دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام جلد 25

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

عنوان و نام پديدآور: فرخ فال، احمد، ۱۳۳۷-

دائره المعارف ارتباطات و تعامات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام/ احمد فرخ فال.

مشخصات نشر: قم: ذکری، 1404.

مشخصات ظاهری: 30 ج.

شابک دوره: 7-28-6319-622-978

شابک مجلدات 1-30:

ج 1: 1-27-6319-622-978

ج 2: 4-29-6319-622-978

ج 3: 3-30-6319-622-978

ج 4: 7-31-6319-622-978

ج 5: 4-32-6319-622-978

ج 6: 1-33-6319-622-978

ج 7: 8-34-6319-622-978

ج 8: 5-35-6319-622-978

ج 9: 2-36-6319-622-978

ج 10: 9-37-6319-622-978

ج 11: 6-38-6319-622-978

ج 12: 3-39-6319-622-978

ج 13: 9-40-6319-622-978

ج 14: 6-41-6319-622-978

ج 15: 3-42-6319-622-978

ج 16: 0-43-6319-622-978

ج 17: 7-44-6319-622-978

ج 18: 4-45-6319-622-978

ج 19: 1-46-6319-622-978

ج 20: 8-47-6319-622-978

ج 21: 3-57-8438-622-978

ج 22: 7-59-8438-622-978

ج 23: 0-58-8438-622-978

ج 24: 3-60-8438-622-978

ج 25: 0-61-8438-622-978

ج 26: 7-62-8438-622-978

ج 27: 4-63-8438-622-978

ج 28: 1-64-8438-622-978

ج 29: 8-65-8438-622-978

ج 30: 5-66-8438-622-978

فهرست نویسی: فیپا

يادداشت: ج 1-۲۰؛ چاپ اول: ۱۴۰۰ (فیپا).

‏یادداشت: کتابنامه.

مندرجات مجلدات 1-30:

ج 1 و 2:ارتباطات الهی و عالم هستی ج 3: ارتباطات و تعامالت انبیاء علیهم السلام

ج 4-6: ارتباطات و تعامالت انبیاء، ائمه و اولیاء ج 7 و 8: ارتباطات و تعامالت انسان با خداوند

ج 9: ارتباطات و تعامالت زن و شوهر ج 10: ارتباطات و تعامالت والدین و فرزند

ج 11 و 12: ارتباطات و تعامالت بین مردم ج 13: ارتباطات و تعامالت مؤمنین و منافقین

ج 14: ارتباطات و تعامالت مسلمان ها و مذاهب ج 15: ارتباطات و تعامالت مذاهب و امم اسلامی

ج 16: ارتباطات و تعامالت مسلمان ها و کفار ج 17: ارتباطات و تعامالت حکومت اسلامی و مردم

ج 18 و 19: ارتباطات و تعامال‫ ت بین حکومت ها ج 20: تعامالت در حکومت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف

ج 21: اهمیت و چیستی و پیدایش زمین ج 22: نقش و جایگاه زمین، اقالیم سَبعه و کوه ها

ج 23: اهمیت آب، ا کسیژن و اوزون برای انسان ج 24: جایگاه آسمان ها و ستارگان در عالم هستی

ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان ج 26: ارتباطات و ا کوسیستم در ابرها، عرش و کرسی

ج 27: ارتباطات و ا کوسیستم در کائنات و حیوانات ج 28: تعامالت و ا کوسیستم در حیوانات و آبزیان

ج 29: تعامالت و ا کوسیستم در آبزیان و گیاهان ج 30: نقش نباتات در ا کوسیستم و سالمت انسان

موضوع: ارتباط-- جنبه های مذهبی-- اسلام Communication -- Religious aspects -- Islam

موضوع: ارتباط-- جنبه های قرآنی Communication -- Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط-- احادیث Communication -- Hadiths

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- جنبه های مذهبی-- اسلام Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- جنبه های قرآنی Interpersonal communication -- Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- احادیث Interpersonal communication -- Hadiths

رده بندی کنگره: ‏۶/ BP۱۱

رده بندی دیویی: ۰۴۵/ ۲۹۷

کتابشناسی ملی: ۷۵۹۵۵۱۱

ویراستار دیجیتالی: لیلا کریمی

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

اشاره

عنوان و نام پديدآور: فرخ فال، احمد، ۱۳۳۷-

دائره المعارف ارتباطات و تعامات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام/ احمد فرخ فال.

مشخصات نشر: قم: ذکری، 1404.

مشخصات ظاهری: 30 ج.

شابک دوره: 7-28-6319-622-978

شابک مجلدات 1-30:

ج 1: 1-27-6319-622-978

ج 2: 4-29-6319-622-978

ج 3: 3-30-6319-622-978

ج 4: 7-31-6319-622-978

ج 5: 4-32-6319-622-978

ج 6: 1-33-6319-622-978

ج 7: 8-34-6319-622-978

ج 8: 5-35-6319-622-978

ج 9: 2-36-6319-622-978

ج 10: 9-37-6319-622-978

ج 11: 6-38-6319-622-978

ج 12: 3-39-6319-622-978

ج 13: 9-40-6319-622-978

ج 14: 6-41-6319-622-978

ج 15: 3-42-6319-622-978

ج 16: 0-43-6319-622-978

ج 17: 7-44-6319-622-978

ج 18: 4-45-6319-622-978

ج 19: 1-46-6319-622-978

ج 20: 8-47-6319-622-978

ج 21: 3-57-8438-622-978

ج 22: 7-59-8438-622-978

ج 23: 0-58-8438-622-978

ج 24: 3-60-8438-622-978

ج 25: 0-61-8438-622-978

ج 26: 7-62-8438-622-978

ج 27: 4-63-8438-622-978

ج 28: 1-64-8438-622-978

ج 29: 8-65-8438-622-978

ج 30: 5-66-8438-622-978

فهرست نویسی: فیپا

يادداشت: ج 1-۲۰؛ چاپ اول: ۱۴۰۰ (فیپا).

‏یادداشت: کتابنامه.

مندرجات مجلدات 1-30:

ج 1 و 2:ارتباطات الهی و عالم هستی ج 3: ارتباطات و تعامالت انبیاء علیهم السلام

ج 4-6: ارتباطات و تعامالت انبیاء، ائمه و اولیاء ج 7 و 8: ارتباطات و تعامالت انسان با خداوند

ج 9: ارتباطات و تعامالت زن و شوهر ج 10: ارتباطات و تعامالت والدین و فرزند

ج 11 و 12: ارتباطات و تعامالت بین مردم ج 13: ارتباطات و تعامالت مؤمنین و منافقین

ج 14: ارتباطات و تعامالت مسلمان ها و مذاهب ج 15: ارتباطات و تعامالت مذاهب و امم اسلامی

ج 16: ارتباطات و تعامالت مسلمان ها و کفار ج 17: ارتباطات و تعامالت حکومت اسلامی و مردم

ج 18 و 19: ارتباطات و تعامال‫ ت بین حکومت ها ج 20: تعامالت در حکومت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف

ج 21: اهمیت و چیستی و پیدایش زمین ج 22: نقش و جایگاه زمین، اقالیم سَبعه و کوه ها

ج 23: اهمیت آب، ا کسیژن و اوزون برای انسان ج 24: جایگاه آسمان ها و ستارگان در عالم هستی

ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان ج 26: ارتباطات و ا کوسیستم در ابرها، عرش و کرسی

ج 27: ارتباطات و ا کوسیستم در کائنات و حیوانات ج 28: تعامالت و ا کوسیستم در حیوانات و آبزیان

ج 29: تعامالت و ا کوسیستم در آبزیان و گیاهان ج 30: نقش نباتات در ا کوسیستم و سالمت انسان

موضوع: ارتباط-- جنبه های مذهبی-- اسلام Communication -- Religious aspects -- Islam

موضوع: ارتباط-- جنبه های قرآنی Communication -- Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط-- احادیث Communication -- Hadiths

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- جنبه های مذهبی-- اسلام Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- جنبه های قرآنی Interpersonal communication -- Qur'anic teaching

موضوع: ارتباط بین اشخاص-- احادیث Interpersonal communication -- Hadiths

رده بندی کنگره: ‏۶/ BP۱۱

رده بندی دیویی: ۰۴۵/ ۲۹۷

کتابشناسی ملی: ۷۵۹۵۵۱۱

ویراستار دیجیتالی: لیلا کریمی

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان

از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام

جلد بیست و پنجم: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان

احمد فرخ فال

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات انسان و جهان

جلد بیست و پنجم؛ نقش خورشید و ماه در زندگی انسان

احمد فرخ فال

انتشارات: ذکری/ قم

نوبت چاپ: اول/ 1405 ش

شمارگان 1000 نسخه

شابک این جلد؛ 0-61-8438-622-978

شابک دوره؛ 7-28-6319-622-978

فهرست مطالب

فصل سوم: تعاملات کائنات

بخش پنجم: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان...9

گفتار اول: خورشید و ماه...11

1.

آفرینش خورشید و ماه...26

2.

برنامه منظم و دائم خورشید و ماه...26

3.

خورشید و ماه در تسخیر انسان...35

4.

خورشید و ماه، حساب گر و تاریخ سازند...40

5.

سیر منظم خورشید و ماه...57

6.

خورشید و ماه، دو معجزه الهی...71

7.

قرارگاه و منزل گاه خورشید و ماه...74

8.

خورشید و ماه هر دو، دلیل بر توحیدند..86

9.

ماه، نور است و خورشید، سراج...88

10.

خورشید و سایه متحرک...91

11.

سایۀ خورشید و تعیین قبله...96

12.

ماهیت خورشید و ماه...98

13.

عمر خورشید و ماه...114

14.

عاقبت خورشید و ماه...117

15.

وضعیت ماه، سیاره و ستاره...134

16.

منظومه شمسی...138

17.

قمرهای منظومه شمسی...145

18.

منظومه ها...159

19.

کسوف (خورشید گرفتگی) و خسوف (ماه گرفتگی)...168

گفتار دوم: روز و شب، و خواص آن ها...181

1.

شب و روز دو نشانه توحید...181

2.

کوتاه و بلند شدن شب و روز...187

3.

حصول چهار فصل، با اختلاف شب و روز...230

4.

منافع مخلوقات، در تغییرات شب و روز...238

5.

آرامش شبانگاهی و روشنائی روز های کاری...263

6.

شب و روز، بستر خواب لازم...271

7.

استراحت شبانه و معیشت روزانه...274

8.

سه امر مهم؛ فجر، شب اول ذی الحجه، و زوج و فرد..280

9.

بیان تفسیری علامه مجلسی رحمة الله...288

تصاویر...320

فهرست منابع و مآخذ...327

فصل سوم: تعاملات کائنات

اشاره

• بخش پنجم: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان

بخش پنجم: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان

اشاره

•

گفتار اول: خورشید و ماه

•

گفتار دوم: روز و شب، و حواص آن ها

گفتار اول: خورشید و ماه

1. آفرینش خورشید و ماه
اشاره

قرآن می فرماید:

إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ (1)؛ «پروردگار شما، خداوندى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز [شش دوران] آفريد؛ سپس به تدبير جهان هستى پرداخت؛ با (پرده تاريک) شب، روز را می پوشاند؛ و شب به دنبال روز، به سرعت در حركت است؛ و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد، كه مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان)، از آن او (و به فرمان او) ست! پر بركت (و زوال ناپذير) است خداوندى كه پروردگار جهانيان است!»

تفسیر

او است كه خورشيد و ماه و ستارگان را آفريده است، در حالى كه همه سر بر فرمان او هستند»؛ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ.


1) اعراف/ 54

(درباره تسخير خورشيد و ماه و ستارگان و معانى آن در ذيل آيات مناسب، به خواست خدا، بحث خواهيم كرد).

پس از ذكر آفرينش جهان هستى و نظام شب و روز و آفرينش ماه و خورشيد و ستارگان به عنوان تأكيد مى گويد: «آگاه باشيد آفرينش و اداره امور جهان هستى تنها به دست او است»؛ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ.

«خلق» و «امر» چيست؟

در اين كه منظور از «خلق» و «امر» چيست، ميان مفسران گفتگو است، اما با توجه به قرائنى كه در اين آيه و آيات ديگر قرآن موجود است استفاده مى شود كه منظور از «خلق» آفرينش نخستين، و منظور از «امر» قوانين و نظاماتى است كه به فرمان پروردگار در عالم هستى حكومت مى كند و آن ها را در مسير خود رهبرى مى نمايد.

اين تعبير در حقيقت پاسخى است به آن ها كه چنين مى پندارند خداوند جهان را آفريده و آن را به حال خود واگذارده و كنارى نشسته است، و به تعبير ديگر عالم هستى در ايجادش نيازمند به خدا است، اما در بقا و ادامه حيات نيازى ندارد!.

اين جمله مى گويد: همان طور كه جهان در حدوثش نيازمند به او است در تدبير و ادامه حيات و اداره اش نيز وابسته به او مى باشد، و اگر لحظه اى لطف خدا از آن گرفته شود نظامش به كلى از هم گسسته و نابود مى گردد.

بعضى از فلاسفه مايلند كه عالم «خلق» را عالم «ماده» و عالم «امر» را عالم «ماوراء ماده» بدانند، زيرا عالم خلق جنبه تدريجى دارد و اين خاصيت جهان ماده است و عالم امر جنبه دفعى و فورى دارد و اين خاصيت جهان ماوراء ماده است

چنان كه مى خوانيم إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (1)؛ «هنگامى كه خداوند چيزى را اراده كند، به او فرمان مى دهد موجود باش، آن هم موجود مى شود».

ولى با توجه به موارد استعمال «امر» در آيات قرآن و حتى جمله وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ كه در آيه مورد بحث خوانديم، استفاده مى شود كه امر به معنى هر گونه فرمان الهى است، خواه در جهان ماده باشد يا جهان ماوراى ماده (دقت كنيد).

و در پايان آيه مى فرمايد: «پربركت است خداوندى كه پروردگار عالميان است»؛ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ.

در حقيقت اين جمله بعد از ذكر آفرينش آسمان و زمين و شب و روز و خورشيد و ماه و ستارگان و تدبير جهان هستى يک نوع ستايش از مقام مقدس پروردگار است كه به عنوان تعليم به بندگان فرموده.

«تبارک» از مادۀ «بركت» است و ريشه آن «برک» (بر وزن درک) به معنى سينه شتر مى باشد، و از آن جا كه شتران به هنگامى كه در جايى ثابت مى مانند سينه خود را به زمين مى چسبانند، اين كلمه تدريجاً معنى ثابت ماندن به خود گرفته است، سپس به هر نعمتى كه پايدار و با دوام باشد و هر موجودى كه داراى عمر طولانى و آثار مستمر و ممتد است، موجود «مبارک» یا «پر بركت» گفته مى شود، و نيز اگر مى بينيم به استخرها و يا بعضى از مخازن آب «بركه» گفته مى شود به خاطر اين است كه آب مدتى طولانى در آن باقى مى ماند.

و از اين جا روشن مى شود كه يک سرمايه «پر بركت»، سرمايه اى است كه به زودى زوال نپذيرد و يك موجود «مبارک» موجودى است كه آثار آن مدتى طولانى


1) يس/ 82.

برقرار بماند، بديهى است لايق ترين وجود براى اين صفت همان وجود خدا است او وجودى است مبارک ازلى، ابدى و سرچشمه همه بركات و نيكی ها و خير مستمر، تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (درذيل آيه 92 سوره انعام نيز در اين باره سخن گفتيم). (1)

اللَّهُ الَّذي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْري لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ (2)؛ «خدا همان كسى است كه آسمان ها را، بدون ستون هايى كه براى شما ديدنى باشد، برافراشت، سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در كف قدرت گرفت)؛ و خورشيد و ماه را مسخّر ساخت، كه هر كدام تا زمان معينى حركت دارند! كارها را او تدبير مى كند؛ آيات را (براى شما) تشريح مى نمايد؛ شايد به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد!».

حدیث بحار الأنوار
اشاره

*حدیث بحار الأنوار (3)

تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَسَارٍ (4عَنْ مَعْرُوفِ بْنِ خَرَّبُوذَ عَنِ الْحَكَمِ بْنِ الْمُسْتَنِيرِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ علیه السلام قَالَ إِنَّ مِنَ الآيَاتِ الَّتِي قَدَّرَهَا اللَّهُ لِلنَّاسِ مِمَّا يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ الْبَحْرَ الَّذِي خَلَقَهُ اللَّهُ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ قَالَ وَ إِنَّ اللَّهَ قَدَّرَ فِيهِ مَجَارِيَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ النُّجُومِ وَ الْكَوَاكِبِ ثُمَّ قَدَّرَ ذَلكَ كُلَّهُ عَلَى الْفَلَكِ)


1) تفسير نمونه، ج 6، ص 200.

2) رعد/ 2

3) بحار الأنوار، ج 55، ص 147.

4) لم نجد فى تراجم الخاصة و العامة من يسمى «عبد اللّه بن يسار» و كذا «الحكم ابن المستنير» و الظاهر أنهما مصحفا «عبد اللّه بن سنان» و «الحكم بن المستورد» كما فى سند الكافى، ثم الظاهر ان الصحيح هو «الحكم بن المستور» بلا دال فى آخره كما فى «جامع الرواة- ج 1، ص 267» قال: معروف بن خربوذ عنه عن على بن الحسين عليهما السلام فى حديث البحر مع الشمس فى كتاب الروضة (انتهى) و على أى تقدير فلم نظفر له على مدح أو ذم فى كتب الرجال.

ثُمَّ وَ كَّلَ بِالْفَلَكِ مَلَكاً مَعَهُ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ فَهُمْ يُدِيرُونَ الْفَلَكَ فَإِذَا أَدَارُوهُ دَارَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْكَوَاكِبُ مَعَهُ فَنَزَلَتْ فِي مَنَازِلِهَا الَّتِي قَدَّرَهَا اللَّهُ فِيهَا لِيَوْمِهَا وَ لَيْلَتِهَا وَ إِذَا كَثُرَتْ ذُنُوبُ الْعِبَادِ وَ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَسْتَعْتِبَهُمْ بِآيَةٍ مِنْ آيَاتِهِ أَمَرَ الْمَلَكَ الْمُوَكَّلَ بِالْفَلَكِ أَنْ يُزِيلَ الْفَلَكَ الَّذِي عَلَيْهِ مَجَارِي الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ النُّجُومِ وَ الْكَوَاكِبِ فَيَأْمُرُ الْمَلَكُ أُولَئِكَ السَّبْعِينَ الْأَلْفَ الْمَلَكِ أَنْ يُزِيلُوا الْفَلَكَ عَنْ مَجَارِيهِ قَالَ فَيُزِيلُونَهُ فَتَصِيرُ الشَّمْسُ فِي ذَلِكَ الْبَحْرِ الَّذِي يَجْرِي الْفَلَكُ فِيهِ فَيَطْمِسُ ضَوْؤُهَا وَ يُغَيَّرُ لَوْنُهَا فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُعَظِّمَ الْآيَةَ طَمَسَتِ الشَّمْسُ فِي الْبَحْرِ عَلَى مَا يُحِبُّ اللَّهُ أَنْ يُخَوِّفَ خَلْقَهُ بِالْآيَةِ فَذَلِكَ عِنْدَ شِدَّةِ انْكِسَافِ الشَّمْسِ وَ كَذَلِكَ يُفْعَلُ بِالْقَمَرِ فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُخْرِجَهُمَا وَ يَرُدَّهُمَا إِلَى مَجْرَاهُمَا أَمَرَ الْمَلَكَ الْمُوَكَّلَ بِالْفَلَكِ أَنْ يَرُدَّ الشَّمْسَ إِلَى مَجْرَاهَا فَيَرُدُّ الْمَلَكُ الْفَلَكَ إِلَى مَجْرَاهُ فَتَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ وَ هِيَ كَدِرَةٌ وَ الْقَمَرُ مِثْلُ ذَلِكَ ثُمَّ قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ علیه السلام أَمَا إِنَّهُ لَا يَفْزَعُ لَهُمَا وَ لَا يَرْهَبُ إِلَّا مَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَافْزَعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَاجِعُوا قَالَ وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام الْأَرْضُ مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ الْخَرَابُ مِنْهَا مَسِيرَةُ أَرْبَعِمِائَةِ عَامٍ وَ الْعُمْرَانُ مِنْهَا مَسِيرَةُ مِائَةِ عَامٍ وَ الشَّمْسُ سِتُّونَ فَرْسَخاً فِي سِتِّينَ فَرْسَخاً وَ الْقَمَر أَرْبَعُونَ فَرْسَخاً فِي أَرْبَعِينَ فَرْسَخاً بُطُونُهُمَا يُضِيئَانِ لِأَهْلِ السَّمَاءِ وَ ظُهُورُهُمَا لِأَهْلِ الْأَرْضِ وَ الْكَوَاكِبُ كَأَعْظَمِ جَبَلٍ عَلَى الْأَرْضِ وَ خَلَقَ الشَّمْسَ قَبْلَ الْقَمَرِ وَ قَالَ سَلَّامُ بْنُ الْمُسْتَنِيرِ قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام لِمَ صَارَتِ الشَّمْسُ أَحَرَّ مِنَ الْقَمَرِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الشَّمْسَ مِنْ نُورِ النَّارِ وَ صَفْوِ الْمَاءِ طَبَقاً مِنْ هَذَا وَ طَبَقاً مِنْ هَذَا حَتَّى إِذَا صَارَتْ سَبْعَةَ أَطْبَاقٍ أَلْبَسَهَا لِبَاساً مِنْ نَارٍ فَمِنْ هُنَالِكَ صَارَتْ أَحَرَّ مِنَ الْقَمَرِ قُلْتُ فَالْقَمَرُ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْقَمَرَ مِنْ ضَوْءِ نُورِ النَّارِ وَ صَفْوِ الْمَاءِ طَبَقاً مِنْ هَذَا وَ طَبَقاً مِنْ هَذَا حَتَّى إِذَا صَارَتْ سَبْعَةَ أَطْبَاقٍ أَلْبَسَهَا لِبَاساً مِنْ مَاءٍ فَمِنْ هُنَالِكَ صَارَ الْقَمَرُ أَبْرَدَ مِنَ الشَّمْسِ» (1.)###### ترجمه:تفسیر علی بن ابراهیم: امام سجاد علیه السلام فرمود: همانا از نشانه هایی که خداوند


1) تفسير على بن إبراهيم: 379.

عزّ و جلّ برای مردم تقدیر فرموده از جمله چیزهائی که به آن نیازمندند [و جزء ضروریات زندگی طبیعی ایشان است]، دریائی است که خداوند تعالی آن را در میان آسمان و زمین آفریده است. امام علیه السلام به دنبال این مطلب فرمود: و البته خداوند چنین مقدّر فرموده که مدار حرکت خورشید و ماه و ستارگان از آن جا باشد و این جمله را همگی بر آسمان مقدّر فرموده است.یعنی تقدیر از طرف بالا صورت گرفته و نظام بر همه عناصر فلکی حکومت می کند.آن گاه بر فلک فرشته ای را که هفتاد هزار فرشته دیگر همراه او هستند، گماشته است که آنان دسته جمعی آسمان و افلاک را به چرخش در می آورند، و چون آنان فلک را به گردش در می آورند، خورشید و ماه و ستارگان نیز هماهنگ با آن می گردند، و هر یک در شبانه روز یک بار چنان که خداوند متعالی مقدّر فرموده به جای خود می رود. و هرگاه گناهان بندگان فزونی یابد و خداوند بخواهد آنان را با آیتی از آیات خویش مورد عتاب قرار دهد، فرشته موکّل بر فلک را فرمان دهد تا فلک را از حرکت های معمولی که خورشید و ماه و ستارگان بر اساس آن دارند، بگرداند.پس آن فرشته سرکرده، به هفتاد هزار فرشته مأمور دیگر دستور می دهد که فلک را از مسیر و حرکت همیشگی بگردانید. آنان مسیر آن را منحرف می سازند؛ پس خورشید درون آن دریا که فلک بر آن جریان دارد، می رود، در این حال کسوف روی می دهد، و نور خورشید کم می شود و رنگش دگرگون می گردد. و هرگاه خداوند عزّ و جلّ بخواهد آن آیت را بزرگ تر سازد خورشید را بر حسب مقدار تخویفی که اراده فرماید در آن دریا محو می کند و این هنگامی است که کسوف خورشید بیش تر می شود.

و همین رفتار را نسبت به ماه نیز معمول می فرماید. پس هرگاه خداوند عزّ و جلّ اراده فرماید که کسوف و خسوف را زایل نموده و آن ها را به مسیر متعارفشان بازگرداند، فرشته موکّل بر افلاک را امر می فرماید تا خورشید را به مسیر و مجرای همیشگی برگرداند، در این وقت فرشته فلک را به مسیر حرکت سابق برمی گرداند، پس آفتاب از آب آن دریا خارج می شود در حالی که کدر است، و ماه نیز به همین ترتیب است.آن گاه امام سجاد علیه السلام فرمود: بدانید که کسی فزع و خوف در برابر این دو نشانه بزرگ الهی پیدا نمی کند مگر آن که از شیعیان ما باشد، پس هرگاه کسوف یا خسوف واقع شد به پیشگاه خداوند تعالی پناه برید و به او بازگردید.حضرت فرمود: امیر المؤمنین علیه السلام فرموده: زمین پانصد سال راه است؛ چهار صد سالش ویرانست و صد سالش آباد، و خورشید 60 فرسخ در 60 فرسخ، و ماه 40 فرسخ در 40 فرسخ است. درون آن ها برای اهل آسمان روشنایی می دهد و بیرون آن ها برای اهل زمین، و ستارگان مثل بزرگ ترین کوه بر روی زمین می باشند. آفرینش خورشید پیش از ماه بوده است.سلام بن مستنیر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: چرا خورشید گرم تر از ماه است؟ فرمود: همانا خداوند خورشید را از نور آتش و زلالی آب آفریده، طَبَقی از این و طَبَقی از آن، و وقتی هفت طَبَق شده جامه ای آتشین بر آن پوشانده و از این جا است که خورشید گرم تر از ماه شده است. گفتم: پس ماه چطور؟ فرمود: همانا خداوند ماه را از پرتو نور آتش و از زلالی آب آفرید، طَبَقی از این و طَبَقی از آن، تا زمانی که هفت طبقه شد، جامه ای از آب بر آن پوشاند، پس از این جا است که ماه سردتر از خورشید است.در کتاب کافی مثل این روایت آمده تا آن جا که می گوید: چون چنین شد به سوی خدای عزّ و جلّ زاری کنید، سپس به درگاه او برگردید.

###### توضیح علامه مجلسی رحمة الله«إنّ من الآیات» در کتاب من لا یحضره الفقیه و برخی نسخه های تفسیری چنین است و در برخی نسخه ها «الأوقات» آمده، و اولّی به صواب نزدیک تر است.و در کافی به جای أوقات «أقوات» آمده یعنی اسباب قوت، «قدّر فیه» یعنی بر روی دریا و به محاذات آن، یا این که آن را به گونه ای قرار داد که ستارگان در وقت نیاز در آن جریان یابند. در دو کتاب من لا یحضره الفقیه و کافی «فیها» آمده، پس مراد از آن نیز دریاست، با این لحاظ که ضمیر به آیه برمی گردد. و می توان ضمیر را به آیات یا آسمان برگرداند، «و قدّر ذلک» یعنی جریان «کلّه علی الفلک» یعنی فلک اعظم یا فلک ستارگان و اوّلی بهتر است، در کتاب من لا یحضره الفقیه این گونه آمده: «فرشته موکّل بر فلک را فرمان دهد تا فلک را از حرکت های معمولش، بگرداند. گفت: پس آن فرشته سرکرده به هفتاد هزار فرشته مأمور دیگر، دستور می دهد که فلک را از مسیر و حرکت همیشگی بگردانید،» تا این که می گوید: «در آن دریایی که فلک در آن است.«و در این دو کتاب این گونه آمده است: پس زمانی که خدا اراده می کند که خورشید را پر فروغ گرداند و دوباره به مجرایش بازگرداند، فرشته موکّل بر فلک را دستور می دهد تا فلک را به مجرایش بر گرداند. پس فرشته اطاعت می کند و فلک را باز می گرداند و خورشید هم به مجرایش برمی گردد و از دریا خارج می شود.و در من لا یحضره الفقیه آمده: «آگاه باشید که کسی فزع و خوف در برابر این دو نشانه بزرگی الهی پیدا نمی کند مگر آن که از شیعیان ما باشد.کلام حضرت: «أن یستعتبهم» یعنی می خواهد آن ها را عتاب کند و بازگرداند یا آن ها را وادار به آن چه مورد رضایت است بکند. و در قاموس آمده:تفصیل کلام برای رفع توهّمات: فلاسفه می گویند: جرم قمر خودش تاریک

است و متراکم و برّاق می باشد؛ در اثر تراکم و غلظتش نور خورشید را می گیرد و در اثر برّاق بودنش نور را منعکس می کند. و همیشه کمی بیش از نصف کره ماه برابر خورشید قرار گرفته و نورانی است و نیمی تاریک، چرا که جرم ماه از جرم خورشید کوچک تر است، و جزء قواعد اصولی این است که اگر کره کوچک تر از کره بزرگ تر، نور را پذیرا باشد، بیش از نصف کره کوچک تر روشن خواهد بود.و قسمت روشن و قسمت تاریک ماه به وسیله دائره نزدیک به عظیم جدا می گردد که دائره نور نامیده می شود، و قسمتی از کره ماه که نور چشم آن را می بیند و قسمتی که نور چشم به آن نمی رسد به وسیله دائره ای که دائره رؤیت نامیده می شود جدا می گردد. و این دائره نیز نزدیک به عظیم است، چرا که در شماره 24 از کتاب مناظر اقلیدس ثابت شد که آن چه از کره دیده می شود بیش از نصف آن می باشد، و این دو دایره ممکن است که با هم تطابق پیدا کنند، و ممکن است که با هم تطابق نداشته باشند؛ حال یا به صورت متوازی و یا به صورت متقاطع و یا نه این و نه آن، و گاهی این دو دائره، عظیم در نظر گرفته می شوند به این خاطر که بین آن ها و دائره عظیمه هیچ تفاوت حسی وجود ندارد و اگر دو دائره تقریباً با هم تطابق داشته باشند، تطابق در نظر گرفته می شود.هنگامی که خورشید و ماه با هم اجتماع پیدا می کنند و روبروی هم قرار می گیرند، طرف روشن آن به سمت خورشید و طرف تاریک آن به سمت ما قرار می گیرد و دو قرص ماه و خورشید با هم تطابق پیدا می کنند که به این حالت محاق می گویند. زمانی که قرص ماه کمی از خورشید فاصله می گیرد، دو دائره با زاویه های حاده و منفرجه در حالت تقاطع قرار می گیرند و چون ماه در حدود 12 درجه از خورشید دور شود، باریکه ای از نیم روشن آن که به سمت خورشید قرار دارد و دارای دو زاویه حاده است، برای زمینیان قابل رؤیت است، که به آن هلال

گفته می شود. و همواره این باریکه روشن با دور شدن ماه از خورشید زیاد می شود و زوایای حاده بزرگ و زوایای منفرجه کوچک می شود تا این که دو دائره با زاویه قائمه با هم تقاطع پیدا می کنند و تربیع حاصل می شود که در این حالت نصف طرف روشن ماه دیده می شود. و همواره قسمت روشن ماه که قابل رؤیت است زیاد می شود و زاویه های حاده به منفرجه متمایل می شوند تا آن که دو دائره مقابل هم قرار می گیرند و برای بار دوم با هم تطابق پیدا می کنند. در این حالت طرف روشن ماه، هم زمان به سمت زمین و خورشید قرار می گیرد که به آن بدر می گویند. در ادامه ماه به خورشید نزدیک شده و دو دائره ابتدا با زاویه های مختلف با هم تقاطع می یابند، تا زوایای آن ها قائمه شود و تربیع دوم حاصل شود. این حرکت ادامه می یابد تا این که ماه و خورشید بار دیگر با هم تطابق یابند و به حالت محاق باز گردند و این حرکت تا زمانی که خدای سبحان بخواهد ادامه دارد.کسوف- گرفتن آفتاب- در نزد فلاسفه نوعی تعرض و تغییر در نور افشانی خورشید و طلب نور از جانب قوای بینایی ماست، وقتی که روز باشد و خورشید در حالت تابش، و این مداخله با قرار گرفتن کره ماه میان خورشید و قوای بینایی ما انجام پذیرد؛ و آن زمانی است که ماه بر روی خط فرضی که از چشم ما خارج و به خورشید متصل می شود، قرار گیرد. به این حالت اجتماع مرئی گفته می شود، و آن به ناچار باید در عقده رأس و یا ذنب یا نزدیک این دو باشد که ماه و خورشید در یک نقطه قرار گرفته اند و به خوبی برابر هم هستند و برای ماه به اندازه نصف مجموع قطره ماه و خورشید عرض مرئی وجود ندارد، پس در این حالت ماه میان خورشید و چشمان ما حایل می گردد و نور خورشید را با نیمه تاریک خود از چشم ناظرین می پوشاند؛ حال اگر تمام نور خورشید را بپوشاند کسوف کلّی و اگر قسمتی از نور را بپوشاند کسوف جزئی است.

از آن جا که کسوف نوعی حالت عارض بر خورشید است و نسبت به چشمان ما رخ می دهد و در ذات خورشید اتفاقی نمی افتد، ممکن است ناپدید شدن خورشید برای بعضی از مردم اتفاق بیفتد و برای برخی دیگر نه، همان طور که وقتی با دست خود نور چراغ را می پوشانی تو آن را نمی بینی امّا مردم آن را می بینند.هم چنین ممکن است کسوف برای عده ای به صورت کلّی و برای عده دیگری به صورت جزئی اتفاق افتد یا این که برای همه به صورت جزئی امّا با درصد های متفاوت رخ دهد، اما اگر عرض مرئی ماه به اندازه نصف مجموع قطر ماه و خورشید باشد، کسوف رخ نمی دهد.و امّا خسوف- گرفتن ماه- از نظر فلاسفه در موقع روبرو شدن [زمین] با خورشید اتفاق می افتد، آن گاه که آن در یکی از دو عقده و یا در نزدیکی آن ها باشد، به گونه ای که عرض ماه کم تر از نصف مجموع قطر ماه و قطر مخروط سایه زمین باشد، ماه در سایه زمین واقع می شود و پرتو آفتاب همه آن یا قسمتی از آن را فرا نمی گیرد که خسوف کلّی یا جزئی خواهد بود. اگر عرض ماه از منطقه البروج به اندازه نصف مجموع دو قطر باشد، خسوف رخ نمی دهد.چون این را فهمیدی می توان این روایت را به چند وجه تفسیر کرد:1. این سخنان فلاسفه، حدس و گمان است و بسا که این اختلاف در اشکال ماه جهت دیگری داشته باشد چنان که ابن میثم درباره اختلاف اشکال ماه گفته: ممکن است علّت این باشد که ماه کُره ای است که نصف آن روشن و نصفش تاریک است و با حرکتی برابر حرکت فلکش، به دور خود می چرخد. چون نیمه روشنش به سوی ما واقع شود بدر است و چون نیمه تاریکش به سوی ما قرار گیرد محاق واقع شود. و در بین این دو حالت میزان سطح روشن ماه که برای ما قابل رؤیت است فرق می کند.

و باز هم ممکن است که خدای تعالی بعضی اوقات نوری را برحسب اراده اش در ماه ایجاد کند و در برخی موارد ایجاد نکند. پس باطل دانستن یا تأویل کردن این خبر صحیح نیست.2. ممکن است هم زمان با حدوث اسباب یاد شده، گذر بر دریا هم صورت گیرد و این گذر بر دریا هم نقشی در این امور داشته باشد. و این که گفته اند که خرق و التیام (یعنی شکافتن و به هم آمدن در افلاک محال است و حرکت مستقیم و اختلاف حرکات در آن ها ممکن نیست و امثال آن، دلیلی بر اثباتش جز شبهات سست و خرافات فاسد که سستی آن بر کسی که در آن منصفانه تأمل کند پوشیده نیست، اقامه نکرده اند.)علاوه بر این که اعتقاد به این احکام موجب انکار بسیاری از ضروریات دین می گردد؛ مانند معراج پیامبر صلی الله علیه و آله و نزول فرشته ها و صعود آن ها و شکافتن آسمان ها و در نوردیده شدن آن ها، و پراکنده شدن ستارگان و بی نور شدن آن ها در قیامت و غیر این ها که قرآن مجید و اخبار متواتره به آن تصریح دارند.3. صدوق رحمة الله در کتاب من لا یحضره الفقیه گفته: آن چه که منجمان از کسوف خبر می دهند و همان گونه هم اتفاق می افتد، غیر از کسوفی است که در این روایت آمده و این که فزع به درگاه الهی و نماز در مساجد واجب شده به این خاطراست که پدیده کسوف آیت و نشانه ای مشابه آیات و نشانه های قیامت است. و مرحوم شهید اول در ضمن فروعی که در احکام نماز کسوف در کتاب ذکری آورده، گفته: چهارم این که اگر نماز کسوف با نماز عید هم زمان شود، به واسطه بروز آیات مطلقه (مانند زلزله یا کسوف و خسوف نظر به قدرت خدا که آن چه را بخواهد انجام می دهد- گرچه بر خلاف عادت است، با این که مشهور است که در روز عاشورا، زمانی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید خورشید گرفت، به گونه ای که ستاره ها)

در وسط روز پدیدار شدند، چنان که بیهقی و غیر او روایت کرده اند، و پیش از این گفتیم که روز فوت ابراهیم، پسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، آفتاب گرفت، و زبیر بن به کار در کتاب انساب خود گفته: ابراهیم دهم ماه ربیع الأول از دنیا رفته است، و اصحاب روایت کرده اند که از نشانه های ظهور مهدی علیه السلام گرفتن خورشید در نیمه اول ماه رمضان است، تا آخر کلام او.مؤلّف: من در بسیاری از کتب شیعه و اهل سنّت دیده ام که در روز عاشورا خورشید و در شبش ماه گرفته و شیخ مفید در ارشاد به سند خود از ثعلبه ازدی روایت کرده که امام باقر علیه السلام فرمود: پیش از ظهور قائم علیه السلام دو نشانه وجود دارد: گرفتن خورشید در نیمه ماه رمضان، و گرفتن ماه در آخرش، ثعلبه گوید: گفتم: ای پسر رسول خدا، خورشید در نیمه ماه و ماه در آخرش بگیرند؟! امام علیه السلام فرمود: من داناترم به آن چه گفتم، به راستی که این، دو نشانه است که از زمان هبوط آدم علیه السلام سابقه ندارد و کلینی آن را در کافی به سندش از بدر بن خلیل ازدی روایت کرده که گفت: نزد امام باقر علیه السلام نشسته بودم، پس حضرت فرمود: دو نشانه، پیش از ظهور قائم علیه السلام خواهد بود که از زمان هبوط آدم علیه السلام به زمین وجود نداشته است؛ خورشید در نیمه ماه رمضان و ماه در آخرش بگیرد، مردی گفت: ای پسر رسول خدا، خورشید در آخر ماه بگیرد و قمر در نیمه آن؟! امام علیه السلام فرمود: من بهتر می دانم که چه می گویم، [اگرچه عادت همان طور است که تو می گویی] ولی این دو، نشانه هایی هستند که از زمان هبوط آدم علیه السلام وجود نداشته اند، و روایات در این باره بسیار است که در مجلّدات دیگر به خصوص در مجلّد 13 ذکر کردم.4. تأویلی است که برخی فیلسوف نما ها کرده اند و گفته اند: مقصود از دریا در کسوف خورشید، سایه ماه است و در گرفتن ماه، مراد سایه زمین است و تعبیر از آن به دریا استعاره و تشبیه است.

در برخی کتب، مناظره لطیفی میان یک فیلسوف مسلمان نما که این تأویل را برای روایت ذکر می کرد با مردی از برهمنان هند دیدم. مرد برهمایی چون این تأویل را از او شنید به او گفت: مقصود صاحب شریعت و دین تو یا همین است که تو می گوئی یا نه، مقصود او این نیست، و اگر مقصود او این نباشد وای بر تو، چرا که نسبت به خدا جسارت نمودی و کلام او را بر آن چه مراد او نبوده حمل نمودی و به او دروغ بستی، و اگر هم مقصود او همین باشد، او از بیان کردن مطلب با این عبارت غرضی را دنبال می کرده و مصلحتی در تصریح نکردن به مراد واقعی وجود داشته است برای آن که فهم عامه مردم از درک حقائق کوتاه است، پس باز هم وای بر تو که نقض غرض او را نمودی و مصلحت او را باطل کردی و رازش را فاش نمودی.مؤلّف: این سخن درستی است، گرچه گوینده آن بنا بر آن چه نقل شده یک کافر است، زیرا عقل بندگان از فهم اسباب و مسبّبات و از چگونگی نزول عقوبت ها ناتوان است و چون منجّم خبر دهد که طبق حرکت افلاک، فلان ساعت خورشید یا ماه خواهد گرفت؛ مردم نترسند، و به خدا پناه نبرند، و از گناه دست نکشند، و آن را از آثار خشم خدا ندانند، زیرا آن ها نمی دانند که خدایی که از ازل بوده و قادر و حکیم است، از لحظه ای که عالم را آفریده، و حرکات را مقدّر نموده، و عالم را بر اساس سبب و مسبّب ایجاد نموده، و با علم کامل خود از احوال و افعال همه موجودات در هر زمان و مکانی اطلاع دارد، و نیاز مردم به برحذر داشتن و بیم دادن را می دانسته، حرکات افلاک را به گونه ای منظّم ساخته که گرفتن ماه و خورشید و بروز آیات دیگر، با میزان استحقاق مردم به انذارها و عقوبت ها بر حسب احوالاتشان مطابقت دارد، و این موضوع دقیقی است که بیش تر مردم از فهم آن عاجزند.خلاصه این که اگرچه این حدیث خبر واحد است و سند معتبری ندارد ولی

نمی توان آن را ردّ کرد و شایسته است که اجمالا آن را بپذیریم، اگرچه فهمش بر عقل دشوار است، و این راه صاحبان مقام تسلیم است که بر صراط مستقیم پایدارند.«و الارض مسیره خمسمأه عام»؛ شاید مقصود این است که اگر کسی بخواهد به دور کلّ زمین بچرخد و بر همه مکان های ظاهر و مرتفع و مخفی و فرورفته آن اطلاع یابد، 500 سال طول می کشد، هم چنین است اگر کسی بخواهد بر مکان های آباد و ویران زمین آگاهی یابد؛ زیرا صِرف حرکت به دور زمین، در چند سال ممکن است، اگر مساحتی که گفته اند درست باشد؛ زیرا گفته اند: مساحتِ دائره عظیم فرضی ای که اطراف زمین را احاطه کرده 8 هزار فرسخ است، پس در حدود سه سال می توان آن را پیمود، و این که حضرت فرمود: خورشید 60 فرسخ است، شاید منظور فرسخ آسمانی باشد یا این که نسبت خورشید به فلکش مانند نسبت این میزان فرسخ به زمین است، و در مورد ماه نیز مسأله به همین شکل است. یا این که مقصود از این عدد، بیان کثرت است و این تعبیر برای فهم سائل است.و هم چنین مراد از این کلام حضرت که فرمود: ستارگان مثل بزرگ ترین کوه ها هستند، این معناست که نسبت آن ها به آسمان خود مثل نسبت بزرگ ترین کوه ها به زمین است، همه این ها بنا بر درست بودن گفته اهل هیئت و نجوم است، که آن هم معلوم نیست، زیرا تکیه گاه آن ها به مساحت ها و اندازه گیری های گروهی کافر است که در مقام تحقیق و ضبط آن بر آمده اند.و آفریده شدن خورشید پیش از ماه دلیل بر این است که هر دو حادثند، و خداوند متعالی حقائق مخلوقات خود را می داند و حجت های او نیز به تعلیم الهی آگاه به حقائقند. درود خدا بر آن ها باد. (1)


1) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 128.

##### 2. برنامه منظم و دائم خورشید و ماه###### اشارهقرآن می فرماید:﴿وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ * وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ (1)؛ «و خورشيد و ماه را- كه با برنامه منظّمى در كارند- به تسخير شما درآورد؛ و شب و روز را (نيز) مسخّر شما ساخت؛ و از هر چيزى كه از او خواستيد، به شما داد؛ و اگر نعمت هاى خدا را بشماريد، هرگز آن ها را شماره نتوانيد كرد! انسان، ستمگر و ناسپاس است!.»

تفسیر

نه تنها موجودات زمين را مسخر شما ساخت، بلكه «خورشيد و ماه را كه دائماً در كارند سرگشته فرمان شما قرار داد»؛ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ (2)نه فقط موجودات اين جهان، بلكه حالات عارضى آن ها را نيز به فرمان شما آورد، همان گونه كه «شب و روز را مسخر شما ساخت"

وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ. «و از هر چيزى كه از او تقاضا كرديد و از نظر جسم و جان فرد و اجتماع و سعادت و خوشبختى به آن نياز داشتيد در اختيار شما قرار داد»؛ وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ.

و به اين ترتيب «اگر نعمت هاى الهى را بخواهيد بشمريد هرگز نمى توانيد شماره كنيد»؛ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها.


1) ابراهیم/ 33 و 34.

2) «دائبين» از ماده «دئوب» به معنى ادامه كار طبق يک عادت و سنت ثابت است، و از آن جا كه خورشيد و ماه مليون ها سال با روش ثابت و معينى به برنامه نور افشانى و تربيت موجودات زنده و ايجاد جزر و مد در اقيانوس ها و خدمات ديگر ادامه مى دهند، تعبيرى بهتر از دائبين براى آن ها تصوّر نمى شود.

چرا كه نعمت هاى مادى و معنوى پروردگار آن چنان سر تا پاى وجود و محيط زندگى شما را فرا گرفته كه قابل احصا نيستند، به علاوه آن چه از نعمت هاى الهى شما مى دانيد در برابر آن چه نمى دانيد قطره اى است در برابر دريا.

اما با اين همه لطف و رحمت الهى، باز اين انسان ستمگر است و كفران كننده نعمت إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ.

نعمت هايى كه اگر به درستى از آن ها استفاده مى كرد مى توانست، سراسر جهان را گلستان كند و طرح مدينه فاضله را پياده سازد، بر اثر سوء استفاده ها و ظلم ها و كفران نعمت ها به جايى رسيده است كه افق زندگيش را تاريک، و شهد حيات را در كامش زهر جانگداز كرده، و انبوهى از مشكلات طاقت فرسا به صورت غل ها و زنجيرها بر دست و پايش نهاده است.

نكته ها
1- پيوندى با خالق و پيوندى با خلق

بار ديگر در اين آيات در تنظيم برنامه مؤمنان راستين به مسأله «صلاة» (نماز) «و انفاق» برخورد مى كنيم كه در نظر ابتدايى ممكن است اين سؤال را ايجاد كند كه چگونه از ميان آن همه برنامه هاى عملى اسلام، انگشت تنها روى اين دو نقطه گذارده شده است.

علتش اين است كه اسلام ابعاد مختلفى دارد كه مى توان آن ها را در سه قسمت خلاصه كرد: رابطه انسان با خدا، رابطه انسان با خلق خدا، و رابطه انسان با خودش كه قسمت سوم در حقيقت نتيجه اى است براى قسمت اول، و دوم، و دو برنامه فوق (صلاة و انفاق) هر كدام رمزى است به يكى از دو بعد اول و دوم.

نماز مظهرى است براى هر گونه رابطه با خدا چرا كه اين رابطه در نماز از هر

عمل ديگرى بهتر مشخص مى شود، و انفاق از آن چه خدا روزى داده با توجه به مفهوم وسيعش كه هر گونه نعمت مادى و معنوى را شامل مى شود رمزى است براى پيوند با خلق.

البته با توجه به اين كه سوره اى كه از آن بحث مى كنيم «مكى» است، و هنگام نزول آن هنوز حكم زكات نازل نشده بود، اين انفاق را نمى توان مربوط به زكات دانست، بلكه معنى وسيعى دارد كه حتى زكات را بعد از نزولش در خود جا مى دهد.

و به هر حال ايمان در صورتى ريشه دار است كه در عمل متجلى شود و انسان را از يک سو به خدا نزديک كند و ازسوى ديگر به بندگانش!

2- چرا پنهان و آشكار؟

كرارا در آيات قرآن مى خوانيم كه مؤمنان راستين انفاق يا صدقاتشان در سر و علن، يعنى پنهان و آشكار است، و به اين ترتيب علاوه بر بيان انفاق به معنى وسيعش به كيفيت آن هم توجه داده شده است، چرا گاهى انفاق پنهانى مؤثرتر و آبرومندانه تر است، و گاهى اگر آشكارا باشد سبب تشويق ديگران و الگويى براى نشان دادن برنامه هاى اسلامى و بزرگداشتى براى شعائر دين محسوب مى شود، به علاوه مواردى پيش مى آيد كه طرف، از گرفتن انفاق ناراحت مى گردد.

الان كه ما در حال جنگ با دشمن خونخوار هستيم (و يا هر ملت مسلمانى كه با چنين وضعى روبرو شود) مردم با ايمان براى كمک به آسيب ديدگان جنگ و يا مجروحين و معلولين و يا به خود جنگجويان هر روز با مقادير زيادى انواع وسائل زندگى راهى مرزها و مناطق جنگى مى شوند، و اخبار آن در همه وسائل ارتباط جمعى منعكس مى گردد، تا هم دليلى براى همدردى و پشتيبانى بيدريغ عموم ملت مسلمان از جنگجويانش باشد و هم نشانه اى بر زنده بودن روح انسانى در عموم مردم و هم تشويقى باشد براى كسانى كه از اين قافله عقب مانده اند تا خود

را هر چه زودتر به قافله برسانند، بديهى است در اين گونه موارد انفاق علنى مؤثرتر است.

بعضى از مفسران نيز در تفاوت ميان اين دو گفته اند: انفاق علنى مربوط به واجبات است، كه معمولاً جنبه تظاهر در آن نيست، زيرا انجام وظيفه كردن بر همه لازم است، و چيز مخفيانه اى نمى تواند باشد، ولى انفاق هاى مستحبى چون چيزى افزون بر وظيفه واجب است ممكن است توام با تظاهر و ريا شود و لذا مخفى بودنش بهتر است.

به نظر مى رسد كه اين تفسير جنبه كلى ندارد، بلكه در واقع شاخه اى است از تفسير اول.

3- در آن روز «بيع» و «خلال» نيست

مى دانيم ماهيت روز قيامت همان دريافت نتيجه ها و رسيدن به عكس العمل ها و بازتاب هاى اعمال است، و به اين ترتيب در آن جا كسى نمى تواند براى نجات از عذاب فديه اى دهد، و حتى اگر فرضا تمام اموال و ثروت هاى روى زمين در اختيار او باشد و آن را انفاق كند تا ذره اى از كيفر اعمالش كم بشود ممكن نيست، چرا كه «دار عمل» كه سراى دنيا است پرونده اش در هم پيچيده شده است و آن جا «دار حساب» است.

هم چنين پيوند دوستى مادى با هر كس و به هر صورت نمى تواند در آن جا رهايى بخش باشد (توجه داشته باشيد خلال و خله به معنى دوستى است).

و به تعبير ساده مردم در زندگى اين دنيا براى نجات از چنگال مجازات ها غالباً يا متوسل به پول مى شوند و يا به پارتى يعنى، از طريق «رشوه ها» و «رابطه ها» براى خنثى كردن مجازات ها دست به كار مى شوند.

اگر چنين تصوّر كنند كه در آن جا نيز چنين برنامه هايى امكان پذير است دليل بر بى خبرى و نهايت نادانى آن ها است.

و از اين جا روشن مى شود كه نفى وجود خله و دوستى در اين آيه هيچ گونه منافاتى با دوستى مؤمنان با يكديگر در عالم قيامت كه در بعضى از آيات به آن تصريح شده ندارد، چرا كه آن يک دوستى و مودت معنوى است در سايه ايمان.

و اما مسأله «شفاعت» همان گونه كه بارها گفته ايم به هيچ وجه مفهوم مادى در آن نيست، بلكه با توجه به آيات صريحى كه در اين زمينه وارد شده است، تنها در سايه پيوندهاى معنوى و يک نوع شايستگى كه به خاطر بعضى از اعمال خير به دست آمده، مى باشد كه شرح آن را ذيل آيات 254 سوره بقره (جلد دوم تفسير نمونه صفحه 188 و جلد اول صفحه 159 به بعد) بيان داشتيم.

4- همه موجودات سر بر فرمان تواند اى انسان!

بار ديگر در اين آيات به تسخير موجودات مختلف زمين و آسمان در برابر انسان برخورد مى كنيم كه روى شش قسمت از آن تكيه شده است:

تسخير كشتی ها، تسخير نهرها، تسخير خورشيد، تسخير ماه، تسخير شب

و تسخير روز كه بخشى از آسمان و بخشى از زمين و بخشى از پديده هاى ميان اين دو (شب و روز) مى باشد.

سابقا گفته ايم باز هم يادآورى آن لازم است كه انسان از ديدگاه قرآن آن قدر عظمت دارد كه همه اين موجودات به فرمان «الله» مسخر او گشته اند، يعنى يا زمام اختيارشان به دست انسان است، و يا در خدمت منافع انسان حركت مى كنند، و در هر حال آن قدر به اين انسان عظمت داده شده است كه به صورت يک هدف عالى در مجموعه آفرينش در آمده است.

خورشيد براى او نور افشانى مى كند، بسترش را گرم مى سازد، انواع گياهان براى

او مى روياند محيط زندگانيش را از لوث ميكرب هاى مزاحم پاک مى كند، شادى و سرور مى آفريند، و مسير زندگى را به او نشان مى دهد.

ماه، چراغ شب هاى تاريک او است، تقويمى است طبيعى و جاودانى، جزر و مدى كه بر اثر ماه پيدا مى شود، بسيارى از مشكلات انسان را مى گشايد، درختان زيادى را (به خاطر بالا آمدن آب نهرهاى مجاور درياها) آبيارى مى كند، درياى خاموش و راكد را به حركت در مى آورد و از ركود و گنديدن حفظ مى كند و اكسيژن لازم بر اثر تموج در اختيار موجودات زنده درياها مى گذارد.

بادها، كشتى ها را در سينه اقيانوس ها به حركت در مى آورند و بزرگ ترين مركب و وسيع ترين جاده هاى انسان راهمين كشتى ها و همين درياها تشكيل مى دهند، تا آن جا كه گاهى، كشتی هايى به عظمت يک شهر و با همان جمعيت كه در يک شهر كوچك زندگى مى كنند بر پهنه اقيانوس ها به حركت در مى آيند.

نهرها، در خدمت او هستند، زراعت هايش را آبيارى و دام هايش را سيراب و محيط زندگيش را با طراوت و حتى مواد غذائيش (ماهی ها) را در دل خود براى او مى پرورانند.

تاريكى شب هم چون لباسى او را مى پوشاند، و آرامش و راحتى به او ارزانى مى دارد، و هم چون يک باد زن، حرارت سوزنده آفتاب را تخفيف مى دهد و به او جان و حيات تازه مى بخشد.

و سرانجام روشنايى روز، او را به حركت و تلاش دعوت مى كند، و گرمى و حرارت مى آفريند و در همه جا جنبش و حركت ايجاد مى كند.

و خلاصه همه از بهر او سرگشته و فرمانبردارند و بيان و شرح اين همه نعمت علاوه بر اين كه در انسان شخصيت تازه اى مى آفريند و او را به عظمت مقام خويش آگاه مى سازد، حس شكرگزاريش را نيز برمى انگيزد.

از اين بيان ضمنا اين نتيجه به دست آمد كه «تسخير» در فرهنگ قرآن به دو معنى

آمده است، يكى در خدمت منافع و مصالح انسان بودن (مانند تسخير خورشيد و ماه) و ديگرى زمام اختيارش در دست بشر بودن (مانند تسخير كشتى ها و درياها).

و اين كه بعضى پنداشته اند كه اين آيات اشاره به اصطلاحى است كه امروز براى تسخير داريم (مانند تسخير كره ماه به وسيله مسافران فضايى) درست به نظر نمى رسد، زيرا در بعضى از آيات قرآن مى خوانيم وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ (1)كه نشان مى دهد همه آن چه در آسمان ها و همه آن چه در زمين است مسخر انسان است، در حالى كه مى دانيم مسافرت فضانوردان به همه كرات آسمانى قطعاً محال است.

آری، در قرآن بعضى آيات ديگر داريم كه ممكن است اشاره به اين نوع تسخير باشد كه به خواست خدا در تفسير سورۀ «الرحمن» از آن بحث خواهيم كرد (درباره مسخر بودن موجودات در برابر انسان در ذيل آيه 2 سوره رعد نيز بحثى داشتيم).

5- دائبين

گفتيم «دائب» از مادۀ «دئوب» به معنى استمرار چيزى در انجام يک برنامه به صورت يک حالت و سنت است، البته خورشيد، حركت به دور زمين ندارد و اين زمين است كه به دور آفتاب مى گردد و ما مى پنداريم آفتاب به دور ما مى چرخد، ولى در معنى دائب حركت در مكان نيفتاده است، بلكه استمرار در انجام يک كار و يک برنامه در مفهوم آن درج است، و مى دانيم خورشيد و ماه برنامه نورافشانى و تربيتى خود را نسبت به كره زمين و انسان ها به طور مستمر و با يک حساب كاملاً منظم انجام مى دهند (و فراموش نبايد كرد كه يكى از معانى دأب، عادت است) (2).


1) جاثيه/ 13.

2) البته دانشمندان امروز براى خورشيد حركات ديگرى مانند حركت به دور خود و يا حركت به همراه مجموعه منظومه شمسى در دل كهكشانى كه در آن قرار دارد قائل هستند.

6- آيا هر چه را از خدا مى خواهيم به ما مى دهد؟

در آيات فوق خوانديم كه خداوند، به شما لطف كرد و قسمتى از آن چه را از او تقاضا كرديد به شما داد (توجه داشته باشيد «من» در جملۀ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ تبعيضيه است).

و اين به خاطر آن است كه بسيار مى شود انسان از خدا چيزى مى خواهد كه قطعاً ضرر و زيان و يا حتى هلاک او در آن است و خود نمى داند، اما خداوند عالم و حكيم و رحيم، هرگز به چنين تقاضايى پاسخ نمى دهد.

و در عوض شايد در بسيارى از اوقات انسان با زبانش چيزى را از خدا نخواهد، ولى با زبان حالش و فطرت و طبيعت و هستيش آن را تمنا مى كند، و خدا به او مى دهد، و هيچ مانعى ندارد كه سؤال در جملۀ ما سَأَلْتُمُوهُ هم سؤال به زبان قال را شامل شود هم زبان حال را.

7- چرا نعمت هاى او قابل شمارش نيستند

اين يک حقيقت است كه سر تا پاى وجود ما غرق نعمت هاى او است و اگر كتاب هاى مختلف علوم طبيعى و انسان شناسى و روان شناسى و گياه شناسى و مانند آن را بررسى كنيم، خواهيم ديد كه دامنه اين نعمت ها تا چه حد گسترده است، اصولاً هر نفسى به گفته آن اديب بزرگ، دو نعمت در آن موجود است و به هر نعمتى شكرى واجب.

از اين گذشته مى دانيم در بدن يک انسان به طور متوسط ده ميليون ميليارد سلول زنده است، كه هر كدام يک واحد فعال بدن ما را تشكيل مى دهد، اين عدد به قدرى بزرگ است كه اگر ما بخواهيم اين سلول ها را شماره كنيم، صدها سال طول مى كشد!.

و تازه اين يک بخش از نعمت هاى خدا نسبت به ما است، و بنا بر اين به

راستى اگر ما بخواهيم نعمت هاى او را بشماريم قادر نيستيم وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها.

در درون خون انسان دو دسته گلبول (موجودات زنده كوچكى كه در خون شناورند و وظائف حياتى سنگين بر دوش دارند) وجود دارند: مليون ها گلبول قرمز كه وظيفه آن ها رساندن اكسيژن هوا براى سوخت و ساز سلول هاى بدن، و مليون ها گلبول سفيد كه وظيفه آن ها پاسدارى از سلامت انسان در مقابل هجوم ميكرب ها به بدن مى باشد و عجب اين كه آن ها بدون استراحت و خواب دائماً كمر به خدمت انسان بسته اند.

آيا با اين حال هرگز مى توانيم نعمت هاى بى پايانش را احصاء كنيم.

8- افسوس كه انسان «ظلوم» و «كفار» است

از بحث هاى گذشته به اين واقعيت رسيديم كه خداوند با اين همه موجوداتى كه مسخر فرمان انسان كرده، و با آن همه نعمتى كه به او ارزانى داشته، ديگر كمبودى از هيچ جهت براى او نيست.

ولى اين انسان بر اثر دور ماندن از نور ايمان و تربيت، در جاده طغيان و ظلم و ستم گام مى نهد و به كفران نعمت مشغول مى شود:

انحصارگران سعى مى كنند نعمت هاى گسترده الهى را به خود منحصر سازند و منابع حياتى آن را در اختيار بگيرند، و با اين كه خودشان جز اندكى را نمى توانند مصرف كنند ديگران را از رسيدن به آن محروم مى نمايند.

اين ظلم و ستم ها كه در شكل انحصارطلبى، استعمار، و تجاوز به حقوق ديگران ظاهر مى شود محيط آرام زندگى او را دستخوش طوفان ها مى كند، جنگ ها مى آفريند، خون ها مى ريزد، و اموال و نفوس را به نابودى مى كشاند.

در حقيقت قرآن مى گويد اى انسان همه چيز بقدر كافى در اختيار تو است،

اما به شرط اين كه ظلوم و كفار نباشى، به حق خود قناعت كنى و به حقوق ديگران تجاوز ننمايى!. (1)

3. خورشید و ماه در تسخیر انسان
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ في ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (2)؛ «او شب و روز و خورشيد و ماه را مسخّر شما ساخت؛ و ستارگان نيز به فرمان او مسخّر شمايند؛ در اين، نشانه هايى است (از عظمت خدا،) براى گروهى كه عقل خود را به كار مى گيرند!.»

تفسیر

و مسخر فرمود براى شما شب و روز و شمس و قمر را و تمام ستاره ها مسخر هستند بامر الهى محققاً در اين تسخيرات هر آينه آياتيست از براى قومى كه عقل و شعور دارند و تعقّل می كنند وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ در آيات بسيار تذكر اين دو نعمت عظمى را داد.

شب را براى استراحت و روز را براى تحصيل امر معاش وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ مفسرين بر طبق عقيده حكماء قديم كه تشكيل شب و روز را منوط به حركت شمس دور كره زمين می دانستند چنين تفسير كرده اند كه تسخير شب و روز بالعناية و المجاز است، و بالحقيقة تسخير شمس است تحت الارض و فوق الارض و اين تفسير خلاف ظاهر آيه، بلكه صريح آن ست، زيرا عطف دليل بر مغايرت است، و از همين جمله می توان استفاده عقيده امروزى را كرد كه تشكيل شب و


1) تفسير نمونه، ج 10، ص 351.

2) نحل/12.

روز مستند به حركت كره زمين است است دور خود به حركت وضعى، چنان چه تشكيل ماه و سال مربوط به حركت زمين است دور كره شمس در يک سال به حركت انتقالى، و همين جمله يكى از معجزات قرآنيست كه در زمان نزول خبر می دهد و امروز كشف می شود، چنان چه ماه هاى قمرى هم به واسطه حركت قمر است دور كره شمس در هر يک ماهى تقريبا.

وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ؛ يكى از نكات اين جمله اين ست كه تسخير شب و روز و شمس و قمر را مقدر فرمود: بكلمه لكم كه براى شما تسخير فرموده، ولى ساير نجوم را مسخر امر خود فرموده: كه هر كدام اين كرات جويه سكنه دارند و فوائدى و در تحت اراده او هستند إِنَّ فِي ذلِكَ لآياتٍ در اين جمله تعبير بجمع فرمود و در آيه قبل تعبير بمفرد چون آيات قبل راجع بكره زمين و فوائد و نتائج براى بشر است، و اما اين آيه راجع بجميع كرات علويه است كه بسا كراتى كه چندين برابر كره زمين است و در هر يک چندين هزار برابر فوائد زمين فوائد دارد كه لا يعلمها الا اللَّه لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ از براى عقل دو اطلاق هست يكى مقابل جنون كه از شرائط اصل تكليف است و جزو شرائط عامه است، و ديگر عقل مقابل حمق كه اكثر ناس احمق هستند، زيرا قبيح را بر حسن ترجيح می دهند شر را بر خير شقاوت را بر سعادت دنيا را بر آخرت معصيت را بر عبادت ضرر را بر نفع، و مراد از اين آيه اين معناى دوم است، و نيز دو قسم عقل داريم عقل نظرى و عقل عملى عقل نظرى فهم و شعور و ادراک و تذكر است، و عقل عملى بر طبق عقل نظرى عمل كردن است، چنان چه از امير المؤمنين علیه السلام است كه فرمود: الْعَقْل، مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتَسَبَ بِهِ الْجِنَانُ. (1)


1) اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج 8، ص 91.

و نیز قرآن می فرماید: أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنيرٍ (1)؛ «آيا نديديد خداوند آن چه را در آسمان ها و زمين است مسخّر شما كرده، و نعمت هاى آشكار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزانى داشته است؟!، ولى بعضى از مردم بدون هيچ دانش و هدايت و كتاب روشنگرى درباره خدا مجادله مى كنند!.»

تفسیر
تكيه گاه مطمئن!

بعد از پايان اندرزهاى دهگانه لقمان در زمينه مبدأ و معاد و راه و رسم زندگى و برنامه هاى اجتماعى و اخلاقى قرآن براى تكميل آن به سراغ بيان نعمت هاى الهى مى رود تا حس شكرگزارى مردم را برانگيزد، شكرى كه سرچشمه «معرفة اللَّه» و انگيزه اطاعت فرمان او مى شود (2).

روى سخن را به همه انسان ها كرده مى گويد: «آيا نديديد خداوند آن چه را در آسمان ها و زمين است مسخر فرمان شما كرد كه در مسير منافع و سود شما حركت كنند»؟؛ أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ، ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ.

تسخير موجودات آسمانى و زمينى براى انسان مفهوم وسيعى دارد كه هم


1) لقمان/20.

2) بعضى از مفسران مانند آلوسى در روح المعانى و فخر رازى در تفسير كبير آيات مورد بحث را مربوط به آيات قبل از ذكر وصاياى لقمان دانسته اند كه مشركان را مخاطب ساخته مى گويد: «اين خلق خدا است نشان دهيد بت ها چه آفرينشى داشتند»؟ و در آيات مورد بحث مى گويد: آيا نديديد كه خداوند آن چه را در آسمان و زمين است مسخر شما گردانيد، ولى ذيل اين آيه و آيات بعد از آن و رواياتى كه در تفسير آن وارد شده با عموميت مفهوم آيه سازگارتر است.

شامل امورى مى شود كه در قبضه اختيار او است و با ميل و اراده اش در مسير منافع خود به كار مى گيرد، مانند بسيارى از موجودات زمينى، يا امورى كه در اختيار انسان نيست اما خداوند آن ها را مأمور ساخته كه به انسان خدمت كند، هم چون خورشيد و ماه.

بنا بر اين، همه موجودات مسخر فرمان خدا در طريق سود انسان ها هستند خواه مسخر فرمان انسان باشند يا نه، و به اين ترتيب لام در «لكم» به اصطلاح لام منفعت است (1).

سپس مى افزايد: «خداوند نعمت هاى خود را- اعم از نعمت هاى ظاهر و باطن- بر شما گسترده و افزون ساخت»؛ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً.

«اسبغ» از مادۀ «سبغ» (بر وزن صبر) در اصل به معنى پيراهن يا زره گشاد و وسيع و كامل است، سپس به نعمت گسترده و فراوان نيز اطلاق شده است.

در اين كه منظور از نعمت هاى «ظاهر» و «باطن» در اين آيه چيست؟ مفسران بسيار سخن گفته اند.

بعضى نعمت «ظاهر» را چيزى مى دانند كه براى هيچ كس قابل انكار نيست هم چون آفرينش و حيات و انواع روزی ها، و نعمت هاى «باطن» را اشاره به امورى مى دانند كه بدون دقت و مطالعه قابل درک نيست (مانند بسيارى از قدرت هاى روحى و غرائز سازنده).

بعضى نعمت «ظاهر» را اعضاى ظاهر و نعمت «باطن» را قلب شمرده اند.

بعضى ديگر نعمت «ظاهر» را زيبايى صورت و قامت راست و سلامت اعضاء و نعمت «باطن» را «معرفة اللَّه» دانسته اند.


1) درباره تسخير موجودات براى انسان در جلد 10 ذيل آيه 2 سوره رعد صفحه 120 بحث هاى ديگرى نيز داشتيم.

در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام صلی الله علیه و آله مى خوانيم كه «ابن عباس» از آن حضرت در اين زمينه سؤال كرد، فرمود: «ابن عباس! نعمت ظاهر اسلام است، و آفرينش كامل و منظم تو به وسيله پروردگار و روزى هايى كه به تو ارزانى داشته. و اما نعمت باطن، پوشاندن زشتی هاى اعمال تو و رسوا نكردنت در برابر مردم است» (1).

در حديث ديگرى از امام باقر علیه السلام مى خوانيم: «نعمت آشكار، پيامبر صلی الله علیه و آله و معرفة الله و توحيد است كه پيامبر آورده، و اما نعمت پنهان، ولايت ما اهل بيت و پيمان دوستى با ما است» (2).

ولى در حقيقت هيچ گونه منافاتى در ميان اين تفسيرها وجود ندارد و هر كدام يكى از مصداق هاى روشن نعمت ظاهر و باطن را بيان مى كند، بى آن كه مفهوم گسترده آن را محدود سازد.

و در پايان آيه از كسانى سخن مى گويد كه نعمت هاى بزرگ الهى را كه از درون و برون، انسان را احاطه كرده، كفران مى كنند، و به جدال و ستيز در برابر حق برمى خيزند، مى فرمايد: «بعضى از مردم هستند كه دربارۀ خداوند بدون هيچ دانش و هدايت و كتاب روشنى، مجادله مى كنند»؛ وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ.

و به جاى اين كه بخشنده آن همه نعمت هاى آشكار و نهان را بشناسند، رو به سوى شرک و انكار، از سر جهل و لجاجتمى آورند.

در اين كه فرق در ميان «علم» و «هدايت» و «كِتابٍ مُنِيرٍ» چيست؟

شايد بهترين بيان اين باشد كه «علم» اشاره به ادراكاتى است كه انسان از طريق عقل و خرد خويش درک مى كند، و «هدى» اشاره به معلمان و رهبران الهى


1) مجمع البيان، ذيل آيه مورد بحث.

2) همان.

و آسمانى و دانشمندانى است كه مى توانند در اين مسير دست او را بگيرند و به سر منزل مقصود برسانند، و منظور از «كتاب منير» كتاب هاى آسمانى مى باشد كه از طريق وحى، قلب و جان انسان را پر فروغ مى سازند.

در حقيقت اين گروه لجوج نه خود دانشى دارند، و نه به دنبال راهنما و رهبرى هستند، و نه از وحى الهى استمداد مى جويند، و چون راه هدايت در اين سه امر منحصر است لذا با ترک آن ها به وادى گمراهى و وادى شياطين كشيده شده اند. (1)

وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً مِنْهُ إِنَّ في ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (2)؛ «او آن چه در آسمان ها و آن چه در زمين است همه را از سوى خودش مسخّر شما ساخته؛ در اين نشانه هاى (مهمّى) است براى كسانى كه انديشه مى كنند!».

4. خورشید و ماه، حساب گر و تاریخ سازند
اشاره

قرآن می فرماید:

فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليمِ (3)؛ «او شكافنده صبح است؛ و شب را مايه آرامش، و خورشيد و ماه را وسيله حساب قرار داده است؛ اين، اندازه گيرى خداوند تواناى داناست!».

تفسیر

شكافنده صبح آوردن است و قرار داد شب را براى سكونت و استراحت و خورشيد و ماه را براى حفظ تاريخ و حساب اين ست تقدير عزيز قادر متعال عالم بجميع امور.


1) تفسير نمونه، ج 17، ص 64.

2) جاثیه/ 13.

3) انعام/ 96.

خداوند به قدرت كامله خود خورشيد را در اين فضاى وسيع قرار داد و كواكبى در اطراف آن مثل سيارات كه تعبير بمنظومه هاى شمسى می كنند بدور او سير دارند هر كدام سير خاص به خود كه خردلى تخلف پذير نيست و از اين جمله كره زمين است كه از براى او دو حركت قرار داده يكى انتقالى كه دور كره شمس سير دارد و در يک سال يک دور حركت می كند و تشكيل سال و برج می دهد در دائره منطقة البروج كه اين دائره را دوازده قسمت كرده اند و هر قسمتى را بنامى نام گذارده در زبان عرب (حمل، سور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان عقرب، قوس، جدى، دلو، حوت) كه هر قسمتى مقابل ستاره هاييست كه شبيه اين مذكورات است.

و يكى وضعى كه دور خود می چرخد و تشكيل شب و روز می دهد هر دورى بيست و چهار ساعت تقريبى.

و ماه را قرار داد كه در هر ماهى، يعنى بيست و هشت روز و كسرى دور شمس حركت می كند و اين دائره را بيست و هشت قسمت كردند و هر قسمتى را نامى نهاده اند و بمنازل قمر تعبير می كنند، و اين كره ماه از خود نورى ندارد كسب نور از خورشيد می كند و دائماً نصف آن مقابل خورشيد نورانيست و نصف ديگر ظلمانى و تاريک و سه شب در محاق است كه نصف مقابل شمس نور شمس مانع از رؤيت او است باصطلاح مقارن شمس است نه مقابل و خسوف و كسوف هم از اين جا در دو نقطه رأس و ذنب پيدا می شود اگر قمر در مقارنت مانع از نور شمس شد بر زمين در اواخر ماه 27 و 28 ماه كسوف شمس است و اگر زمين ميانه شمس و قمر حائل شد خسوف قمر در اواسط ماه در مقابله تحقق پيدا می كند آن هم يا كلى است يا جزئى يا مرئيست يا غير مرئى اگر در شب واقع شود خسوف مرئى و كسوف غير مرئى و اگر در روز واقع شود عكس آن است لذا می فرمايد فالِقُ الْإِصْباحِ نور شمس از طرف مشرق ظاهر می شود سفيده صبح طالع می شود اول

به شكل عمودى صبح كاذب است بعد بر دائره افق پهن می شود صبح صادق تا موقعى كه خود شمس ظاهر شود طلوع آفتابست.

وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً؛ حكمت جعل شب براى استراحت موجودات است از انسان و حيوانات، بلكه نباتات و جمادات به عكس روز كه براى تحصيل امر معاش است چنان چه در جاى ديگر می فرمايد وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً (1)؛ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً؛ حساب سال به واسطه شمس است و حساب ماه به سبب قمر است ذلک اين ست تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ؛ قادر متعال و عالم بجميع مصالح و حكم. (2). در آيه دوم همان طور كه گفتيم به سه نعمت از نعمت هاى جوى و آسمانى اشاره شده است. نخست مى گويد: «خداوند شكافنده صبح است»؛ فالِقُ الْإِصْباحِ.

«فلق» (بر وزن خلق) در اصل به معنى شكافتن است، و اين كه صبح را فلق مى گويند نيز به همين مناسبت مى باشد، «اصباح» و «صبح» هر دو به يک معنى است.

تعبير بالا از تعبيرهاى بسيار زيبايى است كه در اين جا به كار رفته است، زيرا تاريكى شب به پرده ضخيمى تشبيه شده كه روشنايى سپيده دم آن را چاک زده از هم مى شكافد، و اين موضوع هم دربارۀ صبح صادق تطبيق مى كند و هم صبح كاذب، زيرا كاذب به روشنايى كم رنگى گفته مى شود كه در آخر شب به صورت عمودى از مشرق در آسمان پاشيده مى شود و هم چون شكافى است كه از طرف شرق به غرب در خيمه تاريک و سياه شب پديد مى آيد، و صبح صادق كه بعد از آن طلوع مى كند به شكل نوار سفيد و درخشان و زيبايى است كه در آغاز در پهنه افق مشرق آشكار مى شود، گويى چادر سياه شب را از طرف پایين در امتداد شمال و جنوب شكافته و پيش مى رود و تدريجاً بالا آمده و سراسر آسمان را فرا مى گيرد.


1) نبأ/ 11.

2) اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج 5، ص 146.

قرآن علاوه بر اين كه كراراً روى نعمت نور و ظلمت و شب و روز تكيه كرده، در اين جا روى مسأله طلوع صبح تكيه مى كند كه يكى از نعمت هاى بزرگ پروردگار است، زيرا مى دانيم اين پديده آسمانى نتيجه وجود جو زمين (يعنى قشر ضخيم هوا كه دور تا دور اين كره را پوشانيده) مى باشد، اگر اطراف كره زمين همانند كره ماه جوى وجود نداشت نه بين الطلوعين و فلق وجود داشت و نه سپيدى آغاز شب و شفق، بلكه آفتاب همانند يک ميهمان ناخوانده بدون هيچ مقدمه سر از افق مشرق بر مى داشت و نور خيره كننده خود را در چشم هايى كه به تاريكى شب عادت كرده بود فوراً مى پاشيد، و به هنگام غروب مانند يک مجرم فرارى، يک مرتبه از نظرها پنهان مى شد و در يک لحظه تاريكى و ظلمت وحشتناكى همه جا را فرا مى گرفت، اما وجود جو زمين و فاصله اى كه در ميان تاريكى شب، و روشنايى روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد، انسان را تدريجاً براى پذيرا شدن هر يک از اين دو پديده متضاد آماده مى سازد، و انتقال از نور به ظلمت و از ظلمت به نور، به صورت تدريجى و ملايم و كاملاً مطبوع و قابل تحمل انجام مى گردد، بسيار ديده ايم هنگام شب در يک اطاق پر نور كه در يک لحظه چراغ خاموش مى شود چه حالت ناراحت كننده اى به همه دست مى دهد و اگر اين خاموشى ساعتى طول بكشد، هنگامى كه چراغ بدون مقدمه روشن مى شود باز حالت ناراحتى تازه اى به همه دست مى دهد، نور خيره كننده چراغ چشم را مى آزارد و براى ديدن اشياء اطراف دچار زحمت مى شويم و اگر اين موضوع تكرار پيدا كند مسلّماً براى چشم زيانبخش خواهد بود، شكافنده صبح اين شكل را به صورت بسيار عالى براى بشر حل كرده است (1).


1) علماى هيئت مى گويند: طلوع صبح هنگامى شروع مى شود كه خورشيد در سمت مشرق به 18 درجه فاصله به افق برسد و هنگامى تاريكى شب همه جا را مى پوشاند و شفق ناپديد مى گردد كه خورشيد در سمت مغرب به همان 18 درجه زير افق برسد.

ولى براى اين كه تصوّر نشود شكافتن صبح دليل اين است كه تاريكى و ظلمت شب، چيز نامطلوب و يا مجازات و سلب نعمت است بلافاصله مى فرمايد خداوند «شب را مايه آرامش قرار داد»؛ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً.

اين موضوع مسلم است كه انسان در برابر نور و روشنايى تمايل به تلاش و كوشش دارد، جريان خون متوجه سطح بدن مى شود، و تمام سلول ها آماده فعاليت مى گردند، و به همين دليل خواب در برابر نور چندان آرامبخش نيست، ولى هر قدر محيط تاريک بوده باشد خواب عميق تر و آرامبخش تر است، زيرا در تاريكى خون متوجه درون بدن مى گردد و به طور كلى سلول ها در يک آرامى و استراحت فرو مى روند، به همين دليل در جهان طبيعت نه تنها حيوانات، بلكه گياهان نيز به هنگام تاريكى شب به خواب فرو مى روند و با نخستين اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعاليت را شروع مى كنند، به عكس دنياى ماشينى كه شب را تا بعد از نيمه بيدار مى مانند، و روز را تا مدت زيادى بعد از طلوع آفتاب در خواب فرو مى روند، و نشاط و سلامت خود را از دست مى دهند.

در احاديثى كه از طرق اهل بيت علیهم السلام وارد شده دستورهايى مى خوانيم كه همه با روح اين مطلب سازگار است، از جمله در نهج البلاغه از على علیه السلام نقل شده كه به يكى از دوستان خود دستور داد در آغاز شب هرگز به سير خود ادامه مده، زيرا خداوند شب را براى آرامش قرار داده است و آن را وقت اقامت نه كوچ كردن قرار داده در شب بدن خود را آرام بدار و استراحت كن (1).

در حديثى كه در كافى از امام باقر علیه السلام نقل شده مى خوانيم: «تزوج بالليل فانه جعل الليل سكنا؛ مراسم ازدواج را در شب قرار ده، زيرا شب مايه آرامش است»


1) تفسير صافى ذيل آيه.

(همان طور كه ازدواج و آميزش صحيح جنسى نيز آرامبخش است) (1).

و نيز در كتاب كافى مى خوانيم: كه امام على بن الحسين علیه السلام به خدمتكاران دستور مى داد كه هرگز به هنگام شب و قبل از طلوع فجر حيوانات را ذبح نكنند و مى فرمود: إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَنًا لِكُلِّ شَىْءٍ؛ خداوند شب را براى همه چيز مايه آرامش قرار داده است» (2).

سپس اشاره به سومين نعمت و نشانه عظمت خود كرده: «و خورشيد و ماه را وسيله حساب در زندگى شما قرارداد»؛ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً.

حسبان (بر وزن لقمان) مصدر از مادۀ «حساب»، به معنى حساب كردن است، و در اين جا ممكن است منظور اين بوده باشد كه گردش منظم و سير مرتب اين دو كره آسمانى (البته منظور از حركت آن در نظر ما است كه ناشى از حركت زمين است) موجب مى شود كه شما بتوانيد برنامه هاى مختلف زندگى خود را تحت نظام و حساب در آوريد (همان طور كه در تفسير بالا ذكر كرديم).

بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه منظور از جمله بالا اين است كه خود اين دو كره آسمان تحت نظام و حساب و برنامه است.

بنا بر اين در صورت اول اشاره به يكى از نعمت هاى خداوند است براى انسان ها، و در صورت دوم اشاره به يكى از نشانه هاى توحيد و دلائل اثبات وجود خدا است، و ممكن است اشاره به هر دو معنى بوده باشد.

و در هر صورت اين موضوع بسيار جالب توجه است كه مليون ها سال كره زمين به دور خورشيد، و ماه به دور زمين گردش مى كند، و بر اثر آن قرص آفتاب در برابر برج هاى دوازده گانه فلكى در نظر ما زمينيان گردش مى كند، و قرص ماه


1) همان.

2) همان.

