حجره در گرداب حیرت فرو رفت و تا صبح در این خیال که این چه حکایت بود ؟ ! خواب نکرد.
فردا که از درس مقرر برگشت کتاب را نزد آن مصاحب ناشناختۀ خویش گذاشته تقریر روز را طلبید و بیانی بهتر و کاملتر از استاد خود شنید.
از آن وقت خاضع گشته به استفاده پرداخت و آخر بر حفظ عهد خاموشی تاب نیاورد همدرسان را خبر کرد و عاقبت کار به آنجا کشید که حضرت آخوند به درس گفتن وادار و مشهور که به تازگی ابراهیم نامی در تهران مشغول به تدریس معقول شده است ! !
آری،این است روش مردم بیهوا و انسانهای کامل و رشد یافته و با خبران از حق و حقیقت و سالکان راه عشق و صفا و آراستگان به صفات محبوب ازلی و ابدی.
هر که در راه تو اول قدم از خویش برید***هم به اول قدم آنجا که همی خواست رسید
هیچ کس با تو نیاویخت که از خود نگریخت*** هیچ کس با تو نپیوست که از خود نبرید
همه با ناله و آهند چه هشیار و چه مست*** همه با حسرت و دردند چه پیر و چه مرید
زاهد از صومعه گر رخت به کوی تو کشید*** ما نخواهیم در آن کوی بجز درد کشید
آن که آسان شمرد این همه خون خوردن ما*** دور از آن روی مگر شربت هجری نچشید
این وجود مبارک و منبع فیض و محلّ رحمت،فرزند خان قشقایی بود.
در ایام جوانی به دنبال اسبسواری و کشاورزی و تربیت حشم و غنم پرداخت و به دنبال جمعی رفیق از طایفۀ خود،روزگار به خوشی میگذارند.
در همان ایام به تارزنی شوق وافر پیدا کرد و پس از مدتی هنر تار زدن بیاموخت و در جمع دوستان به تارزنی اشتغال میورزید.
شنیده بود در اصفهان در این زمینه استاد بسیار ماهری هست،برای فروش اجناس ایلاتی و اصلاح تارش که خراب شده بود و تکمیل تحصیل موسیقی به اصفهان روی آورد.
در بازار اصفهان گذرش به مدرسه صدر افتاد،از حال و هوای آنجا خوشش آمد،صبح و عصر برای تفنّن به آنجا میرفت.
روزی به وقت رفتن به مدرسه صدر از کنار مغازهای در جنب مدرسه میگذرد، ژندهپوش درویشی که صاحب نفس بود او را صدا میزند،فرزند خان وارد مغازه میگردد،ژندهپوش از وطن و حرفت و نسب او جویا میشود.جهانگیر،شرح حال خود و علاقهاش را به تکمیل تحصیل موسیقی و به خصوص تار با او در میان میگذارد،چون گفتارش به پایان میرسد،درویش در او خیره میشود و میگوید:
گرفتم در این فن،فارابی وقت شدی،ولی بدان که مطربی بیش،از کار در نخواهی آمد !
جهانگیر خان فریاد زد:مرا از خواب غفلت بیدار کردی،هان بگو اکنون چه باید کرد که خیر دنیا و آخرت من در آن باشد ؟ درویش الهی در پاسخش چنین گفت:
این گونه استنباط کردهام که تو را فضای این مدرسه پسند افتاده،در همین جا حجره گرفته به تحصیل علوم الهی مشغول باش !
جهانگیر خان میگوید:از همت نَفَس آن ژنده پوش و یمن راهنماییش بدین مقام رسیدم.
جهانگیر خان در تحصیل علوم الهی به مقامات ارجمندی رسید،شاگردان زیادی از محضر پر فیضش به درجات عالی فقهی و اخلاقی و عملی رسیدند.
یکی از شاگردان او مرحوم آیت اللّه العظمی حاج آقا حسین بروجردی طباطبایی است که پس از مرحوم آیت اللّه حایری به تقویت حوزه پر برکت قم برخاست و از تأثیر نفس گرم او حوزه هفتصد نفری قم دارای ده هزار محصّل در رشتههای گوناگون علوم اسلامی شد.
حوزۀ قم پس از آن،صدای اسلام را به گوش جهانیان رساند و چشمهای اهل دل را از اطراف و اکناف جهان بدین ناحیه دوخت.
در این حوزه دانشمندان بزرگی در علوم فقه،اصول،ادب،کلام،تفسیر، تاریخ،خطابه و نویسندگی تربیت شدند.
مرحوم فسایی دربارۀ جهانگیرخان میگوید:
با این که در مراتب علمیه سرآمد ارباب عمائم است،از لباس بزرگان ایلات از سر تا پا بیرون نرفت،او مانند افراد ایل کلاه و زلف دارد.
حاج شیخ عیسی بن فتح اللّه شاگرد خان میگوید:سرکار خان،موی بلند میداشتی و به حنا خضاب میفرمودی.
جناب خان به حاج شیخ عیسی فرموده بود:زمینی دارم به قشقایی و از مال الاجاره آن چهل تومان است به یک سال،زندگی خویش را تأمین میکنم.
استاد جلال الدین همایی که به یک واسطه،شاگرد آن مرحوم بود دربارۀ خان میگفته:
جهانگیرخان در اثر شخصیت بارز علمی و تسلّم مقام قدس و تقوا و نزاهت اخلاقی و حسن تدبیر حکیمانه که همه در وجود او مجتمع بود،تحصیل فلسفه را که ما بین علما و طلاب قدیم سخت موهون و با کفر و الحاد مقرون بود از آن بدنامی
به کلّی نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق،چندان رایج و مطلوب ساخت که نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت نبود،بلکه مایۀ افتخار و مباهات میشد.
وی معمولاً یکی دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچی سه درس پشت سر هم میگفت که درس اولش شرح لمعه و بعد از آن شرح منظومه و سپس درس اخلاق بود و بدین ترتیب فلسفه را در حشو فقه و اخلاق به خورد طلاب میداد.
جابری گوید:
اگر شارب مسکری یا فاعل منکری را شبانه گرفته به مدرسه آورده برای اجرای حد،آن مرحوم میفرمود:حبسش کنند تا به هوش آید.بعد خود آن جناب نیمه شب رفته او را رها و از مدرسه بیرونش برده و با اندرز حکیمانه به راه راستش میآورد.
وحید گوید:من از جهانگیرخان با این که چندین سال در محضر درسش حاضر بودم،هیچگاه دعوی شعر و شاعری نشنیدم و پس از رحلت وی از شاعری و شعر وی به وسیله شیخ محمد حکیم که به وی محرمترین اشخاص بود آگاه شدم که این اشعار از اوست:
تا یاد چین زلف تو شد پای بست ما***رفت اختیار عقل و سلامت ز دست ما
از صرف نیستی چو کسی را خبر نشد*** عشقت چگونه کرد حکایت زهست ما
غمگین مشو گر از ستمش دل شکستهای ***کار زد به صد هزار درست این شکست ما
از دشمنان ملامت و از دوستان جفا***بودست سرنوشت ز روز الست ما
گشتم زهجر غرقه دریای اشک خویش ***تا ماهی وصال کی افتد به شصت ما
از آقا محمد جعفر دهاقانی خادم مدرسه صدر در مسئله فوت خان منقول است که:
بیماری ایشان در کبد بود،میرزا مسیح خان دکترش بود،وقتی خان بیماریش شدید شد،من رفتم دنبال دکتر میرزا مسیح خان،گفت:شما چه نسبتی با خان دارید ؟ گفتم:خادمش هستم،دکتر گفت:من نمیآیم،خان آدم کوچکی نیست، من برای عیادت میآیم.آمدم جریان را برای خان گفتم،خان فهمید گفت:برو بگو برای عیادتم بیاید،آن گاه طبیب به خدمتش آمد،خان تبسم کرد و به او گفت:هر چه تو میدانی من هم میدانم من چاق شدنی نیستم.
میرزا مسیح خان رفت،دکتر شافتر خارجی را آورد،دکتر شافتر نسخه نوشت، دواهای نسخه را از مریضخانه انگلیسیها تهیه کردیم،ولی خان آنها را نخورد ! !
سه چهار ساعت از شب گذشته بود که خان گفت رختخواب را رو به قبله کنید، سپس یک لیوان آب خورد و پس از خوردن آن به ذکر حق مشغول شد و چند لحظه بعد از دام تن و دنیا خلاص شد.
تمام علما در آن شب حاضر شدند،جماعت انبوهی آمده بودند،تشییع مفصلی از او شد و آیت اللّه آقا نجفی بر او نماز گذارد و در تکیۀ ترک دفنش کردند رحمة اللّه علیه رحمة واسعة.
مؤلف کتاب«تاریخ حکما و عرفای متأخر صدر المتألهین»نزدیک به پنجاه و دو نفر از شاگردان خان را نام میبرد که هر یک از اعاظم مراجع تقلید و حکما و عرفا
و فلاسفه الهی بوده و هر کدام منشأ آثار و برکات عظیمی در پیشبرد فرهنگ الهی و نبوت انبیا و امامت امامان علیهم السلام بودند.
آری،مبازره با نفس از وجود آدمی چهرهای پاک و موجودی نورانی و الهی میسازد،تا جایی که انسان جز خدا نبیند و جز سخن خدا نشنود و جز سخن خدا نگوید:
زنده گشتم که مرا نفس ستمکار بمرد***تا فلک شعله زدم کاین شرر خام فسرد
خط بیزاری دنیا نه چنان بنوشتم*** که به صد تیغ توان نقطه ای از وی بسترد
نتوان گشت چو من زنده دلی را زخمار ***صاف گر می نبود باد سلامت سر دُرد
ای که بالید تو را روح زکاهیدن جسم*** باد ارزانیت این جان کلان و تن خرد
چون به مژگان نتنم رشته خونین که فراق*** بر حریر جگرم سوزن الماس فشرد
زده ام غوطه به صد رنگ جراحت چکنم*** هر سر موی مرا عشق به نیشی آزرد
حسرت تیغ توام کشت به خاکم بنویس*** که فلان تشنه جگر مرد و دمی آب نخورد
این مرد بزرگ از حکما و اولیای الهی بود،سالها در نجف اشرف مدرسۀ آقا
سید کاظم یزدی اقامت داشت و برای عاشقان علم،حکمت الهی و فلسفه و معقول میگفت،قسمتی از حالات آن بزرگ مرد الهی را از زبان شاگرد حکیمش آقای محمد تقی جعفری عنایت کنید:
آن بزرگ به حالی که برای من اسفار همی گفت،اگر از او میخواستندی از گفت امثله-اولین کتاب حوزه-نیز ابا نمیفرمودی ! !
ایّام چهارشنبه را قبول کس نکردی و خود با خود همی گذراندی و مرا فرمود:که من روزگاری دراز به طالقان شبانی همی کردم،مگر روزی به بیابان آوای قرآن شنودم و حالی یافتم و گفتم:پروردگارا ! تو نامۀ خویش با ما فرو فرستادی،من باید تا آخر عمر آن را در نیابم ؟
و در وقت در آبادی شدم و حشم و غنم مردمان با آنان سپردم و به اصفهان شدم تحصیل را و پنج سال ببودم و آن گاه به نجف شدم و چندی به درس آخوند صاحب کفایه مینشستم و همی دیدم که فایدتی از آن درس مرا متصور نیست و نیز شنیدم از حکیم متأله آقای جعفری که من بگاه تحصیل به حضرت آقا بزرگ،روزی دو مانده بود محرم سنه ارتحال وی،جری عادت را به خدمت او شدم و شنیدم که میگوید:
«بلند شوید بروید آقا،برای چه آمدهاید آقا»و چون گفتم برای درس آمدهام گفت:درس تمام شد،آقا پنداشتم که آن بزرگوار از سر این خیال که محرم درآمده است این سخن میگوید و گفتم:هنوز حوزهها تعطیل نکردهاند که فرمود:میدانم آقا من مسافرم من مسافرم،خر طالقان رفته پالانش باقی مانده،روح رفته جسدش مانده«لا اله الّا الله»و اشک از دیده ببارید به شدت و دریافتم که اخبار از ارتحال میفرماید به حالی که مزاج او را ادنی انحرافی از صحبت نبود.
پس گفتم:با من سخنی فرمایید.گفت:آفرین آقا جان ! حالا متوجه شدید حالا متوجه شدید و این بیت بر خواند:
تا رسد دستت به خود شو کارگر*** چون فتی از کار خواهی زد به سر
و تهلیل برگرداند و نورانیتی سخت بر چهرۀ او پدیدار آمد و برخاستم و دو روز بر نیامد که خبر ارتحال آن بزرگ بیاوردند و با اسفها به مدرسۀ آقا سید کاظم شدیم که مقام او بود و شنیدم که سحرگاه عادت قدیم خویش را بر بام برآمد و مناجاتی گفته و چون باز آمده است و دوگانه به درگاه یگانه گذاشته به حجره شده است و دیگر بر نیامده و از آن روی که پیوسته قبل از آفتاب باز از حجره برمیآمده است و به صحن مدرسه راهی میرفته و امروز را بر نیامده است مضطرب گشتهاند و در حجره شده و دیدهاند که به حال مراقبه تکیه فرموده است و جان با جان آفرین باز داده و عالم از او یتیم مانده است و من به مشارکت مرحوم مبرور آقا سید محمد طالقانی رحمه اللّه متکفل غسل شدم و عطری شدید به مغسل میشنودم و آن پیکر پاک و نور تابناک به وادی السلام نهادیم.
خوشتر از این در جهان نبود کار ***دوست بر دوست رفت یار بر یار (1)
راستی،آنان که از طریق مبارزه با هوا به مقامات عالی الهی رسیدند چه حالی داشتند و چه خبرها نزد آنان بود.
این بوی روح پرور از آن خوی دلبرست***وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است
بوی بهشت می گذرد یا نسیم دوست ***یا کاروان صبح که گیتی منور است
این قاصد از کدام زمین است مشک بوی*** وین نامه در چه داشت که عنوان معطر است
1) 1) -ابو سعید ابو الخیر.
باز آ و حلقه بر در زندان شوق زن***کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است
بازآ که از فراق تو چشم امیدوار*** چون گوش روزه دار بر اللّه اکبر است
دانی که چون همی گذرانیم روزگار*** روزی که بی تو می گذرد روز محشر است
گفتیم عشق را بر صبوری دواکنیم*** هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
در نامه نیز چند بگنجد حدیث شوق ***کوته کنیم که قصه ما کار دفتر است(1)
حاجی سبزواری از حکما و فقها و عرفای اسلامی بود،در حق آن بزرگ مرد الهی میتوان گفت:
او از اولیای الهی و انسانی خود ساخته و مردی در میان بزرگان اسلامی کمنظیر است.
من قسمتی از احوالات آن عارف عاشق را مستقیماً از نبیرۀ او آقای اسراری که از علمای مهم سبزوارند به وقتی که در سبزوار برای تبلیغ رفته بودم و همانجا قسمت عمدهای از جلد اول عرفان را نوشتم در دو جلسه شنیدم که آن را برای عزیزان نقل میکنم و قسمتهای دیگر را از کتاب«ریحانة الادب»،«تاریخ حکما و عرفای
1) 1)- سعدی شیرازی.
متأخر صدر المتألهین»و مقدمه مجموع رسایل حکیم بازگو میکنم.
آقای اسراری میگوید:
چون واجب الحج شد،فرزند چهار ساله خود ملا محمد را نزد اقوام گذاشت و با همسر خود عازم حج شد.
در بازگشت از سفر حج،همسر مهربانش از دنیا میرود،حاجی به تنهایی از راه آب به بندرعباس میآید و از آنجا وارد شهر کرمان میشود.
از آنجا که لباس و عمامهاش همانند دهاتیهای سبزوار بود،کسی آن چراغ فروزان را باور نمیکرد که از رجال شایسته علمی و از اولیای خداست.
با وضعی که داشت وارد مدرسۀ معصومیۀ کرمان شد و از خادم آنجا درخواست حجرهای کرد که چند شبی را در آنجا بماند،سپس به سبزوار حرکت کند.
خادم عرضه داشت:واقف این مدرسه،حجرهها را وقف بر طالبان علم نموده و ماندن کاسب یا فرد معمولی در این مدرسه جایز نیست،مگر این که شما با من عهد کنی چند روزی که در اینجا هستی در امور نظافت مدرسه و طلاب به من کمک دهی ! !
حاجی جواب مثبت میدهد و برای تأدیب نفس به کمک خادم جهت امور طلاب و نظافت مدرسه اقدام میکند.
حاجی در آن مدرسه قصد میکند تا ریشهکن شدن هوای نفس به کار خادمی ادامه دهد،از این جهت عزم بر ماندن مینماید.
مدّتی که میگذرد خادم از او میپرسد:عیال داری ؟ میگوید:نه،میپرسد اگر وسیله ازدواج برایت فراهم باشد ازدواج میکنی ؟ حاجی پاسخ مثبت میدهد، خادم مدرسه میگوید:دختری دارم اگر میل داشته باشی با او ازدواج کن،حاجی بدون چون و چرا با دختر خادم ازدواج میکند،خدمت حاجی در آن مدرسه
نزدیک به سه سال طول میکشد !
در آن زمان عالم و پیشوای روحانی کرمان آقا سید جواد امام جمعه شیرازی بود.
این امام جمعه از دانشمندان و علمای جامع علوم عقلی و نقلی عصر خود به شمار میرفت که علاوه بر مقامات علمی و واجدیت مراتب معقول و منقول پیشوایی وارسته و روشن ضمیر و دانشمندی متقی و صاحب ورع بود.
یک روز حاج سید جواد مشغول گفتن منظومۀ حکمت حاجی برای شاگردان بود،در حالی که حاجی در کار نظافت و جاروکشی مدرسه بود.سید در حال درس به نکتهای مهم از مسائل عالی حکمت رسید،آن چنان که باید مسئله بیان نشد، پس از اتمام درس در حالی که سید به طرف منزل میرفت حاجی در طریق منزل با بیانی وافی نکته را شرح داد،سید ابتدا اعتنایی نکرد،ولی وقتی به منزل رفت و در آن نکته غور کرد،بیان حاجی را بهترین بیان دید.خادم منزل را دنبال کمک خادم مدرسه فرستاد،ولی حاجی از ترس شناخته شدن با همسر کرمانی از خادم مدرسه که پدرزنش بود خداحافظی کرده و رفته بود،پس از چند سال دو طلبه کرمانی برای تکمیل تحصیل حکمت به سبزوار آمدند،چون وارد مدرسه شدند و حکیم سبزواری را در محل درس حکمت دیدند بهت زده شدند که آه آن فردی که سه سال در مدرسه به عنوان شاگرد خادم خدمت میکرد این مرد بود.حاجی از تغییر چهره آن دو قضیه را یافت،آنان را خواست و وضع خود را در کرمان به عنوان امانت و سرْ اعلام کرد و راضی نشد آن دو نفر طلبه داستان کرمان را بازگو کنند ! !
عشق تو سراسر همه سوز و همه دردست***وین شیوه به اندازه مردی است که مردست
آن کس که درین صرف نکردست همه عمر*** بیچاره ندانم که همه عمر چه کردست
زاهد چه عجب گر کند از عشق تو پرهیز***کس لذت این باده چه داند که نخوردست
عاشق که نه گرمست چو شمع از سر سوزی*** گر آتش محض است به جان تو که سردست
بس شب که بر آن در بن خاکی زضعیفی*** بنشستم و پنداشت رقیب تو که گردست
اشکی که بود سرخ چو رخسار تو داریم*** ما را زتو تشریف نه تنها رخ زرد است
گر هست کمال از دو جهان فرد عجب نیست*** این نیز کمالی است که آزاده و فردست(1)
شرح حال حاجی را دو فرزندش آقا محمد اسماعیل و آقا عبد القیوم و عیال کرمانیش چنین بازگو کردهاند:
مرحوم حاجی هر شب در زمستان و تابستان و بهار و پاییز ثلث آخر شب را بیدار بودند و در تاریکی عبادت مینمودند تا اول طلوع آفتاب.دو ساعت از روز گذشته به مدرسه تشریف میبردند و چهار ساعت تمام در مدرسه بودند،بعد به خانه مراجعت کرده ناهار میخوردند،ناهار ایشان معمولاً یک قرص نان بود که معمولاً یک سیر بیشتر از آن نمیخوردند،یک کاسه دوغ کمرنگ که خودشان در وصف آن میفرمودند دوغ آسمان گون،یعنی دوغی که از کمی ماست به رنگ کبود آسمانی باشد.
شب بعد از سه ساعت عبادت در تاریکی شام میل میکردند،شام آن جناب
1) 1)- شیخ کمال خجندی.
مقداری برنج و اسفناج بود،بعد از کمی راه رفتن در یک بستر ناراحتی که غالباً تشک نداشت میخوابیدند و متکای غیر نرمی از پنبه یا پشم زیر سر میگذاشتند.
لباس مرحوم حاجی چند سال یک عبای سیاه مازندرانی بود و یک قبای قدک سبز رنگی که به قدری آن را شسته بودند که آرنجهای قبا پاره شده و چندین وصله برداشته بود.
در زمستان قبای برک شکری رنگ و شلوار برک میپوشیدند،کتابخانهای نداشتند،کتاب ایشان منحصر به چند جلد کتاب بود !
معاشش از این راه بود:یک روز از قنات عمید آباد داشتند و یک شبانه روز در قنات قصبه و باغی که در بیرون پشت ارک واقع است که سالی چهل تومان فایده و حاصل باغ بود و از دو قنات مذکور نیز سی خروار غله و ده بار پنبه عاید میگردید.
قسمتی از این دخل را با کمال قناعت صرف معاش میفرمودند و ما بقی را به فقرا ایثار و انفاق مینمودند.
هر سال در عشر آخر صفر سه شب روضه خوانی میکردند و یک نفر روضهخوان کریه الصوتی که در سبزوار بود و کمتر او را دعوت میکردند دعوت مینمودند و شبی پنج قران به روضه خوان میدادند و نان و آبگوشت به فقرایی که شل و کور و عاجز بودند میخورانیدند و نفری یک قران به آنها مبذول میداشتند و خمس و زکات مال خود را هر سال به دست خود به سادات و ارباب استحقاق میرسانیدند و در این موقع جنس خود را وزن میکردند و نقد خود را میشمردند.
همۀ بزرگان دین بالاتفاق،آن بزرگوار را به اتصاف به ورع حقیقی و ترفع از دنیا و دنیاوی وصف کردهاند و فی الحقیقة هم سخن به راست گفتهاند.
بدین گفته از کیوان قزوینی بنگرید:
اولاً میگویم:هیچ کس اسباب قطبیت را مانند حاج ملّا هادی نداشت،از علم و حکمت و زهد بیپایان،او از راه علم دخلی ننموده و معاشش منحصر به اجارۀ ملک موروثیاش بود.
و امتیازهای تاریخی او آن بود که با توفر و تسهل اسباب ریاست،ترک هرگونه ریاستی نمود،حتی پیش نمازی نکرد و به مهمانی نرفت و با رؤسای بلدش هم بزم نشد تا از آنها پیش افتد و در صدرنشینی و سفره چینی و مجموعه غذا گذاردن و برداشتن و غلیان و دعا کردن روضه خوان و دست بوسیدن عوام رعونتی ظاهر سازد.
یک زندگی سادۀ بیآلایش بیخودنمایی نمود که امتیاز برای خود قائل نشد و هیچ استفاده از توجهات کاملۀ مردم به خودش ننمود و ثروتی نیندوخت و اولادش را متجّملاً بار نیاورد و آنها را عادت به رعیتی نداد.
آن جناب دارای کراماتی بود که آن کرامات معلول مبارزههای جانانه او با هوای نفس و ریاضات و عبادات آن بزرگوار بود.
آخوند همدانی که از مشایخ اجازۀ این افتادۀ مسکین است،برای این فقیر نقل کرد،زمانی که نزد آیت اللّه حاج شیخ عبد النبی نوری تلمذ داشتم فرمودند،در ایام جوانی که در مدرسۀ مروی درس میخواندم علاقۀ عجیبی به علم کیمیا پیدا کردم، در پستوی حجره کتب مربوطه را گرد آورده و سرگرم مطالعه در آن دانش بودم،پس از چندی قافلهای از نور مازندران برای رفتن به مشهد به تهران آمد،از اهل قافله خواهش کردم مرا هم با خود ببرند،اهل قافله پذیرفتند،در مسیر راه خرجی خود را برآورد کردم دیدم چند قران کم خواهم آورد.چون به سبزوار رسیدیم اطراق کردیم،چند نفر از اهل قافله در شهر سبزوار مصمم به دیدن حاجی شدند،من هم همراه آنان رفتم،به وقت خداحافظی حاجی مرا نگاه داشت،کمبود خرجی مرا
مرحمت کرده سپس فرمود:از آنچه میخوانی دست بردار که بهترین کیمیا دانش امام صادق علیه السلام است ! !
حکیم متأله آقا سید کاظم عصار میگوید:
از کسانی که درک محضر حاجی کرده بودند و ما محضر آنان را دریافتیم و اگر تعیین نمیداشتی نقل نمیکردمی که روزی فقیری به حضرت آن بزرگوار شد و خواستار مقداری سرکه گردید و حاجی با آن که سخن کوتاه میگفت به بلندی فرمود که نداریم و فقیر گفت:به فلان گوشۀ زیر زمین سرکهای هست و حاجی فرمود که درویش ! از چشم تو پردهای برگرفتهاند که چنین میکنی،پردهها هست که باید برگیرندش ! !
گر مدعیان نقش ببینند پری را***دانند که دیوانه چرا جامه دریده است
آن کیست که پیرامن خورشید جمالش*** از مشک سیه دایره نیمه کشیده است
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید ***فرهاد بدانی که چرا سنگ بریده است
رحمت نکند بر دل دیوانه فرهاد***آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیده است(1)
ناصر قاجار که از متکبران دوران و دارای اخلاق فرعونی بود میگوید:
1) 1)- سعدی شیرازی.
به هر شهری که وارد شدم صغیر و کبیر،عالم و عامی از من استقبال کردند،تا در شهر سبزوار که معلوم شد همۀ افراد هر طبقه وظیفۀ لازم خود را معمول داشته و فقط حاجی ملّا هادی که استقبال سهل است به دیدن شاه هم نیامده است به علّت این که او شاه و وزیر نمیشناسد.
من این اخلاق را پسندیدم گفتم:اگر او شاه نمیشناسد،شاه او را میشناسد.
یک روز در حدود وقت ناهار،فقط با یک نفر پیشخدمت که اسباب زحمت اهل علم نباشد و در آنجا ناهاری صرف کرده باشم رفته و پس از پارهای از مذاکرات متفرقه گفتم:از شما خواهش دارم که مرا خدمتی محول فرمایید که آن را انجام دهم.
حاجی اظهار غنا و بیحاجتی کرد،اصرار کردم مفید فایده نبود،گفتم:شنیدهام شما یک زمین زراعتی دارید،خواهش میکنم که مالیات آن را ندهید.آن را نیز با عذر موجهی رد نمود.عرضه داشتم:بفرمایید ناهاری بیاورند تا خدمت شما صرف کنم،بدون این که از محل خود حرکت کند،خادم خویش را امر به ناهار آوردن کرده،خادم در دم یک طبق چوبینه با نمک و دوغ و چند دانه قاشق و چند قرص نان پیش دست ما گذاشت.
حاجی نخست آن قرص نانها را با کمال ادب بوسیده و بر رو و پیشانی گذاشته و شکرها از ته دل به جا آورد،سپس آنها را ریز کرده در میان دوغ ریخت و یک قاشق هم پیش من گذاشت و فرمود:بخور که نان حلال است و زراعت و جفت کاری آن دسترنج خودم است،من یک قاشق خوردم،دیدم خوردن آن ناهار از عهدۀ من بیرون است ! !
ناصر قاجار پس از رفتن پانصد تومان به خدمت حاجی فرستاد که حاجی از قبول آن پول ابا کرد و فرمود:نصف آن را به فقرا و بقیه را به سایر مستحقان
برسانید ! !
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست***درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
بی خانمان که هیچ ندارد به جز خدای ***او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست*** هر جا که میرود همه ملک خدای اوست
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی*** بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
کوتاه همه همه راحت طلب کنند*** عارف بلا که راحت او در بلای اوست
هر آدمی که کشته شمشیر عشق شد*** گو غم مخور که ملک ابد خون بهای اوست(1)
مولی محمد بن علی اردبیلی مؤلف«جامع الرواة»میگوید:
این مرد بزرگ و راوی عظیم القدر اصلاً از اهالی بغداد و در همان شهر سکونت داشت،از ائمه طاهرین علیهم السلام سه نفر آنان را زیارت و افتخار شاگردی و نصرت و یاری آنان را داشت و فرهنگ الهی آن بزرگواران را با کمال جدیّت به دیگران تعلیم میداد.
1) 1)- سعدی.
از وجود مبارک حضرت ابوالحسن موسی بن جعفر امام هفتم علیه السلام با دو گوش خودش احادیثی را شنیده بود و از آن بزرگوار معارف عالی الهیه را شنیده و تعلیم گرفته بود.
او به خدمت عالم آل محمّد،راضی به قضای الهی،چهرۀ پاک امامت،شمس فضای ولایت،اسوۀ عبادت،بحر معرفت،عالم باللّه و انسان آگاه،سرّ اسرار، جامع انوار،دریای ذخّار،شجرۀ طیّبه حضرت رضا علیه السلام رسیده بود.
او با اختر برج کرامت و سرچشمۀ فضیلت و کوه حلم و علم حضرت جواد الائمه ملاقات داشت و از آن جناب نقل روایت کرده است:کتب رجالی در نشان دادن شخصیت پر ارزش ابن ابی عمیر و تقوای آن چهرۀ پاک و با برکت نوشتهاند:
او انسانی است که قدر و شأنش بسیار بزرگ و منزلت و موقعیتش نزد شیعه و سنی فوق العاده عظیم است.
او مردی است از هر جهت ثقه و مورد اطمینان که تمام علما و دانشمندان و فقها و مفسران و خطبا و نویسندگان کتب حدیث به وی اعتماد دارند و نزد خاصه و عامّه از مطمئنترین و موثقترین انسانهاست.
جاحظ ادیب بزرگ عرب دربارۀ آن بزرگوار میگوید:
نسبت به حضرت حق از فرمانبردارترین فرمانبرداران و در عبادت و بندگی از قویترین بندگان و در پاکدامنی و ورع از بهترین آنان است.
مطلب بسیار عجیبی در کتب رجالی دربارۀ آن بزرگ مرد الهی نقل میکنند که انسان از تعجب و حیرت بهتزده میشود و به این عظمت و بزرگی اللّه اکبر میگوید و به فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله که:
مؤمن از ملک مقرب بالاتر است (1).
با تمام وجود اقرار میکند و آن این است که:
آن جناب در تمام امور حیات اعم از جهات اعتقادی و عملی و اخلاقی و عرفی و اقتصادی و فردی و اجتماعی،انسانی تک و موجودی بینظیر در میان مردم زمانش بود و احدی نبود مگر این جلالت قدر و عظمت شأن او را میستود و وی را در جمیع جهات انسانی عنصری کمنظیر و منبعی الهی و محوری خدایی و والا میدانست.
رجال زمان ائمه دربارۀ این عارف سترگ گفتهاند:
محمد بن ابی عمیر این اسوۀ حسنات از یونس بن عبد الرحمن که خود محدّثی جلیل القدر است از هر جهت شایستهتر و صالحتر و از آن جناب در امور دینی فقیهتر و در دانش و بینش افضل بود.
حسودان بیدین و متکبران بیانصاف و دنیاپرستان بیشخصیت و آنان که خالی از مردانگی بودند نزد هارون از وی سعایت کردند.
او را در عین مصادره تمام اموال به زندان بردند و از وی خواستند یاران و دوستداران ائمه علیهم السلام و شیعیان فعال و مجاهدان بزرگ را به دولت ظالم بنی عباس معرفی کند و برای اقرار او از هر جهت بر وی سخت گرفتند.
در زندان از ضرب و شتم و آزار او فروگذار نکردند،به وی گرسنگی و تشنگی سخت دادند،ولی تقوای بالای وی و عقل مستقیم او و جهاد جانانهاش با هوای نفس وی را از افشای اسرار حفظ کرد،تا او را به حیاط زندان بردند و از پا به وسیلۀ طناب بین دو درخت آویختند و صد ضربه تازیانه سخت به او زدند تا جایی که
1) 1) - مستدرک الوسائل:125/12،باب 86،حدیث 13695؛وسائل الشیعة:75/16،باب 86،حدیث 21021.
میگوید:نزدیک بود در امتحان رفوزه شوم،ندای محمد بن یونس را شنیدم:
دادگاه قیامتت را به یاد آور،بر آن ضربتها صبر کردم و از دادن اطلاعات به دولت هارون خودداری نمودم و بر این تقوا و استقامت،خدا را شکر کردم.
خبری یافتم از یار مپرسید زمن***تا نیارید بر من خبر دار و رسن
خبری یافته ام از گل و از باد بهار***خبر من برسانید به مرغان چمن
خبر مرغ چمن باغ و گلستان باشد***خبر باغ و گلستان چکند دفع حزن
خبری یافتم از نکهت پیراهن دوست ***به خطا چند دوید از پی آهوی ختن
خبری یافتم ای جوهری از معدن لعل*** تو چرا می روی از بهر عقیقی به یمن
خبری یافتم از دولت وصلت به نوا*** تو کجا می روی از بهر اویسی به قرن(1)
آقا میرزا حسن کرمانشاهی،علاوه بر احاطه به علوم متداول عصر از علوم ریاضی و طب و حکمت مشّا و اشراق و فلسفه و عرفان و فقه،در عمل و اخلاق فرید عصر خود بود.
نجابت و عفت نفس و بیتوجهی او به دنیا و اهل پلید آن زبانزد خاص و عام بود،با این که در کمال عسرت زندگی مینمود،از احدی پول قبول نمیکرد و با همان حق تدریس مدرسۀ سپهسالار قدیم زندگی مینمود.
ابتلا به فقر و تنگدستی شدید هرگز در روحیۀ او تزلزل وارد نکرد و از روزگار شکایت نداشت و با شداید میساخت.
هیچ چیز مانع او از تدریس و تربیت شاگرد نمیشد،یکی از اکابر میگفت:
1) 1)- شیخ کمال خجندی.
گاهی در اثنای درس و دیگر اوقات که به حال خود فکر میکرد آهی از عمق دل برمیآورد که از آن نور میبارید ! !
خدایا ! چه بندگان بزرگوار و پاکی داشتی و داری،خداوندا ! ما افتادگان در چاه طبیعت و مادیگری را نجات بده،الهی ! دردمندان را از در دوری از مقام قرب علاج کن،خداوندا ! مستمندان را از ذلت بدر آر،پروردگارا ! مهجوران را از درد هجر به مقام وصل رهنمون شو،الهی ! کام ناکامان را از شراب عشقت پر گردان،خداوندا ! خاکنشینان را به عالم پاک برسان.
حاج میرزا حسن کرمانشاهی این مرد بزرگ الهی میگوید:
روزی در مدرسۀ سید نصیر الدین نشسته بودم،طلبهای ژندهپوش و ژولیده موی مستقیم به نزد من آمد و گفت:آقای میرزا ! کلید حجرۀ شانزده را به من بده و از امروز منطق بو علی برایم بگو،من خواهی نخواهی در برابر او تسلیم شدم،کلید آن حجره را به او واگذار کردم و منطق بو علی برایش شروع نمودم در حالی که منطق گفتن کار یک طلبه فاضل بود و من سالها بود از گفتن آن فارغ بودم.
مدتی برای او درس گفتم،یک شب خانوادهام از کثرت مطالعه من ناراحت شد به ناراحتی او پاسخ نگفتم.ولی شب بعد هر چه دنبال منطق گشتم آن را نیافتم.دو سه روزی بیمطالعه درس گفتم،یک روز به من پرخاش کرد که ای شیخ ! چرا بیمطالعه درس میگویی ؟ به او گفتم:کتابم را گم کردهام،گفت:در محل رختخواب زیر رختخواب سوم است،از اطلاع او به داستانم شگفتزده شدم.به او گفتم:کیستی ؟ گفت:کسی نیستم،گفتم:روزی که آمدی مستقیم به نزد من آمدی و نام مرا گفتی.سپس کلید حجرۀ شانزده را که خالی بود از من خواستی، آن گاه درخواست منطق بو علی کردی و امروز از جای کتاب خبر میدهی و این همه بیعلّت نیست داستانت را بیان کن.
گفت:طلبهای هستم از اهالی دهات شاهرود،پدرم عالمی زاهد و خدمتگزاری با واقعیت بود،تمام امور دینی اهل ده بر عهده او بود،میل زیادی به درس خواندن من داشت،ولی من بر خلاف میل او روزگار به عیش و نوش میگذراندم.پدرم پس از سالیان درازی خدمت به مردم از دنیا رفت.پس از گذشت مراسمش،مردم لباس او را به من پوشانده و مسجد و محرابش را واگذارم نمودند.
دو سه سالی نماز خواندم،سهم امام گرفتم،هدایای مردم از قبیل گوسفند و روغن و ماست و پنیر و پول قبول کردم و غاصبانه و بدون استحقاق خوردم، مسائل دینی را برای مردم از پیش خود گفتم،روزی به فکر فرو رفتم که طی طریق به این اشتباه تا کی ؟ چند روز دیگر عمرم به سر میآید و به دادگاه برزخ و قیامت میروم.جواب حق را در برابر این وضع چه خواهم داد ؟ !
از تمام مردم دعوت کردم روز جمعه برای امر مهمّی به مسجد بیایند،همه آمدند،به منبر شدم و وضع خود را بازگو نمودم،مرا از منبر به زیر آوردند و تا قدرت داشتند از ضرب و شتم فروگذار نکردند،پس از آن کتک مفصّل با لباسی پاره و مندرس،بدون داشتن وسیله،با پای پیاده به تهران حرکت کردم.
در سرازیری راه تهران به شخص محترمی که آثار بزرگی از ناصیت او پیدا بود برخوردم با اسم مرا صدا کرد و آدرس شما و مدرسه شما را به من داد،من اکثر روزها او را میبینم و با او هم غذا میشوم،مسئله کتاب منطق و جایش را او به من گفت،میرزای کرمانشاهی که از گفتههای او متعجب شده بود و آثار الهی مبارزه با نفس و ترک هوا را در آن طلبه میدید،دریافت که این شخص با وجود مقدس امام عصر علیه السلام روبرو شده درحالیکه آن جناب را نشناخته،میرزا به او فرمود:ممکن است از دوست خود اجازه بگیری تا لحظهای به شرف ملاقات او نایل گردم،طلبه شاهرودی گفت:این کار مشکلی نیست،من او را میبینم و زمینۀ ملاقات تو را با
وی فراهم میکنم.
چون روز دیگر شد طلبه شاهرودی گفت:دوست من به تو سلام رساند و گفت:
شما مشغول تدریس باش !
به او گفتم:اگر او را دیدی اجازه بگیر من از دور جمال مبارکش را زیارت کنم، گفت:مانعی ندارد.رفت که اجازه بگیرد،دیگر باز نگشت و مرا در حسرت دیدارش خونجگر کرد ! !
کسی ز فتنه آخر زمان خبر دارد***که زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد
نه دیده از رخ خوب تو می توان برداشت*** نه آه سوختگان در دلت اثر دارد
زسحر نرگس جادوی تو عیانم شد*** که فتنه های نهانی چه زیر سر دارد
هزار نشه فزون دیده ام زهر چشمی*** ولی نگاه تو کیفیت دگر دارد
زابروان تو پیوسته می طپد دل من*** که از مژه به کمان تیر کارگر دارد(1)
سید جلوه از اعاظم حکما و اساتید حکمت و معقول در عصر قاجاریه بود.
سید به عزم رفتن سبزوار جهت استفاده از حاجی از اصفهان خارج شد،ولی در
1) 1)- فروغی بسطامی.
تهران عزم سفرش به قصد اقامت تبدیل شد و ساکن مدرسۀ دارالشفا گشت.
مدت چهل و یک سال در آن مدرسه به تدریس و تربیت شاگردان مستعد پرداخت و تا آخر عمر مجرّد زیست.
میرزا مورد احترام تمام طبقات بود،ولی آن مرد بزرگ که عمری را برای خدا به ریاضت گذراند از مقام و عنوان خویش به هیچ عنوان استفاده نکرد.
ناصر قاجار در حالی که میرزا کراهت داشت در همان حجره از آن سید بزرگ دیدار کرد،در حالی که میرزا به بازدید او نرفت.
آری،مردان خدا از خدا جز خدا نخواهند و برای غیر حق هیچگونه اصالتی قائل نیستند.
به قول خود میرزا:
چون شد که در این غمکده یک هم نفسی نیست***از هم نفسان بگذر و از اصل کسی نیست
بازار جهان جمله جزا بین و مکافات***عاقل به چه سان گفت که آنجا عسسی(1)نیست
جز رفتن از این مرحله با مژده رحمت ***داناست خدا در دل جلوه هوسی نیست
این شخصیت والا که بر بسیاری از اساتید حکمت و عرفان برتری داشت و شاگردان بنامی در مکتب او تربیت علمی و عملی یافتند برای شکایت از خوانین
1) 1)- عسس: شبگرد، پاسبان.
اطراف اصفهان که مختصر ملک او را تصاحب کرده بودند به تهران آمد و چون کسی به شکایت او ترتیب اثر نداد،به اصرار طلاب در مدرسۀ صدر شروع به درس کرد و تا آخر عمر در همان حجرهای که بالای آب انبار مدرسه بود سکونت اختیار نمود.
با این که در اوایل زندگی تمکّن مالی قابل توجه داشت،در اواخر عمر که نیازش بیشتر بود به حال تجرد با نان و پنیر ساخت،در حالی که میتوانست از پرتو شخصیتش بهرههای مادی فراوان ببرد.
این مرد بزرگ در حالاتش آمده:
یک لحظه به غفلت نگذراند،یا تدریس میکرد و یا به عبادت مشغول میشد و در بیست و چهار ساعت بیش از پنج ساعت نمیخوابید،اغلب روزها روزه داشت و بیشتر ساعات شب عبادت میکرد،با آن که دائماً در خود سیر داشت و همیشه حزن قلبی داشت،هیچگاه تبسّم از لبش دور نمیشد !
وه که مردان حق چه طرفه مردانی هستند،آه و حسرت بر ما که عمری را به غفلت به سر برده و هنوز هم غافلیم،در حالی که به مرگ ما چیزی نمانده،الهی ! این خفتگان در خواب غفلت را به لطف عمیمت قبل از انتقال به جهان آخرت بیدار فرما.
هر که در بند تو افتاد نجاتش نبود***وان که بی زخم تو میرد درجاتش نبود
گنج دیدار تو نقدی است که صرفش نکند*** وجه حسن تو نصابی که زکاتش نبود
هر که در ظلمت راه تو شبی روز نکرد*** گر خضر شد به مثل آب حیاتش نبود
جهد کردم که شوم کشته شمشیر غمت***تا رسیدم به حیاتی که وفاتش نبود
هر که همسایه خورشید بود هم چو مسیح*** غم بیماری و تشویش مماتش نبود
دل که با درد تو باشد نکند یاد دوا*** خنک آن تشنه پروای فراقش نبود
هر که از یاد کند ناله به بیدار عماد*** سست عهدی است که آیین ثباتش نبود
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
لٰا یَتَمَکَّنُ الشَّیْطٰانُ بِالْوَسْوَسَةِ مِنَ الْعَبْدِ إلّا وَ قَدْ اعْرَضَ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ اسْتَهٰانَ بِأمْرِه وَ سَکَنَ إلیٰ نَهْیِهِ وَ نَسِیَ إطّلاٰعَهُ عَلیٰ سِرِّهِ.
وَ الْوَسْوَسَةُ مٰا یَکُونُ مِنْ خَارجِ الْقَلْبِ بِإشٰارَةِ مَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ مُجٰاوَرَةِ الطَّبْعِ.
و أمّا اذٰا تَمَکَّنَ فِی الْقَلْبِ فَذٰلِکَ غَیٌّ وَ ضَلٰالَةٌ وَ کُفرٌ؛وَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دَعیٰ عِبٰادَهُ بِلُطْفِ دَعْوتِهِ وَ عَرَّفَهُمْ عَداوَةَ إبْلیسَ فَقٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ:
[ إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا ] (1).
فَکُنْ مَعَهُ کَالْغَریبِ مَعَ کَلْبِ الرّاعی یَفْزَعُ إلیٰ صٰاحِبِهِ فی صَرْفِهِ عَنْهُ.
وَ کَذٰلِکَ إذٰا اتٰاکَ الشَّیْطٰانُ مُوَسْوِساً لِیُضلَّکَ عَنْ سَبیلِ الْحَقِّ وَ یُنْسِیَکَ ذِکْرَ اللّهِ فَاسْتَعِذْ مِنْهُ بِرَبِّکَ وَ رَبِّهِ فَإنَّهُ یُؤَیِّد الْحَقَّ عَلَی الْبٰاطِلِ وَ یَنْصُرُ الْمَظْلُومَ بِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
[ إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ] (2).
وَ لَنْ تَقْدِرَ عَلیٰ هٰذا وَ مَعْرِفَةِ اتْیٰانِهِ وَ مَذاهِبِ وَسْوَسَتِهِ الّا بِدَوامِ الْمُراقَبَةِ وَ الْاِسْتِقٰامَةِ عَلیٰ بِساطِ الْخِدْمَةِ وَ هَیْبَةِ الْمُطَّلَعِ وَ کَثْرَةِ الذِّکْرِ،و امَّا الْمُهْمِلُ لِأوْقاتِهِ فَهُوَ صَیْدُ الشَّیْطٰانِ.
وَ اعْتَبِرْ بِما فَعَلَ بِنَفْسِهِ مِنَ الْاِغْواءِ وَ الْاِسْتِکْبٰارِ حَیْثُ غَرَّهُ وَ أعْجَبَهُ عَمَلُهُ
وَ عِبٰادَتُهُ وَ بَصیرَتُهُ وَ جُرْأتُهُ عَلَیْهِ،قَدْ أوْرَثَهُ عِلْمُهُ وَ مَعْرِفَتُهُ وَ اسْتِدْلالُهُ بِمَعْقُولِهِ اللَّعْنَةَ عَلَیْهِ إلَی الْأبَدِ فَمٰا ظَنُّکَ بِنَصیحَتِهِ وَ دَعْوَتِهِ غَیْرَهُ.
فَاعْتَصِمْ بِحَبْلِ اللّهِ الْأوْثَقِ وَ هُوَ الْاِلْتِجاءُ وَ الْاضْطِرارُ بِصِحَّةِ الْإفْتِقٰارِ إلَی اللّهِ فی کُلِّ نَفَسٍ،وَ لا یَغُرَّنَّکَ تَزْیینُهُ الطّاعاتِ عَلَیْکَ فَإنَّهُ یَفْتَحُ لَکَ تِسْعَةً وَ تِسْعینَ باباً مِنَ الْخَیْرِ لِیَظْفَرَ بِکَ عِنْدَ تَمٰامِ الْمِائَةِ،فَقٰابِلْهُ بِالخِلٰافِ وَ الصَّدِّ عَنْ سَبیلِهِ وَ الْمُضٰادَّةِ بِأهْوائِهِ.
[ لٰا یَتَمَکَّنُ الشَّیْطٰانُ بِالْوَسْوَسَةِ مِنَ الْعَبْدِ إلّا وَ قَدْ اعْرَضَ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ اسْتَهٰانَ بِأمْرِه وَ سَکَنَ إلیٰ نَهْیِهِ وَ نَسِیَ إطّلاٰعَهُ عَلیٰ سِرِّهِ ]
این فصل وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام مسئله وسوسه را یکی از بدترین امراض قلبی دانسته و راه علاج قطعی آن را بیان میفرماید.
وسوسه،حالتی است که برای بریدن انسان از حق و اخلاق حمیده و اعمال پسندیده،به وسیله شیاطین انسی و جنّی متوجه انسان میگردد و در حقیقت یک نوع تبلیغ است که از طرف دشمنان خدا به انسان القا میشود،تا نور هدایت و ولایت انبیا و ائمه علیهم السلام از حیات آدمی گرفته شود و انسان،عبد ذلیل شیطان گشته برای خدمت به او در هر زمینهای حاضر و آماده باشد.
وسوسه به دو صورت عملی و قولی هم چون شعلهای سوزان در راه خرمن انسانیت قرار میگیرد و وسوسهگر هدفی جز تیشه زدن به ریشه آدمی ندارد.
به طور دائم در جوامع انسانی،به خصوص جوامع مذهبی،هر زمانی که اسلام میرفت تمام قلوب را مسخّر کند وسوسهگر زیاد بوده،تا جایی که میتوان گفت:
درصد وسوسهگران همیشه بیش از وسوسهشدگان بوده است !
وسوسه که از طرف دشمنان حق و دوستان نادان و بیخبران از حقیقت
و مادیگران پست و جاهلان و مغرضان و به خصوص از جانب بیصبران و بیطاقتان به هنگام هجوم مشکلات در راه خدا به انسان رو میکند،خطر عظیمی است که برای دفع این خطر باید هشیار بود و به دامن خضرِ راه متوسل شد.
از خطر وسوسه بپرهیزید و به اولیای خدا و عنایت و لطف حضرت حق پناه ببرید که برای دفع این خطر،پناهی جز عنایت او نیست.
بر حق ز باطل آن که چو ما میبرد پناه***از هر خطری به سوی خدا میبرد پناه
زاهد چو عارف اردل آگاه باشدش*** بر کبریا زکبر و ریا میبرد پناه
بیمار هجر چاره ندارد به غیر وصل*** آری زدرد سوی دوا می برد پناه
با خال او دلم به لبش برد پی بلی*** گم کرده ره به راهنما میبرد پناه
امام صادق علیه السلام در ابتدای این روایت میفرماید:
برای شیطان«چه شیطان انسی چه جنّی»راه وسوسه کردن«از طریق تبلیغ یا عمل»برقرار نمیشود مگر این که انسان در بستر غفلت افتد و از یاد حضرت حق اعراض نماید و دستورها و فرمانهای جناب دوست را سبک بشمارد و بر نواهی و محرمات الهی روی آورده و از آگاهی و اطلاع حق بر درون و بر اشیا غافل شود.
آری،وقتی رابطۀ انسان با حضرت محبوب قطع شود و به فرامین و واجبات الهی عمل نشود و گناهان از همه طرف به انسان هجوم کند و آدمی از اطلاع حق بر خود غافل بماند،لقمۀ چرب و نرمی برای هجوم وساوس از شیاطین میشود، وساوسی که اعراض از ذکر را قویتر کرده و ترک واجبات را ملکه نفسی قرار داده
و شوق به گناه و غفلت از علم حق را در وجود انسان شدیدتر میکند.
شارع تمام واقعیتهای الهی و انسانی وجود مقدس حضرت حق،انسان را از وساوس شیاطین برحذر داشته و دستور میدهد در این زمینه به حضرت اللّه پناه ببرند.
جوهر نفس و قلب انسان به مقتضای«کُلُّ مَوْلوُدٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ» (1)پاک و صاف است و در این لوحه صاف و لطیف از دو طرف فعالیت و نفوذ و تصرفاتی به عمل میآید،از طرف جنود الهی رحمانی الهامات توأم با خیر و صلاح و سعادت و از طرف جنود ابلیسی شیطانی وسوسههای گمراه کننده و وحیهای انحرافآور عرضه میشود.
جنود الهی از عالم ملکوت و جبروت برمیخیزند،چنان که جنود شیطانی از عالم ملک و طبیعت روی کار آیند،پس انسان را دو وجهه هست:یک روی به جانب عقل و ملکوت و یک روی به جانب ملک و طبیعت و به هر طرف که متمایل گشته و روی نمود،در تحت حکومت و تصرف و نفوذ جنود آن سرزمین واقع خواهد شد و یگانه برنامه تمام و کامل،سیر به سوی جهان ملکوت و روحانیت به وسیله همان آداب و احکام و اوامر و نواهی دینی است،چنانکه تنها علامت ارتجاع و برگشت به سوی طبیعت و شیطنت ترک دستورهای الهی و مخالفت با تکالیف دینی است.
ترک واجبات و آلوده شدن به محرمات زمینۀ خطرناکی برای تأثیر تبلیغ و وسوسههای شیاطین است و ذکر خدا و ادای واجبات و ترک محرمات حصار عجیبی برای دفع شرور و فتن و اثرات تبلیغ سوء و وسوسههای خنّاسان است.
1) 1) -هر نوزادی بر فطرت خود به دنیا خواهد آمد.الکافی:12/2،باب معرفة الخلق علی التوحید،حدیث 4؛بحار الأنوار:328/39،باب 88.
در تو هرگز نرسید آن که ز خود درنگذشت***خاک پای تو که بوسید که از سر نگذشت
هیچ کس چاشنی شربت وصل تو نیافت*** که نخست از سر لذات جهان در نگذشت
«1» آن که بیرون شد از چشم تو یک لحظه عماد*** هرگزش یاد تو در خاطر انور نگذشت(1)
در این دو سوره به مسئلۀ شرور و وساوس و مبادی و منشأ هر دو و راه علاجش اشاره رفته و دستور به قرائت هر دو سوره به خاطر این است که تکرار قرائت حقایق دو سوره را در قلب ظهور داده سپس تمام اعضا و جوارح را تصرف نموده،آدمی را با تمام وجود در پناه حضرت حق قرار دهد،تا از هر شرّ و وسوسهای در امان بماند.
برای توضیح حقایق این دو سوره نزدیک به نوزده تفسیر در اختیار این فقیر بود، بین این تفاسیر در توضیح این دو سوره فرق زیادی وجود نداشت تنها تفسیری که بهتر و بیشتر از سایر تفاسیر از عهده بیان این دو سوره برآمده بود تفسیر پرتوی از قرآن بود که در این زمینه خلاصهای از آن تفسیر نقل میشود.
فلق اگر اشاره به نوع باشد شامل هرگونه فلقی میشود آن شعاعی که از شکافته شدن تاریکی و آن گیاه و جانوری که از زمین و بذر و تخم و رحم سر برمیآورد.
آن چشمهها و بارانهایی که از درون کوهها و ابرهای فشرده جاری میشود.
اعمالی که از نیات و خویها و معارفی که از اذهان و افکار و صورتهایی که از ترکیب عناصر و ماده و وجودی که از عدم پدیدار میشود.
اضافه اسم رب به «الفلق» اشعار به چنین ربوبیت وسیع و فراگیرندهای دارد که پیوسته در درون جهان و زیر پوستها و پردههای گوناگون،هر موجودی را میپروراند و چون آمادۀ ظهور شدند آن پردهها و پوستها را سر شکاف مینماید و آنها را پدید میآورد.
[ مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ ] (1).
از زیان مخلوقاتی که [ با انحرافشان از قوانین الهی به انسان ] ضرر میرسانند.
حرف«ما»دلالت بر تعمیم و شمول دارد و اضافه شر به آن و فعل«خلق» و نسبت آن به خالق مشعر به آن است که شر از خلق و ترکیب و امتزاج و تفصیل کاینات و مواد و قوا برمیآید،نه از عالم امر و اراده فاعلی خالق.
این شرور فقط همان مضاف به«ما خلق»است و در واقع نمایشی از چگونگی نظر و اندیشه و دریافت انسان از حوادث متضاد میباشد و وجود عینی و مستقلی ندارند.
پس اگر انسان خود را برتر آرد و در حریم قدرت رب رساند و به او ایمان آورد
1) 1) -فلق (113):2.
و پناهنده شود و با نظر ربوبی به حوادث و پدیدههای جهان بنگرد،از مواجهه با آنچه شر مینماید امنیت مییابد و در درون هر حادثۀ شر نمایی خیری یا مقدمه خیری مینگرد و با بینش وسیع و نیروی ارادهای که در حریم رب مییابد،میتواند هر حادثهای را رو به خیر و مقاصد برتر بگرداند و بالای امواج حوادث به سوی ساحل خیر پیش رود.
و به عکس برای فرد تنها و بیپناهی که خود را از حریم پناهندگی رب بر کنار داشته و در میان و درون حوادث واقع شده،هر موج حادثه و هر پدیدهای که از گریبان آفرینش،یا از درون اجتماع یا از باطن اندیشهها سر زند،شر مینماید و در مسیر شرش پیش میبرد.
تا اختیار کردم سر منزل رضا را***مملوک خویش دیدم فرمانده قضا را
تا ترک جان نگفتم آسوده دل نخفتم*** تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را
[ وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ ] (1).
و از زیان شب هنگامی که با تاریکیاش درآید [ که در آن تاریکی انواع حیوانات موذی و انسانهای فاسق و فاجر برای ضربه زدن به انسان در کمیناند ].
1) 2) -فلق (113):3.
نکره آمدن«غاسق»و قید ظرف«اذا وقب»شامل هرگونه تاریکی فشرنده و فراگیرندهای میشود که همه محیط و ظرف تابش را پر کند و هر روزنه نوری را مسدود نماید.
مثال بارز و محسوس این گونه غاسق،تاریکی شب دیجور است که در آن راهزنان و جانوران و احلام و اوهام وحشتانگیز از لانهها و کمینگاههای زیرزمین و خلال نفوس سر برمیآورند و تاخت و تاز مینمایند.
تاریکی فراگیرندۀ کفر و جهل و هوا و خشم و شهوت،مثالهای دیگری از «غاسق اذا وقب»است که شر آنها از نفس آدمی و در اوست و خطیرتر از هر شری میباشد.
همین که این تاریکیهای نفسانی محیط درونی آدم را فرا گرفت و نور ایمان و پرتو عقل و شعاع وجدان را خاموش داشت.غرایز و خویهای حیوانی و عقدهها از بندها و کمینگاههای درونی رها میشوند و چون جانورهای متنوع و متلون به تاخت و تاز درمیآیند و به مرکز فرمان و اراده یورش میآورند،تا همین که آن را به دست گرفتند همه قوا و جوارح را به خواست خود و در مسیر انجام شهوتها و اوهام و زبانههای خشم خود به هر سو میگردانند و در این مسیر هر حد و قید قانونی و اخلاقی و مانعی را از میان برمیدارند و هر استعداد و شخصیتی را درهم میشکنند و هر قدرت و نیرویی را در اختیار خود میگیرند.
چارۀ کفر تو ایمان است و بس***دافع هر درد درمان است و بس
ای که پا بر خوان هر خان می نهی***تشنه خون تو آن خان است و بس
این همه بهر شکم کوشش مکن***حل این مشکل بسی نان است و بس
آن که در بند شکم درمانده است*** درگذر از وی که حیوان است و بس
تا هوس را سرور خود کرده ای*** گله ات را گرگ چوپان است و بس
[ وَ مِنْ شَرِّ النَّفّٰاثٰاتِ فِی الْعُقَدِ ] (1).
و از زیان زنان دمنده [ که افسون و جادو ] در گرهها [ میدمند و با این کار شیطانی در زندگی فرد،خانواده و جامعه خسارت به بار میآورند ].
چون خطاب و سیاق و مضامین آیات این سوره و هم چنین سورۀ بعد،نشان دهندۀ شرور و آفاتی است که از حوادث خلقت و قوا و انگیزههای نفسانی برمیآید و متوجه رسالت اسلام و ایمان و عقاید و اجتماع مسلمانان میشود،باید تعبیر «النَّفّٰاثٰاتِ فِی الْعُقَدِ» ،نوعی تشبیه لطیف و استعاره باشد،برای نشان دادن تبلیغات آهسته زنانه و ساحرانه و ماهرانهای که در مشاعر و تصمیمات ایمانی و عقدههای اعتقادی نفوذ مینماید و آنها را یکی پس از دیگری سست و باز میگرداند،از این رو کار دمیدن و گره زدن جادوگرانه را«عزیمه،عزائم،رقیه،رقی»گویند.
گویا در این آیه به «فِی الْعُقَدِ» تعبیر شده تا اشعار به همان گرههای عقیده و ایمانی داشته باشد که جادوگران و دشمنان عقاید محکم،میکوشند و با
1) 1) -فلق (113):4.
نفسهای مسموم خود همی آهسته و پنهانی میدمند تا آنها را سست نمایند و صاحبان عقیده را تحت نفوذ و بهرهگیری خود درآورند و به عبارت بهتر آنان را دربند استعمار و استثمار قرار دهند.
در توضیح«النفاثات فی العقد»سخن را به دست یکی از دانشمندان به نام اسلامی محمد محمود صواف که از نقشههای نفاثاتی استعمارگران پرده برداشته میسپارم،سپس به توضیح آیات برمیگردیم:
از هزاران سال یا بیشتر به این طرف،یهود،مسیحیان،مجوس و مشرکان برای درهم شکستن عظمت اسلام به حیله و نیرنگ دست زدهاند.
در این راه نقشهها کشیده و توطئهها چیدهاند،برای از بین بردن شکوه و مجد اسلام و در هم کوبیدن مسلمانان و هم چنین برای مبارزه با دعوت آنان،اجتماعات جهانی تشکیل دادهاند.
ولی اسلام همان اسلام بوده،نه سپاهی از آن شکست میخورد و نه پرچمی از آن سرنگون میگردد.
طی این مدت طولانی در هیچ معرکهای از بین نمیرفت،بلکه مانند کوه محکمی هر مخالفی را با شکست پاسخ میداد.
مسلمانان در دین خود دارای بصیرت بوده و رابطۀ محکمی با خدا داشتند، برای بزرگداشت کلمۀ«اللّه»جهاد میکردند و در راه خدا از هیچگونه طعنه و ملامتی باک نداشتند.
برادری در راه اسلام آنها را گرد هم آورده و پرچم خود را بالای سرشان به اهتزاز درآورده بود،همۀ آنها در برابر دشمن یکدست و متّحد بودند،تعصبات
کورکورانه آنها را پراکنده نمیساخت و ملّیتهای بیجا میانشان جدایی نمیانداخت.
آنها به خوبی فهمیده بودند که ملّیت در قاموس اسلام یک معنا دارد،آن هم تعصّب احمقانه و کورکورانهای که با طلیعۀ اسلام عصرش منقرض شده بود.
در پناه اسلام آن چنان به هم فشرده بودند که همگی یک تن و یک جسد به شمار میآمدند،مانند بنای محکمی که همه قسمتها در استحکام کلّی و دخیل باشند.
مسلمان ترک در کنار عرب میجنگید،فارس دوشادوش کُرد شمشیر میزد و جهاد میکرد،سپاه اسلام که از نژادها و تودههای مختلف تشکیل یافته بود هم چنان موجودیت خود را حفظ میکرد.
سپاهی که مانند قلعه محکم و محفوظی به خاطر حمایت از اسلام به وجود آمده و در دفاع از عقیده و دین خود از همه چیز بینیاز بود.
سپاهی که به خاطر دفاع از رسالت ابدی،جان خود را رایگان در اختیار خدایی میگذاشت که عهدهدار رسالت و فرستندۀ پیامبر شناخته شده بود.
فردی از افراد امت به فکر عیبجویی نبود،یک سرباز عرب امتیازی نسبت به برادر تُرک یا فارس حس نمیکرد؛زیرا گرامیترین آنان نزد خدا پرهیزکارترین آنها بود.
آن کس به مقام رهبری سزاوار بود و در قلب افراد سپاه جای میگرفت که از همه دلاورتر بوده و در میدان جنگ استقامت زیاد داشته باشد.
گاهی این سپاه پیروز،سپاه قرآن و اسلام تحت رهبری یک عرب پیش میرفت و زمانی تحت رهبری یک کُرد یا یک تُرک.
مادامی که رهبرشان مسلمان بود و در راه بزرگداشت نام خدا جهاد میکرد و میان مسلمانان فرقی قایل نبود احدی در فکر عیبجویی از وی برنمیآمد.
سپاه آنان به خاطر همین وحدت و به هم پیوستگی مراحل موفقیت و پیروزی را یکی پس از دیگری پشت سر مینهاد.
موفقیت ملت اسلامی آن چنان بالا گرفت که به حق بهترین امت میان تودهها به حساب آمدند،آری،معتدلترین جمعیتی که از میان برخاستند و روی مدار عدالت حکومت کردند.
بهترین شاهد به حکومت عادلانه و هم چنین انصاف و رحم آنها این بوده که قبل از فتح دیار،تودهها به قلب آنان راه مییافتند.
دوست و دشمن،دور و نزدیک،شاهد این همه فضایل که از امتیازهای مسلمانان به شمار میرود بوده و به مقام ارجمندشان گواهی میدهند،تا آنجا که دشمنان با ایمان قاطع دریافتند که این امّت مغلوب نخواهد شد و ستم نخواهد کشید؛زیرا خداوند با آنهاست و پیوسته آنان را یاری میکند.
دشمنان اسلام نحوۀ برخوردی را که با مسلمانان در طول قرنها پیش گرفته بودند مورد بررسی قرار داده و دریافتند که جنگ با شمشیر جز شکست و زیان نتیجهای به آنان نداد،جنگی که مردان و جوانان آنها را به دیار نیستی فرستاده و آمال و آرزوهایشان را نقش به آب میکرد.
وقتی صلاح الدین به آخرین تلاش مذبوحانه غربیان صلیبی پایان داده و آن را نقش به آب نمود و بالاخره آنان را به بدترین وضعی از سرزمینهای اسلامی دور ساخت و به اصلاح فساد و خرابکاریهایی که به دست آنان انجام یافته بود پرداخته،دوران جوانی و عظمت از بین رفته را به اسلام بازگردانید،مسلمانان هیبت و سلطۀ اوّلی را بازیافتند و مثل اوّل طراوت و نیرو و متانت نصیب اسلام و مسلمانان گردید.
صلیبیهای حیلهگر و سایر دشمنان جهانی اسلام،نزدیک بود از شدت حسرت
و بیچارگی قلب سیاهشان از کار بیفتد،قلبی که دائماً به آتش حسد و کینه و خشم میسوخت،دوران مرگباری را میگذرانیدند،چشمان آنها در برابر نورافشانیهای اسلام کور و گوششان از شنیدن بانگ حقیقت خیزش کر گشته بود.
آری،دشمنان نحوۀ جنگی را که با ما در پیش گرفته بودند خوب بررسی کردند و دریافتند که جنگ با شمشیر آن چنان شکستی را به آنان پیش میآورد که هرگز جبرانپذیر نخواهد بود.
با مسلمانان وارد میدان میشدند،ولی از خرمن ستیزه جز شکست و سرزنش، زیان و خسارت بهرهای نصیب آنان نمیگشت.
اوضاع جنگی و نظامی مسلمانان را دیده و مزه مرارت میدانها را چشیدند و با خسارتهای افتضاحآمیز و وضع دردناکی عقبنشینی کردند.
جوانان و مردان قهرمان ما را دیده و قدرت بهتآور سپاه پیروز ما را مشاهده کردند،جبهههای جنگی را خالی نموده و میدان ستیزه را ترک گفتند.
آن گاه برای پیدا کردن راه چارهای در فکر فرو رفتند،تا با پیدا کردن راههای تازهای زودتر و بهتر به مقصد برسند و بر مسلمانان و در حقیقت برای شکست اسلام پیروز شوند.
اول مطلبی که نظر پیشوایان یهود و نصاری و مجوس و مشرکان و همه دشمنان اسلام را جلب کرد،راز عظمت مسلمانان بود.
آیا نیرویی که به این ملت امکان داد که از مرزهای جزیرۀ منحطی به خارج راه یافته،تودهها و نژادهای مختلف را در زیر یک پرچم گرد آورد از کجا سرچشمه گرفته است ؟
کدام عامل باعث شده که اقوام و قبایل مختلف تا این حد پابند تعاون بوده و همگی به حالت فشرده،در یک صف قرار گیرند ؟
آن کدام نیروست که مردم پراکنده و جمعیتهای متفرق را جمع کرده و از آنها بنای یک سپاه مظّفر و پیروزی پایهگذاری کرده است ؟
ملّتی از آنها به وجود آورده است مغلوب نشدنی،ملّتی که نه تنها از مرگ نمیهراسد بلکه آن را آرزو نموده و در راهش میکوشد.
آن کدام رازی است که این ملت را از تنگنای جزیرۀ محدود،زندگی محدود، افکار محدود،افتخارات محدود و هم چنین از کشمکشهایی که بر سر ریاستهای بیارزش و مالکیتهای کوچک میافتاد رهایی بخشید ؟
کدام قدرت آنها را از آن همه انحطاط و کوتهبینی نجات داده و طوری آنها را تربیت کرد که دربارۀ قومیّتهای شخصی و ملیّتهای فردی کوچکترین فکری نکنند و هیچکس در اندیشۀ قبیلۀ خود نبوده و توجّهی به سرزمین شخصی و وطن خود نداشته باشد ؟
نه ربیعهای بشناسد و نه مُضری،عدنانی با قحطانی فرقی نداشته همگی در اوضاع کلّی دنیا و مسائل مربوط به اوضاع فرهنگی و همگانی فکر کنند و دربارۀ عقاید مذهبی و دین جدیدشان بیندیشند ؟
اینان چگونه تمام تودهها را به یک قبیله تبدیل نموده و همه نژادهای مختلف را یکی کردند ؟
آری،فقط یک قبیله و یک نژاد،آن هم امت و نژاد اسلامی،کدام عامل این جمعیت را وادار کرد دست به ترقیّاتی بزند که مردم سراسر جهان اعم از گذشتگان و آیندگان از آنها عاجز باشند ؟
دشمنان اجنبی اسلام در هر یک از زیربنای وحدت و اجتماع ما،اسرار نهضت ما،عوامل آزادی و بالاخره در انگیزۀ دلاوری و شجاعت ما به دقت به مطالعه فکر کردند و قدرت یافتند،گشتند تا آنجا که قدرت داشتند؛زیرا روی اسرار ما انگشت
نهاده و به آنچه میخواستند دست یافتند !
همگی نظر دادند که اسرار نهضت مسلمانان در پشت پردۀ دین و سرچشمۀ وحدت و نیرو و آزادی مسلمانان،دیانت آنها است.
سپس بعد از توافق در این نظریه به تدبیر و حیله پرداختند و چنین گفتند:
بیایید با از بین بردن مکتب دینی مسلمانان،بنای عظمت و سلطۀ آنان را ویران سازیم،بیایید اسلام را در نظر آنان تضعیف نموده از اسلام متنفّر کنیم.
میان آنان و اسلام فاصله انداخته و آنها را به موضوعات دیگری سرگرم کنیم.
با ایجاد تفرقه در گفت و طرز فکرشان آنان را به وضعی برگردانیم که قبل از اسلام داشتند.
همان ملیت محدود،همان تعصبات احمقانه و همان اختلافات را به آنان بازگردانیم.
این نقشهای است که راه غلبه و حاکمیت را برای ما همواره کرده و فقط با اجرای این نقشه میتوانیم به مسلمانان و سرزمین آنان تسلّط یابیم.
آری،اجرای این برنامه ضامن تسلّط بر آنها و پیروزی ما بر پایگاهها و مراکز و دژهای آنان خواهند بود.
مسلمانان از همین راه وارد شدهاند که ما نمیتوانیم بر آنان پیروز شویم،یا در نبردی به هر اندازهای که نیروی ما قوی و تجهیزات ما کامل باشد نمیتوانیم بر آنان غلبه کنیم و تا روزی که آنان پروانهوار دور شمع اسلام گرد آمده باشند وضع ما این چنین خواهد بود و همین است راز عظمت آنان.
پس بر ماست که مذهب آنان را از بین ببریم و همین امر موجب نابودی پایههای عظمت و استقلال مسلمانان در سراسر روی زمین خواهد بود.
همه آنها در این موضوع توافق داشتند،لذا توطئهچینی بر علیه اسلام شروع
گردید،برای پیشبرد هدفهای مشترک و شومی که داشتند نقشهها کشیدند که عبارت بود از:
1-تأسیس و تکثیر انواع مدارس اجنبی در سرزمین مسلمانان و ارسال معلمان که نشان صلیب را با خود همراه داشتند،تا در محیط این مدارس تربیت فرزندان مسلمان را عهدهدار شوند.
مدارسی تأسیس گردید که لابهلای کتب مسموم و هم چنین در سینه معلّمانش بیشتر استعمار و مسیحیگری موج میزد،آری،در سینۀ آنهایی که به اسلام کینه توزی میکردند و جان خود را در راه مبارزه با اسلام وقف کرده بودند نقشههایی نهفته بود !
2-اعزام هیئتهای تبلیغی که در کمینگاههای روی زمین پراکنده شده و جوانان مسلمان را در دین و عقیده خود به پرتگاه تردید و شک نزدیک ساخته او را تحت الشعاع اوهام و گمراهی قرار دهد،از جمله وسایلی که در این نقشه به کار میرفت تأسیس بیمارستانها و درمانگاهها بود.
3-یکی از نقشههای آنان این بود که تا میتوانستند تعدادی از جوانان و فرزندان مسلمان را به سرزمین غرب اعزام کردند تا از فرهنگ مسموم آنها سیراب شده با وضعی به دیار خود برگردند که با دین و اخلاق و اصول و روشهای خود وداع گفتهاند،با وضعی برگردند که با خود امانتی همراه دارند و آن امانت تبشیر مسیحیگری و نبرد با رسالت اسلام میباشد.
4-انتشار کتبی که جوانان مسلمان را به راه فساد و گمراهی سوق دهد،آنها را از فرهنگ اصیل خود منحرف کرده به اوهام احمقانه و بیشرمانه پایبند ساخته، بالاخره به سوی پررویی و دیوانگی بکشاند.
5-از همین نقشهها تسلّط یافتن بر برنامههای فرهنگ تعلیم در سرزمینهای
اسلامی بود،وضع تعلیمات علمی را طوری وانمود کردند که جوانان از دین خود دوری جسته به پیامبر ایمان نداشته باشند و به سوی الحاد و فساد سوق داده شوند.
6-انتشار دادن مجلات ننگین و دایر کردن سینماهای مسموم و تلویزیونهایی که جز تحریک غرایز جوانها برنامهای نداشته باشند،به حدّی که جوانان بجای اندیشه در وضع ملّیت اسلامی خود و آیندۀ دین و عقیده و آزادی وطنشان،فقط برای سیر کردن غرایز طبیعی خود بیندیشند.
7-با کوششهای پیگیر و بیامان،جوانان را به راه فساد و هرزگی کشیده و در این راه مشروبات الکلی و دختران هوسران و عکسهای ننگین و داستانهای رسواکننده را به کار بردند،زنان خواننده و فتنهانگیز را دسته دسته به نام هنر به دیار مسلمانان اعزام نمودند تا به نام ترقی و آزادی دست به خرابکاری بزنند ! !
8-دریچههای تمدن و فرهنگ غرب را باز کرده و جوانان ما را برای تماشا از آنها به دیار غرب دعوت کردند،تا یک جوان مسلمان شیفته شادی و سرور و هم چنین مظاهر دور از واقعیت و تمدن و فرهنگ آن گشته،ملت و کشور خود را به بهانۀ سرپیچی از تمدن تحقیر نمایند،از اوضاع گذشتۀ غربیها غافل نموده شیفتۀ وضع فعلی آنان نمایند،با این که جسمش در محیط اسلامی و کشور خود پرورش یافته و در دیار شرق پا به دنیا نهاده است،معهذا روح و قلب خود را به دیار غرب بفرستند.
9-تسلط به اوضاع اقتصادی و حکمرانی در بازارهای مسلمانان و مکیدن بزرگترین رقم ثروت از بلاد مسلمانان و گسترش دادن فقر و بیکاری در میان آنان، به طوری که همواره گرفتار زندگیشان بوده و در راه پیشگیری از فقر و احتیاجات دست خود را برای وامهای سنگین در برابر غرب باز کنند و به طور کلی از
روشهای دیانت خود فاصله گیرند.
10-زنده کردن و عظمت دادن به تمدنهای قدیمی از قبیل تمدن آشوریها و فینقیها و تمدن فراعنه و هخامنشیان،آب و رنگ دادن به آنها،تا بلکه بدین وسیله یک جوان مسلمان تمدن ریشهدار و اسلامی خود را فراموش کرده شیفته تمدنهای قدیمی گردد،بیآن که از اوضاع و حقیقت آن آگاه باشد.آری، بدین گونه وسوسه کنند تا چشمان جوانان را به روی این گونه تمدنها و هم چنین تمدنهای غلط فعلی باز کنند.
11-در راه الغای محکمههای شرعی و مراکز فتوا کوشیدند و به اوقات مسلمانان دست یافتند،قوانینی از خود وضع و مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و در مراکز آموزشی به تدریس آن پرداختند،تا آنجا که در اکثر کشورهای اسلامی دانشکدههای حقوق تأسیس نموده و به جای حقوق و قوانین اسلامی،قوانین روم و فرانسه تدریس کردند.
فقط در گوشه و کنار،آن هم در مواردی از قبیل ازدواج و طلاق و نظایر آن، اسمی از شریعت اسلام به میان میآمد،لکن از حقایق و قوانین کلی کوچکترین اطلاعی در دست مسلمانان نبود،حتی در سادهترین مسائل و اصول اسلامی.
12-از کار انداختن نیرو و قدرت اسلام در دلهای مسلمان است،این رویه را با مسخره کردن علما و دانشمندان دینی آغاز کردند،گاهی آنان را نادانهای خشک معرفی کردند که در راه منافع شخصی از نفوذ و قدرت دینی خود سوء استفاده میکنند.
برای ریشهکن کردن نفوذ معنوی آنان از قلوب مسلمانان شایعاتی پخش نموده آنان را در معرض افتراها قرار دادند.دشمنان در اواخر قرن حاضر در اجرای این نقشه آن چنان پیش رفتند که موقعیّت اسلامی و دعوت دینی و ربّانی به عهدۀ آنان
بوده،پرتوافکنهای اسلام محسوب میشدند.
کار به جایی کشید که مردم از فراگرفتن علوم دینی و اسلامی کنارهگیری کردند و امروز آن قدر که اسلام از کمبود علمای دینی و ربّانی در همۀ کشورهای اسلامی شکایت دارد از هیچ نقص دیگری نمینالد.
13-یکی از نقشههای استعمار مشوب ساختن حقایق اسلام و قرار دادن آن در معرض تهمتهای نارواست،با بیرحمانهترین وضعی قرآن را مورد حمله و هجوم قرار داده و جهت نبرد با قرآن آن را به زبانهای مختلفی ترجمه نمودند.
14-ادبیات و نویسندگی و روزنامهنویسی را در مسیر بیدینی و لا مذهبی قرار داده به بنگاههای نشر و انتشارات و مطبوعات دست یافتند،جهت چاپ و نشر و کار تألیف مراکز و بنگاههای بزرگی به وجود آوردند که هدف شوم استعمار و زمامداران آن را منتشر سازند،اکنون در بعضی از کشورهای اسلامی در صد زیادی از این مراکز مشغول کار است.
15-مشوب ساختن تاریخ اسلام و تردید انداختن در حوادث آن،یکی از این نقشهها به شمار میرود،نویسندگانی مانند«جرجی زیدان»و اغلب مستشرقان که به خیال خود عیوبی در تاریخ اسلام پیدا کرده و با نشان دادن گوشههای ضعیف و اسفناکش و هم چنین با انتشار آن به صورت داستانها،تاریخ اسلامی را لکهدار قلمداد کرده و دل جوانان ما را مالامال از کینه نسبت به اسلام نموده است و هم چنین آنان را نسبت به یادگارهای اصیل و تاریخشان بدبین و متنّفر ساختهاند.
16-از همین نقشهها تأسیس مذهبها و مکتبهای ویران کنندهای مانند حزب فراماسونی،بهاییگری،قادیانیگری و نظایر آن است.به طوری که مسلمانان را با آنها سرگرم ساخته میان آنان و دینشان جدایی اندازند.
احزاب سیاسی را به وجود آوردند که همگی با هم مخالف بوده و تحت
رهبریهای بیارزش دشمنان شرقی و غربی اسلام فعالیت میکردند.
17-در راه الغای خلافت اسلامی کوشیدند و میان گفتار و طرز فکر مسلمانان تفرقه انداخته آنان را به طوایف و تودههای مختلفی تقسیم نمودند.
18-کوشیدند تا زنان را به سوی فساد کشیده به نام فرهنگ و آزادی و دموکراسی آنان را با زرق و برق به خورد مردم بدهند و از همین راه خانوادهها را ویران و استقلال اجتماع اسلامی را نابود سازند.
19-از جمله نقشهها محاربۀ با لغات اصیل عربی و دعوت به لهجههای محلّی است و این که نویسندگی و مکاتبات با حروف لاتینی انجام شود،بدین وسیله وضع فعلی مسلمانان،ارتباط خود را از اوضاع گذشته قطع نموده و ذخایر علمی را که به صورت ارث از اسلاف مسلمانان به آنها رسیده و به برکت آن بهترین مردم به شمار میرفتند،ضایع گردانند.
20-توافق استعمار و صهیونیسم جهانی در راه مبارزه با اسلام است،استعمار توسط یهود و به نام توجه به مسائل آن و ملّت منکوبش و قرار دادن مسألۀ فلسطین به مثابۀ یک مسئلۀ ملی که هیچگونه ارتباطی با ملل اسلامی ندارد در فلسطین که قلب کشورهای اسلامی است پا نهاد و اکنون نبرد آنان با مسلمانان در بیت المقدس ادامۀ همان جنگهای صلیبی است.
21-از همین نقشهها و بلکه از مهمترین و خطرناکترین آنها زنده کردن احساسات ناسیونالیستی و تحریک نعرههای ملت پرستی در بین مسلمانان است.
احساسات ناسیونالیستی منفی که اسلام بساط آن را برچیده و از همان نخستین دوران رسالت جاویدان محمدی صلی الله علیه و آله آن را نابود ساخت.
از روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
هر کس امام زمان خود را نشناسد،آن گاه بمیرد،مانند مردم دوران جاهلیت
مرده است (1)،
و کسی که در زیر پرچمی روی تعصبات جاهلانه و کورکورانهای نبرد کند،روی تعصبّات دعوت کند و یا کسی را یاری نماید و در این راه کشته شود در راه جهالت کشته شده است و هر کس بر علیه امت من شورش کند و خوب و بد آن را به هم بیامیزد و از افراد پاک دامن و مؤمن باک نداشته باشد و به پیمان خود پابند نشود،از من نیست و من نیز از او تبرّی خواهم جست؛اسلام تمامی این نعرههای تعصّبات را از بین برده،برادری اسلامی را زنده کرد و مردم را با رشتههای ایمان به یکدیگر پیوند داد و آنان را بر محور دعوت قرآنی گرد آورد که بهترین آنها نزد خداوند پرهیزکارترین و صالحترین آنان خواهد بود.
ولی غرب استعمارگر چنین نقشه کشیده است که این تعصّبات و نژادپرستیها را احیا کند و در این راه از هیچگونه کوششی فروگذار نیست و نوکران خود را در کشورهای اسلامی برانگیخته تا در راه نشر احساسات ملّت پرستی که مسلمانان عرب را از برادر مسلمان عجمش دور میساخت،بکوشند تا نژاد و ملیّتپرستی را که پیامبر از آن نهی فرموده و اسلام به جنگ آن برخاسته بود علنی و همگانی سازند.
آری،پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده بود:
آن کس که به سوی تعصبات دعوت کند،از دایرۀ ایمان خارج است (2).
و این طرز فکر دوران جاهلیت نخستین را که عصر انحطاط و قبیلهبازی و فئودالیسم بود زنده ساخته و تنها همین طرز فکر برای از هم گسستن پیوند وحدت مسلمانان و ایجاد تفرقه و دشمنی و اختلاف در بین مسلمانان کافی است.
غربیهای صلیبی مقصد خود را پیش بردند و با اجرای نقشههای خود طرز فکر ملیّتپرستی را در میان ما اشاعه داده و به تناسب اندیشه ملّیت پرستیها در میان ملل اسلامی مکتبها و اصول گوناگونی منتشر نموده به آنها چنین وانمود کردند که وحدت تودهها و ملّتها،جز در سایۀ ملیتپرستی امکانپذیر نیست.
در صورتی که همه اصول و مکتبهایی که آنان در سر راه جوانان و بعضی از احزاب سیاسی،قرار دادهاند،صلاحیت این را ندارد که اساس و پایۀ وحدت تودهها و ملّتها باشد؛زیرا که رهبران ملّیتپرستی،در طرز فکر خود اختلاف داشته و بر دستجات و احزابی تقسیم شدند و هر کس به سوی حزب و فلسفه مخصوص خود دعوت میکند ! !
این بود نقشه شوم استعمارگران برای نابودی اسلام.
[ وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ ] (1).
و از زیان حسود،زمانی که حسد میورزد.
حاسد،صفت لازم است:کسی که دارای طبیعت و خوی حسد است.این خوی چون دیگر خویهای پست ناشی از کوتاهبینی و ناتوانی و زبونی روحی است و اثرش در نفس حاسد این است که بدون حساب سود و زیان از نعمت و قدرت دیگری رنج میبرد و خود را میخورد و چون این خوی برانگیخته شد و از درون سرزد فتنه برمیانگیزد و زیانها میرساند.
1) 1) -فلق (113):5.
[ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّٰاسِ* مَلِکِ النّٰاسِ* إِلٰهِ النّٰاسِ ] (1).
بگو:پناه میبرم به پروردگار مردم*[ به ] پادشاه مردم*[ به ] معبود مردم.
صفت عینی و حقیقی رب،عناصر و قوا و غرایز انسانی را ترکیب و تنظیم نموده و به کمال رشد و نمو رساند.
آن گاه با موهبت عقل فطری و اختیار که نماینده و نمونۀ قدرت و اراده و مالکیت خداوند است او را مالک و متصرف در کشور وجود خود گرداند و همین که عقل به کمال رشد خود رسد و یکسر آزاد شود میدان کشمکشها و جواذب قوای متضاد نفسانی با عقل،باز و گستردهتر میگردد،در این مرتبۀ رشد قوای عقلی و نفسانی باید شعاع دید و قدرت اختیار و ارادۀ انسانی نیز بازتر و نیرومندتر شود تا خود را از شروری که به وسیلۀ قوای نفسانی و مجاری آن به گناه و پستی و سقوط میکشاند برهاند.
آن صفت عینی و پرتو الوهیت است که در عقل رشد یافته،میتابد و آفاق و مبادی و نهایات را روشن مینماید و ارادۀ محکم ایمانی میبخشد و در مسیر الهام و وحی و طریق شریعت و تشریع پیش میبرد و انسان باید خود را در پناه او بدارد.
1) 1) -ناس (114):1-3.
[ مِنْ شَرِّ الْوَسْوٰاسِ الْخَنّٰاسِ ] (1).
از زیان وسوسهگر کمین گرفته و پنهان.
آن وسوسهگری که پی در پی القا مینماید و همی پیش میآید و پس میرود و پنهان میشود و آشکار میگردد.
اگر محیط درون انسان با نور معرفت و ایمان روشن باشد و در پناه ربوبیت رب و تصرف او و وقایۀ تقوا درآید و قوا و فرشتگان الهامبخش بخیر و صلاح،راههای نفوذ و وسوسههای شرانگیز را ببندند،آن وسوسهگر خنّاس به عقب برمیگردد و در کمین میماند تا به چه صورتی و از چه مجرایی و با چگونه سموم وسوسهای پیش آید و در انتظار آن است که انگیزههای هواها و شهوتها و کبر و حسد و دیگر خویهای پست محیط درونی را تاریک و مشوش گردانند تا سر برآرد و بر قوا و انگیزههای خیر بتازد و عقل را تیره سازد و فرمان اراده را به دست گیرد و برای پیشبرد شر و انجام هرگونه گناه،جلوی بینش و عاقبتاندیشی را ببندد و شبههها و غدرها پیش آورد و شوقها و آرزوها و امیدهای کاذب و پست برانگیزد !
و اگر نور ایمان پرتو افکند و هشیاری و پشیمانی از گناه پیش آمد،باز خود را پنهان مینماید و برای یورش و وسوسه از طریق دیگر آماده میشود،مانند میکربهایی که در پیرامون و در لابهلای نسوج بدن کمین کرده یا در حال کمون هستند تا اگر جراحتی در قلعۀ بدن پدید آید و یا دستگاههای رییس آن مختل گردد و قوای دفاعی ناتوان شود،در آن رخنه نمایند و از میان نسوج سر برآرند و پیش روند.
1) 1) -ناس (114):4.
[ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّٰاسِ ] (1).
آن که همواره در سینههای مردم وسوسه میکند.
وصف«الوسواس»به معنای اسمی،وصف«الخنّاس»است و دلالت به موصوف و منشأ با شعوری دارد.
فعل«یوسوس»،وسوسه صدر،جای قلب و مقصود و محل بروز عواطف و انگیزهها میباشد،امواج وسوسهها را مستمر میرساند،الهامات و انگیزههای گوناگون و متضاد در این محل تلاقی مینمایند و هر یک اندیشه و خواست انسان را به سوی خود میکشند.
و چون انسان پیوسته اثرپذیر و در معرض و سوسهها و الهامات میباشند،نباید خود منشأ اصلی و انگیزنده این واردات و آثار باشد و چون اینها حادث هستند باید علل و اسباب محدثهای داشته باشند و چون متضادند باید علل و اسباب آنها مبادی مختلفی باشند که بعضی خود ذاتاً خیر و منشأ خیرات است و بعضی شر و منشأ شرور،آن که مبدأ خیر است فرشته نامیده میشود و آن که مبدأ شر است شیطان خناس.
آن حال تردیدی که برای انسان هنگام مواجه شدن با گناه و حرام لذتانگیز،یا ثواب و واجب مشقتآور پیش میآید نموداری از این جواذب متضاد درونی است،در این حال احساس میشود که عاملی،انسان را به سوی زشتی و گناه ترک واجب میکشاند و عامل دیگری از آن باز میدارد.
بیشتر مردم با آن که پیوسته در معرض تأثیر و جواذب این عوامل میباشند،یا یکسر از آنها غافلند یا چون محکوم حواسند آنها را معلول انگیزههای حسی و یا
1) 1) -ناس (114):5.
قوای نفسانی میپندارند.فقط در روشنی ایمان و معارف عالیه و هدایت قرآن میتوان این عوامل و آثار و تحریکات آنها را شناخت و هشیار آنها بود و در پناه «ربّ الناس و ملک الناس واله الناس»میتوان راه نفوذ وسوسهها را بست و دریچه انوار الهامات را گشود.
[ إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ ] (1).
مسلماً کسانی که [ نسبت به گناهان،معاصی و آلودگیهای ظاهری و باطنی ] تقوا ورزیدهاند،هرگاه وسوسههایی از سوی شیطان به آنان رسد [ خدا و قیامت را ] یاد کنند،پس بیدرنگ بینا شوند [ و از دام وسوسههایش نجات یابند.].
و اگر آدمی از خود غافل و خدا را از یاد ببرد قرین شیطان میگردد.
[ وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ ] (2).
و هر کس خود را از یاد [ خدای ] رحمان به کوردلی و حجاب باطن بزند، شیطانی بر او میگماریم که آن شیطان ملازم و دمسازش باشد.
و یکسر شیطان بر او چیره میشود و جزء حزب او میگردد.
[ اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اللّٰهِ أُولٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ] (3).
شیطان بر آنان چیره و مسلط شده و یاد خدا را از خاطرشان برده است،آنان
حزب شیطانند،آگاه باش که حزب شیطان یقیناً همان زیانکارانند !
[ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ ] (1).
از جنّیان و آدمیان.
عارفان بزرگ در این زمینه میگویند:
آنچه اندر خاطر پدید آید متعارف است میان خلق و کس این را منکر نیست و این از جمله ضرورات است که هیچ کس از این خالی نباشد.
و خاطر نام است مر چیزی را که بر دل بیقصد بگذرد و عامه همه را خاطر خوانند و نزدیک این طایفه خاطر آن است که از حق تعالی پدید آید و آنچه از دیو پدید آید وساوس باشد و آنچه از نفس پدید آید هواجس باشد.
بزرگان گفتهاند:
میان خواطر و وساوس و هواجس کسی فرق تواند کردن که لقمۀ وی حلال باشد،اما آن کس که حرام خورد خاطر وی وساوس باشد و خاطر نباشد و آن که غذای وی شبهت باشد خاطر با وساوس آمیخته باشد و آن که لقمه وی حلال باشد خواطر وی همه درست باشد،اما دیو مر او را نیز وسوسه کند و هواجس نفسانی مر او را نیز باشد،اما فرق تواند کردن میان خواطر و وسواس تا بر خاطر کار کند و وسواس و هواجس از خویش دفع کند.
مجاهد مقری گوید:
پیش ابو عمرو بن علاء بودم و او هرگز به اختیار خود امامت در نماز نکردی،در
1) 1) -ناس (114):6.
روزی او را به زور به امامی داشتند و پیش فرستادند،چون پیش اندر آمد و مردم را گفت:«اسْتَووا»چنان که بر شریعت آمده است که مصطفی صلوات اللّه علیه و آله فرمود:چون صف گیرید راست بایستید که هرگاه مخالف ایستید دلهاتان مخالف گردد و کتفها اندر دوزید تا دیو میان شما راه نیابد و چشمها به سجدهگاه دارید تا دلهاتان پراکنده نگردد.
پس چون ابو عمرو گفت:«استووا»بیهوش گشت و بیفتاد و تا دیگر روز به هوش نیامد،پرسیدند که تو را چه افتاده ؟ گفت:من شما را گفتم که راست بایستید،بر دل من خاطری آمد از حق تعالی که ای بنده ! تو با من طرفة العینی راست بودهای تا خلق مرا همی گویی که راست باشید ؟ !
آن عارف الهی گفت:وقتی بیمار گشتم از خدای عز و جل بخواستم تا مرا عافیت دهد.اندر سر من خطاب کردند که میان ما و میان تن خویش تو اندر میای.
و بعضی گفتند:
شنیدیم از محمد بن سعدان که گفت:از بزرگی شنیدم که گاهگاه زمانکی بغنودمی،ندا آمد مر مرا که تو را از ما همی خواب آید ؟ اگر بخسبی از ما به تازیانه بزنیمت،یعنی این اشارت است به فرط محبت که هر چند محبت قویتر گردد، خوردن و خفتن کمتر گردد،همۀ خاطر و سرّ وی دوست فرو گیرد،چنان گردد که گویی پیوسته دوست را همی بیند و یا دوست میگوید و از دوست سخن میشنود،خاموش باشد به زبان،گویا باشد به دل.
«صٰامِتٌ بِلِسٰانِهِ،ذاکِرٌ بِقَلْبِهِ،مُطْرِقٌ بِرَأْسِهِ،نٰاظِرٌ بِسِرِّهِ».
به زبان ساکت و به قلب گویا است،سر به زیر داشته و به باطن ناظر به واقعیتها است.
پس چون محبت قوی گردد و همگی وی دوست فرو گیرد،چنان شود که همیشه گویا دوست پیش وی است،اگر لمحهای از دوست غافل گردد،چنان داند که دوست با وی عتاب همی کند.
چنان به کوی تو آسوده از بهشت برینم***که در ضمیر نیامد خیال حوری و عینم
کمند طرّه نهادی به پای طاقت و تابم ***سپاه غمزه کشیدی به غارت دل و دینم
نه دست آن که دمی دامن وصال تو گیرم*** نه بخت آن که شبی جلوه جمال تو بینم
مرا چه کار به دیدار مهوشان زمانه*** که با وجود تو فارغ زسیر روی زمینم
چگونه شاد نباشد دلم به گوشه نشینی*** که خال گوشه چشم تو کرده گوشه نشینم
بر آستانه آن پادشاه حسن فروغی*** کمان کشیده زهر گوشه لشگری بکمینم(1)
در هر صورت به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام با یاد خدا و اهمیت دادن به اوامر حضرت او و ترک محرمات و توجه به اطلاع علام الغیوب بر همۀ اسرار،روزنه نفوذ وساوس شیطانی را ببندید که وسوسه دام خطرناک و طریق شرانگیز و آتش سوزنده و توفان بر باد دهندهای است.
1) 1)- فروغی بسطامی.
[ وَ الْوَسْوَسَةُ مٰا یَکُونُ مِنْ خٰارِجِ الْقَلْبِ بِإشٰارَةِ مَعْرِفَةِ الْعَقْلِ وَ مُجٰاوَرَةِ الطَّبْعِ.و امّا اذٰا تَمَکَّنَ فِی الْقَلْبِ فَذٰلِکَ غَیٌّ لَهُ وَ ضَلالَةٌ وَ کُفرٌ؛وَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دَعٰا عِبٰادَهُ بِلُطْفِ دَعْوتِهِ وَ عَرَّفَهُمْ عَداوَةَ إبْلیسَ فَقٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ: [ إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا ] (1).فَکُنْ مَعَهُ کَالْغَریبِ مَعَ کَلْبِ الرّاعی یَفْزَعُ إلیٰ صٰاحِبِهِ فی صَرْفِهِ عَنْهُ ]
وسوسه در زمینۀ معرفت عقل و تمایل به عالم طبیعت از خارج قلب وارد خانۀ قلب میشود و چون مرحلۀ طبع و شهوتهای مادی بر جنبۀ عقل غالب شد و توجه و معرفت عقل از انسانی رخت بست،آن چنان قدم وسوسه در قلب محکم و برقرار میگردد که کار آدمی به گمراهی و گمگشتگی و کفر میرسد.
خداوند بزرگ با لطف و محبتی که نسبت به همه دارد،بندگانش را به سوی خود دعوت کرده و دشمنی ابلیس را به آنان شناسانده،آنجایی که فرموده:
شیطان دشمن شماست،او را به حقیقت دشمن بگیرید،معامله کن با این دشمن خطرناک چون معاملۀ شخص غریب با سگ چوپان،ندیدی چون سگ گله
1) 1) -فاطر (35):6.
به شخص غریب حمله کند،آن شخص برای دفع حمله خطرناک آن سگ به چوپان پناه میبرد و این پناه بری است که او را در حصار امنیت قرار میدهد که هر کس از شر ابلیس به حضرت حق پناه برد بیتردید خداوند مهربان او را پناه خواهد داد که او پناه تمام بیپناهان و شفای درد دردمندان و یار بییاران و امید گدایان و تکیه گاه مستمندان است.
زیباترین و رساترین کلامی که به این حقیقت بسیار عالی دلالت دارد،کلام وجود مقدّس حضرت حق است.
[ فَقُلْنٰا یٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلاٰ یُخْرِجَنَّکُمٰا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقیٰ* إِنَّ لَکَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِیهٰا وَ لاٰ تَعْریٰ* وَ أَنَّکَ لاٰ تَظْمَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تَضْحیٰ* فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطٰانُ قٰالَ یٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لاٰ یَبْلیٰ ] (1).
پس گفتیم:ای آدم ! مسلماً این [ ابلیس ] دشمنی است برای تو و همسرت،پس شما را از بهشت بیرون نکند که در مشقت و رنج افتی.*قطعاً برای تو [ در این مکان موقعیتی است که ] است که نه گرسنه شوی و نه برهنه گردی.*و نه در آن تشنه شوی و نه دچار آفتابزدگی گردی.*پس شیطان او را وسوسه کرد، گفت:ای آدم ! آیا تو را به درخت جاودان و سلطنتی که کهنه نمیشود، راهنمایی کنم ؟
سپس قرآن مجید میفرماید:
آدم و همسرش به وسوسه این دشمن غذا را از درخت نهی شده خوردند،تا
1) 1) -طه (20):117-120.
جایی که لباسهای بهشتی از تنشان ریخت عورت آنان در نظرشان آشکار شد، آنها خواستند تا با ساتری از برگ درختان خود را بپوشانند،آدم از خدا نافرمانی کرد پس به غوایت افتاد،ولی خداوند مهربان وی را از رحمت بیمنتهای خود محروم نکرد،توبۀ او را پذیرفت.
قرآن مجید در بسیار از آیات خود تمام فرزندان آدم را همانند پدرشان از ابلیس و جنود او که در لباسهای گوناگونی در زندگی آدمیان ظهور میکنند برحذر میدارد و خلاصه پند و درسش این است که این دشمن نابکار و این موجود خطرناک تنها هدفش به هم ریختن اساس سعادت دنیا و آخرت آدمیان است،در اینجا نمونهای از آن آیات الهی را ملاحظه کنید:
[ الشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ] (1).
شیطان،شما را [ به هنگام انفاق مال با ارزش ] از تهیدستی و فقر میترساند، و شما را به کار زشت [ چون بخل و خودداری از زکات و صدقات ] امر میکند، و خدا شما را از سوی خود وعدۀ آمرزش و فزونی رزق میدهد؛و خدا بسیار عطا کننده و داناست.
در«تفسیر نمونه»در توضیح این آیه چنین آمده:
نخستین جملۀ آیه میگوید:هنگام انفاق یا ادای زکات،شیطان،شما را از فقر و تنگدستی میترساند.به خصوص اگر اموال خوب و قابل توجه بخواهید انفاق
1) 1) -بقره (2):268.
کنید که در آیۀ قبل به آن اشاره رفت.
و چه بسا این وسوسه شیطانی مانع از انفاق و بخشش میگردد و حتی ممکن است در ادای زکات و خمس و سایر انفاقهای واجب نیز اثر بگذارد.
خداوند به این وسیله بشر را آگاه میکند که خودداری از انفاق به جهت ترس از تهیدستی فکر غلط و از وسوسههای شیطانی است و چون ممکن است به نظر برسد که این ترس گرچه از ناحیۀ شیطان است یک ترس منطقی است بلافاصله میفرماید:شیطان شما را وادار به معصیت و گناه میکند،بنابراین ترس از فقر و تهیدستی در هر حال غلط است؛زیرا شیطان جز به باطل و گمراهی دعوت نمیکند.
اصولاً هر نوع فکر منفی و بازدارنده و کوته بینانه،سرچشمهاش انحراف از فطرت و تسلیم در برابر وسوسههای شیطانی است،اما هر گونه فکر مثبت و سازنده و محرک و آمیخته با بلندنظری،سرچشمهاش الهامات الهی و فطرت پاک خدا داد است.
و با توجه به این که وسوسههای شیطانی بر خلاف قوانین آفرینش و سنت الهی است نتیجه و اثر منفی آن که زیان و بدبختی است روشن خواهد بود.
در مقابل فرمانهای پروردگار هماهنگ و هم دوش با آفرینش و فطرت است و نتیجۀ آن حیات و زندگی سعادتبخش میباشد.
در توضیح این سخن باید گفت:در نظر ابتدایی انفاق و بذل مال چیزی جز کم کردن مال نیست و این همان نظر کوته بینانه شیطانی است،ولی با دقت و دید وسیع میبینیم که انفاق ضامن بقای اجتماع و تحکیم عدالت اجتماعی و سبب کم کردن فاصله طبقاتی و پیشرفت همگانی و عمومی میباشد و مسلم است که با پیشرفت اجتماع،افرادی که در آن اجتماع زندگی میکنند نیز در رفاه و آسایش
خواهند بود و این همان نظر واقع بینانۀ الهی است.
قرآن به این وسیله مسلمانان را توجه میدهد که انفاق اگر چه به ظاهر چیزی از شما کم میکند،در واقع چیزهایی بر سرمایههای شما میافزاید،هم از نظر معنوی و هم از نظر مادی.
در دنیای امروز که نتیجه و اثر اختلافات طبقاتی و پایمال شدن ثروتها به خاطر به هم خوردن تعادل تقسیم ثروت به روشنی به چشم میخورد،درک معنای آیه فوق چندان مشکل نیست.
ضمناً از آیه استفاده میشود که:
یک نوع ارتباط میان ترک نمودن انفاق و فحشا وجود دارد،البته اگر فحشا به معنای بخل باشد،ارتباط آن از این جهت است که ترک انفاق و بخششهای مالی، آرام آرام صفت بخل را که از بدترین صفات است در انسان ایجاد میکند و اگر فحشا را به معنای مطلق گناه یا فحشای جنسی بگیریم باز ارتباط آن با ترک انفاق بر کسی پوشیده نیست؛زیرا سرچشمۀ بسیاری از گناهان و بیعفتیها و خودفروشیها فقر و تهیدستی است،علاوه بر همه اینها انفاق یک سلسله آثار و برکات معنوی دارد که جای انکار نیست.
در تفسیر«مجمع البیان»از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
هنگام انفاق دو چیز از طرف خداست و دو چیز از ناحیه شیطان است،آنچه از جانب خداست یکی آمرزش گناهان و دیگری وسعت و افزونی اموال است،آنچه
از طرف شیطان است یکی وعدۀ فقر و تهیدستی و دیگر امر به فحشا است (1).
جالب توجه این که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمود:
هنگامی که در سختی و تنگدستی افتادید به وسیله انفاق کردن با خدا معامله کنید،انفاق نمایید تا از تهیدستی نجات یابید (2).
[ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ] (3).
و خدا بسیار عطا کننده و داناست.
در این جمله اشاره به این حقیقت شده که چون خداوند قدرتی وسیع و علمی بیپایان دارد،میتواند به وعدۀ خویش عمل کند،بنابراین باید به وعدۀ او دلگرم بود نه وعدۀ شیطان فریبکار و ناتوان که انسان را به گناه میکشاند و چون از آینده آگاه نیست و قدرتی ندارد وعدۀ او جز گمراهی و تشویق به نادانی نخواهد بود (4).
یک بار دیگر در آیۀ شریفه دقت کنید تا بر شما بیشتر روشن شود که آن موجودی که آدمی را به فقر وسوسه میکند و دعوت به فحشا مینماید و خلاصه انسان را در جهت ضد خواستههای الهی میکشاند تا خزی دنیا و عذاب آخرت را برای او فراهم کند دشمن واقعی انسان است و از این دشمن با تمام توان باید حذر کرد.
[ إِنَّمٰا ذٰلِکُمُ الشَّیْطٰانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیٰاءَهُ فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ] (5).
در حقیقت این شیطان است که دوستانش را [ با شایعه پراکنی و گفتار وحشت زا،از رفتن به جهاد ] میترساند؛پس اگر مؤمن هستید از آنان نترسید و از من بترسید.
این شیطان است که با سخنان و گفتههای پوچ خود،دوستان و خواستارانش را میترساند،تا آنان را از راه الهی و صراط مستقیم بازدارد،شما از سخنان و گفتههای او بیم و هراس به خود راه ندهید،اگر اهل ایمان هستید از من بترسید که جز قدرت من قدرتی شایستهتر از آن نیست.
آری،موجودی که انسان را از واقعیتهای اصیل و پیشآمدهای الهی و حوادث سازنده و مصایب رشد دهنده یا از حقایق عالی و مهمی که ذاتاً باعث جلب عنایت الهی است بترساند،دشمن شماره یک انسان است و آدمی واجب است با تمام توان با او مبارزه کند.
[ أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحٰاکَمُوا إِلَی الطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَ یُرِیدُ الشَّیْطٰانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِیداً ] (1).
آیا به کسانی که گمان میکنند به آنچه بر تو و پیش از تو نازل شده ایمان آوردهاند،ننگریستی که میخواهند [ در موارد نزاع و اختلافشان ] داوری و محاکمه نزد طاغوت برند ؟ [ همان حاکمان ستمکار و قاضیان رشوهخواری که جز به باطل حکم نمیرانند،] در حالی که فرمان یافتهاند به طاغوت کفر ورزند،و شیطان [ با سوق دادنشان به محاکم طاغوت ] میخواهد آنان را به
1) 1) -نساء (4):60.
گمراهی دوری [ که هرگز به رحمت خدا دست نیابند ] دچار کند.
در شأن نزول این آیه در تفسیر«مجمع البیان»آمده:
یکی از یهودیان مدینه،با یکی از مسلمانان منافق اختلافی داشت،قرار گذاشتند یک نفر را به داوری بین خود انتخاب کنند،شخص یهودی چون به عدالت و بینظری رهبر اسلام صلی الله علیه و آله اطمینان داشت گفت:من به داوری پیامبر شما راضیم،ولی مرد منافق یکی از بزرگان یهود به نام کعب بن اشرف را انتخاب کرد؛ زیرا میدانست که میتواند با هدیه نظر او را به سوی خود جلب کند و به این ترتیب با داوری پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مخالفت کرد،این آیه شریفۀ نازل شد و چنین افرادی را که بردۀ شیطاناند و به پیروی از او به دنیا و آخرت خود لطمه میزنند به شدّت سرزنش کرد (1).
طاغوت از مادۀ طغیان است و این کلمه با همه مشتقاتش به معنای سرکشی و شکستن حدود و قیود و یا هر چیزی که وسیلۀ طغیانگری و یا سرکشی است میباشد بنابراین آنها که داوری به باطل میکنند طاغوت هستند؛زیرا حدود و مرزهای الهی و حق و عدالت را شکستهاند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
هر کس به غیر حق حکم کند و مردم او را به داوری بطلبند طاغوت است (2).
آیۀ فوق مسلمانانی را که برای داوری به نزد حکّام جور میرفتند ملامت میکند و سپس اضافه مینماید که مراجعه به طاغوت یک دام شیطانی است که میخواهد انسانها را از راه راست،به بیراهههای دوردستی بیفکند.
