ghaemiyeh.com
سرشناسه : دیلمی، رضا، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پدیدآور : ماه تابان : چه کنیم که امام زمان علیهالسلام از ما راضی باشد؟/ تالیف رضا دیلمی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۹۶ ص.
شابک : ۱۰۰۰۰ ریال : 978-964-973-200-8
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : داستانهای مذهبی--قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۹/د۹۸م۲ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۸
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۱۳۵۹۵
چه کنیم که امام زمانعلیه السلام از ما راضی باشد؟
بسمه تعالی
در کوچه پس کوچههای کم فروغ و غربت دوران طاقت فرسای انتظار، دستهای امیدمان را به سوی تو گشوده و اشک فراق میریزیم، دلهایمان، چون کبوتری زخمی پر و بال مظلومیت میزند و اینچنین نجوا میکند:
یابن الزهرا، ای مهربانترین پدر! فصل خزان زده عمرمان و پاییز ابری زندگیمان، بهار ظهور عدالت شما را زمزمه میکند، ای عدالت آسمانی، ابر غیبت را به اذن خداوند کنار بزن و جهان را از باران محبّت و عشق، عطرآگین کن.
ای یادگار فاطمهعلیها السلام، فرزندان شیطان در اقیانوس طمع و آز در حرکتند و قلب شیعیان جدّ بزرگوارت، امیرالمؤمنین علیعلیه السلام را به نشانه رفتهاند، ای ذخیره هستی و ای واسطه رحمت الهی، بیا که شیعیان و نائب بر حقّ شما، مقام عظمای ولایت، حضرت آیة اللَّه خامنهای، آرزوی ظهور و وصال شما را از درگاه الهی میطلبند:
«اللهّم عجل لولیک الفرج»
کتابی که پیش روی شما منتظران یوسف زهراعلیها السلام میباشد، در راستای شناخت و معرفت بیشتر نسل نوجوان، نسبت به وجود با عظمت و مهربان، امام بر حقّ، موعود الهی، واسطه فیض الهی و عدالتگستر جهان حضرت مهدیعلیه السلام میباشد، او که با ظهور خود دست رحمت و برکت بر سر جهانیان خواهد کشید و نسیمی روحفزا و عدالتی جامع و فراگیر برای بشریت خسته از ظلم و ستم مستکبران و مروّجان فساد و تباهی به ارمغان خواهد آورد.
در این کتاب، مفاهیم وجودی امام عصر - ارواحنا فداه - و وظایف منتظران در قالب داستان ترسیم شده است، امید است به فضل الهی بتوانیم در مسیر متعالی دوران انتظار، از گروه عاقبت به خیرها باشیم و موجبات خشنودی خداوند متعال و رضایت حضرت مهدیعلیه السلام را فراهم نماییم.
و اینک که در ایّام مبارک و شکوهمند دهه فجر انقلاب اسلامی هستیم، نام و یاد رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینیقدس سره و شهدای گران قدر انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی و نیروی انتظامی، به خصوص دایی بزرگوارم، شهید رمضان بابامحمّدی را گرامی داشته، برای سرافرازی نظام مقدّس اسلامی ایران و سلامتی مقام معظم رهبری دعا میکنیم.
در پایان از مدیریت محترم انتشارات مسجد مقدّس جمکران حجت الاسلام و المسلمین آقای حسین احمدی قمی که زمینه نشر این اثر را فراهم نمودند، و به خصوص برادران واحد پژوهش، امیر سعید سعیدی کمال تشکر را دارم.
از نقطه نظرات و پیشنهادات کاربردی و خالصانه شما خوانندگان محترم استقبال نموده و امیدوارم که این اثر مورد قبول واقع شود.
ان شاء اللَّه.
شهر مقدّس قم
رضادیلمی
احساس غریبی داشتم.
انگار همه از من بدشون میاومد.
مدّتی بود که همه چیز برایم بی معنی شده بود.
هر کاری میکردم که دوست داشتنیتر بشم و توی محل بیشتر به من اعتنا کنند، برعکس به من توجّه نمیکردند.
برخورد همه عوض شده بود، هر کسی یه چیزی میگفت.
برخورد معلّمها، همسایهها و محیط مدرسه، همه آزارم میداد.
بعضی وقتها که توی اتاقم تنها بودم، های های به حال خودم گریه میکردم، دیگه از خودم بدم میاومد.
تنها دل گرمی من فقط دوستام بودند.
هر وقت با اونها بودم، احساس شادی میکردم و کلّی با هم میخندیدم.
از بین چند تا دوستی که برام مونده بود، از دوتاشون خیلی خوشم میاومد.
یکیشون مهرداد و اون یکی افشین بود.
بعد از ظهرها، سعی میکردیم، با هم باشیم.
خونه ما نزدیک مسجد بود.
چند وقتی بود که اتّفاقات عجیب و غریبی توی محله افتاده بود.
بچهها قیافههاشون عوض شده بود، یه جور دیگه حرف میزدند.
تازه خیلی هم ترسو شده بودند.
من، افشین و مهرداد هر روز تا میتونستیم به اونها میخندیدیم.
به یکیشون گفتم: چرا شما این جوری شدی، چرا این قدر ترسو شدی؟ چرا سرتون رو پایین میکنید؟
امّا انگار زبونشون بند اومده بود، حرفی نمیزد.
همسایهها چندین بار به مادرم گفته بودند که مهدی بچهی ما رو اذیت میکنه.
من نمیدونستم چطور به همه بگم که خودم عقلم میرسه که چه کاری درسته و چه کاری نادرسته، تازه من از این که این قدر بچهها ترسو شده بودند، ناراحت بودم.
بالاخره مادرم اون قدر به دست و پای من پیچید که بهش گفتم: «دلم میخواد، به کسی ربطی نداره».
افشین و مهرداد، بیشتر با هم بودند و به خونه همدیگه میرفتند، ولی من چون دو تا خواهر تو خونه داشتم و بعد از فوت پدرم، پسر بزرگ خونه بودم، با این رفت و آمدها خیلی موافق نبودم و خوشم نمیاومد که حتی دوستام هم که خیلی قبولشون داشتم، به خونه ما بیاین، به خاطر همین، نه از اونا دعوت میکردم و نه خونشون میرفتم.
افشین میگفت: من موندم، بچههای محل چرا این جوری شدند؟
اینا که روز به روز دارن ترسوتر میشند، بیان پیش من، حداقل یه کاری براشون بکنم.
مهرداد در حالی که میخندید، گفت: آدم باید جوری زندگی کنه که خوش باشه و خوش زندگی کنه...!
من گفتم: امّا من خیلی دوست دارم ببینم این آقای جلالی، چی به بچههای مردم میگه که این قدر ترسو و ساکت شدند؟
آخه بیشتر این اتّفاقات از موقعی شروع شد، که آقای جلالی به محل ما اومد.
اون کمی از کوچه ما بالاتر خونهای رو اجاره کرده بود و هر روز عصرها وقتی میخواست مسجد بره از کنار ما میگذشت، چند تا از بچهها، همیشه همراش بودند.
یکیشون حسین بود.
خیلی جدّی، ساکت و قیافه مظلومی داشت، درسش هم خیلی خوب بود، در ضمن اهل ورزشهای رزمی هم بود.
من همیشه به اون حسودیم میشد و برای من جای سؤال بود که چرا همه باهاش خیلی خوبند؟
چند بار قصد کرده بودیم یک جوری روشو کم کنیم و حالش رو بگیریم، ولی راستش یک کمی ازش میترسیدم.
آقای جلالی هر روز در حین عبور به ما سلام میکرد و عصر به خیر میگفت.
افشین میگفت: از ترسش به ما سلام میکنه.
مدّتی بود، هر وقت اون رو میدیدم، یه کمی اذیت میشدم، به خاطر همین سعی میکردم، چشمم به چشمش نیفته .
تا این که یک روز با مادرم سر هیچ و پوچ، حرفم شد و تا بعد از ظهر از اتاقم بیرون نیومدم، عصر که شد با اعصابی خط خطی، اومدم سر کوچه و مدّتی منتظر شدم، ولی از مهرداد و افشین خبری نشد، همین طور که نشسته بودم و سرم پایین بود و داشتم به مادرم فکر میکردم، سنگینی دستی را روی دوشم احساس کردم، فکر کردم افشینه.
سرم رو بالا آوردم.
از تعجّب داشتم شاخ در میآوردم، قلبم داشت سنگ کوب میکرد.
آخه من ازش فراری بودم.
میدونید کی بود؟
توی خواب هم نمیدیدم که اون...
حاج آقا جلالی بود.
حسین و چند تا از بچهها باهاش بودند.
همگی به من سلام کردند.
حاج آقا گفت: آقا مهدی! سلام عرض کردیم، چیه تو فکری، اتفاقی افتاده؟
نمیدونستم چی بگم، نفسم انگار میخواست بند بیاد.
با کمی دستپاچگی گفتم: نه، خوبم.
تو دلم گفتم: اینا با من چیکار دارن، نکنه کسی چیزی گفته...؟
همین طور که تو فکر خودم بودم، حاج آقا گفت: مهدی خان! افتخار میدی امروز در خدمتتون باشیم؟
گفتم: من!
حاج آقا گفت: بله شما.
من هم که تو رو درواسی مونده بودم و دیدم که افشین و مهرداد هم که نیستند تا یه چیزی بگن.
پیش خودم گفتم: مهدی! خیلی وقته اون طرفا نرفتی، برو ببین چه
شکلی شده و بعدش هم ببین که این حاج آقا چی برا بچههای مردم میگه که این شکلی شدند؟
اولش یه کمی مِن مِن کردم و بعد گفتم: باشه.
از جام بلند شدم و یه دستی به موهام کشیدم و به طرف مسجد حرکت کردیم.
من با کمی فاصله و زیرچشمی حاج آقا رو نگاه میکردم، قیافه محبّتآمیز و مهربونی داشت.
جلوی در مسجد که رسیدیم، یکی از بچههای محل از اون طرف خیابان دوان دوان، در حالی که نفس نفس میزد و گلوش هم خشک شده بود، آب دهنش رو پایین داد و گفت: سلام حاج آقا، سیّد مرتضی سلام رسوند و گفت، پارچهها و وسایل مراسم امسال رو خودم تهیّه میکنم، اگه آقا یه نگاه به ما بکنه همه چیز درست میشه!
حاج آقا بعد از شنیدن این خبر، رو به بچّهها کرد و گفت: آقای مهربون ما، هیچ وقت ما رو تنها و رها نمیکنه، ایشان مهربونترین پدر دنیا هستند، اگر تمام دنیا رو زیر و رو کنید، دوستی بهتر از ایشان پیدا نمیکنید.
آقا خیلی باوفا، با محبّت، شجاع، دانا و با ایمان هستند و هر کسی
با آقا دوست بشه، دیگه تنها نیست، همه از بودن با اون لذّت میبرند.
حرفهای حاج آقا خیلی عجیب بود.
به یکی از بچهها گفتم: میشه بگی این آقای مهربون کیه!؟
گفت: بیا توی مسجد خودت میفهمی!
دلم میخواست زودتر داخل مسجد بشم و ببینم اون کیه، که این قدر مهربونه و این قدر همه دوسش دارن و در موردش صحبت میکنند.
حاج آقا همه رو به داخل حیاط مسجد دعوت کرد.
بچهها عوض این که هر کدوم زودتر از دیگری وارد حیاط مسجد بشه، ایستادند و از همدیگه خواستند که اول اون یکی وارد حیاط بشه.
وقتی وارد حیاط مسجد شدم، یه کمی برام تازگی داشت.
با دیدن این اوضاع، حسّ عجیبی به من دست داده بود، مثل وقتی که یه کاری برا کسی انجام میدادم و یا وقتی که خوشحالی و لبخند مادرم رو میدیدم.
از پلّههای مسجد که بالا میرفتم، انگار بدنم و جسمم سبک وسبکتر میشد، حاج آقا در مسجد را باز کرد و گفت: آقا مهدی خوش آمدی، بفرما داخل.
پشت سرم رو که نگاه کردم، دیدم یکی از بچهها کفشای من رو جفت کرد و کناری گذاشت.
وارد مسجد شدم، عطر و بوی عجیبی داشت، سکوت و آرامش خاصّی همه جا رو گرفته بود.
هر چی به اطراف نگاه کردم، کسی رو ندیدم.
کمی که دقّت کردم، در گوشه پایین مسجد، چشمم به پوستری خورد که با قاب طلایی رنگی تزیین شده بود، روی اون با خطی زیبا نوشته شده بود: «امام زمانعلیه السلام پدری مهربان است و همه را دوست دارد».
حاج آقا همه رو به کنار تابلو کلاس فرا خواند.
بچهها دور تا دور حاج آقا نشستند، من مات و مبهوت ایستاده بودم و به اون جمله فکر میکردم.
حسین دست من رو کشید و گفت: مهدی، بشین، الآن کلاس شروع میشه، همه دارند تو رو نگاه میکنند.
احساس میکردم که ضربان قلبم داره تندتر میزنه، با همان حال نشستم. بچهها با هم شروع کردند به خواندن.
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
اللهمّ کن لولیّک الحجّة بن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
فی هذه الساعة وفی کلّ ساعة ولیّاً وحافظاً وقائداً
وناصراً ودلیلاً وعیناً حتّی تسکنه أرضک
طوعاً وتمتّعه فیها طویلاً
با شنیدن این دعا و با دیدن حال و هوای بچههای کلاس، دوباره به اون جمله نگاه کردم: بهترین پدر ...!
نمیدونم چرا یه دفعه دلم برا بابام خیلی تنگ شد، دوست داشتم صداش بزنم، بغلش کنم، دستاش رو ببوسم...
بغض گلوم رو گرفته بود، هر طوری بود، خودم رو کنترل کردم.
یاد حرف مادرم افتادم که میگفت: بابات خیلی دوست داشت که تو سیاه پوش مسجد بشی.
ناخود اگاه همهی اتّفاقات گذشته در ذهنم منعکس شد، عذاب وجدان، تمام وجودم رو فرا گرفت، به خودم گفتم: راهی بوده که رفتی، دیگه حالا خوب یا بد، برگشتی وجود نداره...
هر کاری میکردم، نمیتونستم با این جملات، خودم رو قانع کنم و این عذاب وجدان، لحظه به لحظه بیشتر اذیتم میکرد و فکر من رو کاملا به خودش مشغول کرده بود.
به خودم گفتم: چی میشد، که من هم یه دوستی مثل اون داشتم...
بعد از اون دعا، حاج آقا گفت: با توجّه به نزدیک شدن نیمه شعبان که حدود یک هفته دیگه فرا میرسه، موضوع درس کلاس رو از امروز درباره آقا امام زمان - ارواحنا فداه - قرار میدیم.
میخواهیم ابتدا صحبت میکنیم که اولاً چگونه بتونیم موجبات خشنودی اون حضرت رو فراهم کنیم و بعدش در مورد این مسئله صحبت میکنیم که ویژگی دوستداران، و یاوران امام زمان - ارواحنا فداه - چه چیزهایی هستش؟
ان شاء اللَّه که هم این مسائل رو خوب یاد بگیریم و هم خوب عمل کنیم، چرا که عالم بیعمل مثل چیست؟
بچهها گفتند: زنبور بیعسل.
حاج آقا ماژیک سیاه رنگی رو از کِشُو کنار تابلو برداشت و شروع به نوشتن کرد.
اوّلین جملهای که حروف آن روی تابلو نقش بست، این بود: «خداوندا عاقبت ما را ختم به خیر بفرما و ما را از یاوران امام زمانعلیه السلام قرار بده».
حاج آقا گفت: ما اگر بخواهیم جزء یاوران و دوستداران امام زمانعلیه السلام باشیم و اون آقای مهربون از ما راضی و خشنود باشه و برایمان دعا کنه، ابتدا باید خصوصیات و ویژگیهایی رو در خودمان ایجاد کنیم و اگر داریم، اونها رو تقویت و محکم کنیم.
امّا در این راه سخت و مشکل، شیطان و کسانی که در خدمت اون هستند، ما رو رها نمیکنند و سعی میکنند که مانع پیشرفت اخلاقی و رفتاری ما بشند و ما رو در دام هوای نفس و خودخواهی، و خواستههای بد خودشون غرق و نابود کنند، مثل دوستانان ناباب که سرانجام دوستی با اونها در دنیا بدبختی و در آخرت عذاب الهی و روسیاهی خواهد بود.
حاج آقا در ادامه گفت: امام زمانعلیه السلام دوازدهمین و آخرین حجّت و فرستاده خدا در روی زمین هستش و روزی به دستور خدا ظهور میکنه و عدالت رو در همه جای جهان برپا میکنه و دست ظالمین و منافقین را از سر مظلومان و محرومان دنیا کوتاه میکنه.
حامد پرسید: امام زمانعلیه السلام الان کجا هستند؟
حاج آقا گفت: امام زمانعلیه السلام در حال حاضر، غائب است و در ظاهر در جمع ما نیست، ولی مثل خورشیدی هستند که پشت ابر قرار داره، مردم او را نمیبینند ولی از وجود و روشناییاش استفاده میکنند، و اگر این روشنایی و حجّت خدا نباشه، همه موجودات نابود میشند.
ایشان نسبت به کارهای ما آگاه هستند و از اونها خبر دارند.
مجتبی دستش رو بالا گرفت وگفت: ما چطوری میتونیم رضایت آقا رو بدست بیایم؟
حاج آقا گفت: برای این که ما سربازی خوبی برای آقا باشیم، ابتدا باید پرهیزکار و انسان خوبی بشیم و کارهای خوب انجام بدیم.
جدّ بزرگوار امام زمانعلیه السلام یعنی امام علیعلیه السلام در نهج البلاغه برای کسانی که میخواند از پرهیزکاران باشند و خدای مهربون از اونا راضی باشه، دستوراتی را ذکر نمودهاند که با هم اونها را میخونیم و به امید خدا بهشون عمل میکنیم.
نهج البلاغه کتاب ارزشمندی هستش که دارای مطالب بسیار مهمّی میباشه که خواندن و عمل کردن به مطالب اون برای هر شیعهای ضروری هستش و هرکسی اگر به این دستورات عمل کنه، به طور حتم از یاوران امام زمانعلیه السلام خواهد بود و با به دست آوردن و ایجاد این ویژگیها و صفات در خودش، لیاقت یاوری و دوست شدن آقا رو میتونه پیدا کنه.
همین طور که حاج آقا داشت صحبت میکرد، یکی از بچهها که اسمش مصطفی بود دستش رو بلند کرد و از حاج آقا پرسید: به چه کسانی شیعه میگن؟
حاج آقا گفت: آفرین به شما، سؤال خوبی کردید.
شیعه واقعی کسی است که پیرو دستورات پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله، امام علیعلیه السلام و اهل بیتعلیهم السلام هستش و ولایت و سرپرستی و رهبری اونها رو هدیهای از طرف خداوند برای انسانها و تنها راه برای دوری از انحرافات و کجرویها و دامهای شیطون میدونه، چنین شخصی سعی و تلاش میکنه که رفتار و اخلاق خودش رو طوری قرار بده که مورد رضایت خداوند و خشنودی اهل بیتعلیهم السلام قرار بگیره، اون از گناه و اعمال ناپسند و کارهای بد دوری میکنه و در مقابل ظلم و ستم خاموش نمیمانه و هرچیزی را که برای خودش میپسنده برای دیگران هم میپسنده.
شیعه در حال حاضر که دوران آخرالزمان هستش، باید حمایت کننده و محافظ دین و ولایت باشه، البته نه در حرف، بلکه در عمل، مثل شهدا و جانبازان عزیزمان که برای حفظ اسلام از جان خودشون گذشتند.
حاج آقا در حالی که لبخند رو لباش بود، گفت: خوب حالا باید ببینیم ویژگیهای کسی که خداوند، اهل بیتعلیهم السلام و امام زمانعلیه السلام رو دوست داره، چه چیزهایی هستش؟
امام علیعلیه السلام در نهج البلاغه خطبهای دارند که اوصاف پرهیزکاران و انسانهای خوب رو در خطاب به شخصی به نام هَمّام که یکی از یاران اون حضرت بودند، ذکر نمودهاند و این خطبه هم به نام اون شخص یعنی همّام شده است.
مصطفی پرسید:
حاج آقا! همّام چه کسی بوده؟
حاج آقا گفت: مردی با خدا و صاحبدل بود و دوستدار امام علیعلیه السلام که با اصرار و خواهش زیاد از امام علیعلیه السلام خواست که ویژگی پرهیزکاران و انسانهای خوب رو براش بگه و آقا هم خیلی مختصر و کوتاه جواب داد، امّا وقتی دید که همّام مشتاق و آمادگی درک و فهمیدن این جملات رو داره، یکی یکی اونها رو بیان نمود. همّام از
شنیدن این صفات به شوق اومد و خیلی خوشحال شد و قلبش پر از خوبی و محبّت شد و مثل یک آدم تشنهی آب، سیراب از حقیقت شد.
امّا صفات و ویژگی هایی که امام علیعلیه السلام در این خطبه فرمودهاند رو یکی یکی ذکر میکنیم و در موردش صحبت میکنیم و ان شاء اللَّه به اونها عمل میکنیم که در این صورت از یاوران امام زمانعلیه السلام خواهیم بود.
اوّلین ویژگی که امام علیعلیه السلام فرمودند، این مطلب هستش.
«گفتار آنان راست، درست و حقّ است».
حاج آقا گفت: واقعاً از شما میپرسم، چقدر از گفتار و سخنان روزمره ما که در جمع خانواده، دوستان و همکلاسی هامون به زبان میآریم، راست و حقیقته؟
چند درصد حرفهای ما بوی حقیقت در اون هستش؟
متأسفانه بعضیها برای این که مشکلشون و کارشون حل بشه خیلی راحت دورغ میگن و جدیدن هم که خالیبندی میکنن و به این استعدادشون افتخار میکنند.
با گفتن این جمله بچهها شروع کردن به پچ پچ و صحبت کردن با هم.
یکی از بچهها گفت: درسته حاج آقا! خیلیها فکر میکنند که دروغ
گفتن و خالی بندی نوعی زرنگی هستش ، امّا در واقع اینها خودشون رو گول میزنن و بالاخره خدا اون ها رو رسوا و بی آبرو میکنه و همه میفهمند که دورغ گفتهاند.
حاج آقا گفت: بله، بعضیها اون قدر دروغگو هستند که حتی حرفها و مطالب دروغ رو به اسم دین بیان میکنند تا به دین خدا لطمه بزنند، امام زمانعلیه السلام با آمدنش همه دروغهای اونها رو که باعث برخی تغییرات در دین شده، مشخص و روشن میکنه و دین خدا رو دوباره مثل روز اوّلش در میآره.
مصطفی گفت: حاج آقا! پس امام زمانعلیه السلام وقتی ظهور میکنه دین جدید و تازهای رو نمیآره، بلکه همان دین اسلام رو که توسط پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله آورده شده بود رو دوباره زنده میکنه.
حاج آقا گفت: مطلب رو خوب متوجّه شدی.
بله، امام عصرعلیه السلام همان دین پیامبرصلی الله علیه وآله رو دوباره زنده میکنه و اون رو از خرافات و بدعتها و سلیقههای شخصی که در حال حاضر در برخی از کشورهای دور و بر ما داره به اسم دین اتفاق میافته رو بیان میکنه و اونها رو از دین پاک میکنه.
سعید که یکی دیگه از بچههای کلاس بود، پرسید: حاج آقا بدعت یعنی چه؟
حاج آقا گفت: بدعت؛ یعنی این که کسی بخواد، دستور شرعی و دینی و یا هر مطلبی که در دین ناب حضرت محمدصلی الله علیه وآله نباشه و یا ائمه اطهارعلیهم السلام هم اون رو نگفته باشند، به عنوان دستور دینی بیان کنه، مثل فرقه وهّابیت که با حمایت کشورهایی زورگویی مثل امریکا و رژیم پلید صهیونیستی، قصد گمراه کردن مسلمانان رو دارند، ولی با بیداری ما و کمک آقای مهربونمون، نقشههاشون عملی نخواهد شد.
حاج آقا بعد از بیان این مطلب، پارچ آبی که روی میز بود، برداشت و یک لیوان آب ریخت، بسم اللَّه گفت و بعد از خوردن آب گفت: «السلام علیک یا ابا عبداللَّه».
بعدش رو به بچهها کرد و گفت: صفت دوّمی که میخوام برای شما عزیزان بیان کنم، این ویژگی است: «شیوه و روش پرهیزکاران فروتنی است».
همان طوری که شما برادران گرامی میدونید، امام علیعلیه السلام در تمامی مراحل زندگیشون، یک الگوی کامل هستش، در تقوا، جنگآوری، شجاعت، کمک به مردم، اطاعت از پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله، رسیدگی به فرزندان و همسر و در جوانمردی بینظیر و بیهمتا بود، لذا شیعیان او هم باید درس بگیرند و در زندگیشون مثل ایشان رفتار کنند.
یعنی این که اگر ما در اوج قدرت وتوانمندی هم باشیم، هرگز نباید به کسی زور بگیم و یا اگر در کسی عیبی و نقصی میبینیم، مسخرش کنیم، بلکه اگر کسی مشکلی داره باید کمکش کنیم و با او همدردی کنیم.
حاج آقا گفمت: حتماً شما ماجرای جنگ خندق رو شنیدید، در اون جنگ امام علیعلیه السلام قدرتمندترین قهرمان و جنگآور عرب رو از پای درآورد، در حقیقت اگر امام علیعلیه السلام نبود، مسلمین شکست میخوردند، ولی همین امام علیعلیه السلام با این قدرتش، وقتی که در کوچه و خیابون عبور میکردند، تمامی فکرش این بود که بتونه مشکل کسی را حل کنه، دست فقیری را بگیره. حقّ مظلومی رو از ظالمی بگیره و به یتیمان کمک کنه.
او هر شب بدون این که شناخته بشه، برای خانوادههای نیازمند نان و خرما و غذا میبرد و به اونها رسیدگی میکرد. اینها همه نشان از بزرگی، فروتنی، ایمان و جوانمردی اون امام بزرگوار داره، لذا کسی که میخواد از یاوران حضرت مهدیعلیه السلام باشه، باید فروتنی و تواضع رو پیشه کنه و وجودش خیر باشه، نه شرّ.
در واقع او نباید موجب اذیت و آزار دیگران بشه، به خصوص برای خانواده و همسایهها.
در همین اوضاع و احوال که من با تمام وجودم به حرفهای حاج آقا و بچههای کلاس، گوش میدادم و اصلاً متوجّهی اطراف خودم نبودم، یکی از بچههای کوچه که دیده بود من به مسجد اومدم، جلوی در مسجد اومده بود و دنبال من میگشت.
حاج آقا رو کرد به من گفت: آقا مهدی، مثل این که با شما کار دارن.
من با تعجّب گفتم: با من؟
به پشت سرم نگاه کردم.
دیدم به من اشاره میکنه.
تعجّب کردم، آخه با اون رابطهی خوبی نداشتم، به هر حال جلوی در اومدم.
گفتم: چی شده! چیکار داری.
با مِن مِن کردن و هی آب دهن قورت دادن در حالی که عرق روی پیشانیش نشسته بود، گفت:
مهدی، مهرداد و افشین...
گفتم: چی میگی؟
گفت: مهرداد و افشین.
گفتم: مهرداد و افشین چی! جونت بالا بیاد، بگو چی شده.
گفت: مثل این که هر دوشون دیشب تو دزدی خونه آقا رحمت دست داشتند.
حرفشو قطع کردم و با عصبانیت جوری که دست و پاهام میلرزید، گفتم: چیکار کردن؟
با دست و پاچگی گفت: مثل این که دزدی!
و بعدش گفت: صبح زود از آگاهی اومدند و اونها رو دستگیر کردند و بردند.