با هلال منظم خود و تغيير تدريجى و نوسان مرتب ظاهر مى شود، اين گردش به قدرى حساب شده است كه حتى لحظه اى پس و پيش نمى شود، اگر طول مسير زمين را به دور خورشيد در نظر بگيريم كه در يک مدار بيضى شكل كه شعاع متوسط آن 150 مليون كيلومتر است مى گردد با آن نيروى عظيم جاذبه آفتاب، و هم چنين كره ماه كه در هر ماه مسير دايره مانند خود را با شعاع متوسط 384 هزار كيلومتر طى مى كند و نيروى عظيم جاذبه زمين دائماً آن را به سوى خود مى كشد، آن گاه متوجه خواهيم شد كه چه تعادل دقيقى در ميان نيروى جاذبه اين كرات از يک سو، و نيروى گريز از مركز آن ها از سوى ديگر، برقرار شده كه در سير منظم آن ها لحظه اى وقفه يا كم و زياد ايجاد نمى كند، و اين ممكن نيست مگر در سايه يک علم و قدرت بى انتها كه هم طرح آن را بريزد و هم آن را دقيقاً اجرا كند.

و لذا در پايان آيه مى گويد: اين اندازه گيرى خداوندى است كه هم توانا است و هم دانا»؛ ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ. (1)

الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ (2)؛ «خورشيد و ماه با حساب منظّمى مى گردند.»

تفسیر

و شمس و قمر به حساب معين خردلى و دقيقه اى تخلف ندارند و نجم و شجر سجده مى كنند.

الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ؛ ذكر شمس و قمر از باب اهميّت آن ها است و فوائدى كه از آن ها استفاده مى شود و كلمه بحسبان مفسرين نظر بعقيده قدماء كه اين سيارات و ثوابت حتى كرسى و عرش را دور كره زمين چرخ مى خورند مى گويند


1) تفسير نمونه، ج 5، ص 359.

2) رحمن/ 5.

عرش در شبانه روز تمام اين كرات و افلاک را دور كره زمين به توالى در دائره معدّل دور مى زند و شمس بر خلاف توالى در مدت يک سال كه 365 روز و كسرى در خط نصف النهار سير مى كند و قمر در مدت 28 روز و كسرى و ساير سيارات در مدت معينى لكن اين عقيده امروز بالحس و الوجدان باطل است و كره زمين دو حركت دارد يكى وضعى كه دور خود مى چرخد تشكيل شب و روز مى دهد و ديگر انتقالى كه دور كره شمس در مدّت يک سال و قمر دور كره شمس در مدّت يک ماه تقريبى.

اقول: اين آيه شريفه الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ در مقام سير شمس و قمر و كره زمين نيست، بلكه مفاد آيه شريفه اين ست كه حساب ايّام و ليالى و شهور و سنوات و فصول به توسط شمس و قمر است كه از زمان آدم تا انقراض عالم حسابش به توسط شمس و قمر مى شود چند سال و چند ماه و چند ساعت و چند دقيقه و چند ثانيه، بلكه تا عاشره و آن، و اين نعمت بسيار بزرگی ست كه اگر شمس و قمر نبود معلوم نمى شد. (1)

سپس به سراغ چهارمين نعمت بزرگ از مواهب خداوند رحمن رفته، مى گويد: «خورشيد و ماه بر طبق حساب منظمى جريان دارند»؛ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ (2).

اصل وجود خورشيد از بزرگ ترين نعمت ها براى انسان است، چرا كه بدون نور و حرارت حاصل از آن زندگى در منظومه شمسى غير ممكن است، و سابقاً نيز گفته ايم هر جنبش و حركتى در كره خاكى ما صورت مى گيرد سر چشمه اصلى آن نور و حرارت خورشيد است، نمو و رشد گياهان و تمام مواد غذايى، بارش باران ها، وزش بادها، همه ببركت اين موهبت الهى است.


1) اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج 12، ص 371.

2) «حسبان» بر وزن «غفران» مصدر است، و به معنى حساب و نظم و ترتيب مى باشد، و آيه محذوفى دارد و در تقدير چنين است: «و الشمس و القمر تجريان بحسبان».

ماه نيز به سهم خود نقش مهمى را در حيات انسان ايفا مى كند، علاوه بر اين كه چراغ شب هاى تاريک او است، جاذبه آن كه سرچشمه جزر و مد در اقيانوس هاست عاملى است براى بقاء حيات در درياها و مشروب ساختن بسيارى از سواحل كه رودخانه ها در مجاورت آن به دريا مى ريزند.

و افزون بر همه اين ها نظام ثابت حركت اين دو حركت (يا به تعبير ديگر حركت ماه به دور زمين و حركت زمين به دور خورشيد) كه سبب پيدايش منظم شب و روز سال و ماه و فصول مختلف است، سبب نظم زندگى انسان ها و برنامه ريزى براى امور تجارى و صنعتى و كشاورزى است كه اگر اين سير منظم نبود زندگى بشر هرگز نظام نمى يافت.

نه تنها حركت اين كرات آسمانى نظام بسيار دقيقى دارد، بلكه مقدار جرم و جاذبه آن ها و فاصله اى كه از زمين، و از يكديگر، دارند همه روى حساب و «حسبان» است، و به طور قطع هر كدام از اين امور به هم بخورد اختلالات عظيمى در منظومه شمسى و به دنبال آن در نظام زندگى بشر رخ مى دهد.

و عجب اين كه به هنگامى كه اجزاى اين منظومه از كره خورشيد جدا شد بسيار پريشان و نامنظم به نظر مى رسيد، ولى سرانجام در شكل كنونى تثبيت شد يكى از دانشمندان علوم طبيعى در اين زمينه چنين مى گويد:

«منظومه شمسى ما از مخلوط (ظاهرا) در هم بر هم مواد و مصالحى كه با حرارت 12 هزار درجه از خورشيد جدا شده، و با سرعتى غير قابل تصوّر در فضاى بى پايان پراكنده گشته، به وجود آمده است.

اما در همين آشفتگى ظاهرى و انقلاب جوى چنان نظم و ترتيب دقيق و منظمى ايجاد شده كه امروز حتى دقايق و لحظات حوادث آينده آن را مى توانيم پيش بينى كنيم، و نتيجه اين نظام و ترتيب آن است كه اوضاع فلكى ما هزار ميليون

سال است كه به همين حال باقيمانده (1)

اين نكته نيز قابل توجه است كه خورشيد هر چند در وسط منظومه شمسى ظاهراً بدون حركت ثابت مانده است، ولى نبايد فراموش كرد كه آن هم به اتفاق تمام سيارات و اقمارش در دل كهكشانى كه به آن تعلّق دارد به سوى نقطه معينى (ستاره معروف وگا) در حركت و اين حركت نيز نظم و سرعت معينى دارد. (2)

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (3)؛ «دربارۀ «هلال هاى ماه» از تو سؤال مى كنند؛ بگو: «آن ها، بيان اوقات (و تقويم طبيعى) براى (نظامِ زندگىِ) مردم و (تعيينِ وقتِ) حج است». و (آن چنان كه در جاهليّت مرسوم بود كه به هنگام حج، كه جامه احرام مى پوشيدند، از درِ خانه وارد نمى شدند، و از نقبِ پشتِ خانه وارد مى شدند، نكنيد!) كارِ نيک، آن نيست كه از پشتِ خانه ها وارد شويد؛ بلكه نيكى اين است كه پرهيزگار باشيد! و از درِ خانه ها وارد شويد و تقوا پيشه كنيد، تا رستگار گرديد!».

تفسیر
بيان آيه

«يسئلونك.... وَ الْحَجّ»؛ كلمه (اهله) جمع هلال است كه به معناى قرص قمر در شب اول و به طورى كه گفته اند اول و دوم ماه است، يعنى وقتى كه از زير شعاع شمس بيرون مى آيد، البته بعضى شب سوم را هم اضافه كرده اند، بعضى ديگر


1) راز آفرينش انسان، ص 28.

2) تفسير نمونه، ج 23، ص 102.

3) بقره/ 189.

گفته اند: قرص قمر را از اول ماه هلال مى گويند تا وقتى كه متحجر شود، يعنى به صورت دايره اى درآيد، كه يک طرفش همان هلال شب هاى قبل است، و بقيه اش را خطى نورانى تشكيل مى دهد، بعضى ديگر گفته اند: اين اطلاق هم چنان ادامه دارد تا زمانى كه نورش بر ظلمت شب غلبه كند، و اين در شب هفتم است، كه بعد از آن ديگر هلالش نمى گويند، بلكه قمرش مى خوانند، و در شب چهاردهم بدرش مى گويند، و اسم عموميش نزد عرب زبرقان است.

و كلمه «هلال» از استهلال گرفته شده، كه به معناى گريه و يا صداى طفل در حين ولادت است و اطرافيان زائو مى فهمند كه بچه بدنيا آمده، و نيز از اين گرفته شده كه دربارۀ حاجيان وقتى كه صدا به گفتن لبيک بلند مى كنند مى گويند: «اهل القوم»، و اين بدان جهت است كه وقتى ماه ذى الحجة را مى بينند دربارۀ آن گفتگو مى كنند، و كلمه «مواقيت» جمع «ميقات» است، كه از ماده وقت گرفته شده و به معناى وقت معين شده براى عمل است و اين كلمه بر مكان معين براى عمل نيز اطلاق مى شود، مى گويند فلان محل ميقات اهل شام، و آن ديگرى ميقات اهل يمن است، ولى در آيه مورد بحث معناى اول، يعنى زمان معين منظور است.

در جملۀ: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ شرح نداده كه سؤالى كه از رسول خدا صلی الله علیه و آله كرده بودند چه بوده؟ آيا از حقيقت قمر بوده؟ يا هم چنان كه بعضى پنداشته اند از علت اين كه چرا به اشكال مختلف، يعنى هلال و قمر و بدر در مى آيد، و يا تنها از علت هلال شدنش، يعنى پيدا شدنش در افق بعد از ناپديد شدنش در شب هايى چند كه بعض ديگر پنداشته اند و يا از جهات ديگر بوده است.

ليكن از همين كه تعبير به اهله-، يعنى جمع هلال- كرده و فرموده: از تو از اهله مى پرسند، فهميده مى شود سؤال از ماهيت و حقيقت قمر، و علت اشكال گوناگونش نبوده، زيرا اگر سؤال از اين بود مناسب تر آن بود كه گفته شود «يسئلونك

عن القمر» و نيز اگر سؤال از حقيقت هلال و سبب تشكل خاص آن در اول ماه بود، مناسب تر آن بود كه بفرمايد: يسئلونك عن الهلال، چون ديگر جهتى نداشت كلمه هلال را به صيغه جمع بياورد، پس اين كه به صيغه جمع آورده، خود دليل بر اين است كه سؤال از سبب يا فايده اى بوده كه ممكن است در هلال شدن هر ماهه و ترسيم ماه هاى قمرى بوده باشد، و اگر از اين فايده ها تعبير به اهله كرده بدين جهت بوده كه اگر واقعاً فايده اى هست، ناشى و تحقق يافته از همين هلال ها است، و لذا سائل از اهله پرسيده، و خداى تعالى از فايده آن پاسخ فرموده.

اين معنا از خصوص جواب استفاده مى شود كه فرمود: هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِ ...، براى اين كه مواقيت گفتيم عبارت است از زمان هايى كه براى هر كارى معين مى شود، و اين زمان ماه ها هستند، نه هلال ها كه عبارت است از قيافه مخصوص قرص قمر، پس معلوم مى شود پاسخ، پاسخ سؤال سائلين نيست، و نيز معلوم مى شود منظور سائلين از اهله فوايد آن بوده.

و سخن كوتاه آن كه معلوم شد غرض از سؤال، موقعيت ماه هاى قمرى بوده كه سبب آن ها چيست؟ و چه فوايدى دارد؟ در پاسخ هم به بيان فوايد آن پرداخته، و فرموده ماه ها عبارتند از زمان و اوقاتى كه مردم براى امور معاش و معاد خود تعيين مى كنند.

چون انسان از حيث خلقت طورى است كه چاره اى جز اين ندارد كه افعال و كارهايش را كه همه از سنخ حركت به زمان است اندازه گيرى كند، و لازمه احتياج به اندازه گيرى اين است كه زمان ممتد و بى سر و ته را بر طبق امور خود به صورت قطعه هاى سر و ته دار و كوچک و كوچک ترى از قبيل سال ها و فصل ها و ماه ها و هفته ها و روزها در آورد، و عنايت الهيه هم اين احتياج بندگان را تأمين كرد، چون او مدبر امور مخلوقات و راهنماى آن ها به سوى صلاح و اصلاح حياتشان مى باشد.

و اين تقطيع و تكه تكه كردن زمان به دو صورت ممكن بود، يكى بر حسب حركت ساليانه زمين به دور خورشيد، كه از آن چهار فصل درست مى شود، و يكى هم بر حسب حركت ماه به دور زمين، و چون اين تقطيع بايد طورى باشد كه همه مردم حتى عوام آنان نيز بتوانند به آسانى از حساب آن سردرآورند، لذا ماه هاى قمرى را نام برد، كه هر انسان داراى ادراک صحيح و حواس مستقيم آن را مى فهمد، چون ماه و طلوع و غروب آن را هر سال دوازده بار مشاهده مى كند به خلاف خورشيد كه برج هايش ديدنى نيست، بلكه بشر بعد از آن كه قرن ها در روى زمين زندگى كرد به تدريج به حساب آن كه حسابى است بس دقيق پى برد، حسابى كه هم اكنون نيز عامه مردم از آن سر در نمى آورند.

پس ماه هاى قمرى اوقاتى هستند كه مردم امور دين و دنياى خود را با آن تعيين مى كنند، و مخصوصاً در امور دينى مسأله حج را معين مى كنند كه در ماه هاى معلومى انجام مى شود، و اين كه از ميان همه عبادات حج را دوباره نام برد، گويا از اين جهت بوده كه خواسته است زمينه را براى آيات بعدى كه حج را به بعضى از ماه ها اختصاص مى دهد فراهم سازد.

وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها؛ دليلى نقلى اين معنا را ثابت كرده كه جماعتى از عرب جاهليت رسمشان چنين بوده كه چون براى زيارت حج از خانه بيرون مى شدند ديگر اگر در خانه كارى مى داشتند (مثلاً چيزى جا گذاشته بودند) از در خانه وارد نمى شدند، بلكه از پشت، ديوار را سوراخ مى كردند، و از سوراخ داخل مى شدند، اسلام از اين معنا نهى كرد، و دستور داد از در خانه ها درآيند، آيه شريفه مورد بحث مى تواند با اين داستان منطبق باشد، و مى توان به رواياتى كه در شان نزول آيه اين داستان را نقل مى كند، و به زودى از نظر خواننده خواهد گذشت اعتماد نمود.

و اگر جز اين بود ممكن بود كسى بگويد: آيه مورد بحث كنايه است از نهى از امتثال اوامر الهيه، و عمل به احكام شرع به غير آن وجهى كه بر آن وجه تشريع شده، مثلاً مى خواهد بفرمايد: حج را در غير ماه هاى حج انجام دادن، و روزه را در غير رمضان گرفتن، و هم چنين ساير احكام الهى را به غير آن وجهى كه دستور داده شده انجام دادن، مانند اين است كه با اين كه خانه در دارد از بام وارد آن شوى.

آن وقت بنا بر اين، جملۀ: وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ...، متمم اول آيه خواهد بود، و روى هم معناى آيه چنين مى شود: اين ماه ها اوقاتى است كه براى اعمال شرعى تعيين شده، و تجاوز از آن اوقات به اوقات ديگر جايز نيست مثلاً حج را نبايد در غير ماه هايش، و روزه را در غير ماه رمضان، و ساير وظائف را در غير موعد مقرر انجام داد، كه در اين صورت به منزله وارد شدن به خانه است از غير دروازه آن، پس صدر و ذيل آيه شريفه تنها مى خواهد يک حكم را بيان كند.

و بنا بر فرض اول كه گفتيم دليل نقلى مؤيد آن است نفى بر و خوبى از آمدن درون خانه از پشت خانه دلالت مى كند بر اين كه عمل نامبرده مورد امضاى دين نيست، و يک عمل دينى به شمار نمى رود، و گرنه معنا نداشت، بفرمايد اين عمل بر و خوبى نيست، بلكه بايد بفرمايد اين كار را نكنيد، و خدا اين كار را حرام كرده، و امثال اين عبارات كه مى رساند حرمت اين عمل يكى از احكام شرع است، و در آيه شريفه خوب بودن آن را نفى، و خوب بودن تقوا را اثبات كرده و در اثبات خوبى تقوا ظاهر كلام اقتضا مى كرد بفرمايد: «و لكن البر هو التقوى»، ولى به جاى آن فرمود: وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى، تا بفهماند كمال آدمى در اتصاف به تقوا است، كه مقصود هم همين اتصاف و داشتن تقوا است، نه صرف حرف و مفهوم، هم چنان كه نظيرش در آیه شریفۀ: لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ (1)


1) در سوره بقره آيه 177 گذشت.

و امر در جملۀ: وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها امر مولوى و تكليف آور نيست، بلكه امر ارشادى و نصيحت است، به اين كه خانه ها را از در درآمدن بهتر است از اين كه از پشت و يا بام آن درآيى، براى اين كه آن هايى كه براى خانه در ساخته اند غرضى عقلايى در نظر گرفته اند و آن اين است كه همه كسانى كه با اين خانه سر و كار دارند از يک نقطه داخل و خارج شوند،

و اين رسمى است پسنديده كه مردم بر آن عادت دارند، دليل بر اين كه امر نامبرده مولوى نيست، اين است كه زمينه كلام تخطئه عادت زشتى است كه بدون هيچ دليلى در بين مردمى پيدا شده عادتى كه به جز از بين بردن يک عادت پسنديده، و موافق با غرض عقلايى، دليل ديگرى ندارد، در چنين زمين هاى سفارش به اين كه خانه ها را از در درآييد، به بيش از هدايت و ارشاد به سوى طريقه صواب دلالتى ندارد، و تكليفى نمى آورد، بله داخل شدن در خانه ها از پشت خانه و يا از بام به عنوان اين كه اين عمل جزء دين است، بدعت است و حرام.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ...؛ در اول سوره توجه فرموديد كه تقوا يكى از صفاتى است كه با همه مراتب ايمان و همه مقامات كمال جمع مى شود، و اين هم معلوم است كه تمامى مقامات مستوجب فلاح و رستگارى نيست آن طور كه مقامات آخر كه به كلى شرک و ضلالت را از دل صاحبش زدوده مى كند، مستوجب آن است، بله اين خاصيت را دارد كه آدمى را به سوى فلاح هدايت نموده و به سعادت بشارت مى دهد و به همين جهت در جمله مورد بحث فرمود: (و از خدا بپرهيزيد شايد رستگار شويد) و نفرمود (تا رستگار شويد) و ممكن است منظور از تقوا امتثال خصوص امرى باشد كه در آيه شريفه آمده بود و آن مذمت در آمدن به خانه ها از پشت خانه بود.

بحث روايى (پيرامون آيه شريفه و شأن نزول آن)

در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت: مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسيدند: اهله چيست؟ آيه شريفه آمد كه يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ، يعنى با اين هلال هاى اول ماه مدت هايى كه براى دستورات دينى دارند، و هم چنين عده زنان، و هنگام رفتن به حج را تشخيص مى دهند. (1)

مؤلف: الدر المنثور اين معنا را به چند طريق ديگر از ابى العاليه و قتاده و غير آن دو نقل كرده.

و نيز روايت كرده كه بعضى از صحابه از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسيدند: حالات مختلف قمر براى چيست؟ در پاسخ اين آيه نازل شد و ما قبلاً دربارۀ اين مطلب گفتيم كه با ظاهر آيه نمى سازد، و به همين جهت اعتبارى به اين حديث نيست.

و در الدر المنثور است كه وكيع و بخارى و ابن جرير از براء روايت كرده اند كه گفت: عرب جاهليت وقتى براى زيارت كعبه احرام مى بست اگر مى خواستند داخل خانه اى شوند از پشت خانه داخل مى شدند، و بدين جهت آیه شریفۀ: لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها، وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها نازل شد.

و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) از جابر روايت كرده اند كه گفت: قريش را حمس، يعنى خشمناک و خطرناک لقب داده بودند و اين بدان جهت بود كه مردم مدينه و ساير بلاد عرب وقتى احرام مى بستند ديگر از هيچ درى وارد نمى شدند، ولى قريش وارد مى شد، در اين ميان روزى رسول خدا صلی الله علیه و آله در بستانى بود و خواست تا از در بستان بيرون رود قطبة بن


1) الدر المنثور، ج 1، ص 103.

عامر انصارى هم در خدمتش بود، انصار عرضه داشتند: يا رسول الله اين قطبة بن عامر مردى فاجر است، و با شما از در درآمد، رسول خدا به قطبه فرمود: چرا چنين كردى؟ عرضه داشت: ديدم شما از در بيرون شديد من نيز بيرون شدم، فرمود: آخر من مردى احمس هستم، (يعنى اهل مكه ام)، عرضه داشت دين من كه با دين شما فرق ندارد، اين جا بود كه آیه شریفۀ: لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها نازل شد. (1)

مؤلف: قريب به اين معنا به طرق ديگرى نيز نقل شده و كلمه (حمس) جمع احمس است، مانند كلمه (حمر) كه جمع احمر (سرخ) است، و حماسه به معناى شدت است، و قريش را از اين جهت حمس مى گفته اند كه در امر دين خود تعصب و شدت داشتند، و يا بدين جهت بوده كه اصولاً مردمى با صلابت و خطرناک بوده اند.

از ظاهر روايت بر مى آيد كه رسول خدا صلی الله علیه و آله قبل از وقوع قصه قطبة بن عامر مسأله داخل شدن از پشت خانه را براى غير قريش امضا كرده بوده وگرنه به قطبه ايراد نمى گرفت كه تو چرا از در بيرون شدى، و بنا بر اين، آيه شريفه ناسخ آن امضاى قبلى مى شود، كه بدون آيه قرآن تشريع شده بوده.

و ليكن خواننده گرامى توجه فرمود كه آيه شريفه با اين روايت منافات دارد، چون آيه مذمت مى كند از اين كه خانه را از پشت آن داخل شوند، و حاشا از خداى سبحان كه خودش و يا رسولش حكمى از احكام را تشريع كند، آن گاه همان حكم را تقبيح نموده و سپس نسخ كند، و اين خود روشن است.

و در محاسن برقى از امام باقر علیه السلام روايت آورده كه در تفسير جمله وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها فرموده: يعنى هركارى را از راهش وارد شويد. (2)


1) الدر المنثور، ج 1، ص 103.

2) محاسن برقى، ص 74.

و در كافى از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود: اوصياى پيامبران ابواب خدايند، كه بايد مردم از آن درها به سوى خدا بروند، و اگر اوصيا نبودند خداى عز و جل شناخته نمى شد، و با اين اوصيا است كه خداى تعالى عليه خلقش احتجاج مى كند. (1)

مؤلف: اين روايت از باب بيان مصداق است، مى خواهد يكى از مصاديق درهاى رفتن به سوى خدا را كه در روايت قبلى ابواب به آن تفسير شده بود بيان كند، و گرنه هيچ شكى نيست در اين كه آيه شريفه به حسب معنا تمام است، هر چند كه به حسب مورد نزول، خاص باشد، و اين كه امام فرمود: (اگر اوصيا نبودند خداى عز و جل شناخته نمى شد) معنايش اين است كه حق بيان نمى شد، و دعوت تامه اى كه با اوصيا بود تمام نمى گشت، البته معناى ديگرى دقيق تر از اين هم دارد كه شايد ما ان شاء الله به بيان آن بپردازيم، و روايات در معناى اين دو روايت بسيار است. (2)

5. سیر منظم خورشید وماه
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ هُوَ الَّذي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ في فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (3)؛ «او كسى است كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفريد؛ هر يک در مدارى در حركتند!».

تفسیر
اشاره

و او است خداوندى كه خلق فرمود شب و روز را، و شمس و قمر را كل آن ها در فلكى سير می كنند.


1) اصول كافى، ج 1، ص 192.

2) ترجمه تفسير الميزان، ج 2، ص 80.

3) انبیاء/ ۳۳.

مفسرين نظر به اين كه شب و روز را مستند به سير شمس و قمر مى دانستند لذا در دست و پا افتادند كه چه معنى دارد خلقت شب و روز. لكن چون اين عقيده فسادش معلوم شد چنان چه گذشت مى گوييم: شمس اصلاً سير دورى ندارد نه وضعى و نه انتقالى.

بلى يک سير مستقيم با جميع اين كرات دارند كه به طرف كره وكاء كه نصر الطائرش گفتند سير می كنند، و تمام آن جا مجتمع مى شوند حتى كره أرض و تمام از حركت مى افتند و قيامت بر پا می شود و آيات شريفه مشحون به اين معنى است: وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها (1). از محل قرار خود جريان دارد يَسْئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ * فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ * وَ خَسَفَ الْقَمَرُ * وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ * يَقُولُ الْإِنْسانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ (2). إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ * وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ * وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ * وَ إِذَا السَّماءُ كُشِطَتْ (الى قوله عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ) تكوير چهارده آيه و غير اين ها. و در أخبار هم داريم: شمس يک نى بالاى سر أهل محشر قرار مى گيرد و غير اين ها. لذا مى گویيم:

وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ؛ مراد جعل است كه در اثر حركت دورى زمين است كه دور خود مى چرخد به حركت وضعى چنان چه مكرر گفته شده هر قسمت آن كه مقابل خورشيد است روز و قسمت مخالف شب و لذا روز و شب در اطراف زمين مختلف مى شود. مثلاً روز نقطه آسيا شب امريكا و بالعكس، و كوتاهى و بلندى شب و روز در اثر حركت انتقالى او است دور كره شمس چون هر چه دائره منطقة البروج بدائره نزديک شود يا دور شود تفاوت می كند و اين دو دائره در دو نقطه مقارن مى شوند،


1) يس/ 38.

2) قيامت/ 6 الى 10.

اوّل حمل و اوّل ميزان شب و روز مساوى می شوند و در دو نقطه غايت بعد پيدا مى كنند اوّل سرطان غايت ارتفاع روز است و اوّل جدى غايت ارتفاع شب است.

وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ؛ فوائد شمس بسيار است مربى تمام ما فى الارض از جمادات و نباتات و حيوانات و انسان، تشكيل بخار از دريا تا توليد ابرها نزول باران و غير اين ها كه اگر نبود تمام اين ها فاسد می شد. و فوائد قمر هم بسيار است، بلكه تمام كواكب و كرات جويه كه تمام براى انسان خلق شده و انسان خيره سر مع ذلک ايمان نمى آورد. كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ؛ سير منظّم به ترتيب مرتب هر كدام در مركز خود شناورند. (1) از ظاهر آيه به خوبى بر مى آيد كه مى خواهد براى هر يک از شب- كه ملازم سايه مخروطى شكل وجه زمين است- و روز- كه سمت مقابل آفتاب است- و نيز براى هر يک از آفتاب و ماه فلک اثبات كند و بنا بر اين قهراً بايد مراد از فلک مدار هر يک از آن ها باشد.

ولى با اين كه ظاهر آيه روشن است مع ذلک بايد بگوييم مراد از فلک اوضاع و احوالى كه در جو زمين و آثارى كه آن ها در زمين مى گذارند مى باشد هر چند كه حال اجرام ديگر بر خلاف آن ها باشد پس بنا بر اين آيه شريفه تنها براى زمين اثبات شب و روز مى كند، ديگر دلالت ندارد بر اين كه آفتاب و ماه و ثوابت و سيارات (چه آن ها كه از خود نور دارند و چه آن ها كه كسب نور مى كنند) شب و روز دارند. «يسبحون» اين كلمه از «سبح» اشتقاق يافته است كه به معناى جريان و شناى در آب است. بعضى (2)از مفسرين گفته اند اين كه سير كرات در فضا را شناى


1) اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج 9، ص 171.

2) منهج الصادقين، ج 6، ص 66.

در فضا ناميد از اين جهت بوده كه كار آفتاب و ماه را كار عقلا خوانده چنان كه در جاى ديگر فرموده وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ (1).

بحث روايى

رواياتى در ذيل آيات گذشته مربوط به: قذف به حق بر باطل، وصف ملائكه، استدلال بر نفى آلهه و... وجود دارد که به آن اشاره می شود:

در كتاب محاسن به سند خود از يونس و او بدون ذكر سند از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود: هيچ باطلى در برابر حق قرار نمى گيرد مگر آن كه مغلوب حق مى شود چون خداى تعالى فرمود: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ (2).

و در همان كتاب به سند خود از ايوب بن حر روايت كرده كه گفت: امام صادق علیه السلام فرمود: اى ايوب هيچ كس نيست مگر آن كه حق خود را به او نشان مى دهد تا حدى كه در قلب او جاى مى كند حال يا آن را قبول مى كند و يا نمى كند، زيرا خداى تعالى فرموده بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ (3).

مؤلف: اين دو روايت مبنى بر تعميم آيه شريفه است.

و در عیون در باب روايات وارده از حضرت رضا علیه السلام دربارۀ هاروت و ماروت در ضمن حديثى كه فرمود ملائكه معصوم و به لطف خدا از كفر و هر گناه و كار زشتى محفوظند، هم چنان كه خداى تعالى فرموده: لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ و نيز فرموده: وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ كه منظور از آنان ملائكه است؛ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ، يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ


1) من ديدم آفتاب و ماه را كه برايم سجده مى كردند. يوسف/ 4.

2) محاسن برقى، ص 226.

3) محاسن برقى.

لا يَفْتُرُونَ همه كسانى كه در آسمان ها و زمينند ملک او هستند و همه آنان كه نزد اويند از عبادت او استكبار نورزيده و به ستوه نمى آيند، بلكه شب و روز او را تسبيح گفته خسته نمى شوند (1). و در نهج البلاغه امام امير المؤمنين علیه السلام در وصف ملائكه فرموده: خداى را تسبيح مى گويند و دچار خستگى نمى شوند و ديدگانشان را خواب نمى گيرد و عقلشان دچار سهو و فراموشى نمى شود، بدن هايشان سست و ناتوان نگشته و غفلت و نسيان عارضشان نمى شود (2).

مؤلف: اين كلام مولى امير المؤمنين علیه السلام رواياتى را كه مى گويند ملائكه هم به خواب مى روند تضعيف مى كند و يكى از اين روايات را كمال الدين به سند خود از داوود بن فرقه از بعضى از راويان شيعه از امام صادق علیه السلام نقل كرده كه گفته از آن جناب پرسيدم آيا ملائكه هم خواب دارند؟ فرمود: هيچ جاندارى نيست كه خواب نداشته باشد مگر خداى عز و جل. گفتم: آخر خداى عز و جل فرموده: يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ فرمود: بله، ولى نفس هايشان در خواب، تسبيح است و گذشته از اين كه كلام امير علیه السلام آن را تضعيف نموده به خاطر نداشتن سند نيز قابل قبول نيست (3).

و در كتاب توحيد به سند خود از هشام بن حكم روايت كرده كه گفت به حضرت صادق علیه السلام عرض كردم دليل بر اين كه خدا واحد است چيست؟ فرمود اتصال تدبير و تماميت صنع، هم چنان كه خداى عز و جل فرموده: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا (4).


1) عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 269.

2) نهج البلاغه عبده، خطبه 1، ص 19.

3) كمال الدين، ص 666.

4) توحيد صدوق، ص 250.

مؤلف: اين روايت بيانى را كه ما در ذيل آيه مزبور گذرانديم تأييد مى كند و در همان كتاب به سند خود از عمرو بن جابر روايت آورده كه به امام ابى جعفر محمد بن على الباقر علیه السلام عرضه داشتم: يا بن رسول الله ما بسيارى اطفال را مى بينيم كه مرده متولد مى شوند و بسيارى قبل از اين كه خلقتشان تمام گردد سقط مى شوند و بعضى ديگر كور و لال و كر به دنيا مى آيند و بعضى ديگر پس از ساعتى بعد از ولادت مى ميرند بعضى ديگر تا سن احتلام (بلوغ) مى مانند بعضى ديگر تا سن پيرى، سر اين اختلاف چيست؟.

حضرت فرمود: خداى تبارک و تعالى از خلق خود سزاوارتر به تدبير امر خلق است، زيرا او خالق و مالک ايشان است اگر يكى را از عمر محروم مى دارد از چيزى محروم داشته كه سزاوار و مالک آن نبوده و كسى را هم كه عمر مى دهد باز چيزى را مى دهد كه وى مالك آن نبوده پس خداى تعالى هر چه را كه مى دهد از باب تفضل است، و هر چه را نمى دهد محض عدل است، او از آن چه مى كند بازخواست نمى شود، بلكه خلق مورد بازخواست او هستند.

جابر مى گويد عرضه داشتم: يا بن رسول الله چطور از آن چه مى كند بازخواست نمى شود؟ فرمود براى اين كه هيچ كارى نمى كند مگر آن كه حكمت و صواب باشد و ديگر اين كه او يگانه، متكبر، جبار و واحد قهار است و هر كس در دل خود از آن چه او مى راند حرجى احساس كند كافر و هر كه فعلى از افعال او را انكار كند و زشت بشمارد جاحد و انكار كننده شده است (1).

مؤلف: اين روايت، روايت شريفى است كه يك قاعده كلى در باب حسنات و سيئات و خوبى و بدی ها به دست مى دهد و آن قاعده كلى اين است كه: حسنات امورى وجودى هستند كه مستند به عطا و فضل خدا هستند، و سيئات


1) توحيد صدوق، ص 397.

امورى عدمى هستند كه زشتى آن ها سرانجام به عدم اعطا و صلاحيت نداشتن عبد منتهى مى شود و اين كه امام علیه السلام فرمود: خداى تعالى حتى در آن چه كه مال عبد است مالک تر از خود او است وجهش اين است كه خدا مالک بالذات است، ولى عبد اگر مالک شده به تمليك خدا مالک شده است و ملک عبد در طول ملک خدا است نه در عرض آن. و اين كه فرمود: «چون هيچ عملى انجام نمى دهد مگر آن كه حكمت و صواب باشد» اشاره است به آن تقريب اولى كه ما در سابق داشتيم، و اين كه فرمود: «و او متكبر جبار و واحد قهارى است كه...» اشاره است به تقريب دوم ما كه در تفسير آيه گذرانديم.

در تفسير نور الثقلين از حضرت رضا علیه السلام روايت آورده كه فرمود: خداى تبارک و تعالى فرمود: اى فرزند آدم به مشيت من پديد آمدى كه اين كه خودت هم داراى خواست و مشيت شدى و با قوت من است كه فرايض مرا ادا مى كنى و اگر نيروى معصيت دارى آن را نيز با نعمت من يافته اى، چون اين من بودم كه تو را شنوا و بينا و توانا كردم آن چه از خوبی ها به تو برسد از خدا است و آن چه از بدی ها به تو برسد از خود تو است چون من از خود تو به حسنات و خوبی هايت سزاوارترم هم چنان كه تو به بدی هايت از من اولايى چرا چون من از آن چه مى كنم بازخواست نمى شوم، ولى خلق من بازخواست مى شوند (1).

و در مجمع البيان در ذيل جملۀ هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي از امام صادق علیه السلام حديث آورده كه فرمود: ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ، يعنى ذكر عصرى كه در آن زندگى مى كنم، كه در اين عصر چه حوادثى رخ خواهد داد، و ذِكْرُ مَنْ قَبْلِي، يعنى آن چه در اعصار گذشته رخ داده (2).


1) نور الثقلين، ج 3، ص 419.

2) مجمع البيان، ج 7، ص 44.

و در كتاب عیون، به سند خود، از حسين بن خالد، از على بن موسى الرضا، از پدرش، از پدرانش، از امير المؤمنين علیه السلام روايت آمده كه فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: كسى كه به حوض من ايمان نياورد خدا او را به كنار آن نياورد، و از آن بهره مندش نكند، و كسى كه به شفاعت من ايمان نداشته باشد خداوند شفاعتم را نصيبش نفرمايد، آن گاه فرمود: شفاعت من براى گنهكاران از اُمّت من است، كه گناهان كبيره مرتكب شده اند، و اما محسنون و نيكوكاران احتياجى به آن پيدا نمى كنند.

حسين بن خالد مى گويد، به حضرت رضا علیه السلام عرضه داشتم: يا بن رسول الله پس معناى اين كلام خدا كه فرموده: وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى چيست؟ فرمود: يعنى كسانى كه خدا دين آنان را پسنديده باشد (1).

و در الدر المنثور است كه حاكم، (وى حديث را صحيح دانسته)، و بيهقى در كتاب «البعث» از جابر روايت كرده اند كه گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله اين آيه را تلاوت كرد: «وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى﴾ و سپس فرمود: شفاعت من براى اهل كبائر از امتم است (2).

و در احتجاج گفته: و روايت شده كه عمرو بن عبيد بر امام باقر علیه السلام وارد شد تا او را با چند سؤال امتحان كند، از آن جمله گفت: فدايت شوم معناى آيه أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما چيست و مقصود از اين رتق و فتق كدام است؟ فرمود: آسمان رتق بود، يعنى باران نمى باريد، و زمين رتق بود، يعنى گياه نمى رويانيد، خداوند آسمان را فتق كرد، يعنى باران از آن فرو فرستاد، و زمين را فتق كرد، يعنى گياهان از آن رويانيد. عمرو بن عبيد مجاب شد، و ديگر هيچ اعتراضى نكرد و رفت (3).


1) عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 136.

2) الدر المنثور، ج 4، ص 317.

3) احتجاج طبرسى، ج 2، ص 61.

مؤلف: اين معنا در روضه كافى از آن جناب به دو طريق روايت شده (1)

و در نهج البلاغه امام على علیه السلام فرموده: خداوند بعد از بسته بودن، آن را گشود و درهاى بسته اش را باز كرد (2). (3).

و در آخرين آيه مورد بحث به آفرينش شب و روز و خورشيد و ماه پرداخته مى گويد: «او است كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفريد»؛ وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ.

«و هر كدام از اين ها در مدارى در حركتند»؛ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ.

نكته ها
1- تفسير كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ

مفسران در تفسير اين جمله بيانات گوناگون دارند، اما آن چه با تحقيقات مسلم دانشمندان فلكى سازگار است، اين است كه منظور از حركت خورشيد در آيه فوق يا حركت دورانى به دور خويش است، و يا حركتى است كه همراه منظومه شمسى دارد.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه كلمۀ «كل» ممكن است اشاره به ماه و خورشيد و هم چنين ستارگان باشد كه از كلمه ليل (شب) استفاده مى شود.

بعضى از مفسران بزرگ نيز احتمال داده اند كه اشاره به «شب» و «روز» و «ماه» و «خورشيد» (هر چهار) باشد، زيرا شب كه همان سايه مخروطى زمين است نيز براى خود مدارى دارد، اگر كسى در بيرون كره زمين از دور به آن نگاه كند اين سايه تاريک مخروطى را در گرد زمين دائماً در حركت مى بيند و هم چنين نور آفتاب كه


1) روضه كافى، ص 95.

2) نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 419.

3) ترجمه تفسير الميزان، ج 14، ص 395.

به زمين مى تابد و روز را تشكيل مى دهد همانند استوانه اى است كه در گرد اين كره دائماً نقل مكان مى كند، بنا بر اين شب و روز نيز هر كدام براى خود مسير و مكانى دارند (1).

اين احتمال را نيز داده اند كه منظور از حركت خورشيد حركت آن در احساس ما باشد، زيرا به نظر بينندگان زمينى خورشيد و ماه هر دو در گردشند.

2- آسمان سقف محكمى است

قبلاً هم گفته ايم كه «سماء» (آسمان) در قرآن به معانى مختلفى آمده است گاهى به معنى جو زمين، يعنى قشر ضخيمى از هوا كه دو را دور كره خاک را فرا گرفته است آمده، همانند آيه فوق، در اين جا بد نيست توضيح بيش ترى دربارۀ استحكام اين سقف عظيم از زبان دانشمندان علوم طبيعى بشنويم:

«فرانک آلن» استاد فيزيك زيستى چنين مى نويسد «جوى كه از گازهاى نگهبان زندگى بر سطح زمين تشكيل شده آن اندازه ضخامت (و غلظت) دارد كه بتواند هم چون زرهى زمين را از شر مجموعه مرگبار بيست ميليون سنگ هاى آسمانى در روز كه با سرعت در حدود 50 كيلومتر در ثانيه به آن برخورد مى كنند در امان نگهدارد.

جو زمين علاوه بر كارهاى ديگرى كه دارد درجه حرارت را بر سطح زمين در حدود شايسته براى زندگى نگاه مى دارد، و نيز ذخيره بسيار لازم «آب و بخار آب» را از اقيانوس ها به خشكی ها انتقال مى دهد كه اگر چنين نبود همه قاره ها به صورت كويرهاى خشک غير قابل زيستى درمى آمد، به اين ترتيب بايد گفت كه اقيانوس ها و جو زمين عنوان چرخ لنگرى براى زمين دارند.


1) اقتباس از الميزان ذيل آيه.

«وزن بعضى از اين شهاب ها كه به سوى زمين سرازير مى شود به اندازه يک هزارم يک گرم است، ولى نيروى آن بر اثر آن سرعت فوق العاده معادل نيروى ذرات اتمى است كه بمب مخرب را تشكيل مى دهد! و حجم آن شهاب ها احياناً بيش تر از حجم يک دانه شن نيست! در هر روز ميليون ها از اين شهاب ها پيش از رسيدن به سطح زمين مى سوزند و يا به بخار تبديل مى شوند، ولى احياناً حجم و سنگينى بعضى شهاب ها به قدرى زياد است كه از قشر گازى گذشته و به سطح زمين اصابت مى كند.

از جمله شهاب هايى كه از چنگال غلاف گازى نامبرده عبور كرده و به زمين رسيد شهاب عظيم و معروف «سيبرى» است كه در سال 1908 ميلادى به زمين اصابت كرد و قطر آن طورى بود كه حدود 40 كيلومتر زمين را اشغال كرد و باعث تلفات زيادى شد! و ديگر شهابى است كه در «اريزونا» آمريكا فرود آمد كه به قطر 1 كيلومتر و عمق 200 متر بود و در هنگام سقوط آن شكاف عميقى در زمين ايجاد شد و بر اثر انفجار آن شهاب هاى كوچک بسيارى كه مساحت نسبتاً زيادى از زمين را اشغال مى كرد توليد گرديد.

«كرسى موريسن» مى نويسد اگر هواى محيط زمين اندكى از آن چه هست رقيق تر مى بود اجرام سماوى، و شهاب هاى ثاقب كه هر روز به مقدار چند ميليون عدد به آن اصابت مى كنند و در همان فضاى خارج منفجر و نابود مى شوند، دائماً به سطح زمين مى رسيدند و هر گوشه آن را مورد اصابت قرار مى دادند.

اين اجرام فلكى به سرعتى در ثانيه از 6 تا چهل ميل حركت مى كنند! و به هر چيز برخورد كنند ايجاد انفجار و حريق مى نمايند اگر سرعت و حركت اين اجرام كم تر از آن چه هست مى بود مثلاً به اندازه سرعت يک گلوله بود همه آن ها به سطح زمين مى ريختند و نتيجه خرابكارى آن ها معلوم بود از جمله اگر خود انسان در

مسير كوچک ترين قطعه اين اجرام سماوى واقع مى شد شدت حرارت آن ها كه به سرعت نود برابر سرعت گلوله حركت مى كنند او را تكه پاره و متلاشى مى ساخت! غلظت هوايى محيط زمين به اندازه اى است كه اشعه كيهانى را تا ميزانى كه براى رشد و نمو نباتات لازم است به طرف زمين عبور مى دهد، كليه جرثومه هاى مضر را در همان فضا معدوم مى سازد، و ويتامينهاى مفيد را ايجاد مى نمايد» (1). (2)

خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْري لِأَجَلٍ مُسَمًّى أَلا هُوَ الْعَزيزُ الْغَفَّارُ (3)؛ «آسمان ها و زمين را بحقّ آفريد؛ شب را بر روز مى پيچد و روز را بر شب؛ و خورشيد و ماه را مسخّر فرمان خويش قرار داد؛ هر كدام تا سرآمد معيّنى به حركت خود ادامه مى دهند؛ آگاه باشيد كه او قادر و آمرزنده است!».

تفسیر

سپس براى تثبيت اين واقعيت كه خدا هيچ نيازى به مخلوقات ندارد، و نيز براى بيان نشانه هايى از توحيد و عظمتش مى فرمايد: «خداوند همه آسمان ها و زمين را به حق آفريد»؛ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِ.

حق بودن آن ها دليل بر اين است كه هدفى بزرگ در كار بوده كه آن چيزى جز تكامل موجودات، و در پيشاپيش آن ها انسان، و سپس منتهى شدن به رستاخيز نيست.

بعد از بيان اين آفرينش بزرگ به گوشه اى از تدبير عجيب و تغييرات حساب شده و نظامات شگرف حاكم بر آن ها اشاره كرده، مى گويد: «او شب را بر روز مى پيچد و روز را بر شب»؛ يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ.


1) راز آفرينش انسان، ص 34- 35.

2) تفسير نمونه، ج 13، ص 400.

3) زمر/ 5.

چه تعبير جالبى؟ اگر انسانى بيرون كره زمين ايستاده باشد و به منظره حركت وضعى زمين به دور خودش و پيدايش شب و روز بر گرد آن نگاه كند، مى بيند كه گويى به طور مرتب از يک سو نوار سياه رنگ شب بر روشنايى روز پيچيده مى شود و از سوى ديگر نوار سفيد رنگ روز بر سياهى شب، و با توجه به اين كه «يكور» از مادۀ «تكوير» به معنى پيچيدن است و مخصوصاً ارباب لغت پيچيدن عمامه و دستار را به دور سر نمونه اى از آن مى شمارند، نكته لطيفى كه در اين تعبير قرآنى، نهفته است روشن مى شود، هر چند بسيارى از مفسران بر اثر عدم توجه به اين نكته مطالب ديگرى ذكر كرده اند كه چندان مناسب با مفهوم «تكوير» نيست، نكته اين است كه زمين كروى است و به دور خود گردش مى كند، و بر اثر اين گردش، نوار سياه شب، و نوار سفيد روز، دائماً گرد آن مى گردند، گويى از يک سو نوار سفيد بر سياه و از سوى ديگر نوار سياه بر سفيد پيچيده مى شود.

به هر حال قرآن مجيد در مورد نظام «نور» و «ظلمت» و پيدايش شب و روز تعبيرات گوناگونى دارد كه هر كدام به نكته اى اشاره مى كند و از زاويه خاصى به آن مى نگرد:

گاه مى گويد: يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ (1)؛ «شب را در روز تدريجاً وارد مى كند، و روز را در شب».

در اين جا سخن از ورود مخفيانه و بى سر و صداى شب در روز و روز در شب است.

و گاه مى گويد: يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ (2)؛ «خداوند پرده هاى ظلمانى شب را بر روز مى پوشاند» و در اين جا شب به پرده اى ظلمانى تشبيه شده كه گويى بر روشنايى روز مى افتد و آن را پنهان مى سازد.


1) فاطر/ 13.

2) اعراف/ 54.

و در آيات مورد بحث سخن از «تكوير» و پيچيده شدن اين دو بر يكديگر است كه آن نيز نكته اى دارد كه در بالا به آن اشاره شد.

سپس به گوشه ديگر از تدبير و نظم اين جهان پرداخته مى گويد: «او خورشيد و ماه را مسخر فرمان خويش قرار داد كه هر كدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مى دهند»؛ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى.

نور خورشيد در حركتى كه به گرد خود دارد، يا حركتى كه با مجموع منظومه شمسى به سوى نقطه خاصى از كهكشان پيش مى رود كم ترين بى نظمى از خود نشان مى دهد، و نه ماه در حركت خود به دور زمين و به دور خودش، و در همه حال سر بر فرمان او دارند، «مسخر قوانين آفرينش» اويند، و تا سرآمد عمرشان به وضع خود ادامه مى دهند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از تسخير خورشيد و ماه «مسخر شدن آن ها براى انسان» به اذن پروردگار باشد، چنان كه در آيه 33 سوره ابراهيم آمده است وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ؛ «او خورشيد و ماه كه دائماً در حركتند مسخر شما قرار داده.

ولى با توجه به جمله هاى قبل و بعد در آيه مورد بحث، و نيز با توجه به اين كه تعبير به «لكم» در آيه مورد بحث وجود ندارد اين معنى بعيد به نظر مى رسد.

در پايان آيه به عنوان تهديد مشركان در عين گشودن راه بازگشت و لطف و عنايت مى فرمايد: «بدانيد او عزيز غفار است!»؛ أَلا هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ.

به مقتضاى عزت و قدرت بى انتهايش هيچ گنهكار و مشركى نمى تواند از چنگال عذابش بگريزد، و به مقتضاى غفاريتش پرده بر روى عيوب و گناهان توبه كاران مى افكند و آن ها را در سايه رحمتش قرار مى دهد.

«غفار» صيغه مبالغه از ماده غفران است كه در اصل به معنى پوشيدن چيزى

است كه انسان را از آلودگى نگه دارد، و هنگامى كه در مورد خداوند به كار مى رود مفهومش اين است كه عيوب و گناهان بندگان نادم را مى پوشاند و آن ها را از عذاب و كيفر حفظ مى كند، آرى او در عين عزت و قدرت «غفار» است و در عين رحمت و غفران «قهار»، و ذكر اين دو وصف در پايان آيه براى ايجاد حالت خوف و رجاء در بندگان است كه عامل اصلى هر گونه حركت تكاملى است. (1)

حدیث بحار الأنوار
اشاره

*حدیث بحار الأنوار (2)

قِصَصُ الرَّاوَنْدِيِّ، بِالْإِسْنَادِ إِلَى الصَّدُوقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَجَّالِ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ إِنَّ مُوسَى سَأَلَ رَبَّهُ أَنْ يُعَلِّمَهُ زَوَالَ الشَّمْسِ فَوَكَّلَ اللَّهُ بِهَا مَلَكاً فَقَالَ يَا مُوسَى قَدْ زَالَتِ الشَّمْسُ فَقَالَ مُوسَى مَتَى فَقَالَ حِينَ أَخْبَرْتُكَ وَ قَدْ سَارَتْ خَمْسَمِائَةِ عَام.

ترجمه:

قصص راوندی: امام باقر علیه السلام فرمود: موسی علیه السلام از پروردگارش خواست تا وقت زوال خورشید را به او بیاموزد. خداوند فرشته ای بر این کار گماشت، پس فرشته به موسی گفت: ای موسی، خورشید به زوال رسید. موسی گفت: کی؟ گفت: آن زمان که به تو خبر دادم و اکنون پانصد سال راه طی کرده است.

6. خورشید و ماه، دو معجزه الهی
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ مِنْ آياتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ


1) تفسير نمونه، ج 19، ص 376.

2) بحار الأنوار، ج 55، ص 161.

الَّذي خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (1)؛ «و از نشانه هاى او، شب و روز و خورشيد و ماه است؛ براى خورشيد و ماه سجده نكنيد، براى خدايى كه آفريننده آن هاست سجده كنيد اگر مى خواهيد او را بپرستيد!».

تفسیر
به خورشيد و ماه سجده نكنيد

اين آيات در حقيقت آغازگر فصل تازه اى در اين سوره، در زمينه توحيد و معاد، و بيان نبوت و عظمت قرآن است، و در حقيقت مصداقى است روشن از «دعوت الى اللَّه» در برابر مشركان كه دعوت به سوى بت مى كردند.

نخست از مسأله توحيد شروع كرده، از طريق آيات آفاقى مردم را به سوى خدا دعوت مى نمايد، مى فرمايد: «از آيات و نشانه هاى پروردگار، شب و روز و خورشيد و ماه است» (2)؛ وَ مِنْ آياتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ.

شب مايه آرامش، و روشنايى روز وسيله جنبش و حركت است، و اين دو توأما چرخ هاى زندگى انسان ها را به گردش منظم و متناوبى در مى آورند كه اگر هر كدام جاويدان و يا حتى طولانى بود، زندگى تمام موجودات زنده دستخوش فنا مى شد، لذا كره ماه كه شب هايش معادل 15 شبانه روز زمين، و روزهايش به همين اندازه است به هيچ وجه قابل سكونت نيست، چرا كه در شب هاى سرد و تاريكش همه چيز منجمد مى شود، و در روزهاى سوزانش همه چيز آتش مى گيرد، به همين دليل زندگى كردن موجودات زنده اى هم چون انسان در آن جا غير ممكن است.

اما خورشيد منبع همه بركات مادى در منظومه ما است، نور و گرما و حركت و


1) فصلت/ 37.

2) توجه داشته باشيد اين آيه از آياتى است كه به هنگام تلاوت يا شنيدن آن سجده كردن واجب است.

جنبش و نزول باران ها، و روئيدن گياهان، و رسيدن ميوه ها، حتى رنگ هاى زيباى گل ها همه از پرتو وجود او است.

ماه نيز روشنى بخش شب هاى تار، و چراغ پر فروغ و زيباى رهروان بيابان ها و گمشدگان صحراها است، و با جزر و مد خود نيز بركات فراوانى مى آفريند.

ولى به خاطر همين بركات گروهى در مقابل اين دو كوكب پر فروغ آسمان سجده مى كردند و آن ها را پرستش مى نمودند، آن ها در عالم اسباب، متوقّف مانده، بى آن كه مسبب الاسباب را ببينند.

لذا قرآن بعد از اين بيان بلافاصله مى گويد: «براى خورشيد و ماه سجده نكنيد، براى خدايى كه آفريننده آن ها است سجده كنيد اگر مى خواهيد او را عبادت نمائيد»؛ لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (1)

بعضى نيز احتمال داده اند كه اين ضمير تنها به خورشيد و ماه باز گردد به اعتبار جنس آن ها كه شامل همه كواكب مى شود، گويى براى آن ها عقل و شعور قائل شده است.

.

شما چرا به سراغ سرچشمه اين بركات نمى رويد؟ چرا سر بر آستان او نمى سائيد؟ چرا موجوداتى را مى پرستيد كه خود اسير قوانين آفرينش اند، و داراى طلوع و غروبند و دستخوش انواع تغييرات.

بايد به سراغ كسى رفت كه حاكم و خالق اين قوانين است هرگز غروب و افولى ندارد و دست تغيير و دگرگونى به دامان كبريايش دراز نمى شود.

به اين ترتيب يكى از شعبه هاى گسترده شرک و بت پرستى را كه به صورت


1) در اين جا ضمير جمع مؤنث در «خلقهن» به ليل و نهار و شمس و قمر بر مى گردد و به گفته ارباب ادب و مفسران ضمير جمع مؤنث عاقل گاه به جمع غير عاقل نيز بر مى گردد، همان گونه كه مى گويند: الاقلام بريتهن (قلم ها را تراشيدم) بعضى نيز معتقدند اين ضمير به آيات باز مى گردد كه آن نيز جمع مؤنث غير عاقل است.

پرستش موجودات مختلف طبيعت كه داراى فوائدى هستند نفى مى كند، و به همه آن ها پيام مى دهد، به سراغ خالق اين موجودات برويد و در معلول متوقّف نشويد، به دنبال علت العلل بگرديد.

در حقيقت در اين آيه از نظام واحدى كه بر خورشيد و ماه و شب و روز حاكم است استدلال بر وجود خداوند يكتا شده و از خالقيت و حاكميت او براى لزوم عبادتش اتخاذ سند كرده است.

جملۀ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ در حقيقت اشاره به اين نكته دارد كه اگر قصد عبادت خدا را داريد غير او را حذف كنيد و چيزى را در عبادت او شريک قرار ندهيد، چرا كه عبادت او با عبادت ديگرى هرگز جمع نمى شود. (1)

7. قرارگاه و منزل گاه خورشید و ماه
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ الشَّمْسُ تَجْري لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليمِ * وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَديمِ * لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ في فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (2)؛ «و خورشيد (نيز براى آن ها آيتى است) كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است؛ اين تقدير خداوند قادر و داناست. و براى ماه منزلگاه هايى قرار داديم، (و هنگامى كه اين منازل را طى كرد) سرانجام به صورت «شاخه كهنه قوسى شكل و زرد رنگ خرما» در مى آيد. نه خورشيد را سزاست كه به ماه رسد، و نه شب بر روز پيشى مى گيرد؛ و هر كدام در مسير خود شناورند.»


1) تفسير نمونه، ج 20، ص 290.

2) یس/ 38 تا 40

تفسیر
اشاره

سومين آيتى كه بعد از آيت شب به آن اشاره شده آيت نور و روشنايى و آفتاب است، مى گويد: «خورشيد نيز براى آن ها آيتى است كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است!»؛ وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها (1).

اين آيه به وضوح حركت خورشيد را به طور مستمر بيان مى كند، اما در اين كه منظور از اين حركت چيست مفسران بحث هاى فراوان دارند:

گروهى آن را اشاره به حركت ظاهرى خورشيد بر گرد زمين مى دانند كه اين حركت تا پايان جهان كه در حقيقت قرارگاه خورشيد و پايان عمر اوست ادامه دارد.

بعضى ديگر آن را اشاره به ميل شمس در تابستان و زمستان به سوى شمال و جنوب زمين دانسته اند، زيرا مى دانيم خورشيد از آغاز بهار از خط اعتدالى

به سوى شمال متمايل مى شود، و تا مدار 23 درجه شمالى پيش مى رود، و از آغاز تابستان به عقب باز مى گردد تا در آغاز پائيز باز به خط اعتدالى مى رسد، و همين خط سير را تا آغاز زمستان به سوى جنوب ادامه مى دهد، و از آغاز زمستان به سوى خط اعتدال حركت مى كند و در آغاز بهار به آن مى رسد.

البته تمام اين حركات در واقع ناشى از حركت زمين و تمايل محور آن نسبت به سطح مدارش مى باشد، هر چند در ظاهر و به حسب حس مربوط به حركت آفتاب است.

بعضى ديگر آن را اشاره به حركت وضعى «كره آفتاب» دانسته اند، زيرا مطالعات دانشمندان به طور قطع ثابت كرده كه خورشيد به دور خود گردش مى كند (2).


1) در تركيب اين جمله دو احتمال وجود دارد نخست اين كه عطف بر «الليل» باشد و معنا چنين مى شود: و آية لهم الشمس، ديگر اين كه الشمس مبتدا و تجرى خبر آن باشد و ما احتمال اول را برگزيديم.

2) مطابق اين تفسير «لام» در «لمستقر لها» به معنى «فى» مى باشد.

آخرين و جديدترين تفسير براى آيه فوق همان ست كه اخيراً دانشمندان كشف كرده اند و آن حركت خورشيد با مجموعه منظومه شمسى در وسط كهكشان ما به سوى يک سمت معين و ستاره دور دستى كه آن را ستاره «وگا» ناميده اند مى باشد.

اين معانى منافاتى با هم ندارند و ممكن است جمله «تجرى» اشاره به تمام اين حركت ها و حركت هاى ديگرى كه تا كنون علم و دانش ما به آن نرسيده و شايد در آينده كشف شود بوده باشد.

به هر حال حركت دادن خورشيد اين كره بسيار عظيمى كه يک ميليون و دويست هزار مرتبه از كره زمين بزرگ تر است آن هم با حركت حساب شده در اين فضاى بيكران از هيچ كس ميسر نيست جز از خداوندى كه قدرتش فوق همه قدرت ها و علم و دانشش بى انتهاست، و به همين جهت در پايان آيه مى فرمايد: «اين تقدير خداوند قادر و داناست»؛ ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ.

آخرين سخن دربارۀ اين آيه اين كه: در تعبيرات آن اشاره اى است پر معنى به نظام سال شمسى كه از حركت خورشيد در برج ها حاصل مى گردد، نظامى كه به زندگى بشر نظم و برنامه مى دهد، و جنبه هاى مختلف آن را تنظيم مى كند.

لذا در آيه بعد براى تكميل اين بحث از حركت ماه و منازل آن كه نظام بخش ايام ماه است، سخن مى گويد، و مى فرمايد: «ما براى ماه منزل هايى قرار داديم، و به هنگامى كه اين منزل ها را طى كرد سرانجام به صورت شاخه كهنه قوسى شكل زرد رنگ خرما در مى آيد!»؛ وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ.

منظور از «منازل» همان منزلگاه هاى بيست و هشتگانه اى است كه ماه قبل از «محاق» و تاريكى مطلق طى مى كند، زيرا هنگامى كه ماه، سى روز تمام باشد تا شب بيست و هشتم در آسمان قابل رؤيت است، ولى در اين شب بيست و هشتم به صورت هلال بسيار باريک زرد رنگ و كم نور و كم فروغ در مى آيد، و در دو شب

باقيمانده قابل رؤيت نيست كه آن را «محاق» مى نامند البته در ماه هايى كه بيست و نه روز است تا شب بيست و هفتم معمولاً ماه در آسمان ديده مى شود، و دو شب باقيمانده محاق است.

اين منزلگاه ها كاملاً دقيق و حساب شده است، به طورى كه منجمان از صدها سال قبل مى توانند طبق محاسبات دقيقى كه دارند آن را پيش بينى كنند! اين نظام عجيب به زندگى انسان ها نظم مى بخشد، و يک تقويم طبيعى آسمانى است كه با سواد و بی سواد توانايى خواندن آن را دارد، به طورى كه اگر انسان كمى دقت و ممارست در وضع ماه در شب هاى مختلف كند مى تواند با نگاه كردن وضع آن دقيقاً و يا تقريباً بداند آن شب كدام شب از ماه است (و ما اين امر را آزموده ايم).

زيرا در آغاز ماه نوک هاى هلال رو به طرف بالا است، و تدريجاً بر حجم ماه افزوده مى شود تا هفتم كه نيمى از دايره كامل ماه آشكار مى شود و باز بر آن افزوده مى شود تا چهاردهم كه به صورت بدر كامل در مى آيد.

از آن به بعد از سمت پایين ماه كم مى شود تا بيست و يكم كه باز به صورت نيم دايره در مى آيد، هم چنين از آن كاسته مى شود تا شب بيست و هشتم كه به صورت هلال ضعيف كمرنگى در مى آيد كه نوک هاى آن رو به طرف پایين است.

آری، اساس زندگى انسان ها را نظم تشكيل مى دهد، و نظم بدون تعيين دقيق زمان امكان پذير نيست، و خداوند اين تقويم دقيق ماهانه و سالانه را در آسمان براى همين هدف قرار داده است.

و از همين جا مفهوم تعبير لطيف «كالعرجون القديم» (1)روشن مى شود.


1) «عرجون» به عقيده جمعى از ارباب لغت از ماده «انعراج» به معنى «اعوجاج» و «انعطاف» گرفته شده و بنا بر اين «نون» آن زائده است، و بر وزن «فعلون» مى باشد، ولى به عقيده جمعى ديگر از ماده «عرجن» گرفته شده، و نون آن اصلى است، و به معنى پايه شاخه اى است كه كج مى شود و بر درخت خرما باقى مى ماند، و «قديم» به معنى هر چيز كهنه است كه زمانى بر آن بگذرد.

زيرا «عرجون» به طورى كه غالب مفسران و ارباب لغت گفته اند آن قسمت از خوشه خرماست كه به درخت اتصال دارد، توضيح اين كه: خرما به صورت خوشه بر درخت ظاهر مى شود، پايه اين خوشه به صورت چوب قوسى شكل زرد رنگى است كه به درخت متصل است و نوک آن مانند جارو است، و دانه هاى خرما هم چون دانه هاى انگور به نخ هاى آن متصلند، هنگامى كه خوشه نخل را مى برند آن پايه قوسى شكل بر درخت باقى مى ماند كه وقتى مى خشكد و پژمرده مى شود كاملاً به هلال قبل از محاق مى ماند، زيرا همان گونه كه هلال آخر ماه كه در جانب مشرق آسمان نزديک صبحگاهان ظاهر مى شود خميده و پژمرده و زرد رنگ و نوک هاى آن رو به پایين است، «عرجون قديم» نيز همين گونه است.

در حقيقت اين شباهت در جهان مختلف ظاهر مى شود:

از نظر هلالى بودن چوب خوشه خرما، از نظر زرد رنگ بودن، از نظر پژمردگى، از نظر تمايل نوک قوس آن به طرف پائين، و از نظر قرار گرفتن در ميان توده سبز رنگ شاخه هاى درخت نخل كه بى شباهت به قرار گرفتن هلال آخرين شب در ميان آسمان تيره رنگ نيست.

و توصيف آن به «قديم» اشاره به كهنگى آن است، زيرا هر قدر اين شاخه ها كهنه تر مى شود باريک تر و پژمرده تر و زرد رنگ تر مى شود و شباهت بيش ترى به هلال آخر ماه پيدا مى كند، سبحان الله كه در يک تعبير كوتاه چه ظرافت ها و چه زيبایی ها نهفته شده است؟! *** آخرين آيه مورد بحث سخن از ثبات و دوام اين نظم سال و ماه، و شب و روز، است، پروردگار آن چنان برنامه اى براى آن ها تنظيم

كرده كه كم ترين دگرگونى در وضع آن ها پيدا نمى شود و تاريخ بشر به خاطر همين ثبات كاملاً تنظيم مى گردد.

مى فرمايد: «نه براى خورشيد سزاوار است كه به ماه رسد، و نه شب بر روز پيشى مى گيرد، و هر كدام از آن ها در مسير خود شناورند!»؛ لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ.

مى دانيم خورشيد دوران خود را در برج هاى دوازدهگانه در يک سال طى مى كند، در حالى كه كره ماه منزلگاه هاى خويش را در يک ماه طى مى كند.

بنا بر اين حركت دورانى ماه در مسيرش دوازده بار از حركت خورشيد در مدارش سريع تر است، لذا مى فرمايد خورشيد هرگز در حركت خود به پاى ماه نمى رسد تا حركت يک ساله خود را در يک ماه انجام دهد و نظام ساليانه بر هم خورد.

هم چنين شب بر روز پيشى نمى گيرد كه بخشى از آن را در كام خود فرو برد و نظام موجود به هم ريزد، بلكه همه اين ها مسير خود را ميليون ها سال بدون كم ترين تغيير ادامه مى دهند.

از آن چه گفتيم روشن مى شود كه منظور از حركت خورشيد در اين بحث حركت آن به حسب حس ماست، جالب اين كه اين تعبير حتى بعد از آن كه به ثبوت رسيده كه خورشيد در جاى خود ساكن و زمين در مدت يک سال يک بار به دور آن مى گردد نيز به كار مى رود، مثلاً امروز مى گويند تحويل خورشيد به برج حمل (رسيدن آن به آغاز فروردين) و يا رسيدن خورشيد به دايره نصف النهار، و يا رسيدن به ميل كلى (منظور از ميل كل رسيدن خورشيد به آخرين نقطه ارتفاع خود در نيم كره شمالى در آغاز تابستان و يا به عكس آخرين نقطه انخفاض در آغاز زمستان است).

اين تعبيرات همگى نشان مى دهد كه حتى بعد از كشف حركت زمين به دور

خورشيد و سكون آن، تعبيرات گذشته راجع به حركت خورشيد به كار مى رود چرا كه از نظر حسى چنين به نظر مى آيد كه خورشيد در حركت است، و اين تعبيرات از همين جا گرفته مى شود.

و به اين ترتيب شناور بودن خورشيد و ماه در فلک هاى خود كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ نيز از همين جا ناشى مى شود.

اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از شناور بودن خورشيد در فلک خود حركت آن همراه با منظومه شمسى و همراه با كهكشانى كه ما در آن قرار داريم مى باشد چه اين كه امروز ثابت شده است كه منظومه شمسى ما جزئى از كهكشان عظيمى است كه به دور خود در حال گردش است (1).

زيرا «فلک» چنان كه ارباب لغت گفتند در اصل به معنى بر آمدن پستان دختران و شكل دورانى به خود گرفتن است، سپس به قطعاتى از زمين كه مدور است و يا اشياء مدور ديگر نيز اطلاق شده، و از همين رو به مسير دورانى كواكب نيز اطلاق مى شود.

جملۀ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ به عقيده بسيارى از مفسران اشاره به هر يک از خورشيد و ماه و ستارگان است كه براى خود مسير و مدارى دارند، هر چند نام ستارگان قبلاً در آيات ذكر نشده، ولى با توجه به ذكر «ليل» (شب) و قرين بودن ستارگان با ماه و خورشيد، فهم اين معنى از جمله مزبور بعيد به نظر نمى رسد، به خصوص كه «يسبحون» به صورت صيغه جمع آمده است.

اين تفسير نيز وجود دارد كه اين جمله اشاره به هر يک از خورشيد و ماه و شب و روز بوده باشد، چرا كه شب و روز هر كدام براى خود مدارى دارند و دقيقاً دور كره


1) اين حركت غير از حركت مجموعه منظومه شمسى در دل كهكشان است كه به سوى ستاره «وگا» در حركت مى باشد، و اخيراً به آن اشاره كرديم.

زمين گردش مى كنند، تاريكى نيمى از كره زمين را هميشه پوشانده، و روشنايى نيم ديگر را و اين دو در بيست و چهار ساعت يک دور تمام به گردش زمين مى گردند.

تعبير به «يسبحون» از مادۀ «سياحت» كه طبق نقل راغب در مفردات در اصل به معنى حركت «سريع» در آب و هوا است (1). اشاره به حركت سريع كرات آسمانى مى كند، و آن ها را تشبيه به موجودات عاقلى كرده است كه با سرعت به گردش خود ادامه مى دهند، امروز نيز اين حقيقت ثابت شده كه اجرام آسمانى با سرعت هاى بسيار عجيب و گاه سرسام آورى در مسير خود حركت دارند.

نكته ها
1- حركت «دورانى» و «جريانى» خورشيد

«دوران» در لغت عرب به حركت دايره مانند گفته مى شود، در حالى كه «جريان» اشاره به حركات طولى است، جالب اين كه در آيات فوق براى خورشيد هم حركت جريانى قائل شده، و هم دورانى، يک جا مى گويد: و الشمس تجرى..

و در جاى ديگر از شناور بودن خورشيد در فلک (مسير دايره مانند) سخن مى گويد كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ.

آن روز كه اين آيات نازل شد فرضيه هيئت «بطلميوس» با قدرت هر چه تمام تر بر محافل علمى حاكم بود، طبق اين فرضيه اجرام آسمانى به خودى خود گردشى نداشتند، بلكه در دل افلاک كه اجسامى بلورين و متراكم روى هم هم چون طبقات پوست پياز بودند ميخكوب شده بودند و حركت آن ها تابع حركت افلاكشان بود، بنا بر اين در آن روز نه شناوربودن خورشيد مفهومى داشت، و نه حركت طولى و جريانى آن.


1) اين كه ذكر خدا و عبادت او را «تسبيح» مى گويند نيز از همين جا ناشى شده، چرا كه آن هم يک نوع حركت سريع در طريق اطاعت و عبادت پروردگار است (مفردات راغب ماده سبح).

اما بعد از فرو ريختن پايه هاى فرضيه بطلميوس در پرتو كشفيات قرون اخير، و آزاد شدن اجرام آسمانى از قيد و بند افلاک بلورين، اين نظريه قوت گرفت كه خورشيد در مركز منظومه شمسى ثابت و بى حركت است، و تمام منظومه شمسى پروانه وار به گرد او مى چرخند.

در اين جا باز مفهوم تعبيرات آيات فوق كه حركت طولى و دورانى را به خورشيد نسبت مى داد روشن نبود.

تا اين كه باز علم به پيشرفت خود ادامه داد و در اين اواخر چند نوع حركت براى خورشيد ثابت شد:

1.

حركت وضعى آن به دور خودش.

2.

حركت طولى آن همراه منظومه شمسى به سوى نقطه مشخصى از آسمان.

3.

حركت دورانى آن همراه مجموعه كهكشانى كه جزئى از آن است.

و به اين ترتيب يک معجزه ديگر علمى قرآن به ثبوت رسيد.

براى روشن تر شدن اين مسأله قسمتى از بحثى را كه در يكى از دائرة المعارف ها پيرامون حركت خورشيد آمده است در اين جا مى آوريم:

در خورشيد داراى حركات «ظاهرى» (حركت يومى و حركت ساليانه) و حركات «واقعى» است.

خورشيد در حركت يومى و حركت ظاهرى كره آسمان شركت دارد، در نيمكره ما از مشرق طلوع مى كند، در طرف جنوب از نصف النهار محل مى گذرد و در مغرب غروب مى كند، عبور آن از نصف النهار ظهر حقيقى را مشخص مى سازد.

خورشيد، حركت (ظاهرى) ساليانه اى به دور زمين نيز دارد كه هر «روز» آن را قريب يک درجه از مغرب به طرف مشرق مى برد، در اين حركت، خورشيد سالى يک بار از مقابل برج ها مى گذرد، مدار اين حركت در صفحه «دائرة البروج» واقع است،

اين حركت در تاريخ نجوم اهميت فراوان داشته است، «اعتدالين» و «انقلاب» و «ميل كلى» مربوط به آن، و سال شمسى مبتنى بر آن است.

علاوه بر اين حركات ظاهرى حركت دورانى كهكشان، خورشيد را با سرعت حدود يک ميليون و يكصد و سى هزار كيلومتر در ساعت! در فضا مى گرداند، اما در داخل كهكشان هم خورشيد ثابت نيست، بلكه با سرعتى قريب هفتاد و دو هزار و چهارصد كيلومتر در ساعت! به جانب صورت فلكى «جاثى على ركبتيه» (1)حركت مى كند.

و اين كه ما از اين حركت سريع خورشيد در فضا بى خبريم به سبب دورى اجرام فلكى است كه ماخذ تشخيص اين حركت وضعى خاص نيز هست.

دوره حركت وضعى خورشيد در استواى آن حدود بيست و پنج شبانه روز مى باشد (2). (3)

2- تعبير به «تدرک» و «سابق»

تعبيرات قرآن به اندازه اى حساب شده است كه ريزه كاری ها و دقت هاى آن قابل احصا نيست، در آيات فوق هنگامى كه سخن از حركت ظاهرى ماه و خورشيد در مسير ماهانه و ساليانه در ميان است مى گويد: «براى خورشيد سزاوار نيست كه به پاى ماه برسد (چرا كه ماه مسير خود را در يک ماه طى مى كند و خورشيد در


1) «جاثى على ركبتيه» مجموعه اى از ستارگان است كه يک صورت فلكى را تشكيل مى دهد و شبيه كسى است كه بر سر زانو نشسته و آماده برخاستن است، و اين تعبير از همين معنى گرفته شده است.

2) يعنى خورشيد در بيست و پنج شبانه روز ما يک بار به دور خود مى گردد، اين مسأله را دانشمندان از مطالعه روى كلف ها (لكه هاى سطحى) خورشيد به دست آورده اند، زيرا ديده اند اين كلف ها جابجا مى شود و بعد از بيست و پنج روز كاملا به جاى خود باز مى گردد.

3) نقل از دائرة المعارف «دهخدا» ماده خورشيد (جلد 22).

يک سال، اين تفاوت سرعت به اندازه اى است كه تعبير مى كند اين هرگز به پاى او نمى رسد لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ.

اما در مورد شب و روز چون با هم فاصله چندانى ندارند و دقيقاً پشت سر هم قرار گرفته اند مى گويد «شب از روز پيشى نمى گيرد» مى بينيم اين دو تعبير در اين جا بسيار حساب شده است.

3- نظام نور و ظلمت در زندگى بشر

در آيات فوق اشاره به دو موضوع كه از مهم ترين مسائل زندگى انسان هاست به عنوان دو آيت از آيات الهى شده است: موضوع تاريكى شب، و موضوع خورشيد و نور آفتاب.

پيش از اين گفته ايم كه نور لطيف ترين و پربركت ترين موجودات جهان ماده است، نه تنها روشنايى و زندگى ما كه هر حركت و جنبشى بستگى به نور آفتاب دارد، نزول قطرات باران، نمو گياهان، شكفتن غنچه ها، رسيدن ميوه ها، زمزمه جويبارها، رنگين شدن سفره انسان ها از انواع مواد غذايى، حتى حركت چرخ هاى عظيم كارخانه ها، و توليد برق و انواع محصولات صنعتى بازگشت به اين منبع بزرگ انرژى، يعنى نور آفتاب مى كند.

خلاصه اين كه تمام انرژی هاى روى كره زمين (جز انرژى ناشى از شكستن هسته اتم ها) همه از نور آفتاب مدد مى گيرد كه اگر او نبود همه جا خاموش و بى روح، بى نور و بى حركت و مرده بود.

تاريكى شب با اين كه بوى مرگ و فنا مى دهد از نظر تعديل نور آفتاب و تأثير عميق آن در آرامش جسم و جان و جلوگيرى از خطرات تابش يک نواخت نور خورشيد نيز يک امر حياتى براى انسان ها محسوب مى شود، كه اگر تناوب شب و روز نبود حرارت در كره زمين آن چنان بالا مى رفت كه همه چيز را آتش مى زد، چنان كه در كره ماه كه شب ها و روزهاى طولانى دارد (هر كدام به اندازه پانزده شبانه

روز كره زمين است) روزهايش گرمايى كشنده، و شب هايش سرمايى نابود كننده دارد.

بنا بر اين هر يک از اين دو (نور و ظلمت) آيتى است عظيم از آيات الهى.

از اين گذشته نظم بسيار دقيقى كه بر اين دو حاكم است به وجود آورنده تاريخ منظم زندگى انسان هاست، تاريخى كه اگر نبود روابط اجتماعى به هم مى ريخت، و زندگى براى انسان بسيار مشكل مى شد، از اين نظر نيز اين دو از آيات الهى هستند.

جالب اين كه قرآن در اين آيات مى گويد: «شب از روز پيشى نمى گيرد» اين تعبير نشان مى دهد كه روز قبل از شب آفريده شده، و شب به دنبال آنست درست است كه اگر كسى از بيرون به كره زمين نگاه كند اين دو را مانند دو موجود سياه و سفيد مى بيند كه مرتباً بر گرد كره زمين مى چرخند، و در اين حركت دايره مانند قبل و بعدى تصوّر نمى شود.

اما اگر توجه كنيم كه اين كره زمين ما نخست جزء آفتاب بوده و در آن روز همه جا روز بود و شبى وجود نداشت اما به محض اين كه از آن جدا و دور شد و سايه مخروطى شكل آن در جهت مخالف نور آفتاب افتاد شب پديد آمد شبى كه به دنبال روز در حركت است، دقت و ظرافت اين تعبير روشن مى شود.

و همان گونه كه گفتيم نه تنها خورشيد و ماه در اين فضاى بيكران شناورند كه شب و روز هم در اين فضا بر گرد كره زمين شنا مى كنند، و هر يک براى خود مدار و مسير دورانى دارند.

در روايات متعددى كه از طرق اهل بيت نقل شده نيز به اين معنى تصريح شده است كه خداوند روز را قبل از شب آفريد.

در روايتى از امام صادق علیه السلام مى خوانيم كه فرمود: « خَلْقُ النَّهَارِ قَبْلَ اللَّيْلِ؛ روز را قبل از شب آفريد» (1).


1) مجمع البيان، ذيل آيات مورد بحث.

و در روايت ديگرى از امام على بن موسى الرضا علیه السلام آمده است: النَّهَارِ خَلْقُ قَبْلَ اللَّيْلِ.

سپس امام علیه السلام به آيه لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ در اين زمينه استدلال فرمود (1).

همين معنى از امام باقر علیه السلام نيز به صورت زير نقل شده است:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلّ خَلَقَ الشَّمْسَ قَبْلَ الْقَمَر، وَ خَلَقَ النُّورَ قَبْلَ الظُّلْمَةِ؛ (2)«خداوند بزرگ خورشيد را قبل از ماه و نور را قبل از ظلمت آفريد». (3)

8. خورشید و ماه هر دو، دلیل بر توحیدند
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ (4)؛ «و هر گاه از آنان بپرسى: «چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است؟» مى گويند: «اللَّه»! پس با اين حال چگونه آنان را (از عبادت خدا) منحرف مى سازند؟!».

تفسیر
بيان آيات

در اين آيات خطاب از مؤمنين به رسول خدا صلی الله علیه و آله برگشته، ولى در معنا، خطابى است عام، كه همه انسان ها را شامل مى شود، هر چند از نظر لفظ


1) نور الثقلين، ج 4، ص 387.

2) نور الثقلين، ج 4، ص 387.

3) تفسير نمونه، ج 18، ص 382.

4) عنکبوت/ 61.

مخصوص به رسول خدا صلی الله علیه و آله است، براى اين كه حجت هايى كه در آن ذكر شده شامل همه انسان ها است.

ضد و نقيض ها در اعتقادات مشركين دربارۀ خالق و مدبر عالم

در اين آيات ضد و نقيض گويى هاى مشركين را كه در عقايد دارند، و در فصل سابق صحيح آن عقايد به مؤمنين عرضه شد، و به آن ايمان آورده اند، ذكر مى كند، و آن تناقضات اين است كه: مشركين اعتراف دارند كه آفريدگار آسمان ها و زمين و مدبر آفتاب و ماه- كه مدار ارزاق بر وجود آن دو است- خداى سبحان است، و نيز اعتراف دارند كه تنها كسى كه آب را از آسمان مى فرستد، و زمين را بعد از مردنش دوباره زنده مى كند، خداى عز و جل است، و در عين حال غير خدا را مى پرستند، و از آن ها رزق مى خواهند، و با اين كه وقتى سوار كشتى مى شوند خدا را مى خوانند، و خدا را مى پرستند،ولى همين كه از خطر دريا نجاتشان داد، دوباره پرستش غير خدا را از سر مى گيرند، و با اين كه شهر مكه حرم امنى است كه خدا در اختيارشان گذاشته، و اين نعمت بزرگ را به ايشان ارزانى داشته، در همين شهر به باطل ايمان مى آورند، و حق را انكار، و نعمت خدا را كفران مى كنند.

اين نكته را هم بگوييم كه آخرين آيه سوره، يعنى آيه وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا، مناسب با همان آيات اول سوره است، كه مى فرمود: الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ، تا آن جا كه مى فرمود: وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ....

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ در اين آيه به دو مسأله خلقت و تدبير پرداخته، و هر دو را به خدا نسبت داده است، خلقت آسمان ها و زمين راجع به ايجاد است، و تسخير آفتاب و ماه كه به خاطر ما حالات گوناگون به خود مى گيرند، طلوع و غروب كرده، و دور و نزديک

مى شوند، مربوط است به تدبير او، چون پيدايش ارزاق انسان ها و ساير حيوانات، همه ناشى از تدبير آفتاب و ماه است، و اين خلقت و تدبير از يكديگر جدا شدنى و قابل انفكاک نيستند، پس كسى كه اعتراف دارد كه خلقت آسمان ها و زمين مستند به خدا است، ناگزير بايد اعتراف كند كه تدبير نيز از اوست.

و وقتى خداى تعالى به تنهايى خالق باشد، و تدبير آسمان ها و به دنبال آن تدبير زمين، و به دنبال آن پديد آوردن ارزاق، تنها به دست او باشد، لازم است او تنها كسى باشد كه به منظور رساندن رزق، و ساير تدابيرش پرستش شود، و اين حوائج را تنها از او بخواهند، پس اين عجب است كه انسان هايى خدا را كنار گذاشته و از غير خدا رزق بخواهند، از كسى و چيزى كه مالک هيچ چيز نيست، جملۀ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ، اشاره به همين تعجب است، يعنى وقتى خلقت و تدبير آفتاب و ماه مستند به خدا است، پس چگونه اين مشركين در دعاى خود متوجه غير خدا مى شوند، و بت ها را مى پرستند؟. (1)

9. ماه، نور است و خورشید، سراج
اشاره

قرآن می فرماید:

أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً * وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً * وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً (2)؛ «آيا نمى دانيد چگونه خداوند هفت آسمان را يكى بالاى ديگرى آفريده است، و ماه را در ميان آسمان ها مايه روشنايى، و خورشيد را چراغ فروزانى قرار داده است؟! و خداوند شما را هم چون گياهى از زمين رويانيد.»


