دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام جلد 28

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور: فرخ فال، احمد، 1337 -

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) / احمد فرخ فال.

مشخصات نشر: قم: ذکری، 1404.

مشخصات ظاهری: 30 ج.

شابک دوره: 978-622-6319-28-7

شابک مجلدات 1-30:

ج 1: 978-622-6319-27-1

ج 2: 978-622-6319-29-4

ج 3: 978-622-6319-30-3

ج 4: 978-622-6319-31-7

ج 5: 978-622-6319-32-4

ج 6: 978-622-6319-33-1

ج 7: 978-622-6319-34-8

ج 8: 978-622-6319-35-5

ج 9: 978-622-6319-36-2

ج 10: 978-622-6319-37-9

ج 11: 978-622-6319-38-6

ج 12: 978-622-6319-39-3

ج 13: 978-622-6319-40-9

ج 14: 978-622-6319-41-6

ج 15: 978-622-6319-42-3

ج 16: 978-622-6319-43-0

ج 17: 978-622-6319-44-7

ج 18: 978-622-6319-45-4

ج 19: 978-622-6319-46-1

ج 20: 978-622-6319-47-8

ج 21: 978-622-8438-57-3

ج 22: 978-622-8438-59-7

ج 23: 978-622-8438-58-0

ج 24: 978-622-8438-60-3

ج 25: 978-622-8438-61-0

ج 26: 978-622-8438-62-7

ج 27: 978-622-8438-63-4

ج 28: 978-622-8438-64-1

ج 29: 978-622-8438-65-8

ج 30: 978-622-8438-66-5

فهرست نویسی: فیپا

یادداشت: ج 1 - 20: چاپ اول: 1400 (فیپا).

یادداشت: کتابنامه.

مندرجات مجلدات 1-30:

ج 1 و 2: ارتباطات الهی و عالم هستی

ج 3: ارتباطات و تعاملات انبیاء (علیهم السلام)

ج 4-6: ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء

ج 7 و 8: ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند

ج 9: ارتباطات و تعاملات زن و شوهر

ج 10: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند

ج 11 و 12: ارتباطات و تعاملات بین مردم

ج 13: ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقین

ج 14: ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و مذاهب

ج 15: ارتباطات و تعاملات مذاهب و امت اسلامی

ج 16: ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و کفار

ج 17: ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم

ج 18 و 19: ارتباطات و تعاملات بین حکومت‌ها

ج 20: تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

ج 21: اهمیت و چیستی و پیدایش زمین

ج 22: نقش و جایگاه زمین، اقالیم سبعه و کوه‌ها

ج 23: اهمیت آب، اکسیژن و اوزون برای انسان

ج 24: جایگاه آسمان‌ها و ستارگان در عالم هستی

ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان

ج 26: ارتباطات و اکوسیستم در ابرها، عرش و کرسی

ج 27: ارتباطات و اکوسیستم در کائنات و حیوانات

ج 28: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آبزیان

ج 29: تعاملات و اکوسیستم در آبزیان و گیاهان

ج 30: نقش نباتات در اکوسیستم و سلامت انسان

موضوع: ارتباط -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام

Communication -- Religious aspects -- Islam

موضوع: ارتباط -- جنبه‌های قرآنی

Communication -- Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط -- احادیث

Communication -- Hadiths

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام

Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه‌های قرآنی

Interpersonal communication -- Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- احادیث

Interpersonal communication -- Hadiths

رده بندی کنگره: BP17/6

رده بندی دیویی: 297/045

کتابشناسی ملی: 7595511

ویراستار دیجیتالی: عسل بی غم

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

اشارة

عنوان و نام پدیدآور: فرخ فال، احمد، 1337 -

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) / احمد فرخ فال.

مشخصات نشر: قم: ذکری، 1404.

مشخصات ظاهری: 30 ج.

شابک دوره: 978-622-6319-28-7

شابک مجلدات 1-30:

ج 1: 978-622-6319-27-1

ج 2: 978-622-6319-29-4

ج 3: 978-622-6319-30-3

ج 4: 978-622-6319-31-7

ج 5: 978-622-6319-32-4

ج 6: 978-622-6319-33-1

ج 7: 978-622-6319-34-8

ج 8: 978-622-6319-35-5

ج 9: 978-622-6319-36-2

ج 10: 978-622-6319-37-9

ج 11: 978-622-6319-38-6

ج 12: 978-622-6319-39-3

ج 13: 978-622-6319-40-9

ج 14: 978-622-6319-41-6

ج 15: 978-622-6319-42-3

ج 16: 978-622-6319-43-0

ج 17: 978-622-6319-44-7

ج 18: 978-622-6319-45-4

ج 19: 978-622-6319-46-1

ج 20: 978-622-6319-47-8

ج 21: 978-622-8438-57-3

ج 22: 978-622-8438-59-7

ج 23: 978-622-8438-58-0

ج 24: 978-622-8438-60-3

ج 25: 978-622-8438-61-0

ج 26: 978-622-8438-62-7

ج 27: 978-622-8438-63-4

ج 28: 978-622-8438-64-1

ج 29: 978-622-8438-65-8

ج 30: 978-622-8438-66-5

فهرست نویسی: فیپا

یادداشت: ج 1 - 20: چاپ اول: 1400 (فیپا).

یادداشت: کتابنامه.

مندرجات مجلدات 1-30:

ج 1 و 2: ارتباطات الهی و عالم هستی

ج 3: ارتباطات و تعاملات انبیاء (علیهم السلام)

ج 4-6: ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء

ج 7 و 8: ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند

ج 9: ارتباطات و تعاملات زن و شوهر

ج 10: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند

ج 11 و 12: ارتباطات و تعاملات بین مردم

ج 13: ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقین

ج 14: ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و مذاهب

ج 15: ارتباطات و تعاملات مذاهب و امت اسلامی

ج 16: ارتباطات و تعاملات مسلمان‌ها و کفار

ج 17: ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم

ج 18 و 19: ارتباطات و تعاملات بین حکومت‌ها

ج 20: تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

ج 21: اهمیت و چیستی و پیدایش زمین

ج 22: نقش و جایگاه زمین، اقالیم سبعه و کوه‌ها

ج 23: اهمیت آب، اکسیژن و اوزون برای انسان

ج 24: جایگاه آسمان‌ها و ستارگان در عالم هستی

ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان

ج 26: ارتباطات و اکوسیستم در ابرها، عرش و کرسی

ج 27: ارتباطات و اکوسیستم در کائنات و حیوانات

ج 28: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آبزیان

ج 29: تعاملات و اکوسیستم در آبزیان و گیاهان

ج 30: نقش نباتات در اکوسیستم و سلامت انسان

موضوع: ارتباط -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام

Communication -- Religious aspects -- Islam

موضوع: ارتباط -- جنبه‌های قرآنی

Communication -- Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط -- احادیث

Communication -- Hadiths

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام

Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه‌های قرآنی

Interpersonal communication -- Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- احادیث

Interpersonal communication -- Hadiths

رده بندی کنگره: BP17/6

رده بندی دیویی: 297/045

کتابشناسی ملی: 7595511

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان

از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)

جلد بیست و هشتم: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آبزیان

احمد فرخ فال

انتشارات ذکرى

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات انسان و جهان

جلد بیست و هشتم؛ تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آبزیان

احمد فرخ فال

انتشارات: ذکرى / قم

نوبت چاپ: اول / 1405 ش

شمارگان: 1000 نسخه

شابک این جلد: 1-64-8438-622-978

شابک دوره: 7-28-6319-622-978

آدرس مرکز پخش: قم، خیابان معلم، انتشارات مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه

تلفن مرکز پخش: 37735547 - 025

فهرست مطالب

فصل چهارم: تعاملات حیوانات، آبزیان و گیاهان

بخش اول: ارتباطات و تعاملات در حیوانات ... 11

ادامۀ گفتار اول: ارتباطات و تعاملات در چهار پایان ... 13

11.

اسب‌های تیزرو، و ترس دشمنان ... 13

12.

بیان تفسیری علاّمه مجلسی (رحمة الله علیه) ... 34

13.

نزول بلا و تشابه به میمون ... 34

14.

همراه داشتن موی خرگوش ... 53

15.

انسان و خوردن گوشت حیوانات ... 53

16.

استفاده از سگ شکاری ... 55

17.

اصناف سگ در بحارالأنوار ... 71

18.

حفاظت و وفای سگ ... 73

19.

سگ در خواب و تعبیر آن ... 77

20.

آفرینش سگ در روایت ... 78

21.

سگ و چشمِ بینا ... 79

22.

ترَحُّم به سگ ... 80

23.

ممنوعیت خوردن گوشت حرام ... 81

24.

ارتباط با گربه ... 88

25.

کُرنش شیر در مقابل امام معصوم (علیه السلام) ... 92

26.

پناه آوردن گرگ به امام معصوم (علیه السلام) ... 96

27.

آزار دادن روباه ... 105

28.

انسان، حیوان، و تخریب اکوسیستم ... 108

گفتار دوم: ارتباطات و تعاملات در حشرات ... 111

1.

شُکوه زنبور عسل (نحل) ... 111

2.

وحی، و زنبور عسل ... 112

3.

الهام غریزی و زنبور عسل ... 113

4.

زنبور عسل و قبل از هر چیز، خانه سازی ... 114

5.

طرز انتخاب خانه‌های زنبوران عسل ... 114

6.

عسل از چیست؟ ... 116

7.

راه های مطمئن زنبوران عسل! ... 116

8.

عسل در کجا ساخته می‌شود؟ ... 117

9.

رنگ های مختلف عسل ... 118

10.

عسل فوق العاده شفا بخش است ... 118

11.

عسل برای انسان‌ها ... 121

12.

مسائل مهم درباره عسل ... 121

13.

زندگی عجیب زنبوران عسل ... 123

14.

زنبور عسل در بحار الأنوار ... 125

15.

ضرب المثل شدن مگس (ذباب) ... 137

16.

مورچه و عجائب رفتاری او ... 144

17.

آگاهی سلیمان از سخن مورچه ... 147

18.

سلیمان و شکر پروردگار ... 148

19.

سلیمان و عمل صالح ... 149

20.

نجوا و مناجات مورچه با خالق یکتا ... 150

21.

مار و وحشت انسان ... 159

22.

مارها و آلودگی اتمی در فوکوشیما ... 170

23.

عقرب و رفتار انسان ... 172

گفتار سوم: ارتباطات و تعاملات در پرندگان ... 177

1.

کلاغ (غراب) و کمک به انسان‌ها ... 177

2.

تعامل قُبَّره یا قُنبُره (چکاوک) ... 178

3.

ذکر و تسبیح گنجشگ (عصفور) ... 182

4.

تعامل اقسام گنجشک‌ها ... 187

5.

بلبل و بی رغبتی به دنیا ... 191

6.

پاختر (یاکریم - فاخته) و محبوس نکردن آن ... 191

7.

کبوتر (حمام) و لعن به قاتلین امام حسین (علیه السلام) ... 192

8.

مرغ و خروس و خصلت‌های آن ... 200

9.

شگفتی‌های طاووس ... 208

10.

خفاش یا شب پره ... 218

11.

جغد، در سوگ امام حسین (علیه السلام) ... 231

12- هدهد و ارتباط با سلیمان ... 237

13.

خوردن گوشت بعضی از پرندگان ... 253

14.

صحبت گونه‌های مختلف پرندگان ... 255

گفتار چهارم: اکوسیستم در آبزیان ... 265

1.

تأثیر آلودگی‌ها بر اکوسیستم آبزیان ... 265

2.

اقیانوس، بخش اصلی اکوسیستم آب‌ها ... 266

3.

اقسام اکوسیستم دریاها ... 267

4.

جزایر اکوسیستمی در جهان ... 271

5.

توجه به اکوسیستم آب و آبزیان ... 279

6.

ماهی و نقش آن در تکامل انسان ... 286

فهرست منابع و مآخذ ... 311

فصل چهارم: تعاملات حیوانات، آبزیان و گیاهان

اشاره

● بخش اول: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آبزیان

بخش اول: ارتباطات و تعاملات در حیوانات

اشاره

● ادامه گفتار اول: ارتباطات و تعاملات در چهار پایان

● گفتار دوم: ارتباطات و تعاملات در حشرات

● گفتار سوم: ارتباطات و تعاملات در پرندگان

● گفتار چهارم: اکوسیستم در آبزیان

ادامه گفتار اول: ارتباطات و تعاملات در چهار پایان

11. اسب های تیز رو، و ترس دشمنان
اشاره

قرآن کریم می فرماید:

وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ ءٍ في سَبيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ (1)

ترجمه:

هر نيرويى در قدرت داريد، براى مقابله با آن ها [دشمنان ]، آماده سازيد! و (هم چنين) اسب هاى ورزيده (براى ميدان نبرد)، تا به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد! و (هم چنين) گروه ديگرى غير از اين ها را، كه شما نمى شناسيد و خدا آن ها را مى شناسد! و هر چه در راه خدا (و تقويت بنيه دفاعى اسلام) انفاق كنيد، به طور كامل به شما بازگردانده مى شود، و به شما ستم نخواهد شد!


1) انفال/60.

تفسیر
افزايش قدرت جنگى و هدف آن

به تناسب دستورات گذشته در زمينه جهاد اسلامى، در نخستين آيه مورد بحث به يک اصل حياتى كه در هر عصر و زمان بايد مورد توجه مسلمانان باشد اشاره مى كند، و آن لزوم آمادگى رزمى كافى در برابر دشمنان است.

نخست مى گويد «و در برابر دشمنان هر قدر توانايى داريد از نيرو و قدرت آماده سازيد»؛ وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ .

يعنى در انتظار نمانيد تا دشمن به شما حمله كند و آن گاه آماده مقابله شويد، بلكه از پيش بايد به حد كافى آمادگى در برابر هجوم هاى احتمالى دشمن داشته باشيد.

سپس اضافه مى كند: «و هم چنين به اندازه كافى اسب هاى ورزيده براى ميدان جهاد فراهم سازيد»؛ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ .

«رباط» به معنى بستن و پيوند دادن است، و بيش تر به معنى بستن حيوان در نقطه اى براى نگهدارى و محافظت به كار رفته، سپس به همين تناسب به معنى محافظت و مراقبت به طور كلى آمده است، و «مرابطه» به معنى محافظت مرزها و هم چنين به معنى مراقبت از هر چيز ديگر مى آيد، و به محل بستن و نگاهدارى حيوانات «رباط» گفته مى شود و به همين تناسب كاروانسرا را عرب «رباط» مى گويد.

در اين جا به چند نكته بايد توجه داشت:

1- در جمله كوتاه فوق يک اصل اساسى در زمينه جهاد اسلامى و حفظ موجوديت مسلمانان، و مجد و عظمت و افتخارات آنان بيان شده است، و تعبير آيه به قدرى وسيع است كه بر هر عصر و زمان و مكانى كاملاً تطبيق مى كند.

كلمه «قوة» چه كلمه كوچک و پر معنايى است، نه تنها وسائل جنگى و سلاح هاى مدرن هر عصرى را در بر مى گيرد، بلكه تمام نيروها و قدرت هايى را كه به نوعى از انواع در پيروزى بر دشمن اثر دارد شامل مى شود، اعم از نيروهاى مادى و معنوى.

آن ها كه گمان مى كنند راه پيروزى بر دشمن و حفظ موجوديت خويش تنها بستگى به كميت سلاح هاى جنگى دارد، سخت در اشتباهند، زيرا ما در همين ميدان هاى جنگ عصر خود ملت هايى را ديديم كه با نفرات و اسلحه كم تر در برابر ملت هاى نيرومندتر و با سلاحى پيشرفته تر پيروز شدند، مانند ملت مسلمان الجزائر در برابر دولت نيرومند فرانسه!.

بنا بر اين علاوه بر اين كه بايد از پيشرفته ترين سلاح هاى هر زمان - به عنوان يک وظيفه قطعى اسلامى - بهره گيرى كرد، بايد به تقويت روحيه و ايمان سربازان كه قوة و نيروى مهم ترى است پرداخت.

از قدرت هاى اقتصادى، فرهنگى، سياسى، كه آن ها نيز در مفهوم «قوة» مندرج هستند و نقش بسيار مؤثرى در پيروزى بر دشمن دارد نيز نبايد غفلت كرد.

جالب اين است كه در روايات اسلامى براى كلمۀ «قوة» تفسيرهاى گوناگونى شده كه از وسعت مفهوم اين كلمه حكايت مى كند، مثلاً در بعضى از روايات مى خوانيم كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود منظور از قوة «تير» است (1)

و در روايت ديگرى كه در تفسير «على بن ابراهيم» آمده مى خوانيم كه منظور از آن هر گونه اسلحه است (2)


1) تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 164 و 165.

2) تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 164 و 165.

و باز در روايتى كه در تفسير عياشى آمده مى خوانيم كه منظور از آن شمشير و سپر است. (1)

و بالآخره در روايت ديگر كه در كتاب «من لا يحضر» آمده مى خوانيم: «منه الخضاب السواد (2)؛ يكى از مصداق هاى قوة در آيه موهاى سفيد را به وسيله رنگ سياه كردن است!»، يعنى اسلام حتى رنگ موها را كه به سرباز بزرگسال چهره جوان ترى مى دهد تا دشمن مرعوب گردد از نظر دور نداشته است، و اين نشان مى دهد كه چه اندازه مفهوم «قوة» در آيه فوق وسيع است.

بنا بر اين آن ها كه تنها پاره اى از روايات را ديده اند و كلمۀ «قوة» را به يک مصداق، محدود ساخته اند گرفتار اشتباه عجيبى شده اند.

ولى افسوس كه مسلمانان با داشتن يک چنين دستور صريح و روشنى گويا همه چيز را به دست فراموشى سپرده اند، نه از فراهم ساختن نيروهاى معنوى و روانى براى مقابله دشمن در ميان آن ها خبرى هست، و نه از نيروهاى اقتصادى و فرهنگى و سياسى و نظامى، و عجب اين است كه با اين فراموشكارى بزرگ و پشت سر انداختن چنين دستور صريح باز خود را مسلمان مى دانيم، و گناه عقب افتادگى خود را به گردن اسلام مى افكنيم و مى گویيم اگر اسلام آئين پيشرفت و پيروزى است پس چرا ما مسلمان ها عقب افتاده ايم؟!.

به عقيده ما اگر اين دستور بزرگ اسلامى (وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ) به عنوان يک شعار همگانى در همه جا تبليغ شود و مسلمانان از كوچک و بزرگ، عالم و غير عالم، نويسنده و گوينده، سرباز و افسر، كشاورز و بازرگان، در زندگى خود آن را به كار بندند، براى جبران عقب ماندگيشان كافى است.


1) تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 164 و 165.

2) تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 165.

سيره عملى پيامبر (صلی الله علیه و آله) و پيشوايان بزرگ اسلام نيز نشان مى دهد كه آن ها براى مقابله با دشمن از هيچ فرصتى غفلت نمى كردند، در تهيه سلاح و نفرات، تقويت روحيه سربازان، انتخاب محل اردوگاه، و انتخاب زمان مناسب براى حمله به دشمن و به كار بستن هر گونه تاكتيک جنگى، هيچ مطلب كوچك و بزرگى را از نظر دور نمى داشتند.

معروف است كه در ايام جنگ «حنين» به پيامبر (صلی الله علیه و آله) خبر دادند كه سلاح تازه مؤثرى در «يمن» اختراع شده است، پيامبر (صلی الله علیه و آله) فوراً كسانى را به يمن فرستاد تا آن سلاح را براى ارتش اسلام تهيه كنند!.

در حوادث جنگ احد مى خوانيم كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) در مقابل شعار بت پرستان اعل هبل، اعل هبل «سربلند باد بت بزرگ هبل...» شعار كوبنده تر و نافذترى به مسلمانان تعليم داد تا بگويند: «اللَّه اعلى و اجل؛ خدا برتر و بالاتر از همه چيز است»، و در برابر شعار «ان لنا العزى و لا عزى لكم؛ بت بزرگ عزى براى ماست و شما عزى نداريد» بگويند: «اللَّه مولانا و لا مولا لكم؛ خداوند، ولى و سرپرست و تكيه گاه ماست و شما تكيه گاهى نداريد».

اين نشان مى دهد كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان حتى از تأثير يک شعار قوى در برابر دشمن غافل نبودند، و بهترين آن را براى خود انتخاب مى كردند.

دستور مهم فقهى اسلام در زمينه «مسابقه تيراندازى و اسب سوارى» كه حتى برد و باخت مالى را در زمينه آن تجويز كرده، و مسلمانان را به اين مسابقه دعوت نموده است، نمونه ديگرى از بينش عميق اسلام در زمينه آمادگى در برابر دشمن است.

2- نكته مهم ديگرى كه از آيه فوق استفاده مى شود رمز جهانى و جاويدانى بودن آئين اسلام است، زيرا مفاهيم و محتويات اين آئين آن چنان گسترده است كه با گذشت زمان به كهنگى و فرسودگى نمى گرايد، جملۀ و أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ

قُوَّةٍ هزار سال پيش مفهوم زنده اى داشت، و امروز هم چنين است، و ده هزار سال ديگر هم مفهوم آن هم چنان زنده باقى خواهد ماند، زيرا هر سلاح و قدرتى در آينده نيز پيدا شود در كلمه جامع «قوة» نهفته است چون جمله «ما استطعتم»، «عام» و كلمۀ «قوة» كه به صورت «نكره» آمده است عموميت آن را تقويت كرده و هر گونه نيرويى را شامل مى شود. 3- در اين جا يک سؤال پيش مى آيد و آن اين كه چرا بعد از ذكر كلمۀ «قوة» كه مفهومى چنين گسترده دارد مسأله اسب هاى ورزيده جنگى مطرح شده است؟.

پاسخ اين سؤال با يک جمله روشن مى شود و آن اين كه آيه فوق در عين اين كه يک دستور وسيع براى همه قرون و اعصار بيان نموده، دستور خاصى هم براى عصر پيامبر (صلی الله علیه و آله)، عصر نزول قرآن نيز بيان داشته است، در حقيقت اين مفهوم كلى را با ذكر يک مثال روشن براى نياز آن عصر و زمان پياده كرده است، زيرا اسب اگر چه در ميدان هاى جنگ امروز با وجود تانک ها و زره پوش ها و هواپيماها و هلى كوپترها نقش چندانى ندارد، ولى در آن عصر براى رزمندگان شجاع و پيشرو وسيله چابک و سريعى محسوب مى شد.

هدف نهايى تهيه سلاح و افزايش قدرت جنگى

سپس قرآن به دنبال اين دستور اشاره به هدف منطقى و انسانى اين موضوع مى كند و مى گويد هدف اين نيست كه مردم جهان و حتى ملت خود را بانواع سلاح هاى مخرب و ويرانگر درو كنيد، و آبادی ها و زمين ها را به ويرانى بكشانيد هدف اين نيست كه سرزمين ها و اموال ديگران را تصاحب كنيد، و هدف اين نيست كه اصول بردگى و استعمار را در جهان گسترش دهيد، بلكه هدف اين است كه «با اين وسائل دشمن خدا و دشمن خود را بترسانيد»؛ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ .

زيرا غالب دشمنان گوششان بدهكار حرف حساب و منطق و اصول انسانى نيست، آن ها چيزى جز منطق زور نمى فهمند!.

اگر مسلمانان ضعيف باشند همه گونه تحميلات به آن ها مى شود، اما هنگامى كه كسب قدرت كافى كنند دشمنان حق و عدالت و دشمنان استقلال و آزادى بوحشت مى افتند و سر جاى خود مى نشينند.

هم اكنون كه تفسير اين آيه را مى نويسيم قسمت مهمى از سرزمين هاى اسلامى در فلسطين و كشورهاى ديگر در زير چكمه هاى سربازان اسرائيل است، هجوم ناجوانمردانه اى كه اخيراً به جنوب لبنان شد و هزاران خانواده را آواره كردند، و صدها نفر را بكشتن دادند، و آبادی ها را به ويرانه هاى وحشتناكى مبدل ساختند، بر اين ماجراى غم انگيز فصل تازه اى افزود.

در حالى كه افكار عمومى مردم جهان به طور دربست اين عمل را محكوم كرده و حتى دوستان اسرائيل در اين موضوع با ديگران هم صدا شده اند، قطعنامه هاى سازمان ملل اسرائيل را به تخليه همه اين سرزمين ها مأمور مى كند، ولى اين ملت چند مليونى گوششان بدهكار هيچ يک از اين مسائل نيست، چرا كه زور دارند و اسلحه و قدرت و آمادگى جنگى كافى و پشتيبان قوى و از ساليان دراز پيش از اين خود را آماده براى چنين تجاوزهايى كرده اند، تنها منطقى كه می تواند جوابگوى آن ها باشد منطق و أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ... تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ مى باشد، گويى اين آيه در عصر ما و براى وضع امروز ما نازل شده است و مى گويد آن چنان نيرومند شويد كه دشمن به وحشت بيفتد و زمين هاى غصب شده را پس بدهد و در سر جاى خود بنشيند.

جالب توجه اين كه كلمۀ «عَدُوَّ اللَّهِ » را با «عَدُوَّكُمْ » قرين ساخته اشاره به اين كه در موضوع جهاد و دفاع اسلامى اغراض شخصى مطرح نيست، بلكه هدف حفظ

مكتب انسانى اسلام است، آن ها كه دشمنيشان با شما شكلى از دشمنى با خدا، يعنى دشمنى با حق و عدالت و ايمان و توحيد و برنامه هاى انسانى دارد، بايد در اين زمينه ها هدف حملات يا دفاع شما باشند.

در حقيقت اين تعبير شبيه تعبير «فِي سَبِيلِ اللَّهِ » و يا «جهاد فِي سَبِيلِ اللَّهِ » است كه نشان مى دهد جهاد و دفاع اسلامى نه به شكل كشورگشايى سلاطين پيشين، و نه توسعه طلبى استعمارگران و امپرياليست هاى امروز، و نه به صورت غارتگرى قبائل عرب جاهلى است، بلكه همه براى خدا، و در راه خدا، و در مسير احياى حق و عدالت است.

سپس اضافه مى كند، «علاوه بر اين دشمنانى كه مى شناسيد دشمنان ديگرى نيز داريد كه آن ها را نمى شناسيد» و با افزايش آمادگى جنگى شما آن ها نيز مى ترسند و بر سر جاى خود مى نشينند وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ.

دو نکته

در اين جا به دو نكته بايد توجه كرد:

1- گرچه مفسران دربارۀ اين گروه احتمالات گوناگونى داده اند: بعضى آن را اشاره به گروهى از يهود مدينه دانسته اند كه عداوت خود را مخفى مى داشتند، و بعضى ديگر آن را اشاره به دشمنان آينده مسلمانان هم چون امپراطورى روم و دربار ساسانيان كه در آن روز مسلمانان احتمال در گيرى با آن ها را نمى دادند، دانسته اند، ولى آن چه صحيح تر به نظر مى رسد آن است كه منظور منافقانند، زيرا آن ها در ميان صفوف مسلمين به طور ناشناخته وجود داشتند و در صورت آمادگى كامل سپاه اسلام آنان نيز به وحشت مى افتادند و دست و پاى خود را جمع مى كردند.

شاهد اين موضوع آيه 101 سوره توبه است كه مى گويد وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا

عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ؛ «بعضى از اهل مدينه در نفاق و دورويى جسور و سركش هستند تو آن ها را نمى شناسى، ولى ما آن ها را مى شناسيم». اين احتمال نيز وجود دارد كه تمام گروه هاى دشمنان ناشناخته اسلام اعم از منافقان و غير آن ها در مفهوم آيه جمع باشند.

2- آيه متضمن دستورى براى امروز مسلمانان نيز هست و آن اين كه تنها نبايد روى دشمنان شناخته شده خود تكيه كنند و آمادگى خويش را در سر حد مبارزه آن ها محدود سازند، بلكه دشمنان احتمالى و بالقوة را نيز بايد در نظر بگيرند و حد اكثر نيرو و قدرت لازم را فراهم كنند و اگر به راستى مسلمانان چنين نكته اى را در نظر مى داشتند هيچ گاه گرفتار حملات غافلگيرانه دشمنان نيرومند نمى شدند.

و در پايان اين آيه اشاره به موضوع مهم ديگرى مى كند و آن اين كه تهيه نيرو و قوه كافى و ابزار و اسلحه جنگى، و وسائل مختلف دفاعى، نياز به سرمايه مالى دارد، لذا به مسلمانان دستور مى دهد كه بايد با همكارى عموم اين سرمايه را فراهم سازند، و بدانيد هر چه در اين راه بدهيد در راه خدا داده ايد و هرگز گم نخواهد شد «و آن چه در راه خدا انفاق كنيد به شما پس داده خواهد شد»؛ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ ءٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ .

و تمام آن ها و بيش تر از آن به شما مى رسد «و هيچ گونه ستمى بر شما وارد نمى گردد»؛ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ .

اين پاداش، هم در زندگى اين جهان از طريق پيروزى اسلام و شوكت و عظمت آن به شما مى رسد، زيرا يک ملتضعيف و مغلوب سرمايه هاى مالى او نيز بخطر خواهد افتاد و امنيت و آرامش و استقلال خويش را نيز از دست خواهد داد، بنا بر اين ثروت هايى كه در اين راه صرف مى شود از طريق ديگر و در سطحى بالاتر عائد انفاق كنندگان خواهد شد.

و هم پاداش بزرگ ترى در جهان ديگر در جوار رحمت پروردگار در انتظار شماست با اين حال نه تنها ظلم و ستمى بر شما نخواهد رفت، بلكه بالاترين سود و بهره را خواهيد برد.

جالب توجه اين كه در جمله بالا كلمۀ «شي ء» كه مفهوم وسيعى دارد به كار رفته، يعنى هر گونه چيزى اعم از جان و مال و قدرت فكرى يا نيروى منطق و يا هر گونه سرمايه ديگرى را در راه تقويت بنيه دفاعى و نظامى مسلمانان در برابر دشمن انفاق كنيد از خدا پنهان نخواهد ماند و آن را محفوظ داشته و به موقع به شما مى دهد.

در تفسير جملۀ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه جمله عطف به جمله «ترهبون» باشد، يعنى اگر نيروى كافى براى مقابله با دشمنان فراهم سازيد آن ها از حمله به شما وحشت مى كنند و توانايى بر ظلم و ستم كردن به شما نخواهند داشت بنا بر اين ظلم و ستمى بر شما واقع نمى شود.

هدف و اركان جهاد اسلامى

نكته ديگرى كه از آيه فوق استفاده مى شود و پاسخگوى بسيارى از سؤالات و ايرادهاى خرده گيران و افراد ناآگاه خواهد بود شكل و هدف و برنامه جهاد اسلامى است آيه به روشنى مى گويد هدف اين نيست كه انسان ها را به كشتن دهيد و هدف اين نيست كه به حقوق ديگران تجاوز كنيد، بلكه همان طور كه گفتيم هدف اصلى اين است كه دشمنان بترسند و به شما تجاوز نكنند و زور نگويند، و تمام تلاش و كوشش شما بايد در كوتاه كردن شر دشمنان خدا و حق و عدالت خلاصه شود.

آيا مخالفان يک چنين تصويرى از جهاد اسلامى را كه قرآن با صراحت در

آيه فوق آورده در ذهن خود ترسيم كرده اند كه پشت سر هم به اين قانون اسلامى حمله مى كنند، گاهى مى گويند اسلام آئين شمشير است، و گاهى مى گويند اسلام براى تحميل عقيده متوسل به اسلحه شده است، و گاهى پيامبر اسلام را با ساير كشورگشايان تاريخ مقايسه مى كنند! به عقيده ما جواب همه اين گونه ايرادها آن است كه به قرآن باز گردند و در هدف نهايى اين برنامه بينديشند تا همه چيز بر آن ها روشن شود. (1)

وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَميرَ لِتَرْكَبُوها وَ زينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ (2)

ترجمه:

هم چنين اسب ها و استرها و الاغ ها را آفريد؛ تا بر آن ها سوار شويد و زينت شما باشد، و چيزهايى مى آفريند كه نمى دانيد.

تفسیر

آن گاه به سراغ گروه ديگرى از حيوانات مى رود كه براى سوارى انسان از آن ها استفاده مى شود مى فرمايد «خداوند اسب ها و استرها و الاغها را آفريد تا شما بر آن سوار شويد، و هم مايه زينت شما باشد»؛ وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً .

بديهى است زينت در اين جا باز يک مسأله تشريفاتى نيست و براى كسى كه با محتواى تعليمات قرآن آشنا است اين مطلب روشن است، بلكه يک نوع زينت است كه اثر آن در زندگى اجتماعى ظاهر مى گردد، براى پى بردن به اين حقيقت كافى است است منظره و حال كسى كه با پاى پياده يک راه طولانى بيابانى را پيموده، و خسته و كوفته و ناتوان به مقصد رسيده، به طورى كه تا مدتى هيچ كارى


1) تفسير نمونه، ج 7، ص 222.

2) نحل/8.

از او ساخته نيست و نشاطى در او ديده نمى شود، با منظره كسى مقايسه كنيم كه بر يك مركب را هوار سوار شده زودتر به مقصد رسيده نيروى خود را از دست نداده، نشاط خود را كاملاً حفظ كرده و آماده انجام هدف هاى خود و استفاده از وقت و نيروى خويش است، آيا اين زينت نيست؟

در پايان آيه به مسأله مهم ترى اشاره كرده و افكار را به وسائل نقليه و مركب هاى گوناگونى كه در آينده در اختيار بشر قرار مى گيرد و بهتر و خوب تر از اين حيوانات مى تواند استفاده كند متوجه مى سازد، و مى گويد «خداوند چيزها (وسائل نقليه ديگرى) مى آفريند كه شما نمى دانيد»؛ وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ .

گر چه بعضى از مفسران پيشين اين جمله را اشاره به حيواناتى گرفته اند كه در آينده آفريده مى شود و رام بشر مى گردد.

ولى همان گونه كه در تفسير «مراغى» و تفسير «فى ظلال» آمده است درك مفهوم اين جمله براى ما كه در عصر ماشين و وسائل و مركب هاى سريع السير زندگى مى كنيم، ساده و آسان است.

و اگر ملاحظه مى كنيد كه تعبير به يخلق (مى آفريند) كرده است دليلش واضح است، زيرا كار انسان در اين اختراعات در حقيقت چيزى جز جفت و جور كردن و به هم پيوستن نيست، اساس آن ها كه مواد اصلى را تشكيل مى دهد، تنها باآفرينش خداوندى است، از اين گذشته آن ابتكارى كه بشر در طريق اختراع اين وسائل به كار مى برد آن هم مولود استعدادى است كه خدا به او داده است.

اهميت دامدارى و كشاورزى

حتى امروز كه دستگاه هاى توليدى، ماشينى آن قدر گسترده شده كه همه چيز را تحت الشعاع قرار داده باز دامدارى و كشاورزى مهم ترين بخش توليد زندگى انسان را تشكيل مى دهد، چرا كه مى دانيم پايه اصلى تغذيه در اين دو قسمت نهفته

شده، و به همين دليل رسيدن به حد خودكفايى در قسمت دامدارى و كشاورزى نه تنها ضامن استقلال اقتصادى است كه استقلال سياسى نيز تا حد زيادى به آن مربوط است.

بنا بر اين جاى تعجب نيست كه تمام ملت هاى دنيا كوشش مى كنند كه صنعت كشاورزى و دامدارى خود را تا سر حد امكان توسعه دهند و از صنايع مدرن براى اين توسعه كمک گيرند.

نياز به اين دو، تا آن حد اساسى است كه گاه كشورهاى به اصطلاح ابر قدرتى هم چون روسيه براى رفع نيازمندى خود در اين زمينه ناچار مى شوند با دادن امتيازهاى سياسى دست نياز خود را به سوى كشورهايى كه درست در قطب مخالفند دراز كنند! و به همين جهت در اسلام و تعليمات حيات آفرين آن اهميت فوق العاده زيادى به مسأله دامدارى و كشاورزى داده شده است و با استفاده از هر فرصت مسلمانان را تشويق به اين دو نموده:

در آيات فوق ديديم كه با چه لحن تشويق آميزى از موضوع دام ها سخن مى گويد و منافع آن را اعم از منافع غذايى و پوششى بر مى شمرد و حتى رفت و آمد آن ها را به صحرا با تعبير زيبايى كه بسيار شوق انگيز است بيان مى كند.

هم چنين درباره اهميت زراعت و ميوه هاى مختلف، و كشاورزى به طور كلى، در آيات آينده سخن به ميان خواهد آمد.

در روايات اسلامى در زمينه دامدارى تعبيرات جالبى ديده مى شود و هم چنين در زمينه كشاورزى كه به عنوان نمونه احاديث زير را از منابع مختلف يادآور مى شويم:

1- پيامبر به يكى از بستگانش فرمود چرا در خانه ات «بركت» نمى آورى؟ عرض كرد منظورتان از بركت چيست؟ فرمود: «شاة تحلب؛ گوسفند شيرده!»، سپس اضافه

فرمود: «انه من كانت فى داره شاة تحلب او نعجة او بقرة فبركات كلهن؛ هر كس در خانه خود گوسفند شيرده يا گاو ماده داشته باشد سر تا پا بركت است» (1)

2- و نيز از پيامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده كه درباره اهميت گوسفند فرمود: «نعم المال الشاة؛ گوسفند سرمايه بسيار خوبى است» (2)

3- در تفسير نور الثقلين ذيل آيات مورد بحث از امام امير مؤمنان على (علیه السلام) مى خوانيم: «افضل ما يتخذه الرجل فى منزله لعياله الشاة فمن كان فى منزله شاة قدست عليه الملائكة مرتين فى كل يوم؛ بهترين چيزى كه انسان در خانه براى خانواده خود تهيه مى كند گوسفند است، هر كس در منزل خود گوسفندى داشته باشد در هر روز فرشتگان خدا دو بار او را تقديس مى كنند» اشتباه نشود ممكن است شرائط تربيت كردن گوسفند در خانه براى بسيارى فراهم نباشد، ولى هدف اصلى اين است كه به تعداد خانواده ها توليد و تربيت گوسفند به طور مستمر انجام گيرد (دقت كنيد).

4- در اهميت زراعت همين بس كه امير مؤمنان على؟ع؟ مى فرمايد: «من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فابعده اللَّه؛ هر كس آب و خاكى داشته باشد و با اين حال فقير باشد، خدا او را از رحمت خويش دور كند»(3).

بديهى است اين گفتار بزرگ همان گونه كه درباره يک فرد صادق است دربارۀ يک ملت نيز صدق مى كند، مردمى كه آب و خاک بقدر كافى دارند، باز هم نيازمند به ديگران هستند، مسلّماً از رحمت خدا دورند!.


1) بحار الأنوار، ج 14، ص 686 ط قديم- در حديث فوق علاوه بر شاه (گوسفند) و بقره (گاو) به نعجه نيز اشاره شده كه در لغت براى آن چند معنى ذكر شده است: گاو وحشى، گوسفند كوهى و گوسفند ماده.

2) بحار الأنوار، ج 14، ص 686 قديم.

3) . بحار الأنوار، ج 23، ص 19.

5- و نيز از پيامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده است كه فرمود: «عليكم بالغنم و الحرث فانهما يروحان بخير و يغدوان بخير؛ وظيفه شماست كه به تربيت گوسفند و كشاورزى بپردازيد كه رفت و آمد هر دو خير و بركت است» (1)

6- از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه فرمود: «ما فى الاعمال شى ء احب الى الله من الزراعة؛ هيچ عملى نزد خدا از زراعت محبوبتر نيست» (2)

بالآخره در حديثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانيم : «الزارعون كنوز الانام تزرعون طيبا اخرجه الله عز و جل و هم يوم القيامة احسن الناس مقاما و اقربهم منزلة يدعون المباركين؛ كشاورزان گنج هاى مردمند، غذاى پاكيزه را كه خداوند ارزانى داشته زراعت مى كنند و آن ها در روز قيامت برترين مقام را دارند و به خدا نزديک ترند و آن ها را به نام «مبارک ها» صدا مى زنند» (3). (4)

و قرآن نیز می فرماید:

إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ * فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ * رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (5) ترجمه:

به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابک تندرو را بر او عرضه داشتند، گفت: «من اين اسبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم (و مى خواهم از آن ها در جهاد استفاده كنم»، او هم چنان به آن ها نگاه مى كرد) تا از ديدگانش پنهان


1) بحار الأنوار، ج 14، ص 304.

2) بحار الأنوار، ج 23، ص 20.

3) وسائل الشيعه، ج 13، ص 194.

4) تفسير نمونه، ج 11، ص 162.

5) [3]. ص/31تا33.

شدند. (آن ها به قدرى جالب بودند كه گفت:) بار ديگر آن ها را نزد من بازگردانيد! و دست به ساق ها و گردن هاى آن ها كشيد (و آن ها را نوازش داد).

تفسیر

از آيه بعد داستان اسب هاى سليمان شروع مى شود كه تفسيرهاى گوناگونى براى آن شده كه بعضا از سوى ناآگاهان بوده و بسيار زننده و مخالف موازين عقل و حتى دون شان يک انسان عادى است، تا چه رسد به پيامبر بزرگى هم چون سليمان (علیه السلام) هر چند محققان با الهام از دلائل عقل و نقل راه را بر اين گونه تفسيرها بسته اند.

ما پيش از آن كه به سراغ احتمالات مختلف برويم آيات را طبق ظاهر آن - يا ظاهرترين احتمال آن - تفسير مى كنيم تا روشن شود اين نسبت هاى ناروا در قرآن نبوده، بلكه از طريق پيش داوری هاى ديگران بر قرآن تحميل شده است.

قرآن مى گويد: «به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك و تندرو را بر او (سليمان) عرضه داشتند»؛ إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ .

«صافنات» جمع «صافنة» به طورى كه بسيارى از مفسران و ارباب لغت نوشته اند به اسب هايى گفته مى شود كه به هنگام ايستادن بر روى سه دست و پا ايستاده، و يک دست را كمى بلند كرده، تنها نوک جلو سم را بر زمين مى گذارد، و اين حالت مخصوص اسب هاى چابک و تيزرو است كه هر لحظه آماده حركت مى باشد (1)

«جياد» جمع «جواد» در اين جا به معنى اسب هاى سريع السير و تندرو


1) بعضى گفته اند «صافنات» هم معنى مذكر و هم معنى مؤنث دارد، بنا بر اين اختصاص به اسب هاى ماده نخواهد داشت.

است، و در اصل از مادۀ «جود» و بخشش گرفته شده، منتهى «جود» در انسان از طريق بخشيدن مال است، و در اسب از طريق سرعت سير.

به اين ترتيب اسب هاى مزبور هم در حالت توقّف آمادگى خود را براى حركت نشان مى داد، و هم در حال حركت سرعت عمل را.

از مجموعه اين آيه با قرائن مختلف كه در اطراف آن وجود دارد چنين بر مى آمد كه روزى به هنگام عصر سليمان از اسبان تيزرو و چابک خود كه براى ميدان جهاد آماده كرده بود سان مى ديد، و مأموران با اسب هاى مزبور از جلو او رژه مى رفتند، و از آن جا كه يک پادشاه عادل و صاحب نفوذ بايد ارتشى نيرومند داشته باشد، و يكى از وسائل مهم ارتش مركب هاى تندرو است، اين توصيف در قرآن بعد از ذكر مقام سليمان به عنوان يک نمونه از كار او بازگو شده است.

سليمان در اين جا براى اين كه تصوّر نشود كه علاقه او به اين اسب هاى پرقدرت جنبه دنيا پرستى دارد، «گفت: من اين اسبان را به خاطر ياد پروردگارم و دستور او دوست دارم» من مى خواهم از آن ها در ميدان جهاد با دشمنان او استفاده كنم

فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي . در ميان عرب معمول است كه از «خيل» (اسب) به «خير» تعبير مى كنند، و در حديثى آمده است كه پيامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: «الخير معقود بنواصى الخيل الى يوم القيامة؛ خير و خوبى به پيشانى اسب تا روز قيامت بسته شده است» (1)

سليمان كه از مشاهده اين اسب هاى چابک و آماده براى جهاد و پيكار با


1) «مجمع البيان» ذيل آيه مورد بحث، بعضى «خير» را در آيه فوق به معنى مال يا مال كثير تفسير كرده اند كه ممكن است منطبق بر تفسير سابق گردد، چرا كه مصداق مال در اين جا همان اسب ها است.

دشمن خرسند شده بود هم چنان آن ها را نگاه مى كرد و چشم به آن ها دوخته بود «تا از ديدگانش پنهان شدند»؛ حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ .

صحنه آن قدر جالب و زيبا و براى يک فرمانده بزرگ هم چون سليمان نشاط آور بود كه او دستور داد «بار ديگر اين اسب ها را براى من بازگردانيد»؛ رُدُّوها عَلَيَ .

به هنگامى كه مأمورانش اين فرمان را اطاعت كردند و اسب ها را بازگرداندند سليمان شخصا آن ها را مورد نوازش قرار داد «و دست به ساق ها و گردن هاى آن ها كشيد»؛ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ .

و به اين وسيله هم مربيان آن ها را تشويق كرد، و هم از آن ها قدردانى نمود، زيرا معمول است هنگامى كه مى خواهند از مركبى قدردانى كنند دست بر سر و صورت و يال و گردن، يا بر پايش مى كشند، و چنين ابراز علاقه اى در برابر وسيله مؤثرى كه انسان را در هدف هاى والايش كمک مى كنند از پيغمبر بزرگى همچون سليمان تعجب آور نيست.

«طفق» (به اصطلاح نحويين از افعال مقاربه است و) به معنى آغاز كردن كارى است.

«سوق» جمع «ساق» و «اعناق» جمع «عنق» (گردن) است، و معنى مجموع جمله اين است: «سليمان شروع كرد به مسح كردن و نوازش نمودن گردن ها و ساق هاى آن ها».

آن چه در بالا در تفسير اين آيات گفته شد موافق چيزى است كه بعضى از مفسران همچون فخر رازى برگزيده اند، و در ميان بزرگان شيعه از كلمات عالم نامدار و بزرگوار سيد مرتضى نيز قسمتى از اين تفسير استفاده مى شود، چرا كه او در كتاب «تنزيه الانبياء» هنگامى كه مى خواهد نسبت هاى ناروايى را كه بعضى از مفسران و ارباب حديث به سليمان داده اند نفى كند مى گويد:

«چگونه ممكن است خداوند در آغاز اين پيامبر را مورد مدح قرار دهد، سپس

بلافاصله كار زشتى به او نسبت دهد كه او مشغول سان ديدن اسبان بود و نماز را فراموش كرد؟، بلكه ظاهر اين است كه علاقه او به آن اسب ها نيز به فرمان پروردگار و امر و دستور او بوده است، زيرا خداوند ما را نيز دستور به نگهدارى و پرورش اسب و آماده ساختن آن براى جنگ با دشمنان داده است، چه مانعى دارد كه پيامبر خدا نيز چنين باشد» (1)

مرحوم «علامه مجلسى» در كتاب نبوت «بحار الأنوار» در تفسير آيات فوق بياناتى دارد كه بعضى از آن ها با آن چه در بالا آورديم قريب الافق است (2)

به هر حال مطابق اين تفسير نه گناهى از سليمان سر زده، نه هماهنگى آيات به هم مى خورد، و نه مشكلى پيش مى آيد كه بخواهيم به توجيه آن بپردازيم (3)

اكنون به تفسيرهاى ديگرى كه جمعى از مفسران ذكر كرده اند مى پردازيم و از همه مشهورتر اين است كه: ضمير در جمله هاى «توارت» و «ردوها» هر دو به «شمس» (خورشيد) باز مى گردد كه در عبارت مذكور نيست، ولى از تعبير به «عشى» (عصرگاهان) در آيات مورد بحث مى توان آن را استفاده كرد، به اين ترتيب مفهوم آيات چنين مى شود: سليمان غرق تماشاى اسب ها بود كه خورشيد سر به افق مغرب نهاد و در حجاب پنهان شد!.

سليمان كه به خاطر از دست رفتن نماز عصرش سخت خشمگين و ناراحت شده بود صدا زد اى فرشتگان پروردگار! خورشيد را براى من بازگردانيد، اين تقاضاى سليمان انجام يافت و «ردّ شمس» شد، يعنى خورشيد بار ديگر به افق بازگشت،


1) تنزيه الانبياء، ص 93.

2) بحار الأنوار، ج 14، ص 104.

3) طبق اين تفسير ضمير در جمله هاى «توارت» و «ردوها» هر دو به اسب هاى تيزرو (الصَّافِناتُ الْجِيادُ) باز مى گردد.

سليمان وضو گرفت (منظور از مسح كردن ساق و گردن برنامه وضويى بوده كه در آئين سليمان وجود داشت، البته گاهى مسح در لغت عرب به معنى شستن نيز آمده است)، سپس نماز خود را به جاى آورد.

بعضى از ناآگاهان از اين هم فراتر رفته اند، و نسبت زشت و نارواى ديگرى نيز در اين جا به اين پيغمبر بزرگ داده اند و گفته اند: منظور از جملۀ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ اين است كه دستور داد با شمشير ساق و گردن اسب ها را بزنند و يا شخصا اين كار را كرد، چرا كه آن ها سبب فراموشى ياد پروردگار و نماز او شده بودند!! البته بطلان گفتار اخير بر كسى پنهان نيست، چرا كه اسب ها گناهى نداشتند كه از دم شمشير سليمان بگذرند، اگر گناهى باشد متوجه خود او است كه غرق تماشاى اسب ها شده، و غير آن را فراموش كرده است.

وانگهى كشتن اسب ها علاوه بر اين كه جنايت است اسراف نيز هست، چگونه ممكن است چنين عمل ناروايى از پيغمبرى سر زند؟ لذا در رواياتى كه در ذيل اين آيات در منابع اسلامى آمده اين نسبت شديدا از سليمان نفى شده است.

و اما جمله هاى قبل كه از فراموشى و غفلت از نماز عصر سخن مى گويد آن نيز اين سؤال را به وجود مى آورد كه مگر ممكن است پيامبر معصومى وظيفه واجب خود را به دست فراموشى بسپارد؟ هر چند سان ديدن اسب ها نيز وظيفه ديگرى از او بوده است، مگر اين كه به گفته بعضى نماز، نماز نافله و مستحبّ بوده باشد كه فراموشى آن مشكلى ايجاد نكند، ولى براى نماز نافله «ردّ شمس» ضرورتى ندارد.

از اين ها كه بگذريم اشكالات ديگرى در اين تفسير است.

1- كلمۀ «شمس» (خورشيد) صريحاً در آيات نيامده، در حالى كه اسب ها (الصَّافِناتُ الْجِيادُ) صريحاً ذكر شده است، و مناسب تر اين است كه ضميرها به چيزى بازگردد كه صريحاً در آيات آمده.

2- تعبير به عَنْ ذِكْرِ رَبِّي ظاهرش اين است كه محبت اين اسب ها ناشى از ياد و فرمان خدا بوده در حالى كه بر طبق تفسير اخير بايد كلمۀ «عن» به معنى «على» باشد، يعنى من محبت اسب ها را بر محبت پروردگارم ترجيح دادم و اين معنى خلاف ظاهر است (دقت كنيد).

3- از همه اين ها عجيبتر جملۀ رُدُّوها عَلَيَ (آن را بر من بازگردانيد) با آن لحن آمرانه است، آيا ممكن است «سليمان» با چنين لحنى كه با خدمت - گذارانش صحبت مى كند از خدا يا فرشتگان او بخواهد كه خورشيد را بازگردانند.

4- مسئله «ردّ شمس» گر چه در برابر قدرت خدا محال نيست، اما مشكلات روشنى دارد كه جز در موارد قيام دليل روشن نمى توان آن را پذيرفت.

5- آيات فوق با مدح و تمجيد سليمان شروع مى شود در حالى كه اين آيات طبق تفسير اخير به مذمت او مى انجامد.

6- اگر نماز واجب ترك شده توجيه آن مشكل است و اگر نماز نافله بوده ردّ شمس چه لزومى دارد؟

تنها سؤالى كه در اين جا باقى مى ماند اين است كه اين تفسير در روايات متعددى كه در منابع حديث آمده است به چشم مى خورد، ولى اگر در اسناد اين احاديث دقت كنيم تصديق خواهيم كرد كه هيچ كدام سند معتبرى ندارد، و غالباً روايات مرسله است.

آيا بهتر اين نيست كه از اين روايات غير معتبر صرف نظر شود و علمش را به اهلش واگذاريم و آن چه را از آيات با ذهن خالى از پيش داوري ها استفاده مى كنيم برگزينيم، و از اشكالات مختلف فارغ و آسوده شويم؟ (1)


1) تفسير نمونه، ج 19، ص 272.

12. بیان تفسیری علامۀ مجلسی (رحمة الله علیه)

«براشان آماده كنيد»، يعنى براى سركوبى پيمان شكنان يا كافران «هر چه توانيد» بدان نبرد كنيد در تفسير على بن ابراهيم است، كه مقصود ساز و برگ جهاد است، و در فقيه است كه خضاب سياه هم از آن ست، و در تفسير عياشى از امام ششم (علیه السلام) كه شمشير و سپر است، و در كافى به سندى تا رسول خدا كه تيراندازيست «و داشتن اسب ها» كه در راه خدا نگاهدارى شوند.

و در مجمع البيان از پيغمبر (صلی الله علیه و آله) است كه نگهداريد اسبان را، زيرا سواريشان براى شما عزتست و درونشان گنج تا بترسانيد بدان آمادگى «دشمنان خدا و دشمنان خود را»، يعنى كفّار مكه را.

و من گويم خصوص سببى حكم را مخصوص آن نسازد، و دلالت دارد بر خوبى داشتن اسب براى جهاد و ترساندن دشمنان خدا گرچه در زمان غيبت امام باشد براى انتظار ظهور آن حضرت چنان چه در اخبار آمده است و تفسير آيه 2 و 3 در باب احوال داود (علیه السلام) گذشت.

و خير مال فراوانست و مقصود از آن در اين جا اسبانند كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خير به پيشانى اسبان بسته است تا روز قيامت.

در قراءت ابن مسعود است كه «حب الخيل». «تا نهان شد در پرده»، يعنى اسب ها يا خورشيد، و در خبر است كه مقصود خورشيد است و مقصود از مسح ساق و گردن وضوء گرفتن است بروشى كه در شرع آن ها بوده است. (1)

13. نزول بلا وتشابه به میمون
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ (2)


1) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 8، ص 117.

2) بقره/65.

ترجمه:

به طور قطع از حال كسانى از شما، كه در روز شنبه نافرمانى و گناه كردند، آگاه شده ايد! ما به آن ها گفتيم: «به صورت بوزينه هايى طردشده درآييد!»

تفسير
عصيانگران روز شنبه!

اين دو آيه نيز مانند آيات گذشته به روح عصيانگرى و نافرمانى حاكم بر يهود و علاقه شديد آن ها به امور مادى اشاره مى كند:

نخست مى گويد: «قطعا حال كسانى را كه از ميان شما در روز شنبه نافرمانى و گناه كردند دانستيد»؛ وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ .

و نيز دانستيد كه «ما به آن ها گفتيم: به صورت بوزينه گان طرد شده اى در آئيد و آن ها چنين شدند»؛ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ (1)

«ما اين امر را كيفر و عبرتى براى مردم آن زمان و زمان هاى بعد قرار داديم»؛ فَجَعَلْناها نَكالًا لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ماخَلْفَها

«و هم چنين پند و اندرزى براى پرهيزكاران»؛ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ .

خلاصه ماجرا چنين بود: «خداوند به يهود دستور داده بود، روز «شنبه» را تعطيل كنند، گروهى از آنان كه در كنار دريا مى زيستند به عنوان آزمايش دستور يافتند از دريا در آن روز ماهى نگيرند، ولى از قضا روزهاى شنبه كه مى شد، ماهيان فراوانى بر صفحه آب ظاهر مى شدند، آن ها به فكر حيله گرى افتادند و با يک نوع كلاه شرعى


1) «خاسى» از ماده خسا (بر وزن نسل) به معنى طرد و ذلت است، اين تغيير در اصل به معنى راندن و طرد كردن سنگ آمده سپس در معنى وسيع ترى كه راندن توام با تحقير باشد در موارد ديگر نيز به كار رفته است.

روز شنبه از آب ماهى گرفتند، خداوند آنان را به جرم اين نافرمانى مجازات كرد و چهره شان را از صورت انسان به حيوان دگرگون ساخت».

آيا اين مسخ و دگرگونى چهره جنبه جسمانى داشته يا روانى و اخلاقى؟

و نيز اين قوم در كجا مى زيستند؟ و با چه نيرنگى براى گرفتن ماهى متوسل شدند؟

پاسخ تمام اين سؤالات و مسائل ديگر در اين رابطه در ذيل آيات 163 تا 166 سوره اعراف خواهد بود.

جمله فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ كنايه از سرعت عمل است كه با يک اشاره و فرمان الهى چهره همه آن عصيانگران دگرگون شد.

جالب اين كه از امام باقر و امام صادق (علیه السلام) در معنى اين آيه نقل شده كه فرمودند: منظور از «ما بين يديها» نسل آن زمان و مراد از «ما خلفها» ما مسلمانان هستيم، يعنى اين درس عبرت مخصوص بنى اسرائيل نبود، و همه انسان ها را شامل مى شود (1)

وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتيهِمْ حيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ * وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً قالُوا مَعْذِرَةً إِلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ * فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ * فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ﴾ (2) ترجمه:

و از آن ها درباره (سرگذشت) شهرى كه در ساحل دريا بود بپرس! زمانى


1) تفسير نمونه، ج 1، ص 297.

2) اعراف/163تا166.

كه آن ها در روزهاى شنبه، تجاوز (و نافرمانى) خدا مى كردند؛ همان هنگام كه ماهيانشان، روز شنبه (كه روز تعطيل و استراحت و عبادت بود، بر سطح آب،) آشكار مى شدند؛ امّا در غير روز شنبه، به سراغ آن ها نمى آمدند؛ اين چنين آن ها را به چيزى آزمايش كرديم كه نافرمانى مى كردند! و (به ياد آر) هنگامى را كه گروهى از آن ها (به گروه ديگر) گفتند: «چرا جمعى (گنهكار) را اندرز مى دهيد كه سرانجام خداوند آن ها را هلاك خواهد كرد، يا به عذاب شديدى گرفتار خواهد ساخت؟! (آن ها را به حال خود واگذاريد تا نابود شوند!)» گفتند: «(اين اندرزها،) براى اعتذار (و رفع مسئوليت) در پيشگاه پروردگار شماست؛ به علاوه شايد آن ها (بپذيرند، و از گناه باز ايستند، و) تقوا پيشه كنند!» امّا هنگامى كه تذكراتى را كه به آن ها داده شده بود فراموش كردند، (لحظه عذاب فرا رسيد؛ و) نهى كنندگان از بدى را رهايى بخشيديم؛ و كسانى را كه ستم كردند، به خاطر نافرمانيشان به عذاب شديدى گرفتار ساختيم. (آرى،) هنگامى كه در برابر آن چه از آن نهى شده بودند سركشى كردند، به آن ها گفتيم: «به شكل ميمونهايى طردشده در آييد!».

تفسير
يک سرگذشت عبرت انگيز

در اين آيات صحنه ديگرى از تاريخ پرماجراى بنى اسرائيل، كه مربوط به جمعى از آن ها است كه در ساحل دريايى زندگى مى كردند، آمده است، منتها روى سخن در آن به پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است، و به او مى گويد كه از يهود معاصر خويش درباره اين جمعيت سؤال كند، يعنى اين خاطره را به وسيله سؤال در ذهن آنان مجسم ساز، تا از آن پند گيرند، و از سركشى و كيفرى كه در انتظار سركشان است بپرهيزند.

اين سرگذشت، چنان كه در روايات اسلامى به آن اشاره شده مربوط به جمعى

از بنى اسرائيل است كه در ساحل يكى از درياها (ظاهراً درياى احمر بوده كه در كنار سرزمين فلسطين قرار دارد) در بندرى به نام «ايله» (كه امروز به نام بندر ايلات معروف مى باشد) زندگى مى كردند و از طرف خداوند به عنوان آزمايش و امتحان دستورى به آن ها داده شد و آن اين كه صيد ماهى را در آن روز تعطيل كنند اما آن ها با آن دستور مخالفت كردند و گرفتار مجازات دردناكى شدند كه شرح آن را در اين آيات مى خوانيم.

در نخستين آيه مى فرمايد: «از قوم يهود معاصر خويش ماجراى شهرى را كه در كنار دريا قرار داشت سؤال كن»؛ و اسئلهم عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ .

(و به ياد آن ها بياور زمانى را كه در روز شنبه از قانون پروردگار تجاوز مى كردند»؛ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ. زيرا روز شنبه تعطيل آن ها بود و وظيفه داشتند، دست از كار و كسب و صيد ماهى بكشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند، اما آن ها اين دستور را زير پا گذاردند.

سپس قرآن آن چه را در جمله قبل سربسته بيان كرده بود چنين شرح مى دهد به خاطر بياور «آن هنگام را كه ماهيان در روز شنبه در روى آب آشكار مى شدند و در غير روز شنبه ماهى كم تر به سراغ آن ها مى آمد»؛ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً .

«سبت» در لغت به معنى تعطيل عمل براى استراحت است و اين كه در قرآن در سورۀ «نبا» مى خوانيم وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً؛ «خواب شما را مايه راحت شما قرار داديم» نيز اشاره به همين موضوع است، و روز شنبه را از اين جهت «يوم السبت» ناميده اند كه برنامه هاى كسب و كار معمولى در آن تعطيل مى شد، سپس اين نام بر اين روز باقى ماند.

بديهى است جمعيتى كه در كنار دريا زندگى مى كنند، قسمت مهمى از تغذيه و درآمدشان از طريق صيد ماهى است، و گويا به خاطر تعطيل مستمرى كه قبلاً در روز شنبه در ميان آن ها معمول بود، ماهيان در آن روز احساس امنيت از نظر صيادان مى كردند و دسته دسته به روى آب ظاهر مى شدند، اما در روزهاى ديگر كه صيادان در تعقيب آن ها بودند در اعماق آب فرو مى رفتند! اين موضوع خواه جنبه طبيعى داشته، و يا يک جنبه فوق العاده و الهى، وسيله اى بود براى امتحان و آزمايش اين جمعيت، لذا قرآن مى گويد: «ما اين چنين آن ها را به چيزى كه در برابر آن مخالفت مى كردند آزمايش مى كرديم»؛ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ .

در حقيقت جملۀ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ اشاره به آن است كه آزمايش آن ها به چيزى بود كه آن ها را به سوى خود جلب و به نافرمانى دعوت مى كرد و همه آزمايش ها همين گونه است، زيرا آزمايش بايد ميزان مقاومت افراد را در برابر كشش گناهان مشخص كند و اگر گناه كششى به سوى خود نداشت، آزمايش مفهومى نمى داشت.

هنگامى كه اين جمعيت از بنى اسرائيل در برابر اين آزمايش بزرگ كه با زندگى آنان كاملاً آميخته بود قرار گرفتند، به سه گروه تقسيم شدند:

«گروه اول» كه اكثريت را تشكيل مى دادند، به مخالفت با اين فرمان الهى برخاستند.

«گروه دوم» كه قاعدتا اقليت كوچكى بودند، در برابر گروه اول به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند.

«گروه سوم»، ساكتان و بى طرفان بودند، كه نه همگامى با گناهكاران داشتند و نه وظيفه نهى از منكر را انجام مى دادند. در آيه دوم مورد بحث، گفتگوى اين گروه را با نهى كنندگان شرح مى دهد و مى گويد: «بخاطر بياور هنگامى كه جمعى از

آن ها به جمع ديگرى گفتند: چرا قومى را اندرز مى دهيد كه خداوند سرانجام آن ها را هلاک مى كند و يا به عذاب دردناكى كيفر خواهد داد»؛ وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً (1)

«آن ها در پاسخ گفتند: ما به خاطر اين نهى از منكر مى كنيم كه وظيفه خود را در پيشگاه پروردگارتان انجام داده و در برابر او مسئوليتى نداشته باشيم، به علاوه شايد سخنان ما در دل آن ها مؤثر افتد و دست از طغيان و سركشى بردارند»؛ قالُوا مَعْذِرَةً إِلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ .

از جمله بالا چنين استفاده مى شود كه اندرز دهندگان براى دو هدف اين كار را انجام مى دادند يكى به خاطر اين كه در پيشگاه خدا معذور باشند و ديگر اين كه شايد در دل گنهكاران مؤثر افتد، و مفهوم اين سخن چنين است كه حتى اگر احتمال تأثير هم ندهند بايد از پند و اندرز خوددارى ننمايند، در حالى كه معروف اين است كه شرط وجوب امر به معروف و نهى از منكر احتمال تأثير است.

ولى بايد توجه داشت كه گاهى بيان حقايق و وظائف الهى بدون احتمال تأثير نيز واجب مى شود و آن در موردى است كه اگر حكم خدا گفته نشود و از گناه انتقاد نگردد كم كم به دست فراموشى سپرده مى شود و بدعت ها جان مى گيرند و سكوت دليل بر رضايت و موافقت محسوب مى شود، در اين گونه موارد لازم است حكم پروردگار آشكارا همه جا گفته شود هر چند اثرى در گنهكاران نگذارد.

اين نكته نيز شايان توجه است كه نهى كنندگان مى گفتند: مى خواهيم در


1) تعبير به «امة منهم» نشان مى دهد كه گروه دوم از گروه گنهكاران كمتر بودند زيرا از آن ها تعبير به «قوما» شده است(بدون كلمه «منهم») در بعضى از روايات چنين مى خوانيم كه جمعيت شهر هشتاد و چند هزار نفر بود و از آن ها 70 هزار نفر دست به گناه آلودند! (تفسير برهان، ج 2، ص 42).

پيشگاه «پروردگارتان» معذور باشيم، گويا اشاره به اين است كه شما هم در پيشگاه خدا مسئوليت داريد و اين وظيفه تنها وظيفه ما نيست، وظيفه شما نيز مى باشد.

آيه بعد مى گويد: سرانجام، دنياپرستى بر آنان غلبه كرد «و فرمان خدا را به دست فراموشى سپردند، در اين هنگام آن ها را كه از گناه نهى مى كردند رهايى بخشيديم، ولى ستمكاران را به كيفر سختى به خاطر فسق و گناهشان مبتلا ساختيم»؛ فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (1)

شک نيست كه اين فراموشى، فراموشى حقيقى كه موجب عذر است نبود، بلكه آن چنان بى اعتنايى به فرمان خدا كردندكه گويى به كلى آن را فراموش نموده اند.

سپس مجازات آن ها را چنين شرح مى دهد: هنگامى كه «در برابر آن چه از آن نهى شده بودند، سركشى كردند به آن ها گفتيم به شكل ميمون هاى طرد شده در آئيد»؛ فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ (2)روشن است كه امر «كونوا» (بوده باشيد) در اين جا يک فرمان تكوينى است، همانند إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (3).

توجه به چند موضوع
اشاره

در اين جا به چند موضوع بايد توجه كرد:


1) «بئيس» از ماده «باس» (بر وزن ياس) به معنى شديد است.

2) «عتوا» از ماده «عتو» (بر وزن غلو) به معنى خوددارى از اطاعت فرمان است و اين كه بعضى از مفسران آن را تنها به معنى خوددارى تفسير كرده اند بر خلاف چيزى است كه ارباب لغت گفته اند.

3) يس / 28.

1- چگونه دست به گناه زدند؟

در اين كه اين جمعيت، قانون شكنى را از كجا شروع كردند، در ميان مفسران گفتگو است، از بعضى از روايات چنين استفاده مى شود كه نخست دست به حيله به اصطلاح شرعى زدند، در كنار دريا حوضچه هايى ترتيب دادند و راه آن را به دريا گشودند، روزهاى شنبه راه حوضچه ها را باز مى كردند، و ماهيان فراوان همراه آب وارد آن ها مى شدند، اما به هنگام غروب كه مى خواستند به دريا بازگردند راهشان را محكم مى بستند، سپس روز يكشنبه شروع به صيد آن ها مى كردند و مى گفتند خداوند به ما دستور داده است صيد ماهى نكنيد، ما هم صيد نكرده ايم، بلكه تنها آن ها را در حوضچه ها محاصره نموده ايم! (1)بعضى از مفسران گفته اند آن ها روز شنبه قلاب ها را به دريا مى افكندند، سپس روز بعد آن را از دريا بيرون مى كشيدند و به اين وسيله صيد ماهى مى نمودند.

و از بعضى از روايات ديگر برمى آيد كه آن ها بدون هيچ حيله اى با بى اعتنايى كامل روزهاى شنبه مشغول صيد ماهى شدند.

ولى ممكن است همه اين روايات صحيح باشد به اين ترتيب كه در آغاز از طريق حيله به اصطلاح شرعى - به وسيله كندن حوضچه ها و يا انداختن قلاب ها - كار خود را شروع كردند، اين كار، گناه را در نظر آن ها كوچك و آنان را در برابر شكستن احترام روز شنبه جسور ساخت، كم كم روزهاى شنبه علنا و بى پروا به صيد ماهى مشغول شدند و از اين راه مال و ثروت فراوانى فراهم ساختند.

2- چه كسانى رهايى يافتند؟

ظاهر آيات فوق اين است كه از آن سه گروه (گنهكاران، ساكتان و اندرز


1) تفسير برهان، ج 2، ص 42 - اين سخن از ابن عباس نيز در تفسير مجمع البيان ذيل آيه مورد بحث نقل شده است.

دهندگان) تنها گروه سوم از مجازات الهى مصون ماندند و به طورى كه در روايات آمده است آن ها هنگامى كه ديدند اندرزهايشان مؤثر واقع نمى شود ناراحت شدند و گفتند ما از شهر بيرون مى رويم، شب هنگام به بيابان رفتند و اتفاقا در همان شب كيفر الهى دامان دو گروه ديگر را گرفت.

و اما اين كه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه تنها گروه گنهكار گرفتار عذاب شدند و ساكتان نيز رهايى يافتند با ظاهر آيات فوق به هيچ وجه سازگار نيست.

3- آيا هر دو گروه يك نوع كيفر داشتند؟

از آيات فوق چنين برمى آيد كه كيفر مسخ شدن، منحصر به گنهكاران بود، زيرا مى گويد فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ ... (هنگامى كه در برابر آن چه نهى شده بودند سركشى كردند...)، ولى از طرفى از آيات فوق نيز استفاده مى شود كه تنها اندرز دهندگان از مجازات رهايى يافتند، زيرا مى گويد أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ (آن ها را كه نهى از منكر مى كردند رهايى بخشيديم).

از مجموع اين دو چنين استفاده مى شود كه هر دو گروه مجازات شدند، ولى مجازات مسخ، تنها مربوط به گنهكاران بود، و مجازات ديگران احتمالاً هلاكت و نابودى بوده است، هر چند گنهكاران نيز چند روزى پس از مسخ شدن - طبق روايات - هلاک شدند. (1)

4- آيا مسخ، جسمانى بوده يا روحانى؟

«مسخ» يا به تعبير ديگر «تغيير شكل انسانى به صورت حيوان» مسلّماً


1) و اگر از پاره اى از روايات چيزى بر خلاف اين موضوع استفاده مى شود، علاوه بر اين كه در مقابل ظاهر آيات نمى توان به آن اعتماد كرد، از نظر سند نيز آن ها را تضعيف كرده اند و احتمال دارد كه راوى در نقل روايت گرفتار اشتباهى شده باشد.

موضوعى بر خلاف جريان عادى طبيعت است، البته «موتاسيون» و جهش و تغيير شكل حيوانات به صورت ديگر در موارد جزئى ديده شده است، و پايه هاى فرضيه تكامل در علوم طبيعى امروز بر همان بنا نهاده شده، ولى مواردى كه در آن موتاسيون و جهش ديده شده صفات جزئى حيوانات است، نه صفات كلى، يعنى هرگز ديده نشده است كه نوع حيوانى بر اثر «موتاسيون» تبديل به نوع ديگر شود، بلكه خصوصياتى از حيوان ممكن است دگرگون گردد، و تازه جهش در نسلهايى كه به وجود مى آيند ديده مى شود،نه اين كه حيوانى كه متولد شده است با جهش تغيير شكل دهد، بنا بر اين دگرگون شدن صورت انسان يا حيوانى به صورت نوع ديگر امرى است خارق العاده.

اما بارها گفته ايم مسائلى بر خلاف جريان عادى طبيعى وجود دارد، گاهى به صورت معجزات پيامبران و زمانى به صورت اعمال خارق العاده اى كه از پاره اى از انسان ها سر مى زند، هر چند پيامبر نباشند (كه البته با معجزات متفاوت است) بنا بر اين پس از قبول امكان وقوع معجزات و خارق عادات، مسخ و دگرگون شدن صورت انسانى به انسان ديگر مانعى ندارد.

و همان طور كه در بحث اعجاز انبياء گفته ايم، وجود چنين خارق عاداتى نه استثناء در قانون عليت است نه بر خلاف عقل و خرد، بلكه تنها يک جريان «عادى» طبيعى در اين گونه موارد شكسته مى شود كه نظيرش را در انسان هاى استثنايى كراراً ديده ايم (1)


1) بعضى از نويسندگان معاصر، با ذكر مدارک زنده اى نمونه هاى فراوانى از انسان ها يا حيوان هاى استثنايى را جمع آورى كرده اند كه كاملا جالب است از جمله كسانى كه با انگشتان خود مى توانستند خطوط را بخوانند! يا بانويى كه به فاصله دو ماه وضع حمل مجدد كرد و در هر نوبت دو فرزند به دنيا آورد! و يا كودكى كه قلبش در بيرون قفسه سينه قرار داشت و بانويى كه تا لحظه وضع حمل از باردار بودن خود هيچ گونه اطلاعى نداشت! و مانند اين ها، براى اطلاع از مدارک آن چه در بالا گفته شد به كتاب «آيا صبح نزديک نيست» صفحه 84 تا 86 مراجعه نمائيد.

بنا بر اين هيچ مانعى ندارد كه مفهوم ظاهر كلمۀ «مسخ» را كه در آيه فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن آمده است بپذيريم و بيش تر مفسران هم همين تفسير را پذيرفته اند.

ولى بعضى از مفسران كه در اقليت هستند معتقدند كه مسخ به معنى «مسخ روحانى» و دگرگونى صفات اخلاقى است، به اين معنى كه صفاتى همانند ميمون يا خوک در انسان هاى سركش و طغيانگر پيدا شد، رو آوردن به تقليد كوركورانه و توجه شديد به شكم پرستى و شهوت رانى كه از صفات بارز اين دو حيوان بود در آن ها آشكار گشت.

اين احتمال از يكى از قدماى مفسرين به نام «مجاهد» نقل شده است.

و اين كه بعضى ايراد كرده اند كه مسخ بر خلاف قانون تكامل و موجب بازگشت و عقب گرد در خلقت است، درست نيست، زيرا قانون تكامل مربوط به كسانى است كه در مسير تكاملند، نه آن ها كه از مسير انحراف يافته و از محيط شرائط اين قانون به كنار رفته اند، فى المثل يک انسان سالم در سنين طفوليت مرتباً رشد و نمو مى كند اما اگر نقائصى در وجود او پيدا شود، ممكن است نه تنها رشد و نموش متوقّف گردد، بلكه رو به عقب برگردد، و نمو فكرى و جسمانى خود را تدريجاً از دست بدهد.

ولى در هر حال بايد توجه داشت كه مسخ و دگرگونى جسمانى متناسب با اعمالى است كه انجام داده اند، يعنى چون عده اى از جمعيت هاى گنهكار بر اثر انگيزه هواپرستى و شهوت رانى دست به طغيان و نافرمانى خدا مى زدند و جمعى با

تقليد كوركورانه كردن از آن ها، آلوده به گناه شدند، لذا به هنگام مسخ، هر گروه به شكلى كه متناسب با كيفيت اعمال او بوده ظاهر مى شده است.

البته در آيات مورد بحث تنها سخن از «قرده» (ميمون ها) به ميان آمده است و از خنازير (خوک ها) سخنى نيست، ولى در آيه 60 سوره مائده گفتگو از جمعيتى به ميان آمده است كه به هنگام مسخ به هر دو صورت فوق (بعضى قرده و بعضى خنازير) تغيير چهره دادند، كه به گفته بعضى از مفسران مانند ابن عباس، آن آيه نيز دربارۀ همين اصحاب سبت است كه پير مردان سرجنبانان شكم پرست و شهوت پرستشان به خوک و جوانان مقلد چشم و گوش بسته كه اكثريت را تشكيل مى دادند به ميمون تغيير چهره دادند.

ولى در هر حال، بايد توجه داشت كه طبق روايات، مسخ شدگان تنها چند روزى زنده مى ماندند و سپس از دنيا مى رفتند، و نسلى از آن ها به وجود نمى آمد.

5- خلافكارى زير پوشش كلاه شرعى

گرچه در آيات فوق اشاره اى به حيله گرى اصحاب سبت در زمينه گناه نشده است، ولى همان طور كه اشاره كرديم، بسيارى از مفسران در شرح اين آيات اشاره به داستان كندن «حوضچه ها» و يا نصب «قلاب ها» در دريا در روز شنبه كرده اند، و در روايات اسلامى نيز اين موضوع ديده مى شود، بنا بر اين مجازات و كيفر الهى كه با شدت درباره اين گروه جارى شد، نشان مى دهد كه چهره واقعى گناه هرگز با دگرگون ساختن ظاهر آن و به اصطلاح كلاه شرعى درست كردن، دگرگون نمى گردد، حرام، حرام است، خواه صريحاً انجام گيرد، يا زير لفافه هاى دروغين و عذرهاى واهى.

آن ها كه تصوّر مى كنند، گناه را مى توان با تغيير چهره صورى تبديل به يک عمل مجاز كرد در حقيقت خود را فريب مى دهند، و بدبختانه اين كار در ميان

بعضى از بی خبرانى كه خود را به دين منتسب مى كنند، فراوان ديده مى شود، و همان ست كه چهره مذهب را در نظر افراد دور افتاده سخت بدنما كرده است.

عيب بزرگى كه اين عمل دارد - علاوه بر زشت نشان دادن چهره مذهب - اين است كه گناه را در نظرها كوچک مى كند و از اهميت آن مى كاهد و افراد را چنان جسور در برابر گناه مى سازد كه پس از انجام اين گونه كارها كم كم آماده براىانجام گناهان به طور صريح و آشكار مى شوند.

در نهج البلاغه مى خوانيم كه على (علیه السلام) از پيامبر (صلی الله علیه و آله) چنين نقل مى كند: «روزى فرا مى رسد كه مردم به وسيله اموالشان آزمايش مى شوند، بر خدا منت مى گذارند كه ديندارند، و در عين حال در انتظار رحمت اويند و از مجازات او خود را در امان مى بينند»؛ «يستحلون حرامه بالشبهات الكاذبة و الاهواء الساهية فيستحلون الخمر بالنبيذ و السحت بالهدية و الربا بالبيع؛ حرام خدا را با شبهات دروغين و خيالات واهى حلال مى شمرند، شراب را تحت عنوان نبيذ (1)و رشوه را به عنوان هديه (و حق و حساب) و ربا را به نام بيع، براى خود حلال مى پندارند» (2)

بايد توجه داشت كه انگيزه اين گونه حيله ها يا پوشيدن چهره زشت باطنى خود در افكار عمومى است، و يا فريب دادن و جدان و كسب آرامش كاذب درونى.

6- اشكال مختلف آزمون هاى الهى

درست است كه ماهى گرفتن از دريا براى ساحل نشينان كار خلافى نيست گاهى ممكن است خداوند براى امتحان و آزمايش، جمعيتى را موقتا از اين موضوع


1) «نبيذ» عبارت از اين بوده كه مقدارى خرما يا كشمش را در ظرفى كه مقدارى آب در آن بود مى ريختند و چند روزى مى گذاشتند، و سپس مى نوشيدند گرچه رسما شراب نبود، ولى بر اثر گرمى هوا مواد قندى آن تبديل به الكل خفيفى مى شد.

2) نهج البلاغه، آخر خطبه 156.

نهى كند، تا مقدار فداكارى آن ها روشن شود، و اين يكى از اشكال امتحان خداوند است به علاوه روز شنبه در آئين يهود، روز مقدسى بود و دستور داشتند براى احترام آن روز و رسيدن به عبادت و برنامه هاى مذهبى دست از كسب و كار بكشند، ولى ساحل نشينان «ايله» همه اين مسائل را ناديده گرفتند و آن چنان مجازات شدند كه زندگينامه آن ها درس عبرتى براى آيندگان شد. (1)

قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبيلِ (2) ترجمه:

بگو: «آيا شما را از كسانى كه موقعيّت و پاداششان نزد خدا برتر از اين است، با خبر كنم؟ كسانى كه خداوند آن ها را از رحمت خود دور ساخته، و مورد خشم قرار داده، (و مسخ كرده،) و از آن ها، ميمون ها و خوک هايى قرار داده، و پرستش بت كرده اند؛ موقعيّت و محل آن ها، بدتر است؛ و از راه راست، گمراه ترند.»

اكنون خداوند پيامبر خود را مأمور مى كند كه آن ها را مخاطب سازد، فرمود: قُلْ : به اين مشركان و يهوديان، كه استهزا مى كنند، بگو: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ : آيا شما را خبر دهم به آن چه كيفر آن پيش خداوند، بدتر از كارهايى است كه به خاطر آن ها ما را مورد انكار قرار مى دهيد؟! مقصود اين است كه: اگر ايمان ما به خدا و قرآن و كتب آسمانى پيشين، پيش شما ناپسنديده است: من شما را به چيزى خبر مى دهم كه سرانجام آن نزد خداوند ناپسنديده تر خواهد بود.

برخى گويند: يعنى آيا شما را از حال كسانى كه حالشان از حال مسلمانانى كه مورد طعن شما قرار گرفته اند، بدتر است، خبر بدهم؟ بديهى است كه مسلمانان


1) تفسير نمونه، ج 6، ص 419.

2) مائده/60.

بدى و بد حالى نداشتند تا آن ها از اين ها بد حال تر باشند. اين روش بحث و مناظره است كه شخص، رعايت حال طرف خود را مى كند و بمرام او سخن مى گويد. مثل وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (1)؛ «ما يا شما براه هدايت يا در گمراهى آشكاريم»، مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ ؛ «آنان كه از رحمت خداوند دور و به واسطه فسق و كفر، مورد غضب خداوند قرار گرفته اند». منظور بيان عقوبت و خوارى آن هاست.

برخى گفته اند: خشم خداوند بر آن ها اين است كه. مادامى كه در روى زمين هستند، داغ خوارى و فرومايگى و جزيه، بر آن ها زده شده است.

وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ: و آن ها را به صورت بوزينگان و خوكان مسخ كرده مفسران گويند: مقصود از بوزينگان اشاره بداستان «روز شنبه» و كسانى است به واسطه نافرمانى آن روز، بوزينه شدند و منظور از خوكان، كسانى هستند كه به «خوان عيسوى» كفر ورزيدند و خداوند آن ها را به صورت خوک، در آورد. والبى از ابن عباس روايت كرده است كه: منظور يهوديان است كه به واسطه عصيان «روز شنبه» جوانانشان به صورت بوزينگان و پيرانشان به صورت خوكان مسخ شدند. وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ : زجاج گويد: عطف است بر لَعَنَهُ اللَّهُ به تقدير «من عبد الطاغوت». فراء گويد: عطف است بر «القرده» به تقدير: «و جعل منهم القردة و من عبد الطاغوت» و موصول حذف شده است. لكن حذف موصول پيش بصريان جايز نيست و بنا بر اين قول اول صحيح تر است. مقصود از طاغوت، در اين جا «شيطان» است. ابن عباس و حسن گويند: آن ها شيطان را آن چنان اطاعت كردند كه خداى


1) سبأ / 24.

را. جبايى گويد: منظور گوسال هاى استكه يهوديان مى پرستيدند، زيرا سخن در پيرامون آن هاست.

بايد دانست كه اين آيه بنا بر قرائت حمزه (و قرائت هاى شاذ ديگر) (1)دليلى براى اثبات عقيده جبريان نخواهد بود (در قرائت حمزه، معناى آيه اين است: خداوند از ايشان بوزينگان و خوكان و پرستندگان طاغوت آفريد) بديهى است كه خداوند، خالق كافر است، لكن خلق كافر، خلق كفر او نيست و خداوند او را كافر نكرده است. (يعنى خداوند كسى را آفريده، كه به اختيار خود كافر شده است) جبريان نمى توانند بگويند: ما از اين جمله استفاده مى كنيم كه همان طورى كه خداوند چيزى را آفريد كه بوزينه يا خوک بود، انسانى خلق كرد كه پرستنده طاغوت بود (يعنى همان طورى كه خوك بودن يا بوزينه بودن، ذاتى خوک يا بوزينه است، پرستنده طاغوت بودن هم ذاتى چنين انسانى است).

زيرا درست است كه خوک و ميمون را خداوند «خوک و ميمون» آفريده و اين صفت، ذاتى آن هاست، لكن در مورد انسان چنين مطلبى صحيح نيست و دلايلى در دست داريم كه به مقتضاى آن ها خداوند متعال برتر از اين است كه انسان را كافر و عابد طاغوت، بيافريند، بنا بر اين، تفاوت ميان اين دو، از زمين تا آسمان است! أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً : اينان را كه خداوند توصيف و آن ها را ملعون و مغضوب و پرستنده طاغوت، معرفى كرد، جايگاهى بدتر دارند، زيرا ماواى آن ها دوزخ است، اما جايگاه مردم مؤمن، بد نيست، زيرا آن ها اصحاب بهشت بوده، جايگاهى خوش و دلنشين دارند.

برخى گويند: يعنى جايگاه آنان هم در دنيا بد است و هم در آخرت. در دنيا به خاطر قتل و اسارت و خوارى و فرومايگى و پرداخت جزيه. و در آخرت به خاطر


1) مجموع قرائت هايى كه در اين جمله وارد شده، ده تاست. ما تنها بنقل دو تاى آن كه از قراى هفتگانه بود، اكتفاء كرديم.

عذاب ابدى! وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ : هم چنين، از راه راست منحرف تر و از نجات دورترند. (1)

روایات

«الْمَحَاسِنُ، وَ الْعِلَلُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ مُغِيرَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ (علیه السلام) قَالَ: الْمُسُوخُ مِنْ بَنِي آدَمَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ صِنْفاً مِنْهُمُ الْقِرَدَةُ وَ الْخَنَازِيرُ وَ الْخُفَّاشُ (2)وَ الضَّبُّ وَ الدُّبُّ وَ الْفِيلُ وَ الدُّعْمُوصُ وَ الْجِرِّيثُ وَ الْعَقْرَبُ وَ سُهَيْلٌ وَ قُنْفُذٌ وَ الزُّهَرَةُ وَ الْعَنْكَبُوتُ فَأَمَّا الْقِرَدَةُ فَكَانُوا قَوْماً يَنْزِلُونَ بَلْدَةً عَلَى شَاطِئِ الْبَحْرِ اعْتَدَوْا فِي السَّبْتِ فَصَادُوا الْحِيتَانَ فَمَسَخَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قِرَدَةً وَ أَمَّا الْخَنَازِيرُ فَكَانُوا قَوْماً مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ دَعَا عَلَيْهِمْ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ (علیه السلام) فَمَسَخَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَنَازِيرَ وَ أَمَّا الْخُفَّاشُ (3)فَكَانَتِ امْرَأَةً مَع ضَرَّةٍ لَهَا فَسَحَرَتْهَا فَمَسَخَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خُفَّاشاً (4)وَ أَمَّا الضَّبُّ فَكَانَ أَعْرَابِيّاً بَدَوِيّاً لَا يَرِعُ عَنْ قَتْلِ مَنْ مَرَّ بِهِ مِنَ النَّاسِ فَمَسَخَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ضَبّاً وَ أَمَّا الْفِيلُ فَكَانَ رَجُلًا يَنْكِحُ الْبَهَائِمَ فَمَسَخَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيلًا وَ أَمَّا الدُّعْمُوصُ فَكَانَ رَجُلًا زَانِيَ الْفَرْجِ لَا يَرِعُ (5)مِنْ شَيْ ءٍ فَمَسَخَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دُعْمُوصاً وَ أَمَّا الْجِرِّيثُ فَكَانَ رَجُلًا نَمَّاماً فَمَسَخَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جِرِّيثاً وَ أَمَّا الْعَقْرَبُ فَكَانَ رَجُلًا هَمَّازاً لَمَّازاً فَمَسَخَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَقْرَباً وَ أَمَّا الدُّبُّ فَكَانَ رَجُلًا يَسْرِقُ الْحَاجَّ فَمَسَخَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دُبّاً وَ أَمَّا السُّهَيْلُ (6)فَكَانَ رَجُلًا عَشَّاراً صَاحِبَ مِكَاسٍ فَمَسَخَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ سُهَيْلًا وَ أَمَّا الزُّهَرَةُ


1) ترجمه تفسير مجمع البيان، ج 7، ص 99.

2) في المصدر: الخشاف.

3) في المصدر: و اما الخشاف.

4) في العلل: خشافا.

5) في نسخة من العلل: لا يرع.

6) في المصدر: و اما سهيل.

فَكَانَتِ امْرَأَةً فُتِنَتْ بِهَا هَارُوتُ وَ مَارُوتُ فَمَسَخَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ زُهَرَةً وَ أَمَّا الْعَنْكَبُوتُ فَكَانَتِ امْرَأَةً سَيِّئَةَ الْخُلُقِ عَاصِيَةً لِزَوْجِهَا مُوَلِّيَةً عَنْهُ فَمَسَخَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْكَبُوتاً وَ أَمَّا الْقُنْفُذُ فَكَانَ رَجُلًا سَيِّئَ الْخُلُقِ فَمَسَخَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قُنْفُذاً» (1). (2)

ترجمه:

در محاسن و در علل به سندش تا امام چهارم كه مسخ شدگان آدميزاده 13 رسته اند چون ميمون، خوك، شب پره، سوسمار، خرس، فيل، دعموص، جرى، كژدم، سهيل، خارپشت، زهره و عنكبوت، ميمون ها گروهى از بنى اسرائيل بودند كه كنار دريا منزل كردند و در شنبه تجاوز كردند و ماهيان را شكار كردند و خدا عزّ و جلّ ميمونشان كرد، خفاش زنى بود كه هوو داشت و او را جادو كرد و خدا عزّ و جلّش شب پره نمود، سوسمار عربى بيابانى بود كه از كشتن هر كس بدو بر می خورد خوددارى نمى كرد و خدا عزّ و جلش سوسمار كرد، فيل مردى بود كه بهائم را می گائيد و خدا عزّ و جلش فيل كرد، دعموص (كرمک سياه ته آب) مردى زناكار بود كه چيزى را وانمي گذاشت و خدا عزّ و جلش دعموص كرد، جرى مردى سخن چين بود و خدا عزّ و جلش جرى كرد، كژدم مردى عيبجو و بدزبان بود و خدا عزّ و جلش كژدم كرد، خرس مردى بود دزد حجاج و خدا عزّ و جلش خرس كرد، سهيل مردى گمركچى و ستمكار بود و خدا عزّ و جلّش سهيل كرد، زهره زنى بود كه هاروت و ماروت بدو فريفته شدند و خدا عزّ و جلّش زهره كرد، عنكبوت زنى بدرفتار و نافرمان شوهر بود و روگردان از او و خدا عزّ و جلش عنكبوت كرد، خارپشت مردى بدخلق بود و خدا عزّ و جلّش خارپشت كرد. (3)


1) علل الشرائع، ج 2، ص 173.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص222.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 9، ص106.

14. همراه داشتن موی خرگوش

«وَ رُوِيَ عَنْ دَاوُدَ الصَّرْمِيِ أَنَّهُ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا الْحَسَنِ الثَّالِثَ (علیه السلام) عَنِ الصَّلَاةِ فِي الْخَزِّ يُغَشُّ بِوَبَرِ الْأَرَانِبِ فَكَتَبَ يَجُوزُ ذَلِكَ» (1). (2)

ترجمه:

از داود صرمى روايت شده كه گفت: شخصى از امام هادى (علیه السلام) پرسيد: آيا در پوست خزّى كه كرک و موى خرگوش بدان آميخته باشد مى توان نماز كرد؟ آن حضرت در پاسخ نوشت: اشكالى ندارد، نماز می توان كرد. (3)

15. انسان و خوردن گوشت حیوانات

«سَأَلَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه السلام) عَنْ لُحُومِ الْخَيْلِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْبِغَالِ وَ الْحَمِيرِ فَقَالَ حَلَالٌ وَ لَكِنَّ النَّاسَ يَعَافُونَهَا (4)وَ إِنَّمَا نَهَى رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) عَنْ أَكْلِ لُحُومِ الْحُمُرِ الْإِنْسِيَّةِ بِخَيْبَرَ لِئَلَّا تَفْنَى ظُهُورُهَا (5)وَ كَانَ ذَلِكَ نَهْيَ كَرَاهَةٍ لَا نَهْيَ تَحْرِيمٍ وَ لَا بَأْسَ بِأَكْلِ لُحُومِ الْحُمُرِ الْوَحْشِيَّةِ وَ لَا بَأْسَ بِأَكْلِ الْآمِصِ وَ هُوَ الْيَحَامِيرُ (6)وَ لَا بَأْسَ بِأَلْبَانِ الْأُتُنِ وَ الشِّيرَازِ الْمُتَّخَذِ


1) نسبه الشيخ في التهذيبين الى الشذوذ و اختلاف اللفظ في السائل و المسئول ثمّ حمله على التقية.

2) من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص262.

3) ترجمه من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 397.

4) عاف الطعام كرهه، و رواه البرقي ص 473 من المحاسن.

5) روى الكليني في الحسن كالصحيح عن محمّد بن مسلم و زرارة عن أبي جعفر عليه السلام أنهما سألاه عن أكل لحوم الحمر الاهلية، قال: «نهى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عنها يوم خيبر، و انما نهى عن أكلها في ذلك الوقت لأنّها كانت حمولة الناس و انما الحرام ما حرم اللّه عزّ و جلّ في القرآن».

6) روى البرقي في المحاسن، ص 472 عن أبيه، عن سعد بن سعد الأشعريّ قال: «سألت الرضا عليه السلام عن الآمص فقال: ما هو؟ فذهبت أصفه، فقال: أ ليس اليحامير؟ قلت: بلى، قال: أ ليس يأكلونه بالخل و الخردل و الابزار؟ قلت: بلى، قال: لا بأس-- به»، أقول اليحامير جمع يحمور و هو الضان الوحشى، و الآمص و الآميص: طعام يتخذ من لحم عجل بجلده، أو مرق السكباج المبرد المصفى من الدهن معرب خاميز (القاموس) و قال العلامة و ابن إدريس بكراهة الحمار الوحشى، و في الكافی، ج 6، ص 313 في الضعيف عن نصر بن محمّد قال: «كتبت الى أبى الحسن عليه السلام أسأله عن لحوم حمر الوحش، فكتب عليه السلام: يجوز أكله لوحشته، و تركه عندي أفضل».

مِنْهَا (1)وَ لَا يَجُوزُ أَكْلُ شَيْ ءٍ مِنَ الْمُسُوخِ (2)وَ هِيَ الْقِرَدَةُ وَ الْخِنْزِيرُ وَ الْكَلْبُ وَ الْفِيلُ وَ الذِّئْبُ وَالْفَأْرَةُ وَ الْأَرْنَبُ وَ الضَّبُّ وَ الطَّاوُسُ وَ النَّعَامَةُ وَ الدُّعْمُوصُ وَ الْجِرِّيُّ وَ السَّرَطَانُ وَ السُّلَحْفَاةُ وَ الْوَطْوَاطُ وَ الْبَقْعَاءُ وَ الثَّعْلَبُ وَ الدُّبُّ وَ الْيَرْبُوعُ وَ الْقُنْفُذُ (3)مُسُوخٌ لَا يَجُوزُ أَكْلُهَا» (4)

و الوبر - محركة - دويبة كالسنّور لكن أصغر منه و له ذنب قصير، و الورل أيضا: دابّة على خلقة الضبّ أعظم منه.

. (5)

1) في بعض النسخ «المعد منها» أي من ألبان الاتن، و في المحاسن، ص 494 عن أبيه، عن محمّد بن عيسى، عن صفوان، عن العيص بن القاسم قال: «سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن شرب ألبان الاتن فقال: اشربها». و عنه عن الحسن بن المبارك عن أبي مريم الأنصاريّ قال: «سألت أبا جعفر عليه السلام عن شرب ألبان الاتن؟ فقال: لا بأس بها». و عنه عن خلف بن حماد، عن يحيى بن عبد اللّه قال: «كنا عند أبي عبد اللّه عليه السلام فأتينا بسكرجات فأشار نحو واحدة منهن و قال: هذا شيراز الاتن لعليل عندنا، فمن شاء فليأكل، و من شاء فليدع». و عنه، عن صفوان بن يحيى، عن العيص بن القاسم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: «تغديت معه فقال: هذا شيراز الاتن اتخذناه لمريض لنا، فان أحببت أن تأكل منه فكل»، و لعلّ المراد بالشيراز اللبن الرائب المستخرج ماؤه كما في القاموس.

2) في الكافی، ج 6، ص 245 في الحسن كالصحيح عن الحسين بن خالد (و هو ممدوح) قال: «قلت لابى الحسن موسى عليه السلام: أ يحل لحم الفيل: قال: لا، قلت: و لم؟ قال لانه مثلة و قد حرم اللّه عزّ و جلّ الامساخ و لحم ما مثل به في صورها».

3) الدّعموص - بضم الدّال -: دويبة تكون في مستنقع الماء و تتكوّن فيه، و الجرّى نوع من السمك غير ذى فلس، و الوطواط: الخفاش، و «البقعاء» كذا في بعض النسخ و في بعضها «العيفيقا» و في بعضها «العيقيقا» بالقافين و في بعضها «الببغاء» و في بعضها «العيفيفا» و كل ذلك مصحف ظاهرا، و قيل الصواب العنقاء و قيل الصواب القعنباة أو العبنقاء و صفان للعقاب و صحف لمشاكلة الخط، و عدم دقة النسّاخ و تصرفهم و عقاب عبنقاء أي ذات مخالب حداد، و بالفارسية القردة: ميمون، و الخنزير: خوك، و الذئب: گرگ، و الفأرة: موش، و الارنب:-- خرگوش، و الضبّ: سوسمار، و النعامة: شترمرغ، و الدّعموص: كفچه ليز، و السّرطان: خرچنگ، و السّلحفاة: لاك پشت و سنگ پشت، و الوطواط: شب پره و خفّاش، و الثعلب: روباه، و الدّبّ: خرس، و اليربوع: موش صحرائى، و القنفذ: خارپشت.

4) روى المؤلّف في الخصال و الأمالي و العلل حديثا مسندا في جملة من المسوخ و عدّ ثلاثة عشر صنفا منها، و قال العلّامة المجلسيّ في البحار ج 14 ص 787: اعلم أن أنواع المسوخ غير مضبوطة في كلام الاصحاب بل أحالوها الى الروايات و ان كان في أكثرها ضعف على مصطلحهم فالذى يحصل من جميعها ثلاثون صنفا، ثمّ عدها و زاد على ما في المتن: العقرب و الوزغ و العظاية و العنكبوت و الحيّة و الخنفساء و الزمير و المارماهى و الوبر و الورل.

5) من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص335

ترجمه:

محمّد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام) از خوردن گوشت اسبان و خران و استران و چهارپايان اهلى پرسيد، امام (علیه السلام) فرمود:حلال است، امّا مردم آن را ناخوش دارند.

و اين كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در فتح قلاع خيبر از خوردن گوشت چهارپايان اهلى نهى فرمود، جز اين نيست كه علّتى داشت و خوف نابودى نژاد آن ها مى رفت (و نياز شديد به سوارى آن ها داشتند)، به جز اين كه نهى هم نهى تحريمى نبود، بلكه نهى كراهت بود.

و اشكالى نيست به خوردن گوشت گورخر، يا گوسفندان وحشى كه از گوشتشان براى ساختن نوعى اش ترش كه با بلغور و سركه و چيزهايى ديگر مى سازند استفاده مى كنند.

و نيز خوردن شير ماچه الاغ و يا طعامى كه از شير پخته و جوشيده آن حيوان براى مريض تهيّه مى كنند بدون اشكال است.

و جايز نيست خوردن گوشت حيواناتى كه از امّت هاى پيشين به صورت آن ها مسخ شده اند كه عبارتند از: ميمون، خوک، سگ، فيل، گرگ، موش، خرگوش ، سوسمار، طاوس، شترمرغ، كفچليز، جرّى (ماهى بدون فلس)، خرچنگ، سنگ پشت، شبپره و يا خفّاش، عقاب، روباه، خرس، موش صحرائى، خارپشت كه مسوخ باشند و خوردن آن ها حرام است. (1)

16. استفاده ازسگ شکاری
اشاره

قرآن می فرماید:

يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبينَ


1) ترجمه من لا يحضره الفقيه.

تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَريعُ الْحِسابِ>(1.)ترجمه:از تو سؤال مى كنند چه چيزهايى براى آن ها حلال شده است؟ بگو: «آن چه پاكيزه است، براى شما حلال گرديده؛ (و نيز صيد حيوانات شكارى و سگ هاى آموخته (و تربيت يافته) كه از آن چه خداوند به شما تعليم داده به آن ها ياد داده ايد، (بر شما حلال است؛) پس، از آن چه اين حيوانات براى شما (صيد مى كنند و) نگاه مى دارند، بخوريد؛ و نام خدا را (به هنگام فرستادن حيوان براى شكار،) بر آن ببريد؛ و از (معصيت) خدا بپرهيزيد كه خداوند سريع الحساب است!».)تفسير: صيد حلالبه دنبال احكامى كه دربارۀ گوشت هاى حلال و حرام در دو آيه گذشته بيان شد در اين آيه نيز به قسمتى ديگر از آن ها اشاره كرده و به عنوان پاسخ سؤالى كه در اين زمينه شده است، چنين مى فرمايد: «از تو دربارۀ غذاهاى حلال سؤال مى كنند»؛ <يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ >.سپس به پيامبر؟صل؟ دستور مى دهد كه نخست به آن ها بگويد هر چيز پاكيزه اى براى شما حلال است؛ <قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ >.يعنى تمام آن چه را اسلام تحريم كرده در زمره خبائث و ناپاك ها است و هيچ گاه قوانين الهى، موجود پاكيزه اى كه طبعاً براى استفاده و انتفاع بشر آفريده شده است تحريم نمى كند و دستگاه «تشريع» در همه جا هم آهنگ دستگاه «تكوين» است.سپس به سراغ صيدها رفته، مى گويد: «صيد حيوانات صياد كه تحت تعليم


1) . مائده/4.

شما قرار گرفته اند، يعنى از آن چه خداوند به شما تعليم داده به آن ها آموخته ايد، براى شما حلال است»؛ ﴿وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ (1)جوارح در اصل از مادۀ «جرح» گرفته شده كه گاهى به معنى كسب و گاهى به معنى زخم است، و به همين دليل به حيوانات صياد اعم از پرندگان و غير پرندگان «جارحه» مى گويند، و جمع آن «جوارح» است، يعنى حيوانى كه به صيد خود زخم وارد مى كند، و يا حيوانى كه براى صاحب خود كسب مى نمايد. و اگر به اعضاى بدن جوارح گفته مى شود به خاطر آن است كه انسان به وسيله آن ها كارى انجام مى دهد و اكتسابى مى كند.

و به اين ترتيب جمله وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ تمام حيواناتى را كه براى شكار كردن تربيت مى شوند شامل مى شود، ولى قيد «مكلبين» كه به معنى تربيت كنندگان سگ هاى شكارى است و از ماده كلب به معنى سگ گرفته شده است، آن را اختصاص به سگ هاى شكارى مى دهد و به همين دليل صيد كردن با غير سگ هاى شكارى مانند صيد به وسيله بازهاى شكارى و امثال آن را شامل نمى شود، به همين جهت در فقه شيعه «تنها» صيد به وسيله سگ هاى شكارى مجاز است اگر چه جمعى از مفسران دانشمندان اهل تسنن، همه را مجاز مى دانند و قيد «مكلبين» را به معنى وسيعى تفسير كرده اند كه اختصاصى به سگ ها ندارد، ولى همان طور كه گفتيم ماده اصلى اين لغت مفهوم آن را مخصوص به تربيت سگ هاى شكارى مى كند.

البته اگر حيوانات شكارى ديگر صيدى را از پاى در آورند، ولى قبل از آن كه بميرد با آداب شرعى ذبح كنيم حلال است.


1) در آغاز اين جمله حذف و تقديرى وجود دارد و در اصل «و صيد ما علمتم» بوده است به قرينه جمله «فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ» (دقت كنيد).

ضماً جمله تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ اشاره به چند مطلب مى كند: نخست اين كه بايد تعليم اين گونه حيوانات استمرار يابد و اگر تعليم خود را فراموش كنند و همانند يک سگ ولگرد حيوانى را بدرند، گوشت آن صيد حلال نخواهد بود (چون فعل تعلمونهن مضارع است و مضارع دلالت بر استمرار دارد).

ديگر اين كه بايد تعليم و تربيت سگ مطابق اصول صحيحى باشد كه با مفهوم مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ سازگار باشد، و ديگر اين كه سرچشمه همه علوم هر چند ساده و كوچک باشد از ناحيه خدا است و ما بدون تعليم او علمى نداريم.

ضمنا بايد توجه داشت منظور از تعليم سگ هاى شكارى آن ست كه آن چنان تربيت شوند كه به فرمان صاحبان آن ها حركت كنند و به فرمانشان باز گردند ذكر اين نكته نيز لازم است حيوانى را كه سگ ها شكار مى كنند اگر زنده به دست آيد، بايد طبق آداب اسلامى ذبح شود، ولى اگر پيش از آن كه به آن برسند جان دهد، حلال است، اگر چه ذبح نشده است.

سپس در ذيل آيه اشاره به دو شرط ديگر از شرائط حليت چنين صيدى كرده، مى فرمايد: از صيدى كه سگ هاى شكارى براى شما نگاه داشته اند بخوريد.

فَكُلُوا مِمَّا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ . بنا بر اين اگر سگ هاى شكارى عادت داشته باشند قسمتى از صيد خود را بخورند و قسمتى را واگذارند، چنان صيدى حلال نيست و داخل در جمله و ما اكل السبع كه در آيه قبل گذشت مى باشد و در حقيقت چنين سگى نه تعليم يافته است و نه آن چه را كه نگاه داشته مصداق «عليكم» (براى شما) مى باشد، بلكه براى خود صيد كرده است (ولى بعضى از فقهاء اين موضوع را به استناد رواياتى كه در منابع حديث آمده شرط ندانسته اند كه تفصيل آن در فقه آمده است) خلاصه اين كه بايد آن ها آن چنان تربيت شوند كه صيد خود را نخورند.

ديگر اين كه به هنگامى كه سگ شكارى رها مى شود، نام خدا را ببريد وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهِ .

و در پايان براى رعايت تمام اين دستورات، مى فرمايد: از خدا بپرهيزيد، زيرا خداوند، سريع الحساب است. (1)

قرآن نیز می فرماید:

وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (2)

ترجمه:

و اگر مى خواستيم، (مقام) او را با اين آيات (و علوم و دانش ها) بالا مى برديم؛ (اما اجبار، بر خلاف سنت ماست؛ پس او را به حال خود رها كرديم) و او به پستى گراييد، و از هواى نفس پيروى كرد! مثل او هم چون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى، دهانش را باز، و زبانش را برون مى آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همين كار را مى كند؛ (گويى چنان تشنه دنياپرستى است كه هرگز سيراب نمى شود! (اين مثل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند؛ اين داستان ها را (براى آن ها) بازگو كن، شايد بينديشند (و بيدار شوند)!.

تفسیر

اين آيه به روشنى اشاره به داستان كسى مى كند كه نخست در صف مؤمنان بوده و حامل آيات و علوم الهى گشته، سپس از اين مسير گام بيرون نهاده، به همين جهت


1) تفسير نمونه، ج 4، ص 274.

2) اعراف/176.

شيطان به وسوسه او پرداخته، و عاقبت كارش به گمراهى و بدبختى كشيده شده است.

تعبير «انسلخ» كه از مادۀ «انسلاخ» و در اصل به معنى از پوست بيرون آمدن است، نشان مى دهد كه آيات و علوم الهى در آغاز چنان به او احاطه داشت كه همچون پوست تن او شده بود، اما ناگهان از اين پوست بيرون آمد و با يک چرخش تند، مسير خود را به كلى تغيير داد!.

از تعبير فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ چنين استفاده مى شود كه در آغاز شيطان تقريباً از او قطع اميد كرده بود، چرا كه او كاملاً در مسير حق قرار داشت، اما پس از انحراف مزبور، شيطان به سرعت او را تعقيب كرد و به او رسيد و بر سر راهش نشست و به وسوسه گرى پرداخت، و سرانجام او را در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار داد (1).

آيه بعد اين موضوع را چنين تكميل مى كند كه «اگر مى خواستيم، مى توانستيم او را در همان مسير حق به اجبار نگاه داريم و به وسيله آن آيات و علوم، مقام والا بدهيم»؛ وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها .

ولى مسلم است كه نگاهدارى اجبارى افراد در مسير حق با سنت پروردگار كه سنت اختيار و آزادى اراده است، سازگار نيست و نشانه شخصيت و عظمت كسى نخواهد بود، لذا بلافاصله اضافه مى كند: ما او را به اختيارش واگذارديم و او به جاى اين كه با استفاده از علوم و دانش خويش هر روز مقام بالاترى را بپيمايد «به پستى گرائيد و بر اثر پيروى از هوى و هوس مراحل سقوط را طى كرد»؛ وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ .

«اخلد» از مادۀ «اخلاد» به معنى سكونت دائمى در يک جا اختيار كردن است، بنا بر اين أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ، يعنى براى هميشه به زمين چسبيد كه در اين جا كنايه از جهان ماده و زرق و برق و لذات نامشروع زندگى مادى است.


1) «اتبعه» و «تبعه» بمعنى «لحقه و ادركه» آمده است.

سپس اين شخص را تشبيه به سگى مى كند كه هميشه زبان خود را همانند حيوانات تشنه بيرون آورده، مى گويد: «او همانند سگ است كه اگر به او حمله كنى دهانش باز و زبانش بيرون است و اگر او را به حال خود واگذارى باز چنين است»؛ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ .

او بر اثر شدت هوا پرستى و چسبيدن به لذات جهان ماده، يک حال عطش نامحدود و پايان ناپذير به خود گرفته كه همواره دنبال دنيا پرستى مى رود، نه به خاطر نياز و احتياج، بلكه به شكل بيمار گونه اى هم چون يک «سگ هار» كه بر اثر بيمارى هارى حالت عطش كاذب به او دست مى دهد و در هيچ حال سيراب نمى شود اين همان حالت دنيا پرستان و هوا پرستان دون همت است، كه هر قدر بيندوزند باز هم احساس سيرى نمى كنند.

سپس اضافه مى كند كه اين مثل مخصوص به اين شخص معين نيست، بلكه «مثالى است براى همه جمعيتهايى كه آيات خدا را تكذيب كنند»؛ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا .

«اين داستانها را براى آن ها بازگو كن، شايد دربارۀ آن بينديشند و مسير صحيحى را پيدا كنند»؛ فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ .

بلعم باعورا دانشمند دنيا پرست و منحرف

همان گونه كه ملاحظه كرديد آيات فوق نامى از كسى نبرده، بلكه سخن از يک عالم و دانشمند مى گويد كه نخست در مسير حق بود، آن چنان كه هيچ كس فكر نمى كرد روزى منحرف شود اما سرانجام دنيا پرستى و پيروى از هواى نفس چنان به سقوطش كشانيد كه در صف گمراهان و پيروان شيطان قرار گرفت.

ولى از بسيارى از روايات و كلمات مفسران استفاده مى شود كه منظور از اين

شخص مردى به نام «بلعم باعورا» بوده است كه در عصر موسى (علیه السلام) زندگى مى كرد و از دانشمندان و علماى مشهور بنى اسرائيل محسوب مى شد، و حتى موسى (علیه السلام) از وجود او به عنوان يک مبلغ نيرومند استفاده مى كرد، و كارش در اين راه آن قدر بالا گرفت كه دعايش در پيشگاه خدا به اجابت مى رسيد، ولى بر اثر تمايل به فرعون و وعد و وعيدهاى او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست داد، تا آن جا كه در صف مخالفان موسى (علیه السلام) قرار گرفت (1)

اما اين كه بعضى احتمال داده اند شخص «امية بن ابى الصلت» همان شاعر معروف زمان جاهليت است كه نخست بر اثر آگاهى از كتب آسمانى پيشين در انتظار ظهور آخرين پيامبر بود، ولى كم كم به اين فكر فرو رفت كه ممكن است پيامبر خودش باشد و به همين دليل پس از بعثت پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نسبت به او حسد ورزيد و بناى مخالفت را گذاشت.

و يا اين كه منظور «ابو عامر» راهب معروف است كه در زمان جاهليت، مردم را نويد به ظهور پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) مى داد، اما پس از ظهور پيامبر، راه مخالفت را پيش گرفت، هر دو احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد.

زيرا جمله «و اتل» و كلمۀ «نبا» و جملۀ فَاقْصُصِ الْقَصَصَ نشان مى دهد كه اين جريان مربوط به افراد معاصر پيامبر (صلی الله علیه و آله) نبوده، بلكه از سر گذشت اقوام پيشين است، به علاوه سوره اعراف از سوره هايى است كه در مكه نازل شده و داستان «ابو عامر»، «راهب» و «امية بن صلت» مربوط به «مدينه» است.

ولى از آن جا كه افرادى همانند «بلعم» در عصر و زمان پيامبر (صلی الله علیه و آله) همانند «ابو عامر» و «امية بن ابى الصلت» وجود داشته اند، مفهوم آيات بر آن ها تطبيق


1) در تورات كنونى نيز شرح ماجراى «بلعم باعورا» آمده است، ولى تفاوت اين است كه تورات او را از انحراف، سرانجام تبرئه مى كند، براى اطلاع بيش تر به باب 22 سفر اعداد مراجعه شود.

شده است، همان گونه كه بر افراد مشابه او در هر عصر و زمان نيز منطبق خواهد شد و گر نه اصل داستان مربوط به غير «بلعم» نيست.

در تفسير «المنار» از پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) چنين نقل شده كه مثل بلعم بن باعورا در بنى اسرائيل همانند امية بن ابى الصلت در اين اُمّت است (1)

هم چنين از امام باقر (علیه السلام) روايت شده كه فرمود: «الاصل فى ذلك بلعم، ثم ضربه الله مثلاً لكل مؤثر هواه على هدى الله من اهل القبلة، يعنى اصل آيه دربارۀ بلعم است، سپس خداوند آن را به عنوان يک مثال دربارۀ كسانى كه هوا - پرستى را بر خدا پرستى و هدايت الهى در اين اُمّت مقدم بشمرند، بيان كرده (2)

اصولا كم تر خطرى در جوامع انسانى به اندازه خطر «دانشمندانى است كه علم و دانش خود را در اختيار فراعنه و جباران عصر خود قرار مى دهند و در اثر هوا پرستى و تمايل به زرق و برق جهان ماده (و اخلاد الى الارض) همهسرمايه هاى فكرى خود را در اختيار طاغوت ها مى گذارند، و آن ها نيز براى تحميق مردم عوام از وجود اين گونه افراد حد اكثر استفاده را مى كنند.

اين موضوع اختصاص به زمان موسى (علیه السلام) يا ساير پيامبران نداشته، بعد از عصر پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و تا به امروز نيز ادامه دارد كه «بلعم باعوراها» و «بو راهب ها» و «امية بن ابى الصلت ها» علم و دانش و نفوذ اجتماعى خود را در برابر درهم و دينار يا مقام و يا به خاطر انگيزه حسد در اختيار گروه هاى منافق و دشمنان حق و فراعنه و بنى اميه ها و بنى عباس ها و طاغوت ها داده و مى دهند.

اين گروه از دانشمندان نشانه هايى دارند كه در آيات فوق بيان شده و به وسيله آن مى توان آن ها را شناخت، آن ها هواپرستانى هستند كه خداى خود را فراموش


1) المنار، ج 9، ص 114.

2) مجمع البيان، ج 4، ص 500.

كرده اند، آن ها همت هايى پست دارند كه به جاى توجه به شخصيت برتر و مقام والا در پيشگاه خدا و خلق خدا به پستى مى گرايند، و به خاطر همين دون همتى همه چيز خود را از دست مى دهند، آن ها تحت وسوسه هاى شديد شيطان قرار دارند و به آسانى قابل خريد و فروشند آن ها همانند سگ هاى بيمارى هستند كه هرگز سيراب نمى گردند و روى اين جهات مسير حق را رها كرده، در بيراهه ها سرگردان مى شوند و پيشواى گمراهانند بايد اين گونه افراد را شناخت و به شدت از آن ها بر حذر بود. (1)

قرآن نیز می فرماید:

وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (2) ترجمه:

و (اگر به آن ها نگاه مى كردى) مى پنداشتى بيدارند؛ در حالى كه در خواب فرو رفته بودند! و ما آن ها را به سمت راست و چپ می گردانديم (تا بدنشان سالم بماند). و سگ آن ها دست هاى خود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهبانى مى كرد). اگر نگاهشان مى كردى، از آنان مى گريختى؛ و سر تا پاى تو از ترس و وحشت پر مى شد!.

تفسیر

خواب آن ها يک خواب عادى و معمولى نبود، «اگر به آن ها نگاه مى كردى، خيال مى كردى آن ها بيدارند، در حالى كه در خواب فرو رفته بودند!»؛ وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ .


1) تفسير نمونه، ج 7، ص 13.

2) کهف/18.

و اين نشان مى دهد كه چشمان آن ها كاملاً باز بوده است، درست همانند يک انسان بيدار، اين حالت استثنايى شايد براى آن بوده كه حيوانات موذى به آنان نزديك نشوند چرا كه از انسان بيدار مى ترسند، و يا به خاطر اين كه منظره رعب انگيزى پيدا كنند كه هيچ انسانى جرات ننمايد به آن ها نزديک شود، و اين خود يک سپر حفاظتى براى آن ها بوده باشد.

• براى اين كه بر اثر گذشت ساليان دراز از اين خواب طولانى، اندام آن ها نپوسد: «ما آن ها را به سمت راست و چپ مى گردانديم»؛ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ .

تا خون بدنشان در يك جا متمركز نشود، و فشار و سنگينى در يك زمان طولانى روى عضلاتى كه بر زمين قرار داشتند اثر زيانبار نگذارد.

• در اين ميان «سگى كه همراه آن ها بود بر دهانه غار دست ها را گشوده و به حالت نگهبانى خوابيده بود»؛ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ .

«وصيد» چنان كه «راغب» در كتاب «مفردات» مى گويد: در اصل به معنى اطاق و انبارى است كه در كوهستان براى ذخيره اموال ايجاد مى كنند، و در اين جا به معنى دهانه غار است.

با اين كه در آيات قرآن تا كنون سخنى از سگ اصحاب كهف نبوده، ولى قرآن مخصوصاً در ذكر داستان ها گاه تعبيراتى مى كند كه از آن مسائل ديگرى نيز روشن مى شود، از جمله بيان حالت سگ اصحاب كهف در اين جا نشان مى دهد كه آن ها سگى نيز به همراه داشتند كه پا به پاى آن ها راه مى رفت، و گويى مراقب و نگاهبانشان بود.

در اين كه اين سگ از كجا با آن ها همراهى كرد، آيا سگ «صيد» آن ها بود، و يا سگ چوپانى بود كه در وسط راه به او برخوردند، و هنگامى كه چوپان آن ها را

شناخت حيوانات را رو به سوى آبادى روانه كرد و خود كه جوياى حقيقت و طالب ديدار يار بود با اين پاكبازان همراه شد، سگ نيز دست از دامنشان برنداشت و براه خود ادامه داد.

آيا مفهوم اين سخن آن نيست كه در راه رسيدن به حق همه عاشقان اين راه مى توانند گام بگذارند، و درهاى كوى دوست به روى كسى بسته نيست، از وزيران توبه كار شاه جبار گرفته، تا مرد چوپان، و حتى سگش؟! مگر نه اين است كه قرآن مى گويد تمام ذرات موجودات در زمين و آسمان و همه درختان و جنبندگان ذكر خدا مى گويند، عشق او را در سر و مهر او را به دل دارند (آيه 44 سوره اسراء).

• «منظره آن ها چنان رعب انگيز بود كه اگر به آن ها نگاه مى كردى فرار مى نمودى. و سر تا پاى تو از ترس ووحشت پر مى شد»؛ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً .

اين اولين و آخرين بار نيست كه خداوند به وسيله رعب و ترس يک سپر حفاظتى به دور بندگان با ايمانش ايجاد مى كند، در آيات سوره آل عمران آيه 151 نيز به صحنه اى از همين امر برخورد مى كنيم كه خداوند مى گويد: سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ ؛ «ما به زودى در دل هاى كافران ترس و وحشت مى افكنيم» (1)

در دعاى ندبه نيز دربارۀ پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) مى خوانيم: «ثم نصرته بالرعب؛ خداوندا تو پيامبرت را به وسيله رعب و وحشتى كه در دل دشمنانش افكندى يارى نمودى».

اما اين كه اين رعب و وحشت كه از مشاهده اصحاب كهف سراسر وجود بيننده را پر مى كرد به خاطر ظاهر جسمانى آن ها بود، يا يک نيروى مرموز معنوى


1) براى توضيح بيش تر به، جلد سوم تفسير نمونه، ص 122 به بعد و هم چنين به جلد هفتم، ص 106 به بعد مراجعه فرمائيد.

در اين زمينه كار مى كرد؟ در آيات قرآن سخنى از آن نيامده، هر چند مفسران بحث هايى دارند كه چون دليلى بر آن ها نبود از ذكر آن ها صرف نظر مى كنيم.

ضمنا جملۀ وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً؛ «سر تا پاى وجود تو از ترس پر مى شد» در حقيقت علت است براى جملۀ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً؛ «اگر آن ها را مى ديدى فرار مى كردى»، يعنى به اين دليل فرار مى كردى كه ترس و وحشت قلب تو را احاطه مى كرد، بلكه گويى از قلب كه كانون اصلى آن ست نيز سر برآورده، به تمام ذرات وجود نفوذ مى كرد و همه را مملو از وحشت می ساخت به هر حال هنگامى كه اراده خدا به چيزى تعلّق گيرد از ساده ترين راه، مهم ترين نتيجه را پديد مى آورد. (1)

احادیث
1. «الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: يُكْرَهُ أَنْ يَكُونَ فِي دَارِ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ الْكَلْبُ» (2). (3)

در كافى به سندش از امام ششم (علیه السلام) كه بد است در خانه مسلمان سگ باشد. (4)

2. «وَ مِنْهُ، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: مَا مِنْ أَحَدٍ يَتَّخِذُ كَلْباً إِلَّا نَقَصَ فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ عَمَلِ صَاحِبِهِ قِيرَاطٌ» (5). (6)

در همان کافی است: به سندى از آن حضرت (علیه السلام) كه هيچ كس در خانه


1) تفسير نمونه، ج 12، ص 370.

2) فروع الكافی، ج 6، ص 552.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص51.

4) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

5) فروع الكافی، ج 6، ص 552.

6) بحار الأنوار، ج 62، ص51.

سگى ندارد جز هر روز از كردار صاحبش قيراطى بكاهد.

بيان: بسا به معنى كراهت است كه خبر پيش بدان اشاره است يا سگى بى سود يا سگى كه در برويش بسته نيست و بسا در اين دو حال كراهت كم تر باشد دميرى گفته: روا نيست داشتن سگ بى سود چون برهگذران زيان دارد، آن ها را بترساند و بگزد، و شايد براى دورى كردن فرشته باشد از جاى او كه خود كار سختى است، زيرا آميزش آن ها الهام نيكى آرد و دعاى خير و اصحاب دربارۀ داشتن سگ براى نگهبانى از خانه اختلاف دارند و اصح جواز آن ست و اتفاق دارند بر جواز آن براى حفظ كشت و گله و براى شكار، ولى پيش از خريد گله و زراعت و شكاربانى داشتن آن حرام است و اگر خلاف كرد و آن را داشت هر روز از ثوابش قيراطى بكاهد و در روايتى دو قيراط و هر دو روايت صحيح باشند و تفسير به اختلاف سگ ها شدند در آزار كردن يا به اختلاف جاها و دو قيراط در شهر و مانند آن ست و يک قيراط در بيابان يا در دو زمان بيان شده و دومى براى تغليظ است و قيراط اندازه ای ست كه خدا می داند و از ثواب كردارش می كاهد و اختلاف دارند در آن كه مقصود كردار گذشته است يا آينده و گفتند يک قيراط از كردار شب است و يكى از روز، و يا قيراطى از كردار واجب و ديگرى از كردار مستحب، و نخست كس كه سگ پاسبان گرفت نوح (علیه السلام) بود كه گفت: پروردگارا به من فرمودى كشتى بسازم و من چند روز می سازم و يک شب آيند و هر چه ساختم تباه می كنند و كى كار من درست مى شود كه فرمودى، كار من بدرازا كشيد خدا به او وحى كرد اى نوح سگى بگير تا پاسبان تو باشد و او سگى گرفت و روز كار می كرد و شب می خوابيد و چون قومش شب مى آمدند خرابكارى كنند سگ بدان ها پارس می كرد و نوح بيدار می شد و آن ها را می راند و می گريختند و آن چه خواست فراهم شد (1)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

3.

«الْكَافِي، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْكَلْبِ يُمْسَكُ فِي الدَّارِ قَالَ لَا» (1). (2)در كافى به سندى از سماعه كه از او پرسيدم سگ در خانه نگهدارى شود؟ فرمود: نه. (3)

4.

«وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُوسُفَ بْنِ عَقِيلٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) لَا خَيْرَ فِي الْكَلْبِ إِلَّا كَلْبَ الصَّيْدِ أَوْ كَلْبَ مَاشِيَةٍ» (4). (5)

و از همان است: به سندش تا امير المؤمنين كه خيرى در سگ نيست جز در سگ شكار يا سگ گله.

5. «وَ مِنْهُ، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ جَرَّاحٍ الْمَدَائِنِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: لَا تُمْسِكْ كَلْبَ الصَّيْدِ فِي الدَّارِ إِلَّا أَنْ يَكُونَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ بَابٌ» (6). (7)

و از همان است: به سندش از امام ششم (علیه السلام) كه سگ شكارى را در خانه نگه مدار جز كه ميان تو و او درى باشد. (8)

6. «رَوَى الصَّدُوقُ عَلَيْهِ الرَّحْمَةُ فِي الْفَقِيهِ عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) لَا تُصَلِّ فِي دَارٍ فِيهَا كَلْبٌ

1) فروع الكافی، ج 6، ص 552؛ فيه: نمسكه في الدار.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص52.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) فروع الكافی، ج 6، ص 552؛ فيه: فى الكلاب.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص52.

6) فروع الكافی، ج 6، ص 552.

7) بحار الأنوار، ج 62، ص53.

8) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

إِلَّا أَنْ يَكُونَ كَلْبَ الصَّيْدِ وَ أَغْلَقْتَ دُونَهُ بَاباً فَلَا بَأْسَ فَإِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَا تَدْخُلُ بَيْتاً فِيهِ كَلْبٌ وَ لَا بَيْتاً فِيهِ تَمَاثِيلُ وَ لَا بَيْتاً فِيهِ بَوْلٌ مَجْمُوعٌ فِي آنِيَةٍ» (1). (2)

روايت صدوق (رحمة الله علیه) در فقيه از امام صادق (علیه السلام) كه نماز مخوان در خانه اى كه سگ است جز سگ شكارى كه در به روى او بسته است و باكى ندارد، زيرا فرشته ها در نيايند در خانه اى كه سگ در آن ست و نه در خانه مجسمه دار و نه در خانه اى كه ظرف بول است (3)

و بسا مقصود اين ست كه بودن سگ در خانه ديگر مايه كاستى نماز نيست و اگر چه ميان دو خانه درى باشد براى آن كه يك خانه نباشند و نخست روشن تر است براى آن چه گذشت (4)

7. «رَوَى الشَّيْخُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) إِنَّ جَبْرَئِيلَ أَتَانِي فَقَالَ إِنَّا مَعَاشِرَ الْمَلَائِكَةِ لَا نَدْخُلُ بَيْتاً فِيهِ كَلْبٌ وَ لَا تَمَاثِيلُ جَسَدٍ وَ لَا إِنَاءٌ يُبَالُ فِيهِ». (5)

روايت ابن بابويه از امام صادق (ععلیه السلام) و روايت پيش را آورده و روايتى آورده به سندى تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه جبرئيل نزد من آمد و گفت: ما گروه فرشته ها در خانه اى كه سگ در آن ست در نيائيم (6)

6. «الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ

1) من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 159.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص 53.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

5) بحار الأنوار، ج 62، ص53.

6) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

اللَّهِ (علیه السلام) أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) رَخَّصَ لِأَهْلِ الْقَاصِيَةِ فِي الْكَلْبِ يَتَّخِذُونَهُ» (1). (2)

در كافى به سندى تا امام ششم (علیه السلام) كه رسول خدا اجازه داد به بيابان گردان كه سگ برگيرند. (3)

7. «الْكَافِي، عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنِ الْكَلْبِ السَّلُوقِيِّ فَقَالَ إِذَا مَسِسْتَهُ فَاغْسِلْ يَدَكَ» (4). (5)

در كافى است: به سندش از محمّد بن مسلم كه پرسيدم از امام ششم (علیه السلام) از سگ سلوقى، فرمود: چون او را لمس كردى دستت را بشوى بيان: شستن دست اگر تر باشد واجب است و اگر خشک باشد مستحب است بنا بر مشهور (6)

17. اصناف سگ در بحارالأنوار

دميرى در حياة الحيوان گفته: سگ جانور معروفى است و وصف مرد و زن بد آيد و آن دو نوع است سگ اهلى و سگ سلوقى منسوب به سلوق كه شهريست در يمن و هر دو نوع يک خوى دارند، احتلام دارند و ماده آن ها حيض بيند و شصت روز آبستنى دارد و بسا كم تر و سگ توله ها را كور زايد و پس از 12 روز چشم گشايند، و نر بيش از ماده هيجان دارد و يک ساله كه شد بماده پرد و بسا پيش از آن و چون چند سگ رنگارنگ بماده پرند توله مانند آن ها درآيد.

و سگ بيش از جانوران ديگر پى زن و بوكش است و مردار گند را بيش از


1) فروع الكافی، ج 6، ص 552.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص55.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) فروع الكافی، ج 6، ص 553.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص55.

6) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

گوشت تازه دوست دارد، و نجاست آدمى خورد و قى كند و با كفتار سخت دشمن است كه چون در جاى بلندى باشد و كفتار سايه او را لگد كند به روى آن بپرد و كفتار او را بخورد و چون پيه كفتار را بسگ بمالند ديوانه شود و اگر كسى زبان كفتار با خود دارد سگ بدو پارس نكند.

و خويش آن ست كه پاسبان صاحبش باشد و حريم او را در حضور و غياب و با خبرى و بى خبرى و خواب و بيدارى او نگهدارى كند و از همه جانوران كم خواب تر است، و بيش تر در روز بخوابد كه نيازى به پاسبانى نيست، و در خواب از اسب شنواتر است و از عقعق با حذرتر است.

در خواب پلک بخواباند و آن را بر هم ننهند كه خوابش سبک باشد براى آن كه مغزش از مغز آدمى خنک تر است و از خوى شگفتش اين ست كه مردم آبرومند را گرامى دارد و بدان ها پارس نكند جز گاهى بر خلاف روشش و بر سياهان و جامه چركين ها و ناتوان ها پارس كند، و خويش زبونى و مهرورزيست، و پس از زدنش او را بخوانند بپذيرد و اگرش برانند برگردد، و چون صاحبش با او بازى كند دندانش گيرد، ولى آزار ندهد با اين كه نيش او در سنگ فرو رود، و پذيراى تاديب و آموزش است تا آن جا كه اگر چراغى بر سر او نهند و خوراكى جلوش اندازند بدان توجه نكند تا چراغ را بر ندارند و از آن پس به خوراكش بجهد.

و در اوقات خاصى دچار بيماری هاى سوداوى شود، و دچار بيمارى كلب شود كه مانند ديوانگى است و نشانه اش اين ست كه چشم هاش سرخ شوند و پرده آرند و گوش هاش شل شوند و زبانش درآيد و لعاب ريزد و بينى او روان گردد و سر بزير اندازد و پشت كوژ كند و تيره پشت او يكور شود و دم ميان دو پا نهد و هراسان راه رود و گرسنه ماند و نخورد و تشنه ماند و ننوشد و بسا كه آب بيند و از آن بهراسد و بسا از ترس آن بميرد، و چون شبحى بيند بى پارس بر او يورش برد و سگ ها از او بگريزند و اگر بى خبر

به او نزديک شوند برايش دم جنبانند و برابرش زبون باشند و اگر اين سگ هار آدمى را گزد بيماری هاى بدى دچارش شود مانند اين كه از نوشيدن آب خود دارى كند تا از تشنگى بميرد، و پيوسته آب خواهد و چون به او دهند ننوشد، و چون اين بيمارى در او جا گير شود بر سر بول نشيند و از او جانورانى مانند سگ خرد بيرون آيند.

مؤلف موجز در طب گفته: هارى بيماريست چون خوره كه دچار سگ و گرگ و شغال و ابن عرس و روباه شود و آن گه بيش تر آن چه گفته شد ذكر كرده و ديگرى گفته: هارى كلب ديوانگى است كه براى سگ رخ دهد و بميرد و هر چه را هم گزد بكشد جز آدمى كه بسا درمان شود و به گردد و گفته داء الكلب بسا دچار خر شود و در شتر نيز درگيرد و او را كلب زده گويند و قزوينى در عجائب المخلوقات گفته: در اطراف حلب چاهى است به نام بئر الكلاب كه هر كه را سگ هار گزيده، از او بنوشد به شود و آن مشهور است.

و خوى سگ سلوقى اين ست كه چون آهو را از نزديک يا دور بيند بفهمد كه پيش آيد يا پس رود و راه رفتن نر را از ماده بفهمد و مرده آدمى را از آن كه خود را بمردن زده تشخيص دهد تا اين كه مردم روم مرده را بخاک نسپارند تا آن را بسگ عرضه كنند و از بو كردن او نشانه اى يابند كه بدانند مرده است يا زنده، و گفتند اين تشخيص در نوعى سگ است به نام قلطى كه خرد است و دست و پاى كوتاه دارد و آن را چينى نامند، و ماده سگ سلوقى از نرش زودتر آموخته شود و يوز به عكس است و سگ هاى سياه كم شكيب ترند از سگ هاى ديگر. (1)

18. حفاظت و وفای سگ

«وَ فِي كِتَابِ فَضْلِ الْكِلَابِ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ لَبِسَ الثِّيَابَ، لِمُحَمَّدِ بْنِ خَلَفٍ الْمَرْزُبَانِ


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 281.

عَنْ عَمْرِو بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ: رَأَى النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) رَجُلًا قَتِيلًا فَقَالَ مَا شَأْنُهُ فَقَالُوا إِنَّهُ وَثَبَ عَلَى غَنَمِ بَنِي زُهْرَةِ فَأَخَذَ مِنْهَا شَاةً فَوَثَبَ عَلَيْهِ كَلْبُ الْمَاشِيَةِ فَقَتَلَهُ فَقَالَ (صلی الله علیه و آله) قَتَلَ نَفْسَهُ وَ أَضَاعَ دِينَهُ (1)وَ عَصَى رَبَّهُ وَ خَانَ أَخَاهُ وَ كَانَ الْكَلْبُ خَيْراً مِنْهُ». (2)

و در كتاب فضل الكلاب محمّد بن خلف به سندى آورده كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) مردى را كشته ديده پرسيد او را چه شده؟ گفتند برمه بنى زهره جسته و گوسفندى گرفته و سگ گله بر او پريده و او را كشته، فرمود: خود را كشته و دينش را تباه كرده و پروردگارش را نافرمانى كرده و ببرادرش خيانت كرده و سگ بهتر از او است، ابن عباس گفته: سگ با وفا بهتر از يار خيانتكار است گفته: حرث بن صعصعة نديمانى داشت كه از آن ها جدا نمی شد و بسيار آن ها را دوست می داشت و بگردشگاهى رفت به همراه نديمانش به جز يكى كه به جا ماند و نزد همسر او رفت و با هم خوردند و نوشيدند و با هم خوابيدند و سگ او بر آن ها جست و هر دو را كشت و چون حرث بخانه اش برگشت هر دو را مرده يافت و فهميد چه شده و چنين سرود:

اى شگفت از يار و هتک حرمتم *** وى شگفت از سگ كه حرمت دار شد

سگ رعايت كرد پيمان مرا *** در زنم يارم خيانتكار شد

و امام ابو الفرج ابن جوزى در يكى از كتبش آورده كه مردى بسفرى رفت و بر گنبدى گذر كرد كه زيباتر ساختمانى داشت و نزديک مزرعه اى بود در آن جا و بر آن نوشته بود هر كه می خواهد سبب ساختن آن را بداند بده در آيد او بدان ديه رفت و از هر كه سبب ساختن آن را پرسيد گزارشى دريافت نكرد تا او را بمردى صد ساله رهنمائى كردند و او از پدرش آورد كه برايش باز گفته كه در اين سرزمين يک پادشاهى


1) في المصدر: و اضاع ديته.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص57.

بود و سگى داشت كه در سفر و حضر و خواب و بيدارى از او جدا نمي شد و دختر گنگ زمين گيرى هم داشت.

يک روز بگردش رفت و فرمود سگ را نزد دختر بستند تا با او نباشد و بطباخ خود گفت خوراكى از شير فراهم كند كه دلخواه او بود و طباخ آن را ساخت و آورد نزد دختر و سگ نهاد و سرش باز بود و به دنبال كار خود رفت، و مار بزرگى آمد و از آن خوراک نوشيد و به ظرف برگرداند و رفت.

پادشاه از گردش باز گشت و خوراک خواست و آن را برابرش نهادند آن دختر دست به هم كوفت و بشاه اشارت كرد كه نخورد و كسى نفهميد چه می خواهد و شاه دست در كاسه برد، و سگ پارس كرد و شيون كرد و زنجير را كشيد تا پاره كند و نزديک شد خود را بكشد شاه از آن در شگفت شد و فرمود: تا او را آزاد كردند و نزد شاه دويد كه لقمه برداشته بود تا از آن خوراک زهرناک بخورد و جست و به دست او زد و لقمه را پراند و شاه در خشم شد و خواست با تبرى كه در كنارش بود او را بزند و سگ سر در آن ظرف زهرناک كرد و نوشيد و بپهلو غلطيد و گوشتش ريخت و از هم پاشيد.

و شاه در شگفت شد و از دخترک توضيح خواست و او باشاره حال مار را بيان كرد تا پادشاه مطلب را فهميد و فرمود: آن خوراک را ريختند و طباخ را تاديب كرد براى آن كه سر ظرف را باز گذاشته بود، و گفت: سگ را بخاک سپردند و گنبد بر او ساختند و آن چه را ديدى نوشتند، گفته، اين غريب تر حكايت است.

و در كتاب النشور است از ابى عثمان مدينى كه در بغداد مردى بود سگ باز و روزى براى نيازى بيرون شد و سگى كه ميان سگ هايش ويژه او بود به دنبالش رفت و او را برگردانيد و برنگشت و او را رها كرد و رفت ميان دشمنانش و به او كه آماده نبود برخوردند و او را در برابر سگش گرفتند و بخانه بردند و سگ با آن ها رفت و آن مرد را كشتند و بچاهى انداختند و سرش را بستند و سگ را زدند و بيرون كردند و راندند

و او شتابان بخانه صاحبش رفت و پارس كرد و به او اعتناء نكردند.

و مادر آن مرد پسرش را نيافت و دانست تلف شده و برايش ماتم بر پا كرد و سگ ها را راند، ولى آن سگ بر در خانه ماند و نرفت و يک روز يكى از كشنده هاى صاحبش از در خانه گذر كرد و سگ او را ديد و به او جهيد و ساق هايش را خراشيد و بدندان گرفت و به او چسبيد و رهگذران هر چه كوشيدند نتوانستند او را رها كنند و شيون بزرگى از مردم برخاست و پاسبانى آمد و گفت اين سگ بدو نچسبيده جز براى داستانى كه با او دارد و شايد به او زخمى زده.

و مادر جوان كشته سخن را شنيد بيرون آمد و ديد سگ به او چسبيده و چون در او انديشيد بيادش آمد كه يكى از دشمنان پسرش بوده و او را تعقيب ميكرده و به دلش افتاد كه او پسرش را كشته و به او چسبيد و او را نزد الراضى باللَّه برد و دعوى قتل بدو اقامه كرد و خليفه فرمان داد او را زدند و زندانى كردند و اعتراف نكرد.

و سگ بر در زندان ماند و راضى پس از چند روز آن مرد را آزاد كرد و چون از در زندان بدر آمد سگ مانند نخست به او چسبيد و مردم از او در شگفت شدند و تلاش كردند آن مرد را رها كنند و نتوانستند مگر به سختى و آن را براضى گزارش دادند و او بيكى از غلامش گفت آن مرد را آزاد كند و سگ را دنبالش رها كند و در پى او برود، و چون آن مرد بخانه اش در آيد به دنبال او در آيد و سگ را هم با خود بخانه برد و به او گزارش دهد كه سگ چه كند.

و غلام به همراه سگ وارد خانه او شد و از خانه او بازرسى كرد و اثر و خبرى نيافت و سگ پارس می كرد و محل چاه را ميكاويد كه كشته در آن بود و غلام از آن در شگفت شد و براضى گزارش داد و او فرمود چاه را بكشيدند و كندند و كشته مرد را در آن يافت و آن مرد را گرفتند و باقرار آوردند كه با جمعى او را كشته و او را كشتند و به دنبال ديگران رفتند و آن ها گريختند.

و در عجايب المخلوقاتست كه در اصفهان فردی، ديگرى را در برابر سگ او كشت و بچاهى افكند و آن سگ هر روز مى آمد سر آن چاه و خاک آن را دور می كرد و بدان اشاره می كرد و چون كشنده را می ديد به او پارس می كرد و چون چند بار چنين كرد چاه را كندند و كشته را يافتند و آن مرد را گرفتند و باقرارش آوردند و كشتند. (1)

19. سگ در خواب و تعبیر آن

«وَ ذَكَرَ ابْنُ عَبْدِ الْبَرِّ فِي كِتَابِ بَهْجَةِ الْمَجَالِسِ وَ أُنْسِ الْجَالِسِ، أَنَّهُ قِيلَ لِجَعْفَرٍ الصَّادِقِ (علیه السلام) وَ هُوَ أَحَدُ الْأَئِمَّةِ الِاثْنَيْ عَشَرَ كَمْ تَتَأَخَّرُ الرُّؤْيَا فَقَالَ خَمْسِينَ سَنَةً لِأَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله) رَأَى كَأَنَّ كَلْباً أَبْقَعَ وَلَغَ فِي دَمِهِ فَأَوَّلَهُ بِأَنَّ رَجُلًا يَقْتُلَ الْحُسَيْنَ ابْنَ بِنْتِهِ فَكَانَالشِّمْرَ بْنَ ذِي الْجَوْشَنِ قَاتِلَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) وَ كَانَ أَبْرَصَ فَتَأَخَّرَتِ الرُّؤْيَا بَعْدَ خَمْسِينَ سَنَةً». (2)

و ابن عبد البر در كتاب بهجة المجالس و انيس المجالس خود آورده كه بجعفر صادق (علیه السلام) يكى از امامان گفتند تعبير خواب تا چند پس افتد؟ فرمود: پنجاه سال چون پيغمبر (صلی الله علیه و آله) خواب ديد گويا سگى ابلق خون او را زبان می زند و آن را تعبير كرد كه مردى پسر دخترش حسين (علیه السلام) را ميكشد و شمر بن ذى الجوشن او را كشت و پس از پنجاه سال خوابش تعبير شد.

و در رساله قشيرى در باب جود و سخاء است كه عبد الله بن جعفر رضا به مزرعه اى بيرون شد و بر نخلستان قومى فرود آمد كه غلام سياه آن ها در آن كار مي كرد و خوراک غلام را كه سه گرده بود آوردند و يكى را نزد سگى كه آن جا بود انداخت و آن را خورد و دوم و سوم را هم به او داد و خورد و عبد الله جعفر نگاه می كرد


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 283.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص60.

و فرمودش اى غلام هر روز چه قدر خوراكى دارى گفت: آن چه ديدى فرمودش چرا همه را بسگ دادى؟ گفت: اين جا سرزمين سگ ها نيست و او از راه دورى آمده و نخواستم ردش كنم گفتش پس امروز چه می كنى؟ گفت گرسنه می مانم.

عبد الله جعفر به يارانش گفت: مرا به سخاوت سرزنش كنند و اين غلام از من باسخاوت تر است وان گه آن غلام را خريد و آزاد كرد، و آن نخلستان را با هر چه داشت خريد و به او بخشيد. (1)

20. آفرینش سگ در روایت

«الْعِلَلُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْعَلَوِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ الْقَطَّانِ عَنْ أَبِي الطَّيِّبِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عِيسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْعَلَوِيِّ الْعُمَرِيِّ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله) سُئِلَ مِمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْكَلْبَ قَالَ خَلَقَهُ مِنْ بُزَاقِ إِبْلِيسَ قِيلَ وَ كَيْفَ ذَلِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لَمَّا أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ وَ حَوَّاءَ إِلَى الْأَرْضِ أَهْبَطَهُمَا كَالْفَرْخَيْنِ الْمُرْتَعِشَيْنِ فَعَدَا إِبْلِيسُ الْمَلْعُونُ إِلَى السِّبَاعِ وَ كَانُوا قَبْلَ آدَمَ فِي الْأَرْضِ فَقَالَ لَهُمْ إِنَّ طَيْرَيْنِ قَدْ وَقَعَا مِنَ السَّمَاءِ لَمْ يَرَ الرَّاءُونَ أَعْظَمَ مِنْهُمَا تَعَالَوْا فَكُلُوهُمَا فَتَعَاوَتِ السِّبَاعُ مَعَهُ وَ جَعَلَ إِبْلِيسُ يَحُثُّهُمْ وَ يَصِيحُ وَ يَعِدُهُمْ بِقُرْبِ الْمَسَافَةِ فَوَقَعَ مِنْ فِيهِ مِنْ عَجَلَةِ كَلَامِهِ بُزَاقٌ فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ ذَلِكَ الْبُزَاقِ كَلْبَيْنِ أَحَدُهُمَا ذَكَرٌ وَ الْآخَرُ أُنْثَى فَقَامَا حَوْلَ آدَمَ وَ حَوَّاءَ الْكَلْبَةُ بِجُدَّةَ وَ الْكَلْبُ بِالْهِنْدِ فَلَمْ يَتْرُكُوا السِّبَاعَ أَنْ يَقْرَبُوهُمَا وَ مِنْ ذَلِكَ الْيَوْمِ الْكَلْبُ عَدُوُّ السَّبُعِ وَ السَّبُعُ عَدُوُّ الْكَلْبِ» (2). (3)

در علل به سندى تا امير المؤمنين (علیه السلام) كه پرسيدند از پيغمبر (صلی الله علیه و آله) كه خدا


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) علل الشرائع، ج 2، ص 182 و 183.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص63.

عز و جل سگ را از چه آفريده؟ فرمود: از آب دهن ابليس گفتند: چگونه يا رسول اللَّه؟ فرمود: چون خدا عز و جل آدم و حوّا را به زمين فرو آورد چون دو جوجه لرزان بودند، و ابليس ملعون بدرنده ها كه پيش از آدم در زمين بودند گفت: دو پرنده از آسمان به زمين آمدند كه بزرگ تر از آن ها را كس نديده بيائيد و آن ها را بخوريد و درنده ها به همراهش آمدند و وى آن ها را ترغيب می كرد و می دويد و می گفت راه نزديک است و از شتاب در گفتارش آب دهن او در آمد، و خدا عز و جل از آن دو سگ نر و ماده آفريد و گرد آدم و حواء را گرفتند سگ ماده در جدّه بود و نرش در هند و نگذاشتند درنده ها بدان ها نزديک شوند و از آن روز سگ و درنده با هم دشمن شدند (1)

21. سگ و چشم بینا

«وَ مِنْهُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْأَشْعَرِيِّ عَنِ الْبَرْقِيِّ عَنْ رَجُلٍ عَنِ ابْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَمِّهِ (2)رَفَعَ الْحَدِيثَ إِلَى عَلِيٍّ (علیه السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) إِذَا سَمِعْتُمْ نُبَاحَ الْكَلْبِ وَ نَهِيقَ الْحَمِيرِ فَتَعَوَّذُوا بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ فَإِنَّهُمْ (3)يَرَوْنَ وَ لَا تَرَوْنَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ» (4)الْخَبَرَ. (5)

و از همان به سندى تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه چون بنک سگ و عرعر خر شنيديد به خدا پناه بريد از شيطان رجيم كه آن ها بينند شما نبينيد، انجام دهيد آن چه فرمان گيريد (6)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) في المصدر: عن عمه يعقوب.

3) في نسخة من المصدر: فانهن.

4) علل الشرائع، ج 2، ص 270 فی نسخة منه: يردون ما لا ترون.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص64.

6) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

22. ترحُّم به سگ

«نَوَادِرُ الرَّاوَنْدِيِّ، عَنْ عَبْدِ الْوَاحِدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الرُّويَانِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ التَّمِيمِيِّ عَنْ سَهْلِ بْنِ أَحْمَدَ الدِّيبَاجِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْأَشْعَثِ عَنْ مُوسَى بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ (علیه السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) رَأَيْتُ فِي النَّارِ صَاحِبَ الْعَبَاءِ الَّتِي قَدْ غَلَّهَا وَ رَأَيْتُ فِي النَّارِ صَاحِبَ الْمِحْجَنِ الَّذِي كَانَ يَسْرِقُ الْحَاجَّ بِمِحْجَنِهِ وَ رَأَيْتُ فِي النَّارِ صَاحِبَةَ الْهِرَّةِ تَنْهَشُهَا مُقْبِلَةً وَ مُدْبِرَةً كَانَتْ أَوْثَقَتْهَا لَمْ تَكُنْ تُطْعِمُهَا وَ لَمْ تُرْسِلْهَا تَأْكُلُ مِنْ حِشَاشِ الْأَرْضِ وَ دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَرَأَيْتُ صَاحِبَ الْكَلْبِ الَّذِي أَرْوَاهُ مِنَ الْمَاءِ» (1). (2)

در نوادر راوندى به سندى تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه ديدم در دوزخ آن كه عباء را از غنيمت دزديده بود و آن كه با سر عصايش كالاى حاج را ميربود و ديدم در دوزخ آن گربه دار را كه گربه در رفت و آمدش او را دندان می گرفت، چون آن گربه را بست و به او خوراک نداد و او را رها نكرد تا از خاک زمين می خورد و در بهشت در آمدم و ديدم آن كه سگى را سيراب كرده بود.

بيان: در نهايه گفته: محجن عصاى سر كج است و بدين معنا است حديث كه گويد كان يسرق الحاج بمحجنه.

و من گويم: سگ دار اشاره است بحديث مسلم كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:

در اين ميان كه زنى در بيابانى راه می رفت سخت تشنه شد و بچاهى فرو شد و از آن نوشيد و بالا آمد و سگى را ديد كه از تشنگى خاک نمدار می خورد با خود گفت اين سگ بدرد تشنگى من گرفتار است و به چاه رفت و كفش خود را پر از آب كرد و بدم گرفت و بالا آمد و آن سگ را سيراب كرد و خدا از او قدردانى كرد و


1) نوادر الراوندی، ص 28.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص 65.

او را آمرزيد گفتند: يا رسول الله براى ما دربارۀ جانوران هم مزديست؟ فرمود: آرى هر جگر تشنه اى تر شود مزد دارد (1)

23. ممنوعیت خوردن گوشت حرام
اشاره

قرآن می فرماید:

إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (2) خداوند، تنها (گوشت) مردار، خون، گوشت خوک و آن چه را نام غيرِ خدا به هنگام ذبح بر آن گفته شود، حرام كرده است. (ولى) آن كس كه مجبور شود، در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست؛ (و مى تواند براى حفظ جان خود، در موقع ضرورت، از آن بخورد؛) خداوند بخشنده و مهربان است.

إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (3) خداوند، تنها مردار، خون، گوشت خوک و آن چه را با نام غير خدا سر بريده اند، بر شما حرام كرده است؛ امّا كسانى كه ناچار شوند، در حالى كه تجاوز و تعدّى از حدّ ننمايند، (خدا آن ها را مى بخشد؛ چرا كه) خدا بخشنده و مهربان است.

قُلْ لا أَجِدُ في ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحيمٌ (4)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) بقره/173.

3) نحل/115.

4) انعام/145.

بگو: «در آن چه بر من وحى شده، هيچ غذاى حرامى نمى يابم؛ به جز اين كه مردار باشد، يا خونى كه (از بدن حيوان) بيرون ريخته، يا گوشت خوک - كه اين ها همه پليدند - يا حيوانى كه به گناه، هنگام سر بريدن، نام غير خدا [نام بت ها] بر آن برده شده است.» اما كسى كه مضطر (به خوردن اين محرمات) شود، بى آن كه خواهان لذت باشد و يا زياده روى كند (گناهى بر او نيست)؛ زيرا پروردگارت، آمرزنده مهربان است.

تفسیر
بخشى از حيوانات حرام

سپس براى روشن ساختن محرمات الهى از بدعت هايى كه مشركان در آئين حق گذاشته بودند، در اين آيه به پيامبر (صلی الله علیه و آله) دستور مى دهد كه صريحاً به آن ها بگو: «در آن چه بر من وحى شده هيچ غذاى حرامى را براى هيچ كس (اعم از زن و مرد، كوچک و بزرگ) نمى يابم»؛ قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ .

«مگر چند چيز، نخست اين كه مردار باشد»؛ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً .

«يا خونى كه از بدن حيوان بيرون مى ريزد» (نه خون هايى كه پس از بريدن رگ هاى حيوان و خارج شدن مقدار زيادى از خون در لابلاى رگ هاى موئين در وسط گوشت ها باقى مى ماند)؛ أَوْ دَماً مَسْفُوحاً . «يا گوشت خوک»؛ أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ .

زيرا «همه اين ها رجس و پليدى است» و مايه تنفر طبع سالم آدمى و منبع انواع آلودگی ها و سرچشمه زيان هاى مختلف (فانه رجس).

ضميرانه با اين كه مفرد است، به عقيده بسيارى از مفسران به هر سه قسمت (گوشت مردار، خون و گوشت خوك) باز مى گردد، و معنى جمله چنين است

«همه آن چه گفته شد پليدى است» (1)و متناسب با ظاهر آيه نيز همين است كه ضمير به تمام آن ها بازگردد، زيرا شک نيست كه مردار و خون همانند گوشت خوک پليد است.

سپس به نوع چهارم اشاره كرده مى گويد: «يا حيواناتى كه هنگام ذبح نام غير خدا بر آن ها برده شده است»؛ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ (2)

جالب اين كه به جاى ذكر كلمۀ «حيوان» كلمۀ «فسق» آمده است و همان طور كه در سابق نيز اشاره كرده ايم، «فسق» به معنى خارج شدن از راه و رسم بندگى و اطاعت فرمان خدا است، و لذا به هر گونه گناه فسق گفته مى شود، اما ذكر اين كلمه در برابر رجس كه در مورد سه موضوع حرام سابق گذشت، ممكن است اشاره به اين باشد كه گوشت هاى حرام، اصولاً بر دو دسته است، گوشت هايى كه تحريم آن ها به خاطر پليدى و تنفر طبع و زيان هاى جسمانى مى باشد، و به آن رجس اطلاق مى گردد، و گوشت هايى كه نه پليد است و نه از نظر بهداشتى زيان آور، اما از نظر اخلاقى و معنوى نشانه بيگانگى از خدا و دورى از مكتب توحيد است، و به همين دليل نيز تحريم شده است.

بنا بر اين نبايد انتظار داشت كه گوشت هاى حرام، هميشه داراى زيان هاى بهداشتى باشد، بلكه گاهى به خاطر زيان هاى معنوى و اخلاقيش تحريم شده است، و از اين جا روشن مى شود كه شرائط ذبح اسلامى نيز بر دو گونه است،


1) در واقع كلمه «انه» به معنى «انما ذكر» است.

2) (2) «اهل» از ماده «اهلال» و آن در اصل از «هلال» گرفته شده است و به معنى بلند كردن صدا به هنگام رؤيت «هلال» است، سپس به هر گونه صداى بلند گفته شده است، و به نخستين صداى گريه نوزاد نيز گفته مى شود، و چون به هنگام سر بريدن حيوانات، نام بت ها را با صداى بلند مى بردند تعبير به «اهل» شده است.

بعضى مانند بريدن رگ هاى چهارگانه و بيرون ريختن خون حيوان، جنبه بهداشتى دارد، و بعضى مانند رو به قبله بودن و گفتن «بسم اللَّه» و ذبح به وسيله مسلمان، جنبه معنوى.

در پايان آيه كسانى را كه از روى ناچارى و اضطرار، و نيافتن هيچ غذاى ديگر براى حفظ جان خويش، از اين گوشت هاى حرام استفاده مى كنند، استثناء كرده و مى گويد: «كسانى كه اضطرار پيدا كنند، گناهى بر آن ها نيست، مشروط بر اين كه تنها به خاطر حفظ جان باشد نه به خاطر لذت و يا حلال شمردن حرام الهى و نه زياد از حد، بخورند در اين صورت پروردگار آمرزنده مهربان آن ها را معاف خواهد ساخت»؛ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (1)

در حقيقت اين دو شرط براى آن است كه افرادى اضطرار را دستاويز براى تجاوز به حريم قوانين الهى نسازند، و به بهانه اضطرار از حدود مقررات خدا پا فراتر ننهند.

ولى در بعضى از روايات اهل بيت (علیهم السلام) مانند روايتى كه در تفسير عياشى از امام صادق (علیه السلام) نقل شده چنين مى خوانيم : «الباغى الظالم و العادى الغاصب ؛ منظور از باغى، ستمگر است و منظور از عادى، غاصب است» و نيز در روايت ديگرى از امام (علیه السلام) نقل شده كه فرمود: «الباغى الخارج على الامام و العادى اللص؛ منظور از باغى كسى است كه بر ضد امام عادل و حكومت اسلامى قيام كند و منظور از عادى دزد است».

اين روايات و مانند آن ها اشاره به اين است كه اضطرار به گوشت هاى حرام، معمولاً در سفرها رخ مى دهد، اگر كسى در راه ظلم و ستم و يا غصب و دزدى، اقدام


1) «باغ» یا «باغى» از ماده «بغى» به معناى طلب است و «عاد» یا «عادى» از ماده «عدو» به معناى تجاوز مى باشد.

به سفر كند و گرفتار كمبود غذا شود، خوردن گوشت هاى حرام براى او جائز نيست، گرچه موظف است براى حفظ جان خود از آن گوشت ها استفاده كند، ولى كيفر اين گناه را خواهد داشت، چه اين كه مقدمات چنين سفر حرامى را خودش فراهم ساخته است و در هر صورت اين روايات با مفهوم كلى آيه كاملاً سازگار است.

پاسخ به يک سؤال

در اين جا يک سؤال پيش مى آيد كه چگونه تمام محرمات الهى در زمينه غذاها منحصر به چهار چيز شمرده شده است، با اين كه مى دانيم غذاهاى حرام منحصر به اين ها نيست، گوشت حيوانات درنده و گوشت حيوانات دريايى (جز ماهى فلس دار) و مانند آن ها همگى حرام هستند در حالى كه در آيه هيچ نامى از آن ها به ميان نيامده و محرمات منحصر به چهار چيز شمرده شده است؟

بعضى در پاسخ اين سؤال گفته اند كه به هنگام نزول اين آيات در مكه، هنوز حكم تحريم ساير غذاهاى حرام نازل نشده بود، ولى اين جواب صحيح به نظر نمى رسد، گواه اين سخن آن كه عين همين تعبير يا شبيه آن در بعضى از سوره هاى مدنى نيز ديده مى شود، مانند آيه 173 سوره بقره.

ظاهر اين است كه اين آيه، تنها نظر به نفى احكام خرافى مشركان دارد و به اصطلاح، «حصر اضافى» است، و به تعبير ديگر آيه مى گويد: محرمات الهى اين ها هستند نه آن چه شما به هم بافته ايد.

براى روشن شدن اين سخن بد نيست مثالى بزنيم، كسى از ما سؤال مى كند آيا حسن و حسين، هر دو آمدند، ما در جواب مى گویيم نه فقط حسن آمد، در اين جا منظورمان اين است كه آمدن نفر دوم، يعنى حسين را نفى كنيم، اما هيچ مانعى ندارد كسان ديگرى كه اصلاً مورد بحث ما نبوده اند آمده باشند، چنين حصرى را حصر اضافى (يا نسبى) مى گويند.

اما بايد توجه داشت كه ظاهر حصر، معمولاً حصر حقيقى است مگر در مواردى كه قرينه اى در كار باشد مانند آيه مورد بحث. (1)

«الدُّرُّ الْمَنْثُورُ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ لِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ لَوْ بَعَثْتَ لَنَا رَجُلًا شَهِدَ السَّفِينَةَ فَحَدَّثَنَا عَنْهَا فَانْطَلَقَ بِهِمْ حَتَّى انْتَهَى إِلَى كُثُبٍ (2)مِنْ تُرَابٍ فَأَخَذَ كَفّاً مِنْ ذَلِكَ التُّرَابِ وَ قَالَ أَ تَدْرُونَ مَا هَذَا قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ هَذَا كَعْبُ حَامِ بْنِ نُوحٍ فَضَرَبَ الْكَثِيبَ بِعَصَاهُ وَ قَالَ قُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ فَإِذَا هُوَ قَائِمٌ يَنْفُضُ التُّرَابَ عَنْ رَأْسِهِ قَدْ شَابَ (3)قَالَ لَهُ عِيسَى هَكَذَا هَلَكْتَ قَالَ لَا مِتُّ وَ أَنَا شَابٌّ وَ لَكِنَّنِي ظَنَنْتُ أَنَّهَا السَّاعَةُ فَمِنْ ثَمَّ شِبْتُ قَالَ حَدِّثْنَا عَنْ سَفِينَةِ نُوحٍ قَالَ كَانَ طُولُهَا أَلْفَ ذِرَاعٍ وَ مِائَتَيْ ذِرَاعٍ وَ عَرْضُهَا سِتَّمِائَةِ ذِرَاعٍ كَانَتْ ثَلَاثَ طَبَقَاتٍ فَطَبَقَةٌ فِيهَا الدَّوَابُّ وَ الْوَحْشُ وَ طَبَقَةٌ فِيهَا الْإِنْسُ وَ طَبَقَةٌ فِيهَا الطَّيْرُ فَلَمَّا كَثُرَ أَرْوَاثُ الدَّوَابِّ أَوْحَى اللَّهُ إِلَى نُوحٍ أَنِ اغْمِزْ ذَنَبَ الْفِيلِ فَغَمَزَهُ فَوَقَعَ مِنْهُ خِنْزِيرٌ وَ خِنْزِيرَةٌ فَأَقْبَلَا عَلَى الرَّوْثِ فَلَمَّا وَقَعَ الْفَأْرُ بِخَرَزِ السَّفِينَةِ يُقْرِضُهُ أَوْحَى اللَّهُ إِلَى نُوحٍ أَنِ اضْرِبْ عَيْنَيِ الْأَسَدِ فَخَرَجَ مِنْ مَنْخِرِهِ سِنَّوْرٌ وَ سِنَّوْرَةٌ فَأَقْبَلَا عَلَى الْفَأْرِ فَقَالَ لَهُ عِيسَى كَيْفَ عَلِمَ نُوحٌ أَنَّ الْبِلَادَ قَدْ غَرِقَتْ قَالَ بَعَثَ الْغُرَابَ يَأْتِيهِ بِالْخَبَرِ فَوَجَدَ جِيفَةً فَوَقَعَ عَلَيْهَا فَدَعَا عَلَيْهِ بِالْخَوْفِ فَلِذَلِكَ لَا يَأْلَفُ الْبُيُوتَ ثُمَّ بَعَثَ الْحَمَامَةَ فَجَاءَتْ بِوَرَقِ زَيْتُونٍ بِمِنْقَارِهَا وَ طِينٍ بِرِجْلِهَا فَعَلِمَ أَنَّ الْبِلَادَ قَدْ غَرِقَتْ فَطَوَّقَهَا الْخُضْرَةَ الَّتِي فِي عُنُقِهَا وَ دَعَا لَهَا أَنْ تَكُونَ فِي أُنْسٍ وَ أَمَانٍ فَمِنْ ثَمَّ تَأْلَفُ الْبُيُوتَ فَقَالُوا يَا رُوحَ اللَّهِ أَ لَا تَنْطَلِقُ بِهِ إِلَى أَهَالِينَا فَيَجْلِسَ مَعَنَا وَ يُحَدِّثَنَا قَالَ كَيْفَ يَتْبَعُكُمْ مَنْ لَا رِزْقَ لَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ عُدْ بِإِذْنِ اللَّهِ فَعَادَ تُرَابا». (4)

در منثور از ابن عباس كه حواريون به عيسى بن مريم گفتند كاش مردی كه


1) تفسير نمونه، ج 6، ص 13.

