ghaemiyeh.com
سرشناسه : حيدري، فاطمه، ۱۳۵۶ -
عنوان و نام پديدآور : به سوي حقيقت/ فاطمه حيدري.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : ۴۸ ص.؛ ۱۱ × ۲۱ سم.
شابك : ۳۰۰۰ ريال978-964-540-206-6 :
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
موضوع : تازهكيشان مسلمان -- ايالات متحده
موضوع : واقعه يازده سپتامبر، ۲۰۰۱م.
رده بندي كنگره : BP۲۲۸/۶/ح۹ب۹ ۱۳۸۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۷۹
شماره كتابشناسي ملي : ۱۸۹۲۴۹۴
اسلام، دين صلح، برادرى و محبت است و پيروان خود را به همزيستى مسالمتآميز با پيروان ديگر اديان فرا مىخواند. متأسفانه در يكى دو دهه اخير، تبليغات گستردهاى از سوى رسانههاى صهيونيستى غرب، در خدشهدار كردن چهره اسلام و تروريست خواندن مسلمانان، صورت گرفته و در اين راستا اقدامات مذبوحانهاى از سوى قدرتهاى استكبارى در جهت ايجاد تنفر و دشمنى ملتها از مسلمانان انجام مىگيرد.
يكى از اين اقدامات، زمينهسازى حادثه يازده سپتامبر است كه در جريان آن، با برخورد دو هواپيما به برجهاى دوقلو در آمريكا، افراد زيادى كشته مىشوند. رسانههاى غربى و صهيونيستى، اين حادثه را به گروه القاعده كه مروّج اسلام افراطى هستند، نسبت دادند. اين مسئله باعث شد ملتهاى غيرمسلمان از اسلام و مسلمانان چهرهاى مغشوش بسازند.
نوشتار حاضر، داستان خبرنگار زن آمريكايى است كه
شوهرش را در حادثه يازده سپتامبر از دست داده است و از
اين رو، كينه و تنفر شديدى از مسلمانان به دل مىگيرد. او با تأثيرپذيرى از تبليغات صهيونيستى مىپندارد اين حادثه پىآمد پيروى مسلمانان از آئين اسلام است، ولى با مأموريتى كه برايش فراهم مىشود، نگرشش به كلى تغيير مىيابد. در اين مأموريت، او به همراه يك مترجم زن لبنانى كه بستگانش به دست نيروهاى اسرائيلى شهيد شدهاند، به كشور عربستان سفر مىكند و از نزديك با آداب مسلمانان، به ويژه هنگام اقامه نماز، آشنا مىشود. او با تعمق در آداب و رفتار آنان درمىيابد كه اسلام آنگونه نيست كه رسانههاى غربى معرفى مىكنند.
سرانجام پس از بازگشت از سفر، مسلمان مىشود و به ديگران سفارش مىكند كه اسلام را از نزديك و با برخورد با پيروان آن بشناسند.
سركار خانم فاطمه حيدرى كوشيدهاند با قلمى روان و زيبا اين سفر معنوى و تحوّلآفرين را به تصوير كشند، اميد است مورد استفاده زائران ارجمند قرار گيرد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
بىحوصله خود را داخل اتاق كشاند. پشت سرش در را بست و كمى به آن تكيه داد. پيوسته در انديشه بود؛ فكرى كه سمت و سوى مشخصى نداشت. انگشت شست و سبابهاش را به سمت دو گوشه چشمانش برد. سرش را مقدارى تكان داد، بعد انگشتان را از روى چشمانش برداشت و آنها را گشود. كيف دوربين كه داراى وزن زيادى نبود را مانند يك جسم سنگين از روى شانهاش برداشت و روى صندلى انداخت. چند قدم به طرف جلو رفت. برگههاى حاوى گزارش را روى ميز كارش انداخت. خود را به پشت ميز كشيد و روى صندلى نشست.
يك سال از آن ماجرا مىگذشت، اما هنوز برايش تازگى داشت. تصوير برخورد هواپيما با برج، مدام ذهنش را پُر مىكرد و ناگزيرش مىساخت كه به شيشه قرصهاى آرامبخشاش پناه ببرد. دستها را زيرِ چانه گذاشت. بارها خواسته بود كه براى هميشه
جريان را فراموش كند، اما لبخندى كه در قاب عكس بود، مانع از اين كار مىشد. با اينكه يك سال ارنست را نديده بود اما لبخندش هنوز براى او تازگى داشت. گويى اين عكس را چند لحظه پيش گرفته بود. چند بار با خودش تكرار كرد: نمىتونم ... نمىتونم .... سپس دستش را روى ميز كوبيد و با صداى خفهاى گفت: نمىتونم فراموش كنم ... نمىتونم فراموش كنم. قطره اشكى از گوشه چشمش به روى پوشه گزارشها افتاد.
چند ضربه كوتاه به در اتاق نواخته شد. رزا بىدرنگ اشك را از گوشه چشمش پاك كرد. با صداى كمى بلند گفت: بفرماييد .... هلن، سردبير بشاش روزنامه، با همان لبخند هميشگى وارد اتاق شد:
سلام رزا.
سلام هلن.
تازه رسيدى؟
آره ... نيمساعتى مىشه كه جلسه تموم شده. گزارشى هم تهيه كردم كه احتياج به بازخونى و ويرايش داره. تا دو ساعت ديگه آمادهاش مىكنم براى چاپ.
هلن: رزا! با يه مأموريت خارج از كشور چطورى؟
فكر مىكنم براى روحيهات خوب باشه. هم فاله، هم تماشا. هم گزارش تهيه مىكنى، هم گردش و تفريح.
رزا با ترديد نگاهى به هلن كرد و چيزى نگفت. هلن وقتى سكوت رزا را ديد، بعد از كمى مكث ادامه داد: نمىخواى بدونى اين مأموريت چيه و كجاست؟! رزا با علامتِ سر نشان داد كه بدش نمىآيد در مورد مأموريت چيزى بداند.