ناگفته پیداست که آیۀ فوق هم چون سایر آیات قرآن یک حکم عمومی و جاودانی را برای همۀ مسلمانان در سراسر اعصار و قرون بیان مینماید و به آنان اخطار میکند که مراجعه کردن به حکّام باطل و داوری خواستن از طاغوت،با ایمان به خدا و کتب آسمانی سازگار نیست،به علاوه انسان را از مسیر حق به بیراهههایی پرتاب میکند که فاصلۀ آن از حق بسیار زیاد است،مفاسد چنین داوریها،در به هم ریختن سازمان اجتماعی بشر بر هیچ کس پوشیده نیست و یکی از عوامل عقبگرد اجتماعات محسوب میشود (1).
[ وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً* یٰا وَیْلَتیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً* لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِی وَ کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً ] (2).
و روزی که ستمکار،دو دست خود را [ از شدت اندوه و حسرت به دندان ] میگزد [ و ] میگوید:ای کاش همراه این پیامبر راهی به سوی حق برمیگرفتم، *ای وای،کاش من فلانی را [ که سبب بدبختی من شد ] به دوستی نمیگرفتم، *بیتردید مرا از قرآن پس از آن که برایم آمد گمراه کرد.و شیطان همواره انسان را [ پس از گمراه کردنش تنها و غریب در وادی هلاکت ] وامیگذارد؛
برای این آیه شأن نزولی به مضمون زیر آوردهاند:
در میان مشرکان مکه دو دوست بودند به نام عُقبه و ابی،هر زمان عقبه از
مسافرت میآمد سفرهای میانداخت و بزرگان قومش را برای صرف غذا دعوت میکرد،در عین حال هم علاقه داشت از محضر پیامبر صلی الله علیه و آله بهرهمند شود گرچه اسلام را قبول نکرده بود.
روزی از سفر آمد و طبق معمول غذا آماده کرد و دوستان را برای صرف غذا وعده گرفت،در ضمن از پیامبر صلی الله علیه و آله هم دعوت کرد.
وقتی غذا حاضر شد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
تا شهادت به وحدانیت حق و رسالت من ندهی دست به سفره نمیبرم !
عقبه شهادتین گفت،این خبر به گوش دوستش ابی رسید،نزد عقبه آمد و گفت:از مسیرت منحرف شدهای ؟ پاسخ داد:نه به خدا سوگند،من منحرف نشدهام،و لکن مردی مهمان من بود که جز با شهادتین من غذا نمیخورد،من شرم داشتم او گرسنه از خانه من برود به این خاطر شهادت به حق و رسالت دادم.
این شیطان خطرناک به عقبه گفت:از تو راضی نمیشوم مگر در برابر او بایستی و آب دهن به صورتش بیندازی ! !
عقبه بدبخت به پیروی از شیطان این کار را کرد و مرتد شد و سرانجام هم در جنگ بدر در صف کفار کشته شد و رفیقش ابی هم در جنگ احد به جهنم رفت،از پی این واقعه آن آیات نازل شد و هشدار داد که شیطان جز خذلان آدمی چیزی نخواهد،بنابراین از این دشمن خطرناک سخت بپرهیزید (1).
خداوندا ! به تعداد هر سر موی ما شیطانی در درون و برون در راه ماست،اگر لطف و عنایت تو نباشد،ما را قدرت حفظ خود از خطرات شیطان نیست.
الهی! در این راه پرخطر ما را از حفظ و حراست و لطف و عنایت خود بیبهره مگذار.
1) 1) -مجمع البیان:209/7،(ذیل آیات 27-29 فرقان).
خداوندا ! اگر نظر تو نباشد،به یک آن،تمام واقعیتها از ما گرفته میشود و جز خزی دنیا و عذاب آخرت برای ما چیزی باقی نخواهد ماند.
خدایا ! ما را هم چون عاشقان جمالت از معنویتی سنگین و روحانیتی عظیم برخوردار کن تا تمام وجود و هستی ما هم چون آنان به پیشگاهت مترنّم به این برنامه باشد.
ای ربوده دلم به رعنایی***این چه لطف است و این چه زیبایی
بیم آن است کز غم عشقت ***سر بر آرد دلم به شیدایی
از جمالت خجل شود خورشید*** گر تو برقع زروی بگشایی
زیر برقع چو آفتاب منیر*** اندر ابر لطیف پیدایی
نیست بی روی تو عراقی را*** بیش از این طاقت شکیبایی(1)
امام عاشقان،مولای عارفان،امیر مؤمنان علیه السلام دربارۀ شیطان و شرورش و دربارۀ پیروان شیطان و بدبختیهاشان در«نهج البلاغة»میفرماید:
اتَّخَذُوا الشَّیْطٰانَ لِأمْرِهِمْ مِلٰاکاً،وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ اشْراکاً،فَباضَ وَ فَرَّخَ فی صُدُورِهِمْ، وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فی حُجُورِهِمْ،فَنَظَرَ بِأعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِألْسِنَتِهِمْ،فَرَکِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ،
1) 1)- فخرالدین عراقی.
وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ،فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِکَهُ الشَّیْطانُ فی سُلْطٰانِهِ،وَ نَطَقَ بِالْبٰاطِلِ عَلیٰ لِسٰانِهِ (1).
مردمی هستند که شیطان را تکیهگاه شؤون زندگی خود قرار دادند و شیطان هم آنان را در پلیدی و فریبندگی شرکای خود نمود،این موجود پلید در درون سینههای آنان تخم گذارد و جوجه درآورد حرکت کرد و تدریجاً در آغوش آنان نشست.
آن مطرود ازل و ابد با چشمان آنان مینگرد و با زبانهایشان سخن میگوید، نتیجه این شد که آنان را مرکبی برای راندن در لغزشگاهها نمود و خطا و انحراف را در دیدگاه آنان بیاراست،در زندگی رفتار کسی را پیش گرفتند که شیطان او را در سلطۀ خود شریک نموده،باطل را از زبانش بیرون بیاورد.
شارح«نهج البلاغة»علامۀ جعفری در توضیح این جملات میگوید (2):
درست است که کار شیطان اغوا و فریب دادن اولاد آدم است،ولی فعالیت او از آراستن خطاها و گناهان تجاوز نمیکند.
این موجود پلید هرگز مانند یک عامل جبری مردم را به بدبختی و سقوط نمیکشاند و چنان که در قرآن مجید آمده است:کار او وعدههای دروغین و آرایشهای بیاساس میباشد.
خداوند رحمان انسانها را به وسیلۀ عقول و وجدانها و پیامبران از اغواها و فریبکاریهای شیطان برحذر داشته است،سه وسیلۀ مزبور قدرتی بیش از
تحریکات شیطان دارا میباشند که به خوبی میتوانند دغلکاریهای شیطان را خنثی نمایند.
بنابراین،این شیطان نیست که دست آدمی را گرفته با اجبار او را بردۀ خود میسازد،بلکه این خود انسان است که نخست همۀ وسایل سه گانه را از کار میاندازد و تحریکات آنها را در درون خود خنثی مینماید و دست بردگی به سوی شیطان دراز میکند و سپس آن موجود پلید شریک زندگی او میگردد،این مطلب در مواردی از قرآن مجید چنین بیان شده است.
[ وَ قٰالَ الشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ] (1).
و شیطان [ در قیامت ] هنگامی که کار [ محاسبۀ بندگان ] پایان یافته [ به پیروانش ] میگوید:یقیناً خدا [ نسبت به برپایی قیامت،حساب بندگان، پاداش و عذاب ] به شما وعدۀ حق داد،و من به شما وعده دادم [ که آنچه خدا وعده داده،دروغ است،ولی میبینید که وعدۀ خدا تحقّق یافت ] و [ من ] در وعدهام نسبت به شما وفا نکردم،مرا بر شما هیچ غلبه و تسلّطی نبود،فقط شما را دعوت کردم [ به دعوتی دروغ و بیپایه ] و شما هم [ بدون اندیشه و دقت دعوتم را ] پذیرفتید،پس سرزنشم نکنید،بلکه خود را سرزنش کنید،نه من فریادرس شمایم،و نه شما فریادرس من،بیتردید من نسبت به شرکورزی شما که در دنیا دربارۀ من داشتید [ که اطاعت از من را هم چون اطاعت خدا
1) 1) -ابراهیم (14):22.
قرار دادید ] بیزار و منکرم؛یقیناً برای ستمکاران عذابی دردناک است.
ملاحظه میشود که شیطان به عنوان یک عامل جبری،فرزندان آدم را به تباهی نمیکشد،بلکه وعدههای دروغین میدهد و خطاکاریها را میآراید و بس.
بنابراین ملامت کردن شیطان بیمورد خواهد بود،همین مسئله دربارۀ نفس (مدیر غرایز حیوانی) آدمی نیز وجود دارد،به این معنی که آدمی در روز قیامت نمیتواند گناهان و انحرافات خود را به گردن نفس بیندازد و بگوید:
چون خدا به من نفس داده بود،لذا مرتکب گناه شدم؛زیرا تحریکات و فعالیتهای غرایز حیوانی به مدیریت نفس در برابر نیروهای عقل و وجدان و فریاد پیامبران عظام قابل توجیه و مهار کردن بوده،هرگز به درجۀ عامل جبری نمیرسد.
در این که شیطان را سلطه و زوری نسبت به آدمیان نیست،باز در قرآن مجید میخوانیم:
[ وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شٰارِکْهُمْ فِی الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ وَ عِدْهُمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ الشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً* إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ وَکِیلاً ] (1).
از آنان هر که را توانستی با آوازت [ به سوی باطل ] برانگیز،و [ برای راندنشان به سوی طغیان و گناه ] با سوارهها و پیادههایت بر آنان بانگ زن، و با آنان [ از راه سوق دادنشان به حرام ] در اموال و [ از طریق وسوسه کردنشان به زنا ] در اولاد شریک شو،و به آنان وعدۀ [ دروغ ] بده [ که از قیامت، حسابرسی،بهشت و دوزخ خبری نیست ] و شیطان آنان را جز از روی باطل
1) 1) -اسراء (17):64-65.
و دروغ وعده نمیدهد.*[ ولی آگاه باش که ] یقیناً تو را بر بندگانم هیچ تسلّطی نیست،و کافی است که پروردگارت نگهبان و کارساز [ آنان ] باشد.
مقصود از شرکت شیطان در اموال و اولاد و سایر شؤون زندگی،شرکت محسوس و عینی نیست که مانند یک پدیدۀ فیزیکی قابل مشاهده باشد،بلکه منظور شریک شدن او در هدفگیریها و انتخاب وسایل و سایر عوامل محرک انسانی در اندیشه و گفتار و رفتار میباشد،مانند شرکت نفس که مدیریت غرایز حیوانی را دارد و در شؤون زندگی داخل در هدفگیریها و انتخاب وسایل و سایر عوامل محرک میگردد.
سهم آدمی در این شرکت،گاهی به قدری تقلیل پیدا میکند که شؤون زندگی آدمی تا حدّ مالکیت انحصاری شیطان و هوا و هوس در میآید،این حد از تبهکاری در قرآن مجید در آیه زیر گوشزد شده است:
[ أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً ] (1).
آیا کسی که هوای [ نفسش ] را معبود خود گرفته دیدی ؟ آیا تو میتوانی کارساز و نگهبان او باشی [ که او را به میل خود به راه راست هدایت کنی ؟ ].
شیطان این موجود پلید در درون سینههای آنان تخم گذارد و جوجه درآورد و حرکت کرد و تدریجاً در آغوش آنان نشست.
آن سینۀ آدمی که جایگاه دل است و دل آدمی که جایگاه تجلی انوار الهی است و انوار الهی که از خورشید عظمت خداوندی تشعشع میکند،با پیروی از شیطان مبدل به قفسه و آشیانه دائمی شیطان میگردد.
معنای قفسه شیطان بودن آن نیست که واقعاً یک موجود فیزیکی در سینۀ آدمی
1) 1) -فرقان (25):43.
داخل شده در گوشهای مینشیند و شروع به امر و نهی میکند،بلکه همان طور که امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
این موجود پلید که نمود فیزیکی ندارد،همۀ سطوح روانی را اشغال نموده خیالات و توهمات و وسوسهها و شک و تردیدها را در آن سطوح تولید میکند و مالک مطلق آن سطوح میگردد.
کلمۀ درج اشارۀ لطیفی به این حقیقت دارد که این تسلّط به تدریج انجام میگیرد و چنان نیست که وجدان و عقل و فطرت پاک آدمی ناگهان از درون وی محو شوند و شیطان فوراً جای آنها را بگیرد. اندک اندک راه زد سیم و زرش***مرگ و جسک نوفتاد اندر سرش
عشق گردانید با او پوستین*** می گریزد خواجه از شور و شرش
اندک اندک روی سرخش زرد شد*** اندک اندک خشک شد چشم ترش
وسوسه و اندیشه بروی درگشاد*** راند عشق لا ابالی از درش
اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت*** چون بریده شد رگ بیخ آورش
اندک اندک دیو شد لا حول گو ***سست شد در عاشقی بال و پرش
عشق داد و دل بر این عالم نهاد***در برش زین پس نیاید دلبرش(1)
پیروی از شیطان به تدریج،خود انسان را تبدیل به یک شیطان علیه سایر انسانها میکند چنانچه میفرمایند:
دیروز انسانهایی بودند که مختصات انسانیت در وجود آنان فعالیت میکرد، راه میرفتند و دست دیگران را هم برای سلوک در مسیر کمال میگرفتند،تدریجاً آن مختصات را از دست دادند،امروز به قهقرا میروند و سدّ راه رهگذران کمال
1) 1)- مولوی.
شدهاند،اکنون با هر فرد و گروهی که ارتباط برقرار کنند منحرفش خواهند کرد، بنابراین انسانهایی بودند که امروز مبدل به شیاطین شده،رهزنی رهروان کمال را پیشۀ خود ساختهاند،این است معنای شیاطین الانس.
وقتی که هدفگیریها و اندیشههای آدمی جنبۀ شیطانی داشته باشد او با داشتن صورت آدمی مبدل به شیطان میگردد.
ای بسا ابلیس آدم رو که هست*** پس به هر دستی نباید داد دست (1)
1) 1) -ملک الشعرای بهار.
[ وَ کَذٰلِکَ إذٰا اتٰاکَ الشَّیْطٰانُ مُوَسْوِساً لِیُضلَّکَ عَنْ سَبیلِ الْحَقِّ وَ یُنْسِیَکَ ذِکْرَ اللّهِ فَاسْتَعِذْ مِنْهُ بِرَبِّکَ وَ رَبِّهِ فَإنَّهُ یُؤَیِّد الْحَقَّ عَلَی الْبٰاطِلِ وَ یَنْصُرُ الْمَظْلُومَ بِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: [ إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ] (1)]
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ گفتار پر فروغ خود میفرماید:
چون شیطان به قصد گمراه کردن تو با وسوسههایش به تو حملهور شد، خواست تو را از راه حق و ذکر حضرت اللّه باز دارد به خدای خود پناه ببر که حضرت حق باطل را در برابر حق از بین میبرد و مظلوم را در برابر ظالم یاری میدهد چنانچه در قرآن مجید فرموده:
یقیناً او بر کسانی که ایمان آوردهاند و همواره بر پروردگارشان توکل میکنند، تسلّطی ندارد.
1) 1) -نحل (16):99.
[ وَ لَنْ تَقْدِرَ عَلیٰ هٰذا وَ مَعْرِفَةِ اتْیٰانِهِ وَ مَذاهِبِ وَسْوَسَتِهِ الّا بِدَوامِ الْمُراقَبَةِ وَ الْاِسْتِقٰامَةِ عَلیٰ بِساطِ الْخِدْمَةِ وَ هَیْبَةِ الْمُطَّلَعِ وَ کَثْرَةِ الذِّکْرِ،و امَّا الْمُهْمِلُ لِأوْقاتِهِ فَهُوَ صَیْدُ الشَّیْطٰانِ ]
بدون شک قدرت خلاصی از فریب او و نجات از راههای فریب و وسوسه او برای تو نیست مگر به چند چیز:
1-دوام مراقبت.
2-استقامت بر عبادت.
3-هراس از عظمت و قدرت خدایی که بر درون و برون تو آگاه است.
4-کثرت یاد حق در همۀ اوقات.
با توجه به این چهار واقعیت،انسان در مبارزه با شیطان قطعاً پیروز است،ولی کسی که در این امور اهمال کار است و اوقاتش را بیهوده تلف میکند به یقین صید مناسبی برای این دشمن خطرناک است.
خواجه در زمینۀ مراقبت میگوید:
مراقبۀ دوام ملاحظه مقصود است و به عبارت روشنتر،دائماً به حق نظر داشتن.
سالکی که در طریق حق است و همیشه به حق نظر دارد اهل مراقبه است، مراقبه سه درجه دارد:
درجۀ اول: مراقبهای است که سالک در سیر به سوی حق دارد.
درجۀ دوم: توجه یافتن به مراقبۀ حق است،سالک متوجه میگردد که حق متعال مراقب اوست.
درجۀ سوم: مراقبهای است که سالک نسبت به آثار وجود حضرت حق داراست،کیفیت تجلیات حضرت احدیت را پیوسته مورد نظر دارد.
قسم اول را میتوان مراقبۀ مقدماتی،دوم را متوسط و سوم را عالی نام نهاد.
در مراقبۀ مقدماتی،مراقبۀ سالک در ایاب و ذهاب،خورد و خواب،گفت و شنود،طاعت و عبادت،رفتار و کردار است.
در این مراقبه نظر سالک این است که از طریق دستورهای شرع خارج نگردد، آنچه انجام میدهد بر وفق دستور باشد و برای این منظور مراقبه را دارد که خود را به اطاعت و عبادت زینت دهد.تا مورد توجه و عنایت واقع گردد،خود را میآراید تا او را بپسندند و محرک او را در این مراقبه وعدهها و وعیدها است،از خوف عقاب از بدیها کنارهگیری میکند،به امید ثواب به خوبیها میگراید.
مبند ای دل به جز در یار خود دل***امید از هر که داری جمله بگسل
زمنزلگاه دونان رخت بربند*** ورای هر دو عالم جوی منزل
برون کن از درون سودای گیتی*** از این سودا به جز سودا چه حاصل
منه دل بر چنین محنت سرایی*** که هرگز زو نیابی راحت دل
قدم بر فرق عالم نه عراقی ***نمانی تا در اینجا پای در گل (1)
در مراقبۀ متوسط،سالک حق متعال را مراقب خود میبیند،به شهود در مییابد که در هر حال خدای متعالی مراقب اوست.
[ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً ] (2).
و خدا نگهبان و مراقب همه چیز است.
خدای متعال نسبت به همه چیز رقیب است،این شهود به سالک نظر دیگری میدهد،سالک را عوض میکند،مسیر او را تغییر میدهد،در اول سالک برای خود کار میکرد،در این مراقبه،برای خدا کار میکند،در اول،محرک او وعدههای حق بود،در این مراقبه محرکش جلب رضایت حق است،آنجا در انجام اعمال نظر تجارت داشت،در این جا وظیفه او را به عمل وادار میکند،در اول بهشت و یا جهنم منتهای مقصد او بود،در اینجا وصال و لقا نهایت سیر اوست به قول خواجه:
ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا.
در این مراقبه چون سالک باعشق و محبت به وظایف قیام میکند و منظور او ترک خودپرستی است،بدیهی است در نظر با حق متعال معارضه ندارد و نسبت به احکام او اعتراض نمیکند و مراقبۀ خود او هم،دیگر مورد نظر او نخواهد بود.
در مراقبۀ عالی،مراقبۀ سالک روی سبق ذات و ظهور اشارات و افاضات حضرت احدیت است در کلیۀ اجزای زمان ازلاً و ابداً و روی خلاصی از ربطه و قید مراقبه است که با فنای نفس و تخلیص از رسم حاصل است،در این مراقبه آیات و افاضات الهی مورد مشاهدۀ سالک است،میخواهد بداند به چه کیفیت این
آیات در آفاق و انفس و در عالم انوار بروز و ظهور دارند و چطور الهامات،اشارات و افاضات به خلق میرسد و تجلیات افعالی و صفاتی و ذاتی چگونه است،به عبارت سادهتر،مراقبۀ او روی مشیت و ارادۀ الهی است.
از آن وقتی که سالک به مراقبه برمیخیزد،رقیب سرسخت او نیز مراقبه را شروع میکند،مراقبه در حقیقت یک نوع مبارزه است.
مراقب میخواهد در تمام حالات حق را منظور بدارد،رقیب این مراقبه میخواهد حق را از نظر سالک دور سازد.
مراقب در سیر به سوی حق است،رقیب در این خیال است که سالک را از طریق حق منحرف سازد.
مراقب به طاعات و عبادات روی میآورد،رقیب او را به سوء و فحشا امر میکند،او رو به عفاف و کفاف میرود،این به فقر و تنگدستی او را میترساند.
سالک میخواهد بیاد حق متذکر باشد،رقیب او را به فراموشی میکشاند،او از وعده غرور و مکر کنار میکشد،این به مکر و وعده و غرور او را میفریبد و بالاخره این جنگ و گریز هست تا یکی از این دو به دیگری غالب شود،اگر هوا،نفس و شیطان غالب شود کار سالک زار است.
[ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرٰاناً مُبِیناً ] (1).
مسلماً به زیان آشکاری دچار شده است.
اگر سالک غالب گردد.
1) 1) -نساء (4):119.
[ فَقَدْ فٰازَ فَوْزاً عَظِیماً ] (1).
بیتردید رستگاری بزرگی یافته است.
نوعاً اشخاصی که از دست رقیب زبردست خود جان سالم به در نمیبرند،در مراقبه اوّل هستند،علّتش این است که در پی مشتهیات نفس بوده و هر چه میخواهند برای خود میخواهند و خود را منظور دارند،چون از خودپرستی خلاص نشده و خواستۀ آنها نفسانی است رقیب بر آنها غالب میگردد،آنهایی که از مراقبۀ اوّل خارج شده در مراقبۀ دوم واقعند از آن جهت که از آنها سلب اراده شد و نظر خود را کنار گذاردهاند رقیب نمیتواند بر آنها غلبه کند،چه اینها جزء احزاب الهی هستند و حزب الهی در همه جا غالب است.
احزاب الهی دوستان خدا هستند،کسانی هستند که عشق و محبت حق ساحت دل آنها را فرا گرفته است،دل آنها در تصرف حق است،دلی که در تصرف حق باشد رقیب نمیتواند در دل آنها راه یابد. عاشقان در کمین معشوقند***ساکنان زمین معشوقند
عاشقان را ز دوست نگریزد*** بلبل اندر هوای گل میرد
اندرین ره اگر مقامی هست ***هست ماوای عاشقان الست
چون که حسن آمد از عدم به وجود*** عشق در نور او ملازم بود
جان چو مأمور شد به امر احد*** منتظر یافت عشق بر سر حد
گر تو از عشق فارغی باری***من ندارم به غیر از این کاری
هست جانم چنان به عشق غریق*** که ندارد گذر به هیچ طریق(2)
اهل محبت و عشق کسانی هستند که در بحر غرق میشوند،اما تر نمیشوند، با همه نوع افراد در تماس هستند،اما از کسی رنگ نمیگیرند،با همه روبرو میشوند اما تحت تأثیر هوای کسی قرار نمیگیرند،در دل نوری دارند با آن نور که به میدان میروند فاتح و غالب برمیگردند.
گر نور عشق به دل و جانت اوفتد***باللّه کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر*** کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی(1)
خطری که از رقیب مخالف ممکن است متوجه سالک گردد اولاً:در مرحلۀ اوّل از مراقبه است،در ثانی در وقتی است که هنوز دل به تصرف حق بیرون نیامده و به نیروی عشق مجهّز نیست،دزد به جایی میرود که در آنجا متاعی باشد و سالک عاشق چه متاعی دارد که دزد بتواند بدان دستبرد زند (2)؟
اعتدال لازمه سلوک است،اگر سالک در راه حق از اعتدال خارج گردد،خروج او از اعتدال سبب انحراف و دو رویی او از حق است،آن سالکی که در امور خود رعایت اعتدال را مینماید او در طریق حق استقامت میورزد و مصداق آیۀ شریفۀ [ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ ] (3)قرار میگیرد.
چنانچه ما بخواهیم پایه و ستونی را در جایی نصب کنیم که استقامت آن زیاد باشد،آن را باید به طور مستقیم نصب نماییم.در حال استقامت و اعتدال، مقاومت پایه زیاد است،هر فشاری را که بر آن وارد گردد تحمل میکند.
در حال استقامت و اعتدال،نیروی مقاومت پایه در یک جهت متمرکز است، علّت ایستادگی و مقاومت همین تمرکز قوا است.چنانچه مایل شود نیروی آن تجزیه میشود و مقاومت اولیه را از دست میدهد.
امری که در مورد استقامت به ما رسیده به همین منظور است که از اعتدال منحرف نشویم و نیروی ما تجزیه نشود.
آن که خلاف راه حق در پیش دارد،از اعتدال خارج شده زیر فشار هواهای نفسانی خوابیده است.
نحوۀ استقامت در مراحل سلوک مختلف است،در بدایت استقامت متضمّن معنی توجه داشتن به اوامر و احکام است،در نهایت متضمن معنی عدم توجه به غیر،در مقام جمع دال است بر معنی تبلیغ احکام و اوامر.
خواجه هرات در مبحث استقامت معنی دوم را منظور دارد،میگوید:
جار و مجرور«الیه»در آیه شریفه [ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ ] اشاره است به ذات فرد یگانه احدی،مفهوم آن این است که رو به ذات اقدس الهی کنید،غیر او را منظور مدارید حافظ میگوید:
گفتی بیار رخت اقامت به کوی ما ***من خود به جان تو که از این کوی نگذرم
خواجه،استقامت را به روح تشبیه کرده میگوید:همان طوری که روح موجب بقای بدن است،احوال ساکنین نیز با روح استقامت باقی و پایدار است.
استقامت برزخ است بین پرتگاههای مخوف عالم تفرق و سدرة المنتهای عالم جمع.
همان طوری که استقامت موجب فزونی و زیادتی عمل عامّه است،روحی است که احوال سالکان بدان زنده و باقی است و بر سه درجه است.
سالک اگر از طریق اعتدال و استقامت خارج گردد،در وادی مخوف مشتهیات نفس واقع شده،گرفتار مشکلات عالم تفرق میشود،از مسیر اصلی منحرف گشته به مقام جمع راه نخواهد یافت.
استقامت سالک در درجۀ اول،اجتهاد در اقتصاد است،یعنی سعی در میانهروی و اعتدال دارد،این کوشش برای این است که سالک بر رسم علم تعدی نکند،از حدّ اخلاص تجاوز ننماید و بر خلاف دستور قدم برندارد.
سالک،اگر تعدی از رسم علم کند،تعدی از رسم استاد کرده،آن که از دستور استاد سرپیچی کند راه به جایی نمیبرد و در صراط مستقیم قرار نمیگیرد.
دستورهای شرع مقدس از عالم وحی و الهام است،روی اصل صحیحی است، مبتنی بر سیر و دفع موانع از افراد است،دوایی است که از روی بصیرت و حکمت ترکیب یافته جهت رشد و کمال و خلاصی از امراض نفسانی است،سرپیچی از دستورها سبب میگردد،شخص در امراض مهلکۀ خودپرستی باقی بماند،به ستایش حق و حقپرستی نرسد.
چون سالک از حدّ اخلاص تجاوز نماید،عملش روی ریا انجام میگیرد،عمل در این صورت یا برای عوض است،یا برای اجرت و یا غرضی از اغراض دیگر،در هر صورت عمل بدین ترتیب ارزشی ندارد،اثری بر آن مترتّب نیست.
استقامت در درجۀ دوم،در احوال است،استقامت در این مقام مشاهدۀ حقیقت است نه به طریق کسب،ترکیب ادعاست نه به سبب علم،باقی بودن با
نور یقظه است نه به وجه تحفّظ.
شرح این داستان بدین قرار است:مشاهدۀ حقیقت به طریق کسب مانند دیدن جایی است به وسیله فیلم یا عکس،در مقام مشهود آن که اظهار حقیقی میکند باید خود او بدان رسیده باشد،مأخذ گفتارش بیان این و آن و یا دیدن عکس عالم حقیقت باشد،بیانش مستند به شهود نیست،شخص باید خود به مقام شهود رسیده باشد و اظهار حقیقت کند حافظ میگوید:
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی*** ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
به طریق علم نیز سالک ممکن است ترک ادعا یا رفض دعوا نماید،ولی این سلب انانیت علمی است،تا شهود فاصلهاش زیاد است وقتی این پندار تحقق مییابد که حقیقت [ لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ ] (1)با تجلیات ذاتی در باطن سالک به ظهور برسد.سالکی که واجد حال مراقبه است و از مراقبه به یقظه و تنبیه میرسد، یقظۀ او در این حال یا به وجه تحفّظ برای او باقی است،یا به وجه تلطّف،تحفّظ باشد.خود او سعی دارد آن را حفظ کند،تلّطف باشد لطف ازلی موجب بقای آن است،اولی تحفظّی است،دومی تحقّقی،اولی در عداد استقامت در احوال نیست،دوّمی هست،اولی را خواجه مطرود میداند،دومی را مقبول.
در درجۀ سوم استقامت با ترک رؤیت استقامت و با گذشت از طلب استقامت است،با شهود اقامۀ استقامت در نفس از طرف حق و بقا به بقای حق عزّ اسمه.
کمال استقامت به ترک طلب استقامت و به عدم رؤیت استقامت است،سالک وقتی وجود خود را قائم به حق دید و دریافت که حق عزّ اسمه در باطن کارفرما
1) 1) -آل عمران (3):128.
و کارگزار است،روح استقامت تخیّلی او،از او سلب میگردد،در این حال نمیتواند به استقامت تکیه،یا با استقامت پیشروی نماید،استقامت بدین معنی اختصاص به زمان تفرقه دارد،در مقام جمع که سلب انانیت از سالک شده، استقامت بدان معنا که گذشت مفهومی ندارد،استقامت در این مقام از آن حق متعال است.
در مقام فنا هنگامی که از سالک سلب انانیت میشود،همۀ آن اموری که به او انتساب دارند از او سلب میشوند و استقامت نیز از آن اموری است که از دست سالک بدر میرود،حضرت شعیب به قوم خود میگفت:
[ وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ ] (1).
و توفیقم فقط به [ یاری ] خداست.
توفیقی که نصیب من شده از عنایت حق متعال است،همین جمله را ما هم میگوییم،فرقی در عبارت ما و او نیست،فرق در این است که او به شهود این حقیقت را دریافته و آن را اظهار میکند،ما در نیافته بلکه از پس چندین حجاب آن را عنوان میکنیم،او به حقیقت میگوید ما به مجاز،استقامت نیز همینطور است، حقیقتش از آن کسانی است که به نعمت وصال نایل آمدهاند.
سالک در سیر به سوی حق با نور توحید و جذبات ذوقی عوالم شهود،راه سلوک را میپیماید (2).
[ وَ اعْتَبِرْ بِما فَعَلَ بِنَفْسِهِ مِنَ الْاِغْواءِ وَ الْاِسْتِکْبٰارِ حَیْثُ غَرَّهُ وَ أعْجَبَهُ عَمَلُهُ وَ عِبٰادَتُهُ وَ بَصیرَتُهُ وَ جُرْأتُهُ عَلَیْهِ،قَدْ أوْرَثَهُ عِلْمُهُ وَ مَعْرِفَتُهُ وَ اسْتِدْلالُهُ بِمَعْقُولِهِ اللَّعْنَةَ عَلَیْهِ إلَی الْأبَدِ فَمٰا ظَنُّکَ بِنَصیحَتِهِ وَ دَعْوَتِهِ غَیْرَهُ ]
از آنچه شیطان دربارۀ خود کرده درس بگیر،آن بدبخت ازل و ابد بدون جهت به غرور و کبر آسوده شد.موجودی که عمل و عبادت و بصیرت و جرأت و جسارتش موجب مغرور شدن و فریفته شدنش گشت و علم و معرفت و استدلال عقلی او باعث معلول شدنش شد،چگونه میتوان به او اطمینان پیدا کرد و به نصیحت و صلاحدید او اعتماد نمود ؟ !
[ فَاعْتَصِمْ بِحَبْلِ اللّهِ الْأوْثَقِ وَ هُوَ الْاِلْتِجاءُ وَ الْاضْطِرارُ بِصِحَّةِ الْإفْتِقٰارِ إلَی اللّهِ فی کُلِّ نَفَسٍ،وَ لا یَغُرَّنَّکَ تَزْیینُهُ الطّاعاتِ عَلَیْکَ فَإنَّهُ یَفْتَحُ لَکَ تِسْعَةً وَ تِسْعینَ باباً مِنَ الْخَیْرِ لِیَظْفَرَ بِکَ عِنْدَ تَمٰامِ الْمِائَةِ،فَقٰابِلْهُ بِالخِلٰافِ وَ الصَّدِّ عَنْ سَبیلِهِ وَ الْمُضٰادَّةِ بِأهْوائِهِ ]
پس چنگ زن به بند الهی که محکمترین بندهاست و آن پناه بردن به جناب احدیت و اعتراف نمودن به عجز و قصور خود در هر لحظه بلکه در هر نفس است.
چون این دشمن خطرناک با انواع وسوسهها طاعات و اعمالت را برای تو جلوه دهد هرگز مغرور و فریفته مشو؛زیرا ممکن است نود و نه باب از خیر و نیکی به رویت باز کند تا در قدم صدم بر تو غالب گردد،بنابراین در مرحله مخالفت با او تا هستی ثابت قدم باش و راه نفوذ و فریب او را ببند و با میل و مقاصد او با تمام وجود مبارزه کن.
الهی ! ما را از شر این دشمن خطرناک امان بده،اعمال ما را خالص گردان و دست ما را از دامن لطف و کرامتت تا به وقت رسیدن به وصالت کوتاه مکن، محتاجان و نیازمندان را از درگاهت مران و امید امیدواران را قطع منما که ما جز وجود مقدس تو معبودی نداشته و نداریم و غیر پیشگاه لطفت برای ما پیشگاهی
وجود ندارد،اگر ما گدایان را از در خانۀ محبتت برانی دنیا و آخرت ما بر باد خواهد رفت.
به قول فیض کاشانی آن شوریدۀ گلزار عشق:
گوشۀ چشمی به سوی دردمندان کن به ناز***تا به بینی روی ناز خود به مرآت نیاز
ناز کن هر چند بتوانی که عاشق می کشد*** عاشقان را مغتنم باشد زاهل ناز ناز
چشم مستت را بگو تا بنگرد از هر طرف*** چون گذر آری به عمری بر اسیران نیاز
چون گذر آری بر اهل دل توقف کن دمی*** تا شود چشم نظر بازان بر آن رخساره باز
آن که رویت دید یکبار دیگر بنماش روی*** تا کند چشمی به روی دلگشایت باز باز
چند باشم در امید و بیم وصل و هجر تو ***دل مبر یا جان ببر ای دلنواز جان گداز
در فراق خود مسوزانم بده کامم زوصل*** رحم کن بر زاریم جز تو ندارم چاره ساز
روی آتشناک بنما تا بسوزد بیخ غم*** در فراقت فیض را تا چند داری درگذر
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
ألْعَجَبَ کُلَّ الْعَجَبِ مِمَّنْ یُعْجِبُ بِعَمَلِهِ وَ هُوَ لٰا یَدْری بِمَ یُخْتَمُ لَهُ ؟
فَمَنْ أَعْجَبَ بِنَفْسِهِ فی فِعْلِهِ فَقَدْ ضَلَّ عَنْ مَنْهَجِ الرَّشٰادِ وَ ادَّعیٰ مٰا لَیْسَ لَهُ؛وَ الْمُدَّعی مِنْ غَیْرِ حَقٍّ کٰاذِبٌ وَ انْ أخْفیٰ دَعْواهُ وَ طٰالَ دَهْرُهُ.
فَاِنَّ أوَّلَ ما یَفْعَلُ بِالْمُعْجِبِ نَزَعَ مٰا أَعْجَبَ بِهِ لِیَعْلَمَ أنَّهُ عٰاجِزُ حَقیرٌ وَ یَشْهَدَ عَلیٰ نَفْسِهِ بِالْعَجْزِ لِتَکُونَ الْحُجَّةُ عَلَیْهِ أوْکَدَ کَمٰا فَعَلَ بِاِبْلیسَ.
وَ الْعُجْبُ نَباتٌ،حَبُّهَا الْکِبْرُ،وَ أرْضُهَا النِّفاقُ،وَ ماؤُهَا الْغَیُّ،وَ أغْصٰانُهٰا الْجَهْلُ وَ وَرَقُها الضَّلٰالَةُ،وَ ثَمَرُهَا اللَّعْنَةُ وَ الْخُلُودُ فی النّارِ.فَمَنِ اخْتٰارَ الْعُجْبَ فَقَدْ بَذَرَ الْکُفْرَ،وَ زَرَعَ النِّفٰاقَ؛و لٰا بُدَّ مِنْ أن یُثْمِرَ [ بِأنْ یَصیرَ إلَی النّارِ ] (1).
1) 1) -این فراز در نسخۀ مصباح عبد الرزاق نمیباشد.
[ ألْعَجَبَ کُلُّ الْعَجَبِ مِمَّنْ یُعْجِبُ بِعَمَلِهِ وَ هُوَ لٰا یَدْری بِمَ یُخْتَمُ لَهُ ؟ ]
در این فصل،وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام به یکی از نکوهیدهترین رذایل اخلاقی یعنی عجب و خودپسندی اشاره دارند و آفات و مضّرات آن را بیان مینمایند.
در قسمت اول روایت میفرماید:
تعجّب است از کسی که به کارکرد خود عجب دارد و عمل خود را با شوق و ذوق پسندیده و آن را بسیار مهم به حساب آورده،در حالی که نمیداند خاتمه کار او چیست،سعادت است یا شقاوت !
راستی،جا دارد انسان از افراد معجب تعجّب کند،آنان به چه چیزی عجب میورزند،به خود عجب دارند که خود از خود نیستند،بلکه مشتی خاک ناچیز و ناقابلند که به عنایت او روح و حیات گرفته و فعلاً مشغول زندگی هستند،در حالی که زندگی آنان لحظهای بدون عنایت الهی قابل دوام نیست.
به عمل خود عجب دارند که عمل پرتوی از حیات است و حیات پرتوی از قیومیت حضرت دوست.
به مال عجب دارند که در حقیقت امانت دارند نه مالک اصلی چون تمام ملکیتها اعتباری است و مالک در تمام هستی یک نفر است و بس و آن هم خداست.
منشأ عجب این بیچارگان و خودپسندی این بدبختها جز جهل و بیخبری و غفلت و بیخردی چیزی نیست گرفتار عجب باید بداند راه خطرناکی را طی میکند،راهی که خطر جدایی از واقعیتها و دوری را به دنبال دارد و میوۀ تلخش عذاب الهی در روز قیامت است.
خود دیدن و خود خواستن و خود پسندیدن و عمل و مال و علم خود را بالاستقلال نظر کردن و به آن دل خوش نمودن راه شیطانی و عاقبتش خزی دنیا و گرفتاری به آتش در جهان دیگر است.
عجب گاهی مراحل بسیار خطرناکی دارد.از جمله آن مراحل این است که انسان را به عقل تنها و دانش تنها متکی کرده و دست آدمی را از دامن راهبران الهی و پیشوایان حق یعنی انبیا و اولیا و ائمه طاهرین علیهم السلام جدا کرده و وسیلۀ بدبختی دو جهان را برای آدمی فراهم میآورد.
اگر خیر دنیا و آخرت میخواهید،هیچ وقت نگویید عمل من،ثروت من، شخصیت من،دانش من،عقل من،رأی من،بلکه تمام وجود شما مترّنم به این حقیقت باشد که:
ألْعَبْدُ وَ مٰا فی یَدِهِ کٰانَ لِمَوْلاٰهُ.
بنده و آنچه در اختیار دارد همه و همه از آن مولای اوست.
به این حقیقت هر کس به نحو شهود واقف گردد درِ دل را به روی تمام رذایل بسته و به خصوص از صفت نکوهیده و ناپسند عجب و خودبینی رسته است.
فیض آن عارف واله میگوید:
خوشا دلی که ز غیر خداست آسوده***ضمیر خویش زوسواس دیو پالوده
خوش آن که جان گرامی به حق فدا کرده*** تنش به بندگی مخلصانه فرسوده
ز حق چه بهره برد آن که روش با غیرست*** خدا قل اللّه و ذرهم به بنده فرموده
دمی چگونه تواند به یاد حق پرداخت*** که نیست یک نفس از فکر غیر آسوده
دلا بیا که زغیر خدا بپردازیم ***کنیم سرّ خود از یاد غیر پالوده
دل از جهان بکنیم و به حق دهیم جهان*** وفا ندارد و تا بوده بی وفا بوده
به یمن دوستی اهل بیت پیغمبر*** به سوی خلد ره مستقیم پیموده
امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ عظمت و نتیجه توجه به حضرت حق میفرماید:
به راستی که خدای تعالی یاد خود را صیقل دلها قرار داده تا بدان وسیله گوش دل پس از کر شدن شنوا گردد و چشم دل پس از کم سویی تیزبین شود و دل از ستیزهجویی سر به فرمان نهد،همواره خدای را که نعمتهایش گرامی باد در فواصل زمان و دورانهایی که چراغ هدایت انبیا خاموش بوده،بندگانی است که چون به دریای اندیشه فرو روند،خدای تعالی رازهای نهانی با آنان گوید و از
رهگذر عقلهایشان با ایشان گفتگو فرماید.
پس نوری را که در گوشها و دیدهها و دلهای بیدار دارند چراغ راه کنند، روزهای خدا را بیاد مردم آورند و آنان را از مقام مقدسش بترسانند،آنان هم چون راهنمایان بیابانها هستند که هر کس میانهرو باشد رهروی او را بستایند و به رستگاری مژدهاش دهند و آن که راستگرا و چپگرا باشد،راهش را نکوهش نموده و از تباهی برحذرش دارند و به همین منوال چراغهای آن تاریکیها و رهبران آن شبههها هستند،اگر با دیدۀ عقلت آنان را بنگری که خواهی دید که ایشانند نشانههای هدایت و چراغهای شب تار (1).
منظور از این جملات نورانی که از امام عارفان امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده این است که هر کس خود را نبیند و علم و مالی برای خود نداند و دیده جز به روی یار ازل و ابد باز نکند و سر تواضع و فروتنی به خاک مذّلت جز برای او نساید،قلبش تجلیگاه انوار و وجودش مظهر اسما و صفات گردد.آری،منفعت پاک زیستن از عجب این است،منفعتی که در جنب آن خیر دنیا و آخرت میجوشد.
در هر صورت آنچه مثبت و خیر است از خدا بدانید،هرگز عمل نیک خود را از خود ندانسته و ادعای ملکیت نداشته باشید و به دانش خود به عنوان علم من ننگرید که عجب از گناه عملی بدتر است،گناه با آب توبه به آسانی شسته میشود، ولی شستشوی عجب که یک صفت قلبی است،اگر آدمی به آن ناچار شود کار بسیار مشکلی است.
عجب طاعات را فاسد و عبادات را از مرحلۀ قبولی حق دور میکند،عجب انسان را تا مرز کفر میبرد و گناهان را با همه سنگینی که بر آنها مترتب است از یاد
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 213.
برده و برای انسان ارتکابش را آسان مینماید !
آدم معجب هر آینه به خود و به پروردگارش مغرور میشود و از عذاب و مکر حق ایمن گردد و کار را به جایی میرساند که انسان تصور میکند برایش در پیشگاه حق منزلتی است و گاهی بدتر از آن آدمی را به خاطر ایمان و عملش به منتگذاری بر خداوند میکشاند.
اعجاب به نفس یا به عقل یا به عمل یا رأی و یا به علم،انسان را از استفاده و استشاره و سؤال از علم و پندگیری و نصیحتپذیری محروم مینماید،عجب حالت بسیار خطرناکی است که آفات و زیانش قابل شمارش نیست.
قرآن مجید در بسیاری از آیات اعلام صریح فرموده،خداوند اهل عجب را دوست ندارد.
در دعای بیستم«صحیفۀ سجادیه»میخوانیم:
وَ عَبِّدْنی لَکَ،وَ لا تُفْسِدْ عِبٰادَتی بِالْعُجْبِ (1).
الهی ! بندگی مرا برای خود خالص قرار ده و از این که عجب عمل مرا فاسد کند مرا در پناهت محافظت فرما.
حضرت رضا علیه السلام میفرماید:
مردی در بنی اسرائیل چهل سال خدا را عبادت کرد،عبادتش مقبول حضرت دوست نیفتاد،به خود گفت:بدبختی از خود توست و علّت منع قبولی در وجود توست،از جانب حق ندا آمد،این سرزنشی که از خود کردی،از عبادت چهل
1) 1) -الصحیفة السجادیة:94؛مستدرک الوسائل:142/1،باب 21،حدیث 210.
سالهات بالاتر است (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
عالمی نزد عابدی رفت و از او پرسید:نمازت چگونه است ؟ گفت:از مثل منی که عبادتم از خورشید روشنتر است چنین سؤالی درست است ؟ من از فلان سال تاکنون مشغول عبادتم،گفت:گریهات چگونه است ؟ پاسخ داد:چشمی اشکریز دارم،عالم به او گفت:اگر میخندیدی و میترسیدی از گریۀ با عجبت بهتر بود که عمل نازفروش به پیشگاه حق نمیرسد (2).
قٰالَ رَسُول اللّهِ صلی الله علیه و آله فی حدیث مَجیءِ ابْلیسَ الیٰ موسیَ بنِ عِمْرانَ:فَقٰالَ لَهُ مُوسیٰ:فَأخْبِرنی بِالذَّنْبِ الَّذی اذٰا أذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوذْتَ عَلَیْهِ،قٰالَ:اِذا أعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ،وَ اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ،وَ صَغُرَ فی عَیْنِهِ ذَنْبُهُ (3).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در روایت آمدن ابلیس نزد موسی و سؤال موسی از او که در وقت چه گناهی بر فرزند آدم تسلّط پیدا میکنی فرمودند:ابلیس به موسی گفت:به وقت سه گناه:
1-عجب.
2-زیاد دیدن عمل.
3-کوچک دیدن گناه.
قَالَ أمیرُ المؤُمِنینَ علیه السلام فِی وَصِیَّتِهِ لِابنِهِ مُحَمَّد بنِ الحَنَفِیَّة:اِیّاکَ وَ الْعُجْبَ وَ سُوءَ الْخُلْقِ وَ قِلَّةَ الصَّبْرِ فَاِنَّهُ لا یَسْتَقیمُ لَکَ عَلیٰ هٰذِهِ الْخِصالِ الثَّلٰاثِ صاحِبٌ،وَ لا
یَزالُ لَکَ عَلَیْها مِنَ النّاسِ مُجانِبٌ،وَ ألْزِمْ نَفْسَکَ التَّوَدُّدَ (1).
در سفارشهای امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیه است:از عجب و بدخلقی و کمی صبر بپرهیز که با بودن این سه خصلت دوستی برای تو نخواهد ماند و دائم با بودن این سه رذیلت تنها خواهی بود،خود را برای دوستی و محبت با مردم ملزم کن.
عَنْ أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام:مَنْ دَخَلَه الْعُجْبُ هَلَکَ (2).
امام صادق علیه السلام میفرماید:کسی که دچار عجب شود هلاک میگردد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
راه و روش عیسی در تبلیغ دین گردش در شهرها بود،در یکی از گردشهایش بیرون شد در حالی که مرد کوتاه قدی از یارانش به همراهش بود.
چون عیسی به دریا رسید،از روی یقین نام خدا را برد و روی آب به راه افتاد، چون آن مرد عیسی را این چنین دید او هم با یقین کامل نام حضرت حق را به زبان جاری کرد و دنبال عیسی به روی آب به راه افتاد تا به عیسی رسید.
در این حال عجب و خودبینی او را گرفت،با خود گفت:این عیسی روح اللّه است که به روی آب راه میرود و من همانند او،پس او را بر من چه برتری است ؟ امام فرمود:به محض این اندیشه به زیر آب رفت،در آن حال عیسی را به عنوان کمک صدا زد،آن حضرت وی را از آب بیرون آورده سپس به او فرمود:چه گفتی ؟
در پاسخ عیسی،اندیشهاش را بیان کرد و این که آلودگی عجب گریبانش را گرفت، عیسی فرمود:خود را به جایی واداشتی جز آنجا که خدایت واداشته و بدین جهت مورد خشم خدا شدی،از آنچه که گفتی به درگاه حضرت حق توبه کن.سپس امام صادق علیه السلام فرمود:آن مرد توبه کرد و به مقامی که خدا به او داده بود بازگشت (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
دو نفر وارد مسجد شدند،یکی عابد و دیگری فاسق،پس از مدتی از مسجد خارج گشتند در حالی که فاسق صدیق شده بود و عابد فاسق و این به خاطر این بود که عابد در مسجد به عبادتش نازید و فاسق در مسجد بر فسقش پشیمان شد و به راه توبه رفت (2).
از امام صادق علیه السلام روایت شده:
خداوند به داود خطاب کرد:ای داود ! گناهکاران را بشارت ده و صدیقان را بترسان،عرضه داشت:چگونه ؟ !
خطاب رسید به گناهکاران بگو:توبه را قبول میکنم و از گناه میگذرم و به نیکان بگو:بترسید از این که به اعمالتان بنازید؛زیرا بندهای نیست که عجب او را آلوده کند مگر این که هلاک گردد (3).
ابو حمزه ثمالی از حضرت سجّاد علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمود:
از متکبّر فخر فروش عجب دارم که دیروز نطفه بود و فردا جیفه است،عجب از کسی که در حق خدا شک دارد در حالی که این همه مخلوقات الهی را میبیند،
عجب از کسی که منکر مرگ است،در حالی که هر شب و روزی میمیرد و عجب از کسی که جهان بعد را منکر است،در حالی که جهان فعلی را مینگرد و عجب از کسی که برای خانۀ فنا کار میکند،در حالی که عمل برای خانۀ بقا را ترک کرده است (1).
صاحبا عمر عزیز است غنیمت دانش***گوی خیری که توانی ببر از میدانش
چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر*** حاصل آن است که دایم نبود دورانش
آن خدایی است تعالی ملک الملک قدیم ***که تغیّر نکند ملک جاویدانش
جای گریه است بر این عمر که چون غنچه گل*** پنج روز است بقای دهن خندانش
دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر ***گر دگر باره به خون در نبرد دندانش
مقبل امروز کند داروی درد دل خویش*** که پس از مرگ میسّر نشود درمانش
خوی سعدی است نصیحت چکند گر نکند ***مشک دارد نتواند که کند پنهانش
1) 1) -الأمالی،طوسی:663،حدیث 1387؛بحار الأنوار:142/75،باب 21،حدیث 4.
ابو حامد در این زمینه میگوید (1):
بدان که عجب،بیماریی است که علت آن جهل محض است و علاج آن معرفت محض است،پس کسی که شب و روز اندر علم و عبادت است گوییم که عجب تو از آن است که این بر تو همی رود و تو راه گذر آنی،یا آن که از تو در وجود میآید و قوت تو حاصل میشود ؟
اگر از آن است که در تو میرود و تو راه گذر آن،راه گذری را عجب نرسد که راه گذر مسخّری باشد و کار بوی نبود و وی اندر میانه که بود ؟
و اگر گویی:من همی کنم و به قوت و قدرت من است،هیچ دانی تا این قوت و قدرت و ارادت و اعضا که این عمل بدان بود از کجا آوردی ؟
اگر گویی:به خواست من بود این عمل،گویم:این خواست و این داعیه را که آفرید و که مسلط کرد بر تو و کی سلسلۀ قهر اندر گردن تو افکند و فراکار داشت.
هر که داعیهای را بر وی مسلط کردند وی را موکلی فرستادند که خلاف آن نتواند کرد و داعیه نه از وی است که وی را به قهر فرا کار دارد.
پس همه نعمت خداوند است و عجب تو به خویشتن از جهل است که به تو هیچ چیز نیست.
باید که تعجب تو به فضل حق تعالی بود که بسیار خلق از وی غافل ماندند و عمر به کار بد صرف داشتند و تو را از عنایت خویش استخلاص فرستاد و داعیه را بر تو مسلط کرد و تو را به سلسلۀ قهر به حضرت عزت خود همی برد و اگر
1) 1) -کیمیای سعادت:620،علاج عجب.
پادشاهی اندر غلامان خود نظر کند و از میان همه یکی را خلعت دهد بیسببی و خدمتی که از پیش کرده بود،باید که تعجب وی از فضل ملک تو بود که بیاستحقاق،وی را تخصیص کرد نه بخود،پس اگر گوید:ملک حکیم است تا اندر من صفت استحقاق ندیدی آن خلعت خاص بمن فرستادی،گویند:تو صفت استحقاق از کجا آوردی ؟
اگر همه از عطای ملک است پس تو را جای عجب نیست و هم چنان بود که ملک تو را اسبی دهد عجب نیاوردی و آن گاه غلامی دهد عجب آوری و گویی مرا غلامی داد که اسب داشتم و دیگران نداشتند و چون اسب نیز وی داده باشد جای عجب نبود،بلکه چنان بود که هر دو به یک بار به تو دهد،هم چنین اگر گویی:مرا توفیق عبادت از آن داده است که وی را دوست داشتم،گویند:این دوستی اندر دل تو کی افکند،اگر گویی:دوست از آن داشتم که بشناختم وی را و جمال وی بیافتم، گویند:این معرفت و این دیدار که داد ؟
پس چون همه از وی است باید که عجب تو بخود نبود،به جود و فضل وی بود که این صفات در تو بیافریند و داعیۀ قدرت و ارادت بیافرید،اما تو در میان هیچ کس نهای و به تو هیچ چیز نیست جز آن که راه گذر قدرت حق تعالی ای و بس.
بدان که گروهی را جهل به جایی باشد که عجب آورند به چیزی که آن بدیشان نیست و به قدرت ایشان تعلق ندارد،چون قدرت جمال و نسب و این جهل است هر چه تمامتر،چه اگر عالم و عابد گوید که علم من حاصل کردم و عبادت من کردم خیال او را جایی هست،اما این دیگر خود حماقت محض است و کس بود که عجب به نسب ظالمان و سلاطین کند و اگر ایشان ببیندی که در دوزخ به چه صفت باشند و اندر قیامت که خصمان برایشان چه استخفاف کنند،از ایشان ننگ دارندی،بلکه هیچ نسب شریفتر از نسب رسول صلی الله علیه و آله نیست و عجب بدان باطل
است و عجب گروهی بدانجا رسد که پندارند که ایشان را خود معصیت زیان ندارد و نخواهد داشت و هر چه خواهند همی کنند و این مقدار ندانند که چون خلاف جد و پدر خود کنند نسب خود از ایشان قطع کرده باشند و ایشان شرف در تقوا و تواضع دانستند نه در نسب و هم از نسب،ایشان کسانی بودند که اهل جهنمند.