2) الكثب: التل من الرمل.

3) شاب: ابيض شعره.

4) بحار الأنوار، ج 62، ص 66.

كشتى نوح را ديده براى ما زنده می كردى تا آن را براى ما باز گويد و آن ها را بر سر تپه خاكى برد و مشتى از آن خاک برگرفت و فرمود: می دانيد اين چه خاكى است؟ گفتند: خدا و رسولش دانا ترند فرمود: اين تپه از آن حام بن نوح است و عصا به تپه زد و گفت: برخيز به فرمان خدا ناگاه او ايستاده و خاک از سر خود می افشاند كه موهای او سفيد شده بود، عيسى گفت چنين مُردى؟ گفت: نه، من جوان مُردم، ولى پنداشتم رستاخيز است و از هراس آن پير شدم.

گفت: از كشتى نوح به ما گزارش بده، گفت درازيش 1200 ذراع بود و پهناش 600 ذراع سه طبقه داشت يكى از آن جانوران و وحوش و ديگرى از آن آدمى و سوّمى از پرنده ها و چون سرگين جانوران فزون شد خدا بنوح وحى كرد كه دم فيل را بفشارد و فشرد و از او خوک نر و خوک ماده افتاد و سرگين ها را خوردند.

و چون موش رشته مهره هاى كشتى را می خورد خدا بنوح وحى كرد بدو چشم شير زند و از سوراخ بينى او گربه نر و گربه ماده اى برآمدند و رو به موش ها كردند عيسى گفت: چگونه نوح دانست همه بلاد غرق شدند، گفت: كلاغ را فرستاد تا برايش خبر آورد و مردارى يافت و بر سر آن افتاد و نوح نفرينش كرد كه دچار ترس شود از اين رو بخانه ها الفت ندارد.

سپس كبوتر را فرستاد و او يک برگ زيتون به نوک و گل با پايش برايش آورد و دانست كه همه بلاد غرق شدند و آن سبزه را بگردن كبوتر بست و دعايش كرد كه در انس و امان باشد و از اين رو و به خانه ها الفت دارد.

گفتند: اى نوح او را نمی آورى نزد كسان ما كه با ما باشد و حديث به ما گويد؟

گفت: چگونه كسى كه روزى ندارد با شما باشد وانگهش فرمود باز گرد به فرمان خدا و خاک شد.

و از عكرمه است كه چون نوح شير را بكشتى بار كرد گفت: پروردگارا او از من

خوراک می خواهد از كجا به او خوراک دهم؟ فرمود: البته او را از خوراک بازگردانم و خدا تب را بر او مسلّط كرد و نوح قوچ نزد او مى آورد و مي فرمود: اى شير بخور و شير مي گفت آه.

و از وهب بن منبه است كه چون نوح فرمان يافت كه از هر چه جفتى بار كشتى كند گفت: چه كنم با شير و گاو با گوسفند و گرگ، با كبوتر و گربه، خدايش فرمود: كى آن ها را دشمن هم كرده؟ گفت: پروردگارا تو، گفت: من آن ها را به هم مهربان كنم تا دشمنى نكنند با هم. (1)

24. ارتباط با گربه

1- الْقَصَصُ، بِالْإِسْنَادِ عَنِ الصَّدُوقِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدٍ الْعَطَّارِ عَنِ ابْنِ أَبَانٍ (2)عَنِ ابْنِ أُورَمَةَ عَنْ أَبِي أَحْمَدَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ قَوْمَ نُوحٍ (علیه السلام) شَكَوْا إِلَى نُوحٍ (علیه السلام) الْفَأْرَ فَأَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى الْفَهْدَ فَعَطَسَ فَطَرَحَ السِّنَّوْرَ فَأَكَلَ الْفَأْرَ وَ شَكَوْا إِلَيْهِ الْعَذِرَةَ فَأَمَرَ اللَّهُ الْفِيلَ أَنْ يَعْطِسَ فَسَقَطَ الْخِنْزِيرُ (3). (4)

در قصص است: به سندى از امام ششم (علیه السلام) كه قوم نوح به وى شكايت كردند از موش و خدای تعالى يوز را فرمان داد تا عطسه زد و گربه را انداخت و موش را خورد و بدو شكايت كردند از عذره و خدای تعالى فيل را فرمود: كه عطسه زد و خوک را انداخت. (5)

2- ثَوَابُ الْأَعْمَالِ، عَنِ ابْنِ مَسْرُورٍ عَنِ ابْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 290.

2) في النسخة المخطوطة: عن ابان.

3) قصص الأنبياء: مخطوط.

4) بحار الأنوار، ج 62، ص64.

5) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ امْرَأَةً عُذِّبَتْ فِي هِرَّةٍ رَبَطَتْهَا حَتَّى مَاتَتْ عَطَشاً (1). (2)

در ثواب الاعمال است: به سندش از امام ششم (علیه السلام) كه زنى براى گربه اى عذاب شد كه آن را بست تا از تشنگى مرد. (3)

3- نَوَادِرُ الرَّاوَنْدِيِّ، عَنْ عَبْدِ الْوَاحِدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الرُّويَانِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ التَّمِيمِيِّ عَنْ سَهْلِ بْنِ أَحْمَدَ الدِّيبَاجِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْأَشْعَثِ عَنْ مُوسَى بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ (علیه السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) رَأَيْتُ فِي النَّارِ صَاحِبَ الْعَبَاءِ الَّتِي قَدْ غَلَّهَا وَ رَأَيْتُ فِي النَّارِ صَاحِبَ الْمِحْجَنِ الَّذِي كَانَ يَسْرِقُ الْحَاجَّ بِمِحْجَنِهِ وَ رَأَيْتُ فِي النَّارِ صَاحِبَةَ الْهِرَّةِ تَنْهَشُهَا مُقْبِلَةً وَ مُدْبِرَةً كَانَتْ أَوْثَقَتْهَا لَمْ تَكُنْ تُطْعِمُهَا وَ لَمْ تُرْسِلْهَا تَأْكُلُ مِنْ حِشَاشِ الْأَرْضِ وَ دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَرَأَيْتُ صَاحِبَ الْكَلْبِ الَّذِي أَرْوَاهُ مِنَ الْمَاءِ (4). (5)

در نوادر راوندى به سندى تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه ديدم در دوزخ آن كه عباء را از غنيمت دزديده بود و آن كه با سر عصايش كالاى حاج را ميربود و ديدم در دوزخ آن گربه دار را كه گربه در رفت و آمدش او را دندان مي گرفت، چون آن گربه را بست و به او خوراک نداد و او را رها نكرد تا از خاک زمين می خورد و در بهشت در آمدم و ديدم آن كه سگى را سيراب كرده بود.

تبيان: در نهايه گفته: محجن عصاى سر كج است و بدين معنا است حديث كه گويد كان يسرق الحاج بمحجنه.


1) ثواب الأعمال:

2) بحار الأنوار، ج 62، ص64.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) نوادر الراونديّ: 28.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص65.

و من گويم: سگ دار اشاره است بحديث مسلم كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:

در اين ميان كه زنى در بيابانى راه مي رفت سخت تشنه شد و بچاهى فرو شد و از آن نوشيد و بالا آمد و سگى را ديد كه از تشنگى خاک نمدار می خورد با خود گفت اين سگ بدرد تشنگى من گرفتار است و به چاه رفت و كفش خود را پر از آب كرد و بدم گرفت و بالا آمد و آن سگ را سيراب كرد و خدا از او قدردانى كرد و او را آمرزيد گفتند: يا رسول الله براى ما دربارۀ جانوران هم مزديست؟ فرمود: آرى هر جگر تشنه اى تر شود مزد دارد... (1)

4- قُرْبُ الْإِسْنَادِ، عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِيهِ (علیه السلام) عَنْ عَلِيٍّ (علیه السلام) قَالَ: لَا بَأْسَ بِسُؤْرِ الْفَأْرِ أَنْ يُشْرَبَ مِنْهُ وَ يُتَوَضَّأَ (2). (3)

5- قُرْبُ الْإِسْنَادِ، وَ كِتَابُ الْمَسَائِلِ، بِسَنَدَيْهِمَا عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ (علیه السلام) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ مَسَّ ظَهْرَ سِنَّوْرٍ هَلْ يَصْلُحُ لَهُ أَنْ يُصَلِّيَ قَبْلَ أَنْ يَغْسِلَ يَدَهُ قَالَ لَا بَأْسَ (4). (5)

در حياة الحيوان است كه گربه جانوريست فروتن و همدم كه خدايش براى دفع موش آفريده است، گفتند يک عرب بيابانى گربه اى شكار كرد و او را نمى شناخت، مردى به او گذشت و گفت اين سنور چيست؟ و به ديگرى برخورد و گفتش اين قط چيست؟ و بسوّمى رسيد و گفتش: اين هر چيست؟ و به چهارمى رسيد و گفتش: اين قيتون چيست؟ و به ديگرى رسيدى و گفتش: اين خيطل چيست؟ و ششمى گفتش اين دمه چيست؟


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) قرب الإسناد، ص 70 ط حجر و ص 92 ط نجف.

3) بحار الأنوار، ج 77، ص59.

4) قرب الإسناد، ص 122 ط نجف و ص 93 ط حجر.

5) بحار الأنوار، ج 77، ص59.

اعرابى گفت: می برم و می فروشمش شايد خدا تعالى از آن مال بسيارى به من بهره كند و چون ببازار آمد به او گفتند اين به چند است؟ گفت: صد درهم، پاسخش داد نيم درهم ارزش دارد، و دورش انداخت و گفت: خدا لعنتش كند چه نام هاى بسيارى دارد و ارزش كمى، اين نام ها از آن گربه نر است كه در كفايه گفته است و در كفايه به نقل از ابن قتيبه گفته: ماده را سنوره گويند.

و حاكم از ابى هريره آورده كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) بخانه قومى از انصار مى آمد كه خانه هایى نزديک تر از آن بود و بدان ها نمى آمد و اين بر آن ها ناگوار بود و سبب را جويا شدند، فرمود: سگ در خانه شما است، گفتند در خانه آن ها هم گربه است، فرمود: گربه درنده است، و در روايت ديگر فرمود: گربه نجس نيست و همانا از خدمتكارانست و آن را در شمار مملوكان آورد.

گفتند مردم كشتى نوح از موش ها آزار كشيدند و نوح دستى به پيشانى شير كشيد و او عطسه زد و گربه از او جهيد و از اين رو مانندتر چيزی ست بشير تا آن جا كه گربه تصوير نشود جز چون شير آيد گربه ظريف است و لطيف و روى خود را با آب دهنش می شويد، و چون ماده اش گرسنه شود بچه خود را می خورد و خدا در دل فيل ترس او را انداخته و چون او را بيند گريزد.

و گفتند جمعى هنديان براى آن شكست خوردند.

گربه سه نوع است اهلى، وحشى، و گربه زباد، و در امورى مانند آدمى است چون عطسه زدن و دهن دره و خميازه كشيدن و چيزى را به دست گرفتن قزوينى به نقل از ابن فقيه گفته: برخى گربه ها پرى دارند مانند پر شب پره كه از بيخ گوش تا دم كشيده است، علماء گفتند داشتن گربه و پرورش آن مستحب است. به سندش از يكى از دو امام (علیه السلام) كه سگ هاى سياه يک رنگ از پريانند. (1)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)؛ ج 8، ص 290.

25. کُرنِش شیر در مقابل امام معصوم (علیهم السلام)

1- وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ التَّلَّعُكْبَرِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحُسَيْنِ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ بَعْضِ رِجَالِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: كَانَ الْمَنْصُورُ قَدْ وَفَدَ بِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) إِلَى الْكُوفَةِ فَلَمَّا أَذِنَ لَهُ قَالَ لِي يَا مُفَضَّلُ هَلْ لَكَ فِي مُرَافَقَتِي فَقُلْتُ نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ إِذَا كَانَتِ اللَّيْلَةُ فَصِرْ إِلَيَّ فَلَمَّا كَانَ فِي نِصْفِ اللَّيْلِ خَرَجَ وَ خَرَجْتُ مَعَهُ فَإِذَا أَنَا بِأَسَدَيْنِ مُسْرَجَيْنِ مُلْجَمَيْنِ قَالَ فَخَرَجْتُ فَضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى عَيْنَيَ (1)فَشَدَّهَا ثُمَّ حَمَلَنِي رَدِيفاً فَأَصْبَحَ بِالْمَدِينَةِ وَ أَنَا مَعَهُ فَلَمْ يَزَلْ فِي مَنْزِلِهِ حَتَّى قَدِمَ عِيَالَهُ (2). (3)

و از همان به سندش از مفضل بن عمر كه منصور در كوفه پذيراى امام ششم (علیه السلام) شد و آن حضرت به من فرمود: اى مفضل ميخواهى رفيق من باشى؟ گفتم:

آری، قربانت فرمود: امشب نزد من بيا و نيمه شب بيرون شد و با او بيرون شدم، ناگاه دو شير زين بسته و دهنه زده بودند گويد حضرت چشم مرا بست و مرا پشت سرش سوار كرد و بامداد بكوفه رسيد و من همراهش بودم و پيوسته در آن جا ماند تا خاندانش آمدند. (4)

2- وَ مِنْهُ، بِالْإِسْنَادِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَخِيهِ عَنْ بَعْضِ رِجَالِهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَنْصُورِ بْنِ نُوحٍ (5)عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ عَنْ أَبِي خَالِدٍ الْكَابُلِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ


1) في المصدر: على عينى.

2) دلائل الإمامة، ص 125 و 126.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص7.

4) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

5) في المصدر: «عن عبد اللّه بن محمّد بن منصور بزج» أقول: لعل بزج مصحف بزرج و هو معرب بزرگ، و منصور بن بزرج مذكور في الرجال.

عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَقَالَ لِي يَا بَا خَالِدٍ خُذْ رُقْعَتِي فَأْتِ غَيْضَةً قَدْ سَمَّاهَا فَانْشُرْهَا فَأَيُّ سَبُعٍ جَاءَ مَعَكَ فَجِئْنِي بِهِ قَالَ قُلْتُ أَعْفِنِي (1)جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ فَقَالَ لِي اذْهَبْ يَا بَا خَالِدٍ قَالَ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي يَا بَا خَالِدٍ لَوْ أَمَرَكَ جَبَّارٌ عَنِيفٌ (2)ثُمَّ خَالَفْتَهُ إِذاً كَيْفَ يَكُونُ حَالُكَ قَالَ فَفَعَلْتُ ذَلِكَ حَتَّى إِذَا صِرْتُ إِلَى الْغَيْضَةِ وَ نَشَرْتُ الرُّقْعَةَ جَاءَ مَعِي وَاحِدٌ مِنْهَا فَلَمَّا صَارَ بَيْنَ يَدَيْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) نَظَرْتُ إِلَيْهِ وَاقِفاً مَا يُحَرِّكُ مِنْ شَعْرِهِ شَعْرَةً فَأَوْمَأَ بِكَلَامٍ لَمْ أَفْهَمْهُ قَالَ فَلَبِثْتُ عِنْدَهُ وَ أَنَا مُتَعَجِّبٌ مِنْ سُكُونِ السَّبُعِ بَيْنَ يَدَيْهِ فَقَالَ لِي يَا بَا خَالِدٍ مَا لَكَ تَتَفَكَّرُ قَالَ قُلْتُ أُفَكِّرُ فِي إِعْظَامِ السَّبُعِ قَالَ ثُمَّ مَضَى السَّبُعُ فَمَا لَبِثْتُ إِلَّا وَقْتاً قَلِيلًا حَتَّى طَلَعَ السَّبُعُ وَ مَعَهُ كِيسٌ فِي فِيهِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ هذا لَشَيْ ءٌ عَجِيبٌ قَالَ يَا بَا خَالِدٍ هَذَا كِيسٌ وَجَّهَ بِهِ إِلَيَّ فُلَانٌ (3)مَعَ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ وَ احْتَجْتُ إِلَى مَا فِيهِ وَ كَانَ الطَّرِيقُ مَخُوفاً فَبَعَثْتُ هَذَا السَّبُعَ فَجَاءَ بِهِ قَالَ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي وَاللَّهِ لَا أَبْرَحُ حَتَّى يَقْدَمَ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ وَ أَعْلَمَ ذَلِكَ قَالَ فَضَحِكَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) ثُمَّ قَالَ لِي نَعَمْ يَا بَا خَالِدٍ لَا تَبْرَحْ حَتَّى يَأْتِيَ الْمُفَضَّلُ قَالَ فَتَدَاخَلَنِي وَ اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ حَيْرَةٌ ثُمَ قُلْتُ أَقِلْنِي جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ أَقَمْتُ أَيَّاماً ثُمَّ قَدِمَ الْمُفَضَّلُ وَ بَعَثَ إِلَيَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَقَالَ الْمُفَضَّلُ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ إِنَّ فُلَاناً بَعَثَ مَعِي كِيساً فِيهِ مَالٌ فَلَمَّا صِرْتُ فِي مَوْضِعِ كَذَا وَ كَذَا جَاءَ سَبُعٌ وَ حَالَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ رِحَالِنَا فَلَمَّا مَضَى السَّبُعُ طَلَبْتُ الْكِيسَ فِي الرَّحْلِ فَلَمْ أَجِدْهُ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) يَا مُفَضَّلُ أَ تَعْرِفُ الْكِيسَ قَالَ نَعَمْ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) يَا جَارِيَةُ هَاتِي الْكِيسَ فَأَتَتْ بِهِ الْجَارِيَةُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ الْمُفَضَّلُ قَالَ نَعَمْ هَذَا هُوَ الْكِيسُ ثُمَّ قَالَ يَا مُفَضِّلُ تَعْرِفُ السَّبُعَ قَالَ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ كَانَ فِي قَلْبِي فِي ذَلِكَ الْوَقْتِ رُعْبٌ فَقَالَ لَهُ ادْنُ مِنِّي فَدَنَا مِنْهُ ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ لِأَبِي خَالِدٍ امْضِ بِرُقْعَتِي إِلَى الْغَيْضَةِ فَأْتِنَا


1) في المصدر: اعفنى من ذلك.

2) في المصدر: جبار عنيد.

3) في المصدر: فلان بن فلان.

بِالسَّبُعِ فَلَمَّا صِرْتُ إِلَى الْغَيْضَةِ فَفَعَلْتُ مِثْلَ الْفِعْلِ الْأَوَّلِ جَاءَ السَّبُعُ مَعِي فَلَمَّا صَارَ بَيْنَ يَدَيْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) نَظَرْتُ إِلَى إِعْظَامِهِ إِيَّاهُ فَاسْتَغْفَرْتُ فِي نَفْسِي ثُمَّ قَالَ يَا مُفَضَّلُ هَذَا هُوَ قَالَ نَعَمْ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ فَقَالَ يَا مُفَضِّلُ أَبْشِرْ فَأَنْتَ مَعَنَا (1). (2)

و از همان به سندش از ابى خالد كابلى كه نزد امام ششم (علیه السلام) رفتم و فرمود: اى ابا خالد اين نامه مرا بگير و بفلان بيشه كه نام برد ببر و آن را باز كن و هر درنده كه با تو آمد او را نزد من آور، گويد: گفتم: قربانت مرا معاف دار فرمود: اى ابا خالد برو گويد: با خود گفتم: اگر يک زورگو تو را واميداشت و خلاف می كردى چه حالى داشتى؟ من رفتم تا به بيشه رسيدم و نامه را باز كردم و يكى از آن ها با من آمد و چون برابر آن حضرت رسيد آرام ايستاد و سخنى به او فرمود كه نفهميدم.

گويد در شگفت ايستاده بودم از آرامى درنده در برابرش، فرمود: اى ابا خالد در چه انديشه اى؟ گفتم: در احترام اين درنده گويد درنده رفت جز اندكى نشد كه برگشت با كيسه اى كه بر دهان داشت، گويد گفتم: قربانت اين چيز عجيبى است فرمود: اى مفضل اين كيسه را فلانى با مفضل بن عمر براى من فرستاده و من بدان نياز داشتم و راه خطر داشت و اين درنده را فرستادم و آن را آورد.

گويد پيش خود گفتم از اين جا نروم تا مفضل بن عمر آيد و اين را بدانم گويد:

آن حضرت خنديد و فرمود: اى ابو خالد آرى، از اين جا مرو تا مفضل بيايد، گويد: از اين به خدا بحيرت افتادم و سپس گفتم: قربانت مرا ببخش.

و چند روز ماندم و مفضل آمد و نزد امام (علیه السلام) فرستاد و گفت خدا مرا قربانت كند راستش فلانى كيسه اى كه پولى در آن بود با من فرستاد و در فلان جا كه رسيدم درنده اى آمد و ميان من و مردانم فاصله شد و چون برفت كيسه را در سينه خود


1) دلائل الإمامة، ص 128 و 129.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص74.

جستجو كردم و نيافتم، آن حضرت فرمود: اى مفضل آن كيسه را می شناسى؟ گفت آرى فرمود: اى كنيز آن كيسه را بياور و آورد و چون مفضل نگاهش كرد گفت: آرى همان كيسه است.

سپس فرمود: اى مفضل آن درنده را می شناسى؟ گفت خدايم قربانت كند آن وقت در دلم هراسى بود به او فرمود نزد من آى نزديكش آمد و دست بر او نهاد و فرمود: اى ابى خالد نامه مرا بدان بيشه بر و آن درنده را بياور و ببيشه رفتم و چون بار نخست كردم و آن درنده با من آمد و چون برابر آن حضرت رسيد نگريستم باحترامى كه از او كرد و در دلم استغفار كردم، سپس فرمود: اى مفضل اين همانست؟

گفت: آرى خدايم قربانت كند، فرمود: اى مفضل مژده گير كه تو با ما هستى.

بيان: دست نهادن براى رفتن هراس او بوده. (1)

2- المهج، مهج الدعوات عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ الرَّبِيعِ قَالَ: اصْطَبَحَ الرَّشِيدُ يَوْماً ثُمَّ اسْتَدْعَى حَاجِبَهُ فَقَالَ لَهُ امْضِ إِلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الْعَلَوِيِّ وَ أَخْرِجْهُ مِنَ الْحَبْسِ وَ أَلْقِهِ بِرْكَةَ السِّبَاعِ وَ سَاقَ الْحَدِيثَ إِلَى أَنْ قَالَ لَمَّا انْتَهَيْتُ إِلَى الْبِرْكَةِ فَتَحْتُ بَابَهَا وَ أَدْخَلْتُهُ فِيهَا وَ فِيهَا أَرْبَعُونَ سَبُعاً وَ سَاقَ الْحَدِيثَ إِلَى قَالَ فَعُدْتُ إِلَيْهِ فَإِذَا هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي وَ السِّبَاعُ حَوْلَهُ إِلَى آخِرِ الْخَبَرِ الطَّوِيلِ الَّذِي تَقَدَّمَ فِي بَابِ مُعْجِزَاتِهِ (علیه السلام). (2)

در مهج است از مفضل بن ربيع كه روزى رشيد می صبحانه زد و دربانش را خواست و گفت: برو على بن موسى علوى را از زندان بر آور و در بركه شيران انداز حديث را كشانده تا گفته چون ببركه درنده ها رسيدم آن حضرت را در آن در آوردم كه 40 شير است و حديث را كشانده تا گفته: نزد او برگشتم و ايستاده بود نماز می خواند و شيرها گرد او بودند تا آخر خبر طولانى كه در باب معجزه هايش گذشت.


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) بحار الأنوار، ج 62، ص75.

سيد رضى الله عنه گفت: بسا كه اين حديث دربارۀ امام كاظم (علیه السلام) باشد كه نزد رشيد زندانى بود، ولى من آن را چنان چه بود ذكر كردم. (1)

26. پناه آوردن گرگ به امام معصوم (علیهم السلام)

1- دَلَائِلُ الطَّبَرِيِّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُوسَى بْنِ سَعْدَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: كُنْتُ مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) بَيْنَ مَكَّةَ وَ الْمَدِينَةِ نَسِيرُ أَنَا عَلَى حِمَارٍ لِي وَ هُوَ عَلَى بَغْلَةٍ لَهُ (2)إِذْ أَقْبَلَ ذِئْبٌ مِنْ رأس الْجَبَلِ حَتَّى انْتَهَى إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) فَحَبَسَ لَهُ الْبَغْلَةَ حَتَّى دَنَا مِنْهُ فَوَضَعَ يَدَهُ عَلَى قَرَبُوسِ (3)السَّرْجِ وَ مَدَّ عُنُقَهُ إِلَيْهِ وَ أَدْنَى أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) أُذُنَهُ مِنْهُ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ لَهُ امْضِ فَقَدْ فَعَلْتُ فَرَجَعَ مُهَرْوِلًا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لَقَدْ رَأَيْتُ عَجَباً فَقَالَ هَلْ تَدْرِي مَا قَالَ قُلْتُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ابْنُ رَسُولِهِ أَعْلَمُ فَقَالَ ذَكَرَ أَنَّ زَوْجَتَهُ فِي هَذَا الْجَبَلِ وَ قَدْ عَسُرَ عَلَيْهَا وِلَادَتُهَا فَادْعُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُخَلِّصَهَا وَ أَنْ لَا يُسَلِّطَ شَيْئاً مِنْ نَسْلِي عَلَى أَحَدٍ مِنْ شِيعَتِكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ فَقُلْتُ قَدْ فَعَلْتُ (4). (5)

در دلائل طبرى به سندى از محمّد بن مسلم كه در راه مكه و مدينه به همراه امام پنجم (علیه السلام) بودم من بر الاغ خود راه می بريدم و او بر استرش ناگاه گرگى از سر كوه آمد تا بامام (علیه السلام) رسيد و استر برايش زانو زد تا دست بر غاشيه زين نهاد و گردن بر آورد و آن حضرت ساعتى گوش خود را بدو نزديک كرد و آن گه به او فرمود: برو كه من


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) في المصدر: فبينا نسير بين مكّة و المدينة و انا على حمار و هو على بغلة.

3) في المصدر: فدنا منه حتّى وضع.

4) دلائل الإمامة، ص 98 فيه: فقد رأيت عجبا فقال عليه السلام: هذا الذئب ذكر لي ان زوجته في هذا الجبل قد عسر عليها ولادها و سألنى أن أدعو اللّه ليحفظها و لا يسلط شيئا من نسلها على شيعتنا.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص71.

انجام دادم و دوان دوان برگشت، گفتم: قربانت البته شگفتى ديدم، فرمود: دانى چه گفت؟ گفتم: خدا و رسولش و فرزند رسولش داناترند.

گفت همسرى در اين كوه دارد كه زايش بر او سخت شده گفت: دعا كن خدا او را نجات دهد و هيچ كدام از نژاد مرا بر كسى از شيعه شما خانواده مسلّط نكند، گفتم: انجام دادم. (1)

2- الدَّلَائِلُ، عَنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ مِيثَمٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ؟ع؟ أَنَّهُ خَرَجَ إِلَى ضَيْعَةٍ لَهُ مَعَ بَعْضِ أَصْحَابِهِ فَبَيْنَمَا هُمْ يَسِيرُونَ إِذاً ذِئْبٌ قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْهِ فَلَمَّا رَأَى غِلْمَانَهُ أَقْبَلُوا إِلَيْهِ قَالَ دَعُوهُ فَإِنَّ لَهُ حَاجَةً فَدَنَا مِنْهُ حَتَّى وَضَعَ كَفَّهُ عَلَى دَابَّتِهِ وَ تَطَاوَلَ بِخَطْمِهِ وَ طَأْطَأَ رَأْسَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ؟ع؟ فَكَلَّمَهُ الذِّئْبُ بِكَلَامٍ لَا يُعْرَفُ فَرَدَّ عَلَيْهِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ؟ع؟ مِثْلَ كَلَامِهِ فَرَجَعَ يَعْدُو(2)فَقَالَ لَهُ أَصْحَابُهُ قَدْ رَأَيْنَا عَجَباً فَقَالَ إِنَّهُ أَخْبَرَنِي أَنَّهُ خَلَّفَ زَوْجَتَهُ خَلْفَ هَذَا الْجَبَلِ فِي كَهْفٍ وَ قَدْ ضَرَبَهَا الطَّلْقُ وَ خَافَ عَلَيْهَا فَسَأَلَنِي الدُّعَاءَ لَهَا بِالْخَلَاصِ وَ أَنْ يَرْزُقَهُ اللَّهُ ذَكَراً يَكُونُ لَنَا وَلِيّاً وَ مُحِبّاً فَضَمِنْتُ لَهُ ذَلِكَ قَالَ فَانْطَلَقَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ؟ع؟ وَ انْطَلَقْنَا مَعَهُ إِلَى ضَيْعَتِهِ وَ قَالَ إِنَّ الذِّئْبَ قَدْ وُلِدَ لَهُ جِرْوُ ذَكَرٍ قَالَ فَمَكَثْنَا فِي ضَيْعَتِهِ مَعَهُ شَهْراً ثُمَّ رَجَعَ مَعَ أَصْحَابِهِ فَبَيْنَا هُمْ رَاجِعُونَ إِذَا هُمْ بِالذِّئْبِ وَ زَوْجَتِهِ وَ جِرْوِهِ فَعَوَوْا فِي وَجْهِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ؟ع؟ فَأَجَابَهُمْ بِمِثْلِهِ وَ رَأَوْا أَصْحَابُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ؟ع؟ الْجِرْوَ وَ عَلِمُوا أَنَّهُ قَدْ قَالَ لَهُمُ الْحَقَّ وَ قَالَ لَهُمْ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ؟ع؟ تَدْرُونَ مَا قَالُوا قَالُوا لَا قَالَ كَانُوا يَدْعُونَ اللَّهَ لِي وَ لَكُمْ بِحُسْنِ الصَّحَابَةِ وَ دَعَوْتُ لَهُمْ بِمِثْلِهِ وَ أَمَرْتُهُمْ أَنْ لَا يُؤْذُوا لِي وَلِيّاً وَ لَا لِاهل بيتي فَضَمِنُوا لِي ذَلِكَ (3).(4)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) . فرجع يعوو.

3) . دلائل الإمامة، ص 119 و 120.

4) . بحار الأنوار، ج 62، ص72.

و در دلائل طبرى به سندى كه امام ششم با برخى يارانش به مزرعه خود رفت و در ميان راه گرگى پيش آمد و چون ديد غلامانش جلو او رفتند، فرمود:

او را وانهيد كه نيازى دارد و نزديک شد به آن حضرت تا مشت بر اسب او نهاد و پوز بر آورد و امام سر فرو كرد و سخنى كه فهميده نشد با او گفت و آن حضرت بمانند گفتارش پاسخ داد و او برگشت، و اصحاب حضرت به او گفتند چيز شگفتى ديديم فرمود: او به من گزارش داد كه جفتش را در پس اين كوه نهاده در غارى و زايش بدو زيان رسانده و بر او نگرانست و از من خواست براى نجاتش دعا كنم و خدا به او پسرى دهد كه دوست ما باشد و من براى او ضمانت كردم.

گفت: امام رفت و با او رفتيم تا بمزرعه و آن حضرت فرمود: توله نرى روزى گرگ شد گفت: يک ماه به همراه او در مزرعه مانديم و آن گه با همراهانش برگشت و ناگاه گرگ و جفتش و توله اش در برابر آن حضرت نشسته بودند و سخن مي كردند و حضرت بدان ها پاسخى مانند آن داد و دانستند كه درست به آن ها فرموده و امام بدان ها فرمود: دانستيد چه گفتند؟ گفتند: نه فرمود: براى من و شما از خدا خواستار خوش يارى شدند و من هم به آن ها چنين دعائى كردم و به آن ها گفتم دوستى از مرا آزار ندهند و نه از خاندانم را و آن ها برايم ضمانت كردند. (1)

در حياة الحيوان است كه گرگ و شير در گرسنگى و شكيبائى بر آن با هم مخالفند، شير پر خور و حريص و پرجوش است و با اين حال چند روز گرسنه ماند و چيزى نخورد، و گرگ كه در بيابان تهى بسر برد و رنج بيش تر كشد چون چيزى نيابد به همان نسيم اكتفاء كند و از آن قوت گيرد، شكمش استخوان ميان پر را هضم كند و آب كند و هسته خرما را هضم كند.


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

كار شگفتش اين ست كه يک چشمش بخوابد و ديگرى بيدار است تا چشم خواب را بس شود و آن را باز كند و ديگرى بخوابد تا با آن كه بيدار است خود را بپايد و آن خواب آسايش كند و چون برگ پياز عنصل را بمالد بی درنگ بميرد، و تا آن جا با گوسفند دشمن است كه اگر پوست آن ها را با هم نهند پوست گوسفند به هم كشد چون گرسنه شود عوعو كند و گرگ ها گرد هم آيند و با هم بايستند و هر كدام پشت داد كه برود ديگران بجهند و او را بخورند، و چون به آدمى برخورد و از ناتوانى بترسد، بناله زوزه كند و گرگ هاى ديگر بشنوند و بيايند همه به آدمى يورش برند و در خوردن او حريص باشند و اگر آدمى يكى از آن ها را بخون كشد ديگران بدان جهند و او را بدرند و آدمى را وانهند.

و حاكم در مستدركش از ابى سعيد آورده كه در حرّه شبانى بود و گرگى بگوسفندى برآمد و شبان ميان او و گوسفند حائل شد و گرگ بر سر دم نشست و گفت: اى بنده خدا ميان من و روزى من كه خدا داده جدائى مى افكنى آن مرد گفت: شگفتا كه گرگم سخن گويد گرگ گفت به شگفت ترى گزارشت ندهم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ميان دو حرّه مردم را باخبار گذشته آگاه می كند.

آن شبان رمه خود را در يک گوشه مدينه نهاد و نزد پيغمبر آمد و به او گزارش داد و پيغمبر نزد مردم آمد و فرمود: سوگند بدان كه جانم در دست اوست راست می گويد.

ابن عبد البر و جز او آوردند كه گرگ با سه تن از صحابه سخن گفته:

رافع بن عميره، سلمة بن اكوع و اهبان بن اوس اسلمى و از اين رو عرب گويند او بگرگ اهبان ماند، يعنى شگفت آور است چون اهبان بن اوس نامبرده در رمه گوسفندى بود، گرگ بر گوسفندى يورش كرد و اهبان بدو فرياد زد و او بر سر دم نشست و گفت:

روزى كه خدا به من داده از من می گيرى، اهبان گفت از اين شگفت تر نديدم و نشنيدم كه گرگ سخن گويد، گفت: از اين در شگفتى با اين كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ميان اين نخله ها و اشاره به مدينه كرد از آن چه بوده و باشد باز گويد و به سوى خدا خواند و پرستش او و از او نپذيرند؟

گفت: آمدم نزد پيغمبر و بوى گزارش دادم و مسلمان شدم و پيغمبر فرمود آن را به مردم بازگو، عبد الله بن ابى داود سيستانى حافظ گفته: اهبان را سخن گوى با گرگ، مي گفتند و فرزندانش را سخن گو زاده گرگ و محمّد بن اشعث خزاعى از فرزندانش است و براى رافع بن عميره و سلمة بن اكوع هم مانند آن رخداده و در دو صحيح از ابى هريره آمده كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: دو زن بودند كه دو پسر داشتند و گرگ آمد و پسر يكى را برد و هر يک به ديگرى گفت پسر تو را برده و نزد داود (علیه السلام) محاكمه كردند و بسود بزرگ تر قضاوت كرد و نزد پسرش سليمان (علیه السلام) رفتند و به او گزارش دادند و گفت: يک كارد بياوريد تا من آن را ميان شما دو نيمه كنم كوچک تر گفت: نه، خدا رحمتت كند او پسر طرف من است و حكم داد كه از همان كوچک تر است.

و در تاريخ ابن نجّار است از وهب بن منبه كه در اين ميان كه زنى از بنى اسرائيل كنار دريا جامه اش را می شست و پسر بچه اش برابرش بود گدائى آمد و او از گرده نانى كه داشت لقمه اى به او داد، و درنگى نشد كه گرگ آمد و پسر بچه را بكام خود ربود و آن زن دنبالش دويد و می گفت: اى گرگ پسرم پسرم، و خدا فرشته اى فرستاد تا پسر بچه را از دم او گرفت و بدان زن برگرداند و گفت لقمه اى عوض لقمه اى و در حليه از مالک بن دينار است كه گرگ پسر بچه زنى را گرفت و او يک لقمه صدقه داد و درنده او را انداخت و به او ندا رسيد يک لقمه به یک لقمه.

و گفته: خرگوش جانوريست مانند بزغاله دست كوتاه و پا بلند گفتند: چون

دريا را بيند بميرد و از اين رو در كناره درياها يافت نشود و اين نزد من درست نيست، عرب پنداشتند پرى از او گريزد چون حيض بيند چهار جاندار است كه حيض بيند زن، كفتار، شب پره، و خرگوش، و گفته شده ماده سگ هم حيض بيند و از ضرب المثل هاى معروف اين ست كه «في بيته يؤتى الحكم در خانه حاكمان آيند» و اين مثل را عرب از زبان جانور ساختند.

گفتند: خرگوشى خرمائى برگرفت و روباه آن را ربود و خورد و با هم ستيزه كردند و نزد سوسمار به محاكمه رفتند، روباه گفت: اى ابا حسل پاسخش داد:

شنوائى را خواندى گفت نزد تو آمديم تا ميان ما قضاوت كنى، گفت: دادگرى را حكم ساختيد گفت: بدر آى گفت نزد حاكمان بخانه آن ها روند.

خرگوش گفت: من يک دانه خرما يافتم، گفتش شيرين است بخورش، گفت روباه آن را ربود، گفت: آزاد براى خود جويد، گفت: من به او سيلى زدم گفت حقت را دريافتى، گفت: او هم به من سيلى زد گفت: آزاديست كه انتقام خود را گرفته گفت:

ميان ما قضاوت كن گفت: قضاوت كردم، و گفته هايش همه ضرب المثل شدند.

و مانند اين ست داستان عدى بن ارطاة كه در مجلس قضاوت شريح آمد و به او گفت: كجائى؟ گفت: ميان تو و ديوار گفت: از من بشنو، گفت: براى شنودن نشستم، گفت: من زنى گرفتم گفت: بخوشى و داشتن پسران گفت: خاندانش با من شرط كردند كه از خانه آن ها بيرون نشوم، گفت: بشرط خود وفا كن گفت:

می خواهم بيرون شوم، گفت بامان خدا گفت: ميان ما قضاوت كن، گفت: قضاوت كردم، گفت: بر عليه كه حكم دادى، گفت: بر عليه پسر مادرت، گفت: بگواهى چه كسى؟ گفت: بگواهى پسر خواهر خاله ات (حياة الحيوان، ج 1، ص 14 و 15) و گفته: شير درنده معروفى است و در زبان تازى نام هاى بسيار دارد، ابن

خالويه برايش 500 نام و صفت گرد آورده و على بن قاسم لغوى تا 130 نام بر آن ها افزوده و آن شريف تر جانور وحشى است چون در مقام شاه هيبت دار آن ها است براى نيرو و دليرى و سخت دلى و شهامت و بد خلقى او و از اين رو در نيرو وجهش و صولت بدو مثل زنند.

و بحمزه اسد الله گفتند و گفتند از بزرگوارى شير است كه براى حمزه لقبى از نام او برگرفته شد و آن از همه درنده ها بر گرسنگى شكيباتر است و به آب كم تر نياز دارد از شكار ديگرى نخورد و چون از شكار خود سير شد آن را وانهد و بدان باز نگردد، چون گرسنه شود بد رفتار گردد، و چون شكمش از خوراک پر شد ورزش كند، از آبى كه سگ بدان دم زده ننوشد، و بدندان ميگيرد و نمي خورد و آب دهانش بسيار كم است و از اين رو گند دهان دارد.

هم دلير است و هم ترسو و از ترسش اين ست كه از آواز خروس می هراسد و مى گريزد و از زدن به طشت و از گربه، و چون آتش بيند خيره و سرگردان شود سخت می كوبد و با درنده هاى ديگر الفت ندارد چون آن ها را همسر خود نداند و چون پوستش را بر پوست درنده ها گذارند موى آن ها بريزد، و بزن حائض نزديك نشود گر چه بسيار گرسنه باشد، بسيار عمر كند، و نشانه پيريش اين است كه دندان هايش بريزد.

و در حليه ابى نعيم است كه به من رسيده شير نخورد جز كسى را كه كار ناروائى كرده.

و محمّد بن منكدر از سفينه آزاد كرده رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آورده كه سوار كشتى شدم. و در دريا شكست، بتخت هاى سوار شدم و مرا به بيشه اى برد كه در آن شيرى بود به من رو آورد و من گفتم: سفينه آزاد كرده رسول خدايم كه گم شده ام و با شانه اش مرا فشار داد و راند تا براه رساند و آن گه همهمه كرد و پنداشتم سلام می رساند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر عتبه پسر ابى لهب نفرين كرد و گفت: «بار خدايا يكى از سگ هاى خود را بر او مسلّط كن» و در زرقاء از سرزمين شام شير او را پاره كرد.

و حافظ ابو نعيم به سند خود از اسود بن هبار آورده كه ابو لهب و پسرش عتبه براى شام بار زدند و من با آن ها بيرون شدم و در سراى نزديک صومعه راهبه منزل كرديم، راهب گفت: چرا اين جا منزل كرديد، اين جا درنده هاى بسيارى باشند.

ابو لهب گفت: شما سن و حق مرا می شناسيد؟ گفتيم: آرى گفت: راستش محمّد بپسرم نفرين كرده كالاى خود را بر در اين صومعه فراهم كنيد و براى پسرم روى آن ها بستر اندازيد و همه در گرد او بخوابيد و چنين كرديم كالاها را روى هم انباشتيم تا بالا آمد و گردش را گرفتيم و عتبه بالاى كالاها خوابيد، شير آمد و چهره ما را بو كشيد و جهيد و او بالاى كالاها بود و سرش را كند و او گفت: شمشيرم اى سگ و چيزى ديگر نتوانست.

و در روايتى است كه شير يک ضربت بدو زد و او را زخم كرد،: گفت: مرا كشت و بيدرنگ مرد و ما شير را جستيم و نيافتيم و همانا پيغمبر شير را سگ ناميد چون شير مانند سگ براى ادرار کردن پاى خود را بالا برد.

و در روايت صحيح بخاريست كه از خوره دار بگريز چون گريزت از شير.

و در حديث ديگر است كه آن حضرت (صلی الله علیه و آله) دست خوره دارى را گرفت و گفت به نام خدا باعتماد بر خدا، توكل بر خدا و آن را با خود در كاسه در آورد.

شافعى در عيوب زن و شوهر گفته: خوره و پيسى واگير دارند، و گفته:

فرزند خوره دار كم است كه از آن سالم ماند گويم: مقصود از اين كه گفته: واگير دارند، يعنى باثر بخشى خدا نه خود بخود، زيرا خدا را شيوه اين ست كه سالم را در آميزش با گرفتار دردى بدان دچار سازد، و بسا با قضا و قدر همراه گردد و پندارند كه آن واگير است با اين كه فرمود (صلی الله علیه و آله) نه واگير باشد و نه بدفالى و در اين كه فرموده كم است فرزند سالم ماند، صيدلانى گفته: يعنى گاهى رگى از پدر بفرزند جهد و خوره گيرد، و پيغمبر (صلی الله علیه و آله) بمردى كه گفت: زنم پسرى سياه زائيده فرمود: شايد رگى در او جهيده.

و از اين راه جمع ميان اين احاديث فراهم شود و در حديث است كه فرمود (صل الله علیه و آله) «آفت زده بر تندرست وارد نشود» و آن چه آوردند اين ست كه خوره دارى نزد آن حضرت (صلی الله علیه و آله) آمد تا بيعت كند و دست به او نداد فرمود: دست باز دار كه من بيعت تو را پذيرفتم.

و در مسند احمد است كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: پر بخوره دار ننگريد و چون با او گفتگو كنيد يک نيزه از او دور باشيد شيخ صلاح الدين در قواعد گفته: چون مادر خوره دارد حق نگهدارى فرزندش را ندارد چه بسا فرزند از شير و آميزش با او دچار خوره شود.

و طبرانى و جز او به نقل از ابى هريره آوردند كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:

می دانيد شير در غرش خود چه گويد: گفتند؟ خدا و رسولش داناترند، فرمود: گويد خدايا مرا به خيرمندان چيره مكن.

از ابن عباس است كه گفت: چون در دشتى از شير بترسى بگو: بدانيال و به چاه پناه برم از شر شير پايان بدان اشاره دارد به روايت بيهقى در شعب كه دانيال را به چاه شيران انداختند و آن درنده ها او را ليس زدند و دم جنبانيدند و فرشته اىدر بر او آمد و دانيال گفت: سپاس خدا را كه فراموش نكند آن كه در ياد او است.

و ابن ابى الدنيا آورده كه بخت نصّر دو شير را شكار كرد و آن ها را در چاهى افكند و فرمانداد دانيال را بر آن ها انداختند و تا خدا خواست آن جا ماند و گرسنه و تشنه شد و خدا تعالى بارميا كه در شام بود وحى كرد برايش خوراک و نوشابه برد كه در عراق بود، نزد او تا سر چاه رفت و گفت: دانيال پاسخ داد اين كيست؟

گفت: ارميا گفت: براى چه آمدى؟ گفت: پروردگارت مرا نزد تو فرستاده.

دانيال گفت: سپاس خدا را كه فراموش نكند هر كه بياد او است، و سپاس خدا را كه نوميد نسازد هر كه اميدوار او است و سپاس خدائى را كه اعتماد كن

خودش را به ديگرى واننهد، و سپاس خدا را كه خوبى را به خوبى پاداش دهد و سپاس خدا را كه در برابر شكيبائى نجات و آمرزش عطا كند، و سپاس خدا را كه سختى ما را پس از گرفتارى زدود، و سپاس خدا را كه پشتيبان ما است هنگامى كه بكارهاى خود بدگمانيم، و سپاس خدا را كه اميد ما است چون بيچاره شويم.

و ابن ابى الدنيا از راه ديگرى روايت كرده كه پادشاه مسلّط بر دانيال را ستاره شناسان و دانشمندان ديدار كردند به او گزارش دادند كه در شب فلانى پسرى زائيده شود كه پادشاهى تو را تباه سازد و پادشاه فرمانداد كه نوزادان آن شب همه را كشتند، و چون دانيال زاده شد مادرش او را در بيشه شيران انداخت و آن شب ماده شير و بچه اش تا بامداد او را ليس زدند، خدا چنانش نجات داد تا رسيد بدان جا كه رسيد، و كارش چنان شد كه خداى عزيز و دانا مقدر كرده بود. (1)

27. آزار دادن روباه

1- الْكَافِي، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ (2)قَالَ إِنَّ رَجُلًا انْطَلَقَ وَ هُوَ مُحْرِمٌ فَأَخَذَ ثَعْلَباً فَجَعَلَ يُقَرِّبُ النَّارَ إِلَى وَجْهِهِ وَ جَعَلَ الثَّعْلَبُ يَصِيحُ وَ يُحْدِثُ مِنِ اسْتِهِ وَ جَعَلَ أَصْحَابُهُ يَنْهَوْنَهُ عَمَّا يَصْنَعُ ثُمَّ أَرْسَلَهُ بَعْدَ ذَلِكَ فَبَيْنَمَا الرَّجُلُ نَامَ إِذْ جَاءَتْهُ حَيَّةٌ فَدَخَلَتْ فِي فِيهِ فَلَمْ تَدَعْهُ حَتَّى جَعَلَ يُحْدِثُ كَمَا أَحْدَثَ الثَّعْلَبُ ثُمَّ خَلَّتْ (3)عَنْهُ. (4)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)؛ ج 8، ص297.

2) المائدة / 95.

3) فروع الكافي، ج 4، ص 397.

4) بحار الأنوار، ج 62، ص71.

در كافى به سندش از امام ششم (علیه السلام) در تفسير قول خدا عز و جل «و هر كه باز گردد خدا از او انتقام گيرد» فرمود:

شخصى محرم رفت و روباهى گرفت و آتش به چهره او نزديک مي كرد و روباه شيون مي كرد و از پشتش حدث مي داد و يارانش او را از اين كار باز می داشتند و آن گه روباه را رها كرد و در اين ميان كه آن مرد خواب بود مارى آمد و بدهانش رفت و او را رها نكرد تا مانند آن روباه حدث داد و سپس او را رها كرد. (1)

2- الْإِخْتِصَاصُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي هَاشِمٍ عَنْ سَالِمِ بْنِ مُكْرَمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) مَعَ أَصْحَابِهِ فِي طَرِيقِ مَكَّةَ فَمَرَّ بِهِ ثَعْلَبٌ وَ هُمْ يَتَغَدَّوْنَ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) لَهُمْ هَلْ لَكُمْ أَنْ تُعْطُونِي مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَا تُهَيِّجُونَ هَذَا الثَّعْلَبَ حَتَّى أَدْعُوَهُ فَيَجِي ءَ إِلَيْنَا فَحَلَفُوا لَهُ فَقَالَ يَا ثَعْلَبُ تَعَالِ أَوْ قَالَ ائْتِنَا فَجَاءَ الثَّعْلَبُ حَتَّى وَقَعَ بَيْنَ يَدَيْهِ فَطَرَحَ إِلَيْهِ عُرَاقاً (2)فَوَلَّى بِهِ لِيَأْكُلَهُ فَقَالَ لَهُمْ هَلْ لَكُمْ أَنْ تُعْطُونِي مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ أَدْعُوَهُ أَيْضاً فَيَجِي ءَ فَأَعْطَوْهُ فَدَعَا فَجَاءَ فَكَلَحَ رَجُلٌ مِنْهُمْ فِي وَجْهِهِ فَخَرَجَ يَعْدُو فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) مَنِ الَّذِي خَفَرَ (3)ذِمَّتِي فَقَالَ رَجُلٌ مِنْهُمْ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَنَا كَلَحْتُ فِي وَجْهِهِ وَ لَمْ أَدْرِ فَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فَسَكَتَ (4). (5)

در اختصاص به سندى از امام ششم (علیه السلام) كه على بن الحسين (علیه السلام) با يارانش در راه مكه بود و روباهى بدان ها گذر كرد كه غذا می خوردند و آن حضرت فرمود


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) العراق بالضم: العظم اكل لحمه.

3) خفر فلانا: نقض عهده. غدر به.

4) الاختصاص، ص 298 فيه: ايكم الذي خفر ذمتى.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص75.

بدان ها كه به من پيمان خدائى می دهيد كه جانور را نيازاريد تا او را بخوانم و نزد ما آيد و همه سوگند خوردند و آن حضرت فرمود: اى روباه بيا آمد تا برابر آن حضرت و او استخوانى نزد او افكند و آن را برد تا بخورد و فرمود: سوگند ميخوريد به خدا تا باز او را بخوانم و بيايد و سوگند خوردند و او را خواند و آمد.

يكى از آن ها در چهره او روترش كرد و روباه دويد و رفت و آن حضرت فرمود:

چه كسى پیمان با مرا شكست، مردى از آن ها گفت: يا ابن رسول الله من رو بدو ترش كردم و ندانستم و از خدا آمرزش خواهم و خاموش شد.

گويم: دميرى گفته: روباه معروف است، و پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود بدترين جانور اين روبهانند، و از حيله او در جستن روزى اين ست كه خود را به مردن زند و شكمش را باد كند و دست و پا بالا برد تا پندارند مرده است و چون جانورى بدو نزديک شود بر او جهد و او را شكار كند، و اين حيله اش در سگ شكارى در نگيرد بروباه گفتند: چرا بيش از سگ ميدوى؟ گفت: من براى خود بدوم و سگ براى ديگرى.

جاحظ گفته: در پخش روزى شگفت است كه گرگ روباه را بگيرد و بخورد و روباه خارپشت را و خار پشت افعى را و افعى گنجشک را و گنجشک ملخ را و ملخ جوجه زنبور را و زنبور مگس عسل را و زنبور عسل مگس را و مگس پشه را و عنكبوت مگس را، گرگ به دنبال بچه روباه است و چون روباه بزايد برگ هاى عنصل را بر در لانه اش نهد، گرگ از آن ها بگريزد.

و از ابى هريره است كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) مرا از سه چيز در حال نماز باز داشت نوک زدن مانند خروس و بر سر دم نشستن چون سگ و به هر سو نگريستن چون روباه. (1)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

28. انسان، حیوان، و تخریب اکوسیستم

زیست شناسان در مطالعات اخیر خود به این نتیجه رسیدند که جانوران درنده و انسان ها، در بلندمدت می توانند سبب اختلال در نظام طبیعت شوند.

نهنگ های قاتل، خرس های قطبی و انسان ها، هر سه شکارچیانی هستند که می توانند در هنگام کمیاب شدن غذای مورد علاقه شان، خود را با شکار طعمه‌های جدید و گونه‌های دیگری از غذا مطابقت دهند، اما این تغییر ذائقه آن ها می تواند کل نظام اکوسیستم را مختل کند.

چنین تغییری می تواند در مدتی کوتاه برای بقای شکارچی سودمند باشد اما در درازمدت منجر به اثرات منفی روی کل شبکه منابع غذایی طبیعت خواهد شد.

محققان نشان دادند که چگونه استفاده بیش از حد از منابع غذایی توسط جانوران درنده و انسان در بدترین حالت می تواند منجر به انقراض گونه‌های زیستی، یکی پس از دیگری شود تا جایی که دیگری اثری از آن ها نماند.

یک نمونه عالی در این مورد نهنگ قاتل است، که طعمه اصلی او گوشت نوزاد نهنگ کوهان دار است. هنگامی که جمعیت نهنگ‌های کوهان دار به دلیل شکار گسترده به طور چشمگیری کاهش می‌یابد، نهنگ‌های قاتل شروع به شکار خوک های آبی (سیل) کرده و هنگامی که جمعیت آن ها نیز ریشه کن می‌شود، سراغ سمورهای دریایی می‌روند. این موضوع سبب می‌شود تا فشار وارده بر خارپشت دریایی که غذای مورد علاقه سمور دریایی است کاهش یابد. در نتیجه جمعیت خارپشت دریایی افزایش یافته و آنان نیز در کف دریا از جلبک های بزرگ (کلپ) که زیستگاه بسیاری از گونه‌های مختلف ماهی و حیوانات کوچک دریایی است تغذیه می‌کنند.

این فرآیند را می توان هم چون طنابی تصوّر کرد که از الیاف تابیده شده است.

هنگامی که به این طناب نیرویی وارد می‌شود، این نیرو در سراسر طناب پخش می‌شود. اگر یکی از الیاف پاره شود، الیاف باقی مانده تمام فشار را به صورت بیش تری تحمل خواهد کرد و به این ترتیب در نهایت کل طناب پاره خواهد شد.

نمونه های دیگری نیز در دنیای واقعی وجود دارند. هنگامی که یخ در قطب شمال ذوب می‌شود، شکار خوک‌های دریایی برای خرس قطبی که غذای طبیعی آن هاست روز به روز مشکل تر می‌شود. از این رو، آن ها مجبور می‌شوند که به شکار در روی زمین بپردازند و از تخم و جوجه‌های پرندگان تغذیه کنند که این پرندگان به نوبه خود غذای اصلی جانورانی مانند روباه قطبی شمال هستند.

نمونه دیگر ماهیگیران غرب آفریقا هستند که در حال حاضر مجبورند حوزه‌های ماهی گیری خود را رها کنند؛ زیرا ماهی گیری در مقیاس بالا به روش های صنعتی سبب می‌شود تا کار آن ها کساد شود. در نتیجه آن ها به شکار حیوانات دیگری در طبیعت می‌پردازند که منجر به کاهش شدید جمعیت آن ها می‌شود. انسان ها شکارچیان بسیار انعطاف پذیر و باکفایتی هستند که به شدت تأثیری گسترده بر اکوسیستم می‌گذارند.

آن چه زیست شناسان به طور نظری در مورد دوره‌هایی که یک شکارچی غذای اصلی و مورد علاقه خود را کمیاب می‌بیند شبیه سازی کرده‌اند به طور کامل در تضاد با باورهای محققان در گذشته است.

در گذشته اعتقاد بر این بود که اگر یک شکارچی در هنگام کمبود غذای اصلی خود بتواند با شرایط جدید سازگار شده و از جانوران دیگری تغذیه کند، از انقراض گونه‌ها به طور پی در پی اجتناب خواهد شد، اما نتایج جدید نشان می‌دهد که دقیقاً برعکس این موضوع رخ داده و عواقب بسیار بدتری نیز دارد. این تغییر در نوع غذا مانند شمشیر دو لبه است که از یک سو در مدت زمان کوتاه

می تواند سبب بقای شکارچی شود و از سوی دیگر در دراز مدت می تواند بر ذخایر غذایی طبیعت و کل اکوسیستم تأثیر منفی بگذارد. (1)


1) کد خبر: 18213، جمعه 17 مهر 1394 - 18:12:37.

گفتار دوم: ارتباطات و تعاملات در حشرات

1. شُکُوه زنبور عسل (نحل)
اشاره

قرآن کریم می فرماید:

وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ * ثُمَّ كُلي مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُكي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ في ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ. (1)

ترجمه:

و پروردگار تو به زنبور عسل «وحى» (و الهام غريزى) نمود كه: «از كوه ها و درختان و داربست هايى كه مردم مى سازند، خانه هايى برگزين! سپس از تمام ثمرات (و شيره گل ها) بخور و راه هايى را كه پروردگارت براى تو تعيين كرده است، براحتى بپيما! «از درون شكم آن ها، نوشيدنى با رنگ هاى مختلف خارج مى شود كه در آن، شفا براى مردم است؛ به يقين در اين امر، نشانه روشنى است براى جمعيّتى كه مى انديشند.


1) نحل /68و69.

تفسیر
پروردگارت به زنبور عسل وحى فرستاد!

در اين جا لحن قرآن به طرز شگفت انگيزى تغيير مى يابد و در عين ادامه دادن بحث هاى پيشين در زمينه نعمت هاى مختلف الهى و بيان اسرار آفرينش سخن از «زنبور عسل» (نحل) و سپس خود عسل به ميان مى آورد، اما در شكل يک مأموريت الهى و الهام مرموز كه نام وحى بر آن گذارده شده است، نخست مى گويد:

«پروردگار تو به زنبور عسل، وحى كرد كه خانه هايى از كوه ها و درختان و داربست هايى كه مردم مى سازند انتخاب كن»؛ وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ . (1)

2. وحى، و زنبور عسل

در آيه مذکور، به کلمه وحی برخورد مى كنيم كه درخور دقت است.

كلمه وحى در اصل چنان كه راغب در مفردات مى گويد: به معنى اشاره سريع است، سپس به معنى القا كردن مخفيانه سخنى آمده است، ولى در قرآن مجيد وحى در معانى مختلفى به كار رفته، كه همه بازگشت به همان معنى اصلى مى كند:

از آن جمله وحى نبوت است كه در قرآن، فراوان از آن ياد شده است، در آيه 51 سوره شورى مى خوانيم: وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً ؛ «خداوند با هيچ انسانى جز از طريق وحى سخن نمى گويد...» و نيز وحى به معنى الهام است، خواه الهام خود آگاه باشد (در مورد انسان ها) مانند وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِ ؛ «ما به مادر موسى الهام كرديم كه نوزادت را شير ده و هر گاه از دستيابى دشمنان بر او ترسيدى او را به آغوش امواج دريا بسپار» و


1) تفسير نمونه، ج 11، ص 296.

خواه به صورت ناآگاه و الهام غريزى باشد، چنان كه در مورد زنبور عسل در آيات فوق خوانديم، زيرا مسلم است، وحى در اين جا همان فرمان غريزه و انگيزه هاى ناخودآگاهى است كه خداوند در جانداران مختلف آفريده است.

و نيز وحى به معنى اشاره است چنان كه در داستان ذكريا مى خوانيم فَأَوْحى إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا ؛ «ذكريا به مردم با اشاره گفت صبح و شام، تسبيح خدا گوئيد».

و نيز به معنى رساندن مخفيانه پيام و خبر آمده است، چنان كه در آيه 112 سوره انعام مى خوانيم يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً: «شياطين انسانى و غير انسانى مطالب فريبنده و گمراه كننده را به طور مرموز به يک ديگر مى رسانند». (1)

3. الهام غريزى و زنبور عسل

در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه غرائز و يا الهام غريزى منحصر به زنبوران عسل نيست و در همه حيوانات وجود دارد، چرا تنها در اين جا اين تعبير آمده است؟

اما با توجه به يک نكته پاسخ اين سؤال روشن مى شود و آن اين كه: امروز كه زندگى زنبوران عسل دقيقاً از طرف دانشمندان مورد بررسى عميق قرار گرفته ثابت شده است كه اين حشره شگفت انگيز آن چنان تمدن و زندگى اجتماعى شگفت انگيزى دارد كه از جهات زيادى بر تمدن انسان و زندگى اجتماعى او پيشى گرفته است.

البته كمى از زندگى شگرفش در گذشته روشن بوده، ولى هرگز مثل امروز ابعاد مختلف آن كه هر يک از ديگرى عجيب تر است شناخته نشده بود، قرآن به طرز اعجاز آميزى با كلمۀ «وحى» به اين موضوع اشاره كرده است، تا اين واقعيت را


1) تفسير نمونه، ج 11، ص 296.

روشن سازد كه زندگى زنبوران عسل را هرگز نبايد با انعام و چهار پايان و مانند آن ها مقايسه كرد، و شايد همين انگيزه اى شود كه به درون جهان اسرار آميز اين حشره عجيب گام بگذاريم و به عظمت و قدرت آفريدگارش آشنا شويم، و اين است رمز دگرگون شدن لحن كلام در اين آيه نسبت به آيات گذشته. (1)

4. زنبور عسل و قبل از هر چيز، خانه سازى

نخستين مأموريت زنبوران در اين آيه مأموريت خانه سازى ذكر شده، و اين شايد به خاطر آن است كه مسأله مسكن مناسب نخستين شرط زندگى است و به دنبال آن فعاليت هاى ديگر امكان پذير مى شود، و يا به خاطر آن كه ساختمان خانه هاى شش ضلعى زنبوران عسل كه شايد مليون ها سال است به همين شكل در شرق و غرب جهان ادامه دارد از عجيب ترين برنامه هاى زندگى آن ها است و حتى شايد از ساختن خود عسل عجيب تر است، چگونه اين ماده مومى مخصوص را تهيه مى كند؟ و چگونه اين خانه هاى شش ضلعى را با ظرافت و مهندسى فوق العاده دقيقى مى سازد؟ خانه هايى كه نقشه آن بسيار حساب شده و زواياى آن كاملاً دقيق و يكسان است، اساسا براى استفاده كامل از يک سطح به گونه اى كه هيچ قسمتى از آن، هدر نرود و يا زواياى تنگ و تاريكى پيدا نكند، راهى بهتر از انتخاب خانه هاى شش ضلعى با زواياى مساوى نيست، به اضافه اين نوع خانه از استحكام خاصى برخوردار است. (2)

5. طرز انتخاب خانه های زنبوران عسل

انتخاب اين خانه ها، چنان كه قرآن در آيه فوق مى گويد: گاهى در كوه ها


1) تفسير نمونه، ج 11، ص 297.

2) تفسير نمونه، ج 11، ص 298.

است، در لابلاى صخره هاى غير قابل عبور، و شكاف هاى مخصوص سنگ هايى كه آمادگى براى اين هدف دارند و گاهى در لابلاى شاخه هاى درختان، و گاهى در كندوهايى كه انسان ها بر فراز داربست ها در اختيارشان مى گذارند.

ضمنا از اين تعبير استفاده مى شود كه لانه و كندوى عسل بايد در نقطه مرتفعى از كوه و درخت و داربست باشد تا به خوبى بتواند از آن استفاده كند.

بعد دومين مأموريت زنبور عسل شروع مى شود چنان كه قرآن مى گويد:

«سپس ما به او الهام كرديم كه از تمام ثمرات تناول كن»؛ ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ .

«و راه هايى را كه پروردگارت براى تو تعيين كرده به راحتى بپيما»؛ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا .

«ذلل» جمع ذلول به معنى تسليم و رام باشد، و توصيف راه ها به «ذلل» به خاطر آن ست كه اين جاده ها آن چنان دقيقاً تعيين شده كه در برابر زنبوران عسل كاملاً رام و تسليمند كه بعدا به چگونگى آن اشاره خواهيم كرد.

سرانجام آخرين مرحله مأموريت آن ها را (به صورت يك نتيجه) اين چنين بيان مى كند: «از درون زنبوران عسل نوشيدنى مخصوصى خارج مى شود كه رنگ هاى مختلفى دارد»؛ يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ .

«در اين شراب حلال، داروى شفا بخش مهمى براى مردم است»؛ فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ .

«و در اين ماجراى برنامه زندگى زنبوران عسل و ارمغانى كه آن ها براى جهان انسانيت مى آورند، كه هم غذا است، هم شفا و هم درس زندگى، نشانه روشنى از عظمت و قدرت پروردگار است براى آن هايى كه تفكر و انديشه مى كنند»؛ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ .

و در اين آيه نيز نكات پر معنى و قابل ملاحظه اى است. (1)

6. عسل از چیست؟

زنبوران عسل معمولاً از ماده قندى مخصوصى كه در ريشه گل ها قرار داده شده است مي مكند و آن را جمع آورى مى كنند، ولى زنبورشناسان مى گويند كار زنبوران تنها استفاده از اين ماده قندى بن گل ها نيست، بلكه احياناً از تخمدان گل ها و دمبرگ ها و ميوه ها نيز استفاده مى كنند كه قرآن از همه اين ها تعبير به «مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ» (همه ميوه ها) كرده است.

جمله عجيبى كه از «مترلينگ» دانشمند زيست شناس نقل شده، اهميت تعبير قرآن را آشكار مى سازد آن جا كه مى گويد: «همين امروز اگر زنبور عسل (اعم از وحشى و اهلى) از بين برود يكصد هزار نوع از گياه ها و گل ها و ميوه هاى ما از بين خواهد رفت، و از كجا كه اصولاً تمدن ما از بين نرود؟» (2)

(زيرا نقش زنبوران عسل در جابجا كردن گرده هاى نر گل ها و بارور ساختن گياهان ماده و به دنبال آن پرورش يافتن ميوه ها آن قدر عظيم است كه بعضى از دانشمندان حتى آن را از عسل سازى زنبوران هم مهم تر مى دانند).

در حقيقت آن چه را زنبوران عسل از آن مى خورند، بالقوه انواع ميوه هايى است كه به كمک آن ها، شكل مى گيرد و بااين حال چه پر معنى است كلمۀ «كُلِّ الثَّمَراتِ ». (3)

7. راه هاى مطمئن زنبوران عسل!

زنبورشناسان با مطالعاتى كه روى اين حشره انجام داده اند به اين نتيجه


1) تفسير نمونه، ج 11، ص 299.

2) اولين دانشگاه، ج 5، ص 55.

3) تفسير نمونه، ج 11، ص 300.

رسيده اند كه صبحگاهان گروهى از زنبوران كه مأموران شناسايى گل ها هستند از كندو بيرون مى آيند و مناطق مختلف پر گل را كشف كرده و به كندو باز مى گردند و به اطلاع ديگران مى رسانند، حتى سمت و جهت آن را مشخص كرده و فاصله آن را نيز از كندو به اطلاع هموطنان خود مى رسانند.

زنبوران براى رسيدن به منطقه گل ها گاهى راه خود را نشانه گذارى مى كنند، و از طريق پراكندن بوهاى مختلف در مسير راه، و مانند آن، چنان راه را مشخص مى كنند كه كم تر امكان دارد زنبورى سرگردان شود! جمله فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا (در جاده هاى پروردگارت كه رام و تسليم تو است گام بگذار) گويا اشاره به اين واقعيت است. (1)

8. عسل در كجا ساخته مى شود؟

شايد هنوز بسيارى از افراد فكر مى كنند كه برنامه كار زنبوران عسل اين است كه شيره گل ها را مكيده و در دهان خود جمع و در كندو ذخيره مى كنند، در حالى كه چنين نيست آن ها شيره هاى گل ها را به بعضى از حفره هاى درون بدن خود كه زنبورشناسان به آن، چينه دان مى گويند مى فرستند، و در آن جا كه حكم يک كارخانه كوچک مواد شيميايى دارد تغيير و تحول هاى مختلفى پيدا كرده، شهد گل ها به عسل تبديل مى گردد، و مجدداً زنبور، عسل ساخته شده را از بدن خود بيرون مى فرستد.

عجيب اين كه سوره نحل، از سوره هاى مكى است و مى دانيم در منطقه مكه نه گل و گياهى وجود دارد و نه زنبوران عسل، ولى قرآن با اين دقت و ظرافت از آن سخن مى گويد و با تعبير جالبى مانند يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ ؛ «از


1) تفسير نمونه، ج 11، ص 301.

درون زنبوران مايعى خارج مى شود به رنگ هاى مختلف» حتى به ريزه كاري هاى ساختن عسل نيز اشاره كرده است. (1)

9. رنگ هاى مختلف عسل

رنگ عسل، بر حسب آن كه زنبور بر چه گل و ثمره اى نشسته و از آن بهره گيرى كرده باشد تفاوت مى كند، به همين جهت در پاره اى از موارد قهوه اى تيره، و گاهى نقره اى سفيد، و گاهى بى رنگ، و گاهى زرد رنگ، گاهى شفاف، زمانى تيره، گاهى زرد طلايى، زمانى خرمايى و حتى گاهى، مايل به سياهى است!.

اين تنوع رنگ ها علاوه بر اين كه گوياى تنوع سرچشمه هاى به دست آوردن عسل است، تنوعى براى ذوق ها و سليقه ها نيز محسوب مى شود، زيرا امروز ثابت شده است كه رنگ غذا در تحريک اشتهاى انسان بسيار مؤثر است، قديمى ها نيز گويا اين مسأله روانى را شناخته بودند كه غذاهاى خود را با زعفران و زردچوبه و رنگ هاى ديگر رنگين مى ساختند، تا از طريق بصرى نيز ميهمانانشان را به خوردن غذا تشويق نمايند، در كتب غذاشناسى در اين زمينه بحث فراوان كرده اند كه نقل همه آن ها مناسب با بحث فشرده تفسيرى ما نيست. (2)

10. عسل فوق العاده شفا بخش است

مى دانيم در گل ها و گياهان، داروهاى حياتبخشى نهفته شده است كه هنوز معلومات ما - با اطلاعات وسيعى كه از داروهاى گياهى داريم - نسبت به آن ناچيز است، و جالب اين كه دانشمندان از طريق تجربه به اين حقيقت رسيده اند كه زنبوران به هنگام ساختن عسل آن چنان ماهرانه عمل مى كنند كه خواص درمانى و دارويى گياهان كاملاً به عسل منتقل شده و محفوظ مى ماند!.


1) تفسير نمونه، ج 11، ص 301.

2) تفسير نمونه، ج 11، ص 302.

روى همين جهت عسل داراى بسيارى از خواص درمانى گل ها و گياهان روى زمين به طور زنده است.

دانشمندان براى عسل، خواص بسيار زيادى گفته اند كه هم جنبه درمانى دارد و هم پيشگيرى و نيرو بخش.

عسل زود جذب خون مى شود و به همين جهت نيرو بخش است و در خونسازى فوق العاده مؤثر.

عسل از ايجاد عفونت در معده و روده جلوگيرى مى نمايد.

عسل بر طرف كننده يبوست است.

عسل براى كسانى كه دير بخواب مى روند اثر بسيار مطلوبى دارد (مشروط بر اين كه كم نوشيده شود، زيرا زياد آنخواب را كم مى كند).

عسل براى رفع خستگى و فشردگى عضلات اثر قابل ملاحظه اى دارد.

عسل اگر به زنان بار دار داده شود، شبكه عصبى فرزندانشان قوى خواهد شد.

عسل ميزان كلسيم خون را بالا مى برد.

عسل براى كسانى كه دستگاه گوارش ضعيفى دارند نافع است، مخصوصاً براى كسانى كه به نفخ شكم مبتلا هستند توصيه مى شود.

عسل به علت اين كه زود وارد مرحله سوخت و ساز بدن مى شود، مى تواند بفوريت انرژى ايجاد كند و ترميم قوا نمايد.

عسل در تقويت قلب مؤثر است.

عسل براى درمان بيماري هاى ريوى كمک كننده خوبى است.

عسل به خاطر خاصيت ميكرب كشى اش براى مبتلايان به اسهال مفيد است.

عسل در درمان زخم معده و اثنى عشر عامل مؤثرى شمرده شده است.

عسل به عنوان داروى معالج رماتيسم، نقصان قوه نمو عضلات، و ناراحتي هاى عصبى شناخته شده.

عسل براى رفع سرفه مؤثر است، و صدا را صاف مى كند.

خلاصه خواص درمانى عسل بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد.

علاوه بر اين از عسل داروهايى براى لطافت پوست و زيبايى صورت، طول عمر ورم دهان و زبان، ورم چشم، خستگى و ترک خوردگى پوست و مانند آن مى سازند.

مواد و ويتامين هاى موجود در عسل بسيار است، از مواد معدنى: آهن، فسفر، پتاسيم، يد، منيزيم، سرب، مس، سولفور، نيكل، روى، سديم، و غير آن ست، از مواد آلى: صمغ، پولن، اسيدلاكتيک، اسيدفورميک، اسيدسيتريک، اسيد تاتاريک و روغن هاى معطر، و از ويتامين ها داراى ويتامين هاى ششگانه - آ - ب - ث - د - كا - ا - مى باشد، بعضى نيز قائل به وجود ويتامين پ ب در عسل هستند.

عسل در خدمت درمان، بهداشت، و زيبايى انسان ها است.

در روايات اسلامى نيز روى خاصيت درمانى عسل تكيه شده است، در روايات متعددى از امام على (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام) و بعضى ديگر از معصومين نقل شده كه فرمودند: «ما استشفى الناس بمثل العسل؛ مردم به چيزى مانند عسل استشفاء نمى كنند» (1)و به تعبير ديگر: «لم يستشف مريض بمثل شربة عسل؛ هيچ بيمارى به مانند شربت عسل درمان نكرده است» (2)

و نيز در احاديث عسل براى درمان دل درد توصيه گرديده و از پيامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده : «من شرب العسل فى كل شهر مرة يريد ما جاء به القرآن عوفى من سبع و سبعين


1) وسائل الشيعة، ج 17، ص 73 تا 75.

2) وسائل الشيعة، ج 17، ص 73 تا 75.

داء؛ كسى كه (لا اقل) هر ماه يک بار عسل بنوشد، و شفائى را كه قرآن از آن ياد كرده بطلبد، خدا او را از 77 نوع بيمارى شفا مى بخشد!» (1)

ولى البته از آن جا كه هر حكم عامى، استثنايى دارد، موارد نادرى وجود دارد كه نوشيدن عسل در آن نهى شده است. (2)

11. عسل براى انسان ها

جالب اين كه زنبورشناسان مى گويند زنبور عسل براى رفع گرسنگيش كافى است كه دو و يا سه گل را بمكد در حالى كه در هر ساعت به طور متوسط روى دويست و پنجاه گل مى نشيند و كيلومترها راه مى رود و آن قدر پر كار است كه در مدت عمر كوتاهش هر يک مقدار معتنا بهى عسل توليد مى كنند.

و به هر حال اين تلاش و فعاليت چشمگير او دليل اين است كه او تنها براى خود كار نمى كند، بلكه آن چنان كه قرآن مى گويد للناس و براى همه انسان ها تلاش مى كند. (3)

12. مسائل مهم دربارۀ عسل

اين نكته امروز ثابت شده است كه عسل هرگز فاسد نمى شود، يعنى از غذاهايى است كه هميشه تازه و زنده به دست ما مى رسد، و حتى ويتامين هاى موجود خود را هرگز از دست نمى دهد، علت اين موضوع را دانشمندان وجود «پتاسيم» مى دانند كه در آن به طور فراوان وجود دارد و مانع رشد ميكرب ها است، و علاوه بر آن داراى مقدارى مواد ضد عفونى كننده مانند «اسيدفورميک» نيز هست


1) سفينة البحار، ج 2، ص 190.

2) تفسير نمونه، ج 11، ص 303

3) تفسير نمونه، ج 11، ص 305.

لذا عسل هم خاصيت جلوگيرى از رشد ميكرب دارد و هم ميكرب كش است، و به همين جهت مصريان قديم كه از اين خاصيت عسل آگاه بودند براى موميايى كردن مردگان خود از آن استفاده مى كردند!.

عسل را نبايد در ظرف هاى فلزى ذخيره كرد، اين مطلبى است كه دانشمندان به ما مى گويند و جالب اين كه قرآن به هنگامى كه از زنبوران عسل سخن مى گويد مى فرمايد مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ ، يعنى خانه هاى زنبوران عسل را تنها در سنگ ها و چوب ها خلاصه مى كند.

نكته مهم ديگر اين كه براى رسيدن به خواص درمانى و بهداشتى عسل بايد هرگز آن را حرارت ندهند و به صورت پخته در ميان غذاهاى ديگر استفاده نكنند، بعضى معتقدند تعبير قرآن به شراب (نوشيدنى) در مورد عسل اشاره به همين نكته كه آن را بايد نوشيد.

و نيز اين نكته قابل ملاحظه است كه نيش زنبوران عسل نيز خاصيت درمانى دارد البته زنبور عسل با آن طبع لطيفى كه دارد بى جهت به كسى نيش نمى زند، اين ما هستيم كه آن ها را تحريک كرده و به نيش زدن وادار مى كنيم.

از جمله اين كه زنبوران عسل از بوى بد ناراحت مى شوند و هر گاه صاحب زنبوران با دست آلوده و لباس بد بو به كندو نزديک شود او را از نيش بى بهره نمى گذارند، مخصوصاً اگر صاحب زنبوران قبلاً دست خود را در كندوى ديگرى كرده باشد و بوى كندوى بيگانه در دست او است، به مجرد اين كه دست در كندوى ديگرى مى كند به او حمله مى كنند! و به همين جهت بايد قبلاً دست خود را كاملاً بشويد.

البته زنبور به هنگامى كه نيش بزند ميميرد و بنا بر اين نيش زدن او يک نوع خودكشى است!، استفاده از نيش زنبور عسل براى بيماري هايى مانند رماتيسم،

مالاريا، درد اعصاب و بعضى ديگر از امراض بايد طبق برنامه اى باشد كه دانشمندان اين فن بيان كرده اند، و گرنه نيش زنبوران عسل احياناً ممكن است زيان و حتى خطر هم داشته باشد!.

گزش يک يا چند زنبور معمولاً قابل تحمل است، ولى دويست تا سيصد عدد زنبور باعث مسموميت و ناراحتى قلبى مى شود و اگر تعدادشان به پانصد عدد برسد، موجب فلج دستگاه تنفسى و احتمالاً مرگ خواهد شد. (1)

13. زندگى عجيب زنبوران عسل

در گذشته كم تر و امروز بر اثر مطالعات پى گير دانشمندان بسيار بيش تر، اين نكته ثابت شده است كه زنبوران عسل داراى زندگى بسيار منظم توام با برنامه ريزى و تقسيم كار و مسئوليت و نظام بسيار دقيق است.

شهر زنبوران از پاكترين، منظم ترين و پركارترين شهرها است، شهرى است كه بر خلاف همه شهرهاى انسان ها، بيكار و فقير ندارد و از تمدن درخشانى برخوردار است از افراد متخلف و وظيفه نشناس در اين شهر كم تر اثر ديده مى شود، و اگر زنبورانى ندرتا در بيرون كندو بر اثر سهل انگارى از گل هاى بدبو و زيانبخش استفاده كنند در همان دروازه كندو بازرسى و ضمن يک محاكمه صحرايى محكوم به اعدام مى گردند!.

«مترلينگ» دانشمند زيست شناس بلژيكى كه مطالعات فراوانى در رابطه با زندگى زنبوران عسل كرده، درباره نظام عجيبى كه بر شهر آن ها حكمفرما است چنين مى گويد:

«ملكه (يا صحيح تر مادر كندو) در شهر زنبوران عسل آن طور كه ما تصوّر


1) تفسير نمونه، ج 11، ص 306.

مى كنيم فرمانفرما نيست، بلكه او نيز مثل ساير افراد اين شهر مطيع قواعد و نظامات كلى مى باشد.

ما نمى دانيم كه اين قوانين و نظامات از كجا وضع مى شود، و به انتظار اين هستيم شايد روزى بتوانيم به اين موضوع پى ببريم، و واضع اين مقررات را بشناسيم، ولى فعلاً به طور موقت آن را به نام «روح كندو» مى خوانيم! ملكه نيز مانند ديگران از روح كندو اطاعت مى كند.

ما نمى دانيم روح كندو در كجاست؟ و در كدام يک از سكنه شهر عسل حلول كرده است؟

ولى مى دانيم روح كندو شبيه به غريزه پرندگان نيست، و نيز مى دانيم كه روح كندو يک عادت و اراده كوركورانه نژاد زنبور عسل نمى باشد، روح كندو وظيفه هر يک از سكنه شهر را بر طبق استعدادشان معلوم مى كند و هر كس را به يک كار مى گمارد.

روح كندو به زنبوران مهندس و بنا و كارگر دستور مى دهد خانه بسازند روح كندو در روز و ساعت معين به تمام سكنه شهر دستور مى دهد كه از شهر مهاجرت نمايند، و براى به دست آوردن مسكن و ماواى جديد، خود را به دست حوادث نامعلوم و انواع مشقت ها بسپارند!

ما نمى توانيم بفهميم قوانين شهر عسل كه به وسيله روح كندو وضع شده در كدام مجمع شورا مطرح مى گردد و تصميم به اجراى آن مى گيرند و كيست كه فرمان حركت را در روز معين صادر مى كند؟

آری، در كندو مقدمات مهاجرت براى اطاعت خدايى كه سرنوشت زنبور عسل را در دست گرفته فراهم مى شود» (1)


1) تلخيص از صفحات 35 و 36 زنبور عسل نوشته مترلينگ.

اگر دانشمند مزبور به خاطر رسوباتى كه از مكتب ماديگرايان در فكر او وجود داشته با ابهام از اين مسأله سخنمى گويد ما با توجه به راهنمايى قرآن، بسيار خوب درک مى كنيم كه اين همه آوازه ها و برنامه ها از كجاست و تنظيم كننده و فرمان دهنده كيست؟! چه تعبير زيبايى قرآن دارد وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ... ؛ «پروردگارت به زنبور عسل وحى و الهام فرستاد...!» از اين رساتر و جامع تر و گوياتر تصوّر نمى شود.

هر چند آن چه درباره زنبوران عسل ناگفته ماند بسيار بيش از آن ست كه گفتيم اما روش تفسيرى ما اجازه نمى دهد كه بيش از اين مقدار، موضوع فوق را دنبال كنيم (1)

ولى آيا همين مقدار كه گفتيم براى پى بردن به عظمت پروردگار براى آن ها كه اهل فكر و انديشه اند كافى نيست؟ آرى إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ . (2)

14. زنبور عسل در بحار الأنوار

رازى گفته: مقصود از وحى در آیه شریفه اين ست كه خدا در دل او می اندازد كارهاى شگفتى را كه خردمندان آدمى از آن در مانند از چند راه:

1- خانه هاى شش گوش با پهلوهاى برابر بى كم و بيش سازد بمنش خود و خردمندان از بشر نتوانند آن ها را بسازند جز با ابزارى چون خطكش و پرگار.

2- در هندسه ثابت است كه هر شكلى جز شش گوش ميان خانه هايش


1) در بحث هاى فوق درباره زنبوران عسل و خواص خود عسل از كتاب هاى اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، و «زنبور عسل» نوشته مترلينگ، و «شگفتي هاى عالم حيوانات» و بعضى كتب ديگر استفاده شده است.

2) تفسير نمونه، ج 11، ص 307.

رخنه هاى تهى و بيهوده بمانند و رهبرى اين جانور ناتوان بدين حكمت دقيق و نهان از اعاجيب است.

3- زنبور عسل را ملكه اي ست كه پيكرش از ديگران بزرگ تر است و فرمانش بر همه رواست و همه كارگزار اويند و چون خسته شود بدو شش كشند و اين هم بسيار شگفت آور است.

4- چون ملكه از لانه اش به جاى ديگر رود همه به دنبالش روند و چون خواهند بلانه اش برگردد، طبل و ابزار موسيقى زنند و بدان وسيله توانند او را بلانه اش برگردانند، و اين هم منش شگفت آورى است، و اين هوش و زيركى اين جانور جز الهام از پروردگار نيست و آن مانند وحى است و از اين رو خدا دربارۀ او فرموده:

«و چون وحى كرد پروردگارت بزنبور عسل».

و بدان كه وحى دربارۀ انبياء آمده چون قول خدا «و آدمى را نرسد كه خدايش با او سخن كند جز بوحى، 51- الشورى» و دربارۀ اولياء هم آمده خدا فرمايد:«و چون وحى كرد به حواريون، 111- المائده» و به معنى الهام دربارۀ آدمى رسيده «و وحى كرديم به مادر موسى.7- القصص» و دربارۀ جانوران ديگر خاص نحل است زجّاج گفته: روايت است كه نحل نام اين جانور شده براى اين كه خدا عسل را كه از شكمش برآيد به مردم بخشيده، و ديگرى گفته واژه نحل مذكر آيد و مؤنث و در لغت حجاز مؤنث است و خدای تعالى هم آن را مؤنث آورده، و چنين است هر جمعى كه مفردش با تاء است و بدان كه زنبور عسل دو نوع است: يكى در كوه ها و بيشه ها باشد و هيچ كس وارس او نباشد و دوم در خانه مردم و در زير پرورش آنان و مقصود خدا از اين كه «برگير از كوه ها و درختان خان ها» نوع يكم است و از اين كه فرمود «و از آن چه سقف بندي ها» نوع دوم، و همانا فرمود: بعضى از كوه ها و بعضى درخت ها. چون زنبور عسل در هر جا لانه نسازد، بلكه در جايى كه او را سزد و دربارۀ

آن اختلاف دارند برخى مردم گفتند: دور نيست اين جانوران را خردى باشد و امر و نهى خدا بدان ها آيد، ديگران گفتند: چنين نيست، بلكه خدا طبعى بدان ها داده كه چنين حالاتى دارند «پس بخور از هر ميوه».

در كتب طب ديدم كه خدا تعالى چنان اين جهان را تدبير كرده كه در هوا نم لطيفى پديد گردد در شب ها و بر برگ درختان نشيند و گاهى پراكنده شود بر برگ و گل درخت ها و گاهى فراوان باشد كه صمغى از آن فراهم شود چون ترنجبين كه چون نمی از هوا آيد بر برگ درختان برخى زمين ها فراهم گردد و محسوس است، و بخش يكم همان ست كه خدا به زنبور عسل الهام كرده كه آن ريزه ها را از گل ها و برگ درخت ها برگيرد و بخورد و چون سير شود بار ديگر از آن ذره ها بدم گيرد و بلانه آورد و در آن نهد كه گويا مي خواهد پس انداز كند براى خوراک خود، و چون بسيارى از اين ذرات نمناک فراهم گردند همان عسل باشند.

و برخى مردم گويند: زنبور عسل از گل ها و برگ هاى خوش بو خورد و در شكمش عسل شود و آن را قى كند و گفته يكم خردمندانه تر و با بررسى جورتر است، زيرا ترنجبين در مزه و شكل با عسل نزديک است، و شک ندارد كه آن نمی است كه در هوا پديد شود و بر برگ درخت و گل نشيند و عسل هم چنين باشد و به علاوه ما مى بينيم كه زنبور عسل خورد، و از اين رو چون عسل را از خانه او درآوريم اندازه اى را در آن وانهيم تا خوراک او باشد، و دانيم كه خوراک او همان عسل است كه از اجزاء نمناک عسلى آن را برگيرد.

چون اين را دانستى گویيم «بخور از هر ميوه» همان عسل است كه از ميوه ها خورد «و به پيما راه پروردگارت را»، يعنى راه عسل ساختن كه به تو فهمانده يا راه جستن ميوه ها را كه برايت هموار كرده و بايد رام و فرمانگزار باشى «برآيد از شكمشان» در اين جا از خطاب به غيبت برگشته.

و سببش اين ست كه مقصود از ذكر اين احوال اين ست كه آدمى مكلف است از آن ها به نيروى خدا و حكمت و حسن تدبير او براى جهان بالا و فرودين پى برد و گويا خدا پس از خطاب به زنبور عسل بدان چه گذشت آدمى را مخاطب ساخته و گفته:

همانا بدين زنبور عسل اين عجائب را الهام كرديم تا از شكم آن ها نوشى چند رنگ برآيد، سپس گفتيم برخى مردم گويند از ذره هاى نم است كه در هوا پديد شوند و به كناره درختان و بر برگ و گل نشينند و زنبور آن را بدهان گيرد و بنا بر اين مقصود از اين كه از شكم آن ها برآيد اين ست كه از دهن آن هاى برآيد، و هر سوراخى در درون تن شكم ناميده شود، نبينى كه گويند «بطون دماغ» و مقصود سوراخ هاى مغزند و هم چنين در اين جا «از شكمشان برآيد»، يعنى از دهانشان.

ولى بگفته اهل ظاهر كه زنبور عسل برگ و گل خورد، سپس عسل قى كند، سخن روشن است، و آن گه عسل را نوشابه وصف كرده كه يک باره تنها نوشند و يک بار از آن شربت ها سازند و آن را چند رنگ وصف كرده و منظور ابطال قول به طبع است در تأثير ماده اين جسم كه يک طبع دارد و چند رنگ پديد آرد و اين دليل است كه اين رنگ ها از تدبير فاعل مختار است نه طبع واداشته بر كار، و در اين كه فرموده درمان مردم است دو قول است و يكم كه درست است اين ست كه وصف عسل است اگر گويند: چگونه درمان مردم است و بصفراء زيان دارد و سوداء را به جنبش آرد، گویيم: خدا نفرموده درمان همه مردم است از هر دردى در هر حالى، بلكه درمان در آن ست في الجمله، و معجونى نيست جز كه عسل تماميت و كمال آن ست و نوشابه ها كه از آن سازند براى بيمارى هاى بلغمى بسيار سودمندند.

و قول دوم از مجاهد است كه، يعنى در قرآن درمان مردمانست و داستان زنبور عسل در جملۀ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ تمام است و فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ آغاز سخن

تازه ايست، يعنى قرآن درمان مردم است از كفر و بدعت بمانند همين داستانى كه از زنبور عسل گذشت و بدان كه اين قول از دو راه سست است يكم ضمير بايد به نزديک تر مرجع مذكور برگردد و آن همان شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ مي باشد و اما حكم به اين كه بقرآن برمي گردد با اين كه نامش پيش تر نيست. تناسب ندارد. (1)

«مَا رَوَى أَبُو سَعِيدٍ الْخُدْرِيُ أَنَّهُ جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) وَ قَالَ إِنَّ أَخِي يَشْتَكِي بَطْنَهُ فَقَالَ اسْقِهِ عَسَلًا فَذَهَبَ ثُمَّ رَجَعَ فَقَالَ قَدْ سَقَيْتُهُ فَلَمْ تُغْنِ عَنْهُ فَقَالَ (علیه السلام) اذْهَبْ فَاسْقِهِ عَسَلًا وَ قَالَ صَدَقَ اللَّهُ وَ كَذَبَ بَطْنُ أَخِيكَ فَسَقَاهُ فَبَرَأَ كَأَنَّمَا نَشِطَ مِنْ عِقَالٍ». (2)

روايت ابى سعيد خدري ست كه مردى نزد پيغمبر (صلی الله علیه و آله) آمد و گفت:

برادرم از درد شكمش شكوه دارد فرمود: عسل بدو بنوشان رفت وان گه برگشت و گفت: عسلش دادم و سودى نداشتش، باز فرمود: برو عسلش بده، و فرمود خدا راست گفته و شكم برادرت دروغگو است، و به او نوشاند و گويا از بند آزاد شد، و اين كه فرمود: خدا راست گفته تعبير كردند به گفته خدا فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ و اين درست است به اين كه وصف عسل باشد.

اگر كسى گويد پس معنى شكم برادرت دروغگو است چيست؟ گویيم چون بنور وحى مي دانست كه اثر عسل به زودى روشن شود و در اين حال روشن نبوده اين را چون دروغ و اظهار خلاف واقع تعبير كرده - پايان - كلام رازى - و تفسير آيات نمل گذشت و دلالت دارند بر شرافتى دربارۀ مورچه، و بر برخى از آن چه آيد، و آيات هدهد دليلند بر ارجمندى او و برخى احوالش و داستانش گذشت و برخى از آن هم آيد.

دميرى در حياة الحيوان گفته: نحل: مگس عسل است و گذشت كه


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 167.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص233.

پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرموده همه مگس ها در آتشند جز نحل و يحيى بن وثاب أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ ؛ با حاء فتحه دار خوانده و بيش تر بحاء ساكنه، زجاج در تفسير سوره نساء گفته: آن را نحل ناميدند چون خدا تعالى عسلى كه از او برآيد به مردم بخشيده، و اين كه خدا به او وحى كرده ستايش او است كه گل ها را در پس بيابان ها دانسته و بر هر گل بويا افتد و شيره آن را مكد و عسل بيرون دهد.

در عجائب المخلوقات گفته روز عيد فطر را روز رحمت خوانند چون كه خدا در آن به نحل ساختن عسل را وحى كرده و خدا بيان كرده كه در زنبور عسل عبرت بزرگى است كه جانورى است با فهم، زيرک و دلير و عاقبت بين و فصل شناس و باران شناس و مدبّر چراگاه و خوراک و فرمانبر سرور خود و زبون در برابر فرمانده و هنرمند و شگفت آفرينش.

ارسطو گفته: زنبور عسل 9 رسته است كه شش رسته آن ها با هم آشيانه گيرند و از فزونى شيرينى و تري ها كه از گل ها و برگ ها تراوند بخورند و آن ها همه را فراهم سازند و از آن ها عسل و خانه هاى آن را بسازند، و با آن ها رطوبت هاى چربى فراهم كنند و جايگاه عسل را درست كنند كه شمع باشد، و آن را با خرطوم خود گيرد و ميان دو رانش بردارد و از آن ها به پشت خود كشد.

دميرى گفته از قرآن برآيد كه مگس عسل بر گل چرد و آن گل در درونش عسل شود و از دهانش بدر اندازد، و ازآن خروارها فراهم گردد خدا فرموده: «پس بخور از همه ميوه ها - تا آخر - و مقصود برخى از ميوه هاست، مانند قول او:«و داده شديم از هر چيزى 16- النحل» مقصود بعضى از آن ها است، و اختلاف رنگ عسل به اختلاف نوع مگس عسل است و بسا مزه اش بر اثر چراگاه گوناگون شود و از اين باب است گفته زينب (همسر پيغمبر) به پيغمبر (صلی الله علیه و آله) كه مگس عسل عرفط را خوردى، چون بوئى كه دريافت به بوى مغافير مانند ساخت و اين حديث در

دو صحيح و كتب ديگر مشهور است (عرفط: درخت طلع است و صمغ آن بدبو است).

و كار مگس عسل اين ست كه چون جاى پاكى يابد در آن از شمع خانه سازد وان گه خانه شاهان را سازد وان گه خانه هاى زنبورهاى نر را كه بيكاره اند و خردتر از ماده هايند و مايه درون خانه ها را فزون كنند، و چون بيرون آيند همه با هم باشند و در هوا برآيند و با هم بخانه ها برگردند، و نحل نخست شمع سازد و سپس تخم گذارند، چون كه به جاى آشيانه پرنده ها است و چون تخم ريزد بر آن نشيند و گرمش كند مانند پرنده، و از آن تخم كرمى برآيد و خوراک كند تا پرنده شود.

مگس عسل بر چند گل ننشيند، بلكه بر يک گل نشيند برخى خانه ها را پر از عسل كند و برخى را پر از جوجه، و شيوه اش اين ست كه چون پادشاهش تباه شود آن را بر كنار كند يا بكشد، و بيش تر در بيرون خانه كشد، و پادشاهان بيرون نشوند جز با همه مگس ها، و چون از پرواز بماند او را به دوش كشند، و بيان آن در پايان كتاب در واژه يعسوب بيايد و ويژه پادشاه اين ست كه نيش گزنده ندارد، و بهترين پادشاهان سرخ ها باشند، و بدتر آن ها آنان كه تيره هاى سياه دارند.

و زنبوران عسل كارها را بخش كنند، برخى شمع سازند، برخى عسل، برخى آب كشند، برخى خانه سازند و خانه هاشان شگفت انگيزتر چيزها است، زيرا شش گوش باشند تا پاره نشوند، و گويا با يک سنجش هندسى ساخته شده در دائره اى شش گوش و بى اختلاف كه همه به هم پيوسته و يک تيكه شده چون اشكال را از سه گوش تا ده گوش كه به هم چسبانند پيوسته نشوند و ميان آن ها رخنه افتد جز همان شكل شش گوش كه چون به هم پيوسته شود يک تيكه باشد و همه اين كارها را بى اندازه گير و ابزار كند، و هنر لطيف خبير و الهام او باشد بدان ها چنان چه خدا تعالى فرموده وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ تا آخر آيه.

بينديش در كمال فرمانبرى و خوش انجام دهى او براى فرمان پروردگارش كه چگونه در اين سه جا خانه سازد كوه ها، درخت ها و خانه هاى مردم كه «بر آن سقف بندند» و براى آن ها در جز اين جاها لانه نباشد، و بينديش كه چگونه بيش تر در كوه ها خانه سازند كه در آيه جلو ياد شده و آن گه در درخت ها كه كم تر از آن ست و آن گه در خانه هاى مردم كه كم ترين لانه آن ها است، و بنگر چگونه خوب فرمانبرده كه نخست خانه ساخته و آن گه از ميوه ها چرا كرده و به خانه هاى خود مأوى كرده و فرمان خدا را مو بمو اجرا كرده.

در احياء گفته: بنگر بزنبور عسل چگونه خدا به او وحى كرده تا از كوه ها خانه ساخته و از لعابش شمع و عسل برآورده و يكى را روشنى و ديگرى را درمان نموده، سپس اگر در كارهاى عجيبش بينديشى از خوردن گل ها، دورى از پليدي ها و فرمانبرى از سردار خود كه بزرگ تر آن ها است، و داد و دهش سردار آن ها نسبت بدان ها تا آن جا كه اگر يكى آلوده بدر لانه آيد او را بكشد در شگفت مانى اگر خودشناس باشى و در انديشه شكم و فرج و دلخواه خود نباشى و سرگرم به دشمنى رقيبان و دوستى رفيقان نگردى.

و آن گه همه را بگذار و بخانه سازى او پرداز از ماده شمع و شكل شش گوش كه نه خانه گرد سازد و نه چهار گوش و نه پنج گوش، بلكه تنها شش گوش برگزيده براى خاصيت كه دارد و بفهم جز مهندس نرسد و آن اين ست كه پهن ترين و جادارترين اشكال است، زيرا از مربع گوشه هاى تنگى بيكاره مي ماند و شكل زنبور دراز و بلند است و گرد، و مربع را وانهاده تا گوشه هايش تهى نمانند و اگر خانه گرد مى ساخت در بيرون آن ها رخنه هاى تهى مى ماندند، زيرا چون دائره ها را گرد هم فراهم آرى به هم نچسبند با اين كه هيچ شكلى از اشكال گوشه دار جادارتر از گرد نباشد، و در فراهم كردن اشكال كه بيرخنه باشند همان شكل مسدس است، و اين خاصيت اين شكل است.

ببين چگونه خدا تعالى به زنبور عسل با خردى او اين را الهام كرده از لطف و عنايت خود به وجود نياز بر آرش براى زندگى بشر، فسبحانه ما اعظم شأنه و اوسع لطفه و امتنانه.

و از خوى او است كه از هم گريزند و با هم بجنگند در سوراخ خود، و هر كه نزديک كندوى آن ها شود بگزند و بسا بميرد، و چون يكى از آن ها درون سوراخ بميرد او را بيرون اندازند، و از خوى او است نظافت و از اين رو فضله خود را بيرون لانه اندازد چون بد بو است، و او در بهار و پائيز عسل سازد و عسل بهارش بهتر و ريزش از درشت كاركن تر، و از آب گوارا و زلال نوشد و هر جا باشد بجويد، از عسل به اندازه نياز خورد، و چون عسل لانه كم شود آب بر آن ريزد تا مبادا بپايان رسد و آشوب شود، زيرا چون عسل لانه پايان يابد زنبورها خانه هاى پادشاهان و نرها را تباه كنند و هر كه در آن ها باشد بكشند.

يک حكيم يونانى بشاگردانش گفت: چون زنبور عسل باشيد، گفتند: چگونه گفت آن ها در لانه خود بيكار نگذارند و او را برانند و از لانه بيرون كنند چون جا را تنگ كند و عسل را بخورد و بكاركن ها بيكارى آموزد.

مگس عسل چون مار پوست گزارد، و از سرود خوشش آيد، و سوس آفت او است و درمانش اين ست كه در هر كند و مشتى نمک ريزند و هر ماه آن ها را بگشايند و با سرگين گاو دود دهند. و از خوى او است كه چون از كندو بپرد و بچرد هر زنبورى بى خطا به جاى خود برگردد، و مردم مصر درهاى كندوها را بگردانند در كشتي ها و آن ها را بجائى كه گل و درخت است ببرند و درهاى كندوها را باز كنند و زنبورها از آن ها بيرون روند و همه روز را بچرند و شب به كندوها بازگردند و هر زنبور به جاى خود رود و خطا نكند.

«وَ رَوَى أَحْمَدُ وَ ابْنُ أَبِي شَيْبَةَ وَ الطَّبَرَانِيُّ أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله) قَالَ: الْمُؤْمِنُ كَالنَّحْلَةِ تَأْكُلُ طَيِّباً وَ تَضَعُ طَيِّباً وَقَعَتْ فَلَمْ تَكْسِرْ وَ لَمْ تَفْسُدْ». (1)

و احمد و ابن أبى شيبه و طبرانى روايت كردند كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: مؤمن چون زنبور عسل است، پاكيزه خورد و پاكيزه نهد و بيفتد و نه شكسته شود و نه تباه گردد.

«إِنَّ مَثَلَ الْمُؤْمِنِ كَمَثَلِ النَّحْلَةِ إِنْ صَاحَبْتَهُ نَفَعَكَ وَ إِنْ شَاوَرْتَهُ نَفَعَكَ وَ إِنْ جَالَسْتَهُ نَفَعَكَ وَ كُلُّ شَأْنِهِ مَنَافِعُ وَ كَذَلِكَ النَّحْلَةُ كُلُّ شَأْنِهَا مَنَافِعُ».

و در شعب بيهقى است از مجاهد كه با عمر از مكه تا مدينه همراه بودم و از او نشنيدم حديثى از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باز گويد جز اين كه: مؤمن چون زنبور عسل است اگرش همراه باشى سودت دهد و اگرش مشورت كنى سودت دهد و اگرش همنشين گردى سودت دهد و همه كارش سود است و زنبور عسل هم همه كارش سود است.

ابن اثير گفته وجه شباهت مؤمن به زنبور عسل، استادى و هوش او است و بى آزارى و مهربانى و سودمندى و قناعت و كوشائى او در روز و دورى او از پليدي ها، و پاكى خوراكش و اين كه از دسترنج ديگرى نخورد و بخشش و فرمانبريش از فرمانده و زنبور عسل را از آفاتى است كه از كارش باز دارد، چون تاريكى ابر، باد، دود آب و آتش و هم مؤمنان را آفاتى است كه از كارش باز دارند چون تيرگى غفلت، ابر ترديد باد فتنه، دود حرام، آب رفاه و آتش هوس.

«وَ فِي مُسْتَدْرَكِ الدَّارِمِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: كُونُوا فِي النَّاسِ كَالنَّحْلَةِ فِي الطَّيْرِ إِنَّهُ لَيْسَ فِي الطَّيْرِ إِلَّا وَ هُوَ يَسْتَضْعِفُهَا وَ لَوْ تَعْلَمُ الطَّيْرُ مَا فِي أَجْوَافِهَا مِنَ


1) بحار الأنوار، ج 61، ص 238.

الْبَرَكَةِ لَمْ يَفْعَلُوا ذَلِكَ بِهَا (1)وَ خَالِطُوا النَّاسَ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ أَجْسَادِكُمْ وَ زَايِلُوهُمْ بِأَعْمَالِكُمْ وَ قُلُوبِكُمْ فَإِنَّ لِلْمَرْءِ مَا اكْتَسَبَ وَ هُوَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَعَ مَنْ أَحَبَّ».

«وَ فِيهِ أَيْضاً عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّهُ سَأَلَ كَعْبَ الْأَحْبَارِ كَيْفَ تَجِدُ نَعْتَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فِي التَّوْرَاةِ فَقَالَ كَعْبٌ نَجِدُهُ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) يُولَدُ بِمَكَّةَ وَ يُهَاجِرُ إِلَى طَيْبَةَ وَ يَكُونُ مُلْكُهُ بِالشَّامِ لَيْسَ بِفَحَّاشٍ وَ لَا صَخَّابٍ فِي الْأَسْوَاقِ وَ لَا يُكَافِئُ السَّيِّئَةَ بِالسَّيِّئَةِ وَ لَكِنْ يَعْفُو وَ يَصْفَحُ أُمَّتُهُ الْحَامِدُونَ (2)يَحْمَدُونَ اللَّهَ تَعَالَى فِي كُلِّ سَرَّاءَ وَ ضَرَّاءَ يُوضِئُونَ أَطْرَافَهُمْ وَ يَأْتَزِرُونَ فِي أَوْسَاطِهِمْ يَصُفُّونَ فِي صَلَاتِهِمْ كَمَا يَصُفُّونَ فِي قِتَالِهِمْ دَوِيُّهُمْ فِي مَسَاجِدِهِمْ كَدَوِيِّ النَّحْلِ يَسْمَعُ مُنَادِيهِمْ فِي جَوِّ السَّمَاءِ». (3)

و در مستدرک دارمى است از على بن ابى طالب (علیه السلام) كه در ميان مردم چون زنبور عسل باشيد در پرنده ها، كه پرنده اى نيست جز آن كه او را ناتوان شمارد، و اگر پرنده ها مي دانستند در درون چه دارد از بركت با آن چنان نمي كردند با مردم به زبان و تن در آميزيد و در كردار و دل جدا باشيد، زيرا از آن هر كس همان ست كه كند و روز قيامت با كسى است كه دوستش دارد.

و نيز در آن ست از ابن عباس كه از كعب الاحبار پرسيد وصف رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در تورات چگونه يابى؟ گفت دريابيم كه: محمّد بن عبد اللّه است، در مكه زاده شود و به طيبه بكوچد، و در شام پادشاهى كند، دشنام ندهد، در بازارها فرياد نكشد بدى را ببدى سزا ندهد، بلكه ببخشد و چشم پوشد، امتش حمدگويانند، خدا تعالى را در هر خوشى و بدى سپاس گويند، اندام خود را پاكيزه دارند، ميان خود را


1) في المصدر: ما فعلت ذلك بها، خالطوا.

2) في المصدر: الحمادون.

3) بحار الأنوار، ج 61، ص 239.

ازار بندند، و در نماز صف كشند چنان چه در نبرد خود، بنگ آن ها در مساجدشان چون بنگ زنبور عسل باشد جار آن ها در فضاى آسمان شنيده شود.

ابن خلكان در شرح حال عبد المؤمن بن على پادشاه مغرب گفته: پدرش كوره پز بود، در خردسالى در خانه پدر خوابيده بود و او گل ميزد، پدرش بنگى در آسمان شنيد و سر برداشت و ابر سياهى ديد از زنبور عسل كه سراسر خانه را پر كردند و بر سر پسرش گرد آمدند كه در خواب بود، و او را پوشاندند و مدتى بر سر او ماندند و از سر او برخاستند و دردى از آن ها نديد، و نزديكش مردى فال بين بود و پدرش به او گزارش داد و او گفت: نزديک است مردم مغرب گرد پسر ترا بگيرند و چنين شد و كار او بجايى رسيد كه پادشاه مغرب دور و نزديک شد.

بيش تر مردم بر اينند كه عسل از دهان زنبور برآيد.

«وَ رُوِيَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ تَحْقِيراً لِلدُّنْيَا أَشْرَفُ لِبَاسِ ابْنِ آدَمَ فِيهَا لُعَابُ دُودَةٍ وَ أَشْرَفُ شَرَابِهِ فِيهَا رَجِيعُ نَحْلَةٍ.

و ظاهر هذا أنه من غير الفم كذا نقله عنه ابن عطية، وَ الْمَعْرُوفُ أَنَّهُ (1)قَالَ: إِنَّمَا الدُّنْيَا سِتَّةُ أَشْيَاءَ مَطْعُومٌ وَ مَشْرُوبٌ وَمَلْبُوسٌ وَ مَرْكُوبٌ وَ مَنْكُوحٌ وَ مَشْمُومٌ فَأَشْرَفُ الْمَطْعُومِ الْعَسَلُ وَ هُوَ مَذْقَةُ ذُبَابٍ وَ أَشْرَفُ الْمَشْرُوبِ الْمَاءُ وَ يَسْتَوِي فِيهِ الْبَرُّ وَ الْفَاجِرُ وَ أَشْرَفُ الْمَلْبُوسِ الْحَرِيرُ وَ هُوَ نَسْجُ دُودَةٍ وَ أَشْرَفُ الْمَرْكُوبِ الْفَرَسُ وَ عَلَيْهِ تُقْتَلُ الرِّجَالُ وَ أَشْرَفُ الْمَنْكُوحِ الْمَرْأَةُ وَ هُوَ مَبَالٌ فِي مَبَالٍ وَ أَشْرَفُ الْمَشْمُومِ الْمِسْكُ وَ هُوَ دَمُ حَيَوان». (2)

و از على بن ابى طالب (علیه السلام) روايت است كه در خوارى دنيا فرمود: فاخرتر جامه آدميزاده در دنيا آب دهن كرمى است، و شريف ترين نوشابه اش فضله زنبور عسل و ظاهرش اين ست كه از جز دهانست، ابن عطيه از او چنين نقل كرده، و از آن


1) في المصدر: و المعروف عنه أنّه قال.

2) ز بحار الأنوار، ج 61، ص 240.

حضرت معروف است كه فرمود دنيا شش چيز است: خوراک نوشيدنى، جامه، مركوب، منكوح و بوئيدنى، بهترين خوراک عسل است كه جاويده مگس است، بهترين نوشابه آب ست كه نيک و بد در آن يكسانند، بهتر جامه ديبا است كه بافته كرم است، بهتر مركوب اسب است كه بر او مردم را كشند، و بهتر منكوح زنست كه مبالى است در مبالى، و بهتر بوئيدنى مشک است كه خون جانوريست.

و حق اين ست كه عسل از درون آن ها است، ولى ندانيم از دهانست يا جز آن و به نشود جز بگرمى نفس آن ها، و أرسطو كندوئى از شيشه ساخت تا بنگرد چگونه عسل مي سازند و نساختند تا آن را از درون شيشه با گل اندودند، غزنوى و ديگران چنين گفتند و در تفسير اوسط كواشى روايت داريم كه عسل از آسمان آيد و در جاهائى از زمين رويد و مگس عسل آن را نوشد و در شمع ميان كندو ريزد و چنان نيست كه برخى مردم پندارند از فزوني هاى خوراک است و در معده تبديل به عسل شده، اين عبارت او است و خداوند داناتر است. (1)

15. ضرب المثل شدن مگس (ذباب)
اشاره

قرآن کریم می فرماید:

يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ . (2) اى مردم! مثلى زده شده است، به آن گوش فرا دهيد: كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد، هرگز نمى توانند مگسى بيافرينند، هر چند براى اين كار دست به دست هم دهند! و هر گاه مگس چيزى از آن ها بربايد، نمى توانند آن را باز پس گيرند! هم اين طلب كنندگان ناتوانند، و هم آن مطلوبان (هم اين عابدان، و هم آن معبودان)!)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 170.

2) حج/73.

تفسیر

در آيه بعد ترسيم جالب و گويايى از وضع بت ها و معبودهاى ساختگى، و ضعف و ناتوانى آن ها، بيان مى كند، و بطلان اعتقاد مشركان را به روشن ترين وجهى آشكار مى سازد.

روى سخن را به عموم مردم كرده، مى گويد: «اى مردم در اين جا مثلى زده شده است گوش به آن فرا دهيد» (و دقيقاً به آن بينديشيد)؛ يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ .

«كسانى را كه شما غير از خدا مى خوانيد هرگز نمى توانند مگسى بيافرينند هر چند براى اين كار اجتماع كنند و دست به دست يكديگر بدهند»؛ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ .

همه بت ها و همه معبودهاى آن ها و حتى همه دانشمندان و متفكران و مخترعان بشر اگر دست به دست هم بدهند قادر بر آفرينش مگسى نيستند.

بنا بر اين چگونه مى خواهيد شما اين ها را هم رديف پروردگار بزرگى قرار دهيد كه آفريننده آسمان ها و زمين و هزاران هزار نوع موجود زنده در درياها و صحراها و جنگل ها و اعماق زمين است، خداوندى كه حيات و زندگى را در اشكال مختلف و چهره هاى بديع و متنوع قرار داده كه هر يک از آن ها انسان را به اعجاب و تحسين وا مى دارد، آن معبودهاى ضعيف كجا و اين خالق قادر و حكيم كجا؟

سپس اضافه مى كند نه تنها قادر نيستند مگسى بيافرينند، بلكه از مقابله با يک مگس نيز عاجزند چرا كه «اگر مگس چيزى از آن ها را بربايد نمى توانند آن را باز پس گيرند!». وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ .

موجودى به اين ضعيفى و ناتوانى كه حتى در مبارزه با يک مگس شكست مى خورد چه جاى اين دارد كه او را حاكم بر سرنوشت خويش بدانند و حلال مشكلات.

آری، «هم اين طلب كنندگان و عابدان ضعيف و ناتوانند و هم آن مطلوبان و معبودان»؛ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ .

در روايات مى خوانيم: بت پرستان قريش، بت هايى را كه در اطراف كعبه گرد - آورى كرده بودند آن ها را با مشک و عنبر و گاه با زعفران يا عسل مى آلودند و اطراف آن ها نداى لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك، الا شريك هو لك تملكه و ما ملك! كه بيان گر شرک و بت پرستى آن ها و تحريف لبيک موحدان بود سر در مى دادند، و اين موجودات پست و بى ارزش را شريک خدا مى پنداشتند، ولى مگس ها مى آمدند و بر آن ها مى نشستند و آن عسل و زعفران و مشک و عنبر را مى ربودند و آن ها قدرت بر باز پس گرفتن آن نداشتند! قرآن مجيد همين صحنه را عنوان قرار داده و براى بيان ضعف و ناتوانى بت ها و سستى منطق مشركان از آن بهره گيرى مى كند، مى گويد شما خوب نگاه كنيد ببينيد معبودهايتان چگونه زير دست و پاى مگس ها قرار گرفته اند و قادر به كم ترين دفاع از خود نيستند؟! اين چه معبودهاى بى عرضه و بى ارزشى هستند كه شما حل مشكلات خود را از آن ها مى خواهيد؟!.

در اين كه منظور از «طالب» و «مطلوب» چيست؟ حق همان است كه در بالا گفتيم: «طالب» عبادت كنندگان بتها هستند و «مطلوب» خود بت ها كه هر دو ضعيف هستند و ناتوان.

بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه «طالب» اشاره به مگس است، و مطلوب اشاره به بتها (زيرا مگس ها به سراغ بت ها مى روند تا از مواد غذايى روى آن ها بهره گيرند).

بعضى ديگر «طالب» را بت ها دانسته اند و «مطلوب» را مگس (زيرا به فرض كه بت ها به فكر آفرينش مگس ضعيفى بيفتند قادر نخواهند بود)، ولى تفسير اول صحيح تر به نظر مى رسد. (1)


1) تفسير نمونه، ج 14، ص 172.

روایات

1- «وَ رُوِيَ فِي الْكَافِي عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) قَالَ: كَانَتْ قُرَيْشٌ تُلَطِّخُ الْأَصْنَامَ الَّتِي كَانَتْ حَوْلَ الْكَعْبَةِ بِالْمِسْكِ وَ الْعَنْبَرِ وَ كَانَ يَغُوثُ قِبَالَ الْبَابِ وَ يَعُوقُ عَنْ يَمِينِ الْكَعْبَةِ وَ نَسْرٌ عَنْ يَسَارِهَا وَ كَانُوا إِذَا دَخَلُوا خَرُّوا سُجَّداً لِيَغُوثَ وَ لَا يَنْحَنُونَ ثُمَّ يَسْتَدِيرُونَ بِحِيَالِهِمْ إِلَى يَعُوقَ ثُمَّ يَسْتَدِيرُونَ عَنْ يَسَارِهَا بِحِيَالِهِمْ إِلَى نَسْرٍ ثُمَّ يُلَبُّونَ فَيَقُولُونَ لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ إِلَّا شَرِيكٌ هُوَ لَكَ تَمْلِكُهُ وَ مَا مَلَكَ قَالَ فَبَعَثَ اللَّهُ ذُبَاباً أَخْضَرَ لَهُ أَرْبَعَةُ أَجْنِحَةٍ فَلَمْ يَبْقَ مِنْ ذَلِكَ الْمِسْكِ وَ الْعَنْبَرِ شَيْئاً إِلَّا أَكَلَهُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ الْآيَةَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِه اي مَا عَظَّمُوهُ حَقَّ تَعْظِيمِهِ أَوْ مَا عَرَفُوهُ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ حَيْثُ أَشْرَكُوا بِهِ وَ سَمَّوْا بِاسْمِهِ مَا هُوَ أَبْعَدُ الْأَشْيَاءِ عَنْهُ مُنَاسَبَةً» (1). (2)

و در كافى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده است كه قريش بت ها را كه گرد خانه كعبه بودند با مشک و عنبر مى آراستند، يغوث برابر در بود و يعوق سمت راست كعبه و نسر سمت چپ و چون در آمدند براى يغوث بسجده افتادند و خم نمي شدند و سپس برميگشتند به يعوق و از سوى چپ به نسر و آن گاه چنين تلبيه مي گفتند: لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك الا شريك هو لك، تملكه و ما ملك.

فرمود: وانگه خدا مگس سبزى فرستاد كه چهار بال داشت و همه آن مشک و عنبر را می خورد، و خدا اين آيه را فرود آورد: «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»، يعنى خدا را چنان چه بايد بزرگ نداشتند يا چنان چه بايد او را نشناختند كه برايش شريک ساختند و دورتر چيزها را بنامش ناميدند. (3)


1) رواه الكليني في الكافي في باب النوادر من الحجّ عن محمّد بن يحيى عن بعض أصحابه عن العباس بن عامر عن أحمد بن رزق الغمشانى عن عبد الرحمن بن الاشل بياع الانماط. راجع: فروع الكافي، ج 4، ص 542.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص310.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2- «التَّهْذِيبُ، بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ يَعْنِي الْمُرَادِيَّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الذُّبَابِ يَقَعُ فِي الدُّهْنِ وَ السَّمْنِ وَ الطَّعَامِ فَقَالَ لَا بَأْسَ كُلْ» (1). (2)

در تهذیب به سندى از ابى بصير مرادى كه پرسيدم از امام ششم كه مگس افتاد در روغن و خوراک، فرمود: باكى ندارد بخور از آن روغن. (3)

3- «الْعِلَلُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنِ الرَّبِيعِ صَاحِبِ الْمَنْصُورِ قَالَ: قَالَ الْمَنْصُورُ يَوْماً لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) وَ قَدْ وَقَعَ عَلَى الْمَنْصُورِ ذُبَابٌ فَذَبَّهُ عَنْهُ (4)ثُمَّ وَقَعَ عَلَيْهِ فَذَبَّهُ عَنْهُ فَقَالَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لِأَيِّ شَيْ ءٍ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الذُّبَابَ قَالَ لِيُذِلَّ بِهِ الْجَبَّارِينَ» (5)

در علل به سندش تا ربيع صاحب منصور كه به امام ششم گفت در حالى كه دو بار مگس بدو نشسته و آن را رانده بود اى ابا عبد الله براى چه خدای عز و جل مگس آفريده؟ فرمود تا جباران را بدان زبون سازد. (6)

4- «وَ مِنْهُ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الصُّهْبَانِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍعَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: لَوْ لَا (7)مَا يَقَعُ مِنَ الذُّبَابِ عَلَى طَعَامِ النَّاسِ مَا وُجِدَ مِنْهُمْ إِلَّا مَجْذُوماً» (8). (9)


1) تهذيب الأحكام، ج 9، ص 86

2) بحار الأنوار، ج 61، ص311.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) كرر في المصدر قوله: ثم وقع عليه فذبه عنه.

5) علل الشرائع، ج 2، ص 182.

6) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

7) من هذا الحديث و الأحاديث التي تأتي بعده يستفاد ان في الذباب مادة تضاد الجذام و تدافعه و هذا ممّا لم يهتد إليه الى الآن العلوم العصرية، و حقيق ذلك بأن يبحث عنه و يجرب.

8) علل الشرائع، ج 2، ص 182.

9) بحار الأنوار، ج 61، ص 312.

و از همان به سندش از امام ششم (علیه السلام) كه اگر مگس به خوراک مردم نمى نشست، همه دچار مرض خوره مي شدند.

5- «وَ قَالَ (علیه السلام) لَوْ لَا الذُّبَابُ الَّذِي يَقَعُ فِي أَطْعِمَةِ النَّاسِ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ لَأَسْرَعَ فِيهِمُ الْجُذَامُ» (1). (2)

و فرمود: اگر نبود كه مگس در خوراک مردم نشيند از آن جا كه ندانند همه خوره مي گرفتند. (3)

6- «وَ عَنْ أَنَسٍ أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله) قَالَ: عُمُرُ الذُّبَابِ أَرْبَعُونَ لَيْلَةً وَ الذُّبَابُ كُلُّهُ فِي النَّارِ إِلَّا النَّحْلَ». (4)

قيل كونه في النار ليس بعذاب و إنما هو ليعذب به أهل النار لوقوعه عليهم.

و از انس است كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: عمر مگس 40 شب است و همه مگسان در دوزخند جز مگس عسل، و گفته شده که مگس ها در دوزخ عذاب نكشند و دوزخيان را عذاب دهند. (5)

و جالينوس گويد:

چند رنگ باشند: شتر مگسى دارد، گاو مگس ديگر دارد و مايه شان كرم ريزيست كه از تنشان برآيد و مگس شود و زنبور، و مگس آدميان از فضله پديد شوند به كمک وزش باد جنوب و از باد شمال سبک گردد و پراكنده شود و آن هم چون پشه خرطوم دارد.

و از كار شگفتش اين ست كه بر سفيد فضله سياه كند و بر سياه سفيد، و بر


1) طبّ الأئمّة، ص 106.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 312.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) بحار الأنوار، ج 61، ص 314.

5) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

بوته كدو ننشيند و از اين رو خدا آن را بر تن يونس روياند كه از شكم ماهى برآمده بود، و اگر مگس بر او مى نشست آزارش مي داد، و خدا تعالى مگس را از او دور كرد تا تنش سخت شد و بسيار پديد نشود مگر در جاهاى متعفن كه نخست از آن پديد گردد و آن گه از جفت گيرى، و بسا نر تا آخر روز بر پشت ماده بماند و از جانوران آفتابى است چون زمستان نهان باشد و تابستان آشكار.

و بخارى و جز او روايت كردند كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود، چون مگس در ظرف يكى از شماها افتاد بايد او را بچرخاند، زيرا يک بالش درد است و يكى درمان و بالى كه درد دارد از آن خود را نگهدارد كه در خوراک افتد و آلوده كند و در روايت نسائى و ابن ماجه است كه يک بالش زهر است و يكى درمان چون در خوراک افتد او را بچرخانيد، زيرا زهر را پيش دارد و درمان را پس دارد.

خطابى گفته: يكى از بى عقيده ها گفته: چگونه چنين شود، چگونه درد و درمان در دو بال مگس فراهم گردند؟ و چگونه اين را آموخته تا پر درد را پيش دارد و پر درمان را پس دارد، براى چه اين كار را كند؟ خطابى گفته: اين پرسش مردانى نادان يا نادانى به خود بند است، زيرا هر كه خود را يابد و طبع هر جاندار را، داند كه ميان گرمى و سردى و رطوبت و خشكى در آن ها جمع آورى شده و اين ها با هم ضدّند و چون به هم برخورند نابود شوند و بيند كه خدا آن ها را به هم الفت داده و وادار باجتماع كرده و نيروهاى جانور را كه زيست و بهى بدان ها است از آن ها ساخته است سزاوار است كه فراهم بودن درد و درمان را منكر نشود و در دو جزء از يک جانور.

و آن كه بمگس عسل الهام بخشيده تا خانه سازد و هنر عجيب پديد آرد و عسل بسازد در آن، و بمورچه الهام بخشيده تا قوت به دست آرد و پس انداز گزارد براى هنگام نيازش هم او است كه مگس را آفريده و او را رهنموده كه پرى پيش دارد

و پرى پس گزارد، چون خدا خواسته آزمايش كند كه پايه پرستش است و امتحان نمايد كه ميدان تكليف است و او را در هر چيز حكمتى است و نمودى و ياد آور نشوند جز خردمندان - پايان - و من در مگس بررسى كردم و با بال چپش كه مناسب درد است خود را پرهيز دهد و بال راست مناسب درمانست و از حديث استفاده شود كه چون در مايع افتد آن را نجس نكند چون خون جهنده ندارد.

و اگر زنبور يا پروانه يا مگس عسل و مانندش در خوراک افتند آيا بايد آن ها را در آن ها فرو كرد، براى عموم قول آن حضرت (صلی الله علیه و آله) «و چون ذباب در ظرف يكيتان افتاد» تا آخر حديث و همه اين ها در زبان عرب ذباب باشند چنان چه پيش گفته شد و على (علیه السلام) هم دربارۀ عسل گفته «چشيده ذبابه است» و گذشت كه همه ذباب ها در دوزخند جز مگس عسل و همه را در ذباب ناميده و ظاهر اين ست كه بايد همه را در آن فرو كرد جز مگس عسل كه مايه كشتن او گردد.

و در شفاء الصدور و تاريخ ابن نجار است با سند كه بر تن پيغمبر (صلی الله علیه و آله) و جامه اش هيچ مگس نمى نشست. (1)

16. مورچه و عجائب رفتاری او
اشاره

قرآن کریم می فرماید:

حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْني أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْني بِرَحْمَتِكَ في عِبادِكَ الصَّالِحينَ. (2)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص236.

2) نمل/18و19.

ترجمه:

(آن ها حركت كردند) تا به سرزمين مورچگان رسيدند؛ مورچه اى گفت: «به لانه هاى خود برويد تا سليمان و لشكرش شما را پايمال نكنند در حالى كه نمى فهمند!» سليمان از سخن او تبسّمى كرد و خنديد و گفت: «پروردگارا! شكر نعمت هايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته اى به من الهام كن، و توفيق ده تا عمل صالحى كه موجب رضاى توست انجام دهم، و مرا به رحمت خود در زمره بندگان صالحت وارد كن!»

تفسیر

به هر حال، سليمان با اين لشكر عظيم حركت كرد «تا به سرزمين مورچگان رسيدند»؛ حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ .

در اين جا مورچه اى از مورچگان، همنوعان خود را مخاطب ساخت و گفت:

«اى مورچگان داخل لانه هاى خود شويد تا سليمان و لشكريانش شما را پايمال نكنند در حالى كه نمى فهمند!»؛ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (1)

در اين كه چگونه اين مورچه از حضور سليمان و لشكريانش در آن سرزمين آگاه شد و چگونه صداى خود را به گوش ديگران رسانيد سخن داريم كه در نكته ها بخواست خدا خواهد آمد.

ضمنا از اين جمله استفاده مى شود كه عدالت سليمان حتى بر مورچگان ظاهر و آشكار بود چرا كه مفهومش اين است كه اگر آن ها متوجه باشند حتى مورچه ضعيفى را پايمال نمى كنند، و اگر پايمال كنند بر اثر عدم توجه آن ها است.


1) بعضى از مفسران تصريح كرده اند كه «تاء» در «نملة» براى بيان وحدت است و مؤنث آوردن فعل نيز براى مراعات ظاهر كلمه است.

«سليمان با شنيدن اين سخن تبسم كرد و خنديد»؛ فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها .

در اين كه چه چيز سبب خنده سليمان شد مفسران سخنان گوناگونى دارند:

ظاهر اين است كه نفس اين قضيه مطلب عجيبى بود كه مورچه اى همنوعان خود را از لشكر عظيم سليمان بر حذر دارد و آن ها را به عدم توجه نسبت دهد، اين امر عجيب سبب خنده سليمان شد.

بعضى نيز گفته اند اين خنده شادى بود چرا كه سليمان متوجه شد حتى مورچگان به عدالت او و لشكريانش معترفند و تقواى آن ها را مى پذيرند!.

و بعضى گفته اند شادى او از اين جهت بود كه خداوند چنين قدرتى به او داده بود كه در عين شور و هيجان عظيم لشكر از صداى مورچه اى نيز غافل نمى ماند!.

به هر حال در اين جا سليمان رو به درگاه خدا كرد و چند تقاضا نمود. نخست اين كه «عرضه داشت پروردگارا راه و رسم شكر نعمت هايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته اى به من الهام فرما»؛ وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَ (1)

تا بتوانم اين همه نعمت هاى عظيم را در راهى كه تو فرمان داده اى و مايه خشنودى تو است به كار گيرم و از مسير حق منحرف نگردم كه اداى شكر اين همه نعمت جز به مدد و يارى تو ممكن نيست.

ديگر اين كه «مرا موفق دار تا عمل صالحى به جاى آورم كه تو از آن خشنود مى شوى»؛ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ .

اشاره به اين كه آن چه براى من مهم است بقاى اين لشكر و عسكر و حكومت


1) «اوزعنى» از ماده «ايزاع» به معنى الهام، يا به معنى بازداشتن از انحراف و يا به معنى ايجاد عشق و علاقه است، ولى بيش تر مفسران معنى اول را برگزيده اند.

و تشكيلات وسيع نيست، مهم اين است كه عمل صالحى انجام دهم كه مايه رضاى تو گردد، و از آن جا كه «اعمل» فعل مضارع است دليل آن است كه او تقاضاى استمرار اين توفيق را داشت.

و بالآخره سومين تقاضايش اين بود كه عرضه داشت پروردگارا! «مرا به رحمتت در زمره بندگان صالحت داخل گردان»؛ وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَ. (1)

17. آگاهى سليمان از سخن مورچه

ما از جهان حيوانات اطلاعات زيادى در دست نداريم، و با تمام پيشرفت هايى كه در اين زمينه شده، هنوز ابهام هاى فراوانى بر روى آن سايه افكنده است.

ما آثار هوش و دقت و ذكاوت و مهارت در كارهاى بسيارى از آن ها مى بينيم:

خانه سازى زنبوران عسل، نظمى كه بر كندو حكم فرما است، دقت مورچگان در جمع آورى نيازمندي هاى زمستان، طرز ذخيره و انبار آن ها، دفاع كردن حيوانات از خود در برابر دشمن، و حتى آگاهى آن ها از درمان بسيارى از بيماري ها، پيدا كردن لانه و خانه خود از فاصله هاى بسيار دور دست، و پيمودن راه هاى طولانى و رسيدن به مقصد، پيش بينى آن ها از حوادث آينده، و مانند آن همه از چيزهايى است كه نشان مى دهد، در دنياى مرموز حيوانات بسيارى از وسائل هنوز براى ما لا ينحل است.

از اين گذشته بسيارى از حيوانات بر اثر آموزش و تربيت، كارهاى شگفت انگيزى انجام مى دهند كه حتى انسان ها از آن عاجزند.

اما به درستى روشن نيست كه آن ها تا چه حد از دنياى انسان ها با خبرند؟ آيا واقعاً آن ها مى دانند كه ما كيستيم و چه مى كنيم؟ ممكن است ما در آن ها چنين


1) تفسير نمونه، ج 15، ص 431.

هوش و ادراكى را سراغ نداشته باشيم، ولى آيا اين به معنى نفى آن است؟! روى اين حساب اگر در داستان فوق خوانديم كه مورچگان از آمدن لشكر سليمان به آن سرزمين با خبر شدند و اعلام رفتن به لانه ها نمودند تا زير دست و پاى لشكر له نشوند، و سليمان نيز از اين ماجرا آگاه شد زياد جاى تعجب نيست.

از اين گذشته، حكومت سليمان - همان گونه كه گفتيم - توأم با خارق عادات و كارهاى اعجاز آميزى بود، روى همين اصل، بعضى از مفسران اظهار عقيده كرده اند كه دارا بودن اين سطح آگاهى از ناحيه قشرى از حيوانات در عصر سليمان خود يک اعجاز و خارق عادت بوده است، و مانعى ندارد كه عين آن را در ساير اعصار و قرون احياناً نبينيم.

غرض اين است كه هيچ دليلى در كار نيست كه ما داستان سليمان و مور يا سليمان و هدهد را بر كنايه و مجاز و يا زبانحال، و مانند آن حمل كنيم، هنگامى كه حفظ ظاهر آن و حمل بر معنى حقيقى امكان پذير است (1)

18. سليمان و شكر پروردگار

يكى از بهترين نشانه ها براى شناخت حاكمان الهى از حكمرانان جبار، اين است كه دسته دوم به هنگام رسيدن به قدرت، غرق غرور و غفلت مى شوند و همه ارزش هاى انسانى را به دست فراموشى سپرده، در خودكامگى، سخت فرو مى روند.

اما حاكمان الهى به هنگام نيل به قدرت، بار سنگينى از مسئوليت ها را بر دوش خود احساس مى كنند، بيش از هميشه به درگاه خدا روى مى آورند، و توانايى بر اداى رسالت خويش را از او مى طلبند، همان گونه كه سليمان بعد از آن همه قدرت مهم ترين چيزى كه از خدا تقاضا مى كند اداى شكر او و استفاده از اين مواهب در مسير رضاى او و آسايش بندگان خدا است.


1) در، ج پنجم تفسير نمونه، ص 224 (ذيل آيه 38 سوره انعام) نيز در اين زمينه سخن گفته ايم.

جالب اين كه با جمله «اوزعنى» اين تقاضا را شروع مى كند كه مفهومش الهامى از درون و جمع كردن تمام نيروهاى باطنى براى انجام اين هدف بزرگ است، يعنى خدايا آن چنان قدرتى به من عنايت كن تا تمام نيروهاى درونيم را براى اداى شكر و انجام وظيفه بسيج كنيم، و راه را نيز تو به من نشان ده كه راهى است بسيار سخت و طولانى و پر خوف و خطر، راه اداى حقوق همه مردم، در چنان حكومت وسيع و گسترده!.

او نه تنها تقاضاى توانايى بر شكر نعمت هايى كه به خود او داده شده است مى كنند، بلكه در عين حال تقاضا دارد كه اداى شكر مواهبى كه بر پدر و مادرش ارزانى شده بود انجام دهد، چرا كه بسيارى از مواهب وجود انسان از پدر و مادر به ارث به او مى رسد، و بدون شک امكاناتى كه خداوند به پدر و مادر مى دهد كمک مؤثرى براى فرزندان در راه نيل به هدفها مى كند. (1)

19. سليمان و عمل صالح

جالب اين كه سليمان با داشتن آن قدرت و حكومت بى نظير، تقاضايش از خدا اين است كه عمل صالح را به طور مداوم انجام دهد، و از آن بالاتر در زمره بندگان صالح خدا باشد.

از اين تعبير روشن مى شود كه اولاً هدف نهايى به دست آوردن قدرت، انجام عمل صالح است، عملى شايسته و ارزشمند، و بقيه هر چه هست مقدمه اى براى آن محسوب مى شود.

عمل صالح نيز مقدمه اى است براى جلب خشنودى و رضاى خدا كه هدف نهايى و غاية الغايات همين است.


1) تفسير نمونه، ج 15، ص 436.

ثانياً داخل بودن در زمره صالحان مرحله اى است فراتر از انجام عمل صالح كه اولى صلاح ذاتى است و دومى صلاح عمل (دقت كنيد).

به تعبير ديگر گاه انسان عمل صالحى را انجام مى دهد، اما اين معنى جزء ذات و روح او و بافت وجودش نشده است، سليمان از خدا اين مى خواهد كه آن قدر مشمول عنايت پروردگار قرار گيرد كه صالح بودن از عملش فراتر رود و در درون جان و اعماق وجودش نفوذ كند و اين جز به رحمت الهى امكان پذير نيست.

راستى بنده صالح خدا بودن چه گران بها و گران قدر است كه سليمان با آن حشمت و جاه و جلالش كه براى احدى جاى شک نبوده باز تقاضايش اين است كه خدا به رحمتش او را در خط بندگان صالح قرار دهد، و از لغزش هايى كه هر زمان براى انسان مخصوصاً انسانى كه در رأس يک تشكيلات عظيم باشد امكان پذير است او را حفظ كند. (1)

20. نجوا و مناجات مورچه با خالق یکتا
احادیث بحارالأنوار
• احادیث بحارالأنور (2)

1- «الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَنَانٍ عَنْ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ عَبْدٍ صَالِحٍ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ النَّاسَ أَصَابَهُمْ قَحْطٌ شَدِيدٌ عَلَى عَهْدِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ (علیه السلام) فَشَكَوْا ذَلِكَ إِلَيْهِ وَ طَلَبُوا إِلَيْهِ أَنْ يَسْتَسْقِيَ لَهُمْ قَالَ فَقَالَ لَهُمْ إِذَا صَلَّيْتُ الْغَدَاةَ مَضَيْتُ فَلَمَّا صَلَّى الْغَدَاةَ مَضَى وَ مَضَوْا فَلَمَّا أَنْ كَانَ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ إِذَا هُوَ بِنَمْلَةٍ رَافِعَةٍ يَدَهَا إِلَى السَّمَاءِ وَاضِعَةٍ قَدَمَيْهَا عَلَى الْأَرْضِ وَ هِيَ تَقُولُ اللَّهُمَّ إِنَّا خَلْقٌ مِنْ خَلْقِكَ وَ لَا غِنَى بِنَا عَنْ رِزْقِكَ فَلَا


1) تفسير نمونه، ج 15، ص 437.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 260.

تُهْلِكْنَا بِذُنُوبِ بَنِي آدَمَ قَالَ فَقَالَ سُلَيْمَانُ (علیه السلام) ارْجِعُوا فَقَدْ سُقِيتُمْ بِغَيْرِكُمْ فَسُقُوا فِي ذَلِكَ الْعَامِ وَ لَمْ يُسْقَوْا مِثْلَهُ قَطُّ» (1)

ترجمه:

در كافى به سندش از امام هفتم (علیه السلام) كه قحطى سختى در عهد سليمان بن داود (علیه السلام) دچار مردم شد و به او شكوه كردند و از او خواستند كه براشان باران خواهد، به آن ها گفت: نماز بامداد را كه خواندم ميروم، و چون نماز بامداد را خواند رفت و آن ها هم رفتند، و چون ميان راه بودند ناگاه مورچه اى ديدند كه دو دست به آسمان برآورده و دو پا به زمين نهاده و مي گويد: بار خدايا ما از آفريده هاى توايم و بى نياز از روزى تو نيستيم ما را بگناه آدميزاده نابود مكن فرمود: سليمان گفت: برگرديد كه براى جز خود سيراب شديد، و بارانى در آن سال بدان ها باريد كه مانندش را نديده بودند.

2- «التَّهْذِيبُ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى السَّمَّانِ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: نَهَى رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) أَنْ يُؤْكَلَ مَا تَحْمِلُهُ النَّمْلَةُ بِفِيهَا وَ قَوَائِمِهَا» (2). (3)

ترجمه:

در تهذیب: به سندش از امام ششم (علیه السلام) كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نهى كرد از اين كه آن چه مورچه بدهان و دست و پايش آورد بخورند.

بيان: نهى بنا بمشهور حمل بر كراهت شده. (4)


1) روضة الكافي، ص 246؛ فيه: ما لم يسقوا مثله قط.

2) تهذيب الأحكام.

3) بحار الأنوار، ج 61، ص 261.

4) ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54، ص 192.

3- «تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) إِنَّ لِلَّهِ وَادِياً يُنْبِتُ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ قَدْ حَمَاهُ اللَّهُ بِأَضْعَفِ خَلْقِهِ وَ هُوَ النَّمْلُ لَوْ رَامَتْهُ الْبَخَاتِيُّ مَا قَدَرَتْ عَلَيْهِ» (1). (2)

در تفسير على بن ابراهيم كه امام صادق (علیه السلام) فرمود: خدا را دره اي ست كه معدن طلا و نقره است و آن را با ناتوان تر آفريده اش كه مورچه است نگهدارى كرده، اگر شتران بختى آن را خواهند نتوانند.

حیاة الحیوان: نمل (مورچه) که جمع آن نمال است، معروف است. زمین نمله، زمین مورچه دار و غذای منمول غذایی است که مورچه در آن افتاده است. نمله با ضمّه سخن چینی است. مرد نمل یعنی سخن چین. چه خوش سروده است: قناعت کن که بی روزی نمی مانی، پروردگار ما یک مورچه را فراموش نمی کند. اگر روزگار جلو آید، برایش بایست و اگر بازگشت، برای او به خواب برو.

مورچه را به جهت تنملش نمله می گویند. «تنمل» عبارت از جنبش زیاد و کمی دست و پای وی است. مورچه ازدواج نمی کند و آبستن نمی شود. همانا چیز پستی از او بر زمین می افتد و بزرگ می شود تا تخم گشته، از آن مورچه پدید آید. هر تخمی بیض نامیده می شود، مگر تخم مورچه که بیظ نامیده می شود. مورچه برای جستن روزی راه های فراوانی دارد.هنگامی که چیزی می یابد، دیگران را آگاه می سازد تا نزد آن بیایند. گفته شده است: کار آگاهی دادن را رئیسان مورچه ها انجام می دهند.

در طبع او است که غذایش را در تابستان برای زمستان انبار می کند. از چاره جویی هایش این است که هنگامی که از روییدن دانه هایی که فراهم آورده می ترسد، آن ها را به دو نیم تقسیم می کند؛ به جز تخم گشنیز که آن را به چهار بخش تقسیم


1) تفسير القمّيّ، ص 476.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 241.

می کند، زیرا به او الهام شده است که هر نیمه از تخم گشنیز هم می روید. هنگامی که از پوسیدن دانه نگران شود آن را روی زمین آورده، پهن می کند و این کار را بیش تر در شب و در پرتو ماه می کند.

گفته شده است: زندگی وی و پایداری او با خوردن نیست، زیرا شکم ندارد که غذا در آن برود و تنش دو نیمه است. خوراک وی هنگامی است که دانه را می بُرد و همان بو کشیدن دانه است.

از سفیان بن عیینه نقل شده است که گفت: به جز انسان، کلاغ زاغی، مورچه و موش موجود دیگری غذای خود را ذخیره نمی کند. در احیاء در باب توکل این مطلب را قطعی دانسته است. برخی گفته اند: بلبل نیز غذای خود را ذخیره می کند. گفته شده است: کلاغ زاغی انبارهای زیر زمینی دارد، ولی آن ها را فراموش می کند.

مورچه بینی تیزی دارد. سبب نابودی اش روییدن بال او است که وسیله فراوانی روزی گنجشک ها می شود؛ زیرا او را در حال پروازش شکار می کنند. أبو العتاهیه در شعر خود به این مطلب اشاره کرده است: هنگامی که بال های مورچه به حد پرواز برسد، مرگش نزدیک شده است. رشید پس از بیچارگی برمکیان بسیار بدین شعر تمثل می کرد.

مورچه با شش دست و پایش شهری برای خود بنا می کند، سپس در آن پیچ هایی قرار می دهد تا آب باران در آن جاری نشود. بسا برای همین، شهری بالای شهرش می سازد. این کار را برای ترس از بلبل نسبت به آن چه ذخیره کرده است، انجام می دهد.

بیهقی در شعب گفته است: عدی بن حاتم طائی نان برای مورچه ها ریز می کرد و می گفت: این ها همسایه اند و حق همسایگی دارند.

در باب وحش از فتح بن خرشف می آید که وی زاهد بود و برای مورچه ها هر روز نان ریز می کرد و در روز عاشورا نان را نمی خوردند.

در جانوران چیزی جز مورچه نیست که چند برابر وزن خود را چندین بار به دوش بکشد. او به چند برابرِ چند برابر هم راضی نمی شود و هسته خرما را هم که از آن سودی نمی برد می کِشد. این کار از روی حرص است. او خوراک چند سال را اگر زنده بماند گرد می آورد؛ با این که یک سال بیش تر عمر نمی کند. از کارهای شگفتش این است که در زیر زمین لانه می کند و در آن چند خانه، دهلیز، اتاق و طبقه های آویزان می سازد و همه را پر از دانه و ذخیره برای زمستان می کند.

رسته ای از مورچه را فارسی می گویند که میان مورچه ها مانند زنبور در میان زنبور عسل هستند. رسته ای را مورچه شیر می نامند که جلویش مانند روی شیر و عقبش مانند مورچه است.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: یک پیامبر زیر درختی منزل کرد و مورچه ای او را گزید. او فرمان داد بار و بنه اش را از زیر آن بیرون آوردند و آن را آتش زدند. خدا به او وحی کرد: چرا تنها یک مورچه را آتش نزدی؟

ابوعبدالله ترمذی در نوادر الاصول گفته است: او را بر سوزاندن مورچه سرزنش نکرد، بلکه بر این که بی گناه را به جرم گناه کار کیفر داد، سرزنش نمود. این پیامبر، موسی بن عمران (علیه السلام) بود که گفته بود: پروردگارا! مردم یک آبادی را به گناهشان عذاب می کنی در حالی که در میان آن ها فرمانبر نیز هست؟ گویا خدا خواست این مطلب را به وی از جانب خودش بنماید؛ گرما را بر او مسلّط کرد تا پناه به درختی برد که در سایه اش بیاساید و نزد آن درخت سوراخ مورچه بود. او خوابش گرفت و هنگامی که لذت خواب را چشید، مورچه ای او را گزید. او آن ها را پامال و نابود کرد و لانه شان را سوزاند. خدا این آیه را عبرت او قرار داد که یک

مورچه او را گزید ولی او دیگران را کیفر داد و خواست او را آگاه کند که کیفر خدا فرمانبر و نافرمان را در بر می گیرد، ولی برای فرمانبر رحمت و پاکی و برکت بوده، برای نافرمان بدی و ناخوشی و دشمنی است. بنابراین، این حدیث دلالت بر کراهت و حرمت کشتن مورچه ندارد، زیرا راندن آزار رساننده به نفس حلال است. کسی در آفریده های خدا محترم تر از مؤمن نیست و خدا راندن مومن از نفس با زدن و کشتن را حلال کرده است؛ تا چه رسد به حشرات و جانورانی که مسخر انسان قرار داده شده اند و انسان بر آن ها تسلط داده شده است و هنگامی که او را آزار دهند، کشتن آن ها برای وی مباح است. این که فرمود: چرا یک مورچه را نکشتی؟ دلیل است بر این که آن چه آزار بدهد کشته می شود و هر کشتاری که برای سود یا دفع زیان باشد، نزد علماء اشکالی ندارد و مخصوص همان مورچه که گزیده، نیست، زیرا مقصود قصاص نیست. وگرنه می فرمود: چرا همان مورچه که تو را گزید نکشتی. در حالی که فرمود: یک مورچه ای را نکشتی که شامل بی گناه و گناه کار است. از این جا دانسته می شود که منظور آگاهی دادن به او در پاسخ به پرسش از هلاک کردن یک آبادی که در آن مطیع و عاصی وجود دارد، است.

گفته اند: در شرع آن پیامبر کیفر جانور به سوزاندن روا بوده است. از این رو خدا او را بر سوزاندن تعداد زیاد سرزنش کرد که فرمود: «چرا یک مورچه را نسوزاندی.» و این مطلب با شرع ما ناسازگار است، زیرا که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از عذاب دادن جانور با آتش نهی کرده و فرموده است: «با آتش جز خدای تعالی عذاب نمی کند.» سوزاندن جانور جایز نیست، مگر آن که انسانی را سوزانده باشد که ورثه او حق قصاص به سوزاندن جانی دارند.

اما کشتن مورچه در مذهب ما جایز نیست. برای حدیث ابن عباس که گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) از کشتن چهار جاندار: مورچه، زنبور عسل، هدهد و جغد نهی کرد.

منظور مورچه بزرگ سلیمانی است، چنان چه خطّابی و بغوی در شرح سنه گفته اند، ولی مورچه ریز که آن را ذر می نامند کشتنش جایز است. مالک کشتن مورچه را مکروه دانسته مگر در صورتی که زیان برساند و جز با کشتن رانده نشود. ابن ابی زید کشتن مورچه ای را که آزار برساند مطلقاً جایز دانسته است. گفته شده است: همانا خدا آن پیامبر را برای این سرزنش نمود که انتقام آزار رساندن یکی از آن ها به خود را با نابود کردن گروهی از آن ها گرفته است و بهتر این بود که گذشت کند و شکیبا باشد، ولی پیامبر چنین فهمید که این نوع از حشرات آزار دهنده انسانند و احترام انسان بیش از جانوران دیگر است و اگر تنها به همین قصد بود وقصد انتقام نداشت، سرزنش نمی شد و سرزنش او برای انتقام گرفتن بود. و الله اعلم.

طبرانی در معجم اوسط خود و دارقطنی آورده اند: هنگامی که خدا با موسی سخن گفت، موسی جای پای مورچه را بر سنگ سخت از ده فرسنگ راه می دید.

ترمذی حکیم در نوادرش نقل کرده است: پیامبر (صلی الله علیه و آله) نام شرک را برد و فرمود: شرک در میان شما از آواز پای مورچه نهان تر است. تو را به چیزی راهنمایی کنم که هنگامی که به جا آوری خدا ریز و درشت شرک را از تو می برد. سه بار بگو:«اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أُشْرِکَ بِکَ شَیْئاً وَ أَنَا أَعْلَمُ وَ أَسْتَغْفِرُکَ لِمَا لَا أَعْلَمُ؛ بار خدایا، من به تو پناه می برم از این که چیزی را با تو شریک سازم در حالی که می دانم و از تو آمرزش می خواهم درباره آن چه نمی دانم».

نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دو مرد را نام بردند. یکی عابد و دیگر عالم. فرمود: فضل عالم بر عابد چون فضل من است بر پست ترین شما، سپس فرمود: همانا خدای تعالی و فرشته هایش و اهل زمین همه، تا مورچه در سوراخش و تا ماهی در دریا، برای آموزنده خیر به مردم رحمت می خواهند. ترمذی گفته است: حدیث خوب و درست است.

ابا عثمان حسین بن حرث خزاعی گفته است: شنیدم که فضیل بن عیاض می گفت: دانای آموزش دهنده در ملکوت آسمان ها بزرگ خوانده می شود.

روایت شده است که مورچه ای که با سلیمان (علیه السلام) گفتگو کرد، برایش یک دانه هدیه برد و وی آن را در مشت نهاد و آن مورچه گفت: آیا نمی بینی که آن چه مال خداست را برایش هدیه می بریم و گرچه او بی نیاز است از ما می پذیرد. اگر بنا باشد که به بزرگوار به اندازه بزرگی اش هدیه داده شود، دریا نیز اگر در ساحل بزرگی وی قرار گیرد، کوچک خواهد بود، ولی ما به کسی هدیه می دهیم که او را دوست داریم. پس او به واسطه هدیه از ما راضی می شود و از هدیه دهنده سپاس گزاری می کند. این رفتار جز از کسی که رفتار کریمانه دارد صادر نمی شود؛ و الا در ملک ما رفتاری که مشابه آن باشد، نیست. سلیمان (علیه السلام) گفت: خدا به شما برکت بدهد. از اثر دعای سلیمان مورچه بیش ترین آفریده های خدا است.

نقل شده است: مردی از مأمون درخواست کرد برای شنیدن مطلبی از او بایستد. وی نایستاد. تقاضا کننده گفت: یا امیر المؤمنین! خدا سلیمان بن داود (علیه السلام) را برای شنیدن سخن مورچه به ایستادن واداشت. من نزد خدا از مورچه کم تر نیستم و تو نزد خدا بزرگ تر از سلیمان (علیه السلام) نیستی. مأمون گفت: راست گفتی و ایستاد و سخن او را گوش داد و نیازش را برآورد.

فخر الدین رازی در تفسیر قول خدای تعالی حَتَّی إِذا أَتَوْا عَلی وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَهٌ یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ (1)؛ «تا آن گاه که به وادی مورچگان رسیدند. مورچه ای [به زبان خویش] گفت: ای مورچگان، به خانه هایتان داخل شوید، مبادا سلیمان و سپاهیانش - ندیده و ندانسته - شما


1) نمل / 18.

را پایمال کنند.» گفته است: وادی نمل در شام است و مورچه بسیار دارد. اگر گفته شود: چرا واژه علی آورده؟ گویم از دو جهت است: اول این که از سوی بالا آمدند و به همین جهت حرف استعلاء آورده است. دوم این که مقصودش این است که همه وادی را تا پایان درنوردیدند. از باب این که می گویند «أتی علی شیء» به معنی در نوردیدن آن چیز.

مورچه این سخن را گفت و دور از باور نیست؛ زیرا دانش و سخنوری برای مورچه فی نفسه ممکن است. خدا هم بر هر چیز ممکن توانا است. از قتاده حکایت است که به کوفه آمد و مردم گردش را گرفتند. گفت: از هر چه می خواهید بپرسید. ابو حنیفه که پسری نوجوان بود حاضر بود و گفت: از او بپرسید مورچه سلیمان (علیه السلام) نر بود یا ماده؟ او در جواب ماند. ابو حنیفه گفت: ماده بود گفته شد: از کجا فهمیدی؟ گفت: از این که خدا فرموده: «قالَتْ نَمْلَهٌ» و اگر نر بود می فرمود: «قال نمله» چون واژه نمله مانند حمامه و شاه برای نر و ماده هر دو استعمال می شود.

در یکی از کتاب های قابل اعتماد دیدم که این مورچه به پیروانش گفت: در خانه های خود بروند تا نعمت سلیمانی را نبینند و ناسپاس نعمت خدا به آن ها گردند. این هشدار است که همنشینی با دنیا داران ممنوع است.

روایت است که سلیمان به او گفت: چرا به مورچه ها گفتی به سوراخ های خود بروند. ترسیدی من به آن ها ستمی کنم؟ گفت: نه، ولی ترسیدم فریفته جمال و زیور تو شوند و از طاعت خدای تعالی باز مانند.

ثعلبی و غیر او گفته اند: آن مورچه در بزرگی مانند گرگ بوده و شَل بوده است. وی دو بال داشته و از مقاتل نقل شده است که سلیمان سخن او را از فاصله سه میل راه شنید. یکی از علما گفته است: مورچه در ضمن ده نوع از بدیع صحبت کرده

است. «یا» به وسیله آن ندا کرده است. «ایّها» به وسیله آن آگاه کرده است. «النمل» به وسیله آن نام برده است. «ادخلوا» به وسیله آن فرمان داده است. «مساکنکم» به وسیله آن وصف کرده است. «لا یحطمنکم» به وسیله آن بر حذر داشته است. «سلیمان» به وسیله آن اسم خاص برده است. «و جنوده» به وسیله آن لفظ عامی را به کار برده است. «و هم» با آن اشاره کرده است. «لا یشعرون» با آن دلیل آورده است.

مشهور این است که مورچه کوچکی بوده و در نامش اختلاف است. گفته شده است: نامش طاغیه بوده است. قول دیگر این است که نامش خرمی بوده است. گفته شده است: مورچه های وادی مانند گرگ بوده اند. نیز گفته شده است: مانند شتران گردن بلند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: مورچه را نکُشید؛ چون سلیمان روزی برای درخواست باران بیرون رفت. ناگهان مورچه ای دید که به پشت افتاده، دست ها را بالا آورده و می گوید: بار خدایا! ما از آفریده های توایم و از فضلت بی نیاز نیستیم. خدایا! ما را به گناه بنده های خطاکارت مگیر و بر ما بارانی بباران تا از آن درخت برویانی و ما را از میوه اش خوراک بدهی. سلیمان به قومش فرمود: برگردید، زیرا برای ما کفایت شد و به واسطه دیگری به شما آب نوشانده شد. (1)

21. مار و وحشت انسان
اشاره

قرآن کریم می فرماید:

قالَ أَلْقِها يا مُوسى * فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى * قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعيدُها سيرَتَهَا الْأُولى . (2)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 182.

2) طه / 19تا21.

گفت: «اى موسى! آن را بيفكن.» پس موسى آن (عصا) را افكند، كه ناگهان اژدهايى شد كه به هر سو مى شتافت. گفت: «آن را بگير و نترس، ما آن را به صورت اولش بازمى گردانيم.

تفسیر

به دستور خداوند عصا را بر زمين افكند و به شكل مارى در آمد كه با سرعت حركت مى كرد. برخى گفته اند:

به شكل مار زرد رنگى در آمد كه هم چون اسب داراى يال بود و هم چنان بزرگ شد تا به شكل اژدهاى عظيمى در آمد. برخى گفته اند: لحظه اى پس از آن كه عصا را بر زمين افكند به شكل بزرگ ترين اژدهايى در آمد كه كم تر كسى آن را ديده بود.

هم چون كره شترى بود كه سنگ ها را مى بلعيد و درخت ها را از ريشه برمى آورد و از چشمانش آتش بيرون مى جهيد و سر خميده عصا بگردن اژدها تبديل شده، در آن موهايى روئيده بود به شكل نيزه. موسى همين كه اين منظره را ديد، به عقب رفت.

سپس بياد خداوند افتاد و از روى شرم و حيا بر جاى خود ايستاد. از جانب خداوند

فرمان آمد كه به جاى اولت برگرد. موسى با اين كه سخت مى ترسيد، برگشت. قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى ؛ «آن گاه خداوند به او فرمود: اژدها را بگير و نترس كه ما او را به شكل همان عصاى نخست در مى آوريم».

موسى جبه پشمينه اى بر تن داشت كه دامن آن را شكافته بود. همين كه خداوند فرمان داد كه اژدها را بگيرد، دست برد و دامن جبه را گرفت تا به وسيله آن اژدها را بگيرد. خطاب آمد تو گمان مى كنى اگر خداوند اژدها را اجازه داده بود كه به تو صدمه اى بزند مى توانستى به وسيله دامن جبه خود را از صدمه آن نجات دهى؟

موسى گفت: نه. من ضعيفم و آدم ضعيف مى ترسد. آن گاه دامن جبه را رها كرد و دست خود را در دهان اژدها فرو برد، ولى با كمال تعجب مشاهده كرد گردن عصا در دست دارد.

برخى گفته اند: اين عصا از چوب آس بهشتى بود كه پيامبران سلف از آدم ابو البشر به ارث برده بودند و شعيب آن را به موسى داده بود. وهب گويد: از درخت خاردارى (عوسج) بود بطول ده ذراع. يعنى به بلندى قامت موسى. (1)

«الدُّرُّ الْمَنْثُورُ، عَنْ جُوَيْرِيَةَ بْنِ أَسْمَاءَ عَنْ عَمِّهِ قَالَ: حَجَجْتُ مَعَ قَوْمٍ فَنَزَلْنَا مَنْزِلًا وَ مَعَنَا امْرَأَةٌ فَنَامَتْ وَ انْتَبَهَتْ وَ حَيَّةٌ مُتَطَوِّقَةٌ عَلَيْهَا جَمَعَتْ رَأْسَهَا مَعَ ذَنَبِهَا بَيْنَ ثَدْيَيْهَا فَهَالَنَا ذَلِكَ وَ ارْتَحَلْنَا فَلَمْ تَزَلْ مُتَطَوِّقَةً عَلَيْهَا لَا تَضُرُّهَا شَيْئاً حَتَّى دَخَلْنَا أَنْصَابَ الْحَرَمِ فَانْسَابَتْ (2)فَدَخَلْنَا مَكَّةَ فَقَضَيْنَا نُسُكَنَا وَ انْصَرَفْنَا حَتَّى إِذَا كُنَّا بِالْمَكَانِ الَّذِي تَطَوَّقَتْ عَلَيْهَا فِيهِ الْحَيَّةُ وَ هُوَ الْمَنْزِلُ الَّذِي نَزَلْنَا فِيهِ فَنَامَتْ فَاسْتَيْقَظَتْ وَ الْحَيَّةُ مُتَطَوِّقَةً عَلَيْهَا ثُمَّ صَفَرَتِ الْحَيَّةُ فَإِذَا بِالْوَادِي يَسِيلُ عَلَيْنَا حَيَّاتٌ فَنَهَشَتْهَا حَتَّى بَقِيَتْ عِظَاماً فَقُلْتُ لِلَّتِي كَانَتِ الْجَارِيَةُ لَهَا وَيْحَكِ أَخْبِرِينَا عَنْ هَذِهِ الْمَرْأَةِ قَالَتْ بَغَتْ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ كُلَّ مَرَّةٍ تَلِدُ وَلَداً فَإِذَا وَضَعَتْهُ سَجَّرَتِ التَّنُّورَفَأَلْقَتْهُ فِيهِ» (3). (4)

در درّ منثور: از جويرية بن اسماء از عمش كه با گروهى به حج رفتيم و در منزلى فرود آمديم و زنى همراه بود خوابيد و چون برخاست مارى بگردنش پيچيده بود و سر و دمش را ميان دو پستانش نهاده بود، و ما از آن در هراس بوديم و كوچ كرديم و آن مار طوق گردن آن زن بود و به او زيانى نداشت تا به نشانه هاى حرم رسيديم و به زودى


1) ترجمه تفسير مجمع البيان، ج 16، ص 20.

2) انصاب الحرم اي اعلامها، و أنساب: مشى مسرعا.

3) . الدّر المنثور.

4) بحار الأنوار، ج 61، ص 273.

خود را كشاند، و ما بمكه رفتيم و اعمال حج را به جا آورديم و برگشتيم تا آن جا كه مار بگردن آن زن طوق شده بود، و آن زن خوابيد و بر خاست و آن مار بگردنش بود، و ناگاه مار سوتى زد و دشت پر از مار شد و آن زن را خوردند تا همان استخوانش ماند، من بآقاى آن كنيز گفتم واى بر تو از اين زن به ما گزارش بده، گفت: سه بار زنا داد و هر بار زائيد و بچه اش را به تنور افروخته انداخت. (1)

در باره مارها

و دربارۀ مار گفته: ابن خالويه گفته 200 نام دارد در زبان عرب، و سهيلى از مسعودى آورده كه چون خدا مار را به زمين سيستان فرود آورد از همه زمين خدا بيش تر مار داشت و اگر عربد آن را نمى خورد و بسيارى از آن را نابود نمي كرد از بسيارى مار از مردم تهى مي شد.

كعب الاخبار گفته: خدا ما را باصفهان فرود آورد و ابليس را بجدّه و حوّاء را بعرفه و آدم را به كوه سرانديب كه بالاى چين و در درياى هند است، و دريانوردان آن را از چند روز راه بينند، و جاى پاى آدم كه بر سنگ فرو رفته در آن ست، و هر شب در اين كوه برقى جهد بى ابر و هر روز ببارد و قدمگاه آدم را بشويد، و گفته اند: ياقوت احمر بر اين كوه است و سيل و بارانش از قله به فرود آن آورد و الماس هم در آن يافت شود قزوينى چنين گفته.

و مار چند نوع است: يكى خال سياه و سفيد دارد و آن را رقطاء هم گويند و بدترين افعى است و عرب پندارند افعي ها كرند و هم شتر مرغ و ديگرى ازعر است كه بيش تر باشد و ديگرى ازبّ كه مو دارد، و ديگرى مار شاخدار كه ارسطو منكر آن ست و راجز در وصف آن سروده.


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)؛ ج 8، ص 201.

داراى دو شاخ و دندان آسيا * مي گزند گر بتواند گزيدن * بگرداند دو چشم را چون شهاب فروزان (حياة الحيوان - 199) و ديگرى شجاع است: بضمّ و كسر، و آن ماريست بزرگ كه نيش دارد براى سوار و پياده و بر دم خود ايستد و بسا بسر اسب سوار رسد و در بيابان ها است و ديگرى عربد است كه مارى بزرگ و مار خور است، و ديگرى اصله است كه بسيار بزرگ است و چهره اى چون آدمى دارد، و گويند پس از هزارها سال چنين شود و از خصائص او است كه به همان نگاه كردن مي كشد.

و ديگرى صلّ است كه آن را مكلّله هم گويند چون سرش كنگره دارد و بسيار تباهكار است و به هر چه گذرد بسوزاند و گرد سوراخش گياهى نباشد، و چون پرنده اى برابر جايش گذرد بيفتد، و جانورى نزديكش نگذرد جز بميرد، و با سوت خود از تير پرتاب بكشد، و چشمش بر هر كه افتد گر چه از دور بميرد، و هر كه را گزد بيدرنگ بميرد، و اسب سوارى بر او نيزه زد و خودش با اسبش مردند، و در بلاد ترک بسيار است.

و ديگرى ذو الطفيتين است و ابتر كه در دو صحيح از پيغمبر آوردند كه آن ها را بكشيد، زيرا چشم گيرند و زنان آبستن را سقط جنين كنند، زهرى گفته: به نظر ما اين اثر زهر آن ها است.

و ديگرى ناظر است كه چون چشمش بر آدمى افتد بيدرنگ بميرد.

و نوع ديگرى دارد كه چون آدمى آوازش را شنود بميرد، و در حديث خدرى آمده كه جوان انصارى بمارى نيزه زد و مرد و جوان انصارى هم بيدرنگ مرد.

و از نام هاى مار است حيّه، عين، عيم، اين، ارقم، اصله، جانّ، ثعبان، شجاع ازب، ازعر، ابتر، ناشر، افعى، افعوان براى نر و ماده، ارقش، صلّ، ارقط ذو الطفيتين و عربد.

ابن اثير گويد بمارها گويند: ابو البخترى، ابو ربيع، ابو عثمان، ابو العاصى،

ابو دعور، ابو وثاب، ابو يقظان، ام طبق، ام عافيه، ام عثمان، ام الفتح، ام محبوب و بنات طبق.

و مار صمّاء بسيار بد است، صمّه مار نر است كه نام پدر دريد بن صمّه شاعر جاهلى بوده و جانورشناسان گويند: مار هزار سال بماند و هر سال پوست گذارد و سى تخم نهد بشمار دنده هايش، و مورچه ها گرد آيند و بيش تر تخم هاى او را تباه كنند و جز اندكى درست نماند، و چون كژدمش گزد بميرد.

و يک نوعش حريش است و بدتر همه افعى است كه در ريگستان جا دارد، و تخم مارها درازند و تيره رنگ و سبز و سياه و با نقطه سفيد و سياه و سفيد تنها، و در برخى لكه ها باشد و درخشندگى و سبب گوناگونى آن شناخته نشده و درونش چيزي ست مانند چرک به هم پيوسته در يک خط دراز.

مارها جفت گيرى معلومى ندارند و همانا به يک ديگر پيچ خورند و زبانشان شكاف دارد، و برخى گمان بردند دو زبان دارند، و پر خور و حريصند چون جوجه ها را نجائيده ببلعند مانند شير، و كارشان اين ست كه چون استخواندارى ببلعند بدرختى يا مانندش سخت به پيچند تا در درون آن ها شكسته شود، و خويش اين ست كه چون بگزد وارونه شود و برخى مردم پندارند براى اين ست كه زهر بريزد و چنين نيست.

و چون خوراكى نيابد به همان نسيم هوا زنده است و زمانى طولانى با آن قوت گيرد و بنهايت گرسنگى رسد، و جز گوشت جانور زنده نخورد، و چون پير شد پيكرش ريز شود و به همان نسيم قناعت كند و خوراک نخواهد و از وضع غريبش اين ست كه آب نخواهد و بر سر آب نرود جز اين كه از می خوددارى نكند چون بويش را شنود چون در خوى او می دوستى است، و چون آن را بيابد بنوشد تا مست شود و بسا مستى او را بكشد.

مار نر در يک جا نماند و همان ماده بر سر تخم بماند، تا جوجه اش درآيد و به كار پردازد و او نيز بگردش رود، چشمش در سرش نمي گردد و مانند ميخى بر آن استوار است چون چشم ملخ و اگر آن را بكنند باز برآيد، و هم چنين نيش آن را بكنند پس از سه روز برويد، و دم او را هم ببرند باز برآيد.

و از خوى غريبش اين كه از مرد برهنه بگريزد و بآتش شاد است و به دنبال آن رود و از آن خوشش آيد و شير را بسيار دوست دارد، و چون با تازيان هاى كه آلوده بعرق اسب است زده شود بميرد، سرش ببرند و چند روز نميرد، و چون كور شود يا از زير زمين برآيد و نابينا باشد به دنبال رازيانه سبز رود و ديده اش را بدان بمالد و بينا گردد، منزه است آن كه اندازه گرفت و رهنمائى كرد، كورى او را مقدر كرد و او را بدان چه برش اندازد رهنمائى كرده.

در زمين جانورى به اندازه مار نباشد جز آن كه مار از او تواناتر است و چون تا سينه بسوراخى درآيد يا شكافى نيرومندتر مردم نتواند او را بيرون كشد و بسا تيكه شود و بدر نشود و دست و پا و ناخن ندارد كه با آن سوراخ بكند، و پشتش چنين نيرومند است براى دنده ها كه دارد، زيرا 30 دنده دارد، و با شكم برود و اجزاء خود را به سختى جلو كشد، مارها در طبع خود آبى هستند، در دريا بمانند پس از آن كه در خشكى بودند و بر عكس جاحظ گفته: مارها سه دسته اند: يكى را درمانى براى گزيدنش نيست چون ثعبان و افعى و مار هندى، يكى را با ترياق درمان توان كرد، و ديگران به هراس كشند، نه زهر، چنان چه حكايت شده مردى زير درختى در خواب شد و مارى از درخت بر او سرازير شد و سرش را گزيد و روى پوشيده بيدار شد و سر را خاريد و نگريد و چيزى نديد و گمانى نبرد و سر نهاد و خوابيد.

و پس از مدتى كسى كه ديده بود مار سرش را گزيده، به او گفت دانستى چرا زير درخت از خواب بيدار شدى؟ گفت: نه به خدا ندانستم، گفت: مارى سرا زير

شد و سر تو را گزيد و چون هراسان برخاستى خود را واپس كشيد، آن مرد را هراسى گرفت كه جان داد، گفته: پندارند براى هراس زهر بجوشد و سوراخ هاى تن باز شوند و زهر در آن ها درآيد - پايان - قرطبى در تفسير سوره غافر: به سندى از كعب الاحبار آورده كه چون خدا تعالى عرش را آفريد با خود گفت: خدا آفريده اى بزرگ تر از من نيافريده و خدا مارى گرد آن چرخاند كه هفتاد هزار بال داشت و در هر بالى هفتاد هزار زبان و هر روز بشمار قطره هاى باران و برگ هاى درختان و ريگ ها و خاک ها و شماره روزهاى جهان و همه فرشتگان تسبيح از دهن هاى او برآمدى و بر عرش پيچيد و عرش تا نيمه آن بود - انتهى - ابو الفرج ابن جوزى از بشر بن فضل آورده كه ما به حج مي رفتيم و بر سر يكى از آب هاى تازيان گذشتيم و به ما گفتند در اين جا سه خواهرند كه در زيبائى از همه برترند و پزشكى و درمان بيماران كنند، و خواستيم آن ها را ديدار كنيم و با چوبى ساق پاى يكى از ياران خود را سفتيم تا خون آمد و او را برداشتيم و نزد آن ها برديم و گفتيم او را مار گزيده و آيا درمانى دارد؟

خواهر خردسال تر بيرون شد و دختركى بود چون خورشيد تابان و آمد و او را وارسيد و معاينه كرد و گفت: مارگزيده نيست، گفتيم: پس چيست؟ گفت:

چوبى تنش را سائيده كه مار نرى بر آن شاشيده و دليلش اين ست كه چون خورشيد برآيد خواهد مرد، گفت: چون خورشيد برآمد مرد و از او در شگفت شديم، و برگشتيم و نيز گفته: عيسى (علیه السلام) به مارگيرى گذر كرد كه مارى را دنبال كرده بود و آن مار گفت: يا روح الله به او بگو اگر از من صرف نظر نكند به او ضربتى زنم كه تيكه تيكه شود، و عيسى گذشت و چون برگشت مار در جعبه مارگير بود، عيسى فرمود: مگر تو چنان و چنين نگفتى و چگونه همراه او شدى، گفت يا روح الله برايم سوگند خورد و اكنون با من پيمان شكنى می كند و زهر پيمان شكنى او از زهر من زيانبارتر است.

در عجائب المخلوقات قزوينى است كه ريحان فارسى پيش از خسرو انوشيروان نبود و در زمان او يافت شد براى اين بود كه يک روز بدادخواهى نشسته بود و ناگاه مار بزرگى زير تختش خزيد و خواستند او را بكشند، خسرو گفت: دست از او برداريد گمانم ستم رسيده است و آن مار خود را كشاند و كسرى يكى از افسرانش را به دنبالش روانه كرد و با او رفت تا بر دهنه چاهى رسيد و مار در آن فرو شد و برگشت و سركشيد و آن مرد نگاه كرد در تک چاه مارى كشته بود و بر دوشش كژدمى سياه بود و او را نيزه كشيد و بكژدم فرو كرد، و نزد شاه آمد و گزارش داد از حال آن مار.

چون سال آينده شد آن مار آمد در همان روز كه خسرو براى دادخواهى نشسته بود و خود را كشاند تا برابرش رساند و از دهنش تخمه سياهى فشاند و شاه گفت:

آن را كشتند و ريحان از آن روئيد و چون شاه بسيار زكام مي شد و دردهاى مغز داشت آن را به كار برد و سود خوبىاز آن ديد. مسعودى از زبير بن به كار آورده كه در زمان جاهليت دو برادر بسفر رفتند و در سايه درختى كنار سنگ سختى منزل كردند چون شب نزديک شد از زير آن سنگ مارى بدر آمد و يک دينار طلا نزد آن ها افكند، گفتند اين از گنجى است كه در اين جا است و سه روز ماندند و هر روز دينارى براى آن ها بيرون مى آورد، يكى به ديگرى گفت: تا كى چشم براه اين مار بمانيم خوبست آن را بكشيم و اين گنج را بكنيم و برگيريم برادر او را نهى كرد و گفت: شايد رنجى ببرى و گنجى نبرى و نپذيرفت و تيشه اى گرفت و بكمين مار نشست تا بدر آمد و به او زد و سرش را زخمى كرد و او را نكشت و مار بدو جست و او را كشت و بسوراخش برگشت، و او برادر را بخاک سپرد و ماند تا فردا ما را با سر بسته بدر آمد و با او چيزى نبود و وى بدو گفت: به خدا من از آن چه به تو رسيد خشنود نبودم و برادرم را از آن باز داشتم و نپذيرفت، و اگر بخواهى خدا ميان ما باشد كه زيانم نزنى و زيانت نزنم و برگردى بدان كارى كه در نخست بودى.

مار گفت: نه، گفت: براى چه؟ گفت: من مي دانم دل تو به من خوش نشود هرگز و گور برادرت را مى بينى و دل من هم به تو خوش نشود تا اين شكست سر را دارم و در مسند احمد است از ابن مسعود كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر كه مارى را كشد چون كسى است كه مرد بت پرستى را كشد و هر كه آن را وانهد از ترس انجامش از ما نباشد.

ابن عباس گفته: مارها مسخ شدند، چنان چه ميمون ها از بنى اسرائيل مسخ شدند و طبرانى و ابن حبان هم آن را از رسول خدا آوردند، و مارها كه در خانه هايند كشته نشوند تا سه بار به آن ها اخطار شود براى آن كه فرمود (صلی الله علیه و آله) در مدينه پريانى مسلمانند چون از آن ها ديديد آن ها را تا سه روز اخطار كنيد.

برخى آن را براى خصوص مدينه دانند و دست اين ست كه براى همه شهرها است و كشته نشود تا به او اخطار شود و مسلم و مالک در آخر موطأ از ابى سائب مولاى هشام بن زهره آوردند كه بر ابى سعيد خدرى در خانه اش وارد شدم و ديدم نماز مي خواند و نشستم تا بسر آورد و زير تختش در زير اتاق جنبشى شنيدم، و نگاه كردم مارى ديدم برجستم آن را بكشم به من اشاره كرد بنشين و نشستم چون نماز را تمام كرد با تأنى در آن خانه اشاره كرد و گفت: اين اتاق را مى بينى؟ گفتم: آرى، گفت: جوانى از ما كه تازه عروسى كرده بود در آن بود و به همراه رسول خدا براى جنگ خندق بيرون شديم و آن جوان نيم روز از رسول خدا اجازه مي گرفت و نزد همسرش مى آمد و يك روز كه اجازه خواست به او فرمود اسلحه ات را بردار كه از بنى قريظه بر تو نگرانم آن جوان سلاحش را برداشت و بخانه خود آمد ديد زنش ميان دو لنگه در ايستاده و با نيزه بدو يورش برد تا به او زند سر غيرت آمده بود.

زنش گفت از نيزه ات دست بكش و به اتاقت درا تا بينى چه مرا بيرون آورده، و باتاق درآمد و ديد مارى بزرگ بر بستر چرخ زده با نيزه بدو حمله كرد و او را به نيزه

كشيد و برآورد در حياط فشرد و به خود پيچيد و آن جوان هم افتاد و مرد و دانسته نشد كه جوان زودتر مرد يا مار.

گفت: نزد پيغمبر (صلی الله علیه و آله) آمديم و بدو آن را گزارش داديم و گفتيم دعا كن خدا او را زنده كند، فرمود: براى يار خود آمرزش خواهيد و آن گه فرمود: در مدينه پريانيند كه مسلمان شدند چون از آن ها ديديد تا سه روز به آن ها اعلام كنيد و اگر پس از آن بر شما پديد شدند بكشيد كه همانا او شيطانست.

و علماء در تفسير اخطار خلاف دارند كه سه روز است يا سه بار و بيش تر يكم را گفتند و صيغه اش اين ست كه بگويد: شما را سوگند دهم به پيمانى كه نوح و سليمان (علیهما السلام) از شما گرفتند كه پديد نشويد بر ما و باز نگرديد بما.

و در اسد الغابه است از عبد الرحمن بن ابى ليلى كه رسول خدا فرمود چون مار در خانه پديدار شود به او بگويند: همانا از تو خواهش داريم به پيمان نوح و به پيمان سليمان (علیهما السلام) كه ما را نيازاريد و اگر برگشت او را بكشيد.

از عمران بن حصين روايت است كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) عمامه ام را از پس سرم برگرفت و فرمود اى عمران راستى خدا دوست دارد انفاق را و دشمن دارد بخل را، انفاق كن، بخوران روى هم گرد مكن تا آن كه طلب بر تو دشوار گردد و بدان كه خدا عزّ و جلّ دوست دارد چشم تيز را هنگام هجوم شبهه ها و خرد كامل را در فرود آمدن شهوت، و دوست دارد بخشش را گر چه بر چند دانه خرما باشد، و دوست دارد دليرى را گرچه بكشتن مارى.

حنيفه گويند سزا است كه مار سفيد را نكشند، زيرا جانّ باشد، طحاوى گفته كشتن همه عيب ندارد و بهتر اخطار است و در جاى ديگر گفته: در دو صحيح است از عبد الله بن عمر كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «لعنت كند خدا كسى را كه جانور را تيكه كند و در روايتى است كه لعنت كند خدا كسى را كه جاندار را هدف سازد»،

يعنى او را نشانه تيراندازى كند مانند تيكه پوست و جز آن، و اين نهى براى حرمت است، زيرا پيغمبر كننده اش را لعن كرده و چون شكنجه جاندار است و تلف كردن آن و ضايع كردن مال و از دست دادن تذكيه آن اگر حلال باشد و سود آن اگر حلال گوشت نباشد. (1)

22. مارها و آلودگی اتمی در فوکوشیما
اندازه گیری سطح آلودگی اتمی در فوکوشیما به وسیله مارها

ده سال پس از فاجعه فوکوشیما دانشمندان کشف کردند که می توان از مارهای موش خوار برای اندازه گیری سطح آلودگی‌های رادیواکتیو در این منطقه استفاده کرد.

به گزارش گروه فناوری خبرگزاری آنا، ده سال پس از فاجعه فوکوشیما دانشمندان کشف کردند که می توان از مارهای موش خوار برای اندازه گیری سطح آلودگی‌های رادیواکتیو در این منطقه استفاده کرد.

در سال 2011 میلادی در اثر وقوع یک سونامی با امواجی به ارتفاع 15 متر، سه راکتور هسته‌ای واقع در شهر فوکوشیمای ژاپن آسیب دیدند و در نهایت منفجر شدند. رتبه بندی این حادثه در مقیاس رویدادهای بین المللی هسته‌ای و رادیولوژیک 7 است که بالاترین سطح محسوب می‌شود.

اکنون تیمی از پژوهشگران دانشگاه جورجیا دریافته‌اند که دقیقاً مانند عملکرد قناری‌ها در یک معدن ذغال سنگ، مارهای بومی این منطقه نیز در مقابل سطح رادیواکتیویته باقی مانده در محیط زیست حساس هستند و می توانند به عنوان یک بیواندیکاتور (نشانگر زیستی) برای تعیین میزان سلامت اکوسیستم محلی خود عمل کنند.


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 210.

مارهای موش خوار را می توان راحت تر از دیگر گونه های این جانوران نگهداری کرد؛ چرا که نیش آن ها سمی نیست.

جیمز بیسلی از اعضای این گروه تحقیق می‌گوید: «این مارها شاخص‌های خوبی برای تعیین سطح آلودگی محیط زیست هستند زیرا زمان زیادی را در داخل و روی زمین می گذرانند».

این آزمایش چگونه انجام شد؟

دانشمندان فرستنده هایی را به 9 مار وصل کردند و با استفاده از یک دستگاه که ترکیبی از سامانه موقعیت یاب «جی پی اس» و یک ردیاب محلی با فرکانس بالا بود، حرکت آن ها را تحت نظر گرفتند.

آن ها پس از یک ماه رصد فعالیت این مارها توانستند 1718 مکان را در ارتفاعات ابوکوما که در حدود 24 کیلومتری شمال غرب نیروگاه هسته‌ای فوکوشیما بود، شناسایی کنند.

دانشمندان دریافتند که مارهای موش خوار مسافت‌های بسیار کوتاهی را طی می‌کنند که گاه طول این مسافت‌ها تنها 65 متر است. این مارها هم چنین در زمستان به دنبال یافتن پناهگاهی در زیر زمین هستند که باعث می‌شود بیش از هر زمانی در معرض خاک‌های بسیار آلوده قرار بگیرند.

این مارها هم چنین از شکارچیان اصلی اکوسیستم هستند و عمر نسبتاً طولانی دارند. این بدان معنی است که آن ها سطح بالایی از «رادیونوکلیدها» یا عناصر شیمیایی ناپایدار را جمع آوری می‌کنند که می تواند برای تعیین سطوح مختلف آلودگی در منطقه کوچکی که مارها از آن عبور کرده‌اند، موثر باشد.

تیم تحقیقاتی می‌گوید این مارها نسبت به دیگر گونه‌های جانوری مانند

گرازهای وحشی یا پرندگان، شاخص‌های بهتری برای نشان دادن سطح آلودگی‌های محلی هستند و رفتار آن ها نیز بشدت تحت تأثیر محیطی است که در آن به سر می‌برند؛ به همین دلیل قرار گرفتن در معرض اشعه را به وضوح نشان می دهند.

دانشمندان امیدوارند با گسترش مطالعات خود در این زمینه، به درک بهتری از تأثیرات زیست محیطی حوادث بزرگ هسته‌ای مانند فوکوشیما و چرنوبیل برسند. (1)

23. عقرب و رفتار انسان
احادیث بحارالأنوار
• احادیث بحارالأنور (2)

1- «وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ وَ صَفْوَانَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِذَا أَحْرَمْتَ فَاتَّقِ اللَّهَ قَتْلَ الدَّوَابِّ كُلِّهَا إِلَّا الْأَفْعَى وَ الْعَقْرَبَ وَ الْفَأْرَةَ فَإِنَّهَا تُوهِي السِّقَاءَ وَ تَخْرِقُ عَلَى أَهْلِ الْبَيْتِ وَ أَمَّا الْعَقْرَبُ فَالنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) مَدَّ يَدَهُ إِلَى الْحَجَرِ فَلَسَعَتْهُ عَقْرَبٌ فَقَالَ لَعَنَكِ اللَّهُ لَا بَرّاً تَدَعِينَ وَ لَا فَاجِراً وَ الْحَيَّةُ إِذَا أَرَادَتْكَ فَاقْتُلْهَا فَإِنْ لَمْ تُرِدْكَ فَلَا تُرِدْهَا وَ الْكَلْبُ الْعَقُورُ وَ السَّبُعُ إِذَا أَرَادَاكَ (3)فَإِنْ لَمْ يُرِيدَاكَ فَلَا تُرِدْهُمَا وَ الْأَسْوَدُ الْغَدِرُ فَاقْتُلْهُ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَ ارْمِ الْغُرَابَ رَمْياً وَ الْحِدَأَةَ عَلَى ظَهْرِ بَعِيرِكَ» (4)

و از همان به سندش از امام ششم (علیه السلام) كه چون محرم شدى بترس از خدا از كشتن هر جانورى جز افعى و كژدم و موش كه مشک را سست سازد و خانه را به آتش كشد، و اما كژدم پيغمبر (صلی الله علیه و آله) دست براى سنگى دراز كرد و آن حضرت را گزيد


1) نشریه Nature Communications، مرداد 1400.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص247.

3) في نسخة من المصدر: إذا اراداك فاقتلهما.

4) فروع الكافي، ج 4، ص 363.

و فرمود: خدايت لعنت كند نه نيكى را وانهى و نه بدى را، و چون مار قصد تو كرد او را بكش، و اگر نه مكش، و سگ درنده و هرحیوان وحشی اگر به تو يورش بردند آن ها را بكش و گر نه آهنگ آن ها مكن، و مار سياه مكار را در هر حال بكش و بكلاغ و لاشخور كه بر پشت شتر تو نشينند سنگ پران (آن ها را دور کن).

2- «قُرْبُ الْإِسْنَادِ، عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيٍّ (علیه السلام) قَالَ: يَقْتُلُ الْمُحْرِمُ مَا عَدَا عَلَيْهِ مِنْ سَبُعٍ أَوْ غَيْرِهِ وَ يَقْتُلُ الزُّنْبُورَ وَ الْعَقْرَبَ وَ الْحَيَّةَ وَ النَّسْرَ وَ الذِّئْبَ وَ الْأَسَدَ وَ مَا خَافَ أَنْ يَعْدُوَ عَلَيْهِ مِنَ السِّبَاعِوَ الْكَلْبِ الْعَقُورِ» (1). (2)

در قرب الاسناد به سندش از امام على (علیه السلام) كه محرم بكشد هر چه بر او يورش كند از درنده يا غیر آن، و بكشد زنبور، كژدم، مار و كركس، گرگ، شير و هر درنده كه ترسد بر او حمله كند و هم سگ درنده را.

3- «الْكَافِي، عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: يُقْتَلُ فِي الْحَرَمِ وَ الْإِحْرَامِ الْأَفْعَى وَ الْأَسْوَدُ الْغَدِرُ وَ كُلُّ حَيَّةِ سَوْءٍ وَ الْعَقْرَبُ وَ الْفَأْرَةُ وَ هِيَ الْفُوَيْسِقَةُ وَ تُرْجَمُ الْغُرَابُ وَ الْحِدَأَةُ رَجْماً فَإِنْ عَرَضَ لَكَ لُصُوصٌ امْتَنَعْتَ مِنْهُمْ» (3). (4)

در كافى به سندش از امام ششم (علیه السلام) كه كشته شود در حرم و در حال احرام افعى و مارسياه مكار و هر مار بد و كژدم و موش كه فويسقه است و رانده شود كلاغ و لاشخور بپرتاب سنگ، و اگر به تو دزدانى تعرض كردند در برابر آن ها دفاع كن (5)


1) قرب الإسناد، ص 66.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 248.

3) فروع الكافي، ج 4، ص 364.

4) بحار الأنوار، ج 61، ص 248.

5) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4- «وَ فِي الصَّحِيحَيْنِ أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله) أَمَرَ بِقَتْلِ الْأَسْوَدَيْنِ فِي الصَّلَاةِ الْعَقْرَبِ وَ الْحَيَّةِ» (1)

و در دو صحيح است كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمان داد در حال نماز دو سياه را بكشند كه كژدم و مارند.

كژدم از خزنده ها است، سياه و سبز و زرد دارد همه كشنده اند و سبز از همه بدتر است، طبعش آبى است و پر بچه است و همه نوعش چون آبستن شود مرگش در آن ست كه بزايد، زيرا چون بچه هايش درست شوند شكم او را بخورند و بيرون آيند و مادر بميرد، جاحظ اين گفته را نپسنديده و گفته: ثقه اى به من گزارش داد كه كژدم از دهنش زايد و بچه هايش كه به اندازه شپش باشند و فراوان به دوش كشد، و آن چه جاحظ گفته همان درست است.

و كژدم در بدترين وضع است چون آبستن باشد و هشت پا دارد و چشمش در پشت او است، و از كار شگفت او است كه مرده را نزند و نه خواب را تا چيزى از تنش بجنبد كه آن وقت او را بزند، و بسا افعى را بگزد و او را بكشد، و هم ديگر را بگزند و بميرند.

جاحظ آن را گفته: و روش عقرب اين ست كه چون آدمى را گزد بگريزد مانند اين كه از كيفر بترسد، و يک نوع كژدم ها پرنده اند و اين نوع بيش تر كشنده است و گفته اند فروش مورچه در نصيبين درست است چون با آن، كژدم هاى پرنده را درمان كنند.


1) اختصر المصنّف و فيما كان اختصره: روى أبو داود و النسائى و الحاكم و صححه عن عبد اللّه بن عمر قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اذا سافر فاقبل الليل قال: يا ارض ربى و ربك اللّه أعوذ باللّه من شرك و شر ما فيك و شر ما خلق فيك و شر ما يدب عليك، أعوذ باللّه من اسد و اسود و من الحية و العقرب و من ساكن البلد و من شر والد و ما ولد.

5- «وَ رُوِيَ عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ دَخَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ هُوَ يُصَلِّي فَقَامَ إِلَى جَنْبِهِ يُصَلِّي بِصَلَاتِهِ فَجَاءَتْ عَقْرَبٌ حَتَّى انْتَهَتْ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) ثُمَّ تَرَكَتْهُ وَ ذَهَبَتْ نَحْوَ عَلِيٍّ (علیه السلام) فَضَرَبَهَا بِنَعْلِهِ حَتَّى قَتَلَهَا (1)فَلَمْ يَرَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) بِقَتْلِهَا بَأْساً». (2)

و از عايشه روايت است كه على بن ابى طالب (علیه السلام) نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد و او در نماز بود و كنارش ايستاد و با نمازش نماز مي خواند، كژدمى آمد تا برسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيد و او را رها كرد و به سوى على (علیه السلام) رفت، و او عقرب را با نعل خود زد تا كشت و رسول خدا بكشتن آن عيبى نديد.

6- «وَ رَوَى ابْنُ مَاجَهْ عَنِ ابْنِ رَافِعٍ أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله) قَتَلَ عَقْرَباً وَ هُوَ يُصَلِّي». (3)

و ابن ماجه از ابى رافع روايت كرده كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) كژدمى را كشت با اين كه نماز مي خواند، و از عايشه آورده كه كژدمى پيغمبر را در نمازش گزيد فرمود: خدا كژدم را لعنت كند كه نه نمازگزار را وانهد و نه غیر او را، او را در حلّ و حرم بكشيد.

7- «وَ رَوَى أَبُو نُعَيْمٍ وَ الْمُسْتَغْفِرِيُّ وَ الْبَيْهَقِيُ (4)عَنْ عَلِيٍّ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: لَذَعَتِ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله) عَقْرَبٌ وَ هُوَ فِي الصَّلَاةِ فَلَمَّا فَرَغَ قَالَ لَعَنَ اللَّهُ الْعَقْرَبَ مَا تَدَعُ مُصَلِّياً وَ لَا نَبِيّاً وَ لَا غَيْرَهُ إِلَّا لَذَعَتْهُ وَ تَنَاوَلَ نَعْلَهُ فَقَتَلَهَا بِهَا ثُمَّ دَعَا بِمَاءٍ وَ مِلْحٍ فَجَعَلَ يَمْسَحُ عَلَيْهَا وَ يَقْرَأُ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وَ الْمُعَوِّذَتَيْنِ» (5)

و ابو نعيم و ديگران از على (علیه السلام) روايت كردند كه كژدمى در نماز پيغمبر (صلی الله علیه و آله) را


1) و الظاهر أنّه عليه السّلام قتله في الصلاة فعليه فقوله لم ير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لقتلها بأسا أي في الصلاة.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 251.

3) بحار الأنوار، ج 61، ص 251.

4) في المصدر: ابو نعيم في تاريخ اصبهان و المستغفرى في الدعوات و البيهقيّ في الشعب.

5) حياة الحيوان، ج 2، ص 93- 95.

گزيد و چون فارغ شد فرمود: خدالعنت كند كژدم را که رها نمی کند نه نماز خوان را و نه پیامبر و نه غیر آن ها را، جز آن كه آن ها را مي گزد، و نعلش را گرفت و او را كشت و آب و نمك خواست و به گزیدگی مي كشيد و قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و معوّذتين مي خواند. (1)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

گفتار سوم: ارتباطات و تعاملات درپرندگان

1. کلاغ (غراب) و کمک به انسان ها
شِقِرّاق (نوعی کلاغ)

«التَّهْذِيبُ، بِالْإِسْنَادِ الْمُتَقَدِّمِ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الشِّقِرَّاقِ فَقَالَ كُرِهَ قَتْلُهُ لِحَالِ الْحَيَّاتِ قَالَ وَ كَانَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) يَوْماً يَمْشِي فَإِذَا شِقِرَّاقٌ قَدِ انْقَضَ (1)فَاسْتَخْرَجَ مِنْ خُفِّهِ حَيَّةً» (2). (3)

در تهذیب كه پرسش شد از امام ششم (علیه السلام) از شقراق «سبزه قبا» فرمود: به خاطر مارها كشتنش مكروه است، فرمود: روزى پيغمبر در راه بود و ناگاه شقراقى شيرجه رفت و از كفشش مارى بدر آورد.

بيان: به خاطر مارها، يعنى آن ها را می خورد و سودى بزرگ دارد و از اين رو كشتنش بد است يا براى آن كه مار را از كفش آن حضرت (صلی الله علیه و آله) برآورده و محترم


1) انقض الطائر: هوى ليقع.

2) تهذيب الأحكام، ج 9، ص 21.

3) بحار الأنوار، ج 61، ص 285.

شده، يا براى اين كه مار می خورد و زهرناک است، و مقصود كشتن او است براى خوردن، و دلیل اول روشن تر است. (1)

2. تعامل قُبَّره یا قنبره (چکاوک)

1- «الْكَافِي، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْجَامُورَانِيِّ عَنْ سُلَيْمَانَ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا (علیه السلام) يَقُولُ لَا تَقْتُلُوا الْقُبَّرَةَ (2)وَ لَا تَأْكُلُوا لَحْمَهَا فَإِنَّهَا كَثِيرَةُ التَّسْبِيحِ وَ تَقُولُ فِي آخِرِ تَسْبِيحِهَا لَعَنَ اللَّهُ مُبْغِضِي آل مُحَمَّدٍ (علیهم السلام)» (3). (4)

در كافى به سندش از سليمان جعفرى كه شنيدم امام رضا (علیه السلام) مي فرمود: قبّره را نكشيد و گوشتش را نخوريد كه پر تسبيح گويد و در پايان آن گويد: خدا لعنت كند دشمنان خاندان محمّد (صلی الله علیه و آله) را.

2- «وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ وَ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْهَاشِمِيِّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ الْجَعْفَرِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا (علیه السلام) قَالَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) (5)الْقُنْزُعَةُ الَّتِي هِيَ عَلَى رأس الْقُبَّرَةِ (6)مِنْ مَسْحَةِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ (علیه السلام) وَ ذَلِكَ أَنَّ الذَّكَرَ أَرَادَ أَنْ يَسْفَدَ أُنْثَاهُ فَامْتَنَعَتْ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهَا لَا تَمْتَنِعِي مَا أُرِيدُ (7)إِلَّا أَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنِّي نَسَمَةً يَذْكُرُرَبَّهُ (8)فَأَجَابَتْهُ إِلَى مَا طَلَبَ فَلَمَّا أَرَادَتْ أَنْ تَبِيضَ قَالَ لَهَا أَيْنَ تُرِيدِينَ أَنْ تَبِيضِينَ فَقَالَتْ لَهُ لَا أَدْرِي أُنَحِّيهِ عَنِ الطَّرِيقِ فَقَالَ لَهَا إِنِّي خَائِفٌ أَنْ يَمُرَّ بِكِ مَارُّ الطَّرِيقِ


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص211.

2) في المصدر: القنبرة.

3) فروع الكافي، ج 6، ص 225.

4) بحار الأنوار، ج 61، ص 300.

5) القنزعة: الخصلة من الشعر تترك على الرأس.

6) في المصدر: القنبرة.

7) في المصدر: فما اريد.

8) في المخطوطة: «يذكر به» و في المصدر: تذكر به.

وَ لَكِنِّي أَرَى لَكِ أَنْ تَبِيضِي قُرْبَ الطَّرِيقِ فَمَنْ رَآكِ (1)قُرْبَهُ تَوَهَّمَ أَنَّكِ تَعْرِضِينَ لِلَقْطِ الْحَبِّ مِنَ الطَّرِيقِ فَأَجَابَتْهُ إِلَى ذَلِكَ وَ بَاضَتْ وَ حَضَنَتْ حَتَّى أَشْرَفَتْ عَلَى النِّقَابِ (2)فَبَيْنَمَا هُمَا كَذَلِكَ إِذْ طَلَعَ سُلَيْمَانُ بْنُ دَاوُدَ (علیه السلام) فِي جُنُودِهِ وَ الطَّيْرُ تُظِلُّهُ فَقَالَتْ لَهُ هَذَا سُلَيْمَانُ قَدْ طَلَعَ عَلَيْنَا فِي جُنُودِهِ وَ لَا آمَنُ أَنْ يَحْطِمَنَا وَ يَحْطِمَ بَيْضَنَا فَقَالَ لَهَا إِنَّ سُلَيْمَانَ (علیه السلام) لَرَجُلٌ رَحِيمٌ بِنَا فَهَلْ عِنْدَكِ شَيْ ءٌ هَيَّأْتِهِ لِفِرَاخِكِ (3)إِذَا نَقَبْنَ قَالَتْ نَعَمْ عِنْدِي جَرَادَةٌ خَبَأْتُهَا مِنْكَ أَنْتَظِرُ بِهَا فِرَاخِي إِذَا نَقَبْنَ فَهَلْ عِنْدَكَ أَنْتَ شَيْ ءٌ (4)قَالَ نَعَمْ عِنْدِي تَمْرَةٌ خَبَأْتُهَا مِنْكِ لِفِرَاخِنَا فَقَالَتْ خُذْ أَنْتَ تَمْرَتَكَ وَ آخُذُ أَنَا جَرَادَتِي وَ نَعْرِضُ لِسُلَيْمَانَ (علیه السلام) فَنُهْدِيهِمَا لَهُ فَإِنَّهُ رَجُلٌ يُحِبُّ الْهَدِيَّةَ فَأَخَذَ التَّمْرَةَ فِي مِنْقَارِهِ وَ أَخَذَتْ هِيَ الْجَرَادَةَ فِي رِجْلَيْهَا ثُمَّ تَعَرَّضَا لِسُلَيْمَانَ (علیه السلام) فَلَمَّا رَآهُمَا وَ هُوَ عَلَى عَرْشِهِ بَسَطَ يَدَيْهِ لَهُمَا فَأَقْبَلَا فَوَقَعَ الذَّكَرُ عَلَى الْيُمْنَى وَ وَقَعَتِ الْأُنْثَى عَلَى الْيُسْرَى (5)فَسَأَلَهُمَا عَنْ حَالِهِمَا فأخبره [فَأَخْبَرَاهُ] فَقَبِلَهَدِيَّتَهُمَا وَ جَنَّبَ جُنُودَهُ عَنْ بَيْضِهِمَا (6)فَمَسَحَ عَلَى رَأْسِهِمَا وَ دَعَا لَهُمَا بِالْبَرَكَةِ فَحَدَثَتِ الْقُنْزُعَةُ عَلَى رَأْسِهِمَا مِنْ مَسْحَةِ سُلَيْمَانَ (علیه السلام)» (7). (8)

و از کافی به سندش تا امام چهارم (علیه السلام) كه چين سر قبّره اثر دست كشيدن سليمان بن داود (علیه السلام) است، براى اين كه نرش خواست با ماده جفت شود و نمى پذيرفت به او گفت بپذير كه قصدم جز اين نباشد كه خدای عز و جل از من فرزندى برآرد كه ياد پروردگارش كند.


1) في المصدر: فمن يراك.

2) النقاب: شق البيضة عن الفرخ.

3) في بعض النسخ: خبأته لفراخك.

4) في المصدر: فهل عند أنت شي ء.

5) في المصدر: «على اليمين» و على اليسار و سألهما.

6) في المصدر: و جنب جنده عنهما و عن بيضهما و مسح.

7) فروع الكافي، ج 6، ص 225 و 226.

8) بحار الأنوار، ج 61، ص300.

خواهش او را پذيرفت، و چون خواست تخم نهد نر به او گفت: كجا تخم مينهى؟

گفت: نمي دانم دور از راه گفت مي ترسم يک راه گذرى به تو برخورد، ولى بنظرم نزديک راه تخم گذارى بهتر باشد كه هر كه تو را بيند گمان كند مي خواهى دانه برچينى و ماده اين را پذيرفت و تخم نهاد و روى آن خوابيد تا نزديک شد جوجه از تخم بدر آيد كه در اين ميان سليمان بن داود (علیه السلام) با لشكرهاش و پرنده كه بر او سايه داشتند در رسيد، و ماده به او گفت اين سليمانست كه با لشكرش بمادر رسيده و مي ترسم ما را و تخم هاى ما را لگد كنند.

پاسخش داد كه سليمان مرديست به ما مهربان آيا تو چيزى براى جوجه هات فراهم كردى كه از تخم درآيند؟ گفت آرى يک ملخ از تو پنهان كردم بانتظار جوجه آيا تو هم چيزى فراهم كردى؟ گفت: آرى من هم يک خرما براى جوجه هامان پنهان كردم، گفت: تو خرمات را بردار و من ملخم را تا آن ها را براى سليمان پيشكش بريم، او از پيشكش خوشش آيد.

نر، خرما را به نوک گرفت و ماده ملخ را به چنگال گرفت و نزد سليمان (علیه السلام) آمدند و چون بالاى تخت خود آن ها را ديد، هر دو دست براشان گشود و آمدند و نر به دست راست نشست و ماده به دست چپ، و حال آن ها را پرسيد و گزارش دادند و هديه آن ها را پذيرفت و لشكرش را از تخم آن ها كنار كشيد و دست بسر آن ها كشيد و دعا كرد كه خدا بدان ها بركت دهد، و اين چين سر آن ها از دست كشيدن سليمان (علیه السلام) است.

تبيان: جوهرى گفته: قبره يک نوع پرنده است و او را قنبراء گويند و عامه او را قنبره خوانند.

گويم: از اخبار برآيد كه با نون هم لغت فصيحى است چنان چه قاموس آن را قولى دانسته و دميرى هم از بطلميوس آورده كه در شرح ادب الكاتب گفته: آن هم

لغت فصيحى است، گفته خويش اين ست كه از آواز به هراس نيفتد و بسا به او سنگ پرانند و اعتناء نكند و خود را به زمين چسباند تا سنگ بگذرد از او و بر سر جاده لانه كند براى انس - پايان - (حياة الحيوان 2: 169) و شايد ترس از اين بوده كه لشكر بر آن ها فرود آيند يا مردم گرد آيند براى تماشا و آن ها را بمالند و اسناد به سبب بعيد باشد.

محقق اردبيلى (رحمة الله علیه) پس از آوردن روايت اخير گفته: در آن احكامى است چون قصد نژاد از نكاح، و اجتناب از شكستن تخم پرنده و برگرفتن آن، و هديه دادن و پذيرش آن گرچه بسيار كم باشد، و هديه ده از هديه پذير حق دارد كه برايش دعاى بركت كند و جز آن و اگر چه اين ها در شرع سليمان (علیه السلام) بوده فتامل - پايان - شارح لمعه - نَوَّر الله ضريحَه گفته: كراهت قبره پيوست با بركت است به خلاف فاخته. (1)

3- «مَجَالِسُ الشَّيْخِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْبَرْقِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْمَدَنِيِ (2)عَنْ سُلَيْمَانَ الْجَعْفَرِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ (علیه السلام) قَالَ: لَا تَأْكُلُوا الْقُنْبُرَةَ وَ لَا تَسُبُّوهَا وَ لَا تُعْطُوهَا الصِّبْيَانَ يَلْعَبُونَ بِهَا فَإِنَّهَا كَثِيرَةُ التَّسْبِيحِ لِلَّهِ وَ تَسْبِيحُهَا لَعَنَ اللَّهُ مُبْغِضِي آل مُحَمَّدٍ» (3). (4)

در مجالس شيخ به سندى تا امام رضا (علیه السلام) از پدرش از جدش كه قنبره را نخوريد، دشنامش ندهيد و به دست بچه هاش ندهيد تا با آن بازى كنند چون زیاد خدا را تسبيح كند، و تسبيح او لعن خدا بر دشمنان آل محمّد است.


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)؛ ج 8، ص 225.

2) في المخطوطة و في الكافي: «المديني» و في المصدر: المدائنى.

3) المجالس و الاخبار، ص 71؛ فيه: سمعت أبا الحسن الرضا عليه السلام يقول: لا تقتلوا القبرة و لا تأكلوا لحمها فانها كثيرة التسبيح و تقول في آخر تسبيحها: لعن ا ه.

4) بحار الأنوار، ج 61، ص 303.

4- «وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ قَالَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) يَقُولُ مَا أَزْرَعُ الزَّرْعَ لِطَلَبِ الْفَضْلِ فِيهِ وَ مَا أَزْرَعُهُ إِلَّا لِيَتَنَاوَلَهُ الْفَقِيرُ وَ ذُو الْحَاجَةِ وَ لِيَتَنَاوَلَ مِنْهُ الْقُنْبُرَةُ خَاصَّةً مِنَ الطَّيْرِ» (1). (2)

و به همين سند كه امام چهارم (علیه السلام) می فرمود: من كِشت نميكنم كه بهره فزون برم و نَكارم جز اين كه مستمند و نيازمند از آن بخورند و به ويژه قنبره که از پرنده هاست و از آن کشت تناول می کند. بيان: بدان كه دور نيست اخبارى كه دلالت بر دوستى برخى جانوران و گياه ها و جمادها نسبت به ائمه (علیهم السلام) دارند يا دشمن آن هايند و بدشمنانشان وابسته اند به اين معنا باشد كه چيزهاى خوب در واقع با هم پيوندى دارند و چيزهاى بدهم به هم مربوطند خواه آدمى باشند و خواه جاندار يا جماد يا كارها و كردارها و اخلاق و غیر آن ها، و پرنده هاى خوب از نظر خوبی هاى واقعى آن ها چنانند كه آدميان مقدس را دوست دارند چون در خوبى با آن ها شريكند و هم گياه ها و جمادهاى خوب و غیر آن ها، و هر چيز بد و پليد هم وابسته است به آدم هاى ملعون و گويا دوست آن هايند براى هم آهنگى در بدى و دشمن ائمه و شيعه آن هايند چون از آن ها دورند و جُدا، و تسليم اجمالى به اين اخبار و واگذاردن علم آن ها به خود آن ها احوط و اولى است و سخنى در اين باره در پيش گذشت. (3)

3. ذکر و تسبیح گنجشگ (عصفور)

1- دَلَائِلُ الطَّبَرِيِّ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمَعْرُوفِ بِغَزَالٍ قَالَ: كُنْتُ جَالِساً مَعَ أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام) فِي حَائِطٍ لَهُ إِذْ جَاءَ عُصْفُورٌ فَوَقَعَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَخَذَ يَصِيحُ وَ يُكْثِرُ الصِّيَاحَ وَ يَضْطَرِبُ فَقَالَ لِي تَدْرِي مَا يَقُولُ هَذَا الْعُصْفُورُ قُلْتُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ وَلِيُّهُ أَعْلَمُ فَقَالَ يَقُولُ


1) المجالس و الاخبار، ص 71.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 304.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 228.

يَا مَوْلَايَ إِنَّ حَيَّةً تُرِيدُ أَنْ تَأْكُلَ فِرَاخِي فِي الْبَيْتِ فَقُمْ بِنَا نَدْفَعْهَا عَنْهُ وَ عَنْ فِرَاخِهِ فَقُمْنَا وَ دَخَلْنَا الْبَيْتَ فَإِذَا حَيَّةٌ تَجُولُ فِي الْبَيْتِ فَقَتَلْنَاهَا (1). (2)

در دلائل طبرى: از احمد بن محمّد كه به غزال معروف است كه من نزد ابى الحسن (علیه السلام) نشسته بودم در نخلستانش ناگاه گنجشكى آمد و برابرش افتاد و شيون كرد و پر شيون كرد و پريشان بود، به من فرمود: مي دانى اين گنجشک چه مي گويد؟

گفتم: خدا و رسولش و وليش داناترند فرمود: مي گويد مارى در ميان خانه مي خواهد جوجه هايم را بخورد، برخيز تا آن را از او و جوجه هايش دور كنيم و در خانه رفتيم و ناگاه مارى در آن مي چرخيد و آن را كشتيم. (3)

2- الْبَصَائِرُ، عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْوَشَّاءِ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنِ الْمِيثَمِيِّ عَنْ مَنْصُورٍ عَنِ الثُّمَالِيِّ قَالَ: كُنْتُ مَعَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) فِي دَارِهِ وَ فِيهَا عَصَافِيرُ وَ هُنَّ يَصِحْنَ فَقَالَ لِي أَ تَدْرِي مَا يَقُلْنَ هَؤُلَاءِ الْعَصَافِيرُ قُلْتُ لَا أَدْرِي قَالَ يُسَبِّحْنَ رَبَّهُنَّ وَ يَطْلُبْنَ رِزْقَهُنَ (4). (5)

در بصائر از ثمالى كه با امام چهارم (علیه السلام) بودم در خانه اش كه در آن گنجشک ها آواز مي كردند به من فرمود: ميدانى اين گنجشک ها چه مي گويند؟ گفتم: نمي دانم، فرمود: تسبيح پروردگار خود كنند و از او روزى خواهند.

در دلائل طبرى مانندش را از ثمالى آورده و بدان افزوده، اى ابا حمزه «به ما آموختند زبان پرنده و به ما دادند از هر چيزى». (6)

3- الْبَصَائِرُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ عَنْ سَالِمٍ مَوْلَى أَبَانٍ


1) دلائل الإمامة، ص 172.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 302.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 227.

4) بصائر الدرجات، ص 99.

5) بحار الأنوار، ج 61، ص302.

6) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)؛ ج 8، ص227.

بَيَّاعِ الزُّطِّيِّ قَالَ: كُنَّا فِي حَائِطٍ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) وَ نَفَرٌ مَعِي قَالَ فَصَاحَتِ الْعَصَافِيرُ فَقَالَ أَ تَدْرِي مَا تَقُولُ فَقُلْنَا جَعَلَنَا اللَّهُ فِدَاكَ لَا نَدْرِي مَا تَقُولُ فَقَالَ تَقُولُ اللَّهُمَّ إِنَّا خَلْقٌ مِنْ خَلْقِكَ لَا بُدَّ لَنَا مِنْ رِزْقِكَ فَأَطْعِمْنَا وَ اسْقِنَا (1). (2)

در بصائر به سندى از سالم مولا ابان فروشنده زطّى كه با چند تن در نخلستان امام صادق (علیه السلام) بوديم و گنجشک ها آواز دادند، فرمود: ميدانى اينان چه گويند، گفتيم: خدا ما را قربانت كند ندانيم چه گويند، فرمود: گويند: بار خدايا ما از آفريده هاى توئيم و نيازمند روزيت به ما خوراک بده و نوشابه.

4- مَشَارِقُ الْأَنْوَارِ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ خَرَجْتُ مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) فَإِذَا نَحْنُ بِقَاعٍ مُجْدِبٍ يَتَوَقَّدُ حَرّاً وَ هُنَاكَ عَصَافِيرُ فَتَطَايَرْنَ حَوْلَ بَغْلَتِهِ فَزَجَرَهَا فَقَالَ لَا وَ لَا كَرَامَةَ قَالَ ثُمَّ سَارَ إِلَى مَقْصِدِهِ فَلَمَّا رَجَعْنَا مِنَ الْغَدِ وَ عُدْنَا إِلَى الْقَاعِ فَإِذَا الْعَصَافِيرُ قَدْ طَارَتْ وَ دَارَتْ حَوْلَ بَغْلَتِهِ وَ رَفْرَفَتْ فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ اشْرَبِي وَ ارْوِي قَالَ فَنَظَرْتُ وَ إِذَا فِي الْقَاعِ ضَحْضَاحٌ مِنَ الْمَاءِ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي بِالْأَمْسِ مَنَعْتَهَا وَ الْيَوْمَ سَقَيْتَهَا فَقَالَ اعْلَمْ أَنَّ الْيَوْمَ خَالَطَهَا الْقَنَابِرُ فَسَقَيْتُهَا وَ لَوْ لَا الْقَنَابِرُ لَمَا سَقَيْتُهَا فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي وَ مَا الْفَرْقُ بَيْنَ الْقَنَابِرِ وَ الْعَصَافِيرِ فَقَالَ... وَ أَمَّا الْقَنَابِرُ فَإِنَّهُمْ مِنْ مَوَالِينَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ فِي صَفِيرِهِمْ بُورِكْتُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ بُورِكَتْ شِيعَتُكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ أَعْدَاءَكُمْ (3). (4)در مشارق الانوار به سندش از محمّد بن مسلم كه با امام پنجم (علیه السلام) بيرون شديم و به زمينى خشک رسيديم كه از گرما مي سوخت و آن جا گنجشک ها بودند و گرد استر آن حضرت پر زدند، و آن ها را راند و فرمود: نه، كرامتى ندارد، گويد رفتيم


1) بصائر الدرجات.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 303.

3) مشارق الأنوار، ص 114.

4) بحار الأنوار، ج 61، ص303.

تا آن جا كه مي خواست و چون فردا بدان زمين برگشتيم گنجشک ها پر زدند و گرد استرش آمدند و شنيدمش فرمود: بنوشيد و سيراب شويد و نگاه كردم در آن زمين درياچه آبى بود، گفتم: اى آقايم ديروز از آن ها دريغ كردى و امروز به آن ها آب دادى، فرمود: بدان كه امروز قنبره ها با آن ها آميختند و من آبشان دادم.

گفتم: اى آقايم قنبره ها و گنجشک ها چه فرقى دارند؟ فرمود: ... و اما قنبره ها از دوستان ما هستند و آن ها در آواز خود گويند: مباركيد شما خانواده و مبارک باشند شيعيان شما و لعن بر دشمنان شما. (1)

5- وَ رَوَى الْبَيْهَقِيُّ وَ ابْنُ عَسَاكِرَ بِسَنَدِهِمَا إِلَى أَبِي مَالِكٍ قَالَ: مَرَّ سُلَيْمَانُ بْنُ دَاوُدَ (علیه السلام) بِعُصْفُورٍ يَدُورُ حَوْلَ عُصْفُورَةٍ فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ أَ تَدْرُونَ مَا يَقُولُ قَالُوا وَ مَا يَقُولُ يَا نَبِيَّ اللَّهِ قَالَ يَخْطُبُهَا إِلَى نَفْسِهِ وَ يَقُولُ تُزَوِّجِينِي أُسْكِنْكِ أَيَّ قُصُورِ دِمَشْقَ شِئْتَ قَالَ سُلَيْمَانُ وَ قُصُورُ دِمَشْقَ مَبْنِيَّةٌ بِالصَّخْرِ لَا يَقْدِرُ أَنْ يُسْكِنَهَا. (2)

بيهقى و ابن عساكر به سند خود از ابى مالک آوردند كه سليمان بن داود (علیه السلام) به گنجشكى گذر كرد كه گِرد ماده خود مي چرخيد، بيارانش گفت: مي دانيد چه مي گويد؟ گفتند: يا نبى الله چه گويد؟ فرمود: از او خواستگارى كند و گويد زن من بشو تا تو را به هر كدام كاخ هاى دمشق خواهى جا دهم، سليمان فرمود، كاخ هاى دمشق همه از سنگ ساخته شدند و نمى تواند در آن ها جا كند.

6- وَ رَوَى ابْنُ قَانِعٍ أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله) قَالَ: مَنْ قَتَلَ عُصْفُوراً عَبَثاً عَجَّ إِلَى اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ يَقُولُ يَا رَبِّ عَبْدُكَ قَتَلَنِي عَبَثاً وَ لَمْ يَقْتُلْنِي لِمَنْفَعَةٍ. (3)

و از ابن قانع روايت است كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر كه گنجشكى بيهوده


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص227.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 305.

3) بحار الأنوار، ج 61، ص 306.

کشد ناله كند به درگاه خدا روز قيامت و بگويد: پروردگارا بنده ات مرا بيهوده كشت و از من سودى نبرد. (1)

7- وَ فِي الْحِلْيَةِ لِلْحَافِظِ أَبِي نُعَيْمٍ قَالَ أَبُو حَمْزَةَ الثُّمَالِيُ كُنْتُ عِنْدَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ زَيْنِ الْعَابِدِينَ (علیه السلام) إِذَا عَصَافِيرُ يَطِرْنَ حَوْلَهُ وَ يَصْرُخْنَ فَقَالَ يَا بَا حَمْزَةَ هَلْ تَدْرِي مَا تَقُولُ هَذِهِ الْعَصَافِيرُ قُلْتُ لَا قَالَ إِنَّهَا تُقَدِّسُ رَبَّهَا جَلَّ وَ عَلَا وَ تَسْأَلُهُ قُوتَ يَوْمِهَا. (2)

و در حليه حافظ ابو نعيم است كه ابو حمزه ثمالى گفت: نزد امام چهارم (علیه السلام) بودم ناگاه گنجشكانى گردش پر زدند و شيون كردند فرمود: اى ابو حمزه ميدانى اين گنجشک ها چه گويند؟ گفتم: نه، فرمود: خدا عز و جل و علا را تقديس كنند و از او قوت روزانه خود را خواهند. (3)

ابن عباس گفت: چون موسى و خضر (علیه السلام) سوار كشتى شدند، گنجشكى آمد و بر كنار كشتى نشست و به دريا نوكى زد و خضر به موسى گفت: دانش من و دانش تو از دانش خدا گرفته اند مانند آن چه اين گنجشک از دريا گرفته.

گويم: اين براى نزديک كردن به فهم مردم است و گر نه نسبت علم آن ها از اين هم كم تر است. (4)

8- وَ قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مَا مِنْ إِنْسَانٍ يَقْتُلُ عُصْفُوراً فَمَا فَوْقَهَا بِغَيْرِ حَقِّهَا إِلَّا سَأَلَهُ اللَّهُ عَنْهَا قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا حَقُّهَا قَالَ أَنْ يَذْبَحَهَا فَيَأْكُلَهَا وَ أَنْ لَا يَقْطَعَ رَأْسَهَا وَ يَرْمِيَ (5)بِهِ. (6)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 306.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص230.

5) في المصدر: فيرمي به.

6) بحار الأنوار، ج 61، ص306.

عبدالله بن عمر گويد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: آدمى نباشد كه گنجشكى يا برتر از آن را به ناحق كشد جز خدا از آن بازخواست كند، گفتند: يا رسول الله كشتن بحق چه باشد؟ فرمود: اين كه او را بكشد و بخورد و سرش را دور نيندازد، نسائى هم روايتش كرده گوشت گنجشک گرم است و خشک و به از گوشت مرغ است، و بهترش در زمستانست كه فربه اند و خوردنش منى را فزايد و باه را، ولى براى بلغمی ها زيان دارد و دفعش بروغن بادام است، و آن خلط صفرائى پديد كند كه بمزاج پيران سازگار است و با مزاج هاى سرد و در زمستان.

و از مالک بن دينار روايت است كه سليمان بن داود به بلبلى گذشت كه روى درختى سوت مي زد و سرش را می جنبانيد و دمش را مي چرخاند، بيارانش گفت:

مي دانيد چه مي گويد؟ گفتند: نه، فرمود: مي گويد: نيم خرما خوردم و خاک بر سر دنيا و نابود باد دنيا و گفته: صعوه گنجشک خردي ست كه سرش سرخ است. (1)

4. تعامل اقسام گنجشک ها

در حياة الحيوان گفته: گنجشک چند نوع است يكى آن كه بخواندن خود شاد است و يكى آن كه از آواز خود خوشش آيد و گنجشک صوّار آن ست كه چون خوانده شود پاسخ دهد و گنجشک بهشت همان پرستو است، ولى گنجشک دوره گرد خوى درنده دارد كه گوشت می خورد و بكام جوجه اش خوراک نريزد.

و برخى از بهائمند كه نه نوک تيز دارند و نه چنگال برنده و دانه خورد و چون بر سر چوب نشيند سه انگشت را پيش دهد و يكى را به دنبال نهد و پرنده هاى درنده و گوشتخوار دو انگشت پيش دارند و دو را پس نهند، گنجشک دانه و سبزى خورد و نشانه نرش ريش سياه است چنان چه در مرد است و نرّه بز و خروس و در روى


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

زمين پرنده و درنده و بهيمه اى مهربان تر بفرزندش از گنجشک نباشد و اين در هنگام گرفتن جوجه اش روشن است.

آشيانه اش در خانه ها و زير سقف است از ترس پرنده هاى گوشتخوار و چون شهرى از مردمش تهى شود گنجشک ها از آن بروند و چون بدان برگردند گنجشک ها هم برگردند، گنجشک راه رفتن نشناسد و همان ميجهد و پر جماع است و بسا در يک ساعت صد بار جماع كند و از اين رو عمرش كوتاه است و در غالب بيش از يک سال نباشد، و جوجه اش را بپرواز پرورش دهد تا آن جا كه او را بخواند و پاسخ دهد، جاحظ گفته بسا از يک فرسنگ بدو برگردد.

و يک نوعش گنجشک خار است كه لانه از خار سازد و در نمكزار جا دارد و ارسطو پنداشته ميان او و خر دشمنى است، زيرا چون خر كچل شود آن را بخار آشيانه او بمالد و او را بكشد، و بسا خر بنگ كند جوجه يا تخمش از آشيانه افتد و از اين رو چون اين گنجشک خر بيند بالاى سرو برد و چشمش بچرخد و با پريدن و شيون خود او را آزار دهد.

و از انواعش قبّره است و حسّون كه برنگ، سرخ، زرد، سفيد، سياه، آبى و سبز باشد و آموزش پذير است و به او ياد دهند كه چيزى را از دست آدم دورى بگيرد و نزد صاحب خود آورد.

و از انواع آنست: بلبل، صعوه، حمّره، عندليب، مكاكى، صافر، تنوّط، وضع، برقش، و قبعه.

و در حليه حافظ ابو نعيم است كه ابو حمزه ثمالى گفت: نزد امام چهارم (علیه السلام) بودم ناگاه گنجشكانى گردش پر زدند و شيون كردند فرمود: اى ابو حمزه ميدانى اين گنجشک ها چه گويند؟ گفتم: نه، فرمود: خدا عز و جل و علا را تقديس كنند و از او قوت روزانه خود را خواهند.

ابن عباس گفت: چون موسى و خضر (علیه السلام) سوار كشتى شدند، گنجشكى آمد و بر كنار كشتى نشست و به دريا نوكى زد و خضر بموسى گفت: دانش من و دانش تو از دانش خدا گرفته اند مانند آن چه اين گنجشک از دريا گرفته.

گويم: اين براى نزديک كردن به فهم مردم است و گر نه نسبت علم آن ها از اين هم كم تر است.

عبدالله بن عمر گويد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: آدمى نباشد كه گنجشكى يا برتر از آن را بناحق كشد جز خدا از آن بازخواست كند، گفتند: يا رسول الله كشتن به حق چه باشد؟ فرمود: اين كه او را بكشد و بخورد و سرش را دور نيندازد، نسائى هم روايتش كرده گوشت گنجشک گرم است و خشک و به از گوشت مرغ است، و بهترش در زمستانست كه فربه اند و خوردنش منى را فزايد و باه را، ولى براى بلغمي ها زيان دارد و دفعش بروغن بادام است، و آن خلط صفرائى پديد كند كه بمزاج پيران سازگار است و با مزاج هاى سرد و در زمستان.

و از مالک بن دينار روايت است كه سليمان بن داود به بلبلى گذشت كه روى درختى سوت مي زد و سرش را مي جنبانيد و دمش را مي چرخاند، بيارانش گفت:

مي دانيد چه مي گويد؟ گفتند: نه، فرمود: مي گويد: نيم خرما خوردم و خاک بر سر دنيا و نابود باد دنيا و گفته: صعوه گنجشک خرديست كه سرش سرخ است.

و گفته: حمّر بحاء ضمه دار و ميم تشديد دار و راء بى نقطه نوعى پرنده است چون گنجشک.

و از ابن مسعود روايت است كه نزد پيغمبر (صلی الله علیه و آله) بوديم و مردى بآبگاهى رفت و تخم حمّره آورد و حمّره آمد و بالاى سر پيغمبر و اصحابش پر زد و باصحابش فرمود: كدام شما آن را داغدار كرديد آن مرد گفت: يا رسول الله من تخم او را برداشتم، و در روايتى جوجه او را- فرمود: برگردان، برگردان، به او رحم كن.

و از ترمدى و ابن ماجه هم از عامر دارمى مانندش آمده و گفته: عندليب هزار دستان است و گفته: مكّاء بمدّ و تشديد پرنده ای ست و جمعش مكاكى است و مكاء سوت است و آن پرنده بسيار سوت زند.

قزوينى گفته: از پرنده هاى بيابانيست و آشيانه عجيبى سازد و ميانه او و مار دشمنى است، زيرا مار تخم و جوجه اش را می خورد، و هشام بن سالم باز گفته كه: مارى تخم مكّاء را خورد و او بر سرش چرخ مي زد و نزديكش شد تا چون دهن گشود خار چند پرى در آن انداخت و گلوى مار را گرفت تا مرد و گفته: صافر كه آن را صفّار هم گويند پرنده معروفى است از انواع گنجشک ها، و كارش اين ست كه شب پاها بشاخه درختى بند كند و خود را بياويزد و پيوسته تا سپيده دم و روشن شدن هوا بنگ كند، قزوينى گفته: شيون كند از ترس اين كه آسمان بر او افتد و جز او گفته: صافر همان تنوّط است و اگر آشيانه كند آن را مانند خريطه سازد و اگر آشيانه نداشته باشد خود را چنان چه گفتيم بشاخه ها آويزد.

و گفته: تنوّط بتاء با ضمه يا كسره و گاهى با فتحه و با فتح نون و واو ضمه دار با تشديد، اصمعى گفته: اين نام ازآن ست كه رشته اى از درخت آويزد و در آن تخم نهد، و شب كارش اين ست كه در گوشه هاى لانه اش بچرخد و تا بامداد آرام نشود از ترس خود و گفته: وضع بفتح واو و ضاد نقطه دار و عين بى نقطه همان صعوه است، و گفتند:

پرنده اى خردتر از گنجشک و در حديث است كه اسرافيل بالى در مشرق دارد و بالى در مغرب و عرش بر شانه او است و گاهى از بزرگى خدا چنان كوچک شود كه مانند وضع گردد و برقش: بكسر: پرنده ريزيست چون گنجشک و در حجاز آن را سرسور نامند (شرشور خ ب) و گفته: قبعه بقاف ضمه دار و باء خفيف يک نقطه و عين بى نقطه كه هر دو فتحه دارند، پرنده ريزيست چون گنجشک خاكسترى رنگ و نزديک سوراخ

موش صحرائى است و چون بهراسد يا سنگى بدو پرتاب شود خود را به سوراخ كشد. (1)

5. بلبل و بی رغبتی به دنیا

«وَ رَوَى الْحَافِظُ أَبُو نُعَيْمٍ وَ صَاحِبُ التَّرْغِيبِ وَ التَّرْهِيبِ مِنْ حَدِيثِ مَالِكِ بْنِ دِينَارٍ أَنَّ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ (علیه السلام) مَرَّ عَلَى بُلْبُلٍ فَوْقَ شَجَرَةٍ تُصَفِّرُ وَ تُحَرِّكُ رَأْسَهَا وَ تُمِيلُ ذَنَبَهَا فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ أَ تَدْرُونَ مَا يَقُولُ قَالُوا لَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ أَكَلْتُ نِصْفَ تَمْرَةٍ وَ عَلَى الدُّنْيَا الْعَفَا». (2)

و از مالک بن دينار روايت است كه سليمان بن داود به بلبلى گذشت كه روى درختى مي خواند و سرش را مي جنبانيد و دمش را مي چرخاند، بيارانش گفت:

می دانيد چه می گويد؟ گفتند: نه، فرمود: می گويد: نيم خرما خوردم و خاک بر سر دنيا و نابود باد دنيا.

6. پاختر (یاکریم - فاخته) و محبوس نکردن آن

«وَ مِنْهُ، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْجَامُورَانِيِّ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ (3)عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَقَالَ لِي يَا بَا مُحَمَّدٍ اذْهَبْ بِنَا إِلَى إِسْمَاعِيلَ نَعُودُهُ وَ كَانَ شَاكِياً فَقُمْنَا فَدَخَلْنَا عَلَى إِسْمَاعِيلَ فَإِذَا فِي مَنْزِلِهِ فَاخِتَةٌ فِي قَفَصٍ تَصِيحُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) يَا بُنَيَّ مَا يَدْعُوكَ إِلَى إِمْسَاكِ هَذِهِ الْفَاخِتَةِ أَ وَ مَا عَلِمْتَ أَنَّهَا مَشُومَةٌ أَ وَ مَا تَدْرِي مَا تَقُولُ قَالَ إِسْمَاعِيلُ لَا قَالَ إِنَّمَا تَدْعُو عَلَى أَرْبَابِهَا فَتَقُولُ فَقَدْتُكُمْ فَقَدْتُكُمْ فَأَخْرِجُوهَا» (4). (5)

در همان است: به سندى از ابى بصير كه نزد امام ششم (علیه السلام) رفتم و به من


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)؛ ج 8، ص228.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص307.

3) في المصدر: عن ابن أبي حمزة.

4) فروع الكافي، ج 6، ص 551 و 552.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص 22.

فرمود: اى ابا محمّد بيا به همراه ما تا از اسماعيل عيادت كنيم، بيمار بود، برخاستيم نزد او رفتيم در خانه اش فاخته اى در قفس بود و مي خواند فرمود: پسرم براى چه اين فاخته را نگهداشتى؟ نمی دانى كه شوم است آيا مي دانى چه مي گويد؟ گفت: نه فرمود: نفرين مى كند بر صاحبش مي گويد: نيابم شما را او را بيرون كنيد... (1)

7. کبوتر(حمام) ولعن به قاتلین امام حسین (علیه السلام)

1- كَامِلُ الزِّيَارَةِ، عَنْ أَبِيهِ وَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: اتَّخِذُوا الْحَمَامَ الرَّاعِبِيَّةَ فِي بُيُوتِكُمْ فَإِنَّهَا تَلْعَنُ قَتَلَةَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) (2). (3)

در كامل الزيارة به سندى از امام ششم (علیه السلام) كه كبوتر راعبى در خانه هاتان نگهداريد كه بر كشنده هاى حسين (علیه السلام) لعنت می كند، در كافى 6 ر 547 از على بن ابراهيم مانندش را آورده. (4)

2- الْكَامِلُ، عَنْ أَبِيهِ وَ أَخِيهِ وَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ جَمِيعاً عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنِ الْجَامُورَانِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ صَنْدَلٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ قَالَ: كُنْتُ جَالِساً فِي بَيْتِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَنَظَرْتُ إِلَى الْحَمَامِ الرَّاعِبِيِّ يُقَرْقِرُ طَوِيلًا فَنَظَرَ إِلَيَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) طَوِيلًا فَقَالَ يَا دَاوُدُ أَ تَدْرِي مَا يَقُولُ هَذَا الطَّيْرُ قُلْتُ لَا وَ اللَّهِ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ يَدْعُو عَلَى قَتَلَةِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) فَاتَّخِذُوهُ فِي مَنَازِلِكُمْ (5). (6)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) كامل الزيارات، ص 98.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص14.

4) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

5) كامل الزيارات، ص 98.

6) بحار الأنوار، ج 62، ص15.

در كامل به سندش از داود بن فرقد كه در خانه امام ششم (علیه السلام) نشسته بودم و نگريستم يک كبوتر راعبى پر قوقو می كند و امام ششم (علیه السلام) پر به من نگريست و فرمود: اى داود ميدانى اين پرنده چه مي گويد؟ گفتم: نه به خدا قربانت؟ فرمود: بكشنده هاى حسين نفرين می كند، آن را در خانه هاتان داشته باشيد. (1)

3- إِرْشَادُ الْمُفِيدِ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ كَرَامَةَ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ: كَانَتْ لِابْنِ ابْنَتِي حَمَامَاتٌ فَذَبَحْتُهُنَّ غَضَباً ثُمَّ خَرَجْتُ إِلَى مَكَّةَ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدٍ الْبَاقِرِ (علیه السلام) قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ فَلَمَّا طَلَعَتْ رَأَيْتُ فِيهَا حَمَاماً كَثِيراً قَالَ قُلْتُ أَسْأَلُهُ مَسَائِلَ وَ أَكْتُبُ مَا يُجِيبُنِي عَنْهَا وَ قَلْبِي مُتَفَكِّرٌ فِيمَا صَنَعْتُ بِالْكُوفَةِ وَ ذَبْحِي لِتِلْكَ الْحَمَامَاتِ مِنْ غَيْرِ مَعْنًى وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي لَوْ لَمْ يَكُنْ فِي الْحَمَامِ خَيْرٌ لَمَا أَمْسَكَهُنَّ فَقَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) مَا لَكَ يَا بَا حَمْزَةَ قُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ خَيْرٌ قَالَ كَانَ قَلْبُكَ فِي مَكَانٍ آخَرَ قُلْتُ إِي وَ اللَّهِ وَ قَصَصْتُ عَلَيْهِ الْقِصَّةَ وَ حَدَّثْتُهُ بِأَنِّي ذَبَحْتُهُنَّ فَالْآنَ أَنَا أَعْجَبُ بِكَثْرَةِ مَا عِنْدَكَ مِنْهَا قَالَ فَقَالَ الْبَاقِرُ (علیه السلام) بِئْسَ مَا صَنَعْتَ يَا أَبَا حَمْزَةَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ عبثا [عَبَثٌ] بِصِبْيَانِنَا نَدْفَعُ عَنْهُمُ الضَّرَرَ بِانْتِفَاضِ الْحَمَامِ وَ أَنَّهُنَّ يُؤْذِنَّ بِالصَّلَاةِ فِي آخِرِ اللَّيْلِ فَتَصَدَّقْ عَنْ كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ دِينَاراً فَإِنَّكَ قَتَلْتَهُنَّ غَضَباً (2). (3)

در ارشاد مفيد به سندى از ابى حمزه ثمالى كه پسر دخترم چند كبوتر داشت و از خشم كبوترهاى آن ها را سر بريدم و به مكه رفتم و به امام پنجم وارد شدم پيش از برآمدن آفتاب، و چون آفتاب زد كبوتر بسيارى در آن ديدم، با خود گفتم: مسائلى از او بپرسم و جواب هاشان را بنويسم و در فكر كارى بودم كه در كوفه كردم و آن كبوترها را سر بريدم بى معنى، و پيش خود گفتم: اگر در كبوتر خيرى نبود آن ها را نگه نمي داشت،


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) إرشاد المفيد.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص15.

امام (علیه السلام) به من فرمود: اى ابا حمزه تو را چه شود گفتم: يا ابن رسول الله خوبست، گفت: دلت جاى ديگر است؟ گفتم: آرى به خدا و داستان سر بريدن كبوترها را گفتم و گفتم اكنون در عجبم از اين همه كبوتر كه شما داريد.

فرمود: اى ابى حمزه ندانى كه چون اهل زمين بچه هاى ما را ببازى گيرند به پر تكاندن كبوتر زيان را از آن ها بگردانيم و آن ها بنماز آگهى دهند در پايان شب، از هر كدامشان يک دينار طلا صدقه بده، زيرا از خشم آن ها را كشتى.

بيان: دلالت دارد بوجوب كفاره براى كشتن كبوتر از خشم و شايد حمل بر استحباب شود و نديدم كسى آن را گفته باشد. (1)

4- طِبُّ الْأَئِمَّةِ، (2)عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ كَرَامَةَ قَالَ: رَأَيْتُ فِي مَنْزِلِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (علیه السلام) زَوْجَ حَمَامٍ أَمَّا الذَّكَرُ فَإِنَّهُ كَانَ أَخْضَرَ بِهِ شَيْ ءٌ مِنَ السَّمْرِ وَ أَمَّا الْأُنْثَى فَسَوْدَاءَ وَ رَأَيْتُهُ يَفُتُّ لَهُمَا الْخُبْزَ وَ هُوَ عَلَى الْخِوَانِ وَ يَقُولُ إِنَّهُمَا لَيُحَرِّكَانِ مِنَ اللَّيْلِ وَ يُؤْنِسَانِ وَ مَا مِنِ انْتِفَاضَةٍ يَنْتَفِضَانِهَا مِنَ اللَّيْلِ إِلَّا دَفَعَ اللَّهُ بِهَا مَنْ دَخَلَ الْبَيْتَ مِنَ الْأَرْوَاحِ. (3)

در طب الائمه به سندى از محمّد بن كرامه كه در خانه موسى بن جعفر (علیه السلام) يک جفت كبوتر ديدم كه پر سبز بود و اندكى سرخى داشت و ماده سياه بود و نان برايشان خرد مي كرد و بر سر سفره بود و مي فرمود: اين ها شب به جنبش آيند و همدم من شوند و هر بار كه پر تكانند خدا بدان ها از هر كه در خانه است پريان را بگرداند. (4)

5- وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) أَنَّ أَصْلَ حَمَامِ الْحَرَمِ بَقِيَّةُ حَمَامٍ كَانَ لِإِسْمَاعِيلَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ (علیه السلام)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) طبّ الأئمّة، ص 86.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص16.

4) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

اتَّخَذَهَا كَانَ يَأْنَسُ بِهَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) يُسْتَحَبُّ أَنْ يَتَّخِذَ طَيْراً مَقْصُوصاً يَأْنَسُ بِهِ مَخَافَةَ الْهَوَامِ (1). (2)

و از همان است: به سندى از امام ششم (علیه السلام) كه ريشه كبوتران حرم از آن اسماعيل (علیه السلام) بوده كه آن ها را داشت و با آن ها همدم بود، و امام (علیه السلام) فرمود: خوبست پرنده پر چيده گيرند كه با آن همدم شوند از ترس خزنده هاى زهرناک. (3)

6- وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ وَ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ الْوَشَّاءِ عَنِ ابْنِ عَائِذٍ عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: لَيْسَ مِنْ بَيْتٍ فِيهِ حَمَامٌ إِلَّا لَمْ يُصِبْ أَهْلَ ذَلِكَ الْبَيْتِ آفَةٌ مِنَ الْجِنِّ إِنَّ سُفَهَاءَ الْجِنِّ يَعْبَثُونَ فِي الْبَيْتِ فَيَعْبَثُونَ بِالْحَمَامِ وَ يَدَعُونَ الْإِنْسَانَ (4). (5)

و از همان است: به سندى از امام ششم (علیه السلام) كه خانه اى نيست كه كبوتر در آن باشد جز اين كه آفت جن باهل آن خانه نرسد چون پريان بيخرد در خانه بازى كنند و با كبوتر بازى كنند و آدمى را وانهند. (6)

7- وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ الدِّهْقَانِ عَنْ دُرُسْتَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: شَكَا رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) (7)الْوَحْشَةَ فَأَمَرَهُ أَنْ يَتَّخِذَ فِي بَيْتِهِ زَوْجَ حَمَامٍ (8). (9)


1) فروع الكافي، ص 6، ص 564؛ فيه: تأنس به.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص17.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) فروع الكافي، ج 6، ص 546.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص18.

6) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

7) في المصدر: الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.

8) فروع الكافي، ج 6، ص 546. و روى الصدوق نحوه مرسلا في الفقيه، ج 3، ص 220.

9) بحار الأنوار، ج 62، ص18.

و از همان است: به سندى از امام ششم (علیه السلام) كه مردى به پيغمبر از وحشت شِكوِه كرد به او فرمود: يک جفت كبوتر در خانه نگهدارد. (1)

8- وَ مِنْهُ، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْجَامُورَانِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَنْدَلٍ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ: ذُكِرَتِ الْحَمَامُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَقَالَ اتَّخِذُوهَا فِي مَنَازِلِكُمْ فَإِنَّهَا مَحْبُوبَةٌ لَحِقَتْهَا دَعْوَةُ نُوحٍ (علیه السلام) وَ هِيَ آنَسُ شَيْ ءٍ فِي الْبُيُوتِ. (2)

و از همان است: به سندى از زيد شحام كه كبوتران را نزد امام ششم (علیه السلام) ياد كردند فرمود: آن ها را در خانه هاى خود داشته باشيد كه محبوبند و دعاى نوح (علیه السلام) به آن ها رسيده و همدم ترين چيزى باشند در خانه. (3)

9- وَ مِنْهُ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ رَجُلٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِي سَلَمَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) الْحَمَامُ طَيْرٌ مِنْ طُيُورِ الْأَنْبِيَاءِ (علیه السلام) الَّتِي كَانُوا يُمْسِكُونَ فِي بُيُوتِهِمْ وَ لَيْسَ مِنْ بَيْتٍ فِيهِ حَمَامٌ إِلَّا لَمْ يُصِبْ (4)أَهْلَ ذَلِكَ الْبَيْتِ آفَةٌ مِنَ الْجِنِّ إِنَّ سُفَهَاءَ الْجِنِّ يَعْبَثُونَ فِي الْبَيْتِ فَيَعْبَثُونَ بِالْحَمَامِ وَ يَدَعُونَ النَّاسَ قَالَ فَرَأَيْتُ فِي بَيْتِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) حَمَاماً لِابْنِهِ إِسْمَاعِيلَ (علیه السلام) (5). (6)

و از همان به سندى از امام ششم (علیه السلام) كه كبوتر از پرنده هاى پيغمبرانست كه در خانه خود داشتند و در هر خانه باشند آفت جن باهل آن نرسد چون كه سفهاء جن در خانه بازى كنند و با كبوتر بازى كنند و مردم را وانهند گفت: ديدم در خانه


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) بحار الأنوار، ج 62، ص 18.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) في المصدر: الا لم تصب.

5) فروع الكافي، ج 6، ص 547؛ فيه: بيوت.

6) بحار الأنوار، ج 62، ص18.

امام ششم كبوتر بود از آن پسرش اسماعيل (علیه السلام) .

10- وَ مِنْهُ، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ يَحْيَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الْأَوَّلُ (علیه السلام) وَ نَظَرْتَ (1)إِلَى حَمَامٍ فِي بَيْتِهِ مَا مِنِ انْتِفَاضٍ يَنْتَفِضُ بِهَا إِلَّا نَفَّرَ اللَّهُ بِهَا مَنْ دَخَلَ الْبَيْتَ مِنْ عُزْمَةِ أَهْلِ الْأَرْضِ (2). (3)

و از همان ست به سندى از يعقوب بن جعفر كه امام هفتم (علیه السلام) به من كه به كبوتران خانه اش نگاه می كردم فرمود: پرى نتكانند جز كه خدا پريانى كه خواهند با اهل خانه دوست شوند از آن براند. (4)

11- الْكَافِي، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ رَجُلٍ عَنْ يَحْيَى الْأَزْرَقِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) يَقُولُ إِنَّ خَفِيقَ (5)أَجْنِحَةِ الْحَمَامِ لَيَطْرُدُ الشَّيَاطِينَ (6). (7)

در كافى است: به سندى از يحيى ارزق كه شنيدم امام ششم مي فرمود آواز پر زدن كبوتر شياطين را براند. (8)

12- الْكَافِي، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ رَفَعَهُ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَدْفَعُ بِالْحَمَامِ عَنْ هَدَّةِ الدَّارِ (9). (10)


1) في المصدر: و نظر.

2) فروع الكافي، ج 6، ص 547.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص18.

4) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

5) في المصدر: الخفيف بالفاءين.

6) فروع الكافي، ج 6، ص 547؛ فيه: لتطرد. و رواه الصدوق في الفقيه، ج 3، ص 220 مرسلا عن أمير المؤمنين (علیه السلام) و فيه حفيف.

7) بحار الأنوار، ج 62، ص19.

8) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

9) فروع الكافي، ج 6، ص 547.

10) بحار الأنوار، ج 62، ص19.

در كافى: به سند ديگر كه فرمود: خدای عز و جل به وسيله كبوتر از شكست خانه دفاع كند. (1)

13- الْكَافِي، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ عُثْمَانَ بْنِالْأَصْبَهَانِيِ (2)قَالَ: اسْتَهْدَانِي إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَأَهْدَيْتُ لَهُ طَيْراً رَاعِبِيّاً فَدَخَلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَقَالَ اجْعَلُوا هَذَا الطَّيْرَ الرَّاعِبِيَّ مَعِي فِي الْبَيْتِ يُؤْنِسُنِي قَالَ وَ قَالَ عُثْمَانُ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) وَ بَيْنَ يَدَيْهِ حَمَامٌ يَفُتُّ لَهُنّ خُبْزاً (3). (4)

در كافى است: به سندى از عثمان اصفهانى كه اسماعيل پسر امام ششم (علیه السلام) از من هديه خواست و يک پرنده راعبى به او هديه دادم و امام فرمود: آن را در خانه نهيد با من تا همدم من باشد، عثمان گفت: نزد امام ششم (علیه السلام) رفتم جلوش كبوتر بود و برايش نان خرد می كرد.

بيان: دلالت دارد كه خوراک دادن به كبوتر راعبى خوبست و هم خرد كردن نان برايش (5)

14- وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ (6)عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ (7)عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ السِّنْدِيِ (8)عَنْ يَحْيَى الْأَزْرَقِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) في المصدر: عن عثمان الأصبهانيّ.

3) فروع الكافي، ج 6، ص 548.

4) بحار الأنوار، ج 62، ص19.

5) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

6) لم يذكر في المصدر: عن ابن أبي عمير.

7) في نسخة من المصدر: عمرو

8) في المصدر: إبراهيم السندى.

احْتَفَرَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) بِئْراً فَرَمَوْا فِيهَا فَأُخْبِرَ بِذَلِكَ فَجَاءَ حَتَّى وَقَفَ عَلَيْهَا فَقَالَ لَتَكُفُّنَّ أَوْ لَأُسْكِنَنَّهَا الْحَمَامَ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) إِنَّ خَفِيقَ (1)أَجْنِحَتِهَا يَطْرُدُ الشَّيَاطِينَ (2). (3)

و از همان است: به سندش تا امام ششم (علیه السلام) كه امير المؤمنين (علیه السلام) چاهى كند و در آن پرتاب كردند (يعنى پريان) و به او گزارش شد و آمد تا بر سرش ايستاد و فرمود: البته دست بكشيد و گر نه كبوتر در آن جا دهم و سپس امام ششم فرمود: آواز كبوتر پريان را براند. (4)

15- وَ مِنْهُ، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ الْأَصْبَهَانِيِّ قَالَ: اسْتَهْدَانِي إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) طَيْراً مِنْ طُيُورِ الْعِرَاقِ فَأَهْدَيْتُ لَهُ وَرَشَاناً فَدَخَلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَرَآهُ فَقَالَ إِنَّ الْوَرَشَانَ يَقُولُ بُورِكْتُمْ بُورِكْتُمْ فَأَمْسِكُوهُ (5). (6)

و از همان به سندى از عثمان اصفهانى كه اسماعيل پسر امام ششم (علیه السلام) از من هديه اى خواست از پرنده و من ورشانى (قُمری) برايش بردم و امام (علیه السلام) آمد و آن را ديد و فرمود: ورشان گويد مبارک باشيد، مبارک او را نگهداريد. و از همان است به سندى از ابى بصير كه امام ششم (علیه السلام) پسرش اسماعيل را از داشتن فاخته نهى كرد، و فرمود: اگر ناچارى يک ورشان (قمری) نگهدار كه بسيار ذكر خدای عز و جل كند.


1) في المصدر: حفيف.

2) فروع الكافي، ج 6، ص 548.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص20.

4) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

5) فروع الكافي، ج 6، ص 551 فيه: عثمان الأصبهانيّ.

6) بحار الأنوار، ج 62، ص21.

بيان: گويا صلاح اسماعيل نمي دانستند كه كبوتر داشته باشد چنان چه خبر بدان اشاره دارد. (1)

و ابو داود و ديگران به سندهاى خوب از ابى هريره آوردند كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) مردى را به دنبال كبوترى ديد و فرمود: شيطانست به دنبال شيطانى و يا شيطانى به دنبال او است، بيهقى گفته: برخى اهل علم آن را تفسير كردند به كسى كه كبوتر باز است و پيوسته دنبال آن ست و بر بام ها برآيد كه بخانه همسايه ها گرايد و از اسامه بن زيد است كه ديدم عمر بن عبد العزيز فرمانداد كبوترهاى پرنده را سر برند و آن ها كه در قفس باشند وانهند و ابن قانع و طبرانى به سندى از ابى كبشه آوردند كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) خوشش مى آمد از نگاه بجوجه ها و كبوتر سرخ، و حاكم در تاريخ نيشابور آورده كه عايشه گفت: پيغمبر خوش داشت نگاه بسبزه و اترجّ و كبوتر سرخ. (2)

8. مرغ و خروس و خصلت های آن

1- الْعُيُونُ، وَ الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ حَمَّوَيْهِ عَنِ الْيَقْطِينِيِّ قَالَ قَالَ الرِّضَا (علیه السلام) فِي الدِّيكِ الْأَبْيَضِ خَمْسُ خِصَالٍ مِنْ خِصَالِ الْأَنْبِيَاءِ مَعْرِفَتُهُ بِأَوْقَاتِ الصَّلَاةِ وَ الْغَيْرَةُ وَ السَّخَاءُ وَ الشَّجَاعَةُ وَ كَثْرَةُ الطَّرُوقَةِ (3). (4).

در عیون و خصال به سندى تا امام رضا (علیه السلام) كه خروس سفيد پنج خصلت از پيامبران دارد: شناختن وقت نماز، غيرت، سخاوت، دليرى و پر جماع كردن.


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 265.

3) عيون الأخبار، ج 1، ص 277؛ الخصال، ج 1، ص 298.

4) بحار الأنوار، ج 62، ص3.

2- مَجَالِسُ الصَّدُوقِ، فِي مَنَاهِي النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) نَهَى عَنْ سَبِّ الدِّيكِ وَ قَالَ إِنَّهُ يُوقِظُ لِلصَّلَاةِ (1). (2)

در مجالس صدوق در مناهى پيغمبر است نهى از بد گفتن بخروس فرمود: او بوقت نماز آگهى دهد.

3- الْمَكَارِمُ عَنِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) تَعَلَّمُوا مِنَ الدِّيكِ خَمْسَ خِصَالٍ مُحَافَظَتَهُ عَلَى أَوْقَاتِ الصَّلَاةِ وَ الْغَيْرَةَ وَ السَّخَاءَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ كَثْرَةَ الطَّرُوقَةِ (3). (4)

در مکارم از پيغمبر (صلی الله علیه و آله) كه پنج خصلت از خروس آموزيد (آن پنج شماره 1 را برشمرده).

4- كِتَابُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ شُرَيْحٍ الْحَضْرَمِيِّ، عَنْ حُمَيْدِ بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) يَقُولُ إِنَّ لِلَّهِ دِيكاً رِجْلَاهُ فِي الْأَرْضِ وَ رَأْسُهُ تَحْتَ الْعَرْشِ جَنَاحٌ لَهُ فِي الْمَشْرِقِ وَ جَنَاحٌ لَهُ فِي الْمَغْرِبِ يَقُولُ سُبْحَانَ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ فَإِذَا قَالَ ذَلِكَ صَاحَتِ الدُّيُوكُ وَ أَجَابَتْهُ فَإِذَا سُمِعَ صَوْتُ الدِّيكِ فَلْيَقُلْ أَحَدُكُمْ سُبْحَانَ رَبِّيَ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ (5). (6)

در كتاب جعفر بن محمّد بن شريح حضرمى: به سندش از جابر جعفى كه شنيدم امام ششم (علیه السلام) می فرمود: خدا خروسى دارد كه دو پايش در زمين هفتم و سرش زير عرش است و يک بال در خاور و بالى در باختر دارد و می گويد: سبحان


1) مجالس الصدوق، ص 254(662) و رواه في الفقيه، ج 4، ص 3 باسناد المناهى.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص3.

3) مكارم الأخلاق، ص 154.

4) بحار الأنوار، ج 62، ص3.

5) كتاب جعفر بن محمّد بن شريح.

6) بحار الأنوار، ج 62، ص3.

الملک القدوس - و به دنبالش خروس ها بخوانند و پاسخ دهند و چون كسى بنگ خروس شنود گويد سبحان ربى الملک القدوس. (1)

5- الْكَافِي، عَنِ الْعِدَّةِ عَنِ الْبَرْقِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) دِيكٌ أَفْرَقُ أَبْيَضُ (2)يَحْفَظُ دُوَيْرَةَ أَهْلِهِ وَ سَبْعَ دُوَيْرَاتٍ حَوْلَهُ (3). (4)

در كافى به سندش تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه خروس خوش يال سفيد خانه هاى صاحبان خود را تا هفت خانه گردشان نگهدارد.

6- الْكَافِي، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ سُلَيْمَانَ بْنِ رُشَيْدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْهَاشِمِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَخْلَدٍ الْأَهْوَازِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: دِيكٌ أَفْرَقُ أَبْيَضُ (5)يَحْرُسُ دُوَيْرَتَهُ وَ سَبْعَ دُوَيْرَاتٍ حَوْلَهُ وَ لَنَفْضَةٌ مِنْ حَمَامَةٍ مُنَمَّرَةٍ (6)أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِ دُيُوكٍ فُرْقٍ بِيضٍ (7). (8)

در كافى به سندى از امام ششم (علیه السلام) (مضمون شماره 5 را آورده و افزوده) يک بال تكانى كبوتر نقطه دار پلنگى بهتر است از هفت خروس يالدار سفيد.

7- وَ مِنْهُ، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ يَحْيَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ: ذُكِرَ عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) في المصدر: ديك ابيض افرق يحرس.

3) فروع الكافي، ج 6، ص 549.

4) بحار الأنوار، ج 62، ص 4.

5) في المصدر: ديك أبيض أفرق.

6) طير منمر: فيه نقط سود.

7) فروع الكافي، ج 6، ص 550.

8) بحار الأنوار، ج 62، ص 4.

حُسْنُ الطَّاوُسِ فَقَالَ لَا يَزِيدُكَ عَلَى حُسْنِ الدِّيكِ الْأَبْيَضِ بِشَيْ ءٍ قَالَ وَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ الدِّيكُ أَحْسَنُ صَوْتاً مِنَ الطَّاوُسِ وَ هُوَ أَعْظَمُ بَرَكَةً يُنَبِّهُكَ فِي مَوَاقِيتِ الصَّلَاةِ وَ إِنَّمَا يَدْعُو الطَّاوُسُ بِالْوَيْلِ بِخَطِيئَتِهِ الَّتِي ابْتُلِيَ بِهَا (1). (2)

و از همان به سندى از يعقوب جعفرى كه نزد ابى الحسن (علیه السلام) نام طاوس بردند و فرمود: از زيبائى خروس سفيد چيزى فزون ندارد گويد و شنيدمش می فرمود: خروس خوش آوازتر است از طاوس و پر بركت تر و اوقات نماز را به تو ياد آور كند و طاوس دعوت كند بوبال گناهى كه بدان آلوده شده. (3)

8- وَ مِنْهُ، عَنْ عَلِيٍّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ (4)رَفَعَهُ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) الدِّيكُ الْأَبْيَضُ صَدِيقِي وَ صَدِيقُ كُلِّ مُؤْمِنٍ (5). (6)

و از همان به سندى تا از امام صادق (علیه السلام) كه خروس سفيد دوست من و دوست هر مؤمن است.

9- الْكَافِي، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ رَفَعَهُ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) الْوَزُّ جَامُوسُ الطَّيْرِ وَ الدَّجَاجُ خِنْزِيرُ الطَّيْرِ وَ الدُّرَّاجُ حَبَشُ الطَّيْرِ وَ أَيْنَ أَنْتَ عَنْ فَرْخَيْنِ نَاهِضَيْنِ رَبَّتْهُمَا امْرَأَةٌ مِنْ رَبِيعَةَ بِفَضْلِ قُوتِهَا (7). (8)


1) فروع الكافي، ج 6، ص 550؛ فيه: لخطيئة.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص 4.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) في المصدر: «عنه عن بعض أصحابه» و مرجع الضمير غير معلوم.

5) فروع الكافي، ج 6، ص 550.

6) بحار الأنوار، ج 62، ص 4.

7) فروع الكافي، ج 6، ص 312 و رواه البرقي في المحاسن، ص 474. و روى بإسناده عن ابن الحسن النهدى عن عليّ بن أسباط رفعه الى أمير المؤمنين (علیه السلام) انه ذكر عنده لحم الطير فقال: اطيب اللحم لحم فرخ غذته فتاة من ربيعة بفضل قوتها.

8) بحار الأنوار، ج 62، ص5.

در كافى به سندش تا امير المؤمنين (علیه السلام) كه مرغابى گاو ميش پرنده ها است مرغ خوک پرنده ها است، دراج حبشى پرنده ها است، و كجائى تو از دو جوجه نو پا كه زنى از ربيعه آن ها را از فزونى خوراكش پروريده.

بيان: مرغابى گاميش پرنده ها است چون به لجن و آب انس دارد و مرغ مانند خوك است كه نجاست آدمى خورد و دراج سياه است و بحبشى ماند و وابستن بزنى از ربيعه براى آن ست كه پرنده آن ها بهتر است يا استادترند در پرورش يا در زمان آن ها اين پرنده شايع و فزون بوده. (1)

10- الْكَافِي، عَنْ أَحْمَدَ عَنِ السَّيَّارِيِّ رَفَعَهُ قَالَ: ذَكَرْتُ اللُّحْمَانَ بَيْنَ يَدَيْ عُمَرَ فَقَالَ عُمَرُ إِنَّ أَطْيَبَ اللُّحْمَانِ لَحْمُ الدَّجَاجِ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) كَلَّا إِنَّ ذَلِكَ خَنَازِيرُ الطَّيْرِ وَ إِنَّ أَطْيَبَ اللُّحْمَانِ لَحْمُ فَرْخٍ نَهَضَ أَوْ كَادَ يَنْهَضُ (2). (3)

در كافى به سندى تا آن جا كه گفت: گوشت ها را برابر عمر نام بردند و او گفت: بهترين گوشت از مرغ است و امير المؤمنين (علیه السلام) فرمود: نه هرگز آن ها خوک پرنده هايند و بهترين گوشت از جوجه نو پا است.

12- الْمَحَاسِنُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى قَالَ: أَكَلْتُ مَعَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَدَعَا وَ أُتِيَ بِدَجَاجَةٍ مَحْشُوَّةٍ وَ بِخَبِيصٍ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) هَذِهِ أُهْدِيَتْ لِفَاطِمَةَ ثُمَّ قَالَ يَا جَارِيَةُ ائْتِنَا بِطَعَامِنَا الْمَعْرُوفِ فَجَاءَ بِتريد [بِثَرِيدٍ] وَ خَلٍّ وَ زَيْتٍ (4). (5)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) فروع الكافي، ج 6، ص 312. و رواه البرقي في المحاسن، ص 475 عن السيارى.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص6.

4) المحاسن: 400 فيه: بثريد.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص 6.

در محاسن به سندى از عبد الاعلى كه با امام ششم هم غذا شدم و غذا خواست و مرغ بريانى با حلواء آوردند و فرمود: اين را براى فاطمه هديه آوردند، سپس فرمود: اى كنيز خوراک معمولى خودمان را بياور و تريد و سركه و زيت آورد.

13- مَجْمَعُ الْبَيَانِ، رُوِيَ أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله) كَانَ يَأْكُلُ الدَّجَاجَ وَ الْفَالُوذَجَ وَ كَانَ يُعْجِبُهُ الْحَلْوَاءُ وَ الْعَسَلُ (1). (2)

در مجمع البيان روايت است كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) مرغ را با فالوده می خورد و از حلواء و عسل خوشش مى آمد.

بيان: بيش تر اخبار دلالت دارند كه گوشت مرغ مكروه است و نديدم كسى آن را گفته باشد جز اين كه شهيد (رحمة الله علیه) در دروس روايت پيش را ذكر كرده، و ممكن است حمل اخبار مذمت به مرغ نجاست خوار يا نزديک بدان بى استبراء و با استبراء سه روز حرمت و كراهت بروند چنان چه دميرى به سندى از پيغمبر (صلی الله علیه و آله) آورده كه چون می خواست مرغى بخورد، مي فرمود: تا سه روزش مى بستند وانگهش می خورد. (3)

و در حياة الحيوان گفته: خروس نر مرغ خانگى است و او را انيس و مؤانس گويند و او است كه بچه را دوست ندارد و با يک همسر بسر نبرد و چون از ديوارى افتد راه بخانه صاحبش نبرد و از خصلت هاى خوبش اين ست كه به جميع مرغ ها يک نظر دارد و يكى را بر ديگرى نگزيند جز بندرت، و از كار شگفت تر او است كه اوقات شب را مى شناسد و بنوبت بانگ می كند در هر وقتى خواه شب بلند باشد يا كوتاه و پيش از سپيده و پس از آن پياپى بنگ می دهد.


1) مجمع البيان، ج 3، ص 236.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص6.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 254.

و قاضى حسين و ديگران گفتند جائز است اعتماد بخواندن خروس آزموده براى نماز خواندن.

و زنجى گفته: آزمايشگران گفتند: خروس سفيد يال دار پاسبان خانه ای ست كه در آن ست و پندارند هر كه چنين خروسى را بكشد دچار نكبت در اهل و مالش شود، و عبد الحق بن قانع به سندى از پيغمبر (صلی الله علیه و آله) آورده كه فرموده: خروس سفيد دوست من است و ديگرى بدان افزوده كه دشمن شيطانست و صاحبش را با هفت خانه پس از خانه او پاسبانست، و پيغمبر (صلی الله علیه و آله) آن را در خانه و در مسجد نگه مى داشت.

و در روايتى است از انس كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) می فرمود: خروس سفيد يالدار دوست منست و دوست دوستم جبرئيل وخانه خود و 16 خانه همسايه را نگه مى دارد.

و از شيخ محب الدين طبريست كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) خروس سفيدى داشت و صحابه خروس را بسفر می بردند كه وقت نماز را بدان ها شناساند و در صحيحين و غیر آن ها است كه از ابى هريره كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: چون آواز خروس شنويد از فضل خدا بخواهيد كه او فرشته اى ديده و چون عرعر خر شنويد به خدا پناه بريد كه او شيطانى ديده قاضى گفته: براى اميد باينست كه فرشته آمين گويد بدعاء و استغفار او گواه شوند باخلاص و زارى و ابتهال چنان چه خوبست دعاء در حضور مؤمنان و نيكان و تبرک به آنان و پناه جستن از شيطان هنگام بنگ خران براى اين ست كه از حضور شيطان بايد ترسيد و شايد كه از آن پناه گرفت - پايان - و در معجم طبرانى و تاريخ اصفهانست كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا را خروسى است سفيد با دو بال كه نگار زبرجد و ياقوت و لؤلؤ دارند بالى در خاور و بالى در باختر و سر زير عرش و پاها در هوا و هر سحرگاه اذان گويد كه همه اهل آسمان ها و زمين

شنوند جز پريان و آدميان و در آن هنگام خروس هاى زمين پاسخ او دهند و چون قيامت نزديک شود خدايش فرمايد دو بال بر هم نهد و آواز فرو كشد و اهل آسمان ها و زمين جز پرى و آدمى بدانند كه قيامت نزديک است.

و طبرانى و غیر او روايت كردند از جابر كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا را خروسى است دو پا در تخوم و سرش زير چسبيده و چون پاسى از شب گذرد فرياد كند سبّوح قدّوس، و خروس ها همه فرياد كنند، و در كتاب فضل الذكر است از ثوبان كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به من گذشت و فرمود: راستى خدا را خروسى است كه چنگالش در زمين فرودتر است و گردنش زير عرش تا شده و دو بالش در هوا است، و سحرگاه هر شب آن ها را به هم زند و گويد: سبحان الملك القدوس ربنا الرّحمن الملك لا إله غيره، و ثعلبى از پيغمبر (صلی الله علیه و آله) روايت كرده كه خدا سه آواز را دوست دارد آواز خروس، آواز خواننده قرآن و آواز آمرزشجويان سحرگاهان.

امام احمد و ابو داود و ابن ماجه از زيد بن خالد جهنى آوردند كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بد نگوييد بخروس كه بيدار كند براى نماز، سندش خوبست و متنش اين ست كه دعوت كند بنماز، امام حليمى گفته اين دليل است كه هر كه خيرى دهد نبايد دشنامش داد، و خوارش كرد، بلكه بايد محترمش شمرد و به او نيكى كرد و اين كه فرموده بنماز دعوت می كند معنايش اين نيست كه بگويد در آوازش حى على الصلاة يا وقت نماز رسيده، بلكه مقصود اين ست كه عادت دارد در سپيده دم و در زوال پياپى بخواند از آفرينشى كه خدا بدو داده و مردم را با بنگ خود بياد نماز آرد و بنگ او دليل شرعى وقت نيست مگر بدليلى چون تجربه بى تخلف كه اشاره بدان گردد و الله اعلم - پايان - و در مستدرک حاكم است از ابى هريره كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا به من اجازه داد باز گويم از خروسى كه دو پايش در زمينند و گردنش زير عرش تا شده و مي گويد سبحانك ما اعظم شانك فرمود: و پاسخش

دهند و اين باور ندارد كسى كه به من سوگند دروغ خورد (و از ابو طالب مكى و ديگران شرحى دربارۀ خروس زير عرش در سه وقت شب و سپيده دم آورده) و افزوده كه: از عبد الله بن نافع است كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) نهى كرد از اخته كردن اسب و گوسفند و خروس و فرمود: فزونى در اسب است و حرام است به جنگ انداختن خروس ها.

و گفته از شگفت كار مرغ خانگى است كه همه درنده ها بدو گذرند و نترسد چون شغالى از سر بام يا ديوار بيند يا درخت خود را پيش او افكند، و زود بيدار شود و خوابش سبک است و گويند خواب و بيداريش چون دمزدن باشد بسا از شدت ترسى كه دارد، و بيش تر چاره جوئيش اين ست كه بر زمين نخوابد و بر رف و تنه درخت و سر ديوار و مانند آن برآيد و بخوابد، و مرغ طبع همگانى دارد گوشت و مگس می خورد كه طبع درندگانست و نان و دانه می بلعد كه طبع بهائم پرنده ها است جوجه اش از تخم برآيد كه در روى آن خفته باشد يا زير زباله و گرم كن ديگر مانده باشد.

و ابن ماجه از حديث ابى هريره آورده كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله) توانگران را بداشتن گوسفند امر نمود و بينوايان را بداشتن مرغ و خوردن مرغ حلال است به روايت نسائى و ديگران از ابراهيم بن زهدم كه نزد ابو موسى اشعرى بوديم و بخوانى دعوت كرد كه گوشت مرغ بر آن بود. (1)

9. شگفتى های طاووس
اشاره

1- نَهْجُ الْبَلَاغَةِ، مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ (علیه السلام) يَذْكُرُ فِيهَا عَجِيبَ خِلْقَةِ الطَّاوُسِ ابْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجِيباً مِنْ حَيَوَانٍ وَ مَوَاتٍ وَ سَاكِنٍ وَ ذِي حَرَكَاتٍ فَأَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَيِّنَاتِ عَلَى لَطِيفِ صَنْعَتِهِ وَ عَظِيمِ قُدْرَتِهِ مَا انْقَادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَةً بِهِ وَ مَسَلِّمَةً لَهُ وَ نَعَقَتْ فِي أَسْمَاعِنَا


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 255

دَلَائِلُهُ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ وَ مَا ذَرَأَ مِنْ مُخْتَلِفِ صُوَرِ الْأَطْيَارِ الَّتِي أَسْكَنَهَا أَخَادِيدَ الْأَرْضِ وَ خُرُوقَ فِجَاجِهَا وَ رَوَاسِيَ أَعْلَامِهَا مِنْ ذَوَاتِ أَجْنِحَةٍ مُخْتَلِفَةٍ (1)وَ هَيَئَاتٍ مُخْتَلِفَةٍ مُتَبَايِنَةٍ مُصَرَّفَةٍ فِي زِمَامِ التَّسْخِيرِ وَ مُرَفْرِفَةٍ بِأَجْنِحَتِهَا فِي مَخَارِقِ الْجَوِّ الْمُنْفَسِحِ وَ الْفَضَاءِ الْمُنْفَرِجِ كَوَّنَهَا بَعْدَ إِذْ لَمْ تَكُنْ فِي عَجَائِبِ صُوَرٍ ظَاهِرَةٍ وَ رَكَّبَهَا فِي حِقَاقِ مَفَاصِلَ مُحْتَجِبَةٍ وَ مَنَعَ بَعْضَهَا بِعَبَالَةِ خَلْقِهِ أَنْ يَسْمُوَ فِي الْهَوَاءِ خُفُوفاً وَ جَعَلَهُ يَدِفُّ دَفِيفاً وَ نَسَقَهَا عَلَى اختلاف ها فِي الْأَصَابِيغِ بِلَطِيفِ قُدْرَتِهِ وَ دَقِيقِ صَنْعَتِهِفَمِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي قَالَبِ لَوْنٍ لَا يَشُوبُهُ غَيْرُ لَوْنِ مَا غُمِسَ فِيهِ وَ مِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي لَوْنِ صِبْغٍ قَدْ طُوِّقَ بِخِلَافِ مَا صُبِغَ بِهِ وَ مِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُسُ الَّذِي أَقَامَهُ فِي أَحْكَمِ تَعْدِيلٍ وَ نَضَّدَ أَلْوَانَهُ فِي أَحْسَنِ تَنْضِيدٍ بِجَنَاحٍ أَشْرَجَ قَصَبَهُ وَ ذَنَبٍ أَطَالَ مَسْحَبَهُ إِذَا دَرَجَ إِلَى الْأُنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَيِّهِ وَ سَمَا بِهِ مُطِلًّا عَلَى رَأْسِهِ (2)كَأَنَّهُ قِلْعُ دَارِيٍّ عَنَجَهُ نُوتِيُّهُ يَخْتَالُ بِأَلْوَانِهِ وَ يَمِيسُ بِزَيَفَانِهِ يُفْضِي كَإِفْضَاءِ الدِّيَكَةِ وَ يَؤُرُّ بِمَلَاقِحِهِ أَرَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَةِ لِلضِّرَابِ أُحِيلُكَ مِنْ ذَلِكَ عَلَى مُعَايَنَةٍ لَا كَمَنْ يُحِيلُ عَلَى ضَعِيفٍ إِسْنَادُهُ وَ لَوْ كَانَ كَزَعْمِ مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ يُلْقِحُ بِدَمْعَةٍ تَسْفَحُهَا مَدَامِعُهُ فَتَقِفُ فِي ضَفَّتَيْ جُفُونِهِ وَ أَنَّ أُنْثَاهُ تَطْعَمُ ذَلِكَ ثُمَّ يبيض [تَبِيضُ] لَا مِنْ لِقَاحِ فَحْلٍ سِوَى الدَّمْعِ الْمُنْبَجِسِ لَمَا كَانَ ذَلِكَ بِأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَةِ الْغُرَابِ تَخَالُ قَصَبَهُ مَدَارِيَ مِنْ فِضَّةٍ وَ مَا أُنْبِتَ عَلَيْهَا مِنْ عَجِيبِ دَارَاتِهِ وَ شُمُوسِهِ خَالِصَ الْعِقْيَانِ وَ فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ فَإِنْ شَبَّهْتَهُ بِمَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ قُلْتَ جُنِيَ مِنْ زَهْرَةِ كُلِّ رَبِيعٍ (3)وَ إِنْ ضَاهَيْتَهُ بِالْمَلَابِسِ فَهُوَ كَمَوْشِيِّ الْحُلَلِ أَوْ مُونِقِ عَصْبِ الْيَمَنِ (4)وَ إِنْ شَاكَلْتَهُ بِالْحُلِيِّ فَهُوَ كَفُصُوصٍ ذَاتِ أَلْوَانٍ قَدْ نُطِّقَتْ بِاللُّجَيْنِ الْمُكَلَّلِ يَمْشِي مَشْيَ الْمَرِحِ الْمُخْتَالِ وَ يَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ جَنَاحَهُ (5)فَيُقَهْقِهُ ضَاحِكاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ وَ أَصَابِيغِ


1) في المصدر: من ذات اجنحة مختلفة و هيئات متباينة.

2) في المصدر: مظلا على رأسه.

3) في المصدر: جنى جنى من زهرة كل ربيع.

4) في المصدر: او كمونق عصب اليمن.

5) في المصدر: و جناحيه.

وِشَاحِهِ فَإِذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ زَقَا مُعْوِلًا بِصَوْتٍ يَكَادُ يُبِينُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ وَ يَشْهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُّعِهِ لِأَنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشٌ كَقَوَائِمِ الدِّيَكَةِ الْخِلَاسِيَّةِ وَ قَدْ نَجَمَتْ مِنْ ظُنْبُوبِ سَاقِهِ صِيصِيَةٌ خَفِيَّةٌ وَ لَهُ فِي مَوْضِعِ الْعُرْفِ قُنْزُعَةٌ خَضْرَاءُ مُوَشَّاةٌ وَ مَخْرَجُ عَنُقِهِ كَالْإِبْرِيقِ وَ مَغْرِزُهَا إِلَى حَيْثُ بَطْنُهُ كَصِبْغِ الْوَسِمَةِ الْيَمَانِيَّةِ أَوْ كَحَرِيرَةٍ مُلْبَسَةٍ مِرْآةً ذَاتَ صِقَالٍ وَ كَأَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ بِمِعْجَرٍ أَسْحَمَ إِلَّا أَنَّهُ يُخَيَّلُ لِكَثْرَةِ مَائِهِ وَ شِدَّةِ بَرِيقِهِ أَنَّ الْخُضْرَةَ النَّاضِرَةَ مُمْتَزِجَةٌ بِهِ وَ مَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطٌّ كَمُسْتَدَقِّ الْقَلَمِ فِي لَوْنِ الْأُقْحُوَانِ أَبْيَضُ يَقَقٌ فَهُوَ بِبَيَاضِهِ فِي سَوَادِ مَا هُنَالِكَ يَأْتَلِقُ وَ قَلَّ صِبْغٌ إِلَّا وَ قَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْطٍ عَلَاهُ بِكَثْرَةِ صِقَالِهِ وَ بَرِيقِهِ وَ بَصِيصِ دِيبَاجِهِ وَ رَوْنَقِهِ فَهُوَ كَالْأَزَاهِيرِ الْمَبْثُوثَةِ لَمْ تُرَبِّهَا أَمْطَارُ رَبِيعٍ وَ لَا شُمُوسُ قَيْظٍ وَ قَدْ يَتَحَسَّرُ مِنْ رِيشِهِ وَ يَعْرَى مِنْ لِبَاسِهِ فَيَسْقُطُ تَتْرَى وَ يَنْبُتُ تِبَاعاً فَيَنْحَتُّ مِنْ قَصَبِهِ انْحِتَاتَ أَوْرَاقِ الْأَغْصَانِ ثُمَّ يَتَلَاحَقُ نَامِياً حَتَّى يَعُودَ كَهَيْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ لَا يُخَالِفُ سَائِرَ أَلْوَانِهِ (1)وَ لَا يَقَعُ لَوْنٌ فِي غَيْرِ مَكَانِهِ وَ إِذَا تَصَفَّحْتَ شَعْرَةً مِنْ شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتْكَ مَرَّةً حُمْرَةً وَرْدِيَّةً وَ تَارَةً خُضْرَةً زَبَرْجَدِيَّةً وَ احياناً صُفْرَةً عَسْجَدِيَّةً فَكَيْفَ تَصِلُ إِلَى صِفَةِ هَذَا عَمَائِقُ الْفِطَنِ أَوْ تَبْلُغُهُ قَرَائِحُ الْعُقُولِ أَوْ تَسْتَنْظِمُ وَصْفَهُ أَقْوَالُ الْوَاصِفِينَ وَ أَقَلُّ أَجْزَائِهِ قَدْ أَعْجَزَ الْأَوْهَامَ أَنْ تُدْرِكَهُ وَ الْأَلْسِنَةَ أَنْ تَصِفَهُ فَسُبْحَانَ الَّذِي بَهَرَ الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْقٍ جَلَّاهُ لِلْعُيُونِ فَأَدْرَكَتْهُ مَحْدُوداً مُكَوَّناً وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً وَ أَعْجَزَ الْأَلْسُنَ عَنْ تَلْخِيصِ صِفَتِهِ وَ قَعَدَ بِهَا عَنْ تَأْدِيَةِ نَعْتِهِ وَ سُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ قَوَائِمَ الذَّرَّةِ وَ الْهَمَجَةِ إِلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقِ الْحِيتَانِ وَ الْأَفْيِلَةِ وَ وَأَى عَلَى نَفْسِهِ أَنْ لَا يَضْطَرِبَ شَبَحٌ مِمَّا أَوْلَجَ فِيهِ الرُّوحَ إِلَّا وَ جَعَلَ الْحِمَامَ مَوْعِدَهُ وَ الْفَنَاءَ غَايَتَهُ (2). (3)


1) هكذا في الكتاب مطبوعه و مخطوطه، و لكن في المصدر المطبوع: «سالف ألوانه» و يظهر ممّا سيجي ء عن المصنّف في تفسير الحديث أن الأصل كان: «سالف الوانه» و في بعض النسخ: سائر الوانه

2) نهج البلاغة: خطبه 164-520- 525؛ فيه: و الفيلة.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص 30.

شگفتی آفرینش طاووس در خطبه های امام علی (علیه السلام)
اشاره

از خطبه هاى امام علی (علیه السلام) است كه در آن شگفتى آفرينش طاووس را ياد مى فرمايد:

قسمت اول خطبه

1- خداوند موجودات عجيب و شگفت را آفريد بعضى جاندار (مانند انسان و حيوانات) و بعضى بى جان (مانند جمادات) و بعضى ساكن و آرام (مانند كوه ها) و بعضى داراى حركات (مانند ستارگان) و از دليل هاى آشكار كه گواهى مى دهند بر زيبايى آفرينش او و بر بزرگى توانائيش، برپا داشت چيزى را كه عقل ها در برابر آن فرمان برده باور داشتند، در حالی كه به هستى او معترف بوده و تسليم امر و فرمان او هستند، و به يگانگى او دليل هاى آن چه كه خردها باور داشته اند در گوش هاى ما فرياد مى زند.

2- و برپا داشت چيزى را كه آفريد از صورت هاى گوناگون مرغانى كه آن ها را در شكاف هاى زمين و درّه هاى گشاده (كه ميان دو كوه واقع است) و بر سر كوه ها جاى داد، و آن ها داراى بال هاى جور جور و شكل هاى گوناگون هستند، در حالی كه مهار فرمانبردارى بر گردن آن ها افكنده شده، و در شكاف هاى هواى گشاده و فضاى وسيع پر و بال مى زنند (در قرآن كريم س 16 ى 79 مى فرمايد: أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ، يعنى آيا پرندگان رام شده را در هواى آسمان نديدند؟ آن ها را در هوا نگاه نمى دارد جز خدا، بتحقيق در اين پروازشان «براى اثبات قدرت و توانائى حقّ تعالى» نشان هايى است براى گروهى كه - به خدا و رسول - ايمان مى آورند).

3- پديد آورد آن ها را با اين صورت هاى آشكار شگفت آور در صورتی كه

پيش تر نبودند (آن ها را بى سابقه بيافريد) و آن ها را با استخوان هاى محكم و مفصل ها كه (در گوشت و پوست) پنهان شده اند تركيب فرموده به هم پيوست، و بعضى از آن ها را بجهت سنگينى جثّه (مانند شتر مرغ و لكلک) براى تندروى و آسانى در پريدن منع نمود از اين كه در هواى بلند پرواز كند و آن را طورى آفريد كه نزديک زمين مى پرد.

4- و مرغان گوناگون را به سبب توانائى و آفرينش خود كه از روى حكمت و مصلحت است در رنگ هايى ترتيب داد (هر يک را با رنگ خاصّى آفريد) پس بعضى از آن ها در قالب رنگى فرو برده شده كه رنگ ديگرى با آن مخلوط نمى شود (داراى يک رنگند سفيد يا سياه يا سرخ يا رنگ ديگر كه گويا رنگ مانند قالب آن را فرا گرفته است) و بعضى از آن ها در رنگى فرو برده و طوقى به ايشان قرار داده شده كه رنگ آن به خلاف رنگ سائر اندامشان است (بعضى از آن ها داراى دو رنگ يا زيادترند مانند بلبل. خلاصه خداوند از روى حكمت و مصلحت آن ها را به هر شكل و رنگ آفريده است كه همه دليل بر بزرگى و قدرت و توانائى او است).

قسمت دوم خطبه

5- و از شگفترين مرغ ها در آفرينش طاووس است كه خداوند آن را در استوارترين ميزان آفريده، و رنگ هايش را در نيكوترين ترتيب منظّم گردانيده، با بالى كه بيخ آن را (به پيه و استخوان و رگ) به هم پيوسته است، و با دمى كه كشش آن را دراز قرار داده است.

6- هرگاه (اراده جماع كند، و) به سوى طاووس ماده برود دمش را از پيچيدگى باز می كند و آن را بلند مى نمايد بر سرش سايه مى افكند، گويا آن دم (هنگام به هم آمدن و پهن شدن) مانند بادبان (كشتى) دارىّ است كه كشتيبان آن را از جانبى به جانبى مى گرداند (بادبان كشتى دارىّ منسوب بدارين است و آن جزيره اى بوده از

سواحل قطيف از شهرهاى بحرين كه در گذشته بندر و لنگرگاه كشتی ها بوده) به رنگ هايش تكبّر نموده به خود مى نازد، و به حركات و نازش هاى دمش مى خرامد، جماع می كند مانند جماع خروس ها، و براى آبستن نمودن با ماده خود نزديكى می كند مانند نزديكى نرهاى پرشهوت! (در اين جا امام (علیه السلام) در ابطال گفتار كسی كه گمان می كند نزديكى طاووس اين گونه نيست مى فرمايد).

7- در آن چه راجع بجماع طاووس بيان كردم ترا به مشاهده و ديدن حواله مى دهم نه مانند كسی كه (گفتارش را) حواله مى دهد برسند ضعيف و نادرست كه اعتماد بر آن ندارد (زيرا او مى گويد: مى گويند، و من مى گويم برو ببين) و اگر آن طور باشد كه گمان مي كنند به اين كه طاووس نر ماده اش را آبستن می كند به وسيله اشكى كه از چشم هايش ريخته در اطراف پلک هايش جمع شده و ماده آن آن را به منقار بر می دارد و مى چشد آن گاه تخم مى نهد، و جماع طاووس نر از غير اشک بيرون آمده از چشم نيست، هر آينه اين گمان (نادرست) از مطاعمه كلاغ (منقار در منقار نهادن يک ديگر) شگفتر نمى باشد (چون جماع كلاغ ديده نشده «بر سبيل مثال مى گويند: هذا أخفى من سفاد الغراب، يعنى اين امر از جماع زاغ پنهان تر است» گمان دارند كه جماع آن آبى است كه در سنگدان غراب نر مى باشد و ماده آن را به منقار برداشته به وسيله آن تخم مى نهد و جوجه مى آورد، منظور امام (علیه السلام) اين ست كه مردم چون جماع كردن كلاغ را نديده اند اين نوع سخنان را مى گويند، و اگر دربارۀ طاووس هم آن چه از ايشان نقل شده بگويند جاى شگفتى نيست، زيرا از روى نادانى و اعتماد بر گفتار نادرست آن چه بدون برهان شنيده اند مى باشد. باز در وصف طاووس مى فرمايد:

8- تصوّر مي كنى استخوان پرهاى آن (از بسيارى سفيدى و شفّافى) ميل هايى است از نقره، و تصوّر مي كنى آن چه بر آن بال ها روييده شده از قبيل دائره هاى

شگفت آور و گردن بندها (به زردى و جلاء داشتن مانند) طلاى خالص است، و (به سبزى چون) تكه هاى زبرجد مى باشد.

9- پس اگر بالش را تشبيه كنى به گل ها و شكوفه هايى كه زمين مى روياند خواهى گفت: دسته گلى است كه از شكوفه هر بهارى چيده شده است، و اگر آن را به پوشيدنی ها مانند سازى (خواهى گفت:) مانند حلّه هايى است كه نقش و نگار در آن به كار برده اند، يا مانند جامه هاى خوش رنگ و زيباى بافت يمن، و اگر آن را به زيورها تشبيه گردانى (خواهى گفت:) مانند نگين هاى رنگ به رنگ است كه در ميان نقره مزيّن بجواهر نصب شده است.

10- راه مى رود مانند خراميدن دلشاد پر ناز، و با تأمّل و دقّت بدم و بالش مى نگرد، و از زيبايى پيراهن و رنگ هاى (گوناگون) جامه اش قهقه مى خندد، و هنگامی كه به پاهايش چشم اندازد بانگ زده به آواز بلند گريه كرده نزديک به آن كه آشكارا فرياد رسى بطلبد، و به راستى اندوه خويش (از زشتى پاهايش) گواهى دهد، زيرا پاهايش باريک (و زشت) است مانند پاهاى خروس خلاسى (كه نه سفيد است نه سياه، بلكه خاكى رنگ مى باشد) و از سمت استخوان ساق آن خارى پنهان بر آمده است (مانند خار پاى خروس كه چندان آشكار نيست).

11- و در پشت گردن جاى يالش كاكل سبزى است نقّاشى شده، و جاى برآمدگى گردنش مانند گردن ابريق (كشيده و بلند) است، و جاى فرو رفتن آن تا زير شكمش مانند رنگ و سمه يمنّى است (كه بسيار سبز مى باشد، و وسمه برگ گياهى است كه به آن خضاب مي كنند) يا مانند حرير و ديبايى است پوشيده شده چون به آينه صيقلى گشته.

12- و مانند آن ست كه طاووس خود را به چادر سياهى پيچيده، ولى از بسيارى شادابى و برّاقى گمان می شود كه رنگ بسيار سبز نيكوئى به آن آميخته

شده است (از بسيارى شفّاف و روشن بودن سياهى آن به سبزى نمايان است، و در نظر هر دم به رنگى جلوه گر است، چنان كه مى فرمايد:).

13- و بشكاف گوش آن خطّى است (باريک) مانند باريكى سر قلم، و در رنگ (مانند رنگ) گل بابونه است كه بسيار سفيد مى باشد، و آن چون خطّ سفيدى است كه در ميان سياهى مى درخشد.

14- و كم تر رنگى است كه طاووس از آن بهره اى نبرده باشد، و بجهت بسيارى صيقلى و برّاقى و درخشيدن و نيكوئيش آن رنگ را بهتر جلوه داده است، پس (در رنگ آميزى) مانند شكوفه هايى است پراكنده كه باران هاى بهار و آفتاب هاى بسيار گرم آن را تربيت نكرده (بلكه خداوند سبحان از روى حكمت سر تا پاى آن را از ابتداء خلقت به رنگ هاى گوناگون شگفت آور آفريده).

15- و گاهى از پر خود بيرون آمده جامه از تن كنده برهنه مى گردد، پس پى در پى پرش ريخته و باز از پى هم مى رويد، و مى ريزد پرهايش مانند ريختن برگ ها از شاخه ها، پس پشت سر هم مى رويد تا به صورت پيش از ريختن باز مى گردد (به طوری كه) رنگى از آن بر خلاف رنگ هاى پيش نمى باشد، و رنگى در غير جاى خود واقع نمى گردد (هر پرى كه مى افتد به جاى آن پرى به همان شكل و رنگ مى رويد).

16- و هرگاه به دقّت و تأمّل در مويى از موهاى پرهاى آن بنگرى (از رنگ آميزی ها) به تو مى نماياند (يک بار) سرخ گل رنگ، و بار ديگر سبز زبرجد رنگ، و گاهى زرد و طلايى رنگ.

17- پس چگونه زيركی هاى ژرف و عميق چگونگى آفرينش اين حيوان را در مى يابد، يا چگونه انديشه عقل ها آن را درک مى نمايد، يا سخنان وصف كنندگان چگونگى آن را بنظم مى آورد، و حال آن كه كوچک ترين اجزاء آن حيوان (كه مويى

بيش نيست) وهم ها را از درک كردن و زبان ها را از وصفش عاجز و ناتوان گردانيده است؟!.

18- پس منزّه است خداوندى كه خردها را مغلوب گردانيده از وصف آفريده شده اى كه در پيش ديده ها جلوه گر است در صورتی كه آن را محدود و پديد آمده و تركيب شده و رنگ آميزى گرديده درک كرده اند، و زبان ها را از بيان حقيقت چگونگى آن ناتوان گردانيده و آن ها را از شرح صفت آن عاجز نموده.

19- و منزّه است خداوندى كه استوار قرار داده پاهاى موران خرد و پشه هاى كوچک و بزرگ تر از آن ها را از قبيل آفرينش ماهی ها و پيل ها.

20- و بر خود واجب و لازم فرموده كه هيچ پيكرى را كه روح و جان در آن دميده نجنبد مگر آن كه مرگ را وعده گاه و نيستى را پايان كارش قرار داده است. (1)

2- الْكَافِي، عَنِ الْعِدَّةِ عَنِ الْبَرْقِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ يَحْيَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ جَعْفَرٍ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ: ذُكِرَ عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام) حُسْنُ الطَّاوُسِ فَقَالَ لَا يَزِيدُكَ عَلَى حُسْنِ الدِّيكِ الْأَبْيَضِ بِشَيْ ءٍ (2)قَالَ وَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ الدِّيكُ أَحْسَنُ صَوْتاً مِنَ الطَّاوُسِ وَ هُوَ أَعْظَمُ بَرَكَةً يُنَبِّهُكَ فِي مَوَاقِيتِ الصَّلَاةِ وَ إِنَّمَا يَدْعُو الطَّاوُسُ بِالْوَيْلِ بِخَطِيئَتِهِ (3)الَّتِي ابْتُلِيَ بِهَا (4). (5)

در كافى به سندش از جعفرى كه نزد ابى الحسن (علیه السلام) زيبائى طاوس را نام بردند، فرمود: از خروس زيباتر نيست برايت، گفت: شنيدمش مي فرمود: خروس از او خوش آوازتر و با بركت تر است و بوقت نماز تو را آگهى دهد و طاوس بنالد از گناهى


1) ترجمه و شرح نهج البلاغة (فيض الإسلام)، ج 3، ص 534.

2) في المصدر: شي ء.

3) في المصدر: لخطيئة.

4) فروع الكافي، ج 6، ص 550.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص 41.

كه بدان دچار شده دميرى گفته: طاوس پرنده معروفى است و كنيه اش ابو الحسن و ابو الوشى است و در ميان پرنده ها چون اسب ميان چهارپايان عزيز و نيک است و خوى او عفت و خودنمائى و تكبر و خود بينى بر خود و طاق بندى با دم است به ويژه كه ماده بدو نگاه كند و ماده اش پس از سه سال تخم نهد و نرش در سه سالگى پر كامل در آورد و رنگ كامل گيرد، و ماده در يک سال يک بار تخم نهد 12 شماره يا بيش، در بهار جفت گيرى كند و در پائيز مثل درخت، پر بريزد و چون درخت برگ برآرد او هم پر برآرد.

و چون ماده روى تخم خوابد بسيار با او بازى كند و بسا تخم او را بشكند و از اين رو تخمش را زير مرغ خانگى نهند و آن هم بيش از دو تا نتواند زير خود گيرد، و بايد خوراك و آب او را فراهم كنند تا از روى آن برنخيزد و هوا آن را تباه كند و جوجه اى كه از آن برآيد اندكى زيبا است و پيكر كاستى دارد و بايد سى روز روى آن بخوابد و شگفت اين ست كه با زيبائيش او را شوم دانند و شايد براى اين ست كه سبب رفتن شيطان به بهشت و برون آمدن آدم از بهشت بوده و خانه بهشت در مدت عمر دنيا از آدم تهى شده است و بودن طاوس را در خانه بد دارند براى همين و خدا داناتر است. (1)

3- الْكَافِي، عَنِ الْعِدَّةِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ سُلَيْمَانَ الْجَعْفَرِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا (علیه السلام) قَالَ: الطَّاوُسُ مَسْخٌ كَانَ رَجُلًا جَمِيلًا فَكَابَرَ امْرَأَةَ رَجُلٍ مُؤْمِنٍ تُحِبُّهُ فَوَقَعَ بِهَا ثُمَّ رَاسَلَتْهُ بَعْدُ فَمَسَخَهُمَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ طَاوُسَيْنِ أُنْثَى وَ ذَكَراً فَلَا تَأْكُلْ لَحْمَهُ وَ لَا بَيْضَهُ (2). (3)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص271.

2) فروع الكافي، ج 6، ص 247؛ فيه: «و لا يؤكل» و رواه أيضا بالاسناد في ص 245 الا انه اقتصر فقال: الطاوس لا يحل اكله و لا بيضه.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص42.

در كافى به سندش از امام هشتم (علیه السلام) كه طاوس مسخ شده مردى زيبا بود و زن، مرد مؤمنى را فريفت كه عاشق او بود و با او در آميخت و آن گاه با او هم پيغامى كرد و خدا عز و جل هر دو را مسخ كرد و به شكل دو طاوس ماده و نردرآورد نه از گوشتش بخور و نه از تخمش.

10. خفاش یا شب پره
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ رَسُولاً إِلى بَني إِسْرائيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ في بُيُوتِكُمْ إِنَّ في ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ. (1) و (او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوى بنى اسرائيل (قرار داده، كه به آن ها مى گويد:) من نشانه اى از طرف پروردگار شما، برايتان آورده ام؛ من از گِل، چيزى به شكل پرنده مى سازم؛ سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا، پرنده اى مى گردد. و به اذن خدا، كورِ مادرزاد و مبتلايان به برص [پيسى] را بهبودى مى بخشم؛ و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم؛ و از آن چه مى خوريد، و در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد، به شما خبر مى دهم؛ مسلّماً در اين ها، نشانه اى براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد!

تفسیر

«و (خداوند) او را رسول و فرستاده اى به سوى بنى اسرائيل قرار مى دهد»؛ وَ رَسُولًا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ . (2)ممكن است از اين جمله در ابتدا چنين به نظر آيد كه


1) آل عمران/49.

2) در اين جمله، فعلى در تقدير است، مانند «يجعله» احتمالات ديگرى نيز در اين تقدير داده شده است.

مأموريت حضرت مسيح (علیه السلام) تنها دعوت بنى اسرائيل بوده است، همان ها كه در آن زمان گرفتار انواع خرافات و آلودگى هاى اخلاقى و عقيدتى و اختلافات شديد شده بودند و اين با اولوا العزم بودن حضرت مسيح (علیه السلام) منافات ندارد، زيرا پيامبر اولوا العزم كسى است كه داراى آيين جديد باشد خواه مأموريت او جهانى باشد يا نباشد (در تفسير نور الثقلين نيز روايتى دربارۀ منحصر بودن مأموريت حضرت مسيح (علیه السلام) به بنى اسرائيل نقل شده است). (1)، ولى بعضى از مفسران گفته اند كه دعوت حضرت مسيح (علیه السلام) جهانى بوده نه منحصر به بنى اسرائيل، هر چند بنى اسرائيل در صف اول كسانى كه او مأموريت هدايت آن ها را داشت، قرار گرفته بودند، مرحوم علامه مجلسى در بحار الأنوار، اخبارى در تفسير اولوا العزم نقل مى كند كه مفهوم آن ها جهانى بودن دعوت اين پيامبران است (2)

سپس مى افزايد: او مأمور بود به آن ها بگويد: «من نشانه اى از سوى پروردگارتان براى شما آورده ام»؛ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ (3)نه يک نشانه، بلكه نشانه هاى متعدد (بنا بر اين تنوين در اين جا براى بيان عظمت اين نشانه است نه بيان وحدت).

«من از گل چيزى به شكل پرنده مى سازم، سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا پرنده اى مى گردد»؛ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ .

از آن جا كه دعوت انبياء در حقيقت به سوى حيات و زندگى حقيقى است در


1) نور الثقلين، ج 1، ص 343.

2) بحار الأنوار، ج 11، ص 32.

3) در اين جا نيز جمله اى محذوف است و در تقدير چنين مى باشد «كلمهم بانى».

آيه فوق هنگام شرح معجزات حضرت مسيح (علیه السلام) نخست اشاره به ايجاد حيات و زندگى در موجودات بى جان به فرمان خدا مى كند.

مسأله ايجاد حيات در موجودات جهان، هر گاه به صورت تدريجى باشد چيز عجيبى نيست، زيرا مى دانيم همه موجودات زنده كنونى از همين آب و خاک به وجود آمده اند، معجزه آن است كه خداوند همان عوامل را كه طى هزاران يا ميليون ها سال رخ داده يک جا جمع كند و به سرعت، مجسمه كوچكى به شكل پرنده، مبدل به موجود زنده اى شود، و اين مى تواند نشانه اى از صدق دعوى آورنده آن در مورد ارتباط با جهان ما وراء طبيعت و قدرت بى پايان پروردگار باشد.

سپس به بيان دومين معجزه، يعنى درمان بيمارى هاى صعب العلاج يا غير قابل علاج از طرق عادى پرداخته: مى گويد: «من كور مادرزاد و مبتلا به برص (پيسى) را بهبودى مى بخشم»؛ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ. (1)شک نيست كه اين موضوعات مخصوصاً براى پزشكان و دانشمندان آن زمان معجزات غير قابل انكارى بوده است.

در سومين مرحله، اشاره به معجزه ديگرى مى كند و آن اين كه: «من مردگان را به فرمان خدا زنده مى كنم»؛ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ .

چيزى كه در هر عصر و زمانى جزء معجزات و كارهاى خارق العاده است. و در مرحله چهارم موضوع خبر دادناز اسرار نهانى مردم را مطرح مى كند، زيرا هر كس معمولاً در زندگى فردى و شخصى خود، اسرارى دارد كه ديگران از آن آگاه نيستند، اگر كسى بدون هيچ سابقه اى مثلاً از غذاهايى كه اشخاص خورده اند يا آن چه را


1) «اكمه» را بعضى به معنى نابينا تفسير كرده اند و بعضى به معنى شخصى كه در شب نمى بيند، ولى بيش تر مفسران و اهل لغت آن را به معنى كور مادرزاد گفته اند و بعضى از اين فراتر رفته به معنى كسى كه اصلا محل چشم او صاف و خالى از هر گونه اثر چشم است دانسته اند.

كه ذخيره كرده اند دقيقاً خبر دهد دليل بر اين است كه از يک منبع غيبى الهام گرفته است مسيح مى گويد: «من شما را از آن چه مى خوريد و در خانه ها ذخيره مى كنيد خبر مى دهم»؛ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ .

و در پايان به تمام اين چهار معجزه اشاره كرده، مى گويد: «مسلما در اين ها نشانه اى است براى شما اگر ايمان داشته باشيد «و در جستجوى حقيقت باشيد»؛ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ .

نكته ها
1- آيا معجزات مسيح عجيب است؟

بعضى از مفسران (مانند نويسنده المنار) اصرار دارند كه كارهاى اعجاز آميز فوق را كه قرآن صريحاً براى مسيح ذكر كرده، به نوعى توجيه كنند، مثلاً بگويند عيسى تنها ادعا كرد كه من مى توانم به فرمان خدا چنين كارى را انجام دهم، ولى عملاً هرگز انجام نداد در حالى كه اگر فرضا اين احتمال در اين آيه قابل گفتگو باشد در آيه 110 از سوره مائده: وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ... هيچ گونه قابل قبول نيست، زيرا در اين آيه صريحاً مى گويد يكى از نعمت هاى خداوند بر تو (عيسى) اين بود كه پرنده اى از گل مى ساختى و در آن مى دميدى و به فرمان خدا زنده مى شد.

به علاوه اصرار و پافشارى در اين گونه توجيهات هيچ موجب و دليلى ندارد، زيرا اگر منظور انكار اعمال خارق العاده پيامبران باشد قرآن در موارد بسيارى به اين موضوع تصريح كرده و به فرض كه يكى يا چند مورد را توجيه كنيم بقيه چه خواهد شد؟

از اين گذشته هنگامى كه ما خدا را حاكم بر قوانين طبيعت مى دانيم نه محكوم آن، چه مانعى دارد كه قوانين عادى طبيعت به فرمان او در موارد استثنايى

تغيير شكل داده و از طرق غير عادى حوادثى به وجود آيد و اگر تصوّر مى كنند اين موضوع با توحيد افعالى خداوند و خالقيت او و نفى شريک سازگار نيست قرآن پاسخ آن را گفته، زيرا در همه جا وقوع اين حوادث را مشروط به «فرمان خدا» مى كند، يعنى هيچ كس به اتكاء نيروى خود نمى تواند دست به چنين كارهايى بزند مگر اين كه به فرمان خداوند و استمداد از قدرت بى پايان او باشد و اين عين توحيد است نه شرک.

2- ولايت تكوينى

از مفاد آيه فوق و آيات مشابه آن كه در ذيل هر يک به خواست خدا اشاره خواهيم كرد استفاده مى شود كه فرستادگان و اولياى خدا به فرمان و اذن او مى توانند به هنگام لزوم در جهان تكوين و آفرينش تصرف كنند و بر خلاف عادت و جريان طبيعى، حوادثى به وجود آورند، زيرا جمله هاى «ابرى» (بهبودى مى بخشم) و «أُحْيِ الْمَوْتى » (مردگان را زنده مى كنم) و مانند آن كه به صورت فعل متكلم ذكر شده دليل بر صدور اين گونه كارها از خود پيامبران است و تفسير اين عبارات به دعا كردن پيامبران و اين كه كار آن ها تنها دعا براى تحقق اين امور بوده نه غير آن تفسير بى دليلى است، بلكه ظاهر اين عبارات اين است كه آنان در جهان تكوين تصرف مى كردند و اين حوادث را به وجود مى آوردند.

منتهى براى اين كه كسى تصوّر نكند كه پيامبران و اولياى خدا استقلالى از خود دارند و در مقابل دستگاه آفرينش دستگاهى بر پا ساخته و نيز براى اين كه احتمال هر گونه شرک و دوگانه پرستى در خلقت و آفرينش بر طرف گردد در چندين مورد از اين آيات روى كلمۀ «بِإِذْنِ اللَّهِ» و مانند آن تكيه شده است (در آيه مورد بحث دو بار و در آيه 110 سوره مائده چهار بار كلمه باذنى تكرار گرديده) و منظور از ولايت تكوينى نيز چيزى جز اين نيست كه پيامبران يا امامان به هنگام لزوم و ضرورت تصرفاتى در جهان خلقت به اذن پروردگار انجام دهند و اين چيزى بالاتر

از ولايت تشريعى، يعنى سرپرستى مردم از نظر حكومت و نشر قوانين و دعوت و هدايت به راه راست است.

از آن چه گفته شد پاسخ كسانى كه ولايت تكوينى مردان خدا را منكر مى شوند و آن را يک نوع شرک مى دانند به خوبى روشن مى گردد، زيرا هيچ كس براى پيامبران و يا امامان دستگاه مستقلى در مقابل خداوند قايل نيست، آن ها همه اين كارها را به فرمان و اجازه او انجام مى دهند، ولى منكران ولايت تكوينى مى گويند كار پيامبران منحصراً تبليغ احكام و دعوت به سوى خدا است و احياناً براى انجام گرفتن پاره اى از امور تكوينى از دعا استفاده مى كنند و بيش از اين كارى از آن ها ساخته نيست، در حالى كه آيه فوق و آيات مشابه آن غير از اين را مى گويد.

ضمنا از آيه بالا استفاده مى شود كه لا اقل بسيارى از معجزات پيغمبران اعمالى است كه به وسيله خود آن ها انجام مى شود گرچه به فرمان خدا و استمداد از نيروى الهى است در واقع مى توان گفت معجزه هم كار پيامبران است (زيرا به وسيله آن ها انجام مى شود) و هم كار خدا است، زيرا با استمداد از نيروى پروردگار و اذن او انجام مى گردد.

قابل توجه اين كه تكيه بر اذن خداوند در اين آيه تكرار شده تا بهانه اى براى مدعيان الوهيت مسيح باقى نماند و مردم او را خدا نپندارند و اگر در مسأله اخبار به غيب تكرار نشده به خاطر وضوح آن است. (1)

تفسير از دیدگاه بحار الأنوار

مشهور ميان مفسران خاصه و عامه است كه آن پرنده شب پره بوده، ابو الليث در تفسيرش گفته: مردم از عيسى از روى بدخواهى خواستند كه براى ما شب پره اى


1) تفسير نمونه، ج 2، ص 555.

بيافرين و جانش بده اگر راستگوئى، گِلى برگرفت و شكل شب پره اى ساخت و در آن دميد و ناگاه ميان آسمان و زمين پرواز مي كرد و ساختن گل و دميدن از عيسى (علیه السلام) بود و آفرينش از خدای تعالى، و گفتند: همانا از او آفرينش شب پره خواستند براى آن كه شگفت تر از آفريده هاى ديگر است.

و از شگفتی هاش اين ست كه خونست و گوشت و بى بال می پرد و چون جانور ميزايد و مانند پرنده تخم نمي گذارد، و در روشنى روز و تاريكى شب نبيند و بينائيش در دو ساعت پس از غروب خورشيد و پس از سپيده دم است که هنوز خوب روشن نشده و مانند آدمى می خندد و چون زن حيض بيند و چون از آن حضرت اين را ديدند خنديدند و گفتند: جادوئيست روشن، و رفتند نزد جالينوس و به او گزارش دادند و او بدو بگرويد (1)

1- الْعُيُونُ، وَ الْعِلَلُ، فِي خَبَرِ الشَّامِيِ أَنَّهُ سَأَلَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) عَنْ سِتَّةٍ لَمْ يَرْكُضُوا فِي رَحِمٍ فَقَالَ آدَمُ وَ حَوَّاءُ وَ كَبْشُ إِسْمَاعِيلَ (2)وَ عَصَا مُوسَى وَ نَاقَةُ صَالِحٍ وَ الْخُفَّاشُ الَّذِي عَمِلَهُ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ (علیه السلام) فَطَارَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى (3). (4)

در عیون و در علل در خبر شامى است كه از امير المؤمنين (علیه السلام) پرسيد از شش چيز كه در رحم جا نگرفتند فرمود: آدم بود و حوّاء و قوچ اسماعيل و عصاى موسى و ناقه صالح و شب پره كه عيسى بن مريم ساخت و به فرمان خدای تعالى پريد.

2- نَهْجُ الْبَلَاغَةِ، مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ (علیه السلام) يَذْكُرُ فِيهَا بَدِيعَ خِلْقَةِ الْخُفَّاشِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي انْحَسَرَتِ الْأَوْصَافُ عَنْ كُنْهِ مَعْرِفَتِهِ وَ رَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ فَلَمْ يَجِدْ مَسَاغاً إِلَى بُلُوغِ غَايَةِ


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)؛ ج 8، ص 242.

2) في الخصال و العلل: «و كبش إبراهيم» و النسخة المخطوطة اكتفى فيها بذكر مسألة الخفاش فقط.

3) علل الشرائع، ج 2، ص 282؛ عيون الأخبار، ج 1 ص 244. و رواه أيضا في الخصال، ج 1، ص 323 و الحديث مسند راجع.

4) بحار الأنوار، ج 61، ص 322.

مَلَكُوتِهِ هُوَ اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبِينُ أَحَقُّ وَ أَبْيَنُ مِمَّا تَرَى الْعُيُونُ لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِيدٍ فَيَكُونَ مُشَبَّهاً وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الْأَوْهَامُ بِتَقْدِيرٍ فَيَكُونَ مُمَثَّلًا خَلَقَ الْخَلْقَ عَلَى غَيْرِ تَمْثِيلٍ وَ لَا مَشُورَةِ مُشِيرٍ وَ لَا مَعُونَةِ مُعِينٍ فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ وَ أُذْعِنُ بِطَاعَتِهِ فَأَجَابَ وَ لَمْ يُدَافِعْ وَ انْقَادَ فَلَا يُنَازِعُ (1)وَ مِنْ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ وَ عَجَائِبِ خِلْقَتِهِ مَا أَرَانَا مِنْ غَوَامِضِ الْحِكْمَةِ فِي هَذِهِ الْخَفَافِيشِ الَّتِي يَقْبِضُهَا الضِّيَاءُ الْبَاسِطُ لِكُلِّ شَيْ ءٍ وَ يَبْسُطُهَا الظَّلَامُ الْقَابِضُ لِكُلِّ حَيٍّ وَ كَيْفَ غشيت [عَشِيَتْ] أَعْيُنُهَا عَنْ أَنْ تَسْتَمِدَّ مِنَ الشَّمْسِ (2)الْمُضِيئَةِ نُوراً تَهْتَدِي بِهِ فِي مَذَاهِبِهَا وَ تَصِلُ (3)بِعَلَانِيَةِ بُرْهَانِ الشَّمْسِ إِلَى مَعَارِفِهَا وَ رَدَعَهَا بِتَلَأْلُؤِ ضِيَائِهَا عَنِ الْمُضِيِّ فِي سُبُحَاتِ إِشْرَاقِهَا وَ أَكَنَّهَا فِي مَكَامِنِهَا عَنِ الذَّهَابِ فِي بُلَجِ ائْتِلَاقِهَا فَهِيَ مُسْدَلَةُ الْجُفُونِ بِالنَّهَارِ عَلَى أَحْدَاقِهَا وَ جَاعِلَةُ اللَّيْلِ سِرَاجاً تَسْتَدِلُّ بِهِ فِي الْتِمَاسِ أَرْزَاقِهَا فَلَا يَرُدُّ أَبْصَارَهَا إِسْدَافُ ظُلْمَتِهِ وَ لَا تَمْتَنِعُ مِنَ الْمُضِيِّ فِيهِ لِغَسَقِ دُجُنَّتِهِ فَإِذَا أَلْقَتِ الشَّمْسُ قِنَاعَهَا وَ بَدَتْ أَوْضَاحُ نَهَارِهَا وَ دَخَلَ مِنْ إِشْرَاقِ نُورِهَا عَلَى الضِّبَابِ فِي وِجَارِهَا أَطْبَقَتِ الْأَجْفَانَ عَلَى مَآقِيهَا وَ تَبَلَّغَتْ مَا اكْتَسَبَتْهُ مِنَ الْمَعَاشِ فِي ظُلَمِ لَيَالِيهَا فَسُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ اللَّيْلَ لَهَا نَهَاراً وَ مَعَاشاً وَ النَّهَارَ سَكَناً وَ قَرَاراً وَ جَعَلَ لَهَا أَجْنِحَةً مِنْ لَحْمِهَا تَعْرُجُ بِهَا عِنْدَ الْحَاجَةِ إِلَى الطَّيَرَانِ كَأَنَّهَا شَظَايَا الْآذَانِ غَيْرَ ذَوَاتِ رِيشٍ وَ لَا قَصَبٍ إِلَّا أَنَّكَ تَرَى مَوَاضِعَ الْعُرُوقِ بَيِّنَةً أَعْلَاماً لَهَا جَنَاحَانِ لَمَّا يَرِقَّا فَيَنْشَقَّا وَ لَمْ يَغْلُظَا فَيَثْقُلَا تَطِيرُ وَ وَلَدُهَا لَاصِقٌ بِهَا لَاجِئٌ إِلَيْهَا يَقَعُ إِذَا وَقَعَتْ وَ يَرْتَفِعُ إِذَا ارْتَفَعَتْ لَا يُفَارِقُهَا حَتَّى تَشْتَدَّ أَرْكَانُهَا وَ يَحْمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَنَاحُهُ وَ يَعْرِفَ مَذَاهِبَ عَيْشِهِ وَ مَصَالِحَ نَفْسِهِ فَسُبْحَانَ الْبَارِئِ لِكُلِّ شَيْ ءٍ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ خَلَا مِنْ غَيْرِهِ (4). (5)


1) في المخطوطة: و لم ينازع.

2) في المخطوطة: من ان تستمد عن الشمس.

3) في نسخة: و يتصل.

4) نهج البلاغة، خطبه 153.

5) بحار الأنوار، ج 61، ص323.

در نهج البلاغه، خطبۀ 154 كه امام علی (علیه السلام) در آن، آفرينش بديع شب پره (خفاش) را ياد كرده فرمايد:

از زيبايى هاى صنعت پروردگارى، و شگفتى هاى آفرينش او، همان اسرار پيچيده حكيمانه در آفريدن خفّاشان است، روشنى روز كه همه چيز را مى گشايد چشمانشان را مى بندد، و تاريكى شب كه هر چيز را به خواب فرو مى برد، چشمان آن ها را باز مى كند، چگونه چشمان خفّاش كم بين است كه نتواند از نور آفتاب درخشنده روشنى گيرد؟

نورى كه با آن راه هاى زندگى خود را بيابد، و در پرتو آشكار خورشيد خود را به جاهايى رساند كه مى خواهد، روشنى آفتاب خفّاش را از رفتن در تراكم نورهاى تابنده اش باز مى دارد، و در خلوتگاه هاى تاريک پنهان مى سازد، كه از حركت در نور درخشان ناتوان است، پس خفّاش در روز پلک ها را بر سياهى ديده ها اندازد، و شب را چونان چراغى بر مى گزيند، كه در پرتو تاريكى آن روزى خود را جستجو مى كند، و سياهى شب ديده هاى او را نمى بندد، و به خاطر تاريكى زياد، از حركت و تلاش باز نمى ماند.

آن گاه كه خورشيد پرده از رخ بيفكند، و سپيده صبحگاهان بدمد، و لانه تنگ سوسمارها از روشنى آن روشن گردد، شب پره، پلک ها را بر هم نهد، و بر آن چه در تاريكى شب به دست آورده قناعت كند.

پاک و منزّه است خدايى كه شب را براى خفّاشان چونان روز روشن و مايه به دست آوردن روزى قرار داد، و روز را چونان شب تار مايه آرامش و استراحت آن ها انتخاب فرمود، و بال هايى از گوشت براى پرواز، آن ها آفريد، تا به هنگام نياز به پرواز، از آن استفاده كنند، اين بال ها، چونان لاله هاى گوشند (1)بى پر و رگ هاى اصلى،


1) خفّاش در پروازها و شكار كردن ها از چشم خود استفاده نمى كند بلكه به وسيله فرستادن امواج و دريافت آن، موانع را تشخيص مى دهد درست مانند يک دستگاه رادار عمل مى كند كه امواج «ما وراى صوت» را به وسيله يک فرستنده قوى به فضا مى فرستد، امواج همه جا به پيش مى رود، وقتى به مانعى برخورد، منعكس مى گردد به اين ترتيب وجود هواپيماى دشمن را تشخيص مى دهند، خفّاش در حال پرواز در هر ثانيه 30 الى 60 بار امواج ما وراى صوت از خود بيرون فرستاده كه پس از بازگشت امواج، راه ها، موانع و غذا را به خوبى تشخيص مى دهد.

اما جاى رگ ها و نشانه هاى آن را به خوبى مشاهده خواهى كرد. براى شب پره ها دو بال قرار داد، نه آن قدر نازک كه در هم بشكند، و نه چندان محكم كه سنگينى كند، پرواز مى كنند در حالى كه فرزندانشان به آن ها چسبيده و به مادر پناه برده اند، اگر فرود آيند با مادر فرود مى آيند، و اگر بالا روند با مادر اوج مى گيرند، از مادرانشان جدا نمى شوند تا آن هنگام كه اندام جوجه نيرومند و بال ها قدرت پرواز كردن پيدا كند، و بداند كه راه زندگى كردن كدام است؟ و مصالح خويش را بشناسد پس پاک و منزّه است پديد آورنده هر چيزى كه بدون هيچ الگويى باقى مانده از ديگرى، همه چيز را آفريد. (1)

سپاس از آن خداست كه كنه شناختش در وصف نگنجد و بزرگيش خردها را خيره كند و راهى بدريافت پايان ملكوتش نيابند، او است پادشاه راستين روشن درست تر و روشن تر از آن چه بديد آيد، خردها او را اندازه نتوانند تا مانند چيزى باشد و در اندازه گيرى وهم نگنجد تا نمونه گيرى شود، آفريده ها را بى نمونه و مشورت مستشار و بى كمک كمک كار آفريده، به همان فرمانش آفريده اش ساخته شده و گردن به فرمان او نهاده، بی دريغ پذيرا گرديده و بى ستيزه فرمان پذير شده.

از هنر نازک كارى و آفرينش شگفتش همان ست كه حكمت ژرف خود را در آفرينش شب پره ها به ما وانموده كه روشنى گشايش بخشش همه زنده ها آن ها را درهم كشد، و چگونه چشم آن ها پرده دارد تا از خورشيد تابان روشنى نستاند كه به راه


1) نهج البلاغة، ترجمه دشتى، ص 289.

خود راه يابد و به روشنى تابان خورشيد بشناخته هاى خود رسد، و جلوه روشنى خورشيد در پرده هاى تابشش او را باز دارد از جنبش خود، و در جايگاهش نهان سازد و در روشنى آن رفتن نتواند، و او در روز پلک هايش روى ديده بسته است و شب را چراغ رهنمائى خود سازد.

در درخواست روزيش، پرده هاى تاريک شب جلو ديده او را نگيرند و در تاريكى و تيرگى آن از رفتن به دنبال كارش جلو او را گرفته نباشد و چون خورشيد روسرى شب را بدور اندازد و خنده روز را سر دهد و پرتو خود را بر سوسمارها در لانه هاشان بگسترد، شب پره ها پلک ها بر هم نهند و به دست آورد شب تيره خود بسازند.

منزه باد آن كه شب را روز او ساخته و وسيله زندگى او و روز را آرامش و قرار او نموده، و برايش از گوشت آن بالى برآورده كه هنگام نياز بپرش آن را مانند پره هاى گوش برآورد و نه پر دارد و نه نى جز اين كه رگ هايش را برآمده و روشن بينى كه دو بال شوند نه نازک كه برشكافند و نه كلفت كه سنگين باشند بپرد و بچه اش بدو چسبيده و پناهيده، با مادر به زمين نشيند و با او به هوا برآيد و از او جدا نشود تا اندامش سخت و ورزيده شوند و بالش نيرو گيرد و او را بكشد و راه زندگى و نهى خود را بشناسد، منزه باد آفريننده هر چيزى بى نمونه كه از ديگرى باشد (نهج البلاغه زير شماره 153- از بخش خطب) بيانست: اين كه فرمودند: خدا از ديدنى درست تر و روشن تر است براى اين ست كه شناخت او از خرد و يقين است و اشتباهى كه در محسوسات رخ دهد در او راه ندارد، حدّ به معنى مرز ميان دو چيز است و در زبان اهل منطق شناساندن گوهر چيزي ست و تحديد در اين جا اثبات پايان و طرف است كه مانند باجسام را بايد يا حدّ منطقى است و نخست مناسب تر با زبان آنانست.

و مقصود از اين كه بى نمونه آفريده اين ست كه از ديگرى نمونه نگرفته يا

مانند معمار نخست نقشه نكشيده كه به دنبال آن بسازد، و شايد مقصود از اذعان اين ست كه هر آفريده زير توانائى خدا است و سرپيچى از آفرينش نتواند بيدريغ پذيرا گرديده: بيان اجابت است چنان چه بى ستيزه بيان فرمانبرى است و بسا اشاره باشد به تسبيح با زبان حال چون قول خدا تعالى «و چيزى نباشد جز كه به سپاسش تسبيح گو است 44- اسراء» چنان چه گذشت، برخى گفتند خلاصه وصف حال شب پره در روز و شب اظهار شگفتى از مخالف بودن او است با همه جانوران در پس نشينى از روشنى و اشاره به نهانى سبب آن ست و مقصود بسته شدن چشم او است در روشنى و آن براى اين ست كه روح ديد او بر اثر گرمى روز تحليل می رود و خنكى شب آن را جبران كند و برگرداند ديد او را و گفته شده: اثر گرمى تنها نيست و گر نه بايد در روز زمستانى چشمش بسته نشود مگر در گرمى روز و نه در آغاز روز تابستانى، بلكه سببش ناتوانى نيروى ديد است و يک نوع تضاد و نفرت ميان آن و روشنى چون ناتوانى كه در ديدهاى ديگر است در برابر قرص خورشيد، و اما اين كه اين نفرت از كجا است امريست نهان و منشأ تعجبى است كه در سخن آن حضرت بدان اشاره شده و خلاصه اين ست كه چگونه درماند و كور شود و از اين كه از روشنى كمک گيردبراى جستن روزى و زندگى خود و رفت و آمد و سود برى.

سوسمار جانور معروفى است و خويش اين ست كه هنگام برآمدن خورشيد از لانه اش بدر آيد تا با آن روبرو گردد بر عكس شب پره ها.

دميرى گفته: شب پره جانوريست كه در شب پرواز كند و شكل و وصف غريبى دارد و آن را در زبان تازى خفاش گويند، بخاء ضمه دار و فاء با تشديد و خفش در زبان تازى خردى و تنگى چشم است و اخفش، يعنى خرد چشم و كم ديد و گفتند بر عكس شب كور است و گفتند كسى كه در هواى ابرى بيند نه

در آفتاب جوهرى گفته: دو گونه است اعشى شب كور و دور بين است و عمش ناتوانى ديد است با اشك ريزى در بيش تر اوقات.

بطلميوس گفته: شب پره نام تازى دارد: خفاش، خشاط، خطّاب و وطواط و بسا كه خفاش از خفش باز گرفته است، و اخفش دو جور است يكى كم ديد مادر زاد و دومى كم ديد از حادثه اى و آن كسى است كه شب بيند نه روز، و در روز ابر بيند نه روز آفتابى.

و اين كه گفته خفاش خطاف است مورد اعتراض است و حق اين ست كه دو نوع است و به قول برخى خفاش خرد است و وطواط درشت و آن در روشنى ماه نبيند و نه در روشنى خورشيد از اين رو وقتى را خواهد كه نه تاريک باشد و نه روشن و آن هنگام غروب خورشيد است كه پشه ها در جوش و خروشند و براى به دست آوردن خوراک خود كه خون جاندار است برآيند و شب پره هم براى جستن روزى آيد، و روزى خواهى به جان روزى خواهى افتد، و شب پره بهيچ وجه از پرنده ها نباشد چون دو گوش دارد و دندان دارد و خايه دارد و حيض بيند و پاک شود و بخندد مانند آدمى و چون چهارپا بشاشد و بچه شير دهد و پر هم ندارد.

يكى از مفسران گفته: چون شب پره را عيسى بن مريم (علیه السلام) به فرمان خدا آفريد از صنع خدا تعالى جدا گرديد و از اين رو همه پرنده ها به او زور گويند و او را دشمن دارند، و هر پرنده گوشت خوارش بخورد و هر پرنده ديگرش هم بكشد و از اين رو جز در شب پرواز نكند.

و گفتند: عيسى جز آن را نساخت چون در آفرينش كامل ترين پرنده است و توانائى رساترى خواهد چون پستان و دندان و گوش دارد، و گفتند از او ساختن شب پره خواستند براى اين كه شگفت ترين پرنده است چون گوشت است و خون و بى پر بپرد و تند بپرد و پر بچرخد، و از پشه و مگس و پاره اى ميوه ها بخورد، و با اين

همه عمر دراز كند و گفتند از كركس و گوره خر عمرش درازتر است، و ماده اش از سه جوجه تا هفت بزايد و بسيار باشد كه در ميان هوا جفت گيرى كند.

و در جانوران نيست جانورى كه فرزندش را به دوش كشد جز شب پره كه بدان بسيار مهر دارد و از او نگرانست و بسا در حال پرواز بچه اش را شير دهد و خويش اين ست كه چون برگ درخت بيند بدو خورد و بترسد و از پرواز بماند و به حماقت موصوف است، از اين رو چون به او گويند: «اطرق كرا: سر بزير بخواب» به زمين چسبد. (1)

11. جغد، در سوگ امام حسین (علیه السلام)

1- كَامِلُ الزِّيَارَةِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ وَ جَمَاعَةِ مَشَايِخِي عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْيَقْطِينِيِّ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي غُنْدَرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ فِي الْبُومَةِ فَقَالَ هَلْ أَحَدٌ مِنْكُمْ رَآهَا نَهَاراً (2)قِيلَ لَهُ لَا تَكَادُ تَظْهَرُ بِالنَّهَارِ وَ لَا تَظْهَرُ إِلَّا لَيْلًا قَالَ أَمَا إِنَّهَا لَمْ تَزَلْ تَأْوِي الْعُمْرَانَ فَلَمَّا أَنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ (علیه السلام) آلَتْ عَلَى نَفْسِهَا أَنْ لَا تَأْوِيَ الْعُمْرَانَ ابداً وَ لَا تَأْوِيَ إِلَّا الْخَرَابَ فَلَا تَزَالُ نَهَارَهَا صَائِمَةً حَزِينَةً حَتَّى يَجُنَّهَا اللَّيْلُ فَإِذَا جَنَّهَا اللَّيْلُ فَلَا تَزَالُ تَرِنُّ عَلَى الْحُسَيْنِ (علیه السلام) حَتَّى تُصْبِحَ (3). (4)

در كامل الزياره به سندش از حسين بن ابى غندر كه شنيدم امام ششم (علیه السلام) می فرمود: دربارۀ جغد كه آيا كسى از شماها او را روزها ديده است؟

به او گفته شد در روز بسا ديده نشود و جز در شب آشكار نگردد، فرمود: هلّٰا، او پيوسته در آبادانى منزل داشت و چون امام حسين (علیه السلام) به شهادت رسید، با خود


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 243.

2) في المصدر: بالنهار.

3) كامل الزيارة، ص 99.

4) بحار الأنوار، ج 61، ص329.

سوگند خورد در آبادانى مأوى نكند هرگز، و مأوى نگيرد جز در ويرانه، و پيوسته روزها روزه است و اندوهگين تا شب او را فرا گيرد و چون شب برود درآيد پيوسته بنالد بر حسين (علیه السلام) تا بامداد كند. (1)

2- وَ مِنْهُ، عَنْ حَكِيمِ بْنِ دَاوُدَ بْنِ حَكِيمٍ عَنْ سَلَمَةَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ صَاعِدٍ الْبَرْبَرِيِّ وَ كَانَ قَيِّماً لِقَبْرِ الرِّضَا (علیه السلام) قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى الرِّضَا (علیه السلام) فَقَالَ لِي مَا يَقُولُ النَّاسُ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ جِئْنَا نَسْأَلُكَ قَالَ فَقَالَ تُرَى هَذِهِ الْبُومَةُ (2)كَانَتْ عَلَى عَهْدِ جَدِّي رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) تَأْوِي الْمَنَازِلَ وَ الْقُصُورَ وَ الدُّورَ وَ كَانَتْ إِذَا أَكَلَ النَّاسُ الطَّعَامَ تَطِيرُ فَتَقَعُ أَمَامَهُمْ فَيُرْمَى إِلَيْهَا بِالطَّعَامِ وَ تُسْقَى ثُمَّ تَرْجِعُ إِلَى مَكَانِهَا وَ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (علیه السلام) خَرَجَتْ مِنَ الْعُمْرَانِ إِلَى الْخَرَابِ وَ الْجِبَالِ وَ الْبَرَارِي وَ قَالَتْ بِئْسَ الْأُمَّةُ أَنْتُمْ قَتَلْتُمْ ابْنَ نَبِيِّكُمْ وَ لَا آمَنُكُمْ عَلَى نَفْسِي (3). (4)

و نیز به سندى از حسين بن على بن صاعد بربرى نگهبان قبر امام هشتم (علیه السلام) كه پدرم گفت: نزد امام هشتم (علیه السلام) رفتم و به من فرمود: مردم چه می گويند؟ گويد: گفتم: قربانت آمديم از شما بپرسيم، فرمود: اين جغد را می بينيد در زمان جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در خانه ها و كاخ ها بود و چون مردم غذا می خوردند پر می زد و در برابر آن ها مى افتاد و خوراک برايش مى انداختند و مى نوشيد و به جاى خود بر می گشت، و چون حسين بن على (علیه السلام) كشته شد از آبادانى بويرانه و كوه ها و بيابان ها رفت و گفت: چه بد امتى باشيد شما كشتيد پسر پيغمبر خود را و من شما را بر خود امين ندانم. (5)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) في المصدر: فقال لي: ترى هذه البومة؟ ما يقول الناس؟ قال: قلت: جعلت فداك جئنا نسألك. فقال: هذه البومة.

