ghaemiyeh.com
سرشناسه : فقیهامامی، حسن، 1313 -
عنوان و نام پديدآور : بزرگداشت حضرت جواد الائمه علیهالسلام/ سخنرانی حسن فقیهامامی.
مشخصات نشر : اصفهان: مدرسه علمیه ذوالفقار اصفهان، واحد تحقیقات، 1387.
مشخصات ظاهری : 32ص.؛ 12×17سم.
شابک : 978-964-04-2699-9
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : کتاب حاضر متن سخنرانی حضرت آیهاللهحاج سید حسن فقیهامامی به مناسبت شهادت حضرت جواد الائمه علیهالسلام در جمع طلاب و شاگردان است.
موضوع : محمدبن علی (ع)، امام نهم، 195 - 220ق.
رده بندی کنگره : BP48/35/ف7ب4 1387
رده بندی دیویی : 297/9582
شماره کتابشناسی ملی : 1675145
بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
سخنرانی
حضرت آیة اللّه حاج سید حسن فقیه امامی
(مدّ ظلّه العالی)
به مناسبت شهادت حضرت جواد الائمه علیه السلام
در جمعی از طلاب و شاگردان
ذى القعده 1428 ه ق
بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الحَمدُ للَّه ربِّ العالمين حَمداً أزليّاً بأَبَديَّتِه، و أَبَديَّاً بِأَزليّتهِ، سَرْمَداً بِإطاقِه مُتَجَلِّياً مَرايا آفاقِهِ، و الصلوةُ و السَّلام على سَيِّدِ أنبيائِهِ البَشيرِ النّذير و السِراجِ المُنيرِ سَيِّدنا أحمَد و نبيِّنا أبي القاسِمِ مُحَمَّد، واللَّعنُ الدائِم على أعدائهم أجمَعين مِن الآن إلى قِيامِ يَومِ الدّين.
در ابتدا شهادت آقا جواد الائمهعليه السلام را به ساحت مقدّس آقا ولى عصر - ارواحنا له الفداء - تسليت مىگويم.
در مرحلهى دوّم در رابطه با اين امام بزرگوار مطالبى را، هم خواندهايم و هم شنيدهايم و فكر نكنم نيازى به تكرار اين مطالب باشد. منتهى ما از زندگى اين بزرگواران مىتوانيم در ابعاد مختلف و در مورد مسائل اعتقادى و فقهى و در رابطه با برنامههاى اخلاقى و امثال اينها برداشتهايى داشته باشيم.
حُسن زندگى اهلبيتعليهم السلام اين است كه از هر بعدى در زندگيشان مطالعه كنيم مطالب آموزندهاى را مىتوانيم بدست آوريم. يك بُعد از اين قضايا اين است كه، يك فرزندى كه در سن هفت سالگى است چگونه مىتواند حاكم بر دل و قلبهاى مردم شود با اينكه يك بچّهى هفت ساله از نظر ظاهرى نمىتواند موقعيّتى را
ايجاد كند كه شخصيّتهاى بزرگ را به زانو در بياورد. واقعاً اين مطالب از كجا نشأت مىگيرد؟!
شما اگر تاريخ اسلام را مطالعه كنيد از صدر اسلام تا زمان امام صادقعليه السلام مردم اهل تحقيق و بحث و بررسى نبودند، آنها مثل نوار ضبط صوت چيزهايى را مىگرفتند و حفظ مىكردند ولى اهل بحث و مناظره نبودند. در زمان امام صادقعليه السلام منصور دوانقى دستور داد تا فلسفهى يونان را به زبان عربى ترجمه كنند، و از آن موقع بود كه بحث و مناظرات شروع شد. امّا حوزهى امام صادقعليه السلام به قدرى قدرت داشت كه جواب گوى همهى آن مسائل فلسفى كه با دين در تضاد بود را داشت؛ به علاوه كه امام صادقعليه السلام در بين اصحاب افرادى متخصّص را تربيت كرده بودند.
حتماً شنيدهايد قصّهى آن مردى را كه آمد خدمت
امام صادقعليه السلام و گفت: مىخواهم دربارهى كلام بحث كنم، حضرت يكى از اصحاب خودشان را معرفى كردند. بعد از آن گفت: دربارهى فقه و ادبيّات و... مىخواهم بحث كنم. و در هر موردى كه آن شخص گفت حضرت يكى از اصحاب را معرّفى كردند، سپس آن مرد فهميد كه تاب مقاومت با هيچ يك از اصحاب را ندارد. در آخر گفت: يكى از شاگردانتان را معيّن كنيد تا به من درس بدهد. با يك اُبهت خاصّى آمده بود و با يك ذلّت خاصّى رفت. اين خاصّيت حوزهى امام صادقعليه السلام بود.
