ghaemiyeh.com
سرشناسه : سعیدیراد، عبدالرحیم، ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پدیدآور : نام تو با عشق پرآوازه باد : خاطراتی از زندگی سردار شهید دکتر مجید بقایی/گردآوری و بازنویسی عبدالرحیم سعیدیراد ؛ [ صاحب امتیاز ] ستاد آیههای ایثار و تلاش .
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۴۸ص.؛ ۲۲×۱۱سم.
فروست : پیک افتخار؛ ۲۵.
... مجموعه کتاب مسافر .
شابک : رایگان978-600-5029-64-2:
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی : Your name may be famous with love.
یادداشت : این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است .
موضوع : بقایی، مجید، ۱۳۳۷ - ۱۳۶۱ .
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۷ -- خاطرات
شناسه افزوده : ستاد آیههای ایثار و تلاش
شناسه افزوده : ایران. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. معاونت امور فرهنگی
رده بندی کنگره : DSR۱۶۲۶ /ب۷س۷ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۵۷۱۲۵
بسم الله الرحمن الرحیم
« کتاب مسافر » طرحی است درجهت گسترش فرهنگ کتاب خوانی.
در این طرح برآنیم تا با تهیه و تولید کتب کم حجم و خلاصه در موضوعات مختلف و مورد علاقه مردم از کمترین وقت از دست رفته آنان در حد فاصل مسافرتهای شهری بیشترین استفاده به عمل آید.
این طرح چند سالی است که در تعدادی از کشورهای بزرگ دنیا به اجرا در آمده و با موفقیت همراه بوده است، امید داریم با همدلی و همراهی شما در این مسیر توفیق روز افزون یابیم.
از شما مسافر گرامی تقاضا داریم:
با توجه به این که این کتب به صورت رایگان در اختیار شما قرار میگیرد آنها را سالم نگهداری نمایید تا افراد دیگر نیز از آن بهرهمند شوند.
با عنایت به کثرت مسافران و تیراژ محدود، تقاضا داریم هنگام پیاده شدن، کتاب را به باجه فروش بلیت اعتباری یا به جایگاه مربوطه تحویل داده تا دیگر مسافران نیز از آن استفاده نمایند.
در ازای تحویل کتاب به باجه بلیت اعتباری، برگه پاسخ به سوالات به شما تحویل داده میشود تا در
پایان ماه براساس پاسخهای صحیح ، قرعهکشی به عمل آمده و به تعدادی از خوانندگان جوایزی اهدا شود.
میتوانند از نتایج قرعهکشی مطلع شوند.
و نوشتههای خود را در کلیۀ زمینهها با ذکر نام برای ما به آدرس:
ketab_mosafer@yahoo.com ایمیل نمایید تا پس از تنظیم ، با ذکر نام نویسنده آن ، در مجلدات کتاب مسافر به چاپ برسانیم.
پیک افتخار25
نام تو با عشق پر آوازه باد
خاطراتی از زندگی سردار شهید مجید بقایی
ستاد آیههای ایثار و تلاش
پیک افتخار - 25
ستاد آیههای ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185. تلفن 77652121
نشانی الکترونیکی:www.ayehayeisar.org
نام تو با عشق پر آوازه باد
گردآوری و بازنویسی: عبدالرحیم سعیدی راد
تهیه شده در:
انتشارات کتاب مسافر
آدرس: انقلاب. وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 23. تلفکس:
19-66480717 - 66958720
سال: 138٨
تیراژ:
چاپ : اول
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیه های ایثار وتلاش
محفوظ است. لخ
این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی از بزرگمردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت میرفت تا آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند. بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک، همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!کیست که نام آنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار» تجدید خاطره است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینهای است برای آنانکه نبودند اما تشنه رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستاد آیههای ایثار و تلاش
بسم الله الرحمن الرحیم
مقام معظم رهبری:
افرادی که کار روزانه دارند بخشی از زمان خود را برای کتاب خواندن بگذارند؛ چه قدر کتابها را در همین نیم ساعتها میشود خواند... این بایستی یک سیره و سنت رایجی بین مردم ما بشود که کتاب را بخوانند و به بچههایشان یاد بدهند. خانمها در خانهها کتاب بخوانند و معلومات را فرا بگیرند(1)
1) . 21/2/1372
روزهای تلخ و شیرین همیشه وجود دارند. شیرینترین روز برای خانواده بقایی تولد مجید بود. در بهمن سال 1337 در شهر بهبهان به دنیا آمد.
هر دوست و آشنایی که کودکی او را به یاد دارد، میداند که مجید حتی در همان سنین 12- 10 سالگی هم با همسالانش متفاوت بود آن چه بیشتر، دیگران را تحت تأثیر قرار میداد، رفتار اسلامی و ادب او بود.(1)
در دوران نوجوانی، مکبّر مسجد بود. اهل محل با صدای او آشنا بودند. در ایام ماه مبارک رمضان، اذان گفتن مجید حال و هوای دیگری به روزهداران
1) . مادر شهید
میداد. هوش و استعداد سرشاری داشت و برای همین بود که توانست کلاس پنجم و ششم دبستان (نظام قدیم) را در مدت یک سال بخواند و وارد دبیرستان شود.
