ریحانه های دشت خون حسین علیه السلام و عاشورا به روایت زنان

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : محمدی ری شهری ، محمد، 1325 - Muhammadi Reyshahri, Muhammad

عنوان قراردادی : دانشنامه امام حسین علیه السلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور : ریحانه های دشت خون: حسین علیه السلام و عاشورا به روایت زنان/ زهرا بابایی؛ بازبین علمی سید محمد طباطبایی نژاد.

مشخصات نشر : قم : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشراوقاف اسوه، 1395.

مشخصات ظاهری : 78 ص.؛ 12×16 س م.

شابک : 978-964-493-644-9

یادداشت : کتاب حاضر بر اساس کتاب «دانشنامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ» تالیف محمد محمدی ری شهری است.

یادداشت : چاپ چهارم.

موضوع : حسین بن علی (علیه السلام)، امام سوم ، 4 - 61ق.

موضوع : واقعه کربلا، 61ق.

شناسه افزوده : بابایی، زهرا، 1368 -

شناسه افزوده : طباطبائی نژاد، محمود، 1340 -، ویراستار

شناسه افزوده : محمدی ری شهری، محمد، 1325 - . دانشنامه امام حسین علیه السلام، بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ. برگزیده

رده بندی کنگره : BP41/4

رده بندی دیویی : 297/9534

شماره کتابشناسی ملی : 5909337

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: زهرا روؤفی

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحیم

ریحانه های دشت خون

حسین علیه السلام و عاشورا به روایت زنان

ریحانه های دشت خون

حسین علیه السلام و عاشورا، به روایت زنان

(بر اساس دانش نامۀ امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ)

ناشر: معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه

مولف: زهرا بابایی

لیتو گرافی، چاپ و صحافی: اسوه

قطع: جيبى

نوبت چاپ: اول 1391

شمارگان: 5000 نسخه

سایت سازمان: www.awqaf.ir

سایت معاونت: www.mfso.ir

سایت مجتمع: www.mfpo.ir

آدرس: تهران، خیابان نوفل لوشاتو، سازمان اوقاف و امور خیریه معاونت فرهنگی و اجتماعی

آدرس مجتمع: قم، خیابان صفاییه، کوچه ممتاز، کوی 7، پلاک 32

مجتمع فرهنگی پژوهشی معاونت فرهنگی و اجتماعی

سازمان اوقاف و امور خیریه

تلفن: 7746431 - 0251 نمابر: 7737131080- 021

قیمت: 1500 تومان

فهرست مطالب

سلام بر حسین علیه السلام...9

پیش گفتار...11

بشارت میلاد...13

غم مخور...14

هم زاد حسین علیه السلام...16

همانم که می جویی...18

کشتی نجات...19

چشمۀ علی، کابین همسر قاسم...21

زندگی، جاری است...22

امانت دار امامت...24

بارقۀ بدرقه...26

پناه گاه مردان خدا...28

معراج مرد از دامان زن...29

در سوگ برادر...30

زن و همای شهادت...33

مادر فضیلت...35

شمر، آتش فشان وقاحت...37

آخرین دیدار...39

اسب بود و دیگر هیچ...40

در میان دود و آتش...42

گل بانگ غیرت...44

منجی امامت...46

عزای قدسیان...48

سر حسین در سرای خولی...49

حديث فراق...51

نخستین نوحه گر کربلا...54

دیدار با پدر در رؤیای کودکانه...56

غیرت زنانه...57

حماسۀ سخن...58

بخت برگشتگان...60

مفسر كبير كربلا...62

چشمان پدر...64

سنگ دلی با گل های زخمی...66

حتی با سر بریده...68

دشمنان هم گریستند...70

تجديد عزا...72

شعری برای همسر...74

قصۀ نا مکرر عشق...76

مرگ تان باد ای اهل کوفه...78

صفحه سفید

سلام بر حسین (علیه السلام)

نام و یاد معطر امام حسین (علیه السلام)، از کودکی تا بزرگ سالی بر لب و جان ما ایرانیان مسلمان جاری است؛ و این فضای دل پذیر و نورانی، به ویژه در ماه محرم و صفر، رونقی دیگر می گیرد.

این امام عزیز، در میان شیعیان، مسلمانان و حتی سایر مردم، بیش تر با حادثه عاشورا شناخته شده است - حادثه ای که درخشان ترین بخش زندگی ایشان است - .

معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه با بررسی کتاب های موجود پیرامون امام حسین (علیه السلام) کتابی چهارده جلدی با نام دانش نامه امام حسین (علیه السلام) که نتیجه تلاش ده ساله آیت اللّه ری شهری و جمعی از محققان موسسه علمی - فرهنگی دار الحدیث را انتخاب و بصورت چکیده در دوره ای هفت جلدی منتشر می نماید.

این اثر دستاورد جست جوی علمی در بیش از پانصد منبع تاریخی، حدیثی، فقهی، تفسیری و کلامی می باشد. در این کتاب، درباره همه دوران های حیات حضرت ابا عبد اللّه الحسين (علیه السلام) تحقیق شده است.

از آن جا که مخاطبان این اثر ارزش مند، عموم مردم نیستند، بر آن شدیم تا امسال برای همه اعضای یک خانواده، اعم از زن و مرد؛ و کودک و جوان و بزرگ سال را با پشتوانه آن کتاب تحقیقی، ولی به زبانی ساده و شیوا و قالبی هنرمندانه آماده و تقدیم شما کنیم. دستاورد کار، بسته ای فرهنگی است که پیش روی تان قرار دارد.

در پایان ضمن تشکر از هم کاری موسسه علمی - فرهنگی دار الحديث توفیقات محققان این موسسه را از خداوند سبحان مسئلت داریم.

امیدواریم به لطف خداوند مهربان، درس آموزی ها و عزا داری های مان در مکتب سید و سالار آزادگان جهان، امام حسین (علیه السلام)، روز به روز خالصانه تر و عمیق تر گردد.

معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه

پیش گفتار

عاشورا، غم انگیز ترین واقعهٔ تاریخ شیعه و اسلام است. آن چه در این روز شگفت رخ داد، هر انسان عدالت جو و صاحب دلی را تا ابد به سوگ و عزا می نشاند. قرن ها است که این واقعۀ اندوه بار را از منظر های گوناگون می نگرند، ولی هم چنان باید دربارۀ آن گفت و نوشت و شنید و خواند؛ زیرا هیچ کتابی به اندازۀ عاشورا، برگ های خواندنی و قصه های شنیدنی ندارد. هر گوشۀ کربلا، عصاره و چکیدۀ تاریخ انسان و اسلام است و هر لحظۀ عاشورا، گواهی صادق بر معجزۀ ایمان؛ به ویژه آن جا که زنان نقش آفرینی می کنند. در حادثۀ عاشورا، هیچ زنی، حتی زنان دربار یزید، نقش منفی ندارند و هر جا نام زنی در میان است، سخن از نیکی و دین داری است.

