ghaemiyeh.com
سرشناسه: صابری، فرح، ۱۳۶۵ -
عنوان و نام پدیدآور: آیتالله جعفر سبحانی/ فرح صابری.
مشخصات نشر: قم - مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ، مرکز پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری: ۳۶ص.: مصور.
فروست: حیات نیکان؛ ۱۹.
شابک: ۶۵۰۰۰ ریال: 978-964-514-135-4
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: سبحانی تبریزی، جعفر، ۱۳۰۸ -
موضوع: مجتهدان و علما -- ایران-- تبریز -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره: 1389 2ص17س/55/3 BP
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۹۹۸
شماره کتابشناسی ملی: ۲۲۵۳۵۲۶
آیتالله جعفر سبحانی (مجموعه حیات نیکان جلد 19 )
کد: 1708
نویسنده: فرح صابری
ناظر محتوایی: سعید عباسزاده
تهیهکننده و ناشر: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ویراستار: مجتبی مهدوی
طراح جلد: مسعود نجابتی
نوبت چاپ: اول / 1389
شمارگان: 1200
بها: 7500 ریال
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2919670 ـ 0251 سامانه ارتباطات: 11ـ2915510
تهران: خیابان جام جم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 ـ 021 نمابر: 22164997
دفتر خراسان: مشهد ـ خیابان امام خمینی رحمه الله، انتهای باغ ملی،
ساختمان صبا، طبقه سوم
تلفن: 2215108 ـ 0511 نمابر: 2215106
info@irc.ir www.irc.ir
شابک: 4-135-514-964-978 ISBN:978-964-514-135-4
گاهشمار1
بهار خجسته3
کودکی با پرسشهای بیشمار5
لقمه حلال6
تحصیلات ابتدایی8
مکتبخانه و رؤیای تدریس10
نویسنده جوان11
دریای نور13
تجربهای نوین17
دغدغه جدید18
مبارز سیاسی20
پیوندهای اجتماعی23
روش تدریس25
آرزوی دیرینه26
حج خونین28
برنامهریزی دقیق30
حاصل عمر31
خاطرات تبلیغ34
خانواده36
تصاویر40
نام: جعفر سبحانی
سال تولد: 1308 شمسی
محل تولد: تبریز
ورود به حوزه علمیه: 1322 شمسی
محل تحصیل: تبریز ـ قم
دوره: معاصر
مجموعهای که به عنوان «حیات نیکان» پیش روی شماست؛ به طور اجمالی حیات پربار فرزانگان شیعه این پهندشت اسلامی را مرور میکند. در این مختصر تلاش شده است با ترسیم چهره علمی و معنوی این بزرگان، الگوهای درستی از کردار و سلوک علمی و عملی انسانهای موفق و متعالی در اختیار جوانان و علاقهمندان قرار گیرد و نسل کنونی هرچند به اختصار، با خدمات عالمان بزرگ شیعه آشنا شود.
مجموعه حاضر حاصل تلاش جمعی است که با مدیریت اطلاعات اندیشمندان و کارشناسان مرکز پژوهشهای اسلامی به انجام رسیده و اینک به صورت کتاب در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.
در پایان، ضمن ارج نهادن به تلاش نویسنده، از مدیریت اندیشمندان، آقای ایرج حجازی و همکارانشان در این واحد و نیز عوامل چاپ و نشر مرکز قدردانی میشود.
اداره کل خدمات رسانهای
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
باغچه کوچک حیاط خانه شیخ حسین از چند روز پیش میزبان بهار شده بود. با اینکه هوای تبریز هنوز سرد بود، ولی نهال جوان کنار حوض، پیراهنی از جنس شکوفه های سفید و صورتی به تن کرده بود و نسیم، شمیم باطراوت شکوفه و چمن را در گوشه و کنار حیاط می پاشید.
باجی خانم، بی ملاحظه سن و سالش، از پله های آجری بالا دوید و فریاد زد: «آبِ جوش!» شیخ حسین تمام تلاش خود را می کرد، تا دل بی تابش آرام بگیرد، ولی نتیجه ای عایدش نمی شد. صدای ناله و فریاد همسرش، لحظه به لحظه، بلند و بلندتر می شد و تپش قلب شیخ حسین، تندتر. نگاهی به آسمان صاف بهاری انداخت. کنار حوض فیروزه-ای وضو ساخت و به سجاده مخمل سبزش پناه برد تا برای همسرش از خداوند کمک بخواهد. عطر
پاک تربت امام حسین علیه السلام، قلب پرتلاطم شیخ حسین را آرام کرد. او که در فقه و اصول، و کلام و منطق از بزرگان عصر خویش بود، در آن لحظات ترجیح داد به زبان خداوند با او سخن بگوید. پس قرآن کریم را گشود و تلاوت آغاز کرد، تا لحظه ای که صدای نوزاد، صحن خانه را پر کرد.
باجی خانم که نیمی از دندانهایش ریخته بود، لبهای چروکیدهاش را غنچه کرد و به طرف اتاق شیخ دوید تا مژدگانی بگیرد. شیخ حسین نیز به رسم بزرگان، بیدرنگ، اسکناس تانخوردهای را از جیب جلیقهاش بیرون کشید تا پیرزن لحظهای معطّل نماند. او بدون سلام و احوالپرسی درحالیکه چشم از اسکناس برنمیداشت، با صدای بلند تکرار میکرد: «اُغلان ده، اغلان».
ساعتی بعد، بوی اسپند بود و کندر، با عطر زعفران و روغن کرمانشاهی. سه خواهر و برادر بزرگتر نوزاد به ستونهای قدیمی تکیه داده بودند و از کاچی لذیذ مادربزرگ نوش جان میکردند، درحالیکه صدای خندههایشان گوش ابرها را قلقلک می داد. نسیم با در چوبی انباری بازی می کرد و شیخ حسین با چهره ای بشاش در حاشیه قرآن قدیمی و دستنویس چنین یادداشت کرد: بیست و هشتم شوالالمکرّم هزار و سیصد
و چهل و هفت هجری قمری، مطابق با بیست فروردین هزارو سیصد و هشت هجری شمسی؛ تولد جعفر، و در دل، او را به شاگردی مکتب امام جعفر صادق علیه السلام می سپرد و عطر این بهار زیبا را به خاطر.
جعفر مشغول بازی کنار باغچه بود که صدای اذان از گلدسته مسجد جامع (1)بلند شد. مکث کوتاهی کرد و نگاهی به آسمان انداخت؛ جای خورشید خالی بود. او بارها شاهد بود که در چنین مواقعی، کسبه محل، کار را تعطیل میکردند و به سمت مسجد می رفتند. پس او هم اسباب بازی هایش را مرتب، گوشه حیاط چید و کنار حوض ایستاد. او می-دانست تا دقایقی دیگر، مادرش برای وضو گرفتن به طرف حوض می آید. پدرش برای اقامه نماز جماعت به مسجد محله رفته بود. جعفر حرکات مادر را زیر نظر گرفته بود و به درستی تکرار می کرد.
درحالیکه ده ها سؤال در ذهن کودکانه اش به دنبال یکدیگر می دویدند، او به دنبال مادرش به اتاق دوید، سجاده ترمه مادرش را باز کرد و چادر سفیدش را به
1) مسجد جامع: یکی از مساجد مهم و قدیمی شهر تبریز واقع در مجاور بازار تاریخی شیخ صفیالدین.
دستش داد. مادر نگاه مهربانش را به پسرش دوخت و بوسه گرمی به گونه اش چسباند. فتیله چراغ گردسوز را کمی بالا کشید، چادرش را دور سر و گردنش پیچید و به نماز ایستاد. جعفر کنار مادر ایستاد و حرکات او را بیکموکاست تکرار کرد. پس از نماز تا هنگام شام، یکسره پرسید و مادر درحالیکه از این همه هوش و دقت نظر جعفر به وجد آمده بود، با صبر و حوصله فراوان، پرسش های بی شمار او را پاسخ می-داد. در مورد مسجد، اذان نماز جماعت، پیشنماز و خیلی چیزهای دیگر برای پسرش توضیح می داد. جعفر تا وقتی از مادرش قول رفتن به مسجد به همراه پدر و برادر بزرگترش را نگرفت، سر سفره شام ننشست.
سفره شام، همچون دل افراد خانه، باصفاست. پیاله گلسرخی آبگوشت، چندی است جای خود را به پیاله سفالی ماست داده است، اما بوی نانی که کمی پیش تر از تنور بیرون آمده و عطر ریحان بنفشی که ساعتی قبل از باغچه کوچک خانه، به میهمانی این سفره بیتکلّف آمده بود به همراه عشقی که در دل افراد خانواده نسبت به یکدیگر جاری است، زیباترین تصویر عالم را روی بوم
زندگی شیخ حسین نقاشی کرده است. زندگی به آرامی یک رودخانه زلال در جریان بود تا اینکه خبری بین مردم پیچید و به خانه شیخ حسین رسید.
«شما مطمئنید آقا؟» همسر شیخ، آرام این جمله را پرسید.
ـ بله در مسجد و در بین کسبه محله صحبتش بود. از طرف شهرداری آمدهاند بخرند؛ چون میخواهند خیابانها را عریضتر کنند.
ـ خوب اینکه ناراحتی ندارد حاج آقا. لابد بهای آن را میدهند. بهتر است توکّلتان به خدا باشد.
ـ همیشه توکّلم به خداست خانم، ولی من پول نمیخواهم. راستش نمیدانم این پولها را از چه منبعی آوردهاند، حلال است یا حرام. احتیاط کنم بهتر است. فرزندان من تا به حال نان شبههدار نخوردهاند، از این به بعد هم نمیخوررند، انشاءالله!
ـ با اینکه میگویید نیمی از خانه میرود، باز هر تصمیمی بگیرید، ما راضی هستیم.
ـ خدا خیرتان بدهد خانم جان! پسرم نان را گرد نکن، صاف بزن تو ظرف ماست که به همه ماست برسد! بارکالله پسر!
ـ چشم آقاجان.
صدای شیخ حسین نجواگونه به گوش میرسد؛ زمزمهای آشنا. او مقیّد به خواندن سوره یاسین، قبل از خواب است. سالهاست کودکان قد و نیم قد شیخ با همین آیات به بستر بدرقه میشوند و به خواب میروند. صدای شیخ و همسرش شنیده میشود که از هوش و زکاوت فرزند کوچکشان، جعفر صحبت میکنند و برای آینده او نقشهها میکشند. مادر از پرسشهای بیشمار فرزندش میگوید و پدر، سفارش میکند پاسخ فرزندش با حوصله داده شود؛ زیرا شخصیت انسانها از کودکی شکل میگیرد و توجه به مشغولیات ذهنی آنها باعث شکوفا شدن استعدادشان میشود.
پس از نماز صبح، هیچکس نخوابید. شور و شوق جعفر آقا، برای اولین روز مدرسه به همه اهل خانه سرایت کرده بود. مادر که لحظهای لبخند، لبانش را ترک نمیکرد، لقمهای را کنار دفتر و کتاب جعفر گذاشت و باز سفارش کرد دست برادر بزرگت را محکم بچسب تا راه را گم نکنی. بعد صورتش را بوسید و او را از زیر قرآن رد کرد. او درحالیکه زیر لب، آیتالکرسی را زمزمه میکرد، با
چشم، فرزندش را تا پیچ کوچه همراهی کرد و به خدا سپرد.
عشق و علاقه جعفر آقا به آموختن آنقدر زیاد بود که خیلی زود توانست خواندن و نوشتن را بیاموزد. او هر روز به محض ورود به خانه به اتاق پدرش میرفت و عنوان کتابهای کتابخانه پدر را بلند، بلند میخواند. لحن زیبا و کودکانه جعفر با اشتباههایی که گاهی مرتکب میشد، پدر را چنان به وجد میآورد که او را غرق بوسه میکرد و به پرسشهای فرزندش درباره کتابها و نویسندگان آنها پاسخ میداد. جعفر بیشتر از همه نسبت به دستنوشتههای پدرش علاقه نشان میداد و در مورد آنها کنجکاوی مینمود. او سعی میکرد عنوان کتابها و دستنوشتههای پدرش را درست بخواند و مرتب تکرار میکرد و در مورد معانی اسامی روی جلد میپرسید. شیخ حسین نیز با دقت و حوصله فراوان، از تألیفات، مطالعات و استادان خود با فرزندش صحبت میکرد و تا میتوانست، توضیحات کافی و مفید میداد. او خاطرات خود را از حوزه علمیه نجف، سکونت چند ساله خود در آن شهر و در جوار حرم امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام ، بازگو میکرد؛ چنانکه پس از فراغت از تحصیلات
ابتدایی، شور و شوق فرزندش به یادگیری علوم دینی آنقدر زیاد شده بود که او را به مکتبخانه مرحوم میرزا محمود فاضل فرستاد.
جعفر از روز اول چنان شیفته روش تدریس ملا محمد شد که نفهمید ساعتها چگونه گذشتند. در راه بازگشت به خانه، تمام فکر و ذکرش مکتبخانه بود. با اینکه در آن زمان او یک نوجوان دوازده ساله بیش نبود، ولی تصمیم گرفت از فردای آن روز، اولین نفری باشد که در مکتبخانه حاضر میشود و نیز آخرین نفری که آنجا را ترک میکند، تا فرصت بزرگی مانند حضور استادش را حتی برای لحظهای هم از دست ندهد. او که کاملاً تحت تأثیر دانش و تواناییهای استاد مکتبخانه قرار گرفته بود، با این افکار وارد خانه شد و مطابق معمول به محض ورود، به سمت اتاق پدرش دوید. پدر، مثل همیشه در این ساعت از روز، قرآن میخواند. جعفر آقا مدتی منتظر شد تا پدر قرآن را بوسید، لب طاقچه گذاشت و پرسید: چه خبر آجعفر؟
ـ آقاجان! نمیدانید چه خط زیبایی داره این ملا محمود، آدم حیرت میکنه!