او عاشق فکر کردن بود و همین باعث شد که رشته ریاضی را انتخاب کند و در رشته مهندسی شیمی دانشگاه اهواز پذیرفته شود؛ اما راضی به تحصیل در این رشته نبود
وقتی اصرار دیگران را دید، گفت: «دلم میخواهد تحصیلاتم در جهت خدمت به مردم باشد.» سرانجام با این که رشته تحصیلیاش ریاضی بود، توانست با تلاش خود در رشته پزشکی قبول شود.(1)
1) حمید بقایی (برادر شهید)
از جمله فضایل خوب و زیبای شهید بقایی این بود که حتی اگر در بین راه وقت نماز میشد از ماشین پیاده و نماز را به موقع میخواند.
نمازهای شب و دعاهای خاص ایشان و آن اخلاق و حجب و حیای خاصی که در قیافهاش نهفته بود از او یک اسوه تقوا به وجود آورده بود و هنوز هم که هنوز است از شهدای اسوه ما مجید بقایی است.(1)
در راهپیماییها و تظاهرات قبل از انقلاب، مجید به همراه دوستانش، گروههایی را تشکیل میداد که با پرتاب سنگ و یا آتش زدن لاستیک و کارهایی از این دست، راه را برای انجام تظاهرات و
1) سردار سرلشکر رحیم صفوی
مخالفتهای شدید مردم بازمیکرد. در این زمینه روحیه عجیبی داشت. می گفت: «تا زمانی که خفقان باشد، مردم نمیتوانند کار کنند، باید کارهای جدی علیه عوامل رژیم در شهر صورت داد تا خفقان از بین برود.»
این قضایا ادامه داشت تا این که از سوی گروه «منصورون» وارد عملیات چریکی شد و با انجام اعمال چریکی در شهر، باعث بالا رفتن روحیه مبارزه مردم و ضربه به رژیم گردید.
مجید برای جلوگیری از اقدامات احتمالی عوامل و چماقداران شاه، گشتیهایی را برای حفظ و امنیت شهر و نوامیس مردم ایجاد کرده بود و با همکاری دیگر یارانش طرح تشکیل تعاونی امام را برای تامین مایحتاج مردم اجرا کرد.(1)
1) حمید بقایی (برادر شهید)
آن قدر به فکر قیامت بود که هرگاه در جلسات سخنرانی، از عقوبت خدا سخن گفته میشد، اشک میریخت. شهید بقایی تاکید و اصرار خاصی بر خواندن دعای عهد در هر روز داشت و مستحبات و واجبات خود را به دقت انجام میداد.
با قرآن انس عجیبی داشت. همواره یک جلد قرآن کوچک با خود داشت و در هر فرصتی به تلاوت آیات آن میپرداخت و سعی در حفظ آیات الهی داشت.(1)
قبل از انقلاب اسلامی، برای تهیه باروت به شوره نیازداشتیم. روزی مجید به من پیشنهاد کرد که از مغازه پدرم تهیه کنم، ولی خرید آشکار
1) همان
آن، قضیه را تا حدی فاش میکرد و پدرم میفهمید.
مجید تاکید میکرد که ما با توجه به مسائل شرعی، حق نداریم. بدون رضایت او از مغازه شوره برداریم. به همین خاطر افراد متعددی را با بهانههای مختلف برای خرید شوره به دم مغازه پدرم فرستاد.(1)
در سالهای 54-53 برای مبارزه با ظلم و ستمهای شاه وارد میدان شد و رهبری مبارزات دانشجویی را بر عهده گرفت. او از جمله کسانی بود که در سال56-55 یک رشته تظاهرات بر علیه رژیم شاه را هدایت کرد. فعالیتهای این دانشجوی مبارز دامنه گستردهای داشت.
او حتی در روزهایی که رژیم شاه به شدت، مردم انقلابی ایران را سرکوب میکرد، توانسته بود
1) همان
دورههای چریکی نظامی را به خوبی طی کند.
با پیروزی انقلاب، مجید که از گذشتههای دور، تجربههای زیادی داشت، دست به کار شد. آن روزها او را در هر جا میتوانستی ببینی. (1)
یک روز به آیینه که نگاه میکردم، چند تار موی سفید را در صورتم دیدم. احساس کردم که دیگر پیر شدهام. بعد با ناخنگیر شروع کردم به چیدن آنها. ناگهان صدایی شنیدم که کسی گفت: «استاد! داری چه کار میکنی؟»
دیدم آقا مجید است. گفتم: «میبینی که موی سفید در صورتم روییده؛ دارم آنها را میکَنم .»
گفت: «استاد! این موی سفید از هر چیزی خوشگلتر است. »
گفتم: «آخه پیرمرد شدم.»
گفت: «پیرمرد یعنی شیخ؛ یعنی بزرگ و
1) همان
نشانگر این است که به خدای خود نزدیکتر شدهای و حرفتان بیشتر خریدار دارد. این مو نشانه اعتبار و بزرگی است. نگران نباش!»(1)
بعد از عملیات رمضان بچهها آماده رفتن به زیارت حضرت زینب(س) در سوریه شدند. مجید نیز تمام وسایلش را جمع کرد؛ اما زمان حرکت به علت برنامههای شناسایی و طرح عملیات محرم و والفجر مقدماتی، نتوانست همراه ما بیاید.