ما نيز در زمان حاضر به همين برنامه نياز داريم كه يك سرى افراد متخصّص تربيت كنيم و با اين تهاجم فرهنگى كه مانند سيل، افكار و مذاهب و مكاتب را در ايران تخريب مىكنند مبارزه كنيم و نياز است كه
حوزههاى علميّهى شيعه جواب گوى همهى اين خط هاى انحرافى باشند.
ما طلبهها نمىتوانيم به يك كتاب باب حادى عشر اكتفا كنيم، بايد مقدارى توسعهى كارمان را بيشتر كنيم و در مكاتب و مذاهب و فرقههاى انحرافى بيشتر مطالعه كنيم. و نكتهى عجيب و قابل توجه اين است كه تمام اين مكاتب انحرافى را وقتى عقائد و افكارشان را مطالعه مىكنيم متوجّه مىشويم اينها در مقابل مكتب شيعه هيچ و پوچ هستند؛ يعنى اينكه شيعه حرفهاى مستدل و مستند بسيارى براى گفتن دارد امّا بقيّهى اديان و فرق اولاً هم اطلاعاتشان محدود است و ثانياً زير بناى محكمى هم ندارند، ولى ما الحمدللَّه به بركت قرآن و اهلبيتعليهم السلام همه چيز داريم. و اين تنها يك ادّعا نيست بلكه واقعيّت دارد و مىتوانيم اثبات كنيم و اگر
هم جايى خطرى احساس مىشود كوتاهى ماست.
به هر حال در هر دورانى با حجم زياد حملات دشمن، الحمدللَّه شيعه جوابگو بوده است؛ مثلاً من يادم هست كه وقتى كمونيستها در ايران تبليغات خودشان را گسترده كرده بودند با چند عدد كتاب كه يكى روش رئاليسم بود و تأليفهاى ديگرى كه بعضى از آقايان داشتند و كتابهايى هم نوشتند و اين كتابها در كشور برنده شد و به عنوان اوّلين كتابهاى كشور شناخته شد و سفرهى كمونيستها را با كتابهايى منطقى و مستدل جمع كردند.
ما در بحثهايى كه با كمونيستها داشتيم به اين نتيجه رسيديم كه اينها فقط چند مطلب معدود دارند كه اين مطالب را خوب پختهاند و هر جا كه مىروند مطرح مىكنند. و ما يك مقدار كه از محدودهى اين
حرفها بيرون آمديم فهميديم كه خبرى در جايى نيست و خيلى بى مايه و بى اساس هستند و هيچ منطق و استدلالى هم ندارند.
الحمدللَّه مكتب ما جواب گوى تمام انحرافات ماديّون بوده است و همهى اينها را دست رد به سينههايشان زد و ابطال كرد.
غرض من اين است كه تا زمان امام صادقعليه السلام از بحث و گفتگو خبرى نبود ولى از زمان امام صادقعليه السلام به بعد كم كم بحثها شروع شد، و مرحله به مرحله تا زمان مأمون عباسى پيش رفت كه اوج علم مسلمانان بود و آن دوران، دوران عجيبى بوده.