3) كامل الزيارة، ص 99.

4) بحار الأنوار، ج 61، ص 329.

5) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

3- وَ مِنْهُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الرَّزَّازِ عَنِ ابْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ الْبُومَةَ لَتَصُومُ النَّهَارَ فَإِذَا أَفْطَرَتْ تَدَلَّهَتْ (1)عَلَى الْحُسَيْنِ (علیه السلام) حَتَّى تُصْبِحَ (2). (3)

و از همان: به سندش از مردى كه امام ششم فرمود: راستى جغد روزه دارد روز را و چون افطار كند ديوانه حسين (علیه السلام) باشد و اندوه خورد تا بامداد.

4- الْكَامِلُ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ سَعْدِ بْنِ مُوسَى بْنِ عُمَرَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْمِيثَمِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) يَا بَا يَعْقُوبَ رَأَيْتَ بُومَةً قَطُّ تَنَفَّسُ بِالنَّهَارِ فَقَالَ لَا قَالَ وَ تَدْرِي لِمَ ذَلِكَ قَالَ لَا قَالَ لِأَنَّهَا تَظَلُّ يَوْمَهَا صَائِمَةً فَإِذَا جَنَّهَا اللَّيْلُ أَفْطَرَتْ عَلَى مَا رُزِقَتْ ثُمَّ لَمْ تَزَلْ تَرَنَّمُ عَلَى الْحُسَيْنِ (علیه السلام) حَتَّى تُصْبِحَ (4)

در كامل الزيارة به سندش از حسن بن على ميثمى كه امام ششم (علیه السلام) به من فرمود: اى ابا يعقوب هرگز جغدى را ديدى در روز آواز دهد و بگردد؟ گفتم نه فرمود: می دانى براى چه؟ گفتم: نه، فرمود: براى آن كه روزش روزه باشد و چون شبش رسد به هر چه روزيش شده افطار كند و پيوسته بنالد بر حسين (علیه السلام) تا بامداد كند.

5- دَلَائِلُ الطَّبَرِيِّ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ عَطِيَّةَ أَخِي أَبِي الْعَوَّامِ قَالَ: كُنْتُ مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) فِي مَسْجِدِ الرَّسُولِ (صلی الله علیه و آله) إِذْ أَقْبَلَ أَعْرَابِيٌّ عَلَى لَقُوحٍ (5)لَهُ فَعَقَلَهُ ثُمَّ دَخَلَ فَضَرَبَ بِبَصَرِهِ يَمِيناً وَ شِمَالًا كَأَنَّهُ طَائِرُ الْعَقْلِ فَهَتَفَ بِهِ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) فَلَمْ يَسْمَعْهُ فَأَخَذَ كَفّاً مِنْ حَصًى فَحَصَبَهُ (6)فَأَقْبَلَ الْأَعْرَابِيُّ حَتَّى نَزَلَ بَيْنَ يَدَيْهِ


1) في المصدر: اندبت على الحسين بن على عليه السّلام.

2) كامل الزيارة، ص 99.

3) بحار الأنوار، ج 61، ص 330.

4) كامل الزيارة، ص 99.

5) اللقوح: الفحل من الخيل و الإبل.

6) أي رماه بالحصباء أي الحصى.

فَقَالَ لَهُ يَا أَعْرَابِيُّ مِنْ أَيْنَ أَقْبَلْتَ قَالَ مِنْ أَقْصَى الْأَرْضِ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ الْأَرْضُ أَوْسَعُ مِنْ ذَلِكَ فَمِنْ أَيْنَ أَقْبَلْتَ قَالَ مِنْ أَقْصَى الدُّنْيَا وَ مَا خَلْفِي مِنْ شَيْ ءٍ أَقْبَلْتُ مِنَ الْأَحْقَافِ قَالَ أَيُّ الْأَحْقَافِ قَالَ أَحْقَافُ عَادٍ قَالَ يَا أَعْرَابِيُّ فَمَا مَرَرْتَ بِهِ فِي طَرِيقِكَ قَالَ مَرَرْتُ بِكَذَا فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) وَ مَرَرْتَ بِكَذَا قَالَ الْأَعْرَابِيُّ نَعَمْ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) وَ مَرَرْتَ بِكَذَا فَلَمْ يَزَلْ يَقُولُ الْأَعْرَابِيُّ إِنِّي مَرَرْتُ وَ يَقُولُ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام) وَ مَرَرْتَ بِكَذَا إِلَى أَنْ قَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ فَمَرَرْتَ بِشَجَرَةٍ يُقَالُ لَهُ شَجَرَةُ الرِّقَاقِ قَالَ فَوَثَبَ الْأَعْرَابِيُّ عَلَى رِجْلَيْهِ ثُمَّ صَفَقَ بِيَدِهِ وَ قَالَ وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ رَجُلًا أَعْلَمَ بِالْبِلَادِ مِنْكَ أَ وَطِئْتَهَا قَالَ لَا يَا أَعْرَابِيُّ وَ لَكِنَّهَا عِنْدِي فِي كِتَابٍ يَا أَعْرَابِيُّ إِنَّ مِنْ وَرَائِكُمْ لَوَادِياً يُقَالُ لَهُ الْبَرَهُوتُ تَسْكُنُهُ الْبُومُ وَ الْهَامُ يُعَذَّبُ فِيهِ أَرْوَاحُ الْمُشْرِكِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (1). (2)

در دلائل طبرى از عطيه اخى ابى عوّام كه با ابى جعفر (علیه السلام) بودم در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه يک اعرابى بر نره شترش رسيد و آن را زانو بند زد و بمسجد آمد و با تَحَیُّر براست و چپ نگاه می كرد و امام باقر (علیه السلام) او را فرياد زد و نشنيد و آمد و برابرش نشست و آن حضرت به او فرمود: اى اعرابى از كجا آمدى؟ گفت: از آن سوى جهان آن هم بدون فردی از قبیله ام آمده ام. حضرت فرمود: كدام قبیله؟ گفت: قبیله عاد، فرمود: اى اعرابى در راهت بچه چیزی گذشتى؟

گفت: به چنين و چنان، ابو جعفر فرمود: و گذشتى به چنان؟ اعرابى گفت: آرى، ابو جعفر (علیه السلام) فرمود: و گذشتى به چنان؟ و پيوسته اعرابى مي گفت گذشتم و ابو جعفر (علیه السلام) نشانى می پرسيد تا فرمود: بدرختى به نام رقاق گذشتى؟ آن اعرابى بدو پاى آن حضرت چسبید و دو دست بهم زد و گفت: به خدا مردى را داناتر از تو بسر زمين ها ندانم آيا به آن جاها رفته ایى؟، فرمود: نه، اى اعرابى، ولى اين ها نزد من در كتابى باشند.


1) دلائل الإمامة، ص 101.

2) بحار الأنوار، ج 61، ص 331.

اى اعرابى از پس شما يک واديست كه آن را برهوت گويند و جغد و هامّ در آن ساكنند و ارواح مشركان تا روز قيامتدر آن عذاب شوند.

در حياة الحيوان گفته: بوم پرنده اي ست معروف و نرش به نام صدى و قياد (فياد خ ب) و كنيه ماده ام الخراب و ام صبيانست و آن را كلاغ شب خوانند و خُويَش اين ست كه بر سر هر پرنده در لانه اش درآيد و او را از آشيانه اش براند و جوجه و تخمش را بخورد، در شب نيرومند است و هيچ پرنده تابَش را ندارد، در شب نخوابد و در روز هر پرنده او را بيند بكشدش و پرش را بكند از دشمنى كه ميان او و ديگر پرنده ها است از اين رو شكارچيان آن را زير دام خود نهند تا پرنده در آن افتد مسعودى به نقل از جاحظ گفته: جغد روز نپرد كه مبادا چشمش زنند براى زيبائى او و خود را زيباتر پرنده داند و جز در شب پرواز ندارد، و عرب در افسانه هاى خود پندارند چون آدمى بميرد يا كشته شود خود را در صورت پرنده اى بيند كه بر گورش هراس بر تن شيون كند.

و جغد چند رسته دارد و همه تنهائى دوست و تك روند و خُويَش، دشمنى با كلاغ است.

در تاريخ ابن نجار است كه خسرو بكارگزارش گفت بدترين پرنده را برايم شكار كن و با بدتر آتش افروز كباب كن و ببدتر مردم بخوران و او جغدى شكار كرد و با هيزم دفلى كباب كرد و بسخن چين خوراند.

و در سراج الملوک ابى بكر طرطوسى است كه يک شب عبد الملک بن مروان بی خواب شد و داستانگوئى خواست كه برايش داستانى بگويد و در شمار داستان ها به او گفت: اى امير المؤمنين در موصل جغدى بود و در بصره جغدى و جغد موصل دختر جغد بصره را براى پسرش خواستگارى كرد، و جغد بصره گفت: نپذيرم جز اين كه صد مزرعه ويرانه كابين دهى، جغد موصل گفت: اكنون نمی توانم،

ولى اگر حكمران، سلمه الله تعالى، يک سال بر سر كار باز ماند اين كار را ميكنم و عبد الملک بيدار شد و براى مظالم نشست و داد مردم را از يک دگر گرفت و از كارگزاران بازجوئى و بررسى كرد.

و در يک مجموعه به خط يكى از بزرگ ترين دانشمندان ديدم كه يک روز مأمون از كاخش سر بزير كرد و ديد مردى ايستاده پاى كاخ و زغالى به دست دارد و بر ديوار كاخ مينويسد، مأمون به يک پيش خدمت گفت: برو نزد اين مرد ببين چه می نويسد و او را نزد من بياور، پيش خدمت شتابانه نزد آن مرد رفت و او را گرفت و در نوشته او انديشه كرد و اين بود:

اى كاخ شوم و بوم بادت با هم *** تا جغد به هر گوشه تو لانه كند

روزى كه شوى لانه جغدان شادم *** آغاز كسانى كه تو را ياد كند

و آن گه پيش خدمت گفت: امير المؤمنين را پذيرا باش، آن مرد گفت: تو را به خدا مرا نزد او مبر، گفت: چاره نيست، و چون برابر مأمونش آورد آن چه را نوشته بود بمأمون گزارش داد.

مأمون به او گفت: واى بر تو چه تو را بدين كار واداشته؟ گفت: بر تو نهان نيست آن چه در كاخ تو است از گنجينه هاى زر و سيم و زيورها و جامه هاى خوب و خوراک و نوشابه و ظروف و كالا و كنيزان و خدمتكاران و جز آن از آن چه زبانم از وصف آن كوتاه است و فهم من از آن درمانده است.

راستش اى امير المؤمنين من اكنون كه بر آن گذر كردم در نهايت گرسنگى و بينوائى بودم و در كار خود بانديشه شدم و با خود گفتم: اين كاخ آباد و بلنديست و من گرسنه ام، و سودى در آن ندارم، و اگر ويرانه بود و بدان گذر می كردم يک سنگى يا چوبى يا ميخى به دست مى آوردم كه آن را بفروشم و از بهايش قوتى بخرم آيا امير المؤمنين نمي داند آن چه را شاعر سروده:

گر نباشد مرد را در دولت مرد دگر *** بهره و حظى زوالش را نمايد آرزو

اين نباشد از براى بغض ما با آن ولى *** از اميد ديگران خواهد كه برگردد از او

مأمون گفت: اى غلام هزار اشرفى طلا به او بده، سپس به او گفت: هر سال تا كاخ ما به وجود اهلش آباد است، همين بخشش را دارى. (1)

12- هدهد و ارتباط با سلیمان
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبينَ * لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَديداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبينٍ * فَمَكَثَ غَيْرَ بَعيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقينٍ * إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظيمٌ * وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ * أَلاَّ يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذي يُخْرِجُ الْخَبْ ءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ * اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ * قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبينَ * اذْهَبْ بِكِتابي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ * قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَريمٌ * إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ * أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُوني مُسْلِمينَ. (2)

ترجمه:

(سليمان) در جستجوى آن پرنده [هدهد] برآمد و گفت: «چرا هدهد را


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)؛ ج 8، ص248.

2) نمل/20 تا 31.

نمى بينم، يا اين كه او از غايبان است؟! قطعاً او را كيفر شديدى خواهم داد، يا او را ذبح مى كنم، يا بايد دليل روشنى (براى غيبتش) براى من بياورد! چندان درنگ نكرد (كه هدهد آمد و) گفت: «من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى نيافتى؛ من از سرزمين «سبا» يک خبر قطعى براى تو آورده ام! من زنى را ديدم كه بر آنان حكومت مى كند، و همه چيز در اختيار دارد، و (به خصوص) تخت عظيمى دارد! او و قومش را ديدم كه براى غير خدا - خورشيد - سجده مى كنند؛ و شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آن ها را از راه بازداشته؛ و از اين رو هدايت نمى شوند!» چرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه آن چه را در آسمان ها و زمين پنهان است خارج (و آشكار) مى سازد، و آن چه را پنهان مى داريد يا آشكار مى كنيد مى داند؟! خداوندى كه معبودى جز او نيست، و پروردگار عرش عظيم است! (سليمان) گفت: «ما تحقيق مى كنيم ببينيم راست گفتى يا از دروغگويان هستى؟ اين نامه مرا ببر و بر آنان بيفكن؛ سپس برگرد (و در گوشه اى توقّف كن) ببين آن ها چه عكس العملى نشان مى دهند! (ملكه سبا) گفت: «اى اشراف! نامه پرارزشى به سوى من افكنده شده! اين نامه از سليمان است، و چنين مى باشد: به نام خداوند بخشنده مهربان توصيه من اين است كه نسبت به من برترى جويى نكنيد، و به سوى من آييد در حالى كه تسليم حقّ هستيد!»

تفسیر
داستان هدهد و ملكه سبا

در اين قسمت از آيات به فراز ديگرى از زندگى شگفت انگيز سليمان اشاره كرده، و ماجراى هدهد و ملكه سبا را بازگو مى كند.

نخست مى گويد: «سليمان هدهد را نديد، و در جستجوى او برآمد»؛ وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ .

اين تعبير به وضوح بيان گر اين حقيقت است كه او به دقت مراقب وضع كشور و اوضاع حكومت خود بود و حتى غيبت يک مرغ از چشم او پنهان نمى ماند!.

بدون شک منظور از پرنده در اين جا همان هدهد است، چنان كه در ادامه سخن، قرآن مى افزايد، سليمان «گفت: چه شده است كه هدهد را نمى بينم»؛ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ .

«يا اين كه او از غائبان است»؛ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ .

در اين كه سليمان از كجا متوجه شد كه هدهد در جمع او حاضر نيست؟

بعضى گفته اند به خاطر اين بود كه به هنگام حركت كردن او، پرندگان بر سرش سايه مى افكندند، و او از وجود روزنه اى در اين سايبان گسترده از غيبت هدهد آگاه شد.

و بعضى ديگر مأموريتى براى هدهد در تشكيلات او قائل شده اند، و او را مأمور يافتن مناطق آب مى دانند، و به هنگام نياز به جستجوگرى براى آب او را غائب ديد.

به هر حال اين تعبير كه ابتدا گفت: «من او را نمى بينم»، سپس افزود «يا اين كه او از غائبان است» ممكن است اشاره به اين باشد كه آيا او بدون عذر موجهى حضور ندارد و يا با عذر موجهى غيبت كرده است؟

در هر صورت يک حكومت سازمان يافته و منظم و پر توان، چاره اى ندارد جز اين كه تمام فعل و انفعالاتى را كه در محيط كشور و قلمرو او واقع مى شود زير نظر بگيرد، و حتى بود و نبود يک پرنده، يک مأمور عادى را از نظر دور ندارد، و اين يک درس بزرگ است.

«سليمان» براى اين كه حكم غيابى نكرده باشد، و در ضمن غيبت هدهد روى بقيه پرندگان، تا چه رسد به انسان هايى كه پست هاى حساسى بر عهده داشتند اثر نگذارد افزود: «من او را قطعاً كيفر شديدى خواهم داد!»؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً .

«و يا او را ذبح مى كنم!»؛ أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ .

«يا براى غيبتش بايد دليل روشنى به من ارائه دهد»؛ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ .

منظور از «سلطان» در اين جا، دليلى است كه مايه تسلط انسان، بر اثبات مقصودش گردد، و تأكيد آن به وسيله «مبين» براى اين است كه اين فرد متخلف حتماً بايد دليل كاملاً روشنى بر تخلف خود اقامه كند.

در حقيقت سليمان (علیه السلام) بى آن كه غائبانه داورى كند تهديد لازم را در صورت ثبوت تخلف نمود، و حتى براى تهديد خود دو مرحله قائل شد كه متناسب با مقدار گناه بوده باشد: مرحله مجازات بدون اعدام، و مرحله مجازات اعدام.

ضمنا نشان داد كه او حتى در برابر پرنده ضعيفى تسليم دليل و منطق است و هرگز تكيه بر قدرت و تواناييش نمى كند.

«ولى غيبت هدهد، چندان به طول نيانجاميد»؛ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ .

بازگشت و رو به سليمان كرد و چنين «گفت: من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى ندارى، من از سرزمين سبأ يک خبر قطعى (و دست اول) براى تو آورده ام»؟ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ .

«هدهد» گويا آثار خشم را در چهره سليمان مشاهده كرد، و براى بر طرف كردن ناراحتى او نخست به صورت كوتاه و سربسته خبر از مطلب مهمى داد كه حتى سليمان با تمام علم و دانشش از آن آگاهى ندارد! و هنگامى كه خشم سليمان فرو نشست، به شرح آن پرداخت كه در آيات بعد خواهد آمد.

قابل توجه اين كه: لشكريان سليمان و حتى پرندگانى كه مطيع فرمان او بودند آن قدر عدالت سليمان به آن ها آزادى و امنيت و جسارت داده بود، كه هدهد بدون ترس بى پرده و با صراحت به او مى گويد: «من به چيزى آگاهى يافتم كه تو از آن آگاه نيستى».

بر خورد او با سليمان، هم چون برخورد درباريان چاپلوس با سلاطين جبار نبود، كه براى بيان يک واقعيت، نخست مدتى تملق مى گويند، و خود را ذره ناچيزى قلمداد كرده، سپس به خاک پاى ملوكانه، مطلب خود را در لابلاى صد گونه چاپلوسى عرضه مى دارند و هرگز در سخنان خود صراحت به خرج نمى دهند و هميشه از كنايه هاى نازكتر از گل استفاده مى كنند، مبادا گرد و غبارى بر قلب سلطان بنشيند! آرى هدهد با صراحت گفت: غيبت من بى دليل نبوده، خبر مهمى آورده ام كه تو از آن با خبر نيستى! ضمنا اين تعبير درس بزرگى است براى همگان كه ممكن است موجود كوچكى چون هدهد مطلبى بداند كه داناترين انسان هاى عصر خويش از آن بي خبر باشد تا آدمى به علم و دانش خود مغرور نگردد، هر چند سليمان باشد و با علم وسيع نبوت.

به هر حال هدهد در شرح ماجرا چنين گفت: «من به سرزمين سبا رفته بودم زنى را در آن جا يافتم كه بر آن ها حكومت مى كند، و همه چيز را در اختيار دارد مخصوصاً تخت عظيمى داشت!»؛ إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ .

«هدهد» با اين سه جمله تقريباً تمام مشخصات كشور سبا و طرز حكومت آن را براى سليمان بازگو كرد.

نخست اين كه كشورى است آباد داراى همه گونه مواهب و امكانات.

ديگر اين كه يک زن بر آن حكومت مى كند، و دربارى بسيار مجلل دارد حتى شايد مجلل تر از تشكيلات سليمان چرا كه هدهد تخت سليمان را مسلّماً ديده بود، با اين حال از تخت ملكه سبا به عنوان «عرش عظيم» ياد مى كند!.

و با اين سخن به سليمان فهمانيد مبادا تصوّر كنى تمام جهان در قلمرو حكومت تو است و تنها عظمت و تخت بزرگ در گرو تو مى باشد.

سليمان از شنيدن اين سخن در فكر فرو رفت، ولى هدهد به او مجال نداد و مطلب ديگرى بر آن افزود مسأله عجيب و ناراحت كننده اى كه من در آن جا ديدم اين بود كه: «مشاهده كردم آن زن و قوم و ملتش در برابر خورشيد - نه در برابر اللَّه - سجده مى كنند»! وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ .

«شيطان بر آن ها تسلط يافته و اعمالشان را در نظرشان زينت داده» (و افتخار مى كنند كه در برابر آفتاب سجده مى نمايند!)؛ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ .

و به اين ترتيب «شيطان آن ها را از راه حق باز داشته»؛ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ .

آن ها چنان در بت پرستى فرو رفته اند كه من باور نمى كنم به آسانى از اين راه برگردند «آن ها هدايت نخواهند شد»؛ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ .

و به اين ترتيب وضع مذهبى و معنوى آن ها را نيز مشخص ساخت كه آن ها سخت در بت پرستى فرو رفته اند و حكومت ترويج آفتاب پرستى مى كند و مردم بر دين ملوكشان اند.

بتكده هاى آن ها و اوضاع ديگرشان چنان نشان مى دهد كه آنان در اين راه غلط پافشارى دارند، و به آن عشق مى ورزند و مباهات مى كنند، و در چنين شرائطى كه توده مردم و حكومت در يک خط قرار گرفته اند هدايت يافتن آن ها بسيار بعيد است.

سپس افزود «آن ها چرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه آن چه در آسمان ها و زمين پنهان است خارج مى كند، و آن چه را مخفى مى داريد و آشكار مى سازيد مى داند»؛ أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْ ءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ (1)


1) كلمه «الا» به عقيده جمعى از مفسران در اين جا مركب از «ان» و «لا» است و آن را متعلق به جمله «صدهم» یا «زين لهم» دانسته و «لام» در تقدير گرفته اند كه مجموعا چنين مى شود: «صدهم عن السبيل لئلا يسجدوا للَّه» ولى ظاهر اين است كه «الا» در اين جا حرف تحضيض است و معنى «هلا» دارد، و همان گونه كه در بالا گفتيم اين جمله ظاهرا دنباله كلام هدهد است هر چند بعضى آن را جمله استينافيه و از كلام خدا دانسته اند.

واژه «خبا» (بر وزن صبر) به معنى هر چيز پنهانى و پوشيده است و در اين جا اشاره به احاطه علم پروردگار به غيب آسمان و زمين است، يعنى چرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه غيب آسمان و زمين و اسرار نهفته آن را مى داند.

و اين كه بعضى آن را به خصوص باران (در مورد آسمان ها) و گياه (در مورد زمين) تفسير كرده اند، در حقيقت از قبيل بيان مصداق روشن است.

و هم چنين آن ها كه به معنى خارج ساختن موجودات از غيب عدم به وجود تفسير كرده اند.

جالب اين كه نخست از علم خدا به اسرار نهفته زمين و آسمان سخن مى گويد و سپس از اسرار نهفته درون قلب انسان ها! اما اين كه چرا هدهد از تمام صفات پروردگار روى مسأله عالم بودن او به غيب و شهود در جهان كبير و صغير، تكيه كرد، ممكن است به تناسب اين باشد كه سليمان با همه توانايى قدرتش از وجود كشور «سبا» با آن ويژگي هايش بي خبربود، او مى گويد بايد دست به دامن لطف خدايى زد كه چيزى از او پنهان نيست.

و يا به تناسب اين كه - طبق معروف - هدهد داراى حس ويژه اى بود كه از وجود آب در درون زمين با خبر مى شد، لذا سخن از خداوندى مى گويد كه از همه آن چه در عالم هستى پنهان است آگاهى دارد.

و سرانجام سخن خود را چنين پايان مى دهد: «همان خداوندى كه معبودى جز او نيست و پروردگار و صاحب عرش عظيم است»؛ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ .

و به اين ترتيب روى «توحيد عبادت» و «توحيد ربوبيت» پروردگار، و نفى هر گونه شرک تأكيد كرده و سخن خود را به پايان مى برد.

نكته ها
الف. درس هاى آموزنده [از داستان سليمان]

آن چه در اين بخش از آيات خوانديم، نكته هاى فراوانى دارد كه مى تواند در زندگى همه انسان ها و روند همه حكومت ها مؤثر باشد:

1- رئيس حكومت يا يک مدير بايد آن چنان در سازمان تشكيلاتى خود دقيق باشد كه حتى غيبت يک فرد عادى و كوچک را احساس و پى گيرى كند.

2- مراقب تخلف يک فرد باشد و براى اين كه روى ديگران اثر نگذارد، محكم كارى كند، و پيشگيرى لازم را به عمل آورد.

3- هرگز نبايد كسى را غيابا محاكمه كرد، بايد اجازه داد در صورت امكان از خودش دفاع كند.

4- بايد جريمه به مقدار جرم باشد، و براى هر جرمى مجازات متناسبى در نظر گرفته شود، و سلسله مراتب رعايت گردد.

5- بايد هر كس و لو بزرگ ترين قدرت هاى اجتماعى، تسليم دليل و منطق باشند هر چند دليل از دهان فرد كوچكى بيرون آيد.

6- در محيط جامعه بايد آن قدر صراحت و آزادى حكمفرما گردد حتى يک فرد عادى بتواند در موقع لزوم به رئيس حكومت بگويد: «من از چيزى آگاهم كه تو نمى دانى!»

7- ممكن است كوچک ترين افراد از مسائلى آگاه شوند كه بزرگ ترين دانشمندان و قدرتمندان از آن بي خبر باشند تا انسان هرگز به علم و دانش خود مغرور نگردد.

8- در سازمان اجتماعى بشر، نيازهاى متقابل آن قدر زياد است كه گاه سليمان ها محتاج يک پرنده مى شوند.

9- گرچه در جنس زنان شايستگي ها بسيار است، و حتى خود اين داستان نشان مى دهد كه ملكه سبا از فهم و درايت فوق العاده اى برخوردار بود، ولى با اين همه رهبرى حكومت چندان با وضع روح و جسم آن ها سازگار نيست كه هدهد نيز از اين مسأله تعجب كرد و گفت: «من زنى را بر آن ها حكمران ديدم!»

10- مردم غالباً بر همان آئينى هستند كه زمامدارانشان مى باشند، لذا در اين داستان مى خوانيم كه هدهد مى گويد من آن زن و قوم و ملت او را ديدم كه براى خورشيد سجده مى كنند (نخست سخن از سجده ملكه، سپس از ملتش مى گويد).

ب. پاسخ به چند سؤال

بعضى از مفسران در اين جا سؤالاتى مطرح كرده اند:

از جمله اين كه: سليمان با آن علم و دانش و امكانات حكومتش چگونه از وجود چنين كشورى بى اطلاع بود، وانگهى فاصله اى ميان يمن و مركز حكومت سليمان را كه ظاهراً سرزمين شام بوده، چگونه هدهد پيمود، و از اين گذشته هدهد، راه را گم كرده بود كه به آن جا رفت يا منظور ديگرى داشته؟

در مورد سؤال اول ممكن است چنين پاسخ گفت كه: سليمان قاعدتا از وجود

چنين كشورى با خبر بوده، ولى ويژگي ها و خصوصيات آن را نمى دانسته است، به علاوه بيابان حجاز ميان اين دو كشور فاصله بوده، و وسائل ارتباطى در آن زمان هرگز مانند زمان ما نبوده است (البته آگاهى از طريق علم غيب و الهام الهى مسأله ديگرى است).

و اما طى اين مسافت براى هدهد مسأله غير ممكن نيست، چرا كه ما پرندگانى

را سراغ داريم كه فاصله قطب شمال و قطب جنوب زمين را طى مى كنند در حالى كه فاصله يمن تا شام در برابر آن فاصله ناچيزى است.

آمدن هدهد به اين سرزمين ممكن است به اين جهت بوده باشد كه طبق بعضى از تواريخ سليمان از سرزمين شام براى زيارت خانه خدا به سرزمين «مكه» آمده بود، تا آئين ابراهيم (حج) را به جا آورد، سپس در مسير خود متمايل به طرف جنوب شد به حدى كه فاصله زيادى تا سرزمين يمن نداشت و هدهد در هنگامى كه سليمان در استراحت به سر مى برد ازفرصت استفاده كرد و به نزديكى قصر ملكه سبا آمد و اين صحنه عجيب توجه او را به خود جلب كرد (1)

پادشاهان ويرانگرند!

سليمان با دقت به سخنان هدهد گوش فرا داد، و در فكر فرو رفت، ممكن است بيش ترين گمان سليمان اين بوده كه اين خبر راست است، و دليلى بر دروغى به اين بزرگى وجود ندارد، اما از آن جا كه مسأله ساده اى نبود و با سرنوشت يک كشور و يک ملت بزرگ گره مى خورد، مى بايست تنها به گفتار يک مخبر اكتفاء نكند، بلكه بايد تحقيقات بيش ترى در زمينه اين موضوع حساس به عمل آورد.

لذا چنين «گفت: ما تحقيق به عمل مى آوريم ببينيم تو راست گفتى يا از دروغگويان هستى»؟! قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ .

اين سخن به خوبى ثابت مى كند كه در مسائل مهم و سرنوشت ساز بايد حتى به اطلاعى كه از ناحيه يک فرد كوچک مى رسد توجه كرد و به زودى (همان گونه كه سين در جمله «سننظر» اقتضا مى كند) پيرامون آن تحقيقات لازم را به عمل آورد.


1) براى توضيح بيش تر در مورد اين ماجرا به «دائرة المعارف فريد و جدى» جلد 10، ص 470 (ماده هدهد) مراجعه كنيد، هر چند روايت مشروح آن خالى از مبالغه هايى نيست.

سليمان نه هدهد را متهم ساخت و محكوم كرد، و نه سخن او را بى دليل تصديق نمود، بلكه آن را پايه تحقيق قرار داد.

به هر حال سليمان نامه اى بسيار كوتاه و پر محتوى نوشت و به هدهد داد و گفت: «اين نامه مرا ببر و نزد آن ها بيفكن، سپس برگرد و در گوشه اى توقّف كن ببين آن ها چه عكس العملى نشان مى دهند»؟؛ اذْهَبْ بِكِتابِي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ (1)

از تعبير «القه اليهم» (به سوى آن ها بيفكن) چنين استفاده مى شود كه آن را به هنگامى كه ملكه سبا در ميان جمع خويش حضور دارد بر آن ها افكن، تا جاى فراموشى و كتمان باقى نماند، و از اين جا روشن مى شود اين كه بعضى از مفسران گفته اند هدهد وارد قصر ملكه سبا و خوابگاه او شد و نامه را بر سينه يا گلوى او افكند! چندان دليلى ندارد، هر چند با جمله اى كه در آيه بعد مى آيد إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ ؛ «نامه اى به سوى من افكنده شده» بى تناسب نيست. ملكه سبا نامه را گشود و از مضمون آن آگاهى يافت و چون قبلاً اسم و آوازه سليمان را شنيده بود و محتواى نامه نشان مى داد كه سليمان تصميم شديدى درباره سرزمين سبا گرفته، سخت در فكر فرو رفت، و چون در مسائل مهم مملكتى با اطرافيانش به شور مى نشست از آن ها دعوت كرد، رو به سوى آن ها نموده «گفت:

اى اشراف و بزرگان! نامه ارزشمندى به سوى من افكنده شده است»؛ قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ .


1) بعضى از مفسران گفته اند: جمله «ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ» در معنى مؤخر است و در عبارت مقدم، و در تقدير چنين بوده: «فانظر ما ذا يرجعون ثم تول عنهم» اين به خاطر آن است كه اين جمله را به معنى بازگشت كردن از آن قوم گرفته اند در حالى كه ظاهر آيه اين است كه از آن ها روى بگردان سپس در گوشه اى منتظر باش ببين چه واكنشى نشان مى دهند.

آيا به راستى ملكه سبا پيک نامه رسان را نديده بود، ولى از قرائن كه در نامه وجود داشت اصالت نامه را احساس كرد، و هيچ احتمال نداد كه نامه مجعولى باشد؟

و يا به چشم خودش پيک را ديد و وضع اعجاب آور او خود دليل بر اين بود كه واقعيتى در كار است و مسأله يک مسأله عادى نيست، هر چه بود با اطمينان روى نامه تكيه كرد.

و اين كه ملكه مى گويد: اين نامه كريم و پر ارزشى است ممكن است به خاطر محتواى عميق آن، يا اين كه آغازش به نام خدا، و پايانش به مهر و امضاى صحيح بود (1)يا فرستنده آن كه شخص بزرگوارى بوده - كه هر يک از اين ها را بعضى از مفسران احتمال داده اند - و يا همه اين ها، زيرا هيچ گونه منافاتى بين اين امور نيست و ممكن است همه در اين مفهوم جامع جمع باشد.

درست است كه آن ها آفتاب پرست بودند، ولى مى دانيم بسيارى از بت پرستان نيز به «الله» اعتقاد داشتند و او را «رب الارباب» مى ناميدند و تعظيم و احترام او را مهم مى شمردند.

سپس «ملكه سبأ» به ذكر مضمون نامه پرداخت و گفت: «اين نامه از سوى سليمان است و محتوايش چنين است: به نام خداوند بخشنده مهربان»؛ إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . (2)


1) در حديث آمده است: كرامت و ارزش نامه به مهر كردن آن است (تفسير مجمع البيان و الميزان و قرطبى) و در حديث ديگرى آمده هنگامى كه پيامبر اسلام خواست نامه اى براى عجم بنويسد به او عرض كردند آن ها نامه را بدون مهر نمى پذيرند، پيامبر دستور داد انگشترى ساختند كه نقش نگين آن لا اله الا اللَّه محمدا رسول اللَّه بود و نامه را با آن مهر فرمود (قرطبى ذيل آيه مورد بحث).

2) تفسير نمونه، ج 15، ص 441.

هدهد در روایت

1- الْعُيُونُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْوَهَّابِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْمُنْذِرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) قَالَ: فِي جَنَاحِ كُلِّ هُدْهُدٍ خَلَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَكْتُوبٌ بِالسُّرْيَانِيَّةِآل مُحَمَّدٍ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ (1)

در عیون به سندش از امير المؤمنين (علیه السلام) كه در بال هر هدهد كه خدای عز و جل آفريده بسريانى نوشته است- آل محمّد بهترين خلق خدا باشند.

در حياة الحيوان هدهد بضمّ دو هاء و دال ساكنه بى نقطه و هم بفتح دو هاء پرنده اي ست معروف و خط و رنگ بسيار دارد و بد بو است، زيرا در زباله براى تخم كردن جا سازد، و گفته اند آب را درون زمين بيند چنان چه آدمى درون شيشه، پندارند كه رهنماى سليمان بوده براى آب و از اين رو او را جستجو كرد چون نيافتش.

و سبب غيبت هدهد از سليمان (علیه السلام) اين بود كه چون ساختمان بيت المقدس را پايان داد آهنگ سرزمين حرم كرد و قشونى آماده كرد و به همراه خود صد فرسنگ راه پرى و آدمى و ديو و پرنده و وحوش برداشت و باد همه را برد و چون به حرم رسيد تا خدا خواست در آن ماند، و هر روز پنج هزار شتر، پنج هزار نره گاو و بيست هزار گوسفند می كشت، و ببزرگان قومش كه با او بودند مي فرمود در اين جا پيغمبرى عربى پديد شود كه وصفش چنين و چنان است بر هر كه با او مبارزه كند پيروز گردد، هيبت او يک ماه راه برود، خويش و بيگانه در بر او در حق برابرند دربارۀ خدا سرزنش نپذيرد.

گفتند: اى پيغمبر خدا بچه دينى باشد؟ گفت: بدين يگانه پرستى پاک، خوشا بر كسى كه دريابدش و باورش دارد، گفتند: ميان ما و ظهورش چه اندازه است؟


1) عيون الأخبار ج 1 ص 261.

فرمود: هزار سال و بايد حاضران شما به غائبان برسانند كه سرور پيغمبران و خاتم رسولانست.

و سليمان (علیه السلام) در مكه ماند تا مناسک خود را به جا آورد و بامداد از مكّه به سوى يمن رفت و نيم روز به صنعاء رسيد و يک ماه راه درنورديد، و سرزمينى خوب و خرّم بنگريد و دوست داشت در آن فرود آيد و نماز بخواند و چاشت خورد و چون فرود آمد هدهد گفت: سليمان بفرود شدن پرداخت و او به آسمان برآمد و بدرازا و پهناى جهان از چپ و راست نگريست و بوستان بلقيس را ديد و به سبزه آن دلداد و بدان فرو شد و يكى از هدهدهاى يمن را ديد و نزد او شد، نام هدهد سليمان يعفور بود.

و او به هدهد سليمان گفت: از كجا آمدى و به كجا مي خواهى به روى گفت:

با سرورم سليمان از شام آمدم، گفت: سليمان كيست؟ گفت: پادشاه پريان و آدميان و ديوان و پرندگان و وحوش و بادها، و بزرگى ملک سليمان و آن چه در فرمان داشت برايش گفت، و به او گفت تو از كجا آمدى؟

او گفت: من از همين سرزمينم، و كشور بلقيس را برايش باز گفت كه 12 هزار افسر در فرمان او است و هر كدام صد هزار جنگجو در فرمان دارند، سپس به او گفت: با من مى آئى تا كشور او را ببينى؟ گفت: می ترسم سليمان هنگام نماز خود مرا جويد، چون نياز به آب يابد، هدهد يمنى گفت سرورت را خوش آيد كه گزارش اين كشور را به او برسانى.

با او رفت ببازرسى كشور بلقيس و نزد سليمان برنگشت جز پس از نماز پسين و سليمان كه در زمين بى آبى فرود شده از آدمى و پرى و ديوان از آب پرسش كرد و ندانستند، از پرنده هدهد جستجو كرد، و كدخداى پرنده ها كه كركس است خواست و از هدهد پرسيد و چيزى از او نمي دانست، سليمان (علیه السلام) در اين هنگام خشم كرد و گفت: «البته او را به سختى شكنجه دهم- تا آخر آيه.

سپس عقاب سرور پرنده ها را خواست و گفت هم اكنون هدهد را نزد من آور، و او به هوا برآمد و جهان را كه در بر او چون كاسه اى بود به دست كسى نگريست و براست و چپ رو كرد، و ديد هدهد از يمن مى آيد، و شيرجه رفت كه او را بگيرد و او به خدا تعالى سوگندش داد و گفت: بحق آن كه تو را نيرو داده و بر من توانا كرده به من رحم كن و بدى به من نياور، او را وانهاد و گفتش: واى بر تو مادرت بمرگت نشيند راستش پيغمبر خدا سوگند خورده كه تو را سخت شكنجه كند يا سرت را ببرّد هدهد گفت: راه ديگرى نگفته؟ گفت: چرا «يا اين كه عذر روشنى بياورد مرا» هدهد گفت: پس نجات يافتم.

سپس هدهد و عقاب با هم آمدند نزد سليمان (علیه السلام) و چون هدهد نزديک شد و دم و بال به زمين كشيد و تواضع كرد سليمان سر او را كشيد و او گفت: يا نبى الله بياد آور كه برابر خدا ميايستى، سليمان لرزيد و او را بخشيد و از سبب غيبتش پرسيد و او وضع بلقيس را بوى گزارش داد كه شمه اى از داستانش گذشت و اما اين كه فرمود: «البته شكنجه اش دهم» مقصودش شكنجه تحمل پذير بود تا همگنانش عبرت گيرند، و گفتند: شكنجه سليمان از پرنده ها اين بود كه پر و دم آن ها را می كند و آن ها را بى پر و دم مى افكند كه از مورچه و حشرات زمين دفاع نتوانستند و اين قول اظهر است.

و گفتند آن ها را به قطران آلوده مي كرد و برابر خورشيد واميداشت و گفتند نزد مورچه ها می انداخت تا او را بخورند، گفتند او را در قفسش می كرد و گفتند او را از همدمش جدا مي كرد و گفتند: او را با ناسازگارش جفت مي كرد كه يكى گفته تنگ ترين زندان همدمى با ناسازگارانست، گفتند: واداشتن او با ناجنسش بوده گفتند: واداشتن به خدمت همگنانش، گفتند: بزناشوئى دادن با پيره زن بوده.

اگر بگوئى: از كجا شكنجه هدهد روا بوده؟ گويم رواست خدا آن را برايش مباح

كرده باشد چنان چه سر بريدن بهائمو پرنده ها را براى خوردن مباح كرده و براى سودهاى ديگر.

قزوينى حكايت كرده كه هدهد بسليمان گفت: مي خواهم مهمان من باشى، فرمود:

خودم تنها؟ گفت: نه با همه لشكرت در فلان جزيره و فلان روز، سليمان و لشكرش حاضر شدند و هدهد پريد و ملخى شكار كرد و خفه كرد و به دريا انداخت و گفت:

يا نبى الله بخوريد، هر كه گوشت نيابد آبگوشت يابد، و سليمان و لشكرش تا يک سال از اين كار او خنديدند.

جاحظ گفته: بسيار با وفاء و نگهدار و مهربانست براى اين كه چون ماده اش غائب شوند نخورد، ننوشد و به دنبال خوراک و جز آن نرود و فريادش نبرّد تا بر او برگردد و اگر نابود شود ديگر پس از او هرگز با ماده ديگرى جفت نشود و تا زنده است بر او شيون كند و خوراک سير نخورد و به همان سدّ رمق اكتفاء كند كه نزديک شود از گرسنگى بميرد و آن گه اندكى خوراک برگيرد.

در كامل و شعب الايمان بيهقى است كه نافع از ابن عباس پرسيد با همه آن چه خداى تعالى از پادشاهى بسليمان (علیه السلام) داده بود چه توجهى داشت به دهد با تن خردش گفت سليمان نيازمند آب شد و زمين براى هدهد چون شيشه بود، ابن ازرق به او گفت بايست اى بافنده چگونه آب را زير زمين بيند و دام را يک انگشت زير خاک نبيند؟ ابن عباس گفت: چون قضا فرو رسد ديده كور گردد.

سپس گفته: درست تر آن ست كه خوردنش حرام است، چون پيغمبر از كشتنش غدقن كرده و براى اين كه بدبو است و كرم می خورد، و گفتند حلال است (1)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 215.

13. خوردن گوشت بعضی از پرندگان

بدان كه بيش تر اصحاب حكم كردند بكراهت خوردن گوشت هدهد، فاخته قبّره، حبارى، جغد، صوّام، و سبزه قبا و دربارۀ پرستو اختلاف است، بيش تر متأخرين كراهت گفتند و شيخ در نهايه و قاضى و ابن ادريس حكم بحرمت كردند، بلكه ابن ادريس بر آن دعوى اجماع كرده و دليل كراهت را بيش تر، آن چه ذكر شد از اخبار نهى از كشتن و آزار آن ها آوردند.

و نهان نيست كه اين اخبار دليل كراهت خوردن گوشت آن ها پس از كشتن نيستند، زيرا نهى از كشتن براى احترام آن ها است نه كراهت و حرمت گوشت آن ها و اخبارى كه دربارۀ فاخته آمده، دليل كراهت جا دادن آن ست در خانه، و، بلكه بسا مشعرند به خوبى كشتن و خوردن آن ها. محقق اردبيلى (قدس سره) پس از ذكر روايات نهى از كشتن هدهد گفته ظاهر دليل، حرمت است و قول بكراهت گويا براى اصل و عمومات حليت و حصر محرماتست و براى اين كه كسى قائل بحرمت نشده ظاهراً تأمّل.

سپس بدان كه سخنى در كراهت خوردن گوشت است و دليل دلالت بر نهى از كشتن و آزار دادن و آن مستلزم نهى از خوردن گوشت نباشد، زيرا خوردن آن پس از كشتن آزارى نيست، و نيز بسا كه مقصود از نهى از كشتن براى غیر خوردن باشد و منظور همان آزار جانور باشد و فرموده او «آزار نشود» مؤيد آن ست.

و نيز اين كه فرموده «چه خوب پرنده ايست» دلیلی ندارد كه براى خوردن كشته نشود، زيرا دربارۀ گوسفند هم آمده كه: چه خوب مالى است، يا مال مباركى و مانند آن، با اين كه براى خوردن آفريده شده و شک ندارد كه دورى كردن از آزارش اولى و احوط است.

سپس (رحمة الله علیه) دربارۀ حديث پرستو كه گذشت گفته: فهمیده شود كه مقصود بنهى

از كشتن، نهى از خوردنست چون پس از اين كه سرش را بريده بود آن را به زمين زد و آن گه نهى از قتل را بيان كرد فتَأمَّل، ولى در سند حدیث، جهالت و اضطراب است.

و گفته (قدس سره) و اما كراهت گوشت حبارى دليل روشنى ندارد جز اين كه در بيش تر كتب ذكر شده و در تحرير گفته: دربارۀ آن، روايتى است شاذّ، آرى در صحيحه عبد الله بن سنانست كه پرسش شد امام ششم و مى شنيدم كه چه گوئيد دربارۀ حبارى؟ فرمود: چون چينه دان دارد آن را بخور- الخبر - و آن مشعر است كه حالش معلوم نيست و اجتناب اولى است فتامل - پايان - گويم: گويا وجه تامل در سخنش اين ست كه در سخن امام (علیه السلام) اشعارى بكراهت نيست و ظاهر آن ست كه غرضش بيان قاعده كلى بوده چون بعيد است كه حال آن را نداند، و بسا در اين تعبير مصلحت ديگرى بوده چون تقيه و مانندش و خلاصه عدم كراهت اظهر است براى اين كه در روايت صحيح از كردين مسمعى است كه پرسيدم امام ششم (علیه السلام) را از حبارى فرمود: دوست دارم كه از گوشتش نزدم بود و می خوردم تا شكمم پر مي شد، و براى روايت بسطام بن صالح.

و اما مارها، ظاهر جواز كشتن همه آن ها است جز مار خانگى كه صاحب خانه را آزار نرساند كه بسا كراهت دارد، ولى بايد خوددارى از كشتن آن ها براى توهم گناه در كشتن نباشد يا توهم زيان ديدن از آن، و اما تفصيل ها كه در اخبار عامه است در اخبار ما نيافتيم، و جانورهاى آزار كن ديگر را باكى در كشتن آن ها نيست و جانوران بى آزار را بهتر كناره گيرى از كشتن آن ها است براى نزاهت اخلاقى نه براى حرمت آن نظر به برخى علت ها كه در پاره اى اخبار آمده، به هوش باش.

و اما شكنجه دادن جانور زنده بدون دلیل مقبول، زشت است بحكم عقل، و مضمون برخى اخبار مشعر بمنع از آن ست و احوط ترک آن ست و بيش تر اصحاب، تعرضى به اين احكام نكردند جز بندرت. (1)


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)، ج 8، ص 225.

14. صحبت گونه های مختلف پرندگان
اشاره

پرندگان از دسته موجوداتی هستند که بیش تر به خاطر صدایشان مورد توجه قرار می گیرند. از طرف دیگر کسی که با پرندگان آشنایی خوبی داشته باشد نه از روی ظاهر، بلکه صدای آن ها متوجه گونۀ مورد نظر خواهد شد. بدین ترتیب می توان گفت که اگر چه صدای پرندگان در ظاهر تفاوت چندانی با هم ندارد اما هر پرنده ای صدای خاص خود را داشته و عنوان خاصی به آن صدا اطلاق می شود؛ یکی بغبغو می کند، دیگری جیر جیر می کند و یکی دیگر هو می کشد. رسیدن به این مهارت در شناخت پرندگان از روی صدایشان مستلزم این است که چگونگی و چرایی ارتباط این موجودات را دریابیم.

اغلب گونه های پرنده از صداهای متنوع و خاصی برای اهداف متفاوت خود استفاده می کنند. برای مثال صدای یک پرنده در هنگام تلاش برای پیدا کردن جفت با صدایی که در هنگام مبارزه با رقیب بر سر قلمرو ایجاد می کند متفاوت است. کبوترها هنگام تلاش برای جلب توجه جفت خود بغبغو می کنند و در هنگام ناراحتی صدایی شبیه خرخر از خود تولید می کنند. درک این صداها برای هر کبوتری ضروری بوده و زنده ماندنش به همین موضوع وابسته است، اما آیا کلاغ هایی که از روی سر کبوترها می گذرند این صداها را درک می کنند؟ آیا پرندگان خاص می توانند صداهایی که دیگر پرندگان تولید می کنند را درک کنند؟

این ها سؤالاتی است که از دکتر رابرت دی ماگراث، پرنده شناس و بوم شناس رفتاری در دانشگاه ملی استرالیا پرسیده شده است. وی تجربه زیادی در این حوزه داشته و مقالات زیادی در مورد پرندگان و روش های ارتباط برقرار کردن آن ها نوشته است. وی و همکارانش به طور گسترده بر روی صداهایی تحقیق کرده اند که به آن ها «صداهای هشدار دهنده» گفته شده و در واقع صداهایی هستند که پرندگان در صورت

مشاهده شکارچیان و برای آگاه کردن دوستان و دیگر پرندگان از خود تولید می کنند.

ماگارث در جواب این سؤال چنین می گوید: «تقریباً هر گونه پرنده محلی که ما مورد بررسی قرار دادیم نسبت به صداهای هشدار دهنده گونه های دیگر واکنش نشان می دادند و ما به این فکر کردیم که شاید درک صداهای گونه های پرنده دیگر در سراسر جهان نیز امری طبیعی باشد. البته این موضوع شاید خیلی غیرمنتظره نباشد زیرا تمام گونه های پرندگان در مقابل شکارچیان آسیب پذیر بوده و بدین ترتیب مجبورند هر گونه صدای در دسترسی را به عنوان نشانی برای این که شکارچیان در همان حوالی هستند در نظر بگیرند».

یک نمونه بسیار خوب برای این پدیده را می توان در رابطه بین چرخ ریسک آمریکایی سر سیاه و مرغ سنگ سینه سرخ مشاهده کرد که شباهت های بسیاری با هم دارند. هر دوی این پرندگان بومی آمریکای شمالی بوده و سایز مشابهی دارند. علاوه بر این آن ها به شدت مواظب شکارچیان اطرافشان هستند.

وقتی که چرخ ریسک یک شاهین، جغد یا دیگر پرندگان شکارچی را می بیند خیلی زود فریاد اخطار سر می دهد. جالب این که صدای آن ها با توجه به شدت خطر و نوع آن کمی متفاوت خواهد بود. اخطار با تُن بالا به پرندگان دیگری که از ماجرا خبر ندارند اخطار می دهد که پرنده شکارچی در فاصله زیادی از آن ها در آسمان در حال چرخیدن است. صدایی شبیه زنگ و جیغ را زمانی می شنویم که شکارچی نزدیک بوده و برای شکار کردن آماده می شود. در صورتی که شکارچی بسیار خطرناک باشد انتهای صدایی که چرخ ریسک تولید می کند بیش تر کشیده خواهد شد. مطالعات نشان داده است که مرغ سنگ سینه سرخ صداهای اخطار چرخ ریسک ها را درک می کنند. حتی اگر این صدا در فاصله ای نزدیک باشد نیز آن ها می توانند میزان خطری که این صدا نشان می دهد را درک نمایند.

این پیام های اخطار حتی می تواند گونه های جانوری دیگری غیر از پرندگان را نیز به واکنش نشان دادن وادارد. برای مثال چرخ ریسک کاگل دار یک پرنده آواز خوان است که جیغ اخطار او حتی سمورها و موش خرماها را به واکنش واداشته و این حیوانات با شنیدن این صدا پا به فرار می گذارند. گنجشک ها، سهره ها و زاغ های کبود نیز صدای اخطار این چرخ ریسک را تقلید می کنند. بدین ترتیب در هنگام نزدیک شدن خطر چند گونه از پرندگان گروه ارکستری را تشکیل می دهند که سعی دارند با صدایی مشابه به دیگران اخطار دهند.

اکنون این سؤال پیش می آید که آیا پرندگان درک درونی و ذاتی از صدای اخطار دیگر گونه ها دارند یا در طی زمان این توانایی را از روی تجربه پیدا می کنند؟ ماگارث بر این باور است که دستکم در برخی موارد، گونه های خاصی ازپرندگان به طور فعال درک این صداها را یاد می گیرند. به عبارت دیگر گاهی برخی از پرنده ها در صورت شنیدن صدای اخطار دیگر پرندگان از مکان خاصی دوری می کنند در صورتی که در هنگام وجود نداشتن آن صداها بدون ترس به محل مذکور می روند. بدین ترتیب این موضوع نشان می دهد که توانایی درک صداهای دیگر گونه ها مادرزادی نبوده و اکتسابی است.

البته باید توجه داشت که صداهای اخطار دهنده تنها صداهایی نیستند که گونه های مختلف پرندگان توانایی درک آن ها را دارند و پرندگانی نیز وجود دارند که صداهای غیراخطاری دیگر گونه ها را درک می کنند. ماگارث در این باره می گوید: «برخی از گونه ها از قلمرو خود در برابر دیگر گونه ها دفاع می کنند و به صداهایی که پرندگان مهاجم در این هنگام تولید می کنند پاسخ متناسبی می دهند. برخی دیگر می تواند صداهایی که برای برقراری تماس ایجاد می شود را درک کنند که به آن ها کمک می کند دسته های متشکل از چند گونه متنوع را تشکیل داده و غذا پیدا کنند.

فاخته ها پرندگان بدنامی هستند که معمولاً نقش پارازیت را دارند. این پرنده تخم های خود را در لانه دیگر پرندگان می گذارد و جوجه فاخته که توسط پرندۀ از همه جا بی خبر تغذیه می شود علی رغم این که ظاهری متفاوت با دیگر جوجه های پرنده مذکور دارد اما با تقلید صدای جوجه های واقعی آن پرنده سعی می کند آن پرنده را مجاب کند که جوجه فاخته نیز از جوجه های خود او بوده و باید به او غذا بدهد. بدین ترتیب این توانایی را می توان دستکم در فاخته ها ذاتی و مادرزادی دانست که می توانند صداهای دیگر پرندگان را درک کرده و از آن تقلید نمایند.

چگونه پرندگان از 5 احساس خود استفاده می کنند

پرندگان چگونه به خوبی می بینند؟ آن ها چه می شنوند؟ آیا بوی پرندگان می تواند؟ آیا پرهايشان احساس لمس می کنند؟ آیا آن ها چیزهای مختلف را طعم می دهند؟ پرندگان به پنج حسی خود برای زنده ماندن بستگی دارند، و حس های پرنده برای پرورش لبه هایی که نیاز به رشد دارند، سازگار است.

درک احساسات پرنده

پرندگان دارای همان پنج حس انسان هستند - دید، شنوایی، لمس، طعم و بوی - اما آن ها برای کمک به پرندگان زنده ماندن متخصص هستند.

در حالی که حواس و مفید بودن حس های دقیق پرنده به نوع آن بستگی دارد، تمام حس های پرنده ویژگی های خاصی دارند.

منظره

دیدگاه حس مهم ترین پرنده و آن است که بیش تر برای پرواز استفاده می شود، جلوگیری از شکارچیان و پیدا کردن غذا. پرندگان شبکیه ضخیم تری نسبت به انسان دارند و چشمشان نسبت به اندازه سرشان بزرگ تر است. آن ها میله ها و

مخروط های بسیار متراکم تر دارند - «دیدن» سلول ها - بر روی شبکیه بسته بندی شده، به آن ها چشم انداز برتر در هر دو سیاه و سفید و رنگی. طیف وسیعی از پرندگان رنگی دیده می شود بسیار بزرگ تر از انسان نیست، اما برخی از گونه ها مانند پرتقال ها می توانند رنگ های فرابنفش را ببینند.

جایی که بینایی پرندگان واقعاً برتری دارد، درک حرکت و جزئیات است. پرندگان می توانند حرکات کوچک یا جزئیات کوچک 2-3 برابر بهتر از انسان ها را ببینند، که می تواند به راحتی آن ها را پیدا کند و یا رویکرد خشن شکارچی را ببیند. در بسیاری از پرندگان، چشم ها به طور جداگانه بر روی سر قرار می گیرند، به طوری که آن ها میدان دید وسیع تری نسبت به انسان ها دارند.

پرندگان با چشمانداز دو طرف سر، مانند پرنده های پرنده می توانند به طور مستقیم در پشت خود ببینند، که می تواند برای تشخیص شکارچیان و جلوگیری از حملات مفید باشد.

از آن جا که چشم انداز آن ها بسیار حیاتی است، پرندگان دارای غشاء درونی داخلی هستند که به محافظت از چشم کمک می کند و اغلب آن ها را پاک می کند.

در طول مبارزه پرندگان اغلب بال خود را برای محافظت از چشمان خود گسترش می دهند و هنگام حمله، آن ها به طور غریزی می دانند که به چشم دشمن خود بروند.

شنیدن

شنیدن دومین مهم ترین حس های پرندگان است و گوش هایشان به صورت کانونی شکل می گیرند تا صدا را تمرکز کنند. گوش ها کمی در پشت و زیر چشم قرار دارند و با پرهای نرم - گوشواره ها - برای محافظت می شوند. شکل سر یک پرنده هم چنین می تواند جلوی شنوایی آن را داشته باشد، مانند جغدها، که دیسک های

چهره آن ها صدا را به سمت گوش خود هدایت می کنند. با این حال، جویدن جوجه ها و سایر پرندگان جویدن گیج کننده با گوش شنوایی هیچ ارتباطی ندارد.

پرندگان یک محدوده فرکانس کم تر از انسان را می بینند، اما مهارت های به رسمیت شناختن صدا بسیار حسی دارند. پرندگان به خصوص تغییرات زمین، تن و ریتم حساس هستند و از این تغییرات برای شناسایی سایر پرنده های فردی حتی در یک گله پر سر و صدا استفاده می کنند. پرندگان هم چنین از موقعیت های مختلف برای صداهای مختلف، آهنگ ها وتماس ها استفاده می کنند. تشخیص صداهای مختلف برای تعیین این که آیا یک تماس هشدار دهنده یک شکارچی، تبلیغ یک ادعای منطقه یا ارائه به اشتراک غذا است، ضروری است. بسیاری از پرورش دهنده ها این تماس ها را مطالعه می کنند و پرورش مرغ توسط گوش می تواند مفید باشد نه تنها شناسایی پرندگان، بلکه درک رفتار آن ها.

بعضی از پرندگان، به ویژه پرندگان روغن، نیز مانند محل خفاش استفاده از echolocation می کنند. این پرندگان در غارها زندگی می کنند و از صدای خشاب و کلیک های خود برای حرکت از طریق غارهای تاریک استفاده می کنند و حتی دید حساس ممکن است به اندازه کافی مفید برای پیدا کردن راه خود نباشد.

دست زدن به

پرندگان به طور گسترده ای به عنوان انسان استفاده از لمس نمی کنند، اما به ویژه برای پرواز، هنوز یک حس حیاتی است. پرندگان به طور باورنکردنی به تغییرات دمای هوا، فشار و سرعت باد حساس هستند و این تغییرات از طریق پرها به اعصاب گسترده در پوست منتقل می شود. بعضی از پرندگان دارای پرهای مخصوص - ریش تراشنده - در اطراف لایحه هستند که ممکن است در هنگام

تغذیه با حشرات و یا درختکاری در چوب، اهمیت بیش تری پیدا کنند و حساسیت بیش تری نسبت به لایحه و صورت ایجاد کنند. Preening همبستگی بخش مهمی از رفتارهای رفتارهای پرخاشگری برای بسیاری از گونه های پرنده است و ممکن است به حس لمس نیز مربوط باشد زیرا پرندگان با پرهای یک دیگر همکاری می کنند.

اما پرها، در واقع دارای انتهای عصبی هستند، آن ها فقط لمس را به پوست می رسانند.

پرندگان عصب های کم تری در پاها و پا دارند، که باعث می شود آن ها نسبت به سرماخوردگی کم تر حساس باشند و به آن ها اجازه می دهد تا بدون هیچ مشکلی روی زمین های یخی یا گرم بمانند. بعضی از پرندگان دارای گیرنده لمسی بسیار حساس در صورتحساب هستند، که به آن ها اجازه می دهد هنگام غذا خوردن از طریق گل، آب یا مواد دیگر به راحتی تغذیه شوند. این به ویژه در پرندگان شید و پرندگان با پرچم های طولانی و تخصصی مورد توجه است.

طعم

پرندگان دارای طعم و مزه هستند، اما به خوبی تصفیه نشده اند. بسته به گونه، پرندگان ممکن است کم تر از 50 یا تقریباً 500 جوانه طعم داشته باشند، در حالی که انسان ها 9000 تا 10 هزار جوانه طعم دارند. پرندگان می توانند طعم های شیرین، ترش و تلخ را طعم دهند و یاد بگیرند کدام یک از سلیقه ها مناسب ترین و مهم ترین منابع غذایی است. حساسیت به سلیقه های مختلف بر اساس گونه ها متفاوت است، اما بیش تر پرندگان از سایر حواس ها - چشم و گوش شنوایی برجسته - برای قرار دادن بهترین غذاها.

از آن جا که سلیقه های نارنگی آن ها، هنگامی که پرندگان ترجیح می دهند

برای غذاهای خاص، اغلب به عوامل دیگر متکی هستند. یک پرنده ممکن است یک غذای بیش از دیگری را به خاطر طعم انتخاب کند، اما از آن جایی که جذب آن آسان تر است، رقابت کم تری صورت می گیرد، صورت حساب آن ها برای خوردن غذا بهتر است یا تغذیه مناسب برای نیازهای رژیم غذایی خود.

بو

بوی معنایی است که برای پرندگان بیش ترین اهمیت دارد. اکثر گونه های پرنده مراکز بویایی بسیار کوچک در مغز خود دارند و بوی زیادی ندارند. این امر اسطوره ای را نشان می دهد که پرندگان در حال پرورش یک نوزاد نوپا است که توسط انسان ها مورد استفاده قرار گرفته است - پرندگان عصبی قادر به تشخیص عطر و بوی انسان نیستند.

با این حال، برخی از گونه های پرنده دارای حس بویایی بیش تری هستند.Vultures، kiwis، honeyguides، albatrosses، petrels، and shearwaters همه از حس بویایی خود برای یافتن منابع غذایی استفاده می کنند. این پرندگان اغلب می توانند غذا را از فاصله های بزرگ بوی گند بیاورند، حتی اگر بوی انسان ها قابل توجه نباشد.

چرا پرنده احساس می کند؟

با درک حواس پرت، birders می توانند در مورد رفتار پرنده و نحوه استفاده بیش تر از پرندگان خود در زمینه و در حیاط خلوت یاد بگیرند.

از آن جا که پرندگان به خوبی می بینند، مهم است که لباس های مناسب برای پرورش مرغ، از جمله رنگ های خنثی استفاده شود. اضافه کردن رنگ های مناسب به حیاط خلوت هم چنین می تواند جذابیت پرندگان را با ایجاد چشم خود را متمرکز کند.

به دلیل شنوایی استثنایی پرندگان، آرامش آرام می تواند برای پیدا کردن پرندگان و جذب توجه آن ها مفید باشد. با این حال، صدای بلند، صدای ناگهانی می تواند پرندگان را به راحتی ترساند. زنگ تلفن همراه، سگ های پرنده و بازی های با صدای بلند باید در اطراف مناطق پرورش مرغی به حداقل برسد.

هرگز یک پرنده وحشی را لمس نکنید، زیرا یک دست خشن می تواند گیرنده های لمسی خود را آسیب برساند و مانع پرواز آن ها شود. اگر کاملاً ضروری باشد، باید تنها از سبک ترین، شفابترین لمس استفاده کرد. پرها هرگز نباید از بینبروند و یا عصاره های پرنده ممکن است به شدت آسیب ببینند.

فیدر پاک کردن پرنده ها ضروری است زیرا پرندگان ممکن است طعم آن را ندهند، اگر غذا شروع به خرابکاری کرده و ممکن است خطرناک باشد. به طور مشابه، همیشه از هر گونه غذای پرنده یا غذای دیگر که نشانه هایی از خراب شدن مانند قالب و قارچ های دیگر را نشان می دهد، کنار بیایید.

انتخاب گیاهان معطر برای محوطه سازی پرندگان را جذب نمی کند. در عوض، محوطه سازی دوستانه با پرندگان را با گیاهانی که به عنوان منابع غذایی و پناهگاه های امن به کار می روند، برنامه ریزی کنید. برای مثال، بسیاری از گل های شهد پرورش دهنده برای پرندگان کوچکی، کسانی هستند که دارای کم ترین عطر هستند.

پرندگان دارای حس های باورنکردنی هستند و درک این که چگونه از پنج حس خود استفاده می کنند، یک گام کلیدی برای کمک به پرندگان است و از هر نوع پرنده ای بهره مند می شوند. (1)


1) www.ana.press/x75mh

گفتار چهارم: اکوسیستم در آبزیان

1. تأثیر آلودگی ها بر اکوسیستم آبزیان

امروزه، آلودگی هوا بر کل موجودات زنده کره زمین به طور چشمگیری تأثیر منفی می گذارد. نکته قابل توجه این است که طی امروزه، آلودگی هوا بر کل موجودات زنده کره زمین به طور چشمگیری تأثیر منفی می گذارد. نکته قابل توجه این است که طی چند سال اخیر این معضل حتی در مناطق دارای پوشش گیاهی نیز افزایش قابل توجهی داشته است و زندگی گونه های گیاهی و جانوری را تهدید کرده و خطری برای اکوسیستم مناطق مختلف به حساب می آید. از طرفی تأثیر منفی آلودگی هوا بر گیاهان موجب امراض و آفات مختلف در آن ها می شود و این امراض به طور مستقیم یا غیرمستقیم بر زندگی انسان ها تأثیر می گذارد، چرا که اکسیژن موجود در اتمسفر زمین، حاصل فعالیت گیاهان است و گیاهان از نظر اکولوژیکی اولین زنجیره غذایی و تولیدکنندگان روی زمین محسوب می شوند. آلودگی هوا در دو سه دهه اخیر در کشورهای در حال توسعه رشد قابل توجهی داشته است که کارشناسان عامل اصلی این افزایش آلودگی را به رشد سریع اقتصادی و نیز افزایش فزآینده جمعیت

نسبت می دهند. این در حالی است که کشورهای پیشرفته و صنعتی چندان با پدیده آلودگی هوا مواجه نیستند و این موضوع به دلیل ملاحظات قانونی است که در این کشورها برای مقابله با معضل آلودگی هوا در نظر گرفته شده است. دولت ها سالانه هزینه های زیادی را صرف رفع مشکلات زیست محیطی می کنند که در صورت نبود این معضل این هزینه ها می تواند صرف کارهای عمرانی و زیربنایی شود. البته سال های اخیر مشکل ریزگردها نیز یکی از مشکلات آلودگی شهرهای کشورمان بوده که مخصوصاً در فصل گرما نمود و بروز بیش تری پیدا می کند. در این تحقیق، مشکلات و معضلات ناشی از آلودگی هوا مورد بررسی قرار گرفت و هم چنین به اثرات منفی این پدیده بروی اکوسیستم انسانی، گیاهی و جانوری پرداخته شد. (1)

2. اقیانوس، بخش اصلی اکوسیستم آب ها
اشاره

اقیانوس بخش اصلی اکوسیستم آب های شور را تشکیل می دهد. کانادا در سواحل غربی به اقیانوس آرام و در سواحل شرق به اقیانوس اطلس متصل است.

اقیانوس

در بخش های پیشین سعی کردیم که به صورت خلاصه اکوسیستم های خشکی را معرفی کنیم. نوع دیگری از اکوسیستم های زمین اکوسیستم های آبی (Aquatic ecosystems) می باشند. اکوسیستم های آبی خود به دو دسته اکوسیستم های آب شور یا اکوسیستم های دریایی و اکوسیستم های آب شیرین تقسیم می شوند. در این بخش می خواهیم اکوسیستم های آب شور (از جمله اقیانوس) را بیش تر بشناسیم.


1) شناسه (COI) مقاله: EEMCONF01_031 منتشر شده در کنفرانس ملی مهندسی و مدیریت محیط زیست در سال 1394.

دریاها و اقیانوس ها حدود 71% از سطح زمین را پوشش می دهند. تفاوت اصلی اکوسیستم های آب شور و اکوسیستم های آب های شیرین میزان بالای املاح محلول در آب است که 85% این مواد محلول عناصر آشنای موجود در نمک طعام یعنی سدیم و کلر هستند که میزان آن در آب های مختلف متفاوت است. (1)

3. اقسام اکوسیستم دریاها
اکوسیستم دریاها

اکوسیستم دریاها را می توان به چهار گروه تقسیم کرد:

1- اقیانوس: بخش اصلی اکوسیستم آب های شور را اقیانوس ها تشکیل می دهند، که این اکوسیستم اقیانوس های اصلی یعنی اقیانوس آرام، اقیانوس هند، اقیانوس منجمد شمالی، اقیانوس اطلس و اقیانوس منجمد جنوبی دریاهای مهم را شامل می شود.

اقیانوس هایی که کشور کانادا را احاطه کرده اند از سمت غرب اقیانوس آرام، از سمت شمال اقیانوس منجمد شمالی و از شرق اقیانوس اطلس می باشند. هم چنین خلیج هودسن یکی از بزرگ ترین خلیج های کانادا ست که به وسیله تنگه هودسن به دریای لابرادور راه دارد. دریای بوفورت در شمال غربی کشور کانادا واقع است. این دریا به اقیانوس منجمد شمالی و آلاسکا و سه ایالت کانادا راه دارد.

2- منطقه جزر و مدی: این مناطق محل هایی هستند که در زمان مد توسط آب احاطه می شوند و در زمان جزر از آب تهی می گردند. انواع مختلف زیستگاه از جمله تالاب ها، صخره های سنگی و سواحل شنی در دسته بندی مناطق جزر و مدی قرار می گیرند.


1) سه‌شنبه, سپتامبر 13, 2016 / 23 شهریور 1395، امیر سام - هومن مقراضی آموزش بورس - شعله لاجوردی.

3- مصب: مناطق بین محیط رودخانه ها و دریاها که مستعد ابتلا به جزر و مد و جریان هر دو آب شیرین و آب شور هستند را مصب می نامند. بر این اساس، مصب رودخانه دارای سطوح بالایی از مواد مغذی است.

4- صخره های مرجانی: مانند «جنگل های انبوه» در دریا عمل می کنند. این صخره ها از تجمع کربنات کلسیم تشکیل می شوند. با این که کم تر از یک درصد اقیانوس ها دارای این پوشش منحصربفرد هستند ولی این مناطق یکی از متنوع ترین اکوسیستم های دریایی در این سیاره را شامل می شوند که حدود 25 درصد از حیوانات دریایی از جمله انواع مختلف ماهی ها، اسفنج ها و نرم تنان در آن یافت می شود.

در سواحل کانادا دو منطقه یکی در سواحل غربی کانادا در اقیانوس آرام و دیگری در اعماق آب در سواحل شرق کانادا در اقیانوس اطلس دارای پوشش صخره های مرجانی هستند.

حیوانات دریا

اقیانوس ها و دریاهای آزاد دنیاهایی شگفت انگیزند که موجودات خارق العاده ای که بسیاری از آن ها هنوز ناشناخته مانده اند، در آن زندگی می کنند. این اکوسیستم ها، زنجیره غذایی بسیار پیچیده ای دارند و انواع گیاهان و جانوران ساکن با شرایط غیرعادی و بحرانی آن ها سازش یافته اند. اقیانوس ها، خانه کوچک ترین پلانکتون ها تا بزرگ ترین موجود زنده جهان، یعنی وال آبی می باشند. گونه های فراوانی از پستانداران مانند نهنگ ها، دلفین ها، خوک آبی (سیل) و فک، ماهی های فراوانی نظیر اره ماهی، سفره ماهی، شاه ماهی، شیرماهی، قزل آلا، کوسه و هزاران موجود آبزی دیگر نظیر ستاره دریایی، عروس دریایی، اختاپوس، عنکبوت آبی تا فیتوپلانکتون ها و زئوپلانکتون ها در این اکوسیستم حیرت انگیز در کنار هم زندگی می کنند.

گیاهان دریا

گیاهان دریایی نیز علاوه بر آن که جزئی از زنجیره غذایی اکوسیستم خود هستند منبع بزرگی برای جذب دی اکسید کربن کربن و کاهش گازهای گلخانه ای می باشند. گیاهان دریایی با توجه به شرایط رشدشان به انواع مختلف تقسیم می شوند بعضی از آن ها گل و برگ در سطح آب دارند که در مناطق کم عمق تر رشد می کنند و بعضی از آن ها در اعماق آب زندگی می کنند. برخی از آن ها دارای ریشه در خاکند و برخی دیگر آزادانه در آب غوطه ورند. این گیاهان از خزه ها و جلبک ها گرفته تا علف های دریایی، گیاهان گلدار دریایی و ما نگروها در خطوط جزر و مدی را شامل می شوند.

اهمیت دریا

اقیانوس ها و دریاهای آزاد با جذب و توزیع حرارت آفتاب، آب وهوای زمین را معتدل می‌کند. نقش مهمی در چرخه آب، چرخه کربن، و چرخه نیتروژن دارد.. قابل توجه است که عملکرد فتوسنتزی جلبک های دریایی از مجموع عملکرد فتوسنتزی مجموع جنگل های گرمسیری بیش تر است. تخمین زده می شود که فیتوپلانکتون ها حدود نیمی از اکسیژن مورد نیاز موجودات زنده را تأمین می کنند. غیر از آن انسان برای توسعه خود در تجارت، کشف مناطق جدید، استخراج مواد معدنی و تولید برق از اقیانوس ها بهره ها برده است. بخش عظیمی از منابع غذایی انسان ها و سایر موجودات زنده زمین از طریق آب های آزاد تأمین می شود.

آن چه اکوسیستم دریا را تهدید می کند

1- صید انبوه و بی رویه جانوران آبزی از دریاها برای مصارف غذایی، در کنار از بین بردن میزان زیادی از گونه هایی که هدف غذایی انسان ها نیستند و فقط در

کنار سایر ماهی ها صید می شوند، صدمه مضاعف و جبران ناپذیری به زنجیره های غذایی و اکوسیستم دریاها می زند.

2- افزایش حمل و نقل های دریایی، خطر آلودگی اقیانوس ها را از طریق نشت نفت، انباشت زباله، نشت روغن، آسیب حاصل از عبور و مرور و لنگر و نشست کشتی ها به زیستگاهای موجودات آبی و… همه از عواملی هستند که این اکوسیستم ارزشمند را تهدید می کند.

3- افزایش آلودگی های صنعتی، دفع زباله، افزایش تصاعدی قطعات پلاستیکی و میکرو پلاستیک ها و ورود روز افزونجریان فاضلاب به آب های آزاد، از تهدیدات جدی اکوسیستم های دریایی هستند. برای مثال استفاده از کودهای شیمیایی به عنوان عامل اصلی مرتبط با بشر در ایجاد مناطق مرده سراسر جهان به شمار می رود. مناطق مرده اقیانوس ها مناطقی هستند که به خاطر تغییرات حاصل از میزان فعالیت جلبک ها به دلیل مواد شیمیایی آب ها اکسیژن لازم برای حضور موجودات زنده را ندارند.

4- گسترش توریسم غیر پایدار و ساخت و ساز مسکن در حاشیه دریاها از دیگر عوامل تهدید کننده زندگی موجودات در این اکوسیستم هاست.

5- تغییرات آب و هوایی و افزایش دمای زمین و آب ها که باعث آب شدن یخ های قطبی و افزایش سطح آب اقیانوس ها، به وجود آمدن سونامی و پدیده های دیگری می شوند همه و همه عواملی است که تعادل موجودات آبزی و زنجیره های غذایی متصل به آن ها در خشکی را به شکل چشمگیری تحت تأثیر قرار می دهد.

صحبت کردن درباره اهمیت اقیانوس ها و دریاها توسط ما انسان ها، مانند آن است که یک برگ کوچک بخواهد در مورد اهمیت تنه درخت در زندگیش بگوید. در واقع حضور و امکان زیست ما و سایر موجودات زنده بر روی زمین به خاطر

وجود این منابع عظیم حیات است. ما حیات وتکامل خود را مدیون و وابسته به این پوشش 70 درصدی کره زمین هستیم و هر روز بر بدنه آن با سهل انگاری انسانی مان ضربه جدیدی وارد می کنیم. (1)

4. جزایر اکوسیستمی در جهان
دسته بندی طبیعت

جزایر دورافتاده بی شماری در سرتاسر جهان وجود دارند که دارای حیات وحش، جانوران و گیاهان خاص و منحصر به فردی می باشند. در برخی از این جزایر گونه های مخصوص و متفاوتی از گیاهان و جانوران زندگی می کنند که در هیچ کجای دنیا نمونۀ مشابهی ندارند و می توان گفت که به صورت خاصی تکامل یافته اند. جزایر اکوسیستمی و دور افتاده پناهگاهی برای این موجودات و گونه ها به شمار می روند تا از خطرات و رقابت میان حیوانات در سرزمین اصلی دور باشند و در این شرایط نادر و کمیاب به راحتی رشد و نمو کنند. این گونه های متفاوت میراث تاریخ تکامل محسوب می شوند و گنجینۀ اکوسیستم غیرقابل جایگزین طبیعت به شمار می روند. جزایر ایران مانند قشم دارای اکوسیستم منحصر به فردی می باشند و جنگل دریایی حرا در جهان نظیر ندارد و دارای گونه های گیاهی خاصی می باشد. گردشگران می توانند با اقامت در یکی از هتل های ساحلی مانند هتل


1) مریم خالقی و حمید صدیق کاغذچی - محمد رحیمیان - مهرداد مرادخانی از منابع: http://wwf.panda.org/about_our_earth/blue_planet/problems/ http://www.earthrangers.com/wildwire/risk/coral-reefs-of-canada-atlantic-deep-ocean-coral/ http://www.irantocanada.blogfa.com/post-136.aspx

ساحل طلایی قشم، در نزدیک ساحل بوده و به راحتی به این جاذبه های طبیعی دسترسی داشته باشند.

در ادامه برترین و منحصر به فرد ترین جزایر اکوسیستم جهان را معرفی می کنیم که گونه های خاص گیاهی و جانوری را در خود جای داده و به تکامل رسانده اند. توجه کنید که این جزایر اکوسیستم تنها توسط آب احاطه نشده اند و ممکن است برخی با وجود موانع طبیعی از زمین های اطراف جدا شده باشند.

1- جزیرۀ مونا (Mona Island)

جزیرۀ مونا در مرکز آبراه و تنگه مونا واقع شده است و به طور رسمی بخشی از سرزمین پورتوریکو محسوب می شود. در تنگه مونا سه جزیره وجود دارد که عبارتند از جزیره مونیتو و جزیره دیسیچو در کنار جزیره مونا، و مونا بزرگ ترین جزیره در این تنگه می باشد. کریستف کلمب در طول دومین سفرش به سوی قارۀ آمریکا در سال 1493 این جزیره را کشف نمود. جزیرۀ مونا از سال 1919 میلادی به عنوان حفاظت گاه طبیعی محسوب شده است و بیش از 50 سال است که خالی از سکنه گشته است. به دلیل وجود ویژگی های جغرافیایی و زیست بوم منحصر به فرد این سه جزیره مونا، مونیتو و دیسیچو در کنار هم با عنوان جزایر گالاپاگوس دریای کارائیب شناخته می شوند. جزیرۀ مونا زیستگاه اصلی ایگوانا می باشد، این حیوان دسته ای از خزندگان می باشد که دارای جثه ای تقریباً بزرگ بوده و از خانواده مارمولک ها است. گفتنی است که ایگوانا را در هیچ نقطه ای از جهان به غیر از این جزایر نمی توان یافت، به همین خاطر این خزنده گونۀ معروف جزیره مونا محسوب می شود. ایگوانا بزرگ ترین جانور گیاه خوار بومی این اکوسیستم می باشد که برای حفظ تعادل بین زندگی گیاهی و آب و هوا، حضور این جانور بسیار ضروری می باشد. هم چنین غار های این جزیره مملو از آثار نقاشی شده توسط بومی های دوره پیشا کلمبی

می باشد زمانی که هنوز مردم اروپایی به این قاره وارد نشده بودند. گردشگران در این محیط تجربه ای متفاوت را کسب خواهند کرد.

2- جزیره سر بانی یاس (Sir Bani Yas)

در خلیج همیشه فارس و در امارات متحده عربی جزیره های بکر و اکوسیستمی زیادی وجود دارد و جزیره سر بانییاس بزرگ ترین جزیرۀ طبیعی در کشور امارات متحده عربی می باشد. این جزیرۀ معروف در دو دهۀ گذشته و در طول حکومت شیخ زاید در امارات متحده، به یک منطقه طبیعی حفاظت شده حیات وحش تغییر یافت. میلیون ها درخت در این جزیره کاشته شدند و حیوانات بی شماری برای رشد و نمو در این سرزمین رها شدند که برای نمونه می توان به غزال، ریا (پرندۀ بومی آمریکای جنوبی)، زرافه و شترمرغ اشاره کرد. گفتنی است که اریکس یا نوعی غزال عربی، گونه هایی از بز کوهی اند که امروزه در حیات وحش جهان در حال انقراض می باشند، اما کشور امارات توانسته این گونۀ در حال خطر را نجات دهد و در جزیره می توانید بیش از 400 غزال را که آزادانه در طبیعت پرسه می زنند را تماشا کنید و از حیات وحش و زندگی حیوانات در زیستگاه طبیعی آن ها لذت ببرید.

3- جزیره لرد هاوو (Lord Howe Island)

جزیره لرد هاوو، یک جزیرۀ کوچک در دل دریای تاسمان می باشد که در 600 کیلومتری (370 مایلی) شرق سرزمین استرالیا قرار دارد. این جزیره نمونۀ بارزی از جزیره اکوسیستم می باشد که توسط فعالیت ها و گدازه های آتشفشانی در زیر دریا رشد کرده است و دارای چشم انداز های بی نظیر و متنوعی از زندگی جانوران و گیاهان می باشد. میزان بسیار بالای گونه های بومی نشان دهندۀ روند تکاملی مستقل موجودات جزیره می باشد. می توان گفت که نیمی از گیاهان جزیره بومی

این منطقه می باشند. یکی از معروف ترین گیاهان این جزیره هویا می باشد که طبقه ای از نخل های معروف به نخل کنتیا بوده و این گیاه زیبا و دوست داشتنی مناسب نگهداری در آپارتمان می باشد. سالانه میلیون ها نخل از این جزیره به نقاط مختلف جهان صادر می شود و این کار در کنار صنعت توریسم به یک صنعت اصلی تبدیل شده است. در این جزیرۀ اکوسیستم تقریباً 350 نفر زندگی می کنند. و برای حفظ تعادل و حیات وحش در هر دور تنها 400 توریست اجازۀ ورود همزمان را دارند. گفتنی است که جزیره لرد هاوو به دلیل وجود جاذبه های طبیعی متنوع و گونه های کمیاب در لیست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است.

4- کوه بوساوی (Mount Bosavi)

کوه بوساوی یک آتشفشان خاموش و غیر فعال می باشد که در قسمت جنوبی ارتفاعات پاپوا گینۀ نو واقع شده است. در سال 2009 تیمی از دانشمندان بین المللی و گروهی از کارمندان تلویزیون بی بی سی به کاوش در این منطقه پرداختند و چندین کیلومتر به اعماق این گودال آتشفشانی وارد شدند، در اعماق کوه با جنگلی سرسبز و بی نظیر روبرو شدند که پس از آخرین فوران این آتشفشان، تقریباً 200 هزار سال پیش شکل گرفته بود و متوجه شدند که بیش از 40 گونۀ ناشناخته در این اکوسیستم زندگی می کنند. موجودات بی شماری در این سرزمین گمشده شناسایی شدند که برای نمونه می توان به 16 گونۀ مختلف قورباغه ها، حداقل 3 مدل متفاوت از ماهی ها، چندین نمونه حشرات، عنکبوت ها و موش ها می توان اشاره کرد. بزرگ ترین موش جهان که تقریباً به اندازۀ 82 سانتی متر (32 اینچ) می باشد و یک و نیم کیلو (3/5 پوند) وزن دارد، در این جزیرۀ بکر زندگی می کند. گردشگران ماجراجو می توانند درون جنگل های سرسبز و طبیعت بی نظیر این کوهستان به طبیعت گردی بپردازند، و در دل این طبیعت فوق العاده شگفت انگیز سفری پر از هیجان را تجربه کنند.

5- جزایر اوگاساوارا (Ogasawara Islands)

جزایر اوگاساوارا مجمع الجزایری اند که توسط بیش از 30 جزیرۀ گرمسیری و استوایی تشکیل شده اند و به طور رسمی بخشی از توکیو پایتخت ژاپن به شمار می روند و در فاصلۀ هزار کیلومتری (620 مایلی) در جنوب توکیو واقع شده اند. گفتنی است که تا سال 1830 میلادی جزایر اوگاساوارا خالی از سکنه بودند و با نام مونینجیما (به معنی جزیرۀ غیر مسکونی) نامیده می شدند و بعد ها در زبان انگلیسی با عنوان جزایر بونین شناخته شدند. تا سالیان اخیر این جزایر دست خوش فعالیت ها و آسیب توسط بشر نبوده اند و همین امر موجب شده تا اکوسیستم جزیره به خوبی حفظ گردد. این جزایر به قدری زیبا و منحصر به فرد می باشند که اغلب به نام جزایر گالاپاگوس شرقی نامیده می شوند. امروزه 2300 نفر جمعیت در این دو جزیرۀ چیچی جیما و هاهاجیما زندگی می کنند و می توان گفت که تقریباً سالانه 17 هزار توریست و جهانگرد برای تماشای اکوسیستم بی نظیر و کمیاب این جزیره و اقیانوس زلال و بی کران به این نواحی سفر می کنند.

6- کوه رورایما (Mount Roraima)

کوه رورایما کوهی مسطح می باشد که با عنوان تِپویس شناخته شده و مانند زمین تخت و مرتفع می باشد، این کوهستان در ارتفاعات سرزمین گیانا در آمریکای جنوبی واقع شده است. کوه رورایما معروف ترین، بلند ترین و مسطح ترین کوه با ارتفاع 2/772 متر (9094 فوت) می باشد. این کوهستان به طور کامل از زمین های جنگلی اطراف دورافتاده است و تقریباً یک سوم گونه های گیاهی سرزمین رورایما در این کوهستان تکامل یافته اند و می توان گفت که نمونۀ مشابهی در این فلات ندارند. سِر آرتور ایگناتیوس کانن دویل نویسندۀ اسکاتلندی در سال 1912 کتاب رمان با عنوان دنیای گمشده (The Lost World) را منتشر کرد که به شهرت و معروف

شدن کوه رورایما در میان مردم منجر شد. سِر آرتور ایگناتیوس کانن دویل در این کتاب به دنبال حیوانات ماقبل تاریخ مانند دایناسور ها و دیگر موجودات منقرض شده و گیاهان قدیمی بود که طبق باور مردم این موجودات پس از میلیون ها سال هنوز هم تغییر نیافته و در ارتفاعات رورایما در منطقه ای دورافتاده زندگی می کردند. با سفر به این کوهستان از دل تاریخ گذر کنید و به ماجراجویی بپردازید.

7- جزیره کریسمس (Christmas Island)

جزیره کریسمس در روز کریسمس در سال 1643 میلادی کشف شد و به همین خاطر به نام کریسمس نامگذاری شده است. این جزیره بخشی از قلمرو استرالیا محسوب می شود و در اقیانوس هند قرار دارد. این جزیره در فاصلۀ 2600 کیلومتری (1600 مایلی) شمال غرب شهر پرث واقع شده است و جمعیت آن حدودا 1400 نفر می باشد. ویژگی های جغرافیایی، دور افتادگی و کم ترین دخالت بشر در طبیعت این جزیره موجب شده است که سطح بسیار بالایی از گونه های گیاهی و جانوری بومی را شاهد باشیم. خرچنگ های قرمز رنگ تقریباً بومی ترین گونه جانوری می باشند که در این جزیرۀ معروف به چشم می خورد. منطقۀ حیات وحش این جزیره محدود و کوچک می باشد اما تقریباً 120 میلیون خرچنگ قرمز در این جزیره زندگی می کنند و موجب شده که 14 گونه از خرچنگ های نخستین در این جزیره زندگی کنند. سالانه توده های بزرگی از خرچنگ ها به سوی دریا مهاجرت می کنند تا تخم ریزی کنند و این فرایند یکی از عجایب دنیای طبیعت نامیده می شود که هر ساله در ماه نوامبر پس از شروع فصل بارانی و منطبق با گردش ماه روی می دهد. در سفر به این جزیره می توانید از تماشای حیات وحش بکر و دوست داشتنی لذت ببرید.

8- جزیره سقطری (Socotra)

سکتری یا سقطری جزیرۀ زیبای یمنی می باشد، این مجمع الجزایر کوچک

شامل چهار جزیره در اقیانوس هند است. بزرگ ترین جزیره در این مجمع الجزایر سقطری می باشد که تقریباً 95 درصد از زمین مجمع الجزایر را به خود اختصاص داده است. این مجمع الجزایر بسیار دورافتاده بوده و در فاصلۀ 240 کیلومتری (150 مایلی) از شرق منطقه شاخ آفریقا و در 380 کیلومتری (240 مایلی) جنوب شبه جزیرۀ عرب واقع شده است. دور افتادگی جغرافیایی، گرمای شدید و خشکسالی در کنار هم اکوسیستم خاص و بسیار منحصر به فردی را در این جزیره ایجاد کرده است. نظرسنجی ها نشان می دهد که بیش از یک سوم یا بیش از 800 گونۀ مختلف گیاهی در این جزیره وجود دارد که در هیچ مکانی از جهان به چشم نمی خورند. گفتنی است که جزیره سقطری یکی از عجیب ترین و متفاوت ترین مکان ها در کره زمین محسوب می شود. گردشگران با سفر به جزیره سقطری می توانند حیوانات را در زیستگاه طبیعی آن ها مشاهده کنند و حس خوب ماجراجویی و لذت از طبیعت بکر را تجربه نمایند.

9- پارک ملی کمودو (Komodo National Park)

پارک ملی کمودو یکی از پارک های ملی اندونزی می باشد که در میان جزایر لسر سوندا واقع شده است. این پارک ملی از سه جزیره بزرگ با نام های کمودو، پادار و رینکا و از 26 جزیرۀ کوچک تر تشکیل شده است. این پارک ملی در اصل برای محافظت و نگهداری از اژدهای کومودو که بزرگ ترین مارمولک جهان است، راه اندازی شد، اما بعد ها از گونه های دیگر و گوناگون زیستی، هم از نوع دریایی و هم زمینی موجود در این جزایر محافظت شد. گفتنی است که اژدهای کومودو بزرگ ترین خزنده زنده در جهان است و ممکن است طول آن به سه متر یا بیش تر نیز برسد و وزن این موجود بیش از 70 کیلوگرم می باشد. به خاطر اندازه و بزرگی، این مارمولک توانسته است بر اکوسیستم جزیره تسلط یابد. اژدهای کومودو اغلب

از لاشه های حیوانات مرده تغذیه می کند اما شکارچی خطرناکی نیز می باشد و می تواند طعمه هایی مانند پرندگان و پستانداران را شکار کند. گزارش های کمی دربارۀ حملۀ این موجود خطرناک به سوی انسان وجود دارد اما ممکن است که این حیوان به سوی انسان نیز حمله کند. گفتنی است که پارک ملی کومودو در فهرست میراث جهانی یونسکو نیز ثبت شده است.

10- مجمع الجزایر گالاپاگوس (Galapagos Islands)

مجمع الجزایر گالاپاگوس از جزیره های آتشفشانی کوچکی تشکیل شده اند که به اکوادور تعلّق دارند و در قسمت شرقی اقیانوس آرام واقع شده اند. این جزایر بسیار دور افتاده و خالی از سکنه بوده و در فاصلۀ هزار کیلومتری (620 مایلی) در غرب قارۀ آمریکای جنوبی قرار دارند. مجمع الجزایر گالاپاگوس از 15 جزیرۀ اصلی، سه جزیرۀ کوچک تر و 107 جزیرۀ صخره ای و جزیرکچه تشکیل شده اند که در اطراف اکوادور گسترده شده اند. اکوسیستم منحصر به فرد این جزایر موجب انگیزه داروین در تئوری انتخاب طبیعی بوده است و طبیعت این جزایر که در جهان نظیر ندارد معروف و شناخته شده می باشد. لاک پشت های بزرگ، شیر های دریایی، پنگوئن ها، ایگوانا و گونه های مختلف پرندگان را می توانید از نزدیک تماشا کنید و به آن ها نزدیک شوید. برای حفاظت از طبیعت و حیات وحش جزایر، قوانین به شدت شختی برای توریست ها حاکم می باشد و گردشگران می بایستی به همراه تور های طبیعت گردی و راهنما های مجرب از این پارک ملی معروف جهان دیدن کنند. مجمع الجزایر گالاپاگوس یکی از بهترین جاذبه های گردشگری اکوادور برای دوستداران طبیعت و حیات وحش محسوب می شود و سالانه 60 هزار توریست از این طبیعت بکر و منحصر به فرد که به عنوان میراث جهانی یونسکو نیز شناخته می شود، بازدید می کنند.

5. توجه به اکوسیستم آب و آبزیان

سوم مارس، دوازدهم اسفند روز جهانی حیات وحش است و شعار امسال زندگی زیر آب، برای مردم و سیاره عنوانگرفته است. دریاها و اقیانوس ها برای بسیاری از مردم منبع کسب و کار و تأمین معیشت است، از طرفی همواره موضوع آلودگی‌ها و تغییرات اقلیمی مطرح بوده است.

به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه آرمان،درباره اهمیت حفظ گونه‌های جانوری به خصوص پستاندارانی که در اکوسیستم آبی زندگی می‌کنند با فرشاد اسکندری، کارشناس ارشد حیات وحش گفت و گو کردیم که در ادامه متن آن را میخوانید.

محیط زیست ایران این روزها وضعیت مناسبی ندارد، زیستگاه‌ها از بین می‌روند و گونه‌های گیاهی و جانوری منقرض می‌شوند، وضعیت پستاندارانی که در اکوسیستم‌های آبی ایران زندگی می‌کنند چگونه است؟

ما در دریای خزر گونه پستانداری داریم که به فوک دریای خزر مشهور است، اندمیک و بومی دریای خزر است و جز این منطقه هیچ جای دنیا نیست. ما آماری داریم که عواملی پستانداران دریایی ما را با تغییرات زیستگاهی مواجه می‌کند. یکی از آن ها تغییرات اقلیمی است. گرم شدن زمین و هم چنین گرم شدن جهانی کره زمین باعث شده است یخ‌های بخش‌های شمالی را از دست دهیم.

برای مثال یکی از زیستگاه‌های خوب فوک دریای خزر، قسمت شمالی این منطقه بود که در فصل زمستان فوک‌ها به آن جا می‌رفتند. زیستگاه فوک روی یخ‌ها بود و بچه‌های خود را روی یخ‌ها به دنیا می‌آوردند، اما چند سالی است که به‌دلیل گرمایش جهانی یخ‌ها به شکل قبلی شکل نمی‌گیرند و این ها زیستگاه خود را از

دست داده‌اند، در بخش‌های جنوبی دریای خزر که بخش‌های حاشیه ایران است، یکی از مشکلات فوک‌ها با این تورهای ماهی گیری است.

زمانی که انسان از محیط‌های دریایی برداشت می‌کند یا دستکاری‌هایی که در محیط دریایی انجام می‌دهد برای گونه‌های جانوری که در آن منطقه زندگی می‌کنند یکسری مخاطرات ایجاد می‌کند. از تورهای ماهی گیری در دریای خزر استفاده می‌شود. از طرفی می‌دانیم که غذای اصلی فوک‌ها ماهی کیلکا است، زمانی که انسان می‌خواهد این ماهی را صید کند، فوک‌ها هم به‌دنبال ماهی‌ها در این تورها گرفتار می‌شوند و آسیب می‌بینند.

بحث دیگری که درباره فوک‌ها داریم این است که جمعیت آن ها بسیار کاهش پیدا کرده است، پیش از این جمعیت فوک‌ها حدود یک میلیون فرد بود اما الان 150 هزار فوک در دریای خزر داریم. بحث دیگر که درباره جانداران داخل آب ها داریم بحث آلودگی‌ها است. در قسمت خلیج فارس و دریای عمان بیش تر آلودگی‌های نفتی مطرح است، اما آلودگی‌هایی که در دریای خزر نسل فوک‌ها را تهدید می‌کند آلودگی‌های شیمیایی است که از طریق کارخانه‌ها و پساب صنعتی به دریا ریخته می‌شود.

البته این خود می تواند از عواملی باشد که طعمه این جاندار را از بین ببرد یعنی زمانی که این آلودگی‌های شیمیایی وارد دریا می‌شود، ماهی کیلکا و دیگر جاندارانی که فوک‌ها از آن ها تغذیه می‌کنند، از بین می‌روند و جمعیت مهمی از آن ها کاهش می‌یابد که باعث کاهش جمعیت فوک‌ها خواهد شد.

وضعیت در خلیج فارس و دریای عمان چگونه است؟

اگر بخواهیم مسأله آلودگی‌ها را در خیلج فارس و دریای عمان بررسی کنیم، خلیج فارس به نوعی اکوسیستم بسته است. این دریای عمان است که با

آب های آزاد ارتباط دارد. از این منظر خلیج فارس آسیب پذیری بیش تری نسبت به آلودگی‌های نفتی دارد چون اکوسیستم نیمه بسته است. در خلیج فارس و دریای عمان تعداد زیادی از پستانداران مانند دلفین و نهنگ داریم که مسأله آلودگی تأثیر زیادی بر آن ها می‌گذارد.

در آن جا هم بحث تورهای ماهی گیری مطرح است و تورها باعث می‌شود تعداد زیادی از دلفین‌ها و نهنگ‌ها در این تورها گیر کنند و به آن ها آسیب وارد شود. آلودگی‌های نفتی در دریای عمان تأثیر زیادی بر پستانداران دریایی دارد علاوه بر پستانداران دریایی بر ماهی‌ها هم تأثیر زیادی دارد. گرمایش جهانی باعث تغییرات زیادی در زیستگاه پستانداران دریایی شده است.

بخش زیادی از مرجان‌های ما در اطراف جزیره کیش و قشم از بین می‌روند و این ها به دلیل گرم شدن آب است. مرجان‌ها یکی از بهترین زیستگاه‌های ماهی‌ها است و با از بین رفتن آن ها تأثیر این اثر بر اکوسیستم آبی بسیار خواهد بود.

کنترل آلودگی‌های نفتی و گرمایش جهانی ممکن است خارج از عملکرد مردم عادی باشد اما پساب خانه‌ها و زمین‌های کشاورزی وارد زیستگاه‌های آبی می‌شود، آیا حجم آن ها در برابر آلودگی صنعتی تأثیری بر چگونگی حیات زیستمندان دارد؟

قطعاً باید به این مسأله رسیدگی شود، ما در واقع بحث پسابی داریم که مستقیماً به دریا ریخته می‌شود و از طرفی بحث پسابی داریم که از رودخانه‌ها به دریاها ریخته می‌شود. در مسأله موادی که از داخل رودخانه‌ها می‌ریزد، در سال‌های گذشته باعث شد تعداد زیادی از فوک‌ها به دلیل ورود پساب زمین های کشاورزی از بین روند، چون پیش از این در کشاورزی از د. د. ت استفاده می‌شد و ورود این ماده به اکوسیستم آبی باعث شد که تعداد خیلی زیادی فوک در دریای خزر از بین برود.

در بحث آلودگی پساب صنعتی هم جزو آلاینده‌هایی هستند که به شدت به اکوسیستم آسیب وارد می‌کنند که باید حتماً از آن جلوگیری شود. پساب نفتی همه جای دنیا هست. نشتی نفت در اکوسیستم‌های بسته را می توان کنترل کرد اما بالاخره در اکوسیستم‌های بسته حتی آلودگی‌های کوچک و جزئی ضررهایی می‌زند که شاهد نتایج آن ها در درازمدت خواهیم بود.

اکوسیستم‌های آبی برای بسیاری از گردشگران از جذابیت زیادی برخوردار است. می توان از حضور گردشگران به نفع مناطق و برای تأمین امکانات مورد نیاز استفاده کرد، اما در ایران گردشگری اکثرا به سمت آسیب به مناطق است. در این شرایط به‌نظر شما چه می توان کرد؟

مسأله ورود گردشگر به اکوسیستم‌های آبی، شاید در برابر آلودگی‌ها و تغییر اقلیم‌ها نکته کوچکی باشد اما چند سالی است که بدون ضوابط در کشور ما مورد توجه قرار گرفته است. جزیره قشم و هنگام چند سالی است که مورد هجوم گردشگران واقع شده است و مسأله ای که گردشگران به آن توجه زیادی می‌کنند مسأله تفریح‌های آبی است.

این تفریحات تا حدی که به محیط ما ضرر نرساند و در قالب ظرفیت برد منطقه باشد مشکل ساز نیست. ما باید بدانیم که روزانه چه تعداد گردشگر وارد محیط آبی ما شوند که به اکوسیستم آسیب وارد نشود، مشخصاً زمانی که تعداد بازدیدکنندگان از این مسأله فراتر رود ضررهایی خواهیم داشت.

درباره دلفین‌های اطراف جزیره هنگام به دلیل حجم زیادی از گردشگر که وارد این منطقه می‌شود و اکثرا هم می‌خواهند از نزدیک از دلفین‌ها بازدید کنند، هم چنین این نکته که ضوابطی هم برای بازدید آن ها وجود ندارد این حیوانات به شدت آسیب دیده‌اند و تعداد آن ها به شدت در این منطقه کم شده است، یک

دلیل این است که ما وقتی می‌خواهیم این دلفین‌ها را ببینیم تعداد زیادی قایق دور دلفین‌ها جمع می‌شوند تا مردم بتوانند از نزدیک دلفین‌ها را تماشا کنند.

در این میان چند مشکل به وجود می‌آید، یکی این که این حیوانات زمانی که می‌خواهند روی آب تنفس کنند، همان زمانی است که انسان می تواند این گونه را مشاهده کند و در این زمان قایق‌ها به سمت آن ها می‌روند و اجازه نفس کشیدن را از این حیوانات می‌گیرند.

مسأله بعدی این است که دلفین‌ها و پستانداران دریایی از طریق اکولوکیشن‌ها یا فرکانس‌هایی با یک دیگر ارتباط برقرار می‌کنند و از همین طریق هم طعمه خود را پیدا می‌کنند، امواجی می‌فرستند و از طریق بازگشتی که از این امواج می‌گیرند، متوجه می‌شوند که طعمه کجا است، ارتباط آن ها با یک دیگر هم از همین راه است.

نویزهایی که ما با قایق‌های موتوری در دریا ایجاد می‌کنیم، تمام ارتباطات این ها را بر هم می‌زند و این ثابت شده است که علت خودکشی‌های دسته جمعی و به ساحل زدن تعدادی از این گونه به دلیل همین نویزهایی است که به آن ها می‌رسد. مسأله دیگر این است که وقتی به حیوانات نگاه می‌کنیم می‌بینیم که آسیب‌های زیادی در بدن آن ها ایجاد شده است، علت این آسیب‌ها گیرکردن این گونه به پره‌های موتور قایق‌ها است، می‌بینید مقداری از باله‌هایش کنده می‌شود یا زخم‌های عمیقی در بدن دلفین ایجاد می‌شود.

لازمه این موارد این است که ما گردشگری پایدار داشته باشیم یعنی ضوابطی تأمین شود تا زمانی که گردشگر می‌خواهد به اکو سیستمی وارد شود که گونه خاصی در آن زندگی می‌کند، بتوانیم این گردشگری را به خوبی مدیریت کنیم. این جا بحث گردشگری پایدار مطرح است، اگر همین روند ادامه پیدا کند ما دلفین‌های خود را که یکی از دلایل گردشگری در جزیره هنگام است از دست می‌دهیم.

مفهوم این روند اکوتوریسم نیست، اکوتوریسم گردشگری پایدار است یعنی ما بتوانیم درآمدزایی را به نسل بعدی منتقل کنیم، اما با این روند من انتظار دارم دیگر دلفینی در جزیره هنگام نبینیم.

این مسأله از آسیب‌هایی است که الان باید به آن رسیدگی کنیم. برخی از مواقع نوشدارو پس از مرگ سهراب است چون اگر الان این مسأله بررسی نشود و یکسری ضوابط برای آن در نظر گرفته نشود، ما شاهد کم تر شدن تعداد گونه خواهیم بود اما باید توجه داشت که از این طریق نمی توان گردشگری پایداری که برای مردم بومی نیز درآمدزا است داشته باشیم.

همیشه در بحث محیط زیست آلودگی‌های صنعتی در حجم بالاتری از اقدامات مردم است، اما در مسأله حیات وحش آیا مردم می توانند نقش موثری داشته باشند؟ به نظرم این دو بحث کاملاً جدا از هم است. من نمی توانم جلوی یک آلودگی صنعتی را بگیرم و این بحث ارگان‌های نظارتی هستند که کار می‌کنند، اما نقش مردم در حفظ حیات وحش خیلی مهم است.

ما به عنوان تعدادی گردشگر وارد منطقه‌ای شدیم که در آن قایقران می‌خواست به دلفین‌ها نزدیک شود اما من خواستم از فاصله 50 متری به رفتار طبیعی دلفین تماشا کنم، چرا باید خیلی به دلفین‌ها نزدیک شد؟ این اعتراض من باعث شد، قایقران هم بگوید حال که مسافر من راضی است چرا به دلفین‌ها نزدیک شوم؟.

ما و همه افرادی که به عنوان گردشگر وارد منطقه می‌شوند و افرادی که از این روند درآمد کسب می‌کنند، همه باید روزی به این درک برسیم که زمانی می‌خواهیم وارد اکوسیستمی شویم که متعلّق به جاندار دیگری است باید یکسری از ضوابط را مانند یک مهمان رعایت کنیم، اگر مهمان می‌بیند که صاحب خانه در خانه بدون کفش رفت و آمد می‌کند، نمی تواند با کفش وارد خانه شود.

مسأله همین است. زمانی که وارد منطقه زیست یک جانور می‌شویم باید قوانین را به شکلی رعایت کنیم که به نفع آن گونه و زیستگاه باشد و نه به‌صورت آن چیزی که ما می‌خواهیم. اگر دوربین موبایل ما از فاصله 20 متری عکس خوبی نمی گیرد تا فاصله دو متری به گونه نزدیک نشویم. قطعاً هرکسی این آگاهی را دارد که باید حاشیه امنیت و ضریب استرس گونه‌ها را هم در نظر بگیریم.

باید توجه داشت که بحث آموزش در این مسائل خیلی مهم است. از سال‌ها پیش دیدم که به‌عنوان مثال در زیستگاه‌های آبی در جزیره کیش غواصی داشتیم و حال دیدم که وسیله‌ای مانند زیر دریایی تهیه شده است که افراد با آن به زیر آب می‌روند و این باعث می‌شود که ضربه‌های زیادی بر مرجان‌ها وارد شود. تعداد زیادی از مرجان‌ها شکسته بودند.

این در حالی است که مرجان ارزش حیاتی و اکوسیستمی دارد و نباید به آن ضربه بزنیم در حالی که به سادگی برای این که درآمدی داشته باشیم چنین کاری انجام می‌دهیم بدون این که برای این مسأله ضابطه ای وجود داشته باشد.

باز هم بحث آموزش اهمیت زیادی دارد چون ما اگر بگوییم که با این کار آسیب زیادی بر اکوسیستم آبی وارد می‌شود و با ادامه این روند منبع درآمد خود را از پایدار به ناپایدار تبدیل می‌کنید و سپس این منطقه که منبع درآمد بود از بین می‌برید، فرد آگاهانه تر می تواند با مسأله برخورد کند. ما همیشه چیزی را از انسان ها می‌خواهیم که به او آموزش نداده ایم. این هم کار فرد فرد ما است و انسان آگاه می تواند این آگاهی را به دیگران منتقل کند.

مسأله‌ای هست که بخواهید برای روز جهانی حیات وحش بگویید؟

در ایران اصلاً به محیط زیست آبی توجه نمی‌شود و فکر می‌کنیم اگر به چیزی که زیر آب است تعرض کنیم، آسیبی نمی‌بیند. در صورتی که زیر آب دنیایی برای

خود است و ضررش به انسان باز می‌گردد.

البته ممکن است امروز متوجه اهمیت وجود دلفین در اکوسیستم نباشیم، اما این ها مواردی است که به هم دیگر وابسته است و نبود هر یک و آسیب دیدن هریک باعث می‌شود که چرخه معیوب شود وقتی عیبی در این چرخه باشد باید توجه داشت که ما هم جزئی از همان چرخه هستیم. قطعاً آسیب آن روزی به انسان می‌رسد و امیدوارم که انسان زود به فکر بیفتد تا زمانی که می توان تغییری ایجاد کرد (1)

6. ماهی و نقش آن در تکامل انسان
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ هُوَ الَّذي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. (2)

ترجمه:

او كسى است كه دريا را مسخّر (شما) ساخت تا از آن، گوشت تازه بخوريد؛ و زيورى براى پوشيدن (مانند مرواريد) از آن استخراج كنيد؛ و كشتي ها را مى بينى كه سينه دريا را مى شكافند تا شما (به تجارت پردازيد و) از فضل خدا بهره گيريد؛ شايد شكر نعمت هاى او را به جا آوريد!

تفسير
نعمت كوه ها و درياها و ستارگان

اين آيات به سراغ بخش مهم ديگرى از نعمت هاى بى پايان خداوند در مورد


1) پایگاه اینترنتی «سلامت نیوز»، کد خبر: 265867.

2) نحل/14.

انسان ها مى رود و نخست از درياها كه منبع بسيار مهم حيات و زندگى است آغاز مى كند و مى گويد:

«و او كسى است كه درياها را براى شما تسخير كرد و به خدمت شما گمارد»؛ وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ .

مى دانيم قسمت عمده روى زمين را درياها تشكيل مى دهند، و نيز مى دانيم نخستين جوانه حيات در درياها آشكار شده، و هم اكنون نيز دريا منبع مهمى براى ادامه حيات انسان و همه موجودات روى زمين است، و قرار دادن آن در خدمت بشر يكى از نعمت هاى بزرگ خدا است:

سپس به سه قسمت از منافع درياها اشاره كرده مى فرمايد:

«تا از آن گوشت تازه بخوريد»؛ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا .

گوشتى كه زحمت پرورش آن را نكشيده ايد تنها دست قدرت خدا آن را در دل اقيانوس ها پرورش داده و رايگان در اختيارتان گذارده است.

مخصوصاً تكيه روى طراوت و تازگى اين گوشت، با توجه به اين كه در آن عصر و زمان از يک جهت، و در عصر و زمان ما از جهت ديگر، گوشت هاى كهنه فراوان بوده و هست، اهميت اين نعمت را آشكارتر مى سازد، و هم اهميت تغذيه از گوشت تازه را.

با تمام پيشرفتى كه در زندگى و تمدن مادى بشر به وجود آمده، هنوز دريا يكى از مهم ترين منابع تغذيه انسان راتشكيل مى دهد، و همه سال صدها هزار تن از گوشت تازه اى كه دست لطف پروردگار براى انسان ها پرورش داده، از دريا صيد مى شود.

لذا اكنون كه جمعيت كره زمين رو به افزايش است و بعضى در مطالعات ابتدايى خود احساس مى كنند خطر كمبود مواد غذايى مردم جهان را براى آينده

تهديد مى كند، افكار دانشمندان متوجه درياها شده و چشم اميد خود را به آن دوخته اند تا از طريق پرورش و تكثير نسل انواع ماهی ها بتوانند اين كمبود را به مقدار قابل ملاحظه اى بر طرف سازند.

اين از يک سو، از سوى ديگر مقرراتى براى جلوگيرى از آلوده شدن آب درياها و از ميان رفتن نسل ماهى ها وضع كرده اند كه از مجموع آن اهميت جمله فوق كه در چهارده قرن قبل در قرآن نازل شده است روشن تر مى شود.

ديگر از منافع آن مواد زينتى است كه از درياها استخراج مى شود لذا اضافه مى كند: «تا از آن زينتى براى پوشيدن استخراج كنيد»؛ وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها .

انسان مانند چهارپايان نيست كه ذوق نداشته باشد، بلكه يكى از ابعاد معروف چهارگانه روح انسان را حس زيبايى تشكيل مى دهد كه سرچشمه پيدايش شعر و هنر اصيل و مانند آن ها است.

بدون شک اين بعد از روح انسانى نقش مؤثرى در حيات بشر دارد، لذا بايد بطرز صحيح و سالمى - دور از هر گونه افراط و تفريط و اسراف و تبذير - اشباع گردد.

آن ها كه غرق در تجمل پرستى و انواع زينتند به همان گونه گمراهند كه افراد خشک و مخالف هر گونه زينت چرا كه يكى در طرف افراط و مايه نابودى سرمايه ها و ايجاد فاصله طبقاتى و كشتن معنويات است، و ديگرى در طرف تفريط و باعث خمودى و ركود.

به همين دليل در اسلام، استفاده از زينت به صورت معقول و خالى از هر گونه اسراف مانند بهره گيرى از لباس هاى خوب، انواع عطريات، بعضى سنگ هاى قيمتى و مانند آن - مخصوصاً در مورد زنان - كه نياز روحيشان به زينت بيش تر

است توصيه شده است، ولى باز تأكيد مى كنيم كه بايد خالى از اسراف و تبذير باشد.

بالآخره سومين نعمت دريا را حركت كشتى ها به عنوان يک وسيله مهم براى انتقال انسان و نيازمندي هاى او، ذكر مى كند، و مى فرمايد: «كشتى ها را مى بينى كه آب ها را بر صفحه اقيانوس ها مى شكافند»؛ وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ .

صحنه اى كه در برابر سرنشينان كشتى به هنگام حركت بر صفحه اقيانوس ها ظاهر مى شود چقدر ديدنى است «خدا اين نعمت را به شما داد تا از آن بهره گيريد و از فضل او در مسير تجارت خود از كشتى ها استفاده كنيد»؛ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ (1)

با توجه به اين همه نعمت، حس شكرگزارى را در شما زنده كند «شايد شكر نعمت هاى او را به جا آوريد»؛ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ .

«فلک» (كشتى) هم به معنى مفرد آمده و هم به معنى جمع.

«مواخر» جمع «ماخرة» از مادۀ «مخر» (بر وزن فخر) به معنى شكافتن آب از چپ و راست است، و به صداى وزش بادهاى شديد نيز گفته مى شود، و از آن جا كه كشتي ها به هنگام حركت آب ها را با سينه خود مى شكافند به آن ها «ماخر» یا «ماخره» مى گويند.

اصولا چه كسى اين خاصيت را در ماده اى كه كشتى را از آن مى سازند قرار داد تا روى آب بايستد، آيا اگر همه چيز از آب سنگين تر بود و فشار مخصوص آب نيز نبود، هرگز مى توانستيم بر صفحه بى كران اقيانوس ها حركت كنيم؟

به علاوه چه كسى بادهاى منظم را بر صفحه اقيانوس ها به حركت در آورد؟


1) جمله «و لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ» با واو عطف ذكر شده بايد معطوف عليه داشته باشد كه قاعدتا در تقدير است و در تقدير چنين بوده «لتنتفعوا بها و لتبتغوا من فضله»: كشتی ها را مى بينى كه با سينه خود آب ها را مى شكافند تا از آن ها استفاده مختلف كنيد و تا براى تجارت از آن بهره گيريد.

و يا چه كسى در بخار آن همه قدرت آفريد تا با نيروى آن كشتی هاى موتورى را بر صفحه اقيانوس ها به حركت در آوريم؟ آيا هر يک از اين ها نعمت بزرگى نيست؟ توجه به اين نكته كه راه هاى دريايى از جاده هاى خشكى بسيار وسيع تر، كم خرج تر و آماده تر است، و نيز توجه به اين كه كشتي هاى غول پيكر كه گاهى به عظمت یک شهر مى باشند، عظيم ترين وسيله نقليه بشر را تشكيل مى دهند عظمت نعمت درياها را براى كشتيرانى واضح تر مى كند.

پس از بيان نعمت درياها، به سراغ كوه هاى سخت و سنگين مى رود و مى گويد: «در زمين كوه هاى ثابت و مستقرى افكند تا از لرزش و حركت آن جلوگيرى كند، و به شما آرامش بخشد. (1)

قرآن کریم نیز می فرماید:

وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةًتَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ فيهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (2)؛ دو دريا يكسان نيستند: اين يكى دريايى است كه آبش گوارا و شيرين و نوشيدنش خوشگوار است، و آن يكى شور و تلخ و گلوگير؛ (امّا) از هر دو گوشتى تازه می خوريد و وسايل زينتى استخراج كرده مى پوشيد؛ و كشتي ها را در آن مى بينى كه آن ها را مى شكافند (و به سوى مقصد پيش مى روند) تا از فضل خداوند بهره گيريد، و شايد شكر (نعمت هاى او را) به جا آوريد!» در آيه بعد به بخش ديگرى از آيات آفاقى كه نشانه هاى عظمت و قدرت اويند در مورد آفرينش درياها و بركات و فوائد آن ها اشاره كرده مى فرمايد: «دو دريا يكسان نيستند، اين يكى گوارا و شيرين و براى نوشيدن خوشگوار است، و آن ديگر شور و


1) تفسير نمونه، ج 11، ص 180.

2) فاطر/12.

تلخ»؛ وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ. (1)

با آن كه هر دو روز نخست به صورت قطرات باران شيرين و گوارا از آسمان بر زمين نازل شده اند، و هر دو از يک ريشه مشتقند، اما در دو چهره كاملاً مختلف با فوائد متفاوت ظاهر گشته اند.

و عجيب اين كه «از هر دو گوشت تازه مى خوريد»؛ وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا .

«و از هر دو وسائل زينتى براى پوشيدن استخراج مى كنيد»؛ وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها .

به علاوه از هر دو مى توانيد براى نقل و انتقالات خود و متاع ها بهره بگيريد لذا «كشتي ها را مى بينى كه از هر طرف درياها را مى شكافند و پيش مى روند، تا از فضل خداوند بهره گيريد، شايد حق شكر او را ادا كنيد»؛ وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ .

به اين چند امر دقت كنيد:

1- «فرات» به گفته «لسان العرب» آبى است كه در نهايت «عذوبت» (پاكيزگى و گوارايى) باشد.

2- «سائغ» به معنى آبى است كه به خاطر گوارايى به راحتى از گلو پایين مى رود به عكس ملح (آب شور) و اجاج آب تلخ است كه گويى گلو را مى سوزاند و راه حلق را مى بندد! 2- جمعى از مفسران معتقدند كه آيه مثالى براى عدم مساوات «مؤمن» و «كافر» است، ولى آيات قبل و بعد كه همه سخن از آيات خلقت مى گويد،


1) «عذب» چنان كه «راغب» در «مفردات» مى گويد: به معنى پاكيزه و خنک است، و در «لسان العرب» تنها به معنى آب پاكيزه تفسير شده (الماء الطيب) كه ممكن است خنك و شيرين بودن آن نيز در مفهوم «طيب» جمع باشد.

و حتى ذيل خود اين آيه، گواه بر اين حقيقت است كه اين جمله نيز در زمينه اسرار توحيد بحث مى كند و اشاره به تنوع آب ها و آثار متفاوت و فوائد مشترك آن ها است.

3- در اين آيه سه فايده از فوائد فراوان درياها بيان شده است: مواد غذايى وسائل زينتى، و مسأله حمل و نقل.

مى دانيم دريا منبع مهمى از منابع غذايى بشر است، و همه سال ميليون ها تن گوشت تازه از آن گرفته مى شود، بى آن كه انسان رنج و زحمتى براى آن متحمل شده باشد، دستگاه آفرينش برنامه ريزى دقيقى در اين زمينه كرده كه انسان ها بتوانند با كم ترين زحمتى از اين خوان نعمت بيدريغ و سفره گسترده الهى بهره گيرند.

وسائل زينتى مختلفى از قبيل «مرواريد» و «صدف» و «در» و «مرجان» از آن استخراج مى شود، و تكيه قرآن روى اين مسأله به خاطر آن است كه روح انسان بر خلاف چهار پايان داراى ابعاد مختلفى است كه يكى از آن ها حس زيبايى است كه سرچشمه پيدايش مسائل ذوقى و هنرى و ادبى مى باشد كه اشباع آن به صورت صحيح، و دور از هر گونه افراط و تفريط و اسراف و تبذير، روح را شاداب مى سازد، و به انسان نشاط و آرامش مى بخشد، و براى انجام كارهاى سنگين زندگى آماده مى كند.

و اما مسأله حمل و نقل كه يكى از مهم ترين پايه هاى تمدن انسانى و زندگانى اجتماعى بشر است با توجه به اين كه درياها قسمت عمده روى زمين را فرا گرفته و به يک ديگر ارتباط دارند مى توانند مهم ترين خدمت را در اين زمينه به انسان ها كنند.

حجم كالاهايى كه وسيله درياها حمل و نقل مى شود، و مسافرانى كه با آن جابجا مى شوند، به قدرى زياد است كه با هيچ وسيله نقليه ديگر قابل مقايسه نيست، چنان كه گاه يک كشتى مى تواند به اندازه ده ها هزار اتومبيل! بار با خود ببرد (1)


1) هم اكنون كشتي هاى پانصد هزار تنى ساخته شده كه براى نقل و انتقال مواد نفتى مورد استفاده قرار مى گيرد كه هيچ وسيله نقليه ديگرى ممكن نيست جاى آن را بگيرد و هيچ جاده اى به جز درياها قدرت تحمل آن را ندارد و در گذشته نيز قدرت كشتی ها نسبت به چهارپايان نيز زيادتر بود.

4- البته فوائد درياها منحصر به مسائل فوق نيست و قرآن نمى خواهد آن را در اين امور سه گانه محدود سازد، مسأله تشكيل ابرها، مواد دارويى، نفت، وسائل پوششى، مواد تقويتى براى زمين هاى باير، تأثير در ايجاد بادها، و غير آن، بركات ديگر درياها محسوب مى شود.

5- تكيه قرآن روى «لحم طرى» (گوشت تازه) اشاره پر معنايى به فوائد تغذيه به چنين گوشت ها در برابر زيان هاى گوشت هاى كهنه و كنسرو و امثال آن است.

6- در اين جا سؤالى مطرح است: درياهاى آب شور در سراسر كره زمين گسترده است، اما درياى آب شيرين كجاست؟در پاسخ بايد گفت: دريا و درياچه هاى آب شيرين نيز در كره زمين كم نيستند مانند درياچه هاى آب شيرين ايالات متحده و غير آن به علاوه نهرهاى عظيم را احياناً دريا مى نامند همان گونه كه در داستان موسى كلمۀ «بحر» به رود عظيم نيل اطلاق شده است (بقره- 50- شعراء- 63- اعراف- 138).

از اين گذشته، پيشرفت آب نهرهاى عظيم در درياها با توجه به اين كه آب هاى شور را به عقب مى رانند و تا مدتى با آن مخلوط نمى شوند خود درياهاى عظيمى از آب شيرين را تشكيل مى دهند.

7- جملۀ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ؛ «تا از فضل او بهره گيريد» معنى وسيعى دارد كه هر گونه فعاليت اقتصادى را كه از طريق راه هاى دريايى صورت گيرد شامل مى شود.

و جملۀ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ براى بيدار ساختن حس شكرگزارى انسان ها آمده كه وسيله اى است براى خدا جويى و خداشناسى.

عوامل معنوى طول عمر و كوتاهى آن

به تناسب بحثى كه در آيات فوق درباره افزايش و كاستى عمر به فرمان پروردگار آمده، جمعى از مفسران به پيروى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده، بحث هايى در زمينه طول عمر و كوتاهى آن كرده اند.

البته يک سلسله عوامل طبيعى در افزايش يا كوتاهى عمر دخالت دارند كه بسيارى از آن ها براى بشر تا كنون شناخته شده است، همانند تغذيه صحيح دور از افراط و تفريط، كار و حركت مداوم، پرهيز از هر گونه مواد مخدر و اعتيادهاى خطرناک و مشروبات الكلى، دورى از هيجانات مداوم، و داشتن ايمان قوى كه بتواند انسان را در ناملايمات زندگى آرامش و قدرت بخشد.

ولى علاوه بر اين ها عواملى وجود دارد كه ارتباط ظاهرى آن با مسأله طول عمر بر ما چندان روشن نيست، اما در روايات اسلامى دقيقاً روى آن تأكيد شده است به عنوان نمونه به چند روايت زير توجه فرمائيد:

الف. پيغمبر گرامى (صلی الله علیه و آله) مى فرمايد: «ان الصدقة و صلة الرحم تعمران الديار، و تزيدان فى الاعمار!؛ (1)

انفاق در راه خدا و صله رحم خانه ها را آباد، و عمرها را طولانى مى كند»!

ب. در حديث ديگرى از همان بزرگوار آمده است: «من سره ان يبسط فى رزقه و ينسى له فى اجله فليصل رحمه؛ (2)كسى كه دوست دارد رزقش افزون، و اجلش بتاخير افتد صله رحم به جا آورد».

ج. در مورد بعضى از معاصى مانند زنا مخصوصاً وارد شده است كه از عمر انسان مى كاهد از جمله در حديث معروف پيامبر (صلی الله علیه و آله) كه مى فرمايد: «يا معشر


1) تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 354 و 355.

2) تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 354 و 355.

المسلمين اياكم و الزنا فان فيه ست خصال: ثلاث فى الدنيا، و ثلاث فى الآخره، اما التي فى الدنيا فانه يذهب بالبهاء، و يورث الفقر، و ينقص العمر؛ (1)اى مسلمانان از زنا بپرهيزيد كه شش پيامد سوء دارد: سه چيز در دنيا، و سه چيز در آخرت، اما آن سه كه در دنيا است بهاء و نورانيت را از انسان مى برد، فقر و تنگدستى ببار مى آورد، و از عمر انسان مى كاهد».

د. امام باقر (علیه السلام) مى فرمايد: «البر و صدقة السر ينفيان الفقر و يزيدان فى العمر و يدفعان عن سبعين ميتة سوء؛ (2)نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را بر طرف ساخته، عمر را افزون مى كند و از هفتاد گونه مرگ و مير بد جلوگيرى به عمل مى آورد».

در باره بعضى از گناهان ديگر مانند ظلم، بلكه مطلق گناهان نيز در احاديث اشاراتى آمده است.

بعضى از مفسران كه نتوانسته اند ميان «اجل حتمى» و «اجل معلق» فرق بگذارند به اين گونه احاديث حمله كرده و آن را مخالف نصوص قرآنى دانسته اند كه حد عمر انسان را ثابت و لا يتغير مى داند (3)

توضيح اين كه:

بدون شک انسان داراى دو گونه سر آمد و اجل است:

سر آمد و اجل حتمى كه پايان استعداد جسم انسان براى بقاء است، و با فرا رسيدن آن هر چيز به فرمان الهى پايان مى گيرد.

سر آمد و اجل معلق كه با دگرگونى شرائط دگرگون مى شود، فى المثل انسانى دست به انتحار و خودكشى مى زند در حالى كه اگر اين گناه كبيره را انجام نمى داد


1) تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 354 و 355.

2) سفينة البحار، ج 2، ص 23 ماده صدقه.

3) تفسير «آلوسى» ج 22، ص 164 (ذيل آيات مورد بحث).

سال ها زنده مى ماند، و يا بر اثر روى آوردن به مشروبات الكلى و مواد مخدر و شهوترانى بى حد و حساب توانايى جسمى خود را در مدت كوتاهى از دست مى دهد، در حالى كه اگر اين امور نبود ساليان بسيارى مى توانست عمر كند.

اين ها امورى است كه براى همه قابل درک و تجربه است، و احدى نمى تواند آن را انكار كند.در زمينه حوادث ناخواسته نيز امورى وجود دارد كه مربوط به اجل معلق است كه آن نيز قابل انكار نمى باشد.

بنا بر اين اگر در روايات فراوانى آمده است كه انفاق در راه خدا يا صله رحم عمر را طولانى و بلاها را بر طرف مى سازد در حقيقت ناظر به همين عوامل است.

و هر گاه ما اين دو نوع اجل و سرآمد عمر را از هم تفكيک نكنيم درک بسيارى از مسائل در رابطه با «قضا و قدر» و «تاثير جهاد و تلاش و كوشش در زندگى انسان ها» لا ينحل خواهد ماند.

اين بحث را ضمن يك مثال ساده مى توان روشن ساخت، و آن اين كه:

انسان يک دستگاه اتومبيل نو تهيه مى كند كه طبق پيش بينى هاى مختلفى كه در ساختمان آن به كار رفته مى تواند مثلاً بيست سال عمر كند، اما مشروط به اين كه به آن دقيقاً برسند، و مراقبت هاى لازم را به عمل آورند، در اين صورت اجل حتمى اين اتومبيل همان بيست سال است كه از آن فراتر نمى رود.

ولى اگر مراقبت هاى لازم انجام نشود و آن را به دست افراد ناآگاه و لاابالى بسپارند و بيش از قدرت و ظرفيت از آن كار بكشند، و در جاده هاى پر سنگلاخ همه روزه آن را به كار گيرند ممكن است عمر بيست ساله آن به نصف، يا به عشر تنزل پيدا كند اين همان «اجل معلق» آن است.

و ما تعجب مى كنيم چگونه بعضى از مفسران معروف به مسأله روشنى مانند اين مسأله توجه نكرده اند. (1)

تفسير آیات توسط مرحوم مجلسی (رحمة الله علیه)

سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ، يعنى آن را طورى ساخته كه می توانيد از آن بكشتى سوارى و شكار و غوص بهره بريد و از آن گوشت تازه بخوريد چون در لغت گوشت بر ماهى صدق كند و در عرف بايد گوشت ماهى گفت كه در برابر مطلقش گويند: «خوردم گوشت را و ماهى را» و قيد تازه براى تخصيص نيست چون حلالى جز تازه اجماعى است و براى امتنان قيد تازه را آورده، و گفتند اين قيد براى اين ست كه زود فاسد مى شود و شک ندارد كه تازه ترين گوشت ها است و مالک و ثورى آن را دليل آوردند كه ماهى گوشت است و اگر قسم خورد گوشت نخورد و ماهى خورد قسم را شكسته، و پاسخ داده اند كه ماهى گوشت است در لغت نه در عرف و قسم با عرف تفسير شود چون عرف بر آن طارى است و لغت را نسخ كرده و در اين پاسخ اشكال است «و از هر كدام»، يعنى هر دو دريا «مي خوريد گوشت تازه» بشرحى كه گذشت. دميرى گفته: ماهى آفريده در آب ست و انواع بسياري ست و هر نوع را نام مخصوصى است، پيغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: راستى خدا هزار اُمّت آفريده 600 آن ها در درياست و 400 در خشكى، برخى ماهيانند كه ديده سر و دم آن ها را در نيابد از بس بزرگند، و هم آن چه بديد نيايد از بس خرد است، همه در آب نشيمن دارند و از آن تنفس كنند چنان چه آدميزاده و جانوران خشكى از هوا جز اين كه جاندار خشكى هوا را با بينى دركشد و به نى شش او رسد، و ماهى آب را با پرّه گوش دركشد و به جاى هوا برايش در دل روح حيوانى پديد سازد، و همانا از هوا بى نياز است در زندگى خود


1) تفسير نمونه، ج 18، ص 205.

و ما و هر جاندارى مانند ما از آب بى نياز نيستيم، زيرا ماهى از آب و زمين است نه از هوا و ما مايه از آب و هوا و زمين داريم و اگر نسيم خشكى ساعتى بر ماهى وزد بميرد، و همه ماهی ها پرخورند چون معده آن ها سرد است و نزديک بدهان آن ها است، و گردن ندارد و آواز ندارد، زيرا هوا بدرونش راه ندارد، از اين رو برخى گويند ماهى شش ندارد چنان چه اسب سپرز ندارد و شتر زهره ندارد و شترمرغ مغز سر ندارد.

ماهيان خرد از درشت پرهيز كنند و از اين رو به دنبال آب شط و آب كمند كه ماهى درشت را نپذيرد، و ماهى سخت جنبد، زيرا نيروى جنبش او در همه تن او است و بعضوى مخصوص نيست، و مارها هم چنين باشند، برخى ماهی ها از جفت گيرى پديد شوند و برخى بى آن از گل يا رمل برايند كه بيش تر انواع آن ست و توليد آن ها بيش تر از عفونت است، تخم ماهى زرده و سفيده ندارد و همانا يك رنگ است و در دريا شگفتی ها است كه شماره ندارند.

قزوينى در عجائب المخلوقات آورده از قول عبد الرحمن بن هارون مغربى كه به درياى مغرب سوار شدم و بجائى رسيدم كه آن را برطون نامند و به همراه ما غلامى صقلبى بود كه ابزار شكار ماهى داشت و آن را به دريا افكند و يک ماهى به اندازه يک وجب با آن شكار كرد و بدان نگاه كرديم پشت گوش راستش نوشته بود «لا إله الا اللَّه» و در پشتش نوشته بود «محمّد» و در پشت گوش چپش: رسول الله بود. (1)

روایات

1- «دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) أَنَّهُ قَالَ: إِدْمَانُ أَكْلِ السَّمَكِ الطَّرِيِّ يُذِيبُ الْجَسَدِ وَ كَانَ إِذَا أَكَلَ السَّمَكَ قَالَ اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِيهِ وَ أَبْدِلْنَا خَيْراً مِنْهُ (2)؛ (3)در دعائم


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54)؛ ج 9؛ ص82

2) دعائم الإسلام: نسخته ليست عندي.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص190.

الاسلام، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه پيوسته خوردن ماهى تازه، تن را آب كند، و چون ماهى می خورد مي گفت: پروردگارا آن را بر ما مبارک كن و بهتر از آن به ما بده.» (1)

2- «وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (علیه السلام) أَنَّهُ نَهَى عَنْ أَكْلِ مَا صَادَهُ الْمَجُوسُ مِنَ الْحُوتِ وَ الْجَرَادِ لِأَنَّهُ لَا يَأْكُلُ مِنْهُ إِلَّا مَا أُخِذَ حَيّاً؛ (2)و از همان امام است (علیه السلام) كه نهى كرد از خوردن ماهى و ملخى كه گبر صید کند، زيرا امام تنها از آن دسته از ماهی هايی تناول می کردند كه زنده به دست آيند.» (3)

3- «الْهِدَايَةُ، كُلْ مِنَ الْسَمَكِ مَا كَانَ لَهُ فُلُوسٌ وَ لَا تَأْكُلْ مَا لَيْسَ لَهُ فَلْسٌ وَ ذَكَاةُ السَّمَكِ وَ الْجَرَادِ أَخْذُهُ وَ لَا تَأْكُلِ الدَّبَا مِنَ الْجَرَادِ وَ هُوَ الَّذِي لَا يَسْتَقِلُّ بِالطَّيَرَانِ وَ لَا تَأْكُلْ مِنَ السَّمَكِ الْجِرِّيثَ وَ لَا الْمَارْمَاهِيَ وَ لَا الطَّافِيَ وَ لَا (4)الزِّمِّيرَ (5)؛ (6)در هدايه است كه بخور هر ماهى پولک دار و مخور آن چه پولک ندارد، و تذكيه ماهى و ملخ، گرفتن آن ها است و ملخ دبا كه خود پرنده نيست مخور، و ماهى جريث و مارماهى و ماهی مرده روى آب و ماهی زمير را مخور.» (7)

4- «كِتَابُ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ (8)كَانَ أَصْحَابُ الْمُغِيرَةِ يَكْتُبُونَ إِلَيَّ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْجِرِّيثِ وَ الْمَارْمَاهِي وَ الزِّمِّيرِ وَ مَا لَيْسَ لَهُ قِشْرٌ مِنَ السَّمَكِ حَرَامٌ هُوَ أَمْ لَا فَسَأَلْتُهُ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ لِيَ اقْرَأْ هَذِهِ الْآيَةَ الَّتِي فِي الْأَنْعَامِ فَقَرَأْتُهَا


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) بحار الأنوار، ج 62، ص 190.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) الزمير بكسر الزاء و فتحها و تشديد الميم: نوع من السمك له شوك ناتئ على ظهره و أكثر ما يكون في المياه العذبة.

5) الهداية، ص 17.

6) بحار الأنوار، ج 62، ص191.

7) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

8) القائل محمّد بن مسلم و المسئول أبو جعفر الباقر عليه السلام.

حَتَّى فَرَغْتُ مِنْهَا قَالَ فَقَالَ لِي إِنَّمَا الْحَرَامُ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ وَ لَكِنَّهُمْ قَدْ كَانُوا يَعَافُونَ الشَّيْ ءَ وَ نَحْنُ نَعَافُهُ (1)؛ (2)در كتاب عاصم بن حميد است از محمّد بن مسلم كه پيروان مغيره به من می نوشتند از امام پنجم (علیه السلام) بپرسم از جريث و مارماهى و زمّير (بكسر زاء و فتح و تشديد ميم، نوعى ماهى است كه شاخكى بر پشت دارد و بيش تر در آب هاى شيرين است) و هر نوع ماهى كه پولک ندارد حرام است يا نه؟ و از آن حضرت پرسيدمش و به من فرمود: اين آيه را بخوان كه در سوره الانعام است پس خواندمش تا پايان، گفت به من فرمود: همانا حرام همان ست كه خدا در كتابش حرام كرده، ولى مردم برخى چيزها را بد دارند و ما هم بد داريم آن را.»

در تهذیب به اسناد خود مانندش آورده جز اين كه پس از قولش در الانعام افزوده قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ گفت: من آن را خواندم الخ.

بيان: در قاموس گفته: زمير چون سكّيت نوعى ماهى است و اصحاب ما، زمار را هم گفته اند، و بدان كه خلاف نيست ميان مسلمانان در حلال بودن ماهى كه پولک دارد، و معروف از مذهب اصحاب ما حرمت هر ماهى نمائى است كه جانور دريا است و پولک ندارد، و شهيد ثانى ادعاى نفى خلاف بر حرمت آن نموده، و برخى متأخرين در آن تأمل كرده چون اجماع بر آن ثابت نيست و عموم ادلّه حلّيت آن را شامل است چنان چه دانستى، و شک ندارد عمل به آن چه اصحاب گفتند، اولى و احوط است.

و اختلاف دارند فقهاء ما در ماهى بى پولک و بيش تر كه شيخ در آن ها است آن را مطلقاً حرام دانند و شيخ در دو كتاب اخبار خود قائل به اباحه است جز در جرّى، و اخبار دال بر حرمت را بكراهت حمل كرده براى روايات صحيحه دال بر


1) كتاب عاصم بن حميد: 25. فيه صدر و ذيل اسقطهما المصنّف و فيه: و المارماهيك.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص191.

حليت كه يكى همين روايت است و قائلان بحرمت، آن را حمل به تقيه كردند و آن احوط است. (1)

5- «قُرْبُ الْإِسْنَادِ، وَ كِتَابُ الْمَسَائِلِ، بِإِسْنَادِهِمَا عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى (علیه السلام) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ أَكْلِ السُّلَحْفَاةِ وَ السَّرَطَانِ وَ الْجِرِّيِّ أَ يَحِلُّ أَكْلُهُ قَالَ لَا يَحِلُّ أَكْلُ السُّلَحْفَاةِ وَ السَّرَطَانِ وَ الْجِرِّيِ (2)؛ (3)در قرب الاسناد: به سندش كه على بن جعفر از برادرش امام هفتم (علیه السلام) پرسيد از خوردن سنگ پشت و خرچنگ و جرّى، فرمود: حلال نيست خوردن لاک پشت و خرچنگ و جرّى.»

6- «الْكَافِي (4)، الْمَكَارِمُ، عَنِ ابْنِ نُبَاتَةَ عَنْ عَلِيٍّ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: لَا تَبِيعُوا الْجِرِّيَّ وَ لَا الْمَارْمَاهِيَ وَ لَا الطَّافِيَ؛ (5)در كافى: به سندى از على (علیه السلام) كه: نفروشيد جرّى را و نه مار ماهى و نه ماهى مرده روى آب را.» (6)

7- «فِقْهُ الرِّضَا، قَالَ (علیه السلام) إِنْ وَجَدْتَ سَمَكَةً وَ لَمْ تَدْرِ أَ ذَكِيٌّ هُوَ أَمْ غَيْرُ ذَكِيٍّ وَ ذَكَاتُهُ أَنْ يُخْرَجَ مِنَ الْمَاءِ حَيّاً فَخُذْ مِنْهُ وَاطْرَحْهُ فِي الْمَاءِ فَإِنْ طَفَا عَلَى رأس الْمَاءِ مُسْتَلْقِياً عَلَى ظَهْرِهِ فَهُوَ غَيْرُ ذَكِيٍّ وَ إِنْ كَانَ عَلَى وَجْهِهِ فَهُوَ ذَكِيٌ (7)؛ (8)در فقه الرضا فرموده اگر ماهى يافتى و ندانى تذكيه شده يا نه و تذكيه اش اين ست كه زنده از آب گرفته شود و الّا از


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) قرب الإسناد، ص 118؛ بحار الأنوار، ج 10، ص 261. فيه: عن اكل السلحفاة و السرطان و الجرى، قال: اما الجرى فلا يؤكل و لا السلحفاة و لا السرطان.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص195

4) لم يذكر في المخطوطة: الكافي.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص197

6) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

7) فقه الرضا: 40.

8) بحار الأنوار، ج 62، ص 198

آب برگير و به آب انداز، اگر بر پشت روى آب ماند تذكيه نشده و اگر بر رو روى آب ماند تذكيه شده.»

بيان: خود اين عبارت را صدوق (رحمة الله علیه) در فقيه و مقنع آورده، و در دروس گفته: حرام است ماهى مرده روى آب اگر بدانند در آب مرده و اگر بدانند بيرون آب مرده حلال است و اگر مشتبه باشد اقرب حرمت است.

و آن گَه سخن مقنع را آورده و گفته: علامه آن را پذيرفته، و يحيى بن سعيد در جامع گفته: چون تورى اندازد و ماهى در آن گرد آيد جائز است خوردنش و اگر بداند ماهى مرده در آب در ميان آن ها است آن را در آب اندازد اگر بر پشت روى آب ماند آن را بخورد و اگر بر رو ماند، خورده شود و هم چنين است شكار در آبگيرها، ابن حمزه در وسيله گفت: چون يک ماهى كنار آب ديدى و حال آن را ندانى در آبش افكنى: اگر بر پشت روى آب ماند مردار است و اگر بر رو تذكيه شده، و سلّار هم در مراسم چنين گفته: و ابن براج در مهذب گفته در ماهی هاى حلال كه آن چه بر كنار دريا يافت شود و در آب اندازند و پایين آن در آب نشيند و روى آب نچرخد حلال است و گويا خبر را به اين معنى تفسير كرده، و نهان نيست اعتراض آن و گويا سرّش اين ست كه هر چه در آب ميرد شكمش باد كند غالباً و بر پشت روى آب ماند به خلاف آن چه بيرون آب جان دهد و ظاهر اين ست ماهى تازه بيجان كم است كه برو روى آب ماند و ماهى كهنه در آب فرو رود چه بيرون آب جان دهد و چه در آب و از اين رو اكثر متأخرين از اين خبر روگردانند.

8- «جَامِعُ الشَّرَائِعِ، لِيَحْيَى بْنِ سَعِيدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (علیه السلام) كُلُّ مَا كَانَ فِي الْبَحْرِ مِمَّا يُؤْكَلُ فِي الْبَرِّ مِثْلُهُ فَجَائِزٌ أَكْلُهُ وَ كُلُّ مَا كَانَ فِي الْبَحْرِ مِمَّا لَا يَجُوزُ أَكْلُهُ فِي الْبَرِّ لَمْ يَجُزْ

أَكْلُهُ (1)؛ (2)در جامع الشرائع يحيى بن سعيد از امام ششم (علیه السلام) كه هر جانور دريائى كه همانندش در خشكى خورد نيست خوردنش جائز است و هر آن چه همانندش در خشكى حرام است خوردنش جائز نيست.»

بيان: قائل بمضمون اين خبر را نديدم جز اين كه فاضل نامبرده، روايتش را نقل كرده و پيش از آن گفته: از شكار دريا جز ماهى حلال نيست، و گفته شده بحليت آن چه مانندش در خشكى است و از ماهى حلال نيست جز پولک دار. (3)

9- «قُرْبُ الْإِسْنَادِ، عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ: سُئِلَ جَعْفَرٌ (علیه السلام) (4)عَنِ الرَّبِيثَا فَقَالَ لَا بَأْسَ بِأَكْلِهَا وَدِدْنَا أَنَّ عِنْدَنَا مِنْهَا (5)؛ (6)در قرب الاسناد به سندش از مسعدة بن صدقه كه از امام ششم پرسش شد از ربيثا، فرمود: خوردنش باكى ندارد و دوست داشتيم كه از آن نزد ما بود.» (7)

10- «وَ مِنْهُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى (علیه السلام) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ سَمَكَةٍ وَثَبَتْ مِنَ النَّهَرِ فَوَقَعَتْ عَلَى الْجُدِّ (8)فَمَاتَتْ هَلْ يَصْلُحُ أَكْلُهَا قَالَ إِنْ أَخَذْتَهَا (9)قَبْلَ أَنْ تَمُوتَ فَكُلْهَا وَ إِنْ مَاتَتْ قَبْلَ أَنْ تَأْخُذَهَا فَلَا تَأْكُلْهَا (10)وَ سَأَلْتُهُ عَمَّا حَسَرَ الْمَاءُ مِنْ صَيْدِ الْبَحْرِ وَ هُوَ مَيِّتٌ هَلْ يَحِلُّ أَكْلُهُ قَالَ لَا وَ سَأَلْتُهُ عَنِ السَّمَكِ يُصَادُ ثُمَّ يُوثَقُ


1) جامع الشرائع: ليست عندي نسخته.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص 200

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) في المصدر: قال: سمعت جعفرا يقول و سئل عن الربيثا.

5) قرب الإسناد، ص 16.

6) بحار الأنوار، ج 62، ص 202

7) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

8) في المصدر: على الجرف.

9) في المصدر: إذا اخذتها.

10) قرب الإسناد، ص 117.

فَيُرَدُّ إِلَى الْمَاءِ حَتَّى يَجِي ءَ مَنْ يَشْتَرِيهِ فَيَمُوتُ بَعْضُهُ أَ يَحِلُّ أَكْلُهُ قَالَ لَا لِأَنَّهُ مَاتَ فِي الَّذِي فِيهِ حَيَاتُهُ وَ رِسَالَتُهُ عَنِ الصَّيْدِ يَحْبِسُهُ فَيَمُوتُ فِي مَصِيدَتِهِ أَ يَحِلُّ أَكْلُهُ قَالَ إِذَا كَانَ مَحْبُوساً فَكُلْ فَلَا بَأْسَ (1)؛ (2)و از همان به سندش از على بن جعفر كه گويد از برادرش موسى (علیه السلام) پرسيدم از آن ماهى كه از نهر بجهد و به زمين افتد و بميرد شايد آن را خورد؟ فرمود: اگرش پيش از مردن گرفتى بخور و اگر پيش از آن كه بگيريش مرد مخور، و پرسيدمش از شكار دريا كه آب از آن بسته شده و مرده خوردنش حلال است؟ فرمود: نه، و پرسيدمش از ماهى كه شكار شود و بسته گردد و به آب برگردانده شود تا خريدارش آيد و برخى از آن ها بميرند خوردنش رواست؟ فرمود: نه چون در آبى كه زندگى او است مرده، و پرسيدمش از شكارى كه حبس شده و مرده در دام حلال است خوردنش؟ فرمود: چون بازداشت شده باشد بخور باكى ندارد.»

بیان بحار الأنوار (3): خلافى نيست ميان اصحاب در حرمت هر ماهى كه در جز دام و آب بند، مرده باشد و مشهور است كه تذكيه ماهى زنده، گرفتن آن ست از آب يا به دست آوردن زنده آن بيرون آب، و فرق ندارد كه بيرون آورَش از آب، مسلمان باشد يا كافر بنا بر مشهور، آرى آن چه در دست كافر يافت شود حلال نيست تا بدانى پس از بيرون آوردنش از آب جان داده و ظاهر كلام شيخ مفيد حرمت هر آن چه است كه كافر از آب برآورد، و ابن زهره گفته حرمت آن احتياط است.

و از شيخ در استبصار برآيد كه اگر مسلمان زنده او را از كافر بستاند حلال است و قول يكم اظهر است، و گفته شده اعتبار به برون آمدن، آن ست از آب زنده گرفته شود خواه كسى آن را برون آرد يا نه، و محقق (رحمة الله علیه) در نكت آن را برگزيده و دليلش روايت


1) قرب الإسناد، ص 118.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص 202.

3) بحار الأنوار، ج 10، ص 381.

زراره است گويد: گفتم: ماهى از آب جهد و كنار افتد و بچرخد تا بميرد فرمود:

آن را بخور، و در روايت ديگرى آغازش دلالت دارد كه اگر پيش از گرفتنش ميرد حلال نيست و آن احوط است گرچه مى شود حمل بر كراهت شود و در حلال بودن ماهى بسم الله گفتن و جز آن كه در ذبح شرط است معتبر نيست و صاحب وسيله گفت بسم الله در آن مستحب است، و اگر گرفته شود و باز به آب برگردد و در آن بميرد حلال نباشد چنان چه اين روايت بر آن دلالت دارد، و اگر آب از آن فرو گيرد و بميرد خلافى در حرمتش نيست.

و اگر در تور افتد و آب فرونشيند و برخى بميرند و زنده و مرده با هم مشتبه شوند. قولى است كه همه حلالند تا خصوص مرده را بدانى و شيخ در نهايه و قاضى آن را اختيار كرده و محقق آن را تحسين نموده چون اخبار صحيحه بر آن دلالت دارند، و ابن عقيل گفته اگر مرده آن هم ممتاز باشد باز حلال است و ظاهر اخبار هم همان ست كه همان قصد شكار در حلاليتش شرط است و بس، و آخر اين خبر هم بر آن دلالت دارد، و ابن ادريس و علامه و بيش تر متاخرين همه را حرام دانند چون آن چه در آب مرده حرام است و مجموع اطراف علم اجمالى محكوم بحرامند و شبهه محصوره است و اگر مرده در آب مشتبه نباشد و معين باشد حرمتش اولى است، و از اخبار جواب دادند به اين كه صراحتى ندارند در اين كه در آب مرده باشد و شايد مورد آن ها آن باشد كه برون آب مرده يا در مورد شک در مردن آن در آب باشند كه استصحاب بقاء زندگى جاريست و اصل اباحه در آن حاكم است. (1)

11- «وَ مِنْهُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ سَمُرَةَ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ: خَرَجَ


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى بَغْلَةِ رَسُولِ اللَّهِ (علیه السلام) وَ خَرَجْنَا مَعَهُ نَمْشِي حَتَّى انْتَهَيْنَا إِلَى أَصْحَابِ السَّمَكِ فَجَمَعَهُمْ فَقَالَ أَ تَدْرُونَ لِأَيِّ شَيْ ءٍ جَمَعْتُكُمْ قَالُوا لَا قَالَ لَا تَشْتَرُوا الْجِرِّيَّ وَ لَا الْمَارْمَاهِيَ وَ لَا الطَّافِيَ عَلَى الْمَاءِ وَ لَا تَبِيعُوهُ (1)؛ (2)و از همان به سندش از سمرة بن سعيد كه امير المؤمنين (علیه السلام) سوار استر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بيرون شد و ما به همراه او پياده رفتيم تا رسيديم بماهى فروشان و آنان را گرد آورد و فرمود: می دانيد براى چه شما را گرد آوردم؟ گفتند: نه، فرمود: جرّىّ و مارماهى و ماهى مرده روى آب را نخريد و نفروشيد.» (3)

12- «وَ مِنْهُ، عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ حَدَّثَنِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ أَنَّ عَلِيّاً (علیه السلام) كَانَ يَرْكَبُ بَغْلَةَ رَسُولِ اللَّهِ (علیه السلام) ثُمَّ يَمُرُّ بِسُوقِ الْحِيتَانِ فَيَقُولُ أَلَا لَا تَأْكُلُوا وَ لَا تَبِيعُوا مَا لَمْ يَكُنْ لَهُ قِشْرٌ (4)؛ (5)و از همان: به سندى كه امام على (علیه السلام) استر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را سوار می شد و ببازار ماهى فروشان مي رفت و مي فرمود: نخوريد و نفروشيد آن چه پولک ندارد.» (6)

13- «الْكَشِّيُّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ شَيْبَةَ عَنْ يَحْيَى بْنِ الْمُثَنَّى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ وَ زِيَادٍ عَنْ حَرِيزٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي حَنِيفَةَ فَقَالَ لِي أَسْأَلُكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ لَا يَكُونُ فِيهَا شَيْ ءٌ فَمَا تَقُولُ فِي جَمَلٍ أُخْرِجَ مِنَ الْبَحْرِ فَقُلْتُ إِنْ شَاءَ فَلْيَكُنْ جَمَلًا وَ إِنْ شَاءَ فَلْيَكُنْ بَقَرَةً إِنْ كَانَتْ عَلَيْهِ فُلُوسٌ أَكَلْنَاهُ وَ إِلَّا فَلَا (7)؛ (8)


1) المحاسن، ص 477.

2) بحار الأنوار، ج 62، ص209.

3) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

4) المحاسن، ص 477.

5) بحار الأنوار، ج 62، ص 209.

6) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

7) رجال الكشّيّ، ص 244 (طبع اول) و ص 328 (طبع دوم).

8) بحار الأنوار، ج 62، ص 218.

كشّى به سندش از حريز كه نزد ابى حنيفه رفتم و به من گفت از تو پرسشى كنم كه دربارۀ آن خبرى نرسيده، چه گوئى دربارۀ شترى كه از دريا برآيد گفتم: خواه شتر باشد و خواه گاو اگر پولک دارد آن را بخوريم و اگر ندارد نه.» (1)

14- «الدَّلَائِلُ، لِلْحِمْيَرِيِّ عَنْ أَخِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ الْبَغْدَادِيِّ قَالَ وَجَدْتُ فِي كِتَابِ الْمُعْضِلَاتِ رِوَايَةَ أَبِي طَالِبٍ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ رَبَاحٍ يَرْفَعُهُ عَنْ رِجَالِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ ثَابِتٍ قَالَ: كُنْتُ جَالِساً فِي مَجْلِسِسَيِّدِنَا أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ زَيْنِ الْعَابِدِينَ (علیه السلام) إِذْ وَقَفَ بِهِ (2)عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَقَالَ لَهُ يَا عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ بَلَغَنِي أَنَّكَ تَدَّعِي أَنَّ يُونُسَ بْنَ مَتَّى عُرِضَ عَلَيْهِ وَلَايَةُ أَبِيكَ فَلَمْ يَقْبَلْهُ فَحُبِسَ فِي بَطْنِ الْحُوتِ قَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ يَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ وَ مَا أَنْكَرْتَ مِنْ ذَلِكَ قَالَ إِنِّي لَا أَقْبَلُهُ فَقَالَ أَ تُرِيدُ أَنْ يَصِحَّ لَكَ ذَلِكَ قَالَ نَعَمْ قَالَ لَهُ اجْلِسْ ثُمَّ دَعَا غُلَامَهُ فَقَالَ لَهُ جِئْنَا بِعِصَابَتَيْنِ وَ قَالَ لِي يَا مُحَمَّدُ شُدَّ عَيْنَ عَبْدِ اللَّهِ بِإِحْدَى الْعِصَابَتَيْنِ وَ اشْدُدْ عَيْنَكَ بِالْأُخْرَى فَشَدَدْنَا أَعْيُنَنَا فَتَكَلَّمَ بِكَلَامٍ ثُمَّ قَالَ حُلُّوا أَعْيُنَكُمْ فَحَلَلْنَاهَا فَوَجَدْنَا أَنْفُسَنَا عَلَى بِسَاطٍ وَ نَحْنُ عَلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ فَتَكَلَّمَ بِكَلَامٍ فَاسْتَجَابَ لَهُ حِيتَانُ الْبَحْرِ إِذْ ظَهَرَتْ فِيهِنَّ حُوتَةٌ عَظِيمَةٌ (3)فَقَالَ لَهَا مَا اسْمُكِ فَقَالَتْ اسْمِي نُونٌ فَقَالَ لَهَا لِمَ حُبِسَ يُونُسُ فِي بَطْنِكِ فَقَالَتْ لَهُ عُرِضَ عَلَيْهِ وَلَايَةُ أَبِيكَ فَأَنْكَرَهَا فَحُبِسَ فِي بَطْنِي فَلَمَّا أَقَرَّ بِهَا وَ أَذْعَنَ أُمِرْتُ فَقَذَفْتُهُ وَ كَذَلِكَ مَنْ أَنْكَرَ وَلَايَتَكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ يُخَلَّدُ فِي نَارِ الْجَحِيمِ فَقَالَ لَهُ يَا عَبْدَ اللَّهِ أَ سَمِعْتَ وَ شَهِدْتَ فَقَالَ لَهُ نَعَمْ (4)فَقَالَ شُدُّوا أَعْيُنَكُمْ فَشَدَدْنَاهَا فَتَكَلَّمَ بِكَلَامٍ ثُمَّ قَالَ حُلُّوهَا فَحَلَلْنَاهَا فَإِذَا نَحْنُ عَلَى الْبِسَاطِ فِي مَجْلِسِهِ فَوَدَّعَهُ عَبْدُ اللَّهِ وَ انْصَرَفَ


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

2) في المصدر: إذ وقف عليه.

3) في المصدر: ثم تكلم بكلام فاجابه حيتان البر و ظهرت حوتة عظيمة.

4) في المصدر: فالتفت الى عبد اللّه و قال له: أسمعت و شهدت؟ قال: نعم.

فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي لَقَدْ رَأَيْتُ فِي يَوْمِي عَجَباً وَ آمَنْتُ بِهِ فَتَرَى عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ يُؤْمِنُ بِمَا آمَنْتُ بِهِ (1)فَقَالَ لِي أَ لَا تُحِبُّ أَنْ تَعْرِفَ ذَلِكَ فَقُلْتُ نَعَمْ قَالَ قُمْ فَاتَّبِعْهُ وَ مَاشِهِ وَ اسْمَعْ مَا يَقُولُ لَكَ فَتَبِعْتُهُ فِي الطَّرِيقِ وَ مَشَيْتُ مَعَهُ فَقَالَ لِي إِنَّكَ لَوْ عَرَفْتَ سِحْرَ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لَمَا كَانَ هَذَا بِشَيْ ءٍ فِي نَفْسِكَ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ يَتَوَارَثُونَ السِّحْرَ كَابِراً عَنْ كَابِرٍ فَعِنْدَ ذَلِكَ عَلِمْتُ أَنَّ الْإِمَامَ لَا يَقُولُ إِلَّا حَقّاً (2)؛ (3)در دلائل حميرى به سندش از محمّد بن ثابت كه در مجلس آقاى خود امام چهارم نشسته بوديم كه عبد الله بن عمر در آن برپا ايستاد و گفت: اى على بن الحسين به من رسيده كه تو دعوى كردى ولايت پدرت بيونس بن متى پيشنهاد شد و نپذيرفت و در شكم ماهى زندانى شد؟ امام (علیه السلام) فرمود: اى عبد الله بن عمر براى چه آن را انكار كنى؟ گفت من آن را نپذيرم، فرمود: ميخواهى درستى آن را بدانى؟ گفت: آرى، به او فرمود: بنشين، و غلامش را خواست و فرمود دو سر بند براى ما بياور، و به من فرمود چشمان عبد الله را با يكى از آن ها ببند و چشمان خود را با ديگرى، و چشمان خود را بستيم و او سخنى گفت: و سپس فرمود: چشم خود را باز كنيد باز كرديم و خود را روى بساطى ديديم و در كنار دريا بوديم، و سخنى گفت و ماهيان دريا او را پاسخ دادند و در ميانشان ماهى بزرگى پديدار شد، به او فرمود نامت چيست؟ گفت: نامم نون است. فرمودش چرا يونس در شكمت زندانى شد؟ گفت ولايت پدرت بدو پيشنهاد شد و نپذيرفت و در شكمم زندانى شد، و چون بدان اعتراف كرد و پذيرا شد به من فرمودند او را بيرون انداختم، و هم چنان هر كه منكر ولايت شما خاندان شود در آتش دوزخ جاويد ماند فرمودش اى عبد الله شنيدى و ديدى؟ گفتمش آرى، فرمود: چشمانتان را ببنديد، و چشم هايمان را


1) في المصدر: أ ترى ان عبد اللّه بن عمر يؤمن به!.

2) دلائل الإمامة، ص 92 فيه: فرجعت و انا عالم ان الامام لا يقول الا حقا.

3) بحار الأنوار، ج 62، ص218.

بستيم و او سخنى گفت و سپس فرمود بازشان كنيد و باز كرديم و ناگاه روى بساط در مجلس او بوديم و عبد الله وداع كرد و رفت من گفتم: اى آقايم امروز من عجيبى ديدم و بدان گرويدم و به نظر شما عبد الله بن عمر باور كند آن چه را من باور كردم؟ به من فرمود: دوست دارى اين را بدانى؟ گفتم آرى، فرمود: برخيز و به دنبالش برو و با او همگام باش و بشنو چه مي گويد بتو؟ و در راه دنبالش رفتم و با او همگام شدم و به من گفت: اگر تو جادوى فرزندان عبد المطلب را مي دانستى اين حادثه در دلت چيزى نبود، اينان مردمى اند كه از یک ديگر جادو را بارث می برند، در اين هنگام دانستم كه امام جز حق چيزى نمی گويد.» (1)

والحمد لله رب العالمین.


1) آسمان و جهان (ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 54).

فهرست منابع و مآخذ

*قرآن کریم

1.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، الخصال، تهران، مترجم: محمدباقر کمره ای، دار الكتب العلمية، 1363ش.

2.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، تهران، انتشارات ارمغان طوبی، 1382 ش.

3.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، علل الشرائع، قم، انتشارات مؤمنین، 1384 ش.

4.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، تهران، انتشارات جهان، 1378 ش.

5.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، كتاب من لا يحضره الفقيه، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1361ش.

6.

ابن بسطام، عبدالله، طبّ الأئمة (علیه السلا)، نجف، المكتبة الحيدرية، 1416 ق.

7.

ابن قولویه، جعفر بن محمد، کامل الزيارات، تهران، انتشارات نگاران قلم، بی تا.

8.

حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، قم، موسسة آل البيت (علیه السلام) لإحياء التراث، 1368ش.

9.

حلّی، یحیی بن احمد، الجامع للشّرائع، قم، مؤسسه سید الشهداء (علیه السلام)، 1405ق.

10.

حمیری، عبدالله بن جعفر، قرب الإسناد، تهران، انتشارات کوشان پور، 1375ش.

11.

حویزی، عبدعلی بن جمعه، نور الثقلین، قم، نوید اسلام، 1391ش.

12.

خوئی، سید ابوالقاسم، الهداية في الأصول، قم، مؤسسه فرهنگی صاحب الأمر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 1417ق.

13.

دمیری، کمال الدین محمد، حياة الحيوان الكبرى، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1374ش.

14.

راوندی کاشانی، فضل الله بن علی، النوادر، تهران، بنیاد فرهنگ اسلامی کوشانپور، 1376ش.

15.

رضا، محمد رشید، المنار، قاهره، دارالنشر للجامعات، 1428ق.

16.

شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغة، تصحیح: فیض الإسلام، تهران، نشر حیدریه، 1326ش.

17.

صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمد (صلی الله علیه و آله)، قم، نشر وثوق، 1389ش.

18.

طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، تهران، نشر فراهانی، 1375ش.

19.

طبری، محمد بن جریر، دلائل الإمامة، قم، مؤسسة البعثة، 1429ق.

20.

طوسی، محمد بن حسن، تهذيب الأحكام، بیروت، دار الأضواء، 1985م.

21.

علم الهدی، سید مرتضی، تنزيه الانبیاء والأئمة، مشهد، آستان قدس رضوی، 1377ش.

22.

علی بن موسی الرضا (امام رضا (علیه السلام))، فقه الرضا (الفقه المنسوب إلى الإمام الثامن علی بن موسی الرضا (علیه السلام))، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1389ش.

23.

قاضی عیاض، عیاض بن موسی، مشارق الأنوار، قاهره، دار التراث، بی تا.

24.

قاضی نعمان، دعائم الإسلام، بیروت، دار المعارف، 1383 ق.

25.

قمی، عباس، سفینة البحار، قم، دارالأُسوة، 1373ش.

26.

قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، قم، کتابخانه آية الله العظمی مرعشی نجفی، بی تا.

27.

کشّی، محمد بن عمر، رجال کشّی، تهران، انتشارات آماره، 1400 ش.

28.

کلینی، محمد بن يعقوب، اصول کافی، قم، دارالاسوة، 1375ش.

29.

کلینی، محمد بن يعقوب، روضة الكافی، تهران، اسلامیه، 1382ق.

30.

کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الكافی، تهران، انتشارات سید مرتضی، 1315ق.

31.

کوه‌کمره‌ای، محمدباقر، آسمان و جهان (ترجمه كتاب «السماء و العالم» بحار الأنوار)، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1351ش.

32.

مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، تهران، اسلامیه، 1294ق.

33.

مفيد، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، مترجم: رسولی محلاتی، قم، کنگرهٔ شیخ مفید، 1413ق.

34.

مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامية، 1372ش.