1) ترجمه تفسير الميزان، ج 16، ص 223.

2) نوح/ 15 تا 17.

تفسیر
باغبان هستى، شما را چون گلى پرورش داد

حضرت «نوح» در بيانات عميق و مستدل خود در برابر مشركان لجوج نخست دست آن ها را گرفته و به اعماق وجودشان برد، تا آيات انفسى را مشاهده كنند، (چنان كه در آيات قبل گذشت)، سپس همان گونه كه آيات مورد بحث مى گويد آن ها را به مطالعه نشانه هاى خدا در عالم بزرگ آفرينش دعوت كرده و آنان را به سير آفاقى مى برد (1).

نخست از آسمان شروع كرده، مى گويد: «آيا نمى دانيد چگونه خداوند هفت آسمان را يكى بالاى ديگرى آفريده است»؟!؛ أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً (2).

«طباق» مصدر باب «مفاعله» به معنى «مطابقه» است، گاه به معنى قرار گرفتن چيزى بالاى چيزى مى آيد، و گاه به معنى هماهنگى و مطابقت دو چيز با يكديگر است، و در اين جا هر دو معنى صدق مى كند.

مطابق معنى اول آسمان هاى هفت گانه يكى بالاى ديگرى قرار دارد، و به طورى كه در تفسير آسمان هاى هفت گانه در گذشته گفته ايم يک تفسير قابل توجه اين است كه تمام آن چه را ما با چشم مسلح و غير مسلح از ستارگان ثوابت و سيار مى بينيم همه جزء آسمان اول است، و شش عالم ديگر يكى ما فوق ديگرى بعد از آن قرار دارد كه از دسترس علم و دانش انسان امروز بيرون است، و ممكن است در آينده اين


1) در اين كه اين سخنان دنباله كلام نوح است يا جمله هاى مستقلى كه به طور معترضه از سوى خداوند خطاب به مسلمانان صادر شده، در ميان مفسران گفتگو است، ولى بسيارى از آن ها ترجيح داده اند كه دنباله كلام نوح باشد، و ظاهر آيات نيز همين اقتضا مى كند، و اگر بعد از اين آيات جمله «و قال نوح» آمده، به خاطر آن است كه نوح سخنانش را با مردم تمام كرده و رو به درگاه خدا آورده و از آن ها شكايت مى كند.

2) «طباقا» ممكن است «مفعول مطلق» باشد يا «حال».

شايستگى را پيدا كند كه آن عوالم عجيب و گسترده را يكى بعد از ديگرى كشف كند (1).

و بنا بر احتمال دوم قرآن به هماهنگى و مطابقت آسمان هاى هفت گانه در نظم و عظمت و زيبايى اشاره مى كند. ***، سپس مى افزايد: «خداوند ماه را در ميان آسمان هاى هفت گانه مايه نور و روشنايى براى شما قرار داد، و خورشيد را چراغ فروزانى»؛ وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً.

درست است كه در آسمان هاى هفت گانه ميليون ها ميليون كوكب فروزنده است كه از خورشيد و ماه ما نيز پرفروغ تر مى باشد، ولى آن چه براى ما مهم است و در زندگى ما اثر دارد همين خورشيد و ماه منظومه شمسى است كه فضاى زندگى ما را يكى در روزها، و ديگرى در شب ها روشن مى سازد (2).

تعبير به «سراج» (چراغ) درباره «خورشيد» و «نور» در مورد «ماه» به خاطر آن است كه نور «خورشيد» از درون خودش مى جوشد مانند چراغ، اما نور «ماه» از درون خودش نيست و شبيه بازتابى است كه از آئينه منعكس مى شود، و لذا كلمۀ «نور» كه مفهوم اعمى دارد در مورد آن به كار رفته است.

اين تفاوت تعبير در آيات ديگر قرآن نيز ديده مى شود.

سپس بار ديگر به آفرينش انسان باز مى گردد، و مى افزايد: «خداوند شما را هم چون گياهى از زمين رويانيد!»؛ وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً (3).


1) درباره تفسيرهاى گوناگون آسمان هاى هفتگانه در ذيل آيه 29 سوره بقره(جلد اول تفسير نمونه) مشروحا بحث كرده ايم.

2) از اين جا معلوم مى شود كه ضمير «فيهن» كه ظاهرا به «سماوات سبع» بر مى گردد هيچ مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا سخن از نور و روشنايى براى ما است، بنا بر اين لزومى ندارد كه «فى» را به معنى «مع» يا ضمير «هن» را به معنى «آسمان دنيا» بگيريم (دقت كنيد).

3) در اين آيه قاعدتا بايد «انباتا» گفته شود، ولى آيه تقديرى دارد و آن چنين است «أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ فنبتم نباتا» (تفسير فخر رازى و ابو الفتوح رازى).

تعبير به «انبات» و رويانيدن، در مورد انسان، به خاطر آن است كه اولاً آفرينش نخستين انسان از خاک است، و ثانياً تمام مواد غذايى كه انسان مى خورد و به كمک آن رشد و نمو مى كند از زمين است، يا مستقيماً مانند سبزی ها و دانه هاى غذايى و ميوه ها، و يا به طور غير مستقيم مانند گوشت حيوانات، و ثالثاً شباهت زيادى در ميان انسان و گياه وجود دارد و بسيارى از قوانينى كه حاكم بر تغذيه و توليد مثل و نمو و رشد گياهان است بر انسان نيز حكمفرما است.

اين تعبير در مورد انسان بسيار پر معنى است و نشان مى دهد كه كار خداوند در مسأله هدايت فقط كار يک معلم و استاد نيست، بلكه هم چون كار يک باغبان است كه بذرهاى گياهان را در محيط مساعد قرار مى دهد تا استعدادهاى نهفته آن ها شكوفا گردد.

در مورد حضرت مريم نيز در آيه 37 آل عمران مى خوانيم: وَ أَنْبَتَها نَباتاً حسناً؛ «خداوند به طرز شايسته اى گياه وجود مريم را آفريد و پرورش داد» اين ها همه اشاره به همان نكته لطيف است. (1)

هُوَ الَّذي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُورا... (2)؛ «او كسى است كه خورشيد را روشنايى، و ماه را نور قرار داد...».

10. خورشید و سایه متحرک
اشاره

قرآن می فرماید:

أَ لَمْ تر إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَليلاً (3)؛ «آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترده ساخت؟! و اگر مى خواست


1) تفسير نمونه، ج 25، ص 75.

2) یونس/ 5.

3) فرقان/ 45.

آن را ساكن قرار مى داد؛ سپس خورشيد را بر وجود آن دليل قرار داديم!».

تفسیر
اشاره

بعد از اين ها- تا نه آيه- نظير تنظير و تشبيهى است براى مضمون دو آيه قبل، بلكه چهار آيه قبل كه مى فرمود: خداى سبحان رسول را به منظور هدايت مردم به سوى راه رشد و نجاتشان از ضلالت فرستاد، تا بعضى از آنان كه خدا مى خواهد هدايت يابند و بعضى ديگر كه هواى نفس خود را معبود خود گرفته اند كارشان به جايى برسد كه نه بشنوند، و نه بفهمند، پس بعد از آن كه خدا اين طايفه را گمراه كرد كسى نمى تواند هدايتشان كند.

و آيات مورد بحث، تا نه آيه، مى فرمايد: اين داستان چيز نو ظهورى از ناحيه خداى سبحان نيست، زيرا در عجائب صنع او و آيات بيناتش نظائر زيادى دارد، پس كسى سر از كار او در نمى آورد و او بر صراط مستقيم است (شيوه اش در همه عالم يكسان است)، مثلاً سايه را گسترده تر و آن گاه آفتاب را دليل آن قرار داده تا آن را نسخ كند و از بين ببرد و نيز شب را پوشش، و خواب را براى آرامش، و روز را براى حركت قرار داده و نيز بادها را مژده آور باران كرده، زمين مرده را زنده، چارپايان و انسان ها را سيراب ساخته است.

پس، مثل مؤمن و كافر، كه آن يكى راه مى يابد و اين يكى گمراه مى شود- با اين كه هر دو بندگان خدايند و در يك كره خاكى زندگى مى كنند- مثل دو تا آب است كه يكى شيرين و گوارا و ديگرى شور و تلخ است و خدا هر دو را پهلوى هم قرار داده، ولى بين آن دو فاصله و برزخى قرار داده است و نيز، مثل همان آبى است كه خدا بشر را از آن آفريده و آن گاه خانمان ها و فاميل ها از آن پديد آورده و از همين راه زن دادن و زن خواستن، مواليد را مختلف كرده و پروردگار تو قدير است.

اين معنا، آن چيزى است كه دقت در مضامين آيات و خصوصيات نظم آن ها، آن را به دست مى دهد و با همين معناوجه اتصال آن ها به آيات قبلى نيز روشن مى شود.

اما اين كه بعضى (1)گفته اند كه: آيات در مقام بيان پاره اى از ادله توحيد، بعد از بيان جهالت معرضين از توحيد و گمراهى ايشان است، درست نيست، چون با سياق سازگارى ندارد و به زودى اين معنا را روشن خواهيم كرد.

مفاد آیه شریفۀ: أَ لَمْ تر إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ...

آیه شریفۀ: أَ لَمْ تر إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ... متضمن تشبيه و تنظير جهل و ضلالت مردم و هدايت آنان به وسيله انبياء، به كشيدن سايه و... مى باشد.

پس اين كه فرمود: أَ لَمْ تر إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً- همان طور كه گذشت- تنظير و تشبيهى است براى اين كه چرا جهل و ضلالت دامنگير مردم مى شود و چگونه خداى تعالى آن را به وسيله فرستادن رسولان و دعوت حقه ايشان بر مى دارد. و لازمه اين معنا اين است كه مراد از مَدَّ الظِّلَّ امتداد سايه اى است كه بعد از ظهر گسترده مى شود و به تدريج از طرف مغرب به سوى مشرق رو به زيادى مى گذارد تا آن جا كه آفتاب به كرانه افق رسيده غروب كند كه در آن هنگام امتداد به آخر مى رسد و شب مى شود و اين سايه در همه احوالش در حركت است و اگر خدا مى خواست آن را ساكن مى كرد.

و اين كه فرمود: ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا منظور اين است كه دلالت آفتاب با نور خود بر اين دلالت مى كند كه در اين ميان سايه اى هست و نيز با گسترده شدن نورش، دليل بر اين است كه سايه نيز به تدريج گسترده مى شود،


1) روح المعانى، ج 19، ص 25.

زيرا اگر آفتاب نبود كسى متوجه نمى شد كه در اين ميان سايه اى وجود دارد، آرى علت عمومى تشخيص معانى مختلف براى انسان اين است كه احوال عارضه بر آن معانى مختلف مى شود، حالتى پديد مى آيد و حالتى ديگر مى رود و چون حالت دومى آمد آن وقت به وجود حالت اولى پى مى برد و چون حالتى پديد مى آيد حالت قبلى كه تا كنون مورد توجه نبوده به خوبى درك مى شود و اما اگر چيزى را فرض كنيم كه هميشه ثابت و به يک حالت باشد به هيچ وجه راهى براى تنبه به آن نيست.

و معناى اين كه فرمود: ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَيْنا قَبْضاً يَسِيراً اين است كه ما با تاباندن خورشيد و بالا آوردن آن، به تدريج آن سايه را از بين مى بريم و جهت اين كه از بين بردن را، قبض ناميده، آن هم قبض به سوى خودش و آن قبض را هم به قبض آسان توصيف كرد خواست تا بر كمال قدرت الهى خود دلالت كند و بفهماند كه هيچ عملى براى خدا دشوار نيست و اين كه فقدان موجودات بعد از وجودشان انهدام و بطلان نيست، بلكه هر چه كه به نظر ما از بين مى رود در واقع به سوى خدا باز مى گردد.

و آن چه درباره تفسير مَدَّ الظِّلَّ گفتيم-، يعنى امتداد سايه بعد از رسيدن آفتاب به موقع ظهر- هر چند معنايى بود كه مفسرين آن را نگفته اند، ليكن سياق- همان طور كه بدان اشاره رفت- با غير آن سازگار نيست.

مثلاً بعضى (1)از مفسرين گفته اند: مراد از سايه كشيده شده، ما بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب است. و بعضى (2)ديگر گفته اند: مراد، ما بين غروب آفتاب و طلوع آن است. و بعضى (3)ديگر گفته اند: سايه اى است كه بعد از طلوع آفتاب براى هر


1) روح المعانى، ج 19، ص 26.

2) همان.

3) همان.

جرم كثيف و كدرى، مانند كوه و بناء و درخت در طرف مقابل آفتاب پديد مى آيد. بعضى (1)ديگر گفته اند: مراد از آن سايه اى است كه بعد از خلقت آسمان مانند قبه و گستردن زمين در زير آسمان از آسمان به روى زمين افتاد- اين قول از همه اقوال سخيف تر و بى پايه تر است.

در اين آيه التفاتى است از سياق تكلم با غير (ما)- كه در آيات سابق بود- به سياق غيبت و نكته اش اين است كه مراد از اين آيه و آيات بعد از آن، بيان اين جهت است كه امر هدايت به دست خدا است و رسول خدا صلی الله علیه و آله هيچ اختيارى در اين باب ندارد و خدا هم اراده نكرده آنان را هدايت كند و رسالت و دعوت حقه انبياء، در مقابل ضلالتى كه چون سايه بر اهل ضلال گسترده شده و برداشتن ضلال از هر كس كه بخواهد، از شاخه هاى سنت عمومى الهى است در گستردن رحمت بر خلق، همان طور كه آفتاب را بر زمين مى گستراند، و سايه گسترده در آن را بر مى دارد.

و معلوم است كه خطابى كه متضمن بيان اين حقيقت است، چيزى نيست كه اختصاص به رسول خدا صلی الله علیه و آله داشته باشد، مخصوصاً با اين كه قبلاً از آن جناب قدرت بر هدايت را سلب كرده بود، پس آن جناب نبايد مخاطب قرار گيرد، اما كفار، آن ها هم كه هواى خود را إله خود گرفته اند و گوش و عقل خود را از كف داده اند، نبايد مخاطب شوند، ناگزير بايد سياق از خطاب و تكلم، به غيبت التفات يابد.

و در جملۀ ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَيْنا رجوعى دوباره است از سياق غيبت به همان تكلم سابق، و اين برگشتن، علاوه بر آن نكته كه گفته شد، اظهار عظمت و كبريايى او نيز هست. (2)


1) روح المعانى، ج 19، ص 27.

2) ترجمه تفسير الميزان، ج 15، ص 311.

11. سایهٔ خورشید و تعیین قبله
اشاره

تعیین دقیق قبله تنها در دو روز از سال؛ 7 خرداد و 25 تیر.

فرمول تعیین قبله

قبله یا نمازسوی در اصطلاح اسلامی، به سمتی گفته می‌شود که مسلمانان رو به آن نماز می‌گزارند.

از دیرباز تعیین جهت قبله (تصویر 1) مورد توجه مسلمانان بوده است و شناسایی آن برای انجام برخی اعمال مذهبی یک نیاز اساسی محسوب می‌شود. تعیین قبله یکی از مسائل اصلی منجمین دوران طلایی اسلام بود که نیاز به جهت یابی و ریاضیات داشت.

دانشمندان اسلامی جهت یابی قبله را از هر نقطه برروی سطح کره زمین بررسی کردند که از جمله آن دانشمندان می توان به خوارزمی، ابوالوفا بوزجانی، ابوریحان بیرونی، خواجه نصیرالدین طوسی، ابوالنصرمنصور و ابوالعباس نیریزی اشاره کرد.

رئیس انجمن نجوم آماتوری ایران در گفتگو با خبرنگارخبرگزاری صدا و سیما با بیان این که تعیین دقیق قبله یکی از موضوعات مهم دینی و اجتماعی ما مسلمانان است می گوید: در روزهای هفتم خرداد ساعت 13:48 (9:18 دقیقه به وقت گرینویچ) و بیست و پنجم تیر ساعت 13:57 به وقت کشورمان (9:27 دقیقه به وقت گرینویچ) می توان با روش های علمی و بدون پیچیدگی های خاص جهت دقیق قبله را تعیین کرد.

مسعود عتیقی درباره دلیل این اتفاق می افزاید: در روزهای یادشده میل خورشید (زاویه بین مرکز خورشید و استوای آسمان)‌ با عرض جغرافیایی خانه کعبه یکی می شود و هنگام اذان ظهر به وقت مکه مکرمه، خورشید دقیقاً بالای کعبه قرار خواهد گرفت و خانه خدا در این زمان سایه ای نخواهد داشت.

دبیر گروه دانش روزنامه جام جم هم در مصاحبه با خبرنگار ما درباره روش

قبله یابی در قاره های مختلف جهان می گوید: این روش قبله یابی در روز هفتم خرداد در ساعت 9:18 به وقت گرینویچ در قاره های آسیا، اروپا و آفریقا انجام پذیر است به طور مثال در شهرهای پاریس و برلین در ساعت 11:18،در توکیو 18:18 و پکن 17:18 قابل انجام است.

کاظم کوکرم در این باره که چگونه هر فردی می تواند قبله را به طور دقیق تعیین کند به خبرنگار ما پاسخ می دهد: برای این که دقیق تر این کار را انجام دهیم از شاخص استفاده می کنیم؛ شاخص را عمود روی زمین می گذاریم و در زمان های گفته شده اگر در راستای سایه شاخص رو به خورشید قرار بگیریم دقیقاً رو به قبله خواهیم ایستاد، این اتفاق برای شهر مکه که عرض 22 درجه شمالی دارد و خورشید در لحظه ظهر شرعی به طور عمود بر‌ آن می تابد، رخ می دهد.

این مدرس نجوم درباره علت این اتفاق در شهر مکه می گوید: شهر مکه در میان دو مدار رأس سرطان و رأس جدی واقع شده است. رأس سرطان و تمام نقاط زمین که در بین این دو مدار و عمدتاً خط استوا قرار دارند دست کم در دو روز از سال خورشید در لحظه ظهر شرعی در نقطه سمت الرأس ناظر آن ها یعنی وسط آسمان قرار می گیرد.

سر دبیر ماهنامه نجوم می افزاید: خورشید پیش از رسیدن به نقطه انقلاب تابستانی (انقلاب تابستانی وقتی رخ می دهد که خورشید به نقطه ای می رسد که بیش ترین زاویه را با افق دارد) در 7 خرداد و لحظه ظهر شرعی در خانه کعبه عمود می تابد.

کوکرم خاطرنشان می کند: هم چنین این اتفاق پس از عبور خورشید از انقلاب تابستانی که در 31 خرداد یا یکم تیر هر سال رخ می دهد، در 25 تیر، بار دیگر برای شهر مکه تکرار می شود. (1)


1) خبر گزاری صدا وسیما، کد خبر: ۱۱۴۹۷۲۱.

12. ماهیت خورشید وماه
اشاره

خورشید ستاره‌ای است از ستارگان رشته اصلی که 5 میلیارد سال از عمرش می‌گذرد. این ستاره کروی شکل بوده و عمدتا از گازهای هیدروژن و هلیوم تشکیل شده است. وسعت این ستاره 1.4 میلیون کیلومتر (870000 مایل) است. جرم این ستاره 7 برابر جرم یک ستاره معمولی بوده و هم چنین 750 برابر جرم تمام سیاراتی است که به دورش می‌چرخند. در هسته خورشید، جرم توسط واکنش های هسته‌ای تبدیل به تشعشعات الکترومغناطیسی که نوعی انرژی هستند، می‌شود. این انرژی به سمت بیرون تابانده شده و باعث درخشنگی خورشید می‌گردد. سایر اجسام آسمانی موجود در منظومه شمسی که توسط جاذبه خورشید در مدارهایشان قرار گرفته‌اند نیز گرمایشان را از این انرژی می‌گیرند.

مواد تشکیل دهنده خورشید حالت گازی دارند، بنابراین خورشید محدوده دقیق و معینی نداشته و مواد اطراف آن بتدریج در فضا منتشر می‌شوند، اما چنین به نظر می‌رسد که خورشید لبه تیزی داشته باشد، چرا که بیش تر نوری که به زمین می‌رسد از یک لایه که چند صد کیلومتر ضخامت دارد ساطع می‌شود. این لایه فوتوسفر نام داشته و به عنوان سطح خورشید شناخته شده است. بالای سطح خورشید، کروموسفر یا رنگین کره و هاله خورشیدی قرار دارند که با همدیگر جو خورشید را تشکیل می دهند.

مرکز خورشید مانند کوره‌ای هسته‌ای است با دمای 15 میلیون درجه سانتیگراد (27 میلیون درجه فارنهایت) که چگالی‌اش 160 برابر آب می باشد. تحت چنین شرایطی هسته‌های اتم هیدروژن باهم ترکیب شده و تبدیل به هسته‌های هلیووم می‌شوند. در این حین، 0/7 درصد جرم ترکیب شده، تبدیل به انرژی می‌شود. از 590 میلیون تن هیدروژنی که در هر ثانیه در مرکز خورشید ترکیب می‌شوند، 3/9 میلیون

تن به انرژی تبدیل می‌شود. این سوخت هیدروژنی، تا 5 میلیارد سال دیگر دوام خواهد داشت. مسیر نامنظم 2 میلیون سال طول می‌کشد تا انرژی تولید شده در مرکز خورشید به سطح آن رسیده و به صورت نور و گرما تابش کند، سپس بعد از فقط 8 دقیقه، این انرژی به زمین می‌رسد.

هنگامی که خورشید منبسط می شود تا تبدیل به یک غول سرخ شود، قطرش حدود 150 برابر بزرگ تر خواهد شد. گازهای منبسط شده و داغ، رنگ زرد و حرارت خود را از دست داده و قرمز رنگ و سرد خواهند شد، اما به خاطر بزرگ تر شدن سطح خورشید، درخشندگی آن 1000 برابر افزایش یافته و نور بیش تری ساطع خواهد کرد.

زبانه‌ها و شعله‌های خورشیدی

زبانه حلقوی در شکل پایین، خطوط میدان مغناطیسی، دو لکه خورشیدی را به هم متصل کرده است. در سال 1973، یک زبانه خورشیدی (سمت چپ تصویر) 588/000 کیلومتر (365/000 مایل) از سطح خورشید را پوشاند. اغلب فعالیت های شدید خورشید در نزدیکی لکه‌های خورشیدی رخ می دهند. شعله‌های خورشیدی، جرخه‌هایی از انرژی هستند که عمر چند ساعته دارند، این شعله‌ها هنگامی به وجود می‌آیند که مقدار زیادی انرژی مغناطیسی به طور ناگهانی آزاد شود.

زبانه‌های خورشیدی (تصویر 2)، فواران هایی از گاز مشتعل هستند که ممکن است صدها هزار کیلومتر در فضا پیش بروند. میدان مغناطیسی خورشید می تواند زبانه‌های حلقوی را هفته‌ها در فضا پیش بروند معلق نگاه دارد.

باد خورشیدی

هاله (جو بیرونی) خورشید حاوی ذراتی است که انرژی کافی برای فرار از جاذبه خورشید را دارند. این ذرات به صورت مارپیچی با سرعتی معادل 900 کیلومتر

(560 مایل) در ثانیه از خورشید دور شده و باد خورشیدی را به وجود می‌آورند. این ذرات در همان مسیرهای میدان مغناطیسی خورشید حرکت می‌کنند و از آن جا که دارای بار الکتریکی هستند، منظومه شمسی را پر از جریانات الکتریکی می‌کنند. ناحیه فعالیت های خورشیدی، هلیوسفر (کره خورشیدی) نامیده می‌شود. باد خورشیدی در هر ثانیه حدود یک میلیون تن هیدروژن حورشید را از بین می‌برد. 100000 میلیارد سال طول خواهد کشید تا باد خورشیدی تمام جرم خورشید را در فضای بین سیاره‌ای پخش کند، اما طول عمر طبیعی خورشید فقط 10 میلیارد سال است.

چرخه‌ها و لکه‌های خورشیدی

حرکت وضعی خورشید باعث ایجاد میدان مغناطیسی می‌شود، مناطق استوایی خورشید سریع تر از مناطق قطبی آن چرخیده و این امر باعث می‌شود که خطوط میدان مغناطیسی درون خورشید حلقه بزنند. این خطوط در صورت خروج از سطح خورشید، باعث فعالیت های خورشیدی نظیر لکه‌های خورشیدی، شعله‌ها و زبانه‌های خورشیدی می‌شوند. این فعالیت ها، به خصوص لکه‌های خورشیدی، چرخه‌ای 11 ساله دارند.

مرگ خورشید

5 میلیارد سال بعد، بیش تر هیدروژن موجود در هسته خورشید گداخته شده و صرف تهیه هلیوم خواهد شد. در آن زمان، جاذبه باعث انقباض هسته شده و فشار، دمای آن را افزایش خواهد داد. هیدروژن شروع به سوختن در پوسته اطراف هسته خواهد کرد. انرژی حاصل از این گداخت هسته‌ای در پوسته، باعث انبساط لایه‌های خارجی خواهد شد و سیارات عطارد و زهره را ذوب می‌کند و آن ها را در بر می گیرد. انبساط خورشید تا مدار زمین متوقّف شده و حرارتش تمام موجودات زنده

را از بین می‌برد. بعد از آن خورشید تبدیل به یک غول سرخ می‌شود. سپس، لایه‌های خارجی در فضا پخش شده و یک سحابی سیاره‌ای تشکیل خواهند داد. هسته نیز به صورت یک ستاره کوتوله سفید باقی مانده و بتدریج از بین خواهد رفت. پس می توان گفت که با فرا رسیدن مرگ خورشید، مرگ زمین و تمام موجودات این سیاره فرا می‌رسد. (1)

احادیث بحار الأنوار
اشاره

*احادیث بحار الأنوار (2)

1. الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ وَعِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيِّ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام إِنَّ لِلشَّمْسِ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ بُرْجاً كُلُّ بُرْجٍ مِنْهَا مِثْلُ جَزِيرَةٍ مِنْ جَزَائِرِ الْعَرَبِ فَتَنْزِلُ كُلَّ يَوْمٍ عَلَى بُرْجٍ مِنْهَا فَإِذَا غَابَتِ انْتَهَتْ إِلَى حَدِّ بُطْنَانِ الْعَرْشِ فَلَمْ تَزَلْ سَاجِدَةً إِلَى الْغَدِ ثُمَّ تُرَدُّ إِلَى مَوْضِعِ مَطْلَعِهَا وَ مَعَهَا مَلَكَانِ يَهْتِفَانِ مَعَهَا وَ إِنَّ وَجْهَهَا لِأَهْلِ السَّمَاءِ وَ قَفَاهَا لِأَهْلِ الْأَرْضِ وَ لَوْ كَانَ وَجْهُهَا لِأَهْلِ الْأَرْضِ لَأَحْرَقَتِ الْأَرْضَ (3وَ مَنْ عَلَيْهَا مِنْ شِدَّةِ حَرِّهَا وَ مَعْنَى سُجُودِهَا مَا قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى ﴿أَ لَمْ تر أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ) (4)

و منها سجود الشمس بعد غروبها عند انتهائها إلى حد بطنان العرش، و لعله بيان تمثيلى لكيفية انقياد الشمس لامر اللّه تعالى من عظمتها و شدة بأسها، و لعل تخصيص السجود بما بعد الغروب رعاية لافهام العوام حيث يصعب عليهم قبول سجودها مع ما يرون من حالها، لكن بعد غروبها و غيبوبتها عن أعينهم يسهل عليهم تجويزه. و اما «حد بطنان العرش» فالظاهرانه من تتمة التمثيل و ليس المراد به نقطة خاصة حتى يتكلف لتعيينها، و سيأتى من العلامة المؤلف- ره انها فى جميع الاوقات خاضعة ساجدة تحت عرش الرحمن. و منها ان وجه الشمس لاهل السماء وقفاها لاهل الارض، و لعله كناية عن شدة حرارتها، و لا يمكن الاخذ بظاهره لمنافاته مع اخبار كثيرة مضافا إلى مخالفته مع الاصول الهيوية و سيأتى فى رواية محمد بن مسلم تحت الرقم 28 انها إذا بلغت الجو قلبت ظهر البطن فصار ما يلى الارض إلى السماء. هذا ما خطر بالبال و اللّه أعلم بحقيقة الحال.

».

1) سایت انجمن نجوم.

2) بحار الأنوار، ج 55، ص 141.

3) لاحترقت (خ).

4) روضة الكافى، ص 157. اقول: فى سند الرواية ارسال، لان ابا الصباح الكنانى ولد بعد وفاة الاصبغ بأكثر من ثلاثين سنة لانه على ما صرح به ابن داود مات بعد السبعين و المائة و هو ابن نيف و سبعين سنة، و الاصبغ لم يبق إلى وقعة الطف الواقعة فى سنة الستين و مع ذلك تشتمل على امور تحتاج إلى التوجيه:

منها البروج التى تنزل الشمس فيها، و لعل المراد بها- على فرض الصدور- الدرجات التى ينقسم مدارها إليها، و كون كل واحدة منها بمنزلة جزيرة العرب كناية عن طولها وسعتها و لعل «جزائر العرب» من خطأ النساخ او الرواة، فانها ليست الا شبه جزيرة واحدة.

ترجمه:

روضه کافی: امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: همانا برای خورشید سیصد و شصت برج است که هر برجی از آن مانند جزیره ای است از جزیره های عرب، و هر روز در برجی فرود می آید، و چون غروب کند به سر حد وسط عرش می رسد و هم چنان تا فردا در حال سجده می باشد، سپس به محل برآمدنش باز می گردد و همراهش دو فرشته باشد که آواز سر می دهند. و همانا رویش به سوی اهل آسمان و پشتش به طرف ساکنین زمین است و اگر رویش به طرف زمینیان بود از شدت حرارتی که داشت، زمین و هرچه در آن است همه را یکباره می سوزاند، و معنای سجده خورشید همان است که خدای سبحان می فرماید: أَ لَمْ تر أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فیِ السَّمَاوَاتِ وَ مَن فیِ الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الجْبَالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ کَثِیرٌ مِّنَ النَّاسِ؛ «آیا ندانستی که خداست که هر کس در آسمان ها و هر کس در زمین است، و خورشید و ماه و [تمام] ستارگان و کوه ها و درختان و جنبندگان و بسیاری از مردم برای او سجده می کنند؟».

«ثلاثمئة و ستّین برجا»؛ ممکن است مقصود از «برج» درجه هایی باشد که خورشید با حرکت خاص خود به آن ها منتقل می گردد، یا مقصود مدار آن است که در هر روز از سال به یکی از آن ها منتقل می گردد، پس این عدد بنا بر اعتقاد شایع

میان مردم است که سال را 360 روز می دانند، با این که بر طبق حرکت خورشید و ماه نیست، (مثل: جزیره من جزایر العرب) یعنی نسبت خورشید به فلک، مثل نسبت جزیره ای از جزایر زمین به کلّ زمین است، یا این که مقصود بیان بزرگی آن است نه اندازه آن، و مقصود بیان سرعت حرکت خورشید است، گرچه نظر به حرکت روزانه، حرکت آن کند است. فیروزآبادی گفته: جزیره العرب سرزمینی است میان دریای هند و دریای مدیترانه و دجله و فرات، یا میان عدن تا اطراف شام در طول و میان جدّه تا روستای عراق در پهناست. «فإذا غابت» یعنی غروب کردن در حرکت روزانه «إلی حدّ بطنان العرش» یعنی میان عرش، و شاید مقصود این است که از زیر زمین به نصف النهار می رسد که برابر میانه عرش است نسبت باکثر معموره، زیرا در اخبار آمده که عرش محاذی کعبه است، «فلم تزل ساجده» یعنی خاضع و فرمان برِ امر خداست، «حتی تردّ إلی مطلعها» مراد از مَطلَع محلی است که در آن روز برای خورشید مقرّر شده تا از آن جا طلوع کند یا محلی که سال گذشته در چنین روزی از آن طلوع کرده، و جمله (و معنی سجودها) احتمالاً ادامه روایت است تا بیان کند که مقصود از سجده، معنای مصطلح آن نیست، اما روشن تر به نظر می رسد که این جمله، کلام کلینی یا دیگر راویان باشد.

2. التَّوْحِيدُ، وَ الْمَجَالِسُ، لِلصَّدُوقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْأَسَدِيِّ عَنْ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ النَّخَعِيِّ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي نُعَيْمٍ الْبَلْخِيِّ عَنْ مُقَاتِلِ بْنِ حَيَّانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبْزَى (1عَنْ أَبِي ذَرٍّ الْغِفَارِيِّ قَالَ كُنْتُ آخِذاً بِيَدِ النَّبِيِّ صلی الله علیه و آله وَ نَحْنُ نَتَمَاشَى جَمِيعاً فَمَا زِلْنَا نَنْظُرُ إِلَى الشَّمْسِ حَتَّى غَابَتْ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَيْنَ تَغِيبُ قَالَ فِي السَّمَاءِ ثُمَّ تَرْفَعُ مِنْ سَمَاءٍ إِلَى سَمَاءٍ حَتَّى تَرْفَعَ)

1) بفتح الهمزة و اسكان الباء الموحدة بعدها زاى معجمة- كذا فى شرح المسلم من باب التيمم- هو عبد الرحمن بن أبزى الخزاعى مولى نافع بن عبد الحرث، قال البخارى: له صحبة، و قال ابن ابى داود: تابعى.

إِلَى السَّمَاءِ السَّابِعَةِ الْعُلْيَا حَتَّى تَكُونَ تَحْتَ الْعَرْشِ فَتَخِرَّ سَاجِدَةً فَتَسْجُدُ مَعَهَا الْمَلَائِكَةُ الْمُوَكَّلُونَ بِهَا ثُمَّ تَقُولُ يَا رَبِّ مِنْ أَيْنَ تَأْمُرُنِي أَنْ أَطْلُعَ أَ مِنْ مَغْرِبِي أَمْ مِنْ مَطْلَعِي فَذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (1يَعْنِي بِذَلِكَ صُنْعَ الرَّبِّ الْعَزِيزِ فِي مُلْكِهِ بِخَلْقِهِ قَالَ فَيَأْتِيهَا جَبْرَئِيلُ بِحُلَّةِ ضَوْءٍ مِنْ نُورِ الْعَرْشِ عَلَى مَقَادِيرِ سَاعَاتِ النَّهَارِ فِي طُولِهِ فِي الصَّيْفِ أَوْ قِصَرِهِ فِي الشِّتَاءِ أَوْ مَا بَيْنَ ذَلِكَ فِي الْخَرِيفِ وَ الرَّبِيعِ قَالَ فَتَلْبَسُ تِلْكَ الْحُلَّةَ كَمَا يَلْبَسُ أَحَدُكُمْ ثِيَابَهُ ثُمَّ تَنْطَلِقُ بِهَا فِي جَوِّ السَّمَاءِ حَتَّى تَطْلُعَ مِنْ مَطْلَعِهَا قَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله فَكَأَنِّي بِهَا قَدْ حُبِسَتْ مِقْدَارَ ثَلَاثِ لَيَالٍ ثُمَّ لَا تُكْسَى ضَوْءً وَ تُؤْمَرُ أَنْ تَطْلُعَ مِنْ مَغْرِبِهَا فَذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ وَ الْقَمَرُ كَذَلِكَ مِنْ مَطْلَعِهِ وَ مَجْرَاهُ فِي أُفُقِ السَّمَاءِ وَ مَغْرِبِهِ وَ ارْتِفَاعِهِ إِلَى السَّمَاءِ السَّابِعَةِ وَ يَسْجُدُ تَحْتَ الْعَرْشِ وَ جَبْرَئِيلُ يَأْتِيهِ بِالْحُلَّةِ مِنْ نُورِ الْكُرْسِيِّ فَذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً قَالَ أَبُوذَرٍّ رحمة الله ثُمَّ اعْتَزَلْتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَصَلَّيْنَا الْمَغْرِبَ) (2).


1) يس/ 38.

2) التوحيد، ص 203. اقول: الظاهر أن مبنى البيان فى هذا الخبر و امثاله- على فرض الصدور- على التمثيل و الاشارة إلى كيفية انقياد الشمس و القمر لامر اللّه تعالى، و إلى ان ضوء الشمس يفاض عليها تدريجا من مبدء وجودى عال و مصدر ربانى شريف هو العرش و هو حلة تلبسها كما يلبس الناس ثيابهم، و فيه إشارة إلى أن سائر الكائنات ايضا تنال حظوظها الوجودية فى كل آن من المبادىء العالية و هى عارية عندهم تسترد عند حينونة اجلها، و يكفى لسلبها عدم الاعطاء فى الان الثانى، كما ان الشمس و النجوم ستسلب ضوءها و لا تعطى حللها فتنكدر، قال العلامة المؤلف رحمه اللّه فى شرح الخبر 14 من هذا الباب فهى- يعنى الشمس- فى كل آن باعتبار امكانها مسلوبة النور و الصفات و الوجود بحسب ذاتها و انما تكتسب جميع ذلك من خالقها و مدبرها فهى فى جميع الاوقات و الازمان تحت عرش الرحمن و قدرته متحيرة فى امرها ساجدة خاضعة لربها- إلى ان قال- و انما او مات لك إلى بعض الاسرار ليمكنك فهم غوامض الاخبار (انتهى كلامه رفع مقامه) و لعل السرفى الفرق بين نور الشمس و نور القمر بكون الاول من العرش و الثانى من نور الكرسى ان الواسطة فى القمر اكثر بواحدة من الشمس هى هى، كما أن نور الكرسى من نور العرش فتفطن. يبقى السؤال عن علة عدم بيان حقيقة حال الشمس و القمر فى الطلوع و الغروب و غيرهما من الاحوال، و الجواب ان بيان حقيقة هذه الامور و ايضاحها بتوقف على مقدمات علمية و شرائط ذهنية يتعذر التفهيم بدونها و من المعلوم عدم وجود تلك الشرائط فى ذلك الزمان و غرض النبى و الائمة عليهم السلام من بيان الامور التكوينية سوق الانسان إلى الجانب الربوبى: و هدايته إلى معرفة اللّه تعالى و صفاته و اسمائه بمعرفة آياته الافاقية و الانفسية و إلا فتعليم الطبيعيات و الفلكيات مما هو خارج عن شأن النبى و اوصيائه عليهم السلام.

ترجمه:

توحید صدوق: أبوذر غفاری گفته: دست رسول خدا صلی الله علیه و آله را گرفته بودم و هر دو با هم راه می رفتیم و پیوسته به آفتاب نظر می کردیم تا آن که پنهان شد. من عرض کردم: ای رسول خدا، آفتاب در کجا پنهان می شود؟ فرمود: در آسمان، بعد از آن از آسمانی به سوی آسمان دیگر بالا می رود تا آن که به سوی آسمان هفتم که از همه بالاتر است صعود می کند، تا آن که در زیر عرش می شود، پس به سجده می افتد و فرشتگان موکّل بر او نیز به همراهش سجده می کنند. پس آفتاب عرض می کند: ای پروردگار من، مرا امر می فرمائی که از کجا طالع شوم؟ آیا از مغربم طلوع کنم یا از مشرقم؟ و این همان است که خدای عزّ و جلّ می فرماید: وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ؛ (1)«و خورشید به [سوی] قرارگاه ویژه خود روان است. تقدیرِ آن عزیز دانا این است.» یعنی پروردگار شکست ناپذیر این گونه با مخلوقاتش در مملکت خویش رفتار می کند. و حضرت فرمود: آن گاه جبرئیل حوله روشنی از نور عرش را مطابق اندازه ساعت های روز در درازی آن، که در تابستان دارد یا کوتاهی آن، در زمستان یا میان این ها در پائیز و بهار به نزد آفتاب می آورد. و فرمود: پس از آن، آفتاب آن حوله را چنان که یکی از شما جامه هایش را بر تن می کند، می پوشد، سپس با آن حوله در هوای آسمان می رود تا آن که از مکان طلوعش، طالع می شود. و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: گویا می بینم آن را که مقدار سه شبانه روز محبوس شده و طلوع نمی کند، بعد از آن دیگر روشنی را بر آن نپوشانند و مأمور می شود که از مغربش


1) یس/ 38.

طلوع کند و این همان است که خدای سبحان می فرماید: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ * وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ؛ (1)«آن گاه که خورشید به هم درپیچد، و آن گاه که ستارگان همی تیره شوند.» و ماه هم چنین است از مطلع و مجرای آن در افق آسمان و مغرب آن و بلند شدنش به سوی آسمان هفتم، و در زیر عرش سجده می کند و جبرئیل حوله ای از نور کرسی را به نزدش می آورد و این است که خدای تعالی می فرماید: هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً؛ (2)«اوست کسی که خورشید را روشنایی بخشید و ماه را تابان کرد.» ابوذر رحمة الله گفت: بعد از آن با رسول خدا صلی الله علیه و آله به گوشه ای رفتیم و نماز مغرب را به جا آوردیم».

3. التَّوْحِيدُ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ الشَّمْسُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنْ نُورِ الْكُرْسِيِّ وَ الْكُرْسِيُّ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنْ نُورِ الْعَرْشِ وَ الْعَرْشُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنْ نُورِ الْحِجَابِ وَ الْحِجَابُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنْ نُورِ السِّتْرِ (3).
ترجمه:

توحید صدوق: امام صادق علیه السلام فرمود: خورشید جزئی از 70 جزء نور کرسی است و کرسی جزئی از 70 جزء نور عرش و عرش نیز جزئی از 70 جزء نور حجاب، و حجاب جزئی از 70 جزء نور سِتر است. (تا پایان روایت).

4. تَوْحِيدُ الْمُفَضَّلِ، قَالَ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام فَإِنْ قَالُوا فَلِمَ يَخْتَلِفُ فِيه اي فِي ذَاتِهِ تَعَالَى وَ صِفَاتِهِ قِيلَ لَهُمْ لِقِصَرِ الْأَفْهَامِ عَنْ مَدَى عَظَمَتِهِ وَ تَعَدِّيهَا أَقْدَارَهَا فِي طَلَبِ

1) تکویر/ 1 - 2.

2) یونس/ 5.

3) التوحيد، ص 64. و قد مر الخبر بعينه فى باب العرش و الكرسى تحت الرقم (45) و فى باب الحجب و السرادقات تحت الرقم (5).

مَعْرِفَتِهِ وَ أَنَّهَا تَرُومُ الْإِحَاطَةَ بِهِ وَ هِيَ تَعْجِزُ عَنْ ذَلِكَ وَ مَا دُونَهُ فَمِنْ ذَلِكَ هَذِهِ الشَّمْسُ الَّتِي تَرَاهَا تَطْلُعُ عَلَى الْعَالَمِ وَ لَا يُوقَفُ عَلَى حَقِيقَةِ أَمْرِهَا وَ لِذَلِكَ كَثُرَتِ الْأَقَاوِيلُ فِيهَا وَ اخْتَلَفَتِ الْفَلَاسِفَةُ الْمَذْكُورُونَ فِي وَصْفِهَا فَقَالَ بَعْضُهُمْ هُوَ فَلَكٌ أَجْوَفُ مَمْلُوٌّ نَاراً لَهُ فَمٌ يَجِيشُ بِهَذَا الْوَهْجِ وَ الشُّعَاعِ وَ قَالَ آخَرُونَ هُوَ سَحَابَةٌ وَ قَالَ آخَرُونَ هُوَ جِسْمٌ زُجَاجِيٌّ يُقْبِلُ نَارِيَّةً فِي الْعَالَمِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْهِ شُعَاعَهَا وَ قَالَ آخَرُونَ هُوَ صَفْوٌ لَطِيفٌ يَنْعَقِدُ مِنْ مَاءِ بَحْرٍ وَ قَالَ آخَرُونَ هُوَ أَجْزَاءٌ كَثِيرَةٌ مُجْتَمِعَةٌ مِنَ النَّارِ وَ قَالَ آخَرُونَ هُوَ مِنْ جَوْهَرٍ خَامِسٍ سِوَى الْجَوَاهِرِ الْأَرْبَعِ ثُمَّ اخْتَلَفُوا فِي شَكْلِهَا فَقَالَ بَعْضُهُمْ هِيَ بِمَنْزِلَةِ صَفِيحَةٍ عَرِيضَةٍ وَ قَالَ آخَرُونَ هِيَ كَالْكُرَةِ الْمُدَحْرَجَةِ وَ كَذَلِكَ اخْتَلَفُوا فِي مِقْدَارِهَا فَزَعَمَ بَعْضُهُمْ أَنَّهَا مِثْلُ الْأَرْضِ سَوَاءً وَ قَالَ آخَرُونَ بَلْ هِيَ أَقَلُّ مِنْ ذَلِكَ وَ قَالَ آخَرُونَ بَلْ هِيَ أَعْظَمُ مِنَ الْجَزِيرَةِ الْعَظِيمَةِ وَ قَالَ أَصْحَابُ الْهَنْدَسَةِ هِيَ أَضْعَافُ الْأَرْضِ مِائَةٌ وَ سَبْعُونَ مَرَّةً فَفِي اخْتِلَافِ هَذِهِ الْأَقَاوِيلِ مِنْهُمْ فِي الشَّمْسِ دَلِيلٌ عَلَى أَنَّهُمْ لَمْ يَقِفُوا عَلَى الْحَقِيقَةِ مِنْ أَمْرِهَا وَ إِذَا كَانَتْ هَذِهِ الشَّمْسُ الَّتِي يَقَعُ عَلَيْهَا الْبَصَرُ وَ يُدْرِكُهَا الْحِسُّ قَدْ عَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنِ الْوُقُوفِ عَلَى حَقِيقَتِهَا فَكَيْفَ مَا لَطُفَ عَنِ الْحِسِّ وَ اسْتَتَرَ عَنِ الْوَهْم. (1)

ترجمه:

توحید مفضّل: امام صادق علیه السلام فرمود: اگر بگویند: چرا انسان ها در ذات و صفات خدا اختلاف دارند؟ پاسخ داده می شود: زیرا اوهام از درک مقدار عظمت و سترگی او عاجز است. گاه مردم با اوهام ناتوان و ضعیف خود می خواهند او را بشناسند و به او احاطه پیدا کنند، در حالی که از ادراک اموری که در مخفی بودن از او پست ترند، ناتوانند! از جمله این امور خورشید است که بر عالم می تابد و به کنه آن پی برده نمی شود؛ از این رو هر کس چیزی گفته است و فلاسفه سخن یکسانی در وصف آن ذکر نکرده اند؛ پاره ای می گویند: آفتاب فلکی است که درون آن آکنده


1) بحار الأنوار، ج 55، ص 175.

از آتش است. دهان دارد و این گونه شعله می پراکند. شماری گفته اند: نوعی ابر است. عدّه ای گفته اند: شبیه شیشه و آینه است که آتش را می گیرد و منعکس می کند. چندی گفته اند: جسم لطیفی است که از آب دریا منعقد می شود.

برخی دیگر گفته اند: اجزای بسیاری از آتش است که به گرد هم آمده است. بعضی دیگر گفته اند: جوهر پنجمی است که با جواهر اربعه فرق دارد.

درباره شکل آن نیز هم رأی نیستند؛ عدّه ای گفته اند: صفحه عریضی است. پاره ای دیگر گفته اند: یک شی ء کروی شکل است.

هم چنین در مقدارش نیز اختلاف کرده اند؛ برخی می گویند: دقیقاً اندازه و شبیه زمین است. عدّه ای می گویند: از زمین کوچک تر است. و شماری می گویند: خورشید از آن هم بزرگ تر است. اهل هندسه می گویند؛ خورشید صد و هفتاد مرتبه بزرگ تر از زمین است. این همه اختلاف نظر درباره خورشید نشان آن است که اینان هنوز به کنه و حقیقت آن دست نیافته اند، حال آن که چشم، آن را می بیند، و توسط حسّ ما قابل درک است، امّا عقل ها از دریافتن حقیقت آن عاجزند، پس چگونه است موجودی که لطیف تر از آن است که در حس و وهم آید؟.

5. وَ عَنِ السُّدِّيِ (1فِي قَوْلِهِ تَعَالَى ﴿هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً) (2)قَالَ لَمْ يَجْعَلِ الشَّمْسَ كَهَيْئَةِ الْقَمَرِ لِكَيْ (3)يُعْرَفَ اللَّيْلُ مِنَ النَّهَارِ وَ هُوَ قَوْلُهُ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ (4)﴾. (5)

1) بضم السين و تشديد الدال المهملتين، منسوب الى سدة مسجد الكوفة.

2) يونس/ 5.

3) فى المصدر: كى.

4) الاسراء/ 12.

5) الدر المنثور، ج 3، ص 300.

ترجمه:

درّ المنثور: از سدی در مورد کلام خدای متعال هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً است که گفته: خورشید، مانند هیئت ماه، قرار داده نشده تا شب از روز شناخته شود و این کلام خداست که فَمَحَوْنا آیَهَ اللَّیْلِ تا آخر آیه.

6. الْعِلَلُ، وَ الْعُيُونُ، فِي خَبَرِ الشَّامِيِّ عَنِ الرِّضَا علیه السلام أَنَّهُ سَأَلَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام عَنْ مَسَائِلَ فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ أَنْ سَأَلَهُ عَنْ أَوَّلِ مَا خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى قَالَ خَلَقَ النُّورَ وَ سَأَلَهُ عَنْ طُولِ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ عَرْضِهِمَا قَالَ تِسْعُمِائَةِ فَرْسَخٍ فِي تِسْعِمِائَةِ فَرْسَخٍ (1).
ترجمه:

علل الشرائع و عیون اخبار الرضا: در خبر شامی از امام رضا علیه السلام هست، که مردی از اهل شام از امیر المؤمنین علیه السلام در مورد مسائلی پرسش نمود که در چیزی که از حضرت سؤال نمود از اولین چیزی که خدای متعال خلق نموده، پرسید فرمود: خدای متعال [ابتدا] نور را آفرید و از ایشان طول خورشید و ماه و عرضشان را پرسید فرمودند: نهصد فرسخ در نهصد فرسخ.

بیان علامه مجلسی رحمة الله

علامه مجلسی رحمة الله می فرمایند: تمام خبر در کتاب احتجاج آمده و سید داماد رحمة الله بعد از آوردن همه خبر گفته: این سؤالات، چیزهائی است که سؤال کنندگان از اهل کتاب، در کتب آسمانی نازل شده بر انبیائشان یافته اند که با آن ها امیر المؤمنین علیه السلام را امتحان کرده اند و علم ایشان به کتب الهیه و صحیفه های آسمانی را آزموده اند و کلام حضرت علیه السلام، که اولین چیزی که خدای متعال آفریده نور است،


1) العلل، ج 2، ص 280، العيون، ج 1، ص 240.

از آن، جوهر مفارقی که همان انوار عقلیه است، قصد شده، همان طور که آقای ما رسول خدا صلی الله علیه و اله فرموده: اولین چیزی که خدای متعال خلق نموده، عقل است.

اما کلام حضرت علیه السلام که فرموده، نهصد فرسخ در نهصد فرسخ را گفته: مقصود از آن، مکعب نهصد فرسخ یعنی هفتصد و بیست و نه میلیون فرسخ است که از مجموع ضرب نهصد فرسخ در نهصد فرسخ و سپس ضرب نهصد فرسخ در مربعش که از ضربش در خودش به دست می آید، می باشد، یعنی در هشتصد و ده هزار فرسخ و آن چه را که حضرت از طول و عرض مساوی خورشید قصد نموده، مساحت همه سطح مدوری است که بر جرمش احاطه دارد و این چنین است آن چه را که حضرت از طول و عرض ماه قصد نموده و باید دانسته شود که آن چه را که حکماء ریاضیدان با براهین و رصدشان و دانشمندان ریاضی با حساب و محاسبه اشان در اندازه ابعاد و اجرام بدان رسیده اند، نظرشان در آن [با هم] اختلاف زیادی دارد و این یا به خاطر اختلال در وسایل رصدی است و یا به خاطر خلل و خطا در نصب آن ها در جایگاه های مناسب و یا به خاطر محاسباتی است که حساب محاسبه گرها، خیلی کم از آن خالی می ماند [یعنی معمولاً در حساب ها اشتباه رخ می دهد] و یا سهل انگاری هائی که رصدِ رصد کننده ها، خیلی کم از آن عاری می ماند [یعنی معمولاً در رصدها هم سهل انگاری رخ می دهد] و به خاطر همه این ها، احکام رصد مختلف شده و دو رصد مطابق هم، خیلی کم اتفاق می افتد و خلاصه، وقتی که همه اعتراف دارند که بررسی پیشینیان کامل تر بوده، پس بدان که بطلمیوس و هرکس از پیشینیان که در طبقه اوست، با رصدهایشان سهم یک درجه از دائره بزرگی را که بر سطح زمین می افتد، بیست و دو و یک نهم فرسخ یافتند، پس حکم کردند که سیصد و شصت درجه، که همان محیط دائره بزرگ زمینی است، هشت هزار فرسخ است و ارشمیدس در مقاله اش در مورد مساحت دائره تبیین کرده که

محیط کل دائره، تقریباً برابر با سه و یک هفتم برابر قطر آن است که قطر زمین تقریباً دو هزار و پانصد و چهل و پنج و نیم فرسخ می شود و هم چنین در آن تبیین نموده که ضرب نصف قطر در نصف محیط، مساوی است با مساحت دائره که با قوه [شاید یعنی شکل] بیست و پنج مقاله یکم کتاب کره و اسطوانه ارشمیدس، تبیین می کند که، سطحی که قطر کره را در محیط احاطه می کند که بزرگ ترین دائره ای است که در آن می افتد، مساوی است با سطحی که با کره احاطه شده، پس چون قطر را در محیط دائره بزرگ تر ضرب کنی، مساحت دائره به دست می آید که بیست میلیون و سیصد و شصت و سه هزار و ششصد و سی و شش فرسخ و قطر زمین را سه و دو پنجم قطر ماه یافتند که مقدار جرم قطر ماه، تقریباً هفتصد و چهل و هفت فرسخ می شود که محیط دائره بزرگ تر ماه، تقریباً دو هزار و سیصد و چهل و یک و نیم فرسخ و مساحت همه سطح ماه، یک میلیون و هفتصد و چهل و سه هزار و هشتصد و چهل و پنج فرسخ است و قطر جرم خورشید را پنج و نیم برابر قطر زمین یافتند، زمانی که قطر خورشید را به نسبت قطر زمین برابر هجده و چهار پنجم نسبت به سه و دو پنجم یافتند و بعد از تقسیم، خارج قسمت پنج و نیم شد، پس اندازه قطر خورشید، سیزده هزار و نهصد و نود و هفت و نیم می شود و محیط دائره بزرگ تری که بر جرم خورشید قرار دارد، تقریباً چهل و چهار هزار فرسخ است که این مقدار به حقیقت نزدیک است و بنا بر این مساحت جرم خورشید می شود: ششصد و شانزده میلیون فرسخ و مجموع مساحت همه سطح خورشید و ماه، ششصد و هفده میلیون و هفتصد و چهل و سه هزار و هشتصد و چهل و پنج فرسخ است و بر حسب آن چه که رصدهایشان به دست داده از زمین تا حد وسط خورشید تقریبا، یک میلیون و سی و هفت هزار و ششصد و هشتاد و یک فرسخ است و خورشید صد و شصت و شش و یک چهارم و یک هشتم برابر زمین

است و شش هزار و ششصد و چهل و چهار برابر ماه و زمین سی و نه و یک چهارم برابر ماه است. و قطب فلک تحصیل و تحقیق، از دانشمندان مشهور جمهور، در طبیعیّاتِ کتاب (درّه التاج) گفته: حکیم فاضل مؤید الدین عروضی، در این مسأله یک تحقیقی نموده که بی سابقه است و کس دیگری هم به او نپیوسته و در آن چه که از او نقل شده، هست که جرم خورشید، صد و شصت و هفت برابر جرم زمین است و جرم زمین چهل برابر جرم ماه، سپس این رصدکنندگان حسابگر، بُعد دورتر هر کوکبی را بُعد نزدیک کوکبی که بالای آن است قرار داده اند و لازم هم بود که بُعد محدب هر فلکی را بُعد مقعر فلکی که بالای آن است قرار داده شود، اما آن ها نصف قطر کواکب و کلفتی جوزهر ماه و هر چه از متمم عطارد که بین نزدیک ترین ابعاد و مقعر فلکش باقی می ماند را در نظر نمی گرفتند، زیرا غرض اصلیشان فقط، اطلاع بر بزرگی این اجرام شریف، به طور مختصر بود، تا قدرت ایجاد کننده اشان (جلت عظمته) بر دورترین غایات کمال دانسته شود، نه برای جا انداختن معرفت این ها برای ذهن بشری، بر طبق آن چه که در چشم است [چشم میبیند]، زیرا عقول حکما و فهم های عقلا با این مسأله مواجه و روبرو نمی شود، جز این که با کم ترین درگیری [منظور درگیری فکری است] از آن برمی گردد و برای این است که ایشان را می بینی که در حساب، بسیار سهل انگاری می کنند، با این که واگذاردن یک ثانیه هم تا چند مرحله، موجب دوری از درستی می شود و من بر ایشان ایراد وارد می کنم که مسافتی که در مجسطی و آنان که در مرتبه اویند، بین محدب فلک مائل ماه و مقعر فلک خورشید است، یک نهم کلفتی فلک زهره و عطارد نیست، چه رسد به این که ما بین محدب جوزهر ماه و مقعر فلک خورشید، آن دو را در بر گیرد و حقیقت این است که این از سهل انگاری در حساب است، به این که در کسور و چیزهائی که مثل و مانند آن است اهمال کاری کرده اند [مانند حساب های خرد]

و رصدشناس فاضل و آمارگر، مهندس کاشانی به سرعت به محل اشکال در رساله «سلم السماء» پرداخته، با سرگیری حساب به طریق استقصاء و بدون اهمال صدم و، بلکه هزارم ها و گفته که جرم ماه، هفتصد و سی و یک فرسخ است و درست همان است که ما گفتیم و قطر خورشید هفده هزار و پانصد و سی و هشت فرسخ، بنابر این که، تقریباً شش و نه دهم قطر زمین است و آن چه را که استقصاء ایجاب می کند این است که، شش و پنج ششم و یک بیستم برابر است و جرم ماه، طبق این که برابر با چهل و دو و یک ششم زمین باشد، شایسته تر عوض کردن یک پنجم با یک ششم است و جرم خورشید بر طبق این، سیصد و بیست و شش برابر زمین است و شایسته تر در این هم این است که یک پنجم برابر [بدان] اضافه گردد و چون این فهمیده شد، باید دانسته شود که چیزی را که امیر المؤمنین علیه السلام در جواب سؤال شامی فرموده، مطابق با امر شائع معتبری است که حکماء یونانی پیشین معتبر می دانسته اند، سپس رواج و اعتبارش در زمان ها و روزگاران تا سال های اخیر استمرار یافت، اما حضرت علیه السلام، در حساب سهل انگاری نکرده و اعتبار کسور را واننهاده [یعنی کسور را هم حساب کرده] و شاید حضرت علیه السلام قطر زمین را کمی بیش تر از آن چه که مشهور است در نظر گرفته یا حضرت علیه السلام، قطر خورشید را شش برابر قطر زمین به نسبت هجده به پنج در نظر گرفته، در حالی که آنان آن را به نسبت هجده و چهار پنجم به سه و دو پنجم در نظر گرفته اند و خلاصه طبق آن چه که حضرت علیه السلام فرموده، لازم است که قطر خورشید تقریباً پانزده هزار و دویست و محیط دائره بزرگ تر خورشیدی، تقریباً چهل و هفت هزار و هفتصد و هفتاد و یک و نیم گرفته شود، این از حقیقت دور نیست و در این صورت حاصل ضرب قطرش در محیط دائره بزرگ تر آن که مساحت مجموع سطح آن است، مطابق می شود با آن چه که در مساحت همه سطح ماه به تو عطا کردیم [یعنی بیان کردیم] که تقریباً

مساوی با نهصد فرسخ است که جدا به حقیقت نزدیک است و خدای سبحان آگاه تر است به رموز کلام بنده و ولیش و برادر رسولش و جانشینش و درِ علم و خزانه حکمتش، و اگر طلب کننده ای بخواهد راه جواب را طبق استقصائی که رصد کننده حسابگر، یعنی کاشانی دنبال نموده تقریباً بفهمد، به او گفته می شود هزار در نهصد و سپس در حاصل ضرب.

مرحوم مجلسی می فرمایند «ذهب بخفی حنین» مثل رایجی است در مورد ناامیدی انسان از آن چه که بدان امیدوار است و جوهری گفته که ابن سکیت از قول ابی یقظان گفته: حنین، مرد قوی ای بود که بر علیه اسد بن هاشم بن عبد مناف دادخواهی کرد و پیش عبد المطلب آمد، در حالی که دو کفش قرمز بر پا داشت و گفت: ای عمو، من، پسر اسد بن هاشم هستم، عبدالمطلب گفت: نه و ثیاب هاشم شمائل هاشم را در تو نمی بینم برگرد، پس گفتند: «ذهب حنین بخفیه» و این مثل شد و دیگران گفته اند که اسم کفاشی از اهل حیره است که بادیه نشینی در خرید کفش با او چانه زنی کرد، اما آن را نخرید و این کار او را به خشم آورد و یکی از کفش ها را در راهش آویزان کرد و پیش آمد و دیگری را دور انداخت و مخفی شد و بادیه نشین آمد و یکی از کفش ها را دید و گفت: چقدر این شبیه به کفش حنین است، اگر جفتش همراهش بود، حتماً آن را می خریدم و پیش آمد و کفش دیگر را دید که در راه افتاده، پس پیاده شد و شترش را عقال زد و به سوی اولی بازگشت، پس کفاش شترش را برد و [اعرابی] با دو کفش حنین به سوی قبیله آمد.

13. عمر خورشید و ماه
پایان عمر خورشید چطور اتفاق می افتد؟

پایان عمر خورشید از آن دست رویدادهایی ست که به مانند اضطرابی دائمی روی کرۀ زمین سایه افکنده است. به راستی با پایان عمر خورشید چه اتفاقی برای

این ستاره و کره زمین که حیاتی وابسته به آن دارد، می افتد؟ آیا با تمام شدن عمر خورشید، زمان حیات کرۀ زمین نیز پایان می پذیرد؟

ناسا و دیگر سرویس های فضایی از مدت ها پیش به فکر آماده سازی سیارۀ دیگری برای سکونت بشر بوده اند. این بدان معناست که نمی توانیم روی بقای کرۀ زمین تا همیشه اطمینان داشته باشیم…

در حال حاضر نیز هر ۱۰۰ سال شاهد افزایش حرارت خورشید هستیم و گرمایش کره زمین، تأثیرات چشمگیری بر اکوسیستم ما برجای می گذارد، اما باید دید با نزدیک شدن به پایان خورشید، چه چیزی انتظارمان را می کشد.

طول عمر خورشید
اشاره

طبق محاسبات دانشمندان و منجمان، خورشید می تواند چیزی در حدود ۱۰ میلیارد سال طول عمر داشته باشد. در حال حاضر نزدیک به 4/6 میلیارد سال آن سپری شده و باید کمی بیش از ۵ میلیارد سال دیگر برای خورشید طول عمر به شکل کنونی آن، متصور باشیم.

مرحلۀ اول پایان عمر خورشید: انقباض

با پایان گرفتن فرآیند تبدیل هیدروژن به هلیوم در ساختار سوخت هسته ای خورشید، این ستاره به فاز جدید وارد می شود. با پایین آمدن سطح حرارت داخل خورشید، دوران انقباض شروع می شود.

با کم شدن سطح واکنش های گرمازا و بالا رفتن تأثیر نیروی گرانش، انقباض بیش تر و بیش تر شکل می گیرد.

مرحلۀ دوم، پایان عمر خورشید: انبساط
اشاره

خورشید مدتی را در این شرایط به سر برده و سپس فرآیند نابودی آن به فاز

دیگری وارد می شود. حالا به جای منقبض شدن، به دوران حجیم شدن رسیده و قطر بیرونی آن به شکلی بیرون زده و متورم دیده می شود. در این زمان باید خورشید شکلی بسیار بزرگ تر از اندازۀ امروزی خود (نزدیک به ۱۵۰ برابر بزرگ تر) داشته و بیرونی ترین محور آن به سطح زمین فوق العاده نزدیک و حتی مماس خواهد شد.

بلعیدن زمین و دیگر سیاره های نزدیک

برخی از منجمان و دانشمندان پیش بینی کرده اند که ستارۀ خورشید در این زمان احتمال دارد سیاره های اطراف خود از جمله زمین را به درون کشیده و به اصطلاح ستاره شناسی آن ها را ببلعد. (اگر چنین چیزی را بپذیریم؛ این یعنی پایان حیات زمین!)

مرحلۀ سوم پایان عمر خورشید: گدازش قدرتمند

پس از دوران انبساط و به درون کشیدن دیگر ستاره ها، دوران تراکم بالا در فرآیند میان هیدروژن و هلیوم آغاز می شود، یعنی فصل گدازش هسته ای با قدرت بی نهایت!

اگر چه این دوره از گدازش چندان طولانی پیش بینی نشده و نمی تواند آن قدرها به طول بینجامد؛ اما میزان حرارت و درخشش آن بارها و بارها بالاتر از چیزی ست که در حال حاضر از خورشید می بینیم. دانشمندان پیش بینی کرده اند که قدرت گدازش، نور و حرارت در این مرحله نزدیک به دو هزار برابر وضعیت فعلی ستاره خواهد بود.

مرحلۀ چهارم پایان عمر خورشید: ستارۀ کوچک برفکی

پس از این دوره گدازش وحشیانه، خورشید تمام توان خود را از دست داده و به ستاره ای سپید رنگ، کوچک و به تعبیری از کار افتاده تبدیل می شود. این ستاره در پایان عمر خود ظاهری برفکی داشته و دیگر خبری از نور و حرارت در آن نخواهد بود.

مرحلۀ پنجم پایان عمر خورشید: توده های گازی معلق

البته این پایان ماجرا نیست… خورشید پس از تبدیل شدن به ستاره ای کوچک و برفکی، به توده ها و حجم های گازی تغییر حالت داده و از هم گسسته می گردد. ستاره شناسان این مرحله از خورشید را زیباترین مرحله حیات و یا در واقع پایان عمر آن می دانند. تکه تکه شدن ستاره به شکل فرم های توده ای گازی و ابری و معلق شدن آن ها در فضا به شکلی بی ارتباط با هم، می تواند تصویری رویایی، زیبا و البته غم انگیز ایجاد کند. این فرآیند نیز در حدود ۵۰ هزار سال به طول انجامیده و اگر انسان در آن زمان قادر به دیدن چنین تصویری باشد، ۵۰ هزار سال فرصت تماشای توده های گازی خورشید را در فضا و در مجاورت زمین خواهد داشت.

شاید در آن زمان از سیاره فعلی مان کوچ کرده و در کره ای دیگر اتفاقاتی که برای خورشید درخشان و گرمابخش امروزی، کرۀ زمین، زحل و غیره می افتد را نظاره گر باشیم. (1)

14. عاقبت خورشید و ماه
اشاره

قرآن می فرماید:

إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ (2)؛ «در آن هنگام كه خورشيد در هم پيچيده شود.»

تفسیر
آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود

در آغاز اين سوره چنان كه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناک پايان اين جهان، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در


1) مجله آراد، همه چیز از همه جا، سمیرا نقیبی، 1397/11/27.

2) تکویر/1.

عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعاً هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند.

نخست مى فرمايد: «در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود»؛ إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ.

«كورت» از مادۀ «تكوير» در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (هم چون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به «افكندن» یا «تاريک شدن» چيزى گفته شده، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند.

به هر حال منظور در اين جا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريک شدن و جمع شدن حجم آن است.

مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آن ها است! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود!، ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى «تكوير» و لذا در «لسان العرب» آمده است «كورت الشمس: جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة": «معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همان گونه كه عمامه را مى پيچند».

اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجاً رو به تاريكى و خاموشى مى رود. (1)


1) تفسير نمونه، ج 26، ص 171.

توجه در آیات قرآن

شب هنگام در حال تلاوت سوره مبارکه قیامت بودم به طور اتفاقی خبر علمی جدید از تلویزیون را شنیدم با این عنوان «زمان مرگ خورشید تعیین شد» که گروهی از ستاره شناسان انگلیسی موفق شدند با حد اکثر دقت، زمان فاجعه کیهانی و نابودی خورشید را برابر با 7/6 میلیارد سال در آینده تعیین کنند.

این فرضیه که خورشید در پایان حیات خود تبدیل به یک کره آتشین بزرگ می شود و «نیروی جاذبه آن به حدی خواهد رسید که تمام اجرام آسمانی پیرامون خود از جمله سیاره زمین را به طرف خود جذب می کند» و آن ها را در خود می بلعد از مدت ها قبل مطرح بود. اکنون ستاره شناسان دانشگاه ساسکس انگلیس موفق شدند با بیش ترین ضریب دقت، زمان پایان عمر خورشید را 7/6 میلیارد سال دیگر تعیین کنند.

در آیه هایی که می خواندم دقت کردم و مرا به شگفت آورد و تکبیر خداوند متعال را به جا آوردم. سوره قیامت هفتاد و پنجمین سوره قرآن کریم است و 40 آیه دارد که در مکه نازل شده است. در آیه 9 به جمع شدن خورشید و ماه اشاره نموده است. وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ؛ «و خورشيد و ماه يک جا جمع شوند».

در اين كه منظور از «جمع ماه و خورشيد» چيست؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار می گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب می كنند. در جای دیگر گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست می دهند جمع خواهند بود. اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجاً تحت تأثير جاذبه خورشيد به آن نزديک شده و سرانجام به سوى آن جذب و جمع می شود، و هر دو بى فروغ می گردند. به هر حال در اين جا به دو قسمت از مهم ترين پديده های انقلابى آخر جهان، يعنى بى نور شدن ماه، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و

بيش اشاراتى به آن ديده می شود، مثلاً در آيه 1 سوره تكوير (تاریک شدن، پیچیدن) می فرمايد إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ هنگامى كه خورشيد تاريک گردد، می دانيم نور ماه از خورشيد است، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريک می گردد، در نتيه کره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو می رود.

سوگند به روز قيامت و وجدان ملامت گر؟

سوره قیامت با دو سوگند پر معنى آغاز شده، می فرمايد: سوگند به روز قيامت، (لا أقسم بيوم القيامة) و سوگند به وجدان بيدار انسان ها و نفس ملامت كننده (لا أقسم بالنفس اللوامة). این مسأله اهميت موضوعى را نشان می دهد كه سوگند به خاطر آن ياد شده است.

مهم اين است كه ببينيم در ميان اين دو سوگند (سوگند به روز قيامت و سوگند به وجدان بيدار) چه رابطه اى وجود دارد؟ حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود «معاد» وجود محكمه «وجدان» در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيک روح آدمى را مملو از شادى و نشاط می كند، و از اين طريق به او پاداش می دهد، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه می كند، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودكشى می كند. يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده، و به دست خودش اجرا می كند! و از اين جا است كه ما از وجود وجدان اخلاقى پى به وجود رستاخيز و قيامت می بريم و نيز از همين جا رابطه جالب اين دو سوگند روشن می شود، و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى است بر سوگند اول.

آيا منظومه شمسى و ستارگان خاموش می شوند؟

طبق بررسى دانشمندان، حجم خورشید يک ميليون و سيصد هزار مرتبه از

زمين بزرگ تر است! منتها چون فاصله اى در حدود يكصد و پنجاه ميليون كيلومتر با ما دارد به اندازه فعلى ديده می شود. براى تجسم عظمت و وسعت خورشيد همين اندازه كافى است كه اگر كره ماه و زمين را با همين فاصله اى كه الان بين آن ها وجود دارد به داخل خورشيد منتقل كنيم ماه به آسانى می تواند دور زمين بگردد بى آن كه از سطح خورشيد خارج شود!

بنابراين آن چه در آيات فوق پيرامون تاريك شدن خورشيد و متلاشى شدن ستارگان آمده است حقيقتى است كه با علم امروز كاملاً هماهنگ می باشد، و قرآن زمانى اين حقايق را بيان كرده كه نه تنها در محيط جزيره عربستان كه در محافل جهان علمى آن روز نيز از اين مسائل خبرى نبود. آیا با این اوصاف نباید به قرآن و اسلام ایمان آورد؟ و به یقین رسید؟

نظر دانشمندان در مورد سرنوشت خورشيد و زمين

ديدگاه دانشمندان از آينده از زمان ولز بسيار تغيير يافته است. شناخت و درک از تغييرات خورشيد اين امر را ممكن ساخته است كه آينده بسيار دور زمين را به گونه ای شرح دهيم كه هم شامل جزئيات و هم از نظر علمی درست باشد.

اگر بتوانيم فيلم سريعی از 200 ميليون سال آينده زمين ببينيم، خواهيم ديد قاره ها به هم می پيوندند تا شكل آينده كهن قاره (Pangaea) را به وجود آورند كه آن هم ساختار جديد صفحات قاره اي را ايجاد می كند. حرارت داخل زمين در درجه اول از فروپاشی ذرات راديواكتيو اورانيوم 238 ايجاد می شود كه نيمه عمر آن 4/5 ميليارد سال است. بنابراين مواد داخلی زمين هم اكنون در حدود نيمی از ميزان اوليه گرما توليد می كنند. با سرد شدن مواد داخلی، فرايندهای نوسازی زمين شناسی به تدريج متوقّف می شود و سياره به دوران پيري و سالخوردگی وارد

می شود. آتشفشان ها فوران می كنند و قاره ها به تدريج شكل و ساختار نهايی خود را به دست می آورند. طی ميلياردها سال بعد سطح آب اقيانوس ها اندكی پايين می رود، زيرا آب توسط پوسته كه به طور ثابت در حال خنک شدن است جذب می گردد.

با اين حال خنک شدن زمين با خنك شدن سطح زمين همراه نيست. خورشيد همواره از زمان تولدش كمی درخشان تر شده است. ستاره گرم حياتبخش ما در مسيری است كه به بلايی سوزان برای حيات زمين تبديل می گردد.

تعادل مشكل

خورشيد مانند بيش تر ستاره ها در وضعبت پايدار و متعادل بين كشش جاذبه به سمت داخل از يک سو و فشار حاصل از گرمای همجوشی هسته ای به سمت خارج از سوی ديگر قرار دارد. اين يک تعادل خود تنظيم است.كمی منقبض شدن خورشيد باعث افزايش چگالی و دمای مركزی آن می شود و واكنش های هسته ای را سريع تر می كند كه گرمای اضافی آن سبب منبسط شدن خورشيد می گردد. انبساط نيز قسمت های داخلی را مقدار كمی خنک و توليد انرژی هسته ای را كند می كند و سبب انقباض مجدد خورشيد می گردد. در نتيجه خورشيد در حال تعادل باقی می ماند.

با اين حال پس از گذشت صدها ميليون سال اين تعادل اندكی به هم می خورد. با انجام همجوشی و تبديل هيدروژن به هليم، مقدار هيدروژن در هسته خورشيد كاهش می يابد. هليم خنثی است پس هسته بايد كوچک تر و گرم تر شود تا همجوشی ادامه يابد. خورشيد با گذشت 4/5 ميليارد سال از تولدش، اندكی كم تر از نيمی از هيدروژن اوليه خود را سوزانده و هسته آن واقعاً سرشار از هليم شده است. خورشيد در مقابل پايين آمدن تدريجی درجه گاز خود، با دنباله ای از اتفاقات پيچيده پاسخ می دهد كه هيچ يک از آن ها پديده خوشيایندی برای زمين نيست.

پديده گلخانه اى

پرسش بسيار جالب اين است كه سيستم پيچيده زمين چگونه به اين رويدادها پاسخ می دهد. تاكنون زمين وظيفه نگهداری دمای پايدار در مقابل درخشندگی همواره افزاينده خورشيد را به صورت قابل قبولی انجام داده است. اگرچه در گذشته دور نوسان هايی هم رخ داده است، از جمله حداقل دو دوره عصر يخبندان پيش از شروع زندگی در زمين كه به نظر می رسد زمين در آن دوران به صورت كامل از قطب ها تا استوا يخ زده است. هم چنين دوران های بسيار گرم تری از حالا وجود داشته است كه جنگل های معتدله قطب ها را پوشاندند. طی قرن آينده و پس از آن با آزاد كردن حجم زيادی از دی اكسيد كربن در جو، آزمايش پرماجرای بسيار بزرگی را در پيش رو خواهيم داشت.

اما سرانجام دمای سرنوشت ساز فراخواهد رسيد. مدل های آب و هوايی بدون ابر نشان می دهد كه زمين در 1/2 ميليارد سال آينده به وضعيت گلخانه مرطوب خواهد رسيد. اين از هر آن چه كه ما با رها كردن دی اكسيد كربن در جو می توانيم انجام دهيم بسيار ويرانگرتر خواهد بود، چرا كه بخار آب در صورت وجود به اندازه كافی، خود يک گاز گلخانه ای قوی است. در دوران گلخانه مرطوب تبخير آب اقيانوس ها در اثر دماهای بسيار بالا به شدت افزايش می يابد و بخار آب بيش تری وارد جو می گردد. در نتيجه حتی به دماهای بالاتری خواهيم رسيد و اين روند تا جايی ادامه می يابد كه اقيانوس ها به كلی تبخير و خشک شوند. انتظار داريم زمين در مدت كوتاهی پس از يک ميليارد سال به يک بيابان برهوت و برشته تبديل شود. سخت است تصوّر كنيم كه حيات چند سلولی ها چگونه ادامه خواهد يافت.

دما در بالای جو زمين به اندازه كافی بالاست كه هر اتم آزاد هيدروژن معمولاً به فضا فرار كند. بنابراين اگر آب به بالای لايه اُزن برود در مسير آزاد شدن در فضا قرار

می گيرد. زمين بعد از دوره تحول گلخانه مرطوب به تدريج همه آب خود را از دست می دهد و سياره دوره جديد انتقال به يک گلخانه گرم جهنمی را شروع می كند، درست مشابه آن چه كه اكنون در سياره ناهيد حكمفرماست.

در واقع ناهيد ممكن است زمانی بسيار معتدل تر و شبيه زمان كنونی ما بوده باشد. اندازه گيری های انجام شده در مورد آهنگ تبديل دوتريم موجود در جو آن به هيدروژن حاكی از آن است كه اين سياره مقدار زيادی آب را در گذشته خود از دست داده است، مقداری احتمالاً به اندازه يک اقيانوس. اگرچه ناهيد انرژی بيش تری نسبت به حال حاضر زمين دريافت كرده، در دوران اوليه خورشيد نيز 30 درصد كم تر انرژی دريافت نموده است. اگر دقيقاً بتوانيم بفهميم كه ناهيد چگونه به اين صورت درآمده، ممكن است بتوانيم پيش بينی آب و هوايی طولانی مدت تری را به صورت دقيق تر در مورد زمين انجام دهيم.

به تعويق انداختن واقعه ای اجتناب ناپذير

رابرت اسمیت (Rabert Smit) و فرد آدامز (Fred Adams) از دانشمندان و محققین دانشگاه ميشيگان و دان كريكانسكی (Don Korycansky) از دانشگاه كاليفرنيا سانتاكروز در سال 2000 به صورت گروهی طرحی را آماده كردند تا دمای مطلوب فعلی زمين را در برابر گرمای افزاينده خورشيد در چند ميليارد سال آينده تثبيت نمايند.كليد اين طرح زمان بسيار طولانی است كه در پيش رو است. تنها با مصرف كمی انرژی طی هزاران يا ميليون ها سال می توان جرم بزرگ تری از كمربند سياركی و يا كوييپر را به گونه ای مانور داد كه پی در پی گذرهای نزديكی از زمين و مشتری داشته باشد، به گونه اي كه بخشی از انرژي عظيم مداری مشتری را به زمين منتقل نمايند. چنين گذری در هر 10000 سال كافيست تا مدار زمين را با سرعت كافی به سمت خارج حركت داد تا با درخشندگی افزاينده خورشيد مقابله كند.

خورشيد طی 730 ميليون سال بعدی 2/7 برابر درخشان تر و 2/3 برابر بزرگ تر از حال حاضر می شود. منظومه شمسی در آن زمان به واقع غير قابل سكونت می شود. ناهيد و زمين دو قلوهای سولفوری می گردند و مريخ به يک بيابان سوزان مبدل می گردد. اقمار مشتری هم چنان يخ زده هستند، اما ذوب شدن آن ها نزديک است. خورشيد پس از 590 ميليون سال به مرحله تبديل به يک غول سرخ وارد می شود و مراحل بعدي بسيار شديدتر از هر آن چه تا كنون بوده می شود.

سرنوشت زمين؟ سؤال اين است كه آيا اين سياره اصلاً باقی خواهد ماند؟

در مدل مقايسه ای، خورشيد سرانجام سياره تير را خواهد بلعيد، اما چون درخشندگی آن به صدها برابر افزايش می يابد و جاذبه سطحی آن به علت افزايش قطرش كاهش می يابد، باد قدرتمندی از خورشيد شروع به وزيدن می كند كه سرانجام نزديک به يک چهارم از جرم خورشيد را با خود به خارج حمل می كند. در نتيجه خورشيد يک چهارم از نيروی گرانش خود را از دست می دهد. بنابراين مدار سيارات به سمت خارج منتقل می گردد.

هم چنان كه خورشيد به اوج تبديل به غول سرخ نزديک می شود بيش از 200 برابر اندازه كنونی خود می گردد و به راحتی مدار فعلی ناهيد و تقريباً مدار فعلی زمين را در بر می گيرد، اما ناهيد در آن زمان احتمالاً به جاي كنونی زمين رسيده و زمين نزديک به مدار فعلی مريخ است. بنابراين در نگاه اول به نظر می رسد كه زمين فرار می كند. همان گونه که قرآن مجید در آیه 9 سوره قیامت به جمع شدن اشاره کرده است.

شوک آينده

میزان و درخشندگی خورشيد به آهستگی در 7 ميليارد سال آينده زياد

می شود و سپس وارد مرحله غول سرخ می گردد. به سه مقياس متفاوت زمانی در نمودار توجه داشته باشيد. آن ها در نزديكی پايان عمر خورشيد بزرگ تر شده اند تا تغييرات سريع را نشان دهند. مدار سيارات در زمانی كه خورشيد جرم خود را از دست می دهد بزرگ تر می شود. در اين مدل خاص كه توسط آی جوليانا سكمن (I JulianaSackman) و كاتلين كريمر (Kathleen Cramer) تهيه شده است خورشيد به اندازه ای بزرگ می شود كه تير و ناهيد را در بر می گيرد، اما زمين را به طور كامل احاطه نمی كند. همان طور که قرآن مجید در آیه 9 سوره قیامت به جمع شدن خورشید با ماه اشاره کرده و اسمی از زمین نیاورده است.