مأمون عباسى نيز با آن زيركى و تحصيلاتى كه داشت باعث شده بود كه در ميان خليفههاى بنى عبّاس و بنى اميّه سر آمد باشد. او نيز بحثها و مناظرات
زيادى كرده بود و بر اثر مطالعههايى كه داشت با اينكه قلباً با بنى هاشم دشمن بود ولى از نظر فكرى مكتب تشيّع را پذيرفته بود و با بحثهاى عجيب و حساب شدهاى كه انجام مىداد موقعيّت اميرالمؤمنينعليه السلام را تثبيت كرده بود. ولى باز هم به قول خودشان:
«الْمُلْكُ عَقِيم»(1)
بنابراين در زمان هارون و مأمون دانشگاههاى مهمّى تأسيس شد و مىدانيد كه انبياء و اوصياى الهى اگر بخواهند مردم را تحت نفوذ خودشان قرار بدهند بايد غرور شكنى كنند و ببينند كه مردم زمان خودشان روى چه مطلبى غرور داشتند. مثلا زمان حضرت موسىعليه السلام مردم به سحر غرور داشتند ودر زمان حضرت
1) بحارالأنوار،علامه مجلسى ج33 ص49
عيسىعليه السلام روى طب غرور داشتند و زمان پيغمبر اسلامصلى الله عليه وآله روى زبان وادبيّات عرب غرور داشتند و در همان زمانها پيغمبران غرور اين افراد را مىشكستند تا بتوانند در مردم نفوذ بكنند. عصاى موسى غرور ساحران را شكست به طورى كه؛
«فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً»(1)
همهى ساحران در مقابل موسى به خاك افتادند و فرعون هم نتوانست با تهديدهايش آنها را از عقائدشان باز كند. و ساحران به فرعون گفتند:
«فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ»(2)
هر كارى كه مىخواهى بكن. فرعون نيز تهديد كرده
بود كه
«فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ في جُذُوعِ النَّخْل»(1)
اين مطلب خيلى جالب است كه وقتى ساحران به موسى ايمان مىآورند چنين عقيدهى محكمى به قيامت دارند.
ساحران به فرعون گفتند: تو تا لب مرگ مىتوانى بر ما فشار بياورى امّا وقتى كه ما مرديم ديگر كارى از دستت بر نمىآيد و ما تا پاى مرگ ايستادهايم، و هر گونه كه مىخواهى حكم كن؛
«إِنَّما تَقْضي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا»(2)
تو فقط در مورد دنيا مىتوانى به ما فشار بياورى.
آنها مىخواستند بگويند ما آن طرف را مىخواهيم حفظ كنيم و آخرت را از دست ندهيم. غرور آنها طورى شكسته شد كه به هيچ صورتى، حتى به قيمت جانشان دست از عقائدشان بر نداشتند.
زمان حضرت عيسىعليه السلام هم غرور مردم شكسته شد، امّا در زمينهى ديگر؛ چون در آن زمان علم طب پيشرفت زيادى كرده بود به طورى كه به اوج خودش رسيده بود، امّا ديگر قادر به اين نبودند كه مرده را زنده كنند و پيسى را علاج نمايند و كور را شفا دهند، ولى معجزه حضرت عيسىعليه السلام كارى كرد كه حتى آن اطبائى كه مىتوانستند همهى دردها را علاج كنند غير از اين سه درد، تسليم شدند و مىگفتند: عيسى كارى مىكند كه در خور قدرت بشر نيست.
واتفاقاً معجزه بايد طورى باشد كه متخصصين فن تشخيص بدهند كه اين كار از قدرت بشر خارج است و بايد يك نيروى الهى باشد كه اين كار انجام شود.
حال وقتى به زمان هارون و مأمون بنگريم مىبينيم در آن زمان به اوج قدرت علمى رسيده بودند، و قدرت ظاهرى آنها كه جاى خودش را دارد، به حدّى كه هارون مىگفت: اى ابر هر كجا كه مىخواهى ببار كه مُلك هارون است. واقعاً هم در آن زمان سرزمينهاى اسلامى خيلى گسترده و قدرت هارون هم خيلى زياد بود.
اهلبيتعليهم السلام هم غرور علمى و هم غرور سياسى و حكومتى آنها را، به نحوى شكستند.
متوكّل وقتى كه مىخواست لشكر خودش را به رخ امام بكشد، امام اشاره كردند و متوكّل ديد كه تا آسمان
سپاه خدا و ملائكه صف كشيدند، آن وقت خودش را باخت.
اهلبيتعليهم السلام اين چنين غرور شكنى مىكردند، و امّا مسئلهى غرور علمى كه بعضىها گرفتارش هستند؛ وقتى چهار كلمه ياد گرفتند، ديگر خدا را بنده نيستند و زير بار احد الناسى نمىروند.
من اين توصيه را به شما دوستان مىكنم؛ ما گاهى سر و كارمان با مراكز ادارى يا غير ادارى مىافتد فكر مىكنيم چون ما چهار كلمه درس خواندهايم، ديگر همه بايد عبد ذليل ما باشند و گاهى كار به پرخاش گرى مىرسد، و به خودمان اجازه مىدهيم كه اگر كارى مطابق ميل ما عمل نشد به ديگران پرخاش و اعمال قدرت كنيم، اين كار بسيار غلطى است.
