ghaemiyeh.com
سرشناسه : رحماننژاد، سمانه، ۱۳۵۹ -
عنوان و نام پدیدآور : آنان که دویدند و رسیدند/ مولف سمانه رحماننژاد.
مشخصات نشر : تهران: موسسه فرهنگی نبأ، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۱۶۷ ص.؛ ۱۴/۵×۲۱/۵سم.
شابک : ۶۰۰۰۰ ریال:978-600-264-021-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : بخشی از کتاب حاضر قبلا در کتابی تحت عنوان «آنان که دویدند و رسیدند: تازه مسلمانان امریکا و اروپا» توسط انتشارات سروش ملل در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : تازهکیشان مسلمان
رده بندی کنگره : BP۲۲۸/۶/ر۳آ۷۶ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۳۳۶۷۹۱۰
مقدمه 5
پیشگفتار 7
اسلام در جهان 11
راهی به سوی پارادایس / خانم امیره از آمریکا 13
سفری به درون زندگی/ آقای بروس پترسون 17
مقدسترین حالت وجود/ خانم تمیس کروز 21
سؤالهایم دربارۀ مسیحیت/ خانم جنیفر هارل از تگزاس 23
سفری از عمق وجود به سوی خدا/ آقای جان یادگراسکای از آمریکا 27
چطور مسیح مرا مسلمان کرد/ آقای جیم از آمریکا 31
آیا خدایی وجود دارد؟/ دکتر روسی 35
پازل هدف از زندگی/ آقای دونالد فلود از آمریکا 37
گمشدۀ من/ آقای رادکو 43
تولدی دوباره/ آقای راگر هادن از ایرلند شمالی 47
معنای زندگی/ آقای ردا از ویرجینیای شمالی 51
از بت پرستی تا خداپرستی/ خانم زینب از هند 53
ارتباط مستقیم با خدا / آقای فرانسیس مند از سریلانکا 57
زندگی یک هدیه است/ خانم کارن میک از لویسویل 61
قرآن پاسخگوی سؤالات من/ آقای کت استون خوانندۀ مشهور، یوسف اسلام 63
دلم برای خدا بیقرار است/ کشیش روسی 67
از شیطان پرستی تا خداپرستی/ آقای کریستوفر بار 71
کشیش مسیحی/ آقای یوسف استس 75
مرغها بتهای ما را شکستند/ آقای لئوناردو ویلار 85
قرآن کتاب علمی/ میکاییل دیوید شاپیرو از روسیه 91
اسلام پیغام صلح و امنیت/ آقای دکتر هربرت 95
قرآن پاسخگوی سؤالاتم دربارۀ یهود/ آقای یوسف از آمریکا 101
دوراهی! چشمهایت را باز کن/ خانم رافین از فرانسه 105
چرا مسلمان شدم؟ 109
حجاب/خانم تنا 113
خدا هدایت مرا خواست/ خانم آسی 115
بیواسطه با خدا/ خانم آن کولونیز از آمریکا 117
هدیة اسلام/ خانم پاتر از استرالیا 121
مقصد نهایی/ خانم هیلاری سندراز از لندن 125
ارمغان حجاب/ خانم کامالاداس، نویسنده و شاعر 127
پایان روزهای تاریکی/ خانمی از ویتنام 129
هویت گمشده/ خانم کریما 131
راهنمای نادان/ خانم اریکا از آمریکا 135
راه از کدام طرف است؟/ دختر 14 سالۀ آمریکایی 139
من آزادی میخواهم/ خانم لوراین از انگلستان 141
مصاحبهای با دختر هندی 143
مصاحبهای با خانم کریستین از آمریکا 149
مصاحبهای با ماشا خوانندۀ معروف روسی 155
جملات کوتاه دربارة اسلام 159
نظر دانشمندان جهان دربارۀ معجزات علمی قرآن 161
آنچه در این مجموعه گردآوردیم؛ داستان زندگی کسانی است که تاریکیها را طی کردند و از درّۀ تاریک ظلمت به چمنزار سرسبز هدایت رسیدند، فصل بهار در زندگیشان آغاز شد و دلهای مردۀ آنان را حیاتی تازه بخشید، خون تازهای در رگهایشان به جریان افتاد و کوشش و فعالیّت را بار دیگر آنگونه که شایسته روح و کرامت انسانی است آغاز کردند.
امید است این مجموعه، عزیزان را با دیدگاه کسانی که با نور معرفت آشنا شده و از این چشمۀ زلال، خود را سیراب کردهاند آشنا سازد.
لازم به ذکر است که پیش از این چهارده داستان از این مجموعه بهطور مستقل چاپ شده است و در چاپ جدید تکمیل گردیده است.
بسمِاللهِالرَّحمنِالرّحیم
فَمَن یُرِدِاللهُ اَن یَهدِیهِ یَشرَح صَدرَهُ لِلاِسلام وَ مِن یُّرِدْ اَن یُّضَّلَهُ ضَیَّقاً حَرَجَاً کَاَّنَما یَصَّعَّدُ فِیالسَّماءِ کَذلِکَ یَجعَلُاللهُ الرَّجسَ عَلَیالَّذینَ لایُومِنُونَ (1) «خداوند هدایت هرکس را بخواهد، دلش را به اسلام میگشاید و آنکس را که گمراه بخواهد (به واسطۀ اعمال بدش) دلش را چنان میفشارد که گویی از آسمان بالا میرود. خداوند اینچنین پلیدی را بر افرادی که ایمان نمیآورند قرار میدهد.»
وَهذا صِراطُ رَبِّکَ مُستَقیمًا قَد فَصَّلنَا الآیاتِ لِقَومٍ یَذَّکَّروُن (2) «این راه مستقیم پروردگار توست، ما آیات خود را برای کسانی که پند میگیرند بیان کردیم.»
لَهُم دارُالسَّلامِ عِندَ رَبَّهِم وَ هُوَ وَلِیُّهُم بِماکانُوا یَعمَلوُن (3)
«آنها نزد پرودگار، سرای آرامش دارند و خدا به پاداش کردارشان، دوستدار آنان خواهد بود.»
با وجود آنکه بیش از هزار سال از بعثت رسول گرامی اسلام حضرت محمد(ص) میگذرد، هر روزه تعداد کثیری از انسانهای حقیقتجو، آزاداندیش و بیدار دلِ جهان به اسلام گرویده و مسلمان میشوند و آنگاه که علل گرایش و انتخابشان مورد سؤال قرار میگیرد، علیرغم پاسخهای متفاوت و گوناگون، همه به یک نکتۀ مشترک اشاره مینمایند و آن، همسو بودن این دین آسمانی با فطرت و تبار درونی انسانها و ارزش نهادن به کرامت ذاتی آنان است.
اسلام نه تنها قوانین و اعتقادات و ریشههای فکری خود را از دسترس عقل انسانها دور نمیدارد، بلکه همواره عقلانیّت انسانها را مورد خطاب قرار داده و شعور و ادراک ایشان را به داوری و قضاوت فرامیخواند. کما اینکه در کتاب آسمانی اسلام، قرآن کریم، آدمی با واژههایی چون اوُلوالاَلباب (صاحبان خرد) ولمتعقلون (چرا عقل خود را به کار نمیاندازند) مورد تذکّر و بیدار باش قرارگرفته است.
در اسلام، وعدهگاه انسان با خدا، تنها مسجد و محراب نبوده، بلکه همۀ صحنههای زندگی و عرصههای جامعه میتواند محل ملاقات قلبی انسان با خالق یکتا باشد و هر فعالیّت و تلاش سازندهای که با نیّت خالص صورت پذیرد، میتواند عبادت تلقی شده و اجر و پاداش داشته باشد. قرآن کریم در آیۀ 30 سورۀ روم چنین میفرماید: «پس تو روی به جانب آیین پاک اسلام آور و پیوسته از دین خدا که فطرت خلق را بر اساس آن آفریده پیروی نما که هیچ تبدیلی در خلقت خدا نیست، این است آیین استوار، لیکن بیشتر مردم نمیدانند.
به این ترتیب، اسلام همان دینی است که خداوند فطرت آدمی را بر مبنای آن سرشته و خلق نموده است. مادام که فطرت را زنگارهای دنیوی نپوشانده باشد، انسان در مواجهه با اسلام آن را به عنوان دین خود پذیرفته و تسلیم میگردد. افرادی که امروزه پس از گذشت قرنها
از ظهور اسلام، به سراغ این دین آسمانی رفته و آن را با اختیار کامل و در کمال درایت برمیگزینند بیشک زنگارهای بسیاری را از فطرت خود زدودهاند. لذا مطالعۀ سرگذشت این افراد میتواند برای همۀ انسانها از جهات متعددی مفید و آموزنده باشد.
اسلام دومین دین پرجمعیّت در جهان است که تعداد پیروان آن به سرعت در حال افزایش است. طبق آمار انجمن روابط اسلامی آمریکا، در سال 1997 جمعیت مسلمانان جهان حدود 1 میلیارد و 200 میلیون نفر بوده است. طبق این آمار، 22% جمعیت جهان مسلمان هستند و جمعیت مسیحیان حدود 33% میباشد. اسلام سالانه 4/6% افزایش مییابد که سریعتر از رشد جمعیت در جهان است. رشد جمعیت جهان سالانه 3/2% میباشد. جمعیت مسلمانان در آمریکای شمالی بین 3 تا 6 میلیون نفر ذکر شده است و اظهار میدارند که دلیل این تفاوت؛ مسلمانانی هستند که پس از مهاجرت به آمریکا مسیحی شدهاند. وزارت امور خارجه آمریکا میگوید: «اسلام سریعترین دین در حال گسترش جهان است و تا سال 2010 جمعیت آمریکاییان مسلمان از جمعیت یهودیان پیشی خواهد گرفت. هماکنون حدود 6 میلیون نفر مسلمان و 2000 مسجد در آمریکا وجود دارد که 6/77% مسلمانان مهاجر هستند و 4/22% آمریکاییالاصل هستند.» (1)
1) سایت خبری BBC
طبق آمار سازمان ملل، رشد جمعیت مسلمانان سالانه 4/6% و رشد جمعیت مسیحیان 46/1% میباشد. و از هر 4 نفر در جهان یک نفر مسلمان است و جالب توجه است که از هر 4 مسلمان 3 نفر آن زن هستند.
من در یک خانوادۀ مسیحی در آرکانزاس در منطقه جنوبی ایالت آمریکا متولد شدم. تمام زندگیام را در یک مزرعه گذراندم و بزرگ شدم. جایی که صبح با صدای خروس و غذا دادن به مرغ و جوجهها و دوشیدن گاوها شروع میشود. پدرم کشیش تعمید دهنده بود. تعمیددهنده هم فرقهای از مسیحیت است؛ مثل کاتولیک و متودیست و غیره که عقایدشان با هم متفاوت است. اطراف ما تا شعاع 300 مایلی همه مسیحی بودند، به همین خاطر با فرهنگ و یا دین دیگری روبهرو نشده بودم. همیشه به ما یاد میدادند که همۀ مخلوقات در برابر خدا یکسانند و تفاوت و تبعیضی بین رنگها، نژادها، فرهنگها و مذهبها وجود ندارد، اما بعدها فهمیدم که اینها فقط شعار است و ذهنشان بستهتر ازاین حرفهاست.
اولین باری که با مسلمانان آشنا شدم در دانشگاه آرکانزاس بود. ابتدا پوشش خانومهای مسلمان توجه مرا به خودش جلب کرد. با خانومی در دانشگاه آشنا شدم که خیلی راحت میتوانستم حرف بزنم و سؤالهایم را بپرسم. در قلب و روحم احساس تشنگی میکردم، اما سیراب نمیشدم.
هیچوقت اون دختر را فراموش نمیکنم، او فلسطینی بود. ساعتها مینشستم و به داستانهایش دربارۀ کشورش و فرهنگش گوش میکردم. اما چیزی که کنجکاویم را برانگیخته بود، دینش یعنی اسلام بود. این خانوم از یک آرامش درونی برخوردار بود که این آرامش را در کمتر کسی دیده بودم. هنوز هم تمام حرفهایش در مورد پیامبران و خدا در ذهنم هست. همیشه از خودم دربارۀ مسئله تثلیث میپرسیدم و اینکه چرا مسیحیان باید با مسیح نیایش کنند، نه بهطور مستقیم با خدا؟ چرا اینقدر روی مسیح تأکید میکنند، نه خدا؟
دوستم هر کاری میکرد تا مرا متقاعد کند که اسلام تنها راهی است که به بهشت ختم میشود. او بعد از شش ماه فارغالتحصیل شد و به فلسطین برگشت. میدانستیم که ملاقاتمان در این دنیا تقریباً غیرممکن است. او میگفت: «انشاءالله همدیگر را آن دنیا و در بهشت میبینیم.»
متأسفانه او دو هفته بعد از برگشت به کشورش کشته شد.
در این مدت با افرادی از خاورمیانه دوست شدم. آنها سعی میکردند جای خالی دوستم را پر کنند. آن موقع خیلی علاقهمند به زبان عربی شده بودم و به نظرم زبان زیبایی بود. ساعتها به نوارهای قرآن آنها گوش میکردم. اگرچه چیزی متوجه نمیشدم، اما قلب و روحم آن را لمس میکرد. حتی دوست داشتم کسی از روی قرآن برایم بخواند. دوستانم سعی میکردند زبان عربی را به من بیاموزند، اما وقت کمی داشتم.
بعد از دانشگاه به شهر خودم برگشتم و دیگر با مسلمانان در ارتباط نبودم، اما از علاقه و اشتیاقم به این دین و زبان عربی کاسته نشد. علاقهام به این دین باعث عصبانیت و ناراحتی والدین و دوستانم میشد. این مسئله برایم عجیب بود، چون همیشه به ما یاد داده بودند که همۀ انسانهای کرۀ خاکی در برابر خدا یکسانند، اما انگار استثناهایی هم وجود دارد.
بهار آن سال خداوند شخصی را وارد زندگیام کرد که به درستی مسلمان واقعی بود. سعی میکردم سؤالهایم را از او بپرسم و برای اولین بار با او به مسجد رفتم. خاطرهای که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود.
هشت ماه دربارۀ اسلام تحقیق کردم، کتاب میخواندم و نوار گوش میکردم. خدا را شکر که بعد از این مدت مسلمان شدم.
بعداز مسلمان شدنم و ازدواج با یک مسلمان، زندگیم وارد مرحلۀ جدیدی شد. والدینم شوکه شده بودند و دیگر با من حرف نمیزدند. بیشتر دوستان آمریکاییام را از دست دادم. والدینم اول مرا به آسایشگاه بیماریهای روحی بردند، اما وقتی دیدند این کار جواب نمیدهد، عاقم کردند و گفتند تو دیگر فرزند ما نیستی و دعا کردند که به قعر جهنم بروم.
با اینکه با والدینم اختلافات زیادی دارم، اما آنها را از ته قلبم دوست دارم.
بعد از یک بمب گذاری در عربستان وضعیتم بدتر شد. عمو و پسر عمویم در آن حادثه کشته شدند. والدینم به من زنگ زدند و گفتند: «خون آنها به گردن تو و دوستان تروریستت است.» روزهای زیادی بهخاطر این مسئله گریه میکردم، اما خدا کمک کرد تا مقاومت خود را به دست بیاورم و محکم بایستم.
چند روز از این ماجرا نگذشته بود که وقتی به خانه آمدم دیدم روی شیشههای خانهام و یک طرف ماشینم با رنگ نوشتهاند، عاشق تروریست! به پلیس اطلاع دادم، اما آنها کاری برایم نکردند. همان شب به خانهام تیراندازی کردند، تمام شیشهها خرد شد و مرغ و جوجههایم را کشتند. وقتی که پلیس آمد، گفتم که قیافهشان را میشناسم و میدانم ماشینشان چه بود، اما پلیس گفت نمیتواند آنها را پیدا کند.
یک شب هم توی پارکینگ، یک مرد ناشناس با چاقو به طرفم حمله کرد و چند تا از دندههایم را شکست و حسابی زخمی شدم. البته این آقا دستگیر شده و منتظر محاکمه است. شاید او وظیفهاش را نسبت به مردم شهر انجام داده بود.
در شهری که زندگی میکنم هیچ مسلمانی وجود ندارد و نزدیکترین مسجد در 120 مایلی ماست. خیلی در این شهر احساس تنهایی میکنم، هیچ دوست مسلمانی ندارم که از او چیزی دربارۀ اسلام یاد بگیرم، فقط تنها
ارتباطم با اسلام از طریق اینترنت و خواندن متنهای دینی و دوستان اینترنتیام است. آنها خانوادهام هستند!
دلم میخواهد به مردم شهرم بگویم، هیچوقت عقیدهام را کنار نمیگذارم و به آن پایبند هستم.
از آنهایی که داستان مرا میخوانند، میخواهم برایم دعا کنند و بدانند که خدا هیچوقت نمیگذارد زمین بخورند و خلاصه روزی این بیعدالتیها و تبعیضاتی که در آمریکا با آن روبهرو هستیم به پایان میرسد.
www.muslimconverts.com
24.10.2013
دلم میخواهد سفرم به اسلام را برایتان بگویم، شاید تجربیاتم به شما کمک کند تا سفری به درون زندگیتان داشته باشید. هر کدام از ما در فرهنگها، کشورها و ادیان مختلف متولد شدیم که اغلب دنیایی پیچیده و مبهم به نظر میرسد. وقتی که به دنیای اطرافمان مینگریم، میتوانیم وضعیت اسف بار و مشکلات لاینحل آن را ببینیم؛ جنگ، فقر، جنایت، بیماری و ... .
متأسفانه بیشتر افراد جهان میخواهند از مشکلات فرار کنند و خود را مخفی کنند، تا اینکه بایستند و با حقیقت مواجه شوند. روبهرو شدن با حقیقت اغلب سختترین راه است. سؤال این است که آیا میخواهید محکم بایستید؟ آیا به اندازه کافی قوی و محکم هستید؟ یا میخواهید مانند دیگران فرار کنید و خود را مخفی کنید؟
تحقیقم دربارۀ حقیقت را چند سال پیش شروع کردم. میخواستم واقعیت وجودم را پیدا کنم. به یقین، فهم درست زندگی، کلید حل مشکلاتی است که امروزه با آن روبهرو هستیم.
من در یک خانواده مسیحی متولد شدم و سفرم هم از همینجا شروع
شد. مطالعۀ کتاب مقدس را شروع کردم و مدام سؤالهایی در مورد آن میپرسیدم. اما بسیار زود ناامید و مأیوس شدم. کشیش به من گفت: «تو فقط باید اعتقاد داشته باشی.» اما چطور میشود به تناقضات، باور و اعتقاد داشت. وقتی که کتاب مقدس را میخواندم، تناقضات و اشتباهات زیادی پیدا کردم. آیا خدا به خودش هم دروغ میگوید؟ آیا خدا دروغ میگوید و حرفهای بیاصل و اساس میزند؟ مطمئناً نه!
فهمیدم که مسیحیت و الواح یهود تحریف شده و در آن راهی وجود ندارد که بتوان حقیقت را پیدا کرد. به همین دلیل به مذهبهای شرقی روی آوردم، بهخصوص بودیسم. وقت زیادی را روی مدیتیشن در معابد بودا صرف کردم و با راهبهای آنها بحث و گفتوگو کردم. در واقع مدیتیشن به من احساس خوبی میداد، اما نتوانستم این سؤال ذهنم؛ یعنی دلیل وجودم را پیدا کنم. به نظر آنها صحبت دربارۀ دلیل وجود، امری احمقانه است.
دربارۀ ادیان قبیلهها تحقیق کردم و به نقاط زیادی سفر کردم. حقایقی در ادیانشان وجود داشت، اما مانند مسیحت و یهودیت نمیتوان آنها را بهطور کامل بهعنوان حق و واقعیت در نظر گرفت.
کمکم به این نتیجه رسیدم که حقیقت در هر چیزی وجود دارد و مهم نیست که چه اعتقادی داری و از چه مسیر و مسلکی پیروی میکنی. در واقع این عقیده هم نوعی فرار از واقعیت بود. واقعاً گیج شده بودم. فقط از خدا میخواستم حقیقت را به من نشان دهد. آن موقع بود که با اسلام آشنا شدم. از قبل هم چیزهایی دربارۀ اسلام شنیده بودم. اما آنچه که ما در غرب راجع به اسلام میشنویم چیزهای است مبهم و سیاه. بههرحال علاقهمند شده بودم دربارۀ آن تحقیق کنم. هر چه بیشتر قرآن را مطالعه میکردم و در مورد آن سؤال میپرسیدم، حقایق بیشتری را پیدا میکردم. تفاوت قابل توجهای که اسلام با دیگر ادیان دارد این است که اسلام تمایز خاصی بین خالق و مخلوق قایل میشود. مسلمانان خالق را میپرستند، نه مخلوق را.
اما در ادیان دیگر، مخلوقاتی مانند سنگ و چوب و یا طبق گفتۀ
خودشان، افرادی که خدا در آنها حلول کرده، پرستیده میشوند. ولی اگر قرار است کسی را بپرستیم، او باید همه چیز را خلق کرده باشد. کسی که به ما زندگی داده و دوباره این زندگی را از ما خواهد گرفت. در اسلام تنها گناهی که بخشوده نمیشود، پرستش مخلوقات است.
البته واقعیت اسلام را میتوان در قرآن پیدا کرد. قرآن کتاب راهنمای زندگی است و در آن جواب تمام سؤالهایت را پیدا میکنی. برای من هر چیزی که دربارۀ ادیان دیگر آموخته بودم و چیزهایی که میدانستم درست است؛ مانند قطعات پازل کنار هم قرار گرفت و با اسلام کامل شد. اسلامِِِ واقعی چیزی است که در قرآن گفته شده، نه آنچه که در غرب به ما میآموزند. شما هم میتوانید سفرتان را با جستوجوی حقیقت در زندگیتان شروع کنید.
www.tellmeaboutislam.com
2013.5.10
از من میپرسند: «کی مسلمان شدی؟» به آنها میگویم که من مسلمان متولد شده بودم، اما نمیدانستم. در واقع همۀ ما مسلمان متولد شدهایم، اما خیلیها این مسئله را نمیدانند و هرگز متوجه آن نمیشوند.
اولین بار با اسلام در یک واحد دانشگاهی آشنا شدم، ما در ماه رمضان برای نماز جمعه دعوت شدیم.
ذهنم پر از کلیشههای پوچ دربارۀ اسلام بود و اصلاً هم نمیخواستم چیزی راجع به آن بدانم و یا حتی بشنوم.
در کالج فنی با چند مسلمان دوست شدم. این اولین باری بود که با نحوۀ زندگی اسلامی آشنا میشدم. برایم خیلی جالب بود که آنها مشروب نمیخوردند و اگر کسی به پارتی دعوتشان میکرد نمیپذیرفتند. یک ماه روزه بودند و در روز چندین بار نماز میخواندند. اینها چطور مردمی هستند؟
من فقط یک نظارهگر بودم و مفهوم این اعمال را نمیفهمیدم. اما وقتی که مسلمان شدم، جواب سؤالهایم را پیدا کردم.
زندگی مرفهی داشتم، اما از نظر معنوی بسیار ضعیف بودم. فکر میکردم مادیات
میتواند تمام مشکلات زندگی و ناملایمات را از بین ببرد، اما واقعاً اشتباه میکردم.
وقتی که 23 ساله بودم مادرم فوت کرد. بعد از مرگ مادرم دیگر هیچ چیز برایم ارزش نداشت؛ خانه، ماشین، جواهرات و ثروتم. به خودم میگفتم این هم یکی دیگر از وقایع زندگی است، اما نمیتوانستم بپذیرم. با خودم میگفتم که اگر الان با مرگ، زندگی مادرم تمام شده، پس چرا او متولد شد و هدف از آمدن او به این کرۀ خاکی چه بود؟ زندگی او در روی زمین چه اهمیتی داشته؟ آن موقع بود که دیگر نتوانستم وجود خدا را انکار کنم.
خدا خودش را در زندگی هر فرد به گونهای متفاوت نشان میدهد و زندگیاش را تحت تأثیر قرار میدهد، فقط باید هوشیار بود و آن لحظات را درک کرد.
توی دانشگاه با یک دختر مسلمان آشنا شده بودم. او مرا به جلسات ماهانهای که داشتند دعوت کرد، من هم تا جایی که وقتم اجازه میداد شرکت میکردم. هر روز خدا به روشی خودش را به من نشان میداد. یک روز با یک نکته، یک روز با درک یک مسئله و یک روز با دادن صبر و تحمل، بعضی روزها هم با القای آرامش و امنیت. خدا را لحظه به لحظه احساس میکردم و احساس میکنم، دلم میخواست به نوعی زندگی کنم که او میخواهد انسانها زندگی کنند. برای پیدا کردن این روش، خیلی تلاش کردم، اما خانوادهام بههیچوجه روش زندگی جدیدم را نمیپذیرفتند.
یکی از همکارانم میگفت: «تو چطور توانستی مسیح را انکار کنی؟» گفتم: «مسیح را انکار نکردم و او را دوست دارم. در واقع تازه اهمیت، مقام و جایگاه حضرت مسیح را درک کردهام.» او فقط گیج و مبهوت نگاهم میکرد و مفهوم حرفهایم را درک نمیکرد.
فرهنگ غرب، اسلام را نمیپذیرد و آن را درک نمیکند. آنها فکر میکنند که ما مسلمانان، تروریست و طرفدار کهنهپرستی هستیم و هیولاهایی هستیم که میخواهیم دنیای پر از آرامش مسیحیان را ویران کنیم و از آنها انتقام بگیریم.
در حقیقت اسلام فراتر از یک فرهنگ و یک کشور و یک رسم است. اسلام عظیمترین و مقدسترین حالتِ بودن است.
www.tellmeaboutislam.com
2013.5.10
من در یک خانواده مسیحی متولد شدم. بعد از دانشگاه نمایندۀ کشیش متدیست (1)
در این فرقه اسقف اعظم توسط پیروان انتخاب و به صورت مادامالعمر فعالیت میکند. در این مذهب تفسیرهایی براساس سنت، عقل و تجربه وجود دارد که همگی از انجیل استنباط شدهاست.
متدیستها به شدت به این نکته معتقدند که زندگی اجتماعی آینه تجلی دین است و هیچ دستوری قابل بحث نیست مگر اینکه در زندگی روزمره تأثیر خود را نشان دهد.
شدم. به کلیسا میرفتم، اما هر کاری که دوست داشتم انجام میدادم. به پارتی میرفتم و کارهایی که به لذتهای دنیایی ختم میشد را انجام میدادم. با یک فوتبالیست ازدواج کردم و بعد از چند وقت از هم جدا شدیم و مسئول نگهداری از فرزندم هم شدم.در فروشگاهی کار میکردم و بعضی از همکارانم مسلمان بودند. گاهی اوقات
1) فرقه متدیستها (Methodists) در سال ۱۷۳۸منشعب از کلیسای پروتستان در انگلستان پایه گذاری شد و در ۱۷۸۴ در شهر بالتیمور ایالت مریلند کار خود را در آمریکا بهطور رسمی آغاز کرد.
با آنها دربارۀ دین بحث میکردم. حرفها و بحثهای آنها باعث شد بیشتر دربارۀ عقاید مسیحیم فکر کنم. مطالعۀ کتاب مقدس را شروع کردم و در کنارش دربارۀ اسلام هم تحقیق میکردم تا راحتتر بتوانم از عقایدم دفاع کنم.
از آن دسته مسیحیان نبودم که هر روز صبح دعا بخوانم. به همین خاطر نماز خواندن و روزه گرفتن همکارانم برایم جالب بود. آنها به حضرت مسیح به عنوان پیامبر خدا اعتقاد داشتند.
وقتی کتاب مقدس را میخواندم، هر چیزی که به نظرم عجیب و اشتباه بود مینوشتم.
چند تا از سؤالهایم اینها بود؛ چرا مسیحیان حجاب ندارند؟ در کتاب مقدس آمده است که اگر زن نمیخواهد موی سر خود را بپوشاند، باید موی سرش را بتراشد و اگر از این عمل خجالت میکشد، پس باید سر خود را بپوشاند. (1)
چرا هنگامی که به کلیسا میروند سر خود را نمیپوشانند؟ زن به هنگام دعا و یا نبوت باید موی خود را بپوشاند. (2)
چرا مسیحیان گوشت خوک و شراب میخورند؟ چرا زنا میکنند؟
آیا عیسی مسیح واقعاً پسر خداست؟ آیا مسئلۀ به صلیب کشیدن، بهراستی اتفاق افتاده؟
چرا اینقدر تناقض و اختلاف در کتاب مقدس وجود دارد؟ چرا علوم جدید کتاب مقدس را رد میکند؟
میگویند یکشنبه روز استراحت خداست، پس چرا مردم روز یکشنبه برای عبادت به کلیسا میروند؟
چرا جهنم وجود دارد؟ اگر خدا مهربان است چرا انسانها را از جهنم نجات نمیدهد؟
چرا باید برای نجات، غسل تعمید انجام دهیم؟ چطور ما فرزند خدا میشویم؟ (1)
چرا میگوییم عیسی مسیح خداست؟
چرا همۀ انسانها گناهکار آفریده شدهاند؟
چرا ما زنان مسیحی، مهریه نداریم؟ چرا مسیحیان عمل ختنه را انجام نمیدهند؟
چرا ما به احکام و شریعت احتیاج نداریم؟ (2)
چرا من باید به گفتههای کتاب مقدس اعتماد کنم؟ و صدها چرای دیگر.
یک روز به کلیسا رفتم و بعد از انجام مراسم سؤالهایم را پرسیدم. انتظار داشتم کشیش بسیار قوی دفاع کند، اما جوابهایش اصلاً قانعکننده نبود. در واقع جوابی برای سؤالهای من نداشت.
همین مسئله باعث شد بفهمم که راهم اشتباه است. دیگر به صورت دقیق دربارۀ اسلام تحقیق کردم. خدا چشمانم را باز کرد و شهادتین را گفتم.
اسلام تمام ابعاد زندگی مرا تحت تأثیر قرار داد. هدفم از زندگی برای خوشی لحظهای را به زندگی برای رسیدن به بهشت تغییر داد.
www.tellmeaboutislam.com
2013.5.10
اسم اسلامی من ابراهیم است و 17 سالمه، در ایالت پنسیلوانیای آمریکا زندگی میکنم. پیرو فرقۀ کاتولیک بودم و یکشنبهها به کلاس تعلیمات دینی میرفتم، اما عقیدهای به این کار نداشتم، فقط برنامهای برای یکشنبهها بود.
تقریباً همیشه سعی میکردم اصول اخلاقی را رعایت کنم، اما نمیتوانستم عقاید کاتولیک را باور کنم. عقیدهام این بود که ما و حضرت مسیح، خدا را پرستش میکنیم نه اینکه ما، خدا و حضرت مسیح را به عنوان یک فرد بپرستیم. حضرت مسیح به عنوان یک پیروِ تسلیم فرامین الهی، الگوی من بود، اما او را به عنوان خدا قبول نداشتم. برخلاف عقیدۀ من، کلیسای کاتولیک عقیدۀ راسخی دربارۀ الوهیت مسیح دارد.
چندین بار در کلیسا دربارۀ این عقیده که مسیح خدا نیست و او تنها یک پیغمبر است صحبت کردم، اما آنها میگفتند باید مسیح را به عنوان یک قربانی و خدا بپذیرم.
در فرقۀ کاتولیک، اعتراف به گناه یک سنت است و برای کسی که غسل تعمید را انجام داده ضروری است. در این آیین، فرد باید پیش کشیش به گناهان
خود اعتراف کند. این مسئله به هیچوجه برایم قابل قبول نبود. کاتولیک ها خودشان را جانشین خدا بر روی زمین میدانند. پاپ یا اسقف یا کشیش سخنگوی خدا هستند و می توانند گناهان فرد را ببخشند یا او را تکفیر کنند.