میگن همه کتابهای مکتبخانه را از بر درس میده: گلستان، بوستان، ابوابالجنان و نصاب الصبیان. تازه قرآن رو هم حفظه! راست میگن آقاجان؟
ـ بله، درست گفتن. ملا محمد، پسر شیخ فاضل مراغییه. شیخ فاضل مراغی از شاگردان شیخ اعظم انصاری بوده. سالهای ساله که تو تبریز مکتبداری میکند. این پدر و پسر خیلیها رو باسواد کردن. اهالی تبریز همه، این خانواده رو دعا میکنن.
ـ برای همینه که اینقدر شیرین و قشنگ درس میده، آدم دلش نمیخواد کلاس تموم بشه. یعنی من هم وقتی بزرگ شدم، میتونم مثل ملا محمد درس بدم آقاجان؟
ـ بارکالله پسر! چرا نمیتونی؛ با این همه عشق و علاقه که تو داری، از اونم بهتر میشی، انشاءالله!
آقای جعفر سبحانی چهارده ساله بود که درس مکتبخانه را به پایان رساند و سپس عطش آموختن علوم دینی، او را به مدرسه علمیه طالبیه تبریز رهنمون ساخت. او ابتدا مشغول فراگیری علوم ادبی و پس از آن مقدمات علوم و سطوح و دیگر دروس حوزوی شد. طلبه جوان آنقدر در فراگیری دروس و علوم
دینی پرتلاش بود که روز و شب نمیشناخت. این جدّ و جهد به صورتی بود که مادر مهربان و فداکارش را نگران سلامتی او کرد.
مادر که همه زندگی خود را وقف پیشرفت همسر و پرورش فرزندانش نموده بود، با دو استکان دمکرده شاسپران (1)کنار فرزند جوانش نشست و با چنان مهری او را نگریست که امواج نورانی نگاهش به نوازش چهره خسته جعفر پرداخت. جعفر آقا سرش را از روی کتابی که غرق مطالعه آن بود، برداشت و نگاهی از جنس سپاس تقدیم مادرش کرد. مادر درحالیکه استکان کمر باریک را به دست پسرش میسپرد، پرسید: چه میخوانی عزیز مادر؟
ـ شرح لمعه؛ استاد سختگیری داریم. باید با آمادگی کامل به مدرسه برویم.
مادر از آنجایی که برخی از استادان فرزندش را میشناخت، باز سؤال کرد: حاج شیخ حسن نحوی را میگویی یا شیخ علیاکبر نحوی؟
ـ هیچ کدام مادر؛ این دو نفر، استاد علوم ادبی من هستند. آقای مدرس خیابانی، نویسنده کتاب ریحانةالادب را میگویم، با ایشان درس داریم.
1) شاسپران، نام گیاهی است که خواص بسیاری دارد و نوشیدن دم کرده آن در بین برخی از اهالی تبریز مرسوم است.
ـ جعفرجان! این پتو را برای شما اینجا پهن کردهام. چرا باز روی زمین نشستهای و مطالعه میکنی؟
جعفر استکان خالی را زمین گذاشت، دست مادرش را بوسید و جواب داد: قربان دستت مادر. اما من اگر جای گرم و نرمی داشته باشم، خواب سراغم میآید. بهتر است زیر پایم، سرد و سخت باشد!
با چنین عزم راسخی، آقای سبحانی روز و شب را به هم پیوند زد، چنان که نتیجه زحمتها و رنجهای بیشمارش در مدرسه علمیه طالبیه، دو یادگار ارزشمند بود که در اوایل جوانی، یعنی حدود هفده سالگی به رشته تحریر در آورد:
کتاب معیارالفکر در منطق، مهذّبالبلاغه در علم معانی، بیان و بدیع. هر دو کتاب با وجود جوانیِ نویسنده آن، به زبان عربی شیوا نگاشته شده بودند که سبب حیرت استادان و دوستان وی شد و مزد تلاش بیوقفه این طلبه جوان آن بود که به عنوان یکی از جوانترین نویسندگان حوزه شناخته شد.
تبریز، روزهای پرهیاهویی را سپری میکرد. ظهور حزب دموکرات به رهبری پیشهوری و غلام یحیی و تشکیل حکومت وابسته به شوروی، عرصه را برای تحصیل علوم
اسلامی تنگ کرده و فعالیت طلاب را بسیار محدود ساخته بود. آقای سبحانی که در راه کسب دانش، هیچ عامل بازدارندهای را برنمیتافت، تصمیم خود را گرفت و با کسب اجازه از محضر والدینش، به همراه دوستی به طرف شهر مقدس قم حرکت کرد. مادر با چشمان نمناک، کاسه آب را پشت سر مسافر پاشید و سریع به خانه بازگشت تا کسی اشکهایش را نبیند. پدر با طمأنینه، دعایش میکرد و به او امید و قوّت قلب میبخشید. خواهران در سکوت، به دور شدنش مینگریستند و برگهای زرد پاییزی، او را تا دورازه شهر بدرقه کردند.
او که عطش آموختن، لحظهای رهایش نمیکرد، در مهرماه 1325 خورشیدی وارد دریای نورانی علم و اجتهاد شد تا بلکه عطشش فروکش کند. سبحانی در بدو ورود با خستگی زیاد به خدمت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام مشرف شد و از ایشان برای رسیدن به هدفش استمداد طلبید. غم غربت و دوری از خانواده به دلش چنگ میانداخت و گاهی حتی هوای چشمانش را بارانی میکرد، ولی طلبه جوان با توکل بر خدا و تکیه بر اراده قوی، آرامآرام، با محیط اطراف انس گرفت و دوستانی خوب برای خود پیدا کرد. او آنچنان وقتش را با مطالعه و
تحصیل پر کرده بود که غم غریبی، روز به روز کمرنگتر میشد.
چندی بعد آقای سبحانی عاشق زندگی جدید و شهر مقدس علم و اجتهاد قم شده بود. بعضی شبها صدای گریه او، همحجرهایش را از خواب بیدار میکرد. او با عجله به سمت بستر وی میدوید و او را از خواب بیدار میکرد و دلیل گریهاش را میپرسید و در جواب میشنید: خواب میدیدم به تبریز برگشتهام و برای دور شدن از شهر قم گریه میکردم. سپس از دوستش عذرخواهی میکرد، چشمانش را میبست و آنچه را باید در روشنایی روز برای پدرش مینوشت، در ذهن خویش مرور میکرد و میکوشید چیزی را از یاد نبرد. جملهها را در ذهنش پس و پیش میکرد، از احوال خود میگفت و از احوال خانواده میپرسید. برای پدر میگفت که نزد استادان بزرگی شاگردی میکند؛ آیتالله خمینی، آیتالله گلپایگانی، آیتالله بروجردی و آیتالله کوهکمرهای. از کار تدریسش میگفت، تدریس مقدمات که مثل گذشته ادامه داشت و خبرهای جدید، مثل اینکه پس از چهار سال زندگی در این وادی مقدس و تکمیل سطوح عالیه، به درسهای خارج فقه و اصول راه یافته است یا اینکه قصد دارد
تدریس سطوح را به زودی آغاز کند یا اینکه با جوان مستعدی به نام ناصر مکارم شیرازی همبحث است و به هم خو کردهاند.
آنقدر در خیال خود، جملات را پس و پیش میکرد تا دوباره خواب به سراغش میآمد و او را به دنیای دیگری میبرد. تابشی دیگر و رؤیایی دیگر. او باز هم برای پدرش نامه مینوشت، دلتنگیهایش را با او تقسیم میکرد. سعی میکرد با خبرهای خوش، خانواده را خوشحال کند و آنها را از وضعیت زندگی خود باخبر سازد. خبر انتشار کتاب تهذیب الاصول به پدرش جان تازهای بخشید. این کتاب را در سه جلد و به زبان عربی نگاشته بود و نسخهای از آن را خدمت پدر تقدیم کرد. ارتباط از طریق نامه که در آن روزگار بسیار مرسوم بود، مرتب بین شیخ و پدرش ادامه داشت و آنها دایم از احوال یکدیگر باخبر بودند و کوچکترین اتفاقات زندگیشان را برای یکدیگر بازگو میکردند. پدر آقای سبحانی فوری جواب نامههای پسرش را میداد تا او کمتر دلتنگ خانواده شود.
روزی نامهای از پدر برای پسر رسید که فوقالعاده او را خوشحال کرد. پدر، او را نور چشمش خوانده بود و
پس از احوالپرسی از او، برایش آرزوی سلامتی و سربلندی کرده و در ادامه آورده بود: تو اکنون جوان بیست و شش سالهای هستی، صلاح نیست بیشتر از این تنها بمانی. در اولین فرصت به تبریز بیا، مادرت برایت آستین بالا زده است؛ دختر خانمی از بیوت علمی تبریز و نوه آیتالله العظمی مجتهدی که در خوشنامی شهره شهر هستند. این نامه در بهار 1334 به دست آقای سبحانی رسید.
زندگی به شیوه جدید، بسیار شیرین و دلچسب بود. همسر جوان شیخ نهتنها مانعی برای پیشرفت او نبود، بلکه با مهیّا کردن فضایی آرام در خانه، فرصت بیشتری برای مطالعه و تألیف به همسرش هدیه میکرد. آقای سبحانی، همیشه شکرگزار عنایت خداوند بود و برای مادرش به دلیل چنین انتخاب مبارکی دعا میکرد. هر روز پس از خواندن نماز صبح و قرائت یک جز، قرآن که برنامه همیشگی شیخ بود، سفره صبحانه با سلیقه خاص چیده میشد. عطر چای، فضای اتاق را پر میکرد و همه جا تمیز و مرتب بود. حاصل نظم حاکم بر زندگی این زوج جوان، تحریر تقریرات امام خمینی در بحث استصحاب بود که مایه شگفتی دوستان شد. این کتاب به زبان عربی شیوا
و سلیس نوشته شده بود، درحالیکه از عمر نویسنده آن بیشتر از بیست و هشت بهار نمیگذشت.
امام خمینی رحمه الله در تقریظی (1)در آغاز این کتاب، پس از حمد و ثنای پروردگار و صلوات بر محمد و آل محمد، نگارنده این کتاب را دانشمندی دانا و پرهیزکار، صاحباندیشهای دقیق و نگاهی نافذ معرفی میکنند که با سلیقه بسیار عالی به غربال مباحث و الفاظ پرداخته و به نیکویی، صحیفهای جامع از مسائل مهم را با تحقیق و جد و جهد بسیار نگاشتهاند.
بیشتر مردم، نوابغی هستند که به خوابی عمیق فرو رفتهاند؛ اما اگر یکی از این نوابع به خواب نرود، آوازهاش جهانی میشود. استاد جعفر سبحانی که اکنون آوازهاش در جهان اسلام پیچیده بود، تفسیر بیهمانند مفاهیمالقرآن را در ده جلد به چاپ رسانده و به تازگی نگارش منشور جاوید قرآن را آغاز کرده بود. همسر فداکارش مانند یک همرزم، دوشادوش او، وظیفه رسیدگی به خانه، زندگی و فرزندان را به عهده داشت. استاد خستگیناپذیر و پرتلاش، باز هم از اوضاع، راضی به نظر نمیرسید. چند وقتی بود چهره
1) تقریظ: ستایش اثر.
گرفته او حتی با خندههای دختر کوچکش باز نمیشد. همسرش مثل یک دوست مهربان، علت این همه گرفتگی را پرسید و پاسخ شنید:
ـ راستش دغدغهای جدید، ذهن مرا درگیر خود کرده است و آن هم جوانان هستند. مدام به آنها فکر میکنم. اوضاع جامعه به صورتی است که آنها را به سمت بیدینی و لاقیدی میراند و رسانهها همه برای تخریب عقاید اسلامی تلاش میکنند و هیچ منبعی برای رفع شبهات و پاسخ به پرسشهای آنان وجود ندارد. باید برای آنها فکری کنیم. این وظیفه ماست.
ـ ولی آقا شما که تمام وقتتان را صرف خدمت به دین خدا کردهاید، فرصتی را برای این کار در اختیار ندارید. کم استراحت میکنید و دایم به تدریس و تألیف یا مطالعه و تحقیق مشغولید. خوب است این کار را به دیگران بسپارید.
ـ من با خدا عهد بستهام هر باری که روی زمین ببینم، آن را به دوش بکشم؛ فرقی نمیکند چه باری باشد. جامعه در هر زمانی محتاج چیزی است که از بقیه مهمتر است و من قصد دارم این مهم را به انجام برسانم. حتی اگر شده، تألیف کتاب جدیدم، فروغ ولایت را مدتی کنار بگذارم،
این کار را خواهم کرد و کتابی در جواب کمونیستها خواهم نوشت. با دوستانم صحبت میکنم و از آنها کمک میخواهم و به یاری خداوند، جوانان را در این هنگامه وانفسا تنها نخواهم گذاشت.