آن روز گفت: «جاده فکه، نزدیکترین راه به کربلاست»... سرانجام فکه میعادگاه او برای دیدن معبود شد.(2)
یک روز از مجید پرسیدم: «چرا ازدواج نمیکنی؟» پاسخ داد: «من چیزهایی را میدانم که شما در نظر نمیگیرید. شما ازدواج کنید، تا نسل انقلاب و جنگ زیاد شود. مسألهای که ناراحتم میکند، این است که اگر حالا شهید شوم یک خانواده را داغدار میکنم، اما اگر متأهل باشم چند خانواده را.»(1)
از ویژگیهای معنوی بقایی این بود که هیچگاه اجازه نمیداد در مقری که فرماندهی با او بود، نماز اول وقت به تنهایی خوانده شود. همیشه چند دقیقه قبل از اذان در حسینیه قرارگاه حاضر میشد. در ماه مبارک رمضان با این که به دلیل مسافرت
1) ابراهیم شهید زاده
نمیتوانست روزه بگیرد، اما تا ظهر هیچ چیز نمیخورد.(1)
در سال 1354 نظر مربیان و اداره تربیت بدنی را جلب و به اتفاق هم برای تیم منتخب جوانان شهر برگزیده شدیم .او در میدان ورزش همانند دیگر عرصهها درخشش خوبی داشت. استعداد فوق العاده، قدرت بدنی همراه با هوش، خلاقیت و منش جوانمردانه، بازیهای ورزشی او را جذاب میکرد.
یکی از درسهایی که از او یاد گرفتم، هنگامی بود که برای بازی با منتخب جوانان آبادان به آن شهر رفته بودیم .توپی را که با ظرافت و زیرکی خاصی روی دروازه حریف برده بود و در موقعیت صد در صد گل قرار داشت، به من که در موقعیت هشتاد درصد گل بودم واگذار کرد تا امتیاز و
1) حمید بقایی (برادر شهید)
سرافرازی گل زدن نصیب من شود. (1)
به منزل آمد، اما بر خلاف همیشه بیحال و رنگ پریده بود. همان روزی که در بهبهان تظاهرات خونینی به پا شده بود و عدهای توسط مزدوران رژیم پهلوی مورد اصابت گلوله قرار گرفتند .حال و قیافهاش نگرانم کرد.
حساس شدم و گفتم : «مجید! مادر چه شده؟»
گفت: «چیزی نیست.»
دوباره پرسیدم: «نه! حتماً چیزی هست. چرا گرفتهای؟ رنگت چرا زرد شده؟»
گفت : «مادر! جریان را میگویم ولی کسی از اهل منزل متوجه نشود.» گفتم: «باشد، بگو!»
گفت: «یکی از بچهها به نام «محمد عدالت»(2)
تیر خورده. من رفتم بیمارستان و خون دادم. ولی فکر کنم شهید میشود؛ چون حالش خیلی خراب است.»
من هم مقداری پسته و میوه تهیه کردم و به او دادم بخورد تا سلامتیاش را بازیابد.(1)
آقا مجید که از بنیانگذاران جهاد سازندگی بهبهان بود و در جمعآوری امکانات و تقویت و سازماندهی جهاد نقش فعال و مؤثری داشت، خالصانه و فروتنانه و به صورت جهادگری گمنام و ساده در کار سازندگی شرکت میکرد.
روزی از روزهای مردادماه سال 1358 که برابر با ماه مبارک رمضان بود، جهت ساختن مدرسهای در دهستان «تشان» مقداری سیمان را به شکل فلّه به آن جا میبردم که آقا مجید هم با من
1) مادر شهید
همراه شد. وقتی به آن روستا رسیدیم، او هم بیل به دست شد و دستمالی را جلوی صورت خود بست و مشغول خالی کردن سیمان شد.
یکی از روستائیان که شاهد این صحنه بود و ما را در آن گرما و با زبان روزه تماشا میکرد، جلو آمد تا بیل را از او بگیرد. اما مجید اجازه نداد.(1)
در نخستین روزهایی که در سپاه شوش با چهره پرجاذبۀ آن آسمان مرد، آشنا شدم، اسم کوچک یک یک بچهها و از جمله بنده را پرسید.
گفتم: «اسمم در شناسنامه اردشیر است، ولی فریدون صدایم میکنند.» گفت: «باید نامی مذهبی برایت انتخاب کنیم.» قرآن را به دست گرفت و چند بار آن را گشود، سپس نام «رحیم» را برگزید و من هم با کمال افتخار پذیرفتم.(2)
هنگامی که به آقا مجید میگفتیم: «چرا از سپاه حقوق نمیگیری؟»
پاسخ میداد که «وقتی نیاز ندارم چرا بگیرم.»(1)
او در همۀ امور مقید به نظم و انضباط بود. در جمعآوری وسایل، هر چیزی را در جای خودش میگذاشت. اگر پتویی را درست جمع نمیکردم آن را دوباره باز و به خوبی و با نظم خاصی آن را جمع میکرد.(2)
تقریباً یک ماه از مسئولیت فرماندهی مجید در سپاه شوش میگذشت. براساس برنامههای برادرانه و صمیمانهای که از سوی او پیریزی شده بود، نوبت ظرف شستن فرا رسیده بود. با تواضع و اشتیاقی مثال زدنی به این کار مشغول بود.