و رسول صلی الله علیه و آله منع کرد از فخر نسب گفت:همه از آدمند و آدم از خاک.
و چون بلال بانگ نماز کرد،بزرگان قریش گفتند:این غلام سیاه را چه محل بود که این وی را مسلم بود ؟ این آیت بیامد که:
[ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ ] (1).
بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
و چون این آیت فرود آمده که:
[ وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ] (2).
و خویشان نزدیکت را [ از عاقبت اعمال زشت ] هشدار ده.
صفیه را که عمۀ وی بود گفت:یا عمه محمّد ! به کار مشغول شو که من تو را دست نگیرم و اگر خویشان را قرابت وی کفایت بودی،بایستی که فاطمه را از رنج تقوا برهانیدی،تا خوش همی زیستی و هر دو جهان را میبودی.
اما اندر جمله قربت را زیادت امیدی است به شفاعت وی،و لکن باشد که گناه چنان بود که شفاعت نپذیرد و نه همه گناهی شفاعت پذیرد،چنان که حق تعالی گفت:
[ وَ لاٰ یَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضیٰ ] (1).
و جز برای کسی که خدا بپسندد شفاعت نمیکنند.
و فراخ رفتن بر امید شفاعت هم چنان بود که بیمار احتما نکند و هر چیز همی خورد بر اعتماد آن که پدرم طبیب استادی است،او را گویند:بیماری باشد که چنان گردد که علاج نپذیرد و استادی طبیب سود ندارد،باید که مزاج چنان بود که طبیب آن را علاج تواند کرد و نه هر که به نزدیک ملوک محلی دارد همه گناه را شفاعت تواند کرد،بلکه کسی که ملک وی را دشمن دارد شفاعت هیچکس نپذیرد و هیچ گناهی نبود که نتواند که سبب مقت باشد که خدای تعالی سخط خویش اندر معصیت پوشیده به کرده است،باشد که آنچه کمتر دانی سبب مقت آن بود،چنان که حق تعالی گفت:
[ وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِیمٌ ] (2).
و آن را [ عملی ] ناچیز و سبک میپنداشتید و در حالی که نزد خدا بزرگ بود.
شما آسان همی گیرید و به نزدیک خدای تعالی بزرگ است و همۀ مسلمانان را نیز امید شفاعت هراس برنخیزد و با هراس عجب فراهم نیاید.
این مرد بزرگ میگوید (3):
آدمی هر چند در عبادت سعی کند و بذل جهد نماید که به ابلیس نمیرسد،چه
آن شقیّ عاقبت نامحمود چندین هزار سال عبادت پروردگار کرد و خاتمۀ عملش به شقاوت ازلی و لعنت سرمدی منجر شد و با وجود چنین عدوّی که در جمیع اوقات در مقام غدر و مکر آدمی است،حتی در مرض موت و وقت احتضار دست از آدمی برنمیدارد و میخواهد که سلب ایمان از او کند،به عمل ناقص خود چون توان اعتماد کرد و خاطر جمع توان بود ؟ !
نقل صحیح است که علّامۀ حلّی علیه رحمة الخفیّ و الجلیّ در وقت احتضار کلمات فرج به او تلقین میکردهاند میگفته:لا،پسرش بسیار مضطرب شده و از غایت اضطراب به جناب احدیت استغاثه کرد و درخواست نمود که شیخ را افاقه حاصل شود تا حقیقت حال ظاهر گردد،شیخ را از استغاثۀ پسر فی الجمله افاقه حاصل شد،از او پرسید که من هر چند شهادتین به تو عرض میکردم میگفتی:لا وجه این چیست ؟
شیخ فرمود:تو شهادتین عرضه میکردی و شیطان لعین خلاف او را تلقین میکرد من به او میگفتم:لا،نه به تو،هرگاه علامۀ حلّی با وجود مناعت شأن در آن وقت از دست او خلاصی نداشته باشد وای به حال دیگران که چه شود و چه خواهد شد ؟ !
باید دانست که اکثر صفات ردیّه خبیثه مثل ظلم و جور و بغی و غضب و امثال اینها فروع و نتایج کبرند و از عجب و کبر متولد میشوند و این دو صفت از صفات مهلکه است و ازالۀ آن بر همه فرض عین و عین فرض است و ادویۀ قامعه در استیصال اصل کبر از نفس امّاره از دو اصل مرکّب میگردد:
اصل اوّل: معرفت عیوب نفس و ذلت و حقارت آن.
اصل دوّم: معرفت حضرت ربوبیت و عظمت و کبریایی نفاذ قدرت آن حضرت است.
و هر که بر اسرار و حقایق این دو اصل اطّلاع یافت بیشک در نفس او تواضع و انکسار و خضوع پدید میآید و خوف و خشیت بر او غالب میگردد و به صفت حکم و حیا و رحمت و رأفت متصف میشود و چون طایر همت هر کس،آن حوصله ندارد که در فضای هوای عالم ملکوت و جبروت طیران کند و از سبحات اسرار ذات و صفات الهی از بحار مکاشفات مستفیض شود،باید که از استحضار اصل اول که معرفت عیوب و آفات نفس است که سهلترین و نزدیکترین اسباب است غافل نباشد و خداوند عالم از جهت تنبیه طالبان منهج هدایت و مستعدان قبول فیض،نفحات عنایت مراتب بدایت و نهایت نفوس انسانی را در آیاتی از کتاب مجید خود ذکر فرموده است که:
[ قُتِلَ الْإِنْسٰانُ مٰا أَکْفَرَهُ* مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ* مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ* ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ* ثُمَّ أَمٰاتَهُ فَأَقْبَرَهُ* ثُمَّ إِذٰا شٰاءَ أَنْشَرَهُ ] (1).
مرگ بر انسان،چه کافر و ناسپاس است !*[ خدا ] او را از چه چیز آفریده ؟ *از نطفهای [ ناچیز و بیمقدار ] آفریده است،پس او را [ در ذات،صفات و اندام ] اندازۀ لازم عطا کرد.*آن گاه راه [ هدایت،سعادت،خیر و طاعت ] را برایش آسان ساخت.سپس او را میراند و در گور نهاد، و سپس چون بخواهد او را زنده میکند.
در این آیات کریمه اشارۀ واضحه است به کیفیت مراتب اول و اوسط و آخر احوال نفوس بشری،پس عاقل باید که به نور بصیرت در دقایق اسرار این آیات تامّل کند و احوال اول و اوسط و آخر خود از آن مشاهده نماید.
اما اوّل آن است که بداند که چندین هزار دهور و اعصار پیش از وجود او گذشته
1) 1) -عبس (80):17-22.
است که وجود موهوم او در کتم عدم منعدم و ناچیز بود و بر صفحۀ وجود از نام و نشان او هیچ اثری نبود و کیست حقیرتر از آن که عدم و نیستی،سابق بر وجود و هستی او باشد ؟
پس حکیم بیچون به قدرت«کن فیکون»اصل وجود او را از کسوت خاک انشا فرمود که اخس و احقر موجودات است،پس اصل خاکی او را صورت نطفۀ کریه داد،پس اساس جسم او را بر علقۀ مردار نهاد،پس آن علقه را مضغه گردانید و اجزای آن را به صلابت عظم رسانید و عظم را به گوشت و پوست پوشانید.
این بدایت احوال آدمی است که از عدم محض او را از ارذل شیئاً ایجاد فرمود و در اخسّ اوصاف که خاک باشد اصل وجود او را آفرید تا بداند که اوّل فطرت او جمادی مرده بوده که در او نه حیات بود نه سمع و نه بصر و نه حسّ و نه حرکت و نه نطق و نه علم و نه قدرت،پس نقایص خصایص او را بر مکارم اوصاف او تقدیم فرمود،چون تقدیم موت بر حیات و جهل بر علم و عجز بر قدرت و هم چنین ضلالت بر هدایت،چنان که فرموده:
[ مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ* مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ] (1).
[ خدا ] او را از چه چیز آفریده ؟*از نطفهای [ ناچیز و بیمقدار ] آفریده است،پس او را [ در ذات،صفات و اندام ] اندازۀ لازم عطا کرد.
تا آدمی بر حقارت مرتبۀ خود در بدایت بینا گردد و بر عموم نعمت و شمول احسان او شکر گوید.
پس به ثبوت محاسن اوصاف بعد از انصاف به صفات خسیسه اشارت فرمود که:
1) 1) -عبس (80):18-19.
[ ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ ] (1).
آن گاه راه [ هدایت،سعادت،خیر و طاعت ] را برایش آسان ساخت.
تا بداند که آدمی میّتی بود بیجان و معدومی بود بینام و نشان،حضرت ربوبیت جلّت عظمته او را حیات بخشید و پس از کری او را شنوا گردانید و بعد از کوری بینایی عنایت فرمود و پس از گنگی گویایی و بعد از ضعف قوت و هم چنین بعد از ضلالت به درجۀ هدایت رسانید تا به یقین شناسای انعام حضرت صمدیت گردد و رعایت آداب عبودیت بر خود واجب داند و رذیلۀ کبر و عجب بر خود راه ندهد و جور و ستم به زیر دستان نپسندد و تحقیق کند که عزّ وثنا و دوام و بقا جز جناب کبریایی را نمیشاید و با این همه نقصان و خساست و ضعف و حقارت اگر در حال حیات امور معیشت بدو مفوّض بودی یا در ادامت وجود خود اختیاری داشتی،عجب و طغیان او را هم وجهی بودی،لکن شحنه (2)غیرت زمام اختیار به دست او نداد و مفتاح مراد در قبضۀ همت او ننهاد،بلکه وجود او را هدف سهام بلیّات و مقهور تصاریف حوادث و آفات گردانید و امراض هایله و اسقام مهلکه و طبایع متضادّه را بر او گماشت،نه او را بر جذب نفع و دفع ضرّ قدرتی و نه در کسب خیر و منع شرّ قوّتی،عقل او را بیم اختلاس در هر زمانی و روح او را خوف اختطاف (3)در هر آنی،در حال صحّت اسیر نفس و هوا و در وقت مرض بسته آلام و عنا،این و اواسط حال آدمی.
عارف معارف الهیه حاج میرزا حبیب اللّه خراسانی در این زمینه میگوید:
نیمه از خاک و نیمه از فلکم ***نیمه از دیو و نیمه از ملکم
نیمه از روم رفته تا صقلاب (1)***نیمه از چین گرفته تا اتکم «1» نیمه از روم رفته تا صقلاب
صورتی مختصر نهفته در او***هر چه هست از سماک تا سمکم
هم چو آیینه دو رو دو جهان*** در نهادم که حدّ مشترکم
ازکجا آمد این دویی و تویی*** چون من اندر به ذات خویش یکم
تو گرفتار قید وهم و شکی*** من برون از جهان وهم و شکم
تو اسیر مقام لی و لکی*** من برون از مقام لی و لکم
چون خلیل اندر آتش از جبریل*** نپذیرد اگر دهد کمکم
نام حق را هزار و یک گفتند*** من یکی نیز از آن هزار و یکم
و اما آخر حال او آن است که حق جلّ و علا اشارت به او نموده که:
[ ثُمَّ أَمٰاتَهُ فَأَقْبَرَهُ* ثُمَّ إِذٰا شٰاءَ أَنْشَرَهُ ] (2).
سپس او را میراند و در گور نهاد،*و سپس چون بخواهد او را زنده میکند.
یعنی بعد از انقضای مدت حیات،جمیع قوای ظاهر و باطنه که نزد او ودیعت بوده از او باز ستاند و او را به حال اولی جمادی راجع نموده،جیفۀ کریه او را به ظلمت خاک بپوشاند و آن بدنی که به انواع ناز و نعمت میپرورد طعمۀ مار و مور گرداند و جسم نازک او در ظلمت حبس طبقات خاک اسیر ماند و دست روزگار جناح همت او را به ساحل فنا بند گرداند،چندین هزار دهور و اعصار و قرون بیشمار بر خاک او بگذرد که کسی نام او در دفتر وجود نخواند،بلکه هیچ کس از موجودات اثری از نام و نشان او نداند و کاشکی حاکم مشیّت او را در این نیستی بگذاشتی و قاضی عدل او را در معرض سؤال نداشتی و ملائکه غلاظ و شداد بر او
نگماشتی و خطاب قهر زبانه دوزخ نشنیدی و احمال اثقال سلاسل و اغلال نکشیدی و مرارت شراب صدید (1)و زقّوم نچشیدی،بلکه حاجبان وجود اجزای متفّرقۀ او جمع کنند و او را عریان و حیران از خاک برانگیزانند و در مجمع محشر و موقف فزع اکبر،رسوایی افعال او را بر او خوانند و اگر عیاذاً باللّه قطرهای از بحار رحمت غفار دستگیر آن سرگشته نگردد،آن بیچاره به گرفتاری عذاب ابدی درماند.
پس کسی که احوال اوّل و اوسط او آن است که شنیدی و در آخر چنین خطری در پیش دارد،چه جای آن است که شادی و فرح به خود راه دهد ؟ !
جمیع انبیا و اولیا از خوف این خطر،حظوظ جسمانی از خود بریدهاند و بهبود خود را در عدم خود دیده،حضرت ختمی مرتبت علیه و آله تسلیمات الاله با کمال قرب به جناب احدیت گفتی«ما عبدناک حق عبادتک»،هرگاه این حال مهتر عرصه نبوت و سرور صفوف میدان ولایت باشد امثال ما مفلسان تیرهروزگار بدین معنا اولیتر و غلبۀ خوف و خشیت به حال ما لایقتر،با این همه مراتب،گنجایش عجب دارد که کسی به خود راه دهد و به سمت کبر که از دل سمات است موسوم شود،بلکه اگر تمام عمر به گریه و ناله گذارند سزاست و از تنعّمات به علف صحرا اکتفا کند رواست.
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس***خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس
سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درد*** دیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس
1) 1) -صدید:چرک و خونابه زخم.
همنشینی با خدا خواهی اگر در عرش رب***در درون اهل دل جا کن کمال این است و بس
پند من بشنو به جز با نفس شوم بدسرشت*** با همه عالم مدارا کن کمال این و بس
ای معلم زاده از آدم اگر داری نژاد ***چون پدر تعلیم اسما کن کمال این است و بس
چند می گویی سخن از درد و رنج دیگران*** خویش را اول مداوا کن کمال این است و بس
[ فَمَنْ اعْجَبَ بِنَفْسِهِ فی فِعْلِهِ فَقَدْ ضَلَّ عَنْ مَنْهَجِ الرَّشٰادِ وَ ادَّعیٰ مٰا لَیْسَ لَهُ؛وَ الْمُدَّعی مِنْ غَیْرِ حَقٍّ کٰاذِبٌ وَ انْ أخْفیٰ دَعْواهُ وَ طٰالَ دَهْرُهُ فَاِنَّ أوَّلَ ما یَفْعَلُ بِالْمُعْجِبِ نَزَعَ مٰا اعْجَبَ بِهِ لِیَعْلَمَ أنَّهُ عٰاجِزُ حَقیرٌ وَ یَشْهَدَ عَلیٰ نَفْسِهِ بِالْعَجْزِ لِتَکُونَ الْحُجَّةُ عَلَیْهِ أوْکَدَ کَمٰا فَعَلَ بِاِبْلیسَ ]
امام صادق علیه السلام در دنباله روایت میفرماید:
هر کس به هر برنامۀ خود عجب کند و بر دیگران فخر بفروشد،بدون شک از راه راست گمراه شد و مرتبهای زیاده از حدّ خود ادعا کرده،چرا که کبر و آقایی ردای الهی است و سزاوار مرتبه خدایی است که از جمیع نقایص بری است،نه لایق مرتبۀ امکانی که به اکثر عیوب معیوب و به اکثر نقایص موسوم است و هر کس چنین دعوا کند در دعوی خود کاذب است،هر چند ادعای خود را به کسی اظهار نکند و هر چند زمان طولانی بر او بگذرد،حاصل آن که:تا از آن دعوای باطل و اعتقاد فاسد برنگردد و توبه و رجوع نکند،به آن اعتقاد آثم و به آن دعوا معاقب و معاتب است.
از ابن سماک نقل میکنند که هر روز به نفس خود خطاب میکرده و میگفته است:
یٰا نَفْسُ تَقولینَ قَوْلَ الزّاهِدینَ،وَ تَعْمَلینَ عَمَلَ الْمُنٰافِقینَ،وَ فی الْجَنَّةِ تَطْمَعینَ، هَیْهاتَ هَیْهٰاتَ انَّ لِلْجَنَّةِ أقَواماً آخَرینَ وَ لَهُمْ أعْمٰالٌ غَیْرُ ما تَعْمَلینَ (1):
ای نفس ! گفتارت گفتار زاهدان است و کردارت کردار منافقان و با این حال طمع بهشت داری،چه دور است چه دور است این طمع تو،اهل بهشت قوم دیگرند و عمل ایشان عمل دیگر،امثال این مخاطبات باعث دفع عجب است مورث زیادتی رغبت به طاعت.
کسی کو مهر جانانی ندارد***سراسر تن بود جانی ندارد
پی خواب و خور آن کس شد چو حیران ***که ذوق عیش انسانی ندارد
بود هر درد را درمان به جز عشق ***که آن دردی است درمانی ندارد
نشاید کس چو موسی رهبری را ***چو او گر علم چوپانی ندارد
نبارد ابر رحمت بر کسی کاو*** سحرها اشکریزانی ندارد
اول کاری که خداوند قادر به صاحب عجب میکند،سلب مال و علم و حسن و شهرت و قدرت از اوست،این برنامههایی که اسباب عجب بودند،تا معجب بداند که عاجز و حقیر و فقیر و ندار است و این کمالات به قدرت دیگری بوده،پس او را کبر سزاست نه این را که سراپا عجز و شرمساری است و این سلب کمالات از
1) 1) -روضة الواعظین:414/2.
باب اتمام حجت است،باشد که به این وسیله ترک این رذیله کند و ملازم خضوع و خشوع شود.چنانچه آنچه ابلیس داشت به خاطر کبر و عجب از او گرفت،ولی آن ملعون ازل و ابد از سلب کمالاتش عبرت نگرفت و دست خضوع به سوی حضرت او دراز نکرد.
[ وَ الْعُجْبُ نَباتٌ،حَبُّهَا الْکِبْرُ،وَ أرْضُهَا النِّفاقُ،وَ ماؤُهَا الْغَیُّ، وَ أغْصٰانُهٰا الْجَهْلُ وَ وَرَقُها الضَّلٰالَةُ،وَ ثَمَرُهَا اللَّعْنَةُ وَ الْخُلُودُ فی النّارِ.فَمَنِ اخْتٰارَ الْعُجْبَ فَقَدْ بَذَرَ الْکُفْرَ،وَ زَرَعَ النِّفٰاقَ؛و لٰا بُدَّ مِنْ أن یُثْمِرَ بِأنْ یَصیرَ إلَی النّارِ ]
عجب،گیاهی است که دانهاش کفر و زمینش نفاق و آبش گمراهی است شاخههایش نادانی و برگش ضلالت و میوهاش لعنت و خلود در عذاب است.
پس هر کس مبتلا به عجب شود،گویا تخم کفر در زمین نفاق پاشیده و باید به محصولش که دوری از رحمت و افتادن در آتش است برسد.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
قِلّةُ الْأَکْلِ مَحْمُودٌ فی کُلِّ قَوْمٍ لِأنَّ فیهِ مَصْلَحَةَ الْبٰاطِنِ وَ الظّاهِرِ.
وَ الْمَحْمُودُ مِنَ الْمَأکُولاتِ أرْبَعٌ:ضَرُورَةٌ،وَ عُدَّةٌ،وَ فُتُوحٌ،وَ قُوتُ.فَالْأکْلُ الضَّرُورِیُّ لِلْأصْفِیٰاءِ،وَ الْعُدَّةُ لِلْقُوّامِ الْأتْقِیٰاءِ،وَ الْفُتُوحُ لِلْمُتَوَکِّلینَ،وَ الْقُوتُ لِلْمُؤمِنینَ.
وَ لَیْسَ شَیءٌ أَضَرَّ عَلیٰ قَلْبِ الْمُؤمِنِ مِنْ کَثْرَةِ الْأکْلِ،وَ هِیَ مُورِثَةٌ لِشَیْئَیْنِ:قَسْوَةِ الْقَلْبِ وَ هَیَجانِ الشَّهْوَةِ.
وَ الْجُوعُ ادامُ الْمُؤمِنینَ،وَ غِذاءٌ لِلرُّوحِ،وَ طَعٰامٌ لِلْقَلْبِ،وَ صِحَّةٌ لِلْبَدَنِ.
قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:مٰا مَلَأَ ابْنُ آدَمَ وِعٰاءً أشَرَّ مِنْ بَطْنِهِ.
و قٰالَ داودُ علیه السلام:تَرْکُ لُقْمَةٍ مَعَ الضَّرُورَةِ الَیْهٰا أحَبُّ الَیَّ مِنْ قِیٰامِ عِشْرینَ لَیْلَةً.
وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ألْمُؤمِنُ یَأْکُلُ فی مَعاً وٰاحِدٍ،وَ الْمُنافِقُ فی سَبْعَةِ أمْعٰاءٍ.
و قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:وَیْلٌ لِلنّاسِ مِنَ الْقَبْقَبَیْنِ.فَقیلَ:وَ مٰا هُما یا رَسُولَ اللّهِ ؟ قٰالَ:اَلْبَطْنُ وَ الْفَرْجُ.
وَ قٰالَ عیسیَ بْنُ مَرْیَمَ علیها السلام:مٰا مَرِضَ قَلْبٌ أشَدَّ مِنَ الْقَسْوَةِ،وَ مَا اعْتَلَّتْ نَفْسٌ بِأصْعَبَ مِنْ بُغْضِ الْجُوعِ،وَ هُما زِمٰامَا الطَّرْدِ وَ الْخِذلٰانِ.
[ قِلّةُ الْأَکْلِ مَحْمُودٌ فی کُلِّ قَوْمٍ لِأنَّ فیهِ مَصْلَحَةَ الْبٰاطِنِ وَ الظّاهِرِ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
کم خوری نزد هر قوم و ملّتی پسندیده است؛زیرا صلاح و خیر باطن و ظاهر در کمخوری است.
باب غذا و غذا خوردن در آیین مقدس اسلام از مفصلترین بابها است.
تفصیل خوردن و آشامیدن و آثار اطعمه و اشربه را در کتاب«اولین دانشگاه و آخرین پیامبر»ملاحظه نمایید که انواع غذاهای حلال و حرام و آثار آنها و شرایط ظاهری و باطنی غذا را بیان کرده است.
در این بخش نیازی به توضیح مفصّل این مسئله نیست و تنها به ذکر قسمتی از اصول این بخش قناعت میشود.
اولین دستور مهمّی که شریعت مقدسه دربارۀ غذا دارد این است که خوراکی و آشامیدنی خود را از راه حلال تهیه کنید؛زیرا در حلال آثار الهی و نور ملکوتی هست که آن آثار و آن نور در قلب و نفس و عمل اثر مثبت میگذارد.
بنابر قواعد الهی غذای حلال،محرک انسان به سوی عبادت و تحصیل نورانیت و غذای حرام،محرک به سوی گناه و تاریکی و ظلمت است.
[ یٰا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ] (1).
ای پیامبران ! از خوردنیهای پاکیزه بخورید و کار شایسته انجام دهید؛مسلماً من به آنچه انجام میدهید،دانایم.
انسان وقتی از حلال نیرو گرفت،آن نیرو صرف طاعت و عبادت میشود،آن عبادت و طاعت به فضل و رحمت الهی قبول میگردد.
تجلی آن قبولی بهشت میشود و بهشت هم جایگاه ابدی برای مطیع حق میشود.
شما در زندگی انبیا و ائمه و اولیا دقت کنید،آنان دارای کسب مشروع بودند و از طریق کسب مشروع دارای غذای حلال و از طریق حلال دارای بهترین عبادت و طاعت و از طریق طاعت و عبادت دارای بهترین آثار در دنیا گشته و به نیکوترین مزد در آخرت رسیدند.
[ وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْکِتٰابَ وَ آتَیْنٰاهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیٰا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ ] (2).
و اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و پیامبری و کتاب را در نسلش قرار دادیم و پاداشش را در دنیا به او دادیم،و بیتردید او در آخرت از زمرۀ شایستگان است.
بیداران راه حق،به بندگان الهی و آنان که شوق عبادت داشتند،سفارش میکردند،چون سر سفره نشستید،نیت شما این باشد که از غذا برای طاعت حق نیرو بگیرید که این نیت و آن خوردن بدون شک جزئی از عبادت است.
امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:
از لقمه بسیار داغ و سرد نخور و قبل از هر خوردن و آشامیدن بدین گونه دعا کن:
أللّهُمَّ انّی أسْألُکَ فی أکْلی وَ شُرْبی السَّلٰامَةَ مِنْ وَعْکِهِ و الْقُوَّةَ بِهِ عَلیٰ طٰاعَتِکَ وَ ذِکْرِکَ وَ شُکْرِکَ فیمٰا بَقَّیْتَهُ فی بَدَنی،و أنْ تُشَجِّعَنی بِقُوَّتِها عَلیٰ عِبٰادَتِکَ،وَ أنْ تُلْهِمَنی حُسْنَ التَّحَرُّزِ مِنْ مَعْصِیَتِکَ،فَاِنَّکَ إنْ فَعَلْتَ ذٰلِکَ أمِنْتُ وَعْکَهُ وَ غائِلَتَهُ (1).
«پروردگارا ! از تو میخواهم در خوردن و آشامیدنم،سلامت از مرض قرار بده و بر طاعت و ذکر و شکرت از آن غذا مرا قوت و یاری ده و از قدرت غذا شجاعت در بندگی به من کرامت کن و راه پرهیز از گناه را به من بنمایان،چون بدین گونه در حقّم عنایت کنی از مرض و فساد و افتادن در مهلکه در امان خواهم ماند».
در اسلام سفارش شده که غذا را پس از بدست آوردن از راه حلال فقط برای خود نخواهید،با غذای خود مهمان،مسکین،اسیر،فقیر،یتیم،بیوهزن و درمانده را نیز رعایت کنید که خداوند دست فراوان را بر سر سفره دوست دارد.
عَنِ الصّادَقِ علیه السلام قٰالَ:قٰالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:الطَّعٰامُ اذا جَمَعَ أرْبَعَ خِصٰالٍ فَقَدْ تَمَّ.
اذا کانَ مِنْ حَلالٍ،وَ کَثُرَتِ الْأیْدی،وَ سُمِّیَ فی أوَّلهِ وَ حُمِدَ اللّهُ فی آخِرِهِ (2):
«امام صادق علیه السلام از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند:وقتی چهار برنامه در طعام باشد آن طعام کامل است:
از حلال به دست آمده باشد،خورندهاش زیاد باشد،در ابتدایشبسم اللّه و در پایانش حمد حضرت حق باشد».
در روایات سفارش زیاد شده که سفرۀ غذا را روی زمین پهن کنید؛زیرا به تواضع نزدیکتر است،هرگاه برای پیامبر صلی الله علیه و آله طعام میآوردند،آن حضرت سفره را روی زمین میچید.
امام صادق علیه السلام از پدرانش،از حضرت مجتبی علیه السلام نقل میکند:
در سفرۀ غذا دوازده خصلت هست که هر مسلمانی واجب است بداند،چهار خصلت آن فرض و چهار خصلتش سنت و چهار دیگر ادب است:
اما فرض آن:شناخت غذا که از کیست و برای چیست و رضا به عنایت صاحب غذا که حضرت حق است وبسم اللّه و شکر.
و آن چهار سنت عبارت است از:وضو قبل از طعام و نشستن بر جانب چپ و خوردن با سه انگشت و لیسیدن انگشتان.
و اما ادب:خوردن از آنچه پهلویت در سفره قرار دارد،کوچک گرفتن لقمه، جویدن حسابی و کم نظر کردن به صورت مردم (1).
1) 1) -من لا یحضره الفقیه:359/3،باب الأکل و الشرب...،حدیث 4270؛وسائل الشیعة:431/24،باب 112،حدیث 30984.
مسئلۀ معرفت به غذا که راهنمای بسیار مهمی به جانب خالق غذاست در روایات و اخبار زیاد سفارش شده و این سفارش متکی بر یکی از آیات کتاب الهی است،آنجا که میفرماید:
[ فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ إِلیٰ طَعٰامِهِ ] (1).
پس انسان باید به خوراکش با تأمل بنگرد.
نظر یک دیدن و بررسی علمی است و با رؤیت فرق دارد،حالات زیر در قلمرو نظر است.
باید توجه داشت این غذا از راهی بدست آید حلال،نه حرام تا همه به یکدیگر اعتماد داشته و در نتیجه امور اجتماعی،به ویژه بازرگانی به هرج و مرج نیفتد.
باید نظر کند این غذا که از موادّ چربی و قندی و سفیدهای درست شده،چگونه بدل ما یتحلل میشود و در معده و رودهاش چه میکند و چرا او را از فساد و تباهی و لاغری نجات میدهد و چه میشود که یک قسمت از آن ناخن و یکجا مو و جایی به مصرف گوشت و استخوان میرسد،خون میشود،رگ و پی و چشم و گوش و...میشود،خلاصه این که مسلمان باید با شرایطی به علم فیزیولوژی و معرفة الاعضا وقوف حاصل کند.
انسان باید نگاه کند به غذایش،یعنی باید هنگام غذا خوردن به خوراک خود چشم بدوزد تا به سوء هاضمه دچار نشود.
به غذای خود بنگرید تا هستهای و مویی و اجزایی غیر قابل اکل در میانش نباشد.
1) 1) -عبس (80):24.
به طعام نگاه کنید تا مهمان ناراحت نشود و به رغبت مشغول خوردن باشد.
بنگرید،شما چه میخورید و همسایۀ گرسنهتان چه خورده،آیا اینجا از کثرت نوع غذا نمیدانید چه انتخاب کنید و آنجا از قلت غذا در فکر است جواب عیال و کودکان خود را چه بدهد ؟
به غذای خود نظر کنید ببینید وضع طبخ کشورتان چگونه است،برداشت برنج و محصول گندم و احوال صادرات و واردات چگونه میباشد ؟
به غذای خود نظر کنید که از چه ترکیب شده،چه اعمالی انجام میدهد که بخورد شما میرسد و با ساختمان بدنتان سازگار است،خلاصه از علم فیزیک و دانش شیمی و دانستنیهای بیولوژی بیبهره نمانید.
باید توجه داشت آب و خاک و خورشید چگونه در خدمت تهیۀ غذا دست کمک به یکدیگر دادهاند.
چگونه و چرا فصلی به نام بهار بیدار میشود و برای تهیۀ غذا بیشتر از ایام دیگر بهره میرساند.
به غذایتان بنگرید که گاه کمبود یک عنصر از آن«کلسیم»باعث تغییر شکل اندام میشود،کار دختران را هنگام زایمان به جراحی میکشاند و کمبود عناصر دیگر نیز هر کدام اثر مخصوصی بر بدن دارند.
آیا غذایی که میخورید سبب طول عمر و شادابی است یا اثر سویی بر بدن دارد ؟
دربارۀ موریانه نوشتهاند که:
چون کمبود نفرات در یکی از قسمتها (سرباز،انباردار،نظافتچی) مشاهده
کند با دادن غذای مخصوص همان عده به وجود میآیند و امروز این فرضیه مطرح است که آیا بشر میتواند با غذا به دلخواه خود فرزندانی هوشیارتر،شجاعتر به وجود آورد ؟
اما در اسلام این موضوع حل شده و سابقه چهارده قرنی دارد که انسان میتواند با انتخاب بعضی از غذاها اوصاف مخصوصی برای فرزندان خود در نظر بگیرد.
نوع غذا با طول قامت نسبت و اثر مخصوص دارد،در ممالک اسکاندیناوی که اندامها بلندتر شدهاند،این مسئله را پذیرفته و هم چنین بر روی اشخاصی که در یک محل مجاور یکدیگر بودهاند (در مدرس از شهرهای هندوستان) بر روی سیکها و پاتانها آزمایش به عمل آمده و سرانجام علّت غایی بلندتر بودن قد سیکها را تغذیه مخصوص آنها دانستهاند.
آدمی را غدد کوچکی است که اثرات بزرگی دارند،یکی از آنها تیرویید است که اگر خوب کار نکند شخص کودن و خمود بوده،به گوشهنشینی و عزلت رغبت میکند و به نظافت خود نمیپردازد و در نقاطی که آب و غذایشان یُد ندارد این ابتلا پیش میآید.
هر غدهای اثر مخصوصی داشته و اعمال چندی از بدن با آنهاست و چون میتوان بر هر کدام از غدد و اعصاب به نوعی به وسیلۀ غذای مخصوصی اثری گذاشت،لذا غذا اثر غیر قابل انکاری بر شخصیت و دگرگونی آن دارد.
خلق و خوی بیارزش هیتلر را کارشناسان تغذیه و روانپزشکان از افراط در خوردن شیرینیجات دانسته و در کتابهای چندی که دربارۀ زندگی وی نوشتهاند، مانند ظهور و سقوط رایش سوم و مذاکرات محرمانه هیتلر و...به علاقه بیحد و حصرش به شیرینی اشاره گردیده است.
میدانیم رژیم قندی نامبرده ذخایر ویتامینی گروه ویتامینهای«ب»را از بین
برده و در نتیجه با انهدام عناصر آرامبخش اعصاب که قسمتی از آن ویتامینهای گروه ب هستند،شاید علت هیجان و ستیزهخویی وی بوده باشد.
ایوان مخوف«ایوان چهارم»تزار روسیه که در کودکی به بزرگواری و انصاف معروف بود،پس از رسیدن به قدرت بتدریج به عدم تعادل روحی و خونخواری دچار گردید و علّتش را چنین دانستهاند که در کودکی با از دست دادن پدر که سرپرستش بود،تغذیه ساده و متناسبی داشت و پس از کسب قدرت با افراط در غذا بویژه شیرینیجات و مواد چرب آن چنان شد که در چهل سالگی آثار پیری در او ظاهر گشت و روز به روز بر بیرحمی و خونریزیش افزوده شد تا آن گاه که پسر خود را به قتل رسانید به بهانه این که چرا از همسر خود در برابر پدرش«ایوان»که لباس او را جلف خوانده دفاع نموده است و بالاخره در پنجاه و یک سالگی وفات یافت و نظایر مشاهیر فوق که هر کدام به علت تغذیۀ نامناسب موجبات ناراحتی اجتماع و خود را فراهم کردهاند،فراوان بودهاند.
[ فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ إِلیٰ طَعٰامِهِ ] (1).
پس انسان باید به خوراکش با تأمل بنگرد.
به غذای خود بنگرید که اگر میخواهید بخندید محرک آن در غذاست (با خوردن زعفران و...)،اگر طالب اشک ریزش هستید (با خوردن عدس و...)، میخواهید غمتان برطرف شود (انگور شیرین و...)،مایلید روح شجاعت داشته باشید (خربزه شیرین و...).
به غذای مخصوص کودکتان بنگرید که اثر آن بر روحیه وی قطعی است،اگر مرتب غذای حرام و نجس به او داده شود در اخلاق و صفاتش اثر بدی میگذارد،
1) 1) -عبس (80):24.
لذا میتوان گفت تا حدی سعادت و شقاوت در انتخاب غذاست.
امروزه بعضی دردها را با غذا درمان میکنند و در اروپا و آمریکا مراکزی به همین منظور وجود دارد و در قرآن است.
همسر حضرت ابراهیم به فرشتگان گفت:نازا هستم،اتفاقاً سخن از خوردن گوشت گوسالهای که بریان شده بود به میان آمد،باشد که علم در دنیای آینده چگونگی اثر گوشت گوساله را بر نازایی که علّت مخصوصی دارد معین نماید.
به غذایتان بنگرید از لحاظ کمیت و کیفیت،توجه نمایید معدۀ شما به اندازۀ چند دهان پر شدۀ شما،باید فضا داشته باشد.
آیا حاضرید هر چه را بر یک سفره میخورید،از نان،سوپ،کباب،برنج، دسر،شیرینی و غیره همه را قبلاً برداشته در ظرفی بریزید،چند دقیقه به آنها نگاه کنید،با ظرفیت معدهتان بسنجید و سپس مشغول خوردن شوید ؟ !
از لحاظ کیفیت نیز متوجه باشید نسج معده خیلی ظریف و لطیف و زودرنج است،آیا با ادویههای زننده و انگل او را پر خواهید نمود ؟
غذا در وضع چهره و زیبایی که خواسته همگانی میباشد مؤثر است،قبلاً گفته شده در میان همه خوبیها و نیکیها آدمی سعی میکند دو تا را مقدم بر همه انتخاب کند:تندرستی و زیبایی و هر دو با غذا ارتباط دارند.
آمار دقیقی نشان داده که 75 درصد مردم امریکا که سنشان از پنجاه تجاوز میکند به هفت یا هشت بیماری مبتلا میشوند که سرچشمه آن بینظمی و بیترتیبی در نوع غذاست،یعنی معدهشان همان گونه که نبی گرامی صلی الله علیه و آله فرموده:
ألْمِعْدَةُ بَیْتُ کُلِّ داءٍ (1).
معده خانۀ همۀ دردهاست.
1) 1) -طب النبی:19؛بحار الأنوار:290/59،باب 89.
به غذا بنگرید که اثر تغذیه در ازدیاد جمعیت دنیا و در نتیجه برخوردها و جنگها،یک اثر غیر قابل انکاری است.
اثر سوء تغذیه در مرگ و نابودی همه به ویژه کودکان قطعی است،کمبود غذا به طور انفرادی ناتوانی و مرگ و به طور دسته جمعی قحطی و مرگ را به دنبال دارد.
به عقیدۀ بعضی پزشکان،حماقت و سفاهت علل تغذیهای دارد و هم اکنون علم پزشکی به بیست و دو مورد ناهماهنگیهای مغزی پی برده که ریشه و عامل اصلیاش در تبدیل و استحاله غیر عادی مواد غذایی نهفته است.
شاید یک روز دانشمندی بتواند از کودکان عادی مردانی بزرگ بسازد، همان طور که زنبورهای عسل از یک تخم،به کمک غذاهای مخصوص که خود میشناسند ملکۀ کندو را پرورش میدهند.
انسان باید به غذایش بنگرد؛زیرا لازم است بداند،چه باید برای تهیۀ غذا به منزل آورد و چگونه باید پخت،چگونه باید خورد،با که باید خورد،در چه باید خورد،چه وضع باید خورد،با چه عضوی باید خورد،چه مقدار باید خورد و چه و چه...؟
انسان باید به غذایش آن چنان به واقعیت نظر کند و آن را مورد بررسی قرار دهد که مطمئن باشد،غذای را که برگزیده است هم به درد جسمش میخورد و هم بکار جانش میآید و هم برای اجتماعش نافع است (1).
پس از توجه به شرایط غذا،اینک لازم است به مسئلۀ اندازه خوری که در تعابیر
1) 1) -اولین دانشگاه و آخرین پیامبر:13/3.
شرع و طب و حکمت به عنوان کم خوری آمده است توجه کنید.
قرآن مجید در زمینه خوردن و آشامیدن آیۀ مهمّی دارد که امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ آن آیه میفرماید:همه طب در آن جمع است.
مراعات دستوری که در آن آیه است،در صدر اوّل اسلام به وسیلۀ مردم،باعث شد که بسیاری از امراض معالجه و از هجوم بسیاری از امراض پیشگیری شود.
وضع سلامت مردم آن چنان شد که وقتی یکی از بزرگان به عشق پیامبر صلی الله علیه و آله طبیبی به مدینه فرستاد تا مردم را معالجه کند،از این که خیلی کم به او مراجعه میشد،نزد پیامبر صلی الله علیه و آله شکایت برد،حضرت بر اساس آن آیه فرمودند،من به مردم گفتهام تا گرسنه نشدهاند دست به غذا نبرند و تا سیر نشدهاند دست از غذا بکشند، این است که در میان مردم مریض کم است،عرضه داشت:شما تمام طب را در همین دستور خلاصه کردهاید و آن آیه این است:
[ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا ] (1).
و بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید.
میتوان گفت هر چه دربارۀ غذا و تغذیه هست در چهار چوب این دو کلمه قرار دارند.
مرحوم ملا احمد نراقی رضوان اللّه علیه در«معراج السعّادة»در این زمینه جمله بسیار جالبی دارد:
حدّ اکل و شرب آن است که طعام و شراب حامل این کس باشد نه این کس حامل آن.اگر انسان حامل بلکه حمّال خوردنیها و آشامیدنیهایش باشد اسراف
1) 1) -اعراف (7):31.
کرده است (1).
خداوند بزرگ فرموده:
بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید،اگر با بیاعتنایی به دستور آسمانی، اسراف کردیم،با توجه به این که نسبت به مقررات وضع شده از طرف صانع و خالق انسانها و دستگاه گوارش انسانها بیاعتنایی شده،نسبت به بزرگترین دستورهای غذایی ممکنه بیاعتنایی گردیده و همۀ رنجها و دردها به سراغمان خواهند آمد که تازه دانش روز توانسته است مکانیسم و این که چگونه این عدم اعتنا درِ خانۀ رنجها و دردها را بر روی انسان خواهد گشود کشف نماید.
مگر نیست که همه پزشکان و دانشمندان میگویند:عمر ما همان عمر شرایین ماست و اگر رگهای بدن بتوانند به همه قسمتهای بدن خوب خون برسانند و خوب از عهدۀ تغذیه اعضا برآیند،آدمی عمری بسیار دراز خواهد داشت که قسمت اعظم آن را دوران جوانی تشکیل میدهد.
آنچه رگها را خراب میکند در درجۀ اول بالا بودن کلسترل پلاسماست که سابقاً زیادی کلسترل را در انحصار اختلال متابولیسم چربیها و در نتیجه رسوبشان در دیوارۀ شرایین میدانستند.
کسانی هستند همین که سنشان به حدود پنجاه رسید،احساس اختلالاتی در بدن مینمایند،سرگیجه،اختلال بینایی،سنگینی و خوابرفتگی اعضا.
اینها از هوش و حافظهشان گله مینمایند و گاه نیز به علت دردسر یا به عنوان نارسایی کبد مراجعه میکنند و پزشک آنها را برای آزمایش کلسترل فرستاده و در
1) 1) -معراج السعادة:632 فصل:در بیان درک نمودن غذا.
صورت صحت تشخیص و بالا بودن کلسترل دستورهای لازم برای مراقبت عروق خونی بیمار میدهد.
در تمام اعضای بدن ما به غیر از استخوانها و دندانها کلسترل وجود دارد و در غدد فوق کلیه و مادۀ سفید مغز از همه جا بیشتر و در خون تقریباً در هر لیتر 1/8 گرم میباشد.
وجود کلسترل در اعضا یک عمل دفاعی و ضدّ سمی است و آزمایشها نشان داده است نسجی که کلسترلش کم است دفاع آن در برابر سم مار کبری 20-30 مرتبه کمتر میباشد.
کلسترل وسیلۀ حمل و نقل اسیدهای چربی است،کلسترل در حفظ تعادل آب بدن رل مهمّی دارد و...
کلسترل به مقدار زیاد در تخم طیور به ویژه اردک،مغز دل و قلوه وجود دارد، اینک با مختصر آشنایی نسبت به کلسترل به سه مطلب زیر دراینباره توجه فرمایید.
1-اسیدهای موجود در غذاها که تمام اسیدهای آلی میباشند اهمشان از این قرارند:اسید استیک،اسید لاکتیک،اسید ستریک،اسید اکزالیک،اسید تارتاریک.
2-اسید استیک کم و بیش در تمام خوراکیها یافت میشود.
3-کبد آدمی از اسید استیک کلسترل میسازد.
با آن که با توجه به همین سه قسمت هر چه را باید بدانید،دانستید و به اثر نامطلوب پرخوری در اعضا به ویژه در عروق توجه نمودید،باز گفته شود،کلسترل در مواردی که زیاد نباشد مهم نبوده و باشد که در قشر پوست جمع میشود که به شکل کیسههای نرم«کیست سباسه»و یا برجستگیهای کوچک زرد گزانتوم در روی پوست ظاهر میگردد.
گاه کلسترل در کیسۀ صفرا جمع شده ایجاد سنگ کیسه صفرا مینماید،ولی عواقب و عوارض خطرناک کلسترل همان رسوبش در روی جدار داخلی رگهای خونی است که از ابتدا تصلب و سختی جدار آنها را پیش آورده سپس سبب تنگ شدن مجاری گردیده،بعد جریان خون کند شده و بالاخره تغذیۀ بعضی بافتها به قدر کافی انجام نخواهد یافت که در این حالت احتمال پیشآمد سکتههای دماغی یا سکتههای قلبی فراوان است.
در سال 1964 برابر با 1343 شمسی در جهان پزشکی کشفی به عمل آمد که به واسطۀ اهمیت زیادش،به کاشف آن جایزۀ نوبل داده شد،به موجب این بررسی معلوم گردید:کبد آدمی از اسید استیک کلسترل میسازد و آن را مستقیماً وارد خون میکند.
چون اسید استیک کم و بیش در تمام خوراکیها یافت میشود،مگر جز این میتوان گفت؛چون کلسترل ترکیبی است از اسید استیک و این کلسترل است که جدار رگها را آزرده میسازد،لذا پرخوری است که بیماری تصلب شرایین و حمله قلبی و خلاصه مرگ را زودرس مینماید،بر اساس این کشف،انسان هر چه کمتر غذا بخورد طبعاً میزان کلسترل خونش نیز کاهش مییابد و عمر بیشتری خواهد کرد و چنانچه حضرت علی علیه السلام فرموده:
چون گیاهان بیابانی که کمتر تغذیه میشوند محکم و ریشهدار و پابرجاتر است (1).
آری،به فرمودۀ وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام در ابتدای روایت باب اکل:
1) 1) -نهج البلاغة:نامۀ 45.
[ قِلَّةُ الْأکْلِ مَحْمُودٌ فی کُلِّ قَوْمٍ لِأنَّ فیهِ مَصْلَحَةَ الْبٰاطِنِ وَ الظّاهِرِ ]
کم خوری در هر ملّتی امر پسندیده و محمود است؛زیرا مصلحت باطن و ظاهر آدمی در کمخوری است.
کمخوری یا اندازه خوری مورث سلامت و معالج بسیاری از امراض است و همین عمل سبب طول عمر است و برای آنان که عشق به بندگی حق و کار خیر دارند عاملی بس گران و برنامهای بسیار پسندیده است.
آثار معنوی اندازه خوری آن قدر زیاد است که باید دربارۀ آن جزوهای مستقل نوشت،در یک کلمه میتوان گفت:اندازهخوری در صورتی که از راه حلال باشد، زمینهساز تجلی نور حق و بسیاری از صفات مثبت در وجود انسان است و سعدی به همین معنا در«گلستان»اشاره کرده است:
اندرون از طعام خالی دار*** تا در آن نور معرفت بینی
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:اِذا شَبِعَ الْبَطْنُ طَغیٰ (1).
امام باقر علیه السلام فرمود:شکم وقتی پر شد طغیان میکند،کنایه از این که پرخور،
1) 1) -الکافی:270/6،باب کراهیة الأکل،حدیث 10؛محجة البیضاء:150/5،کتاب کسر الشهوتین.
پرخواب،پرمرض،پرشهوت و پرگناه است.
و عنه علیه السلام:ما مِنْ شَیءٍ أبْغَضُ الیَ اللّهِ مِنْ بَطْنٍ مَمْلُوءٍ (1).
و نیز آن حضرت فرمود:چیزی مبغوضتر از شکم پر نزد خداوند نیست.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
خداوند نزد ملائکه به آدم کمخور مباهات میکند و میفرماید:به بندهام بنگرید طعام و نوشیدنی در اختیارش گذاشتم و او به خاطر من ترک کرد،ای ملائکه من ! شاهد باشید،لقمهای را ترک نمیکند مگر این که به خاطر آن درجهای در بهشت به او مرحمت میکنم (2).
و نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:
قلب را با زیادی طعام و آشامیدنی نمیرانید که قلب هم چون زمین زراعتی است،وقتی آب آن زیاد باشد از بین میرود (3).
اسامة بن زید از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل میکند:
نزدیکترین انسان در روز قیامت به حضرت حق،آن کسی است که گرسنگی و تشنگی و حزنش در دنیا طولانی باشد،اینان آگاهان و پرهیزکارانی میباشند که در بین مردم شناخته نیستند و اگر غایب شوند از آنان پیجویی نمیشود،قطعات زمین آنان را میشناسد و ملائکۀ آسمان آنان را در محاصره دارند،مردم دلخوش به نعمت مادی دنیایند و اینان دلخوش به طاعت حق،فرش مردم فرش نرم و پر گوشت ولی فرش آنان پهنۀ زمین و راه است.
مردم زحمات انبیا و اخلاقشان را ضایع میکنند و اینان در مقام حفظ واقعیت نبوت و اخلاق انبیا در کردار و افعال و اخلاق خود هستند.
زمین بر مرگ آنان میگرید و خداوند بر هر شهری که اینان در آن نیستند غضب دارد.
صدایی و خواستهای چون صدای سگان بر جیفه دنیا نسبت به دنیا و شؤونش ندارند،غذایشان روییدنی زمین،لباسشان کهنه و سر و رویشان غبارآلود است.
چون مردم به آنان نظر افکنند،تصور میکنند اینان را مرضی است که دوا ندارد، در حق آنان میگویند،بیچارها وضعشان از نظر فکری در هم و عقل از سرشان پریده، درحالیکه نه از نظر فکری درهمند و نه عقلشان از دست رفته،بلکه بر اثر تابش نور الهی به قلبشان از محبتهای غلط نسبت به دنیا خالی شده و به این خاطر وضع دیگری پیدا کردهاند،آن وقت مردم کوتاه فکر،تصور میکنند اینان بیعقلند،بلکه عاقل اینان و آلودگان به دنیا بیعقلند.
شرف دنیا و آخرت از آنان است،ای اسامه ! هرگاه یکی از آنان را در شهری یافتی،بدان که برای اهل آن شهر پناهگاه از عذاب آسمانیاند،با بودن اینان خداوند اهل آن شهر را عذاب نمیکند.
زمین از آنان خوشحال است و خداوند از ایشان راضی،اینان را به عنوان برادر خود انتخاب کن،باشد که به وسیلۀ آنان نجات یابی.
ای اسامه ! اگر بتوانی به هنگام رسیدن مرگ شکمت گرسنه و کبدت تشنه باشد، اینطور باش که به این خاطر به شرف منازل رسی و همنشین با انبیا شوی و با رفتن روحت به عالم بعد،ملائکه خوشحال گردند و حضرت حق بر تو درود فرستد (1)!
1) 1) -محجة البیضاء:147/5،کتاب کسر الشهوتین.
[ قٰالَ داودُ علیه السلام:تَرْکُ لُقْمَةٍ مَعَ الضَّرُورَةِ الَیْهٰا أحَبُّ الَیَّ مِنْ قِیٰامِ عِشْرینَ لَیْلَةً ] (1)داود علیه السلام فرمود:
ترک یک لقمه با نیازی که به آن دارم،نزد من از عبادت بیست شب محبوبتر است.
1) 1) -مصباح الشریعة:77،باب 34.
[ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:وَیْلٌ لِلنّاسِ مِنَ الْقَبْقَبَیْنِ.فَقیلَ:وَ مٰا هُما یا رَسُولَ اللّهِ ؟ قٰالَ:اَلْبَطْنُ وَ الْفَرْجُ ]
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
وای بر مردم از قبقبین،عرضه داشتند:آن دو چیست فرمود:شکم و عضو شهوت.
لقمان به فرزندش فرمود:
وقتی معده پر شد سه آفت متوجهت خواهد شد.
1-از تفکّر باز میمانی.
2-زبان حکمت لال میشود.
3-اعضایت از عبادت باز میمانند.
بزرگان فرمودهاند:
گرسنگی از گوهرهای خزاین الهی است،عنایت نمیکند مگر به کسی که دوستش دارد !
و نیز فرمودهاند:
هشیاران عالم چیزی را برای دین و دنیای انسان،سودمندتر از گرسنگی
نیافتهاند (1).
در گفتار عرفای الهی آمده:
پرخور را سه خطر در پیش است:
1-از عبادت کسل میشود.
2-در کسب از آفات حرام سالم نمیماند.
3-و در هنگام مصیبت نسبت به حق انصاف نمیدهد.
علت هلاک مردم،حرص بر دنیاست و سبب حرص،شکم و شهوت است و سبب شهوت غریزی بدون شک شکم میباشد،کمخوری مایۀ نابودی حرص و شهوت شکم و غریزه جنسی است؛زیرا حرص و شهوت بطن و فرج از ابواب جهنّم است.
هر کس به اندازۀ لازمش قناعت ورزد،در سایر شهوتها هم اهل قناعت میگردد،در این صورت به آزادی میرسد و از مردم بینیاز میگردد و از رنج و تعب راحت میشود و برای عبادت آماده میگردد و برای بدست آوردن نعیم آخرت تاجر میشود و مصداق آیه کریمه:
[ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ ] (2).
مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمیدارد.
میشود.
آری،مردان راه حق با توجه به کمخوری و قناعت در امور مادّی،عاشقانه در
راه سلوک قرار میگیرند و از این طریق به لقای محبوب و وصال معشوق و مقام قرب حضرت دوست میرسند.
عارف معارف الهیه،خاکی خراسانی گوید:
بود گنج دو عالم در سه گوهر***کز آنها میشود کامت میسر
یکی در جوع دائم دومین جود*** سیم در ذکر حق آن اصل مقصود
تو را چون گشت دایم ذکرش ای دل*** یقین کل مقاصد گشت حاصل
چو جوع دائمت گردد مسلم*** بباید آن دوئت بی شک فراهم
چو نیکو بنگری در کلّ اوصاف*** سبب در جملگی جوع است بی لاف
بدون جوع گر صد سال گردی ***محال است این که صاحب حال گردی
متاب از جوع روگر مرد راهی ***بجو از جوع هر فیضی که خواهی
ز اکل سیر اگر ناقص کنی لام ***شود اکسیر و حاصل گرددت کام
امام صادق علیه السلام در دنباله روایت میفرمایند:
آنچه از انواع خوردنها پسندیده است چهار است:
1-خوردن ضروری که مخصوص انبیا و برگزیدگان خداست.
2-خوردن به عُدّه و آن برای پرهیزکاران است که تهیه غذا به وسیلۀ آنان مقدمه انجام وظایف و تکالیف الهیه است.
3-خوردن فتوح و آن وسیلۀ گشایش امور تکیه داران به حق است.
4-خوردن قوت که آن برای نیرو گرفتن مؤمنان است.
چیزی برای قلب مؤمن مضرتر از پرخوری نیست که پرخوری را دو خطر همراه است:
1-قساوت و سنگدلی.