نتیجه توکل به خدا، مشورت با دوستان و همت بلند استاد سبحانی، تأسیس نشریهای بود به نام درسهایی از مکتب اسلام تنها ماهنامه دینی منتشر شده در سال 1338 هجری شمسی که در زمان خود پاسخگوی بسیاری از شبههها بود. انتشار ماهانه این نشریه، با استقبال گستردهای در سراسر ایران روبهرو شد و گاه تا صد هزار نسخه زیر چاپ میرفت. استاد سبحانی در این مجله با نگارش تاریخ اسلام و تفسیر قرآن، آثار ماندگاری از خویش به یادگار نهاد. بخشی از این مجله نیز به معرفی بزرگان مذهب تشیع، سیر زندگی آنان، همچنین آثار و فعالیتشان میپرداخت و ستونی هم برای پرسش و پاسخ در نظر گرفته شده بود که به سؤالهای علمی و دینی مردم پاسخ میداد. پاسخ این سؤالها از آغاز بر عهده آیتالله سبحانی و آیتالله مکارم شیرازی بود.
استاد سبحانی، دیروقت، با چهرهای خسته و گرفته به خانه
بازگشته بود و میلی به غذا خوردن نداشت. فقط حال فرزند بیمارش را پرسید و از همسرش به خاطر اینکه به تنهایی، کودک تبدارش را به بیمارستان رسانده بود، تشکر کرد.
همسرش دستی به چشمان خوابآلود خود کشید و گفت: تشکر لازم نیست. من به این اوضاع عادت کردهام و گلایهای هم ندارم. فقط بگویید چه شده که تا این موقع شب، بیرون از خانه ماندید و چرا اینقدر ناراحتید؟
استاد بریده روزنامهای را به همسرش نشان داد که در آن، تیتر «تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در هیئت دولت» به چشم میخورد و سپس باناراحتی گفت: راستش منزل آیتالله خمینی بودیم. من روزنامه را خدمتشان بردم. ایشان هم در جریان بود. آقا دستور تشکیل یک جلسه فوری را دادند. داشتیم در مورد تصویب این لایحه در هیئت دولت گفتوگو میکردیم. از فردا به طور علنی، مردم را آگاه میکنیم.
مبارزات سیاسی ادامه یافت و پس از زندانی شدن امام، روحانیون مبارز، سنگر مجاهدت را رها نکردند و روی منبر به معرفی هرچه بیشتر امام و افکار و عقاید ایشان پرداختند. یکی از این روحانیون دلیر، آیتالله جعفر سبحانی بود که روی هر منبری، برای آزادی امام دعا
میکرد و از او با عنوان «یوسف زندانی» یاد میکرد. در یکی از همین جلسات تبلیغی که استاد به افشاگری و انتقاد از سیاست نظام حاکم پرداخت، گروهی از عوامل رژیم پهلوی، جلسه را بر هم زدند و مردم را متفرق کردند. آنگاه شبانه ایشان را از دزفول به کاشمر تبعید کردند و استاد هرچه اصرار کرد که حداقل اجازه دهند با خانواده تماسی داشته باشد، مأموران رژیم نپذیرفتند. مأموری که سن و سالش بیشتر از بقیه بود، گفت: اصرار نکن حاجآقا! من مأمورم و معذور. بعد درحالیکه دندانهای سیاهش را با لبخندی زشت به نمایش میگذاشت، ادامه داد: نگران نباش حاجی، خدا خبرشون میکنه!
این، جمله حکیمانهای بود که مأمور ناخودآگاه و برای تمسخر، آن را ادا کرد و استاد را به فکر فرو برد. پس دست به دامان خدا شد و تا صبح به راز و نیاز با پروردگار پرداخت. بعد از نماز صبح، هنگامی که استاد طبق معمول هر روز قرآن میخواند، سنگینی نگاهی را احساس کرد. سرش را که برگرداند، با چهره آشنایی روبهرو شد که به او و مأموران همراهش زل زده و مات و مبهوت مانده بود!
پسردایی استاد با همان قطار عازم سفر بود و در همان واگن کوپهای در اختیار داشت. به این ترتیب بود که
نگرانی استاد از جهت بیخبری و دلواپسی خانواده برطرف شد.
استاد حتی در تبعید هم دست از مبارزه نکشید تا اینکه پس از تبعید، چند ماهی را هم به زندان افتاد و طعم تلخ اسارت را هم چشید.
آیتالله سبحانی، پس از آزادی از زندان، به دیار مورد علاقهاش بازگشت و شروع به فعالیتهای حوزوی کرد. تدریس، مطالعه، تحقیق، تألیف و پاسخ به سؤالاتی که مردم یا مسئولان از ایشان میکردند، تمام اوقاتش را گرفته بود. با این همه، هیچیک از این فعالیتها، او را از خانواده صمیمی غافل نساخت و ارتباطش را با اطرافیان قطع نمیکرد. استاد سبحانی با اینکه حالا دیگر از مدرسان بزرگ حوزه علمیه قم شده بود، هیچگاه دوستان خود را فراموش نکرد و در سفرهایش به تبریز، حال همه دوستان و بستگان دور و نزدیک خود را جویا میشد و منتظر نمیماند تا آنها به دیدارش بیایند، بلکه خود پیشقدم میشد تا صله رحم به جا آورد. او به دوستانی که در زندگی دنیایی خود موفقیتی کسب نکرده بودند یا ایام پیری و تنهایی خود را سپری میکردند، توجه بیشتری میکرد و چنانچه از میان
دوستان یا حتی آشنایانش، کسی فوت میکرد، مقید به شرکت در مراسم یادبود و ترحیم آنها بود. گاه به همین دلیل و برای عرض تسلیت به شهرها یا روستاهای دور و نزدیک مسافرت میکرد و در مجالس ترحیم، با فروتنی به منبر میرفت و مشغول وعظ میشد. خصایل نیکوی استاد مایه خوشحالی پدر بود و از اینکه درخت زندگی او چنین ثمری داده بود، همیشه شاکر بود و همواره دعای خیرش را بدرقه راه فرزندش میکرد.
این ارتباط تنگاتنگ و عاطفی تا آخرین روزهای عمر پدر بزرگوار استاد ادامه داشت و فوت پدر، یکی از تلخترین خاطرات وی بود. او وقتی این خبر را شنید، چنان شد که حال خود را نمیفهمید، ولی با وجود شدت اندوه روحی، مثل شبهای دیگر، پشت میز مطالعه نشست و مشغول خواندن شد؛ چون مطمئن بود این کار یقیناً روح پدرش را شاد میکند.
فردای آن روز، پیکر شیخ حسین پس از تشییع باشکوهی در تبریز، به شهر قم منتقل شد و پس از تشییع مجدد، در قبرستان ابوحسین به خاک سپرده شد. شرکت جمع زیادی از دوستان و آشنایان در مراسم خاکسپاری، ترحیم و همچنین صدور پیام تسلیت برخی دیگر، از جمله امام خمینی تا حدودی تسلی خاطر استاد سبحانی را فراهم آورد.
خانواده استاد سبحانی، نگران وضعیت روحی و سلامت او بودند و به همین دلیل، از او خواستند چند روزی درس را تعطیل کند و به استراحت بپردازد. استاد در پاسخ، حق را به جانب خانوادهاش داد و به شوخی گفت: بلی، میپذیرم. حتی ارواح، جمعهها آزادند، ولی من جمعه هم کار میکنم و بعد اضافه کرد. مدتی است که به اصرار گروهی از علما و فضلای حوزه، تدریس خارج فقه و اصول را شروع کردهام، ولی نمیخواهم با تعطیلی درس، وقت ششصد نفر را هدر بدهم.
او شاگردانش را مانند فرزندانش دوست دارد. وقتی یکی از شاگردانش به دلیل بیماری یا گرفتاری دیگری از حضور در جلسه درس غایب میشود، این احساس استاد بیشتر خود را نشان میدهد.
ـ من تقریباً تمامی شاگردانم را به چهره و نام میشناسم. قبل از آمدن به قم و از بدو ورود به این شهر، تدریس میکردم. هفت سال مطول، چند دوره معالم و لمعتین، هفت دوره فرائد شیخ انصاری، چند دوره مکاسب و کفایه و شرح منظومه را تدریس کردهام. حالا هم تدریس خارج فقه و اصول. پس از این همه سال تدریس،
دقت و تجربه، خیلی عجیب نیست که بگویم با شاگردانم انس گرفته ام.
آیتالله سبحانی در تدریس، شیوه منحصر به فرد دارد و همین ویژگی، طلاب مستعد و جوان را به سمت حوزه درسی وی کشانده است. او درباره شیوه تدریس خود میگوید:
من سالها شاگرد مرحوم آیتالله حجت کوهکمری بودم که به روش کلاسیک تدریس میکرد و مرحوم آیتالله بروجردی، که درس را با نظم خاصی به سه بخش تقسیم و سپس تدریس مینمود. من از هر کدام از اساتیدم، نکتهای آموختهام و آنها را با هم تلفیق کرده و به شیوه جدیدی رسیدهام. حتی از استاد مکتبخانهام، ملا محمود فاضل، چیزهایی به خاطر دارم که گاهی از آنها نیز استفاده میکنم. به علاوه، دفترهای شاگردانم را مرتب میبینم و به نوشتههای بهتر و تمیزتر، جایزه میدهم. در تمام این سالها حتی یک دقیقه هم دیر سر جلسه تدریس حاضر نشدهام و همیشه با نظم و ترتیب، جلسه را اداره میکنم. همه این نکات به اضافه نشاطی که هنگام درس دادن دارم، تدریس مرا از نظر شاگردانم، متمایز از دیگران میکند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تدوین قانون اساسی که آیتالله سبحانی نیز در آن نقش عمدهای ایفا کرد،
وی موقعیت را مناسب دید تا به آرزوی دیرینه خود جامه عمل بپوشاند. تأسیس یک مؤسسه تعلیماتی ـ تحقیقاتی، آرزویی بود که سالها با استاد همراه بود. این آرزو نیز با همت بلند استاد و همراهی گروهی از صاحبان اندیشه اسلامی، روز عید غدیر سال 1359 شمسی با تأسیس مؤسسه آموزشی ـ پژوهشی امام صادق علیه السلام شد، تا به تربیت و آموزش استعدادهای جوان برای تحقیق در مبانی اسلامی، به ویژه تفسیر، حدیث و عقاید بپردازد.
احیای متون اسلامی و تحقیق درباره آثار بزرگان شیعه، نقد آثار روز درباره اسلام و پاسخ به پرسشهای دینی، انتشار جزوههای مختصر در زمینه مسائل اسلامی، تأسیس دو کتابخانه عمومی برای خانمها و آقایان که حدود صدهزار جلد کتاب آن در دسترس مراجعان است، از جمله فعالیتهای این مرکز علمی ـ پژوهشی است. با راهاندازی سایت imam sadegh.org برای نشر آثار و ارتباط با جهان اسلام، فعالیتهای این مرکز همگام با تکنولوژی زمانه ادامه دارد. آیتالله سبحانی سالهاست که هر روزه با مراجعه به این مرکز، فعالیتهای این مؤسسه را با دقت زیر نظر دارد و حتی اموری مانند نظافت محل
را نیز کنترل و با نظم کمسابقهای، این مرکز را به خوبی اداره میکند. امروزه میتوان مؤسسه امام صادق علیه السلام را یکی از مراکز فعال و اثرگذار دانست که به صورت هدفمند، برای ارتقای سطح علمی جهان اسلام و مذهب تشیّع میکوشد.
افراد خانواده آیتالله سبحانی در نگرانی به سر میبردند. زمان به کندی میگذشت و دوستان و شاگردان استاد، دست به دعا، منتظر خبر جدیدی بودند. از وقتی تلویزیون، شرح ماجرا را به نمایش گذاشت، نگرانیها دو چندان شده بود. استاد، بارها به سفر حج مشرف شده بود، ولی اینبار وضعیت فرق میکرد. او در صف اول تظاهرکنندگان بود و تظاهرات برائت از مشرکین با دخالت نظامیان سعودی به درگیری و خشونت کشیده شده بود. گروهی از هموطنان نیز شهید و عدهای هم زخمی شده بودند. خانواده برای گرفتن خبر جدید از آیتالله سبحانی، دور هم جمعشده و جز سکوت هیچ چاره ای نبود. عقربههای ساعت هم بهتزده و نگران، نای حرکت نداشتند، تا اینکه صدای زنگ تلفن، همه حضار را از جا پراند. صدایی از آن طرف گوشی تلفن، خبر سلامتی
ایشان را به خانواده داد؛ ولی دلشوره گریبان هیچ یک از افراد خانواده را تا هنگام بازگشت آیتالله سبحانی از سفر رها نکرد.
فرزندان استاد برای آوردنشان به فرودگاه رفتند. آیتالله سبحانی در جریان درگیری، آسیب دیده بود؛ ولی به لطف خداوند، چندان جدی نبودند و حالشان رو به بهبودی بود. جالب اینکه استاد در فرودگاه، هنگامی که منتظر اثاثیه و بار خود نشسته بود، بیکار نمانده، با آرامش و دقت خاصی، غرق در مطالعه بود. وی اندیشه نگارش کتابهایی در نقد وهابیت را بدون هیچ وقفهای از فرودگاه شروع کرد. ایشان مسیر تهران به قم باز هم مشغول نوشتن مطالبی بودند. یکی از همراهان با اعتراض گفتند: شما با این همه خستگی، بهتر نیست قدری استراحت کنید. استاد سبحانی آه بلندی کشید و با چشمانی نگران جواب داد: دلم به اندازه تمام دنیا گرفته. وقت استراحت نیست. وهابیت تمام ابزارها را به کار گرفته تا برای خود پیروانی دست و پا کند. در تمام طول سفر شاهد تلاش آنها بودم؛ برگزاری گردهمآییها، انتشار کتب گوناگون که مجانی در اختیار همگان قرار میدهند و توسل به هر دروغ و نیرنگی برای جذب جوانان و
پرداخت هزینههای گزاف، گوشهای از تلاش آنان است. در مقابل، ما یک اسلحه در اختیار داریم. و آن هم قلم ماست. از من نخواهید سلاحم را زمین بگذارم و استراحت کنم. حالا وقت استراحت نیست. وقت جهاد است با سلاح قلم.