روزی فرمانده تیپ2 لشکر 21 حمزه به سپاه آمد و گفت: «من با فرمانده سپاه شوش کار دارم.»
گفتم: «بفرمایید !اگر امری باشد در خدمتیم.»
گفت: «نه من با خودش کار دارم. »
گفتم: «خُب بفرمایید تا ایشان بیایند. »
گفت: «کجاست؟»
گفتم: «در حیاط نشسته و مشغول شستن ظرفهاست.»
گفت: «فرمانده سپاه شوش همین شخصی است که ظرفها را میشوید؟»
گفتم: «بله ! آخه امروز نوبت اوست.»
رفتم و به آقا مجید گفتم: « یکی از فرماندهان ارتش آمده و با شما کار دارد.»
گفت: «باشد؛ کار ظرفها الان تمام میشود و میآیم.»(1)
برای رفتن به مرخصی به همراه آقا مجید از قرارگاه کربلا به سمت بهبهان در حرکت بودیم. آن روزها )زمستان1361 ( مجید، فرمانده قوای یکم کربلا را به عهده داشت. نرسیده به پل نادری اهواز، بسیجیها را دیدیم که عازم جبهههای نبرد بودند. شهید بقایی با دیدن آن صحنه، اشک از دیدگانش جاری شد و با احساس خاصی که تا آن وقت ندیده بودم، گفت: «آقا جعفر! تو را به خدا اینها به جبهه بروند و من به خانه برگردم؟ ... برگرد! برویم منطقه»(2)
روزی آقا مجید با پدرش درباره چگونگی شرکتش در جنگ و نیز وضعیت درسش گفت و گو میکرد.
گفت: پدر! شما میخواهید که من درس پزشکی بخوانم و در آینده به پست و مقام و... برسم؟ اما من اهل اینها نیستم.
پدرش گفت: نه! من چنین منظوری ندارم
مجید سخنش را ادامه داد و گفت: پدر! بگذارید راحتتان کنم! من تا جنگ هست، اهل جبهه و جنگم.(1)
شب حملۀ 25 فروردین ماه سال 1360 آقا مجید با تعهدی که نسبت به بچهها احساس
1) مادر شهید
میکرد، نقشه و اهداف آن حمله را برای ما توجیه و تشریح کرد. ساعاتی قبل از آن یورش دلاورانه، رزمندگان سوار ماشین شدند، و تا موقع حرکت، همۀ بحثهای او بیان ظرافتها و نکات قابل توجه نظامی و تدابیری در حفظ جان بچهها بود.
تا آخرین لحظهای که حرکت کردیم، مدام توصیه میکرد که: این بچهها را به شما می سپم، اینان پدر و مادر دارند و ما در برابرشان مسؤلیم. مواظبت کنید که با بی دقتی از دست نروند. به هوش باشید که شناسایی سنجیده و دقیق باشد و سپس دلاورانه روی عراقیها بریزید. توجه کنید که بچهها توی میدان گیر نیفتند و محاصره نشوند!»(1)
1) سردار حشمت حسن زاده
بعد از عملیات رمضان سال 1361 هنگامی که نیروهای سپاه پاسداران به سوریه رفتند تا مزار اسوۀ صبر و بردباری یعنی زینب کبری(س) را زیارت نمایند، مجید که در اشتیاق این سفر سر از پا نمیشناخت، مقدمات کار را فراهم آورد و مقداری نبات و چیزهای دیگر تهیه کرد تا آنها را متبرک کند. اما به دلیل زمینهسازی عملیات محرم و والفجر مقدماتی، از این شوق وصف ناپذیر گذشت و به این آرزو دست نیافت!
بعد از شهادتش آن مقدار نبات را در کوله پشتیاش دیدم و خار حسرت تا ابد در دلم نشست.(1)
1) همرزم شهید
بارها دیدم که نیمههای شب بیدار میشد و به نگهبان سپاه یا تدارکات میگفت :« برو بخواب و استراحت کن!»
نگهبان از شدت شرم نمیپذیرفت که چنین شخصیتی، با آن مسئولیت مهم به کار نگهبانی بپردازد . شاید هم این طور گمان میکرده که چون فرمانده است، پای امتحان در میان بوده و وی میخواهد آنان را فریب داده و بیازماید!
اما او آن قدر اصرار میکرد تا اسلحه را تحویلش میداد و میرفت و آقا مجید هم ساده و بی آلایش به جای آنان انجام وظیفه میکرد تا نوبت نگهبان بعدی فرا برسد.(1)
1) احمد خنیفر
وقتی که آقا مجید فرمانده قرارگاه کربلا شد، بارها در این اندیشه به سر میبرد که آیا درست است از خودرو استیشن آنجا برای رفتن به مرخصی و انجام کارهای شخصی استفاده کند یا نه؟ حال آن که چنین موردی برای فرماندهی در آن سطح، چیز پیش و پا افتادهای بود.