هلن گفت: مىدونى كه خيلى وقته يه پژوهش گسترده رو براى شناسايى اديان و مراسمهاى مذهبى اونها شروع كرديم و خبرنگارهاى فعال خودمون رو به نقاط مختلف دنيا فرستاديم تا درباره دينهاى مختلف تحقيق كنند و چند گزارش دنبالهدار بنويسند تا به صورت پاورقى توى روزنامه چاپ بشه. بودجه خوبى هم براى اين كار در نظر گرفته شده ...
رزا با بىحوصلگى گفت: خواهش مىكنم اين قدر حاشيه نرو، اصل مطلب رو بگو ...
هلن كمى خودش را جمع و جور كرد. مىدانست با گفتن اصل مطلب امكان اين كه رزا از كوره دربرود زياد است. به همين خاطر در گفتن اصل مطلب خيلى احتياط مىكرد و خودش را از قبل براى هر واكنشى
از سوى او آماده كرده بود. آب دهانش را قورت داد و به نقطهاى خيره شد. نمىخواست مستقيم در چشمان رزا نگاه كند. با آرامش و در حالى كه سعى مىكرد خود را خونسرد نشان دهد، گفت: من و مديرمسؤول تصميم گرفتيم كه تو رو به عنوان خبرنگار ويژه روزنامه، به يه كشور مسلمون بفرستيم. رزا با ناراحتى سرش را چند بار تكان داد و گفت: نه ... نه ....
هلن با انگيزهتر از قبل، كمى صدايش را بالا برد و گفت: شما بايد به كشور عربستان بريد و نفس بلندى ناشى از خلاصى از يك حرف بزرگ كشيد.
رزا از پشت ميزش بلند شد. در حالى كه لبهايش از شدت خشم مىلرزيد و اشكش جارى شده بود به طرف هلن رفت. شانههاى او را در ميان دستانش گرفت، تكان داد و گفت: يعنى تا اين حد بىرحميد! شماها بىرحميد! خيلى بىرحم، خيلى! شما كه مىدونين من تو چه وضعيتى هستم. شما مىخواين منو به خونه قاتلهاى ارنست بفرستيد ... هرگز ... هرگز ....
هلن كه سعى مىكرد رزا را آرام كند، دستهايش را روى شانههاى او گذاشت و با مهربانى گفت: رزا! عزيزم! باور كن هيچ عمدى تو كار نبوده، از اون
گذشته، هنوز كه چيزى ثابت نشده. ممكنه اين كار از طرف هر كسى باشه. هيچ كس به اندازه خودمون مطمئن نيست كه اين كار از طرف خودىها بوده. يه توطئه. تو كه يه خبرنگار باهوشى، بايد اين رو خوب بفهمى.
رزا درحالىكه گريه مىكرد، سرش را چند بار تكان داد و گفت: نه ... نه .... هلن با آرامش ادامه داد: به فرض هم كه اينطور باشه، اقدام يه نفر رو كه پاى همه نمىنويسن. من دوستهاى مسلمون زيادى دارم كه خيلى هم آدمهاى خوبى هستند؛ خيلى بهتر از من و تو.
رزا كه نشان مىداد به هيچ شكل قانع نمىشود، خودش را از كنار هلن روى مبل راحتى روبهروى او انداخت و گفت: من به اين سفر نمىرم، لطفاً كس ديگهاى رو پيدا كن.
هلن گفت: خواهش مىكنم رزا! اولًا در حال حاضر كسى رو بهتر از تو نمىشناسم. دوماً، فكر كن، بعد جواب بده. اصلًا شايد خوب باشه براى اينكه بفهمى اين كار، كار اونا بوده يا نه، به اين سفر برى. خوددانى تا فردا فكرات رو بكن و جواب بده. حالا هم مىخوام به اتاقم برگردم، تو هم زودتر گزارش امروز
رو آماده كن ... روز به خير رزا!
هلن از اتاق بيرون رفت. رزا سرش را به پشتى راحتى تكيه داد و چشمانش را بست. هيچ وقت فكر نمىكرد در يك چنين حالتى قرار بگيرد. حرفهاى آخر هلن مانند پُتك بر سرش مىكوبيد و مدام در ذهنش تكرار مىشد:
اصلًا شايد خوب باشه براى اينكه بفهمى اين كار، كار اونا بوده يا نه، به اين سفر برى ...
اصلًا شايد خوب باشه ...
رزا مطمئن بود كه كار خودشان است، اما نمىدانست اين اطمينان را از كجا به دست آورده. شايد به اين دليل كه هميشه تبليغات منفى درباره مسلمانها را جدى گرفته بود. تمام مسلمانهايى را كه ديده بود در ذهنش مرور كرد؛ همكلاسىهاى مدرسه، همدانشكدهاىها، همكارها و ... اما از هيچ كدام بدى نديده بود ... با تكان دادن سر، خواست اين افكار را از خود دور كند. با خودش گفت: نه ... نه ... كار، كار خودشونه ... من به اين سفر نمىرم. بلند شد و به طرف ميز كارش رفت. پوشه گزارش را باز كرد و مشغول شد.
كارش كه تمام شد در حال بلند شدن از روى صندلى نگاهى به عكس ارنست انداخت. همينكه
خواست حركت كند، برگشت و دوباره آن را نگاه كرد. به نظرش آمد چيزى در عكس تغيير كرده. كمى دقت كرد. پوشه را روى ميز گذاشت و عكس را برداشت. باورش نمىشد، لبخند ارنست محو شده بود. با حيرت چند بار روى لبهاى ارنست دست كشيد. عكس را روى ميز گذاشت و از اتاق خارج شد.
ارنست با پيراهن آبى و شلوار سفيد بالاى سرِ رزا، كنار تخت ايستاده بود. به آرامى چند بار او را صدا كرد. رزا چشمانش را باز كرد و چندين بار پلكهايش را برهم زد. هيجانزده روى تخت نشست و به ارنست خيره شد، با كلمات بريده گفت:
ارنست كنار او روى تخت نشست.