مرحله اول غول سرخ زمانی پايان خواهد يافت كه دمای هسته به 100 ميليون درجه سانتيگراد برسد و هليم شروع به همجوشی با كربن می كند كه منبع جديد تازه ای از انرژی می باشد. خورشيد در پاسخ به اين انرژی جديد زياد به ميزان زيادی كوچک شده و درخشندگی كلی آن حدود 100 برابر كاهش می يابد. خورشيد هليم را براي چند صد ميليون سال با آهنگ ثابت مصرف می كند و منظومه خورشيدی برای مدتی از زنجيره بلايا خلاصی می يابد. اگر زمين سالم باشد (با هزينه ای اندک اين احتمال به 75% می رسد) احتمالاً به صورت صخره ای از سيليكات جوش خورده است كه به طور مستقيم با خلأ فضا در تماس می باشد و دمای ظهر آن به 600 درجه سانتيگراد می رسد. هر نشانه اي كه در سياره ما وجود داشته مدت هاست ذوب و دوباره كريستال شده اند و به فراموشی سپرده شده اند.

در كشاكش مرگ خورشید

خورشيد در نزديكی به پايان رسيدن هليم خود به يک كوتوله سفيد با هسته ای از كربن و هيدروژن تبديل می گردد. در اين زمان لايه های خارجی خورشيد دوباره

بزرگ و سرد می شوند و خورشيد برای دومين بار به يک غول سرخ مبدل می گردد. ستاره شناسان به اين دومين غول سرخ به دليل موقعيت آن در نمودار تحول ستاره ای هرتزپروگ- راسل به نام «شاخه مجانب» اشاره می كنند. خورشيد يک بار ديگر به تهديدی جدی برای حيات فيزيكی زمين تبديل می شود. غول سرخ در طی مرحله دوم چندين دوره خروج عظيم انرژی را تجربه می كند. هليم شعله ور می شود كه منجر به ارتعاش و تپشی با بزرگی حدود 10000 سال خواهد شد. كاملاً محتمل است كه زمين پيش از آن كه فرصتی برای حركت مارپيچ به بيرون از خرابی كلی داشته باشد مختصری توسط خورشيد در بر گرفته شود.

سپس حدود 100 ميليون سال پس از شروع مرحله دوم غول سرخ، خورشيد لايه های بزرگ خارجی خود را به طور كامل به بيرون می ريزد تا يک سحابی سياره ای، شايد مشابه آن چه در تصوير نشان داده شده تشكيل دهد كه يک كوتوله سفيد كوچک، اما گرم و درخشان از خود باقی می گذارد.

در اين تصوير كه توسط تلسكوپ فضايی هابل گرفته شده، قرمز نمايانگر نيتروژن و هيدروژن برافروخته است، سبز- آبی بيان گر اكسيژن و آبی نشان دهنده هليم است. پهنای سحابی حدود يک سال نوری است.

دوباره تهديد ديگری از راه می رسد

ما دريافته ايم كه از دست دادن جرم توسط خورشيد برای حيات فيزيكی زمين ضروری است، اما اگر خورشيد بيش از حد مورد انتظار جرم از دست دهد، مشتری و زحل به صورتی خطرناک برهم كنش گرانشی خواهند داشت. آن ها يكديگر را تحريک كرده و حركتی طولانی و ديوانه وار در حلقه های بيضوی انجام می دهند كه مابقی منظومه شمسی را ويران خواهد نمود. در آشفتگی های بعدی تصادم اشياء

به پايان می رسد و آن ها به فضای بين ستاره ای پرتاب شده و به سمت خورشيد سقوط می كنند. بقايای مشابه از منظومه های خورشيدی ويران شده در دو و شايد تمام 40 كوتوله سفيد مشاهده شده اند، از جمله يكی كه از دست دادن جرم آن موجب ايجاد سحابی مارپيچ شده است.

تبديل خورشيد به كوتوله سفيد پايان نقش خورشيد در داستان ما می باشد. سيارات به جا مانده، شايد شامل بقايای سوخته و گداخته زمين و تير به صورت پايدار برای صدها ميليارد سال به دور كوتوله سفيد می چرخند در حالی كه سرمای آن ها و خورشيد به سمت صفر مطلق ميل می كند. آن ها منتظر مجموعه ای عجيب از بلايای كيهانی هستند.

هم چنان كه خورشيد در حالت كوتوله سفيد به تدريج رو به سياهی می رود درخشانی شب نيز كم خواهد شد. جهان در حال ورود به عصر انبساط سريع می باشد كه در طی چند صد ميليارد سال همه كهكشان ها را به جز آن هايی كه در گرانش با گروه محلی ما هستند به ورای افق می برد. راه شيری نيز با كهكشان «آندرومدا» ادغام شده و يک كهكشان مارپيچ را تشكيل داده است. می توانيم انتظار داشته باشيم كه طی حدود 100 تريليون سال بقايای تصادفی يک كوتوله سفيد به اندازه كافی از نزديكی زمين عبور می كند كه زمين را از مدارش خارج كرده و آن را در كهكشان اكنون تاريک رها كند تا آن جا نيز به تنهايی برای هزار تريليون سال ديگر پرسه زند.

اگر زمين از برخورد با سياه چاله مركز كهكشان فرار كند با بقايای ستاره ای در حال عبور برخورد كرده و به طور كامل به خارج كهكشان پرتاب می شود. اگر زمين بدين ترتيب آزاد شود، انبساط پيوسته كيهانی راه شيری را به ورای افق خارج از ديد می برد و زمين كاملاً تنها وارد گستره زمانی وسيعی در فضای خالی سياه می گردد.

با این اوصاف چه باید گفت؟

همان گونه که در چهل و پنجمین سوره قرآن مجید در سوره جاثيه (زانو زدن) آيه 37 آمده است:

وَ لَهُ الْكِبْرِيَاء فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛ «و در آسمان ها و زمين بزرگی از آن اوست و اوست شكست ناپذير سنجيده كار.» این آیه مربوط به صحنه قیامت در دادگاه عدل الهی است که همه باید در مقابل عظمت و بزرگی خداوند متعال و خالق هستی زانو زده و سر تعظیم فرود آوریم. چرا كه آثار عظمتش در پهنه آسمان و سراسر زمين و تمام جهان آشكار است. حمد از آن اوست پس حمدش را به جا آوريم، و پروردگار اوست پس شكرش را انجام دهیم، و عظمت براى اوست پس او را تكبير گویيم، و او عزيز و حكيم است پس تنها او را اطاعت كنيم. (1)

پایانی تاریک و سرد
پایان خورشید

مطالعه‌ای جدید نشان می‌دهد که میلیاردها سال آینده، خورشید مُردۀ ما به یک جواهر کیهانی بزرگ تبدیل خواهد شد (تصویر 3).

همانند اکثر ستارگان در کهکشان راه شیری، خورشید در نهایت به یک کوتولۀ سفید تبدیل خواهد شد، یک شیء غریب که چگالی‌ آن ۲۰۰ هزار بار بیش تر از زمین است. برای درک بهتر این موضوع، اگر بتوانید این مواد کوتولۀ سفید را به سیاره خودمان منتقل کنید، یک فنجان چای‌خوری از آن به اندازه یک فیل وزن خواهد داشت.


1) ر.ک: حقایقی از قرآن و پایان عمر خورشید، محمدامین احمدی فقیه.

نیم قرن پیش، نظریه‌پردازان پیش‌بینی کردند که کوتوله‌های سفید در طول زمان به کریستال تبدیل شدند و در تحقیقات جدید نیز صحت این موضوع نشان داده شده است. پیر امانوئل ترمبلی، مدیر مطالعه و فیزیکدان در دانشگاه وارویک انگلستان، در اظهارنظری گفت:

تمام کوتوله‌های سفید در مقطعی از تکامل خود به کریستال تبدیل خواهند شد، اگرچه کوتوله‌های سفید بزرگ تر زودتر این فرایند را پشت سر می‌گذارند.

کوتولی سفید
تصویر هنری از یک کوتوله سفید در طی فرایند منجمد شدن

این بدان معنی است که میلیاردها کوتولۀ سفید در کهکشان ما قبلاً این فرایند را به پایان رسانده‌اند و دراصل کره‌هایی کریستالی در آسمان هستند. (تصویر 4).

ترمبلی و همکارانش داده‌های جمع‌آوری‌شده توسط فضاپیمای آژانس فضایی اروپا (گایا) را که در دسامبر ۲۰۱۳ برای کمک به ساخت بهترین نقشۀ سه‌ بعدی از کهکشان راه شیری پرتاب شد، مورد تجزیه و تحلیل قرار دادند. گایا رسم نقشۀ یادشده را با نظارت دقیق مواضع تعداد بی‌شماری از ستارگان انجام داد. تیم مأموریت قصد دارد در طول عمر عملیاتی فضاپیما، به مطالعۀ یک میلیارد ستاره بپردازد.

به ‌واسطۀ این مطالعۀ جدید، پژوهشگران به حدود ۱۵ هزار کوتولۀ سفید نگاه کردند که همگی آن‌ها در فاصله ۳۳۰ سال نوری از خورشید قرار دارند. این داده‌ها نشان‌دهندۀ وجود یک «انباشتگی» عجیب بودند؛ فراوانی کوتوله‌های سفید با رنگ‌ها و روشنایی خاص که توضیحشان به‌ وسیلۀ سن یا جرم اجرام امکان‌پذیر نیست.

کار مدل‌سازی نشان داد که این انباشتگی از کریستالیزه‌شدن حجم داخلی کوتوله‌های سفید ایجاد شده است که گرمای کافی را برای کاهش سرعت خنک‌ سازی کوتوله‌های سفید منتشر می‌کرد. (1)

بیگ بنگ: خورشید نیمی از عمرش را پشت سر گذاشته‌ است

یعنی در حدود 4.6 میلیارد سال، و طی پنج میلیارد سال آینده عمرش پایان خواهد یافت.

خورشید، ستاره‌ای که انسان همه زندگی‌اش را مدیون نور، حرارت و انرژی آن است، در مقیاس زمان نجومی به زودی خواهد مرد، اما این فرصت کوتاه در مقیاس زمینی پنج میلیارد سال طول خواهد کشید، و انسان تا پنج میلیارد سال دیگر فرصت زیادی خواهد داشت تا از این ستاره عظیم برای ادامه حیاتش بهره ببرد. مرگ این ستاره باستانی به معنی خاموشی مطلق آن نخواهد‌ بود،‌ در حقیقت روند مرگ خورشید ویژگی‌هایی دارد که در ادامه به آن ها اشاره خواهد شد:

۱- ستاره‌هایی مانند خورشید برای ۱۰ تا ۲۰ میلیارد سال آینده خواهند درخشید، اما فرصت چنین ستاره‌هایی به عنوان یک ستاره بالغ برای سوزاندن هیدروژن درون هسته‌اش، ‌تنها پنج میلیارد سال است. در سال ۱۹۴۲ اخترشناسان نشان دادند زمانی که ستاره‌ای ۱۲ درصد از هیدروژن خود را به هلیوم تبدیل می‌کند، دوران جدیدی از عمر ستاره‌ای خود را آغاز کرده‌ است.

۲- زمانی که سوخت هسته‌ای ستاره‌ای به پایان می‌رسد، ستاره خاموش می‌شود. از آن جایی که حرارت ناگهان فروکش می‌کند و فشار تابشی یا تشعشعی به بیرون رانده می‌شوند، ستاره آغاز به انقباض می‌کند.


1) سایت زومیت، نویسنده: فاروق معروفی نیا.

۳- ستاره‌ای مانند خورشید مسیر نابودی عجیبی را پشت‌سر می‌گذارد. نیروی گرانش با فروکش کردن گداز هسته‌ای، بر ستاره سلطه می‌یابد. مواد باقیمانده روی ستاره به سمت داخل فشرده شده و ستاره کوچک تر و کوچک تر می‌شود.

۴- پس از گذشت سال ها در نهایت شگفتی خورشید نه تنها فشرده نمی شود، بلکه لایه بیرونی آن متورم شده به بیرون فوران می‌کند و به ستاره غول‌پیکر سرخی تبدیل می‌شود و قطر خورشید با کاهش درجه حرارتش بزرگ تر می‌شود و طی این مرحله، خورشید به اندازه‌ای بزرگ می‌شود که لایه خارجی آن تقریباً در موقعیتی قرار می گیرد که زمین قرار دارد.

۵- خورشید تا حداکثر بزرگی ممکن متورم خواهد‌ شد و حتی ممکن است عطارد، ونوس و زمین را در خود ببلعد و یا بقایای این سیاره‌ها را به بیرون براند. در این مرحله ابعاد خورشید ۱۵۰ بار بزرگ تر از ابعاد کنونی‌اش خواهد‌ شد.

۶- در این مرحله نیز ستاره هنوز کاملاً نمرده ‌است. در هسته ستاره نیروی گرانش لایه‌های هیدروژن و هلیوم را به متراکم‌ترین حالت خود،‌ مرحله‌ای که گداخت هسته‌ای آغاز می‌شود، رسانده و این مواد برای مدت کوتاهی شعله‌ور می‌شوند. در این مرحله درخشش خورشید دو هزار و ۱۰۰ برابر بیش تر از حالت کنونی آن خواهد‌ شد.

۷- در حدود هفت تا هشت میلیارد سال دیگر خورشید در مرحله پایانی عمرش قرار خواهد‌ گرفت،‌ مرحله‌ای دیدنی که نمایشی زیبا را در کهکشان راه شیری رقم خواهد‌ زد. بقایای ستاره به کوتوله‌ای سفید تبدیل خواهد‌ شد، بقایای پوسیده‌ای که کاملاً سرد و به شدت متراکم هستند.

۸- نمایش بزرگ زمانی آغاز خواهد‌ شد که خورشید به یک سحابی سیاره‌ای تبدیل شود، مجموعه‌ای درخشان از توده‌های گازی که با سرعت های

متفاوت به بیرون پرتاب می‌شوند و نمایشی از نورهای فلورسنت را برای ۵۰ هزار سال اجرا خواهد‌کرد. (فرایند خورشید- تصویر 5)

9- کربن در این فرایند یکی از اصلی‌ترین محصولات جانبی به‌ شمار می‌رود، کربن موجود در اتمسفر خورشید به سمت داخل حرکت کرده و هسته‌ای غنی از کربن را ایجاد خواهد‌ کرد، اما هسته دچار گداخت هسته‌ای نخواهد شد و در عوض لایه‌ای خارج از هسته آغاز به سوزاندن هلیوم می‌کند و لایه‌های خارجی‌تر ستاره را به فضای میان‌ ستاره‌ای پرتاب می‌کند و به این شکل حباب‌هایی از مواد در اطراف ستاره ایجاد می‌شوند.

۱۰- آخرین شعله هلیومی غبار و گاز را با شتابی بالا به بیرون پرتاب کرده و با ایجاد برخورد‌هایی میان گلوله‌های پرسرعت و قدیمی تر مواد با توده‌های کند‌تر، سحابی سیاره‌ نما ایجاد می‌کند.

۱۱- اکنون سحابی سیاره‌ نما ویژگی‌های مخصوص به خود را شکل می‌دهد، کوتوله سفید آغاز به داغ شدن و یونیزه کردن گازهای اطرافش می‌کند و مانند لامپی فلورسنت می‌درخشد.

۱۲- ابر بادها و بادهای سریع ستاره با از هم پاشیده شدن گازهای اطرافش تعامل می کند و باعث، آشفتگی سحابی سیاره نما می شوند و آن را به شکل‌های مختلفی، کروی، تخم‌مرغی و یا بیضوی در می‌آورند.

۱۳- نوسان بادها ساختاری پیچیده و هاله مانند را ایجاد می‌کنند که هاله خارجی آن مرز سحابی و میانه خالی آن فضایی مملو از مواد درخشان را تشکیل می دهد.

۱۴- میدان‌های مغناطیسی نیز در شکل‌گیری سحابی سیاره‌ نما، آخرین فریادهای خورشید، نقش دارند. سحابی به تدریج ناپدید می‌شود و در همان نقطه

که زمانی سیستم خورشیدی عظیمی با حضور سیاره‌ای مملو از تمدن و امید قرار داشت،‌ به جز بقایای یک کوتوله سفید ناچیز چیزی دیگری باقی نخواهد ماند. (1)

15. وضعیت ماه، سیاره و ستاره
اشاره

قمر و ستاره و سیاره چه تفاوتی با یکدیگر دارند؟

قمر و ستاره و سیاره

سیاره ها و سیاره و قمر ها (تصویر 6) از نظر ظاهری گاهی مشابه هستند. این موضوع سبب می شود تا عموم مردم تفاوت بارز بین قمر ها و ستاره و سیاره را تشخیص ندهند. امروز می خواهیم در خصوص ویژگی های هر یک از این اجرا آسمانی صحبت کنیم و تفاوت میان آن ها را با یکدیگر بررسی کنیم. با ما در این مطلب همراه شوید!

از نوع حرکت می شود ستاره ها و سیاره ها را تشخیص داد؟

اجرام آسمانی ثابت نبوده و همگی در آسمان حرکت می‌کنند، اما چگونه می توان از نوع حرکت آن‌ها پی به ستاره یا سیاره بودنشان برد؟

سیارات در شرق آسمان طلوع کرده و در غرب آن غروب می‌کنند. آن ها در این حرکت از الگوی مشابهی با خورشید و ماه پیروی می‌کنند.

ستاره‌ها در آسمان شب حرکت می‌کنند، اما آن ها طلوع و غروبی مشابه سیارات ندارند. در عوض در مدارهایی دایره‌ای حول ستاره قطبی در چرخش‌اند.

اگر جرم شما به نظر می‌رسد کی طی شب های متمادی، در مسیری تقریباً مستقیم در آسمان حرکت می‌کند، به‌احتمال ‌زیاد یک سیاره است.


1) .huffingtonpost , astronomytoday138

ماهواره‌ها نیز در آسمان حرکت می‌کنند، اما حرکتشان بسیار سریع‌تر از سیارات است. برای تشخیص حرکت یک سیاره نسبت به پس‌زمینه ستارگان ممکن است لازم باشد تا ساعت‌ها یا حتی برای هفته‌ها حرکت آن جرم را زیر نظر گرفت، درحالی‌که یک ماهواره به‌ سرعت و در طی تنها چند دقیقه طول آسمان را طی می‌کند.

سیاره‌ها
سیاره دقیقاً چه ویژگی هایی دارد و چگونه است؟

سیاره‌ها (تصویر 7) اجرام طبیعی بزرگی هستند که در مدار خود در اطراف ماه و یا گرد ستاره‌ها می‌چرخند و شما در حال حاضر بر روی یکی از آن‌ها ایستاده اید. امروزه ما هشت سیاره می‌شناسیم که به دور ستاره‌ای به نام خورشید می‌چرخند. این سیاره‌ها به ترتیب فاصله‌ای که از خورشید دارند عبارتند از عطارد، زهره، زمین، مریخ، مشتری، زحل، اورانوس و نپتون. در حالی که بعضی از سیاره‌ها مانند عطارد، زهره، زمین و مریخ کوچک‌اند و سطح سفت و محکمی دارند، اما بقیه سیاره‌ها مانند مشتری، زحل، اورانوس و نپتون عظیم الجثه و از جنس گاز هستند.

در گذشته دانشمندان بر این باور بودند که با در نظر گرفتن پلوتون، ۹ سیاره در منظومه شمسی وجود دارد، اما دانشمندان عصر جدید ۳ ویژگی لازم را برای سیاره دانستن یک جرم آسمانی این گونه معرفی می‌کنند:

یک سیاره باید به دور خورشید بچرخد.

یک سیاره باید کروی شکل باشد.

مدار آن از دیگر اجرام آسمانی کوچک جدا باشد.

سیاره از خود نوری ندارد و فقط با منعکس کردن نور خورشید درخشندگی و نور دارد.

سیاره‌ها چشمک نمی‌زنند.

سیاره‌ها به طور مرتب در اطراف ستاره‌ها در حال حرکت هستند و موقعیت مکانی آن‌ها مدام دستخوش تغییر می‌شود.

سیارات دارای درجه حرارت پایینی هستند.

تنها ۸ سیاره در منظومه شمسی قرار دارد.

متأسفانه پلوتون نتوانست شرط سوم را به دست آورد و عنوان آن باید از سیاره به سیاره‌ کوتوله تغییر کند. تاکنون صد‌ها جهان دیگر فراتر از منظومه شمسی ما کشف شده است و جهان‌های جدید بسیاری نیز در حال کشف شدن هستند. دانشمندان بر این باورند که تنها تعدادی از این سیارات می توانند نوع دیگری از زندگی را تاب بیاورند.

ستاره ها چه هستند چگونه اند و چه ویژگی هایی دارند؟

ستاره‌ها اجرام آسمانی عظیم الجثه و بسیار داغی هستند که به طور عمده از گاز‌های هلیوم و هیدروژن تشکیل شده اند. آن‌ها به علت فرایند همجوشی هسته‌ای که در درونشان رخ می‌دهد، بسیار داغ و روشن می‌شوند. در طی این فرایند گاز هیدروژن به هلیوم تبدیل شده و نور و گرمای زیادی تولید می‌شود. هر چند به نظر می‌رسد که ستاره‌ها در شب چشمک می‌زنند اما در واقع این گونه نیست. در حقیقت چیزی که اتفاق می‌افتد این است که نور ستارگان در حالی که به سرعت بالا و پایین می‌پرد، می‌بایست از لایه‌های جو زمین عبور کند. به همین دلیل است که ما فکر می‌کنیم ستاره‌ها در حال چشمک زدن هستند.

ستاره از خودش نور و روشنایی دارد.

موقعیت مکانی ستاره‌ها دستخوش هیچ گونه تغییر قابل توجهی نمی‌شوند و ثابت هستند.

همه‌ ستاره‌ها دارای درجه حرارت بسیار بالایی هستند.

میلیارد‌ها ستاره در کهکشان وجود دارد.

قمر های آسمانی دارای چه ویژگی هایی هستند؟

قمر‌ها (تصویر 8) اجرام طبیعی هستند که در مدار سیارات در حال حرکت هستند. حدود ۱۷۰ قمر در منظومه شمسی ما وجود دارد که به دور سیاره‌های مختلف می‌چرخند. احتمالاً قمر سیاره زمین میلیارد‌ها سال پیش در پی برخورد اجرام آسمانی به زمین پدید آمده است و در نتیجۀ این انفجار، اجرام زیادی به بیرون پرتاب شده و شروع به چرخیدن به دور زمین کرده اند. این سنگ ها با گذشت زمان با یکدیگر ترکیب شده و به مرور سرد شده و ماه را به وجود آورده اند.

تفاوت‌های کلیدی بین سیاره و ستاره‌ و قمر

۱. اجرام نجومی به علت گدازه‌های هسته‌ای که در مرکز آن‌ها تولید می‌شود می تواند از خود نور منشر کنند و ما آن‌ را به عنوان ستاره می‌شناسیم. اجرام فلکی دارای مسیری مشخص هستند، به دور ستاره‌ها می‌چرخند و به عنوان سیاره شناخته می‌شود.

۲. ستاره‌ها از خود نور دارند در حالی که سیارات از خود نوری ندارند و نور خورشید را که به سوی آن‌ها می‌تابد را منعکس می‌کنند.

۳. ستاره‌ها در مکان خود ثابت می‌مانند هر چند به نظر می‌رسد که آن‌ها از سمت شرق به سوی غرب در حال حرکت هستند، اما موقعیت سیارات همان طور که به دور خورشید می‌چرخند، تغییر می‌کند.

۴. اندازۀ ستاره‌ها در مقایسه با سیارات بزرگ تر است.

۵. شکل ستاره‌ها مانند یک نقطه است در حالی که سیارات کروی شکل هستند.

۶. درجه حرارت ستاره‌ها بسیار بالاست، ولی سیارات درجه حرارت پایینی دارند.

۷. تنها یک ستاره در منظومه شمسی وجود دارد و میلیون ها ستاره در کل کهکشان است.

۸. به نظر می‌رسد که ستاره‌ها به علت شکست نور در جو زمین در حال چشمک زدن هستند، در مقابل سیاره‌ها کمی به زمین نزدیک ترند و نور خورشید توسط آن‌ها منعکس می‌شود و بدون آن که شکسته شود، مستقیم از جو زمین عبور می‌کند و بنابراین آن‌ها چشمک نمی‌زنند.

۹. ساختار ستاره‌ها از هیدروژن، هلیوم و عناصر درخشان دیگر تشکیل شده است، اما بر خلاف ستاره‌ها، سیارات از حالات متفاوت ماده از قبیل جامد، مایع، گاز و یا ترکیبی از هر سه به وجود آمده اند. (1)

16. منظومه شمسی
اشاره

منظومه شمسی از خورشید و هر آن چه که در اطراف آن می‌چرخند مانند سیارات، قمرها، سیارک ها، دنباله‌دارها و شهاب سنگ ها تشکیل شده است.

منظومه شمسی (Solar System) یا سامانه خورشیدی که شامل ۸ سیاره است از خورشید شروع شده و به چهار سیاره داخلی، سپس به کمربند سیارکی، چهار غول گازی، کمربند کویپر، ابر اورت و هلیوسفر می‌رسد. دانشمندان تخمین می‌زنند که لبه منظومه شمسی حدود ۱۵ میلیارد کیلومتر از خورشید فاصله دارد.

برای هزاران سال ستاره شناسان نقاط نورانی که به نظر می‌رسید در میان ستارگان حرکت می‌کنند را دنبال کرده‌اند. یونانیان باستان آن ها را سیاره می‌نامیدند


1) منبع: ستاره و wikihow. جواد کشاورز.

که به معنی «سرگردان» است. عطارد، زهره، مریخ، مشتری و زحل در دوران باستان کشف شده بودند، اختراع تلسکوپ کمربند کویپر، اورانوس، نپتون، پلوتو و بسیاری از قمرهای موجود در این سامانه را به لیست افزود. با آغاز عصر فضا ده‌ها کاوشگر برای کاوش منظومه شمسی راه اندازی شدند، آن ماجراجویی‌ها هنوز ادامه دارد. کاوشگر وویجر ۱ (Voyager 1) اولین شیء ساخت بشر است که وارد فضای میان ستاره‌ای شده است. پس از خروج ویجر ۱ در سال ۲۰۱۲، وویجر ۲ به دومین شیء ساخته بشر تبدیل شد که از منظومه شمسی خارج شده است.

کشف اریس باعث تغییر در نگرش به کشف سیارات کوتوله شد، پس از آن بود که اتحادیه بین المللی نجوم در تعریف «سیاره» تجدید نظر کرد. این ویرایش در سال ۲۰۰۶ وضعیت پلوتو را از سیاره به سیاره کوتوله تغییر داد. این تصمیم هم چنان بحث برانگیز است، به ویژه پس از این که مأموریت نیوهورازنز (New Horizons) که در سال ۲۰۱۵ تنوع زمین شناسی عظیمی را در این سیاره کوتوله یافت.

اخترشناسان پس از بررسی شواهد در جستجوی سیاره دیگری در منظومه شمسی هستند که به سیاره نهم معروف است. دانشمندان تخمین می‌زنند که سیاره ۹، ۱۰ برابر زمین و ۵۰۰۰ برابر پلوتو جرم دارد.

شکل گیری سامانه خورشیدی

بسیاری از دانشمندان اعتقاد دارند که منظومه شمسی از یک ابر غول پیکر و چرخان گرد و غبار و گاز به نام سحابی خورشیدی تشکیل شده است. وقتی سحابی به دلیل گرانش در خود فرو ریخت، سرعت چرخش آن بیش تر شده و به یک دیسک صاف تبدیل می‌شود. در این دیسک بیش تر مواد به سمت مرکز کشیده شده و خورشید را تشکیل می دهند. سایر ذرات دیسک با برخورد به یکدیگر چسبیده

و اجرام‌ کوچک‌ و بی شمار آسمانی‌ (planetesimals) را می‌سازند، این ذرات نیز با یکدیگر ادغام شده سیارک ها، دنباله دارها، قمرها و سیارات را تشکیل می دهند.

پس از شکل گیری منظومه، بادهای خورشیدی به حدی قدرتمند بودند که بیش تر عناصر سبک تر، مانند هیدروژن و هلیوم را از سیارات درونی دور کرده و سیارات کوچک سنگی را از خود به جای گذاشتند. بادهای خورشیدی در مناطق بیرونی بسیار ضعیف‌تر بودند، از این رو غول‌های گازی که اکثراً از هیدروژن و هلیوم هستند، تشکیل شدند.

خورشید

خورشید بزرگ ترین جسم سامانه خورشیدی است به گونه‌ای که به تنهایی 99/8 درصد از جرم منظومه را به خود اختصاص داده است. خورشید نزدیک به ۱٬۳۹۲٬۰۰۰ کیلومتر قطر دارد و سرچشمه اصلی نور، انرژی، گرما و زندگی بر روی زمین است. در این سامانه، سیارات در مسیرهای بیضی شکل به دور خورشید گردش می‌کنند البته خورشید کاملاً در مرکز این مدارهای بیضوی قرار ندارد.

ناسا تاکنون کاوشگرهایی را به سمت خورشید فرستاده تا این ستاره را از نزدیک بررسی کنند. آخرین مورد آن ها کاوشگر خورشیدی پارکر (Parker Solar Probe) بود که در سال ۲۰۱۸ به فضا پرتاب شد، این کاوشگر مقاومت زیادی نسبت به حرارت دارد و از همه کاوشگرهای پیشین به خورشید نزدیک تر خواهد شد. کاوشگر پارکر با قرارگیری در فاصله شش میلیون کیلومتری خورشید اطلاعات تازه‌ای درباره تاج‌ خورشید مخابره خواهد کرد.

منظومه شمسی درونی

سیارات درونی، سیاراتی هستند که در منظومهٔ شمسی درونی و مداری نزدیک

به خورشید قرار دارند. عطارد، زهره، زمین و مریخ چهار سیاره منظومه شمسی درونی هستند که از آهن و سنگ تشکیل شده‌اند. این سیارات به دلیل داشتن اندازه و ترکیب مشابه با عنوان سیارات خاکی یا شبه زمین شناخته می‌شوند. زمین یک قمر طبیعی و مریخ دو قمر با نام های دیموس (Deimos) و فوبوس (Phobos) دارد.

عطارد اولین سیاره سامانه خورشیدی بوده و با فاصله 55/873 میلیون کیلومتر از خورشید، نزدیک ترین سیاره به خورشید است. ناهید یا زهره دومین سیاره نزدیک به خورشید بوده و کمی از زمین کوچک تر است، فاصله این سیاره تا خورشید در حدود 108/16 میلیون کیلومتر است. زمین سومین سیاره نزدیک به خورشید بوده و 149/6 کیلومتر از آن فاصله دارد. مریخ چهارمین سیاره نزدیک به خورشید است و 234/74 کیلومتر از خورشید فاصله دارد.

پس از این ۴ سیاره کمربند سیارکی قرار دارد که در میان مریخ و مشتری قرار گرفته و حاوی میلیون ها سیارک است.

دانشمندان بر این باورند که این سیارک ها تکه‌های خردشده یک سیاره بزرگ هستند که در گذر زمان از هم پاشیده و شکسته‌ شده‌اند. براساس تخمین دانشمندان بیش از ۷۵۰۰۰۰ سیارک با قطر ۱ کیلومتر و میلیون ها سیارک کوچک تر در این کمربند سیارکی وجود دارد.

سیاره کوتوله سرس (Ceres) با قطر حدود ۹۵۰ کیلومتر در این کمربند قرار دارد، که بزرگ ترین سیارک کمربند سیارکی است. بیش از نیمی از جرم این کمربند را سرس، پالاس (Pallas)، وستا (۴ Vesta) و هیجا (۱۰ Hygiea) تشکیل می دهند، سرس به تنهایی نزدیک به ۲۵ درصد جرم این کمربند را به خود اختصاص داده است.

منظومه شمسی بیرونی

منظومه شمسی بیرونی، سیاراتی هستند که در منظومهٔ شمسی بیرونی و در مداری دورتر از خورشید قرار دارند. این سیارات شامل مشتری، زحل، اورانوس و نپتون هستند که برخلاف سیارات درونی از گاز ساخته شده و با عنوان غول‌های گازی شناخته می‌شوند. در میان این سیارات، ده‌ها قمر با انواع ترکیبات از سنگی تا یخی تا حتی آتشفشانی (مانند قمر آتشفشانی آیو) قرار دارد.

تقریباً تمام جرم این سیارات همانند خورشید از هیدروژن و هلیوم تشکیل شده است. در زیر لایه‌های بیرونی این غول‌های گازی هیچ سطح جامدی وجود ندارند، بلکه فشار ناشی از اتمسفر ضخیم آن ها داخلشان را مایع می‌کند، گرچه ممکن است هسته سنگی داشته باشند. حلقه‌هایی از گرد و غبار، سنگ و یخ این غول‌ها را محاصره کرده که معروف ترین آن زحل است.

مشتری پنجمین سیاره منظومه شمسی است که 781/04 کیلومتر از خورشید فاصله دارد. زحل ششمین سیاره منظومه شمسی است که 1/4979 کیلومتر از خورشید فاصله دارد. اورانوس هفتمین سیاره منظومه شمسی است که 2/9644 کیلومتر از خورشید فاصله دارد. نپتون هشتمین سیاره منظومه شمسی است که 4/4771 کیلومتر از خورشید فاصله دارد.

ده شیء غیرسیاره‌ای در منظومه شمسی
اجسام فرانپتونی

اخترشناسان از مدت ها پیش گمان می‌کردند که گروهی از مواد یخی موسوم به کمربند کویپر در ماوراء مدار نپتون وجود داشته و گسترشی در حدود ۳۰ تا ۵۵ برابر فاصله زمین تا خورشید دارند، از دهه گذشته قرن بیستم تاکنون بیش از هزار مورد

از این اشیاء کشف شده است. دانشمندان تخمین می‌زنند که در کمربند کویپر احتمالاً صدها هزار جسم یخی با قطر بیش از ۱۰۰ کیلومتر وجود دارد، هم چنین تخمین زده می‌شود که این کمربند حاوی یک تریلیون دنباله‌دار است.

کمربند کویپر منطقه‌ای از منظومه است که در ماورای نپتون واقع شده‌ و دارای اجسام کوچک یخی است. این کمربند شامل صدها میلیون جسم فضایی است که تصوّر می‌شود بقایای سیارات بیرونی هستند. برخی از دنباله‌دارها از کمربند کویپر سرچشمه می‌گیرند. دنباله‌دارهای با دوره مداری کم تر از ۲۰۰ سال که به صورت دیسکی شکل هستند از کمربند کویپر سرچشمه می‌گیرند، در مقابل دنباله‌دارهای با دوره مداری طولانی بیش از ۲۰۰ سال که به شکل کروی هستند تصوّر می‌شود که از ابر اورت سرچشمه می‌گیرند.

پلوتو که اکنون یک سیاره کوتوله محسوب می‌شود به همراه اریس، هائومیا و ماکی ‌ماکی در کمربند کویپر قرار دارد. پلوتو قبلاً به عنوان بیرونی‌ترین و کوچک ترین سیاره منظومهٔ شمسی در نظر گرفته می‌شد اما با کشف اریس و تجدید نظر در تعریف سیاره، این جسم فرانپتونی به عنوان سیاره کوتوله طبقه بندی شد. این سیاره کوتوله پس از اریس دومین سیاره کوتوله بزرگ در منظومه شمسی است، پلوتو در حدود 5/95 میلیارد کیلومتر از خورشید فاصله دارد.

سیاره نهم اگر واقعاً وجود داشته باشد، فاصله‌ای به اندازه ۲۰ برابر فاصله نپتون تا خورشید خواهد داشت. مدار این سیاره فرضی در حدود ۶۰۰ برابر دورتر از فاصله زمین تا خورشید خواهد بود. دانشمندان در واقع سیاره نه را به طور مستقیم ندیده‌اند، برخی از ستاره شناسان به دلیل تأثیر گرانشی عجیب بر اشیاء کمربند کویپر وجود یک سیاره بزرگ را در این منطقه تخمین می‌زنند احتمال وجود سیاره نهم در منظومه شمسی:

پس از کمربند کویپر، ابر اورت قرار دارد که حاوی نزدیک به ۲ تریلیون جسم یخی بوده و منشأ برخی از دنباله‌دارها نظیر دنباله‌دار هالی است. عده‌ای بر این باورند که این ابر از ۲۰۰۰ تا ۵۰۰۰ واحد نجومی دورتر از خورشید آغاز می‌شود و تا ۵۰۰۰۰ واحد نجومی ادامه می‌یابد، اما برخی دیگر ادعا می‌کنند که تا ۱۰۰۰۰۰ واحد نجومی دورتر از خورشید ادامه می‌یابد.

هلیوسفر در حاشیه منظومه شمسی قرار دارد که حاوی ذرات دارای بار الکتریکی است. بسیاری از اخترشناسان تصوّر می‌کنند که هلیوسفر حدود ۱۵ میلیارد کیلومتر از خورشید فاصله دارد. بادهای خورشیدی تا بیرون از منظومهٔ شمسی جریان یافته و وارد فضای میان‌ستاره‌ای می‌شوند.

منطقه‌ای که سرعت بادهای خورشیدی در آن کاهش می‌یابد، هلیوهیث نام‌دارد. هلیوپاز مرز بیرونی هلیوهیث است و هم چنین مرز بیرونی منظومهٔ شمسی در نظر گرفته می‌شود و برآورد می‌شود که ۱۱۰ تا ۱۷۰ واحد نجومی از خورشید فاصله دارد. کاوشگرهای کاسینی- هویگنس (Cassini–Huygens) و اکسپلورر (IBEX) که به ترتیب در مدار زحل و زمین بودند، نشان‌ دادند که هلیوسفر در واقع یک کره است.

چند نکته درباره منظومه شمسی

هرچه فاصله سیارات به خورشید نزدیک باشد سرعت حرکت آن ها در مدار بیش تر و با دور شدن از خورشید سرعت حرکت آن ها کم می‌شود.

عطارد کوچک ترین سیاره و مشتری بزرگ ترین سیاره منظومه شمسی است.

زمین پنجمین سیاره منظومه شمسی از نظر اندازه و جرم است.

مشتری یکی از درخشان ‌ترین اجرام آسمان شب است، تنها ماه، زهره و گاهی اوقات مریخ درخشان‌تر از این سیاره هستند.

سیاره نپتون با فاصله 4/47 میلیارد کیلومتر از خورشید دورترین و سردترین سیاره منظومه شمسی و سیاره زهره داغ ‌ترین سیاره است.

برخی از دانشمندان ادعا می‌کنند که سیاره نهم منظومه شمسی احتمالاً یک سیاه‌چاله کوچک و اولیه است که از اولین روزهای تشکیل جهان و بیگ بنگ باقی مانده است.

منظومه شمسی در منطقه کمربند حیات کهکشان راه شیری قرار دارد و یکی از چند میلیارد سامانه ستاره‌ای کهکشان می باشد.

در روز ۱۷ دسامبر ۲۰۱۸ اتحادیه بین المللی نجوم موقتاً جسم VG18 2018 با فاصله ۱۰۰ برابر فاصله زمین از خورشید را به عنوان دورترین شیء منظومه شمسی اعلام کرد. (1)

17. قمرهای منظومه شمسی
قمر ها و منظومه شمسی

قمر به مجموعه ای از اجرام کيهانی می گويند که در مداری مشخص به دور سياره يا جرمی در آسمان در حال چرخ می باشد و به دو نوع طبيعی و مصنوعی تقسيم می شوند. بنابراين می توان گفت تمامی سيارات و قمرهايشان به دليل اين كه به دور ستاره خورشيد در حال چرخش هستند قمر يا ماه خورشيد محسوب می شود (تصویر 9).

هشت سیاره در کهکشان راه شیری وجود دارد که در اطراف هر کدام از آن ها قمرهایی درمداری مشخص در حال چرخش هستند و تعداد قمرهای هر سیاره با سیارات دیگر متفاوت است.


1) نجوم و فضا،منظومه شمسی چیست؟ به روز رسانی شده در آوریل 7, 2020.

جرم آسمانی كه به دور جسم نسبتاً بزرگی در مدار مشخصی در حال چرخش باشد را قمر می گویند، بنابراين تمامی سیارات منظومه شمسی قمر طبیعی خورشید محسوب می شوند و تمامی ماهواره هایی که ما انسان ها جهت انجام کارهای تحقیقاتی، رصدی‌، سنجشی، ارتباطات و تولید به مدار زمین و یا سایر سیارات پرتاب کرده ایم قمرهای مصنوعی محسوب می شوند.

در اطراف هريک از سيارات منظومه شمسی چند قمر وجود دارد؟

سیاره تیر(عُطارِد) و ناهید (زهره) که به آن ها سیارات داخلی می گويند هیچ قمری در اطراف آن ها در حال چرخش نیست.

کره زمین سیاره محل سکونت ما در اطراف خود تنها یک قمر در مداری بیوضی شکل در حال چرخش است که گاهی در دورترین فاصله از زمین حدود 400 هزار كيلومتر و گاهی در نزدیک ترین نقطه در فاصله 360 هزار کیلومتری از زمین قرار می گیرد.

قمرهای سياره سرخ (بهرام یا مریخ)

فوبوس با قطر 16 کیلومتر قمر بزرگ تر و قمر دیموس با قطر 11 کیلومتر قمر کوچک تر سياره سرخ محسوب می شوند که هر دو در مداری همتراز با صفحه استوایی سیاره مريخ در جهت عقربه‌های ساعت به دور اين سیاره در حال چرخش است.

قمر فوبوس 5 هزار و 900 كيلومتر از سیاره مریخ فاصله دارد و در مدت زمان 7 ساعت و 39 دقيقه یک دور کامل سیاره مریخ را طی می کند به طوری که پس از طلوع این قمر در مغرب 4 ساعت و نیم دیگر در مشرق سیاره سرخ غروب می کند.

قمر ديموس از مرکز سیاره مریخ 250 هزار كيلومتر فاصله دارد و نیازمند 24 ساعت و 37 دقیقه زمان برای یک دور چرخش کامل به دور سیاره سرخ است.

قمرهای غول گازی سياره منظومه شمسی

ستاره شناسان تاکنون در اطراف سیاره برجیس (مشتری) که به غول گازی منظومه شمسی معروف است 16 قمر کشف کرده اند که 4 قمر اول آن در سال 1610 توسط گالیه کشف شد که با نام قمرهای گالیه ای شهرت یافت و امروزه ستاره شناسان آن ها را با نام های يو، اروپا،گانيميد و كاليستو می شناسند.

قمر ارباب حلقه های منظومه شمسی

سیاره کیوان (زحل) که به ارباب حلقه‌های منظومه شمسی معروف است تاکنون که توسط دانشمندان مورد بررسی قرار گرفته مشخص شده که این سیاره 20 قمر دارد که قمر ميماس در فاصله‌ 188 هزار کیلومتر از این سیاره نزدیک ترین قمر آن محسوب می شود و دورترین قمر زحل فوب نام دارد که در فاصله ای بیش از 16 میلیون کیلومتری از این سیاره قرار گرفته است.

زمان مورد نیاز برای یک دور کامل چرخیدن به دور سیاره کیوان (زحل) از 23 ساعت برای ميماس تا 550 روز برای فوب طول می کشد و تمامی سیارت بجر فوت در جهت چرخش عقربه های ساعت به دور زحل در حال چرخش هستند.

قمرهای کیوان (زحل) در رده قمرهای کوچک قرار می گیرند به طوری که قطر كوچک ترين قمر این سیاره (هیپرون) حدود 480 كيلومتر و بزرگ ترین قمر آن که تیتان نام دارد حدود 4 هزار و 200 کیلومتر است و سرعت حرکت آن به دلیل جرم بالا و دمای آن به علت فاصله زیادش با خورشید کم است.

محققان بر این باورند که در اطراف قمر تیتان جوی قابل توجه وجود دارد و

مطالعات جدیدی كه اخيراً گروهی از دانشمندان انجام داده اند خبر از وجود اتان که يكی از چند مولكول لازم برای تشكيل حيات است می دهد.

حلقه‌های کیوان (زحل) قمر آن محسوب می شوند.

در اطراف سیاره گازی کیوان (زحل) چهار حلقه جامد که با حروف A،B،C و D مشخص شده اند وجود دارد که نور و روشنایی هر کدام از آن ها با دیگری متفاوت است و حلقه میانی یا حلقه B نسبت به سه حلقه دیگر بسیار پر نورتر است.

ستاره شناسان و منجمان این حلقه ها را جز قمرهای سیاره کیوان (زحل) محسوب می کنند زیرا آن ها نیز همانند قمرهای سایر سیارات منظومه در مدار مشخصی به دور سیاره خود در حال چرخش هستند.

قمرهای اورانوس

سیاره اورانوس هفتمین سیاره سامانه خورشیدی دارای پنج قمر با نام های ميراندا، آريل، اومبريل‌، تيتانيا‌ ‌و ابرون است که تمامی آن ها در مداری موازی با صفحه استوایی سیاره در حال چرخش هستند و زاویه ای قایم بر مدار سیاره اورانوس را ایجاد می کنند و اندازه‌ قمر های آن تقریباً از 240 کیلومتر تا هزار کیلومتر است و نزدیک ترین قمر این سیاره در 120 هزار کیلومتری و دورترین آن ها در 580 هزار کیلومتری از سیاره اورانوس جای گرفته است.

قمرهاي نپتون

در پی بررسی هایی که در اطراف سیاره نپتون انجام شده تا کنون دو قمر کشف شده که نام اولین قمر آن تریتون است. این قمر تنها قمر نزديک به سیاره نپتون است که برخلاف جهت عقربه های ساعت (حرکت رجعی یا معکوس) به دور آن در حال چرخش است.

تريتون در فاصله‌ 354 هزار کیلومتری سیاره نپتون قرار دارد که این فاصله تقریباً با فاصله ماه از زمین برابر است این قمر قطری حدود 3 هزار و 500 کیلومتر و جرمی برابر با يک پانزدهم جرم زمین را دارد که هر پنج روز و بيست ساعت يكبار مدار مشخص خود به دور سیاره نپتون را طی می کند.

نریيد نام قمر دوم سیاره نپتون است که با دوره‌ تناوب نجومی 360 روز صورت مستقیم در مدار خود به دور سیاره نپتون می چرخد؛این قمر به اندازه ای کم فروغ است که با تلسکوپ های بزرگ هم قابل رؤیت نیست و در مداری بسیار دور تر از سیاره نپتون در حال چرخش است به طوری که در فاصله یک میلیون و 175 هزار كيلومتر در نزدیک ترین فاصله به نپتون است. (1)

فاصله سیارات
فاصله سیارات تا خورشید چقدر است؟
اشاره

هشت سیاره در منظومه شمسی ما در مدارهای خود به دور خورشید در حال چرخش می باشند (تصویر 10). این هشت سیاره بر حسب فاصله متوسط تا خورشید به ترتیب عبارتند از، سیارات سنگی: عطارد، ناهید، زمین، مریخ، این سیارات نسبتاً کوچکند و بیش تر از سنگ تشکیل شده اند و تعداد کمی قمر دارند یا اصلاً قمر ندارند.

و سیارات گازی: مشتری، زحل، اورانوس و نپتون که عمدتا از به این سیارات مشتری‌سان می گویند، سیارات بزرگی هستند که عمدتاً از گازها تشکیل شده اند و جو ناپایداری دارند و توفان های عظیمی در لایه های بالایی جو آن ها به خاطر پدیده همرفت،‌گاز سرد جایگزین گاز گرم می شود و اکثرا تعداد زیادی قمر دارند. لازم بذکر


1) منبع: باشگاه خبرنگاران، | شاخه: منظومه شمسی | نويسنده: حديث حدادی.

است که پلوتو در سال ۲۰۰۶ از جمع سیارات منظومه شمسی حذف شد و به جمع سیارات کوتوله پیوست.

به گزارش بیگ بنگ، سیارات داخلی به خورشید نزدیک ترند و سیارات خارجی دور ترند. مواد سیارات سنگی از غبار و سنگ ها و بر عکس مواد سیارات گازی از مواد بسیار سبک تر ساخته شده اند.

میلیارد ها سال قبل سیارات در حال شکل گیری بودند مواد سنگین نتوانستند از جاذبۀ خورشید خیلی فرار کنند ولی مواد سبک تر توانستند از خورشید فاصلۀ بیش تری بگیرند و کم کم سیارات گازی را تشکیل دادند. پس سیارات دور تر از جنس گازند و سیارات نزدیک تر ارز جنس سنگ و فلز هستند.

در کمربند مداری سیارات گازی و سیارات سنگی کمربند سیارکی وجود دارد که حدودا در میان مدارهای مریخ و مشتری واقع شده‌است. در این منطقه تعداد بسیار زیادی اجرام فضایی با شکل‌های نامنظم قرار گرفته‌اند که سیارک نامیده می‌شوند. در حدود نیمی از جرم کمربند سیارک ها را چهار سیارک بزرگ تشکیل می دهند که سرس، وستا، پالاس، و هایجیا نام دارند.

خورشید خود به تنهایی ۹۹ درصد جرم منظومۀ شمسی را تشکیل می دهد. سامانه خورشیدی از اعضای زیادی تشکیل شده‌است که می توان آن‌ها را به ۴ دسته خورشید، سیارات کوتوله و اجرام کوچک و سیارات تقسیم کرد. سیارات در حرکت خود به دور خورشید در مدارهای بیضی شکل از قوانین کپلر و نیوتن پیروی می کنند، وقتی که سیارات به خورشید نزدیکمی شوند به این حالت حضیض خورشیدی می گویند و هنگامی که به دورترین فاصله تا خورشید می رسند به آن نقطه اوج خورشیدی می گویند.

حال به طور خلاصه شرایط فیزیکی و هم چنین فاصله سیارات منظومه شمسی

را به ترتیب، از نزدیک ترین سیاره به خورشید تا دورترین آن ها شرح می دهیم، در انتها توضیحاتی از پلوتوی نگون بخت هم که چند سالی است از بین سیارات منظومه شمسی حذف شده می نویسیم. فاصله سیارات تا خورشید را به کیلومتر نوشته ایم، از واحد نجومی یا AU هم استفاده کردیم که یکای طول است و هر واحد آن برابر با 149/597/870.7 کیلومتر است که این مقدار فاصله تقریبی زمین تا خورشید (۱۵۰ میلیون کیلومتر) می باشد.

عطارد

عطارد نزدیک ترین سیاره به خورشید است و شباهت زیادی به کره ماه دارد. این سیاره خاکستری صخره ای مانند پوشیده از گودال های به شکل دهانه آتش فشان است. همیشه یک سمت عطارد به سمت خورشید و سمت دیگه اش پشت به خورشید است. دمای عطارد در سمت روز به ۴۳۰ درجه سانتی گراد می رسد؛ یعنی دمایی که در آن فلز سرب ذوب می شود.

در طرف شبش نیز دمای عطارد تا ۱۸۳ درجه سانتی گراد پائین می آید. عطارد هر ۸۸ روز یک بار یک دور به گرد خورشید می چرخد. در عطارد هیچ گونه جوی وجود ندارد، ولی برخی مطالعات وجود مقدار کمی گاز هلیوم را که گفته می شود از طریق بادهای خورشید به گرد این سیاره قرار گرفته اند اثبات می کند. عطارد قمری ندارد.

نزدیک ترین فاصله عطارد تا خورشید: ۴۶ میلیون کیلومتر (0/307 AU)

دورترین فاصله تا عطارد تا خورشید: ۷۰ میلیون کیلومتر (0/466 AU)

میانگین فاصله عطارد تا خورشید: ۵۷ میلیون کیلومتر (0/387 AU)

نزدیک فاصله عطارد به زمین: ۷۷،۳۰۰،۰۰۰ کیلومتر

ناهید

ناهید همیشه پوشیده از ابر های انبوه و متراکم است. به همین علت سطح صخره این سیاره را نمی توان دید. در سال ۱۹۹۱ میلادی، فضاپیمای (ماژلان) با استفاده از رادار، نقشه ای از سطح ناهید تهیه کردن. امواج رادار پس از عبور از میان ابر ها و جو متراکم ناهید، ‌با سطح آن برخورد کردند و دوباره منعکس شدند. فضاپیمای ماژلان بارها به دور ناهید چرخید و در هر گردش مقداری از نقشۀ سطح این سیاره را کامل کرد هیچ موجود زنده ای در سطح ناهید نمی تواند زندگی کند، چون دمای آن بیش از ۴۵۰ درجه سانتی گراد است. فضاپیمای ونوس اکپسرس نیز که از سال ۲۰۰۵ تاکنون به دور این سیاره در گردش بوده و اطلاعات فراوانی به دست آورده است، به دلیل پایان سوختش طی عملیاتی تحقیقاتی و انتحاری از فاصله ۸۰ کیلومتری به سوی این سیاره سقوط آزاد کند و اطلاعاتی در مورد ابرهای توفانی و جو این سیاره به دست بیاورد. ناهید قمری ندارد.

نزدیک ترین فاصله ناهید تا خورشید: ۱۰۷ میلیون کیلومتر (0/718 AU)

دورترین فاصله ناهید تا خورشید: ۱۰۹ میلیون کیلومتر (0/728 AU)

میانگین فاصله ناهید تا خورشید: ۱۰۸ میلیون کیلومتر (0/722 AU)

نزدیک ترین فاصله ناهید تا زمین: ۴۰ میلیون کیلومتر

زمین

زمین شرایط بسیار منحصر بفردی دارد. هیچ کدام از سیارات دیگر آب مایع و جو پر اکسیژن نداشته و حیات در آن ها وجود ندارد.

تکامل تدریجی زمین که 4/5 میلیارد سال طول کشیده است، هم چنان به طور طبیعی و نیز بر اثر فعالیت های انسان ادامه خواهد داشت. هم چنین چگالی زمین از تمام سیارات دیگر بیش تر است.

جو زمین گازهایی دارد که در برابر تشعشعات مضر خورشید از موجودات زنده محافظت می کند. در عین حال، جو زمین به نور و حرارت خورشید اجازه عبور می دهد.

گیاهان با استفاده از نور خورشید غذا می سازند و رشد می کنند. سیارات درونی از یک هسته داخلی و یک هسته خارجی به همراه لایه‌های مذاب و نیمه مذاب و سنگی جامد تشکیل یافته است.

هسته داخلی فلزی و جامد بوده و توسط هسته خارجی که فلزی و مذاب است، احاطه شده است. کره ماه که تنها قمر طبیعی زمین است، که پوشیده از سنگ بوده و قطرش یک چهارم قطر زمین می باشد.

ماه، نوری از خود ندارد اما نور خورشید را منعکس کرده و قابل رؤیت می‌شود.

نزدیک ترین فاصله زمین تا خورشید: ۱۴۷ میلیون کیلومتر (0/98 AU)

دورترین فاصله زمین تا خورشید: ۱۵۲ میلیون کیلومتر (1/1 AU)

میانگین فاصله زمین تا خورشید: ۱۵۰ میلیون کیلومتر (۱ AU)

مریخ

مریخ چهارمین سیاره در سامانه خورشیدی است که در مداری طولانی تراز زمین و با سرعتی کم تر از زمین حرکت می‌کند. هر یک باری که به بدور خورشید می‌چرخد معادل ۶۸۷ روز (روز زمین) به درازا می‌کشد و شب و روز کمی طولانی‌تر از کره زمین است.

بزرگی این سیاره نزدیک به یک دوم زمین است و قطر آن ۶۷۹۰ کیلومتر می باشد. مریخ، سیاره سرخ فام منظومه شمسی، نصف زمین قطر دارد و مساحت سطح آن برابر با مساحت خشکی های روی زمین است.

درست مانند زمین، یخ های قطبی، دره‌های عمیق، کوه، غبار، طوفان و فصل دارد. در دشت های آن مانند ماه، گودال های برخوردی حاصل برخورد سنگ های آسمانی دیده می‌شود.

با وجود اندازه کوچکش، بلندترین کوه و بزرگ ترین دره منظومه شمسی در این سیاره پیدا شده است. مریخ دو قمر کوچک دارد که نام‌های خود فوبوس (ترس) و دیموس (وحشت) را از یاران اسطوره‌ای مارس (مریخ) خدای جنگ گرفته‌اند.

نزدیک ترین فاصله مریخ تا خورشید: ۲۰۵ میلیون کیلومتر (1/38 AU)

دورترین فاصله مریخ تا خورشید: ۲۴۹ میلیون کیلومتر (1/66 AU)

میانگین مریخ تا خورشید: ۲۲۸ میلیون کیلومتر (1/25 AU)

نزدیک فاصله مریخ تا زمین ۵۵ میلیون کیلومتر

مشتری

در یک نگاه اجمالی، مشتری چهارمین شیء درخشان در آسمان می باشد (پس از خورشید، ماه و ناهید) جرم مشتری 2/5 بار از مجموع جرم سیارات سامانه خورشیدی بیش تر است. جرم مشتری ۳۱۸ بار بیش تر از جرم زمین است. قطر آن ۱۱ برابر قطر زمین است. مشتری می تواند ۱۳۰۰ زمین را درخود جای دهد. مشتری گوی غول پیکری آمیخته از گاز و مایع است و گمان می رود مقداری سطح جامد داشته باشد. سطح سیاره از ابرهای ستبر زرد، قرمز، قهوه‌ای و سفید رنگ پوشیده شده‌است.

بخش های روشن تر «ناحیه» و بخش های تاریک تر «کمربند» نامیده می‌شوند. کمربندها و ناحیه‌ها به موازات استوای سیاره قرار دارند. مشتری هم چنین گرانش بسیار قوی نیز دارا می باشد.

دور تا دور سیاره مشتری را نوار هایی از ابرهای توفانی صورتی، زرد، قرمز، قهوه ای روشن و سفید فرا گرفته است. بادهای قوی و چرخش سیاره، سبب کشیده شدن این ابر ها و ایجاد نوار های رنگی می شود.

لکه قرمز بزرگ، در حقیقت طوفانی است که بیش از ۴۰۰ سال است می وزد، البته این لکه توفانی در حال کوچک شدن می باشد، تا پیش‌از این، رصد شگفت‌انگیز قطر لکه سرخ رنگ مشتری ۴۰ هزار کیلومتر بود که در طبق محاسبات فضاپیمای ویجر در سال‌های ۱۹۷۹ و ۱۹۸۰ میلادی قطر لکه به ۲۲ هزار و ۵۰۰ کیلومتر رسید و در نهایت در آخرین رؤیت در سال ۲۰۱۴ که توسط تلسکوپ فضایی هابل انجام شد، حجم این لکه به ۱۶ هزار و ۱۰۰ کیلومتر تقلیل یافته است.

مشتری حداقل دارای ۶۷ ماه‌است که ۱۶ ماه آن قطری بیش از ۱۰ کیلومتر دارند. چهار ماه از بزرگ ترین ماه‌های مشتری به ترتیب دوری از این سیاره عبارتند از: آیو، اروپا، گانیمد و کالیستو.

این چهار ماهک را قمرهای گالیله‌ای می نامند زیرا ستاره‌شناس ایتالیایی گالیله آن ها را در سال ۱۶۱۰ به وسیله اولین تلسکوپ پیدا کرد.

نزدیک ترین فاصله مشتری تا خورشید: ۷۴۱ میلیون کیلومتر (4/95 AU)

دورترین فاصله مشتری تا خورشید: ۸۱۷ میلیون کیلومتر (5/46 AU)

میانگین فاصله مشتری تا خورشید: ۷۷۹ میلیون کیلومتر (5/20 AU)

نزدیک فاصله مشتری تا زمین: ۵۸۸ میلیون کیلومتر

زحل

سیاره زیبای زحل جواهر منظومه شمسی است، اما نباید به آن خیلی نزدیک شد. بادهای جو بالای آن پنج برابر سریع تر از قوی ترین تند باد های زمین هستند.

حلقه های زحل از میلیون ها تکه یخ، سنگ و ذرات غبار تشکیل شده اند. برخی از این تکه ها کوچک تر از یک دانه ریز شن و برخی بزرگ تر از یک خانه است.

گرچه سیارات دیگر مانند مشتری، اورانوس و نپتون هم حلقه‌هایی دارند اما حلقه زحل برای مشاهده کنندگان جذاب‌تر و قابل رویت‌تر است. حلقه‌های زیبای زحل حدود ۲۷۳۲۶۶ کیلومتر وسعت دارد که به طور خیره کننده‌ای نازک است.

در مجموع زحل ۷ حلقه دارد که به نام حلقه‌های A تا G نامگذاری شده‌اند. فضاپیمای کاسینی در مدار زحل به کاوش این سیاره و اقمارش می پردازد.

زحل علاوه بر حلقه های خود ۶۲ قمر دارد که تیتان با قطر ۵۱۵۰ کیلومتر بزرگ ترین آن هاست. چهار قمر رئا، دیونه، تتیس و یاپتوس نیز قطرهایی بین ۱۰۵۰ کیلومتر و ۱۵۳۰ کیلومتر را دارا می‌باشند.

قمر رئا دارای یک سیستم حلقه مجزا و اتمسفر خاص است. بیش تر قمرهای دیگر بسیار کوچک هستند و ۳۴ عدد از آن ها دارای قطر کم تر از ۱۰ کیلومتر می باشند. ۱۴ قمر دیگر دارای قطر بین ۱۰ تا ۵۰ کیلومتر هستند.

نزدیک ترین فاصله زحل تا خورشید: 1/35 میلیارد کیلومتر (9/05 AU)

دورترین فاصله زحل تا خورشید: ۱۵۱۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر (10/12 AU)

میانگین فاصله زحل تا خورشید: ۱۴۳۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر (9/58 AU)

نزدیک فاصله زحل تا زمین: 1/2 میلیارد کیلومتر

اورانوس

اورانوس چهارمین سیاره از نظر اندازه و سومین سیاره از نظر جرم در منظومه شمسی است. اورانوس هر ۸۴ سال و ۷ روز یک بار به دور خورشید می‌گردد.

گازهای شناور در اتمسفر اورانوس رنگ آبی- سبز زیبایی به این سیاره داده اند. اورانوس متمایل به پهلوی خود است.

ستاره شناسان گمان می کنند که احتمالاً یک شی بزرگ به شدت به این سیاره برخورد کرده و سبب تمایل بیش تر آن به یک سمت شده است. اورانوس ۲۷ قمر طبیعی دارد که از آن ده قمر توسط ویجر ۲ کشف شد.

(۹ قمر در ژانویه ۱۹۹۶ کشف شده و در نام آن ها ۱۹۹۶ وجود دارد و یک قمر در ۳۱ دسامبر ۱۹۹۵ کشف و در نام آن ۱۹۹۵ وجود دارد.) بیرونی‌ترین قمر آن اوبرون و بزرگ ترین قمر آن تیتانا با قطر ۱٬۵۸۰ کیلومتر است.

دو قمر کوردلیا و اوفلیا لبه‌های حلقه اپسلیون را جاروب می‌کنند.

نزدیک ترین فاصله اورانوس تا خورشید: 2/75 میلیارد کیلومتر (18/4 AU)

دورترین فاصله اورانوس تا خورشید: 3/00 میلیارد کیلومتر (20/1 AU)

میانگین فاصله اورانوس تا خورشید: ۲۸۸۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر (19/2 AU)

نزدیک فاصله اورانوس تا زمین: ۲۵۷۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر

نپتون

سیاره نپتون ممکن است هم چون اقیانوسی گرم و مرطوب (استواییی)، بزرگ و آبی رنگ به نظر بیاید، اما این سیاره گرم نیست، بلکه مثل تمام سیارات گاز دار دیگر، بسیار سرد است. باد های شدید و چرخش های سریع سیاره نپتون سبب شده اند که این سیاره یکی از طوفانی ترین سیارات باشد.

نپتون دارای چهارده قمر شناخته شده‌ می باشد، که بزرگ ترین آن تریتون است که توسط ویلیام لاسل در ده اکتبر ۱۸۴۶ ده روز بعد از کشف خود نپتون کشف شد.

جدیدترین قمر آن S/2004 N1 نام دارد که به عنوان چهاردهمین قمر شناخته‌شده‌، در سال ۲۰۱۳ توسط تلسکوپ فضایی هابل کشف شده است.

این قمر هم چنین کوچک ترین قمر در سیستم نپتون است و وسعتی برابر ۲۰ کیلومتر دارد و هر ۲۳ ساعت یک گردش را به دور این سیاره کامل می‌کند.

نزدیک ترین فاصله نپتون تا خورشید: ۴۴۵۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر (29/8 AU)

دورترین فاصله نپتون تا خورشید: ۴۵۵۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر (30/4 AU)

میانگین فاصله نپتون تا خورشید: 4/50 میلیارد کیلومتر (30/1 AU)

نزدیک فاصله نپتون تا زمین: 4/3 میلیارد کیلومتر

پلوتو

پلوتو نیز از نظر بزرگی پس از اریس، دومین سیاره کوتوله منظومه خورشیدی می باشد که از هنگام کشف در سال ۱۹۳۰ تا ۲۴ اوت ۲۰۰۶ نهمین سیاره سامانه خورشیدی بود، اما اکنون بنا بر تعریف نوین اتحادیه بین‌المللی اخترشناسی یک سیاره کوتوله و هم چنین به عنوان نمونه نخست از رده جدید اجرام فرانپتونی به شمار می‌رود.

در سال ۲۰۰۶ ناسا کاوشگر فضایی افق‌های نو نامیده می‌شود، قرار است ویژگی‌های سیاره‌شناختی پلوتو و قمرهای آن را بررسی و داده‌ برداری نماید، اما سفر طولانی این فضاپیما قرار نیست با رسیدن به پلوتو پایان یابد، بلکه برپایه برنامه‌ریزی‌های انجام شده کاوشگر فضایی افق‌های نو پس از گذر از کنار پلوتو به سراغ کمربند کویپر خواهد رفت تا دست کم با یکی از اجرام این کمربند نیز ملاقات کند. امید می‌رود این کاوشگر در تابستان سال ۲۰۱۵ به این سیاره برسد.

پلوتو پنج قمر دارد، شارون بزرگ ترین قمر پلوتون سال ۱۹۷۸ کشف شد و تا

سال ۲۰۰۵ یگانه قمر پلوتو محسوب می‌شد. در همان سال دو قمر دیگر آن یعنی نیکس و هیدرا با تلسکوپ فضایی هابل کشف شد. تلسکوپ فضایی هابل قمر P4 و قمر P5 را در سال ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ به عنوان کوچک ترین اقمار پلوتو کشف کرد.

نزدیک ترین فاصله پلوتو تا زمین: ۴۴۴۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر (29/7 AU)

دورترین فاصله پلوتو تا زمین: ۷۳۸۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر (49/3 AU)

میانگین فاصله پلوتو تا زمین: ۵۹۱۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر (39/5 AU)

نزدیک فاصله پلوتو تا زمین: ۴۲۸۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر (1).

18. منظومه ها
اشاره

منظومه به مجموعه ای از اجرام سنگين و سياراتی گفته می شود كه همگی به دور يک ستاره در حال گردشند. ما با منظومه شمسی به خوبی آشناييم. منظومه ای مشتمل از زمين و هفت سياره اصلی و خورشيد. علاوه بر سيارات، اجرام كوچک فراوانی در منظومه شمسی گرد آمده اند.

منظومه ها

منظومه به مجموعه ای از اجرام سنگين و سياراتی گفته می شود كه همگی به دور يک ستاره در حال گردشند (تصویر 12).

ما با منظومه شمسی به خوبی آشناييم. منظومه ای مشتمل از زمين و هفت سياره اصلی و خورشيد. علاوه بر سيارات اجرام كوچک فراوانی در منظومه شمسی گرد خورشيد در حركتند از جمله كوتوله ها، سنگ های آسمانی و ستاره های دنباله دارو همين طور ابرهای نازكی از گازها و غبار كه به آن ها ابرهای ميان سياره گفته می شود. بيش تر از 100 قمر طبيعی نيز در اين منظومه در چرخشند.


1) urI، مجله علمی ایلیاد.

قمرهای منظومه شمسی

به جز خورشيد، زمين و ماه اجرام بسيار ديگری نيز وجود دارند كه با چشم غير مسلح قابل رصدند از جمله سيارات عطارد، زهره، مريخ، مشتری و زحل همين طور شهاب سنگ ها و ستارگان دنباله داری كه به طور موقت قابل مشاهده اند (تصویر 13).

اجرام بسيار زياد ديگری نيز توسط تلسكوپ ها در منظومه شمسی رصد شده اند. از سال 1990 ستاره شناسان سيارات زياد ديگری در اطراف ستاره های دوردست كشف نموده اند.

با مطالعه بر روی اين اجرام و نحوه گردششان به دور ستاره مركزی، دانشمندان اميدوارند اطلاعات كلی تر و جامعی در خصوص منظومه ها به دست آورند. برای مثال می دانيم كه درمنظومه ما چهار سياره كوچک با سطوح سخت و نزديک به خورشيد به نام های عطارد، زهره، زمين و مريخ همين طور چهار سياره غول پيكر با سطوح غير جامد گازی در فاصله دورتر از خورشيد به نام های مشتری، زحل، اورانوس و نپتون وجود دارند اما كشف ستاره ای كه داراي چندين سياره غول پيكر گازی كه در مدارهای نزديک به آن ستاره در گردشند مايه حيرت دانشمندان و ستاره شناسان گرديد. برای مثال يک سياره تقريباً به اندازه مشتری حول مداری به دور ستاره 51 پگاسی (51 Pegasi) كشف شده.

فاصله مدار اين سياره تا ستاره نسبت به فاصله مدار سياره عطارد در منظومه شمسی به خورشيد، كم تر است.

منظومه شمسی

خورشيد بزرگ ترين و مهم ترين جرم آسمانی در منظومه شمسی است كه 99/8 درصد جرم منظومه شمسی را به خود اختصاص داده است.

بيش تر گرما، نور و انرژی لازم برای تشكيل و ادامه حيات توسط خورشيد تأمين می شود.

لايه های بيرونی خورشيد داغ و متلاطم است. گازهای داغ و ذرات باردار پيوسته از اين لايه به فضا متساطع می شوند. اين جريان گازها و ذرات، بادهای خورشيدی را ايجاد می كنند كه بر همه چيز در منظومه شمسی می وزند.

طبق قانون كپلر (Johannes Kepler) ستاره شناس آلمانی در اوايل قرن 17 سيارات در مدارهايی بيضی شكل حركت می كنند كه خورشيد در يكی از كانون های آن قرار دارد.

چهار سياره داخلی (نزديک به خورشيد) عمدتا حاوی آهن می باشند.

به اين چهار سياره، زمينی ها گفته می شود چون از لحاظ اندازه و تركيبات بسيار شبيه زمينند.

چهار سياره بيرونی (دورتر از خورشيد) گلوله های عظيم گاز هستند.

تقريباً بيش تر جرم آن ها را هيدروژن و هليم تشكيل می دهد كه همين امر باعث گرديده كه اين سيارات بيش تر شبيه خورشيد باشند تا زمين.

لايه های زيرين اين سيارات ابرهای ضخيم از گازست ولی ممكن است هسته بعضی از آن ها جامد باشد.

سياره های كوتوله يا سيارک ها اجرام گرد كوچكی هستند كه دور خورشيد می چرخند.

بر خلاف سيارات اين اجرام كوچک نيروی گرانش قابل ملاحظه ای برای تأثير گذاری بر حركت اجرام ديگر ندارند.

اين سيارک ها اغلب به همراه دسته هايی از اجرام آسمانی كوچک تر از خود در حركتند.

به عنوان مثال در مداری به نام كمربند اصلی كه مابين مدارهای مريخ و مشتری قرار دارد ميليون ها جرم كوچک آسمانی و سياره كوتوله در گردشند.

سيارک های ديگری نيز در مداری به نام كمربند كايپر(Kuiper)، دورتر از مدار نپتون در گردشند.

اين مدار يكپارچه مملو از اجرام كوچک نظير شهاب سنگ ها و اجرام يخ زده و غيره است. در مقايسه با سياره ها، اجرام موجود در كمربند كايپر به حركات و گردش نامنظم درمدار خود گرايش دارند.

از جمله سيارک های موجود در اين منطقه می توان به پلوتو و 2003 يو بی 313 (2003 UB313) كه از پلوتو بزرگ تر است نام برد.

به جز عطارد و زهره بقيه سيارات منظومه شمسی دارای قمر می باشند. سيارات درونی (سياره های نزديک به خورشيد) قمرهای كمی دارند.

زمين يک قمر و مريخ دارای دو قمر كوچک است اما سيارات بيرونی (سياره های دور از خورشيد) با تعداد زياد قمرهايشان، هر كدام مثل يک منظومه می باشند. مشتری دارای حداقل 63 قمر است.

از بين اين قمرها، چهار قمر كه از همه بزرگ ترند به نام گاليله (Galileo) ثبت شده اند.

اين ستاره شناس ايتاليايی در سال 1610 موفق به كشف آن ها با يكی از بدوی ترین تلسكوپ ها شد.

بزرگ ترين قمر مشتری كه بزرگ ترين قمر موجود در منظومه ما نيز می باشد گانيمد (Ganymede) نام دارد.

اين قمر از عطارد نيز بزرگ تر است. سياره زحل دارای حداقل 56 قمر می باشد.

بزرگ ترين قمر زحل، تيتان (Titan)، جوی ضخيم تر از جو زمين دارد و از عطارد بزرگ تر است.

اورانوس حداقل 27 قمر دارد و نپتون دارای 13 قمر است. احتمال وجود قمرهای بيش تر حول سياره های غول پيكر بيرونی كه هنوز كشف نشده باشند بسيار زياد است.

بعضی از سيارک ها و اجرام كوچک آسمانی نيز دارای قمر هستند. پلوتو دارای قمريست كه نصف خود اين سياره كوتوله است و «2033 يو بی 313» قمری دارد كه تقريباً يک هشتم آن است.

حلقه ای از غبار و اجرام كوچک پيرامون همه سياره های غول پيكر را وجود دارد. حلقه زحل برای ما آشناترين حلقه است اما حلقه های باريكی نيز حول مشتری، اورانوس و نپتون وجود دارند.

ستاره های دنباله دار، توپ های يخی هستند كه ساختمان آن ها متشكل از يخ و سنگ است. زمانی كه يكی از اين توپ های يخی به خورشيد نزديک می شود، بخشی از يخ های موجود در مركز آن بخار می شوند اين بخار تحت تأثير بادهای خورشيدی قرار گرفته و به شكل دنباله ای برای توپ يخی در می آيد و به اين شكل ستاره ای دنباله دار به وجود می آيد.

ستاره شناسان ستاره های دنباله دار را در دو گروه اصلی طبقه بندی كرده اند. گروه دوره طولانی، كه بيش از 200 سال طول می كشد تا يک دور كامل حول خورشيد بزنند و گروه دوره كوتاه كه دور خود را در مدت زمانی كم تر از 200 سال طی می كنند.

ستاره های دنباله دار اين دو گروه متعلّق به دو منطقه متفاوت در منظومه شمسی هستند. ستاره های گروه دوره طولانی در منطقه ای به نام ابر اورت (Oort) مستقرند. ابر اورت نام گروهی از ستاره های دنباله داريست كه در فاصله ای دورتر

از مدار پلوتو قرار گرفته اند. نام اين منطقه از نام ستاره شناس آلمانی، جان اورت (Jan H.Oort) گرفته شده است. وی برای اولين بار حضور اين ابر را اعلام نمود. ستاره های دنباله دار دوره كوتاه در كمربند كايپر هستند. در هر دو منطقه ابر اورت و كمربند كايپر، اجرامی ديده می شود كه مربوط به دوره شكل گيری سيارات در منظومه شمسی است.

سياره های كوچک ديگری نيز در اين منظومه حضور دارند كه در واقع سنگ های آسمانيند. مدار بعضی از اين اجرام بيضی شكل است و به قسمت های درونی تر از مدار زمين و حتی مدار عطارد نيز می رسند. مدار بعضی ديگر دايره شكل است و در فضاهايی ميان مدارهای سيارات بيرونی قرار دارد. بيش تر اين اجرام در فضايی به نام كمربند سنگ های آسمانی، در فضايی بين مدارهای سياره های مريخ و مشتری در حال گردش به دور خورشيدند. اين منطقه شامل بيش از 200 سنگ آسمانی می باشد كه قطر آن ها بيش از 100 كيلومتر (60 مايل) است. دانشمندان تخمين می زنند كه بيش از 750/000 سنگ آسمانی با قطر بيش از 1 كيلومتر (3/5 مايل) و ميليون ها سنگ كوچک تر در اين كمربند وجود دارند. در اين منطقه حتی سنگ هايی يافت شده كه چندين سنگ كوچک تر حول آن ها در گردش است.

شهاب سنگ های كوچک نيز گروهی از اجرام فلزی يا صخره ای هستند. زمانی كه اين اجرام وارد جو زمين می شوند، رده ای نورانی به جای می گذارند كه ناشی از تلاشی و تجزيه آن هاست.

برخی از اين اجرام كوچک پس از عبور از جو، به زمين برخورد می كنند. بيش تر اين شهاب سنگ ها اجرامی هستند كه در كمربند سنگ های آسمانی تشكيل شده اند. در اواخر قرن بيستم ستاره شناسان شهاب سنگ هايی را كشف كردند كه

از مريخ و ماه می آمدند. خيلی از شهاب سنگ ها قطعات جدا شده از ستاره های دنباله دارند.

در منظومه شمسی، منطقه ای وجود دارد شبيه به قطره اشک. اين منطقه آكنده از ذرات باردار الكتريكی می باشد كه توسط خورشيد توليد شده اند. دانشمندان هنوز ابعاد دقيق اين منطقه را اندازه گيری نكرده اند ولی گمان می رود كه وسعت اين منطقه از قسمت لبه پايين اشک، حدود 15 بيليون كيلومتر (9 بيليون مايل) باشد.

ساختمان منظومه شمسی

بسياری از ستاره شناسان بر اين عقيده اند كه منظومه شمسی از غباری بسيار عظيم و دوار به نام غبار خورشيد تشكيل شده است. براساس اين تئوری، غبار خورشيد به سبب گرانش شديد خود متلاشی شده. شمار ديگری از ستاره شناسان وقوع يک ابر نواختر در نزديكی غبار خورشيد را دليل تلاشی آن می دانند. زمانی كه توده بزرگ غبار خورشيد منقبض شد چرخش آن سريع تر گرديد و به يک صفحه سياره ای مبدل شد.

تئوری غبار خورشيد معين می نمايد ذراتی كه در صفحه سياره ای وجود داشتند با برخورد به يكديگر به اجرام شبه سياره يا سيارک ها تبديل شدند. برخی از اين اجرام با يكديگر تركيب شده و در نهايت هشت سياره بزرگ اين منظومه را شكل داده اند. بقيه اجرام تشكيل دهنده اقمار، سياره های كوتوله، اخترک ها و ستاره های دنباله دار بوده اند. همه اجرام بزرگ و كوچک موجود در منظومه شمسی دور خورشيد، در يک جهت، و تقريباً در يک صفحه، در گردشند چرا كه همه آن ها در اصل اعضای يک صفحه بزرگ سياره ای هستند.

بيش تر مواد و ذرات موجود در غبار خورشيد، بر اساس تئوری غبار خورشيد،

در هنگام انقباض به مركز اين توده كشيده شده و در آن قسمت تحت فشار كافی، منجر به تشكيل خورشيد گرديده اند. در اين هنگام انفجار های خورشيدی آغاز و بادهای خورشيدی شروع به وزيدن نمودند. اين بادها به اندازه ای شديد بودند كه عناصر سبک از جمله هيدروژن و هليم را با خود به قسمت های داخلی منظومه آوردند. شدت اين بادها در قسمت های بيرونی كم تر و در نتيجه اجتماع هيدروژن و هليم در اين مناطق بيش تر از بخش های درونيست و اين توجيه مناسبی برای اين مسأله می باشد كه سيارات درونی كوچک تر و صخره ای هستند ولی سيارات بيرونی غول پيكرند و تقريباً به طور كامل از هيدروژن و هليم تشكيل شده اند.

منظومه های ديگر

ستاره های زيادی دارای صفحه سياره ای پيرامون خود می باشند كه به نظر می رسد اين صفحه ها همان سيستم های منظومه ای باشند. در سال 1983 يک تلسكوپ مادون قرمز تصويری از صفحه سياره ای حول ستاره وگا (Vega)، درخشان ترین ستاره در صورت فلكی ليرا (Lyra) تهيه نمود. اين اكتشاف اولين مدرک به دست آمده مبين وجود مجموعه هايی شبيه به منظومه شمسی در نقاط ديگر فضا به حساب می آيد. در سال 1984 ستاره شناسان صفحه سياره ای ديگری پيرامون ستاره پيكتوريس بتا (Beta Pictoris) در صورت فلكی پيكتور(Pictor) مشاهده نمودند.

در اوايل قرن 21 ستاره شناسان بيش از 50 ستاره را كشف كردند كه مانند خورشيد سياراتی درحال گردش به دور خود دارند. در اغلب موارد تنها يک سياره به دور ستاره در گردش ديده شده است كه احتمالاً سياره پوشيده از گاز و بدون سطوح سخت است. (1)

http://www.worldbookonline.com


1) راسخون، منظومه ها، مترجم: لنا سجادی فر؛ برگرفته از:

کشف منظومه ای با ۶ سیاره

پژوهشگران منظومه ای با ۶ سیاره کشف نموده اند که یکی از آن ها ابر زمین است. سیارات این مجموعه سیارات با ریتمی هماهنگ دور ستاره شان مدار می زنند.

سرپوش علمی- به گزارش مهر به نقل از نیوزویک، پژوهشگران یک منظومه با ۶ سیاره کشف کرده اند که به طور ریتمیک و هماهنگ دور یک ستاره مدار می زنند.

بر اساس تحقیقی که در ژورنال Astronomy& Astrophysics منتشر شده ستاره این منظومه HD ۱۵۸۲۵۹ نام دارد. یکی از این ۶ سیاره ابر زمین و ۵ سیاره دیگر شبیه نپتون (Neptune) ولی کوچک تر از آن هستند.

مشخصات این منظومه عجیب توجه ستاره شناسان را جلب کرده است. تا بحال پژوهشگران حدود ۱۲ منظومه کشف کرده اند که ۶ سیاره یا بیش تر داشته باشند، ولی نکته جالب و دارای اهمیت در مورد این منظومه فاصله منظم میان سیارات آن است. شیوه مدار زدن این سیارات دور ستاره نیز جالب است. هنگامی که نزدیک ترین سیاره به ستاره، ۳ بار دور آن مدار می زند، سیاره بعد از آن (سیاره دوم) دومین مدار دور ستاره را تکمیل کرده است.

همین طور هنگامی که دومین سیاره برای سومین بار دور ستاره مدار می زند، سیاره سوم این منظومه دومین مدار دور ستاره را تکمیل می کند. این الگو در تمام ۶ سیاره تکرار می شود.

به گفته پژوهشگران این الگوی خاص مدار زدن، سرنخ هایی در مورد نحوه ایجاد منظومه فراهم می کند.

مشاهدات نشان می دهد این منظومه متراکم است و فاصله بین دورترین سیاره تا ستاره HD ۱۵۸۲۵۹ حدود 2/6 بار کم تر از فاصله بین خورشید و عطارد در منظومه شمسی (Solar System) است.