اما او در این باره قانع نشد و خودم چندین بار دیدم که استیشن را گذاشت و با اتوبوس و خودروهای شخصی عبوری، به بهبهان رفت.(1)
شب مبعث حضرت رسول اکرم(ص) بود و در منزل خالهاش مراسم جشن و سرور برپا بود. آقا مجید تازه از جبهه آمده بود. لباسی را برایش تهیه
1) سردار حشمت حسن زاده
کرده بودم. آن را پوشید و با اشتیاق رهسپار آن جا شد تا از فیض آن مراسم محروم نماند. وسط برنامه آمد و گفت: «مادر! خاله جان، میگویند عیدی میخواهیم.»
گفت: «خب، به آنان عیدی بده! پول که داری.» گفت: «فقط 500 تومان دارم؛ 200 تومانش را )به هر کدام 50 تومان( عیدی میدهم و 300 تومان بقیه هم برای خودم.»
این در شرایطی بود که عدهای تصور میکردند بقایی ماهیانه 60 هزار تومان حقوق دریافت میکند. حال آن که هیچ حقوقی از سپاه نمیگرفت.
چند هفته بعد که کوچ سرخش فرا رسید و با بال شهادت از دنیا پرید، همراه با پیکر پاکش، ساک وسایلش را هم آوردند. هنگامی که آن را باز کردند، دارایی او همان 300 تومان بود و بس.(1)
1) مادر شهید
اصلاً مجید خودش یک بسیجی بود. اگر میخواهید، بدانید بسیجی به مفهوم واقعی چه کسی است، باید سراغ او میرفتید. ایشان از جمله کسانی بود که هیچگاه خود را در میان عناوین و مقامها گم نکرد و شخصیت والای الهیاش را به این مسائل نفروخت.
او با تمام امکاناتی که میتوانست در اختیار داشته باشد، فردی بسیار قانع، متواضع، با وقار، منصف و کم توقع بود.(1)
در دفترچه خود اسامی 39 نفر از شهدایی را که میشناخت به ترتیب تاریخ شهادت، یادداشت کرده بود و همیشه به آنها نگاه میکرد و میگفت:
1) دریادار علی شمخانی
«ما در قبال خون شهیدان مسئول هستیم.»
بالاخره هم خداوند او را چهلمین نفر آن لیست مقدس قرار داد.(1)
در زمانی که فرماندهی سپاه شوش را بر عهده داشت، استعداد او به حدی بود که احساس کردیم او باید بالاتر بیاید و مسئولیتهای بیشتری بر عهده بگیرد. لذا ابتدا مسئول لشگر فجر شد و در سمت فرماندهی این لشگر در عملیات فتح المبین و در محور سایت شرکت کرد.
در واقع سایت، یکی از محور های اساسی و حساس و پر خطری بود که به عهده لشکر فجر گذاشته شد و با لیاقت و فرماندهی او به نحو احسن به اهداف خود دست یافت.(2)
نماز شب برای آقا مجید خیلی عادی بود و هر کس با او نشست و برخاست داشت، حتماً یکی دو بار او را در حال نماز شب دیده یا از حالات او بوی نماز و شب زندهداری را درک کرده است.
انسانی معنوی بود و در عمل نشان میداد که سخت پای بند به مسائل اخلاقی و شرعی است .(1)
مجید تا مدتها به ما نمیگفت که دانشجوی رشته پزشکی بود. مسئولیتش در سپاه و جبهه چیست؟
حتی نمیدانستیم که او به جبهه میرود. هر وقت از او میپرسیدیم که چه کاره است؟ با خنده پاسخ میداد: «در اهواز میگردیم!» با این که چند
1) . سردار حشمت حسن زاده
بار مجروح شد، اما چیزی از خود بروز نمیداد و پس از مداوا با حالت عادی به خانه برمیگشت. (1)
مجید در عملیات طریق القدس (فتح بستان) سه روز در محاصره کامل دشمن بود؛ اما با زیرکی خاصی خود را به نیروهای خودی رساند؛ با این که در این محاصره، نیروهای عراقی به او خیلی نزدیک شده بودند. با این همه، هنگامی که به خانه بازگشت، با هیچ کس موضوع محاصره خود را مطرح نکرد و ما بعد از مدتها به واسطه نوار مصاحبهای که از تبلیغات جبهه و جنگ به دستمان رسید، از موضوع مطلع شدیم. جریان را که جویا شدم گفت: در عملیات فتح بستان، حدود 60 نفر بودیم. نزدیک امامزاده زین العابدین(ع) در محاصره تنگ دشمن قرار داشتیم. در گودالی موضع گرفته بودیم و عراقیها برای اسارت ما هر
1) حمید بقایی (برادر شهید)
لحظه نزدیکتر میشدند و میگفتند: «تسلیم شوید!»
حتی یک نفربر عراقی آمد که ما را بگیرد و ببرد، ولی شهید آلوگردی با آر پی چی، آن را به آتش کشید. بالاخره با زحمت توانستیم از این محاصره بیرون بیاییم.(1)
یک بار در قرارگاه خاتم، بعد از جلسات طولانی که با برادران ارتشی داشتیم از شدت خستگی به خواب رفته بودیم. اواسط شب حدود ساعت دو و نیم بود که احساس کردم سر و صدایی میآید. برخاستم و قامت بلند مجید را دیدم که دستهایش را به سوی خداوند بالا برده بود و با خدا مناجات میکرد.
با دیدن این منظره خیلی به حال او غبطه
1) حمید بقایی (برادر شهید)
خوردم. چون او هم مثل همه ما خسته بود؛ اما...(1)
روزی در یکی از محورها با برادر بقایی در حال حرکت به طرف خط بودیم که بسیجی کم سن و سالی را در کنار جاده دیدیم که نشسته بود. معلوم بود منتظر ماشینی است که با آن به خط برود. مجید با وجودی که خیلی عجله داشت، گفت: «نگه دار!»
بعد هم از ماشین پیاده شد و با آن برادر بسیجی متواضعانه صحبت کرد و در آخر به او گفت: «چیزی از من نمیخواهی؟»
بسیجی نوجوان که از مهربانی مجید به وجد آمده بود، گفت: «کلاهت را بده.»
بقایی کلاهش را با شوق به او تقدیم کرد و به من گفت: «یکی از رموز موفقیت ما در جنگ،
1) دکتر محسن رضایی
قدردانی از نیروهای مردمی است.»(1)
با حقوق مجردی ناچیزی که از سپاه میگرفت، زندگی خود را میگذراند. وقتی هم که به شهادت رسید، خیلی از حقوقهای عقب ماندهاش را از سپاه نگرفته بود. او میگفت: وقتی به این حقوق احتیاج ندارم، چرا آن را بگیرم؟ بیشترین حقوقش را صرف خرید کتاب میکرد و معتقد بود که باید به اندازه نیاز از بیتالمال مصرف کند.(2)
همیشه خودش لباسهایش را میشست و این زحمت را به کس دیگری نمیداد. یک روز به
تدارکات آمد . در آن جا حمامی را ساخته بودیم، آماده استحمام و شستن لباسهایش شد. گفتم: «بچهها! کمی با آقا مجید شوخی کنیم.»
تسبیحی داشت که همیشه در دستش بود. این تسبیح را زیرکانه از او ربودم و در جیبم گذاشتم .لحظاتی بعد دیدم که آقا مجید رنگ از رخش پریده و این سو و آن سو میرود. برایم شگفتآور بود که این تسبیح مگر چه قیمتی دارد که او را این گونه نگران کرده است؟ صدایم زد و گفت :«استاد!»
گفتم: «بله! جانم»
گفت: «ترا به خدا تسبیح مرا ندیدهای؟»
تسبیحش را دادم. با خوشحالی آن را بویید و روی سینهاش گذاشت. گفتم: «آقا مجید ماجرای این تسبیح چیست؟» گفت: « تنها چیزی که از شهدای هویزه برای من به یادگار مانده ، همین تسبیح است و از این بابت برایم خیلی گرانبهاست.»(1)
1) عبدالحسین والی زاده
مجید عشق عجیبی به نیروهای بسیج و مردمی داشت و دائماً هرجا مشکلی پیش میآمد از آنها دفاع میکرد. رفتار او با نیروهای بسیجی آمیخته با ملاطفت و مهربانی بسیار بود. با آنها نشست و برخاست میکرد... غذا میخورد و برایشان هدیه میبرد. خیلی علاقه داشت همراه این بسیجیها جلو برود و بجنگد و میگفت: «اخلاقی که این بسیجیها دارند انسان را علاقهمند میکند که با آنها باشد.» گاهی اوقات غیر منتظره بلند میشد و فرماندهان را صدا میکرد و میگفت: «بلند شوید تا با هم برویم خط مقدم.»
میگفتند: «برای چه؟»
میگفت: «برویم، ببینیم بسیجیها چه میکنند.» میرفت و وسایل آنها و تدارکاتشان را از نزدیک میدید و اگر کمبودی در آنجا مییافت همانجا فرمانده منطقه را صدا میکرد و از آنها
میخواست تا رسیدگی کنند.(1)
همیشه قطعه شعری ورد زبانش بود. آن زمانی بود که قرارگاه فجر را فرماندهی میکرد ، با خط خوش و دل انگیزش نوشته و در محل کارش نصب کرده بود:
بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه تو
بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو
بدان امید زندهام که گردم از سپاه تو
اگر نداری باورت بیا که رو به رو کنم(2)
قبل از این که عملیات بیتالمقدس آغاز شود، از منطقة آزاد شده در عملیات فتحالمبین، عملیاتی انحرافی را جهت فریب دشمن انجام داد که نتیجه آن گرفتن تعدادی اسیر و غنائم جنگی، به دست نیروهای سپاه اسلام بود. سپس با شناساییهایی که شد؛ او و شهید حسن باقری طرح عملیات بعدی و مهم بیتالمقدس را ریختند.