رزا روى تخت نيمخيز شد. سرش را نزديك ارنست برد و با كنجكاوى پرسيد: چه كارى؟! ارنست با همان لحن گفت: رزا! تو بايد به اين سفر برى. چيزهايى هست كه اگه از اونا با خبر بشى، به يه آدم ديگه تبديل مىشى. خيلى بهتر از اين كه هستى ....
رزا سرش را ميان دستانش گرفت و با بغض گفت:
نه ارنست! ... نه ... برام غير قابل تحمّله، خواهش مىكنم اين رو ازم نخواه.
ارنست با التماس گفت: خواهش مىكنم رزا! به خاطر من ... براى فهميدن حقيقت ... خواهش مىكنم ....
رزا با همان تأكيد ادامه داد: نه ... ارنست! ... نه ... نمىتونم ....
ارنست از روى تخت بلند شد. نگاهى به رزا انداخت. سرى از روى تأسف تكان داد و از اتاق بيرون رفت. رزا بيرون رفتن ارنست را ديد، چند مرتبه او را صدا زد، اما او كه انگار نمىشنيد، به راه خود ادامه داد. رزا به دنبال ارنست دويد و از اتاق بيرون رفت. محيط بيرون از اتاق، فضاى خانهاش نبود، محوطه دو برج بزرگ تجارى شهر بود. رزا مات و مبهوت در مقابلِ در خشكش زد. چشمش به طبقه هفدهم بود؛ طبقهاى كه ارنست در آن كار مىكرد. ناگهان صداى چند هواپيما توجه رزا را به خود جلب كرد. هواپيماها به سرعت به برجها نزديك مىشدند. انگار كه خاطرهاى ياد رزا آمده باشد، دستهايش را روى چشمهايش گذاشت. صداى برخورد هواپيماها و برجهاى دوقلو، با صداى جيغ او درهم آميخت. با
داى جيغ خود از خواب پريد و روى تخت نشست. بدنش به شدت مىلرزيد و عرق از پيشانى به روى لباسش مىچكيد. دستش را به طرف ميز كنار تخت دراز كرد و ليوان آب را برداشت. كمى كه از آن خورد، لرزش بدنش بيشتر شد. پتو را به خود پيچيد و دوباره روى تخت دراز كشيد.
رويدادهايىكه از اول صبح برايش رخ داده بود، فكرش را به شدت مشغول كرده بود: پيشنهاد سفر به عربستان، حرفهاى هلن، لبخند محو شده ارنست، حالا هم اين خواب و حرفهاى ارنست. به شدت گيج شده بود، نمىدانست چه كند.؛ از سويى نفرت او از مسلمانها و كارى كه كرده بودند، دلِ او را پر از كينه كرده بود و از طرف ديگر ميل به دانستن حقيقت، فكرش را انباشته بود.
تا صبح روى تختخواب دراز كشيده بود و فكر مىكرد. سر انجام تصميم خود را گرفت. او بايد با هلن حرف مىزد ... در همين فكرها بود كه دوباره خوابش برد.
درِ اتاق هلن را زدند. او با صداى بلند گفت: بفرماييد ... در اتاق باز شد. در چهارچوب در، رزا منتظر اجازه هلن بود تا وارد شود. هلن كه سخت مشغول نوشتن بود، نگاهى به رزا انداخت و با لبخند گفت: چرا اونجا وايستادى؟ بيا تو.
رزا در را پشت سر خود بست. آهسته به مبلى كه روبهروى ميز هلن بود نزديك شد و همانجا نشست. هلن از روى كنجكاوى نگاهى به رزا كه در حال بازى با انگشتانش بود انداخت و گفت:
اتفاقى افتاده رزا؟!
اتفاق؟ نه ... چه اتفاقى؟!
چه كارى مىتونم برات بكنم؟
رزا با منّ و مِن گفت: در موردِ ... اون مأموريت مىخواستم باهات حرف بزنم.
هلن كه انگار حرف تازهاى شنيده، پوشه جلوى دستش را بست و نشان داد كه سراپاگوش است و آن
را با گفتنِ يك كلمه «خُب» نشان داد.
هلن از روى خوشحالى چندين بار دستانش را به هم كوبيد و گفت: عاليه ... عاليه ... مىدونستم بالاخره قبول مىكنى. چون ما جز تو كسى ديگه رو نداريم كه از پَسِ اين كار بربياد.
رزا گفت: خواهش مىكنم هلن! ... شلوغش نكن. حالا بگو بايد چه كار كنم؟
با گفتن اين حرف، گويا چيزى به خاطرش آمده، چشمانش را تنگ كرد و رو به رزا گفت: راستى اون همكار لبنانىمون رو يادت مىآد؟ همون كه پارسال بعد از جريان 11 سپتامبر اخراج شد. اسمش ... سعيده عبدالحق بود، اگر اشتباه نكنم. رزا گفت: آره ... درسته. يادمه ... راستى چرا اخراجش كردن؟
مناسب نيست ... يه دقيقه صبر كن.
هلن با عجله خود را به پشت ميزش رساند و دفتر تلفن را از روى ميز برداشت. شماره سعيده هنوز توى دفترش ثبت بود. از اينكه آن را پاك نكرده بود، خيلى خوشحال شد. با عجله گوشى تلفن را برداشت و شماره را گرفت. خانمى گوشى را برداشت: الو ...
سلام خانم. ببخشيد ... مىتونم با سعيده عبدالحق صحبت كنم؟
خودم هستم ... بفرماييد.
سلام سعيده! من هلن هستم.
هلن؟! ... به جا نمىآرم.
اى بابا! ... سردبير روزنامه ديگه.
اوه ... شماييد، خوبيد هلن؟!
متشكرم.
چى شد كه يادى از ما كردين؟
مىخواستم ببينم جايى شاغل هستى يا نه؟
نه ....
چه خوب ... دوست دارى يك مأموريت از طرف ما انجام بدى؟
شما كه منو اخراج كردين؟
من كه اين كار رو نكردم ... تازه تو به عنوان يك
فرد آزاد اين كار رو انجام مىدى.
راستش هلن ... من مىخوام تا چند هفته ديگه برگردم لبنان، درسم تمام شده ... مادرم هم خيلى تنهاست ....
خُب مىتونى اين كار رو انجام بدى و بعد برى پيششون. اصلًا خودم برات بليت و ويزا جور مىكنم، تو فقط قبول كن.
حالا تو بگو اصلًا اين مأموريت چى هست؟
ببين سعيده! تو بايد همراه يكى از خبرنگارهاى ما؛ «رزا كريستوا» براى تهيه گزارش به عربستان بريد. تو بايد اونجا به عنوان مترجم با رزا همكارى كنى، همين. بعد از تموم شدن مأموريتت هم مىتونى از اونجا برگردى لبنان ... خوبه؟
اين رزا همونى نيست كه شوهرش توى اون حادثه ... كشته شد؟
چرا خودشه ... بالاخره چه كار مىكنى قبول مىكنى؟
آره ... چون خيلى دلم مىخواد پيش از رفتن به لبنان، خونه خدا رو ببينم، شايد ديگه هيچ وقت اين فرصت دست نده. حتماً، با كمال ميل.
ممنونم سعيده ... پس منتظر تماسم باش.
هلن گوشى را گذاشت و رو به رزا گفت: خُب اين از اين.
رزا مانند كسى كه بر سر دو راهى مرگ و زندگى ايستاده، مردد گفت: قبول كنم؟ همسفر شدن با يك مسلمان برام خيلى سخته.
در سالنِ انتظار فرودگاه، هلن با در دست داشتن گذرنامه و بليتِ سعيده و رزا، منتظر آمدن آن دو بود. هر دوى آنها تقريباً همزمان رسيدند و به هم معرفى شدند. سعيده دستش را دراز كرد تا با رزا احوالپرسى كند، اما رزا از اين كار امتناع كرد. سعيده با خونسردى دستش را عقب كشيد. هلن براى آنكه جوّ موجود را تغيير دهد، گفت: تا چند ساعت ديگه مأموريت شما شروع مىشه. اميدوارم همسفرهاى خوبى براى هم باشيد و با دست پُر برگرديد. سعيده گفت: ولى من كه قرار نيست برگردم. هلن با لبخند گفت: اوه ... بله منظورم رزا بود، البته با كمكهاى تو.
بلندگوى فرودگاه از مسافران نيويورك- رياض خواست كه هر چه سريعتر چمدانهاى خود را تحويل دهند و به باجههاى كنترل گذرنامه و بليت مراجعه كنند.
رزا و سعيده با هلن خداحافظى كردند و از او جدا شدند. كارهاى پرواز انجام شد و آنها داخل هواپيما روى صندلىهايشان، در كنار هم نشستند. رزا سكوت اختيار كرده بود و حاضر نبود با سعيده همكلام شود. از اينرو بعد از بلند شدن هواپيما از روى باند، چشمانش را روى هم گذاشت تا بهانهاى براى سكوتش داشته باشد.
سعيده نگاهى به رزا انداخت. او مىدانست كه براى نفوذ در آدم سختى مانند رزا بايد از راه درست وارد شود. به همين دليل با لحنى بسيار آرام و مهربان، سر حرف را باز كرد:
رزا چشمانش را باز كرد و با بىميلى گفت: نه ...
رزا پوزخندى زد و دوباره چشمانش را بست، اما سعيده ول كن نبود:
رزا دندانهايش را به هم فشار داد. چشمانش را باز كرد. دوست داشت تلافى همه را سر سعيده
درآورد. اما نگاه آرام و لبخند سعيده مانع از هر كارى شد و رزا فقط توانست بگويد: ممنونم ...
رزا با لحن تمسخرآميزى گفت: اختيار دارين، شما كه بايد بهتر بدونين.
من!؟ ... چرا من؟ ... چون اين كار به اسم مسلمانها تموم شده اين حرف رو مىزنين؟
به اسمشون تموم نشده واقعاً كار اونا بوده.
شما كه بايد بهتر بدونين اين جور كارها از دست آدماى رده بالا برمىآد.
اين حرفاايه كه شما براى تبرئه خودتون ساختين، به نظر من همه مسلمانها به خاطر اين كار بايد مجازات بشن.
سعيده با همان لحن آرام گفت: اگه يه نفر درباره شما اين حرف رو بزنه چه كار مىكنين؟
منظورت چيه؟
شما خودتون بهتر مىدونين كه بيشتر سلاحهاى كشتار جمعى در سراسر دنيا از طريق دولت شما در اختيار دولتهاىِ وابسته قرار مىگيره، همين كشتارى كه اسراييلىها توى فلسطين و لبنان به راه
انداختن، فكر مىكنين سلاحش رو از كجا آوردن؟ مگه نه اينكه از دولت شما گرفتن؟ پس همه مردم آمريكا به خاطر سياستهاى غلط دولتشون بايد قربانى بشن؟!
رزا با شنيدن اين استدلال سكوت كرد. سعيده به طور كامل او را خلع سلاح كرده بود. رزا تا كنون به اين موضوع فكر نكرده بود. سعيده براى آنكه فضا را عوض كند گفت: خُب ... بگذريم. توى اين مأموريت غير از ترجمه چه كارى از من برمىآد؟
رزا كه هنوز در بهت حرفهاى سعيده بود، سعى كرد چند كلمهاى حرف بزند: شما ... خيلى كارها ازتون ساختهست ... مثلًا اينكه درباره آيينهاتون برام بگين و ...
سعيده سرى تكان داد: فهميدم ... باشه درباره هر كدام سرِ وقت خودش برات توضيح مىدم ... سفر درازى در پيش داريم، بهتره كمى استراحت كنيم.
از سوى سفارت آمريكا در عربستان اتومبيلى، در فرودگاهِ رياض منتظرِ ورود رزا و سعيده بود. راننده وظيفه داشت آنها را به شهر مكه برساند و تمام وقت در خدمت رفتوآمدهاى آن دو باشد.
رزا و سعيده عقب ماشين، كنار هم نشستند. راننده به آنها خوشآمد گفت و اعلام كرد كه مقصد، شهر مكه است. سعيده دست در كيفش برد و بسته كادو شدهاى را بيرون آورد و در مقابل رزا گرفت:
اين مال شماست.
مالِ من!؟ ... به چه مناسبت؟
باز كن خودت مىفهمى.
رزا با تشكر از سعيده بسته را باز كرد. داخل آن يك روسرى بود. رزا تاى روسرى را باز كرد و با ديدن آن نگاهى پرسشگر به سعيده انداخت. سعيده گفت: حتماً با خودت فكر مىكنى اين ديگه چيه؟ اين يه روسريه. تو كشور عربستان شما مىتونين در همه
شهرها بدون حجاب باشيد؛ ولى در دو شهر مذهبى مكه و مدينه حتماً بايد حجاب داشته باشين. من هم به خاطر همين اين روسرى رو بهتون هديه كردم.
رزا كه منظور سعيده را نمىفهميد، شانهاى بالا انداخت و گفت: من كه دليلش رو نمىدونم، ولى ازت ممنونم كه به فكرم بودى، قبلًا هم به من گفته بودند كه براى وارد شدن به مكه بايد همشكل مسلمونها بشم! اىكاش يك لباس هم مثل لباس تو داشتم. سعيده با خنده گفت: منظورت اين مانتوست؟ رزا گفت: بله ... بله ... همون. سعيده گفت: چون قراره از اينجا به لبنان برگردم، همه وسايلم رو آوردم، توى چمدون چند دست مانتو هست، حتماً يكىش رو هم به شما مىدم. رزا از سعيده تشكر كرد و رو به مرد راننده گفت: چند ساعت ديگه تا هتل راه داريم؟
زياد نيست، حدود دو ساعت شايد هم كمتر.
من كه خيلى خستهام، دوست دارم هر چه زودتر به هتل برسيم، تا كمى استراحت كنم.
سعيده كه تا آن موقع ساكت بود، رو به رزا كرد و گفت: مسئله اول درباره مراسم آيينى ما است، آقاى راننده! لطف كنين در مسجد جحفه توقف كنين.
بله خانوم ... چشم.
رزا با تعجب پرسيد: براى چى؟
براى اينكه ما مسلمونها حق نداريم بدون احرام وارد حريم شهر مكه بشيم.
رزا درحالىكه قلم و دفترچه يادداشتش را از كيفش بيرون مىآورد گفت: مىشه بيشتر توضيح بدى؟
زنها هم اگر لباس سفيد داشتن بپوشن و با گفتن چند كلمه كه معناى اون اجابت دعوت خداست، مُحرم و راهى خونه خدا بشن. در حالت احرام چند كار براى اونها حرامه كه از انجام دادنش اجتناب مىكنن. راستى مىدونى رزا؟! در حريم خانه خدا يعنى شهر مكه، امنيت كامل؛ مثل يك اتوپيا حكمفرماست؟ تا جايى كه كسى حق نداره حتى يك جانور موذى رو بكشه و اگر اين كار رو بكنه بايد كفاره بده ...
رزا درحالىكه آخرين جمله از گفتههاى سعيده را مىنوشت، گفت: بايد مراسم جالبى باشه.
بله، خيلى ... بهخصوص اينكه همه اونجا با هم هماهنگاند، همه داراى يك برنامه خاصّاند و همه تقريباً يك جور اون مراسم رو بهجا مىآرند، بايد از نزديك ببينى.
ا
تومبيل در مقابل مسجد جُحفه توقف كرد. رزا از خواب بيدار شد. سعيده لبخندى زد و گفت: زياد طول نمىكشه، فقط اگه نيمساعتى منتظر بمونين برمىگردم.
رزا سرى تكان داد و دوباره چشمانش را بست. نيمساعت بعد، سعيده با لباسى بلند و سفيد و يك روسرى سفيد از مسجد بيرون آمد. رزا كه چند دقيقه قبل بيدار شده بود، از اتومبيل پياده شد. گرماى هوا به قدرى شديد بود كه او طاقت نياورد تا سعيده برسد و به سرعت داخل اتومبيل برگشت. سعيده درِ ماشين را باز كرد و نشست، خطاب به راننده گفت: من آمادهام، مىتونيد به راهتون ادامه بديد. رزا كه محو تماشاى سعيده بود، گفت: چه قدر اين لباسها بهت مىآد، خودت رو تو آينه ديدى؟ سعيده تبسّمى كرد و گفت: نگاه كردن به آينه، براى مُحرم حرامه. رزا دوباره قلم و دفترش را برداشت و آنچه را كه سعيده گفته بود يادداشت كرد.
نزديك غروب آفتاب، آن دو به هتل رسيدند و وسايلشان را در كمدها جابهجا كردند. رزا خود را روى تخت رها كرد. سعيده گفت:
رزا روى تخت جابهجا شد، كمى فكر كرد و بلند شد لباسهايش را عوض كرد. يك مانتو مثل مانتوى سعيده پوشيد، روسرى را كه او برايش خريده بود سر كرد و گفت: من هم همرات مىآم. مىخوام انجام دادن مراسم رو از نزديك ببينم.
سعيده و رزا روبهروى خانه كعبه، كنار هم ايستاده بودند. سعيده با ديدن خانه كعبه سر به سجده گذاشت و با صداى بلند گريست. رزا با تعجب به سعيده و حركتهاى او نگاه مىكرد. قدرى كه دقت كرد، فهميد هر كسى كه از در وارد مىشود همين كار را مىكند. پوشش مردان برايش عجيب بود، سپيدى لباسهاى آنها فضاى معنوى اطراف را آرامش بيشترى مىبخشيد.
سعيده از سجده سر برداشت و رو به رزا گفت: اون مكعب سياه؛ خونه كعبه است. قبله ما كه رو به اون نماز مىخونيم، رو به اون مىميريم و رو به اون به خاك سپرده مىشيم. براى انجام مراسم بايد هفت بار دور اين خونه بگرديم و خداىِ خونهرو با بردن نامهايش ستايش كنيم.
در همين هنگام صداى مؤذن از منارههاى مسجد پخش شد. سعيده گفت: اين صداى اذان است. با اين
صدا مردم براى خوندن نماز به سوى مسجد مىآن. اين اتفاق پنج بار در روز تكرار مىشه.
رزا كه محو در نورها و معنويت خانه كعبه شده بود، گفت: ببخش سعيده اينهارو كه گفتى يه بار ديگه تو هتل تكرار كن تا يادداشت بردارم ... اينجا با اينكه خيلى گرمه ولى جاى قشنگيه. حسّ آرامش عجيبى دارم. پيش از اين هيچ وقت به اين شكل آرام نبودم.
سعيده گفت: الان همه مىخوان نماز بخونن نمىشه طواف كرد. بيا بريم طبقه بالا از اونجا بهتر مىتونى همه جا رو ببينى، نماز را هم همانجا مىخونم.
رزا و سعيده رو به خانه خدا، به نردهها تكيه داده بودند. غرق در فكر داشتند تماشا مىكردند كه اقامه هم گفته شد. در يك آن، صفوف مرتبى از نمازگزاران دور خانه خدا حلقه زدند و همه گوش به امام جماعت، نماز را آغاز كردند. صداى امام گوش رزا را نوازش مىكرد. او در گوشهاى ايستاده بود و از بالا نظارهگر اين شكوه و عظمت بود. ركوع و سجود هماهنگ مردم، رزا را به شدت منقلب كرده بود. يكباره ياد حرفهايى افتاد كه درباره مسلمانها
شنيده بود. حرفهايى كه حكايت از بىنظمى و خُلقهاى ناپسند داشت. ولى تا اينجا هر چه ديده بود عكس آن حرفها را ثابت مىكرد. اين مراسم و حركتهاى منظمِ مردم آنقدر برايش جالب بود كه دوست نداشت هيچ وقت اين مراسم تمام شود.
با سلامِ نماز، سعيده به طرف رزا رفت و دست روى شانهاش گذاشت، رزا تكانى خورد.
به چى نگا مىكردى؟
به اين نظم و ترتيب! شما چطور اين حركات رو همه با هم انجام مىدين؟
ببين! نماز ما يه روال مخصوص داره، وقتى اين نماز به جماعت خونده مىشه و همگان آن روال مخصوص را رعايت مىكنند نتيجهاش اين حركات موزونيه كه تو مىبينى. در نماز جماعت يه نفر كه عادلتر و فقيهتر از همه باشه جلو مىايسته و درواقع سكاندار اين حركت مىشه و باقى، همه تابع او هستند.
گفتى اين مراسم فقط يك بار در روز اتفاق مىافته؟
نه چند بار.
مىشه هر بار كه براى نماز مىآى منرو هم با
خودت بيارى؟
نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء حرفى نيست، امّا براى نماز صبح شايد سخت باشه از خواب بيدار شى؟!
نه ... نه ... خواهش مىكنم.
باشه من حرفى ندارم، حالا بيا با هم بريم تا من مناسك رو به جا بيارم.
بعد از انجام مناسك و بازگشت به هتل، سعيده درباره تكتك آنها و در مورد فلسفه طواف، نماز طواف، سعى ميان صفا و مروه، تقصير، طواف نساء و نماز طواف نساء براى رزا حرف زد.
سعيده داخل اتاق نشسته بود و قرآن مىخواند كه رزا وارد شد. سلامى داد و به طرف تختش رفت. روسرى را از سرش برداشت و روى تخت انداخت. خودش هم روى تخت نشست. عكس ارنست را از روى ميز كنار تخت برداشت. لبخند عكس به طور كامل محو شده بود. عكس را به سينهاش چسباند و چشمانش را بست.
سعيده نيمنگاهى به او انداخت. قرآن را بست، بوسيد و روى ميزِ كنار تختش گذاشت.
با صداى سعيده رزا چشمانش را باز كرد، عكس را دوباره مقابل چشمانش گرفت و آرام گفت:
خيلى.
واقعاً متأسفم.
ممنونم.
تو فكر مىكنى اين كار، كار مسلمونهاست؟
رزا پاسخى به پرسش سعيده نداد و همچنان خيره به عكس نگاه كرد. سعيده ادامه داد:
رزا همچنان به سكوت خود ادامه داد. سعيده نگاهى به رزا انداخت. چشمانش پُر از اشك شده بود بغض راه گلويش را بست. به طرف اثاثيهاش رفت و از داخل چمدان آلبومى را بيرون آورد، آن را باز كرد و مقابل رزا گرفت:
رزا عكس ارنست را روى ميز گذاشت و آلبوم را از دست سعيده گرفت. عكس اول تصوير دو جوان و مرد ميانسالى را نشان مىداد. رزا نگاهى پرسشگر به سعيده انداخت و پرسيد:
سعيده در حالى كه سعى مىكرد بر خودش مسلط باشد، با صداى لرزان گفت: اون جوونا، دو تا از برادرهاى مناند؛ ياسر و حمزه و اون مرد مسن
پدرمه. صفحه بعد رو ببين.
رزا متعجب آلبوم را ورق زد. تصوير يك جنازه خونآلود، شوكهاش كرد. قدرى به عكس خيره شد. گويا آن را شناخت، با ترديد پرسيد: اين عكس پدرت نيست؟!
سعيده فقط سرش را به علامت تأييد تكان داد. رزا با وحشت باز هم آلبوم را ورق زد. اين بار تصوير جسد خونآلود يكى از برادران سعيده را مقابل خود ديد:
سعيده بغضاش را فرو خورد، روى تخت، كنار رزا نشست و آرام شروع به صحبت كرد:
رزا در برابر اين پرسش سعيده سكوت كرد. سعيده دست در گردن رزا انداخت و گفت:
ولى عزيزم! من نه تو رو و نه هيچ كدام از مردم كشورت رو مقصر نمىدونم. من فقط اونهايى رو كه با سياستهاى غلطشون هر روز مسبب مرگ هزاران آدم مىشن مقصر مىدونم.
حرفهاى سعيده سخت در دل رزا اثر كرد. درحالىكه از شدت احساسات لبهاى رزا مىلرزيد، رو به سعيده گفت:
بابت همه چيز متأسفم، هم رفتار خودم با تو و هم بابت مرگ پدر و برادرهات. باور كن من اصلًا از اين جريانات چيزى نمىدونستم و فكر مىكنم با اين نادانى بايد حرفه خبرنگارى رو كنار بذارم، چون يه خبرنگار بايد از همه چيز باخبر باشه.
زياد سخت نگير ... خدا رو شكر كن كه حالا متوجه شدى، خيلى بده كه آدم تا آخر عمرش در بىخبرى بمونه.
رزا دست در گردن سعيده انداخت و آن دو چند دقيقهاى در آغوش هم گريستند.
رزا در تمامى پانزده روز اقامت خود، در هر پنج وقت نماز به طبقه دوم مسجدالحرام مىرفت و از آنجا نظارهگر عبادت مسلمانها مىشد. با خود مىانديشيد؛ چگونه مىتوان چند ساعت مختلف در روز مردم را براى يك همايش، آن هم بدون كارت دعوت و تشريفاتِ خاص در يكجا گرد هم آورد؟! بارها به چشم خود ديده بود، براى هر همايش ميليونها دلار خرج مىشود، ولى روز دوم همايش تعداد مدعوين كمتر مىشود و هزار و يك مشكل روى مىدهد. اما اينجا بدون آنكه كسى متولى امر باشد، مردم تنها با شنيدن يك صدا كه آنها را براى انجام فريضه دعوت مىكند، از هر سو خود را به مسجد مىرسانند و در يك عبادت عمومى شركت مىكنند و در هر بار همان جملههاى دفعه پيش را تكرار مىكنند. مهمتر از همه آن كه مردمان با رنگ پوست متفاوت؛ سفيد، زرد، سياه و با مليتهاى گوناگون شانه به شانه هم مىايستند. هيچ كدام به دليل رنگ پوستش بر ديگرى فخر نمىفروشد
و او را از خود دور نمىكند. يكباره فجايع محله هارلم پيش چشمانش مجسم مىشود. با خود مىانديشد: در اين دين و در اين عبادتِ بهخصوص چه رازى نهفته كه تا اين حد براى مسلمانان مهم است؟! يكبار هم اين مسئله را از سعيده پرسيد؛ سعيده گفت:
حرفهاى سعيده، رزا را به فكر واداشت. او تصميم گرفت بعد از بازگشت به كشورش بيشتر در اين زمينه به كنكاش بپردازد.
مأموريت رزا تمام شد. او در اين پانزده روز توانسته بود، يك دوست خوب بيابد و با بسيارى از واقعيتهاى پنهانِ دين اسلام آشنا شود كه تا آن روز هيچ چيز درباره آنها نمىدانست. سعيده براى بدرقه رزا به فرودگاه آمده بود. رزا مانتو و روسرى سعيده را داخل يك كيسه گذاشت، به او داد و گفت:
سعيده با خوشرويى كيسه را به او برگرداند و گفت:
رزا با آرامى جواب داد: من تا به حال سفر به اين خوبى نداشتم. از نظر من مسلمونها نه تنها
تروريست نيستند، بلكه خودشون قربانى تروريستاند. از نظر من، شما مسلمونها آدماى خوش قلب و مهربانى هستين كه بهترين روش رو در زندگى پيش گرفتين. تصميم گرفتم در مورد دين شما بيشتر تحقيق كنم. صددرصد نتايج تحقيقاتمرو برات مىفرستم. راستى تو هم منو از وضعيت خودت بىخبر نذار، اميدوارم باز هم همديگه رو ببينيم.
سعيده در حالى كه رزا را مىبوسيد گفت: من هم اميدوارم ... مواظب خودت باش. من چند روزى به شهر مدينه مىرم و بعد به لبنان برمىگردم.
رزا و سعيده با گرمى از يكديگر خداحافظى كردند و رزا عازم آمريكا شد.
رزا نتيجه تحقيقاتش درباره اسلام و مسلمانان را بعد از چهار ماه پژوهش مداوم با عنوان «اسلام، دينى كه همگان بايد بشناسند» به هلن تحويل داد. هلن نگاهى به عنوان گزارش انداخت و سپس چند بار به طور سرسرى آن را ورق زد. بعد رو به رزا گفت:
با اينكه خيلى طول كشيد بايد كار خوبى از آب در اومده باشه. راستى، حس مىكنم از وقتى كه از سفر برگشتى روحيهات بهتر شده، اينطور نيست؟
آره ... چند بار وقتى دوستهام مشغول نماز خوندن بودن اونها رو ديدم، منظورت از اين سؤال چيه؟
آيا تا حالا دقت كردى كه چه نظم و شكوهى بر نماز اونها حاكمه؟ من كه وقتى همه مردم براى نماز جمع مىشدند، حس مىكردم كنار يك درياى آرام ايستادم و مثل يه قطره دوست دارم خودم رو توى اونها غرق كنم. راستش رو بخواى خيلى دوست داشتم يكبار با اونها توى اين عبادت شركت كنم تا يه همحسى باهاشون پيدا كنم. ولى حيف كه بلد نبودم ...، بگذريم همه چيز رو توى اين گزارش نوشتم. راستى به مدير مسؤول بگو رزا فقط در صورتى اجازه چاپ اين مطلب رو مىده كه اولًا؛ چيزى از اون حذف نشه، تا خوانندهها با چهره واقعى اسلام آشنا بشن، درثانى؛ حتماً نامهاى كه در ابتداى گزارش نوشتم، به همون شكل چاپ بشه.
هلن به علامت تأييد، سرى تكان داد و گفت: حتماً ... بدون اجازه تو غير ممكنه.
ممنونم هلن! حالا اگر كارى ندارى من به اتاقم مىرم.
نه ... مىتونى برى ... روز بخير.
هلن گزارش را براى تأييد نزد مدير مسؤول بُرد و شرايط رزا را هم به آگاهى او رساند. مدير مسؤول عينكش را روى بينى گذاشت و صفحه اول گزارش رزا را به دست گرفت. رزا در نامه نوشته بود:
«اسلام دينى است كه تا به حال به خوبى به ما شناسانده نشده است. ما هميشه مسلمانها را با چهرهاى خشن و تروريست تصور كردهايم، چون سردمداران كشورمان اينطور خواستهاند. من به عنوان كسى كه از نزديك چند روزى مهمان مسلمانان بودم، ديدم كه روابط انسانى در بين آنان به بهترين شكل ممكن حاكم است. آنچه كه امروز جامعه ما از آن بىبهره است. ما هفتهاى يكبار به كليسا مىرويم و با اعتراف نزد كشيش، به نظر خودمان بر تمامى اشتباههاى خود، سرپوش مىگذاريم. اما مسلمانها باور دارند كه خدا در همه حال آنها را مىبيند و او را در هر روز بايد چند بار ياد كرد. عظمت و شكوهِ جماعت مسلمانان را فقط بايد در نمازهاى آنها ديد. نمازى كه هيچ كس با اجبار اقدام به برگزارى آن نمىكند. آنها تنها با شنيدن صداى مؤذن، صحن مسجد را از حضور ناب
ص: 45
انسانى پُر مىكنند و با رنگ پوستهاى متفاوت و مليتهاى گوناگون شانه به شانه هم مىايستند و خداى مشتركشان را ستايش مىكنند. آنها اعتقاد دارند كه در نماز، با خدايشان حرف مىزنند و او هر لحظه ناظر بر آنهاست. حال با اين تفاصيل از شما خواننده عزيز مىپرسم؛ آيا چنين افرادى مىتوانند تروريست باشند؟ من به شما مىگويم كه: هرگز! و با مستنداتى ثابت مىكنم كه آنها خود قربانى تروريست هستند. تروريستهايى كه اغلب از طريق دولتهاى بزرگى مانند دولت ما حمايت مىشوند. پيشنهاد من اين است كه اسلام را آن گونه كه هست بشناسيد، نه آنطور كه ديگران مىخواهند.»
رزا كريستوا
مدير مسؤول چند بار خودكارش را روى گزارش رزا كوبيد. سپس با عصبانيت گوشى تلفن را برداشت و شماره هلن را گرفت، هلن گوشى را برداشت: بله ...
هلن با سرعت خود را به اتاق او رساند. مدير مسؤول درحالىكه از شدت خشم دستانش را مدام به هم مىكوبيد، گفت:
هلن با دستپاچگى گزارش را برداشت. صفحه اول را خواند، از تعجب لبهايش را ميان دندانهايش گرفت و چيزى نگفت.
مدير مسؤول ادامه داد:
رزا دستانش را روى ميز گذاشت و مصمم گفت: نه! ... من اين كار رو نمىكنم و ترجيح مىدم از اينجا بيرون برم تا اينكه حقيقت رو فداى مصلحت كنم.
هلن گفت: اين حرفِ آخرته؟!
بله حرفِ آخرمه و به سرعت وسايلش را داخل كيفش ريخت. آنرا روى دوش انداخت و رو به هلن گفت: بقيه وسايلم رو بعداً مىآم مىبرم ... هلن! به خاطر كمكهايى كه بهم كردى ازت ممنونم، مخصوصاً به خاطر اين مأموريت ....
هلن را بوسيد و از اتاق خارج شد.
يك هفتهاى بود، از خانه بيرون نرفته بود و مدام فكر مىكرد. خيلى با خودش كلنجار رفت. دستنوشتههايش را دوباره خواند. گوشى تلفن را برداشت. شماره مدير مسؤول را گرفت اما قبل از آنكه او گوشى را بردارد، رزا تلفن را قطع كرد. چند دقيقه فكر كرد و دوباره گوشى را برداشت. شماره اطلاعاتِ تلفن را گرفت:
سلام آقا، ببخشيد ... شماره مركز تحقيقات اسلامى را مىخواستم ... بله ... بله ... شماره را يادداشت كرد. گوشى را گذاشت و شماره مركز تحقيقات اسلامى را گرفت، خانمى گوشى را برداشت:
مركز تحقيقات اسلامى؟
بفرماييد ...
سلام خانوم! ... ببخشيد مىخواستم بدونم اگه كسى بخواد مسلمون بشه چه كار بايد بكنه؟! ...
مانتو و روسرى را كه سعيده هديه داده بود، پوشيد. خود را در آيينه برانداز كرد. لبخندى از خوشحالى بر لبانش نقش بست. اين اولين نمازى بود كه رزا در آن شركت مىكرد. احساس خوبى داشت. مثل يك ماهى بيرون افتاده از آب، شوقِ به دريا رسيدن داشت. به طرف ميز كارش رفت تا كيفش را بردارد، نگاهش به عكس ارنست افتاد. كمى دقت كرد. دستى روى قاب عكس كشيد و با صداى بلند فرياد زد:
عكس را روى ميز گذاشت و با خوشحالى از در بيرون رفت. شاداب از اينكه ارنست دوباره مىخنديد!