ghaemiyeh.com
اشارات 52
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
به نام خدای شهیدان
زمین در تیررس واپسین نگاه فصل گرم بود و چشمانتظار آخرین پلک داغش؛ تا در سایه خنک پاییز، نفسی تازه کند. ناگهان، «شهریور» به بدرقه تابستان آمد و زمین، آغوش گشود برای برگهای درختان و...
اما شهریور را نباید تنها قانون طبیعت دانست. شهریور، در تقویم انقلاب ما سرشار از خاطرات است؛ خاطراتی که باید هر روز آن را مرور کرد، خاطراتی که دفتر آن را نباید به بایگانی فراموشی سپرد.
شهریور، شعور سبز ایمان ملتی است که در «میدان ژاله» سرخ شد
اراده دلهای سپیدی است که همه جمعهها که نه! همه روزهای آمده و نیامده ستم را «سیاه» کرد
... و شهریور، یادآور خاطره حماسه مردمی است که دل به عشق سپردند و پر پرواز گشودند
شهریور، یادآور شبهای عطش سجادهها و کرامت چشمهاست.
یادآور روزهای خون و خطر، حماسه و سنگر و خمپاره و خاکریز است؛ یادآور دشتهای شهادتخیز.
چه روزهای خوبی بود! یاد اون روزهای بارونی به خیر! یاد شبهای چراغونی به خیر! روزایی که خاکی خاکی شدیم تو زمین جبهه افلاکی شدیم
دلمون قدّ یه دریا شده بود چشم و گوش بستهمون وا شده بود کویر دلارو بارون میدادیم اون روزا برای هم جون میدادیم
چه روزهای خوبی بود!
روزهای عشق و حماسه، روزهای «یا زیارت یا شهادت»
روزهایی که قمقمههای آب، بوی مشک میداد و دستها، خا طرات غیرت «عباس» را مرور میکردند.
روزهایی که پدربزرگهای ما «حبیب بن مظاهر» بودند
روزهایی که حتی «سیزده» سالههای ما، کربلا را «فهمیدند»
روزهایی که همه وصیتنامهها شبیه هم بودند و یکصدا فریاد میزدند:
«ما میرویم تا راه امام بماند»
... و حالا ما ماندیم و قبیلهای که مردان سفر کرده قوم، دغدغه پایداریاش را دارند.
ما ماندیم و میراث سبزی که به ما سپردند.
مبادا وصیتنامه مردان قبیله عشق بر زمین بماند!
سردبیر
باران استجابت(1)
ستایش، ویژه خدایی است که خدایی جز او نیست؛ آن زنده پاینده جاویدان؛ آن پادشاه
حقیقی آشکار؛ آنکه بیوزیر [و کمک کار] کارها راست کند و با آفریدهای از بندگانش به شَوْر نپردازد؛ نخست که به وصف در ناید و پس از نابودی آفرینش بر جای ماند. پروردگاری که روشنان آسمانها و زمینها و آفریننده و پدید آرنده آنهاست. آنها را «بیستونی که شما بنگرید»(2)بیافرید و به شیوهای نیک شکافت. پس آسمانها [بندهوار و] دست بسته به فرمانش ایستادند و زمین به میخهایش بر زیر آب قرار یافت.(3)سپس پروردگارمان بر آسمانهای بلند برآمد. «رحمان بر عرش چیره شد».(4)هر چه در آسمانها و در زمین و میانه آن دو و در دل خاک است، از آن اوست.
گواهی میدهم که تو خدایی! آنچه فروگیری، کس برنکشد و آنچه برکشی، کس نتواند فرو کشید. آن را که خوار کنی، کس گرامیداشتِ او نیارد و آن را که گرامی داری، کس خوار ندارد، آنچه بدهی، کس باز ندارد و آنچه باز داری، کس بخشیدن نیارد.
تو خدایی و خدایی جز تو نیست! از آن هنگام بودی که نه آسمان ساختهای بود و نه زمین همواری و نه خورشید تابان و شب تار و روز درخشان و دریای خروشان و کوه استوار و ستاره گردان و ماه تابان، و نه بادی که بوزد و نه ابری که به سرشاری فرو ریزد و نه برقی که بدرخشد و نه رعدی که تسبیح گوید و نه جانی که نفس کشد و نه پرندهای که پرواز کند و نه آتشی که شعله کشد و نه آبی که روان شود.
تویی آن خدای، که خدایی جز تو نیست؛ آن اَبَر
آفریدگار دانا. فرمانت پیروز و دانشت کارگر [و اثرگذار] و تدبیرت نزدیک و وعدهات راست و گفتارت نغز و فرمانت [از روی] داد و گفتارت، راهبر و وحی تو روشنی و [سرزمین] مهرت پهناور و گذشتت بس بزرگ و بخششت بسیار و دِهِشات شایگان و رشتهات استوار و ساز و برگت ساخته و پرداخته و هم پیمانت گرامی و دستبُرد تو گران و تدبیرت زیرکانه است.
تو - ای پروردگار من - ! بار گشتگاه هر شکایت، آگاه به هر نجوا [و سخن رازگونه]، حاضر به هر انجمن، فرجام هر خواهش، [مایه] گشایش هر اندوهگین، برگ و نوای هر مستمند بینوا، دژ هر گریزان، ایمنی بخش هر ترسان، پناه ناتوانان، گنج تهیدستان، غم گشای غمزدگان و یاور نیکانی و این است خدایْ پروردگار جهانیان؛ پروردگار ما که خدایی جز او نیست.
بندگان را کفایت کنی و یار آن کسی [هستی] که بر تو تکیه کند و هم پیمان آنکه به تو پناه آورد و به درگاه تو زاری کند. مایه ایمنی بندگانی هستی که از تو، نگهداری و ایمنی خواهند؛ یار آنی که از تو یاری جوید: گناهان کسی که از تو آمرزش خواهد، بیامرزی. سرِ گردنکشان و سالار سروران و بزرگ بزرگان و آقای آقایان و مهتر مهتران و فریادرس فریادخواهان و گشایشدهِ فروبستگان و پاسخگوی ندای درماندگان و شنواترین شنوایان و بیناترین بینایان و دادگسترین داوران و سبکْ دستترینِ شمارگران و مهربانترین مهرورزان و بهترینِ آمرزندگان و روا کننده خواهش مؤمنان و فریادرس شایستگانی، تو خدایی و خدایی جز تو نیست و پروردگار جهانیانی.
تویی آفریدگار و منم آفریده؛ تویی سالار و منم چاکر؛ تویی پروردگار و منم بنده؛ تویی روزی ده و منم روزی خوار؛ تویی دهنده و منم خواستار؛ تویی بخشنده و منم آزمند؛ تویی
نیرومند و منم ناتوان؛ تویی ارجمند و منم زبون؛ تویی توانگر و منم مستمند؛ تویی آقا و منم فرودست؛ تویی آمرزنده و منم گنه کار؛ تویی دانا و منم نادان؛ تویی بردبار و منم
شتابکار؛ تویی مهرورز و منم مهرجو؛ تویی عافیت بخش و منم گرفتار، و تویی فریادرس و منم گرفتار. و من گواهی میدهم که تویی آن خدایی که خدایی جز تو نیست؛ آن یگانه طاق، و بازگشت همه به سوی توست.
درود خدا بر [محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و] خاندان پاکش و [دیگر آنکه] گناهانم را بیامرز و عیبهایم در پوش و از نزد خویش برایم دری از رحمت و روزیِ فراخ بگشای. ای مهربانترین مهربانان! و ستایش ویژه خدای، پروردگار جهانیان است و خدای، ما را بس و نیکو وکیلی است! و توش و توانی نیست، جز با [مددِ ]خدای والای بزرگ.
الهی سینهای ده آتش افروز
در آن سینه، دلی؛ و آن دل همه سوز!
... باز هم «نجوای شبانه»ام را با یاد تو آغاز کردهام تا به تمام لحظههای عاشقانه برسم: یا رَبِّ، یا رَبِّ، یا رَبِّ قَوِّ عَلی خِدْمَتِکَ جَوارِحی؛ نخست، نگاهم را؛ که اگر به شهود تماشا برسد، تو را بهتر خواهد شناخت!
و سپس دلم را؛ که تمام تصاویر زنده و ماندگار، تنها در دل میمانند و بس!
دیگران وسیلهاند، تا به آنچه تو میخواهی برسم!
الهی! نگاه مرا به تماشا بیاموز؛ تماشای آسمان! تماشای کهکشان، تماشای تمام راههای منتهی به تو!
الهی! دلم را شور عشق عنایت کن، تا به درک
جاودانی معارف برسد؛ که تنها با زبان دل، ممکن است ستایش تو:
اَلْحَمْدُللّهِ الَّذی لا یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقائِلُونَ وَ لا یُحْصی نَعْماءَهُ الْعادُّونَ وَ لا یُؤَدِّی حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ؛(1)
«بر احوال نابوده علمش بصیر
به اسرار ناگفته، لطفش خبیر
بر او علم، یک ذره پوشیده نیست
که پیدا و پنهان به نزدش یکیست(2)
کدامین بلاغت بیان، به بیکرانههای وصفت، دست خواهد یافت؟!
چه کسی میتواند نعمتهای بیشمارت را به حساب بنشیند؟!
کِی، فراوانیِ ستایشت از عهده بیانِ کسان برآید؟!
چگونه ذهن کوچک ما قادر به درک عظیم صفات تو خواهد بود؟!
چگونه میتوان «الفبای» نامت را آموخت، که تنها «الف» آموختگانش گفتهاند:
«کتاب وصف تو را، آب بحر، کافی نیست!
که تر کنند سر انگشت و صفحه بشمارند»
خدای من! ای هستیام همه از تو!
خود ناپیداتر از آنم که در حضورت نام هستی ببرم؛ امّا تو را قسم به هستِ هستیات که در همه حال رهایم نکنی به حالِ خود!
به حرمت دستهایی که با آسمانِ تو پیوندی ناگُسستنی دارند و از عنایات تو سرشارند!
الهی! من همان ستاره خاموشم، که اگر تابش انوار آسمانیات نباشد، به گورستانی شبیه هستم که جز صدای سیاه جغد، مَحرمی نخواهد داشت!
الهی! بازگردانم به اصل خویشتن!
بازگردان به جایی که حضرت موسی علیهالسلام را
برهنه پا، پذیرفتی!
بازگردان به جایی که یوسف علیهالسلام را از زندان بازگرداندی!
بازگرداندن به جایی که خلیل علیهالسلام را از آتش نمرود بازگرداندی!
بازگردان به جایی که یونس علیهالسلام را از دل ماهی بازگرداندی!
بازگردان به جایی، که از ازل به ارادهات: «لَبّیکْ» گفته و به تقدیرت: تسلیم گشتهام! بازگردان مرا به اصل خویشتن!
که دنیا مرا، «بَرده» ای برای خود میخواهد و اهریمن نفس، به هم پیالگیِ خویش میخواندَم!
الهی!
آیینهای را که تو در سینهام نهادهای، هنوز به تمامی زنگار نگرفته است!
الهی، مولای من!
یا رَبِّ یا رَبِّ یا رَبِّ قَوِّ عَلی خِدْمَتِکَ جَوارِحی؛ وَ اشْدُدْ عَلی الْعَزیمَةِ جَوانِحی...
پای، به ریسمان معصیت گره خورده، باتلاق فساد، خانه دل شده، چشم در آغوش ابلیس آرمیده. و باز تو...!
زبان میچرخد و گزافه سر میدهد، سر، فراز میشود و سرکشی میکند، قلب میتپد؛ نه با یاد تو. و باز تو...
و باز تو، رحمانیّتت را نثار این موجود حقیر میکنی، نثار انسان زشتخوی!
خدایا! پیشانی تضرّع را بر خاک نهادهام - کویر دستها را به سویت دراز کردهام -
چشمان توفانیام را به سمت افق تو دوختهام و قلب شکستهام را پینه زدهام
مباد روزی که مرا از درگاه خود بِرانی!
مباد روزی که نگاهت را از دلم برگیری و فریادهای «یا رب یا رب» مرا به باد بسپاری!
خدایا! هزاران بار در بیراهه قدم نهادم و اگر روشنی چراغ هدایت تو نبود، نابود میشدم.
الهی! مجازات گناهانم را بکاه، که من، جسمی نحیف دارم و روحی رنجور!
الهی! اکنون که وجودم از تابش آفتاب میسوزد، چگونه تاب زبانههای دوزخ را دارد؟
خدایا! دل را از برهوت عصیان فارغ کردم و به فضل و کرامت تو واصل؛ دل را از شهد وصال آکنده کردم، تا شرنگ فراق را ننوشد.
معبودا! آگاهم که هنوز، جز مسافتی کوتاه، برای رسیدن به تو نپیمودهام و تا روز میعاد شگفت، چیزی نمانده است. خدایا! اسیر چنگ نفس نافرمان خویشم؛ نخواه که در تنگنای تردید قدم بگذارم و به ناکجاآباد معصیت راه یابم. الهی! سینهام پُر از داغ است و بغضهایم از درد و فراق است؛ نخواه که سینه را بشکافم و هق هق گریه را - جز به درگاه تو - نزد هر بندهای نمایان کنم!
خدایا! دیدگانم را بر وادی معرفت بگشا تا کوردل نمانم و چشمانم، چرا گاه شیطان نشود.
بارالها! از تاریکی و ظلمت دنیا رهایم کن تا به افقهای روشن آخرت بنگرم.
الهی! گِلم را با سرشک، سرشتهام و نامت را با عشق نوشتهام، تا بدانی که جز مهر تو چیزی بر وجود خویش نیفزودهام.
الهی! دستهایم - این تفدیدههای برهنه را - در مقابل وضوح نورانی تو میگذارم تا ریشههای نور را در عمق دستهایم بدوانی و شاخههای باران را در آن برویانی.
الهی! لبی خاموشم که از ترانه بودنِ با تو لبریزم و از شگفتیِ شکفتن، سرشار.
الهی! هر زمان که در خویش درنگ میکنم و میایستم، دریایی شوریدهسر میشوم و چون به راه میافتم، تلاطمی آگاه.
الهی! در تراکم تاریکی گم شدهام و در پناه خویش پنهان.
دستهای لبریز از تمنایم را و احساس سرشار از تکاپویم را به سمت تو دراز میکنم، تا بدانی که چون از خویش بینیاز شوم به تو محتاجترم.
ای پادشاه رحمت! از خاکیان، هر که عزم حضور در محضر بزرگی کند، به آراستگی ظاهر و پیراستگی باطن خویش از پلیدیها، امید عنایتی بلند و کرامتی شگرف دارد. ای پروردگار آرزو! به هر بانگ اذانی که به نماز تو قامت میبندم، قیامتِ سرور و لبخندم؛ آراسته به عِطر و سجده و سپیدی، در آرزوی صله احسانت و به امیدِ بخشایش بیکرانت.
الهی! از تو بسیار شنیدهام که تو، بزرگتر از آنی تا امیدی را مأیوس سازی؛ چه، خود فرمود: از رحمت من مأیوس نمیشوند، مگر آنان که مرا کافر شوند.
«اِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِلاَّ الْقُوْمُ الْکافِرُونَ
الهی! ای آنکه هیچ سائلی، از سلطنت بلند تو، آرزو کُشته و امید فروهشته بازنگشت!
ای آنکه عطای تو از خزانه بیکرانهات، نکاهد! در چنته خویش، صالحی ندارم تا در کفه ترازوی عدالت که نه! در ترازوی رحمتت گذارم و با تکیه بر آن، به دامن آسمانت بیاویزم و احسان تو را برانگیزم؛ امّا آنچه مرا به جرأت مقدس «التماس» دچار کرد و به سود این تجارت
امیدوار ساخت، سرمایه «شرم» بود و رهتوشه «اعتراف»
«گر زیانمندم به عمری از گنه کاری
در کفم سرمایه شرمندگی دارم»
الهی! ای شنوای بینا! بشنو؛ اینک، اعتراف بنده آلوده دامان را. اقرار دارم که حجت مهرت را بر من تمام کردی و عذری برایم نگذاشتی. اعتراف میکنم، این منِ در زنجیر هوس اسیر و در اسارت نفْس بیتدبیر، بر خویش بسیار بدی روا داشتم و پیوسته، بدیها را نیک پنداشتم؛ اما هر چه بفرمایی، ای آنکه کهکشان مهرش بیحدّ و بخشیدگان گذشتش بیعدد! اکنون آمدهام؛ امیدوار به بخشایشِ بیحصارت، آرزومند و چشم دار.
الهی! میخواهم پشت به پشت چشمهایی که با آن گریستم، روبهروی خویش بایستم و آن قدر بلندی نیاز خویش را فریاد بزنم، که گوش کرِ بادها به جنبش آید و سقف کوتاه فانوسها به لرزش، که تمنای گم شدهام را در تو میبینم.
الهی! دوستت دارم؛ آنسان که خاموشترین نیایشها را دوست داری و به تو مهر میورزم؛ آنسان که نگاه صمیمی نیلوفرها، به آفتاب دل میبندند.
الهی! دوستت دارم؛ بیکوچکترین نقطه ابهام، خالصانه و عاشقانه به سوی تو گام برمیدارم، ای نقطه نهایی همه انتظار ما!
الهی! دوستت دارم؛ با تمام نَفَسهای نیامدهام و با تمام ضربانهای نزده قلبم، به پای تو افتم که تمام وجود من وابسته به وجود تو است.
الهی! دوستت دارم؛ با تمام لبخندهای نیامدهای که بر لبان من نقش مهربانی تو را میبندد.
الهی! سرشار از ترانه و یکریزتر از باران، به سوی تو میآیم، تا بگویم که تو را بیشتر دوست خواهم داشت.
پر از خود کن مرا لبریز از خویش
که راهی سخت خواهم داشت در پیش
الهی! از اینکه نمیفهمم، سر در گریبانم و سرافکنده.
الهی!
میخواهم از خواب برخیزم و خود را به پنجرهها بیاویزم، تا در نسیم نیایش و نور، بال در بال، به دورترین نقطه ندیده و نرسیده اوج گیرم.
الهی! به قلب من بنگر! این هماهنگهای ناگسستنی و این اکنونهای شکستنی که از تو میگویند و از تو میشنوند.
الهی! نشانی و نام مرا فقط ننگها میدانند و بس؛ نشانی و نام تو را از هر که بپرسم «نه» نخواهد گفت و «جز آری» نخواهد شنفت.
الهی! آن قدر خود را سر کشیدهام که سرکش شدهام، زلالی آرامبخش خویش را در من بریز که مردابوار، با هر نفسی، در تاریکی خویش تهنشین میشوم و با هر لغزشی، در رفتار خویش فرو میروم.
پروردگارا! در این نیمه شب رازناک که ماهتاب، با اقیاقیا الفتی دیرینه دارد و نسیم، کوله پشتی خود را آهسته در زیر چترِ معطّر یاس میگذارد و بهار نور رسیده، خورجینی از گلهای بنفشه را با خود دارد، تنهایی و غربت را از کویم بران و با فرشتگان خویش آشناییام ده، تا در مناجات عشق، با آنان همنوا شوم و شانه به شانه آنان، از جادههایی
بگذرم که آفتاب، امواج خود را پیش پای آینهها میشکند و پروانهها، از پرواز نمیهراسند!
پروردگارا! انوار تابناک لطف بیپایانت را بر وجودم بیفشان تا گرمای زندگی را احساس کنم و غمهای دیرپای روزگار را به فراموشی بسپارم.
پروردگار! دلی که با تو مأنوس است، بر مرکب مراد سوار است و از حیله شیطان در امان.
پروردگارا! بهره مرا از رحمتِ بیکران خود قرار ده و از عقوبتم درگذر؛ هرچند رضای تو را بر خواهش خود مقدّم میدارم و راضیام بر آنچه که خود میپسندی، که صلاح کار به دست تو دادن و زمام امور به تو سپردن، نیکوترین طلب است، زیرا تو بزرگترین بخشنده و مهربانترین و داناترین دانایانی.
پروردگارا! چه لذتبخش و دلنشین است گذر نسیمِ یاد تو بر دلها و چه زیباست پرواز پرنده خاطر تو بر قلبها و چه شیرین است مهربانیهای تو! چه روح بخش است پیمودن جادههای معرفت تو و چه جان میدهد ایمان بر غیب تو!
پروردگارا! چه خوش است آن لحظههایی که بوی خوش یادت، در کوچه باغهای دل میپیچد و شمیمِ اجابتت، روح خستهام را مینوازد.
چه شوقآفرین است نگاه عاشقانه تو! چه گیرا است توجه مهرآمیز تو و چه شیرین است زندگی در کنار تو و در زیر سایه لطف تو!
چه لذتبخش است گرمای دست نوازش تو!
پروردگارا! چه بیقراری آرامی است، بر در خانه محبت تو نشستن و چشم به کرامت تو دوختن!
محبوبم!
ای مهربانِ بیهمتا! تو را سوگند به رحمت و نعمت بیمنتهایت! نهتنها مرا از خوش مران که در کنارمگیر و دامان پر مهرت را پناه جاودانه من ساز.
میدانم که اگر دستان گرم و مهربان تو نبود، هزاران بار تا حال بر زمین خورده بودم، امّا هنوز هم در کوچههای جهالت پرسه میزنم و باز، مرا با تمام بزرگیات، رهنمون میشوی.
ای هستی آفرین! ای آنکه خاک و افلاک را بنا نهادی! تو را میخوانم و تمام وجود من سرشار از مهر توست.
من رهنوردیام. به اشارت توست که این راه را پیمودهام و عاشقانه به سویت ره گشودم. من همان دُرنای بیهوده پروازم، امّا این بار، بیهدف به سوی تو پر نگشودهام؛ این بار، از سمت طراوت عشق تو پرواز کردهام و تمام راهها را، دشتها را، بادیهها را و... را به شوق رسیدن به تو پیمودهام. برای تو نغمه سرودهام.
خدایا! به امید وصل آمدهام و شرمندهام که همه عمر را غافل بودهام! شرمندهام که از عشق، چیزی جز هوس نیاموختم و لحظههایم را در شعله بیخبری سوختم.
خدایا! این حسرتها تمام وجودم را میسوزاند و به ریشههایم تیشه میزند. به یاد دارم لحظههایی را که وقت نماز بود و من غرق در نماز، نه! لحظه سبز حضورِ مهربانی چون تو بود و در من شور نیاز، نه! اکنون آمدهام به درگاهت، شرمنده و خجلتزده. باز هم درهای رحمتت را بر من بگشا.
بارالها! در این لحظات، دستان سردم را به سوی تو دراز کردهام؛ نخواه که همچنان سرد و خالی از سویت بازگردد. خدایا! نخواه که ناامیدی بر من چیره شود و ناهمواریهای زندگی، پُشتم را بشکند.
معبودا! یاری کن، پیشانیام، بر درِ سرایِ غیر تو سجده نکند.
یا رب! مرا دریاب که هنوز به بزرگی تو امیدوارم!
... به روزهایی میاندیشم که خورشید، طلوع خود را با غروب تو آغاز کرد!
به سحرگاهی میاندیشم که سایه مهیب اهریمن، در کمین تو بود!
تویی که «اَشْجَعُ النَّاسْ» بودی و هیچ نیروی خلق شدهای قادر به مصاف با تو نبود! تنها زمان آسیب پذیریات، هنگام نیایش و نماز در محراب عاشقانگیات بود که آن تواضع و خاکساری را سایههای اهریمنی به خوبی میدانستند؛ آنها میدانستند که علی علیهالسلام یعنی محراب نماز و محراب یعنی وادیِ حیرت علی!
مولاجان! ای امیر جن و انس و همه ماسوا! در دست تو، اسرار تقدیر و قضا!
هنوز به باور اعصار و قرون نمیگنجد، که زمین تو را از دست داده و شاهد عروجت باشد! تویی که «ابوتراب» بودی و زمین بیوجودت از حرارت تهی و زمان، بیتو از حرکت باز میماند.
مولاجان،
یاامیرالمؤمنین!
چگونه میتوانم به یک نقطه از زمین چشم بدوزم و تو را سلام گویم، وقتی که در تمام کاینات، جاری هستی؟ وقتی که هر ثانیه، نام بلند تو را، عرش، با اکرام تمام میستاید!
مولاجان! این چه دردی است که ما تو را در عالم خاک جستجو میکنیم؛ در حالی که تمام
افلاکیان میدانند: نادَ عَلیّا مَظْهَرُ الْعَجَائِبْ... ، کدامین افق را بنگرم که از یاد تو خالیست؟! به روزهایی میاندیشم، که میفرمودی: «الرَّحیلُ وَ شیکٌ»(1)و غرق در لحظات عارفانه وصل میشدی! لحظاتی که نه زمانش، زمانِ طبیعت بود، نه مکانش، مکان طبیعت! شهود بود و شهود و ذوق رسیدن به شهادت، آرزوی دیرینهات!
آه ای نهایت پاکیها و ای مولود حرم!
ای صداقت جاری در شریان هستی! ای در هم شکننده غرور کافران! چه زیبا فرمودهای:
اَللَّهُمَّ بَلی! لا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قائِمٍ لِلّهِ بِحُجَّةٍ... ،(2)
آری، ای حجت اعظم خداوند! از عنایات مدام حضرتت و فرزند برومندت «حضرتِ صاحب الزمان(عج)» است که در نگاه ما، تماشاها سبز، آسمانها آبی، افقها روشن، پنجرهها باز و دلها آکنده از رنگ مهربانی است!
تو به تنهایی، جهانی از عطوفتی! که «عطر لافتی» از نام مبارک تو میتراود و کودکان خردسال، به راحتی نام تو را یاد میگیرند و به آن اُنس گرفته و فراموش نمیکنند!
آه، چه غوغایی که از نام مبارک و دلپسند تو، در جهان برپاست!
تبارک اللّه از این همه عشق و شور که در نام تو نهفته است! مولاجان، یا امیرالمؤمنین، یا علی! چه افتخاری بالاتر از اینکه ما حتی به سختتر از: «مَن اَحَبَّنا أَهْلَ الْبَیْتِ فَلْیَستَعِّدَ لِلْفَقرِ جِلْبَابا»(3)هم مینازیم!
اصلاً با داشتن مولا، فقر کدام است؟ فقیر آن کس است که سایهساری از عنایت ائمه علیهالسلام
ندارد! تا باشد، آرزو، آرزویِ محبت شما باشد!
تا باشد، رنج، رنجِ پیروی از راه شما باشد!
تا باشد، هر چه بلا، از ابتلا به عشق شما باشد!
مولاجان!
ما چو دادیم دل و دیده، به توفان بلا
گو، بیا سیل غم و خانه، ز بنیاد بِبر!
مولاجان!
به روزهایی میاندیشم، که چه زیبا، در سایه عنایتت سپری شد و خواهد شد؛ تا لحظهای که نگاهم به صفای نگاه گره بخورد!
خدا کند که هیچگاه شرمنده گناهی نباشم که به خاطرش، از زیارت و دیدار تو محروم مانم! که افسوسی بالاتر از آن، هرگز وجود ندارد.
کام بشریت، در عطش عدل تو میسوزد، ای تجلّی عدالت خداوند!
شهر کوفه در بستر نوشین بَرابریهای پنج ساله حکومت تو، چه آرام میغنود... آه، اما چه کوتاه!
ما تشنهایم؛ به خدا سوگند!
تشنهایم در تب و تاب ساحل حق مداریات.
ای عدالت افراشته! برادرت عقیل را دیدی که به سختی تهیدست شده و از تو به التماس، اندکی از گندمهای بیتالمال را خواست و تو - که کودکانش را دیدی؛ مویشان از فقر، پریشان و رخسارشان به نیل گرسنگی، تیره - حتی مشتی از مال مسلمین را از ایشان دریغ میداشتی که مال مسلمین، امانت دستان پاکِ تو بود و هیهات که چنین دستانی از چنان پیکر شریفی، به خیانت، غباری بردارند! و باز، عقیل پیوسته به دیدار تو میآمد و خواهش خویش را تکرار...
چون به گفتار او دل سپردی، پنداشت که دین خود را به دنیای او وا میگذاری!
امّا دور باد و چنین مباد که علی علیهالسلام از
راه و رسم عادلانه خویش دست بشوید!
و باز، عقیل تو را به حق برداری سوگند میداد، تا به خیالِ خویش، حق شناسیِ نابِ تو را برانگیزد! و تو، آهنی را در آتش گداختی و به پیکرش نزدیک کردی تا او را بیازمایی.
و عقیل که عطش آتش، به پیکر خویش را فهمید، چون زخم خوردگان، از هُرم التهاب آن فریاد برآورد و در حیرتی سیّال از عدالت برادر، شناور ماند و میرفت که از حرارت آن آهن بسوزد و تو فرمودی:
«ثَکَلَتْکَ الثَّواکِلُ یَا عَقیلُ! ... اَتَئِنُّ مِنَ الْاَذَی وَ لا اَئِنُّ مِنْ لَظَی؟!»(1)گریه کنندگان و مصیبتزدگان، بر تو بگریند، ای عقیل!