کتاب حاضر، مجموعه ای است از گفتنی های عاشورا و ماجرا های پیش و پس از آن، به روایت زنان. در متن های پیش رو، زن یا در

جایگاه راوی است یا قهرمان داستان است یا گویندۀ سخن و حکایت گر ماجرایی است که به نحوی با حسین علیه السلام و عاشورای حسینی ارتباط می یابد. در هر یک از این متن ها، بخش کوچکی از تاریخ عاشورا، باز سازی شده است و در بیش تر آن ها زبان حال و وصف ادبی صحنه ها به چشم می خورد. بنابراین، آن چه به عنوان منبع در پایان هر متن آمده است، سند اجمالی آن متن است، نه پشتیبان همۀ عبارات و اشارات آن. منبع اصلی و یگانۀ این اثر، دانش نامۀ امام حسین علیه السلام به کوشش آیت اللّه محمدی ری شهری و چندین تن از پژوهش گران و تاریخ پژوهان مؤسسۀ علمی - فرهنگی دار الحدیث است.

در پایان، از نویسندۀ این متن های دل انگیز، سر کار خانم زهرا بابایی تشکر می کنیم و نیز سپاس گزاریم از جناب آقای رضا بابایی که ضمن اشراف و نظارت بر کتاب، زحمت ویرایش آن را بر عهده گرفتند.

بشارت ميلاد

همۀ شب را گریست. همسایگانش نزد پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم آمدند و ایشان را از بی تابی وی مطلع کردند. پیامبر، خود را به او رساند و فرمود: «ای امّ ایمن، خداوند، چشمانت را گریان نکند. همسایگانت نزد من آمده و خبر داده اند که تو، همۀ شب را گریسته ای. چه چیزی تو را گریان کرده است؟»

گفت: یا رسول اللّه، در خواب دیدم که برخی از اعضای شما در خانه ام افتاده است!

پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم گفت: «آسوده باش که فاطمه، حسین را به دنیا می آورد و تو، او را تربیت و سر پرستی می کنی. این است تعبیر خواب تو.» (1)


1) دانش نامۀ امام حسین علیه السلام، ج 1، ص 159

غم مخور

از خبری که جبرئیل آورده بود، محزون بود و می گریست. از خود می پرسید: چگونه امت پدرم، فرزند مرا خواهند کشت؟ و چرا؟

نزد پدر آمد؛ اما چشمان پدر را نیز گریان دید. بی تاب شد و گریۀ پدر بر او گران آمد.

پدر، از گریه باز ایستاد و لختی درنگ کرد. با چهره ای باز و خشنود، روی به سوی دختر کرد و گفت:

آری؛ حسین را می کشند، اما غم مخور که فرزندان او تا ابد تاج سر امت من اند.

فاطمه علیها السلام آرام گرفت.

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

ای دل غم دیده حالت به شود، دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

پرسید: «فرزندم، حسین را کجا می کشند؟»

فرمود: «در جایی دور از اهل و عشیره. اما قبر او همیشه در آغوش زائرانش خواهد بود. اگر روز قتل تنهاست، پس از آن هرگز تنهایش نمی گذارند.»

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارت گه رندان جهان خواهد شد (1)


1) همان، ج 3، ص 191 و ج 2، ص 221.

هم زاد حسین علیه السلام

هر نوزادی با خود امید و شادی می آورد. خانه ای که در آن، فرزندی چشم به جهان گشوده است. سرای شادی و سرور است. نوزاد، با گریه می آید، اما همه را خندان می کند.

هر گلی نو که در چمن آید

ما به عشقش هزار دستانیم

فاطمه نیز مثل همۀ مادران، از عمق وجود، شادمان از روییدن این گل نو رسیده بود. پس چرا اندکی بعد، غم در چهرۀ مادر، پدیدار شد، وقتی چشمش به فرزند نو رسیده اش، حسین افتاد؟ چرا فاطمه علیها السلام هم چون مادران دیگر، روز تولد فرزند، این گونه نبود؟ به چه می اندیشید؟ آیا روز هایی را می دید که فرزند دل بندش در خاک و خون می غلتد و از مسلمانان یاری می طلبد؟ آیا به چشم دل می دید سر حسین علیه السلام را

که بر نیزه کرده اند و در میان شهر ها می گردانند؟

آیا مادر، غم را که هم زاد حسین علیه السلام بود، به چشم دل می دید؟ (1)


1) همان، ج 1 ، ص 163.

همانم که می جویی

ام سلیم، حسین را دید. صفات او و نُه تن اوصیا از نسل او را می دانست. اما ظاهر کودکانۀ امام، به تردیدش می انداخت. نزد او رفت و پرسید: تو کیستی؟

فرمود: «من، همانم که می جویی. وصی اوصیا و پدرِ پیشوایان راستين. من وصى برادرم حسن هستم و برادرم، وصی پدرم علی است و علی، وصی جدّم پیامبر خداست.»

از امام نشانه ای خواست. امام سنگ ریزه ای را از زمین بر گرفت. سنگ در دست امام علیه السلام هم چون یاقوت سرخ درخشید. سپس انگشتری خود را بر آن نهاد و نقش انگشتری بر آن حک شد. فرمود چه می بینی؟ گفت: نام جد و پدر و فرزندان معصوم شما را. (1)


1) همان، ج 2، ص 275

کشتی نجات

مرام حسینی، مردان و زنان بسیاری را از بند تن آزاد کرد و در سپهر آزادگی و آدمیت به پرواز در آورد. مهر بی پایان او به انسان ها، دل هر منکری را نرم می کرد و هر دشمنی را شرمنده. از این رهگذر، کسان بسیاری به دیار ایمان شتافتند و در پرتو کرامات حسين علیه السلام نور ایمان را در قلب خویش یافتند.

نوشته اند: او غلامی را دید که از غذای خود به سگی می دهد و با او چنان مهربانی می کند که پدری با فرزند خویش. حسین، پیش رفت و از حال و روز غلام پرسید. دانست که او بندۀ زنی است که بر دین یهود است. نزد زن رفت و غلام را از او به دویست دینار خرید. زن یهودی، سبب این بخشش را پرسید. فرمود: آن غلام و سگش را شایستۀ آزادی دیدم. زن، در این بزرگواری اندیشید و دل به ایمان سپرد. آن گاه غلام را به همراه بوستانی که غلام در آن کار می کرد به

امام بخشید و دویست دینار را نیز به آن حضرت باز گرداند. امام نیز غلام را آزاد کرد و بوستان و دینار ها را نیز به او بخشید....

آری؛ حسین کشتی نجات است و بسا مردان و زنانی که خلق و خوی حسین، آن ها را به راه آورد. (1)


1) همان، ج 2، ص 143.

چشمۀ علی، كابين همسر قاسم

معاویه، فرزند ابی سفیان، دختر عبد اللّه بن جعفر را برای پسرش یزید، خواستگاری کرد. عبد اللّه نزد حسین علیه السلام رفت و چاره جست. فرمود: «آیا به او دختر می دهی، در حالی که خون ما از شمشیر شامیان می چکد؟ دخترت را از آنان دریغ کن و به عقد پسر برادرت، قاسم بن محمّد در آور.»

عبد اللّه گفت: بر گردن من وام های سنگین است.

حسین علیه السلام فرمود: «مِلک بُغَیبِغه را که حاصل دست رنج پدرم، علی علیه السلام است، به تو می سپارم. در آن کشاورزی کن تا آن چه بر گردن داری بپردازی. تو نیک می دانی که پدر من که عموی تو است، در این ملک چه زحمت ها کشید.