2-جوش و خروش قوه شهوت.
گرسنگی نان خورش مردم با ایمان است و غذای روح و طعام قلب و موجب تندرستی بدن.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
آدمی ظرفی را پرضررتر از شکم پر نکرده (1).
و حضرت داود فرمود:
ترک لقمهای ضروری نزد من از قیام بیست شب برای عبادت محبوبتر است (2).
و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
مؤمن به یک روده میخورد و منافق به هفت روده (3).
و باز فرمود:
وای بر مردم از دو عضو،شکم و شهوت (4).
حضرت عیسی علیه السلام فرمود:
هیچ مرضی برای نفس انسان دشوارتر و بدتر از علاقه به پرخوری و بغض
گرسنگی نیست و این دو بیماری دو مهارند برای مطرود شدن انسان از رحمت الهی و نزدیک شدنش به شقاوت و گمراهی (1)!
چه خطرناک است دوری از حضرت او و چه سعادت و کرامت است مقام قرب به او که آن از حرص و شکم بارگی است و این از قناعت و کم خوری.
گدای حضرت او باش و پادشاهی کن***مکن مخالفت او و هر چه خواهی کن
مرا زعالم علوی فرشتگان هر دم ***ندا کنند که درویش باش و شاهی کن
چو جم مباش به سلطانی زمین قانع*** بکوش و سلطنت از ماه تا به ماهی کن
اگر چه هر نفست می دهد فریبی نفس*** تو تکیه بر کرم و رحمت الهی کن
تو جرم بخشی و فضلش مبینو غرّه مشو*** گناه خویش و خطابین و عذر خواهی کن
ترا که گفت که در باغ عیش و مسند جاه ***می شبانه خور و خواب صبحگاهی کن
خلاف امر خداوند موجب سخط است*** رضای اوطلبی توبه از مناهی کن
سیاه نامه ای چند ار کنند جامه کبود ***تو آب دیده عقیقی و چهره کاهی کن
زگنج خلوت تاریک رخ متاب عماد ***وطن چو مردمک دیده در سیاهی کن(2)
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
مَا اغْتَنَمَ أحَدٌ بِمِثْلِ مَا اغْتَنَمَ بِغَضِّ الْبَصَرِ،لِأنَّ الْبَصَرَ لٰا یُغَضُّ عَنْ مَحٰارِمِ اللّهِ،الّا وَ قَدْ سَبَقَ فی قَلْبِهِ مُشٰاهَدَةُ الْعَظَمَةِ وَ الْجَلٰالِ.
سُئِلَ أمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:بِمٰا ذا یُسْتَعٰانُ عَلیٰ غَضِّ الْبَصَرِ ؟ قٰالَ:بِالْخُمُود تَحْتَ سُلْطٰانِ المُطَّلِعِ عَلیٰ سِرِّکَ.
وَ الْعَیْنُ جٰاسُوسُ الْقَلْبِ وَ بَریدُ الْعَقْلِ،فَغُضَّ بَصَرَکَ عَمّا لا یَلیق بِدینِکَ وَ یَکْرَهُهُ قَلْبُکَ وَ یُنْکِرُهُ عَقْلُکَ.
قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:غُضُّوا أبْصٰارَکُمْ تَرَوُا الْعَجٰائِبَ،قٰالَ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ: [ قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ] (1).
وَ قٰالَ عیسیَ بْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیّینَ:اِیّاکُمْ وَ النَّظَرَ الیَ الْمَخْدُوراتِ فَاِنَّهٰا بَذْرُ الشَّهْوَةِ وَ نَباتُ الْقَسْوَةِ.
وَ قٰالَ یَحْیَی بْنُ زَکَرِیّا علیهما السلام:ألْمَوْتُ أحَبُّ الَیَّ مِنْ نَظْرَةٍ بِغَیْرِ واجِبٍ.
وَ قٰالَ عَبْدُ اللّهِ بْنُ مَسْعُودٍ لِرَجُلٍ نَظَرَ الَی امْرَأةٍ قَدْ عٰادَها فی مَرَضِهٰا:لَوْ ذَهَبَتْ عَیْنٰاکَ لَکٰانَ خَیْراً لَکَ مِنْ عِیٰادَةِ مَریضِکَ.
وَ لا تَتَوفَّرُ عَیْنٌ نَصیبَهٰا مِنْ نَظَرٍ الیٰ مُحْذُورٍ الّا وَ قَدِ انْعَقَدَ عُقْدَةٌ عَلیٰ قَلْبِهِ مِنَ الْمُنْیَةِ،وَ لا تَنْحَلُّ الّا بِاِحْدَی الْحٰالَتَیْنِ:اِمّا بِبُکٰاءِ الْحَسْرَةِ وَ النَّدامَةِ بِتَوْبَةٍ
1) 1) -نور (24):30.
صٰادِقَةٍ،وَ امّا بِأخْذِ حَظِّهِ مِمّا تَمَنّی وَ نَظَرَ الَیْهِ و فَآخِذُ الْحَظِّ مِنْ غَیْرِ تَوْبَةٍ مَصیرُهُ الَی النّارِ،وَ أمَّا التّائِبُ الْبٰاکی بِالْحَسْرَةِ وَ النَّدامَةِ عَنْ ذٰلِکَ فَمَأواهُ الجَنَّةُ وَ مُنْقَلَبُهُ الیَ الرِّضْوانِ.
[ مَا اغْتَنَمَ أحَدٌ بِمِثْلِ مَا اغْتَنَمَ بِغَضِّ الْبَصَرِ،لِأنَّ الْبَصَرَ لٰا یُغَضُّ عَنْ مَحٰارِمِ اللّهِ،الّا وَ قَدْ سَبَقَ فی قَلْبِهِ مُشٰاهَدَةُ الْعَظَمَةِ وَ الْجَلٰالِ ]
امام صادق علیه السلام در این فصل به مهمترین و عالیترین مسائل چشم اشاره میفرمایند و انسان را به حرمت نظر به امر نامشروع و نتایج رعایت نگاه توجه میدهد.
آری،با حفظ نظر از بازیهای شیطانی،درهای رحمت الهی به روی قلب گشوده میشود و انسان دارای حالت بصیرت میگردد.
قرآن مجید،تقوا را منشأ برکات و فیوضات الهی دانسته و از بندگان حضرت حق دعوت میکند در همۀ حرکات و سکنات خود پرهیزکاری را رعایت نمایید.
حضرت در ابتدای روایت میفرمایند:
هیچ غنیمتی به مانند غنیمت چشمپوشی چه به نامحرمان و چه به پسران زیباروی که نظر به آنان محرک شهوت است و چه از مال مردم که نصیب انسان نگشته،چرا که چشم از محارم حق پوشیده نمیشود مگر آن که جلوۀ عظمت و جلال پروردگار متعال در قلب مشاهده شود.
شما فکر کنید آن کس که به خاطر حفظ خویش از گناه به مشاهدۀ انوار عظمت و جلال نایل آید چه حالی به او دست میدهد و وجودش تبدیل به چه وجودی میگردد.
قبل از شرح حدیث لازم است به طور مختصر مقالهای از مهمترین کتب علمی دربارۀ آفرینش چشم اشاره شود تا اوّلاً عظمت این عضو مشخص گردد و ثانیاً به اصالت دستورهای عالی اسلام در حفظ این عضو از محرمات و نتایجی که از رعایت دستورهای الهی نصیب انسان میگردد پی برده شود.
تشکیلات مربوط به چشم را باید به دقت مطالعه کرد،این تشکیلات عبارتند از:
کاسۀ چشم،کرۀ چشم،عضلات خارجی چشم،پلکها،ملتحمه و دستگاه اشکی.
کاسۀ چشم: یک حفرۀ مخروطی شکل است که جدارهای آن توسط استخوانهای جمجمه و صورت تشکیل میشود،استخوانهای تشکیل دهندۀ جدار کاسۀ چشم عبارتند از:استخوان پیشانی،فک فوقانی،گونهای،شبپره، پرویزنی،اشکی و کامی،جدارهای کاسۀ چشم بسیار نازک بوده و به سهولت دچار شکستگی میگردند.
کرۀ چشم: در بالا توسط لبۀ فوقانی کاسۀ چشم و ابروها و در داخل توسط قاعدهبینی حفاظت میشود.
سه چهارم خلفی کره چشم توسط کپسول تنون پوشیده میشود،تعدادی رشتههای عضلانی صاف در نیام کاسۀ چشمی منجمله عضلۀ کاسۀ چشمی مولر وجود دارد.
این عضله توسط رشتههای قسمت سینهای کمری دستگاه خودمختار عصبی شده و عمل آن ممکن است جلوگیری از کشیده شدن کرۀ چشم به طرف عقب باشد.
در سندروم هورنر که در آن عصب عضله مولر آسیب میبیند کرۀ چشم توسط عمل عضلات خارجی کرۀ چشم به طرف داخل کاسۀ چشم کشیده میشود.
عضلات خارجی کرۀ چشم: عضلات خارجی کرۀ چشم از رأس کاسۀ چشم شروع شده و بر روی کرۀ چشم (طبقه صلبیه) میچسبند،این عضلات توسط نیامهایی پوشیده شدهاند که در آنها استطالههایی به جدارهای کاسۀ چشم کشیده میشود.
چهار عضلۀ راست موسوم به راست فوقانی،تحتانی،داخلی و خارجی و دو عضلۀ مایل موسوم به مایل فوقانی و مایل تحتانی وجود دارند،هستههای مغز میانی و پل مغزی حرکات چشم را کنترل میکنند،عصبی شدن متقابل بین عضلات مخالف وجود دارد و گاهی حرکات توأم بین دو یا چند عضله دیده میشود.
عضلات راست کرۀ چشم را در جهتی که از اسمشان برمیآید چرخش میدهند،مایل فوقانی از میان یک حلقۀ غضروفی در زاویۀ داخلی فوقانی کاسۀ چشم عبور کرده و بر روی نیمۀ خلفی کرۀ چشم میچسبد،این طرز التصاق جهت کشش،آن را که منجر به پیچش کرۀ چشم به طرف داخل میگردد تعیین میکند،در نتیجه چشم به طرف پایین و خارج متوجه میشود.
مایل تحتانی،کرۀ چشم را به طرف بالا و خارج پیچانده و به طرف خارج میچرخاند،مایل فوقانی و راست تحتانی با یکدیگر و همینطور مایل تحتانی و راست فوقانی با یکدیگر عمل میکنند.
عضلۀ بالا برنده پلک فوقانی از عقب کاسۀ چشم شروع شده به طرف جلو میآید و بر روی تارس پلک فوقانی میچسبد،این عضله پلک فوقانی را به طرف بالا و عقب میکشاند.
پلکها: پردههای متحرکی هستند که در جلو کرۀ چشم قرار دارند و فضای بین آنها شکاف پلکی نامیده میشود،پلک فوقانی و تحتانی در زاویۀ خارجی و داخل چشم به یکدیگر میرسند.
تارس صفحهای از بافت همبندی متراکم است که به پلک شکل میدهد،غدد سباسه موسوم به غدد میبومیوس در تارس قرار دارد.
مژهها موهایی هستند که در لبۀ پلکها قرار گرفتهاند،غدد سباسه همراه با مژهها وجود دارند و غدد عرق در پوست بین مژهها یافت میشوند.
ملتحمه: یک غشای مخاطی است که سطح پلکها را مفروش کرده و بر روی بخشی از کرۀ چشم نیز منعطف میشود.
ملتحمه،غشای شفاف نازکی است که از اپیتلیوم ستونی مطبق و بافت همبندی فیبری ظریف تشکیل شده است و محتوای سلولهای ساغری است که موکس ترشح میکنند،به تدریج که اپیتلیوم به لبههای پلک میرسد به اپیتلیوم سنگ فرشی مطبق تبدیل میشود.
لنفوسیتها در تیغۀ مخصوص با شبکۀ ضخیمی از بافت همبندی محتوی رشتههای کالاژنی و ارتجاعی یکی میشود.
هنگامی که ملتحمه دچار عفونت میشود،این حالت،ورم ملتحمه نامیده میشود.
دستگاه اشکی: شامل غدۀ اشکی و مجاری آن است،غدۀ اشکی از نظر شکل و اندازه شبیه یک بادام است.
غدۀ اشکی ترشحی به نام اشک دارد که از راه حدود یک دوجین مجاری کوتاه با کیسه ملتحمه حمل میشود.
اشک به طور طبیعی از میان راههای اشکی که در لبۀ پلکهای فوقانی و تحتانی
در نزدیکی زاویۀ داخلی شروع میشوند از چشم خارج میگردد،اشک قرنیه را شفاف و تمیز و مرطوب نگاه میدارد.
صفحۀ نازک اشکی که به طور طبیعی وجود دارد،از سه لایه تشکیل شده،لایۀ داخلی شبیه موکوس بوده و توسط غدد غشا مخاط ملتحمه تولید میشود،لایۀ میانی به طور عمده از آب تشکیل شده و توسط غدد اشکی تولید میشود،لایۀ خارجی روغنی بوده و توسط غدد سباسه تارس و حاشیه پلکها تولید میشود.
پردههای کرۀ چشم:جدار کرۀ چشم از سه پردۀ صلبیه،مشیمیه و شبکیه تشکیل شده است.
صلبیه: که نام دیگر آن سپیدی چشم است از بافت فیبری متراکم،بافت همبندی محتوی دستجاتی از رشتههای کلاژنی با فیبروبلاستهای پهن شده،در بین رشتهها و کمی رشتههای ارتجاعی تشکیل شده است.
مقدار آب آن از قرنیه بیشتر است،صلبیه پوشش خارجی و محافظت کننده و نگاهدارنده کره چشم است و در دنباله سخت شامه قرار دارد.
صلبیه در جلو از یک غشای سفید کدر به قرنیه شفاف تبدیل میشود.سطح قرنیه میبایستی توسط اشک مرطوب نگاه داشته شود،محتوی آب در قرنیه کمتر از صلبیه است،قرنیه باید شفاف باشد تا اجازه دهد نور از آن عبور کرده و به گیرندههای داخل کرۀ چشم برسد.
مشیمیه: پردۀ میانی یا مشیمیه یک پرده بسیار عروقی بوده و یک عمل تغذیهای را به انجام میرساند و دارای پیگمانهای زیادی است.
می آن تغییر شکل داده و جسم مژگانی را تشکیل میدهد که عملاً قسمت ضخیم شدهای از مشیمیه است،تودۀ اصلی جسم مژگانی از عضلۀ مژگانی درست شده که بخشی از آن عملش تنظیم عدسی چشم برای دیدن فواصل مختلف است.
عنبیه: قسمت رنگی چشم است،سوراخی که در مرکز عنبیه قرار دارد مردمک نامیده میشود.
عنبیه محتوی دو صفحۀ عضلانی صاف است،یک عضلۀ حلقوی موسوم به اسفنکتر و یک عضلۀ شعاعی موسوم به عضلۀ گشاد کننده.
عمل عنبیه تنظیم مقدار نور وارد شده به چشم است،عضلۀ مژگانی و عضلات تنگ کننده و گشاد کنندۀ عنبیه روی هم عضلات داخلی کرۀ چشم نامیده میشوند.
مردمک هنگامی که نور شدید است و نیز هنگامی که شخص به یک جسم نزدیک نگاه میکند به علت انقباض عضلۀ حلقوی یا اسفنکتر کوچکتر میشود.
مردمک در نور کم و هنگام نگاه کردن به اجسام دور به علت انقباض عضلات شعاعی یا گشاد کننده بزرگ میشود،گشاد شدن مردمک هنگام نگاه کردن به دور همراه با شل شدن عضلۀ مژگانی است.
در محیط قرنیه در جایی که با سطح قدامی عنبیه تقاطع میکند،نوعی شیار یا فرورفتگی وجود دارد که مجرای شلم قرار میگیرد،مجرای شلم یک راه تخلیهای است که توسط آن مایع زلالیه کرۀ چشم را ترک کرده وارد خون میشود.
عمل عدسی انکسار اشعه نور برای میزان کردن تصویر بر روی شبکیه است،به تدریج که انسان پیر میشود و در نتیجه کمتر میتواند اشعۀ نور را منکسر کند، عدسی از اپیتلیوم تشکیل شده و یک عمر باقی میماند.
شبکیه: لایۀ داخلی کرۀ چشم را تشکیل میدهد و از دو بخش تشکیل شده است.بخش خارجی محتوی پیگمان بوده و به پرده مشیمیه میچسبد و بخش داخلی شامل بافت عصبی است.
در نزدیکی مرکز شبکیه هنگامی که به درون کرۀ چشم نگاه کنیم یک لکۀ بیضی شکل کوچک زردفام موسوم به لکۀ زرد دیده میشود،مرکز لکۀ زرد به علت نازک
شدن شبکیه فرورفتگی پیدا میکند،این ناحیه موسوم به فووآی مرکزی و ناحیهای است که دارای بهترین دید است و یا بیشترین تیزبینی وجود دارد و فقط مخروطها در آن دیده میشوند.
در شبکیه ده لایه وجود دارد که ما این ده لایه را نام میبریم تا طرز قرار گرفتن آنها را روشن کرده و رابطۀ بین عناصر نورونی و نوروگلیهای نگاهدارندۀ آنها را خاطر نشان سازیم.
سلولهای نوروگلی در اینجا سلولهای مولر نامیده میشوند،باید به خاطر داشت که اشعۀ نور به طرف لایۀ پیگماندار شبکیه که مجاور مشیمیه است حرکت میکند،در حالی که امواج عصبی در جهت مخالف نور سیر میکنند،هم چنین باید به خاطر داشت که اشعۀ نور از تمام لایههای شبکیه میگذرد تا بتواند به گیرندههای حساس به نور برسد.
ده لایه شبکیه عبارتند از:
1-اپیتلیوم پیگماندار خارجی که به پوشش مشیمیه چسبیده است.
2-مخروطها و استوانهها زواید دندریتی گیرندههای نوری.
3-غشای محدودکننده خارجی یا استطالههای غربالی شکل،رشتههای مولردندریتها از میان آنها عبور کرده و توسط آنها نگاهداری میشود.
4-لایۀ هستهدار خارجی:هستههای تنههای سلولی مخروطها و استوانهها.
5-لایۀ مشبک خارجی:آکسون مخروطها و استوانهها با دندریت سلولهای دو قطبی در یک شبکۀ انتهایی رشتههای سلولهای مولر سیناپس میدهند.
6-لایۀ هستهدار داخلی:هسته تنه سلولی نورونهای دو قطبی و هسته
سلولهای مولر و رگهای خونی.
7-لایۀ مشبک داخلی:سیناپس بین دندریت سلولهای عقدهای و آکسون سلولهای دو قطبی،رگهای خونی.
8-تنههای سلولی نورونهای عقدهای،رگهای خونی.
9-لایۀ رشتههای عصب بینایی:آکسون سلولهای عقدهای بدون غلاف میلین و بدون غلاف شوآن یا نورولم،رگهای خونی و نوروگلی.
10-غشای محدود کننده داخلی که در مجاورت جسم زجاجیه قرار دارد:
رشتههای انتهایی پیوند شده سلولهای مولر.
شبکیه مانند مبدلی عمل میکنند که در آن انرژی نور به انرژی الکتریکی امواج عصبی تبدیل میشود.
این بود گوشۀ بسیار محدودی از خلقت و آفرینش چشم که به اراده حضرت حق تعالی برای انسان قرار داده شده،اگر بخواهیم شکر واقعی این نعمت را به پیشگاه مقدس او عرضه بداریم باید دستورهای آن وجود عزیز و عظیم را در مسئله چشم رعایت کنیم،بدین صورت که تماشای هر چه را اجازه داده تماشا کرده و به عنوان جلوهای از عظمت او بنگریم و هر چه را از دیدن و تماشای آن منع فرموده از تماشای آن بپرهیزیم که دیدن دیدنیها ما را به آن جناب رهنمون شده و آهنگ رشد و کمال را تسریع میکند و از هر جهت به مصلحت ماست و چشمپوشی از آنچه حرام است،باعث تصفیۀ باطن ما گشته و دیدۀ دل را برای تماشای عظمت و جلال او لیاقت میدهد،اما اگر مرز محرمات الهی را بشکنیم و آنچه را نباید ببینیم بدان نظر بیندازیم تیشه به ریشۀ خود زده و گاهی وسایل هلاکت و نابودی خود را در دنیا و آخرت فراهم خواهیم کرد.
گو این که نظر نحوهای از تفکّر و اندیشه است،ولی باید گفت:اندیشه،خالی از ارتباط با حواس به خصوص چشم و گوش نیست،انسان میبیند سپس در آنچه دیده به فکر میافتد و میشنود،آن گاه در شنیده فکر میکند،خلاصه اندیشه محرک لازم دارد و در بسیاری از امور و بسیاری از اوقات محرکش دیدههای دیده و یافتههای چشم است،روی این حساب به تماشای مسئله نظر در آیات قرآن مجید میرویم،کتاب خدا از مردم دعوت میکند در امور آسمانها و زمین و عاقبت گذشتگان و نعمتها نظر کنند تا از این راه به حقایق ملکوتی دست یابند و هزاران درس و عبرت از صحنههای عالم هستی برای پیشبرد رشد و کمال خود بگیرند.
قرآن مجید برای توجه دادن مردم به صاحب و خالق عالم و کنار زدن پردۀ غفلت و بیخبری و توشه برداشتن جهت زندگی اخروی در سورۀ مبارکه اعراف میفرماید:
[ أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ وَ أَنْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ ] (1).
آیا در [ فرمانروایی و ] مالکیّت [ و ربوبیّت ] بر آسمانها و زمین و هر چیزی که خدا آفریده و این که شاید پایان عمرشان نزدیک شده باشد با تأمل ننگریستهاند ؟ [ و اگر به قرآن مجید،این کتاب هدایتگر ایمان نیاورند ] پس بعد از آن به کدام سخن ایمان میآورند ؟ !
1) 1) -اعراف (7):185.
ملکوت در عرف قرآن و به طوری که از آیۀ آخر سورۀ یس (1)استفاده میشود عبارت است از باطن و آن طرف هر چیز که به سوی پروردگار متعال است و نظر کردن به این طرف با یقین ملازم است هم چنان که از آیه:
[ وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ] (2).
و این گونه فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت خود را بر آسمانها و زمین به ابراهیم نشان میدهیم تا از یقینکنندگان شود.
این تلازم به خوبی استفاده میشود.
پس غرض از این آیه،توبیخ مشرکان و کفّار در اعراض و انصراف از وجه ملکوتی اشیا است که چرا فراموش کردند و در آن نظر نینداختند تا برایشان روشن شود که آنچه را که رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی آن دعوتشان میکند حق است.
خلاصه معنای آیه این است که چرا در خلقت آسمانها و زمین و هر چیز دیگری از مخلوقات خدا نظر نکردند و باید نظر کنند اما نه از آن طرف که برابر اشیا است و نتیجۀ تفکّر در آن علم به خواص طبیعی آنها است،بلکه از آن طرف که برابر خداست و تفکّر در آن آدمی را به این نتیجه میرساند که وجود این موجودات مستقل بذات نیست،بلکه بسته به غیر و محتاج به پروردگاری است که امر هر چیز او را اداره میکند و آن پروردگار عالمین است و معنای قسمت بعد چنین میشود:
آیا نظر نکردند در این که شاید اجلهاشان نزدیک شده باشد،چه نظر کردن در
همین احتمال چه بسا ایشان را از ادامه و پافشاری بر ضلالت برگرداند،چون در غالب مردم چیزی که ایشان را از اشتغال به امر آخرت بازداشته و به سوی دنیا و غرّه گشتن به آن میکشاند مسئله فراموش کردن مرگ است،مرگی که انسان نمیداند کارش به کجا میانجامد و اما اگر التفات به آن داشته باشند و متوجه باشند که از اجل خود بیاطّلاعند و ممکن است که اجلشان بسیار نزدیک باشد قهراً از خواب غفلت بیدار میشوند و همین یاد مرگ آنان را از پیروی هوا و هوس و آرزوهای دراز باز میدارد.
اولیای حق و عاشقان دوست با توجه به ملکوت اشیا و یاد مرگ از حیات الهی برخوردار بوده و در فضایی غیر از فضای دیگران زندگی میکردند،اینان با گرمی عشق به حق برای رسیدن به وصال دوست در حرکت بودند و غمی جز غم یار در دل نداشتند،اگر اینان در عرصه حیات نبودند،انسانیت و حیات طیّبه معنا نمیشد،وجود این بزرگواران برای دیگران سراسر درس و عبرت و پند و نصیحت است.
اینان با تمام وجود بر سر دیگر فرزندان آدم که از پی مادیگری به کام پر خطر هلاکت و شقاوت نزدیکاند فریاد میزنند:
تا فنا از خود نگردی از بقا رو دم مزن ***کارگاه هستی از فکر خودی برهم مزن
تا تو خود هستی ز استغنا نیابی بهرهای***رو فنا بگزین دگر زین ما و منها دم مزن
از تو تا بزم حقیقت نیم گامی بیشت نیست*** لیک با نامحرمی حرفی از آن محرم مزن
دل بود جام جمت گو بنگرد غیب و شهود***ای گدا از خودپرستی پا به جام جم مزن
معرفت جو تا که دریا بی حقیقت را ز خویش*** ورنه بی عرفان نشان سکه بر درهم مزن
از قناعت خاک اندر چشم منتها بریز*** رو قلندر شو دگر حرفی زبیش و کم مزن
حرص دنیا غم فزاید نیّرا رو شادباش ***نیستی جوی و قدم اندر بساط غم مزن(1)
قرآن مجید میخواهد از طریق چشم انداختن به نعمتهای حق عرصۀ اندیشه را باز کرده و قلوب را به پیشگاه مقدس آن محبوب محبان و معشوق عاشقان و مدبّر حکیم جهان هستی متوجه کنند،از اینرو میفرماید:
[ وَ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ نَبٰاتَ کُلِّ شَیْءٍ فَأَخْرَجْنٰا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَرٰاکِباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِهٰا قِنْوٰانٌ دٰانِیَةٌ وَ جَنّٰاتٍ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ مُشْتَبِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ انْظُرُوا إِلیٰ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ یَنْعِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکُمْ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ] (2).
و اوست که از آسمان آبی فرستاد،و به وسیلۀ آن گیاهان گوناگون را [ از زمین ] رویاندیم،و از آن ساقهها و شاخههای سبز درآوردیم،و از آن
دانههای متراکم را خارج میکنیم،و از شکوفۀ درخت خرما خوشههای سر فروهشته [ به وجود میآوریم ]،و باغهایی از انگور و زیتون و انار شبیه به هم و بیشباهت به هم [ بیرون میآوریم ]؛به میوهاش چون میوه دهد و به رسیدن و کامل شدنش با تأمل بنگرید،مسلماً در این [ امور ] برای قومی که ایمان میآورند،نشانههایی [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ]ست.
در آغاز آیۀ شریفه به یکی از مهمترین و اساسیترین نعمتهای پروردگار که میتوان آن را ریشه و مادر سایر نعمتها دانست اشاره میکند و آن پیدایش و رشد و نمو گیاهان و درختان در پرتو آن است و میگوید:او کسی است که از آسمان آبی برای شما فرستاد.
این که میفرماید از طرف آسمان،به خاطر آن است که تمام منابع آب روی زمین اعم از چشمهها و نهرها و قناتها و چاههای عمیق به آب باران منتهی میشود،لذا کمبود باران در همه جا اثر میگذارد و اگر خشکسالی ادامه یابد همگی خشک میشوند.
سپس به اثر نزول باران اشاره کرده میگوید:به واسطۀ آن،روییدنیها را از همه نوع از زمین خارج ساختیم.
در تفسیر«نبات کل شی»دو احتمال ذکر کردهاند:
نخست این که:
منظور از آن انواع و اصناف گیاهان است که همه با یک آب آبیاری و از یک زمین و یک نوع خاک پرورش مییابند و این از عجایب آفرینش است که چگونه این همه انواع گیاهان با آن خواص کاملاً متفاوت و گاهی متضاد و اشکال گوناگون و مختلف، همه در یک زمین و با یک آب پرورش مییابند.
و دیگر این که:
منظور،گیاهان مورد نیاز هر چیزی است،یعنی هر یک از پرندگان و چهارپایان و حشرات و حیوانات دریا و صحرا،بهرهای از این گیاهان دارند و جالب این که خداوند از یک زمین و یک آب غذای مورد نیاز همه را تأمین کرده است و این یک شاهکار بزرگ است که فی المثل از یک مادۀ معین در آشپزخانه هزاران نوع غذا برای انواع سلیقهها و مزاجها تهیه کنند.
جالبتر این که نه تنها گیاهان صحرا و خشکیها از برکت آب باران پرورش مییابند،بلکه گیاهان بسیار کوچکی که در لابهلای امواج آب دریاها میرویند و خوراک عمدۀ ماهیان دریا است،از پرتو نور آفتاب و دانههای باران رشد میکنند.
آن گاه به شرح این جمله پرداخته و موارد مهمی را از گیاهان و درختان که به وسیله آب باران پرورش مییابند خاطرنشان میسازد،نخست میگوید:ما به وسیله آن،ساقههای سبز گیاهان و نباتات را از زمین خارج ساختیم و از دانۀ کوچک و خشک ساقهای با طراوت و سرسبز که لطافت و زیبایی آن چشم را خیره میکند آفریدیم.
و از آن ساقۀ سبز دانههای روی هم چیده شده«مانند خوشه گندم و ذرت» بیرون میآوریم.
همچنین به وسیلۀ آن از درختان نخل خوشۀ سر بستهای بیرون فرستادیم که پس از شکافته شدن رشتههای باریک و زیبایی که دانههای خرما را بر دوش خود حمل میکنند و از سنگینی به طرف پایین متمایل میشوند خارج میگردد.
هم چنین باغهایی از انگور و زیتون و انار پرورش دادیم،سپس اشاره به یکی دیگر از شاهکارهای آفرینش در این درختان کرده میفرماید:هم با یکدیگر شباهت دارند و هم ندارند.
با توجه به آیۀ 165 همین سوره (1)که وصف متشابه و غیر متشابه را برای زیتون و انار ذکر کرده،استفاده میشود که در آیۀ مورد بحث نیز وصف مزبور دربارۀ همین دو درخت است.
این دو درخت از نظر شکل ظاهری و ساختمان شاخهها و برگها شباهت زیادی با هم دارند،در حالی که از نظر میوه و طعم و خاصیت آن بسیار با هم متفاوتند، یکی دارای مادۀ چربی مؤثر و نیرومند و دیگری دارای ماده اسیدی و یا قندی است که با یکدیگر کاملاً متفاوتاند،علاوه این دو درخت گاهی درست در یک زمین پرورش مییابند و از یک آب مشروب میشوند،یعنی هم با یکدیگر تفاوت زیاد دارند و هم شباهت.
سپس از میان تمام اعضای پیکر درخت،بحث را روی میوه برده میگوید:
نگاهی به ساختمان میوه آن به هنگامی که به ثمر مینشیند و هم چنین نگاهی به چگونگی رسیدن میوهها کنید که در اینها نشانههای روشنی از قدرت و حکمت خدا برای افرادی که اهل یقین هستند میباشد.
با توجه به آنچه در گیاهشناسی از چگونگی پیدایش میوهها و رسیدن آنها امروز میخوانیم،نکتۀ این اهمیت خاص که قرآن برای میوه قائل شده است روشن میشود؛زیرا پیدایش میوهها درست همانند تولد فرزند در جهان حیوانات است.
نطفههای نر با وسایل مخصوصی«وزش باد یا حشرات و مانند آنها»از
1) 1) -«وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فِی مَا آتَاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ الْعِقَابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ»«اوست کسی که شما را در زمین،جانشینان [ نسلهای گذشته ] قرار داد،و [ پایههای مادی و معنوی ] برخی از شما را بر برخی دیگر به درجاتی بالا برد تا شما را در آنچه به شما عطا کرده،بیازماید؛قطعاً پروردگارت زود کیفر است،و یقیناً بسیار آمرزنده و مهربان است».
کیسههای مخصوص جدا میشوند و روی قسمت مادگی گیاه قرار میگیرند،پس از انجام لقاح و ترکیب شدن با یکدیگر،نخستین تخم و بذر تشکیل میگردد،در اطرافش انواع مواد غذایی همانند گوشتی آن را در برمیگیرند.
این مواد غذایی از نظر ساختمان بسیار متنوع و همچنین از نظر طعم و خواص غذایی و طبی فوقالعاده متفاوتند.
گاهی یک میوه مانند انار و انگور دارای صدها دانه است که هر دانهای از آنها خود جنین و بذر درختی محسوب میشود و ساختمان بسیار پیچیده و تو در تو دارد.
اگر یک انار را بشکافیم و یک دانۀ کوچک آن را به دست گرفته و در مقابل آفتاب یا چراغ قرار دهیم و درست در آن دقت کنیم میبینیم از قسمتهای کوچکتری تشکیل شده که همانند بطریهای بسیار کوچکی با محتوای مخصوص آب انار در کنار هم چیده شدهاند.
در یک دانۀ کوچک انار شاید صدها از این بطریهای بسیار ریز قرار دارد،سپس اطراف آنها را با پوستۀ ظریف که همان پوستۀ شفاف یک دانۀ انار است گرفته،بعد برای این که این بستهبندی کاملتر و محکمتر و دورتر از خطر باشد تعدادی از دانههای انار را روی یک پایه با نظام مخصوصی چیده و پردۀ سفیدرنگ و نسبتاً ضخیمی اطراف آن پیچیده و بعد پوستۀ ضخیم و محکمی که از دو طرف دارای لعاب خاصی است به روی همۀ آنها کشیده،تا هم از نفوذ هوا و میکربها جلوگیری کند و هم در مقابل ضربات،آنها را حفظ نماید و هم تبخیر آب درون دانهها را فوق العاده کم کند،این بستهبندی ظریف مخصوص دانه انار نیست بلکه
در میوههای دیگر مانند پرتقال و لیمو نیز دیده میشود،اما در انار و انگور بسیار ظریفتر و جالبتر است.
گویا بشر برای فرستادن مایعات از نقطهای به نقطۀ دیگر از همین اصل استفاده کرده که نخست شیشههای کوچک را در یک کارتن کوچک چیده و میان آنها را از ماده نرمی پر کند،سپس کارتنهای کوچکتر را در یک کارتن بزرگتر و مجموع آنها را به صورت یکبار بزرگ به مقصد حمل میکند.
طرز قرار گرفتن دانههای انار روی پایههای داخلی و گرفتن سهم خود از آب و مواد غذایی از آنها از این هم عجیبتر و جالبتر است،تازه اینها چیزهایی است که با چشم میبینیم و اگر ذرات این میوهها را زیر میکروسکوپها بگذاریم آن گاه جهانی پر غوغا با ساختمانهای عجیب و شگفتانگیز و فوقالعاده حساب شده در مقابل چشم ما مجسم میشود،چگونه ممکن است کسی با چشم حقیقت بین به یک میوه نگاه کند و معتقد شود سازندۀ آن هیچگونه علم و دانشی نداشته است ؟
و این که میبینیم قرآن با جملۀ«انظروا»دستور به دقت کردن در این قسمت از گیاه داده برای توجه به همین حقایق است.
این از یک سو،از سوی دیگر مراحل مختلفی را که یک میوه از هنگامی که نارس است تا موقعی که کاملاً رسیده میشود میپیماید بسیار قابل ملاحظه است؛زیرا لابراتوارهای درونی میوه دائماً مشغول کارند و مرتباً ترکیب شیمیایی آن را تغییر میدهند،تا هنگامی که به آخرین مرحله برسد و وضع ساختمان شیمیایی آن تثبیت گردد،هر یک از این مراحل خود نشانهای از عظمت و قدرت آفریننده است.
ولی باید توجه داشت که به تعبیر قرآن تنها افراد با ایمان یعنی افراد حقبین و جستجوگران حقیقت این مسائل را میبینند و گرنه با چشم عناد و لجاج و یا با
بیاعتنایی و سهلانگاری ممکن نیست هیچیک از این حقایق را ببینیم.
راه و روش اولیا و عاشقان،دست زدن به دامن انبیا و سیراب شدن از سرچشمۀ وحی و نظر حقیقتبین انداختن به موجودات هستی،برای رسیدن به مقام قرب جانان است.
قلب در این مسیر صفا میگیرد،نفس مهذّب میشود،روح به عالم قدس متصل میگردد،حرکات اعضا و جوارح بر اساس عشق به محبوب صورت میگیرد و این همه باعث میشود که رضای معشوق جلب شود و تمام درهای سعادت به روی آنان باز گردد.
قرآن مجید برای توجه دادن به وجود حق و قدرت حضرت لایزال از انسان به طور واجب میخواهد به نطفۀ ناچیز بنگرد و ببیند و اندیشه نماید که این کارگاه عظیم آفرینش او که از هر جهت کامل و جامع انواع استعدادهاست از چه مادۀ ضعیف و پستی آفریده شده ؟
[ فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ مِمَّ خُلِقَ* خُلِقَ مِنْ مٰاءٍ دٰافِقٍ* یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرٰائِبِ ] (1).
پس انسان باید با تأمل بنگرد که از چه چیز آفریده شده است؟از آبی جهنده آفریده شده است؛[ آبی که ] از صلب مرد و از میان استخوانهای سینۀ زن بیرون میآید.
کلمه دافق دلالت بر وجود اسیر در نطفه دارد که وجوداً مادۀ جهندهای است
1) 1) -طارق (86):5-7.
و استعمال این کلمه از معجزات بسیار مهم قرآن کریم است.
آری،همین مادۀ ناچیز است که وقتی هماهنگ با قواعد الهی در دو مرحلۀ مادی و معنوی رشد میکند،منبعی لایزال از کرامات و صفات و حقایق درمیآید و هم چون چراغ پر فروغی در شبستان حیات به درخشندگی خود تا ابد ادامه میدهد !
قرآن مجید با کمال شدت،از انسان دعوت میکند به سیر و سفر در روی زمین بپردازد،آن گاه با دیدن خرابهها و ویرانههایی که از گذشتگان باقی مانده و امروز از آن آثار تعبیر به آثار باستانی میکنند،به یاد ملّتها و دولتها و اقوامی بیفتد که از نظر مالی و سیاسی و قدرت و قوت و طول عمر فوقالعاده برجسته بودند،ولی با این همه نعمت که بر سر سفرۀ آنان بود به تکذیب آیات حق و واقعیتها برخاسته و راه اسراف و تبذیر و ظلم و فساد و جرم پیش گرفتند و خیال نمیکردند که بر اثر آن همه جنایت،روزی به دست انتقام مالک ارض و سما بیفتند و دماغ آنان با رسیدن عذاب سخت الهی به خاک مذلّت مالیده شود ! !
آری،در اوضاع و احوال آنان که در کتب تاریخ به خصوص در آثار شرعی آمده فکر کند و مواظب باشد که خود دچار اخلاق و رفتار و حالات آن فاسدان نگردد که از این راه دچار عذاب سخت الهی و انتقام سخت الهی و انتقام حضرت لایزالی شود.
[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ ] (1).
پس با تأمل بنگر که سرانجام گنهکاران چگونه بود ؟ !
[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ ] (2).
پس با تأمل بنگر که سرانجام مفسدین و تبهکاران چگونه بود ؟
[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ ] (3).
پس با تأمل بنگر سرانجام تکذیبکنندگان چگونه بود.
[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُنْذَرِینَ ] (4).
پس با تأمل بنگر سرانجام بیم داده شدگان چگونه بود؟
[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الظّٰالِمِینَ ] (5).
پس با تأمل بنگر که سرانجام ستمکاران چگونه بود ؟
چون به مسئله آفرینش چشم و وظایف مثبتی که این عضو مهم و حساس از نظر حق دارد،عنایت کردید،اکنون وقت آن است که به بررسی وظایف این عضو از نظر روایات و اخبار پرداخته شود.
در زمینه وضع چشم از امیر المؤمنین علیه السلام روایات مهمی به مضامین زیر نقل شده:
ألْعُیُونُ مَصٰائِدُ الشَّیْطانِ (1).
دیدهها دامها و تورهای شیطان است.
ألْعَیْنُ رائِدُ الْفِتَنِ (2).
چشم راهبری به سوی فتنههاست.
ألْقَلْبُ مَصْحَفُ الْبَصَرِ (3).
دل انسان جایگاه نقش دیدههای اوست.
مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ أراحَ قَلْبَهُ (4).
آن کس که دیده بپوشاند،دلش را آسوده ساخته است.
مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ قَلَّ أسَفُهُ وَ أمِنَ تَلَفَهُ (5).
هر کس دیده بپوشد،تأسفش کم و از هلاکت در امان میماند.
نِعْمَ صٰارِفُ الشَّهَواتِ غَضّ الْأبصٰارِ (6).
دیده پوشی از حرام چه عامل نیکی،برای برگرداندن انسان از افتادن در دام شهوت است.
1) 1) -غرر الحکم:260،حدیث 5560؛مستدرک الوسائل:271/14،باب 81،حدیث 16687.
2) 2) -غرر الحکم:60،حدیث 667.
3) 3) -نهج البلاغة:حکمت 409؛بحار الأنوار:328/68،باب 80،حدیث 25.
4) 4) -غرر الحکم:260،حدیث 5555؛مستدرک الوسائل:271/14،باب 81،حدیث 16687.
5) 5) -غرر الحکم:260،حدیث 5557؛مستدرک الوسائل:271/14،باب 81،حدیث 16687.
6) 6) -غرر الحکم:260،حدیث 5556.
مَنْ عَفَّتْ أطْرافُهُ حَسُنَتْ أوْصٰافُهُ (1).
آن کس که عفت نظر دارد،اوصافش نیکوست.
از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین علیهم السلام روایاتی در این زمینه به مضامین زیر آمده:
غَضُّوا أبْصٰارَکُمْ تَرَوْنَ الْعَجٰائِبَ (2).
دیدهها فرو پوشید،تا عجایب ملک و ملکوت را بنگرید.
ایّاکُمْ وَ فُضُولَ النَّظَرِ فَاِنَّهُ یَبْذُرُ الْهَویٰ وَ یُولِدُ الْغَفْلَةَ (3).
از چشم اندازی به آنچه حضرت حق نمیپسندد،خودداری کنید که نظر بازی تخم هوا و هوس میپاشاند و باعث غفلت از حقیقت میگردد.
لَیْسَ فِی الْبَدَنِ شَیءٌ أقَلَّ شُکْراً مِنَ الْعَیْنِ،فَلٰا تُعْطُوها سُؤْلَها فَتَشْغَلَکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ (4).
در بدن عضوی کمشکرتر از چشم نیست،خواستههایش را اجابت نکنید که شما را از یاد خدا باز میدارد.
عَمَی الْبَصَرِ خَیْرٌ مِنْ کَثیرِ النَّظَرِ (5).
کورچشمی بهتر است از زیاد نظر کردن.
اذٰا أبْصَرَتِ عَیْنُ الشَّهْوَةِ عَمِیَ الْقَلْبُ عَنِ الْعٰاقِبَةِ (1).
هرگاه دیده شهوت باز شود،چشم دل از عاقبتبینی کور میگردد.
امام صادق علیه السلام به عبد اللّه بن جندب فرمود:
عیسی بن مریم به یارانش گفت:
ایّاکُمْ وَ النَّظْرَةَ فَاِنَّهٰا تَزْرَعُ فِی الْقَلْبِ الشَّهْوَةَ وَ کَفیٰ بِها لِصٰاحِبِهٰا فِتْنَةً،طُوبیٰ لِمَنْ جُعِلَ بَصَرُهُ فی قَلْبِهِ وَ لَمْ یُجْعَلْ بَصَرُهُ فی عَیْنِهِ (2).
از نظردوزی بپرهیزید که در قلب تخم شهوت مینشاند و همان تخم افشانی برای ایجاد فتنه در آدم نظر باز کافی است.
خوشا به حال کسی که دیدهاش در قلب است نه در چشم.
مَنْ أطْلَقَ ناظِرَهُ أتْعَبَ خٰاطِرَهُ (حاضِرَهُ) مَنْ تَتٰابَعَتْ لَحَظاتُهُ دٰامَتْ حَسَراتُهُ (3).
آن کس که دیدۀ خود را آزاد کند،امروزش را به سختی انداخته و هر کس دنبال نظربازی برود،به حسرت دائم دچار میگردد.
کُلُّ قَوْلٍ لَیْسَ لِلّهِ فیهِ ذِکْرٌ فَلَغْوٌ،وَ کُلُّ صَمْتٍ لَیْسَ فیهِ فِکْرٌ فَسَهْوٌ،وَ کُلُّ نَظَرٍ لَیْسَ فیهِ اعْتِبارٌ فَلَهْوٌ (4).
هر گفتاری که در آن یاد خدا نیست بیهوده است و هر سکوتی که در آن اندیشه نیست سهو است و هر نظری که در آن عبرت نیست بازی است.
لِکُلِّ عُضْوٍ مِنْ ابنِ آدَمَ حَظُّ مِنَ الزِّنا،فَالْعَیْنُ زِنٰاهُ النَّظَرُ (1).
برای هر عضوی از فرزند آدم از زنا لذت است و زنای چشم،نظر است.
مَنْ مَلَأَ عَیْنَهُ مِنْ حَرامٍ مَلَأَ اللّهُ عَیْنَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ مِنَ النّارِ الّا أنْ یَتُوبَ وَ یَرْجِعَ (2).
هر کس چشم از حرام پر کند،خداوند در قیامت دیدهاش را از آتش پر میکند، مگر این که توبه کرده به حضرت حق بازگردد.
اشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی امْرَأَةٍ ذاتِ بَعْلٍ مَلَأَتْ عَیْنَهٰا مِنْ غَیْرِ زَوْجِهٰا أوْ غَیْرِ ذِی مَحْرَمٍ مِنْهٰا (3).
غضب خداوند شدید است بر زن شوهرداری که چشم از غیر شوهر و یا غیر محرم خود پر کند.
مٰا مِنْ مُسْلِمٍ یَنْظُرُ امْرَأةً أوَّلَ رَمْقَةٍ ثُمَّ یَغُضُّ بَصَرَهُ الّا أحْدَثَ اللّهُ تَعٰالیٰ لَهُ عِبٰادَةً یَجِد حَلٰاوَتَهٰا فی قَلْبِهِ (4).
اول گوشۀ چشمی از مسلمان که به نامحرم بیفتد،آن گاه به خاطر خدا در پوشد،خداوند برای او عبادتی ایجاد میکند که شیرینی آن را در قلبش مییابد.
ألْنَّظَرُ سَهْمٌ مَسمُومٌ مِنْ سِهٰامِ ابْلیسَ فَمَنْ تَرَکَهٰا خَوْفاً مِنَ اللّهِ أعْطٰاهُ اللّهُ ایماناً یَجِدُ حَلٰاوَتَهُ فی قَلْبِهِ (5).
نظر به نامحرمان تیری مسموم از تیرهای ابلیس است،هر کس به خاطر ترس
1) 1) -جامع الأخبار:145،فصل 107؛بحار الأنوار:38/101،باب 34،حدیث 35.
2) 2) -الأمالی،شیخ صدوق:429،المجلس السادس و الستون،حدیث 1؛بحار الأنوار:32/101،باب 34،حدیث 3.
3) 3) -ثواب الأعمال:286؛وسائل الشیعة:232/20،باب 129،حدیث 25509.
4) 4) -کنز العمال:13059؛میزان الحکمة:6322/13،النظر،حدیث 20282.
5) 5) -جامع الأخبار:145،فصل 107؛بحار الأنوار:38/101،باب 34،حدیث 34.
از حق رها کند،خداوند ایمانی به او مرحمت میکند که لذتش را در قلبش بچشد.
مَنْ نَظَرَ الیَ امْرأَةٍ فَرَفَعَ بَصَرَهُ الیَ السَّماءِ أوْ غَمَضَ بَصَرَهُ لَمْ یَرْتَدَّ الَیْهِ بَصَرُهُ حَتّیٰ یُزَوِّجَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْحُورِ الْعینِ (1).
«کسی که دیدهاش به زنی بیفتد،آن گاه چشم به آسمان بدوزد،یا دیده فرو پوشد،پلکهایش بهم نرسد مگر این که خداوند مهربان حوریهای به او تزویج کند».
آری،چون دیده از حرام فرو پوشید و چشم از دیدار نامحرمان بربندید،به فضای پر معنای ملکوت راه پیدا کرده و در آن سرای به دیدار جمال و عظمت محبوب نایل خواهید شد،در آن وقت است که زر و زیور دنیا و مظاهر فریبنده ظاهری برای شما ارزشی نخواهد داشت و جز برای دیدار انوار عظمت،راهی نخواهید سپرد.
در اینجا لازم است از بینادلی که دو چشم خود را در جبهۀ حق علیه باطل از دست داده بود و در عین نابینایی ظاهر،به دفاع از حق تا لحظات آخر عمر ادامه میداد و یک لحظهاش از هزاران چشمدار بیتوجه برتر بود یاد شود.
او عبد اللّه عفیف آن مرد عاشق و فرزانه و آن مجاهد بزرگوار و کریم است که فیض محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله را یافته بود.
1) 1) -من لا یحضره الفقیه:473/3،باب النوادر،حدیث 4656؛بحار الأنوار:37/101،باب 34،حدیث 28.
پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله هماره با علی مرتضی علیه السلام بود تا جایی که در راه حمایت از حق یک چشمش را در جمل و دیدۀ دیگرش را در صفین از دست داد.
او با دل نورانی و روشنش شب و روز در کوفه به عبادت خدا مشغول بود و از این که به خاطر نابینایی نتوانست برای یاری حضرت سیدالشهدا در کربلا حاضر شود سخت ناراحت بود،ولی عاقبت در راه امام مظلومان و سرور شهیدان شهید شد و نام مبارک خود را جاودانه کرد.
چگونگی شهادتش بدین قرار است:پس از شهادت امام و اسارت اهل بیت علیهم السلام روزی به عادت همیشگیاش برای عبادت به مسجد کوفه آمد،در این وقت احساس کرد گروهی وارد مسجد شدند.آن گاه پسر زیاد آن جرثومه آلودگی به منبر رفت و در کمال بیشرمی و وقاحت چنین گفت:ستایش خدایی که حق و اهل حق را غلبه داد و امیر المؤمنین یزید بن معاویه را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو را به قتل رساند !
عبد اللّه چون این سخنان یاوه را شنید فریاد برآورد-فریادی در سختترین فضای اختناق-:ای فرزند مرجانه ! ای دشمن خدا ! دروغگو و پسر دروغگو تو هستی و آن که به تو این پست و مقام را واگذار کرد،تو دستور میدهی فرزندان پیامبر را بکشند سپس بر منبر مسلمانان رفته و این چنین دهن کجی میکنی ؟ !
ابن زیاد از شنیدن این سخنان سخت ناراحت شد و فریاد زد:این گوینده که بود ؟
عبد اللّه فریاد زد:ای دشمن خدا ! ای دروغگو ! پسر دروغگو ! من بودم،آیا دودمان پاک پیامبر را که خداوند رجس و پلیدی را از ساحت مقدس آنان دور کرده به قتل میرسانی و ادعای اسلام مینمایی،ای داد ! کجایند فرزندان مهاجران و انصار، چرا از این متجاوز لعنت شدۀ فرزند لعنت شده به زبان رسول اکرم،انتقام نمیکشند ؟ !
این سخنان،پسر زیاد را تبدیل به یک آتش پاره کرد،همان وقت دستور دستگیری عبد اللّه را داد،گروهی از ماموران به طرف او آمدند،عدهای از طایفۀ عبد اللّه به حمایت برخاستند،با ایجاد شدن کشمکش سخت،عبد اللّه را از دست ماموران نجات داده و به خانهاش بردند.
سرانجام محمد اشعث به دستور ابن زیاد با گروهی زیاد برای دستگیری او حرکت کردند،در این موقعیت گروه عبد اللّه مغلوب شده و عدهای کشته شدند، فاجران به در خانه عبد اللّه رسیدند،در را شکسته و وارد خانه شدند ! !
عبد اللّه به دختر با شهامتش گفت:شمشیر مرا بده و از هر طرف به من حمله شد مرا راهنمایی کن تا شرّ آنان را دفع کنم.
دختر شمشیر پدر را به دست او داد و به راهنمایی آن مرد بینادل مشغول شد، عبد اللّه با خواندن رجز به دشمن عنود حملهور شد و به دفع جنایت آنان شمشیر زد،دختر گفت:ای پدر ! کاش مرد جنگاوری بودم تا پیش روی تو با این فاسقان میجنگیدم ؟
دشمن به سوی عبد اللّه میآمد او شمشیرش را با کمال شجاعت و قوت میگرداند و با قدرت شگفتآوری آنان را میکشت،پنجاه سوار و بیست و دو پیاده کشته شدند تا دستگیر شد و نزد ابن زیاد قرار گرفت،ابن زیاد گفت:شکر خدای را که تو را رسوا کرد،عبد اللّه گفت:ای دشمن خدا ! به چه چیز مرا رسوا کرد،به خدا سوگند ! اگر چشم داشتم جهان را بر تو تاریک میکردم،آن گاه پسر زیاد برای جواز قتل عبد اللّه چنین گفت:ای عبد اللّه ! دربارۀ عثمان چه میگویی ؟ عبد اللّه گفت:
ای ملعون ! ای پسر مرجانه ! مرا با عثمان چه کار ؟ خوب کرد یا بد،خداوند به عدل بین او و مردم داوری خواهد کرد،تو از خودت و پدرت و یزید و پدرش سؤال کن.
ابن زیاد گفت:به هیچ وجه از تو پرسشی نمیکنم جز این که شربت مرگ را به تو بچشانم.
عبد اللّه گفت:پیش از این که به دنیا بیایی از خداوند خواستهام که فیض شهادت را نصیب من کند،در جنگ جمل و صفین از این برنامه محروم شدم ولی امروز دانستم که دعای سابقم مستجاب شده.
در این هنگام قصیدهای که حاوی 29 بیت بود با کمال فصاحت انشا کرد که مضمونش نکوهش بنی امیه و مدح اهل بیت علیهم السلام و امام حسین علیه السلام و ترغیب مردم به خونخواهی حضرت حسین علیه السلام و مذمت مردم بیوفای کوفه بود.
ابن زیاد بیچاره شد دیگر مهلت نداد،دستور داد سر مبارک او را از بدن جدا کرده به دار آویختند،سپس دستور داد دختر او صفیه را گرفته به زندان ببرند.
این دختر در زندان بود تا مردی به نام طارق به دستور سلیمان بن صرد او را از زندان نجات داد تا آن که محمد بن سلیمان با او ازدواج کرد و از او شش پسر و چهار دختر به وجود آمد که همه از شیعیان شجاع امیر المؤمنین علیه السلام بودند (1).