همیشه این برایم سؤال بود، از کجا معلوم که خود آن کشیش از دیگران گناهکارتر نباشد؟ کشیش پیش چه کسی اعتراف میکند؟ چرا باید بپذیریم که آنها مرتکب اشتباه نمیشوند؟ دلم میخواست گناهان و اشتباهاتم را به خدا بگویم، نه شخص دیگری.
مشکل دیگری که با این دین داشتم، آیین عشاء ربانی بود. روزی از یک اسقف دلیل این مراسم را پرسیدم، او گفت که عشاء ربانی، فرصتی است برای پاک شدن بدن و درک این مطلب که ما در مقابل سفرۀ خداوند یک خانواده هستیم و در مسیح یک بدن میباشیم. او کتاب انجیل را آورد و گفت: طبق کتاب خداوند ما موظف به انجام این عبادت میباشیم.
«این است آنچه خداوندمان عیسی مسیح دربارۀ این شام فرموده است و من هم قبلاً آن را به شما تعلیم دادهام. خداوند ما عیسی، در شبی که یهودا به او خیانت کرد، نان را به دست گرفت، پس از شکرگزاری آن را پاره کرد و به شاگردان خود داد و گفت: این را بگیرید و بخورید. این بدن من است که در راه شما فدا میکنم. این آیین را به یاد من نگاه دارید. همچنین پس از شام، پیاله را به دست گرفت و فرمود: این پیاله، نشان پیمان تازهای است میان خدا و شما، که با خون من بسته شده است. هرگاه از آن مینوشید، به یاد من باشید. به این ترتیب هر بار که این نان را میخورید و از این پیاله مینوشید در واقع این حقیقت را اعلام میکنید که مسیح برای نجات شما جان خود را فدا کرده است. پس تا زمان بازگشت خداوند، این آیین را نگه دارید.» (1)
هر چه بیشتر از کتاب انجیل میخواندم، سؤالاتم بیشتر میشد و بر این عقیده استوارتر میشدم که این حرفها حرف خدا نیست.
1) کتاب انجیل، اول قرنتیان ، عبارات 27-23
به همین خاطر؛ به دنبال دینی میگشتم که با عقایدم موافق باشد. بدون هیچ دلیل و شناخت قبلی در فرهنگ لغت دنبال کلمۀ اسلام گشتم و تمام کلماتی که به آن مربوط میشد را نوشتم و دربارۀ تک تک آنها تحقیق کردم.
فکر میکردم هیچ عقیدهای مانند آنچه که در درونم احساس میکنم وجود ندارد، اما با مطالعۀ چند کتاب دربارۀ اسلام به این نتیجه رسیدم که عقاید و باورهای من اسم دارد و میلیونها نفر در سراسر جهان پیرو این دین هستند.
مسلمانان، حضرت مسیح را به عنوان پیامبر قبول دارند، نه خدا، و به او احترام میگذارند و برعکس مسیحیان، معتقدند که حضرت مسیح کشته نشد، بلکه قاتلان او فرد دیگری را اشتباهی به صلیب کشیدند. آنها نیز مانند مسیحیان معتقدند که روزی حضرت عیسی مسیح به زمین برمیگردد.
مسلمانان برای توبه کردن احتیاجی ندارند که پیش اسقف اعتراف کنند . فرد مسلمان میتواند هر لحظه و هر جایی با خدای خود صحبت کند و گناهایش را بگوید و از خدا طلب رحمت و مغفرت کند.
به راستی اسلام مرا به یک سفر آموزنده در درون خودم به سوی خدا برد و در سال 2001 شهادتین را گفتم و مسلمان شدم. به پدر و مادرم نگفته بودم که مسلمان شدهام و همه چیز را از آنها مخفی میکردم. ماه رمضان آن سال برای اولین بار روزه گرفتم. ساعتهای ناهار به کتابخانه میرفتم. بهتر از این بود که سر میز با دوستهایم بنشینم. قسم میخورم که آن سال در درسهایم بسیار پیشرفت کرده بودم. یک روز با یکی از دوستان مسلمانم به مسجد رفتم. روی زمین نشستم و با خدا صحبت کردم . با وجود اینکه اتاق پر از جمعیت بود، اما احساس راحتی میکردم. واقعاً احساس خوبی بود.
یک روز که میخواستم به مسجد بروم، پدرم فهمید و گفت که نمیگذارد از خانه بیرون بروم. واقعاً از دستم عصبانی بود. به نظرش انتخابم بسیار احمقانه بود.
از قبل میدانستم که اگر پدرم بفهمد مسلمان شدهام، چه کار خواهد کرد. نمیخواستم خانوادهام را شوکه کنم، اما بالاخره فهمیدند. پدرم آدمی افسرده است. تنها اشتباهش این است که فکر میکند بسیار باهوش است و
به خدا احتیاج ندارد. همین طرز فکر باعث شده که افسرده شود. فکر نمیکنم بداند انسان تا چه حد میتواند ظالم باشد که نیاز فطری خودش؛ یعنی ارتباط با خدا را انکار کند.
طبق دستور اسلام، تا آنجا که نخواهند دینم را بگیرند با آنها خوشرفتاری خواهم کرد. تنها کاری که میتوانم انجام دهم این است که الگوی خوبی از مسلمانان باشم تا شاید روزی آنها هم متوجه شوند، زندگی بهتری هم وجود دارد که به مراتب بسیار بهتر از زندگی در جهان تاریکِ نفی و انکار خداست.
مطمئنم که دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمیتواند باعث شود عقیدهام را کنار بگذارم. خدا را شکر میکنم که از مرحلۀ شک و تردید گذشتم و به مرحلۀ یقین رسیدم. احساس میکنم خدا هر لحظه با من است و مرا هدایت میکند، دوستم دارد و از من محافظت میکند.
نمیتوانم بگویم اسلام چقدر زندگیم را تغییر داده است. فقط میتوانم بگویم خدا به من نشان داد که زندگی چیست و مرا از این سرگردانی که تمام عمر فکر کنم؛ کیستم؟ نجات داد.
سوگند به روشنایی روز )1) سوگند به شب، هنگامی که آرام گیرد )2( پروردگارت هیچگاه تو را وا نگذاشته و بر تو خشم نگرفته است )3( البته عالم آخرت برای تو بهتر از نشئۀ دنیاست )4( پروردگارت به زودی چنان به تو عطا کند که خشنود شوی )5( (سورۀ ضحی)
این سخن من برای تمام جهان است. اسلام با معناتر از آنچه که فکر میکنیم میباشد. آزادی اسلام بینهایت است. اما فقط گوش نکنید. تمام نکات را، خودتان بررسی کنید و به نتیجه برسید. خداوند میفرماید که هیچ اجباری در دین نیست، زیرا اعتقاد به خدا یک انتخاب است که باید توسط قلب صورت گیرد و نمیتوان کسی را مجبور کرد.
www.islamreligion.com
2.12.2010
من در یک خانوادۀ آمریکایی و مسیحی متولد شدم. اما به دینم عمل نمیکردم و توجهی به آن نداشتم. در نهایت به جایی رسیدم که به دلایلی بیمورد از خدا متنفر شدم و خدا را به خاطر تمام اشتباهاتم و شکستهایم سرزنش میکردم. حتی وقتی که سرما میخوردم خدا را مقصر میدانستم.
کمکم به سمت شیطان پرستی و جادوگری کشیده شدم. دیگه هیچ کس و هیچ چیز برایم مهم نبود. نه زندگیام، نه خانوادهام، هیچی، هر کاری که دلم میخواست انجام میدادم. در شیطان پرستی، تمام چیزهایی که گناه و جرم است انجام میشود. چون تمام آنها به یک لذت و خشنودی فیزیکی، روانی یا احساسی منجر میشوند.
به هر شکل ممکن از مردم سوءاستفاده میکردم. به مواد مخدر و اسلحه و پارتیهای شیطان پرستان، پارتیهایی که در آن هرگونه خلاف انجام میشد و موزیکهای راک شیطانپرستی که زمزمههای آن کمکم روی انسان اثر میگذارد، روی آوردم.
بالاخره دستگیر شدم و پنج ماه در زندان بودم. تا آن زمان هیچوقت
دربارۀ خدا فکر نکرده بودم. یک روز، دیگر حوصلهام سر رفته بود، تصمیم گرفتم کتاب مقدس را بخوانم. بر خلاف انتظارم، به نظرم کتاب جالبی آمد.
یک شب کتاب مقدس را با نوری که از شکاف در میآمد خواندم و به داستان حضرت مسیح رسیدم. در انجیل متی، سرگذشت مسیح و معجزات او بیان شده است. من هم دلم میخواست مثل او باشم و تمام زندگیام برای خدا باشد. دلم میخواست یکی از پیروانش بشوم تا به خدا نزدیک شوم و او را بپرستم. در آن لحظه، هیچ چیز بهجز خدا برایم مهم نبود. به هر حال تصمیم گرفتم غسل تعمید را انجام دهم. میخواستم با انجام این غسل، تمام گناهانم پاک شود و زندگی جدیدی را شروع کنم.
از کشیش زندان خواستم مرا غسل تعمید دهد. به دلایل عجیب و غریب و نامعلومی زودتر از زمان مقرر، بعد از انجام غسل تعمید آزادم کردند. این هم واقعاً اشتباهی بود از طرف آنها.
مدت کوتاهی پس از آزادی دوباره به سمت کارهای گذشتهام برگشتم، اما این بار متفاوت بود. به خدا قول داده بودم که دیگر هرگز او را انکار نخواهم کرد. این قولی بود که به آن پایبند بودم. تغییراتی در من ایجاد شده بود، به کلیسا هم میرفتم. خانوادهام فکر میکردند جادو شدهام. چون من جیمِ ضد خدا بودم، ولی حالا خدا را میپرستیدم و به کلیسا میرفتم.
اما دوباره به خلاف، مهمانیهای ناجور، مشروب و... . روی آورده بودم. خودم فکر میکردم که اشکالی ندارد و همه چیز درست است، چون هر شب از عیسی مسیح میخواستم مرا ببخشد !
دوباره احساس خلأ، همان حسی که قبل از اعتقاد به خدا داشتم شروع شد. دلم میخواست به خدا نزدیک شوم تا این احساس برطرف شود.
واقعاً احمق بودم، چون هیچ کاری را برای خدا انجام نمیدادم و هر کاری که دلم میخواست میکردم، باز هم میخواستم به خدا نزدیک شوم. احساس کردم لازم است بیشتر دربارۀ خدا بدانم. به همین خاطر در مورد پرستش خدا در دوران باستان در خاورمیانه تحقیق کردم. تا به کلیسای ارتدکس
سریان رسیدم که به زبان آرامی صحبت میکردند. زبانی که حضرت مسیح با آن صحبت میکرد. احساس کردم از این مسیر میتوانم به خدا نزدیک شوم و راه را پیدا کردهام.
آن موقع فکر میکردم باید به مدرسۀ علوم دینی بروم تا بتوانم بهعنوان مبلغ خدا، مسلمانان کثیف و بدبخت را نجات دهم و به آنها بگویم که چقدر مسیرشان اشتباه است و به پرستش مسیح دعوتشان کنم. و به دین مسیحیت تشویقشان کنم تا مسیحی شوند و از پرستش خدای ماه و افکار تروریستی نجاتشان دهم.
برای این کار، اول باید دربارۀ دینشان چیزهایی میدانستم. شروع کردم به مطالعۀ اسلام و قرآن. هر چه بیشتر میخواندم، بیشتر دلم میخواست اطلاعاتی دربارۀ اسلام داشته باشم. کمکم به جای یادگرفتن زبان آرامی و مسیحیت، به یادگرفتن عربی و اسلام روی آوردم.
باید زبانشان را یاد میگرفتم تا بتوانم آنها را به دین میسیحیت بکشانم. هر چقدر دربارۀ اسلام تحقیق میکردم، میدیدم مسلمانان آدمهای بدی نیستند و چیز اشتباهی هم در دینشان وجود ندارد. این موضوع را به خانوادهام گفتم. به آنها گفتم: «مسلمانان آدمهای بدی نیستند، اصلاً آدمهای کثیفی نیستند، طهارت یکی از ضرورتهای دینشان است.» خانوادهام گفتند: «خیلی با احتیاط عمل کن. شیطان انسان را وسوسه میکند. تو الان یک مسیحی معتقد شدهای و این بار شیطان میخواهد از طریق مسلمانان تو را منحرف کند و از راه درست خارج کند. مواظب باش که دیگر فریب شیطان را نخوری و از طریق این دین اهریمنی، دوباره طعمه او نشوی. اسلام دین شرارت و خشونت است. مواظب باش جیم.»
من هر روز دربارۀ اسلام فکر میکردم و در مورد اعتقادت آنها تحقیق میکردم. خواندن قرآن کتاب آسمانی مسلمانان را شروع کردم. قرآن چشمم را به سوی اعجاز و رحمت خداوند باز کرد.
چیزی که در قرآن توجهام را جلب کرد، مسئله حضرت عیسی مسیح
بهعنوان پیامبر خدا و نه بهعنوان خود خدا و یا پسر خدا بود. همان مشکلی که من با مسیحیت داشتم. «همانا مسیح پسر مریم، رسول خدا و کلمه الهی است که به مریم القا شد. بنابراین به خدا و پیامبران او ایمان آورید و نگویید سه چیزند. خیرِِ شما در این است که از تثلیث باز آیید، خداوند تنها معبود یگانه است...» (سورۀ نساء، آیۀ 171)
«بیتردید کسانی که گفتند خدا همان مسیح پسر مریم است کافر شدند. بگو اگر خدا اراده کند، مسیح پسر مریم و مادرش و همۀ کسانی را که در روی زمین هستند را هلاک کند، چه کسی میتواند مانع آن شود.» (سوره مائده، آیه 17)
نکته دیگری که توجهام را به خودش جلب کرد، مسئله به صلیب کشیدن حضرت عیسی بود. «گفتند که ما مسیح پسر مریم، پیامبر خدا را کشتیم. در حالیکه نه او را کشتند و نه به دار آویختند، بلکه امر بر آنها مشتبه شد... خدا او را به نزد خود بالا برد. او توانای فرزانه است.» (سورۀ نساء، آیۀ 157)
من عیسی مسیح را دوست داشتم و او را بهعنوان خدا میپرستیدم، اما حالا فهمیدم که اشتباه بوده و مسیح خدا نیست. این را میدانستم اما پذیرفتن این مسئله برایم سخت بود. دیگر نمیتوانستم از حقیقت برگردم و باید تصمیم خودم را میگرفتم، مسیرم اشتباه بوده و باید این اشتباه را میپذیرفتم.
سرانجام بعد از یک دوره افسردگی، تصمیمم را گرفتم. به خودم گفتم باید از خدا سپاسگزار باشم که حقیقت را نشانم داد. باید تسلیم این حقیقت محض شوم.
تصمیم گرفتهام برای یادگرفتن زبان عربی و اسلام به مصر بروم. دیگر نه به این خاطر که مسلمانان آنجا را مسیحی کنم، بلکه برای اینکه اسلام و زبان عربی را یاد بگیرم.
البته با خانوادهام مشکل دارم. آنها اصلاً از این مسئله که مسلمان شدهام راضی نیستند، اما این موضوع را درک کردهاند که این یک تغییر شخصی است و تصمیم زندگی من است. دلم میخواهد بگویم اعتقاد به خدا میتواند زندگی انسان را تغییر دهد و چقدر زندگی پس از اینکه دانستیم به چه دلیل زندگی میکنیم زیباست.
www.mohtadeen.com/en
sep 27/2010
من پزشک و جراح هستم. 26 سالمه و الان مشغول دادن تز دورۀ تخصص هستم. مسلمان شدن من در جامعۀ مدرن روسیه، کمی عجیب و غیرعادی است. چون این باور در ذهن مردم نقش بسته که مسلمانان افرادی قدیمی و عقب افتاده هستند که از هیچگونه سیستم آموزشی و زندگی مدرن برخوردار نیستند.
همیشه این سؤال دربارۀ وجود خدا در ذهنم بود که آیا خالقی وجود دارد که مافوق بشر باشد؟ من در خانوادهای بزرگ شدم که مادر و مادر بزرگم افرادی بیاعتقاد بودند. در دوران کودکی جایی نبود که اطلاعاتی دربارۀ دین بهدست بیاورم، اما بهطور مبهم و سربسته احساس میکردم که خدایی وجود دارد که سرنوشت انسانها بهدست اوست. بهخصوص وقتی که سر و کارم به افراد بیمار افتاد.
در دوران نوجوانی و جوانی مقالاتی دربارۀ دین خوانده بودم، اما همه آنها خدا را انکار میکردند. در اواخر دهۀ 90 یک کتاب انجیل به دستم رسید. بعد از مطالعۀ کتاب مقدس آشفتگیهایم بیشتر شد. نمیفهمیدم چطور
عیسی، هم میتواند انسان باشد و هم خدا و چطور خدا میتواند پسر یا دختر داشته باشد؟ چرا انسان باید گناه آدم را به دوش بکشد؟
این سؤالها را از کشیش ارتدکس پرسیدم و او جواب قانعکنندهای به من نداد و گفت: «لازمه پذیرش دین اعتقاد است و باید به هر چیزی که دربارۀ هستی از این کتاب میخوانی اعتقاد داشته باشی.»
برایم خیلی عجیب بود که چطور کلیسا میتواند مشخص کند چه کسی رستگار است و چه کسی نیست؟ چرا مردم نمیتوانند بدون واسطه با خدا ارتباط برقرار کنند؟ بین تقاطع دو جاده قرار گرفته بودم؛ مسیحیت و کمونیست!
به صورت خیلی ناگهانی با کسی در دانشگاه آشنا شدم که 12 سال در آفریقای شمالی کار کرده بود و مدتی بود که به روسیه برگشته و در آنجا مسلمان شده بود. با هم بهطور مداوم ارتباط داشتیم و کمکم با اصول اسلام آشنا شدم. او برایم متونی دربارۀ دین، به زبان روسی پیدا کرد و قرآن را به عربی میخواند و به روسی ترجمه میکرد. به زبان عربی مسلط بود و زبان روسی هم زبان مادریاش بود.
یک روز با دوستم به مسجد رفتم و در آنجا مسلمان شدم. از وقتی که مسلمان شدهام زندگیام بهطور کامل تغییر کرده است. واقعاً به آرامش ذهنی رسیدهام.
طبق گفتۀ پیامبر؛ همه کودکان با خود اسلام را دارند اما والدینشان هستند که آنها را مسیحی، مسلمان، یهودی و یا کافر میکنند.
همه از مسلمانشدنم تعجب میکردند. مردی جوان با این موقعیت شغلی و تحصیلی چرا مسلمان شده و دیگر گوشت خوک نمیخورد و نماز میخواند؟ بیشتریها میگفتند که دیوانه شده است و خائن به کشورش روسیه است. مرا مسخره میکردند، اما آیا استهزاء افراد جاهل، ارزشی دارد؟
بگذارید مردم به ما بخندند و ما را مسخره کنند. روز قیامتی هم هست که در آن روز، ما آنها را مسخره میکنیم.
www.muslimconvert.com
5.10.2013
من در یک خانواده آمریکایی زندگی میکردم که روش زندگیمان لذت جویانه بود. به موسیقی و شعر و ورزش علاقه داشتم. اما به نقطهای رسیدم که احساس ورشکستگی روحی میکردم. از خودم میپرسیدم حالا چی؟ احساس میکردم در زندگی بهجز این لذتهای مادی، باید چیزهای دیگری هم وجود داشته باشد.
این حس باعث شد حقیقت را در کوچههای مختلفی جستوجو کنم. همیشه فکر میکردم، دلیل این احساس بیهودگی، نحوۀ زندگی در آمریکاست که اغلب با شادیهای لحظهای و رفتارهای نسنجیدۀ تابع امیال آنی گره میخورد. در نتیجه فکر کردم، ممکن است پاسخ سؤالهایم در مکان دیگری پیدا شود. بنابراین به دنبال مدینۀ فاضله میگشتم. پس از مسافرت به شهرها و کشورهای مختلف، نتوانستم آن مکان را پیدا کنم. به این نتیجه رسیدم که انسان باید روشهای مختلف زندگی مردم را بیاموزد و بهترین راه را انتخاب کند. شاید یکی از آنها جادۀ حقیقت باشد.
همیشه موضوعات مرموز دربارۀ زندگی مرا جذب میکرد. به همین خاطر
مطالعه در مورد متافیزیک (علوم ماوراءالطبیعه) را شروع کردم. فهمیدم هر چیزی طبق قانون کلیت عمل میکند که میتواند برای خودش مفید باشد. بعد از مطالعۀ کتابهای زیاد در این زمینه، متوجه شدم که مهمتر از این قوانین این است که خالقشان کیست؟
به پیشنهاد یکی از دوستانم به سفری سه ماه به دیگر ایالات آمریکا و غرب کانادا رفتم. با مناظر و طبیعت فوق العادهای روبهرو شدم . به این نتیجه رسیدم که جهان نمیتواند تصادفی و اشتباهی به وجود آمده باشد.
پس از بازگشت به شهر، از فضای شلوغ و ناآرام، احساس ناراحتی میکردم و به مصرف دارو روی آورم.
پس از مدتی به این نتیجه رسیدم؛ ممکن است این حقیقت در اتکاء به نفس باشد. بنابراین به خواندن مطالبی علاقهمند شدم که ایجاد انگیزه میکرد و در سمینارهای مختلفی در این زمینه شرکت کردم. بهخاطر مطالعاتم، به اعتماد به نفس خوبی رسیده بودم، اما هنوز حقیقت را پیدا نکرده بودم.
پس از آن به خواندن کتابهای فلسفی روی آوردم. مفاهیم و اصول جالبی پیدا کردم، اما هنوز فلسفۀ خاصی پیدا نکرده بودم که بتواند بهطور کامل قانعم کند. به این نتیجه رسیدم که اخلاق و رفتار پسندیده خوب است، اما برای حل کردن پازل هدف از زندگی و جنبۀ معنوی آن کافی نیست.
پس از مدتی در یک کشور اسلامی مشغول به کار شدم. آنجا به اندازه کافی وقت برای خواندن و تفکر دربارۀ زندگی داشتم. یک روز با چند تا از همکارانم صحبت میکردم؛ به آنها گفتم: «من آزادیهای زیادی در کشورم دارم که شما ندارید!»
یکی از آنها گفت: «بستگی دارد منظورتان از آزادی چه باشد؟ و آزادی را چگونه تعریف کنید؟ما هم آزادی داریم، چون آزادانه این دین را انتخاب کردیم و هیچ اجباری نبوده. دستورهای اسلامی، کردار و رفتار انسانی را
تأیید میکند و آزادی انسانها را محدود نمیکند. بلکه این دستورالعملها اعمال شده تا آزادی انسان را تعریف کند و به آن شأن و اعتبار ببخشد. در کشور شما مهم نیست والدین در خانه به فرزندانشان چه اصول اخلاقی را بیاموزند، به محضی اینکه از خانه بیرون بروند با جامعهای روبهرو میشوند که متضاد اصول اخلاقی آنهاست و پدر و مادر را با مشکلات فراوانی روبهرو میکند.»
یکی دیگر از همکارانم گفت که شما باید کاری کنید که مسلمان بمیرید و اگر نه بازی را باختهاید. بهترین آزادی، سرمایهگذاری برای رفتن به بهشت است.
از حرفهای آنها تکانی خوردم. تصمیم گرفتم دربارۀ دینی که به قول آنها، خدا از طریق وحی به پیامبرش نازل کرده، تحقیق کنم و به همین دلیل برای یافتن حقیقت، مطالعاتم را در زمینۀ اسلام و مسیحیت شروع کردم. فهمیدم مسلمانان به پیامبران قبلی نیز ایمان دارند و اسم حضرت مسیح 25 بار در قرآن آمده و حتی سورهای به نام حضرت مریم در قرآن است که از او به عنوان زنی پاک دامن یاد میکند.
نکته دیگری که توجهام را جلب کرد، نکتههای علمی قرآن بود. غیر قابل تصور است که 1400 سال قبل بجز خداوند متعال، کسی این اطلاعات را داشته باشد. اطلاعاتی که بعضی از آنها امروزه از طریق ماشینهای پیشرفته و فرآیندهای علمی کشف شده است. این نکات علمی ثابت میکند که قرآن کلام خداست.
طبق نظریات یک محقق اسلام شناس در غرب، کاملترین سیستم پرستش خدا، سیستمی است که در دین اسلام ذکر شده است. اسلام دین یکتاپرستی است و دین آدم، ابراهیم، موسی و عیسی نیز بوده. از آنجا که خدا یکی است و انسانها از گونهها و نژادهای مختلفی هستند؛ در نتیجه دینی که خدا برای انسان برگزیده، یکی است. روح انسان و نیازهای اجتماعی آنها یکسان است و طبیعت انسان از اولین مخلوقات آدم و حوا تغییر نکرده. روی حرفهای این اسلام شناس بهطور عمیق فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که
وظیفه تمام انسانهاست به دنبال حقیقت واحد بگردند و کورکورانه دینی را که خانوادههایشان یا اجتماع به آنها تحمیل کرده نپذیرند.
اسلام، انسان را به عنوان یک مسافر در این زندگی در نظر میگیرد که خانۀ واقعی او در جای دیگری است. ما برای مدت کوتاهی اینجا هستیم و نمیتوانیم بهجز اعتقاد به خدا و اعمالمان از این زندگی چیزی با خود به سرای دیگر ببریم.
باید مثل مسافری باشیم که از شهرهای مختلفی میگذرد، اما شیفتۀ هیچکدام نمیشود. ما به عنوان مسافران این سفر باید بدانیم؛ زندگی یعنی مورد آزمایش قرار گرفتن و این آزمایشات تنها برای رشد معنوی است. بشر باید از خدا اطاعت کند تا اعمال نیک و مراتب روحی بالاتری به دست آورد که برای ورود به بهشت ضروری است؛ یعنی بشر باید بفهمد، پرستش خدا مثل خوردن و نفس کشیدن ضروری است.
تا اینجا 80 درصد مطمئن بودم که مسلمان بشوم، اما چیزی مرا به عقب میکشید. نگران واکنش دوستان و خانواده ام بودم.
این موضوع را با یکی از همکارانم در میان گذاشتم. او گفت: «روز قیامت هیچ کس نمیتواند به تو کمک بکند. نه مادرت، نه پدرت، نه همسرت و نه فرزندانت. اگر فکر میکنی به این نتیجه رسیدهای که اسلام حقیقتی است که سالها به دنبالش بودهای، تصمیمت را بگیر و به فکر حرف مردم نباش، طوری زندگی کن که خدا از تو راضی باشد. دیر یا زود قایق مرگ به ما هم میرسد و هر انسان مسئول اعتقاد و اعمال خودش خواهد بود.»
یکی از دوستان یک نوار ویدیویی سخنرانی به من داد که موضوع آن هدف از زندگی بود و در یک کلمه به اسلام خلاصه میشد. در این سخنرانی فهمیدم قبل از اینکه فطرت پاک انسان با گناهان آلوده شود، ذات او گرایش به پرستش خدا دارد و هیچ دینی بهجز اسلام در مقابل خدا پذیرفته نیست. کسی که غیر از اسلام آیینی برگزیند، از او پذیرفته نخواهد شد و در آخرت از زیانکاران است. (سورۀ آل عمران آیۀ 85)
ممکن است انسان راه هدایت خدا را نادیده بگیرد و معیارهای خاصی برای زندگی خود در نظر بگیرد، اما بالاخره خواهد فهمید که این تنها سرابی است که او را فریفته است.
آخرین نکته در این سخنرانی این بود که ما نمیتوانیم بهخاطر اعمال بعضی از مسلمانان، روی اسلام اینطور قضاوت کنیم. به این دلیل که انسان خطاکار است. بلکه ما باید اسلام را از طریق قرآن قضاوت کنیم. پس از دیدن این نوار، احساس کردم حقیقت در دلم روشن شده است و باید خودم را از چاه جهل و نادانی نجات دهم و به سوی نور حقیقت قدم بگذارم. شهادتین را گفتم و وارد این جاده نورانی شدم.
در آخر میخواهم بگویم انتخاب دین دست خود انسان است. انسان مثل یک بازرگان است که اجناس زیادی در مقابل اوست و باید انتخاب کند که کدام یک را بخرد. واضح است که او میخواهد جنسی را انتخاب کند که سودمندتر باشد. با این تفاوت که بازرگان هیچ تضمینی برای ثروت و دارایی خود ندارد و ممکن است به آسانی در یک لحظه تمام ثروت خود را از دست بدهد.
www.muslimconverts.com
25.8.2010
سالها منکر خدا بودم و اصلاً به وجود خدا اعتقاد نداشتم. به نظرم مردمی که به خداوند اعتقاد داشتند، افراد ضعیفی بودند که برای پیدا کردن تکیهگاهی در ناتوانی و تنبلیهایشان احساس نیاز میکنند و به همین دلیل به کلیسا میروند. وقتی که دربارۀ مذهب و دین بحث میشد عصبانی میشدم و همیشه سعی میکردم آنها را مسخره کنم. البته دوستان خوبی داشتم که به خدا اعتقاد داشتند. اما به این توافق رسیده بودیم که هر وقت با هم هستیم، دربارۀ دین بحث نکنیم.
یک روز در کمال ناباوری دعوت دوستانم به کلیسا را پذیرفتم. فقط در کلیسا به رفتار و اعمالی که مردم انجام میدادند میخندیدم. روی صندلی آخر نشستم و به کارهای مردم به شکلی طعنهآمیز نگاه میکردم، اما خدا همیشه از راهی مرموز وارد میشود. سخنرانی شروع شد و در حدود 15 دقیقه طول کشید. ناگهان در وسط سخنرانی اشک از چشمانم جاری شد. حس عجیبی مملو از شادی و خوشحالی، خصومت مرا نسبت به خدا شست و از بین برد. احساسی که تمام وجودم را فرا گرفت. بعد از تمام شدن مراسم،
از دوستم پرسیدم: «دوباره کی با هم می توانیم به کلیسا بیاییم.»
آن روز وقتیکه کشیش گفت اگر نمیخواهیم مردم در مورد ما قضاوت کنند ما هم نباید دربارۀ آنها قضاوت کنیم، با این گفته زندگی من ناگهان تغییر کرد.
دیگر بهطور منظم در جلسات کلیسا شرکت کردم. تشنۀ اطلاعاتی راجع به خدا و حضرت مسیح بودم، در جلسات جوانان شرکت میکردم و اطلاعات و تجربیاتمان را دربارۀ خدا رد و بدل میکردیم. احساس میکردم دوباره زنده شدهام.
من در خانوادهای بزرگ شده بودم که منکر خدا بودند. فقط غسل تعمید را برایم انجام داده بودند، اما هرگز تلاشی برای پیشرفت معنویام انجام نداده بودند. فکر میکنم کلاس ششم بودم که فردی از حزب کمونیست برای ما فرستاده شد و عدم وجود خدا را برایمان توضیح داد.
آن موقع احساس میکردم جذب حرفهایش شدهام. من به تمام حرفهایی که آن آقا میزد اعتقاد داشتم. احساس خودبینی و تنفر و انزجار از افراد معتقد، تمام احساسم شده بود، اما حالا باید تمام آن سالها را جبران کنم. با یک کشیش ملاقات کردم. سؤالهای زیادی در ذهنم وجود داشت. سؤالهایم را میپرسیدم و جوابهایی درست یا غلط دریافت میکردم.
اما بعد از مدتی متوجه اشتباه بزرگی شدم. من هر حرفی که گفته میشد را بدون تفکر و تأمل میپذیرفتم. آنها میگفتند همینی که هست را باید بپذیری. این در واقع اشتباهم بود که هیچ عکسالعملی به حرفهای آنها نشان نمیدادم و بدون چون و چرا میپذیرفتم و با دقت فکر نمیکردم. این بعدها برایم باعث عواقب بغرنجی شد.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم خیلی جوان بودم و درک موضوعات بهطور جدی و ایجاد یک عقیده برایم سخت بود. فقط می خواستم یک مسیحی خوب باشم و خدا میداند که تمام سعیام را میکردم.