آسمان برایم تیره و تار شد، انگار قلبم میخواست از جاش در بیاد.
آخه من فکر نمیکردم که کارشون به این جا برسه که دزدی کنند اون هم از چند تا بچّه یتیم، خیلی پست و نامردند.
اونها پیش من تا به حال یک دفعه هم از دزدی و این جور مسائل حرفی نزده بودند، چند بار دیده بودم با چند تا جوون غریبه گفت و شنود دارن، ولی هر بار ازشون پرسیدم، اینا کی بودند، میگفتند: فعلاً توی کلاس کار شما نیست. حالا ببینیم چی میشه، شاید خبرت کردیم، تو حالا حالاها باید کفشهای جیرجیرکی بپوشی، هنوز بعضی چیزها برات یک کمی زوده، آخه اونها سه سال از من بزرگتر بودند.
خلاصه با حالتی بهت زده و در حالی که گلوم خشک شده بود، آب دهنم رو به سختی پایین دادم و دستگیره در رو رها کردم و به طرف حاج آقا و بچهها حرکت کردم. پاهام سست شده بود و ضعف شدیدی
در خودم احساس میکردم، به سختی حرکت میکردم و هی با خودم میگفتم: دزدی اون هم از چندتا بچه یتیم، لعنت به من. مهدی دوستای شما این جوری بودند! این قدر کثیف، این قدر...
به خودم گفتم: تو چقدر احمق بودی که نفهمیدی اون ها چه کارهاند.
اِ اِ اِ! دزدی اون هم... .
همینطور رفتار و اعمال مهرداد و افشین، عین نوار از نظرم میگذشت، تازه داشتم میفهمیدم که در چه گردابی و روی چه پرتگاهی بودم.
کم کم داشتم متوجّه حرفهای مادرم و همسایهها میشدم.
توی همین حسّ و حال بودم که رسیدم کنار بچههای و نشستم، سرمو انداختم پایین، از خجالت انگار مهرههای گردنم قفل شده بود، جوری که قدرت نداشتم سرمو بالا بگیرم.
طوری تو فکر موضوع افشین و مهرداد بودم که متوجّه صدای حاج آقا نشدم.
حسین زد روی زانوم، مهدی مهدی! حاج آقا با شماست.
به خود اومدم و گفتم: ببخشید. یک موضوعی پیش اومده یه کمی... .
بعد دوباره سرم رو انداختم پایین.
حاج آقا گفت: من و بچهها از موضوع خبر داریم.
چند وقته که من دورا دور شما رو میشناسم.
خیلی نگران شما بودم.
دنبال یک راه حل مطمئن بودم که یک جوری شما رو از اون دو تا جدا کنم.
اون جوری که من تحقیق کردم، مهرداد و افشین بچههای فاسدی هستند، بسیج محلّه اونها را زیر نظر داشت تا این که دیشب تو جریان دزدی با یک جوون غریبه شناسایی و به یاری خدا امروز دستگیر شدند و شرّشون از این محله کم شد، اینها مثل انگل، جوانهای این محل رو تهدید میکردند.
راستش من و بچهها مخصوصاً حسین، هر چی فکر کردیم که چطوری شما رو از دام این شیاطین نجات بدیم، به نتیجهای نرسیدیم.
تا این که دیشب تو این فکر بودم که با نزدیک شدن ایام نیمه شعبان چه مبحثی رو برای برادران کلاس مطرح کنم و از طرفی نگرانی و نجات شما هم ذهن من رو مشغول کرده بود، چون شما چشم و چراغ اونها هستید و در حال حاضر به عنوان پسر بزرگ خانواده باید جای پدر رو پر کنید، امّا دیشب توی خواب...
حاج آقا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و میخواست احساسات خودش رو جلوی بچهها کنترل کنه، گفت:
در خواب دیدم که شخصی از طرف وجود مقدّس و مبارک امام عصر - ارواحنا فداه - برام پیغام آورد که به فلانی بگو: دعا و نذر مادر مهدی پذیرفته شد.
از خواب پریدم، به ساعت نگاه کردم، نزدیک اذان صبح بود، رفتم و وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خوندم و بعد از نماز دعای عهد امام زمانعلیه السلام را با لذّتی دو چندان خوندم.
یکی از بچهها حرف حاج آقا رو قطع کرد و پرسید: حاج آقا، میگن که خوندن دعای عهد خیلی ثواب داره.
حاج آقا گفت: بله، دعای عهد رو اگر کسی 40 صبح بعد از نماز با معرفت بخونه، طبق روایت اگر در دنیا امام زمانعلیه السلام رو زیارت نکنه و بمیره، بعد از مرگش، در هنگام ظهور، خداوند اون رو زنده میکنه و از یاوران اون حضرت قرار میده.
سپس حاج آقا رو کرد و به من گفت: آقا مهدی، امام زمانعلیه السلام خیلی مهربون و همه رو دوست داره، به شما هم محبّت داره، آقا الآن به شما یه جور دیگه نگاه میکنه.
حاج آقا گفت: من امروز با دلگرمی سراغ شما اومدم.
در حالیکه بغض کرده بودم و هی خودم رو کنترل میکردم، دوست داشتم فریاد بزنم. بگم آقا اشتباه کردم. نفهمیدم...
یاد جملهای افتادم که روی تابلوی تو خونه که مادرم پارسال از مشهد خریده بود، افتادم.
حالا تازه داشتم میفهمیدم که اون بیت شعر یعنی چی!
به خوبا سر میزنی
مگه بدا دل ندارن
سری هم به ما بزن
ای خوب خوبا آقاجون
حاج آقا گفت: آقا مهدی، در این مدّت مادرتون خیلی اذیت شده، اون نگران شماست، ان شاء اللَّه امروز وقتی از این جا به خونه رفتی، یک کاری کنی که رضایتش رو جلب کنی، اگر این کار رو انجام بدی هم روح پدر مرحومت رو و هم مادرت رو از خودت خوشحال کردی.
آقا مهدی! رضایت پدر ومادر موجب رحمت پروردگار و خشنودی قلب امام زمان - ارواحنا فداه - میشه.
من هم که سرم رو پایین انداخته بودم گفتم: چشم.
حاج آقا گفت: برای سلامتی برادر عزیزمون آقا مهدی، یک صلوات بلند بفرستید.
اللهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم
حاج آقا ماژیکی که توی دستش بود رو کنار تابلو گذاشت و گفت:
برادران عزیز! چون من امروز جایی باید برم و قول دادم، کمی زودتر از خدمتتون مرخص میشم، ان شاء اللَّه ادامه درس فردا.
حاج آقا همه خداحافظی کرد و رفت.
بچهها یکی یکی رفتن، من موندم و حسین
حسین گفت: آقا مهدی نمیخوای بری خونه!
گفتم: نه، شما برو من بعداً میآم.
تو دلم غوغایی بود، حتما باید این کار رو انجام میدادم.
حسین خداحافظی کرد و رفت.
وقتی که از رفتن حسین و همهی بچهها مطمئن شدم، بلند شدم و به طرف محراب مسجد حرکت کردم.
شانههام یکباره شروع به لرزیدن کرد. اشکهام ناخودآگاه یکی پس از دیگری از هم گوی سبقت میگرفتند و غلطان غلطان از گونههام پایین میاومدند، هق هق گریهام در فضای ساکت و ملکوتی مسجد پیچیده بود.
روبروی محراب نشستم، دستهام رو به آسمون بلند کردم، فریاد زدم، خدا! خدای مهربون! بد کردم، خدایا! اشتباه کردم، خدایا! جبران میکنم، خدایا! امام زمانعلیه السلام خیلی مهربونه ... .
با اون حال که قابل توصیف نیست، گفتم:
خدایا! قلب مادرم و روح پدرم رو از من راضی کن.
خدایا! کمکم کن...خدایا! جبران میکنم.
بعد از مدّتی سرم رو به سجده گذاشتم و از خدا خواستم که به من کمک کنه که بتونم کارهای خوب بکنم و کاری کنم که همه از من راضی باشند.
حال عجیبی پیدا کردم بودم، لذّتی که هرگز تا به حال اونو نچشیده بودم. انگار که قلبم روشن شده بود.
بلند شدم و با اون حال، به سمت منزل حرکت کردم، در بین راه، هی این جمله رو زمزمه میکردم و با خودم میگفتم: آقاجون خیلی مهربونی، آقاجون تو بهترینی ... .
فکری به ذهنم رسید، تصمیم گرفتم که به هر قیمتی شده اونو انجامش بدم.
در خونه که رسیدم، دسته کلید رو از جیب کاوشنم در آوردم، بعد هم در خونه که کمی با عقب و جلو وهل دادن باز میشد رو باز کردم.
مادرم تو حیاط داشت درختا رو آب میداد، سرم رو انداختم پایین، رفتم جلو، سلام کردم تا سرم رو بالا آوردم و صورت مهربون مادرم رو دیدم، نتونستم خودم رو کنترل کنم، زدم زیر گریه.
مامان غلط کردم، مامان منو ببخش.
مامان از من راضی باش، مامان هرچی بگی دیگه گوش میدم، مامان از این به بعد پسر خوبی میشم ...
مادرم که از این حالت من تعجّب کرده و ذوق زده شده بود، شروع کرد به گریه کردن و بعد با دستای مهربونش اشکام رو پاک کرد و رو به آسمون کرد و گفت: خدایا ممنونتم، امام زمانعلیه السلام ممنونتم، آقا پسرم رو به من برگردوندی، آقا تو چقدر مهربونی.
مادرم که خیلی خوشحال شده بود، به من گفت: مهدی جان! پسر گلم، من از تو راضیام، خدا رو شکر میکنم که خیلی زود همه چیز رو فهمیدی.
مادرم گفت: خدا خیر دنیا و آخرت به حاج آقا جلالی بده، چند وقت پیش در مورد تو باهاش صحبت کرده بودم، امروز صبح که اومده بود نانوایی، گفتش به امید خدا و عنایات امام زمانعلیه السلام میخوام با آقا مهدی صحبت کنم، البته به من گفت که در این مورد به تو چیزی نگم، امروز هم که از پیش مادرجون بر میگشتم، دیدم با حاج آقا و بچهها داری میری، خیلی خوشحال شدم و تا حالا توی حیاط منتظرت بودم.
مادرم پیشانی من رو بوسید و گفت: ان شاء اللَّه بتونی از یاوران امام زمانعلیه السلام بشی.
بعدش هم شیر آب رو بست و گفت: مهدی جان! بیا بریم تو خونه میخوام یه چیزی بهت بگم.
گفتم: چشم.
رفتیم تو خونه. دو تا خواهر کوچکترم که یکیشون کلاس سوم ابتدایی و اون یکی کلاس پنجم ابتدایی بود با تعجّب به من نگاه میکردند. آخه تا به حال منو این جوری ندیده بودند.
رفتم هر دوشون رو بغل کردم و گفتم: از الآن به بعد نوکر در بست آبجیهای گلم هستم، تو راهی هم سوار نمیکنم.
مادرم رفت تو آشپزخانه، چند تا چایی خوش رنگ ریخت و آورد و گفت: بیایید چایی بخورید.
همگی نشستیم. خونه ما پر از صفا و صمیمیّت شده بود و با همیشه خیلی فرق پیدا کرده بود.
گفتم: مامان! شما هر کاری بگید، من با جون و دل انجام میدم.
مادرم گفت: پسرم، نذر کردم که اگر به لطف خدا و عنایت امام زمانعلیه السلام از این دوستای نابابت فاصله بگیری و اهل خیر رسانی به دیگران بشی و وجودت همیشه باعث خوشحالی همه بشه، سالی یک دوره دعای عهد امام زمانعلیه السلام رو هر روز بعد از نماز صبح بخونی
و امسال هم ما رو قم ببری، پابوس حرم فاطمه معصومهعلیها السلام و مسجد مقدّس جمکران، ان شاء اللَّه.
گفتم: چشم مامان... .
راستی امروز حاج آقا جلالی در مورد دعای عهد و ثوابش یه چیزایی گفتند.
حاج آقا امروز برام سنگ تموم گذاشت، اون به من زندگی دوبارهای بخشید.
مادرم در حالی که با نگاه محبّت آمیزش به من خیره شده بود، گفت:
خدا خیر دنیا و آخرت بهش عنایت کنه.
بعد از شام در جمع کردن سفره به مادرم کمک کردم و برای این که صبح بتونم برای خواندن نماز که قصد کرده بودم از اون هرگز جدا نشم، سر وقت بیدار بشم، از مادرم ساعت دقیق اذان صبح رو پرسیدم و خواهش کردم، اگر میشه منو بیدار کنه.
اون شب بعد از مدّتها هم زود شام خوردم و هم زودتر از همیشه برای خوابیدن به اتاقم رفتم.
شب عجیبی بود، آرامش تمام وجودم رو گرفته بود، احساس راحتی و سبکی میکردم.
در حالی که به عکس پدرم که روی طاقچه اتاقم بود، نگاه میکردم خوابم برد. در طول شب چند بار از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کرد، تا این که حدود 20 دقیقه به اذان صبح مونده بود، بیدار شدم.
رختخواب رو کنار زدم و آهسته در اتاقم رو باز کردم، مادرم هنوز بیدار نشده بود، وضو گرفتم و به اتاقم اومدم، پنجره رو باز کردم.
هنوز ستارهها در آسمون میدرخشیدند و انگار همشون به من نگاه میکردند.
نسیم خنکی میوزید، عطر گلهای شببوی داخل حیاط همه جا رو پر کرده بود.
انگار پدرم هم داشت به من لبخند میزد. جا نماز رو پهن کردم و دو رکعت نماز شکر همان طوری که حاج آقا جلالی میگفت، خواندم، سپس دو رکعت نماز هم برای شادی روح پدرم به جای آوردم.
در همین حال و هوا بودم که صدایی سکوت شب رو شکست و قلبم رو جلا داد.
صدای اذان از منارههای مسجد بود، چقدر این صدا دلنشین بود.
صدایی که روح انسان رو تازه میکرد.
در اتاق باز شد.