مرا دلی است که مستغرق جمال حق است***نه در خیال و شاق و نه در غم و شق است
مگو مگو که به یک سو نهاده ای حق را***برو برو که به هر سو که می رویم حق است
به عیب عشق کسی را که نیست دل معیوب*** میان اهل هنر عیب هایش بر طبق است
1) 1) -اللهوف:168؛بحار الأنوار:120/45،باب 39.
مرا درون و برون نیست جز دو صفحه ولی***کتابخانه هفت آسمان در این ورق است
خط سرشک روان گر بود جواب رواست*** چرا که خامه دل های ما هزار شق است
از آن زمان که ورق فرق کرده ام زکتاب ***غم کتاب و کتاب دلم ورق ورق است
مگو شفق نپذیرد زمین که از دل خاک*** به عهد گریه من تا به آسمان شفق است
دنبالۀ روایت باب نظر با شرحی که نسبت به جمله اوّل گذشت توضیح و تفسیر لازم ندارد؛زیرا جملات بعد ماحصلی از روایات و اخبار است که به ترجمۀ آن جملات عنایت میکنید.
حضرت صادق علیه السلام میفرمایند:
از امیر المؤمنین علیه السلام پرسیدند:به چه وسیله برای موفق شدن به پوشیدن چشم از حرام استمداد میشود ؟ فرمود:به وسیله خضوع و اطمینان پیدا کردن در تحت سلطنت و حکومت کسی که آگاه بر باطن توست.
و چشم،جاسوس قلب و سفیر عقل است،پس دیده از آنچه سزاوار دین تو نیست بپوشان و از آنچه قلب تو آن را مکروه میدارد و یا عقل انکار میکند دیده بردار.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
دیده از محرمات بپوشانید تا امور عجیب مشاهده کنید و خداوند متعال فرموده،به مؤمنان بگوی که چشمان خود را بپوشانند و شهوتهای خود را حفظ کنند.
حضرت عیسی به یاران گفت:
از چشم دوختن به ممنوعات خودداری کنید؛زیرا این چنین نظر تخم شهوتها و فرع و شاخۀ فسق و فجور است.
فرمانده و حاکم چشم مانند قوای ظاهری دیگری بدن قلب است و قلب نیز در تحت سیطره و حکومت و نفوذ پروردگار جهان که حکومت بر همۀ قوای مادی و معنوی و نیروهای جهانی دارد،کار میکند.
پس اگر قلب در مقابل عظمت پروردگار متعال خاشع و فرمانبردار و مطیع گشت،حکومت و فرمان او نیز از محیط رضایت و دستور خداوند متعال خارج نخواهد شد و در صورتی که قلب انسان منزل شیطان و محل نفوذ و تصرف ابلیس قرار گرفت،قهراً چشم و گوش و زبان و دست و پای انسان نیز مقهور و مغلوب هوا و هوسهای شیطانی و تحت نفوذ و اراده و تصرف و حکومت جنود ابلیسی واقع خواهد شد.
چشم گذشته از آن که وسیله بروز صفات قلبی و آلت درک و احساس است، موجب شدت تیرگی و امتداد محجوبیت قلب بوده و سبب مزید فسق و فجور و شهوترانی خواهد بود و به عبارت دیگر،نظر اول چشم به اقتضای باطن و به دستور و ارادۀ قلب صورت میگیرد و در عین حال همین نظر مقام اقتضا و قوه باطنی را به مرتبه فعلیت درآورده و تحریک و تشدید و تقویت و تمدید میکند.
آری،اگر هوا و هوس و امیال و غرایز و شهوتها و خواستهها در سایۀ حکومت قلب باشند و قلب محکوم حضرت حق،تمام اعضا و جوارح در میدان با عظمت
بندگی فعالیت خواهند کرد و در این صورت انسان پادشاه دو جهان خواهد بود، گرچه دستش از امور مادی تهی باشد،ولی اگر امیال و غرایز در تصرف حکومت قلب باشند و قلب در تصرف حوزۀ حکومت شیطان،انسان ذلیل دنیا و آخرت خواهد بود،گرچه سلطنت ظاهری جهان در کف او باشد.
حضرت یحیی علیه السلام فرمود:
مرگ برای من بهتر است از نگاهی که واجب و لازم نباشد (1).
عبد اللّه مسعود به مردی که از زنی عیادت کرده و به صورت او نگاه نموده بود گفت:
اگر دیدهات از بین میرفت بهتر از این عیادت بود !
و چشمی از نگاه کردن به ممنوع حظ نمیبرد،مگر این که گرهی از آرزوهای مادی و شهوتهای نفسانی در دل او بسته شود و این گره باز نگردد مگر به وسیله یکی از دو حالت:
یا به وسیله توبۀ خالص و گریه حسرت و پشیمانی کامل و یا به رسیدن به آرزوی خود و بدست آوردن شهوتها و خواهشهای نفسانی.
در این صورت اگر در نتیجه موفق به توبۀ کامل نگشت،به سوی آتش و گرفتاری شدید و عذاب سخت برخواهد گشت.
اما در صورت اول که توبه و پشیمانی و حسرت و گریه و ناله باشد،برگشت به سوی بهشت و رضایت حق خواهد بود.
الهی ! دیدۀ ما را از تماشای امور ظاهر خلاص کرده و به باطن عالم و به حقیقت هستی معطوف دار،خداوندا ! آنچه از غلط دیدن کشیدیم ما را بس است که به
1) 1) -مستدرک الوسائل:269/14،حدیث 16683.
هلاکت و فلاکت نزدیک شدهایم،دیده را نجات بخش،تا تمام وجود ما از گرفتاری و اسارت آزاد شود.
خداوندا ! اگر چشم ما را به جلال و عظمت خود باز کنی،نسیم عشق تو در فضای قلب وزیدن خواهد گرفت،در آن وقت است که بر اثر عشق،تمام هستی ما فانی در اسما و صفات تو خواهد شد و خیر دنیا و آخرت نصیب ما خواهد گشت، یا رب قلب ! ما را از نور عشق محروم مفرما که اگر گرمی عشق تو در وجود ما نباشد، ما را برای رسیدن به سعادت وصال و مقام قرب هیچ توفیقی نخواهد بود.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
إنْ کُنْتَ عارِفاً عاقِلاً فَقَدِّمِ الْعَزیمَةَ الصَّحیحَةَ وَ النِّیَّةَ الصّادِقَةَ فی حینِ قَصْدِکَ الیٰ أیِّ مَکٰانٍ أرَدْتَ،و انْهَ النَّفْسَ عَنِ التَخَطّی الیٰ مَحْذُورٍ،وَ کُنْ مَتَفَکِّراً فی مَشْیِکَ وَ مُعْتَبِراً بِعَجائِبِ صُنْعِ اللّهِ أیْنَما بَلَغْتَ،وَ لا تَکُنْ مُسْتَهْزِئاً وَ لا مُتَجَبِّراً فی مَشْیِکَ،وَ غُضَّ بَصَرَکَ عَمّا لا یلیقُ بِالدّینِ،وَ اذْکُرِ اللّهَ کَثیراً.
فَاِنّهُ قَدْ جٰاءَ فِی الْخَبَرِ:اِنَّ الْمَواضِعَ الّتی یُذْکَرُ اللّهُ فیها وَ عَلَیْها تَشْهَدُ بِذٰلِکَ عِنْدَ اللّهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ تَسْتَغْفِرُ لَهُم الیٰ أنْ یُدْخِلَهُمُ اللّهُ الْجَنَّةَ.
وَ لا تُکْثِرِ الْکَلٰامَ مَعَ النّاسِ فی الطَّریقِ فَاِنَّ فیهِ سُوءَ الْأدَبِ.
وَ أکْثَرُ الطُّرُقِ مَراصِدُ الشَّیْطٰانِ وَ مَتْجَرُهُ فَلٰا تَأْمَنْ کَیْدَهُ،وَ اجْعَلْ ذَهٰابَکَ وَ مَجیئَکَ فی طٰاعَةِ اللّهِ وَ السَّعیِ فی رِضٰاهُ فَاِنَّ حَرَکٰاتِکَ کُلَّها مَکْتُوبَةٌ فی صَحیفَتِکَ.
قَالَ اللّهُ تَعالی: [ یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (1).
وَ قٰالَ عَزَّ وَ جَلَّ أیْضاً: [ وَ کُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِی عُنُقِهِ ] (2).
[ إنْ کُنْتَ عارِفاً عاقِلاً فَقَدِّمِ الْعَزیمَةَ الصَّحیحَةَ وَ النِّیَّةَ الصّادِقَةَ فی حینِ قَصْدِکَ الیٰ أیِّ مَکٰانٍ أرَدْتَ ]
امام صادق علیه السلام در ابتدای این روایت که در باب راه رفتن به سوی مقصدی و یا به قول بعضی از آگاهان دربارۀ مسافرت است،چه سفر طولانی و چه کوتاه، میفرماید:
اگر فهمیده و خردمند باشی،باید به هر جا که میخواهی بروی،رفتنت با قصد صحیح و نیت پاک و راست صورت بگیرد.
یعنی قبل از رفتن،اندیشه کنی و فکر نمایی و به نیت و قصدت توجه کنی که به کجا میروی و برای چه و به خاطر که میروی،آیا رفتنت مورد رضای خداست،یا در جهت غضب رب،آیا برای خیر است یا محض شر،برای صلاح و اصلاح است یا برای فساد و افساد،برای اعلای حق و کوبیدن باطل است یا برای منحرف کردن حق و یاری به باطل ؟
باید توجه داشته باشی که بسیاری از اهل ایمان با قصد خلاف از خانه بیرون رفتند و کافر برگشتند و بسیاری محض شرّ بیرون رفتند و دنیا و آخرت خود را باختند،تو مواظب باش که از آنان نباشی،سعی کن از آن طایفه باشی که هیچ قدمی را بدون رضای خدا برنداشتند و گامی جز به رضای الهی بر زمین ننهادند،قدم در
راه ایمان استوار کردند و جز به سوی حضرت دوست سیر نکردند،نیّتشان خیر و عزیمتشان صحیح و قلبشان مملّو از عشق حضرت حق بود،جز خیر نخواستند و جز خیر ندانستند و جز به راه خیر نرفتند.
اگر مشی انسان بر اساس قرآن مجید مشی هون باشد و از مشی مرحی بپرهیزد، در مشی خود رضای خالق را به دست آورده و به مخلوق حق خیر رسانده است.
قرآن مجید وقتی صفات برجسته عباد خدا را بیان میکند به مشی الهی آنان توجه داده و میفرماید:
[ وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً ] (1).
و بندگان رحمان کسانیاند که روی زمین با آرامش و فروتنی راه میروند، و هنگامی که نادانان آنان را طرف خطاب قرار میدهند [ در پاسخشان ] سخنانی مسالمتآمیز میگویند.
در این آیۀ شریفه به دو خصوصیت از خصوصیات مردم مؤمن اشاره میکند:
اوّل این که مردم مؤمن کسانی هستند که روی زمین با«هون»راه میروند.
«هون»به طوری که راغب در«مفردات»گفته به معنای تذّلل و تواضع است و بنابراین به نظر میرسد که مقصود از راه رفتن در زمین نیز کنایه از زندگی نمودنشان بین مردم و معاشرتشان با آنان باشد.
پس مردم مؤمن هم نسبت به حق تذلل و تواضع دارند و هم نسبت به خلق، چون تواضع آنان مصنوعی نیست،واقعاً در سویدای دل افتادگی و تواضع دارند و چون چنینند،لاجرم نه نسبت به خدا استکبار میورزند و نه در زندگی
1) 1) -فرقان (25):63.
میخواهند بر دیگران استعلا داشته باشند و بدون حق دیگران را از خود پایینتر بدانند و هرگز برای به دست آوردن عزّت موهومی که در دشمنان خدا میبینند در برابر آنان خضوع و اظهار ذلّت نمیکنند،البته این معنا در صورتی است که کلمۀ «هون»به معنای تذلل باشد.
و اما اگر«هون»را به معنای نرمخویی و مدارا بدانیم معنای آیه این میشود که:
مؤمنان در راه رفتنشان تکبّر و تبختر ندارند.
عدۀ زیادی از مفسّران معنای دوم را انتخاب کرده و این صفت را در مردم مؤمن مقابل صفت تکبّر و تبختر در مردم از خدا بیخبر گرفتهاند.
چنانچه در سورۀ لقمان راه رفتن به تواضع را،به بندگان خود امر فرموده و میگوید:
[ وَ لاٰ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ ] (1).
متکبرانه روی از مردم برمگردان،و در زمین با ناز و غرور راه مرو،همانا خدا هیچ خودپسند فخرفروش را دوست ندارد.
و نیز در زمین هم چون آنان که بسیار خوشحالند راه مرو که خدا دوست نمیدارد کسانی را که دستخوش خیلاء و کبرند و اگر کبر را خیلاء خواندهاند،بدین سبب است که آدم متکبّر خود را بزرگ خیال میکند و چون فضیلت برای خود قائل است زیاد فخر میفروشند.
در هر صورت اگر مشی انسان چه به معنای راه رفتن چه به معنای مسافرت چه به معنای زندگی کردن با مردم،بر اساس جلب رضای حق و خدمت به خلق و انجام دستورهای حضرت پروردگار انجام گیرد مشیی عارفانه و عاقلانه خواهد بود.
1) 1) -لقمان (31):18.
و در این مشی چون برای خشنودی دوست است جز اراده صحیح و نیت صادق بکار گرفته نخواهد شد.
امام عاشقان امیر مؤمنان علیه السلام در خطبۀ متقیان از جمله اوصافی که برای آن پاک مردان بیان میکند این است که:
مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ (1).
مشی متقیان مشی با تواضع است.
عالم بصیر مرحوم الهی قمشهای در توضیح این جمله میگوید:
به رفتارند با مردم فروتن***نیارند از تواضع بر زبان من
تواضع پیشه کن کز خودپرستی*** در افتی ناگه از بالا به پستی
سر از بادِ تکبر دار خالی*** که آتش بارد این باد خیالی
میازار از تکبر خلق و هشدار ***که این خوی بدت روزی کند خوار
مبین خود را که خودبین هم چو شیطان ***نبیند تا ابد الطاف یزدان
1) 1) -نهج البلاغة:خطبه 193؛بحار الأنوار:315/64،باب 14،حدیث 50.
[ وَ انْه النَّفْسَ عَنِ التَّخَطّی الیٰ مَحْذُورٍ،وَ کُنْ مُتَفَکِّراً فی مَشْیِکَ وَ مُعْتَبِراً بِعَجٰائِبِ صُنْعِ اللّهِ أیْنَمٰا بَلَغْتَ،وَ لا تَکُنْ مُسْتَهْزِءاً وَ لا مُتَجَبِّراً فی مَشْیِکَ، وَ غُضَّ بَصَرَکَ عَمّا لا یَلیقُ بِالدّینِ،وَ اذْکُرِ اللّهَ کَثیراً ]
در برنامۀ مشی،نفس خویش را از بیرون شدن از حدود الهی و افتادن در حرام خداوندی باز دار و به وقت مشی در اندیشه و تفکّر باش که کجا میروی و برای چه و به خاطر که میروی ؟ به هر جا رسیدی در عجایب صنع حضرت دوست با دیده عبرت و درس گرفتن نظر کن،کسی از بندگان خدا را به مسخره مگیر و با تکبر راه مرو و از آنچه مناسب با دین تو نیست چشم بپوش و زیاد به یاد خدا باش که یاد حق داروی دردها و غفلت از جناب او مورث هلاکت و شقاوت است.
در مجلدات گذشته آنچه در جهت توضیح نفس و تفکّر و عبرت و ذکر کثیر،لازم بود به رشته تحریر رفت،برای توجه به تفصیل هر یک از این عناوین به ابواب مربوطه مراجعه کنید.
در اینجا به طور مختصر به بعضی از عجایب صنع حضرت حق اشاره میرود، باشد که از این طریق راهی به حضرت دوست پیدا کنیم.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار***ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته روح فزا از دهن دوست بگو ***نامه خوش خبر از عالم اسرار بیا(1)
مادهای که به آسانی و سهولت در تمام موجودات دریایی،زمینی و هوایی وجود دارد و اگر نبود اثری از حیات وجود نداشت.
هنگامی که ستارهشناسی،تلسکوپ خود را به طرف یکی از سیارات مجاور میگیرد،هدفش این است که بداند،آیا آب و اکسیژن در آنجا وجود دارد یا نه ؟
کنجکاوی وی کاملاً طبیعی است؛زیرا اگر این دو ماده به هر مقدار در آن نقاط وجود داشته باشد زندگی در آنجا تا حدودی شبیه به زندگی روی کره خاکی خواهد بود.
این آب بود که به ارادۀ حضرت حقّ به زمین ما هستی بخشید و آن را به وضع کنونیش درآورد و حیات را موجودیت داد !
مهمتر از همه این که آب شگفتانگیزترین ماده است که روی زمین وجود دارد، از اینرو هر چه بیشتر دربارۀ آن بدانیم،بیشتر بر تعجب ما افزوده خواهد شد.
عدۀ کمی دربارۀ خواص قابل توجه آب دست به تفکر و تعمق زدهاند و این تعجبآور نیست؛زیرا آب در همه جا به چشم میخورد،آب پدیدۀ معمولی
1) 1)- حافظ شیرازی.
سیارۀ ماست،سه چهارم سطح زمین را آب فرا گرفته است،حدود یک پنجم زمین با آب جامد«یخ و برف»پوشیده شده و نیمی از آن نیز در بخار و قطرات کوچک آب فرو رفته است.جایی که ابری دیده نمیشود،بخار آب همیشه در هوا وجود دارد.
آب در روی زمین پدیدۀ عمومی است،به طوری که حدود هفتاد و یک درصد بدن انسان را تشکیل میدهد و پدیدههای عادی هرگز باعث شگفتی نمیشود،در حالی که لازم است همۀ ما اشیا و عناصر را به عنوان امر غیر عادی ملاحظه کنیم و به هر چیز به چشم فکر و دقّت و عبرت بنگریم،تا خالق هستی را بیشتر بشناسیم و علّت و فلسفه نعمت را در زندگی بهتر درک کنیم،تا در مقام شکر آن برآییم.
خصوصیات پیش پا افتادۀ آب شگفتآور است،هیچ مادّهای در روی زمین به فراوانی آب نیست و هیچ مادّهای در آن واحد به حالت جامد،مایع و گاز در نمیآید.
آب،وضع اقلیمی زمین را تنظیم میکند،اگر به خاطر آب نبود سیارۀ ما مدتها قبل باید سرد شده و زندگی در آن ناپدید شده باشد.
ظرفیت حرارتی آب بسیار زیاد است،زمانی که گرم میشود تا حد زیادی گرما را جذب میکند و هنگامی که سرد میشود گرما را پس میدهد.
اقیانوس،دریاها،تمام آبهای روی زمین و هم چنین بخار جو مانند مخازن حرارتی عمل میکنند،در هوای گرم،گرما را جذب کرده و هنگامی که هوا سرد میشود گرما را از دست میدهند و بدین ترتیب هوا و فضای محیط را گرم میکنند.
پوششی که سیاره ما را در خود محفوظ نگاه میدارد از ورود سرمای زیاد به زمین جلوگیری میکند.
در این پوشش قطرات بخار آب همانند لایهای از پشم عمل میکنند،در
بیابانها جایی که بخار آب کمیاب است،این پوشش پر از منفذ میباشد،در صورتی که این حفاظ وجود نمیداشت،زمین در روز شدیداً توسط خورشید گرم میشد و در شب نیز کاملاً سرد میگشت،به همین دلیل تغییر درجۀ حرارت در بیابان قابل ملاحظه میباشد،به هر حال اگر به خاطر یکی دیگر از خواص قابل ملاحظه آب نبود،سرانجام زمین منجمد میشد.
میدانیم که تمام مواد در اثر سرما منقبض میشوند ولی آب منبسط میگردد، اگر آب منقبض میشد،یخ از آب سنگینتر شده در آب فرو میرفت،تدریجاً تمام آبها تبدیل به یخ شده زمین با پوشش بسیار نازکی از گازها که فاقد بخار آب بود باقی میماند.
یکی دیگر از خواص برجسته آب،گرمای نهانی ذوب و تبخیر میباشد که بسیار بالاست،به همین دلیل ما میتوانیم در آب و هوای گرم زندگی کنیم،تنها از طریق تبخیر آب،یعنی از دست دادن گرمای زیاد،حیوانات و انسان میتوانند گرمای بدنشان را چند درجه از گرمای محیط پایینتر نگهدارند.
آب در زندگی ما نقش مهمی را ایفا میکند؛زیرا بدون آن زندگی غیر ممکن است (1).
آری،آب از عجایب خلقت و نقشش در زندگی و حیات فوقالعاده مهمّ و برای اهل نظر و سالکان راه حقیقت آیه و نشانهای از وجود حضرت حقّ است،عاشقان حضرت یار در مشی خود اشیا و عناصر را عادی نظر نمیکنند،بلکه نظر آنان نظر عبرت و پند و دید آنان،دید حقیقت بین و خدا بین است.
1) 1) -شگردهای طبیعت،فصل اوّل.
در هیجدهمین روز بعد از حاملگی،جنین انسان چیزی جز بستهای از سلولهای کوچک به اندازۀ نخود نمیباشد،در همین موقع است که قلب حرکات منظم خود را آغاز میکند و تا زمان مرگ ادامه میدهد.
قلب،تنها عضوی از بدن است که هرگز از بار وظیفه شانه خالی نمیکند و حتی در تنبلترین انسانها نیز دائماً در حال تپش میباشد،قلب جنین سه هفتهای در هر ثانیه یک بار میزند،بعد از تولد،نبض نوزاد شدّت یافته هر دقیقه تا صد و چهل بار به تپش درمیآید،خوشبختانه در اثر رشد تدریجی از این شدت کاسته میشود.
نبض انسان بالغ به هنگام استراحت هر دقیقه هفتاد و شش بار میتپد و در زمان کار و فعالیت صد و پنجاه در صد افزایش مییابد.
این بدان معناست که در طول صد سال عمر قلب انسان،حدود پنج هزار میلیون بار به حرکت درمیآید،چنین رقمی ما را به تعجب وامیدارد که چگونه قلب هیچگاه خسته نمیشود و تا زمانی که سالم است از عهدۀ وظایف خود برآمده و حتی یک لحظه هم دست از کار نمیکشد.
سوخت و ساز بدن انسان در مقایسه با جانوران خونگرم از تکامل کمتری برخوردار است،نکته اینجاست که مقدار سوخت و ساز با اندازۀ بدن نسبت معکوس دارد،به همین دلیل موجودات کوچکتر باید به ازای هر گرم از وزن خود گرمایی بیشتر از انواع بزرگتر تولید کنند.
سوخت و ساز آنها شدیدتر و در نتیجه،قلبشان نیز باید به شدّت بیشتری بتپد، در حقیقت هر چه حیوان کوچکتر باشد قلبش با سرعت بیشتری کار میکند.
برای مثال،قلب نهنگ به وزن 150 تن 7 بار،قلب فیل به وزن 3 تن 46 بار قلب
گربه به وزن 1/3 کیلوگرم 240 بار در دقیقه میزند،در حالی که قلب نوعی موش به وزن 8 گرم 1200 بار در دقیقه میزند.
چگونه قلب میتواند با چنین سرعتی کار کند ؟ ! پاسخ این پرسش را باید در اراده و قدرت و علم و حکمت حضرت حق یافت.
قلب به وسیله رگها و مویرگها مواد لازم را به تمام اندام بدن میرسانند و از این طریق به تداوم حیات کمک میکند.
وظیفۀ اساسی رگهای خونی،انتقال کلیه مواد لازم به تمام قسمتهای بدن میباشد،بعضی از مواد به خودی خود در خون جریان مییابند ولی سایر مواد از جمله گازها سوار بر گلبولهای قرمز خون به حرکت درمیآیند.
هر میلیمتر مکعب خون شامل 5-4/5 میلیون انتقال دهنده میباشد که روی هم رفته بالغ بر 000،000،000،35000 میشود،یعنی برابر با بزرگترین قافلهای که در جهان وجود دارد.
اندازه هر گلبول قرمز 8 میکرون است،ولی اگر آنها را مانند شترهای کاروان قطار کنیم هفت مرتبه خط استوا را دور میزنند،با گلبولهای قرمز بالن بزرگترین موجود روی زمین میتوان چندین قافله تشکیل داده به طوری که طول هر یک از آنها معادل فاصله زمین تا خورشید باشد ! (1)!
مسئلۀ قلب و عظمت کار آن را در بدن موجودات زنده در کتب مربوطه مطالعه کنید که به خاطر نقش مهم این عضو کتابها نوشته شده،آری،قلب که تداوم بخش حیات به اذن حضرت حق است از عجایب صنع آفریدگار هستی است و هر روندهای در راه مشی خود به هر موجود زندهای که میرسد باید با دیدن بدن او
1) 1) -شگردهای طبیعت:145.
قلبش را در نظر گرفته و در آن آیینه صاف جمال حضرت یار را تماشا کند.
تحلیلگرهای صوتی و نوری اساساً با یکدیگر متفاوتند،تعداد بسیار ناچیزی از حیوانات از خود نوری میافشانند،ولی اکثر آنهایی که قدرت شنوایی دارند، وسایل مخصوصی همراه آنهاست تا جهان را با اصوات خود پر کنند.
نمیتوان به طور پیشرفت و تکامل ایستگاه صوتی را در حیوانات مفصلاً شرح داد،فقط میتوان فرض کرد که تحلیلگر صوتی ابتدا بدین خاطر پدیدار شد که شنیدن اصوات تولید شده توسط دشمن یا شکار ضروری به حساب میآمد.
حیوانات پس از دریافت گوش از جانب حضرت حق،دریافتند که در صورت گوش دادن به خویشاوندان خود،میتوانند از اخبار بسیار مهمی اطلاع حاصل نمایند،این اصوات نه تنها به حیوانات از وضع گله یا خانوادۀ آنها خبر میداد، بلکه آنها را از آنچه که در اطرافشان میگذشت با خبر میساخت.
حیوانات به منظور ارتباط با یکدیگر استعداد تولید صدا را کسب نمودند.
بهترین وسایل صوتی متعلق به پرندگان و پستانداران میباشد،اندامهای صوتی آنها برای تولید دامنۀ وسیعی از اصوات،حرکت هوا را بکار میگیرد.
همه انواع حیوانات از این نعمت برخوردار نیستند،بعضی از آنها گنگ آفریده شدهاند،از اینرو اینان برای ادای دین خود به این دریای پر سر و صدا و برای تنوع بخشیدن به این موسیقی میبایست عواطف خود را با توسل به وسایل کمکی بیان کنند.
صدای نمونه جغد هادسن صدایی است که از به هم خوردن منقارش تولید میشود.
پرندگانی که با منقار خود صدا در میآورند،آنقدر با مهارتند که میتوانند یک قطعه موسیقی کامل را اجرا نمایند.
صوت لکلک شباهت زیادی به قاشک دارد،این حیوان با تغییر وزن و شدت صوت میتواند آواز شبانه عاشقان اسپانیایی را اجرا کند.
دارکوب،این موجود پاک باخته تصور میکند که منقار وی به تنهایی برای بیان احساساتش کافی نیست،این حیوان بانوی خود را با اجرای قطعات موسیقی بر روی تنه درختان خشک سرگرم میکند.
کبک نر با بالهای خود ضربههایی به روی طبل وارد میسازد که تعداد این ضربهها در هر دقیقه به چهل میرسد.
حشرات اندام صوتی ندارند و معمولاً برای تولید صدا به اصطکاک متوسل میشوند،برای مثال ملخ با مالیدن ساق پا به بالهای سخت خود و یا مالیدن قسمتهایی از بالهایش با یکدیگر صوت تولید میکند.
جیرجیرک صد و پنجاه منشور سه گوش در قسمتهایی از بال خود همراه با چهار پوسته که با نوسانات خود صوت را افزایش میدهند در اختیار دارد.
به همین خاطر است که گوش حشرات در سر قرار ندارد،گوش جیرجیرک روی زانو و آذان ملخ در انتهای ساق پای این موجود قرار دارد.
ماهیان با اصطکاک بالههای پهلویی خود صوت تولید میکنند،ماهی قنات با ساییدن یا به هم فشردن دندانهای حلقی خود صوت ایجاد مینماید.
شاه ماهی دستگاه صوتی عجیبی دارد که مخصوصاً در ماهیان نغمهسرا و سرخ ماهیان دریایی پیشرفته است،این ماهیان با کیسههای شنای خود از طریق انقباض
ماهیچههای مخصوصی که منجر به نوساناتی در دیوارۀ کیسه میگردد،صوت ایجاد مینمایند.
دانشمندان موفق به کشف علاماتی که حیوانات برای مراوده رد و بدل میکنند، نشدند،تنها بعد از دسترسی به تجهیزات مربوطه به ضبط،تکثیر،تولید و تجزیه صوت حیوانات،دانشمندان به این مسئله جالب و سحرانگیز پی بردند،علامات مقاصد گوناگونی را تأمین میکنند،یکی از این نوع علامات برای آمارگیری از حضور و غیاب افراد جمع،نوع دیگر مخصوص اخطار،یکی دیگر برای مطلع ساختن دیگران از یافتن غذا و نوع چهارم فریاد عاشقانه برای دلجویی از معشوق میباشد ! !
چهچهه سرخوش و مستانۀ بیشتر پرندگان،دسترسی به آشیانه را اعلام میکند.
عاطفۀ جانوران
حیوانات نه تنها به انواع خود انس میورزند و محبت میکنند،بلکه به انسان و حیواناتی که دشمن آنها به شمار میروند محبت میکنند.
همۀ افراد کم و بیش از وفای سگ و علاقه اسب و اطاعت گوسفند و انس گربه و علاقه کبوتر به انسان مطالبی شنیده و یا خود دیدهاند،ولی این تنها انسان نیست که حیوانات را رام خویش میکند،بلکه شیر به بره که طعمه اوست محبت میورزد و سگ با روباه یا گرگ در یک جا با مسالمت زندگی میکنند و موش با گربه هم کاسه میشود و...
طرز رفتار و حرکات درندگان دلالت دارد که این جانوران ذاتاً درنده و خونخوار نیستند،بلکه تا سر حد احتیاج برای نجات خود از مرگ شکار میکنند.
مثلاً شیر که سلطان حیوانات نام گرفته،جانوری است که به هنگام سیری به
هیچ حیوانی ضرر نمیرساند،به همین دلیل حیواناتی که از قبیل گوراسب،آهو و گورخر که شیر از گوشت آنها تغذیه میکند دارای حسّ مخصوصی هستند و بر اثر غریزه یا عادت میفهمند که شیر گرسنه است یا نه،اگر گرسنه باشد فرار میکنند و الا در اطراف شیر به چرا مشغول میشوند.
رام شدن شیر که از قویترین حیوانات است به انسان،خود دلیل دیگری است که اگر این درنده و سایر درندگان مهربانی ببینند از گربه هم رامتر خواهند شد و اگر این نوع حیوانات به شکار میپردازند برای بقای نسل سالم جانوران میباشد و ادامۀ حیات حیوانات ضروری است.
همان طور که انسان زباله و اشیای زاید را از محیط زندگی خود دور میکند حتی اگر دو سه روز رفتگر برای تحویل گرفتن زباله مراجعه ننماید،زبان به اعتراض میگشاید،اگر جانوران نیز که رفتگران دنیا هستند از بین بروند یا وظیفۀ خود را انجام ندهند،حیات از صفحۀ گیتی برداشته خواهد شد.
مثلاً شیری به گله گورخر حمله میکند،مسلماً گورخران همگی فرار میکنند، چون خداوند شیر را طوری آفریده که برای مدت طولانی نمیتواند به سرعت بدود،همیشه حیوانی را انتخاب میکند که شکار و دسترسی به آنان آسانتر باشد.
پس در گلۀ گورخر آن که از همه ضعیفتر و ناتوانتر است و در عقب گله میدود نصیب شیر میشود.با این ترتیب حیوان بیمار یا لنگ و یا ضعیف و ناتوان از بین همنوعانش جمعآوری میگردد و از انتشار بیماری و همهگیری جلوگیری میشود و نسل حیوان مورد حمله،سالم میماند.
بعد از شکار نیز موضوعات جالبی رخ میدهد،مثلاً پسمانده شیر خوراک کفتار و شغال و روباه و نظایر آنها میشود،بعد لاشخورها و کرکسها فرا میرسند، آن گاه نوبت به حشرات میرسد که حسابی اسکلت حیوانات را پاک و صاف
میکنند،تنها استخوانها باقی میماند که کربنات کلسیم و فسفاتهای آن نصیب زمین میشود،بنابراین حتّی ذرهای از حیواناتی که قربانی گشتهاند به هدر نخواهد رفت !
علفها در جایی که خون آنها ریخته است بهتر رشد میکنند،این رفتگران، طبیعت زمین را از آلودگی پاک کرده،از شیوع بیماریها بین انسان و حیوان جلوگیری میکنند و ازدیاد بیرویۀ نسل را هم کنترل مینمایند.
خلاصه همان طور که انسان با کشتن مرغ و خروس که بر سفرۀ رنگین خود مینهد،خویش را بیعاطفه و فاقد محبت نمیداند و یا گاو و گوسفندی را کشته، خود و همنوعان و حتی حیواناتی که در دسترس او هستند سیر میکند و عمل خویش را منصفانه و عاطفی میشمرد و در حقیقت صحیح هم هست،اعمال جانورانی که حیوانات یا حشرات را شکار میکنند مانند اعمال انسان منطقی و درست میباشد،پس حیوانات را نمیتوان فاقد عاطفه و محبت دانست،به خصوص که در بعضی موارد اعمال عاطفی و مهرورزی عجیب آنها باعاطفهترین انسانها را به اعجاب وامیدارد.
انس سگ به گربه،شیر به بره و مهر گربه به موش و پذیرایی کلاغ از سگ مجروح و نظایر آنها از موضوعات تازه و نو نیست که فقط بر اثر تربیت و تعلیم جانورشناسان به وجود آمده باشد،بلکه این خوی و عادت در خلقت جانوران وجود داشته و دارد و به همین جهت در اثر تربیت زودتر نمایان میگردد.
در میان حیوانات کمک به هم نوع زیاد رایج است،مثلاً گنجشکها جوجههای گرسنۀ گنجشکان دیگر را که به عللی پدر و مادر خود را از دست دادهاند غذا میدهند و پرواز میآموزند و کلاغها با یکدیگر همکاری و معاضدت شدید دارند، لکلکها نیز چنیناند.
پنگوئنها روی تخمهای یکدیگر خوابیده،آنها را شکوفانیده و از بچههای بیگانه دقیقاً پرستاری کرده و به آنها شدیداً عشق میورزند.
گوزن،آهو و میمون به صورت دستهجمعی و قبیلهای زندگی میکنند،حتی حشرات با هم زندگی مشترک دارند،مانند پروانهها که گاهی اجتماع آنها به قدری زیاد است که مانند ابر متراکم در آسمان جلوهگری میکنند.
همکاری و محبت به هم نوع در میان جنبندگان موضوع روشن و غیر قابل انکاری است،اما آنچه بیشتر جالب است محبتورزی به دشمن است.
سگ ماده برای بچۀ شیر مادر مهربانی است،از او به اندازۀ بچۀ خود پرستاری میکند و به او شیر میدهد و نوازشش میدهد و بچۀ شیر هم پس از این که بزرگ شد به سگ ماده که برایش مادری کرده احترام میگذارد و هرگز او را نمیآزارد.
بین مرغ هوا و خرس جنگل تجانسی نیست ولی این حیوانها با همدیگر به بازی و تفریح میپردازند و محبت خود را به همدیگر ابراز میکنند و به این وسیله به ما میفهمانند که خداوند مهربان بین همۀ جانوران مهر و الفت نهاده و هر دارندۀ دل را صاحب دل کرده و تمام موجودات را به یکدیگر پیوند داده است.
ای فروغ جمال تو خوبان***پرتو خوبی تو محبوبان
جلوه حسن تو کجاست که نیست ***جذبه عشق تو کراست که نیست
همه ذرات مست عشق تواند*** پای کوبان زدست عشق تواند
در هر صورت ذرهذرۀ عالم از عجایب است و این ما هستیم که در برخورد به هر عنصری از عناصر و شیئی از اشیا و موجودی از موجودات باید به نظر عبرت
نگریسته و از جابهجای عالم هستی و هر نوع حقیقت و واقعیت این دار وجود،پندی گرفته و آن را آیینه روی او ببینیم،بحث و گفتگو در این زمینه به گستردگی صفحۀ هستی است و آنچه در صفحات گذشته رقم خورد نمونهای بسیار اندک از عجایب جهان ظاهر بود و آنچه از عجایب در پس پرده نهان است دریایی است که هنوز اول و ابتدای آن را کسی درک نکرده،مگر آن کس که به لطف خاص،چشم دلش را گشودند و وی را به حریم حرمت پذیرفته و بر سر سفرۀ کرامتش نشاندند.
اگر غافل بمانی دل در این راه***چو ر وبه باز مانی در دل چاه
اگر غافل بمانی دل در این گل*** کجایی آخر اندر سوی منزل
اگر غافل بمانی وای بر دل*** بسی گرید زسر تا پای این دل
اگر غافل بمانی باز مانی*** چو گنجشکی به چنگ باز مانی
اگر غافل بمانی کافری تو*** کجا در منزل خود رهبری تو
[ فَاِنَّهُ قَدْ جٰاءَ فِی الْخَبَرِ:اِنَّ الْمَواضِعَ الَّتی یُذْکَرُ اللّهُ فیها وَ عَلَیْهٰا تَشْهَدُ بِذٰلِکَ عِنْدَ اللّهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ تَسْتَغْفِرُ لَهُمْ الیٰ أنْ یُدْخِلَهُمُ اللّهُ الْجَنَّةَ ]
در پایان جملات اول حدیث،حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
به هنگام مشی و راه رفتن یا در طریق مسافرت زیاد یاد خدا باش و زیاد یاد خدا بودن عبارت از گفتن«سبحان اللّه»و«الحمد للّه»نیست،بلکه ذکر کثیر عبارت از این است که در برخورد با هر چیزی مواظب باشی آن خیر از تو فوت نشود و در برخورد به هر گناه و شری مراقب باشی که آلوده نگردی،سپس در جملات بالا میفرماید:
در حدیث آمده:
در مواضعی که یاد خدا شود آن مواضع فردای قیامت در پیشگاه حضرت رب الارباب گواهی به ذکر دهند و برای عبد طلب مغفرت کنند تا به وقتی که لطف حضرت دوست،عبد را به بهشت برساند.
[ وَ لا تُکْثِرِ الْکَلٰامَ مَعَ النّاسِ فِی الطَّریقِ فَاِنَّ فیهِ سُوءَ الْأدَبِ.
وَ اکْثَرُ الطُّرُقِ مَراصِدُ الشَّیْطٰانِ وَ مَتْجَرُهُ فَلٰا تَأْمَنْ کَیْدَهُ ]
در راه و طریقی که میپیمایی زیاد با مردم سخن مگو که زیادهروی در سخنت تو را به سخن باطل و لغو و غیبت و تهمت میکشاند و این از سوء ادب است و این را بدان که بیشتر راهها کمینگاه و مرکز دام شیطان و محلّ تجارت آن دیو خطرناک و لعین است و هر آن انتظار میبرد که کسی در راه،قدم بگذارد و او وی را بفریبد، بیدار باش که فریب آن ملعون و هر دیوسیرتی را نخوری و از شرور این غولان خطرناک دچار هلاکت نگردی.
چه بدبخت آن انسانهایی که در هیچ برنامهای از برنامهها توجّه به واقعیتها و حقایق ندارند و ظرف عمر را شب و روز از آلودگیها پر کرده و به فکر عاقبت خویش و سرای دیگر نیستند.
به قول بلبل گلزار معرفت،مرحوم الهی قمشهای:
دریغا که در دام نامم هنوز***اسیر خیالات خامم هنوز
زبعد ریاضات و درس سلوک*** نشد توسن نفس رامم هنوز
تن سفله طبع از تمنای شهد*** کند دم به دم تلخ کامم هنوز
دل من اگر خلوت خاص و هوست*** چرا در غم خاص و عامم هنوز
چرا هم چو موهومیان در طلب***پی شهرت و فکر نامم هنوز
از این پنج حس در عذابم مدام ***می حسرت و غم به جامم هنوز
[ وَ اجْعَلْ ذَهابَکَ وَ مَجیئَکَ فی طٰاعَةِ اللّهِ وَ السَّعْیِ فی رِضٰاهُ، فَاِنَّ حَرَکٰاتِکَ کُلَّهٰا مَکْتُوبَةٌ فی صَحیفَتِکَ.قالَ اللّهُ تَعالی:
[ یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (1)،وَ قٰالَ عَزَّ وَ جَلَّ أیْضاً: [ وَ کُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِی عُنُقِهِ ] (2)
مشی و سفر و رفتن و برگشتنت را در طاعت حق و سعی در به دست آوردن رضای حضرت اللّه قرار بده که تمام حرکاتت در نامۀ عملت ثبت میشود،در قرآن مجید آمده:
در روز قیامت زبانها و دستها و قدمهای شما به آنچه از خوبیها و بدیها کردهاید گواهی میدهند و نیز فرموده:هر انسانی خواه مؤمن و یا کافر با عملش تا ابد همراه است و چارهای از این داستان ندارد.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
نَمْ نَوْمَةَ الْمَتَعَبِّدینَ وَ لا تَنَمْ نَوْمَ الْغٰافِلینَ،فَاِنَّ الْمُتَعَبِّدینَ الاْکْیٰاسَ یَنٰامُونَ اسْتِرْواحاً وَ لا یَنٰامُونَ اسْتِبْطٰاراً.
قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:
تَنٰامُ عَیْنی وَ لا یَنٰامُ قَلْبی؛وَ انْوِ بِنَوْمِکَ تَخْفیفَ مَؤُنَتِکَ عَلَی الْمَلٰائِکَةِ وَ اعْتزِالَ النَّفْسِ عَنْ شَهَواتِهٰا.
وَ اخْتَبِرْ بِهٰا نَفْسَکَ؛وَ کُنْ ذا مَعْرِفَةٍ،بِأنَّکَ عٰاجِزٌ ضَعیفٌ لٰا تَقْدِرُ عَلیٰ شَیءٍ مِنْ حَرَکٰاتِکَ وَ سُکُونِکَ الّا بِحُکْمِ اللّهِ وَ تَقْدیِرِهِ؛فَاِنَّ النَّوْمَ أخُ الْمَوْتِ فَاسْتَدِلَّ بِهٰا عَلَی الْمَوْتِ الَّذی لٰا تَجِدُ السَّبیلَ الَی الْاِنتِبٰاهِ وَ الرُّجُوعِ الیٰ اصْلاحِ مٰا فٰاتَ عَنْکَ.
وَ مَنْ نٰامَ عَنْ فَریضَةٍ أوْ سُنَّةٍ أو نٰافِلَةٍ فاتَتْهُ بِسَبَبِهٰا فَذٰلِکَ نَوْمُ الْغٰافِلینَ وَ سیرَةُ الْخٰاسِرینَ،وَ صٰاحِبُهُ مَفْتُونٌ.وَ مَنْ نٰامَ بَعْدَ فَراغِهِ مِنْ أداءِ الْفَرائِضِ وَ السُّنَنِ وَ الْواجِبٰاتِ مِنَ الْحُقُوقِ فَذٰلِکَ نَوْمٌ مَحْمُودٌ.
وَ انّی لٰا أعْلَمُ لِأهْلِ زَمانِنٰا هٰذا شَیئاً اذا أتَوْا بِهٰذِهِ الْخِصالِ أسْلَمَ مِنَ النَّوْمِ لِأنَّ الخَلْقَ تَرَکُوا مُرٰاعاةَ دیِنِهِمْ وَ مُراقَبَةَ أحْوالِهِمْ وَ أخَذُوا شِمٰالَ الطَّریقِ.
وَ الْعَبْدُ انِ اجْتَهَدَ أنْ لٰا یَتَکَلَّمَ کَیْفَ أمْکَنَهُ أنْ لٰا یَسْتَمِعَ الّا مٰا لَهُ مانِعٌ مِنْ ذٰلِکَ،وَ انَّ النَّوْمَ خَیْرٌ مِنْ أخْذِ تِلْکَ الْآلاتِ فِی مَعاصِی اللّهِ.
قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:
[ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً ] (1).
و انَّ فی کَثْرَتِهِ آفاتٍ وَ انْ کٰانَ عَلیٰ سَبیلِ مٰا ذَکَرْنٰاهُ،وَ کَثْرَةُ النَّوْمِ یَتَوَلَّدُ مِنْ کَثْرَةِ الشُّرْبِ،وَ کَثْرَةُ الشُّرْبِ مِنْ کَثْرَةِ الشِّبَعِ وَ هُمٰا یُثْقِلٰانِ النَّفْسَ عَنِ الطّاعَةِ وَ یُقْسِیانِ الْقَلْبَ عَنِ التَّفَکُّرِ وَ الْخُضُوعِ.
وَ اجْعَلْ کُلَّ نَوْمِکَ آخِرَ عَهْدِکَ مِنَ الدُّنْیٰا،وَ اذْکُرِ اللّهَ بِقَلْبِکَ وَ لِسانِکَ، وَ خَفِ اطّلٰاعَهُ عَلیٰ سِرِّک،وَ اعْتَقِدْ بِقَلْبِکَ مُسْتَعیناً بِهِ فِی الْقیٰامِ الَی الصّلوٰةِ اذٰا انْتَبَهْتَ؛فَاِنَّ الشَّیْطٰانَ یَقُولُ لَکَ:نَمْ فَاِنَّ لَکَ بَعْدُ لَیْلاً طوَیلاً؛یُریدُ تَفْویتَ وَقْتِ مُنٰاجٰاتِکَ وَ عَرْضِ حٰالِکَ عَلیٰ رَبِّکَ،وَ لا تَغْفَلْ عَنِ الاِسْتِغْفٰارِ بِالأسْحٰارِ، فَاِنَّ لِلْقٰانِتینَ فیهِ أَشْوٰاقاً.
1) 1) -اسراء (17):36.
[ نَمْ نَوْمَةَ الْمَتَعَبِّدینَ وَ لا تَنَمْ نَوْمَ الْغٰافِلینَ،فَاِنَّ الْمُتَعَبِّدینَ الاْکْیٰاسَ یَنٰامُونَ اسْتِرْواحاً وَ لا یَنٰامُونَ اسْتِبْطٰاراً.قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:تَنٰامُ عَیْنی وَ لا یَنٰامُ قَلْبی ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
بخواب،ولی خواب عبادتکنندگان و دوری از خواب ناآگاهانه و غافلان که بندگان زرنگ حق یعنی آنان که اهل دانش و بینش و هوش و فراستند،به قدر ضرورت و برای رفع احتیاج و به فرمودۀ قرآن مجید برای تأمین کمبود اعصاب و دفع کسالت و رفع خستگی میخوابند،خواب اینان به دنبالۀ هوا و هوس نیست، رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
چشمم میخوابد ولی قلبم بیدار است.
آری،خواب متعبدان بهترین خواب و حقیقتی است که ثواب الهی بر آن مترتب است و خواب غافلان،بدترین خواب و کاری است که عذاب خداوندی از پی دارد.
بندگان وقتی به خواب میروند،خواب آنان معلول خستگی ایشان از عبادت و مجاهدت و ریاضت و زحمت و کوشش همه جانبه در راه خداست و میخوابند تا رفع کسالت نموده باز در صراط مستقیم حق با تمام توان و قدرت بکوشند و تا
میتوانند در راه دوست عاشقانه بخروشند.
امّا خواب غافلان،خواب بسیار بدی است؛زیرا خستگی غافلان که مورث خواب است معلول کثرت گناه و زحمت ایشان در معصیت و ستم بر مردمان است که گفتهاند:مرگ برای آنان بهتر از زندگی آمیخته به عصیان و گناه و پلیدی است.
به فرمودۀ عارف دلباخته عماد فقیه:
ای که در خلوت دل ساختهام مسکن تو***به جفا بر نکنم خیمه ز پیراهن تو
گر کند حکم قضا جان مرا از تن دور*** دست امید دلم نگسلد از دامن تو
آفتابی است که هرگز نکند میل غروب*** در جهان دل من مهر رخ روشن تو
گر سرم در سر سودای تو شد باکی نیست*** جان صاحب نظران است فدای تن تو
ناله من که دل خاره از آن نرم شود*** هیچ اثر می نکند در دل چون آهن تو
در غم هجر تو تاریک شد ای جان عزیز*** چشم غم دیده خوشا نکهت پیراهن تو
من که دریای فراوان نکند سیرابم*** مست یک جرعهام از بادۀ مرد افکن تو
اینان در مرحله اوّل اهل معرفتند و معرفت و آگاهی خویش را از قرآن و رسالت و امامت به دست آورده و چراغ جان به آن نور برافروختهاند،سپس اهل عمل و کوشش و ملازم با ریاضت و مجاهدتند و در این راه از خستگی و سستی و تنبلی و کسالت به دورند.
اینان صفحات روشن کتاب حیاتند و ظرف شب و روز آنان از عبادت قلبی و بدنی و روحی و نفسی و مالی و قدمی و قلمی پر است.
عاشق جمالند و طالب کمال،ماه شبند و خورشید روز،مصداق حقایقند و مرغ باغ ملکوت.
وجودشان بر اثر ایمان،دریای بیساحلی است که خورشید تربیت حق بر آن میتابد و از آن ابر گهرباری برمیخیزد که به هر کجا ببارد هم چون باران رحمت دوست در فصل بهاران به رویش چمن سبز و لالهزار سرخ و پدید آمدن میوۀ شیرین میانجامد.
چون به خانه روند برای زن شوهری وفادار و برای فرزندان پدری کاملند،چون به محل کسب روند اهل صفا و وفا و وجدان و انصافند،چون به جبهۀ نبرد حق علیه باطل روند شیر حقند،چون بین مردم روند چراغ پرفروغ هدایتند و چون به شب رسند عابدان سحرخیز و مناجاتیان عاشقند.
اینان زندگی را با مجاهدت شرعی سپری کنند و دنیای خود را دروازهای برای ورود به رحمت حق و جلب رضای دوست و قدم گذاشتن در بهشت ابدی قرار دهند.
اندر مجاهدت که سیر و سفر ایشان است گفتهاند:
بدان که هیچ راهی که آدمی در وی قدم زند،نیکوتر و پاکتر از مجاهدت نیست و مجاهدت مخالفت است.هر چیزی را که رقم انسانیت بر وی باشد و ثمرۀ او راه نمودن است به حق تعالی:
[ وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا ] (1).
و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [ با جان و مال ] کوشیدند، بیتردید آنان را به راههای خود [ راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب ] راهنمایی میکنیم.
چون کسی برای او همه چیزها را دست بدارد،لا بد او نیز همه نیکوییها به وی رساند.
قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ کٰانَ لِلّهِ کٰانَ اللّهُ لَهُ (2).
پیامبر فرمود:کسی که [ اعمالش ] برای خدا باشد خدا هم برای او است [ کنایه از این که خداوند هم برای او نیکیها و خوبیها را فراهم میکند ].
عاشقان زنده دل به نام تواند***تشنه جرعه ای زجام تواند
تا به سلطانی اندر آمده ای ***دل و جان بنده و غلام تواند(3)
هر راه که آدمی بر آن رود وی را در آن طمع باشد و هوای او در آن مجال یابد
و نفس او را در آن نصیب بود،الّا راه مجاهدت که هوا در دیگر راهها زنده باشد و در مجاهدت بمیرد،پس مجاهدت سبب عزل ولایت انسانیت است و تخم کشف اسرار حقیقت.
نهاد آدمی آنگه پاک شود که در دریاهای مجاهدت افتد،کسی که درب مجاهدت بر خود بسته دارد،لشگر هوا وی را به غارت پردازد و بر وی غالب شود و ملازم طمع و متابع شهوت و موافق غضب گردد و ریا بر احوال او مستولی شود، تا هر چه کند برای خلق کند و این چنین کس هرگز حلاوت ایمان نیابد.
اما چون به مجاهدت درآید و در بدایت روزگار،خود را تربیت کند به مراقبت و ظاهر خود را بپیراید به مجاهده،شجرۀ حقیقت در دل او رسته شود و خارستان معصیت در درون سوخته گردد،فتوح غیب حاصل آید و بر مردم مبتدی در راه ارادت،مجاهدت فریضه است،از آن که نفس زمام او را گرفته باشد و از هوا آیینۀ او ساخته تا مذاق مراد او خیالات فاسد بدو نماید و باطل را در کسوت حقیقت بر وی عرضه میکند،چندان هوس در نهاد او پدید آید که یک باره از حق پرستیدن بیفتد و به عقوبت ریا مبتلا شود و بند شک و شرک بر نهاد او افتد،تا بتپرستی تمام از میان کار بیرون آید و آن ارادت وبال او گردد.
علم حق را کجا تو بگزینی***زین خودآرایی و خودبینی
کی توانی رسی به اوج علا*** تا که خواهی به صدر بنشینی
خویشتن را بزرگ پنداری ***دیگران را به چشم کم بینی
چون تو مایل به رنگ و اسبابی*** لاجرم در صفات مسکینی
خون مخلوق را خوری همه وقت*** زین سبب هم چو تیغ خونینی
تو اگر دین چنین نگهداری*** نه که دیندار بلکه بی دینی
در خبر است که:
یکی پیش رسول صلی الله علیه و آله آمد گفت:یا رسول اللّه ! از جهادها کدام فاضلتر است تا آن کنم ؟ فرمود:
انَّ أفْضَلَ الجِهٰادِ مَنْ جٰاهَدَ نَفْسَهُ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْهِ (1).
مسلماً بهترین جهاد،جهاد کسی است که با تمایلات غیر منطقی خود مبارزه کند.
آن عارف بزرگ گفت:
حق سبحانه و تعالی بندۀ خود را هیچ عزّی ندهد ورای آن که او دلالت کند بر خوار کردن نفس خود در چشم خود،از آن که شرع نفس را دشمنترین دشمنان خوانده است:
أعْدیٰ عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ (2).
دشمنترین دشمن تو،تمایلات غیر منطقی توست.
که مذّلت جستن دشمن،رعایت جانب دوست و بجای آوردن حرمت حریم محبوب است.