عجبا! از هُرم آهنی که آدمی به سرگرمی خویش آن را گداخته، گریزانی، اما مرا به آتش دوزخی که خداوند آن را به خشم خویش نواخته، فرا میخوانی؟!
شگفتا! تو خود از حرارتی اندک، فریاد بر میآوری و میخواهی که من از حرارت آتش الهی ننالم؟!
1) - نهج البلاغه، خطبه 224.
شهادت، پایان غربت بشر و سرآغاز قربت اوست.
شهادت، پل میان زمین و آسمان است.
شهادت، بال و پری دارد، به وسعت عشق، رازآمیز و با معنا و شهدا، غریبههایی مظلوم
در زمینند که با آنکه در زمین - در میان غفلت زمینیان - میزیستند، اما دل به آسمان سپردند و به مهیمانی ملکوت رفتند؛ بی آنکه ما گرفتاران معیشت، دست در دست آنها بگذاریم و پا به پایشان بدویم.
مگر میشود پا به پای آنها دوید؟!
مگر میشود پا به پای آنها قدم زد؟!
طیّ این مسافت، با پای زمینی ممکن نیست؛
با پای دل باید رفت،
بال باید گشود. دل به پرواز باید سپرد.
وقتی آیینه دلمان، اسیر زنگارهای عصیان باشد
وقتی دلی برای خدا نتپد
وقتی پایی جرأت گام برداشتن نداشته باشد
وقتی لبی پلاک بیتاب را نبوسد
وقتی پلاکی بر گردنی بیتابی نکند،
چگونه میشود همسفر اهالی ملکوت شد؟!
چگونه میشود برای ضیافت خدا، دعوتنامه گرفت؟!
چگونه میشود به بزم «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» راه یافت؟!
مرا ببخش، همسفر روزهای شیرینم!
مرا ببخش، اگر این درد دل هم بوی آسمان نمیدهد! مگر میشود با این واژههای زمینی و دل زمینی، حرف آسمانی زد؟!
همسفر روزهای سنگر و باروت!
دیروز، مگر پیشانی من و تو، باهم، آواز «با زیارت یا شهادت» نمیخواندند؟ پس چگونه است که تو، به هر دو عشقت رسیدی، اما من، حسرت به دل هر دو، ماندم؟
میدانم!
اگر امروز، حسرت شهادت بر دل دارم، از این است که دیروز، مثل شما عاشق نبودم، مثل شما دلم را کربلایی نکرده بودم.
در روزهای عطش جبهه، قمقمه پر آبم، مرا به یاد «ماه فرات» نیانداخت
شبهای عملیات، دلم را عاشورایی نکرد.
اگر هم پایم در ملکوت جبهه گام بر میداشت، دلم بند تعلقات زمینیام بود و بزم شما، دلی آسمانی میخواهد.
همسفر دیروز و عرش نشین امروز!
آیا راضی میشوی، در گور عادتهای بیارزش ناسوتیمان، مدفون بمانیم؟!
راضی میشوی دستمان را که از آسمان کوتاه است، نگیری و ما را از مرداب این زمین، بیرون نکشی؟!
راضی میشوی از خدا نخواهی تا کربلا را میهمان دل زنگزدهمان کند؟!
شهید!
تو را به شبهای خیس عملیات!
به جذبه «حلالم کن»های وداع آخرت!
به بیریایی التماس آخرم: - شفاعتم کن - !
به «دیدار به قیامت»های تو!
فراموشم نکن
نگذار فراموشت کنم.
تو را از شلمچه آوردند
بوی باروت میدادی
و بوی زخمهایی که از چشمهایت میوزید
تو خلاصه شده بودی در چند تکه استخوان
پروانهها به رسم همیشه
دستهای پینه بسته پدرت را گرفتند
و در دامان مادرت لانه کردند
دیروز از هر که پرسیدم: چند سال است تو را میشناسد؟
هیچ کس نگفت تو ناشناختهای
هیچ کس نگفت تو را نمیشناسد
هیچ کس نگفت شاید تو نباشی
همه گفتند:
تو را پیش از اینها دیدهاند
در مجنون
که دنبال فانوسی میگشتی؛
برای دخترت لیلا
همه گفتند:
تو را دیدهاند
در قلاویزان
که چشمهایت را دانه دانه
تسبیح کردی
و رو به آتش گرفتی
گر گرفتی و
گل شدی
همه گفتند: تو را دیدهاند
که مرگ را به زانو درآوردی
دیروز ققنوسی میگفت:
که با تو متولد شده است
میگفت: تو را در تپه اللّه اکبر دیده است
که در گوش بادها اذان میگفتی
خطی از آشوب دردانگیز خنجر
در گلویت کاشتهاند
و تو مانند توفان، در موج آتش
غوطهور شدی
این را همان ققنوس میگفت
میگفت و شعله میگرفت
تو چقدر خوشبختی؟
که سهم چشمانت را به کوچهها بخشیدی
تا هیچ دستی، گلی از باغچههامان نکند
به حال پرسیات آمدهاند
قاصدکهایی که پیشانیات را به عزا نشستند
و از آوازهای ابری بارانخیز نگاهت
بالهاشان روشن است
به حال پرسیات آمدهاند
با اسفند و آینه و آب
گلهایی که در شب تقسیم لبخند
پیشانیات را بوئیده بودند
آه!
چه قیامتی میشود اگر اتقاق بیفتد
لبخندی که از خون تو به شکوفه نشسته است
چه قیامتی میشود اگر گوشهای از چشمهای نگرانت را بر کوچههامان بگیری!
از دو روز پیش
نام همه کوچههایی که تو را میشناختند
و نام همه خیابانهایی که هر روز صبح، به یاد تو طلوع میکنند را ققنوس گذاشتیم
ققنوس یک:
کوچه پدر «مصطفی خلیلی» است که چند روز پیش آسمانی شد
ققنوس دو:
کوچه پدر «زهرا کربلایی» است که چند ماه است دیگر چشمهایش را باز نمیکند
ققنوس سه:
نام کوچهای که سه پرنده شهید دارد
ققنوس چهار:
نام کوچهای که قرار است چهارمین پرنده آن پر بگیرد به سمت آبیها
ققنوسِ...
و ققنوس دوازده:
کوچهای است که سالها، مادری چشم به راه است تا آواز آخرین پرندهاش را بشنود
چقدر نگاهت جسور بود!
سرفههایت چقدر بوی تکان بال فرشته داشت!
دستهایت چقدر رنگ آسمان نگاه حرم داشت!
گریههایت چقدر به باران و پونه شبیه بود!
تو از کدام آسمان آمده بودی، که زمین نتوانست تو را در آغوش بگیرد؟
شنیدهام:
تو را از همان نخست
شهید صدا زدند
که نامت سرخ بود
که نامت حسین بود
که بالهایت در فوران آتش و ترکش
سرخ ایستادند
با ما بگو:
وسعت کدام دریا در نگاهت آتشفشان کرد که آوازهایت را تمام پرندههای دور زمزمه کردند؟
از جنس کدام سپیده بودی که ناگاه، عمودتر از آفتاب
باران گرفتی بر سر شهر؟
و شانههای بلندت
هنوز
در فوارههای خون
آشیانه گرفتهاند!
سلام بر سرهای بیبدن و بدنهای بیسر
سلام بر جانهای بیکفن.
سلام بر سنگرهایی که شاهد شب زنده داریهای
عاشقان حسین علیهالسلام بود
سلام بر شبهای پُر راز
سلام بر دستان پُر نیاز
سلام بر چفیههای خونین - سلام بر سیم خاردارهای فکّه، شلمچه،... که نوازشگرِ تن بودند
سلام بر فرات، که نظارهگر یاران بود، امّا حسرت سیراب کردن، میکُشْدَش.
سلام بر مجنون، که لیلیوار به سویش میشتافتند.
سلام بر نخلهای سوخته - سلام بر دو کوهه، معراج عشق. سلام بر طلائیه، که اگر از آن عبور کنی خاکش، دامنت را میگیرد؛ بوی پیراهن یوسف شیدایت میکند. سلام بر زینالدینها سلام بر باکریها، حاج همتها و... سلام بر شقایقهای بیشبنم، که ابوالفضل علیهالسلام گونه رفتند؛ رفتند و حقّا که جایشان اینجا نبود؛ اینجا بین من،تو، همه، بین این همه زشتی که ما بنا کردهایم.
رفتند؛ چون بندگان زمین نبودند، آیههای زمینی بودند؛ مگر نه این است که «شهادت هنر مردان خداست»؟ هیهات بر ما که هنوز، درگیر و دارِ ماندنیم و توشه آخرتمان جز حسرت و معصیت نیست.
نمیدانم در آن ساعت چه کرده بودی که یار پسندید تو را. گویا چهره گلگون به خون آراستهات را خدا آن ساعت به تماشا نشست که تو در میان «مجنون»، سماعی در خون آغاز کردی. و
چه کسی میداند میانتان چه گذشت که بیدرنگ رجعت سرخ تو آغاز شد و لحظه دیدار نزدیک؟
من یقین دارم که صدای دلنواز خدا را شنیدی؛ پرواز کن، پرنده! که هنگام رفتن است و تو، آبیتنان به رقص نشسته را دیدی که به آسمان میخوانندت و در میان آتش و دود و باروت، نگاهت به آسمان بود که کسی بهانه دیدار بر قلبت نهاد؛ آیا کسی دیده است، آتش و دود و باروت را بهانه دیدار؟ تنها عاشقان خدایند که پیمان خویش، با خون مینویسند.
و من همچنان نگاهم خیره به مسیر پرواز تو مانده که با ردّی سرخ، بر نقشه جهان نقش بسته است.
و هنوز در حیرت آن لحظهام که لبخند، بر لبان تو جاودانه شد و هیچ کس جز تو و همسفرانت، ندانست چه گذشت میان عاشق و معشوق.
و آن لحظه که روحت بر دوش زمین سنگینی کرد، قطرههای خون تو بر زمین میچکید تا به یادگار، نزد ما بماند.
من ردّ خون تو را تا همیشه دنبال میکنم.
ای بزرگ! هر لحظه زیستن من و نفسهای من وامدار قطره قطره خون سرخ توست؛ سلام بر تو و بر پرواز؛ پروازی که به خاطر میسپارمش!
با نگاه آخرینش خنده کرد
ماندگان را تا ابد شرمنده کرد
نگاه میکنم. نگاه میکنم به صورت آفتاب سوختهاش؛ صورتش پُر از نور است.
نگاه معصومانهاش را نثارم میکند، ناخودآگاه گریهام میگیرد.
به رویم لبخند میزند.
خجالت میکشم، اشکهایم را پاک میکنم و
دوباره به سر تا پایش خیره میشوم؛ باز هم لبخند؛ این بار، من نیز میخندم.
سکوت را دو نیم میکنم. میخواهم برایم بگوید؛ از خودش، از آنجایی که رفته بود، از لذت شبهایش، از غربت و تنهائیاش؛ دلش را میگیرد و میخندد!
صدایش را هنوز هم در ذهن دارم؛ از جنس پونه بود که میگفت: مگر نشنیدی که مردان آسمان، تنها نمیمانند؟ و باز خندید، امّا از گفته خودش.
چشمهایش بارانی شد؛ هق هق صدایش، دلم را آتش زد؛ همراهش گریستم، از سؤالی که پرسیدم، پشیمان شدم، آرام شد و گفت: من کجا و مردان خدا کجا؟! مردان آسمان رفتند و ما ماندیم، همیشه وامدار آنها.
میگفت: همیشه غریب بوده و هنوز هم غریب است؛ اگر نه، چرا هنوز هم در زمین مانده است؟ میگفت: ترکشهای بدنش، تمامش یادگار جنگ و جبهه است. اظهار شرمندگی میکرد که سوغاتی جز ویلچر و ترکش ندارد؛ تمام تنش سوراخ بود. میگفت: نوازشهای سیم خاردار است و...
پُر از سخاوت بو؛ پُر از قشنگی، مهربانی.
... و سرانجام، روزیساز سفر را کوک کرد، جام شیرین وصل را نوشید و رفت؛ همان جا که جایش بود، همان جایی که برای رسیدن به آن، ثانیهها را شمارش میکرد؛ و من میدانستم که او اهل افلاک بود، نه خاک.
مرموز آبی دریا(1)
چشمان تو
توفانی که
گلهای موج را
از باغ آبی دریا
میچیند
و چشمان من
تالاب خستهای که
فقط آرامش خود را میبیند
1) - گل، غزل، گلوله، صص 234 - 235.
حالیا
که آب نیز
نشان خویش را به تو بخشیده است
من خود را
به دیدن خواب مرداب
دل خوش کردهام
شهادت را
به انتظار ایستادهای
و من هنوز
ایستادن را
به انتظار نشستهام
کجایند مردان این گوی خاکی که ظلم ستمگران صهیونیسم را در فلسطین، به دیده داوری بنشینند و آن گاه، فریاد تظلّم بلاکشانِ سرزمین کنعان را به شهد شیرین عدالت پاسخ دهند؟!
کجایند توانگران عدالت پیشه، که به دادخواهی دردمندان فلسطین، از بیدادگران
اقلیم قبله برخیزند و داد بستانند؟!
«جانان من اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را»
باید که کمترین همّتمان، اندوه دیر یاسین و ماتم فلسطین باشد؛ اما چه اندوهی گرانتر و پردامنهتر از سکوت سران سر سپردهای که خود را وصله تن اسلام میپندارند؟!
«جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خَزَف میشکند بازاراش»
آیا نه وقت آن است که با خیزشی یکپارچه، این زخم متوالی را ترمیم کنند و سر برآورده از رخت نوشین خواب، بر این جراحت عمیق، نظری مسئولانه بیفکنند؟ مگر نه آنکه چپاولگران کرامت بشری، به غضب و غارت خانه مقدس مسیح علیهالسلام و محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشستهاند و این خاک پاک را لگدکوب چکمههای خون چکان خویش ساخته و در نژادپرستی، رخسار هیتلرِ خونخوار را سپید کردند؟!
آه، ای زمین خداوند، قبلهگاه نخست، لیله اِسرای محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم! کی رها خواهی شد از چنگال ستم؟
این لکه ننگ و نحس، اسرائیل نامشروع، از پیکر شریفت، کدامین وقت پاک میشود و این اهریمن آلودگی، کی پالوده خواهد شد؟
خدایا! شتاب کن و فریادرسی مهیّا فرما که زالوی صهیونیسم، بر پیکر فلسطین، سنگین نشسته است. خدایا! شتاب کن؛ که درخت سیب سرخ فلسطین، به مرگ پاییز پژمردگی وفات نکند.
... و تندیس بلورینِ «حقوق بشر»
بر دیوارههای مجلّلِ «سازمان ملل»
و ظاهرا چقدر غرورآفرین است.
در چشم ظاهربین کرانه نشینان
امّا هیهات...
که پشت پرده این «دو خوشه گندم»
چه بسا «آدم» که دست به عصیان میزند
و در سایه حرمت نان و گندم،
خون هابیلها را به چنگ قابیلیشان
بر سرزمین مقدس «طُوی» میریزند
چقدر دردناک است،
چهرههای بَزَک کرده کفتاران
در شکل آدمی
که چون لب به خنده گشایند
خون مظلومان میچکد از بُنِ دندانهایشان!
... و به سنگ قسم!
و به زیتون!
و به مسجدالاقصی!
که تا پاره سنگی بر روی زمین است
من هنوز هم یک فلسطینیام
من به صداقت سنگ ایمان دارم
و به استواری درختهای زیتونمان
و به دستهای پینه بسته پدران و برادرانمان
و به نفرت مادرانمان
و به آتشفشان خشمِ در گلو مانده.
بگذار که خانههای سنگی ما را ویران کنند
و جغدها را بر فراز ویرانیها بنشانند
که من...
که افسانه ماندگاری شوم را برای همیشه، باطل خواهم کرد.
شهادت، برادرِ تنیِ من است
برادر گمشده هر فلسطینی
ما برادرانمان را با سنگ میجوییم
حتی اگر در لولههای آتشبار دژخیم باشد
من شهادت را - چونان مادری که طفل خود را در آغوش بفشارد - در آغوش میکشم
که جسد بیحرکت من
تن عصیانگران را در گورشان، خواهد لرزاند
من پا گرفتهام از چشمهای مظلوم قدس
من پا گرفتهام از گوشت و پوست و خون فلسطین
و رسالت من، تبر به دوش بودن است
رسالت من، بت شکنیست
شهرم، شهر خلیلاللّه؛
مقتدایم ابراهیم علیهالسلام
تبر من، سنگ من است
... و من
فردا را در مشتهای گره خورده برادرم میبینم
در پرچم «لا إِلهَ إلاّ اللّه»
که بر فراز هر مسجدی در خروش است
من فردا را در چشمهای به خون نشسته سرزمین مظلومم میبینم
من فردا را در همین امشب میبینم
من فردا را در...
پیشگویی نخل(1)
به زمین چنگ زدم
چنان که خون راه افتاد
چنان که نخل خدا
زیر شمشیرهای بیگانه گریست
ای نخل خدا!
پیراهن مقتول پنهان را بفرست
1) - «سمفونی پنجم جنوب»، موسی بیدج، صص 112 - 113.
چون رسولی برای خاک
و بادبانی در آب
شاید غایبان بشنوند
شاید دزدان با معرفت دریا
نخل را دلتنگ شوند
و به سوی مرواریدهای به غارت رفته بیایند
ای زمین
نه! برای گریه پنجره مگشا
آتش چشمانت را به سوی غارتگرن بگشا
برای آوارگان، راه نجاتی بگشا
بگشا و آماده باش
برای اندوه این غمزده
در دریاهای دور
شعلهای فراهم کن
و هودجی استوار
و شام محبت را
به همراه روغن زیتون و نخل
در روشنای سینهات بگشا
زیرا این در به در
این کشته زیبا
انتخاب آینههاست
آه،
ای نخل خدا!
در افق چه میبینی؟
میوههای باغها(1)
بامدادان، موانع را میزدایم
و هر صبح، سرم را فراز میگیرم
که هر کس گذشت
از روی تنِ من گذشت
گلهایم بلندند و بسیاریشان
سر به سر گذاشتن با رهگذرانی را بر میتابند
موانع را میزدایم؛ نه از روی ترس
و نه از هوس
که خاک، خاک من است
و این سنگها هم.
و میدانم که باد سبکتر است
بر سینهام وقتی میگذرد
چونان گذر لحظهها در بین مژگان
و هر چه را میپذیرم
میپرند میوههای باغها
موانع را میزدایم؛ چرا که نه؟
وقتی نانم فراوان و بادهام
همان اشتیاق است
1) - سمفونی پنجم جنوب، موسی بیدج، صص 84 - 85.
که میگیرد از من و میبخشد به من
و مرا شادمانه، سرشار از اشتیاق میسازد
رنگهای دستانم را توان میبخشد
و چهرهام را میگشاید
بر افق دیگران
بامدادان، موانع را میزداید
و هر صبح، سرم را فراز میگیرم
و هر چه را میپذیرم
میپذیرند با من
میوههای باغ
شهید ابری است(1)
بار دیگر نیز میگویم
این ستارههای شش پَر
در مسیر ماه، چون میناند
ای دریغا! نام داوود
ای دریغاتر! ستاره
ای دریغا! ماه
قدس
خون یحیی در دل تشت است
قصه یوسف درون چاه
سنگها بگذار چون باران فرود آیند
1) - «عشق علیه السلام»، علیرضا قزوه، صص 81 - 82.
سنگها آبستن ابرند
باران کم نخواهد شد
هر شهید ابری است
جمعهها در سجده خون
از شهیدان کم نخواهد شد
بار دیگر نیز میگویم
سیدی زخمی است اینک قدس
و خبرها همچنان خونین
دردها سنگین
سنگها برّانتر از تیغ صلاحالدین
شنبه
1 شهریور 1382
24 جمادی الثانی 1424
2003 .Aug. 23
او به گذشتهاش میاندیشید و نجواکنان، تمام اندیشههایش را مرور میکرد:
«اندر دل من، هزار خورشید بتافت
آخر، به کمال ذرهای راه نیافت!»(1)
«با رقهای از پرتو طور، بر سینه سینا گل کرد و...»
... و ما امروز به او میاندیشیم و عظمت
نامش را در قاموس پر افتخار مشاهیر، جستجو میکنیم:
به قامتِ تمام کوههای بلند و به استقامتِ تمام سدّهای شکستناپذیر!
ایستاده بر قله شهرت، مثل عقابی پر افشانده بر ستیغ بلندترین قله دنیا!
1) - منسوب به بوعلی سینا.
پدیدهای جاودانی! طلوع کرده از شرق «خرمَیثن»!(1)حتّی دستار و ردایش نشانهای برای علم هستند و نام تابناکش، درخشانترین ستاره بیاُفولِ دانش است.
مسیحای نیرو گرفته از «قانون» عشق! که «شفای» خویش را در دعای دیگران میبیند!
مثل موم در دست عاشقانگیهای علم و مثل سنگ، در مقابل زورمداری ظالمان!
شوریده دلی در سِلک حکیم و عاقل مَنِشی در لباس عارف!
«عارف» به ادراک و «حکیم» به اعمال!؛ «طبیب» به جسم و «لطیف» به روح!
طبعش لطیف، مثل سحرگاهان اولین روز بهار. قلمش، تواناتر از کلمات در آفریدن مضمون!
نگاهش، فراتر از زمان و حضورش، چون بانگ اذانی بیوقت، ناشناس!
«کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکمتر از ایمان من، ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم، کافر!
پس در همه دهر، یک مسلمان نبود»(2)
«شیخ الرییسِ» دقایق فناناپذیرِ عرفان و «سلطان الاطبای» ثانیه تبدارِ حکمت! نوجوانترین پزشکی که در سن 9 سالگی طبابت کرد؛ پدیده شگفت تاریخ! چنان با عظمت، که تنها «صفتهای عالی» برازنده شهرت افلاکی اوست!
«حسین، بوعلی سینا» یعنی: چندین قرن عظمت ایران در علم پزشکی
یعنی: حضوری مقتدر در ایوان بلند تاریخ؛ جایی که حتی «سلیمانها» با تمام قدرت، قرار نگرفتند!
یعنی: نامی فراموش نشدنی در «جهان اسلامی»؛ نامی که هماره، تمام دانش آموختگان «غرب» را به تحسین وا میدارد! نامی که عظمت همدان، مدیون آوازه اوست!
از شفا تا قانون، از اشارات تا مقامات، از خرمَثین تا همدان، از ایران تا قلب اروپا و آمریکا، «بوعلی» یعنی: یک معجزه در جهان اسلام
افسوس! که ما چشم به آیینه کم رنگ روزگار دوختهایم تا بار دیگر مردانی همچون: فارابی، خیّام، بوعلی سینا، ذکریای رازی، شمس الدین محمد حافظ و... ، عرصه علوم طبیعی - اسلامی را به
خود اختصاص دهند، امّا افسوس! که دیگر آن خودباوریها حتی رؤیاهای ما را هم رنگین نمیکند؛ چه بماند به حقیقت!
آنها، خویشتن را برای دیگران میخواستند و امروز تنها عظمت نامشان به پاس مردم داری، در کتیبههای تاریخ ثبت است و بوعلی سینا، کاخ نشینِ کوخ پسند بود و هیچگاه عظمت خود را، ارزان به ایوانهای بلند تکبّر نفروخت!
نگاه متین و مهربانش، عظمت ایمان را مثل پرتو آیینه به دیگران انتقال میداد.
تجلّی عشق، در نگاهش رنگی دیگر داشت؛ او به ذره ذره آفرینش، به چشم یک «پدیده علمی» مینگریست، نه تودهای متشکل از خاک و سنگ و گیاه!
با هر قلمی، پرتو خورشید کشید
در عمق دلش، هزار آیینه دمید
گو اینکه اسیر حسرت بادیه شد!
هر ذره که بشکافت، به پیوند رسید
شکوه نامش، فراموش ناشدنی باد!
یکشنبه
2 شهریور 1382
25 جمادی الثانی 1424
2003 .Aug. 24
مثل کرکسهای گرسنه، احاطهاش کرده بودند و او در حوالی شهادت، نگاهش به اشاره آسمان بود! آنها که باقی ماندگان لشکر یزید بودند، میپنداشتند، یک نفر را محاصره کردهاند، امّا او تنها نبود؛ یک تاریخ، به طول تمام شهادتها و به عرض تمام اعتقادات و باورها، با او بود.
او آن روز تنها پرچمدار میدان شدهبود و میخواست نام خویش را در خیل انصار اللّه ثبت کند. طاغوتیان که هر موضوعی را تنها با عینکهای دودی حلاّجی میکردند، آن روز غرق در غرور مسلسلهایشان، آماده شلیک، منتظر کسی بودند که با دهان «روزه» قصد «قربت» کرده بود تا به دیدار حضرت دوست برسد؛ رسیدنی عاشقانه!
کوچهها را اضطرابی عجیب فرا گرفته بود و به جنایتی میاندیشیدند که در حال وقوع بود! چهره نورانیاش که از شهود شهادت میدرخشید، نمایان شد و ناجوانمردان مزدور از هر طرف به سمت او آتش گشودند.
گویی فضای درگیری، صحنههای عاشورایی را به نمایش گذاشته است و تعزیه حق و باطل میخواهد به حقیقیترین شکل، حوادث را مرور کند!
دشمنان صف آرایی کرده بودند، امّا بسیار ناجوانمردانه!
صدای شلیک گلولهها، فضای سکوت زده دلها را، بیهیچ اعتراض میشکست و او تنها به جویبار خون مینگریست! با زبان خشک و عطشناک قادر به سخن نبود؛ گویی در دلش زمزمهای جان گرفته است.
شاید شکر از موهبت شهادت! شاید بیان آخرین شهادتین! شاید زیارت عاشورا و آخرین روضه جدش حضرت اباعبداللّه علیهالسلام زخمهای بیشمارش را میدید، امّا هیچ ناله و شکوهای نداشت!
انگار غرق خطبههای حضرت زینب شده بود! آنچه میدید، مثل تبسمش زیبا بود! اصلاً برای عاشق، چه زیبایی بالاتر از شهادت و رسیدن به آرزوی دیرینه وصال! درست مثل حضرت مسلم علیهالسلام تنهایش گذاشتند!
حتی یک نفر از آن مزدورها نپرسید که «سیّد» گناهش چه بود؟!
سیدی که موعظه اهالی ظلم را، تنها از راه «سلاح» میدانست تا به «اصلاح» خویش بیندیشند! سیدی که هیچ مرزی جلودار هدف شکوهمندش نبود و خویشتن را وقف مبارزه با طاغوت کرده بود! سیدی که با اقتدا به جدش، تنها به وظیفه و تکلیف خویش میاندیشید و مصالح دین را به مطامع شخصیت ترجیح داده بود.
روزی که زبانها را قدرت اعتراض و گلوها را توان فریاد نبود، غریو فریادش همراهِ «گلولهها» و «اعلامیهها»، خواب اهریمن را میآشفت!
او پایان خویش را حدس زده بود؛ پایانی که بهترین، زیباترین و خوش گوارترین قصهها را همراه خواهد داشت!
پایانی که با اذان صبح نیّت شده بود تا افطاری را مهمان سفره عاشوراییان بشود! گویی برای همیشه، نسیم یادش، در حال وزیدن است و روح متهورش در زمان و مکان جاری شده است!
وجودش برای همیشه در بهاران آکنده از آزادی، خالی است؛ امّا یادش گرامیترین فصلِ به یادگار مانده از کتاب انقلاب اسلامی است که عطر سیب میدهد! «شهید سیدعلی اندرزگو» شهادت را به ستم پذیری و تسلیم مقابل دژخیمان طاغوت ترجیح داد و با پروازی سرخ، به بیکران رحمت الهی پیوست.
روحش قرین رحمت ابدی و شفاعتش دستگیرمان در روز جزا باد!
چهارشنبه
5 شهریور 1382
28 جمادی الثانی 1424
2003 .Aug. 27
با وجود بوی ویژهاش، با وجود قِدمت حضورش، جان میلیونها انسان را تضمین کرده است!
بیمارستانی نیست که هوایش آکنده از عطر یادمان «رازی» و «الکل» نباشد! آری! «اَلْکُلّ»؛ مختصر و مفید، بیهیچ پسوند و پیشوندی! همه آنچه باید باشد! مثل یک نهال نوظهور سرو، سرور و شادی را به خطه «ری» هدیه کرده بود!