مادرم بود، وقتی دید من بیدارم با خوشحالی گفت: پسرم! قبول باشه.
بعد از این که نماز صبح را خواندم با ذوق و شوقی فراوان شروع به خواندن دعای عهد کردم، همان طوری که حاج آقا جلالی گفته بود، ابتدا متن عربی و سپس ترجمه اون رو خواندم.
وقتی نماز و دعا تمام شد از اتاقم بیرون اومدم، به مادرم گفتم: دیگه نیاز نیست شما نان بگیرید، از این به بعد خودم نوکر شما هستم.
اومدم تو حیاط، باغچه و درختا رو کمی آب دادم و بعد از مدّتی به نانوایی رفتم.
برخلاف گاهی اوقات که میاومدم نانوایی و سعی میکردم که یک جوری زرنگی کنم و بدون صف نان بگیریم، آخر صف ایستادم.
در طول اون روز برای کلاس بعد از ظهر، لحظه شماری میکردم، نزدیک عصر بود که زنگ خونه به صدا در اومد.
مادرم توی حیاط بود، صدا زد: مهدی جان! حسین آقا با شما کار داره.
با خوشحالی جلوی در خونه اومدم.
حسین با اون قیافه جدی همیشگی، ولی با لبخند پرمحبّتی که رو لباش نقش بسته بود، زودتر از من سلام کرد و گفت: آقا مهدی اومدم دنبالت که کلاس بریم.
گفتم: چشم، الآن آماده میشم.
سریع رفتم آماده شدم، از مادرم خداحافظی کردم و با حسین به طرف مسجد حرکت کردیم.
وقتی به مسجد رسیدیم، قبل از ما چند تا از بچههای دیگه هم اومده بودند، سلام و احوالپرسی کردیم و نشستیم.
بعد از چند دقیقه حاج آقا جلالی با مصطفی و چند تا از بچهها دیگه هم اومدند.
حاج آقا از همون دور با صدای بلند سلام کرد.
وقتی اومد پیش بچهها، یکی یکی با همه احوالپرسی کرد و به من گفت: آقا مهدی ما چطوره؟ خوبی برادر؟
با خوشحالی گفتم: خوبم.
حاج آقا گفت: الحمداللَّه و بعدشم هم رفت کنار تابلوی کلاس.
بچهها مثل روز قبل ابتدا دعا رو خواندن و بعدش حاج آقا درس روز با نام خدا شروع کرد و این جمله رو نوشت: «خدایا لحظهای ما را به حال خود، رها نکن».
سپس گفت: دیروز الحمداللَّه دو تا از صفات پرهیزکاران رو برای شما برادران گرامی عرض کردم و امروز برخی دیگه از اونها رو برای شما عرض میکنم.
یکی دیگر از ویژگیهایی که مولا امیرمؤمنان علیعلیه السلام در کتاب گران سنگ نهج البلاغه و در خطبه هَمّام فرمودند: این صفت است «پرهیزکاران گوش خود را برای دانش مفید به کار میبرند».
حاج آقا گفت: ببینید برادرا، هدف از فرستادن پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله و ائمه اطهارعلیهم السلام از سوی خداوند به عنوان راهنما برای ما انسانها، نجات ما از غفلت و جهالت و این که ما بتونیم راه صحیح و درست رو انتخاب کنیم.
امّا حالا و در عصر ما که دوران غیبت امام زمانعلیه السلام هستش، دشمنان اسلام و شیعه تلاش میکنند که مانع رشد و شکوفایی ما بشند و نگذارند که ما بتونیم، مردم جهان رو که دیگه از ظلم و ستم و فساد خسته شدند، کمک نماییم و اسلام رو به عنوان بهترین و تنهاترین راه نجات، به همه معرّفی کنیم.
در واقع دشمنان، چون میبینند این دستورات و راهنماییها مخالف زورگویی، ظلم و کارهای بد اونها هستش و از طرفی با برقراری این دستورات، همه مردم دنیا از هر گروه و نژادی که باشند در همهی نعمتهای خدادادی یکسان هستند و حق استفاده دارند، به مخالفت و دشمنی با دین اسلام و پیشرفت مسلمانان پرداختهاند، چون اونها همه دنیا رو فقط برای خودشون میخواند و دلشون میخواد هر کاری که دوست دارند، انجام بدهند.
سعید گفت: حاج آقا! ما باید چیکار کنیم که جلوی اونها رو بگیریم؟
حاج آقا گفت: در چنین اوضایی ما باید با تمام توان و قدرت در راه کسب علم و دانش تلاش کنیم تا بتونیم در جهان از هر لحاظ حرف برای گفتن داشته باشیم.
امّا در این راه این نکته را باید مدنظر قرار بدیم که هر علمی سودمند و مورد تأیید اسلام نیست.
سعید دوباره پرسید: مگه علم بد هم داریم؟
حاج آقا گفت: هر علمی که باعث رشد و کمال انسان بشه و او را به سعادت و انجام کارهای خوب برسونه، مفید است و اگر غیر این باشه، غیر مفید هستش، چون باعث بدبختی خودش و دیگران میشه.
اگر بخواهیم برای یکی از علومی که اسلام با اون مخالف هستش، مثالی بزنیم، میتونیم تلاش برای ساخت بمب اتمی و کشتن هزاران انسان بیگناه رو کنیم.
مصطفی پرسید: یعنی ما نباید در مورد اتم تحقیق کنیم؟
حاج آقا گفت: علم و دانش شناخت اتم و استفاده از اون در حال حاضر یکی از بهترین و پیشرفتهترین علوم هستش، با این علم میشه نیروگاههای اتمی ساخت و انرژی سالم و ارزونی رو بدست آورد
و هزاران کار سودمند دیگه انجام داد، چیزی که مهمّ است، نحوه و چگونگی استفاده از اون هستش.
ماژیک دوباره روی تابلو به حرکت در اومد، حاج آقا نوشت:
«پرهیزکاران دانشمندانی بردبار و نیکوکارانی با تقوی هستند».
حاج آقا گفت: اولّین گام برای مسلمین، این که بدونند، همواره در حضور خدا هستند و او در همه جا و در همه حال اونها رو میبینه.
و دیگه این که کارهای که ما انجام میدهیم، هر هفته خدمت امام زمانعلیه السلام برده میشه، لذا یک شیعه و دوستدار اهل بیتعلیهم السلام همیشه باید مراقب اعمال و رفتار خودش باید باشه تا موجب نارحتی خدا و فرستاده ایشان و خانوادهاش رو فراهم نکنه.
خوب اگر مسلمانی با چنین فکری دنبال کسب علم و دانش باشه، علم و دانشی که بدست میآره، باعث غرور و تکبّر او نمیشه، بلکه سعی میکنه که از آموختهها و اون چیزهایی که یاد گرفته در راه کمک و راهنمایی دیگران استفاده کنه.
خداوند در قرآن میفرماید: «ابتدا تزکیه و خودسازی و سپس آموختن علم»؛(1)یعنی اول درستکار و با تقوا باش بعد دانش رو یاد بگیر.
حاج آقا تابلو را پاک کرد و با خط زیبای خود نوشت.
1) 1. سوره بقره، آیه 151.
«پرهیزکاران از غیبت و نام بد بر کسی نهادن به دورند و به همسایه آزار نمیرسانند».
دستمال سفیدی رو که حاج آقا از جیبش در آورد، نشون میداد که عرق کرده، پیشونیش رو پاک کرد و گفت: کدوم یکی از برادرا میتونه در مورد غیبت کردن صحبت کنه؟
حمید دَستِشو بالا آورد.
حاج آقا گفت: بفرمایید.
حمید یه کمی صافتر نشست، بعد هم آب دهنش قورت داد و گفت:
غیبت از گناهان خیلی بزرگه و به این معناست که پشت سر دوست و برادر خودت یا هر مسلمانی، مطالبی بگی که اون راضی نیست و با این کار آبروی اونو پیش همه ببری.
حاج آقا گفت: مرحبا به آقا حمید، درسته، بچهها یه صلوات بلند برای سلامتی آقا حمید بفرستید.
اللّهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم
بله همان طور که آقا حمید گفت: غیبت از گناهان بزرگه و خداوند متعال در قرآن فرموده است: «غیبت کردن همانند خوردن گوشت
برادر مرده توست»(1)یعنی این قدر ناپسند و زشته و شکل واقعی اون این قدر بد هستش.
کسی که اهل غیبت و اذیت کردن همسایه باشه، هیچ وقت نمیتونه حتی یک لحظه هم به دوست داشتن امام زمانعلیه السلام فکر کنه، چرا که قلب و روحش در خدمت شیطان میباشه و طبق دستورات اون زندگی میکنه.
حاج آقا در ادامه با خطی درشتتر نوشت:
«پرهیزکاران به خاطر دوست، خود را به گناه آلوده نمیکنند».
و گفت: یک دوستدار اهل بیتعلیهم السلام و امام زمانعلیه السلام اوّلاً همیشه دوستانی رو انتخاب میکنه که مردم از اعمال و رفتار اونها در امان و آسایش باشند و از وجود خدا غافل نباشند، خشم خودشون رو مهار کنند و اهل اسراف و ناسزا گفتن نباشند و از غرور و دو رویی هم بیزار باشند و از همه مهمّتر این که ایمانشون مثل کاه نباشه که با کوچکترین وزش بادی به این طرف و اون طرف بره.
حسین گفت: به قول بابام! شبیه کسانی که امروزه به اونها میگن، حزب باد نباشه، چون نمیشه آدم هم با خوبا باشه و هم با انسانهای بد رفت و آمد کنه.
حاج آقا که با تکون دادن سرش حرف حسین رو تأیید کرد، گفت:
آدم اگر دوست خوبی رو انتخاب کرد، به این معنی نیست که هر
1) 2. سوره حجرات آیه 12.
کاری که اون انجام داد و هر حرفی که زد باید شما اون رو انجام بدید، بلکه اگر دیدید کاری رو که انجام میده، رنگ و بوی معصیت و گناه داره و خدا از اون راضی نیست، به او تذکّر بدید و به انجام کار خوب دعوتش کنید و در واقع امر به معروف و نهی از منکر کنید.
دوست خوب مثل آینه است، چطور وقتی به آینه نگاه میکنیم همانطوری که هستیم، نشونمون میده، دوست خوب هم باید هم خوبیها و هم بدیها رو به دوستش تذّکر بده، نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر.
حاج آقا صندلی کنار تابلو رو کمی اون طرفتر گذاشت و زیر جمله قبلی نوشت: «خود را در سختی و تگنا قرار میدهد امّا مردم به وسیله او در آسایشند».
با نوشتن این جمله حاج آقا کمی عقبتر رفت و گفت: ما در زمانی زندگی میکنیم که خیلی از مردم فقط به فکر خودشون هستند، خیلی وقتها از حال و روز همسایههاشون هم خبر ندارند و متأسفانه در شهرهای بزرگ حتّی نمیدونند که همسایهشون، چه کسی هستش، در حالی که نباید این طوری باشه، شیعه باید همانند مقتدای و الگوی خودش یعنی امام علیعلیه السلام حتّی از غذای اندک خودش هم بگذره و اگر نیازمندی هستش و احتیاج به غذا داره، به اون غذا بده و کمکش کنه.
حاج آقا که اشک در چشمایش حلقه زده بود، جمله قبلی رو پاک کرد و نوشت:
انسان پرهیزکار «به حقّ گرایش دارد و از باطل پرهیز میکند».
و بعدش گفت: یاور واقعی امام زمانعلیه السلام همیشه و در همه حال اهل حقّ و حقیقت است و تحت هیچ شرایطی چیزهایی مثل پول و قدرت که به وسیله اونها شیطون خیلیها رو گول میزنه، فریب نمیخوره و باعث نمیشه که از کمک کردن به دیگران دوری کنه و خودش رو برتر از همه بدونه.
چنین شخصی هرجا که باطل و گناه باشه از آنجا گریزان هستش، حتی اگر تمام دنیا را به او بدهند و بگن که فلان کار خلافی رو انجام بده، اون تحت هیچ شرایطی کار خلاف و اون گناه رو انجام نمیده و دست از دینش بر نمیداره.
بعد از این که بچهها مطالب روی تابلو رو یادداشت کردند، حاج آقا همه رو پاک کرد و نوشت:
«شب به پا میخیزند و بخشهایی از قرآن را تلاوت میکنند».
و در ادامه گفت: خواندن قرآن ثواب زیادی داره، امّا همان طور که در جلسه قبل عرض کردم، بهتر این که ترجمه اون هم خوانده بشه تا انسان بهرهی بیشتری ببره.
قرآن کلام الهی و بزرگترین معجزه پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله است، هرکسی که میخواد در دنیا و آخرت جز شیعیان صالح و خوب باشه، باید در همه مراحل زندگی خودش از دستورات قرآن و فرمایشات ائمه اطهارعلیهم السلام تبعیت کنه و به اونها عمل کنه.
حاج آقا گفت: برخواستن و دست کشیدن از خواب شیرین شب، نوعی دست رّد زدن به شیطان و هوای نفس هستش، در حال حاضر خیلی از مردم تا نیمی از شب، مشغول دیدن فیلم و سریال و از این جور چیزها هستند، اونها با بدنی خسته میخوابند و نتیجه هم که میدونید چی میشه.
محمود که کنار حاج آقا نشسته بود گفت: نماز صبح قضا میشه و از این کار دل شیطان شاد میشه.
حاج آقا گفت: دقیقاً همین طوره، لذا ما باید طوری در زندگیمون برنامه ریزی کنیم که بتونیم حداقل روزی چند صفحه قرآن اون هم با ترجمه بخونیم.
حاج آقا در ادامه روی تابلو نوشت:
«میل و شهوت در وجود او مرده است» و سپس گفت: کسی که بخواد یاور امام زمانعلیه السلام و در صف منتظران ایشان باشه، باید چشم و گوش و تمام بدنش رو حفظ کنه و از گناه دوری کنه.
