ghaemiyeh.com
سرشناسه : امینی گلستانی، محمد، ۱۳۱۷ -
عنوان و نام پديدآور : نشانه هائى از او/ محمد امینی گلستانی.
مشخصات نشر : قم: سپهر آذین، ۱۳92.
مشخصات ظاهری : ۲۷5 ص.
موضوع : خداشناسى
به عزيزان خداجو و حقطلبى كه در پى يافتن حق و حقيقت و خداشناسى هستند.
محمّد امينى گلستانى
نشانه هائى از او ..... 1
محمد امينى گلستانى ..... 1
تقديم ..... 3
فهرستموضوعات ..... 4
1 ..... 7
2 ..... 8
3 ..... 8
4 ..... 8
5 ..... 9
بخش 1 درج آيات به صورت يك جا ..... 10
بخش 2 تشريح آيات ..... 21
1- جلوههاى ذات پاك او در پهنه هستى ..... 21
2- گردشهاى اينها نشانه خداشناسى ..... 27
3- ستارگان راهنما ..... 36
4- در اينها نشانه هائى از اوست ..... 39
5- گوشهاى از آيات عظمت خدا ..... 49
6- نشانههاى خدا در آسمان و زمين و جهان گياهان ..... 58
7- روزهاى حساس زندگى ..... 78
8- در اين (سرگذشت عبرتانگيز) نشانههائى است براى ..... 94
هوشياران ..... 94
9- همه چيز در بند تسخير تو است اى انسان ..... 96
10- در اينها نشانههاى روشنى براى خردمندان است! ..... 107
11- از تاريخ گذشتگان عبرت بگيريد ..... 109
12- طرز پاسخ مستكبران به ابراهيم 7 ..... 112
13- از نشانههاى او آفرينش شماست از خاك ..... 116
14- براى آرامش شما همسرانى آفريد ..... 119
15- تفاوت زبانها و رنگهاى شمانشانه شناخت اوست ..... 123
16- از نشانههاى او خواب شما در شب و روز است ..... 126
توضيحاتى چند در مورد خواب ..... 132
2- خواب دو جوان هم زندان يوسف 7 ..... 146
نكتهها: ..... 159
1- زندان كانون ارشاد يا دانشگاه فساد ...... 159
3- خواب پادشاه مصر ..... 165
نكتهها: ..... 184
5- خواب رسول خدا 6 ..... 194
17- با آب آسمان مرده را زنده مى كند! ..... 198
نكتهها ..... 209
18- برپائى آسمان و زمين به فرمان اوست ..... 212
نكتهها: ..... 213
19- خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟! ..... 215
20- به آثار رحمت الهى بنگر! ..... 220
21- ابرها را در پهنه آسمان مىگستراند ..... 223
22- در گرداب بلا! ..... 228
23- روز پيروزى ما ..... 234
24- چنان آنها را متلاشى كرديم كه ضرب المثل شدند! ..... 238
نكتهها: ..... 241
25- خداوند ارواح را به هنگام مرگ و خواب مى گيرد ..... 246
26- روزى را براى هركس بخواهد مى گسترد ..... 252
27- فقط براى خدا سجده كنيد ..... 253
28- آفرينش آسمان ها و زمين از نشانه معرفت اوست ..... 259
29- وزش بادهاى منظم و حركت كشتى ها از آيات اوست ..... 263
30- در آسمان ها و زمين نشانهائى است براى حق جويان ..... 268
31- در آفرينش شما و جنبندگان، نشانه معرفت اوست ..... 269
32- سه موهبت بزرگ ..... 272
33- هرچه در زمين و آسمان را تسخير شماكرده است! ..... 275
منابع و مصادر كتاب ..... 276
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للَّهربّ العالمين، و الصّلوة والسّلام على سيّدالأنبياء و المرسلين و على آله الطيّبين الطّاهرين لاسيّمابقيّة اللَّه فى الأرضين و حجّته على عباده اجمعين، الحجّة بن الحسن روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و صلوات اللَّه و سلامه عليه، واللّعنة الدّائمة الأبديّة على اعدائهم اجمعين من الان الى لقاء يوم الدّين آمين ربّ العالمين.
لطفاپيش از شروع به مطالعه كتاب، اين پيشگفتار را تماماً مطالعه فرمائيد.
1
مرسوم است براى اثبات مطلب و يا چيزى، دلايل و براهينى مى آورند تاآن مطلب ثابت و مورد قبول فرد يا اجتماع شود؛ مثلًا براى وجود جنين در رحم مادر و حاملگى او، در زمان فعلى، با دستگاه پزشكى و سونگرافى و براى فشار خون با فشار سنج وبراى وجود تب، با تب سنج وو ...، ثابت مى كنند.
خداوند متعال برابر رسوم بشر براى اثبات وجود خود علاوه بر برهانهاى فطرى و عقلى،
در سورههاى متعدد قرآن كريم، نشانه ها و علائمى را بيان فرموده
است كه حتى بى سوادترين و كم فهمترين و سادهترين انسان ها، ناگزير از پذيرفتن آن، مى باشند كه؛
ما در اين مجموعه كوچك تعدادى از آن آيات مباركات با آدرس دقيق، آنهارا مى آوريم كه در دسترس علاقمندان به يافتن حقيقت و پژوهشگران عزيز قرار بگيرد، «البته آوردن همه آيات مربوطه، كتاب ضخيم و قطور لازم دارد كه برخلاف نظر اختصار در اين مورد است و فقط براى جويندگان دلايل خداشناسى همين مقدار كافيست، و گرنه بقول مولانا،
برگ درختان سبز در نظر هوشيار** هرورقى دفتريست معرفت كردگار».
2
از پرداختن به اسناد رجالى روايات اين كتاب، به خاطر رعايت اختصار، صرف نظر كرديم ولى آدرس دقيق و مأخذ و منابع آنها را، در پاورقى ها درج نموديم كه طالبين به آنجاها مراجعه نمايند.
3
در اين نوشته سعى كرديم مطالب را با عبارات روان و ساده و قابل فهم، همه اقشار مختلف، بنويسيم كه از آن نهايت استفاده را ببرند و به لغت نامه و غيره، نياز نداشته باشند و وقت گراميشان، گرفته نشود.
4
آيات را در اول كتاب، يك جا آورديم كه عزيزان از ابتدا تا انتهاى كتاب، به صورت فشرده و بطور خلاصه، اطلاع حاصل نمايند و بعداً
مطالب مربوط به هر آيه را تفصيلًا، بيان نموده و به ريزه كارى هايش بپردازيم.
5
هيچ آفريدهاى، مصون از اشتباهات و خطا نمى باشد فقط ذات اقدس الهى است كه از آن به دور است و براى او امكان خطا و اشتباه وجود ندارد؛
لذا اگر عزيزان در خلال مطالعه اين مجموعه، به خطا و اشتباه و سهو ونسيان، برخورد نمودند، لطفاً باتلفن همراه كه در صفحه شناسنامه، قيد گرديده است، اينجانب را مطلع سازند تا در چاپهاى بعدى اصلاح گردد.
6
اكثريت قريب به اتفاق مطالب و تفسير اين مجموعه از «تفسير نمونه» اقتباس گرديده است كه از خداى قادر متعال سعادت و خوشبختى دنيا و آخرت را براى نويسندگان و زحمت كشان آن، مسئلت دارم.
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (164) بقره: 164
در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و شد شب و روز، و كشتيهايى كه در دريا به سود مردم در حركتند، و آبى كه خداوند از آسمان نازل كرده، و با آن، زمين را پس از مرگ، زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، و (همچنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخرند، نشانههايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مىانديشند!
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ* الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ (191) آل عمران: 190
مسلماً در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و رفت شب و روز، نشانههاى (روشنى) براى خردمندان است.
191- همانها كه خدا را در حال ايستادن و نشستن و آنگاه كه بر
پهلو خوابيدهاند، ياد مىكنند، و در اسرار آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند، (و مىگويند) بار الها اين را بيهوده نيافريدهاى، منزهى تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار
وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ انعام: 97
او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد، تا در تاريكيهاى خشكى و دريا، به وسيله آنها راه يابيد! ما نشانهها (ى خود) را براى كسانى كه مىدانند، (و اهل فكر و انديشهاند) بيان داشتيم!
وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْءٍ فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ وَ جَنَّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ انْظُرُوا إِلى ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ إِنَّ فِي ذلِكُمْ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ انعام: 99
او كسى است كه از آسمان، آبى نازل كرد، و به وسيله آن، گياهان گوناگون رويانديم؛ و از آن، ساقهها و شاخههاى سبز، خارج ساختيم؛ و از آنها دانههاى متراكم، و از شكوفه نخل، شكوفههايى با رشتههاى باريك بيرون فرستاديم؛ و باغهايى از انواع انگور و زيتون و انار، (گاه) شبيه به يكديگر، و (گاه) بىشباهت! هنگامى كه ميوه مى دهد، به ميوه آن و طرز رسيدنش بنگريد كه در آن، نشانههايى (از عظمت خدا) براى افراد باايمان است!
هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (5) إِنَّ فِي اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ
وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ (6) يونس: 6- 5
او كسى است كه خورشيد را روشنايى، و ماه را نور قرار داد؛ و براى آن منزلگاههايى مقدّر كرد، تا عدد سالها و حساب (كارها) را بدانيد؛ خداوند اين را جز بحق نيافريده؛ او آيات (خود را) براى گروهى كه اهل دانشند، شرح مىدهد! مسلّماً در آمد و شد شب و روز، و آنچه خداوند در آسمانها و زمين آفريده، آيات (و نشانههايى) است براى گروهى كه پرهيزگارند (و حقايق را مىبينند).
اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ (2) رعد: 2
خدا همان كسى است كه آسمانها را، بدون ستونهايى كه براى شما ديدنى باشد، برافراشت، سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در كف قدرت گرفت)؛ و خورشيد و ماه را مسخّر ساخت، كه هر كدام تا زمان معينى حركت دارند! كارها را او تدبير مىكند؛ آيات را (براى شما) تشريح مىنمايد؛ شايد به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد!
وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ وَ أَنْهاراً وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (3) رعد: 3
و او كسى است كه زمين را گسترد؛ و در آن كوهها و نهرهايى قرار داد؛ و در آن از تمام ميوهها دو جفت آفريد؛ (پرده سياه) شب را بر روز مىپوشاند؛ در اينها آياتى است براى گروهى كه تفكر مىكنند!
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ
إِلَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (5) ابراهيم: 5
ما موسى را باآيات خود فرستاديم؛ (و دستور داديم:) قومت را از ظلمات به نور بيرون آر! و «ايّام اللّه» را به آنان ياد آور! در اين، نشانههايى است براى هر صبر كننده شكرگزار!
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ (75) حجر: 75
در اين (سرگذشت عبرتانگيز)، نشانههايى است براى هوشياران!
يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخِيلَ وَ الْأَعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ
وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (12) وَ ما ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ (13) نحل: 11
خداوند با آن (آب باران)، براى شما زراعت و زيتون و نخل و انگور، و از همه ميوهها مىروياند؛ مسلماً در اين، نشانه روشنى براى انديشمندان است.
نحل: 12
او شب و روز و خورشيد و ماه را مسخّر شما ساخت؛ و ستارگان نيز به فرمان او مسخّر شمايند؛ در اين، نشانههايى است (از عظمت خدا،) براى گروهى كه عقل خود را به كار مىگيرند!
كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى (54) طه: 54
هم خودتان بخوريد؛ و هم چهارپايانتان را در آن به چرا بريد! مسلّماً در اينها نشانههاى روشنى براى خردمندان است!
أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى (128) آيا براى هدايت آنان
كافى نيست كه بسيارى از نسلهاى پيشين را (كه طغيان و فساد كردند) هلاك نموديم، و اينها در مسكنهاى (ويران شده) آنان راه مىروند! مسلّماً در اين امر، نشانههاى روشنى براى خردمندان است.
فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (24) عنكبوت: 24
اما جواب قوم او [ابراهيم] جز اين نبود كه گفتند: «او را بكشيد يا بسوزانيد!» ولى خداوند او را از آتش رهايى بخشيد؛ در اين ماجرا نشانههايى است براى كسانى كه ايمان مىآورند.
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ (20) وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ (20) روم: 20
از نشانههاى او اين است كه شما را از خاك آفريد، سپس بناگاه انسانهايى شديد و در روى زمين گسترش يافتيد!
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (21) روم: 21
و از نشانههاى او اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانههايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند!
وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ (22) روم: 22
و از آيات او آفرينش آسمانها و زمين، و تفاوت زبانها و رنگهاى شماست؛ در اين نشانههايى است براى عالمان!
وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ (23) روم: 23
و از نشانههاى او خواب شما در شب و روز است و تلاش و كوششتان براى بهرهگيرى از فضل پروردگار (و تأمين معاش)؛ در اين امور نشانههايى است براى آنان كه گوش شنوا دارند!
وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (24) روم: 24
و از آيات او اين است كه برق و رعد را به شما نشان مىدهد كه هم مايه ترس و هم اميد است (ترس از صاعقه، و اميد به نزول باران)، و از آسمان آبى فرو مىفرستد كه زمين را بعد از مردنش بوسيله آن زنده مىكند؛ در اين نشانههايى است براى جمعيّتى كه مىانديشند!
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (25) وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ (26) روم: 25
و از آيات او اين است كه آسمان و زمين به فرمان او برپاست؛ سپس هنگامى كه شما را (در قيامت) از زمين فراخواند، ناگهان همه خارج مىشويد (و در صحنه محشر حضور مىيابيد)!
روم: 26
و از آن اوست تمام كسانى كه در آسمانها و زميناند و همگى در برابر او خاضع و مطيعاند!
وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (27) روم: 27
او كسى است كه آفرينش را آغاز مىكند، سپس آن را بازمىگرداند، و اين كار
براى او آسانتر مىباشد؛ و براى اوست توصيف برتر در آسمانها و زمين؛ و اوست توانمند و حكيم!
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (46) روم: 46
روم: 46
و از آيات (عظمت) خدا اين است كه بادها را بعنوان بشارتگرانى مىفرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و سيراب كند) و كشتيها بفرمانش حركت كنند و از فضل او بهره گيريد؛ شايد شكرگزارى كنيد.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (37) روم: 37
آيا نديدند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟! در اين نشانههايى است براى گروهى كه ايمان مىآورند.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ آياتِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (31 لقمان: 31
آيا نديدى كشتيها بر (صفحه) درياها به فرمان خدا، و به (بركت) نعمت او حركت مىكنند تا بخشى از آياتش را به شما نشان دهد؟! در اينها نشانههايى است براى كسانى كه شكيبا و شكرگزارند!
أَ وَ لَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ أَ فَلا يَسْمَعُونَ (26) سجده: 26
آيا براى هدايت آنها همين كافى نيست كه افراد زيادى را كه در قرن پيش از آنان زندگى داشتند هلاك كرديم؟! اينها در مساكن (ويران شده) آنان راه مىروند؛ در اين آياتى است (از قدرت خداوند و مجازات
دردناك مجرمان)؛ آيا نمىشنوند؟!
فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (19) سبا: 19
ولى (اين ناسپاس مردم) گفتند: «پروردگارا! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن» (تا بينوايان نتوانند دوش به دوش اغنيا سفر كنند! و به اين طريق) آنها به خويشتن ستم كردند! و ما آنان را داستانهايى (براى عبرت ديگران) قرار داديم و جمعيّتشان را متلاشى ساختيم؛ در اين ماجرا، نشانههاى عبرتى براى هر صابر شكرگزار است.
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (42) زمر: 42
خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند، و ارواحى را كه نمردهاند نيز به هنگام خواب مىگيرد؛ سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه مىدارد و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) بازمىگرداند تا سرآمدى معيّن؛ در اين امر نشانههاى روشنى است براى كسانى كه انديشه مىكنند!
أَ وَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (52) زمر: 52
آيا آنها ندانستند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟! در اين، آيات و نشانههايى است براى گروهى كه ايمان مىآورند.
وَ مِنْ آياتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (37)
فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ (38) 30- وَ مِنْ آياتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (39) وَ مِنْ آياتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (39) فصلت: 37
و از نشانههاى او، شب و روز و خورشيد و ماه است؛ براى خورشيد و ماه سجده نكنيد، براى خدايى كه آفريننده آنهاست سجده كنيد اگر مىخواهيد او را بپرستيد!
فصلت: 38
و اگر (از عبادت پروردگار) تكبّر كنند، كسانى كه نزد پروردگار تو هستند شب و روز براى او تسبيح مىگويند و خسته نمىشوند!
فصلت: 39
و از آيات او اين است كه زمين را خشك (و بىجان) مىبينى، امّا هنگامى كه آب (باران) بر آن مىفرستيم به جنبش درمىآيد و نموّ مىكند؛ همان كسى كه آن را زنده كرد، مردگان را نيز زنده مىكند؛ او بر هر چيز تواناست!
وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ (29) شورا: 29
و از آيات اوست آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها منتشر نموده؛ و او هرگاه بخواهد بر جمع آنها تواناست!
وَ مِنْ آياتِهِ الْجَوارِ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ (32) إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ
الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (33) أَوْ يُوبِقْهُنَّ بِما كَسَبُوا وَ يَعْفُ عَنْ كَثِيرٍ (34) شورا: 32
از نشانههاى او كشتيهايى است كه در دريا همچون كوهها به نظر مىرسند! شورا: 33
اگر او اراده كند، باد را ساكن مىسازد تا آنها بر پشت دريا بىحركت بمانند؛ در اين نشانههايى است براى هر صبركننده شكرگزار!
شورا: 34
يا اگر بخواهد آنها را بخاطر اعمالى كه سرنشينانش مرتكب شدهاند نابود مىسازد؛ و در عين حال بسيارى را مىبخشد.
إِنَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِلْمُؤْمِنِينَ (3) جاثيه: 3
بىشكّ در آسمانها و زمين نشانههاى (فراوانى) براى مؤمنان وجود دارد؛
وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (4) جاثيه: 4
و نيز در آفرينش شما و جنبندگانى كه (در سراسر زمين) پراكنده ساخته، نشانههايى استبراى جمعيّتى كه اهل يقينند.
وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (5) جاثيه: 5
و نيز در آمد و شد شب و روز، و رزق (و بارانى) كه خداوند از آسمان نازل كرده و بوسيله آن زمين را بعد از مردنش حيات بخشيده و همچنين در وزش بادها، نشانههاى روشنى است براى گروهى كه اهل تفكّرند!
وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (13 جاثيه: 13
او آنچه در آسمانها و
آنچه در زمين است همه را از سوى خودش مسخّر شما ساخته؛ در اين نشانههاى (مهمّى) است براى كسانى كه انديشه مىكنند!
1- بقره: 164 إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (164) در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و شد شب و روز، و كشتى هايى كه در دريا به سود مردم در حركتند، و آبى كه خداوند از آسمان نازل كرده، و با آن، زمين را پس از مرگ، زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، و (همچنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخرند، نشانههايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مىانديشند!
تفسير: جلوههاى ذات پاك او در پهنه هستى
مقدمتا بايد به اين نكته توجه داشت كه همه جا نظم و انسجام دليل بر وجود علم و دانش است، و همه جا هماهنگى دليل بر وحدت و
يگانگى است.
روى اين اصل كه شرح آن را در كتابهاى خداشناسى نوشته اند، ما به هنگام برخورد به مظاهر نظم در جهان هستى از يكسو، و هماهنگى و وحدت عمل اين دستگاه هاى منظم از سوى ديگر، متوجه مبدء علم و قدرت يگانه و يكتائى مىشويم كه اين همه آوازهها از او است.
فى المثل هنگامى كه هر يك از پردههاى هفتگانه چشم را با ساختمان ويژه و ظريفش بررسى مىكنيم مىدانيم كه طبيعت بىشعور و كور و كر محال است بتواند مبدء چنين اثر بديعى باشد، سپس هنگامى كه همكارى و هماهنگى اين پردههاى هفتگانه را با يكديگر، و هماهنگى مجموع چشم را با كل بدن انسان و هماهنگى يك انسان را با ساير انسانها، و هماهنگى كل جامعه انسانيت را با مجموعه نظام هستى در نظر مىگيريم مىدانيم كه همه اينها از يكجا سرچشمه گرفته است، و همه آثار قدرت يك ذات پاك است.
آيا يك شعر زيبا و نغز و پر محتوى ما را به ذوق و قريحه سرشار شاعر هدايت نمىكند؟ و آيا هماهنگى كامل قطعههاى شعر موجود در يك ديوان با يكديگر دليل بر اين نيست كه همه از قريحه يك شاعر توانا تراوش كرده؟! با در نظر گرفتن اين مقدمه فشرده و كوتاه به تفسير آيه باز مىگرديم: در اين آيه به شش بخش از آثار نظم در جهان هستى كه هر كدام آيت و نشانهاى از آن مبدء بزرگ است اشاره شده:
1- در آفرينش آسمان و زمين ... (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...).
آرى آفرينش اين آسمان پرشكوه، و اين همه كرات عالم بالا يعنى
مليونها مليون آفتاب درخشان، و هزاران هزار ستارگان ثابت و سيار كه در يك شب تاريك و پرستاره با چشمك زدنهاى پر معنى خود با ما سخن مىگويند، و يا در پشت تلسكوپ هاى عظيم خود را به ما نشان مىدهند، با آن نظام دقيق و عجيب خود، كه سراسر آنها را همچون حلقههاى يك رشته زنجير به هم پيوسته آفرينش زمين با انواع مظاهر حيات و زندگى كه در چهرههاى بسيار متنوع و در لباس صدها هزار نوع گياه و حيوان، جلوهگر شده، همه نشانههاى ذات پاك او و آئينههاى درخشان قدرت و علم و يگانگى او هستند.
عجب اينكه هر چه علم و دانش بشر پيشتر مىرود، عظمت اين عالم و وسعتش در نظر او بيشتر مىشود، و معلوم نيست اين گسترش علمى تا كى ادامه خواهد يافت؟ امروز دانشمندان به ما مىگويند: هزاران هزار كهكشان در عالم بالا وجود دارد كه منظومه شمسى ما جزئى از يكى از اين كهكشانها است، تنها در كهكشان ما صدها ميليون خورشيد و ستاره درخشان وجود دارد كه روى محاسبات دانشمندان در ميان آنها مليونها سياره مسكونى است با ميلياردها موجود زنده!، وه چه عظمت چه قدرتى؟!
2- و نيز در آمد و شد شب و روز ... (وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ ...).
آرى اين دگرگونى ليل و نهار، و اين آمد و رفت روشنائى و تاريكى با آن نظم خاص و تدريجىاش كه دائما از يكى كاسته و بر ديگرى افزوده مىشود، و به كمك آن فصول چهارگانه به وجود مىآيد، و درختان و گياهان و موجودات زنده مراحل تكاملى خود را در پرتو اين تغييرات تدريجى، گام به گام طى مىكنند، اينها نشانه ديگرى از ذات
و صفات متعالى او هستند.
اگر اين تغيير تدريجى نبود، و يا اين تغييرات توأم با هرج و مرج صورت مىگرفت و يا اصلا هميشه روز، و يا هميشه شب بود، حيات و زندگى از صفحه كره زمين به كلى برچيده مىشد و اگر فرضا وجود داشت دائما دچار آشفتگى و نابسامانى بود.
3- و كشتى هائى كه در درياها به سود مردم به حركت در مىآيند ... (وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ ...).
آرى انسان به وسيله كشتى هاى بزرگ و كوچك، صحنه اقيانوس ها را مىنوردد، و به اين وسيله به نقاط مختلف زمين، براى انجام مقاصد خود سفر مىكند، اين حركت مخصوصا با كشتى هاى بادبانى، معلول چند نظام است: نخست بادهاى منظمى كه در سطح اقيانوس ها مىوزد (اعم از وزش هاى سراسرى كه به طور مداوم از قطب شمال و جنوب زمين به سوى خط استواء و از خط استواء به سوى قطب شمال و جنوب در حركتند و بنام آليزه و كنتر آليزه معروفند، يا وزش هاى منطقهاى كه تحت برنامههاى معينى حركت مىكنند و به كشتى ها امكان مىدهند، از اين نيروى فراوان و رايگان طبيعى بهره گيرند و به سوى مقصد پيش روند
همچنين خاصيت طبيعى چوب يا فشار مخصوصى كه از ناحيه آب به اجسام وارد مىشود و آنها را بر سطح آب، شناور مىسازد، و همچنين خاصيت تغييرناپذير دو قطب مغناطيسى زمين، كه عقربههاى قطبنماها را تنظيم مىكند، و يا نظام ستارگان آسمان كه راه مقصد را به انسان نشان مىدهند، آرى تا همه اين نظامها دست
بدست هم ندهند، استفاده از كشتى ها با آن فوائد سرشارشان امكانپذير نيست و در نتيجه اينها نيز آيتى است براى ذات پاك او.
عجب اينكه امروز نه تنها با پيدايش كشتى هاى موتورى از عظمت اين معنى كاسته نشده بلكه به مراتب بر عظمت آن افزوده است چرا كه هنوز مهمترين وسيله نقليه بشر كشتى هاى غول پيكرى هستند كه گاهى به اندازه يك شهر وسعت دارند، و در آن، ميدانها و مراكز تفريح و زمين بازى و حتى بازار وجود دارد و يا بر عرشه آن فرودگاه عظيمى است براى نشستن و برخاستن هواپيماهاى زياد.
4- و آبى كه خداوند از آسمان فرو فرستاده و به وسيله آن، زمين هاى مرده را زنده كرده و انواع جنبندگان را در آن گسترده است ... (وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ ...).
آرى دانههاى حياتبخش باران و قطرات پرطراوت و با بركت اين آب تصفيه شده طبيعى به هر جا مىريزد، زندگى و حيات مىپاشد، و حركت و بركت و آبادى و نعمت، همراه خود مىآورد، اين آب كه با نظام خاصى ريزش مىكند و آنهمه موجودات و جنبندگانى كه از اين مايع بىجان، جان مىگيرند همه پيامآور قدرت و عظمت او هستند.
5- و حركت دادن و وزش منظم بادها ... (وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ ...).
كه نه تنها بر درياها مىوزند و كشتيها را حركت مىدهند، بلكه سطح خشكيها، كوهها و درهها و جلگهها را جولانگاه خود قرار دادهاند، گاهى گردههاى نر را بر قسمتهاى ماده گياهان مىافشانند و به تلقيح و بارورى آنها كمك مىكنند ميوهها به ما هديه مىكنند و بذرهاى
گوناگون را مىگسترانند.
و زمانى با حركت دادن امواج اقيانوسها، آنها را به طور مداوم به هم مىآميزند تا محيط آمادهاى براى زيست موجودات زنده دريا فراهم گردد.
و گاه با انتقال دادن گرماى مناطق گرمسير به مناطق سردسير، و انتقال سرماى مناطق سردسير به مناطق گرمسير، كمك به تعديل هواى كره زمين مىكنند.
و زمانى با جابجا كردن هواى مسموم و فاقد اكسيژن شهرها به بيابانها و جنگلها، وسائل تصفيه و تهويه را براى بشر فراهم مىسازند.
آرى وزش بادها با اينهمه فوائد و بركات، نشانه ديگرى از حكمت و لطف بى پايان او است.
6- و ابرهائى كه در ميان زمين و آسمان معلق اند ... (وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ ...).
اين ابرهاى متراكم كه بالاى سر ما در گردشند و ميلياردها تن آب را بر خلاف قانون جاذبه در ميان زمين و آسمان، معلق نگاه داشته، و آنها را از هر نقطه به نقطه ديگر مىبرند، بى آنكه كمترين خطرى ايجاد كنند، خود نشانهاى از عظمت اويند.
بعلاوه اگر آبيارى و منصب آبدهى آنها نبود در سرتاسر خشكيهاى روى زمين نه قطره آبى براى نوشيدن وجود داشت و نه چشمه و جويبارى براى روئيدن گياه، همه جا ويرانه بود و كوير بود و بر همه جا خاك مرده پاشيده مىشد، اين نيز جلوه ديگرى از علم و قدرت او است.
آرى همه اينها نشانهها و علامات ذات پاك او هستند اما براى مردمى كه عقل و هوش دارند و مىانديشند (لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ).
نه براى بى خبران سبك مغز و چشمداران بىبصيرت و گوشداران كر!.(1)
ص: 558 ببعد.
2- آل عمران: 190 آل عمران: 190 إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ (190) الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ (191) رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ (192) رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ (193) رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ (194) فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ (195) آل عمران: 190 مسلماً در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و رفت شب و روز، نشانههاى (روشنى) براى خردمندان است.
1) تفسير نمونه ج: 1
191 همانها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آنگاه كه بر پهلو خوابيدهاند، ياد مىكنند؛ و در اسرار آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند؛ (و مىگويند:) بار الها! اينها را بيهوده نيافريدهاى! منزهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار! 192 پروردگارا! هر كه را تو (بخاطر اعمالش،) به آتش افكنى، او را خوار و رسوا ساختهاى! و براى افراد ستمگر، هيچ ياورى نيست! 193 پروردگارا! ما صداى منادى (تو) را شنيديم كه به ايمان دعوت مىكرد كه: «به پروردگار خود، ايمان بياوريد!» و ما ايمان آورديم؛ پروردگارا! گناهان ما را ببخش! و بديهاى ما را بپوشان! و ما را با نيكان (و در مسير آنها) بميران!
194 پروردگارا! آنچه را به وسيله پيامبرانت به ما وعده فرمودى، به ما عطا كن! و ما را در روز رستاخيز، رسوا مگردان! زيرا تو هيچگاه از وعده خود، تخلف نمىكنى. 195 خداوند، درخواست آنها را پذيرفت؛ (و فرمود:) من عمل هيچ عملكنندهاى از شما را، زن باشد يا مرد، ضايع نخواهم كرد؛ شما همنوعيد، و از جنس يكديگر! آنها كه در راه خدا هجرت كردند، و از خانههاى خود بيرون رانده شدند و در راه من آزار ديدند، و جنگ كردند و كشته شدند، بيقين گناهانشان را مىبخشم؛ و آنها را در باغهاى بهشتى، كه از زير درختانش نهرها جارى است، وارد مىكنم. اين پاداشى است از طرف خداوند؛ و بهترين پاداشها نزد پروردگار است.
ا هميت آيات
تمام آيات قرآن داراى اهميت است، زيرا همگى كلام خداست، و
براى تربيت و نجات بشريت نازل شده است، ولى در ميان آنها بعضى درخشندگى خاصى دارد، از جمله اين پنج آيه از فرازهاى تكان دهنده قرآن است، كه مجموعهاى از معارف دينى آميخته با لحن لطيف مناجات و نيايش، در شكل يك نغمه آسمانى مىباشد، و لذا در احاديث و روايات اهميت خاصى باين آيات داده شده است.
عطاء بن ابى رياح مىگويد: روزى نزد عايشه رفتم، از او پرسيدم، شگفت- انگيزترين چيزى كه در عمرت از پيامبر اسلام، ديدى چه بود او گفت كار پيامبر همهاش شگفتانگيز بود.
ولى از همه عجيبتر اينكه: شبى از شبها كه پيامبر در منزل من بود باستراحت پرداخت، هنوز آرام نگرفته بود، از جا برخاست و لباس پوشيد و وضو گرفت و بنماز ايستاد.
و آنقدر در حال نماز و در جذبه خاص الهى اشك ريخت، كه جلو لباسش از اشك چشمش تر شد، سپس سر به سجده نهاد، و چندان گريست كه زمين از اشك چشمش تر شد.
و همچنان تا طلوع صبح منقلب و گريان بود، هنگاميكه بلال او را به نماز صبح خواند، پيامبر را گريان ديد.
عرض كرد چرا چنين گريانيد؟ شما كه مشمول لطف خدا هستيد؟ فرمود: أفلا أكون لله عبدا شكورا: آيا نبايد بنده شكرگزار خدا باشم چرا نگريم؟ خداوند در شبى كه گذشت، آيات تكان دهندهاى بر من نازل كرده است.
و سپس بخواندن پنج آيه از آيات فوق ببعد را شروع كرد.
و در پايان فرمود: ويل لمن قرئها و لم يتفكر فيها: واى به حال آن كس
كه آنها را بخواند و در آنها نينديشد.
جمله اخير كه افراد را با تاكيد فراوان به تفكر هنگام تلاوت اين آيات امر مىكند، در روايات متعددى به عبارات گوناگون نقل شده است.
در روايتى از على عليه السلام نقل شده كه پيامبر خدا هر گاه، براى نماز شب برمىخاست نخست مسواك مىكرد، و سپس نظرى به آسمان مىافكند، و اين آيات را زمزمه مىنمود.
در روايات اهل بيت نيز دستور داده شده كه هر كس براى نماز شب برمىخيزد اين آيات را تلاوت كند.
نوف بكالى، كه از ياران خاص على عليه السلام بود، مىگويد: شبى در خدمتش بودم، هنوز چشم مرا خواب فرا نگرفته بود، ديدم امام برخاست، و شروع به- خواندن اين آيات كرده، سپس مرا صدا زد و گفت: اى نوف! خوابى، يا بيدار؟ عرض كردم بيدارم و صحنه آسمان را تماشا مىكنم فرمود: خوشا آنان كه آلودگى- هاى زمين را نپذيرفتند و باين راه آسمان، پيش رفتند (از چهار ديوار عالم ماده بيرون پريدند و روح بلند آنها ملكوت آسمانها را سير مىكند).
تفسير: روشنترين راه خداشناسى
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ آيات قرآن تنها براى خواندن نيست، بلكه براى فهم و درك مردم نازل شده و تلاوت و خواندن آيات مقدمهاى است، براى انديشيدن، لذا در اين آيه نخست اشاره به عظمت آفرينش آسمان و زمين كرده و مىگويد در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز نشانههاى روشنى براى صاحبان خرد و
انديشمندان است و باين ترتيب مردم را به انديشه در اين آفرينش بزرگ جلب و جذب مىكند، تا هر كس به اندازه پيمانه استعداد و تفكرش از اين اقيانوس بىكران، سهمى ببرد و از سرچشمه صاف اسرار آفرينش سيراب گردد.
و براستى، جهان آفرينش، و نقشهاى بديع و طرحهاى زيبا و دلانگيز آن و نظامات خيرهكنندهاى كه بر آنها حكومت مىكند كتاب فوق العاده بزرگى است كه هر حرف و كلمه آن دليل بسيار روشن، بر وجود و يكتائى آفريدگار جهان است.
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً نقشه دلربا و شگفتانگيزى كه، در گوشه و كنار اين جهان و در پهنه هستى به چشم مىخورد آنچنان قلوب صاحبان خرد را بخود جذب مىكند، كه در جميع حالات خود، چه ايستاده و چه نشسته و يا در حالى كه در بستر آرميده، و به پهلو خوابيدهاند بياد پديد آورنده اين نظام و اسرار شگرف آن مىباشند، و لذا در اين آيه مىفرمايد: خردمندان آنها هستند كه خدا را در حال قيام و قعود و آنگاه كه بر پهلو خوابيدهاند ياد مىكنند و در اسرار آسمانها و زمين مىانديشند يعنى هميشه و در همه حال غرق اين تفكر حيات بخشند.
در اين آيه نخست اشاره به ذكر و سپس اشاره به فكر شده است يعنى تنها يادآورى خدا كافى نيست، آنگاه اين يادآورى ثمرات ارزندهاى خواهد داشت كه آميخته با تفكر باشد همانطور كه تفكر در خلقت آسمان و زمين اگر آميخته، با ياد خدا نباشد، نيز بجائى نميرسد چه بسيارند دانشمندانى كه در مطالعات فلكى خود و تفكر مربوط به
خلقت كرات آسمانى اين نظام شگفتانگيز را مىبينند اما چون بياد خدا نيستند، و عينك توحيد بر چشم ندارند و از زاويه شناسائى مبدء هستى به آنها نگاه نمىكنند، از آن نتيجه لازم تربيتى و انسانى را نمىگيرند همانند كسى كه غذائى مىخورد كه تنها جسم او را قوى مىكند، و در تقويت انديشه و فكر و روح او اثرى ندارد.
رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا تفكر و انديشه، در اسرار آفرينش و زمين به انسان آگاهى خاصى ميدهد، و نخستين اثر آن توجه به بيهوده نبودن خلقت است، زيرا جائى كه انسان در هر موجود كوچكى، از اين جهان بزرگ هدفى مىبيند، آيا مىتواند باور كند، كه مجموعه جهان، بى هدف باشد، در ساختمان مخصوص اعضاى پيكر يك گياه، هدفهاى روشنى مىبينيم، قلب انسان و حفرهها و دريچههاى آن هر كدام برنامه و هدفى دارند، ساختمان طبقات چشم هر كدام بخاطر منظورى است، حتى مژهها و ناخنها هر يك، نقشى معين بر عهده دارند.
آيا ممكن است ذرات يك موجود، هر كدام داراى هدف خاصى باشد، اما مجموعه آن، مطلقا، هدفى نداشته باشد؟!.
لذا خردمندان، با توجه به اين حقيقت، اين زمزمه را سر ميدهند كه: خداوندا! اين دستگاه با عظمت را بيهوده، نيافريدى بار الها! اين جهان بى نهايت بزرگ و اين نظام شگفتانگيز همه روى حكمت و مصلحت و هدف صحيح آفريده شدهاند، همگى نشانه وحدانيت تو است و تو از كردار عبث و بيهوده منزهى.
فَقِنا عَذابَ النَّارِ صاحبان عقل و خرد پس از اعتراف به وجود هدف در
آفرينش بلا فاصله، بياد آفرينش خود مىافتند و مىفهمند انسان كه ميوه اين جهان هستى مىباشد، بيهوده آفريده نشده است و هدفى جز تربيت و پرورش و تكامل وى در كار نبوده- او تنها براى زندگى زودگذر و كم ارزش اين جهان آفريده نشده است بلكه سراى ديگر در پيش دارد كه در آنجا پاداش و كيفر اعمال در برابر او قرار مىگيرد، در اين موقع متوجه مسئوليتهاى خود ميشوند، و از خدا تقاضاى توفيق انجام آنها را مىطلبند، تا از كيفر او در امان باشند و لذا مىگويند خداوندا! ما را از عذاب آتش نگاهدار.
رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ بار الها هر كه را تو
(بر اثر اعمالش) بدوزخ افكنى او را خوار و رسوا ساختهاى، و اين گونه افراد ستمگر، ياورى ندارند.
از اين جمله استفاده ميشود، كه خردمندان بيش از آنچه از آتش دوزخ مىترسند از رسوائى وحشت دارند، و همين است حال افراد با شخصيت، آنها حاضرند همه گونه رنج و ناراحتى را تحمل كنند اما حيثيت و آبروى آنها محفوظ بماند.
بنا بر اين دردناكترين عذاب رستاخيز، براى اين دسته همان رسوائى در پيشگاه خدا، و بندگان خدا است.
نكتهاى كه در جمله ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ نهفته است اين است كه: خردمندان، پس از آشنائى با اهداف تربيتى انسان به اين حقيقت ميرسند كه تنها وسيله پيروزى و نجات انسان اعمال و كردار اوست، و بنا بر اين افراد ستمگر نمىتوانند ياورى داشته باشند.
زيرا ياور اصلى را كه عمل پاك است از دست دادهاند و تكيه روى كلمه ظلم يا بخاطر اهميت اين گناه از ميان گناهان است و يا به خاطر آنست كه تمام گناهان بازگشت به ظلم و ستم بر خويشتن مىكند.
البته اين آيه منافاتى با مسئله شفاعت (به معنى صحيح) ندارد، زيرا همانطور كه در بحث شفاعت گفته شده است، شفاعت، نياز به آمادگى خاصى در شفاعت شونده دارد، و اين آمادگى، در پرتو پارهاى از اعمال نيك پيدا مىشود.
رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا صاحبان عقل و خرد، پس از دريافت هدف آفرينش، به اين نكته نيز متوجه مىشوند، كه اين راه پر فراز و نشيب را بدون رهبران الهى، هرگز نمىتوانند بپيمايند.
به همين دليل همواره مترصد شنيدن صداى مناديان ايمان و راستين هستند و تا نخستين نداى آنها را بشنوند به سرعت به سوى آنها مىشتابند، پس از كنجكاوى و بررسى لازم دعوت آنها را پاسخ مىگويند، و با تمام وجود خود، ايمان مىآورند.
و لذا به پيشگاه پروردگار خود، عرض مىكنند: بار الها! ما صداى، منادى توحيد
را شنيديم كه ما را دعوت به سوى ايمان مىكرد، و به دنبال آن ايمان آورديم.
رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ بار الها اكنون كه چنين است و ما با تمام وجود خود ايمان آورديم، اما از آنجا كه در معرض وزش طوفانهاى شديد غرائز گوناگون قرار داريم، گاهى
لغزشهائى از ما سر ميزند و مرتكب گناهانى ميشويم، خداوندا! ما را ببخش و گناهان ما را بيامرز و لغزشهاى ما را پوشيده دار و ما را با نيكان و در راه و رسم آنان، بميران.
آنها آنچنان به اجتماع انسانى پيوستهاند و از تكروى و فردپرستى، بيزارند كه از خدا مىخواهند نه تنها حيات و زندگى آنها با نيكان و پاكان باشد، بلكه مرگ آنها، اعم از مرگ طبيعى يا شهادت در راه خدا در جمع نيكان و با راه و رسم آنها صورت گيرد، كه مردن در ميان جمع بدان مرگى مضاعف است.
در اينجا سؤالى پيش ميايد كه با تقاضاى آمرزش گناهان، پوشيدن سيئات و بخشش آنها چه معنى دارد؟.
با توجه به ساير آيات قرآن پاسخ اين سؤال روشن مىشود، زيرا از آيه 31 سوره نساء إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ: اگر از گناهان كبيره دورى كنيد ما سيئات شما را مىپوشانيم و از بين مىبريم چنين استفاده مىشود كه سيئات به گناهان صغيره گفته ميشود بنا بر اين خردمندان نخست از خدا تقاضاى عفو از لغزشهاى بزرگ مىكنند و به دنبال آن تقاضاى از بين رفتن آثار گناهان صغيره دارند.
رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ ... آنها در آخرين مرحله و پس از پيمودن راه توحيد و ايمان به رستاخيز و اجابت دعوت پيامبران و انجام وظائف و مسئوليتهاى خويش از خداى خود تقاضا ميكنند و ميگويند اكنون كه ما به پيمان خويش وفا كرديم بار الها آنچه را تو به وسيله پيامبران وعده فرمودى و مژده دادى به ما مرحمت كن، و ما
را در روز رستاخيز رسوا مگردان زيرا تو هر چه را وعده دهى تخلفناپذير است.
تكيه كردن روى عنوان رسوا نشدن بار ديگر اين حقيقت را تاكيد ميكند كه آنها به خاطر اهميتى كه براى شخصيت خويش قائلند، رسوائى را از دردناكترين مجازاتها ميدانند و لذا انگشت روى آن ميگذارند.
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: هر كسى را كار مهمى پيش آيد پنج بار بگويد ربّنا خداوند او را از آنچه مىترسد رهائى مىبخشد و به آنچه اميد دارد نائل ميگرداند عرض كردند چگونه پنج بار ربنا بگويد فرمود اين آيات- را كه مشتمل بر پنج ربنا است بخواند و به دنبال آن اجابت پروردگار است زيرا ميفرمايد:
فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ. .. نا گفته پيداست كه تاثير واقعى و عميق اين آيات در صورتى است كه زبان انسان در آن هماهنگ با دل و عمل انسان باشد، و مضمون آيات كه طرز تفكر خردمندان و عشق و علاقه آنها را به خدا و توجه آنها را به مسئوليتها و انجام اعمال نيك ميرساند در جان آنها جايگزين شود، و همان حال خضوع و خشوع را پيدا كنند كه خردمندان با ايمان، به هنگام مناجات با خداى خود، پيدا مىكردند.(1)
ص: 214 ببعد.
1) تفسير نمونه ج: 3
3- انعام: 97 وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (97) انعام: 97 او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد، تا در تاريكى هاى خشكى و دريا، به وسيله آنها راه يابيد! ما نشانهها (ى خود) را براى كسانى كه مىدانند، (و اهل فكر و انديشهاند) بيان داشتيم!
تفسير:
در تعقيب آيه قبل از اين آيه كه اشاره به نظام گردش آفتاب و ماه شده بود، در اينجا به يكى ديگر از نعمت هاى پروردگار اشاره كرده مىگويد: او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در پرتو آنها راه خود را در تاريكى صحرا و دريا، در شبهاى ظلمانى، بيابيد (وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ) و در پايان آيه مىفرمايد: نشانهها و دلائل خود را براى افرادى كه اهل فكر و فهم و انديشهاند روشن ساختيم (قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ) انسان هزاران سال است كه با ستارگان آسمان و نظام آنها آشنا است گرچه هر قدر علم و دانش انسان پيشتر رفته است به عمق اين نظام واردتر شده، ولى در هر حال هميشه كم و بيش به وضع آنها آشنا بوده لذا براى جهت يابى در سفرهاى دريائى و خشكى بهترين وسيله او، همين ستارگان بودند.
مخصوصا در اقيانوس هاى وسيع كه هيچ نشانهاى براى پيدا كردن راه مقصد در دست نيست و در آن زمان دستگاه قطبنما نيز اختراع نشده بود وسيله مطمئنى جز ستارگان آسمان وجود نداشتند، همانها بودند كه ميليونها بشر را از گمراهى و غرقاب نجات مىدادند و به سر
منزل مقصود مىرسانيدند.
نگاه پى در پى به صفحه آسمان در چند شب متوالى نشان مىدهد كه وضع قرار گرفتن ستارگان در همه جا يكنواخت است گوئى ستارگان همانند دانههاى مرواريدى هستند كه روى يك پارچه سياه دوخته شدهاند، و اين پارچه را از آغاز شب از سمت مشرق به سوى مغرب مىكشند و همگى با آن در حركتند و بدور محور زمين مىگردند بدون اينكه فاصله آنها تغيير پيدا كند، تنها استثنائى كه به اين قانون كلى مىخورد اين است كه تعدادى ستارگان هستند كه آنها را سيارات مىنامند و آنها حركات مستقل و مخصوص به خود دارند، و مجموع آنها از 8 ستاره تجاوز نمىكند كه 5 عدد آنها با چشم ديده مىشوند (عطارد، زهره، زحل، مريخ و مشترى) ولى تنها با دوربينهاى نجومى مىتوان سه سياره ديگر (اورانوس و نپتون و پلوتون) را مشاهده كرد، (البته با توجه به اينكه زمين نيز يكى از سياراتى است كه به دور خورشيد مىگردد مجموع عدد آنها به 9 مىرسد).
شايد انسانهاى قبل از تاريخ نيز با وضع ثوابت و سيارات آشنا بودهاند، زيرا براى انسان هيچ منظرهاى جالبتر و دلانگيزتر از منظره آسمان در يك شب تاريك و پر ستاره نيست، و به همين دليل بعيد نيست كه آنها نيز براى پيدا كردن مسير خود از ستارگان استفاده مىكردند.
از بعضى از روايات كه از طرق اهلبيت عليهم السلام وارد شده است استفاده ميشود كه اين آيه تفسير ديگرى نيز دارد، و آن اينكه منظور از نجوم رهبران الهى و هاديان راه سعادت يعنى امامان هستند كه مردم به وسيله آنها در تاريكى هاى زندگى از گمراهى نجات مىيابند، و
همانطور كه بارها گفتهايم اينگونه تفاسير معنوى با تفسير ظاهرى و جسمانى آيه منافاتى ندارد، و ممكن است آيه ناظر به هر دو قسمت باشد.(1)
ص: 363 ببعد.
4- انعام: 99- 98 وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ (98) وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْءٍ فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ وَ جَنَّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ انْظُرُوا إِلى ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ إِنَّ فِي ذلِكُمْ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (99) انعام: انعام: 98 او كسى است كه شما را از يك نفس آفريد! و شما دو گروه هستيد: بعضى پايدار (از نظر ايمان يا خلقت كامل)، و بعضى ناپايدار؛ ما آيات خود را براى كسانى كه مىفهمند، تشريح نموديم! 99 او كسى است كه از آسمان، آبى نازل كرد، و به وسيله آن، گياهان گوناگون رويانديم؛ و از آن، ساقهها و شاخههاى سبز، خارج ساختيم؛ و از آنها دانههاى متراكم، و از شكوفه نخل، شكوفههايى با رشتههاى باريك بيرون فرستاديم؛ و باغهايى از انواع انگور و زيتون و انار، (گاه) شبيه به يكديگر، و (گاه) بىشباهت! هنگامى كه ميوه مى دهد، به ميوه آن و طرز رسيدنش بنگريد كه در
1) تفسير نمونه ج: 5
آن، نشانههايى (از عظمت خدا) براى افراد باايمان است!
تفسير:
در اين آيات قسمتى از دلائل توحيد و خداشناسى تعقيب بيان گرديده است، زيرا قرآن براى اين هدف گاهى انسان را در آفاق و جهان هاى دور دست سير مىدهد، و گاهى او را به سير در درون وجود خويش دعوت مىنمايد و آيات و نشانههاى پروردگار را در جسم و جان خودش براى او شرح مىدهد، تا خدا را در همه جا و در همه چيز ببيند.
نخست مىگويد: او كسى است كه شما را از يك انسان آفريد. (وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ).
يعنى شما با اين همه چهرههاى گوناگون، ذوقها و افكار متفاوت، و تنوع وسيع در تمام جنبههاى وجودى، همه از يك فرد آفريده شدهايد، و اين نهايت عظمت خالق و آفريدگار را مىرساند كه چگونه از يك مبدء اينهمه چهرههاى متفاوت آفريده است؟.
قابل توجه اينكه در اين جمله از خلقت انسان تعبير به انشاء شده است، و اين كلمه چنانكه از متون لغت استفاده مىشود به معنى ايجاد و ابداع آميخته با تربيت و پرورش است، يعنى نه تنها خداوند شما را بدون هيچ سابقه آفريد، بلكه تربيت و پرورش شما را نيز بر عهده گرفت، و مسلم است كه اگر آفريننده، چيزى را بيافريند سپس او را رها سازد زياد قدرتنمائى نكرده، اما اگر همواره او را تحت حمايت خويش قرار دهد و لحظهاى از پرورش و تربيت او غافل نگردد، عظمت و رحمت خود را كاملا نشان داده است.
ضمنا نبايد از اين جمله اين توهم پيدا شود كه حوا مادر نخستين ما از آدم آفريده شده است (آنچنانكه در تورات در فصل دوم از سفر تكوين آمده است)
بلكه چون آدم و حوا طبق روايات اسلامى هر دو از يك خاك آفريده شدهاند و هر دو يك جنس و يك نوع مىباشند كلمه نَفْسٍ واحِدَةٍ به آنها گفته شده است.
سپس مىفرمايد: جمعى از افراد بشر مستقر هستند و جمعى مستودع (فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ) مستقر در اصل از ماده قر (بر وزن حر) به معنى سرما است و از آنجا كه سرماى شديد هوا انسان و موجودات ديگر را خانهنشين مىكند، اين كلمه به معنى سكون و توقف و قرار گرفتن آمده است، و مستقر به معنى ثابت و پايدار مىآيد.
مستودع از ماده ودع (بر وزن منع) به معنى ترك كردن است و از آنجا كه امور ناپايدار محل خود را به زودى ترك مىگويد، اين كلمه به معنى ناپايدار نيز به كار مىرود، و وديعه را از اين نظر وديعه مىگويند كه بايد محل خود را ترك گويد و به دست صاحب اصلى باز گردد.
از مجموع آنچه گفته شد چنين نتيجه مىگيريم كه آيه فوق مىگويد بعضى از انسانها پايدارند و بعضى ناپايدار، در اينكه منظور از اين دو تعبير در اينجا چيست در ميان مفسران گفتگوى زيادى ديده مىشود، ولى از ميان آنها چند تفسير كه در عين حال منافاتى با هم ندارند و مىتوانند همه به عنوان تفسير آيه پذيرفته شود نزديكتر به نظر مىرسند، نخست اينكه منظور از مستقر انسانهائى هستند كه آفرينش آنها كامل شده و در قرارگاه رحم مادر يا در روى زمين گام نهادهاند، و
مستودع اشاره به افرادى است كه هنوز آفرينش آنها پايان نيافته و به صورت نطفهاى در صلب پدران هستند.
ديگر اينكه مستقر اشاره به روح انسان مىباشد كه موضوعى پايدار و برقرار است و مستودع اشاره به جسم انسان است كه ناپايدار و فانى است.
در بعضى از روايات يك تفسير معنوى براى اين دو تعبير نيز وارد شده كه مستقر اشاره به انسانهائى است كه داراى ايمان پايدارند و مستودع اشاره به آنها است كه ايمانى ناپايدار دارند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه دو تعبير فوق اشاره به اجزاى اوليه تشكيل دهنده نطفه انسان بوده باشد، زيرا چنانكه مىدانيم نطفه انسان از دو جزء يكى اوول
(نطفه ماده) و ديگرى اسپر (نطفه نر) تشكيل شده است، نطفه ماده در رحم تقريبا ثابت و مستقر است، ولى نطفههاى نر به صورت جانداران متحرك به سوى او با سرعت حركت مىكنند و نخستين فرد اسپر كه به اوول مىرسد با او مىآميزد و بقيه را عقب مىراند و تخمه اولى انسان را تشكيل مىدهد.
در پايان آيه بار ديگر مىگويد: ما نشانههاى خود را برشمرديم تا آنها كه داراى فهم و دركند بينديشند (قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ).
با مراجعه به لغت استفاده مىشود كه فقه هر گونه علم و فهمى نيست بلكه از معلومات حاضر پى به معلومات غائب بردن است بنابراين توجه به آفرينش انسان با اين همه چهرههاى متفاوت و قيافههاى جسمى و روحى مختلف درخور اين است كه افراد نكته سنج در آن
بينديشند و خداى خود را از آن بشناسند.
آيه دوم آخرين آيهاى است كه در اين سلسله بحثها ما را به شگفتى هاى جهان آفرينش، و شناسائى خداوند از طريق آن دعوت مىكند.
در آغاز به يكى از مهمترين و اساسىترين نعمت هاى پروردگار كه مىتوان آن را ريشه و مادر ساير نعمتها دانست اشاره مىكند و آن پيدايش و رشد و نمو گياهان و درختان در پرتو آن است، و مىگويد: او كسى است كه از آسمان آبى (براى شما) فرستاد (وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً) اينكه مىگويد از طرف آسمان (يعنى طرف بالا، زيرا آسمان در لغت عرب به هر چيز گفته مىشود كه در طرف بالا قرار گرفته باشد) به خاطر آن است كه تمام منابع آب روى زمين اعم از چشمهها و نهرها و قناتها و چاههاى عميق به آب باران منتهى مىگردد لذا كمبود باران در همه آنها اثر مىگذارد و اگر خشكسالى ادامه يابد همگى خشك مىشوند.
سپس به اثر بارز نزول باران اشاره كرده، مىگويد: بواسطه آن روئيدنى ها را از همه نوع از زمين خارج ساختيم (فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْءٍ) مفسران در تفسير نَباتَ كُلِّ شَيْءٍ
(گياهان هر چيز) دو احتمال ذكر كردهاند نخست اينكه منظور از آن انواع و اصناف گياهانى است كه همه با يك آب آبيارى و از يك زمين و يكنوع خاك پرورش مىيابند، و اين از عجائب آفرينش است كه چگونه اينهمه انواع گياهان با آن خواص كاملا متفاوت و گاهى متضاد و اشكال گوناگون و مختلف همه در يك زمين و با يك آب پرورش مىيابند.
ديگر اينكه منظور، گياهان مورد نياز هر چيزى است، يعنى هر يك از پرندگان و چهارپايان و حشرات و حيوانات دريا و صحرا بهرهاى از اين گياهان دارند و جالب اينكه خداوند از يك زمين و يك آب، غذاى مورد نياز همه را تامين كرده است و اين يك شاهكار بزرگ است كه فى المثل از يك ماده معين در آشپزخانه هزاران نوع غذا براى انواع سليقهها و مزاجها تهيه كنند.
جالبتر اينكه نه تنها گياهان صحرا و خشكيها از بركت آب باران پرورش مىيابند بلكه گياهان بسيار كوچكى كه در لابلاى امواج آب درياها مىرويند و خوراك عمده ماهيان دريا است از پرتو نور آفتاب و دانههاى باران رشد مىكنند، فراموش نمىكنم يكى از ساكنان جزائر خليج فارس كه از كمبود صيد شكايت داشت در مورد بيان علت آن مىگفت: كمبود صيد ماهى به خاطر خشكسالى بوده و او معتقد بود اثر حياتبخش دانههاى باران در دريا حتى بيش از خشكيها است! سپس به شرح اين جمله پرداخته و موارد مهمى را از گياهان و درختان كه بوسيله آب باران پرورش مىيابند خاطر نشان مىسازد، نخست مىگويد: ما به وسيله آن ساقههاى سبز گياهان و نباتات را از زمين خارج ساختيم، و از دانه كوچك و خشك ساقهاى با طراوت و سرسبز كه لطافت و زيبائى آن چشم را خيره مىكند آفريديم (فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً).
و از آن ساقه سبز، دانههاى روى هم چيده شده، (همانند خوشه گندم و ذرت) بيرون مىآوريم (نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً)، همچنين به وسيله آن از درختان نخل خوشه سربستهاى بيرون فرستاديم كه پس
از شكافته شدن رشتههاى باريك و زيبائى كه دانههاى خرما را بر دوش خود حمل مىكنند و از سنگينى به طرف پائين متمايل مىشوند خارج مىگردد (وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ) طلع به معنى خوشه سربسته خرما است كه در غلاف سبز رنگ زيبائى پيچيده شده و پس از شكافته شدن از وسط آن رشتههاى باريكى بيرون مىآيد و همانها بعدا خوشههاى خرما را تشكيل مىدهند، و قنوان جمع قنو (بر وزن صنف) اشاره به همين رشتههاى باريك و لطيف است.
و دانية به معنى نزديك است، و ممكن است اشاره به نزديكى اين رشتهها به يكديگر بوده باشد يا به متمايل شدن آنها به طرف پائين به خاطر سنگين بار شدن.
همچنين باغهائى از انگور و زيتون و انار پرورش داديم (وَ جَنَّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ) سپس اشاره به يكى ديگر از شاهكارهاى آفرينش در اين درختان كرده مىفرمايد: هم با يكديگر شباهت دارند و هم ندارند (مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ) با توجه به آيه 141 همين سوره كه وصف متشابه و غير متشابه را براى زيتون و انار ذكر كرده استفاده مىشود كه در آيه مورد بحث نيز وصف مزبور درباره همين دو درخت است.
اين دو درخت از نظر شكل ظاهرى و ساختمان شاخهها و برگها شباهت زيادى با هم دارند در حالى كه از نظر ميوه و طعم و خاصيت آن بسيار با هم متفاوتند، يكى داراى ماده چربى مؤثر و نيرومند، و ديگرى داراى ماده اسيدى و يا قندى است، كه با يكديگر كاملا
متفاوتند، به علاوه اين دو درخت گاهى درست در يك زمين پرورش مىيابند و از يك آب مشروب مىشوند يعنى هم با يكديگر تفاوت زياد دارند و هم شباهت.
اين احتمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه عبارت فوق اشاره به انواع و اصناف مختلف درختان و ميوهها است، بعضى از ميوهها و درختان با يكديگر شبيهند و بعضى ديگر با هم مختلفند.
(يعنى هر كدام از اين دو صفتى است براى يكدسته از درختان و ميوهها، اما طبق تفسير اول هر دو، صفت براى يك چيز بودند).
سپس از ميان تمام اعضاى پيكر درخت بحث را روى ميوه برده مىگويد: نگاهى به ساختمان ميوه آن به هنگامى كه به ثمر مىنشيند و همچنين نگاهى به چگونگى رسيدن ميوهها كنيد كه در اينها نشانههاى روشنى از قدرت و حكمت خدا براى افرادى كه اهل يقين هستند است.
(انْظُرُوا إِلى ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ إِنَّ فِي ذلِكُمْ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ) با توجه به آنچه در گياهشناسى از چگونگى پيدايش ميوهها و رسيدن آنها امروز مىخوانيم نكته اين اهميت خاص كه قرآن براى ميوه قائل شده است روشن مىشود، زيرا پيدايش ميوهها درست همانند تولد فرزند در جهان حيوانات است، نطفههاى نر با وسائل مخصوصى (وزش باد يا حشرات و مانند آنها) از كيسههاى مخصوص جدا مىشوند، و روى قسمت مادگى گياه قرار مىگيرند، پس از انجام عمل لقاح و تركيب شدن با يكديگر، نخستين تخم و بذر تشكيل مىگردد، و در اطرافش انواع مواد غذائى همانند گوشتى آن را در بر مىگيرند.
اين مواد غذائى از نظر ساختمان بسيار متنوع و همچنين از نظر طعم و خواص غذائى و طبى فوق العاده متفاوتند، گاهى يك ميوه (مانند انار و انگور) داراى صدها دانه است كه هر دانهاى از آنها خود جنين و بذر درختى محسوب مىشود و ساختمانى بسيار پيچيده و تو در تو دارد.
شرح ساختمان همه ميوهها و مواد غذائى و داروئى آنها از حوصله اين بحث خارج است، ولى بد نيست به عنوان نمونه اشارهاى به ساختمان ميوه انار كه قرآن در آيه فوق مخصوصا اشاره به آن كرده است، بنمائيم.
اگر يك انار را بشكافيم و يك دانه كوچك آن را به دست گرفته و در مقابل آفتاب يا چراغ قرار دهيم و درست در آن دقت كنيم مىبينيم از قسمتهاى كوچكترى تشكيل شده كه همانند بطرىهاى بسيار كوچكى با محتواى مخصوص آب انار در كنار هم چيده شدهاند، در يك دانه كوچك انار شايد صدها از اين بطرىهاى بسيار ريز قرار دارد، سپس اطراف آنها را با پوسته ظريف كه همان پوسته شفاف يكدانه انار است گرفته، بعد براى اينكه اين بستهبندى كاملتر و محكمتر و دورتر از خطر باشد تعدادى از دانههاى انار را روى يك پايه با نظام مخصوصى چيده و پرده سفيد رنگ نسبتا ضخيمى اطراف آن پيچيده، و بعد پوسته ضخيم و محكمى كه از دو طرف داراى لعاب خاصى است به روى همه آنها كشيده، تا هم از نفوذ هوا و ميكربها جلوگيرى كند و هم در مقابل ضربات آنها را حفظ نمايد، و هم تبخير آب درون دانهها را فوق العاده كم كند.
اين بستهبندى ظريف مخصوص دانه انار نيست بلكه در ميوههاى ديگر مانند پرتقال و ليمو نيز ديده مىشود، اما در انار و انگور بسيار ظريفتر و جالبتر است.
گويا بشر براى فرستادن مايعات از نقطهاى به نقطه ديگر از همين اصل استفاده كرده كه نخست شيشههاى كوچك را در يك كارتن كوچك چيده و ميان آنها را از ماده نرمى پر مىكند، سپس كارتنهاى كوچكتر را در يك كارتن بزرگتر و مجموع آنها را بصورت يك بار بزرگ به مقصد حمل مىكند! طرز قرار گرفتن دانههاى انار روى پايههاى داخلى، و گرفتن سهم خود از آب و مواد غذائى از آنها از اين هم عجيبتر و جالبتر است، تازه اينها چيزهائى است كه با چشم مىبينيم و اگر ذرات اين ميوهها را زير ميكرسكوبها بگذاريم آنگاه جهانى پرغوغا با ساختمانهاى عجيب و شگفتانگيز و فوق العاده حساب شده در مقابل چشم ما مجسم مىشود، چگونه ممكن است كسى با چشم حقيقت بين به يك ميوه نگاه كند و معتقد شود سازنده آن هيچگونه علم و دانشى نداشته است؟! و اينكه مىبينيم قرآن با جمله انْظُرُوا
(نگاه كنيد) دستور به دقت كردن در اين قسمت از گياه داده براى توجه به همين حقايق است.
اين از يك سو، از سوى ديگر مراحل مختلفى را كه يك ميوه از هنگامى كه نارس است تا موقعى كه كاملا رسيده مىشود، مىپيمايد، بسيار قابل ملاحظه است: زيرا لابراتوارهاى درونى ميوه دائما مشغول كارند، و مرتبا تركيب شيميائى آن را تغيير مىدهند، تا هنگامى كه به آخرين مرحله برسد و وضع ساختمان شيميائى آن
تثبيت گردد، هر يك از اين مراحل خود نشانهاى از عظمت و قدرت آفريننده است ولى بايد توجه داشت كه به تعبير قرآن تنها افراد با ايمان يعنى افراد حق بين و جستجوگران حقيقت، اين مسائل را مىبينند و گر نه با چشم عناد و لجاج و يا با بىاعتنائى و سهلانگارى ممكن نيست هيچيك از اين حقايق را ببينيم.(1)
ص: 366 ببعد.
5- يونس: 6 هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (5) إِنَّ فِي اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ (6) يونس: 6- 5 يونس: 5 او كسى است كه خورشيد را روشنايى، و ماه را نور قرار داد؛ و براى آن منزلگاههايى مقدّر كرد، تا عدد سالها و حساب (كارها) را بدانيد؛ خداوند اين را جز بحق نيافريده؛ او آيات (خود را) براى گروهى كه اهل دانشند، شرح مىدهد! مسلّماً در آمد و شد شب و روز، و آنچه خداوند در آسمانها و زمين آفريده، آيات (و نشانههايى) است براى گروهى كه پرهيزگارند (و حقايق را مىبينند).
تفسير: گوشهاى از آيات عظمت خدا
اين دو آيه به دو مسأله اصولى كه مهمترين پايه دعوت انبياء بوده
1) تفسير نمونه ج: 5
است به طور مشروح مورد بحث قرار مىگيرد و به تعبير ديگر آيات آينده نسبت به گذشته از قبيل تفصيل و اجمال است.
آيه مورد بحث اشاره به قسمتهائى از آيات عظمت خدا در جهان آفرينش كرده مىگويد: او كسى است كه خورشيد را ضياء و روشنى و قمر را نور قرار داد (هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً).
خورشيد با نور عالمگيرش نه تنها بستر موجودات را گرم و روشن مىسازد بلكه در تربيت گياهان و پرورش حيوانات سهم عمده و اساسى دارد، و اصولا هر حركت و جنبشى در كره زمين وجود دارد حتى حركت بادها و امواج درياها و جريان رودها و آبشارها- اگر درست دقت كنيم از بركت نور آفتاب است، و اگر روزى اين اشعه حياتبخش از كره خاكى ما قطع شود در فاصله كوتاهى تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت.
ماه با نور زيبايش چراغ شبهاى تار ما است، نه تنها شبروان را در بيابانها رهبرى مىكند بلكه روشنائى ملائمش براى همه ساكنان زمين مايه آرامش و نشاط است.
سپس به يكى ديگر از آثار مفيد وجود ماه اشاره كرده مىگويد: خداوند براى آن منزلگاههائى مقدر كرد تا شماره سالها و حساب زندگى و كار خويش را بدانيد (وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ).
يعنى اگر مىبينيد ماه از نخستين شب كه هلال باريكى بيش نيست رو به افزايش
مىرود تا حدود نيمه ماه و از آن پس تدريجا نقصان مىيابد تا يكى دو
روز آخر ماه بعد در تاريكى محاق فرو مىرود و بار ديگر به شكل هلال ظاهر مىگردد، و همان منزلگاههاى پيشين را طى مىكند، اين دگرگونى عبث و بيهوده نيست، بلكه يك تقويم بسيار دقيق و زنده طبيعى است كه عالم و جاهل مىتوانند آن را بخوانند و حساب تاريخ كارها و امور زندگى خود را نگهدارند و اين اضافه بر نورى است كه ماه به ما مىبخشد.
سپس اضافه مىكند اين آفرينش و اين گردش مهر و ماه سرسرى و از بهر بازيگرى نيست خداوند آن را نيافريده است مگر به حق (ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ).
و در پايان آيه تاكيد مىكند كه خدا آيات و نشانههاى خود را براى آنها كه مىفهمند و درك مىكنند شرح مىدهد (يُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ).
اما بيخبران بى بصر چه بسيار از كنار همه اين آيات و نشانههاى پروردگار مىگذرند و كمترين چيزى از آن درك نمىكنند.
در آيه دوم به قسمتى ديگر از نشانهها و دلائل وجودش در آسمان و زمين پرداخته مىگويد: در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمان و زمين آفريده است نشانههائى است براى گروه پرهيزكاران (إِنَّ فِي اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ).
نه تنها خود آسمانها و زمين از آيات خدا است بلكه تمام ذرات موجوداتى كه در آنها وجود دارد هر يك آيتى و نشانهاى محسوب مىشود، اما تنها كسانى آنها را درك مىكنند كه در پرتو تقوا و پرهيز از
گناه، صفاى روح و روشنبينى يافته،
و مىتوانند چهره حقيقت و جمال يار را ببينند.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1- در اينكه ميان ضياء و نور چه تفاوتى است مفسران گفتگوى فراوان دارند بعضى هر دو را مترادف و به يك معنى دانستهاند، و بعضى گفتهاند ضياء كه در مورد، نور خورشيد در آيه فوق به كار رفته همان نور قوى است، اما كلمه نور كه در باره ماه به كار رفته نور ضعيفتر است.
سومين نظر در اين باره اين است كه ضياء به معنى نور ذاتى است ولى نور مفهوم اعمى دارد، كه ذاتى و عرضى را هر دو شامل ميشود، بنابراين تفاوت تعبير در آيه فوق اشاره به اين نكته است كه خداوند خورشيد را منبع جوشش نور قرار داد در حالى كه نور ماه جنبه اكتسابى دارد و از خورشيد سرچشمه مىگيرد.
اين تفاوت با توجه به پارهاى از آيات قرآن صحيحتر به نظر مىرسد زيرا در آيه 16 سوره نوح مىخوانيم: وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً و در آيه 61 سوره فرقان مىخوانيم: وَ جَعَلَ فِيها سِراجاً وَ قَمَراً مُنِيراً با توجه به اينكه سراج (چراغ) نور از خودش پخش مىكند و منبع و سرچشمه نور است و خورشيد در دو آيه فوق تشبيه به سراج شده است روشن مىشود كه در آيات مورد بحث نيز اين تفاوت بسيار متناسب است.
2- در اينكه آيا ضياء جمع است يا مفرد در ميان اهل ادب و نويسندگان لغت اختلاف است.
بعضى مانند نويسنده كتاب قاموس آن را مفرد دانستهاند، ولى بعضى ديگر مانند زجاج ضياء را جمع ضوء مىدانند، نويسنده تفسير المنار و تفسير قرطبى نيز اين معنى را پذيرفتهاند و مخصوصا المنار بر اساس آن استفاده خاصى از آيه كرده است و مىگويد: ذكر ضياء به صورت جمع در قرآن در مورد نور آفتاب اشاره به چيزى است كه علم امروز پس از قرنها آن را اثبات كرده است و آن اينكه نور آفتاب مركب از هفت نور و يا به تعبير ديگر هفت رنگ است، همان رنگهائى كه در رنگين كمان، و به هنگام عبور نور از منشورهاى بلورين ديده مىشود.
ولى جاى اين سؤال باقى مىماند كه مگر نور ماه- هر چند ضعيفتر است- مركب از رنگهاى مختلف نيست؟.
3- در اينكه مرجع ضمير قَدَّرَهُ مَنازِلَ (براى آن منزلگاههائى قرار داد) تنها ماه است و يا ماه و خورشيد هر دو را شامل مىشود باز در ميان مفسران گفتگو است بعضى معتقدند كه اين ضمير گرچه مفرد است اما به هر دو بازمىگردد و نظير آن در ادبيات عرب كم نيست.
انتخاب اين نظر به خاطر آن است كه نه تنها ماه بلكه خورشيد هم منزلگاههائى دارد و هر وقت در برج مخصوصى است و همين اختلاف برجها مبدأ پيدايش تاريخ و ماههاى شمسى است.
ولى انصاف اين است كه ظاهر آيه نشان مىدهد كه اين ضمير مفرد تنها به قمر كه نزديك آن است بازمىگردد و اين خود نكتهاى دارد، زيرا: اولا- ماههائى كه در اسلام و قرآن به رسميت شناخته شده ماههاى قمرى است.
و ثانيا- ماه كرهاى است متحرك و منزلگاههائى دارد و اما خورشيد در وسط منظومه شمسى قرار گرفته و حركتى در مجموع اين منظومه ندارد، و اين اختلاف برجها و سير خورشيد در صور فلكى دوازدهگانه كه از حمل شروع مىشود و به حوت ختم مىگردد به خاطر حركت خورشيد نيست بلكه به خاطر حركت زمين به دور خورشيد است و اين گردش زمين سبب مىشود كه خورشيد را هر ماه روبروى يكى از صور فلكى دوازدهگانه ببينيم، بنابراين خورشيد منزلگاههاى مختلف ندارد بلكه تنها ماه داراى منزلگاهها است.
(دقت كنيد).
آيه فوق در حقيقت اشاره به يكى از مسائل علمى مربوط به كرات آسمانى
مىكند، كه در آن زمان از نظر علم و دانش بشر پوشيده بود و آن اينكه ماه داراى حركت است و اما خورشيد حركتى ندارد.
4- در آيات فوق آمد و شد شب و روز يكى از نشانههاى خدا شمرده شده است، و اين به خاطر آن است كه اگر نور آفتاب يكنواخت و به طور مداوم بر زمين مىتابيد مسلما درجه حرارت در زمين به قدرى بالا مىرفت كه قابل زندگى نبود (مانند حرارت سوزان ماه در روزهايش كه به اندازه 15 شبانه روز زمين طولانى است) و همچنين اگر شب به طور مستمر ادامه مىيافت همه چيز از شدت سرما مىخشكيد (همانند شبهاى طولانى ماه) ولى خداوند اين دو را پشت سر يكديگر قرار داده تا بستر حيات و زندگى را در كره زمين آماده و مهيا سازد.
نقش عدد و حساب و تاريخ و سال و ماه در نظام زندگى بشر و پيوندهاى اجتماعى و كسب و كار بر همه كس روشن و آشكار است.
5- مسأله عدد و حساب كه در آيات فوق به آن اشاره شده در واقع يكى از مهمترين مسائل زندگى بشر در تمام زمينهها است.
مىدانيم اهميت يك موهبت هنگامى آشكار مىشود كه زندگى را بدون آن مورد مطالعه و بررسى قرار بدهيم، روى اين حساب، فكر كنيد اگر يك روز تاريخ (امتياز روزها، ماهها و سالها) از زندگى بشر برداشته شود و مثلا نه روزهاى هفته روشن باشد و نه روزهاى ماه و نه شماره ماهها و سالها، در اين موقع تمام مسائل تجارى، اقتصادى، سياسى و هر گونه قرار داد و برنامه زمانبندى شده به هم مىريزد، و هيچ كارى نظم و انضباطى به خود نخواهد گرفت، حتى وضع كشاورزى، دامدارى و صنايع توليدى نيز دچار هرج و مرج مىشود.
اما از آنجا كه خداوند، انسان را براى يك زندگى سعادتبخش، و توأم
با نظام، آفريده، وسائل آنرا نيز در اختيارش گذاشته است.
درست است كه انسان با يك تاريخ قرار دادى مىتواند كارهاى خود را تا حدودى منظم سازد، ولى اگر بر پايه يك ميزان طبيعى استوار نباشد نه عموميت پيدا مىكند و نه چندان قابل اعتماد است.
گردش ماه و خورشيد (يا صحيحتر زمين به دور خورشيد) و منزلگاههائى كه دارند يك تقويم طبيعى را پىريزى مىكند كه همه جا و براى همه كس روشن و قابل اعتماد است.
همانطور كه مقدار شبانه روز كه يك واحد كوچك تاريخى است، بر اثر يك عامل طبيعى يعنى حركت زمين به دور خود به وجود مىآيد،
ماه و سال نيز بايد متكى به يك گردش طبيعى باشد، و به اين ترتيب حركت ماه به دور كره زمين يك واحد بزرگتر (ماه كه تقريبا مساوى 30 روز است) و حركت زمين به دور آفتاب واحد عظيمترى يعنى سال را تشكيل مىدهد.
گفتيم تقويم اسلامى بر اساس تقويم قمرى و گردش ماه است، درست است كه گردش خورشيد در برجهاى دوازدهگانه نيز وسيله خوبى براى تعيين ماههاى شمسى است، ولى اين تقويم با اينكه طبيعى است به درد همه نمىخورد، و تنها دانشمندان نجوم از طريق رصدهاى نجومى مىتوانند، بودن خورشيد را در فلان برج تشخيص دهند، به همين دليل ديگران مجبورند به تقويمهائى كه بوسيله همان منجمان تنظيم شده مراجعه كنند.
ولى گردش منظم ماه به دور زمين، تقويم روشنى به دست مىدهد كه حتى افراد بى سواد و بيابان گرد نيز قادر به خواندن خطوط و نقوش آن هستند.
توضيح اينكه قيافه ماه هر شب در آسمان به گونه خاصى غير از شب قبل و بعد است به طورى كه در شب در تمام ماه وضع و قيافه ماه در آسمان يكسان نيست، و اگر كمى در وضع ماه هر شب دقت كنيم كم كم عادت خواهيم كرد كه با دقت
تعيين كنيم آن شب، چندمين شب ماه هست.
ممكن است بعضى تصور كنند از نيمه دوم ماه به بعد منظرههاى نيمه اول ماه عينا تكرار مىشود، و مثلا چهره ماه در شب بيست و يكم درست مانند شب هفتم است ولى اين يك اشتباه بزرگ است، زيرا
قسمت ناقص ماه در نيمه اول طرف بالا است در حالى كه قسمت ناقص در نيمه دوم طرف پائين است و به تعبير ديگر نوكهاى هلال در آغاز ماه به سمت شرق است، در حالى كه نوكهاى ماه در اواخر ماه به سمت غرب مىباشد، به علاوه ماه در اوائل ماه در سمت غرب ديده مىشود، ولى در اواخر بيشتر در سمت شرق و بسيار ديرتر طلوع مىكند.
به اين ترتيب مىتوان از شكل ماه با تغييرات تدريجىاش به عنوان يك روز شمار استفاده كرد، و با دقت روزهاى ماه را از شكل ماه بدست آورد.
به هر حال ما در اين موهبت كه نامش را نظام تاريخى مىناميم، مديون اين آفرينش الهى هستيم، و اگر حركات ماه و خورشيد (زمين) نبود، چنان هرج و مرج و ناراحتى در زندگى براى ما پديد مىآمد كه حسابى براى آن متصور نبود.
زندانيانى كه در سلولهاى انفرادى و تاريك گرفتار شدهاند و زمان را گم كردهاند اين سرگردانى و بلاتكليفى را كاملا احساس كردهاند.
يكى از زندانيانى كه در عصر ما حدود يكماه در سلول تاريك انفرادى عمال استبداد گرفتار شده بود نقل مىكرد كه من براى تشخيص وقت نماز هيچ وسيلهاى نداشتم جز اينكه به هنگامى كه نهار مىآوردند نماز ظهر و عصر مىخواندم و به هنگامى كه شام مىآوردند، نماز مغرب و عشا و نماز صبح را نيز معمولا همراه آوردن صبحانه مىخواندم! براى اينكه روزها را بشمرم حساب وعدههاى غذا را در نظر مىگرفتم، هر سه وعده غذا را يك روز حساب مىكردم! اما
نمىدانم چه شد هنگامى كه از زندان بيرون آمدم حساب من با حساب مردم در خارج تفاوت پيدا كرده بود!.(1)
ص: 224 ببعد.
6- رعد: 2 اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ (2) رعد: 2 خدا همان كسى است كه آسمانها را، بدون ستونهايى كه براى شما ديدنى باشد، برافراشت، سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در كف قدرت گرفت)؛ و خورشيد و ماه را مسخّر ساخت، كه هر كدام تا زمان معينى حركت دارند! كارها را او تدبير مىكند؛ آيات را (براى شما) تشريح مىنمايد؛ شايد به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد!
7- رعد: 3 وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ وَ أَنْهاراً وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (3) وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (4) رعد: 4- 3- 2 و او كسى است كه زمين را گسترد؛ و در آن كوهها و نهرهايى قرار داد؛ و در آن از تمام ميوهها دو جفت آفريد؛ (پرده سياه) شب را بر روز
1) تفسير نمونه ج: 8
مىپوشاند؛ در اينها آياتى است براى گروهى كه تفكر مىكنند!
4- و در روى زمين قطعاتى در كنار هم قرار دارد كه با هم متفاوتند و باغهائى از انگور، و زراعت، و نخلها، كه گاهى بر يك پايه مىرويند و گاهى بر دو پايه، همه آنها از يك آب سيراب مىشوند و با اينحال بعضى از آنها را از جهت ميوه بر ديگرى برترى مىدهيم، در اينها نشانههائى است براى آنها كه عقل خويش را بكار مىگيرند.
تفسير: نشانههاى خدا در آسمان و زمين و جهان گياهان
در اين آيات به تشريح قسمت مهمى از دلائل توحيد و نشانههاى خدا در جهان آفرينش مىپردازد، و انسان خاكى را در پهنه آسمانها به گردش وا مىدارد، و اين كرات با عظمت و نظام و حركت و اسرار آن را به او نشان مىدهد، تا به قدرت بىپايان و حكمت بىانتهايش پى برد، و چه زيبا مىگويد:
خدا همان كسى است كه آسمانها را چنانكه مىبينيد بدون ستون بر پا داشت يا آنها را با ستونهاى نامرئى برافراشت (اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها) براى جمله بِغَيْرِ عَمَدٍ ترونها دو تفسير گفتهاند: نخست اينكه همانگونه كه مىبينيد آسمان، بىستون است (گوئى در اصل چنين بوده، ترونها بغير عمد) ديگر اينكه ترونها، صفت براى عمد بوده باشد كه معنيش چنين است، آسمانها را بدون ستونى كه مرئى باشد، برافراشته است، كه لازمه آن وجود ستونى براى آسمان است، اما ستونى نامرئى!.
و اين همان است كه از امام على بن موسى الرضا عليهم السلام در حديث
حسين بن خالد آمده است، او مىگويد از امام ابى الحسن الرضا عليه السلام پرسيدم، اينكه خداوند فرموده وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ (سوگند به آسمان كه داراى راههاست) يعنى چه، فرمود: اين آسمان راههائى به سوى زمين دارد ... حسين بن خالد مىگويد عرض كردم چگونه مىتواند راه ارتباطى با زمين داشته باشد در حالى كه خداوند مىفرمايد آسمانها بىستون است، امام فرمود: سبحان الله، أليس الله يقول بغير عمد ترونها؟ قلت بلى، فقال ثم عمد و لكن لا ترونها: عجيب است، آيا خداوند نمىفرمايد بدون ستونى كه قابل مشاهده باشد؟ من عرض كردم آرى، فرمود: پس ستونهائى هست و ليكن شما آنرا نمىبينيد.
اين آيه با توجه به حديثى كه در تفسير آن وارد شده است، پرده از روى يك حقيقت علمى برداشته كه در زمان نزول آيات، بر كسى آشكار نبود، چرا كه در آن زمان هيئت بطلميوس با قدرت هر چه تمامتر، بر محافل علمى جهان و بر افكار مردم حكومت مىكرد، و طبق آن آسمانها به صورت كراتى تو در تو همانند طبقات پياز روى هم قرار داشتند و طبعا هيچكدام معلق و بىستون نبود، بلكه هر كدام بر ديگرى تكيه داشت، ولى حدود هزار سال بعد از نزول اين آيات، علم و دانش بشر به اينجا رسيد كه افلاك پوست پيازى، به كلى موهوم است و آنچه واقعيت دارد، اين است كه كرات آسمان هر كدام در مدار و جايگاه خود، معلق و ثابتند، بىآنكه تكيه گاهى داشته باشند، و تنها چيزى كه آنها را در جاى خود ثابت مىدارد، تعادل قوه جاذبه و دافعه است كه يكى ارتباط با جرم اين كرات دارد و ديگرى
مربوط به حركت آنهاست.
اين تعادل جاذبه و دافعه به صورت يك ستون نامرئى، كرات آسمان را در جاى خود نگه داشته است.
حديثى كه از امير مؤمنان على عليه السلام در اين زمينه نقل شده بسيار جالب است، طبق اين حديث امام فرمود: هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن الذى فى الارض مربوطة كل مدينة الى عمود من نور.
اين ستارگانى كه در آسمانند، شهرهائى هستند همچون شهرهاى روى زمين كه هر شهرى با شهر ديگر (هر ستارهاى با ستاره ديگر) با ستونى از نور مربوط است.
آيا تعبيرى روشنتر و رساتر از ستون نامرئى يا ستونى از نور در افق ادبيات آن روز براى ذكر امواج جاذبه و تعادل آن با نيروى دافعه پيدا مىشد؟ سپس مىفرمايد: خداوند بعد از آفرينش اين آسمانهاى بىستون كه نشانه بارز عظمت و قدرت بىانتهاى او است، بر عرش استيلا يافت، يعنى حكومت عالم هستى را بدست گرفت (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ)
درباره معنى عرش و تسلط خداوند بر آن در سوره اعراف ذيل آيه 54 اين گونه بحث شده است.
عرش چيست
عرش در لغت به معنى چيزى است كه داراى سقف بوده باشد و گاهى به خود سقف نيز عرش گفته مىشود مانند: أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها
(مانند كسى كه از كنار قريهاى گذشت در حالى كه آنچنان ويران شده
بود كه سقفهايش فرو ريخته و ديوار بر سقفها در غلطيده بود) (بقره آيه 259).
گاهى به معنى تختهاى بلند همانند تخت سلاطين نيز آمده است، چنانكه در داستان سليمان مىخوانيم كه مىگويد: أيّكم يأتينى بعرشها: كداميك از شما مىتوانيد تخت او (بلقيس) را براى من حاضر كنيد (سوره نمل آيه 38).
و نيز به داربستهائى كه براى برپا نگهداشتن بعضى از درختان مىزنند، عرش گفته مىشود: همانطور كه در قرآن مىخوانيم وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ: او كسى است كه باغهائى از درختان داربستدار و بدون داربست آفريد (انعام آيه 141).
ولى هنگامى كه در مورد خداوند به كار مىرود و گفته مىشود عرش خدا، منظور از آن مجموعه جهان هستى است كه در حقيقت تخت حكومت پروردگار محسوب مىشود.
اصولا جمله اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ كنايه از تسلط يك زمامدار بر امور كشور خويش است، همانطور كه جمله ثل عرشه (تختش فرو ريخت) به معنى از دست دادن قدرت مىباشد، در فارسى نيز اين تعبير كنائى زياد به كار مىرود، مثلا مىگوئيم در فلان كشور، جمعى شورش كردند و زمامدارشان را از تخت فرو كشيدند، در حالى كه ممكن است اصلا تختى نداشته باشد، يا جمعى به هواخواهى فلان برخاستند و او را بر تخت نشاندند، همه اينها كنايه از قدرت يافتن يا از قدرت افتادن است.
بنابراين در آيه مورد بحث جمله اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ كنايه از احاطه
كامل پروردگار و تسلط او بر تدبير امور آسمانها و زمين بعد از خلقت آنها است.
و از اينجا روشن مىشود: آنها كه جمله فوق را دليل بر تجسم خدا گرفتهاند گويا توجه به موارد استعمالات فراوان اين جمله در اين معنى كنائى نكردهاند.
معنى ديگرى براى عرش نيز هست، و آن در مواردى است كه در مقابل كرسى قرار گيرد، در اين گونه موارد كرسى (كه معمولا به تختهاى پايه كوتاه گفته مىشود) ممكن است كنايه از جهان ماده بوده باشد و عرش كنايه از جهان ما فوق ماده (عالم ارواح و فرشتگان) چنانكه در تفسير آيه وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ در سوره بقره مشروحا بين كرده اند.
سپس مىفرمايد: او است كه شب را همچون پوششى بر روز مىافكند و روشنائى روز را با پردههاى ظلمانى شب مىپوشاند (يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ).
جالب توجه اينكه تعبير فوق تنها در مورد شب ذكر شده و نفرموده بوسيله روز تاريكى شب را نيز مىپوشاند زيرا پوشش تنها مناسب تاريكى است، نه روشنائى.
بعد از آن اضافه مىكند: شب با سرعت به دنبال روز در حركت است همانند طلبكارى كه با سرعت به دنبال بدهكار مىدود (يَطْلُبُهُ حَثِيثاً).
اين تعبير با توجه به موقعيت شب و روز در كره زمين تعبير جالبى است زيرا
اگر كسى از بيرون كره زمين ناظر چگونگى حركت آن به دور خود و
افتادن سايه مخروطى شكل زمين بر روى خودش بوده باشد با توجه به اينكه كره زمين با سرعت سرسامآورى (در حدود 30 كيلومتر در دقيقه) به دور خود مىگردد چنين احساس مىكند كه گويا هيولاى سياه مخروطى شكل با سرعت زياد در روى اين كره به دنبال روشنائى روز در حركت است، ولى اين موضوع در مورد روشنائى روز صادق نيست، زيرا روشنائى آفتاب در نيمى از كره زمين و در تمام فضاى اطراف پخش است، و شكلى به خود نمىگيرد، تنها تاريكى شب است كه به صورت سايه مخروطى شكل همانند يك شبح اسرارآميز غولپيكر روى زمين مىدود.
باز اضافه مىكند او است كه خورشيد و ماه و ستارگان را آفريده است، در حالى كه همه سر بر فرمان او هستند (وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ).
(درباره تسخير خورشيد و ماه و ستارگان و معانى آن در ذيل آيات مناسب، در تفاسير مشروحابحث شده است).
پس از ذكر آفرينش جهان هستى و نظام شب و روز و آفرينش ماه و خورشيد و ستارگان به عنوان تاكيد مىگويد: آگاه باشيد آفرينش و اداره امور جهان هستى تنها به دست او است (أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ).
خلق و امر چيست؟
در اينكه منظور از خلق و امر چيست، ميان مفسران گفتگو است، اما با توجه به قرائنى كه در اين آيه و آيات ديگر قرآن موجود است استفاده مىشود كه منظور از خلق، آفرينش نخستين، و منظور از امر قوانين و نظاماتى است كه به فرمان پروردگار در عالم هستى حكومت
مىكند و آنها را در مسير خود رهبرى مىنمايد.
اين تعبير در حقيقت پاسخى است به آنها كه چنين مىپندارند خداوند جهان را آفريده و آن را به حال خود واگذارده و كنارى نشسته است، و به تعبير ديگر عالم هستى در ايجادش نيازمند به خدا است، اما در بقا و ادامه حيات نيازى ندارد!.
اين جمله مىگويد: همانطور كه جهان در حدوثش نيازمند به او است در تدبير و ادامه حيات و ادارهاش نيز وابسته به او مىباشد، و اگر لحظهاى لطف خدا از آن گرفته شود نظامش به كلى از هم گسسته و نابود مىگردد.
بعضى از فلاسفه مايلند كه عالم خلق را عالم ماده و عالم امر را عالم ماوراء ماده بدانند، زيرا عالم خلق جنبه تدريجى دارد و اين خاصيت جهان ماده است و عالم امر جنبه دفعى و فورى دارد و اين خاصيت جهان ماوراء ماده است چنانكه مىخوانيم إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ: هنگامى كه خداوند چيزى را اراده كند، به او فرمان مىدهد موجود باش، آن هم موجود مىشود (سوره يس آيه 82).
ولى با توجه به موارد استعمال امر در آيات قرآن و حتى جمله وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ كه در آيه مورد بحث خوانديم، استفاده مىشود كه امر به معنى هر گونه فرمان الهى است، خواه در جهان ماده باشد يا جهان ماوراى ماده
(دقت كنيد).
و در پايان آيه مىفرمايد: پربركت است خداوندى كه پروردگار
عالميان است.
(تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ).
در حقيقت اين جمله بعد از ذكر آفرينش آسمان و زمين و شب و روز و خورشيد و ماه و ستارگان و تدبير جهان هستى يكنوع ستايش از مقام مقدس پروردگار است كه به عنوان تعليم به بندگان فرموده.
تبارك از ماده بركت است و ريشه آن برك (بر وزن درك) به معنى سينه شتر مىباشد، و از آنجا كه شتران به هنگامى كه در جائى ثابت مىمانند سينه خود را به زمين مىچسبانند، اين كلمه تدريجا معنى ثابت ماندن به خود گرفته است، سپس به هر نعمتى كه پايدار و با دوام باشد و هر موجودى كه داراى عمر طولانى و آثار مستمر و ممتد است، موجود مبارك يا پربركت گفته مىشود، و نيز اگر مىبينيم به استخرها و يا بعضى از مخازن آب بِرْكَه گفته مىشود به خاطر اين است كه آب مدتى طولانى در آن باقى مىماند.
و از اينجا روشن مىشود كه يك سرمايه پربركت، سرمايهاى است كه به زودى زوال نپذيرد و يك موجود مبارك موجودى است كه آثار آن مدتى طولانى برقرار بماند، بديهى است لايق ترين وجود براى اين صفت همان وجود خدا است او وجودى است مبارك ازلى، ابدى و سرچشمه همه بركات و نيكيها و خير مستمر، تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ.(1)(برمى گرديم به توضيح آيه سوره مباركه رعد).
بعد از بيان آفرينش آسمانها و حكومت پروردگار بر آنها، سخن از
1) تفسير نمونه ج: 6 ص: 205
تسخير خورشيد و ماه مىگويد: او كسى است كه خورشيد و ماه را مسخر و فرمانبردار و خدمتگذار ساخت (وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ).
چه تسخيرى از اين بالاتر كه همه اينها سر بر فرمان او هستند، و خدمتگذار انسانها و همه موجودات زندهاند.
نور مىپاشند، جهانى را روشن مىسازند، بستر موجودات را گرم نگه مىدارند، موجودات زنده را پرورش مىدهند، در درياها جزر و مد مىآفرينند و خلاصه سرچشمه همه حركتها و بركتها هستند.
اما اين نظام جهان ماده جاودانى و ابدى نيست، و هر كدام از اين خورشيد و ماه تا سرآمد مشخصى كه براى آنها تعيين شده است در مسير خود به حركت ادامه مىدهند (كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى).
و به دنبال آن مىافزايد كه اين حركات و گردشها و آمد و شدها و دگرگونيها بىحساب و كتاب نيست و بدون نتيجه و فائده نمىباشد بلكه اوست كه همه كارها را تدبير مىكند، و براى هر حركتى حسابى، و براى هر حسابى هدفى در نظر گرفته است (يُدَبِّرُ الْأَمْرَ).
او آيات خويش را براى شما برمىشمرد و ريزهكاريهاى آنها را شرح مىدهد تا به لقاى پروردگار و سراى ديگر ايمان پيدا كنيد (يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ به دنبال آيه قبل كه انسان را به آسمانها مىبرد و آيات الهى را در عالم بالا نشان مىدهد دومين آيه از آيات توحيدى اين سوره، انسان را به مطالعه زمين و كوهها و نهرها و انواع ميوهها و طلوع و غروب خورشيد دعوت مىكند، تا بينديشد كه محل آسايش و آرامش او در آغاز چه بوده و چگونه به اين صورت در آمده است.
مىگويد: او كسى است كه زمين را گسترش داد (وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ).
آنچنان آن را گسترد كه براى زندگى انسان و پرورش گياهان و جانداران آماده باشد، گودالها و سراشيبىهاى تند و خطرناك را بوسيله فرسايش كوهها و تبديل سنگها به خاك پر كرد، و آنها را مسطح و قابل زندگى ساخت، در حالى كه چينخوردگيهاى نخستين آنچنان بودند كه اجازه زندگى به انسان نمىدادند.
اين احتمال نيز در اين جمله وجود دارد كه منظور از مد الارض اشاره به همان مطلبى باشد كه دانشمندان زمينشناسى مىگويند كه تمام زمين در آغاز زير آب پوشيده بود، سپس آبها در گودالها قرار گرفت و خشكيها تدريجا از آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده شدند، تا به صورت كنونى در آمدند.
پس از آن به مساله پيدايش كوهها اشاره مىكند و مىفرمايد: خداوند در زمين كوهها قرار داد (وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ).
همان كوههائى كه در آيات ديگر قرآن اوتاد (ميخهاى) زمين معرفى شده شايد به دليل اينكه كوهها از زير به هم پنجه افكندهاند و همچون زرهى تمام سطح زمين را پوشانده كه هم فشارهاى داخلى را از درون خنثى كنند و هم نيروى فوق العاده جاذبه ماه و جزر و مد را از بيرون، و به اين ترتيب، تزلزل و اضطراب و زلزلههاى مداوم را از ميان ببرند و كره زمين را در آرامش براى زندگى انسانها نگه دارند.
ذكر كوهها بعد از ذكر گسترش زمين گويا اشاره به آن است كه نه زمين آنچنان گسترده است كه هيچ پستى و بلندى در آن نباشد كه در اين
صورت هرگز بارانها و آبها روى آن قرار نمىگرفت و يا همه جا تبديل به باتلاق مىگشت و طوفانها دائما بر سطح آن جريان داشت، ولى با آفرينش كوهها از هر دو جهت امن و امان شد.
و نه تمامش كوه و دره است كه قابل زندگى نباشد، و در مجموع تركيبى است از مناطق مسطح و صاف و كوهها و درهها كه بهترين تركيب را براى زندگى بشر و ساير موجودات زنده تشكيل مىدهد.
سپس به آبها و نهرهائى كه در روى زمين، جريان دارد اشاره كرده مىگويد: و در آن نهرهائى قرار داد (وَ أَنْهاراً).
سيستم آبيارى زمين بوسيله كوهها، و ارتباط كوهها با نهرها، بسيار جالب است، زيرا بسيارى از كوههاى روى زمين، آبهائى را كه به صورت برف در آمده در قله خود يا در شكافهاى درههايشان ذخيره مىكنند كه تدريجا آب مىشوند و به حكم قانون جاذبه از مناطق مرتفعتر به سوى مناطق پست و گسترده روان مىگردند و بىآنكه نياز به نيروى ديگرى باشد در تمام مدت سال به طور طبيعى بسيارى از زمينها را آبيارى و سيراب مىكنند.
اگر شيب ملايم زمين ها نبود، و اگر آب ها به اين صورت در كوه ها ذخيره نمىشد، آبيارى اغلب مناطق خشك امكان پذير نبود، و يا اگر امكان داشت هزينه
فوق العاده زيادى لازم داشت.
بعد از آن به ذكر مواد غذائى و ميوههائى كه از زمين و آب و تابش آفتاب به وجود مىآيد و بهترين وسيله براى تغذيه انسان است پرداخته، مىگويد: و از تمام ميوهها دو جفت در زمين قرار داد
وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ).
اشاره به اينكه ميوهها موجودات زندهاى هستند كه داراى نطفههاى نر و ماده مىباشند كه از طريق تلقيح، بارور مىشوند.
اگر لينه دانشمند و گياه شناس معروف سوئدى در اواسط قرن 18 ميلادى موفق به كشف اين مساله شد كه زوجيت در جهان گياهان تقريبا يك قانون عمومى و همگانى است و گياهان نيز همچون حيوانات از طريق آميزش نطفه نر و ماده، بارور مىشوند و ميوه مىدهند، قرآن مجيد در يكهزار و يكصد سال قبل از آن، اين حقيقت را فاش ساخت، و اين خود يكى از معجزات علمى قرآن مجيد است كه بيانگر عظمت اين كتاب بزرگ آسمانى مىباشد.
شكى نيست كه قبل از لينه بسيارى از دانشمندان اجمالا به وجود نر و ماده در بعضى از گياهان پى برده بودند، حتى مردم عادى مىدانستند كه مثلا اگر نخل را بر ندهند يعنى از نطفه نر روى قسمت هاى ماده گياه نپاشند ثمر نخواهد داد، اما هيچكس بدرستى نمىدانست كه اين يك قانون تقريبا همگانى است، تا اينكه لينه موفق به كشف آن شد، ولى همانگونه كه گفتيم قرآن قرنها قبل از وى، از روى آن پرده برداشته بود.
و از آنجا كه زندگى انسان و همه موجودات زنده و مخصوصا گياهان و ميوهها بدون نظام دقيق شب و روز امكان پذير نيست در قسمت ديگر اين آيه از اين موضوع سخن به ميان آورده، مىگويد: خداوند بوسيله شب، روز را مىپوشاند و پرده بر آن مىافكند (يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ).
چرا كه اگر پرده تاريك آرامبخش شب نباشد، نور مداوم آفتاب، همه
گياهان را مىسوزاند و اثرى از ميوهها و بطور كلى از موجودات زنده بر صفحه زمين باقى نمىماند.
با اينكه در كره ماه، روز، دائمى نيست، اما همين مقدار كه طول روزها به مقدار پانزده شبانه روز كره زمين است، حرارت در وسط روز در كره ماه آنقدر بالا مىرود كه اگر آب و مايع ديگرى در آنجا باشد به نقطه جوشش و بالاتر از آن مىرسد و هيچ موجود زندهاى را كه در زمين مىشناسيم، تاب تحمل آن گرما را در شرائط عادى ندارد.
و در پايان آيه مىفرمايد: در اين موضوعات كه گفته شد، آيات و نشانههائى است براى آنهائى كه تفكر مىكنند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).
آنها كه در اين نظام بديع و شگرف، مىانديشند، در نظام نور و ظلمت، در نظام كرات آسمانى و گردش آنها و در نظام نور افشانى خورشيد و ماه و خدمتگزارى آنان نسبت به انسانها، و در نظام گسترش زمين و اسرار پيدايش كوهها و نهرها و گياهان و ميوهها، آرى آنها در اين آيات قدرت لا يزال و حكمت بىپايان آفريدگار را به روشنى مىبينند.
در آخرين آيه مورد بحث، به يك سلسله نكات جالب زمينشناسى و گياه شناسى كه هر كدام نشانه نظام حساب شده آفرينش است اشاره كرده، نخست مىفرمايد: در زمين قطعات مختلفى وجود دارد كه در كنار هم و در همسايگى يكديگرند (وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ).
با اينكه اين قطعات همه با يكديگر متصل و مربوطند، هر كدام ساختمان و استعدادى مخصوص به خود دارند، بعضى محكم،
بعضى نرم، بعضى شور، بعضى شيرين و هر كدام استعداد براى پرورش نوع خاصى از گياهان و درختان ميوه و زراعت را دارد، چرا كه نيازهاى انسان و جانداران زمينى بسيار زياد و متفاوت است، گوئى هر قطعه از زمين ماموريت بر آوردن يكى از اين نيازها را دارد، و اگر همه يكنواخت بودند، و يا استعدادها به صورت صحيحى در ميان قطعات زمين تقسيم نشده بود، انسان گرفتار چه كمبودهائى از نظر مواد غذائى و داروئى و ساير نيازمنديها مىشد، اما با تقسيم حساب شده اين ماموريت و بخشيدن استعداد پرورش آن به قطعات مختلف زمين همه اين نيازمنديها به طور كامل بر طرف مىگردد.
ديگر اينكه در همين زمين باغها و درختانى وجود دارد از انواع انگور و زراعتها و نخلها (وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ).
و عجب اينكه اين درختان و انواع مختلف آنها، گاهى از يك پايه و ساقه مىرويند و گاه از پايههاى مختلف (صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ).
صنوان جمع صنو در اصل به معنى شاخهاى است كه از تنه اصلى درخت بيرون مىآيد و بنابراين صنوان به معنى شاخههاى مختلفى است كه از يك تنه بيرون مىآيد.
جالب اينكه گاه مىشود كه هر يك از اين شاخهها، نوع خاصى از ميوه را تحويل مىدهد، ممكن است اين جمله اشاره به مساله استعداد درختان براى پيوند باشد
كه گاه بر يك پايه چند پيوند مختلف مىزنند و هر كدام از اين پيوندها رشد كرده و نوع خاصى از ميوه را به ما تحويل مىدهد، خاك يكى، و ريشه و ساقه يكى، اما ميوه و محصولش مختلف و متفاوت است! و
عجيبتر اينكه، همه آنها از يك آب سيراب مىشوند (يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ).
و با اين همه، بعضى از اين درختان را بر بعض ديگر از نظر ميوه برترى مىدهيم (وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ).
حتى بسيار ديدهايم كه در يك درخت يا در يك شاخه، ميوههائى از يك جنس وجود دارد كه طعمها و رنگهاى متفاوت دارند، و در جهان گلها بسيار ديده شده است كه يك بوته گل و حتى يك شاخه، گلهائى به رنگهاى كاملا مختلف عرضه مىكند.
اين چه آزمايشگاه و لابراتوار اسرار آميزى در شاخه درختان به كار گذارده شده است كه از مواد كاملا يكسان، تركيبات كاملا مختلف توليد مىكند كه هر يك بخشى از نيازمندى انسان را برطرف مىسازد.
آيا هر يك از اين اسرار دليل بر وجود يك مبدء حكيم و عالم كه اين نظام را رهبرى كند نيست.
اينجاست كه در پايان آيه مىفرمايد: در اين امور نشانههائى است از عظمت خدا براى آنها كه تعقل و انديشه مىكنند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ).
نكتهها
1- در نخستين آيه مورد بحث، در ابتدا اشاره به اسرار آفرينش و توحيد شده بود، ولى در پايان آيه مىخوانيم يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ:
خداوند آيات خويش را براى شما تشريح مىكند تا به قيامت و معاد
ايمان بياوريد اين سؤال پيش مىآيد كه چه رابطهاى بين مساله توحيد و معاد است كه يكى به عنوان نتيجه ديگرى ذكر شده است؟!.
پاسخ اين سؤال با توجه به اين نكته روشن مىشود كه اولا قدرت خداوند بر ايجاد اين جهان، دليل بر قدرت او بر اعاده آن است، همانگونه كه در آيه 29 سوره اعراف مىخوانيم كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ: همانگونه كه شما را در آغاز آفريد باز مىگرداند و يا در اواخر سوره يس مىخوانيم: آيا خدائى كه آسمانها و زمين را آفريد قدرت ايجاد مثل آن را ندارد.
ثانيا همانگونه كه در بحثهاى معاد گفتهايم، اگر عالم آخرت نباشد، آفرينش اين جهان، بيهوده خواهد بود، چرا كه اين زندگى به تنهائى نمىتواند هدفى براى آفرينش اين جهان پهناور باشد قرآن مجيد ضمن آيات مربوط به معاد (سوره واقعه آيه 62) مىگويد: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ: شما كه اين جهان را ديدهايد چگونه متذكر نمىشويد كه حتما جهانى بعد از آن خواهد بود.
2- معجزات علمى قرآن.
در قرآن مجيد، آيات فراوانى است كه پرده از روى يك سلسله اسرار علمى كه در آن زمان از چشم دانشمندان پنهان بوده، برداشته، كه اين خود نشانهاى از اعجاز و عظمت قرآن است و محققانى كه در باره اعجاز قرآن بحث كردهاند، غالبا به قسمتى از اين آيات اشاره نمودهاند.
يكى از اين آيات آيهاى است كه در بالا ذكر شد كه درباره زوجيت گياهان بحث مىكند، همانگونه كه گفتيم مساله زوجيت در جهان
گياهان به صورت يك قضيه جزئى براى بشر از قديم الايام شناخته شده بود، اما به عنوان يك قانون كلى و همگانى، نخستين بار در اروپا در اواسط قرن هيجدهم بوسيله دانشمند ايتاليائى لينه پرده از روى آن برداشته شد، اما قرآن براى مسلمانان از هزار سال حتى بيشتر خبر داده بود.
اين موضوع در سوره لقمان آيه 10 نيز آمده است: وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ: از آسمان آبى فرستاديم و بوسيله آن در زمين از هر زوج گياه مفيد رويانديم.
در بعضى از آيات ديگر نيز اشاره به اين موضوع شده است.
3- تسخير خورشيد و ماه.
در آيات فوق خوانديم كه خداوند خورشيد و ماه را مسخر كرده است، آيات فراوانى در قرآن مجيد داريم كه مىگويد كرات آسمانى و موجودات زمينى و شب و روز و مانند آن، همه مسخر انسانند، در يك مورد مىخوانيم: خداوند نهرها را مسخر شما كرد وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهارَ (ابراهيم- 32).
و در مورد ديگر مىفرمايد: كشتى را مسخر شما ساخت وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ (ابراهيم- 32) و در جاى ديگر شب و روز را براى شما تسخير كرد سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ
(نحل- 12).
و در جاى ديگر خورشيد و ماه را مسخر شما ساخت و سخر لكم الشمس و القمر
(ابراهيم- 33) و در جاى ديگر دريا را به تسخير شما در آورد تا گوشت تازه از آن استفاده كنيد وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا (نحل- 14).
و در جاى ديگر مىفرمايد: آيا نمىبينى خداوند همه آنچه را روى زمين است مسخر شما ساخت؟ أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ (حج- 65).
و بالاخره در جاى ديگر مىخوانيم: خداوند آنچه را در آسمانها و زمين است، همگى را مسخر شما ساخت وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ (جاثيه- 13).
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه اولا انسان تكامل يافته- ترين موجود اين جهان است، و از نظر جهانبينى اسلام آنقدر به او ارزش و مقام داده شده است كه همه موجودات ديگر را مسخر اين انسان ساخته، انسانى كه خليفة الله است و قلبش جايگاه نور خدا!.
ثانيا روشن مىشود كه تسخير در اين آيات به اين معنى نيست كه انسان اين موجودات را همگى تحت فرمان خود در مىآورد، بلكه همين اندازه كه در مسير منافع و خدمت او حركت دارند و فى المثل كرات آسمانى براى او نور افشانى مىكنند يا فوائد ديگرى دارند در تسخير او هستند.
هيچ مكتبى اينقدر براى انسان ارزش و الا قائل نشده، و در هيچ
فلسفهاى انسان اين همه موقعيت و شخصيت ندارد، و اين از ويژگيهاى مكتب اسلام است، كه ارزش وجودى انسان را تا اين حد بالا مىبرد، كه آگاهى از آن اثر عميق تربيتى دارد، چرا كه وقتى انسان فكر كند كه خدا اينهمه عظمت به او داده است، و ابر و باد و ماه و خورشيد و فلك همه در كارند و همگى سرگشته و فرمانبردار و خدمتكار اويند، چنين انسانى تن به غفلت و پستى نمىدهد و خود را اسير شهوات و برده ثروت و مقام و زر و زور نمىسازد، زنجيرها را در هم مىشكند و به اوج آسمانها پرواز مىكند.
چگونه مىتوان گفت خورشيد و ماه مسخر انسان نيستند، در حالى كه با نور افشانى خود، صحنه حيات انسان را روشن و گرم و آماده مىسازند، كه اگر نور خورشيد نباشد هيچگونه جنبش و حركتى در كره زمين وجود نخواهد داشت، و از سوى ديگر بوسيله جاذبه خود، حركت زمين را در مدارش تنظيم مىكند
و جزر و مد، در درياها با همكارى ماه مىآفريند، كه خود سرچشمه بركات و منافع فراوانى است.
كشتيها، درياها، نهرها، شبها و روزها، هر كدام به نحوى به انسان خدمت مىكنند، و در طريق منافع او در حركتند.
دقت در اين تسخيرها و نظام حساب شده آنها، دليل روشنى است بر عظمت و قدرت و حكمت آفريدگار.(1)
ص: 107 ببعد.
1) تفسير نمونه ج: 10
8- ابراهيم: 5 وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (5)
ابراهيم: 5- 4 ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش پس خداوند هر كس را بخواهد گمراه مىكند و هر كس را بخواهد هدايت مىنمايد و او توانا و حكيم است.
ما موسى را با آيات خود فرستاديم؛ (و دستور داديم:) قومت را از ظلمات به نور بيرون آر! و «ايّام اللّه» را به آنان ياد آور! در اين، نشانههايى است براى هر صبر كننده شكرگزار!
تفسير: روزهاى حساس زندگى
نخستين آيه مورد بحث وحدت لسان پيامبران و كتب آسمانى آنها با زبان نخستين قومى است كه مبعوث به سوى آنها شدهاند.
مىفرمايد: ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ).
زيرا پيامبران در درجه اول با قوم خود، همان ملتى كه از ميان آنها برخاستهاند، تماس داشتند و نخستين شعاع وحى وسيله پيامبران بر آنها مىتابيد، و نخستين ياران و ياوران آنها از ميان آنان برگزيده مىشدند، بنابراين پيامبر بايد به زبان آنها و لغت آنها سخن بگويد تا حقايق را به روشنى براى آنان آشكار سازد (لِيُبَيِّنَ لَهُمْ).
در حقيقت در اين جمله اشارهاى به اين نكته نيز هست كه دعوت پيامبران معمولا از طريق يك اثر مرموز و ناشناخته در قلوب پيروانشان منعكس نمىشد، بلكه از طريق تبيين و روشنگرى و تعليم و تربيت با همان زبان معمولى و رائج صورت مىگرفته است.
سپس اضافه مىكند بعد از تبيين دعوت الهى براى آنها خداوند هر كس را بخواهد گمراه مىكند و هر كس را بخواهد هدايت مىنمايد (فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ).
اشاره به اينكه هدايت و ضلالت در نهايت امر، كار پيامبران نيست، كار آنها ابلاغ و تبيين است، اين خدا است كه راهنمائى و هدايت واقعى بندگانش را در دست دارد
ولى براى اينكه تصور نشود معنى اين سخن جبر و الزام و سلب آزادى بشر است، بلافاصله اضافه مىكند: او عزيز حكيم است (وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ) به مقتضاى عزت و قدرتش، بر هر چيز تواناست، و هيچكس را تاب مقاومت در برابر اراده او نيست، اما به مقتضاى حكمتش بىجهت و بىدليل كسى را هدايت و يا كسى را گمراه نمىسازد، بلكه گامهاى نخستين با نهايت آزادى اراده در راه سير الى الله از ناحيه بندگان برداشته مىشود و سپس نور هدايت و فيض حق بر قلب آنها مىتابد همانگونه كه در سوره عنكبوت آيه 69 كه وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا: آنها كه در راه ما مجاهده كردند بطور قطع آنها را هدايت به راههاى خويش خواهيم كرد.
همچنين آنها كه با لجاجت و تعصب و دشمنى با حق و غوطهور شدن در شهوات و آلوده شدن به ظلم و ستم، شايستگى هدايت را از خود
سلب كردهاند، از فيض هدايت محروم، و در وادى ضلالت، گمراه مىشوند، همانگونه كه مىفرمايد: كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ: اين چنين خداوند گمراه مىكند هر اسرافكار آلوده به شك و ترديد را (غافر- 34).
و نيز مىفرمايد: وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ: خداوند با آن گمراه نمىكند مگر فاسقين را (بقره- 26).
و نيز مىفرمايد: وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ: خداوند ستمگران را گمراه مىسازد (ابراهيم- 27).
و به اين ترتيب سرچشمه هدايت و ضلالت بدست خود ماست.
در آيه بعد به يكى از نمونههاى ارسال پيامبران در مقابل طاغوتهاى عصر خود به منظور خارج كردن آنان از ظلمتها به نور اشاره كرده مىفرمايد: ما موسى را با آيات خود (معجزات گوناگون) فرستاديم و به او فرمان داديم كه قوم خودت را از ظلمات به نور هدايت كن (وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ).
همانگونه كه در نخستين آيه اين سوره خوانديم برنامه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نيز در بيرون آوردن مردم از ظلمات به سوى نور خلاصه مىشد و اين نشان مىدهد كه اين همه پيامبران و انبياى الهى بلكه همه رهبران معنوى انسانها است، مگر بديها، زشتيها، گمراهيها، انحرافها، ظلم و ستمها، استثمارها، ذلتها و زبونيها، فساد و آلودگيها چيزى جز ظلمت و تاريكى هست؟ و مگر ايمان و توحيد، پاكى و تقوا، آزادگى و استقلال سربلندى و عزت چيزى جز نور و روشنائى
مىباشد، بنابر اين درست قدر مشترك و جامع ميان همه دعوتهاى رهبران الهى است.
سپس به يكى از ماموريتهاى بزرگ موسى اشاره كرده، مىفرمايد: تو موظفى كه ايام الهى و روزهاى خدا را بياد قوم خود بياورى (وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ).
مسلما همه روزها، ايام الهى است، همانگونه كه همه مكانها متعلق به خدا است، اگر نقطه خاصى بنام بيت الله (خانه خدا) ناميده شد دليل بر ويژگى آن است، همچنين عنوان ايام الله مسلّماً اشاره به روزهاى مخصوصى است كه امتياز و روشنائى و درخشش فوق العادهاى دارد.
به همين جهت مفسران در تفسير آن احتمالات مختلفى دادهاند: بعضى گفتهاند اشاره به روزهاى پيروزى پيامبران پيشين و امتهاى راستين آنها مىباشد، و روزهائى كه انواع نعمتهاى الهى بر اثر شايستگيها شامل حال آنها مىباشد.
و بعضى گفتهاند اشاره به روزهائى است كه خداوند اقوام سركش را به زنجير عذاب مىكشيد و طاغوتها را با يك فرمان درو مىكرد! و بعضى اشاره به هر دو قسمت دانستهاند.
اما اصولا نمىتوان اين تعبير گويا و رسا را محدود ساخت، بِأَيَّامِ اللَّهِ، تمام روزهائى است كه داراى عظمتى در تاريخ زندگى بشر است.
هر روز كه يكى از فرمانهاى خدا در آن چنان درخشيده، كه بقيه امور را تحت الشعاع خود قرار داده، از ايام الله است.
هر روز كه فصل تازهاى در زندگى انسانها گشوده، و درس عبرتى به
آنها داده و ظهور و قيام پيامبرى در آن بوده، يا طاغوت و فرعون گردنكشى در آن به قعر دره نيستى فرستاده شده، خلاصه هر روز كه حق و عدالتى بر پا شده و ظلم و بدعتى خاموش گشته، همه آنها از ايام الله است.
و چنانكه خواهيم ديد، در روايات ائمه معصومين در تفسير اين آيه نيز انگشت روى روزهاى حساسى گذاشته شده است.
در پايان آيه مىفرمايد: در اين سخن و در همه ايام الله، آيات و نشانههائى است براى هر انسان شكيبا و پر استقامت و شكرگزار (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ صبار و شكور هر دو صيغه مبالغه است كه يكى فزونى صبر و استقامت را مىرساند و ديگرى فزونى شكرگزارى نعمت، اشاره به اينكه افراد با ايمان نه در مشكلات و روزهاى سخت دست و پاى خود را گم مىكنند، و تسليم حوادث مىشوند، و نه در روزهاى پيروزى و نعمت گرفتار غرور و غفلت مىگردند، و ذكر اين دو بعد از اشاره به ايام الله گويا ناظر به همين مطلب است.
در آيه بعد به يكى از آن ايام الله و روزهاى درخشان و پربارى كه در تاريخ بنى اسرائيل وجود داشته و ذكر آن تذكرى براى مسلمانان است، اشاره كرده مىگويد:
به خاطر بياوريد هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت: نعمت خدا را متذكر شويد آن زمان كه شما را از چنگال آل فرعون رهائى بخشيد (وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ) همان فرعونيان بيرحمى كه بدترين عذاب را بر شما تحميل مىكردند، پسرانتان را سر مىبريدند و
زنانتان را براى خدمت و كنيزى زنده نگه مىداشتند
(يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ).
و اين آزمايش بزرگى از پروردگارتان براى شما بود (وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ). چه روزى از اين پربركتتر كه شر جمعيت خودكامه و سنگدل و استعمارگرى را از سر شما كوتاه كرد، همانها كه بزرگترين جنايت را در حق شما قائل مىشدند، چه جنايتى از اين برتر كه پسران شما را همچون حيوانات سر مىبريدند (توجه داشته باشيد كه قرآن تعبير به ذبح مىكند نه قتل) و از اين مهمتر نواميس شما به صورت كنيزانى در چنگال دشمن بىآزرم بودند.
نه تنها در مورد بنى اسرائيل كه در مورد همه اقوام و ملتها، روز رسيدنشان به آزادى و استقلال و كوتاه شدن دست طاغوتها از ايام الله است كه بايد همواره آن را به خاطر داشته باشند، خاطرهاى كه توجه به آن از ارتجاع و بازگشت به وضع گذشته آنها را حفظ مىكند.
يَسُومُونَكُمْ از ماده سوم (بر وزن صوم) در اصل به معنى دنبال چيزى رفتن و جستجوى آن نمودن است، و به معنى تحميل كارى بر ديگرى نمودن نيز آمده است بنابراين جمله يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ مفهومش اين است كه آنها
بدترين شكنجهها و عذابها را بر شما بنى اسرائيل تحميل مىكردند.
ا اين درد كوچكى است كه نيروى فعال يك جمعيت را از ميان ببرند و زنان آنها را بدون سرپرست، به صورت كنيزانى در چنگال يك مشت افراد ظالم و ستمگر باقى بگذارند؟ ضمنا تعبير به فعل مضارع (يسومون) اشاره به اين است كه اين كار مدتها ادامه داشت.
اين نكته نيز قابل توجه است كه سر بريدن پسران و كنيزى زنان و دختران را بوسيله واو بر سوء العذاب عطف مىكند، در حالى كه خود از مصداقهاى سوء العذاب است، و اين به خاطر اهميت اين دو عذاب بوده است، و نشان مىدهد كه قوم جبار و ستمگر فرعون شكنجهها و تحميلات ديگرى نيز بر بنى اسرائيل داشتهاند، اما از ميان همه اين دو شديدتر و سختتر بوده است.
سپس اضافه مىكند كه اين را هم به خاطر بياوريد كه پروردگار شما اعلام كرد اگر شكر نعمتهاى مرا بجا آوريد من بطور قطع نعمتهاى شما را افزون مىكنم و اگر كفران كنيد عذاب و مجازات من شديد است (وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ).
اين آيه ممكن است دنباله كلام موسى به بنى اسرائيل باشد كه آنها را در برابر آن نجات و پيروزى و نعمتهاى فراوان دعوت به شكرگزارى كرد، و وعده فزونى نعمت به آنها داد، و در صورت كفران تهديد به عذاب نمود، و نيز ممكن است يك جمله مستقل و خطاب به مسلمانان بوده باشد، ولى به هر حال از نظر نتيجه چندان تفاوت ندارد، زيرا اگر خطاب به بنى اسرائيل هم باشد به عنوان درسى سازنده براى ما در قرآن مجيد آمده است.
جالب اينكه در مورد شكر با صراحت مىگويد لَأَزِيدَنَّكُمْ (مسلما نعمتم را بر شما افزون خواهم كرد) اما در مورد كفران نعمت نمىگويد شما را مجازات مىكنم بلكه تنها مىگويد عذاب من شديد است و اين تفاوت تعبير دليل بر نهايت لطف پروردگار است.
نكتهها:
1- يادآورى ايام الله
همانگونه كه در تفسير آيات فوق گفتيم اضافه ايام به الله، اشاره به روزهاى سرنوشتساز و مهم زندگى انسانها است كه به خاطر عظمتش به نام الله اضافه شده است، و نيز به خاطر اينكه يك نعمت بزرگ الهى شامل حال قوم و ملتى شايسته و يا يك مجازات بزرگ و دردناك الهى دامنگير ملتى سركش و طغيانگر شده است، كه در هر دو صورت شايسته تذكر و يادآورى است.
در رواياتى كه از ائمه معصومين به ما رسيده ايام الله به روزهاى گوناگونى تفسير شده است: در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: ايام الله، يوم يقوم القائم عليه السلام و يوم الكرة و يوم القيامه: ايام الله روز قيام مهدى موعود و روز رجعت و روز قيامت است.
و در تفسير على بن ابراهيم آمده كه ايام الله سه روز است، روز قيام مهدى عليه السلام و روز مرگ و روز رستاخيز.
در حديث ديگرى از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) مىخوانيم: ايام الله نعمائه و بلائه ببلائه سبحانه: ايام الله (روزهاى) نعمتهاى او و آزمايشهاى او بوسيله بلاهاى او است.
توجه داشته باشيد اين گونه احاديث دليل بر انحصار نيست، بلكه بيان قسمتى از مصداقهاى روشن است.
و به هر حال يادآورى روزهاى بزرگ (اعم از روزهاى پيروزى يا روزهاى سخت و طاقتفرسا) نقش مؤثرى در بيدارى و هشيارى ملتها دارد و با الهام از همين پيام آسمانى است كه ما خاطره روزهاى
بزرگى را كه در تاريخ اسلام بوده همواره جاودان مىداريم، و هر سال براى تجديد اين خاطرهها روزهاى معينى را اختصاص مىدهيم، كه در آن به تاريخ گذشته باز مىگرديم و درسهاى مهمى از آن مىآموزيم، درسهائى كه براى امروز ما فوق العاده مؤثر است.
و نيز در تاريخ معاصر خود، مخصوصا در تاريخ پرشكوه انقلاب اسلامى ايران روزهاى فوق العادهاى وجود دارد كه مصداق زنده ايام الله است، و بايد در هر سال خاطره آنها را زنده كرد كه آميخته با خاطره شهيدان، رزمندگان، مجاهدان و مبارزان بزرگ است، و سپس از آنها الهام گرفت و ميراث بزرگشان را پاسدارى كرد.
و بر همين اساس بايد اين روزهاى بزرگ در متن كتابهاى درسى در مدارس ما و در تعليم و تربيت فرزندان ما داخل گردد، و وظيفه ذكرهم (آنها را ياد آورى كن) درباره نسلهاى آينده نيز پياده شود.
در قرآن مجيد نيز كرارا ايام الله تذكر داده شده يعنى هم نسبت به بنى اسرائيل و هم نسبت به مسلمانها روزهاى نعمت و مجازات خاطر نشان گرديده.
2- راه و رسم جباران
كرارا در آيات قرآن مىخوانيم كه فرعونيان پسران بنى اسرائيل را سر مىبريدند و زنان آنها را زنده نگه مىداشتند، اين تنها كار فرعون و فرعونيان نبود، بلكه در طول تاريخ شيوه هر استعمارگرى چنين بوده است كه قسمتى از نيروهاى فعال و پرخاشگر و پر مقاومت را نابود مىكردند، و قسمت ديگرى را تضعيف كرده و در مسير منافع خود به كار مىانداختند، كه بدون اين كار ادامه استعمار و استثمار براى آنها
ممكن نبوده است.
ولى مهم اين است كه بدانيم گاهى حقيقتا پسران را نابود مىكنند، (همچون فرعونيان) و گاهى از طريق مبتلا ساختن آنها به انواع اعتياد به مواد مخدر، و مشروبات الكلى و غوطهور ساختن آنها در فحشاء، نيروى فعال آنها را از كار مىاندازند و از آنها مرده زندهنمائى مىسازند، اين همان چيزى است كه مسلمانان بايد به دقت مراقب آن باشند كه اگر نسل جوان آنها با وسائل مختلف، سرگرم شد و نيروى ايمان و قدرت جسمانى خود را از دست داد، بايد بدانند كه اسارت و بردگى براى آنها قطعى است.
3- آزادى برترين نعمت
جالب اينكه در آيات فوق پس از ذكر ايام الله، تنها روزى كه صريحا روى آن انگشت گذاشته شده است، روز نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان است (إِذْ أَنْجاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ) با اينكه در تاريخ بنى اسرائيل، روزهاى بزرگى كه خداوند در پرتو هدايت موسى به آنها نعمتهاى بزرگ بخشيد، فراوان بوده، ولى ذكر روز نجات در آيات مورد بحث دليل بر اهميت فوق العاده آزادى و استقلال در سرنوشت ملتها است.
آرى هيچ ملتى تا از وابستگى نرهد، و از چنگال اسارت و استثمار آزاد نشود، نبوغ و استعداد خود را هرگز ظاهر نخواهد ساخت، و در راه الله كه راه مبارزه با هر گونه شرك و ظلم و بيدادگرى است گام نخواهد گذاشت، و به همين دليل رهبران بزرگ الهى، نخستين كارشان اين بود كه ملتهاى اسير را از اسارت فكرى و فرهنگى و
سياسى و اقتصادى آزاد سازند، سپس روى آنها كار كنند و برنامههاى توحيدى و انسانى پياده كنند.
4- شكر مايه فزونى نعمت و كفر موجب فنا است
بدون شك خداوند در برابر نعمتهائى كه به ما مىبخشد نيازى به شكر ما ندارد، و اگر دستور به شكرگزارى داده آن هم موجب نعمت ديگرى بر ما و يك مكتب عالى تربيتى است.
مهم اين است كه ببينيم حقيقت شكر چيست؟ تا روشن شود كه رابطه آن با افزونى نعمت از كجاست و چگونه مىتواند خود يك عامل تربيت بوده باشد.
حقيقت شكر تنها تشكر زبانى يا گفتن الحمد لله و مانند آن نيست، بلكه شكر داراى سه مرحله است نخستين مرحله آن است كه به دقت بينديشيم كه بخشنده نعمت كيست؟ اين توجه و ايمان و آگاهى پايه اول شكر است، و از آن كه بگذريم مرحله زبان فرا مىرسد، ولى از آن بالاتر مرحله عمل است، شكر عملى آن است كه درست بينديشيم كه هر نعمتى براى چه هدفى به ما داده شده است آنرا در مورد خودش صرف كنيم كه اگر نكنيم كفران نعمت كردهايم، همانگونه كه بزرگان فرمودهاند: الشكر صرف العبد جميع ما انعمه الله تعالى فيما خلق لاجله.
راستى چرا خدا به ما چشم داد؟ و چرا نعمت شنوائى و گويائى بخشيد؟ آيا جز اين بوده كه عظمت او را در اين جهان ببينيم، راه زندگى را بشناسيم و با اين وسائل در مسير تكامل گام برداريم؟ حق را درك كنيم و از آن دفاع نمائيم و با باطل بجنگيم، اگر اين نعمتهاى
بزرگ خدا را در اين مسيرها مصرف كرديم، شكر عملى او است، و اگر وسيلهاى شد براى طغيان و خودپرستى و غرور و غفلت و بيگانگى و دورى از خدا اين عين كفران است، امام صادق عليه السلام مىفرمايد: ادنى الشكر رؤية النعمة من الله من غير علة يتعلق القلب بها دون الله، و الرضا بما اعطاه، و ان لا تعصيه بنعمة و تخالفه بشىء من امره و نهيه بسبب من نعمته: كمترين شكر اين است كه نعمت را از خدا بدانى، بىآنكه قلب تو مشغول به آن نعمت شود، و خدا را فراموش كنى، و همچنين راضى بودن به نعمت او و اينكه نعمت خدا را وسيله عصيان او قرار ندهى، و اوامر و نواهى او را با استفاده از نعمتهايش زير پا نگذارى.
و از اينجا روشن مىشود كه شكر قدرت و علم و دانش و نيروى فكر و انديشه و نفوذ اجتماعى و مال و ثروت و سلامت و تندرستى هر كدام از چه راهى است؟
و كفران آنها چگونه است؟ حديثى كه از امام صادق عليه السلام در تفسير نور الثقلين نقل شده نيز دليل روشنى بر اين تفسير است، آنجا كه مىفرمايد: شكر النعمة اجتناب المحارم شكر نعمت آنست كه از گناهان پرهيز شود.
و نيز از اينجا رابطه ميان شكر و فزونى نعمت روشن مىشود، چرا كه هر گاه انسانها نعمتهاى خدا را درست در همان هدفهاى واقعى نعمت صرف كردند، عملا ثابت كردهاند كه شايسته و لايقند و اين لياقت و شايستگى سبب فيض بيشتر و موهبت افزونتر مىگردد.
اصولا ما دو گونه شكر داريم، شكر تكوينى و شكر تشريعى.
شكر تكوينى آن است كه يك موجود از مواهبى كه در اختيار دارد،
براى نمو و رشدش استفاده كند، فى المثل باغبان مىبيند در فلان قسمت باغ درختان به خوبى رشد و نمو مىكنند و هر قدر از آنها پذيرائى بيشتر مىكند شكوفاتر مىشوند، همين امر سبب مىشود كه باغبان همت بيشترى به تربيت آن بخش از باغ درختان بگمارد و مراقبت از آنها را به كاركنان خويش توصيه كند چرا كه آن درختان به زبانحال فرياد مىزنند اى باغبان! ما لا يقيم، ما شايستهايم، نعمتت را بر ما افزون كن، و او هم به اين ندا پاسخ مثبت مىدهد.
و اما در بخش ديگر از باغ درختانى را مىبيند كه پژمرده شدهاند، نه طراوتى، نه برگى، نه گلى نه سايه دارند و نه ميوه و برى، اين كفران نعمت سبب مىشود كه باغبان آنها را مورد بىمهرى قرار دهد، و در صورتى كه اين وضع ادامه پيدا كند، دستور مىدهد اره بر پاى آنها بگذارند چرا كه: بسوزند چوب درختان بى بر سزا خود همين است مر، بىبرى را در جهان انسانيت نيز همين حالت وجود دارد با اين تفاوت كه درخت از خود اختيارى ندارد، و صرفا تسليم قوانين تكوينى است، اما انسانها با استفاده از نيروى اراده و اختيار و تعليم و تربيت تشريعى، مىتوانند آگاهانه در اين راه گام بگذارند.
بنابراين آنكس كه نعمت قدرت را وسيله ظلم و طغيان قرار مىدهد به زبانحال فرياد مىكشد خداوندا لايق اين نعمت نيستم، و آنكس كه از آن در مسير اجراى حق و عدالت بهره مىگيرد به زبانحال مىگويد پروردگارا شايستهام افزون كن! اين واقعيت نيز قابل ترديد نيست كه ما هر وقت در مقام شكر الهى چه با فكر چه با زبان و چه با عمل بر مىآئيم، خود اين توانائى بر شكر در هر مرحله موهبت تازهاى است
و به اين ترتيب اقدام بر شكر، ما را مديون نعمتهاى تازه او مىسازد و به
اين ترتيب هرگز قادر نيستيم كه حق شكر او را ادا كنيم همانگونه كه در مناجات شاكرين از مناجاتهاى پانزدهگانه امام سجاد عليه السلام مىخوانيم: كيف لى بتحصيل الشكر و شكرى اياك يفتقر الى شكر، فكلما قلت لك الحمد وجب على لذلك ان اقول لك الحمد!: چگونه مىتوانم حق شكر ترا بجاى آورم در حالى كه همين شكر من نياز به شكرى دارد، و هر زمان كه مىگويم لك الحمد بر من لازم است كه به خاطر همين توفيق شكرگزارى بگويم لك الحمد!.
و بنابراين برترين مرحله شكرى كه از انسان ساخته است اين است كه اظهار عجز و ناتوانى از شكر نعمتهاى او كند، همانگونه كه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: فيما اوحى الله عز و جل الى موسى اشكرنى حق شكرى فقال يا رب و كيف اشكرك حق شكرك و ليس من شكر اشكرك به الا و انت انعمت به على قال يا موسى الان شكرتنى حين علمت ان ذلك منى: خداوند به موسى عليه السلام وحى فرستاد كه حق شكر مرا ادا كن، عرض كرد پروردگارا! چگونه حق شكر تو را ادا كنم در حالى كه هر زمانى شكر تو را بجا آورم اين موفقيت خود نعمت تازهاى براى من خواهد بود، خداوند فرمود اى موسى الان حق شكر مرا ادا كردى چون ميدانى حتى اين توفيق از ناحيه من است.
بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد* ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد!
چند نكته مهم در زمينه شكر نعمت
1- على عليه السلام در يكى از كلمات حكمت آميز خود در نهج البلاغه مىفرمايد: اذا وصلت اليكم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلة الشكر: هنگامى كه مقدمات نعمتهاى خداوند به شما ميرسد سعى كنيد با شكرگزارى، بقيه را به سوى خود جلب كنيد، نه آنكه با كمى شكرگزارى آن را از خود برانيد!
2- اين موضوع نيز قابل توجه است كه تنها تشكر و سپاسگزارى از خداوند در برابر نعمت ها كافى نيست، بلكه بايد از كسانى كه وسيله آن موهبت بودهاند نيز تشكر و سپاسگزارى نمود و حق زحمات آنها را از اين طريق ادا كرد، و آنها را از اين راه به خدمات بيشتر تشويق نمود، در حديثى از امام على بن الحسين (عليهماالسلام) مىخوانيم كه فرمود: روز قيامت كه مىشود خداوند به بعضى از بندگانش مىفرمايد: آيا فلان شخص را شكرگزارى كردى؟ عرض مىكند:
پروردگارا من شكر تو را بجا آوردم، مىفرمايد: چون شكر او را بجا نياوردى شكر مرا هم ادا نكردى! سپس امام فرمود: اشكركم لله اشكركم للناس:
شكرگزارترين شما براى خدا آنها هستند كه از همه بيشتر شكر مردم را بجا مىآورند.
3- افزايش نعمتهاى خداوند كه به شكرگزاران وعده داده شده، تنها به اين نيست كه نعمت هاى مادى تازهاى به آنها ببخشد، بلكه نفس شكرگزارى كه توأم با توجه مخصوص به خدا و عشق تازهاى نسبت به ساحت مقدس او است خود يك نعمت بزرگ روحانى است كه در تربيت نفوس انسانها، و دعوت آنان به اطاعت فرمانهاى الهى، فوق
العاده مؤثر است، بلكه شكر ذاتا راهى است براى شناخت هر چه بيشتر خداوند، و به همين دليل علماى عقائد در علم كلام براى اثبات وجوب معرفه الله (شناخت خدا) از طريق وجوب شكر منعم (نعمت بخش) وارد شدهاند.
4- احياى روح شكرگزارى در جامعه و ارج نهادن و تقدير و سپاس از آنها كه با علم و دانش خود و يا با فداكارى و شهادت، يا با ساير مجاهدات در طريق پيشبرد اهداف اجتماعى خدمت كردهاند يك عامل مهم حركت و شكوفائى و پويائى جامعه است.
در اجتماعى كه روح تشكر و قدردانى مرده كمتر كسى علاقه و دلگرمى به خدمت پيدا مىكند، و به عكس آنها كه بيشتر قدردانى از زحمات و خدمات اشخاص مىكنند، ملتهائى بانشاطتر و پيشروترند.
توجه به همين حقيقت سبب شده است كه در عصر ما به عنوان قدردانى از زحمات بزرگان گذشته در صدمين سال، هزارمين سال، زاد روز، و در هر فرصت مناسب ديگر، مراسمى براى بزرگداشت آنها بگيرند و ضمن سپاسگزارى از خدماتشان مردم را به حركت و تلاش بيشتر دعوت كنند.
فى المثل در انقلاب اسلامى كشور ما كه پايان يك دوران تاريك دو هزار و پانصد ساله و آغاز دوران جديدى بود، وقتى مىبينيم همه سال و هر ماه بلكه هر روز، خاطره شهيدان انقلاب زنده مىشود و بر آنها درود مىفرستند و به تمام كسانى كه به آنها منسوبند احترام مىگذارند و به خدماتشان ارج مىنهند، اين خود سبب مىشود كه
عشق و علاقه به فداكارى در ديگران پرورش يابد و سطح فداكارى مردم بالاتر رود، و به تعبير قرآن شكر اين نعمت باعث فزونى آن خواهد شد، و از خون يك شهيد هزاران مجاهد مىرويد و مصداق زنده لازيدنكم مىشود!(1)
ص: 269 ببعد.
9- حجر: 75 إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ (75) حجر: 75 در اين (سرگذشت عبرتانگيز قوم لوط)، نشانههايى است براى هوشياران!
در اين داستان نشانههائى است براى افراد با هوش! (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ)، آنها كه با فراست و هشيارى و بينش مخصوص خود از هر علامتى جريانى را كشف مىكنند و از هر اشارهاى حقيقتى و از هر نكتهاى، مطلب مهم و آموزندهاى را اما تصور نكنيد كه آثار آنها به كلى از ميان رفته، نه بر سر راه كاروانيان و گذر كنندگان همواره ثابت و برقرار است (وَ إِنَّها لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ).
1) تفسير نمونه ج: 10
اگر باور نداريد برخيزيد و برويد و ويرانههاى اين شهرهاى بلا ديده را كه بر سر راه مسافران در طريق شام (از سوى مدينه) قرار دارد بنگريد و بينديشيد، بينديشيد و عبرت گيريد، عبرت گيريد و به سوى خدا باز گرديد، و راه توبه را پيش گيريد، و آلودگيها را از دل و جان خود بشوئيد.
باز هم به عنوان تاكيد بيشتر و دعوت افراد با ايمان به تفكر و انديشه در اين داستان عبرتانگيز اضافه مىكند كه در اين داستان نشانهاى است براى افراد با ايمان (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ).
چگونه ممكن است انسان ايمان داشته باشد و اين سرگذشت تكان دهنده را بخواند و عبرتها نگيرد؟!
رابطه متوسم و مؤمن
در آيات فوق ديديم كه گاهى مىگويد در سرگذشت عبرتانگيز قوم لوط، نشانههائى براى متوسمين است و گاه مىگويد براى مؤمنين است جمع ميان اين دو تعبير به ما مىفهماند كه مؤمنان راستين، متوسم هستند يعنى با فراست، سريع الانتقال و كاملا هوشيار.
در روايتى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: كه تفسير إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ را از آنحضرت سؤال كردند، فرمود: منظور امت اسلام است سپس اضافه كرد قال رسول الله اتقوا فراسة المؤمن، فانه ينظر بنور الله عز و جل! پيامبر فرمود: از فراست مؤمن بپرهيزيد چرا كه به نور خدامىبيند!.
در روايت ديگرى مىخوانيم كه امام صادق عليه السلام فرمود: متوسمينامامانند.
و از امير مؤمنان على عليه السلام نقل شده كه فرمود: متوسم، پيامبر بود، و من بعد از او و سپس امامان از دودمان من.(1)
ص: 113 ببعد.
10- نحل: 11 يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخِيلَ وَ الْأَعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (11)
11- نحل 12 وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (12) وَ ما ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ (13) نحل: 11 خداوند با آن (آب باران)، براى شما زراعت و زيتون و نخل و انگور، و از همه ميوهها مىروياند؛ مسلماً در اين، نشانه روشنى براى انديشمندان است. 12 او شب و روز و خورشيد و ماه را مسخّر شما ساخت؛ و ستارگان نيز به فرمان او مسخّر شمايند؛ در اين، نشانههايى است (از عظمت خدا،) براى گروهى كه عقل خود را به كار مىگيرند!
تفسير: همه چيز در بند تسخير تو است اى انسان
به دنبال نعمت هاى مختلفى كه در قبل از اين آيات بيان شد، قسمت ديگرى از نعمت هاى مهم الهى در آيات مورد بحث آمده است
1) تفسير نمونه ج: 11
نخست به يكى از نعمت هاى بسيار مهم معنوى اشاره كرده مىفرمايد: بر خدا است كه راه راست و صراط مستقيم را كه هيچگونه انحراف و كژى در آن نيست در اختيار بندگان بگذارد (وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِيلِ) قصد به معنى صاف بودن راه است، و بنابر اين قصد السبيل به معنى راه راست مىباشد راهى كه انحراف و ضلالت در آن وجود ندارد.
در اينكه اين راه راست اشاره به جنبه تكوينى يا تشريعى مىكند، مفسران تفسيرهاى مختلفى دارند، ولى هيچ مانعى ندارد كه هر دو جنبه را شامل شود.
توضيح اينكه: خداوند انسان را با نيروهاى مختلفى مجهز ساخته، و استعدادهاى گوناگونى به او داده تا در مسير تكامل كه هدف آفرينش است به او كمك كند، و از اين نظر همانند گياهان و يا انواع جانداران است، كه نيروها و غرائز لازم براى رسيدن به اين هدف در اختيارشان گذارده شده است، با اين تفاوت كه انسان با اراده خود و آزادانه تصميم مىگيرد ولى حيوانات و گياهان بىاختيار به سوى هدفشان پيش مىروند، و قوس صعودى تكامل انسان نيز قابل مقايسه با جانداران ديگر نيست به اين ترتيب از نظر خلقت و آفرينش و تكوين انسان را مجهز به عقل و استعداد و نيروهاى لازم براى پيمودن اين صراط مستقيم كرده است.
و از سوى ديگر، خدا پيامبران را با وحى آسمانى و تعليمات كافى و قوانين مورد نياز انسان فرستاده است، تا از نظر تشريع، راه را از چاه مشخص كرده و با انواع بيانها او را تشويق به پيمودن اين راه كنند و از مسيرهاى انحرافى باز دارند.
و جالب اينكه خداوند در آيه فوق اين امر را به عنوان فريضهاى بر خود لازم شمرده و با كلمه على الله (بر خدا لازم است) از آن ياد كرده است كه همانند آنرا در آيات ديگر قرآن نيز مىخوانيم إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى: بر ما است كه انسان را هدايت كنيم (ليل- 12)، اگر ما، در وسعت مفهوم على الله قصد السبيل و مجموعه نيروهاى مادى و معنوى كه در آفرينش انسان و تعليم و تربيت او به كار رفته دقيق شويم، به عظمت اين نعمت بزرگ كه از همه نعمتها برتر است، آگاه خواهيم شد.
سپس از آنجا كه راههاى انحرافى فراوان است، به انسانها هشدار مىدهد و مىگويد بعضى از اين راهها منحرف و بيراهه است (وَ مِنْها جائِرٌ).
و از آنجا كه نعمت اختيار و آزادى اراده و انتخاب، يكى از مهمترين عوامل تكامل انسان مىباشد با يك جمله كوتاه به آن اشاره كرده مىگويد اگر خدا مىخواست همه شما را به اجبار به راه راست هدايت مىكرد به گونهاى كه نتوانيد گامى از آن فراتر بگذاريد (وَ لَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ).
ولى اين كار را نكرد، چرا كه هدايت اجبارى، نه افتخار است و نه تكامل، بلكه به شما آزادى داد تا اين راه را با پاى خود بپيمائيد و به بالاترين اوج تكامل برسيد.
جمله فوق ضمنا به اين واقعيت اشاره مىكند كه گام نهادن گروهى از انسانها در طريق جائر و راه منحرف، نبايد اين توهم را ايجاد كند كه خدا در برابر آنها مغلوب شده است بلكه اين خواست او است و
مقتضاى حكمت است كه انسانها آزاد باشند.
در آيه بعد باز به سراغ مادى مىرود تا حس شكرگزارى انسانها را برانگيزد، آتش عشق خدا را در دلهايشان بيفروزد، و آنها را به شناخت بيشتر بخشنده اين نعمتها دعوت كند.
مىگويد: او كسى است كه از آسمان آبى فرو فرستاد (هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً).
آبى حياتبخش، زلال، شفاف، و خالى از هر گونه آلودگى كه شما از آن مىنوشيد
(لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ).
و نيز گياهان و درختانى از آن به وجود مىآيد كه حيوانات خود را در آن به چرا مىفرستيد (وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ).
تسيمون از ماده اسامه به معنى چراندن حيوانات است و مىدانيم حيوانات هم از گياهان زمين استفاده مىكنند هم از برگهاى درختان، و اتفاقا شجر در لغت عرب معنى وسيعى دارد كه هم به درخت گفته مىشود و هم به گياه.
بدون شك منافع آب باران تنها نوشيدن انسان و روئيدن درختان و گياهان نيست، بلكه شستشوى زمينها، تصفيه هوا، ايجاد رطوبت لازم براى طراوت پوست
تن انسان و راحتى تنفس او، و مانند آن همه از فوائد باران است، ولى از آنجا كه دو قسمت ياد شده، از اهميت بيشترى برخوردار بوده روى آن تكيه شده.
باز همين مسأله را چنين ادامه مىدهد به وسيله اين آب باران براى
شما زراعت را مىروياند، و همچنين زيتون و نخل و انگور را (يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخِيلَ وَ الْأَعْنابَ).
و خلاصه از تمام ميوهها (وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ).
مسلما در آفرينش اين ميوههاى رنگارنگ و پر بركت و اين همه محصولات كشاورزى نشانه روشنى است از خدا براى كسانى كه اهل تفكرند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).
زرع هر گونه زراعتى را شامل مىشود، زيتون هم نام آن درخت مخصوص است و هم نام ميوه آن (ولى به گفته بعضى از مفسران زيتون فقط نام درخت است، و زيتونه نام ميوه آن در حالى كه در آيه 35 سوره نور زيتونه به خود درخت اطلاق شده است).
نخيل (درخت خرما) هم به معنى مفرد و هم به معنى جمع استعمال مىشود، و اعناب جمع عنبه به معنى انگور است.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چرا از ميان همه ميوهها، قرآن مجيد، تنها روى اين سه ميوه تكيه كرده است، زيتون و خرما و انگور، دليل آنرا به خواست خدا در ذيل همين آيات مىخوانيد.
سپس به نعمت تسخير موجودات مختلف جهان در برابر انسان اشاره كرده، مىفرمايد: خداوند شب و روز را براى شما مسخر كرد و همچنين خورشيد و ماه را (وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ).
ستارگان نيز به فرمان او مسخر شما هستند (وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ).
مسلما در اين امور نشانههائى است از عظمت خدا و بزرگى
آفرينش براى آنها كه انديشه مىكند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ).
در ذيل آيات سوره رعد و ابراهيم گفتيم كه مفهوم واقعى تسخير موجودات براى انسان آنست كه در خدمت منافع او باشند، و به نفع او كار كنند، و به او امكان بهرهگيرى دهند، به همين جهت شب و روز و خورشيد و ماه و ستارگان كه هر كدام به نوعى در زندگى انسان اثر دارند و مورد بهره بردارى او قرار مىگيرند در تسخير اويند.
اين تعبير جالب (مسخر بودن موجودات براى انسان به فرمان خدا) علاوه بر اينكه شخصيت و عظمت واقعى انسان را از ديدگاه اسلام و قرآن روشن مىسازد، و به او عظمتى مىبخشد كه درخور مقام خليفةاللهى است، نعمتهاى گوناگون خدا را به خاطرش مىآورد، حس قدردانى را در او برمىانگيزد، و از نظام بديعى كه در چگونگى اين تسخير به كار رفته، وى را به خدا نزديك مىسازد.
و به همين جهت در پايان آيه ميگويد: در اين تسخير نشانههائى است براى آنها كه انديشه مىكنند.
براى آگاهى بيشتر از اسرار اين تسخير به شرح مبسوطى كه در فصل قبل در سوره ابراهيم آيات 32 و 33 آورديم مراجعه فرمائيد.
علاوه بر اينها مخلوقاتى را كه در زمين آفريده نيز مسخر فرمان شما ساخت (وَ ما ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ).
مخلوقاتى گوناگون و رنگارنگ (مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ).
از انواع پوششها، غذاها، همسران پاك، وسائل رفاهى گرفته تا انواع معادن و منابع مفيد زير زمينى و روى زمينى و ساير نعمتها.
در اينها نيز نشانهاى است آشكار براى مردمى كه متذكر مىشوند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ)
نكتهها:
1- نعمتهاى مادى و معنوى
جالب اينكه در آيات فوق نعمتهاى مادى و معنوى آنچنان به هم آميخته شده است كه نمىتوان آنها را از يكديگر تفكيك كرد، با اين حال لحن آيات مزبور در زمينه نعمتهاى معنوى با مادى متفاوت است.
در هيچ مورد نمىگويد بر خدا است كه فلان رزق و روزى را براى شما بيافريند، اما در مورد هدايت، راه راست مىگويد بر خدا است كه راه راست را به شما نشان دهد و نيروهاى لازم را براى پيمودن اين راه از نظر تكوين و تشريع در اختيارتان بگذارد اصولا بحثهاى يك بعدى از روش قرآن دور است، حتى آنجا كه سخن از آفرينش درختان و ميوهها و تسخير خورشيد و ماه به ميان مىآورد باز آن را در مسير يك هدف معنوى قرار مىدهد و مىگويد: اين نعمتهاى مادى نيز نشانهاى است از عظمت آفرينش و آفريدگار.
2- چرا تنها زيتون و نخل و انگور؟!
ممكن است چنين به نظر آيد كه اگر قرآن در آيات فوق از ميان انواع ميوهها روى زيتون و خرما و انگور تكيه كرده به خاطر وجود آنها در محيط نزول قرآن بوده است، ولى با توجه به جهانى و جاودانى بودن قرآن، و عمق تعبيراتش روشن مىشود كه مطلب از اين فراتر است.
غذاشناسان و دانشمندان بزرگى كه ساليان دراز از عمر خود را در راه
مطالعه خواص گوناگون ميوهها صرف كردهاند به ما مىگويند كمتر ميوهاى است كه براى بدن انسان از نظر غذائى به اندازه اين سه ميوه، مفيد و مؤثر باشد.
همانها مىگويند روغن زيتون براى توليد سوخت بدن ارزش بسيار فراوان دارد، كالرى حرارتى آن بسيار بالا است، و از اين جهت يك نيروبخش است و آنها كه مىخواهند همواره سلامت خود را حفظ كنند، بايد به اين اكسير علاقمند شوند.
روغن زيتون دوست صميمى كبد آدمى است، و براى رفع عوارض كليهها و سنگهاى صفراوى و قولنجهاى كليوى و كبدى و رفع يبوست بسيار مؤثر است.
به همين دليل در روايات اسلامى نيز از آن مدح و تمجيد فراوان شده، در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليهما السلام درباره زيتون چنين مىخوانيم: غذاى خوبى است، دهان را خوشبو و بلغم را بر طرف مىسازد، صورت را صفا و طراوت مىبخشد، اعصاب را تقويت نموده و بيمارى و درد را از ميان مىبرد و آتش خشم و غضب را فرو مىنشاند.
و از آن مهمتر اينكه در خود قرآن از درخت زيتون به عنوان شجره مباركه (درخت پر بركت) ياد شده است.
با پيشرفت دانش پزشكى و غذاشناسى اهميت داروئى خرما نيز به ثبوت رسيده است.
در خرما كلسيم وجود دارد كه عامل اصلى استحكام استخوانها است و نيز فسفر وجود دارد كه از عناصر اصلى تشكيل دهنده مغز و مانع
ضعف اعصاب و خستگى است، و قوه بينائى را مىافزايد.
و نيز پتاسيم موجود است كه فقدان آنرا در بدن علت حقيقى زخم معده مىدانند، و وجود آن براى ماهيچهها و بافتهاى بدن بسيار پر ارزش است.
اين سخن امروز در ميان غذاشناسان معروف است كه خرما از سرطان جلوگيرى مىكند، زيرا آمارهائى كه در اين زمينه تهيه شده نشان مىدهد در مناطقى كه خرما بيشتر مىخورند ابتلاى به سرطان كمتر است، و اعراب و صحرا نشينانى كه در فقر غذائى به سر مىبرند بواسطه خوردن خرما هرگز مبتلا به سرطان نمىشوند، عامل اين موضوع را وجود منيزيم مىدانند.
قند فراوانى كه در خرما وجود دارد از سالمترين قندها است كه حتى در بسيارى از موارد مبتلايان به بيمارى قند نيز مىتوانند براحتى از آن استفاده كنند.
دانشمندان در خرما سيزده ماده حياتى و پنج نوع ويتامين كشف كردهاند كه آنرا به صورت يك منبع غذائى غنى و بسيار پر ارزش در آورده است.
به همين دليل در روايات اسلامى نيز روى اين ماده غذائى تاكيد فراوان ديده مىشود، از على عليه السلام نقل شده كه فرمود: كل التمر فان فيه شفاء من الادواء: خرما بخوريد كه شفاى بيماريها است.
و نيز روايت شده كه در بسيارى از اوقات غذاى على عليه السلام را نان و خرما تشكيل مىداد.
و در روايت ديگر مىخوانيم: خانهاى كه در آن خرما نيست اهل آن
خانه در واقع گرسنهاند!.
در آيات سوره مريم نيز خواهد آمد كه خداوند مريم را در آن بيابان كه فاقد وسيله بود هنگامى كه عيسى را به دنيا آورده بود از رطب تازه روزى داد، و اين اشارهاى است به اينكه يكى از بهترين غذاها براى مادرى كه فرزند به دنيا آورده رطب تازه است، و حتى در رواياتى كه ذيل آيه آمده مىخوانيم بهترين دارو براى چنين زنان همين ميوه است.
و اما در مورد انگور به گفته دانشمندان غذاشناس بقدرى عوامل مؤثر دارد كه مىتوان گفت، يك داروخانه طبيعى است؟ علاوه بر اين انگور از نظر خواص، بسيار نزديك به شير مادر است، يعنى يك غذاى كامل محسوب مىشود انگور دو برابر گوشت، در بدن حرارت ايجاد مىكند، و علاوه بر اين ضد سم است، براى تصفيه خون، دفع رماتيسم، نقرس، و زيادى اوره خون، اثر درمانى مسلمى دارد، انگور معده و روده را لايروبى مىكند، نشاط آفرين و بر طرف كننده اندوه است، اعصاب را تقويت كرده، و ويتامين هاى مختلف موجود در آن به انسان نيرو و توان مىبخشد.
انگور علاوه بر اينكه غذاى بسيار پر ارزشى است قدرت ميكرب كشى قابل ملاحظهاى دارد و حتى عامل مؤثرى است براى مبارزه با بيمارى سرطان.
به همين دليل در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم: خير طعامكم الخبز و خير فاكهتكم العنب: بهترين طعام شما نان و بهترين ميوه شما انگور است.
اگر ما بخواهيم آنچه را غذاشناسان در زمينه اين ميوهها گفتهاند و
روايات فراوانى كه در منابع اسلامى در اين رابطه روايات فراوانى نقل شده كه آوردن آنهادر اين مجموعه كوچك، اوراق زياد و وقت بيشتر مىخواهد، مقصود اين بود روشن سازيم كه تكيه كردن قرآن بر اين سه نوع ميوه بى دليل نيست، و شايد در آن روز قسمت مهمى از آن بر مردم پوشيده بوده است.
3- تفكر، تعقل، تذكر
در آيات فوق، بعد از بيان سه بخش از نعمت هاى الهى مردم را دعوت به انديشه كرده منتها در يك مورد مىگويد: در اينها نشانههائى است براى قومى كه تفكر مىكنند، در مورد ديگر مىگويد براى قومى كه تعقل دارند، و در مورد سوم براى قومى كه متذكر مىشوند.
اين اختلاف تعبير مسلما جنبه تفنن در عبارت ندارد، بلكه آنچه از روش قرآن مىدانيم هر كدام اشاره به نكتهاى است، و شايد نكته اين تفاوت آن باشد كه در مورد الوان نعمت هاى موجود در زمين آنقدر مسأله روشن است كه تنها تذكر و يادآورى كافى است، ولى در مورد زراعت و زيتون و نخل و انگور و به طور كلى ميوهها كمى بيشتر انديشه لازم است، تا به خواص غذائى و درمانى آنها آشنا شويم، به همين جهت تعبير به تفكر مىكند.
اما در مورد تسخير خورشيد و ماه و ستارگان و اسرار شب و روز باز هم انديشه بيشترى لازم است، لذا تعبير به تعقل كه گوياى سطح بالاترى از انديشه است فرموده.
در هر حال روى سخن قرآن همه جا با انديشمندان و متفكران و
صاحبان مغز و عقل است، و با توجه به اينكه قرآن از محيطى بر خاسته كه در آنجا جز جهل حكومت نمىكرد، عظمت اين تعبيرات آشكارتر مىشود و هم پاسخى است دندانشكن به آنها كه به خاطر بعضى از مذاهب خرافى خط سرخ روى همه
مذاهب راستين كشيدهاند و مىگويند مذهب، وسيله تخدير و از كار انداختن انديشهها است و ايمان به خدا مولود جهل آدمى است!.
اينگونه آيات قرآن تقريبا در همه سورهها گسترده است، به وضوح مىگويد مذهب راستين زائيده انديشه و تفكر و تعقل است و اسلام در همه جا سر و كار با متفكران و انديشمندان و اولوا الالباب دارد، نه با جاهلان و خرافاتيان، يا روشنفكر نمايان بى منطق.(1)
ص: 168 ببعد.
12- طه: 54 كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى (54) طه: 54 هم خودتان بخوريد؛ و هم چهارپايانتان را در آن به چرا بريد! مسلّماً در اينها نشانههاى روشنى براى خردمندان است!
تفسير: از اين فرآوردههاى گياهى، هم خودتان بخوريد و هم چهار پايان خود را در آن به چرا ببريد (كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَكُمْ).
اشاره به اينكه: فرآوردههاى حيوانى شما كه بخش مهمى از مواد غذائى و لباس و پوشاك و ساير وسائل زندگى شما را تشكيل مىدهد
1) تفسير نمونه ج: 11
نيز از بركت همان زمين و همان آبى است كه از آسمان نازل مىشود.
و در پايان در حالى كه به همه اين نعمتها اشاره كرده مىفرمايد: در اين امور، نشانههاى روشنى است براى صاحبان عقل و انديشه (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى).