آب و هوای ری، با وجود باغها و بوستانها، چشمهها و قناتهای زیبا، همچون بهشتی برایش جلوه مینمود.
هر کوچه و باغ، مثل کتابی قطور از خاطرات او بود؛ خاطرات کودکی، نوجوانی، و حتی اوج نامآوری و آوازه تاریخیاش!
دلش، کم کم، با نور «علم» آراسته میشد و او را مجذوب تمام آینههای معرفت کرده بود. گاهی به موسیقی دل میباخت و گاهی به ادب و ریاضیّات!
امّا زمزمهای در دلش میپیچید که: باید مس وجود را طلا کرد!
و این زمزمه یعنی: پرداختن به «کیمیا» و دستیابی به عنصر معرفت، اکسیر اعظم، عشق!
آری! عشق؛ اکسیری که هیچگاه با «الحاوی» نتوانست به آن برسد، امّا با کشف «الکل»، به کمال درک آن رسید!
با کشف الکل، «ابوبکر محمد، زکریّای رازی» در سال 313 پایان نیافت؛ بلکه به تولّد جاودانی رسید؛ جاودانِ جاودان در دل تاریخ!
زنده در دل هزاران هزار زخمی و بیمار در تمام کوچه پس کوچههای روزگار.
از «ری» تا «بغداد»، از «کیمیا» تا «طبّ»، از «دوا» تا «شفا»، از «کتاب الاکسیر» تا «کتاب التدبیر» و در نهایت، همه زحماتش، «الحاوی»، او را از تلاشهایش راضی نکرد؛ صبح و شب برایش یکی شده بود و عظمت نامش در گرو «نابینایی»اش قرار داشت!
افسوس! که همیشه باید شمعی باشد، تا با سوختن و شعله افروختن، روشنایی فرا راه دیگران باشد و این بار، شمع وجود «رازی»، شعلهزاری به وسعت جهان پدید آورده بود. هر چند الکل، بوی تلخ روزگار او را، میتراود، امّا هر جا عطر اکسیریاش میپیچد، نوید بهداشت و سلامتی و پیک بهبودی و راحتی است!
هر چند الکل، به قیمت چشمهای «رازی» تمام شد، امّا جاودانگی نامش در صحنه تاریخ و محافل علمی قرون گذشته و حال و آینده، دستیابی او را به «اکسیر اعظم» - عشق - نشان میدهد!
که اگر عشق نباشد، هیچ نامی، نامی نمیشود و هیچ اندیشهای به جاودانگی نمیپیوندد! عشق نگذاشت که تاریخ، رازی را به ری یا بغداد، محدود کند!
عشق، از رازی، تندیسی آسمانی ساخت که لایقش بود!
امروز، باید به نام رازی، لحظهای چشمها را
بر هم گذاشت و در زوایای تاریک زمان، به دنبال روشنایی نامش گشت؛ چرا که او، سوی چشمهایش را در راه خدمت به بشریّت و علوم ایرانی - اسلامی، از دست داد!
نامی که فراموش روزگاران نخواهد شد و عظمت روز افزونش، به عظمت ایران اسلامی خواهد افزود.
خوشا چنین سرزمینی که مردانی چون: فارابی، رازی، بوعلی و... را به دامان پرورده است!
یاد تمام فرهیختگانِ علم و دانش، ادب و معرفت و فقه و قرآن، ستوده باد!
جمعه
7 شهریور 1382
1 رجب 1424
2003 .Aug. 29
منزلگاه هادی چهارم، معصوم ششم، زینت عبادت گذاران پاک نهاد، امام علی بن الحسینِ سجّاد علیهالسلام دامن زده شوری الهی و شعفی ملکوتی میشود و فرشتگان عالم بالا، بیتِ آن امام شفیق را عرش خویش میسازند.
قلب ملقَّب به «زین العابدین» علیهالسلام، در انتظار خلیفه خلفش میتپد.
مدینة النبی، از خوشحالی در پوست نمیگنجد و درخشش پنجمین مروارید صدف ولایت را به حافظه خویش میسپارد.
سرانجام، وجود نازنین کم نظیرترین شکافنده علوم الهی، به عطری دلاویز، همگانِ مدینه شیعه
را مست باده حضور ساخت و «ابن الخیرتین» امام محمّد باقر علیهالسلام، قدم به گیتی نهاد.
سپاس خدای را که به عطر روحانگیز اولیای خویش، روزها و ماههای شیعه را، معطَّر فرمود.
سپاس خدای را، که به برکت سرور و حزن پاکانِ بزم خویش، زمین را از گسیختگی و از هم پاشیدگی نجات بخشید!
کاش بودیم و میدیدیم که در شام ظهور پنجمین پروانه شیرین جمال و نیکو خصال امامت امت، هلال مدینه، چه ناز میخندید!
شام پایکوبی ستارگان بود و آواز ماه
به جشن طلوعِ خورشید پنجمین، «ابوجعفر محمد باقر علیهالسلام».
چه شب عجیبی است امشب!
دقیقهها سرشار ابهامند و لحظهها، لبریز از شکوه! گویا زمان، آبستن حادثهای شگرف است! شاید جغرافیای انسانی در انتظار پدیدهای عظیم نشسته است؛ پدیده بزرگتر و ژرفتر از کشف یک قلمرو نامکشوف. پدیدهای که سالها پیش، خبر ظهورش، فکرها را مشغول کرده و دلها را دگرگون.
و اینک این شب، همان شب موعود است. شب وقوع رستخیز وعده داده شده!
حضور یک ستاره دنبالهدار، در آسمان مشهود است؛ ستارهای که تمام پدیدههای خلقت، بر مدارش جمع خواهند شد. ستارهای از منظومه بزرگ ولایت، ستارهای از کهکشان لایتناهی عترت و عصمت! ستارهای...
... و میآید؛ ستارهای از آسمان فرود میآید و خورشید زمین میشود!
و ستاره، درست در مهبط ملائک - خانه چهارمین خورشید زمین - ، فرود میآید! پنجمین ستاره، خاک را نور میبخشد و محمّد علیهالسلام نام میگیرد.
و در یک لحظه، زمین و زمان، به سمت مدینه
میچرخند. در یک لحظه، آسمانها، سر به خاک مدینه میسایند.
در یک لحظه، هستی، به سمت مدینه نماز میخواند، که محمّد علیهالسلام پنجمین قبله عشق است.
که تمام عقربههای ارادت، به دور محور عشقش خواهند چرخید.
سلام! آقای عشق! بیش از اینها منتظرت بودیم.
و چشمهای جان را پیش از اینها آماده پذیرایی از قدمهایت کرده بودیم.
خوش آمدید!
که آمدنتان طعم مهر دارد و شور عشق.
چقدر کربلا به حضور روشن شما نیاز داشت! باید میآمدید تا با چشمهای خود، معصومیّت و مظلومیّت اهل بیت علیهمالسلام را به نظاره بنشیند.
باید میآمدید تا عظیمترین مصیبت عالم را به تفسیر بنشینید!
ای پشتوانه اسلام!
حضورت باعث دلگرمی کربلا بود.
ای آئینه تمام نمای محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم!
باید میآمدید، تا دوباره خدا را، عاشقانه به تماشا بنشیند، این جهان فراموشکار.
و اسلام را به نظاره؛ در روش تو، رفتار تو، گفتار تو و...
ای وحیِ دوباره انسان در کالبد تاریخ!
آیه آیه خدا را تلاوت کن در گوش سنگین این روزگار همیشه پیمان شکن! و مظلومیّت اسلام را به نمایش بگذار در صحرای عرفات!
ای حقیقت وعده داده شده! پیش از اینها منتظرت بودیم! تا جهل و نادانیِ بشر را مچاله کنی در پنجه علم، و گره از کور فهمی تاریخ بگشایی، با سر انگشت دانش! که تو سرچشمه علم و معرفت خداوندی
ببار بر کویر دلهایمان و لحظهای ما را میهمان مهربانیات کن!
حتی به ابعاد کهکشان، حتی به وسعت تمام ذرات عالم، دست نایافتنی و دشوار به نظر میرسید؛ علمی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، از خود به ودیعت نهاده بودند! علمی که حتی بعد از امیرالمؤمنین، علی مرتضی علیهالسلام - یگانه سمبل علم الهی، - نیاز به مفسر و معلّمی توانا داشت، تا اسرار علوم قرآنی و احادیث نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم را برای همگان آشکار کند.
وعده آمدنش را خداوند به حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم، بشارت ظهورش را به یاران رسانده بودند؛ بشارتِ مولودی که «باقرَ الْعِلْمِ بَعْدَ النَّبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم» خواهد بود.
بشارت مولودی که هم به نام و هم به سیرت، به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شباهت بسیار داشت.
چه بشارتی نیکو و چه حضوری آسمانی! آن هم سر نهادن در آغوش کسی که عشق، به وجودش، همیشه مینازد! کسی که خون خداوند در شریان هستی بوده و هست؛ امام حسین علیهالسلام! امامی که چلچراغ هدایت و کشتی نجات است! امامی که آسمان از شنیدن نامش، تواضع میکند! بشارتت باد یا اباعبداللّه علیهالسلام! میلاد خورشیدی که شاهد جانبازیات در کربلا خواهد بود و عطر کربلایی تو را به تاریخ امامت پیوند خواهد زد!
تبارک اللّه از این ظهور نورانی، که خانه امامت را غرق نور خواهد کرد!
تبارک اللّه از این شادمانی که خانههای بنیهاشم را غرق ترنّم و صلوات کرده است!
تبارک اللّه از این نگاه زیبا که طراوت مصطفوی صلیاللهعلیهوآلهوسلماش، آسمان را به تسبیح وا میدارد.
تبارک اللّه از این عطری که سراسر مدینه را مست خویش کرده است!
تبارک اللّه از نجابت چشمهایش که اصالت علوی را نشان میدهند!
«أَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا باقِرَ عِلْمِ النّبیّین!
السلام علیک یا اباجعفر یا محمد بن علی علیهالسلام!
سلام بر تو ای وارث انبیا و رسولان الهی!
سلام بر تو ای امام المؤمنین!
سلام بر تو ای حجت خداوند جهانیان!
سلام بر تو ای شکافنده علوم الهی!»
درود بر قلم توانایت که شعور انسانی را به ناباوران مردّد، آموخت!
درود بر صداقت بیانت که دوست و دشمن را شیفته خود کرده بود!
درود بر حلقهای که خاتم گوهرینش تو بودی و گنجینه دلها، آکنده از حضور نورانی تو بود. درود بر قنوتهای سرشار از مهربانیات که شفای دلهای دردمند بود و امروز هم زائران بقیع را بینصیب از شفا نمیگذارد.
مولاجان، یا اباجعفر علیهالسلام!
چه زیبا روزی است امروز، که دل، شوق آمدنت را جشن گرفته است و به لحظههای سبز یادت درود میفرستد!
مولاجان! تو را قسم به لحظههای شادی آفرین خانهای که برای اولین بار، صدایت در آن طنین انداز شد، دلهایمان را از عشقت مالامال و زیارتمان را قبول کن! هرچند دستهایمان از زیارت بقیع کوتاه است، اما اینک این تو و این دلِ عاشقانت!
خوش آمدی! خویش را به پای قدمهای تو قربان میکنم، که شهر علم و پیامبر حلم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شأن تو فرمود:
«هُوَ الَّذی یَبْقَرُ عِلْمَ الدّینِ بَقْرا»
محمد بن علی باقر علیهالسلام، کسی است که میشکافد علم دین را، چه شکافتنی!
پروردگار علم! آموزگار دین! به گیتی، خوش قدم گذاشتی که کویر جان مردمان را به زُلال دانشت، از مرگ در جهالت برهانی؛ به خدا سوگند! حق همان بود که شیخ مفید، در پاسخ جاهلان و در بیان رفعت علم لَدُنّیات فرمود که
«حکم بن عُتَیْبه آن دانشمند خارق العاده جهان عرب در نزد امام محمد باقر علیهالسلام طفلی دبستانی است.»
به سُرور حضورت سرخوشیم و با کشتی نشستگان جهان، به تو مباهات میکنیم که «حبابه والِبیّه» از حضرتت، به دست مشکلگشای خداوند یاد میکند و «ابوالسعادات» «جابر بن عبداللّه انصاری» - آن صحابی نازنین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم - را شگفتزده غیبگوییهای پیامبر گونهات معرفی مینماید و «جابر»، از دستِ معجز نمای تو، اشک شوق از دیدگانِ محبت میفشاند.
درود خدا و فرشتگانِ جبروتش بر تو باد،
خوش آمدی!
اما حیف که انسانِ فرش نشین، تو را نفهمیدند و قدر شریف تو، همچون قبر شریفت غریب ماند.
به راستی، کجای عالم را سراغ دارید که نورسیدهای، روی به قبله نیاز، قدم به فرش نهاده باشد، مگر در خاندان رسالت؟ درودت باد، ای ستاره قبیله! که روی به قبله، از عرش به فرش قدم نهادی؛ پاکیزه و خوش بوی. و نوری فرح بخش و نشاطانگیز، از بلور دستان و آیینه رخسارت میتراوید و دل اطرافیان را به مهرت دچار میساخت.
دور نبود، از تو که نورافشانی خویش را از هنگام فرا رسیدنت آغاز کنی؛ آخر پدرت، زاده حسین علیهالسلام بود که بر خوانِ خداوند، نان نماز و سجده میخورد و مادرت، شاهزاده موقّره امام حسن مجتبی علیهالسلام بود که بر سفره آن بزرگ مهر، شراب طهور معرفت نوشیده بود و بر بساط زین العباد علیهالسلام روز و شب از چشمه فیض ربانی، بلور تقرب در میکشید و نور میشد.
ای قبله پنجم! درود و سلام خدا بر تو باد، که دین رسول رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم، رونق خویش را از تو و فرزندِ شریف تو، امام جعفر صادق علیهالسلام به خاطر دارد که خورشیدهای علم و فقاهت شیعه، همه از اُفُق شما طلوع کردند و شیخ مفیدها و
شیخ طوسیها و شیخ انصاریها و سیدمرتضی_'feها و علامه حلّیها و بوعلی سیناها و ابوریحان بیرونیها و خوارزمیها و رازیها، همه و همه که بیرون از شمارهاند، از مشرق اعجاز شما تکثیر شدند.
درود بیپایان ایزد منّان بر تو و بر شیعیان و رهروان پاک و نیک نهاد تو باد!
ای آفتاب علم و هدایت!
بر گلزار جانمان، از تابش «شکر» و «هدایتِ» خویش بتاب که از فرط «هدایت»، به اوج قله «شکر» بار یافتی و «شاکر» و «هادی» لقب گرفتی. ای حلم و علم به هم درآمیخته!
ای بر شاخههای طوبای خدا، آویخته!
درودت باد!
درودت باد که آمیزش علمت به حلم خداوندی، کافرانی چند را لباس عافیت اسلام پوشانید.
سلامت باد، ای فرزند مکّه و منا!
سلامت باد، ای سلاله بطحا!
سلامت باد، ای ذریّه پیامبر دانش و بینش!
سلامت باد، که خود، چه خوش به جابر انصاری فرمودی:
«وَ اللّهِ یا جابِرُ لَقَدْ اَعْطانِیَ اللّهُ عِلْمَ ما کانَ وَ ما هُوَ کائِنٌ اِلی یَوْمِ القِیامَةِ»
ای جابر! به خداوندی خدا سوگند! پروردگار علیم و عظیم، علمِ هر آنچه بوده و هر آنچه تا روز قیامت خواهد بود را به من عطا فرموده.
ای ستاره پنجم، معصوم هفتم، شکافنده علوم، امام باقر علیهالسلام!
سلام بر تو، روزی که دیده به جهان گشودی و روزی که شهید، دیده از جهان فرو بستی و روزی که برانگیخته خواهی شد.
وَ السَّلامُ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ اسْتُشْهِدَ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیّا.
شنبه
8 شهریور 1382
2 رجب 1424
2003 .Aug. 30
ستوده باد، عظمت آسمانیات که هر روز، خیل رهروان اندیشه را به پابوسیِ تربتت فرا میخواند، ای همیشهترین عظمت فقاهت! ای جاریترین شهود قاب شده در اذهان!
ای زلال لحظههای نیاز، که عطر تو را میتوان از دیباچه تمام کتابها، استشمام کرد! گویی تمام کتابها، عطر دست تو را میتراوند و کتابخانه، قسمتی از بهشت ابرار است!
مثل تمام چشمها، من هم به چشمهایم مینازم که در سوگ تو گریست و روی نیاز به قبله شفاعتت آورد.
تو آن نوری بودی که بازتاب پرتو انوار الهی است و وجودت آکنده بود از اسرار معرفت! اسراری که خواص را به نوعی و عوام را به نوعی دیگر، به سمت خود جذب میکرد.
حضورت، گویی قاموس «علم انساب» است تا تاریخ، گمنامان صحنه خویش را از آن باز شناسد!
جز دل باصفایت، کدامین همت میتوانست «گنجینههای معرفت» را به صفاخانه خویش بسپارد؟ جز فراست آسمانیات، چه کسی میتوانست یک آسمان «ستاره مکتوب» را از چشم نامحرمان محفوظ بدارد؟
جز دستهای باکرامت تو، کدامین دست را توان
مرهم نهادن بر زخم تهیدستان بود؟
جز نگاه مهربان تو، کدامین نگاه میتوانست غربتِ آوارگانِ بیهمنفس را بنوازد؟
اگر بلندای نظر شُکوهمندت نبود، چه کسی حریم تربتت را - که قدسیان بدان تبرّک میجویند، به درگاهیِ کتابخانه میسپرد؟
تو کیستی؟ آه ای شکوهمندترین جلوه معرفت! تو کیستی؟
این تویی که آسمان به بارگاه نورانیات رشک میبرد و ستارگان، بزرگی و عزّت نفس تو را میستایند.
این تویی که حوزههای اندیشه اسلامی، به نامت افتخار میکنند و فانوس یادت را فرا راه آیندگان، روشن نگه میدارند.
تویی آن قله دست نایافتنیِ فقه، که گفتار و رفتار زندگیات، آیینه تمام نمای اندیشههایت بود و شیفتگان حضرتت، صداقت انبیا و اولیای الهی را در قامت تو میدیدند! ای رفته تا بینهایت جاودانگی!
سکوت و شیونِ در هم آمیخته آن روز «قم» را که مصداق تمام معنای غم شده بود، کی میتوانیم فراموش کنیم، که تمام نگاهمان را در سوگت گریستیم و عروج آسمانیات را که نهایت پروازهای عارفانه بود، مشایعت کنان به تماشا ایستادیم؟
با تمام غربتی که در دلهایمان انباشته شده بود، با تو وداع میکردیم؛ وداعی بسیار تلخ! ای عظمت جاری در نگاه زمان!
چنان از یادت سرشاریم که مثل غروبهای جمعه، میخواهیم زمزمه کنیم:
مگر به یاد تو اشکم صفا کند، ورنه
دلم گرفته در این روزهای بارانی
درود خداوند و اولیای الهی بر مجاهدتهای صادقانهات باد، که فراموش ناشدنیاند! ان شاء اللّه که در سایه شفاعت کوثر و عنایات زهراییاش علیهاالسلام، دستگیرمان در روز جزا خواهی بود؛ ان
شااللّه!
مراجع تشیع، ستون حنانه دین الهیاند که قرآن و عترت علیهالسلام، در عصر غیبت، بدانها استوارند و این بام درخشان را بر شام تیره بشریت، گسترده نگاه میدارند.
و آن مرد بزرگ نیز حلقهای قویم از این سلسله قدیم بود که در سحرگاه اربعین، دیده نورانی به دنیا گشود، در خاندانی که به بالهای علم و تقوا، آسمان در آسمان بال میگشودند و ستارههای فضیلت رصد مینمودند.
حوزه علوم دینیه قم و نجف، بر سفره شصت بهار علم او نشست و هزاران هزار شکوفه و هَزار، از باد نیسان تقوایش، بارور شد و بر شاخسار فقاهت روئید.
آوازه امانتش آن چنان جهان اسلام را در نوردید، که بیش از دویست اجازه روایت از علمای شیعه و اهل سنت و زیدیّه دریافت کرد.
چه بنیادها که از جوشش چشمهسار وجودش بر صفحه روزگار، بنیان نهاده شد و در یادها معماری گردید! از مسجد و مدرسه و کتابخانه و بسیار اثر نیکوی ماندگار... و بزرگاثر جاوید و بیبدیل او، «کتابخانهاش».
کتابخانه او، جاری زلال زمان شد که تا قرنها، تشنگان حیات معنوی را به ابدیت پیوند میزند.
کتابخانه او، اثر مبارک و ماندگار او، برای همیشه خواهد بود که دروازه شهر دانش را بیدریغ بر همگان گشود.
کتابخانه او، مأمن کتابهایی است که صفحاتش، در تب و تاب دستهای دانش پژوهان و فرهیختگان، لحظهای آرام و قرار ندارند؛ سپندوار.
کتابخانه او، گنجور نفیس ذخایر اسلامی و صدفِ امنِ مرواریدهایی همچون قرآنهای کوفی سدههای دوم و سوم و چهارم قمری و قرآن مغربی
نگاشته بر پوستین از سده چهارم و قرآن ابن بواب بغدادی و نیز نسخه اصل بحارالانوار به خط علامه مجلسی رحمهالله و نسخه اصل وسایل الشیعه به خط مبارک مؤلف گران سنگ آن، شیخ حرّ عاملی رحمهالله و گوهرهای دیگر است.
کتابخانه او، فرهنگستان بزرگ و غنی علمی است که گنجینه نسخههای خطی آن، با بیش از پنجاه هزار عنوان نسخه خطّی نفیس و بیهمتا، مایه مباهات و نشانه عطش شعلهور آن بزرگ مرد، به پیشینیان علم و فضیلت و آثار ارزنده آنها است که برگهای زرّینی، از جمله: دستخط مبارک بزرگانی چون شیخ طوسی و محقق حلّی و علامه حلّی و صاحب جواهر و محقق کرکی و شیخ انصاری و شیخ بهایی و فیض کاشانی و... و فیلسوفان بزرگ اسلام، ملاصدرای شیرازی و میرداماد، بر تارَک آن میدرخشد.
و عاقبت پس از عمری درخشش، به غروب ناگزیر تن سپرد و در شامگاه هفتم شهریور نود و ششمین تابستان نورافشانی و ثمر رسانیاش، دیده بر هم نهاد، اما مَردِ نکونامی بود که هرگز نمُرده و نخواهد مُرد؛ چه، «مرده آن است که نامش به نکویی نبرند»
حق هم این بود که مهر سپهرنشینی که سیّارگانِ مدارش را برای دستیابی به چشمه زلال دانش و بینش، به تحمل رنجها و در کشیدن مرارتها تشویق میفرمود، خود نیز چنین باشد که زحمات طاقتفرسا را به آغوش کشد و با روزههای استیجاری و پیشههای تنگداز، انبوهی کتاب عشق، اَنبان کند، تا خانهای بس عظیم از نگاشتههای معرفت و کمال فراهم آورد و سرانجام، در راهرو ورودی کتابخانه خویش، زیر پایِ محققان علوم آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، جاودانه شود؛ که فرمود:
«مرا در کتابخانه عمومی، زیرا پای محققان علوم آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفن کنید.»
روحش شاد و راهش پر رهرو باد!
دلهای ایرانیان، پردههای صبر و قرار را کنار میزدند و از پشت پنجرههای انتظار، به مسیر آمدنت خیره میگشتند. تا اینکه تو با کولهباری از صفا و پاکی و قلبی سرشار از شور و شوق زیارت حرم رضوی از راه رسیدی و عطر دلانگیز حضور سبزت در کوچههای دلمان پراکنده گشت.
مردی از سلاله پاک حضرت زهرا علیهاالسلام چون سروی در چمنزار علوم اسلامی خرامید و دل تشنه و مشتاق دانش پژوهان را در کمند مهر خود اسیر کرد.
کسی که خود سالها در کنار نخلستان اساتید، نشسته بود و از رطب معرفت و دانش آنان کام روان خود را شیرین کرده بود، هم او که میوههای رنگارنگ دانش را در بزم علمی خود، به دوستان علم و آگاهی عرضه میداشت.
مردی که داستان عشق او به اهل بیت، داستان برگزیده عرش و فرش گشت و بازار عشق مجنون را بیرونق کرد.
آیهاللّه مرعشی نجفی، در مدت عمر شریفش، اولین کسی بود که دکههای راز و نیاز خود را پیش از اذان صبح، در حرم و حریم حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام میگشود. حسابهای پسانداز ثواب اعمالش سر به فلک کشید و بستانهای مدارس علمیه و باغستانهای کتابخانههای بینظیرش، او را از جمله ملاّکین آخرت و بهشت قرار داد. کسی که عکس حمایتهای بیدریغش از انقلاب اسلامی و تصاویر همنواییاش با امام خمینی رحمهالله و تابلوهای باقیات صالحاتش در تالار جهان اسلام، همچنان ماندگار است. اگر چه گل وجودش در بوستان انقلاب خالی است، اما فروغ علمی «شهاب الدین» هنوز هم در آسمان تشیع درخشان است.
تا در آیند از پی هم صبح و شام
بر تو و بر تربت پاکت سلام
چگونه باید گفت؟ چگونه میشود که نوشت؟ حجم فریاد آن چنان وسیع است که از حنجره بیرون نمیریزد و نوک حقیر قلم، نمیتواند که بغلتد. آیا کدام صفحه است که شهادت را سرخ بر آن بنویسند و آتش نگیرد؟ از پروانگانی میگویم که آتش شمعی نسوزاندشان؛ پروانه خورشید بودند و خاکستر شدند، پیش از آنکه زیباییشان را مجالی برای ظهور بیابند. از میان شمعستان ما به فراز درآمدند، قبل از آنکه پروانگی را به ما بیاموزند، اما آموختهایم...
دستانِ به خون آلوده شیاطین، آخر چه وقت سیراب خواهند شد؟ استسقاء خون، عاقبت حجمِ پیکرشان را منفجر خواهد کرد.
و بدینسان، دو پروانه دیگر بال گشودند.
عشق، یک پدیده آسمانیست و تنها پروانگان هستند که با بالهای بزرگ خویش، میتوانند به آن سوی، بال بگشایند.
و عشق، طریقی است طولانی، که فقط گامهای استوار میتوانند جسارت این سفر را به خویش راه دهند.
و عشق، شمعی است نورانی و داغ، که تنها والهترین پروانگان، تابِ این عشقبازی را دارند.
و عشق این است... آری! این است...
و مگر شما چه کرده بودید؟ به کدامین گناه؟ مگر جز این بود که قوم خویش را راهی به سوی شمع منور گشوده بودید؟ گفته بودید که با بالهای بسته نمیتوان پروانه بود؛ پس یوغ از بال خویش گشودید؛ از قوم پروانگان نیز.
و این گناه شماست. و این همان جرم نابخشودنیست در مکتب شیطان پرستان ظلمت نشین
که چشمانشان، تحمل نور هیچ شمعی را ندارند و چشم دیدن آنانی را نیز که میخواهند روزی در شمعستانِ منور، بال بزنند.
چگونه میشود نوشت؟ آن لحظه را اگر بنگارم که بالهای وسیع شما در حال سوختن بود، قلم به یکباره در دستم آتش میگیرد. لحظه انفجار، دفترم را تکه تکه میکند. جسمِ پروانهوارِ سوخته شما را در خاک که مینهند، نفسم بند میآید. بیش از این اگر ادامه دهم، خود نیز خواهم سوخت. چگونه میشود نوشت؟ واژه «رجایی» را که تکرار میکنم، مرا با خویش، به سرزمین وسیعی میبرد که در آن، بوستانهای منوّری است سرشار از شمعهای روشنی که هرگز تمام نمیشوند. کلمه «باهنر» را که مینویسم، حسّی غریب، دستانم را در خویش میفشارد و مرا عمود میکشاند به سمتِ ابرهایی که بر آنها قصرهایی بنا شده است؛ که بر دروازه هر کدام، یک جفت بال سوخته آویزان شده است.
آری! این طریقت پروانگان است.
و اینک، تمام شمعها و پروانگان، چشم دوختهاند به مسیر پرواز یک جفت پروانه شهید دیگر که با بالهای نیمه سوختهای که هنوز شعله میکشد، به سمت خورشید، بال گشودهاند.
یکشنبه
9 شهریور 1382
3 رجب 1424
2003 .Aug. 31
هدایت در نگاه مهربان، و صداقت در بیان لاهوتیاش موج میزد و آرامش وجودش حتی آسمان را مجذوب خویش ساخته بود!
امّا او را به وحشت فرا میخواندند؛ کسی که خود «هادی» است.
کسی را که تمام کاینات، تواضعش میکنند.
چگونه «شیرها»، اسیر قفس، در مقابلش کُرنش نکنند، که هدایت و آزادی تمام موجودات عالم، به وجود مبارک اوست!؟
بگذار متکبّرین مست از باده خودخواهی، علّت حسادت را ارادت جلوه دهند! بگذار نامردمانِ بدون «توکّل»، هر چه میخواهند، بیاندیشند!
ارتفاع بالهای سیاهِ هیچ کلاغی نخواهد توانست از پرتو خورشید بکاهد!
اصل، مسیر هدایت است که امن است!
اصل، کهکشان قبلهنماست که نورانی است!
اصل، چلچراغ ولایت علوی است که پرتوافشان است!
بگذار
«خلیفهگاهها» و دارالخلافهها، پر از «یاوه بازار» شکّ و خُرافه باشد! آنان که هدایتشان مقدّر شده، راهنمایی و هدایت خواهند شد.
وجود «امامت» در زمین که همان «حجّت» الهی است، مثل بارش باران است؛ هر کس به کمال ذاتی خود، فیض میبرد! هرکس به قدر معرفت، خوشه چین رحمتش میشود!...
... آن روز، غمی سنگین بر دل «سامرّا» نشسته بود و غربت و تنهایی خانه، از حادثهای تلخ خبر میداد؛ انگار تمام ثانیهها را اندوهی ژرف فراگرفته است.
با تأثیر لحظه به لحظه «سمّ» بر تن مولا علیهالسلام، آثار غریبانهترین عروج زودرس، از چهره نورانیاش میتراوید؛ غریبانهتر از تنهایی «بقیع»! غریبانهتر از غربتِ «توس»!
تنها دستهای مهربان فرزندش - امام حسن عسگری علیهالسلام - بود و تنی تبدار، که مثل شمعی
نیمهجان، در حال پیوستن به آسمانی از نور و تجلّی بود.
گویی دلش هوای دیدار پدر داشت؛ عطر «کاظمین» از نگاه محزونش میتراوید و به لحظههای شهادت او میاندیشید! و اینک، غربتش شبیه پدر، شهادتش شبیه شهادت پدر و تنهایی و دوریاش از مدینه، درست مثل لحظههای شهادت پدر بود.
آه که چقدر جانکاه است، اندیشیدن به زندگی و شهادت تو؛ مولاجان! با آن مراقبتهای شدید و دون طبعیهای «متوکل و معتزّ»!
مولاجان!
یا علی بن محمّد النقی علیهالسلام؛ اَشْهَدُ اَنّکَ کَلِمَةُ التَّقوی وَ بابُ الهُدی وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقی وَ الْحُجَّةُ عَلی مَنْ فَوْقَ الْاَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّری»(1)
سلام بر لحظههای غریبانهات که سرشار از هدایت و رحمت بود!
سلام بر وسعت اندیشههایت که مثل کهکشان قبلهنما، هادی گم کردگان راه است!
سلام بر صداقت نگاهت که دوست و دشمن را مجذوب خویش میکرد!
سلام بر لحظه لحظه زندگیات؛ تا شهادت!
و سلام بر شهادتت! که لحظهای تلخ در تاریخ و داغی همیشگی بر دلهای مؤمن است! امید که دست مولاییات، در همه حال، دستگیرمان در دنیا و شفاعتت، روسپیدمان در روز جزا گرداند. ان شاءاللّه
1) - زیارت ائمه سامرا، مفاتیح الجنان، انتشارات فاطمة الزهرا علیهاالسلام، ص 834.
چهارشنبه
12 شهریور 1382
6 رجب 1424
2003 .Sep. 3
نگاهش مثل لهجهاش، پر از مهربانی بود و از آیینه حضورش، «عشق و ایمان»، همزمان میتراوید؛ عشق به «وطن» و ایمان به «معارف» دینیاش! عشق به دستْ آوردهای علمی و ایمان به آرمانهای اخلاقیاش!
... و امّا عشق! که چون بر جان هر مخلوقی خوش آهنگ آمد، متعالیاش میکند و به آغوش آبی آسمان میسپارد؛ به گونهای که حتی بعد از هجرت جسمانیاش، یادش و خاطرهاش، فرا روی تمام شیفتگانش قرار میگیرد.
و این است کار آن اکسیر عشق، که آدم خاکی را در گستره آبی آسمان، متبلور از حضوری جاودانه میسازد؛ حضوری که از صداقت و بینش سرشار میشود. تا «علم» را «وسیله»، و «خدمت» به هم نوع را «هدف» بشمارد!
انگار دلش را به گیسوان نیلوفرین باغهای «تفرش» پیوند زده است!
طراوتی نجیب و صمیمی، از لهجه و نگاهش میبارید و آرامش رفتارش، نگاهها را به خلسههای عارفانه میسپرد.
به طراوت غزلهای «حافظ» سخن میگفت و باوقار حکیمانههای «سعدی» رفتار میکرد.
تواضعش به ملایمت مینیاتورهای صفاهان و پشتکارش به صلابتِ «دماوند» بود.
آری! دماوند، درست مثل دماوند! حتی روبهروی دانشمند سترگی همچون «انیشتین»! درست مثل دماوند، با پشتوانهای به طول تاریخ!
وارثی شایسته برای تمام «رازی»ها و «بوعلی»ها، «فارابی»ها و «خیّام»ها!...
وارثی شایسته، از آن همه شایستگیهای بینظیر در تاریخ علوم!
آشنا با نام و آثارش حتی تمام گسترههای فراتر از جوّ!
آشنا با نام و آثارش، تمام کسانی که در آن سوی آبها، به علم و فنآوری خویش میبالند! «پدری» شایسته برای علم نوین ایران و استادی فراتر از علم! که علم حقیقی را «ایمان» به آرمانهایش میدانست و هیچگاه تن به سایه ذلّتبار بیگانگان نسپرد و منّتپذیر سفره آنان نشد.
دلش تنها برای «وطن» تپید و تا جایی که توانست، ایمانش را به «حُب الوطن...» ثابت کرد! وطنی که در نظر بیگانگان - مثل کودکی یتیم - نیاز به توجّه و سرپرستی داشت! و آن بزرگمرد، آستین همّت بالا زد و در آن آشفته بازار «منیّت»ها، با تمام توان ساخت؛ آن فضایی را که دیگر دانش پژوهشی، نگران روشناییِ فرا راهش نباشد!
ساخت؛ آن بنایی را که نسلهای آینده، بهتر دربارهاش قضاوت خواهند کرد!
کاشت؛ آن درختی را که بار علمش، اکسیر عشق همراه دارد!
کاشت؛ آن بذری را که از تکثیرش، کویرهای غفلت را به بهشتهای اندیشه تبدیل خواهد کرد!
... و امّا آن هجرت کرده جاودانه که امروز، با یادآوری نام و یاد و خاطرهاش، دل اندیشمندان به مرثیه سوگش مینشیند، یک «ایرانی» دانشمند و یک «دانشمند ایرانی» بود که نام ایران را در آفاق «علوم نوین» زنده کرد و سفیر پیشرفت و فنآوری شد.
«مرحوم دکتر محمود حسابی» دانشمندی از تبار دانشمندان فاخر ایرانی بود که نامشان در طول تاریخ پرافتخار این کشور اسلامی زنده و ماندگار است و هرگز از اذهان مردم فراموش نخواهد شد.
روح سترگ و آسمانیاش شاد و یاد و آثار جاودانهاش، یادگار ارزندهای برای اهالی علوم و فنآوری باد!
جمعه
14 شهریور 1382
8 رجب 1424
2003 .Sep. 5
جلوههای زیبای رزم حماسی و بزم عرفانی، شهید قدوسی، چشم دل و چشمههای توجه و تأمل را مفتون خود کرده است؛ هم او که با شهادت، غزل عرفانی و مثنوی حماسی خود را در ادبیات علم و تزکیه؛ ماندگار و یادگار گذاشت.
کسی که در میدان حماسه، فرماندهی پادگان اندیشه را به عهده داشت؛ محفلی که همچنان در قلب تاریخ ظلمستیزی و افشاگری و روشنگری میدرخشد و در عرصه عرفانی، جامهای عشق الهی را پیاپی از دست مرشدان پیرش - علامه طباطبائی رحمهالله و حضرت امام خمینی رحمهالله - در میخانه کلاسهای تفسیر و فلسفه نوشید.
رادمردی که در صحنه حماسه، لشکر حوزههای فقیه دانشگاهی را سازماندهی میکرد و پادگان «مدرسه حقانی» را با تجهیزات مدرن علم و تخصص مسلح میکرد و در میدان عرفان، سر تخصص را با دست تعهد نوازش میکرد.
اندیشمندی که در هنگامه حماسه فرهنگی، از سنگرهای مساجد با سلاح بیان و بَنان و مسلسل جلسات خود به روشنگری مردم پرداخت و با نبردش، گردانهای احزاب و افکار انحرافی و التقاطی را متلاشی کرد و در بزم عرفانی خود، در دل شبهای تار با قطرات اشک خود باغ سجاده پر از راز و نیاز خود را آبیاری میکرد.
قهرمانی که در دادگاه حماسهاش، ختم باند مخوف ساواک را اعلام داشت و مهر بطلان برسند زندگی خوارج زمان - گروه فرقان - زد و تیرهای تهدیدها را با جلیقه ضد گلوله ایمان به تن خرید و در عرصه عرفان، شهد سخنان علی علیهالسلام را مینوشید و ذوب در مرام امام خود میگشت و ترنم جملات نهجالبلاغهاش نم نم باران اشکش را به همراه داشت.
و سرانجام، او که از تار حماسه و پود عرفان و دیانت، لباس عزّت و طاعت به تن کرده بود و در بیابان دنیا و سیاست، دلیرانه از لابهلای خارهای شبهات و تیغهای کوچک و بزرگ گناه، با عصای احتیاط و بندگی عبور کرده بود، از نردبان شهادت به بام عالم قدس رفت و همنشین افلاکیان گشت.
یکشنبه
16 شهریور 1382
10 رجب 1424
2003 .Sep. 7
من زخمی جبر زمانه بودم؛ زمانه خیانت به
عهد خلیفة اللهی انسان!
تیر خورده جفای روزگار که بر طریقت ظالمان میچرخد! رمیده از آدمیان، که بر خوی حیوانیشان سلوک میکنند و به وحشی صفتی دلشان عادت کردهاند! وانهاده شده به تنهایی خویش که با جای خالی حضور پر شده بود! آواره در گورستان آرزوهای مدفون شدهام که آه حسرتم نیز بوی تعفن میداد؛ گویی از گور اجساد از یاد رفته، برمیخاست!
از همه سو رانده و از همه کس بریده، دست گستاخی به درگاه خانه تو دراز کردم تا هر چه به دست آمد، غنیمتی باشد برای روح شکست خوردهام در جنگ با خویشتن.
به سبب این دست درازی، مستحق مجازات بودم، اما تو دست طمع مرا از کرامت خویش نبریدی! بلکه دست محتاجم را در میان دستان اجابتت، به بهانه میهمانی ناخوانده، فشردی و در را برویم گشودی و مرا بر مائده جود خویش نشاندی!
آوازه فضل وجود تو آن قدر شهره بود که دهان به دهان چرخیده، به گوش من رسیده و مرا به در خانه تو کشانده است.
لقمه اول از طعام مهر تو را که فرو دادم، روح عصیان زدهام، در کالبد ادب فرو نشست و آهنگ طغیان در اعماق وجود خاموش گشت! گویی کسی طبع سرکش مرا رام کرده باشد و خوی افسار گسیختهام را لگام اطاعت زده باشد. شبیه مرکب را هواری شدم که چشم بسته نیز میتواند خانه صاحب را بیابد و او را بشناسد.
تو برای من، به مثابه چشمه محبت زلالی بودی که روح له له زنان من برای قطرهای از آن، سرگشته بیابانهای خشن وجود انسانهایی شده بود که در قهر دایمی با خود به سر میبردند.
سر بر دامن عنایتت خم کردم و تو لبریزم کردی از «مهربانی» که مهریه آسمانی مادرت - فاطمه علیهاالسلام- بود!
خسته و ناامید به خانهات آمدم،
اما عاشقانه از حضورت بازگشتم، با بدرقهای از نگاه لطف و دعای خیرت که راههای ناامن زندگی را برایم رو به فرج میگشود.
آنچه تقدیر آدمی را برای رستگار شدنِ یا نشدن تغییر میدهد، آشنایی با کسانی است که بر سر راه زندگی تو قرار خواهند گرفت!
اگر تو امام زمانه من نبودی و من به جای خانه تو، به ملک دیگری سر کشیده بودم، اینک مجرمی بودم با سوء سابقهای از گناه تنهایی خویش که به جبران شکستهای پی در پی خویش، حرمانی دیگر را میآفریند، اما تو با حُسن وجود خویش، مرا از قعر جهنم باطنیام بیرون کشیدی و روزنه امید، به بهشت زندگیام را نشانم دادی!
خداوند سایه دست بابرکتت را از سر بیسامان دلشکستگانی چون من کوتاه نکند!
بشارتت باد، ای آسمان آبی!
بشارتت باد، ای زمین سبز!
بشارتت باد ای «مدینه» عشق!
بشارتت باد ای خطه «توس»!
بشارتت باد ای سلطان خراسان، ای علی بن موسی علیهالسلام!
بشارتت باد آمدن فرزند؛ فرزندی که در همه آفاق یگانه است! باعظمتی به وسعت تمام آسمانها، که هیچ معمّایی برایش غامض و هیچ علمی برایش دشوار نیست.
فرزندی که آسمان، به سخاوت دستهایش غبطه خواهد خورد!
فرزندی که با حضور سبز خود، مسیر امامت را تا رویش اولین سپیده موعود، ادامه خواهد داد!
فرزندی که نخوتِ مستبدّان را با بردباری علم خود، خواهد شکست.
و چرخه آوازهاش، حیرتیان لاهوت و ناسوت را مفتون خویش، خواهد کرد!
... با تمام خردسالیاش، خاک پای «ابن
الرضا» را آسمان، سُرمه خواهد کرد و زمین، شکوفههای گیلاس را به پایش خواهد افشاند!
دستهایش که سخاوتمندترین فصل سبز هستیاند، آسمان را با قنوتش، زمین را با نگاهش، مسکینان را با ملاطفتش و درماندگان را با اجابتش، مثل نسیم بهاری، خواهد نواخت و عشق، در حوالی نگاهش، به اوج هیجان خواهد رسید. صبرِ تمام محافل و مجالس، با نام مبارکش آذین خواهد شد و با وجود خُردسالی، پیران راه را راهنما خواهد بود!
چشمها به نگاه مهربانش و قلمها به نجوای آسمانیاش، دوخته خواهد شد!
به قامت آسمانیاش، هستی تواضع خواهد کرد و بر قدوم مبارکش، عرش، حریر عاطفه خواهد گسترد!
میآید، تا ادامه دهنده وقار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، صبر علی علیهالسلام، معصومیت زهرا علیهاالسلام، سخاوت حسن علیهالسلام، شهامت حسین علیهالسلام، عبادت سجاد علیهالسلام، علم باقر علیهالسلام، حلم صادق علیهالسلام، مظلومیت کاظم علیهالسلام و کرامت رضا علیهالسلام باشد!
میآید، تا شور ولایت را در نگاه تک تکِ ستارهها بدمد!
میآید، تا شوق سخاوت را در سینه تک تک ابرها بکارد!
میآید، تا نبض دستهای خالی را با تبسّمهای آکنده از مهربانی، پیوند بزند!
میآید، تا تمام نگاههای فقیرانه را با نسیم یادش، بنوازد!
میآید، تا یگانه فرزند روزگار خویش باشد که حتی آینهها به زیبایی و کمالش رشک میبرند! درود بر آمدنش! درود بر لحظههای سبز شادمانی! درود بر لحظههای بلورین تولّد! درود بر آمدنش که سبزترین نهال «امامت» خواهد بود و در سایهسارش، آسمان، خستگی از تن خواهد زدود!
درود بر زیبایی زندگیاش که جاریترین لحظههای سخاوت را با «یا اَجْوَد الاَجْوَدینْ» تفسیرکرد!
و درود بر آمدنش که ما را به بهاری جاودانه، بشارت میدهد!
مولاجان! خوش آمدید.
ای نهمین قبله اهل وفا! بخشی از بخشش و جودت را نثارم کن و اسیرم فرما.
ای مولای اهل جود و کرم، ای باران بیدریغ و ای آبشار شیرین عطا! مرا به گستره آسمانِ نجابت گِرِه بزن و بر باده پرهیز، بیطاقتم کن که دستان سرو تو به کرسی آسمان نشین میرسد و به دامن جبروتش میآویزد.
سر را نثار مقدمت ای گل نهادهام
تا بر سرم قدم ننهی اوفتادهام
امام سخاوت! نهمین پیشوای پرهیزگار شیعه! در طلیعه ماهِ خدا، رجب المرجَّب، از مشرق طلوع تو، بارانِ شادمانی به رخسار امام غریبان نشست و مدینه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به جلوه طور تو درخشید و در آیینه حضور تو برای همیشه تا ابد، تکثیر شد.
ای جوانترین باغبان گلستان شیعه، ای نورَستهترین امام شهید! فدای قدمهای تو آقا؛ که صحابی عاشقت «علی بن مهزیار»، آن بزرگ فقیه پارسایِ همیشه واصل، همواره خود را فدای تو میکرد و تو به پاس آن همه وفا، سلطان جود و عطا بودی که به گوشه چشمی، غمِ عالم «اهوازیان» را بردی و اهالی شهر «علی بن مهزیار» را از خشم زلزلههای زمین، رهانیدی و دوباره اهل قبله آن سامان، به تدبیر لدنّی تو امان یافتند.
ای آیه سخاوت خدا، امام جواد علیهالسلام! به زیارت تو که آمدیم، دیدیم که بر بلندای غربت به اهتزاز درآمدهای و همتای جدّ غریبت امام مجتبی علیهالسلام، تا اوج ارتفاعات مظلومیت صعود نمودهای. کدامین زخم، ناسورتر از خنجر فتنه و
کینه همسر میتواند باشد؟ آخر حافظه تاریخ، چگونه سوزِ این نیشتر را در خود باور میکند که مردی، بانوی خانهاش را عِماد خویش سازد و او عِناد به پایش بریزد و در اوج خستگی، به انگوری زهرآلوده، عطش از کام او بنشاند؟!
صورت به غبار مقدمت میساییم و خاک درت را سجدهگاه خویش میسازیم و بدین سان، خویشتن را برکت میدهیم که ماه پاره مایی و جگر گوشه ولینعمتِ اقلیم بلند ایران زمین امام علی ابن موسی الرضا علیهالسلام.
خوش آمدی! قدم بر چشم ما بگذار و ما را خجسته کن.
دوشنبه
17 شهریور 1382
11 رجب 1424
2003 .Sep. 8
شهید! نام دیر آشنایی که در گستره سبز آفرینش، بازتاب زخمها و داغهای غربت است؛ مثل لاله، مثل شقایق و مثل تمام بهانه عاشقانه یک عاشق!
شهید، یعنی: شعری که در لحظههای ارغوانیِ غروب، نگاهها را تا اوج اندوه میبرد و بیت بیتِ غزلهای تنهایی را با یاد خدا، پیوند میزند.
شهید، یعنی: آیینهای که هیچگاه با غبار زمانه تیره نخواهد شد و پرتوش، تاریکنای دلهای غفلتزده را به نور الهی، روشن میسازد.
شهید، یعنی: روشنایی اندیشه الهی در سینه تاریخ؛ تاریخی که از اولین مرثیه شهادت هابیل شروع شده و مثل گستردگی کهکشان، بر پهنه قرون و اعصار گسترده میشود.
تاریخی که سرفصل رنگینترین آزاد اندیشی و عدالتخواهیِ انسانهای آزاده و باایمان است! شهید، یعنی: عظمت صداقت در آیینه خلقت، که تفسیر شایسته «إِنّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» است؛ صداقتی که عظمتش، در «گودال قتلگاه» به اوج میرسد و پرچم سرخ حسینی علیهالسلام را بر فراز عرش، به اهتزاز در میآورد.
شهید، یعنی: راز ماندگاری انسان در دل تاریخ! رازی که تقدیر ازلی انسانهای آزاده است؛ انسانهایی که جز ذات مقدس خداوند (جلّ جلاله)، به کسی، قدرتی و مقامی نمیاندیشند و از آنچه دارند، به خواست خدا، دل میبُرند.
و شهادت، یعنی: گذشتن از خاک و پیوستن به افلاک!
گذشتن از رود و پیوستن به دریا! جاری شدن در دقایق نابِ «جاودانگی» ...
آن روز، «میدان ژاله»، در انتظار عروج کسانی بود که در روز ازل، «قالوا بَلی» گفته بودند؛ کسانی که آزادی و آزادگی را زندان و شکنجه و شهادت را به خفت زندگی با طاغوتیان، ترجیح میدادند و از دقایق ناب عاشورایی شدن، با آغوش باز استقبال میکردند.
آن روز هم مثل همیشه، «حق»، خود را در مقابلِ «باطل» میدید؛ باطلی که جز به کشتن نمیاندیشید و حقی که جز به کشته شدن و شهادت!
انگار درهای آسمان باز شده بود و عطر بهشت، از سمت آسمان میوزید!
پلکانهایی آکنده از نور، در میدان ژاله گذاشته شده بود و تنهای سرخ گداخته از گلولهها، در آغوش پرندین فرشتگان، آرام میگرفتند.
گویی میدان، در ازدحام «تصاویر» گم شده
است؛ تصویر دستی که داغ بر پیشانی تاریخ میگذاشت!
تصویر پایی که برهنه، ردّ خون را تا ابدیت جاری میکرد!
تصویر گلولهای که صدای زمان را با تکثیر خرده شیشهها، درهم میآمیخت!
تصویر چکمههایی که با رد پای خونین، فریاد آزادی را در کوچههای بنبست، خاموش میکرد!
تصویر لحظههایی که با بوی باروت و اشک و شهادت عجین شده بود!
... آن روز، میدان ژاله، تصویر عاشقانه «قالوا بَلی» را به تماشا ایستاده بود و دلباختگان شهادت، به سمت آهنگین صدا بال میگشودند؛ صدایی که با عطری خاص، طنین انداز میشد: «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنین».
صدایی که هنوز هم عطر حضورش، هر سحرگاه، در میدان شهدای «ژاله» میپیچد و نگاه انقلاب اسلامی را به طلوع خورشید حقیقت میسپارد، که از پس سالها انتظار، در سپیدهای بشکوه، به
ندبههای صبح آدینه پایان خواهد داد؛ صبح آدینهای که تمام شهیدان، به عظمتش سلام میدهند و ما خاک نشینان، در حسرت آمدنش ماندهایم تا منتقم حقیقی خون شهدا، از پشت دیوار «غیبت» بیرون آید و بساط ستم، از تمام جهان برچیده شود.
سلام به روح پاک شهدای انقلاب اسلامی؛ شهدای سرفراز 17 شهریور سال 56 و شهدای پرافتخار کربلای ایران! روحشان شاد و راهشان پر نور باد!
سهشنبه
18 شهریور 1382
12 رجب 1424
2003 .sep. 20
پا که بر دروازه شهر میگذاری، همه دیوارها به زانو مینشینند و درود میگویند، در حالی که فریاد میزنند: برو یا امام! این جا نمان!
پای که بر دروازه شهر میگذاری، دروازه به کُرنش گشوده میشود، امّا در دل به خویش لعنت میفرستد که نقطه ورودِ مولایش بوده است به دروغزار و آتشستانی آن گونه که خود میداند.
پای که بر دروازه شهر میگذاری، فریادِ همه نخلستانها در بادهای جاری بادیه میپیچد و ضجّه تمامِ چاههای عمیق نیز... .
بر گرد مولای من! این جا نمان! این شهر، شهرِ تو نیست. قلبِ اهالی مرداب را دیر زمانی است که ارواحِ خبیث، به غارت نشستهاند. مرداب، تنها نیزار را میشناسد و کرمها را، برایش از ارتفاع موج سخن مگو.
کوفه را از ابتدا گویی برای «ابن زیاد» رها ساختهاند! علی را چه میدانند که کیست؟ کوفه را از ابتدا برای چکمه پوشهایی بنا کردهاند که شمشیر از پشت میزنند. از ابتدا برای کسانی بنا کردهاند که تیغ و خون را میشناسند و ترس را، و خیانت، تنها کاری است که خوب میتوانند انجام دهند.
اینان خلیفه را نمیخواهند. اینان خلیفهای را نمیشناسند و بزرگی را در اندازه شمشیرها و
حجمِ کیسههای طلا محاسبه میکنند. پس آن که سلامت برای خلیفه بزرگ آرزو کرد، بی شک در ذهنِ خود، شمشیری برای پیکر خلیفه صیقل میدهد.
امّا من اینک از اعماق قرنهای آینده فریاد بر میآورم: من اهل روزگاری هستم که در آن، کوفه یک جزءِ از تاریخ بسیار گذشته است. من
میدانم که کوفه با تو چه خواهد. کرد مولا! میدانم که با فرزندانت چه خواهد کرد. راه درازی است این چندین قرن فاصله، امّا چنان فریاد میکشم که طنینِ ضجّهام، گوشِ آسمانِ کوفه زمانِ تو را بخراشد.
یا مولا! دیارِ راستینی نیست این دیار، بر گرد! اینها همان جماعتند که آن گاه که به جهاد بخوانی، گرمای تابستان، جهادشان را تعطیل میکند و سرمای زمستان نیز. اینها همان جماعت نهروانند و صفین و حکمیّت و...
کوفه، تکیه گاهِ قدرتمندی برای خلافت تو نیست مولا! برگرد! من از زبان تمام فرشتگان با تو سخن میگویم و از زبانِ تمامِ نخلستانهای عرب و تمام چاههای حجاز.
مولا، برگرد! من از زبان کسانی با تو سخن میگویم که سلامت بادِ خلیفه را از دل به زبان جاری میکنند، نه از مغز منفعت طلب.
مولا! اگر کوفه را اقامت گزینی، دیر نخواهد بود که تصویر تیغِ زهرآگینِ پسر «ملجم»، ذهن تاریخ را خراشی ماندگار بر جای گذارد.
دیر نخواهد بود که «اشعری»، انگشتر از دستِ خویش بیرون آورد.
دیر نخواهد بود که شترِ سرخ مویی، از خونِ یاران وفادار، خاک تشنه کویر را گِل کند.
برگرد، مولا! کودکان یتیم را گرسنه مگذار! اینک پشتِ درهای خانهات، کاسههای شیری میبینم که برای زخم زهرآلوده تو، در دست کودکانِ یتیم میلرزند و چشمههای اشکی میبینم که دریا دریا از دیدگان درد دیده فرو میریزد، مگذار ظرفِ تاریخ، لبریز جفاکاری کوفیان شود. مولا، برگرد! کوفه را به حال خویش بگذار تا در رکودِ مرداب گونهاش بپوسد و خاکستر شود.
این شهر، شهر تو نیست! بگذار بماند برای آنان که از جنسِ همین دیارند. بگذار بماند مولا، برگرد!...
چهارشنبه
19 شهریور 1382
13 رجب 1424
2003 .sep. 10
بشکن به غریو شادی؛ سکوت سرد زمان را!
بشکن، دف بیاور، دف! که فصل سبز سماع آمد!
فصل عشقبازی با سرود سبز مولا علیهالسلام!
مردی میآید؛ مردی که تنها «جوانمرد» گیتی در چکامه تاریخ است!
مردی که با تمام شکوهِ خداوندی، اسب وحشی زمان را لگام خواهد زد!
مردی که هیچ «خندقی» جلودارش نیست و هیچ «خیبری» تابِ بازوان ستبرش را ندارد! مردی که هیچ «عَمرو و مَرحبی» مقابلش قد علم نخواهد کرد؛ مگر هم آغوش خاک شود! مردی که ابرهای تیره را به بال اسبهای وحشی باد، گره خواهد زد تا مناظر آسمان را کسی با نگاه تیره نپوشاند!
مردی که تمام افسانهها و اساطیر را به نگاه تیزبین «ذوالفقار» خواهد سپرد!
مردی که مترسکهای شرّ و بدبختی را از ذهن زنان و کودکان بیگناه، خواهد زدود!
مردی که «حکومت اسلامی» را در زمین و آسمان جار خواهد زد و زمین، برای اولین بار، مزه «عدالت» را خواهد چشید!
مردی که میدان جنگ، برایش مصلّی و دارالخلافه، برایش میدان مبارزه با نفسْ خواهد بود و فرشتگان، با غریو «و العادیات»، برایش
سرود فتح، خواهند خواند!
کعبه بود و سرود سبز ولایت که غریو «یا علی» را همراهی میکرد!
کعبه بود و «نوزادی» که تمام ستارگان را به میهمانی ولادتش فرا خوانده بود و عطر بهشت، از تراکم فرشتهها، فضای کعبه را فرا گرفته بود.
کعبه بود و خیل فرشتگانی که با گلابهای بهشت، مولود زیبای فاطمه، بنت اسد علیهاالسلام را شستشو میدادند. کعبه بود و میزبانیِ بینظیری که هیچگاه سابقه نداشت! کعبه بود و نور سبز امامت!
تمام اهالی آسمان و ملکوت خداوند، برای عرض «تهنیت» فرود میآمدند و دسته دسته، پرچمی از نور را همراهی میکردند که بر آن، اسامی مبارک و القاب حضرت مولا نوشته شده بود:
یا عَلیّ المرتضی، یا امیرَ المُؤمِنین، یا وارِثَ المُرسَلین، یا سَیِّدِ الوَصیِین، یا حُجَةَ ربِّ العالَمین، یا قآئِدَ الْغُرِّ المُحَجِّلینَ، یا آیَة الکُبری و النبأ العظیم... و تمامی فرشتگان، مسرور از این لحظات نورانی، برق نگاه کودکانهاش را به تماشا ایستاده بودند.
در نگاه کودکانهاش، برقی دیده میشد، از جنس آسمان؛ از جنس اِنّی اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون! نگاهی که ما شاء اللّهُ و تَبارَکَ اللّهُ (جلّ جَلاله) از آن میتراوید!
نگاهی که حتی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به تسبیح خداوند، وا میداشت!
نگاهی که حتی صدیقه کبری، فاطمه زهرا علیهاالسلام را به آرامش میخواند!
نگاهی که یتیمان کوفه به آن عادت کرده بودند! نگاهی که پیرمرد نابینای خرابهنشین، از احساس آن لذّت میبرد! نگاهی که مالک اشتر رحمهالله را به خلسههای عارفانه میسپرد!
نگاهی که تمام معارف الهی را در جام صبرِ امام حسن علیهالسلام میریخت!
نگاهی که مایه صبر زینب علیهاالسلام و باعث شجاعت اباعبداللّه علیهالسلام بود!
... و نگاهی که مفهوم مهربانی بود و مصداق بهشتِ «دارالسلام»؛ و این برق محبت، حتی در میدان جنگ هم از نگاه حضرت مولا علیهالسلام محو نمیشد.
عطر «امامت»، تمام فضای آسمان و زمین را معطّر کرده بود و این را تمامی گلها و پروانهها، حتی تمام لالههای صحرایی، احساس میکردند! عطری که از «کعبه» تا «نجف»، پروانگان عاشق را مست رایحه خود میکند و سحرگاهان، از مسجد کوفه به مشام جان میرسد!
مولاجان! حیدر کرّار! با تمام ارادت، تو را میخوانیم: اَلسَّلامُ عَلَی اَلشَّجَرَةِ اَلنَّبَوِیَةِ وَ الدَّوْحَةِ الْهاشِمیةِ الْمُضیئَةِ الْمُثْمِرَةِ بِالنُبُوِّةِ الْمُؤنِقَةِ بِالْأَمامَةِ ... «درود بر تو ای شجره طیبه نبوت و گُلبنِ آل هاشم، که با نور پرثمر و درخشان نبوّت و گل و ریحانهای امامت، آراسته شدهای...
اَلسلامُ عَلیک و عَلی اَهلِ بَیتِکَ الطَّیِبینَ الطَّاهرینْ. درود بر تو و بر اهل بیت پاک و پاکیزه تو باد!
نامت بلند است؛ چونان پیشانیات که خود، معراج آفتاب است و رویشگاه ماه. آراسته به هزار ستاره روشن و روحت، اقیانوسی که تلاطم و سکوت، بیقراری و آرامش و خشم و لبخند را به هم آمیخته، در خویش گرد آورده است. تو را چنان که باید نمیشناسم؛ نه من، که هیچ کس را یارای شناخت کاملت نیست؛ چرا که فراتر از ادراک یک جانبه نگر انسانی
«نه بشر توانمش خواند نه خدا توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را»
نامت بلند است؛ به بلندی انسانی که با صداقتی یگانه و راستین، لباس «الست» میپوشد و حیلتها و نفاقها را میفهمد. نامردمیها را، عهد شکستنها را و نیرنگها را میبیند و استخوان در گلو صبر میکند. طبیعت زلال و چاه تنهایی را محرم اسرار خود میکند؛ آنگاه که
مردمان را جز متاع گندیده دنیا در دل و ترس از زورمندان و طمع زرمندان در چشم نیست.
روحت بلند است؛ چونان نامت، با غربتی به ژرفای تاریخ پیوسته.
نمیدانم چرا هر وقت نام بزرگت را میشنوم، بیاختیار قلبم میشکند و اشک در چشمانم میسوزد.
نمیدانم راز این بزرگی و مظلومیت، قدرت و غربت و بلندا و بندگی چیست؟
نمیدانم راز علی چیست؟ راز تنهایی و چاه، هیبت و صبر؛ راز استخوان شکسته در گلو چیست؟ راز مردی که درِ خیبر را با ضربتی از جای میکند و پر هیبتترین پهلوانان قریش را با دبدبه و کبکبهشان، به زمین میکوبد، راز فریادی با آن رسایی نشسته بر قله سکوت، راز آن سکوت غریب چیست؟
نامت بزرگ است؛ نام غیور غریبت.
نامی که چون حرف رسالت و دین، نام محمد و نجات انسان پیش میآید، در عین غیرت و قدرت، سیلی خوردن فاطمه علیهاالسلام را میبیند و سکوت میکند.
نمیدانم راز این نام بزرگ، این روح غریب چیست؟
دیواری مگر به اراده، توانِ شکافتن دارد؟ خواه دیوار کعبه باشد یا غیر از آن. هر آنچه که هست، عظمت و قدرتِ شگفتِ خدایی است بزرگ که ورای همه دیوارهای زمین پنهان است و آشکار. خواه دیوار کعبه باشد یا غیر از آن.
هان همسر ابیطالب! تو برگزیده آسمانی؛ پس خاک را به هیچ مشمار. تو برگزیده آسمانی که واسطهای شایسته و پُلی استوار باشی، برای قدوم آن کس که میآید. مسافرِ تو، شاید که خود ندانی، امّا همان است که موعود قرنهاست. آنکه زمین، همواره در انتظارش، دستِ التماس به
آسمان بلند کرده بود. آنکه انجیل گفته است. آنکه تورات وعده داده است و آنکه همه رسولان زمین، او را از آسمان طلب کردهاند. اینک گاهِ وفای به عهد است. بیشک، آنچه از آسمان وعده شود، هرگز دروغ نخواهد بود. هان! همسر ابیطالب! کوچههای مکّه را آرام آرام ورق بزن؛ آرام و آهسته، مبادا مسافر، هنگام عبور از این پُل، آسوده نباشد.
و تو میروی، امّا کجا؟ چه کسی میداند؟ فقط میروی، مرکز شهر نزدیک است. گامهایت تندتر میشود و نفسهایت بریده بریده. اینک این دیوارِ سیاه و بلندِ کعبه است که در
برابرِ تو قد کشیده است. حجرالاسود به خویش میلرزد و ناگهان شکافی عظیم در دلِ سنگهای بر هم ایستاده پدیدار میشود، و تو را به خویش درمیکشد. حیرت از همه پنجرههای مکه بیرون میپاشد. مسجدالحرام روشن شده است. پای که از کعبه بیرون مینهی، با فرزندی در آغوش، اطمینان و ایمانی عمیق، همه وجودت را فرا میگیرد، همچنان که نگرانی بزرگی در تو جان گرفته است. فرزند کعبه است که در آغوش تو آرمیده و تو طعم شمشیر زهرآلود را از هم اینک بر فرق فرزندت حس میکنی. و جفای آن همه مردم جفاکار را نیز. و کوفه را و همه چاههای صبوری که فریاد فرزند تو را از هم اینک در خود میشنوند. همه را میبینی، روشنتر از ماه چهاردهم. این تقدیر محتومی است که بر پیشانیهای بلند، نگاشته شده است و بر اندیشههای کشیدهای که زیر سقفِ کوتاهِ آسمان نمیگنجند.
اینک از راه رسیدهای مرد! پس تمامِ زمین جشن گرفته است؛ آن چنان که روزِ رفتنت به سوگ خواهد نشست. کوهها و جنگلها، دشتها و دریاها، به احترامِ حضورت قیام میکنند و ستارههای نزدیک، پرفروغتر میشوند. کمانِ رنگینِ آسمان، بیآنکه حتی بارانی باریده باشد، پُررنگتر از
همیشه زاده میشود و فرشی میگستراند زیرِ گامهای مردی که از آسمان رسیده است. و آسمان به خویش میبالد و زمین نیز. گرچه هیچ یک، میزبانان مهربانی نبودند مهمانِ خورشید را ...
و دیوار، پُشتِ گامهایش بسته شد؛ آنگاه که از کعبه بیرون آمد. آری! علی علیهالسلام از راه رسیده است.
سی سال از واقعه عام الفیل میگذرد. زمان، آبستن واقعهای است که مولود آن، شهره آفاق و فخر زمین و زمان میشود. «مکه، روز جمعه، سیزدهم رجب، سی سال پس از عام الفیل»
درد، بر دختر اسد غلبه کرده است؛ دردی که او را تا مسجدالحرام میکشاند و دستان نیازش را به سوی کعبه بلند میکند: «ربّ انّی مؤمنةٌ بک و بما جاءَ عندکَ مِن رُسُلٍ و کُتُبٍ و انّی...»
[پروردگارا! من ایمان دارم به تو و همه پیامبران و کتابهایی که از سوی تو آمده و گفتار جدّم ابراهیم خلیل را تصدیق دارم و به او که این خانه کعبه را بنا کرد. پروردگارا! به حق همان کسی که این خانه را بنا کرد، به حق این نوزادی که در شکم من است، ولادت او را بر من آسان گردان.]
شاید او نمیدانست نام طفلی که در شکم دارد، روزی بر «تارک پیشانی تاریخ» خواهد درخشید و آوازه شوکت و عظمت او، در تمام روزگاران خواهد پیچید.
فاطمه! از درد شکوه مکن، خداوند، تو و فرزندت را از عنایت بیحدّش سرشار میکند.
فاطمه! علی در پاکترین خاک و منزّهترین مکان هستی، چشم به جهان میگشاید. دردهایت را فراموش کن. لبخند علی، جانت را تازه میکند.
به او نگاه کن! عطر ملکوت را استشمام خواهی کرد.
کعبه... فاطمه بنت اسد... علی علیهالسلام...
فرشتگان... و خدا.
«یا فاطمه سَمّیهِ علیّا فهو علی، و اللّهُ العَلیُّ الأَعلی یَقولُ: انّی شَقَقْتُ اِسمَهُ مِن اِسمی، و أَدَّبتُهُ بِأَدَبی، و وَقَفْتُهُ عَلی غامِضِ علمِی...»
[ای فاطمه! نام این مولود را علی بگذار، که خدای علی اعلی میفرماید: من او را از نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم و بر مشکلات علم خویش او را واقف ساختم.]
کاش تاریخ، امروز را به خاطر بسپارد! کاش آنان که در فردایی نه چندان دور، بر سینه چاک چاک مولود کعبه، زخم خیانت و جهل و نامردی میزنند، امروز را به خاطر آورند!
کاش آنان که علی علیهالسلام را دیدند، او را میفهمیدند!
کاش علی علیهالسلام به «ما» میگفت: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی».
عظمت این کودک، آسمانها را به زانو در میآورد.
کعبه هرگز شکوه کودک تو را تاب نخواهد آورد، بنت اسد!
اندکی درنگ کن، هم اکنون کعبه را خواهی دید که از شوق حضور طفل تو، سینه خواهد شکافت!
و کعبه، آغوش گشود و فاطمه را چون جان شیرین پذیرا شد. چشمها، مبهوت و متحیّر، عظمت این دقایق را به نظاره نشسته بودند.
صدای همهمه، بیشتر شد؛ بنت اسد داخل کعبه شد و ابوطالب، این خبر دلنشین را مشتاق شد و به جستجوی همسر شتافت.
نه! کسی راه به کعبه ندارد؛ کعبه اکنون مهبط فرشتگان است!
سه روز گذشت و برای ابوطالب، سه هزار سال گذشت. و سرانجام یک روز نسیم، عطر یک خبر دلانگیز را به مشام تشنه ابوطالب رساند و روح
و جانش را صفا داد.
... و آفتاب طلوع کرد؛ آن هم از کعبه
فاطمه، ماه را در بغل گرفته بود! صدای همهمه بیشتر شد؛ این کودک چه قدر عظمت دارد! به دنیا آمد و «علی» شد. ابوطالب، به شکرانه وجود علی، میهمانی باشکوهی داد و گفت: به برکت حضور این کودک، هر که به میهمانی میآید، باید اوّل هفت بار به دور کعبه طواف کند!
دیدار علی قداست دارد! اول باید پاک شد، مطهّر شد، آن گاه به دیدار علی رفت!
پیامبر رحمت، طفل را در آغوش گرفت! آفتاب، ماه را در بغل گرفت و ماه، پلک گشود و به یمن دیدار آفتاب، تبسّم کرد.
و ماه، از آغاز تولد، برادر آفتاب شد! مولا! ای که تمام واژهها، از توصیف عظمت تو عاجزند! و ای آنکه تمام عقلها از درک بزرگیات قاصر! چه تقدیر دلنشینی داری! میآیی از کعبه و میروی در خانه خدا! علی جان!
درماندهام از وصفت که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه زیبا فرمود: «اگر تمام درختان قلم شوند، تمام دریاها مرکب و تمام انس و جن کاتب، باز هم نمیتوانند ذرهای از فضایل علی را بنویسند».
پس مرا ببخش که جسارت کردم و خواستم شکوه تو را، در قالب واژههای زمینی به تصویر کشم! مگر میشود لحظههای عمیق حیدری را نوشت؟
تو همانی که در بدر و احد حماسه آفریدی و در خیبر، آسمان و زمین را به تحسین واداشتی. تو همانی که صورت بر آتش تنور پیرزنی گرفتی و صولت صفدری را با شادی کودکان قسمت کردی!
نه! بگذار خاموش شوم که هرگز قادر به گشودن سرّ خدا نیستم!
بگذار تو را به اندازه درک خودم دوست بدارم؛ آن قدر که در قلب کوچک من. جای شوی!
کعبه، در هلهله فرشتگان، برای میلاد عشق
لحظه شماری میکرد؛ میلاد علی مظهر تمام عشق و صفا و تفسیر بلند عدالت و شجاعت.
مولا! ولادت تو، آفتابیترین روز تاریخ بود که روشنایی روز را خجل کرد.
حجرالاسود، بر دستهای تو بوسه زد و مسجد الحرام، تو را در آغوش گرفت
صفا و مروه به نظارهات نشستند، تا این که همانند آفتاب، از درون کعبه سرزدی. آن گاه، لبخند بر لبان عدالت نقش بست.
ای آشنای نخلستانها و ای همدم چاه! ای درد و آشنای کوچه پس کوچههای کوفه! سکوت تو، بلندترین فریاد در تاریخ بود که در پژواک خویش، طنین مردی را داشت که ردپای مظلومیتش هنوز در بستر تاریخ جاری است.
ای نبأ عظیم و ای صراط مستقیم و ای لبریز از شجاعت و سخاوت! ذوالفقارت، برترین و گویاترین حدیث مردانگی است.
ای کامل کننده دین احمد و ای سنگ صبور محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم! تکرار نام تو، بیابانهای خشک ظلم و تبعیض را به سبزترین باغهای عدالت، پیوند میزند.
کائنات، با تکرار نام تو به تکاپو میافتند و قیام میکنند.
ای فراتر از عشق زمین! همه شاعران، دیوان خود را با نام تو آغاز میکند.
امیر مهربانی،! تو آمدی و ناخدای کشتی نجات بشریت در عصر دلمردگی و جهالت شدی.
یک آسمان بلاغت و یک کهکشان فصاحت! تو فاتح دلهای عاشقان و التیام زخمهای ضعیفان و مرهم دلهای غریبانی تو آبروی انسانیتی!
ای سراسر و بخشش و عدالت! دستمان گیر که محتاج سرکوی توایم!
اعتکاف، میثاقی است دوباره، عهدی است صدباره و نگاهی است یکباره به عمق ناپیدای عشق. سه روز خود را برای او مخلص کردن، عشق را در سحر معنا کردن و روزه را آغاز وصال دانستن. اعتکاف، حج کوچکی است در دل، عمره بزرگی است در نفس، قربانگاه زیبائی است در قلب.
در مساجد جامع شهر محرم شدن، سه روز خود را کنار کوه «جبل الرّحمة» دیدن.
در کلاس عرفات، مقدمات را چیدن و ذکر «مَنْ لِی غیرُک» را سرمشق گرفتن و چون مجنون، نام لیلی را گفتن.
سه شب بیداری از سوز عشق و بیزاری از دنیا و خود را در زمزم معرفت شستشو دادن.
بین صفا و مروه راه رفتن، میان از خود گذشتن و به خدا رسیدن و از آتش عشق هروله کردن.
دوباره بر گردنامش طواف کردن، پشت مقام ابراهیم، زمزمه دعا کردن، بر سجاده نیاز، سفره دل گشودن و در روز آخر، تا منی رفتن و عرفات را پشت سر گذاشتن و منیّت را قربانی کردن. در «اعمال امّ داوود» صحبت عاشقانه کردن و در سجده آخر، خوشه استجابت را درو کردن.
وقتی که آب دل، از گل و لای گناه، کدر میشود و گوشهای جان، از عفونت معصیت سنگین، زمانی که چشم دل، در دود و دم نافرمانی خدا کم سو میشود و عشق، تنگی نفس میگیرد و گلوی روح میسوزد، هنگامی که دل در غروب حقایق، سخت میگیرد و میگرید و تن عقل، از گزند میکرب هوس در امان نیست و در عصری که گلبولهای موعظه، زیر چکمههای غفلت و تهاجم فرهنگی له میشوند و گنج خلوت از کنج دلها، تاراج برده میشود،
طلوعِ خورشید معرفت در سرزمین اعتکاف، شاید بتواند خانه دل و روح را در مقابل بیماریها ضد عفونی کند و با داروی شفا بخش ثقلین (قرآن و عترت)، ما را از درد پوچی نجات دهد. چرا که اعتکاف، سفر چند روزه به سرزمین صفا و صداقت و غوطه ور شدن در زلال معنی است.
اعتکاف، بازدید از معراج قرب الهی با بُراق تیز پرواز خلوص است. گرچه اعتکاف، در کتب اعمال، در قفسه مستحبات جای دارد، اما در «فرهنگ انتظار»، تصفیه ناخالصهای روحی، با آب توبه و آه فراق در پالایشگاه مسجد شرط وصال است. معتکف با ورود به لاله زار مسجد جامع، پاپوش تمنّیات و تعلق را از پای آرزوهایش در میآورد و جلوههای ربّانی را در کوه طور تفکر به تماشا مینشیند؛ (فاخْلَعْ نَعْلَیک فانک بالواد المقدس طوی) او در بزم خلوت نشینان، از جامهای دعا و نماز، سرشار از شور و شعور میشود.
اعتکاف، در آینه لغت، توقف چند روزه در ایستگاه مسجد جامع است؛ با زبان روزه و در قاموس اهل دل، حبس کرکس آمال و هوس و سبک بار و بال نمودن مرغ دل است برای سیر به آفاق و انفس. تا زمانی که کبوتر نفس، گیر دام تعلقهای مادی باشد، پرواز در آسمان کمال برایش مقدور نیست.
و علی علیهالسلام التهاب درون و شوق وصال معبودش را در کمیل شریف چنین میسراید:
ای مهربان خدای! مرغ دل در پنجههای تیز و قوی هوس حبس گشته، وگرنه بالهای ما تشنه پرواز در آسمان قُرب تواند.
واصلان حق، این طبیبان روح، نسخههای خود را در شفا خانه اعتکاف، تقدیم انسانیت نمودهاند؛ چرا که با اکسیر اعتکاف، مس دل به طلای حرم الهی تبدیل میشود و بهشت آرامش به دلهای آسمانی ارزانی میشود.
هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست
جز به خلوتگاه حق آرام نیست
کنج کوچک این مسجد، چه وسعت فراخی در خویش نهفته دارد! اینک منم که تنها نشستهام در گوشهای که جز تو کسی را نمیبینم و جز تو نمیخواهم.
اینک منم! که یک سال عصیان و سرکشی و گناهِ خویش را به آب چشمه عبادتِ تو، از پیکرِ آلوده خویش فرو میریزم.
من نیازمندم، به فرصتی دوباره برای نفس کشیدن و زنده بودن به فرصتی دوباره و به وسعتی بی کرانتر برای پرواز، برای رسیدن و نزدیکتر شدن تمامِ غربت و بی کسی خود را از تک تک کوچهها و خیابانهای ظلم زده وحشی، به دوش گرفتهام، تا کُنجی بیابم و سفره دردهایم را در محضر تو بگشایم. این سنّتِ سالیانه همه آنانی است که چونان من، نیاز و رازِ خویش را جز به درگاه تو نخواهند که آشکار کنند.
باید حضورِ تو را پر رنگتر به خویش بنمایانم. نخواهم گذاشت یادِ تو، در ازدحام این همه غیر تو، در ازدحام این همه ولوله در هم پیچیده که در هیچ کدام، نام تو را نمیتوان شنید، از یاد ببرم. آری! نخواهم گذاشت.
جهان، لبریز از ابلیسهای کوچکی است که هر لحظه، وسوسهای در گوشِ جانم میافکنند، که مباد زمزمههای آسمانی، در بصیرتِ من بنشیند! باید کنجی یافت، خلوت و آرام، خالی از همه ولولهها و ابلیسها، کنجی برای آن که به یاد آورد و تکرار کرد، نامی را که هر لحظه، تمامی
کهکشانها فریاد میکنند. باید دانست که در ورای غفلتِ همه مردمانِ در خواب فرو رفته، کسی هست که از روحِ خویش در ما دمیده است، در من و تو، و این، همان چیزی است که هرگز فراموش نباید کرد.
وَه که چه شبهای سرشاری! چه روزهای لبریزی! اینک سه شب است و سه روز که تنها به تو اندیشیدهام. تنها تو را خواندهام حس میکنم که
سبکبارتر، بر میخیزم. حس میکنم که رنگِ زلالتری به خویش گرفتهاند، همه دیوارها و پنجرهها، همه آدمها، همه ابرها و پرندگان و آبها، حس میکنم که مهربانتر شدهام، حس میکنم که ابلیسها از من میگریزند و ابلیس زدگان، با شرم از کنارم عبور میکنند. آری! حس میکنم که راضیام...
وَه که چه شبهای روشنی! چه روزهای شفّافی! این خلسه عظیم بگویید چیست که این گونه مرا به خویش در ربوده است؟ این چه سِحری است که این چنین مرا از گوشه کوچک یک مسجد، به اعماقِ وسیعترین افقها میکشاند؟
این چه نیرویی است که هر لحظه در من زاده میشود و تکرار میشود؟ هر لحظه سنگینتر میشوم و امّا این وزن، چه سبکبارم کرده است!
و تا یک سال دیگر، قدرتی در خویش میبینم که یک سال، مرا به پیش خواهد برد. یک سال مرا زنده نگاه خواهد داشت و یک سال، همواره در گوشم زمزمه خواهد شد، همان نامی که همیشه مشتاقِ شنیدنِ آن بودهام.
هوای این روزها چقدر سنگین است!
خواهشهای دلم سر ریز کردهاند.
چقدر بوی خاک گرفتهام. دلم لحظهای حضور میخواهد.
ماه رجب فرا میرسد؛ ایّام البیض ماه رجب، اقراری است که هر سال تکرار میشود.
سجادهام بی تابی میکند. قرآن، مفاتیح، چادر نماز... کوله بار سفر را مهیّا میکنم.
با چشم هایم قرار گذاشتهام آرام ننشینیم. به دست هایم قول دادهام شکوفه خواهند کرد.
«حیّ علی خیر العمل» دو رکعت عشق به جا میآورم؛ قربة الی اللّه اللّه اکبر.
باید حضور را تمرین کنم. جامهام را به رنگ عدم در آورم، واژه هایم را تطهیر میکنم. باید
برای خواهشهای دلم حکم تخلیه صادر کنم.
شیطان را به اسارت ارادهام در میآورم و نفس را زیر گامهای استوار یقین، لگدکوب خواهم کرد.
... این جا هیچ کس شبیه هیچ چیز نیست. گرفتاران ناسوت، از بند هوا رها شدهاند. عطر ملکوت، در تمام رکعتها موج میزند.
شیطان، اسیر انسان میشود و انسان، حقیقتی که در خلوت این روزها خودش را مرور میکند.
تعلقات رنگ میبازد و سهم هر کس به اندازه وسعت سجادهاش میشود. مسجد، غرق در بوی خداست...
قنداقهاش که در گهواره دستان پدر قرار گرفت، گلهای دعایش را به پای تازه رسیدهاش ریخت. بوسههایش دستان و صورت او را نوازش میکرد. در زلال نگاه پدر، امید به آینده این هدیه عرشی برق میزند و اشک شوق او راز محبّت وافرش را نزد اقوام میگشود. تا اینکه، او سید محمود طالقانی، پاره تن خود را به سینه محبت خود چسباند و در گوش راست او اذان دیانت گفت و در گوش چپش اقامه سیاست. الفبای معنویت و علم، بر لوح سفید جانش در ابتدای جوانی شکل گرفت و در مکتب عشق، با عصاره پیام شیعه آشنا گشت. روح کنجکاو و جستجو گرش به دنبال درّ حقیقت میگشت تا این که صدف کلام ائمه و قرآن را پر از گوهری ناب یافت و شهد علوم اسلامی و جرعههای کلام خدا را در جام خطبه و تفسیر
میریخت و در بزم جلسات علمی و مردمی، به تشنه کامان، حقیقت مینوشاند.
شلاق بی عدالتی، بر گرده محرومان، غارت غیرتها، رویش فرقههای نفاق، دل آیة اللّه طالقانی را رنجور میساخت. پس با سلاح اندیشه و رعد کلام و برق نگاه خود به نبرد با ظلم و استبداد برخاست؛ نبرد و فریادی که شعلههایش هر از چند گاهی در کنج زندانها فرو کش میشد و آن گاه در بیرون از زندان، دوباره بر سر ظلم میغرید.
در عصر یخبندان حق خواهی و احتضار عدالت، عدالت خواهان را زیر بال حمایت و فداکاری خود میگرفت. اتحاد جهان اسلام، کمک به مردم فلسطین، هم فکری با اندیشمند بزرگ شهید مطهری و تبعیت از امام خمینی رحمهالله گلهایی بودند که در زمستان مسؤولیت پذیری و بارش تهدیدها در گل خانه اندیشه و شجاعتش رشد مینمودند و زیر چتر حمایت وی، پرچم نهضت ملی نفت از سوز بی تفاوتی در امان بود و سرانجام بر باب عزت ملی و اسلامی وطن به اهتزار درآمد.
عظمت شخصیتش در آینه کلام حضرت امام خمینی رحمهالله جلوهای زیبا دارد: «آقای طالقانی یک عمر را در جهاد و روشنگری و ارشاد گذراند... هیچ گاه در بهار بزرگ خود سستی و سردی نداشت رحلت این سردار بزرگ اسلام، داغ فراق بر جگر اسلام گذاشت؛ چرا که روح بلند او، ابوذر را، زبان گویای او شمشیر مالک اشتر را و اولین نماز جمعه او در دانشگاه تهران، فرشته تعهد و تخصص را و هجرت زودرس او گل را تداعی گر بود. روح والایش آسمانیتر باد!
جمعه
21 شهریور 1382
15 رجب 1424
2003 .sep. 12
زینب علیهاالسلام برخیز!
ای گل بوستان ولایت! برخیز و بار دیگر علی وار علیهالسلام بر زلف اندیشه و سخن شانه بزن و آتش خطبههایت را نیز بر خرمن یزیدیان زمان ما بزن.
ای مادر صبر و ای اساس عفاف! برخیز و به جان بی رمق مسلمانان، با گوارای کلام و عصاره پیامت، روحی تازه ببخش.
زینب، ای زبان علی در کام! و ای استمرار نالههای زهرا در بیت الاحزان هستی! برخیز و با ما سخن بگو
ای قهرمان داستان کربلا! بر تن زخمی عدالت، مرهمی نِه و تیر نظم نوین جهانی را از پر و بال شکسته آزادی و انسانیت بیرون کش.