عارف نیشابوری میگوید:
آنها که در حقیقت اسرار میروند***سرگشته هم چو نقطه پرگار می روند
هم در کنار عرش سرافراز می شوند*** هم در میان بحر نگونسار می روند
هم در سلوک گام به تدریج مینهند***هم در طریق عشق به هنجار می روند
راهی که آفتاب به صد قرن آن برفت*** ایشان به حکم وقت به یکبار می روند
مجاهدت را فایدههاست،یکی آن که رعونت (1)ببرد،اگر وی را به نام مجرّد خوانند در خشم نشود و ریا ببرد تا هر عمل که کند برای خدا کند و غفلت ببرد تا همیشه جمع باشد،غیبت زایل کند تا پیوسته حاضر باشد،شهوت و غضب منقطع کند تا مروّت بر جای ماند،بخیلی ببرد تا پیوسته جوانمرد بود،تکبّر از وی دور کند،تواضع و همّت عالی در وی موجد شود و خوشروی و صادق و راسخ قدم و مستقیم دل و فلک طبع گردد.
این همه اوصاف نتیجۀ مجاهدت است و مجاهدت کار متعبّدان و این گونه سیر و سلوک البته خستگی بدن آرد و خستگی بدنی خواب و این خواب خود جزیی از عبادت و مجاهدت است و تمام منظور حضرت صادق علیه السلام این است که خواب شیعیانش این گونه خواب باشد،تا از خواب پس عبادت هم بهرۀ معنوی و ثواب آخرتی برند.
ما ز خم ازلی ساغر صهبا زدهایم ***پشت پا یکسره بر دنیی و عقبا زدهایم
1) 1) -رعونت:احمق شدن.گفتارش حماقتآمیز شد.
می وحدت چو بخوردیم ز خمخانه عشق***تیغ توحید به فرق منی و ما زده ایم
از همه دست تمنا ببریدیم و امل ***تا قدم در طلب دولت معنا زده ایم
تا که افتاد سر زلف تو در چنگ مراد*** پشت پا یکسره بر دنیی و عقبا زده ایم
نیّر افروخته شد از می اسرار و بگفت*** ما زخم ازلی ساغر صهبا زده ایم
بعضی گفتند که:
بندگی بجای آوردن آن است که آنچه حق تعالی بر تو وظیفت نهاد،آن را بجای آوری بر آن شرط که واجب است،یعنی شرط واجب آن است که تقصیر نکنی و از حد فرمان اندر نگذری و امر او را ضایع نگذاری.
باز گفت:شرط واجب آن است که وظایف حق تعالی را بجای آوری بیآن که مر خویشتن را عوضی طمع داری و توفیق آن از حق تعالی مر خویشتن را فضل بینی، یعنی امر حق تعالی از بهر وجوب حق خداوندی او را بجای آوری نه از بهر طمع عوض و آن که مر تو را سزاوار خدمت خویش گردانید از وی فضلی بزرگ دانی که بر تو بدین فضل شکر واجب شود.
چون از میان چندین دینهای مختلف و اعتقاد مختلف تو را توفیق ایمان و صراط مستقیم داد و بر جادۀ متابعت حبیب وی تو را به خدمت خود مشغول کرد.
این محض فضل خداوند است،اگر همه خلق را با خویشتن به شکر این فضل یار کنی شکر این بجای نتوانی آوردن،با وجود این فضل طمع عوض داشتن،محال باشد.
این عالیترین مرحلۀ عبادت است و خواب این عابدان خوابی با ارزش و استراحتی با قیمت است.
الهی ! ما را از فضل و عنایت خویش محروم مدار و باب طاعت و عبادت خالصانه را تا به وقت خروج از دنیا به روی ما مفتوح دار،بر دل ما از انوار محبت و اشراق جمال بتابان و از گذشته ننگین ما به کرم و لطف درگذر و در تمام لحظات آینده از این افتادگان در وادی ظلمت دستگیری فرما.
ای خوش آن عاشق که سودا میکند***بر سر کوی تو مأوا می کند
شام محنت را به روز آرد کسی*** کو به شبها با تو سودا می کند
وصل او هر شب که بنمایم طلب ***او همی امروز و فردا میکند
حضرت صادق علیه السلام در پایان جملات اول روایت نقل میکنند که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
دو چشمم میخوابد ولی دلم بیدار است.
و این کنایه از این است که تمام هویت و موجودیت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله غرق در عبادت بوده و لحظهای از لحظات عمر شریفش را جدای از عبودیت زندگی نکرده است.
سخن در شخصیت این چراغ بزم آفرینش از توان و قدرت همه کس خارج است
و جز خدای عالم و خاصان از اولیایش از ذات بیمثالش هیچکس را خبر نیست که قلب او و وجود او و هویت او کتاب مکنون است.
[ لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ] (1).
جز پاک شدگان [ از هر نوع آلودگی ] به [ حقایق و اسرار و لطایف ] آن دسترسی ندارند.
بر همه سر خیل و سر خیر بود***قطب گران سنگ و سبک سیر بود
شمع الهی ز دل افروخته*** درس ازل تا ابد آموخته
چشمه خورشید که محتاج اوست*** نیم هلال از شب معراج اوست
تختنشین شب معراج بود ***تختنشان کمر و تاج بود
هم چو الف راست به عهد و وفا*** اول و آخر شده بر انبیا
او را هویت آن چنان عظیم و بزرگ است که به وقت ولادتش بانگ دلنواز رحمت حق برآمد که ای آمنه ! ای گنجور گنجینۀ رحمت و رأفت ! و ای خازن خزانۀ عنایت و هدایت ! کودک خجسته طالع و فرخنده طلعت خویش را محمد بنام که از
1) 1) -واقعه (56):79.
هر زشتی پیراسته است و به هر زیبایی آراسته از هر رذیلتی منزّه است و مبرّی و به هر فضیلتی مشرّف است و محلّا.
او را محمد بنام که مرضیّة السجایا و محمودة الفضایل است،او را محمد بنام که در آسمان و زمین ستوده و ممدوح است و به حقیقت که در بین جمله تنها،تنها اوست که بدیع شمایل است،او را محمد بنام که راهبر نژادها و میر قبایل است،او را محمد بنام که ستایش جانش فریضه جانها و پس از اقرار به توحید شهادت بر رسالتش شعار اسلام و نشان ایمانهاست،او را محمد بنام که به یاد او ذکر اوایل منسوخ است و به حرمت کمال بنیاد او،پس از او که به وجود اوّل و به شهود آخر است،دیگر جلوۀ اواخر موقوف.او را محمد بنام که آیت قدرت آفریدگار است و دلیل به سمت سر منزل معرفت پروردگار.
[ وَ انْوِ بِنَوْمکَ تَخْفیفَ مَؤُنَتِکَ عَلَی الْمَلٰائِکَةِ وَ اعْتزِالَ النَّفْسِ عَنْ شَهَواتِهٰا وَ اخْتَبِرْ بِهٰا نَفْسَکَ وَ کُنْ ذا مَعْرِفَةٍ بِأنَّکَ عٰاجِزٌ ضَعیفٌ لٰا تَقْدِرُ عَلیٰ شَیءٍ مِنْ حَرَکٰاتِکَ وَ سُکُونکَ الّا بِحُکْمِ اللّهِ وَ تَقْدیِرِهِ ]
خوابت از پی گناه و معصیت نباشد که ملائکۀ حافظ اعمال،آن را به عنوان استراحت جهت گناه بعد بنویسند،بلکه برنامۀ خوابت برای تمدّد اعصاب جهت فعالیت مثبت برای بعد از خواب باشد که اینگونه خواب زحمتی برای ملائکه نیست.
و نیز خواب را جهت این مسئله قرار بده که از مشتهیات نفسانی و تمایلات غریزی دور مانده و از آن فاصله پیدا کنی و به وسیله خواب در مقام امتحان خود برآی که در نهایت عجز و تقصیری و مستقلاً بر هیچ کاری قدرت و توانایی نداری و تمام حرکات تو فقط و فقط به اذن حضرت اوست.
در حکایت خواب ظاهر میگردد که بیچاره آدمی به چه مرتبه ضعیف و چقدر ناتوان است که به انقضای زمان قلیلی و اشتغال به شغل یسیری سستی و ناتوانی به بدن او راه مییابد که اگر تا مدتی استراحت نکند و حواسّ و قوای او تا مدتی از کار خود معطّل نشوند و دست از کار خود نکشند متوجه کار دیگر نمیتوانند شد.
[ فَاِنَّ النَّوْمَ أخُ الْمَوْتِ فَاسْتَدِلَّ بِهٰا عَلَی الْمَوْتِ الَّذی لٰا تَجِدُ السَّبیلَ الَی الْاِنتِبٰاهِ وَ الرُّجُوعِ الیٰ اصْلاحِ مٰا فٰاتَ عَنْکَ ]
خواب،منبّهی است اهل بصیرت را از برای موت و تأیید قوی است از برای ثبوت معاد.
بدون شک خواب برادر مرگ است،چنان که در مرگ تعطیل حواس و قوای آدمی است،خواب نیز چنین است،یا آن که به اعتبار قرب و نزدیکی خواب به موت فرمودهاند:خواب برادر مرگ است،چرا که در عالم خواب علاقۀ روح به بدن کم میشود و در تعلق قوی گرفتن به بدن و بیدار شدن محتاج رخصت است که اگر از جناب احدیت مرخص شود و تعلّق به بدن گیرد بیدار شود و گرنه بالکلّیه قطع تعلّق نماید،آن هنگام است که انسان مرده.
حکیم علی الاطلاق به حکمت کاملۀ خود خواب را نمونۀ مرگ کرد،تا اهل بصیرت استدلال کنند از خوابی که شبیه به موت است و امکان بیداری در آن هست به موتی که خداوند امکان بیداری از آن را در قیامت قرار داده و هر کس خویش را اصلاح نکرده باشد بعد از بیداری از مرگ جای اصلاح ندارد و آنچه برای او ظهور میکند پشیمانی و ندامت و حسرت و اندوه است.
روی این حساب،از پس هر بیداری تصور کن از خواب غفلت برخاستهای پس
برای جبران ما فات و تدارک برنامههای از دست رفته اقدام کن و قبل از این که به حسابت برسند به حساب خویش برس،تا در دنیا از حیات طیبه برخوردار گردی و در آخرت به اجر و پاداش ابدی برسی. خلق عالم جمله مست غفلتند***مست منگر خویش را هشیار کن
یار بیزار است از تو تا تویی*** اول از خود خویش را بیزار کن
گر جمال یار می خواهی عیان*** چشم در خورد جمال یار کن
نیست پنهان آفتاب لایزال*** ذره ای تو خویش را اقرار کن
تا ابد هم از عدم هم از وجود*** دیده بر دوز آنگهی دیدار کن(1)
1) 1)- عطار نیشابوری.
[ وَ مَنْ نٰامَ عَنْ فَریضَةٍ أوْ سُنَّةٍ أو نٰافِلَةٍ فاتَتْهُ بِسَبَبِهٰا فَذٰلِکَ نَوْمُ الْغٰافِلینَ وَ سیرَةُ الْخٰاسِرینَ،وَ صٰاحِبُهُ مَفْتُونٌ.وَ مَنْ نٰامَ بَعْدَ فَراغِهِ مِنْ أداءِ الْفَرائِضِ وَ السُّنَنِ وَ الْواجِبٰاتِ مِنَ الْحُقُوقِ فَذٰلِکَ نَوْمٌ مَحْمُودٌ ]
هر کس به وقت برنامه واجب یا سنّت یا نافله بخوابد و به خاطر آن خواب چنان برنامه مهمی از دستش برود،خوابش خواب غافلان و طریقۀ خاسران و عمل زیانکاران است و چنین بدبختی مفتون نفس و هواست که خواب را بر عبادات مقدم داشته و لذت و شهوت نفس را با لذت قلب معامله کرده و راستی چه بد معاملهای است.
آیا آن همه ثواب عبادت و به خصوص واجبات الهیه را میتوان با چیزی عوض کرد ؟ ! چنین انسانی باید بداند مریض است و محتاج به معالجۀ قطعی.
و هر کس پس از فراغ از واجبات و ادای حقوق الهی و خلق خدا بخوابد چنین خوابی پسندیده و صاحب آن به رحمت و عنایت الهی نزدیک است.
[ وَ انّی لٰا أعْلَمُ لِأهْلِ زَمانِنٰا هٰذا شَیئاً اذا أتَوْا بِهٰذِهِ الْخِصالِ أسْلَمَ مِنَ النَّوْمِ لِأنَّ الخَلْقَ تَرَکُوا مُرٰاعاةَ دیِنِهِمْ وَ مُراقَبَةَ أحْوالِهِمْ وَ أخَذُوا شِمٰالَ الطَّریقِ.وَ الْعَبْدُ انِ اجْتَهَدَ أنْ لٰا یَتَکَلَّمَ کَیْفَ أمْکَنَهُ أنْ لٰا یَسْتَمِعَ الّا مٰا لَهُ مانِعٌ مِنْ ذٰلِکَ،وَ انَّ النَّوْمَ خَیْرٌ مِنْ أخْذِ تِلْکَ الْآلاتِ فِی مَعاصِی اللّهِ،قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً ] (1).و انَّ فی کَثْرَتِهِ آفاتٍ وَ انْ کٰانَ عَلیٰ سَبیلِ مٰا ذَکَرْنٰاهُ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
برای اهل زمان پس از ادای فرایض و سنن و اتیان به اوامر و نواهی،چیزی را سالمتر از خواب نمیدانم.
اکثر مردم از رعایت دین دست کشیدهاند،احوالات خویش را مراقب نیستند، اکثر اوقاتشان در حرکت بیراهه و گناه و معصیت میگذرد،از راه نجات دست کشیده و به راه هلاک رو آوردهاند،برای اهل خدا احتراز از این برنامههای ضد الهی
1) 1) -اسراء (17):36.
بسیار مشکل است،سعی میکند نگوید اما چگونه نشنود ؟
بنابراین خواب که وسیله و علّت فراغت از گفتن و شنیدن است،برای مؤمن راه فرار بسیار خوبی است،چه خوب است که پس از انجام برنامههای الهیه بخوابد و خویش را از شر هر گناهی دور بدارد که خداوند فرموده:
روز قیامت از گوش و چشم و دل هر کسی سؤال میشود،از آنچه شنیده و دیده و یا به خاطر گذرانده،اگر مشروع بوده به اجر رسد و اگر مخالف برنامۀ حق، مجازات و مکافات بیند.
این نکته را هم باید توجه داشت که خواب زیاد،هر چند پس از ادای تکالیف الهیه باشد مذموم و مورث قساوت قلب و مرض بدن است.
الهی آن فرزانه دوران میگوید:
ای دل نداری از چه آه و زاری امشب***برخیز اگر مشتاق روی یاری امشب
لبیک گویان در حریم کعبه دوست*** باز آ که بنماید تو را رخساری امشب
صد روز و شب در خواب ماندی غافل از یار*** برخیز از این خواب تغافل باری امشب
شاید که بگشاید مه من پرده از رخ*** بگشای چشم دل پی دیداری امشب
فتح دو عالم در شهود حسن یار است ***غافل مشو زان یار اگر هشیاری امشب
[ وَ کَثْرَةُ النَّوْمِ یَتَوَلَّدُ مِنْ کَثْرَةِ الشُّرْبِ،وَ کَثْرَةُ الشُّرْبِ مِنْ کَثْرَةِ الشِّبَعِ وَ هُمٰا یُثْقِلٰانِ النَّفْسَ عَنِ الطّاعَةِ وَ یُقْسِیانِ الْقَلْبَ عَنِ التَّفَکُّرِ وَ الْخُضُوعِ ]
خواب زیاد محصول آشامیدنی زیاد و آشامیدنی زیاد نتیجۀ پرخوری است و هر دو موجب سخت شدن و سنگین گشتن انسان در برابر طاعت و قیامند و نیز موجب قساوت قلبند تا قلب از کار تفکر در آیات خدا و خضوع در برابر محبوب باز ماند.
امام صادق علیه السلام در پایان روایت میفرماید:
به هر خوابی که در شب داری،فکر کن آخرین خواب است و از این خواب سر بر نخواهی داشت.به دل و زبان از یاد خدا فارغ مباش و خوف الهی از دل بیرون مکن و آگاهی او را بر جمیع احوالاتت مرکوز خاطر نما و در این نیت باش که به یاری حضرت حق از خواب برخیزی و مشغول بندگی او شوی،چرا که شیطان ملعون بعد از هر بیداری تو را وسوسه میکند که هنوز شب طولانی است خوابت را ادامه بده و میخواهد که تو را در وقت مناجات با حضرت حق به خصوص به وقت سحر،محروم از بهترین فیض کند.
به حضرت حق عرض حاجت کن و از استغفار به دربار دوست غافل مباش، چرا که دعا را به وقت سحر،کیفیت دیگر و داعی را در آن وقت شوقی غیر از وقت دیگر است.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
حُسْنُ الْمُعٰاشَرَةِ مَعَ خَلْقِ اللّهِ تَعٰالیٰ فی غَیرِ مَعْصِیَتِهِ مِنْ مَزیدِ فَضْلِ اللّهِ عِنْدَ عَبْدِهِ،وَ مَنْ کانَ خٰاضِعاً لِلّهِ فِی السِّرِّ کٰانَ حَسَنَ الْمُعٰاشَرَةِ فِی الْعَلٰانِیَةِ.
فعٰاشِرِ الْخَلْقَ لِلّهِ تَعٰالیٰ وَ لا تُعٰاشِرْهُمْ لِنَصیبِکَ مِنَ الدّنْیٰا وَ لِطَلَبِ الْجٰاهِ وَ الرِّیاءِ وَ السُّمْعَةِ،وَ لا تَسْقُطَنَّ بِسَبَبِهٰا عَنْ حُدُودِ الشَّریعَةِ مِنْ بابِ الْمُماثَلَةِ وَ الشَّهْوَةِ فَاِنَّهُمْ لٰا یُغْنُونَ عَنْکَ شَیْئاً،وَ تَفُوتُکَ الْآخِرَةُ بِلٰا فٰائِدَةٍ.
وَ اجْعَلْ مَنْ هُوَ اکْبَرُ مِنْکَ بِمَنْزِلَةِ الْاَبِ وَ الْاَصْغَرَ بِمَنْزِلَةِ الْوَلَدِ وَ الْمِثْلَ بِمَنْزِلَةِ الْاَخِ،وَ لا تَدَعْ مٰا تَعْلَمُهُ یَقیناً مِنْ نَفْسِکَ بِمٰا تَشُکُّ فیه مِنْ غَیْرِکَ،وَ کُنْ رَفیقاً فی امْرِکَ بِالْمَعْروفِ وَ شَفیقاً فی نَهْیِکَ عَنِ الْمُنْکَرِ.
وَ لا تَدَعِ النَّصیحَةَ فی کُلِّ حالٍ،قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً ] (1).
وَ اقْطَعْ عَمَّنْ تُنْسیکَ وُصْلَتُهُ ذِکْرَ اللّهِ وَ تَشْغَلُکَ الْفَتُهُ عَنْ طٰاعَةِ اللّهِ فَاِنَّ ذٰلِکَ مِنْ اوْلِیاءِ الشَّیْطٰانِ وَ اعْوانِهِ وَ لا یَحْمِلَنَّکَ رُؤْیَتُهُمْ عَلیَ الْمُداهَنَةِ عِنْدَ الْخَلْقِ فَاِنَّ فی ذٰلِکَ الْخُسْرانَ الْعَظیمَ.
1) 1) -بقره (2):83.
[ حُسْنُ الْمُعٰاشَرَةِ مَعَ خَلْقِ اللّهِ تَعٰالیٰ فی غَیرِ مَعْصِیَتِهِ مِنْ مَزیدِ فَضْلِ اللّهِ عِنْدَ عَبْدِهِ،وَ مَنْ کانَ خٰاضِعاً لِلّهِ فِی السِّرِّ کٰانَ حَسَنَ الْمُعٰاشَرَةِ فِی الْعَلٰانِیَةِ ]
حضرت صادق علیه السلام در این فصل،به یکی از مهمترین مسائل انسانی که شدیدترین تأثیر را در وضع دنیا و آخرت انسان دارد اشاره میفرمایند آن مسئله رفاقت و معاشرت و رفیق و معاشر است.
به نظر حضرت صادق علیه السلام،کسی که واجد شرایط انسانی و متّصف به صفات الهی نیست لیاقت دوستی و رفاقت ندارد،بلکه دشمن خطرناک انسانند که قرآن و روایات از آنان تعبیر به شیطان و عدوّ کرده است.
آن کس که انسان را به معصیت بیاندازد و یا تشویق به گناه کند و یا مانع از رشد و کمال آدمی گردد،در عین اظهار محبت و علاقهای که به انسان میکند،آشنا و دوست انسان نیست،او دشمنی خطرناک در لباس دوست است و بر آدمی است که با تمام وجود از او بپرهیزد که دوری از چنین افرادی خیر دنیا و آخرت انسان و معاشرت با آنان خرابی دنیا و آخرت و هلاکت ابدی آدمی است.
آری،از جمله مواردی که رعایت تقوا،آن هم با کمال شدت لازم و واجب است باب رفاقت و معاشرت است که تأثیر رفیق بر انسان از تأثیر هر چیزی سریعتر
و عمیقتر است.
این راه بدون شک راه پرخطری است که سپردن این جاده،بیداری و معرفت فوقالعاده لازم دارد.
به تقوا زندگانی کن در اینجا***دل و جان با معانی کن در اینجا
به تقوا زندگانی کن بر دوست ***که مغزت زود گردد در یقین پوست
به تقوا زندگی کن بی شکی تو*** که یابی در یقین دید یکی تو
به تقوا زندگی بنما تو از دل ***که از تقوا شوی در عشق واصل
انسان بدون شک نیازمند به رفاقت و رفیق و دوست و دوستی است،چیزی که هست باید این غریزۀ الهی دگر دوستی را در راه صحیح به کار برد و این نیروی عالی انسانی را صرف اشخاصی کند که از آن طریق خیر دنیا و آخرت نصیب انسان شود و درخت وجود آدمی به شکوفهها و میوههای الهی بنشیند.
دوست حقیقی و دوستان واقعی،کسانی هستند که به رشد و تکامل و شرف و منزلت انسان بیفزایند و جز خیر آدمی هدفی نداشته باشند.
ملاک دوستی در آیین محمدی و شریعت اسلامی این است که عقل و وجدان، فطرت و ادب و تربیت آدمی در جنب رفیق و دوست و یار و همنشین با تمام حیثیت رو به کمال برود و انسان را تا جایی سیر دهد که نقطۀ جلب رضایت خداست.
با توجه به این ملاک و با تتّبع در معارف بلند آسمانی و ملکوتی اسلام که
منعکس در قرآن و روایات است،به این نتیجه میرسیم که دوستان حقیقی انسان عبارتند از:
1-خداوند جهان آفرین
2-انبیا
3-امامان علیهم السلام
4-عارفان واقعی
5-حکیمان الهی
6-مؤمنان حقیقی
این شش طایفه در تمام امور و مراحل زندگی،انسان را دعوت به رشد و کمال و حرکت به سوی یک زندگی آراسته به تمام فضایل و پیراسته از همه رذایل میکنند.
خداوند جهان آفرین میفرماید:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ ] (1).
ای اهل ایمان ! هنگامی که خدا و پیامبرش شما را به حقایقی که به شما [ حیات معنوی و ] زندگی [ واقعی ] میبخشد،دعوت میکنند اجابت کنید.
صاحب تفسیر پر ارزش«المیزان»در ذیل این آیه میگوید (2):
زندگی،گرانبهاترین متاعی است که یک موجود زنده برای خود سراغ دارد
و چگونه چنین نباشد و حال آن که در ماورای زندگی غیر از عدم و بطلان چیزی دیگری نیست و معلوم است که این ارزش را برای زندگی به خاطر اثر آن قائل است که عبارت باشد از شعور و اراده که نشاط و سعادت زندگی انسانی به آن است و برای همین جهت است که همواره از جهل و نداشتن حرّیت اراده و اختیار میگریزد.
انسان که یکی از موجودات زنده است مانند همۀ موجودات مجهز به سلاحی که زندگی معنوی او را که حقیقت وجود اوست تأمین میکند میباشد، همان طوری که تمامی انواع موجودات مسلّح به سلاحی که حافظ بقایشان باشد هستند.
سلاح انسانی همین اراده و اختیار اوست که خیرات و منافع او را از شرور و مضارش مشخص نموده و او را به آن یکی سوق و از این یکی زنهار میدهد.
و از آنجایی که این هدایت الهیه که نوع انسانی را به سوی سعادت و خیر و به سوی منافع وجودش دلالت میکند هدایتی است تکوینی و از مشخصات نحوۀ خلقت اوست و محال است که نظام آفرینش در یک مورد دچار خطا و اشتباه شود لاجرم باید به طور قطع گفت که انسان سعادت وجود خود را به طور قطع درک میکند و در این درکش دچار تردید نمیشود،هم چنان که سایر انواع مخلوقات بدون این که دچار سهو و اشتباه شوند به جبلّت و فطرت خود راهی را که منتهی به سعادت و منفعت و خیرشان میشود میپیمایند و اگر در جایی دچار خبط میشوند به خاطر تأثیر عوامل و اسباب نامناسب دیگری است که موجودی را از مسیر خیرات و منافعش منحرف ساخته به سوی ضرر و شرش سوقش میدهد، مانند جسم ثقیل زمینی که به حسب طبع زمینیش باید در روی زمین قرار بگیرد، و لکن فشار نیرویی او را مجبور به دور شدن از زمین نموده و به رفتن به سمت بالا
وادارش میسازد و آن جسم تا آنجا که مجبور است بر خلاف طبع خود بالا میرود، وقتی آن فشار تمام شد دوباره به سوی زمین باز میگردد و این بازگشتن هم اگر فشار دیگری نباشد به طور طبیعی یعنی به خط مستقیم انجام میگیرد،مگر این که در بازگشتن هم محکوم به یک نیروی مخالفی باشد که در آن صورت به طور مخفی صورت میگیرد.
این معنا همان معنایی است که در قرآن کریم روی آن پافشاری نموده و میفرماید:
راه سعادت و علم و عملی که منتهی به آن میشود بر هیچ انسانی پوشیده و مخفی نیست.هر انسانی به فطرت خود میفهمد که چه معارفی را باید معتقد باشد و چه کارهایی را باید انجام دهد.
آری،گاه میشود که انسانی در اعتقاد و یا عملش از طریق حق منحرف شده و دچار اشتباه گردد،لکن این خطا و اشتباه مستند به فطرت انسانیۀ او و هدایت الهیّه نیست،بلکه به خاطر این است که او خودش عقل خود را دیده و در اثر پیروی هوای نفس و تسویلات جنود شیطان،راه رشد خود را گم کرده است.
پس این امور و علم و عملی که فطرت انسانی،انسان را به سوی آن دعوت میکند لوازم زندگی سعید انسانی و آن زندگی است که جا دارد نامش را زندگی گذاشت و چنین زندگی به چنین علم و عملی نیازمند است،هم چنان که چنین علم و عمل مستلزم چنان زندگی است و زندگی را از این که دچار منافیات شده و در نتیجه اثرش خنثی گردد حفظ نموده و دوباره به مسیر اولش باز میگرداند.
از اینجا نتیجه میگیریم که اگر انسان از راه راستی که فطرتش او را بدان دعوت نموده و هدایت الهیه به سوی آتش سوق میدهد منحرف شود،قطعاً لوازم سعادت زندگی را از دست داده است،یعنی در علم نافع و عمل صالح کوتاهی
کرده و با گراییدن به سوی جهل و فساد،خود را به مردگان ملحق کرده و دیگر زنده به آن زندگی نمیشود،مگر این که علم حق و عمل حق را دوباره کسب کند و این آن معنایی است که آیۀ مورد بحث به آن اشاره نموده و میفرماید:
ای کسانی که ایمان آوردهاید اجابت کنید دعوت خدا و رسول را وقتی شما را دعوت میکنند به چیزی که شما را زنده میکند (1).
آری،این عالیترین و پر منفعتترین نوع دوستی است که به طور دایم خدا و رسولش میخواهند در حق انسان،آن هم در تمام جوانب حیاتش اعمال کنند.
[ وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ وَ مَثَلاً مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ ] (2).
و بیتردید آیاتی روشن و سرگذشتی از آنان که پیش از شما درگذشتند و پندی برای پرهیزکاران به سوی شما نازل کردیم.
آری،در قرآن که حضرت حق برای هدایت عباد فرستاد،آنچه در دنیا و آخرت به نفع آنان و یا به ضرر ایشان است بیان فرموده و در حقیقت برای علاج مردم از تمام عیوب و نواقص نسخهای کامل و جامع فرستاده است.
نسخهای که در آن شفا و رحمت برای اهل ایمان است و زیان و خسران برای متجاوزان،بدین معنی که هر کس با اعتقاد به حق آراسته به معرفت کتاب و عمل به برنامههای آن شد به شفا و رحمت میرسد و هر کس در جهل به آن باقی بماند و اعمالش هماهنگ با آن نباشد در دنیا و آخرت دچار زیان و خسران خواهد شد.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ
تُفْلِحُونَ ] (1).
ای اهل ایمان ! رکوع به جا آورید و سجده نمایید و پروردگارتان را عبادت کنید و کار نیک انجام دهید تا رستگار شوید.
[ إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتٰابَ اللّٰهِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً یَرْجُونَ تِجٰارَةً لَنْ تَبُورَ ] (2).
قطعاً کسانی [ مانند علی بن ابی طالب علیه السلام ] که همواره کتاب خدا را میخوانند و نماز را برپا میدارند و از آنچه روزی آنان کردهایم در نهان و آشکار انفاق میکنند،تجارتی را امید دارند که هرگز کساد و نابود نمیشود.
آری،هر کس با دقت و توجه و از روی قلب و فهم قرآن بخواند با معرفت به خدا و خود و دنیا و آخرت همراه میشود،آن گاه بر اساس آن معرفت به برپا کردن نمازی واجد تمام شرایط برمیخیزد،سپس از آنچه به او عنایت شده از مال و علم و مقام در راه خدا انفاق میکند و بدین برنامهها به کسب تجارتی که تا ابد در آن زیان و خسران نیست موفق میگردد.
شما برای پی بردن به محبّت و دوستی حضرت حق نسبت به انسان لازم است یک بار تمام قرآن مجید را با دقت و حوصله قرائت کنید،تا از طریق قرآن به این حقیقت واقف شوید و بر شما معلوم گردد که حضرت دوست فقط و فقط خیر دنیا و آخرت شما را در تمام زمینههای زندگی میخواهد و راضی نیست که شما دچار
کمترین زیان و ضرری،چه در امور مادی و چه در امور معنوی بشوید.
در زمینۀ عنایت و محبت حضرت حق نسبت به عباد،معارفی در معتبرترین کتب رسیده که لازم است به قسمتی از آنها اشاره رود:
أهْلُ طاعَتی فی ضِیافَتی،وَ اهْلُ شُکْری فی زِیارَتی،وَ اهْلُ ذِکْری فی نِعْمَتی، وَ اهْلُ مَعْصیَتی أُؤْیِسُهُمْ مِنْ رَحْمَتی،إنْ تابُوا فَاَنَا حَبیبُهُمْ،وَ انْ مَرِضُوا فَاَنَا طَبیبُهُمْ اداویهِمْ بِالْمِحَنِ وَ الْمَصائِبِ لِاُطَهِّرَهُمْ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعٰائِبِ (1)
آنان که اهل طاعت از من هستند در ضیافت و مهمانیم قرار دارند و آنان که نعمتهایم را شکرگزارند در زیارت من هستند و آنان که به یاد منند در نعمتم آرمیدهاند و آنان که اهل معصیتند از رحمتم تا در معصیتند بینصیبند،چون توبه کنند من دوست آنانم و وقتی بیمار شوند من طبیب آنهایم،با رنجها و مصایب آنان را مداوا کنم تا از ذنوب و معایب پاکشان کنم.
هر که جان در باخت با دیدار او***صد هزاران جان شود ایثار او
تا توانی در فنای خویش کوش ***تا شوی از خویش بر خوردار او
چشم مشتاقان روی دوست را*** نسیه نبود پرتو رخسار او
نقد باشد اهل دل را روز و شب*** در مقام معرفت دیدار او
دوست یک دم نیست خاموش از سخن*** گوش کو تا بشنود گفتار او
پنبه را از گوش بر باید کشید ***بو که یک دم بشنوی اسرار او
نور و نار او بهشت و دوزخ است***پای برتر نه زنور و نار او
زاد عطار اندرین ره هیچ نیست*** جز امید رحمت بسیار او(2)
تَعَلَّمِ الْخَیْرَ وَ عَلِّمْهُ مَنْ لٰا یَعْلَمُهُ،فَاِنّی مُنَوِّرٌ لِمُعَلِّمی الْخَیْرِ وَ مُتَعَلِّمیهِ قُبُورَهُمْ حَتّیٰ لا یَسْتَوْحِشُوا بِمَکٰانِهِمْ (1).
خداوند به موسی فرمود:آنچه خیر است بیاموز و به آن که نمیداند یاد بده، من قبور معلمان و دانشآموزان خیر را روشن میکنم تا از جای برزخی خود وحشت نکنند.
به موسی علیه السلام وحی کرد:
شش چیز را در شش چیز قرار دادهام ولی مردم در شش چیز دیگر میطلبند ولی نمییابند،راحتی را در بهشت قرار دادهام مردم در دنیا میطلبند،دانش علم را در گرسنگی قرار دادهام مردم در سیری و پری شکم میخواهند،عزّت را در قیام به عبادت در شب قرار دادهام مردم در پیشگاه سلاطین میخواهند،بلندی مرتبه و مقام را در تواضع و فروتنی گذاشتهام مردم در تکبّر میطلبند،اجابت دعا را در لقمۀ حلال گذاشتهام مردم در قیل و قال جستجو میکنند،غنا و ثروت را در قناعت نهادهام مردم در زیادی اجناس میخواهند در حالی که تا ابد به آن دسترسی پیدا نمیکنند (2).
قٰالَ اللّهُ تَعالی:یا عِبادی سِتَّةٌ مِنّی وَ منْکُمْ:الْمَغْفِرَةُ مِنّی وَ التَّوْبَةُ مِنْکُمْ وَ الْجَنَّةُ مِنّی وَ الطّاعَةُ مِنْکُمْ،وَ الرِّزْقُ مِنّی وَ الشُّکْرُ مِنْکُمْ،وَ الْقَضٰاءُ مِنّی وَ الرِّضٰا مِنْکُمْ، وَ الْبَلاءُ مِنّی وَ الصَّبْر مِنْکُم،وَ الاِجابَةُ مِنّی وَ الدُّعاءُ مِنْکُمْ (3).
ای بندگان من ! شش چیز از من است،شش چیز هم از شماست،مغفرت
و آمرزش از من است در برابر آن باید شما توبه از گناه بیاورید،بهشت از من است،طاعت و بندگی از شما،روزی از من است و شکر و سپاس هم از شما، حکم و قضا از من است و رضایت به آن از شما،بلا و آزمایش از من است و صبر و استقامت از شما،اجابت از من است و دعا از شما.
شب معراج به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
ای احمد ! اهل خیر و اهل آخرت صورتشان رقیق و آزرم و شرمشان زیاد است، نادانی آنان کم و نفعشان نسبت به مردم بسیار زیاد است.مکرشان کم و مردم در کنار آنان راحتند در حالی که خودشان از کثرت عمل خیر در رنج و زحمتند، کلامشان هماهنگ با حق و نسبت به تمام برنامههایشان حسابگرند و به نفس خود عتاب دارند.
چشمشان میخوابد ولی دلشان بیدار است،دیدگانشان گریان و دلشان غرق در یاد خداست،چون مردم جزء گروه غافلان قرار گیرند،اینان از ذاکرانند،در ابتدای نعمت سپاسگزار و در پایان آن شاکرند.
دعایشان مستجاب و کلامشان قابل شنیدن است،ملائکه از آنان شادند، دعایشان زیر پردههای ملکوت میچرخد که خدا همانند پدری که فرزندش را دوست دارد،شنیدن صدای آنان را دوست دارد.
یک چشم به هم زدن از خدا غافل نیستند،دنبال زیادی طعام و سخن نمیباشند،با کثرت و فراوانی لباس کاری ندارند.
دنیا و آخرت نزدشان یکی است،مردم یک بار میمیرند،ولی آنان بر اثر مجاهدۀ با نفس روزی هفتاد بار میمیرند.
چون به عبادت قیام کنند همانند بنیان مرصوصند،در دل آنان نسبت به مخلوق چیزی نمیبینم،پس به عزّت و جلالم به آنان حیات طیبه عنایت میکنم،چون روحشان بخواهد از جسد برود،ملک الموت را برای قبض روح آنان نمیفرستم، بلکه خودم روح پاک آنان را قبض میکنم و در برابر روح آنان تمام درهای رحمت را باز کرده و هر حجابی را از پیش روی روحشان برمیدارم،بهشت را امر میکنم برای آنان زینت شود و حور العین جهت آنان آماده گردد و ملائکه برایشان نماز بگذارند و درختان جهت آنان ثمر و میوه دهند (1).
در هر صورت خداوند مهربان برای انسان بهترین دوست و عالیترین یار و پرمنفعتترین رفیق است،خوشا بحال کسی که با حضرتش دست دوستی دهد و راهنماییهای او را در تمام جوانب حیات به کار گیرد که از این طریق تمام ابواب سعادت را به روی خود باز کرده و با خیر دنیا و آخرت همراه شود که:
انَّهُ خَیْرُ رَفیقٍ و خَیْرُ ناصِرٍ وَ مُعینٍ.
به درستی که خداوند بهترین دوست و بهترین یار و کمک کار انسان است.
عاشق وارسته داعی شیرازی گوید:
آن کس که سرشت نازگل کرد***گِل را به چهل صباح دل کرد
دل آینه ظهور خود ساخت*** دل مظهر پاک نور خود ساخت
ای سالک ره چه خفته ای خیز*** گر مرد رهی به ره در آویز
آن را که خیال خورد و خواب است*** زین ره به خیال در حجاب است
گر راه خدای می نوردی*** بگذار طریق هرزه گردی
عزلت چه بود گذشتن از غیر*** کردن به درون خویشتن سیر
1) 1) -ارشاد القلوب:200/1؛بحار الأنوار:24/74،باب 2،حدیث 6.
معنی فنا بگویمت من***از هستی و نیستی گذشتن
من گفتن و من نبودی آنجا ***جز نقش بدن نبودن آنجا
بیذات و صفات و فعل و آثار ***بی وهم و خیال و فکر و پندار
انبیای الهی مردمی بودند وارسته،پیراسته،پاک سرشت،اصیل،جامع، کامل،شریف و در راه دوست به خاطر پایداری اسلام از جان گذشته و برای تمام انسانها بهترین معلم.
اینان بر اثر شدت پاکی و نورانیت به خط پر برکت وحی متصل بوده و فیوضات الهیه را از پیشگاه اقدس ربوبی میگرفتند و برای تأمین خیر دنیا و آخرت بنی آدم در اختیار آنان مینهادند.
انبیا گل سرسبد حیات،زداینده ظلمات،چراغ پر فروغ راه رشد و کمال، خورشید تابان معنی و برجستهترین چهره فضیلت و کرامت بودند.
پیروی از انبیا شرعاً و عقلاً و طبیعتاً واجب است؛زیرا انسان ثابت کرده که بدون کمک آنان،دست یافتنش به زندگی سالم در دنیا و آخرت محال است.
بشر از تأمین قوانین کامل همه جانبه برای ادارۀ امور حیات عاجز بوده و هم اکنون عاجز است و در آینده هم عاجز خواهد بود و این معنی را عملاً نشان داده، از این جهت برای رشد و کمال خود چارهای جز دست زدن به دامان رحمت و کرامت آنان ندارد که آن بزرگواران برای انسان بهترین دوست و برترین رفیق و بالاتر از این به فرمودۀ قرآن مجید برادران حقیقی انسانهایند.
[ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ] (1).
هنگامی که برادرشان نوح به آنان گفت:آیا [ از سرانجام شرک و طغیان که خشم و عذاب خداست ] نمیپرهیزید ؟
[ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ] (2).
هنگامی که برادرشان هود به آنان گفت:آیا [ از سرانجام شرک و طغیان که خشم و عذاب خداست ] نمیپرهیزید ؟
[ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صٰالِحٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ] (3).
هنگامی که برادرشان صالح به آنان گفت:آیا [ از سرانجام شرک و طغیان که خشم و عذاب خداست ] نمیپرهیزید ؟
[ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ] (4).
هنگامی که که برادرشان لوط به آنان گفت:آیا [ از سرانجام شرک و طغیان که خشم و عذاب خداست ] نمیپرهیزید ؟
انبیای الهی عارجان معارج قرب و کمال و ناهجان مناهج جلال و جمال و شموس فلک رسالت و اقمار سپهر جلالت و هادیان مراصد سبل و قائدان طریق سداد و مرشدان سبیل رشادند.
انسان که دارای دو جنبۀ مادی و معنوی است،برای تأمین نیازهای مادّی خود احتیاج به نعمتهای مادی الهی دارد و کسی را نمیبینیم که از سر این سفره بگریزد
و برای تأمین نیازهای معنوی خود احتیاج به تربیت الهی دارد که قواعد این تربیت به وسیلۀ انبیا ابلاغ شده ولی متأسفانه کم نیستند آنان که از سر این سفره رویگردانند و این روی گردانی نیست،مگر بر اثر طغیان شهوتها و امیال و غرایز حیوانی.
اگر آدمی به فضای تربیت انبیا وارد شود و مشام جان از بوی آن شجرههای ملکوتی معطر نماید،به تمام ارزشهای واقعی میرسد و استعداد قرار گرفتن در مقام قرب و بساط انس پیدا میکند.
مرحوم ملا احمد نراقی آن عارف وارسته میگوید (1):
از برای انسان دو جنبه است:
یکی جنبۀ روحانیت که آدمی سبب آن مناسبت دارد با ارواح طیبه و ملائکه مقدسه،
دیگری جنبۀ جسمانیت است که آدمی مشابهت دارد به جهت آن با بهایم و سباع.
انسان به واسطه آن جزء جسمانی چند روزی در این عالم هستی زیست میکند و از آن پس به واسطه جزء روحانی مسافر عالم اعلا میشود و در آنجا مقام میسازد و با ساکنان عالم قدس مصاحبت میکند،به شرطی که در مدت اقامت در دنیا میل به آن عالم نموده و روز به روز در ترقی باشد،تا جانب جزء روحانی بر جسمانی غالب شود و کدورت عالم طبیعت را از خود بیفشاند و اگر آثار روحانیت در او
1) 1) -معراج السعادة:11،فصل پنجم.
چنین باشد میرساند به جایی که با وجود این که در این دنیا هست،هر لحظه از مبادی فیاضه کسب فیوضات میکند و دلش به نور الهی روشن میشود،تا زمان مفارقت از این دنیا رسد،پردههای ظلمانی طبیعت از پیش دیده به بصیرتش برداشته میشود.
و این همه میسّر نیست مگر این که انسان بر تربیت انبیا آراسته شود و درخت وجودش از فیوضات ربانیۀ آن بهره گیرد که هیچ مکتبی قدرت تربیت آسیه،مریم، خدیجه،زینب،سلمان،ابو ذر،مقداد،عمار و...را جز مکتب انبیا ندارد.
انسان با اتصال به مکتب انبیا،مؤمن حقیقی و مسلمان واقعی میشود و وجود وی تبدیل به منبع برکت و خیر و منفعت میگردد.
بپرسیدم ز یک علامه معنای مسلمانی***مسلمان را صفاتی گفت آن دانای ربانی
مسلمان آن که آمیزد به هم دنیا و عقبا را ***نه مستهلک در این گردد نه در آن یک شود فانی
مسلمان مرد عزم و پشتکار و صبر و اطمینان ***تو مرد سست و تنبل را مسلمان کی توان خوانی
مسلمان مشمئز از جهل و کوشا بهر کسب علم***مسلمان را چراغ علم اندر سینه نورانی
مسلمان مرد عفو و مهر و انصاف و جوانمردی*** مسلمان مظهر تکمیل نیکی های انسانی
مسلمان زنده دل پاکیزه جان خوشروی و خوش اخلاق*** به چشمان مسلمان از فراست نور یزدانی
مسلمان مظهر صدق و صفای دل صفای جان***مسلمان در تلاش زندگی دور از تن آسانی
مسلمان را بود برنامه اعمال قرآنش ***کند تطبیق اعمال خود از دستور قرآنی
مسلمانی و این اعمال ناشایست ما هیهات ***چرا جانم تو آیین مسلمانی نمی دانی
اگر اعمال ما بر طبق میزان خدایی نیست ***شکایت از چنین اوضاع باشد عین نادانی
برای تیمن و تبرک و جهت درس و عبرت تا جایی که میسر باشد از بعضی از پیامبران مسائلی ذکر میشود،باشد که ما در پرتو نور کلام آنان به حقیقت آراسته شویم و این دوستان واقعی و حقیقی خود را بشناسیم.
دستوری رسیده که پس از هر نماز دعای خضر را بخوانید،باشد که با توجه به آن دعا و انتقال حقایق آن واقعیتها به فضای روح و نفس و قلب خویش از آمرزش حضرت حق بهرهمند شوید و آن دعا این است:
یٰا مَنْ لٰا یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ،یٰا مَنْ لا یُغلِطُهُ السّائِلُونَ،یٰا مَنْ لا یُبْرِمُهُ إلحٰاحُ الْمُلِحّینَ اذِقْنی بَرْدَ عَفْوِکَ وَ حَلٰاوَةَ رَحْمَتِکَ (1).
ای خدایی که صدایی از صدای دیگر بازت نمیدارد ! ای خدایی که خواستههای
1) 1) -الأمالی،شیخ مفید:91،المجلس العاشر،حدیث 8؛بحار الأنوار:1/83،باب 38،حدیث 1.
درخواست کنندگان به اشتباهت نمیاندازد ! ای مولایی که اصرار کنندگان خستهات نمیکند ! نسیم عفوت و شیرینی رحمتت را به من بچشان.
آری،خضر پیغمبر،ما را هدایت به درگاه و پیشگاهی میکند که برای ما تکیهگاهی جز آن وجود ندارد و تنها آن درگاه لطف است که در همه امور پشتیبان ما و یار و یاور و مونس و انیس و تأمینکننده سعادت دنیا و آخرت ماست.
ذو القرنین که نامش در قرآن مجید آمده با لشگر فراوانی از بیابانی عبور میکرد، پیرمردی را دید مشغول نماز است و به عظمت ذو القرنین توجهی نکرد،ذو القرنین از بزرگی روح او در تعجّب شد،پس از تمام شدن نمازش به او گفت:چگونه با دیدن خدم و حشم بزرگی دستگاه من نهراسیدی و در حال تو تغییری پیدا نشد، عرضه داشت:با کسی مشغول مناجات بودم که قدرت و لشگرش بینهایت است، ترسیدم از او منصرف شوم و به تو متوجه گردم از عنایتش محروم گردم و دیگر دعایم را اجابت ننماید !
ذو القرنین فرمود:اگر مرا همراهی کنی تمام خواستههایت را اجابت میکنم، عرضه داشت:من حاضرم همه جا با تو باشم به شرط آن که چهار چیز برایم ضمانت کنی:
اول: صحتی که هرگز بیماری از پس آن نباشد.
دوم: نعمتی که زوال نداشته باشد.
سوم: جوانی و قدرتی که پیری و سستی در آن دیده نشود.
چهارم: حیاتی که مرگ نداشته باشد.
ذو القرنین گفت:مرا هرگز بر این امور قدرت نیست،عابد گفت:پس من از کسی که تمام امور در تحت قدرت اوست دست برنمیدارم و به شخصی که مثل خود من عاجز و محتاج به غیر است تکیه نمینمایم.
آری،ما مملوک و عبد حقیم و تمام امور حیات را تنها حضرت او نسبت به ما ضمانت دارد و این صحیح نیست که دست از اصل برداشته و به فروعات از بین رفتنی متوسّل شویم،توحید واقعی اقتضا میکند که تمام هستی را علل و اسباب داشته و جز به ذات او نظر نداشته باشیم و هر خیر و کرامت را از او بدانیم و در حقیقت آراسته به حقیقت لا حول و لا قوة الّا باللّه گردیم.
حضرت ذو القرنین عبورش به مردمی افتاد که هر کس مردگان خود را جلوی خانهاش دفن کرده است،سبب این کار را پرسید؛گفتند:برای آن است که هر صبح و شام نظرمان بر قبور اشخاصی که مثل ما بودهاند و با آنها زندگی کرده بودیم بیفتد تا از مرگ غفلت نکنیم و به فکر عاقبت کار خویش باشیم؛زیرا میدانیم که یک روزی ما هم مانند آنان مقیم برزخ خواهیم شد ! !
از طرفی دید منازل آنان درب ندارد،پرسید این چه وضع است ؟ جواب دادند:
برای آن که بین ما دزد و خائن نیست،خداوند به هر کس هر چه عطا کرده به همان قانع است و هرگز دست به طرف مال کسی دراز نمیکند و ما را حاکم و پادشاه نیست؛زیرا همۀ ما موظف به رفع نزاعیم و از طرفی نزاعی بین ما رخ نمیدهد، بلکه آن قدر با هم مهربانیم که وقتی زندگی ما را نظر میکنی انگار همه با هم یکی هستیم و آن چنان بر هوای نفس غالبیم که نفعی را به غیر حق به طرف خود نمیکشیم و بین ما دروغ وجود ندارد؛زیرا دروغ مقدمۀ جلب نفع از برای خود و ضرر به دیگری است و ما نفع غیر را به منفعت خود ترجیح میدهیم و ما پدران خود را نیز این چنین یافتیم.
ذو القرنین گفت:چگونه است که همه شما را خرسند و خندان میبینیم و مثل این که غم و اندوهی در بین شما وجود ندارد،گفتند:برای این است که هر چه پیش آید از خدا میدانیم و او هم هر چه صلاح ماست برای ما مقرّر میدارد و هر کس را هر چه صلاح اوست پیش آید باید خندان و خرسند باشد نه غمناک و اندوهگین (1).
در قرآن کریم در سورۀ مبارکه یوسف آیات 88 تا 90 میخوانیم:
برادران به امر پدر بزرگوار خود حضرت یعقوب به مصر آمده و بر حاکم وارد شدند و گفتند:ای عزیز مصر ! ما با همۀ اهل بیت خود به فقر و قحطی و بیچارگی مبتلا شدهایم و با متاعی ناچیز و بیمقدار به حضور تو آمدهایم،محبت فرما و به قدر احسانت به ما بیفزا و از ما به صدقه دستگیری کن که خدا صدقه بخشان را نیکو پاداش میدهد.
در این حال که یوسف نیازمندی و دلشکستگی برادران را دید رحمش آمد و پرده از روی کار برداشت و گفت:شما برادران یوسف در دوران جهل و نادانی فهمیدید که با یوسف چه کردید ؟
آنان گفتند:آیا تو همان یوسف هستی ؟ پاسخ داد:آری،من همان یوسفم و این برادر من است،خداوند به رحمت بیحساب خود بر ما منت نهاد که البته هر کس در برابر حوادث تقوا و صبر پیشه کند،چنین کسی پیش خدا نیکوست و خدا اجر نیکوکاران را ضایع نمیکند.
1) 1) -الأمالی،شیخ صدوق:170،المجلس الثانی؛بحار الأنوار:175/12،باب 8،حدیث 2.
آری،انبیا به همۀ انسانها درس خویشتنداری و خودداری از گناه و صبر و استقامت میدهند.که هر کس در برابر حوادث خود را از آلوده شدن به گناه و سازش با دشمن و تن دادن به ظلم حفظ کند و برای خدا صبر و پایداری نماید عاقبتش همانند انبیا به خیر و خوشی و سلامت و سعادت خواهد رسید.
چون یوسف شناخته شد،برادران از کردۀ قدیم خود سخت به وحشت افتادند ولی ناگهان یوسف عزیز به آنان خطاب کرد:
[ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ ] (1).
گفت:امروز هیچ ملامت و سرزنشی بر شما نیست،خدا شما را میآمرزد و او مهربانترین مهربانان است.
این است درسی که انبیا به انسان میدهند،درس گذشت و عفو،درس اغماض و چشم پوشی از هم کیشان و هم نوعان اشتباه کار و خطاکردار،تا زندگی با یک دیگر ظرف محبت و صفا و صمیمت و وفا باشد.
قرآن مجید دربارۀ ایّوب میفرماید:
[ إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ ] (2).
بیتردید ما او را شکیبا یافتیم.چه نیکو بندهای ! یقیناً بسیار رجوع کننده به سوی ما بود.
ایوب که به تمام مصایب مبتلا شد،خویشتن را حفظ کرد و سر سوزنی از خط با
منفعت بندگی و طاعت و تسلیم نسبت به حق منحرف نشد و از امتحان الهی سرافراز و قبول درآمد و نام نیکش به عنوان نمونۀ صبر و استقامت در حوادث جاودانی شد،تا برای تمام بندگان حق تا روز قیامت درس و پند باشد،ایوب عملاً به انسان میگوید:مواظب باش برای چند روز گرفتاری از خدایت روی برنگردانی و نسبت به حضرت او که نسبت به تو عین عنایت و لطف است خشم و غضب نگیری و اظهار گلهمندی ننمایی که صابر در پیشگاه حضرت دوست به صبر و استقامت اوست که صابر بندۀ نیکویی و عبد مقبولی است.
[ وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ* وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ اذْکُرُوا إِذْ کُنْتُمْ قَلِیلاً فَکَثَّرَکُمْ وَ انْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ ] (1).
و به سوی مردم مدین،برادرشان شعیب را [ فرستادیم،] گفت:ای قوم من ! خدا را بپرستید که شما را جز او معبودی نیست،یقیناً برهانی روشن از سوی پروردگارتان برای شما آمد،پس پیمانه و ترازو را تمام و کامل بدهید،و از
1) 1) -اعراف (7):85-86.
اجناس و اموال و حقوق مردم مکاهید،و در زمین پس از اصلاح آن [ به وسیلۀ رسالت پیامبران ] فساد مکنید،این [ امور ] برای شما بهتر است،اگر مؤمنید.
*و بر سر هر راهی منشینید که کسانی را که به خدا ایمان آوردهاند [ به مصادرۀ اموال،شکنجه و باج خواهی ] بترسانید،و از راه خدا بازدارید، و بخواهید آن را [ با وسوسه و اغواگری ] کج نشان دهید؛و به یاد آوردید زمانی که جمعیت اندکی بودید،ولی [ پروردگارتان ] شما را فزونی داد،و با تأمل بنگرید که سرانجام مفسدین و تبهکاران چگونه بود ؟
موسی علیه السلام این پیامبر عزیز از مصدر وحی مسائل بسیار مهمّی را نقل میکند که به گوشهای از آن آداب و مسائل اشاره میشود:
موسی علیه السلام از جانب حضرت حق به چهار چیز وصیت شد که بر تمام مردم واجب است به این چهار حقیقت توجّه کنند:
1-تا نمیدانی خداوند تو را آمرزیده به عیوب مردم کار نداشته باش بلکه در فکر وسیلۀ آمرزش خویش باش.