استفان اودری یکی از پژوهشگران این پژوهش در دانشگاه ژنو می گوید: تا به حال چند منظومه متراکم مثل Kepler -80 ،TRAPPIST -۱ شناسایی شده اند. خیال می شود این منظومه ها در فاصله ای زیاد از ستاره شکل گرفته و بعدا به سمت آن حرکت کرده اند. (1)

19. کسوف (خورشید گرفتگی) و خسوف (ماه گرفتگی)
کسوف و خسوف

گرفتگی کامل خورشید را باید یکی از منظره های زیبا و در عین حال ترسناک طبیعت دانست. تنها موقعی می توان این پدیده را دید که عوامل زیادی با هم انطباق پیدا کنند. خورشید کره فروزان بسیار بزرگی است با قطری در حدود 109 برابر قطر زمین که در فاصله 150 میلیون کیلومتری زمین واقع شده است. ماه فقط یک چهارم اندازه زمین را دارد، ولی 400 بار نزدیک تر از خورشید به زمین است. البته بدیهی است که اجسام را از فاصله‌های دورتر کوچک تر می بینیم. اختلاف فاصله های ماه و خورشید نیز سبب می‌شود تا اندازه هایشان با هم برابری کنند. از این رو آن دو در آسمان تقریباً به یک اندازه دیده می شوند (تصویر 14).

تاریخچه

در طول تاریخ این پدیده همواره مورد توجه اقوام و ملل مختلف بوده است. اغلب تمدن های کهن خورشید گرفتگی را پدیده ای شوم می پنداشتند و درباره آن اعتقادات خرافی داشتند. چینی ها عقیده داشتند که هنگام خورشید گرفتگی اژدهایی خورشید را می بلعد. در بسیاری از فرهنگ ها خورشید گرفتگی بلایی


1) نجوم و فضا، چهار سوی علم.

آسمانی پنداشته می شده است. مردم هند در خلال گرفتگی خود را تا گردن در آب فرو می کردند و اعتقاد داشتند که با این کار به خورشید و ماه کمک می کنند تا در برابر اژدها از خود دفاع کنند.

خورشید گرفتگی از دیدگاه علمی

اندازه ظاهری خورشید و ماه از زمین با هم برابر است. علت این امر آن است که فاصله این دو جسم از کره ما متفاوت است. در نتیجه در زمان هایی که ماه مسقیما از جلوی خورشید عبور می‌کند قرص خورشید در پس آن پنهان می شود. شرط لازم و کافی برای وقوع پیوستن کسوف آن است که زمین، خورشید و ماه در یک خط یا تقریباً یک خط راست قرار بگیرند، به طوری که سایه ماه بر بخشی از زمین بیافتد کل این سایه از دو قسمت نیم سایه که در قسمت بیرونی است نیمه درونی که تاریک و سیاه است تشکیل شده است.

در محدوده نیم سایه ماه تنها قسمتی از خورشید را پوشانده است که به آن خورشید گرفتگی جزیی می گویند. در خلال گرفت بر اثر حرکت ماه و چرخش زمین سایه ماه زمین را از غرب به شرق طی می کند، به این سیر حرکتی سیر گرفتگی کلی می‌گویند. هر کسی که در این مسیر باشد خورشید را در حالت گرفت کلی خواهد دید، این مسیر در بیش ترین حالت به 320 کیلومتر می‌رسد و حدود نیم درصد سطح زمین را می‌پوشاند. معمولاً هر 1/5 سال خورشد گرفتگی کلی روی می دهد، اما ما در طول عمرمان شاید یک بار شانس تماشای این پدیده را داشته باشیم.

کسوف تنها برای زمین

تصادف شگفت آوری است که اندازه ظاهری قمر زمین، یعنی ماه، به اندازه ظاهری خورشید برابر است. گرچه خورشید 400 بار دورتر از ماه است، اما 400 بار

هم بزرگ تر از آن است. قطر بسیار بزرگ خورشید، در اثر مشاهده از این فاصله زیاد، کاملاً کوچک دیده می شود. اگر این پدیده جالب توجه وجود نداشت‌، نمی توانستیم اطلاعات بیش تری در مورد جو بیرونی خورشید به دست می‌آوریم. به جز زمین، در هیچ یک از سیارات منظومه شمسی پدیده گرفتگی خورشید روی نمی دهد.

علل کسوف

حدود 30 روز طول می‌کشد تا ماه یک بار زمین را دور بزند. دو یا سه بار در هر سال، ماه در مسیر خود، مستقیما از فاصله بیان زمین و خورشید می گذرد. در این هنگام گرفت خورشید رخ می‌دهد. قرص تاریک ماه برای مدت کوتاهی همه خورشید یا بخشی از آن را می‌پوشاند.

چرا هرگاه ماه از میان زمین و خورشید می گذرد این پدیده اتفاق نمی افتد؟

دلیل این امر این ست که مدار ماه و زمین با هم زاویه دارد و در بسیاری از حالات ماه از بالا یا پایین قرص خورشید می گذرد. مدار زمین و ماه در دو نقطه به هم بر خورد می‌کنند که به این دو نقطه گره‌های مداری می گویند و ماه هرگاه در این گره با زمین و خورشید در یک خط قرار بگیرد خورشید گرفتگی صورت می گیرد (تصویر 15).

انواع کسوف
1. کسوف کامل

در این حالت ماه در نزدیک ترین فاصله خود به زمین قرار دارد و در یک خط راست نیز قرار دارند. در این حالت کل قرص خورشید در پشت ماه پنهان می شود. سایه ماه فقط چند کیلومتر از سطح زمین را در بر می گیرد و به موازات حرکت ماه در مدار خود، یک مسیر طولانی منحنی شکل در روی زمین می پیماید. تنها کسانی می توانند

گرفتگی خورشید را ببینند که در جایی از این مسیر باریک و طولانی واقع باشند.

در هر نقطه، مدت گرفتگی کامل، بیش تر از دو تا پنج دقیقه طول نمی کشد. هر چه گرفتگی کامل نزدیک تر می‌شود، آسمان تاریک تر می‌شود و ستارگان بیش تری پدیدار می‌شوند. هنگامی که قرص خورشید کاملاً پوشانده می‌شود، هاله سفید رنگ درخشانی در اطراف ماه می‌درخشد. این همان تاج است که به صورت هاله‌ای از گازهای رقیق و داغ از خورشید جریان دارند. در کنار قرص سیاه ماه، حلقه باریک و سرخ رنگی از گازهای خورشید به چشم می‌خورد که فام سپهر نام دارد.

2. کسوف جزئی

ساعتی پیش از آغاز گرفتگی کامل، ماه شروع به پوشاندن بخشی از خورشید می‌کند. در این مرحله گرفتگی صرفاً حالت جزئی دارد. در نواحی وسیعی در هر دو سوی مسیر گرفتگی، تنها گرفتگی جزئی قابل روئیت است. در برخی گرفتگی ها فقط نیم سایه با زمین در تماس است و تمام سایه از افراز قطبین می‌گذرد. طبعاً این نوع خورشید گرفتگی در قطبین صورت می گیرد.

3. کسوف حلقه ای

فاصله خورشید تا زمین و نیز فاصله تا ماه ثابت نیست، این فاصله‌ها اندکی تغییر می‌کنند. هنگامی که زمین از حالت عادی خورشید نزدیک تر و از ماه دورتر است، اندازه ظاهری ماه کوچک تر از اندازه ظاهری خورشید می‌شود. اگر در این مواقع گرفتگی رخ دهد، ماه نمی تواند قرص خورشید را به طور کامل بپوشاند. در نتیجه حلقه درخشانی از نور خورشید دور تا دور ماه را فرا می گیرد. این حالت را گرفت حلقه‌ای می نامند. در گرفت حلقه‌ای، آسمان هم چنان روشن است و تاج خورشیدی نیز دیده نمی‌شود. به این دلیل، ارزش علمی گرفت حلقه‌ای کم است.

ثبت کسوف

مردم در زمان های قدیم از گرفتگی خورشید می ترسیدند. آن ها علت گرفتگی را نمی دانستند و خیال می کردند که ممکن است خورشید برای همیشه ناپدید شود. امروزه گرفتگی کامل، برای اخترشناسان فرصت گران بهایی است تا بخش های کم نورتر تاج و نیز لایه فام سپهر را مطالعه کنند. مدت ها پیش از آن که گرفتگی رخ دهد. برنامه ریزی دقیقی صورت می گیرد، تا چندین هیئت در مسیر گرفت مستقر شوند.

اخترشناسان تلاش می کنند تا محل هایی را انتخاب کنند که در مدت کوتاهی، گرفتگی ابری نباشد. طی چند دقیقه قابل استفاده، دوربین ها و دستگاه ها، همزمان به عکسبرداری و آزمایش های مختلف مشغول می شوند. حتی برخی از گروه های پژوهشگر در حالی که دستگاه ها را در هواپیما جای می دهند، مطالعات خود را هنگام پرواز انجام می دهند. آن ها با این روش می توانند از مزاحمت ابرها به دور باشند و نیز با پرواز هواپیما، مسیر سایه ماه را دنبال کنند. از این رو به مدت مشاهده گرفتگی چندین دقیقه افزوده می شود.

اهمیت علمی کسوف

ارزش علمی خورشید گرفتگی به بررسی هایی است که هنگام گرفتگی کلی می توان انجام داد که در مواقع دیگر عملاً غیر ممکن است. وقتی ماه قرص خورشید را می پوشاند لایه های خارجی جو خورشید را می توان رصد کرد. با پدیدار شدن ستاره ها می توان انحنای فضا- زمان را اندازه گیری کرد با محاسبه زمان تماس اول ماه با خورشید می توان به جزئیاتی در حرکت مداری ماه و زمین پی برد.

خسوف زمین

در خسوف زمین بین خورشید و ماه قرار می گیرد و سایه زمین روی ماه تشکیل می شود (تصویر 16).

در خسوف (ماه گرفتگی) زمین در حرکت مداری خود به دور خورشید سایه اش را، که در فضا در سمتی مخالف خورشید ممتد است، به دنبال می کشد. سایه زمین به شکل یک مخروط است که قاعده آن مقطع زمین و طول متوسط آن 1،380،000 کیلومتر است. طول این سایه، بر اثر تغییر فاصله زمین از خورشید تا حدود 40000 کیلومتر نسبت به مقدا متوسط تغییر می‌کند. خسوف زمانی اتفاق می افتد که ماه وارد مخروط سایه زمین شود.

شرایط وقوع خسوف

وقتی از بالا به دایرة البروج بنگریم به اشتباه گمان می کنیم که خسوف باید ماهی یک بار اتفاق افتد. خطای این دید وقتی آشکار می شود که از پهلو نگاه کنیم. آن گاه روشن می شود که این سه جرم در حقیقت بر یک خط واقع نیستند.

ماه در نتیجه میل مدارش با دایرة البروج، می تواند از بالا یا پایین مخروط سایه، به فاصله‌ای که حداکثر 32،000 کیلومتر می‌شود بگذرد. برای این که خسوف برقرار باشد واقع شود باید دو شرط مهم زیر همزمان با یکدیگر برقرار باشند.

خورشید، زمین و ماه، باید بر خطی مستقیم واقع باشند یعنی ماه به حالت بدر از زمین دیده شود. این واقعه ماهی یک بار روی می‌دهد.

ماه در حرکت مداریش باید در حال عبور از دایرة البروج، یعنی در یکی از عقده‌ها باشد.

بیش تر دیده شد که کره ماه نیمی از ماه را در زیر صفحه دایرة البروج به سر می آورد و نیم دیگر را بالای آن. دونقطه ای که در آن ها ماه صفحه دایرة البروج را قطع می کند عقدتین نامیده می شود: یکی از این دو عقده رأس (گره شمالی) است و دیگری عقده ذنب (گره جنوبی). خط واصل این دو نقطه را خط عقده ها یا خط گره ها نامند.

مدت خسوف

مدت دوام خسوف نسبتاً زیاد است، زیرا قطر مخروط سایه زمین در نقطه ای که ماه از آن می گذرد، در حدود 9،200 کیلومتر است. اگر ماه مخروط را به طور مرکزی قطع کند، نزدیک به دو ساعت در خسوف کامل خواهد بود، زیرا قطر ماه در حدود 3،500 کیلومتر و سرعت متوسط آن 3،200 کیلومتر در ساعت است.

سایه زمین ماه را کاملاً تاریک نمی کند. حتی وقتی که خسوف کامل باشد ماه کاملاً مرئی است، ولی رنگ سرخ بی فروغی جای درخشش عادی آن را می گیرد. این فروغ مختصر معمول نور آفتابی است که از جو زمین به داخل مخروط سایه شکسته شده است. اجزای آبی و بنفش نور آفتاب بر اثر پراکندن در جو زمین،‌ حذف شده اند و مولفه های سرخ نورند که قرص ماه را اندکی روشن می کنند.

خسوف جزئی

در خسوف جزئی فقط قسمتی از ماه از میان مخروط سایه می‌گذرد. به این ترتیب بریدگی تاریکی در ماه تمام، در بخش شمالی آن و یا در بخش جنوبی، پدیدار می‌شود. البته خسوف های جزئی هم بعد و هم پیش از خسوف کلی نیز واقع می‌شوند. در حدود نیم ساعت طول می‌کشد تا ماه کاملاً وارد سایه شود و مدت مشابهی نیز لازم است تا کاملاً از سایه بدر آید. (1).

ماه‌گرفتگی

ماه‌گرفتگی یا خُسوف (نام قدیمی تر مَه‌گرفت [نیازمند منبع]) هنگامی روی می‌دهد که کره ماه در حالت بدر و وضعیت مقابله قرار داشته و سایه زمین بر روی آن بیافتد یا به عبارتی ماه وارد مخروط سایه زمین شود. (زمین بین ماه و خورشید


1) مجموعۀ «چرا، زیرا و چگونه»، درباره کسوف و خسوف.

قرار گیرد) زمین در حرکت مداری خود به دور خورشید سایه‌اش را، که در فضا در سمتی مخالف خورشید ممتد است، به دنبال می‌کشد. سایه زمین به شکل یک مخروط است که قاعده آن مقطع زمین و طول متوسط آن ۱٬۳۸۰٬۰۰۰ کیلومتر است. طول این سایه، بر اثر تغییر فاصله زمین از خورشید تا حدود ۴۰٬۰۰۰ کیلومتر نسبت به مبدأ متوسط تغییر می‌کند.

شرایط روی دادن ماه‌گرفتگی

وقتی از بالا به دائرةالبروج بنگریم به اشتباه گمان می‌کنیم که ماه‌گرفتگی باید ماهی یک بار اتفاق افتد. خطای این دید وقتی آشکار می‌شود که از پهلو نگاه کنیم. آن گاه روشن می‌شود که این سه جرم در حقیقت بر یک خط واقع نیستند. ماه در نتیجه میل مدارش با دائرةالبروج، می تواند از بالا یا پایین مخروط سایه، به فاصله‌ای که حداکثر ۳۲٬۰۰۰ کیلومتر می‌شود بگذرد. برای این که خسوف برقرار باشد باید دو شرط مهم زیر هم‌ زمان با یکدیگر برقرار باشند:

خورشید، زمین و ماه، باید بر خطی مستقیم واقع باشند یعنی ماه به حالت بدر از زمین دیده شود. این واقعه ماهی یک بار روی می‌دهد.

ماه در حرکت مداریش باید در حال عبور از دائرةالبروج، یعنی در یکی از گره‌ها باشد.

بیش تر دیده شد که کره ماه نیمی از ماه را در زیر صفحه دائرةالبروج به سر می‌آورد و نیم دیگر را بالای آن. دو نقطه‌ای که در آن‌ها ماه صفحه دائرةالبروج را قطع می‌کند عقدتین نامیده می‌شود: یکی از این دو عقده رأس (گره شمالی) است و دیگری عقده ذنب (گره جنوبی). خط واصل این دو نقطه را خط عقده‌ها یا خط گره‌ها می نامند.

مدت ماه‌گرفتگی
اشاره

مدت دوام ماه‌گرفتگی نسبتاً زیاد است، زیرا قطر مخروط سایه زمین در نقطه‌ای که ماه از آن می‌گذرد، در حدود ۹٬۲۰۰ کیلومتر است. اگر ماه مخروط را به‌طور مرکزی قطع کند، نزدیک به دو ساعت در ماه‌گرفتگی کامل خواهد بود، زیرا قطر ماه در حدود ۳٬۵۰۰ کیلومتر و سرعت متوسط آن ۳٬۲۰۰ کیلومتر در ساعت است. سایه زمین ماه را کاملاً تاریک نمی‌کند. حتی وقتی که ماه‌گرفتگی کامل باشد ماه کاملاً مرئی است، ولی رنگ سرخ بی فروغی جای درخشش عادی آن را می گیرد. این فروغ مختصر معمول نور آفتابی است که از جو زمین به داخل مخروط سایه شکسته شده‌است. اجزای آبی و بنفش نور آفتاب بر اثر پراکندن در جو زمین، حذف می‌شوند و مؤلفه‌های سرخ نورند که قرص ماه را اندکی روشن می‌کنند.

ماه‌گرفتگی جزئی

در ماه‌گرفتگی جزئی فقط قسمتی از ماه از میان مخروط سایه می‌گذرد. به این ترتیب بریدگی تاریکی در ماه تمام، در بخش شمالی آن یا در بخش جنوبی، پدیدار می‌شود. البته ماه‌گرفتگی‌های جزئی هم بعد و هم پیش از ماه‌گرفتگی کلی نیز واقع می‌شوند. در حدود نیم ساعت طول می‌کشد تا ماه کاملاً وارد سایه شود و مدت مشابهی نیز لازم است تا کاملاً از سایه بدر آید.

ماه‌گرفتگی نیم ‌سایه‌ای

ماه‌گرفتگی نیم‌ سایه‌ای وقتی رخ می‌دهد که ماه در نیم‌ سایهٔ زمین قرار می گیرد بنحوی که خورشید به صورت یک قرص بریده از پشت زمین بر ماه می‌تابد. در این صورت مقداری از شمال یا جنوب ماه تیره‌تر به نظر می‌رسد و ماه به رنگ خاکستری سوخته در می‌آید.

دنباله ماه‌گرفتگی‌ها

ماه‌گرفتگی‌ها به ترتیب و در دنباله‌هایی چند روی می دهند. یک دنباله کامل که شامل ۴۸ یا ۴۹ خسوف می‌شود، حدود ۸۶۵ سال طول می‌کشد. فاصله زمانی بین دو ماه‌گرفتگی پیاپی در یک دنباله..336/585 روز است. ماه‌گرفتگی‌های پیاپی شباهت زیادی با هم دارند که دال بر عضویتشان در یک دنباله است. روش به ‌دست آوردن عدد..336/585 روز بدین قرار است:

برای آن که یک ماه‌گرفتگی تکرار گردد:

1- ماه باید در حالت بدر باشد. این وضعیت هر 29/53059 روز یک‌ بار تکرار می‌شود.

2- خورشید باید نسبت به عقده‌ها در همان مکان قبلی باشد، و این هر 346/6201 روز تکرار می‌گردد.

کوچک ترین مضرب مشترک این اعداد 6/585 است، یعنی هر 6/585 روز، ماه، زمین و خورشید وضعیت خسوف قبلی را تکرار می‌کنند. فاصله زمانی 33/658500 روز به یک ساروس موسوم است که در زبان بابلی قدیم به معنی تکرار است.

محاسبات ماه گرفتگی

محاسبه زمان وقوع ماه گرفتگی به دلیل این که تمام ناظرین در روی کره زمین در موقعیت‌های مختلف شاهد رخدادهای یکسان هستند نسبت به خورشید گرفتگی ساده‌تر است.

جونپوری در کتاب زیج بهادرخانی خود، شرایطی برای قابلیت مشاهده پذیری ماه گرفتگی ذکر کرده‌است.

این شرایط عبارت اند از:

1- به هنگام شب باشد یا از طلوع آفتاب بیش از ۲ ساعت و ۴ دقیقه نگذشته باشد یا به غروب آفتاب بیش از ۲ ساعت و ۴ دقیقه باقی نمانده باشد.

2- ماه از گره‌ها بیش تر از ۱۲ درجه و ۲۸ دقیقه حرکت نکرده باشد.

جونپوری سپس در ادامه به ذکر روش محاسبه زمان وقوع می‌پردازد.

لازم به توضیح است که برای محاسبه موقعیت ماه به بیش از صدها جمله مثلثاتی نیاز است. حقیقت امر این است که ماه به دلیل سرعت بالا در چرخش به دور زمین دارای اختلالات حرکتی بسیاری است، اما قبل از محاسبه زمان رخداد ماه گرفتگی، لازم است برخی پارامترها محاسبه گردد.

تعیین زمان مورد نظر

ابتدا لحظه‌ای که قرار است کیفیت ماه گرفتگی در آن بررسی شود تعیین می‌شود. بدیهی است زمان مورد نظر حتماً باید در نیمه ماه قمری باشد تا در آن هلال ماه کامل باشد، سپس معادل میلادی لحظه مورد نظر تعیین می‌شود. برای مثال برای بررسی امکان وقوع ماه گرفتگی در تاریخ ۱۴ جمادی‌ الثانی ۱۴۳۶ معادل سال میلادی آن که برابر ۴ آوریل ۲۰۱۵ است، تعیین می‌گردد. در ادامه مقادیر T و K به کمک معادلات زیر محاسبه می‌شوند. باید توجه شود که در رابطه فوق year سال میلادی مورد نظر می باشد. برای تاریخ ۴ آوریل ۲۰۱۵ مقدار year برابر ۲۰۱۵/۲۵۷۵۳۴ است. هم چنین مقدار k برای یک ماه کامل با قسمت اعشاری ۰/۵ خواهد بود.

محاسبه پارامترهای خورشید و ماه

در گام دوم پارامترهای مربوط به خورشید و ماه در لحظه مورد نظر محاسبه می‌شوند:

مقدار آنومالی متوسط خورشید:

مقدار آنومالی متوسط ماه:

مقدار شناسه عرض ماه:

اکنون به کمک مقدار F می توان اطلاعات اولیه‌ای از وضعیت گرفت به دست آورد:

اگر F با نزدیک ترین مضرب ۱۸۰ کم تر از ۱۳/۹ درجه اختلاف داشته باشد آن گاه حتماً یک گرفت رخ می‌دهد.

اگر اختلاف بیش از ۲۱ درجه باشد آن گاه هیچ گرفتی رخ نخواهد داد.

اگر اختلاف بین این دو مقدار باشد، امکان وقوع گرفت قطعی نیست و باید بررسی بیش تر صورت بگیرد.

برای تاریخ ۴ آوریل ۲۰۱۵ مقادیر M و 'M و F به ترتیب برابر °38 °55 °88، °22 °03 °208 و °04 °06 °2 به دست می‌آید. مقدار F در این تاریخ نشان می‌دهد که وقوع ماه گرفتگی در این تاریخ حتمی است.

محاسبه پارامترهای پیشگویی زمان گرفت

در گام سوم مقادیر t ،p ،u ،v ،S ،C و n محاسبه می‌شود.

زمان ژولینی رخداد

اکنون در ادامه روز ژولینی لحظه مورد نظر را محاسبه می‌کنیم:

این لحظه با دقت مناسبی زمان وسط گرفت را مشخص می‌کند. برای مثال فوق مقدار روز ژولینی برابر ۲۴۵۷۱۱۷/۰۰۱۰۴۶۷۶۹ که برابر ۴ آوریل ۲۰۱۵ ساعت ۱۲ و صفر دقیقه و ۹ ثانیه می باشد. به عبارت دیگر زمان وسط ماه گرفتگی در ساعت ۱۲ و صفر دقیقه و ۰۹ ثانیه بر حسب زمان گرینویچ خواهد بود؛ که این زمان با زمان دقیق گرفت صرفاً ۵ ثانیه اختلاف دارد.

ماه‌گرفتگی در اسلام

مسلمانان به هنگام ماه‌گرفتگی نماز آیات می‌خوانند. در مذهب شیعه، خواندن این نماز، واجب است. وقت این نماز از هنگامی است که ماه شروع به گرفتگی می‌کند تا زمانی که دوباره نمایان می‌شود اما بهتر است قبل از شروع به نمایان شدن، خوانده شود. (1)


1) ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد، پرش به ناوبریپرش به جستجو.

گفتار دوم: روز و شب، و خواص آن ها

1. شب و روز دو نشانه توحید
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنينَ وَ الْحِسابَ وَ كُلَّ شَيْ ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصيلاً (1)؛ «ما شب و روز را دو نشانه توحيد و عظمت خود قرار داديم؛ سپس نشانه شب را محو كرده، و نشانه روز را روشنى بخش ساختيم تا (در پرتو آن،) فضل پروردگارتان را بطلبيد (و به تلاش زندگى برخيزيد)، و عدد سال ها و حساب را بدانيد؛ و هر چيزى را به طور مشخّص و آشكار، بيان كرديم.»

تفسیر

در مجمع البيان آمده: كلمۀ «مبصرة» به معناى «مضيئة: روشنگر» و «منيرة: نور دهنده» و «نيرة: درخشنده» است ابو عمرو گفته: مقصود از اين كلمه اين ست كه مردم به وسيله قرآن بينا مى شوند، همان طور كه گفته مى شود «ليل نائم» و «سر


1) . اسرا‌ء/۱۲.

كاتم»، كسايى گفته: عرب وقتى مى گويد: «ابصر النهار»، يعنى بينا كرد روز، مقصود اين است كه روشن شد (1).

و دو كلمۀ «ليل» و «نهار» به معناى ظلمت و نورى است كه متعاقب هم و به خاطر مواجه بودن زمين با طلوع و غروب آفتاب در زمين پديد مى آيند، و اين دو مانند ساير موجودات عالم و هم چنين احوال آن موجودات دو آيت از آيات خداى سبحان است كه بالذات دلالت بر يكتايى خدا در ربوبيت مى كند.

مراد از آيت بودن شب و روز و محو آيت ليل و مبصره بودن آيات نهار

و از همين جا روشن مى شود اين كه فرمود: «شب و روز را دو آيت قرار داد» مقصود اين است كه آن ها را دو آيت خلق كرد، نه اين كه در آغاز خلقتشان آيت نبودند و بعدا آن ها را آيت خود قرار داد و آن ها را به عنوان دليل مقرر داشت، زيرا تمامى موجودات از همان اصل وجود، آياتى هستند كه بر مكون خود دلالت دارند.

بنا بر اين به خوبى روشن مى شود كه مراد از آيت شب و آيت روز خود شب و روز است، و در حقيقت اضافه آيت به ليل و نهار در عبارت «آية الليل و آية النهار» اضافه بيانيه است نه اضافه لاميه و مقصود از محو ليل تاريک كردن و پنهان كردن آن از چشم ها است، كه به خلاف روز باشد.

پس اين كه بعضى ها (2)گفته اند: مراد از «آيت ليل» ماه و مراد از محو آن، لكه هايى است كه در آن دو ديده مى شود، و مراد از «آيت نهار» خود آفتاب، و مبصر بودن آن، نداشتن آن لكه ها است به هيچ وجه صحيح نيست.

زيرا گفتگو در خود دو «آيت» (ليل و نهار) است، نه در آيت آن دو آيت، علاوه


1) مجمع البيان، ج 6، ص 401.

2) كشاف، ج 2، ص 652.

بر اين، تفريعى كه بر جمله مورد بحث كرده و فرموده: لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ... متفرع بر روشنى دادن روز و ظلمت شب است نه بر لكه داشتن ماه و نداشتن آفتاب.

و نظير اين حرف بى اساس را بعضى (1)ديگر نيز گفته اند كه: مراد از آيت شب، ظلمت آن و از آيت روز نور آن و مراد از محو آيت شب، بردن ظلمت آن با نور روز است، و اگر در آيه از بردن نور روز، به وسيله شب سخنى نرفته براى اين بوده كه همين يكى بر آن ديگرى دلالت مى كرده.

و اگر خواننده محترم كلام سابق ما را به ياد داشته باشد قطعاً وجه سقوط اين گفتار بر او پوشيده نخواهد ماند، زيرا ما گفتيم كه آيه شريفه در مقام بيان فرقى است كه ميان اين دو آيت است، و بنا به گفتار مفسر مزبور ديگر فرقى ميان اين دو آيت باقى نمى ماند، اين يكى آن ديگرى را و آن ديگرى اين را از بين مى برد.

جملۀ: لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ متفرع است بر جملۀ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً و معنايش اين است كه اگر ما آيت روز را روشن قرار داديم براى اين است كه شما بتوانيد در آن موقع رزق پروردگار خود را طلب كنيد، چون «رزق» فضل و عطاى خداى تعالى است.

بعضى (2)ديگر گفته اند كه: تقدير جمله مورد بحث چنين است: «لتسكنوا بالليل و لتبتغوا فضلا من ربكم بالنهار- تا در شب آرام گيريد و در روز به جستجوى فضل خدا برخيزيد» منتهى جمله اولى حذف شد، چون مسأله سكونت در شب را در چند جاى ديگر خاطرنشان كرده بود، و ليكن اين حرف صحيح نيست، زيرا چنين تقديرى با سياق كلام منافات دارد، چون سياق اين ست كه مى خواهد آثار


1) مجمع البيان، ج 2، ص 402.

2) مجمع البيان، ج 2، ص 402.

يكى از دو آيت را در عين اين كه هر دو آيتند باقى گذارده و آثار آيت ديگرى را محو نمايد.

و اين كه فرمود: وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ، يعنى تا اين كه با محو شب و روشنگرى روز، سال ها را بدانيد، يكى از روزهاى آن را واحد قرار داده و بقيه ايام را بر آن گره بزنيد، و بدين وسيله حساب وقت ها و موعدها را بدانيد.

و كلمه: «و الحساب» هم متفرع بر مبصر بودن نهار است، نظير همان متفرع بودن طلب رزق بر آن، و جهتش اين ست كه ما به هيچ عدم و فقدانى برنمى خوريم مگر از ناحيه وجودى كه مقابل آن ست، ولى به عكس نيست، يعنى از ناحيه عدم ها به وجود متوجه نمى شويم، و ظلمت امرى است عدمى به معناى نبود نور، و اگر نور نبود نه به نورى منتقل مى شديم و نه به ظلمتى، و ما هر چند كه هم با شب حساب ها را نگه مى داريم و هم با روز و آن دو را ظاهراً از هم جدا مى شماريم، ليكن احساس، اول به امر وجودى (يعنى روز) متعلّق مى شود، و سپس به نوعى قياس متوجه امر عدمى (يعنى شب) مى شويم، و هر امر وجودى و عدمى كه با آن مقايسه شود وضع بدين منوال است.

فخر رازى در تفسير خود مى گويد بهتر اين است كه بگوييم: مراد از «محو آيت شب» بنا بر اين كه مقصود از آن ماه باشد، اختلاف شكلى است كه در گردش از محاق به محاق به خود گرفته و نورش با سپرى شدن شب ها كم و زياد مى شود، زيرا همين اختلاف نور آثار عظيم و بسيارى در درياها و بيابان ها و مزاج هاى مردم دارد، و لازمه اين همان طور كه خودش اشاره كرده اين است كه جملۀ: لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ و جملۀ: لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ متفرع بر محو آيت شب و مبصر كردن آيت نهار (هر دو) باشد، و معنايش چنين باشد: «دو آيت شب و روز را چنين كرديم تا شما با نور خورشيد و اختلاف نور ماه رزق خود را به دست آوريد و تا اين كه

بدين وسيله سال ها و حساب ها را بدانيد، چون آفتاب شب و روز را از هم متمايز نموده، و ماه با اختلاف شكل هايش ماه هاى قمرى را ترسيم نموده و ماه ها سال ها را تشكيل مى دهد، و بنا بر اين معنا، لام در: «لتبتغوا» و در: «لتعلموا» متعلّق به دو فعل: «محونا و جعلنا» (هر دو) خواهد بود (1).

و ليكن اين معنا صحيح نيست و آيه شريفه در سياقى است كه با آن نمى سازد، و نمى توان گفت غرضى كه در آن ذكر شده غرض واحدى است كه مترتّب بر هر دو آيه (آيه محو و آيه اثبات) شده است.

زيرا قبلاً هم گفتيم كه آيات مورد بحث در سياق توبيخ و ملامت است، و آيه مورد بحث، يعنى آیه: وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ به منزله جواب از احتجاجى است تقديرى كه ممكن است كسى درخواست شر بكند.

وجود قدرت و آزادى، دليل و مجوز ارتكاب هر عملى نيست

و خلاصه آن احتجاج اين است كه آدمى به خاطر عجله اى كه دارد در طلب مقاصدش سراسيمه مى شتابد، و بدون اين كه اعتنا و توجهى نسبت به كتاب و هدايت الهى كه به سوى ملت فرستاده شده و اقوم است، بنمايد، در اين راه تفاوتى ميان خير و شر نگذاشته و از هيچ عملى به منظور بررسى صلاح و فساد آن بازنمى ايستد، بلكه به مجرد اين كه عملى را مورد علاقه و مطابق ميلش يافت، و قدرتش بر انجام آن نيز مساعدت نمود انجامش مى دهد، و در اين باره بحريت طبيعى خود اعتماد نموده با زبان حال چنين استدلال مى كند كه با اين كه خداوند قدرت اين گونه اعمال را به من داده و مرا از آن جلوگيرى نكرده، چرا نكنم؟ هم چنان كه قرآن كريم اين زبان حال را به عنوان زبان حال از مشركين نقل كرده كه


1) تفسير فخر رازى، ج 20، ص 164.

رسما مى گفتند: لَوْ شاءَ اللَّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْ ءٍ نَحْنُ وَ لا آباؤُنا (1)، و چون جاى چنين استدلالى بوده خداوند در آيه مورد بحث بعد از آن كه كلام را با لحن توبيخ و ملامت بيان فرمود چنين جواب داد كه صرف قدرت داشتن بر عمل و صحيح انجام دادن آن، دليل بر جواز آن نمى شود، و صرف اين كه خداوند ايشان را هم بر انجام خيرها قدرت داده و هم بر انجام شرها دليل بر اين نيست كه ارتكاب شر هم جائز باشد، مگر نمى بينيد كه خداوند شب و روز را دو آيت از آيات خود قرار داده كه انسان ها در آن شب و روز زندگى كنند، و در عين حال آيت شب را محو نموده، و موجودات را محكوم كرده كه در آن به آسايش و خمود بپردازند و آيت روز را مبصر و وسيله درک و بينايى قرار داده تا در آن رزق خود را طلب كنند و به وسيله آن عدد سنين و حساب را در دست داشته باشند.

پس همان طور كه مشترک بودن شب و روز در آيت بودن باعث نمى شود كه در حركات و تقلبات هم مشترک باشند، بلكه حركات و تقلبات مخصوص روز است، هم چنين اشتراک اعمال خير و شر در اين كه هر دو به اذن خدا صورت مى گيرند، و خداوند قدرت انجام آن ها را به آدمى داده باعث نمى شود كه بگوييم ارتكاب هر دو جايز است، بلكه جواز انجام و ارتكاب از خواص عمل خير است، و عمل شر از آن سهمى ندارد، پس آدمى نبايد هر چه كه برايش پيش آمد بكند، و يا هر چه كه دلش خواست انجام دهد، و به اين معنا اعتماد و استدلال كند كه هم آزادى طبيعى دارم، و هم خداوند قدرت انجام آن را به من داده است.

از آن چه گفته شد فساد گفتار بعضى (2)روشن مى شود كه گفته اند آيه مورد بحث در مقام استدلال و اثبات توحيد است، به اين بيان كه شب و روز و اختلافاتى


1) «اگر خدا مى خواست ما و پدران ما بغير او چيزى را نمى پرستيديم». نحل/ 35.

2) تفسير فخر رازى، ج 20، ص 164.

كه بر آن دو عارض مى شود و بركاتى كه از ناحيه آن اختلافات پيدا مى كنند از نشانه هاى توحيد است.

زيرا دلالت شب و روز بر توحيد دليل بر اين نمى شود كه آيه هم بخواهد همان را افاده كند، و در هر سياقى كه قرار داشته باشد دليل بر توحيد به حساب آيد.

و اين كه در ذيل آيه فرمود: وَ كُلَّ شَيْ ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا اشاره است به تميز موجودات، و اين كه در خلقت هيچ گونه ابهام و اجمالى نيست. (1)

2. کوتاه و بلند شدن شب و روز
اشاره

قرآن می فرماید:

تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (2)؛ «شب را در روز داخل مى كنى، و روز را در شب؛ و زنده را از مرده بيرون مى آورى، و مرده را زنده؛ و به هر كس بخواهى، بدون حساب، روزى مى بخشى.»

تفسیر

كلمه «تولج» مضارع از مصدر «ايلاج» است، و ايلاج باب افعال از مصدر «ولوج» است و ولوج به معناى داخل شدن، و در نتيجه ايلاج به معناى داخل كردن است، و به طورى كه گفته اند و از ظاهر آيه هم بر مى آيد مراد از داخل كردن شب در روز و داخل كردن روز در شب، همان اختلافى است كه خود از وضع شب و روز و بلندى و كوتاهى آن به حسب اختلاف عرض جغرافيايى شهرها و اختلاف ميل خورشيد مى بينيم، و اين در حقيقت داخل شدن روزهاى اول زمستان تا اول تابستان است در


1) ترجمه تفسير الميزان، ج 13، ص 69

2) آل عمران/27.

شب، و داخل شدن شب از اول تابستان، يعنى بلندترين روز سال تا اول پائيز است در روز، البته همه اين دگرگونی ها در بلادى است كه در نيم كره شمالى، يعنى بالاى خط استوا قرار دارند، و اما در نيم كره جنوبى، يعنى نقاط مسكونى زير خط استوا قضيه به عكس است (وقتى در نقاط شمالى روزها كوتاه مى شود در بلاد جنوبى بلند و وقتى در آن جا بلند مى شود در اين جا كوتاه مى گردد).

پس طول در يک طرف و كوتاهى در طرف ديگر است بنا بر اين اين خداى تعالى است كه دائماً شب را داخل روز، و روز را داخل شب مى كند، اما در خود خط استوا و در دو نقطه قطب شمالى و جنوبى كه شب شش ماه و روز نيز شش ماه است به حسب حس ما چنين است، و گرنه در حقيقت حكم دگرگونى، دائمى و عمومى است.

وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ

مراد از بيرون آوردن زنده از مرده و مرده از زنده

منظور از «بيرون كردن زنده از مرده» و به عكس، به وجود آوردن مؤمن از صلب پدر كافر، و بيرون آوردن كافر از صلب مؤمن است، به دليل اين كه خداى تعالى ايمان را حيات و نور و كفر را مرگ و ظلمت خوانده، و فرموده: أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ، كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها. (1). البته ممكن نيز هست كه منظور از «مرده» و «زنده» اعم از كفر و ايمان باشد، و شامل زنده كردن گياهان مرده، و حيوانات و حتى زنده كردن زمين مرده نيز بشود، چون كلام خداى تعالى صريح و يا مثل صريح است در اين كه خداوند ميت را مبدل به


1) «آيا كسى كه مرده بود او را زنده كرديم، و نورى برايش قرار داديم تا با آن در بين مردم مشى كند، مثلش مثل كسى است كه در ظلمت هايى قرار دارد، كه از آن خلاصى ندارد؟» (سوره انعام آيه 122).

حى وحى رامبدل به ميت مى كند، چون فرموده: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ، فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ، ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ (1)و آياتى ديگر از اين قبيل.

و اما اين كه بعضى از طبيعى دانان گفته اند: هيچ ماده بى حياتى داراى حيات نمى شود، بلكه حيات كه سرانجام منتهى به جرثومه هاى آن مى شود، از يک جرثومه به جرثومه ديگر منتقل مى گردد، بدون اين كه به ماده اى مرده و بى شعور منتهى گردد. علت اين نظريه اش اين است كه وى منكر پديد آمدن حادث است. جوابش هم اين است كه مى بينيم و تجربه هم ثابت كرده كه حيات جارى در يک جرثومه با مردن جرثومه باطل مى شود، پس مبدل شدن حيات به موت، كاشف از اين است كه بين زنده فلان جرثومه و مرگ آن ارتباطى هست، كه توضيح بيش تر اين معنا، مقامى ديگر لازم دارد.

و آیه شریفۀ: تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ... تصرف خداى تعالى در ملک حقيقى و تكوينى عالم را توصيف مى كند، هم چنان كه آیه شریفۀ: تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ... تصرف او در ملک اعتبارى و قراردادى و توابع آن را توصيف مى كند.

چهار مقابله لطيف در دو آيه شريفه

و در هر يک از دو آيه، چهار جور تصرف به طور مقابله قرار گرفته، در اولى دادن و گرفتن ملک آمده، و در مقابلش در آيه دومى داخل كردن شب در روز و روز در شب ذكر شده و در اولى مسأله دادن و گرفتن عزت آمده، و در مقابل در آيه دومى بيرون كردن مرده از زنده و زنده از مرده ذكر شده و اين از عجايب لطافت و از لطايف تناسب است كه بر كسى پوشيده نيست، براى اين كه دادن ملک خود نوعى مسلّط


1) «سپس آن جنين را مبدل به خلقتى ديگر نمود، پس چه پر بركت است خدا، كه بهترين خالق است، و سپس بعد از اين خواهيد مرد.» (سوره مؤمنون آيه 15).

كردن بعضى از مردم است بر بقيه مردم، به اين كه مقدارى بيش تر آزادشان بگذارد، و در نتيجه آزادى بقيه افراد را به همان مقدار محدود كند، و آزادى غريزى آنان را از بين ببرد.

هم چنان كه ادخال شب در روز مسلّط كردن شب بر روز است، تا شب مقدارى از ساعات روز را جزء خودش كند، و در نتيجه مقدارى از چيزهايى كه روز آن را آشكار مى كرد، از بين ببرد، و گرفتن ملک عكس اين معنا است، و هم چنين دادن عزت نوعى زنده كردن است، زيرا كسى كه اسم و رسمى و در نتيجه عزتى نداشته اثر زندگيش هم پيدا نبوده، وقتى عزت يافت شهرتى پيدا مى كند و اثر وجوديش هويدا مى شود، و اين خود نظير بيرون آوردن زنده از مرده است، هم چنان كه ذلت نظير پديد آوردن مرده از زنده است، پس در عزت نوعى حيات، و در ذلت نوعى ممات هست.

البته وجهى ديگر در آيه هست و آن اين است كه خداى تعالى در كلام خود در آيه: فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً (1)روز را بيناگر خوانده، و يكى از مظاهر اين اثبات و محو در مجتمع انسانى ظهور ملک و سلطنت و زوال آن است.

و نيز علم و قدرت را از آثار حيات دانسته و جهل و عجز را از آثار مرگ جامعه شمرده است، و فرموده: أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ وَ ما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ (2).

و هم چنين عزت را خاص خدا و رسول او و مؤمنين دانسته است، و در اين باره فرموده:

وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ (3)بنا بر اين در مجتمع انسانى «عزت» مظهر


1) «بعد از آن كه آيت شب را محو كرديم آيت روز را بيناگر ساختيم.» (سوره اسراء آيه 12).

2) «اينان مردگان بى جانند، و نمى فهمند كه چه وقت مبعوث مى شوند.» (سوره نحل آيه 21).

3) «عزت خاص خدا و رسول او و مؤمنين است.» (سوره منافقون آيه 8).

حيات و «ذلت» مظهر مرگ است، و بدين جهت است كه در مقابل مسأله «دادن» و گرفتن ملک و عزت (در آيه اول) مسأله داخل كردن شب در روز و روز در شب بيرون كردن زنده از مرده و مرده از زنده را (در آيه دوم) آورد.

مقابله ديگرى كه آيه اول و دوم شده اين است كه در آيه اول فرموده بود: بِيَدِكَ الْخَيْرُ، و در آيه دوم در مقابل آن فرمود: وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ كه ان شاء الله بيانش مى آيد.

وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ. مقابله اى كه چند سطر قبل متذكر شديم اين نكته را مى فهماند كه جمله «ترزق...» بيان مطالب قبل، يعنى دادن ملک و عزت و ايلاج و غيره است، بنا بر اين عطفى كه در اين جمله شده عطف بيان و توضيح دهنده، است، و در نتيجه از قبيل بيان حكمى خاص به علتى عام است، هم چنان كه جملۀ بِيَدِكَ الْخَيْرُ هم نسبت به ما قبل خود همين طور بود، و معناى جمله مورد بحث اين است كه متصرف در امور خلق تويى، چون تويى كه هر كس را بخواهى بدون حساب روزى مى دهى.

رزق از نظر قرآن به چه معنا است؟

معناى رزق روشن و واضح است و آن چه از موارد استعمال آن به دست مى آيد اين است كه در معناى اين كلمه نوعى بخشش و عطا هم خوابيده، مثلاً مى گويند پادشاه به لشگريان رزق مى دهد، كه اين جمله تنها شامل مواد غذايى لشگر مى شود، قرآن كريم هم مى فرماید: وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ (1)كه در اين آيه لباس جزء مصاديق رزق شمرده نشده است.


1) «مردى كه صاحب فرزند است بايد رزق و لباس همسران را بطور متعارف بگيرد.» (سوره بقره آيه 233).

اين معناى اصلى و لغوى كلمه بود، ولى بعدها در معناى آن توسعه دادند و هر غذايى را كه به آدمى مى رسد، چه دهنده اش معلوم باشد و چه نباشد رزق خواندند، گويا رزق بخششى است كه به اندازه تلاش و كوشش انسان به او مى رسد هر چند كه عطا كننده آن معلوم نباشد، سپس توسعه ديگرى در معناى آن داده و آن را شامل هر سودى كه به انسان رسد نموده اند هر چند كه غذا نباشد، و به اين اعتبار همه مزاياى زندگى اعم از مال و جاه و عشيره و ياوران و جمال و علم و غيره را رزق خواندند.

در قرآن كريم هم به اين اعتبار آياتى وارد شده مانند آيه أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ، وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (1).

و نيز از شعيب حكايت فرموده كه به قوم خود گفت: يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي، وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً (2)كه مراد وى از «رزق حسن» نبوت و علم بود، و از اين قبيل اند آيات مربوطه ديگر.

و آن چه از آیه شریفۀ: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ (3)بر مى آيد البته با در نظر گرفتن اين كه مقام آن، مقام حصر است اين است كه اولاً رزق به طور حقيقت جز به خدا منسوب نمى شود، و هر جا به غير او نسبتش دهند از قبيل نسبت عمل خدا به غير خدا دادن است، مانند آیه: وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (4)كه از آن استفاده مى شود رازق بسيار است، و خدا بهترين آنان است، و نيز مانند آیه: وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها وَ


1) «و مگر از ايشان مزد مى خواهى مزد پروردگارت بهتر است و او بهترين رازقين است.» (سوره مؤمنون آيه 72).

2) هود/ 88.

3) ذاريات/ 58.

4) «و خدا بهترين رزق دهندگان است.» (سوره جمعه آيه 11).

اكْسُوهُمْ (1)همان طور كه مى بينيم ملک و عزت كه مخصوص ذات خدا است، به غير خدا هم نسبت داده شده، به اين اعتبار كه غير او هم به اذن و تمليک او، ملک و عزت دارند. و ثانياً استفاده مى شود كه آن چه خلق در وجودشان از آن بهره مند مى شوند رزق ايشان و خدا رازق آن رزق است، دليل بر اين معنا علاوه بر آيات بسيارى كه دربارۀ رزق، سخن گفته، آيات زياد ديگرى است كه دلالت دارد بر اين كه خلق و امر و حكم و ملک (به كسره ميم) و مشيت و تدبير و خير همه خاص خداى عز و جل است.

آن چه انسان در راه حرام مورد بهره بردارى قرار مى دهد رزق خدا نيست

و ثالثاً بر مى آيد كه آن چه انسان در راه حرام مورد بهره بردارى قرار مى دهد، رزق خدا نيست، و نبايد وسيله معصيت را به خدا نسبت داد، براى اين كه خود خدا معاصى بندگان را به خود نسبت نداده، و تشريع عمل زشت را از خود نفى نموده فرمود: قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ، أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (2).

و نيز فرموده: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ- تا آن جا كه مى فرمايد- وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ (3)و حاشا از خداى سبحان كه از عملى نهى كند، و سپس بدان امر نمايد، و وسيله انجام آن را براى معصيت كار فراهم فرمايد.

هيچ منافاتى بين اين دو مطلب نيست كه از سويى مثلاً طعام و شراب


1) «سفيهان را از مالشان رزق دهيد و جامه بپوشانيد.» (سوره نساء آيه 5).

2) بگو خداى تعالى به عمل زشت امر نمى كند آيا عليه خدا سخنانى مى گوئيد كه دليل علمى بر آن نداريد. (سوره اعراف آيه 28).

3) همانا خداى تعالى بعدل و احسان امر مى كند.. و از فحشا و منكرات نهى مى نمايد. (سوره نحل آيه 92).

حرام به حسب تشريع رزق نباشد، و از سوى ديگر به حسب تكوين رزق و آفريده خدا باشد، براى اين كه خداى تعالى در تكوين، تكليفى نفرموده، (بله اگر فرموده بود خوک خلقت نكنيد، آن گاه خودش خوک خلق مى كرد بين گفتار و كردارش منافات بود، و ليكن هر جا كه خدا مردم را از رزقى نهى كرده به حسب تشريع، و هر جا رزق را به خود نسبت داده به حسب تكوين است «مترجم»).

در اين جا ممكن است سؤال شود كه وقتى بيانى از خداى تعالى باعث اشتباه فهم هاى ساده مى شود، چرا از چنين بيانى صرف نظر نمى نمائيد؟ پاسخ اين است كه قرآن براى فهم هاى ساده به تنهايى نازل نشده، تا به خاطر به اشتباه نيفتادن آنان از بيان معارف حقيقى صرف نظر كند.

آری، قرآن شفا براى همه دل ها است، كسى از قرآن متضرر نمى شود، مگر خاسران زيانكار هم چنان كه فرمود: وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً (1).

علاوه بر اين كه مى بينيم خداى سبحان در آيات قرآن كريم دادن ملک به امثال نمرودها و فرعون ها و دادن اموال به امثال قارون ها را به خدا نسبت داده، پس اين نيست مگر اين كه همه اين رزق ها به اذن خدا است، خدا اين گونه رزق هاى وسيع را در اختيار نامبردگان قرار مى دهد تا امتحانشان نموده و حجّت عليه آنان تمام گشته و زمينه بيچارگى و استدراج آنان و مصالحى نظير اين فراهم آيد، و همه مى دانيم كه اين نسبت ها تشريفى است، و وقتى نسبت دادن تشريفى به خدا محذورى ندارد، نسبت دادن تكوينى كه مجالى براى حسن و قبح عقلى در آن نيست، به طريق اولى و روشن تر محذور ندارد.


1) ما آن چه از قرآن را كه نازل مى كنيم شفا و رحمت براى مؤمنين است، و زيانكاران را به جز زيانكارى نيفزايد. (سوره اسراء آيه 82).

و از سوى ديگر مى بينيم كه خداى تعالى هر چيزى را مخلوق خود و نازل شده از خزائن رحمت خود دانسته، مثلاً مى فرماید: وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (1)و از سوى ديگر مى فرمايد: هر چه نزد خدا است خير است: «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ﴾ (2)و ما وقتى اين دو آيه و امثال آن ها را به يكديگر ضميمه مى كنيم، اين معنا را مى فهميم كه هر موجودى در اين عالم به هر چيزى نايل شود، و در طول وجودش از هر چيزى برخوردار گردد، از ناحيه خداى سبحان برخوردار گشته و همان مايه خير او است، و خدا در اختيارش گذاشته تا از آن بهره مند گردد، هم چنان كه آیه شریفۀ: الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ (3)نيز به ضميمه آیه: ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ (4)به اين نكته اشاره دارد.

و اما اگر بعضى از مواهب الهى براى بعضى از موجودات مايه ضرر است، شر بودن و ضرر بودن آن امرى نسبى است، يعنى تنها براى آن موجود شر و مايه ضرر است، و براى بقيه موجودات نافع و خير است، و نيز براى علل و اسبابش در نظام هستى خير است.

هم چنان كه آیه شریفۀ: وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ (5)، و ما در سابق بحثى در اين باره داشتيم.

و كوتاه سخن اين كه آن چه خداى تعالى بر خلق خود افاضه مى فرمايد خير


1) هيچ چيز نيست مگر آن كه خزينه هايش نزد ما است، و ما آن را نازل نمى كنيم مگر به اندازه معلوم. (سوره حجر آيه 21).

2) . قصص/ 60.

3) خدايى كه خلقت هر چيز را نيكو كرده. (سوره الم سجده آيه 7).

4) اين خدا است پروردگار شما، كه آفريدگار هر چيز است و معبودى به جز او نيست. (سوره مؤمن 62).

5) آن چه شر به تو مى رسد از ناحيه خود تو است. (سوره نساء آيه 79).

و مايه انتفاع او است، و به حسب انطباق معنا، رزق او به شمار مى رود، چون رزق چيزى به جز عطيه اى كه مايه انتفاع مرزوق قرار گيرد نمى باشد، و چه بسا كه آيه شريفه وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ (1)هم اشاره به اين معنا باشد.

هر چه رزق است خير و مخلوق است و هر چه مخلوق است رزق و خير است

از اين جا روشن مى شود كه رزق، و خير، و خلق، به حسب بيان قرآن از نظر مصداق امورى متساوى النسبه باشند، يعنى هر چه رزق است، خير و مخلوق است و هر چه مخلوق است رزق و خير است، و هر چه خير است مخلوق و رزق است تنها فرقى كه در بين هست اين است كه رزق مرزوق مى خواهد، تا مرزوقى نباشد كه از رزق ارتزاق كند، رزق نيز صادق نيست.

پس غذا براى قوه غاذيه رزق است، چون بدان محتاج است، و قوه غاذيه براى يک انسان رزق است، چون بدان محتاج است، و انسان براى پدر و مادرش رزق است چون به او احتياج دارند، و نيز انسانيت براى انسان ها نعمت است، چون انسان هايى فرض مى شود كه فاقد انسانيتند، بدين سبب خداى تعالى فرموده: الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ (2).

اين فرق كلمه رزق با آن دو كلمه ديگر بود، فرقى هم خير با دو كلمه ديگر دارد، و آن اين است كه بايد افرادى صاحب اختيار فرض بشوند، تا از بين چند چيز يكى را كه خير خود تشخيص مى دهند انتخاب كنند.

پس وقتى مى گویيم غذا براى قوه غاذيه خير است در حقيقت براى قوه غاذيه احتياج به غذا را فرض كرده ايم، و سپس او غذاى مورد احتياج خود را از ميان


1) طه/ 131.

2) طه/ 50.

همه غذاها انتخاب مى كند، البته اگر به چند غذا دست يابد، قوه غاذيه هم كه مى گویيم براى انسان خير و انسان براى او خير است هر دو را محتاج به يكديگر فرض مى كنيم.

و اما كلمۀ «خلق» و كلمۀ «ايجاد» در تحقق معنايش هيچ چيز ثابت و يا فرضى احتياج ندارد، غذا مثلاً مخلوق است، و خدا آن را ايجاد كرده، چه كسى باشد آن را بخورد و يا نباشد، قوه هاضمه هم مخلوق و خود انسان هم مخلوق است.

رزقى كه خداى سبحان مى دهد عطيه اى است بدون عوض، و در برابر حقى نيست

و از آن جا كه هر رزقى و هر چيزى خالص براى خدا است، پس هر چيزى كه او افاضه كند، و هر رزقى كه او بدهد عطيه اى است بدون عوض، و بدون اين كه چيزى در مقابلش گرفته باشد، براى اين كه هر چيزى در مقابل بخشش خدا فرض شود خود آن مقابل و عوض هم از خدا است، مثلاً اگر عبادت را عوض نعمت هاى خدا فرض كنيم، آن نيز با توفيق خدا و اعضا و جوارحى است كه او براى ما درست كرده، پس ما حقى بر او پيدا نمى كنيم، تا آن حق عوض نعمت هاى او قرار گيرد، پس احدى نيست كه حقى بر خدا داشته باشد مگر حقى كه خود خدا بر خود لازم شمرده، هم چنان كه در مورد رزق فرموده: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها (1). اين عهده گيرى را كسى بر خدا واجب نكرده، خود او است كه رزق هر جنبنده اى را به عهده گرفته است، و نيز فرموده: فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ (2).

پس رزق با اين كه بر خدا حق است از آن جا كه حقى است كه خود به عهده گرفته، عطيه اى است از ناحيه او، نه اين كه حقى باشد از مرزوق به عهده او.


1) هيچ جنبده اى در زمين نيست مگر آن كه رزقش به عهده خدا است. (سوره هود آيه 6).

2) به پروردگار آسمان و زمين سوگند كه وعده رزق شما حق است همان طور كه سخن گفتن شما واقعيت دارد. (سوره ذاريات آيه 23).

از اين جا روشن مى گردد كه هر انسانى كه با حرام روزى مى خورد، سهمى و رزقى از حلال دارد، براى اين كه ساحت مقدس خداى تعالى منزه از آن ست كه رزق انسان را حقى ثابت بر عهده خود بكند، آن گاه از مسير حرام او را روزى دهد، و در عين حال او را از خوردن حرام نهى هم بكند، و در آخرت عقاب هم بفرمايد.

توضيح اين مطلب به بيانى ديگر اين است كه، رزق همان طور كه گفتيم عطيه اى است الهى، و چون چنين است پس رزق رحمتى است از خداى بر خلق و همان طور كه رحمت دو قسم است:

اول: رحمت عمومى كه شامل همه خلق مى شود، چه مؤمن و چه كافر، چه متقى و چه فاجر، چه انسان و چه غير انسان.

دوم: رحمت خاصه كه در طريق سعادت انسان صرف مى شود، نظير ايمان و تقوا، و بهشت، رزق خدا هم دو قسم است: يكى رزق عمومى كه عطيه عامه الهى است، و تمامى روزى خواران را در بقاى هستى امداد مى كند، و قسم دوم آن رزق خاص است كه در مجراى حلال واقع مى شود.

تقسيم رزق به دو قسم: عام و خاص

و همان طور كه رحمت عمومى خدا و رزق عموميش به حكم آیه: وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً (1)مكتوب و مقدر است، هم چنين رحمت خاصه و رزق خاص او نيز مكتوب و مقدر است، و همان طور كه هدايت- كه يكى از رحمت هاى خاصه است- مكتوب و مقدر در تشريع است، و براى هر انسانى (چه مؤمن و چه كافر) نوشته شده و به همين جهت براى همه ارسال رسل و انزال كتب نموده و فرموده است:


1) فرقان/ 2.

وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ، ما أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ ما أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ، إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ (1). و نيز فرموده: وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ (2)و در نتيجه عبادت كه خود محتاج هدايت خدا است از نظر تشريع مقدر است.

هم چنين رزق خاص، يعنى رزق از مجراى حلال هم مقدر است، هم چنان كه قرآن فرمود: قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ، وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ، افْتِراءً عَلَى اللَّهِ، قَدْ ضَلُّوا وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ (3).

و نيز فرموده: وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ، فَمَا الَّذِينَ فُضِّلُوا بِرَادِّي رِزْقِهِمْ عَلى ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ، فَهُمْ فِيهِ سَواءٌ (4).

و اين دو آيه به طورى كه ملاحظه مى فرمائيد داراى اطلاقى قطعى هستند، هم شامل كفار مى شوند، و هم مؤمنين، هم شامل آن كسانى مى شوند كه رزق از حلال مى خورند، و هم آنان كه از حرام.

رزق، و انتفاع مرزوق از آن

مطلبى كه در اين جا واجب است بدانيم اين است كه رزق همان طور كه گفتيم به معناى چيزى است كه مورد انتفاع مرزوق قرار بگيرد. قهراً از هر رزقى آن


1) من جن و انس را نيافريدم مگر براى اين كه عبادتم كنند، نه مى خواهم مرا روزى دهند، و نه طعامم دهند، چون كه خدا رزاق و داراى نيرويى متين است. (سوره ذاريات آيه 58).

2) خدا به حسب تشريع چنين قضا رانده كه جز او را نپرستيد. (سوره اسراء آيه 23).

3) محققاً زيانكار شدند آنان كه اولاد خود را سفيهانه و بدون مدرک علمى كشتند، و آن چه ما روزيشان كرده بوديم از روى افترا بر خود حرام كردند، و به گمراهى اى رسيدند كه اميد راه يافتن به رويشان بسته شد. (سوره انعام آيه 140).

4) و خدا بعضى از شما را در رزق بر بعضى ديگر برترى داده، و همين ها كه برترى يافتند رزق خويش به بردگان خود نمى دهند، تا همه در رزق برابر باشند. (سوره نحل آيه 71).

مقدار رزق است كه مورد انتفاع واقع شود، پس اگر كسى مال بسيارى جمع كرده، كه به غير از اندكى از آن را نمى خورد، در حقيقت رزقش همان مقدارى است كه مى خورد، بقيه آن رزق او نيست مگر از اين جهت كه بخواهد به كسى بدهد، كه از اين جهت رزق است و از جهت خوردن رزق نيست.

پس وسعت روزى و تنگى آن ربطى به زيادى مال و اندكى آن ندارد، (چه بسيار افراد كه مال بسيار دارند، ولى كم مى خورند و چه بسيار افراد كه به عكس آنانند).

اين بحث، يعنى سخن پيرامون مسأله رزق تتمه اى دارد كه ان شاء الله در تفسير آیه: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها، وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها، كُلٌّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ (1)از نظر خواننده خواهد گذشت.

معناى وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ

در اين جا به بحثى كه دربارۀ جملۀ: وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ داشتيم برگشته مى گویيم: توصيف رزق به صفت بى حسابى، از اين بابت است كه رزق از ناحيه خداى تعالى بر طبق حال مرزوق صورت مى گيرد، نه عوضى در آن هست و مرزوق نه طلبى از خدا دارد، و نه استحقاقى نسبت به رزق، آن چه مرزوقين دارند حاجت ذاتى و يا زبانى ايشان است، كه هم ذاتشان ملک خدا است، و هم حاجت ذاتشان، و هم احتياجاتى كه به زبان درخواست مى كنند، پس داده خدا در مقابل چيزى از بندگان قرار نمى گيرد، و به همين جهت حسابى در رزق او نيست.

بعضى احتمال داده اند اين بى حسابى راجع به اندازه گيرى رزق باشد، و مى خواهند بگويند: «رزق خدا نسبت به هر كس كه او بخواهد نامحدود است، ليكن اين معنا با آياتى كه صريحاً رزق را مقدر مى داند نمى سازد، نظير آیه: إِنَّا


1) هود/ 6.

كُلَّ شَيْ ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ (1)(ما هر چيزى را با اندازه گيرى آفريديم) و آیه شریفۀ: وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ، وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ، إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ ءٍ قَدْراً (2)؛ (و هر كس از خدا پروا كند، خدا برايش راه نجاتى قرار داده، از راهى كه خودش پيش بينى نكند روزيش مى دهد، و هر كه بر خدا توكل كند او وى را كافى است، كه خدا به كار خود مى رسد، و چگونه چنين نباشد با اين كه براى هر چيزى اندازه گيرى دارد). پس رزق هر چند از خداى تعالى عطيه اى بدون عوض است، و ليكن در عين حال اندازه دارد، تا چه اندازه اى را خواسته باشد.

از دو آيه مورد بحث چند نكته به دست آمد: اول اين كه ملک (به ضمه ميم) همه اش از خدا است، هم چنان كه ملک (به كسره ميم) هم، همه اش از خدا است.

دوم اين كه: آن چه خير در عالم هست به دست او، و از ناحيه او است.

و سوم اين كه رزق عطيه اى است از ناحيه خدا بدون اين كه بنده استحقاق آن را داشته باشد، و رزق خدا عوض حقى باشد كه بنده بر او دارد.

چهارم اين كه ملک و عزت و هر خير اعتبارى از خيرات اجتماع از قبيل مال و جاه و قوت و شوكت و امثال اين ها هر يک به نوبه خود رزقى است كه مرزوق از آن بهره مند مى شود.

بحث روايى

آيا ملک و حكومت بنى اميه را خدا به آنان داد؟

در كافى (3)از عبد الاعلى، مولاى آل سام از امام صادق علیه السلام روايت آورده كه


1) قمر/ 49.

2) طلاق/ 3.

3) روضة الكافى، ج 8، ص 222، ح 389.

گفت: حضور آن جناب عرضه داشتم قرآن كريم مى فرماید: قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ، تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ، وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ آيا جز اين است كه ملک بنى اميه را خدا به آنان داده؟ فرمود: «اين طور كه تو فكر كرده اى نيست، خداى عز و جل ملک را به ما داد، ولى بنى اميه از دست ما ربودند، همان طور كه خدا به مردى جامه نو مى دهد، ولى چپاولگرى آن را از دست وى مى ربايد، هم چنان كه نبايد گفت خدا به چپاولگر جامه روزى كرده، چون جامه مال او نيست، همين طور نبايد گفت خدا به بنى اميه ملک داده است.

مؤلف: نظير اين روايت را عياشى (1)از داود بن فرقد از امام صادق علیه السلام نقل كرده، البته منظور امام علیه السلام دادن تشريعى است، نه تكوينى چون از نظر تكوين ملک بنى اميه را هم خداى تعالى داده، در سابق هم گفتيم كه دادن ملک دو جور است، يكى تكوينى، يعنى آفريدن، و در دسترس گذاشتن آن، به طورى كه انسان صاحب ملک، قدرتش را در بين مردم گسترش دهد، و در بين آنان نفوذ كلمه و امر مطاع و خواست بى چون و چرا داشته باشد، حال چه به عدالت، و چه به ظلم.

هم چنان كه خود خدا ملک جابرانه نمرود را هم از خودش دانسته و فرموده: أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ (2)كه ان شاء الله در معناى تكوينى بودن اين عطيه بحث خواهيم كرد.

و دوم عطيه تشريعى و آن عبارت است از اين كه خداى تعالى حكم كند به اين كه فلانى بايد حكمران شما باشد، و اطاعتش بر شما واجب است. هم چنان كه دربارۀ طالوت چنين حكمى رانده، و فرموده: إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً (3)


1) تفسير عياشى، ج 1، ص 166.

2) بقره/ 58.

3) خداى تعالى طالوت را مبعوث كرد تا پادشاه شما باشد. (سوره بقره آيه 247).

و اثر اين ملک وجوب اطاعت مردم از او و ثبوت ولايت او بر مردم است، كه محققاً جز به عدل نمى تواند باشد، و اين مقام خود مقامى است ارجمند، و پسنديده نزد خداى سبحان و آن چه كه بنى اميه داشتند ملک به معناى اول و اثر آن بود، و گويا امر بر راوى حديث مشتبه شده، و ملک را به معناى اول گرفته و اثرش را اثر ملک به معناى دوم پنداشته، و خيال كرده حالا كه ملک تكوينى در اختيار بنى اميه قرار گرفته شرعا هم مردم محكوم به اطاعت از ايشانند، لذا امام علیه السلام او را متوجه كرد كه بنى اميه داراى اين ولايت تشريعى نبودند، و ولايت تشريعى خاص ائمه اهل بيت است.

و به عبارت ديگر ملكى كه بنى اميه به دست آوردند ملكى بود پسنديده اگر در دست ائمه اهل بيت قرار مى گرفت، و چون در دست بنى اميه قرار گرفته ملكى است مذموم، براى اين كه ملكى است غصبى، و دادن چنين ملكى را نبايد به خدا نسبت داد، مگر از باب استدراج و مكر، هم چنان كه ملک نمرود و فرعون را هم خدا به ايشان داد تا با آنان مكر كند، و استدراجشان نمايد.

عين اين اشتباه براى خود بنى اميه هم دست داده بود، و آيه را نفهميده بودند، به شهادت اين كه صاحب كتاب ارشاد (1)در داستان خواستن يزيد بن معاويه از عبيد الله بن زياد كه سرهاى شهداى كربلا را برايش بفرستد گفته: و سرها را كه سر مقدس حسين علیه السلام هم در بين آن ها بود، نزد يزيد گذاشتند.

يزيد گفت:

«نفلق هاما من رجال أعزة علينا و هم كانوا اعق و اظلما»

«يعنى از رجالى كه بر ما سرورى داشتند فرق ها شكافتيم، و آنان نسبت به ما عاق تر و ستمگرتر بودند».


1) ارشاد، ج 1، ص 246.

آن گاه به اهل مجلس خود رو كرد و گفت: «اين مرد به من افتخار مى كرد كه پدر من از پدر تو بهتر و مادرم از مادر تو بهتر بود، و جد من از جد تو بهتر و خودم از تو بهترم»، همين سخنان بود كه او را به كشتن داد.

اما اين كه مى گفت: پدر من از پدر يزيد بهتر است جوابش اين است كه پدر من با پدر او بر سر خلافت به منازعت برخاست، و خدا به نفع پدر من و به ضرر پدر او حكم نمود و خلافت را به من داد.

و اما اين كه مى گفت مادر من از مادر يزيد بهتر بود، قسم به جان خودم اين را درست مى گفت، چون فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله بهتر از مادر من بود، و اما اين كه مى گفت: جد من از جد او بهتر است، اين نيز درست بود، چون كسى كه ايمان به خدا و روز جزا دارد به خود چنين جرأتى نمى دهد كه بگويد ابو سفيان بهتر از محمد بود، و اما اين كه مى گفت خود او بهتر از من است گويا اين آيه را نخوانده بود كه خداى تعالى مى فرماید: قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ....

در اين جا زينب دختر على علیه السلام سخن يزيد را به بيانى نظير بيان امام صادق علیه السلام ردّ نموده بنا به روايت سيد بن طاووس (1)و ديگران در پاسخش به يزيد فرمود: اى يزيد گويا از اين كه اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتى، و كار ما بدين جا كشيد كه به اسيريمان ببرند، آن طور كه ساير اسيران را مى برند، به خاطر اين بوده كه ما نزد خدا خوار و تو در درگاه او محترم و آبرومند بوده اى؟ و خدا به خاطر عظمت مقامى كه تو نزد او داشته اى ما را چنين، و تو را چنان كرد؟! از اين كه باد به دماغت افكنده اى و اظهار مسرت مى كنى پيدا است كه اين طور پنداشته اى.

چون مى بينى دنيا و همه اسباب ظاهرى فعلاً رام تواند، و گردش امور به كام


1) اللهوف، ص 181.

تو و ملک و سلطنت ما بدون دردسر در دست تو است، ناگزير از تو مى خواهم لحظه اى سكوت كنى، و آرام بگيرى تا به تو بفهمانم كه چقدر در اشتباهى مگر به ياد ندارى آن كلام خدا را كه مى فرماید: وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ، إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ (1).

دو روايت در معناى تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ...

و در مجمع البيان در تفسير جملۀ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ آمده: بعضى از مفسرين گفته اند: معناى اين جمله اين است كه بار الها تو انسان مؤمن را از پشت پدرى كافر، و انسانى كافر را از صلب پدرى مؤمن در مى آورى، آن گاه افزوده است كه اين معنا، هم از امام باقر علیه السلام روايت شده و هم از امام صادق علیه السلام (2).

مؤلف: قريب به اين معنا را صدوق از امام حسن عسكرى علیه السلام روايت كرده.

و در در المنثور (3)است كه ابن مردويه از طريق ابى عثمان نهدى، از ابن مسعود، از سلمان از رسول خدا صلی الله علیه و آله روايت كرده كه فرمود: معناى اين كه خداى تعالى زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مى آورد، اين است كه مؤمن را از كافر و كافر را از مؤمن بيرون مى آورد.

و در همان كتاب (4)به همين طريق سابق از سلمان فارسى روايت كرده كه گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود وقتى خداى تعالى آدم را آفريد ذريه و نسل او را بيرون نموده و


1) كسانى كه كافر شدند اگر مى بينيد كه ما به ايشان مهلت داده ايم، گمان نكنند كه در اين مهلت خير خود آنان را خواسته ايم، نه تنها منظور ما اين است كه اين گروه بيش تر گناه كنند، و عذابى اليم داشته باشند (سوره آل عمران آيه 178).

2) مجمع البيان، ج 2، ص 428.

3) در المنثور، ج 2، ص 15.

4) در المنثور، ج 2، ص 15.

به صورت يک قبضه به دست قدرت خود گرفت، و آن گاه فرمود: اين ها اهل بهشتند (و لا ابالى)، و مشتى ديگرى گرفت كه در آن همه بدی ها را آورده بود، و فرمود: اين ها اهل آتشند (و لا ابالى)، (بدون اين كه باكى داشته باشم) آن گاه هر دو طايفه از ذريه را به هم آميخت. و نتيجه اش اين شد كه كافر از مؤمن متولد شود، و مؤمن از كافر، اين است كه قرآن در باره اش مى فرماید: تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ، وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ.

مؤلف: اين معنا از عده اى از اصحاب تفسير از سلمان نيز روايت شده، البته روايتى كه سندش بريده، و اين روايات از روايات ذر و ميثاق است، كه ان شاء الله بيانش در محلى مناسب خواهد آمد.

رواياتى درباره «رزق» و مقدّر بودن آن

و در كافى (1)از محمد بن يحيى، از احمد بن محمد، و عده اى از اصحاب ما فرقه اماميه، از سهل بن زياد، از ابن محبوب، از ابى حمزه ثمالى، از امام ابى جعفر (باقر علیه السلام) روايت آورده كه گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجة الوداع فرمود: آگاه باشيد كه روح الامين به قلبم انداخت كه هيچ انسانى نمى ميرد مگر وقتى كه رزقش را تا حد كمال خورده و ديگر در نزد خدا رزقى نداشته باشد.

پس از خدا بترسيد، و در راه به دست آوردن رزق منحرف نشويد، راه صواب را به دست گيريد، و دير رسيدن بهره اى از رزق، شما را به نافرمانى خدا واندارد، براى اين كه خداى تعالى رزق حلال را بين خلقش تقسيم كرده، و آن را به طور حرام تقسيم ننموده، و خلاصه آن چه را خدا تقسيم كرده رزق حلال است، نه حرام، پس هر كس از خدا پروا كند، و خويشتن دارى نمايد، رزقش از راه حلال خواهد رسيد، و هر كس پرده حرمت خدا را پاره نموده، و رزقش را از غير راه حلال بگيرد، رزق حلالش را به


1) كافى، ج 5، ص 80، ح 1.

عنوان قصاص از او خواهند گرفت، در نتيجه همان مقدارى را كه بايد از حلال مى خورد از حرام خورده، و نه بيش تر، با اين تفاوت كه حساب آن را بايد پس بدهد.

و در نهج البلاغه (1)است كه: امام علیه السلام فرمود: رزق دو جور است، رزقى كه آن تو را مى طلبد، و رزقى كه تو آن را مى طلبى، آن كه تو را مى طلبد به فرضى كه تو به سراغ آن نروى او به سراغ تو خواهد آمد، پس غم روزى يک ساله ات را سربار غم امروزت مساز، براى هر روز غم همان روز كافى است، براى اين كه اگر مدت سال جزء عمر تو نباشد، بيهوده غمش را نخورده اى، و چرا غم رزقى را بخورى كه مال تو نيست، و نيز مگر تا كنون چنين چيزى شده كه رزق تو را قبل از اين كه به دست تو برسد ديگرى خورده باشد؟ و يا ديگرى آن را از چنگ تو ربوده باشد، و يا مگر تا كنون چنين چيزى شده كه آن چه برايت مقدر شده ديرتر از موعد به دستت رسيده باشد؟.

و در قرب الاسناد (2)است كه ابن طريف، از ابن علوان، از جعفر، از پدرش علیه السلام روايت كرده كه فرمودند: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: (رزق مانند باران و بعدد آن از آسمان به زمين و براى هر انسانى به مقدارى كه برايش مقدر شده نازل مى شود، و ليكن براى خدا فضل هايى هم هست، بنا بر اين از خداى تعالى فضل او را نيز بخواهيد).

مؤلف: روايات در اين معانى بسيار است، و ان شاء الله بحث پيرامون اين گونه احاديث در تفسير سوره هود خواهد آمد.

بحث علمى
ضرورى بودن نظام حكومت در اجتماع

در بعضى از بحث هاى گذشته اين معنا گذشت كه اعتبار اصل ملكيت از


1) نهج البلاغه، فيض الاسلام، ج 5، ص 935.

2) قرب الاسناد، ص 55.

اعتبارات ضروريه اى است كه بشر در هيچ حالى از آن بى نياز نيست، چه در حال فردى و چه در حال جمعى، و ريشه اين اعتبار ملكيت بالآخره منتهى مى شود به اعتبار اختصاص.

اين وضع ملک (به كسره ميم) است، و اما ملک (به ضمه ميم) كه به معناى سلطنت بر افرادى از انسان ها است، آن نيز از اعتبارات ضرورى است كه انسان از آن بى نياز نيست، ليكن آن چيزى كه بشر در آغاز بدان نيازمند است، همانا تشكيل اجتماع است، اما اجتماع از جهت تأليف و بافت آن از اجزاى بسيار كه هر يک براى خود هدفى و اراده اى غير هدف و خواست ديگران دارد، نه اجتماع از جهت تک تک افراد آن، براى اين كه تک تک افراد اجتماع خواست هاى متباين و مقاصدى مختلف دارند، افراد به خاطر همين اختلاف هايشان آبشان در يک جوى نمى رود، هر فردى مى خواهد آن چه در دست ديگران است بربايد، و بر سايرين غلبه كند، و بر حدود سايرين تجاوز نموده، حقوق آنان را هضم كند و در نتيجه هرج و مرج پديد آورد، و اجتماعى را كه به منظور تأمين سعادت زندگى تشكيل يافته وسيله بدبختى و هلاكت ساخته و دوا را درد بى درمان كند، و معلوم است كه اين خواست، خواست يک فرد نيست، همه همين را مى خواهند، و هيچ چاره اى براى رفع اين غائله نيست، مگر اين كه اجتماع براى خود قوه اى غالب و قاهر فراهم كند تا ساير قوا را تحت الشعاع خود قرار داده و تمام افراد را تحت فرمان خود در آورد.

و در نتيجه قواى سركش را كه مى خواهند بر ديگران تجاوز نمايند به حد وسط برگردانيده، افراد ضعيف را نيز از مرحله ضعف نجات داده، به حد وسط برساند، و سرانجام تمام قواى جامعه از نظر قوت و ضعف برابر و نزديک به هم شوند، و آن گاه هر كدام از آن قوا را در جاى خاص خودش قرار داده، هر صاحب حقى را به حقش برساند.

و از آن جايى كه انسانيت در هيچ حالى و حتى در هيچ آنى از فكر استخدام ديگران خالى نمى شود، و به بيانى كه گذشت هر انسانى همواره مى خواهد انسان هاى ديگر را به خدمت خود بگيرد، تاريخ هيچ اجتماعى را در اعصار گذشته سراغ ندارد كه خالى از مردانى خودكامه و مسلّط بر ساير افراد آن جامعه باشد، تا آن جا كه افراد را به قيد بردگى خودكشيده، جان و مال آنان را تملک كرده باشد، بلكه تا آن جا كه وضع جوامع را نشان داده وجود چنين افرادى را به نام ملک (پادشاه) ضبط كرده است، و بعضى از فوائد بر وجود چنين افراد خودكامه و سركش مترتّب مى شده، هر چند كه خود آنان و درباريان و ياوران و لشكريانشان نيز افرادى طاغى و متجاوز از حق بودند، ولى اين فايده را داشته اند كه به منظور حفظ سلطنت و ملک خود همه افراد جامعه را در حال ذلت و استضعاف نگه بدارند تا كسى نيروى تجاوز به حقوق ديگران را نداشته باشد.

چون اگر چنين افرادى در جامعه پيدا شوند امروز به حقوق مردم كوچه و بازار تجاوز مى كنند، و فردا به خود پادشاه ياغى گشته، ملک و سلطنت را از چنگ او درمى آورند، همان طور كه خود پادشاه نيز سلطنت خود را از ديگران گرفت.

و كوتاه سخن اين كه جوامع بشرى از ترس اين كه مبادا در اثر تضعيف دولت وقت، دولت هاى ديگر بر سر آنان بتازند، ناگزير بودند به ظلم و جور دولت خود تن در دهند، و با آن روش ظالمانه خو كنند، و اين خو كردن به ظلم نگذاشت تا بشر به اين راه حل فكر كند، كه اصلاً حكومت يک فرد خودكامه بر همه افراد جامعه چرا؟ و چرا حكومت مردم بر مردم را طرح نريزند: بلكه به جاى فكر كردن در اين باره خود را سرگرم كردند به مدح و ثناى همان دولت جائر و ظالم البته اين تا موقعى بود كه ظلم و جور سلطان از حد نگذرد، و كارد به استخوان مردم نرسد، و اما اگر كار به اين جا مى كشيد به تظلم و شكايت مى پرداختند.

بله چه بسا از اين خودكامگان كه نام پادشاه يا رئيس بر خود نهاده بودند دستخوش هلاكت يا قتل يا سرنوشت هاى شوم ديگرى مى شدند، و آن گاه مردم در اثر نداشتن يك زمامدار احساس فتنه و فساد نموده، اختلال نظام و وقوع هرج و مرج تهديدشان مى كرده، ناگزير مى شدند يک گردن كلفت ديگر را روى كار آورند، و زمام امور اجتماع را به دست وى دهند، و باز آن شخص، پادشاه مى شد، و تعدى و تحميل را از سر مى گرفت.

اجتماعات بشرى همواره وضعى اين چنين داشت، تا آن كه از سوء سيرت اين حكومت ها به تنگ آمد، و فهميد، كه طبع حكومت يک فرد بر جامعه همين است، كه او را خودكام و مستبد مى سازد، بدين جهت ناگزير شد قوانينى در خصوص تعيين وظائف حكومت ها وضع كند، و پادشاهان دنيا را مجبور كرد تا از آن قوانين تبعيت كنند، از آن بعد سلطنت ها به اصطلاح سلطنت مشروطه شد، و مردم در نگهدارى و نظارت بر آن قوانين مراقبت كامل داشتند.

يكى از مواد اين قوانين اين بود كه سلطنت را موروثى مى دانست، كه بعد از آزمايش ها ديد اين هم سعادت او را تأمين نمى كند، چون ديد وقتى پادشاه بر اريكه سلطنت سوار شد هر قدر هم ظلم و تعدى و بدرفتارى كند نمى تواند او را از سلطنت خلع نمايد، چون به حكم قانونى كه خودش درست كرده سلطنت موروثى است، لذا در اين قانون هم تجديد نظر نموده، سلطنت را به رياست جمهور تبديل كرد، در نتيجه ملک دائمى مشروط، مبدل شد به ملک موقت مشروط و چه بسا در اقوام و اُمّت هاى مختلف انواعى از دولت هاى ناشناخته داشته باشند، كه داعى آن ها از تشكيل چنان نظام ها نيز فرار از مظالمى بوده كه از رژيم هاى قبلى ديده بودند، و چه بسا انواعى ديگر از رژيم ها كه فعلاً فهم ما آن را تشخيص نمى دهد، ولى در قرون آينده روى كار بيايند.