وقتی مسافر به سلامت به خانه رسید، تلفن مدام زنگ میخورد. دوستداران استاد همه برای احوال پرسی از او تماس میگرفتند. در این میان، تلفن حاجاحمد آقا از منزل امام خمینی رحمه الله و احوال پرسی ایشان از طرف امام، آیتالله سبحانی را بسیار شادمان ساخت. همچنین ملاقاتی که پس از آن با امام خمینی رحمه الله داشت، خوشحالی ایشان را صد چندان کرد.
آیتالله سبحانی، همیشه، پرتلاش و با صلابت، خدمتگزار مذهب تشیع است. او در سمینارهای مختلف داخلی و خارجی شرکت میکند و به زبان فارسی و عربی، بسیار شیوا و روان، از دین اسلام و مذهب تشیّع دفاع میکند. تسلط او به زبان عربی بهقدری است که عربزبانها را به تحسین وامیدارد. او که علامه مسلّم در علم کلام به شمار میآید، در هر بحثی، سربلند است. در
اردن، لبنان، مصر، ترکیه و دیگر کشورهای اسلامی، مانند یک سرباز شجاع و مقتدر، از کیش و کیان مذهب تشیع دفاع میکند و پیروزمندانه به کشور بازمیگردد.
این بار برای شرکت در «سمینار اسلام و کفر» در ترکیه از وی دعوت شده و قرار است فردا راهی سفر شود.
ـ پدر! دیر وقت است و فردا عازم سفرید. نمیخواهید استراحت کنید؟
سعید آقا مثل همیشه نگران پدر بود.
ـ تمام شد پسرم. همهجا را تمیز و مرتب کردم. این یادداشت را هم بچسبانم، برای خواب آماده میشوم.
ـ چه یادداشتی پدر؟
ـ برنامهریزی پس از سفرم را نوشتهام. کارهایی که باید انجام دهم، همه را به ترتیب نوشتهام تا فراموشم نشود. اتاق را تمیز و مرتب کردهام تا پس از بازگشت، دور و برم شلوغ و نامرتب نباشد.
همسر استاد با سینی چای وارد اتاق او میشود. استاد که سرگرم گردگیری کتابهای کتابخانه است، پیش دستی میکند و به همسرش سلام و «خسته نباشید» میگوید و ادامه میدهد: دست شما درد نکند خانم. چای خوردن با شما خستگی را برطرف میکند!
ـ چرا اینقدر خود را خسته میکنید، این کتابخانه و کتابها کاملاً تمیزند.
ـ خانم، من حاصل عمرم را برق میاندازم. جلد هر کدام را که پاک میکنم، به سالهای دور و نزدیک سفر میکنم. خاطراتم را با این کار مرور میکنم. خاطرات یک عمر. مثلاً این قفسه اول مربوط به تفسیر تربیتی قرآن کریم است.
استاد با ورق زدن کتاب قرآن و اسرار آفرینش، ادامه میدهد: این کتاب، «تفسیر سوره رعد»، است این یکی «تفسیر سوره فرقان» است با عنوان سیمای انسان کامل در قرآن. قفسه بعدی، تفسیر موضوعی قرآن است. منشور جاوید قرآن در چهارده جلد و به زبان فارسی. هیچکس مثل شما نمیداند که من چقدر برای این کار زحمت کشیدهام! این قفسه هم که پرسشها و پاسخهاست، مرا به دوران جوانیام میبرد، آن سالهای اولی که مجله مکتب اسلام منتشر میشد از نقاط مختلف کشور و مراکز فرهنگی اسلامی جهان، سؤالهایی به دستم میرسید که باعث نگارش این چهار جلد پرسشها و پاسخها شد.
این یکی در باب علوم قرآنی است، پیرامون «قرآن و وجه اعجاز آن». این قسمت هم مربوط به رشته کلام
است؛ الهیات و معارف اسلامی یا کتاب معاد انسان و جهان که نگارش آن، وقت هایی از من برده است. طرف دیگر، کتابهای فلسفی است. سرنوشت از دیدگاه علم و فلسفه، نیروی محرک تاریخ، اصولالفلسفه، ترجمه جلد اول درسهای استاد علامه طباطبایی، همه برایم خاطرهانگیز است.
استاد رویش را به سوی دیگری گرداند بعد سرش را بالا برد. کتابها تا نزدیکی سقف اتاق مرتب کنار یکدیگر چیده شده بودند. همسرش که ردپای شوق و شعف را در چهرهاش دید، لبخندی زد و گفت: ادامه بدهید، من منتظرم. آیتالله سبحانی عرق پیشانی را با پشت دست پاک کرد و گفت: این قسمت در باب فقه است الاعتصام بالکتاب والسنه. این هم پیرامون مسح پا در وضو، سجده بر زمین، خمس در کتاب و سنت، ازدواج موقت، گذاشتن دستها بر روی هم در نماز، سه طلاق در یک مجلس، وصیت کمتر از ثلث، مصادر قانونگذاری نزد شیعه امامیه و... این هم وهابیت، مبانی فکری و کارنامه عملی آنها و کتاب تهذیب الاصول در سه جلد، تقریر درس اصول امام خمینی رحمه الله است.
ـ این کتاب را کاملاً به یاد دارم. تازه عروس بودم که
شروع به نوشتن آن کردید.
ـ بله، درست است. این یکی را چی یادتان هست؟ فروغ ابدیت در دو جلد، تجزیه و تحلیل کاملی از زندگانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است.
ـ البته که به یاد دارم، همان کتابی که به چندین زبان ترجمه شده است.
ـ درست است.
این قفسه هم در باب عقاید است بحوث فی الملل و النحل. قسمت آخر هم مربوط به تقریرات بنده در دروس مختلف است که توسط شاگردان نوشته شده و ردیف پایین هم متفرقه هستند: بازگشت به عصر ایمان، رمز پیروزی مردان بزرگ و چندتای دیگر. این کتابخانه حاصل سالهای سال تلاش بیوقفه من است.
استاد با لبخندی که حاکی از رضایت او از حاصل عمرش بود، پرسید: چه شد خانم، خسته شدید؟
همسرش درحالیکه اتاق را ترک میکرد، به شوخی گفت: نه، راستش میروم برایتان اسپند دود کنم.
استاد تبسّم کرد و استکان چای را که سرد شده بود به همسرش داد تا عوض کند.