قابل توجه اينكه نُهى جمع نهيه (بر وزن كپيه) در اصل از ماده نهى (نقطه مقابلامر) گرفته شده و به معنى عقل و دانشى است كه انسانرا از زشتى ها نهى مىكند، اشاره به اينكه: هر گونه فكر و انديشه براى پىبردن به اهميت اين آيات كافى نيست، بلكه عقل و انديشههاى مسئول مىتواند به اين واقعيت پىببرد.
در تفسير اولوا النهى در حديثى كه در اصول كافى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است چنين مىخوانيم: ان خياركم اولوا النهى، قيل يا رسول الله و من اولوا النهى؟ قال هم اولوا الاخلاق الحسنة و الاحلام الرزينة وصلة الارحام و البررة بالامهات و الاباء، و المتعاهدين للفقراء و الجيران و اليتامى و يطعمون الطعام و يفشون السلام فى العالم، و يصلون و الناس نيام غافلون: بهترين شما اولوا النهى (صاحبان انديشههاى مسئول) است، از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند اولوا النهى كيانند؟ فرمود:
آنها كه داراى اخلاق حسنه و عقلهاى پر وزن هستند، داراى صله رحم و نيكى به مادران و پدران كمك كننده به فقيران و همسايگان نيازمند و يتيمان، آنها كه گرسنگان را سير مىكنند، صلح در جهان مىگسترانند، همانها كه نماز مىخوانند در حالى كه مردم خوابند.
و در حديث ديگرى از امير مؤمنان على عليه السلام چنين نقل شده كه
شخصى از آن بزرگوار از معنى دو سجده در هر ركعت از نماز سؤال كرد، امام فرمود: معنى سجده نخستين هنگامى كه سر به زمين مىگذارى آنست كه پروردگارا من در آغاز از اين خاك بودم، و هنگامى كه سر برمىدارى مفهومش اين است كه مرا از اين خاك بيرون فرستادى، و مفهوم سجده دوم اين است كه مرا به اين خاك باز مىگردانى، و هنگامى كه سر از سجده دوم برمىدارى مفهومش اين است كه تو بار ديگر مرا از خاك، مبعوث خواهى كرد.(1)
13- طه: 128 أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى (128) آيا براى هدايت آنان كافى نيست كه بسيارى از نسلهاى پيشين را (كه طغيان و فساد كردند) هلاك نموديم، و اينها در مسكنهاى (ويران شده) آنان راه مىروند! مسلّماً در اين امر، نشانههاى روشنى براى خردمندان است.
تفسير: از تاريخ گذشتگان عبرت بگيريد
از آنجا كه در آيات قبل از اين آيه بحث هاى فراوانى از مجرمان به ميان آمد در در آيه مورد بحث به يكى از بهترين و مؤثرترين طرق بيدارى كه مطالعه تاريخ پيشينيان است اشاره كرده چنين مىگويد: آيا براى
1) تفسير نمونه ج: 13 ص: 225
هدايت آنها همين كافى نيست كه بسيارى از اقوام گذشته را كه در قرون پيشين زندگى مىكردند هلاك كرديم (أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ).
همان كسانى كه گرفتار مجازات دردناك الهى شدند و اينها در مساكن ويران شده آنان رفت و آمد دارند (يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ).
اينها در مسير رفت و آمد خود، به خانههاى قوم عاد (در سفرهاى يمن) و مساكن ويران شده قوم ثمود (در سفر شام) و منازل زير و رو گشته قوم لوط (در سفر فلسطين) مىگذرند، آثار آنها را مىبينند، ولى درس عبرت نمىگيرند ويرانيهائى كه با زبان بىزبانى، ماجراهاى دردناك پيشين را بازگو مىكند و به مردم امروز و آينده هشدار مىدهد، فرياد مىكشد و سرانجام ظلم و كفر و فساد را بيان مىدارد.
آرى در اينها دلائل روشن و آيات فراوانى است براى صاحبان عقل و انديشه بيدار
(إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى).
موضوع عبرت گرفتن از تاريخ پيشينيان از مسائلى است كه قرآن و احاديث اسلامى زياد روى آن تكيه كرده است و حقا معلم بيداركنندهاى است چه بسيارند افرادى كه از هيچ موعظهاى پند نمىگيرند، اما ديدن صحنههائى از آثار عبرتانگيز گذشتگان آنها را تكان مىدهد و بسيار مىشود كه مسير زندگى آنها را دگرگون ميسازد.
در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: اغفل الناس من لم يتعظ بتغير الدنيا من حال الى حال: غافلترين مردم كسى است كه از دگرگون شدن دنيا اندرز نگيرد و از ورقگردانى ليل و نهار انديشه نكند
. آيه بعد در حقيقت پاسخ به سؤالى است كه در اينجا مطرح مىشود و آن اينكه چرا خداوند همان برنامهاى را كه براى مجرمان پيشين ترتيب داد براى اين گروه ترتيب نمىدهد، قرآن مىگويد: اگر سنت و تقدير پروردگارت و زمان مقرر نبود، به زودى عذاب الهى دامان آنها را مىگرفت (وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكانَ لِزاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى).
اين سنت الهى كه در قرآن در موارد متعدد به عنوان كلمه از آن ياد شده، اشارهاى به فرمان آفرينش دائر به آزادى انسانها است، زيرا اگر هر مجرمى بلافاصله و بدون هيچگونه مهلت مجازات شود، ايمان و عمل صالح، تقريبا جنبه اضطرارى و اجبارى پيدا مىكند، و بيشتر به خاطر ترس و وحشت از مجازات فورى خواهد بود، بنا بر اين وسيله تكامل كه هدف اصلى است نخواهد شد.
بعلاوه اگر حكم شود كه همه مجرمان فورا مجازات شوند، كسى در روى زمين زنده نخواهد ماند (وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْها مِنْ دَابَّةٍ). (نحل- 61).
بنا بر اين بايد مهلتى باشد تا گنهكاران به خود آيند و راه اصلاح در پيش گيرند، و هم فرصتى براى خودسازى، به همه پويندگان راه حق داده شود.
تعبير به اجل مسمى به طورى كه از مجموعه آيات قرآن استفاده مىشود اشاره به زمان حتمى پايان زندگى انسان است.
به هر حال ستمكاران بىايمان و مجرمان جسور نبايد از تاخير عذاب الهى مغرور شوند، و اين واقعيت را ناديده بگيرند كه اين لطف خدا، اين سنت الهى، اين قانون تكامل است كه ميدان را براى آنها گشوده.(1)
ص: 335 ببعد.
14- عنكبوت: 24 فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (24) عنكبوت: 24 اما جواب قوم او [ابراهيم] جز اين نبود كه گفتند: «او را بكشيد يا بسوزانيد!» ولى خداوند او را از آتش رهايى بخشيد؛ در اين ماجرا نشانههايى است براى كسانى كه ايمان مىآورند.
تفسير: طرز پاسخ مستكبران به ابراهيم عليه السلام
حال نوبت آن است كه ببينيم اين قوم گمراه در برابر دلائل سهگانه ابراهيم عليه السلام در زمينه توحيد و نبوت و معاد چه گفتند؟ آنها قطعا پاسخ منطقى نداشتند و لذا مانند همه زورمندان قلدر بىمنطق تكيه بر قدرت شيطانيشان كردند، و فرمان قتل او را صادر نمودند چنانكه قرآن مىگويد: قوم ابراهيم جوابى جز اين نداشتند كه گفتند او را به قتل برسانيد يا بسوزانيد! (فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ).
1) تفسير نمونه ج: 13
از اين تعبير استفاده مىشود كه گروهى طرفدار سوزاندن ابراهيم بودند در حالى كه گروهى ديگر اعدام او را به وسيله شمشير و امثال آن پيشنهاد مىكردند سرانجام گروه اول پيروز شدند چون معتقد بودند بدترين نوع اعدام همان سوزانيدن با آتش است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه همه آنها نخست به اعدام او با وسائل معمولى مىانديشيدند، ولى بعدا همگى اتفاق بر اين كردند كه او را آتش بزنند و حداكثر شدت عمل را به خرج دهند.
در اينجا سخنى در مورد چگونگى آتشسوزى ابراهيم به ميان نيامده است، همين اندازه در دنباله آيه فوق مىخوانيم خداوند او را از آتش رهائى بخشيد (فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ).
شرح ماجراى آتش سوزى نيز در سوره انبياء آيه 68- 70 آمده است
در پايان مىافزايد در اين ماجرا آيات و نشانههائى است براى جمعيتى كه ايمان دارند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ).
نه يك نشانه بلكه نشانههائى در اين حادثه وجود دارد، زيرا از يكسو عدم تاثير آتش در جسم ابراهيم معجزه روشنى بود، تبديل آتش به گلستان- طبق معروف- معجزه ديگرى، عدم توانائى اين گروه عظيم قدرتمند در برابر يك فرد كه ظاهرا دستش از هر وسيلهاى خالى بود معجزه سومى است.
و عدم تاثير اين حادثه عجيب خارق العاده در قلب آن سياهدلان نيز نشانهاى از قدرت خدا است كه توفيق را از اينگونه افراد لجوج چنان سلب مىكند كه بزرگترين آيات در آنها اثر نمىگذارد! در روايتى آمده است هنگامى كه ابراهيم را دست و پا بسته به ميان آتش افكندند تنها
چيزى كه از او سوخت همان طنابى بود كه او را با آن محكم بسته بودند.
آرى آتش جهل و جنايت تبهكاران تنها وسائل اسارت را سوخت و ابراهيم آزاد شد! و اين خود آيت ديگرى محسوب مىشود، و شايد به خاطر همين ها است كه در داستان نوح و نجات او با كشتى مىفرمايد: جعلناها آيه (به صورت مفرد) در اينجا مىفرمايد: لايات (به صورت جمع).
به هر حال ابراهيم عليه السلام از آن آتش عظيم به صورت خارق العادهاى به لطف پروردگار رهائى يافت، ولى نه تنها دست از بيان هدفهاى خود بر نداشت بلكه شتاب و سرعت و حرارت بيشترى به آن داد.
نكتهها:
1- بزرگترين افتخار
داخل بودن در صالحان به طورى كه از آيات زيادى از قرآن بر مىآيد اوج افتخارى است كه ممكن است نصيب يك انسان بشود، و لذا بسيارى از پيامبران از خدا تقاضا مىكردند كه آنها را در زمره صالحان قرار دهد.
يوسف بعد از رسيدن به برترين پيروزى هاى ظاهرى به پيشگاه خدا عرض مىكند: تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ: مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق كن
(يوسف- 101).
سليمان نيز با تمام حشمت و جاه و جلالش عرض مىكند: أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَ: خداوندا مرا به رحمتت در بندگان
صالحت داخل كن (نمل- 19). شعيب آن پيامبر بزرگ هنگامى كه قراردادش با موسى تمام مىشود مىگويد: سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ: به خواست خدا مرا از صالحان خواهى يافت
(قصص- 27).
ابراهيم نيز هم براى خودش تقاضا مىكند كه در زمره صالحان باشد: رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ (شعراء- 83).
و هم تقاضا مىكند كه فرزندان صالحى داشته باشد: رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ
(صافات- 100).
در آيات بسيارى نيز هنگامى كه خداوند مىخواهد پيامبران بزرگى را مدح كند آنها را به قرار گرفتن در زمره صالحان توصيف مىنمايد.
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه صالح بودن، عاليترين مرحله تكامل يك انسان است.
صالح بودن يعنى چه؟ يعنى: شايستگى از نظر اعتقاد و ايمان، شايستگى از نظر عمل، و شايستگى از نظر گفتار و اخلاق.
نقطه مقابل صالح، فاسد است و مىدانيم فساد در ارض تعبيرى است كه شامل تمام ظلمها و ستمها و زشتكارىها مىشود.
در قرآن مجيد گاهى صلاح در برابر فساد به كار رفته، و گاه در مقابل سيئه كه به معنى گناه و بديها است.
2- مواهب عظيم ابراهيم
بعضى از مفسران گفتهاند كه در آيه فوق نكته لطيفى وجود دارد و آن اينكه: خداوند تمام احوال ناراحت كننده ابراهيم عليه السلام را به ضد آن
تبديل كرد: بتپرستان بابل مىخواستند ابراهيم را با آتش بسوزانند آتش گلستان شد.
آنها مىخواستند او هميشه تنها بماند، خداوند آنچنان جمعيت و كثرتى براى او قرار داد كه دنيا از دودمان ابراهيم پر شد.
بعضى از نزديكترين افراد به او گمراه و بتپرست بودند- از جمله آزر- خداوند در عوض به او فرزندانى داد كه هم خود هدايت يافته بودند و هم هدايتگر ديگران شدند.
ابراهيم عليه السلام در آغاز مال و جاهى نداشت، اما خداوند در پايان مال و جاه عظيمى به او عطا كرد.
ابراهيم عليه السلام در ابتداء بقدرى گمنام بود كه حتى بتپرستان بابل هنگامى كه مىخواستند از او ياد كنند مىگفتند: سمعنا فتى يذكرهم يقال له ابراهيم: شنيديم جوانكى گفتگوى بتها را مىكرد كه به او ابراهيم مىگفتند! اما خدا آنچنان اسم و آوازهاى به او داد كه به عنوان شيخ الانبياء يا شيخ المرسلين معروف شد.(1)
ص: 245 ببعد.
15- روم: 20 وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ (20) روم: 20 از نشانههاى او اين است كه شما را از خاك آفريد، سپس بناگاه انسانهايى شديد و در روى زمين گسترش يافتيد!
1) تفسير نمونه ج: 16
تفسير: آيات خدا در آفاق و انفس!
اين آيات و قسمتى از آيات بعد نكات جالبى از دلائل توحيد و نشانههاى پروردگار را در نظام عالم هستى بازگو كرده، و بحثهاى گذشته را تكميل مىنمايد
و مىتوان گفت رويهمرفته بخش مهمى از آيات توحيدى قرآن را همين آيات تشكيل مىدهد.
اين آيات كه همه با تعبير (مِنْ آياتِهِ) (يكى از نشانههاى خدا ...) آغاز مىشود و آهنگ مخصوص و لحن گيرا و جذاب و تعبيرات مؤثر و عميقى دارد مجموعا از هفت آيه تشكيل شده كه شش آيه آن پشت سر هم و يك آيه جداگانه است (آيه 46 همين سوره).
اين هفت آيه تقسيمبندى جالبى از نظر آيات آفاقى و انفسى دارد، به طورى كه سه آيه در باره آيات انفسى (نشانههاى خدا در وجود خود انسان) و سه آيه در باره آيات آفاقى (نشانههاى عظمت پروردگار در بيرون وجود انسان) و يك آيه از آيات انفسى و هم از آيات آفاقى سخن مىگويد.
قابل توجه اينكه آياتى كه با اين جمله شروع مىشود در قرآن يازده آيه بيش نيست كه هفت آيه آن در همين سوره روم است، و دو آيه در سوره فصلت (آيه 37 و 39) و دو آيه در سوره شورى است (آيه 29 و 32) و مجموع اين يازده آيه حقا يك دوره كامل توحيد است.
ذكر اين نكته را قبل از ورود در تفسير آيات نيز لازم مىدانيم كه آنچه را قرآن در اين آيات به آن اشاره مىكند گرچه مسائلى است كه در بدو نظر براى عموم مردم قابل درك و تشخيص است، ولى با پيشرفت
علم و دانش بشرى همواره نكتههاى تازهاى در زمينه آن براى دانشمندان آشكار مىشود كه به قسمتى از آن در لابلاى تفسير اين آيات اشاره خواهيم كرد.
قرآن در اينجا نخست به سراغ آفرينش انسان كه اولين و مهمترين موهبت الهى بر او است مىرود و مىگويد: يكى از نشانههاى او اين است كه شما را از خاك آفريد، سپس شما انسانهائى شديد كه در روى زمين منتشر گشتيد (وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ).
در اين آيه به دو نشانه عظمت الهى اشاره شده: يكى آفرينش انسان از خاك كه ممكن است اشاره به آفرينش نخستين انسان يعنى آدم بوده باشد، يا آفرينش همه انسانها از خاك چرا كه مواد غذائى تشكيل دهنده وجود انسان همه، مستقيما يا بطور غير مستقيم از خاك گرفته مىشود.
ديگر تكثير نسل انسان و انتشار فرزندان آدم در سراسر روى زمين است كه اگر ويژگى گسترش در آدم آفريده نشده بود به زودى از ميان مىرفت و نسل او برچيده مىشد.
راستى خاك كجا و انسانى با اين ظرافت كجا؟ اگر پردههاى ظريف چشم كه از برگ گل هم لطيفتر و حساستر و ظريفتر است، همچنين سلولهاى فوقالعاده حساس و ظريف مغز را در كنار خاك بگذاريم و با هم مقايسه كنيم آنگاه مىفهميم كه آفريدگار جهان چه قدرت عجيبى به كار گرفته كه از آن ماده تيره كم ارزش چنين دستگاههاى ظريف و دقيق و پر ارزشى را به وجود آورده است؟.
خاك نه نور دارد، نه حرارت، نه زيبائى و نه طراوت، و نه حس و نه حركت ولى در عين حال خمير مايه انسانى شده است داراى همه اين صفات، آن كس كه از چنين موجود مردهاى كه كمارزشترين موجودات محسوب مىشود چنان موجود زنده شگرفى بيافريند شايسته هرگونه ستايش بر اين قدرت و علم و دانش بىحساب است تبارك الله احسن الخالقين.
اين تعبير ضمنا بيانگر اين واقعيت است كه در ميان انسانها تفاوتى نيست و ريشه همه به يكجا بازمىگردد، همگى پيوند ناگسستنى با خاك دارند و طبعا سرانجام نيز همه به همان خاك بازمىگردند.
قابل توجه اينكه كلمه اذا در لغت عرب معمولا در مورد امور ناگهانى به كار مىرود، ذكر اين تعبير در اينجا ممكن است اشاره به آن باشد كه خداوند
آنچنان قدرت تكثير مثل به آدم داد كه در مدتى كوتاه ناگهان نسل او در سراسر زمين منتشر شد و جامعه متشكل انسانى را به وجود آورد.
16- وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (21) روم: 21 و از نشانههاى او اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانههايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند!
دومين آيه مورد بحث نيز بخش ديگرى از آيات انفسى را كه در مرحله بعد از آفرينش انسان قرار دارد مطرح كرده مىفرمايد: ديگر از نشانههاى خدا اين است كه از جنس خودتان همسرانى براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش بيابيد (وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها).
و از آنجا كه ادامه اين پيوند در ميان همسران خصوصا، و در ميان همه انسانها عموما، نياز به يك جاذبه و كشش قلبى و روحانى دارد به دنبال آن اضافه مىكند:
و در ميان شما مودت و رحمت آفريد (وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً).
و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مىفرمايد: در اين امور نشانههائى است براى افرادى كه تفكر مىكنند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).
جالب اينكه قرآن در اين آيه هدف ازدواج را سكونت و آرامش قرار داده است، و با تعبير پر معنى لِتَسْكُنُوا مسائل بسيارى را بيان كرده و نظير اين تعبير در آيه 189 سوره اعراف نيز آمده است.
به راستى وجود همسران با اين ويژگيها براى انسانها كه مايه آرامش زندگى آنها است يكى از مواهب بزرگ الهى محسوب مىشود.
اين آرامش از اينجا ناشى مىشود كه اين دو جنس مكمل يكديگر و مايه شكوفائى و نشاط و پرورش يكديگر مىباشند بطورى كه هر يك بدون ديگرى ناقص است، و طبيعى است كه ميان يك موجود و مكمل وجود او چنين جاذبه نيرومندى وجود داشته باشد.
و از اينجا مىتوان نتيجه گرفت آنها كه پشت پا به اين سنت الهى
مىزنند وجود ناقصى دارند، چرا كه يك مرحله تكاملى آنها متوقف شده (مگر آنكه به راستى شرائط خاص و ضرورتى ايجاب تجرد كند).
به هر حال اين آرامش و سكونت هم از نظر جسمى است، و هم از نظر روحى هم از جنبه فردى و هم اجتماعى.
بيماريهائى كه به خاطر ترك ازدواج براى جسم انسان پيش مىآيد قابل انكار نيست همچنين عدم تعادل روحى و ناآرامى هاى روانى كه افراد مجرد با آن دست به گريبانند كم و بيش بر همه روشن است.
از نظر اجتماعى افراد مجرد كمتر احساس مسئوليت مىكنند و به همين جهت انتحار و خودكشى در ميان مجردان بيشتر ديده مىشود، و جنايات هولناك نيز از آنها بيشتر سرمىزند.
هنگامى كه انسان از مرحله تجرد گام به مرحله زندگى خانوادگى مىگذارد شخصيت تازهاى در خود مىيابد، و احساس مسئوليت بيشترى مىكند و اين است معنى احساس آرامش در سايه ازدواج.
و اما مسأله مودت و رحمت در حقيقت ملاط و چسب مصالح ساختمانى جامعه انسانى است، چرا كه جامعه از فرد فرد انسانها تشكيل شده همچون ساختمان عظيم و پرشكوهى كه از آجرها و قطعات سنگها تشكيل مىگردد.
اگر اين افراد پراكنده، و آن اجزاء مختلف، با هم ارتباط و پيوند پيدا نكنند جامعه يا ساختمانى به وجود نخواهد آمد.
آن كس كه انسان را براى زندگى اجتماعى آفريده اين پيوند و ربط ضرورى را نيز در جان او ايجاد كرده است.
فرق ميان مودت و رحمت ممكن است از جهات مختلفى باشد:
1- مودت انگيزه ارتباط در آغاز كار است، اما در پايان كه يكى از دو همسر ممكن است ضعيف و ناتوان گردد و قادر بر خدمتى نباشد رحمت جاى آن را مىگيرد.
2- مودت در مورد بزرگترها است كه مىتوانند نسبت بهم خدمت كنند اما كودكان و فرزندان كوچك در سايه رحمت پرورش مىيابند.
3- مودت غالبا جنبه متقابل دارد، اما رحمت يك جانبه و ايثارگرانه است، زيرا براى بقاء يك جامعه گاه خدمات متقابل لازم است كه سرچشمه آن مودت است و گاه خدمات بلاعوض كه نياز به ايثار و رحمت دارد.
البته آيه مودت و رحمت را ميان دو همسر بيان مىكند ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير بينكم اشاره به همه انسانها باشد، كه دو همسر يكى از مصاديق بارز آن محسوب مىشوند، زيرا نه تنها زندگى خانوادگى كه زندگى در كل جامعه انسانى بدون اين دو اصل يعنى مودت و رحمت امكانپذير نيست، و از ميان رفتن اين دو پيوند، و حتى ضعف و كمبود آن، مايه هزاران بدبختى و ناراحتى و اضطراب اجتماعى است.
پيوند محبت دو همسر
با اينكه ارتباط انسان با پدر و مادر و برادرش ارتباط نسبى است و از ريشههاى عميق خويشاوندى مايه مىگيرد و پيوند دو همسر يك پيوند قرار دادى و قانونى است اما بسيار مىشود كه محبت و علاقه ناشى از آن حتى بر علاقه خويشاوندى پدر و مادر پيشى مىگيرد، و
اين در حقيقت همان چيزى است كه
در آيات فوق با جمله و جعل بينكم مودة و رحمة به آن اشاره شده است.
در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه بعد از جنگ احد: به دختر جحش فرمود دائى تو حمزه شهيد شد، او گفت إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ من اجر اين مصيبت را از خدا مىخواهم.
باز به او فرمود برادرت نيز شهيد شد، ديگر بار انا للّه گفت و اجر و پاداش خود را از خدا خواست.
اما همينكه خبر شهادت همسرش را به او داد دست بر سرش گذاشت و فرياد كشيد پيامبر فرمود: (آرى) ما يعدل الزوج عند المرأة شىء: هيچ چيز براى زن همانند همسر نيست.(1)
ص: 388 ببعد.
17- روم: 22 وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ (22) روم: 22 و از آيات او آفرينش آسمانها و زمين، و تفاوت زبانها و رنگهاى شماست؛ در اين نشانههايى است براى عالمان!
آيه مورد بحث معجونى از آيات آفاقى و انفسى است: نخست به مسأله خلقت آسمانها و زمين اشاره كرده مىگويد: از نشانههاى
1) تفسير نمونه ج: 16
بزرگ خدا آفرينش آسمانها و زمين است (وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ).
آسمانها با آنهمه كرات، با آنهمه منظومهها و كهكشانها، آسمانهائى كه انديشه بلندپرواز انسان از درك عظمت آن عاجز و فكر از مطالعه آن خسته مىشود و هر قدر علم و دانش انسان پيش مىرود نكتههاى تازهاى از عظمتش آشكار مىگردد.
يك روز بود كه انسان كواكب آسمان را همين تعدادى مىدانست كه با چشم ديده مىشود (دانشمندان آنچه را با چشم غير مسلح ديده مىشود حدود پنج الى ششهزار احصاء كردهاند).
اما هر قدر تلسكوپهاى قويتر و عظيمترى ساخته شد عظمت و كثرت ستارگان
آسمان فزونتر گرديد، تا آنجا كه امروز معتقدند تنها كهكشان ما كه يكى از انبوه كهكشانهاى آسمان است بيش از يكصد ميليون ستاره دارد كه خورشيد ما با عظمت خيره كنندهاش يكى از ستارگان متوسط آن محسوب مىشود!، و تنها خدا مىداند كه در همه كهكشانها كه تعداد آنها بر هيچكس روشن نيست چقدر ستاره وجود دارد همچنين هر قدر علوم طبيعى، زمينشناسى، گياهشناسى، حيوانشناسى و علم تشريح و فيزيولوژى و روانشناسى و روانكاوى پيشرفت مىكند عجائب تازهاى در باره آفرينش زمين كشف مىشود كه هر يك آيتى از آيات عظمت خدا است.
سپس به يكى از آيات بزرگ انفسى سخن را منتقل ساخته مىگويد: اختلاف زبانها و رنگهاى شما نيز از آيات عظمت او است!
وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ).
بى شك زندگى اجتماعى بشر بدون شناخت افراد و اشخاص ممكن نيست كه اگر يك روز همه انسانها يك شكل و يك قيافه و داراى يك قد و قواره باشند در همان يك روز شيرازه زندگى آنها بهم مىريزد، نه پدر و فرزند و همسر از بيگانه شناخته مىشوند، و نه مجرم از بيگناه، بدهكار از طلبكار، فرمانده از فرمانبر و رئيس از مرئوس، و ميزبان از مهمان، دوست از دشمن شناخته نمىشود و چه جنجال عجيبى بر پا خواهد شد! اتفاقا گاهى اين مسأله در مورد برادران دوقلو كه از هر نظر شباهت با هم دارند پيش مىآيد و چه مشكلاتى در برخورد مردم و مناسبات با آنها روى مىدهد تا آنجا كه شنيدهايم گاهى يكى از برادران دو قلوى همرنگ و هم شكل، بيمار بوده و مادر دارو را به ديگرى داده است! لذا براى سازمان يافتن اجتماع بشر خداوند صداها و رنگها را مختلف قرار داده است.
به گفته فخر رازى در ذيل آيه مورد بحث، شناسائى انسان نسبت به انسان يا بايد از طريق چشم حاصل شود يا به وسيله گوش، خداوند براى تشخيص چشم رنگها و صورتها و شكلها را مختلف آفريده، و براى تشخيص گوش اختلاف آوازها و آهنگهاى صدا را ايجاد كرده است، بطورى كه در تمام جهان نمىتوان دو انسان را پيدا كرد كه از نظر چهره و آهنگ صدا از تمام جهات يكسان باشند يعنى صورت انسان كه عضو كوچكى است و آهنگ صداى انسان كه موضوع سادهاى است به قدرت پروردگار به ميلياردها شكل مختلف در مىآيد و اين از آيات عظمت او است البته اين احتمال نيز وجود دارد
ولى مىتوان معنى وسيعى از كلمه اختلاف استفاده كرد كه شامل اين تفسير و تفسير ما قبل آن هر دو شود، و به هر معنى اين تنوع خلقت شاهد عظمت و قدرت او است.
فريد وجدى در دائرة المعارف خود از قول نيوتن دانشمند معروف غربى چنين نقل مىكند كه مىگويد: در باره آفريدگار جهان و خداوند هرگز شك نكنيد، زيرا معقول نيست ضرورت و علت و معلول فاقد شعور به تنهائى رهبر وجود باشد، چون ضرورت كور و يكسان در هر مكان و هر زمان متصور نيست كه اينهمه كائنات متنوع و موجودات رنگارنگ از او صادر گردد، و ممكن نيست كه وجود با نظام و ترتيب اجزائش و تناسبهاى لازم و هماهنگ با تغييرات زمان و مكان ظاهر گردد، بلكه همه اين امور حتما بايد از مبدئى سرچشمه گرفته باشد
كه داراى علم و حكمت و اراده است.
قرآن در پايان آيه فوق مىگويد: در اين امور نشانههائى است براى عالمان و انديشمندان (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ).
چرا كه آنها بيش از هر كس از اين اسرار آگاه مىشوند.
18- وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ
لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ (23) روم: 23 و از نشانههاى او خواب شما در شب و روز است و تلاش و كوششتان براى بهرهگيرى از فضل پروردگار (و تأمين معاش)؛ در اين امور نشانههايى است براى آنان كه گوش شنوا دارند!
تفسير: باز هم نشانههاى عظمت او در برون و درون
به دنبال بحثهاى گذشته پيرامون آيات پروردگار در آفاق و انفس، آيات مورد بحث به گفتگو پيرامون بخش ديگرى از اين آيات بزرگ مىپردازد.
نخست پديده خواب را به عنوان يك پديده مهم آفرينش و نمودارى از نظام حكيمانه آفريننده آن مورد توجه قرار داده مىگويد: از آيات او خواب شما در شب و روز است، و نيز تلاش و كوشش شما براى بهرهگيرى از فضل پروردگار و تامين نيازمنديهاى زندگى (وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ).
و در پايان مىافزايد: در اين امور آيات و نشانههائى است براى آنها كه گوش شنوا دارند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ).
اين حقيقت بر هيچ كس پوشيده نيست كه همه موجودات زنده براى تجديد نيرو و به دست آوردن آمادگى لازم براى ادامه كار و فعاليت نياز به استراحت دارند، استراحتى كه به طور الزامى به سراغ آنها بيايد، و حتى افراد پر تلاش و يا حريص را ناگزير به انجام آن سازد.
چه عاملى براى وصول به اين هدف بهتر از خواب تصور مىشود كه الزاما به سراغ انسان مىآيد و او را وادار مىكند كه تمام فعاليتهاى جسمانى و بخش مهمى از فعاليتهاى فكرى و مغزى خويش را تعطيل
كند، تنها دستگاههائى از جسم همانند قلب و ريه و بخشى از فعاليتهاى مغزى كه براى ادامه حيات لازم است به كار خود ادامه مىدهند آنهم بسيار آرام و آهسته.
اين موهبت بزرگ الهى سبب مىشود كه جسم و روح انسان به اصطلاح سرويس شود، و با بروز حالت خواب كه يك نوع وقفه و تعطيل كار بدن است
آرامش و رفع خستگى حاصل گردد، و انسان حيات و نشاط و نيروى تازهاى پيدا كند.
مسلما اگر خواب نبود روح و جسم انسان بسيار زود پژمرده و فرسوده مىشد، و بسيار زود پيرى و شكستگى به سراغ او مىآمد، به همين دليل خواب متناسب و آرام، راز سلامت، و طول عمر، و دوام نشاط جوانى است.
قابل توجه اينكه اولا خواب را قبل از ابتغاء فضل الله كه در آيات قرآن به معنى تلاش براى روزى است قرار داده، اشاره به اينكه پايهاى براى آن محسوب مىشود، چرا كه بدون خواب كافى ابتغاء فضل الله مشكل است.
ثانيا درست است كه خواب معمولا در شب است و تلاش معاش در روز، اما چنان نيست كه انسان نتواند اين برنامه را به هنگام لزوم تغيير دهد، بلكه خداوند انسان را چنان آفريده كه مىتواند برنامه خواب خود را تغيير داده، و بر ضرورتها و نيازها منطبق سازد، تعبير به مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ (خواب شما در شب و روز) گويا اشاره به همين نكته است.
بدون شك برنامه اصلى خواب مربوط به شب است، و شب به خاطر آرامشى كه از تاريكى پديد مىآيد اولويت خاصى در اين مورد دارد، اما گاه شرائطى در زندگى انسان پيدا مىشود كه مثلا مجبور مىشود شبانه سفر كند و روز استراحت نمايد، اگر برنامه تنظيم خواب در اختيار انسان نبود چه مشكلى پيش مىآمد؟ اهميت اين مطلب مخصوصا در عصر ما كه بسيارى از مؤسسات صنعتى و پزشكى و درمانى مجبورند بطور مداوم در تمام شبانه روز كار كنند و تعطيل برنامههاى آنها ممكن نيست، و لذا كارگران در سه نوبت به كار مىپردازند، از هر زمان ديگرى روشنتر است.
نياز جسم و روح انسان به خواب به اندازهاى زياد است كه توانائى و تحمل انسان در برابر بىخوابى بسيار كم است و از چند شبانه روز تجاوز نمىكند،
به همين جهت جلوگيرى از خواب هميشه به عنوان يكى از دردناكترين شكنجهها نزد جباران و طاغوتيان شناخته شده است.
و نيز به همين دليل يكى از طرق درمان مؤثر بسيارى از بيماريها اين است كه بيمار را در خواب عميق فرو مىبرند، و از اين راه توان و نيروى بيمار را افزايش مىدهند.
البته هيچ كس نمىتواند مقدار معينى را به عنوان مقدار خواب لازم براى عموم انسانها تعيين كند، چه اينكه اين امر بستگى به سن و سال و وضع و موقعيت اشخاص و چگونگى ساختمان روحى و جسمى آنها دارد، آنچه مهم است اينكه خواب كافى مقدارى است كه انسان بعد از آن احساس كند از اين نظر اشباع شده است، درست همانگونه
كه در مورد آب و مقدار غذا احساس سيرى مىكند.
اين نيز قابل توجه است كه علاوه بر طول زمان خواب، عمق آن نيز اهميت ويژهاى دارد، اى بسا يك ساعت خواب عميق كار چند ساعت خواب سطحى را در بازسازى روح و جسم انسان انجام مىدهد.
البته در آنجا كه خواب عميق ممكن نباشد نعاس (خواب خفيف) هم يكى از نعمتهاى الهى است، چنانكه در آيه 11 سوره انفال در مورد مجاهدان بدر از آن ياد شده، چرا كه در ميدان جنگ خواب عميق نه امكان پذير است و نه مفيد و سودمند به هر حال نعمت خواب، و آرامش و آسايش ناشى از آن و نيز قدرت و نشاطى كه بعد از خواب پيدا مىشود از نعمتهائى است كه با هيچ بيانى قابل توصيف نيست.
شگفتى هاى عالم خواب
با تمام بحثهائى كه دانشمندان پيرامون خواب و ويژگيهاى آن كردهاند باز
هم به نظر مىرسد كه هنوز همه زواياى اين عالم اسرارآميز روشن نشده و حقائق پيچيده آن فاش نگرديده است.
هنوز در ميان دانشمندان بحث است كه چه فعل و انفعال در بدن انسان صورت مىگيرد كه در يك لحظه ناگهانى بخشى از فعاليتهاى مغز و بدن او تعطيل مىگردد، و تحولى در سرتاسر روح و جسمش ظاهر مىشود؟ بعضى عامل اصلى خواب را يك عامل فيزيكى مىدانند، و معتقدند كه انتقال خون از مغز به قسمتهاى ديگر بدن اين
پديده را به وجود مىآورد، و براى اثبات عقيده خود از تختخواب مخصوصى به نام تختخواب ترازوئى استفاده كردهاند كه انتقال خون را از مغز به ساير اعضاء مشخص مىكند.
جمعى ديگر عامل خواب را عامل شيميائى مىدانند، و معتقدند به هنگام تلاش و كوشش سمومى در بدن پيدا مىشود كه بخشى از مغز را از كار مىاندازد در نتيجه انسان به خواب مىرود، هنگامى كه اين سموم جذب بدن و خنثى شد انسان بيدار مىشود.
جمع ديگرى براى خواب يك عامل عصبى قائلند و مىگويند سيستم فعال عصبى ويژهاى در مغز موجود است كه حكم گاز اتومبيل را دارد و بر اثر خستگى خاموش مىشود و موقتا از كار مىايستد.
اما پيرامون تمام اين نظريهها سؤالات و نقاط مبهم و تاريكى وجود دارد كه هنوز پاسخ آن به روشنى داده نشده است، و خواب همچنان چهره اسرارآميز خود را حفظ كرده است.
از شگفتى هاى عالم خواب كه دانشمندان اخيرا از روى آن پرده برداشتهاند اين است كه به هنگام خواب و از كار افتادن موقت بخش عظيمى از مغز بعضى از سلولها كه آن را سلول نگهبان بايد ناميد همچنان بيدار مىمانند، و توصيههائى را كه انسان قبل از خواب در مورد لحظه بيدارى به آنها مىكند هرگز فراموش
نمىكنند تا به هنگام لزوم تمام مغز را بيدار كرده به حركت در آورند.
مثلا مادر خسته و كوفتهاى كه شب مىخوابد و فرزند شيرخوارش در گاهواره نزديك او است ناخودآگاه به سلول نگهبان كه رابط ميان روح و جسم است اين مطلب را توصيه مىكند كه هر زمان كودك من
كمترين صدائى كرد مرا بيدار كن، اما سر و صداهاى ديگر مهم نيست! لذا ممكن است غرش رعد اين مادر را از خواب بيدار نكند اما كمترين صداى كودكش سبب بيدارى او است، اين وظيفه مهم را همان سلول نگهبان بر عهده گرفته! خود ما نيز اين مطلب را بسيار آزمودهايم كه هر وقت تصميم داشته باشيم صبح زود يا حتى وسط شب دنبال سفر يا برنامه مهمى برويم و اين را به خودمان بسپاريم غالبا به موقع بيدار مىشويم، در حالى كه در غير اين موقع ساعتها ممكن است در خواب فرو رويم.
خلاصه از آنجا كه خواب از پديدههاى روحى است، و روح جهانى است پر از اسرار، عجيب نيست كه زواياى اين مسأله هنوز روشن نشده باشد، ولى هر چه بيشتر در آن به غور و بررسى مىپردازيم به عظمت آفريدگار اين پديده آشناتر مىشويم.
اينها همه در مورد خواب بود و اما در باره رؤيا و خواب ديدن بحثهاى فراوانى است كه قسمتى از آن را در تفسير آيات اول سوره يوسف مىآوريم.
1- خواب يوسف
إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ (4) قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا
لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ (5) وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (6) 4- (بخاطر آر) هنگامى را كه يوسف به پدرش گفت: پدرم! من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مىكنند!.
5- گفت: فرزندم! خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن كه براى تو نقشه خطرناك مىكشند، چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است!.
6- و اينگونه پروردگارت تو را بر مىگزيند، و از تعبير خوابها به تو مىآموزد، و نعمتش را بر تو و بر آل يعقوب تمام و كامل مىكند، همانگونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد، پروردگار تو عالم و حكيم است.
تفسير: بارقه اميد و آغاز مشكلات!.
قرآن داستان يوسف را از خواب عجيب و پر معنى او آغاز مىكند، زيرا اين خواب در واقع نخستين فراز زندگى پر تلاطم يوسف محسوب مىشود.
يك روز صبح با هيجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازهاى برداشت كه در ظاهر چندان مهم نبود اما در واقع شروع فصل جديدى را در زندگانى او اعلام مىكرد.
يوسف گفت پدرم! من ديشب در خواب يازده ستاره را ديدم كه از آسمان فرود آمدند، و خورشيد و ماه نيز آنها را همراهى مىكردند،
همگى نزد من آمدند و در برابر من سجده كردند (إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ).
ابن عباس مىگويد: يوسف اين خواب را در شب جمعه كه مصادف شب قدر، (شب تعيين سرنوشتها و مقدرات بود) ديد.
در اينكه يوسف به هنگام ديدن اين خواب چند سال داشت، بعضى نه سال، بعضى دوازده سال و بعضى هفت سال، نوشتهاند، قدر مسلم اين است كه در آن هنگام بسيار كم سن و سال بود.
قابل توجه اينكه: جمله رايت به عنوان تاكيد و قاطعيت در اين آيه تكرار شده است اشاره به اينكه من چون بسيارى از افراد كه قسمتى از خواب خود را فراموش مىكنند و با شك و ترديد از آن سخن مىگويند نيستم، من با قطع و يقين ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده كردند، در اين موضوع شك ترديدى ندارم.
نكته ديگر اينكه ضمير هم كه براى جمع مذكر عاقل است در مورد خورشيد و ماه و ستارگان به كار رفته، همچنين كلمه ساجدين.
اشاره به اينكه سجده آنها يك امر تصادفى نبود بلكه پيدا بود روى حساب همچون افراد عاقل و هوشيار سجده مىكنند.
البته روشن است كه منظور از سجده در اينجا خضوع و تواضع مىباشد و گرنه سجده به شكل سجده معمولى انسانها در مورد خورشيد و ماه و ستارگان مفهوم ندارد.
اين خواب هيجانانگيز و معنىدار يعقوب پيامبر را در فكر فرو برد: خورشيد و ماه و ستارگان آسمان؟ آنهم يازده ستاره؟ فرود آمدند و در برابر فرزندم يوسف سجده كردند، چقدر پر معنى است؟ حتما
خورشيد و ماه، من و مادرش (يا من و خالهاش) مىباشيم، و يازده ستاره، برادرانش، قدر و مقام فرزندم آنقدر بالا مىرود كه ستارگان آسمان و خورشيد و ماه سر بر آستانش مىسايند، آنقدر در پيشگاه خدا عزيز و آبرومند مىشود كه آسمانيان در برابرش خضوع مىكنند، چه خواب پر شكوه و جالبى؟!.
لذا با لحن آميخته با نگرانى و اضطراب اما توام با خوشحالى به فرزندش چنين گفت: فرزندم اين خوابت را براى برادران بازگو مكن (قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ).
چرا كه آنها براى تو نقشههاى خطرناك خواهند كشيد (فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً).
من مىدانم شيطان براى انسان دشمن آشكارى است (إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ) او منتظر بهانهاى است كه وسوسههاى خود را آغاز كند، به آتش كينه و حسد دامن زند، و حتى برادران را به جان هم اندازد.
جالب اينكه يعقوب نگفت: مىترسم برادران قصد سوئى در باره تو كنند بلكه آنرا بصورت يك امر قطعى و مخصوصا با تكرار كيد كه دليل بر تاكيد است بيان كرد، چرا كه از روحيات ساير فرزندانش با خبر بود، و حساسيت آنها را نسبت به يوسف مىدانست، شايد برادران نيز از تعبير كردن خواب بىاطلاع نبودند، به علاوه اين خواب خوابى بود كه تعبيرش چندان پيچيدگى نداشت.
از طرفى اين خواب، شبيه خوابهاى كودكانه به نظر نمىرسيد، كودك
ممكن است خواب ماه و ستاره را ببيند اما اينكه ماه و ستارگان به
صورت موجوداتى عاقل و با شعور در برابر او سجده كنند، اين يك خواب كودكانه نيست و روى اين جهات جا داشت كه يعقوب نسبت به افروخته شدن آتش حسد برادران نسبت به يوسف بيمناك باشد.
ولى اين خواب تنها بيانگر عظمت مقام يوسف در آينده از نظر ظاهرى و مادى نبود، بلكه نشان مىداد كه او به مقام نبوت نيز خواهد رسيد، چرا كه سجده آسمانيان دليل بر بالا گرفتن مقام آسمانى او است، و لذا پدرش يعقوب اضافه كرد: و اينچنين پروردگارت تو را بر مىگزيند (وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ).
و از تعبير خواب به تو تعليم مىدهد (وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ).
و نعمتش را بر تو و آل يعقوب تكميل مىكند (وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى آلِ يَعْقُوبَ) همانگونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد (كَما أَتَمَّها عَلى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ).
آرى پروردگارت عالم است و از روى حكمت كار مىكند (إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ).
در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:
1- رؤيا و خواب ديدن.
مساله رؤيا و خواب ديدن، هميشه از مسائلى بوده است كه فكر افراد عادى و دانشمندان را از جهات مختلفى به خود جلب كرده است.
اين صحنههاى زشت و زيبا، وحشتناك و دلپذير، سرورآفرين و غم انگيز كه انسان در خواب مىبيند چيست؟!.
آيا اينها مربوط به گذشته است كه در اعماق روح انسان لانه كرده و يا
تغييرات و تبديلاتى خودنمائى مىكنند و يا مربوط به آينده است كه بوسيله دستگاه گيرنده حساس روح آدمى از طريق ارتباط مرموزى از حوادث آينده عكسبردارى مىنمايد و يا انواع و اقسام مختلفى دارد كه بعضى مربوط به گذشته و بعضى مربوط به آينده و قسمتى نتيجه تمايلات و خواستهاى ارضا نشده است.
قرآن در آيات متعددى صراحت دارد كه حداقل، پارهاى از خوابها، انعكاسى از آينده دور يا نزديك مىباشد.
در داستان خواب يوسف كه در آيات فوق خوانديم، و همچنين داستان خواب زندانيان كه در آيه 36 همين سوره و داستان خواب عزيز مصر كه در آيه 43 خواهد آمد به چند نمونه خواب برخورد مىكنيم كه همه آنها از حوادث آينده پرده برداشته است، بعضى از اين حوادث نسبتا دور مانند خواب يوسف كه مىگويند بعد از چهل سال به تحقق پيوست و بعضى در آينده نزديكتر مانند خواب عزيز مصر و هم بندهاى يوسف به وقوع پيوست.
در غير اين سوره اشاره به خوابهاى تعبيردار ديگرى نيز شده، مانند رؤياى پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كه در سوره فتح به آن اشاره شده و خواب ابراهيم كه در سوره صافات آمده است (اين خواب، هم فرمان الهى بود و هم تعبير داشت).
جالب اينكه در روايتى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) چنين مىخوانيم: الرؤيا ثلاثة بشرى من الله و تحزين من الشيطان و الذى يحدث به الانسان نفسه فيراه فى منامه: خواب و رؤيا سه گونه است گاهى بشارتى از ناحيه خداوند است گاه وسيله غم و اندوه از سوى شيطان، و گاه
مسائلى است كه انسان در فكر خود مىپروراند و آن را در خواب مىبيند.
روشن است كه خوابهاى شيطانى چيزى نيست كه تعبير داشته باشد، اما خوابهاى رحمانى كه جنبه بشارت دارد حتما بايد خوابى باشد كه از حادثه مسرت بخش در آينده پرده بردارد.
بهر حال لازم است در اينجا به نظرات مختلف كه در باره حقيقت رؤيا ابراز شده به طور فشرده اشاره كنيم: در باره حقيقت رؤيا.
تفسيرهاى زيادى شده است كه مىتوان آنها را به دو بخش تقسيم كرد:
1- تفسير مادى. 2- تفسير روحى.
ماديها مىگويند رؤيا چند علت ميتواند داشته باشد: الف- ممكن است خواب ديدن و رؤيا نتيجه مستقيم كارهاى روزانه انسان باشد، يعنى آنچه براى انسان در روزهاى گذشته روى داده به هنگام خواب در مقابل فكرش مجسم گردد.
ب- ممكن است يك سلسله آرزوهاى بر آورده نشده باعث ديدن خوابهائى شود، همانطور كه شخصى تشنه، آب در خواب مىبيند و كسى كه در انتظار سفر كردهاى است آمدن او را از سفر بخواب مىبيند (و از قديم گفتهاند شتر در خواب بيند پنبه دانه! ...) ج- ممكن است ترس از چيزى باعث شود كه انسان خواب آن را ببيند زيرا مكرر تجربه شده است كسانى كه از دزد وحشت دارند شب خواب دزد ميبينند (ضرب المثل معروف دور از شتر به خواب و خواب آشفته نبين اشاره به همين حقيقت است).
فرويد و پيروان مكتب فرويد يكنوع تفسير و تعبير مادى ديگرى براى خواب دارند: آنها طى مقدمات مشروحى اظهار مىدارند كه: خواب و رؤيا عبارت است از ارضاى تمايلات واپس زده و سركوفتهاى كه هميشه با تغيير و تبديلهائى براى فريب من به عرصه خودآگاهى روى مىآورند.
توضيح اينكه: بعد از قبول اين مسئله كه روان آدمى مشتمل بر دو بخش است بخش آگاه (آنچه به تفكرات روزانه و معلومات ارادى و اختيارات انسان ارتباط دارد) و بخش ناآگاه (آنچه در ضمير باطن به صورت يك ميل ارضا نشده پنهان گرديده است) مىگويند: بسيار مىشود اميالى كه ما داريم و به عللى نتوانستهايم آنها را ارضا كنيم و در ضمير باطن ما جاى گرفتهاند، به هنگام خواب كه سيستم خود آگاه از كار مىافتد براى يك نوع اشباع تخيلى به مرحله خودآگاه روى مىآورند، گاهى بدون تغيير منعكس مىشوند (همانند عاشقى كه محبوب از دست رفته خود را در عالم خواب مشاهده ميكند) و گاهى تغيير شكل داده و به صورتهاى مناسبى منعكس ميشوند كه در اين صورت نياز به تعبير دارند.
بنا بر اين رؤياها هميشه مربوط به گذشته است، و از آينده هرگز خبر
نمىدهد، تنها ميتوانند وسيله خوبى براى خواندن ضمير ناآگاه باشند، و به همين جهت براى درمان بيماريهاى روانى كه متكى به كشف ضمير ناآگاه است بسيار ميشود كه از خوابهاى بيمار كمك ميگيرند.
بعضى از دانشمندان غذا شناس ميان خواب و رؤيا و نيازهاى غذائى بدن رابطه قائل هستند و معتقدند كه مثلا اگر انسان در خواب ببيند از
دندانش خون ميچكد لابد ويتامين ث بدن او كم شده است! و اگر در خواب ببيند موى سرش سفيد گشته معلوم ميشود گرفتار كمبود ويتامين ب شده است!!.
و اما فلاسفه روحى تفسير ديگرى براى خوابها دارند، آنها ميگويند، خواب و رؤيا بر چند قسم است:.
1- خوابهاى مربوط به گذشته زندگى و اميال و آرزوها كه بخش مهمى از خوابهاى انسان را تشكيل ميدهد.
2- خوابهاى پريشان و نامفهوم كه معلول فعاليت توهم و خيال است (اگر چه ممكن است انگيزههاى روانى داشته باشد).
3- خوابهائى كه مربوط به آينده است و از آن گواهى مىدهد.
شك نيست كه خوابهاى مربوط به زندگى گذشته و جان گرفتن و تجسم صحنههائى كه انسان در طول زندگى خود ديده است تعبير خاصى ندارند، همچنين خوابهاى پريشان و به اصطلاح اضغاث احلام كه نتيجه افكار پريشان، و همانند افكارى است كه انسان در حال تب و هذيان پيدا ميكند نيز تعبير خاصى نسبت به مسائل آينده زندگى نميتواند داشته باشد، اگر چه روانشناسان و روانكاوان از آنها به عنوان دريچهاى براى دست يافتن به ضمير ناآگاه بشرى استفاده كرده و آنها را كليدى براى درمان بيماريهاى روانى ميدانند، بنا بر اين تعبير خواب آنها براى كشف اسرار روان و سرچشمه بيماريها است نه براى كشف حوادث آينده زندگى.
و اما خوابهاى مربوط به آينده نيز داراى دو شعبه است، قسمتى خوابهاى صريح و روشن مىباشند كه به هيچوجه تعبيرى
نمىخواهند و گاهى بدون كمترين تفاوتى با نهايت تعجب، در آينده دور يا نزديك تحقق مىپذيرد ميباشد.
دوم خوابهائى است كه در عين حكايت از حوادث آينده بر اثر عوامل خاص ذهنى و روحى تغيير شكل يافته و نيازمند به تعبير است.
براى هر يك از اين خوابها نمونههاى زيادى وجود دارد كه همه آنها را نمىتوان انكار كرد، نه تنها در منابع مذهبى و كتب تاريخى نمونههائى از آن ذكر شده بلكه در زندگى خصوصى خود ما يا كسانى كه ميشناسيم مكرر رخ داده است به اندازهاى كه هرگز نمىتوان همه را معلول تصادف دانست.
در اينجا چند نمونه از خوابهائى كه بطرز عجيبى پرده از روى حوادث آينده برداشته و از افراد مورد اعتماد شنيدهايم يادآور مىشويم.
1- يكى از علماى معروف و كاملا مورد وثوق همدان مرحوم اخوند ملا على از مرحوم آقا ميرزا عبد النبى كه از علماى بزرگ تهران بود چنين نقل مىكرد:
هنگامى كه در سامرا بودم هر سال مبلغى در حدود يكصد تومان از مازندران براى من فرستاده مىشد، و به اعتبار همين موضوع قبلا كه نياز پيدا مىكردم قرضهائى مينمودم و بهنگام وصول آن وجه، تمام بدهىهاى خود را ادا مىكردم.
يك سال بمن خبر دادند كه امسال وضع محصولات بسيار بد بوده و بنا بر اين وجهى فرستاده نمىشود! بسيار ناراحت شدم و با همين فكر ناراحت خوابيدم، ناگهان در خواب پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديدم كه مرا صدا زد و گفت: فلان كس! برخيز در آن دو لاب را باز كن (اشاره به دولابى كرد) و يك صد تومان در آن هست بردار.
از خواب بيدار شدم چيزى نگذشت در خانه را زدند بعد از ظهر بود ديدم فرستاده مرحوم ميرزاى شيرازى مرجع بزرگ تقليد شيعيان است گفت ميرزا شما را مى خواهد.