ليكن آن چه از تمامى اين تلاش ها كه جوامع بشرى در راه اصلاح اين مسأله، يعنى چگونگى سپردن زمام جامعه به دست كسى كه امر آن را تدبير كند، و خواست هاى مختلف و متضاد افراد و گروه ها و قواى ناسازگار را متحد سازد، به دست آمده اين است كه بشر نمى تواند خود را از داشتن رژيم و يا مقام سرپرستى بى نياز بداند، به شهادت اين كه تا كنون بى نياز ندانسته و تا آن جا كه تاريخ بشر نشان مى دهد همواره براى خود حكومت و رژيمى درست كرده است، هر چند كه بر حسب اختلاف امم و مرور ايام، نام ها و شرائط مختلفى داشته است چون پديد آمدن هرج و مرج و اختلال امر زندگى اجتماعى به هر تقدير از لوازم نداشتن رژيم و عدم تمركز اراده ها و هدف هاى مختلف در يک اراده و يک مقام است.

نقش مهم انبياء علیهم السلام در اصلاح و رفع نواقص نظام هاى حكومتى

و اين بحث، تفصيل همان اشاره اجمالى است كه در آغاز بحث نموده و گفتيم كه ملک از اعتبارات ضروريه زندگى اجتماعى انسان ها است.

و اين اعتبار نظير ساير موضوعات اعتبارى است كه همواره اجتماع بشر در صدد تكميل و اصلاح و رفع نواقص آن و زدودن آثار ناسازگار با سعادت انسانيت آن برآمده است.

كه البته مقام نبوت در اين اصلاح سهم كامل ترى را داشته، چون اين مسأله در علم الاجتماع مسلم است كه هر سخن و نظريه اى كه بين عامه و خاصه مردم انتشار يابد، در صورتى كه از غريزه خود انسان ها سرچشمه گرفته باشد، و قريحه آن را بپسندد، و نفوس، منتظر چنين سخن و نظريه اى باشند، اين سخن قوى ترين سبب و عامل براى يكسان كردن تمايلات متفرقه است، و بهتر از هر عامل ديگر مى تواند جمعيت هاى متشتت و پراكنده را متحد، و يک دست كند، به طورى كه قبض و بسط ها يكى شود، اراده ها يكى گردد، و هيچ عاملى و هيچ دشمنى نتواند

در برابر آن اتحاد مقاومت كند. اين نيز ضرورى و بديهى است كه نبوت از قديم ترين عهد تاريخ ظهورش، مردم را به سوى عدل مى خوانده و از ظلم منعشان مى كرده، و به سوى بندگى خدا و تسليم در برابر او تشويق مى نموده، و از پيروى فراعنه طاغى و مستكبرين قدرت طلب نهى مى كرده، و اين دعوت از قرون متمادى، قرنى بعد از قرن ديگر، و در امتى بعد از اُمّت ديگر ادامه داشته، هر چند كه از نظر وسعت و ضيق دعوت در اُمّت هاى مختلف و زمان هاى متفاوت اختلاف داشته، و محال است كه مثل چنين عاملى قوى، قرن هاى متمادى در بين اجتماعات بشرى وجود داشته باشد، و در عين حال هيچ اثرى به جاى نگذارد.

با اين كه مى بينيم قرآن كريم در اين باره قسمت عمده اى از وحى هايى كه به انبيا علیهم السلام شده، حكايت نموده، مثلاً از نوح حكايت كرده كه در شكوه به پروردگارش مى گفت: رَبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِي وَ اتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مالُهُ وَ وَلَدُهُ إِلَّا خَساراً وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبَّاراً، وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ (1).

و نيز جدال بين آن جناب و بزرگان و قومش را حكايت نموده، مى فرماید: قالُوا أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ؟ قالَ وَ ما عِلْمِي بِما كانُوا يَعْمَلُونَ، إِنْ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلى رَبِّي لَوْ تَشْعُرُونَ (2)

گفت: من چه اطلاعى دارم كه اينان چه عملى دارند، اگر شما شعور داشته باشيد خواهيد فهميد كه حساب آنان جز به دست پروردگار من نيست (سوره شعرا آيه 113).

.

و از هود علیه السلام حكايت كرده كه به قوم خود فرمود: أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ، وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ، وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ (3).


1) پروردگارا ايشان نافرمانيم نموده، كسى را پيروى كردند كه مال و فرزندش جز زيان برايش نيفزود، و با من مكرى بس بزرگ كردند، و گفتند خدايانتان را بى ياور نگذاريد (سوره نوح آيه 23).

2) گفتند آيا به تو ايمان آوريم در حالى كه مشتى مردم فقير و بى سر و پا از تو پيروى كرده اند؟

3) چرا در هر مكانى به بيهودگى نشانى بنا مى كنيد، و آب گيرها مى سازيد، مگر جاودانه زنده خواهيد بود، و در هنگام سختگيرى چون ستمگران سخت مى گيريد (سوره شعراء آيه 130).

و از صالح علیه السلام حكايت كرده كه به قوم خود فرمود: فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ، وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ، الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ (1).

چه كسى مى تواند منكر اين سخن ما باشد، با اين كه موسى علیه السلام (پيامبر اولوا العزم) را مى بينيم كه در دفاع از بنى اسرائيل به معارضه با فرعون و روش جائرانه او قيام كرده، و قبل از او ابراهيم علیه السلام را مى بينيم كه به معارضه با نمرود برمى خيزد، و بعد از او عيسى بن مريم علیه السلام و ساير انبيا را مى بينيم كه هر يک عليه خود سران عصر خود قيام نموده و سيره ظالمانه سلاطين و عظماى عصر خود را تقبيح نموده و مردم را از اطاعت مفسدين و پيروى طاغيان بر حذر مى داشتند.

تا اين جا اشاراتى بود كه به سيره انبياى قبل از اسلام نموديم، و اما پيامبر اسلام و كتاب مقدسش قرآن كريم، در رابطه به دعوتش به سرپيچى از اطاعت مفسدين، و نپذيرفتن ذلت و نيز اخبارى كه از عاقبت امر ظلم و فساد و عدوان و طغيان داده بر كسى پوشيده نيست.

از آن جمله دربارۀ قوم عاد و ثمود و فرعون فرموده: أَ لَمْ تر كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ، الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ، وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ، وَ فِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتادِ، الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلادِ، فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسادَ، فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ، إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ (2).

و از اين قبيل آيات كه در قرآن كريم بسيار است.


1) از خدا بترسيد، و مرا اطاعت كنيد، و امر اسرافگران را گردن ننهيد، اسرافگرانى كه در زمين فساد مى كنند، و اصلاح نمى كنند (سوره شعراء آيه 157).

2) مگر نديدى كه پروردگارت با عاد با آن بناى ستون دار كه نظير آن در هيچ شهرى ساخته نشده بود و با فرعون كه مردم را با ميخ، به ديوار مى كوبيد و با آنان كه در شهرها طغيان كردند و در آن ها فساد راه انداختند چه كرد؟ آرى پروردگارت تازيانه عذاب بر سر آنان فرود آورد، همانا پروردگارت در كمين ستمگران است (سوره فجر آيه 14).

و اما ملک (به ضمه ميم) كه گفتيم آن نيز از اعتباراتى است كه مجتمع انسانى هيچ گاه از آن بى نياز نبوده است، بهترين بيان و كامل ترين آن در اثباتش اين آيه است، كه بعد از شرح داستان طالوت مى فرماید: وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِينَ (1)كه در سابق گفتيم چگونه اين آيه شريفه به وجهى بر مدعاى ما دلالت مى كند.

و در قرآن كريم آيات بسيارى است كه متعرض ملک (به ضمه ميم)، يعنى ولايت و وجوب اطاعت والى و مسائلى ديگر مربوط به ولايت شده است، و آياتى ديگر است كه ملک و ولايت را موهبت و نعمت شمرده، مثلاً مى فرماید: وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (2)و يا مى فرماید: وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً، وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ (3)، و يا فرموده:

وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ (4)و آياتى ديگر از اين قبيل. چيزى كه هست قرآن مسأله سلطنت و حكومت را به شرطى كرامت خوانده كه با تقوا توام باشد، چون در بين تمامى امورى كه ممكن است از مزاياى حيات شمرده شود كرامت را منحصر در تقوا نموده: يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ (5).


1) و اگر نبود كه خدا بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع مى كند، مسلما زمين فاسد مى شد. و ليكن خداى تعالى درباره عالميان فضلى خاص دارد، و با دفع مردمى به وسيله مردمى ديگر از تباهى زمين جلوگيرى مى نمايد. (سوره بقره آيه 251).

2) ما به آل ابراهيم سلطنتى عظيم داديم. (سوره نساء آيه 54).

3) و شما را پادشاه كرد، و به شما سلطنتى داد كه به احدى از اهل عالم نداده بود. (سوره مائده آيه 20).

4) و خدا ملک خود را به هر كس كه بخواهد مى دهد. (سوره بقره آيه 247).

5) هان اى مردم ما شما را از يک نر و ماده آفريديم، و آن گاه دسته دسته و قبيله قبيله تان كرديم، تا يكديگر را بشناسيد، به درستى كه نزد خدا گرامى ترين شما با تقواترين شما است. (سوره حجرات آيه 13).

و چون حساب تقوا تنها به دست خدا است، هيچ كسى نمى تواند با ملاک تقوا بر ديگران بزرگى بفروشد، به همين جهت پس هيچ فخرى براى احدى بر احدى نيست، براى اين كه اگر كسى بخواهد به امور مادى و دنيوى بر ديگران فخر كند كه امور دنيوى فخر ندارد، و قدر و منزلت تنها از آن دين است، و اگر بخواهد با امور اخروى فخر بفروشد كه آن هم به دست خداى سبحان است، (و به قول آن شاعر:

كسى نمى داند در اين بحر عميق *** سنگريزه قرب دارد يا عقيق.

پس ديگر چيزى كه انسان با آن فخر بفروشد باقى نمى ماند، و انسانى كه داراى نعمت ملک و سلطنت است از نظر يک مسلمان نه تنها افتخارى ندارد، بلكه بارش سنگين تر و زندگيش تلخ تر است، بله اگر از عهده اين بار سنگين بر آيد و ملازم عدالت و تقوا باشد البته نزد پروردگارش اجرى عظيم تر از ديگران دارد، و خدا ثواب بيش ترى به او مى دهد.

و اين همان سيره صالحه اى است كه اولياى دين ملازم آن بودند، و ما ان شاء الله العزيز اين معنا را در بحثى مستقل و جداگانه كه دربارۀ سيره رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بيت طاهرينش ايراد خواهيم كرد با رواياتى صحيح اثبات نموده و روشن مى سازيم كه آن حضرات از ملک و سلطنت بيش از جنگ با جبابره چيزى عايدشان نشد، همواره در اين تلاش بودند كه با طغيان طاغيان، و استكبار آنان معارضه نموده، نگذارند در زمين فساد راه بيندازند.

و به همين جهت قرآن مردم را دعوت به اين نكرده كه در مقام تأسيس سلطنت و تشييد بنيان قيصريت و كسرويت برآيند، بلكه مسأله ملک را شانى از شؤون مجتمع انسانى مى داند، و اين وظيفه را به دوش اجتماع نهاده است، همان طور كه مسأله تعليم و يا تهيه نيرو براى ترساندن كفار را وظيفه عموم دانسته.

بلكه اصل را تشكيل اجتماع و اتحاد و اتفاق بر دين دانسته، از تفرقه و دشمنى

نهى نموده و فرموده است: وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً، فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ (1).

و نيز فرموده: قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ، وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً، وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ، فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (2).

پس قرآن كريم به طورى كه ملاحظه مى كنيد مردم را دعوت نمى كند مگر به سوى تسليم خداى يگانه شدن، و از جوامع تنها آن جامعه را معتبر مى داند كه جامعه اى دينى باشد، و جوامع ديگر كه هر يک شريكى براى خدا قرار مى دهند و در برابر هر قصر مشيدى خضوع نموده، در برابر هر قيصر و كسرايى سر فرود مى آورند، و براى هر پادشاهى مرز و حدودى جغرافيايى و براى هر طايفه اى، وطنى جداگانه قائلند، خرافاتى ديگر از اين قبيل را جزء مقدسات خود مى دانند، طرد نموده، چنين اجتماعى را از درجه اعتبار ساقط مى داند.

بحث فلسفى دربارۀ استناد امور اعتباريه به خداى سبحان

هيچ شكى نيست در اين كه خداى تعالى تنها كسى است كه سلسله عليت جاريه در عالم به او منتهى مى شود و او است كه هر علتى را علت كرده و رابطه بين او و ميان اجزاى عالم و سراپاى آن رابطه عليت است، و در بحث هاى مربوط


1) اين است راه مستقيم من، پس همين را پيروى كنيد، و راه هاى ديگر را پيروى مكنيد، كه شما را از راه خدا متفرق مى سازد. (سوره انعام آيه 153).

2) بگو اى اهل كتاب بيائيد كلمه مشترک بين ما و خودتان را بپذيريد. و بپذيريد كه جز خدا را نپرستيم، و كسى را با او شريک نكنيم، و بعضى از ما بعض ديگر را به جاى خدا رب خود نگيرد، و اگر به اين سخنت اعتنا ننموده اعراض كردند، بگو پس گواه باشيد كه ما گردن نهادگانيم. (آل عمران آيه 64).

به علت و معلول، اين معنا مسلم و روشن شده كه عليت تنها در هستى ها است، نيستى ها علت نمى خواهند، به اين معنا كه وجود حقيقى معلول وجودى است كه از علت ترشح شده، و اما غير وجود حقيقى او و امورى كه چيزى جز اعتبار نيستند، از قبيل ماهيت و ملكيت و امثال آن، چيزهايى كه از علت ترشح كنند نيستند، و اصلاً از سنخ وجود نيستند، تا محتاج علت باشند، و اين مطلب به عكس نقيض منعكس شده، نتيجه مى دهد كه هر چيزى كه وجود حقيقى ندارد معلول هم نيست، و چون معلول نيست، به واجب الوجود هم منتهى نمى شود.

اين جا است كه مسأله استناد بعضى از امور اعتباريه محض، به خداى تعالى مشكل مى شود، زيرا قرار شد امور اعتباريه محض اصلاً وجود حقيقى نداشته باشند، و وجود و ثبوتشان تنها وجودى اعتبارى و فرضى باشد آرى اين گونه امور از ظرف فرض و اعتبار تجاوز نمى كند، و چيزى كه حقيقتا وجود ندارد چگونه ممكن است به خدايش مستند كرد؟.

پس چطور بگوييم خدا امر كرد و نهى فرمود؟ و فلان قانون را وضع كرد، با اين كه امر و نهى و وضع، همه امور اعتباريه اند؟ و نيز چگونه بگوييم، خدا مالک و داراى عزت و رزق و غير ذلک است؟.

پاسخى كه حل اين مشكل مى كند اين است كه امور نامبرده هر چند از وجود حقيقى سهمى ندارند، و ليكن آثارى دارند كه آن آثار به بيانى كه مكرر گذشت اسامى اين امور را حفظ نموده، و خود امورى حقيقى اند، كه در حقيقت، اين آثار منسوب و مستند به خداى تعالى است، و اين استناد است كه استناد آن امور اعتباريه را به خدا نيز اصلاح مى كند، و مصحح آن مى شود كه بتوانيم امور اعتباريه نامبرده را هم به خدا نسبت دهيم.

مثلا ملک كه در بين ما اهل اجتماع امرى است اعتبارى و قراردادى، و در هيچ جاى از معناى آن به وجود حقيقى برنمى خوريم، بلكه حقيقتش همان

موهومى بودن آن است، ما آن را وسيله قرار مى دهيم براى رسيدن به آثار حقيقى و خارجى، و آثارى كه جز با آن ملک موهوم نمى توانيم بدان دست يابيم، اگر آن امر موهوم را امرى حقيقى و واقعى فرض نكنيم، به آن نتائج واقعى نمى رسيم، و آن آثار خارجى همين است كه به چشم خود مى بينيم، توانگران به خاطر داشتن آن ملک موهوم به ديگران زور مى گويند، و در ديگران اعمال سطوت و قدرت نموده، و به حقوق ديگران تجاوز مى كنند، و آنان كه اين ملک موهوم را ندارند، دچار ضعف و ذلت مى شوند، و نيز به وسيله همين ملک موهوم است كه مى توانيم هر فردى را در مقامى كه بايد داشته باشد قرار داده، حق هر صاحب حقى را بدهيم و آثارى ديگر نظير اين ها را بر آن امر موهوم مترتّب سازيم.

ليكن از آن جا كه حقيقت معناى ملک و اسم آن ما دام كه آثار خارجيش مترتّب است باقى است، لذا استناد اين آثار خارجيه به علل خارجيش عين استناد ملک به آن علل است، و هم چنين عزت كه همه حرف هايى كه دربارۀ ملک زده شد دربارۀ آن و در آثار خارجيه اش و استناد آن به علل واقعيش جريان دارد، و هم چنين در ساير امور اعتباريه از قبيل امر و نهى و حكم و وضع و غير ذلک.

از اين جا روشن مى گردد كه همه امور اعتباريه به خاطر اين كه آثارش مستند به خداى تعالى است، خود آن ها نيز استنادى به خدا دارند، البته استنادى كه لائق ساحت قدس و عزت او بوده باشد. (1)

حدیث بحار الأنوار
اشاره
• حدیث بحار الأنوار (2)

«الصَّحِيفَةُ السَّجَّادِيَّةُ، صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَى مَنْ أَلْهَمَهَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ


1) ترجمه تفسير الميزان، ج 3، ص 212.

2) بحار الأنوار، ج 55، ص 200.

بِقُوَّتِهِ وَ مَيَّزَ بَيْنَهُمَا بِقُدْرَتِهِ وَ جَعَلَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَدّاً مَحْدُوداً وَ أَمَداً مَمْدُوداً يُولِجُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا فِي صَاحِبِهِ وَ يُولِجُ صَاحِبَهُ فِيهِ بِتَقْدِيرٍ مِنْهُ لِلْعِبَادِ فِيمَا يَغْذُوهُمْ بِهِ وَ يُنْشِئُهُمْ عَلَيْهِ فَخَلَقَ لَهُمُ اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ مِنْ حَرَكَاتِ التَّعَبِ وَ نَهَضَاتِ النَّصَبِ وَ جَعَلَهُ لِبَاساً لِيَلْبَسُوا مِنْ رَاحَتِهِ وَ مَنَامِهِ فَيَكُونَ ذَلِكَ لَهُمْ جَمَاماً وَ قُوَّةً وَ لِيَنَالُوا بِهِ لَذَّةً وَ شَهْوَةً وَ خَلَقَ لَهُمُ النَّهَارَ مُبْصِراً لِيَبْتَغُوا فِيهِ مِنْ فَضْلِهِ وَ لِيَتَسَبَّبُوا إِلَى رِزْقِهِ وَ يَسْرَحُوا فِي أَرْضِهِ طَلَباً لِمَا فِيهِ نَيْلُ الْعَاجِلِ مِنْ دُنْيَاهُمْ وَ دَرَكُ الآجِلِ فِي أُخْرَاهُمْ بِكُلِّ ذَلِكَ يُصْلِحُ شَأْنَهُمْ وَ يَبْلُو أَخْبَارَهُمْ وَ يَنْظُرُ كَيْفَ هُمْ فِي أَوْقَاتِ طَاعَتِهِ وَ مَنَازِلِ فُرُوضِهِ وَ مَوَاقِعِ أَحْكَامِهِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی اللَّهُمَّ فَلَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا فَلَقْتَ لَنَا مِنَ الْإِصْبَاحِ وَ مَتَّعْتَنَا بِهِ مِنْ ضَوْءِ النَّهَارِ وَ بَصَّرْتَنَا بِهِ مِنْ مَطَالِبِ الْأَقْوَاتِ وَ وَقَيْتَنَا فِيهِ مِنْ طَوَارِقِ الآفَاتِ إِلَى آخِرِ الدُّعَاء.»

ترجمه:

صحیفه سجادیه: که درود خدا بر کسی که آن را الهام نموده، آمده: حمد و سپاس خدائی را که با نیرویش شب و روز را آفرید و با قدرتش آن دو را از هم جدا ساخت و برای هر کدام از آن ها حدی معین و سرآمدی مشخص قرار داد، هرکدام از آن دو را در دیگری داخل می کند و قرینش را در او داخل می کند، به سبب تقدیرش برای بندگان در چیزی که بدان غذایشان داده و بر آن رشدشان دهد، پس شب را برایشان آفرید، تا در آن، از حرکات خستگی زا و برخواستن های رنج آفرین آرامش یابند و آن را پوششی قرار داد، تا از راحتی و خوابش بپوشند که این کار برایشان فزونی و نیرو آورد و برای این که به لذت و میلی دست یابند و روز را برایشان روشن آفرید تا در آن فضلش را بجویند و در طلب اسباب رزقش برآیند و در زمینش برای طلب دنیای زودگذرشان و رسیدن به آخرت جاودانه اشان آزادانه بگردند. به وسیله همه این ها کارشان را اصلاح و اخبارشان را آشکار می کند و نظاره می کند که در اوقات

طاعت و محل واجبات و موقع انجام احکامش، چگونه اند؟ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی؛ «تا کسانی را که بد کرده اند، به [سزای] آن چه انجام داده اند کیفر دهد، و آنان را که نیکی کرده اند، به نیکی پاداش دهد.»، پس بار خدایا، حمد و سپاس بر تو، به دلیل این که صبح را برای ما شکافتی و به وسیله آن، ما را از روشنی روز بهره مند ساختی و به روزی جستن بینا نمودی و ما را در آن، از بدآمدهای آفات حفظ کردی، تا آخر دعا.

بیان علامه مجلسی رحمة الله

«خلق اللیل و النهار بقوته»، خلق به معنای ایجاد و تقدیر است و هر دو معنی در این جا مناسب است و جمع بین این دو هم ممکن است و خلق کردن شب و روز، توسط خدای متعال به واسطه خلق خورشیدِ روشنی است که در نهایت نورافشانی است، به طوری که نورش بر نور سائر کواکب چیره می شود و به خلق کردن هوائی است که خودش تاریک است و قابل روشن شدن است و به خلق کردن زمین متراکمی است که قابل روشن شدن است، به طوری که پرتوها از آن منعکس می شود و خورشید را متحرک در دور زمین قرار داده که با طلوع و یا ظهور نشانه آشکارش، روز و با غروب یا ذهاب حمره مشرقیه اش شب، حاصل می شود و مقدم کردن شب، به خاطر مقدم بودن شرعی و عرفی آن است، همان طور که دانستی و یا به خاطر تقدم تاریکی بر نور، به سبب عدمی یا شبیه به عدمی بودنش و یا به خاطر تاسی به قرآن، در بیش تر مواضعش، (میز بینهما بقدرته) یعنی هرکدام از آن ها را به لحاظ صورت، خواص و آثار، جدای از دیگری قرار داد و گفته شده که معنایش این است که به دلیل این که خدای متعال، برای هر روز و شبی از روزهای سال خورشیدی و شب هایش، برای هر قطعه از قطعات زمین، زمان معینی را مقدر کرده که هیچ گاه زیاد و کم نمی شود، یکی از این دو در دیگری داخل نمی شود، به

این صورت که شب قبل از تمام شدنش در روز داخل شود و بالعکس، پس هرکدام از این دو از دیگری جداست یعنی یکی با دیگری مخلوط نمی شود، اما استفاده این معنی از جمله بعدی هم ممکن است، قدرت، صفت نفسانی است که یکی از شئونش ایجاد و احداث به صورتی است که، از کسی متصور است که فعلی به او قائم [وابسته] باشد، به جای ترک و ترک به جای فعل، قوت هم بر قدرت اطلاق می شود، در حالتی که صدور افعال سخت از صاحبش، صحیح باشد [یعنی اگر کسی افعال سخت انجام دهد می گویند قوت دارد] و گاهی بر حالتی اطلاق می شود که صاحبش، مصدری برای ایجاد امری یا سببی بر آن باشد، مانند قوای ناطقه، نامیه، بینائی، شنوائی و امثال آن، «باء» در هر دو موضع، برای استعانت یا ملابست است «و جعل لکل واحد منهما حدا محدودا و أمدا ممدودا» حد شیء، محل قطع شدن [پایان] و انتهای آن است و «حد»، مانع بین دو چیز است، «محدود» یعنی معین یا جدا شده از غیرش و «أمد»، بر غایت و زمان ادامه دار اطلاق شده و «ممدود»، یعنی بسط داده شده [باز شده] و ادامه دار و در بعضی از نسخ «موقوتا» آمده که به «محدود» نزدیک است، اما «ممدودا» ظاهرتر است و «جعل الامد»، یعنی امتداد، تا معنای جدیدی تأسیس شود.

«یولج کل واحد منهما فی صاحبه و یولج صاحبه فیه»، «ایلاج»، یعنی داخل شدن و دانستی که برای وارد شدن هر کدام از این دو در دیگری، دو معنا وجود دارد: یکی از آن ها، به آمدن شب بعد از روز و آمدن روز بعد از شب بر می گردد و دومی به زیادت هرکدام از آن ها و نقصان دیگری، و در خصوص این عبارت، اشکالی وارد است و آن این است که زیادت و نقصان، در هر کدام از این دو، از جمله اولی استفاده می شود، پس چه فایده ای در جمله دوم است؟ و از این [اشکال] به چند وجه پاسخ داده شده، اول چیزی است که شیخ بهائی رحمة الله ذکر فرموده، آن جا که گفته: مقصود، آگاه

نمودن بر امری عجیب است که آن، حصول زیادت و نقصان، با هم، در هر شب و روز و در یک وقت است و این بر حسب اختلاف بقاع از خط استواست، مانند مناطق شمالی و جنوبی، چه این که مسکونی باشند یا نباشند، زیرا تابستان [منطقه] شمالی زمستان [منطقه] جنوبی است و بالعکس، پس زیادت و نقصانِ روز، در یک وقت واقع اند، اما در دو منطقه از زمین و زیادت شب و نقصان آن هم چنین است و اگر حضرت علیه السلام، با کلام «و یولج صاحبه فیه» به این مطلب تصریح نمی کردند، آگاهی بر آن حاصل نمی شد، بلکه ظاهر کلام حضرت علیه السلام وقوع زیادت روز در یک زمان و وقوع نقصانش در زمانی دیگر بود و شب هم همین طور است، چنان چه میان خاص و عام معروف است، پس و او در کلام حضرت علیه السلام «و یولج صاحبه فیه» و او حالیه است که مبتدایش پنهان است، همان طور که مشهور بین نحویون هم همین هست پایان. و من می گویم مبتدا را تقدیر نمود [یعنی مقدر قرار داد]، برای این که جمله حالیه اگر مضارع مثبت باشد با ضمیرِ تنهاست و وقتی که مبتدا پنهان شد، جمله، اسمیه می شود و جمله اسمیه به و او و ضمیر و یا و او تنهائی می آید و گفته شده که نیازی به تکلفِ جمله حالیه نیست، بلکه با عطف هم این معنی درست می شود، پس گویا گفته همان طور که روزها را در نیمه اول سال در شب هایش داخل می کند و شب های نیمه دوم را در روزهایش، هم چنین شب های نیمه اول را در روزهایش و روزهای نیمه دوم را در شب هایش، داخل می کند و این در افق مقابل است، زیرا در آن جا قوس شب، قوس روز می شود و بالعکس، پس شبی که پیش ما در روز داخل می شود همان [شب]، آن جا روزی است که داخل [شب] می شود و هذا الاعتبار أغرب و أبعد مما اعتبر اولاً و هو أن البقاع الجنوبیه أمرها علی العکس باعتبار النصفین مطلقاً من غیر اعتبار کل یوم و لیل بعینه انتهی.

و من می گویم: این معنی به جمله حالیه محتاج تر از جمله اول است، اگرچه

که هر دو معنا بدون آن هم درست است دوم: آن چیزی است که گفته اند، جمله اولی دلالت بر این می کند که هر کدام از آن دو در قرینش وارد می شود و جمله دومی دال بر این است که هر کدام از آن دو، قرینش داخلش می شود و این معنای دیگری، غیر از معنای اول است و اگر چه که لازمه آن است، اما تصریح به علم، به طور ضمنی برای توجه دادن و مبالغه، امر شائع مشهوری است، خصوصاً در مورد امر بزرگی که قوام عالم و نظامش، با آن است، زیرا شب و روز از بدیهیات مصالح این عالم و دو نشانه دال، بر یکتائی خدای سبحان و کمال قدرت اوست و برای همین، خدای متعال این معنی را در کتاب عزیزش با لفظ ایلاج و غیره تکرار نموده سوم: این است که تکرار، برای إشعار بر تکرار این امر و استمرار آن باشد، همان طور که برای این مقصود گفته می شود «یفعل فلان و یفعل و یعطی و یعطی» و این وجه موجهی است چهارم: این که گفته اند: دلالت ورود هر کدام از این دو در قرینش، بر ورود قرینش در او، از خارج است نه از لفظ، زیرا وقتی ما در خارج دانستیم که برای شب، قرینی جز روز نیست و برای روز هم قرینی جز شب، از کلام «یولج کل واحد منهما فی صاحبه» ورود قرینش در او را هم می فهمیم، اما نسبت به لفظ هیچ دلالتی بر این معنا وجود ندارد، زیرا زمانی که می گوئیم، شب در قرینش داخل می شود و روز هم در قرینش و از خارج دانسته نشود که [پس] قرین آن دو چطورند، ورود قرینش در او هرگز فهمیده نمی شود و احتیاج به ذکر آن داریم و ترک عطف، برای استیناف یا جمله حالیه مقدر است و عدول به فعل مضارع، برای دلالت بر استمرار تجددی است.

«بتقدیر منه للعباد» باء، برای سببیت یا ملابست است و اولی ظاهرتر است و تنوینِ تنکیر، برای تفخیم است «فیما یغذوهم به» ظرف، متعلّق به جمله مقدره ای است که تقدیرش این است «جعل الله الخلق و التمییز و الإیلاج لتقدیر عظیم فی الشیء الذی یغذوهم به»، یعنی خدای متعال، خلق کردن، جداکردن و داخل شدن را برای

تقدیری بزرگ، در چیزی که با آن [دو یعنی شب و روز] غذایشان می دهد، قرار داد، همان طور که گذشت پشت سر هم بودن شب و روز و آمد و شد فصول، از چیزهائی است که در آن، مدخل بزرگی در حاصل شدن غذا، برای بندگان وجود دارد «و ینشئهم علیه» عطف بر «یغذوهم به» است، یعنی در رشد و نموشان مدخلیت دارد، همان طور که ذکرش گذشت «فخلق لهم اللیل» فاء برای ترتیب ذکری است که عطف مفصل بر مجمل است «لیسکنوا فیه من حرکات التعب و نهضات النصب» دو اضافه از اضافه های سبب به مسبب هستند که، یعنی از فوائد شب این است که آرامش بیابند، یعنی استقرار یافته و از حرکات واقع شده در طول روز برای به دست آوردن معاش و غیر آن که موجب خستگی است، استراحت کنند، «نهضات» که با تحریک [نون و هاء] است، جمع «نهضه» با سکون هاء می باشد که مصدر مرّه از «نهض ینهض نهضا و نهوضا» است که یعنی بپا خواست، [که معنای جمله این است]: قیام کردن ها برای انجام کارهای سخت و آمد و شدهای بدنی [کار گرفتن از بدن] و اشتغالات قلبی ای که در روز واقع می شود که سبب نصب با تحریک [نون و صاد]، یعنی رنج و عجز است و «بهظات» با باء موحده و ظاء معجمه هم روایت شده که از «بهظه الامر او الحمل» می آید، یعنی کار بر او غالب شد [او را به زحمت و رنج انداخت] و بار بر او سنگین آمد و شاید هر دو اشاره باشند به کلام خدای متعال وَ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَناً (1)؛ «و آن را پوششی قرار داد تا از راحتی و خوابش بپوشند» [یعنی شب را قرار داد که در آن استراحت کنند و بخوابند] که اشاره ای است به کلام خدای متعال که وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِباساً (2).

و زمخشری گفته، یعنی شما را از چشم ها می پوشاند، زمانی که بخواهید از


1) انعام/ 96.

2) نبأ/ 10.

دشمن فرار کنید یا [بخواهید] برای [زیر نظرگیری] او [یعنی دشمن] شب بیداری کنید و یا برای پنهان کردن بسیاری از کارهائی که اطلاع پیدا کردن [دیگران] بر آن را دوست ندارید و معنای دیگری هم از آن فهمیده می شود و آن این است که چون که خدای متعال، شب را سببی قرار داده تا بر بندگان لباس راحتی و خواب را بپوشاند، پس گویا شب، لباس است و راحتی و «منام» که مصدر میمی به معنای خواب است را به لباس تشبیه کرده، از این جهت که هر کدام از این دو، بندگان را می پوشانند و آن ها را مانند لباس در بر می گیرند، همان طور که خدای متعال فرموده فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ (1).

و اضافه شدن «راحه و منام» به ضمیر «لیل» برای اختصاص به معنای لام است که، یعنی راحتی و خواب، مختص شب اند و از کلام ابن حاجب پیداست که به معنای «فی» است در حالی که بیش تر محققین منکر این معنی شده اند و آشکار است که «من» در کلام «من راحته» برای تبعیض است و برای بیان این است که شب خلق نشده تا [بندگان] همه اش را در استراحت و خواب صرف کنند، بلکه برای این است که در قسمتی از آن استراحت کنند و در قسمتی هم خدای متعال را عبادت کنند و گفته شده که «من» برای ابتدائیت است، زیرا پوشاندن از جهت [سمت] راحتی آغاز می شود، چنان چه خدای متعال فرموده یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ (2)به این که (من راحته) صفت برای موصوفی محذوف باشد که «یلبسوا» بر آن دلالت می کند، یعنی «لیلبسوا ثوبا من راحته» تا پیراهنی از راحتی شب را بپوشند، یعنی پیراهنی که خودش راحتی شب است و پوشیده نیست که آن چه ما ذکر کردیم، آشکارتر است، پس عطف بر «یلبسوا» است و تفریع با فاء برای بیان این


1) نحل/ 112.

2) کهف/ 31.

است که پوشیدن راحتی و خواب، سبب آسایش و نیرو است و «جمام» با فتحه جیم به معنای راحتی بعد از خستگی است گفته می شود «جم الفرس جماما» یعنی خستگی اش [از بین] رفت. «لینالوا به» یعنی با پوشیدن لباس راحتی، به لذت و شهوت برسند که لذت، همان ادراک ملائم است، زیرا شب، ملائم است و شهوت که مصدر «شهیه» و بر وزن «رضی» است به این معناست که آن را دوست داشت و به آن اشتیاق پیدا کرد، مانند «اشتهاه و تشهاه» و حاصل این است که تا به وسیله آن [شب] به چیزی برسند که از آن لذت می برند و به آن اشتهاء [اشتیاق] دارند یا این که مراد از این دو با مصدر، حاصل باشد و بعید نیست که مقصود، لذت خواب و شهوت جماع باشد و احتمال تعمیم دادن در این دو [معنا] هم وجود دارد، «و خلق لهم النهار» عطف بر «خلق لهم اللیل» است.

«لیبتغوا» یعنی تا در آن، چیزی از فضل خدا را بجویند و مراد از آن، مطلق نعمت های خداست، نه فقط رزق، اگرچه که کلام خدای متعال وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ (1)به آن تفسیر شده، زیرا طلب رزق بعد از این جمله در کلام حضرت علیه السلام ذکر شده «و لیتسببوا إلی رزقه» که ذکرش بعد از جمله قبل، از باب ذکر خاص بعد از عام است، به خاطر اهتمام به شأن آن، یعنی تا به سببی از اسباب معهود شرعی، برای به دست آوردن رزقش [یعنی خداوند] برسند و آن را بجویند، یا سبب و واسطه ای در به دست آوردن آن شوند، همان طور که در جائی دیگر فرموده «تسببت بلطفک الأسباب» و «و یسرحوا فی أرضه»، گفته می شود «سرحت الدابه سروحا» که بر وزن «منع» است، یعنی چهارپا به چراگاه رفت و «سرحتها سرحا» یعنی چهارپا را به چراگاه بردم و چراندم که یتعدی و لا یتعدی را متوجه نشدم ص205 و در این جا منظور، اوّلی


1) جمعه/ 10

است. حضرت علیه السلام حرکتشان در زمین، در حال سفر و حضر را- به این که مانعی در پیش رو ندارند و هرطور که بخواهند هرچه را که میل داشته باشند می خورند و هرچه را که بخواهند می نوشند- به حرکت چهارپا در زمین و رفتن به چراگاه تشبیه نموده اند، «طلبا» مفعول له برای «یسرحوا» و دو فعل قبل از آن است و آن چه گفته شده که «طلبا» متعلّق به «خلق اللیل و خلق النهار» است که، یعنی خدای تعالی از خلق این دو، فوائدی را برای بندگان خواسته است، بعید بودنش پنهان نیست، به خاطر این که در آن، رسیدن به [دنیای] حاضر است، یعنی رسیدن به فوائد [دنیای مادی حاضر]، عاجل یعنی حاضر، «من دنیاهم» بیانی برای عاجل است و در بعضی از نسخ آمده «فی دنیاهم» که متعلّق به «نیل» است، «درک» یعنی رسیدن [به چیزی] و وصول و «آجل» برخلاف عاجل، است، «فی اخریهم» متعلّق به «درک» یا صفت «آجل» است، یعنی نفع آجلی که در آخرت به آن ها می رسد، «اخری» مونث آخر است که یعنی سرای دیگری غیر از دنیا که به صورت «اخیره» هم می آید، «بکل ذلک» متعلّق به «یصلح» و حال است که، یعنی خدای متعال همه شب و روز و سائر امور مذکورش را اصلاح می کند، «شأنهم» با همزه است که گاهی مخفف می شود، یعنی کار و حال، یعنی امورشان را بر حسب حاضر و بعد از آن اصلاح می کند و «یبلو اخبارهم» زمخشری در ذیل کلام خدای متعال وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَکُمْ (1)گفته، یعنی آن چه که از [اعمال] شما حکایت می کند و آن چه که به وسیله اش از اعمالتان خبر داده می شود [را می آزمائیم]، تا خوبش را از بدش تشخیص دهیم، زیرا خبر بر حسب مخبرعنه است که اگر خوب باشد، خبر هم خوب است و اگر بد باشد، بد، پایان.


1) محمد/ 31.

«یبلوا» یعنی آزمایش می کند که بدین معناست که یعنی با آنان به صورت آزمایش کننده، معامله [رفتار] می کند.

«و ینظر کیف هم فی أوقات طاعته» یعنی به آن ها نظاره می کند که در اوقاتی را که برایشان قرار داده چه می سازند؟ [چه می کنند؟] آیا اطاعت می کنند یا معصیت، «و منازل فروضه» یعنی اوقات واجباتی که خدای متعال بر بندگانش فریضه دانسته، که منظور منازلی است که تکالیف در آن ها فرود می آید یا منازل مکلف است که منازل به خاطر این به فروض نسبت داده شده که، فرض در نزد آن حاصل می شود، یا این که از باب اضافه مشبه به، به مشبه است، مانند «لجین الماء» تشبیهی است برای فروض، [یعنی فروض تشبیه شده] به منازلی که مسافر در آن فرود می آید، از آن جا که مسافر در سفرش قبل از رسیدن به منزل، انتظارش را می کشد و برایش اشتیاق دارد و چون بدان می رسد، بدان شاد می شود و هرچه را که شایسته انجام دادن است، در آن انجام می دهد و با آن انس می گیرد، پس برای مکلف سزاوار است که در مورد آن چه که خدای متعال بر او فرض کرده، چنین باشد و بر طبق فرض ها، از قبیل ذکر خاص بعد از عام است، به خاطر اهتمام [به ذکر آن]، زیرا طاعت، اعم از معانی فرض است و احتمال دارد که از «اوقات الطاعة»، عبادات موقت و از «منازل الفروض»، غیر موقت یا بالعکس اراده شود و احکام، اعم از این دوست، به خاطر شمول پنج [مورد] و اگرچه که در برگیری مباح، خالی از تکلف نیست، به این که گفته شود: نگاه می کند که آن ها در مورد مباح چگونه اند؟ آیا آن را مباح می دانند یا حرام کردنش را بدعت می کنند یا غیر از این، با این که می توان مباحات را به وسیله نیت ها، طاعت قرار داد، چنان چه که بیانش در محلش خواهد آمد و مراد از «مواقع الاحکام» اموری است که متعلّق به آن است که افعال مکلفین، زمان ها و احوالی است که احکام در آن ها عارض می شود «لیجزی الذین أساءوا» متعلّق به سه فعل قبلش می باشد،

یعنی تنها این کارها را برای این انجام داد که «لیجزی الذین أساءوا» یعنی کسانی که اعمال بد انجام دادند [را جزا دهد] «بما عملوا» یعنی با عقاب عملی که کرده اند یا به مثل آن چه انجام داده اند و یا به سبب آن [جزایشان دهد] وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا یعنی کسانی که اعمال نیکو انجام داده اند «بالحسنی» یعنی به پاداش نیکو یا به بهتر از عمل و پاداشش و یا به سبب کار نیکو [پاداش می دهد] که «باء» در هر دو موضع یا برای صله و یا برای سببیت است، پس دو ظرف متعلّق به جمله جزایند و تعلقشان به «اساءوا و احسنوا» همان طور که توهم شده، بعید است. از سه فرض در پیش ذکر شده، وسطی اشان، دلالتش در پاداش سیئه به مِثل و حسنه به چندین برابرش، ظاهر تر است، «اللهم» اصلش «یا الله» بوده که حرف ندا حذف شده و میم مشدد به جای آن قرار گرفته «فلک الحمد» چون خدای سبحان را بر خلق مطلق شب و روز حمد نمود، او را در خصوص روزی که در آن است و نعمت هایی که آن را احاطه کرده هم، حمد نمود و جلوتر آمدن ظرف برای حصر است. «علی ما فلقت» یعنی برای ما شکافتی، یعنی برای استفاده بردنمان از اصباح که در اصل مصدر است[آن را شکافتی] «اصبح» یعنی وارد صباح شد که صبح بدان نامیده شده و «متعتنا به» یعنی بر این که ما را صاحبان بهره و انتفاع گردانیدی، [تو را حمد می کنیم]، «من ضوء النهار» اضافه به تقدیر لام است و یا این که من بیانیه است و «بصرتنا» یعنی بر این که ما را بیننده آن قرار دادی و ما را به وسیله [نورش] بینا گردانیدی [تو را حمد می کنیم]، «من مطالب الأقوات»، اضافه بیانیه و یا لامیه است، یعنی مکان هایی که از آن ها روزی طلب می شود و اعمالی که مظنه رسیدن به آن است.

«قوت» طعامی است که بدن انسان بدان قوام می یابد، «وقیتنا» یعنی بر آن چه از بد آمدهای آفات، که در آن صبح ما را نگه داشتی و حفظ کردی [تو را حمد می کنیم] که «طوارق الآفات» اضافه بیانیه و یا اضافه صفت به موصوف است و

«طارق» در اصل کسی است که برای نیازش در شب، غالباً به کوبیدن در می آید و غالباً برای شروری که در شب واقع می شود استعمال می شود و گاهی هم تعمیم داده می شود بدان چه که شامل وقوع در روز می شود، پس در این جا منظور آفات شب و یا مطلق آفات است، سپس بدان که لفظ «ما» که در جمله اولی آشکار است و در جمله های سه گانه بعدی مقدر است، موصوله است و ضمیر «به» که در دو جمله ذکر شده و در غیر آن دو مقدر است به آن برمی گردد و «من» در مواضع چهارگانه، برای موصول است و ممکن است که در همگی «ما» موصول باشد، یا در غیر از جمله اولی و ضمائر به «اصباح یا فلقه» برمی گردد، پس «من» در کلام «من مطالب» به معنای «باء» است، همان طور که در کلام خدای متعال هم هست که یَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍ (1).

سپس حمد در جمله دوم شامل نابینایان هم می شود، زیرا آن ها هم از نور روز بهره می برند، برای اشتغال بینائی به کارهای مهم و حوائج که از جمله آن حوائج اضراء است.

و اما جمله سومی، اگر تبصیر موجود در آن از «ابصار العین» باشد، این برای غیر از نابینایان است، اما اگر از بصیرت باشد، آن ها را هم در بر می گیرد و این حملش بر اخیر را تائید می کند [معلوم نیست دقیقاً منظور از اخیر چیست]، اما شرح باقیمانده دعا، جایش در فرائد الطریفه می باشد. (2)

3. حصول چهار فصل، با اختلاف شب و روز
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ هُوَ الَّذي يُحْيي وَ يُميتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (3)؛ «و او كسى


1) شوری/ 45.

2) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 175.

3) مؤمنون/ ۸۰.

است كه زنده مى كند و مى ميراند؛ و رفت و آمد شب و روز از آن اوست؛ آيا انديشه نمى كنيد؟!».

تفسیر

معناى آيه روشن است. و جملۀ وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ از نظر معنا مترتّب بر جمله قبل است، و معناى مجموع آن دو جمله اين مى شود: وقتى خدا شما را داراى چشم و گوش و قلب و بالأخره داراى علم، خلق كرد، و هستى شما را در زمين پديد آورد تا به سوى او محشور شويد، پس لازمه آن اين مى شود كه زنده كردن و ميراندن، سنتى هميشگى باشد، چون علم متوقّف بر زنده كردن، و حشر متوقّف بر ميراندن است.

وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ؛ اين جمله نيز مترتّب بر جمله قبل است، چون زندگى و سپس مردن صورت نمى گيرد، مگر با مرور زمان و آمدن شب پس از روز و روز پس از شب، تا عمر تمام شود و اجل فرا رسد. اين در صورتى است كه مقصود از اختلاف شب و روز، آمدن يک شب بعد از يک روز باشد. و اما اگر مراد از آن، كوتاهى و بلندى شب ها و روزها باشد، در آن صورت مقصود از جمله مذكور اشاره به فصول چهارگانه سال خواهد بود كه زاييده كوتاهى و بلندى شب ها و روزها است و با پديد آمدن چهار فصل امر روزى دادن حيوانات و تدبير معاش آن ها تمام مى شود، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ (1). پس مضامين آيات سه گانه همه به هم مترتّب است، و هر يک مترتّب بر ما قبل خويش است چون انشاء سمع و بصر و فؤاد كه همان حس و عقل انسانى است


1) روزى جانداران را در زمين در چهار فصل تقدير كرد و روزى طلبان را يكسان در كسب روزى خود گردانيد. فصلت/ 10.

جز با حيات و زندگى مادى و سكونت در زمين تا مدتى معين صورت نمى گيرد، و آن گاه بازگشت به سوى خدا كه آن هم مترتّب بر زندگى و مرگ است، لازمه اش عمرى است كه با انقضاى زمان منقضى شود، و نيز رزقى كه با آن ارتزاق كند.

پس اين سه آيه به يک دوره كامل از تدبير انسان ها، از روزى كه خلق مى شوند تا روزى كه به سوى پروردگار خود باز مى گردند اشاره دارد. و نتيجه اش اثبات اين معنا است كه پس خداى سبحان مالک و مدبر امر انسان است، چون اين تدبير، تدبير تكوينى است كه از خلقت و ايجاد جدا نيست و اين تدبير عبارت است از فعل و انفعالى كه به خاطر روابطى مختلف كه در ميان آن ها تكوين شده جريان دارد، پس تنها خداى سبحان رب و مدبر انسان ها در امور ايشان است، و بازگشت ايشان به سوى او است. جملۀ أَ فَلا تَعْقِلُونَ توبيخ كفار و تحريک ايشان بر توجه و سپس ايمان آوردن است. (1)

احادیث بحار الأنوار
اشاره
• احادیث بحار الأنوار (2)
1. كِتَابُ النُّجُومِ، لِلسَّيِّدِ بْنِ طَاوُسٍ بِأَسَانِيدِهِ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ النُّعْمَانِيِّ فِي كِتَابِ الدَّلَائِلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ الْيَقْطِينِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي ابْنُ ذِي الْعَلَمَيْنِ قَالَ كُنْتُ وَاقِفاً بَيْنَ يَدَيْ ذِي الرِّئَاسَتَيْنِ بِخُرَاسَانَ فِي مَجْلِسِ الْمَأْمُونِ وَ قَدْ حَضَرَهُ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام فَجَرَى ذِكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ أَيُّهُمَا خُلِقَ قَبْلُ فَخَاضُوا فِي ذَلِكَ وَ اخْتَلَفُوا ثُمَّ إِنَّ ذَا الرِّئَاسَتَيْنِ سَأَلَ الرِّضَا علیه السلام عَنْ ذَلِكَ وَ عَمَّا عِنْدَهُ فِيهِ فَقَالَ لَهُ أَ تُحِبُّ أَنْ أُعْطِيَكَ الْجَوَابَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ أَوْ مِنْ حِسَابِكَ فَقَالَ أُرِيدُهُ اولاً مِنْ جِهَةِ الْحِسَابِ فَقَالَ أَ لَيْسَ تَقُولُونَ إِنَّ طَالِعَ الدُّنْيَا (3السَّرَطَانُ وَ إِنَّ الْكَوَاكِبَ كَانَتْ فِي)

1) ترجمه تفسير الميزان، ج 15، ص 78.

2) بحار الأنوار، ج 55، ص162.

3) العالم (خ).

شَرَفِهَا قَالَ نَعَمْ قَالَ فَزُحَلُ فِي الْمِيزَانِ وَ الْمُشْتَرِي فِي السَّرَطَانِ وَ الْمِرِّيخُ فِي الْجَدْيِ وَ الزُّهَرَةُ فِي الْحُوتِ وَ الْقَمَرُ فِي الثَّوْرِ وَ الشَّمْسُ فِي وَسَطِ السَّمَاءِ فِي الْحَمَلِ وَ هَذَا لَا يَكُونُ إِلَّا نَهَاراً قَالَ نَعَمْ فَمِنْ كِتَابِ اللَّهِ قَالَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ ﴿لَا الشَّمْسُ یَنبَغِی لهًا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لَا الَّیْلُ سَابِقُ النهَّارِ (1)أَيِ النَّهَارُ يَسْبِقُه﴾.

ترجمه:

فرج المهموم: ابن ذی العلمین [ذی القلمین] گوید: من در خراسان در مجلس مأمون برابر ذو الرّیاستین ایستاده بودم و امام رضا علیه السلام نیز حضور داشت. پس سخن از شب و روز به میان آمد و این که کدام زود تر آفریده شده اند، و به گفتگو در این بحث مشغول شدند و نظرات مختلفی داشتند، سپس ذو الریاستین در این باره از امام رضا علیه السلام پرسید و نظر ایشان را جویا شد، حضرت فرمود: آیا دوست داری پاسخت را از کتاب خدا بدهم یا از علم حساب خودت؟ گفت: نخست از علم حساب بفرمایید. فرمود: آیا شما نمی گوئید که طالع دنیا سرطانست، و ستارگان در شرف خود بوده اند؟ گفت: چرا، فرمود: پس زحل در میزان بوده، و مشتری در سرطان، و مریخ در جدی، و زهره در حوت، و ماه در ثور، و خورشید در میانه آسمان در حمل بوده است و این جز در روز ممکن نیست، گفت: آری، از کتاب خدا چطور؟ فرمود: قول خدای عزّ و جلّ که فرمود: لَا الشَّمْسُ یَنبَغِی لهًا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لَا الَّیْلُ سَابِقُ النهَّارِ؛ «نه خورشید را سِزَد که به ماه رسد، و نه شب بر روز پیشی جوید.» یعنی روز از شب پیش می افتد. (2)

2. قَالَ السَّيِّدُ وَ رُوِّينَاهُ أَيْضاً بِعِدَّةِ أَسَانِيدَ عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ الْعَمِّيِّ وَ كَانَ عَالِماً فَاضِلًا فِي كِتَابِ الْوَاحِدَةِ قَالَ وَ مِنْ مَسَائِلَ ذِي الرِّئَاسَتَيْنِ لِلرِّضَا علیه السلام أَنَّهُمْ تَذَاكَرُوا بَيْنَ يَدَيِ

1) يس/ 40.

2) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 143.

الْمَأْمُونِ خَلْقَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فَبَعْضٌ قَالَ خَلَقَ اللَّهُ النَّهَارَ قَبْلَ اللَّيْلِ وَ بَعْضٌ قَالَ خَلَقَ اللَّيْلَ قَبْلَ النَّهَارِ فَرَجَعُوا بِالسُّؤَالِ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ علیه السلام فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ خَلَقَ النَّهَارَ قَبْلَ اللَّيْلِ وَ خَلَقَ الضِّيَاءَ قَبْلَ الظُّلْمَةِ فَإِنْ شِئْتُمْ أَوْجَدْتُكُمْ مِنَ الْقُرْآنِ وَ إِنْ شِئْتُمْ أَوْجَدْتُكُمْ مِنَ النُّجُومِ فَقَالَ ذُو الرِّئَاسَتَيْنِ أَوْجِدْنَا مِنَ الْجِهَتَيْنِ جَمِيعاً فَقَالَ أَمَّا النُّجُومُ فَقَدْ عَلِمْتَ أَنَّ طَالِعَ الْعَالَمِ السَّرَطَانُ وَ لَا يَكُونُ ذَلِكَ إِلَّا وَ الشَّمْسُ فِي بَيْتِ شَرَفِهَا فِي نِصْفِ النَّهَارِ وَ أَمَّا الْقُرْآنُ أَ لَمْ تَسْمَعْ إِلَى قَوْلِهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ﴿لَا الشَّمْسُ یَنبَغِی لهًا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لَا الَّیْلُ سَابِقُ النهَّارِ الآيَة﴾.

ترجمه:

سید بن طاووس گفته: همین مطلب را با چند سند از ابن جمهور عمّی که دانشمند فاضلی است روایت کردیم، گفت: از جمله مسائلی که ذو الرّیاستین از حضرت رضا علیه السلام داشت این بود که عده ای در برابر مأمون درباره خلقت شب و روز به مذاکره نشسته بودند؛ بعضی از آن ها گفتند: خداوند روز را قبل از شب آفریده، و عدّه ای دیگر گفتند: شب قبل از روز آفریده شده، پس همگی این سؤال را به محضر امام رضا علیه السلام بردند، پس حضرت فرمود: خدا- جلّ ذکره- روز را قبل از شب، و روشنی را قبل از تاریکی آفرید، پس اگر بخواهید پاسخ را از قرآن برایتان بیان می کنم و یا از نجوم برایتان بگویم، ذو الرّیاستین گفت: از هر دو بیان کنید. پس حضرت فرمود: امّا از نجوم؛ تو می دانی که طالع عالَم سرطان است و این ممکن نیست مگر این که هم زمان خورشید در خانه شرفش در وسط روز قرار داشته باشد، و امّا از قرآن؛ آیا این کلام خدای تبارک و تعالی را نشنیده ای که فرمود: لَا الشَّمْسُ یَنبَغِی لهًا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لَا الَّیْلُ سَابِقُ النهَّارِ؛ «نه خورشید را سِزَد که به ماه رسد، و نه شب بر روز پیشی جوید.».

3. تَوْحِيدُ الْمُفَضَّلِ، فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي مَقَادِيرِ النَّهَارِ وَ اللَّيْلِ كَيْفَ وَقَعَتْ عَلَى مَا

فِيهِ صَلَاحُ هَذَا الْخَلْقِ فَصَارَ مُنْتَهَى كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا إِذَا امْتَدَّ إِلَى خَمْسَ عَشْرَةَ سَاعَةً لَا يُجَاوِزُ ذَلِكَ (1أَ فَرَأَيْتَ لَوْ كَانَ النَّهَارُ يَكُونُ مِقْدَارُهُ مِائَةَ سَاعَةٍ أَوْ مِائَتَيْ سَاعَةٍ أَ لَمْ يَكُنْ فِي ذَلِكَ بَوَارُ كُلِّ مَا فِي الْأَرْضِ مِنْ حَيَوَانٍ وَ نَبَاتٍ أَمَّا الْحَيَوَانُ فَكَانَ لَا يَهْدَأُ وَ لَا يَقِرُّ طُولَ هَذِهِ الْمُدَّةِ وَ لَا الْبَهَائِمُ كَانَتْ تُمْسِكُ عَنِ الرَّعْيِ لَوْ دَامَ لَهَا ضَوْءُ النَّهَارِ وَ لَا الْإِنْسَانُ كَانَ يَفْتُرُ عَنِ الْعَمَلِ وَ الْحَرَكَةِ وَ كَانَ ذَلِكَ سَيُهْلِكُهَا أَجْمَعَ وَ يُؤَدِّيهَا إِلَى التَّلَفِ وَ أَمَّا النَّبَاتُ فَكَانَ يَطُولُ عَلَيْهِ حَرُّ النَّهَارِ وَ وَهْجُ الشَّمْسِ حَتَّى يَجِفَّ وَ يَحْتَرِقَ وَ كَذَلِكَ اللَّيْلُ لَوِ امْتَدَّ مِقْدَارُ هَذِهِ الْمُدَّةِ كَانَ يَعُوقُ أَصْنَافَ الْحَيَوَانِ عَنِ الْحَرَكَةِ وَ التَّصَرُّفِ فِي طَلَبِ الْمَعَاشِ حَتَّى تَمُوتَ جُوعاً وَ تَخْمُدُ الْحَرَارَةُ الطَّبِيعِيَّةُ مِنَ النَّبَاتِ حَتَّى يَعْفَنَ وَ يَفْسُدَ كَالَّذِي تَرَاهُ يَحْدُثُ عَلَى النَّبَاتِ إِذَا كَانَ فِي مَوْضِعٍ لَا تَطْلُعُ عَلَيْهِ الشَّمْسُ اعْتَبِرْ بِهَذَا الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ كَيْفَ يَتَعَاوَرَانِ الْعَالَمَ وَ يَتَصَرَّفَانِ هَذَا التَّصَرُّفَ مِنَ الزِّيَادَةِ وَ النُّقْصَانِ وَ الِاعْتِدَالِ لِإِقَامَةِ هَذِهِ الْأَزْمِنَةِ الْأَرْبَعَةِ مِنَ السَّنَةِ وَ مَا فِيهِمَا مِنَ الْمَصَالِحِ ثُمَّ هُمَا بَعْدَ دِبَاغِ الْأَبْدَانِ الَّتِي عَلَيْهَا بَقَاؤُهُا وَ فِيهَا صَلَاحُهَا فَإِنَّهُ لَوْ لَا الْحَرُّ وَ الْبَرْدُ وَ تَدَاوُلُهُمَا الْأَبْدَانَ لَفَسَدَتْ وَ أَخْوَتْ وَ انْتَكَثَتْ فَكِّرْ فِي دُخُولِ أَحَدِهِمَا عَلَى الآخَرِ بِهَذَا التَّدْرِيجِ وَ التَّرَسُّلِ فَإِنَّكَ تَرَى أَحَدَهُمَا يَنْقُصُ شَيْئاً بَعْدَ شَيْ ءٍ وَ الآخَرَ يَزِيدُ مِثْلَ ذَلِكَ حَتَّى يَنْتَهِيَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مُنْتَهَاهُ فِي الزِّيَادَةِ وَ النُّقْصَانِ وَ لَوْ كَانَ دُخُولُ أَحَدِهِمَا عَلَى الآخَرِ مُفَاجَأَةً لَأَضَرَّ ذَلِكَ بِالْأَبْدَانِ وَ أَسْقَمَهَا كَمَا أَنَّ أَحَدَكُمْ لَوْ خَرَجَ مِنْ حَمَّامٍ حَارٍّ إِلَى مَوْضِعِ الْبُرُودَةِ لَضَرَّهُ ذَلِكَ وَ أَسْقَمَ بَدَنَهُ فَلِمَ جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ هَذَا الرِّسْلَ (2)فِي الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ إِلَّا لِلسَّلَامَةِ مِنْ ضَرَرِ الْمُفَاجَأَةِ وَ لِمَ جَرَى الْأَمْرُ عَلَى مَا فِيهِ السَّلَامَةُ مِنْ ضَرِّ (3)الْمُفَاجَأَةِ لَوْ لَا التَّدْبِيرُ فِي ذَلِكَ فَإِنْ زَعَمَ زَاعِمٌ أَنَّ هَذَا التَّرَسُّلَ فِي دُخُولِ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ إِنَّمَا يَكُونُ لِإِبْطَاءِ مَسِيرِ الشَّمْسِ فِي الِارْتِفَاعِ وَ الِانْحِطَاطِ سُئِلَ عَنِ الْعِلَّةِ فِي إِبْطَاءِ مَسِيرِ الشَّمْسِ فِي ارْتِفَاعِهَا)


1) يعنى فى معظم المعمورة، و إلا ففى البلاد القطبية يطول النهار إلى ستة أشهر.

2) التوسل (خ).

3) ضرر (خ).

وَ انْحِطَاطِهَا فَإِنِ اعْتَلَّ فِي الْإِبْطَاءِ بِبُعْدِ مَا بَيْنَ الْمَشْرِقَيْنِ سُئِلَ عَنِ الْعِلَّةِ فِي ذَلِكَ فَلَا تَزَالُ هَذِهِ الْمَسْأَلَةُ تَرْقَى مَعَهُ إِلَى حَيْثُ رَقِيَ مِنْ هَذَا الْقَوْلِ حَتَّى اسْتَقَرَّ عَلَى الْعَمْدِ وَ التَّدْبِيرِ لَوْلَا الْحَرُّ لَمَا كَانَتِ الثِّمَارُ الْجَاسِيَةُ الْمُرَّةُ تَنْضَجُ فَتَلِينُ وَ تَعْذُبُ حَتَّى يُتَفَكَّهَ بِهَا رَطْبَةً وَ يَابِسَةً وَ لَوْ لَا الْبَرْدُ لَمَا كَانَ الزَّرْعُ يُفْرِخُ هَكَذَا وَ يَرِيعُ الرَّيْعَ الْكَثِيرَ الَّذِي يَتَّسِعُ لِلْقُوتِ وَ مَا يُرَدُّ فِي الْأَرْضِ لِلْبَذْرِ أَ فَلَا تَرَى مَا فِي الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ مِنْ عَظِيمِ الْغِنَاءِ وَ الْمَنْفَعَةِ وَ كِلَاهُمَا مَعَ غِنَائِهِ وَ الْمَنْفَعَةِ فِيهِ يُؤْلِمُ الْأَبْدَانَ وَ يَمَضُّهَا وَ فِي ذَلِكَ عِبْرَةٌ لِمَنْ فَكَّرَ وَ دَلَالَةٌ عَلَى أَنَّهُ مِنْ تَدْبِيرِ الْحَكِيمِ فِي مَصْلَحَةِ الْعَالَمِ وَ مَا فِيه.

ترجمه:

توحید مفضّل: امام صادق علیه السلام: تفکّر کن ای مفضّل! در مقادیر شب و روز که چگونه بر وفق مصلحت بندگان مقدّر گشته، در اکثر آبادی ها نهایتش از پانزده ساعت تجاوز نمی کند، چه می گویی اگر مقدار روز صد ساعت یا دویست ساعت می شد، آیا هر آینه هرچه بر روی زمین از حیوانات و گیاهان است، هلاک نمی شد؟ امّا حیوانات؛ به جهت آن که در این مدت طولانی آرام و قرار نمی گرفتند و ساکن نمی شدند، و چهارپایان در روز به این درازی مشغول چرا می گردیدند و آدمیان در تمام این مدّت مشغول عمل و حرکت می شدند، معلوم است که این ها باعث هلاکت ایشان شده و به نابودی آن ها منجر می شد. و امّا گیاهان؛ از حرارت آفتاب در این زمان طولانی خشک می شدند و می سوختند، و هم چنین شب اگر صد ساعت یا دویست ساعت ادامه می یافت، حیوانات در این مدّت از حرکت باز می ماندند و نمی توانستند طلب معاش کنند و در نتیجه از گرسنگی هلاک می شدند و حرارت طبیعی گیاهان کم می شد و فاسد و متعفّن می شدند، چنان که می بینی بعضی از گیاهان اگر در مکانی بروید که آفتاب بر آن نتابد هر آینه فاسد می گردد.

عبرت بگیر از این سرما و گرما که پیاپی بر این عالم وارد می شوند و به زیاده و نقصان و اعتدال در این جهان تصرّف می نمایند، برای آن که چهار فصل در هر سال برپا شود و مصالحی که در آن باشد حاصل گردد. و نیز این سرما و گرما بدن ها را دبّاغی می کنند که صلاح و بقای آن ها به همین است؛ چرا که اگر گرما و سرما بر بدن های انسان ها و حیوانات وارد نمی شدند، هر آینه بدن ها فاسد و ضایع می شد. فکر کن در مصلحت این که سرما به تدریج داخل گرما می شود و به عکس، سرما اندک اندک کم می شود تا گرما به نهایت می رسد و اگر داخل شدن یکی از آن ها در دیگری به یکباره بود و مثلاً هوا ناگهان سرد می شد، هر آینه به بدن ها ضرر می رسانید و موجب بیماری می شد، چنان که اگر کسی از حمّام بسیار گرم وارد بر هوای بسیار سرد شود، به او ضرر می رساند و موجب بیماری او می شود، پس حق تعالی این تدریج در آمد و شد سرما و گرما را برای سلامت بندگان از ضرر ها مقرّر فرموده است. و اگر تدبیر الهی نبود اوضاع چنین رقم نمی خورد و امور این گونه جریان پیدا نمی کرد. اگر کسی بگوید که این تدریج در داخل شدن گرما یا سرما از جهت کندی حرکت خورشید در بالا رفتن و پایین آمدن است، از او می پرسیم که علت کندی حرکت خورشید چیست؟ اگر جواب دهد به این که علّت آن، فاصله زیاد میان مشرق و مغرب خورشید است، باز از علّت آن می پرسیم و این پرسش و پاسخ آن قدر ادامه می یابد تا منتهی شود به این که بگوییم این کار از روی عمد و تدبیر صورت گرفته است. بدان که اگر گرما نمی بود میوه های نارس و تلخ، پخته و شیرین نمی شدند که مردم از تر و خشک آن ها منتفع گردند و اگر سرما نمی بود زراعت در زیر زمین این گونه محصول فراوان نمی داد که وفا به قوت انسان و حیوان کند و تخم زیاد آید که بار دیگر با آن زراعت نمایند. پس آیا بی نیازی و منفعت عظیم موجود در سرما و گرما را نمی بینی، و با

وجود این منافع عظیم، بدن ها را می گزند و آدمی را متأثر می سازند. و همه این ها دلالت بر موجود حکیمی می کند که مصالح عالم و آن چه در آن است را تدبیر می کند.

توضیح علامه مجلسی رحمة الله

منظور حضرت که فرمود: «لا یجاوز ذلک»، بخش اعظم مناطق زمین است، [وگرنه در مناطق قطبی، روز 6 ماه طول می کشد.] و در مصباح آمده: «خوت الدار» یعنی از ساکنینش خالی شد و «خوّت الابل تخویه» یعنی شکم هایشان خالی شد، و فیروز آبادی گفته: «خوّت الدار» یعنی خراب شد و «خوّت النجوم خیّا» یعنی آسمان از باریدن امساک کرد، و گفته: «منتکِث» یعنی لاغر و «ترسّل» یعنی نرمی و ملائمت. (پایان نقل). «ببعد ما بین المشرقین» مراد از مشرقین، مشرق و مغرب است و این کلام کنایه از بزرگی دائره ای است که خورشید بروج را در آن طی می کند، یا مقصود مشرق تابستان و مشرق زمستان است و قول اوّل اظهر است. «جاسیه» یعنی نارس و سفت، «حتّی یتفکّه بها» یعنی تا از آن بهره مند شوند، و «ریع» یعنی رشد و فزونی، و جوهری گفته: «أمضّنی الجرح إمضاضا» یعنی زخم مرا دردمند ساخت. و در لغت دیگر گفته شده: (مضّنی الجرح) که اصمعی آن را نمی شناسد. (1)

4. منافع مخلوقات، در تغییرات شب و روز
اشاره

قرآن می فرماید:

يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ إِنَّ في ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ (2)؛ «خداوند شب و روز را دگرگون مى سازد؛ در اين عبرتى است براى صاحبان بصيرت!».


1) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 151.

2) نور/ 44.

تفسیر

در اين كه اين دگرگونى از چه نظر است چند تفسير ذكر كرده اند:

بعضى آن را به معنى آمد و شد شب و روز گرفته اند كه يكى مى آيد و ديگرى را محو مى كند.

و بعضى آن را به معنى كوتاه شدن يكى و طولانى شدن ديگرى كه به صورت تدريجى انجام مى يابد دانسته اند كه پيدايش فصول نيز با آن مربوط است.

و بالآخره بعضى آن را به معنى دگرگونی هايى از قبيل گرما و سرما و حوادث ديگرى كه در شب و روز صورت مى گيرد دانسته اند (1).

ولى ناگفته پيدا است كه اين تفسيرها هيچ گونه منافاتى با هم ندارند و ممكن است همه آن ها در مفهوم جمله «يقلب» جمع باشد.

بدون شک- همان گونه كه علم ثابت كرده است- هم آمد و شد شب و روز و هم تغييرات تدريجى آن ها براى انسان جنبه حياتى دارد، و درس عبرتى است براى «اولى الأبصار».

تابش يک نواخت آفتاب، درجه حرارت هوا را بالا مى برد و موجودات زنده را مى سوزاند، اعصاب را خسته مى كند، اما هنگامى كه در لا بلاى اين تابش پرده هاى ظلمت شب قرار مى گيرد آن را كاملاً تعديل مى كند.

تغييرات تدريجى روز و شب كه سر چشمه پيدايش فصول چهارگانه است عامل بسيار مؤثرى براى بارور شدن گياهان و حيات تمام موجودات زنده و نزول باران ها و ذخيره آب در زمين ها است (2). (3)


1) تفسير كبير فخر رازى، و تفسير مجمع البيان، و تفسير روح المعانى.

2) در اين زمينه در جلد هشتم تفسير نمونه صفحه 228 (ذيل آيه 6 سوره يونس) نيز بحث كرده ايم.

3) تفسير نمونه، ج 14، ص 507.

احادیث بحار الأنوار
اشاره
• احادیث بحار الأنوار (1)

الصَّحِيفَةُ السَّجَّادِيَّةُ، صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَى مَنْ أَلْهَمَهَا كَانَ مِنْ دُعَائِهِ علیه السلام إِذَا نَظَرَ إِلَى الْهِلَالِ أَيُّهَا الْخَلْقُ الْمُطِيعُ الدَّائِبُ السَّرِيعُ الْمُتَرَدِّدُ فِي مَنَازِلِ التَّقْدِيرِ الْمُتَصَرِّفُ فِي فَلَكِ التَّدْبِيرِ آمَنْتُ بِمَنْ نَوَّرَ بِكَ الظُّلَمَ وَ أَوْضَحَ بِكَ الْبُهَمَ وَ جَعَلَكَ آيَةً مِنْ آيَاتِ مُلْكِهِ وَ عَلَامَةً مِنْ عَلَامَاتِ سُلْطَانِهِ وَ امْتَهَنَكَ بِالزِّيَادَةِ وَ النُّقْصَانِ وَ الطُّلُوعِ وَ الْأُفُولِ وَ الْإِنَارَةِ وَ الْكُسُوفِ فِي كُلِّ ذَلِكَ أَنْتَ لَهُ مُطِيعٌ وَ إِلَى إِرَادَتِهِ سَرِيعٌ سُبْحَانَهُ مَا أَعْجَبَ مَا دَبَّرَ فِي أَمْرِكَ وَ أَلْطَفَ مَا صَنَعَ فِي شَأْنِكَ جَعَلَكَ مِفْتَاحَ شَهْرٍ حَادِثٍ لِأَمْرٍ حَادِثٍ إِلَى آخِرِ الدُّعَاء.

ترجمه:

صحیفه سجادیه: از جمله دعای امام سجاد علیه السلام به هنگام دیدن هلال این بوده: ای آفریده فرمانبردار، و ای جنبنده شتابان که در منزلگاه های تقدیر آمد و شد می کنی، و در فلک تدبیر پیوسته به سیر می پردازی! من به خدایی ایمان دارم که با تو تاریکی ها را روشن کرد، و و راه های مبهم و ناپیدا را به وسیله تو آشکار نمود، و تو را نشانه ای از نشانه های فرمانروایی و علامتی از علامت های استیلای خویش ساخت، او که تو را با افزایش و کاهش، و برآمدن و فروشدن، و روشن بودن و کسوف یافتن، به خدمت واداشت. و در همه این ها، تو فرمان او می بری، و شتابان به اراده او عمل می کنی. منزّه است خدا، که چه تدبیر شگفتی در کار تو کرده، و تو را چه نیک و نغز ساخته و پرداخته است، و کلید هر ماه نو، و هر کار نو قرار داده است! تا آخر دعا.

تنویری از علامه مجلسی رحمة الله

ماه نو را هلال ناميدند چون در ديدن آن آواز هلهله برمی كشيدند شب هائى


1) بحار الأنوار، ج55،ص 178.

كه اين نام را دارد مورد اختلاف است، صحاح (ج 5 ص 1851) تا سه شب گفته قاموس (ج 4 ص 70) شب 26 و 27 ماه را هم هلال دانسته و جز آن ها را قمر، و برخى دو شب اول را هلال دانند، اصمعى گفته تا دائره بندد هلال است، ديگرى گفته: تا شب هفتم كه پرتوش بر سياهى شب چيره شود هلال است، پس از آن قمرش خوانند، يعنى سپيد، و در شب 14 بدرش نامند، در صحاح گفته اين نام براى آن ست كه در طلوع خود بر غروب خورشيد پيشدستى كند يا اين كه چون كامل است، (ج 2 ص 587)، يعنى مانند يک بدره تمام است كه 10000 درهم است، شيخ بها رحمة الله گفته: تا هلالش نامند وقت دعا باقى است، ولى بهتر اين ست كه از شب يكم پس نيفتد كه مورد يقين و اتفاق است عرفاً و اگر ميسر نشد شب دوم، و اگر فوت شد تا شب سوم هم وقت باقى است كه بسيارى آن را هم هلال دانند.

و اما آن چه صاحب قاموس و استاد ما ابو علی رحمة الله گفته اند كه تا شب 7 هلال است خلاف مشهور است در لغت و عرف و به طور مجاز است مانند اطلاق هلال در 26 و 27-، سپس گفته: بعيد نيست كه تا شب سوّم هلال باشد، و اگر نذر كرده نزد رؤيت هلال دعاء بخواند برؤيت آن در شب 4 ببعد عمل بنذر و واجب نباشد چون هلال نيست، ولى خواندن دعاء تا شب هفتم مشروع است براى احتياط در عمل بنذر و اما در بيش از آن تشريع است و ناروا، و اگر روز 30 آن را بيند واجب نباشد چون هلال نام ندارد.

(خلق مطيع)، يعنى آفريده فرمانبر مانند بنده اى كه فرمانبر آقا است «دائب»، يعنى پيوسته در كار است و شيوه او است. شيخ بهائى رحمة الله گفته: توصيف ماه بتندروى يا باعتبار حركت خود او است بر گرد خودش (كه حركت وضعى است) و گروهى از اساتيد حكماء آن را براى همه كواكب معتقدند، و بايدش كه سياهى چهره ماه در جرمش ثابت نباشد وگرنه با چرخيدن آن به جا نمی ماند چنان چه سلطان

المحققين در شرح اشارات گفته، ولى اظهر آن ست كه اين توصيف بسرعت نظر به حركت عرضى او به واسطه فلک او است، زيرا آن حركت گرد خودش اگر هم باشد محسوس و معروف نيست، و حمل بر محسوس و متعارف اولى است، و تندى حركت ماه نسبت به اختران ثابت كه روشن است، زيرا آن بسيار كند است تا آن جا كه قدماء آن را درنيافتند.

و نسبت به سياره هاى ديگر هم براى اين ست كه زحل يک دوره را در 30 سال می گردد، و مشترى در 12 سال و مريخ در يک سال و 2/ 101 ماه و خورشيد و زهره و عطارد هر كدام در حدود يک سال، ولى ماه در 28 روز تقريباً، و بسا كه ماه بتند روى حركت محسوسه آن بنا بر اين ست كه از خود او است بنا بر اين كه حركت سيارات در افلاكشان چون حركت ماهيانست در دريا و جمعى بدان معتقدند و مؤيد آن ست ظاهر قول خدا كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ.

و ادعاى امتناع خرق [و التيام ] در افلاک ثابت نيست و ادله فلاسفه دربارۀ آن سست تر از تار عنكبوتست، چون بنا بر اين ست كه اجزاء فلک پذيراى حركت مستقيمه نيستند و اثبات آن نشدنيست، و قرآن خدا كه از پيش و پس بطلانى بدان راه ندارد گويا است كه شكاف بردارند و صعود و پيغمبر ما صلی الله علیه و آله تا آسمان هفتم با پيكر عنصرى خود گواه خرق آن ها است.

(و منازل تقدير) اشاره است بدان چه خدا فرموده: «و براى ما منزل ها مقدر كرديم» (1)و آن ها 28 باشند و ماه هر شب نزديک يكى از آن ها است به حركت خاصه خودش، نصير الملّة و الدين رحمة الله در تذكره گفته: منازل ماه اخترانى باشند نزديک منطقة البروج كه عرب آن ها را نشانه 28 بخش منطقه شناخته تا مطابق شماره ايام گردش ماه باشد.


1) يس/ 39.

خفرى در شرحش گفته: مقصود از هر منزل مسافتى است كه ماه در يک شبانه روز می رود، و منازل ماه نزد هندی ها 3/ 271 است كه 3/ 1 را چون كم تر از نصف است انداخته اند به شيوه منجّمان، ولى نزد عرب 28 است نه باعتبار اين كه 3/ 1 را يک واحد اعتبار كردند چنان چه برخى گفته، بلكه براى اين ست كه سال قمرى آن ها گاهى از ميان تابستان آغاز شود و گاهى ميان زمستان و نياز به معرفت سال خورشيدى دارند براى انجام كار خود، و ديدند ماه در حدود 30 روز به وضع خود با خورشيد بر می گردد و در آخر ماه دو روز يا كم و بيش نهانست و دو روز را از سى روز كم كردند و ماند 28 روز كه غالباً فاصله ديد آن ست در شام هاى آغاز ماه و در بامدادهاى آخرش و دور فلک را بر آن بخش كردند و هر منزلى 7/ 126 درجه شد كه بهره هر برجى 3/ 21 منزل مى شود.

ولى ديدند خورشيد هر منزلى را در حدود 13 روز طى می كند، منازل ماه 364 روز است، ولى برگشت خورشيد در آن ها در مدت 365 روز است پس يک روز در ايام منازل غفر افزودند و به علاوه از نظر كبيسه نياز بفزودن دو روز پيش آيد و ايام آن 15 گردد تا پايان سال شمسى و پايان منازل و برگشت بدان منزلى كه آغاز مقرّر شده برابر شوند، و نشانه منازل را اخترانى روشن گرفتند كه نزديک منطقة البروجند و نزديک گذرگاه ماه يا محاذى آن و هر شبى ماه نزديک آن ها ديده شود و فرود آيد و اگر آن اختر را نهان سازد گويند او را مغلوب كرد و خوشبين نباشند و اگر نهانش نكرد گويند ماه عدالت نمود و بدان خوشبين شوند و چون ماه تند رود از منزلى بگذرد و در آن نماند و چون كند رود بسا كه دو شب در يک منزل بماند، يک شب در آغاز آن و يک شب در پايانش و گاهى ميان دو منزل ديده شود.

و آن چه گفته اند هميشه 14 منزل بالاى زمين است و عيان و 14 زير زمين و نهان و چون منزلى غروب كند رقيب آن كه پانزدهم طالع است طلوع كند فسادش

ظاهر است، زيرا منازل همه در خود منطقه نيستند و فاصله شان برابر نيست و از اين رو بسا كه 16 يا 17 از آن ها عيان باشند مگر اين كه مقصود از منازل خود بخش ها باشند نه نشانه هاى آن ها كه هر دو حكم درست باشد، و از اين جا فساد گفته مشهور هم روشن شود كه هميشه شش برج عيانست و شش نهان، زيرا اين هم در خود بخش هاى بروج درست است نه در صورت اخترى بروج، زيرا صور اخترى آن ها به طور برابر منطقه را بخش نكنند كه اول و آخر هر صورتى با اول و آخر هر برجى برابر باشند و بسا مقصودشان اين ست كه هميشه نيمى از خود بروج عيانست نه نيمى از صور اخترى آن ها و اشكال بر طرف مى شود.

عرب خروج هر منزلى را از پرتو سپيده دم طلوع آن خوانند و غروب رقيب آن را هنگام صبح سقوط آن خوانند، و منازلى كه طلوعشان در موسم بارانست (انواء) نامند، و رقباء آن ها را كه در غير موسم باران طلوع می كنند (بوارح) نامند و 14 منزل شمال منطقة البروج را كه آغازشان شرطين و پايانشان سماک است شاميه گويند و باقيمانده كه نخست غفر است و پايان بطن الحوت يمانيه (پايان).

شيخ بهائى رحمة الله گفته: ظاهر تردد در منازل تقدير اين ست كه اين ماه می رود و ماه ديگر بدان بر می گردد، و ممكن است به معنى ترديد و دو دلى باشد چون حركت دور او گاهى به سوى مشرق است و گاهى به مغرب چون مرويست كه مردد است و به اين سو و آن سو می رود و برأى كسى كه دو حركت مختلف را در يک جسم روا نمی دارد و می گويد مورچه اى كه روى سنگ گردان آسيا بر خلاف آن می رود در حال حركت آن ايست دارد تشبيه ماه به مردد روشن تر است.

«متصرف در فلک تدبير»، يعنى دگرگونيش به تدبير حكيم خبير است، فلک جاى چرخش كوكب است و مانند شده به چرخ ريس در گرد بودن و چرخيدن، ابوريحان گفته: تازى و پارسى در نامگذارى آسمان يک روش دارند، عرب آن را

ناميده به شباهت چرخ دولاب آب كشى و پارسيان به زبان خود آن را آسمان گفتند، يعنى مانند آسياگردانست (پايان).

شيخ بهائى رحمة الله گفته: مقصود از فلک تدبير نزديک ترين نه فلک است به عناصر كه برخى مصالح عالم كون و فساد به تدبير آنست: برخى مفسران هم در تفسير قول خدا فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً گفته اند مقصود افلاک است، و آن يكى از وجوهى است كه طبرسى رحمة الله نقل كرده و اين يک نحو مجاز است كه ابزار قطع را قاطع خوانند با اين كه قطع كار او نيست.

و در برخى نسخه بسا يافت شده «متصرف در فلک تدوير» و آن هم درست است گرچه نسخه نخست درستتر است و منظور از آن فلک چهارم ماه است و آن فلكى است كه ماه در آن جا دارد و زيرش به ترتيب بروج حركت كند و بالاش بر خلاف آن ها و مخالف تدوير سياره هاى ديگر است، و هر روزى 13 درجه و 3 دقيقه و 54 ثانيه حركت كند، و در كلفتى فلک سوم ماه به نام حامل است، و مركزش ده درجه از مركز عالم دور است، و حركتش هر روزى 24 درجه و 22 دقيقه و 53 ثانيه بر وفق بروج است.