نقش شهید مجید بقایی در این عملیات نیز همچون دیگر عملیاتها سازنده و سرنوشتساز بود و با برنامهریزی دقیق و هماهنگ توانست نیروهای تحت فرمان خود را به همیاری برادران جان برکف هوانیروز از شمال فکه به جنوب انتقال داده و به علت شایستگی بیحدش در فرماندهی لشکر، او را مسئول شکستن حصار دفاعی و ورود به شهر خرمشهر که بسیار هم حیاتی بود، قرار دادند.(1)
1) . دکتر محسن رضایی
در آخرین ماموریت شناسایی که با ایشان همراه بودیم، طبق معمول با قرآنی که در ماشین همیشه به همراه خود داشت، سوره والفجر را حفظ میکرد و از من میخواست که آیا سوره را درست حفظ کرده است یا نه؟
آن گاه پیوسته زیرلب زمزمه میکرد: «یا ایتها النفس المطمئنه ...»
چند لحظه بعد در دیدگاهی که از آن به مواضع دشمن نگاه میکرد، و پس از قطع شدن دو پایش، جاودانه شد. 1
داخل «دیدگاه» نشسته بودیم. غلامحسین (برادرم) مرا برای کاری فرستاد بیرون. راستش خیلی راضی نبودم، بروم دنبال اینکار، اما
غلامحسین اصرار کرد و من هم قبول کردم.
از سنگر که رفتم بیرون، همهاش به این فکر میکردم که چرا این همه اصرار داشت من بروم دنبال این کار؟ توی این فکرها بودم که یک دفعه صدای سوت خمپارهای را شنیدم که داشت نزدیک میشد. به سرعت روی زمین نشستم. خمپاره که منفجر شد. بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. دود از طرف سنگر دیدگاه بلند میشد.
در جا میخکوب شدم . بدنم سرد شد. هنوز از بهت این اتفاق در نیامده بودم که یکی از رزمندهها از سنگر بیرون پرید و فریاد زد: «الله اکبر! الله اکبر! بچهها شهید شدند؛ بیایید، بچهها شهید شدند!»
تند دویدم. سنگر در میان دود و انفجار گم شده بود.
مجید بقایی و چند نفر دیگر شهید شده بودند. ایستادم کنار سنگر و برادرم را صدا زدم...
صدایی از بین شهدا آرام میگفت: «یا حسین! یا حسین!»
صدای غلامحسین بود. در آخرین لحظات آقایش را صدا میزد.»(1)
1) . محمد باقری(برادر شهید غلامحسین باقری)
مجید بقایی فرمانده قرارگاه یکم کربلا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) در بهمن ماه سال 1337 ه . ش در خانوادهای معتقد و مذهبی در شهر«بهبهان» چشم به جهان گشود.
از همان ابتدا با رفتار متینش در خانواده و علاقهاش به مسائل مذهبی و رعایت آنها در سنین 10-12 سالگی، رشد فکری و فرهنگی او مشخص گردید. از تکبیر گفتن در مسجد محل آغاز کرد و تا آخر عمر از مسیر اسلام و پیروی از روحانیت متعهد خارج نشد. هوش سرشار و استعداد بالای وی باعث شد تا تحصیلات کلاس پنجم و ششم (نظام قدیم) را در عرض یک سال در یکی از مدارس«بهبهان» بگذارند و سپس رشته ریاضی را برای ادامه تحصیل در دبیرستان انتخاب کند.
پس از سپری کردن تحصیلات دبیرستان و گذراندن کنکور، در رشته مهندسی شیمی دانشگاه«اهواز» پذیرفته شد، اما این رشته نظرش را تامین نکرد. به همین دلیل سال آخر دبیرستان را مجدد طی کرد و دیپلم رشته طبیعی را اخذ نمود و این بار پس از شرکت درکنکور، در رشته فیزیوتراپی
دانشگاه اهواز قبول شد.
در سال 1354، فعالیتهای او در دانشگاه شکل گرفت و تماسهایش تشکیلاتی شد. در سالهای 55 و 56 که مبارزات ملت مسلمان به اوج خود نزدیک میشد او از عناصر هدایت کننده تظاهرات علیه رژیم بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در دادگاه انقلاب اهواز مشغول به کار شد.
کار نظامی او پس از انقلاب هم ادامه داشت. فعالیتش را در این زمینه با حضور در کمیته و شهربانی آغاز کرد و اقدامات همهجانبهای را در جهت به دام انداختن سرسپردگان رژیم پهلوی که در آن زمان متواری بودند، انجام داد. در خرداد سال 1358 به عضویت جهاد سازندگی بهبهان درآمد و مدتی در آنجا مشغول فعالیت بود. پیش از آغاز جنگ تحمیلی به توصیه سردار محسن رضایی (فرمانده سابق سپاه) به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و در واحد روابط عمومی (تبلیغات– انتشارات) سپاه «امیدیه» به فعالیت مشغول شد. ماههای اول جنگ بود که ایشان از طرف فرماندهی کل سپاه به عنوان نماینده آن نهاد در اتاق جنگ معرفی گردید و سپس به فرماندهی سپاه شوش منصوب شد.
از آن پس به دلیل روح بلند و اشتیاق فراوانش برای درگیر شدن مستقیم با دشمن و لیاقت و شایستگیهایی که در زمان فرماندهی سپاه شوش از خود نشان داده بود، به عنوان فرمانده قرارگاه لشکر فجر برگزیده شد.