عبد اللّه پذیرفت و دخترش را به همسری قاسم در آورد. (1)


1) همان، ج 3، ص 43

زندگی، جاری است

نزد عمو رفت و به ادب نشست. سید الشهداء علیه السلام فرمود: فرزند برادرم، کدام یک از دو دخترم را به عقد تو در آورم؟ حسن بن حسن، سخنی نگفت. سر به زیر انداخت. اما پرسش عمو را نیز بی پاسخ نباید می گذاشت.

گفت: اختیار با شما است.

امام علیه السلام که برادر خویش را در چهرۀ این جوان غیرت مند می دید، فرمود:

«فاطمه را برای تو بر می گزینم که در میان دخترانم، از همه به مادرم، فاطمه علیها السلام، دخت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، شبیه تر است.»

این گونه بود که در نسل حسن علیه السلام و حسین علیه السلام پیوندی نو شکل گرفت و عهد برادری تجدید شد. (1)


1) همان، ج 1، ص 355

پس از آن نیز، سکینه، یکی دیگر از دختران حسین علیه السلام همسر فرزند دیگر امام حسن مجتبی شد. (1)


1) همان، ج 1، ص 365.

امانت دار امامت

زمان عزیمت حسین به عراق فرا رسید. در باغ شهادت به روی یاران می خندید و شهیدان کوی یار را به سوی خود می خواند.

باز آوازی رسید از کوی عشق

باز رو در رو شدم با روی عشق

در این هنگام، حسین علیه السلام نزد همسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم، ام سلمه رفت. وصیت نامه اش را، همراه چیز های دیگر به آن زن پاک سیرت سپرد. ام سلمه پرسید: با این امانت های تو چه کنم ای فرزند رسول خدا؟

فرمود: «روزی پسرم نزد تو خواهد آمد. آن روز من در میان شما نیستم. از تو می خواهم آن چه اکنون به تو می سپارم، در اختیار او بگذاری.»

حسین علیه السلام در کربلا به وصال رسید. خاندانش به اسارت رفتند و پس از مدتی به مدینه باز گشتند. روزی علی بن الحسين علیه السلام نزد امّ سلمه آمد. ام سلمه، امانت ها را به زین العابدین باز گرداند.

بدین ترتیب، امانت امام پیشین علیه السلام از رهگذر این زن پارسا به امام پسین رسید. (1)


1) همان، ج 2، ص 313.

بارقۀ بدرقه

زنان خاندان عبد المطلب، وفا دار ترین و نجیب ترین زنان عرب بودند. غیرت و حمّیت آنان زبان زد بود.

آن گاه که حسین، عزم مکه کرد و خواست پا از دروازه های مدینه بیرون گذارد، زنان خاندان عبد المطلب، نزد او آمدند و زبان به نوحه و شکوه گشودند. در زمانه ای که مردان سر از خانه های خود بیرون نمی آوردند تا مبادا هدف تیر بنی امیه شوند، این زنان غیور، با ناله و اندوه، حسین را بدرقه کردند. گفتند: به خدا سوگند، امروز برای ما یاد آور روزی است که پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم از میان ما رفت و در جوار رحمت حق آرمید. امروز، زنده شد در خاطر ما روز شهادت مادرت زهرا و امیر مؤمنان، على علیه السلام، صفيه، عمۀ حسین علیه السلام گریان و نالان گفت: ای حسین علیه السلام، سوگند به خدای بی مانند که فرشتگان را

می بینم که به بدرقۀ تو آمده اند و هم چون ما نوحه می سرایند و مرثیه می خوانند.

سر های قدسیان همه بر زانوی غم است

گویی عزای اشرف اولاد آدم است

حسین علیه السلام آن شیر زنان را دل داری داد و خدا را به یاد شان آورد و از توکل به حضرت حق، سخن گفت. نیز از آنان خواست که مدینه را خبر دار نکنند و از این سفر با کسی سخن نگویند. (1)


1) همان، ج 3، ص 423.

پناه گاه مردان خدا

تنها و سر گشته در میان کوچه ها می گشت. از کویی به کوی دیگر می گریخت و از سایۀ دیواری به سایۀ درختی پناه می برد. پس از چندی، نزدیک خانه ای شد. از اسب فرود آمد. زنی را دید که از خانه اش بیرون می آید. مرد تنها، از او طلب آب کرد. طوعه به خانه رفت و با کاسۀ آب بازگشت. سپس داخل خانه شد و پس از چندی دوباره بیرون آمد. همان مرد را دید که هراسان و مضطرب هنوز بر درِ خانه اش ایستاده است. گفت: ای بنده خدا، از پیرامونِ این خانه چه می خواهی؟ آیا تو را سرایی نیست که شب را در آن بگذرانی؟

گفت: من، مسلم بن عقیلم. آیا در این شب سیاه، خانه ات را پناه گاه من می کنی؟

زن گفت: داخل شو که این خانۀ پناه تو است.

رواق منظر چشم من آشیانۀ توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست (1)


1) همان، ج 4، ص 241

معراج مرد از دامان زن

وقتی حسین علیه السلام او را نزد خود فرا خواند، روی در هم کشید و به گوشه ای خزید.

«مرا با حسین علیه السلام چه کار؟ او در راهی است که جز مرگ، پایانی ندارد.»

زن، نزد شوی رفت. گفت ای زهیر، آیا دعوت فرزند رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را این گونه پاسخ می دهی؟

این کلمات و چهرۀ حیرت زدۀ زن، زهیر را دگرگون کرد. می دانست که «دلهم»، همسر وفا دار و فدا کارش، جز از روی خرد و ایمان سخن نمی گوید. اسب خواست و لباس رزم پوشید و به سوی خیمه های حسین علیه السلام رهسپار شد.

زن، مرحبا گویان مرد آرزو های خود را بدرقه کرد. نیز بدو گفت: آن گاه که در بهشت، جام از دست ساقی کوثر می گیری و روی در روی پیمبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم می نشینی، مرا به یاد آر و شفاعت کن. (1)


1) همان، ج 5، ص 175.

در سوگ برادر

کربلا بود و حسین و شب و فردایی که عاشورا است. زینب، زین العابدین را پرستاری می کرد و چون پروانه گرد او می چرخید. بوی شهادت، مشام حسین را می نواخت. فردا، همان روزی است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم آن را به او وعده داده بود. آرام و آهسته از زن و بچه و یاران کناره می گیرد به خیمۀ خویش می رود. در میان راه با خود زمزمه می کند:

«نفرین بر تو ای روزگار، اف بر تو و مهر نا فرجامت که پایدار نیست و وفا نمی کند و هیچ سری را به سامان نمی رساند. بسی روز و شب را به هم پیچیده ای تا مردم را به دام اندازی. اما کار در دست خدا است و راه آدمی، به سوی مرگ است.»

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی

تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من ز او عمری ستانم جاودان

او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

زينب نجوای برادر را شنید. دانست که او بر شهادت خود یقین کرده است و غزل فراق می خواند. علی بن الحسین را به حال خود رها کرد و از نزد برادر زاده به سوی برادر شتافت. آن گاه که خود را در محضر برادر دید، عنان اختیار از کف داد و نغمۀ غم سر بر داد. «وا مصیبتاه» از زبانش نمی افتاد. حسین علیه السلام گفت: «خواهرم، شیطان، صبوری را از تو نگیرد.» اما خواهر هم چنان می گریست و چنگ به سر و صورت خود می زد تا از هوش رفت. گویی فردا را می دید که میان تن و سر برادرش جدایی افتاده است؛ فرزندانش در خاک و خون می غلتند و عباس، کنار علقمه، زیر آفتاب سوزان، میان نیزار ها آرمیده است.

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم؟

زلف سنبل چه کشم؟ عارض سوسن چه کنم؟

آه كز طعنۀ بد خواه ندیدم رویت

نیست چون آینه ام روی ز آهن چه کنم؟

برق غیرت چو چنین می جهد از مکمن غیب

تو بفرما كه من سوخته خرمن چه کنم؟

حسین علیه السلام برخاست و زینب را در آغوش گرفت. سپس بر سر و روی خواهر آب پاشید تا چشم بگشاید و برادر را ببیند که در کنار او نشسته است. حسین لیه السلام به سخن آمد:

«خواهرم، خدا را در نظر آر و غم به دل راه مده. تو را به خدای بزرگ سوگند می دهم که در فراق من، بی تابی مکن و صورت خویش را مخراش و گریبان چاک مزن.»

خواهر، آرام گرفت. حسین علیه السلام فردا را به یاد آورد که خواهر و دخترانش اسیر اشرار می شوند. برخاست و چند تن از یاران را به سوی خود خواند. فرمود: بیم دارم که فردا، بر اهل بيت ما هجوم آرند. خیمه ها را به هم نزدیک کنید و طناب های سخت میان آن ها بکشید تا دشمن نتواند از هر سو به آنان حمله ور شود.

پس خیمه ها را چنان به هم نزدیک کردند و پیوند دادند که جز از یک طریق، راهی به آن ها نبود. (1)


1) همان، ج 6، ص 45.

زن و همای شهادت

صحرای کربلا در تب گرما و مبارزه می سوخت. هیبت جنگ و خون، هر تنی را می لرزاند و هر دلی را در بیم و هراس می افکند. در میان خون و آتش و تیغ های عریان، ناگاه زنی به میدان آمد که ستون خیمه ای را در دست داشت.

همسر عبد اللّه بن عمیر کلبی، عمود خیمه ای را از جا بر کنده بود و به سوی شوهر خسته و مجروحش می رفت تا بگوید: اگر شمشیرت را شکستند و اگر جسم نازنینت را گلستان زخم و خون کرده اند، این ستون خیمه را بر گیر و از پای منشین.

امام علیه السلام آن زن دلیر و خاندانش را دعای خیر کرد و فرمود: باز گرد ای زن و نزد دیگر زنان بنشین که کورۀ جنگ، آتشین است و رفتن در دل این آتش آدم سوز، بر زنان واجب نیست.

ام وهب فرمان امامش را اجابت کرد و به سوی زنان باز گشت.

چندی نگذشت که از هر سو بر حسین و یارانش هجوم آوردند و کلبی، همسر ام وهب کشته شد. زن به سوی شوهر شتافت. نزد او نشست و غبار را از سر و صورت همسر زدود. آن گاه بر سر پیکر خونین شوهر، شعر جان سوزی را زمزمه کرد: «بهشت گوارا بادت ای مرد....» در همین حال، چشم شمر بن ذی الجوشن، به آن زن بی دفاع در میانۀ میدان افتاد و او را طعمه ای آسان برای سنگ دلی های خود یافت. غلامش را فرا خواند؛ عمود خیمه ای را به دستش داد و با انگشت به ام وهب اشارت کرد. غلام، پیش آمد و ستون خیمه را با همۀ زور مردانه اش بر سر زن کوبید. زن در کنار همسر شهیدش، نقش بر زمین شد و همان جا، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

و بدین گونه، روح تنها زن شهید عاشورا، به سوی آسمان عزت و سر بلندی پرواز کرد. (1)


1) همان، ج 6، ص 333

مادر فضیلت

وَهْب بن وَهْب، مسیحی بود و مادرش نیز. آنان از راه حسین علیه السلام با اسلام آشنا شدند و مسلمانی را برگزیدند.

سال ها گذشت تا این که دست سرنوشت، آن مادر و فرزند را همراه قافلۀ حسینی کرد. آن دو که اسلام را از حسین علیه السلام آموخته بودند، سر آن داشتند که دار السلام (بهشت) را نیز از او بگیرند.

روز عاشورا، وَهب بر اسب سوار شد و عمود خیمه را به دست گرفت و جنگید. هفت تن از سپاه دشمن را بر خاک افکند و کشت. سپس اسیر شد.

او را نزد عمر بن سعد آوردند: فرمان داد تا گردنش را بزنند. او را گردن زدند و سرش را به سوی لشکر امام انداختند.

این عمل شنیع، برای آن بود که روحیه و دلیری را از هم راهان حسین بگیرند. اما مادر وهب، ورق را بر گرداند. نه تنها نشکست که

دلیرانه به میدان رفت و پا جای پای فرزند گذاشت. مادر وهب، شمشیر فرزند را بر گرفت و به میدان رفت تا کار نا تمام فرزند را به اتمام رساند.

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

امام به مادر وهب فرمود: «ای امّ وَهب، برگرد. خداوند، جهاد را از زنان برداشته است. اما تو و پسرت، با جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم در بهشت خواهید بود.» (1)


1) همان، ج 6، ص 183.

شمر، آتش فشان وقاحت

شمر بن ذی الجوشن به سوی خیمۀ حسینیان نیزه می انداخت و فریاد می کشید: آتش بیاورید تا این چادر ها را را با اهلش بسوزانیم که اینان دشمنان خدا هستند و گریزی از آتش دنیا و دوزخ ندارند.

زنان، هراسان و نالان بیرون دویدند. شمر را دیدند که نیزه پرانی می کند و قصد آتش بازی دارد. آن سو تر حسین علیه السلام ایستاده بود. دیدند که حسین علیه السلام بانگ زد: «ای پسر ذی الجوشن، آتش جایگاه تو است و امیرانت که بر اهل بیت پیمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم دست درازی می کنید. باز گرد که آتش قهر خدا، انتظارت را می کشد.»

شمر هم چنان بر قصد شوم خود پا فشاری می کرد و حسین علیه السلام آماده می شد که بر او حمله برد و شرّ او را از خیمه ها دور کند.

در این حال، حُمَيد بن مسلم به شمر بن ذی الجوشن گفت: سبحان اللّه! این کار برای تو پسندیده نیست. به خدا سوگند، تو با

کشتن مردان حسین علیه السلام، امیرت را راضی می کنی. همین تو را بس است. دست از خیمه ها بردار که در سوزاندن آن ها سودی برای تو نیست. (1)


1) همان، ج 6، ص 149

آخرین دیدار

امام علیه السلام تنها و بی کس، آخرین رمق های خود را جمع می کرد تا یک بار دیگر به دل لشکریان شام بزند و در میان آنان، شمشیر خود را بگرداند. تشنه است و خسته و زخمی. اما وداع آخر با زنان و دخترانش، از همه سخت تر است. زبان حال آن بانوان، سخن عاشقانی بود که جدایی معشوق را به چشم سر می دیدند.