و توى فلک دوم ماه به نام مائل است كه هم مركز با عالم است و سطح زيرينش تماس با كره نار دارد در سطح زبرين آن و از حامل هم بعدش از منطقه البروج دو متمم علاوه دارد كه خرده خرده باريک می شوند تا دو نقطه اوج و حضيض و حركتش بر خلاف توالى است و در هر روزى 11 درجه و 9 دقيقه و 7 ثانيه است و توى نخست فلک ماه به نام جوزهر است كه هم مركز با عالم است و هم منطقه با فلک البروج و سطح زبرش مماس با سطح زيرين ممثل عطارد است كه چون ممثل عطارد روزى 3 دقيقه و 11 ثانيه حركت كند.

سپس گفته: ممكن است معنى فلک تدبير اين باشد كه در آن تدبير امور مقرّر

مى شود مانند اين كه گويند، مجلس حكم يا دار قضاوت باعتبار اين كه فرشته هاى آسمان دنيا كار جهان فروردين را در آن تدبير می كنند، يا اين كه هر سياره اى در فلک خود امرى كه از خالق و مبدعش بدو سپرده است تدبير می كند چنان چه جمعى از مفسّران در تفسير «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً» گفته اند و ممكن است مقصود از فلک تدبير همه افلاک جزئيه ماه باشد كه احوال ماه را تنظيم می كنند تا حركت حاملش گرد مركز عالم متشابه باشد، و قطر تدويرش برابر نقطه ديگر باشد.

و اين افلاک جزئى چهار فلكى است كه ذكر شد با آن چه بدان ها افزوده شده براى حل اين دو اشكال و با آن چه نياز بدانست براى تنظيم امور ماه كه رصدبانان هنوز از آن مطلع نيستند، و آن ها كه مؤيد بنور امامت و ولايتند می دانند و مقصود تدبير كاملى است كه همه اين امور را منظم سازد در خود فلک ماه، و بسا كه مقصود از فلک تدبير همان فلک ماه باشد كه ماه مدبّر آن ست (چون قلب كه مدبر تن آدمى است) نظر بعقيده همه جمعى كه سيارات را مدبّر فلک خود دانند چون قلب در تن حيوان، سلطان المحققين در شرح اشارات گفته است گروهى معتقدند كه هر كوكبى با فلكش يك جانداريست كه يک روح دارد و آن نخست مربوط به قلب او است او است و سپس باعضاء ديگرش پس نيروى محرّک برخاسته از خود كوكب است كه قلب فلك است و فلک چون اعضاء ديگر آن ست (پايان كلامش) و شايد همين باشد معنى اين كه امام او را متصرف در فلک تعبير كرده و خدا داناتر است به مقاصد اوليائش سلام الله عليهم اجمعين (پايان).

من می گويم: ممكن است فلک تدبير مانند بيت عزّت و خانه شرف استعاره باشد و تدبير را تشبيه بفلكى كرده كه او مدبر آن ست و اين نوع تعبير در كلام عرب و عجم شايع است.

سپس رحمة الله گفته: خطاب آن حضرت به ماه و توصيف او بفرمانبرى و جدّ و رنج

و رفت و آمد در منازل و تصرفدر فلک دليل است كه زندگى و ادراک دارد و از قدرت خدا دور نيست، جز آن كه دليل عقل قاطع يا نقل روشن نيامده است كه ماه چنين است، آرى اين ظواهر اشعارى بدان دارد، و بسا به ظاهر آيه كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ هم استناد شده بر آن چون ضمير و او نون براى خردمندان آرند، و البته حكماى طبيعى اتفاق دارند كه همه افلاک زنده و ناطق و عاشق و فرمانبر آفريننده خودند و بيش تر بر اين عقيده اند كه هدف گردش آن ها تشبه بحضرت او است و تقرب و عبادت او جلّ شأنه و برخى گويند حركاتشان جلوه هاى قدسيه است كه پياپى بر آن ها بتابد و نوعى لرزش شادى و رقص شادمانيست.

و گروهى از آن ها معتقدند كه در كواكب هيچ بيجان وجود ندارد و براى هر كدام روحى جدا ثابت دانند كه او را بدور خود می چرخاند (حركت وضعيه) ابن سينا در شفاء بدين قول گرائيده، و در نمط پنجم اشارات بدان حكم صادر كرده و اگر كسى بدان گرايد گزاف نگفته گرچه سخن ابن سينا و همگنانش دليل نباشد كه دينداران در اين گونه مسائل بدان اعتماد كنند، ولى براى تأييد بد نيست، و در شرع دليل مخالف آن نيامده و دليل عقل هم بر بطلانش وجود ندارد، و در صورتى كه مورچه و پشه و كم تر از آن ها زنده اند چه مانعى دارد كه اين اجسام بزرگ و شريف هم زنده باشند.

و جمعى معتقدند همه چيز را روح مجرّد و ناطق است و قول خدا تعالى «نيست چيزى جز آن كه تسبيح گويد بحمد او» (1)را به ظاهر حمل كنند مقصود ما از اين سخن اين نيست قول بزنده بودن افلاک را ترجيح دهيم، بلكه براى رفع استبعاد منكران و ردّ تشنيع بر قائلان آن ست (پايان).


1) اسرا/ 44.

می گويم: اين ترجيح كه به زبان احتمال ادا كرده مخالف روش بيش تر آيات و اخباريست كه كواكب و افلاک و سير آن ها را شرح می كنند، و اشاراتى كه بدان تمسّک كرده تعبيرهاى مجازيست كه در سخن پردازى بلغاء و، بلكه در گفتگوها شايع است، زيرا به جماد خطاب كنند مانند خطاب به عقلاء و غرض فهماندن مطلب به ديگران ست، در خطاب به ماه و به ماه رمضان و وداع ماه رمضان، و خطاب به خانه كعبه مخاطب حقيقى خدا است و منظور تشكر از نعمت هاى او است، و كسى از متكلمان مسلمانان را نديدم كه چنين گويد جز برخى مقلدين فلاسفه، و موافقان اسلام در آن چه زيان به مقاصدشان ندارد.

سيد مرتضى رخمة الله در كتاب غرر و دررش گفته: ادله صحيح و روشن دلالت دارند كه فلک و آن چه در آن ست از خورشيد و ماه و اختر به خود و به طبع خود حركتى ندارند چنان چه آن مردم گويند و خدا محرّک و متصرّف در آن ها است باختيار خود و در جاى ديگر رحمة الله گفته: ميان مسلمانان خلافى نيست كه فلک و هر چه دارد از اختران جان ندارند، و مسخر فرمان خدايند، و اين معلوم است از دين رسول خدا صلی الله علیه و آله به ضرورت چنان چه در باب نجوم بيايد.

«ايمان دارم بدان كه روشن كرد به تو تاريكی ها را و وانمود به تو مبهمات را و تو را يک نشانه براى پادشاهيش ساخت و يكى از علاماتش نمود» نور و ضوء يک معنا دارند و بسا كه ضوء روشنى ذاتى را گويند و نور آن كه از ديگرى كسب شده، و به اين معنا است قول خدا «ساخت خورشيد را ضياء و ماه را نور» (1).

شيخ بهائى رحمة الله گفته در آغاز دعاء روى سخن با ماه و ذكر اوصاف او بود و اينک به شيوه بلغاء روش ديگرى آورد و روى به خدا كرد و او را ستود و باز هم اوصاف ديگرى از ماه را وانمود «نوّر بك الظلم»، يعنى به سبب تو يا اين كه تو را ابزار


1) يونس/ 5.

روشنى ساخت و اگر روشنى عرض باشد كه بر جسم افتد از باب اين ست كه گويم «چيزى را سياه يا سفيد كردم» و اگر ذرات درخشان جسم نور بخش است كه بر نور گير افتند چنان چه مذهب قدماء است معنا اين ست كه تاريک را صاحب روشنى ساخته و با آن قرين نموده و اين قول گرچه بعيد است، ولى دليلى بر بطلان آن نيست چنان چه اثباتش هم مشكل است.

و بسا كه مقصود از ظلمت ها هواهاى تاريک است نه خود تاريكى، زيرا كه آن نور پذير نيست و اين در صورتی ست كه هوا روشنى پذير باشد، ولى برخى گفته اند شرط پذيرش كيفيت رنگ داشتن است و هوا بيرنگ است، و بنا بر اين مقصود اجسام تاريک است نه خود هوا و در آن خلافى نيست، و ممكن است مقصود نيست كردن ظلمت باشد به وسيله پديد كردن روشنى در جاى آن بنا بر اين كه ظلمت امر وجوديست چنان چه جمعى گفته اند، و اگر چه بيش تر آن را باطل دانسته اند، ولى دليل درستى ندارند و امكان آن برجا است و ممكن است يک معناى كلام امام علیه السلام باشد.

«و تو را به كار گرفت براى فزونى و كاستى و طلوع و غروب و روشنى دادن و كسوف».

كسوف نابودى روشنى خورشيد يا ماه است به سبب مخصوصى، و بسا تفسير شده بمانع شدن ماه از نور خورشيد از ما و يا مانع شدن زمين از تابيدن خورشيد بر ماه و اين بيان سبب است، و جمعى از لغت دانان گفته اند بهتر اين ست كه گرفتن خورشيد را كسوف گفت و گرفتن ماه را خسوف و بنا بر اين شايد مقصود از كسوف در اين جا همان زوال ضوء باشد كه شامل هر دو بشود نه خصوص زوال ضوء تا خلاف أحسن گردد.

سپس گفته: مقصود از فزونى و كاستى نور ماه از نظر ديد آدمى است نه

اين كه در واقع كم و بيش شود، زيرا بيش از نيم آن هميشه روشن است چنان چه در محلّ خود بيان شده و اما كم و بيشى كه نظر به حال اجتماع و استقبال رخ دهد چنان چه وضع كره كوچكى است از كره بزرگى روشنى گيرد و بنزديكى و دورى كم و بيش باشد در اين جا مورد سخن نيست، بلكه منظور كم و بيش ناشى از ديد است.

و بسا از سخن امام علیه السلام به نظر بعضى رسيده كه نور ماه واقعاً كم و بيش مى شود چنان چه بسيارى از مردم معتقدند و اين گرچه از نظر قدرت خدا ممكن است و مى شود جرم ماه را اول ماه اندكى نور دهد و خرده خرده بيفزايد تا بدر گردد و سپس خرده خرده كم كند تا به محاق رسد جز اين كه حمل كلام آن حضرت بر آن چه مورد اتفاق است ميان اساتيد دانشمندان هيئت و حدس قطعى شمرده شده اولى است و آنان علاوه از حدس خود اين علم را از پيغمبرها گرفته اند مانند شيث كه در زبان آن ها هرس ناميده شده.

جمعى مفسران هم كه شيخ طبرسى در شمار آن ها است در تفسير قول خدا «و ياد كن ادريس را در كتاب- تا آخر آيه» (1)گفته اند معجزه او علم هيئت بوده تا آخر كلامشان در اين باره، سپس گفته: حكم آنان به اين كه نور قمر از خورشيد كسب مى شود تنها براى اختلاف شكل آن نيست بنزديكى و دورى با خورشيد، زيرا اين تنهائى دليل قطعى اين حكم نمی شود، بلكه امور ديگر هم بدان پيوست است مانند اين كه چون زمين ميان او و خورشيد فاصله مى شود منخسف می گردد و مانند امارات ديگر كه از مجموع اين حكم به دست مى آيد وگرنه ممكن است گفت نيمى از ماه خود به خود روشن است و به اندازه حركت فلكش بر خود می چرخد و اين اشكال مختلفه را نشان می دهد تا بمحاق می رسد.

سپس رحمة الله گفته: امتهان ماه بكاستن روشنيش معلوم است، ولى امتهانش


1) مريم/ 56.

بفزودن آن چه معنى دارد؟ گويم: دو وجه دارد يكم هميشه يک روى ماه روشن است به خورشيد و فزونى نورش تنها در ديد ما است، و خدا او را مسخر كرده تا در نيمه اول ماه خرده خرده بچرخد و كم كم خود را به ما نشان دهد و نمی تواند جز آن كند اين زبونى او محسوبست، و برخى ماه را تشبيه به بنده اى كردند در اين باره كه آقايش به او فرمان دهد خرده خرده رو بند خود را كنار زند و چهره به مردم نمايد در مدّت معينى و چون همه چهره خود را نمود باز خرده خرده روبند را بر چهره كشد تا همه آن را بپوشاند.

2- اين كه مقصود امتهان بمجموع فزونى و كاستى است و دگرگونى و ناپايدارى او، و اين بهتر است و در طلوع و غروب و اناره و كسوف جاريست، و ممكن است مقصود از امتهان و به كار گرفتن او در اناره نور بخشى آن باشد به زمين نه نورانى بودن خود او، زيرا اناره و اضائه اين معنى را هم می دهند، و بنا بر اين مقصود از كسوف نهان كردن او است خورشيد را تا برابر هم شوند و معنا اين باشد كه تو گاهى نور پاشى بر زمين و گاهى نور را از آن بگيرى، و اگر مقصود اعم از ماه گرفتن و يا خصوص آن هم باشد بعدى ندارد و الله العالم.

سپس رحمة الله گفته: چون خورشيد ملازم منطقة البروج است و بزرگ تر است از زمين بيش تر از نيم زمين از آن نورانى است و كم تر تاريک، و از خورشيد تا زمين و دنبال زمين مخروطى برآيد كه دو تيكه است يكى از خطوط شعاعى ميان خورشيد و سطح زمين كه مخروط نور و مخروط بزرگ است و ديگرى از سايه زمين كه مخروط سايه است و كوچک، و بمخروط ظل يک طبقه پرتو سفيد فراگير است و به دنبالش يک طبقه پرتو كم و سرخى، و اين سه طبقه از سپيده دم تا برآمدن خورشيد در خاور ديده شوند به همين ترتيب و برعكس پس از غروب در باختر.

قاعده مخروط بزرگ بر كره خورشيد است و بمنطقة البروج دو نيم شود كه سهمش در سطح آن ست، و نقطه رأس مخروط بافلاک زهره می رسد وقتى خورشيد

در اوج است و فروتر است چون فروتر باشد، قاعده مخروط صغير روى زمين است كه فصل مشترک ميان دو بخش روشن و تاريک است، و اين دو مخروط مانند دو كوه بلند بر گرد زمين می چرخند و جا عوض می كنند، يكى سپيد و درخشان و ديگرى تيره و تاركه جامه هاى رنگارنگ در بر دارد، سپيد از خاور بباختر می چرخد و هر كه در زير آن ست روز دارد، و سياه بر عكس و شب هر كسى است كه در زير آنست؛ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ.

اكنون چون يک سطح كروى فرض كنيم كه مركزش مركز عالم باشد و به مركز ماه و مخروط صغير بچرخد دائره اى كه بر جرم ماه پديد كند صفحه ماه باشد و دائره اى كه بر مخروط ظل پديد كند دائره ظل است و مركزش بر منطقة البروج است، چون اين را دانستى هرگاه در برابر شدن خورشيد و ماه (14 ماه) همه صفحه قمر يا جزئى از آن با دائره مخروط ظل برخورد كند پرتو خورشيد همه يا جزئى از آن از صفحه ماه بريده شود و خسوف كلى يا جزئى محقق گردد.

و چون عرض كلى ماه- كه پنج جزء است- بيش از مجموع دو نيم قطر صفحه ماه و دائره ظل است، در هر استقبالى خسوف نيست، بلكه در صورتی ست كه هيچ عرض ندارد يا اين كه فاصله مركز صفحه ماه از مركز را دائره ظل كم تر از نيم هر دو است، زيرا اگر برابر هر دو باشد ماه با محيط دائره ظل بچسبد و منخسف نشود، و اگر بيش تر باشد به طريق اولى، اما اگر عرض كم تر از مجموع دو نصف باشد و بيش از دو نيم قطر دائره ظل كم تر از نيم قطر آن منخسف شود و اگر برابر نيم قطر ظل باشد نصف قطر ماه بگيرد چون دائره ظل به مركز صفحه می گذرد (و پس از شرح صور ديگر خسوف جزئى و كلى و رنگ ماه گرفته در حالات مختلفه) گويد:

سپس بدان كه ماه را حالات گوناگون بسياری ست كه در برخى مانند روشنى و طلوع و غروب و مانند آن ها با اختران ديگر شريک است و نيازى بضبط اين اوضاع

بسيار آن نيست، و برخى ويژه خود او است و اختران ديگر ندارند و هيويّون بدان ها توجه كرده اند و بررسى نموده اند و معروف ترين آن ها شش است: 1- تندى حركت 2- اختلاف اشكال نورى 3- استفاده نور از خورشيد 4- گرفتن آن به فاصله شدن زمين 5- گرفتن خورشيد به واسطه آن 6- تفاوت صفحه آن در روشنى كه آن را محو نامند.

و آن شش حالت آن از كلام امام علیه السلام بتصريح يا اشاره فهميده می شوند اما دو تاى اول كه روشن است، و اما دو تاى وسط را هم كه گفتيم كلامش شامل كسوف و خسوف هر دو مى شود، و اما استفاده نور از خورشيد از اختلاف شكل و خسوف كه بيان كرده استفاده مى شود باقى می ماند خاصيت ششم كه همان محو است و كم نورى بعضى اجزاء كه اشاره بدان در كلامش تا اندازه اى نهانست و ممكن است كه كلام او «امتهنك بالزيادة و النقصان» بدان تفسير شود، چون اين كم و بيشى همان تفاوت اجزاء چهره ماه است در روشنى، و كلام شامل همه اين شش حالت خاصه ماه می باشد، و سخن در چهار خاصيت اول گذشت و دو خاصيت به جا است.

و در شرح كسوف و گرفتن خورشيد به وسيله آن گویيم: گرفتن خورشيد به طور كلى يا جزئى نديده شدن جرم آن ست به واسطه آن كه سايه ماه جلو آن را گرفته به طور كلى يا جزئى، و اين در صورتی ست كه روى يک ديگر باشند به طورى كه خط خارج از چشم به هر دو برخورد يا فاصله آن ها كم تر از مجموع دو نيم قطر هر دو باشد و اين خط شعاعى ديده اگر به مركز هر دو گذرد همه خورشيد بگيرد يک لحظه اگر چشمگير قطر هر دو يكى باشد، و در مدتى اگر قطر خورشيد از نظر ديد ما كوچک تر باشد (و، سپس حالات خورشيد گرفتن را شرح داده تا گويد) آغاز آن از مغرب خورشيد است و آغاز برطرف شدنش هم از آن جا است.

سپس رحمة الله گفته: محو ماه كه تيرگى در صفحه چهره او است پوشيده است و آراء چند و اقوال چندى دارد كه پنج از آن ها را ياد آورى كنم:

1- اين تيره گى اثر آن روى ديگر او است كه تاريک است و به روى روشنش سرايت كرده، و بر آن اعتراض شده كه اگر چنين بود بايد اطرافش تيره تر نمايد از ميانش و ميانه اش روشن تر باشد.

2- اين تيره گی ها جسم هایى باشند كه به همراه ماه در فلک تدويرش برجايند و برابر روشنى ندارند و اين مختار سلطان المحققين است در كتاب تذكره.

و بر آن اعتراض شده كه اگر چنين اجرامى ميان ماه و خورشيد باشد يا ميان ماه و زمين چون تدوير بدور خود می چرخد و منظر ماه نسبت به ما عوض مى شود بايد به اختلاف ديده شوند و چطور هميشه به يک حال ديده می شوند؟ و از اين ايراد عذر خواسته اند كه چون صفحه ماه در ديد ما كوچک است و فاصله بسيار است تفاوت پديد نمی آيد.

3- اين سياهى عكس درياى محيط يا كره بخار است و ربع باز و مسكون زمين چون خشن و تيره است عكس نمی دهد و عكس هایى كه راست بر آن مى افتد روشن تر است از عكس هایى به تبع آن ها است و از عكس زمين لخت و اين مختار صاحب تحفه است.

و بر آن اعتراض شده كه عكس ها هميشه به يک روشند و عكس ده ها چون درياها و بخار و كوه ها در وضعى مختلف از مشرق تا مغرب و اين محال است كه اختلاف آن ها در صفحه ماه هيچ اثر نكند، و براى ردّ اين ايراد عذر آورند بدان چه براى استادش (خواجه طوسى) عذر آورند؟

4- سطح ماه چون آئينه صاف و صيقلى است و بيننده در آن عكس درياها و زمين لخت كه ساختمان و بيشه و كوه دارد و عكس كشتی هاى روى دريا و جزيره ها مى بيند كه هر كدام به شكلى هستند، و نمونه هاى همه در ديد بيننده آيند و او براى دورى نمی تواند از يک ديگرشان امتياز دهد، و جز خيالى از آن ها ندارد، و

چنان چه جاهاى روشن در آئينه روشن ديده نشوند، هم چنين اين مواضع در سطح قمر براق نباشند و سياهى می زنند يا اين كه يک شب نما از عكس ساختمان ها و بيشه ها و كوه ها ديده مى شود و چنان چه نمود آن ها در شب و عكس درياها روشن ديده مى شود يا اين كه برعكس باشد، چون صورت زمين و آب هر دو در آن جا كنند، و زمين كه تيره است نور خورشيد بيش تر از آب كه لطيف است می پذيرد، و هم چنين است صورت آن ها در ماه، و اين وجه را فاضل نيشابورى در شرح تذكره اختيار كرده و استاد ما محقق بيرجندى نيز در شرح تذكره بدان ميل نموده، و ايراد و اعتذار همان ست كه پيش گذشت.

5- اجرامى كم نورتر از جرم خورشيد در آن ست و يا در فلک خارج مركز آن كه پيوسته ميان خورشيد و ماهند و مانع از وقوع پرتو كامل خورشيدند بر چهره ماه و اين وجه از مدقق خفريست.

من گويم در اين هم اعتراضى است، زيرا اگر اين اجرام خرد باشند، سايه آن ها در فاصله خورشيد و ماه نابود شود و اثرى ندارند و اگر درشت باشند و سايه شان به سطح ماه برسد بايد در وقتى كه زمين نزديک تر به خورشيد است از ماه مانند حال استقبال سايه شان بر زمين بيفتد چون بر زمين نيفتد و چنين چيزى نيست چنين اجرامى هم نيستند و خدا به حقيقت هر چيز داناتر است (1)

چه آن كرمى كه در گندم نهانست *** زمين و آسمان وى همانست

(شرح مترجم).

.

1) چند هزار سال هزارها فيلسوف و دانشمند چه انديشه هاى خام درباره افلاک و كواكب پختند و هزارها طومار و كتاب ها نوشتند ولى بشر امروز با كشتى فضائى راه بريد و مانند مورى در فضا چرخيد و خود را به كره خاكى ماه رسانيد و خط بطلان بر همه اين افكار كشيد، ولى دانش او در اين محيط كه ذره ايست در فضاى بى نهايت چه ارزشى دارد و جز اعتراف بنادانى خود راهى ندارد.

سپس (قدس الله لطيفه) گفته: مشهور اين ست كه تنها ماه كسب نور از خورشيد می كند و اختران ديگر به خود روشنند نه به خورشيد و دليلشان اين ست كه آن ها مانند ماه بدور و نزديكى با خورشيد اختلاف هلالى و بدرى و غيره ندارند، صاحب تحفه در آن و در كتاب نهاية الادراك چنين گفته.

من گويم: مورد اعتراض است، زيرا اگر گویيم كسب نور از خورشيد كنند لازم نيست بگویيم يک سوى آن ها نور پذير است تا مانند ماه اختلاف شكل داشته باشند، بلكه گویيم اجسامى بلورين هستند و نور خورشيد همه آن ها را روشن می كند و بيننده در هر حال آن ها را روشن بيند، و خود صاحب تحفه هم اعتراض كرده كه اختلاف تشكيلات در خصوص زهره و عطارد كه زير خورشيدند فرض شود نه در اختران بالاى خورشيد، زيرا هميشه آن سويشان كه برابر خورشيد است برابر ما است پس ممكن است نور از خورشيد بگيرند و تشكيلات هلاليه را به واسطه نزديكى به آن نداشته باشند و لازم نيست در حال مقابله با خورشيد منخسف شوند، زيرا سايه زمين كه وسيله خسوف است تا افلاک آن ها نمی رسد، و از اين اعتراض خود جواب داده كه اين ستاره ها وقتى در شب بالا سرند نه مقابل خورشيدند و نه مقارن آن، و آن رويشان كه تمامى مقابل ما است مقابل خورشيد نيست و بعضى از آن مقابل خورشيد است و بايد به شكل ماه نور در آيند.

كسى نگويد كه هلال بودن آن ها ديدرس نيست و دو سوى باريكش به چشم نيايند چون خرد ديده شوند و صورت كامل آن ها چشمگير نيست و از دورى مسافت گرد ديده شوند، زيرا جواب گویيم بنا بر اين بايد اخترى كه پس از غروب نزديک افق مغرب است و نزديک بماه، خردتر ديده شود از آن در صورتى كه ميان آسمان يا در سمت مشرق است اين ست سخن او.

من گويم اعتراض دارد، زيرا ممكن است طرف بگويد: اين تفاوت در

صورتی ست كه دائره ديد دائره نور را قطع كند، ولى روا است كه دائره ديد هميشه در درون آن باشد به طور موازى در صورتى كه اختر بالاى سر است و با خورشيد مقابل است يا ناموازى و مماس با آن چنان چه بسا در حال تربيع يا نامماس مانند صور ديگر و اين اعتراض جواب ندارد مگر ثابت شود كه دو دائره در سطح كوكب تقاطع می نمايند چنان چه در ماه و اثبات آن نشدنى است، و ممكن است تقرير اعتراض بوجه ديگر كه گفته شود نزديكى اختران به خورشيد دو قسم است، نزديكى نزديک كه سبب مى شود ديد اختر كوچک شود، و نزديكى اندكى كه موجب آن نيست و اولى تنها در صورتی ست كه خورشيد تازه زير افق رفته و اختر بالاى افق است، و در اين صورت گرچه كوكب از نظر محل خردتر ديده شود، ولى تراكم بخار افق خردى آن را جبران می كند و خردتر ديده نشود.

سپس آن چه در خاطر من مى آيد اين ست كه دور نيست بگویيم فرقى ميان ماه و اختران ديگر نيست و روشنى همه از خورشيد كسب مى شود، و جمعى از اساتيد حكماء بدين عقيده اند و شيخ سهروردى هم موافق آن ها است آن جا كه در هياكل گفته: خورشيد گردنكش است، سرور آسمان ست، و روز ساز است، عجائب خيز بزرگ نمود، كه پرتو بهمه اجرام می دهد و از آن ها چيزى نمی گيرد، اين ست سخنش و شيخ عارف محيى الدين هم در فتوحات مكيه خود صريحاً همين را گفته و جمعى صوفيه هم موافق او هستند، خدا داناتر است به حقيقت هر چيز (پايان) (1).


1) نزد هيئت دانان جديد هم روشنى سياره ها از خورشيد است كه مركز آن ها است چنان چه در هر منظومه شمسيه چنين است، ولى نتوان گفت همه اختران ثابت و سيار از اين خورشيد روشنند، زيرا مخالف گفته متأخرين علماى هيئت و بلكه مخالف اخباريست كه دلالت بر وجود خورشيدهاى ديگر دارند، مگر اين كه مقصود جنس خورشيد باشد، ولى روشنى و حرارت هر خورشيدى از خود او است كه به وسيله تشعشع و شكستن ماده و تبدلش بقوه پديد مى شود و خرده خرده وزن و انرژى آن كم مى شود، و گفته اند از خورشيد، هر ثانيه 4 مليون تن كم مى شود (پاورقى ص 196).

«منزه است او، چه شگفت است تدبيرش در كار تو، و لطيف است صنعت گريش دربارۀ تو».

شيخ طبرسى رحمة الله: گفته: سبحان در شرع نام بالاترين مراتب تعظيم است كه جز خدا را نشايد، و در جز او به كار نرود و گرچه بى نقص باشد، و بدان نظر دارد سخن يكى از بزرگان كه گفته تنزيهى كه از سبحان الله فهم شود سه نوع است:

1- تنزيه ذات از نقيصه امكان كه خود سرچشمه بدی ها است.

2- تنزيه صفات از اين كه پديده باشند و يا جدا از ذات مقدس باشند و فزون بر آن.

3- تنزيه همه كارهاى خدا از بيهوده و زشتى، بلكه از اين كه مانند كار بنده ها براى سود بردن يا زيان نديدن باشد «تو را آغاز ماه نوى نمود براى كار نوى» در اين عبارت گزارشى داده كه هر ماه نو را كارى نو در پيش است كه كس نداند و من گويم: ممكن است مقصود از كار نو مصالح دين و مربوط بدان ماه باشد چون حج و روزه، و عدّه، و عبادات ديگر ماه ها، و يا مصالح دنيوى چون معاملات و وام ها و امور ديگر مربوط بدان.

شيخ طبرسی رحمة الله گفته: امام در تعبير خود شگفت عميقى از ماه و تدبير خدا دربارۀ افلاكش نموده است به لطف صنعت گرى و حكمت خود، و البته هر كه بيش تر از دقائق حكمت هاى خدا كه به ساخته هاى خود سپرده آگاه است بيش تر از آن ها در شگفت است، و آن ها را بزرگ تر دارد، و آن چه امام علیه السلام از عجائب صنع خدا و حكمت هاى دقيقش دربارۀ آفرينش ماه و به هم پيوستن افلاک آن و وابسته گيش به مصالح جهان فرودين می داند چند برابر آن ست كه رصدچيان و حكماء دانشمند دانند با اين كه اطلاعات آن ها هم در اين باره حيرت آور است و بايد گفت «پروردگارا نيافريدى اين را بيهوده» (1)و اين امورى كه آنان دانند سه نوع است.


1) آل عمران/ 192.

1- كيفيت افلاک ماه و شماره آن ها و پيوست آن ها با هم و آن چه بايدشان از حركات و گرفتن ماه و اختلاف تشكلات آن و متشابه بودن حركت حاملش گرد مركز عالم نه گرد مركز خودش، و برابر بودن قطر تدويرش با نقطه اى جز مركز عالم، و جز اين ها كه در كتب هيئت شرح داده شده.

2- آن چه مربوط به روشنى آن و اثرش در دگرگونى برخى اجسام عنصريه است مانند اين كه از فزونى نورش رطوبت بدن ها فزون گردد، و از كاستى آن بكاهند و بحران بيمارى از آن پديد گردد، و آب درياها و چشمه ها در هر روز يكم نيمه اول هر ماه به خوبى فزون شوند، سپس در نيمه دوم روز بروز كم شوند، و بر اثر فزونى نورش مخ و شير حيوانات فزون گردند و با كمى آن كم شوند، و هم چنين سبزيجات و ميوه ها هنگام فزونى نورش نمو كنند و برسند، تا آن جا كه بررسان آن ها آواز نمو و كشش خيار و كدو و خربزه را بشنوند موقع فزونى نور ماه، و چنان چه روشنى نور ماه كنان را كهنه كند و برخى ميوه ها را رنگين سازد، و امور ديگرى كه تجربه گواه آن ست.

گفته اند تأثير بيش تر ماه در اين امور براى آن ست كه به عالم عناصر نزديک تر است، و حركتش تندتر است، و روشنيش با روشنى اختران ديگر در آميزد و چون نيرومندتر است بر آن ها چيره گردد به فرمان آفريننده خود.

3- سعادت و نحوستى كه بدان مربوط است و نشانه وجود آن ها است در اين جهان چنان چه منجمان ديندار گفته اند، و از شرع مقدس نسبت به برخى آن ها روايت آمده چنان چه كلينى در (روضه كافى، ص275) از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود: «هر كه قمر در عقرب سفر كند يا زن بگيرد خير نبيند».

در (فروع كافى، ص 499) از امام كاظم علیه السلام است «هر كه در محاق ماه زن گيرد دل نهد بافتادن بچه و سقط جنين» و چنان چه شيخ روايت كرده از امام باقر علیه السلام

كه پيغمبر شبى نزد يكى از زنان خود گذرانيد و ماه گرفت در آن شب و در آن كارى از او نشد، و همسرش گفت: يا رسول اللَّه، پدر و مادرم قربانت همه اين از ناخواهى است و بی مهرى؟ فرمود: واى بر تو، اين پديده آسمانى شد و من نخواستم در آن كامياب شوم و در حديث ديگر است كه هر كه در آن شب جماع كند و او را از آن فرزندى شود و اين حديث را شنيده باشد آن را كه دوست دارد نبيند (1).

من گويم: شرح باقيمانده دعا در مقام مناسب ترى بيايد ان شاء الله تعالى. (2)

حدیثی دیگر از بحار الأنوار
اشاره

*حدیثی دیگر از بحار الأنوار (3)

الدُّرُّ الْمَنْثُورُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنُ مُغَفَّلٍ (4قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ علیه السلام قَالَ يَا مَعْشَرَ الْحَوَارِيِّينَ الصَّلَاةَ جَامِعَةً فَخَرَجَ الْحَوَارِيُّونَ فِي هَيْئَةِ الْعِبَادَةِ قَدْ تَضَمَّرَتِ الْبُطُونُ وَ غَارَتِ الْعُيُونُ وَ اصْفَرَّتِ الْأَلْوَانُ فَسَارَ بِهِمْ عِيسَى علیه السلام إِلَى فَلَاةٍ مِنَ الْأَرْضِ فَقَامَ عَلَى رأس جُرْثُومَةٍ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ أَنْشَأَ يَتْلُو عَلَيْهِمْ مِنْ (5)آيَاتِ اللَّهِ وَ)


1) در شرح اين دعا تحقيقات عميق و دامنه دارى از شيخ بهائى- رحمة الله- نقل كرده كه بيش تر بر پايه افكار هيئت بطلميوسى می باشد و همه آن ها جز سرابى بيش نيست طبق آن چه دانشمندان امروز از فضا دانسته اند ولى مضمون ساده و صريح دعا كه گردش ماه و مسخر بودن آن بنيروى فوق طبيعت، و عجائب حالات آن ست بقوت خود باقى است و كاش به همان شرح لغوى دعاء اكتفاء كرده بود (شرح مترجم).

2) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 157.

3) بحار الأنوار، ج 55، ص 208.

4) عبد اللّه بن مغفل- بمعجمة وفاء كمعظم- هو عبد اللّه بن مغفل بن عبد غنم- و قيل عبد فهم- بن عفيف ابن اسحم المزنى قال فى اسد الغابة (ج3، ص 264) كان من اصحاب الشجرة يكنى أبا سعيد، و قيل أبو عبد الرحمن، و قيل أبو زياد، سكن المدينة ثم تحول الى البصرة و ابتنى بها دارا قرب الجامع، و كان من البكائين الذين أنزل اللّه عز و جل فيهم «و لا على الذين اذا ما اتوك لتحملهم قلت لا أجد ما أحملكم عليه ولوا و أعينهم. تفيض من الدمع- الاية-» و كان أحد العشرة الذين بعثهم عمر الى البصرة يفقهون الناس (انتهى) توفى بالبصرة سنة (59) و قيل سنة (60) ايام أمارة ابن زياد بالبصرة، و صلى عليه ابو برزة الاسلمى بوصية منه بذلك.

5) فى المصدر: آيات اللّه.

حِكْمَتِهِ فَقَالَ يَا مَعْشَرَ الْحَوَارِيِّينَ اسْمَعُوا مَا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي لَأَجِدُ فِي كِتَابِ اللَّهِ الْمُنْزَلِ الَّذِي أَنْزَلَهُ (1اللَّهُ فِي الْإِنْجِيلِ أَشْيَاءَ مَعْلُومَةً فَاعْمَلُوا بِهَا قَالُوا يَا رُوحَ اللَّهِ وَ مَا هِيَ قَالَ خَلَقَ اللَّيْلَ لِثَلَاثِ خِصَالٍ وَ خَلَقَ النَّهَارَ لِسَبْعِ خِصَالٍ فَمَنْ مَضَى عَلَيْهِ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ هُوَ فِي غَيْرِ هَذِهِالْخِصَالِ خَاصَمَهُ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَخَصَمَاهُ خَلَقَ اللَّيْلَ لِتَسْكُنَ فِيهِ الْعُرُوقُ الْفَاتِرَةُ الَّتِي أَتْعَبْتَهَا فِي نَهَارِكَ وَ تَسْتَغْفِرَ لِذَنْبِكَ الَّذِي كَسَبْتَهُ بِالنَّهَارِ (2)ثُمَّ لَا تَعُودُ فِيهِ وَ تَقْنُتَ فِيهِ قُنُوتَ الصَّابِرِينَ فَثُلُثٌ تَنَامُ وَ ثُلُثٌ تَقُومُ وَ ثُلُثٌ تَضَرَّعُ (3)إِلَى رَبِّكَ فَهَذَا مَا خَلَقَ لَهُ اللَّيْلَ وَ خَلَقَ النَّهَارَ لِتُؤَدِّيَ فِيهِ الصَّلَاةَ الْمَفْرُوضَةَ الَّتِي عَنْهَا تُسْأَلُ وَ بِهَا تُخَاطَبُ (4)وَ تَبِرَّ وَالِدَيْكَ وَ أَنْ تَضْرِبَ فِي الْأَرْضِ تَبْتَغِي الْمَعِيشَةَ مَعِيشَةَ يَوْمِكَ وَ أَنْ تَعُودُوا فِيهِ وَلِيّاً لِلَّهِ كَيْمَا يَتَغَمَّدَكُمُ اللَّهِ بِرَحْمَتِهِ وَ أَنْ تُشَيِّعُوا فِيهِ جَنَازَةً كَيْمَا تَنْقَلِبُوا مَغْفُوراً لَكُمْ وَ أَنْ تَأْمُرُوا بِمَعْرُوفٍ وَ أَنْ تَنْهَوْا عَنْ مُنْكَرٍ فَهُوَ ذِرْوَةُ الْإِيمَانِ وَ قِوَامُ الدِّينِ وَ أَنْ تُجَاهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تُزَاحِمُوا إِبْرَاهِيمَ خَلِيلَ الرَّحْمَنِ فِي قُبَّتِهِ وَ مَنْ مَضَى عَلَيْهِ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ هُوَ فِي غَيْرِ هَذِهِ الْخِصَالِ خَاصَمَهُ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَخَصَمَاهُ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ (5)).

ترجمه:

درّ المنثور: عبد الله بن مغفل می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: حضرت عیسی بن مریم علیه السلام فرمود: ای گروه حواریین، نماز را به حالت جماعت برگزار کنید، پس حواریون در هیئت [ژست] عبادت بیرون رفتند، در حالی که شکم هایشان گرسنه، چشم هایشان گریان و رنگشان زرد بود.


1) فى المصدر: انزل اللّه.

2) فى المصدر: فى النهار.

3) فى المصدر: تتضرع.

4) فى المصدر: تحاسب.

5) الدر المنثور، ج 5، ص 356.

حضرت عیسی ایشان را به بیابانی برد، پس بر سر بلندی ای ایستاد و خدای متعال را حمد کرد و بر او ثنا گفت، سپس شروع کرد به خواندن آیات خداوند و حکمتش بر ایشان، سپس گفت: ای جماعت حواریین، به آن چه که می گویم گوش فرا دهید: من قطعاً در کتاب نازل شده خداوند، که خداوند در انجیل نازل فرموده [یعنی به نام انجیل نازل شده] اشیاء معلومی را می یابم، پس به آن ها عمل کنید، گفتند: ای روح الله، و آن ها چیست؟ فرمود: خداوند شب را برای سه خصلت و روز را برای هفت خصلت آفریده، هرکس که شب و روز بر او بگذرد و او در غیر این خصلت ها باشد، شب و روز در روز قیامت با او دشمنی و نزاع می کنند، شب را خلق کرد تا در آن، جسم های ناتوانی را که در روز، خسته اشان کرده اید آرامش یابند و برای گناهت که در روز کسبش کرده ای، طلب آمرزش کنی و به آن برنگردی و مانند صابران فرمانبری کنی، پس یک سوم را می خوابی و یک سوم را قیام می کنی [برای نماز] و یک سوم را به سوی پروردگارت تضرع می کنی، این چیزی است که شب برایش خلق شده و روز را خلق کرده، تا در آن نماز واجبتان را که از آن سؤال شده و به آن محاسبه می شوید، به جا آورید و به پدر و مادرتان نیکی کنید و در زمین سفر کنید، تا معیشت روزتان را بجوئید و این که در آن، ولی خدا را عیادت کنید، تا خدای متعال به رحمتش شما را در برگیرد و در آن جنازه ای را تشییع کنید، تا برگردید در حالی که آمرزیده شده باشید و برای این که امر به معروف کرده و از منکر نهی کنید که آن، قله ایمان و ستون دین است و برای این که در راه خدای متعال جهاد کنید، تا با ابراهیم خلیلش، در گنبدش رقابت کنید و هرکس شب و روز بر او بگذرد و او در غیر از این خصلت ها به سر برد، شب و روز در قیامت با او دشمنی کرده و در پیش پادشاه مقتدر با او نزاع می کنند.

5. آرامش شبانگاهی و روشنائی روزهای کاری
اشاره

قرآن می فرماید:

أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً إِنَّ في ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (1)؛ «يا نديدند كه ما شب را براى آرامش آن ها قرار داديم و روز را روشنى بخش؟! در اين امور نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه ايمان مى آورند (و آماده قبول حقند).»

تفسیر

بار ديگر در اين آيات به مسأله مبدء و معاد و نشانه هاى قدرت و عظمت خداوند در عالم هستى، و هم چنين حوادث رستاخيز پرداخته چنين مى گويد: «آيا آن ها نديدند كه ما شب را براى آرامش آن ها قرار داديم»؛ أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ.

«و روز را روشنى بخش»؛ وَ النَّهارَ مُبْصِراً.

«در اين امور نشانه ها و دلائل روشنى است از قدرت و حكمت پروردگار براى كسانى كه آماده پذيرش ايمانند»؛ إِنَّ فِي ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.

اين نخستين بار نيست كه قرآن از آثار حياتبخش شب و روز و نظام نور و ظلمت سخن مى گويد، همان گونه كه آخرين بار نيز نمى باشد، اين به خاطر آن ست كه قرآن يک كتاب تعليم و تربيت و انسانسازى است و مى دانيم اصول تعليم و تربيت گاه ايجاب مى كند كه يک موضوع را در فواصل مختلف تكرار كنند و به ياد آورند تا كاملاً خاطر نشان گردد و به اصطلاح جا بيفتد.

آرامشى كه از تاريكى شب به وجود مى آيد يک واقعيت مسلم علمى است پرده هاى تاريک شب نه تنها يک وسيله اجبارى براى تعطيل فعاليت هاى روزانه


1) نمل/ 86.

است، بلكه اثر عميقى روى سلسله اعصاب انسان و ساير جانداران مى گذارد و آن ها را در استراحت و خواب عميق- و به تعبير قرآن «سكوت»- فرو مى برد.

هم چنين رابطه روشنايى روز، و تلاش و حركت و جنبشى كه خاصيت تابش نور است نيز از نظر علمى جاى ترديد نيست، نه فقط نور آفتاب، صحنه زندگى را روشن و چشم انسان را فعال مى سازد، بلكه تمام ذرات وجود انسان را بيدار كرده و به فعاليت وا مى دارد.

اين آيه گوشه اى از «توحيد ربوبى» را روشن مى سازد و از آن جا كه معبود واقعى همان رب و مدبر عالم هستى است خط بطلان بر چهره بت ها مى كشد و مشركان را به تجديد نظر در عقائد خود وا می دارد.

توجه به اين نكته نيز لازم است كه انسان بايد خود را با اين نظام هماهنگ سازد، شب را استراحت كند، و روز را به تلاش و كوشش بپردازد، تا هميشه سالم و فعال باشد نه هم چون هوسرانانى كه شب را بيدار مى مانند و روز را تا نزديكى ظهر در خواب فرو مى روند.

جالب اين كه «مبصر» كه در اصل به معنى «بينا» است صفت روز قرار داده شده است، در حالى كه وصف انسان ها در روز مى باشد، اين يک نوع تأكيد زيبا است همان گونه كه گاه شب را توصيف به خواب رفتن مى كنند و مى گويند «ليل نائم!».

و اين تفاوت تعبير كه در بيان فائده شب و روز در آيه مشاهده مى شود كه در يک جا «لِيَسْكُنُوا فِيهِ» مى گويد و در جاى ديگر «مبصرا»، ممكن است اشاره به اين باشد كه هدف اصلى شب سكونت و آرامش است، ولى هدف روشنايى روز ديدن نيست، بلكه ديدن ابزارى است براى رسيدن به مواهب حيات و بهره گيرى از آن (دقت كنيد).

به هر حال اين آيه گرچه مستقيماً سخن از توحيد و تدبير عالم هستى

مى گويد، ولى مى تواند اشاره لطيفى به مسأله معاد نيز در برداشته باشد، چرا كه خواب هم چون مرگ است، و بيدارى هم چون زندگى پس از مرگ. (1)

حدیث بحار الأنوار
اشاره

تَوْحِيدُ الْمُفَضَّلِ، قَالَ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ غُرُوبِهَا لِإِقَامَةِ دَوْلَتَيِ النَّهَارِ وَ اللَّيْلِ فَلَوْ لَا طُلُوعُهَا لَبَطَلَ أَمْرُ الْعَالَمِ كُلِّهِ فَلَمْ يَكُنِ النَّاسُ يَسْعَوْنَ فِي مَعَايِشِهِمْ وَ يَتَصَرَّفُونَ فِي أُمُورِهِمْ وَ الدُّنْيَا مُظْلِمَةٌ عَلَيْهِمْ وَ لَمْ يَكُونُوا يَتَهَنَّئُونَ بِالْعَيْشِ مَعَ فَقْدِهِمْ لَذَّةَ النُّورِ وَ رَوْحَهُ وَ الْإِرْبُ فِي طُلُوعِهَا ظَاهِرٌ مُسْتَغْنٍ بِظُهُورِهِ عَنِ الْإِطْنَابِ فِي ذِكْرِهِ وَ الزِّيَادَةِ فِي شَرْحِهِ بَلْ تَأَمَّلِ الْمَنْفَعَةَ فِي غُرُوبِهَا فَلَوْ لَا غُرُوبُهَا لَمْ يَكُنْ لِلنَّاسِ هُدُوءٌ وَ لَا قَرَارٌ مَعَ عِظَمِ حَاجَتِهِمْ إِلَى الْهُدُوءِ وَ الرَّاحَةِ لِسُكُونِ أَبْدَانِهِمْ وَ جُمُومِ حَوَاسِّهِمْ وَ انْبِعَاثِ الْقُوَّةِ الْهَاضِمَةِ لِهَضْمِ الطَّعَامِ وَ تَنْفِيذِ الْغِذَاءِ إِلَى الْأَعْضَاءِ ثُمَّ كَانَ الْحِرْصُ سَيَحْمِلُهُمْ مِنْ مُدَاوَمَةِ الْعَمَلِ وَ مُطَاوَلَتِهِ عَلَى مَا يَعْظُمُ نِكَايَتُهُ فِي أَبْدَانِهِمْ فَإِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ لَوْ لَا جُثُومُ هَذَا اللَّيْلِ لِظُلْمَتِهِ عَلَيْهِمْ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ هُدُوءٌ وَ لَا قَرَارٌ حِرْصاً عَلَى الْكَسْبِ وَ الْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ ثُمَّ كَانَتِ الْأَرْضُ تَسْتَحْمِي (2بِدَوَامِ الشَّمْسِ بِضِيَائِهَا (3)وَ تُحْمِي كُلَّ مَا عَلَيْهَا مِنْ حَيَوَانٍ وَ نَبَاتٍ فَقَدَّرَهَا اللَّهُ بِحِكْمَتِهِ وَ تَدْبِيرِهِ تَطْلُعُ وَقْتاً وَ تَغْرُبُ وَقْتاً بِمَنْزِلَةِ سِرَاجٍ يُرْفَعُ لِأَهْلِ الْبَيْتِ تَارَةً لِيَقْضُوا حَوَائِجَهُمْ ثُمَّ يَغِيبُ عَنْهُمْ مِثْلَ ذَلِكَ لِيَهْدَءُوا وَ يَقِرُّوا فَصَارَ.) النُّورُ وَ الظُّلْمَةُ مَعَ تَضَادِّهِمَا مُنْقَادَيْنِ مُتَظَاهِرَيْنِ عَلَى مَا فِيهِ صَلَاحُ الْعَالَمِ وَ قِوَامُهُ ثُمَّ فَكِّرْ بَعْدَ هَذَا فِي ارْتِفَاعِ الشَّمْسِ وَ انْحِطَاطِهَا لِإِقَامَةِ هَذِهِ الْأَزْمِنَةِ الْأَرْبَعَةِ مِنَ السَّنَةِ وَ مَا فِي ذَلِكَ مِنَ التَّدْبِيرِ وَ الْمَصْلَحَةِ فَفِي الشِّتَاءِ تَعُودُ الْحَرَارَةُ فِي الشَّجَرِ وَ النَّبَاتِ فَيَتَوَلَّدُ فِيهِمَا مَوَادُّ الثِّمَارِ وَ يَسْتَكْثِفُ الْهَوَاءُ فَيَنْشَأُ مِنْهُ السَّحَابُ وَ الْمَطَرُ وَ تَشْتَدُّ أَبْدَانُ الْحَيَوَانِ وَ تَقْوَى


1) تفسير نمونه، ج 15، ص 564

2) ستحمى(خ).

3) و ضيائها (خ).

وَ فِي الرَّبِيعِ تَتَحَرَّكُ وَ تَظْهَرُ الْمَوَادُّ الْمُتَوَلِّدَةُ فِي الشِّتَاءِ فَيَطْلُعُ النَّبَاتُ وَ تَنَوَّرُ الْأَشْجَارُ وَ يَهِيجُ الْحَيَوَانُ لِلسِّفَادِ وَ فِي الصَّيْفِ يَحْتَدِمُ الْهَوَاءُ فَتَنْضَجُ الثِّمَارُ وَ تَتَحَلَّلُ فُضُولُ الْأَبْدَانِ وَ يَجِفُّ وَجْهُ الْأَرْضِ فَتَهَيَّأُ لِلْبِنَاءِ وَ الْأَعْمَالِ وَ فِي الْخَرِيفِ يَصْفُو الْهَوَاءُ وَ يَرْتَفِعُ الْأَمْرَاضُ وَ تَصِحُّ الْأَبْدَانُ وَ يَمْتَدُّ اللَّيْلُ وَ يُمْكِنُ فِيهِ بَعْضُ الْأَعْمَالِ لِطُولِهِ وَ يَطِيبُ الْهَوَاءُ فِيهِ إِلَى مَصَالِحَ أُخْرَى لَوْ تَقَصَّيْتُ لِذِكْرِهَا لَطَالَ فِيهَا الْكَلَامُ فَكِّرِ الآنَ فِي تَنَقُّلِ الشَّمْسِ فِي الْبُرُوجِ الِاثْنَيْ عَشَرَ لِإِقَامَةِ دَوْرِ السَّنَةِ وَ مَا فِي ذَلِكَ مِنَ التَّدْبِيرِ فَهُوَ الدَّوْرُ الَّذِي تَصِحُّ بِهِ الْأَزْمِنَةُ الْأَرْبَعَةُ مِنَ السَّنَةِ الشِّتَاءُ وَ الرَّبِيعُ وَ الصَّيْفُ وَ الْخَرِيفُ وَ يَسْتَوْفِيهَا عَلَى التَّمَامِ وَ فِي هَذَا الْمِقْدَارِ مِنْ دَوَرَانِ الشَّمْسِ تُدْرِكُ الْغَلَّاتُ وَ الثِّمَارُ وَ تَنْتَهِي إِلَى غَايَاتِهَا ثُمَّ تَعُودُ فَيَسْتَأْنِفُ النُّشُوءُ وَ النُّمُوُّ أَ لَا تَرَى أَنَّ السَّنَةَ مِقْدَارُ مَسِيرِ الشَّمْسِ مِنَ الْحَمَلِ إِلَى الْحَمَلِ فَبِالسَّنَةِ وَ أَخَوَاتِهَا يُكَالُ الزَّمَانُ مِنْ لَدُنْ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى الْعَالَمَ إِلَى كُلِّ وَقْتٍ وَ عَصْرٍ مِنْ غَابِرِ الْأَيَّامِ وَ بِهَا يَحْسُبُ النَّاسُ الْأَعْمَارَ وَ الْأَوْقَاتَ الْمُوَقَّتَةَ لِلدُّيُونِ وَ الْإِجَارَاتِ وَ الْمُعَامَلَاتِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ مِنْ أُمُورِهِمْ وَ بِمَسِيرِ الشَّمْسِ تَكْمُلُ السَّنَةُ وَ يَقُومُ حِسَابُ الزَّمَانِ عَلَى الصِّحَّةِ انْظُرْ إِلَى شُرُوقِهَا عَلَى الْعَالَمِ كَيْفَ دُبِّرَ أَنْ يَكُونَ فَإِنَّهَا لَوْ كَانَتْ تَبْزُغُ فِي مَوْضِعٍ مِنَ السَّمَاءِ فَتَقِفُ لَا تَعْدُوهُ لَمَا وَصَلَ شُعَاعُهَا وَ مَنْفَعَتُهَا إِلَى كَثِيرٍ مِنَ الْجِهَاتِ لِأَنَّ الْجِبَالَ وَ الْجُدْرَانَ كَانَتْ تَحْجُبُهَا عَنْهَا فَجُعِلَتْ تَطْلُعُ فِي أَوَّلِ النَّهَارِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَتَشْرُقُ عَلَى مَا قَابَلَهَا مِنْ وَجْهِ الْمَغْرِبِ ثُمَّ لَا تَزَالُ تَدُورُ وَ تَغْشَى جِهَةً بَعْدَ جِهَةٍ حَتَّى تَنْتَهِيَ إِلَى الْمَغْرِبِ فَتَشْرُقَ عَلَى مَا اسْتَتَرَ عَنْهَا فِي أَوَّلِ النَّهَارِ فَلَا يَبْقَى مَوْضِعٌ مِنَ الْمَوَاضِعِ إِلَّا أَخَذَ بِقِسْطِهِ مِنَ الْمَنْفَعَةِ مِنْهَا وَ الْإِرْبِ الَّتِي قُدِّرَتْ لَهُ وَ لَوْ تَخَلَّفَتْ مِقْدَارَ عَامٍ أَوْ بَعْضَ عَامٍ كَيْفَ كَانَ يَكُونُ حَالُهُمْ بَلْ كَيْفَ كَانَ يَكُونُ لَهُمْ مَعَ ذَلِكَ بَقَاءٌ أَ فَلَا يَرَى النَّاسُ كَيْفَ هَذِهِ الْأُمُورُ الْجَلِيلَةُ الَّتِي لَمْ تَكُنْ عِنْدَهُمْ فِيهَا حِيلَةٌ فَصَارَ تَجْرِي عَلَى مَجَارِيهَا لَا تَعْتَلُّ وَ لَا تَتَخَلَّفُ عَنْ مَوَاقِيتِهَا لِصَلَاحِ الْعَالَمِ وَ مَا فِيهِ بَقَاؤُهُ اسْتَدِلَّ بِالْقَمَرِ فَفِيهِ دَلَالَةٌ جَلِيلَةٌ (1تَسْتَعْمِلُهَا الْعَامَّةُ فِي مَعْرِفَةِ الشُّهُورِ وَ لَا يَقُومُ عَلَيْهِ حِسَابُ السَّنَةِ)


1) جلية (ظ).

لِأَنَّ دَوْرَهُ لَا يَسْتَوْفِي الْأَزْمِنَةَ الْأَرْبَعَةَ وَ نُشُوءَ الثِّمَارِ وَ تَصَرُّمَهَا وَ لِذَلِكَ صَارَتْ شُهُورُ الْقَمَرِ وَ سِنُوهُ تَتَخَلَّفُ عَنْ شُهُورِ الشَّمْسِ وَ سِنِيهَا وَ صَارَ الشَّهْرُ مِنْ شُهُورِ الْقَمَرِ يَنْتَقِلُ فَيَكُونُ مَرَّةً بِالشِّتَاءِ وَ مَرَّةً بِالصَّيْفِ فَكِّرْ فِي إِنَارَتِهِ فِي ظُلْمَةِ اللَّيْلِ وَ الْإِرْبِ فِي ذَلِكَ فَإِنَّهُ مَعَ الْحَاجَةِ إِلَى الظُّلْمَةِ لِهَدْءِ الْحَيَوَانِ وَ بَرْدِ الْهَوَاءِ عَلَى النَّبَاتِ لَمْ يَكُنْ صَلَاحٌ فِي أَنْ يَكُونَ اللَّيْلُ ظُلْمَةً دَاجِيَةً لَا ضِيَاءَ فِيهَا فَلَا يُمْكِنُ فِيهِ شَيْ ءٌ مِنَ الْعَمَلِ لِأَنَّهُ رُبَّمَا احْتَاجَ النَّاسُ إِلَى الْعَمَلِ بِاللَّيْلِ لِضِيقِ الْوَقْتِ عَلَيْهِمْ فِي تَقَصِّي الْأَعْمَالِ بِالنَّهَارِ أَوْ لِشِدَّةِ الْحَرِّ وَ إِفْرَاطِهِ فَيَعْمَلُ (1فِي ضَوْءِ الْقَمَرِ أَعْمَالًا شَتَّى كَحَرْثِ الْأَرْضِ وَ ضَرْبِ اللَّبَنِ وَ قَطْعِ الْخَشَبِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِكَ فَجُعِلَ ضَوْءُ الْقَمَرِ مَعُونَةً لِلنَّاسِ عَلَى مَعَايِشِهِمْ إِذَا احْتَاجُوا إِلَى ذَلِكَ وَ أُنْساً لِلسَّائِرِينَ وَ جُعِلَ طُلُوعُهُ فِي بَعْضِ اللَّيْلِ دُونَ بَعْضٍ وَ نُقِصَ مَعَ ذَلِكَ مِنْ نُورِ الشَّمْسِ وَ ضِيَائِهَا لِكَيْلَا تَنْبَسِطَ النَّاسُ فِي الْعَمَلِ انْبِسَاطَهُمْ بِالنَّهَارِ وَ يَمْتَنِعُوا مِنَ الْهَدْءِ وَ الْقَرَارِ فَيُهْلِكَهُمْ ذَلِكَ وَ فِي تَصَرُّفِ الْقَمَرِ خَاصَّةً فِي مُهَلِّهِ (2)وَ مُحَاقِهِ وَ زِيَادَتِهِ وَ نُقْصَانِهِ وَ كُسُوفِهِ مِنَ التَّنْبِيهِ عَلَى قُدْرَةِ اللَّهِ خَالِقِهِ الْمُصَرِّفِ لَهُ هَذَا التَّصْرِيفَ لِصَلَاحِ الْعَالَمِ مَا يُعْتَبَرُ فِيهِ الْمُعْتَبِرُون.» (3))###### ترجمه:توحید مفضّل: امام صادق علیه السلام فرمود: ای مفضّل! در طلوع و غروب آفتاب به خاطر پدید آمدن و گردش شب و روز اندیشه کن. اگر طلوع خورشید نبود، جهان یکسره نابود می شد و مردم به زندگی کردن و رسیدن به امور خود قادر نبودند. دنیا تاریکستانی به زیان آنان بود و بدون نور، زندگی گوارا نبود و از آن لذت نمی بردند. نیاز به طلوع خورشید واضح است و به شرح بیش از این نیازی نیست، ولی در منفعت غروب خورشید اندیشه کن. اگر غروب نبود، مردم آرامش و قرار نداشتند،


1) فيعملون (خ).

2) فى تهلله (خ).

3) بحار الأنوار، ج 55، ص 176.

حال آن که اینان بیش از هر چیز به آرامش و استراحت جسم و جان و حواس و مهلت یافتن هاضمه برای هضم غذا و رساندن غذا به تمام اعضا نیازمندند. نیز [اگر غروبی نبود] حرص آدمیزاد، باعث می شد که همواره کار کنند و بدن آنان از کار بیفتد، چرا که بسیاری از مردم اگر شب فرا نرسد و تاریکی بر اینان حاکم نگردد به خاطر حرص و آز و جمع و ذخیره مال هیچ آرام و قرار ندارند.هم چنین زمین از تابش همیشگی آفتاب تفتیده می شد و تمام جانداران اعمّ از گیاه و حیوان از حرارت زیاد نابود می شدند. پس خداوند حکیم چنان تدبیر اندیشیده که خورشید زمانی برآید و وقتی دیگر پنهان شود تا مانند چراغی باشد که اهل خانه برای کاری بر می افروزند و برای آرامش خاموش می گردانند. [با این طلوع و غروب] نور و ظلمت که ضدّ یکدیگرند چنان در اطاعت اند که صلاح و قوام جهان را با پشتیبانی هم تأمین می کنند.آن گاه در بالا قرار گرفتن و پایین بودن خورشید برای پیدایش چهار فصل سال و اسرار و مصالح نهفته در آن ها اندیشه کن؛ در زمستان، گرمی به درون درخت و گیاه بر می گردد تا مایه میوه ها در آن ها بسته شود، و هوا سنگین می شود، تا ابر و باران پدیدار آید و بدن حیوانات سخت و قوی می گردد. و در بهار همان مواد و حرارت [که در زمستان در درخت و گیاه نهفته بود] حرکت می کند و ظاهر می گردد. گیاه می روید و درختان شکوفه می دهند و حیوانات نیز برای تولید نسل و جفت گیری به هیجان می آیند. و در تابستان هوا سخت گرم می شود و میوه ها می رسند، مواد زاید بدن ها تحلیل می رود، سطح زمین می خشکد و برای ساخت و ساز و کار آماده می گردد. و در پاییز هوا صاف می شود. بیماری ها مرتفع می گردد. بدن ها سالم می شود. شب به درازا می کشد و می توان در این فرصت طولانی کارهایی را انجام داد. هوا معتدل می شود، و نیز مصالح و حکمت های دیگری هست که ذکر آن ها سخن را به درازا می کشاند.

اینک در حرکت خورشید در برج های دوازده گانه برای گردش سال و تدابیر نهفته در آن بیندیش. این گردش خورشید باعث پدیدار شدن فصول (زمستان، تابستان، بهار و پاییز می گردد. با این گردش خورشید، غلات و میوه ها می رسند [و مصرف می شوند] و به پایان خود می رسند و باید رشد و نمو از سر گرفته شود. آیا نمی بینی که یک سال به قدر حرکت و سیر خورشید از حَمل تا حَمل است؟ و از هنگام آفرینش جهان هستی تاکنون همین سال و ماه و... وسیله سنجش زمان بوده و مردم با آن، عمر و گذشت زمان، وقت پرداخت و دریافت دیون و دیگر اجازات و معاملات و امور دیگر را تنظیم و حساب می کنند و با حرکت خورشید سال کامل می شود و محاسبه زمان درست می گردد.)بنگر که چه تدبیری در طلوع آن بر جهان نهفته است؟ اگر مشرق و مطلع خورشید در یک جا بود، شعاع و منفعت آن به دیگر جهات نمی رسید؛ زیرا کوه ها و دیواره ها نور آن را می پوشاندند. پس تقدیر چنان گشت که در آغاز روز از مشرق طلوع کند و بر هرچه از جانب مغرب با آن روبرو شود بتابد. آن گاه [نور آن] در گردش باشد و همه جهات را بپوشاند تا به مغرب برسد. و بر آن چه که در آغاز روز نتابیده بتابد تا هیچ بخشی از زمین از نصیب و فایده نور خورشید محروم نمانده، نیازش برآورده گردد. راستی اگر خورشید، سال یا بخشی از سال را از فرمان سرپیچی کند و نتابد حال مردم چگونه می شود؟ و اصلاً چگونه قادر به بقاء خواهند بود؟ آیا مردم نمی بینند که چگونه برای مردم چنین تدابیر سترگی دیده شده که چاره ای از آن ها ندارند و این تدابیر بی آن که زوال و خستگی پذیرند و در کار خود راه نافرمانی پیش گیرند، به خاطر فایده بخشیدن به جهان و پایداری آن در کارند و در مسیر خود در حرکتند.به وسیله ماه هدایت شو! ماه دلیلی واضح و روشن است که مردم از آن برای

شناخت ماه ها [ی قمری] بهره می جویند و حساب سال بر آن تنظیم نیافته؛ زیرا گردش آن برای پدید آمدن چهار فصل و رشد یافتن و رسیدن میوه ها کافی نیست. از این رو ماه ها و سال های قمری با ماه ها و سال های خورشیدی ناهمگون و متفاوت گشته و تقدیر چنان شده که هر ماه قمری بگردد و گاه در زمستان و گاه در تابستان افتد.در تابش مهتاب در تاریکی شب و نیاز به آن اندیشه کن؛ پس اگرچه به خاطر آرامش جانداران و کاهش حرارت هوا برای رویندگان به تاریکی نیاز بود، امّا مصلحت نبود که شبانگاه تاریکی مطلق حاکم باشد و هیچ کاری در آن انجام نپذیرد؛ زیرا گاه مردم نیازمند می گردند که شبانه کار کنند؛ زیرا در روز وقت کم می آید و چه بسا به برخی از کارهایشان نرسند. نیز، گاه در روز، گرمای هوا از حدّ افزون می گردد، پس در شب می شود به کارهای چندی چون: شخم زدن زمین، مالیدن خشت، چوب بریدن و غیر آن ها رسید. پس نور ماه برای مردم کمکی است که اگر نیاز افتد در کارهای خود از آن بهره گیرند و نیز مسافران و شبروان از آن بهره و انس می گیرند. ماه در برخی از شب ها طالع می شود و در شماری از لیالی طلوع نمی کند. با این همه، نور آن به نور خورشید نمی رسد تا مردم در آن جنب و جوش روزانه نیفتند و از آرامش و قرار محروم نگردند و عمل شبانه روزی هلاکشان نسازد. و در این که ماه، گاه پیداست و گاه ناپیدا، گاه بسیار است و گاه اندک و گاه در کسوف، تنبّه و توجّهی است بر قدرت آفرینش گر والامرتبه که به خاطر سود جهان و جهانیان این حالات را پدیدار نموده است؛ شاید اهل عبرت درس عبرت گیرند.###### بیان علامه مجلسی رحمة الله«دَوله» و «دُوله» یعنی گردش زمان، و «دالت الایّام» یعنی روز ها گردید و این

خداست که روزها را میان مردم می گرداند. و «هَدَءَ هَدءا و هُدُوءا» یعنی آرامش یافت، و گفته می شود: «نکیتُ فی العدوّ نکایه» یعنی وقتی با دشمنان جنگیدم و آن ها را زخمی کردم، و «جثم الانسان و الطائر و النعام یجثم جثما و جثوما» یعنی در جای خود ماند و حرکت نکرد، و مراد در این حدیث، در جای خود ماندن آن ها در شب است، و «تظاهر» یعنی تعاون و همیاری، و «نَوّرَ الشجرَ» یعنی شکوفه هایش را ظاهر کرد، و «حَدمُ النار» یعنی شدّت سوزش آتش، و «تقصّی» یعنی رسیدن به نهایت و آخر یک چیز، و «غابر» یعنی بازمانده و درگذشته، و در این حدیث، دومی مراد است، و «بزغت الشمس بزوغا» یعنی درخشید، یا این که بزوغ به معنای اوّل زمان طلوع است. و جوهری گفته: «إعتلّ علیه و اعتلّه» یعنی او را از کاری آزاد و معاف کرد. (پایان نقل. و «لیله داجیه» یعنی شب تاریک.)##### 6. شب و روز، بستر خواب لازم###### اشارهقرآن می فرماید:﴿وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ (1)؛ «و از نشانه هاى او خواب شما در شب و روز است و تلاش و كوششتان براى بهره گيرى از فضل پروردگار (و تأمين معاش)؛ در اين امور نشانه هايى است براى آنان كه گوش شنوا دارند!».

تفسیر
باز هم نشانه هاى عظمت او در برون و درون

به دنبال بحث هاى گذشته پيرامون آيات پروردگار در آفاق و انفس، آيات مورد بحث به گفتگو پيرامون بخش ديگرى از اين آيات بزرگ مى پردازد.


1) روم/ 23.

نخست پديده «خواب» را به عنوان يک پديده مهم آفرينش و نمودارى از نظام حكيمانه آفريننده آن مورد توجه قرار داده مى گويد: «از آيات او خواب شما در شب و روز است، و نيز تلاش و كوشش شما براى بهره گيرى از فضل پروردگار و تأمين نيازمندی هاى زندگى»؛ وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ.

و در پايان مى افزايد: «در اين امور آيات و نشانه هايى است براى آن ها كه گوش شنوا دارند»؛ إِنَّ فِي ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ.

اين حقيقت بر هيچ كس پوشيده نيست كه همه «موجودات زنده» براى تجديد نيرو و به دست آوردن آمادگى لازم برای ادامه كار و فعاليت نياز به استراحت دارند، استراحتى كه به طور الزامى به سراغ آن ها بيايد، و حتى افراد پر تلاش و يا حريص را ناگزير به انجام آن سازد.

چه عاملى براى وصول به اين هدف بهتر از خواب تصوّر مى شود كه الزاما به سراغ انسان مى آيد و او را وادار مى كند كه تمام فعاليت هاى جسمانى و بخش مهمى از فعاليت هاى فكرى و مغزى خويش را تعطيل كند، تنها دستگاه هايى از جسم همانند قلب و ريه و بخشى از فعاليت هاى مغزى كه براى ادامه حيات لازم است به كار خود ادامه مى دهند آن هم بسيار آرام و آهسته.

اين موهبت بزرگ الهى سبب مى شود كه جسم و روح انسان به اصطلاح سرويس شود، و با بروز حالت خواب كه يک نوع وقفه و تعطيل كار بدن است آرامش و رفع خستگى حاصل گردد، و انسان حيات و نشاط و نيروى تازه اى پيدا كند.

مسلما اگر خواب نبود روح و جسم انسان بسيار زود پژمرده و فرسوده مى شد، و بسيار زود پيرى و شكستگى به سراغ او مى آمد، به همين دليل خواب متناسب و آرام، راز سلامت، و طول عمر، و دوام نشاط جوانى است.

قابل توجه اين كه «اولاً» خواب را قبل از «ابتغاء فضل اللَّه» كه در آيات قرآن به

معنى تلاش براى روزى است قرار داده، اشاره به اين كه پايه اى براى آن محسوب مى شود، چرا كه بدون خواب كافى «ابتغاء فضل اللَّه» مشكل است.

«ثانياً» درست است كه خواب معمولاً در شب است و تلاش معاش در روز، اما چنان نيست كه انسان نتواند اين برنامه را به هنگام لزوم تغيير دهد، بلكه خداوند انسان را چنان آفريده كه مى تواند برنامه خواب خود را تغيير داده، و بر ضرورت ها و نيازها منطبق سازد، تعبير به «مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ»؛ (خواب شما در شب و روز) گويا اشاره به همين نكته است.

بدون شک برنامه اصلى خواب مربوط به شب است، و شب به خاطر آرامشى كه از تاريكى پديد مى آيد اولويت خاصى در اين مورد دارد، اما گاه شرائطى در زندگى انسان پيدا مى شود كه مثلاً مجبور مى شود شبانه سفر كند و روز استراحت نمايد، اگر برنامه تنظيم خواب در اختيار انسان نبود چه مشكلى پيش مى آمد؟

اهميت اين مطلب مخصوصاً در عصر ما كه بسيارى از مؤسسات صنعتى و پزشكى و درمانى مجبورند به طور مداوم در تمام شبانه روز كار كنند و تعطيل برنامه هاى آن ها ممكن نيست، و لذا كارگران در سه نوبت به كار مى پردازند، از هر زمان ديگرى روشن تر است.

نياز جسم و روح انسان به خواب به اندازه اى زياد است كه توانايى و تحمل انسان در برابر بى خوابى بسيار كم است و از چند شبانه روز تجاوز نمى كند، به همين جهت جلوگيرى از خواب هميشه به عنوان يكى از دردناكترين شكنجه ها نزد جباران و طاغوتيان شناخته شده است.

و نيز به همين دليل يكى از طرق درمان مؤثر بسيارى از بيماری ها اين است كه بيمار را در خواب عميق فرو مى برند، و از اين راه توان و نيروى بيمار را افزايش مى دهند.

البته هيچ كس نمى تواند مقدار معينى را به عنوان «مقدار خواب لازم» براى عموم انسان ها تعيين كند، چه اين كه اين امر بستگى به سن و سال و وضع و موقعيت اشخاص و چگونگى ساختمان روحى و جسمى آن ها دارد، آن چه مهم است اين كه «خواب كافى» مقدارى است كه انسان بعد از آن احساس كند از اين نظر اشباع شده است، درست همان گونه كه در مورد آب و مقدار غذا احساس سيرى مى كند.

اين نيز قابل توجه است كه علاوه بر «طول» زمان خواب، «عمق» آن نيز اهميت ويژه اى دارد، اى بسا يک ساعت خواب عميق كار چند ساعت خواب سطحى را در بازسازى روح و جسم انسان انجام مى دهد.

البته در آن جا كه خواب عميق ممكن نباشد «نعاس» (خواب خفيف) هم يكى از نعمت هاى الهى است، چنان كه در آيه 11 سوره انفال در مورد مجاهدان بدر از آن ياد شده، چرا كه در ميدان جنگ خواب عميق نه امكان پذير است و نه مفيد و سودمند.

به هر حال نعمت خواب، و آرامش و آسايش ناشى از آن و نيز قدرت و نشاطى كه بعد از خواب پيدا مى شود از نعمت هايى است كه با هيچ بيانى قابل توصيف نيست. (1)

7. استراحت شبانه و معیشت روزانه
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً * وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً * وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً (2)؛ «و خواب


1) تفسير نمونه، ج 16، ص 399.

2) نبأ/ ۹تا۱۱.

شما را مايه آرامشتان قرار داديم، و شب را پوششى (براى شما)، و روز را وسيله اى براى زندگى و معاش!».

تفسیر

سپس به پديده «خواب» كه از مواهب بزرگ الهى بر انسان است اشاره كرده، مى افزايد: «ما خواب شما را مايه آرامش و آسايش شما قرار داديم»؛ وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً.

«سبات» از مادۀ «سبت» (بر وزن وقت) در اصل به معنى قطع نمودن است، و سپس به معنى «تعطيل كار» به منظور استراحت آمده، و اين كه «روز شنبه» در لغت عرب «يوم السبت» ناميده شده، به خاطر آن است كه اين نامگذارى متأثر از برنامه هاى يهود بوده كه روز شنبه را روز تعطيلى مى دانستند.

تعبير به «سبات» اشاره لطيفى به تعطيل قسمت هاى قابل توجهى از فعاليت هاى جسمى و روحى انسان در حال خواب است، و همين تعطيل موقت سبب استراحت و بازسازى اعضاى فرسوده، و تقويت روح و جسم، و تجديد نشاط انسان، و رفع هر گونه خستگى و ناراحتى، و بالآخره آمادگى براى تجديد فعاليت می شود.

با اين كه يک سوم زندگى انسان را «خواب» فرا گرفته، و هميشه انسان با اين مسأله مواجه بوده، هنوز اسرار خواب به خوبى شناخته نشده است، و حتى اين كه چه عامل سبب مى شود كه در لحظه معينى بخشى از فعاليت هاى مغزى از كار بيفتد، و سپس پلک چشم ها بر هم آمده، و تمام اعضاى تن در سكون و سكوت فرو رود، هنوز به درستى روشن نيست!، ولى اين مسأله روشن است كه «خواب» نقش عظيمى در سلامت انسان دارد، و به همين دليل پزشكان روانى تلاش مى كنند

كه خواب بيماران خود را به صورت عادى تنظيم كنند، چرا كه بدون آن، تعادل روانى آن ممكن نيست.

افرادى كه به صورت طبيعى نمى خوابند افرادى پژمرده، عصبانى، افسرده، غمگين و ناراحتند، و به عكس كسانى كه از خواب معتدلى بهره مندند به هنگامى كه بيدار مى شوند نشاط و توان فوق العاده اى در خود مى بينند.

مطالعه بعد از يک خواب آرام بخش بسيار سريع پيش مى رود، و كارهاى فكرى و جسمى بعد از چنين خوابى هميشه قرين موفقيت است، و اين ها همه بيان گر نقش پر اهميت خواب در زندگى انسان است.

كم تر شكنجه اى براى انسان به اندازه «بى خوابى اجبارى و اضطرارى» دردناک و جانكاه است و تجربه نشان داده تحمل انسان در برابر بى خوابى بسيار كم است، و بعد از مدت كوتاهى سلامت خود را از دست مى دهد و بيمار مى شود.

البته آن چه درباره اهميت خواب گفته شد، منظور از آن يک خواب متعادل و مناسب است و گرنه پر خوابى مانند پرخورى از صفات زشت و موجب بيماری هاى مختلف است.

و عجب اين كه مقدار خواب طبيعى براى انسان ها يكسان نيست، و هيچ گونه حد معينى براى آن نمى توان در نظر گرفت و لذا هر كس بايد با تجربه نياز خويش را به خواب با توجه به ميزان فعاليت هاى جسمى و روحى خود دريابد.

و عجيب تر اين كه به هنگام بروز حوادث سخت كه انسان ناچار است مدت ها بيدار بماند مقاومت انسان در برابر بى خوابى موقتا افزايش مى يابد، خواب از سر انسان مى پرد، و گاه به حد اقل لازم، يعنى يک يا دو ساعت مى رسد، ولى بسيار ديده شده كه اين كمبود به هنگام عادى شدن اوضاع جبران مى گردد، و جسم و روح انسان طلب خود را از خواب باز مى ستاند!.

البته به ندرت كسانى يافت مى شوند كه ماه ها پشت سر هم بيدار بمانند، و لحظه اى خواب به چشمانشان نرود، و به عكس افرادى هستند كه حتى در موقع راه رفتن در كوچه و خيابان و حتى موقعى كه با شما سخن مى گويند خواب به آن ها دست مى دهد و اگر كسى همراه آن ها نباشد خطرناک است، ولى اين افراد مسلّماً افراد سالمى نيستند، و خواه ناخواه گرفتار ضايعات جسمى و روحى مى گردند.

خلاصه اين تحول و دگرگونى عجيبى كه به نام «خواب» در انسان پيدا مى شود شگفتی هاى زيادى دارد كه آن را شبيه يک «معجزه» مى كند (1).

گرچه آيه فوق ناظر به خواب به عنوان يک نعمت الهى است، ولى از آن جا كه «خواب» شباهتى به «مرگ» و «بيدارى» شباهتى به «رستاخيز» دارد، مى تواند اشاره اى به اين مطلب نيز باشد.

سپس در رابطه با مسأله «خواب» سخن از موهبت «شب» به ميان آورده، مى فرمايد: «ما شب را پوششى قرار داديم»؛ وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً.

و بلافاصله مى افزايد: «و روز را وسيله اى براى زندگى قرار داديم»؛ وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً (2).

به عكس آن چه «ثنويين» (دو گانه پرستان) بر اثر بى اطلاعى از اسرار آفرينش


1) درباره شگفتی هاى عالم خواب بحث ديگرى در جلد 16 صفحه 404 به بعد (ذيل آيه 24 سوره روم) آورده ايم. هم چنين در مورد مناظرى كه انسان در خواب مى بيند (رؤيا) و عجائب و شگفتی هاى آن بحث مشروحى در جلد نهم صفحه 311 تا 317 (ذيل آيه 4 سوره يوسف) بيان كرده ايم.

2) «معاش» ممكن است اسم زمان يا اسم مكان به معنى زمان و مكان زندگى باشد و نيز ممكن است مصدر ميمى باشد و در اين صورت محذوفى دارد و در تقدير سبباً لمعاشكم بوده است ضمنا معاش از ماده عيش به معنى زندگى است و تفاوتش با حيات اين است كه حيات بر خداوند و فرشتگان نيز اطلاق مى شود اما عيش مخصوص زندگى انسان و حيوان است.

مى پنداشتند كه نور و روشنايى روز نعمت است، و ظلمت و تاريكى شب شر و عذاب، و براى هر كدام خالقى قائل بودند، يكى را از «يزدان» و ديگرى را از«اهريمن» مى دانستند، با كمى دقت روشن مى شود كه هر يک در جاى خود نعمتى است بزرگ و سرچشمه نعمت هايى ديگر.

مطابق آيات فوق پرده شب لباس و پوششى است بر اندام زمين، و تمام موجودات زنده اى كه روى آن زيست مى كنند، فعاليت هاى خسته كننده زندگى را به حكم اجبار تعطيل مى كند، و تاريكى را كه مايه سكون و آرامش و استراحت است بر همه چيز مسلّط مى سازد، تا اندام هاى فرسوده مرمت گردد و روح خسته تجديد نشاط كند، چرا كه خواب آرام جز در تاريكى ميسر نيست.

از اين گذشته با فرو افتادن پرده شب، نور آفتاب بر چيده مى شود كه اگر به طور مداوم بتابد تمام گياهان و حيوانات را مى سوزاند، و زمين جاى زندگى نخواهد بود! به همين دليل قرآن مجيد كراراً روى اين مسأله تكيه كرده، در يک جا مى فرمايد: قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ النَّهارَ سَرْمَداً إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فِيهِ (1)؛ «بگو به من خبر دهيد اگر خداوند روز را تا قيامت بر شما جاويدان كند، چه كسى غير از خدا است كه شب براى شما آورد تا در آن آرامش يابيد»؟! و به دنبال آن مى فرمايد: وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ (2)؛ «از رحمت او است كه براى شما شب و روز قرار داد تا هم در آن آرامش يابيد، و هم براى بهره گيرى از فضل خدا تلاش كنيد».

قابل توجه اين كه در قرآن مجيد به بسيارى از موضوعات مهم يک بار قسم ياد شده، در حالى كه به «شب» هفت بار سوگند ياد شده است! و مى دانيم سوگند به


1) قصص/ 72.

2) قصص/ 73.

امور مهم ياد مى شود، و اين خود نشانه اهميت پرده ظلمت شب است.

آن ها كه «شب» را با نور مصنوعى روشن مى سازند، و تمام شب را بيدارند و به جاى آن روز را مى خوابند، افرادى رنجور و ناسالم و فاقد نشاط مى باشند.

در روستاها كه به عكس شهرها شب را زود مى خوابند، و صبح زود برمى خيزند مردمى سالم تر زندگى مى كنند.

شب منافع جنبى نيز دارد چرا كه سحرگاهانش بهترين وقت براى راز و نياز به درگاه محبوب، و عبادت و خودسازى و تربيت نفوس است، همان گونه كه قرآن مجيد در توصيف پرهيزگاران مى گويد: وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ (1)؛ «آن ها در سحرگاهان استغفار مى كنند» (2).

روشنايى روز نيز خود نعمتى است بى نظير، جنب و جوش و حركت مى آفريند، انسان را براى كار و تلاش آماده مى سازد، گياهان را در پرتو نور خود مى روياند، و حيوانات در پرتو آن رشد مى كنند، و به حق تعبير بالا كه مى فرمايد: روز را وسيله معاش و زندگى شما قرار داديم» تعبيرى است از هر نظر رسا كه نياز به شرح و توصيف ندارد.

آخرين سخن اين كه آمد و شد شب و روز و نظام دقيق تغييرات تدريجى آن ها يكى از آيات خلقت و نشانه هاى خدا است، به علاوه سرچشمه پيدايش يک تقويم طبيعى براى نظام بندى زمانى زندگى انسان ها محسوب مى شود. (3)


1) ذاريات/ 18.