ای خواهر «تنهاترین سردار»! میدانم که آسمان دلت در کنار حسن علیهالسلام، خون گریه کرد؛
ای شاه بیت غزل عارفانه و عاشقانه نینوا! بخوان که: کربلا میمرد اگر زینب نبود!
بگو که عصر عاشورا که تمام شد، «جلوههای ویژه صبر و پایداری زینب در عرصه عزت و افتخار حسینی شروع شد و بازگو که چگونه تن بیمار حقیقت را از دم دندانهای تیز ظلم نجات دادی.
بگو که چگونه کشتی نجات حسین را سکان دار بودی و هنوز هم در گردابهای تحیر و گردبادهای استعمار، به داد انسانیت میرسی؟
زینب، ای مادر دو شهید و ای همسر عبداللّه جعفر، ابوالمساکین و ای مفسر غریب قرآن در کوفه! برخیز و اکنون طلوع زیبای خورشید حسینی
را در قلب انسانهای آزاد دنیا بنگر.
ای امانت دار علم لدنی! بگو که از جام علم الهی و الهام او نوشیدی تا آن جایی که حضرت سجّاد علیهالسلام با نگاه مهربانانهاش به تو گفت: شکر خدا عمهام زینب یک شبه ره صد ساله رفته و به غمزهای، مسألهآموز صد مدرّس گشته «اَنْتِ بِحَمْدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَیَرُ مُعَلَّمَة و...» ای مقربترین در بزم الهی!
بگو که جامهای بلا را در امتحان «توفان پر بلای کربلا»، «طشت خونین» «سرشکافته» و پهلوی «شکسته» چگونه بدون هیچ شکوه نوشیدی و محو جلوههای حق بودی. و جز خوبی ندیدی؛ «ما رَأَیْتُ إِلاّ جَمِیلاً.»
پیش از آن که با جوانیات وداع کنی، پدر از دست دادی، در شب روسیاهی کوفیان و بار دیگر موسپید کردی!
اما هنوز موهایت، عزادار غم تنهایی حسن علیهالسلام و سیاهپوش زخم جگرت بود که کربلا شروع شد. آن گاه، دیگر شماره تارهای سپید مویت، از دست حسین علیهالسلام هم که داغدار زندگیات بود، خارج شد! و تو نفهمیدی، آهنگ لالایی که بر قبر کوچک علی اصغر علیهالسلام میوزید، گرد پیری بر موهایت نشاند یا پریشانی رباب، در هنگامه موی کنان مادرانهاش!
و یا شاید لرزش پاهای حسین علیهالسلام، در وقت شکسته شدن عصای پیریاش - علی اکبر علیهالسلام که بر زانوی تو بزرگ شده بود!
و یا شاید در بی بازگشتی علمدار جوان که از او هیج به یادگار نماند، جز مشکی تیر خورده که از نوک پیکانش اشک میریخت!
و یا شاید با فرو کشیدن تیر از پهلوی دریده قاسم، که با یک آه، حسین علیهالسلام را از پا انداخت!
وقتی در آیینه شکسته بخت خویش مینگری، تازه
آغاز سپید موییات را در سیاهی گودال مییابی که به یکباره، پر از خون شد و خنجری از فقا، رگ جوانی تو را برید و تو ناگزیر از پا افتادی و خمیدی و پیر شدی!
بعد از آن، خرابه نشینی رقیه علیهاالسلام و نوازش لبهای حسین علیهالسلام با خیزران و استقبال سنگ و موهای خاکستری حسین علیهالسلام در تنور و... فقط توانست موی سپید تو را به شفق خون بکشاند!
و اکنون، در این سیاهی شبانه مرگ، تو، نه مو سپید، که رو سپید، رخصت از خدای عشق میطلبی تا به زیارت کسی بروی که از ازل، زلفت به تار حیات او گره خورده بود!
فقط در آیینه چشمان حسین علیهالسلام میتوان تصویر جوانی دوباره زینب علیهاالسلام را دید!
صدای شیهه ذوالجناح میآید؛ آسیمه سر به سمت تل زینبیه میدود!
و نگاهش به گودال قتلگاه دوخته میشود.
اینک، نوبت فرشتگان است که با «وامصیبتا»، «وامحمّد! صلیاللهعلیهوآلهوسلم»، «واعلیا» زینب را همراهی کنند! امّا نه توان رفتن دارد، نه تاب ماندن! نه توان گریه دارد، نه تاب فریاد!... و این تازه قسمتی از تصاویر روز است؛ وای از دل زینب! وای از شام غریبان!... اصلاً عاشورا هم روز توّلد زینب است، هم روز وفاتش! اصلاً زینب و اسارت یعنی: پل دوزخ و بهشت!
یعنی: حضور قیام حسینی علیهالسلام در خارج از صحنه کربلا!
تو کیستی، بانو! تو از کدامین ستاره اُفول کردهای؟ مگر فرزند آدم و حوا، آن همه سختی و رنج را میتوانست تحّمل کند؟!
تو کیستی، بانو! که حتی هنگام شهادت فرزند به خاطر ایثارت، به خیمه پناه بردی تا احساس شرم بر نگاه برادر ننشیند!
تو کیستی، بانو! که هم زبان صبر علی علیهالسلام هستی، هم مایه آرامش حسن علیهالسلام
هم آرام بخش دل پر تلاطم حسین علیهالسلام هستی، هم دلگرمی و پشتوانه علی بن حسین علیهالسلام! تو کیستی، بانو! اگر خواهری افتخار است، پس «خواهر یعنی زینب!» فقط زینب!
بانو! ای صلابتِ یقین! سخنت انگار از زبان پیامبران جاریست!
این سخن تو بود، یا صدای علی علیهالسلام بود که از حنجره تو برخاست؟
چه زیبا میشکستی غرور بتهای دار الاماره نشین را! بیانت سوره سوره و آیه آیه، قرآن است! بانو! آن جا که تو ایستادهای، همان جاست که موسی علیهالسلام برهنه پاشد و به تجلّی ذات الهی سلام کرد! همان جاست که پر جبریل علیهالسلام را، آتش غیرت سوزاند!
همان جاست که خداوند (جلّ جلاله) امر فرمود به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که: اِقرأ بِاسْمِ رَبِکّ الَّذی خَلَقَ؛... سخن بگو، بانو! تا عرشیان، دختر علی و فاطمه علیهاالسلام را بهتر بشناسند! - گو این که ابنمرجانه با جهالت تمام تو را نشناسد...
سخن بگو، بانو! که این افتخار، تنها ارزانیِ «کلیم» نشده است.
سخن بگو، بانو! به جای آن حنجره خونین!
به جای آن خورشیدهای آرمیده بر نیزهها!
حتی از زبان آن شیر خواره که حنجره داوودیاش بوسه گاهِ ناوک صیادان شد! سخن بگو، بانو! تا چوب خیزران، سکوت زمین را، با زخم زبانهایش نشکند! سخن بگو، بانو! که تاریخ، در انتظار طلوع زینب علیهاالسلام از مشرق اسارت است تا مفهوم آزادی را به بشریّت نشان دهد! سخن بگو، بانو! سخن بگو...
و امروز، سوگوار لحظهای هستیم که تو آن روز، با تمام داغ و غربت، غریبانه با عالم خاک وداع کردی تا از ناراستیهای زمانه، به مادر شکایت کنی!
میرفتی، تا به پایان سختترین و تلخترین جداییها برسی!
میرفتی، تا شکایت بی وفاترین امت را به حضور وفادارترین پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خدا، ببری!
میرفتی، تا داغ خاطرات «شام و مصر» را برای علی مرتضی علیهالسلام، تعریف کنی!
میرفتی، تا در بهشت جاودانی خداوند، گاهواره «علی اصغر علیهالسلام» را با آن تبسّمهای شیرین، بگردانی! میرفتی، تا دوباره قصههای شبانه «رقیه علیهاالسلام» را از سر بگیری!
باز هم یاد تو و گریههای کربلایی!
باز هم یاد تو و نالههای نینوایی!
به راستی! نمیدانم، چرا این همه ارتباط نام تو با عاشورا محکم و ناگُسستنی است؟
حتی بر تمام زندگیات سایه انداخته است!
سلام و درود خداوند و بندگان مؤمنش به روح سرشار از عصمت و عفت و استقامت باد!
نام تو را که نوشتم، لبریز خاطرات غریبی شدم که جان قلم را به آتش کشیده است.
نام تو عجین است با درد، نام تو عجین است با غربت، با داغ، با حماسه. نام تو عجین است با کربلا؛ آری کربلا...
آن که گفت: استقامت، نام تو را شنیده بود. شجاعت، عشق، ایثار و عطش... از کدام بگویم؟
اینک تو نیستی، اما نامت هنوز، زلالترین چشمهای است که میجوشد، سرشارِ خاطرات بزرگ. مگر میتوان فراموش کرد خواهری را که قافله سالارِ کاروان برادر شد؛ آن گاه که سر برادر را پیشاپیش قافله بر نیزه میبردند؟ مگر میتوان از یاد برد مادری را که هر دو فرزند را به دست خویش به سیل دشنه و تیر فرستاد؟ هر دو فرزند را هدیه کرد به راهی که به آسمان ختم میشد؟
مگر میتوان از یاد برد عمّه فداکار را؛ آن
که پرستاری میکرد در خیمهای که شعله میکشید و سنگ صبوری بود، آن گاه که خرابه ویران شام، شباهنگام، خاستگاه نالههایی بود که شهر را میسوزاند؟
مگر میتوان از یاد برد، شیر دختر علی را، آن گاه که قصر خلیفه، زیر گامهایش به لرزه در آمده بود و از طنین سخنانش، ستونهای بلندِ کاخ، به سمت ویرانی میخزیدند؟ به یقین «کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود».
و اینک تو نیستی بانو! که «عاقبت» عاشورا، عاشوراییان را به خویش فراخواند. و تو که ستون عاشورا بودهای، مگر میشود که همه رحل بر بندند و تو بمانی؟
کربلا، زمین بی وفایی نیست؛ پروازگاهِ تو کربلاست! گرچه، رسالتِ تو اندکی بیشتر به طول انجامید.
بار سنگین سفر بر شانههایت نشسته بود و تو بانو! خسته و همچنان عطشناک، هر لحظه خاطرات بزرگ حماسه را در ذهن مشوش تاریخ، زنده میکردی؛ و این، رسالت تو بود. پس آن چنان خاک خیس خون کربلا را بر دوش بادها نشاندی و به اعماق قرنها فرستادی، که مادام که بادهای سرخ در دنیا بوزند، عاشورا مرور خواهد شد. و آن چنان زمزمه حماسه را به گوش دریاها خواندی که تا آن گاه که اقیانوسها زندهاند، در ارتفاع بلند هر موجی، نام «حسین علیهالسلام»، طغیان میکند. و اینک، رسالت سنگین به انجام رسیده است. به آرامگاهت باز گرد؛ کربلا تو را میخواند و برادری که سالهاست چشم انتظار توست.
اینک، همه عزیزانت به استقبال تو آمدهاند؛ به استقبال تو که به بدرقه همه عزیزان رفتهای، داغ همه را دیدهای و اینک نوبت توست. آماده باش برای پر کشیدن. درهای قفس به زودی گشوده خواهد شد.
خدا حافظ ای پنجاه و... این همه سال در بدری!
خدا حافظ ای پنجاه و... این همه سال شبانههای زخمی!
خداحافظ ای پنجاه و... این همه سال خستگی ممتد!
خداحافظ ای تا ابد چلّه نشین کربلا، پرستوی زخمی خانه به دوش!
و خدا حافظ ای خاتون غمها، زبان ناطقه بنی هاشم، کانون وفا، حیدر ثانی، ای ام المصائب، زینب!...
امشب را سبکتر سفر میکند و سنگینی بار رسالت خود را بر شانههای زمین میسپارد؛ آن سان که از آن موقع، شانههای زمین، در هر بهاری زخم بر میدارد و از دل زمین، گلهای سرخ رنگ میروید. لاله، پلاک رنگین کربلاست و رسالت زینب، رساندن کربلا به مقصد است. لاله، دل پاره پاره شبگرد نینواست. لاله، دل خون شده زینب است.
بگذر ای مرگ برادر بر دوش
بگذر ای درد سراسر بر دوش
بگذر ای کرب و بلایی خاتون
سینه زخمی مادر بر دوش
بگذر ای مردتر از هر کوفی
بگذر ای پرچم حیدر بر دوش.
مژده باد تو را، زینب! که دیگر فردایی نیست، این شام غریبان آخرینِ تو را، که کوفیان، خاکستر بر سرت بریزند و بر اشکهای جانسوز کودکان، نیشخند بزنند.
مژده بادت که دیگر، زنان قبیله تاریکی، بر مظلومیتت کِل نمیکشند!
خاتون!
دیگر راحت شدی و غم فردا را نمیخوری که سر خورشید را بر نیزهها ببینی و از سوز جگر، سر
بر محمل بکوبی.
خانم!
نمیدانم که این دریای صبر را از کدامین آب حیات سر کشیدهای که صبر هم در مقابلت زانو زد.
اما سرانجام بعد از پنجاه و چند سال، مقنعه مشکینی را از سرت برداشتی و با لباس سفید به خانه ابدیات رفتی.
جمعه
21 شهریور 1382
15 رجب 1424
2003 .sep. 12
بی شک قدس، مقدس است و مقدس خواهد ماند، لیکن طعم طعنها را دیگر تحمل نتوان کرد. نیشخندها اینک آکنده است با کشندهترین زهرها و حرفهای تلخی که زهرآگین به گوش ایمان آورندگان فرو میریزد. باید دانست که محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم همان را گفت که موسی علیهالسلام گفته بود؛ پس نمازهایی که برای یک خدا خوانده میشود، به سوی یک قبله اقامه خواهد شد، لیکن فرزندان بنی اسرائیل، تیغی را که به موسی علیهالسلام زدند، اینک میخواهند بر پیکر محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بنشانند. اما چه فرقی میکند؟ بی شک به هر سویی که روی گردانی، خدای تو آن جاست. کعبه یا بیت المقدس، چه فرقی میکند؟ بهانه را باید از دست بنیاسرائیل گرفت و تیغ طعنها را نیز از گلوی نمازگزاران... پس هان محمّد! روی
گردان به سمتی که خدای تو خواسته است که قبله گاهِ تو آن جاست. ابراهیم خلیل تو را میخواند و قومت را. شاید آن گاه که خلیل، اولین سنگ کعبه را استوار میکرد، هرگز نمیدانست که روزی، اتاقک دست ساز، نگینی خواهد شد در حلقه تمام مؤمنین زمین و شاید نمیدانست که قبله - گاهی عظیم را بنیان مینهد.
اینک ای کعبه بزرگ! قسم به نامت، حریم تو را تهی خواهیم کرد از همه بتها، این تکه سنگهایی که خاک رفیع تو را آلودهاند! و تهی خواهیم کرد از همه سنگ پرستانی که حرمت تو را
رزقگاهی برای خویش یافتهاند.
و هان قدس شریف! تو را گرامی خواهیم داشت که ابتدا به سوی تو ایستادهایم و از تو پُل بستهایم به لایتناهیِ کهکشانهای دوردست. اولین بال پرواز، تو بودهای. تو را در اعماقِ ریا کاریِ فرزندان بنی اسراییل رها نخواهیم کرد و در چنگال ایشان از یاد نخواهیم برد.
شنبه
22 شهریور 1382
16 رجب 1424
2003 .sep. 13
آه! این دستها دیگر، شاعر خشمگین حماسه سنگ
نیست.
این صدا نه آن فریادی است که لرزه بر اندام سیاه صهیون میانداخت.
نه! این صدا دیگر صدا نیست؛ که سکوتی است مرگبار و کشنده. سکوتی که چون زخمی بدخیم، سینه فلسطین را ذره ذره میخورد، جزامی که چشمهای منتظر و امیدوار را به غارهای وحشت و نومیدی بدل میکند.
در این صدا دیگر نشانی از آن فریاد بیدار «اللّه اکبر» نمیبینی که دیوارههای پوشالی متجاوزان را میلرزاند؛ از آن فریاد که گلوله سربی را به تمسخر میگرفت و تانک و مسلسل را در طنین استوارش به فراموشی شدن و نابودی میکشانید.
این دستها، این دستها که به جای سنگ، خنجر گرفتهاند، خنجری به هیأت قلم، و بر صفحه ننگ، خون مظلوم فلسطین را فروختهاند.
نه! این دستها دیگر شاعر نیستند؛ شاعران خشمگین حماسه سنگ، دیگر مردهاند و دیر گاهی است که جغدهای مرگ بر مزارشان جیغ میزنند.
آه! این دستها، این صداها، این فریادها... به راستی چه آمده بر سر این دستها که این گونه جامه سیاه ننگ را بر تن هزار چاک فلسطین پوشاندهاند.
اینان آیا به راستی همان شاعران خشمگین حماسه سنگند؟
اینان آیا صدای فریاد فلسطین همیشه بیدار را نمیشنوند؟
آیا نفسهای زنده فلسطین را حس نمیکنند؟ آیا نمیبینند که ملت فلسطین هنوز زنده است و حاضر نیست لباس خواری و ننگ بر تن کند و تن به سازش دهد؟
گفتم: بهتان مگوی! اینان، ستارگان... ستارگان امیدند؛ حتی اگر ابری چنان سترگ، آسمان را گرفته باشد... ستارگان، آخر ستارگان، راه نشانِ روندگانانند. بهتان است...
نه...
گفتم و اشک، حلقه حلقه چشمانم را پرده گرفت و برپرده، ستارگان را دیدم. آری! ستارگان دروغین را که نقاب از صورت بر گرفته بودند و حقیقت سیاه خود را بر پرده اشکهایم، بی شرمانه به بازی نشسته بودند...
آه! چه میبینیم؟ چه میبینم خدایا!
چه شد سوگند خون و سنگ؟ چه شد پیوند فریاد و جان فشانی و ایثار؟
چه آمد بر سر شاعران حماسه و سنگ؟
نخهای نامرئی/سید علی اصغر موسوی
نخها، خیلی نامرئی نبودند!
نمایش آغاز شده بود و «عروسک»ها با لبخندهای ساختگی، دست همدیگر را میفشردند؛ آن هم با گرمی تمام!
«عروسک سفید» که عینک درشت و سیاهی به چشم داشت، با گوشه دستمالش مشغول بازی بود و «عروسک سیاه»، در عمق دلش، دنبال نقشهای برای کشتن عروسک سفید بود.
نمایش نامهای به نام «صلح»! صلحی که میبایست عروسک سفید - مخصوصاً با سرپوش عربی، در آن نمایش بازی کند! و عروسک سیاه، تمام لبخندهای مصنوعی را امتحان کند تا هر کدام به قواره لبهایش اندازه شد، بر لب بزند، بلکه طبیعی دیده شود!
اما باز هم مثل همیشه، نویسنده نمایش، بسیاری از عملکردها، حرکتها، تصویرها و نقشها را نادیده گرفته بود:
تصاویر خونین اردوگاههای «صبرا و شتیلا» را!
زندانها و شکنجه گاههای خوفناک «موساد» را!
علت شهادت دهها رزمنده جوان «الفتح» را!
آوارگی و بی خانمانی صدها زن و کودک «فلسطینی» را!
سوزِ همسرانی را که در انتظار بازگشتِ «مرد خانه» بودند!
حسرت کودکانی را که خواب آینده را میدیدند!
آژنگ پیرانی را که مملو از زخمهای غربت بود!
اشک مادرانی را که هر روز قاب «عکس» فرزندانشان را پاک میکردند!
و پرچمی را که در بین پرچمهای دنیا، غریبترین، گمنامترین و تنهاترین پرچم بود!
نمایش، با تمام کم و کاستیهایش، شروع شده بود و دست عروسکها، با حرکت نخهای نامرئی گاهی به هوا میرفت، گاهی به هم میچسبید و گاهی بصورت «کف زدن» به هم میخورد!
صحنهها و بازیها به قدری «مصنوعی» بودند که حتی «گوساله سامری» خندهاش گرفته بود و «نیل» نزدیک بود از تعجّب بخشکد!
«ابوساف»، با چشمهای «نزدیک بین»اش به لبهای «عمو سام» زُل زده بود و «مِستر بگین» هم مثل همیشه، نگاهش به چاههای نفتِ «خلیج فارس» بود!
نمایش، با کف زدنهای پیاپی به پایان رسید و «کارگردان» در خیال صحنهپردازی و نمایشی دیگر، شروع به رسم «جدولی» دیگر کرد.
این بار معمایی تازه و نمایشی تازهتر: «جنوب لبنان»! و کوچههایی آکنده از عطر گل سرخ.
پنجشنبه
27 شهریور 1382
21 رجب 1424
2003 .sep. 18
ناله پیچیده بغضیم در نای گلو
دامن آهی گرفتیم و به کیوان آمدیم
شمع سردابیم و در سوز و گداز اشک و آه
پله بند از دود خود، یک شب، در ایوان آمدیم
نغمهپردازی بود که عشق، انتخابش کرد!
و او با تمام داشتههای گران بهایش، تهی دست زیست!
انگار آشنایی جز عشق ندارد! سوخت و ساخت!
مثل بغضی سنگین، در بارشِ اشکها، تمام شکستها را تجربه کرد!
غزلهایش، تصویر خاکستری غم و چکامههایش، آهِ ممتد دلی بودند که عمری با دلدادگی زیست! پروانه بود و شمع زیست! شمع! با غریبانههایی که به وسعتِ تمام تنهاییها بود و بدون واهمه از سحر و شعرِ واپسینِ سفر! دل به شبانگاهان گیسوی عشق سپرد:
به زلف یار هم، بر میخورد! گر غیر از این باشی
که من صدبار، با این نکته باریک، برخوردم!
از «عشق» تا «اراده»، از «طلب» تا «مقصود»، جذبه دلدادگی را، داغ غربت را، حتی زخم سکوت را به فریاد شعر سپرد و از پرتوِ «یک نگاه»، به کهکشانی از شهود رسید!
آیینههای حقیری که قامتش را جدّی نمیگرفتند، محو «خلعت» آسمانیاش شدند که بافهای از حریر معرفت بود.
کوچههایی که به لهجه صداقتش طعنه میزدند، اکنون، آکنده از نغمه غزلهای تنهاییاش هستند! فراتر از آن چه میاندیشید، میسرود و فراتر از آن چه میسرود، احساس میکرد:
لاله در دامنِ کوه آمد و من بیرخ دوست
اشک، چون لاله سیراب، به دامن کردم
انگار دلش داغ جذبه مولانایی دیده است! به هر نسیم، نی نالههای نینواییاش، سکوت را میشکست، که:
تیغ جدای نالهام جان سوزتر سازد، چونیِ
با این نوا، کامی روا، در بی نوایی میکنم
آخر جدایی گر نبود، الهام شاعر هم، نبود
این پرده چون بالا زدی، من خودنمایی میکنم!
و این ناله، همیشه در تمام زندگیاش سایه انداخته بود که: «از نیستان تا مرا ببُریدهاند...»
آری، نالیدن! نالیدن در تنهایی خویش!
این چکامه بلند غربت را چه کسی بهتر از شاعر حس میکند؟!
شاعری که هنوز هم پس از سالیان سال، نغمههایش با ساز «حیدر بابا» همراه میشود و ساحل نشینانِ فرا دست «ارس» را با دو تارها و سه تارهای آتشین دل، به سماعی، بشکوه، فرا میخواند! شاعری که جرقههای تغزلش به دل هر سنگی میخورد، مثل گیسوی نیلوفر به رقص در میآید و آبشار واژگان عاشقانهاش، تمام احساسهای نجیب را به تماشای ابدیت میبرد. او میپنداشت به قلّه نخواهد رسید، اما امروز کتیبه نامش، بر بام جهان فخر میفروشد و عارفانههایش را حتی عامیانهترین مردم، به خاطر میسپارند:
دوشم که راه خواب زد افسونِ چشم تو
مرغان باغ را، به لب افسانه تو بود
همسایه گفت: کز سر شب، دوش، شهریار
تا بانگ صبح، ناله مستانه تو بود
به دستهای شعر انگیزت قسم! که همیشه، عطر عشق از آنها میتراوید.
تا بانگ «یاعلی» از دلها میخیزد، نام و
یادت در اذهان باقی خواهد ماند و عشق جاودان تو را بر سر هر کوی و برزن، جار خواهد زد!
شهریارا! سکوت شایسته تو نیست؛ بخوان! بخوان که ناگفتههای بسیاری از عشق، باقی است. بخوان: «حیدر بابا، الهی که همیشه رو سفید باشی؛ دور و برت پر از چشمهها و باغها باشند؛ پس از ما، الهی که سرت سلامت باشد،...»
آری، بخوان! که تو از همیشه خواندنیتری!
و ما امروز، در نهایت احساس، تو را میخوانیم؛ امروز که یادمان «شعر و ادب فارسی» است و ادب دوستان را به خواندن بیتی از دفتر دل شعرا فرا میخواند، یک بیت هم از دفتر جاودانی دلت میخوانیم:
جوانان در بهار عمر، یاد از «شهریار» آرید
که عمری در گلستان جوانی، نغمه خوانی کرد
نامت سرلوحه یاد و خاطره عاشقان باد!
«حُسن میگوید تماشا کن مرا
شعر میگوید که انشا کن، مرا
عشق میخواهد که پوشم رازِ وی
راز میگوید، که افشا کن مرا!»(1)
وقتی دلم هوای بهشت میکند، وقتی دلم هوای آسمان میکند، وقتی دلم هوای غزلهای حافظ میکند، انگار «شعر» با غربت عجین شده و غربت با عشق!
انگار اولین شاعر، اولین شعرش را برای تنهایی «ماه» سرود و ستارهها برایش گریه کردند! آسمان، این آبی بیکران، که حتی شبها، حیرتانگیز و غریبانه به نظر میرسد، همیشه بهانه خوبی برای سرودن است:
1) - از قصیدههای استاد شهریار.
سرودن از تنهایی «آدم علیهالسلام»! سرودن از غریبانههای «حوا»!
سرودن از دخترک فقیری که همراه بادبادکش، تمام آسمان را گشت!
سرودن از پیر مردی که با دیدن شکوفهها، گریهاش میگیرد!
سرودن از اشکهای خداحافظی! سرودن از لبخندهای تازهترین دیدار!... و شعر، این موهبت الهی، با تمام لطافت، تمام زیبایی را برای بیان زیباییها میخواهد و بهترین اکسیر برای «پیوند دلهای شکسته» است!
شعر، زیباترین سفر، تا دل بی انتهای آبیهاست.
شعر، لطیفترین مخمل لحظههای سبز نیایش است.
شعر، سپیدترین ابریشم آرزو و گیسوانِ رها در باد است!
شعر، «موزونترین دقایق ارتباط» است؛ ارتباط با آن سوی آسمانها، با خدا و نجواهای شبانه!
شعر، قسمتی از بهشت گمشده در زمین است که با موسیقی اشک، در ضمیر دلها جاری میشود و غریبانههای تنهایی را با یاد خدا پیوند میزند و انسان، این انسانِ تنها، دیگر به تنهایی نمیاندیشد و محو ثانیههای وصال میگردد!
گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی!
... و امروز، روز «شعر و ادب فارسی» که با یاد «شهریار» شعر و ادب قرین است، میتواند همایش دهها قرن چکامههای بلندی باشد که:
از رودکی تا اَوستا! «از بوی جوی مولیان» تا «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه»! از عاشقانههای سعدی و نظامی تا عارفانههای عراقی و عصار و حافظ! از خیالآمیزیِ منوچهری تا رنگ پروری بیدل! از نبض هیجانآمیز فردوسی تا بغض فرو خورده محتشم! از توبه سنایی تا «توحید» هاتف! از شور شمس تا رقص مولانا!
از حضور تابناک حافظ تا طلوعِ تابان صائب! از «اشک یتیم» پروین تا «انتظار لاله گون»
سپیده دهها قرن عشق را، معرفت را، غربت را و دل شدگی را، با گیسوانی پیوند زده است که معطّر از نام خداست و با یاد خداوند «جل جلاله»، هر چه بینی «نور» است و هر چه بنویسی، «نور»! امروز، روز
«شعر» است؛ روز هزاران قلم آسمانیِ شاعران پر افتخار تاریخ ایران که تنها یادی از آنها در «تذکرهها» مانده و «غریبانه»هایی که گاه، دلهای عاشق را به هم پیوند میزند؛ غریبانههایی که وقتی با «دوبیتی»های بابا طاهر شروع میشود، انگار از نای زخم آگین تمام برخاسته است!
غریبانههایی که انگار غزلهای حافظ را از زبان مولانا، و نای نیستانی مولانا را از زبان «فرهاد» نظامی نقل میکند!
غریبانههایی که انگار تمام غربت خودش را از زبان «عمّان سامانی» بیان میکند!
«کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن»
چه کسی میگوید اشعار با هم فرق دارند؟
مگر نه این که درد یکیست و درمان هم یکی؟
پس این همه جدایی چیست؟ این همه «من و مایی در خلوت مستان»؟(1)
اینک من از گلوی تمام شاعران تاریخ فریاد میزنم:
«اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل، دلیل است، آوردهایم!
اگر داغ شرط است، ما بردهایم!»(2)
در این لحظههای زیبای تعزّل و عشق، یاد خیال بندانِ عاشق را که شمع جان به آتش عشق
افروختند و شبانگاهان، نگاهشان را به مژه سوزیِ فانوسها سپردند، گرامی میداریم،
یاد و نام خیلِ بیدلان وادی ادب، فراموش روزگاران مباد!
یکشنبه
30 شهریور 1382
24 رجب 1424
2003 .sep. 21
سال هفتم هجرت فرا میرسد. یهودیان شکست خورده و رانده شده، در دامان یهود «خیبر» افتادهاند و خیبر، پناهگاه توطئه و خیانت و تزویر میشود.
سپاه نور، عزم جهاد میکنند و مانند غزوات دیگر، پرچم جنگ را به دست «او» میسپارند؛ سپاهی از مردهای آهنین که ایمان، در تار و پود وجودشان ریشه دوانده است. سپاه شوکت و غرور و جلال، یک هزار و چهار صد پیاده و دویست نفر سواره، شبانه به پای قلعههای خیبر میرسند.
قلعههای هفتگانه، یکی پس از دیگری فتح میشوند. «ناعم» و «قموص»، تنها قلعههایی هستند که فتح آنها دشوار است. هر روز، گروهی از لشکر محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به پای قلعهها میروند و چون روز به پایان میرسد، مغموم و شرمسار،
به سوی فرمانده باز میگردند. پس محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم تصمیم میگیرد لشکری را به فرماندهی یکی از سران صحابه برای فتح قلعه عازم کند؛ شاید کار را به اتمام رسانند. شام هنگام، صحابی صاحب نام، با لشکر همراهش، بی آن که کاری از پیش برده باشند باز میگردد.
روز بعد، صحابی دیگری به فرمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عازم میشود و دست خالی باز میگردد. در محضر رسول خدا، او و همراهانش، هر کدام دیگری را متّهم به ترس از دشمن میکند و گناه فرارشان را از خود سلب میکنند.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن شب را با کوله باری از اندوه به صبح میرساند و چون آفتاب روز حماسه طلوع میکند، از خیمه قدم بیرون میگذارد و در میان مهاجرین و انصار میفرماید: «لَأُعطِیَنَّ الَّرْایَةَ الیَومَ رَجُلاً بِحُبُّ اللّهَ وَ رَسولَه وَ یحِبَّهُ اللّهُ وَ رَسُولهُ کرّاراً غَیْرَ فَرّار؛ من امروز این پرچم را به مردی میدهم که خدا و رسول را دوست میدارد و خدا و رسول نیز او را دوست میدارند، آن حمله افکنی که فرار نکند.»
در این هنگام، حاضرین پیش آمدند و هر یک خود را برای گرفتن پرچم آماده کردند.
چشمان محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در میان جمعیّت، در پی مردی گشت که میدانست پرچم غرور آفرین عظمت دین خدا، تنها بر شانههای سترگ او خواهد نشست... و او در میان جمع نبود.
علی کجاست؟ - یا رسول اللّه به چشم درد مبتلا گشته.
«اللّهم اذْهَبْ عَنْهَ الرَّعَد و الحَرَّ و الْبَرْد، وَ انْصُرْهُ علی عَدُوَّه و افْتَح علیه فاِنَّه عَبْدُکَ و یُحِبکَ و یُحِبُّ رَسولکَ غیْرُ فرّارٍ» خدایا! چشم درد و گرما و سرما را از او دور گردان و بر دشمن یاریش ده و پیروزی را نصیب او گردان که به راستی، او بنده توست و تو را دوست میدارد و رسول تو را دوست میدارد و فرار نمیکند.»
علی علیهالسلام، همان «کرّار غیر فرّار» با هیبتی حیدری و غیرتی ناب و عزمی پولادین، پرچم شوکت
و افتخار را در دست گرفت و به سوی قلعه روانه شد.
یهودیان خیبرنشین، نمیدانستند امروز مردی به مصاف آنها میآید که با اشارت دستش، تیشه بر ریشه هستی شان میخورد و در پای قلعه محکم آنها، حماسهای میآفریند که آوازه شکوهش، تا قرنها و قرنها پس از آن روز، دهان به دهان میچرخد.
مرحب - پهلوان صاحب نام یهود -، لباس رزم به تن کرده، رجز میخواند و مبارز میطلبد:
قَد عِلمَتْ خیبرٌ أنِّی مَرْحَب شاکِی السِّلاح بَطَل مُجَرَّب
اِذَالْحُروُب أُقبِلتْ مُلتَهب
«خیبریان میدانند که منم مرحب که اسلحه وافزار جنگم، بُرّان و پهلوانی مجرّب و آزموده هستم، هنگامی که جنگها شعلهور شود.»
و علی علیهالسلام با اقتداری که تاریخ را به حیرت وا میدارد پاسخ میدهد:
«اَنَا الَّذِی سَمَتنی أُمّیِ حَیَدره
کَلَیْثَ غاباتَ شدید قسوره اکیلکم بالسَّیفِ کیل السندره»
«منم که مادرم مرا حیدر نامید و چون شیر بیشهای هستم که خشم و قهرش سخت است و با این شمشیر شما را همچون سندره(1)میسنجم.»
نبرد آغاز میشود میان دو پهلوان؛ یکی که خود را به ساز و برگ جنگی آراسته و تنها و تنها با تکیه بر نیروی بازوانش و با دلی آکنده از غرور و خشم و کینه نسبت به حقیقت نابی که آیین محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به ارمغان آورده است، و دیگری، با دلی سرشار از شور جهاد و پیکار در راه خدا و عظمت آیین تابناک محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امید و توکلّ بر یگانهای که بازوانش را توان و قدرت میبخشد و ذوالفقارش را مرز یقین حق و باطل میسازد.
چیزی نمیگذرد که «پهلوان نامی یهود» با دو ضربت به خاک میافتد. هم کیشان او به سرعت میگریزند و در پناه قلعه، به زعم باطل خود از گزند شمشیر حق در امان میمانند. علی علیهالسلام، پای قلعه میآید. دستش را به حلقه در میاندازد. از تمام حرکاتش، از تک تک نفسهایش نجوای قربة الی اللّه میبارد. چشمها خیره میشوند، نمیتوانند باور کنند آن چه را میبینند. درِ قلعهای ستبر که پناهگاه دشمنان دین خداست، با دستان مردی از جای کنده میشود که صراط مستقیم هدایت، با انحنای ذوالفقار او ترسیم میشود.
مردی که از تمام زوایای نگاهش، یقین میبارد و جوهره وجودش را ایمان و اخلاص و تقوا آکنده است.
مردی که تاریخ وامدار اوست.
او که محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شأنش فرمود:
«علیُّ بن ابی طالب منّی کروحی مِن جَسدی»، «علی بن ابی طالب مِنّی لِمَنزَلة رأسی مِن جَسَدی» مقام علی بن ابی طالب نزد من مانند روح من از جسدم میباشد، یا به منزله سر از جسدم میباشد.(2)
پپنجه که میافکنی به دروازه بزرگ، چار ستون شهر خیانت میلرزد. پس به اعجازی عظیم دست بر آوردهای مولا! تا بار دیگر، همه لحظاتِ بزرگ تاریخ را به کُرنش بنشانی. عظمتت، بی شک، هر زبانی را به تحسین خواهد گشود؛ حتّی دروازه بانانِ یهودی خیبر را و کنیسه نشینانی را که خاطره موسی را - تو را - زنده در مقابل خود میبینند. فتحِ دژی غرّه به خویش، آن چنان که فاتح تو باشی، تصویرِ شفافِ حماسهای است چندان عظیم، که اینک پس از قرنها، هنوز مینویسمش و
مباهات میکنم.
بینِ هزاران جنگ، هزاران حماسه، هزاران لشگر و هزاران خونی که تاریخ در خود ثبت کرده است، اینک از فتح تو مینویسم و از دروازهای که به قدرت آسمانی تو گشوده شد. و تنها آن چه که باقی ماند، مدحِ شجاعت تو بود.
کجا هستند یهودیانی که دیوارهای خیبر را مرتفعتر از همّت و عظمت تو میدانستند؟
کجا هستند آنان که در مقابلِ تو، دروازه میبستند، بی آن که بدانند در برابر ایمان، هر درِ بستهای آسان گشوده خواهد شد. و تو، پُر از ایمان نه، که خود، تمامیِ ایمان بودهای؟
در محضرِ تو که سرچشمه صبری و عطوفت، هر چند حتّی دشمنان را مینواختی و حتی فرزند را حکم به ملاحظه و مدارا با قاتل خویش دادهای، اما خیانت و نفاق را در قاموس تو تحمّل نتوان کرد. آن که شمشیر بر تو میکشد، شجاعت تیغ بر داشتن را دارد، اما نفاق، از ترسِ مفرطی میخیزد که تنها به جانِ پست مایهترینها میتواند بنشیند؛ پس دروازه قلعه نفاق، هر چه عظیم، اما سُستتر از آن است که در مقابل حتّی یک دستِ تو، توان ماندگاری داشته باشد. این طبیعت نفاق است؛ سُست کننده و وحشت زا و آن که میترسد، بی شک پیش از آن که بجنگد، مرده است.
مجذوبِ مهر تو کیست که نیست مولا! و مرعوب ذوالفقارت آن گاه که صیحه میکشد و منوّر، از
نیام بیرون میپاشد.
کجاست آن جا که عطوفت ورزیدی و قومی والهات نشد؟
کجاست آن جا که ذوالفقارِ تو بر آمده باشد و شکست را چشیده باشد؟ گرچه این بار، این جنگ را به ذوالفقار نیازی نیست؛ کافی است که فقط یک دست را بر آوری، دروازهای از جای کنده خواهد شد.
اینک فرو میروم در پیچ و تاب زمانی دراز که گذشته است. خود را میبینم که بر باروی خیبر
ایستادهام. در کشاکشِ جنگی خونین، آن چنان که صدای چکاچک شمشیرها و نعرهها، وحشتی عظیم بر پیکر قلعه افکنده است. عدّهای را میبینم که سخن از استواری قلعه میگویند و تلاش مجاهدانِ علی علیهالسلام را بیهوده میشمارند. پس به ناگاه، در فورانِ حیرتی عظیم، میبینم که دروازه بزرگ به صدایی مهیب شکسته شد. نیک مینگرم؛ آری! باز هم حیدر است که...
عطر لافتی، آسمان «خیبر» را در بر گرفته بود و «ذوالفقار عدالت»، برای از هم دریدن سیاهیها آماده میشد. اضطرابی عجیب در دلها و حیرتی غریب بر نگاهها، سایه افکنده بود و امام علی علیهالسلام با آن که میدانست مفهوم یَدُ اللّهِ فَوْقَ اَیْدیهِمْ، لحظاتی دیگر تفسیر خواهد شد، امّا دست به نیایش برداشته با جان و دل، خالق هستی را به مدد میخواند!
به اقتدای قنوتش، خیل ملایک، قنوت گرفته بودند و با پایان هر قسمت از دعایش، صدای آمین در ملکوت میپیچید. اینک قدرت «یا علی» را تماشا کنید که همان اسم اعظم است؛ اسمی که در آسمان و زمین، حبل المتین محکم است! مولا، خون هاشمیاش به جوش آمده بود، گویی، یا علی گویان، دست بر حلقه در نهاد که در، با تمام قامت پولادینش، مقابل عظمت و قدرت مولا، قدخم کرد و در دست اهوراییاش، متواضعانه آرام گرفت!
شکوه دستِ خداوندی مولا علیهالسلام بود و غریو شادی که فتح را بشارت میداد. «مرحب» را این پیروزی شگفتانگیز، حیرت زده کرده بود؛ ولی سایه وار، قامت حقیرش را مقابل حضرت آراست و شمشیر غرور را بر افراشت و این گونه، مجال هم آغوشی خاک را به زیستن در جوار خورشید ،ترجیح داد و خاک، سرمهای شد به چشمهای خیانت پیشهاش، تا سزای خویش را در عهد شکنی دیده باشد! گویی
فریادی، طول و عرض تاریخ را متوّجه خود کرده است! آی ساکنان زمین و آسمان! اینک به دستهای علی ایمان بیاورید!
ایمان به دستی که از آستین عدل الهی بیرون آمده است، تا حماسه ساز «بدر» باشد! تا فصل رنگین «اُحد» را انگیزه دهها زخم، بشود! تا شور «خندق» را با تمام مردانگی به پایان ببرد! تا برگ زرین دیگری همچون «حُنین»، به تاریخ اسلام بیافزاید! تا...
ایمان به دستی بیاورید که قرآن را با کرامت یَداللهیاش، جمع آوری خواهد کرد!
ایمان به دستی بیاورید که با ذوالفقار عدالت، فتنه «جمل و نهروان» را خاموش خواهد کرد! ایمان به دستی بیاورید که به یاد محرومین کوفه و مدینه، نهال خرما خواهد کاشت!
ایمان به دستی بیاورید که تکیه گاهِ مردان نابینا خواهد شد!
ایمان به دستی بیاورید که لقمههای محبت را در دهان یتیمان خواهد گذاشت!
ایمان به دستی بیاورید که از پینههایش، عطر بهشت میوزد و خداوند «جلّ جلاله»، به داشتن چنین بندهای مینازد!
ایمان به دستی بیاورید که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، از لمس آن احساس امید و از توانایی آن، احساس رضایت میکند؛ رضایتی که در گرو«امامت» و رهبری امت اسلام، بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است! فریاد تکبیر، در جای جای قلعه خیبر میپیچد و تمام نگاهها به بازوان ستبر و دستان اهورایی مولا، خیره میشوند! تَبارَک اللّه، ما شاءَ اللّه...
عود و اسپند بیاورید! فضا را عبیرآمیز کنید! این معجزه «حیدر کرّار» است! این معجزه ناب علوی است! این معجزه، مفهومِ همان سوره: وَالْعَصْرِ اِنْ الاِنْسانَ لَفی خُسر است!
عود و اسپند بیاورید! با دست قادر ازلی و دست مولای مؤمنان، علی علیهالسلام، فتح الفتوح دیگری رقم خورده است!
یا علی المرتضی!
سلام و درود خداوند و بندگان مؤمنش بر تو و آن لحظهای که «قلعه خیبر» را با صلابت هر چه تمامتر گشودی و برگ زرین دیگری به فتوحات اسلام افزودی!
سلام و درود خداوند و بندگان مؤمنش بر تو و تمام کسانی که با گفتنِ «یا علی»، همیشه سنگینی غم را از دل خود دور میکنند!
یا علی علیهالسلام، ای مولای جوانمردان! ما را در سایه عنایتت، محروم از شوقِ «یا علی» گفتن مکن؛ که بی نام تو، زیستن بی معنا و بی توّلای تو بودن، زیانی جبرانناپذیر است!
ماییم و محبتت، که سود است
سرمایه اصلیِ وجود است
دوشنبه
31 شهریور 1382
25 رجب 1424
2003 .sep. 22
میگویم یا بابَ الحوائج!
و تنها نگاه میماند و قطره قطره اشکهای بی صدا!
تنها نگاه میماند و قطعه قطعه سخنی بر گلو خشکیده:
السَّلامُ عَلَی الْمُعذَّبِ فی قَعر السُّجُون...
... و یکباره، آتشفشان دل میآشوبد و گریه، سراسر گونه هایم را به مرثیه میخواند: ظُلَمِ الْمَطَامیرِ ذِی السَّاقِ الْمَرضُوضِ بِحَلَقِ الْقُیُودِ...
آه! چه تلخ است، نگاه آزادی را زندانی کردن!
چه زشت است آسمان را به زندانبان سپردن!
آه، که ناگوار است؛ اهریمن بر سریر و سلیمان در تاریکنای تنهاییها!
چه جانگداز است، غروبی که سعی کند خورشید را به لحظههای فراموشی بسپارد!
نه! نمیتوانست زندانی باشد؛ آخر، «حقیقت» که زندانی نمیشود!
آخر، پرتو نور الهی را نمیشود خاموش کرد!
جمال «موسوی»اش که پرتوای از جمال الهی بود، گویی از زندان بغداد تجلّی کرده است! تمام کاینات، هر شب بهرهمند از «شعشعه پرتو ذاتش» بودند و حجّت خدا، دلهای پر از باور مؤمنان را به سیر معنوی کلامش میسپرد!
مولا جان! ای دریای رحمت و ای شفاعت جاری! چهارده سال به عبادتهای زیبایت، آسمان و زمین درود فرستادند و تبلور «قَد اَفَلح المؤمنون» را در جمال آسمانیات به تماشا ایستادند. چهارده سال تو در باورها بودی و دشمنانت، گمانههای خویش را به بند کشیده بودند!
چهارده سال صداقت نگاهت، آسمان و زمین را به تماشا فرا خواند و تنها سیاه جامگانِ سیاه دل عباسی، خود را محروم از زیارتت کردند!
امّا چگونه میتوانم نادیده بگیرم، تمام غریبانههای دلم را:
گوشهای، یا خلوتی، کو، تا بنالم همچو نی
بر تمام نالههایم، من ببالم همچو نی
سینهام را بی مهابا، تا زداغت پر کنم
از غروب روزهای بی چراغت، پر کنم
بر تمام غربتی که سالها اندوختی
عاشقانه، در جوار عشق جانان، سوختی!
کاش میشد، اشک ریزان، بی قرارت همچو شمع
شعله گیرم من بسوزم در جوارت همچو شمع!...
میگویم: یا باب الحوائج!
و قنوت دستهایم، پر از یاد تنهاییات میشود، تنهایی!
تنهایی در خلوتی به وسعت عرش و فرصتی به طول تاریخ!
تنهایی! تنهاییِ عارفانهای که اعتکاف از صداقتت درس میگیرد و عبادت، مقابل پیشانیات به خاک میافتد.
میگویم: یا بابَ الحوائج! و حاجتم بر آورده میشود - آخر کدامین حاجت بالاتر از توّجه و عنایت حضرتت!؟
میگویم: یا بابَ الحوایج!
و در قنوتم، کهکشانی از نیاز، نقش میبندد؛ انگار تمام دردهای بشری، با دعای تو قابل درمانند! آرزوهای بسیاری از دلم میگذرد، امّا تمام آرزوهایم معطوف به زیارتت میشود، تا بیایم و از نزدیک درد دل کنم و بنالم؛ بنالم از داغ و غصههایی که دارم! بنالم از تنهایی و مثل نی، از جداییها شکایت کنم.
با تو از نیایشهای انتظار بگویم؛ انتظاری که قرنهاست، تمام آرزوهایمان را به خود معطوف کرده است؛ آرزوی ظهور موعود!
آرزوی حضور آن صداقتِ محض بر سریر عدالت! آرزوی سپیدهای بدون فلق و آسمانی بدون ابر!
مولا جان، بابَ الحوائج! دردمندانیم، جویای درمان؛ اینک این تو و کَرَمت!
میلهها بیش از این طاقتِ شرمندگی ندارند. روزگاری است که زندانِ هارون، سرریزِ نور شده است؛ آن چنان که بیش از این نمیتوانند خورشید را در خویش بگنجانند.
و خورشید، همچنان صبور و استوار، بردوپای ایستاده است و نورافشانی میکند. و مگر میشود
که نور را زندانی کرد؟
حضورِ مولا، شعله شعله نور میپراکند و شب سرد و سهمگین شهر را روشن نگاه میدارد که بی خورشید، زمین منجمد خواهد شد؛ و این، رازِ پایداریِ خورشید است.
گاه آزادی فرا رسیده است مولا: خورشید باید به افق باز گردد. رسالتِ بزرگ را اینک باید به دیگری سپرد. کار تو این جا، در تاریکزار زمینیان به پایان رسیده است.
چه شبی است امشب! دیوارهای زندان، سرشارِ شرم و وداع، در پیش پایت فرو نشستهاند و حلالیّت میطلبند و تو چونان همیشه، مطمئن و سرشار، سر به سجده راز و نیاز فرو بردهای.
میلههای آهنی، به احترامت خم شدهاند و زندانبان، امشب مهربانتر است. لحظهای سر از سجده بر میدارد و از پنجره میله میله کوچک، به آسمان نگاهی میکنی. چهره ماه را میبینی که روشنتر از همیشه، در چارچوب پنجره نشسته است و به تو لبخند میزند؛ گویی ماه، دروازهای شده است امشب، به لایتناهی رؤیاهایت.
امشب، ماه، دروازهای است و تو را به خویش میخواند. پُشتِ دروازه روشن، آن چه را میبینی که تا به حال ندیده بودی؛ پدرانت را میبینی که به انتظار ایستادهاند و از دور، خوش آمد میگویند؛ و فرشتگانی که در مسیرِ ماه و پنجره کوچک زندان، هر لحظه در رفت و آمدند و فرش سپیدی گستراندهاند که گامهایت را وسوسه میکند.
دوباره سر به سجده فرو میبری و تبسّمی آکنده از یقین، لبانت را میگشاید.
لحظه موعود فرا رسیده است.
صدای خشن درهای آهنیِ زندان را میشنوی و گامهای تاریکی که هر لحظه، لرزان و بیمناک، نزدیکتر میشوند. خرمای زهرآگین، دانه دانه اینک در مقابلت چیده شده است. خرمای زهرآگین، آری! همان کلید رهایی که جواز آزادی را برای
تو به ارمغان خواهد آورد. پس تناول میکنی و...
تنها سه روز کافی است. تنها سه روزِ دیگر، از آن پس دیگر هیچ میلهای و زندانی، تو را در خویش نگاه نخواهند داشت. آری! سه روز دیگر، خورشید به آسمان باز خواهد گشت.
شاید ما را نمیشناسید... شاید مُشتهایمان را کاغذی میبینید و یا فریادهامان را رجزی بی مغز و تو خالی میپندارید.
شاید ما را مردان شعار - و نه شعور - میپندارید.
بر ما بتازید! سینههای سرخمان، آماج بلا میشوند. ترجیح میدهیم ایستاده بمیریم.
ما از نسل هزار عاشورا زخم و حماسهایم. از تبار مردانی که سرخ، سر به دار میدهند و سبز، جاودانه میشوند.
روزنههای
تزویرتان را بگشایید.
از زمین و آسمان، موشک و خمپاره نصیبمان کنید.
میزگردی با حضور تمام سیاستمداران مجرّب و کارآزموده ترتیب دهید.
جدیدترین جنگ افزارهای روز را در اختیار بگیرید. پشتتان گرم باشد. دست شیطان بزرگ، همراهتان!
...
کوله پشتیهایمان را پر از اخلاص کردهایم.
بند پوتینهایمان را آن چنان محکم بستهایم،
که هیچ گلولهای نتواند بند از بندش بگشاید.
با لباسهای خاکی مان قرار گذاشتهایم «یا پیروزی یا شهادت».
چفیه هامان، ریسمانی میشوند که صراط مستقیم ملکوت را ترسیم میکنند. ، پیشانی بندهایمان سرّ درون را آشکار میسازند «لبیک یا خمینی لبیک یا حسین است.»
بعد از سالها سیاهی استبداد، «انفجار نور» کشور اسلامی ایران را در سایه چتری از انوار الهی قرار داده و نوید بخش آیندهای زیبا و با طراوت، شد.
در سایه انقلاب اسلامی، اقوام و امت اسلامی با وحدتی شگفتانگیز، پیروزی اتّحاد و وحدت خود را، وقتی جشن میگرفتند که استکبار جهانی، در کاخ سیاهش، دنبال جادوی سیاهش برای مقابله با «نور» میگشت!
جنگ! و تحمیل آن به کشوری که تازه، آبی شدن آسمانش را و سرسبزی دشتهایش را جشن میگرفت! کشوری که به افقهای آینده با چشم امید مینگریست!
جنگی که مقابل اندیشههای سبز انقلاب اسلامی بایستد!
جنگی که سبب از بین رفتن آرمانهای انسانی انقلاب بشود!
جنگی که قامت استقلال و آزادی را از بالندگی، محروم کند!
جنگی که امتحانی سخت برای خانوادههای ایرانی باشد؛ تا وسعت اعتقادات خود را بسنجند! جنگی که از ایرانیِ غیور، یک عنصر ذلیل بسازد، تا کسی فریادِ «هَیهاتَ منّاالّذِلَه» را بر زبان نیاورد! امّا، هیهات! هَیْهاتَ منّاالّذِلَه! که ما شعار نمیدهیم.
ما همیشه حقیقت را سرودهایم؛ چو ایران نباشد، تن من مباد!
چو ایران نباشد، تن من مباد
بدین بوم و بر، زنده یک تن، مباد!
حاشا که آسمان آبی کشورم، محل پرواز خفاشهای خونخوار شود!
حاشا که دشتهای سر سبز ایران، محل تاخت و تازِ حرامیان بشود!
حاشا که دریاهای میهنم با حضور دزدان دریایی، آلوده شود!
ما همان مردان حماسههای شاهنامهایم، که تک تک خانههای شهر و روستایمان، پر از رستم دستان است! پر از «فهمیده»ترین نوجوانان و جوانان پا در رکاب است که سوار بر «رخش آرزو»، دین خدا را، یاری کنند!
مصداق این همه شور میهن دوستی، خیل شقایقهای عاشق صحراییست که بهاران وطن را با شور شهادت آراستند.
حرامیان بعثی عراق - که خداوند از صفحه روزگار محوشان کرد - گمان میبردند پرداختن به انقلاب اسلامی، ایرانیها را مشغول خود ساخته و مجالی برای تجاوز و غارت آنها پدید آورده است! زهی خیال باطل! تا «محمّد جهان آرایی» تا «حسین فهمیدهای» تا هزاران هزار عاشق شهادت، در این آب و خاک هست، تا فریاد «یا حسین علیهالسلام» بر فضای این کشور طنین انداز است، محال است پای نامحرمان به مرزهای ما باز شود!
جنگ، جنگی که برای آنها «جنگ» بود و برای ما «دفاع مقدس»؛ کتابی قطور و گرانسنگ برای تمام جهانیان شد تا با واژهای وحدت، خودباوری، ایثار، شهادت و در نهایت با «پیروزی حق بر باطل» آشنا شوند.
دفاع مقدس ما، گنجینهای شد تا نگاهِ تمام آزادی خواهان جهان را به گران بهاترین فضایل انسانی چون جوانمردی، عطوفت و رفتار انسانی با اسیران، جنگ در میدان جنگ، نه با مردم بی دفاع! و... معطوف دارد!
دفاع مقدس ما، آیینهای شد تا امتهای اسلامی
دفاع مقدس ما، بهترین فرصت برای ما بود، تا وسعت انقلاب اسلامی و شکوه فرزندان مؤمنش را در سایه عنایات حضرت حجت (عج) و رهبری با شکوه امام خمینی رحمهالله به جهانیان بشناسانیم! درود بر لحظههای زیبای شهادت و عروج تمام شهدای عزیز میهن!
درود بر لحظه لحظه استقامت امت! درود بر حضور آسمانی و نورانی مدافعان انقلاب اسلامی! درود بر پیروزی شکوهمند سپاه اسلام بر استکبار جهانی!
یاد تمامی شهیدان، آزادگان، جانبازان و آسمانیانِ مفقود الاثر، در هفته دفاع مقدس گرامی باد!
بردار از این خاک شوریده سری دیگر بردار تصویری از اندوهِتریدیگر آتشفشان میگردم و ققنوس میچرخم اینجا که بالا میرود بال و پری دیگر آمد پلاکی، استخوانی، نامهای حتی! شاید خدا باریده بر خاکستری دیگر خونْ چرخ میخواهم که میدان جذبهای دارد شاید ببینم ماجرای دلبری دیگر شاید برای شعر - شاید محض نالیدن در خویش میخواهم هزاراندفتری دیگر انگار با من شعرهای تازه میگوید از خاکریز و خط و خون، همسنگری دیگر نور از تمام واژههایم منبسط گشتهاست اینجا که میبینم بخون پیغمبری دیگر یا کربلای عشق یا میدان مین یا تیغ...
افتاده هر سویی شهید بی سری دیگر در اشکهای مادران فکه میبینم بر پا شده یک بار دیگر محشری دیگر
از سمت نخلستان صدای شروه میآید شاید که میخواند دوباره حیدری دیگر...
سرود بازگشت (1)
بازگشتهایم
و تصویر خاموش خاطرهها را نگاه میکنیم
بازگشتهایم
بر دروازهها، قفلهای زنگار بسته نشستهاند
آیینههای شکسته
نور را در خود مدفون کردهاند
بر چمنزاران سوخته
لکههای کدر خون مالیدهاند
و ترکشها
دیوارهای شهر را
همچون تنی آبله گون
1) - «ناگهانهای سرخ»، صص 101 - 102.
هزار روزنه گشودهاند
بازگشتهایم
تا تنور کوچک خانه مان را
که خاکستری سرد را قی میکند
آتشی بر افروزیم
تا افسانههای گیسوان نخلهای شکسته را
که باد
بر خاک و لجن میمالد
به نوازش بنشینم
تا اسکلتهای بال گشوده قناریها را
از میان آروارههای قفس
پرواز دهیم...
پیشانی پاره پاره خورشید است
قصیده
قصیدها لبان تو
ساحل تب کرده شط
و جغرافیای داغ لالههاست
خرمشهر!
رخ میکشم به ساحل آیینهها
خم میشوم
در فرات.
سایه زخمی نخل (1)
گیسوی بریده
و سایه زخمی نخل
حجم حریم باغ
و خاکستر بهار
و دامنی از بنفشه
که گر میگیرد به دشت
و اشک
اشک هزار شبنم در گلوی ابر
خروش کاروان
و تصنیف شقایقهای سوخته
در گوش باد
و کرجی بانان
که از شرجی نگاهش میگذرند
و در شطی داغ پارو میکشند
آه!
ای گلگون نشسته به خاک و خون
شیر بغض و گریه و درد
خاکسترت را
جوهر قلم میکنم
1) - همان، صص 41 - 43.
و بر دیوارهایت که نیست
دل مینهم به جای سر
باز گشتهایم
هر هجای این دستان قلم شده
یاد آور نوازش است
هر هجای این جمجمههای شکسته
یاد آور خاطرهای است
هر هجای این قلبهای دریده
یاد آور عشقی است
هر هجای این لبان برخاک ریخته
یاد آور سرودی است
باز گشتهایم
تا این زخمی را
که برگرده خونین خاکمان نشاندهاند.
التیام دهیم.
ای کاش کوچههامان رنگ تو را بگیرند
تا پر شود نگاهم از دلرُبایی تو
...باز هم غروب آدینه شد!
و «ای کاش»های یک هفته را اندوهی سنگین فرا گرفت.
امّا انتظار همیشه به معنای «امید» است! امید به آدینهای دیگر و سحرگاهی آکنده از عطر نامت در مشام آسمان!
باز هم غروب آدینه و من! که تنهایی خودم را با «مرثیه غروب» میسرایم:
بی تو در شکیبایی، هر غروبِ آدینه
میشود چه رؤیایی! هر غروب آدینه
رفتهای و جا مانده در کنار من، تنها
خاطرات تنهایی، هر غروب آدینه!
روی موج اندوهم، انتظار میمیرد
مثل مرغ دریایی، هر غروب آدینه
باز هم غروب و چشمانی که همرنگ شفق شدهاند!
باز هم غروب و نگاهی که در آن سوی پرچینهای خیال، سرگردان است!
باز هم غروب و نجوای: اَللّهُمَ وَ صَلِّ عَلی وَلیّکَ الْمُحْیی سُنَّتکَ الْقآئِمِ بِاَمْرِکَ(1)
باز هم غروب و قنوتهای آکنده از عطر اَمّنْ یُجیبُ!
باز هم غروب و لحظههای سرشار از نیاز و نیایش: سُبْحانَکَ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ یا حَنّانُ یا مَنّانُ، یا بَدیعَ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ یا ذَالْجَلالِ وَ الْأِکْرامِ
باز هم غروب و سجده طولانی خورشید!
باز هم غروب...؛ و من که پُرم از فریادهای سکوت و سکوتهای فریاد:
سینه سینه مینالد، حَنجرم از این غربت
دفترم که بگشایی، هر غروب آدینه!
مولاجان!
محال است! دست از تو بردارم؛ حتی با سرودهایِ تبْدارم، حتی با قلمهای تاول زدهام، حتی با آرزوهای وصله خوردهام، حتی با شعرهای زخمیام!
بیانتظار تو، بی امیدِ به تو و بی زمزمههای: اَللّهُمَ کُنْ لِوَلیِّکَ، اصلاً زندگی چه معنایی خواهدداشت؟!
زمین، هرگونه دلش خواست، بگذار بچرخد؛ زمان هم همینطور! آسمان هم! زندگی، روزی معنا خواهد داشت که مثل بافه حریر، زیر پایت گسترده شود!
اینکه ما هستیم، بودن نیست! اصلاً بودنِ برای خود، «بودن» نیست.
بودنِ برای تو، یعنی: زندگی.
چهقدر سخت است تفسیرت، ای معمّای خلقت!
نبض تمام شریانها به جاذبه تو وابسته است و بی یاد تو، تنفّس برای هیچ سلولی امکانپذیر نخواهد بود!
آینده اندیشهها را پرتو معارف آسمانی تو رقم خواهد زد و تمام قلمها، به عظمت نامت تعظیم خواهند کرد!
1) - مفاتیحالجنان، دعای غروب جمعه - معروف به ضرّاب اصفهانی - ، انتشارات فاطمهالزهرا علیهاالسلام، ص 83.
اندیشهای که تمام ویرانهها را خواهد ساخت و آهِ درویشان را به شکر نیایش مبدل خواهدکرد! فضای تمام پادگانها را به کودکان بازیگوش خواهد سپرد و بمبها و موشکها و هواپیماهای جنگی را به موزههای حیات وحش!
از پرتو نگاهت، در گوشه و کنار آسمان مهربانی خواهد رویید و شب برای همیشه با تاریکی، خداحافظی خواهدکرد.
کنگره وحدت آفریقا، جایش را به «کنگره فضای سبز» خواهد داد و هیچ «سیاهپوستی» از رنگ صورتش، نخواهد ترسید!
همه در کنار یک پرچم، و آن هم سبز سبز سبز....!
و من دیگر برای هیچ غروبی، مرثیه نخواهم ساخت.
موعودم سلام! امیدوارم که در سایه عنایات ویژه خدا، در سلامت بمانی، «و تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد.» اگر از حالِ من بپرسی، باید بگویم که ملولم، رنجورم و ناشکیبا؛ آن هم از دوری تو. شنیدهام وقتی بیایی، بهار را همیشگی خواهی کرد و مرا به سیر گلستانِ حمایت خواهی بُرد. شنیدهام که به توفیق یافتگان حضرت گفتهای که برای ظهورت بسیار دعا کنند. به
چشم! ندبههایم را دو چندان خواهم کرد و دستانم را که هر شب، وسعت آسمان را در برگرفته است، پایین نخواهم آورد. به چشمانم میگویم همیشه بارانی بمانند و به لبهایم فرمان میدهم که هر صبح، «اللهم عجّل» بخوانند. تو نیز مرا در حسرت دیدار مخواه و به بیقراری چشمانم، آغوش بگشا.
شنیدهام که در بیابان، خیمه برپا داشتهای و مردانی از جنسنور را به بارگاهت بار دادهای. شنیدهام که دشتها را از حضور سبزت، عطرآگین ساختهای. شنیدهام که نبض صحرا به شوق تو میتپد و سبز میشود.
هر صبح، بر گلدسته انتظار میایستم و آرزومندی دیدار تو را تکبیر میزنم. آنگاه، به مسجد نجوا با تو میآیم، به سجده در میآیم و ناله سر میدهم: «اللّهم انّا نَرقَبُ اِلیکَ فِی دَولَة کَریمه».
راستی! چند سحر دیگر تا بازآمدنت باقی ماندهاست؟ چند شب دیگر باید تو را ناله بزنیم؟
چند روز دیگر باید خاک را به دنبالت بپیماییم؟
من و دیگر منتظرانت در آرزوی دولت تو، روز و شب را به سر میبریم و امید داریم که پاسخنامه نیازمان، حضور خجسته تو باشد.
از روز روشنتر است که میآیی
از همه روزهایی که آمدند و رفتند و میآیند
این را نه من، که تمام ستارهها میگویند
که تمام آبها گواهند
که تمام درختان ایمان دارند
تکلیف آینده جهان روشن است
این را نه من، که تمام جهان میگویند
که تمام چشمها یقین دارند
و تو چراغ عدالت میآویزی
بر بام تمام دهکدههای دوردست
بر بام تمام خانههای نزدیک
بر بلندای تمام گلدستههای روشن
بر پیشانی تمام منارههای سبز
و مثل روز
و مثل آفتاب
و مثل همه چراغهای یکریز
روشن است که تو میآیی
حتی اگر یک روز
فقط یک روز
از عمر زمین باقی مانده باشد
خوشا!
نسیمی که سرشار از عطر پیراهنت باشد
جادهای که مسیر عبورت باشد
مسجدی که بر آن سجاده پهن میکنی
زمینی که بر آن مینشینی
دیواری که بر آن تکیه میدهی
آبی که از آن سیراب میشوی
چشمی که تشنه حیرتش هستی
خوشا!
درختی که سایبان توست
ستارهای که تو را به تماشا مینشیند
بارانی که برایت میبارد
پرندهای که برایت آواز سر میدهد
مگذار بیش از این، دلها بمیرند
سرها بر دار بیاویزند
چشمها غبار بگیرند
مگذار بیش از این
جهل، زمین را بپوکاند
مرگ، جهان را سرازیر شود
داغ، دامن آسمان را بگیرد
مگذار بیش از این
خندهها بخشکند
بغضها بشکفند
چشمها شرمگین شوند
دلها شیطانی شوند
خنجرها برندهتر گردند
پرچمها رنگ ستم بگیرند
مگذار بیش از این
عدالت را به مسخره بگیرند
حق را قربانی کنند
ظلم را عَلَم کنند
علم را به تباهی کشند
تباهی را تکلیف کنند
مگذار بیش از این
در تشنگی کشنده انتظار بمانیم
در کوچههای بیبهار پرسه زنیم
در بیهودگی، در جا بزنیم
در خمودی خویش گم شویم
در گناه غوطهور گردیم
مگذار بیش از این
فراموش کنیم از چهایم
فراموش کنیم از کجا آمدهایم
فراموش کنیم برای چه آمدهایم
فراموش کنیم به کجا میرویم
فراموش کنیم خدایمان کیست
مگذار بیش از این
خداطلبی را با جاهطلبی یکی ببینیم
خود را با خدا اشتباه بگیریم
زیر دَیْن دین بمانیم
آخرتمان را به دنیا بفروشیم
دشوار است بی تو از زندگی بگوییم
دشوار است در هوای بیتو نفس بکشیم
دشوار است روزگار بی تو را تصور کنیم
چیزی جز شِکوه نمیماند، اگر برایت درد دل کنیم
چیزی جز نگرانی نیست، اگر بغضهامان بشکفد
چیزی جز تنهایی نیست، اگر صمیمانه با تو بگوییم
خبری از انصاف نیست، بیتو
خبری از عدالت نیست، بیتو
خبری از مهر نیست، بیتو
ما گرفتار هوای خویشیم!
گرفتار هوای بیاکسیژن مسمومیم
هوای لبریز از مرگ
هوای خالی از عشق
هوای تهی از مهربانی
کجاست روستای متمدن دور افتادهات؟
کجاست هوای پونه و اقیاقیایت؟
کجاست دقایق همنشینی با تو؟
تا کی، زخم بیتو بودن، آتش به جانمان بزند؟
تا کی بگوییم میآیی؟
تا کی منتظر باشیم تا تمام رسانههای جهان، یکصدا، از حکومت تو بگویند
تا خبرگزاریهای جهان، خبر آمدنت را مخابره کنند
تا بر بلندای قلهها، پرچم رسیدنت را برافراشته کنند
تا کی منتظر بمانیم تا ادیان جهان به دین تو بگروند
تا کی منتظر بمانیم تا تمام خیابانها را گلدان بگیرند
زردها و سفیدها و سیاهها یکرنگ شوند
برتری، به عشق و ایمان باشد
مهربانی، همگانی شود
همه مکلف به ابراز محبت شوند
آخر چقدر چشم به راهی؟ چقدر؟
خستهایم از این همه قانونهای مجازی بیاصل
از این همه عقیدههای بیاساس
از این همه دینهای ساختگی
از این همه اندیشههای بی در و پیکر
از این همه آرمانهای بیبُنیان
خستهایم!
از این همه جانداران آدمنما
از این همه مدعیان بشردوست
از این همه مردارهای حاکم
از این همه ادعاهای پوچ
که را بخوانیم؟!
نشستهایم: بیقرار، خسته، چشم به راه، بر کرانه دیدار، و همناله با موج سر میدهیم: ندبههای دلتنگی، نیایشهای هق هق آلود،
نجواهای
منجیطلبانه. همرنگ با غروبیم، آن هنگام که خونابه فراق را در جگر خویش حس میکنیم. لبهامان، تَرَک خورده عطش دیدار است. کبوتر تنهاییمان هر سحر، تا ملکوت «دعای عهد» پر میزند و «اللهم اکشف هذِهِ الغُمَّة عَن هذِهِ الاُمَّة» سر میدهد. نالههایمان، گستره هجراندشت را پوشانده است و فرزندان انتظارمان، از سرمای زمستانِ فراق، به شِکوِه در آمدهاند. کشتی شکستگانیم که تا ساحل، «اللّهُمَّ عَجِّل» میخوانیم. چو کوهیم: اگرچه خاموش، آتشفشانِ درد به سینه داریم.
چشمانمان امیدوار روزی است که «تَعاوَنُوا عَلَی البِّر وَ التَّقْوی» را فرا رو ببیند و انهدام «اثم و عدوان» را به تماشا بنشیند. مشام جانمان، آرزومند صبحی است که باد، عطر «اَنَّ الارضَ یَرثُها عبادی الصّالِحون» را بپراکند. گوشهایمان دل به روزی خوش میدارند که مردمان «بَقیَّةَ الله خیرٌ لکم ان کُنتُم مؤمنین» را فریاد زنند. سینههامان چشم به راه آن «والفجر عظیم» است؛ آن لحظه که آن «حامل قرآن» فریاد «اَنا بَقیة اللّه» بر میآورد و همگان به حقیقت قرآن، که ظهوری سبز را مژده دادهبود، ایمان میآورند: «و نرید أَنْ نَمُنُّ علی الذّین استُضْعِفُوا فِی الارض و نَجْعَلَهُم الاَئِمّةَ و نَجْعَلَهُمُ الوارثین».
به امیدی زندهایم؛ امیدی سبز! همان امید که هر صبح، خانههامان را در میکوبد و باز آمدن آن سفر کرده دل را مژده میدهد؛ همان امید که دستان «اَمَّن یُجیب»مان را به بیکرانه آسمان بلند میکند و دلِ بیشکیبمان را به دلارام خوش میسازد؛ همان امید که گاه، از پُشت پرچینها، دست تکان میدهد و گاه، آسمان دلمان را پر از پرنده میکند؛ همان امید که ستاره میریزد؛ همان امید که فوران میکند؛ همان امید که...؛ همان امید که ابرهای هجران را، روزی، از آسمان میزداید و چهره درخشان خورشید را نشانمان میدهد:
تویی بهانه این ابرها که میگریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی(1)
1) - قیصر امینپور.
گفتی بگویم «سلامٌ عَلی آلیس»
گفتی بگویم: «السّلام علیک یا داعی اللّه و رَبّانی ایاتِهِ»
ای آخرین شرط ورود به دُژِ توحید! ای دروازه معرفت خداوندی و ای نگاهبان دین الهی! گفتی بگویم: «السلام علیک یا بابَ اللّه وَ دیّان دَینهِ»
ای هدف خلقت، مظهر صفات الهی - ای خلیفة اللّه و ای یاریگر حقیقت و حقّ خداوندی! ای حجّت خدا و ای راهنمای بشر در مسیر اراده او...! ای که عروس قرآن را میشناسی و پرده از رخش بر میگیری تا بشر را به حَظِّ وافِر رسانی و با پهنه کلامش و عمق نگاهش آشنا سازی...! گفتی تو را سلام گویم... وبا سلام بر تو، رو سویِ او کنم.
از باده کلامت مستم، از گره خوردن سلامم به شب و روز تو بیقرارم که مرا هم با تو گره زده است.
ای آخرین مجری احکام الهی در زمین! من بر تو عهد بستهام، هیهات که از این سلامها دل برکنم، جدا گردم و واگذارم؛ هیهات!
سلام به تو، عطشم را آب است، آتشم را سردی، نیازم را چاره، زخمم را مَرهم و تلخیام را حلاوت!
سلامم را بپذیر، ای پرچمِ افراشته و ای دانش انباشته! ای دادرس وَ ای گستره رحمتِ الهی!
آقاجان! تو را باور دارم و آشتی و سلامم را به تو گره میزنم و قهر و آشتیهایم را به آشتی با تو مقیّد میسازم. آشتیام با تو مُداوِم است و
سلامم پیوسته.
سلام بر تو، وقتی میایستی! سلام بر تو، وقتی مینشینی! سلام بر تو، وقتی ترانه قرآن سر میدهی، وقتی روشناییاش را میافشانی!
سلام بر تو، آنگاه که در نمازی، سلام بر قنوتت!
سلام بر تو، آنگاه که در رکوعی، سلام بر سجودت! سلام بر نغمه توحیدت! سلام بر بانگ تکبیرت!
سلام بر تو، هرگاه حمد میکنی!
سلام بر تو هرگاه آغازِ صبح کنی و هرگاه شب را پایان بَری!
سلام بر تو، در فراگیری شب، در گستره نورافشانی روز!
سلام بر تو، ای پیشوایِ در اَمان، سلام بر تو ای پیشتاز آرزوها!
سلام بر تو؛ سلامی از هرسو، از هر نوع، از هر عالم و در یک کلام، سلامی جامع!
ورق میزنم اندیشه جهان را و به تو میرسم؛ درست پس از هزار فاصله درد و اندوه و سرخوردگی. ورق میزنم نگاه زمین را و به تو میرسم؛ پس از آنکه سنگلاخ سرگردانی، رمق را از پاهای مجروح فکر، باز میگیرد و شب، چونان موریانهای گرسنه، به پود پوسیده بشر میرسد.
ورق میزنم انسان را و به تو میرسم؛ وقتی که انسان در خویش مرده، به واژه مبهم امید میرسد. پس از آن که نومیدی تنیده در دستها و پاهایش، از افسون سراب تمدن، بیزارش میکند.
ورق میزنم تاریخ را و به نام تو میرسم که سرشار از یگانگی و ایمان، بر قله سترگ انسان ایستادهای و خدای را، منزه و بیانتها، فریاد میکنی.
ورق میزنم آسمان را و به ستارگان درخشنده چشمان تو میرسم که آبستن رهایی انسانند؛ از چنگال خودِ بیخویشتن شدهاش؛ از چنگال انسان بیهویت
انسان بیهوده
انسان بیخدا!
مولای من!
بیتو، خورشید در افقهای غم فرو میرود.
بیتو، یاسها، شکفتن نمیدانند.
بیتو، تابوت آرزوها بر شانه لحظهها سنگینی میکند .
بیتو، خستگان و دلسوختگان، از عطش انتظار میمیرند.
بیتو، گلهای نرگس، عطر پریشانی میدهند.
اگر تو بیایی، از طلوع تا غروب و از شفق تا فلق، دستهدسته آیههای نور خواهدبود، شکوفه و گل و سرور خواهد بود.
اگر تو بیایی، از گرمای نگاهت، نرگسهای مست میرویند و دستان خستهام، باغبان نهال عشقت میشوند.
تو اگر بیایی، برهوت زندگی، به ظهور لاله حضورت آباد میشود. تو اگر بیایی، اشک غم بر چهره ماتم میمیرد و رنگ شادمانی میگیرد.
هنوز
پاره پاره پیرهنان به خون خفته را میبینم
که در قطره قطره زلالترین خونهای فرزندان آدم
تکثیر میشوند.
و دسته دسته پرستوهایی که
غریبانه رفتند
تا با لبیک تو باز گردند؛ وقتی که در آغوش کعبه، انسان را در خداگونهترین ایستگاه تاریخیاش، به برخاستن میخوانی. تو را میبینم که در تکهتکه بدنهای بیسر، جا مانده در زیر نیزه خورشید، خون گریه میکنی. تو را میبینم که با «هل من ناصر» غربیانه کسی، همراه میشوی تا سالها بعد، شمشیر افتادهاش را از زیر سم اسبان تاریخ برداری.
هرچند که سکههای قلب این رهگذارن - هیچ یک - نام تو را به خط نمیشوند و چشمهای تنگشان، نام برآمده از لبها را تاب نمیآورند، اما من، هر روز صبح، دستهایم را در چشمه یاد تو میشویم، تا در نمازم، بسان این غم هر روزه، تکثیر شوی.
و هر شب چشمهایم را در ظلمات تنهایی و بیتو بودن، تعمید میدهم تا در خوابم، سپیده آوردی، جاری شوی؛ بسان یقینی که به آمدنت دارم.
بسان یقینی که به بودنت، زاده شدن وبه هق هق شبانهات دارم.
و میدانم که صدای مرا میشنوی؛ حتی از این دورترین لحظه که تاریکی، امانم را بریده است و بیتابی، در استخوانهایم تکثیر میشود.
مهدیجان! اگرنه به خاطر تنهایی این تنها و این امید بیتاب، لااقل به خاطر پاره پاره پیرهنان نشسته در خون شهیدان
به خاطر کربلا
به خاطر حسین علیهالسلام
به خاطر زینب علیهاالسلام
به خاطر شمشیر جا مانده در غبارهای بیکسی تاریخ،
بیا!
سالهاست، کویر تشنه تو را میخواند و زمین منتظر تو است که بیایی و نسیم عدالت را در همهجا پراکنده سازی.
بهار، به تو چشم دوخته و ستارگان منتظر فرمان تو هستند.
رود، در جریان شبانهروزی خود، تو را صدا میزند و باغها، چشم به باغبانیِ تو دارند.
شقایقها، لاله هاو نرگسها، به دستان پر مهر تو چشم امید دارند و چکاوکها، نغمهسرایِ آمدن تو هستند.
بیا که پاییز، بهار، تابستان و زمستان، حضور و ظهور تو را چشم انتظارند.
جهان بیداد، سخت تشنه داد توست و زمین، منتظر عدالت تو ای عدلگستر جهان!
موج نگاه تو است نگهدار آسمان، و زمین، از مهر وجود تو نورانی است.
کلام نورانی تو، زنگار از صفحه تاریک دل ما میزداید.
ظهور توست تنها نیازِ ما.
مولا!
ای حاضر در زمین و ای ناظر بر زمان! اینک گناه ماست که غیبتِ تو را طولانی کرده؛ غیبتی که دوری ما از توست، نه دوری تو از ما.
ای نزدیکتر از ما به ما! نفس مسیحای توست که هجوم توفانهای غم و درد را میبرد و تنها
یاد توست که به ما امید میبخشد.
ای امید جهانیان! بیصبرانه چشم به راه آمدنت هستیم.
جمعه که میآید، تو در من تازه میشوی و من از تو لبریز.
یاد تو، بر گلبرگ گونههای من، شبنم میشود.
نسیم میشوی و از شمالیترین نقطه دلم، آرام میوزی و گیسوان گندمزار نمازم را به سوی خودت شانه میزنی.
باد میشوی و در سینهام، همه تردیدها را غبار میکنی.
توفان میشوی و عطر یاد تو، موجوار قد میکشد و مرا در خویش نابود میکند و من در تو حلّ میشوم.
از جمکران حضورت جوانه میزنم و خویش را بر صفحه سفید مسجد مقدّس تو نشسته میبینم؛ زانوان خویش را بغل زده و به فیروز منارههایش تکیه داده.
این سبزه که در امتداد نگاه مبهوت من شعله میکشد، عطش مرا به آغوش گرم و مهربان تو تحریک میکند.
این سبزه، عِمامه سبز توست که در دامنه ارتفاعات چشم من میشکفد و هر لحظه، بزرگ و بزرگتر، نزدیک میشود، تا این که تمامِ مرا فرا میگیرد و قلّه دیدگان من، یکپارچه، اللّه اکبر میشود و من در تو، باز گم میشوم و در آغوش تو، گرم میغلتم و میغلتم و میغلتم.
آه! چه آغوشِ گرمی، چه نوازشی، چه مهری، چه عطوفتی، چه گرمایی!
سپاسگزارم آقا! آرام شدم، رام شدم؛ رام
دلگرم شدم، گرم شدم؛ گرم.
هر جمعه، بغضهای جمع شدهام را به سمت بازتاب طلایی شنها، روان میکنم و تن آرزوهایم را در تازههای شعر و اشک، شستشو میدهم، تا تو بیایی ودستی به روی این سالهای سالخوره سرکش بکشی.
بیا!
یک شعاع از چشمهای خورشیدی تو کافی است تا تمام آفتاب را در نقطه کانون تماشای تو به آتش بکشد.
سلام به تو که میآیی و تمام سایههای ساکن در تنهای مردابی را در ناگهانِ حضور خویش روشنی میبخشی!
بیا که زندگی، از مسیر اصلی خود منحرف شده است و هیچ حقیقتی جز تو، واقعیت نخواهد داشت!
بیا و کدرهای قاب شده این دیوارهای ناموزون را به سمت روشنی پنجرهها سرازیر کن!
بیا، تا تمام چشمها به جوش آیند و تب تمام مردابها فروکش کند.
سلام بر تو که مِهرت، بر لبهای مُهر شده، در فزونی است و عشق تو در قلبها، به فراوانی رایج است.
بیا و مدّ ستارههای ممتد رادر چشمهای خویش به تماشا بگذار!
اگر برای حضورت ستاره میخواهی و برای عبورت جاده، از بین چشمهای منتظر، برای عبورت راهی خواهیم گشود که چشمه چشمه ستاره، به همراهی گامهای پژمرده شکفته شود.
اگرچه دستهایم پژمرده است و احساسم مرده، اما دلخوشم که مسیح زنده است و قلبم از عشق آکنده.
میدانم که تو حضور نوری و این منم که با گذاشتن چشمهایم به دریچههای تماشا، مسی
تماشای تو را سدّ کردهام.
میدانم، نفس که میکشی، آتشفشانها خاموش میشوند و چشم که میگشایی، پندارهای سبز، سرتاسر زمین را در آغوش میکشد.
بیا!
میآیی!
در یک صبح فراگیر میآیی و تمام پنجرهها بیصدا گشوده میشوند و تمام فانوسها خاموش و تمام پرندگان، با شاخههای زیتون بر منقار، در آسمان تیره و تار طاغوتها به پرواز در میآیند تا سروش مهربانی سر دهند و آواز بیقراری.
تو میآیی و از سمت و سوی توست که بهار، گسترده میشود و ذرات، گامهای تو را میپایند و چشم به آستان تو میسایند.
تو میآیی و تمام صمیمیت صبر میکند، تا به تو ملحق شود.
ای آفتاب گسترده و ای حضور بیپرده! طلوع میکنی، از آخرین نقطه ناامیدیها و خورشید را بیمار چشمهای فراگیر خویش میکنی.
درست لحظه آخر طلوع خواهی کرد.
در امتداد صنوبر طلوع خواهی کرد.
تو میآیی و تمام عقلها، تسلیم برهان توفنده و بینش بُرنده کلامت میشوند.
جنون به دست تو تسلیم میکند خود را
چو آب زخم تو ترمیم میکند خود را
تو میآیی و بلندای نظر را رامِ گامهای خویش میکنی.
تو میآیی و تمام آرزوهای شیرین، از چهار سوی حادثهها به سمت تو، به راه میافتند تا به شیرینی نگاه تو بپیوندند.
لبان تلخ مرا غرق قند خواهی کرد
تو گام آخر خود را بلند خواهی کرد
تو میآیی و نظم نوین جهانی را نظم کهن آسمانی میکنی و فقط اراده توست که در پشت هر حرکت خواهد ایستاد، ای مظهر اراده الهی!
به روی چشم تو تنظیم میشود دنیا
میان پنجره ترسیم میشود دنیا
تو میآیی و تمام عدالت با تو میآید و همه چیز با میزان ابروان تو تنظیم میشود و شیعه، این گره خوردهترین نبض تاریخ و روزگار، رو به چشمان تو آفتاب را تجربه خواهد کرد.
و ذوالفقار تو گرد و غبار خواهد کرد
حکومت علوی برقرار خواهد کرد
عدالت تو فراگیر میشود، مولا!
چو بغض شیعه سرازیر میشود مولا
تو میآیی و گدازههای گُل، از تمام آتشفشانها به سمت و سوی تو به جریان میافتد.
به هرکجای زمستان که دست بگذاری
شکوفه میدهد و رود میشود جاری