من تعجب كردم كه در اين موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مىخواهد رفتم ديدم در اطاق خود نشسته، (من خواب خود را بكلى فراموش كرده بودم) ناگاه مرحوم ميرزاى شيرازى به من گفت: ميرزا عبد النبى در آن دولاب را باز كن و يكصد تومان در آنجا هست بردار، بلا فاصله داستان خواب به نظرم آمد و از اين حادثه سخت تعجب كردم خواستم چيزى بگويم، احساس كردم او مايل نيست سخنى در اين زمينه گفته شود، وجه را برداشتم و بيرون آمدم.
2- دوستى كه مورد اعتماد است نقل مىكرد نويسنده كتاب ريحانة الادب مرحوم تبريزى فرزندى داشت دست راست او ناراحت بود (شايد روماتيسم شديد داشت) به طورى كه به زحمت مىتوانست قلم به دست بگيرد، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مىگويد: در كشتى كه بودم خواب ديدم مادرم از دنيا رفته است، تقويم را باز كردم و جريان را با قيد روز و ساعت نوشته چيزى نگذشت كه به ايران آمدم جمعى از بستگان به استقبال من آمدند ديدم لباس مشكى در تن دارند، تعجب كردم و جريان خواب به كلى از خاطرم رفته بود، بالاخره تدريجا به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده بلافاصله بياد جريان خواب افتادم، تقويم را بيرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم ديدم درست در همان روز مادرم از دنيا رفته بود!.
3- نويسنده معروف اسلامى سيد قطب در تفسير خود فى ظلال
القرآن ذيل آيات مربوط به سوره يوسف چنين مىنويسد: اگر من تمام آنچه در باره رؤيا گفتهايد انكار كنم هيچگاه نمىتوانم جريانى را كه براى خودم هنگامى كه در آمريكا بودم واقع شد انكار نمايم، در آنجا من در خواب ديدم كه خواهر زادهام خون چشمانش را فرا گرفته بود و قادر به ديدن نيست (خواهرزادهام با ساير اعضاى خانوادهام در مصر بودند) من از اين جريان متوحش شدم، فورا نامهاى براى خانوادهام به مصر نوشتم و مخصوصا از وضع چشم خواهر زادهام سؤال كردم، چيزى نگذشت كه جواب نامه بدستم رسيد نوشته بودند كه چشم او مبتلا به خونريزى داخلى شده و قادر به ديدن نيست و هم اكنون مشغول معالجه است.
قابل توجه اينكه خونريزى داخلى چشم او طورى بود كه در مشاهده معمولى قابل رؤيت نبود و تنها با وسائل پزشكى ديدن آن ميسر بود ولى به هر حال از بينائى چشم محروم گشته بود، من حتى اين خونريزى درونى را در خواب به شكل آشكار ديدم!.
خوابهائى كه پرده از روى اسرارى برداشته و حقايقى مربوط به آينده و يا حقايق پنهانى مربوط به حال را كشف كرده بيش از آن است كه حتى افراد دير باور بتوانند انگشت انكار روى همه آنها بگذارند، و يا آنها را حمل بر تصادف كنند.
با تحقيق از دوستان نزديك خود غالبا مىتوانيد به نمونههائى از اين خوابها دست يابيد، اينگونه خوابها از طريق تفسير مادى رؤيا هرگز قابل تعبير نيستند و تنها با تفسير فلاسفه روحى، و اعتقاد به استقلال روح مىتوان آنها را تفسير كرد، بنا بر اين از مجموع آنها به عنوان
شاهدى براى استقلال روح مىتوان استفاده كرد.
2- در آيات مورد بحث خوانديم كه يعقوب علاوه بر اينكه فرزندش را از بازگو كردن خواب خود به برادران بر حذر داشت، خواب را بطور اجمال براى او تعبير كرد، و به او گفت تو بر گزيده خدا خواهى شد و تعبير خواب به تو خواهد آموخت و نعمتش را بر تو و آل يعقوب تمام خواهد كرد.
دلالت خواب يوسف بر اينكه او در آينده به مقامهاى بزرگ معنوى و مادى خواهد رسيد كاملا قابل درك است، ولى اين سؤال پيش مىآيد كه مساله آگاهى
يوسف از تعبير خواب در آينده چگونه از رؤياى يوسف براى يعقوب، كشف شد؟ آيا اين يك خبر تصادفى بود كه يعقوب به يوسف داد و كار به خواب او نداشت، و يا آن را از همان خواب يوسف كشف كرد ظاهر اين است كه يعقوب اين مساله را از خواب يوسف فهميد، و اين ممكن است از يكى از دو راه بوده باشد: نخست اينكه يوسف در آن سن و سال كم اين خوابرا بطور خصوصى و دور از چشم برادران براى پدر نقل كرد (چرا كه پدر به او توصيه كرد در كتمان آن بكوشد) و اين نشان مىدهد كه يوسف نيز از خواب خود احساس خاصى داشت كه آنرا در جمع مطرح نكرد، وجود چنين احساسى در كودك كم سن و سالى مانند يوسف دليل بر اين است كه او يكنوع آمادگى روحى براى كشف تعبير خواب، دارد و پدر احساس كرد با پرورش اين آمادگى او در آينده آگاهى وسيعى در اين زمينه پيدا خواهد كرد.
ديگر اينكه ارتباط پيامبران با عالم غيب از چند طريق بوده است
گاهى از طريق الهامات قلبى، و گاه از طريق نزول فرشته وحى، و گاه از طريق خواب، گرچه يوسف در آن زمان هنوز به مقام نبوت نرسيده بود اما وقوع چنين خواب معنى دارى براى يوسف نشان مىداد كه او در آينده از اين طريق با عالم غيب، ارتباط خواهد گرفت و طبعا بايد تعبير و مفهوم خواب را بداند تا بتواند چنين رابطهاى داشته باشد.
3- از درسهائى كه اين بخش از آيات به ما مىدهد درس حفظ اسرار است، كه گاهى حتى در مقابل برادران نيز بايد عملى شود، هميشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد كه اگر فاش شود ممكن است آينده او يا جامعهاش را به خطر اندازد، خويشتن دارى در حفظ اين اسرار يكى از نشانههاى وسعت روح و قدرت
اراده است، چه بسيارند افرادى كه به خاطر ضعف در اين قسمت سرنوشت خويش و يا جامعهاى را به خطر افكندهاند و چه بسيار ناراحتيهائى كه در زندگى به خاطر ترك حفظ اسرار براى انسان پيش مىآيد.
در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام) مىخوانيم: لا يكون المؤمن مؤمنا حتى تكون فيه ثلاث خصال سنة من ربه و سنة من نبيه (صلى الله عليه وآله وسلّم) و سنة من وليه (عليهالسلام) فاما السنة من ربه فكتمان السر و اما السنة من نبيه فمداراة الناس و اما السنة من وليه فالصبر فى البا ساء و الضراء.
مؤمن، مؤمن نخواهد بود مگر اينكه سه خصلت داشته باشد: سنتى از پروردگار و سنتى از پيامبر و سنتى از امام و پيشوا، اما سنت پروردگار كتمان اسرار است، اما سنت پيامبر مدارا با مردم است و اما
سنت امام شكيبائى در برابر ناراحتيها و مشكلات مىباشد (البته كتمان سر در اينجا بيشتر ناظر به كتمان اسرار ديگران است).
و در حديثى از امام صادق (عليهالسلام) مىخوانيم: سرّك من دمك فلا يجرين من غير او داجك: اسرار تو همچون خون تو است كه بايد تنها در عروق خودت جريان يابد.(1)
2- خواب دو جوان هم زندان يوسف عليه السلام
ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ (35) وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (36) قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ (37) وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (38) 35- بعد از آنكه نشانههاى (پاكى يوسف) را ديدند تصميم گرفتند او را تا مدتى زندانى كنند. 36- و دو جوان همراه او وارد زندان شدند، يكى از آن دو گفت من در عالم خواب ديدم كه (انگور براى) شراب مىفشارم، و ديگرى گفت من در خواب ديدم كه نان بر سرم حمل مىكنم و پرندگان از آن
1) تفسير نمونه ج: 9 ص: از 307 ببعد.
مىخورند ما را از تعبير آن آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مىبينيم. 37- (يوسف) گفت پيش از آنكه جيره غذائى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت اين از علم و دانشى است كه پروردگارم به من آموخته من آئين جمعيتى را كه ايمان بخدا ندارند و به سراى ديگر كافرند ترك گفتم (و شايسته چنين موهبتى شدم). 38- من از آئين پدرانم ابراهيم و اسحق و يعقوب پيروى كردم، براى ما شايسته نبود چيزى را شريك خدا قرار دهيم، اين از فضل خدا بر ما و بر مردم است ولى اكثر مردم شكرگزارى نمىكنند.
تفسير: زندان به جرم بيگناهى!.
جلسه عجيب زنان مصر با يوسف در قصر عزيز با آن شور و غوغا پايان يافت، ولى طبعا خبرش به گوش عزيز رسيد، و از مجموع اين جريانات روشن شد كه يوسف يك جوان عادى و معمولى نيست، آنچنان پاك است كه هيچ قدرتى نمىتواند او را وادار به آلودگى كند و نشانههاى اين پاكى از جهات مختلف آشكار شد، پاره شدن پيراهن يوسف از پشت سر، و مقاومت او در برابر وسوسههاى زنان مصر، و آماده شدن او براى رفتن به زندان، و عدم تسليم در برابر تهديدهاى همسر عزيز به زندان و عذاب اليم، همه اينها دليل بر پاكى او بود، دلائلى كه كسى نمىتوانست آن را پرده پوشى يا انكار كند.
و لازمه اين دلائل اثبات ناپاكى و جرم همسر عزيز مصر بود، و بدنبال ثبوت اين جرم، بيم رسوائى و افتضاح جنسى خاندان عزيز در نظر توده مردم روز بروز بيشتر مىشد، تنها چارهاى كه براى اين كار از
طرف عزيز مصر و مشاورانش ديده شد اين بود كه يوسف را به كلى از صحنه خارج كنند، آنچنان كه مردم او و نامش را بدست فراموشى بسپارند، و بهترين راه براى اين كار، فرستادنش به سياه چال زندان بود، كه هم او را به فراموشى مىسپرد و هم در ميان مردم به اين تفسير مىشد كه مجرم اصلى، يوسف بوده است!.
لذا قرآن مىگويد: بعد از آنكه آنها آيات و نشانههاى (پاكى يوسف) را ديدند تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند (ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ).
تعبير به بدا كه به معنى پيدا شدن راى جديد است نشان مىدهد كه قبلا چنين تصميمى در مورد او نداشتند، و اين عقيده را احتمالا همسر عزيز براى اولين بار پيشنهاد كرد و به اين ترتيب يوسف بيگناه به گناه پاكى دامانش، به زندان رفت و اين نه اولين بار بود و نه آخرين بار كه انسان شايستهاى به جرم پاكى به زندان برود.
آرى در يك محيط آلوده، آزادى از آن آلودگان است كه همراه مسير آب حركت مىكنند، نه فقط آزادى كه همه چيز متعلق به آنها است، و افراد پاكدامن و با ارزشى همچون يوسف كه همجنس و همرنگ آن محيط نيستند و بر خلاف جريان آب حركت مىكنند بايد منزوى شوند، اما تا كى، آيا براى هميشه؟ نه، مسلما نه!.
از جمله كسانى كه با يوسف وارد زندان شدند، دو جوان بودند (وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ).
و از آنجا كه وقتى انسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبار پيدا كند احساسات ديگر او به كار مىافتد، تا مسير حوادث را
جستجو و پيش بينى كند، و خواب و رؤيا هم براى او مطلبى مىشود.
از همين رو يك روز اين دو جوان كه گفته مىشود يكى از آن دو مامور آبدار خانه شاه و ديگرى سر پرست غذا و آشپزخانه بود، و به علت سعايت دشمنان و اتهام به تصميم بر مسموم نمودن شاه به زندان افتاده بودند، نزد يوسف آمدند و هر كدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود و برايش عجيب و جالب مىنمود باز گو كرد.
يكى از آن دو گفت: من در عالم خواب چنين ديدم كه انگور را براى شراب ساختن مىفشارم! (قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً).
و دومى گفت: من در خواب ديدم كه مقدارى نان روى سرم حمل مىكنم،
و پرندگان آسمان مىآيند و از آن مىخورند (وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ) سپس اضافه كردند: ما را از تعبير خوابمان آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مىبينيم (نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ).
در اينكه اين دو جوان از كجا دانستند كه يوسف از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد، در ميان مفسران گفتگو است.
بعضى گفتهاند: يوسف شخصا خود را در زندان براى زندانيان معرفى كرده بود كه از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد، و بعضى گفتهاند سيماى ملكوتى يوسف نشان مىداد كه او يك فرد عادى نيست، بلكه فرد آگاه و صاحب فكر و بينش است و لابد چنين كسى مىتواند مشكل آنها را در تعبير خواب حل كند.
بعضى ديگر گفتهاند يوسف از آغاز ورودش به زندان، با اخلاق نيك و حسن خلق و دلدارى زندانيان و خدمت آنها و عيادت از مريضان نشان داده بود كه يك فرد نيكوكار و گره گشا است به همين دليل در مشكلاتشان به او پناه مىبردند و از او كمك مىخواستند.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه در اينجا قرآن بجاى كلمه عبد و برده تعبير به فتى
(جوان) مىكند، كه يكنوع احترام است، و در حديث داريم لا يقولن احدكم عبدى و امتى و لكن فتاى و فتاتى: هيچكدام از شما نبايد بگويد غلام من و كنيز من بلكه بگويد جوان من تا در دوران آزادى تدريجى بردگان كه اسلام برنامه دقيقى براى آن چيده است، بردگان از هر گونه تحقير در امان باشند).
تعبير به إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً (من شراب مىفشردم) يا به خاطر آنست كه او در خواب ديد انگور را براى ساختن شراب مىفشارد، و يا انگورى را كه در خم، تخمير شده بود براى صاف كردن و خارج ساختن شراب از آن مىفشرده است،
و يا اينكه انگور را مىفشرده تا عصير آنرا به شاه بدهد، بىآنكه شراب شده باشد و از آنجا كه اين انگور قابل تبديل به شراب است اين كلمه به آن اطلاق شده است.
تعبير به إِنِّي أَرانِي (من مىبينم)- يا اينكه قاعدتا بايد بگويد من در خواب ديدم- به عنوان حكايت حال است، يعنى خود را در آن لحظهاى كه خواب مىبيند فرض مىكند و اين سخن را براى ترسيم آن حال بيان مىدارد.
بهر حال يوسف كه هيچ فرصتى را براى ارشاد و راهنمائى زندانيان از دست نمىداد مراجعه اين دو زندانى را براى مساله تعبير خواب به غنيمت شمرد و به بهانه آن، حقايق مهمى را كه راهگشاى آنها و همه انسانها بود بيان داشت.
نخست براى جلب اعتماد آنها در مورد آگاهى او بر تعبير خواب كه سخت مورد توجه آن دو زندانى بود چنين گفت: من بزودى و قبل از آنكه جيره غذائى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت (قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما).
و به اين ترتيب به آنها اطمينان داد كه قبل از فرا رسيدن موعد غذائى آنها مقصود گمشده خود را خواهند يافت.
در تفسير اين جمله مفسران احتمالات فراوانى دادهاند.
از جمله اينكه يوسف گفت: من به فرمان پروردگار از بخشى اسرار آگاهم نه تنها مىتوانم تعبير خواب شما را بازگو كنم بلكه از هم اكنون مىتوانم بگويم، غذائى كه براى شما امروز مىآورند، چه نوع غذا و با چه كيفيت است و خصوصيات آن را بر مىشمرم.
بنا بر اين تاويل به معنى ذكر خصوصيات آن غذاست (ولى البته تاويل كمتر به چنين معنى آمده بخصوص اينكه در جمله قبل به معنى تعبير خواب است).
احتمال ديگر اينكه منظور يوسف اين بوده كه هر گونه طعامى در خواب ببينيد، من مىتوانم تعبير آنرا براى شما باز گو كنم (ولى اين احتمال، با جمله قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما سازگار نيست) بنا بر اين بهترين تفسير جمله فوق همان است كه در آغاز سخن گفتيم.
سپس يوسف با ايمان و خدا پرست كه توحيد با همه ابعادش در اعماق وجود او ريشه دوانده بود، براى اينكه روشن سازد چيزى جز به فرمان پروردگار تحقق نمىپذيرد چنين ادامه داد.
اين علم و دانش و آگاهى من از تعبير خواب از امورى است كه پروردگارم به من آموخته است (ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي).
و براى اينكه تصور نكنند كه خداوند، بىحساب چيزى به كسى مىبخشد اضافه كرد من آئين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت كافرند، ترك كردم و اين نور ايمان و تقوا مرا شايسته چنين موهبتى ساخته است (إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ).
منظور از اين قوم و جمعيت مردم بت پرست مصر يا بت پرستان كنعان است.
من بايد از اين گونه عقايد جدا شوم، چرا كه بر خلاف فطرت پاك انسانى است، و به علاوه من در خاندانى پرورش يافتهام كه خاندان وحى و نبوت است، من از آئين پدران و نياكانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم (وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ).
و شايد اين اولين بار بود كه يوسف خود را اين چنين به زندانيان معرفى مىكرد تا بدانند او زاده وحى و نبوت است و مانند بسيارى از زندانيان ديگر كه در نظامهاى طاغوتى به زندان مىرفتند بىگناه به زندان افتاده است.
بعد به عنوان تاكيد اضافه مىكند براى ما شايسته نيست كه چيزى را شريك خدا قرار دهيم چرا كه خاندان ما، خاندان توحيد، خاندان
ابراهيم
بت شكن است (ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ).
اين از مواهب الهى بر ما و بر همه مردم است (ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النَّاسِ). بنا بر اين تصور نكنيد اين فضل و محبت تنها شامل ما خانواده پيامبران شده است، اين موهبتى است عام و شامل همه بندگان خدا كه در درون جانشان به عنوان يك فطرت به وديعه گذاشته شده است و بوسيله رهبرى انبياء تكامل مىيابد.
ولى متاسفانه اكثر مردم اين مواهب الهى را شكر گزارى نمىكنند و از راه توحيد و ايمان منحرف مىشوند (وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ).
قابل توجه اينكه در آيه فوق، اسحاق در زمره پدران (آباء) يوسف شمرده شده در حالى كه مىدانيم يوسف فرزند يعقوب و يعقوب فرزند اسحاق است، بنابر اين كلمه اب بر جد نيز اطلاق مىشود.(1)
ص: 403 ببعد.
يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (39) ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (40) يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ (41) وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ (42) 39- اى دوستان زندانى من آيا خدايان
1) تفسير نمونه ج: 9
پراكنده بهترند يا خداوند واحد قهار؟. 40- اين معبودهائى را كه غير از خدا مىپرستيد چيزى جز اسمهاى (بىمسما) كه شما و پدرانتان آنها را خدا ناميدهايد نيست، خداوند هيچ دليلى براى آن نازل نكرده، حكم تنها از آن خداست، فرمان داده كه غير از او را نپرستيد، اينست آئين پا بر جا ولى اكثر مردم نمىدانند.
41- اى دوستان زندانى من! اما يكى از شما (آزاد مىشود و) ساقى شراب براى صاحب خود خواهد شد، و اما ديگرى به دار آويخته مىشود و پرندگان از سر او مىخورند! اين امرى كه در باره آن از من نظر خواستيد قطعى و حتمى است. 42- و به آن يكى از آن دو كه مىدانست رهائى مىيابد گفت: مرا نزد صاحبت (سلطان مصر) يادآورى كن، ولى شيطان يادآورى او را نزد صاحبش از خاطر وى برد و بدنبال آن چند سال در زندان باقى ماند.
تفسير: زندان يا كانون تربيت؟.
هنگامى كه يوسف با ذكر بحث گذشته، دلهاى آن دو زندانى را آماده پذيرش حقيقت توحيد كرد رو به سوى آنها نمود و چنين گفت.
اى همزندانهاى من.
آيا خدايان پراكنده و معبودهاى متفرق بهترند يا خداوند يگانه يكتاى قهار و مسلط بر هر چيز (يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ).
گوئى يوسف مىخواهد به آنها حالى كند كه چرا شما آزادى را در خواب مىبينيد چرا در بيدارى نمىبينيد؟ چرا؟ آيا جز اين است كه اين پراكندگى و تفرقه و نفاق شما كه از شرك و بت پرستى و ارباب
متفرقون سرچشمه مىگيرد، سبب شده كه طاغوتهاى ستمگر بر شما غلبه كنند، چرا شما زير پرچم توحيد جمع نمىشويد و به دامن پرستش الله واحد قهار دست نمىزنيد تا بتوانيد اين خودكامگان ستمگر را كه شما را بىگناه و به مجرد اتهام به زندان مىافكنند از جامعه خود برانيد.
سپس اضافه كرد اين معبودهائى كه غير از خدا براى خود ساختهايد چيزى جز يك مشت اسمهاى بىمسمى كه شما و پدرانتان آنها را درست كردهايد نيست (ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ).
اينها امورى است كه خداوند دليل و مدركى براى آن نازل نفرموده بلكه ساخته و پرداخته مغزهاى ناتوان شما است (ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ).
بدانيد حكومت جز براى خدا نيست و به همين دليل شما نبايد در برابر اين بتها و طاغوتها و فراعنه سر تعظيم فرود آوريد (إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ).
و باز براى تاكيد بيشتر اضافه كرده: خداوند فرمان داده جز او را نپرستيد (أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ).
اين است آئين و دين پا بر جا و مستقيم كه هيچگونه انحرافى در آن راه ندارد (ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ).
يعنى توحيد در تمام ابعادش، در عبادت، در حكومت در جامعه، در فرهنگ و در همه چيز، آئين مستقيم و پا بر جاى الهى است.
ولى چه مىتوان كرد بيشتر مردم آگاهى ندارند و به خاطر اين عدم
آگاهى در بيراهههاى شرك سر گردان مىشوند و به حكومت غير الله تن در مىدهند و چه زجرها و زندانها و بدبختيها كه از اين رهگذر دامنشان را مىگيرد (وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ).
يوسف پس از دلالت و ارشاد دو رفيق زندانى خود و دعوت آنها به حقيقت توحيد در ابعاد مختلفش به تعبير خواب آنها پرداخت، چرا كه از آغاز به همين منظور نزد او آمده بودند، و او هم قول داده بود اين خوابها را تعبير كند، ولى فرصت را غنيمت شمرد و فصل گويا و زندهاى از توحيد و مبارزه با شرك براى آنها بازگو كرد.
سپس رو به سوى دو رفيق زندانى كرد و چنين گفت: دوستان زندانى من! اما يكى از شما آزاد مىشود، و ساقى شراب براى ارباب خود خواهد شد (يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً).
اما نفر ديگر به دار آويخته مىشود و آنقدر ميماند كه پرندگان آسمان از سر او مىخورند! (وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ).
گرچه با توجه به تناسب خوابهائى كه آنها ديده بودند، اجمالا معلوم بود كداميك از اين دو آزاد و كداميك به دار آويخته مىشود، اما يوسف نخواست اين خبر ناگوار را صريحتر از اين بيان كند لذا تحت عنوان يكى از شما دو نفر مطلب را تعقيب كرد.
سپس براى تاكيد گفتار خود اضافه كرد اين امرى را كه شما در باره آن از من سؤال كرديد و استفتاء نموديد حتمى و قطعى است اشاره به اينكه اين يك تعبير خواب ساده نيست، بلكه از يك خبر غيبى كه به تعليم الهى يافتهام مايه مىگيرد، بنا بر اين جاى ترديد و گفتگو ندارد! (قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ) در بسيارى از تفاسير ذيل اين جمله
آمده است، كه نفر دوم همينكه اين خبر ناگوار را شنيد در مقام تكذيب گفتار خود بر آمد و گفت من دروغ گفتم چنين خوابى نديده بودم شوخى مىكردم، به گمان اينكه اگر خواب خود را تكذيب كند اين سرنوشت دگرگون خواهد شد، و لذا يوسف به دنبال اين سخن گفت آنچه در باره آن استفتاء كرديد، تغيير ناپذير است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه يوسف آنچنان در تعبير خواب خود قاطع بود كه اين جمله را به عنوان تاكيد بيان داشت.
اما در اين هنگام كه احساس مىكرد اين دو بزودى از او جدا خواهند شد، براى اينكه روزنهاى به آزادى پيدا كند، و خود را از گناهى كه به او نسبت داده بودند تبرئه نمايد، به يكى از آن دو رفيق زندانى كه مىدانست آزاد خواهد شد سفارش كرد كه نزد مالك و صاحب اختيار خود (شاه) از من سخن بگو تا تحقيق كند و بىگناهى من ثابت گردد (وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ) اما اين غلام فراموشكار آنچنان كه راه و رسم افراد كمظرفيت است كه چون به نعمتى برسند صاحب نعمت را بدست فراموشى مىسپارند- به كلى مساله يوسف را فراموش كرد.
ولى تعبير قرآن اين است كه شيطان ياد آورى از يوسف را نزد صاحبش از خاطر او برد (فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ).
و به اين ترتيب، يوسف بدست فراموشى سپرده شد، و چند سال در زندان
باقى ماند (فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ).
در اينكه ضمير انساه الشيطان به ساقى شاه بر مىگردد يا به يوسف،
در ميان مفسران گفتگو است بسيارى اين ضمير را به يوسف باز گرداندهاند بنابر اين معنى اين جمله چنين مىشود كه شيطان ياد خدا را از خاطر يوسف برد و بهمين دليل به غير او توسل جست.
ولى با توجه به جمله قبل، كه يوسف به او توصيه مىكند مرا نزد صاحب و مالكت بازگو كن ظاهر اين است كه ضمير به شخص ساقى باز مىگردد، و كلمه رب در هر دو جا، يك مفهوم خواهد داشت.
به علاوه جمله وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ (بعد از مدتى باز يادش آمد) كه در چند آيه بعد در همين داستان در باره ساقى مىخوانيم نشان مىدهد كه فراموش كننده او بوده است نه يوسف.
ولى بهر حال چه ضمير به يوسف باز گردد و چه به ساقى، در اين مساله شكى نيست كه يوسف در اينجا براى نجات خود توسل به غير جسته است.
البته اينگونه دست و پا كردنها براى نجات از زندان و ساير مشكلات در مورد افراد عادى مساله مهمى نيست، و از قبيل توسل به اسباب طبيعى مىباشد، ولى براى افراد نمونه و كسانى كه در سطح ايمان عالى و توحيد قرار دارند، خالى از ايراد نمىتواند باشد، شايد به همين دليل است كه خداوند اين ترك اولى را بر يوسف نبخشيد و بخاطر آن چند سالى زندان او ادامه يافت.
در روايتى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) چنين مىخوانيم كه فرمود من از برادرم يوسف در شگفتم كه چگونه به مخلوق، و نه به خالق، پناه برد و يارى طلبيد در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) مىخوانيم كه بعد از اين داستان، جبرئيل نزد يوسف آمد و گفت چه كسى تو را زيباترين
مردم قرار داد؟ گفت: پروردگار من!.
گفت چه كسى مهر تو را آنچنان در دل پدر افكند؟ گفت: پروردگار من.
گفت چه كسى قافله را به سراغ تو فرستاد، تا از چاه نجاتت دهند؟ گفت: پروردگار من.
گفت چه كسى سنگ را (كه از فراز چاه افكنده بودند) از تو دور كرد؟ گفت پروردگار من: گفت چه كسى تو را از چاه رهائى بخشيد؟ گفت: پروردگار من.
گفت چه كسى مكر و حيله زنان مصر را از تو دور ساخت؟ گفت پروردگار من! در اينجا جبرئيل چنين گفت: پروردگارت مىگويد چه چيز سبب شد كه حاجتت را بنزد مخلوق بردى، و نزد من نياوردى؟ و به همين جهت بايد چند سال در زندان بمانى.
1- زندان كانون ارشاد يا دانشگاه فساد
زندان تاريخچه بسيار دردناك و غمانگيزى در جهان دارد.
بدترين جنايتكاران و بهترين انسانها هر دو به زندان افتادهاند، به همين دليل زندان هميشه كانونى بوده است براى بهترين درسهاى سازندگى و يا بدترين بد آموزيها.
در زندانهائى كه تبهكاران دور هم جمع مىشوند در حقيقت يك آموزشگاه عالى فساد تشكيل مىشود، در اين زندانها نقشههاى
تخريبى را مبادله مىكنند و تجربياتشان را در اختيار يكديگر مىگذارند و هر تبهكارى در واقع درس اختصاصى خود را به ديگران مىآموزد، به همين دليل پس از آزادى از زندان بهتر و ماهرتر از گذشته به جنايات خود ادامه مىدهند، آنهم با حفظ وحدت و تشكل جديد، مگر اينكه ناظران بر وضع زندان مراقب اين موضوع باشند و با ارشاد و تربيت زندانيان آنها را كه غالبا افرادى پر انرژى و با استعداد هستند تبديل به عناصر صالح و مفيد و سازنده بكنند.
و اما زندانهائى كه از پاكان و نيكان و بىگناهان و مبارزان راه حق و آزادى تشكيل مىگردد كانونى است براى آموزشهاى عقيدتى، و راههاى عملى مبارزه، و سازماندهى، اينگونه زندانها فرصت خوبى به مبارزان راه حق مىدهد تا بتوانند كوششهاى خود را پس از آزادى هماهنگ و متشكل سازند.
يوسف كه در مبارزه با زن هوسباز، حيلهگر، و قلدرى، همچون همسر عزيز مصر، پيروز شده بود، سعى داشت كه محيط زندان را تبديل به يك محيط ارشاد و كانون تعليم و تربيت كند، و حتى پايه آزادى خود و ديگران را در همان برنامهها گذارد.
ن سرگذشت به ما اين درس مهم را مىدهد كه ارشاد و تعليم و تربيت محدود و محصور در كانون معينى مانند مسجد و مدرسه نيست، بلكه بايد از هر فرصتى براى اين هدف استفاده كرد حتى از زندان در زير زنجيرهاى اسارت.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه در باره سالهاى زندان يوسف گفتگو است ولى مشهور اين است كه مجموع زندان يوسف 7 سال بوده ولى
بعضى گفتهاند قبل از ماجراى خواب زندانيان 5 سال در زندان بود و بعد از آن هم هفت سال ادامه يافت سالهائى پر رنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پر بار و پر بركت.
2- آنجا كه نيكوكاران بر سر دار مىروند.
جالب اينكه در اين داستان مىخوانيم كسى كه در خواب ديده بود جام شراب به دست شاه مىدهد آزاد شد و آن كس كه در خواب ديده بود طبق نان بر سر دارد و پرندگان هوا از آن مىخورند به دار آويخته شد.
آيا مفهوم اين سخن اين نيست كه در محيط هاى فاسد و رژيم هاى طاغوتى آنها كه در مسير شهوات خودكامگانند آزادى دارند و آنها كه در راه خدمت به اجتماع و كمك كردن و نان دادن به مردم قدم بر مىدارند حق حيات ندارند و بايد بميرند؟ اين است بافت جامعهاى كه نظام فاسدى بر آن حكومت مىكند، و اين است سرنوشت مردم خوب و بد در چنين جامعهها.
درست است كه يوسف با اتكاء به وحى الهى و علم تعبير خواب چنين پيشبينى را كرد ولى هيچ معبرى نمىتواند چنين تناسبها را در تعبيرش از نظر دور دارد.
در حقيقت خدمت در اين جوامع گناه است و خيانت و گناه عين ثواب!.
3- بزرگترين درس آزادى!.
ديديم كه يوسف بالاترين درسى را كه به زندانيان داد درس توحيد و
يگانه پرستى بود، همان درسى كه محصولش آزادى و آزادگى است.
او مىدانست ارباب متفرقون و هدفهاى پراكنده، و معبودهاى مختلف، سرچشمه تفرقه و پراكندگى در اجتماعند و تا تفرقه و پراكندگى وجود دارد طاغوتها و جباران بر مردم مسلطند، لذا براى قطع ريشه آنها دستور داد كه از شمشير براى توحيد استفاده كنند تا مجبور نباشند آزادى را به خواب ببينند بلكه آن را در بيدارى مشاهده كنند.
مگر جباران و ستمگران كه بر گرده مردم سوارند در هر جامعهاى چند نفر مىباشند كه مردم قادر به مبارزه با آنها نيستند؟ جز اين است كه آنها افراد محدودى هستند ولى با ايجاد تفرقه و نفاق، از طريق ارباب متفرقون، و در هم شكستن نيروى متشكل جامعه، امكان حكومت را بر تودههاى عظيم مردم به دست مىآورند؟.
و آن روز كه ملتها به قدرت توحيد و وحدت كلمه آشنا شوند و همگى زير پرچم الله الواحد القهار جمع گردند و به نيروى عظيم خود پى برند آن روز روز نابودى آنها است، اين درس بسيار مهمى است براى امروز ما و براى فرداى ما و براى همه انسانها در كل جامعه بشرى و در سراسر تاريخ.
مخصوصا توجه به اين نكته ضرورت دارد كه يوسف مىگويد: حكومت مخصوص خداست (إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ) و سپس تاكيد مىكند پرستش و خضوع و تسليم نيز فقط بايد در برابر فرمان او باشد (أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ) و سپس تاكيد مىكند آئين مستقيم و پا بر جا چيزى جز اين نيست (ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ) ولى سرانجام اين را هم
مىگويد كه با همه اين اوصاف متاسفانه اكثر مردم از اين واقعيت بىخبرند (وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) و بنا بر اين اگر مردم آموزش صحيح ببينند و آگاهى پيدا كنند و حقيقت توحيد در آنها زنده شود اين مشكلاتشان حل خواهد شد.
4- سوء استفاده از يك شعار سازنده.
شعار انِ اْلحُكْمُ الّا لِلَّهِ كه يك شعار مثبت قرآنى است و هر گونه حكومت را جز حكومت الله و آنچه به الله منتهى مىشود نفى مىكند متاسفانه در طول تاريخ مورد سوء استفادههاى عجيبى واقع شده است از جمله همانگونه كه مىدانيم خوارج نهروان كه مردمى قشرى، جامد، احمق و بسيار كج سليقه بودند براى نفى حكميت در جنگ صفين به اين شعار چسبيدند و گفتند تعيين حكم براى پايان جنگ يا تعيين خليفه گناه است چرا كه خداوند مىگويد ان الحكم الا لله:
حكومت و حكميت مخصوص خدا است!.
آنها از اين مساله بديهى غافل بودند، و يا خود را به تغافل مىزدند، كه اگر حكميت از طرف پيشوايانى تعيين شود كه فرمان رهبريشان از طرف خدا صادر شده حكم آنها نيز حكم خدا است چرا كه سرانجام منتهى به او مىشود.
درست است كه حكمها (داورها) در داستان جنگ صفين به تصويب امير مؤمنان على (عليه السلام) تعيين نشدند ولى اگر تعيين مىشدند حكم آنها حكم على حكم على (عليه السلام) حكم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و حكم پيامبر حكم خدا بود.
اصولا مگر خداوند مستقيما بر جامعه انسانى حكومت و ياداورى
مىكند، جز اين است كه بايد اشخاصى از نوع انسان- منتهى به فرمان خدا- زمام اين امر را به دست گيرند؟ ولى خوارج بدون توجه به اين حقيقت روشن، اصل داستان حكميت را بر على (عليه السلام) ايراد گرفتند و حتى- العياذ بالله- آن را دليل بر انحراف حضرتش از اسلام دانستند، زهى خود خواهى و جهل و جمود!!.
و اين چنين، سازندهترين برنامهها هنگامى كه به دست افراد جهول و نادان بيفتد تبديل به بدترين وسائل مخرب مىشود.
و امروز هم گروهى كه در حقيقت دنبالهروان خوارجند و از نظر جهل و لجاجت چيزى از آنها كم ندارند آيه فوق را دليل بر نفى تقليد از مجتهدان و يا نفى صلاحيت حكومت از آنها مىدانند، ولى جواب همه اينها در بالا داده شد.
توجه به غير خدا.
توحيد تنها در اين خلاصه نمىشود كه خداوند يگانه و يكتا است، بلكه بايد در تمام شؤن زندگى انسان پياده شود، و يكى از بارزترين نشانههايش اين است كه انسان موحد به غير خدا تكيه نمىكند و به غير او پناه نمىبرد.
نمىگوئيم عالم اسباب را ناديده مىگيرد و در زندگى دنبال وسيله و سبب نمىرود، بلكه مىگوئيم تاثير واقعى را در سبب نمىبيند بلكه سر نخ همه اسباب را به دست مسبب الاسباب مىبيند، و به تعبير ديگر براى اسباب استقلال قائل نيست و همه آنها را پرتوى از ذات پاك پروردگار مىداند.
ممكن است عدم توجه به اين واقعيت بزرگ در باره افراد عادى قابل
گذشت باشد، اما سر سوزن بىتوجهى به اين اصل براى اولياى حق مستوجب مجازات است، هر چند ترك اولائى بيش نباشد و ديديم چگونه يوسف بر اثر يك لحظه بىتوجهى به اين مساله حياتى سالها زندانش تمديد شد تا باز هم در كوره حوادث پختهتر و آبديدهتر شود، آمادگى بيشتر براى مبارزه با طاغوت و طاغوتيان پيدا كند، و بداند در اين راه نبايد جز بر نيروى الله و مردم ستمديدهاى كه در راه الله گام بر مىدارند تكيه نمايد.
و اين درس بزرگى است براى همه پويندگان اين راه و مبارزان راستين، كه هرگز خيال ائتلاف به نيروى يك شيطان، براى كوبيدن شيطان ديگر به خود راه ندهند، و به شرق و غرب تمايل نيابند و جز در صراط مستقيم كه جاده امت وسط است گام بر ندارند.(1)
ص: 410 ببعد.
3- خواب پادشاه مصر
وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ (43) قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ (44) وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ (45) يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (46) قالَ تَزْرَعُونَ
1) تفسير نمونه ج: 9
سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ (47) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ (48) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ (49) 43- ملك گفت من در خواب ديدم هفت گاو چاق را كه هفت گاو لاغر آنها را ميخورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده (كه خشكيدهها بر سبزها پيچيدند و آنها را از بين بردند) اى جمعيت اشراف! در باره خواب من نظر دهيد اگر خواب را تعبير مىكنيد!. 44- گفتند خوابهاى پريشان و پراكنده است و ما از تعبير اينگونه خوابها آگاه نيستيم!. 45- و آن يكى از آن دو نفر كه نجات يافته بود- و بعد از مدتى متذكر شد- گفت من تاويل آنرا به شما خبر مىدهم مرا به سراغ (آن جوان زندانى بفرستيد). 46- يوسف اى مرد بسيار راستگو در باره اين خواب اظهار نظر كن كه هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر مىخوردند، و هفت خوشهتر و هفت خوشه خشكيده، تا من به سوى مردم باز گردم تا آنها آگاه شوند. 47- گفت هفت سال با جديت زراعت مىكنيد، و آنچه را درو كرديد- جز كمى كه ميخوريد- بقيه را در خوشههاى خود بگذاريد (و ذخيره نمائيد). 48- پس از آن هفت سال سخت (و خشكى و قحطى) مىآيد كه آنچه را شما براى آنها ذخيره كردهايد مىخورند جز كمى كه (براى بذر) ذخيره خواهيد كرد.
49- سپس سالى فرا مىرسد كه باران فراوان نصيب مردم مىشود و در آن سال مردم عصير (ميوهها و دانههاى روغنى) مىگيرند.
تفسير: ماجراى خواب سلطان مصر.
يوسف سالها در تنگناى زندان به صورت يك انسان فراموش شده باقى ماند، تنها كار او خودسازى، و ارشاد و راهنمائى زندانيان، و عيادت و پرستارى بيماران، و دلدارى و تسلى دردمندان آنها بود.
تا اينكه يك حادثه به ظاهر كوچك سرنوشت او را تغيير داد، نه تنها سرنوشت او كه سرنوشت تمام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت: پادشاه مصر كه مىگويند نامش وليد بن ريان بود (و عزيز مصر وزير او محسوب مىشد) خواب ظاهرا پريشانى ديد، و صبحگاهان تعبير كنندگان خواب و اطرافيان خود را حاضر ساخت و چنين گفت: من در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر به هفت گاو چاق حمله كردند و آنها را مىخورند، و نيز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده را ديدم كه خشكيدهها بر گرد سبزها پيچيدند و آنها را از ميان بردند (وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ).
سپس رو به آنها كرد و گفت: اى جمعيت اشراف! در باره خواب من نظر دهيد اگر قادر به تعبير خواب هستيد (يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ).
ولى حواشى سلطان بلافاصله اظهار داشتند كه اينها خوابهاى پريشان است و ما به تعبير اينگونه خوابهاى پريشان آشنا نيستيم! (قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ).
اضغاث جمع ضغث (بر وزن حرص) به معنى يك بسته از هيزم يا گياه خشكيده يا سبزى يا چيز ديگر است و احلام جمع حلم (بر وزن
نهم) به معنى خواب و رؤيا است، بنابر اين اضغاث و احلام به معنى خوابهاى پريشان و مختلط است، گوئى از بستههاى گوناگونى از اشياء متفاوت تشكيل شده است و كلمه الاحلام كه در جمله ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ آمده با الف و لام عهد اشاره به اين است كه ما قادر به تاويل اين گونه خواب ها نيستيم، ذكر اين نكته نيز لازم است كه اظهار ناتوانى آنها واقعا به خاطر آن بوده كه مفهوم واقعى اين خواب براى آنها روشن نبود، و لذا آن را جزء خوابهاى پريشان محسوب داشتند، چه اينكه خوابها را به دو گونه تقسيم مىكردند: خوابهاى معنىدار كه قابل تعبير بود، و خوابهاى پريشان و بى معنى كه تعبيرى براى آن نداشتند، و آن را نتيجه فعاليت قوه خيال مىدانستند، بخلاف خوابهاى گروه اول كه آن را نتيجه تماس روح با عوالم غيبى مىديدند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه آنها از اين خواب، حوادث ناراحت كنندهاى را در آينده پيش بينى مىكردند و آنچنان كه معمول حاشيه نشينان شاهان و طاغوتيان است تنها مسائلى را براى شاه ذكر مىكنند كه به اصطلاح مايه انبساط خاطر عاطر ملوكانه! گردد و آنچه ذات مبارك را ناراحت كند از ذكر آن ابا دارند، و همين است يكى از علل سقوط و بدبختى اين گونه حكومت هاى جبار!.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه آنها چگونه جرئت كردند در مقابل سلطان مصر چنين اظهار نظر كنند و او را به ديدن خوابهاى پريشان متهم سازند،
در حالى كه معمول اين حاشيه نشينان اين است كه براى هر حركت
كوچك و بىمعنى شاه، فلسفهها مىچينند و تفسيرهاى كشاف دارند!.
ممكن است اين به آن جهت باشد كه آنها شاه را از ديدن اين خواب، پريشان- حال و نگران يافتند، و او حق داشت كه نگران باشد زيرا در خواب ديده بود گاوهاى لاغر كه موجودات ضعيفى بودند بر گاوهاى چاق و نيرومند چيره شدند و آنها را خوردند، و همچنين خوشههاى خشك.
آيا اين دليل بر آن نبود كه افراد ضعيفى ممكن است ناگهانى حكومت را از دست او بگيرند؟.
لذا براى رفع كدورت خاطر شاه، خواب او را خواب پريشان قلمداد كردند، يعنى نگران نباش، مطلب مهمى نيست، اين قبيل خوابها دليل بر چيزى نمىتواند باشد! اين احتمال را نيز بعضى از مفسران دادهاند كه: منظور آنها از اضغاث احلام اين نبود كه خواب تو تعبير ندارد، بلكه منظور اين بود كه خواب پيچيده و مركب از قسمت هاى مختلف است، ما تنها مىتوانيم خوابهاى يكدست و يكنواخت را تعبير كنيم، نه اينگونه خوابها را، بنابر اين آنها انكار نكردند كه ممكن است استاد ماهرى پيدا شود و قادر بر تعبير اين خواب باشد، خودشان اظهار عجز كردند.
در اينجا ساقى شاه كه سالها قبل از زندان آزاد شده بود بياد خاطره زندان و تعبير خواب يوسف افتاد رو به سوى سلطان و حاشيه نشينان كرد و چنين گفت: من مىتوانم شما را از تعبير اين خواب خبر دهم، مرا به سراغ استاد ماهر اين كار كه در گوشه زندان است بفرستيد تا
خبر صحيح دست اول را براى شما بياورم (وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ).
آرى در گوشه اين زندان، مردى روشن ضمير و با ايمان و پاكدل زندگى
مىكند كه قلبش آئينه حوادث آينده است، او است كه مىتواند پرده از اين راز بردارد، و تعبير اين خواب را باز گو كند.
جمله فَأَرْسِلُونِ (مرا به سراغ او بفرستيد) ممكن است اشاره به اين باشد كه يوسف در زندان ممنوع الملاقات بود و او مىخواست از شاه و اطرافيان براى اين كار اجازه بگيرد.
اين سخن وضع مجلس را دگرگون ساخت و همگى چشمها را به ساقى دوختند سرانجام به او اجازه داده شد كه هر چه زودتر دنبال اين ماموريت برود و نتيجه را فورا گزارش دهد.
ساقى به زندان آمد به سراغ دوست قديمى خود يوسف آمد، همان دوستى كه در حق او بىوفائى فراوان كرده بود اما شايد مىدانست بزرگوارى يوسف مانع از آن خواهد شد كه سر گله باز كند.
رو به يوسف كرد و چنين گفت: يوسف تو اى مرد بسيار راستگو، در باره اين خواب چه مىگوئى كه كسى در خواب ديده است كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را مىخورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده (كه دومى بر اولى پيچيده و آن را نابود كرده است) (يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ).
شايد من به سوى اين مردم باز گردم، باشد كه آنها از اسرار اين خواب
آگاه شوند
(لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ).
كلمه الناس ممكن است اشاره به اين باشد كه خواب شاه به عنوان يك حادثه مهم روز، به وسيله اطرافيان متملق و چاپلوس، در بين مردم پخش شده بود، و اين نگرانى را از دربار به ميان توده كشانده بودند.
به هر حال يوسف بىآنكه هيچ قيد و شرطى قائل شود و يا پاداشى بخواهد فورا خواب را به عاليترين صورتى تعبير كرد، تعبيرى گويا و خالى از هر گونه پرده پوشى، و توام با راهنمائى و برنامهريزى براى آينده تاريكى كه در پيش داشتند، او چنين گفت: هفت سال پى در پى بايد با جديت زراعت كنيد چرا كه در اين هفت سال بارندگى فراوان است، ولى آنچه را درو مىكنيد به صورت همان خوشه در انبارها ذخيره كنيد، جز به مقدار كم و جيره بندى كه براى خوردن نياز داريد (قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ).
اما بدانيد كه بعد از اين هفت سال هفت سال خشك و كم باران و سخت در پيش داريد كه تنها بايد از آنچه از سالهاى قبل ذخيره كردهايد استفاده كنيد و گرنه هلاك خواهيد شد (ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ).
ولى مراقب باشيد در آن هفت سال خشك و قحطى نبايد تمام موجودى انبارها را صرف تغذيه كنيد، بلكه بايد مقدار كمى براى زراعت سال بعد كه سال خوبى خواهد بود نگهدارى نمائيد (إِلَّا قَلِيلًا
مِمَّا تُحْصِنُونَ).
اگر با برنامه و نقشه حسابشده اين هفت سال خشك و سخت را پشت سر بگذاريد ديگر خطرى شما را تهديد نمىكند، زيرا بعد از آن سالى فرا مىرسد پر باران كه مردم از اين موهبت آسمانى بهرهمند مىشوند (ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ).
نه تنها كار زراعت و دانههاى غذائى خوب مىشود بلكه علاوه بر آن دانههاى روغنى و ميوههائى كه مردم آن را مىفشارند و از عصاره آن استفادهاى مختلف مىكنند نيز فراوان خواهد بود (وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ).
نكتهها:
1- تعبيرى كه يوسف براى اين خواب كرد چقدر حساب شده بود گاو در افسانههاى قديمى سنبل سال بود، چاق بودن دليل بر فراوانى نعمت، و لاغر بودن دليل بر خشكى و سختى، حمله گاوهاى لاغر به گاوهاى چاق دليل بر اين بود كه در اين هفت سال بايد از ذخائر سالهاى قبل استفاده كرد.
و هفت خوشه خشكيده كه بر هفت خوشهتر پيچيدند تاكيد ديگرى بر اين دو دوران فراوانى و خشكسالى بود، به اضافه اين نكته كه بايد محصول انبار شده به صورت خوشه ذخيره شود تا به زودى فاسد نشود و براى هفت سال قابل نگهدارى باشد.
و اينكه عدد گاوهاى لاغر و خوشههاى خشكيده بيش از هفت نبود نشان مىداد كه با پايان يافتن اين هفت سال سخت آن وضع پايان مىيابد و طبعا سال خوش و پر باران و با بركتى در پيش خواهد بود.
و بنابر اين بايد به فكر بذر آن سال هم باشند و چيزى از ذخيره انبارها را براى آن نگهدارند!.
در حقيقت يوسف يك معبر ساده خواب نبود بلكه يك رهبر بود كه از گوشه زندان براى آينده يك كشور برنامهريزى مىكرد و يك طرح چند مادهاى حداقل پانزده ساله به آنها ارائه داد، و چنانكه خواهيم ديد اين تعبير توأم با راهنمائى و طراحى براى آينده شاه جبار و اطرافيان او را تكان داد و موجب شد كه هم مردم مصر از قحطى كشنده نجات يابند و هم يوسف از زندان و هم حكومت از دست خود كامگان!.
2- بار ديگر اين داستان اين درس بزرگ را به ما مىدهد كه قدرت خداوند بيش از آنچه ما فكر مىكنيم مىباشد او است كه مىتواند با يك خواب ساده كه به وسيله يك جبار زمان خود ديده مىشود هم ملت بزرگى را از يك فاجعه عظيم رهائى بخشد و هم بنده خاص خودش را پس از سالها زجر و مصيبت رهائى دهد.
بايد سلطان اين خواب را ببيند و بايد در آن لحظه ساقى او حاضر باشد، و بايد به ياد خاطره خواب زندان خودش بيفتد، و سرانجام حوادثى مهم به وقوع پيوندد.
او است كه با يك امر كوچك حوادث عظيم مىآفريند، آرى به چنين خدائى بايد دل ببنديم.
3- خوابهاى متعددى كه در اين سوره به آن اشاره شده از خواب خود يوسف گرفته تا خواب زندانيان، تا خواب فرعون مصر، و اهميت فراوانى كه مردم آن عصر به تعبير خواب مىدادند نشان مىدهد كه اصولا در آن عصر تعبير خواب از علوم پيشرفته زمان
محسوب مىشد.
و شايد به همين دليل پيامبر آن عصر يعنى يوسف نيز از چنين علمى در حد عالى برخوردار بود كه در واقع يك اعجاز براى او محسوب مىشد.
مگر نه اين است كه معجزه هر پيامبرى بايد از پيشرفتهترين دانشهاى زمان باشد؟ تا به هنگام عاجز ماندن علماى عصر از مقابله با آن يقين حاصل شود كه اين علم سرچشمه الهى دارد نه انسانى.(1)
4- خواب حضرت ابراهيم
فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ (103) وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ (106) وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (701) وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (801) سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ (901) كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (011) 101- ما او (ابراهيم) را به نوجوانى بردبار و پر استقامت بشارت داديم. 102- هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد گفت: فرزندم من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم! بنگر نظر تو چيست؟ گفت: پدرم هر چه دستور دارى اجرا كن
1) تفسير نمونه ج: 9 ص: 421
، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت 103- هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد ... 104- او را ندا داديم كه اى ابراهيم!
105- آنچه را در خواب ماموريت يافتى انجام دادى، ما اينگونه نيكوكاران را جزا مىدهيم.
106- اين مسلما امتحان مهم و آشكارى است. 107- ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم.
108- و نام نيك او را در امتهاى بعد باقى گذارديم. 109- سلام بر ابراهيم باد!
110- اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم.
تفسير: ابراهيم در قربانگاه
در آيات قبل ديديم كه ابراهيم بعد از اداى رسالت خويش در بابل از آنجا هجرت كرد، و نخستين تقاضايش از پروردگار اين بود كه فرزند صالحى به او عطا فرمايد، زيرا تا آن روز صاحب فرزندى نشده بود.
نخستين آيه مورد بحث سخن از اجابت اين دعاى ابراهيم به ميان آورده، مىگويد: ما او را به نوجوانى حليم و بردبار و پر استقامت بشارت داديم (فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ) در واقع سه بشارت در اين جمله جمع شده است: بشارت تولد فرزندى پسر، و بشارت رسيدن او به سنين نوجوانى، و بشارت به صفت والاى حلم.
در تفسير حليم گفتهاند كسى است كه در عين توانائى در هيچ كارى قبل از وقتش شتاب نمىكند، و در كيفر مجرمان عجلهاى به خرج
نمىدهد.
روحى بزرگ دارد و بر احساسات خويش مسلط است.
راغب در مفردات مىگويد: حلم به معنى خويشتن دارى به هنگام هيجان غضب است، و از آنجا كه اين حالت از عقل و خرد ناشى مىشود گاه به معنى عقل و خرد نيز به كار رفته، و گر نه معنى حقيقى حلم همان است كه در اول گفته شد، ضمنا از اين توصيف استفاده مىشود كه خداوند بشارت بقاى اين فرزند را تا زمانى كه به سنى برسد كه قابل توصيف به حلم باشد داده است، و چنانكه در آيات بعد خواهيم ديد او مقام حليم بودن خود را به هنگام ماجراى ذبح نشان داد، همانگونه كه ابراهيم نيز حليم بودن خود را در آن هنگام، و هم در موقع آتشسوزى آشكار ساخت.
قابل توجه اينكه واژه حليم پانزده مرتبه در قرآن مجيد تكرار شده، و غالبا وصفى است براى خداوند جز در دو مورد كه به صورت توصيفى براى ابراهيم و فرزندش در كلام خدا آمده است، و در يك مورد توصيفى است براى شعيب از زبان ديگران واژه غلام به عقيده بعضى به هر كودكى قبل از رسيدن به سن جوانى گفته مىشود و بعضى آن را به كودكى كه از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسيده است اطلاق كردهاند.
از تعبيرات مختلفى كه در لغت عرب آمده مىتوان استفاده كرد كه غلام حد فاصل ميان طفل (كودك) و شاب (جوان) است كه در زبان فارسى از آن تعبير به نوجوان مىكنيم.
سرانجام فرزند موعود ابراهيم طبق بشارت الهى متولد شد، و قلب
پدر را كه در انتظار فرزندى صالح سالها چشم به راه بود روشن ساخت، دوران طفوليت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسيد.
در اينجا قرآن مىگويد: هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد (فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ).
يعنى به مرحلهاى رسيد كه مىتوانست در مسائل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و كوشش كند و او را يارى دهد.
بعضى سعى را در اينجا به معنى عبادت و كار براى خدا دانستهاند، البته سعى مفهوم وسيعى دارد كه اين معنى را نيز شامل مىشود ولى منحصر به آن نيست، و تعبير (مَعَهُ) (با پدرش) نشان مىدهد كه منظور معاونت پدر در امور زندگى است.
به هر حال به گفته جمعى از مفسران، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود كه ابراهيم خواب عجيب و شگفتانگيزى مىبيند كه بيانگر شروع يك آزمايش بزرگ ديگر در مورد اين پيامبر عظيم الشان است، در خواب مىبيند كه از سوى خداوند به او دستور داده شد تا فرزند يگانهاش را با دست خود قربانى كند و سر ببرد.
ابراهيم وحشتزده از خواب بيدار شد، مىدانست كه خواب پيامبران واقعيت دارد و از وسوسههاى شيطانى دور است، اما با اين حال دو شب ديگر همان خواب تكرار شد كه تاكيدى بود بر لزوم اين امر و فوريت آن.
مىگويند نخستين بار در شب ترويه (شب هشتم ماه ذى الحجه) اين خواب را ديد، و در شبهاى عرفه و شب عيد قربان (نهم و دهم ذى الحجه) خواب تكرار گرديد، لذا براى او كمترين شكى باقى نماند كه
اين فرمان قطعى خدا است.
ابراهيم كه بارها از كوره داغ امتحان الهى سرافراز بيرون آمده بود، اين بار نيز بايد دل به دريا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد، و فرزندى را كه يك عمر در انتظارش بوده و اكنون نوجوانى برومند شده است با دست خود سر ببرد! ولى بايد قبل از هر چيز فرزند را آماده اين كار كند، رو به سوى او كرد و گفت: فرزندم من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم، بنگر نظر تو چيست؟! (قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى).
فرزندش كه نسخهاى از وجود پدر ايثارگر بود و درس صبر و استقامت و ايمان را در همين عمر كوتاهش در مكتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روى طيب خاطر از اين فرمان الهى استقبال كرد، و با صراحت و قاطعيت گفت: پدرم هر دستورى به تو داده شده است اجرا كن (قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ).
و از ناحيه من فكر تو راحت باشد كه به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت
(سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ).
اين تعبيرات پدر و پسر چقدر پر معنى است و چه ريزهكاريهائى در آن نهفته است؟ از يكسو پدر با صراحت مساله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح مىكند و از او نظرخواهى مىكند، براى او شخصيت مستقل و آزادى اراده قائل مىشود، او هرگز نمىخواهد فرزندش را بفريبد، و كوركورانه به اين ميدان بزرگ امتحان دعوت كند، او مىخواهد فرزند نيز در اين پيكار بزرگ با نفس شركت جويد، و لذت تسليم و رضا را
همچون پدر بچشد! از سوى ديگر فرزند هم مىخواهد پدر در عزم و تصميمش راسخ باشد، نمىگويد مرا ذبح كن، بلكه مىگويد هر ماموريتى دارى انجام ده، من تسليم امر و فرمان او هستم، و مخصوصا پدر را با خطاب يا أَبَتِ!
(اى پدر!) مخاطب مىسازد،
تا نشان دهد اين مساله از عواطف فرزندى و پدرى سر سوزنى نمىكاهد كه فرمان خدا حاكم بر همه چيز است.
و از سوى سوم مراتب ادب را در پيشگاه پروردگار به عالىترين وجهى نگه مىدارد، هرگز به نيروى ايمان و اراده و تصميم خويش تكيه نمىكند، بلكه بر مشيت خدا و اراده او تكيه مىنمايد و با اين عبارت از او توفيق پايمردى و استقامت مىطلبد.
و به اين ترتيب هم پدر و هم پسر نخستين مرحله اين آزمايش بزرگ را با پيروزى كامل مىگذرانند.
در اين ميان چهها گذشت؟ قرآن از شرح آن خوددارى كرده، و تنها روى نقاط حساس اين ماجراى عجيب انگشت مىگذارد.
بعضى نوشتهاند: فرزند فداكار براى اينكه پدر را در انجام اين ماموريت كمك كند، و هم از رنج و اندوه مادر بكاهد، هنگامى كه او را به قربانگاه در ميان كوههاى خشك و سوزان سرزمين مِنى آورد به پدر گفت: پدرم ريسمان را محكم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى دست و پا نزنم، مىترسم از پاداشم كاسته شود! پدر جان كارد را تيز كن و با سرعت بر گلويم بگذران تا تحملش بر من (و بر تو) آسانتر باشد! پدرم قبلا پيراهنم را از تن بيرون كن كه به خون آلوده نشود،
چرا كه بيم دارم چون مادرم آنرا ببيند عنان صبر از كفش بيرون رود.
آنگاه افزود سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى نديدى پيراهنم را برايش ببر كه باعث تسلى خاطر و تسكين دردهاى او است، چرا كه بوى فرزندش را از آن خواهد يافت، و هر گاه دلتنگ شود آنرا در آغوش مىفشارد و سوز درونش را تخفيف خواهد داد.
لحظههاى حساسى فرا رسيد، فرمان الهى بايد اجرا مىشد، ابراهيم كه مقام تسليم فرزند را ديد او را در آغوش كشيد، و گونههايش را بوسه داد، و هر دو در اين لحظه به گريه افتادند، گريهاى كه بيانگر عواطف و مقدمه شوق لقاى خدا بود.
قرآن همين اندازه در عبارتى كوتاه و پر معنى مىگويد: هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين فرزند را بر خاك نهاد ... (فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ).
باز قرآن اينجا را به اختصار برگزار كرده و به شنونده اجازه مىدهد تا با امواج عواطفش قصه را همچنان دنبال كند.
بعضى گفتهاند منظور از جمله تله للجبين اين بود كه پيشانى پسر را به پيشنهاد خودش بر خاك نهاد، مبادا چشمش در صورت فرزند بيفتد و عواطف پدرى به هيجان در آيد و مانع اجراى فرمان خدا شود! به هر حال ابراهيم صورت فرزند را بر خاك نهاد و كارد را به حركت در آورد و با سرعت و قدرت بر گلوى فرزند گذارد در حالى كه روحش در هيجان فرو رفته بود، و تنها عشق خدا بود كه او را در مسيرش بى ترديد پيش مىبرد.
اما كارد برنده در گلوى لطيف فرزند كمترين اثرى نگذارد! ... ابراهيم
در حيرت فرو رفت بار ديگر كارد را به حركت در آورد ولى باز كارگر نيفتاد، آرى ابراهيم خليل مىگويد: ببر! اما خداوند خليل فرمان مىدهد نبر! و كارد تنها گوش بر فرمان او دارد.
اينجا است كه قرآن با يك جمله كوتاه و پر معنى به همه انتظارها پايان داده، مىگويد: در اين هنگام او را ندا داديم كه اى ابراهيم (وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ).
آنچه را در خواب ماموريت يافتى انجام دادى (قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا).
ما اينگونه نيكوكاران را جزا و پاداش مىدهيم (إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ).
هم به آنها توفيق پيروزى در امتحان مىدهيم، و هم نمىگذاريم فرزند دلبندشان از دست برود، آرى كسى كه سر تا پا تسليم فرمان ما است و نيكى را به حد اعلا رسانده جز اين پاداشى نخواهد داشت.
سپس مىافزايد: اين مسلما امتحان مهم و آشكارى است (إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ). ذبح كردن فرزند با دست خود، آنهم فرزندى برومند و لايق، براى پدرى كه يك عمر در انتظار چنين فرزندى بوده، كار ساده و آسانى نيست، چگونه مىتوان دل از چنين فرزندى بركند؟ و از آن بالاتر با نهايت تسليم و رضا بى آنكه خم به ابرو آورد به امتثال اين فرمان بشتابد، و تمام مقدمات را تا آخرين مرحله انجام دهد، بطورى كه از نظر آمادگىهاى روانى و عملى چيزى فروگذار نكند؟ و از آن عجيبتر تسليم مطلق اين نوجوان در برابر اين فرمان بود، كه با آغوش باز و با اطمينان خاطر به لطف پروردگار و تسليم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت.
لذا در بعضى از روايات آمده است هنگامى كه اين كار انجام گرفت جبرئيل
(از روى اعجاب) صدا زد: الله اكبر الله اكبر! ... و فرزند ابراهيم صدا زد: لا اله الا الله، و الله اكبر! ... و پدر قهرمان فداكار نيز گفت: الله اكبر و لله الحمد.
و اين شبيه تكبيراتى است كه ما روز عيد قربان مىگوئيم.
اما براى اينكه برنامه ابراهيم ناتمام نماند، و در پيشگاه خدا قربانى كرده باشد و آرزوى ابراهيم برآورده شود، خداوند قوچى بزرگ فرستاد تا به جاى فرزند قربانى كند و سنتى براى آيندگان در مراسم حج و سرزمين منى از خود بگذارد، چنانكه قرآن مىگويد: ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم (وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ).
در اينكه عظمت اين ذبح از چه نظر بوده از نظر جسمانى و ظاهرى؟ و يا از جهت اينكه فداى فرزند ابراهيم شد؟ و يا از نظر اينكه براى خدا و در راه خدا بود؟
و يا از اين نظر كه اين قربانى از سوى خدا براى ابراهيم فرستاده شد؟ مفسران گفتگوههاى فراوانى دارند، ولى هيچ مانعى ندارد كه تمام اين جهات در ذبح عظيم جمع، و از ديدگاههاى مختلف داراى عظمت باشد.
يكى از نشانههاى عظمت اين ذبح آن است كه با گذشت زمان سال به سال وسعت بيشترى يافته، و الان در هر سال بيش از يك ميليون به ياد آن ذبح عظيم ذبح مىكنند و خاطرهاش را زنده نگه مىدارد.
فدينا از ماده فدا در اصل به معنى قرار دادن چيزى به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص يا چيز ديگر است، لذا مالى را كه براى آزاد
كردن اسير مىدهند فديه مىگويند، و نيز كفارهاى را كه بعضى از بيماران بجاى روزه مىدهند به اين نام ناميده مىشود.
در اينكه اين قوچ بزرگ چگونه به ابراهيم (عليه السلام) داده شد بسيارى معتقدند جبرئيل آورد، بعضى نيز گفتهاند از دامنه كوههاى منى سرازير شد، هر چه بود به فرمان خدا و به اراده او بود.
نه تنها خداوند پيروزى ابراهيم را در اين امتحان بزرگ در آن روز ستود، بلكه خاطره آن را جاويدان ساخت، چنانكه در آيه بعد مىگويد: ما نام نيك ابراهيم را در امتهاى بعد باقى و برقرار ساختيم (وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ).
او اسوه اى شد براى همه آيندگان، و قدوه اى براى تمام پاكبازان و عاشقان دلداده كوى دوست، و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آينده تا پايان جهان جاودان نموديم او پدر پيامبران بزرگ، او پدر امت اسلام و پيامبر اسلام بود.
سلام بر ابراهيم (آن بنده مخلص و پاكباز باد) (سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ).
آرى، ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم (كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ).
پاداشى به عظمت دنيا، پاداشى جاودان در سراسر زمان، پاداشى درخور سلام و درود خداوند بزرگ! جالب توجه اينكه جمله كذلك نجزى المحسنين يك بار اينجا ذكر شده، و يك بار در چند آيه قبل، اين تكرار حتما نكتهاى دارد.
ممكن است دليلش اين بوده باشد كه در مرحله اول خداوند پيروزى ابراهيم را در امتحان بزرگش تصديق مىكند، و كارنامه قبولى او را
امضا
مىفرمايد، اين خود جزا و پاداش بزرگى است، و اين مهمترين مژدهاى بود كه خداوند به ابراهيم داد، سپس مساله فدا كردن ذبح عظيم و جاودان ماندن نام و سنت او و درود فرستادن خدا بر او را كه سه موهبت بزرگ ديگر است مطرح كرده و آن را به عنوان پاداش نيكوكاران معرفى مىكند.
1- ذبيح الله كيست؟
در اينكه كدام يك از فرزندان ابراهيم (اسماعيل يا اسحق) به قربانگاه برده شد و لقب ذبيح الله يافت؟ در ميان مفسران سخت گفتگو است، گروهى اسحاق را ذبيح مىدانند، و جمعى اسماعيل را، نظر اول را بسيارى از مفسران اهل سنت و نظر دوم را مفسران شيعه برگزيدهاند.
اما آنچه با ظواهر آيات مختلف قرآن هماهنگ است اين است كه ذبيح اسماعيل بوده است، زيرا: اولا: در يكجا مىخوانيم: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ:
ما او را بشارت به اسحاق داديم كه پيامبرى بود از صالحان (صافات 112).
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه خداوند بشارت به تولد اسحاق را بعد از اين ماجرا و به خاطر فداكاريهاى ابراهيم به او داد، بنابر اين ماجراى ذبح مربوط به او نبود.
بعلاوه هنگامى كه خداوند نبوت كسى را بشارت مىدهد، مفهومش اين است كه زنده مىماند، و اين با مساله ذبح در كودكى سازگار نيست.
ثانيا: در آيه 71 سوره هود مىخوانيم: فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ: ما او را به تولد اسحاق بشارت داديم و نيز به تولد يعقوب بعد از اسحاق اين آيه نشان مىدهد كه ابراهيم مطمئن بود اسحاق مىماند و فرزندى همچون يعقوب از او به وجود مىآيد، بنابر اين نوبتى براى ذبح باقى نخواهد ماند.
كسانى كه ذبيح را اسحاق مىدانند در حقيقت اين آيات را ناديده گرفتهاند.
ثالثا: روايات بسيارى در منابع اسلامى آمده است كه نشان مىدهد ذبيح اسماعيل بوده است به عنوان نمونه: در حديث معتبرى كه از پيامبر گرامى اسلام نقل شده مىخوانيم: انا ابن الذبيحين: من فرزند دو ذبيحم و منظور از دو ذبيح يكى پدرش عبد الله است كه عبد المطلب جد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نذر كرده بود او را براى خدا قربانى كند سپس يكصد شتر به فرمان خدا فداء او قرار داد و داستانش مشهور است، و ديگر اسماعيل بود، زيرا مسلم است كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) از فرزندان اسماعيل است، نه اسحاق.
در دعائى كه از على (عليه السلام) از پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده مىخوانيم: يا من فدا اسماعيل من الذبح: اى كسى كه فدائى براى ذبح اسماعيل قرار دادى.
در احاديثى كه از امام باقر و امام صادق (عليه السلام) نقل شده مىخوانيم: هنگامى كه سؤال كردند ذبيح كه بود فرمودند: اسماعيل.
در حديثى كه از امام على بن موسى الرضا (عليهما السلام) نقل شده نيز مىخوانيم: لو علم الله عز و جل شيئا اكرم من الضّأن لفدا به اسماعيل
: اگر حيوانى بهتر از گوسفند پيدا مىشد آنرا فديه اسماعيل قرار مىداد.
خلاصه روايات در اين زمينه بسيار است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مىكشد.
در برابر اين روايات فراوان كه هماهنگ با ظاهر آيات قرآن است روايت شاذى بر ذبيح بودن اسحاق دلالت دارد كه نمىتواند مقابله با روايات گروه اول كند، و نه با ظاهر آيات قرآن هماهنگ است.
از همه اينها گذشته اين مساله مسلم است كودكى را كه ابراهيم او را با مادرش به فرمان خدا به مكه آورد و در آنجا رها نمود، و سپس خانه كعبه را با كمك او ساخت، و طواف و سعى با او بجا آورد اسماعيل بود، و اين نشان مىدهد كه ذبيح نيز اسماعيل بوده است، زيرا برنامه ذبح مكمل برنامههاى فوق محسوب مىشده.
البته آنچه از كتب عهد عتيق (تورات كنونى) بر مىآيد اين است كه ذبيح، اسحاق بوده است.
و از اينجا چنين به نظر مىرسد كه بعضى از روايات غير معروف اسلامى كه اسحاق را ذبيح معرفى مىكند تحت تاثير روايات اسرائيلى است و احتمالا از مجعولات يهود است، يهود چون از دودمان اسحاق بودند مايل بودند اين افتخار را براى خود ثبت كنند و از مسلمانان كه پيامبرشان زاده اسماعيل بود سلب كنند، هر چند از طريق انكار واقعيات باشد! به هر حال آنچه براى ما از همه محكمتر است ظواهر آيات قرآن است كه به خوبى نشان مىدهد كه ذبيح اسماعيل بوده است، گر چه براى ما تفاوتى نمىكند كه ذبيح
اسماعيل باشد يا اسحاق هر دو فرزند ابراهيم و پيامبر بزرگ خدا بودند، هدف روشن شدن اين ماجراى تاريخى است.
2- آيا ابراهيم مامور به ذبح فرزند بود؟
از سؤالات مهم ديگرى كه در اين بحث براى مفسران مطرح است اين است كه آيا ابراهيم راستى مامور به ذبح فرزند بود، يا به مقدمات آن دستور داشت؟ اگر مامور به ذبح بوده، چگونه پيش از انجام آن، اين حكم الهى نسخ شد؟ در حالى كه نسخ قبل از عمل جايز نيست، و اين معنى در علم اصول فقه اثبات شده است.
و اگر مامور به مقدمات ذبح بوده است اين افتخار مهمى نخواهد بود.
و اينكه بعضى گفتهاند اهميت مساله از اينجا ناشى مىشود كه ابراهيم احتمال مىداد بعد از انجام اين ماموريت و فراهم كردن مقدمات دستور به اصل ذبح داده شود، و امتحان بزرگ او همينجا بود، مطلب جالبى به نظر نمىرسد.
به عقيده ما اين گفتگوها از اينجا ناشى مىشود كه ميان اوامر امتحانى و غير امتحانى فرق نگذاشتهاند، امرى كه به ابراهيم شد يك امر امتحانى بود، مىدانيم در اوامر امتحانى اراده جدى تعلق به اصل عمل نگرفته است، بلكه هدف آن است كه روشن شود شخص مورد آزمايش تا چه اندازه آمادگى اطاعت فرمان دارد؟ و اين در جائى است كه شخص مورد آزمايش از اسرار پشت پرده آگاه نيست.
و به اين ترتيب در اينجا نسخ واقع نشده است كه در صحت آن قبل از عمل بحث و گفتگو شود.
و اگر مىبينيم خداوند بعد از اين ماجرا به ابراهيم مىگويد: قَدْ صَدَّقْتَ
الرُّؤْيا: خوابى را كه ديده بودى تحقق بخشيدى به خاطر آن است كه آنچه در توان داشت در زمينه ذبح فرزند دلبند انجام داد، و آمادگى روحى خود را در اين زمينه از هر جهت به ثبوت رسانيد و از عهده اين آزمايش به خوبى برآمد.
3- چگونه خواب ابراهيم مىتوانست حجت باشد؟
در مورد خواب و خواب ديدن سخن بسيار است كه ماقبلًا شرح مبسوطى از آن را در تفسير خواب يوسف ذيل آيه 4 بيان كرديم.
آنچه در اينجا لازم است به آن توجه شود اين است كه چگونه ابراهيم خواب را حجت دانست و آن را معيار عمل خود قرار داد؟ در پاسخ اين سؤال گاه گفته مىشود كه خوابهاى انبياء هرگز خواب شيطانى، يا مولود فعاليت قوه واهمه نيست بلكه گوشهاى از برنامه نبوت و وحى آنها است.
و به تعبير ديگر ارتباط انبياء با مصدر وحى گاهى به صورت القاء به قلب است.
و گاه از طريق ديدن فرشته وحى.
و گاه از راه شنيدن امواج صوتى كه به فرمان خدا ايجاد شده.
و گاه از طريق خواب است.
و به اين ترتيب در خوابهاى آنها هيچگونه خطا و اشتباهى رخ نمىدهد، و آنچه در خواب مىبينند درست همانند چيزى است كه در بيدارى مىبينند.
و گاه گفته مىشود كه ابراهيم (عليه السلام) در حال بيدارى از طريق وحى آگاهى يافت كه بايد به خوابى كه در زمينه ذبح مىبيند عمل كند.
و گاه گفته مىشود: قرائن مختلفى كه در اين خواب بود، و از جمله اينكه در سه شب متوالى عينا تكرار شد، براى او علم و يقين ايجاد كرد كه اين يك ماموريت الهى است و نه غير آن.
به هر حال همه اين تفسيرها ممكن است صحيح باشد و منافاتى با هم ندارد و مخالف ظواهر آيات نيز نمىباشد.
4- وسوسههاى شيطان در روح بزرگ ابراهيم اثر نگذاشت
از آنجا كه امتحان ابراهيم يكى از بزرگترين امتحانات در طول تاريخ بود، امتحانى كه هدفش اين بود قلب او را از مهر و عشق غير خدا تهى كند، و عشق الهى را در سراسر قلب او پرتوافكن سازد، طبق بعضى از روايات شيطان به دست و پا افتاد، كارى كند كه ابراهيم از اين ميدان پيروزمند بيرون نيايد، گاه به سراغ مادرش هاجر آمد، و به او گفت مىدانى ابراهيم چه در نظر دارد؟ مىخواهد فرزندش را امروز سر ببرد! هاجر گفت: برو سخن محال مگو كه او مهربانتر از اين است كه فرزند خود را بكشد، اصولا مگر در دنيا انسانى پيدا مىشود كه فرزند خود را با دست خود ذبح كند؟ شيطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت او مدعى است خدا دستورش داده.
هاجر گفت: اگر خدا دستورش داده پس بايد اطاعت كند و جز رضا و تسليم راهى نيست!! گاهى به سراغ فرزند آمد و به وسوسه او مشغول شد از آن هم نتيجهاى نگرفت، چون اسماعيل را يك پارچه تسليم و رضا يافت.
سرانجام به سراغ پدر آمد و به او گفت ابراهيم! خوابى را كه ديدى خواب شيطانى است! اطاعت شيطان مكن! ابراهيم كه در پرتو نور
ايمان و نبوت او را شناخت بر او فرياد زد دور شو اى دشمن خدا.
در حديث ديگرى آمده است: ابراهيم نخست به مشعر الحرام آمد تا پسر را قربانى كند، شيطان به دنبال او شتافت، او به محل جمره اولى آمد شيطان به دنبال او آمد، ابراهيم هفت سنگ به او پرتاب كرد، هنگامى كه به
جمره دوم رسيد باز شيطان را مشاهده نمود هفت سنگ ديگر بر او انداخت، تا به جمره عقبه آمد هفت سنگ ديگر بر او زد (و او را براى هميشه از خود مايوس ساخت).
و اين نشان مىدهد كه وسوسههاى شياطين در ميدانهاى بزرگ امتحان نه از يكسو كه از جهات مختلف صورت مىگيرد، هر زمان به رنگى، و از طريقى مردان خدا بايد ابراهيموار شياطين را در همه چهرهها بشناسند، و از هر طريق وارد شوند راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان كنند، و چه درس بزرگى؟!
5- فلسفه تكبيرات در منى
مىدانيم از دستورهائى كه در مورد عيد اضحى در روايات اسلامى آمده است تكبيرات مخصوصى است كه همه مسلمانان، چه آنها كه در مراسم حج شركت كردهاند و در منى هستند، و چه آنها كه در ساير نقاط مىباشند، بعد از نمازها مىگويند (منتهى كسانى كه در منى باشند بعد از 15 نماز كه نخستين آن نماز ظهر روز عيد است، و كسانى كه در غير منى باشند بعد از 10 نماز تكرار مىكنند) و صورت تكبيرات چنين است: الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله، و الله اكبر، الله اكبر، و لله الحمد، الله اكبر على ما هدانا، و هنگامى كه اين دستور
را با حديثى كه سابقا نقل كرديم مقايسه مىكنيم مىبينيم در حقيقت اين تكبيرات مجموعهاى است از تكبيرات جبرئيل و اسماعيل و پدرش ابراهيم و چيزى افزون بر آن.
و به تعبير ديگر اين تعبيرات خاطره پيروزى ابراهيم و اسماعيل را در آن ميدان بزرگ آزمايش در نظرها زنده مىكند، و به همه مسلمانان چه در منى و چه در غير منى الهام مىبخشد.
ضمنا از روايات اسلامى معلوم مىشود كه نامگذارى سرزمين منى به اين اسم به خاطر آن است كه ابراهيم هنگامى كه به اين سرزمين رسيد و از عهده امتحان برآمد جبرئيل به او گفت هر چه مىخواهى از پروردگارت بخواه، او از خدا تمنى كرد كه دستور دهد به عنوان فداى فرزندش اسماعيل قوچى را ذبح كند، و اين تمناى او انجام شد.
6- حج يك عبادت مهم انسان ساز
سفر حج در حقيقت يك هجرت بزرگ است، يك سفر الهى است، يك ميدان گسترده خودسازى و جهاد اكبر است.
مراسم حج در واقع عبادتى را نشان مىدهد كه عميقا با خاطره مجاهدات ابراهيم و فرزندش اسماعيل و همسرش هاجر آميخته است، و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از اين نكته غفلت كنيم بسيارى از مراسم آن به صورت معما در مىآيد، آرى كليد حل اين معما توجه به اين آميختگى عميق است.
هنگامى كه در قربانگاه در سرزمين منى مىآئيم تعجب مىكنيم اين همه قربانى براى چيست؟ اصولا مگر ذبح حيوان مىتواند حلقهاى از مجموعه يك عبادت باشد؟! اما هنگامى كه مساله قربانى ابراهيم
را به خاطر مىآوريم كه عزيزترين عزيزانش و شيرينترين ثمره عمرش را در اين ميدان در راه خدا ايثار كرد، و بعدا سنتى به عنوان قربانى در منى به وجود آمد، به فلسفه اين كار پى مىبريم.
قربانى كردن رمز گذشت از همه چيز در راه معبود است، قربانى كردن مظهرى است براى تهى نمودن قلب از غير ياد خدا، و هنگامى مىتوان از اين مناسك بهره تربيتى كافى گرفت كه تمام صحنه ذبح اسماعيل و روحيات اين پدر و پسر به هنگام قربانى در نظر مجسم شود، و آن روحيات در وجود انسان پرتو افكن گردد.
هنگامى كه به سراغ جمرات (سه ستون سنگى مخصوصى كه حجاج در مراسم حج آنها را سنگباران مىكنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها مىزنند) اين معما در نظر ما خودنمائى مىكند كه پرتاب اينهمه سنگ به يك ستون بى روح چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟ و چه مشكلى را حل مىكند؟
اما هنگامى كه به خاطر مىآوريم اينها ياد آور خاطره مبارزه ابراهيم قهرمان توحيد با وسوسههاى شيطان است كه سه بار بر سر راه او ظاهر شد و تصميم داشت او را در اين ميدان جهاد اكبر گرفتار سستى و ترديد كند، اما هر زمان ابراهيم قهرمان او را با سنگ از خود دور ساخت، محتواى اين مراسم روشنتر مىشود.
مفهوم اين مراسم اين است كه همه شما نيز در طول عمر در ميدان جهاد اكبر با وسوسههاى شياطين روبرو هستيد، و تا آنها را سنگسار نكنيد و از خود نرانيد پيروز نخواهيد شد.
اگر انتظار داريد كه خداوند بزرگ همانگونه كه سلام بر ابراهيم
فرستاده و مكتب و ياد او را جاودان نموده به شما نظر لطف و مرحمتى كند بايد خط او را تداوم بخشيد و يا هنگامى كه به صفا و مروه مىآئيم و مىبينيم گروه گروه مردم از اين كوه كوچك به آن كوه كوچكتر مىروند، و از آنجا به اين باز مىگردند، و بى آنكه چيزى به دست آورده باشند اين عمل را تكرار مىكنند، گاه مىدوند، و گاه راه مىروند، مسلما تعجب مىكنيم كه اين ديگر چه كارى است، و چه مفهومى
مىتواند داشته باشد؟! اما هنگامى كه به عقب بر مىگرديم، و داستان سعى و تلاش آن زن با ايمان هاجر را براى نجات جان فرزند شيرخوارش اسماعيل در آن بيابان خشك و سوزان به خاطر مىآوريم كه چگونه بعد از اين سعى و تلاش خداوند او را به مقصدش رسانيد، چشمه زمزم از زير پاى نوزادش جوشيدن گرفت، ناگهان چرخ زمان به عقب بر مىگردد، پردهها كنار مىرود، و خود را در آن لحظه در كنار هاجر مىبينيم، و با او در سعى و تلاشش همگام مىشويم كه در راه خدا بى سعى و تلاش كسى به جائى نمىرسد! و به آسانى مىتوان از آنچه گفتيم نتيجه گرفت كه حج را بايد با اين رموز تعليم داد، و خاطرات ابراهيم و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشيد، تا هم فلسفه آن درك شود و هم اثرات عميق اخلاقى حج در نفوس حجاج پرتوافكن گردد، كه بدون آن آثار، قشرى بيش نيست.(1)
ص: 108 ببعد.
1) تفسير نمونه ج: 19
5- خواب رسول خدا
لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً (27)
27- خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست بود، به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام مىشويد در نهايت امنيت، و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده، يا ناخنهاى خود را كوتاه كرده، و از هيچكس ترس و وحشتى نداريد، ولى خداوند چيزهائى مىدانست كه شما نمىدانستيد (و در اين تاخير حكمتى بود) و قبل از آن فتح نزديكى (براى شما) قرار داد.
تفسير: رؤياى صادقه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم)
اين آيه نيز فراز ديگرى از فرازهاى مهم داستان حديبيه را ترسيم مىكند، ماجرا اين بود: پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در مدينه خوابى ديد كه به اتفاق يارانش براى انجام مناسك عمره وارد مكه مىشوند، و اين خواب را براى ياران بيان كرد، همگى شاد و خوشحال شدند، اما چون جمعى تصور مىكردند تعبير و تحقق اين خواب در همان سال واقع خواهد شد، هنگامى كه مشركان راه ورود به مكه را در حديبيه به روى آنها بستند، گرفتار شك و ترديد شدند، كه مگر رؤياى پيامبر
هم ممكن است نادرست از آب در آيد؟ مگر بنا نبود ما به زيارت خانه خدا مشرف شويم؟ پس چه شد اين وعده؟ و كجا رفت آن
خواب رحمانى؟! پيامبر) در پاسخ «صلى الله عليه و آله و سلم اين سؤال فرمود: مگر من به شما گفتم اين رؤيا همين امسال تحقق خواهد يافت؟ آيه فوق در همين رابطه در طريق بازگشت به مدينه نازل شد و تاكيد كرد كه اين رؤياى صادقه بوده و چنين مساله حتمى و قطعى و انجام شدنى است.
مىفرمايد: خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داده صدق و حق بود
(لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ).
سپس مىافزايد: به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام مىشويد در نهايت امنيت، و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده، يا ناخنهاى خود را كوتاه كردهايد، و از هيچكس ترس و وحشتى نداريد (لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ).
ولى خداوند چيزهائى مىدانست كه شما نمىدانستيد (فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا).
و در اين تاخير حكمتى بود و قبل از آن فتح نزديكى قرار داد (فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً).
در اين آيه نكاتى جلب توجه مىكند:
1- با توجه به اينكه لام در (لَتَدْخُلُنَّ) لام قسم و نون در آخر آن براى تاكيد است اين يك وعده قطعى الهى نسبت به آينده، و پيشگوئى معجز- آساى صريحى است از انجام مراسم عمره، در نهايت امنيت، و چنانكه خواهيم گفت درست در سال آينده، در همان ماه ذى
القعده، اين پيشگوئى به واقعيت پيوست، و مسلمانان مراسم عمره را به همين صورت انجام دادند.
2- جمله ان شاء الله در اينجا ممكن است يكنوع تعليم به بندگان باشد كه به هنگام خبر دادن از آينده تكيه بر مشيت و اراده الهى را فراموش نكنند، و خود را در كارها مستقل و بى نياز از لطف او ندانند.
و نيز ممكن است اشاره به شرايطى باشد كه خداوند براى اين موفقيت (توفيق زيارت خانه خدا در آينده نزديك) قرار داده، و آن باقيماندن بر خط توحيد و سكينه و تقوى است.
و نيز ممكن است اشاره به نفراتى باشد كه در اين فاصله مدت عمرشان پايان مىگيرد و موفق به انجام اين زيارت نمىشوند، و جمع ميان اين معانى كاملا ممكن است.
3- تعبير به (فَتْحاً قَرِيباً) به عقيده بسيارى از مفسران اشاره به همان صلح حديبيه است كه قرآن آن را فتح مبين ناميده، و مىدانيم همين فتح زمينهساز ورود به مسجد الحرام در سال بعد شد.
در حالى كه گروهى ديگر آن را اشاره به فتح خيبر مىدانند.
البته كلمه قريبا تناسب بيشترى با فتح خيبر دارد زيرا فاصله كمترى
با تحقق عينى اين خواب داشت.
از اين گذشته در آيه 18 همين سوره كه سخن از بيعت رضوان مىگويد آمده است فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً و چنانكه گفتيم و اكثر مفسران عقيده دارند كه منظور فتح خيبر است، قرائن موجود در آيه نيز حكايت از همين مىكند، و با توجه به اينكه آيه مورد بحث هماهنگ با آن مىباشد به نظر مىرسد كه هر دو به يك
معنى اشاره مىكند.
در تفسير على بن ابراهيم نيز به همين معنى اشاره شده است.
4- جمله (مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ) (در حالى كه سرها را تراشيدهايد و ناخنها را گرفتهايد) اشاره به يكى از آداب مراسم عمره است كه تقصير نام دارد، و به وسيله آن محرم از احرام خارج مىشود، بعضى اين آيه را دليل بر تخيير در مساله تقصير و خروج از احرام دانستهاند، كه محرم مىتواند سر را بتراشد و يا ناخن خود را بگيرد، زيرا جمع ميان اين دو قطعا واجب نيست.
5- جمله (فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا): خداوند مطالبى را مىدانست كه شما نمىدانستيد اشاره به اسرار مهمى است كه در صلح حديبيه نهفته بود، و با گذشت زمان آشكار شد، پايههاى اسلام تقويت يافت، و آوازه اسلام در همه جا پيچيد، و تهمتهاى جنگ طلبى مسلمانان و مانند آن بر چيده شد، و مسلمين
توانستند با فراغت بال خيبر را فتح كنند، و مبلغان خود را به اطراف جزيره عربستان گسيل دارند، و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) نامههاى تاريخى خود را براى سران بزرگ دنياى آن روز بفرستد، مطالبى كه افراد عادى از آن آگاه نبودند و تنها خداوند بر آن آگاهى داشت.
6- در اين آيه به مساله رؤيا بر خورد مىكنيم، همان رؤياى صادقه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كه شاخهاى از وحى است، شبيه آنچه در مورد ابراهيم (عليهالسلام) و ذبح فرزندش اسماعيل (عليهالسلام) آمده است (صافات آيه- 102).
شرح بيشتر در باره رؤيا و خواب ديدن را قبلًا بيان نموديم.
7- آيه مورد بحث يكى از اخبار غيبى قرآن، و از شواهد آسمانى بودن اين كتاب، و از معجزات پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه با اين قاطعيت و تاكيد هم خبر از ورود به مسجد الحرام و انجام مراسم عمره در آينده نزديك مىدهد، و هم فتح قريب و پيروز نزديكى قبل از آن.(1)
ص: 102 ببعد.
روم- 19- وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (24) روم: 24 و از آيات او اين است كه برق و رعد را به شما نشان مىدهد كه هم مايه ترس و هم اميد است (ترس از صاعقه، و اميد به نزول باران)، و از آسمان آبى فرو مىفرستد كه زمين را بعد از مردنش بوسيله آن زنده مىكند؛ در اين نشانههايى است براى جمعيّتى كه مىانديشند!
اين آيه كه در سوره روم پنجمين قسمت از آيات عظمت خدا را بيان مىكند باز به سراغ آيات آفاقى مىرود، و مسئله باران و رعد و برق و حيات زمين را پس از مرگ
مورد توجه قرار داده، مىگويد: از نشانههاى خدا اين است كه برق
1) تفسير نمونه ج: 22
را كه هم مايه ترس است هم مايه اميد، به شما نشان مىدهد (وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً).
ترس از خطرات ناشى از برق كه گاه به صورت صاعقه در مىآيد و هر چيز را در حوزه آن قرار گيرد آتش مىزند و خاكستر مىكند، و اميد از نظر نزول باران كه غالبا بعد از رعد و برق به صورت رگبار فرو مىريزد.
بنابر اين، برق آسمان پيشاهنگى است براى نزول باران (علاوه بر فوائد گوناگون مهمى كه در اين برق نهفته شده و دانش امروز از آن پرده برداشته.
سپس مىافزايد: و از آسمان آبى نازل مىكند كه زمين را بعد از مرگش حيات مىبخشد (وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها).
زمين خشك و سوزانى كه بوى مرگ از تمام آن به مشام مىرسد بعد از نزول چند باران حياتبخش آنچنان جان مىگيرد و زنده مىشود و آثار حيات به صورت گلها و گياهان در آن نمايان مىگردد كه گاه باوركردنى نيست كه اين همان زمين مرده سابق است.
در پايان آيه به عنوان تاكيد مىافزايد: در اين امور آيات و نشانههائى است براى جمعيتى كه تعقل و انديشه مىكنند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ).
آنها هستند كه مىفهمند در اين برنامه حساب شده دست قدرتى در كار است كه آنرا رهبرى و هدايت مىكند و هرگز نمىتواند معلول تصادفها و ضرورتهاى كور و كر باشد.
توضيحاتى درباره رعد و برق
هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ (12) وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ وَ هُوَ شَدِيدُ الْمِحالِ (13) لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ إِلَّا كَباسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى الْماءِ لِيَبْلُغَ فاهُ وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ (14) وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (15) الرعد 12- او كسى است كه برق را به شما نشان مىدهد كه هم مايه ترس است هم اميد و ابرهاى سنگين بار ايجاد مىكند. 13- و رعد تسبيح و حمد او مىگويد، و (نيز) فرشتگان از ترس او، و صاعقهها را مىفرستد و هر كس را بخواهد گرفتار آن مىسازد در حالى كه آنها (با مشاهده اينهمه آيات خدا باز هم) در باره خدا به مجادله مشغولند، و او قدرتى بىانتها (و مجازاتى دردناك) دارد. 14- دعوت حق از آن او است و كسانى كه (مشركان) غير از خدا مىخوانند به دعوت آنها پاسخ نمىگويند، آنها همچون كسى هستند كه كفهاى خود را به سوى آب مىگشايد تا آب بدهانش برسد و هرگز نخواهد رسيد، و دعاى كافران جز در ضلال (و گمراهى) نيست! 15- همه آنها كه در آسمانها و زمين هستند از روى اطاعت يا اكراه و همچنين سايههاى آنها- هر صبح و عصر- براى خدا سجده مىكنند.
تفسير: بخش ديگرى از نشانههاى عظمت او.
قرآن در اينجا بار ديگر به آيات توحيد و نشانههاى عظمت خدا و اسرار آفرينش مىپردازد و با انگشت گذاشتن روى قسمتهاى مختلفى از پديدههاى طبيعى و اشارههاى كوتاه و پر معنى به اسرار و خواص آنها، رابطه بندگان را با خدا نزديكتر كرده، نور ايمان و معرفت را در قلبهايشان مىپاشد.
نخست به برق (برقى كه در ميان قطعات ابر پيدا مىشود) اشاره كرده مىگويد: او كسى است كه برق را كه مايه ترس و طمع مىباشد به شما ارائه مىدهد! (هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً).
از يكسو شعاع درخشانش چشمها را خيره مىكند و صداى رعبانگيز رعد كه از آن برمىخيزد گاهى شما را به وحشت مىاندازد، و ترس و اضطراب از خطرات آتشسوزى ناشى از آن مخصوصا براى آنها كه در بيابانها زندگى مىكنند و يا از آن عبور دارند، آنان را آزار مىدهد.
اما از آنجا كه غالبا همراه آن رگبارهائى به وجود مىآيد و تشنه كامان بيابان را آب زلالى مىبخشد و درختان و زراعت را سيراب مىكند، آنها را به اميد و طمع مىكشاند، و در ميان اين بيم و اميد، لحظات حساسى را مىگذرانند.
سپس اضافه مىكند: او كسى است كه ابرهاى سنگين و پربار ايجاد مىكند كه قادر به آبيارى زمينهاى تشنهاند (وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ).
بركات رعد و برق
مىدانيم از نظر علمى پيدايش برق به خاطر آنست كه دو قطعه ابر با الكتريستههاى مختلف (مثبت و منفى) به هم نزديك مىشوند و درست همانند سر دو سيم برق كه به هنگام نزديكى جرقه مىزند آنها نيز جرقه عظيمى ايجاد كرده و به اصطلاح تخليه الكتريكى مىشوند.
اگر جرقههاى كوچكى كه از سر دو سيم در برابر چشم ما آشكار مىشود، صداى خفيفى دارند، در عوض صداى جرقه آسمانى برق به خاطر گسترش ابر و بالا بودن ميزان الكتريسته بقدرى شديد است كه رعد را به وجود مىآورد.
و هر گاه قطعه ابرى كه داراى الكتريسته مثبت است به زمين كه هميشه الكتريسته منفى دارد نزديك شود، جرقه در ميان زمين و ابر ايجاد مىشود، كه آن را صاعقه مىگويند، و خطرناك بودنش به همين دليل است كه يك سر آن، زمين و نقطههاى مرتفعى است كه به اصطلاح نوك اين سيم را تشكيل مىدهد، حتى يك انسان در يك بيابان ممكن است عملا تبديل به نوك اين سيم منفى شود و درست جرقه وحشتناكى بر سر او فرود آيد و در يك لحظه كوتاه تبديل به خاكستر شود، و نيز به همين دليل است كه به هنگام رعد و برق در بيابانها بايد فورا به كنار درخت يا ديوار يا كوه و يا هر نقطه مرتفعى پناه برد، و يا در گودالى دراز كشيد.
به هر حال برق كه از نظر بعضى شايد شوخى طبيعت محسوب مىشود، با اكتشافات علمى روز ثابت شده كه فوائد و بركات فراوانى دارد كه ذيلا به سه قسمت آن اشاره مىشود.
1- آبيارى- برقها معمولا حرارات فوق العاده زياد گاه در حدود 15 هزار درجه سانتيگراد! توليد مىكنند، و اين حرارت كافى است كه مقدار زيادى از هواى اطراف را بسوزاند و در نتيجه فشار هوا فورا كم شود، و مىدانيم در فشار كم، ابرها مىبارند، و به همين دليل، غالبا متعاقب جهش برق رگبارهائى شروع مىشود و دانههاى درشت باران فرو مىريزند، و از اينرو برق در واقع يكى از وظائفش آبيارى است.
2- سمپاشى به هنگامى كه برق با آن حرارتش آشكار مىشود قطرات باران با مقدارى اكسيژن اضافى تركيب مىشوند و آب سنگين يعنى آب اكسيژنه (2 2) ايجاد مىكنند و مىدانيم آب اكسيژنه يكى از آثارش كشتن ميكربها است، و به همين جهت در مصارف طبى براى شستشوى زخمها به كار مىرود، اين قطرات آب اكسيژنه هنگامى كه بر زمين ها مىبارد، تخم آفات و بيمارى هاى گياهى را از ميان مىبرد، و سمپاشى خوبى از آنها مىكند و به همين جهت گفتهاند هر سال كه رعد و برق كم باشد آفات گياهى بيشتر است!.
3- تغذيه و كود رسانى- قطرات باران كه بر اثر برق و حرارت شديد و تركيب، يك حالت اسيد كربنى پيدا مىكند كه به هنگام پاشيده شدن بر زمينها و تركيب با آنها يكنوع كود مؤثر گياهى مىسازد.
و گياهان از اين طريق تغذيه مىشوند.
بعضى از دانشمندان گفتهاند مقدار كودى كه در طى سال از مجموع برقهاى آسمان در كره زمين به وجود مىآيد دهها مليون تن است! كه رقم فوق العاده بالائى مىباشد.
بنابراين مىبينيم همين پديده ظاهرا پيش پا افتاده و بىخاصيت
طبيعت چقدر پربار و پربركت است، هم آبيارى مىكند، هم سمپاشى مىكند، و هم تغذيه، و اين نمونه كوچكى از اسرار شگرف و پردامنه عالم هستى است كه رهنمون روشنى بر مساله خداشناسى مىتواند باشد.
اينها همه از يك سو بركات برق است، و از سوى ديگر آتش سوزيهائى كه از يكنوع آن (صاعقه) به وجود مىآيد گاهى ممكن است انسان يا انسانها يا درختانى را بسوزاند.
هر چند اين امر كم و نادر است، و قابل اجتناب، ولى مىتواند عامل خوف و ترس شود، و به اين ترتيب، آنچه در آيه فوق خوانديم كه برق هم مايه ترس است و هم اميد، ممكن است اشاره به مجموع اين امور باشد.
و نيز ممكن است جمله وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ كه در آخر آيه فوق آمده، ارتباط با همين خاصيت برق داشته باشد كه ابرها را سنگين بار از دانههاى پر پشت باران مىسازد! آيه بعد به صداى رعد مىپردازد كه از برق هرگز جدا نيست و مىفرمايد: رعد تسبيح و حمد خدا مىگويد (وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ) آرى اين صداى پرطنين جهان طبيعت كه ضرب المثل در عظمت صوت است، از آنجا كه توام با پديده برق مىباشد و هر دو در خدمت يك هدف هستند و خدمات پر ارزش و حساب شده اى دارند كه در بالا به آن اشاره شد عملا تسبيح خدا مىگويد و به تعبير ديگر: رعد زبان گوياى برق است، كه حكايت از نظام آفرينش و عظمت خالق مىكند.
اين همان چيزى است كه ما نام آن را زبانحال مىگذاريم: يك كتاب
پرمحتوا، يك قصيده غرا، يك تابلو زيبا و دلانگيز، يك ساختمان محكم و منظم و حساب شده با زبان حال خود از علم و دانش و مهارت و ذوق نويسنده و گوينده و نقاش و معمار سخن مىگويند، آنها را مدح مىكنند، و مىستايند.
ذرات اين عالم هستى كه همه اسرار آميزند و نظام بسيار دقيق و حساب شدهاى دارند، همگى از پاكى خداوند و منزه بودن او از هر گونه عيب و نقص، سخن مىگويند، (آيا تسبيح چيزى جز تنزيه و پاك دانستن مىباشد؟) و همگى از قدرت و علم و حكمت او خبر مىدهند (آيا حمد چيزى جز بيان صفات كمال است؟).
اين احتمال را نيز جمعى از فلاسفه دادهاند كه تمام ذرات اين جهان هر يك
براى خود نوعى از عقل و شعور دارند و از روى همين عقل و شعور، تسبيح و تقديس خدا مىكنند، نه تنها با زبان حال و حكايت كردن وجودشان از وجود خدا، بلكه با زبان قال نيز او را مىستايند.
نه تنها صداى رعد و يا ساير اجزاى جهان ماده، تسبيح او مىگويند كه همگى فرشتگان نيز از ترس و خشيت خدا، به تسبيح او مشغولند (وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ).
آنها از اين مىترسند كه در انجام فرمان پروردگار و مسئوليتهائى كه در نظام هستى بر عهده آنها گذارده شده كوتاهى كنند و گرفتار مجازات الهى شوند، و مىدانيم هميشه وظيفهها و تكاليف براى آنها كه احساس مسئوليت مىكنند ترس آفرين است، ترسى سازنده كه شخص را به تلاش و حركت وا مىدارد.
و براى توضيح بيشتر در زمينه رعد و برق اشاره به صاعقهها مىكند و مىفرمايد: خداوند صاعقهها را مىفرستد و به هر كس بخواهد بوسيله آن آسيب مىرساند (وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ).
ولى با اين همه، و با مشاهده آيات عظمت پروردگار در عالم آفرينش در پهنه زمين و آسمان، در گياهان و درختان و رعد و برق و مانند آنها، و با كوچكى و حقارت قدرت انسان در برابر حوادث، حتى در برابر يك جرقه آسمانى باز هم گروهى از بىخبران در باره خدا به مجادله و ستيز برمىخيزند (وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ).
در حالى كه خداوند قدرتى بىانتها، و مجازاتى دردناك و كيفرى سخت دارد (وَ هُوَ شَدِيدُ الْمِحالِ).
محال در اصل از حيله و حيله به معنى هر نوع چارهانديشى پنهانى و غير آشكار است (نه به معنى چارهجوئىهاى مخرب كه در زبان فارسى به آن مشهور شده است) و مسلم است كسى كه توانائى بر چارهانديشى آن هم با قدرت و شدت دارد كسى است كه هم از نظر توانائى فوق العاده است و هم از نظر علم و حكمت، و به همين دليل بر دشمنانش مسلط و پيروز مىباشد، و كسى را ياراى فرار از حوزه قدرت او نيست، به همين جهت مفسران هر يك شَدِيدُ الْمِحالِ را طورى تفسير كردهاند كه همه در واقع از معنى بالا ريشه گرفته است، بعضى آنرا به معنى شديد القوه، بعضى شديد العذاب، بعضى شديد القدرة، بعضى شديد الاخذ و مانند آن تفسير نمودهاند.
آخرين آيه مورد بحث به دو مطلب اشاره مىكند: نخست اينكه دعوت حق از آن خداست (لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ).
يعنى هر گاه او را بخوانيم مىشنود، و اجابت مىكند، هم آگاهى از دعاى بندگان دارد و هم قدرت بر انجام خواستههاى آنها، و به همين دليل خواندن او و تقاضاى از ذات مقدسش حق است نه باطل و بىاساس.
ديگر اينكه خواندن بتها و تقاضاى از آنها دعوت و دعاى باطل است، زيرا كسانى را كه مشركان غير از خداوند مىخوانند و براى انجام خواستههايشان به آنها پناه مىبرند هرگز به آنان پاسخ نمىگويند دعايشان را اجابت نمىكنند (وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ).
آرى اين چنين است دعوت باطل چرا كه پندار و خيالى بيش نيست و هر گونه
علم و قدرتى براى بتها قائل باشند كاملا موهوم و بىپايه و بىاساس است.
مگر حق چيزى جز عينيت و واقعيت و مايه خير و بركت، و باطل چيزى جز پندار و توهم و مايه شر و فساد مىباشد؟ سپس- همانگونه كه روش قرآن است- براى مجسم ساختن اين موضوع عقلانى مثال حسى زيبا و رسائى بيان مىكند و مىگويد: آنها كه غير خدا را مىخوانند به كسى مىمانند كه بر كنار آبى كه سطح آن از دسترس او دور است نشسته و به آن اشاره مىكند، به اين اميد كه آب به دهان او برسد و هرگز نمىرسد چه خواب و پندار بيهودهاى؟! (إِلَّا كَباسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى الْماءِ لِيَبْلُغَ فاهُ وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ).
آيا مىتوان در كنار چاه نشست و دست به سوى آب دراز كرد و با
اشاره، آب را به دهان فرستاد؟ اين كار جز از يك انسان سادهلوح و ديوانه سر مىزند؟ اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق وجود دارد كه بتپرستان را به كسى تشبيه مىكند كه كف دستان خود را كاملا صاف و افقى گرفته وارد آب مىكند، و انتظار دارد آب در دست او بند شود، در حالى كه به محض اينكه دست را از آب بيرون آورد قطرات آب از لابلاى انگشتان و كف دست او بيرون مىريزد و چيزى باقى نمىماند.
تفسير سومى نيز براى اين جمله كردهاند و آن اينكه بتپرستان كه براى حل مشكلاتشان به سراغ بتها مىروند مانند كسى هستند كه مىخواهد آب را در مشت خود نگاه دارد آيا هيچگاه آب را مىتوان در مشت نگاه داشت؟ و اين از ضرب المثل معروفى در ميان عرب گرفته شده كه وقتى مىخواهند براى كسى كه كوشش بيهوده مىكند مثالى بزنند مىگويند هو كقابض الماء باليد: او مانند كسى است كه مىخواهد آب را با دست خود بگيرد.
شاعر عرب نيز مىگويد:
فاصبحت فيما كان بينى و بينها*** من الودّ مثل قابض الماء باليد
كار من به جائى رسيد كه براى حفظ محبت ميان خود و او مانند كسى بودم كه مىخواست آب را در دست نگاهدارد.
ولى تفسير اول از همه روشنتر به نظر مىرسد! و در پايان آيه براى تاكيد اين سخن مىگويد: درخواست كافران از بتها چيزى جز گام برداشتن در گمراهى نيست (وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ).
چه ضلالتى از اين بالاتر كه انسان سعى و كوشش خود را در بيراههاى
كه هرگز او را بمقصد نمىرساند بكار برد، خسته و ناتوان شود اما نتيجه و بهرهاى نگيرد.
در آخرين آيه مورد بحث براى اينكه نشان دهد بتپرستان چگونه از كاروان عالم هستى جدا گشته و تك و تنها در بيراههها سرگردان شدهاند چنين مىفرمايد:
همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از روى اطاعت و تسليم و يا از روى كراهت و همچنين سايههاى آنها، هر صبح و شام، براى خدا سجده مىكنند (وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ).
1- منظور از سجده موجودات چيست-
سجده در اين گونه موارد به معنى خضوع و نهايت تواضع و تسليم است، يعنى همه فرشتگان و انسانها و همه صاحبان عقل و انديشه براى خدا متواضعند و در برابر فرمان او خاضع مىباشند، منتهى گروهى سجده و خضوعشان تنها جنبه تكوينى دارد، يعنى در برابر قوانين عالم هستى و آفرينش خاضعند، ولى گروهى علاوه بر سجود تكوينى سجود تشريعى نيز دارند يعنى با ميل و اراده خود در برابر خداوند سجده مىكنند، مثلا همين كه مىبينيم جسم و جان آنها تسليم قوانين حيات و مرگ و نمو و رشد و سلامت و بيمارى و مانند آن است اين حالت تسليم و خضوع در برابر قوانين آفرينش در حقيقت يك نوع سجود تكوينى از ناحيه آنها است.
2- تعبير به طوعا و كرها ممكن است اشاره به اين باشد كه مؤمنان از روى ميل و رغبت در پيشگاه پروردگار به سجده مىافتند و خضوع مىكنند، اما غير مؤمنان هر چند حاضر به چنين سجدهاى نيستند تمام ذرات وجودشان از نظر قوانين آفرينش تسليم فرمان خدا است چه بخواهند و چه نخواهند.
ضمنا بايد توجه داشت كه كره (بر وزن جرم) به معنى كراهتى است كه از درون انسان سرچشمه مىگيرد و كره (بر وزن شرح) به معنى كراهتى است كه عامل بيرونى داشته باشد و در مورد بحث چون غير مؤمنان تحت تاثير عوامل بيرون ذاتى مقهور قوانين آفرينش هستند كره (بر وزن شرح) به كار رفته است.
اين احتمال نيز در تفسير طوعا و كرها داده شده است كه منظور از طوعا جرياناتى از جهان آفرينش است كه موافق ميل فطرى و طبيعى يك موجود است (مانند ميل طبيعى موجود زنده براى زنده ماندن) و منظور از كرها تمايلى است كه از خارج تحميل بر يك موجود مىشود مانند مرگ يك موجود زنده بر اثر هجوم ميكربها و يا عوامل ديگر.
3- ظلال جمع ظل به معنى سايه است، ذكر اين كلمه در آيه فوق نشان مىدهد كه منظور از سجود تنها سجود تشريعى نيست، زيرا سايههاى موجودات از خود اراده و اختيارى ندارند، بلكه تسليم قوانين تابش نور مىباشند، و بنابراين سجده آنها، تكوينى، يعنى تسليم در مقابل قوانين خلقت است.
البته ذكر كلمه ظلال (سايهها) دليل بر اين نيست كه همه آنها كه در
آسمان
و زمين هستند، وجودشان مادى است و داراى سايهاند، بلكه تنها اشاره به آن دسته از موجوداتى است كه سايه دارند، مثل اينكه گفته مىشود، علماء شهر و فرزندانشان در فلان مجلس شركت كردند، يعنى فرزندان كسانى كه فرزند داشتند، و از اين جمله هرگز استفاده نمىشود كه همه علماى شهر، صاحب فرزندند (دقت كنيد).
به هر حال سايه گر چه يك امر عدمى بيش نيست كه همان فقدان نور است ولى چون از هر طرف، وجود نور آن را احاطه كرده، براى خود موجوديت و آثارى دارد، و تصريح به اين كلمه در آيه فوق شايد براى تاكيد است كه حتى سايههاى موجودات هم در پيشگاه خداوند خاضعند.
4- آصال جمع اصل (بر وزن دهل) و آن نيز جمع اصيل است، كه از ماده اصل گرفته شده و به معنى آخر روز است، از اين نظر كه اصل و پايه شب محسوب مىشود! و غدو جمع غداة به معنى اول روز است (و گاهى به معنى مصدرى نيز استعمال شده است).
گر چه سجده و خضوع موجودات عالم هستى در برابر فرمان خدا مخصوص صبح و عصر نيست بلكه هميشگى و در همه ساعات است، ولى ذكر اين دو موقع يا به عنوان كنايه از دوام اين موضوع است، مثل اينكه مىگوئيم فلان كس هر صبح و شام مشغول تحصيل علم است، يعنى هميشه تحصيل علم مىكند، و يا به خاطر آن است كه در جمله قبل، سخن از سايههاى موجودات به ميان آمده و سايهها
بيش از هر وقت در اول و آخر روز خود را نشان مىدهند،(1)
ص: 148 ببعد.
20- وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ (25) روم: 25 و از آيات او اين است كه آسمان و زمين به فرمان او برپاست؛ سپس هنگامى كه شما را (در قيامت) از زمين فراخواند، ناگهان همه خارج مىشويد (و در صحنه محشر حضور مىيابيد)!
در اين آيه، بحث از آيات آفاقى را در زمينه تدبير نظام آسمان و زمين و ثبات و بقاى آنها ادامه داده، مىفرمايد: يكى ديگر از آيات عظمت حق اين است كه آسمان و زمين به فرمان او برپا است (وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ).
يعنى نه تنها آفرينش آسمانها كه در آيات قبل به آن اشاره شد آيتى است كه برپائى و ادامه نظام آنها نيز آيتى ديگر مىباشد، چه اينكه اين اجرام عظيم در گردش منظم خود احتياج به امور زيادى دارد كه مهمترين آنها محاسبه پيچيده تعادل نيروى جاذبه و دافعه است.
پروردگار بزرگ آنچنان اين تعادل را سامان بخشيده كه ميليونها سال بدون كمترين انحراف در مسير خود گردش مىكنند.
و به تعبير ديگر آيه قبل از اين آيه اشاره به توحيد خلقت بود، و اين
1) تفسير نمونه ج: 10
آيه اشاره به توحيد ربوبيت و تدبير است.
تعبير به قيام و برپائى آسمان و زمين، تعبير لطيفى است كه از حالات انسان گرفته شده، چرا كه بهترين حالات انسان براى ادامه فعاليتها حالت قيام است كه قادر بر انجام همه حوائج خود مىباشد و تسلط كامل بر اطراف خويش دارد.
تعبير به امر در اينجا اشاره به نهايت قدرت پروردگار است كه براى ادامه حيات و نظم اين جهان پهناور تنها يك فرمان او كافى است.
و در پايان اين آيه با استفاده از زمينه بودن توحيد براى معاد بحث را به اين مسئله منتقل ساخته مىفرمايد: سپس هنگامى كه شما را از زمين فرا مىخواند ناگهان همه خارج مىشويد (ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ).
كرارا در آيات قرآن ديدهايم كه خداوند مسأله معاد را با تكيه بر نشانههاى قدرت او در آسمان و زمين اثبات مىكند و آيه مورد بحث نيز يكى از آنها است.
تعبير به دعاكم (شما را فرا مىخواند) اشاره به اين است كه همانطور كه براى تدبير و نظم جهان يك فرمان او كافى است، براى بعث و نشور و رستاخيز نيز يك دعوت او كفايت مىكند، مخصوصا با توجه به جمله اذا انتم تخرجون كه اذا در آن به اصطلاح براى مفاجاة است روشن مىسازد كه با يك دعوت او همه ناگهان بيرون مىريزند.
ضمنا تعبير دعوة من الارض نشانه روشنى بر معاد جسمانى است كه انسان در رستاخيز از اين زمين فرا خوانده مىشود (دقت كنيد).
1- يكدوره كامل درس خداشناسى
در آيات ششگانه گذشته بحثهاى گوناگونى پيرامون خداشناسى مطرح شده كه مجموعا يكدوره جالب را تشكيل مىدهد، از آفرينش آسمان گرفته تا آفرينش بشر از خاك، و از پيوند محبت خانوادگى گرفته تا خواب آرامبخش در شب و روز از تدبير نظام و جهان بالا گرفته تا برق آسمان و نزول باران و اختلاف زبانها و رنگها، يعنى مجموعه مناسبى از آيات آفاقى و انفسى.
جالب اينكه در هر يك از اين شش آيه دو بخش از دلائل توحيد ذكر شده تا يكى زمينهسازى كند و ديگرى تحكيم و تاكيد، درست همانند آوردن دو شاهد عادل براى اثبات يك مدعا كه مجموعا دوازده شاهد صادق را براى قدرت بىپايان حق تشكيل مىدهد!
2- چه كسانى از اين آيات الهام مىگيرند؟
د ر ذيل چهار آيه از اين شش آيه تاكيد شده است كه در اين امور نشانههاى روشنى است براى متفكران، عالمان، شنوايان و عاقلان ولى در آيه اول و آخر اين موضوع ديده نمىشود.
فخر رازى در اين زمينه چنين توضيح مىدهد: عدم ذكر آن در نخستين آيه ممكن است به خاطر آن باشد كه آيه اول و دوم كه پشت سر هم قرار گرفته و هر دو از آيات انفسى سخن مىگويد و يكسان است.
و در آخرين آيه، مطلب به قدرى وضوح پيدا كرده كه ديگر نياز به توضيح بيشتر و تاكيد بر تعقل و تفكر نيست.
جالب اينكه نخست سخن از تفكر به ميان مىآورد، سپس از علم چرا
كه تفكر پايه و زمينه ساز علم است بعد از آن سخن از گوش شنوا است چرا كه در پرتو علم و آگاهى انسان آماده شنيدن و پذيرش حق مىشود، همانطور كه قرآن ميگويد: فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ: به بندگانم بشارت ده آنانى كه سخنان را مىشنوند و از بهترين آنها پيروى مىكنند (سوره زمر آيه 18).
و در آخرين مرحله سخن از عقل است چون آنها كه گوش شنوا دارند سرانجام به مرحله عقل كامل خواهند رسيد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در ذيل نخستين آيه سخن از آغاز آفرينش انسان و انتشار نسل او در زمين است (ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ).
و در آخرين آيه نيز سخن از خروج و نشور انسانها در قيامت است (إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ). اولى آغاز است و آخرى انجام.(1)
26- روم: 37 أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (37) روم: 37 آيا نديدند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟! در اين نشانههايى است براى گروهى كه ايمان مىآورند.
1) تفسير نمونه ج: 16 ص: 408
تفسير: نخستين آيه مورد بحث همچنان از توحيد ربوبيت سخن مىگويد، و به تناسب بحثى كه در آيات گذشته آمده بود كه بعضى از كمظرفيتان با روى آوردن نعمت، مغرور و با مواجه شدن بلا، مايوس مىشوند، چنين مىفرمايد: آيا آنها نمىدانند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده و براى هر كس بخواهد تنگ مىسازد (أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ).
نه ظهور نعمتها بايد مايه غرور و فراموشكارى و طغيان شود، و نه پشت كردن آن مايه ياس و نوميدى كه وسعت و ضيق روزى به دست خدا است، گاهى مصلحت را در اول مىبيند و گاه در دوم.
درست است كه عالم، عالم اسباب است و آنها كه تلاشگرند و سختكوشند معمولا بهره بيشترى از روزيها دارند و آنها كه تنبلند و سست و كم تلاش، بهره كمترى، ولى در عين حال اين يك قاعده كلى و هميشگى نيست، چرا كه گاه افراد بسيار جدى و لايقى را مىبينيم كه هر چه مىدوند به جائى نمىرسند، و به عكس گاه افراد كم دست و پا را مشاهده مىكنيم كه درهاى روزى از هر سو به روى آنها گشوده است!.
اين استثناها گويا براى اين است كه خداوند نشان دهد با تمام تاثيرى كه در عالم اسباب آفريده، نبايد در عالم اسباب گم شوند، و نبايد فراموش كنند كه در پشت اين دستگاه، دست نيرومند ديگرى است كه آن را مىگرداند.
گاه چنان سخت مىگيرد كه هر چه انسان مىكوشد و به هر درى مىزند، همه درها را به روى خود بسته مىبيند، و گاه آنچنان آسان
مىگيرد كه هنوز به سراغ درى نيامده در برابر او باز مىشود!.
اين امر كه در زندگى خود كم و بيش با نمونههاى آن روبرو بودهايم علاوه بر اينكه با غرور نعمت و ياس ناشى از فقر مبارزه مىكند، دليلى است بر اينكه در ماوراى اراده و خواست ما دست نيرومند ديگرى در كار است.
لذا در پايان آيه مىگويد: در اين نشانههائى است از قدرت و عظمت خدا براى قومى كه ايمان مىآورند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ).
بعضى از مفسران سخنى به اين مضمون نقل كردهاند كه از عالمى پرسيدند: ما الدليل على ان للعالم صانعا واحدا؟: چه دليلى داريم كه عالم را خالقى يكتا است؟ گفت: به سه دليل: ذل اللبيب، و فقر الاديب، و سقم الطبيب!: عقب ماندگى افراد هوشيار، و تنگدستى افراد هنرمند و سخنور، و بيمارى طبيبان!.
آرى وجود اين استثناها نشانه اين است كه كار به دست ديگرى است، چنانكه در حديث معروفى از على عليه السلام مىخوانيم: عرفت الله سبحانه بفسخ الغرائم و حل العقود و نقض الهمم: من خداوند سبحان را از آنجا شناختم كه (گاه) تصميمهاى محكم، فسخ مىشود و گاه گرهها گشوده و ارادههاى قوى نقض مىگردد و ناكام مىماند.
و از آنجا كه هر نعمت و موهبتى، وظائف و مسئوليتهائى را همراه مىآورد، در آيه بعد روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرده، مىگويد: چون چنين است حق بستگان و نزديكان را ادا كن، و همچنين مسكينان و درراهماندگان را (فَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ به هنگام وسعت روزى فكر نكن آنچه دارى از آن تو است، بلكه
ديگران نيز در اموال تو حق دارند، از جمله خويشاوندان و افراد مستمندى كه از شدت فقر زمينگير شدهاند، و همچنين افراد آبرومندى كه دور از وطن بر اثر حوادثى در راه ماندهاند و محتاجند.
تعبير به (حَقَّهُ) بيانگر اين واقعيت است كه آنها در اموال انسان شريكند و اگر چيزى انسان مىپردازد حق خود آنها را ادا مىكند و منتى بر گردن آنان ندارد.
جمعى از مفسران، مخاطب را در اين آيه منحصرا پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم دانستهاند و ذى القربى را خويشاوندان او، در روايت معروفى از ابو سعيد خدرى و غير او چنين نقل شده: هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به فاطمه بخشيد و تسليم وى نمود (لما نزلت هذه الاية على النبى صلى الله عليه و آله و سلم اعطى فاطمه فدكا و سلّمه اليها).
عين اين مضمون از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده است.
اين معنى در روايت بسيار مشروحى ضمن بيان گفتگوى بانوى اسلام فاطمه زهراء عليها السلام با ابو بكر از امام صادق عليه السلام آمده است.
ولى جمعى ديگر از مفسران خطاب را در اين آيه عام گرفتهاند و شامل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و غير او مىدانند، طبق اين تفسير همه مردم موظفند كه حق خويشاوندان و ذى القربى خود را فراموش نكنند.
البته اين دو تفسير منافاتى با هم ندارد و قابل جمع است، به اين ترتيب كه مفهوم آيه مفهوم گستردهاى است و پيامبر و خويشاوندان او مخصوصا فاطمه زهرا عليها السلام مصداق اتم آن است.
و از اينجا روشن مىشود كه هيچيك از تفاسير فوق با مكى بودن اين
سوره منافات ندارد چرا كه مفهوم آيه يك مفهوم جامعى است كه هم در مكه مىبايست به آن عمل شود و هم در مدينه و حتى اعطاى فدك به فاطمه عليها السلام بر اساس اين آيه كاملا قابل قبول است.
تنها چيزى كه در اينجا باقى مىماند جمله لما نزلت هذه الاية ... در روايت ابو سعيد خدرى است كه ظاهرش اين است اعطاى فدك بعد از نزول آيه بوده است، ولى اگر لما را در اينجا به معنى علت بگيريم نه به معنى زمان خاص، اين مشكل نيز حل مىشود، و مفهوم روايت اين خواهد بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خاطر اين دستور الهى فدك را به فاطمه عطا كرد، به علاوه گاه آياتى از قرآن دو بار نازل شده است.
اما اينكه چرا از ميان همه افراد نيازمند و صاحب حق تنها اين سه گروه ذكر شدهاند ممكن است به خاطر اهميت آنها باشد، زيرا حق خويشاوندان از هر حقى بالاتر است، و در ميان محرومان و نيازمندان، مساكين و واماندگان در راه از همه نيازمندترند.
و يا به خاطر نكتهاى است كه فخر رازى در اينجا آورده، او مىگويد: اصناف هشتگانهاى كه مىبايست زكات به آنها پرداخت در صورت وجوب زكات است، ولى سه گروهى كه در آيه ذكر شدهاند حتى در صورت تعلق نگرفتن زكات نيز كمك به آنها لازم است، چرا كه بعضى از خويشاوندان واجب النفقه انسانند و مسكين فقير محرومى است كه اگر به او كمك نشود چه بسا جانش به خطر بيفتد
و همچنين ابن السبيل ممكن است در شرائطى باشد كه با نرسيدن كمك تلف شود، ترتيبى كه در ذكر اين سه گروه در آيه رعايت شده نيز
متناسب با ترتيب اهميت آنها است.(1)
ص: 440 ببعد.
27- روم: 46 وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (46) روم: 46 و از آيات (عظمت) خدا اين است كه بادها را بعنوان بشارتگرانى مىفرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و سيراب كند) و كشتيها بفرمانش حركت كنند و از فضل او بهره گيريد؛ شايد شكرگزارى كنيد.
تفسير: به آثار رحمت الهى بنگر!
گفتيم در اين سوره، بخش قابل ملاحظهاى از دلائل توحيد و نشانههاى پروردگار در هفت آيه بيان شده كه هر كدام با جمله و مِنْ آياتِهِ آغاز مىشود شش قسمت آن را قبلا به صورت پى در پى خوانديم، و نخستين آيه مورد بحث هفتمين و آخرين آنها مىباشد.
و از آنجا كه در آيه قبل سخن از ايمان و عمل صالح بود، بيان دلائل توحيدى تاكيدى نيز بر آن مىباشد.
مىفرمايد: از آيات عظمت و قدرت خدا اين است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مىفرستد (وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ).
آنها در پيشاپيش باران حركت مىكنند، قطعات پراكنده ابر را با خود
1) تفسير نمونه ج: 16
برداشته به هم مىپيوندند، و به سوى سرزمينهاى خشك و تشنه مىبرند، صفحه آسمان را مىپوشانند و با دگرگون ساختن درجه حرارت جو، ابرها را آماده ريزش باران مىكنند.
ممكن است اهميت قدوم اين بشارتگران براى شهرنشينان متنعم چندان روشن نباشد، اما بيابانگردان تشنهكامى كه نياز به قطراتى از باران دارند، همينكه بادها به حركت در مىآيند، و ابرها را همراه خود جابجا مىكنند، و از لابلاى نسيم، عطر مخصوص بارانى كه بر گياهان در نقطه ديگرى باريده، به مشامشان مىرسد، برق اميد در دلهايشان جستن مىكند.
گرچه در آيات قرآن، بيشتر روى بشارتگرى باد، نسبت به نزول باران تكيه شده، اما كلمه مبشرات را نمىتوان در آن محدود ساخت، چرا كه بادها بشارتهاى فراوان ديگرى نيز با خود دارد.
بادها، گرما و سرماى هوا را تعديل مىكنند.
بادها، عفونتها را در فضاى بزرگ مستهلك كرده، و هوا را تصفيه مىكنند.
بادها از فشار حرارت خورشيد، روى برگها و گياهان مىكاهند و جلو آفتاب سوختگى را مىگيرند.
بادها اكسيژن توليد شده بوسيله برگهاى درختان را براى انسانها به ارمغان مىآورند و گاز كربن توليد شده بوسيله بازدم انسان را براى گياهان هديه مىبرند.
بادها بسيارى از گياهان را تلقيح مىكنند، و نطفههاى نر و ماده را در جهان نباتات به هم پيوند مىدهند.
بادها وسيلهاى براى حركت آسيابها و عاملى براى تصفيه خرمنها هستند.
بادها بذرها را از نقاطى كه در آن بذر فراوان موجود است حركت مىدهند و همچون باغبانى دلسوز در سرتاسر بيابان مىگسترانند.
و بادها كشتيهاى بادبانى را با مسافران و بار زياد به نقاط مختلف مىبرند و حتى امروز كه وسائل ماشينى جانشين نيروى باد شده باز هم وزش بادهاى مخالف يا موافق در پيشرفت يا كندى كار كشتىها بسيار مؤثر است.
آرى آنها بشارت دهندگانى هستند در جهات مختلف.
لذا در دنباله آيه مىخوانيم: خدا مىخواهد بدين سبب شما را از رحمت خود بچشاند، كشتىها به فرمانش حركت كنند، و شما از فضل و رحمت او بهره گيريد، شايد شكرگزارى كنيد (وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ).
آرى بادها هم وسيله توليد نعمتهاى فراوان در زمينه كشاورزى و دامدارى هستند، و هم وسيله حمل و نقل، و سرانجام سبب رونق امر تجارت كه با جمله لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ به اولى اشاره شده، و با جمله لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ به دوم، و با جمله لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ به سومى.
جالب اينكه همه اين بركات مولود حركت است، حركتى در ذرات هوا در محيط مجاور زمين! اما هيچ نعمتى تا از انسان سلب نشود، قدر آن معلوم نخواهد شد، اين بادها و نسيمها نيز تا متوقف نشوند، انسان نمىداند چه بلائى بر سر او مىآيد، توقف هوا، زندگى را در
بهترين باغها همچون زندگى در سياهچالهاى زندان مىكند و اگر نسيمى در سلولهاى زندانهاى انفرادى بوزد آن را همچون فضاى باز مىكند، و اصولا يكى از عوامل شكنجه در زندانها همان توقف هواى آنها است.
حتى در سطح اوقيانوسها اگر بادها متوقف شود و امواج خاموش گردد، زندگى جانداران درياها بر اثر كمبود اكسيژن هوا به مخاطره خواهد افتاد، و دريا تبديل به مرداب و باتلاق متعفن وحشتناكى خواهد شد.
فخر رازى مىگويد: جمله وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ (تا شما را از رحمت خود بچشاند) با توجه به اينكه چشانيدن در مورد شىء قليل گفته مىشود، اشاره به اين است كه تمام دنيا و نعمت دنيا رحمت اندكى بيش نيست، و رحمت واسعه الهى مخصوص جهان ديگر است.
سپس ابرها را در پهنه آسمان آن گونه كه بخواهد مىگستراند (فَيَبْسُطُهُ فِي السَّماءِ كَيْفَ يَشاءُ).
و آنها را به صورت قطعاتى در آورده، متراكم و بر هم سوار مىكند (وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً).
اينجا است كه دانههاى باران را مىبينى كه از لابلاى آنها خارج مىشوند (فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ).
آرى يكى از نقشهاى مهم هنگام نزول باران بر عهده بادها گذاشته شده است آنها هستند كه قطعات ابر را از سوى درياها به سوى زمينهاى خشك و تشنه حمل مىكنند، و همانها هستند كه ماموريت گستردن ابرها را بر صفحه آسمان، و سپس متراكم ساختن آنها، و بعد از آن خنك كردن محيط ابرها و آماده نمودن براى بارانزائى بر عهده دارند.
بادها همچون چوپان آگاه و پر تجربهاى هستند كه گله گوسفندان را به موقع از اطراف بيابان جمع مىكند و در مسيرهاى معينى حركت مىدهد، سپس آنها را براى دوشيدن شير آماده مىسازد! جمله فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ (دانههاى باران و ذرات كوچك آن را مىبينى كه از لابلاى ابرها خارج مىشوند) ممكن است اشاره به اين باشد كه غلظت ابرها و شدت وزش بادها در حدى نيست كه مانع خروج قطرههاى كوچك باران از ابر و نزول آن بر زمين شود، بلكه اين ذرات كوچك علىرغم طوفان و ابرى كه صحنه آسمان را پوشانده، راه خود را از لابلاى آنها به سوى زمين پيدا مىكنند، و نرم نرم بر زمينهاى تشنه پاشيده مىشوند تا به خوبى آنها را سيراب كنند و در عين حال ويرانى به بار نياورند.
باد و طوفانى كه گاه درختان عظيم را از جا مىكند و صخرهها را به حركت در مىآورد، به قطره كوچك و لطيف باران اجازه مىدهد كه از لابلاى آن بگذرد و بر زمين قرار گيرد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه قطعه قطعه بودن ابرها هر چند در يك روز ابرى كه ابر تمام صفحه آسمان را پوشانيده براى ما چندان
محسوس نيست اما به هنگامى كه با هواپيما از لابلاى ابرها عبور مىكنيم يا بر فراز آن قرار مىگيريم كاملا روشن و نمايان است.
در پايان آيه مىافزايد: هنگامى كه اين باران حياتبخش را به هر كس از بندگانش بخواهد برساند، آنها خوشحال و مسرور مىشوند (فَإِذا أَصابَ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ).
هر چند پيش از آنكه بر آنان نازل شود، نوميد و مايوس بودند (وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِينَ).
اين يأس و آن بشارت را كسانى به خوبى درك مىكنند كه همچون عربهاى بيابانگرد حيات و زندگيشان پيوند بسيار نزديكى با همين قطرههاى باران دارد.
آنها در حالى كه گاه نااميدى و يأس، سايه شوم و سنگينى بر جان و روحشان افكنده و آثار تشنگى و عطش در وجود آنها و دامها و زمين مزروعيشان آشكار گشته ناگهان بادهائى كه پيشقراولان نزول باران است به حركت در مىآيد، بادهائى كه آنها بوى باران از لابلايش به مشام مىرسد.
چند لحظه مىگذرد، ابرها در آسمان گسترده مىشوند، غليظتر و فشردهتر مىگردند، و سپس باران شروع مىشود، گودالها از آب زلال پر مىشود، جويهاى كوچك و بزرگ از اين مائده آسمانى لبريز مىگردد، زندگى و حيات در زمينهاى خشك و هم در اعماق دل اين بيابانگردان جوانه مىزند، برق اميد در دلهاشان مىدرخشد و ابرهاى تاريك يأس و نوميدى كنار مىرود.
تكرار كلمه قبل در آيه ظاهرا براى تاكيد است، مىگويد: چند لحظه
قبل از باران- آرى چند لحظه قبل از آن- چهرهها عبوس، و قيافهها در هم بود، اما ناگهان باران مىبارد و لبخند شادى بر لبها نقش مىبندد، چه موجود ضعيفى است انسان و چه خداى مهربانى است او.
در فارسى نيز گاهى زمان را براى تاكيد تكرار مىكنيم، مىگوئيم تا ديروز- بله تا همين ديروز- فلانى با من دوست بود، ولى الان شديدا دشمن شده و هدف از اين تكرار تاكيد بر تغيير حالات انسان است.
در آخرين آيه مورد بحث، روى سخن را به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم كرده، مىگويد: به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده مىكند (فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها).
تكيه روى جمله فانظر (بنگر) اشاره به اين است كه آنقدر آثار رحمت الهى در احياى زمينهاى مرده بوسيله نزول باران آشكار است كه با يك نگاه كردن بدون نياز به جستجوگرى بر هر انسان ظاهر مىشود.
تعبير به رحمت الهى در مورد باران، اشاره به آثار پر بركت آن از جهات مختلف است.
باران، زمينهاى خشك را آبيارى و بذر گياهان را پرورش مىدهد،
باران به درختان، زندگى و حيات نوين مىبخشد.
باران گرد و غبار هوا را فرو مىنشاند و محيط زيست انسان را سالم و پاك مىكند.
باران گياهان را شستشو داده به آنها طراوت مىبخشد.
باران هوا را مرطوب و ملايم، و براى انسان قابل استنشاق مىكند.
باران به زمين فرو مىرود و بعد از چندى به صورت قناتها و چشمهها ظاهر مىشود باران، نهرها و سيلابهائى به راه مىاندازد كه بعد از مهار شدن در پشت سدها توليد برق و نور و روشنائى و حركت مىكنند.
و بالاخره باران، هواى گرم و سرد را هر دو تعديل مىكند، از گرمى مىكاهد و سردى را قابل تحمل مىكند.
تعبير به رحمت در مورد باران در آيات ديگر قرآن نيز منعكس است: از جمله در آيه 48 سوره فرقان، و 63 سوره نمل.
و نيز در آيه 28 سوره شورى مىخوانيم: وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ: او كسى است كه باران را نازل مىكند بعد از آنكه مردم نوميد شدهاند، و دامنه رحمت خود را مىگستراند.
سپس با توجه به پيوندى كه مبدء و معاد در مسائل مختلف دارند در پايان آيه مىافزايد: آن كسى كه زمين مرده را با نزول باران زنده كرد، هم او زنده كننده مردگان در رستاخيز است، و او بر همه چيز توانا است (إِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ). تعبير به محيى به صورت اسم فاعل به جاى فعل مضارع، مخصوصا با لام تاكيد دليل بر نهايت تاكيد است.
بارها در آيات قرآن ديدهايم كه اين كتاب آسمانى براى اثبات مسأله معاد
زنده شدن زمين مرده را بعد از نزول باران به عنوان گواه انتخاب مىكند.
در سوره ق آيه 11 نيز بعد از ذكر حيات زمينهاى مرده، مىفرمايد: كَذلِكَ الْخُرُوجُ: رستاخيز نيز چنين است.
شبيه همين تعبير در آيه 9 سوره فاطر نيز آمده است كه مىفرمايد كَذلِكَ النُّشُورُ
(اينگونه است نشور در قيامت).
در واقع قانون حيات و مرگ همه جا شبيه يكديگر است: كسى كه با چند قطره باران زمين مرده را زنده مىكند و شور و جنبش و حركت در آن مىآفريند و اين كار همه سال و گاه همه روز تكرار مىشود، اين توانائى را دارد كه انسانها را نيز بعد از مرگ زنده كند، همه جا مرگ به دست او است و حيات نيز به فرمان او.
درست است كه ظاهرا زمين مرده زنده نمىشود، بلكه بذرهاى گياهان كه در دل زمين مىباشد پرورش مىيابد، ولى مىدانيم اين بذرهاى كوچك، مقدار عظيمى از اجزاء زمين را در پيكر خود جذب كرده و موجودات مردهاى را تبديل به موجودات زنده مىكند، و حتى ذرات متلاشى شده اين گياهان نيز مجددا نيرو و قدرت براى حيات به زمين مىبخشد.
در حقيقت منكران معاد هيچ دليلى بر مدعاى خود جز استبعاد نداشتند.(1)
ص: 468 ببعد.
28- لقمان: 31 أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ
1) تفسير نمونه ج: 16
آياتِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (31) لقمان: 31 آيا نديدى كشتيها بر (صفحه) درياها به فرمان خدا، و به (بركت) نعمت او حركت مىكنند تا بخشى از آياتش را به شما نشان دهد؟! در اينها نشانههايى است براى كسانى كه شكيبا و شكرگزارند!
تفسير: در گرداب بلا!
باز در آيه مورد بحث سخن از نعمتهاى خدا و دلائل توحيد در آفاق و انفس است.
در نخستين آيه سخن از دليل نظم به ميان مىآيد، و در دومين آيه سخن از
توحيد فطرى است و مجموعا بحثهائى را كه در آيات قبل آمد تكميل مىكند.
مىگويد: آيا نديدى كشتيها بر صفحه درياها به فرمان خدا، و به بركت نعمت او حركت مىكنند؟! (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ).
هدف اين است كه گوشهاى از آيات عظمتش را به شما نشان دهد (لِيُرِيَكُمْ مِنْ آياتِهِ).
آرى در اينها نشانههائى است براى كسانى كه بسيار شكيبا و شكرگزارند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ).
بدون شك حركت كشتيها بر صفحه اقيانوسها نتيجه مجموعهاى از قوانين آفرينش است: حركت منظم بادها از يكسو.
وزن مخصوص چوب يا مواردى كه با آن كشتى را مىسازند از سوى ديگر.
ميزان غلظت آب از سوى سوم.
و فشارى كه از ناحيه آب بر اجسامى كه در آن شناور مىشوند از سوى چهارم.
و هر گاه در يكى از اين امور اختلالى رخ دهد يا كشتى در قعر دريا فرو مىرود، يا واژگون مىشود و يا در وسط دريا سرگردان و حيران مىماند.
اما خداوندى كه اراده كرده است پهنه درياها را بهترين شاهراه براى مسافرت انسانها، و حمل مواد مورد نياز از نقطهاى به نقطه ديگر قرار دهد، اين شرائط را كه هر يك نعمتى از نعمتهاى او است فراهم ساخته.
عظمت قدرت خدا در صفحه اقيانوسها و كوچكى انسان در مقابل آن به قدرى است كه در گذشته كه تنها از نيروى باد براى حركت كشتى استفاده مىشد،
اگر تمام مردم جهان جمع مىشدند كه يك كشتى را در وسط دريا بر خلاف مسير يك باد سنگين به حركت در آورند قدرت نداشتند.
و امروز هم كه قدرت موتورهاى عظيم جانشين باد شده است باز وزش طوفان آنقدر سخت و سنگين است كه عظيمترين كشتيها را جابجا مىكند، و گاه آنها را در هم مىشكند.
و اينكه در آخر آيه روى اوصاف صَبَّارٍ شَكُورٍ (بسيار صابر و شكيبا و بسيار شكرگزار) تكيه شده، يا به خاطر اين است كه زندگى دنيا مجموعهاى است از بلا و نعمت كه هر دو وسيله آزمايشند، ايستادگى و شكيبائى در برابر حوادث سخت، و شكرگزارى در برابر
نعمتها مجموعه وظيفه انسانها را تشكيل مىدهد.
لذا در حديثى كه بسيارى از مفسران از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند مىخوانيم: الايمان نصفان نصف صبر و نصف شكر: ايمان دو نيمه است، نيمهاى صبر و نيمهاى شكر.
و يا اشاره به اين است كه براى درك آيات با عظمت الهى در پهنه آفرينش انگيزهاى لازم است، همچون شكر منعم توأم با صبر و شكيبائى براى دقت و كنجكاوى هر چه بيشتر.
بعد از بيان نعمت حركت كشتيها در درياها كه هم در گذشته و هم امروز، بزرگترين و مفيدترين وسيله حمل و نقل انسانها و كالاها بوده است، اشاره به يكى از چهرههاى ديگر همين مسأله كرده مىگويد: هنگامى كه آنها بر كشتى سوار شوند، و در وسط دريا قرار گيرند و دريا طوفانى شود، و امواج كوه پيكر، همچون ابرها بالاى سر آنان قرار گيرد، خدا را با اخلاص مىخوانند (وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ).
ظلل جمع ظله (بر وزن قله) است، و مفسران براى آن چند معنى ذكر كردهاند: راغب در مفردات مىگويد: ظله به معنى ابرى است كه سايه مىافكند، و غالبا در مواردى به كار مىرود كه موضوع ناخوشآيندى در كار است.
بعضى نيز آن را به معنى سايبان از ماده ظل دانستهاند.
بعضى نيز آن را به معنى كوه گرفتهاند.
گرچه اين معانى- در رابطه با آيه مورد بحث- تفاوت زيادى با هم ندارد ولى با توجه به اينكه در قرآن كرارا اين كلمه به معنى ابرهاى
سايهافكن آمده و با توجه به اينكه تعبير غَشِيَهُمْ (آنها را مىپوشاند) تناسب بيشترى با معنى ابر دارد، اين تفسير نزديكتر به نظر مىرسد.
يعنى امواج عظيم دريا آنچنان برمىخيزد، و اطراف آنها را احاطه مىكند كه گوئى ابرى بر سر آنان سايه افكنده است، سايهاى وحشتناك و هولانگيز.
اينجا است كه انسان با تمام قدرتهاى ظاهرى كه براى خويش جلب و جذب كرده، خود را ضعيف و ناچيز و ناتوان مىبيند، دستش از همه جا بريده مىشود تمام وسائل عادى و مادى از كار مىافتد، هيچ روزنه اميدى براى او باقى نمىماند جز نورى كه از درون جان او و از عمق فطرتش مىدرخشد.
پردههاى غفلت را كنار مىزند قلب او را روشن مىسازد، و به او مىگويد: كسى هست كه مىتواند تو را رهائى بخشد! همان كس كه امواج دريا فرمان او را مىبرند، و آب و باد و خاك سرگردان او هستند.
اينجا است كه توحيد خالص همه قلب او را احاطه مىكند، و دين و آئين و پرستش را مخصوص او مىداند.
سپس اضافه مىكند: هنگامى كه خداوند آنها را از اين مهلكه رهائى بخشيد- امواج فرو نشست، و او سالم به ساحل نجات رسيد- مردم دو گروه مىشوند بعضى راه اعتدال را پيش مىگيرند و به عهد و پيمانى كه در دل در آن لحظات حساس با خدا كردند پايبند و وفادار مىمانند (فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ).
ولى گروهى ديگر همه چيز را به دست فراموشى سپرده و باز لشكر
غارتگر شرك و كفر بر كشور قلبشان چيره مىشود.
جمعى از مفسرين، آيه فوق را اشارهاى به اسلام آوردن عكرمة بن ابى جهل دانستهاند.
به هنگام فتح مكه، چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همه مردم را جز چهار نفر مشمول عفو عمومى قرار داده بود، و تنها در مورد اين چهار نفر كه يكى از آنها عكرمة بن ابى جهل بود، حكم اعدام صادر فرموده بود كه هر كجا آنها را بيابيد از بين ببريد، (چرا كه از هيچگونه كارشكنى و كينهتوزى و جنايت بر ضد اسلام و مسلمين فروگذار نبودند) عكرمه ناچار از مكه فرار كرد.
به كنار درياى احمر آمد و سوار بر كشتى شد در دريا تند بادى خطرناك دامان او را گرفت، اهل كشتى به يكديگر گفتند: بيائيد با بتها وداع گوئيد و تنها دست به دامان لطف الله بزنيد كه از اين خدايان ما كارى ساخته نيست! عكرمه گفت: اگر جز توحيد ما را در دريا نجات ندهد در خشكى نيز نجات نخواهد داد، بارالها من با تو عهد و پيمان مىبندم كه اگر مرا از اين مهلكه برهانى به سراغ محمد صلى الله عليه و آله و سلم مىروم و دست در دست او مىگذارم، چرا كه او را بخشنده و كريم مىدانم.
سرانجام او نجات يافت و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و مسلمان شد.
در تواريخ اسلامى آمده است كه عكرمه بعدا در صف مسلمانان راستين قرار گرفت و در ماجراى جنگ يرموك يا اجنادين شربت شهادت نوشيد.
و در پايان آيه اضافه مىكند: آيات ما را هيچكس جز پيمانشكنان كفران كننده انكار نمىكنند (وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ).
ختار از ماده ختر (بر وزن چتر) به معنى پيمانشكنى است.
اين كلمه صيغه مبالغه است چرا كه مشركان و گنهكاران كرارا در گرفتاريها رو به سوى خدا مىآورند، عهد و پيمانها با خدا مىبندند و نذرها مىكنند، اما هنگامى كه طوفان حوادث فرو نشست پيمانهاى خود را پى در پى مىشكنند، و نعمتهاى الهى را به دست كفران مىسپارند.
در حقيقت ختار و كفور كه در ذيل اين آيه آمده نقطه مقابل صبار و شكور است كه در ذيل آيه قبل آمده است (كفران در مقابل شكرگزارى، و پيمانشكنى در مقابل شكيبائى و باقيمانده بر سر عهد و پيمان) چرا كه وفاى به عهد تنها براى شكيبايان امكان پذير است آنها هستند كه به هنگام شعلهور شدن ايمان فطرى در درون جانشان سعى مىكنند اين نور الهى ديگر به خاموشى نگرايد و حجابها و پردهها روى آن نيفتد.(1)
ص: 85 ببعد.
29- سجده: 26 أَ وَ لَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ أَ فَلا يَسْمَعُونَ (26) سجده: 26 آيا براى هدايت آنها همين كافى نيست كه افراد زيادى را كه در قرن پيش از آنان زندگى داشتند هلاك كرديم؟! اينها در مساكن (ويران شده) آنان راه مىروند؛ در اين آياتى است (از قدرت خداوند و مجازات
1) تفسير نمونه ج: 17
دردناك مجرمان)؛ آيا نمىشنوند؟!
تفسير: روز پيروزى ما
آيات گذشته با تهديد مجرمان بى ايمان آميخته بود، و نخستين آيه مورد بحث نيز توضيح و تكميلى بر اين تهديد است، مىفرمايد: آيا همين براى هدايت آنها كافى نيست كه افراد زيادى از مردمى كه در قرون پيش از آنها زندگى داشتند هلاك كرديم و آنها را به كيفر اعمالشان رسانديم؟ (أَ وَ لَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ).
اينها در مساكن و يران شده آنان، راه مىروند و آثار آن اقوام نفرين شده را با چشم خود مىبينند (يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ).
سرزمين بلا ديده عاد و ثمود و شهرهاى ويران شده قوم لوط در سر راه آنها به شام قرار دارد، هر زمان كه از اين سرزمينهائى كه يك روز مركز اقوامى قدرتمند و در عين حال گمراه و آلوده بود و هر چه پيامبران آنها به آنان هشدار دادند اثرى نبخشيد و سرانجام عذاب الهى طومار زندگانيشان را در نورديد، عبور مىكنند، گوئى تمام سنگريزههاى بيابان و كاخهاى ويران شده آنها صد زبان دارند، و فرياد مىزنند، و نتيجه كفر و آلودگى را بازگو مىكنند، اما گوئى گوش شنوا را به كلى از دست دادهاند لذا در پايان آيه مىافزايد: در اين موضوع نشانههائى از قدرت خدا، و درسهاى عبرتى است آيا نمىشنوند؟ (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ أَ فَلا يَسْمَعُونَ).
در آيه بعد به يكى از مهمترين نعمتهاى الهى كه مايه آبادى همه سرزمينها و وسيله حيات همه موجودات زنده است اشاره مىكند تا روشن شود همانگونه كه خداوند قدرت بر ويران ساختن سرزمين
تبهكاران دارد، قادر بر آباد كردن زمينهاى ويران و مرده، و اعطاى همه گونه موهبت را به بندگانش دارد.
مىفرمايد: آيا نديدند كه ما آب را به سوى زمينهاى خشك و بى آب و علف مىرانيم، و به وسيله آن زراعتهائى مىرويانيم كه هم چارپايانشان از آن مىخورند، و هم خودشان تغذيه مىكنند؟ آيا نمىبينند؟
(أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلا يُبْصِرُونَ).
جرز (بر وزن شتر) به معنى زمينى است كه گياه از آن ريشه كن شده يا به تعبير ديگر به هيچوجه گياهى از آن نمىرويد، و در اصل از ماده جرز (بر وزن مرض) به معنى قطع كردن و بريدن است.
گوئى هر گونه گياه از چنين زمينى بريده شده، و يا زمين خودش، آن گياهان را قطع كرده است.
جالب اينكه در اينجا تعبير به نَسُوقُ الْماءَ (آب را مىرانيم) شده است، اشاره به اينكه طبيعت آب به مقتضاى سنگينيش ايجاب مىكند كه روى زمين و در گودالها باشد، و به مقتضاى روان بودنش بايد در اعماق زمين فرو رود، ولى هنگامى كه فرمان ما فرا رسد طبيعت خود را از دست داده تبديل به بخار سبكى مىشود كه با وزش نسيم به هر سو حركت مىكند.
آرى همين ابرها كه بر فراز آسمانند درياهاى بزرگى از آب شيرين هستند كه به فرمان خدا به كمك بادها به سوى زمينهاى خشك فرستاده مىشوند.
به راستى اگر باران نمىباريد بسيارى از زمينها، قطرهاى از آب به خود نمىديد حتى اگر فرضا رودخانههاى پر آبى وجود داشت بر آنها مسلط نمىشد، اما اكنون مىبينيم كه به بركت اين رحمت الهى بر فراز بسيارى از كوهها و دامنههاى صعب العبور و تپههاى مرتفع جنگلها و درختان فراوان و گياهان بسيار روئيده است، اين قدرت آبيارى عجيب، تنها در باران است و از هيچ چيز ديگر ساخته نيست.
زرع در اينجا معنى وسيعى دارد كه هر گونه گياه و درخت را شامل مىشود، هر چند گاهى در استعمالات در مقابل درخت قرار مىگيرد.
مقدم داشتن چهار پايان بر انسانها در اين آيه ممكن است به خاطر اين باشد كه تمام تغذيه چهار پايان از گياه است، در حالى كه انسانها هم از گياهان تغذيه مىكنند و هم از گوشت چهار پايان.
و يا از اين جهت كه گياه به محض روئيدن براى چهار پايان قابل استفاده است، در حالى كه استفاده انسان از گياهان غالبا به زمان بعد موكول مىشود كه دانه و ثمره خود را به بار مىآورد.
جالب اينكه در ذيل آيه مورد بحث جمله أَ فَلا يُبْصِرُونَ (آيا نمىبينند) آمده است، در حالى كه در ذيل آيه قبل كه سخن از قصرها و خانههاى ويران شده اقوام پيشين است جمله أَ فَلا يَسْمَعُونَ (آيا نمىشنوند) آمده.
اين تفاوت به خاطر آن است كه منظره زنده شدن زمينهاى لم يزرع بر اثر نزول باران را همه با چشم مىبينند، در حالى كه مسائل مربوط به اقوام پيشين را غالبا بصورت اخبارى مىشنوند.
در يك جمع بندى از مجموع دو آيه فوق، چنين استفاده مىشود كه خداوند به اين گروه سركش مىفرمايد: چشم و گوش خود را باز كنيد، حقايق را بشنويد و ببينيد و بينديشيد كه چگونه يك روز به بادها فرمان داديم، قصرها و كاخهاى قوم عاد را در هم بكوبند و ويران كنند، روز ديگر به همين بادها فرمان مىدهيم كه ابرهاى پربار را به سوى زمينهاى مرده و باير ببرند، و آنها را آباد و سرسبز سازند آيا باز در برابر چنين قدرتى سر تسليم فرود نمىآوريد؟! و از آنجا كه آيات گذشته مجرمان را تهديد به انتقام، و مؤمنان را بشارت به امامت و پيشوائى و پيروزى مىداد، در اينجا كفار از روى غرور و نخوت اين سؤال را مطرح مىكنند كه اين وعدهها و وعيدها كى عملى خواهد شد؟!.(1)
ص: 174 ببعد.
30- سبا: 19 فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (19) سبا: 19 ولى (اين ناسپاس مردم) گفتند: «پروردگارا! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن» (تا بينوايان نتوانند دوش به دوش اغنيا سفر كنند! و به اين طريق) آنها به خويشتن ستم كردند! و ما آنان را داستانهايى (براى عبرت ديگران) قرار داديم و جمعيّتشان را متلاشى ساختيم؛ در اين ماجرا، نشانههاى عبرتى براى هر صابر شكرگزار است.
1) تفسير نمونه ج: 17
تفسير: چنان آنها را متلاشى كرديم كه ضرب المثل شدند!
تقاضاهاى جنون آميز آنها، از خداوند تقاضا كردند كه در ميان سفرهاى آنها فاصله افكند، گفتند: پروردگارا! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن تا بينوايان نتوانند دوش به دوش اغنياء سفر كنند! (فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا).
منظورشان اين بود كه در ميان اين قريههاى آباد فاصلهاى بيفتد و بيابانهاى خشكى پيدا شود، به اين جهت كه اغنياء و ثروتمندان مايل نبودند افراد كم در آمد همانند آنها سفر كنند، و به هر جا مىخواهند بى زاد و توشه و مركب بروند! گوئى سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود و مىبايست اين امتياز و برترى هميشه براى آنان ثبت شود! و يا اينكه راحتى و رفاه آنها را ناراحت كرده بود، همان گونه كه بنى- اسرائيل از من و سلوى (دو غذاى آسمانى) خسته شدند و تقاضاى پياز و سير و عدس از خدا كردند! بعضى نيز احتمال دادهاند جمله باعد بين اسفارنا اشاره به اين است به قدرى راحت طلب شدند كه ديگر حاضر به مسافرت براى استفاده از مراتع به منظور دامدارى و يا تجارت و زراعت نبودند و از خدا تقاضا كردند كه هميشه در وطن به مانند و فاصلههاى زمانى سفرهايشان زياد شود! ولى تفسير اول از همه بهتر به نظر مىرسد.
به هر حال آنها با اين عملشان به خودشان ستم كردند (وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ) آرى، اگر فكر مىكردند به ديگران ستم مىكردند در اشتباه بودند، خنجرى برداشته بودند و سينه خود را مىشكافتند، و دود همه اين آتشها در چشم خودشان فرو رفت.
چه تعبير جالبى؟ قرآن به دنبال اين جمله كه در باره سرنوشت دردناك آنها بيان مىكند، مىگويد: چنان آنها را مجازات كرديم، و زندگانيشان را در هم پيچيديم كه آنها را سرگذشت و داستان و اخبارى براى ديگران قرار داديم! (فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ) آرى از آن همه زندگانى با رونق و تمدن درخشان و گسترده چيزى جز اخبارى بر سر زبانها، و يادى در خاطرهها، و سطورى بر صفحات تاريخها باقى نماند، و آنها را سخت متلاشى و پراكنده ساختيم (مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ).
چنان سرزمين آنها ويران گشت كه توانائى اقامت از آنان سلب شد، و براى ادامه زندگى مجبور شدند هر گروهى به سوئى روى آورند، و مانند برگهاى خزان كه بر سينه تند باد قرار گرفته هر كدام به گوشهاى پرتاب شدند، آنچنان كه پراكندگى آنها به صورت ضرب المثل در آمد كه هر گاه مىخواستند بگويند فلان جمعيت سخت متلاشى شدند مىگفتند تفرقوا ايادى سبا! (همانند قوم سبا و نعمتهاى آنها پراكنده شدهاند!).
به گفته بعضى از مفسران قبيله غسان به شام رفتند و اسد به عمان و خزاعه به سوى تهامه و طايفه انمار به يثرب.
و در پايان آيه مىفرمايد: قطعا در اين سر گذشت آيات و نشانههاى عبرتى است براى صبر كنندگان و شكرگزاران (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ).
چرا صابران و شكرگزاران مىتوانند از اين ماجراها درس عبرت گيرند؟ (مخصوصا با توجه به اينكه صبار و شكور هر دو صيغه مبالغه است و تكرار و تاكيد را بيان مىكند).
اين بخاطر آنست كه آنها به واسطه صبر و استقامتشان مركب سركش هوا و هوس را مهار مىكنند و در برابر معاصى پرقدرتند، و به خاطر شكرگزاريشان در طريق اطاعت خدا آماده و بيدارند به همين دليل به خوبى عبرت مىگيرند، اما آنها كه بر مركب هوا و هوس سوارند و به مواهب الهى بى اعتنا، چگونه مىتوانند از اين ماجراها عبرت گيرند؟!
1- ماجراى عجيب قوم سبا
به طورى كه از قرآن و روايات اسلامى و همچنين تواريخ استفاده مىشود آنها جمعيتى بودند كه در جنوب جزيره عربستان مىزيستند، داراى حكومتى عالى و تمدنى درخشان بودند.
خاك يمن گسترده و حاصلخيز بود، اما على رغم اين آمادگى، چون رودخانه مهمى نداشت از آن بهره بردارى نمىشد، بارانهاى سيلابى در كوهستانها مىباريد، و آبهاى آن در دشتها به هدر مىرفت، مردم با هوش اين سرزمين به فكر استفاده از اين آبها افتادند، و سدهاى زيادى در نقاط حساس ساختند كه از همه مهمتر و پر آب تر سد مأرب بود.
مأرب (بر وزن مغرب) شهرى بود كه در انتهاى يكى از اين درهها قرار داشت، و سيلهاى عظيم كوههاى صراة از كنار آن مىگذشت، در دهانه اين دره و دامنه دو كوه بلق سد عظيم و نيرومندى بنا كردند، و مجارى مختلف آب در آن ايجاد كرده بودند به قدرى ذخيره آب پشت سد زياد شد كه با استفاده از آن توانستند باغهاى بسيار زيبا، و
كشتزارهاى پر بركت در دو طرف مسير رودخانهاى كه به سد منتهى مىشد ايجاد كنند.
همانگونه كه گفتيم قريههاى آباد اين سرزمين تقريبا به هم متصل بود، و سايههاى گسترده درختان دست به دست هم داده بود، آنقدر ميوههاى فراوان
بر شاخسار آن ظاهر شده بود كه مىگويند هر گاه كسى سبدى روى سر مىگذاشت و از زير آنها مىگذشت پشت سر هم ميوه در آن مىافتاد و در مدت كوتاهى پر مىشد.
وفور نعمت آميخته با امنيت محيطى بسيار مرفه براى زندگى پاك آماده ساخته بود، محيطى مهيا براى اطاعت پروردگار، و تكامل در جنبههاى معنوى.
اما آنها قدر اين همه نعمت را ندانستند، خدا را به دست فراموشى سپردند، و به كفران نعمت مشغول شدند، به فخرفروشى پرداختند و به اختلافات طبقاتى دامن زدند.
در بعضى از تواريخ آمده است موشهاى صحرائى دور از چشم مردم مغرور و مست به ديواره اين سد خاكى روى آوردند، و آن را از درون سست كردند، ناگهان باران شديدى باريد و سيلاب عظيمى حركت كرد، ديوارههاى سد كه قادر به تحمل فشار سيلاب نبود يكمرتبه در هم شكست، و آبهاى بسيار زيادى كه پشت سد متراكم بود ناگهان بيرون ريخت، و تمام آباديها، باغها، كشتزارها و زراعتها، و چهار پايان را تباه كرد، و قصرها و خانههاى مجلل و زيبا را يكباره ويران نمود، و آن سرزمين آباد را به صحرائى خشك و بى آب و علف مبدل
ساخت، و از آن همه باغهاى خرم و اشجار بارور تنها چند درخت تلخ اراك و شورگز و اندكى درختان سدر بجاى ماند، مرغان غزلخوان از آنجا كوچ كردند، و بومها و زاغان جاى آنها را گرفتند.
آرى هنگامى كه خداوند مىخواهد قدرتنمائى كند تمدنى عظيم را با چند موش! بر باد مىدهد، تا بندگان به ضعف خود آشنا گردند و به هنگام قدرت مغرور نشوند 2- يك اعجاز تاريخى قرآن
قرآن مجيد داستان قوم سبا را در آيات فوق آورده است، و مدتها بود كه مورخان جهان از وجود چنين قوم و چنان تمدنى اظهار بىاطلاعى مىكردند.
جالب اينكه مورخان قبل از اكتشافات جديد، نامى از سلسله ملوك سبا و تمدن عظيم آنها نمىبردند، و سبا را فقط شخص فرضى مىدانستند كه پدر مؤسس دولت حمير بود، در حالى كه در قرآن يك سوره به نام اين قوم است و به يكى از مظاهر تمدن آنها كه بناى سد تاريخى مارب است اشاره مىكند، اما پس از كشف آثار تاريخى اين قوم در يمن عقيده دانشمندان دگرگون شد.
علت اينكه آثار تمدن سبا تا اين اواخر استخراج نشده بود، دو چيز بود: يكى صعوبت راه و گرماى شديد هوا، و ديگر بدبينى سكنه اين نواحى نسبت به بيگانگان، كه اروپائيان نا آگاه و بى خبر گاهى از آن تعبير به توحش مىكردند، تا اينكه عده معدودى از باستانشناسان بخاطر علاقه شديدى كه نسبت به كشف اسرار آثار سبا داشتند توانستند به قلب شهر مارب و نواحى آن وارد شوند، و از آثار و خطوط و نقوش فراوانى كه بر روى سنگها ثبت شده بود نمونه بردارى
كنند، و از آن پس گروههائى پشت سر هم در قرن 19 ميلادى به آنجا راه يافتند، و آثار گرانبهائى از آنجا با خود به اروپا بردند، و از مجموعه اين نقوش و خطوط و آثار ديگر كه به هزار نقش بالغ مىشد به جزئيات تمدن اين قوم و حتى تاريخ بناى سد مارب و خصوصيات ديگر پى بردند، و براى غربيان ثابت شد كه آنچه را قرآن در اين زمينه بيان كرده، يك افسانه نيست، بلكه يك واقعيت تاريخى است كه آنها از آن بيخبر بودند به طورى كه الان نقشههائى را توانستهاند از اين سد عظيم و محل عبور آب و مجارى باغستانهاى سمت چپ و راست و ساير خصوصيات آن تنظيم كنند.
3- نكات مهم عبرت در يك داستان كوتاه
قرار گرفتن داستان قوم سبا بعد از سرگذشت سليمان در قرآن مجيد مفهوم خاصى دارد.
1- داود و سليمان پيامبران بزرگى بودند كه حكومت عظيمى تشكيل دادند، و تمدن درخشانى به وجود آوردند، اما با وفات داود و سليمان اين تمدن رو به افول نهاد، قوم سبا نيز تمدن عظيمى بر پا كردند كه با در هم شكستن سد مارب متلاشى شد.
جالب اينكه طبق روايات، عصاى سليمان عليه السلام را موريانهاى خورد، و سد عظيم مارب را موش صحرائى سوراخ كرد، تا اين انسان مغرور بداند مواهب مادى هر چند عظيم باشد و خيره كننده گاه با يك نسيم در هم مىريزد و به وسيله يك حشره يا يك حيوان كوچك زير و رو مىشود، تا آگاهان به آن دل نبندند و مؤمنان اسير آن نشوند، و مغروران از مستى غرور به هوش آيند، و راه استكبار و ظلم و ستم
پيش نگيرند.
2- از اين كه بگذريم در اينجا دو چهره تمدن باشكوه ديده مىشود كه يكى رحمانى بود و ديگرى سرانجام شيطانى شد، اما نه آن ماند و نه اين! و هر دو رو به فنا رفتند.
3- اين نكته نيز قابل توجه است كه مغروران قوم سبا كه نمىتوانستند تودههاى جمعيت را در كنار خود ببينند، و خيال مىكردند بايد ميان اقليت اشرافى و اكثريت كم در آمد سدى بزرگ و مرزى عظيم باشد تا هرگز به هم آميخته نشوند، از خداوند تقاضاى دورى آباديها و بعد سفر كردند، خداوند هم اين دعايشان را مستجاب كرد و آنچنان متلاشى شدند كه هر گروهى به سوئى رفتند، و به گونهاى از هم دور شدند كه اگر مىخواستند يكديگر را پيدا كنند يك عمر بايد در سفر باشند!
4- هر گاه كسى به وضع آن سرزمين قبل از هجوم سيل عرم و بعد از آن نگاه مىكرد باورش نمىشد كه اين همان سرزمينى است كه روزى مملو از درختان سر سبز و خرم و پر ميوه بوده كه امروز به شكل بيابانى وحشتناك كه تك تك درختان شورهگز و اراك و سدر همچون مسافرانى كه راه را گم كرده و پراكنده شدهاند در آن به چشم مىخورد.
اين صحنه با زبان حال مىگويد: سرزمين وجود انسان نيز اينچنين است اگر نيروهاى خلاق او مهار شود و استعدادهاى او به صورت صحيحى مصرف گردد، باغهائى پر طراوت از علم و عمل و فضائل اخلاقى ببار مىآورد، اما اگر سد تقوى بشكند، و غرائز به صورت
سيلى ويرانگر سرزمين زندگى انسان را زير پوشش خود قرار دهند، جز ويرانهاى بى ارزش باقى نخواهد ماند، و گاه يك عامل به ظاهرا كوچك ريشه را تدريجا مىزند، و همه چيز را در هم مىريزد، بايد حتى از اين مسائل كوچك ترسيد و بر حذر بود.
5- آخرين سخن كه اشاره به آن را در اينجا لازم مىدانيم اين است كه اين ماجراى عجيب بار ديگر اين حقيقت را ثابت مىكند كه مرگ انسان در دل زندگى او نهفته شده، و همان چيزى كه يك روز مايه حيات و آبادانى او است روز ديگر ممكن است عامل مرگ و ويرانى گردد.(1)
ص: 63 ببعد.
31- زمر: 42 اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (42) زمر: 42 خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند، و ارواحى را كه نمردهاند نيز
به هنگام خواب مىگيرد؛ سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه مىدارد و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) بازمىگرداند تا سرآمدى معيّن؛ در اين امر نشانههاى روشنى است براى كسانى كه انديشه مىكنند!
1) تفسير نمونه ج: 18
تفسير: خداوند ارواح را به هنگام مرگ و خواب مى گيرد
آيه مورد بحث براى اينكه روشن سازد همه چيز انسانها و از جمله حيات و مرگشان به دست خدا است مىگويد: خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند (اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها).
و ارواحى را كه نمردهاند نيز به هنگام خواب مىگيرد (وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها).
و به اين ترتيب خواب برادر مرگ است و شكل ضعيفى از آن،
چرا كه رابطه روح با جسم به هنگام خواب به حداقل مىرسد و بسيارى از پيوندهاى اين دو قطع مىشود.
بعد مىافزايد: ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگه مىدارد (به گونهاى كه هرگز از خواب بيدار نمىشوند) و ارواح ديگرى را كه فرمان ادامه حياتشان داده به بدنهايشان باز مىگرداند تا سرآمد معينى فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى آرى در اين مسأله آيات و نشانههاى روشنى است براى كسانى كه تفكر مىكنند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).
از اين آيه امور زير به خوبى استفاده مىشود:
1- انسان تركيبى است از روح و جسم، روح گوهرى است غير مادى كه ارتباط آن با جسم مايه نور و حيات آن است.
2- به هنگام مرگ خداوند اين رابطه را قطع مىكند، و روح را به عالم ارواح مىبرد و به هنگام خواب نيز اين روح را مىگيرد، اما نه آنچنان كه رابطه به كلى قطع شود، بنابر اين روح نسبت به بدن داراى سه حالت است: ارتباط تام (حالت حيات و بيدارى) ارتباط ناقص (
حالت خواب) قطع ارتباط به طور كامل (حالت مرگ).
3- خواب چهره ضعيفى از مرگ است، و مرگ نمونه كاملى از خواب 4- خواب از دلائل استقلال و اصالت روح است، مخصوصا هنگامى كه با رؤيا آنهم رؤياهاى صادقه توأم باشد اين معنى روشنتر مىشود.
5- بعضى از ارواح هنگامى كه در عالم خواب رابطه آنها با جسم ضعيف مىشود گاه به قطع كامل اين ارتباط مىانجامد به طورى كه صاحبان آنها هرگز بيدار نمىشوند، و اما ارواح ديگر در حال خواب و بيدارى در نوسانند تا فرمان الهى فرا رسد.
6- توجه به اين حقيقت كه انسان همه شب به هنگام خواب در آستانه مرگ قرار مىگيرد درس عبرتى است كه اگر در آن بينديشد براى بيدارى او كافى است.
7- تمام اين امور به دست قدرت خداوند انجام مىگيرد، و اگر در آيات ديگر سخن از قبض روح به دست ملك الموت و فرشتگان مرگ آمده، به عنوان اين است كه آنها فرمانبران حق و مجريان اوامر او هستند و تضادى ميان اين دو وجود ندارد.
به هر حال اين كه در پايان آيه مىفرمايد: در اين موضوع نشانههاى روشنى است براى كسانى كه انديشه مىكنند، منظور نشانههائى از قدرت خداوند و مسأله مبدء و معاد و ضعف و ناتوانى انسان در برابر اراده او است.
نكتهها:
1- جهان اسرار آميز خواب
حقيقت خواب چيست؟ و چه مىشود كه انسان به خواب مىرود؟ در اين باره دانشمندان بحثهاى فراوانى دارند: بعضى آن را نتيجه انتقال قسمت عمده خون از مغز به ساير قسمتهاى بدن مىدانند، و به اين ترتيب براى آن عامل فيزيكى قائلند.
بعضى ديگر عقيده دارند كه فعاليتهاى زياد جسمانى سبب جمع شدن مواد سمى مخصوصى در بدن مىشود، و همين امر روى سيستم سلسله اعصاب اثر مىگذارد و حالت خواب به انسان دست مىدهد، و اين حال ادامه دارد تا اين سموم تجزيه و جذب بدن گردد، به اين ترتيب عامل شيميائى براى آن قائل شدهاند.
جمعى ديگر يك نوع عامل عصبى براى خواب قائلند و مىگويند: دستگاه فعال عصبى مخصوصى كه در درون مغز انسان است و مبدء حركات مستمر اعضا مىباشد بر اثر خستگى زياد از كار مىافتد و خاموش مىشود.
ولى هيچيك از اين نظرات نتوانسته است پاسخ قانعكنندهاى به مسأله خواب بدهد هر چند تاثير اين عوامل را بطور اجمال نمىتوان انكار كرد؟ ما فكر مىكنيم چيزى كه سبب شده دانشمندان امروز از بيان تفسير روشنى براى مسأله خواب عاجز بمانند همان تفكر مادى آنها است، آنها مىخواهند بدون قبول اصالت و استقلال روح اين مسأله را تفسير كنند، در حالى كه خواب قبل از آنكه يك پديده جسمانى باشد يك پديده روحانى است كه بدون شناخت صحيح روح تفسير آن غير ممكن است.
قرآن مجيد در آيات فوق دقيقترين تفسير را براى مسأله خواب بيان
كرده، زيرا مىگويد خواب يك نوع قبض روح و جدائى روح از جسم است اما نه جدائى كامل به اين ترتيب هنگامى كه به فرمان خدا پرتو روح از بدن برچيده مىشود و جز شعاع كم رنگى از آن بر اين جسم نمىتابد، دستگاه درك و شعور از كار مىافتد، و انسان از حس و حركت باز مىماند، هر چند قسمتى از فعاليتهائى كه براى ادامه حيات او ضرورت دارد، مانند ضربان قلب و گردش خون و فعاليت دستگاه تنفس و تغذيه ادامه مىيابد.
در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: ما من احد ينام الا عرجت نفسه الى السماء، و بقيت روحه فى بدنه، و صار بينهما سبب كشعاع الشمس، فان اذن الله فى قبض الا روح اجابت الروح النفس، و ان اذن الله فى رد الروح اجابت النفس الروح، فهو قوله سبحانه الله يتوفى الانفس حين موتها ...: هر كس مىخوابد نفس او به آسمان صعود مىكند و روح در بدنش مىماند، و در ميان اين دو ارتباطى همچون پرتو آفتاب است، هر گاه خداوند فرمان قبض روح آدمى را صادر كند روح دعوت نفس را اجابت مىكند، و به سوى او پرواز مىنمايد، و هنگامى كه خداوند اجازه بازگشت روح را دهد نفس دعوت روح را اجابت مىكند و به تن باز مىگردد، و اين است معنى سخن خداوند سبحان كه مىفرمايد: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها
و ضمنا از اينجا مسأله مهم ديگرى كه مسأله رؤيا (خواب ديدن است) نيز حل مىشود، چرا كه بسيارند خوابهائى كه عينا يا با مختصر تغييرى در خارج واقع مىشوند.
تفسيرهاى مادى از بيان و توجيه اين گونه خوابها عاجزند، در حالى
كه تفسيرهاى روحى به خوبى مىتوانند اين مطلب را روشن سازند، زيرا روح انسان به هنگام جدائى از تن و ارتباط با عالم ارواح حقايق بيشترى را مربوط به گذشته و آينده درك مىكند، و همين است كه اساس رؤياهاى صادقه را تشكيل مىدهد.
2- خواب در روايات اسلامى
از رواياتى كه مفسران در ذيل آيات فوق ذكر كردهاند نيز به خوبى روشن مىشود كه خواب در اسلام به عنوان حركت روح به سوى عالم ارواح شمرده شده، و بيدارى بازگشت روح به بدن و نوعى حيات مجدد است.
در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه به يارانش چنين تعليم مىداد: لا ينام المسلم و هو جنب، لا ينام الا على طهور، فان لم يجد الماء فليتمم بالصعيد، فان روح المؤمن ترفع الى الله تعالى فيقبلها، و يبارك عليها، فان كان اجلها قد حضر جعلها فى كنوز رحمته، و ان لم يكن اجلها قد حضر بعث بها مع امنائه من ملائكته، فيردونها فى جسده: مسلمان نبايد با حالت جنابت بخوابد، و جز با طهارت وضو به بستر نرود، هر گاه آب نيابد تيمم كند، زيرا روح مؤمن به سوى خداوند متعال بالا مىرود، او را مىپذيرد و به او بركت مىدهد، هر گاه پايان عمرش فرا رسيده باشد او را در گنجهاى رحمتش قرار مىدهد، و اگر فرا نرسيده باشد او را با امنائش از فرشتگان به جسدش باز مىگرداند.
در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام چنين مىخوانيم: اذا قمت بالليل من منامك فقل الحمد لله الذى رد على روحى لاحمده و اعبده: هنگامى كه
در شب از خواب برمىخيزى بگو حمد خدائى را كه روح مرا به من بازگرداند، تا او را حمد و سپاس گويم و عبادت كنم. و حديث در اين زمينه بسيار است.
(مطالب مشروح در باره خواب وخوابهاى مذكور در قرآن، قبلًا گذشت).(1)
ص: 477 ببعد.
32- زمر: 52 أَ وَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (52) زمر: 52 آيا آنها ندانستند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟! در اين، آيات و نشانههايى است براى گروهى كه ايمان مىآورند.
تفسير: آيا آنها ندانستند كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟! (أَ وَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ).
چه بسيارند افراد شايستهاى كه در زندگى محروم و منزوى هستند، و چه بسيار افراد ضعيف و ناتوانى كه از هر نظر متنعمند، اگر پيروزيهاى مادى همگى در سايه تلاش و كوشش خود افراد و لياقتهاى آنها به دست مىآمد نبايد شاهد چنين صحنههائى باشيم.
اين خود مىرساند كه در پشت عالم اسباب دست نيرومند ديگرى است كه آن را طبق برنامه حساب شدهاى اداره مىكند.
1) تفسير نمونه ج: 19
درست است كه انسان بايد در زندگى تلاش و كوشش كند، درست است كه جهاد و كوشش كليد حل بسيارى از مشكلات است، اما اين اشتباه بزرگى است كه ما مسبب الاسباب را فراموش كنيم و تنها چشم به اسباب بدوزيم و مؤثر واقعى را خودمان بدانيم.
يكى از اسرار ناكام ماندن جمعى از آگاهان لايق، و كامياب شدن جمعى از جاهلان بىكفايت همين است كه هشدارى براى همه مردم باشد تا در عالم اسباب گم نشوند و تنها بر نيروى شخصى خود تكيه نكنند.
لذا در پايان آيه مىافزايد در اين آيات و نشانههائى است براى گروهى كه ايمان مىآورند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ).
نشانههائى براى ذات پاك خدا همانگونه كه امير مؤمنان على عليه السلام فرمود:
عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم: من خدا را به وسيله بر هم خوردن تصميمها، گشوده شدن گرهها و در هم شكستن ارادهها شناختم.
و نشانههائى است از ضعف و ناتوانى انسان تا خود را گم نكند و گرفتار غرور و خودبينى نگردد.(1)
1) تفسير نمونه ج: 19 ص: 496.
33- فصلت: 37 وَ مِنْ آياتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (37) فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ (38) وَ مِنْ آياتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (39) وَ مِنْ آياتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (39) فصلت: 37 و از نشانههاى او، شب و روز و خورشيد و ماه است؛ براى خورشيد و ماه سجده نكنيد، براى خدايى كه آفريننده آنهاست سجده كنيد اگر مىخواهيد او را بپرستيد! 38 و اگر (از عبادت پروردگار) تكبّر كنند، كسانى كه نزد پروردگار تو هستند شب و روز براى او تسبيح مىگويند و خسته نمىشوند! 39 و از آيات او اين است كه زمين را خشك (و بىجان) مىبينى، امّا هنگامى كه آب (باران) بر آن مىفرستيم به جنبش درمىآيد و نموّ مىكند؛ همان كسى كه آن را زنده كرد، مردگان را نيز زنده مىكند؛ او بر هر چيز تواناست!
تفسير: فقط براى خدا سجده كنيد
اين آيات در حقيقت آغازگر فصل تازهاى در اين سوره، در زمينه توحيد و معاد، و بيان نبوت و عظمت قرآن است، و در حقيقت مصداقى است روشن از دعوت الى الله در برابر مشركان كه دعوت به سوى بت مىكردند.
نخست از مساله توحيد شروع كرده، از طريق آيات آفاقى مردم را به سوى خدا دعوت مىنمايد، مىفرمايد: از آيات و نشانههاى
پروردگار، شب و روز و خورشيد و ماه است
(وَ مِنْ آياتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ).
شب مايه آرامش، و روشنائى روز وسيله جنبش و حركت است، و اين دو توأما چرخهاى زندگى انسانها را به گردش منظم و متناوبى در مىآورند كه اگر هر كدام جاويدان و يا حتى طولانى بود، زندگى تمام موجودات زنده دستخوش فنا مىشد، لذا كره ماه كه شبهايش معادل 15 شبانه روز زمين، و روزهايش به همين اندازه است به هيچوجه قابل سكونت نيست، چرا كه در شبهاى سرد و تاريكش همه چيز منجمد مىشود، و در روزهاى سوزانش همه چيز آتش مىگيرد، به همين دليل زندگى كردن موجودات زندهاى همچون انسان در آنجا غير ممكن است.
اما خورشيد منبع همه بركات مادى در منظومه ما است، نور و گرما و حركت و جنبش و نزول بارانها، و روئيدن گياهان، و رسيدن ميوهها، حتى رنگهاى زيباى گلها همه از پرتو وجود او است.
ماه نيز روشنى بخش شبهاى تار، و چراغ پر فروغ و زيباى رهروان بيابانها.
و گمشدگان صحراها است، و با جزر و مد خود نيز بركات فراوانى مىآفريند.
ولى بخاطر همين بركات گروهى در مقابل اين دو كوكب پر فروغ آسمان سجده مىكردند و آنها را پرستش مىنمودند، آنها در عالم اسباب، متوقف مانده، بىآنكه مسبب الاسباب را ببينند.
لذا قرآن بعد از اين بيان بلافاصله مىگويد: براى خورشيد و ماه
سجده نكنيد، براى خدائى كه آفريننده آنها است سجده كنيد اگر مىخواهيد او را عبادت نمائيد (لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ).
شما چرا به سراغ سرچشمه اين بركات نمىرويد؟ چرا سر بر آستان او نمىسائيد؟ چرا موجوداتى را مىپرستيد كه خود اسير قوانين آفرينشاند، و داراى طلوع و غروبند و دستخوش انواع تغييرات.
بايد به سراغ كسى رفت كه حاكم و خالق اين قوانين است هرگز غروب و افولى ندارد و دست تغيير و دگرگونى به دامان كبريايش دراز نمىشود.
به اين ترتيب يكى از شعبههاى گسترده شرك و بت پرستى را كه به صورت پرستش موجودات مختلف طبيعت كه داراى فوائدى هستند نفى مىكند، و به همه آنها پيام مىدهد، به سراغ خالق اين موجودات برويد و در معلول متوقف نشويد، به دنبال علت العلل بگرديد.
در حقيقت در اين آيه از نظام واحدى كه بر خورشيد و ماه و شب و روز حاكم.
است استدلال بر وجود خداوند يكتا شده و از خالقيت و حاكميت او براى لزوم عبادتش اتخاذ سند كرده است.
جمله إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ در حقيقت اشاره به اين نكته دارد كه اگر قصد عبادت خدا را داريد غير او را حذف كنيد و چيزى را در عبادت او شريك قرار ندهيد، چرا كه عبادت او با عبادت ديگرى هرگز جمع نمىشود.
سپس مىافزايد: اگر اين دليل منطقى در فكر آنها اثر نگذاشت و باز
هم به سراغ بتها و معبودهاى مجازى رفتند و معبود حقيقى را به دست فراموشى سپردند اگر در عبادت خدا استكبار كردند هرگز نگران نباش، چون فرشتگان مقربى كه در پيشگاه او هستند شب و روز براى او تسبيح مىگويند، و هيچگاه از عبادت او ملالت و خستگى پيدا نمىكنند (فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ).
اگر گروهى نادان و جاهل و بيخبر در برابر ذات پاكش سجده نكنند مسالهاى نيست اين عالم وسيع پر است از فرشتگان مقرب كه دائما در حال ركوع و سجود و حمد و تسبيحند، تازه نيازى به عبادت آنها نيز ندارد، آنها نيازمند عبادت اويند، چرا كه هر افتخار و كمالى براى ممكنات است در سايه عبوديت او است.
چنانكه گفتيم آيات فوق از آيات سجده است ولى در اين كه آيا سجده بعد از آغاز آيه اول (جمله تعبدون) واجب است يا بعد از اتمام هر دو آيه جمله (وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ) در ميان فقهاى اهل سنت گفتگو است، گروهى اولى را پذيرفتهاند، مانند شافعى و مالك و بعضى دوم را ترجيح دادهاند مانند ابو حنيفه و احمد حنبل،.
اما به عقيده علماى اماميه بر اساس رواياتى كه از اهلبيت عليهم السلام وارد شده محل سجده همان جمله تَعْبُدُونَ است، و اين از سجدههاى واجب قرآن مىباشد.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه آنچه واجب است اصل سجده مىباشد، اما ذكر آن مستحب است، در روايتى مىخوانيم كه در سجده اين ذكر را بگويد لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله ايمانا و
تصديقا، لا اله الا الله عبودية و رقا سجدت لك يا رب تعبدا و رقا، لا مستنكفا و لا مستكبرا بل انا عبد ذليل خائف مستجير.
بار ديگر به آيات توحيد كه زمينهساز مساله معاد است باز مىگردد، و اگر قبلا سخن از خورشيد و ماه و آيات سماوى بود در اينجا سخن از آيات ارضى و زمينى است.
مىفرمايد: از آيات او اين است كه زمين را خاشع و خاضع و خشك و بىحركت مىيابى، اما هنگامى كه قطرههاى حياتبخش آب باران را بر آن مىفرستيم به جنبش در مىآيد، و افزايش مىيابد و نمو مىكند (وَ مِنْ آياتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خاشِعَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ).
زمينى خشك و مرده و بىحركت كجا، و اين همه آثار حيات و جلوههاى گوناگون آن كجا؟ كدام قدرت است كه با نزول چند قطره باران از خاك مرده اين همه حركت و جنبش و حيات مىآفريند؟ اين يكى از نشانههاى علم و قدرت بى پايان پروردگار و علائم وجود ذيجود او است.
سپس از اين مساله روشن توحيدى يعنى مساله حيات كه هنوز اسرارش براى بزرگترين دانشمندان كشف نشده، با يك انتقال سريع و جالب به مساله معاد.
پرداخته، مىگويد: آن كس كه اين زمين مرده را زنده كرد هم او مردگان را نيز در قيامت زنده مىكند! (إِنَّ الَّذِي أَحْياها لَمُحْيِ الْمَوْتى).
آرى او بر همه چيز توانا است (إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ).
دلائل قدرتش در همه جا نمايان است و همه سال نشانههاى آن را با
چشم خود مىبينيد، با اين حال چگونه در مساله معاد ترديد مىكنيد؟ و آن را جز محالات مىشمريد؟ زهى نادانى و غفلت و بيخبرى! خاشعة از ماده خشوع در اصل به معنى تضرع و تواضع توام با ادب است، و به كار بردن اين تعبير در مورد زمين خشكيده در حقيقت يك نوع كنايه است.
آرى زمين به هنگامى كه خشكيده و فاقد آب مىشود از هر گونه گل و گياه خالى مىگردد، و به صورت انسان افتاده و يا مرده بيجانى در مىآيد، اما نزول باران حيات جديدى به آن مىبخشد آن را به حركت و نمو و رشد وا مىدارد.
جمله ربت از ماده ربو (بر وزن غلو) به معنى افزايش و نمو است و ربا نيز از همين ماده است، چرا كه ربا خوار طلب خود را با افزايشى مىگيرد.
اهتزت از ماده هز (بر وزن حظ) به معنى تحريك شديد است.(1)
ص: 288 ببد.
35- شورا: 29 وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ (29) شورا: 29 و از آيات اوست آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها منتشر نموده؛ و او هرگاه بخواهد بر جمع آنها تواناست!
1) تفسير نمونه ج: 20
تفسير: يكى از مهمترين آيات علم و قدرت پروردگار آيه مورد بحث است.
از آيات و نشانههاى او است آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها خلق و پراكنده ساخته است (وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ).
آسمانها با آنهمه عظمت، با آن منظومههاى و كهكشانها، و ميليونها ميليون ستاره عظيم و درخشان، آسمانها با آن نظامى كه انسان از مطالعه آن در حيرت فرو مىرود و زمين با انواع منابع حياتيش، با گياهان متنوع و رنگارنگ، و گلها و ميوهها، با انواع مواهب و بركات، و انواع زيبائيهايش، همه آيات و نشانههاى او است اين از يكسو.
از سوى ديگر جنبندگان زمين و آسمان، انواع پرندگان، صدها هزار نوع حشرات، انواع حيوانات وحشى و اهلى، و خزندگان، و ماهيان بسيار كوچك و ظريف و غولپيكر و عظيم، و انواع آبزيان و عجائب و شگفتيهائى كه در ساختمان هر يك از آنها به كار رفته، و از همه مهمتر در اصل حقيقت حيات و زندگى.
و اصول اسرار آميزى كه بر آن حاكم است كه هنوز بعد از هزاران سال مطالعه ميليونها دانشمند، كسى به عمق آن نرسيده، همه و همه آيات خدا است.
جالب اينكه دابة هم موجودات زنده ذرهبينى را شامل مىشود كه داراى حركت ظريف و مرموزى است، و هم حيوانات غولپيكرى كه دهها متر طول و دهها تن وزن دارد، هر يك به نوعى تسبيح حق مىگويند، و ثناخوان او هستند و با زبان حال بيانگر عظمت و قدرت
علم بىپايان او.
و در پايان آيه مىفرمايد: او هر گاه بخواهد قادر بر جمع كردن آنها است (وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ.
در اينكه منظور از جمع كردن تمام جنبندگان در اين آيه چيست؟ بسيارى از مفسران آن را به معنى جمع براى حساب و جزاى اعمال در قيامت دانستهاند، و مىتوان آياتى را كه از قيامت به عنوان يوم الجمع ياد مىكند گواه بر اين معنا گرفت
(مانند آيه 7 همين سوره شورى و 9 تغابن).
در اين صورت اين سؤال پيش مىآيد كه آيا همه جنبندگان در قيامت محشور مىشوند، حتى غير انسانها؟ بلكه گاه گفته مىشود كه دابة (جنبنده) معمولا به غير انسانها اطلاق مىشود، در اين صورت اين مشكل مطرح خواهد شد كه چگونه جنبندگان غير انسان حشر و حساب دارند در حالى كه عقل و شعور و تكليفى ندارند؟ پاسخ اين سؤال را ذيل آيه 38 سوره انعام وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ: هيچ جنبندهاى در زمين، و هيچ پرندهاى كه با دو بال خود، (در آسمان) پرواز مىكند نيست مگر اينكه امتهائى همانند شما هستند، ما هيچ چيز را در اين كتاب فروگذار نكرديم سپس همه آنها به سوى پروردگارشان جمع و محشور مىشوند دادهايم.
و گفتيم زندگى بسيارى از حيوانات آميخته با نظام جالب و شگفتانگيزى است، چه مانعى دارد كه اين اعمال بيانگر نوعى عقل و شعور در آنها باشد؟ چه لزومى دارد كه همه اينها را به غريزه تقسيم
كنيم؟ در اين صورت نوعى از حشر و حساب براى آنها متصور خواهد بود.
اين احتمال نيز در تفسير آيه مورد بحث وجود دارد كه منظور از جمع نقطه مقابل بث (پراكندن) است، به اين معنى كه بث اشاره به آفرينش و گسترش انواع موجودات زنده و جنبندگان است، سپس مىفرمايد هرگاه خدا بخواهد آنها را جمع كرده و نابود يا منقرض مىسازد.
همانگونه كه در طول تاريخ تاكنون بسيارى از انواع جنبندگان در روى زمين گسترش عجيبى پيدا كرده، و در زمانى بعد از آن منقرض و جمع شدهاند، هم گسترش آنها به دست خدا است و هم جمع آنها، و در حقيقت شبيه آياتى است كه مىگويد: حيات دهنده خدا است، و ميراننده هم او است.
در اين صورت مسأله حساب و جزاى حيوانات در اين آيه مطرح نخواهد شد.
ستارگان مسكون آسمان
از نكات قابل ملاحظهاى كه از اين آيه استفاده مىشود اين است كه دلالت بر وجود انواع موجودات زنده در آسمانها دارد، گرچه هنوز دانشمندان به صورت قاطعى در اين زمينه قضاوت نمىكنند، همينقدر سربسته مىگويند: در ميان كواكب آسمان به احتمال قوى ستارگان زيادى هستند كه داراى موجودات زندهاند،
ولى قرآن با جمله وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ (آنچه در آسمان و زمين از جنبندگان گسترده است)، با صراحت اين حقيقت را اعلام مىدارد
كه در پهنه آسمان نيز جنبندگان زنده فراوان است.
و اينكه بعضى از مفسران احتمال دادهاند فيهما منحصر به كره زمين باشد بسيار بعيد به نظر مىرسد، زيرا ضمير تثنيه است و به آسمان و زمين هر دو برمىگردد، همانگونه كه تفسير دابة به فرشتگان آسمان تفسيرى است بسيار بعيد، چرا كه دابة معمولا به جنبندگان مادى اطلاق مىشود.
اين معنى از آيات متعدد ديگر قرآن مجيد نيز استفاده مىشود.
در حديث معروفى از امير مؤمنان امام على بن ابى طالب نقل شده است كه فرمود: هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن التى فى الارض مربوطة كل مدينة الى عمود من نور: اين ستارگانى كه در آسمان است شهرهائى همچون شهرهاى زمين دارد، هر شهرى با شهر ديگر (هر ستارهاى با ستاره ديگر) با ستونى از نور مربوط است.
روايات متعدد ديگرى نيز در اين زمينه نقل شده است (براى اطلاع بيشتر مىتوان به كتاب الهيئة و الاسلام مراجعه كرد).(1)
ص: 432 ببعد.
36- شورا: 32 وَ مِنْ آياتِهِ الْجَوارِ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ (32) إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (33) أَوْ يُوبِقْهُنَّ بِما كَسَبُوا وَ يَعْفُ عَنْ كَثِيرٍ (34) شورا: 32 از نشانههاى او
1) تفسير نمونه ج: 20
كشتيهايى است كه در دريا همچون كوهها به نظر مىرسند!
شورا: 33 اگر او اراده كند، باد را ساكن مىسازد تا آنها بر پشت دريا بىحركت بمانند؛ در اين نشانههايى است براى هر صبركننده شكرگزار! شورا: 34 يا اگر بخواهد آنها را بخاطر اعمالى كه سرنشينانش مرتكب شدهاند نابود مىسازد؛ و در عين حال بسيارى را مىبخشد.
تفسير: وزش بادهاى منظم و حركت كشتيها از آيات اوست
بار ديگر در اين آيات به بيان نشانههاى پروردگار و دلائل توحيد پرداخته، و بحثى را كه در اين زمينه در آيات قبل آمده ادامه مىدهد.
در اينجا به سراغ مطلبى مىرود كه انسانها در زندگى مادى خود با آن بسيار سر و كار دارند، مخصوصا ساحلنشينان و مسافران درياها، مىگويد: از آيات و نشانههاى خداوند كشتيهائى است همچون كوهها كه بر صفحه درياها به حركت در مىآيد (وَ مِنْ آياتِهِ الْجَوارِ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ).
جوار جمع جارية توصيفى است براى سفن جمع سفينه به معنى كشتى كه براى اختصار از عبارت حذف شده و اصولا تكيه آيه روى همين جريان و حركت كشتيهاست، و به همين دليل مخصوصا اين وصف موضوع سخن قرار گرفته.
و اينكه لغت عرب به دختران جوان جارية گفته مىشود به خاطر جريان نشاط جوانى در تمام وجود آنها است.
اعلام جمع علم (بر وزن قلم) به معنى كوه است، ولى در اصل به معنى علامت و اثرى است كه از چيزى خبر مىدهد، مانند علم
الطريق (نشانههاى راه) و علم الجيش (پرچم لشكر) و مانند آن، و اگر به كوه علم گفته مىشود به خاطر همين است كه از دور نمايان است، و گاه بر فراز آن آتشى مىافروختند تا نشانهاى براى رهگذران باشد، ولى بود و نبود آتش در اين نامگذارى تاثيرى ندارد.
به اين ترتيب قرآن مجيد در اين آيه- همچون آيات متعدد ديگر- حركت كشتيهاى كوه پيكر را بر صفحه درياها بر اثر وزش بادهاى منظم از نشانههاى خداوند مىشمرد.
اگر زورق يا قايق كوچكى بر صفحه آب به خاطر وزش باد حركت كند زياد مهم نيست، مهم آن است كه كشتيهاى كوه پيكر با وزش امواج لطيف هوا با عده زيادى مسافر و بار فراوان به حركت در آيد، و هزاران كيلومتر راه را در ميان دو نقطه بپيمايد، و به مقصد برسد.
راستى چه كسى اوقيانوسها را با اين وسعت و عمق و ويژگيهاى آب آفريده؟ چه كسى به چوب و مواد ديگرى كه كشتى را با آن شكل مخصوص مىسازند اين خاصيت را بخشيده كه بر صفحه آب ثابت بماند؟ و چه كسى به بادها دستور داده است به صورت منظمى بر صفحه درياها و اوقيانوسها بوزند كه هر كس از هر نقطه به نقطه ديگرى مىخواهد برود بتواند از آن استفاده كند؟ همه جا نظم نشانه عقل و دانش است و در اينجا نيز همينگونه است.
اصولا اگر نقشههائى كه دريانوردان از حركت بادها در اختيار دارند، و معلوماتى كه بشر در باره وزش بادها از قطبين زمين به سوى خط استوا، و از خط استوا به سوى دو قطب، و همچنين وزشهاى متناوب از سوى سواحل و خشكيها به دريا، و از سوى دريا به خشكى، در نظر
بگيرد، مىداند چقدر اين مسأله حساب شده است.
البته در عصر ما نيرو محرك كشتيها موتورهاى نيرومندى است كه پروانههاى كشتى را به حركت در مىآورد، ولى با اينحال وزش بادها در حركت اين كشتيها نيز مؤثر است.
سپس براى تاكيد بيشتر مىافزايد: اگر خداوند اراده كند باد را ساكن مىسازد تا كشتيها بر پشت دريا ساكن و متوقف شوند! (إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِهِ).
و در پايان آيه براى نتيجهگيرى اضافه مىكند: در اين نشانههائى است براى هر كس كه داراى مقام صبر و شكر است (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ).
آرى در اين حركت بادها، و جريان كشتيها، و آفرينش درياها، و نظام و هماهنگى مخصوصى كه بر اين امور حكمفرماست نشانههاى گوناگونى براى ذات پاك او است.
مىدانيم وزش بادها در درجه اول به خاطر تفاوت درجه حرارت در دو نقطه روى زمين است، زيرا هوا بر اثر حرارت منبسط مىشود سپس به طرف بالا حركت مىكند و به همين دليل از يكسو فشار بر هواى اطراف مىآورد و آنها را متحرك مىسازد، و از سوى ديگر هنگامى كه به سمت بالا حركت كند جاى خود را به هواى اطراف مىدهد، اگر خداوند فقط اين خاصيت انبساط را از آن بگيرد سكون و سكوتى مرگبار بر آن حاكم مىشود، و كشتيهاى بادبانى بىحركت بر صفحه اوقيانوسها حيران و سرگردان مىمانند.
صبار و شكور هر دو صيغه مبالغه است كه يكى فزونى صبر را
مىرساند، و ديگرى فزونى شكر را.
تكيه بر اين دو وصف در آيه مورد بحث و چند مورد ديگر از آيات قرآن مجيد اشاره به نكات لطيفى دارد: اين دو وصف مجموعا ترسيم گويائى از حقيقت ايمان است، چرا كه مؤمن در مشكلات و گرفتاريها صبور و در نعمتها شكور است، لذا در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: الايمان نصفان: نصف صبر، و نصف شكر: ايمان دو نيمه است، نيمى از آن صبر، و نيمى از آن شكر است.
بعلاوه مطالعه اسرار نظام آفرينش از يكسو نياز به صبر و حوصله و پشت كار و صرف وقت دارد، و از سوى ديگر انگيزه شكر منعم.
هرگاه اين دو دست به دست هم مىدهند انسان را آماده براى مطالعه اين آيات مىسازند، و اصولا مطالعه اسرار آفرينش خود يكنوع شكر است.
از سوى سوم به هنگامى كه انسان سوار بر كشتى مىشود اين دو وصف در او از هر زمان ديگر نمايانتر است، صبر در برابر حوادث و مشكلات دريا و شكر به هنگام رسيدن به ساحل مقصود! باز در آيه بعد براى مجسم ساختن عظمت اين نعمت الهى مىافزايد: يا اگر بخواهد اين كشتيها را به خاطر اعمالى كه مسافران و سرنشينانش مرتكب شدهاند نابود و هلاك مىسازد (أَوْ يُوبِقْهُنَّ بِما كَسَبُوا).
همانگونه كه در آيات گذشته نيز خوانديم بلاهائى كه بر سر انسان وارد مىشود غالبا نتيجه اعمال خود او است.
ولى با اينحال لطف خداوند شامل حال انسان است و بسيارى را مىبخشد (وَ يَعْفُ عَنْ كَثِيرٍ).
كه اگر نبخشد هيچكس جز معصومين و خاصان و پاكان از مجازات الهى مصون و بركنار نخواهند بود، چنانكه در آيه 45 سوره فاطر مىخوانيم: وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما كَسَبُوا ما تَرَكَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى: هر گاه خداوند مردم را به آنچه انجام دادهاند مجازات مىكرد جنبندهاى را بر پشت زمين باقى نمىگذاشت (ولى به لطفش) آنها را تا سر آمد معينى مهلت مىدهد.
آرى او مىتواند بادها را از حركت باز دارد تا كشتيها در دل اقيانوسها بىحركت بمانند، و هم مىتواند بادها را تبديل به طوفانهاى درهم پيچيده سازد
تا كشتيهاى كوه پيكر را درهم بكوبند، و همچون پر كاهى در ميان امواج بغلطانند ولى لطف عميم او مانع اين كار است.(1)
ص: 450 ببعد.
37- جاثيه: 3 إِنَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِلْمُؤْمِنِينَ (3) جاثيه: 3 بىشكّ در آسمانها و زمين نشانههاى (فراوانى) براى مؤمنان وجود دارد؛
در اين آيه به بيان آيات و نشانههاى عظمت خدا در آفاق و انفس پرداخته، مىگويد در آسمانها و زمين نشانههاى فراوانى است براى آنها كه اهل ايمانند و طالب حقند
1) تفسير نمونه ج: 20
(إِنَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِلْمُؤْمِنِينَ).
عظمت آسمانها از يكسو، و نظام شگفت انگيز آنها كه ميليونها سال مىگذرد و برنامههاى آنها بدون كمترين انحراف و دگرگونى ادامه مىيابد از سوى ديگر، و ساختمان زمين و عجائب آن از سوى سوم هر يك آيتى از آيات خدا است.
زمينى كه به گفته بعضى از دانشمندان 14 نوع حركت دارد، و با سرعت سرسامآورى به گرد خود مىگردد، و نيز حركتى سريع به گرد خورشيد، و حركت ديگرى همراه خانواده منظومه شمسى در دل كهكشان دارد، و به مسافرتى بىانتها مشغول است، با اينحال چنان آرام است كه مهد آسايش انسان و همه موجودات زنده است، و ابدا احساس نمىشود كه حتى به مقدار سر سوزنى حركت مىكند! نه چنان سخت است كه نتوان در آن زراعت كرد و خانه بنا نمود، و نه چنان نرم است كه قابل استقرار و بقا نباشد.
انواع منابع و معادن و وسائل حيات براى ميلياردها انسان گذشته و امروز و آينده در آن فراهم شده، و آنقدر زيبائى دارد كه انسان را مسحور و مفتون خود مىسازد كوهها و درياها و جو زمين نيز هر كدام آيتى است اسرارآميز ولى اين نشانههاى توحيد و عظمت آفريدگار را تنها در اختيار مؤمنان يعنى طالبان حق و پويندگان راه الله قرار مىدهد، و كوردلان بيخبر و مغرور از درك آن محرومند.
38- جاثيه: 4 وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (4) جاثيه: 4 و نيز در آفرينش شما و جنبندگانى كه (در سراسر زمين) پراكنده ساخته، نشانههايى است براى جمعيّتى كه اهل يقينند.
سپس از آيات آفاقى قبل به آيات انفسى پرداخته، مىگويد: و در آفرينش شما و جنبندگانى كه در سراسر زمين پراكنده ساخته نيز نشانههائى است براى جمعيتى كه اهل يقينند (وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ).
در حقيقت همانگونه كه در عبارت معروف و منسوب به امير مؤمنان على عليه السلام آمده است: اين انسان جرم صغيرى است كه عالم كبيرى در او خلاصه شده و آنچه در عالم كبير وجود دارد نمونهاى از آن در درون جسم و جان او است.
خصلتها و صفاتش معجونى است از خصائل و صفات مجموعه جنبندگان و موجودات زنده، و تنوع خلقتش عصارهاى است از مجموعه حوادث اين جهان بزرگ.
باز فرموده أتزعم أنّك جرم صغير و فيك انطوى العالم الأكبر (اى انسان) آياتو خيال مىكنى جرم كوچكى هستى در حالى كه در تو عالم بزرگى انباشته و نهفته است.
ساختمان يك سلول او به اندازه ساختمان يك شهر عظيم صنعتى اسرارانگيز است، و آفرينش يك موى او با ويژگيها و خصوصيات مختلفى كه با سرپنجه علم و دانش كشف شده است خود آيتى بزرگ از آيات الهى است.
وجود هزاران كيلومتر رگهاى كوچك و بزرگ و مويرگهاى فوق العاده
ظريف در بدن او، و هزار كيلومتر رشتههاى ارتباطى و سيمهاى مخابراتى سلسله اعصاب، و چگونگى ارتباط آنها با مركز فرماندهى فوق العاده پيچيده و اسرارآميز و در عين حال قوى و نيرومند در مغز، و طرز كار هر يك از دستگاههاى داخلى بدن، و هماهنگى عجيب آنها به هنگام بروز حوادث ناگهانى، و دفاع سرسختانه نيروهاى محافظ تن در برابر هجوم عوامل خارجى، هر يك به تنهائى آيتى است.
و از انسان گذشته صدها هزار نوع جنبنده از حيوانات ذرهبينى گرفته تا حيوانات غولپيكر، با ويژگيها و ساختمانهاى كاملا متنوع و رنگارنگ كه گاه براى مطالعه يكنوع از آنها بايد جمعى از دانشمندان تمام عمر خود را مصروف كنند، و با اينكه هزاران كتاب در باره اسرار آفرينش آنها نوشته شده هنوز آنچه در باره آنها مىدانيم در برابر آنچه نمىدانيم بسيار كم است، آرى هر يك به نوبه خود آيتى و نشانهاى از علم و حكمت و قدرت بىپايان مبدأ آفرينش است.
ولى چرا گروهى دهها سال در لابلاى اين آيات رفت و آمد دارند، و كمترين آگاهى حتى از يكى از آنها ندارند؟ دليلش همان است كه قرآن مىگويد: اين آيات مخصوص طالبان ايمان و يقين و صاحبان انديشه و فكر است براى آنها كه درهاى قلب خود را گشوده و با تمام وجود تشنه يقين و علم و دانشند، حتى كمترين حركت و كوچكترين موجود را از نظر دور نمىدارند، و ساعتها در آن مىانديشند، و از آن نردبانى مىسازند براى ارتقاء به سوى الله و دفترى براى معرفت كردگار و با او به راز و نياز مىپردازند و جام دل را از باده عشقش لبريز مىكنند.
39- جاثيه: 5 وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (5) جاثيه: 5 و نيز در آمد و شد شب و روز، و رزق (و بارانى) كه خداوند از آسمان نازل كرده و بوسيله آن زمين را بعد از مردنش حيات بخشيده و همچنين در وزش بادها، نشانههاى روشنى است براى گروهى كه اهل تعقّلند!
در اين آيه از سه موهبت بزرگ كه هر يك نقش مهمى در حيات انسان و موجودات زنده ديگر دارد، و هر يك آيتى از آيات خدا است، نام مىبرد: مسأله نور و آب و هوا مىفرمايد: در آمد و شد شب و روز، و رزقى را كه خداوند از آسمان نازل كرده و به وسيله آن زمين را بعد از مرگش حيات بخشيده، و همچنين در وزش بادها، نشانههائى است براى جمعيتى كه تعقل و انديشه مىكنند (وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ آياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ).
مسأله نظام نور و ظلمت و آمد و شد شب و روز كه هر يك با نظم خاصى جانشين و خليفه ديگرى مىشود بسيار حساب شده و شگفتانگيز است، هر گاه روز دائمى بود يا فوق طولانى آنقدر حرارت بالا مىرفت كه تمام موجودات زنده مىسوختند، و هر گاه شب جاويدان بود و يا بسيار طولانى همه از شدت سرما منجمد
مىشدند!.
اين احتمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه اختلاف به معنى جانشينى
يكديگر نباشد بلكه اشاره به همان تفاوتى است كه شب و روز در فصول سال پيدا مىكنند و بر اثر آن محصولات مختلف، گياهان و ميوهها و نزول برف و باران و بركات ديگر عائد انسانها مىشود.
جالب اينكه دانشمندان مىگويند با تمام تفاوتى كه مناطق مختلف روى زمين از نظر طول شب و روز دارند اگر مجموع ايام سال را حساب كنيم تمام مناطق دقيقا به اندازه هم از نور آفتاب بهره مىگيرند در مرحله دوم از رزق حياتبخش آسمانى، يعنى باران، سخن به ميان آمده كه نه در لطافت طبعش كلامى است، و نه در قدرت احياگريش سخنى، و همه جا نشانه زندگى و طراوت و زيبائى است.
چرا چنين نباشد در حالى كه قسمت اصلى بدن انسان و بسيارى از جانداران ديگر و گياهان را همين آب تشكيل مىدهد.
و در مورد سوم سخن از وزش بادها است بادهائى كه هواى پراكسيژن زنده را جابجا مىكنند، و در اختيار جانداران مىگذارند، هواى آلوده به كربن را براى تصفيه به دشتها و جنگلها و صحراها مىفرستند، و پس از تصفيه به شهرها و آباديها مىبرند، و عجب اينكه اين دو دسته از موجودات زنده يعنى حيوانات و گياهان درست بر ضد هم عمل مىكنند، اولى اكسيژن را مىگيرد و گاز كربن مىدهد، و دومى كربن را مىگيرد و اكسيژن مىدهد تا تعادل در نظام حيات برقرار گردد، و با گذشت زمان ذخيره هواى مفيد زمين نابود نشود.
وزش بادهائى كه علاوه بر اين، تلقيحگر گياهان، و بارور كننده آنها، و
افشاننده انواع بذرها در سرزمينهاى مختلف، و پرورش دهنده مراتع طبيعى
و جنگلها، و موج آفرين در دل اقيانوسهاست، موجى كه به دريا حيات و حركت مىبخشد، و آب را از عفونت و فساد حفظ مىكند، و نيز همين بادها كشتيها را بر صفحه اقيانوسها به حركت درمىآورد.
جالب اينكه در آيات فوق نخست سخن از آيات آسمان و زمين مىگويد، و در پايان مىفرمايد: در اينها نشانههائى براى مؤمنان است، سپس از آفرينش موجودات زنده سخن به ميان مىآورد، و مىگويد: در اين آياتى براى اهل يقين است، و بعد از نظام نور و ظلمت و باد و باران بحث مىكند، و مىگويد: در اينها نشانههائى براى اهل تعقل است.
اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر اين باشد كه انسان سه مرحله را در مسير معرفة الله مىپيمايد تا به مقصد رسد، نخست مرتبه تفكر سپس مرحله يقين و علم و بعد از آن مرحله ايمان و به اصطلاح عقد قلب است، و از آنجا كه از نظر شرافت ايمان مرحله اول، يقين مرحله دوم، و تفكر مرحله سوم است اين ترتيب در آيات ذكر شده، هر چند از نظر وجود خارجى، تفكر در مرتبه اول، سپس يقين، و بعد ايمان است، و به تعبير ديگر آنها كه اهل ايمانند از مشاهده آيات الهى به اين مرحله عالى صعود مىكنند و آنها كه نيستند لااقل به مرحله يقين و يا حداقل به مرحله تفكر درآيند.
مفسران در اين زمينه وجوه ديگرى نيز ذكر كردهاند كه آنچه گفتيم
مناسبتر است.(1)
ص: 227 ببعد.
40- جاثيه: 13 وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (13 جاثيه: 13 او آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همه را از سوى خودش مسخّر شما ساخته؛ در اين نشانههاى (مهمّى) است براى كسانى كه انديشه مىكنند!
در اين آى به مسأله تسخير موجودات به طور كلى پرداخته، مىگويد: آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است همه را از ناحيه خودش مسخر شما ساخت (وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ).
آنقدر به شما شخصيت و ارزش و عظمت داد كه تمام موجودات عالم هستى را مسخر و در مسير منافع شما قرار داد، آفتاب و ماه، باد و باران، كوهها و درهها، جنگلها و صحراها، درختان و حيوانات، معادن و منابع زير زمينى، و خلاصه همه اين موجودات را به خدمت شما دعوت كرد، و همه را سرگشته و فرمانبردار شما ساخت، تا از مواهب او بهره گيريد و به غفلت نخوريد.
قابل توجه اينكه مىفرمايد: جميعا منه: همه اينها با تمام ويژگيها و اختلافاتى كه دارند از سوى اويند و به فرمان او در خدمت شما.
1) تفسير نمونه ج: 21
با توجه به اينكه همه مواهب از ناحيه او است و خالق و مدبر و پروردگار همه ذات پاك او مىباشد پس چرا انسان به سراغ غير او رود؟ و سر بر آستان مخلوقات ضعيف بگذارد؟ و از معرفت منعم حقيقى غافل بماند؟ لذا در پايان آيه مىافزايد: در اين نشانههاى مهمى است براى كسانى كه تفكر و انديشه مىكنند (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).
در اين آيه از عقول و انديشههاى آنها، چه خداى مهربانى كه با هر زبان ممكن با بندگانش سخن مىگويد، گاه با زبان دل، و گاه با زبان فكر، و هدف در همه اينها يك چيز بيش نيست، و آن بيدارى انسانهاى غافل و به حركت درآوردن آنها در سير الى الله است.
در باره تسخير موجودات مختلف جهان بحث مشروحى در فصل قبل ذيل آيات 31 تا 33 سوره ابراهيم آوردهايم.