می سوزم از فراقت، روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد، یا رب بلا بگردان

همه را آرام کرد، جز سکینه. دخترک می گریست و بابا را صدا می زد. پدر، با دستان خونین و تن خسته، سکینه را در آغوش گرفت، بوسید و نوازشش کرد. دختر بی تاب بود و پدر، نگران حملۀ دشمن. در گوش سکینه زمزمه ای کرد و شعری خواند:

«ای سکینه، گریه را بگذار برای وقتی که مرگ مرا از تو جدا کرده است. اکنون اشک سوزانت را بر زخم های من مریز.» (1)


1) همان، ج 7، ص 189

اسب بود و دیگر هیچ

هر بار که صدای شیهۀ اسب را می شنیدند، بیرون می آمدند و پدر بزرگوار خویش را می دیدند که بر روی اسب نشسته است و هم چنان آماده رزم و نبرد است. پدر، هر گاه فرصتی می یافت، به سوی خیمه ها می آمد و خود را به زنان و کودکان نشان می داد تا آنان را آسوده کند و آخرین لبخند ها را بر چهرۀ معصوم شان بنشاند. سپس باز می گشت و به قلب دشمن می زد.

عصر عاشورا، صدای شیهۀ اسب، باز دخترکان را از خیمه ها بیرون آورد؛ اما این بار اسب بود و دیگر هیچ. اسب بدون سوار و زخم های بسیار، بر در خیمه ایستاده بود. زینب و دختران، دانستند که حسین علیه السلام کشته شده است. اسب، سر به زیر داشت و گویی می گفت: مرا ببخشید و شرم را در چشمان بی رمق من ببینید که این بار بی حسین علیه السلام به میان شما آمدم.

امّ کلثوم، گریه ای جان سوز سر داد. پدر را می خواند و می گریست.

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غم دیدۀ ما شاد نکرد (1)


1) همان، ج 7، ص 277

در میان دود و آتش

به خیمه ها حمله کردند. آتش و دود همه جا را گرفته بود. زنان می گریستند و کودکان می گریختند. پس از قتل و کشتار، نوبت به غارت رسیده بود. قساوت و سنگ دلی، غوغا می کرد.

دختری هراسان، گریان و نالان به هر سو می دوید. دو خلخال طلا در پای دختر جوان، چشم یکی از سپاهیان لشکر شام را اسیر خود کرد. از اسب فرود آمد و خلخال ها را از پای فاطمه کند. مرد بی رحم در حالی که خلخال ها را از پای فاطمه بر می گرفت، می گریست. فاطمه گفت: ای سنگ دل، گریه ات برای چیست؟ گفت: چگونه نگریم که زیور از پای دختر پیامبر خدا می کنم؟

فاطمه گفت: اگر این ننگ بر تو سنگین است، چرا به آن تن می دهی؟

گفت: اگر من دست از تو بردارم، دیگری بر تو هجوم می آورد و این خلخال ها را از پای تو غارت می کند. پس بگذار این غنمیت خُرد، برای من باشد. (1)


1) همان، ج 7، ص 313

گل بانگ غیرت

خیمه های خاندان پیامبر و نور چشم زهرای بتول به تاراج می رفت. هر چه را می دیدند، غارت می کردند و برای خود بر می داشتند؛ حتی رو پوش زنان را. از هر گوشه، صدایی و ناله ای به هوا بود. یکی خدا را می خواند، یکی رسول خدا را را استغاثه می کرد، یکی «وا جعفراه» می گفت و یکی نیز نام زهرا و علی را فریاد می کشید.

زنی از بنی بکر بن وائل، همراه همسرش، در لشکر شام، میان یاران عمر بن سعد بود. زنان و دختران حسین علیه السلام را دید که می گریند و در میان خیمه های آتش گرفته سرگردان اند.

زن، بر آشفت. شمشیری بر گرفت و به قصد حمایت از اهل حرم، رو به سرا پردۀ بانوان اهل بیت دوید و می گفت: «ای آل بکر بن وائل، دختران پیغمبر و غارت؟ شمایان را غیرت و مردانگی نیست؟ روز

جزا، چگونه در چشمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم نگاه می کنید؟ آیا اموال دختران پیامبر خدا تاراج می شود و شما کاری نمی کنید؟ حکومت، جز از آنِ خدا نیست. برای خون خواهی پیامبر خدا به پا خیزید.»

هم چنان می گفت و به سوی خیمه های حسینیان می رفت. ناگاه همسرش پیش آمد و جلو او را گرفت. به اجبار به خیمه اش باز گرداند. زن در گوشه ای نشست، اما می گریست و بر سر و روی خویش می زد. (1)


1) همان، ج 7، ص 315

منجی امامت

زمین، پر از خون و دست و پای شهیدان شده بود. از سپاه حسین علیه السلام جز کودکان بینوا و زنان بی پناه، کسی نمانده بود. تنها مرد در میان اسیران، فرزند برومند حسین علیه السلام، زين العابدین بود. بیماری و رنجوری، او را نیز زمین گیر کرده بود.

پسر سعد، مغرور از پیروزی خود بر سپاه اندک حسین، اسیران را می نگریست که ناگاه چشمش بر مرد جوانی افتاد. پرسید: او کیست و چگونه جان به در برده است؟ زینب، پیش آمد و گفت: او علی بن الحسین است.

عمر بن سعد فرمان داد که او را نیز بکشند.

زینب، بی درنگ خود را بر پیکر نحیف و بیمار برادر زاده انداخت و گفت: به خدای بلند مرتبه سوگند که او کشته نخواهد شد مگر آن که نخست مرا بکشید.

عمر سعد دستور داد که آن دو را رها کنند.

آیا دل او به رحم آمده بود؟ یا با خود می اندیشید که مبادا ننگ کشتن زنان را نیز در پروندۀ خود بنویسد؟ آیا می پنداشت که آن جوان بیمار و تب دار، در راه طاقت فرسای اسارت جان خواهد باخت و چیزی از عمر او باقی نیست؟

به هر روی، علی بن الحسین علیه السلام در پناه زینب به مدینه رسید و بدین ترتیب، سلسلۀ امامت، از هم نگسست. (1)


1) همان، ج 7، ص 319.

عزاى قدسيان

هنوز خبر شهادت حسین علیه السلام به مدینه نرسیده بود که امّ سلمه، همسر گرامی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در مدینه دریافت که جگر گوشۀ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را کشته اند. می گفت: من صدای جنّیان را می شنیدم که بر حسین می گریند.

ام سلمه به یاد می آورد حسین علیه السلام را که چه اندازه محبوب پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم بود. به یاد می آورد پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم را که در وقت استراحت هم پذیرای حسین بود و هر گاه این نو باوۀ دل بندش را می دید، در آغوشش می گرفت و بر سر روی او بوسه می زد.

ام سلمه اکنون نالۀ جنیان و قدسیان را می شنود که در سوگ حسین، می نالند و می گریند.

طفیل هستی عشق اند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری (1)


1) همان، ج 7، ص 381.

سر حسین در سرای خولی

شمر، سر حسین علیه السلام را بی رحمانه از تن جدا کرد و سپس آن را به دست خولی بن یزید اصبحی داد که به این زیاد برساند، خولی شب به کوفه رسید. در قصر بسته بود و بر کسی نمی گشودند. سر را به خانه آورد و در جایی پنهان کرد تا صبح نزد امیر کوفه برد و پاداش گیرد.

همسر خولی، شوی را اندیشناک دید. گفت: به چه می اندیشی و آن چیست که در خانه پنهان کردی؟

خولی گفت: ای زن سر حسین علیه السلام را با خود آوردم. این سر، فردا مهمان امیر است. سوگند به خدا که پاداش امیر، ما را بی نیاز خواهد کرد. پس آن چه من امشب آورده ام، گنجی است گران.

زن بر آشفت خشم و نفرت از چشمانش می بارید. گفت: وای و شرم بر تو ای مرد سنگ دل! مردم طلا و نقره به خانه می آورند تا زن و فرزند خویش را خشنود کنند، و تو سر فرزند رسول خدا را برای ما

آورده ای؟! به خدا سوگند، پس از این هرگز سر من و تو کنار هم نخواهد بود. (1)


1) همان، ج 8، ص 9

حديث فراق

آتش جنگ فرو نشسته بود. جنازه ها زمین را پوشانده بودند. بوی خون، مشام ها را می گزید.

ابن سعد، فرمان حرکت داد. لشکریان، بر اسب های خود نشستند و آمادۀ حرکت بودند. گفتند: یا امیر، با اسیران چه کنیم؟ گفت: آن ها را با خود می بریم. زینب و دیگران باز ماندگان حسین علیه السلام، با تنی خسته و غمی سنگین، به صف شدند تا راهی کوفه شوند. هنوز چند گامی پیش نرفته بودند که نوحه های عاشقانه، گوش ها را تیز کرد. صدا، صدای زینب بود. کاروان باز ایستاد. در دو سوی راهیان، پیکر های بی سر بود و دست های پراکنده و تن های دریده.

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

زینب، از بالای شتر، نخستین نوحۀ عزا را سر داد:

«ای محمد، کجایی که داد ما را بستانی؟ این حسین تو است که در خون خود خفته است؛ در حالی که سر بر بدن ندارد. بنگر که چگونه دختران تو را به اسیری گرفتند و فرزندانت را کشتند و دست و پای آنان را زیر باد و باران رها کردند. این پیکر خونین، پسر تو است؛ نه گمشده ای که پیدا شود؛ نه زخم داری که مداوا شود...»

گفت و گفت تا این که لشکریان کوفه نیز گریستند؛ آن چنان که اشک های شان روی یال اسب های شان می ریخت.

آری؛ مصیبت حسین و ناله های جان سوز زینب، نه آن است که کسی یارای شنیدنش را داشته و یا در برابرش تاب مقاومت داشته باشد.

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

حدیث هول قیامت که گفت واعظِ شهر

کنایتی است که از روزگار هجران گفت

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز؟

که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

فغان که آن مَهِ نا مهربان مهر گسل

به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب

که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت (1)


1) همان، ج 8، ص 107.

نخستین نوحه گر کربلا

زینب بود و دشتی سرخ و خونین. جز بوی خون و دود به مشام نمی رسید. هر سو را می نگریست، کشته ای را می دید که یا فرزند او است یا برادرش یا برادر زاده و یا یکی دیگر از خویشان دور و نزدیک. در میان آنان، مردانی را نیز دید که سر و روی خویش را به خون، خضاب کرده بودند و بی دست و پا در گوشه ای افتاده اند؛ مردان بزرگ و بزرگواری هم چون حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه.

با صبا در چمن لاله، سحر می گفتم

که شهیدانِ که اند این همه خونین کفنان

در میان کشتگان، هیچ یک به اندازۀ تن بی سر برادرش، حسین بن علی، دل او را آتش نمی زد. در آن لحظه های شگفت بود که صبوری، در محضر زینب درس آموخت. داغ دل او صحرای طف را عزا دار و گریان کرد. اکنون صدای چکاچک شمشیر ها، جای خود را

به ناله های جان سوز زینب داده است. دوست و دشمن می شنیدند که زینب می گفت: «وا محمّداه، یا رسول اللّه، این حسین تو است که بی دست و سر به صحرا افتاده است. ای فرستادۀ خدا، این حسین تو است که در خون خود خفته است و میان سر و تن او جدایی انداخته اند. یا رسول اللّه، بنگر که دختران تو را اسیر کرده اند و فرزندانت بر زمین افتاده اند و باد صبا بر آن ها می وزد.

این کشتۀ فتاده به هامون، حسین توست

وين صید دست و پا زده در خون، حسین توست

این نخل تر، کز آتش جان و سوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون، حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون، که هست

زخم از ستاره، بر تنش افزون، حسین توست (1)


1) همان، ج 8، ص 107.

دیدار با پدر در رؤیای کودکانه

کاروان اسیران را در جایی سکنی دادند. هر یک به گوشه ای رفت. یکی می گریست، یکی می اندیشید و یکی در پی رفع حاجت دیگران بود.

چشم های سکینه به سوی خواب می رفت. خستگی راه و تلخی صحنه ها، رمق را از او گرفته بود. چشم بر هم گذاشت و لختی از دنیا و زشتی های آن، آسود. پدر را دید که در خون خویش می غلتد. دستان کوچکش را بر گردن پدر آویخت و از حال رفت. دیگر چیزی نمی دید؛ اما صدایی محزون و آشنا در گوشش پیچید: «ای دوست داران من، هرگز آب گوارا منوشید، مگر آن که من را یاد کنید؛ هر جا غریب یا شهیدی دیدید، سوگ مرا زنده کنید.»

سکینه بیمناک و پریشان برخاست. عمه اش زینب را دید که در کنارش نشسته است. (1)


1) همان، ج 8، ص 113.

غیرت زنانه

«شما کیستید که نه بر سر چادر دارید و نه به بر روی نقاب؟»

این پرسش، از زبان زنی بود که در میان تماشا گران کوفی بود و از بام خانۀ خویش، منظرۀ عبور قافلۀ کربلا را می نگریست.

گفتند: ما خاندان رسول خدا، محمد مصطفی اییم. ما را به اسیری می برند.

زن، با گلوی بغض آلود و چشمان تر، بی درنگ از بام خانه پایین آمد. هر زنی را که می دید، از او چادر یا پیراهن یا مقنعه یا عبایی می گرفت. همه را جمع کرد و یک یک به اسیران داد. (1)


1) همان، ج 8، ص 117.

حماسۀ سخن

«ساکت شوید!»

همهمه ها خوابید. دیگر از کسی صدا نمی آمد. نَفَس ها در سینه ها حبس شدند. اکنون همۀ چشم ها به زینب است.

«سپاس خدا را که نیای ما را به رسالت برگزید. و درود و آفرین بر محمد، بهترین فرستاده او. اما بعد. ای کوفیان بی صفا و ای دغل کاران بی وفا، هماره گریان باشید و هرگز چشم تان خشک مباد که اشک و گریه، تا ابد روزی شما است. هم چون زنان، نشستید و پنبه ها رشته کردید و آن گاه به دست خویش، همه را از هم گسستید. سوگند دروغ خوردید و سخن گزاف گفتید و لاف مهر و وفا زدید و پیمان شکستید. در جبهۀ حق، نا توان تر از شما کیست؟ آیا در برابر دشمن، زبون تر از خود می شناسید؟ دوزخ قهر خدا، بر شما باد که

جز آن را لایق نیستید. آیا اکنون، هنگام گریه و پشیمانی است؟ آیا گریه می کنید؟ پس فراوان بگریید و اندک بخندید که ننگ و عار گریبان شما را گرفته است...»

زینب می گفت و کوفیان می گریستند. زینب، از سخن لب فرو بست. از میان مردمان، پیر جهان دیده ای، چنان می گریست که اشک از چهره اش بر زمین می بارید. لختی از گریه ایستاد. نگاهی به زینب کرد و گفت: پیران ایشان، بهترین پیران اند و فرزندان شان سر افراز و عزت مند. (1)


1) همان، ج 8، ص 119.

بخت برگشتگان

«ای کوفیان، بدا به حال تان! حسین را تنها گذاشتید و او را، همراه فرزندان و یارانش را کشتید و اموال شان را به تاراج بردید و برای خود برداشتید و زنانش را اسیر کردید و چنین خوار و نزار کردید. مرگ و هلاکت بر شما باد که حسین را وا نهادید و در رکاب دشمنش شمشیر زدید. وای بر شما! آیا می دانید چه بر سر خود آوردید؟ آیا پشت شما سنگینی این گناه بزرگ را تاب خواهد آورد؟ پاک ترین خون را ریختید و مقدس ترین حرمت را شکستید. جامه از دخترکان بی پناه ربودید و اموال زنان را غارت کردید. آیا می دانید چه کردید؟ می دانید چه کسی را کشتید؟ او بهترین مردان، پس از پیامبر خدا و وصی او بود. آگاه باشید که حزب خدا پیروز است و حزب شیطان زیان کار.»

این جمله های کوبنده و دردناک، فریاد های ام کلثوم بر سر کوفیان است. مردم کوفه، این سر زنش ها را می شنیدند و می گریستند. زنان، مو های خود را پریشان کردند و خاک بر سر خود ریختند و ناخن به چهره کشیدند. مردان، انگشت حسرت می گزیدند و اشک می ریختند. کوفه هرگز چنین روزی به خود ندیده بود و شاهد آن همه گریه و زاری نبود. کوفیان، به یاد می آوردند که چگونه مسلم را تنها گذاشتند و چگونه حسین علیه السلام را تسلیم ابن زیاد کردند و به زبان حال می گفتند:

آیین تقوا ما نیز دانیم

اما چه چاره با بخت گم راه (1)


1) همان، ج 8، ص 139

مفسر كبير كربلا

«این زن کیست؟»

این پرسش مغرورانه و از سر نخوت و کبر را عبید اللّه پرسید، در حالی که به زنی در میان اسیران کربلا اشاره می کرد.

گفتند: زینب، دختر علی علیه السلام است ای امیر.

ابن زیاد، نیش خندی زد. سپس رو به سوی زینب کرد و گفت: دیدی ای زن که خدا با خاندانت چه کرد؟

زینب گفت: شهادت، بر ایشان مقدّر بود و آنان به سویی شتافتند که خدای شان اراده کرده بود. و زودا خدای بزرگ، ما و تو و آنان را گرد هم آورد تا داوری کند.

ابن زیاد، روی در هم کشید و دانست که در پشت سخن زینب، چیست. اما غرور و قدرت، به او اجازۀ سکوت ندادند. پس گفت: ستایش خدایی را که شما را کشت و سخن تان را دروغ کرد.

به گمان او، شکست در جنگ یا در میدانی از میدان های دنیا، شکست در عقیده است. او و همراهانش گمان می کردند که چون حسین را کشته اند، پس بر حق اند و آن که کشته می شود، نا گزیر باطل است!

زینب بر این گمان باطل تاخت و گفت: «ستایش خدایی را که ما را به محمّد گرامی داشت و پاک و پاکیزه آفرید.»

یعنی پیروزی در پاکی و پاکیزگی است، نه در زور مندی و فرمان روایی.

بدین گونه بود که زینب، کربلا را برای همه آیندگان تفسیر کرد، تا بدانند که عاشورا، پیروزی است؛ نه شکست؛ پیروزی خون بر شمشیر و پیروزی نام نیک بر رسم دنیا پرستی. (1)


1) همان، ج 8، ص 155.

چشمان پدر

پیر مرد نا بینا بود؛ اما دلیر و از جان گذشته. دست و زور و ایمان و انگیزه داشت؛ اما چشمان او نمی دید و نا بینایی، او را زمین گیر کرده بود. دوست می داشت که تن رنجور خود را به حسین برساند، اما چگونه؟

شنید که امیر کوفه، عبید اللّه ابن زیاد، در مسجد جامع شهر سخنرانی می کند. برخاست و به مسجد رفت. دروغ ها و ریا کاری های عبید اللّه، خون عبد اللّه بن عفیف نا بینا را به جوش آورد. ساکت ننشست و آن چه در توان داشت، از گلوی حق گوی خویش بیرون ریخت. عبید اللّه، بر آشفت و فرمان داد که او بگیرند و از مسجد بیرون برند. اما جوانان هم قبیله ای پیر روشن دل، گرد او حلقه زدند تا دست نا پاک سربازان ابن زیاد به او نرسد.

عبید اللّه به دار الاماره باز گشت؛ ولی چون مار زخمی در پیچ و تاب بود. عصر همان روز، مأموران بی رحم خود را به خانۀ عبد اللّه فرستاد تا او را به دار الاماره آورند.

در خانه عبد اللّه، دختری بود که پدر را در کار های روزانه اش کمک می کرد. دختر، وضع را که چنین دید، از پدر خواست که تسلیم نشود. گفت: شمشیر زدن از تو و نشان دادن دشمن، با من. پس همۀ در و پنجره ها را بستند. مأموران امیر کوفه، هر گاه راهی را برای ورود به خانۀ عبد اللّه می یافتند، دختر آن راه را به پدر نشان می داد و پدر با تیغ و شمشیر، آن راه را می بست. دختر، چشم های بینای پدر شده بود و بدین گونه، ساعتی را جنگیدند.

سر انجام، سربازان عبید اللّه، رخنه ای یافتند و خود را به درون خانه رساندند. پدر و دختر هم چنان مقاومت می کردند؛ تا این که سر انجام پدر از پای در آمد و رو به سوی بهشت رضوان گذاشت. (1)


1) همان، ج 8، ص 173.

سنگ دلی با گل های زخمی

کاروان اسیران به راه افتاد. از کربلا به کوفه و از آن جا به دمشق، پایتخت یزید. سر بریدۀ حسین علیه السلام را همراه کاروان کردند تا امیر کوفه و خلیفۀ شام، آن را ببینند و اطمینان یابند که حکومت شان بر قرار است و از باد و باران نیابد گزند.

شکنجه گاه کوفه را پشت سر گذاشتند و به سوی دمشق به راه افتادند.

از دور دروازه های دمشق پدیدار شد. ام کلثوم (1)از شمر خواست که کاروان اسیران را از خلوت ترین دروازۀ دمشق وارد کنند تا چشم های


1) ام كلثوم دختر علی ابن ابی طالب و فاطمۀ زهرا و خواهر زینب و حسنین علیهم السلام است. او در واقعه کربلا از آغاز تا پایان حضور داشت. زاد روزش سال ششم هجری است و مرگش چهار ماه و ده روز پس از بازگشت از شام، در مدینه اتفاق افتاد

کم تری بر آنان افتد و اهل بیت حسین علیه السلام با چشمان هرزه و نا محرم، تیر باران نشود. درخواست دیگری نیز کرد:

این سر های بریده را پیش تر یا پس از ما وارد شهر کنید تا مردم به هوای دیدن آن ها، از ما غافل شوند.»

شمر، سنگ دلی را به غایت رساند. دستور داد سر ها را بر سر نیزه، در میانۀ کاروان حرکت دهند. نیز کاروان را از میان تماشا گران بسیار عبور داد و سپس در مسجد جامع دمشق فرود آورد. (1)


1) همان، ج 8، ص 251

حتی با سر بریده

سقف های بلند قصر با ستون ها و دیوار های ستبر، هر چشم و دلی را خیره می کرد. یزید بر تخت نشسته بود و مشتی زن و بچۀ رنجور در مقابل او. در چهرۀ زنان، غم اسارت و اندوه عزیزان موج می زد. کودکان، حیران و سرگردان به سرباز های خشن و قداره بند نگاه می کردند و می لرزیدند.

نا گاه تشتی را پیش پای یزید گذاشتند. سر مبارک امام علیه السلام در میان تشت بود. فاطمه و سَکینه، می کوشیدند تا شاید یک بار دیگر پدر شان را ببینند. وقتی چشم شان به سر بریدۀ پدر افتاد، فریاد دل خراشی از ژرفای جان کشیدند. گریۀ بلند و جان سوز آن دو نوگل پژمرده، مجلس را منقلب کرد. اکنون همه گریه می کردند؛ حتی زنان شامی که برای تماشا آمده بودند. خواهر یزید و یکی از همسران او

سخت می گریستند و با چشمان اشک بار خود یزید را سر زنش می کردند.

گریۀ دوست و دشمن، جشن یزید را عزا و ماتم کرد. دانست که حسین علیه السلام هنوز قادر است که روز امویان را سیاه کند؛ حتی با سر بريده. (1)


1) همان، ج 8، ص 367.

دشمنان هم گریستند

هر روز به بقیع می آمد و می گریست. مادر چهار شهید مظلوم بود. هر گاه از داغ یکی می آسود، داغ فرزند دیگرش، به آه و فغانش می آورد. نام عباس، از زبانش نمی افتاد. گریه های مادرانه اش، بقیع را پردۀ اشک و ماتم کرده بود. نوحه می خواند و نغمه های جان سوز سر می داد.

یاد باد آن که ز ما وقت سحر یاد نکرد

به وداعی دل غم دیدۀ ما شاد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

سایه تا باز گرفتی ز چمن مرغ سحر

آشیان در شکن طرۀ شمشاد نکرد

مردم، به گردش جمع می شدند و اشک می ریختند. هیچ رهگذری، از بقیع نمی گذشت، مگر آن که ساعتی با ام البنین هم دردی می کرد. هر کس صدای ام البنین را می شنید، می ایستاد و اشک می ریخت؛ حتی مروان که به دشمنی با اهل بیت علیهم السلام شهره بود. (1)


1) همان، ج 9، ص 425.

تجديد عزا

سال ها از عاشورا می گذشت، ولی زنان بنی هاشم هم چنان، جامۀ سوگ بر تن داشتند. سرمه و خضاب و شانه و هلهله را کناری افکنده بودند. هیچ چیز آنان را شاد نمی کرد و آتش درون شان را نمی نشاند؛ مگر خبر قتل و خواری قاتلان حسین علیه السلام.

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

چنین بود تا آن که مختار قیام کرد و انتقام کربلا را از کوفه و شام گرفت. آن روز که سر عبید اللّه را در کوچه های کوفه گرداندند و خبر آن به گوش زنان بنی هاشم در مکه و مدینه رسید، نخستین روز پس از عاشورا بود که دل های ایشان، آرام گرفت. اما هر سال، در سال روز عاشورا، دوباره داغ ها تازه می شد و چشم ها گریان.

دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ

که ز سر پنجۀ شاهین قضا غافل بود؟ (1)


1) همان، ج 9، ص 427.

شعری برای همسر

پس از شهادت همسرش در کنار مزار امام به سوگ می نشست. از سایه ها می گریخت و زخم های به جا مانده از کربلا را با اشعاری در رثای حسین التیام می داد:

«از یاد نخواهم برد که نیزه های دشمنان، چگونه بدن او را چاک چاک کرد...»

از چنگ منش اختر بد مهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

می خواند و می گریست و به یاد می آورد که حسین نیز دربارۀ او سروده بود:

«سوگند به خدای بزرگ، من سرایی را دوست دارم که سَکینه و رَباب در آن جای دارند.»

آن یار کز او خانۀ ما جای پری بود

سر تا قدمش، چون پری از عیب بری بود

دل گفت فرو کش کنم این شهر به بویش

بی چاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه زر از دل من پرده بر افتاد

تا بود فلک شیوۀ او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوۀ صاحب نظری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود (1)


1) همان، ج 1، ص 283.

قصۀ نا مکرر عشق

یک قصه بیش نیست غم عشق وين عجب

کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است

در خانه نشسته بود و روز های خوش بختی خود را به یاد می آورد. در دل می خندید و شاد بود از آن همه سعادت که برای او و در خانۀ او بود؛ اما اکنون همه را از دست داده است. روزی، همسر حسین علیه السلام بود و عروس فاطمه علیها السلام و على علیه السلام . اکنون در خانه نشسته است و جز یاد همسر، هیچ چیز او را خشنود نمی کند. روزی و هفته ای نیست که خواستگاری را رد نکند و به آنان نگوید که من روزی همسر حسین علیه السلام و عروس پیمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم بودم. آیا بپذیرم که از خانۀ چنان مردی، به خانه دیگران روم؟ هرگز!

این، پاسخ رَباب بود به همۀ خواستگارانش. اما یک سال بیش تر نگذشت که دعوتی را اجابت کرد؛ دعوت فرشتۀ مرگ را؛ تا او را دوباره به وصال حسین علیه السلام برساند. (1)


1) همان، ج 1، ص 283.

مرگ تان باد ای اهل کوفه

وقتی مُصعَب بن زبیر در جنگ با عبد الملک به مروان کشته شد، همسر او سکینه، دختر حسین علیه السلام، قصد مدینه کرد. کوفیان، گِردش را گرفتند و گفتند: ای دختر پیامبر خدا، ما را تنها مگذار و از میان ما هجرت مكن.

سکینه گفت: جدّم، علی علیه السلام را در جنگ تنها گذاشتید و او را قتل گاه بردید. پدرم و عمویم و همسرم را هم کشتید! مرا در کودکی، یتیم کردید و در بزرگی، بیوه. خدا شما را از دست هیچ مردمی، آسایش نبخشد و جانشین خوبی برای شما نگذارد. (1)


1) همان، ج 1، ص 375