خانوک، از روستاهای اطراف کرمان است. حاج سعید
سبحانی، فرزند آیتالله سبحانی که مدتی را برای تبلیغ به آنجا رفته بود، به تازگی از سفر تبلیغی بازگشته بود که پدر از آمدن فرزند باخبر شد:
ـ حاجآقا! سعید آقا از تبلیغ برگشتهاند.
ـ الحمدلله! حاضر شوید به دیدنشان برویم، دلمان براش تنگ شده است.
ـ بیخبر حاج آقا؟
ـ مثل همیشه؛ ما همیشه بیخبر به بچهها سر میزنیم.
سعید آقا و خانوادهاش از دیدن پدر خوشحال شدند و سر صحبت از هر دری باز شد.
ـ خوب سعید آقا، از تبلیغ بگو، خانوک چه خبر؟
ـ آقاجان! هیچکس در آنجا شما را فراموش نکرده است. افرادی در میان روستاییان احادیثی را از حفظ بودند یا برخی دیگر کتابهایی را از شما به عنوان جایزه دریافت کرده بودند، از شما با خاطره خوش یاد می کردند و یا بعضیها از منبرهای گرمتان میگفتند؛ راستی، چقدر از جشن نیمه رمضان و چراغانی آن شب میگفتند.
ـ بابابزرگ! جریان چراغانی چه بوده؟ مگر آن زمان روستاها برق داشتند؟
ـ نه باباجان، یک سال بنده، ماه رمضان را در خانوک تبلیغ میکردم. شب میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام بود.
سفارش کردم قبل از آمدن به مسجد، فانوس روشنی را روی بام منزلتان قرار دهید و همه این کار را کردند. شب هنگام منظره فانوسهای روشن، روستا را شبیه قطعهای از آسمان پرستاره کرده بود که زیر پای ما بود و این زیباترین مراسم جشن و سرور و آذینبندی بود که من تا به حال شاهد آن بودهام.
ـ خب پسرم، از وضعیت روستا بگو. آب آشامیدنی، برق، جاده و امکانات دیگر
ـ خدا را شکر، روستاییان صاحب آب و برق و سایر امکانات شدهاند. اگرچه هنوز امکانات محدود است، ولی نسبت به گذشته اوضاع به کلی فرق کرده.
ـ خدا را شکر.
ـ اوضاع فرهنگی ـ مذهبی چطور؟
ـ هنوز تا حدودی زیادی مشکلات فرهنگی و مذهبی وجود دارد. آنها محتاج کسی هستند که با مسائل دینی کاملاَ آشنا باشد و همواره در کنار آنها زندگی کند تا بتوانند مشکلاتشان را گاه و بیگاه با او در میان بگذارند. کسی که آشنا به فرهنگ بومی آن خطه باشد و دلسوز مردم.
آن شب، خانواده کنار یکدیگر خاطرات شیرین را مرور
کردند و تا دیروقت بیدار ماندند. حاج سعید آقا، فرزندش را وادار به خوابیدن کرد تا صبح برای نماز خواب نماند. استاد سبحانی خطاب به پسرش گفت: سعید آقا! اگر همانطور که من شما را برای نماز صبح بیدار میکردم، فرزندت را بیدار کنی، او عاشقانه نماز صبح میخواند.
ـ بابابزرگ! این را هم برایم تعریف میکنید؟ مگر شما چطوری بابا سعید را بیدار میکردید؟
ـ آن وقتها من، بابا، عموها و عمهها را با ناز و نوازش بیدارمیکردم، بغلشان میکردم و منتظر میشدم تا وضو بگیرند و خلاصه همراهشان بودم تا نمازشان را بخوانند. حالا هم بلند شو باباجان، برویم با هم بخوابیم. صبح، من، تو را برای نماز صبح بیدار میکنم. بعد با هم ورزش میکنیم، نان میگیریم، صبحانه را آماده میکنیم و با هم صبحانه میخوریم.
صبح وقتی استاد سبحانی به همراه نوهاش، نان به دست به خانه بازمیگشتند، با یکی از شاگردان روبهرو شدند. استاد در سلام کردن پیشی گرفت و شاگرد دست و پای خود را گم کرد و با سرعت دست استادش را بوسید. دوستی که همراه شاگرد استاد سبحانی بود، آرام از او پرسید: حاجآقا ایشان کی بودند؟ شاگرد درحالیکه با نگاه، استاد را در مسیر بدرقه میکرد، گفت: چطور نمیشناسی
درحالیکه کتابخانه اتاقت پر از تألیفات ایشان است.
ـ من با چهره نویسندگان کتابهای کتابخانهام آشنایی ندارم، ولی میتوانم حدس بزنم که ایشان چه کسی بودند، ایشان احتمالاً باید آیتالله سبحانی باشند؛ چون بیشتر کتاب های من نوشته ایشان است.
ـ بله درست حدس زدید ایشان استاد علم کلام هستند و کتاب های زیادی در زمینههای مختلف نوشتهاند.
ـ بله من دوستی خارجی دارم که با سخنرانیها و کتابهای ایشان به مذهب شیعه علاقهمند شد و پس از تحقیقات مفصل به تشیع گروید.
آیتالله العظمی شیخ جعفر سبحانی، از دانشمندان معاصر، فقیه، متخصص علم کلام با تألیفاتی بیشمار، بالغ بر دویست جلد، در زمینههای مختلفی مانند تفسیر و علوم قرآنی، کلام، فقه، اصول، فلسفه، تاریخ و... مایه فخر و مباهات مذهب تشیع هستند.
استاد هماکنون در شهر مقدس قم زندگی می کند و در کنار فعالیت های علمی، تدریس و تحقیق، به عنوان مرجع تقلید، مورد توجه جهان تشیع است. او همچنان با نظمی که در زندگیاش حاکم بوده است، بخشی از اوقاتش را مطالعه می کند. در ساعات مشخص در چندین موضوع
تدریس دارد و به طور منظم، ساعاتی را نیز به امور مرجعیت اختصاص می دهد و همینطور به طور مستمر کارهای مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام صادق علیه السلام را که حاصل تدبیر و تلاش های چندین ساله ایشان به شمار می-آید، زیر نظر دارد. او یکی از چهرههای ماندگار در جهان اسلام است.
والسلام
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
بانک اطلاعات اندیشمندان مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما در رابطه با آیتالله جعفر سبحانی علاوه بر چاپ نوشته حاضر، در آرشیو خود اطلاعات مکتوب و همینطور در بانک عکس، تعداد قابل توجهی عکس از این شخصیت را دارا میباشد. و هرگونه تقاضا از طرف محققین، برنامهسازان و علاقمندان را پاسخگو و آماده دریافت اطلاعات در این خصوص میباشد.
تلفن تماس:2933830-0251
آدرس سایت و پست الکترونیکی:
Farzanegan@irc.ir Email: ـ www.irc.ir