با گذشت زمان نمیتوانستم تناقضات دین مسیحیت را بپذیرم. مثلاً ماهیت حضرت مسیح و مفهوم گناه ذاتی چیست؟ کشیشها سعی میکردند
به سؤالاتم پاسخ دهند، اما صبرشان تمام شده بود و در آخر به من گفتند که باید این مفاهیم را به عنوان یک باور و اعتقاد بپذیرم و این سؤالات فقط هدر دادن وقت است و باعث میشود از خدا دور شوم.
واقعاً گیج شده بودم و از نظر روحی به هم ریخته بودم و به سمت خودکشی کشیده شده بودم.
مسیرم به سوی اسلام هم اصلاً راحت نبود. شاید فکر کنید چون از مسیحیت ناامید شده بودم، اسلام را پذیرفتم، اما اینطور نبود. تنها چیزی که آن موقع دربارۀ اسلام میدانستم این بود که آنها به خداالله میگویند و به جای انجیل، قرآن میخوانند و شخصی را به نام محمد میپرستند.
از مسیحیت کنار کشیدم. البته به این حقیقت رسیده بودم که خدا وجود دارد و خدا را در قلبم احساس میکردم. او در قلبم جایی پیدا کرده بود و نمیتوانستم به خدا بگویم از قلبم بیرون رود. خوشحال بودم که او در قلبم هست و احساس میکردم به من کمک خواهد کرد.
به مرور به سمت راهی احمقانه کشیده شدم، به سمت خوشگذرانی، به دنبال هوسرانی. نمیفهمیدم که این راه مرا از خدا دور میکند و زندگیم را نابود میکند. یکی از دوستانم میگفت: «تو باید سنگهای زیر پایت را کنار بزنی تا زمین را احساس کنی.» واقعاً احساس می کردم شیطان با آغوش باز منتظرم است، اما خدا رهایم نکرد و راه دیگری جلوی پایم گذاشت.
در جولای سال 2001 با آقایی عراقی آشنا شدم. اسمش ابراهیم بود. مکالمه ای بین ما آغاز شد. به من گفت که مسلمان است و من هم گفتم مسیحی هستم. به نظرم مسلمانان گروهی عجیب و غریب بودند. خیلی دلم میخواست بیشتر در مورد اسلام بدانم. این موقعیت بسیار خوبی بود تا بیشتر دربارۀ اسلام یاد بگیرم. کسی که روبهرویم بود می توانست اسلام را به من یاد دهد. حواسم را جمع کردم و سؤالهایی در مورد اسلام از او پرسیدم. این اولین باری بود که با یک مسلمان ملاقات کرده بودم. در واقع اولین قدم بود. بعد از مدتی از هم جدا شدیم و دیگر او را ندیدم، اما بذر اسلام در دلم کاشته شده بود.
یادم آمد قبلاً مصاحبهای از محمد علی سیلهاوی خوانده بودم. او یک مسلمان اهل چکسلواکی بود. تصمیم گرفتم آدرسش را پیدا کنم و نامهای برایش بنویسم. بعد از مدتی پاسخم را داد و برایم چندین جزوه و مقاله فرستاد و گفت که با مرکز اسلامی در شهر پراگ تماس گرفته و دربارۀ من با آنها صحبت کرده، از آنها خواسته ترجمۀ قرآن رابرایم بفرستند.
این شروع ماجرای مسلمان شدنم بود و قدم به قدم پیش میرفتم. حدود سه سال طول کشید تا توانستم آقای سیلهاوی را ملاقات کنم. او هم با آغوش باز از من استقبال کرد و تمام مسائل را برایم توضیح داد. به من پیشنهاد کرد به مسجد چکسلواکی بروم. وقتی به مسجد رفتیم، می ترسیدم با من مثل یک غریبه برخورد شود، اما بر خلاف انتظارم آنها برخورد دوستانهای با من داشتند و بسیار گرم و صمیمی از من استقبال کردند.
تمام مسائل اسلامی را بررسی کردم و دیدم چقدر منطقی و عاقلانه است. ابتدا فکر میکردم علاقهام به اسلام موقتی است و نمیتوانم مانند یک مسلمان زندگی کنم، اما دیدم، این فقط یک علاقه نیست، بلکه گمشدهای است که سالها به دنبالش بودم و حالا پیدایش کردم.
ممکن است این کار آسان به نظر برسد، امااینگونه نبود. فقط با کمک خدا توانستم در این کشمکش روحی و درونی پیروز شوم. در مورد این مسئله خیلی فکر کردم و در آخر به این نتیجه رسیدم که میخواهم مسلمان شوم. حالا دیگر آن جوان چند سال پیش نیستم.
کمکم یاد گرفتم که چطور نماز بخوانم و عادتهای بدی که در اسلام قابل قبول نبود را ترک کردم. من یک قمار باز حرفهای بودم و برایم بسیار سخت بود که آن را کنار بگذارم، اما به لطف و کمک خدا این عادت بد را هم کنار گذاشتم. الان بسیار خوشحالم که مسلمان شدهام البته نقایصی دارم، اما باور دارم که با کمک خدا اینها هم درست می شود. با تمام وجود باور دارم و به زبان اقرار میکنم که خدایی بهجز خدای یگانه وجود ندارد و حضرت محمد (ص) فرستاده اوست.
www.islam can.com
03.21.2012
اسم من راگر هادن است و اهل ایرلند شمالی هستم. در حال حاضر به عنوان دندانپزشک در انگلستان کار میکنم. در یک خانوادۀ مسیحی بزرگ شدم. والدینم مسیحیان دوباره متولد شده هستند. اگر چه با آموزههای کتاب مقدس بزرگ شدم، اما به اصول آن پایبند نبودم. من هم مانند همۀ جوانان به دنبال خوشی بودم و مرز و محدودیت نمیدانستم. با وجود اینکه فردی مذهبی نبودم، اما به خدا اعتقاد داشتم.
همیشه با خودم فکر میکردم حتی اگر بپذیریم که وجود جهان از طریق یک انفجار بزرگ صورت گرفته، باز هم نمیتوانیم انکار کنیم که خدایی وجود دارد و این واقعه را کنترل و طراحی کرده است. ما همین جوری به وجود نیامدهایم و خودمان را خلق نکردهایم. پس باید خلق شده باشیم. همیشه دربارۀ خدا فکر میکردم اما اثری روی قلبم نداشت.
اولین آشناییم با اسلام از طریق رسانهها بود، اما دلم نمیخواست دربارۀ مردمی که ندیدهام قضاوت کنم. نمیتوانستم بدون دیدن آنها و شنیدن حرفهایشان آنها را رد کنم.
وقتی که دانشجو بودم چند تا از هم دانشگاهیهایم مسلمان بودند. دربارۀ دین چند بار با آنها صحبت کردم، اما جدی نبود. آن موقع هوا و هوسم زیاد بود. فقط میخواستم خوشگذرانی کنم، ولی میدانستم باید زمانی دربارۀ زندگی و دینم تجدید نظر کنم و یک مسیحی خوب شوم. همچنین میخواستم در مورد ادیان دیگر و باورهای آنها هم فکر کنم.
سال آخر دانشگاه تصمیم گرفتم مثل پدر و مادرم، خودم را اصلاح کنم و مسیحی دوباره متولد شده شوم. به همین خاطر خواندن کتاب مقدس را شروع کردم.
مفهوم تثلیث همیشه مرا اذیت میکرد. یکی از هدفهایم این بود که این مسئله را بفهمم. یادم هست زمانی که بچه بودم، وقتی چیزی میخواستم، نمیدانستم از خدا بخواهم یا از حضرت مسیح؟! تصمیم گرفته بودم خواستههایم را از خدا بخواهم، میگفتم اگر او توانسته همه چیز را خلق کند، پس صدایم را میشنود و به من کمک میکند.
با چند تا از کشیشها صحبت کردم، آنها سعی میکردند مسئله تثلیث را برایم حل کنند اما متقاعد نمیشدم. خواندن کتاب مقدس را ادامه دادم و به دنبال حقیقت میگشتم. از خودم میپرسیدم چرا تمام پیامبران تورات، خدا را عبادت میکنند و اعمال نیک انجام میدهند و به عفو و بخشش خدا نیز امیدوارند؟ مسیح چه کسی را عبادت میکند؟ حرفی از تثلیث در کتاب تورات نبود، میدانستم خدا تغییر نکرده، پس باید مشکلی وجود داشته باشد. با دوستانم در دانشگاه در این باره صحبت کردم. بعضی از آنها کاتولیک یا سیک یا ملحد بودند و بعضی مسلمان.
وقتی که فهمیدم مسلمانان یک خدا را میپرستند و شریکی برای او قائل نیستند، خیلی تعجب کردم. به خواندن کتاب مقدس و منابع مسیحی ادامه دادم و در کنار آن کتابهای اسلامی را هم مطالعه میکردم.
در کتابهای اسلامی خواندم، مسلمان بر این باورند که خداوند از طریق پیامبران از زمان حضرت آدم (اولین بشر) پیغامش را برای انسانها فرستاده
است. همۀ پیامبران فقط به یک خدا اعتقاد دارند و معتقدند روز حساب و کتابی هست و همه مورد بازخواست قرار میگیرند.
احساس کردم اینها چیزهایی است که به آنها باور دارم. با والدینم در این باره صحبت کردم. وقتی گفتم که میخواهم مسلمان شوم، آنها گفتند که این دین، منفور است و نباید این کار را انجام دهم. آنها معتقد بودند که من توسط دوستانم شستوشوی مغزی شدهام. مدتها با هم در این باره صحبت کردیم، اما به توافق نرسیدیم.
باید مسلمان میشدم. نمیخواستم در آخرت، روزی که از دنیا رفتم مورد بازخواست قرار بگیرم. بالاخره به لطف خدا بعد از چند ماه مسلمان شدم.
تغییر دینم، زندگیم را بهطور کامل دگرگون کرد. مطمئن بودم که تصمیم درستی گرفتهام. به جای اینکه با خودخواهی و در مسیر ارضای هوای نفس زندگی کنم، سعی میکنم به دیگران کمک کنم و خواستههایم را زیر پا بگذارم و کاری کنم که خدا راضی باشد. تلاش میکنم به پدر و مادرم همانطور که خدا گفته، بیشتر محبت کنم.
بعد از چند وقت با یک خانم مسلمان ازدواج کردم و الان یک پسر یک ساله داریم. هر دوی ما سعی میکنیم ایمانمان را قویتر کنیم و دلمان میخواهد اسلام را تا سطوح عالی بیاموزیم و به دنبال فرصتی هستیم که به این آرزو تحقق ببخشیم.
www.onislam.net /English
7.13.2010
من در یک خانوادۀ پیرو کاتولیک رم در ویرجینیای شمالی متولد شدم. به خوبی خاطرات رفتن به مدرسۀ کاتولیک و آموختههایم دربارۀ آیین عشاء ربانی، اعتراف به گناهان و مراسم تأیید را به یاد دارم.
در دین کاتولیک به ما آموزش داده میشد که عشاء ربانی، بدن و خون واقعی حضرت مسیح است. آن زمان این مراسم به نظرم روحانی و مقدس بود. فکر میکردم بسیار سعادتمندم که در این مراسم شرکت میکنم. بهخصوص اولین بار که جرعهای از شراب مقدس را نوشیدم، احساس میکردم مسیح در وجود من است و نباید دیگر مرتکب گناه شوم. در این مراسم، ما نان را به نشانۀ گوشت حضرت مسیح و شراب را به عنوان سمبل خون حضرت مسیح میخوریم و بر این باوریم که با این غذا، خون خدا در رگهای ما جاری میشود و مسیح در روحمان میرود.
وقتی که بزرگتر شدم احساس میکردم بهطور کلی از کاتولیک و هر عقیدۀ مذهبی دور شدهام. اما هنوز در مراسم عشاء ربانی شرکت میکردم.
آن زمان یکی از عقایدم این بود که تمام ادیان از یک دین و اصل منشأ
میگیرند و آن اینکه اگر خوب باشی و درست رفتار کنی و کسی را آزار ندهی به بهشت میروی، اما وقتی که مشروب میخوردم و یا از مواد استفاده میکردم از شکستن دل پدر و مادرم احساس راحتی میکردم.
مدام از خودم سؤالهای مشکلی میپرسیدم که نمیتوانستم به آنها پاسخ بدهم. میخواستم دلیل هستیام را بدانم. چرا متولد شدهام و سرنوشتم چیست؟
آن زمان، عکاس یک هفته نامه بودم. یک روز باید برای عکاسی به مراسم عید فطر مسلمانان میرفتم. در آن جشن، اول خطبهای گفته شد و سپس نمازگزاران بقیۀ مراسم جشن را دنبال کردند. اولین نکتهای که مرا تکان داد، گوناگونی جمعیت بود. سیاه، سفید، زرد، عرب، آمریکایی، پاکستانی و هندی از هر نژادی و رنگی در این جشن شرکت کرده بودند. من تا بهحال چنین چیزی را در کلیساهای آمریکا ندیده بودم.
در آن جشن از یکی از افرادی که تازه مسلمان شده بود، سؤالاتی پرسیدم که پاسخهایش باعث شد بیشتر دربارۀ این دین تحقیق کنم. چند هفته در کلاسهای اسلامی شرکت کردم و بدون هیچ عذر و بهانهای اعتقاد پیدا کردم که اسلام دین حقیقی و از طرف خداست. در واقع اسلام روش زندگی است و زندگی مذهبی را از کار و تجارت و زندگی شخصی جدا نمیکند و تمام جوانب زندگی را شامل میشود.
یکی از نکات زیبای اسلام این است که انسان هر روز با خدا حداقل پنج بار در تماس است. هر چه بیشتر دربارۀ اسلام تحقیق میکردم، بیشتر جذب میشدم. به عنوان مثال خداوند در قرآن میفرماید که تمام پیامبران؛ آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و خاتم پیامبران، همگی مسلمان بودند. وقتی که انسان بفهمد معنی مسلمان یعنی تسلیم خداوند شدن، میتواند حقیقت پیغمبران را درک کند.
بالاخره من پاسخ سؤال قدیمی خودم؛ یعنی معنای زندگی را پیدا کردم. پاسخ آن ساده است. معنای زندگی یعنی پرستش خداوند. اسلام 180 درجه زندگی مرا تغییر داد. اکنون احساس میکنم به سرنوشت واقعی خود رسیدهام و سعی میکنم آن گونه که خدا میخواهد زندگی کنم؛ یعنی کسب بعد معنوی وجود انسان.
www.muslimcinverts.com
4.21.2003
از وقتی که 15 سالم بود مطالعه دربارۀ اسلام را شروع کردم، اما امسال در سن 25 سالگی شهادتین را گفتم.
همیشه به دین علاقه داشتم. بر این باور بودم که دین کمک میکند با مردم راحتتر ارتباط برقرار کنم و مردم از نژادهای مختلف را سادهتر قبول کنم. اگر چه آن موقع فکر میکردم با مذهبی که متولد شدهام سازگار هستم.
اما کمکم احساس کردم به سمت اسلام کشیده شدهام البته نه تنها به خاطر آموزههای مذهبی، بلکه به دلیل ابعاد سیاسی و اجتماعی آن.
خوشبختانه آن موقع دوستان مسلمان زیادی داشتم. آنها مرا تشویق میکردند که مسلمان شوم.
هر چه زمان میگذشت بیشتر با اسلام آشنا میشدم. راستش را بخواهید میدانستنم اسلام راه صحیح است، اما میخواستم در جهالت باقی بمانم و سعی میکردم خودم را قانع کنم که اگر خدا میخواست مسلمان شوم از همان ابتدا مسلمان متولد میشدم.
به دانشگاه رفتم و به راه جاهلیت خودم ادامه دادم. همه کار میکردم،
مشروب می خوردم، به کلوپها میرفتم، اما همیشه از خودم میپرسیدم: «چرا در دلم خوشی و شادی را احساس نمی کنم؟»
در دانشگاه بهترین و قابل اعتمادترین دوستانم مسلمان بودند. تقریباً غیرممکن بود که یک سیک با مسلمان دوست شود. آن موقع از لحاظ روحی خیلی به هم ریخته بودم.
دربارۀ ادیان تحقیق میکردم چون احساس میکردم از زندگیام چیز بیشتری میخواهم، اما از خانوادهام میترسیدم چون آنها سیک (1)بودند و تا بهحال کسی نشنیده بود که یک سیک مسلمان شود.
دربارۀ هندویسم، مسیحیت، بودیسم و سیک مطالعه کردم، اما هیچکدام مانند اسلام مرا قانع نمیکرد. خیلی احساس تنهایی میکردم. حس میکردم به هیچ جا تعلق ندارم. میدانستم دیگر باید شهادتین را بگویم، اما نمیتوانستم.
تصمیم گرفتم منکر وجود خدا شوم. اما نحوۀ زندگیام را عوض کردم، دیگه مشروب نمیخوردم و سعی کردم غذاهای حرام نخورم و رابطهام را با دوست پسرم قطع کردم. لباس پوشیدنم مسئلهای نداشت چون عادت نداشتم بدنم را به نمایش بگذارم. به خودم القا میکردم که شاد و خوشحال هستم و زندگیام بهتر خواهد شد. والدینم هم از اینکه کارهای خلافم را ترک کرده بودم خیلی خوشحال بودند.
اما در اعماق وجودم شاد نبودم.
امسال یکی از دوستانم در کامبودیا کشته شد او برای کار داوطلبانه به
1) سیک (پنجابی: ਸਿੱਖੀ) به معنی شاگرد، از ادیان برخاسته از شبهقارّهٔ هند است. مذهب سیک، محصول اختلافات مذهبی سده ۱۵ میلادی است و مدعی است که چکیده نخستین آموزههای گورو نانک (پیامبر سیکها زاده ۱۴۶۹م.) مرکز سیک ایالت پنجاب است و بیشتر پیروان آیین سیک نیز پنجابی هستند پنجمین رهبر سیکها که گورو ارجن خوانده میشود، معبدی از طلا در شهر امریتسار هندوستان بنا کرد و کتابی به نام گرانت صاحب (GranthSahib) را گردآوری کرد که مهمترین کتاب مقدس آئین سیک است.
آنجا رفته بود. او هم سیک بود و میخواست مسلمان شود. قرار بود باهم شهادتین را بگوییم و با هم زندگی کنیم، چون مطمئن بودیم خانوادههایمان به هیچ وجه نمیپذیرند که ما مسلمان شویم.
بعد از این واقعه خیلی ناراحت بودم، بالاخره شهادتین گفتم و مسلمان شدم. نمازهایم را میخواندم، نمیتوانم بگویم چقدر بعد از نماز احساس خوشحالی میکردم.
هیچکدام از افراد خانوادهام خبر نداشتند، اما سر مسئلۀ ازدواج مجبور شدم واقعیت را بگویم چون نمیتوانستم با هر کسی ازدواج کنم. والدینم از ارث محرومم کردند و گفتند: «تو دیگر فرزند ما نیستی، ما هرگز چنین فرزندی نداشتیم.»
اما به نظر من اسلام فقط یک دین نیست بلکه راه زندگی است. به کسانی که میخواهند وارد دین اسلام شوند میگویم آنقدر این مسیر را طولانی نکنید و مانند من 10 سال زجر نکشید، از خانوادهتان نترسید و بدانید کار درستی انجام میدهید و انشاءالله پاداش آن را نه تنها در این دنیا بلکه در آخرت هم دریافت می کنید.
www.muslimconverts.com
8.22.2013
من فرانسیس مند هستم. بعد از مسلمان شدنم اسم محمد را برای خودم انتخاب کردم. به دلایل زیادی به اسلام روی آوردم. اول اینکه ما مسیحیان فقط یکشنبهها به کلیسا میرویم و دیگر ارتباطی با خدا نداریم و عبادات فقط در کلیسا انجام میشود. هر یک از سه فرقۀ اصلی مسیحیت؛ یعنی ارتدوکس، کاتولیک و پروتستان، برداشتی خاص از کتاب مقدس و قوانین منحصر به خود را دارند و گاهی اوقات به دلیل عدم معنای قاطع در تفاسیر و وجود عبارات ضدونقیض در انجیل شک و تردید و سردرگمی ایجاد میشود.
بهعنوان نمونه، ماجرای مرگ حضرت عیسی، ماجرای بحث برانگیزی است که سه انجیل هر کدام آن را به صورتی متفاوت با دو انجیل دیگر بیان کردهاند. حضرت عیسی چه مدّت داخل قبر بوده؟ بدن حضرت در قبر دو شب و دو روز بوده است و یا کمتر؟ یعنی دو شب و یک روز، در حالیکه قرار بوده سه شب و سه روز داخل قبر بماند. کدام درست گفتهاند، متی یا یوحنا؟ (1)چه کسی بر
1) انجیل لوقا: فصل 24 عبارات 1-8، انجیل متی: فصل 28 عبارات 1-8، انجیل مرقس: فصل 16 عبارات 1-8، انجیل متی: فصل 12 عبارت 41
سر قبر او آمد؟ (1)چگونه حضرت مسیح دستگیر شد؟ (2)پس از دستگیری، او را پیش چه کسی بردند؟ (3)همه با هم متفاوت است.
نمیتوانستم بپذیرم که در کتاب خدا تناقض وجود داشته باشد. چون این تناقضات نشان میدهد که خدا به گفتههایش احاطه ندارد و اعتباری به گفتههایش نیست.
ما معتقدیم که مسیح پسر خداست و روحالقدس و خود خدا، مظهر خدا شدهاند. البته به ما گفته میشود که اعتقاد ما به یکتاپرستی است؛ زیرا ما معتقدیم سه خدا در یک خدا جمع شده است. علاوه بر این، چند بار در کتاب مقدس ذکر شده است که مسیح پیغمبر خداست ولی هرگز پذیرفته نمیشود که او پسر خداست. در نتیجۀ این عبارات ضدونقیض، صحت هویت مسیح را زیر سؤال میبرد. آیا او پیغمبر خداست یا خود خدا؟ اگر او خداست، پس مادر خدا و اجدادِ پیش از او چه کسانی بودهاند؟ قبل از تولد او، خدا چه کسی بوده است؟ بسیار تحقیق کردم تا این ابهامات را از بین ببرم، اما به نتیجه ای نرسیدم.
برایم موقعیتی پیش آمد تا خارج از کشورم کار کنم. زمانی که در عربستان زندگی میکردم، شیوۀ نماز خواندن مسلمانان مرا متعجب ساخت. نسبت به این دین بسیار کنجکاو شدم و مخفیانه دربارۀ آن تحقیق کردم. با کمال تعجب دیدم که تمام سؤالات ذهنم از طریق دین اسلام پاسخ داده شد. فهمیدم خدا یکی است. خداوند قادر متعال بدون شریک و یاور است. نه متولد میشود و نه فرزندی دارد. او خالق تمام موجودات عالم است.
متوجه شدم از طریق نماز به طهارت جسم و روح میرسیم و با او بهطور مستقیم در هر مکانی و زمانی میتوانیم ارتباط برقرار کنیم، قرآن، کلام خدا
و برنامهای برای هدایت بشر است و تناقضی در آن وجود ندارد و همین مسئله نشان میدهد که از طرف خدایی دانا وحی شده است:
أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفًا کَثِیرًا (سورۀ نساء، آیۀ82) «آیا تدبّر و تفکردر قرآن نمیکنند، اگر از نزد غیر خدا بود، هر آینه اختلاف بسیاری در آن مییافتند.» بعداز مسلمان شدنم تغییرات زیادی در زندگیم صورت گرفت. زندگی جدیدم مرا از مادیات نجات داد. نمازهای روزانه سرگرمیام شده و اغلب منتظر وقت نماز هستم تا با خدای خود صحبت کنم. نماز و قرآن به من کمک کرد تا معنای زندگی واقعی در این جهان و جهان آخرت را درک کنم و از گناه دوری کنم، به کسانی که علاقه دارم عشق بورزم و ارزش عشق واقعی والدین، همسر، فرزندان، دوستان و خویشاوندان را درک کنم.
www.thetruereligion.org
7.10.2003
پنج ماه قبل از عروسیمان، نامزدم گفت که مسلمان شده است. فکر میکردم او را شستوشوی مغزی کردهاند و دیوانه شده است. یک دفعه، خوردن مشروب و گوشت خوک را کنار گذاشت و هر روز نماز میخواند. فهمیدم چندین ماه دربارۀ اسلام تحقیق میکرده و چیزی به من نگفته است.
روزها وقتی که سرکار میرفت کتابها و جزواتش را میخواندم و فیلمهای سخنرانی را نگاه میکردم، سعی میکردم از عقایدش سر در بیاورم، البته اصلاً فکر نمیکردم به سمت اسلام کشیده شوم. من در خانوادهای بزرگ شده بودم که دین چیز مسخرهای بود. ما اصلاً به خدا اعتقاد نداشتیم. نمیدانستم جهان چطور به وجود آمده و برایم هم مهم نبود. در اسلام، منطقی وجود داشت که نتوانستم با آن مخالفت کنم.
به نظرم چون عقیدهای به خدا نداشتم راحتتر از یک مسیحی، مسلمان شدم. چون لازم نبود چیزی را پاک کنم و یا عقیدهای را کنار بگذارم.
تا قبل از گرفتن تصمیم قطعی، چیزی به همسرم نگفته بودم و یواشکی کتابهایش را میخواندم. نمیخواستم بهخاطر او به دینی بپیوندم. میخواستم
خودم کشف کنم. بعد از مدتی به همسرم گفتم که میخواهم مسلمان شوم. واقعاً شوکه شده بود و باورش نمیشد دربارۀ اسلام تحقیق کردهام.
اما پدر و مادرم از انتخابم گیج شده بودند. اولین بار وقتی که پدر و مادرم مرا با لباس پوشیده و روسری دیدند، شوکه شدند. پدرم میگفت: «من از تو دلسرد شدهام. اگر بخواهی به این دین پایبند باشی، هیچ چیز به تو نمیدهم.» مادرم میگفت: «من از حجاب متنفرم، تو دختر زیبایی هستی و موهایی به این قشنگی را زیر روسری پوشاندهای؟»
اما من تصمیمم را گرفته بودم. مسلمان شدنم باعث شده با دیدی جدید به زندگی نگاه کنم! اسلام چشممم را به خیلی چیزها باز کرد و فهمیدم این زندگی یک هدیه است و باید قدر آن را بدانم.
www.muslimconverts.com
7.10.2013
آنچه که میخواهم بگویم شما همه میدانید فقط میخواهم پیغام رسول خدا و دین حقیقت را تأیید کنم. خدا انسان را اشرف مخلوقات خلق کرد تا نمایندۀ خدا بر روی زمین باشد. پس از این نکته، مهم است که وظیفۀ خود را تشخیص دهیم و خود را از اوهامات نجات دهیم. هر کس این فرصت را از دست بدهد دوباره به او داده نخواهد شد. خداوند در قرآن میفرماید: «وقتی که انسان مورد بازخواست قرار میگیرد، میگوید: خدایا یک بار دیگر مرا به زمین برگردان و فرصتی دوباره به من بده. اما خداوند میفرماید: اگر شما را دوباره هم به زمین بفرستم، همین کارها را انجام خواهید داد». (مؤمنون 99-100)
من در دنیایی مدرن و پر زرق و برق و در خانوادهای مسیحی متولد شدم. خانوادهام وجود خدا را به من آموخته بود، اما هیچ ارتباط مستقیمی با خدا نداشتم. به تدریج با دین بیگانه شدم و کار موسیقی را شروع کردم. میخواستم یک خوانندۀ معروف شوم. مثل افرادی که در تلویزیون میدیدم. تمام هدفم پولدار و مشهور شدن شده بود. میخواستم مثل عمویم پولدار شوم. اطرافیانم باعث شدند فکر کنم، این جهان خدای ماست و تنها هدف زندگی همین دنیاست.
من هم تصمیم خودم را گرفته بودم، میخواستم زندگی خوبی داشته باشم. خوانندگان معروف پاپ الگویم بودند. اول با ساخت آهنگ شروع کردم.
هنوز نوجوان بودم که بسیار مشهور شدم. اسم و عکسهایم در تمام رسانهها پخش شد. آنها مرا بزرگتر از واقعیت نشان دادند. همان دوره بود که به مشروبات الکلی روی آوردم. پس از یک سال با موفقیتهای مالی بسیار، سخت بیمار شدم. پس از بیماریم به این فکر افتادم که بعد از مردنم چه اتفاقی برایم خواهد افتاد؟ آیا من فقط همین بدن هستم؟ آیا هدف از زندگی تنها راضی کردن این جسم است؟
حالا میفهمم که این بیماری، رحمتی از سوی خدا بود. شانسی برای باز شدن چشمانم. نمیتوانستم برای این سؤالها پاسخی پیدا کنم. آن زمان گرایش به تصوف رایج شده بود. مطالعاتم را شروع کردم. اولین مسئلهای که میخواستم دربارۀ آن اطلاعاتی بهدست آورم، مرگ بود و اینکه آیا روح از جسم خارج میشود؟ کمکم گیاهخوار شدم. و اعتقاد پیدا کرده بودم که تنها یک جسم نیستم.
یک روز، پیادهروی میکردم که باران شروع شد. به طرف پناهگاهی رفتم. آن زمان با خودم فکر کردم، بدنم دارد خیس میشود و به من میگوید: «دارم خیس میشوم.» این باعث شد فکر کنم که بدنم مثل یک الاغ است و باید تربیت شود تا به کجا برود واِلا الاغ آدم را به آنجا که میخواهد میبرد. فهمیدم اراده دارم که یک هدیۀ خدادادی است. سعی کردم این اراده خدادادی را دنبال کنم. دوباره ساخت آهنگ را شروع کردم. این دفعه سعی کردم افکارم را در آهنگهایم منعکس کنم. یادمه ترانۀ یکی از آهنگهایم این بود:
ای کاش میدانستم! ای کاش میدانستم! خالق بهشت کیست؟ خالق جهنم کیست؟
و آهنگ دیگری به نام «پیدا کردن راه خدا» ساختم. در دنیای موسیقی بسیار مشهور شده بودم. واقعاً زمان سختی بود. چون هم پولدار شده بودم و هم میخواستم دنبال حقیقت بگردم.
تا به اینجا رسیدم که فکر میکردم بودیسم دین کامل و واقعی است. اما آمادگی نداشتم که زندگی دنیا را ترک کنم. من به دنیا چسبیده بودم، نمیتوانستم تارک دنیا بشم و از جامعه فاصله بگیرم.
آن زمان دربارۀ اسلام چیزی نمیدانستم. تا اینکه آنچه را که به نظرم یک معجزه بود اتفاق افتاد. برادرم در اورشلیم به یک مسجد رفته بود و بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بود. برخلاف کلیساها که معمولاً خالی است، جمعیت زیادی به مسجد آمده بودند و آرامش و تسکین خاصی در آن فضا حاکم بود. برادرم وقتی که به لندن برگشت برایم ترجمه قرآن آورده بود. او مسلمان نشده بود اما احساس میکرد در این دین نکتهای وجود دارد و فکر میکرد من می توانم این نکته را پیدا کنم.
این کتاب مثل یک راهنما بود. همه مطالب و سؤالهایم را پاسخ داد. من کیستم؟ هدف زندگی چیست؟ واقعیت چیست؟ از کجا میآییم و به کجا میرویم؟
فهمیدم این واقعاً دین حقیقی است و از آن دسته دینها نیست که برای دوران پیری مناسب است. فهمیدم انسان میتواند حتی از ملائک هم بالاتر باشد. قبلاً فکر میکردم بهخاطر بزرگی و عظمت خودم به اینجا رسیدهام، اما فهمیدم همه چیز متعلق به خداست و او تمام مخلوقات را خلق کرده است. کمکم غرور و تکبر را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم مسلمان شوم.
به راستی این زیبایی قرآن و بینش صحیح اسلام است که از ما میخواهد تفکر کنیم و خورشید و ماه را نپرستیم و تنها خالقمان را بپرستیم. آیا میدانید چقدر خورشید با ماه فاصله دارد و نسبت آنها با زمین چقدر است؟ اما ما فکر میکنیم هماندازهاند. اگر در همین مخلوقات خدا خوب بیندیشیم خدا را پیدا میکنیم. بعضی از فضانوردان وقتی که به فضا رفتند و عظمت زمین و گستردگی فضا را دیدند، به خدا اعتقاد پیدا کردند.
یک روز یک خانم هندو به من گفت: «شما نمیتوانید دین بودا را درک کنید. ما نیز به یک خدا اعتقاد داریم و از این بتها برای تمرکز حواس
استفاده میکنیم. او میخواست به وسیلۀ بتها به خدا برسد، اما در دین اسلام این موانع و سدها برداشته شده و میتوان با خدا بهطور مستقیم تماس داشت. حتی در دین مسیحیت و یهودیت هم اینگونه نیست و ارتباط مستقیم با خدا وجود ندارد.
در آخر میخواهم بگویم که اسلام کاملترین دین است و اگر از راه هدایت پیغمبر(ص) پیروی کنیم حتماً موفق خواهیم شد. نماز را فراموش نکنیم. آنچه که کافران را از ایمان آورندگان جدا میسازد نماز است. نماز فرآیند پاکسازی و تزکیه است.
www.islamtornorrow.com
5.23.2010
در روزگار جوانی وقتی در مخمصهای گیر میکردم و مشکلی برایم پیش میآمد، از ته قلبم از خدا کمک میخواستم و مشکلم برطرف میشد.
دلم میخواست دربارۀ خدا بیشتر بدانم، به همین خاطر به دانشگاه فلسفۀ مسکو رفتم. آنجا برای اولین بار کتاب مقدس را خواندم. با عبارات ضد و نقیضی روبهرو شدم. بعضی از جملات به نظر میرسید از طرف خدا باشد ولی بعضی جملات به خدا نسبت داده میشد به طور مثال؛ خدا میخواهد بیشتر انسانها را از بین ببرد و یا مفاهیم عجیب و غریبی چون دست خدا، سر خدا، خون و گوشت خدا.
اما در دهۀ 1970 کلیسای ارتدکس تنها جایگزین ایدئولوژی کمونیست بود. وقتی که وارد کلیسای جامع ارتدکس شدم، جذب سرودهای روحانی زیبایی که خدا را ستایش میکرد و سنتهای قدیمی آنها شدم. تصمیم گرفتم معلومات دینیام را بیشتر کنم و وارد مدرسه دینی شدم.
این یک نوع انتخاب نبود، چون حق انتخابی نداشتم و این امکان وجود نداشت که مسیحیت ارتدکس را با دیگر مذهبها مقایسه کنم. این یک
تصمیم قاطع در برابر مفهوم رد و انکار خداوند بود. به همین خاطر به تنها مرکز مذهبی موجود در آن زمان پیوستم و پایه و اساس الهیات مسیحی را آموختم. در سال 1983 کشیش شدم. آن موقع میخواستم از طریق یک مبارزۀ معنوی و عقلانی در برابر عقیدۀ عدم وجود خدا مقاومت کنم و احساس میکردم دلاور خدا هستم، اما متأسفانه وقتی که کار واقعیم شروع شد، به جای به ثمر رساندن وظایف معنوی و عقلانی، مراسمی که توسط مردم خرافهپرست دستور داده میشد را انجام میدادم.
از آنجا که از حقیقت این مراسم آگاه بودم، هیچ تفاوتی با عقاید بت پرستها نمیدیدم، اما نمیتوانستم از آن اجتناب کنم و آن مراسم قسمت درونی اعمال دین مسیحیت شده بود. این موقعیتها یک مخالفت باطنی بین عقیدۀ شخصی من و وظیفۀ اجتماعیم ایجاد کرده بود. بین سالهای 1983 تا 1985 به عنوان کشیش آسیای مرکزی فعالیت میکردم. آنجا بود که برای اولین بار با مسلمانان برخورد کردم. و احساس کردم به سمت جهان اسلام گرایش دارم.
از سال 1988 تا 1990 مبارزه علیه ملحدان و منکران خدا موضوع روز شد. کلیسای ارتدکس هم تصمیم گرفت با ساخت فرضیههای جدید و انجام فرمانهای سودمند، علیه خرافات حرکت کند.
دیگر احساس نمیکردم که دلاور خدا هستم و دلم برای خدا بیقرار است. بیشتر احساس میکردم یک جادوگر رسمی هستم که فقط از او انتظار میرود مراسم جادوگری و تقلب را انجام دهد. این فکر باعث شد از کار روحانیت فاصله بگیرم تا بتوانم به توضیحاتی معنوی دست پیدا کنم و اعمالی با عقیدۀ حقیقی به کلیسا اعطا کنم. منابع اولیۀ مسیحیت را مورد مطالعه قرار دادم. تاریخ کلیسا، تاریخچه خدمات کلیسا، تاریخچه الهیات.
مطالعۀ عمیق الهیات و منابع اولیۀ مسیحیت مرا نسبت به حقیقت ویژگی خدمات کلیسای روم شرقی مشکوک کرد؛ زیرا آنها بسیاری از عقاید بت پرستی را قبول داشتند. حدوداً سال 1995 این مسئله را متوجه شدم و از
خدمات کلیسا کناره گرفتم. اما هنوز باور ذات خدایی مسیح باعث میشد از فهم ساده و واضح قانون تک خدایی فاصله بگیرم.
آن موقع چیز زیادی دربارۀ اسلام نمیدانستم. اولین بار که ترجمۀ روسی قرآن و آموختههای اسلامی راجع به حضرت مسیح را خواندم مقاومتم برای نپذیرفتن اسلام از بین رفت. خداوند به من استقامتی داد که به راهم ادامه دهم. من و همسرم تصمیم گرفتیم بازگشتمان به عقیدۀ حق و درست تک خدایی را اعلام کنیم.
دلم میخواهد تمام افکاری که کمک کرد از بت پرستی فاصله بگیرم و عشق خودم به خدای واحد را اعلام کنم، بنویسم.
www.muslimconverts.com
من کریستوفر بار هستم. اسم اسلامی من محمد است. 17 سالمه و در ایالت پنسیلوانیای آمریکا زندگی میکنم. تا چهار سال پیش، به هیچ دین و فلسفهای علاقه نداشتم. آن موقع به مدرسه راهنمایی میرفتم و احساس می کردم احتیاج دارم مسائل خاصی را آزمایش کنم. نمیدانم چطور اتفاق افتاد که عضو یک گروه خلاف شدم.
آنها شیطان پرست لاوی بودند. البته عقیدۀ این گروه این نبود که شیطان را بپرستند. آنها معتقد بودند، هر کس خدای خودش هست. بزرگترین آرزو و شرطِ رستگاری این نوع از شیطان پرستان، برتری نسبت به دیگران است. خدایی برای پرستش قبول ندارند و به زندگی غیر مادی بعد از مرگ نیز عقیدهای ندارند. شیطان در نظر لاوی موجودی مثبت بوده و به مسائل جهان مادی نیز اعتنایی ندارد. آنها هر گناهی را انجام میدهند، چون باعث لذت روحی و جسمی میشود. فلسفهشان به نظرم درست بود. من هم عضو آنها شدم.
اول خیلی احساس قدرت میکردم، اما کمکم این حس از بین رفت. در
وجودم احساس خلأ میکردم و دچار افسردگی شده بودم. نمراتم در مدرسه افت پیدا کرده بود. وضعیت روحیام از قبل هم بدتر شد.
بعد از یک سال، دوباره به دین مسیحیت برگشتم و برای اولین بار خدا را در زندگیام حس کردم. اما کمبودی را احساس میکردم و با نکات ضد و نقیض در دین مسیحیت روبهرو شدم که به نظرم این گفتهها نمیتوانست حرف خدا باشد.
میگویند در زمانهای گذشته خدا به وسیلۀ پیامبران اراده و مشیت خود را بیان میکرد، اما در ایام آخر خدا توسط فرزندش با ما سخن گفت. فرزند خدا منعکس کننده حلال خداست. او به این جهان آمد تا جانش را فدا کند و ما را پاک کند و گناهان گذشته ما را محو کند. این حرفها اصلاً برایم قابل قبول نبود.
سه ماه روی مسئله تثلیث فکر کردم. در جایی میگویند عیسی با زنده شدنش پس از مرگ، ثابت کرد که فرزند نیرومند خدا و دارای ذات مقدس الهی است و در جای دیگر میگویند که مسیح چهرۀ دیدنی خدای نادیدنی است. او فرزند خداست و بر تمام موجودات برتری دارد و در واقع تمام هستی به وسیلۀ عیسی مسیح به وجود آمد. بالاخره این خدا کیست؟ مسیح کیست؟
در نتیجه باز هم از مسیحیت جدا شدم و از خدا متنفر شدم و دوباره به گروه شیطان پرستان برگشتم.
تا اینکه واقعۀ 11 سپتامبر اتفاق افتاد. پس از این واقعه، نسبت به اسلام و خدا احساس تنفر میکردم و بینهایت از مسلمانان متنفر شده بودم. به همین دلیل تصمیم گرفتم به صورت عمیق دربارۀ اسلام تحقیق کنم. میخواستم بدانم عقاید آنها چیست که به این راحتی جایی را منفجر میکنند و با جان مردم بازی میکنند.
پس از گذشت دو ماه فهمیدم، نه تنها اسلام دین خشونت و تروریست نیست، بلکه دین تفاهم، صلح، عشق، هارمونی و توافق با دیگران است.
چند روز پس از ماه رمضان شهادتین گفتم و به اسلام پیوستم. عقاید
شیطانیام را کنار گذاشتم و فهمیدم که من نمیتوانم خدای خودم باشم. من مخلوق خدا هستم و او راه زندگی را نشانم داده است.
پس از اینکه عقیدهام قویتر شد، سعی کردم از طریق اینترنت، دیگر مسیحیان را به اسلام دعوت کنم و به آنها بگویم عیسی مسیح پسر خدا و یا خود خدا نیست. او بندۀ پاک خدا و پیامبر است. او نیز مانند دیگر پیامبران آمد تا راه را به ما نشان دهد. اما دشمنان نگذاشتند و شریعت او را با انحرافات از بین بردند و عقاید مسموم خودشان را وارد این دین کردند که هیچ یک از لحاظ منطقی قابل قبول نیست و خود نیز پاسخی برای این تناقضات و مهملات ندارند.
از خدا سپاسگزارم که مرا به سوی دین حقیقی هدایت کرد.
www.the truereligion.org
5.23.2004
خیلیها از من میپرسند: چطور یک کشیش مسیحی با این همه تبلیغات منفی علیه اسلام میتواند مسلمان شود؟! مگر من واقعاً روحالقدس را درک نکرده بودم، پس چطور توانستم به مسیح پشت کنم؟ مگر خودم را دوباره متولد شده در نظر نمیگرفتم؟
من در یک خانواده مسیحی معتقد در شهر میدوست متولد شدم. آنها مشروبات الکلی نمیخوردند مگر در موقعیتهای خاص، اهل قمار و شرطبندی هم نبودند، بهجز بینگو در کلیسا. دین قسمتی از زندگیمان بود و در زندگی ما سهم مهمی داشت.
پدرم یک نماینده کشیش بود و در کلیسا فعالیت میکرد. او کارشناس کتاب مقدس و ترجمههای آن بود. به همین خاطر با نسخهها و ترجمهها و چاپهای کتاب مقدس به خوبی آشنایی داشتم. یادم میآید پدرم همیشه از کشیشها میپرسید: «آیا واقعاً خدا کتاب مقدس را نوشته است؟ آیا کتاب مقدس کلمات الهام شده به بشر از طرف خداوند است؟» اما جواب قانعکنندهای دریافت نمیکرد.
دبستانی بودم که به هوستن تگزاس نقل مکان کردیم. 12 ساله بودم که غسل تعمید کردم. کشیش واقعاً از جدیت و نیتم برای اینکه پیرو واقعی مسیح شوم تعجب کرده بود. خدا همیشه در ذهنم بود و همیشه فکر میکردم، او از ما میخواهد چه کارهایی انجام دهیم و چرا ما را خلق کرد؟ وقتی که بمیریم چه اتفاقی میافتد؟ بهشت چگونه است؟ آیا میتوانیم فرشتگان و شیطان را ببینیم؟ چرا ما به گناه اولیه اعتقاد داریم؟ چرا فرزندان آدم مجبورند گناه اولیه را بپذیرند و به خاطر آن مجازات شوند؟ ذهنم مدام مشغول این سؤالات بود.
وقتی که با بچههای دیگر دربارۀ این سؤالات حرف میزدم، مسخرهام میکردند. از بزرگترها هم میپرسیدم، میگفتند که باید بدون سؤال و چون و چرا به آن اعتقاد داشته باشی. این یک راز است، دربارۀ آن سؤال نکن. فقط بپذیر و اعتقاد داشته باش. به همین خاطر با کسی دربارۀ سؤالاتم حرف نمیزدم. وقتی که بچهها در مدرسه دزد و پلیس بازی میکردند، من نقش کشیش را ایفا میکردم. اولین سخنرانیام یادم هست، گفتم: ما باید راه خدا را بشناسیم و سپس در راهش استوار بمانیم.
بزرگتر که شدم احساس کردم میخواهم کشیش بشوم. اما میترسیدم مردم را به چیزی دعوت کنم که خودم هنوز به خوبی نفهمیدم و درک نکردهام. خدا را قبول داشتم و خودم را یک مسیحی واقعی در نظر میگرفتم اما نمیتوانستم این مسئله را برای خودم حل کنم که خدا، هم یک باشد و هم سه! اگر او پدر است، چطور میتواند پسر هم باشد؟ روحالقدس چی؟ سالها سعی میکردم خدا را به روشهای مختلف پیدا کنم. بودیسم، هندویسم، متافیزیک، آیین تائو (1)و فرقههای مختلف مسیحیت و یهودیت، آنچه که مرا به سمت خود
1) یکی از ادیان رسمی چینیهای قدیم آیین تائو و یا دائو است. که در قرن ۶ ق. م در چین با مجموعهای از معتقدات و مناسک و اعمال مذهبی پیدا شد و بعدها با مسایلی فلسفی و عرفانی نقش بست. فلسفۀ تائو روش فکری منسوب به لائوتسه فیلسوف چینی( ( که مبتنی است بر ادارۀ مملکت بدون وجود دولت و بدون اعمال فرمها و اشکال خاص حکومت.
میکشید ترکیبی از تصوف مسیحیت و یهودیت به همراه علم متافیزیک بود. اما چیزی که باعث میشد عقب نشینی کنم این بود که نمیتوانستم خودم را قسمتی از خدا تصور کنم. خدا علیم است و از همه چیز آگاه است. من چطور میتوانم خدا باشم! اما کشیشها میگفتند که بههر حال همه شما خدا هستید. برو کتاب مقدس را بخوان. «من شما را خدایان خواندم و لقب فرزند خدای متعال را به شما دادم.» کتاب عهد عتیق، مزامیر فصل 82، عبارت 6. انجیل یوحنا، فصل 10، عبارت 34. برایم قابل قبول نبود، اما میپذیرفتم.
توجیه عقلی و دلیلتراشی که در کتابهای مقدس دیده میشود به (پولس) نسبت داده میشود. بیانات پولس پراز عباراتی است که تورات و قوانین آن را لغو میکند. او میگوید: «ممنوع یا مجاز بودن چیزها، بستگی به درک شما دارد.» بهعنوان مثال در نامهاش به رومیان مینویسد: «من خود به سبب اختیاری که عیسای خداوند به من داده است، یقین دارم که خوردن گوشت قربانی بتها به خودی خود اشکال ندارد، اما اگر کسی این کار را نادرست و گناه میپندارد، نباید چنین گوشتی را بخورد؛ زیرا در این صورت مرتکب گناه شده است. (کتاب رومیان، فصل 14، عبارت 14)
...کسی که وجدانش از آنچه میکند ناراحت است، به هیچوچه نباید به آن کار دست بزند. چون در این صورت مرتکب گناه شده؛ زیرا وجدانش آن کار را گناه میداند.» (کتاب رومیان، فصل 14، عبارت 23)
پولس با این توجیه، که اگر چیزی به نظر شما بد نیست، پس گناه نیست، کل فرمانهای تورات را خراب میکند.
احساس میکردم چیزی اشتباه است و سعی میکردم قوانین را طبق دستورات تورات انجام دهم. «گوشت خوک ممنوع، زنا و زنای محصنه ممنوع و از همه مهمتر پرستش هر مخلوقی ممنوع، انجام ختنه و عبادت خدا در روز شنبه.»
«هیچگونه بتی به شکل حیوان یا پرنده و یا ماهی برای خود درست نکن. در برابر آنها زانو نزن و آنها را پرستش نکن. زیرا من که خداوند و خدای تو میباشم خدای غیوری هستم و کسانی را که با من دشمنی میکنند را مجازات میکنم... روز شنبه به یاد من باش و آن را مقدس بدار. در هفته، شش روز کار کن ولی در روز شنبه که روز خداست کار نکن... پدر و مادرت را احترام کن تا در سرزمینی که خداوند تو به تو بخشید، عمر طولانی داشته باشی. قتل نکن، زنا نکن، دزدی نکن، دروغ نگو، چشم طمع به مال و ناموس دیگران نداشته باش و به فکر تصاحب غلام و کنیز و گاو و الاغ و اموال همسایهات نباش.» سفر خروج، فصل 20، عبارت 3. 17
این برایم قابل قبول بود که فقط یک خدا وجود دارد و شریکی ندارد و تنها اوست که لایق پرستش است. اوست که باید قوانین و دستورات را بگوید.
دیگر داشتم به 50 سالگی نزدیک میشدم. باید کاری برای خدا انجام میدادم. با یک سری از دوستانم که مبلغ بودند به سفری رفتیم. با هم در نقاط مختلف کشور، کار تبلیغ میکردیم. یکی از دوستانم به هر کس که برخورد و ملاقات میکرد یک کتاب مقدس کوچک میداد. لذتبخش بود به کسانی که کار و پول نداشتند، غذا و پول میدادیم و به آنها از نظر روحی کمک میکردیم. و آنها را به مسیحیت دعوت میکردیم. کتاب مقدسم همیشه همراهم بود و هر جایی که لازم بود از روی آن برایشان میخواندم. احساس میکردم دوباره متولد شدهام. احتیاج داشتم که زیر نور مسیح باشم و پیغام او را برسانم. فقط یک مشکل وجود داشت. پیغام چیست؟ شاید مسیحیان بگویند خوب واضح است که باید چه بگویی؛ پیغام رستگاری عیسی مسیح، کشته شدن او بهخاطر گناهان ما، او پسر خدا و خداست. بله درست است، من هم همین مسائل را تبلیغ میکردم. اما...
یک روز از یک مبلغ شنیدم که گفت: «مغزتان را با ماشینتان در پارکینگ نگذارید، فکر کنید.» این جمله مرا تکان داد و سبب شد دربارۀ مسائل جدید و حقایق مذهبم فکر کنم و سعی کنم در مورد سؤالهایی که
هیچکس نمیخواهد به آنها جوابی دهد فکر کنم:
چه کسی کتاب مقدس را نوشته است؟
زبان اصلی کتاب مقدس چه بوده، عبری، آرامی یا یونانی؟
آیا متن اصلی کتاب مقدس جایی در روی زمین وجود دارد؟
چرا کتاب مقدس کاتولیکها، 7 کتاب بیشتر از پروتستانها دارد؟
چرا نسخههای متفاوت از کتاب مقدس وجود دارد؟
چرا اینقدر اشتباه و غلط از اولین عبارت تا آخرین عبارت وجود دارد؟
چرا مسیحیان دوباره متولد شده، مفاهیمی را آموزش میدهند که در کتاب مقدس نیست؟
چرا لغت تثلیث در هیچ یک از نسخههای کتاب مقدس وجود ندارد؟
چرا مسیح در کتاب مقدس (نسخههای انگلیسی) به خدا از به صلیب کشیدنش شکایت میکند؟ «خدای من، خدای من، چرا من را تنها گذاردهای؟» کتاب انجیل، مرقس فصل 15، عبارت 34
چرا در کتاب انجیل، مسیح یگانه پسر خداست. (یوحنا فصل 3، عبارت 16) و در مزامیر، داوود یگانه پسر خداست؟ مزامیر فصل 2، عبارت 7
چرا خدای عادل، خدای مهربان و خدای منصف، مسیح را به خاطر گناهان پیروانش مجازات میکند؟
خدا نمیتوانست بدون کشتن مسیح، ما را بیامرزد؟
چه اتفاقی برای کسانی که قبل از مسیح مردهاند میافتد؟
چه اتفاقی برای کسانی که این پیغام را نشنیدهاند میافتد؟
چه اتفاقی برای کودکان بیگناهی که مردهاند و والدینشان که مسیحی نبودهاند میافتد؟
خدا که حضرت آدم را از خاک آفرید، چه احتیاجی بود که مریم، مسیح را حمل کند؟
خدا چگونه میتواند خودش را خلق کند؟
چطور خدا میتواند بشر باشد؟
چطور خدا میتواند پسر داشته باشد؟
آیا حضرت آدم هم پسر خداست؟
سؤالات دربارۀ مسیچ چی؟ چند ساعت روی صلیب بود؟ چند روز در قبر بود؟ بالاخره یوسف پدر حضرت مسیح است؟ چرا مسیح هیچ وقت خودش ادعا نکرد که خدا و یا همردیف خداست؟
دوستم دیگر از پاسخ دادن به سؤالهایم خسته شده بود و به من پیشنهاد کرد داستان ابراهیم را در سفر پیدایش، بهخصوص جایی که پسرش را به رضایت خدا قربانی کرد بخوانم. او میخواست به من اطاعت از خدا بدون هیچ چون و چرا را بفهماند.
آن داستان را خواندم اما متقاعد نشدم.
اتفاقهایی در زندگیام افتاد که باورهایم را عوض کرد. راهحلها و پاسخها به روشهای عجیب و غریب داده میشد. پدرم با یک مرد مصری کار میکرد و از من خواست او را مسیحی کنم. گفت او گفته که حاضر است مسیحی شود، به شرطی که دین شما بهتر از دین من باشد.
اما من از این ملاقات متنفر بودم. دلم نمیخواست با یک آدم کافر و ملحد، هواپیما ربا، بمبگذار، تروریست، دزد و سارق روبهرو شوم. به ما گفته شده بود، مسلمانان به خدا اعتقاد ندارند. آنها یک جعبه سیاه در بیابانهای عربستان را پرستش میکنند و روزی 5 بار زمین را میبوسند. و افرادی تروریست و آدمربا و دزد هستند. به پدرم همۀ اینها و چیزهای مختلف دربارۀ مسلمانان را یادآوری کردم، اما گفت: «راهی ندارد تو با خوش رفتاری با او حرف بزن، شاید مسیحی شد.»
با آن مرد مصری در یک کافیشاپ قرار گذاشتم. وقتی که به کافیشاپ رفتم از پدرم پرسیدم: «کجاست؟ پدرم گفت: «دست راستت روی صندلی نشسته.» گیج شده بودم. او نمیتوانست مسلمان باشد. من به دنبال مردی هیکلی با لباسی بلند و گشاد و یک عمامه بزرگ روی سرش و و ریشهایی که نیمی از لباسش را میپوشاند و ابروهایی که کل پیشانیاش را گرفته بود با یک شمشیر و
یا بمب زیر لباسش بودم، اما اینطوری نبود. یک آقای بسیار مرتب و خوشرو که با گرمی به من دست داد و احوالپرسی کرد. بههر حال او باید نجات داده میشد و من باید به کمک خدا، مسیح را به او معرفی میکردم تا نجات پیدا کند.
ما به گوشهای رفتیم و بحث را شروع کردیم. او به خدا، آدم و حوا، ابراهیم و قربانی کردن پسرش، به موسی و دیگر پیامبران، داوود و سلیمان، یحیی و عیسی مسیح اعتقاد داشت. او گفت: «ما به انجیل و تورات نیز اعتقاد داریم.» فکر میکردم مسیحی کردن او بسیار راحت است، چون او به تمام اعتقادات ما باور دارد، فقط باید غسل تعمید را انجام دهد، اما او مدرک میخواست، شرط او این بود. به او گفتم: «دین ارائه سند و مدرک نیست، بلکه اعتقاد است.» اما او در جواب گفت که در دین او، هم اعتقاد هست و هم سند و مدرک.
چقدر عجیب! چطور میتواند سندی از وجود خدا و دین وجود داشته باشد؟
تصمیم گرفتم با یکی از کشیشهای کاتولیک ملاقات کنم تا تاریخ واقعی کلیسا را بیان کند. او با کلیسای جامع و واتیکان ارتباط داشت و تجربیاتش در آمریکای مرکزی و جنوبی و مکزیک بسیار درخشنده بود. او حقایق جالبی دربارۀ مسیحیت و شکل گرفتن مذهب کاتولیک بیان کرد تا بتوانم مدارکی ارائه دهم.
دوستی من با محمد زیاد شد. با هم برای کاری به سفر رفتیم. در طول سفر دربارۀ مسائل مختلف و باورهای مردم با هم بحث میکردیم. او فرد بسیار مؤدبی بود، مشتاقانه به حرفهایم گوش میکرد و هرگز حرفم را قطع نمیکرد. واقعاً جذب رفتار و منش او شده بودم. فکر میکردم اگر مسیحی شود، مسیحی خوبی میشود. برنامهای از رادیو پخش میشد در مورد پرستش، سعی میکردم با تزریق این برنامه به این آدم بیچاره کمک کنم. ما دربارۀ مفهوم خدا، معنای زندگی، هدف خلقت، پیامبران و مأموریتشان بحث میکردیم.
یک روز فهمیدم محمد میخواهد برای مدتی در مسجد زندگی کند تا
جای دیگری پیدا کند. موضوع را به پدرم گفتم و از او خواستم محمد برای مدتی به منزل ویلایی و بزرگ ما بیاید. پدرم هم موافقت کرد و محمد به خانۀ ما آمد.
اگر فرصتی پیدا میکردم، با دوستان مبلغم بیرون میرفتیم. یکی از آنها برای کار تبلیغ، یک صلیب چوبی بزرگتر از یک ماشین را حمل میکرد و با آن خیابانها را میبست. وقتی که مردم از ماشینهایشان پیاده میشدند و علت را میپرسیدند، به آنها جزوه و کتاب دربارۀ مسیحیت میداد.
یک روز یکی از آنها دچار حملۀ قلبی شد و او را به بیمارستان ورترانس بردند. من هفتهای چند بار به او سر میزدم و گاهیاوقات محمد را هم با خودم میبردم تا او دربارۀ باورها و عقایدش با محمد صحبت کند. یکی از هم اتاقیهای دوستم، ویلچیری بود. از او پرسیدم: «اهل کجایی؟» گفت: «اهل سیاره مشتری!» احساس کردم بیش از اندازه افسرده است و نیاز به کمک دارد. با او راجع به خدا صحبت کردم و از روی کتاب تورات داستان حضرت یونس را برایش خواندم. میخواستم به او بگویم ما نمیتوانیم از مشکلات فرار کنیم و خدا نسبت به کارهای ما آگاه است. بعد از گفتن داستان، از من بهخاطر بیادبیاش عذر خواهی کرد و گفت که مشکلات و سختیهای زیادی را گذرانده است.
او گفت میخواهد اعتراف کند. به او گفتم: «من کشیش کاتولیک نیستم و با اعترافات سر و کار ندارم.» او گفت: «من یک کشیش کاتولیک هستم.» شوکه شده بودم. من داشتم مسیحیت را به یک کشیش تبلیغ میکردم.
بعد از مرخص شدنش از بیمارستان، احتیاج به مراقبت روحی و جسمی داشت. به خانهمان دعوتش کردم. وقتی که به خانهمان آمد با او دربارۀ عقاید مسلمانان صحبت کردم. در کمال تعجب او با عقاید مسلمانان موافق بود و گفت: «ما کشیشان کاتولیک اسلام را مطالعه میکنیم و با بعضی از عقاید آنها موافقیم.» شبها، سه تایی مینشستیم و دربارۀ دین حرف میزدیم. گاهیاوقات پدرم و همسرم نیز به جمع ما اضافه میشدند. هر کدام یک
نسخه از کتاب مقدس را میآوردیم؛ پدرم نسخۀ King James را میآورد، خودم نسخۀ Revised Standard، همسرم نسخۀ Swaggart’s Good News For Modern Man و دوست کشیشمان هم نسخۀ کاتولیک را میآورد که 7 کتاب بیشتر از کتاب پروتستان داشت. مدتها وقت صرف میکردیم و آنها را با هم مقایسه میکردیم که کدامیک درست است و سخنان مسیح و دیگر پیامبران است. از محمد پرسیدم: «قرآن شما چند نسخه دارد؟» اوپاسخ داد: «فقط یک قرآن وجود دارد و هرگز عوض نشده است.» باور کردنی نبود؛ یعنی در این 1400 سال فقط یک نسخه وجود دارد؟! اما محمد گفت: «از زمان پیامبر، وقتی که وحی نازل میشد، افراد زیادی قرآن را حفظ میکردند و قرنهاست که میلیونها نفر در سرتاسر جهان قرآن را حفظ میکنند و به دیگران نیز میآموزند. و امروزه بیش از 9 میلیون حافظ وجود دارد.»
این به نظرم غیر ممکن بود. در صورتی که زبانهای اصلی کتاب مقدس صدها سال است که از بین رفته است. چطور امکان دارد کتابی با زبان اصلیاش بعد از قرنها حفظ شود و تک نسخه باشد؟ از خدا خواستم و گفتم که خدایا! مرا هدایت کن و راهت را نشانم بده!
یک روز آن کشیش کاتولیک از محمد خواست او را به مسجد ببرد. در کمال ناباوری او به آنجا رفته بود تا مسلمان شود. به او گفتم: «تو مسلمان شدی؟» او گفت، سالهاست که مسلمان است.
موضوع مسلمان شدن کشیش را به همسرم گفتم. او گفت، به نظر من اسلام حق است و او بسیار به این دین علاقهمند شده است.
به زیر زمین خانهمان رفتم و تکه چوبی پیدا کردم و به سمتی که مسلمانان روزانه چندین بار سجده میکنند به سجده افتادم. با خدا حرف زدم. میدانستم دیگر وقتش است مخفیکاری را کنار بگذارم و دیگر زیرکانه کار نکنم و صادقانه فکر کنم. وقتی که سر از سجده برداشتم، پرندهای یا فرشتهای ندیدم. نوری و برقی هم در آسمان دیده نشد، آنچه که متوجه شدم این بود که درونم تغییر کرده بود. آمدم بالا و دوش گرفتم و آن آدم گناهکار گذشته را
شستم و به یک زندگی جدید وارد شدم. زندگیای بر اساس حق و حقیقت.
دلم میخواهد به کسانی که به دنبال حقیقت هستند بگویم این 9 مرحله پاک سازی را دنبال کنند تا به حقیقت برسند:
ذهن و قلب و روحتان را پاک کنید. تمام تعصبها را کنار بگذارید.
در هر لحظه از زندگیتان از خدا برای همۀ دادههایش تشکر کند.
یک ترجمه خوب از قرآن به زبانی که متوجه میشوید بخرید و با دقت مطالعه کنید.
روی معنیها دقیق شوید و نعمتهای خدا را در نظر بگیرید.
از خدا آمرزش بخواهید و یاد بگیرید مردم را ببخشید.
در قلبتان درخواست هدایت از بالا را کنید.
قلب و ذهنتان را باز کنید.
چندین ماه این کارها را بهطور منظم انجام دهید.
از سم گناه پرهیز کنید تا روحتان دوباره متولد شود.
www.tellmeaboutislam.com
5.27.2013
قبل از اینکه مسلمان بشوم عادتم بود که وقتی به شهر جدیدی میرفتم اولین جایی که بازدید میکردم ساختمانهایی بود که مردم آن شهر در آن عبادت میکردند؛ مثل کلیسا و معبد هر جایی. یک بار به مسجد رفتم، مردم مشغول نماز مغرب بودند. صبر کردم تا نمازشان تمام شد، بعد از امام مسجد سؤالهایی پرسیدم. این آغاز سفرم به سوی اسلام بود.
من در یک خانوادۀ مسیحی متولد شدم که به کلیسای کاتولیک اعتقاد داشتند. با پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ شدم و آنها عقایدشان را به من یاد میدادند، از جمله عقیدۀ تثلیث و اینکه عیسی مسیح پسر خداست و ما باید او را در کنار خدا عبادت کنیم.
یک روز بعد از ظهر خوابیده بودم و درِ خانه باز بود. مرغ و خروسها از فرصت استفاده کردند و داخل خانه شدند و مرا به طرز وحشتناکی از خواب بیدار کردند. یک حوله برداشتم و سعی کردم آنها را به بیرون هدایت کنم. آنها بتهایی که موقع دعا کردن روبهروی آنها میایستادیم را انداختند و شکستند.
آن موقع فهمیدم اینها چوبی هستند و خدا نیستند و به آنها گفتم: «شما چوبی هستید و آن طور که والدینم ادعا میکنند، خدا نیستید، حتی نمیتوانید به خودتان کمک کنید و چند تا مرغ شما را خرد کردند. پس چطور میتوانید به دیگران کمک کنید؟»
تصمیم گرفتم تکه تکهشان کنم، اما از مادربزرگم ترسیدم. خیلی دربارۀ آنها فکر میکردم و مطمئن بودم یک خدای واقعی وجود دارد که جهان را خلق کرده است و اینها کارهای نیستند.
فردا صبح دیدم پدر بزرگم روبهروی بتها نشسته است. از او پرسیدم: «آیا اینها خدا هستند؟» او گفت: «نه، اما ما آنها را مرکز توجه قرار میدهیم، انگار که در برابر خدا ایستادهایم.» ساکت ماندم. نمیدانستم چطور احساسم را بیان کنم.
یک روز کتاب انجیل برنابا (1)را پیدا کردم. در آن مطالبی خواندم که حضرت عیسی را توصیف میکرد. آن حرفها معقول بود، حضرت عیسی گفته بود که خدای شما خدای من است، پروردگار شما پروردگار من است. خیلی تعجب کرده بودم چون این حرفها با عقاید ما بهطور کامل متفاوت بود.
آن موقع13 ساله بودم. از پدربزرگم معنای این حرفها را پرسیدم، اما او جواب سؤالم را نداد و خودش را مشغول خواندن کتاب کرد، فقط گفت: «این کتاب را نخوان.» بین ما سؤال و جوابهایی رد و بدل شد. گفتم: «چرا این کتاب را نخوانم؟» او هم گفت: «چون گمراه میشوی و از دینت خارج میشوی.»
1) انجیل برنابا: این انجیل قرون متمادی در بین مسیحیان فراموش شده بود و استفاده از آن معمول نبود تا آنکه در قرن ۱۷ و ۱۸ میلادی دوباره مورد توجه قرار گرفت. این همان انجیلی است که در قرون اولیۀ مسیحی، فراوان مورد استفاده قرار میگرفت و به زبانهای مختلف ترجمه میشد. این کتاب نسبت به انجیلهای رسمی مسیحیت شباهت بسیار بیشتری به اعتقادات مسلمانان دارد.
پرسیدم: «مگر نویسنده این کتاب مسیحی نبوده؟ آیا دین دیگری بهجز دین ما داشته؟»
ـ بله.
ـ آیا خدایی بهجز خدای ما وجود دارد؟
ـ نه
ـ آیا دینی بهتر از دین ما وجود دارد؟
ـ نه، دین ما بهترین دین است.
ـ شما از کجا میدانید که بهترین دین است؟
ـ من فقط این را میدانم که دین ما بهترین دین است. به تو اخطار میکنم که دیگر این کتاب را نخوانی.
ساکت شدم و نمیدانستم چه بگویم.
بعد از این ماجرا همین سؤالها را از مادربزرگ، پدر، مادر و عمویم هم پرسیدم و همۀ جوابها یکسان بود. این کتاب را نخوان!
متعجب بودم که راز این کتاب چیست؟ چرا آنها میگویند این کتاب را نخوان؟ چه اتفاقی میافتد اگر این کتاب را بخوانم؟
تصمیم گرفتم کتاب را یواشکی توی اتاقم بخوانم. این کتاب را چند بار خواندم و تحقیق دربارۀ مذهب عیسی مسیح را شروع کردم. 4 سال بعد مدرسه را ترک کردم و در خدمات مذهبی شرکت کردم. در آنجا از یک آقای سالخوردهای خواستم داستان پیامبران؛ داوود، سلیمان، ابراهیم، موسی، نوح و آدم را برایم تعریف کند و از او سؤالاتی در مورد دین پرسیدم.
وقتی پدرم فهمید که مدرسه را ترک کردهام، خیلی عصبانی شد و گفت مرا میکشد و حتی وقتی که فهمید دیگر یکشنبهها هم به کلیسا نمیروم بیشتر عصبانی شد. آن موقع 17 سالم بود، اما جستوجوی حقیقت را رها نکردم. از این شهر به آن شهر و از این ایالت به آن ایالت میرفتم تا حقیقت را پیدا کنم.
حدود ده سال از آن روزها گذشته بود که به شهر ماراوی در جنوب
فیلیپین رفتم. بیشترشان مسلمان بودند. از آنجا که عادتم بود به مکانهای مذهبی هر شهر سری بزنم به مسجدی رفتم، همه در حال نماز بودند. بعد از نماز از امام مسجد پرسیدم: «شما چه کار میکردید؟»
گفت: «نماز میخواندیم.»
ـ این یک عمل دینی است؟
ـ بله
ـ اسم دین شما چیست؟
ـ اسلام
ـ خدای شما کیست؟
ـ الله
ـ پیامبرتان کیست؟
ـ حضرت محمد(ص)
این اولین باری بود که این اسم را میشنیدم. چند لحظه فکر کردم و بعد پرسیدم: «نظر شما دربارۀ حضرت عیسی چیست؟»
ـ عیسی پسر مریم و پیامبر خداست.
ـ دین عیسی چه بود؟
ـ اسلام، همۀ پیامبران پیرو دین اسلام هستند.
از او خواستم چند کتاب بدهد تا مطالعه کنم. او هم سه تا کتاب به من داد. یکی مذهب اسلام نوشتۀ احمد قیلواش و دیگری ترجمۀ قرآن به زبان انگلیسی و سومی هم جزوهای بود دربارۀ عقاید.
مسجد را ترک کردم و به هتل رفتم، شروع به خواندن کتاب اول کردم و خط به خط آن را با دقت خواندم. حدود ده روز طول کشید. آنچه را که به دنبالش بودم پیدا کردم. مطمئن شدم که دین عیسی را پیدا کردهام. به مسجد رفتم و به او گفتم: «غیر مسلمانان اگر بخواهند اجازه دارند مسلمان شوند؟» امام مسجد گفت که دین اسلام فقط برای ما مسلمانان نیست، بلکه اسلام دینی است برای همه افراد جهان.
او به من وضو و نماز را یاد داد و مسلمان شدم.
بعد از مسلمان شدنم در آن شهر ماندم و چهار سال اسلام را در مدرسۀ اسلامی آن شهر خواندم و بعد از آن، در دانشگاه اسلامی درس خواندم و الان هم وقتم را برای هدایت مردم به سوی دین خدا میگذارم.
www.muslimconverts.com
12.20.2013
اهل کشور روسیه هستم و در یک خانواده یهودی متولد شدم. جستوجو و تحقیقم را از زمانی که 19 ساله بودم شروع کردم. اعتقادم به خدا متزلزل بود و شناخت درستی از خدا نداشتم. هدفم توی زندگی این بود که ستارۀ موسیقی راک بشوم. با سه همخانۀ دیگر در یک آپارتمان زندگی میکردم و در یک شرکت بهعنوان منشی کار میکردم.
یکی از همخانههایم مسلمان بود و دیگری مسیحی. این اولین باری بود که با یک مسلمان آشنا میشدم. خیلی کنجکاو بودم و دلم میخواست اطلاعات بیشتری از او داشته باشم. یک روز فرصتی شد و توانستم با او صحبت کنم. از او پرسیدم: «این چه کاری است که هر روز 5 بار انجام میدهی؟ محمد کیه؟ مسئله جهاد چیه؟» اتفاقاً همخانه مسیحیمان، وید هم به ما پیوست. با هم دربارۀ مسیحیت و یهودیت و اسلام حرف زدیم. بعد از اون جلسه چندین بار دیگه هم جمع شدیم و در مورد خدا و ادیان حرف زدیم.
کمکم علاقهام به کارهای خلاف و پارتیهای شبانه کم شده بود و به
سمت جستوجوی حقیقت کشیده شده بود، جستوجو دربارۀ خدا و اینکه چطور او را اطاعت کنم. مدام از خود سؤالهایی میپرسیدم و سعی میکردم پاسخی برای آن پیدا کنم.
از خودم میپرسیدم چند تا خدا وجود دارد؟ اگر چند خدا وجود داشته باشد چطور این خداها با هم توافق میکنند؟! بهیقین قدرت چند خدا، کمتر از یک خداست. چطور این چند خدا با هم بحث و دعوا نمیکنند.
اما انتخاب من یک خدا بود. وقتی به این نتیجه رسیدم که به احتمال زیاد خدایی وجود دارد. عقاید افرادی که منکر خدا هستند و افرادی که به خدا اعتقاد دارند را بررسی کردم. نکتهای که مرا به سمت عقاید افرادی که به خدا اعتقاد دارند کشید، این بود که هر طرحی، طراحی دارد. مطمئن شده بودم که خالقی وجود دارد اما نمیتوانستم توضیح دهم که چرا خدا وجود دارد. فقط او را احساس میکردم. این شور و اشتیاق جدید با احساس مسئولیتِ پیروی از این خالق همراه شده بود، اما نمیدانستم از کجا شروع کنم.
خدا را قبول داشتم. از آنجا که یهودی بودم از دین یهود شروع کردم. یک خدا، چند پیامبر، 10 فرمان، تورات، روح یهودی، ارواح یهودی چیست؟ وقتی که دربارۀ این موضوع تحقیق کردم به این نتیجه رسیدم؛ داستان از اینجا شروع میشود که اگر شخصی یهودی متولد شود، دارای روح یهودی میباشد و باید از یهود پیروی کند و این تبعیض را حفظ کند. اما به نظر من خداوند ارواح یهودی، مسیحی، مسلمان و هندو را خلق کرده است و تمام افراد بشر با هم برابرند، کسی بر کسی برتری ندارد.
چون من در دینی متولد شدم، پس باید از آن پیروی کنم هر چند بدانم که اشتباه است. با این افکار موافق نبودم. اصلاً یهودا کیست؟ میگویند یهودا رهبر قبیله عبرانی بوده است، وقتیکه خداوند وحیاش را به او نازل کرد. پس یهود از اسم او نشأت گرفته.
وقتی که دوستم دربارۀ دینش حرف میزد میگفت یک خدا، یک پدر و
یک پسر و بیشتر اوقات یک روحالقدس . من به او گفتم: «توضیح بده بالاخره کدام یک از اینها خدا هستند؟ 3=1+1+1 پس چطور میتونی بگویی من به یک خدا اعتقاد دارم.» او برایم توضیح میداد اما برایم قابل فهم نبود. فکر کنم خودش هم به این موضوع پی برده بود که حرفهایش قانع کننده نیست. مسئله دیگه این بود که چرا مسیح بهخاطر گناهان ما کشته شده تا ما از گناه نخستین پاک شویم؟ او به من گفت: «حضرت عیسی مسیح، پسر خدا باید به صلیب کشیده میشد تا تمام افراد را از آتش جهنم نجات دهد و ما را از گناهی که آدم به ما منتقل کرده برهاند. عیسی مسیح بهخاطر عشق به بشر مرد.»
به او گفتم که طبق نظر شما مسیحیان ما همه گناهکار متولد شدیم؛ یعنی یک کودک یکساله گناهکار است چون گناهکار متولد شده نه به این خاطر که کاری اشتباه انجام داده و بهخاطر کار یک نفر، تمام بشر باید از گناه او رنج ببرند و محکوم به گناه شوند. همه باید بهخاطر یک نفر مجازات شوند، پس انصاف و عدالت چه میشود؟ چرا باید خدا چنین قانونی بگذارد؟ این با منطق من سازگار نیست. البته در انجیل آمده است که "خدای پدر، چرا مرا ترک کردهای؟" (انجیل مرقس، فصل 15 عبارت 34) واضح است که عیسی مسیح هم نمیدانست چرا به طرز بیرحمانهای باید به قتل برسد.
هیچکدام از اینها برای من قابل قبول نبود.
اما حرفهای همخانهای مسلمانم واقعاً منطقی بود. اسلام شرایط لازمه دینی که به دنبالش بودم را داشت اما دلم میخواست سؤالات عمیقتری از آن دین بپرسم. آیا این یک دین جهانی است؟
خواندن قرآن را شروع کردم، کتابی سرشار از معجزه و علم بینهایت. دیدم بسیاری از حقایق علمی که اخیراً کشف شده، 1400 سال قبل در قرآن آمده است و دانشمندان زیادی از این طریق مسلمان شدهاند و روی علوم موجود در قرآن مشغول به کار هستند. پس کسی این کتاب را فرستاده که آگاهی کامل و جامع به همه چیز دارد.
نکتهای که برایم جالب بود، اسم دین مسیحیت و یهودیت در الواح مقدس نیامده و نام آنها ساخته بشر است نه خدا! اما نام اسلام در قرآن آمده بود. با مطالعۀ قرآن فهمیدم این کتاب نوشتۀ بشر نیست. حتی نامگذاری آن هم توسط بشر انجام نشده و باید از این دین پیروی کنم چون حقیقت است. پس از تاریکی بیرون آمدم و به سوی نور رفتم.
www.islamreligion.com
6.5.2008
چرا مسلمان شدم؟ تنها پاسخ قانعکنندهام به این سؤال این است که خداوند متعال به من کمک کرد تا عظیمترین حقیقت را بپذیرم و به بینظیرترین واقعیت جهان شهادت دهم.
ذات انسان بدون ادلۀ راضی کننده و بحثهای مستدل قانع نمیشود. به همین دلیل فکر نمیکنم پاسخ من، کسانی که به اسلام گرایش ندارند و به دنبال واقعیت نمیگردند و اشعهای از نور حقیقت در دلشان نتابیده را راضی کند.
در جوامع اروپایی، مردم بهخاطر فرصتهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دین خود را عوض نمیکنند و از عقاید خود دست نمیکشند. مگر اینکه آن مذهب، مانند یک مشوق و محرک قوی عمل کند و عامل مؤثری برای گشایش قلب و ایجاد آرامش روحی باشد و اگر نه، در ارتداد و کفر خود باقی میماند.
به هر حال، کسی که در این جوامع به دینی علاقهمند میشود، دلیلی بهجز پیدا کردن خدا ندارد. تنها علاقۀ خودم به اسلام چیزی بجز پیداکردن حقیقت و راهی به سوی افکار صحیح نبود.
وقتی در دین مسیحیت با شبهات و مبهمات زیاد روبهرو شدم، اشتیاقی برای کشف حقیقت در دلم ایجاد شد. دین مسیحیت در برابر شک و تردیدها مقاومت میکند و پاسخی ندارد. اصول این دین را باید بدون دلیل و منطق پذیرفت. فقط باید به این گفتهها، اعتقاد و باور پیدا کرد.
بهعنوان مثال؛ نمیتوانستم قبول کنم که خداوند حضرت مسیح را بهعنوان کفارۀ گناهان تمام افراد فرستاده است. تمام انسانها به دلیل «گناه نخستین» یا گناه موروثی، بهطور ذاتی فاسد و در حضور خداوند گناهکار و محکوم به مرگ هستند و مرگ عیسی تنها عامل نجات انسان است.
مسیحیان معتقدند که گناه آدم و حوا در بهشت بر همه فرزندان و نسلهای بعدی آنان اثر گذاشته است و تمام انسانها از روزی که آدم از بهشت رانده شد، گناهکار متولد میشوند و عیسی نیز اعلام کرد که آمده است تا افراد بشر را از گناه نجات دهد و پدر که در آسمان است به دلیل مهر پدری، برای بخشایش و نجات انسان از گناه ، با قربانی کردن پسر خود، بشریت را از گناه رها ساخته و نجات داده است.
«خدا برای نجات شما قیمتی پرداخته تا شما را از قید روشهای پوچ و بیفایدۀ زندگی که از اجداد خود به ارث برده بودید، آزاد کند. قیمتی که خدا برای آزادی از این اسارت پرداخت، بهطوری که میدانید، طلا و نقره نبود، بلکه خون گرانقیمت مسیح بود که همچون برهای بیگناه و بیعیب و لکه، قربانی شد.» اول پطرس، باب 1، آیۀ 18-19
تعالیم کتاب مقدس دربارۀ مرگ مسیح به هیچ وجه برایم قابل قبول نبود. در جایی میگوید او به جای گناهان مردم مُرد:
«وقتی مسیح روی صلیب جان خود را فدا میکرد، بار گناهان ما را به دوش گرفت تا ما بتوانیم از چنگ گناه آزاد شده، زندگی پاکی داشته باشیم.» اول پطرس، باب 2، آیۀ 24
و مرگ او باعث شد مردم از گناهانشان نجات یابند:
«آن روزهای ناپاکِ سابق ما با مسیح روی صلیب میخکوب شد. آن قسمت
از وجود ما که دوست داشت گناه کند، دیگر درهم شکسته شد، بهطوری که بدن ما که قبلاً اسیر گناه بود، دیگر در چنگال گناه نیست و لزومی هم ندارد که اسیر و برده گناه باشد؛ چون حالا که ما نسبت به گناه مردهایم، از تمام جذبه و قدرت آن هم آزاد شدهایم.» رومیان، باب 6، آیۀ 6-7
و مرگ او باعث شد خدا با بندگانش آشتی کند:
«پیغام عجیبی که خدا به ما داده تا به مردم دنیا برسانیم این است که خدا در مسیح بود و مردم دنیا را با خود آشتی داد تا پس از آن، نه فقط گناهانشان را به حساب نیاورد، بلکه لکههای گناهشان را هم پاک کند.» اول قرنتیان، باب 5، آیۀ 19
و مرگ او باعث شد غضب خدا فروکش کند:
«اگر آن موقع که ما گناهکار بودیم، مسیح با ریختن خون خود این فداکاری را در حق ما کرد، حالا که خداوند ما را بیگناه میداند، کارهای بزرگتری برای ما انجام خواهد داد، بهخصوص چون مسیح ما را از تمام خشم و غضب آیندۀ خدا نیز نجات داده است.» رومیان، باب 6، آیه 9
من به هیچوجه نمیتوانستم بپذیرم که گناهان کل بشر با به صلیب کشیدن حضرت مسیح عفو شده است. معتقد بودم که خداوند قادر مطلق است و قدرت عفو و بخشش همۀ بندگان خود را دارد و هیچ احتیاجی ندارد که با به صلیب کشیدن حضرت مسیح گناهان بندگان را عفو کند و این عقیده که پیامبران فدیۀ گناهان بشر هستند مساوی با نسبت ظلم و بیعدالتی به خداست.
هر وقت این عقایدم را با کشیشان یا محققان دین مسیحیت در میان میگذاشتم آنها مرا نصیحت میکردند که این افکار را از ذهنم خارج کنم واصول دین مسیحیت را بپذیرم.
علاقه به جستوجو دربارۀ حقیقت، مدام در من بیشتر میشد تا اینکه به جایی رسیده بودم که تمام عقاید و قوانین وحی شده را انکار میکردم.
آن روزها برایم فرصتی پیش آمد و با یک مسلمان آشنا شدم که علیرغم
زرق و برق فرهنگ و تمدن اروپا به مسلمان بودن خود افتخار میکرد. او میگفت که به مرحمت اسلام از یک رضایت قلبی و آرامش روحی خاصی برخوردار است.
گفته او مرا متعجب ساخت و مرا در دریای افکار غرق کرد. آیا دینی وجود دارد که برای پیروان خود و کسانی که به آن ایمان دارند رضایت قلبی و آرامش روحی ایجاد کند؟ این گفته باعث شد دربارۀ اسلام و اصول آن تحقیق کنم و الان با تحقیقات و مطالعاتم در اسلام میگویم که اسلام دین ابدی است و قلب کسانی را که تسلیم آن شوند محفوظ میدارد، در مشکلات و مسائلشان به آنها کمک میکند و تمام شبهات قلب را از بین میبرد.
یکی از مسائلی که مرا به شدت تحت تأثیر قرار داد این است که اسلام نمیخواهد انسان بدون تفکر و تعقل تسلیم شود، بلکه دعوت شده تا بهطور عمیق فکر کند و عقاید اسلامی را در ترازوی عقل و خرد بگذارد.
در دین اسلام، خداوند توانا، منبع و سرچشمه عدالت است. بنابراین غیرممکن است که شخصی را بهعنوان فدیۀ گناهان بشر قبول کند.
اینها اصولی است که اسلام به من آموخت و ذهنم را از گرایش به تنفر نسبت به دین و مقررات دینی نجات داد. مرا به این نتیجه رساند که دین مجموعهای از قوانین مستقل و دائمی است که کامیابی ابدی، عزت دائمی و موفقیت همیشگی را تضمین میکند و برنامهای تنظیم شده، برای یک زندگی ایدهآل است.
در این مرحلۀ حساس، بسیار تحلیلی و فشرده دربارۀ اسلام تحقیق میکردم و به دنبال پاسخی برای این سؤال بودم که چطور در دنیایی که مشکلات جدید و مسائل مختلف روز به روز رو به افزایش هستند، اسلام به انسان آرامش میدهد؟
در نتیجه وقتی که به این آرامش رسیدم و اطمینان خاطر پیدا کردم، مسلمان شدم. از وقتی که مسلمان شدهام آرامش و قرار به وجود سرکش،
آشفته و مشوش من برگشته است. زمان بسیار محدود است و نمیتوانم تمام مسائلی را که از اسلام یاد گرفتم بگویم. اما میخواهم چند نکته را ذکر کنم:
اسلام بشر را به سوی هدف واقعی خلقت و کسب اهداف عالی هدایت میکند.
اسلام پیغام صلح و امنیت را به جامعه بشری میرساند. عهد اخوت و برادری و تساوی بین همه افراد جهان ایجاد میکند و تمام تفاوتهای ناشی از رنگ، نژاد و ملیت را از بین میبرد.
اسلام انسان را از استثمار اقتصادی، اجتماعی و تمام تبعیضات نژادی نجات میدهد.
اسلام نه تنها خواستار زوال و رکود در زندگی نیست بلکه از مردم میخواهد پیشرفت کنند و پیشرفتهای تجاری و صنعتی داشته باشند.
اسلام انسان را به سوی عرصۀ وسیع هدایت و راهی مستقیم سوق میدهد.
در نتیجه اسلام یک تکامل کامل و جامع است.
www.alinaam.org.za
6.12.2002
من در یک خانواده متعصب سکولار (1)یهودی در آمریکا متولد شدم. از سن 18 سالگی تصمیم گرفته بودم خدا را بهتر بشناسم. از آنجا که خانوادهام یهودی بودند. به مدرسه یهودی ها میرفتم و دربارۀ خاخامی (2)یهودیت ارتدکس تحقیق میکردم.
از سال 1988 وارد دانشگاه یشیوا (3)شدم و سفرم را به سوی فرهنگ نژادپرستی ارتدکس خاخامی شروع کردم. با همسرم که در سمینار دختران نژادپرست یهودی ارتدکس شرکت میکرد آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم.
1) سکولاریسم (به انگلیسی: Secularism) عقیدهای است، مبنی بر جدا شدن نهادهای حکومت و کسانی که بر مسند دولت مینشینند، از نهادهای مذهبی و مقامهای مذهبی
2) خاخام یا حاخام (به انگلیسی، Rabbi ؛ به عبری: חכם، به معنای حکیم)، عنوانی است مربوط به پیشوای مذهبی یهودیان
3) دانشگاه یشیوا (Yeshiva University) یکی از دانشگاههای ایالات متحده آمریکا بوده و در ایالت نیویورک واقع است. این دانشگاه خصوصی یهودی در سال ۱۸۸۶ تأسیس شد، و در اسرائیل هم شعبه دارد.
فرزند اولمان سال 1992 به دنیا آمد. ما در ویلیمزبورگ زندگی میکردیم، اما از محیط آنجا، کلاهبرداریهای دولت، دروغها، تقلبها و پولشویی حسابهای بانکی یشیوا و بهداشت پایین مردم ناراحت بودم و نگران آیندۀ فرزندم بودم. دلم نمیخواست فرزندم در این محیط بزرگ شود. به همین خاطر تصمیم گرفتیم به مناطق ساحلی بروکلین برویم. از سال 1994 تا 1998 خداوند 3 فرزند دیگر به ما داد.
در آن سالها سعی میکردم خودم را متقاعد کنم که یهودیت، راه صحیح و درست است و علت اینکه نمیتوانم مسائل آن را درک کنم این است که هرگز کل کتاب تلمود (1)را نخواندهام. همانطور که میدانید در فرهنگ خاخامی این یک ترفند است؛ شما هرگز یادگیری همه متون خاخامی را تمام نمیکنید، در نتیجه مطیع عالم یهودی هستید؛ کسی که یهودیت را برای تو تفسیر میکند!
بعد از مدتی عالم یهودی متوجه شد که ما به باورهایشان مشکوک هستیم؛ به همین خاطر مرتب ارتباطمان با دوستان جدید و همکارانمان را کنترل میکرد. خاخام باید بداند به کجا میروی و دوستانت چه کسانی هستند و با چه کسانی ارتباط داری. این مسئله خیلی اذیتم میکرد. به همین دلیل تصمیم گرفتیم به فلسطین برویم.
ما هم مثل بیشر غربیها شستوشوی مغزی شده بودیم وگمان میکردیم ماهیت یهود اسراییل است. بالاخره به غزه رسیدیم و آنجا ساکن شدیم.
متأسفانه پس از مدت کوتاهی همسرم از دروغهای ساکنان آنجا خسته شد. پسرم هم از مدرسهاش شاکی بود و میگفت معلممان موهایش را بهطور
1) تلمود یکی از کتابهای مذهبی یهود میباشد که به عنوان تفسیری بر میشنا، مجموعهای حاوی شریعت شفاهی یهود و فتاوای فقیهان این قوم است که از آثار مهم و ارزشمند در ادبیات دینی یهود میباشد. این کتاب دارای دو بخش میشنا משנה و گمارا גמרא است.
کامل نمیپوشاند و لباسش کوتاه است و آنها به ما تورات را یاد نمیدهند، ما فقط در مدرسه بازی میکنیم. مجبور شدیم به خانهای در نزدیکی مقر یهودیهای نتیوت (1)که در سال 1948 اشغال شده بود نقل مکان کنیم. حزب سیاسی ـ مذهبی شاس (2)فوراً به ما کمک کرد خانهای پیدا کنیم و بچهها را به مدرسه غیرانتفاعی سیستمشان فرستاد تا زبان عبری را به خوبی بیاموزند.
زمانی که در نتیوت ساکن بودیم با یک فرد مسلمان از دبی آشنا شدم. حدوداً دو سال با هم بحث و گفتوگو میکردیم. او دربارۀ عقیدۀ یهودیت، سؤالهایی از من میپرسید و با توحید و الهیات اسلام مقایسه میکرد. از خاخام اعظم سوالهایی دربارۀ عقاید یهودیت میپرسیدم و هر بار 60000 جواب مختلف میگرفتم.
یک روز تصمیم گرفتم به منطقه عربها بروم و یک ترجمه قرآن به انگلیسی بخرم. شروع کردم به خواندن؛ اصلاً نمیتوانستم آن را زمین بگذارم. تمام مسائل و سؤالهایی که دربارۀ یهودیت داشتم، قرآن در 3 سورۀ اول، پاسخ داد. قرآن یهودیان را به اسلام دعوت میکند تا از آتش جهنم که در حال حاضر اجدادشان در آن هستند، نجات پیدا کنند.
وقتی که خواندن کل قرآن تمام شد، دیگر نتوانستم مقید به دین یهود باشم. مجبور شدم به همسرم بگویم که مسلمان شدهام. همسرم هم تصمیم گرفت قرآن را بخواند، پس از دو هفته او هم مسلمان شد. پس از مسلمان شدنمان به منطقه فلسطینیهای اورشلیم شرقی رفتیم و 6 سال آنجا زندگی کردیم. الان هم در موروکو زندگی میکنیم و خدا را شکر بچههایم دیگر زبان عبری را به خاطر نمیآورند و مشغول یادگیری زبان عربی هستند.
www.islamreligion.com
6.14.2007
در پاریس به دنیا آمدم و با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی میکردم. تا 18 سالگی یک زندگی معمولی داشتم. درس میخواندم و به اسبسواری میرفتم. بیشترین سرگرمیام هم اسبسواری بود. زندگی با اسبها، از زندگی با انسانها برایم آموزندهتر بود. چون در یک خانوادۀ کاتولیک به دنیا آمده بودم، باید به مدرسه کاتولیکها میرفتم. من هم مثل خیلی از مردم هیچوقت از خودم دربارۀ دینم سؤال نمیکردم. 18 سالم بود که پدربزرگم را از دست دادم. مرگ او برایم خیلی سخت بود. او مثل پدرم بود. پدربزرگم به خدا اعتقاد داشت، اما هیچوقت به کلیسا نمیرفت. من همۀ ادیان را رد میکردم و حتی به وجود خدا هم شک کرده بودم و نمیخواستم از دینی پیروی کنم. آن زمان فکر میکردم که دلیل احساس نیاز مردم به دین، نداشتن اعتماد به نفس در آنهاست. گمان میکردم تنها عقیده کافی است و نیازی به دین نیست. فکر میکردم این تنها راه برای نترسیدن از مرگ است. سؤالات زیادی در ذهنم وجود داشت که بدون جواب باقی مانده بود. چرا ما
در این دنیا زندگی میکنیم؟ آیا بعد از مرگ هم زندگی هست؟ کسی یا چیزی میتواند به سؤالهای من جواب بدهد؟ در 22 سالگی برای ادامۀ تحصیل به کانادا رفتم. اولین بار بود که میخواستم در کشور دیگری زندگی کنم. در این سفر فهمیدم، مردم فرانسه خیلی مغرور و متعصّب هستند. ولی من همیشه سعی میکنم از تعصّب بیجا دوری کنم که اگر تعصباتم را کنار نگذاشته بودم، هیچوقت دربارۀ اسلام تحقیق نمیکردم. چون اسلام چهرۀ بدی در کشورهای غیرمسلمان مثل فرانسه دارد. رسانهها بهخصوص تلویزیون میخواهد با نشان دادن جنگ در افغانستان، کشتوکشتار در عراق و یا چیزهای دیگر خشونت را به این دین ربط دهند.
چه کسی یا چه چیزی مرا به اسلام علاقهمند کرد:
یکی از دوستان مسلمانم که اهل تونس بود، دربارۀ اسلام با من صحبت میکرد. صحبتهایش باعث شد در مورد اسلام تحقیق کنم. اول از جایگاه زن در اسلام شروع کردم. چون این یکی از موضوعاتی بود که در رسانهها مورد انتقاد قرار میگرفت. میخواستم بدانم رسانهها در مورد وضعیت زن در این دین حقیقت را میگویند یا نه. آنها میگفتند که در اسلام زنان بردۀ مردان هستند و هیچ حق و حقوقی ندارند و مجبورند با حجاب باشند. به جای اینکه از کسی این سؤالات را بپرسم، ترجیح دادم خودم مطالعه کنم. چون اینجوری وقت بیشتری برای فکر کردن داشتم. اطلاعاتم را در مورد موضوع زن در اسلام کامل کردم و بعد به سراغ جایگاه زن در دین یهودیت و مسیحیت رفتم. فهمیدم اسلام حقوق بیشتری به زنان میدهد. زن در اسلام آزادیهای بیشتری نسبت به مسیحیت و یهودیت دارد و این دین به زنان حقوقی داده که زنان فرانسه، تازه 50 سال است که آنها را بهدست آوردهاند. ممکن است برای بیشتر اروپاییها این موضوع عجیب باشد و با تصوراتشان دربارۀ اسلام خیلی فرق کند. آنقدر به اسلام جذب شده بودم که نمیتوانستم این اشتیاق را کنترل کنم. هرچه بیشتر به تحقیقم ادامه میدادم، متوجه میشدم که در این دین، هر نکته یک توضیح منطقی و دلیل
محکم دارد. دنبال نکته و مسألهای میگشتم که غیرمنطقی باشد، امّا هیچ نکتهای پیدا نکردم. قبلاً هر چیزی را که متوجه نمیشدم؛ مثل مسألۀ ارث، فکر میکردم بیعدالتی است.
من هیچوقت به رفتار مسلمانان نگاه نکردم، همیشه به منابع اسلام توجه داشتم و اینکه اسلام از ما چه چیزی میخواهد، پس از مدت کوتاهی، در حدود 3 ماه، اسلام برایم مثل یک آهنربا شده بود، احساس میکردم تنها راه نجاتم از این هیجان، مسلمان شدن است. بعضی شبها اصلاً نمیخوابیدم و دربارۀ اسلام و تمام مشکلاتی که ممکن بود، پس از مسلمان شدن، برایم پیش بیاید، فکر میکردم امّا دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود. اسلام مهمترین مسألۀ زندگیام شده بود. وقتی در کانادا مسلمان شدم، هنوز هیچ مشکلی نداشتم، برای اینکه مردم کانادا و آمریکا برایشان مهم نیست که چه دینی داشته باشی.
مشکلاتم از زمانی شروع شد که به فرانسه برگشتم و باید با خانوادهام روبهرو میشدم. یک محیط غیرمسلمان که از مسلمانان و هر چیزی که به عربها مربوط میشد خوششان نمیآمد. در پاریس با مشکلات زیادی روبهرو شدم؛ به عنوان مثال؛ در فرانسه رسم است وقتی آقایی با خانمی که میشناسد روبهرو میشود (همسایه، همکار،...) با هم روبوسی میکنند، در نتیجه وقتی به آقایی سلام میکردم و از روبوسی اجتناب میکردم، فکر میکردند قصد توهین دارم و به نظرشان خیلی عجیب بود.
اسلام همه چیز را در زندگیام عوض کرد:
همه چیز را، از خوردن تا پوشیدن و روابطم با دیگران. هر روز 5 بار نماز میخوانم. ماه رمضان روزه میگیرم. خمس و زکاتم را هم میدهم.
بالأخره تصمیم گرفتم فرانسه را ترک کنم، چون نمیتوانستم در فرانسه به راحتی دینم را حفظ کنم. قوانین فرانسه از انجام اعمال اسلام جلوگیری میکند. نمیخواهم زادگاهم را نادیده بگیرم و اصالتم را فراموش کنم، امّا میخواهم مسلمان باشم. خوب این بسیار سخت بود، حتی کار کردن در فرانسه برایم غیرممکن بود. نمیتوانستم با داشتن حجاب (علامت بارز اسلامی) به عنوان
یک مهندس، مشغول به کار شوم. حالا در مراکش زندگی میکنم و از زندگی در اینجا راضی هستم. زیرا میتوانم به دینم عمل کنم، کار کنم و با حجاب باشم و هر روز صدای اذان را بشنوم و نمازم را اول وقت بخوانم. ماه رمضان در کشورهای اسلامی واقعاً بینظیر است. بعد از چند ماه به فرانسه رفتم تا خانوادهام را ببینم. وقتی پدرم دید که حجاب دارم، دیگر نمیخواست مرا ببیند و حتی به من توهین کرد. حالا فقط با برادرم و مادربزرگم رابطة خوبی دارم. نمیتوانم افراد خانوادهام را نادیده بگیرم، امّا دینم برایم مهمتر است.
www.islamweb.net
4.14.2003
به عنوان یک زن آمریکایی، انتخاب لباس با روسری مرا از دیگر آمریکاییها متمایز میکند. بعضی وقتها در خیابان و یا مغازه از من میپرسند چرا این لباس را انتخاب کردم و من میگویم مسلمان هستم. اما میدانم سؤال واقعی آنها این است که چرا مسلمان شدم. میخواهم آنچه که در تحقیق از دین اسلام یاد گرفتم برایتان بگویم.
اول با چند مسلمان آشنا شدم و از آنها سؤالهایی پرسیدم. میخواستم ببینم به چه چیزهایی اعتقاد دارند. برایم خیلی جالب بود که اینقدر شباهت بین اسلام و مسیحیت وجود دارد. به خودم گفتم نباید به خاطر کارهای ناپسند چند نفر به ظاهر مسلمان، دربارۀ اسلام اینطور قضاوت کرد و برای فهمیدن، باید به خود اسلام نگاه کنم، نه به کار بعضی از مسلمانان، تا حقیقت را پیدا کنم. باید تعصبها را کنار میگذاشتم و با ذهنی باز مطالعه میکردم. اولین چیزی که مرا متعجب کرد، این بود که مسلمانان حضرت مسیح را دوست دارند و به او اعتقاد دارند. فهمیدم اسلام یعنی آرامش پیدا کردن و اعتقاد به یگانگی خداوند و اطاعت از دستورات او، اسلام میگوید که دین مشابهی توسط پیامبران قبل ارائه شده است. اسلام دین یکتاپرستی است و پرستش خدا را آموزش میدهد و به ما میگوید که خدایی بهجز خالق یکتا وجود ندارد و هیچکس شریک او
نیست. اِنّاللهَ لایَغفِرُ اَن یُشرکَ بِه وَ یَغفِرُ مادُونَ ذلِکَ لِمَنیَّشاءُ وَ مَن یُشرِک بالله فَقَد ضَلَّ ضَلالاً بَعیداً (1)«خداوند شرک به خود را نمیآمرزد در حالیکه گناهان دیگر را بر هر که مشیتش تعلق گیرد میآمرزد و هرکس شریکی برای خدا قائل شود، بیتردید در گمراهی بیپایان افتاده است.» آیات مشابهی در تورات، سفر خروجی، فصل بیستم، عبارت دو و سه وجود دارد؛ «من پروردگار شما هستم و شما نباید برای من شریک قائل شوید.»
در اسلام هدف از زندگی، شناخت خدا و پرستش اوست که شکست یا موفقیت در جهان پس از مرگ وابسته به آن است.وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ و الاِنسَ اِلاّلِیَعبُدون (2)«جن و انس را نیافریدم مگر برای عبادت کردن.»
تَبارَکَ الَّذی بِیَدهِ الملکُ وَ هُوَ عَلی کُل شیءٍ قدیر اَلذَّی خَلَقَ الَموتَ وَ الحَیوه لیبلُوَکُم اَحسَنُ عَمَلا وَ هُوَالعَزیزُ الغفور. (3)«بزرگوار است خداوندی که فرمانروایی جهان هستی به دست قدرت اوست و بر همه چیز تواناست. خداوندی که مرگ و زندگی را آفرید تا شما بندگان را بیازماید که کدام نیکوکارتر است و او مقتدر آمرزنده است.» مسلمان همه چیز را برای خدا میداند. این میتواند انسان را تشویق کند تا نسبت به خود، خانواده، جامعه و تمام جهان احساس مسئولیت کند. اسلام میگوید تمام کودکان، پاک و بدون گناه متولد میشوند (عکس مسیحیت) و فطرت انسان، او را به سوی یکتاپرستی و تشخیص خوب و بد هدایت میکند. قرآن میگوید در ابتدای خلقت، خدا از تمام فرزندان آدم شهادت گرفت.
وَاشهَدَهُم عَلیاَنفُسِهِم اَلَستُ بِربَّکُم قَالُوا بَلی شَهدِنا اَن تَقُولُوا یَومَالقِیمهِ اِنّا کُنّا عَن هذا غافِلینَ (1)«آنها را بر خود گواه ساخت. آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، گواهی میدهیم تا در روز قیامت نگویید ما از این واقعه (روز قیامت) غافل بودیم.» وقتی که انسان به سن بلوغ میرسد، نسبت به اعمالش مسئول میشود، امّا مسئول اعمال دیگران نیست.
مَناهَتدی فَاِنَّما یَهتَدی لِنَفسِه وَ مَن ضَلَّ فَاِنَّما یَضِلُّ عَلَیْهَا وَ لاَتَزِرُ وازِرَهُ وِّزرَ اُخْری... (2)«هرکس هدایت یابد، برای خود هدایت یافته است و آن کس که گمراه شود به زیان خود گمراه شده است و هیچکس گناه دیگری را به دوش نمیگیرد.» اسلام به ما میآموزد، اگرچه انسان در طول زندگی اشتباه میکند امّا نباید از رحمت خدا مأیوس شود. قُل یاعبادِیَ الَّذیَن اَسرَفُوا عَلیاَنفُسِهِم لاتَقنَطُوا مِنرَّحمَهِ اللهِ اِنَّاللهَ یَغفِرُالذُّنوبَ جمیعاً اِنَّه هُوَالغَفُور الرَّحیم (3)«به آن بندگان که (در گناه) زیادهروی کردهاند بگو از رحمت خدا ناامید نشوید؛ زیرا خدا تمام گناهان را میآمرزد و او آمرزنده مهربان است.» در اسلام توبه کلید رستگاری است. اسلام به ما میآموزد وقتی که انسان متوجه اشتباه خود شد باید از آن دوری کند و سعی کند خودش را اصلاح کند. در آن صورت میتواند منتظر قبول رحمت خدا باشد. وَالذین اِذَا فَعَلوا فاحِشهً اَو ظَلَموا اَنفُسَهُم ذَکَروا اللهَ فاستغَفروا لِذُنوبِهم وَ مَن یَّغفِرُالذُّنوبَ اِلاّاللهُ وَلَم یُصرِّوُا عَلی ما فَعَلوا وَ هُم یَعمَلون اولئکَ جَزاوُهُم مَغفِرَه
مِن رَبَّهم وَ جَنّاتٌ تَجری مِن تَحتِها الاَنهارُ خالدینَ فیها وَ نِعمَ اَجرُالعامِلینَ (1)«(نیکان) کسانی هستند که هرگاه مرتکب عمل زشت شوند یا به نفس خود ستم کنند. خدا را به یاد آورند و برای گناهانشان طلب آمرزش کنند و جز خدا هیچکس نیست که گناهان را بیامرزد و آنها هستند که در انجام کار زشت اصرار نکنند، چرا که به زشتی معصیت آگاهند. (11) آنها هستند که پاداش عملشان، آمرزش پروردگار است و باغهایی که از زیر درختان آن نهرها جاری میشود و در آن بهشت برای همیشه از نعمتهای الهی بهرهمند خواهند بود و پاداش نیکوکاران چقدر نیکوست.» (12) اسلام میگوید تمام انسانها پیش خدا یکسان هستند. بهترین افرد با تقواترین آنهاست.
اسلام انسانها را به عدالت، حقوق مساوی، آزادی، حق دفاع از خود و صداقت توصیه میکند و از فریبکاری و رباخواری نهی میکند و انسان را به کار و کوشش فراوان و رقابتی صادقانه تشویق میکند. در اسلام ازدواج وسیلۀ آرامش و شادی در زندگی است. یک زن مسلمان با ازدواج، نام خانوادگی و داراییهایش را از دست نمیدهد. اسلام به زن هیچگونه ظلمی نمیکند. قرنها قبل، زنان مسلمان حقوقی داشتند که زنان غربی، تازه بعضی از آنها را بهدست آوردهاند. اینها دلایل من برای مسلمان شدن است.
http: // members.aol.com/ askgive/stories
06.27.2002
1) آیه 136 سورۀ آلعمران.
من و شوهرم هر دو مسلمان شدیم. آنچه که توجه ما را به اسلام جلب کرد، حجاب و پوشش خانمها بود. هر دوی ما به وسیلۀ اینترنت و خواندن احادیث، دربارۀ اسلام تحقیق کردیم و کاملاً متقاعد شدیم. خودم در ماه رمضان سال گذشته مسلمان شدم و شوهرم پس از خواندن قرآن و مدت کوتاهی پس از من مسلمان شد. قبلاً پیرو کلیسای آنگلیکان (1)کانادا بودم و شوهرم پیرو کلیسای پرسبیتری (2)بود امّا هیچوقت به کلیسا نمیرفت. بعد از مسلمان شدنم بلافاصله حجاب نگذاشتم، تا اینکه فهمیدم مناسبترین چیز برای پوشش و حفظ قلبم حجاب است و حالا بدون حجاب بیرون نمیروم. اولین باری که به مسجد رفتم، خانمی با من احوالپرسی کرد و یک چادر به من داد که برای همیشه از او متشکرم. امیدوارم حجابم باعث شود، دیگران
هم مثل من و شوهرم دربارۀ اسلام تحقیق کنند و در آخر از خدا به خاطر تمام نعمتهایی که به ما داده سپاسگزارم.
www.usc.edu
2.10.2005
من همیشه به وجود خدایی واحد اعتقاد داشتم. خدایی که تمام موجودات به او وابستهاند. والدینم بودایی هستند. از 13 سالگی هر روز از خدا میخواستم مرا هدایت کند و چون به مدرسه مسیحیان میرفتم بهطور طبیعی به مسیحیت گرایش پیدا کردم. متأسفانه اطلاعاتم دربارۀ اسلام بسیار کم بود، فکر میکردم دین عجیب و غریبی است و شیوۀ زندگی سرکوبگرها را تأیید میکند. زنان یک بردۀ خانگی هستند و باید یک مرد چهار زنه را تحمل کنند. مردی که محبتش بین این چهار زن تقسیم شده است و بهراحتی میتواند هر زمان که خواست زن خود را طلاق دهد. تمام این اطلاعات را از مردم و یک سری فیلمهای مستند از ایران و عراق بهدست آورده بودم. در دانشگاه با چند مسلمان آشنا شدم. برایم خیلی جالب بود که بسیار دوستانه رفتار میکردند. بسیار افتخار میکردند که مسلمان هستند و از این دین پیروی میکنند. دینی که به نظر من اصول و نکات منفی زیادی داشت. بهتدریج با اسلام آشنا شدم و حقیقت آن را درک کردم. الان به این نتیجه رسیدهام که اسلام برنامهای است که تمام ابعاد زندگی در آن وجود دارد. به
لطف خدا بالأخره به اشتباهات دین مسیحیت پی بردم و مسلمان شدم. البته پس از آن با مشکلات زیادی روبهرو شدم. هر روز با پدر و مادرم جر و بحث داشتم. به من ناسزا میگفتند، تمسخر و تهدیدم میکردند. مجبور بودم کتابهایم را مخفی کنم و حتی بعضی شبها شام نمیخوردم، چون از قصد گوشت خوک میپختند. آنها تمام ایمیلهایم را قبل از اینکه بخوانم چک میکردند. مجبور بودم کار کنم و از لحاظ مالی مستقل باشم. رفت و آمدم به مسجد مخفیانه بود، حتی اجازه نداشتم بعضی از دوستانم را ببینم؛ چون فکر میکردند دوستانم مرا شستوشوی مغزی میکنند. تا وقتی که مطمئن نمیشدم کسی دور و اطرافم نیست نمیتوانستم نماز بخوانم، نمیتوانستم شادیهایم، مثل شادی قبول کردن حجاب یکی از دوستانم را با آنها قسمت کنم. تازه باید مدام از اسلام و مسلمانان که از طریق رسانهها مورد بیاحترامی قرار میگرفتند دفاع میکردم. مادرم در طول ماه رمضان حتی یک کلمه هم با من حرف نزد. میگفتند به خانوادهام خیانت کردم. شاید فکر کنید در قبال مسلمان شدنم هیچچیز به جز غم قسمتم نشده است، امّا اینطور نیست، اسلام به من آرامش و رضایت داده است و همیشه فکر میکنم چقدر رضایت خدا و هدایای بهشت عالی خواهد بود. من اسلام را به این دلیل که حق است پذیرفتم. اگر کسی آن را بفهمد، در وجودش گسترش پیدا میکند و کل زندگیش را در برمیگیرد. از طریق دین اسلام و قرآن اطلاعات زیادی دربارۀ رفتار انسان، جامعهشناسی، عدالت و خداشناسی بهدست آوردم. حالا مطمئنم که فقط اسلام است که میتواند پاسخگوی مشکلات اجتماعی و اقتصادی دوران ما باشد. خداوند میفرماید: ذلِکَ هُدَیاللهِ یَهدی بِهِ مَنیَشاءُ. (1)«این راه خداست که هرکس را بخواهد به آن هدایت میکند.» من واقعاً بسیار خوشبختم! چون از جمله کسانی هستم که نور هدایت را دریافت کردم و قلبم آمادگی پذیرش دین اسلام را پیدا کرد.
www.islamway.com
3.10.2004
1) آیه 23 سورۀ الزمر.
من در یک خانوادۀ مذهبی مسیحی بزرگ شدم. آن زمان آمریکا مذهبیتر از الان بود و بیشتر خانوادهها به کلیسا میرفتند. من بیشتر از بچههای دیگر به دین علاقه داشتم. در دبیرستان دو سال در کلاسهای کتاب مقدس شرکت کردم. کتاب عهد عتیق و عهد جدید را میخواندم، اما خوب متوجه نمیشدم. بهعنوان مثال؛ کتاب مقدس میگوید تمام بشر گناهکار متولد میشوند و داستانهای عجیبی در مورد حضرت ابراهیم و حضرت داود گفته است و من نمیتوانستم قبول کنم که یک پیامبر اینگونه رفتار کند. مهمترین موضوع، مسأله تثلیت (1)بود. چطور خدا میتوانست سه قسمت داشته باشد. در مدرسه، اسطورهشناسی روم و یونان را مطالعه کرده بودم. به نظرم عقیدۀ تثلیث و قدیسها بسیار شبیه به عقیده داشتن به خدایان مختلف در ادیان روم و یونان است که هر خدا، مسئول یک موضوع خاص است مثل؛ الهه عشق، الهه باران و... همیشه میترسیدم سؤال بپرسم، زیرا دلم میخواست مرا به عنوان دختری خوب بشناسند. یکی از همکلاسیهایم
1) .Trinity تثلیث: اعتقاد به اتحاد ذاتی خداوند، مسیح(ع) و روحالقدس.
مدام سؤال میپرسید امّا جوابهایی که به او داده میشد نه او را قانع میکرد، نه مرا. بالأخره یکی از استادهایمان، پروفسور الهیات دانشگاه میشیگان به او گفت: «باید دعا کنی تا خدا به تو ایمان و اعتقاد دهد.» در دانشگاه بحثهای زیادی دربارۀ دین میشد. من در مورد ادیان خاورمیانه، بودیسم، کنفوسیوسی (1)و هندویی تحقیق کردم، امّا به نتیجهای نرسیدم. تا اینکه با یک مسلمان از لیبی آشنا شدم، او دربارۀ اسلام و قرآن اطلاعاتی به من داد. او میگفت: «اسلام دین مدرنی است و پیشرفتهترین دین است.» امّا نمیتوانستم اسلام را به عنوان دینی مدرن و پیشرفته قبول کنم، چون به نظرم آفریقا و خاورمیانه که بیشتر مردم آنجا مسلمان هستند، کشورهایی عقبافتادهاند.
همیشه این سؤال در ذهنم بود که چرا برای ارتباط با خدا واسطه لازم است؟ چرا نمیتوانیم بهطور مستقیم با خدا صحبت کنیم و عفو و بخشش خداوند فقط با انجام مراسمی که کشیش انجام میدهد صورت میگیرد. مدتی پس از این مسأله، ترجمۀ قرآن را در یک کتابفروشی پیدا کردم و شروع به خواندنش کردم. مدت 8 سال قرآن را خواندم. از گناهان مطّلع شده بودم و از آنها میترسیدم.
دیگر شیوۀ مسیحیان را برای عفو و بخشش خدا قبول نداشتم، سنگینی گناه را روی دوشم احساس میکردم. نمیدانستم چطور میتوانم از زیر بار گناه نجات پیدا کنم. واقعاً آرزوی بخشش داشتم.
نماز مسلمانان را در تلویزیون دیدم، دلم میخواست یاد بگیرم چطور باید نماز بخوانم. کتابی در این زمینه پیدا کردم و سعی کردم دستورات آن را بهطور کامل انجام دهم. چند سال تنها و مخفیانه نماز خواندم. بعضی از آیات قرآن را به انگلیسی حفظ کرده بودم، اما نمیدانستم که بهتر است قرآن را به عربی حفظ کرد. بالأخره پس از چند سال، یک روز
1) Confucianism، این کنفوسیوسی: از ادیان چینی که در اصل به نام ju chiao به معنای آموزش حکیم بوده است.
حین خواندن قرآن، این آیه تأثیر عجیبی روی من گذاشت و اشک شوق از چشمانم جاری شد.
الَیوم اَکمَلتُ لَکُم دینَکم وَاَتَممتُ عَلیکُم نِعمَتی وَ رَضیتُ لَکُم الاِسلامَ دیناً... (1)«امروز دین شما را کامل و نعمت را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.» میدانستم خدا این آیه را برای من گفته و میدانسته که روزی آن کولونیز در آمریکا این آیه را میخواند و مسلمان میشود. شمارۀ تلفن مرکز اسلامی را پیدا کردم و به آنجا زنگ زدم، امّا ترسیدم و قطع کردم. نمیدانستم چه باید بگویم؟ آنها چه میگویند؟ بالأخره جرأت پیدا کردم و نامه نوشتم. آقایی با من تماس گرفت و جزواتی دربارۀ اسلام برایم فرستاد. به او گفتم که میخواهم مسلمان شوم، امّا او گفت: «صبر کن تا مطمئن شوی.» «برای مسجد نامۀ دیگری نوشتم و گفتم به خدا اعتقاد دارم و میدانم محمّد رسول و پیغمبر خداست. فردای آن روز، آقایی از مسجد زنگ زد و من پشت تلفن شهادتین گفتم. او گفت: «خدا تمام گناهان تو را از این لحظه بخشیده و مانند یک کودک تازه متولد شده پاک هستی.» اشک شوق و شادی از چشمانم جاری شد. احساس کردم تمام گناهانم از روی دوشم برداشته شده. آن شب مرتب گریه میکردم و خدا را صدا میزدم. www.islamfor today.com
12.12.2007
1) آیه 3 سورۀ مائده.
چرا روسری سرت میگذاری؟ گرمت نمیشه؟ باید موهای زیبایی داشته باشی؟ این سؤالاتی است که مرتب از من پرسیده میشود و در جواب آنها میگویم که بله موهایم بسیار زیبا هستند و به همین دلیل است که آنها را از دید چشمان هرزه میپوشانم. چند وقت پیش، خانمی به من گفت: «به نظرم اسلام دین سختی است. همیشه رسانهها از خشونت مسلمانان میگویند. با خودم فکر میکنم چرا مسلمانان این کارها را انجام میدهند؟ به نظر من چیزهایی مثل نماز خواندن، باری سنگین و مزاحم در زندگی است.» وقتی که حرفهایش تمام شد، گفتم: «آیا تا به حال خودت قرآن را خواندهای؟ آیا تا به حال با مسلمانان روبهرو شدهای؟ آیا بهجز آنچه که رسانهها در اختیارت گذاشتهاند اطلاعات دیگری دربارۀ اسلام داری؟» و او بسیار صادقانه گفت: «نه!» به او گفتم که تصورات غلط بیشماری دربارۀ اسلام وجود دارد. افراد غیرمسلمان فکر میکنند مسلمانان عجیب و متفاوت با آنها هستند. اسلام نه تنها راه درست زندگی را در دنیا به ما نشان میدهد، بلکه انسان را برای زندگی در جهان آخرت آماده میکند. اسلام به ما میگوید به نفع خودمان
است که از گناهان فاصله بگیریم. چون گناهان قدرت درک و فهم انسان را تیره و تار میکنند. از او پرسیدم که اگر واقعاً زن مسلمان سمبل ظلم و ستمدیدگی است، پس چرا امروز اینقدر خانمها در غرب مسلمان میشوند؟ چرا؟ اینها تصورات غلطی است که افراد غیرمسلمان نسبت به زنان مسلمان دارند. برای رسانهها و بعضی افراد سودمند است که به ما زنان مسلمان برچسب ستمدیده و برده را بزنند تا چهرۀ فریبندۀ خود را مخفی کنند.
به او گفتم: «غرب چه آزادیهایی به من داد!
غرب به من جایگاهی داد که مجبور شدم در تمام جوانب زندگی با مردان مقایسه شوم. از من یک نانآور ساخت، در حالی که جایگاه من این نیست. باید از زن محافظت شود و مورد احترام قرار بگیرد.
غرب به من آزادی طلاق، خیانت، بیبندوباری و بیعفتی را داد.
غرب به من این آزادی را میدهد که مورد خشونت، بیاحترامی و سوءاستفاده قرار بگیرم.
غرب به من این آزادی را میدهد که فرزندانم را وقتی که به سن بلوغ رسیدند رها کنم، بهخاطر اینکه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنم.
غرب حق پدر و مادر را نادیده میگیرد و نسبت به آن بیتوجه است.
غرب به فرزندانم در مدرسه آموزش جنسی خارج از ازدواج میدهد و آن را امری موجه و عملی سنجیده نشان میدهد، طوری که مایۀ افتخار نوجوانان امروز شده است. در مقابل:
اسلام به من آموخت به روش عقبافتادهها زندگی نکنم.
به سوی جلو حرکت کنم و از اختیار و ارادهام در راه رضایت خدا استفاده کنم.
چگونه با شرافت و وقار، فروتن و ساده زندگی کنم.
اسلام به من قانع بودن به آنچه دارم را آموخت.
اسلام به من آموخت، بیاموزم و دنبال علم و دانش بروم که سبب خشنودی خدا خواهد شد، چون آگاهان بهتر خدا را میشناسند.
اسلام به من احترام به پدر و مادر را یاد داد.
اسلام به من آموخت نعمتهای این دنیا دارایی من نیست، بلکه متعلق به خداست و باید این نعمتها را با دیگران قسمت کنم.
اسلام به من آموخت از دیگران بالاتر نیستم و تنها ملاک برتری، تقوا و پرهیزگاری است.
اسلام به من عزّتنفس آموخت. حجاب برایم یک نشان است و بسیار افتخار میکنم که بهعنوان یک زن مسلمان حجاب دارم.
اسلام به من معنای تساوی را آموخت.
اسلام به من آموخت چگونه برای دیگران در این جامعۀ بیمار، الگو باشم.
اسلام به من آموخت میتوانم پیشرفت کنم و حرفه و استعدادم را در جهت رضایت خدا و پیشرفت جامعه به کار بگیرم.
اسلام به من آموخت چگونه میتوانم مادری نمونه باشم. اسلام نمیگوید بردۀ شوهرم باشم، بلکه میآموزد، چگونه به همسرم احترام بگذارم و به او وفادار باشم.
اسلام به من آموخت معلم فرزندانم باشم تا شاید آنها بتوانند معلمان و رهبران بهتری برای فردا باشند.
آنچه که اسلام برای زن و مرد به ارمغان میآورد، یک انتخاب نیست بلکه یک هدیه است. گنجینهای بینظیر در زندگی این دنیا و آخرت. آزادی به شکلی که غرب به من داد، تنها یک سری توهمّات موقتی است که هیچگونه امنیتی در حال و آینده برایم فراهم نخواهد کرد. بدانید مسلمان شدن آسان و ارزان بهدست نمیآید. اسلام شما را به مبارزه میطلبد تا پاک شوید و من این فرصت را غنیمت میشمارم که بگویم اسلام درستترین انتخابم است.
www.gawaher.com
4.27.2008
در حدود 4 هفته پیش، شهادتین گفتم و مسلمان شدم. تا آخرین لحظه که میخواستم شهادتین بگویم مطمئن نبودم که چه کار میخواهم بکنم؟ آیا چند روز دیگر عقیدهام عوض میشود؟ آیا بعداً پشیمان میشوم؟ اما حالا احساس میکنم زندگیام بهکلی دگرگون شده است. نمیدانم چطور توضیح دهم. از لحظهای که این کلمات را گفتم قلبم سرشار از شادی و عشق شده است.
پدر و مادرم به خدا اعتقاد ندارند و مرا هم بدون هیچ اعتقادی بزرگ کردهاند. وقتی که بچه بودم سعی میکردم پدرم را خوشحال کنم، به همین دلیل از دیدگاههای او پیروی میکردم، امّا همیشه در درونم دنبال گمشدهای میگشتم و مقصد نهایی انسان برایم معلوم نبود. در دانشگاه دیدگاههای مختلفی را بررسی میکردم. آن زمان به نظرم اسلام دین از مُد افتاده و یادگاری از قرون وسطی بود. یکی از مهمترین نکاتی که دربارۀ این دین میدانستم این بود که اسلام دینی علیه زنان است. با دوستم که مسلمان بود در مورد این موضوعات و مسائلی که در غرب مطرح میشد بحث میکردم و او تمام سؤالات مرا بهطور کامل پاسخ میداد و نمونههایی از زندگی پیغمبر(ص) و بعضی وقتها هم از قرآن مطالبی برایم
میگفت. تحقیقاتم را شروع کردم، به مرور زمان تمام سؤالاتم پاسخ داده شد. دربارۀ چند همسری مردان اطلاعاتی بهدست آوردم. فهمیدم قبل از اینکه مرد بخواهد زن دیگری بگیرد باید همسر اولش راضی باشد و با هر دو زن عادلانه و مثل هم رفتار کند. خوب این قانون بسیار بهتر از روش ما غربیهاست. در غرب ممکن است، مرد هر زمانی زن خود را طلاق بدهد و او را بدون هیچ پشتیبانی رها کند. این قانون چند همسری، تنها برای دفاع و حفاظت از زنان است.
در تعطیلاتم به اُردن رفتم، آنجا بود که تصمیم گرفتم مسلمان شوم. رفتار مردم با همدیگر و صدای اذان واقعاً مرا تکان داد. وقتی که به لندن برگشتم در کلاسهای مسجد مُنترال در شمال لندن ثبتنام کردم. اولین باری که میخواستم روسری سر کنم و حجاب داشته باشم برایم بسیار سخت بود. نمیدانستم مردم چه فکر خواهند کرد؟ امّا به خودم گفتم: «من قول دادم و تعهد کردم و حجاب یکی از اصول آن است.» حالا احساس امنیت و عزّت میکنم. حالا میدانم به کجا تعلق دارم.
www.guardian.co.uk
www.nzmuslim.net
6.29.2007
خانم کامالاداس نویسنده و شاعر مشهور که چند دکترای افتخاری دریافت کرده است. با اعلام مسلمان شدنش همه را متعجب کرد. در مصاحبهای با مجله تایمز هند از آزادی زنان دفاع کرد و گفت که تنها وسیلۀ آزادی زنان حجاب است. خانم داس میگوید: «حجاب برای زنان امنیت به ارمغان میآورد و من احتیاجی به آزادی به نوعی که فرهنگ غرب به زنان میدهد ندارم.» او میگوید: «در یکی از نمایشگاههای اخیر دهلی مانکنهای نیمهلخت، به عنوان مجسمههایی برای جلب مشتریان نصب شده بود. چقدر شرمآور است و چرا از جسم زن برای فروش محصولات استفاده میشود؟ من آزادی نمیخواهم. به اندازهی کافی آزادی داشتم. آزادی بار سنگینی برایم شدهاست. من راه هدایت میخواهم که به زندگیام نظم بدهد و دنبال خدایی میگردم که از من محافظت کند. امنیت و مصونیت میخواهم و احتیاجی به این نوع آزادی ندارم. میخواهم بندۀ خدا باشم. زن با داشتن حجاب احترام پیدا میکند. اگر حجاب داشته باشد مورد تمسخر و اذیت قرار نمیگیرد. در جامعهای که اذیت و آزار زنان روز به روز زیادتر میشود و از
مزاحمت در محل کار کم نشده، جایی که پیشرفتِ کاری زنان به شدت وابسته به توافق جنسی آنهاست، جایی که آمار تجاوز هشدار دهنده است، تنها چیزی که زنان به آن احتیاج دارند امنیت است. حالا بیایید آزادی را مورد بررسی قرار دهیم، اصل اسلام به زنان آزادی کامل میدهد. با زن و مرد بهطور یکسان رفتار میکند. کمبود آزادی، تنها در جوامعی وجود دارد که این اصول را نادیده گرفتهاند. من اطاعت زن از شوهرش را عدم آزادی نمیدانم. من کاملاً مطیع امر خدا شدهام و بسیار خوشحالم که قوانین او را اطاعت میکنم. اسلام تنها دینی است که عزت و مقام زن را شناخته است.» سه پسر خانم داس به شهر کوچکی آمدهاند تا از او در مقابل تهدیدهای افراد متعصب حمایت کنند. یکی از پسران او میگوید که ما با تصمیم او مخالف نیستیم، او مادر ماست چه هندو باشد، چه مسیحی و چه مسلمان، ما همیشه با او خواهیم بود. دکتر تمام تهدیدها را نادیده میگیرد و میگوید من همه کار را به خدا سپردهام. او تا آخرین لحظه مواظبم خواهد بود. او میگوید: «به نظر من اسلام دین عشق و محبت است. تاریخ، نشان میدهد که اسلام به وسیله زور و اجبار گسترش پیدا نکرده است. حتی در مقابل سعی میکند از گرایش اجباری مردم به اسلام جلوگیری کند.» یکی از عواملی که سبب مسلمان شدن دکتر داس شد، علاقۀ او به تدریس دو کودک نابینای مسلمان بود. ایرشا احمد و دایم تایز احمد. او متون اسلامی را قبل از آنکه به آنها آموزش دهد مطالعه میکرد. الان یکی از آنها استاد دانشگاه دارجلینگ و دیگری در لندن وکیل است. دکتر داس مخالف سوزاندن جسد مردگان است و او میگوید: «نمیخواهم بدنم پس از مرگ سوزانده شود و دلم نمیخواهد بازماندگانم اعتقاد به برگشت من پس از مرگ داشته باشند. من عظمت این دین را به همه خواهم گفت و شادیهایی را که پس از مسلمان شدن بهدست آوردم با آنها قسمت خواهم کرد. هیچوقت در زندگیام چنین احساسی نداشتم. اینقدر احساس شادی نمیکردم و تا این حد آزاد نبودم.»
www.islamicbulletin.org
2.10.2000
اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلَّا اللهُ و اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّدً رَسولُاللهِ «شهادت میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و شهادت میدهم محمد رسول خداست.» این شهادتی است که با تمام وجودم در مسجدی در بلژیک در سن 26 سالگی بر زبان آوردم. من در ویتنام متولد شدم و برای ادامۀ تحصیل در مقطع فوقلیسانس رشتۀ منابع فیزیکی به بلژیک رفتم. زمانی که در ویتنام بودم خدا را درست نمیشناختم. در بین همکلاسیهایم در بلژیک بعضی مسیحی و برخی مسلمان بودند. چند تا از همکلاسیهای مسلمانم دربارۀ خدا برایم صحبت میکردند، امّا توجه نمیکردم و در مقابل، حتی مخالف هم بودم. با خودم فکر میکردم اینها با این سطح تحصیلات بالا چرا چنین عقایدی را باور دارند؟ یادم هست وقتی که یکی از دوستان مسلمانم را از پشت سر در حال رکوع دیدم فکر کردم چیزی گم کرده و در حال جستوجو است. وقتی فهمیدم جمعیت مسلمانان جهان حدود 1 میلیارد و 300 میلیون نفر است و یک پنجم مردم جهان مسلمان هستند از حالت بیاعتنایی نسبت به اسلام بیرون آمدم و کنجکاو شدم تا دربارۀ اسلام تحقیق کنم. زمانی که متوجه
شدم قرآن کریم به وضوح تعدادی از پدیدههای علمی را توضیح داده و راجع به جهان آخرت و زندگی پس از مرگ مطالب زیادی بیان کرده است، خیلی کنجکاو شدم. متوجه شدم در ویتنام تعدادی مرکز اسلامی وجود دارد. جستوجو در این باره باعث شد که برای تحقیق دربارۀ اسلام مصمم شوم و با علاقۀ بیشتری هدفم را دنبال کنم. هرچه که بیشتر یاد میگرفتم، بیشتر به اسلام علاقهمند میشدم. بارها از خودم پرسیده بودم: «آیا خدایی هست؟! چطور ما میتوانیم به خدا ایمان آوریم (او را باور کنیم) در حالی که نمیتوانیم او را با چشم ببینیم؟! و با وجود تجهیزات مدرن ما هنوز قادر نیستیم خدا را ببینیم.» شب و روز دربارۀ این سؤالها فکر میکردم تا جوابی برای آن پیدا کنم. بعدها فهمیدم، اگرچه نمیتوانیم خدا را ببینیم ولی با دیدن مخلوقات و جهان هستی با این نظم و انضباط میتوانیم وجود خدا را در قلبمان حس کنیم. در مدتی که دربارۀ اسلام تحقیق میکردم، دوستان مسلمانم تشویقم میکردند و از صمیم قلب به من کمک میکردند. پس از خواندن ترجمۀ قرآن به زبان ویتنامی، به طور کامل به خدا اعتقاد پیدا کردم. من معتقدم اسلام دین حقیقت ابدی است که به زندگی، خیلیخیلی نزدیک است. بعد تصمیم گرفتم و بدون تأخیر مسلمان شدم. روزی که مسلمان شدم بهترین و مهمترین روز زندگیام بود. روزی که اسلام مرا از تاریکی به سمت نور آورد. احساس آرامش، شرافت و عزّت میکردم. قبل از مسلمان شدنم بعضی وقتها در شادیها و غم و غصّههای زندگی مشروبات الکلی مینوشیدم و بدون هیچ شرمی دروغ میگفتم و کارهایی میکردم که به نفعم نبود، هیچوقت به خوب و بد کار فکر نمیکردم و خیلی از مرگ میترسیدم، امّا حالا واقعاً عوض شدم. احساس میکنم همیشه خدا در کنارم هست، مرا میبیند و حرفهایم را میشنود و به افکارم آگاه است و آخرین آرزویم این است که مردم جهان بهخصوص مردم ویتنام راه زیبا و نورانی اسلام را درک کنند و مسلمان شوند.
www.convertstoislam.com
اگر 5 سال قبل به من میگفتند که مسلمان خواهی شد، تنها چیزی بود که باور نمیکردم. خیلی سخت است تمام عواملی که باعث پذیرفتن اسلام شد را خلاصه کنم، چون سفری بود که 3 سال طول کشید. این سالها، هم سخت بود و هم لذّت بخش. افکارم دربارۀ وجود خودم و جهان به کلی عوض شد. بعضی از عقایدم تصدیق شد و بعضی رد. کمکم مطالعاتم مرا به سوی روزی کشاند که شهادتین گفتم. من بسیار مادی و دنیوی تربیت شده بودم، البته همیشه سعی میکردم که اصول اخلاقی را رعایت کنم، ولی این برای رسیدن به خدا و حقیقت کافی نبود. چون بیشتر مردم کشورم مسیحی هستند، با ادیان دیگر آشنایی نداشتم، تا اینکه به دانشگاه رفتم و موقعیتی برایم فراهم شد تا با مسلمانان بیشتر آشنا شوم. به دانشگاه میرفتم و در آنجا بسیار موفق بودم. یکی از این مسلمانان آقای شریف بود. او پیرمرد سالخورده و استاد راهنما بود و میگفت که این شغل از نظر مالی او را تأمین نمیکند، اما شادی و شعفی که از آموزش به دانشجویان بهدست میآورد تمام نیازهایش را برآورده میسازد. با خودم فکر میکردم، ایکاش من هم وقتی به سن او برسم چنین
آرامشی داشته باشم. همیشه آرامش درونی مسلمانان و استحکام در عقیدهشان مرا تحت تأثیر قرار میداد، چون در وجودم کمبود آرامش روحی داشتم و این کمبود با هیچ موفقیتی برطرف نمیشد. تا اینکه قرار شد با دوست برادرم که مسلمان بود ازدواج کنم. او اصرار داشت بچههایش مسلمان تربیت شوند. از آن زمان مطالعاتم را دربارۀ اسلام بهطور جدی شروع کردم، البته قصد مسلمان شدن نداشتم. فقط میخواستم در مورد دین او اطلاعاتی داشته باشم. از آنجا که من فمینیست (1)بودم، تحقیق در مورد اسلام را با مطالعه دربارۀ زنان شروع کردم. در یکی از واحدهای دانشگاه، در درس مطالعات زنان خوانده بودم که خانمهای مسلمان حق ندارند بدون اجازه شوهر منزل را ترک کنند و مجبور هستند سر خود را بپوشانند. البته آن زمان به حجاب بهعنوان وسیلهای ظالمانه که مردها آن را تحمیل کردهاند نگاه میکردم، ولی آنچه در تحقیقاتم بهدست آوردم مرا متعجب کرد. اسلام به زنان در قرن ششم میلادی حقوقی داده که ما تازه در این کشور مدرن بهدست آوردهایم. زن در اسلام دارایی و ثروت و نامخانوادگی خود را پس از ازدواج حفظ میکند، حق رأی دارد، حق طلاق دارد، امّا همیشه این سؤال برایم وجود داشت، چرا اسلام چند همسری را اجازه داده است؟ متوجه شدم تنها زمانی به مرد این اجازه داده میشود که بتواند عدالت را رعایت کند و عادلانه رفتار کند و دهها شرط دیگر وجود دارد. این موضوع بسیار دقیق است، چون در بعضی از دورهها تعداد زنان بیشتر از مردان میشود. بهطور مثال، در زمان جنگ زنان زیادی بیسرپرست باقی میمانند. این مسأله مرد را مجبور میکند که وقتی با زنی ارتباط دارد باید به حقوق او توجه کامل داشته باشد. پس از فارغالتحصیل شدنم وقت بیشتری برای مطالعه داشتم. هر نکتهای که دربارۀ اسلام میخواندم معقول به نظر میرسید، امّا تا
1) فمینیست: در اول قرن 19 جنبشی تحت عنوان فمینیسم در اعتراض به مرد سالاری حاکم بر اعلامیه حقوق بشر فرانسه به وجود آمد. این اعلامیه با بیاعتنایی آشکار به حقوق زنان هیچگونه حقی برای آنان در نظر نگرفته بود.
اینجا دین را یک تکیهگاه میدانستم و هنوز تردید داشتم. آیا مگر دلایل مذهبی نیست که سبب جنگ و ظلم و ستم در جهان میشود؟
هر لحظه امکان داشت مطالعاتم را کنار بگذارم و به جمع دوستان و فمینیستها و آغوش گرم خانوادهام برگردم. همیشه نگران بودم که آنها چه خواهند گفت و چه فکر میکنند؟ زیرا همیشه خودم را از دید دیگران مورد قضاوت قرار میدادم. دیگر مطالعه دربارۀ اسلام از علاقه گذشته بود، تلاشی بود برای پیدا کردن هویّت خودم. آن زمان مقالههای بسیار مینوشتم، برای اولین بار متوجه شدم من همیشه مینویسم برای اینکه دیگران را راضی کنم، امّا این بار برخلاف همیشه، برای خودم مطلب میخواندم و مینوشتم. دیگر نمیخواستم به خانواده و دوستانم و به حمایت آنها تکیه کنم. تنها و با شک و تردید زیاد به مطالعاتم ادامه دادم. وقتی که دربارۀ جایگاه زن در اسلام قانع شدم، مطالعه در مورد زندگی پیامبر و قرآن را شروع کردم. وقتی که دربارۀ حضرت محمّد(ص) مطالبی خواندم، سؤال همیشگیام پاسخ داده شد. او یک رهبر منحصربه فرد بود. صداقت، محبت و مهربانی، ذکاوت و دیدگاه ایشان نسبت به زمان حال و آینده و استقامت در ناملایمات زندگی و فروتنی و تواضع زبانزد همگان بود در زندگیشان موفقیتهای مالی زیادی داشتند، با این حال همیشه در حد فقیرترین فرد جامعه زندگی میکردند. کمکم در قرآن عمیقتر شدم و از خودم میپرسیدم که آیا یک بشر قادر است چنین کتابی بیاورد؟ تازه، قسمتهایی در قرآن وجود دارد که خود پیغمبر را مورد خطاب قرار میدهد. بعضی وقتها همه چیز را رد میکردم، امّا راهی پیدا میشد که آن را تأیید میکرد و یا با آیهای روبهرو میشدم که بهطور مستقیم مرا مورد خطاب قرار میداد و با من صحبت میکرد. اولین بار وقتی اتفاق افتاد که دچار ناآرامیهای درونی و شک و تردید شده بودم و با این آیه روبهرو شدم. لایکلِّفُ اللهُ نَفساً الاوُسعَها. (1)«خداوند هیچکس را جز به اندازه توانش فرمان ندهد.» اگرچه آن موقع به خدا ایمان
1) آیه 286 سورۀ بقره.
نداشتم، امّا وقتی این آیه را خواندم انگار باری از دوشم برداشته شد. وقتی که دربارۀ اسلام مطالعه میکردم ترس و وحشت زیادی داشتم. نمیدانستم اگر مسلمان شوم، آیا خانوادهام باز هم با من مهربان خواهند بود؟ آیا پس از مسلمان شدنم باز هم روشنفکر خواهم بود؟! فکر میکردم اومانیسم (انسانگرایی) دنیوی، روشنفکرانهترین نگرش زندگی است و کاملاً تحتتأثیر این ایدئولوژی بودم. بالأخره باید به عقل خود اعتماد میکردم و تصمیم میگرفتم و نباید تحت تأثیر دوستان به ظاهر روشنفکرم قرار میگرفتم. در این مدت بیشتر به خودم اطمینان پیدا کرده بودم. دو سال و نیم پیش خواندن قرآن را تمام کردم. واقعاً از اینکه اسلام میگفت زن و مرد با هم متفاوت هستند امّا با هم مساوی هستند لذّت میبردم. اسلام نه تنها به زن و مرد، بلکه به تمام نژادها و طبقات اجتماعی به یک چشم نگاه میکند. به تصمیمم اعتماد پیدا کرده بودم تا اینکه به این سؤال نهایی و اساسی رسیدم؛ آیا به خدا اعتقاد دارم؟ این پایه و اساس مسلمان شدن است. دو بار تصمیم گرفتم شهادتین بگویم امّا پشیمان شدم. یک روز بعدازظهر به سجده افتادم و از خدا درخواست هدایت کردم. در آن حالت احساس آرامش میکردم امّا وقتی که ایستادم ذهنم آماده نبود شهادتین بگویم. روزها به سرعت سپری میشد. متوجه شدم که نمیتوانم بدون شهادت به وجود خدا از این دنیا بروم. میدانستم شواهد وجود زندگی پیغمبر و قرآن محکمتر از این است که بتوان آن را انکار کرد. آن لحظه واقعاً آمادگی قلبی پیدا کردم که مسلمان شوم. در اسلام واقعیت را پیدا کردم، یا اینطور بگویم، با واقعیت اعتمادبهنفس و آزادی فکری در این دین معنا پیدا میکند. چند روز پس از اینکه مسلمان شدم در مجلهای نوشتم، بالأخره در اسلام صحت افکار و الهامات درونیام را پیدا کردم. با پذیرش حقیقت خدا، آزادی فکری و روحی پیدا کردم.
www.islamweb.net
4.10.2000
اسم من اریکا است و 27 سالهام و در آمریکا زندگی میکنم. مسیحی بودم و از فرقه پروتستان انجیلی پیروی میکردم. در حدود 3 سال پیش بود که به دعوت یکی از دوستانم به کلیسای پروتستان انجیلی رفتم. البته خانوادهام پیرو مذهب کاتولیک هستند و از آنها نکات زیادی یاد گرفتم. کتاب مقدس را میخواندم، اما نمیتوانستم آن را درک کنم. در یکی از جلسات، پدر روحانی گفت: «مسلمانان از مسیح متنفر هستند و خدای دیگری را به نام الله میپرستند.» پس از این موضوع تصمیم گرفتم دربارۀ اسلام تحقیق کنم. تا اینکه متوجه شدم مسلمانان مثل ما مسیح را دوست دارند و معتقدند روزی او میآید و کلمه (الله) لغت عربی برای کلمه خداست. با خود فکر کردم اگر کسی مثل پدر روحانی که به ما درس میدهد اطلاعات کافی دربارۀ اصول و پایه ادیان دیگر ندارد، پس لیاقت هدایت دیگران را هم ندارد. در نتیجه به مطالعاتم راجع به اسلام ادامه دادم و در کلاسهای مسجد که برای افراد غیرمسلمان برگزار میشد شرکت کردم، همچنین از چند مبلّغ مسیحی دربارۀ اسلام سؤال کردم، امّا آنها هیچ اطلاعاتی در مورد اسلام نداشتند و حتی اگر دربارۀ
مسیحیت هم سؤالاتی میپرسیدی اطلاعات کافی نداشتند. اولین نکتهای که در دین قبلیام برایم مهم بود این بود که میخواستم راجع به نسخۀ اصلی کتاب مقدس اطلاعاتی پیدا کنم. چون مسائل متناقضی در آن پیدا کرده بودم که نمیتوانست کلام خدا باشد. پیروان پروتستان همیشه کاتولیکها را ملامت میکنند، امّا اعمالشان شبیه به هم است. موسیقی گوش میدهند و در کلیسا با هم میخوانند، مانند کاتولیکها در کلیسا کمی مشروبات الکلی مینوشند، در نتیجه، فکر کردم پس چه تفاوتی بین آنها وجود دارد وقتی که تمام کارهایشان شبیه به هم است.
بجز مسیحیت، کمی دربارۀ دین یهود و دین بودایی مطالعه کردهام امّا بیشتر تحقیقاتم درمورد اسلام بود. ادیانی که مطالعه کردم نقاط ضعف و قوتی داشتند؛ مثلاً یهودیان یک خدا را میپرستند و دین بودا نیز طرفدار صلح است امّا به خدایان متفاوت اعتقاد دارد.
در ابتدا حجاب بهانهای بود که اسلام را نپذیرم، امّا این فقط یک بهانهی ضعیف بود. بیاحترامی به زنان در تمام جهان چه به عنوان مادر، چه همسر، چه دختر از دیگر عوامل مؤثر در تصمیمم بود. از زنان به منظور اهداف جنسی و فروش کالاها استفاده میکنند. شوهر به زن خیانت میکند، مادر فرزندان خود را ترک میکند. جوانان هیچ احترامی برای خود قائل نیستند، زن به شوهر احترام نمیگذارد. طلاق، خودکشی، کودکآزاری، خشونتهای خانوادگی و دهها مورد دیگر که تمام آنها بهخاطر عدم ترس از خدا سرچشمه میگیرد. آنها هیچ عشقی برای خود ندارند. به پاداش در بهشت و عذاب در جهنم نیز اعتقاد ندارند. بنابراین برایشان مهم نیست که چه کاری انجام میدهند. آنها اعتقاد ندارند، چون خدا ندارند.
معیار من برای پیروی از اسلام، سعادت، پرستش خدا به طور مستقیم و احساس نزدیکی به او یا بهتر بگویم، همه چیز بود. اسلام دین عدالت، عشق، صلح و صفا و نزدیکی به خداست. اسلام به من یک زندگی جدید و توان درک بهتر دنیای اطرافم را بخشید. اسلام به من روش جدید زندگی کردن را یاد داد. اسلام کاملترین راه زندگی است. راهی است برای نزدیک شدن به خدا، دریافت نعمتها، رحمتها و زندگی در جهان آخرت.
اسلام نوری است که با آن نور میتوانیم راه را ببینیم. اسلام به من اعتقاد و اطمینان به پروردگار را داد و از همه مهمتر مرا هدایت کرد تا در این دنیا شاد زندگی کنم و دلیل و هدف خلقت را بفهمم. برای مطالعۀ اسلام باید با ذهنی باز و قلبی آماده مطالعه کرد و هدایت را از خدا خواست تا بتوان حقیقت را دید. وقت گذاشت و با دلیل و منطق، نقاط مثبت و منفی را سبک و سنگین کرد و به جای ماندن در شک، باید از افراد عالم سؤالهای خود را پرسید. از اینکه دربارۀ اسلام چیزی بدانید نترسید. حداقل اسلام را بفهمید و بررسی کنید. اگر بدانید، خواهید فهمید و اگر بفهمید، خواهید پذیرفت. تحقیقات خود را کنار نگذارید و از خدا بخواهید هدایتش را شامل حالتان کند.
www.islamweb.net
4.03.2003
حدود سه سال پیش بود. آن زمان 11 سالم بود، برای اولین بار دربارۀ اسلام اطلاعاتی بهدست آوردم. از آنجایی که من در مورد خدا و دین بسیار کنجکاو بودم و میخواستم بدانم ادیان دیگر به چه چیز اعتقاد دارند، مطالعه دربارۀ اسلام را شروع کردم. من در یک خانوادة مذهبیِ مسیحی در آمریکا بزرگ شده بودم و تحقیق دربارۀ دین و خدا در سن 11 سالگی برای دوستانم عجیب به نظر میرسید. آنها نمیفهمیدند چرا من اینقدر به پیدا کردن خدا علاقه دارم، ولی من میخواستم خودم راه زندگیام را انتخاب کنم. تا آن موقع هنوز قرآن نخوانده بودم ولی در مورد آزادی زنان مسلمان تحقیق کردم و آنها را با زنان غربی مقایسه کردم. به این نتیجه رسیدم که امروزه در جهان فکر میکنند به زنان مسلمان ستم میشود، اما باید بگویم، زنان مسلمان آزادترین زنان روی زمین هستند. در حالیکه به بیشتر زنان در غرب ستم میشود. از آنها تنها به عنوان سمبل جنسی استفاده میکنند و فقط ابزار فروش کالا هستند. هنوز به خانوادهام نگفتهام که مسلمان شدهام و نمیدانم عکسالعمل آنها بعد از فهمیدن این موضوع چیست. ولی اسلام آنقدر در دل
من جا باز کرده که از تصمیم درست خود برنمیگردم. از احساس تعهدی که مسلمانان نسبت به اسلام دارند لذّت میبرم و امید دارم من هم چنین احساسی را نسبت به اسلام بهدست آورم. خدا به افرادی که تا حد توان خود، او را اطاعت کنند آرامش میدهد و برای کمک به بندگانش توان خاصی داده تا راه هدایت را پیدا کنند. مسلمانان انسانهایی مهربان و دلسوزند و به کمک یکدیگر میروند. این یکی از عواملی است که علاقهام به اسلام را بیشتر کرد. اسلام تنها یک دین نیست، بلکه راه درست زندگی کردن است و یکی از ادیانی است که با سرعت در جهان رو به گسترش است. تنها دلیلش هم این است که با وجود تبلیغات منفی رسانههای غربی، مردم حقیقت را لمس میکنند و هنگامیکه تصمیم میگیرند برای اطاعت از خدا زندگی کنند، آرامش و شادی خاصی به آنها داده میشود. همیشه آرزو داشتم رهبر شوم و کمک کنم تا دوباره صلح و آرامش در میان مردم جهان برقرار شود. پارسال پاییز دورۀ دبیرستان را در مدرسۀ جدیدی شروع کردم که خوشبختانه دانشآموزان مسلمان زیادی داشت، پس از رفتن به آن مدرسه، برایم جالب بود که آنها چطور رفتار میکنند، چون از پدر و مادرم شنیده بودم، مسلمانان مردمی جنگطلب و وحشی هستند. به همین دلیل از آنها انتظار چنین رفتاری داشتم، ولی هم من و هم پدر و مادرم در اشتباه بودیم. چون برعکس، آنها افرادی بسیار مهربان و دلسوز بودند و من از همان اول با آنان دوست شدم. آنها برای من دربارۀ خدا صحبت میکردند و برایم جالب بود که چقدر اسلام را دوست دارند. از آن موقع شروع به خواندن قرآن کردم و از طریق اینترنت اطلاعاتی راجع به اسلام بهدست آوردم و خیلی زود بزرگترین تصمیم زندگیام را گرفتم و شهادتین گفتم و مسلمان شدم.
www.english.islamway.com
5.20.2008
حجاب از شرفم و عزّتم محافظت میکند. حجاب سدی است که انسان را از ارتکاب به گناه و افکار بد حفظ میکند. حجاب، دوستی است که ما را در سفر به سوی خدا کمک میکند. بدون حجاب سدها شکسته میشود و مردم بهراحتی مرتکب گناه میشوند و این امروزه در کشورهای غربی به وضوح دیده میشود. اسلام مقام زن را به اوج میرساند. اسلام به زنان حقوق و آزادیهای بیشماری داده است. این خود مردم هستند که با نادانی یا سوء نیت مقام زن را پایین میآورند. زنان در کشورهای اروپایی آزاد نیستند، بلکه ظلم به زنان در این کشورها کاملاً واضح است. آیا این آزادی است که برای خوشایند دیگران آرایش کنیم. آیا این آزادی است که زنی برهنه در تلویزیون یا پوسترها، اجناس مختلف را تبلیغ کند؟! آیا این آزادی است که زنی به خاطر چاق بودن یا نداشتن چهرۀ زیبا احساس حقارت کند؟! اگر در این کشورها آزادی وجود دارد پس چرا مردم وقتی خانمی را با حجاب میبینند تعجب میکنند؟ چرا یک روسری اینقدر تعجب برانگیز است؟ نداشتن محدودیت در آموختن اسلام و عمل به آن و زندگی در راهی که
مورد رضایت خداست، اینها آزادی است. پس از آشنایی با اسلام، دیدم که در مورد پاکی و طهارت ائمه در قرآن آیه داریم. پیامبر در مورد اهل بیت خود و جانشینی حضرت علی(ع) احادیث بیشماری فرمودهاند. وقتی که ما چنین الگوهای پاک و خالصی داریم که ما را راهنمایی میکنند و درس میدهند چرا باید از افراد خطاکار (گناهکار) درخواست کمک و راهنمایی کنیم و آنها را الگوی خود قرار دهیم. خود قرآن میگوید که از افراد گناهکار پیروی نکنید. امیدواریم پیغمبر(ص) و اهل بیت(ع) از تلاشهای کم ما راضی باشند. اسلام به ما نشان میدهد که هوی و هوسهای دنیوی، پوچ و بیمعنا هستند و تنها دلخوشی واقعی ما، رضایت پروردگار است. دوستان ایرانی! آن دو مکانی که در قم و مشهد دارید ارزششان بیشتر از کلّ جهان است. از شما خواهش میکنم ما را در دعاهایتان فراموش نکنید.
www.convertstoislam.com
08.11.2002
داستان مسلمان شدن دختری است که در خانوادهای متعصب هندی از حزب شیو سنا (1)بزرگ شد و با مشکلات زیادی مسلمان شده است. (یک حزب سیاسی - ملی است.
لطفاً خودتان را معرفی نمایید؟
کاویتا: اسم من کاویتا پونام است، البته قبل از مسلمان شدنم. از وقتی که مسلمان شدم اسم نور فاطیما را برای خودم انتخاب کردم.
شما کجا متولد شدید و چند سالتان است؟
نور فاطیما: من در شهر مومبای متولد شدم و 30 ساله هستم. اما خودم را یک کودک 5 ساله در نظر میگیرم، چون اطلاعاتم دربارۀ اسلام به اندازۀ یک کودک 5 ساله است.
تحصیلاتتان چقدر است؟
نور فاطیما: من در یک مدرسۀ بزرگ در مومبای درس خواندم که فقط بچههای
1) .Shiv Sena : یک حزب سیاسی ـ ملی در هند است که در سال 1966 تشکیل شده است.
خانوادههای پولدار و اشرافزاده میتوانستند آنجا درس بخوانند. بعد از مدرسه به دانشگاه کمبریج رفتم و مدرک کارشناسی ارشد در رشتۀ کامپیوتر را از آن دانشگاه گرفتم.
کجا ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
نور فاطیما: در مومبای ازدواج کردم، اما بعد از ازدواجم به همراه همسرم به بحرین رفتیم. دو تا پسر دارم.
برای ما توضیح دهید که چطور مسلمان شدید؟
نور فاطیما: «خدا خواستار هدایت هر کس باشد، دلش را به اسلام میگشاید.» (1)خدا را به خاطر تمام نعمتهایش شکر میکنم که به من توجه کرد. جاییکه در آن بزرگ شدم یک محیط هندو و متعصب بود که از مسلمانان بیزار بودند، اما من از دوران نوجوانی پرستش بتها را دوست نداشتم. یادم است یک دفعه یکی از بتها را توی حمام گذاشتم. مادرم هم حسابی تنبیهم کرد. به مادرم گفتم: «وقتی که این بت نمیتواند از خودش دفاع کند، چطور از او میخواهیم که ما را بیامرزد و خواستههایمان را برآورده کند؟! چرا به او تعظیم میکنید؟ او تا بهحال برای شما چه چیزی به ارمغان آورده؟» اما جوابی دریافت نکردم و فقط تنبیه شدم.
یک رسمی در بین هندوهاست که روز ازدواج، دختر باید پاهای شوهرش را بشوید و آن آب را بخورد. من از انجام این کار امتناع کردم و بهخاطر این کارم هم سخت تنبیه شدم.
روزهایی که به دانشگاه میرفتم از یک مرکز اسلامی رد میشدم. گاهی اوقات بعضی از مکالمات آنها را میشنیدم. خیلی خوشم میآمد که مسلمانان بت نمیپرستند.
چهطور جذب اسلام شدید؟
نور فاطیما: نماز مسلمانان خیلی روی من اثر گذاشت. اوایل نمیدانستم که اسم این کار نماز است، فکر میکردم این یک نوع ورزش و تمرین است،
1) آیۀ 125 سورۀ انعام. فَمَن یُرِدالله اَن یَهدِیُه یَشرَح صَدرَهُ لِلاِسلام
اما میدانستم همۀ مسلمانان این کار را انجام میدهند و نماز را دوست دارند.
بعد از ازدواج ما به بحرین رفتیم. این مهاجرت خیلی به من کمک کرد که با اسلام آشنا شوم. بحرین یک کشور اسلامی است و تمام همسایههایم مسلمان بودند. با یک دختر مسلمان دوست شدم. گاهی اوقات به من سر میزد. البته بیشتر من به او سر میزدم. یک روز گفت که ماه رمضان است و نمیتواند به سراغم بیاید. خیلی از این مسئله ناراحت شدم. از او خواهش کردم اجازه بدهد به او سر بزنم. دلم میخواست با رسم و رسوم و مناسک مسلمانان آشنا شوم. به منزل او میرفتم و به کارهایش نگاه میکردم. از قرآن خواندن او لذت میبردم با اینکه چیزی متوجه نمیشدم. یک روز از او پرسیدم: «این چه ورزشی است که شما انجام میدهید؟» او گفت: «اسم این عمل نماز است و ما با این کار با خدا حرف میزنیم.» من هم با او شروع به نماز خواندن کردم. هر کاری میکرد من هم انجام میدادم.
توی خانه هم، در اتاق را قفل میکردم و سعی میکردم مانند دوستم نماز بخوانم. با اینکه چیز زیادی دربارۀ آن نمیدانستم. یک روز یادم رفت که در اتاق را قفل کنم، شوهرم وارد اتاق شد و من در حال نماز خواندن بودم. گفت: «چه کار میکنی؟» گفتم: «نماز میخوانم.» گفت: «حالت خوبه؟ عقلت سر جاست؟ میفهمی چی میگی؟» اول دستپاچه شده بودم و ترس تمام وجودم را فراگرفته بود.
اما ناگهان در درونم احساس قوت کردم و گفتم که میخواهم مسلمان بشوم. او گفت: «چی گفتی؟ دوباره تکرار کن.» من هم گفتم: «میخواهم مسلمان بشوم.» با شنیدن این جمله شروع به زدن من کرد. به او میگفتم خودم میدانم که چه چیزی برایم خوب است و چه چیزی بد. توی راهی قدم میگذارم که خودم انتخاب کردهام. این حرفم باعث شد او عصبانیتر شود. آنقدر مرا شکنجه کرد که بیهوش شدم.
وقتی که همسرتان شما را شکنجه میکرد بچههایتان کجا بودند و آن موقع چند سالشان بود؟ چطور از آنجا فرار کردید؟
نور فاطیما: بچههایم خانه بودند و ناظر شکنجههای من بودند. پسر بزرگم 9 ساله بود و پسر کوچکم 8 ساله. بعد از این اتفاق، دیگر حق نداشتم کسی را ملاقات کنم و در یک اتاق زندانی شده بودم. یک شب پسر بزرگم در اتاق را باز کرد و با گریه خودش را در بغلم انداخت. گفت: «مامان فرار کن، آنها میخواهند تو را بکشند.» از او پرسیدم: «بقیۀ اعضای خانواده کجا هستند؟» پسرم گفت که آنها برای انجام مراسم مذهبی بیرون رفتهاند و کسی در خانه نیست. او را آرام کردم و گفتم که چنین اتفاقی نمیافتد. آنها به من آسیبی نمیرسانند. تو مواظب خودت و برادر کوچکت باش. اما او اصرار میکرد و هق هق گریه میکرد و میگفت مامان فرار کن. به او گفتم: «اگر فرار کنم دیگه نمیتوانم شما راببینم.» اما پسرم گفت: «تو وقتی میتوانی ما را ببینی که زنده باشی. مامان برو آنها تو را میکشند.»
بالاخره تصمیم گرفتم خانه را ترک کنم. هیچ وقت نمیتوانم آن لحظات غمانگیز را فراموش کنم. پسرم رفت و برادرش را بیدار کرد و به او گفت: «بیا مامان را ببین دیگر معلوم نیست کی بتوانی او را ببینی.» پسر کوچکم بعد از چندین روز من را دیده بود. با گریه خودش را بغلم انداخت. به من گفت: «میروی مامان؟» بهش گفتم که به زودی دوباره همدیگر را میبینیم. دو تا پسرم مرا در آن شب تاریک و سرد بدرقه کردند. احساس و علاقۀ مادریم را به خاطر عشق به اسلام زیر پا گذاشتم. یک طرف علاقه و جدایی از فرزندانم بود و طرف دیگر عشق به اسلام و من دومی را انتخاب کردم. وقتی که راه افتادم تازه عمق زخمهایم را فهمیدم. نمیتوانستم راه بروم.
شما بعد از فرار کجا رفتید؟
نور فاطیما: مستقیم به ادارة پلیس رفتم. مشکل اصلیم زبان بود. بالاخره کسی پیدا شد که انگلیسی بلد باشد. دیگر نمیتوانستم نفس بکشم. از آنها خواستم به من جایی بدهند تا استراحت کنم و بتوانم حواسم را جمع کنم و ماجرا را تعریف کنم. بعد از چند ساعت که حالم بهتر شد به آنها گفتم که از خانه فرار کردهام، چون میخواهم مسلمان شوم، خانوادهام میخواهند مرا
بکشند. یکی از آنها مسلمان بود و گفت که نگران نباشم، او به من کمک خواهد کرد. صبح شوهرم به ادارۀ پلیس آمد و ادعا کرد که همسرش دزدیده شده. اما با دیدن من گفت: «از خانه فرار کرده، چون میخواهد مسلمان بشود، من دیگر هیچ رابطهای با او ندارم.» او پافشاری کرد که مرا به او تحویل دهند، حتی آنها را هم تهدید کرد، اما من نپذیرفتم و به او گفتم میتواند تمام جواهرات و داراییام را بگیرد، اما با او نمیآیم. اول قبول نکرد، اما وقتی که اصرار مرا دید گفت روی کاغذی بنویسم که تمام داراییام به او تعلق میگیرد.
چندین روز به خاطر جراحتهایم در بیمارستان بستری شدم. دکتر از من پرسید اهل کجا هستم؟ چرا این چند روز هیچکس به من سر نزده است؟جوابی نداشتم، دیگر نه خانهای داشتم و نه فامیلی.
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم به مرکز اسلامی رفتم. چون هیچ پناهگاه دیگری نداشتم. آنجا شهادتین را گفتم و به صورت رسمی مسلمان شدم. بعدها در همان مرکز با یک مسلمان ازدواج کردم.
آیا بعد از مسلمان شدن به هند رفتهاید؟
نور فاطیما: خیر، هیچ وقت دلم نمیخواهد به هند بروم. خانوادهام یک خانوادۀ سیاسی هستند و برای سرم جایزه گذاشتهاند.
در آخر اگر حرفی دارید بفرمایید؟
نور فاطیما: افتخار میکنم که مسلمان هستم و میخواهم زیر نور اسلام زندگی کنم.
www.islamway.com
05.21.2013.
لطفاً دربارۀ خودتان و دینتان برای ما صحبت کنید؟
کریستین: بیشتر افراد فامیلم یهودی و مسیحی کاتولیک هستند. پدر و مادرم بعد از ازدواج، احساس کردند که لازم است دینی را انتخاب کنند تا فرزندانشان را بر اساس آن دین بزرگ کنند. از آنجا که کلیسای کاتولیک تنها انتخاب شهر ما بود هر دوی آنها فرقۀ کاتولیک را انتخاب کردند. البته با وجود این تغییرات در دینشان، باز هم دین برای آنها چیز مهمی نبود و عامل به اعمال دین نبودند. پدر و مادرم فقط کریسمس و عید پاک به کلیسا میرفتند. همیشه احساس میکردم دین جدا از زندگی است؛ 6 روز کار و زندگی و یک روز هم دعا و کلیسا.
چه چیزی باعث شد که شما احساس کنید مسیحیت دین مناسبی برای شما نیست؟
کریستین: بعضی از اعمال مذهب کاتولیک برایم قابل قبول نبود. مثلاً چرا باید پیش کشیش اعتراف کنیم؟ چرا نمیتوانیم پیش خدا اعتراف کنیم و از او بخواهیم گناهان ما را ببخشد؟ چرا پاپ یک فرد کامل است، او پیامبر نیست که کامل باشد. چرا باید قدیسهها را بپرستیم؟
هیچ وقت سعی نکردید پاسخی برای سؤالهایتان پیدا کنید؟
کریستین: بله سعی کردم. وقتی که به مدرسۀ یکشنبهها میرفتم، سؤالاتم را میپرسیدم، اما آنها میگفتند باید بپذیری. باید اعتقاد داشته باشم چون به من گفته شده که به این حرف ها باور داشته باشم اما من اصلاً نمیتوانستم قبول کنم. به نظرم اعتقاد باید براساس حقیقت و سؤال و جوابهای منطقی باشد. من دنبال حقیقت بودم. حقیقتی که پدر، مادر، فامیل و دوستانم قبول داشتند، برایم منطقی نبود. فهمیدم مسیحیت دین مناسبی برای من نیست.
قبل از مسلمان شدن دربارۀ ادیان دیگر هم تحقیق کردید؟
کریستین: از آنجایی که بعضی از افراد فامیل ما یهودی بودند، اول به سراغ دین آنها رفتم. فکر میکردم شاید بتوانم در این دین جواب سؤالهایم را پیدا کنم. دو ماه دربارۀ دین یهود کتاب میخواندم. از طریق اینترنت به کنیسه میرفتم و با دیگر افراد یهودی صحبت میکردم. کتاب تورات و تلمود را هم مطالعه کردم. بعد از اینکه دیدم یهودیت هم جواب سؤالهایم را نمیدهد و حرفهای عجیب و غریب زیادی در تورات وجود دارد دوباره به دین خودم برگشتم و سعی کردم در دینم تحقیق بیشتری کنم. به چند تا کلیسا سر زدم. فکر میکردم شاید در دیگر مذهبهای مسیحیت خواستهام را پیدا کنم. باور داشتم که راهی صحیح و درست وجود دارد. آن موقع احساس میکردم من نه یهودی هستم، نه مسیحی، فقط میدانم خدایی هست و به او باور دارم.
چطور با دین اسلام آشنا شدید؟
کریستین: یک روز توی اینترنت چرخ میزدم و دنبال یک چتروم بودم. چتروم مذهبی توجهام را جلب کرد. دیدم اسم یکی از آنها شبیه نام مسلمانان است. نمیدانستم وارد بشوم یا نه؟ بالاخره کلیک کردم. میترسیدم تروریست باشند، ایمیلم را بردارند و کامپیوترم را ویروسی کنند و حتی بدتر از این! وقتی که وارد شدم، احساس کردم مردمش به آن وحشتناکی که من فکر میکردم نیستند.
سلام کردم و گفتم: «دربارۀ اسلام چیزهایی به من بگویید. من هیچ چیز نمیدانم.» چیزهای جالبی میگفتند و گفتههایشان با باورهای من موافق بود. چند نفر گفتند برایم کتاب میفرستند. بعد از آن چت به کتابخانه رفتم و کتابهایی که دربارۀ اسلام بود را برداشتم. یک کتاب قرآن هم گرفتم و همینطور باز میکردم، هر جایی که آمده بود را میخواندم. یکی از عباراتش این بود که خداوند چه انتظاراتی از ما دارد و چطور باید طبق فرامین او زندگی کنیم، خداوند رحیم و بخشنده است و ما به سوی او بر میگردیم. نمیدانم چرا وقتی که این عبارات را میخواندم اشکهایم جاری شد. بالاخره چیزی را که به دنبالش بودم پیدا کردم.
متنهای مذهبی زیادی مطالعه کرده بودم، اما دیدم قرآن تک است. از آنجا که قبلاً دربارۀ مسیحیت و یهودیت تحقیق کرده بودم، به راحتی میتوانستم این سه تا دین را با هم مقایسه کنم.
بعد از چند ماه تحقیق به این نتیجه رسیدم که اسلام دینی است که به دنبالش بودم.
بعضیها معتقدند که اسلام به زنان ظلم میکند و زنان برده مردان هستند، آیا شما هم این حرفها را باور داشتید؟
کریستین: اسلام به زنان ظلم میکند؟! فکر میکنم این موضوع برعکس باشد. کتاب مقدس القا میکند که زنان از ابتدا گناهکار بودند. چون حضرت حوا، آدم را اغوا کرد تا از آن درخت ممنوعه بخورد. (1)اما قرآن میگوید که شیطان آنها را اغوا کرد. (2)
کتاب مقدس میگوید که در میان زنان یک زن خوب هم یافت نمیشود (3)اما قرآن تمام صفتهای خوب و بد را برای زن و مرد بهطور یکسان به کار
میبرد. (1)کتاب مقدس به زنان مطلقه برچسب زناکار میزند. (2)زنان بیوه و خواهران، ارثی نمیبرند. (3)در حالیکه قرآن برای هر کسی سهمی مشخص کرده. (4)در کتاب مقدس آمده است اگر مردی به دختری تجاوز کرد باید به پدر دختر 50 مثقال نقره بدهد و باید با آن دختر ازدواج کند. هرگز نمیتواند آن دختر را تا آخر عمرش طلاق دهد. (5)باید از آنها پرسید در این حکم چه کسی مجازات شده آن دختر و یا مردی که تجاوز کرده؟! طبق این دستور دختر باید تمام عمرش را با آن مرد متجاوز بگذراند. زنان در آمریکا تازه 100 سال است که حق رأی پیدا کردهاند، اما در اسلام 1400 سال است که زنان حق رأی دارند.
اسلام به زن تمام حقوق انسانی را داده، پس چطور میتوانیم بگوییم اسلام به زنان ظلم کرده؟! فکر میکنم به همین دلیل است که بیشتر افرادی که مسلمان میشوند، زن هستند.
زنان مسلمان باید حجاب داشته باشند. به نظر شما این بیعدالتی و ظلم به زنان نیست؟
کریستین: حجاب سمبل و نشانه استقلال و آزادی است. قبل از مسلمان شدنم هر طوری که میخواستم لباس میپوشیدم و همیشه از پیشنهادات و حرفهایی که میشنیدم ناراحت میشدم. وقتی که مسلمان شدم فهمیدم مردان به نحوۀ لباس پوشیدنم پاسخ میدهند. من با آن لباس تنگ و کوتاه آنها را به سمت خودم دعوت میکردم و انتظار داشتم آنها دعوتم را نپذیرند و از پذیرش آن ناراحت هم میشدم.
چه پیغامی برای زنان مسلمان و زنان غیرمسلمان دارید؟
کریستین: زنان مسلمان قدر راهی که در آن قدم گذاشتهاند بدانند و زنان غیرمسلمان هم سعی کنند چشمهایشان را باز کنند و چشمبندی که بر روی چشمانشان گذاشته شده را بردارند.
www.islamway.com
05.21.2013
ماشا آلالیکینا (1)در روسیه نامی آشناست. دو سال پیش او یک هنرمند جذاب و مدل بود. شهرت و آوازهاش و تیم موسیقیاش به حد اعلا رسیده بود. ماشا ستارۀ سابق سینما و سالنهای رقص و موسیقی، حالا حجاب دارد و تدریس میکند. او میگوید از گذشتهاش متنفر است و احساس میکند حالا ستارۀ زندگیش شده است.
چطور توانستید تمام موفقیتهایتان را پشت سر اندازید و اسلام را قبول کنید؟
ماشا: به لطف خدا، یک قدم در مسیرش برداشتم. این خواست خدا بود.
وقتی خواننده بودید فکر میکردید که روزی مسلمان شوید و حج بروید؟
ماشا: نه اصلاً. حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد.
آیا مسیری که برای رسیدن به اسلام انتخاب کردید طولانی بود؟
ماشا: من دو سال پیش مسلمان شدم. یک روز متوجه شدم یکی از دوستان صمیمیام در شهری دیگر توی کماست. نمیدانستم چطور به
1) Masha Alalykina
دوستم کمک کنم. آن روز برای اولین بار دعا کردم و از خدا کمک خواستم.
فردای آن روز، همان دوستم که توی کما بود زنگ زد و گفت: «وقتی که بیهوش بودم دیدم تو خیلی به من کمک کردی.» خیلی گریه کردم، چون این اولین بار در زندگیام بود که از خدا چیزی میخواستم.
الان چه کار میکنید؟
ماشا: من به 5 زبان مسلط هستم و در دانشگاه تدریس میکنم.
آیا به موسیقی گوش میکنید؟
ماشا: بله به آهنگهای ریحان، سامی یوسف، کت استون که بعد از مسلمان شدنش اسم یوسف اسلام را انتخاب کرد.
آیا این قصد را دارید که زبان عربی را هم به مجموعۀ زبانهایی که مسلط هستید اضافه کنید؟
ماشا: اول فکر میکردم یادگرفتن عربی خیلی سخت است، اما شروع کردم و این زبان را خیلی دوست دارم و فکر میکنم کلیدی برای یادگیری بیشتر دین اسلام است.
به نظر شما، چرا مردم بیشتر به اسلام روی میآورند تا ادیان دیگر؟
ماشا: زیرا اسلام نسبت به ادیان دیگر، پایه و اساس قویتری دارد. تمام قوانین آن را میتوان در زندگی به کار برد و مسیر اسلام، مسیر موفقیت است.
حالا که مسلمان شدهاید چه احساسی دارید؟
ماشا: احساس خوشبختی میکنم. الان این موقعیت را دارم که زندگی گذشتهام را با زندگی جدیدم مقایسه کنم. حالا با زندگی واقعی آشنا شدم، در نتیجه من موفق هستم.
زندگی جدیدتان چه فرقی با زندگی قبلیتان دارد؟
ماشا: باور به خدا، زندگیام را تغییر داده است. اعتقاد به خدا در باطنِ همه وجود دارد. به نظرم او به ما نیروی عقل و قوۀ درک نداده که فقط
بخوریم و بخوابیم و زندگی کنیم و بمیریم، بلکه فرصتی داده تا طوری زندگی کنیم که به او برسیم.
آیا تا به حال فکر کردهاید که درآمد شما قبلاً چقدر بود؟ پشیمان نیستید؟
ماشا: آن پولها دیگر برای من ارزشی ندارد. از آن نوع درآمد متنفرم.
آیا ترسی ندارید که اعلام کنید، مسلمان هستید؟
ماشا: خیر، بلکه برعکس است. احساس میکنم وظیفه دارم تا دیگران را هم از گمراهی نجات دهم و یک مدل واقعی برای آنها باشم.
شما از این مسئله ناراحت نیستید که عکسهای قبلی شما در اینترنت وجود دارد؟
ماشا: دلم نمیخواهد به تصویرهای قبلیام نگاه کنم. اما شاید درس عبرتی برای دیگران شود. مردم باید بدانند که انسان میتواند دوباره متولد شود و دوباره از سر خط شروع کند. انسان میتواند توبه کند و آلودگیهای گذشتهاش را با انجام کارهای خوب پاک کند.
دربارۀ اسلام چه میتوانید بگویید؟
ماشا: اگر کسی میخواهد به سمت اسلام قدم بردارد، باید فکر کند و از باطن و وجدانش کمک بگیرد.
چه پیغامی برای مسلمانان دارید؟
ماشا: امیدوارم اعمالشان مورد قبول خداوند باشد و مورد لطف و عنایت خداوند قرار بگیرند.
چه پیغامی برای غیرمسلمانان دارید؟
ماشا: امیدوارم آنها هم روزی مسلمان شوند و به خودشان بیایند و فراتر از بنجلهایی که امروزه به آنها ارائه داده میشود فکر کنند.
www.revertmuslims.com
3.28.2012
اسلام تنها پاسخ نیازهای خانوادۀ بشریت است. «آقای لودر برون تون از انگلستان»
فقط اسلام است که میتواند مشکلات امروز را حل کند. «جانفینترنیوکسل«
سهولت اسلام و دلبستگی و پایبندی پیروان آن مرا به سوی اسلام جلب کرد. «خانم دیلارنجر رمراف»
بهخاطر خلوص و سهولت عقاید اسلام و حقیقت آشکار آن به اسلام علاقهمند شدم. دین اسلام واضحترین دین در جهان است. زیبایی دیگر اسلام، مساوات آن است. اسلام تنها دینی است که بین زن و مرد تساوی واقعی را قرار داده است. هیچ دینی بهجز اسلام اینگونه نیست. «آ. دبلیو. الون«
من اسلام را قبول کردم، زیرا مطابق با عقایدم بود و تنها دینی است که میتوانم آن را درک کنم. آنقدر ساده و زیباست که حتی یک بچّه هم میتواند آن را بفهمد. «آمینا لیفلمینگ»
اسلام دینی است که مدتها به دنبالش بودم. من حقیقت اسلام را با تمام وجود احساس کردم. دین اسلام به من آرامش و شادی و شعفی داده که تا به حال نداشتم. «خانم جوآن»
اگر مردم انگلستان و اروپا مسلمان شوند، برای همیشه قدرتمندترین نیروهای جهان خواهند شد. «خانم اف. آرفزویی از انگلستان»
هیچ راهی بهجز اسلام برای رسیدن به آرامش و رضایت در زندگی وجود ندارد و هیچ تضمینی برای آینده یعنی زندگی پس از مرگ بهجز اسلام وجود ندارد. «خانم استیمن از انگلستان»
متأسفانه شایعات غلطی دربارۀ اسلام وجود دارد و من نمیدانم چرا مردم این شایعات را به واقعیات ترجیح میدهند. اسلام یک دین جهانی است. «خانمی از آمریکا»
حجاب سمبل مظلومیت و ستمدیدگی نیست. حجاب سمبل آزادی است. شأن و شکوه زن، حجاب است. اسلام دین عشق، صلح، احترام و اطاعت و بندگی است. تنها دینی که تا 100 سال دیگر تمام اروپا را خواهد گرفت، اسلام است. «رولدال»
اگر اسلام روزی در ژاپن گسترش یابد که مطمئن هستم یک روز این اتفاق خواهد افتاد، مشکلاتمان را حل خواهد کرد. تمام مردم ژاپن تشنۀ حقیقت، صفا، عفت و تقوا هستند و من اطمینان دارم که اسلام و تنها اسلام میتواند این عطش را از بین ببرد. از مردم مؤمن و مسلمان میخواهم الگویی برای مردم ژاپن باشند، به ژاپن بیایند و به ما اسلام را بیاموزند. اسلام یعنی صلح و آرامش و هیچ مردمی به اندازة مردم ژاپن احتیاج به صلح و آرامش ندارند و زمانی به آن خواهیم رسید که دین صلح و آرامش را بپذیریم.
«میتا از ژاپن، اقتصاددان و مبلّغ در ژاپن.»
اسلام دین عشق و حقیقت معنوی است. اسلام رضایت خدای متعال است. قرآن چشمانم را به سوی اعجاز و رحمت خدا باز کرد. تا به حال هیچ دینی اینقدر روی من اثر نگذاشته بود. «دیوید، پراداریلی«
قرآن به من شجاعت، شرافت، صداقت و اعتماد آموخت و از همه مهمتر، به من آموخت اعتقاد داشته باشم. قرآن به من آرامش درونی بخشید. من اسلام را راه زندگی خود ساختهام و هرگز نمیخواهم آن آدم قبلی باشم و به وضعیت قبلیام برگردم. «تارا دهان»
«چیزی که برای من روشن شده است این است که محمد(ص) یک فرد بسیار عادی بوده است. او حتی نمیتوانست بخواند و بنویسد. در حقیقت او بیسواد بوده است و ما در مورد 14 قرن پیش صحبت میکنیم و میبینیم شخصی بیسواد چنین اظهارات و بیانات عمیقی را بیان میکند که بهطور عجیبی از لحاظ علمی صحت دارد. نمیتوانم بگویم این بیانات شانسی و اتفاقی بوده است. فقط میتوانم بگویم الهامات الهی و وحی باعث شده ایشان چنین اظهارات علمی داشته باشند.
هوستن، پرفسورای جراحی زنان و زایمان و رئیس هیئت علمی دانشگاه تنس آمریکا دو تا از احادیث حضرت محمد را مورد بررسی قرار داده است:
«اجزای خلقت هر یک از شما در رحم مادرتان پس از 40 روز جمع میشود. (1)
چون 42 شب بر نطفه بگذرد، خداوند فرشته ای را میفرستد تا آن را به صورت آدمی در آورد و گوش و چشم و پوست و گوشت و استخوانش را بیافریند. سپس میگوید: آیا پسر باشد یا دختر؟ و پروردگارت آنچه بخواهد مقرر میدارد.» (2)
او با دقت این دو حدیث را بررسی کرد و متوجه شد 40 روز اول، مرحلۀ قابل تشخیص تکوین جنین تشکیل میشود. او تحت تأثیر دقت و صحت و ظرافت این حدیث حضرت قرار گرفته بود و در یکی از کنفرانسهایش اعلام کرد این دو حدیث، به ما یک جدول زمانی از رشد جنینی قبل از 40 روز داد. این احادیث نمیتواند براساس دانش علمی آن زمان به دست آمده باشد من فکر میکنم نه تنها تنازعی بین علم و دین وجود ندارد بلکه در حقیقت دین میتواند از طریق وحی، دانش و نظریههای علمی را هدایت کند. از آنجا که این بیانات در قرآنِِِ چند قرن پیش وجود دارد مشخص میسازد که قرآن از طرف خداست.
جنین و خلقت و رشد آن وقایعی است که علوم معاصر به تازگی آن را تشخیص دادهاند. من به عنوان دانشمندی جهانی تنها با اشیایی می توانم کار داشته باشم که آنها را با مشخصات میبینم، آنگاه میتوانم علم جنینشناسی و مراحل علم زیستشناسی را بفهمم همچنان که میتوانم کلماتی از قرآن را که برایم ترجمه میشود دریابم.
به عنوان یک دانشمند، تنها با چیزهایی که میبینم میتوانم کار داشته باشم. من به خوبی حرفهای قرآن را متوجه می شوم، اگر میتوانستم به آن دوره بروم و نمیتوانستم چیزی را ببینم، بهیقین باز هم نمیتوانستم چیزهایی که در قرآن توضیح داده شده را توصیف کنم. مدرکی ندارم که رد کنم، مفاهیمی که محمد(ص) بیان کرده از جای خاصی دریافت کرده است و چیزی را متناقض با این مفهوم که مداخلۀ الهی در کار بوده باشد نمیبینم.
آنگاه تصویری از جنین در مرحلۀ مضغه را ارائه کرد که نشانگر شکل خارجی جنین بود، خمیده و کمانی و در انتهای کمان آثاری است که گویی دندان به روی آن فشار داده شده، همچون گوشت جویده شده که به تعبیر قرآن مضغه است.
در پایان ابراز داشت: «هیچ راهی در برابر بشریت نیست جز اینکه اقرار کنند که خداوند کتابی را با علم و دانش خود، به محمد(ص) نازل کرده و به بشریت وعده داده که در مسیرش چیزهایی را کشف میکنند که دلیل بر آنست که این قرآن از جانب خداست.»
1) Dr. William W. Hay
اطلاعات وجود دارد و بشر در مسیر کشف این اطلاعات و فهم این پیغامهاست. فقط میتوانم بگویم این کتاب، کتابی الهی است.»
دکتر جرالد سی. جورینگر (1)پرفسور پزشکی رویانشناسی در دانشکده بیولوژی سلولی دانشگاه جرجتون آمریکا در مقالات تحقیقی و در هشتمین کنفرانس پزشکی ریاض ابراز داشت: «چند آیه در قرآن شامل توضیحات جامع و کامل از رشد انسان از زمان تشکیل نطفه تا رشد کامل میباشد. چنین مطالب دقیقی از رشد انسان، دستهبندی مراحل، اصطلاحات و توضیحات قبلاً وجود نداشته. علاوه بر این چندین آیه در قرآن وجود دارد که بهطور جامع و کامل رشد انسان از زمان تشکیل نطفه تا رشد کامل را بیان میکند. در آن زمان به هیچوجه این علم دارای چنین اصطلاحات، طبقهبندیها و تعابیر امروزی نبوده و به این دلیل بسیار شگفتآور است که در آن زمان بدون اتکا به آزمایشگاههای پیشرفته و بدون اطلاع از ژنها و کروموزمهای موجود در بدن، یک شخص امی و درس نخوانده به این زیبایی، این شاخه از علم را طبقهبندی کند و بهطور شگفتانگیزی اصطلاحات معنیداری در ارتباط با پیچیدهترین مفاهیم علمی بیان دارد. این آیات شگفتانگیز قرآنی یک اصل مهم را اثبات میکند و آن اینکه حضرت محمد(ص) پیامهای آسمانی و الهی دریافت میکرده است و او فرستادۀ خداست.»
دکتر یوشیهید کُزای (2)پرفسور بازنشسته دانشگاه توکیو و رئیس مشاهدات نجومی دانشگاه میگوید: «من واقعاً تحت تأثیر حقایق نجومی قرآن قرار گرفتم. ما دانشمندان نجومشناسی فقط قطعۀ بسیار کوچکی از جهان را مطالعه کردهایم. ما تمام تلاشمان را میکنیم، قسمت کوچکی از جهان را بفهمیم؛ زیرا با استفاده از تلسکوپ ما فقط می توانیم قسمتهای کمی از آسمان را ببینیم و نمیتوانیم دربارۀ کل هستی فکر کنیم، اما با خواندن قرآن و پرسش و پاسخ در این زمینه، فکر میکنم بتوانیم راه تحقیق دربارۀ جهان را پیدا کنیم.»
من در این کنفرانس نه تنها از نکات علمی آن استفاده کردم بلکه از نکات دینی آن و آشنا شدن با دانشمندان معروف جهان نیز برخوردار شدم و مسلمان شدم. با این همه مثالهای علمی در قرآن، بیایید از خود بپرسیم:
آیا تمام نکات علمی قرآن تصادفی و شانسی است که 14 قرن پیش بیان شده؟
آیا قرآن از طرف محمد(ص) و یا بشر است؟
تنها پاسخ ممکن این است که قرآن کلام خداست که به محمد(ص) وحی شده است.
پرفسور الفرد کرُنِر (2)یکی از زمین شناسان معروف دنیا و استاد دانشگاه ماینز آلمان میگوید: «من فکر میکنم که غیرممکن است محمد(ص) چیزی دربارۀ مبدأ هستی میدانسته، چون دانشمندان در سالهای اخیر با استفاده از دستگاههای پیچیده و پیشرفته به این اطلاعات دست یافتهاند. هیچ کس در 14 قرن پیش چیزی دربارۀ فیزیک هستهای نمیدانست. پس گفتههای او از طرف خداوند است.
پرفسور کیث مور (3)رئیس سابق بخش آناتومی
جنینشناسی در دانشگاه تورنتو استاد دانشگاه تورنتو کانادا و صاحب تألیفات متعدد در این باره میگوید: «کمک به روشن ساختن بیانات قرآن دربارۀ رشد انسان برایم بسیار لذتبخش است. برای من واضح است که این بیانات از طرف خداوند به محمد(ص) وحی شده است؛ چون این اطلاعات در قرنهای پیش کشف نشده بود. این به من ثابت میکند که محمد(ص) فرستاده خداست.
چگونه ممکن است محمد(ص) 1400 سال قبل، جنین و مراحل آن را توصیف کند؛ کاری که دانشمندان تا سی سال قبل نتوانسته اند؟ اما پس از بررسی آیات، آن قدر تحت تأثیر آیات جنینشناسی قرآن قرار گرفتم که تصمیم گرفتم کتاب جنینشناسی خود را با آیات قرآن و احادیث نبوی تکمیل کنم.
1) Dr Mauricce Bucaille
یک شخص درس نخوانده مطرح شده باشد و تنها باید اعتراف کرد که آن حضرت با منبع مافوق بشری در ارتباط بوده است. این غیرممکن است که یک شخص درس نخوانده، کتابی را خلق کند که از لحاظ ادبی سرآمد کتب دیگر ادبای عرب باشد و از لحاظ علمی هنوز پس از چهارده قرن منبع زایش علوم جدید باشد.» کتابهای او عبارتند از:
منشأ بشر چیست؟ موسی و فرعون، یهودیان در مصر، تأملی بر قرآن، تورات، انجیل، قرآن و علوم جدید.
www.scienceislam.com
05.10.2013
www. islamweb. net
www. gawaher. com
www. nzmuslim. net
http://newsday. com
www. convertstoislam. com
http://group. msn. com/ muslimsaroundtheword/ convertstories.
msnw
www. usc. edu
http://members. aol. com/askgive/stories
http://thertuereligion. org/htm
http://islamicweb. com
www. algonet. sc
www. islamweb. net
www. gawaher. com
www. nzmuslim. net
http://newsday. com
www. convertstoislam. com
http://group. msu. com/ muslimsaroundtheword/ convertstories. msnw
www. usc. edu
http://members. aol. com/askgive/stories
http://thetruereligion. org/htm
http://islamicweb. com
www. algonet. sc
http://English. islamway. com
www. guardian. co. uk/religion/story
www. alinaam. org. za/library/nmuslim
http://www. islamfortoday. com/converts. htm
http://www. ezsoftech. com/stories
http://www. muslimconverts. com/