2) درباره «اسرار شب و روز» و «نظام نور و ظلمت» در جلد 16 صفحه 146 به بعد (ذيل آيه 71 تا 73 سوره قصص) و در جلد 15 صفحه 112 تا 114 (ذيل آيه 47 فرقان) و در جلد 22 صفحه 326 (ذيل آيه 18 ذاريات) بحث هاى ديگرى داشته ايم.

3) تفسير نمونه، ج 26، ص 19.

8. سه امر مهم؛ فجر، ده شب اول ذی الحجة، و زوج و فرد
اشاره

قرآن می فرماید:

وَ الْفَجْرِ * وَ لَيالٍ عَشْرٍ * وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ * وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ * هَلْ في ذلِكَ قَسَمٌ لِذي حِجْرٍ (1)؛ «به سپيده دم سوگند، و به شب هاى دهگانه، و به زوج و فرد، و به شب، هنگامى كه (به سوى روشنايى روز) حركت مى كند سوگند (كه پروردگارت در كمين ظالمان است)! آيا در آن چه گفته شد، سوگند مهمّى براى صاحبان خرد نيست؟!».

تفسیر
به سپيده صبح شما سوگند!

در آغاز اين سوره به پنج سوگند بيدارگر اشاره شده:

نخست مى فرمايد: «قسم به فجر و شكافتن پرده سياه شب»؛ وَ الْفَجْرِ.

«و قسم به شب هاى دهگانه»؛ وَ لَيالٍ عَشْرٍ.

«فجر» در اصل به معنى شكافتن وسيع است، و از آن جا كه نور صبح تاريكى شب را مى شكافد از آن تعبير به «فجر» شده است، و مى دانيم فجر بر دو گونه است «كاذب» و «صادق».

فجر كاذب همان سپيدى طولانى است كه در آسمان ظاهر مى شود و آن را تشبيه به دم روباه مى كنند كه نقطه باريک آن در طرف افق است و قاعده مخروط آن در وسط آسمان.

فجر صادق از همان ابتدا در افق گسترش پيدا مى كند، صفا و نورانيت و شفافيت خاصى دارد، مانند يک نهر آب زلال افق مشرق را فرا مى گيرد، و بعد در تمام آسمان گسترده مى شود.


1) فجر/ 1 تا 5.

فجر صادق اعلام پايان شب، و آغاز روز است، در اين موقع روزه داران بايد امساک كنند، و وقت نماز صبح وارد مى شود.

بعضى «فجر» را در اين آيه به معنى مطلق آن، يعنى سپيده صبح تفسير كرده اند كه مسلّماً يكى از نشانه هاى عظمت خداوند است، نقطه عطفى است در زندگى انسان ها و تمام موجودات زمينى، و آغاز حاكميت نور و پايان گرفتن ظلمت است، آغاز جنبش و حركت موجودات زنده، و پايان يافتن خواب و سكوت است، و به خاطر اين حيات خداوند به آن سوگند ياد كرده.

ولى بعضى آن را به معنى «فجر آغاز محرم» كه آغاز سال جديد است تفسير كرده اند.

و بعضى به «فجر روز عيد قربان» كه مراسم مهم حج در آن انجام مى گيرد، و متصل به شب هاى دهگانه است. و بالآخره بعضى به صبحگاهان ماه مبارک رمضان و يا «فجر صبح جمعه».

ولى آيه مفهوم وسيعى دارد كه همه اين ها را شامل مى شود، هر چند بعضى از مصداق هاى آن از بعضى ديگر روشن تر و پراهميت تر است.

بعضى معنى آيه را از اين هم گسترده تر دانسته اند، و گفته اند منظور از فجر هر روشنايى است كه در دل تاريكى مى درخشد.

بنا بر اين درخشيدن اسلام و نور پاک محمدى صلی الله علیه و آله در تاريكى عصر جاهليت يكى از مصاديق فجر است، و هم چنين درخشيدن سپيده صبح قيام مهدى علیه السلام به هنگام فرو رفتن جهان در تاريكى و ظلمت ظلم و ستم، مصداق ديگرى از آن محسوب مى شود (همان گونه كه در بعضى از روايات به آن اشاره شده است) (1).


1) اين معنى در حديثى از امام صادق علیه السلام نقل شده است (تفسير برهان، ج 4، ص 457 حديث 1).

و قيام عاشوراى حسينى در آن دشت خونين كربلا، و شكافتن پرده هاى تاريک ظلم بنى اميه، و نشان دادن چهره واقعى آن ديوصفتان مصداق ديگر بود.

و هم چنين تمام انقلاب هاى راستينى كه بر ضد كفر و جهل و ظلم و ستم در تاريخ گذشته و امروز انجام مى گيرد.

و حتى نخستين جرقه هاى بيدارى كه در دل هاى تاريک گنهكاران ظاهر مى شود و آن ها را به توبه دعوت مى كند «فجر» است.

ولى البته اين يک توسعه در مفهوم آيه است در حالى كه ظاهر آيه همان

فجر به معنى طلوع سپيده صبح است.

و اما «ليال عشر» (شب هاى دهگانه) مشهور همان شب هاى دهگانه ذى الحجة است كه شاهد بزرگ ترين و تكان دهنده ترين اجتماعات عبادى سياسى مسلمين جهان است.

اين معنى در حديثى از «جابر بن عبد الله انصارى» از پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله نقل شده است (1).

بعضى نيز آن را به ده شب آخر ماه مبارک رمضان كه شب هاى قدر در آن است تفسير كرده اند.

و بعضى آن را به شب هاى آغاز ماه محرم.

جمع ميان اين تفسيرهاى سه گانه نيز كاملاً ممكن است.

در بعضى از رواياتى كه اشاره به بطون قرآن مى كند فجر به وجود حضرت مهدى علیه السلام و ليال عشر به ده امام قبل از او، و «شفع» كه در آيه بعد مى آيد به حضرت «على» و «فاطمه زهرا» علیه السلام تفسير شده است.


1) تفسير ابو الفتوح رازى، ج 12، ص 74.

به هر حال سوگند به اين شب هاى دهگانه به هر تفسيرى كه باشد دليل بر اهميت فوق العاده آن ها است چرا كه هميشه سوگند به امور مهمه ياد مى كنند (1)جمع ميان معانى نيز ممكن است.

سپس سوگندها را ادامه داده مى افزايد: «قسم به زوج و فرد»؛ وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ.

در اين كه منظور از «شفع» و «وتر» (زوج و فرد) در اين آيه چيست؟

مفسران اقوال و احتمالات فراوانى ذكر كرده اند: بعضى بالغ بر بيست قول (2)و بعضى از آن هم فراتر رفته و بالغ برسى و شش قول نقل كرده اند! (3).

و مهم ترين آن ها اقوال زير است.

1- منظور اعداد زوج و فرد است، مطابق اين تفسير خداوند به كل اعداد كه از زوج و فرد تشكيل شده است سوگند ياد كرده، اعدادى كه همه محاسبات و نظام ها بر محور آن مى چرخد، و سراسر عالم هستى را فرا مى گيرد، گويى فرموده است قسم به نظم و حساب، و در حقيقت مهم ترين مطلب در جهان هستى همين مسأله نظم و حساب و عدد است و در زندگى انسان ها نيز پايه اصلى را تشكيل مى دهد.

2- منظور از «شفع» مخلوقات است چرا كه همه آن ها داراى زوج و قرينى هستند و منظور از «وتر» خدا است كه هيچ شبيه و نظير و مانند ندارد، به علاوه ممكنات همگى مركب از «ماهيت» و «وجود» هستند كه در فلسفه از آن تعبير به


1) گرچه «ليال عشر» در اين جا به صورت «نكره» ذكر شده، ولى با توجه به اين كه نكره در اين جا براى بيان عظمت است معنى عهدى پيدا مى كند و اشاره به آن شب هاى مخصوص است كه در بالا ذكر شد.

2) تفسير فخر رازى، ج 31، ص 164.

3) علامه طباطبائى در الميزان آن را از بعضى از مفسران نقل كرده است (ج 20، ص 406)؛ در تفسير «روح المعانى» اين مطلب از كتاب «التحرير و التحيير» نقل شده (ج 30، ص 120).

«زوج تركيبى» مى شود، تنها هستى بى انتها و بدون ماهيت ذات پاک خدا است (اين تفسير در بعضى از روايات معصومين به آن اشاره شده است) (1).

3- منظور از زوج و فرد كل مخلوقات جهان است كه از يک نظر بعضى زوجند و بعضى فرد.

4- منظور نمازها است كه بعضى از نظر تعداد ركعات زوج است و بعضى فرد (اين معنى نيز در روايتى از معصومين علیهم السلام نقل شده است) (2)يا اين كه منظور همان نماز شفع و وتر است كه در آخر نافله شب خوانده مى شود.

5- منظور از «شفع» روز «ترويه» (هشتم ماه ذى الحجة كه حاجيان آماده كوچ به عرفات مى شوند) و منظور از «وتر» روز «عرفه» است كه زائران خانه خدا در عرفاتند، يا اين كه منظور از شفع روز عيد قربان (دهم ذى الحجة) و منظور از وتر روز «عرفه» است (اين تفسير نيز در روايات معصومين آمده است) (3).

عمده آن است اگر الف و لام در اين دو كلمه براى عموم باشد همه اين معانى در آن جمع مى گردد، چرا كه هر كدام از اين تفسيرها و غير اين ها بيان مصداقى است از مصداق هاى «شفع» و «وتر»، و ذكر هر يک به خصوص به معنى انحصار در آن مفهوم نيست، بلكه از قبيل تطبيق بر يک مصداق روشن است.

ولى اگر الف و لام در آن ها براى عهد باشد اشاره به زوج و فرد خاصى است، و در اين جا به تناسب سوگندهاى گذشته دو معنى از همه مناسب تر است نخست اين كه منظور روز عيد و روز عرفه باشد كه با شب هاى دهگانه آغاز ذى الحجة مناسبت كامل دارد، و مهم ترين قسمت هاى مناسک حج در آن ها انجام مى شود،


1) ابو سعيد خدرى آن را از پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله نقل كرده است (مجمع البيان، ج 10، ص 485).

2) همان.

3) همان.

و يا اين كه نمازها است به تناسب سوگند به فجر كه وقت سحرگاهان و وقت راز و نياز به درگاه پروردگار است به خصوص اين كه هر دو تفسير در رواياتى كه از معصومين نقل شده نيز وارد است.

و بالآخره در آخرين سوگند مى فرمايد: «و قسم به شب هنگامى كه به سوى صبحگاهان و روشنايى روز پيش مى رود»؛ وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ (1).

چه تعبير جالبى كه راه رفتن را به خود شب نسبت داده است؟ آن هم راه رفتن در شب (زيرا «يسر» از مادۀ «سرى» (بر وزن شما) به گفته راغب در مفردات به معنى راه رفتن در شب است).

گويى شب موجود زنده اى است و داراى حس و حركت كه در تاريكى خود گام برمى دارد، و به سوى صبحى روشن حركت مى كند.

آری، قسم به آن تاريكى ياد شده كه رو به سوى روشنايى است، تاريكى متحرک نه ايستا و ثابت، تاريكى آن گاه وحشتناک است كه به صورت ثابت در آيد، اما اگر در آن حركتى باشد به سوى نور، پر ارزش است.

بعضى نيز گفته اند كه ظلمت شب بر صفحه كره زمين در حال حركت است و اصولاً آن چه از شب مهم و مفيد و حياتبخش است همين شبى است كه در حال حركت مى باشد، يعنى دائماً و به طور متناوب جاى خود را با روز عوض مى كند كه اگر شب در نيمى از كره ميخكوب شود هم آن نيم مى ميرد، و هم نيم ديگر كه در برابر تابش دائم آفتاب قرار گرفته است! در اين كه منظور از شب در اين جا چيست؟ آيا همه شب هاست يا شب خاصى؟

باز در ميان مفسران گفتگو است، اگر الف و لام آن به معنى عموم باشد تمام


1) «يسر» در اصل «يسرى» بوده كه فعل مضارع از ماده «سرى» است سپس ياء آن براى تخفيف و هماهنگى با آيات قبل حذف شده است.

شب ها را شامل مى شود كه خود آيتى است از آيات خدا، و پديده اى است از پديده هاى مهم آفرينش.

و اگر الف و لام آن عهد باشد اشاره به شب معينى است، و به تناسب سوگندهاى گذشته منظور شب عيد قربان است كه حاجيان از عرفات به «مزدلفه» (مشعر الحرام) و بعد از گذراندن شب را در آن وادى مقدس به هنگام طلوع آفتاب به سوى سرزمين منى روان مى شوند (اين تفسير در رواياتى كه از معصومين نقل شده نيز آمده است) (1).

كسانى كه از نزديک منظره آن شب را در عرفات و مشعر ديده اند مى دانند كه چگونه از هر گوشه و كنار هزاران هزار نفر در حال حركتند، گويى احساس مى كند كه شب با تمام وجودش در آن جا حركت مى كند، درست است كه حجاج در حركتند اما اين حركت عمومى به قدرى گسترده است كه گويى تمام زمين و زمان در حركت است و اين تنها وقتى احساس مى شود كه انسان شب عيد را در آن سرزمين باشد و معنى وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ را با چشم خود ببيند.

به هر حال شب به هر معنى بوده باشد (عام يا خاص) از آيات عظمت الهى است، و از موضوعات پر اهميت عالم هستى، شب حرارت هوا را تعديل مى كند، و به همه موجودات آرامش مى بخشد، و جو آرامى براى راز و نياز به درگاه خدا فراهم مى سازد، و اما شب عيد قربان كه آن را «ليله جمع» مى نامند، آن نيز از عجيب ترين شب هاى سال در آن وادى مقدس مشعر الحرام است.

به هر حال پيوند اين قسم هاى پنجگانه (سوگند به فجر، و شب هاى دهگانه، و زوج، و فرد، و شب به هنگامى كه حركت مى كند) در صورتى كه همه را ناظر به ايام ذى الحجة و مراسم بزرگ حج بدانيم روشن است.


1) نور الثقلين، ج 5، ص 571.

در غير اين صورت اشاره به مجموعه اى از حوادث مهم عالم تكوين و تشريع شده كه نشانه هايى هستند از عظمت خداوند و پديده هايى هستند شگفت انگيز در عالم هستى.

بعد از ذكر اين قسم هاى پر معنى و بيدارگر مى افزايد: «آيا در آن چه گفته شد سوگند مهمى براى صاحبان عقل و خرد وجود ندارد»؟!؛ هَلْ فِي ذلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ.

«حجر» در اين جا به معنى عقل است و در اصل به معنى «منع» مى باشد مثلاً گفته مى شود قاضى فلان كس را «حجر» (بر وزن زجر) كرد، يعنى او را از تصرف در اموالش ممنوع ساخت، و يا اين كه به اطاق «حجره» گفته مى شود چون محلى است محفوظ و ممنوع از اين كه ديگران وارد آن شوند، و به دامان نيز «حجر» (بر وزن فكر) گفته مى شود، به خاطر حفظ و منع ديگران، و از آن جا كه «عقل» نيز انسان را از كارهاى نادرست منع مى كند از آن تعبير به «حجر» شده، همان گونه كه خود واژه عقل نيز به معنى «منع» است، لذا به طنابى كه بر زانوى شتر مى بندند تا مانع حركت او شود «عقال» مى گويند.

در اين كه «مقسم به» (چيزى كه اين سوگندها به خاطر آن ياد شده است) چيست؟ دو احتمال وجود دارد: نخست اين كه جملۀ إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ (پروردگار تو در كمينگاه است) جواب اين قسم ها است.

ديگر اين كه جواب قسم محذوف است و آيات آينده كه سخن از مجازات طغيانگران مى گويد گواه بر آن است، و در معنى چنين است: «قسم به آن چه گفته شد كه ما كفار و طغيانگران را عذاب مى كنيم» (1).


1) در تقدير چنين است: لَنُعَذِّبَنَّ الْكُفَّارَ وَ الطَّاغِينَ.

و به اين ترتيب قسم و مقسم به روشن مى گردد. (1)

9. بیان تفسیری علامه مجلسی رحمة الله
• بیان تفسیری علامه مجلسی رحمة الله (2)

وَ يَسْأَلُونَكَ عَنْ أَهْلِهِ؛ «و از تو درباره ماه های نو می پرسند.» بیضاوی در تفسیرش گفته: معاذ بن جبل و ثعلبه بن غنم از او پرسیدند، چرا ماه نو مانند رشته ای باریک برمی آید؟، سپس می افزاید تا تمام گردد و باز پیوسته می کاهد تا چون آغاز خود باز آید، سپس این آیه نازل شد قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجَّ؛ «برای وقت شناسی مردم و برای حج.» آن ها از حکمت اختلاف حال ماه پرسیدند و خدا پاسخ داد، حکمت روشن آن رعایت وقت شناسی مردم و رعایت وقت اداء و یا قضاء حج است و در تفسیر تُولِجُ اللّيْلَ فِي النَّهَارِ؛ «فرو می بری شب را در روز» گفته فرو بردن شب و روز در یکدیگر به این است که دنبال هم اند یا فزون و کم می شوند. و در آیه فالِقُ الْإِصْباحِ گفته: یعنی شکافنده عمود سپیده از تاریکی شب یا از روشنی روز شکافنده تاریکی بامداد... جَاعِلُ اللّيْلِ سَكْنًا؛ «و شب را مایه آرامش ساخت.» که از رنج روز در آن برای آسایش ساکن می شوند، یا مردم به مسکن خود می روند و این کار پیوسته در هر زمانی باشد، و خورشید و ماه را دوره دوره گردش داد تا وقت را شماره کنند و اندازه آن ها را مضبوط نمود و در قول خدا یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهارَ گفته: یعنی بپوشاندش به او و وارونه اش را نگفته چون معلوم است یا از خود لفظ با اختلاف قرائت برمی آید... (پایان).

رازی در تفسیرش گفته: در قول خدا یَطْلُبُهُ حَثِیثاً؛ «او را شتابان دنبال


1) تفسير نمونه، ج 26، ص 442.

2) بحار الأنوار، ج 55، ص 118.

می کند.» بدان که خدا این حرکت را به سرعت و شدت وصف کرده و آن را سزد، زیرا دنبال هم بودن شب و روز همانا به حرکت فلک اعظم است و این تندترین حرکات و سخت ترین آن ها است، و بررسی کنندگان موجودات گفته اند: چون آدمی به تندی تمام بدود تا یک گام بردارد و بنهد، فلک أعظم سه هزار میل راه می رود و بنابراین حرکت او در نهایت شتاب و شدّت است، و برای این خدا فرمود «شتابان به دنبال او است». این بر اساس فرضیه هیئت بطلمیوسی است، و برای فیثاغورس و پیروانش و هیئت جدید، شب و روز از حرکت وضعی زمین هستند.- و در آن نکته سنجی ها است:

1.

خورشید خودش یک حرکتی دارد در یک سال تمام که سال خورشیدی از آن است و حرکتی دیگر دارد به وسیله فلک أعظم که در یک شبانه روز می چرخد، چون این را دانستی، گوئیم شب و روز زائیده حرکت خود خورشید نیستند، بلکه از حرکت بلندترین آسمان به نام عرش هستند، و برای همین چون عرش را ذکر کرد که ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ؛ «سپس بر عرش استوار شد.» بدان وابسته که يَغْشِي اللّيْلَ النَّهَارُ؛ «بپوشاند شب، روز را.» تا آگهی دهد که شب و روز از حرکت عرش [فلک دورتر] اند نه حرکت خورشید و ماه.

2.

چون خداوند کیفیت آفرینش آسمان ها را شرح داد فرمود: فَقَضا هُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها (1)؛ «پس آن ها را [به صورت] هفت آسمان، در دو هنگام مقرّر داشت و در هر آسمانی کار [مربوط به] آن را وحی فرمود.» و این دلیل است که خدا هر کدام را مخصوص به یک لطیفه ربانیه از عالم امر نمود و آن اشاره است به این که هر چه جز خدا یا از عالم خلق است و یا از عالم


1) فصلت/ 12.

امر، آن چه از عالم خلق است به معنی تقدیر جسم است و جسمانی و اندازه معین دارد، و هر چه بی حجم و اندازه است از عالم ارواح و عالم امر است، و این دلیل است که هر جرم فلکی و همه ستارگان عالم خلق، مخصوص به فرشته ای از عالم امر هستند، و اخبار صحیحه هم بر آن دلالت دارند، چون اخباری که گویند خدا فرشته هایی دارد که خورشید و ماه را هنگام طلوع و غروب می چرخانند، و هم چنان ستارگان دیگر را، و نیز قول خدای سبحان وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَهٌ (1)؛ «و عرش پروردگارت را آن روز، هشت [فرشته] بر سر خود بر می دارند.»، اشاره است که فرشته های حافظ عرش هشت نفر اند و با دقت نظر باید گفت که تمام عالم خلق مسخر خدایند، و تمام عالم امر به تدبیر خدایند، و روحانیات به تقدیر او بر جسمانیات تسلّط دارند، و از این رو فرمود: إِلَّا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ (2)؛ «آگاه باش که [عالم] خلق و امر از آنِ اوست.»

سپس مسخر بودن خورشید و ماه و ستارگان به فرمان او چند وجه دارد:

1.

دلیل آوردیم که همه جسم ها مانند هم اند، و چون چنین باشند اختصاص جسم خورشید به این روشنی خاص و تابندگی خیره آور و گرمی سخت و تدبیر عجیب در عالم علوی و سفلی، باید به تدبیر خدای حکیم توانا باشد که این اوصاف را خاص او ساخته و جسم هر کدام از کواکب و نور داران در پذیرش این نیروها و خواص، مسخّر آن مدبّر حکیم باشند.

2.

هر کدام از ستارگان ثابت و سیّار حرکت کندی دارند از مغرب به مشرق، و حرکت تندی بر عکس به دنبال حرکت فلک أعظم، و خدا به آن نیروئی بیش از دیگر افلاک داده و آن را مسلّط بر چرخاندن همه آن ها به زور از مشرق به مغرب


1) الحاقه/ 17.

2) اعراف/ 54.

کرده، و همه مسخر آنند. گویم: سپس وجوه بی فائده دیگر آورده و همین هم که از او نقل شد مخالف اصول مسلمانان است و مورد اعتراضاتی روشن بر متدبّران است.

هُوَ الَّذی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاء (1)؛ «اوست کسی که خورشید را روشنایی بخشید.». بیضاوی در تفسیرش گفته: ضوء روشنی ذاتی است و نور کسبی، و خدا خبر داده است که خورشید خودش درخشان آفریده شده و ماه از آن روشنی می گیرد، و هر کدام را منازلی است یا خصوص قمر را منازلی است چون تندرو و در دید چشم است، و موضوع احکام شرع است که فرمود: لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسَابَ؛ «تا شماره سال ها و حساب را بدانید.» یعنی حساب اوقات ماه ها و معاملات خود را. إِنَّ فِي اخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ؛ «راستی که در اختلاف شب و روز.» یعنی به دنبال هم بودن آن ها یا کم و فزونی آن ها را در چهار فصل وَ مَا خَلَقَ اللَّهُ فِي السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ؛ «و آن چه خدا در آسمان ها و زمین آفریده.» از ستارگان و فرشتگان و موالید و انواع روزی و نعمت ها لِآيَاتٍ؛ «البته نشانه هایی است.» بر وجود صانع تعالی و علم و قدرتش و حکمتش و لطف و رحمتش.. وَ سَخَرَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ؛ «و مسخر کرد خورشید و ماه را.» رازی در تفسیرش گفته: در این سخن دو نوع دلیل است:

1. دلیل بر وجود صانع قادر از حرکات این اجرام، زیرا جسم ها یکسانند و اختصاص آن ها به حرکت پیوسته، مؤثری می خواهد و به علاوه هر کدام کیفیتی از تندی و کندی دارند و آن هم مؤثری می خواهد، و باز اندازه مخصوص این حرکات که دوره ها و بازگشت هر کدام برابر باشد شگفت آور است و مقدّری لازم است، و

1) یونس/ 5.

حرکاتی که برخی به سوی مشرق و برخی به سوی مغرب و برخی به سوی شمال و یا جنوب توجه دارند، جز به تدبیر کامل و حکمت بالغه صورت پذیر نیستند.

2. كُلُّ أَجْرِي لِأَجْلِ مُسَمِّي؛ «هر کدام تا مدتی نامبرده جریان دارد.» و در آن دو قول است: یکم، ابن عباس گفته: خورشید 180 منزل دارد و در شش ماه هر روز در منزلی است و باز می گردد در همان جا تا شش ماه دیگر، و ماه هم 28 منزل دارد و مقصود از مدت نامبرده این است؛ دوم این که تا روز رستاخیز- می چرخند و آن گاه می مانند.

و در جای دیگر گفته: در معنی «دائبین» پیوسته در گردش و نور بخشی و رفع تاریکی و اصلاح گیاهان و جانورانند، زیرا خورشید پادشاه روز است، و ماه پادشاه شب، و اگر خورشید نبود چهار فصل نبودند و مصالح جهان به کلی نابود می شدند. (1)

و در تفسیر قول خدا وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ (2)؛ «و شب و روز را دو نشانه قرار دادیم.» گفته: در آن دو قول است:

1.

مقصود خود شب و روزند و هر دو دلیل اند برای مصالح دین و دنیای مردم، اما از نظر دینی چون ضد و معاند ضد، و پیوسته در پی هم اند و این خود دلیل روشنی است که خود به خود وجود ندارند و نیاز به صانع مقدر دارند که اندازه آن ها را نگهدارد و اما در دنیا چون مصالح دنیا بی شب و روز انجام نمی گیرد، اگر شب نباشد آسایش نیست، و اگر روز نباشد کسب و زندگی نیست و محو شب، ظلمت آن است در برابر این که روز روشن است.

2.

مقصود این است که دو تابنده شب و روز که خورشید و ماهند، نشانه اند


1) مفاتیح الغیب، ج 5، ص 355.

2) اسراء/ 12.

و نشانه شب که ماه است محو شده، و در محو ماه دو قول است: یکی این که در روشنی خود کم و بیش دارد و نخست به صورت تیغه ماه نو برمی آید، و سپس می افزاید تا بدر تمام شود، سپس خرده خرده کم می شود، تا به محاق می رسد، دوّم این که مقصود از محو ماه، تیرگی چهره آن است، روایت است که خورشید و ماه در درخشانی برابر بودند و خدا جبرئیل را فرستاد تا پر به روی ماه کشید و تابشش رفت و معنی محو در لغت زدودن اثر است. گویم: حمل محو به معنی یکم بهتر است که فرموده لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ؛ «تا [در آن،] فضلی از پروردگارتان بجویید.» چون محو به این معنا در طلب فضل خدا اثر دارد، چون فزونی و کمی نور ماه، چنان چه اهل تجربه گفته اند، اثر بزرگی در مصالح جهان دارد، مانند مدّ و جزر دریا و پدید شدن بحران در بیماران، طبق گفته پزشکان در کتبشان، و نیز کم و بیش نور ماه سبب پدید شدن ماه ها است، و از برگشت ماه ها، سال های عربی پدیدار می شوند که به رؤیت ماه نو وابسته اند، چنان چه فرموده: و لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسَابَ؛ «و تا شماره سال ها و حساب [عمرها و رویدادها] را بدانید.».

و من می گویم: اگر محو همان تیرگی در چهره قمر باشد باز هم برهانی است قاطع بر صحت گفته مسلمانان در مبدأ و معاد، اما در مبدأ برای آن که جرم ماه نزد فلاسفه بسیط است و باید یک رنگ باشد و اختلاف او به سبب محو، دلیل است که به طبع خود نیست و تأثیر فاعل مختار نور چهره آن را کم و بیش ساخته، و آخرین سخن فلاسفه درباره آن، این است که به روی ماه اجسامی کم نور چسبیده اند مانند ستارگان که بر جرم آسمان اند، و برای آن این تیرگی بر روی ماه مانند خال به روی آدمی پدیدار شده، ولی این عذر سودی برای فلاسفه ندارد، زیرا این پرسش به میان می آید که چون ماه جسمی بسیط است چرا این اجرام تیره به برخی از آن چسبیده و به همه نچسبیده، و همین دلیل در جرم ستارگان هم، گوئیم چرا با این که فلک

جسم، یک طبع و بسیط است، ستارگان، به یک جزء آن فرو شده نه در جزء دیگر و این خود دلیل است که اختصاص ستاره، به جای معینی به واسطه فاعل مختار است که حکیم است.

و اما در فرموده او وَ جَعَلْنَا آيَهَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً؛ «و نشانه روز را روشنی بخش گردانیدیم.» دو وجه است:

1.

تابنده کردیم چون تابندگی وسیله بینائی است.

2.

ابو عبیده گفته: معنایش این است که مردم در آن بینا می شوند... و لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسَابَ؛ «و تا شماره سال ها و حساب [عمرها و رویدادها] را بدانید.» بدان که حساب چهار درجه دارد، ساعات، روزها، ماه ها و سال ها، حساب در کم تر از سال است که ماه ها و روزها و ساعات است و پس از آن همه مکررات است، چنان چه عدد را چهار مرتبه می دانند، آحاد، عشرات، مئات و الوف و پس از آن هر عدد دیگر تکرار آن ها است.

از ابوذر نقل است که گفت: پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله بر شتری سوار بودم. حضرت خورشید را در هنگامی که غروب کرد دید. به من فرمود: ای اباذر، می دانی این کجا غروب می کند؟ گفتم: خدا و رسولش داناترند. فرمود: به راستی در چشمه ای حامیه (داغ) غروب می کند. این قرائت ابن مسعود و طلحه و ابو عمرو است. دیگران حمئه خوانده اند و این قرائت ابن عباس است. اتفاق افتاد که ابن عباس نزد معاویه بود. او حامیه خواند. ابن عباس گفت: حمئه. معاویه به عبد الله بن عمر گفت: تو چگونه می خوانی؟ گفت: مانند امیر المؤمنین، سپس رو به کعب الاحبار کرد و گفت: به نظر تو خورشید چگونه غروب می کند؟ گفت: در آب و گِل. در تورات چنین می یابیم. حمئه آن است که در آن گل سیاهی است.

بدان که منافاتی میان حمئه و حامیه نیست و چه بسا که آب هر دو وصف

را داشته باشد، سپس بدان که با دلیل ثابت شده زمین کره ای است و آسمان به دور آن است و شک نیست که خورشید در آسمان است. و هم چنین گفته است: وَجَدَ عِنْدَها قَوْما؛ «و نزدیک آن طایفه ای را یافت.» معلوم است که مردم نمی توانند در نزدیکی خورشید باشند. به علاوه خورشید چند برابر زمین است. چگونه معقول است که در یک چشمه زمین داخل شود؟ چون این مطلب ثابت است، می گوئیم در تأویلش چند وجه است: اول این که هنگامی که ذو القرنین در مغرب زمین به جائی رسید که پس از آن عمارت و آبادانی نبود، خورشید را این گونه یافت که گوییا در یک گودال تاریک فرو می رود هر چند در واقع این چنین نبوده باشد. چنان چه کسی که در دریا نشسته در صورتی که کناره دریا را نبیند، به دیدش می آید که خورشید در دریا فرو می رود در حالی که در حقیقت خورشید پشت دریا غروب می کند. جبائی چنین گفته است. دوم این که در غرب زمین سکونت گاه هایی است که دریاها بر آن ها احاطه دارد. نگاه کننده به خورشید گمان می برد که خورشید در آن دریاها غروب می کند. شکی نیست که سرزمین های غربی شدیدا داغ هستند و بنابراین گرمند و هم چنین به جهت زیادی گل سیاه در آن ها گل آلود هستند. این جمله که تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَه؛ «[خورشید] در چشمه ای گِل آلود و سیاه غروب می کند.» اشاره به آن است. سوم این که اهل اخبار گفته اند: خورشید در چشمه ای بسیار گرم و پُر گِل فرو می رود. این بسیار بعید است. چون اگر کسوفی را بررسی کنیم که به دید اهل مغرب اول شب بیاید، به دید مردم مشرق اول روز می آید. پس می فهمیم که ابتدای شب در نزد مردم مغرب ابتدای روز در نزد مردم مشرق است، بلکه آن وقتی که آغاز شب ما است عصر منطقه ای دیگر است و هنگام ظهر در منطقه دیگری است و هنگام چاشت در سرزمین سوم است و هنگام طلوع آفتاب در سرزمین چهارم و نیمه شب در سرزمین پنجم است. هنگامی که این حالات با استقرا و آزمایش

معلوم باشد و بدانیم خورشید در همه این اوقات تابان و آشکار است، این که گفته می شود: خورشید در گل و لجن فرو می رود، سخنی خلاف یقین خواهد بود و کلام خدا از ابهام به دور است؛ بنابراین راهی نمی ماند مگر این که به همان تأویلی که گفتیم معتقد شویم. ضمیر ها در وَجَدَ عِنْدَها قَوْما نیز به شمس بر می گردد، زیرا هنگامی که انسان گمان کند خورشید در آن جا غروب می کند، ساکنان آن جا نیز گویا در نزدیکی خورشید زندگی می کنند. یا این که ضمیر به عین برگردد. درباره قول خدا که وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْرا؛ «[خورشید] را [چنین] یافت که بر قومی طلوع می کرد که برای ایشان در برابر آن پوششی قرار نداده بودیم.» در آن دو قول است. اول این که کناره دریا بوده و کوه و چیز دیگری نبوده که مانع از پرتو نور خورشید بشود. برای همین در هنگام بیرون آمدن خورشید به جاده هایی در زیر زمین می رفتند یا زیر آب می رفتند، چون تاب گرمی خورشید را نداشتند و پس از غروب به کسب معاش می پرداختند و حالشان بر عکس باقی مردم بود. دوم این که مانند جانداران دیگر لخت و بی جامه بودند. در کتب هیئت است که بیش تر سیاه پوستان و ساکنان سرزمین های نزدیک خط استواء چنین هستند. در کتب تفسیر آمده که فردی از اهل تفسیر گفته است: سفری کردم تا هنگامی که از چین گذر کردم. پس از مکان این قوم پرسیدم. گفته شد: تا آن ها یک شبانه روز راه است. به نزد آن ها رسیدم. ناگهان دیدم هر کدام از آن ها یک گوش خود را بستر می کند و دیگری را روی خود می کشد. هنگامی که نزدیک طلوع خورشید شد، آوازی مانند آواز زنجیر شنیدم و بیهوش شدم، سپس به هوش آمدم. هنگامی که آفتاب بیرون آمد، گویا خورشید روی آب مانند روغن زیتون پهن است.

آن ها در میان جامه خود رفتند. هنگامی که خورشید بالا رفت، شروع به شکار ماهی کردند و در آفتاب انداختند تا پخته شد.

کُلٌّ فِی فَلَکٍ (1)؛ «هر کدام از این دو در مداری [معین] شناورند.» یعنی هر دوی خورشید و ماه یا هر دو به همراه ستارگان به قرینه این که فعل آن به صورت جمع آمده است، در یک فلک هستند یا این که هر کدام از ماه و خورشید یا ستارگان دیگری در فلکی مخصوص به خود هستند. «یَسْبَحُونَ.» یعنی حرکت می کنند. رازی گفته است: جائز نیست که «یَسْبَحُونَ.» به صورت جمع به کار برود مگر این که ستارگان هم با خورشید و ماه باشند تا این که معنی جمع و کلیت درست باشد، سپس گفته است: فلک در زبان عرب هر چیز گرد را می گویند و جمعش افلاک است. عقلا در آن اختلاف دارند. بعضی مانند ضحاک گفته اند: فلک جسم نیست و همان مدار ستارگان است. بیش تر علما گفته اند: افلاک جسم هستند و ستارگان به دور آن می چرخند و این به ظاهر قرآن نزدیک تر است، سپس در کیفیت آن جسم اختلاف کرده اند. یکی گفته است: فلک موجی ایستاده است که خورشید و ماه و ستارگان در آن روان هستند. کلبی گفته است: آبی گرد هم آمده است که ستارگان در آن شناگرند و استدلال کرده است که شنا جز در آب نمی شود. ما آن را نمی پذیریم. چون به اسبی که دو دستش را در دو می کِشد هم شناگر (سابح) می گویند. عموم فلاسفه و هیئت دانان می گویند: آن ها جرم های سخت هستند که نه سبک و نه سنگینند. شکاف برداشتن و چسبیده شدن ندارند، رشد و ضعف نمی پذیرند. حق آن است که حقیقت آسمان ها را جز با روایت نمی توان شناخت. مردم درباره حرکت ستارگان در آسمان اختلاف کرده اند و آن چه درباره آن تصوّر شود سه وجه است، زیرا یا این گونه است که فلک ایستاده است و ستارگان در آن مانند گردش ماهی در آب ایستاده می گردند. یا این گونه است که فلک می گردد


1) انبیاء/ 33، یس/ 40.

و ستارگان هم یا مخالف جریان حرکت فلک و یا موافق آن و یا به همان سرعت فلک و یا به سرعتی غیر آن در آن می گردند یا این گونه است که فلک می چرخد و ستارگان هم در آن ثابت هستند، اما نظر اول را فلاسفه باطل دانسته اند، چون سبب شکاف یافتن فلک است و آن نزد آن ها محال است، اما نظر دوم اگر جهت حرکت ستارگان مخالف جهت حرکت فلک باشد این نیز سبب شکاف در فلک می شود. اگر جهت حرکت آن ها یکسان باشد نیز در صورتی که سرعت حرکت یکسان نباشد سبب شکاف می شود. اگر در جهت و سرعت یکسان باشند نیز شکاف لازم می آید، زیرا حرکت ستارگان به سبب حرکت فلک است و بنابراین حرکت ذاتی فلک باقی می ماند و شکاف لازم می آید. پس به جز وجه سوم وجهی باقی نمی ماند که ستارگان ایستاده اند و در فلک فرو رفته اند و به سبب حرکت افلاک حرکت می کنند. بدان مدار این قول عدم امکان وقوع شکاف در فلک است و این باطل است و حق این است که هر سه نظر ممکن است و خدا بر همه ممکنات توانا است و آن چه لفظ قرآن بر آن دلالت می کند، این است که افلاک ایستاده اند و ستارگان در آن به مانند ماهی در آب می گردند.

ابن سینا نسبت به زنده بودن و خردمندی ستارگان به قول خدا «یَسْبَحُونَ» استدلال کرده است، زیرا جمع با واو و نون جز برای عاقلان به کار نمی رود. هم چنین به قول خدا إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِین (1)؛ «من [در خواب] یازده ستاره را با خورشید و ماه دیدم. دیدم [آن ها] برای من سجده می کنند.».» استدلال کرده است. جوابش این است که برای این و او ضمیر عقلاء به کار رفته است که آن ها به کار عقلاء که همان شنا است متصف شده اند. اگر


1) یوسف/ 4.

بگوئی خورشید و ماه هر کدام در فلکی جدا گردش می کنند؛ پس چگونه فرمود: همه آن ها در یک فلک می چرخند. جواب می دهم: این تعبیر همان معنا را دارد. چنان چه می گویند: امیر جامه بر تن آن ها پوشید و شمشیر به کمرشان بست و مراد هر یک از آنان است.

وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّیْلِ وَ النَّهار (1)؛ «و اختلاف شب و روز از اوست.» بیضاوی گفته است: یعنی این دنبال آمدن آن ها مختص به او است و دیگری بر آن توانا نیست. پس ردّ وابستگی به خورشید است. یا این که پیاپی بودن شب و روز و کمی یک کدام و زیادی دیگری به فرمان او و به جهت قضای او است. درباره این سخن خدا که یُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ؛ «خداست که شب و روز را با هم جا به جا می کند.» نیز گفته است: جا به جا کردن به پیاپی آوردن شب و روز یا به کم کردن یکی و زیاد کردن دیگری یا به دگرگون ساختن حالات آن دو از قبیل گرمی و سردی و تاریکی و روشنی یا به چیزی که این ها را در بر بگیرد است. إِنَّ فِی ذلِکَ؛ «قطعاً در این [تبدیل].» در آن چه ذکرش گذشت لَعِبْرَهً لِأُولِی الْأَبْصارِ (2)؛ «برای دیده وران [درس] عبرتی است.» به خاطر دلالت آن برای کسی که بصیر باشد بر وجود سازنده ای قدیم و کمال توانایی وی و احاطه دانش او و نفوذ اراده او و به دور بودن او از نیازمندی و آن چه سبب نیازمندی می شود.

أَلَمْ تر إِلی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّل؛ «آیا ندیده ای که پروردگارت چگونه سایه را گسترده است؟.» علما در تاویل این آیه راه هایی دارند: اول این که معنی آن این باشد که آیا نمی نگری به کار پروردگار که چگونه آن را می گستراند؟ یا آیا نمی نگری به سایه که چگونه پروردگار آن را می گستراند؟ پس نظم


1) مؤمنون/ 80.

2) نور/ 44.

کلام را تغییر داد تا این تغییر را قرینه بسازد بر این که آن چه از این کلام معقول است به جهت آشکاریِ برهان آن که همان دلالت کردن واقع شدن سایه و تصرف کردن در آن به وجهی سودمند با سبب هایی که امکان داشته باشد، بر این که این فعل سازنده حکیم است. این برهان مانند چیز مشاهده شده دیده شده است تا چه رسد به چیزی که از او احساس شده است. یا مقصود این باشد که: آیا دانشت نمی رسد به این که خدا در زمان میان روشنایی سپیده دم تا بیرون آمدن خورشید، چگونه سایه را گسترانده است. این زمان بهترین زمان ها است، زیرا طبع از تاریکی مطلق نفرت دارد و این تاریکی راه چشم را می بندد. پرتو خورشید نیز هوا را گرم و چشم را حیران می کند. به همین جهت نیز بهشت را به آن وصف کرده است در جایی که گفته است: وَ ظِلٍّ مَمْدُود (1)؛ «و سایه ای پایدار.». وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساکِناً؛ «و اگر می خواست، آن را ساکن قرار می داد.» یعنی ایستاده از (سکنی) یا بلند از (سکون) به این که خورشید را بر یک وضع یکسانی بر پا می داشت. ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلًا (2)؛ «آن گاه خورشید را بر آن دلیل گردانیدیم.» زیرا برای حس آشکار نمی گردد تا زمانی که خورشید طلوع کند و نور آن بر اشیاء بیفتد، زیرا سایه به جز در اثر حرکت خورشید به وجود نمی آید و در آن تفاوتی ایجاد نمی شود. ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَیْنا قَبْضاً یَسِیرا (3)؛ «سپس آن [سایه] را اندک اندک به سوی خود بازمی گیریم.» یعنی سایه را با قرار دادن پرتو نور به جای آن کم کم به اندازه ای که خورشید اوج می گیرد از میان می بریم تا مصالح وجود به واسطه آن منظم شود و سودهای بی شماری برای آفریده ها به وسیله آن فراهم گردد. آمدن (سپس) در دو آیه به جهت برتری داشتن یکی از امور یا برتری داشتن آغاز وقت پیدایش آن ها است.


1) واقعه/ 30.

2) فرقان/ 45.

3) فرقان/ 46.

دوم این که معنی این باشد که سایه را در هنگامی که آسمان را بنا کرد، بدون این که خورشیدی باشد ساخت. زمین را در زیر آسمان ساخت و سایه آن را بر روی زمین انداخت و اگر می خواست سایه را ثابت قرار می داد، سپس خورشید را به عنوان راهنمای سایه قرار داد، یعنی خورشید را بر آن ها مسلّط ساخت و آن ها همان گونه که مدلول در پی دلیل می آید، در پی خورشید می آیند. یا این که منظور راهنمای راه باشد که هر که راه را بیابد به واسطه حرکت خورشید راه بر او تفاوت کند و با دگرگون شدن خورشید دگرگون شود. ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَیْنا قَبْضاً یَسِیراً یعنی کم کم تا آن جا که کمی آن به پایان خود برسد یا این که منظور باز گرفتن در هنگام برپایی قیامت باشد که به واسطه بازگرفتن اسباب سایه از قبیل اجرام سایه انداز و آن چه بر اجسام سایه می اندازد، سایه هم بازگرفته می شود. این دو وجه را بیضاوی و دیگر مفسران ذکر کرده اند.

سوم این که مقصود از سایه روح است، چون عالم ارواح را عالم ظلال (سایه ها) می خوانند یا چون پیرو بدن است یا برای آن که جسمی لطیف یا اگر قائل به تجرد باشیم مجرد است. وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساکِناً؛ «و اگر می خواست، آن را ساکن قرار می داد.» و آن را وابسته به تن نمی ساخت. منظور از خورشید خورشید عالم وجود است که همان پروردگار متعال است و ممکنات را به وجود و هر کمال دیگر راهنمایی می کند.

منظور از بازگرفتن بازگرفتن کم کم روح از بدن است تا آن که صاحبش بمیرد. این نیز که فرمود: ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلًا؛ «آن گاه خورشید را بر آن دلیل گردانیدیم.» بیانگر نوع اختلاف و تفاوت است.

چهارم این که مقصود از ظل پیامبران و اوصیاء هستند که به جهت این که پیرو اراده خدا و متخلق به اخلاق او و سایه های رحمت او بر بندگانش هستند،

سایه های خدا به حساب می آیند. وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساکِناً؛ «و اگر می خواست، آن را ساکن قرار می داد.» یعنی آن ها را به سوی مردم نمی فرستاد. ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلًا؛ «آن گاه خورشید را بر آن دلیل گردانیدیم.» یعنی خورشید وجود را دلیل و راهنمای آنان ساخت تا به کمالاتشان رسیدند و بازگرفتن آن ها جذب شدن آن ها به عالم قدس است.

پنجم این که مقصود از سایه ها اعیان ثابته و حقائق امکانیه به پندار صوفیان باشد و گستراندن آن عبارت از فیض اقدس است، یعنی ماهیّات را قرار داده و خورشید عبارت از فیض مقدس است که همان اعطاء وجود است. باز گرفتن کم کم هم به گمان ایشان اشاره به نو شدن امثال و از بین بردن همه چیز و به وجود آوردن آن در هر لحظه است و سخن خدای سبحان که بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ (1)؛ «بلکه آن ها از خلق جدید در شبهه اند.» را هم به همین معنا تأویل کرده اند. چه بسا ظل آن گونه که ذوق حکیمان الهی است به عالم مثال حمل شود. این ها احتمالاتی در این آیه است که از آیه های متشابه به حساب می آید و تاویل آن را جز خدا و راسخان در علم نمی دانند. علیّ بن ابراهیم آن را به سایه میان سپیده دم تا طلوع آفتاب تفسیر کرده است.

وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِباسا؛ «و اوست کسی که شب را برای شما پوششی قرار داد.» طبرسی رحمة الله گفته است: یعنی پرده ای نموده برای پوشاندن هر چیز مانند جامه ای که پوشنده خود را در بر می گیرد. پس خدای سبحان ما را به لباس شب پوشانده است تا در آن آرامش یابیم و از خستگی کارها آسوده شویم. وَ النَّوْمَ سُباتاً؛ «و خواب را [مایه] آرامشی.» و خواب را وسیله راحتی بدن های


1) ق/ 15.

شما و بریدن از کارهایتان قرار داد. زجاج گفته است: سبات بریده شدن از حرکت است در حالی که روح در بدن خود قرار دارد. وَ جَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً (1)؛ «و روز را زمان برخاستن [شما] گردانید.» به خاطر پراکنده شدن روح به جهت بیداری در آن که از پراکندگی قیامت گرفته شده است. گفته شده است: زیرا مردم در آن به جهت جستن نیازها و اسباب زندگانی خود پراکنده می شوند؛ بنابراین نشور به معنی پراکنده شدن برای جستن روزی است. این قول از ابن عباس است.

تَبَارَکَ بر وزن تفاعل از برکت است، یعنی برکاتش بزرگ و بسیار است. این قول از ابن عباس است. برکت زیادی خیر است. گفته شده است: یعنی مقدّس و به واسطه اوصاف کمال همیشگی والا است. او همواره چنین است و کسی با او در این مطلب شریک نیست. اصل برکت از بروک (سینه های) پرندگان است. گویا گفته است: در هنگامی که زوال نیافته و نخواهد یافت، ثابت و دائم شد. این قول جمعی از مفسرین است. و گفته شده است: ایستاده نگاه داشتن هر برکت و آوردن هر برکتی از جانب او است. (2) الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجا؛ «[فرخنده و] بزرگوار است آن کسی که در آسمان برج هایی نهاد.» مقصود منازل هفت ستاره گردنده است که حمل، ثور، جوزاء، سرطان، اسد، سنبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو و حوت هستند. گفته شده است: مقصود همه ستاره های بزرگند. این که این ها برج نامیده شده اند، به خاطر ظهور آن هاست. وَ جَعَلَ فِیها سِراجاً وَ قَمَراً مُنِیراً (3)؛ «و در آن، چراغ و ماهی نوربخش قرار داد.»


1) فرقان/ 47.

2) مجمع البیان، ج 7، ص 160.

3) فرقان/ 61.

یعنی در آسمان خورشیدی قرار داد و کسی که سُرُجا (چراغ ها) خوانده است خورشید و ستارگان را با هم اراده کرده است. ماهی که شب را در هنگامی که خورشید نباشد، روشن کند نیز قرار داده است.

وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَهً؛ «و اوست کسی که، شب و روز را جانشین یکدیگر گردانید.» خداوند شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد تا اگر کسی کارهای خود را در یکی از آن ها نتوانست انجام دهد، در دیگری انجام دهد. و این معنی قول خداست که: لِمَنْ أَرادَ أَنْ یَذَّکَّرَ؛ «برای هر کس که بخواهد عبرت گیرد.» امام صادق علیه السلام فرمود: نماز شب در روز قضا می شود. گفته شده است: یعنی هر کدام از آن ها را مخالف دیگری قرار داد. شب تاریک و سیاه و روز روشن است. لِمَنْ أَرادَ أَنْ یَذَّکَّرَ أَوْ أَرادَ شُکُوراً؛ «برای هر کس که بخواهد عبرت گیرد یا بخواهد سپاس گزاری نماید.» تذکر به معنی تفکر و استدلال کردن به شب و روز بر این است که آن دو تدبیر کننده و گرداننده ای دارند که به آن دو شباهت ندارد و آن دو نیز به او شباهتی ندارند. پس عبادت به سوی او متوجه می گردد. شکورا یعنی سپاس نعمت پروردگار بر او در زمینه آن دو واجب است و بنا بر قول اول پس معنایش این است که پس از انجام واجب اراده انجام نافله را کرده است. أَمَّنْ یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْر (1)؛ «یا آن کس که شما را در تاریکی های خشکی و دریا راه می نماید.» بیضاوی گفته است: مراد راهنمائی به ستارگان و نشانه های زمین است و تاریکی ها، تاریکی های شب ها است و اضافه شدن به برّ و بحر برای آن است که تاریکی ها در لباس برّ و بحر است. یا این که مراد راهنمایی به راه هایی است که امکان اشتباه شدن آن وجود دارد.


1) نمل/ 63.

لِیَسْکُنُوا فِیه؛ «تا در آن بیاسایند.» با خواب و قرار یافتن وَ النَّهارَ مُبْصِرا (1)؛ «و روز را روشنی بخش [گردانیدیم].» در اصل این بوده که تا شما در آن ببینید و در آن به وسیله قرار دادن دیدن برای روز مبالغه شده است که به نحوی برای آن قرار داده شده است که از آن جدا نمی شود. سَرمَداً؛ «جاوید.» یعنی پیوسته و از سرد است که معنی پی در پی بودن دارد و میم آن مانند میم دلامص زائده است. إِلی یَوْمِ الْقِیامَه؛ «تا روز قیامت.» با ساکن کردن خورشید در زیر زمین یا گرداندن آن در افقی در زیر زمین. مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُمْ بِضِیاءٍ؛ «جز خداوند کدامین معبود برای شما روشنی می آورد؟.» حق این بود که بگوید آیا جز خداوند معبودی برای شما هست که روشنی بیاورد؟ ولی بر اساس گمان آن ها که جز او خدایانی هست، این گونه گفت. أَفَلا تَسْمَعُونَ؛ «آیا نمی شنوید؟.» شنیدن از روی تدبر و بینایی. قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ النَّهارَ سَرْمَداً؛ «اگر خدا روز را بر شما جاوید بدارد.» به وسیله بی حرکت نگاه داشتن آن در میان آسمان یا حرکت دادن آن در مداری بالاتر از افق بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ؛ «شبی که در آن آرام گیرید.» که در آن از خستگی های کارها آسودگی وجود دارد. برای روشنی چنان چه برای شب صفت آورد، وصفی نیاورد، زیرا روشنی خود نعمت مطلوب است و شب چنین نیست. نیز منافع روشنی بیش از تاریکی است. به همین جهت روشنی را با أَفَلا تَسْمَعُونَ؛ «آیا نمی شنوید؟.» و تاریکی را با أفَلا تُبْصِرُون؛ «آیا نمی بینید؟.» همراه ساخت، زیرا بهره برداری عقل از گوش بیش تر از بهره برداری آن از چشم است. لِتَسْکُنُوا فِیهِ؛ «تا در این [یک] بیارامید.» یعنی در شب وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ؛ «و [در آن یک] از فزون بخشی او [روزی خود] بجویید.»


1) نمل/ 86.

یعنی در روز با انواع کارها وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُون (1)؛ «باشد که سپاس بدارید.» یعنی تا این که نعمت خدا را در آن بشناسید و او را به آن سپاس بگویید.

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ؛ «و اگر از ایشان بپرسی.» کسانی که از آن ها پرسیده می شود اهل مکه هستند. لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (2)؛ «حتماً خواهند گفت: اللَّه چون در هر عقلی مقرر است که ممکنات باید به یک واجب الوجود برسند. وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِه (3)؛ «و از نشانه های [حکمت] او خواب شما در شب و [نیم] روز و جستجوی شما [روزی خود را] از فزون بخشی او است.» خواب در روز و شب هر دو برای آسایش قوای روحی انسان و نیرو گرفتن قوای طبیعی است و طلب روزی نیز در هر دو است یا این که خواب در شب و طلب روزی در روز است. هر دو زمان را با هر دو کار با دو حرف عطف به هم پیوند داد تا قرینه باشد بر این که هر دو زمان گرچه هر کدام مخصوص یکی است ولی صلاحیت دیگری را هم در هنگام نیاز دارد و آیات دیگر وارد شده درباره این مطلب نیز مؤید آن است. کُلٌّ یَجْرِی إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی (4)؛ «هر یک تا وقت معلومی روانند.» یعنی خورشید در فلک خود تا آخر سال و ماه تا آخر ماه و گفته شده است: تا قیامت می گردند. (5) درباره لِأَجَلٍ مُسَمًّی (6)؛ «تا هنگامی معیّن.» گفته است: مدت گردشش یا پایان گردشش یا روز قیامت.


1) قصص/ 71-73.

2) عنکبوت/ 61.

3) روم/ 23.

4) لقمان/ 29.

5) انوار التنزیل، 2، ص 257.

6) فاطر/ 13.

نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ؛ «روز را [مانند پوست] از آن بر می کنیم.» (نسلخ) که از پوست کندن استعاره شده است یعنی از میان می بریم و آن را از مکانش در می آوریم. فَإِذا هُمْ مُظْلِمُون (1)؛ «و به ناگاه آنان در تاریکی فرو می روند.» یعنی داخل تاریکی می شوند. (2) من می گویم: امام باقر علیه السلام فرمود: یعنی محمّد صلی الله علیه و آله درگذشت و تاریکی آشکار شد. پس فضل خاندانش را ندیدند. این از بطون آیه است.

وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها؛ «خورشید به [سوی] قرارگاه ویژۀ خود روان است.» یعنی تا مقدار معینی که مانند مسافری که راه خود را طی کرده، گردشش در آن جا به پایان برسد یا تا میانه آسمان؛ زیرا حرکتش در آن کند به نظر می آید؛ بلکه در روایت است که در آن جا توقفی دارد یا مقصود قرارگاه خاصی است یا نهایت گردش از مشرق ها و مغرب ها در هر روز؛ زیرا خورشید سیصد و شصت مشرق و مغرب دارد که در هر روز از یکی از آن ها می تابد و در یکی فرو می رود و تا سال دیگر به آن باز نمی گردد یا تا در ویرانی جهان از حرکت باز بماند. طبرسی رحمة الله از امام سجاد و امام باقر و امام صادق علیه السلام و نیز از ابن عباس و ابن مسعود و عکرمه و عطاء لا مُسْتَقَرٍّ لَها روایت کرده است. (3)یعنی قرارگاهی ندارد. ذلِکَ این گردش طبق این تقدیر دربردارنده حکمت هایی است که هوش ها از شمارش آن باز می مانند. تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ؛ «تقدیرِ آن عزیزِ.» توانای با قدرت بر هر چیز شدنی الْعَلِیمِ (4)؛ «دانا این است»


1) یس/ 37.

2) انوار التنزیل، 2، ص 300.

3) مجمع البیان، ج 8، ص 223.

4) یس/ 38.

وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ؛ «و برای ماه منزل هایی معین کرده ایم.» یعنی راهش را منزل هایی قرار داده ایم یا این که راهش در منزل هایی است و آن بیست و هشت منزل است. شرطین؛ شرطان مثنی از شرط است و آن دو دو ستاره بر روی شاخ های برج حمل (بره) هستند. در سمت شمال آن دو ستاره ای کوچک است و از عرب عده ای آن را هم با شرطین می شمارند و بنابراین اشراط می گویند.

بطین، مصغر بطن است که سه ستاره کوچک است که در شکم برج حمل جا دارند. به این جهت تصغیر شده است که آن ستاره ها کوچک تر از این هستند که مناسبت با شکل شکم داشته باشند. ثریا ستارگان معروفی نزد دنبه برج حمل و نزدیک گردن برج ثور (گاو) هستند.

دَبَران، پنج ستاره اند که در مقابل ثریا قرار دارند و گفته می شود که آن ها کوهان برج ثور هستند.

هَقْعَه، سه ستاره نورانی هستند که بر روی دو شانه برج جوزا قرار دارند.

هَنْعَه، پنج ستاره صف کشیده در شانه چپ جوزا است. ذراع دو ستاره نورانی در مکان ساعد اسد است.

نثره، دو ستاره در مکان بینی اسد است. طَرْف دو ستاره در مکان چشم شیر است.

جبهه، چهار ستاره در مکان پیشانی اسد است.

زُبْرَه، دو ستاره نورانی در مکان بالای کمر در زیر گردن اسد است.

صَرْفَه، ستاره ای نورانی در برابر زبره است.

عَوّاء و عَوّا، پنج ستاره اند که گفته می شود آن ها کفل اسد هستند. ککتاب ستاره ای نورانی است که در مکان پای اسد جا دارد که همان سماک اعزل است و

ستاره ای دیگر وجود دارد که سماک رامح است و از منزل های ماه نیست و در پای دیگر اسد جا دارد.

غَفْر، سه ستاره کوچک از برج میزان هستند. زُبَانَی دو ستاره نورانی بر روی شاخ های عقرب هستند.

اکلیل، چهار ستاره به صف کشیده اند.

قلب، سه ستاره در قلب عقرب است.

شَوله، دو ستاره نورانی نزدیک به یکدیگر است.

نعائم، هشت ستاره اند که گویا تختی کج هستند که چهارتا از آن ها بیرون و چهار تا در داخل قرار دارند.

بَلده، شش ستاره در قوس هستند.

سعد، ذابح دو ستاره نورانی هستند که میان آن دو به اندازه یک ساعد دست فاصله است و در نزدیکی یکی از آن دو ستاره کوچکی است که گویا آن را ذبح می نماید و به همین جهت ذابح نامیده شده است.

سعد بُلَع، دو ستاره نزدیک به هم هستند که گمان کردند که هنگامی که خداوند متعال فرمود: یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَک؛ «ای زمین! آب خود را فرو بر.» طلوع کرده است.

سعد السعود، ستاره یک دانه ای است که نورانی است.

سعد الاخبیه، چهارستاره است.

فرع مقدم، دو ستاره و فرع موخر چهار ستاره است.

رِشاء، به معنی ریسمان سطل است که ستاره ای بر روی شکم حوت است. بطین، ثریا، دبران، هقعه، هنعه، ذراع، نثره، طرف، جبهه، زبره، صرفه، عواء، سماک، غفر، زبانی، اکلیل، قلب، شوله، نعائم، بلده، سعد ذابح، سعد بلع، سعد السعود،

سعد اخبیه، فرع مقدم، فرع مؤخر، رشاء. ماه هر شب در یکی از منازل است و در منزل آخر که پیش از اجتماع (ابهام) در آن است، باریک و کمانی می گردد.

حَتَّی عادَ کَالْعُرْجُونِ؛ «تا چون شاخکِ خوشه خرما برگردد.» مثل شاخه کج درخت خرما الْقَدِیمِ (1)؛ «خشک.» کهنه. از امام رضا علیه السلام است که شاخه خرما در شش ماه چنین می شود. ان شاء الله تحقیق بیش تری برای آن در باب سنین و شهور می آید. لا الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها؛ «نه خورشید را سِزَد.» یعنی برای وی صحیح و آسان نیست که أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ؛ «که به ماه رسد.» در سرعت سیر؛ زیرا به پرورش گیاه و زندگی جانوران اخلال وارد می کند یا در منافع و آثارش یا در مکانش به این نحو که در مکان و محل سلطه او فرود بیاید و در نتیجه نورش را از میان ببرد.

وَ لا اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ؛ «و نه شب بر روز پیشی جوید.» به این که از او پیشی بگیرد و در نتیجه آن را از میان ببرد. گفته شده است: منظور از روز و شب نشانه های آن دو است که همان چیزی است که آن دو را روشن می نماید و مراد از پیشی گرفتن پیشی گرفتن قمر نسبت به سلطه خورشید است و بنابراین این جمله از آیه بر خلاف جمله پیشین است. سخن امام رضا علیه السلام گذشت که مقصود پیش بودن آفرینش روز بر شب است و آن چه قرینه بر آن است خواهد آمد. وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُون (2)؛ «و هر کدام در سپهری شناورند.» یعنی همه آن ها. تنوین در کل عوض از مضاف الیه است که ضمیر است و به خورشیدها و ماه ها بر می گردد، زیرا در عین این که ماه و خورشید دو تا است، اما اختلاف در حالات یک چیز موجب


1) یس/ 39.

2) یس/ 40.

نحوه ای از تعدد در ذات می شود. نیز ممکن است ضمیر به ستارگان بر گردد، زیرا یاد کردن خورشید و ماه قرینه ای بر آن ها است. معنی سباحه نیز گذشت.

وَ رَبُّ الْمَشارِقِ (1)؛ «و پروردگار خاورها.» بیضاوی گفته است: یعنی مشرق های ستارگان یا مشرق های سالیانه خورشید که سیصد و شصت عدد است که هر روز در یکی طلوع می کند و مغرب ها نیز به میزان آن تغییر می کند و به همین جهت به ذکر آن اکتفا کرد. ضمن این که طلوع بیش تر از غروب دلالت بر قدرت دارد و نعمت بخش تر است. آن چه گفته شده است که مشرق ها صد و هشتاد عدد است در صورتی صحیح است که در وقت رفت و برگشت طلوع در یک مکان تفاوت قائل نشویم و در شمردن، مکان آن را بشمریم. نه این که مقدار مکان های رفت و برگشت را بشمریم. (2)

یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهارَ عَلَی اللَّیْل؛ «شب را به روز درمی پیچد، و روز را به شب درمی پیچد.» یعنی مانند این که جامه ای را بر پوشنده آن بپوشاند، هر یک را در پوشش دیگری در می آورد یا این که مانند آن که شخص پوشیده شده ای را در پوشش خود پنهان می نماید، آن دو را در هم پنهان می نماید یا آن دو را به گونه ای به جلو می راند که پی در پی از کنار یکدیگر مانند پیچ های عمامه بگذرند. أَلا هُوَ الْعَزِیزُ؛ «آگاه باش که او همان شکست ناپذیرِ.» توانای بر هر ممکن و غلبه کننده بر هر چیز الْغَفَّارُ (3)؛ «آمرزنده است.» که نسبت به عذاب و باز گرفتن آن چه در این آفریده ها از رحمت و سود فراگیر است شتاب نمی کند.


1) صافات/ 5.

2) انوار التنزیل، ج 2، ص 320.

3) زمر/ 5.

لِتَسْکُنُوا فِیهِ؛ «تا در آن بیارامید.» تا در آن استراحت کنید به این وسیله که آن را سرد و تاریک قرار داد تا باعث ناتوانی قوای حرکت دهنده و آرامش حواس شود. وَ النَّهارَ مُبْصِرا؛ «و روز را روشن [گردانید].» یعنی در آن یا به وسیله آن می بینید. نسبت دادن دیدن به روز مجاز و مبالغه است و به همین جهت آن را به عوض تعلیل به صورت حال آورد. لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ؛ «نه برای خورشید سجده کنید و نه برای ماه.» طبرسی گفته است: گرچه در آن دوسودهای زیادی است، زیرا آن دو آفریننده نیستند. و اسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَهُنَّ؛ «و آن خدایی را سجده کنید که آن ها را خلق کرده است.» مونث آوردن ضمیر به جهت این است که غیر عاقل بر لفظ مونث جمع بسته می شود و نیز به این جهت است که شمس و قمر به معنی آیات هستند. إِنْ کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ (1)؛ «اگر تنها او را می پرستید.» اگر به گمان خودتان او را می پرستید، پس برای خدا و نه برای غیر او سجده کنید. (2) الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبان (3)؛ «خورشید و ماه بر حسابی [روان] اند.» ابن عبّاس و غیر او گویند: یعنی از روی نظم سیر می کنند و منازلی را طی می نمایند که از آن ها تجاوز نمی کنند و آن دو (خورشید و ماه) دلالت بر عددها و سال ها و اوقات می نماید. پس جاری می شوند (یجریان) را برای دلالت کلام بر آن پنهان و از ظاهر کلام حذف نموده است و تحقیق معنایش این است که آن ها به یک نسق و نظم معیّن و حساب متفق دائماً در جریان و حرکت هستند که تفاوتی و اختلافی در آن واقع نمی شود. پس خورشید برج های فلک را در سیصد و شصت و پنج روز و اندی


1) فصلت/ 37.

2) مجمع البیان، ج 9، ص 140 نقل به معنی.

3) الرحمن/ 5.

و ماه در بیست و هشت روز قطع می کند. پس برای همیشه بر این صورت سیر می کنند و خداوند سبحان خورشید و ماه را اختصاص به ذکر داد برای آن چه که در آن از منافع فراوان برای مردم از نور و روشنایی و شناختن شب و روز و رسیدن میوه جات و منافع دیگر است. پس ذکر آن ها برای بیان نعمت وجود آن ها بر خلق خدا و تمام آفریده ها است. (1)

رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْن (2)؛ «پروردگار دو خاور و پروردگار دو باختر.» یعنی مشرق و مغرب زمستان و تابستان. گفته شده است: مشرق و مغرب خورشید و ماه. (3) وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُورا؛ «و ماه را در میان آن ها روشنایی بخش گردانید.» در آن چند وجه گفته شده است. اول این که ابن عبّاس گوید: یعنی ماه را در آسمان ها و زمین نور قرار داد. گوید: پشتش آن چه از آسمان ها در آن سمت قرار دارد و رویش اهل زمین را روشن می کند و خورشید هم همین طور است. دوم این که فیهنّ به معنای معهنّ باشد، یعنی خورشید را با خلق آسمان ها نوری برای اهل زمین قرار داد. سوم این که گر چه ماه در یکی از آسمان ها است، فیهنّ به معنی فی حیّزهنّ (در ظرف و مکان آن ها) است. چنان چه می گویی: انّ فی هذه الدّور لبئرا. البته در این خانه ها چاه آبی است. اگر چه چاه در یکی از آن ها باشد. برای این که بودن در یکی از آن ها بودن در تمام آن ها است. چنان چه می گویی به نزد بنی تمیم آمدم و حال آن که فقط نزد بعضی از آن ها آمدی.


1) مجمع البیان، ج 9، ص 198.

2) الرحمن/ 17.

3) مجمع البیان، ج 9، ص 201.

وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجا (1)؛ «و خورشید را [چون] چراغی قرار داد.» یعنی چراغی است که اهل زمین را روشنایی می دهد. پس همان گونه که چراغ روشنایی بخش انسان است، خورشید چراغ عالم است. (2) کلَّا؛ «نه چنین است [که می پندارند!].» یعنی حقّا و برخی گفتند: معنایش این است که واقعیت آن چه خیال کردند نیست. وَ الْقَمَرِ؛ «سوگند به ماه.» به ماه برای آن چه در او از آیات شگفت انگیز در طلوع و غروب و گردش و زیاد و کم شدنش است سوگند خورد. وَ اللَّیْلِ إِذْ أَدْبَرَ؛ «و سوگند به شامگاه چون پشت کند.» نافع، حمزه، حفص، یعقوب و خلف إِذْ أَدْبَرَ و باقی إِذا دَبَرَ خوانده اند. بنا بر اول یعنی سوگند به شب زمانی که سپری شده و می رود گفته می شود: دبر و ادبر. این از قتاده است و گفته شده است (دبر) وقتی بعد غیرش آمد و ادبر زمانی که در حال اعراض رو گرداند. پس بنابراین معنایش در اذا دبر زمانی که شب در پی روز آید می باشد و در اذ ادبر زمانی که شب سپری شده و صبح عقب آن بیاید است. بنا بر قول اوّل آن دو (دبر و ادبر) دو لهجه اند که معنایشان روگردانید و سپری شد است. وَ الصُّبْحِ إِذا أَسْفَرَ (3)؛ «و سوگند به بامداد چون آشکار شود.» گفته شده است: یعنی زمانی که تاریکی ها را گشود و افراد را روشن نمود. گروهی گفته اند: تقدیر در این سوگندها (و ربّ هذه الاشیاء) قسم به پروردگار این چیزها است. به جهت این که سوگند مگر به خدای تعالی نمی شود. (4) وَ جَعَلْنا نَوْمَکُمْ سُباتاً؛ «و خواب شما را [مایه] آسایش گردانیدیم.» یعنی ما


1) نوح/ 16.

2) مجمع البیان، ج 10، ص 363.

3) مدثر/ 32-34.

4) مجمع البیان، ج 10، ص 383.

خواب را برای شما راحت و آسایش، برای بدنتان قرار دادیم یا خوابتان را برای قطع کردن و بریدن اعمال و تصرّفتان قرار دادیم، زیرا نه حقیقتا مرگ است و نه بیرون کننده از حیات و ادراک است.

وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِباساً؛ «و شب را [برای شما] پوششی قرار دادیم.» یعنی شب را پرده ای که هر چیز را به تاریکی و سیاهی خود مستور و مخفی می دارد قرار دادیم. وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً؛ «و روز را [برای] معاش [شما] نهادیم.» و روز را برای طلب معیشت و فراهم کردن وسایل زندگی قرار دادیم یا روز را وقت عیش های شما قرار دادیم که در عیش های خودتان یا در جای و محلّ عیش و زندگی خودتان تصرّف کنید. وَ بَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعاً؛ «و بر فرازِ شما هفت [آسمان] بنا کردیم.» و بالای سر شما هفت آسمان بنا کردیم شِداداً؛ «استوار.» محکم که ساخت آن را محکم و ساختمان آن را استوار و بنای آن را مستحکم گردانیدیم. وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً (1)؛ «و چراغی فروزان گذاردیم.» یعنی خورشید را چراغ روشن و پر نوری برای جهان نمودیم و آن را به نوری که به سبب آن روشن بشوند، افروخته و پر فروغ نمودیم. مقاتل گفته است: در خورشید نور و حرارت قرار داده شده و وهج نور و حرارت را جمع می کند. (2) إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ؛ «آن گاه که خورشید به هم درپیچد.» یعنی نور و روشنی آن برود و تار و نابود گردد. این قول از ابن عباس و غیر او است. گفته شده است: یعنی به دور افکنده شود و پرتاب شود. گفته شده است: نورش جمع شود و مانند عمامه به هم پیچیده شود.


1) نبأ/ 9.13.

2) مجمع البیان، ج 10، ص 422.

وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ (1)؛ «و آن گه که ستارگان همی تیره شوند.» یعنی فرو افتند و پراکنده شوند. وقتی پرنده از هوا بیفتد، می گویند منکدر شد. وَ إِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَت (2)؛ «و آن گاه که اختران پراکنده شوند.»؛ وَ اللَّیْلِ إِذا عَسْعَسَ؛ «سوگند به شب چو پشت گرداند.» یعنی با تاریکیش پشت نماید. این قول از علی علیه السلام است. گفته شده است: با تاریکیش رو آورد. گفته شده است: تاریک شود وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ (3)؛ «سوگند به صبح چون دمیدن گیرد.» یعنی آن گاه که صبح پرده از چهره خود بر گرفت و روشن نمود و مقصود این که روشنایی آن کشیده شد تا روز گردید. (4) وَ الْفَجْرِ؛ «سوگند به سپیده دم.» خداوند سبحان سوگند به سپیدی روز خورده است که آن شکافتن صبح هر روزی است. گفته شده است: آن فجر ذی حجه است. گفته شده است: فجر اوّل محرّم است. گفته شده است: فجر روز عید قربان. گفته شده است: از فجر تمام روز را اراده کرده است. وَ لَیالٍ عَشْرٍ (5)؛ «و به شب های دهگانه.» مراد از لیالی عشر ده روز اوّل ذی حجّه است. گفته شده است: آن ده روز آخر ماه رمضان است. گفته شده است: آن ده روز موسی بن عمران علیه السلام است برای سی شبی که خدا با آن میقات موسی را تمام کرد. وَ اللَّیْلِ إِذا یَسْرِ (6)؛ «و به شب، وقتی سپری شود.» جنس لیالی را اراده کرد.


1) تکویر/ 1و2.

2) انفطار/ 2.

3) تکویر/ 17 و 18.

4) مجمع البیان، ج 10، ص 444.

5) فجر/ 1و2.

6) فجر/ 4.

به شب آن گه که با سیاهیش بگذرد، قسم خورد. گفته شده است: علّت این که یسر را اضافه به شب (لیل) کرده برای این است که شب در مسیر خورشید در فلک و انتقال آن از افقی به افق دیگر سیر می کند. گفته شده است: إِذا یَسْرِ یعنی وقتی که آمد و به سوی ما رو نمود و هر شبی را اراده نموده است. گفته شده است: مقصود از آن شب شب مزدلفه است که در آن حاجیان از عرفه به سوی آن می روند و صبحگاهان به سوی منی حرکت می کنند. (1)اصل در یسرِ یسری بوده است و یاء در آن به جهت تخفیف و رعایت فواصل آیات حذف شده است.

وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها؛ «سوگند به خورشید و تابندگی اش.» خداوند سبحان به خورشید به جهت زیادی سود آن و به ضحی قسم یاد کرد. ضحی کشش نور خورشید و گستردگی آن است. گفته شده است که تمام روز است. گفته شده است: گرمای روز است. وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها؛ «سوگند به مَه چون پی [خورشید] رَوَد.» یعنی در پی آن بیاید و از نور خورشید اکتساب کند و در پشت آن سیر نماید. گویند: این در نصف اوّل از ماه آن گاه که خورشید غروب کند است که بعد آن ماه در نورافشانی در پی آن می آید و جانشین آن در نور می شود. گفته شده است: شب هلال در پی آن می آید که اوّل شب هر ماهی است. گفته شده است: در شب پانزدهم ماه و گفته شده است: در تمام ماه، اما در نصف اوّل ماه از پی خورشید است و خورشید جلوی آن است و ماه پشت خورشید است و در نصف آخر ماه از پی غروب خورشید طلوع می نماید. وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها؛ «سوگند به روز چون [زمین را] روشن گرداند.» یعنی تاریکی


1) مجمع البیان، ج 10، ص 485.

را روشن کند و آن را برطرف نماید یا این که خورشید را آشکار و ظاهر نماید. کفایت از ظلمت جایز است و آن را یاد نکرد برای این که معنا معروف و مشتبه نیست.

وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها (1)؛ «سوگند به شب چو پرده بر آن پوشد.» سوگند به شب آن گاه که خورشید را می پوشاند تا پنهان شود و آفاق را تاریک نموده و سیاهی شب آن را می پوشاند. (2) من گویم: در اخبار گذشت که خورشید به رسول خدا علیه السلام تأویل شده که خدا به وسیله او دینش را برای مردم روشن کرد و ماه امیر المؤمنین علیه السلام است که به دنبال رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و پیامبر صلی الله علیه و آله دانش را به او القا نمودند و مراد از شب پیشوایان ناحق و ستمکارند که در برابر خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله حکم رانی کردند و در جایی نشستند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و خاندانش به آن سزاوارترند و دین خدا را به ظلم و جور آغشته کردند و مراد از روز امام بر حق از نسل فاطمه علیها السلام است که از او درباره دین خدا پرسیده می شود و او از آن برای کسی که از او پرسش نموده، پرده بر می دارد که شرح و بیانش گذشته است.

وَ الضُّحی؛ «سوگند به روشنایی روز.» مرحوم طبرسی فرموده: خداوند به تمام نور روز سوگند یاد نمود، مانند این که عرب می گوید: «ضحی فلان للشمس» آن گاه که برای خورشید ظاهر شود، و دلالت می کند بر این معنا سخن خدای متعال که در آیه بعدی در مقابل آن می فرماید: وَ اللَّیْلِ إِذا سَجی؛ «سوگند به شب چون آرام گیرد.» یعنی تاریکی آن ساکن و مستقر گردد و به گفته بعضی مقصود از ضحی اوّلین ساعت از روز است و برخی دیگر گفته اند که منظور صدر روز است و آن


1) شمس/ 1-4.

2) مجمع البیان، ج 10، ص 498.

ساعتی است که در آن خورشید بالا آمده و موقع اعتدال روز است در گرما و سرما در تابستان و زمستان.

برخی دیگر گفته اند: یعنی قسم به پروردگار چاشتگاه و پروردگار شب آن گاه که تاریکیش همه جا را بگیرد.

بعضی نیز گفته اند: «إذا سجی» یعنی آن گاه با تاریکی اش همه چیز را می پوشاند، و به گفته برخی یعنی آن گاه که تاریکی آن اقبال می کند. (1)

بِرَبِّ الْفَلَقِ؛ «بگو: پناه می برم به پروردگار سپیده دم.» یعنی به پروردگار صبح و خالق آن و مدبّر آن و مطلع آن را بنا بر مصلحتی که در آن می بیند هر وقت که بخواهد قرار می دهد. مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ از شرّ آن چه آفریده است از جنّ و انس و سایر حیوانات، و همانا صبح را فلق نامید؛ زیرا عمود آن به سبب روشنایی از تاریکی و سیاهی شب شکافته می شود و بعضی گفته اند: منظور از فلق موالید و نوزادان هستند و نیز گفته اند: فلق، چاهی در جهنّم است. وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ؛ «و از شرّ تاریکی، چون فراگیرد.» یعنی از شرّ شب آن گاه که با تاریکی اش عالم را فرا می گیرد، پس بنابراین مقصود، شرّ چیزها و مکروهاتی است که در شب حادث می شود و البته شب را اختصاص به ذکر داده برای این که غالب فسّاق در شب اقدام به فساد می کنند و هم چنین گزندگان و درندگان بیش تر در شب اذیت می کنند. (2)


1) مجمع البیان، ج 10، ص 504.

2) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 112.

تصاویر

عکس

320-1

فرمول تعیین قبله (تصویر 1)

عکس

320-2

زبانه های خورشیدی (تصویر 2)

عکس

321-1

پایان خورشید (تصویر ۳)

عکس

321-2

کوتولی سفید (تصویر 4)

در این تصویر از چپ به راست چگونگی تحول خورشید را از تولد تا تبدیل شدن به غول سرخ، سحابی سیاره نما و در نهایت کوتوله سفید مشاهده می کنید.

عکس

322-1

فرایند خورشید (تصویر 5)

عکس

322-2

قمر و ستاره و سیاره (تصویر 6)

عکس

323-1

سیاره‌ها (تصویر 7)

عکس

323-2

قمر‌ها (تصویر 8)

عکس

324-1

قمر ها و منظومه شمسی (تصویر 9)

عکس

324-2

فاصله سیارات (تصویر 10)

عکس

325-1

منظومه ها (تصویر 12)

عکس

325-2

قمرهای منظومه شمسی (تصویر 13)

عکس

326-1

کسوف و خسوف (تصویر 14)

عکس

326-2

خورشید گرفتگی (تصویر 15)

عکس

326-3

خسوف زمین (تصویر 16)

و الحمد لله رب العالمین.

فهرست منابع و مآخذ

• قرآن کریم
1.

ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، توحید، قم، نشر علویون، 1388ش.

2.

ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا علیه السلام، تهران، انتشارات جهان، 1378ش.

3.

ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، كمال الدین، تهران، کتابفروسی اسلامیه، 1378ش.

4.

ابو الفتوح رازى، حسین بن على، روض الجنان و روح الجنان، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1352ش.

5.

آلوسى، محمود بن عبداللّه، روح المعانى، قم، مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی، 1387ش.

6.

برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1429ق.

7.

بیضاوى، عبداللّه بن عمر، أنوار التنزیل و أسرار التأویل، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1418ق.

8.

حمیری، عبداللّه بن جعفر، قرب الإسناد، تهران، انتشارات کوشان پور، 1375ش.

9.

حویزى، عبد على بن جمعه، نور الثقلین، قم، نوید اسلام، 1391ش.

10.

زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، قم، نشر البلاغه، 1373ش.

11.

سیوطى، عبدالرحمن بن ابى‏بكر، الدر المنثور، بیروت، دارالفکر، 1403ق.

12.

شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البالغة، تصحیح: فیض الإسلام، تهران، نشر حیدریه، 1326ش.

13.

صدر الدین شیرازی، محمد بن ابراهیم (ملاصدرا)، مفاتیح الغیب، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران، 1363ش.

14.

طباطبایى، محمد حسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمد باقر، قم، مؤسسه اسماعیلیان، 1393ش.

15.

طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، قم، دار الأسوه، 1374ش.

16.

طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، تهران، نشر فراهانی، 1375ش.

17.

طیب، عبدالحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، تهران، نشر اسلام، 1366ش.

18.

عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، قم، چاپخانه علمیه، بی تا.

19.

فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، تهران، دارالکتب العلمیة، 1367ش.

20.

قمى، على بن ابراهیم، تفسیر القمی، قم، کتابخانه آیة اللّه العظمی مرعشی نجفی، بی تا.

21.

کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، قم، دارالاسوة، 1375ش..

22.

کلینی، محمد بن یعقوب، روضة الكافى، تهران، اسلامیه، 1382ق.

23.

کوه کمره ای، محمد باقر، آسمان و جهان (ترجمه كتاب «السماء و العالم» بحار الأنوار)، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1351ش.

24.

كاشانى، فتح اللّه بـن شكراللّه، منهج الصادقین فى إلزام المخالفین، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1344ش.

25.

اللهوف، ص 181.

26.

مجلسى، محمد باقر، بحارالأنوار، تهران، اسلامیه، 1294ق.

27.

مفید، محمد بـن محمد، الإرشـاد فی معرفة حجج اللّه على العباد، مترجم: رسولى محالتى، قم، کنگرۀ شیخ مفید، 1413ق.

28.

مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1372ش.

29.

موریس، ابراهام کرسی، راز آفرينش انسان، مترجم: محمد سـعیدی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1359ش.