بعد از عملیات محرم بود و پس از آن که شهید باقری جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه گردید، مسئولیت قرارگاه یکم کربلا را به عهده گرفت.
همزمان با عملیات رمضان و محرم، به عنوان فرماندهی قوای یکم کربلا برگزیده شد که در همین مسئولیت بود که وضوی خون گرفت و نماز عشق را اقامه نمود. صبحگاه روز 9/11/1361 با تنی چند از فرماندهان از جمله سردار شهید حسن باقری جهت بازدید از منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی و برای بررسی بهتر و شناسایی کاملتر آن جا، راهی منطقه فکه شد، که با شلیک گلوله توپ توسط بعثیان کافر و بداندیش و اصابت به سنگر آن خدامردان، به خاک و خون کشیده شدند. .به این ترتیب سرداران پرتوان و پرشور اسلام دکتر مجید بقایی و حسن باقری به همراه برادران جنگاوری چون رضوانی، مؤمنیان و قلاوند در فضایی پر ازمعنویت پرواز و با عطر دل انگیز وصال بال گشودند.
تصویر شهید
تا چشمه بقا ، سالاری عزیزالله، نشر نیلوفران، 1387
ستارگان آسمان گمنامی، صمدی، محمد علی، نشر فرهنگسرای اندیشه، تهران 1378
صنوبرهای سرخ ، غلامعلی رجایی. انتشارات سوره مهر. چاپ دوم 1378.
پرونده شهید در سازمان بنیاد شهید وامور ایثارگران اهواز و مصاحبه با خانواده و دوستان شهید
اسامی کتب پیک افتخار
1 - نگین هویزه (خاطراتی از شهید سید حسین علم الهدی)
2 - سردار خرمشهر (خاطراتی از شهید سید محمد جهان آرا)
3 -
صیاد دل (خاطراتی از شهید علی صیاد شیرازی)
4 - سردار سالک (خاطراتی از شهید مصطفی چمران)
5 - مسیح در کردستان (خاطراتی از شهید محمد بروجردی)
6 - کاک احمد (خاطراتی از شهید احمد متوسلیان)
7 -
یک عمر مبارزه (خاطراتی از شهید حجه الاسلام فضل الله محلاتی)
8 - خورشید خیبر (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)
9 - همسفر ملائک (خاطراتی از شهید عباس بابایی)
10 – مسافر غریب (خاطراتی از شهید مهدی زین الدین)
11- تبسمی در خاکریز ( طنز دفاع مقدس)
12 -
لاله ای در فکه (خاطراتی از شهید سید مرتضی آوینی)
13-
نگین مجنون (خاطراتی از شهید مهدی باکری)
14 - راز ستاره ها (خاطراتی از شهید اسماعیل دقایقی)
15 -
چهل روز تا عرش (خاطراتی از شهید حجه الاسلام عبدالله میثمی)
16 -
سایه حضور (خاطراتی از حضور زنان در دفاع مقدس)
17 - همسُرایان غزل عشق (خاطراتی از همسران شهدا)
18 -
بارانی در کویر (خاطراتی از شهید حسن باقری)
19 - پرواز در پرواز (خاطراتی از شهید احمد کاظمی)
20
21 – با یک بال هم میتوان به آسمان رسید (خاطراتی از شهید حسین خرازی)
22 – مردی که شبیه هیچ کس نیست (خاطراتی از شهید علی هاشمی)
23 – هنوز پنجرهها غرق در تماشایند (خاطراتی از شهید منصور ستاری)
24- پرندگان مهاجر دوباره می آیند(خاطرات آزادگان)
بار دیگر از شما مسافر گرامی و فهیم تقاضا داریم کاملاً از کتاب مواظبت نموده و پس از مطالعه و هنگام خروج، آن را به باجۀ فروش بلیت اعتباری تحویل نمایید تا برای دیگر مسافران نیز امکان مطالعۀ آن فراهم گردد. در ضمن پس از تحویل کتاب، برگه پاسخ به سوالات به شما داده می شود تا بر اساس پاسخ های صحیح در پایان هر ماه قرعه کشی به عمل آمده و جوایزی به مطالعه کنندگان برگزیده اهدا شود.
تجارب علمی، تجارب زندگی، خاطرات، مشاهدات، داستان های زیبا از زندگی خود یا دیگران، یادداشت ها و نکات مهم و کلیدی که از کتب و نشریات مختلف یادداشت نموده اید (با ذکر منبع)، اشعار، ناگفته های درونی، بایدها و نبایدهای زندگی، حقوق شهروندی و هر نکته ای که فکر می کنید بیان آن می تواند برای دیگر اقشار جامعه مفید باشد را نوشته، برای ما ارسال نمایید تا ضمن دسته بندی مطالب، با ذکر نام نویسنده آن، در ضمن «کتاب مسافر» به چاپ برسانیم.
کلیه نوشته ها، آثار و نظرات خود را پیرامون طرح «کتاب مسافر» می توانید به آدرس: خیابان انقلاب، خیابان وصال شیرازی، کوچه نایبی، شماره 23 ارسال نمایید.