ما بايد حواسمان جمع باشد در عين حال كه
سرباز امام زمانعليه السلام هستيم تواضع خودمان را از دست ندهيم، و نكند كه ديگران اين شائيه در ذهنشان بيايد كه شما از موقعيّت و لباستان سوء استفاده مىكنيد.
ديشب در احوالات امام حسن مجتبىعليه السلام مىخواندم، موقعيّتشان در جامعه كم نبوده! يك آقائى به اين بزرگوارى، سبط پيغمبر و امام، با آن موقعيّتى كه داشتند؛ يك روز از محلى مىرفتند و يك عدّه فقير و بدبخت هم يك مقدار تكه نان پاره كه در جادّه ريخته بود جمع مىكردند و اين نانها را مىخوردند، امام حسنعليه السلام سوار مركب بودند وقتى به اين عده رسيدند آنها سرشان را بلند كرده و گفتند: آقا بفرمائيد، آقا از مركب پياده شدند و نزد آنها نشستند وفرمودند:
«إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرينَ»(1)
وبا آنها شروع به غذا خوردن كردند.
بعد از آن نيز آنها را به منزل خود دعوت كردند و سفره رنگينى را براى آنها انداختند و شكم آنها را سير كردند و لباس بر تنشان پوشاندند.
حال شما فرض كنيد چنين موقعيتى براى من پيش مىآمد، - البتّه فاصلهى من تا امام حسنعليه السلام از زمين تا عرش الهى است - آيا حاضر بودم بروم بنشينم با عدهاى فقير چند تكه نان پاره بخورم؟
ائمّهى ما اين چنين بودند، ما نيز بايد اين چنين عمل كنيم تا از نظر اخلاقى كسى احساس غرور در ما نكند.
1) نحل / 23
حالا مگر ما چه داريم! خيلى هنر كنيم چهارتا قاعدهى صرف و نحو و اصول و فقه بدانيم، و هر چه كه كنيم به مقام والاى ائمّهعليهم السلام كه نمىرسيم، حتى به مقام شاگردان ائمهعليهم السلام هم نمىرسيم، به همين خاطر است كه بايد خيلى مراقب اخلاق و رفتارمان باشيم.
اين مطلب را عرض مىكرديم كه به هر حال غرور آنها خيلى زياد بود و بر اثر غرورشان خيلى كارها بر ضدّ امام جوادعليه السلام مىكردند. حضرت جوادعليه السلام در سن هفت سالگى كار خيلى مهمّى انجام داده بودند كه توانستند با اين سن كم بر قلوب دوست و دشمن حاكم باشند، و به خاطر علمشان بود كه مأمون مىخواست دخترش را به امام جوادعليه السلام بدهد.
وقتى مأمون اين مسئله را مطرح كرد همه اعتراض كردند و گفتند: شما خليفهى مسلمين هستيد واين آقا
هنوز سنش آن قدر نيست كه شما بخواهيد دخترتان را به او بدهيد؛- حال در آن موقع حضرت جوادعليه السلام يازده ساله بودند - مأمون در جواب مىگفت: من اين آقازاده را امتحان كردهام نبوغ فوق العادّهاى دارد، علم و كمالش از همه زيادتر است و من بىجهت نمىخواهم دخترم را فدا كنم.
خلاصه آنها اصرار بسيار به مأمون كردند كه اين كار را نكند؛ مأمون نيز گفت: براى اينكه صلاحيّت اين آقازاده نزد شما معلوم شود جلسهاى مىگذاريم و شما از او سؤال كنيد، اگر از عهدهى جوابها برنيامد من تصميمم را عوض مىكنم، امّا چنانچه هر چه سؤال كرديد و ديديد او جواب مىدهد به من حق دهيد كه همچنين دامادى را براى خود انتخاب كنم.
تمام فقها، علماء، بزرگان فلاسفه و متكلّمين را جمع
كردند و امام جوادعليه السلام جواب همهى سؤالهايشان را دادند، و اينجا بود كه غرورشان شكسته شد و احساس ضعف و ناتوانى كردند، و اين داستان معروف است كه حضرت جواب سى هزار مسئله را در آن جلسه دادند.
بعضى افراد سؤال مىكنند كه چطور ممكن است در يك جلسه بتوان جواب سى هزار سؤال را داد؟
ما در جواب اين افراد عرض مىكنيم كه حضرت پاسخ تك تك اين افراد و سؤالهايشان را ندادند، و يك سرى مطالب و ضوابط كلى را مطرح كردند كه همهى آنها جواب شافى و كافى را گرفتند.