2-تا نمیدانی گنجهای خزائن من تمام شده از برای روزی غصه مخور که آنچه مقدر توست به آن میرسی.
3-تا نمیدانی سلطنت و حکومت من خاتمه پیدا کرده به کسی امیدوار مباش.
4-تا خبر مرگ شیطان این دشمن خطرناک به تو نرسیده از مکر او ایمن مباش.
به حضرت وحی شد:
مرا دوست داشته باش و مردم را نیز به محبت من آراسته کن (1).
عرضه داشت:تو میدانی که تو را از همه بیشتر دوست دارم،اما بندگانت را چگونه به محبتت بخوانم؛پاسخ آمد نعمتهایی را که به آنها دادهام به یاد آنان آر تا قدردان نعمت شوند و از این طریق به من علاقهمند گردند؛زیرا دلها به احسان صید میشود (2).
حضرت موسی شخصی را در سایۀ عرش آرمیده دید،عرضه داشت:خدایا ! این عبد با کدام عمل به این مقام رسیده ؟
جواب شنید به دو عمل:
1-مصونیت از عقوق پدر و مادر.
2-نداشتن حسد (3).
عرضه داشت:الهی ! ثواب کسی که عیادت مریض کند چیست ؟ فرمود:بوقت بیرون آمدن از قبر ملکی را میفرستم تا او را در ظلمات قیامت راهنمایی کرده به محشر واردش کند.
عرضه داشت:ثواب شستن میت چیست ؟ فرمود:وی را از گناهان بیرون میآورم همانند روز تولد از مادر.
عرضه داشت:ثواب تشیع جنازه چیست ؟ فرمود:ملائکه را میفرستم تا وی را از قبر به محشر مشایعت کنند.
عرض کرد:ثواب تسلیت دادن به مصیبتزده چیست ؟ فرمود:در قیامت که سایهای نیست وی را در سایه عرش قرار میدهم.
ای موسی ! سائل را گرامی دار،گرچه به انفاق چیز کمی به او باشد و یا با زبان خوش او را دور کن که گاهی ملکی را به صورت سائل برای امتحان مردم به سوی مردم میفرستم تا ببینم چه میکنند (1)؟
در حدیث معتبر آمده:
روزی موسی برای مناجات به کوه طور میرفت،شیطان هم به دنبالش روان بود،یکی از اعوان آن رجیم درگاه،به او گفت:مگر به اغوای موسی هم امید داری ؟ گفت:پدرش را از بهشت راندم،امید است که بتوانم وی را نیز گمراه کنم ! !
خود را به حضرت موسی رساند،موسی وی را با کلاهی هزار رنگ دید،از رنگهای کلاهش سؤال کرد،پاسخ داد:به این رنگها دل مردم را برده و آنان را میفریبم،ای موسی ! برای تو هزار و پنج کلمه نصیحت دارم،گوش کن تا برایت بگویم که تو را در این مواعظ منفعت هست.
حضرت فرمودند:مرا به موعظۀ تو نیازی نیست،جبرئیل نازل شد و عرضه داشت:پنج کلمه او را بشنو و از بقیه صرفنظر کن که در بقیه گفتارش اغوا دارد، موسی ایستاد و فرمود بگو.
شیطان گفت:پنج عمل است که خود من در آن پنج عمل متصدی فریب و اغوای مردمم و به اعوان و انصارم وانمیگذارم که از عهده آن برنیایند.
1-به وقت غضب خود را به اولاد آدم میرسانم که هیچ زمانی به اندازۀ وقت غضب تسلّط بر آنان ندارم،ممکن است به دو دقیقه غضب آنان را به قتل و یا
1) 1) -قصص الانبیاء،راوندی:163،فصل 5،حدیث 185؛بحار الأنوار:354/13،باب 11،حدیث 52.
گناهان دیگر بیندازم،پس در حال غضب خود را حفظ کن مبادا که به هلاکت افتی.
2-در خود عجب و خود پسندی راه مده؛زیرا عجب و تکبر مرا به این تیرهبختی نشاند،در حدی که رانده درگاه حق شدم و مورد لعن او و بندگانش قرار گرفتم.3-با زن اجنبیه خلوت مکن که من تمام قدرتم را برای به عصیان کشیدن تو به کار میگیرم و کمتر کسی میتواند در خلوت خود را حفظ کند.
4-تا میتوانی با خدای خویش عهد و نذری مبند که من تا جایی که قدرت دارم نمیگذارم کسی به عهدش پای بند باشد و مخالفت نذر علاوه بر این که عصیان کرده مورد غضب خدا هم هست.
5-چون قصد دادن صدقه کردی عجله کن ورنه تو را از فضیلت آن محروم خواهم کرد (1).
آنچه از حضرت موسی به عنوان درس و پند رسیده بیش از این است در این بخش فقط به ذکر نمونههایی از عنایات این دوستان حقیقی انسان اکتفا میشود، باشد که همین برنامهها وسیلۀ رشد و کمال ما شوند.
ای به خود زنده مرده باید شد***چون بزرگان بخرده باید شد
پیش از آنکت به قهر جان خواهند*** جان به جانان سپرده باید شد
تا نمیری به گرد او نرسی*** پیش معشوق مرده باید شد
مشمر گام گام همچو زنان ***منزل ناشمرده باید شد
ره به آهستگی چو شمع برو*** زان که این ره سپرده باید شد
زود شو محو تا تمام شوی*** که تو را رنج برده باید شد
هم چو عطّار اگر نخواهی ماند*** مزد کونین برده باید شد(2)
سلیمان نبی-که خداوند بزرگ در قرآن مجید در سورۀ نمل از حشمت و جلالش خبر میدهد-سراسر زندگی پر فیضش برای هر انسانی بهترین درس است.
اما با همۀ بزرگی و عظمتش با دست خود گندم یا جو میکوبید و از آن نان به دست آورده و میخورد و هرگز علاقه نداشت از بیتالمال و یا زحمات دیگران ارتزاق کند.
لباس آن حضرت در عین این که بر اریکه سلطنت فلسطین تکیه داشت از مو بود و به دست خویش روزی یک قطعه حصیر کوچک میبافت و آن را میفروخته و از وجه آن برای خود و عیالش تهیۀ روزی میکرد،چون شب فرا میرسید به محراب عبادت میرفت و تا صبح به تضرع و زاری به پیشگاه حق اشتغال داشت،حکومت را فقط برای دعوت به خداپرستی و خدمت به خلق میخواست و علاقه داشت بنی آدم از روش او درس گرفته و پا به پای او تا رسیدن به مقام قرب حرکت کنند.
قرآن مجید از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان شاهد،مبشر،نذیر،اسوه، رحمة العالمین،رؤوف،رحیم،حریص بر مؤمنان،امین مطاع،یاد کرده و آن حضرت را بهترین دوست و پر منفعتترین یار و یاور انسان میداند.
مَنْ صَمَتَ نَجا (1).
آن کس که از لغو و باطل و بیهودهگویی سکوت کرد،نجات یافت.
1) 1) -روضة الواعظین:469/2؛مشکاة الأنوار:174،الفصل التاسع عشر.
مَنْ تَوٰاضَعَ لِلّهِ رَفَعَهُ اللّهُ،وَ مَنْ تَکَبَّرَ وَضَعَهُ اللّهُ (1).
آن کس که فروتنی کند خدایش بلند گرداند و هر کس تکبر ورزد خدایش به زمین زند.
خَیْرُ الْمُسْلِمینَ مَنْ کَثُرَ قَنٰاعَتُهُ وَ حَسُنَتْ عِبادَتُهُ وَ کٰانَ هَمُّهُ لِآخِرَتِهِ (2).
بهترین مسلمانان کسی است که قناعتش زیاد و عبادتش نیکو و همّ و غمّش برای آخرت باشد.
أحْبِبْ للِنّاسِ مٰا تُحِبّ لِنَفْسِکَ تَکُنْ مَؤْمناً،احْسِنْ مُجاوَرَةَ مَنْ جاوَرَکَ تَکُنْ مُسْلِماً (3).
آنچه برای خودت دوست داری برای مردم دوست بدار تا مؤمن باشی و برای همسایه نیکو همسایه باش تا مسلم باشی.
خَصْلَتانِ لٰا تَجْتَمِعانِ فی مُسْلِمٍ:الْبُخْلُ وَ سُوء الْخُلْقِ (4).
دو صفت در مسلمان جمع نمیشود،بخل و بدی اخلاق.
مَنْ قَلَّ طُعْمُهُ صَحَّ بَدَنُهُ وَ صَفا قَلْبُه،وَ مَنْ کَثُرَ طُعْمُهُ سَقُمَ بَدَنُهُ وَ قَسی قَلْبُهُ (5).
هر کس خوراکش اندک باشد،بدنش سالم و قلبش صفا میگیرد و هر کس پرخور باشد بدنش مریض و قلبش قسی میگردد.
شخصی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله عرضه داشت:من جز ماه رمضان روزه نمیگیرم
و جز نمازهای یومیه نماز نمیخوانم،مالی برای صدقه ندارم و برای حج مستطیع نیستم،من پس از مرگ کجایم ؟
فرمود:در بهشت با منی اگر زبانت را از غیبت و دروغ حفظ کنی و دلت را از بخل و حسد نگهداری و نظرت را از نظر به نامحرم و آزار مسلمان محافظت نمایی.
ثَلٰاثَةٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُمُ السَّمٰاوٰات وَ الْأرَضُونَ وَ الْمَلٰائِکَةُ وَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ:الْعُلَماءُ وَ الْمُتَعَلِّمُونَ وَ الْاَسْخِیاءُ.
آسمانها و زمین و ملائکه و شب و روز برای سه نفر از حضرت حق طلب مغفرت میکنند،دانشمندان و دانشآموزان و سخاوتداران (1).
اذٰا ارادَ اللّهُ تَعٰالیٰ بِعَبْدٍ خَیْراً زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیٰا وَ فَقَّهَهُ فِی الدّینِ وَ بَصَّرَهُ عُیُوبَها، وَ مَنْ اوتیهُنَّ فَقَدْ اوتِیَ خَیْرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ (2).
چون خداوند نسبت به بندهای اراده خوبی کند،وی را در دنیای ظاهر و امور مادی بازدارنده از حق زاهد نماید و در دین تیزبینش کند و عیوبش را به وی بنمایاند که به هر کس این حقایق مرحمت شود،خیر دنیا و آخرت داده شده.
سه چیز هلاک میکند و سه چیز نجات میدهد:
امّا منجیات:
خشیت از حق در پنهان و آشکار،میانهروی در فقر و غنی،عدالت در غضب و خشنودی.
اما مهلکات:
بخلی که دنبال شود،هوایی که پیروی گردد و خودبینی (1).
زینت دنیا در سه چیز است:
مال،فرزند،زنان.
و زینت آخرت در سه چیز است:
علم،پاکدامنی،صدقه.
و اما زینت بدن در سه برنامه است:
کم خوری،کم خوابی،کم گفتن.
و زینت قلب در سه چیز است:
صبر،سکوت،شکر.
مَن فٰارَقَ رُوحُهُ جَسَدَهُ وَ هُوَ بَریءٌ مِنْ ثَلٰاثَةٍ دَخَلَ الْجَنَّةَ:اَلْکِبْرُ وَ الدَّیْنُ وَ الْغُلُولُ (2).
آن کس که به عالم آخرت منتقل شود و از سه چیز پاک باشد وارد بهشت میشود:تکبر،بدهکاری،خیانت.
افْضَلُ الْأعْمالِ عَلیٰ ظَهْرِ الْأرْضِ ثَلٰاثَةٌ:طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْجَهادِ وَ الْکَسْبِ لأنَّ طٰالِبَ الْعِلْمِ حَبیبُ اللّهِ،وَ الْغازی وَلِیُّ اللّهِ،وَ الْکاسِبَ صَدیقُ اللّهِ (3).
بهترین اعمال روی زمین سه عمل است:طلب علم و جهاد و راه خدا و کسب معاش:جوینده علم حبیب اللّه و جنگنده در راه حق ولی اللّه و کاسب دوست خداست.
آنچه از رسول گرامی صلی الله علیه و آله که بهترین دوست و یار انسان است نقل شد در کتاب اثنا عشریه ملاحظه کنید و اگر تفصیل سخنان آن حضرت را بخواهید به کتب«بحار الأنوار»،«نهج الفصاحة»،«اصول کافی»،«وسائل الشیعة»،«مستدرک»و سایر کتب حدیث مراجعه نمایید.
از آنجا که ائمه طاهرین علیهم السلام با پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله بر اساس روایات نور واحدند،باید گفت:فرمایشها و راهنماییهای آن بزرگواران نیز مطابق با گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله است و آنچه که امامان معصوم علیهم السلام در جهت رشد و کمال انسان از انسان میخواهند همان است که خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله میخواهند،برای اطلاع از گفتههای حکیمانه آن فرزانگان راه هدایت به همان کتبی که در بالا اشاره شد رجوع کنید تا تفصیل و شرح زندگی آن بزرگواران در بخش معرفت امامان علیهم السلام به خواست حضرت حق بیاید.
این سه طایفه که از دلسوزان و دوستان واقعی انسانند،گرچه از نظر عنوان اسمی با هم فرق دارند ولی در حقیقت یکی هستند و منظور از عارف و حکیم و مؤمن آن انسانی است که از نور وحی و پرتو نبوت و ولایت ائمه معصومین علیهم السلام به کسب معرفت و عمل موفق شده و در عین اصلاح باطن و ظاهر خود،دلسوزانه و عاشقانه در راه اصلاح دیگران تا سر حد جان قدم برمیدارد و در این راه از ملامت اهل ملامت باک نمیکند.
اینان آن کاملان و واصلان و آزاد انسانهایی هستند که شخصیتهای بزرگی چون مرحوم الهی قمشهای آرزوی آنان را داشتند و به آرزوی خود رسیدند.
یا رب برسان تو رهنمایی***یاری زدیار آشنایی
بر قافله وفا امیری*** بر کشتی عشق ناخدایی
یا رب برسان رفیق راهی*** چون من به فراق مبتلایی
چون نی به نوای عشق نالان*** چون آه سحر گره گشایی
آزاد دلی زهر خیالی*** دلشاد چو من به هر نوایی
صاحب نفسی مسیح شهری*** تا در حق ما کند دعایی
شاید به در تو راه یابیم*** پوییم طریق آشنایی
تازیم به راه عشق بازی*** سوزیم حجاب خود نمایی
تا دل نگرد جمال جانان*** تا جان رهد از غم جدایی
دل را به رضای حق سپاریم*** گر بارد از آسمان بلایی
در اینجا به گوشهای از واقعیتهایی که آنان در راه راهنمایی انسان به انسان مرحمت کردهاند توجه نمایید.
گفت پیغمبر که حق فرموده است***می نگنجم هیچ در بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز ***می نگنجم این یقین دان ای عزیز
در دل مؤمن بگنجم ای عجب*** گر مرا جویی از آن دل ها طلب(1)
این زمین و آسمان با آن فضای پهناور و بیکرانش،با آن کرات و کهکشانها و کازارهایش که به نظر ما سرسامآور و خیرهکننده مینماید،در عین حال میدانیم که موجودات جهان هستی خیلی بزرگتر از آن است که در نظر ما جلوه میکند،در مقابل عظمت خداوندی همان مقدار ناچیز است که یک بال مگس در تصور ما با
1) 1)- مثنوی معنوی، مولوی.
روح بینهایت بزرگ انسانی.
این مقایسه هم در حقیقت نابجاست؛زیرا بالاخره روح انسانی هر چه باشد در مقابل عظمت خداوندی قابل تصور نیست،این موجودات بیشمار و بسیار گسترده چون کف ناچیزی است که در روی یک اقیانوس بیپایان برای چند لحظه سرمیکشد و از بین میرود.
بنابراین چگونه میتواند این موجودات به این حقارت و ناچیزی گنجایش وجود خداوند را داشته باشند ؟
و به عبارت دیگر،چون کمیت در جهان هستی حکمفرماست و کیفیت تمام نمودهای آن را فرا گرفته است،چگونه میتواند گشایش آن موجودی را داشته باشد که کمیت را آفریده و ما فوق کیفیت است.
او بینهایت است،جهان هستی متناهی است اگر چه محدود نباشد.آن بینهایت در این متناهی جایگزین نخواهد گشت.
یک فرد انسان هنگامی که در نتیجۀ تزکیۀ نفس و اعتلای روحی به مقام شامخ معرفت میرسد،همین جهان هستی با این عظمت را آن چنان ناچیز میداند که گویی یک قفس تنگی برای اوست،با این ملاحظه آیا خداوندی که خالق همین انسانها است که خود بینهایتهایی هستند میتواند در این جهان کوچک جایگیر شود ؟
امّا در درون همین انسان قلبی آفریده است که آن قلب میتواند مهمانسرای وجود الهی بوده باشد.
میگویید:چطور میشود که قلب انسانی گنجایش خدای به آن عظمت را داشته باشد؛با این که قلب انسانی در درون همین کالبد جسمانی است.
میگوییم:قلب خواه همان عضو معروف باشد یا نه،ما نمودهای شگفتانگیزی را در درون خویش احساس میکنیم که با محاسبات منطق طبیعی از
نظر کمیت و کیفیت سازگار نیست،مثلاً ما در حدود هشتاد میلیارد سلول در مغز داریم،از دوران کودکی این سلّولها در فعالیت میباشند،چگونه میشود مغز انسانی تا حدود یک میلیون میلیارد واحد،اطلاعات ثبت کند.
چگونه این واحدها در سلولها موجود میشود،در صورتی که نه قابل عکسبرداری است و نه کوچکترین نمود فیزیکی دیگری را نشان میدهند ؟ به اضافه این که ما در عمر خود هزاران بار کلیّات تجرید شده را در ذهن خود منعکس میسازیم،این کلیات تجرید شده که هیچگونه تشخصی ندارد چگونه در سلول مادی جسمانی منعکس میشوند ؟ !
آیا این نمود شگفتانگیز در درون ما وجود ندارد«دریافت من»که«خود»را درک میکنیم یعنی به من خویش آگاهی پیدا میکنیم،مانند این که با چشمان خود بدون وسیله آیینه یا چیز دیگر چشمان خود را میبینیم ! به اضافه این که همین مغز ماست که میتواند بینهایت را تصور کند آیا این بینهایتها واقعاً دارای نمود و شکل فیزیکی هستند؛اگر چنین باشد که بینهایت نخواهد شد.
مگر این فعالیت قلبی ما نیست که محبت جهانی را در دل احساس میکنیم بدون این که این محبت جهانی کوچکترین تغییری در کمیت و کیفیت قلب به ما بدهد.
خلاصه با نظر به فعالیتهای شگفتانگیز مغز و قلب میتوانیم این حقیقت را قبول کنیم که نیروی عقلانی و قلبی ما وابسته به اصول و قوانین طبیعی خارجی نیستند که نتوانیم از آن تجاوز نموده،درون خویش را قلمرو دیگری که جان خارجی مانند جزئی از آن است منظور کنیم.
آری،این قلب بسیار بزرگ کوچک نما،شایستگی آن را دارد که نور بینهایت
خداوندی را در خود منعکس بسازد (1).
این است استدلال و گفتار حکیمان و عارفان و مؤمنان در ظرفیت قلب انسان و این است انسان که با قبول تربیت انبیا و ائمۀ عارفان و حکیمان و مؤمنان میتواند قلبش را تجلیگاه نور بینهایت الهی کند و این است آنچه که در عنوان این فصل بیان شد که دوستان حقیقی انسان این بزرگوارانند که میخواهند انسان آیینه صفات و اسمای الهی شود و از این راه خیر دنیا و آخرت خویش را تأمین نماید. سرمایه سعادت ما در دیار بود***ورنه به سعی ما گره از کار کی گشود
دردست هر چه هست که این درد چاره ساز ***با جان آدمی به مثل آتش است و عود
رندی که ره به کوی خرابات عشق برد*** جان را زدست محنت ایام در ربود
بگشای رخ که دیر شدست انتظار ما*** تا جان بر آن جمال فشانیم زود زود
از حال عشق عقل ندانست شمّه ای*** خود را هزار بار بدین حالت آزمود(2)
اگر راهبر به تو بگوید:فلان مشقت و ناراحتیها را تحمل کن،تو نبایست زبان به اعتراض بگشایی.
اگر در راه تبعیت از رهبر خارها در پای تو بخلد،گمان مکن آن خارها تنها برای ناراحت کردن توست،بلکه برای این که گلشنی در روح تو سرسبز شود بایستی
خارهایی را که در پای تو فرو میرود از جان و دل بپذیری،به طور کلّی با تنپروری و نازک دلی نمیتوان راه به این باریکی و طولانی را پیمود.
مبارزه با مادّیات و تنظیم آن به شکلی که مانع سلوک الی اللّه نباشد اصل اوّلی مرد راهرو میباشد،این را میدانید و بارها تذکر داده شده که خداوند انسان را برای تقلّا و کوشش آفریده است.
آیا این تقلّا و کوشش میتواند خود هدف نهایی موجودیت انسان بوده باشد ؟ البته نه؛زیرا چه سودی از کوشش و فعالیت بیهوده،برای انسان نصیب میگردد ؟ مگر خدای نمیتوانست انسانها را طوری بیافریند که آنان بدون زحمت و سعی مشغول زندگی در این خاکدان بوده باشند.مسلماً میتوانست.
ولی هدف اقصای خلقت این است که انسان با کوشش در قلمرو طبیعت،جوهر گرانبهای وجود خود را استخراج کند و با این کوشش و تکاپو آیینه خدا نمای روح خود را صیقلی میسازد،او با این کوشش خود طبیعی را تا مقام روحانیت برترین بالا میبرد (1).
هر وقت که آدمی اندرون خود را پاک کند و آیینه دل را صافی گرداند.به ملائکه سماوی نزدیک گردد،از جهت آن که ملائکه سماوی جمله پاک و صافیاند و علم و طهارت دارند.
روح انسانی از جنس ملائکۀ سماوی است و جوهری پاک و صافی است،امّا به واسطه بدن آلوده گشته است و تیره شده است،چون ترک لذّات و شهوتها [ خارج از اندازه و حدود الهی ] بدنی کند و علم طهارت حاصل کند و بیرون و اندرون خود پاک گرداند و آیینۀ دل را صافی کند،باز پاک و صافی شود،چون
1) 1) -تفسیر مثنوی:404/2.
پاک و صافی گشت روح او را با ملائکه سماوی نسبت پیدا آیند،چون مناسبت پیدا آمد،هم چون دو آیینه صافی باشد که در مقابلۀ یک دیگر بدارند،هر چه در آن باشد در این پیدا آید و هر چه درین بود در آن ظاهر شود و این ملاقات در بیداری اندک بود و این ملاقات در بیداری سبب وجد و وارد و الهام و خاطر ملکی بود و در خواب سبب خواب راست باشد (1).
آری،تمام همت عارفان و حکیمان و مؤمنان حقیقی مصروف این شد که انسان از تمام کدورتهای ظاهری و باطنی پاک گردد،تا اسما و صفات ملکوت در او جلوهگر شود.
هر گدایی مرد سلطان کی شود***پشه ای آخر سلیمان کی شود
بس عجب آن است کاین مرد گدا*** چون که سلطان نیست سلطان کی شود
بس عجب کاری است بس نادر رهی*** این چو عین آن بود آن کی شود
گر بدین برهان کنی از من طلب ***این سخن روشن به برهان کی شود
تا نگردی از وجود خود فنا ***بر تو این دشوار آسان کی شود
گفتمش فانی شو و باقی تویی ***هر دو یکسان نیست یکسان کی شود
1) 1) -انسان کامل،نسفی:243.
گر هم دریای عمان قطرهای است ***قطرهای دریای عمان کی شود (1)
این شرف و کرامت که آدمیان دارند،از موجودات،هیچ چیز دیگر ندارد،از جهت آن که هر چیز دیگران دارند آدمیان آن دارند و آدمیان چیزی دارند که دیگران ندارند و آن عقل است،عقل به آدمیان مخصوص است و فضیلت آدمیان بر دیگر موجودات به عقل است و فضیلت عاقلان بر یکدیگر به علم و اخلاق است.
علامت آدمی چهار چیز است:
اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف.
هر که این چهار چیز دارد آدمی است و هر که ندارد نه آدمی است،هر که این چهار چیز به کمال رسانید او انسان کامل است.
جهد کن تا راست گفتار و راست کردار و نیکواخلاق و راحت رسان شوی،تا تو از خود ایمن گردی و دیگران از تو ایمن شوند،هر کجا امن هست بهشت است و هر کجا امن نیست دوزخ است،هیچ نعمتی برابر آن نیست که آدمی بهشتی باشد و در بهشت بود و هیچ محنتی برابر آن نیست که آدمی دوزخی باشد و در دوزخ بود، آدمی راست گفتار و راست کردار و نیکو اخلاق و راحت رسان بهشتی است،چون به صحبتِ راست گفتار و راستکردار و نیکو اخلاق و راحت رسان رسد در بهشت باشد.
1) 1) -عطار نیشابوری.
در این قسمت به پارهای از کلمات این شایستگان از عباد حق اشاره میرود باشد که برای همگان سود دنیا و آخرت آورد.
خَیْرُ الْمٰالِ ما اخِذَ مِنَ الْحَلٰالِ وَ صُرِفَ عَلیَ الْحَلٰالِ،وَ شَرُّ الْاَمْوالِ مٰا اخِذَ مِنَ الْحَرامِ وَ صُرِفَ عَلَی الْآثامِ.
بهترین مال،مالی است که از حلال بدست آید و در مسیر حلال خرج شود و بدترین مال، مالی است که از حرام پدید آید و در گناه مصرف شود.
کَتَبَ حَکیمٌ الیٰ حَکیمٍ:مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ،وَ مَنْ غَفَلَ عَنْها خَسِرَ (1).
حکیمی به حکیمی نوشت:هر کس به محاسبه خویش برخیزد سود کرده و آن کس که از خود غافل شود به خسران نشسته.
به لقمان گفتند:تو برده آل فلان نبودی ؟ گفت:چرا،گفتند:از کجا به این مقام رسیدی ! گفت:
راستی در گفتار،ادای امانت،ترک آنچه برایم سود نداشت،چشمپوشی از حرام،حفظ زبان،عفت شکم،هر کس کم از اینها دارد پستتر از من و هر که زیادتر دارد بالاتر از من و هر کس این صفات را داراست مثل من است.
مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الخیرَ مِنَ الشَّرِ فَهُوَ مِنَ البَهائِم (2).
هر کس خیر و شر را نمیداند،او جزء حیوانات است.
از آنان مباش که در آشکار به لعنت ابلیس برخیزی و در پنهان از وی پیروی کنی.
بخیل،حمّال حفظ ثروت خویش و امانت دار و خزینهدار وارث خود است.
جاهل،دشمن خویش است.چگونه رفیق غیر است ؟
خیر در کلام نیست،مگر ذکر حق باشد و خیری در سکوت نیست،مگر فکر در معاد و قیامت باشد.
انسانیت تواضع به وقت دولت و گذشت به وقت قدرت و سخاوت به وقت قلّت و عطا و بخشش بدون منّت است.
سزاوار است عاقل را دو آیینه باشد،در یکی بدیها و عیوب خود را بنگرد، پس احساس کوچکی نموده و به اصلاح آن تا جایی که قدرت دارد برآید و در دیگری خوبیهای مردم را دیده به آن آراسته شود و به کسب آنچه که از فضایل دیگران میبیند برآید.
به حکیمی گفتند:زاهد کیست ؟ فرمود:ترک کنندۀ حرام خدا و قانع به حلال حق،به دیگری گفتند.زاهد کیست ؟ گفت:راغب در آخرت،تارک حرام،عامل به امر (1).
هلاک قاری قرآن در غیبت و خودبینی است.
شکم خالی ابری است که از آن علم و حلم میبارد.
ابو ذر این مؤمن حقیقی فرمود:
فرزند آدم ! دنیا را دو جلسه قرار بده،یک جلسه برای طلب حلال و جلسۀ دیگر
1) 1) -مجموعة ورام:249/2.
برای کسب آخرت.به مجلس سوم وارد مشو که نفعی ندارد و سخنت را دو سخن قرار بده،یک سخن برای آخرت و یکی برای به دست آوردن حلال و از کلام سوم بپرهیز که ضرر دارد،مالت را دو درهم قرار بده،یک درهم برای معاش عیالت و یک درهم برای آخرت و درهم سوم سودی به حالت ندارد و دنیایت را ساعتی بین دو ساعت قرار بده،ساعتی که گذشت و از آوردنش عاجزی و ساعتی که امید به درک آن را نداری،ساعتی که در آن هستی ساعت عمل است در آن ساعت بکوش و از معصیت خودداری کن که اگر اینگونه نباشی هلاک میشوی (1).
از ابن عباس پرسیدند:
بهترین روزها و بهترین ماهها و بهترین اعمال کدام است ؟ پاسخ داد:بهترین روزها روز جمعه و بهترین ماهها ماه رمضان،و بهترین اعمال نمازهای پنجگانه است آن هم به وقت.
چون این مسائل به امیر المؤمنین علیه السلام رسید فرمود:اگر از علما و حکمای مشرق و مغرب این سؤالات میشد غیر این جواب نمیگفتند،اما جواب من این است:
بهترین عمل عملی است که خداوند بپذیرد و بهترین ماهها ماهی است که در آن توبه کنی و بهترین روزها،روزی است که مؤمن از دنیا خارج شوی.
بعضی از حکما فرمودهاند:
بهترین طاعت در قلبم امید به خداست و شیرینترین کلام در زبانم ثنای خداست و بهترین ساعات برایم ساعت لقای حق است.
1) 1) -مجموعة ورام:20/2.
عرفا فرمودهاند:
صفات اولیای کامل سه چیز است:
سکوت و آن درِ نجات است،جوع و آن کلید خیرات است،زحمت دادن به نفس در عبادات و روزۀ روز و قیام شب.
حکیمی فرمود:
چهار چیز است که در چهار چیز طلبیدیم ولی اشتباه کردیم:غنا را در مال طلب کردیم در قناعت یافتیم،بزرگی و جاه را در حسب خواستیم در تقوا دیدیم،راحت را در ثروت طلب کردیم در قلّت مال یافتیم،نعمت را در لباس و طعم و خواستهها دنبال کردیم در بدن صحیح یافتیم.
اهل عرفان میفرمایند:
چهار چیز را به چهار چیز بشویید:صورتها را به اشک چشم،زبان را به ذکر حق،قلب را به خشیت ربّ،گناهان را به توبه.
لقمان فرمود:
فرزندم ! فردا که در پیشگاه حق رفتی از چهار چیز سؤال شدی:جوانیت را کجا خرج کردی ؟ عمرت را چه کردی ؟ مالت را از کجا بدست آوردی و آن را در چه راهی خرج نمودی ؟ برای این سؤالات جواب آماده کن (1).
حکما میفرمایند:
شعار حکمای اسلام چهار چیز است:
تقوا،حیا،شکر،صبر.
کلمات و فرمایشهای عارفان و حکیمان و مؤمنان بسیار است،نقل همۀ آنها
1) 1) -الکافی:134/2،باب ذم الدنیا و الزهد فیها،حدیث 20؛بحار الأنوار:425/13،باب 18،حدیث 19.
کتابها میشود،این مقدار برای توجه دادن به این حقیقت بود که اینان با این فرمایشها ثابت کردهاند که نسبت به انسان از بهترین دوستان و رفیقانند،در هر صورت پیروی از خدای عزیز و انبیا و ائمه و عرفا و حکما و مؤمنان تمام خیر دنیا و آخرت است.
از حکما و عرفا و مؤمنان اشعار نغزی بجا مانده که به برخی از آن اشعار اشاره میرود:
از بلا تا رسته گردی ای عزیز ***باز باید داشتن دست از دو چیز
رو تو دست از نفس و دنیا باز دار***تا بلاها را نباشد با تو کار
ور به حرص و آز گردی مبتلا*** با تو روی آرد زهر سو صد بلا
آن که نبود هیچ نقدش در میان*** هر کجا باشد بود اندر امان
نفس و دنیا را رها کن ای پسر*** باز رستی از بلا و از خطر
گر غنا خواهد کسی از ذوالمنن*** در قناعت می توانش یافتن
در خانۀ دل ما را جز یار نمیگنجد***چون خلوت یار آنجاست اغیار نمی گنجد
در کار دو عالم، چون دل به یکی دادیم*** جز دست یکی ما را در کار نمی گنجد
مستیم و در این مستی بیخود شده از هستی*** در محفل ما مستان هشیار نمی گنجد
اسرار دل پاکان با پاک دلان گویید***کاندر دل نامحرم اسرار نمی گنجد
گر عاشق دلداری با غیر چه دل داری*** کآندل که در او غیر است دلدار نمی گنجد
از بخل و حسد بگذر در ما و منی منگر*** با مسئله توحید این چار نمی گنجد
تا اینجا این حقیقت روشن شد که در مرحلۀ اول دوستان واقعی و حقیقی انسان عبارتند از خدا و پیامبران و امامان و حکیمان و عارفان و مؤمنان که دوستی ایشان نسبت به انسان محض تأمین خیر دنیا و آخرت است و شرایط دوستی با ایشان ایمان و محبت به آنان و پیروی از فرامین و گفتههای آنهاست.
امّا دوستی با عموم یعنی دوستی و رفاقت و مصاحبت با مردم،آن هم در فرهنگ پاک الهی شرایطی دارد که در آیات و روایات بیان شده که در ضمن توضیحات فرمایش حضرت صادق علیه السلام در این باب،آن شرایط برای شما روشن میشود.
امام علیه السلام در ابتدای روایت فرمود:
حسن رفاقت و معاشرت با خلق خدا در غیر معصیت،از زیادتی فضل و توجّه حضرت حق بر انسان است و هر کس در پنهان نسبت به حق و اوامرش خاضع باشد،البته سلوک و معاشرتش با مردم در آشکار و ظاهر نیکوست.
این که در مسئلۀ گناه و معصیت،انسان با مردم رفیق و شریک و مصاحب نباشد
از شرایط الهی در باب دوستی است.
باید از اهل معصیت اگر قصد برگشت از راه شیطانی خود ندارد کناره گرفت و باید از بدکارانی که امکان نفوذ در انسان دارند جداً پرهیز کرد،در صورتی معاشرت با اهل گناه پسندیده است که بتوانی آنان را از آلودگی برهانی و با خدای عزیز آشتی دهی،این معاشرت از باب امر به معروف و نهی از منکر مانعی ندارد،از این مراحل که بگذری دوستی و رفاقت و مصاحبت و معاشرت با مردم مسلمان و مؤمن لازم است و انسان باید دارای اخلاقی باشد.که دیگران نسبت به معاشرت او رغبت داشته باشند و خود او هم میل به دوستی و محبّتش نسبت به دیگران قوی باشد و پایۀ این معاشرت و دوستی باید برای خدا پیریزی شود که از فضای محبت و رفاقت به نفع آخرت و حلّ مشکل مردم و علاج دردمندان استفاده گردد.
در زمینۀ آداب معاشرت،آیات و روایات با ارزشی داریم که اطلاع بر آنها لازم است.
[ لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمٰانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِکَ حِزْبُ اللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (1).
گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان دارند،نمییابی که با کسانی که با خدا
1) 1) -مجادله (58):22.
و پیامبرش دشمنی و مخالفت دارند،دوستی برقرار کنند،گرچه پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا خویشانشان باشند.اینانند که خدا ایمان را در دلهایشان ثابت و پایدار کرده،و به روحی از جانب خود نیرومندشان ساخته،و آنان را به بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است درمیآورد،در آنجا جاودانهاند،خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند.اینان حزب خدا هستند،آگاه باش که بیتردید حزب خدا همان رستگارانند.
[ قُلْ إِنْ کٰانَ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ وَ إِخْوٰانُکُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسٰادَهٰا وَ مَسٰاکِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ ] (1).
بگو:اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشانتان و اموالی که فراهم آوردهاید و تجارتی که از بیرونقی و کسادیاش میترسید و خانههایی که به آنها دل خوش کردهاید،نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبترند،پس منتظر بمانید تا خدا فرمان عذابش را بیاورد؛ و خدا گروه فاسقان را هدایت نمیکند.
در این دو آیه توجه داده شد که دوستی با آنان که مانع رشد و کمالند و در صف دشمنان خدا و رسول و جهادند ممنوع است.
در برابر،دوستی و معاشرت با آنان که عامل ترقی و سعادت هستند و رفاقت با آنان کمک به اسلام و خلق خداست لازم و ضروری است.
1) 1) -توبه (9):24.
[ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ یُطِیعُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ] (1).
مردان و زنان با ایمان دوست و یار یکدیگرند؛همواره به کارهای نیک و شایسته فرمان میدهند و از کارهای زشت و ناپسند بازمیدارند،و نماز را برپا میکنند،و زکات میپردازند،و از خدا و پیامبرش اطاعت مینمایند؛ یقیناً خدا آنان را مورد رحمت قرار میدهد؛زیرا خدا توانای شکستناپذیر و حکیم است.
قٰالَ النّبیُّ صلی الله علیه و آله:إذا أرادَ اللّهُ بِعَبدٍ خَیْراً جَعَلَ لَهُ وزیراً صٰالِحاً،انْ نَسیَ ذَکَّرَهُ،وَ انْ ذَکَرَ اعانَهُ (2).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:هرگاه خداوند نسبت به بندهای اراده خیر کند،دوست شایستهای نصیبش کند که چون فراموش کند به یادش آرد و چون به یاد آرد کمکش نماید.
وَ قٰالَ:مَثَلُ الْاَخَوَیْنِ اذا الْتَقَیٰا مَثَلُ الْیَدَیْنِ تَغْسِلُ احْداهُما الْاُخْریٰ،وَ مَا الْتَقَی الْمُؤمِنانِ قَطُّ الّا افٰادَ اللّهُ احَدَهُمٰا مِنْ صٰاحِبِهِ خَیْراً (3).
و آن حضرت فرمود:دو برادر دینی به وقت ملاقات مانند دو دست هستند که یکی دیگری را میشوید که مؤمنان یکدیگر را دیدار نمیکنند،مگر این که
خداوند از یکی به دیگری خیری برساند.
وَ قٰالَ صلی الله علیه و آله:مَنْ آخیٰ أخاً فی اللّهِ رَفَعَ اللّهُ لَهُ دَرَجَةً فِی الْجَنَّةِ لٰا یَنٰالُها بِشَیءٍ مِنْ عَمَلِهِ (1).
و نیز آن جناب فرمود:هر کس در مقام دوستی در راه خدا برآید،حضرت حق در بهشت درجهای برایش قرار میدهد که با عمل دیگرش به آن درجه نمیرسد.
و آن حضرت فرمود:
قیامت در اطراف عرش برای عدّهای کرسیها گذاشته میشود که رویشان چون ماه شب چهارده است،مردم در فزعند آنان راحتند،خلق در وحشتند آنان در امانند،اینان اولیای حقند که خوف و حزن ندارند،پرسیدند:یا رسول اللّه ! اینها چه کسانی هستند ؟ فرمود:آنان که در راه خدا دوستی داشتند (2)!
در خبر دیگری از حضرت رسیده:
حول عرش منابری از نور هست که قومی بر آن منابرند،لباسشان و صورتشان نور است،پیغمبر و شهید نیستند ولی مورد غبطهاند،عرضه داشتند:کیانند ؟ فرمود:آنان که در راه خدا دوستی میکنند و برای خدا با هم مینشینند و برای خدا به دیدار یکدیگر میروند (3).
و نیز آن جناب فرمود:
خداوند میفرماید:عشق من حق است و سزاوار است بر کسانی که به خاطر
من به زیارت همدیگر میروند و به یاری همدیگر میشتابند و برای من دوستی میکنند و برای خاطر من نسبت به یکدیگر بذل مال و اخلاق مینمایند (1).
و نیز آن حضرت فرمود:
خداوند در قیامت خطاب میکند:کجایند آنان که در راه من به هم محبت کردند ؟ امروز آنان را در سایه خود قرار دهم،روزی که جز سایه من سایهای نیست (2).
حضرت فرمود:
مردی دوستش را برای خدا ملاقات کرد،خدا ملکی را در راه او قرار داد،از او پرسید:کجا بودی ؟ گفت:به زیارت برادرم رفته بودم،پرسید:به خاطر حاجتی ؟ گفت:نه،گفت:قوم و خویش بودی ؟ گفت:نه،گفت:چیزی نزد او داشتی ؟ گفت:نه،گفت:پس برای چه به دیدار او شتافتی ؟ گفت:فقط به خاطر خدا، گفت:ای مرد ! خداوند مرا فرستاده که به تو بگویم خدا به خاطر این گونه دوستی تو را دوست دارد و بهشت را برای تو واجب کرد (3).
حضرت فرمود:
محکمترین دستگیرۀ ایمان،دوستی در راه خدا و دشمنی در راه اوست (4).
به عیسی خطاب رسید:
اگر عبادت اهل سماوات و ارض در پروندهات باشند ولی حب و بغض در راه من نداشته باشی آن عبادت تو را فایده ندهد (1).
عیسی فرمود:با دشمنی با اهل معصیت خود را محبوب خدا کنید و با دوری از آنان خویش را به خدا نزدیک کنید و با خشم با آنان رضای خدا را بجویید،گفتند:
ای روح خدا ! با که معاشرت کنیم ؟ فرمود:با کسی که دیدارش شما را به یاد خدا اندازد و کلامش به علم شما بیفزاید و عملش شما را به آخرت رغبت دهد (2).
امام سجاد علیه السلام میفرماید:
هنگامی که خداوند اولین و آخرین را جمع کند ندا کنندهای فریاد میزند:
کجایند آنان که در راه خدا دوستی و معاشرت داشتند ؟ پس گروهی برمیخیزند،به آنان خطاب میکنند،بدون حساب به بهشت بروید،ملائکه در راه بهشت به آنان برخورد میکنند و میپرسند:کجا ؟ میگویند:بهشت بدون حساب،میپرسند:از چه حزبی هستید ؟ جواب میگویند:دوستی کنندگان در راه خدا،میگویند:
عملشان چیست ؟ پاسخ میدهند:در راه خدا دوستی و دشمنی داشتیم.ملائکه میگویند:چه نیکوست اجر عمل کنندگان (3).
کٰانَ ابُو جَعْفَرٍ یَقُولُ:عَظِّمُوا اصْحٰابَکُمْ وَ وَقِّرُوهُمْ،وَ لا یَتَهَجَّمْ بَعْضُکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ،و لٰا تَضارُّوا وَ لا تَحاسَدُوا،وَ ایّاکُمْ وَ الْبُخْلَ،کُونُوا عِبادَ اللّهِ الْمُخلَصِینَ اْلصّالِحینَ (1).
امام باقر علیه السلام میفرمود:یاران خود را بزرگ شمارید و آنان را احترام کنید،به یکدیگر هجوم ننمایید و به هم زیان نرسانید و نسبت به یکدیگر حسود نباشید،از بخل بپرهیزید،از بندههای شایسته خدا باشید.
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام:اِذٰا أرَدْتَ أنْ تَعْلَمَ أنَّ فیکَ خَیْراً فَانْظُرْ الیٰ قَلْبِکَ فَاِنْ کٰانَ تُحِبُّ اهْلَ طٰاعَةِ اللّهِ وَ یُبْغِضُ اهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَفیک خَیْرٌ وَ اللّهُ یُحِبُّکَ،وَ إنْ کٰانَ یُبْغِضُ اهْلَ طٰاعَةِ اللّهِ وَ یُحِبُّ اهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَلَیْسَ فیکَ خَیْرٌ وَ اللّهُ یُبْغِضُکَ،وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَّ (2).
امام باقر علیه السلام میفرماید:
اگر بخواهی خود را امتحان کنی که در تو خیری هست،به قلبت مراجعه کن، اگر عاشق اهل طاعت و دشمن اهل معصیتی در تو خیر هست و خداوند دوستت دارد و اگر دشمن مردم مؤمنی و علاقهمند به اهل معصیت در تو خیری نیست و خداوند دشمن توست و مرد با همان است که به آن علاقهمند است.
در رابطۀ با مردم مسلمان و رفت و آمد با آنان و معاشرت و مخالطت با ایشان به روایات مهمی برمیخوریم که نشان دهندۀ این معناست که اسلام آیین رابطه و محبت و عشق و صفا و صمیمیت و دوستی و معاشرت است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
در نماز جماعت در صف مسلمانان در مساجد شرکت کنید،برای مردم همسایه خوبی باشید،در محاکم برای ادای شهادت به عدالت شرکت نمایید،در تشییع جنازه حاضر شوید،مردم برای زندگی شما لازمند و از شما کسی نیست که تا زنده است از مردم بینیاز باشد،وجود مردم برای یکدیگر لازم است.
معاویة بن وهب میگوید:به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم:ما در میان خود و هم مذهبیان و با مردم دیگری که با ما معاشرت دارند چگونه رفتار کنیم ؟ حضرت فرمود:امانت آنان را بپردازید،به سود و زیانشان گواهی به حق دهید،بیمارانشان را عیادت کنید و بر جنازۀ مردههاشان حاضر گردید (1).
راوی میگوید:
نزد حضرت صادق آمدم اطاق از حاضران پر بود،از اهل خراسان و شام و دیگر شهرها،من برای نشستن جایی نیافتم،امام صادق علیه السلام که تکیه داده بود روی پا نشست و فرمود:
ای شیعه آل محمد ! راستش این است که از ما نیست کسی که هنگام خشم خوددار نباشد و با دوست خود خوش صحبتی نکند و با هم خُلق خود خوش
1) 1) -الکافی:635/2،باب ما یجب من المعاشرة،حدیث 2؛وسائل الشیعة:5/12،باب 1،حدیث 15495.
خلقی نکند و با کسی که با او رفیق است رفاقت نکند و هم جوار او هم جوار خود نباشد و خوشمزگی نکند با کسی که با او خوشمزگی کند،ای شیعه آل محمد ! تقوا پیشه کنید«و لا حول و لا قوة الّا باللّه» (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:
صداقت و دوستی در میان نباشد جز با شرایطش و هر که دارای همۀ آن شروط یا برخی از آنهاست او را اهل صداقت دان و هر کس هیچ کدام از آنها را ندارد او را به صداقت نسبت مده،
اول این که: نهان و عیانش برای تو یکی باشد،
دوم این که: آراستگی تو را آراستگی خودش داند و زشتی تو را زشتی خودش شمارد،
سوم این که: وقتی به جاه و مالی رسید دست از تو بر ندارد،
چهارم این که: از آنچه بتواند از تو دریغ ننماید،
پنجم که همه این شرایط را لازم دارد این است که: هنگام بیچارگی و نکبت تو را وا ننهد (2).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
هرگاه امیر المؤمنین علیه السلام به منبر میرفت میفرمود:برای مرد مسلمان شایسته است که از برادری و رفاقت با سه کس بپرهیزد:
هرزهگوی بدکار،احمق،دروغگو.
اما هرزهگوی بدکار: کردارش را برایت میآراید و میخواهد که مانند او باشی و تو را در کار دنیا و آخرت کمک ندهد.
نزدیکی با او جفاست و سخت دلی و ورود بر او و خروج از منزل او برای تو ننگ است.
اما احمق: تو را به خیری واندارد و برای دفع بدی از تو امیدی به او نیست و اگر چه خود را به تلاش اندازد و بسا که خواهد به تو سودی رساند و زیانت بخشد پس مرگ او از زندگیش بهتر است و خموشی او بهتر از گفتار اوست و دوری از او بهتر از نزدیکی با او است.
و اما دروغگو: زندگی با او بر تو گوارا نیست،هر چه گویی به دیگران باز گوید و برای تو از دیگران سخن آورد و هر زمانی افسانهای به سر رسانید،افسانهای مانند آن به دنبال آن چسباند،تا آنجا که اگر راست هم گوید از او باور نشود و میان مردم دشمنی افکند و آنان را از هم جدا کند و در سینه کینهها برویاند،از خدای عز و جل بپرهیزید و خود را بپایید (1).
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:لٰا یَنْبَغی لِلْمُسْلِمِ انْ یُؤاخِیَ الْفٰاجِرَ وَ لا الْاَحْمَقَ وَ لا الْکَذّابَ (2).
امام صادق علیه السلام میفرماید:برای مسلمان سزاوار نیست با بدکار و احمق و دروغگو رفاقت کند.
امام صادق علیه السلام از علی بن الحسین علیهما السلام روایت میکند که به امام باقر علیه السلام فرمود:
فرزندم ! با پنج کس همنشین مباش و گفتگو مکن و رفیق راه مشو،من گفتم:پدر جان ! آنها کیانند به من معرفی کن.
فرمود:از همنشینی با دروغگو بپرهیز که چون سراب است دور را به تو نزدیک و نزدیک را به تو دور میکند،از رفاقت با فاسق بپرهیز؛زیرا او تو را به یک خوراک یا کمتر از آن میفروشد،با بخیل رفاقت مکن؛زیرا او مال خود را به وقت سختی تو از تو دریغ کند،با بیخرد دوستی نداشته باش؛زیرا میخواهد به تو سود رساند، ضرر میرساند،با کسی که قطع رحم میکند همنشین مباش؛زیرا من او را در سه جای کتاب خدا ملعون یافتم سوره محمد 23-24،سوره رعد 25،سوره بقره 27 (1).
حقوق برادری را که بسیار زیاد است با خواست حق در شرح باب پنجاه و پنجم خواهید دید.
1) 1) -الکافی:376/2،باب مجالسة اهل المعاصی،حدیث 7؛وسائل الشیعة:32/12،باب 17،حدیث 15565.
[ فعٰاشِرِ الْخَلْقَ لِلّهِ تَعٰالیٰ وَ لا تُعٰاشِرْهُمْ لِنَصیبِکَ مِنَ الدّنْیٰا وَ لِطَلَبِ الْجٰاهِ وَ الرِّیاءِ وَ السُّمْعَةِ،وَ لا تَسْقُطَنَّ بِسَبَبِهٰا عَنْ حُدُودِ الشَّریعَةِ مِنْ بابِ الْمماثَلَةِ وَ الشَّهْوَةِ فَاِنَّهُمْ لٰا یُغْنُونَ عَنْکَ شَیْئاً،وَ تَفُوتُکَ الْآخِرَةُ بِلٰا فٰائِدَةٍ ]
محور معاشرتت با مردم رسیدن به جیفۀ دنیا نباشد،دنیا را با کوشش و زحمت و فعالیت خود همراه با عزت و آبرو به دست آور،از پی جاه و خود نشان دادن و ریا و شهرت وارد معاشرت مشو که همه اینها علل افتادن در چاه ضلالت و رسیدن به هلاکت است.
در معاشرت سعی کن از حدود الهی خارج نگردی و به رنگ افراد بد در نیایی و دچار شهوت و دوری از عبادت نگردی و به نقص و عیب نیفتی که اینگونه معاشرت سودی ندارد،بلکه آخرتت را از دستت خواهد گرفت.
[ وَ اجْعَلْ مَنْ هُوَ اکْبَرُ مِنْکَ بِمَنْزِلَةِ الْاَبِ وَ الْاَصْغَرَ بِمَنْزِلَةِ الْوَلَدِ وَ الْمِثْلَ بِمَنْزِلَةِ الْاَخِ،وَ لا تَدَعْ مٰا تَعْلَمُهُ یَقیناً مِنْ نَفْسِکَ بِمٰا تَشُکُّ فیه مِنْ غَیْرِکَ،وَ کُنْ رَفیقاً فی امْرِکَ بِالْمَعْروفِ وَ شَفیقاً فی نَهْیِکَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لا تَدَعِ النَّصیحَةَ فی کُلِّ حالٍ،قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً ] (1)وَ اقْطَعْ عَمَّنْ تُنْسیکَ وُصْلَتُهُ ذِکْرَ اللّهِ وَ تَشْغَلُکَ الْفَتُهُ عَنْ طٰاعَةِ اللّهِ فَاِنَّ ذٰلِکَ مِنْ اوْلِیاءِ الشَّیْطٰانِ وَ اعْوانِهِ وَ لا یَحْمِلَنَّکَ رُؤْیَتُهُمْ عَلیَ الْمُداهَنَةِ عِنْدَ الْخَلْقِ فَاِنَّ فی ذٰلِکَ الْخُسْرانَ الْعَظیمَ ]
در معاشرت آن کس که از تو بزرگتر است،او را همانند پدر و کوچکتر را همانند فرزند و همانند را چون برادر بدان.
آنچه را به یقین نسبت به خود میدانی در برابر آنچه را نسبت به دیگران شک داری بیتوجه مباش که انسان به عیوب حتمی خود بپردازد منفعت دارد،ولی پرداختن به آنچه در دیگران شک دارد گناه و جرم و زیان و خسارت است.
در امر به معروف اهل مدارا باش و در نهی از منکر جانب محبت را از دست مگذار و در هر حال نصیحت به دوست و رفیق و به تمام مردم را ترک مکن که خداوند فرموده با نیکی با مردم سخن بگو.
1) 1) -بقره (2):83.
با کسی که تو را از یاد حضرت حق فراموشی میدهد ترک رابطه کن و با هر کسی که دوستیش مانع از اطاعت حق است قطع رفاقت کن که این گونه مردم از اولیا و یاران شیطانند.
رو در رویی با مردم و دیدن و اختلاط با آنان سبب انحراف و سستی تو نسبت به حق مردم نگردد که در این سستی و روی دربایستی خسران بزرگی است.
فیض،آن عالم بصیر در زمینه دوستی و رفاقت دو شعر عالی دارد که یادآوری آن دو شعر در پایان این فصل بجاست:
بیایید یاران به هم دوست باشیم***همه مغز ایمان بیپوست باشیم
نداریم پنهان زهم عیب را ***که ناصاف و بیغش به هم دوست باشیم
بود غیب ما و شهادت برابر ***قفاهم به طوری که در روست باشیم
بود دوستی مغز و اظهار آن پوست*** چه حیف است ما حاصل پوست باشیم
مکافات بد را نکویی بیاریم*** اگر بد کنیم آن چنان کوست باشیم
بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم***انیس جان غم فرسوده بیمار هم باشیم
شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدگر بسوزیم***شود چون روز دست و پای هم درکار هم باشیم
دوای هم شفای هم برای هم فدای هم***دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشیم
به هم یک تن شویم و یک دل و یکرنگ و یک پیشه***سری در کار هم آریم و دوش بار هم باشیم
حیات یکدیگر باشیم و بهر یکدیگر میریم***گهی خندان زهم گه خسته و افکار هم باشیم
جمال یکدیگر گردیم و عیب یکدیگر پوشیم*** قبا و جبه و پیراهن و دستار هم باشیم
پایان
شب جمعه لیلة الرغائب برابر با ششم رجب 1407
مطابق با 1365/12/15 شمسی