مرتضی گفت: میشه بگید چطوری؟
حاج آقا گفت: با چشماش به هر چیزی که حرام است، نگاه نکنه، چرا که نگاه حرام، تیری است از تیرهای شیطان که انسان رو بیچاره میکنه، با زبانش هر حرفی رو نمیزنه، همان طور که گفتیم از غیبت، تهمت، ناسزاگفتن به دیگران، دروغ، سخن چینی و گناهان دیگه زبان دوری کنه.
با پاهاش به طرف گناه و معصیت خدا حرکت نمیکنه.
با دستاش کمک به ظالم و زورگو نکنه و از اونها در راه گناه استفاده نکنه، حق و حقوق کسی رو به زور و فریب و نیرنگ نگیره و در یک کلام خودش رو در همه حال کنترل میکنه و در حقیقت پلیس خودش میشه و مراقب رفتارش باشه.
مجتبی گفت: پلیس خودش باشه یعنی چی؟
یعنی این که چه آقا پلیس توی خیابون باشه یا نباشه، رعایت مقررات و قانون رو بکنه، در زندگی هم همین طور، یعنی نباید تا وقتی که کسی مراقب و مواظبش هستش، کار اشتباهی رو انجام نده و وقتی که کسی نبود دیگه هر کاری رو که شیطون بهش گفت، انجام بده.
حاج آقا روی صندلی نشست و گفت:
خوب برادران گرامی، به حمد اللَّه با برخی از صفات و ویژگیهایی که امیر متّقیان علی بن ابی طالبعلیه السلام در خطبه همام فرموده بودند،
آشنا شدیم. ویژگیهایی که کسب اونها برای شیعیان و منتظران امام زمانعلیه السلام لازم و ضروری است.
ان شاء اللَّه با اعمال خوبمون بتونیم موجبات رضایت خداوند و خشنودی قلب امام زمانعلیه السلام رو فراهم کنیم.
از شما میخوام که حتماً به نهج البلاغه مراجعه کنید و با کلام امام علیعلیه السلام بیشتر آشنا بشید، چرا اگر ما بخواهیم در دنیا و آخرت سعادتمند باشیم، باید به دستوراتی که ائمه معصومینعلیهم السلام برای ما بیان فرمودند، گوش بدیم و عمل بکنیم و اگر غیر از این باشه دل شیطان رو از خودمون خوشحال کردیم، تاریخ در مورد رفتارهای انسانهای خوب و بد و عاقبت هر کدامشون درسها برای گفتن داره که به امید خدا در آینده به اونها اشاره خواهیم کرد.
حاج آقا در آخر کلاس این چنین دعا کرد و همگی آمین گفتیم:
بارالها در فرج آقا امام زمانعلیه السلام تعجیل بفرما (آمین)
قلب مقدّسش رو از ما راضی بفرما (آمین)
ما رو از سربازان و دوستداران امام زمانعلیه السلام قرار بده (آمین)
عاقبتمان رو ختم به خیر بفرما (آمین)
جوانان ما رو در پناه امام زمانعلیه السلام حفظ بفرما (آمین)
مقام معظم رهبری رو در پناه امام زمانعلیه السلام یاری بفرما (آمین)
دشمنان اسلام در هر لباسی که هستند، نابود بفرما (آمین)
وجودمان و عاقبتمان رو خیر بفرما (آمین)
مریضهای اسلام رو شفا و حاجتمندان رو حاجت روا بفرما (آمین)
من در حالی که از عمق وجودم آمین میگفتم و اشک از چشمان سرازیر شده بود، تازه متوجّه شده بودم که بچّههای محله ترسو نشده بودند، بلکه از روی تواضع و فروتنی، سعی میکردند که کمتر حرف بزنند و بیشتر کارهای خوب انجام بدهند و انسان مفیدی و سرباز خوبی برای امام زمانعلیه السلام باشند.
به خدا گفتم:
خدایا! ممنونتم که به من کمک کردی به مسجد و این کلاس بیام.
خدایا! شکر میکنم که منو با آقا امام زمانعلیه السلام آشنا کردی.
خدایا! کمکم کن که در این راه موفقت بشم و بتونم سرباز خوبی برا آقای مهربونمون باشم،
خدایا! ظهورش رو نزدیک کن...
به خوبا سر میزنی
مگه بدا دل ندارن
سری هم به ما بزن
ای خوب خوبا آقاجون
با شروع فصل پاییز و آغاز به کار مدرسهها، بچّهها با شور و علاقه خاصی، اولین روز رو با سر و وضعی آراسته، در حالی که از خانواده و عزیزانشان خداحافظی کردهاند به طرف مدرسه حرکت میکنند.
در ساعات اولیه صبح، کوچه و خیابانها، پر میشه از بچههای قد و نیم قد و با لباسهای جور واجور.
خیلی از والدین، فرزندانشون رو تا مدرسه همراهی میکنند.
خلاصه همه خوشحال هستند.
معلّمها هم با هزاران فکر و خیال، سال نو تحصیلی رو در کنار بچّههای آغاز میکنند.
امّا برخی اتّفاقات بیشتر از اون چیزی است که فکر میکنی و یا برخلاف میل و خواسته انسان رخ میده که اهمیّت دادن به اون خیلی مهمّه و باید به اون توجّه کافی داشته باشی.
چون همیشه فرصت جبران اشتباه برای انسان وجود نداره.
امسال تابستون با تعطیلی مدارس و فرا رسیدن اوقات فراغت، در مورد اتّفاقات سال گذشته خیلی فکر کردم.
فرصتهایی که میشد خیلی بهتر از اونها استفاده کنم، امّا...
پسرم علی، در همون مدرسه محّل درس من، سال دوم راهنمایی رو پشت سر گذاشت.
بعد از سپری شدن روزهای گرم تابستون، بالاخره روز اول مدرسهها فرا رسید.
نزدیک اذان صبح بود که از خواب بیدار شدم، بعد از گرفتن وضو آماده شدم تا نماز صبح رو بخونم و از خدا کمک بخوام که امسال مثل پارسال، اون طوری نشه.
بعد از نماز از مادر علی هم خواستم که من رو دعا کنه.
صبحانه رو در کنار خانواده خوردم و آماده رفتن به مدرسه شدم.
علی صدا زد: بابا! صبر کن من با شما بیام.
گفتم: باشه، فقط زود آماده شو که دیر نشه.
دلم عین سیر و سرکه میجوشید.
علی آماده شد و هر دو با هم سوار ماشین شدیم و به طرف مدرسه حرکت کردیم.
جلوی در مدرسه که رسیدیم بچههای سال اوّلی از بقیه، شور و هیجان بیشتری داشتند و با خوشحالی و شادمانی وارد حیاط مدرسه میشدند.
با دیدن این شور و علاقه، ماجراهای سال گذشته، یکی یکی به ذهنم اومد.
ماشین رو پارک کردم.
علی رفت پیش دوستاش و من هم به طرف دفتر مدرسه رفتم.
همکاران و دوستان همه اومده بودند.
سلام و احوالپرسی کردم و نشستم.
بعد از چند دقیقه، آقای مدیر، زنگ مدرسه رو به صدا در آورد.
آقای ناظم، بچّهها رو به صف کرد، بعد هم مراسم شروع سال تحصیلی با خوش آمد گویی آقای مدیر آغاز شد.
بعد از پایان مراسم، بچّهها به طرف کلاسها حرکت کردند.
شور و هیجان روز اوّل مدرسه، شروع زندگی تازهای رو نوید میداد، امّا برای من یاد آور خیلی چیزها بود ... .
من و همکارا، هر کدوم به طرف کلاس خودمون حرکت کردیم.
جلوی در کلاس که رسیدم، لباسام رو مرتب کردم و در زدم و بعد از ورود به کلاس، سلام گرمی به بچهها کردم.
بچّهها به احترام از جاشون بلند شدند.
بدون درنگ، خودم با صدای بلند شروع کردم به خواندن دعای سلامتی امام زمانعلیه السلام و بچهها هم که کمی تعجب کرده بودند من رو همراهی کردند.
بعد از دعا، شروع کردن با هم به صحبت نمودن، شاید خوندن دعای براشون یه کمی عجیب بود و شاید هم در مورد این صحبت میکردند که روش برخورد و درس دادن من چطوره و از این جور حرفها.
البته بعضی از اونها، سال قبل شاگرد خودم بودند.
با گچی که پایین تخته افتاده بود، نوشتم «بسم اللَّه الرحمن الرحیم».
بعدش هم به بچّهها گفتم:
تقریباً با من آشنا هستید ولی خودم رو معرفی میکنم.
هاشمی هستم، حالا از ردیف جلو یکی یکی خودتون رو معرّفی کنید تا همه با هم بیشتر آشنا بشیم.
بچّهها هر کدام با لحن و صدایی خاص، خودشون رو معرفی کردند.
علی هم در این بین، مثل همه بچّههای کلاس خودش رو معرّفی کرد، هر چند بیشتر بچّهها میدونستند که اون پسر من هستش.
معرّفی بچّهها که تموم شد، روش درس دادن و انتظاراتی که از بچّهها داشتم رو گفتم.
آن روز هر جوری بود سپری شد و روزهای بعد هم مثل باد گذشت. امّا در این مدّت، برای انشاء بچّهها موضوعی رو مطرح میکردم. که کمی متفاوت باشه.
کلاس تقریباً شکل واقعی خودش رو پیدا کرده بود و دعای سلامتی امام زمانعلیه السلام، علّتی شد تا در هر جلسه چند دقیقه درباره ایشان صحبت کنم.
بعد از مدّتی بچّهها سوالات مختلفی رو میپرسیدند.
با خودم گفتم: الان وقتش رسیده.
موضوع بعدی انشاء بچّههای رو «تحقیق پیرامون شناخت امام زمانعلیه السلام» گذاشتم و گفتم شما میتونید از بزرگترها و کسانی که در علوم دینی بیشتر تخصص و تجربه دارند، استفاده کنید و کمک بگیرید.
بعدش هم گفتم: 12 نفر از بهترین انشاءها انتخاب و به اونها جایزه داده میشه.
امّا جایزه اون هم یک اردوی سه روزه است که به امید خدا تابستون برگزار میشه.
حالا اگر گفتید کجا؟
بچّهها با شور و علاقه خاصی، گفتند: کجا؟
گفتم: نمیگم...
همه زدند زیر خنده، ولی خیلی خوشحال شده بودند.
البته من قبلاً هماهنگیهای لازم رو با مدیر مدرسه و ناحیه آموزش و پرورش کرده بودم.
کم کم داشت بعضی اتّفاقات میافتاد.
اون روز، بعد از تعطیلی مدرسه، علی با من به خونه اومد.
در بین راه علی گفت: بابا! موضوع تازهای رو انتخاب کردید، فکر میکنم که تحقیق در مورد اون یه کمی سخت باشه.
علی گفت: من چند تا سؤال در مورد امام زمانعلیه السلام برام پیش اومده، دنبال یه فرصتی بودم که در مورد اون ها تحقیق کنم.
گفتم: حتما تحقیق و پرس و جو کن و مطمئن باش که اگر سعی و تلاش کنی، به جواب میرسی.
خونه که رسیدیم. ناهار آماده بود.
بعد از ناهار علی به خواهرش گفت: آبجی! یه موضوع انشایی رو امروز بابا به ما داده که میخوام به من کمک کنی.
خواهرش گفت: شما امر بفرما، ولی کیه که گوش کنه، بعد هم خندید و گفت: چشم.
حالا بگو: موضوع چیه؟
علی گفت: تحقیق درباره امام زمانعلیه السلام.
نرگس که کمی تعجّب کرده بود گفت: به به! عجب موضوع جالبی.
بعد هم رو کرد و به من گفت: بابا! خیلی موضوع خوبی رو برای انشاء گذاشتید، آخه معمولاً تو مدرسه بیشتر، موضوعات تکراری یا سطحی رو برای انشاء انتخاب میکنند.
من هم گفتم: بله حق با شماست.
علی گفت: بابا جون اگر اجازه بدید من از همین الآن میخوام تحقیقم رو شروع کنم.
گفتم، بفرما.
علی سؤال جالبی پرسید.
گفت: بابا یه چیزی که برام جای سوأل شده، طول عمر امام زمانعلیه السلام هستش.
آخه اون طوری که من متوّجه شدم، الان امام زمانعلیه السلام باید بیش از هزار سال عمر داشته باشه، لطف کنید، در این مورد برام توضیح بدید.
گفتم: ببین پسرم، عمر طولانی داشتن از موضوعات محال و از موارد غیر ممکن نیست، بلکه کمی غیر عادی هستش، یعنی این که وقوع اون خیلی کم و به ندرت اتّفاق میافته، مثل این که شخصی از بالای یک آپارتمان چندین طبقه بیفته و زنده بمونه، این اتّفاق محال نیست ولی خیلی کم پیش میاد، به خاطر همین، عجیب به نظر میرسه، در صورتی که مطلب و موضوع غیر ممکن و محالی نیست.
مطلب دیگهای که در مورد طول عمر مطرح هستش و خیلی جالبه، این که علم پزشکی با اون همه پیشرفت علمی که تا به حال پیدا کرده، هنوز راز مرگ انسان و عمر اونو نتونسته تشخیص بده و در حقیقت، فکر و اندیشه بشر با تمام پیشرفتی که تا به حال داشته و هنوز هم خیلی میتونه رشد بکنه، نتونسته زمان معیّن و دقیقی رو برای پایان عمر انسان مشخص کنه.
در ادامه گفتم: در حال حاضر خیلی از دانشمندان و محققان جهان به این نتیجه رسیدند که اگر انسان نسبت به تغذیه و مسائل روحی و روانی جسمش کمی دقت کنه، میتونه صدها سال عمر کنه که تا به حال موارد مختلفی رو داشتیم که اشخاصی، عمرهای طولانی کردهاند.
سپس گفتم: هر آنچه که در این جهان پهناور و در آسمانها ما میبینیم، همه و همه با اون نظم خاص و شگفت انگیزشون آفریدهی خدا هستند و انسانها هم یکی از هزاران آفریدهی خداوند میباشند، لذا برای خداوندی که انسان رو با همه شگفتیهای عجیب و منحصر به فردش، آفریده و به اون جسم، روح، عقل و درک و شعور بخشیده، دادن عمر طولانی و خیلی از این قبیل مسائل، کار محالی و نشدنی نیست، بلکه مطلب سادهای هستش.
خوب حالا از شما میپرسم، اسم یکی از پیامبران الهی رو بگو که عمر زیادی کرده بود؟
علی رفت تو فکر و نتونست جواب بده.
خواهرش گفت: من میتونم بگم.
گفتم: بفرمایید.
نرگس گفت: حضرت نوحعلیه السلام که بیش از 950 سال عمر کردند و مردم رو به راه راست هدایت کردند.
گفتم: خوب از بین ستمگران یکی رو نام ببر که عمر زیادی کرده.
نرگس هم رفت تو فکر و نتونست جواب بده.
مادر علی گفت:
آقا مرتضی! اگر میشه من پاسخ بدم.
گفتم: بفرمایید.
میتونیم به شدّاد بن عاد اشاره کنیم که حدود 900 سال عمر کرد،(1)و خیلیهای دیگه از خوبان و یا از ستمگران که عمرهای طولانی داشتند.
سخنان مادر علی، کاملاً درست بود.
من در ادامه گفتم: خوب از صحبتهای که شد نتیجه میگیریم که بحث طول عمر، امر غیر ممکن و محالی نیست و تا به حال خیلیها دارای عمرهای طولانی بودهاند.
1) 3. بحار الانوار، ج 51، ص 225 - 288.
علی که با دقّت به صحبتهای ما گوش میداد و همه رو یادداشت میکرد، در ادامه پرسید: بابا! چرا امام زمانعلیه السلام غائب شده و ظهور نمیکنه؟
گفتم: مسئله غیبت یکی از اسرار الهی هستش و اختصاص به امام زمانعلیه السلام هم نداره و تا به حال برخی از پیامبران الهی و حتّی پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله هم غیبتهای کوتاهی رو داشتهاند.
ائمه معصومینعلیهم السلام در پاسخ به همین سؤال که شما پرسید یه سری از حکمتها و دلایلی رو بیان فرمودند که خدمتتون عرض میکنم.
یکی از این علّتها، امتحان شیعیان در دوران غیبت هستش، یعنی اینکه خوب و بدها در دوران غیبت امام زمانعلیه السلام مشخص میشند.
علی پرسید: بابا میشه کمی بیشتر توضیح بدید؟
گفتم: ببین پسرم. بعضی از مردم در این دوران، که ظلم و ستم و گناه زیاد میشه، از آمدن امام زمانعلیه السلام ناامید میشند و یا این که جزء دسته مفسدین و ظالمین شده و از اونها تبعیت و پیروی میکنند و به تعبیری رنگ عوض میکنند، ولی بعضیها با سختیها کنار اومده و در دین و اعتقاد خودشون پابرجا میمونند و جلوی ظلم و ستم و منکرات میایستند و با فساد و زورگویی مبارزه میکنند.
در ادامه صحبتهام از مادر علی خواستم که لطف بکنه و یک دلیل دیگه رو بیان کنه.
مادر علی گفت: یکی از دلایل و حکمتهای دیگه غیبت که ائمه معصومینعلیهم السلام فرمودهاند: ادب کردن و تنبیه مردم هستش، در توضیح این مطلب باید عرض کنم: بسیاری از مردم همان طوری که خداوند متعال در قرآن فرمودند: قدرشناس و سپاسگذار نعمتهای خداوند نیستند و هر وقت در ناز و نعمت باشند کفران نعمت میکنند و خیلی از اوقات هم ناسپاسی میکنند.
تازه با کمال تاسف، یه عدّه از مردم، نعمتهای خدا رو استفاده میکنند ولی با کمال بی شرمی و بی وجدانی حتّی حاضر نیستند که شکر خدا رو بکنند، مثل کسانی که نماز نمیخونند و روزه هم نمیگیرند و دستورات اسلام رو انجام نمیدهند.
لذا بهترین راه ادب کردن این افراد اینه که یه کمی از نعمت خداوند دور باشند و چه نعمتی بهتر از ائمه معصومینعلیهم السلام.
نرگس گفت: پس با این وجود، تا زمانی که مردم از جون و دل و با تمام وجود، تشنه عدالت و رحمت امام زمانعلیه السلام نباشند، ظهور امام زمانعلیه السلام محقق نمیشه و ایشان قیام نمیکنند.
من ضمن تایید صحبتهای نرگس، در ادامه بحث گفتم: یکی دیگه
از حکمتها و علّتهای غیبت، به خاطر این که که اگر امام زمانعلیه السلام تا به حال ظهور مینمود، حتما ایشان رو به شهادت میرسوندند.
همان طوری که میدونید، همه ائمه معصومینعلیهم السلام به شهادت رسیدند و این به خاطر ناسپاسی و قدرنشناسی و دنیاپرستی مردم بود، در حقیقت اونها عوض این که جان و مالشون رو فدای اهل بیتعلیهم السلام کنند، فریب شیطان و حاکمان فاسد رو خوردند و به حفظ منافع دنیوی و پست خودشون اکتفا کردند و حاضر نشدند که از دنیای خودشون بگذرند و این کار باعث شهادت بهترین بندگان و فرستادگان خدا شد.
خوب در چنین فضایی اگر امام زمانعلیه السلام غائب نمیشد، یقیناً ایشان هم شهید میشد و دیگه بحث حکومت عدل الهی و مهربانی و پر شدن زمین از قسط و عدل و زندگی سراسر از محبّت و صمیمیت ناتمام و هیچ وقت اتّفاق نمیافتاد.
علی گفت: بابا جون، با توضیحات شما و مامان، خیلی خوب متوجه علّت غیبت شدم، حالا که به این دلائل امام زمانعلیه السلام غایب شدند ما باید چیکار کنیم؟
اصلاً وظیفه ما در این دوران چیه؟
مادر علی گفت: ببین آقا مرتضی! پسر گلم چه سؤال قشنگی پرسید.
من گفتم: خدا رو شکر، بالاخره بچه حلالزاده به داییش میره.
در پاسخ علی گفتم:
هر انقلاب و هر نهضتی برای این که همه جا شناخته بشه و دستورات و برنامههایی رو که داره به همه جا منتقل کنه و به گوش همه برسونه و به راحتی هم شکست نخوره، باید برنامهریزی خوب و دقیقی رو در دستور کار خودش قرار بده.
لذا خداوند به وسیلهی نزول قرآن و فرستادن ائمه معصومینعلیهم السلام، احکام و دستورات بهترین دین کامل و جامع رو برای انسانها فراهم کرد تا بهانهای برای انتخاب راه ناصحیح و غلط نداشته باشند.
بحث حکومت جهانی امام زمانعلیه السلام هم از مواردی هستش که جهت کمک کردن به انسانها جهت انتخاب راه صحیح و داشتن یک جامعه سراسر عدل و برادری و مهربانی مطرح شده و از همون ابتدای اسلام به جهانیان نوید داده شده و در مورد اون، صحبت شده، چه در قرآن و چه در کلام ائمه معصومینعلیهم السلام.
ما هم اگر بخواهیم جهت برپایی این حکومت حتمی الهی، کاری بکنیم و در اون سهیم باشیم و جزء شیعیان خالص و واقعی امام زمانعلیه السلام باشیم. اول از همه، حواسمون باید باشه که گمراه و منحرف نشویم و در دام دروغها و شبهات اونهایی که اسلام و یا ائمه
معصومینعلیهم السلام را قبول ندارند، نیفتم، اونهای کسانی هستند که دستهاشون به خون هزاران انسان بیگناه آلوده هستش.
مطلب مهمّ دیگه این که اگر کسی امام زمان (دوران) خودش رو نشناسه و بمیره، به مرگ جاهلیت(و در نادانی) مرده،(1)چنین شخصی چون شناختی در مورد امام زمانش نداره، همواره در معرض خطر دشمنان اسلام هستش و به راحتی گول میخوره و نمیتونه فرد مفیدی برای یاری رساندن به امامش باشه.
مطلب دوم این که: با ظلم و گناه مقابله کنیم و دست روی دست نزاریم و ببینم که شخص یا اشخاصی دارند به مردم ظلم میکنند و مردم رو گمراه میکنند و یا گناهی رو انجام میدند و چون کسی حرفی نمیزنه ما هم ساکت بمانیم، خلاصه کلام این که امر به معروف و نهی از منکر رو هرگز فراموش نکنیم و در حال حاضر گوش به فرمان مقام معظم رهبری - دام ظلّه - باشیم.
علی پرسید:
دیگه باید چه کارهایی بکنیم؟
گفتم: علاوه بر مطالب قبلی، هدف قیام امام زمانعلیه السلام و ویژگیهای ایشان رو هم برای همه جهانیان بازگو کنیم، به همه بگیم که امام زمانعلیه السلام قیام میکنه که مستضعفان و فقیران جهان رو از دست
1) 4. کمال الدین، ج 2، ص 412.
ستمگران عالم نجات بده و حق و حقوق همه رو به صورت یکسان تقسیم کنه، بگیم که ایشان با ظهور خودشون، دین اسلام رو بر جهان حاکم و دنیا رو پر از صلح و صفا و برادری و مهربانی میکنه.
و دیگه این که همگی ما در همه حال باید منتظر آمدن امام زمانعلیه السلام باشیم، البته این منتظر بودن ما باید مورد تأیید امام زمانعلیه السلام باشه و موجب خشنودی قلب ایشان بشه.
علی پرسید: بابا جون مگه میشه انسان منتظر امام زمانعلیه السلام باشه ولی آقا از اون راضی نباشه؟
نرگس گفت: اگر اجازه بدید من پاسخ سوالش رو بدم.
گفتم: چرا که نمیشه، بفرمایید.
نرگس در پاسخ به سؤال علی گفت:
انتظار ظهور و آمدن امام زمانعلیه السلام به دو صورت است که یک جورش درسته و مورد قبول امام زمانعلیه السلام هستش و یکی نادرست و غیر قابل قبول.
انتظار درست و مورد تأیید، انتظاری است که انسان در دوران غیبت، مقابل ظلم و گناه سکوت نکنه و با بیعدالتی و زورگویی مبارزه کنه، حتی اگر جان خودش رو در این راه از دست بده، مثل رزمندگان عزیز کشور اسلامی خودمان که هشت سال مقابل حمله رژیم بعثی عراق ایستادند و گوش به فرمان امام خمینیرحمه الله بودند.
ولی انتظار کشیدن غیر صحیح و نادرست، انتظاری است که انسان خودش رو منتظر امام زمانعلیه السلام بدونه ولی چشمش رو بر روی گناه و معصیت وبیعدالتی ببنده و در بعضی اوقات هم به اون کمک کنه و عقیدهاش این باشه که ما نباید در مقابل ظلم و ستم و فحشا بایستیم بلکه باید فقط منتظر باشیم، امامعلیه السلام وقتی اومدند، خودشون جامعه رو اصلاح میکنند.
این طرز فکر دقیقاً همون چیزی است که دشمنان اسلام میخوان، چرا که اگه همه این فکر و عقیده شیطانی رو داشته باشند، به راحتی و بدون هیچ مقاومتی، شیاطین و زورگویان دنیا میتونند بر همه جهان مسلّط بشند و دنیا رو پر از ظلم و ستم و فحشا بکنند و از حقوق دیگران به نفع خودشون استفاده کنند.
علی گفت: به چنین شخصی که منتظر امام زمانعلیه السلام نمیگن، اون در حقیقت دشمن اسلام هستش.
خواهر علی گفت: مرحبا به داداش فهمیده و خوبم، بله همین طوره.
در حقیقت این افراد در جهل و گمراهی بسر میبرند، اونها فکر میکنند که قیام امام زمانعلیه السلام وقتی اتّفاق میافته که دنیا پر از ظلم بشه، در صورتی که این طرز فکر اشتباه و نادرسته.
امام زمانعلیه السلام وقتی ظهور میکنه که مردم دنیا، تشنه عدالت و محبّت آقا بشند و در این مسیر، گامی برداشته باشند.
سپس علی به خواهرش گفت: آبجی! شما معلّم خوبی میشید، آخه خیلی جالب توضیح دادید.
نرگس گفت: یادگیری این مطالب برای هر شیعه و مسلمانی واجب و ضروری است.
علی رو به مادرش کرد و گفت: مامان! امام زمانعلیه السلام کی ظهور میکنه؟
مادر علی گفت: این که وقت تعیین بکنیم و بگیم که امام زمانعلیه السلام در فلان روز و ساعت ظهور میکنه، هم حرام هستش و هم نمیدونیم.
ولی به صورت کلّی، ائمه معصومینعلیهم السلام یه سری نشانههایی رو فرمودند که اگر اونها اتّفاق بیفته، امام زمانعلیه السلام ظهور خواهد کرد.
مطلب مهم در این زمینه، همان طوری که خواهرت هم گفت، این هستش که هر وقت آمادگی در مردم ایجاد بشه، یعنی تشنه عدالت و مهربونی امام زمانعلیه السلام بشند، مثل وقتی که، تشنمون میشه دنبال آب میگردیم تا تشنگیمون رو برطرف کنیم و در اون لحظات فقط به آب فکر میکنیم، مردم هم باید برای آمدن امام زمانعلیه السلام این حالت رو داشته باشند و از ظلم و ستم خسته شده و برای مقابله با بی عدالتی
و فساد به پا خیزند و جهت برپایی حکومت عدل اسلامی، تلاش کنند، در چنین صورتی ان شاء اللَّه به دستور خدا، یک سری نشانهها پدیدار میشه که حاکی از ظهور امام زمانعلیه السلام هستش.
علی که تند تند مطالب رو مینوشت گفت:
اون نشانهها رو میشه برام بگید؟
مادر علی گفت: من به چند تا از اونها اشاره میکنم:
× آمدن شخصی به نام سفیانی که مردم رو به وحشت میاندازه و دست به کشتار مردم میزنه(1)
× کشته شدن جوانی از آل حضرت محمدصلی الله علیه وآله در بین جایی که در کنار خانه خدا به رکن و مقام معروف است.(2)
× ندایی از آسمون شنیده میشه که نام حضرت قائمعلیه السلام رو فریاد میزنه که اون صدا به گوش تمام مردم از مشرق تا مغرب کرهی زمین، چه خواب و چه بیدار، خواهد رسید.(3)
× دستی در آسمون ظاهر میشه.(4)
× فرو رفتن محلی به نام بیداء که در بین مکّه و مدینه هستش، این
اتّفاق وقتی میافته که سپاه سفیانی از اون جا در حال عبور هستند که ناگهان از آسمان ندایی میآد: که ای (سرزمین) بیدا، این سپاه را در خود فرو ببر، که در این هنگام همه سپاه سفیانی به زمین فرو میروند به جز سه نفر که خداوند صورت اونها رو به پشت سرشون برگردونده(1)
علی که از صحبتهای جالب و شنیدنی مادرش به وجد اومده بود گفت:
امروز مطالب خوبی رو یاد گرفتم و فکر میکنم که در مورد امام زمانعلیه السلام خیلی چیزهای دیگه باید یاد بگیرم.
علی در ادامه صحبتش گفت: مامان! امام زمانعلیه السلام وقتی که میخوان ظهور کنند، یارانش چند نفرند؟
مادر علی گفت: طبق اون چیزی که در روایات آمده است: یاران حضرت مهدیعلیه السلام، هنگام ظهور سیصد و سیزده نفرند و افراد دیگری هم بعد از ظهور به اون حضرت ملحق میشند.
امّا مطلب جالب دیگه این که خیلی از یاران و دوستان امام زمانعلیه السلام ایرانی هستند.
علی که از جلسه پرسش و پاسخ و تحقیق اون روزش خیلی راضی
1) 9. بحار الانوار، ج 52، ص 238.
بود از همه تشکّر کرد و بعدش هم رفت توی آشپزخانه و با یک ظرف میوه برگشت... .
علی طی اون یک ماه علاوه بر این که درسهاش رو بهتر از همیشه میخوند، در مورد امام زمانعلیه السلام هم تحقیق میکرد.
بچّههای کلاس هم، با شور هیجانی خاص از بزرگترهاشون در این مورد سؤال میکردند.
نام مبارک و پر برکت امام زمانعلیه السلام شادابی و طراوت خاصی به محلّه و خانههای مردم آورده بود.
امّا بعد از گذشت یک هفته، روز خواندن انشاء فرا رسید.
وارد کلاس شدم، بچّهها، دفتراشون رو روی میز گذاشته بودند و آماده خوندن انشاء بودند.
پس از خواندن دعای سلامتی امام زمانعلیه السلام از همون ردیف جلو خواستم که یکی یکی بیان جلوی تابلو و انشاء خودشون رو بخونند.
با خوانده شدن اوّلین انشاء و حال و هوای بچّههای کلاس و شور و هیجانی که در طول این مدّت از اونها دیده بودم، به این نتیجه رسیدم که به هر صورتی که هست، باید همه رو تشویق کنم.
با عنایت آقا امام زمانعلیه السلام این امر محقق شد و قرار شده که نیمه
شعبان امسال، همه بچّههای کلاس رو به شهر مقدّس قم ببریم و در فضای ملکوتی مسجد مقدّس جمکران و حرم حضرت معصومهعلیها السلام با بچّهها در مورد امام زمانعلیه السلام و ائمه اطهارعلیهم السلام بیشتر صحبت کنیم.
البته این رو هم خاطر نشان کنم که اداره آموزش پرورش با طرح پیشنهادی ما، موافقت و از اون به شایستگی استقبال کرد و قرار شد که در سطح شهرستان هم یک مسابقه انشاء نویسی با موضوع امام زمانعلیه السلام در سطح دانشآموزان راهنمایی و دبیرستان برگزار بشه.
من تمامی انشاءهای بچّهها رو جمع آوری کردم، هر کدامشون حاوی پیامی بود، ولی متن اولین انشایی که تو کلاس خونده شد، این بود:
به نام خدا
السلام علیک یا ابا صالح المهدی ادرکنا
با ظهور حضرت مهدیعلیه السلام سردی و ظلمتها از بین میرود، آن روز حاکمیت دین خدا بر زمین محقق میشود و همه جا پر از قسط و عدل و داد میشود.
آن روز دین ناب محمدصلی الله علیه وآله کاملتر از همیشه، بر همه جهان حاکم میشود.
آن روز یاران امام زمانعلیه السلام در حالی که با وفاترین و صادقترین انسانها هستند، همچون صاعقه بر سر دشمنان اهل بیتعلیهم السلام فرود میآیند.
آن روز امام زمانعلیه السلام در حالی که زبور داوود در بر و عصای موسی در کف دارد، پرچم پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله را بر فراز جهان به احتزار در میآورد.
آن روز امام زمانعلیه السلام در حالی که کلام الهی «بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَّکُمْ»(1)را بر زبان دارد، جهان را پر از عدالت و مساوات میکند.
آن روز خانههای فساد و شرک نابود میشوند.
آن روز وعده خدا صورت میپذیرد و «صالحان و مستضعفان حاکم زمین میشوند».(2)
آن روز برادری و محبّت بر همه جا حاکم میشود و نفاق و دو رویی از همه جا رخت میبندد.
وقتی او بیاید، بیماران خوب میشوند، ضعیفان قدرت مییابند، دلها استوار میگردند، آن روز ستمدیدگان جهان از دست ظالمین نجات مییابند.
آن روز، دیگر پول و ثروت، ارزش و دوای هر دردی نیست.
آن روز، رنگ و پوست و نژاد ملاک برتری نیست.
آن روز، خانه سالمندان و بیمهری فرزندان از بین میروند و رنگ محبّت میگیرند.
آن روز، اهل بیتعلیهم السلام خوشحال و شادمان هستند.
آن روز، فرشتگان آسمان و زمین به یاری امام زمانعلیه السلام میآیند.
آن روز، فصلها رنگی دیگر و روزها خورشیدی فروزانتر دارند.
آن روز، ... براستی بهترین روز خداست.
اللهّم عجل لولیک الفرج
وقتی این انشاء تموم شد، کلاس رنگ و بویی متفاوتتر از همیشه گرفته بود.
رنگ و بوی محبّت فرزند زهراعلیها السلام، عطر گل نرگس، عطر یک باغ پر از مهربانی.
طپش قلبم خیلی زیاد شده بود.
اون قدر ذوق زده بودم که از خوشحالی زیاد، بالشت زیر سرم از اشک چشام خیس شده بود.
باورم نمیشد، هی به خودم میگفتم: مگه میشه!
چند بار اومدم پنجره اتاق رو باز کردم و به آسمون نگاه کردم.
آسمون مثل همیشه نبود، انگار ستارهها هم مثل من خیلی خوشحال بودند.
عطر و بوی خاصی همه جا رو پر کرده بود و روشنایی ماه بیشتر از همیشه به نظر میرسید.
نسیمی که از لابه لای شاخ و برگ درختا برخاسته بود، دل تنگی من رو بیشتر و بیشتر میکرد.
به ماه تو آسمون گفتم: ای ماه مهربون، تو رو خدا زودت برو.
اصلاً نمیدونم چرا اون شب صبح نمیشد، انگار هزار ساله که صبح رو ندیدم.
هیچ وقت دلم برای صبح این قدر تنگ نشده بود.
بعد از مدّتی صدایی به گوشم خورد که قابل توصیف نیست.
بند بند قلبم رو تکون داد، انگار سلولهای بدنم به حرکت دراومده بودند.
صدای اذان صبح از مسجد محله بود، چقدر این اذان زیبا و دلنشین بود.
رو به آسمون کردم و در حالی که اشکای چشمم یکی یکی به روی گونههام جاری شده بود به خدا گفتم: ممنونم، از این همه محبّتی که به من کردی ممنونم.
از اتاقم بیرون اومدم.
با تعجّب دیدم، حتّی خواهر کوچیکم هم، بیداره و سجاده کوچولش رو پهن کرده و میخواد نماز بخونه.
بابام و مامانم چشاشون خیس اشک بود.
به سرعت خودم رو به بغل بابام رسوندم و شروع به گریه کردن کردم.
مامانم دست و روی منو نوازش کرد و گفت: دیدی چی شد، دیدی بالاخره اتّفاق افتاد؟
نماز رو که خوندیم، بابام با اون صدای قشنگش، دعای عهد رو خوند، صدای هق هق گریه تمام خونه رو پر کرده بود.
بعد از دعا، تا روشن شدن آسمون، همگی با هم قرآن خوندیم.
مامانم و بابام خیلی بیشتر از همیشه مهربون شده بودند.
خیلی سریع صبحانه آماده شد.
هنوز داشتیم صبحانه میخوردیم که زنگ در حیاط به صدا در اومد.
نفهمیدم چطوری خودم کنار در حیاط رسوندم، دایی مرتضی و عمو رضا به همراه خاله فاطمه و خاله نرگس با بچههاشون پشت در بودند، هر کدوم از دیگری در سلام کردن سبقت میگرفتند، اون هم به من که کوچکترم، تا به حال این جوری ندیده بودمشون.
بعد از سلام و احوال پرسی، گفتم: بفرمایید، خیلی خوش آمدید.
مامان و بابام که کمی نگران شده بودند، داخل حیاط اومدن.
بابام و عموم همدیگه رو بغل کردن و شروع به عذرخواهی از هم کردن، مامان و خاله فاطمه هم همین طور.
از تعجّب داشتم شاخ در میآوردم.
آخه از سایه هم فرار میکردند و تازه به من میگفتند: حق نداری با اونها صحبت کنی.
مامان بعد از این که همه رو به داخل خونه راهنمایی کرد، آهسته در گوشم گفت: سعید جان! سریع برو از مغازه اصغر آقا پنیر و خامه بخر و زود بیا که خیلی کار داریم.
من که برای بیرون رفتن و دیدن اوضاع شهر لحظه شماری میکردم، زدم توی کوچه، ولی چیز عجیبی دیدم که انتظارش رو نداشتم.
خونه ما وسط شهر و در منطقه شلوغی قرار گرفته بود، به چهار راه که رسیدم، همه ماشینها پشت خط سفید عابر پیاده ایستاده بودند و از بوق و سر و صدا خبری نبود، به هر کسی که میرسیدی از کوچک و بزرگ سلام میکرد.
اصغر آقا جلوی مغازش داشت اسفند دود میکرد، همین که من رو دید سلام کرد و گفت خوش آمدی سعید جان، چیزی میخواستی، گفتم: پنیر و خامه، اگر لطف کنی، ممنون میشم.
تا به حال اصغر آقا رو این قدر خوش اخلاق ندیده بودم، آخه همیشه ناراحت و بداخلاق به نظر میرسید.
پول پنیر و خامه رو که بهش دادم، مقداری از اون رو برگردوند، تعجب کردم، گفتم: اشتباه نمیکنید.
گفت: نه عزیزم، به همین قدر سود راضیام، مهم رضایت شماست.
اصغر آقا گفت: سعید جان "کاش من هم کم سن و سال بودم"(1)و حلاوت و شیرینی این روزها رو بیشتر درک میکردم.
بعد از خداحافظی، متوجه ایستگاه اتوبوس شدم، مردم منظم و با ترتیبی خاص، ایستاده بودند و سوار اتوبوس میشدند.
آسمون دیگه کاملاً روشن شده بود، ولی خورشید نور عجیبی داشت، انگار "خدا با نور خود نور افشانی میکرد".(2)
به خونه رسیدم، ابتدا زنگ زدم و بعد در رو باز کردم، وقتی وارد اتاق شدم، مامان گفت: دست پسر گلم درد نکنه، حتماً آقا تو رو به سربازیش قبول میکنه.
بعد از خوردن صبحانه، برخلاف دفعای قبل خبری از غیبت و بدگویی پشت سر هم نبود، همه از خوبیها و این که چه اتفاقاتی قراره بیفته، صحبت میکردند.
من رفتم کنار دایی مرتضی نشستم و گفتم: دایی جون! خدا رو شکر که به آرزو رسیدم و موقع ظهور آقا زندهام، حالا که به برکت ظهور آقا اتفاقات خوبی داره میافته. امام زمانعلیه السلام به امید خدا تو دنیا چه کارهایی رو قراره انجام بده؟
دایی که نمیتونست جلوی بغضش رو بگیره، گفت: دوست داری کدوم یکی از اونها رو اوّل برات بگم؟
گفتم: دایی جون! میگن در زمان ظهور آقا، برکت زیاد میشه، آیا این حرف درسته؟
دایی گفت: امام حسن مجتبیعلیه السلام در این مورد میفرماید:"زمین سبزیهای خودش رو بیرون میآره و آسمون برکت خودش رو فرو میریزه."(1)"زمین با برکت ظهور و وجود «امام مهدیعلیه السلام» آباد میشه و به سبب او نهرها جریان پیدا میکنه و فتنهها از بین میره و خیر و برکت زیاد میشه."(2)
کسب و کار مردم هم خیلی خوب میشه، دیگه به همدیگه دروغ نمیگن و کسی از بیکاری و نداشتن خونه رنج نمیبره.
کسی دیگه به خاطر بدهکاریش به مردم، غصّه نمیخوره، "اولین کاری که حضرت مهدیعلیه السلام انجام میده، این که از طرف ایشان در همهی جهان اعلام میکنند: آگاه باش! هرکس از شیعیان ما طلب داره، بگه (تا تمامی آن) پرداخت بشه".(3)
با اومدن آقا در روی "زمین ویرانه و خرابی دیده نمیشه"(1)و قحطی و کمبود از بین میره و "زمین با وجود «حضرت مهدیعلیه السلام» آباد، خرّم و سرسبز میشه."(2)
من گفتم: دایی! من خوندم که آقا خیلی دانا هستند و با امدن ایشان علم خیلی پیشرفت میکنه.
دایی مرتضی گفت: به فرموده امام علیعلیه السلام: "هیچ علمی نیست، مگه این که من اون رو میگشایم (و میدونم) و هیچ چیزی نیست، مگر این که «قائمعلیه السلام» اون رو (از جهت کمال به پایان و) ختم میکنه."
دایی گفت: دنیا با همه بزرگی اون برای فرستاده خدا "به اندازه گردو جلوه میکنه، پس هیچ چیز از ایشان مخفی نمیمانه و به اطراف زمین دسترسی داره، مانند دسترسی هر یک از ما به سفرهی خودش."(3)
دایی در ادامه صحبتش گفت: درسته که بشر تمام سعی و تلاش خودش رو برای رسیدن به قلّههای علم و دانش نموده و این جای قدردانی داره، ولی تا به حال نتونسته به همهی علوم، اون هم به صورت کامل دست پیدا کنه، ولی با اومدن آقا، علم و دانش پیشرفت
فوق العادهای پیدا میکنه و به درجهی بالای خودش میرسه و شایستگیهای واقعی مردم به صورت کامل پیدا میشه، در حقیقت "خداوند دست (قدرت) خودش رو بر سر بندگانش میگذاره و با این کار عقل اونها و اجسامشون (اخلاقشون ) رو کامل میکنه".(1)
از دایی پرسیدم: آقا با اونهایی که اموال مردم رو به زور گرفتن، چیکار میکنه؟
دایی گفت: امام باقرعلیه السلام فرموده: "چون قائمعلیه السلام قیام کنه، به طور مساوی همه چیز رو تقسیم میکنه، و در میان مردم عدالت برقرار میکنه".(2)
از دایی پرسیدم: میشه بگید، چطوری؟
دایی گفت: در دوران حکومت حضرت مهدیعلیه السلام هیچ جرمی مخفی نمیمانه و آقا"در بین مردم با علم (و دانش) خود عمل میکنه"(3)چون ایشان فرستاده و بهترین بنده خدا در روی زمین هستند و به همه چیز آگاهی کامل دارند و با علمی که خدا بهشون داده، میدونه، که چه کسانی حق و حقوق دیگران رو به زور گرفتند و ثروت جمع کردند.
از دایی پرسیدم: عدالت یعنی چی؟
دایی گفت: عدالت یعنی این که هر چیزی در جای صحیح خودش قرار دادن و امام مهدیعلیه السلام با کمک خداوند، تمام دنیا رو پر از عدل، برادری و دوستی میکنه و هر چیزی که با زور و نیرنگ بدست اومده، به صاحبان واقعی خودش میده.
من گفتم: یعنی به جای اصلی خودش بر میگردونه و با این کار عدالت برقرار میشه و حق کسی ضایع نمیشه.
دایی مرتضی گفت: درسته.
من پرسیدم: در این دوران، باز هم مردم پشت سر هم حرفهای بد میزنند و به همدیگه در زندگی کمک نمیکنند؟
دایی گفت: در این دوران، مردم اون قدر با هم خوب میشند که اگر "مردی به کیسه برادرش دست ببره و به مقدار احتیاجش برداره، (صاحب کیسه) مانع او نمیشه".(1)در حقیقت، مردم با هم و در کنار هم با دوستی و برادری کار میکنند و پول و ثروت رو فقط جهت رفع نیاز خودشون نمیخوان، بلکه به همدیگه کمک میکنند و به هم اعتماد کامل دارن، اون قدر صمیمی میشند که برای رفع احتیاجات و مشکلات هم، از اون یکی سبقت میگیرن.
دیگه هیچ گروه و قبیلهای خودش رو بهتر و برتر از دیگران معرفی
1) 23. بحار الانوار ج 52 ص 372.
نمیکنه و مردم دست از دنیا پرستی و ساختن خونههای گرون قیمت و اسباب و اثاثیههای اون چنانی بر میداردند و خودشون رو از حرص و طمع دور نگه میدارن.
دیگه کسی به کسی زور نمیگه و از دروغ، تهمت، سخن چینی، ناسزاگفتن، مردم آزاری ،نگاه بد به دیگران، بی نمازی و اهانت به دین و برپایی مجلسهای گناه دست میکشند و ازش دوری میکنند.
در این دوران مردم به هم احترام میذارن و دین رو بهترین دوستخودشون میدونند و سعادت واقعی رو پیدا میکنند و خلاصه همه جا پر از مهربونی میشه.
همین طور که دایی داشت صحبت میکرد، پرسیدم: دایی! آقا امام زمانعلیه السلام ما ایرانیها رو چقدر دوست داره؟
دایی خندید و گفت: حرف دل من رو زدی، آقا همه رو دوست داره، و در مورد ما ایرانیها، پیامبر اسلامصلی الله علیه وسلم فرموده:"فارس(ها)گروه ما و قدرت اهل بیت هستند"(1)منظور از فارس، ایرانیها هستند و در سپاه آقا نقش مهمّی دارند و تا آخرین نفس و با تمام وجود از ایشان حمایت میکنند، چون آقاشون رو خیلی دوست دارند.
در ادامه صحبتها از دایی پرسیدم: آقا با مردم چطوری رفتار میکنه؟
1) 24. عصر ظهور ص 159.
دایی مرتضی گفت: امام زمانعلیه السلام و یارانشون با مردم با مهربانی و عطوفت برخورد میکنند، ایشان مثل پدری دلسوز مردم را راهنمایی میکنند و مشکلات اونها رو به بهترین شکل ممکن، حل و برطرف میکنند و فقط با ستمگران و ظالمان و فاسدان دنیا، مبارزهی سختی میکنند و این هم در صورتی هستش که توبه و پشیمانی خودشون رو اعلام نکنند و دست از کارهای بدشون بر ندارن، در اون صورت اونها رو از بین میبرند.
با صحبتهای دایی، خونه ما پر از مهربونی شده بود، مهربونی زیباترین خورشید رحمت دنیا و آخرین فرستاده خدا،...
این رویای شیرین من بود که برای شما تعریف کردم.
به امید خدا، این وعده الهی اتّفاق میافته و در آن روز دست مهربون آقای خوبیها رو بر سرمون احساس خواهیم کرد.
بیایید با هم برای ظهور آقای مهربونمون دعا کنیم و هرگز از یاد و نام ایشان غافل نباشیم و اعمال و رفتارمون رو طبق دستورات ایشان قرار بدیم. ان شاء اللَّه.
به یاری خداوند متعال و عنایت امام زمانعلیه السلام، امیدوارم که همگی شما عزیزان از نکاتی که در داستانها به اون اشاره شده بود، استفاده لازم رو برده باشید.
خوب حالا که امام زمانعلیه السلام رو بیشتر شناختیم، چه کارهایی دیگهای رو میتونیم انجام بدیم تا اون آقای مهربون بیشتر از ما خوشحال بشند؟
1 - نماز اوّل وقت خواندن و انجام دستوراتی که خدا رعایت اونها رو واجب دانسته و ترک مواردی که از اونها نهی کرده است.
2 - احترام گذاشتن به پدر و مادر و بزرگترها.
3 - انجام صله رحم، یعنی اینکه عزیزان نزدیک ما مثل مادر و پدر، مادر بزرگ و پدر بزرگ، برادر و خواهر، دایی و خاله، عمو و عمّه و... به گردن ما حق دارند و ما باید به اونها احترام بزاریم و به اونها
رسیدگی و کمک کنیم و همواره از احوالشون با خبر بشیم و اگر فوت کردند، براشون خیرات کنیم و بیادشون باشیم و براشون از خدا طلب بخشش کنیم.
4 - خوب درس خواندن و احترام به معلّم و استاد گذاشتن .
5 - انتخاب دوستان خوب که رفتار و اعمالشون در راه خیر و نیکی باشه.
6 - خواندن قرآن و هدیه نمودن ثواب اون جهت سلامتی امام زمانعلیه السلام.
7 - صدقه دادن به نیّت سلامتی امام زمانعلیه السلام، حتّی اگر صدقه ما هم کم بود، اشکالی نداره.
8 - شرکت در نماز جمعه و نماز جماعت مسجد محلّه.
9 - شرکت در تظاهرات 22 بهمن و روز قدس و دوری از دشمنان اسلام و قرآن و دعا برای نابودی اونها.
10 - شرکت در دعای ندبه که صبح جمعه برگزار میشه.
11 - خواندن دعای عهد که هر روز بعد از نماز صبح، ثواب زیادی داره.
12 - مطالعه و تحقیق جهت شناخت بیشتر ویژگیهای اخلاقی و رفتاری چهارده معصومعلیهم السلام.
13 - حضور در مسجد مقدّس جمکران و خواندن نماز امام زمانعلیه السلام.
14 - گوش به فرمان رهبر معظم انقلاب بودن.
15 - پوشیدن لباسی که مناسب یک دوستدار اهل بیتعلیهم السلام و امام زمانعلیه السلام است.
16 - رعایت نظافت و پاکیزگی و داشتن اخلاق خوش، چه در منزل و چه در بیرون.
17 - منتظر امام زمانعلیه السلام بودن در همه حال و برای ظهور ایشان دعا کردن.
18 - خواندن دعای سلامتی امام زمانعلیه السلام، مخصوصاً بعد از هر نماز.
19 - کمک کردن به همسایهها و احترام به اونها.
20 - دعا برای نابودی دشمنان اسلام، به خصوص امریکا و اسرائیل و منافقان.
ان شاء اللَّه شما عزیزان با رعایت این موارد، جزء دوستداران واقعی امام زمانعلیه السلام بشید و کاری کنید که موجب خشنودی آن حضرت شده و آقا برای شما دعای خیر بکنه، ان شاء اللَّه.
امام زمانعلیه السلام در سخنانی میفرمایند:
«ما شما را به حال خود رها نمیکنیم و همواره به یاد شما هستیم»(1)
اللّهم عجّل لولیک الفرج
1) 25. بحارالانوار، ج 53، ص 175.
اگر روزی او را ببینم...
به او میگویم:
ای عدل منتظر و ای حاضر ناظر! چشمها به تو دوخته شده و منتظران حقیقت، همچو شمعی تا صبح ظهور درغم هجرانت میسوزند. چه سخت و گران است بر من این که ببینم همه خلق را و فقط تو را نبینم: «عزیزٌ علیّ ان اری الخلق و لاتری».(1)
هر آدینه که میرسد، دل بهانه تورا میگیرد و ما لبها را با «ندبه» و «کمیل» متبرک کرده و رو به دریای انتظار به انتظار طلوع آفتاب مینشینیم.
ای مولای من! چشمها آنقدر در فراق تو اشک ریخته و انتظار کشیده، دستها آنقدر طلب نور کرده و دوشها آنقدر تازیانه
1) 26. دعای ندبه.
سنگین اهانت دشمنان اسلام را بر پیکره باورهای دینی تحمل کرده که دگر توان از کف داده . مولای من! کجا هستی که دوستانت را عزت بخشی و دشمنانت را ذلیل و خوار کنی: «این معز الاولیاء و مذل الاعداء».(1)
ای سایبان دلهای سوخته و ای انتظار اشکهای به هم دوخته! عاشقانت هر جمعه دیدگان خود را با اشک میآرایند و دلشان را نذر تو میکنند. هر صبح با مولایشان تجدید میثاق میکنند. کاروان دل را به غروب میبرند، زبان را به ذکر ظهور مشغول میدارند و بر سجّاده انتظار نشسته و انتظار بر دوش میکشند، تا دعایشان مستجاب شود.
ای تجدید کننده احکام، و ای طلب کننده خون شهید کربلا ! کجا هستی؟
بیا و دیدگان را با ظهورت مزیّن کن و دریای محبّت را بردل مشتاقان جاری کن.
ای چشمه عدالت! با طولانی شدن انتظارت، غفلت وهوای نفس ما را به خطا کشانده است، چشمها نگاهشان را به رایگان میفروشند. بازار معامله پا یا پای قلبهای سکهای در برابر قلبهای سپیده، بسیار داغ است.
چقدر مردم بر گردنشان قلبهای سکهای آویزان کردهاند؟
1) 27. همان.
ای کاش میدانستم در کدامین سرزمین قرار داری:
«لیت شعری، این استقرّت بک النوی، بل ایّ ارض تقلّک او ثری»(1)؟
ای بلندای نیکی، دوست دارم هر آدینه که میرسد، ندبههای زائرانت را دانه دانه در جامی جمع کنم و از آن قلب بلوری بسازم و هنگام ظهورت با قلبی بلوری به استقبالت بیایم. مولای من! کی میشود که توما را ببینی و ما تو را ببینیم و کی میشود که این گفته مصداق پیدا کند که: «متی ترانا و نراک».(2)
هر جمعه دوباره سلام، دوباره ندبه، دوȘǘљǠحسرت و آه، انتظار، غروب، غریبی!
دوباره زخم کهنه جداییام سر باز میکند.
مرض مزمن گناه و خصمان درونی و بیرونی، روحم را در زنجیر غفلت به بند کشیدهاند. برای درمان دردم، راه را به خطا رفتهام، مرا دریاب یا صاحب الزمان!
ای تمام آرزوی من! ای غایب غیبت نشین! توان سخن گفتن را از دست دادهام.
ای مهربان! به معصیت و نا سپاسیام اعتراف میکنم.
دستان ناامیدم را که در بند شیطان است، امید بخش و اُفق فکرم را به سمت معرفت و حقیقت جهت ده.
مولای من با نادم و پشیمانم و با کوله باری از دلتنگی زمانه که پشتم را خم کرده سر تعظیم فرود میآورم و ادای احترام میکنم.
ای با شکوه! ای هستی شیعه! فریاد بیکسیهایم را بشنو. قلب شکسته ام را درمان کن، اگر چه بارها عهد شکنی کردهام. اگر چه درکلاس درست همیشه غایب بودهام، اگرچه به اقیانوس محبتت نگاه نکردهام، حال همچو برگ خزانی که اسیر زمستان سرد و تاریک شده، با دستان خالی و پشتی خمیده درمحضرت زانوی ادب خم کرده و به انتظار پاسخ در سکوتی مبهم به سرمی برم تا جوابم را بدهی و باران رحمتت را بر قلب محزونم بباری.
به امید آن روز
والسلام
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر