ghaemiyeh.com
سرشناسه : سعیدیراد، عبدالرحیم، ۱۳۴۶ - ، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : پرواز در پرواز: خاطراتی از زندگی سردار شهید احمد کاظمی/ گرداوری و بازنویسی عبدالرحیم سعیدیراد؛ [صاحب امتیاز] ستاد آیههای ایثار و تلاش.
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۴۸ص.؛ ۱۱×۲۲سم.
فروست : پیک افتخار؛ ۱۹.
شابک : رایگان978-600-5029-48-2 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی : Ascent in flight.
یادداشت : این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است .
یادداشت : کتابنامه: ص. ۴۷.
موضوع : کاظمی، احمد، ۱۳۳۷ - ۱۳۸۴. -- خاطرات
موضوع : شهیدان -- ایران -- بازماندگان -- خاطرات
موضوع : سرداران -- ایران
موضوع : Generals -- Iran
شناسه افزوده : ستاد آیههای ایثار و تلاش
شناسه افزوده : ایران. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. معاونت امور فرهنگی
رده بندی کنگره : DSR۱۶۶۸ /ک۱۶س۷ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۴۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۲۷۳۶۰
پیک افتخار 19
پرواز در پرواز
خاطراتی از زندگی
سردار شهید احمد کاظمی
ستاد آیههای ایثار و تلاش
پیک افتخار 19
ستاد آیههای ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185 . تلفن 22330114
پرواز در پرواز
گردآوری و بازنویسی: « عبدالرحیم سعیدی راد»
تهیه شده در:
انتشارات کتاب مسافر
آدرس: انقلاب. وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 29. تلفکس:
19-66480717
چاپ اول:
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیههای ایثار
و تلاش محفوظ است.
این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامیبه چاپ رسیده است.
توزیع رایگان در هواپیمایی جمهوری اسلامیایران
بسم الله الرحمنالرحیم
مقام معظم رهبری:
این فرمانده شجاع و متدین و غیور از یادگارهای ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه بی نظیر بود. تدبیر و قدرت فرماندهی او در طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود. آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله میکشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیش قدم میگشت.
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی آموزنده از بزرگمردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت میرفت تا یکبار دیگر آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند.
بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!
کیست که نام آنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار»، تجدید خاطرهای است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینهای است برای آنانکه نبودند اما تشنهی رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستاد آیههای ایثار و تلاش
سال 1337 در نجف آباد از توابع اصفهان به دنیا آمد. دیپلم ماشین آلات کشاورزی را از دبیرستان شریعتی همین شهر گرفت، بعد در مغازهی نجاری پدرش مشغول به کار شد.
شش ماه بعد، همراه گروه شهید محمد منتظری برای کمک به چریکهای فلسطینی به سوریه رفت. این گروه 45 روز در پادگان حموریه نزدیک دمشق آموزش نظامیدیدند تا اینکه به لبنان رفتند. احمد عضو یکی از گردانهای نظامیسازمان الفتح شد. بعد از چند ماه به ایران برگشت.
شهید کاظمی در مدتی که در لبنان بود سختیهای آنجا را تحمل کرد و خود را با شرایط آنها تطبیق داد. شش ماه علیه اسرائیلیها مبارزه کرد اما پس از آن به ایران برگشت.
میگفت که چریکهای فلسطینی با خدا و پیغمبر کاری ندارند و سرشان بیشتر گرم آرتیست بازی بوده تا مبارزه. میگفت : چرا دختر و پسر قاطی هستند و مسائل دینی را رعایت نمیکنند؟ به آنها گفته بود تا زمانی که خدا را در کارهایتان دخالت ندهید، موفق نخواهید شد.
قبل از انقلاب مدتی را در زندان، زیر شدیدترین شکنجهها به سر برد. طوری با چکمه به دهان او کوبیده بودند که تا یک ماه
خونریزی بینی داشت.
بعد از پیروزی انقلاب هنگامیکه مسؤولان قضایی نجف آباد از او میخواهند که شکنجه کنندگان را معرفی کند، زیر بار نرفت و میگفت: «انقلاب آنها را تنبیه کرده است.»
جالب اینکه یکی از همین افراد، برای انتقال فرزندش از دانشگاه آزاد یک شهر به شهری دیگر، از شهید کاظمی طلب کمک کرده بود و او هم به دانشگاه توصیه کرد تا مشکل ایشان را حل کنند.
در سپاه آبادان نشسته بودم، مهدی آمد به من گفت که یک کسی از اصفهان آمده با شما کار دارد. ایشان آمد و گفت من «احمد کاظمی» هستم، تعدادی نیرو آوردهام اینجا، خطی برای دفاع به ما بدهید. گفتم که بعداز ظهر بیا تا بیشتر با هم صحبت کنیم.
بعد از ظهر آمد؛ یک محلی بود کنار
بهمنشیر که عراقیها میآمدند از این چولانها عبور میکردند و حمله میکردند یا کار اطلاعاتی میکردند که آنجا را به احمد نشان دادم و گفتم: « بروید آنجا.»
او رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت: «اینجا کار ما نیست، یک جایی را بدهید که به درد بخورد.» در چه سالی؟ در سال 59، نه احمد سال 84، میگفت یک جایی به من بده به درد بخورد و بتوانم استفاده کنم.
رفتم پیش کلهر در فیاضیه و گفتم: «بیا اینجا.» یک جایی هم بود نزدیک به عراقیها، گفت: «همین جا برای من خوب است.»
بعد از این کلهر آمد و گفت: «احمد به ما گفته شما بروید آن طرفتر.» احمد آنجا ایستاد تا نتیجه گرفت.
همین فاصله محدود بین عراقیها و ما که خیلی وسیع هم نبود، نقطه شکننده عراقیها شد که هم در جلوگیری از سقوط آبادان و هم در شکست حصر آبادان بسیار موثر بود. زیرکی
و تدبیر از روز اول در احمد نهفته بود.(1)
بعد از عملیات خیبر زمانی که جاده بغداد - بصره را از دست دادیم و فقط جزایر برای ما باقی ماند، حضرت امام(ره) اعلام فرمودند که "به هر قیمتی که شده باید جزایر حفظ شوند." من بلافاصله به شهید کاظمی فرمانده پد غربی، شهید باکری و زین الدین در پد وسط و شهید همت در پد شرقی اطلاع دادم. چاههای نفت در پد غربی بود و در این نقطه مانند ابر انبوه، گلوله، خمپاره و بمب از آسمان بر آن میبارید.
شهید کاظمی در آن موقعیت، مقاومت بی سابقهای از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتی برگشت سر و صورتش خاکی، سیاه و دودی بود و چند شبانه روز بود که نخوابیده بود. وقتی به او خسته نباشید گفتم و او را بوسیدم ،گفت: «وقتی دستور امام (ره) را به من
1) راوی: سردار مهدی کیانی
گفتی، دیگر نفهمیدم چه شد، بچهها را جمع کردم و گفتم که اینجا کربلاست، الان عاشورا است و باید به هر قیمتی اینجا را حفظ کنیم.»(1)
در عملیات کربلای 5 به ما اطلاع دادند که حاج احمد کاظمی پسردار شده است. او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند. وقتی پشت بی سیم به او گفتم که خدای متعال به تو هدیهای داده است، ابتدا فکر کرد رزمندگان به پیروزی خاصی دست پیدا کردهاند. ولی وقتی به او گفتم خدای متعال به تو پسری داده است، ابتدا خیلی خوشحال شد، اما بعد از چند ثانیه مکث کرد و گفت: «بگذارید بعد از عملیات صحبت میکنیم.»
من فکر میکنم او یک جهاد نفسی انجام داد و برای جلوگیری از تاثیر این خبر بر روحیه
1) راوی: دکتر محسن رضایی
خود آن را به بعد از عملیات موکول کرد.(1)
با شهید باکری قبل از انقلاب هم دانشکدهای و رفیق بودم. وقتیکهاومعاون احمد کاظمیدر تیپ نجف اشرف شد، من هم با احمد کاظمیآشنا شدم و رفاقت صمیمانهای پیدا کردیم.
اگر بخواهیم ۱۰ نفر فرمانده برجسته در دوران جنگ را نام ببریم قطعاً یکی از آنها احمد کاظمیاست. به خصوص ایشان یک ویژگیای داشت علاوه بر اینکه کارهای سخت عملیاتی را انجام میداد، برای خودش تاکتیکهای ویژه داشت. یعنی وقتی در یک منطقه عملیاتی به او ماموریت میدادند و تیپها و لشکرهای دیگر را وارد عملیات میکردند، ایشان در منطقه و محدوده خودش میتوانست به گونهای عمل کند که صد درصد
1) راوی: دکتر محسن رضایی
عملیات را موفق پیش ببرد.
با دشمن هیچ موقع تک جبههای نمیداد. تک جبههای یعنی تک رودررو و تک مستقیم. او همیشه دشمن را میتوانست دور بزند، یعنی موقعیت را کامل بررسی میکرد و جاهایی را پیدا میکرد که دشمن را احاطه کند.(1)
اگر کسی در جلوی ایشان میخواست راجع به فردی دیگری حرف بزند، با ظرافت و خیلی صریح، حرف را عوض میکرد و میگفت: «بیا داخل جمع خودمان!» و بحث را عوض میکرد. در مقابل غیبت کردن، خیلی حساس بود.
نماز را با حال خاصی میخواند. با آرامش عبادت میکرد و در همه نمازهایش، در سجده
1) راوی: دکتر حسین علایی
آخر میخواند:
«یا رب الحسین (ع)، یا رب الشهدا، یا رب المهدی(عج)»... بعد با «الهی العفو» گریه میکرد.(1)
او را مردی فهیم، شجاع، عاقل، مدیر و یاور در اتحاد دیدم. او با ما مانند برادری مهربان بود و ما از آشنایی با ایشان نفع میبردیم. او را دارای اخلاقی والا و عالی یافتم و واقعا برای شهادت او متاسفم.(2)
بعد از اینکه به فرماندهی تیپ منصوب شد. به ایشان گفتم : «چه نامیمیخواهی برای این تیپ بگذاری؟»
رفت با دوستانش مشورت کرد و بعد آمد و گفت: «تیپ نجف اشرف. چون ما هم اهل نجف آبادیم و هم به امیرالمؤمنین خیلی عشق و علاقه داریم. این اسم مبارک باعث میشود تا انشا الله در همه عملیاتها پیروز شویم.»
او همیشه با شهید حسین خرازی در عملیاتها نوعی مسابقه در کار جنگ داشت. یعنی حسین خرازی و احمد کاظمی دو رفیق بودند که سعی میکردند در موفقیتها و جلو رفتن در میدان جنگ با هم مسابقه بدهند. همیشه به هم نگاه میکردند و سعی میکردند هنگام جنگیدن با دشمن از هم جلو بزنند. خیلی به هم علاقه مند و خیلی با هم رفیق بودند و اگر کسی الان نوارهای دوران جنگ را گوش کند، مشاهده میکند همیشه فرمانده کل سپاه وقتی میخواست عملیاتی را طراحی کند و یگانها را به کار بگیرد، میگفت حسین و
احمد. این اصطلاح یعنی تیپ امام حسین(ع) و لشکر هشت نجف اشرف.
این لشکرها را به اسم خود لشکر به کار نمیبردند. به خاطر اینکه این دو فرمانده شاخص و اعتبار دو لشکر شده بودند.(1)
در آخرین ملاقاتش خدمت مقام معظم رهبری که سوم دی ماه بود، از حضرت آقا خواهش کرده بود، «آقا دعا کنید ما هم شهید شویم.»
حقیقتا یک حال و هوای دیگری داشت، خدا میداند، من که رفته بودم برای معرفیاش بعنوان فرمانده نیروی زمینی، پشت تریبون، گفتم: «سرتیپ احمد کاظمی از نظر من یک شهید زنده است.»
شروع کرد به گریه کردن، فیلمش را فکر میکنم پخش کرده اند، خودش پشت تریبون
1) راوی: دکتر محسن رضایی
که آمد گفت: «خدایا شهادت را نصیب من کن!» حال و هوای دیگری داشت، دائم میگفت: «دلم برای حسین خرازی پر میکشد. برای شهدا پر میکشد، دنیا را رها کنید، همه چیز را در آخرت پیدا کنید، رضای خدا را بر رضای مخلوق ارجحیت بدهید.»(1)
احمد اخلاق عجیبی داشت، از احوال سربازها میپرسید، از جای خوابشان، از خوراکشان، این اخلاق مال حالا نیست؛ توی جبهه هم همین طور بود.
اعتقاد داشت هر که در خط جبهه جلوتر باشد، غذایش باید بهتر از کسی باشد که عقبتر است. سنگر مستحکم مال خط مقدم بود، نه مال پشت جبهه. (2)
یادم هست یک روز با هم رفتیم محل کارشان. به طور اتفاقی جانبازی را دید که به همراه همسرش از شمال آمده بود. همان جا ایستاد و شروع کرد با این جانباز حرف زدن؛ بعد رهایش نکرد بچهها را سوار کرد و برد هتل. کسی را موظف کرد که روز بعد درمانش را پیگیری کند؛ مشکلاتش را حل کند. جالب این که این جانباز نه متعلّق به لشکر هشت نجفاشرف بود و نه نیروی هوایی.(1)
رفته بودیم بنزین بزنیم. عجله داشتیم. پیرمرد گوشه پمپ بنزین واکس میزد. گفت:«بروید کفشهایتان را واکس بزنید پولش با من» گفتم:«دیرمان نشود؟»
گفت:«پیرمرد برای روزیاش اینجا نشسته،
1) راوی: سردار قاسم سلیمانی
بروید واکس بزنید.»(1)
حاج احمد همیشه یک دفترچه همراه داشت؛ نکاتی که به ذهنش میرسید، مینوشت. حتی اگر پای تلویزیون نشسته بود و نکته مهمیرا میشنید یادداشت میکرد. بعد میگفت:«این یک طرحی است که اگر ما در سپاه روی آن کار کنیم، خوب است.»
نوشتهها معمولاً دو الی سه سطر بود. خوبی دفترچه این بود که اگر ابهامی در مسئلهای داشت یا نکتهای به ذهنش نمیرسید، سراغ دفترچهاش میرفت و آن را پیدا میکرد.(2)
در زمان جنگ، خط مقدم تحت فرماندهی احمد کاظمی تمیزترین خط بود. خاکریز آن
بیشترین ارتفاع را داشت، غذای آن بهترین غذا بود، انضباط در همه جا به چشم میخورد، در آرایش سنگرها، در چیدن سلاحها، و … در خاطرات مقام معظم رهبری هم آمده که:«از لشکر نجف بازدید کردم، اولین لشکری که برای تانکها چک لیست نوشته بود احمد کاظمی بود. برای همه کس و همه چیز برنامه داشت و یک انضباط خاصی در تمام کارهایش حاکم بود، نه اینکه انضباط خشک داشت، نه. همه چیز دقیق سرجای خودش بود و هزینهای که انجام میداد هزینه درستی بود.»(1)
نمونهای از تواضع احمد این بود که در مراسم مختلف مثلا در هفته جنگ که فرماندهان را برای جلسهای دعوت میکنند، ترتیب چیدن صندلیها به نسبت درجه و رتبه و جایگاه است و هر کس جای مشخصی دارد.
1) راوی: سردار قاسم سلیمانی
یکی از علتهایی که من امتناع داشتم از شرکت در مراسم به خاطر اخلاق و برخورد متواضعانهی احمد بود، یک معرکهای داشتیم در جایگاه، احمد همه را به هم میریخت و جابهجا میکرد تا خودش آخر بایستد. مسافرت هم میخواستیم برویم؛ اگر سه تا ماشین بودیم، اینقدر میایستاد تا دیگران جلو بروند و او آخرین ماشین باشد حتی در تردد. ادب او فوقالعاده بود.(1)
یک روز گفت: آقا باقر، ما هر وقت جایی میرویم که ما را نمیشناسند و حالم را میگیرند؛ من کیف میکنم. یعنی آن چیزی که احساس میکنیم فرمانده هستیم و همه باید حرفمان را گوش کنند، باید از بین برود.
میگفت که خیلی دوست دارم جایی بروم که مرا نشناسند تا نفسم را بشکنم و احساس
1) راوی: سردار قاسم سلیمانی
کنم که هیچ کسی نیستم.(1)
یک بار در اصفهان با حاج احمد رفتیم سر قبر شهید خرازی. تنها حرفش این بود: «من حتما از خدا شهادت میخوام و منو بغل شهید خرازی دفن کنید. ببینید این جایی که این وسط خالی مانده مال منه.»(2)
سال 63 اولین سفری بود که با هم رفتیم مکه. سفر محدودی بود. نفهمیدیم کی رفتیم و کی برگشتیم. بعد از همه نمازهایش خیلی با سوز و گداز طلب شهادت میکرد. بارها هم به خانواده اش گفته بود: «رضایت بدید که من بروم شهید شوم.»(3)
در چند عملیات به عنوان پیک حاجی حضور داشتم. بعد هم شدم بی سیم چی او. از آن به بعد بود که به او نزدیک شدم. مثل برادری بزرگ برایم دلسوزی میکرد. بدون او نمیتوانستم زندگی کنم.
حاجی همیشه مرا «رسول چی» (رسول بی سیم چی) صدا میزد. وقتی صدا میکرد: رسول چی! انگار همه دنیا را به من داده اند.(1)
از اقدامات شهید کاظمیدر نیروی هوایی جمعآوری برجکهای نگهبانی مشرف به منازل مردم بود که استفاده امنیتی قابل ملاحظه ای هم نداشتند، میگفت: «ما نباید هیچ گونه مزاحمتی را برای مردم فراهم سازیم.»
1) راوی: رسول رحیمی
شهید کاظمیزمانی هم که به محیطهای نظامی وارد میشد ابتدا به سربازان سرکشی میکرد و ضمن بررسی مسایل و مشکلات آنها سؤالاتی از سربازان میپرسید که شاید به ذهن هیچ یک از مسؤولان آن مجموعه نمیرسید. یکبار گله کردم که به ما هم برسید، گفت: «سربازان در دست ما امانتند به همین خاطر در اولویت اول هستند.»(1)
دشمن آتش سختی میریخت. هلی کوپترها راکت میزدند، هواپیماها بمب میریختند، توپخانههایشان مرتب شلیک میکرد. خلاصه آتش بود که از هر سو میریخت.
حاجی یکباره پشت بی سیم شروع به صحبت کرد. بدون رمز خیلی صریح و مرتب میگفت که فلان نیروها از فلان جا بروند به
1) راوی: رسول رحیمی
نقطه فلان. محل را هم دقیق مشخص میکرد.
متعجب بودیم! ولی وقتی میشنیدیم اسامی به کار برده از افراد و مشخصات نیروها همه صوری است تازه فهمیدیم که چه میکند، چون هر بار که گرای اشتباه به دشمن میداد، خیلی سریع نیروها را در نقطه ای دیگر مستقر میکرد و این قدر این کار را تکرار کرد تا بسیاری از تلاشهای دشمن به هدر رفته و بچهها از آتش آنها در امان ماندند.
جالب اینجا بود که حاجی میدانست گفتههایش توسط دشمن شنود میشود و مخصوصا به دشمن گرای اشتباه میداد. این کار حاجی واقعا یک تاکتیک منحصر به فرد بود که آدم اول احساس میکرد او در اشتباه است و بعد از آن متوجه میشد که او چقدر زیرک و با هوش است.(1)
1) راوی: رسول رحیمی
شهید کاظمی با اسرای جنگی با رافت اسلامی برخورد میکرد و اگر توانمندی خاصی در اسیری میدید به او بها میداد. در لشکر حدود چهل، پنجاه نفر متخصص عراقی فعالیت میکردند. بعنوان مثال یک متخصص تانک اسیر شد. وقتی عطوفت ومهربانی حاجی را دید درخواست کرد که در لشکر بماند و حاجی او را نگه داشت، از تخصصش استفاده شد تا اینکه به شهادت رسید. این نحوه برخورد و استفاده از توان آنها توسط سردار کاظمی، انسان را به یاد اسرای جنگی در زمان پیامبر(ص) میانداخت.
توفیق داشتم به لطف الهی و نظر امام حسین (ع) زائر کربلا شوم. روز قبل از حرکت جهت خداحافظی و طلب حلالیت با شهید کاظمیتماس گرفتم. ایشان ضمن ابراز محبت
بابت این تماس گفت: «چشمت که به گنبد و بارگاه حضرت عباس (ع) افتاد اگر یاد من بودی به آقا سلام برسان و بگو تو میدانی که من تو را چقدر دوست دارم، فقط از تو یک خواسته دارم آنهم شهادت است. بگو آقا نگذار همینطوری از بین بروم. این را هم به آقا بگو؛ اگر ممکن است فقط به من کمیمهلت بدهید چند تا کار ناتمام را تمام کنم.»(1)
در عملیات خیبر که توانسته بودیم جزایر مجنون را بگیریم، انگشت حاجی قطع شده بود. حجم آتش و شرایط منطقه طوری نبود که بتواند برای مداوا به عقب برود. به همین منظور یکی از نیروها کمی نمک را در یک ظرف آب ریخت و شهید کاظمی انگشتش را گذاشت توی آب نمک. میگفت: «اینطوری، هم عفونت
1) راوی: یکی از همرزمان شهید کاظمی
نمیکند و هم فوری خونش بند میآید.»(1)
آن روز هواپیمای جت دو موتوره فالکن نیروی هوایی سپاه با خلبانی سرتیپ پاسدار کروندی که هم فرمانده پایگاه هوایی قدر تهران و هم استاد خلبان با بیش از دوهزار ساعت پرواز بود از تهران به مقصد ارومیه عازم شد و در نزدیکی فرودگاه ارومیه موقع باز کردن چرخهای هواپیما به برج اطلاع میدهد چرخهای هواپیما باز نمیشود و از فرودگاه برای بازگشت به تهران اجازه میگیرد. هواپیما فاصله زیادی از باند فرودگاه نگرفته بوده که خلبان به برج اطلاع میدهد که هر دو موتور هواپیما از کار افتاده است و بعد از آن صدای خلبان قطع شده و هواپیما سقوط میکند و هر یازده سرنشین هواپیما به شهادت میرسند.(2)
دو هفته قبل از شهادتش آمد پیشم. حرفهایمان را که زدیم، گفت: «دو تا درخواست از شما دارم اول اینکه دعا کنید روسفید بشم. دوم اینکه دعا کنید شهید بشوم.»
گفتم:«واقعاً هم حیفه که شماها بمیرید؛ شماها که روزهای سخت و مهم رو گذروندید، نباید بمیرید باید همهتون شهید بشید. لیکن الان زوده! هنوز کشور به شماها نیاز داره. اون روزی که خبر شهادت صیاد شیرازی را به من دادند، گفتم :«صیاد شایسته شهادت بود، حقش بود؛ حیف بود بمیرد». این را که گفتم، چشمهایش پر از اشک شد و گفت: «انشاالله خبر من را هم بهتون بدن.»(1)
1) راوی: مقام معظم رهبری
خاطرات از زبان فرزند شهید(1)
بابا، خیلی به مسئله بیتالمال دقت داشت؛ چون مستقیم این پول دست خودش بود. یادم هست هر وقت من و سعید میرفتیم محل کارش، اجازه نمیداد حتی از آب آنجا بنوشیم. میگفت:« اینها بیتالمال است و برای پاسدارها تهیه شده» یک بار هم که سعید از آنجا یک موز خورده بود، بابا خیلی ناراحت شد و چند برابر قیمت واقعی آن را به مجموعه برگرداند.
همیشه به ما میگفت:«صبحها بعد از خواب و شبها قبل از خواب حتماً یک صفحه قرآن بخوانید، اگر وقت ندارید حتماً یکی دو آیه را
1) محمد مهدی کاظمی
بخوانید » روی خواندن زیارت عاشورا هم خیلی تأکید داشت.
بعد از نماز صبح من کمتر میدیدم که بابا بخوابد. همیشه برای نماز و قرآنخواندن و همچنین بعضی اوقات برای رسیدگی به نامهها میرفت به اتاق پذیرایی و در را میبست و ما فقط میدیدیم که چراغ روشن است....
روزهای جمعه با هم میرفتیم خرید؛ و این خرید گردش هم محسوب میشد. چون در طول هفته جایی نرفته بودیم.
بعضی از جمعهها بابا آشپزی هم میکرد اذیت میکردم، بابا اخم میکرد و میگفت: «شما دو تا داداش توی این دنیا بهغیر هم هیچ کسی را ندارید؛ به خاطر همین خیلی باید هوای همدیگر را داشته باشید.»
دانشگاه من نزدیک محل کارش بود و بیشتر شبها با او بر میگشتم خانه. به طور معمول باید صبر میکردم تا کارهایش تمام شود. بعضی وقتها به ساعت یازده یا بیشتر هم میکشید.
به غیر از ماه رمضان به یاد نمیآورم بابا زودتر از هشت شب آمده باشد خانه. من میرفتم در یک اتاقی و مینشستم به درس خواندن. بعضی وقتها هم دراز میکشیدم و یک چرتی هم میزدم. وقتی با بابا برمیگشتیم خانه، برای من دیگر جانی باقی نمانده بود. اما بابا که قطعا خیلی بیشتر از من دویده بود و خسته شده بود، در خانه را که باز میکرد چنان سلام گرمیمیکرد که انگار تازه اول صبح است. میگفت:« خیلی مخلصیم»، « خیلی چاکریم»
همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد. با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است.
به گل و گیاه و باغبانی خیلی علاقه داشت. در خانه هم جارو کردن و ضبط و ربط خانه با او بود. اگر حسش را داشت، آشپزی هم میکرد که مادرم استراحت کند.
این اواخر ریه اش که شیمیایی بود، بیشتر اذیتش میکرد. نباید سرخ کردنی میخورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمیخوردیم. به همین خاطر بیشتر، غذاهایی را درست میکرد (مثل آب گوشت) که خودش هم بتواند بخورد. قبلتر که حالش بهتر بود، همه جمعهها غذا با بابا بود. نمیگذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه.
رفته بودم اداره پیش بابا ، تشنهام شده بود. توی اداره هم نمیدانم آب قطع شده بود یا آب غیر قابل خوردن بود، چی بود که کارمندها آب
معدنی میخوردند. خواستم از آب معدنی بخورم که بابا نگذاشت. گفت: «این آب برای کارمندهاست. شما که اینجا کار نمیکنی.»
همکاران بابا گفتند: «بذار بخوره، آبه دیگه! این حرفارو نداره» به من آرام گفت: «اینها رو ول کن ! چند دقیقه صبر کن میرویم خانه اون وقت با هم آب میخوریم»
روزهای آخر خیلی حرف از شهادت میزد، مدام میگفت:«برام دعا کنید. قول میدهم اگر شهید شدم، تنهاتون نذارم شما فقط دعا کنید».
هفته آخر به دلم افتاد بابا شهید میشود. وقتی از دانشگاه میآمدم خانه، از مادرم میپرسیدم: «برای بابا اتفاقی نیافتاده... بابا شهید نشده؟» یا این که تماس میگرفتم محل کارش تا ببینم زنده است یا شهید شده!
یکی دو هفته قبل از شهادتش گفت:«قلم و کاغذ بیارید من یک وصیتنامه بنویسم. اولین چیزی که نوشت این بود:« شما را قسم میدهم به حضرت زهرا(س) که مرا کنار حسین خرازی دفن کنید.... » که یکباره سعید برگه را گرفت و پاره کرد و به بابا گفت:«چرا این قدر ما را اذیت میکنی؟...»
به سر و وضع خانواده خیلی اهمیت میداد که حتما لباسمان نو باشد، تمیز باشد، شیک باشد، اما خودش تنها چیزی که برایش مهم بود، تمیزی لباس بود. یک بار برای روز پدر، من و سعید و مادرم رفتیم برایش یک دست کت و شلوار خریدیم اما هر کار کردیم نپوشید. بعضی وقتها که میخواست بیرون برود و نمیخواست لباس نظامیبپوشد، به من
میگفت: «محمد یک کاپشن به من بده بپوشم.»
آخرین شبی که پیش ما بود وقتی رسید به خانه، یک سی دی با خودش آورده بود. گفت: محمد، این سی دی را بگذار ببینیم چی است! به قول خودش «مشق»هایش را هم پهن کرده بود جلوی خودش.
سی دی، یک گزارش ویدیویی بود از عملیات ثامن الائمه. بابا میگفت: «من خودم تا حالا این فیلم را ندیدهام.» هر کس را که در فیلم نشان میداد، میگفت که خصوصیت اش این بوده و چه طوری شهید شده. خلاصه بیشترشان شهید شده بودند.
در فیلم نشان میداد که بابا داشت نیروهایش را توجیه عملیاتی میکرد و فقط یک زیر پیراهنی تنش بود. ریشهایش هم خیلی بلند و به هم ریخته شده بود. حتما وقت نکرده
بود بهشان برسد. اما آنها که میگفت شهید شده اند، اغلب خیلی تمیز و مرتب و شیک بودند.
سعید به بابا گفت:« ببین، این جور آدمها شهید میشوندها! تو میخواهی با این قیافه به هم ریخته و نامرتبات شهید هم بشوی؟!» بابا خیلی خندید به این حرف سعید، البته احساس کردم یاد شهادت هم کرده و دلش گرفته و میخواهد با خندیدنهاش ما متوجه نشویم. فیلم که تمام شد، بابا گفت: «25 سال از وقتی که این فیلم را گرفته اند میگذرد. ما برای چه ماندهایم ؟»
سال اول جنگ تعدادی از بچهها را در جبهه فیاضیه آبادان مستقر کرده بودیم. جنگ سر و سامانی نداشت و در هر نقطه ای از خط، ابتکار، خلاقیت و شجاعت بچهها بود که میجنگید.
شهید «مجید کبیرزاده» نیز از فیاضیه به ما پیوست. فردی بسیار شجاع و ایثارگر بود و همیشه سختترین جا را انتخاب میکرد. یک روز او را در حالی که یک طرف صورتش را بسته بود، دیدم. پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «چیزی نیست.» بچهها از من خواستند هر چه زودتر مجید را وادار به عقب رفتن جهت مداوا کنم.
آنها میگفتند: «ترکش به چشم مجید خورده و ممکن است کار دستش بدهد.»
چون مجید مثل چشمانم عزیز بود به او
گفتم: «برو و چشمت را معالجه کن.» او گفت: «چشمم تخلیه شده دیگر معالجه بیفایده است.» مع الوصف جهت پانسمان او را روانه بیمارستان کردیم. او آنقدر عاشق جبهه بود که پس از اندک بهبود به جبهه برگشت و سالها با یک چشم جنگید.
شب قبل از عملیات وقتی به «رضا نورمحمدی» سفارش میکردم مواظب خودش باشد با تبسمیعارفانه و زیبا گفت: «من فردا شب ساعت دو بعد از نیمه شب شهید میشوم.» ساعتش را نگاه کرد و افزود: «مرا در کنار شهید عباس حاج امینی به خاک بسپارید.»
فردا شب وقتی بی سیمچی رضا تماس گرفت و از شهادت او خبر داد با ناراحتی ساعت را نگاه کردم، عقربهها دقیقاً ساعت دو بعد از نیمه شب را نشان میداد.
جهت شناسایی منطقه عملیاتی والفجر چهار در غرب مستقر بودیم. شب بعد از اقامه نماز به اتفاق شهید زینلی و شهید صنعتکار به جلو رفتیم. زینلی چون مسوول اطلاعات لشکر بود این محور را انتخاب کرده بود ولی بنده جهت اطمینان از ضریب سلامت و موفقیت عملیات وارد محور شدم تا از نزدیک آن را بررسی کنم.
زینلی سرما خورده بود، وسط راه به او گفتم: «اگر حالت مساعد نیست. نیا» ولی با اعلام اینکه حالش خوب و سرماخوردگیش جزیی است همراه ما آمد.
بهچند متری عراقیها رسیده بودیم. دیدم به خود میپیچد. برگشتم دیدم سرفه اش گرفته و خود را به سختی میخواهد کنترل کند. با همه تلاش او، یک سرفه از دهانش پرید. نگهبان عراقی هوشیار شد، سریع مخفی شده و بدون حرکت نشستیم. به صنعتکار گفتم: «زینلی امشب کار دستمان میدهد. او را به عقب ببر»،
ولی زینلی گفت: «مطمئن باش دیگر تکرار نمیشود.»
سپس در حالیکه چفیه اش را با فشار در دهانش فرو میکرد تا صدای سرفهاش در نیاید با ناراحتی و گلایه از من خواست بگذارم بماند. قبول کردم و او تا آخر، نفس خود را بشدت محبوس میکرد. مبادا یک سرفه همه چیز را خراب کند.
قبل از عملیات فتحالمبین، «آقارشید» گوشه یکی از خیابانهای شهر شوش نقشهای را روی زمین پهن کرد و گفت:«به این منطقه میگویند تنگه رقابیه. میروی آنجا را میگیری و با یک ژ-3 آن را نگهداری میکنی». احساس کردم این تنگه آنقدر تنگ و باریک است که یک خودرو وقتی بخواهد بپیچد، به دیوار تنگه برخورد میکند.
گفتم: «خیلی خوب، چقدر تا آنجا فاصله
است.»
آقا رشید هم اشاره کرد: «چیزی نیست فقط چند کیلومتر.»
خط اول دشمن را که در عملیات فتحالمبین شکستم، به طرف تنگه راه افتادیم. بعد از طی چندین کیلومتر، ساعت 4 صبح با آقا رشید تماس گرفتم .گفت:«کجایی؟»
گفتم:«پنج، شش کیلومتری آمدیم ولی اثری از تنگه نمیبینیم.» آقا رشید ادامه داد اطرافت را خوب نگاه کن چه نشانههایی دارد. سمت چپ و راستم کوه قرار داشت. مشخصات را برایش تعریف کردم گفت:«احمد خودشه. همانجا بایست؛ الان درست در وسط تنگهای. » با تعجب گفتم: «آقا رشید این همان تنگه رقابیه است. مرد حسابی تو گفتی با یک ژ-3 آن را نگه دارید. برو ژ-3 رستم را بیاور تا اینجا را به این وسعت برایت نگه دارد.»
همگی زدیم زیر خنده و به لطف خدا توانستیم تنگه را حفظ کنیم.
فرمانده سرافراز نیروی زمینی سپاهپاسداران انقلاب اسلامیسردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمیدر سال ۱۳۳۷در شهرستان نجف آباد از توابع استان اصفهان در خانوادهای مؤمن و عاشق اهل بیت عصمت و طهارت(ع) دیده به جهان گشود.
او که ایمان به خدا و عشق به خاندان نبوت و محبت به ائمه اطهار(ع) را از کودکی آموخته بود، با شروع انقلاب اسلامیدرجریان این حرکت الهی قرار گرفت و همصدا با مردم متعهد و انقلابی نجف آباد در همه صحنههای مبارزه حضور داشت.
در آغازین روزهای تجاوز دشمن، به سوی جبهههای دفاع از حریم کشور و دین شتافت و در این عهد خود تا آخرین لحظه وفادار ماند. این سردار دلاور همانند سایر فرماندهان دفاع مقدس، اسوه و الگوی جهاد در خطوط مقدم
بود و در این راه چندین بار تا مرز شهادت پیش رفت.
مجروحیتهای فراوان وی، گویای ایثار وجانفشانی ایشان بود. این فرمانده دلاور از سال ۱۳۵۹ با حضور در برابر شرارت ضد انقلاب در کردستان حرکت جهادی خود را آغاز نمود وتا دفع فتنه و شرارت دشمن در کردستان ماند.
او پس از پایان جنگ تحمیلی، بهمدت هفت
سال به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع) برای حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامیودفاع مقدس در مناطق عملیاتی بویژه در غرب و شمال غرب کشور باقی ماند.
امیر فاتح دفاع مقدس سردار سرلشکر پاسدار شهید حاج احمد کاظمی به پاس رشادتهای خود موفق به دریافت سه مدال فتح از دست مبارک مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا گردید.
این سردار سرافراز سپاه، سیر فرماندهی خود
را چنان استوار و با صلابت طی کرد که قدرت فرماندهی و تدبیر وی زبانزد بود.
سردار شهید کاظمی حدود یکسال فرمانده جبهه فیاضیه بود و به پاس رشادت در دفاع از اسلام و انقلاب و دفع تجاوز دشمن به فرماندهی لشکرهشت نجف اشرف اصفهان منصوب شد و تا سال 1375 این مسؤولیت را برعهده داشت.
بدنبال آن فرماندهی لشکر چهارده امامحسین(ع) و معاونت عملیات نیروی زمینی سپاه از جمله مسؤولیتهایی بود که این سردار دلاور به عهده گرفت.
از سال۱۳۷۹فرماندهی نیروی هوایی سپاه به این فرمانده رشید و قهرمان سپرده شد که مدت بیش از پنج سال این امر ادامه داشت تا اینکه در تاریخ ۸۴/۵/۲۹ بنا بر پیشنهاد سردار سرلشکر پاسدار دکتر صفوی فرمانده کل سپاه، به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. مقام معظم رهبری در حکم انتصاب سردار
شهید کاظمیبه عنوان فرماندهی نیروی زمینی سپاه، وی را سرداری شجاع و کارآمد و با سوابق روشن به ویژه در دوران دفاع مقدس معرفی فرمودند.
آرزوی خدمت برای اسلام و اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامیو نیز حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب اسلامی از آرزوهای این سردار دلاور بود و پیوستن به کاروان پر فیض شهدا دعای هر روزهاش بود که پذیرش دعا از سوی خدای حکیم و پیوستن به خیل شهدا از صدق گفتار و اخلاص او و همرزمان شهیدش حکایتداشت. افرادی که در این هواپیما بودند عبارت بودند از: سردار شاهمرادی معروف به حنیف، معاون اطلاعات نیروی زمینی سپاه، سردار سعید مهتدی جعفری فرمانده لشکر مکانیزه 27 محمد رسول الله، سعید سلیمانی معاون عملیات نیروی زمینی سپاه، سردار صفدر رشادی معاون طرح و برنامه نیروی زمینی
سپاه، سردار غلامرضا یزدانی فرمانده توپخانه نیروی زمینی سپاه، سردار سرتیپ کروندی فرمانده پایگاه هواپی قدر نیروی هوایی سپاه و خلبان اول، سرتیپ احمد الهامنژاد که خلبان دوم و فرمانده دانشکده هوایی سپاه بوده و همچنین سرهنگ بصیری مسئول فنی پرواز و سرهنگ آذینپور رییس دفتر نیروی زمینی سپاه بوده است.
یادشان گرامی و نامشان مستدام باد.
· فاتح خرمشهر ، یادواره شهید احمد کاظمی و همراهانش
· تمنای شهادت، به کوشش مؤسسه و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشکر 8 نجف اشرف
· ما اهل اینجا نیستیم ، نشر مجنون
ویژه نامه پرواز در عرفه