و اين مسلّم است كه حضرت در هيچ قسمتى از سؤالهاى آنها نماندند و جواب كامل را به همه دادند.
وقتى يك بچّهى هفت ساله الى يازده سالهاى كه بتواند مشكلات علمى را، كه در قدرت هيچ يكى از
دانشمندان نبوده كه جواب بدهدند، حل كند اين طبعاً غرور اينها را خورد مىكند و تسليم مىشوند.
ما از هر بُعدى كه به زندگى ائمّهعليهم السلام نگاه كنيم، براى ما طلبهها درس است؛ چرا كه، كسى كه مىخواهد بر قلوب مردم حاكميّت داشته باشد بايد به اين ابعاد توجه داشته باشد.
حال چگونه مىتوانيم بر قلوب مردم حاكم باشيم؟
وقتى كه بتوانيم غرور علمى مردم را بشكنيم؛ يعنى از نظر علمى در سطحى قرار بگيريم كه مردم بطور طبيعى در مقابل ما احساس ضعف كنند و زانو بزنند.
اگر مىبينيد مرحوم امام - رحمة اللَّه عليه - دنيائى را مسخّر مىكند به خاطر آن اوج علمى است كه باعث مىشود كه مردم تحت تأثير افكارشان قرار بگيرند، و اين تحوّل عظيم را بوجود بياورند.
آن قدر عالم و استاد و مدرس در اين كشور بود! ولى وقتى كه اين اوج علمى مشاهده مىشود، خود به خود همه تسليم مىشوند.
ما نمىتوانيم توقّع بىجا داشته باشيم و بگوئم ما همين طور كه در لباس روحانيّت در مىآئيم مردم تسليم ما باشند. ما وقتى مىتوانيم مرجعيّت داشته باشيم و مردم از ما تقليد كننند كه احساس كنند ما در مراحلى قرار گرفتيم كه طبق دستور حضرت ابراهيمعليه السلام كه در قرآن آمده، - اين بهترين دليل است براى مسئلهى تقليد - به پدرش گفت:
«يا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جاءَني مِنَ الْعِلْمِ»(1)
يعنى من به حدّى رسيدهام كه خداوند به من علومى
1) مریم / 43
داده است كه؛
«ما لَمْ يَأْتِكَ»(1)
كه خداوند به تو نداده، پس چون من اين علم را دارم و تو ندارى؛ «فَاتَّبِعْني» بايد تبعيّت كنى.
اين يك چيز طبيعى است كه وقتى من مريض مىشوم و نمىتوانم تشخيص دهم به طور طبيعى بايد به كسى مراجعه كنم كه علم طب بلد است، پس اگر ما بخواهيم مرجعيّت و حاكميّت بر قلوب پيدا كنيم بايد مُتُنَفّذ الكلام باشيم، بايد كارى كنيم كه تَفَوّق علمى خود را بر مردم ثابت كنيم، وقتى اين مطلب ثابت شد مردم خودشان به طور طبيعى از ما پيروى خواهند كرد؛ اين درسى است كه ما از مكتب امام جوادعليه السلام مىگيريم.
1) همان
ما اگر از بُعد فقهى بخواهيم مسئلهى امام جوادعليه السلام را مطالعه كنيم مىبينيم كه، چطور مىشود كه فقهاى بزرگ اهلسنت در يك مسئله فتوا مىدهند و آقا جواد الائمهعليه السلام در اين سنّ كم در همان مسئله فتوائى مىدهد كه مورد قبول واقع مىشود و تمام فتاواى اهل سنّت كنار گذاشته مىشود. چرا؟!
چون مستدل و مستند حرف مىزنند؛ مثلاً در مورد اين مسئله كه دست دزد را از كجا بايد قطع كرد، تمام فقهاى اهل سنّت در آن مجلس گفتند: در آيهى تيمم داريم؛
«فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْديكُم»(1)
تيمم تا مچ است، پس دست دزد را هم بايد از مچ
1) مائده /6
قطع كرد، - آنها نمىدانند كه فقيه بايد مسلّط بر تمام آيات و روايات باشد، نه اينكه؛
«حفظت شيئا و غابت عنك اشياء»
كلوا و شربوا را ببيند امّا و لا تصرفوا را فراموش كند، و همهى اينها را يك جا بايد در نظر بگيرد.-
اهلسنّت آيهى تيمم را ديده بودند امّا جاى ديگر قرآن را فراموش كرده بودند؛ از حضرت سؤال كردند ايشان فرمودند: از بيخ انگشتانها بايد قطع كرد. از حضرت دليلشان را پرسيدند، فرمودند در قرآن آمده:
«وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ»(1)
كف دستها از براى خداست، چون اين فرد مىخواهد با دستش سجده كند بايد تا ته انگشتانش را
1) جن /18
بريد تا كف دستش بماند و بتواند سجده كند.
در نتيجه خليفه آمد و تمام احكام وفتواهاى ديگران را كنار گذاشت و به فتواى امام جوادعليه السلام عمل كرد.
ابىداوود كه در رأس تمام فقهاى عامّه بود اين چنين گفت:
«من روزى تلختر از اين روز نداشتم و اميد داشتم بيست سال قبل مرده بودم و اين صحنه را نمىديدم كه خليفه افكار و عقائد ما را كنار بگذارد و به فتواى يك بچّهى هفت ساله عمل كند.»
و آن قدر حسد و سعايت كرد تا زمينهى قتل حضرت جوادعليه السلام را فراهم كرد.
ولى چرا حرف امامعليه السلام پذيرفته شد؟ چون مستند و مستدل بود.
ما از اين مطلب و صحبت امام برداشت مىكنيم كه،
ما اهل علم و طلبهها اگر مىخواهيم منبر برويم و سخنرانى كنيم، بايد به گونهاى سخن بگوييم كه اگر كسى از ما مدرك و سند خواست بتوانيم ارائه دهيم.
امّا اگر چناچه چيزى بگوييم و نتوانيم مدرك و سندى ارائه دهيم حرفمان پذيرفته نمىشود و اعتبار و سابقهمان خراب مىشود.
امّا اگر به مجرّد اينكه از ما مدرك خواستند بتوانيم آدرس بدهيم به فلان كتاب فلان صفحه، آن وقت اعتبار پيدا مىكنيم و حرفمان پذيرفته مىشود.
يادم هست بچّه كه بودم، در ميان منبرىها تنها كسى كه مىتوانست در محضر مرحوم آيت اللَّه سيّد محمّد باقر درچهاىقدس سره منبر برود، مرحوم سيّد محمود درب امامىقدس سره، صاحب كتاب ثمرات الحياة بودند.
چرا كه ايشان حافظهائى قوى داشتند و شصت هزار
حديث را با سند حفظ بودند و به مجرّدى كه از ايشان سند مىخواستند فوراً دست مىگذاشتند روى آدرس فلان كتاب در فلان صفحه، كه آن حديث آنجا نقل شده.
حتى روزى هم آقا سيّد محمّد باقر درچهاى از ايشان اشكالى گرفته بودند و به گوش ايشان رسيده بود.ايشان هم روز بعد رفته بودند روى منبر در مقابل آيت اللَّه درچهاى و تعداد زيادى كتاب آورده بودند و سند عرايضشان را بيان فرموده بودند.
اين خيلى مهم است كه، كسى بتواند ملّا و مجتهد و مرجع تقليدى مثل مرحوم آيت اللَّه سيّد محمّد باقر درچهاى را محكوم كند.
حال چرا مىتواند چنين كار مهمى را انجام دهد؟!
چون سند در دستش هست، و هر كسى سند در دستش باشد مىتواند با قدرت صحبت كند. امّا اگر
كارش زير بنايى نداشته باشد نمىتواند با قدرت حرفش را تثبيت كند؛ پس اين براى ما درس است كه هميشه مستند صحبت كنيم، و خدا نكند كه كسى بالاى منبر حرف كم بياورد، چون در آن موقع است كه حرفهايى مىزند كه بعداً نمىتواند جوابگو باشد.
آقاى سيّد محمّد باقر درچهاى پاى منبر شخصى نشسته بودند كه منبرى گفت: زينب گفت؛ ايشان از پاى منبر فرمودند: كه حضرت زينب چيزى نگفت.
منبرى گفت: شما كه آن جا نبوديد! ايشان فرمودند: من نبودم آيا شما بوديد؟!
آدم وقتى حرف كم مىآورد به ناسزاگويى مىافتد، و در در روايت هم داريم:
«الشتيمةُ حربُ العاجز»
آن كسى كه عاجز است، وقتى كه نمىتواند استدلال
بياورد ناسزا مىگويد.
«السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته»