ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور: فرخ فال، احمد. 1337-
دائرةالمعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام/ احمد فرخ فال.
مشخصات نشر: قم: ذکری، 1404
مشخصات ظاهری: 30 ج
شابک دوره: 978-622-6319-28-7
شابک مجلدات 1 -30:
ج 1: 978-622-6319-27-1
ج 2: 978-622-6319-29-4
ج 3: 978-622-6319-30-3
ج 4: 978-622-6319-31-7
ج 5: 978-622-6319-32-4
ج 6: 978-622-6319-33-1
ج 7: 978-622-6319-34-8
ج 8: 978-622-6319-35-5
ج 9: 978-622-6319-36-2
ج 10: 978-622-6319-37-9
ج 11: 978-622-6319-38-6
ج 12: 978-622-6319-39-3
ج 13: 978-622-6319-40-9
ج 14: 978-622-6319-41-6
ج 15: 978-622-6319-42-3
ج 16: 978-622-6319-43-0
ج 17: 978-622-6319-44-7
ج 18: 978-622-6319-45-4
ج 19: 978-622-6319-46-1
ج 20: 978-622-6319-47-8
ج 21: 3-57-8438-622-978
ج 22: 978-622-8438-59-7
ج 23: 978-622-8438-58-0
ج 24: 978-622-8438-60-3
ج 25: 978-622-8438-61-0
ج 26: 978-622-8438-62-7
ج 27: 978-622-8438-63-4
ج 28: 978-622-8438-64-1
ج 29: 978-622-8438-65-8
ج 30: 978-622-8438-66-5
فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: ج 1 -20: چاپ اول: 1400 (فیپا).
یادداشت: کتابنامه.
مندرجات مجلدات 1-30:
ج 1 و 2: ارتباطات الهی و عالم هستی
ج 3: ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهم السلام
ج 4 -6: ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء
ج 7 و 8: ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند
ج 9: ارتباطات و تعاملات زن و شوهر
ج 10: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند
ج 11 و 12: ارتباطات و تعاملات بین مردم
ج 13: ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقین
ج 14: ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و مذاهب
ج 15: ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی
ج 16: ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و کفار
ج 17: ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم
ج 18 و 19: ارتباطات و تعاملات بین حکومت ها
ج 20: تعاملات در حکومت حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف
ج 21: اهمیت و چیستی و پیدایش زمین
ج 22: نقش و جایگاه زمین، اقلیم، سَبعه و کوه ها
ج 23: اهمیت آب، اکسیژن و اوزون برای انسان
ج 24: جایگاه آسمان ها و ستارگان در عالم هستی
ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان
ج 26: ارتباطات و اکوسیستم در ابرها، عرش و کرسی
ج 27: ارتباطات و اکوسیستم در کائنات و حیوانات
ج 28: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آبزیان
ج 29: تعاملات و اکوسیستم در آبریزان و گیاهان
ج 30: نقش نباتات در اکوسیستم و سلامت انسان
موضوع: ارتباط -- جنبه های مذهبی -- اسلام ommunication -- Religious aspects -- Islam
موضوع: ارتباط -- جنبه های قرآنی ommunication -- Qur'anic teaching
موضوع: ارتباط -- احادیث ommunication -- Hadiths
موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه های مذهبی -- اسلام nterpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه های قرآنی nterpersonal communication -- Qur'anic teaching
موضوع: ارتباط بین اشخاص -- احادیث nterpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره: BP11/6
رده بندی دیویی: 297/045
کتابشناسی ملی: 7595511
عنوان و نام پدیدآور: فرخ فال، احمد. 1337-
دائرةالمعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام/ احمد فرخ فال.
مشخصات نشر: قم: ذکری، 1404
مشخصات ظاهری: 30 ج
شابک دوره: 978-622-6319-28-7
شابک مجلدات 1 -30:
ج 1: 978-622-6319-27-1
ج 2: 978-622-6319-29-4
ج 3: 978-622-6319-30-3
ج 4: 978-622-6319-31-7
ج 5: 978-622-6319-32-4
ج 6: 978-622-6319-33-1
ج 7: 978-622-6319-34-8
ج 8: 978-622-6319-35-5
ج 9: 978-622-6319-36-2
ج 10: 978-622-6319-37-9
ج 11: 978-622-6319-38-6
ج 12: 978-622-6319-39-3
ج 13: 978-622-6319-40-9
ج 14: 978-622-6319-41-6
ج 15: 978-622-6319-42-3
ج 16: 978-622-6319-43-0
ج 17: 978-622-6319-44-7
ج 18: 978-622-6319-45-4
ج 19: 978-622-6319-46-1
ج 20: 978-622-6319-47-8
ج 21: 3-57-8438-622-978
ج 22: 978-622-8438-59-7
ج 23: 978-622-8438-58-0
ج 24: 978-622-8438-60-3
ج 25: 978-622-8438-61-0
ج 26: 978-622-8438-62-7
ج 27: 978-622-8438-63-4
ج 28: 978-622-8438-64-1
ج 29: 978-622-8438-65-8
ج 30: 978-622-8438-66-5
فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: ج 1 -20: چاپ اول: 1400 (فیپا).
یادداشت: کتابنامه.
مندرجات مجلدات 1-30:
ج 1 و 2: ارتباطات الهی و عالم هستی
ج 3: ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهم السلام
ج 4 -6: ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء
ج 7 و 8: ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند
ج 9: ارتباطات و تعاملات زن و شوهر
ج 10: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند
ج 11 و 12: ارتباطات و تعاملات بین مردم
ج 13: ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقین
ج 14: ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و مذاهب
ج 15: ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی
ج 16: ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و کفار
ج 17: ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم
ج 18 و 19: ارتباطات و تعاملات بین حکومت ها
ج 20: تعاملات در حکومت حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف
ج 21: اهمیت و چیستی و پیدایش زمین
ج 22: نقش و جایگاه زمین، اقلیم، سَبعه و کوه ها
ج 23: اهمیت آب، اکسیژن و اوزون برای انسان
ج 24: جایگاه آسمان ها و ستارگان در عالم هستی
ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان
ج 26: ارتباطات و اکوسیستم در ابرها، عرش و کرسی
ج 27: ارتباطات و اکوسیستم در کائنات و حیوانات
ج 28: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آبزیان
ج 29: تعاملات و اکوسیستم در آبریزان و گیاهان
ج 30: نقش نباتات در اکوسیستم و سلامت انسان
موضوع: ارتباط -- جنبه های مذهبی -- اسلام ommunication -- Religious aspects -- Islam
موضوع: ارتباط -- جنبه های قرآنی ommunication -- Qur'anic teaching
موضوع: ارتباط -- احادیث ommunication -- Hadiths
موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه های مذهبی -- اسلام nterpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه های قرآنی nterpersonal communication -- Qur'anic teaching
موضوع: ارتباط بین اشخاص -- احادیث nterpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره: BP11/6
رده بندی دیویی: 297/045
کتابشناسی ملی: 7595511
دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان
از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام
جلد بیست و چهارم: جایگاه آسمان ها وستارگان در عالَم هستی
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری
دائرةالمعارف ارتباطات و تعاملات انسان و جهان
جلد بیست و چهارم؛ جایگاه آسمان ها و ستارگان در عالمِ هستی
احمد فرخ فال
انتشارات: ذکری/ قم
نوبت چاپ: اول/ 1405 ش
شمارگان: 1000 نسخه
شابک این جلد؛ 978-622-8438-60-3
شابک دوره؛ 978-622-6319-28-7
آدرس مرکز پخش: قم، خیابان معلم، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش: 37735547 -025
فصل سوم: تعاملات کائنات
بخش چهارم: جایگاه آسمان ها و ستارگان در عالَمِ هستی...9
گفتار اول: آسمان ها...11
آسمان های در حال گسترش!...11
چیستی آسمان ها...33
چرا آسمان آبی است؟...47
تعَدُّد آسمان های مستحکم...53
طبقات و ملکوت آسمان ها...73
مدت زمان آفرینش آسمان ها...127
چگونگی و کیفیت آسمان ها...141
خلقت آسمان ها، معجزه الهی است...155
آسمان ها، تسبیح خدا می گویند...156
هدف آفرینش آسمان ها...164
آسمان های بی نقص و شکاف...172
آسمان و حفاظت از زمین...174
ابواب و درهای آسمان...189
آسمان ها در هم می پیچند...191
حرکت سریع آسمان ها...194
آسمان ها شکافته شوند...198
گفتار دوم: نجوم و ستاره ها...201
ستاره ها نقش راهنما دارند...201
ستاره ها متحرک و منزل گاه آسمانند...203
جابر بن حیان و امام صادق علیه السلام در مورد ستارگان...208
قوانین کپلر و ستاره گان...211
نیوتن و گرانش...215
نظریه مرکزیت کوپرنیک...248
ستارگان نیز، افول می کنند...255
خصوصیت ستارگان از تولد تا مرگ...265
تکثر، تعدد و عظمت ستارگان...290
فخر رازی و ستارگان...317
امام صادق علیه السلام و ستارگان...321
ابعاد ستارگان و سیارات...328
تعداد ستاره های آسمان...342
ستاره و نجم طارق چیست و چگونه است؟...344
تصاویر...365
فهرست منابع و مآخذ...369
بخش چهارم: جایگاه آسمان ها و ستارگان در عالَمِ هستی
بخش چهارم: جایگاه آسمان ها و ستارگان در عالمِ هستی
گفتار اول: آسمان ها
گفتار دوم: نجوم و ستاره ها
قرآن می فرماید:
وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ؛ (1)«و ما آسمان را با قدرت بنا كرديم، و همواره آن را وسعت مى بخشيم!» تفسیر
پيوسته آسمان ها را گسترش مى دهيم!
بار ديگر اين آيات به مسأله آيات عظمت خداوند در عالم آفرينش مى پردازد و در حقيقت بحث هايى را كه در آيات 20 و 21 همين سوره دربارۀ آيات او در زمين و وجود انسان گذشت تكميل مى كند، و در ضمن دليلى بر قدرت خداوند بر مسأله معاد و زندگى پس از مرگ است نخست مى فرمايد: «ما آسمان را با قدرت بنا كرديم، و پيوسته آن را وسعت مى بخشيم»؛ وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ.
1) ذاریات/ 47
«و زمين را گسترديم و چه خوب گستراننده ايم!»؛ وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ.
«ايد» (بر وزن صيد) به معنى قدرت و قوت است، و در آيات قرآن مجيد كراراً به اين معنى آمده است، و در اين جا اشاره به قدرت كامله خداوند بزرگ در آفرينش آسمان ها دارد.
نشانه هاى اين قدرت عظيم هم در عظمت آسمان ها و هم در نظام خاصى كه بر آن ها حاكم است به خوبى آشكار مى باشد. (1)
1- بعضى از مفسران «ايد» را به دو معنى تفسير كرده اند: «قدرت» و «نعمت» در حالى كه «ايد» از نظر لغت به معنى قدرت است، ولى «يد» كه جمع آن «ايدى» و جمع جمع آن «ايادى» مى شود به معنى قدرت و نعمت، هر دو آمده است (ما نيز در تفسير آيه 17 سوره «ص» به پيروى از مرحوم طبرسى در مجمع البيان دو معنى را براى «ايد» ذكر كرده ايم كه به اين وسيله اصلاح مى كنيم).
2- در المعجم المفهرس (محمد فؤاد عبد الباقى) آيه مورد بحث در ماده «اييد» (باد و «ياء») ذكر شده و آن را از ماده «ايد» جدا ساخته است، اين اشتباه ظاهرا از رسم الخط بعضى از قرآنها ناشى شده است و گرنه همه مفسران تا آن جا كه ما اطلاع داريم اتفاق نظر دارند كه آيه مورد بحث همان «ايد» به معنى قدرت است
در اين كه منظور از «إِنَّا لَمُوسِعُونَ» (ما پيوسته وسعت مى بخشيم) در اين جا چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است: بعضى آن را به معنى توسعه رزق از سوى خدا بر بندگان از طريق نزول باران دانسته اند، و بعضى آن را به معنى گسترش رزق از هر نظر مى دانند، و بعضى نيز آن را به معنى غنى و بى نيازى خداوند تفسير كرده اند، چرا كه خزائن او آن قدر گسترده است كه با اعطاء رزق به خلايق هرگز پايان نمى پذيرد و كم نمى شود.
1) در اين جا پاره اى از اشتباهات براى بعضى از مفسران يا غير آن ها واقع شده كه تذكر آن لازم به نظر مى رسد:
ولى با توجه به مسأله آفرينش آسمان ها در جمله قبل و با توجه به كشفيات اخير دانشمندان در مسأله «گسترش جهان» كه از طريق مشاهدات حسى نيز تأييد شده است معنى لطيف ترى براى آيه مى توان يافت و آن اين كه خداوند آسمان ها را آفريده و دائماً گسترش مى دهد.
علم امروز مى گويد: نه تنها كره زمين، بر اثر جذب مواد آسمانى تدريجاً فربه و سنگينتر مى شود، بلكه آسمان ها نيز در گسترشند، يعنى ستارگانى كه در يك كهكشان قرار دارند به سرعت از مركز كهكشان دور مى شوند، حتى سرعت اين گسترش را در بسيارى از مواقع اندازه گيرى كرده اند.
در كتاب «مرزهاى نجوم» نوشته «فردهويل» مى خوانيم: «تندترين سرعت عقب نشينى كرات كه تا كنون اندازه گيرى شده نزديك به 66 هزار كيلو متر در ثانيه است!، كهكشان هاى دورتر در نظر ما به اندازه اى كم نورند كه اندازه گيرى سرعت آن ها به سبب عدم نور كافى دشوار است، تصويرهايى كه از آسمان برداشته شده آشكارا اين كشف مهم را نشان مى دهد كه فاصله اين كهكشان ها بسيار سريعتر از كهكشان هاى نزديك افزايش مى يابد». (1)نامبرده، سپس به بررسى اين سرعت در كهكشان هاى «ابر سنبله» و «اكليل» و «شجاع» و غير آن پرداخته و بعد از محاسبه، سرعت هاى عجيب و سرسام آورى را در اين ارائه مى دهد. (2)
چند جمله هم در اين زمينه از آقاى «جان الدر» بشنويد او مى گويد:
«جديدترين و دقيق ترين اندازه گيري ها در طول امواجى كه از ستارگان پخش مى شود پرده از روى يك حقيقت عجيب و حيرت آور برداشته، يعنى نشان داده است مجموعه ستارگانى كه جهان از آن ها تشكيل مى يابد پيوسته با سرعتى زياد
از يك مركز دور مى شوند، و هر قدر فاصله آن ها از اين مركز بيش تر باشد بر سرعت سير آن ها افزوده مى گردد، مثل اين است كه زمانى كليه ستارگان در اين مركز مجتمع بوده اند، و بعد از آن از هم پاشيده، و مجموعه ستارگان بزرگى از آن ها جدا و به سرعت به هر طرف روانه مى شوند! دانشمندان از اين موضوع چنين استفاده كرده اند كه جهان داراى نقطه شروعى بوده است. (1)
«ژرژگاموف» در كتاب «آفرينش جهان» در اين زمينه چنين مى گويد:
«فضاى جهان كه از ميلياردها كهكشان تشكيل يافته در يك حالت انبساط سريع است، حقيقت اين است كه جهان ما در حال سكون نيست، بلكه انبساط آن مسلم است.
پى بردن به اين كه جهان ما در حال انبساط است كليد اصلى را براى گنجينه معماى جهان شناسى مهيا مى كند، زيرا اگر اكنون جهان در حال انبساط باشد لازم مى آيد كه زمانى در حال انقباض بسيار شديدى بوده است!». (2)
تنها دانشمندان فوق نيستند كه به اين حقيقت اعتراف كرده اند، افراد ديگرى نيز اين معنى را در نوشته هاى خود آورده اند كه نقل كلمات آن ها به درازا مى كشد.
جالب توجه اين كه تعبير به إِنَّا لَمُوسِعُونَ (ما گسترش دهندگانيم) با استفاده از جمله اسميه و اسم فاعل دليل بر تداوم اين موضوع است و نشان مى دهد كه اين گسترش همواره وجود داشته، و هم چنان ادامه دارد، و اين درست همان چيزى است كه امروز به آن رسيده اند كه تمام كرات آسمانى و كهكشان ها در آغاز در مركز واحدى جمع بوده (با وزن مخصوص فوق العاده سنگين)، سپس انفجار عظيم و
بى نهايت وحشتناكى در آن رخ داده، و به دنبال آن اجزاى جهان متلاشى شده، و به صورت كرات درآمده، و به سرعت در حالت عقب نشينى و توسعه است. (1)
وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ از اين آيه به بعد، به سياق سابق سوره كه مى فرمود: وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ... برگشته. و كلمۀ «ايد»، هم به معناى قدرت مى آيد و هم به معناى نعمت، ولى اگر به معناى قدرت باشد كلمۀ «موسعون» يك معنا مى دهد و اگر به معناى نعمت باشد معنايى ديگر مى دهد.
بنا بر معناى اول آيه چنين مى شود كه: ما آسمان را با قدرتى بنا كرديم كه با هيچ مقياسى توصيف و اندازه گيرى نمى شود، و ما داراى وسعتى در قدرت هستيم، كه هيچ چيز آن قدرت را مبدل به عجز نمى كند.
و بنا بر معناى دوم آيه چنين مى شود كه: ما آسمان را بنا كرديم در حالى كه بنا كردنش مقارن با نعمتى بود كه آن نعمت را با هيچ مقياسى نمى توان تقدير كرد، و ما داراى نعمتى واسع هستيم، و داراى غنائى مطلق مى باشيم، و خزانه هاى ما با اعطاء و رزق دادن پايان نمى پذيرد، و از آسمان هر كه را بخواهيم و به هر جور بخواهيم رزق مى دهيم.
احتمال هم دارد كه كلمۀ «موسعون» از اين اصطلاح گرفته شده باشد كه مى گويند:
«فلان اوسع فى النفقة- فلانى در نفقه توسعه داد»، يعنى خيلى خرج كرد، در نتيجه منظور توسعه دادن به خلقت آسمان خواهد بود، كه بحث هاى رياضى امروز هم آن را تأييد مى كند. (2)
وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ: بقوّة. و في كتاب التّوحيد. (1)، بإسناده إلى محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر- علیه السلام- فقلت: قول اللَه (2): يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَ.
فقال: «اليد» في كلام العرب القوّة و النّعمة، قال اللَّه (3): وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ.
و قال: وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ، أي: بقوّة.
و قال : أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ، أي: قوّاهم.
و يقال: لفلان عندي يد بيضاء، أي: نعمة.
وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ : لقادرون، من الوسع، بمعنى: الطّاقة. و «الموسع» القادر على الإنفاق.أو لموسعون السّماء، أو ما بينها و بين الأرض، أو الرّزق. (4) توضیح: دو مطلب خیلی مهم در این تفسیر آمده است:
1- این که (اید) به معنای قوت وقدرت است.
2- این که (لموسعون) می تواند به معنای (توسعه دادن آسمان ها وآنچه بین آسمان ها و زمین است) باشد. وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ.
برخى از مفسران گفته اند: مراد از «موسعون» آن است كه خداوند با باران روزى را بر آفريدگانش توسعه مى دهد. ليكن معنايى كه با واقعيت و با مفهوم آيه همخوانى دارد، آن است كه مراد از السَّماءَ دراين جا همان معناى ظاهرى اين واژه؛ يعنى فضاى گسترده و پهناورى است كه در آن ستارگان و ديگر موجودات به چشم مى خورند.
مراد ا ز «موسعون» آن است كه خداوند به وسعت اين فضا در طول روزگار مى افزايد.
كارشناسان مى گويند: فضاى ميان كهكشان ها به همواره در حال گسترش است و حجم فضاى كنونى جهان به ده برابر حجم آن در آغاز گسترش يافتن اين فضا مى رسد.
«سرجينز» مى گويد: «ميانگين فاصله برخى از كهكشان ها با برخى ديگر به يك ميليون و نيم سال نورى مى رسد، با توجّه به اين كه مى دانيم، نور در يك سال شش ميليون مايل را مى پيمايد».
«كامو» مى گويد: «او به وسيله تلسكوپ هاى بزرگ دريافته است كه ميان ستارگان مسافت هاى شگفت آورى وجود دارند كه به حدود پانصد ميليون سال نورى تخمين زده مى شود و او صد ميليون كهكشان را برشمرده است و نيز احتمال مى دهد كه كهكشان هاى ديگرى در مسافت هايى دورتر وجود داشته باشند». (1)ما به خاطر دشوارى هايى كه آن ها را در جلد اوّل نام برديم، تمايل نداريم كه قرآن را به دانش نوين تطبيق كنيم، ليكن بايد اين سخن را بگوييم: اين آيه درست ترين گواه بر اين است كه معجزه حضرت محمّد صلّى الله عليه و آله از ميان معجزات تمامى پيامبران، تنها معجزه هميشگى است و هرزمان كه دانش گامى به جلو نهد، اين معجزه پايدارتر و روشن تر مى شود. (2)
روایت بحار الأنوار (3)
«وَ عَنِ الشَّعْبِيِّ قَالَ كَتَبَ ابْنُ عَبَّاسٍ إِلَى أَبِي الْجَحْدَرِ حِينَ سَأَلَهُ عَنِ السَّمَاءِ مِنْ
أَيِّ شَيْءٍ هِيَ فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَنَّ السَّمَاءَ مِنْ مَوْجٍ مَكْفُوفٍ؛ (1)(درّ منثور...) شعبى گفت: ابن عباس در پاسخ پرسش جحدرى كه از او پرسيده بود آسمان چيست؟ نوشت: آسمان از موجى است واداشته.»
«وَ عَنْ حَبَّةَ الْعُرَنِيِ (2)قَالَ سَمِعْتُ عَلِيّاً علیه السلام ذَاتَ يَوْمِ يَحْلِفُ وَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاءَ مِنْ دُخَانٍ وَ مَاءٍ؛ (3)(درّ منثور...) از حبه عرنى (عوفى) كه شنيدم امام على علیه السلام يك روز سوگند می خورد: بدان كه خداوند، آسمان را از دود و آب آفريده است.»
نظرات کارشناسان و دانشمندان
برخى از صاحب نظران و مفسران بر آنند كه جهان دائماً در حال گسترش است و كهكشان ها از همديگر دور می شوند.
در اين رابطه به برخى از آيات قرآن استناد شده است كه عبارتند از:
وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ (4)؛ «و ما آسمان را با قدرت بنا كرديم و همواره آن را گسترش می بخشيم.» إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (5)؛ «و ما از آن خدا هستيم و به سوى او بازمی گرديم». أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ (6)؛ «هشدار كه [همه] كارها به خدا بازمی گردد.» نكات تفسيرى
آيه اول در مقام بيان آيات عظمت خداوند در عالم آفرينش است و «أيد» (بر
وزن صيد) به معنى قدرت و قوت است و اين واژه در آيات قرآن مجيد مكرر به اين معنا آمده است و در اين جا اشاره به قدرت كامله خداوند بزرگ در آفرينش آسمان ها دارد.
آيه دوم در مقام بيان صفات صابرين است كه آنان در هنگام مصيبت می گويند (ما از خدا هستيم) اشاره به اين كه همه نعمت ها از خداست پس براى از دست دادن آن ها ناراحت نشويم (و به سوى او بازمی گرديم) اشاره به اينكه، اين جا سراى جاويدان نيست و اين نعمت ها زودگذر و وسيله كمال است. (1)
آيه سوم در مورد راه مستقيم الهى است: صِراطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و در حقيقت دليل اين مطلب است كه راه مستقيم تنها راهى است كه به سوى خدا می رود و در حقيقت اين جمله بشارتى براى پرهيزكاران وتهديدى براى ظالمان و گنهكاران است كه بازگشت همه آن ها به سوى خدا است. (2)
تاريخچه نظريه گسترش جهان
بسيارى از صاحب نظران و متخصصان و اخترشناسان در مورد گسترش جهان و انطباق آن با آيات قرآن اظهار نظر كرده اند كه در اين جا به پاره اى از آن ها اشاره می كنيم؛ امّا قبل از نقل سخنان آن ها اشاره می كنيم كه در بين دانشمندان در مورد گسترش جهان دو ديدگاه عمده وجود دارد:
الف. انقباض و ايستا بودن جهان
پروفسور «هاوكينگ» كيهان شناس بزرگ می نويسد:
«برخى از دانشمندان مثل نيوتن (1643 -1727 م) و ديگران می خواستند
نتيجه گيرى كنند كه تحت تأثير و نفوذ نيروى گرانش اين مجموعه كيهانى ايستاد به زودى شروع به انقباض خواهد كرد». (1)
ب. انبساط و گسترش جهان
مجموعه كيهانى شامل چند صدهزار ميليون كهكشان است كه هر كدام محتوى چند صدهزار ميليون ستاره هستند. (2)و تقريباً همه آن ها در حال دور شدن از ما هستند.
اين مطلب به وسيله تجزيه نور ستارگان كه به ما می رسد بر دانشمندان معلوم شد، يعنى طيف هاى سرخ گرا از طيف آبی گرا بيش تر است.
و اين سرخ گرا بودن هم بر اساس نظم خاصى است، يعنى متناسب با فاصله هر كهكشان از ماست.
به عبارت ديگر هر چه يك كهكشان از ما دورتر باشد تندتر از ما دورى می گزيند. (3)
نخستين كسى كه به اين واقعيت پى برد دانشمندى به نام «سليفر «Slipher»)متولد 1875 م (مدير رصدخانه «لاول» بود او در سال 1912 كشف كرد كه ستارگان از ما می گريزند. (4)
بعد از او «هابل» در سال 1929 اعلام كرد كه اين دور شدن ستارگان به صورت منظم است (5)، يعنى كهكشانى كه در فاصله يك ميليون سال نورى ماست با
سرعت 186 كيلومتر در ثانيه و آن كه در فاصله دو ميليون سال نورى است دو برابر اين سرعت (372 كيلومتر) از ما دور می شوند. (1)
براى مثال ستاره عيوق در هر طپش قلب 30 كيلومتر از ما دور می شود. و كهكشان شجاع در هر ثانيه حدود 60 هزار كيلومتر از ما فاصله می گيرد. (2)
نظريه گسترش جهان امروزه مورد قبول دانشمندان است؛ اعم از كسانى كه نظريه مهبانگ (انفجار بزرگ اوليه) را می پذيرند و يا دانشمندانى كه نظريه كهبانگ (جهان پلاسما و جهان انفجارهاى كوچك) را قبول دارند و يا دانشمندانى كه نظريه حالت پايدار جهان را ترجيح می دهند. (3)
اسرار علمی
در مورد انطباق آيات قرآن و نظريه علمى گسترش جهان به صورت مختصر سخنان برخى از صاحب نظران را نقل می كنيم:
1- آية الله مكارم شيرازى در تفسير آيه 47 سوره ذاريات در مورد «انا لموسعون» چهار تفسير ذكر می كند:
الف: به معناى توسعه در رزق از سوى خدا بر بندگان از طريق نزول باران.
ب: به معناى توسعه در رزق از سوى خدا بر بندگان از هر نظر.
ج: به معناى بی نيازى خداوند چون خزائن او آن قدر گسترده است كه با اعطاء رزق به خلايق پايان نمی پذيرد.
د: خداوند آسمان ها را آفريده و دائماً گسترش می دهد.
ايشان معناى چهارم را تقويت می كند و می نويسد:
«با توجه به مسأله آفرينش آسمان ها در جمله قبل و با توجه به كشفيات اخير دانشمندان در مسأله «گسترش جهان» كه از طريق مشاهدات حسى نيز تأييد شده است معنى لطيف ترى براى آيه می توان يافت و آن اين كه خداوند آسمان ها را آفريده و دائماً گسترش می دهد... يعنى ستارگانى كه در يك كهكشان قرار دارند به سرعتاز مركز كهكشان دور می شوند.» (1)
سپس شواهد زيادى از سخنان دانشمندان كيهان شناس در مورد گسترش جهان می آورد. (2)
آنگاه می نويسد:
«جالب توجه اين كه تعبير به إِنَّا لَمُوسِعُونَ (ما گسترش دهندگانيم) با استفاده از جمله اسميه و فاعل دليل بر تداوم اين موضوع است و نشان می دهد كه اين گسترش همواره وجود داشته و همچنان ادامه دارد. و اين درست همان چيزى است كه امروز به آن رسيده اند.» (3)
2-يكى از نويسندگان معاصر در اين مورد می نويسد:
تمامى كهكشان هاى هستى و اجرام كوچك و بزرگ آسمانى با سرعت زيادى از يكديگر دور می شوند و با سرعت محيّرالعقولى، يعنى 000/ 60 تا 000/ 150 كيلومتر در ثانيه رو به سوى نقطه اى نامعلوم در حركت اند.
و شايد اين مطلب مصداق آيه إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (بازگشت همه چيز به سوى اوست) باشد و يا آيه اى ديگر كه می فرمايد أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ (بازگشت همه امور به سوى اوست)»، سپس آيه 47 سوره ذاريات را می آورد.
و اين مطلب را از نويسندگان متعددى نقل می كند (1)و می نويسد:
«آرى قرآن كريم در عصرى كه نه از دوربين هاى معمولى خبرى بود و نه از تلسكوپ هاى غول پيكر امروزى، به گسترش و انبساط عالم اشاره نموده است.» (2)
3- دكتر «موريس بوكاى» با ذكر آيه 47 سوره ذاريات و نظريه انبساط جهان در پايان نتيجه می گيرد كه: «و (اين آيه) انبساط جهان را بدون كم ترين ابهام ذكر می كند» (3)
او بر ترجمه هاى ديگر قرآن به ويژه ترجمه مستشرق معروف «بلاشر» اشكال می كند و می گويد:
موسعون از فعل «اوسع» است كه در مورد اشياء: عريض كردن، گستردن، وسيع تر كردن، جادارتر كردن معنا می دهد.
برخى مترجمان كه قابليت فراگيرى معنى اين كلمه اخير را ندارند معانيى عرضه می دارند كه به نظر من غلط می آيند مانند معنايى كه از «بلاشر» با عبارت «ما سرشار از سخاوت هستيم» می كند.
مؤلفان ديگر معنا را حدس می زنند، ولى جرأت اظهار نظر آن را ندارند».
4- استاد آية الله معرفت نيز در مورد آيه 47 سوره ذاريات همان ديدگاه توسعه جهان را مطرح می كند و می پذيرند. و در اين مورد شواهد متعدد علمى بيان می كند.
و توسعه رزق را در آيه فوق يك معناى مجازى می دانند كه از توسعه مكانى گرفته شده است. (1)
بررسى:
در اين جا تذكر چند نكته لازم است:
1-در مورد آيه دوم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (2)و آيه سوم أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ (3)بايد گفت كه ظاهر اين آيات تناسبى با مسأله گسترش جهان ندارد و احتمالى كه آن نويسنده معاصر (كتاب مطالب شگفت انگيز قرآن) داده، هيچ دليل و قرينه اى به همراه ندارد.
چرا كه ظاهر آيه اول بازگشت همه موجودات به سوى خداوند است و ربطى به حركت مادى كرات آسمانى در فضا ندارد.
و ظاهر آيه دوم هم در مقام تهديد گناهكاران و بشارت نيكوكاران است و نزديك بدين معناست كه: همه كارها به سوى خدا برمی گردد. مواظب اعمالتان باشيد كه حساب آن ها با خداست. و اين ربطى به حركت كهكشان ها در فضاى لا يتناهى ندارد.
2- در مورد آيه اول وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ (4)بايد گفت كه ظاهر آيه همان معناى چهارم تفسيرىاست كه در تفسير نمونه تقويت كرده بودند، يعنى گسترش آسمان ها به صورت مداوم.
با توجه به اين كه اين مطلب علمى در صدر اسلام براى مردم و دانشمندان
نجوم روشن نبوده است و حتى تا قرن هفدهم دانشمندان بزرگى مثل نيوتن متمايل به ديدگاه ايستا بودن جهان و انقباض آن داشته اند، پس می توانيم بگوييم كه اين رازگوئى قرآن كه با جديدترين يافته هاى علوم تجربى مطابق است عظمت قرآن و پيامبر صلی الله علیه و آله را می رساند.
3-آيا تطابق نظريه گسترش جهان با آيه 47 سوره ذاريات دليل اعجاز علمى قرآن است؟
اگر نظريه گسترش جهان به صورت قطعى اثبات شود با توجه به مطالب بالا می توانيم بگوييم كه اعجاز علمى قرآن را اثبات می كند، ولى با توجه به اين كه نظريه هاى علمى هميشه پابرجا نيست و احتمال خطا و تغيير در آن ها وجود دارد(يعنى بهترين نظريه در علم آن است كه عرف جامعه علمى آن را بپذيرد و نظريه جانشين بهترى نداشته باشد)، پس نمی توان به طور قطعى نظريه گسترش جهان را به قرآن نسبت داد و اعجاز علمى آن را نتيجه گرفت.
بلكه حدّ اكثر می توان گفت ظاهر قرآن (1)با نظريه گسترش جهان هماهنگى دارد. و تا وقتى اين نظريه پابرجاست می تواند يكى از معانى و تفسيرهاى آيه بشمار آيد. (2)
کائنات با سرعتی بیش از آن چه فکر می کنیم در حال انبساط است:
گسترش جهان
بزرگی جهان هستی خارج از تصوّر انسان است (تصویر 1). طبق تحقیقات یک تیم پژوهشی که برنده جایزه نوبل نیز شده اند، گیتی با سرعتی حدود 9
درصد بیش تر از آن چه ما می اندیشیم در حال توسعه و انبساط است. این شتاب سریع افزایش انبساط و گسترش جهان را معمولاً با استناد به ماده اسرارآمیزی به نام «انرژی تاریک» توضیح می دهند.
اما ممکن است مشاهدات دانشمندان دقیق نباشد و «انرژی تاریک» برای توضیح این پدیده کافی نباشد. شاید چیزی قوی تر در کمین جهان هستی است.
مقاله ای در مورد این موضوع توسط ریس (Riess) و همکارانش به چاپ رسیده که مورد تایید ژورنال معتبر اخترفیزیک (The Astrophysical Journal) نیز قرار گرفته است.
این مقاله اختلاف بین دو روش اندازه گیری انبساط جهان را نشان می دهد (منبع). مسأله انبساط یکی از روش های اندازه گیری انبساط جهان به بررسی دقیق فرورفتگی های ایجاد شده در تابش زمینه کیهانی (cosmic microwave background) می پردازد.
تابش زمینه کیهانی یکی از پیش بینی های نظریه مِه بانگ (The Big Bang theory) است.
نظریه مه بانگ، مدل کیهان شناسی پذیرفته شده جهان، از دوران کهن شناخته شده است. این نظریه بیان می کند که گیتی از یک وضعیت بسیار چگال (متراکم) نخستین آغاز شده و در گذر زمان انبساط یافته است.
طبق این نظریه، عالم نخستین، پلاسمای داغی از فوتون ها، الکترون ها و باریون ها بوده است. فوتون ها پیوسته با الکترون ها برهم کنش تامسون داشتند. برهم کنش تامسون اعلام می کند که الکترون ها در محیطی ابرگونه از جنس بار مثبت پراکنده شده اند؛ جرم فضای ابرگونه تقریباً صفر است و سنگینی اتم ناشی از وجود تعداد زیاد الکترون در آن است.
با انبساط جهان و پایین آمدن دمای آن، الکترون ها با پروتون ها ترکیب شدند و اتم های هیدروژن را ساختند. این پدیده بازترکیب یا واجفتیدگی نام دارد (زیرا ماده و تابش از این زمان به بعد با هم جفت نبودند).
از آن زمان تاکنون این فوتون ها همچنان سردتر می شوند. دمای کنونی آن ها 72/2 K است و تا جایی که انبساط عالم ادامه داشته باشد سردتر خواهند شد.
تابش زمینه کیهانی که امروز به ما می رسد مربوط به زمان واجفتیدگی، یعنی 7/13 میلیارد سال پیش است که این نتیجه فرضیه انبساط جهان را تایید می کند. بزرگ ترین موفقیت های نظریه مه بانگ پیش بینی طیف کامل جسم سیاه و نیز پیش بینی دقیق ناهمسانگردی های تابش زمینه کیهانی است. ماهواره های فضایی مانند دابلیو مپ (WMAP) و پلانک (Planck) نوسانات کوچک در دما در تابش زمینه کیهانی را اندازه گیری کرده اند (منابع: space، big-bang-theory).
فرضیه انبساط
روش دیگری که توسط ریس و همکارانش مورد استفاده قرار گرفت عبارت بود از اندازه گیری فاصله کهکشان هایی که ظاهر می شوند و از ما فاصله می گیرند و موجب گستردگی کیهان می شوند. در این روش با استفاده از اندازه گیری درخشندگی ستاره ها و ابرنواخترها (Supernova) فاصله آن ها را اندازه می گیرند. این اندازه گیری منجر به کشف انرژی تاریک شد (تصویر 2).
ریس و دو فیزیکدان دیگر در سال 2011 میلادی به خاطر مطالعات و نتایج درخشان تحقیقات شان مفتخر به دریافتجایزه نوبل شدند. آن ها اعلام کردند که نور ساطع شده از بیش از 50 ستاره در حال انفجار دوردست بسیار ضعیف تر از حد انتظار است؛ به عبارت دیگر، این کهکشان ها باید با سرعتی مرتباً در حال افزایش در حال دور شدن از هم باشند.
این شتاب گرفتن سرعت دور شدن کهکشان ها از هم ناشی از چیزی است که دانشمندان آن را انرژی تاریک می نامند؛ نیرویی کیهانی که یکی از اسرار بزرگ جهان است.
اما واقعیت این است که یافته های جدید مسأله را بغرنج تر و پیچیده تر کرد (منبع طوفان در فنجان چای هر دو روش اندازه گیری جهان باستان و روش های نوین امروزی دقیق تر خواهند شد اگر در معرض یک اثر سیستماتیک و منظم قرار گیرند. روش مدرن ریس با استفاده اندازه گیری پالس ستارگان انجام شد؛ در حال حاضر آژانس فضایی اروپایی جیا میژن (The European Space Agency’s Gaia mission) میلیون ها ستاره در کهکشان راه شیری را با دقت بسیار زیاد اندازه گیری می کند تا آن جا که می توان از آن به عنوان معیار استفاده کرد.
گسترش جهان
این پژوهش ها بیانگر آن است که میلیاردها سال بعد جهان به «مکانی بسیار بسیار بزرگ، اما بسیار سرد و متروک بدل می شود». سرنوشت نهایی را در جهت مقابل مه بانگ یا انفجار بزرگ در آغاز جهان، گسیختگی بزرگ (big rip) می نامند، که بیانگر از هم گسیخته شدن کهکشان ها از یکدیگر است. کهکشان ها با چنان سرعتی از یکدیگر دور خواهند شد که دیگر نورشان نخواهد توانست مانند زمان حاضر با گذر از جهان به ناظران دوردست برسد و آسمان سیاه به نظر خواهد رسید (تصویر 3) .
برای تقریباً یک قرن نظر بر این بود که جهان در پیامد مه بانگ از 7/13 میلیارد سال پیش در حال انبساط است، اما کشف ریس و دیگر فیزیکدانان که اعلام کردند سرعت انبساط یافتن کهکشان در حال افزایش است، شگفتی آور بود. اگر
سرعت این انبساط به طور مداوم در حال افزایش بماند، جهان به مکانی بسیار سرد بدل خواهد شد. (1)
جی پلاس
دانشمندان بررسی کردند؛ سرعت گسترش جهان هستی روزانه بیش تر می شود.
جهان هستی همواره در حال بزرگ تر شدن و گسترش است و هر چه بزرگ تر می شود، رشد آن هم سریع تر می شود. هر روز، سرعت گسترده شدن جهان کمی با سرعت بیش تری نسبت به روز قبل پیش می رود.
توسعه جهان
به گزارش سرویس علم و فناوری جی پلاس، تفاوت هایی که در سرعت رشد و گسترش جهان وجود دارد، ناچیز است اما همین مقدار هم در اندازه گیری میزان توسعه جهان هستی اهمیت دارد و به آن ها کمک می کند (تصویر 4).
آن ها امروز یعنی در عصر کنونی تاریخ کیهانی به دنبال آگاهی از سرعت گسترش جهان هستند.
اطلاع از میزان سرعت گسترش جهان هستی به دانشمندان در شناخت عملکرد آن کمک می کند و از این طریق می توانند متوجه سرنوشت نهایی کره زمین شوند و این که از چه چیزهایی ساخته شده است.
بعد از تمام این حرف ها، مأموریت اصلی تلسکوپ فضایی هابل بعد از پرتاب آن در سال 1990 میلادی به فضا، اندازه گیری تعیین میزان گسترش جهان بود.
1) (theguardian،space و big-bang-theory). hubblesite/ theguardian/ space/ big-bang-theory/ newscientist/ nobelprize/ space/ planck/ newscientist. میلادشکیب.
از آن زمان، مدارک به دست آمده از تلسکوپ هابل و سایر پروژه های تحقیقاتی پاسخ دقیق و منطقی ای به دست آورد.
براساس این شواهد، دو جرم فضایی مستقل که 3.26 میلیون سال نوری از هم دور باشند، با سرعت 73 کیلومتر در ثانیه از هم حرکت می کنند.
به طور قطع، تجزیه و تحلیل های اخیر که توسط یک گروه تحقیقاتی صورت گرفته، ثابت هابل را در محدود 72 تا 75 قرار می دهد.
با این فرض که فضانوردان در اواخر دهه 1980 میلادی درباره نزدیک بودن ثابت هابل به عدد 40 یا 90 بحث می کردند، در مطالعات اخیر پاسخ دقیق تری به دست آمده است.
اما مانعی در این موفقیت وجود دارد؛ دانش فعلی دانشمندان از جهان هستی راهی را برای پیش بینی اندازه ثابت هابل ارائه می دهد.
پیش بینی ها حد احتمالی 66 تا 68 را برای ثابت هابل نشان می دهد. این دو روش با هم هماهنگ نیستند و این جای تعجب دارد.
فضانوردان و کیهان شناسان تصوّر می کردند که جهان هستی را به خوبی می شناسند. به گفته آن ها، جهان از ماده ای معمولی، حجم بالایی از ماده تاریک و حتی انرژی مرموز قابل نفوذ در خلاء فضا تشکیل شده است که نفوذ گرانشی را اعمال می کند.
شتاب گسترش جهان هستی به مفهوم وجود چنین انرژی ای است. از آن جا که هیچ کسی از وجود آن مطلع نیست، افراد آن را انرژی تاریک می دانند در صورتی که نام واقعی آن «لامبدا» است. این واژه، یک کلمه یونانی به معنای «ثابت کیهانی» است.
از آنجایی به آن ثابت اطلاق می شود که هر بخش از فضا باید دارای میزان یکسانی از انرژی خلاء باشد.
انرژی تاریک چیزی حدود 70 درصد از کل محتوای توده انرژی جهان را به خود جذب می کند.
اگر همه این ها درست باشد، فهم چگونگی گسترش امروزی جهان خیلی دشوار نیست. دستور ماده، ماده تاریک و انرژی تاریک را گرفته و ذرات زیراتمی نوترینوها را هم به آن اضافه کنید، سپس دمای عمق فضا را که تنها حرارت به جا مانده از زمان انفجار بزرگ است، اندازه گیری کنید.
دمای تشعشعات پس زمینه مایکروویو کیهانی از نقطه ای به نقطه دیگر متفاوت است. با احتساب این متغیرها می توانید چگونگی تشعشعات ناشی از انفجار بزرگ را محاسبه کنید. با ترکیب دستورالعمل جامع انرژی جهان می توان سرعت گسترش جهان را اندازه گیری کرد.
به گزارش جی پلاس؛ محققان بین المللی در پروژه ای تحقیقاتی با استفاده از داده های زمینه ای مایکروویو کیهانی، ثابت هابل را 67 اندازه گیری کردند که براساس اندازه گیری گسترش جهان، کم تر از 73 یا 74 است.
اندازه گیری سرعت گسترش جهان به کمک مه کیهانی
اندازه گیری سرعت توسعه
محققان آمریکایی به کمک مه کیهانی (cosmic fog) تخمینی جدید از سرعت گسترش جهان ثبت کردند (تصویر 5).
به گزارش پایگاه اینترنتی «اسلش گیر»، انرژی تاریک (dark energy) در سطح کیهانی باعث انبساط یا گسترش جهان می شود.
از آهنگ گسترش هستی که نخستین بار توسط ادوین هابل ستاره شناس تخمین زده شد، با عنوان ثابت هابل (Hubble Constant) یاد می شود. ثابت هابل اولیه
سرعت گسترش جهان را 500 کیلومتر بر ثانیه بر مگاپارسک (km/s/Mpc) تخمین زد.
از آن زمان تاکنون بارها کارشناسان به اصلاح این رقم برآورد شده برآمده اند. جدیدترین تلاش ها در این رابطه از سوی تیمی از دانشمندان به هدایت دانشگاه پژوهش محور کلمسون آمریکا انجام شد.
این تیم تحقیقاتی با استفاده از داده های به دست آمده از چندین تلسکوپ فضایی پرتو گاما و مدل هایی از نور پس زمینه خارج از کهکشان راه شیری که به عنوان نوعی از «مه کیهانی» وصف می شود، به عدد تخمینی 67.5 کیلومتر بر مگاپارسک برای سرعت انبساط جهان دست یافتند.
آلبرتو دومینگز مولف ارشد این پژوه می گوید: «تکنیکمان به ما اجازه می دهد تا از یک راهبرد مستقل- روشی مستقل از روش های موجود- برای اندازه گیری خصوصیات مهم جهان هستی استفاده کنیم.
تجزیه و تحلیلی که ما انجام داده ایم راه را برای انجام اندازه گیری های بهتر در آینده با استفاده از رصدخانه آرایه تلسکوپ چرنکوف هموار می کند که هنوز در دست ساخت است و یکی از بلندپروازانه ترین آرایه از تلسکوپ های پر انرژی مستقر در زمین خواهد بود».
انبساط جهان با باد شدن یک بادکنک مقایسه می شود؛ اگر دو نقطه بر روی این بادکنک کشیده شود، با افزایش ابعاد بادکنک این دو نقطه نیز به همان نسبت از یکدیگر دور می شوند.
در مورد جهان هستی، باورها بر این است که انرژی تاریک و ماده تاریک که بخش عمده جهان را تشکیل می دهند، محرک این انبساط و گسترش هستند. (1)
1) تهران- ایرنا
قرآن می فرماید:
ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ (1)؛ «سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه به صورت دود بود؛ به آن و به زمين دستور داد: «به وجود آييد (و شكل گيريد)، خواه از روى اطاعت و خواه اكراه!» آن ها گفتند: «ما از روى طاعت مى آييم (و شكل مى گيريم)!» تفسیر
ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ ؛ آن گاه از آفرينش آسمان ياد كرده فرمود: «ثمّ» يعنى: سپس آهنگ آفرينش آسمان كرد در حالى كه آسمان به صورت دود بود. ابن عبّاس گويد: آسمان در آن هنگام بخار زمين بود.
و در اصل استواء به معنى استقامت و آهنگ تدبير مستقيم است، و گفته شده است ثمّ استوى يعنى: سپس فرمانش را بر آسمان نفوذ داد، و اين گفتار از حسن نقل شده است.
فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ ؛ ابن عبّاس گويد: آسمان آن چه را در خود داشت از خورشيد و ماه و ستارگان، و زمين آن چه را در خود داشت از جويبارها و درختان و ميوه ها بيرون آوردند، و در اين جا فرمان خدا حقيقتا فرمانى كه با سخن باشد نيست، و جواب هم سخنى در مقابل اين گفتار نيست، بلكه خداوند اين جا خبر داده است، از اين كه آسمان ها و زمين را آفريده است، و آن ها را بدون هيچنوع سختى و زحمتى ايجاد فرموده است، همان گونه كه به مأمورى دستور بدهند كارى را انجام بدهد و بدون توقّف و درنگى انجام دهد،
1) فصلت/ 11
خداوند از اين آفرينش به امر و اطاعت تعبير فرموده است، و اين آيه هم مانند آن آيه است كه مي فرمايد:
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (1) و علّت اين كه گفته است أَتَيْنا طائِعِينَ (2)و نگفته است اتينا طائعتين آن ست كه معنى آن ست كه آمديم با آن چه از عقلاء و غير عقلاء در ميان ما وجود دارد و جانب عقلاء را غلبه داده است.
از قطرب نقل شده است كه گفته شده است آسمان و زمين چون به سبك ذوى العقول مورد خطاب قرار گرفته اند بطرز ذوى العقول هم جمع بسته شده اند، همان گونه كه در جاى ديگر فرموده است فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (3)و نظير آن در كلام عرب بسيار است.
و پيش از اين به حدّ كفايت از اين مثال ها ياد آور شده ايم.
و اين كه فرموده است: ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ از آن فهميده می شود كه خداوند آسمان را بعد از زمين و پس از آفرينش روزى جنبندگان زمين آفريده است، و خداوند در جاى ديگر فرموده است وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها (4)بنا بر اين فهميده شد كه زمين آفريده شده بود، ولى گسترش نيافته بود، پس از آن كه خداوند آسمان را آفريد آن گاه بعد از آن زمين را گسترش داد.
و علّت آن كه خداوند اولاً آسمان را به صورت گاز و دود آفريده، سپس آن را
1) يس/ 82؛ یعنی فرمان خداوند چنين است كه هر گاه چيزى را بخواهد همين بس كه باو بگويد باش، خواهد شد كه لفظى در كار نيست و همان اراده كافى است كه از اراده چنين تعبير شده است.
2) طائعين، جمع با ياء و نون براى ذوى العقول مي آيد
3) انبياء/ 33؛ يعنى هر يك از ماه و خورشيد، در مدار خود شناورند، كه در اين جا نيز براى ماه و خورشيد كه غير ذوى العقول هستند (يسبحون) بسبك ذوى العقول جمع آورده شده است.
4) نازعات/ 30؛ يعنى زمين را پس از آفرينش آسمان گسترش داد
به صورت آسمان هايى رويهم، و سپس آن را با چراغ هايى تزئين فرموده است تا اين آفرينش دليل باشد بر آن كه خداوند بذاته مقتدر است و از هيچ عملى عاجز نخواهد بود، و ذاتاً عالم است و چيزى بر او پنهان نخواهد ماند، بى نياز است و محتاج كسى نيست، و ما سواى او همگان به درگاه حضرتش نيازمند و محتاجند. (1)
ثُمَّ اسْتَوى بعد از آن قصد كرد بر وجه استقامت بدون اعوجاج إِلَى السَّماءِ به سوى آفريدن آسمان، يعنى حكمت داعى او شد كه بعد از خلق اجرام سفليه خلق آسمان نمود به قدرت كامله غالبه بى صارفى كه او را از آفريدن آن منحرف سازد وَ هِيَ دُخانٌ و حال آن كه آسمان در آن روز دودى بود (2)يعنى بخارات بهيئات
1) ترجمه تفسير مجمع البيان، ج 22، ص 23
2) بايد دانست كه مفسرين قديما و جديدا براى كريمه وَ هِيَ دُخانٌ توجيهات نموده اند ولى هيچ يك از آن توجيهات مبتنى بر دليل محكم و برهان علمى نيست بلكه اكثر از قبيل فرضيات و حدسياتست و جائز نيست آيات قرآن را بر معانى فرضيه و خياليه حمل كرد لكن بايد اعتراف كرد كه بسيارى از مسائل فلكى را در هيئت جديده با آلات و وسائل دقيق اكتشاف كرده و از مسلميات شمرده اند و اگر مسئله اى ذاتاً از قبيل فرضيات باشد ولى هر گاه مبادى و مبانى آن را با وسائل امروزى استكشاف نموده و به وسيله يك سلسله اكتشافات و مقدمات علمى و رياضى بدان مسئله رسيده باشند پس تا حدى آن نظريه مورد اعتماد خواهد بود و با فرض صحت آن نظريه پس اگر معنى آيه اى با آن منطبق گردد و حمل آيه بر آن معنى موجب عدول از ظاهر نباشد بلكه وجهى از وجوه اعجاز را ظاهر سازد پس در اين صورت در توجيه آيه قرآن بدان وجه، اشكالى بنظر نميرسد مثلا جمعى از دانشمندان مغرب زمين در اثر اكتشافات دقيق خود بر خلاف فلاسفه قديم گويند: مواد گازى و سديمى(غباريست لطيف مانند بخار و شبيه است به ابر بسيار نازك) در تمام فضا منتشر و ما بين نجوم و ستارگان را كه صدها ميليارد از آن ها در مجموعه نجومى ما وجود دارد و هم بين نجوم و مجرات را پر كرده است و تكون بسيارى از اجرام سماوى را از آن مواد مي دانند پس محتملست قويا كه ماده آسمان ها همان گاز و سديم باشد كه در فضا انتشار دارد و نيز آيه ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ اشاره باشد بهمين مواد گازى و سديمى كه در فضا پراكنده است و حقتعالى نخست زمين را از اين مواد تكوين فرمود: و سپس آسمان ها را و اما زمين در بدو تكون غير مدحوه بود و پس از خلق آسمان ها مدحوه گرديد كه وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها و شايد كريمه فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً نيز اشاره باشد بآنكه خداوند توانا مواد گازى و سديمى منتشره در فضا را مورد امر قرار داده فرمود: بيائيد و گرد يكديگر جمع شويد طوعا يا كرها و چون ذرات لطيفه اى كه ماده آسمان و هم ذراتى كه ماده زمين بود گرد همديگر مجتمع گشتند و بهم پيوستند زمين و آسمان خلق شد (و اللَّه العالم بحقايق الاشياء)
دود، در اكثر تفاسير مذكور است كه حق- سبحانه پيش از خلق عالم سفلى و علوى جوهرى سبز بيافريد و به نظر هيبت در او نگريست آب شد و بعد از آن آتش بر آن مسلّط گردانيد تا بجوش آمد كفى و بخارى از آن پيدا گشت از آن كف زمين و از آن بخار آسمان ايجاد فرمود، و در خبر است كه عرش خدا پيش از خلق آسمان و زمين بر بالاى آن بود پس از آن آب بخارى بيرون آورد و بر بالاى آب بداشت و بعد از آن آب را بسته ساخت و فتق آن نمود تا از آن بخار مرتفع شده آسمان خلق فرمود و عرش را بر بالاى آن بداشت، و از ابن عباس نقل كرده اند كه خداى تعالى آسمان را از بخار زمين آفريد، و بدانكه اصل زمين پيش از خلق آسمان مخلوق شده و دحو آن بعد از آن تحقق پذيرفت پس منافات نداشته باشد به آیه وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها و مع ذلك محتمل است كه ايراد لفظ ثُمَ بجهت اشعار باشد بر تفاوت مراتب ميان خلق آسمان و زمين نه دلالت بر تأخير ايجاد، حاصل كه چون حق سبحانه خلق آسمان و زمين نمود فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ پس گفت مر آسمان و زمين را ائْتِيا بيائيد به آن چه شما را فرموده ايم طَوْعاً در حالتى كه فرمان بريد فرمان بردنى أَوْ كَرْهاً يا كراهت داشته باشيد كراهت داشتنى اگر بطوع و رغبت و اگر بكراهت كه شما را از آن چه امر نمايم چاره نيست، مراد از اين كلام تصوير اثر قدرت او است در مقدورات و اظهار كمال اقتدار و وجوب وقوع مراد او پس ايشان در حكم مأمور مطيع اند كه فعل امر مطاع بر ايشان وارد شود نه آن كه اين سؤال و جواب بر سبيل حقيقت باشد پس اينقسم از مجاز تمثيل باشد و بر اين قياس است آن چه از ابن
عباس مرويست كه حق سبحانه آسمان را گفت كه ماه و ستارگان در ذات تو خلق نموده ام ظاهر ساز و زمين را فرمود كه انهار و اشجار و اثمار خود را بيرون آور قالَتا گفتند آسمان و زمين أَتَيْنا آمديم به هر چه فرمودى طائِعِينَ در حالتى كه فرمان برندگانيم، و گفته اند كه مراد باتيان و امتثال تكوين ذات آن ها است بر وفق مراد بدون امتناع ايشان و منع غيرى و بيكلفتى و مشقتى، نزد بعضى آن ست كه حق سبحانه زمين و آسمان را قدرت داد بر تكلم و بعد از آن خطاب كرد به ايشان و بنا بر اين سؤال و جواب از روى حقيقت باشد نه بر سبيل مجاز، در خبر آمده كه چون حق سبحانه خطاب به زمين كرد موضع كعبه معظمه زادها الله تعالى شرفا پيش از همه اجزاى زمين به جواب أَتَيْنا طائِعِينَ تكلم نمود و بعد از آن اجزاى ديگر كه در ريلى آن بود و بر همين ترتيب تا تمام اجزاى زمين اعتراف بطوع خود نمودند و از اين جهت حق تعالى آن موضع را كعبه اسلام و قبله انام گردانيد و اختيار طائعين بر طايعات با آن كه اين ها غير ذوى العقولند باعتبار آن ست كه بخطاب ذوى العقول مخاطب گشتند و بجواب من بعقل مجيب شدند. (1)
احادیث بحار الأنوار (2)
ترجمه:
در علل به سندش تا آن جا كه يهودى از امير المؤمنين علیه السلام پرسيد چرا آسمان را سماء ناميدند؟ فرمود: چون وسم آب به معنای معدن آبست.
بيان: تفسير وسم بمعدن براى اين ست كه نشانه آن ست، و شايد سماو از آن مشتق است باشتقاق كبير چون سموّ با وسم هم حروفند و آن به معنى بلنديست يا آن كه وسم قلب شده به سمو چنان چه واژه اسم هم از سمو است .
ترجمه:
در توحيد به سندش از جميل گفت: از امام ششم پرسيدم در آسمان درياهائيست؟ فرمود: آرى، پدرانم از رسول خدا صلی الله عليه وآله وسلم به من خبر دادند كه فرمود: درياها است كه ژرفاى يكيشان پانصد سال راه است .
ترجمه:
در نهج فرمود: بار خدايا پروردگار سقف بلند، و فضاى خوددار، آن چه فرودگاه شب و روزش ساختى، و روانگاه خورشيد و ماه و جاى رفت و آمد اختران گردنده، و نمودى ساكنانش را گروهى از فرشته هايت خسته نشوند از پرستشت،و پروردگار اين
زمين كه آن را پايگاه مردم ساختى و گردشگاه خزنده ها و چهارپايان، و آن چه شماره نشوند از ديدنى و ناديدنى، و پروردگار كوه هاى لنگر مانند كه آن ها را ميخ هاى زمين ساختى، و پشتيبان آفريده ها.
بيان: سقف مرفوع آسمان ست، جوّ هوا است و ميان آسمان و زمين كه به هم پيوسته است و بعضى جوّ مكفوف را هم به آسمان تفسير كرده و ظاهر اين ست كه همان هواء ميان آسمان و زمين است كه محدود به آسمان شده و در دعاء آمده «و بسته هوا را به آسمان» غاض الماء: فرو كشيد و كم شد، و آسمان فرودگاه شب و روز و خورشيد و ماه است كه در آن نهان شوند، و اگر به هوا تفسير شود براى آنست كه ديدگاهش هوا است، و گفته اند مقصود از جوّ هوا و فضاى ميان آسمان ها است كه به وسيله آن ها واداشته است و بسا همان بعد موهوم يا موجودى باشد كه جاى فلك است و محدود و مضبوط به وجود آسمان ها است، و ممكن است كه وصف فرودگاه و دنبال آن براى سقف و جوّ هر دو باشند كه به هم پيوسته اند و يكى شمرده شدند چون هر دو محل في الجمله محل اين آثار و اجرامند و جولانگاه اختران گردنده.
ابن ميثم گفته: مقصود از جوّ آسمان ست و فرودگاه شب و روز است براى آن كه خورشيد را با خود به روى زمين مى آورد و شب نهان مى شود و از آن مي برد و روز نهان مى شود، و چون فرودگاه هر دو است، و گفته اند: غيضه به معنى بيشه است كه پر از درخت است و گويا فلك بيشه اي ست كه در آن درخت شب و روز مي رويد، كيدرى گفته: مغيض كنايه از كوتاه و بلند شدن شب و روز است در فصول سال بر اثر حركت خورشيد.
و گفته: جو مكفوف هوا است كه آسمان مرز آن ست و جوّ ميان آسمان و زمين است و چنانست كه جلوش از تجاوز بسته شده، ابو عمرو گفته: جوّ وادى
پهناور است و هر چيز گردى هم كفّه است بكسر كاف، و مقصود هوا است كه حلقه است و گرد چون درون فلك است كه شكل كره دارد، يا مقصود از جوّ فلك پهناور است و مكفوف، يعنى كفه دار، زيرا كفه كهكشان و اختران بر آن ست، يا مقصود از مكفوف چرخ سخت آفرينش و بركنار از خلل و شكاف است، چون «چمدان بسته».
ابن ميثم گفته: هر كه خواهد معنى گفته آن حضرت «ديدنى و ناديدنى» را خوب بفهمد شبانه آتشى خرد در بيابان هنگام تابستان بيافروزد، و بنگرد چه جانوران ناشناسى از انواع جانداران عجيب الخلقه گرد آن آيند كه او و جز او آن ها را نديده، من گويم بسا مقصود از (ناديدنى) آن باشد كه بديد در نيايد براى ريزى آن مانند اتم) و يا لطافتش مانند پرى و فرشته.
ترجمه:
در نهج: از نوف بكالى كه امير المؤمنين علیه السلام در خطبه اى فرمود: از آفريده ها كه گواه اويند، آفرينش آسمان ها است كه بيستون برپايند، و بى تكيه گاه برجايند، آن ها
1) النهج، ج 1، ص 339 و 340
را خواند و گردنگزار و فرمانبردار شدند، نه سستى كردند و نه كندى، و اگر معترف به پروردگارى و دل نهاده بفرمانش نبودند آن ها را جاى عرش خود نمي ساخت، و نه مسكن فرشته هايش، و نه فرازگاه سخنهاى پاك و كردار خوب آفريده هايش، اخترانشان را نشانه و رهنماى سرگردان در هر درّه زمين ساخت، درهمى پرده هاى تاريك شب جلوگير پرتو آن ها نشدند، و سرپوشهاى سياه تيره گيها آن چه را از روشنى ماه در آسمان ها فروزد برنگرداندند (تا آخر خطبه).
توضيح: مقصود از شواهد خلق آيات بر آفريدن و نشانه هاى تدبير محكم او است، يا گواهى خلق بهستى و تدبير و دانش او يا وجود انكار ناپذير آفريده ها است كه نشانه حكمت اويند... مسكن ملائكه شدند: شايد مقصود از آن ها مقربانند يا بيش تر آن ها، زيرا دسته اى از آن ها ساكن در هوا و زمين و آب هستند برآمدن سخن پاك و كردار خوب به وسيله بالابردن نويسنده ها است نامه اعمال را به آسمان ها، و اشاره دارد به قول خداى سبحان «به سويش بالا می رود سخن هاى پاك و كردار خوب را برآورد» (1)و پذيرائيشان اشاره است بگفته خدا تعالى «سپس به آسمان توجه كرد و آن دود بود و به آن فرمود و به زمين: بيائيد بدلخواه يا ناخواه گفتند آمديم بدلخواه» (2)، و سخن در تأويل آيه گذشت.
و گفته اند در اين جا منظور از اعتراف آن ها بپروردگار گواهى حال ممكن است به نياز بپروردگار و پذيرش قدرتش، و روشن است كه اگر ممكن نبود و پذيرش قدرت و تدبيرش را نداشت در آن عرشى نبود و مسكن فرشته ها و فرازگاه سخنان پاك و كردار نيك خلق نمي شد (پايان) و آسمان را مخصوص طاعت نموده و نامى از زمين كه همگان او است نبردهبراى اين كه ماده او پذيراتر بوده يا شرافت دارد، و منظور از
استدلال سرگردان به دره هاى اقطار زمين اين ست كه در رفت و آمد رهنماى آن ها است، يا هر كدام به سوئى روند كه ديگرى نرود چون اختلاف مردم در رأى.
ترجمه:
از ابن عباس كه مردى گفت: يا رسول الله اين آسمان چيست؟ فرمود: موجى واداشته از شما.
ترجمه:
درّ المنثور از ربيع بن انس كه گفت: آسمان دنيا موجى است واداشته، و دومى مرمرى است سپيد و سومى آهن، و چهارم مس، پنجم نقره، ششم طلا، هفتم ياقوت سرخ، بالايش بيابان هاى نور، و بالايش را جز خدا نداند و بر حجب فرشته اى گماشته به نام «ميطاطروش».
يَاقُوتَةٍ صَفْرَاءَ وَ اسْمُهَا دفنا وَ السَّابِعَةُ مِنْ نُورٍ وَ اسْمُهَا عربيا» (1)
ترجمه:
از سلمان فارسى رحمةالله فرمود: آسمان دنيا از يك دانه زمرد سبز است به نام «رفيعا» و دوم از سيم سپيد است به نام «اذقلون» و سوّم از يك دانه ياقوت سرخ به نام «قيدوم»، چهارم از يك درّ سفيد به نام «ماعونا» پنجم از طلاى سرخ به نام «ديقا» ششم از ياقوت زرد به نام «دفنا» هفتم از نور به نام «عربيّا».
ترجمه:
و از على علیه السلام فرمود: نام آسمان دنيا رفيع است و نام هفتم ضراح.
ترجمه:
و از ابن عباس است كه سيد آسمان ها آن ست كه عرش بر آن ست و سيد زمين ها آن كه شما بر آنيد.
انفجار بزرگ (مهبانگ) مهبانگ یا حالت پایدار؟
بنابر این نظریه، در ابتدای خلقت عالم گویی از ماده بی نهایت سوزان و چگال، وجود داشت که به آن نقطه آغازین عالم هم می گویند.
در حدود 13.7 میلیارد سال پیش (در برخی از موارد این زمان را 15 میلیارد سال
تخمین می زنند)، این گوی منفجر شد (بیگ بنگ) و ابتدای پیدایش کیهان را رقم زد و انبساط عالم که بر اثر این انفجار است،هنوز هم ادامه دارد.
با گذشت زمان «تراکم مادۀ «در بسیاری از نقاط این توده منبسط شونده گازی پدید آمد. این تراکم ها، با جذب ماده از محیط اطراف رشد کردند و به این ترتیب عالم به توده های عظیمی از گاز، که هر یک می رفت تا کهکشانی شود، تقسیم شد. این توده ها همچنان در انبساط بی وقفه جهان شرکت دارند.
انفجار بزرگ (مهبانگ)
تئوری انفجار بزرگ، مدل معروف کیهان شناسی است که توسعه اولیه جهان هستی را توضیح می دهد.
بر طبق تئوری انفجار بزرگ، جهان هستی زمانی در یک وضعیت بسیار داغ و چگال قرار داشت که به سرعت منبسط شد. این انبساط سریع باعث سرد شدن جهان هستی شده و منجر به انبساط مداومِ کنونی آن شد.
تازه ترین اندازه گیری ها و مشاهدات با انفجار بزرگی تطابق دارند که تقریباً 13.75 میلیارد سال پیش رخ داده، و بدینسان می توان آن را عمر جهان هستی در نظر گرفت.
بر طبق این تئوری، بعد از انبساط اولیه از یک تکینگی، جهان به مقدار کافی سرد شد تا امکان تبدیل انرژی بهذرات ریز اتمیِ مختلف از جمله پروتون ها، نوترون ها و الکترون ها را فراهم آورد.
حال آنکه، تنها چند دقیقه پس از انفجار بزرگ، پروتون ها و نوترون ها ترکیب شدند تا اولین هسته اتم را تشکیل دهند، سپس هزاران سال طول کشید تا الکترون ها با آن ها ترکیب شوند و اتم خنثی (از نظرالکتریکی) را ایجاد نمایند. اولین عنصری که به وجود آمد هیدروژن بود، به همراه اثرات هلیوم و لیتیم.
، سپس ابرهای غول آسا متشکل از این عناصر ازلی بر اثرگرانش با هم در می آمیزند تا ستارگان و کهکشان ها را شکل دهند، و عناصر سنگین تر در درون ستارگان یا در طی انفجار ابرنواختری با هم ترکیب می شوند.
انفجار بزرگ یک تئوری توسعه یافته علمیست که به طور گسترده مورد پذیرش جامعه علمی قرار گرفته است، به این دلیل که توضیح جامع و صحیحی از مشاهده ستاره شناسان در مورد محدوده وسیعی از پدیده ها، ارائه می دهد. به خاطر مفهوم این تئوری، مدارک فراوانی جمع آوری شد تا مدل آن را توسعه داده و تقویت کند. ابتدا Georges Lemaître، آن چه که موجب ایجاد تئوری انفجار بزرگ شد را در چیزی که خود «فرضیۀ اتم اولیه (باستانی)» نامیده بود، ارائه داد.
در طی این سال ها، دانشمندان بر اساس ایده های ابتداییِ وی، مدل سنتز (ترکیب) مدرن را ایجاد کردند.
چهار چوب مدل انفجار بزرگ بر پایه نظریه نسبیت عام آلبرت اینشتین و فرضیات ساده شده ای مثل همگنی و همسانگردی فضا قرار گرفته است. معادلات حاکم توسط الکساندر فریدمن ایجاد شده اند.
در سال 1929 ادوین هابل کشف کرد که فواصل کهکشان های دور به طور کلی با انتقال به سرخ آن ها متناسب بودند، ایده ای که در اصل توسط Lemaître در سال 1927 پیشنهاد شد.
مشاهدات هابل نشان داد که تمام کهکشان ها و خوشه های بسیار دور دارای یک سرعت ظاهری هستند که طبیعتاً به دور از دیدگاه ماست: هرچه دورتر، سرعت ظاهری زیادتر.
اگر اکنون فاصلۀ بین خوشه های کهکشانی در حال افزایش است، پس در گذشته همه چیز به هم نزدیک تر بوده است. این نظریه در گذشته به طور مفصل،
چگالی و دماهای نهایی را بررسی کرده است، و شتاب دهندگان بزرگِ ذرات ساخته شدند تا چنین شرایطی را تجربه کنند، که این امر منجر به تایید و توسعه بیش تر این الگو شد. از سوی دیگر، این شتاب دهنده ها قابلیت های محدودی در بررسی چنین رژیم های انرژی بالایی دارند. شواهد کمی در خصوص نخستین لحظه انبساط مطلق وجود دارد.
به این ترتیب، نظریۀ بیگ بنگ (انفجار بزرگ) هیچ گونه توضیحی برای این شرایط اولیه فراهم نمی آورد و نمی تواند فراهم کند؛ بلکه، تکامل کلی جهان را که از آن نقطه شروع شده و ادامه یافت، توصیف کرده و توضیح می دهد.
وفور عناصر نوریِ مشاهده شده در سرتاسر کیهان بسیار با پیش بینی های محاسبه شده در مورد تشکیل این عناصر از فرایند های هسته ای در فرایند انبساط و سرد شدن سریع جهان هستی در نخستین لحظات آن، مطابقت می کند، همان طور که به طور منطقی و از نظر کمّی بر طبق سنتز هسته ای انفجار بزرگ بتفصیل شرح داده شدند.
پس از کشف تشعشعات پس زمینه ای میکروویو در سال 1964، و به ویژه در زمان کشف طیف آن (یعنی، مقدار اشعۀ اندازه گیری شده در هر طول موج) که با تابش حرارتی از یک جسم سیاه مطابقت داشت، اکثر دانشمندان تقریباً متقاعد شدند که برخی از نسخه های سناریوی انفجار بزرگ بیش ترین مطابقت را با مشاهداتِ صورت گرفته، دارند."
مهبانگ یا حالت پایدار؟
در اوایل دههٔ 1960، آزمایش های رصدی جهت گزینش یکی از دو نظریه (مهبانگ و نظریه حالت پایدار) صورت گرفت. فرض کنید بتوانیم چگالی کهکشان ها را در
نزدیکی خودمان اندازه بگیریم، یعنی تعداد کهکشان ها در مکعبی به ابعاد یک ملیون پارسک را به دست آوریم. با توجه به این که این کهکشان ها در نزدیکی ما هستند، اساساً آن ها را در زمان حال می بینیم.
حال اگر می توانستیم چگالیکهکشان ها را در جهان دور اندازه بگیریم، در حقیقت چگالی عالم را مربوط به زمانی در گذشته اندازه می گرفتیم.
در مدل حالت پایدار، این نتایج باید یکسان باشد؛ در حالیکه در مدل مهبانگ، چگالی در زمان گذشته بیش تر از حال است. مارتین ریل (Martin Ryle) در کمبریج، با شمارش منابع رادیویی اقدام به انجام این گونه اندازه گیری ها نمود.
اگر چه در داده های ابتدایی مشکلاتی وجود داشت، اما بالاخره این نتایج چگالی بیش تری از منابع رادیویی را در گذشته مورد تأیید قرار داد و بدین وسیله نظریۀ حالت پایدار ردّ شد.
در سال 1963 ضربه نهایی و مهلک به نظریه حالت پایدار وارد آمد، زمانی که تابشی کشف شد که اعتقاد بر آن بود از مهبانگ سرچشمه گرفته است. پیدایش، کشف و مطالعه این تابش (زمینه ریزموج کیهانی)، قسمت اساسی داستان کیهان شناسی را تشکیل می دهد. (1)
شاید شما هم این مثال به گوشتان خورده باشد که هر کجای دنیا که بروید باز هم آسمان آبی است، اما تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که این رنگ آبی از کجا می آید؟ یا این که آیا واقعاً آبی است یا ما آن را به رنگ آبی می بینیم؟
1) ویکی پدیا انگلیسی، درآمدی بر نجوم و کیهان شناسی، نوشته ایان موریسون، ترجمه غلامرضا شاه علی
سوال های دیگری هم ممکن است در این زمینه وجود داشته باشید، از همین رو الی گشت به دنبال علت رنگ آسمان رفته تا ببیند واقعاً چرا آسمان آبی است؟ با ما در این مطلب همراه باشید.
رنگ آسمان در حقیقت بی رنگ است ولی ما آن را به دلیل مولکول های نوری که درون جو منتشر می شوند آبی می بینیم.
البته دلیل علمی و منطقی پشت این واقعه است که معروف به پدیده انتشار نور است، رنگ آبی با طول موج کوتاه بیش تر از رنگ قرمز در آسمان منتشر می شود، بنابراین چشم ما نور آبی را بیش تر و بهتر تشخیص داده و آسمان را از ازل تا کنون آبی مشاهده کرده است.
اما اگر دقیق تر بخواهیم این پدیده را بررسی کنیم به این صورت است که:
رنگ آبی آسمان ناشی از برهم کنش نور با مولکول های گازی که در جو زمین وجود دارند ایجاد می شود.
به این فرایند، پراکندگی نور گفته می شود. رایج ترین تئوری مورد قبول که رنگ آبی آسمان را توضیح می دهد، پراکندگی نور توسط اتمسفر است.
اتمسفر حاوی گازها و ذراتی می باشد که با ذرات سبک دیگر برخورد می کند و در جهت ها و شدت های مختلف پراکنده می شود. نور از طیف هفت رنگ مختلف تشکیل شده است.
این رنگ ها عبارت هستند از قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش؛ که ذرات موجود در آن ها به صورت ناهموار پراکنده شده اند. نور آبی در طول موج های (طول موج فاصله بین دو نقطه هم فاز یا به عبارتی فاصله ای که بین دو قله موج ها وجود دارد). کوتاه تر حرکت می کند و در هنگام گذر نور خورشید از هوا، بیش تر از رنگ های دیگر پراکنده می شود.
هم چنین، رنگ آبی نسبت به دیگر رنگ ها مانند قرمز، دارای فرکانس بالاتری می باشد و بیش تر پراکنده می شود. بنابر همین اصل ما آسمان را به رنگ آبی مشاهده می کنیم.
رنگ آسمان (تصویر 6)
نور آبی طول موج کم تری نسبت به قرمز دارد، به همین دلیل بیش تر از نور قرمز در جو پراکنده می شود، طبق تخمین هایی که زده شده توسط یکی از دانشمندان علم فیزیک به نام لرد ریلی نور آبی 10 برابر سریع از نور قرمز در هوا پراکنده می شود.
چرا آسمان بعضی وقت ها قرمز می شود؟:
گاهی وقت ها دیده اید که در اوایل صبح و یا هنگام غروب رنگ آسمان قرمز است، اما دلیل این اتفاق چیست؟ هر چه خورشید در آسمان پایین تر می رود، نور می بایست از هوای بیش تری عبور کند و به همین دلیل نورها طول موج بلندتری را ساطع می کنند و سبب می شوند که موج نور قرمز پر رنگ تر به نظر بیاید؛ چرا که نور آبی به دلیل طول موج کم تری که دارد در فاصله دورتری قرار دارد و قبل از این که چشم ما بتواند آن ها ببیند در هوا پراکنده می شود.
لازم است بدانید که چشم های ما جهت درک طول موج های مختلف عملکرد متفاوتی نیز دارد. گیرنده های آبی در چشم انسان حساس تر از گیرنده های قرمز هستند و همین موضوع دلیلی است که ما رنگ آبی را سریع تر تشخیص دهیم. (1)
مقیاس آسمان اول به دیگر آسمان ها
عضو انجمن فیزیک ایران طرح کرد:
آیا قرآن وجود موجودات زنده بر روی کرات را تأیید می کند؟
1) ر.ک: پایگاه اینترنتی ویکی پدیا
یک عضو پیوسته انجمن فیزیک ایران با بیان این که در احادیث داریم که مقیاس آسمان اول به دیگر آسمان ها مانند انگشتری در بیابان است، گفت: ما هرگاه به آسمان می نگریم گذشته عالم را می بینیم و این به دلیل فاصله بسیار زیاد کهکشان هاست.
به گزارش خبرگزاری مهر، حسین امیدیانی، عضو پیوسته انجمن فیزیک ایران در برنامه شب آسمانی شبکه قرآن و معارف سیما به موضوع شگقتی های آفرینش پرداخت و بیان داشت: در خلقت خداوند هرگز نمی توان بی نظمی دید، بلکه تمامی خلقت خداوند دارای نظم است، دانشمندان از قبل می دانند که در چه زمانی و در کجا خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی صورت می گیرد.
کهکشان شناسان پیشگو نیستند، بلکه بر روی نظم موجود زمان ها را حساب می کنند و به همین دلیل است که در قرآن می فرماید: مَّا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ؛ «در آفرینش رحمان هیچ ناهماهنگینمی بینی، پس چشم خود را برگردان».
وی اظهارداشت: آیات مختلفی داریم که در آن به هفت آسمان اشاره شده، مفسرین دو نگاه دارند، بعضی از مفسرین بیان می دارند که هفت به معنای همان عدد 7 است و آن چه که ما می توانیم ببینیم همان آسمان اول است.
یک سری می گویند همه این ها آسمان اول است یعنی همه کهکشان ها و منظومه شمسی آسمان اول است.
امیدیانی تصریح کرد: در احادیث داریم که مقیاس آسمان اول به دیگر آسمان ها مانند انگشتری در بیابان است، در حقیقت این حدیث به معنای آن است که این آسمان که قابل رصد است به مثابه همان انگشتر است.
بعضی تفاسیر هم می گویند هفت، 7 نیست، بلکه منظور کثرت و تعدد است.
یکی از سؤالاتی که فکر بشر را بسیار به خود مشغول کرده و دانشمندان نیز به شدت کنجکاو هستند که پاسخ این سؤال را دریابند بحث این است که آیا ما انسان ها در عالم تنها هستیم و یا موجودات زنده فقط بر روی کره زمین وجود دارد؟ این سؤال مهم و زیبا و جذابی است.
عضو پیوسته انجمن فیزیک ایران افزود: قرآن کریم فرموده که چنین موجودی وجود دارد، دابه به معنی موجود زنده جنبنده ای که در وجودش آب به کار رفته است در کرات آسمانی قطعاً دیگر وجود دارد، چگونگی اش را نمی دانیم اما وجودش قطعی است.
امیدیانی با بیان این مطلب که همین الان هرجا که نشسته باشیم، زمین 20 کیلومتر در دقیقه به دور خودش می چرخد گفت: خداوند خودش می فرماید که این چرخش از نشانه های من است، حتی در عبادات هم نگاه ما به آسمان است و نمازهایمان نیز بر طبق این گردش ها زمان بندی شده اما ما از این امور می گذریم بدون آن که به آیات خداوند توجهی داشته باشیم.
وی ادامه داد در قرآن آمده است که:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالأرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَآیَاتٍ لاِولِی الاْءَلْبَابِ؛ «همانا در آفرینش آسمان ها و زمین و اختلاف شب و روز، نشانه هایی برای خردمندان است»، خداوند نمی فرماید نشانه برای الناس، بلکه بیان داشته نشانه برای خردمندان زیرا هستند انسان هایی که 70 سال عمر می کنند اما 7 دقیقه در این نشانه های خداوند تعقلی ندارند. این کارشناس نجوم و ستاره شناسی تصریح کرد: ما اصلاً در فضا ساکن نیستیم در عین حال که زمین دور خود می چرخد، با سرعت 30 کیلومتر در ثانیه یعنی با سرعتی بسیار بالاتر از چرخش زمین به دور خود، به دور خورشید می گردد
و خورشید و خانواده اش نیز با سرعت 240 کیلومتر در ثانیه به دور خود می چرخد؛ بنابراین کمی اگر دقت داشته باشیم متوجه می شویم که در 30 دقیقه نه تنها ما ساکن نبوده ایم، بلکه مسافت زیادی را در فضا طی کرده ایم.
وی گفت: اگر خورشید بخواهد به دور مرکز کهکشان راه شیری تنها یک دور بزند 225 میلیون سال طول می کشد بنابراین از وقتی خدا آدم و حوا را آفریده بشر یک دور هم دور کهکشانی را طی نکرده است اینجاست که باید گفت لاحول و لا قوة الا باالله العلی العظیم. بحث فاصله برای تمامی تماشاگران آسمان بسیار جذاب است اگر دقایقی را به آسمان خیره شویم حس می کنیم که معلق هستیم و واقعیت نیز همین است.
وی تأکید کرد: اگر خوب به آیات خداوند نگاه کنیم متحیر خواهیم شد که چگونه ستارگان این گونه منظم در مکان های خود قرار دارند در قرآن در این باره آمده است وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُون؛ یعنی و چه بسیار آیه ها و نشانه ها در آسمان و زمین هست که با حالت اعراض از کنار آن می گذرند.
امیدیانی بیان داشت: کاوشگران به سیارات منظومه شمسی رفته اند اما اگر بخواهند از منظومه شمسی خارج شوند و به اولین ستاره بعد از خورشید بروند با آپولو یک میلیون سال طول می کشد تا به این ستاره برسند.
بشر با شاتل های فضایی امروز 100 هزار سال در راه است تا به اولین ستاره بعد از خورشید برسد، یعنی از همان روز که بشر متمدن شده است اگر با سرعت شاتل های امروزی راه افتاده بود 90 هزار سال دیگر باید می رفت تا به این ستاره برسد.
عضو پیوسته انجمن فیزیک ایران گفت: اگر با سرعت نوری هم بسنجیم
فاصله ما با اولین ستاره بعد از خورشید 4/5 سال است یعنی در حقیقت ما که داریم به آسمان نگاه می کنیم در حقیقت به گذشته عالم نگاه می کنیم و بسیاری از ستارگان دیگر وجود ندارند زیرا ما گذشته آن ها را می بینیم.
فاصله ما تا کهکشان همسایه دو میلیون سال نوری است وقتی این فاصله را حساب کنیم به عظمت خداوند پی می بریم، در سوره واقعه قرآن به این فاصله قسم خورده شده و بیان می کند که این سوگند بزرگی است از طرفی پس از آن بیان شده که این قرآن، قرآن باعظمتی است و در حقیقت این نشانه ها را هم دلیلی بر عظمت قرآن نیز می داند. (1)
قرآن می فرماید: وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً (2)؛ «و بر فراز شما هفت (آسمان) محكم بنا كرديم!».
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ (3)؛ «بگو: «چه كسى پروردگار آسمان هاى هفت گانه، و پروردگار عرش عظيم است؟». وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرائِقَ وَ ما كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غافِلينَ (4)؛ «ما بر بالاى سر شما هفت راه [طبقات هفت گانه آسمان] قرار داديم؛ و ما (هرگز) از خلق (خود) غافل نبوده ايم!». هُوَ الَّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ
وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ ءٍ عَليمٌ (1)؛ «او خدايى است كه همه آن چه را (از نعمت ها) در زمين وجود دارد، براى شما آفريد؛ سپس به آسمان پرداخت؛ و آن ها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود؛ و او به هر چيز آگاه است». اللَّهُ الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَديرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْ ءٍ عِلْماً (2)؛ «خداوند همان كسى است كه هفت آسمان را آفريد، و از زمين نيز همانند آن ها را؛ فرمان او در ميان آن ها پيوسته فرود مى آيد تا بدانيد خداوند بر هر چيز تواناست و اين كه علم او به همه چيز احاطه دارد!». پس از ذكر نعمت حيات و اشاره به مسأله مبدء و معاد، به يكى ديگر از نعمت هاى گسترده خداوند اشاره كرده مى گويد: «او خدايى است كه آن چه روى زمين است براى شما آفريده»؛ هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً.
و به اين ترتيب ارزش وجودى انسان ها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمينى مشخص می كند، و درست از اين جا در مى يابيم كه اين انسان را خدا براى امر بسيار پر ارزش و عظيمى آفريده است، همه چيز را براى او آفريده او را براى چه چيز؟ آرى او عالي ترين موجود در اين صحنه پهناور است و از تمامى آن ها ارزشمندتر.
تنها اين آيه نيست كه مقام والاى انسان را يادآور مى شود، بلكه در قرآن آيات فراوانى مى يابيم كه انسان را هدف نهايى آفرينش كل موجودات جهان معرفى مى كند، چنان كه در آيه 13 سوره جاثيه آمده است: وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ و الارض ؛ «آن چه در آسمان ها و هر چه در زمين است مسخر شما قرار داد».
و در جاى ديگر به طور مشروح تر مى خوانيم: وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ... (1)وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهارَ... (2)وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ... (3)سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ... (4)وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ... (5)؛ «كشتى ها را مسخر شما ساخت... نهرها را مورد تسخير شما قرار داد... شب و روز را مسخر فرمانتان كرد... شما را بر درياها و اقيانوس ها مسلّط ساخت... خورشيد و ماه را نيز فرمانبردار و در خدمت شما قرار داد...».
بار ديگر به دلائل توحيد باز گشته مى گويد: «سپس خداوند به آسمان پرداخت و آن ها را به صورت «هفت آسمان» مرتب نمود، و او به هر چيز آگاه است»؛ ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ ءٍ عَلِيمٌ.
جملۀ «استوى» از مادۀ «استواء» گرفته شده كه در لغت به معنى تسلط و احاطه كامل و قدرت بر خلقت و تدبير است، ضمنا كلمۀ «ثم» در جملۀ ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ الزاما به معنى تاخير زمانى نيست، بلكه مى تواند به معنى تاخير در بيان و ذكر حقايقى پشت سر هم بوده باشد.
نكته ها
1- تناسخ و عود ارواح
آيه فوق، از جمله آيات متعددى است كه عقيده به تناسخ را صريحاً نفى، مى كند، زيرا عقيده مندان به تناسخ چنين مى پندارند كه انسان بعد از مرگ بار ديگر به همين زندگى باز مى گردد منتها روح او در جسم ديگر (و نطفه ديگر) حلول
كرده و زندگى مجددى را در همين دنيا آغاز مى كند، و اين مسأله ممكن است بارها تكرار شود، اين زندگى تكرارى در اين جهان را «تناسخ» یا «عود ارواح» مى نامند.
آيه فوق صريحاً مى گويد: بعد از مرگ، يك حيات بيش نيست و طبعاً اين حيات همان زندگى در رستاخيز و قيامت است، و به تعبير ديگر آيه مى گويد:
شما مجموعاً دو حيات و مرگ داشته و داريد، نخست مرده بوديد (در عالم موجودات بى جان قرار داشتيد) خداوند شمارا زنده كرد، سپس مى ميراند و بار ديگر زنده مى كند، اگر تناسخ صحيح بود، تعداد حيات و مرگ انسان بيش از دو حيات و مرگ بود.
همين مضمون در آيات متعدد ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد. (1)
بنا بر اين عقيده به تناسخ كه گاهى نام آن را تغيير داده، «عود ارواح» مى نامند از نظر قرآن باطل و بى اساس است.
بعلاوه ما دلائل عقلى روشنى داريم كه اين عقيده را نفى مى كند و آن را به عنوان يك نوع ارتجاع و عقب گرد در قانون تكامل اثبات مى نمايد كه در جاى خود از آن سخن گفته ايم. (2)
ذكر اين نكته نيز لازم است كه بعضى شايد آيه فوق را اشاره به حيات برزخى بدانند، در حالى كه آيه هيچ دلالتى بر آن ندارد، تنها مى گويد: شما قبلاً جسم بى جانى بوديد، خداوند شما را زنده كرد، بار ديگر مى ميراند (اشاره به مرگ در پايان زندگى اين دنيا است)، سپس زنده مى كند (اشاره به حيات آخرت)، سپس سير تكاملى خود را به سوى او ادامه مى دهيد.
2- آسمان هاى هفت گانه
كلمه «سماء» در لغت به معنى طرف بالا است، و اين مفهوم جامعى است كه مصداق هاى مختلفى دارد، لذا مى بينيم در قرآن در موارد گوناگونى به كار رفته است:
1- گاهى به «جهت بالا» در قسمت مجاور زمين اطلاق شده، چنان كه مى فرمايد: أَ لَمْ تر كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مثلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ (1)؛ «آيا نديدى خداوند چگونه مثل زده است گفتار پاك را به درخت پاكيزه اى كه ريشه اش ثابت و شاخه اش در آسمان است».
2- گاه به منطقه اى دورتر از سطح زمين (محل ابرها) اطلاق شده، چنان كه مى خوانيم: وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً (2)؛ «ما از آسمان آب پر بركتى نازل كرديم».
3- گاه به «قشر متراكم هواى اطراف زمين» گفته شده: وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً (3)؛ «ما آسمان را سقف محكم و محفوظى قرار داديم».
زيرا مى دانيم جو زمين كه همچون سقفى بر بالاى سر ما قرار دارد، داراى آن چنان استحكامى است كه كره زمين را در برابر سقوط سنگ هاى آسمانى حفظ مى كند، اين سنگ ها كه شبانه روز، مرتباً در حوزه جاذبه زمين قرار گرفته و به سوى آن جذب مى شوند، اگر اين قشر هواى متراكم نبود ما مرتباً در معرض سقوط اين سنگ هاى خطرناك بوديم، اما وجود اين قشر، سبب مى شود كه سنگ ها پس از برخورد با جو زمين مشتعل و سپس خاكستر شود.
4- و گاهى به معنى «كرات بالا» آمده است ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ
دُخانٌ (1)«به آسمان ها پرداخت در حالى كه دود و بخار بودند» (و از گاز نخستين، كرات را آفريد). اكنون به اصل سخن باز گرديم، در اين كه مقصود از آسمان هاى هفت گانه چيست؟ مفسران و دانشمندان اسلامى بيانات گوناگونى دارند و تفسيرهاى مختلفى كرده اند:
1- بعضى آسمان هاى هفت گانه را، همان «سيارات سبع» مى دانند (عطارد زهره، مريخ، مشترى، زحل، و ماه و خورشيد) كه به عقيده دانشمندان فلكى قديم جزء سيارات بودند. (2)
2- بعضى ديگر معتقدند كه منظور طبقات متراكم هواى اطراف زمين است و قشرهاى مختلفى كه روى هم قرار گرفته است.
3- بعضى ديگر مى گويند: عدد هفت در اين جا به معنى عدد تعدادى (عدد مخصوص) نيست، بلكه عدد تكثيرى است كه به معنى تعداد زياد و فراوان مى باشد، و اين در كلام عرب و حتى قرآن نظائر قابل ملاحظه اى دارد مثلاً در آيه 27 سوره لقمان مى خوانيم: وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ؛ «اگر درختان زمين قلم گردند، و دريا مركب، و هفت دريا بر آن افزوده شود، كلمات خدا را نمى توان با آن نوشت».
به خوبى روشن است كه منظور از لفظ «سبعه» در اين آيه عدد مخصوص
1) فصلت/ 11
2) بعضى نيز، كرات منظومه شمسى را كه ده كره است (9 سياره معروف به اضافه سياره اى كه در ميان مريخ و مشترى بوده و سپس متلاشى شده و بقاياى آن هم چنان در همان مدار در گردش است) به دو گروه تقسيم كرده اند، گروهى كه در زير مدار زمين قرار دارند (عطارد و زهره) و گروهى كه در بيرون مدار زمين و فوق آن هستند كه هفت سياره ديگر مى باشد و به اين ترتيب شايد مى خواهند آسمان هاى هفتگانه را به كرات هفتگانه بيرونى تفسير كنند(دقت كنيد)
هفت نيست، بلكه اگر هزاران هزار دريا نيز مركب گردد، نمى توان علم بى پايان خداوند را با آن نگاشت.
بنا بر اين سماوات سبع اشاره به آسمان هاى متعدد و كرات فراوان عالم بالا است بى آن كه عدد خاصى از آن منظور باشد.
4- آن چه صحيح تر به نظر مى رسد، اين است كه مقصود از «سماوات سبع» همان معنى واقعى آسمان هاى هفت گانه است، تكرار اين عبارت در آيات مختلف قرآن، نشان مى دهد كه عدد «سبع» در اين جا به معنى تكثير نيست، بلكه اشاره به همان عدد مخصوص است.
منتها از آيات قرآن چنين استفاده مى شود كه تمام كرات و ثوابت و سياراتى را كه ما مى بينيم همه جزء آسمان اول است، و شش عالم ديگر وجود دارد كه از دسترس ديد ما و ابزارهاى علمى امروز ما بيرون است و مجموعاً هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشكيل مى دهند.
شاهد اين سخن اين كه: قرآن مى گويد: وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ (1)؛ «ما آسمان پایين را با چراغ هاى ستارگان زينت داديم».
در جاى ديگر مى خوانيم: إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ (2)؛ «ما آسمان پایين را با كواكب و ستارگان زينت بخشيديم».
از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه همه آن چه را ما مى بينيم و جهان ستارگان را تشكيل مى دهد همه جزء آسمان اول است، و در ماوراى آن شش آسمان ديگر وجود دارد كه ما در حال حاضر اطلاع دقيقى از جزئيات آن نداريم.
و اما اين كه گفتيم شش آسمان ديگر براى ما مجهول است و ممكن است
علوم از روى آن در آينده پرده بردارد، به اين دليل است كه علوم ناقص بشر به هر نسبت كه پيش مى رود از عجائب آفرينش تازه هايى را به دست مى آورد، مثلاً علم هيئت هم اكنون بجايى رسيده است كه بعد از آن، تلسكوپ ها قدرت ديد را از دست مى دهند، آن چه رصدخانه هاى بزرگ كشف كرده اند، فاصله اى به اندازه هزار ميليون (يك ميليارد) سال نورى مى باشد، و خود معترفند كه تازه اين آغاز جهان است نه پايان آن، پس چه مانع دارد كه در آينده با پيشرفت علم هيئت آسمان ها و كهكشان ها و عوالم ديگرى كشف گردد.
بهتر اين است كه اين سخن را از زبان، يكى از رصدخانه هاى بزرگ جهان بشنويم.
3- عظمت كائنات
رصدخانه «پالومار» عظمت جهان بالا را چنين توصيف مى كند:
«... تا وقتى كه دوربين رصدخانه پالومار را نساخته بودند، وسعت دنيايى كه به نظر ما مى رسد بيش از پانصد سال نورى نبود، ولى، اين دوربين وسعت دنياى ما را به هزار ميليون سال نورى رساند، و در نتيجه ميليون ها كهكشان جديد كشف شد كه بعضى از آن ها هزار ميليون سال نورى با ما فاصله دارند، ولى، بعد از فاصله هزار ميليون سال نورى فضاى عظيم، مهيب و تاريكى به چشم مى خورد كه هيچ چيز در آن ديده نمى شود، يعنى روشنايى از آن جا عبور نمى كند تا صفحه عكاسى دوربين رصدخانه را متأثر كند.
ولى بدون ترديد در آن فضاى مهيب و تاريك صدها ميليون كهكشان وجود دارد كه دنيايى كه در سمت ما است با جاذبه به آن كهكشان ها نگهدارى مى شود.
تمام اين دنياى عظيمى كه به نظر مى رسد و داراى صدها هزار ميليون
كهكشان است جز دره اى كوچك و بى مقدار از يك دنياى عظيم تر نيست و هنوز اطمينان نداريم كه در فراسوى آن دنياى دوم دنياى ديگرى نباشد». (1)
از اين گفته به خوبى بر مى آيد كه علم هنوز با آن پيشرفت شگفت انگيز خود در قسمت آسمان ها كشفيات خويش را سر آغاز جهان مى داند نه پايان آن، بلكه آن را ذره كوچكى در برابر جهان بس با عظمت، مى شمارد. (2)
مرحوم صدوق در روایت ذیل می فرماید:
«حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَصْرِيُّ بإيلاق قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ الْوَاعِظُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرٍ الطَّائِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنَ عَلِيٍّ علیه السلام قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ بِالْكُوفَةِ فِي الْجَامِعِ إِذْ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَسَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ أَنْ قَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَخْبِرْنِي عَنْ أَلْوَانِ السَّمَاوَاتِ وَ أَسْمَائِهَا فَقَالَ لَهُ إِنَّ اسْمَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا رَفِيعٌ وَ هِيَ مِنْ مَاءٍ وَ دُخَانٍ وَ اسْمَ السَّمَاءِالثَّانِيَةِ قَيْدُومٌ وَ هِيَ عَلَى لَوْنِ النُّحَاسِ وَ السَّمَاءُ الثَّالِثَةُ اسْمُهَا الْمَارُومُ وَ هِيَ عَلَى لَوْنِ الشَّبَهِ وَ السَّمَاءُ الرَّابِعَةُ اسْمُهَا أرقلون (3)وَ هِيَ عَلَى لَوْنِ الْفِضَّةِ وَ السَّمَاءُ الْخَامِسَةُ اسْمُهَا هيفون (4)وَ هِيَ عَلَى لَوْنِ الذَّهَبِ وَ السَّمَاءُ السَّادِسَةُ اسْمُهَا عَرُوسٌ وَ هِيَ يَاقُوتَةٌ خَضْرَاءُ وَ السَّمَاءُ السَّابِعَةُ اسْمُهَا عَجْمَاءُ وَ هِيَ دُرَّةٌ بَيْضَاءُ». (5)
امیر المؤمنین علی علیه السلام در مسجد جامع كوفه بود كه مردى از اهل شام در برابرش به پاخواست و پرسش هایى از آن حضرت نمود و از آن جمله اين بود كه عرض كرد: يا امير المؤمنين مرا از رنگ هاى آسمان ها و نام هايشان خبر ده، حضرت به او فرمود:
آسمان دنيا نامش رفيع است و از آب و دود آفريده شده است و آسمان دوم نامش قيدوم است كه برنگ مس است و آسمان سوم نامش ماروم است كه به رنگ برنج است و آسمان چهارم نامش ارقلون و برنگ نقره است و آسمان پنجم نامش هيضمون (هيفون) و به رنگ طلا است و آسمان ششم نامش عروس است و آن ياقوت سبزى است و آسمان هفتم نامش عجما است و دُرّى است سفيد، و البته حديث طولانى است که مورد نياز آن را نقل كرديم (1)(2)
احادیث بحار الأنوار (3)
ترجمه:
در علل و در عیون و در خصال در خبر شامى است كه از امير المؤمنين علیه السلام پرسيد آسمان ها از چه آفريده شدند؟ فرمود: از بخار آب، پرسيد آسمان دنيا از چيست؟ فرمود، از موجى خوددار، پرسيد پهنا و درازاى اختران چند است؟ فرمود: 12 فرسخ در 12 فرسخ، و از رنگ هفت آسمان و نامشان پرسيد فرمود: نام آسمان دنيا رفيع است و از آب ست و دود، و نام آسمان دوم «قيدوم» است و برنگ مس، و نام سوّم «ماروم» برنگ مس زرد، نام چهارم «ارفلون» برنگ سيم، و نام پنجم «هيون» (هيفوف و هيون خ ب) و نام ششم «عروس» و از يك دانه ياقوت سبز است و نام هفتم «عجماء» و يك دُرّیيست سپيد.
بيان: «موج مكفوف» جسم مواج كه به قدرت خدا جريان ندارد يا آن را بسته، و بسا كنايه از اين ست كه از جسمى است لطيف كه در جايگاه خود بر قرار است، نه فرو ريزد و نه روان گردد، يا موجش كنايه از درخشش اخترانست و بسا اندازه اى كه براى اختر داده از خردترين ستاره هاى كهكشانست، زيرا ستاره هاى شماره شده در رصد، بسيار از اين بزرگ ترند، بلكه به جز ماه و زهره و عطارد هر كدام چند برابر زمين باشند، برخى عرفاء رنگارنگى آسمان ها را كه در اين خبر است به اختلاف نوع و طبع آن ها تفسير كرده و بر عقيده فلاسفه رفته كه گويند آسمان ها بيرنگند چنان چه بفهمى ان شاء الله و سيد داماد رحمت الله اندازه اختران را تأويل غريبى كرده كه در جاى ديگرى نقل كردم. (1). (2)
عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لَمَّا أُسْرِيَ بي إِلَى السَّمَاءِ رَأَيْتُ فِي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ بِحَاراً مِنْ نُورٍ يَتَلَأْلَأُ يَكَادُ تَلَأْلُؤُهَا يَخْطَفُ بِالْأَبْصَارِ وَ فِيهَا بِحَارٌ مِنْ (1)ظُلْمَةٍ وَ بِحَارُ ثَلْجٍ تَرْعُدُ». (2)
ترجمه:
در تفسير على بن ابراهيم به سندش كه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چون به آسمانم بردند در آسمان هفتم درياها ديدم كه از نور مي درخشيد تا آن جا كه نزديك بود درخشش آن ها ديده ها را بربايد، و در آن درياها بود از ظلمت و درياها از برف كه می لرزيدند (تا آخر خبر).
بيان: «ترعد»، يعنى می غُرّيدند يا می لرزيدند.
ترجمه:
در علل به سندش از ضحاك بن مزاحم كه سؤال شد از على علیه السلام از طارق؟ فرمود: زيباترين اختر آسمان ست و مردمش نشناسند، و همانا طارقش نامند چون نورش از آسمانى به آسمانى برود تا هفت آسمان و سپس برگردد تا به جاى خود رسد.
اللَّهِ علیه السلام فِي خَبَرِ إِدْرِيسَ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ مَلَكُ الْمَوْتِ غِلَظُ السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ وَ مِنَ السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ إِلَى السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ (1)وَ مِنَ السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ إِلَى الثَّانِيَةِ مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ وَ كُلُّ سَمَاءٍ وَ مَا بَيْنَهُمَا كَذَلِكَ». (2)
ترجمه:
در تفسير على بن ابراهيم (312) به سندش از امام ششم علیه السلام در خبر ادريس كه فرموده ملك الموت است: كلفتى آسمان چهارم 500 سال راه است و فاصله اش تا آسمان سوّم هم 500 سال راه و همچنانست آسمان تا آسمان دوم و هر آسمانى و ميانه هر دو آسمانى چنين است (تا آخر خبر).
ترجمه:
كتاب مثنى بن وليد حناط: از أبى بصير كه پرسيد از امام ششم علیه السلام از هفت آسمان، فرمود: هيچ آسمانى نيست جز اين كه خلقى دارد و ميان آن و آسمان ديگر هم آفريده ها است تا به آسمان هفتم رسد، گفتم: زمين ها فرمود: هفت است و در پنج از آن آفريده هاى خدا است و در دو تا جز هوا نيست.
1) فى المصدر: و غلظ السماء الثالثة خمسمائة عام
2) تفسير القمى، ص 412
3) ان كان المراد بالهواء الجسم اللطيف المعروف كان المراد بالارضين الاجسام المنحفضة بالنسبة الى السماوات سواء كانت كثيفة كالتراب او لطيفة كالهواء، و ان كان المراد به« الشى ء الخالى» كما انه من معانيه و ربما يؤيده قوله بعده« ليس فيها شى ء» فيمكن اخذ الارض بمعناها المعروف
ترجمه:
در درّ منثور به نقل از هفت كتاب عامّه از ابن مسعود گفت: ميان آسمان و زمين پانصد سال راه است، و ميان دو آسمان 500 سال، كلفتى هر آسمان و زمين هم 500 سال و ميان آسمان هفتم تا كرسى 500 سال و ميان كرسى تا آب 500 سال و عرش بر روى آب است.
ترجمه:
درّ منثور سيوطى نقل از 19 كتاب خودشان از عباس بن عبد المطلب، گفت: ما نزد پيغمبر صلی الله علیه و آله بوديم فرمود: مي دانيد ميان آسمان و زمين چه اندازه است؟
گفتيم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: پانصد سال راه، و از هر آسمانى تا ديگرى 500 سال راه، و كلفتى هر آسمانى هم 500 سال راه، و بالاى آسمان هفتم دريائيست كه از بالا تا پائينش به اندازه ميان آسمان و زمين است... و آنگه بالايش عرش است كه از بالا تا پایين به اندازه از آسمان است تا زمين.
ترجمه:
درّ منثور از چند كتاب به سندشان از ابى ذرّ كه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ميان آسمان و زمين 500 سال راه است و كلفتى هر آسمانى 500 سال راه، و ميان هر دو آسمان 500 سال راه تا آسمان هفتم، و زمين ها هم چنين اند و از آسمان هفتم تا عرش مانند همه اين ها است، و اگر گورى براى يار خود بكنيد و او را در آن سرازير كنيد، خدا را در آن جا يابيد، يعنى به آن دانا است.
1) الدر المنثور، ج 1 ص 44
اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّ بَيْنَهُمَا مَسِيرَةَ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ حَتَّى عَدَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ بَيْنَ كُلِّ سَمَاءَيْنِ مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ ثُمَّ قَالَ هَلْ تَدْرُونَ مَا فَوْقَ ذَلِكَ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّ فَوْقَ ذَلِكَ الْعَرْشَ فَهَلْ تَدْرُونَ كَمْ مَا بَيْنَهُمَا قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّ بَيْنَ ذَلِكَ كَمَا بَيْنَ السَّمَاءَيْنِ ثُمَّ قَالَ هَلْ تَدْرُونَ مَا هَذِهِ هَذِهِ أَرْضٌ هَلْ تَدْرُونَ مَا تَحْتَهَا قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ أَرْضٌ أُخْرَى وَ بَيْنَهُمَا مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ حَتَّى عَدَّ سَبْعَ أَرَضِينَ بَيْنَ كُلِّ أَرَضِينَ مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ». (1)
ترجمه:
در منثور به چند سند ديگر از پيغمبر صلی الله علیه و آله گفت: نزد او نشسته بوديم و ابرى گذشت، فرمود: مي دانيد اين چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند فرمود: اين غيابه است، خداوند این ابر را به سوی مردم شهرى مي برد كه نه او را ميپرستند و نه شكر مي كنند، مي دانيد بالايش چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند، فرمود: بالايش موجى است واداشته، و سقفى نگهداشته، مي دانيد بالاى آن چيست؟ گفتند خدا و رسولش داناترند، فرمود: آسمان ديگر، مي دانيد ميانشان چه اندازه است؟ گفتند خدا و رسولش داناترند، فرمود: 500 سال راه تا هفت آسمان شمرد و ميان هر دو 500 سال راه.
سپس فرمود: مي دانيد بالاى آن ها چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند فرمود: عرش است، مي دانيد ميان آن دو چه اندازه است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند، فرمود: چون ميان دو آسمان، سپس فرمود: مي دانيد اين چيست؟ اين زمين است، مي دانيد زير آن چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند، فرمود: زمين ديگر و ميان هر دو 500 سال راه تا هفت زمين برشمرد كه ميان هر دو زمين 500 سال راه است.
1) الدر المنثور، ج 1 ص 44
آسمان هاي هفت گانه در قرآن
آسمان هفتم كجاست؟
در قران كريم در ايات و سوره های متعدد از لفظ «سبع سماوات» يا «سماوات السبع» استفاده شده است.
دربارە هفت آسمان، نظرات گوناگونی بیان شده است. هنگامی که این نظرات را به آیات قرآن کریم بازگردانیم، هیچ کدام نمی تواند با همە آیات منطبق باشد؛ جز یک نظر که امکان هماهنگی آن با آیات قرآن وجود دارد.
ابتدا به طور خلاصه به مسألە سماء، و سبع سماوات می پردازیم.
الف) معنای سماء
سماء در لغت عرب به معنای بالا است و قرآن کریم هم آن را در همین معنا به کار برده است؛ چنان که دربارهٔ شجرە طیبه (خرما) می فرماید:
أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ؛ (1)«ریشه آن پابرجا و شاخه های آن در آسمان است». و نیز می فرماید:
وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکُمْ (2)؛ «آبی را از آسمان نازل کرد و بدان آب باران، میوه ها ودانه ها برآورد تا روزی شما باشد». ب) هفت آسمان
منظور از هفت آسمان، هفت چیزی است که در بالای سر ما قرار دارد.
دربارە هفت آسمان، نظرات گوناگونی بیان شده است. هنگامی که این نظرات
را به آیات قرآن کریم بازگردانیم، هیچ کدام نمی تواند با همە آیات منطبق باشد؛ جز یک نظر که امکان هماهنگی آن با آیات قرآن وجود دارد. در این جا تنها به این نظریه اشاره می کنیم.
می دانیم که در فضا بالا و پايین وجود ندارد؛ مگر این که ما نسبتی را در نظر بگیریم و یا مرکز یتی را قرارداد کنیم. پیش از بیان مسئله، به نکاتی دربارە هفت آسمان از متن قرآن اشاره می کنیم.
قرآن کریم می فرماید:
قُلْ أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذي خَلَقَ الْأَرْضَ في يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً ذلِکَ رَبُّ الْعالَمينَ * وَ جَعَلَ فيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَکَ فيها وَ قَدَّرَ فيها أَقْواتَها في أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلينَ * ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ * فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ في يَوْمَيْنِ وَ أَوْحي في کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَ حِفْظاً ذلِکَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليمِ (1) بگو: آیا به آن خدايی کافر می شوید که کرهٔ خاک را ظرف دو روز آفرید؟ آیا برای او همتا می تراشید، همان که پروردگار عالمیان است؟ و در این- کرهٔ خاکی- کوه های پا برجا از بالای آن قرار داد و در این- کره- برکت و آبادانی نهاد و خوراکی های آن را در همان مقدر فرمود، ظرف چهار روز تمام؛ پاسخی یکسان برای همگان، سپس به سوی آسمان استوا یافت و آسمان توده های بود از دود و گاز. خداوند به آن دود و به زمین گفت: «با من بیايید خواه و ناخواه».
گفتند: می آيیم.
پس خداوند آن دودها را به هفت آسمان بیاراست، در دو روز، و وظیفهٔ هر آسمانی را به آن وحی کرد و پیام داد؛ و آسمان نزدیک تر را با چراغ های شبتاب زینت
1) فصلت/ 12 -9
بخشیدیم و در حفاظت قرار دادیم. این است تقدیر خدای عزتمند دانا در این آیات نکات زیر درخور توجه است:
-طولانی تر بودن آماده سازی زمین
خدای رحمان، زمین را در دو روز یا دو برهه آفرید و در دو روز هم پرداخت نمود و آن را آبادان کرد تا برای زندگی بشر فراهم شود. بنابراین، پرداختن به زمین در مجموع چهار روز طول کشید که با دو روزی که آسمان در آن آفریده شد، شش روز می شود که در آیات 39 سورە ق و 6 سورە هود بر این شش روز تصریح شده است.
بنابراین، خلقت زمین و ساختار آن در مجموع بیش از هفت آسمان زمان برده است. پس زمین و آسمان باید اموری مشابه و با یکدیگر قابل مقایسه باشند.
نکته
يوم به معنای برهه ای از زمان است و روز زمینی ما (24 ساعت) مصداقی از آن است؛ هم چنان که ساعات به معنای برهه ای کوتاه از زمان است و نه شصت دقیقهٔ ما.
-مقدم بودن زمین در آفرینش
در آیات بالا به روشنی بیان شده است که خداوند پس از آفرینش زمین و آماده سازی آن، به آسمان پرداخته است. با این حساب زمین پیش از هفت آسمان بنا شده است و آسمان های هفت گانه عمری کم تر از زمین دارند. از این مطلب می توان دریافت که منظور قرآن کریم از هفت آسمان، همهٔ کائنات نیست و ستاره های درخشانی که ما در شب می بینیم، نمی تواند از مجموعە هفت آسمان باشد؛ زیرا این ها هر کدام خورشیدی کهن هستند که عمر بسیاری از آن ها از زمین و منظومهٔ ما بسیار بیش تر است.
-همزمانی حرکت
زمین و تودە گاز با هم به حرکت درآمده اند، پس حرکت آن تودە گاز، باید در مداری مانند مدار زمین شکل گرفته باشد.
-تبدیل به هفت پیکره
آن تودە گاز در زمان حرکت به هفت پیکره تبدیل شده و این تبدیل دو روز طول کشیده است.
حال با توجه به آن چه گذشت، فرضیە زیر را یادآور میشویم. شایان ذکر است که تنها این فرضیه می تواند با آیات قرآن منطبق باشد.
اگر خورشید را مرکز منظومه بدانیم، کراتی در مدارهای بزرگ و کوچک بر گرد آن در گردشند و هر مداری در فلکی فرضی قرار دارد.
بدین ترتیب هرچه از خورشید دورتر شویم مدارها بزرگ تر می شود و هم چنین فلکها به گونه ای شبیه حلقه های پیاز باالی یکدیگر قرار میگیرند.
زمین سومین کره و مدار آن، سومین مدار است و فلک آن بر فراز فلک عطارد و زهره قرار دارد، اما مریخ بالاتر از زمین است و فلک و مدار آن بر فلک ومدار زمین احاطه دارد؛ از این رو مریخ نخستین آسمان زمین است.
آسمان دوم زمین در هم ریخته و به صورت خرده سیارات موجود است و سومین آسمان زمین مشتری است و آسمان های بعدی آن عبارتاند از: زحل، اورانوس، نپتون و پلوتون.
جالب است که در قرآن کریم سه تعبیر زیر ملاحظه می شود که یک تعبیر به خود کُرات مربوط می شود و تعبیر دیگر به مدارها و تعبیر سوم به فلک آن ها.
وَبنَیْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِدَادًا؛ (1)«بر فراز شما هفت شیء محکم و سخت آفریدیم».
1) نبأ/ 12
وَلقد خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا کُ نَا عَنِ اْلخَلْقِ غَافِلِینَ؛ (1)«ما بر فراز شما هفت راه و مدار را آفریدیم و از خلق بیخبر نیستیم». الذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاواتٍ طِباقاً...؛ (2)«آن خدايی که هفت آسمان را طبقه طبقه آفرید». روشن است که تعبیر«ِشدادا» می تواند به خود کرات بازگردد و «طرائق» به مدارهای آن ها و «طباقا» به فلکهای آن ها.
با دقت در نظرات گوناگون می توان دریافت که تنها این نظر می تواند با مجموعە آیات مربوط منطبق باشد. آیە زیر نیز قرینه ای دیگر در تأيید این نظراست:
أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذينَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَيْ ءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ؛ (3)«آیا رأی کافران بر این نیست که آسمان ها و زمین چسبیده بودند و ما آن ها را شکافتیم و جدا کردیم و همهٔ موجودات زنده را از آب قرار دادیم، آیا باز هم ایمان نمی آورند». (4)
قرآن می فرماید:
أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً (5)«آيا نمى دانيد چگونه خداوند هفت آسمان را يكى بالاى ديگرى آفريده است.» جابر بن یزید جُعفى حکایت کند: «روزى به محضر شریف حضرت
باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب شدم و پیرامون آیه قرآن: وَ کَذلِکَ نُرى إ براهیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَالاْ رْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ (1)از حضرت سؤال کردم که چگونه خداوند متعال، ملکوت آسمان ها را به حضرت ابراهیم علیه السلام نشان داد؟
حضرت باقرالعلوم علیه السلام پس از لحظه اى سکوت، دست مبارک خود را بلند نمود و فرمود: «اى جابر! بالا را نگاه کن،» همین که نگاه کردم متوجّه شدم که سقف اطاق شکاف برداشت و نورى شگرف، زمام چشمم را به خود خیره ساخت.
سپس امام علیه السلام فرمود:«حضرت ابراهیم ملکوت آسمان و زمین را این چنین مشاهده نمود».
و بعد از آن، دستور فرمود:«سر خود را پائین بینداز؛ و پس از گذشت لحظه اى دو باره فرمود: سرت را بلند کن. و چون سرم را بلند کردم، دیدم که سقف به حالت اوّل خود بازگشته و اثرى از شکاف نبود».
بعد از آن، حضرت دست مرا گرفت و از آن اتاق به اتاقى دیگر بُرد و لباس هایى را که به تن داشت در آورد و لباسى دیگر پوشید و فرمود: «چشم هاى خود را ببند».
هنگامى که چشم هایم را بستم، ساعتى بعد از آن فرمود: «مى دانى اکنون کجا هستیم؟» عرضه داشتم: «خیر.» فرمود: در آن ظلمت و طبقه اى از زمین هستیم، که ذوالقرنین در آن راه یافته بود.
عرض کردم: اجازه می فرمایید چشم هایم را بگشایم؟ فرمود: «بلى، چشم هایت را باز کن، ولى چیزى را نخواهى دید،» وقتى چشم هایم را باز کردم، ظلمت و تاریکى عجیبى همه جا را فرا گرفته بود، به حدّى که حتّى جلوى پاى خودم را هم نمی دیدم.
1) انعام /75
، سپس دست مرا گرفت؛ و چون مقدارى راه رفتیم فرمود: «اکنون می دانى کجا هستى؟» گفتم: «نمى دانم».
فرمود: «هم اینک بر سر چشمه آب حیات هستى، که حضرت خضر علیه السلام از آن نوشید.» و پس از آن، از آن جا حرکت کردیم و به طبقه اى دیگر راه یافتیم، که همانند سرزمین و جایگاه زندگى ما انسان ها بود؛ و سپس از آن جا به طبقه دیگرى قدم نهادیم که همانند طبقه قبلى تاریک و ظلمانى بود تا آن که پنج طبقه از طبقات زمین را گردش کردیم.
آن گاه حضرت باقرالعلوم علیه السلام فرمود: «اى جابر! این ملکوت زمین بود، که تو دیدى؛ و حضرت ابراهیم علیه السلام آن ها را ندیده بود، بلکه او تنها ملکوت آسمان ها را که دوازده طبقه می باشد مشاهده کرد.
بعد از آن فرمود: هر یک از ما اهل بیت عصمت و طهارت (صلوات الله علیهم) این عوالم و طبقات را پیموده و می پیمائیم تا آن که آخرین و دوازدهمین امام بر حقّ ظهور نماید».
و پس از آن اظهار داشت: «حال چشم هاى خود را ببند؛ و بعد دست مرا گرفت و حرکت کردیم، که پس از لحظه اى کوتاه خود را در همان منزل و اتاق دیدم» و حضرت لباس هاى خود را عوض کرد و همان لباس قبلى خود را که اوّل پوشیده بود، بر تن مبارک خود کرد؛ و سپس در همان جاى اوّل آمدیم و نشستیم. (1)
علم و هفت آسمان
کلمه آسمان و زمین در قرآن مجید هنگامی که با هم میآیند دو مفهوم کلی
1) الشیعه، اختصاص شیخ مفید، ص 322، مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 326، بحار الأنوار، ج 46، ص 268
دارد اول به معنی کیهان و دوم زمین و هفت طبقه جو آن. طبقات آسمان در قرآن فقط به معنی هفت جو زمین است که در بسیاری از آیات این موضوع را می توان با استناد به متن آن آیات و آیات دیگر ثابت کرد. قرآن السموات والارض که به مفهوم هفت جو زمین است به عنوان یک نشانه یا یک آیه مهم از قدرت خداوند معرفی می کند و آن را یک مجموعه در نظر می گیرد.
هدف آفرنش کائنات ایجاد حیات و خلقت انسان است که با برنامه ریزی های تدوین شده قبل از خلقت کیهان صورت گرفته و کلمه «عرشه علی الماء» بیانگر طرح و برنامه خلقت کیهان بر روی ایجاد آب قرارداشت (به مقاله خلقت کیهان در شش روز مراجعه فرمایید) و آب هم اصل و مایه حیات است که در آیات فراوان به آن اشاره شده است: وَجَعَلنَا مِنَ المَاءِ كُلَّ شَيئٍ حَيٍّ (1)
خداوند در آیه 14 سوره مؤمنون پس از بیان پروسه خلقت انسان می فرماید: فتبارک الله احسن الخالقین که حاکی از عظمت خلقت انسان است ولی خلقت آسمان ها و زمین را بر تر میداند و می فرماید اکثر مردم علم به آن ندارند.
لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالاْرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ؛ چرا که در آن پدیده حیات خلق شده و انسان هم در درون حیات و جزئی از آن است و بدون ان حیات در کره زمین امکان پذیر نمی باشد. هفت آسمان، همان جوّ هفت طبقه زمین
این مقدمه ای بود برای وارد شدن به بحث هفت آسمان که یکی از مباحث بحث برانگیزی است که ما انسان ها با تفاسیر گوناگون خارج از واقعیت آن را خلق کرده ایم و همچنان به آن دامن می زنیم در صورتی که خداوند متعال خیلی روشن و با
1) انبياء/ 30
استدلال آن را بیان داشته فقط نیاز است که ذهن را از پیش داوری های گذشتگان خالی کرده و بعد دربارۀ آن تعقّل کنیم.
در این نوشتار فقط از دید گاه علمی آن را بررسی می کنیم از ابتدای خلقت تا ایجاد هفت جو زمین است.
خلقت زمین در دو روز و برنامه ریزی اقوات درچهار روز، «ثم استوی الی السماء» (سپس به سماء زمین پرداخته می شود) و بالاخره هفت جو زمین دردو روز(دو دوره) «قضاهن» می شود. «قضاهن» یعنی با برنامه ریزی ایجاد شدن و خلق شدن معنی نمی دهد.
دقت فرمایید فقط زمین خلق می شود و بقیه صحبتی از خلق نیست، بلکه مقدر می شوند. مفسرین و مترجمین همه را خلق گرفته اند و روی هم جمع زده اند و هشت روز را خلق کرده اند و شبهه تراشیده اند.
این روزها یا دوره های زمینی خاص، ارتباطی با شش روز خلقت کیهان ندارد و هرکدام مستقل هستند. چرا برخی عامدا سعی می کنند این هشت روز را با شش روز کیهان ارتباط دهند جای بسی شگفتی دارد و این بر گرفته از تصورات ذهنی گذشتگان ما است که بر باور ما نشسته. این چهار آیه را مرور می کنیم.
حتی دقت نمی کنند که اقوات در چهار دوره خلق نمی شود، بلکه برنامه ریزی می شود. قدر فیها با فتحه ق و تشدید دال یعنی برنامه ریزی و این چهار دوره را نباید جزئ خلق شدن آورد.
البته تصورات ذهنی و اعتقاد به آن ها، پرده ای جلو چشم می اندازد و ما معنی کلمات را هم به نفع خود عوض می کنیم تا به تصورات ما بخورد عجب کار اشتباهی است.
قُلْ أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدَاداً ذٰلِکَ رَبُّ
الْعَالَمِینَ؛ «بگوآیا شما به کسى که زمین را در دو روز آفرید، کفر می ورزید و براى او شریک قرار می دهید؟ این پروردگار دو عالم است». وَ جَعَلَ فِیهَا رَوَاسِیَ مِنْ فَوْقِهَا وَ بَارَکَ فِیهَا وَ قَدَّرَ فِیهَا أَقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ سَوَاءً لِلسَّائِلِین؛ «و روی آن و از بالای آن زمین، رواسی (پوسته جامد) را قرارداد و در آن برکت (خاک، انواع سنگ سیلیکات) پدید آورد، و مواد غذائی را درچهار روز برنامه ریزی کرد و باکتری های اولیه حیات و غذای آن ها را فراهم نمود و سپس موجودات زنده خلق شد». ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ وَ هِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ؛ «سپس به آسمان (سماء زمین) پرداخت در حالی که دودی بود و سپس به آن (آسمان) و به زمین فرمود خواه ناخواه تسلیم این برنامه شوید و آن ها برآن قرارگرفتندو تسلیم برنامه ریزی خداوند شدند.» آسمان زمین است نه فضای کیهان فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً تمثیلی است برای بیان یک پارچگی سماء زمین. فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظًا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ؛ «پس آسمان زمین را (همان آسمان که دربارۀ آن صحبت می فرماید)به هفت آسمان تبدیل کرد و درهر کدام امر خود را قرار داد و آن را به نور ستارگان تزئین بخشید و حفاظ برایش قرارداد و این قدرت آن دانا و با عزت است». خداوند متعال در آیات فوق اشاره می کند که پس از دوره اقوات، اراده او بر شکل دادن آسمان زمین قرار گرفت.
برای اطلاع از نظریه زیست شناسی و زمین شناسی دربارۀ زمین و تشکیل مواد
غذائی در زمین اولیه، به مقاله خلقت زمین از نظر علوم طبیعی و قرآن مراجعه فرمایید.
این امر یعنی تشکیل اقوات بر اساس نظریه دانشمندان ارنست مایر و دیکرسان حدود 5/3 میلیارد سال قبل اتفاق افتاده است.
جو زمین در 5/3 میلیارد سال قبل انباشته از گاز ئیدروژن، متان، آمونیاک و بخار آب و مملو ازغبار کیهانی ناشی از فعالیت آتشفشان ها و برخوردِ خورده سیارک ها با زمین بود که بمرور با باران های سیل آسا به زمین منتقل شدند و طی میلیون ها سال همچنان در جو زمین حاکم بودند.
جو زمین، یکپارچه و کدر بود نور خورشید به زمین نمیرسید، ابرهای بسیار ضخیم و تیره، روز را تاریک و شب نیز دراثر فعالیت شدید آتشفشان ها روشن بود.
در این زمان، زمین شکل گرفته بود و جو اولیه، ثبات یافته و زمین تعادل خود را با ایجاد رواسی پایدار کرد و در مدار ثابت خود قرار گرفت.
احتمال این که این تمثیل قرآن فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً به زمین و سماء فرمود: در این وضعیت تثبیت شوید و آن ها هم شدند دربارۀ کَج شدن محور 23 درجه زمین است که مسلّماً در این زمان وقبل از پیدایش هفت جو زمین صورت گرفته است.
شرایط زمانی و مکانی، ایجاد یک پدیده آن هم زمین لحظه ای را ایجاب کرده که خداوند در قالب یک تمثیل برای بیان واقعیت رخ داده به آسمان و زمین به عنوان یک نشانه از قدرت خود می فرماید: خواه ناخواه به این لحظه که تثبیت موقعیت زمین وجو آن است در آئید و زمین و جو آن درآن موقعیت قرار گرفتند و این از نظر علمی، مفهوم مهمی دارد.
زمین و آسمان یکپارچه تثبیت شدند. جرم زمین نیروی گرانش آن را ایجاد کرده
و جو زمین، دیگر به فضا پرتاب نشد و بدور زمین در جایگاه خود تثبیت شد. و زمین در مدار دقیق و تعیین شده قرار گرفت.
، سپس به آسمان پرداخت و آن را درهفت آسمان برنامه ریزی کرد و قوانین مربوط به هر طبقه را در آن قرارداد و و ابتدا جو شفاف شد به طوریکه نور ستارگان براحتی توسط ناظر زمینی بوضوح مشاهده می شد.
دقت شود نفرموده که ستارگان در آسمان قرار داشتند می فرماید نور ستارگان از روی زمین قابل رؤیت شد. زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ؛ سماء زمین را به زینت نور ستارگان آراست و پس از شفاف شدن جو، هفت طبقه زمین پوشش حفاظتی را دور زمین مستقر کرد. دقت شود دنیا محل زندگی ما انسان ها است و نه طبقه اول آسمان بطلمیوسی، این اشتباه که بسیاری از مترجمین مرتکب می شوند جهان بینی آفرینش حیات و زمین را دچار انحراف می کند.
ابتدا دو دوره ایجاد هفت آسمان را شرح می دهیم و سپس به برخی آیات دربارۀ هفت جو زمین می پردازیم.
جو زمین دو دوره را پشت سرگذاشت دوره بازی و دوره اسیدی.
پیدایش زمین 6/4 میلیارد سال پیش آغاز و تا ششصد سال بعد از آن تکامل اتمی و شیمیائی در زمین باعث پیدایش اتم های عناصر شیمیائی از اتم های ئیدروژن و هلیوم شد.
در دوره تکامل اتمی زمین یکپارچه از گاز ئیدروژن و هلیوم و غبار کیهانی و آتشین بود.
زمین گلوله ای کروی مذاب وهنوز گازها تشکیل نشده بودند حرارت دوره تکامل اتمی حدود چند ده میلیون درج بود. طی فرآیند همجوشی هسته ای اتم ها سبک مانند ئیدروژن، اکسیژن، کربن، ازت وسایر و عناصر سنگین مانند آهن
و نیکل وغیره تشکیل شدند. آهن و نیکل و فلزات سنگین در مرکز زمین جای گرفتند و زمین جرم دار شد صد ها میلیون سال طول کشید تا درجه حرارت از چند میلیون به چند هزار درجه کاهش یابد. اتم های عناصر سبک با یگدیگر ترکیب و ملکول های آب، متان، آمونیاک متان را به وجود آوردند. ئیدروژن عنصرغالب است و نمیگذارد اکسیژن با کربن ترکیب وCO2 وCO در محیط ایجاد شوند میل ترکیبی ئیدروژن با کربن و اکسیژن وا زت بسیار قوی تر است تا کربن با اکسیژن و یا ازت با اکسیزن و این لازمه حیات اولیه بوده است.
جو زمین ازملکول های ئیدروژن آب، آمونیک و متان انباشته شد و جو بازی بود به عبارتی به دلیل وجود در صدبالا وغالب اتم ئیدروژن تعادل شیمیائی به سمت طرف راست واکنش شیمیائی ترکیب ئیدروؤن با اتم های اکسیژن، کربن و وازت بود وترکیبات متان وآمونیاک و آب به مقدار زیاد تولید می شدند واین ها ملکول های حاصل از احیاء یا بازی بودند.
در دوره بازی جو فاقد اکسیژن بود ویک پارچه ویک میلیارد سال بعد از تشکیل اقوات (غذای بیولوژیکی) طول کشید و پیدایش سیان باکتری های فتوسنتز پایان دوره اول و آغاز دوره دوم است که آن هم یک میلیارد سال طول کشید.
اکسیژن در زمین توسط سیان باکتری های فتوسنتز تشکیل و به جو منتقل می شد و وجو زمین در این مدت انباشته از آن شد در این دوره که پانصد میلیون سال طول کشید جو به دلیل وجود اکسیژن اسید ی ست.
دراین دوره هفت آسمان یا هفت طبقه جو زمین خلق شد وقوانین مربوطه در آن جاری شد.
«پس اسمان زمین در دو دوره خلق شد»؛ فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ.
پس از پایان خلقت هفت آسمان سلول های تک هسته ای هوازی ایجاد
شدند وآسمان شفاف شد ولایه حفاظی ازن شکل گرفت و درست سلول های تک هسته ای زمانی خلق شدند که دیگر اشعه ماورائ بنفش خورشید در اثر پیدایش لایه ازن به آن ها صدمه ای نمی زد. وآسمان به عنوان یک مجموعه هفت طبقه شفاف شد. از درون زمین که به آسمان نگاه میکردی ستارگان به خوبی دیده می شدند و ستارگان زینت بخش زمین شدند.
«زینت بخش آسمان زمین شدند»؛ وَزَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ. دنیا به تعبیر قرآن زندگی و حیات روی زمین همان دنیا است ولی محدوده آن تا بالای جو زمین است نه بیش تر این که خداوند متعال در قرآن مکررا تأکید می فرماید زندگی دنیا شما را فریب ندهد منظور زندگی وحیات روی کره زمین است واینکه می فرماید آسمان دنیا را به چراغ ستارگان زینت دادیم به این معنی نیست که ستارگان در آسمان دنیا قراردارند واینجا سماء مجموعه هفت جو زمین وزمین است وستارگان مانند چراغ هایی هستند که از روی زمین برای ناظری که به آسمان نگاه می کند، نور افشانی می کنند.
در برخی از تفاسیر آسمان دنیا را طبقه اول نظریه بطلمیوس دانسته اند که درآن ستارگان قراردارند که از نظر قرآن وعلم واقعیت ندارد که ان شاء الله دراین طرز تفکر اصلاح فرمایند.
تقسیم بندی زمانی پیدایش زمین و حیات وآسمان بازی واسیدی از پرفسور ارنست مایر واز مقاله او در مجله علمیEvolution ازمؤسسه Spektrum Scientific American ترجمه آلمانی آن مربوط به سال 1986 استخراج شده و بازی و اسیدی بودن جو زمین از کتاب پیدایش حیات پرفسور راین هارد کاپلان است. ارنست مایر عمر زمین را 6/4 میلیارد سال پیش ذکر کرده.
4 الی 5/4 میلیارد سال تکامل اتمی، 5/3 الی 4 میلیارد سال تکامل شیمیائی (که دوره مبدأ حیات نام گذاشته که بر اساس قرآن دوره اقوات است)، 3 الی 5/3
میلیارد سال دوره باکتری های بی هوازی است، 5/2 الی 3 م سال باکتری های فتو سنتز بی هوازی، 2 الی 5/2 میلیارد سال دوره سیان باکتری های فتوسنتز که اکسیژن توسط آن ها شروع به تولید می شود. 5/1 الی 2 میلیارد سال پیش جو اکسیژن دار زمین ایجاد شد، و همزمان هفت طبقه در آن شکل گرفت و1 ای 5/1 میلیارد سال پیش اویکاریوت ها یا سلول های تک هسته ای ایجاد می شوند.
آن چه که مربوط به جو زمین است از 5/2 الی 5/3 م سال جو بازی بدون اکسیژن و سپس دوره سیان باکتری ها و دوره جو اکسیژن دار. پرکاریونت ها به زبان آلمانی است وبه انگلیسی می شود پرکاریوت، که از جدول زمان بندی تاریخچه زمین ارنست مایر اقتباس شده است.
دوره سیان باکتری ها که پانصد سال میلیون طول کشیده زمانی است که سیان باکتری ها شروع به تولید اکسیژن کردند و آرام آرام در جو اکسیژن وارد شد آمونیاک ناپدید و متان بمرور زمان درجو کم و ازت آزاد به مقدار کم تولید شد.
بنابراین بر اساس نظر قرآن که هفت آسمان در دو دوره خلق شده. دوره اول که آسمان بازی بوده که ساختار جو زمین شکل می گرفت جزئ خلفت هفت آسمان بشمار می آید.
به آیه توجه فرمایید اول ثم استوی الی السمائ به سماء پرداخت و بعد هفت آسمان خلق شد. نکته بسیار ظریف علمی و جالبی است.
ساختار هفت جو زمین
الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقاً مَّا تَرَى فِی خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُورٍ؛ (1)«خداوند کسی است که هفت آسمان طبقه طبقه و روی هم آفرید
1) ملک/ 3
وهیچ نقصانی در خلقت رحمت او مشاهده نمی کنید باز دقیق تر بنگرید و بررسی کنید آیا رخنه ای در آن طبقات مشاهده می کنید.
هفت طبقه روی هم قراردارند و به هم وصلند و شکاف و به هم ریخته گی در آن نیست و می توانید به دیده خود به بینید و بررسی کنید و بازهم تأکید می فرماید نگاه کنید و بررسی کنید. اگر این طبقات طبقات بطلمیوسی بودند و تا بالا ادامه داشت چگونه می خواستید ببینید و بررسی کنید، آیه می فرماید طبقات بسته هستند و شکافی ندارند.
این هم دلیل دیگر که منظور هفت طبقه جو زمین است. به علاوه طبقه طبقه روی هم است کجای کیهان این طوراست. قرآن به علم بسیار نزدیک تر است تا تئوری منسوخ شده بطلمیوسی که در افکار ما ریشه دوانده و هنوز منسوخ نشده است.
وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَثَّ فِيهِمَا مِن دَابَّةٍ وَهُوَ عَلَى جَمْعِهِمْ إِذَا يَشَاءُ قَدِيرٌ؛ (1)و از نشانه هاى قدرت اوست آفرينش آسمان ها و زمين و آن چه از انواع دابه یا جنبنده در ميان آن دو پراكنده است و او هرگاه بخواهد بر گردآوردن آنان تواناست- این جا هم به صراحت آسمان ها و زمین به عنوان یک مجموعه شامل حیات و وجود موجودات زنده در آن است. دابه ونقش آن در تکامل موجودات. «السموات والارض» در بسیاری ازآیات بمعنی یک نظام منسجم از حیات است که سراسرنشانه های ذات باریتعالی را در آن می توان مشاهده کرد. آیه «انتم أشدُّ خلقاً أم السماء بناها» آیا خلقت شما مشکل تراست یا خلقت آسمان. بنا در آیه به معنی چیدن و ساختمان، انسان را خلق می کند و سماء را بنا
1) شوری/ 29
می کند. سماء در این جا ربطی به کیهان ندارد. لایه گازی شکل، بالای سطح زمین را جو زمین می نامند و به فرموده قرآن هفت آسمان. وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا و در هر طبقه قوانین و مقررات خاص آن را وحی نمود.
و أوحي ربّك الي النحل أن أتخذي من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون ثمّ كلي من كل الثمرات فاسلكي سبل ربك ذللاً؛ خداوند متعال روش زندگی و چگونگی تولید عسل به زنبور عسل را وحی فرمود. این مثال بر کل پدیده های حیات صادق است و به این معنی است که کلیه پدیده های طبیعی منشأ وحی الهی دارند و امر الهی یعنی قوانین طبیعت.
لایه های جو زمین
لایه های جو زمین طبق آخرین بررسی های علمی بر 5 طبقه اصلی تقسیم بندی شده اند:
1-طبقه تروپوسفر
ارتفاع صفر تا حدود 15 کیلومتر، 80 الی 90 درصد جرم هوا در این طبقه قرار دارد. ابرها وچرخش آب در هوا وزمین در این لایه قرار دارد. ارتفاع این لایه در نقاط مختلف زمین متفاوت است هرچه بالا تر برویم سردتر می شود هر هزار متر به طور متوسط 6/5 درجه سلسیوس و تا مرز این لایه با لایه بعدی به حدود منهای 80 درجه می رسد.
هوا دارای وضعیت همگون است و با وجود جریان باد و جابجائی زیاد نسبت محتویات آن تغییر نمی کند جالب این است که در مثلاً در محدوده جنگل های شمال که در اثر متابولیسم موجودات زنده اکسیژن بیش تری تولید می شود تا در کویر لوت ایران باز هم درنسبت درصد محتویات هوا تغییری مشاهده نمی شود.
هوا با اقیانوس ها، سطح زمین و کلیه موجودات زنده در تبادل است عنصر اصلی ازن با 78 درصد و اکسیژن با 21 درصد و کم تر از یک درصد آن گاز آرگون، 0/03 در صد Co2 و در حد بسیار کم سایر گازهای کمیاب و ئیدروژن.
2-طبقه استراتوسفر
ارتفاع 15 الی 50 کیلو متراست. با بالا رفتن ارتفاع درست بر عکس طبقه قبلی گرم تر می شود. در محدوده بالایی این طبقه لایه معروف ازنوسفر قرار دارد. لایه معروف یا به عبارتی معروف ترین طبقه جو زمین لایه ازن است. اشعه UV که به زمین میرسد توسط این لایه جذب و به صورت گرما در آن پخش می شود. قطر این لایه حدود 20 الی 45 کیلومتر است در این لایه ملکول های ازن O3 تولید می شوند که از عجایب خلقت است.
در اثربرخورد اشعه پر انرژی UV با ملکول های اکسیژن آن را تبدیل به اتم و اتم ها به ملکول ازن تبدیل می شوند. لایه ازن حفاظی مطمئن برای فیلتر اشعه UV است. وَجَعَلْنَا السَّمَاء سَقْفًا مَّحْفُوظًا وَهُمْ عَنْ آيَاتِهَا مُعْرِضُونَ به علاوه پدیده آسمان آبی که توسط ژئو فیزیک دان آمریکائی ادوارد هولبورت در سال 1952 کشف شد از مظاهر لایه ازن است.
نقش حفاظتی ازن از حیات در زمین آنقدر برجسته است که دانشمندان زیست شناس عقیده دارند زندگی بر روی زمین بدون این لایه امکان پذیر نیست. درجه حرارت از منهای 80 درجه اول لایه تراپوسفر تا بالای آن به صفر می رسد.
موضوع جالب توجه این که این لایه در حقیقت دو لایه است. چرا لایه ازن را در این طبقه ادغام کرده اند به این دلیل است که طبقه بندی بر اساس درجه حرارت است نه عملکرد مهم لایه ها، ولی در قرآن با توجه به اشاره به قرار دادن امر خود د ر هر طبقه عملکرد لایه مد نظر است.
3- مزوسفر
ارتفاع 50 الی 85 کیلو متر. در این لایه ذرات غبار کیهانی و خورده سنگ های کوچک که از فیلتر طبقات بالایی گذشته اند ذوب می شوند که از زمین به صورت پولک های درخشان دیده می شوند.
ملکول ازن در این لایه بندرت یافت می شود. حرارت در این طبقه کاهش می یابد تا به حدود منهای صد هم میرسد بر عکس لایه قبلی. در این لایه سرد ترین لایه های جو قراردارد.
جرم هوا در این جا یک هزارم جرم هوا در مجاور سطح دریا است. در فاصله 80 کیلو متری یعنی بالای این لایهابر های درخشان شب به وجود می آیند. ما می توانیم هنگامی غروب خورشید آن را تماشا کنیم.
4- ترموسفر
ارتفاع 85 الی 500 کیلومتر. در این محدوده است که ایستگاه بین المللی فضائی ISS و در ارتفاع 350 کیلومتری زمین قرار دارد. هوا بسیار رقیق و فاصله بین ملکول های هوا به چندین هزار متر می رسد.
حرارت تا 1700 درجه سلسیوس می رسد. برعکس لایه قبلی حرارت بالا می رود و ذرات گازی با سرعت خارق العاده ای حرکت می کنند که باعث گرمای شدید می شوند. ولی از آن جائی که با هم فاصله زیاد دارند تبادل انرژی بین آن ها صورت نمی گیرد.
5-گزوسفر
ارتفاع 500 الی10000 کیلومتر، با افزایش ارتفاع نیروی گرانش زمین کاهش می یابد به طوریکه ملکول های گازی به فضا پرتاب می شوند.
این تقسیم بندی براساس درجه حرارت است با احتساب لایه ازن درطبقه استراتوسفرو لایه مگنوتوسفر که بیرون از آخرین لایه یعنی اگزوسفر قراردارد و کره زمین را در برابر باد های خورشیدی و اشعه ماورائ بنفش محافظت می کنند که از نظرعملکرد حفاظتی فوق العاده مهم است (واحتمالاً قرآن سقف محفوظ را هر دو لایه که حفاظت کره زمین را به عهده دارند قرار می دهد) مجموعاً هفت لایه می شوند.
تقسیم بندی دیگری براساس ویژگی های الکترومغناطیس صورت گرفته است. یونسفر قسمتی ازلایه بالایی جو زمین است از ارتفاع حدود 70 الی 800 متر که به سه قسمت D ،E ،F تقسیم می شود که در هر قسمت آن یونیزاسیون ملکول های جوی انجام می شود. خود لایه یونسفراز پایان طبقه مزوسفر یعنی از ارتفاع 85 کیلومتری شروع می شود.
از ارتفاع 100 کیلومتر به بالا اختلاط ملکول های هوا دیگر به صورت هموگن نیست و نا همگون است جذب اشعه های جوی که باعث یونیزیره شدن ملکول گاز ها می شود از این مرحله شروع می شود. با این حساب سه لایه تروپوسفر،استراتوسفر و مزوسفر و بعد یونوسفرکه خود سه لایه را تشکیل میدهد (از حدود 100 کیلومتر تا 800 کیلو متر) و مگنوتوسفر بازهم هفت لایه می شود. به علاوه هفت لایه ای که خداوند متعال عنوان کرده سندیت برتری دارد که خود خالق آن هاست.
اللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُّسَمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاء رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ؛ (1)«خدا كسى است كه آسمان ها را بدون ستون هايى که دیده شوند برافراشت وسپس برعرش استيلا يافت و خورشيد و ماه را به فرمان خود در آورد هر كدام براى مدتى
1) رعد/ 2
معين به حرکت خود ادامه مى دهند و خدا در كار خلقت تدبير مى كند و نشانه های خود را این چنین بیان می کند پس دیدار با خدا را یقین داشته باشید.»
هوا وزن دارد و سنگین است. هرمترمکعب هوا برابر یک بطری یک لیتری آب وزن دارد و کل هوای جو چیزی نزدیک به 5130 میلیارد تن وزن دارد و این وزن عظیم بدون هیچ گونه ستونی پا بر جاست وخدا یک همچو آسمانی را وسعت داد و ثبیت کرد.
یک طبقه بود و آن را هفت طبقه کرد. این آیه مربوط می شود به بعد از «ثم الستوی علی السماء» اول خلقت حیات و پس از ایجاد آن به مدیریت و تدبیر آن پرداخت و دقیقاً برمیگردد به زمان 5/3 میلیارد سال پیش و حدود یک میلیارد سال پس از جدا شدن زمین از ابر خورشیدی.
عمر زمین و خورشید تقریباً برابر است. همان طور که زمین شکل می گرفت و ماه هم به دنبال زمین و همراه او شکل گرفت و خورشید جرم عظیم خود را سر و سامان داد و نیروی گرانش آن پدید آمد و پس از حدود یک میلیارد سال طول کشید تا خورشید و زمین بر مدار تازه خلقت یافته خود قرار گیرند. به عبارتی تثبیت شوند «و سخر الشمس والقمر» اتفاق بیافتد یعنی آن دو بر مدارشان جای بگیرند و بدون هیچ تغییر دیگری ثابت و پایدار باقی بمانند تا زمان معین به حرکت ادامه دهند و سپس مجدداً همه کیهان به احدیت می پیوندد. آن زمان قیامت آغاز و انسان به ملاقات خداوند نائل می شود.
چرا خداوند متعال روی خورشید و ماه این همه تأکید می کند و مگر ستارگان دیگر نیستند. چرا نمی فرماید ستارگان دیگر را تسخیر کرد.
جواب سئوال ها کاملاً روشن است چون موضوع مهم آفرینش حیات است و نقش خورشید و ماه در آن. همه هفت آسمان و زمین برای تداوم حیات است. (1)
1) سید محمد تقوی اهرمی، ویرایش جدید مهر 1398
هفت طبقه آسمان ها و زمین چیست؟
آیات و روایاتی که در مورد آسمان های هفت گانه وارد شده اند بسیار زیادند به طوری که اگر روایات مربوط به آن یکجا جمع شوند کتابی حجیم را تشکیل می دهند. تفسیر این گونه آیات و روایات نیز کار آسانی نیست و اکثر مفسرین ازتفسیر شایسته این گونه آیات و روایات فرومانده اند.
برخی از مفسرین معتقدند که این آسمان ها، آسمان های مادی هستند و هر کدام، آن را به گونه ای توجیه کرده اند. مثلاً برخی گفته اند مراد از هفت آسمان هفت طبقه جوّ است؛ و برخی دیگر نیز بر اساس نجوم قدیم گفته اند مراد از آن،هفت سیاره منظومه شمسی هستند؛ که با چشم غیرمسلّح دیده می شوند؛ یعنی خورشید، عطارد، زهره، ماه، مریخ، زحل و مشتری.
برخی نیز گفته اند مراد از هفت آسمان، هفت فلکی هستند که این اجرام هفت گانه روی آن ها مستقرّند. برخی از اندیشمندان نیز گفته اند هفت سیاره مثل زمین در عالم وجود دارند که هر کدام نیز آسمانی برای خود دارند، برخی نیز گفته اند کل عالم ما که متشکّل از میلیاردها کهکشان است آسمان اول است و این عالم ما،خود داخل یک عالم مادی دیگر است؛ آن عالم نیز داخل در عالم مادی دیگری است؛ تا برسد به عالم هفتم، این تفسیر، شبیه فرضیه عوالم پیازی است،که زمانی در کیهان شناسی مطرح بوده است.
برخی نیز احتمال داده اند که آسمان اوّل، همین عالم سه بعدی ماست و آسمان دوم عالمی چهاربعدی است و آسمان سوم، پنج بعدی است و... و آسمان هفتم، عالمی 9 بعدی است؛ و چون هربُعد برتری بر بُعد پایینتر یک نحوه احاطه دارد، بنابراین آسمان های هفت گانه به نحو خاصّی تو درتو خواهند بود؛ اما نه مثل تو درتو بودن دو شیء سه بعدی؛ البته ممکن است طبق نظریه نسبیّت عامّ اینشتین
در فیزیک و فلسفه حکمت متعالیه ملاصدرا، این عالم محسوس ما را چهاربعدی دانست؛ که در آن صورت آسمان هفتم ده بعدی خواهد بود؛ و جالب این است که امروزه در فیزیک نظری بحث عالم ده بعدی نیز مطرح شده و از نظرات جدّی و زنده بین فیزیکدانها است.
همۀ این نظرات مبنی بر این هستند که ما آسمان های هفت گانه را آسمان های مادی بدانیم؛ لکن هیچکدام این نظرات به صورت قطعی اثبات نشده اند و اکثر آن ها با ظاهر آیات و روایات ناسازگارند.
در بین این نظرات، دو نظریه اخیر (عوالم پیازی و عالم نه یا ده بعدی) از این جهت که آسمان های دوم به بالا را خالی از ستاره می دانند و آسمان ها را طبقه، طبقه و محیط به هم می دانند، تطابق بیش تری با آیات و روایات داشته و قابل تأمّلند؛ ولی تا زمانی که این نظرات به صورت قطعی اثبات نشده اند نمی توان آن ها را بر آیات قرآن تطبیق نمود.
حتی اگر اثبات هم بشوند باز معلوم نیست که منظور از هفت آسمان مطرح در آیات قرآن، صرفا همین آسمان ها باشند. البته فیزیکدانهایی که این دو نظریه را مطرح کرده اند اشاره ای به تعداد عوالم (آسمان ها) نکرده اند.
نظریه دوم در باب آسمان های هفت گانه این است که این آسمان ها، عوالمی مجرد(غیرمادی) هستند. در این نظریه نیز برخی گفته اند که آسمان اول مادی و شش آسمان دیگر مجرّدند؛ ولی برخی دیگر، همه آسمان های هفت گانه را مجرّد (غیر مادی) دانسته اند.
هم چنین برخی، این آسمان ها را فقط آسمان های مثالی (برزخی) دانسته اند؛ ولی عدّه ای دیگرگفته اند: برخی از آسمان های هفت گانه برزخی و برخی دیگر فوق برزخی و مربوط به عالم عقولند. عالم عقول عالمی است که نه تنها غیر مادی است،
بلکه حتی شکل و رنگ ومقدار و دیگر آثار ماده را هم ندارد؛ بر خلاف عالم مثال (برزخ)که در عین غیر مادی بودن برخی از آثار ماده مثل شکل و رنگ و مقدار را دارا است؛ موجودات مثالی (برزخی) شباهتی به موجوداتی دارند که ما در خواب می بینیم.
با بررسی آیات و روایات مربوط به آسمان های هفت گانه چنین به نظر می رسد که در برخی موارد مراد از آسمان های هفت گانه، آسمان های مادی است؛ و در برخی موارد دیگر مراد از آن ها، آسمان های معنوی و مجرد(غیر مادی) است.
لذا به نظر می رسد که بین این دو گونه روایات و آیات باید جمع کرد؛ گاه در خود روایات نیز بین این دو مطلب جمع کرده اند. کسی از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید: فاصله بین زمین و آسمان چه اندازه است. فرمودند: «مدّالبصر و دعوة المظلوم»؛ (به اندازه برد چشم و دعای مظلوم) در این روایت حضرت علی علیه السلام حکم هر دو آسمان را بیان فرمودند.
یعنی فاصله آسمان محسوس تا زمین به اندازه برد بینایی انسان است و فاصله آسمان معنوی تا زمین به اندازه برد دعای مظلوم است.
علامه طباطبایی در جمع بین این دو گونه آیات و روایات فرموده اند:
«جمع میان این دو حکم از آن جهت است که آن دو در حقیقت با یکدیگر متّحدند و نسبت میان آن ها، نسبت ظاهر و باطن است.» (1)
هم چنین فرموده اند:
«ظاهر این است که همه آسمان های هفت گانه مورد نظر قرآن کریم، آسمان های جسمانی هستند؛ که به صورت طبقه طبقه قرار گرفته اند و تنها آسمان زیرین که آسمان قابل مشاهده ماست دارای ستاره می باشد. لکن از آن جا که در آیات و روایت آسمان های هفت گانه
1) رسائل توحیدی؛ ص 189
محل رفت و آمد ملائکه معرّفی شده اند می توان نتیجه گرفتکه بین ملائک و این آسمان ها یک نحوه ارتباط است. برای ملائکه هفت عالم ملکوتی وجود دارد که غیر مادّی بوده و با این آسمان ها یک نحوه ارتباط دارند.» (1)
با مبنایی که علامه طباطبای اتخاذ نموده اند (وجود هفت آسمان مادّی و هفت آسمان مجرّد) می توان سه احتمال را در مورد آسمان های هفت گانه مطرح نمود.
آن زمین برزخی نیز آسمانی دارد که آن هم غیرمادی بوده و باطن آسمان مادّی است. خود آن زمین و آسمان دوم نیز باطنی دارند که مجرّدتر از زمین و آسمان دوم هستند، و آن، زمین و آسمان سوم است و به همین ترتیب هفت زمین و هفت آسمان وجود خواهد داشت که به ترتیب باطن همند؛ و هفتمین زمین و آسمان در اوج تجرّد بوده و جایگاه ملائک عظام مثل جبرئیل و میکائیل و اسرافیل است؛ و بر همه عوالم پایین تر از خود احاطه وجودی دارد.
رابطه این هفت عالم، با همدیگر، مثل رابطه صور ذهنی، ذهن، روح است. ذهن ما بر صور ذهنی ما احاطه وجودی دارد؛ و روح ما بر ذهن ما محیط است؛ به همین صورت آسمان هفتم بر همه آسمان ها احاطه وجودی دارد؛ و آسمان ششم نیز بر پنج آسمان پایین تر از خود احاطه وجودی دارد و... لذا نسبت این آسمان ها به همدیگر مثل نسبت کرات تودرتو نسبت به همدیگر نیست. این نظر مشهورترین و مقبولترین نظر در میان حکماست.
1) المیزان، علامه طباطبایی، ذیل آیه 12 سوره سجده
زمین و آسمان مادی(کلّ کیهان) زمین اوّلند؛ و پایین ترین مرتبه برزخ آسمان اوّل است. باز کلّ کیهان به علاوۀ پایین ترین مرتبه برزخ (آسمان اول)، زمین دومند و مرتبه بالاتر برزخ آسمان دوم است و به همین ترتیب هر آسمانی نسبت به آسمان بالاتر از خود زمین محسوب می شود. چون هر محیطی نسبت به محاط، آسمان است و هر محاطی نسبت به محیط، زمین است؛ بنابراین تمام عالم نسبت به آسمان هفتم زمین هفتم خواهد بود.
عالم ماده دارای هفت زمین و هفت آسمان مادی است.--- یا به صورت مدل جهان پیازی یا به صورت مدل جهان 9 یا 10 بعدی یا هر مدل دیگر --- و هر زمین و آسمانی دارای باطنی مجرّد است؛ و چون هر آسمان مادّی بزرگ تر و محیط بر آسمان کوچک تر است،باطن آن آسمان نیز بر باطن آسمان کوچک تر احاطه وجودی دارد.
این ها پاره ای از نظریات بود که خدمت شما بیان شد؛ ولی واقع مطلب این است که هنوز فهم قطعی در مورد هفت آسمان برای بشر امروزی حاصل نشده است؛ و هنوز این بحث نیاز به کنکاش جدّی و فراگیر دارد، ولی متأسفانه در این باب کار تحقیقی چندانی نشده است و البته تحقیق در این موضوع نیز کار آسانی نیست. حدود 10 جلد از کتاب بحار الأنوار درباره آسمان و جهان است و اگر کسی بخواهد حرف نهایی را در این باب بزند باید تمام این 10 جلد روایت را مورد پژوهش جدّی قرار دهد و افزون بر آن، باید با علم فیزیک نوین، فلسفه و عرفان نیز به حدّ کافی آشنا باشد. امید است که نسل های بعدی به این کار مهم و سخت اقدام نمایند. (1)
1) پرسمان دانشگاهیان
هفت آسمان و زمین چیست و کجا است؟
مسأله هفت آسمان یکی از مطالب چالشی بین کیهان شناسی با کتب آسمانی است. که از دیرباز مطرح بوده و دانشمندان و مفسران کتب آسمانی در مورد آن به اظهار نظر پرداخته اند. برخی آن را مخالف هیئت بطلمیوسی و نشانه اعجاز علمی قرآن و برخی معاصران مخالف علم و موافق هیئت بطلمیوسی دانسته اند. (1)
مقدمه
خداوند در قرآن کریم در هفت مورد به صراحت و در دو مورد به کنایه از آسمان های هفت گانه سخن گفته است. در یک مورد نیز به ظاهر از زمین های هفت گانه سخن گفته است.
اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ؛ (2)«خدا کسی است که هفت آسمان را آفرید و از زمین (نیز) همانند آن ها را فرمان (او) در میان آن ها فرود می آید». در سوره های بقره/ 29، اسراء/ 44، مؤمنون/ 86، فصلت/ 12، ملک/ 3 و نوح/ 15 نیز از آسمان های هفت گانه سخن به میان آمده است و در سوره مؤمنون، آیه17 نیز به ظاهر سخن از آسمان های هفت گانه است.
وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ امّا تصریح نشده است، همچنان که در آیه 13 از سوره عم وَبَنیْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِدَاداً به کنایه از آن یاد شده است. در آیه 12 سوره طلاق نیز به ظاهر از زمین های هفت گانه وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یاد شده، ولی به آن تصریح نشده است.
روایت بحار الأنوار (1)
«وَ بِأَسَانِيدَ أُخْرَى عَنِ النَّبِيِّ صلی الله علیه و آله قَالَ كُنَّا جُلُوساً مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَمَرَّتْ سَحَابَةٌ فَقَالَ أَ تَدْرُونَ مَا هَذِهِ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ هَذِهِ الْغَيَابَةُ يَسُوقُهَا اللَّهُ إِلَى أَهْلِ بَلَدٍ لَا يَعْبُدُونَهُ وَ لَا يَشْكُرُونَهُ هَلْ تَدْرُونَ مَا فَوْقَ ذَلِكَ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّ فَوْقَ ذَلِكَ موج مكفوف و سقف محفوظ [مَوْجاً مَكْفُوفاً وَ سَقْفاً مَحْفُوظاً] هَلْ تَدْرُونَ مَا فَوْقَ ذَلِكَ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّ فَوْقَ ذَلِكَ سَمَاءً أُخْرَى هَلْ تَدْرُونَ كَمْ مَا بَيْنَهُمَا قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّ بَيْنَهُمَا مَسِيرَةَ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ حَتَّى عَدَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ بَيْنَ كُلِّ سَمَاءَيْنِ مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ ثُمَّ قَالَ هَلْ تَدْرُونَ مَا فَوْقَ ذَلِكَ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّ فَوْقَ ذَلِكَ الْعَرْشَ فَهَلْ تَدْرُونَ كَمْ مَا بَيْنَهُمَا قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ فَإِنَّ بَيْنَ ذَلِكَ كَمَا بَيْنَ السَّمَاءَيْنِ ثُمَّ قَالَ هَلْ تَدْرُونَ مَا هَذِهِ هَذِهِ أَرْضٌ هَلْ تَدْرُونَ مَا تَحْتَهَا قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ قَالَ أَرْضٌ أُخْرَى وَ بَيْنَهُمَا مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ حَتَّى عَدَّ سَبْعَ أَرَضِينَ بَيْنَ كُلِّ أَرَضِينَ مَسِيرَةُ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ». (2)
ترجمه:
در منثور (..) به چند سند ديگر از پيغمبر صلی الله علیه و آله گفت: نزد او نشسته بوديم و ابرى گذشت، فرمود: مي دانيد اين چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند فرمود: اين غيابه است، خدايش به مردم شهرى مي راند كه نه او را ميپرستند و نه شكر مي كنند، مي دانيد بالايش چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند، فرمود: بالايش موجى است واداشته، و سقفى نگهداشته، مي دانيد بالاى آن چيست؟ گفتند خدا و رسولش داناترند، فرمود: آسمان ديگر، مي دانيد ميانشان چه اندازه است؟ گفتند
خدا و رسولش داناترند، فرمود: 500 سال راه تا هفت آسمان شمرد و ميان هر دو 500 سال راه.
سپس فرمود: مي دانيد بالاى آن ها چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند فرمود: عرش است، مي دانيد ميان آن دو چه اندازه است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند، فرمود: چون ميان دو آسمان، سپس فرمود: مي دانيد اين چيست؟ اين زمين است، مي دانيد زير آن چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند، فرمود: زمين ديگر و ميان هر دو 500 سال راه تا هفت زمين برشمرد كه ميان هر دو زمين 500 سال راه است. (1)
تاریخچه و دیدگاه ها
قرآن کریم هفت آسمان را از کلام نوح (2)نقل می کند.
علامه طباطبایی از آیه 12 سوره طلاق نتیجه می گیرد که مشرکان به هفت آسمان معتقد بودند و نوح به وسیله این مطلب با آنان احتجاج کرد.
پس معلوم می شود موضوع هفت آسمان قبل از اسلام و، بلکه پیش از پیدایش ادیان یهود و مسیحیت، نیز مطرح بوده است.
در کتاب مقدس بارها از آسمان سخن گفته شده است؛ گاهی آسمان مادی و گاهی آسمان روحانی که خارج از این دنیاست و در آن جا قداست و سعادت برقرار می باشد و محل مخصوص حضرت اقدس الهی است. و حضرت مسیح یا پسر انسان از آن جا نزول می کند.
خاخام های یهود بر این عقیده اند که هفت آسمان هست؛ سه تا از آن ها
هیولایی (یا جسمانی) و چهار تا روحانی می باشد که ملائکه و مقدسان ساکن در آن جا هستند. (1)
مدّتی پس از آن که قرآن کریم از آسمان های هفت گانه سخن گفت، نظریه های کیهان شناسی یونانی وارد حوزه جهان اسلام شد و مسلمانان در دوره خلافت عباسیان با هیئت بطلمیوسی (2)آشنا شدند و این اشکال پدید آمد که تعداد افلاک در هیئت بطلمیوسی نه عدد و تعداد آسمان های ذکر شده در قرآن هفت عدد است!
از این رو دانشمندان مسلمان در پی توجیه و انطباق یافته های علمی زمان خود با آیات قرآن بر آمدند. و در این رابطه چند راه حل ارایه کردند.
او افلاک هشتگانه را همان ملائکه ای می دانست که عرش را حمل می کنند. (4)او سعی کرد بدین وسیله بین کلام الهی و هیئت بطلمیوسی جمع کند.
1) ر.ک: به: جیمز هاکس، قاموس کتاب مقدس، ماده آسمان
2) بطلمیوس (Ptolemaos) منجم و جغرافی دان معروف یونانی صاحب کتاب های مجسطی و آثار البلاد (زنده در قرن دوم میلادی) او معتقد بود که زمین ساکن و مرکز جهان است و هفت فلک به دور آن می چرخند که عبارتند از (قمر، عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری، زحل، فلک هشتم که ستاره های ثابت هستند و فلک نهم یا فلک الافلاک یا فلک اطلس که همه افلاک در آن قرار دارند)
3) و در آن روز تخت (جهان داری و تدبیر هستی) پروردگارت را هشت (نفر) بر فرازشان حمل می کنند. (حاقه/ 17)
4) ابن سینا، رسائل، ص 128 و 129، به نقل از: التفسیر و المفسرون، ج 2، ص 426
کرد عدد افلاک را از نه، به هفت تقلیل دهد، امّا آرای وی مورد حمایت دانشمندان قرار نگرفت. (1)
علامه مجلسی (م 1111 ق): این محدث مشهور شیعه در مورد آیه 29 سوره بقره (ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ) (2)می نویسد: هفت گانه بودن آسمان ها منافاتی با نه گانه بودن آن ها که در علم نجوم، ثابت شده است، ندارد، زیرا در زبان دینی از آسمان هشتم و نهم به کرسی و عرش تعبیر شده است. (3)
حاج ملاهادی سبزواری، در کتاب شرح منظومه خویش که در سال 1261ق نوشته است، فلک هشتم را کرسی و فلک اطلس (فلک نهم) را همان عرش می داند و علّت آن را جمع بین عقل و شرع می داند. (4)
بررسی: بوعلی سینا، علامه مجلسی و ملاهادی سبزواری دلیل قانع کننده ای بر این تطبیق ارایه نکرده اند، و معنای لغوی و اصطلاحی عرش و کرسی با فلک هشتم و نهم مناسبتی ندارد.
کرسی به معنای تخت و کنایه از سلطه، سیطره، تدبیر و قیومیت خداست. (5)
عرش نیز در لغت، در اصل به معنای خانه سقف دار است و به معنای تخت حکومت نیز آمده است، چرا که بلند است. این واژه در قرآن و روایات به معنای مرکز دستورات عالم است که رشته امور جهان به آن منتهی می شود. (6)
مفسران نیز آن را به معنای «مظهر حکومت» دانسته اند. و منظور سلطنت و حکومت الهی است. (1)
بررسی: تعداد سیارات منظومه شمسی که تا زمان انتشار کتاب فوق (1335ش) کشف شده بود و مؤلف از آن ها اطلاع داشت، نه عدد بود، ولی شش عدد آن ها همراه با ماه به دور زمین می چرخند، لذا ایشان دو مورد (یعنی عطارد و زهره) را به حساب نیاورده و شش عدد باقی مانده را از آسمان های هفت گانه دانسته است و وقتی یکی کم آمده، کره ماه را اضافه کرده است.
فخر رازی: به نظر رازی آسمان های هفت گانه همان هفت فلک (قمر، عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری، زحل) است. وی آن را با هیئت بطلمیوسی تطبیق می داد. (3)
شیخ قاسمی: در تفسیر محاسن التأویل می گوید که آسمان های هفت گانه در قرآن همان سیارات هفت گانه است که برخی فوق برخی قرار دارند. (4)
بررسی: فخر رازی و شیخ قاسمی نمی دانستند که روزی اورانوس، نپتون (1846 م) و پلوتن (1930 م) و سیاره های کوچک بین مشتری و مریخ بر تعداد سیارات منظومه شمسی اضافه خواهد شد.
اصولاً همان طور که بیان خواهیم کرد لفظ «آسمان» در لغت و اصطلاح به معنای کرات آسمانی (سیارات و ستارگان) نیامده است تا هفت آسمان را بر هفت سیاره منظومه شمسی حمل کنیم.
بلی! آسمان به معنای جهت بالا، جوّ زمین و جایگاه ستارگان (فرقان/ 61، ابراهیم/ 24، ق/ 9) در قرآن آمده است، ولی به معنای خود ستارگان نیامده است. (1)
پس کلام نیازمند شیرازی، فخررازی و شیخ قاسمی، دلیلی ندارد و نوعی تحمیل بر قرآن است.
بررسی: این مطلب هم دلیلی ندارد و مخالف حس است، چرا که اعراب و غیر اعراب شب ها ستارگان زیادی می بینندکه می توانند راجع به آن ها فکر کنند، بلکه قرآن در برخی موارد مطالبی را ذکر می کند که بشر از شمارش و فهم آن ها ناتوان است؛ إِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لاَتُحْصُوهَا؛ (3)«و اگر نعمت های خدا را بشمارید، نمی توانید آن [ها] را شمارش کنید».
بلی! اگر مقصود ایشان این باشد که عدد هفت دلالت بر کثرت می کند، احتمال معقولی است که باید بررسی شود.
بررسی: این مطلب با معنای لغوی و اصطلاحی سماء مناسبتی ندارد همان طور که بیان خواهیم کرد.
از جمله نویسنده کتاب «راز آسمان های هفت گانه» می نویسد:
«با مطالعه و تحقیقی که اینجانب در این مورد داشتم به این نتیجه رسیده ام که منظور از«سبع سماوات» هفت لایه مجزا از اتمسفر است که زمین را در بر گرفته است و از مجاورت زمین شروع می شود و تا هزاران کیلومتر اطراف آن ادامه می یابد.
این هفت لایه که به صورت شماتیک نمایش داده می شود، به ترتیب از مجاورت زمین عبارتند از: لایه های هموسفر- یونوسفر- لایه n مولکولی- لایه o اتمی- لایه He اتمی- لایه H اتمی و بالاخره لایه خلاء که مقدار آن ها مجموعاً هفت تا می گردد. لازم به ذکر است که این لایه ها از هم مجزا هستند». (1)
سپس تذکر می دهد که پیشنهاد مادی بودن هفت آسمان منتفی کننده نظریه معنوی بودن آن ها نیست، زیرا نظم ماوراء مادی می تواند در خود ماده و عالم ماده ظهور داشته باشد، سپس با ارائه شکل ها، اطلاعات مفصلی راجع به ضخامت و محتوای این لایه ها ارایه می کند.
بررسی: آسمان گاهی به معنای جوّ زمین می آید (مثل ق/ 7)، پس این احتمال قابل طرح است و از این رو بعداً در مورد آن سخن خواهیم گفت.
1) مادی، رازهای آسمان هفتگانه، ص 84 به بعد
و هفت آسمان همان جوّ اتمسفری است که این سیارات هفت گانه را احاطه کرده است.
بررسی: هنگامی که از علامه شهرستانی پرسیدند چرا نپتون و پلوتن را به حساب نمی آورید؟ پاسخ داد که این دو سیاره با چشم عادی دیدنی نیستند. از این رو در فهرست قرآن و حدیث نیامده اند. (1)
اشکال اصلی سخن علامه شهرستانی آن است که لفظ «ارض» در لغت و اصطلاح بر شش سیاره یاد شده اطلاق نمی شود.
همین احتمال مورد قبول صاحبان تفسیر نمونه قرار گرفته است. (2)
تذکر: این سخن در حد یک احتمال طرح شدنی است و بدان خواهیم پرداخت.
سیارات آستروئید (کلید معمای هفت آسمان). (1)در ادامه توضیحات مفصلی در مورد هر یک از این سیارات آسمان ها ارایه می دهد.
بررسی: ایشان توضیح نمی دهد که چرا عطارد و زهره را از دور خارج کرد یا ماه را که از فراز سر ما عبور می کند، به حساب نیاورد.
نیز نمی گوید که چگونه سرنوشت زمین با خارج از منظومه شمسی (با توجه به حرکت خورشید، منظومه، ستاره های دنباله دار و...) بی ارتباط است.
بررسی: هرچند آسمان به معنای مقام قرب و حضور (آسمان معنوی) در همه آیات قرآن پذیرفتنی نیست، چون در برخی آیات سخن از نزول باران از آسمان (یعنی جوّ زمین و محل ابرها) است، مانند: وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً مُبَارَکاً، (3)اما سخن علامه در برخی موارد صحیح است و می تواند چهره بحث را در آن موارد عوض کند ما در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
نکته: قبلاً بیان شد که یهودیان و مسیحیان نیز آسمان معنوی را قبول داشتند.
تابان و خورشید در میانشان فروزان می باشد. خواه جوّ زمین که از لحاظ غلظت و رقت هوا به هفت قسمت تقسیم می شود، مورد نظر باشد و خواه هفت ستاره منظومه شمسی که خورشید چون چراغی کاشانه آن ها را گرم و نورانی می سازد.
احتمال دیگر این است که دلیل تقسیم آسمان ها به «هفت» نزد خدا روشن امّا بر بشر مجهول است. (1)
تذکر: اشکال این سخن که «هفت آسمان همان هفت سیاره منظومه شمسی باشد»، گذشت.
آسمان اول: منظومه شمسی؛
آسمان دوم: کهکشان راه شیری؛
آسمان سوم: مجموعه ای از کهکشان ها است به نام «المجموعة المحلیة»؛
آسمان چهارم: فلک «عناقید الدرجة الاولی» که حدود 20 تا 50 میلیون سال نوری از ما دور است.
آسمان پنجم: فلک «عناقید الدرجة الثانیة» که 100 تا 150 میلیون سال نوری از ما دور است.
آسمان ششم: فلک «عناقید الدرجة الثالثة» که 2 -3 بلیون سال نوری از ما فاصله دارد.
آسمان هفتم: آسمانی است که از امواج رادیویی آن خبر داریم. (2)
بررسی: سخن ایشان دلیلی ندارد، یعنی لفظ «سماء» در لغت و اصطلاح بر کهکشان خاصی اطلاق نشده و کاربرد آن در قرآن به این صورت اثبات نشده است.
از نظر وی ریشه تعیین عدد هفت همان افکار یونانیان است که از دانشمندان اسکندریه به ارث رسیده است که به وجود نه فلک قایل بودند که هفت عدد آن ها (ماه، عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری، زحل) به دور زمین می چرخند و فلک هشتم جایگاه ثوابت و فلک نهم مبدأ حرکت (فلک اطلس) می باشند. این افکار از طریق فارابی و بوعلی به ما رسید و باعث تطبیق با «سموات سبع» قرآن و عرش و کرسی شد. در حالی که دانشمندان با علوم جدید حدود ششصد سیاره بسیار کوچک را میان مریخ و مشتری یافته اند که بزرگ ترین آن ها «سرس» نام و 500 میل قطر دارد. پس اگر خدا فرمود که هفت آسمان هست، منافاتی ندارد که تعداد بیش تری آسمان وجود داشته باشد و عدد قید نیست و این عدد هفت در قرآن دلیل بر انحصار تعداد آسمان ها نیست. (1)
بررسی: برخی نویسندگان معاصر به طنطاوی به شدت اشکال کرده اندکه این سخنان خلاف ظاهر آیات قرآن است که عدد هفت را معین می کنند. (2)
دکتر محمد صادقی: وی تعداد آسمان ها را واقعاً هفت عدد می داند و آسمان را جرم و نه فضای خالی، معرفی می کند به اعتقاد دکتر صادقی تمام سیارات منظومه شمسی از آسمان اول است و آسمان های دیگر بر آن احاطه دارد که نمی دانیم در آن ها چیست. و همه در اثر تقسیم گاز اولیه جهان به وجود آمده اند. (3)
برخی صاحب نظران: با طرح مسأله هفت آسمان قرآن کریم مدعی شده اند
که با توجه به کشفیات جدید علوم کیهان شناسی در صحنه کهکشان ها، این گزاره قرآن نوعی اعجاز علمی است. (1)
تذکر: در ادامه در مورد این دو دیدگاه سخن خواهیم گفت.
نکات تفسیری
اکنون برای روشن شدن مقصود قرآن از هفت آسمان و زمین به چند پرسش اساسی پاسخ می دهیم و دیدگاه های اهل لغت و مفسران قرآن را بررسی کنیم.
پرسش اول: مقصود از آسمان (سماء) چیست؟
کلمه «سماء» و مشتقات آن که سیصد و ده بار در قرآن کریم به کار رفته است، مفهوم جامعی دارند که مصادیق و معانی متعددی از آن ها اراده می شود، لذا در لغت، علم و قرآن با مقاصد و معانی متفاوتی به کار می رود.
الف. در لغت: از ریشه «سمو» (به معنای بلندی) است و اصل آن از آرامی، سریانی و عبری (شیمیا) است. (2)
و به معنای بالا و برتر (فوق) است.
آسمان هر چیزی، بالای آن چیز را گویند، حتی برخی از اهل لغت ادعا کرده اند که هر بالایی نسبت به پایین آن، آسمان و هر پایین نسبت به بالای آن، زمین است. (3)
ب. در فیزیک جدید: آسمان در فیزیک جدید چنین تعریف می شود. «پدیده ای نابوده [معدوم] و گنبدنما که زمینه دیدن سیارات و ستارگان است». (4)
ج. آسمان در قرآن: واژة «سماء» (آسمان) در قرآن به صورت مفرد (السماء -سما) و جمع (سموات -السموات) بیش از سیصد مرتبه به کار رفته است، ولی در همه موارد یک معنا و مصداق مورد نظر نیست. به طور کلی آسمان در قرآن در دو مفهوم مادی (حسی) و معنوی به کار رفته است. که برخی از موارد آن چنین است.
آسمان (سما) در معنای بالا (جهت بالا)؛ این معنا موافق معنای لغوی آسمان است. مانند (أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ﴾؛ (1)«هم چون درخت پاکیزه ای است که ریشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است». این معنا را برخی از مفسران معاصر آورده اند، (2)ولی برخی دیگر از صاحب نظران برآنند که این معنا به صورت مجازی یا مسامحه در قرآن به کار رفته است، (3)چرا که فوق (جهت بالا) جمع بسته نمی شود، پس برای مثال «سبع سموات» نمی تواند به این معنا باشد.
آسمان به معنای جوّ اطراف زمین؛ یعنی جایی که ابرها قرار گرفته اند و هوا در آن است. مانند وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً مُبَارَکاً؛ (4)«و از آسمان، آبی پربرکت فرو فرستادیم».
آسمان به معنای مکان سیارات و ستارگان؛ مانند تَبَارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَجَعَلَ فِیها سِرَاجاً وَقَمَراً مُنِیراً؛ (5)«خجسته (و پایدار) است آن (خدایی) که در آسمان برج هایی قرار داد؛ و در آن، چراغ (= خورشید) و ماهی روشنی بخش قرار داد».
آسمان به معنای مقام قرب و مقام حضور که محل تدبیر امور عالم است؛ برخی از مفسران مثل علامه طباطبایی (در موارد متعدد «سماء» را به این معنا ارجاع داده اند. (1)مانند یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ؛ (2)«کارها را از آسمان تا زمین تدبیر می کند».
آسمان به معنای موجود عالی و حقیقی؛ برخی از صاحب نظران برآنند که آسمان در قرآن همان گونه که به معنای آسمان مادی به کار رفته است. «مثل سموات سبع»، در معنای علوّ مرتبة وجود و موجود عالی نیز به کار رفته است که همان سماء معنوی و عالم فوق ماده است و همه هستی از آن مرتبه بالاتر نازل می شود. (3)مانند وَفِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَمَاتُوعَدُونَ؛ (4)«و روزیِ شما و آن چه وعده داده می شوید در آسمان است».
جمع بندی
لفظ «سماء» در قرآن، علم و لغت در معانی و مصادیق مختلف به کار رفته است. به عبارت دیگر، مشترک لفظی است هرچند ممکن است برخی از این معانی و مصادیق را در یک مفهوم واحد جمع کرد برای مثال معنای چهارم و پنجم قرآنی. (5)را می توان در معنای آسمان معنوی جمع کرد.
پرسش دوم: مقصود از زمین (ارض) چیست؟
واژه «ارض» 461 بار در قرآن کریم به کار رفته و هیچ گاه به صورت جمع نیامده
است، بلکه همیشه مفرد استعمال شده است. این کلمه در لغت و قرآن معانی و مصادیق مختلف زیر را دارد:
الف) در لغت: ارض جنس است و جمع آن «ارضون و اراضی» است و به معنای کره خاکی می باشد که انسان بر روی آن زندگی می کند، البته گاهی به مفهومی در مقابل «سماء» آمده است که به معنای هر چیز پست و پایین می باشد. (1)نیز در معنای جرم به کار رفته است، اما معنای حقیقی آن پایین، مقابل بلندی و بالا (سما) است و هنگامی که مطلق گفته شود، به معنای کره خاکی است. (2)
ب) در قرآن کریم: ارض در چند معنای زیر به کار رفته است.
به صورت اسم خاص و علم شخصی است (مثال ها و آیات آن زیاد است).
در قرآن در مورد تبعید محارب ها آمده است، (أَوْ یُنفَوْا مِنَ الْأَرْضِ)؛ (3)«یا از سرزمین (خود) تبعید گردند».
روشن است که مراد از «ارض» در این جا کره زمین نیست، بلکه مقصود سرزمین آن هاست.
در مقابل «سما» به معنای عالم ماوراء طبیعت، (وَلکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ...)، (4)«ولیکن او در زمین (دنیاپرستی) ماندگار شد و از هوس خویش پیروی کرد...».
در این جا «اخلد الی الارض» به معنای دلبستگی به زمین و دنیاست که یک امر قلبی است. بر اساس این معنا و با این اطلاق، آسمان مادی هم ارض است، (1)یعنی آسمان و زمین هر دو جزء دنیاست.
طبقات داخلی زمین ارض هنگامی که جمع بسته شود (ارضون)
مناطق آباد زمین یا اقلیم های آن ارض وقتی جمع بسته شود (ارضون)
تذکر: برخی مفسران این دو معنای اخیر را به صورت احتمال در زیر آیه 12 سوره طلاق بیان فرموده اند. (2)
در قدیم اقلیم های هفت گانه داشته اند و امروزه هم زمین را به مناطق هفت گانه (دو منطقه منجمد شمالی و جنوبی- دو منطقه معتدل - دو منطقه حاره و یک منطقه استوایی) تقسیم می کنند.
نتیجه
می توان گفت که واژه «ارض» مثل «سما» دو قسم مصداق ارزشی (معنوی) و غیرارزشی (مادی) دارد و زمین (حسی) غیرارزشی گاهی به معنای قطعات و قاره ها (طبقات داخلی زمین) کره خاکی می آید و ارض ارزشی (معنوی) به معنای عالم پست طبیعت به کار می رود.
پرسش سوم: مقصود از سبع (هفت) چیست؟
واژه سبع (هفت) در عربی به دو صورت زیر به کار می رود.
الف) به معنای عدد مشخص و معین؛ که در ریاضیات به کار می رود.
ب) به عنوان نماد کثرت؛ چرا که گاهی در عرب کلمه «هفت» در معنای کنایی آن (تعداد زیاد و کثیر) مراد به کار می رود.
برای مثال در قرآن چنین می خوانیم: وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن به عده سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیرٌ حَکِیمٌ؛ (1)«و اگر (برفرض) هر درختی که در زمین است قلم شود، درحالی که دریا (مرکب شود و) بعد از آن، هفت دریا به کمکش آید، (آفریده ها و) کلمات خدا پایان نمی یابد؛ به راستی که خدا شکست ناپذیری فرزانه است».
روشن است که مراد از «هفت دریا» در این جا بیان کثرت است و اگر صدها دریا هم باشد، برای نگارش کلمات خدا کافی نیست. برخی از مفسران در آیات سبع سموات احتمال دوم را ذکر کرده اند(2). و برخی صاحب نظران احتمال اولرا قوی دانسته اند(3)، ولی هر دو احتمال در «سبع سموات» بعید به نظر نمی رسد.
اگر احتمال اول را پذیرفتیم، مراد (در آیه 12 سوره طلاق) آن است که هفت آسمان واقعی وجود دارد و اگر احتمال دوم را پذیرفتیم، مراد آیه این است که تعداد زیادی آسمان وجود دارد. بر حسب معانی مختلف «ارض و سما» که بیان شد، معانی متناسب و متفاوتی از آیه پیدا می شود، مانند:
هفت آسمان پر از ستاره و سیاره آفرید.
هفت کره زمین آفرید.
هفت طبقه جوّ زمین را آفرید.
هفت طبقه داخلی زمین را آفرید.
هفت مرتبه عالی وجود و مقام قرب آفرید.
هفت مرتبه پایین از طبیعت آفرید.
پرسش چهارم: مقصود از مثل هم بودن (مثلهن) در آیه چیست؟
در مورد مثل و همانندی در آیه (طلاق/ 12) چند احتمال وجود دارد.
الف) همانندی آسمان و زمین در تعداد (عدد هفت)؛ (1)
یعنی خداوند هفت آسمان آفرید و همانند آن ها هفت زمین خلق کرد. در این صورت «مِن» در (مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ) برای بیان جنس است، یعنی از جنس زمین نیز هفت عدد آفرید.
اگر این احتمال را در مورد «مثل» بپذیریم، همان احتمال های گذشته در مورد زمین و آسمان (ارض- سما) باز می گردد و لازم است به صورت متناسب در نظر گرفته شود. برای مثال:
هفت طبقه آسمان (جو زمین) با هفت طبقه داخلی زمین.
هفت عالم و جهان پر از ستاره با هفت عدد کره زمین.
هفت مرتبه عالی وجود و حضور و قرب الهی با هفت مرتبه وجودی پایین.
ب) همانندی زمین و آسمان در شناور شدن در فضا؛
یعنی همان گونه که خداوند سیارات و ستارگان آسمان ها را در فضا شناور و بدون تکیه گاه و ستون آفرید زمین را نیز به همان گونه خلق کرد. (2)
در این صورت آسمان به معنای مجموعه سیارات و ستارگان معنا می شود و زمین به معنای کره خاکی است. ممکن است عدد «هفت» در مورد زمین مقصود نباشد.
ج) همانندی در مورد ملکوتی بودن؛
یعنی خداوند آسمان (مقام قرب و حضور و ملکوت) را آفرید و از زمین چیزی شبیه آسمان آفرید، یعنی انسانی را خلق کرد که مرکب از ماده زمینی و روح ملکوتی آسمانی است. (1)
در این صورت «من» در مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ به معنای نشویه است، یعنی از زمین (خاک) انسانی ملکوتی مانند آسمان ملکوتی نشأت گرفت و آفریده شد. در این صورت چند معنای «ارض» و «سما» مطرح نمی شود، بلکه آسمان به معنای مقام قرب، حضور و ملکوت است و منظور از ارض نیز کره خاکی یا مرتبه پست طبیعت خواهد بود.
پرسش پنجم: مقصود قرآن از واژه «هفت آسمان» چیست؟
با توجه به مقدماتی که گذشت و معانی و مصادیقی که برای کلمه «ارض، سما، سبع و مثل» بیان شد، نتیجه می گیریم که چند احتمال زیر در مورد ترکیب «هفت آسمان» وجود دارد.
الف) هفت آسمان پر از ستاره و سیاره مثل هفت کره خاکی زمین؛
این مطلب از نظر علمی نیز ممکن است، چراکه برخی دانشمندان می گویند میلیون ها خورشید و سیاره مشابه زمین در کهکشان های جهان وجود دارد؛ و وجود جهان های مشابه این آسمان پرستاره را حدس می زنند، زیرا دانشمندان علم نجوم و فیزیک کیهانی با تلسکوپ های خود توانسته اند میلیاردها ستاره و سیاره را ببینند، ولی باز می گویند هنوز فضاهای ناشناخته و تاریکی هست که از دامنه دید ما بیرون است. (2)
پس احتمال وجود شش جهان مشابه و شش آسمان دیگر که هنوز کشف نشده باشد، وجود دارد و این مطلب با ظاهربرخی آیات قرآن نیز همگونی دارد، إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ؛ (1)«در حقیقت، ما آسمان نزدیک را با زیور سیّارات آراستیم».
ب) هفت مقام قرب و حضور و موجود عالی معنوی (هفت آسمان) در مقابل هفت مرتبه پست وجودی طبیعت (هفت زمین)؛
تذکر: در این دو صورت مثل بودن آسمان و زمین در «هفت بودن» آن هاست.
الف) خدا آسمان های زیادی (مجموعه کرات، سیارات و...) و زمین های زیادی (کره های خاکی مشابه زمین) خلق کرد که همه در فضا شناورند.
ب) تعداد زیادی از طبقات جوّ زمین را و تعداد زیادی از طبقات داخلی زمین یا قطعات زمین و اقلیم ها را آفرید. امروزه در علوم زمین شناسی و هواشناسی طبقات آن ها را از نظر مقدار تراکم مواد یا مواد سازنده آن ها تقسیم می کنند. در این صورت آیه به این طبقات اشاره دارد یا اشاره آیه به مناطق هفت گانه زمین می باشد که قبلاً بیان کردیم.
ج) مراتب معنوی و مقامات قرب و حضور و موجودات عالی بسیار و مراتب پست طبیعت را که بسیار است خلق کرد.
تذکر: در این جا احتمال های دیگری نیز می تواند وجود داشته باشد که برخی افراد نیز بدان ها اشاره کرده اند، ولی چون بسیار ضعیف و دور از ظاهر آیه است، به آن ها اشاره نکردیم (مثل این که مراد هفت سیاره منظومه شمسی باشد)، البته در
1) صافات/ 6
بین همین احتمال هایی نیز که ذکر شد، برخی با ظاهر آیه مناسب تر و برخی دورتر است که قضاوت و اختیار هر معنا را به عهده خوانندگان صاحب نظر می گذاریم؛ هرچند قضاوت قطعی در این موارد بسیار سخت است.
پرسش ششم: مقصود از هفت زمین چیست؟
در قرآن کریم آیه ای صریح در مورد هفت زمین وجود ندارد. تنها آیه ای که می تواند اشاره به هفت زمین محسوب شود، همین آیه 12 سوره طلاق است، البته اگر مثل بودن در این آیه را به معنای «مثل هم بودن در عدد هفت» بدانیم؛ در حالی که دو احتمال دیگر در مورد مثل بودن (مثل بودن در شناوری کرات در فضا و مانندی در ملکوتی بودن) وجود داشت.
به خلاف قرآن، در روایات ترکیب «الارضین السبع» (زمین های هفت گانه) آمده است: «لااله الا الله رب السماوات السبع والارضین السبع»؛ (1)و در نهج البلاغه نیز کلمه «الارضین» آمده است. «ورکوبها اعناق سهول الارضین»؛ (2)«(کوه ها) بر گردن همواری های زمین ها سوارند».
«الم یکونوا ارباباً فی اقطار الارضین»؛ (3)«آیا در آن حال مالک و سرپرست سراسر زمین نبودند و رهبر و پیشوای همه دنیا نشدند؟».
«فهم حکام علی العالمین وملوک فی اطراف الارضین»؛ «(اعراب) در اطراف زمین ها پادشاهان شدند.» و «الارضین المدحوة...».
با توجه به قراین موجود در کلام حضرت امیر7 «ارضین» در همه موارد به معنای «قطعات زمین و خشکی»هاست.
بررسی
پس معلوم می شود تمام کسانی که قاطعانه یک معنا را به قرآن نسبت داده و بر آن پا فشاری کرده اند، به راه صواب نرفته اند، علاوه بر اشکال های روشنی که این دیدگاه ها داشتند و به برخی از آن ها اشاره کردیم.
با توجه به این مطلب، ادعای اعجاز علمی قرآن در آیات مربوط به هفت آسمان صحیح به نظر نمی رسد، حتی اگر یک نظریه علمی در مورد هفت آسمان به اثبات برسد، باز اعجاز علمی ثابت نمی شود، چرا که موضوع هفت آسمان قبل از اسلام، در قوم نوح و بین یهودیان مطرح بود.
معارض هستند و اگر هم هر دو (علم و دین) یک معنا از آسمان را اراده کنند، باز علم وجود آسمان های هفت گانه را نفی نمی کند، بلکه آن ها را هنوز اثبات نکرده است، امّا قرآن از طریق وحی از وجود آن ها خبر می دهد پس ممکن است در آینده آسمان های دیگری کشف شود و گزاره دینی به اثبات برسد.
«ماجرای هفت آسمان از این ها هم روشن تر است، بدون استثناء همه مفسران پیشین آن را به روانی و آسانی بر تئوری های هیئت بطلیموس تطبیق می کردند (و چرا نکنند؟ همه ظواهر بر آن دلالت دارد) و فقط در قرن نوزدهم و بیستم است که مفسران جدید قرآن (عرب و غیرعرب) به فکر تفسیر تازه ای از این آیات آن هم در پرتو معارف جدید می افتند».
نکته جالب این که ایشان کار تطبیق هفت آسمان با هیئت بطلمیوس را به همه مفسران پیشین نسبت می دهد! ولی اگر کسی مراجعه کوتاهی به تفاسیر عیاشی، قمی، مجمع البیان، تبیان و... بنماید، متوجه می شود که این نسبت در مورد بسیاری از مفسران صحیح نیست.
نکته آخر این که این مطلب که ایشان مسأله هفت آسمان را از جنس علم ناقص زمانه می داند. (2)
صحیح به نظر نمی رسد، چون قرآن این مطلب را از حضرت نوحعلیه السلام نقل می کند. پس مسأله از انبیاء پیشین است، نه از فرهنگ عرب و علم ناقص زمانه پیامبر صلی الله علیه و آله و در حالیکه هنوز انتهای جهان کشف نشده است، نسبت دادن، «علم ناقص» به مسائل قرآنی، نوعی پیش داوری بدون دلیل علمی است. (1)
تصوير هفت آسمان در قرآن و نهج البلاغه
برخي براين نظرند که مراد از السماء الدنيا همين آسمان مشهود است وشش آسمان ديگر براي بشر شناخته نيست.
1-آسمان دنيا
درسه آيه از قرآن آمده که خداوند السماء الدنيا را به کواکب يا مصابيح آراسته است. (2)
اين تعبير دردو مورد از آن ها پس از عبارت سبع سماوات آمده است. (3)
دراين خصوص که مراد از السماء الدنيا کدام است اختلاف نظر هست. طبق نظر برخي، مقصود از آن اولين طبقه جو زمين به نام تروپوسفراست که ابرها،رعد وبرق، برف، تگرگ، وباران در آن پديد می آيد. (4)
برخي براين نظرند که مراد از السماء الدنيا همين آسمان مشهود است وشش آسمان ديگر براي بشر شناخته نيست. (5)
برخي معتقدند که نظر نخست نادرست است، زيرا نه مردم عصر نزول طبقه اي به نام تروپوسفر می شناختند ونه کواکب در جو زمين قرار دارند.
نظر دوم را نيز درست نمی دانند، زيرا بر اين باورند که هفت آسمان نزد مردم عصر نزول شناخته شده بود.
بنابراين در قرآن دردو موردعبارت «السماوات السبع» (1)و در 190 مورد السماوات آمده است که «ال» تعريف در آن ها حاکي از شناخته بودن آسمان هاي هفت گانه نزد آنان است.
برخي نيز گفته اند اگر بخواهيم اين آيات رادر بستر تاريخي آن ها معنا کنيم، بايد بگوييم مراد از هفت آسمان به ترتيب آسمان هاي ماه، عطارد، زهره، خورشيد، مريخ،
مشتري، و زحل است که قدما با درک ظاهري و چشم غير مسلح خود شناخته بودند.
براين اساس، آسمان اول همان آسماني خواهد بود که ماه در آن سير می کند. (2)
به نظر می رسد مردم بين النهرين وعرب چون در بيش تر شب ها ثوابت را همراه ماه می ديدند از سر پندار سطحي خود ثوابت را در آسمان اول می دانستند. (3)
اين باور برخلاف ديدگاه بطلميوس است که ثوابت را بر فراز آسمان هفتم می دانست. (4)
برخي احتمال داده اند که شايد اين آيات تا حدودي همان معناي حقيقي اوليۀ هفت آسمان را، که ريشه در تمدن بين النهرين دارد، افاده می کند، اما در آيات ديگر که واژه سماوات وجز آن با واژه سبع نيامده، معناي حقيقي اوليه چندان منظور
نظر نيست، بلکه از هر دو سماء وسماوات يک معنا قصد می شود وآن عبارت از همان آسمان مشهود است. شاهد اين معنا اين است که در قرآن کريم هيچ گزارشي تفصيلي راجع به آسمان ها مشتمل برذکر ويژگي هر يک از آن ها نيامده است.
از مهم ترین آياتي که در آن تعبير السماء الدنيا آمده، آيات 11 و 12 از سوره فصلت، به اين قرار است:
ثم استوي الي السماء وهي دخان فقال لها وللارض ائتيا طوعا او کرها قالتا اتينا طائعين* فقضاهن سبع سماوات في يومين واوحي في کل سماء امرها وزينا السماء الدنيا بمصابيح وحفظا ذلک تقدير العزيز العليم. سپس نتيجه گرفته شده که دراين دو آيه قراين چندي وجود دارد که حاکي است مراد از سبع سماوات همين آسمان مشهود است. ضمير هن در فقضاهن به المساء در آيه قبل از آن برمي گردد، يعني خداوند السماء را، که نخست به صورت دود (دخان) بود، به هفت آسمان تبديل کرد؛ چنان که در جاي ديگر آمده است: ثم استوي الي السماء فسواهن سبع سماوات. (1)بنابراين بايد هفت آسمان را در همين آسمان مشهود جستجو کرد.
اين اظهار نظر به نوعي مصادره به مطلوب است، زيرا معناي السماء را به همين آسمان مشهود محدود کرده وبعد هفت آسمان را در همين آسمان مشهود جستجو کرده است؛ حال آن که معناي آيه همين آسمان مشهود نيست، بل مطلق آسمان است واز طرفي هر «ال» که «ال» تعريف نيست تا بگوييم مراد از السماء آسمان مشهود است.
اصلاً هنگام آفرينش آسمان وزمين انسان وشاهدي نبوده!
1) بقره/ 29
برخي هم استدلال کرده اند که اگر مراد از سماوات آسمان هايي غير از همين آسمان مشهود بود، اقتضا داشت در قرآن شرحي دربارۀ آن ها می آمد تا مخاطبان قرآن با آن آسمان ها هم آشنايي پيدا می کردند؛ حال آن که چنين نيست ودر هيچ آيه اي از قرآن توضيحي، حتي به اجمال، دربارۀ آسمان هاي ديگر نيامده است، بلکه آمده است که به آسمان هاي هفت گانه نظر کنيد (1)وماه وخورشيددر آسمان هاي هفت گانه قرار دارد. (2)
درپاسخ بايد گفت شايد مهم ترین اشکال دراين گونه اظهار نظرها اين باشد که برخي نزول قرآن و فهم آن را منحصر در مخاطبان عصر پيامبر صلی الله علیه و آله می دانند وتوقع دارند همه آيات واسرار قرآن را همگان در هر زمان ومکان و بدون مراجعه به عدل قرآن وثقل اصغر وتوضيح آنان بيابند
وبفهمند. اگر، درکنار قرآن، نيم نگاهي به احاديث فراوان پيشوايان ومعصومان وتوضيحات مبسوط آنان دربارۀ زمين و آسمان می افکندند، ديگراين توقع را نمی داشتند که بايد درباره آن ها شرحي در قرآن می آمد تا مخاطبان قرآن با آن ها آشنايي می يافتند. در ادامه به برخي از روايات اشاره خواهد شد.
2-آسمان هاي هفت گانه در نهج البلاغه وروايات ديگر امامان
امير مؤمنان درخطبه 91، که به خطبه اشباح معروف است، درباب آفرينش آسمان ها می فرمايد:
«ونظم بلا تعليق رهوات فرجها ولا حم صدوع انفراجها و وشج بينها وبين ازواجها و ذلل للهابطين بامره والصاعدين باعمال خلقه حزونه معراجها نادها بعد اذ هي دخان فالتحمت عري اشراجها وفتق بعد الارتتاق صوامت ابوابها واقام رصدا من الشهب الثواقب
علي نقابها و امسکها من ان تمور في خرق الهواء بايده وامرها ان تقف مستسلمه لامره وجعل شمسها آيه مبصره لنهارها وقمرها آيه ممحوه من ليلها فاجراهما في مناقل مجراهها وقدر سيرهما في مدارج درجهما ليميز بين الليل والنهار بهما وليعلم عدد السنين والحساب بمقاديرهما ثم علق في وها فلکها وناط بها زينتها من خفيات دراريها ومصابيح کواکبها و رمي مسترقي السمع بثواقب شهبها و اجراها علي اذلال تسخيرها من ثبات ثابتها ومسير سائرها وهبوطها وصعودها ونحوسها وسعودها؛ (و گشادگي [وتنگي] وپست و بلندی ها را منظم کرد، وشکاف هاي آن را به هم آور، و هريک را با آن چه جفت آن بود پيوند نمود ودشواري فرود آمدن و برشدن را آسان فرمود. بر فرشتگاني که فرمان او را به خلق رسانند يا اعمال آنان را بالا برند وبه ثبت در آرند.
آسمان را که دودي بود متراکم بخواند، بيامد وسر بر خط گذاشت، و هر جزء آن جزء ديگري را نگاه داشت. پس، درهاي بسته آن را بگشاد وبر شکاف ها نگهباناني از شهاب هاي روشن نهاد، و نگاهشان داشت چنان که بايد، تا در فضاي شکافته به جنبش درنيايد، و بفرمود به آسمان تا بماند گردن نهاده به فرمان، وآفتاب را آيتي کرد روشن کننده که به روز در آيد، وما را آيتي که تاريکي شب نور آن بزدايد. پس آفتاب وماه را در منزلگاه هاشان روان فرمود، و مدت گردش آن دو را در خانه ها معين نمود تا بدين گردش روز را از شب دانند وحساب ساليان و اندازه گيري زمان را توانند.
پس، درفضاي هر آسمان فلک آن را آويزان کرد، وزينتي از گوهرهاي تابنده وستارگان رخشنده بدان ها بست وفروزان کرد، وشيطان هاي دزديده نيوش را با نيازک (شهاب) های روشن براند، وستارگان را بدان سان که بايد رام ومسخره گرداند، چنان که ثابت آن بر جاي ماند و گردنده آن روان وبالا رونده، و فرود آينده، ونحس، وسعد آن به فرمان. (1)
1) نهج البلاغه شهیدی، خطبه 91،ص 77 و 78
امير مؤمنان علیه السلام، در چگونگي آفرينش زمين و آسمان ورتق و فقتق طبقات آن، چنين می فرمايد:
«وکان من اقتدار جبروته وبديع لطائف صنعته ان جعل من ماء البحر الزاخر المتراکم المتقاصف يبساً جامداً ثم فطر منه اطباقا ففتقها سبع سماوات بعد ارتتاقها فاستمسکت بامره و قامت علي حده وارسي ارضاً يحملها الاخضر المثعنجر والقمقام المسخر قد ذل لامره واذعن لهيبته و وقف الجاري منه لخشيته؛ (1)واز نشانه های توانايي و عظمت وشگفتي دقيقه های صنعت او اين است که از آب دريايي موج زننده و هر موجي موجي را شکننده، خشکي پديد آورد، وآن را طبقه ها کرد. پس طبقه ها را از هم گشود، وآن را هفت آسمان فرمود، از آن پس که به يکديگر بسته بود، وبه فرمان او آسمان ها چنگ در يکديگر نهادند وآنجا که بر پايشان کرده بود ايستادند، وزميني را ايستانيد استوار برجاي وپايدار، که برمي دارد آن را آبي سبز رنگ روان، و دريايي به فرمان. براي فرمان پروردگار خوار وبزرگي او بد رفتار، و آب روان بايستاد واز بيم او سر به فرمان نهاد».
امير مؤمنان علیه السلام درپاسخ به اين کواء، که از تفسير آيه انا زينا السماء الدنيا بزينه الکوکب (2)پرسيده بود، کواکب را به نجوم تفسير می فرمايد ومراد از تزيين آسمان فرودين را به زينت کواکب همين ستارگاني می داند که در آسمان اول اند و شهرهايي همچون شهرهاي زميني دارند وهر شهري با ستوني از نور مربوط و پيوسته است که طول آن ستوني نوراني به قدر مسير دويست وپنجاه سال راه است: «ان لهذه النجوم التي في السماء مدائن مثل المدائن التي في الارض مربوطه کل مدينه الي عمود من نور طول ذلک العمود في السماء مسيره مأتين وخمسين سنه». (3)
حال اگر مراد از آسمان هاي هفت گانه همان آسمان معهودي باشد که اجرام هفت گانه ماه، عطارد،؛ زهره، خورشيد، مريخ، مشتري، و زحل در آن قرار دارند، پس جايگاه آسمان فرودين و کواکب آن و شهرهاي آن در کجاست؟ اما اگر مراد از آسمان اول را همين آسمان مشهود و تا حدي شناخته بدانيم وشش آسمان بعدي را همچنان ناشناخته بينگاريم، آن گاه اين فرضيه را می توان پذيرفت که بشر هنوز به ستارگاني که شهرهايي همچون شهرهاي زميني دارند دست نيافته است؛ آن هم شهرهايي که با ستوني از نور درهمين آسمان دنيا به هم مرتبط و پيوسته است.
3- نام ها و رنگ هاي آسمان هاي هفت گانه در نهج البلاغه
مردي شامي (ظاهرا ابن کواء) درمسجد جامع کوفه از امير مؤمنان علیه السلام درباره چيستي آفرينش آسمان ها می پرسد وپاسخ می شنود که آسمان ها از بخار آب آفريده شده اند. امام در پاسخ به اين پرسش که آسمان دنيا (فرودين) از چيست فرمود: آسمان دنيا از موجي مکفوف (محدود) ومهار شده است.
شگفت آور آن که مطابق قواعد علمي، هر چند اين آسمان تموج دارد، بايد از هم بپاشد وفرو ريزد، از موجي است مکفوف ومهار شده! (1)
کان علي بن ابي طالب علیه السلام بالکوفه في الجامع اذ قام اليه رجل من اهل الشام فقال: يا امير المومنين اني اسالک عن اشياء فقال سل تفقها، و لا تسال تعنتا فأحدق الناس بابصار هم فقال:… فمم خلقت السموات؟ قال علیه السلام: من بخار الماء.. و ساله عن السماء الدنيا مما هي؟ قال علیه السلام: من موج مکفوف. (2)
در اين نقل و در ادامه همين روايت، از طول خورشيد و ماه و ستاره سؤال می شود،
اما ابن کواء درتمام نهج البلاغه نسخه مسند، پس از پرسش درباره چيستي آفرينش آسمان ها و خلقت زمين و کوه ها، از رنگ ها ونام هاي آسمان هاي هفت گانه می پرسد:
…فقال: ما الوان السماوات السبع و اسمائها؟ فقال له: اسم السماء الدنيا رفيع، وهي من ماء ودخان، واسم السماء الثانيه فيدوم، وهي علي لون النحاس، والسماء الثالثه اسمها الماروم، وهي علي لون الشبه والسماء الرابعه اسمها ارفلون وهي عليلون الفضه، والسماء الخامسه اسمها هيعون وهي علي لون الذهب والسماء السادسه اسمها عروس وهي ياقوته خضراء، والسماء السابعه اسمها عجماء وهي دره بيضاء. (1)
امام در پاسخ می فرمايد:
نام آسمان دنيا رفيع است وآن از آب و دود است. نام آسمان دوم فيدوم است و به رنگ مس است.
نام آسمان سوم ماروم است وبه رنگ (فلز) برنج است.
نام آسمان چهارم ارفلون است وبه رنگ نقره است.
نام آسمان پنجم هيعون است وبه رنگ طلاست.
نام آسمان ششم عروس است وآن ياقوتي سبز است.
نام آسمان هفتم عجماء است وآن مرواريدي سفيد وروشن است. (2)
مضمون اين روايت، به طرق مختلف و با اندک تفاوتي، در واژه ها و نامهاي آسمان ها نقل شده، مثلاً به جاي واژه های فيدوم، ارفلون وهيعون کلمات قيدوم، ارقلون و هيفون آمده است (3)يا به جاي عجماء واژه ضراح آمده است. (4)حضرت
امير علیه السلام، دراين روايت، آسمان دنيا را رفيع می نامد وآن را پديد آمده از آب و دود می داند، و برخلاف ديگر آسمان ها به جاي رنگ آن به جنس آسمان اول اشاره می فرمايد که مستفاد از لفظ من درمن ماء ودخان است. البته عبارت علي لون و لفظ من در آسمان هاي ششم وهفتم نيز نيامده، بنابراين، عبارت ياقوته خضراء و دره بيضاء ممکن است اشاره به جنس و رنگ اين دو آسمان باشد.
بايد توجه کرد که السماء الدنيا ترکيبي وصفي است نه ترکيبي اضافي، يعني دنيا وصف سماء است وبايد به آسمان فرودين، آسمان نزديک تر، پايين تر، يا آسمان اول ترجمه شود. در اين روايت می بينيم که السماء الدنيا در برابر السماء الثانيه والثالثه والسماء السابعه آمده. برخي مترجمان و مفسران السماء الدنيا را ترکيب اضافي گرفته اند، دربرابر آسمان نامشهود يا آسمان آخرت و آن جهان، غافل از اين که مضاف «ال» نمی گيرد والسماء موصوف است نه مضاف! آسمان هاي هفت گانه، از منظر امير مؤمنان رنگارنگ ومشهود ورؤيت پذير است، گرچه بشر تاکنون با ضعف ابزار ونقص امکانات نتوانسته جز محيط بسيار نزديک پيرامون خود را رصد کند. (1)
قرآن می فرماید:
فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ في يَوْمَيْنِ وَ أَوْحى في كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَ حِفْظاً ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليمِ (2)«در اين هنگام آن ها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد، و در هر آسمانى كار آن (آسمان) را وحى (و مقرّر) فرمود، و
آسمان پايين را با چراغ هايى [ستارگان] زينت بخشيديم، و (با شهاب ها از رخنه شياطين) حفظ كرديم، اين است تقدير خداوند توانا و دانا!».
در اين هنگام خداوند آن ها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد و كامل كرد»؛ فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ.
«و در هر آسمان آن چه را مى خواست امر و فرمان داد» و موجودات و مخلوقات مختلف را در آن ها آفريد و به آن ها نظام بخشيد وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها.
و آسمان پایين را با چراغ هاى ستارگان زينت بخشيديم، و با شهاب ها از استراق سمع شياطين حفظ كرديم»؛ وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ حِفْظاً.
آری، «اين است تقدير خداوند قادر و دانا»؛ ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ.
در اين دو آيه نكات مهمى است كه بايد مورد توجه قرار گيرد:
1- تعبير به «ثم» (سپس) معمولاً براى تاخير در زمان مى آيد، ولى گاه به معنى تاخير در بيان مى باشد.
اگر به معنى اول باشد مفهومش اين است كه آفرينش آسمان ها بعد از خلقت زمين و آفرينش كوه ها و معادن و مواد غذايى صورت گرفته است، ولى اگر به معنى دوم باشد هيچ مانعى ندارد كه آفرينش آسمان ها قبلاً صورت گرفته، و زمين بعد از آن، ولى به هنگام بيان كردن نخست از زمين و ارزاق و منابع آن كه مورد توجه و نياز انسان هاست شروع كرده، سپس به شرح آفرينش آسمان پرداخته است.
معنى دوم گذشته از اين كه با اكتشافات علمى هماهنگ تر است با آيات ديگر قرآن نيز موافقت دارد چرا كه در سوره نازعات چنين مى فرمايد: أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها وَ الْجِبالَ أَرْساها مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ؛ (1)«آيا زنده شدن
1) نازعات/ 27 -33
شما بعد از مرگ مهم تر است، يا آفرينش آسمان؟ خداوند آن را بيان كرد و برافراشت و منظم ساخت، شب آن را تاريك، و روز آن را آشكار ساخت، و زمين را بعد از آن گسترد، آب هاى درونى آن و گياهان و چراگاههاى آن را خارج نمود، و كوه ها را بعد از آن پا بر جا ساخت، تا وسيله زندگى براى شما و چهارپايانتان فراهم گردد».
اين آيات به خوبى روشن مى سازد كه گسترش زمين و جوشيدن چشمه ها و پيدايش درختان و مواد غذايى، همه بعد از آفرينش آسمان ها صورت گرفته است، در حالى كه اگر «ثم» را به تاخير زمانى تفسير كنيم بايد بگویيم همه اين ها قبل از آفرينش آسمان صورت گرفته، و از آن جا كه كلمه بعد ذلك به روشنى همه اينها
را بعد از آن مى شمرد، تفسير ثم به تاخير بيانى روشن به نظر مى رسد. (1)
2- «استوى» از مادۀ «استواء» در اصل به معنى اعتدال يا مساوات دو چيز با يكديگر است، ولى به طورى كه بعضى از ارباب لغت و مفسران گفته اند اين ماده هنگامى كه با «على» متعدى شود به معنى «استيلاء و سلطه بر چيزى» است، مانند الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى؛ «خداوند بر عرش استيلا دارد».
و هنگامى كه با «الى» متعدى شود به معنى «قصد» مى آيد، مانند آيه مورد بحث كه مى فرمايد: ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ: «سپس اراده آفرينش آسمان كرد».
3- جمله «هى دخان»؛ «آسمان ها در آغاز به صورت دود بود» نشان مى دهد كه آغاز آفرينش آسمان ها از توده گازهاى گسترده و عظيمى بوده است، و اين با آخرين تحقيقات علمى در مورد آغاز آفرينش كاملاً هماهنگ است.
1) اين كه از ابن عباس نقل شده كه مى گويد: آفرينش زمين قبلا بوده اما «دحو الارض» بعداً بوده هيچ مشكلى را حل نمى كند گويى ابن عباس به دنباله آيه كه از آفرينش كوه ها و مواد غذايى سخن مى گويد عنايت نكرده است (دقت كنيد)
هم اكنون نيز بسيارى از ستارگان آسمان به صورت توده فشرده اى از گازها و دخان هستند.
4- جملۀ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً؛ «خداوند به آسمان و زمين فرمود به شكل خود در آييد از روى اطاعت يا اكراه» به اين معنى نيست كه واقعاً سخنى با لفظ گفته شده باشد، بلكه گفته خداوند همان فرمان تكوينى، و اراده او بر امر آفرينش است، و تعبير به «طَوْعاً أَوْ كَرْهاً» اشاره به اين است كه اراده قطعى خداوند به شكل گرفتن آسمان ها و زمين تعلّق يافته بود و در هر صورت مى بايست آن مواد به چنين صورت مطلوبى در آينده بخواهند يا نخواهند.
5- جملۀ اتينا طائعين": ما از روى اطاعت شكل نهايى به خود گرفتيم اشاره به اين است كه مواد تشكيل دهنده آسمان و زمين از نظر تكوين و آفرينش كاملاً تسليم اراده و فرمان خدا بود، اشكال لازم را به خود پذيرفت، و هيچ گونه مقاومتى در برابر اين فرمان الهى از خود نشان نداد.به هر حال روشن است كه آن «امر» و اين «امتثال» جنبه تكليفى و تشريعى نداشته، بلكه صرفاً از نظر تكوين صورت گرفته است.6- جملۀ ﴿فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ؛ «آن ها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد» اشاره به وجود دو دوران در آفرينش آسمان ها است كه هر دورانى از آن ميليون ها يا ميلياردها سال به طول انجاميده، و هر دوران به نوبه خود به ادوار ديگرى تقسيم مى شود، اين دو دوران ممكن است دوران تبديل گازهاى فشرده به مايع و مواد مذاب، و دوران تبديل مواد مذاب به جامد بوده باشد.
قبلاً نيز گفته ايم: استعمال «يوم» و معادل آن در فارسى (واژه روز) و در لغات ديگر به معنى «دوران» بسيار رائج و متداول است، و حتى در كلمات روزمره ما فراوان ديده مى شود، فى المثل مى گویيم انسان در زندگى يك روز گرفتار ناكامى مى شود
و روز ديگر پيروز مى گردد، اشاره به تركيب زندگى از دورانهاى مختلف شكست و پيروزى است.
7- عدد «سبع» (هفت) ممكن است در اين جا «عدد تكثير» باشد، يعنى آسمان هاى فراوان و كرات بيشمارى آفريديم، و نيز ممكن است «عدد تعداد» باشد، يعنى عدد آسمان ها درست هفت است، با اين قيد كه تمام آن چه از كواكب و ستارگان ثوابت و سيارات را مى بينيم طبق گواهى جمله بعد در اين آيه جزء آسمان اول است، به اين ترتيب عالم آفرينش از هفت مجموعه بزرگ تشكيل يافته كه تنها يك مجموعه آن در برابر ديدگان انسان ها قرار گرفته، دستگاه هاى علمى و تحقيقاتى انسان به ما وراء اين منطقه، يعنى غير از آسمان اول نفوذ نكرده است.
اما شش عالم ديگر چگونه است؟ و از چه تشكيل يافته؟ جز خدا نمى داند.
اين تفسير صحيح تر به نظر مى رسد.
8- جملۀ وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها؛ «در هر آسمانى فرمان خود را وحى كرد و نظام لازم را به آن ها بخشيد»اشاره به اين است كه تنها با آفرينش آسمان ها مسأله تمام نشد، بلكه در هر كدام آن ها موجودات و مخلوقات و نظام و تدبير خاصى مقرر فرمود كه هر يك به تنهايى نشانه اى از عظمت و علم و قدرت او است.
9- جملۀ وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ حِفْظاً؛ «آسمان پایين را به چراغ هاى روشن ستارگان زينت بخشيديم و در آن شهابهايى كه پهنه آسمان را از شياطين حفظ مى كنند آفريديم» دليل بر اين است كه همه ستارگان زينت بخش آسمان اول مى باشند و در نظر انسان ها همانند چراغ هايى هستند كه از سقف اين آسمان نيلگون آويزان شده است، و نه تنها زينت آسمانند و با تلالا خاص و چشمك زدن هاى پر معنى و پى در پى قلب عاشقان اسرار آفرينش را به سوى خود جذب مى كنند، و ترانه توحيد سر مى دهند، بلكه در شب هاى تاريك براى
گمشدگان بيابان ها چراغ هايى هستند كه هم با روشنايى خود راهنمايى مى كنند، و هم سمت و جهت حركت را معين مى سازند.
«شهب» كه در حس ما به صورت ستارگان سريع السيرى در آسمان ظاهر مى شوند تيرهايى هستند كه بر قلب شياطين مى نشينند، و پهنه آسمان را از نفوذ آن ها حفظ مى كنند.
10- جملۀ ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ؛ «اين آفرينش و اندازه گيرى خداوند قادر دانا است» در حقيقت مكملى است براى 9 جمله قبل و مجموعاً «عشره كامله اى» را تشكيل مى دهد و مى گويد: تمام آن چه در آسمان و زمين از آغاز آفرينش، سپس دوران شكل گيرى و نظم دقيق رخ داده، همه برنامه حساب شده اى داشته كه از ناحيه آن مبدء بى پايان علم و قدرت تنظيم گرديده، و انديشه و تفكر در هر كدام راهى به سوى آن مبدء بزرگ مى گشايد. (1)
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ؛ (2)«پروردگار شما، خداوندى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز [شش دوران ] آفريد؛ سپس به تدبير جهان هستى پرداخت؛ با (پرده تاريك) شب، روز را می پوشاند؛ و شب به دنبال روز، به سرعت در حركت است؛ و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد، كه مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان)، از آن او (و به فرمان او) ست! پر بركت (و زوال ناپذير) است خداوندى كه پروردگار جهانيان است!».
تفسير
در آيات گذشته خوانديم كه مشركان در قيامت به اشتباه بزرگ خود در انتخاب معبود پى مى برند آيه مورد بحث معبود حقيقى و واقعى را با ذكر صفات خاصش معرفى مى كند، تا آن ها كه حقيقت جو هستند قبل از فرا رسيدن رستاخيز در همين جهان او را به روشنى بشناسند، نخست مى گويد: «معبود و پروردگار شما آن كس است كه آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد»، يعنى «معبود» كسى جز «آفريدگار» نمى تواند باشد؛ إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ.
آيا جهان در شش روز آفريده شده؟
بحث از آفرينش جهان در شش روز، در هفت مورد از آيات قرآن مجيد آمده است، (1)ولى در سه مورد، علاوه بر آسمان ها و زمين، «ما بينهما» (آن چه در ميان زمين و آسمان قرار دارد) نيز به آن اضافه شده است كه در حقيقت توضيحى است براى جمله قبل، زيرا همه اين ها در معنى آسمان ها و زمين جمع است، چون مى دانيم آسمان شامل تمام چيزهايى مى شود كه در جهت بالا قرار دارد و زمين نقطه مقابل آن است.
در اين جا فوراً اين سؤال به ذهن مى آيد كه قبل از آفرينش زمين و آسمان شب و روزى وجود نداشت، كه اين ها در آن آفريده شود، شب و روز از گردش زمين به دور خود و در برابر نور آفتاب به وجود مى آيد.
به علاوه پيدايش مجموعه جهان در شش روز، يعنى كم تر از يك هفته چيزى است بر خلاف علم، زيرا علم مى گويد: ميلياردها سال طول كشيد تا زمين و آسمان به وضع كنونى درآمد.
1) آيه مورد بحث، و 3 يونس و 7 هود و 59 فرقان و 4 سجده و 38 ق و 4 حديد
ولى با توجه به مفهوم وسيع كلمۀ «يوم» (روز) و معادل آن در زبان هاى ديگر، پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا بسيار مى شود كه «يوم» به معنى «يك دوران» به كار مى رود، خواه اين دوران يك سال باشد يا صد سال يا يك ميليون سال و يا ميلياردها سال، شواهدى كه اين حقيقت را ثابت مى كند و نشان مى دهد يكى از معانى «يوم» همان «دوران» است فراوان مى باشد:
1- در قرآن صدها بار كلمۀ «يوم» و «ايام» به كار رفته است، و در بسيارى از موارد به معنى شبانه روزى معمول نيست، مثلاً تعبير از عالم رستاخيز به يَوْمَ الْقِيامَةِ نشان مى دهد كه مجموعه رستاخيز كه دورانى است بسيار طولانى به عنوان «روز قيامت» شمرده شده است، از پاره اى از آيات قرآن استفاده مى شود كه روز رستاخيز و محاسبه اعمال مردم پنجاه هزار سال طول مى كشد (سوره معارج آيه 4).
2- در متن كتب لغت نيز مى خوانيم كه «يوم» گاهى به مقدار زمان ميان طلوع و غروب آفتاب گفته مى شود و گاهى به مدتى از زمان، هر مقدار بوده باشد. (1)
3- در روايات و سخنان پيشوايان دينى نيز كلمۀ «يوم» به معنى دوران بسيار آمده است، چنان كه امير مؤمنان على علیه السلام در نهج البلاغه مى فرمايد: «الدهر يومان يوم لك و يوم عليك؛ دنيا براى تو دو روز است، روزى به سود تو است و روزى به زيان تو».
در تفسير برهان در ذيل همين آيه از تفسير على بن ابراهيم نيز مى خوانيم كه امام فرمود: «فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ، يعنى فى ستة اوقات؛ شش روز، يعنى شش وقت و دوران».
4- در گفتگوهاى روزمره و اشعار شعرا در زبان هاى مختلف كلمه يوم و معادل آن نيز به معنى دوران زياد ديده مى شود، مثلاً مى گویيم كره زمين يك روز گداخته و
1) راغب در مفردات مى گويد: اليوم يعبر به عن وقت طلوع الشمس الى غروبها و قد يعبر به عن مدة من الزمان اى مدة كانت
سوزان بود و روز ديگر سرد شد و آثار حيات در آن آشكار گرديد، در حالى كه دوران گداختگى زمين به ميلياردها سال بالغ مى شود.
يا اين كه مى گویيم يك روز بنى اميه خلافت اسلام را غصب كردند، و روز ديگر بنى عباس، در حالى كه دوران خلافت هر يك به ده ها يا صدها سال بالغ مى گردد.
شعر ظريف و پر معنايى از «كليم» كاشانى داريم كه شاهد روشنى براى بحث ما است آن جا كه مى گويد:
بد نامى حيات دو روزى نبود بيش *** آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن *** روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت
از مجموع بحث فوق چنين «نتيجه» مى گيريم كه خداوند مجموعه زمين و آسمان را در شش دوران متوالى آفريده است، هر چند اين دورانها گاهى به ميليون ها يا ميلياردها سال بالغ شده است و علم امروز هيچ گونه مطلبى را كه مخالف اين موضوع باشد بيان نكرده است.
اين دوران هاى ششگانه محتملا به ترتيب ذيل بوده است:
1- روزى كه همه جهان به صورت توده گازى شكلى بود كه با گردش به دور خود از هم جدا گرديد و كرات را تشكيل داد.
2- اين كرات تدريجاً به صورت توده مذاب و نورانى و يا سرد و قابل سكونت در آمدند.
3- روز ديگر منظومه شمسى تشكيل يافت و زمين از خورشيد جدا شد.
4- روز ديگر زمين سرد و آماده حيات گرديد.
5- سپس گياهان و درختان در زمين آشكار شدند.
6- سرانجام حيوانات و انسان در روى زمين ظاهر گشتند.
آنچه دربارۀ دورانهاى ششگانه آفرينش آسمان و زمين در بالا گفتيم با آيات 8 تا 11 سوره فصلت قابل تطبيق است كه شرح بيش تر در اين زمينه در تفسير همان آيات به خواست خدا بيان خواهد شد.
چرا جهان را در يك لحظه نيافريد؟
در اين جا سؤال ديگرى نيز مطرح مى شود كه خداوند با وجود قدرت بى انتهايى كه دارد مى توانست همه آسمان ها و زمين را در يك لحظه بيافريند، چرا آن ها را در اين دورانهاى طولانى قرار داد؟
پاسخ اين سؤال را از يك نكته مى توان دريافت و آن اين كه آفرينش اگر در يك لحظه مى بود، كم تر مى توانست از عظمت و قدرت و علم آفريدگار حكايت كند، اما هنگامى كه در مراحل مختلف، و چهره هاى گوناگون، طبق برنامه هاى منظم و حساب شده، انجام گيرد، دليل روشن ترى براى شناسايى آفريدگار خواهد بود، فى المثل اگر نطفه آدمى در يك لحظه تبديل به نوزاد كامل مى شد، آن قدر نمى توانست عظمت خلقت را بازگو كند، اما هنگامى كه در طى 9 ماه، هر روز در مرحله اى، و هر ماه به شكلى، ظهور و بروز كند مى تواند به تعداد مراحلى كه پيموده است نشانه هاى تازه اى از عظمت آفريدگار به دست دهد.
سپس قرآن مى گويد: «خداوند پس از آفرينش آسمان و زمين، زمام رهبرى آن ها را به دست گرفت»، يعنى نه تنها آفرينش از او است، بلكه اداره و رهبرى جهان نيز با او مى باشد ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ.
و اين پاسخى است به آن ها كه جهان را در آفرينش نيازمند به خدا مى دانند نه در بقا و ادامه هستى.
عرش چيست؟
«عرش» در لغت به معنى چيزى است كه داراى سقف بوده باشد و گاهى به خود سقف نيز عرش گفته مى شود مانند: أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها؛ (1)«مانند كسى كه از كنار قريه اى گذشت در حالى كه آن چنان ويران شده بود كه سقف هايش فرو ريخته و ديوار بر سقف ها در غلطيده بود».
گاهى به معنى تخت هاى بلند همانند تخت سلاطين نيز آمده است، چنان كه در داستان سليمان مى خوانيم كه مى گويد: أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها؛ (2)«كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس) را براى من حاضر كنيد».
و نيز به داربستهايى كه براى برپا نگهداشتن بعضى از درختان مى زنند، عرش گفته مى شود: همان طور كه در قرآن مى خوانيم وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ؛ (3)«او كسى است كه باغهايى از درختان داربست دار و بدون داربست آفريد».
ولى هنگامى كه در مورد خداوند به كار مى رود و گفته مى شود «عرش خدا»، منظور از آن مجموعه جهان هستى است كه در حقيقت تخت حكومت پروردگار محسوب مى شود.
اصولا جمله اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ كنايه از تسلط يك زمامدار بر امور كشور خويش است، همان طور كه جمله «ثل عرشه» (تختش فرو ريخت) به معنى از دست دادن قدرت مى باشد، در فارسى نيز اين تعبير كنايى زياد به كار مى رود، مثلاً مى گویيم در فلان كشور، جمعى شورش كردند و زمامدارشان را از تخت فرو كشيدند، در حالى
كه ممكن است اصلاً تختى نداشته باشد، يا جمعى به هواخواهى فلان برخاستند و او را بر تخت نشاندند، همه اين ها كنايه از قدرت يافتن يا از قدرت افتادن است.
بنا بر اين در آيه مورد بحث جمله اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ كنايه از احاطه كامل پروردگار و تسلط او بر تدبير امور آسمان ها و زمين بعد از خلقت آن ها است.
و از اين جا روشن مى شود: آن ها كه جمله فوق را دليل بر «تجسم خدا» گرفته اند گويا توجه به موارد استعمالات فراوان اين جمله در اين معنى كنايى نكرده اند.
معنى ديگرى براى «عرش» نيز هست، و آن در مواردى است كه در مقابل «كرسى» قرار گيرد، در اين گونه موارد كرسى (كه معمولاً به تخت هاى پايه كوتاه گفته مى شود) ممكن است كنايه از جهان ماده بوده باشد و عرش كنايه از جهان ما فوق ماده (عالم ارواح و فرشتگان) چنان كه در تفسير آيه وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ در سوره بقره مشروحا گذشت.
سپس مى فرمايد: «او است كه شب را همچون پوششى بر روز مى افكند و روشنايى روز را با پرده هاى ظلمانى شب مى پوشاند»؛ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ.
جالب توجه اين كه تعبير فوق تنها در مورد شب ذكر شده و نفرموده «به وسيله روز تاريكى شب را نيز مى پوشاند»، زيرا پوشش تنها مناسب تاريكى است، نه روشنايى.
بعد از آن اضافه مى كند: «شب با سرعت به دنبال روز در حركت است» همانند طلبكارى كه با سرعت به دنبال بدهكار مى دود (يطلبه حثيثا).
اين تعبير با توجه به موقعيت شب و روز در كره زمين تعبير جالبى است، زيرا اگر كسى از بيرون كره زمين ناظر چگونگى حركت آن به دور خود و افتادن سايه مخروطى شكل زمين بر روى خودش بوده باشد با توجه به اين كه كره زمين با سرعت سرسام آورى (در حدود 30 كيلومتر در دقيقه) به دور خود مى گردد چنين
احساس مى كند كه گويا هيولاى سياه مخروطى شكل با سرعت زياد در روى اين كره به دنبال روشنايى روز در حركت است، ولى اين موضوع در مورد روشنايى روز صادق نيست، زيرا روشنايى آفتاب در نيمى از كره زمين و در تمام فضاى اطراف پخش است، و شكلى به خود نمى گيرد، تنها تاريكى شب است كه به صورت سايه مخروطى شكل همانند يك شبح اسرارآميز غول پيكر روى زمين مى دود.
باز اضافه مى كند «او است كه خورشيد و ماه و ستارگان را آفريده است، در حالى كه همه سر بر فرمان او هستند»؛ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ.
(درباره تسخير خورشيد و ماه و ستارگان و معانى آن در ذيل آيات مناسب، به خواست خدا، بحث خواهيم كرد).
پس از ذكر آفرينش جهان هستى و نظام شب و روز و آفرينش ماه و خورشيد و ستارگان به عنوان تأكيد مى گويد: «آگاه باشيد آفرينش و اداره امور جهان هستى تنها به دست او است»؛ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ.
«خلق» و «امر» چيست؟
در اين كه منظور از «خلق» و «امر» چيست، ميان مفسران گفتگو است، اما با توجه به قرائنى كه در اين آيه و آيات ديگر قرآن موجود است استفاده مى شود كه منظور از «خلق» آفرينش نخستين، و منظور از «امر» قوانين و نظاماتى است كه به فرمان پروردگار در عالم هستى حكومت مى كند و آن ها را در مسير خود رهبرى مى نمايد.
اين تعبير در حقيقت پاسخى است به آن ها كه چنين مى پندارند خداوند جهان را آفريده و آن را به حال خود واگذارده و كنارى نشسته است، و به تعبير ديگر عالم هستى در ايجادش نيازمند به خدا است، اما در بقا و ادامه حيات نيازى ندارد!.
اين جمله مى گويد: همان طور كه جهان در حدوثش نيازمند به او است در تدبير و ادامه حيات و اداره اش نيز وابسته به او مى باشد، و اگر لحظه اى لطف خدا از آن گرفته شود نظامش به كلى از هم گسسته و نابود مى گردد.
بعضى از فلاسفه مايلند كه عالم «خلق» را عالم «ماد» و عالم «امر» را عالم «ما وراء ماده» بدانند، زيرا عالم خلق جنبه تدريجى دارد و اين خاصيت جهان ماده است و عالم امر جنبه دفعى و فورى دارد و اين خاصيت جهان ما وراء ماده است چنان كه مى خوانيم إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ؛ (1)«هنگامى كه خداوند چيزى را اراده كند، به او فرمان مى دهد موجود باش، آن هم موجود مى شود».
ولى با توجه به موارد استعمال «امر» در آيات قرآن و حتى جمله وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ كه در آيه مورد بحث خوانديم، استفاده مى شود كه امر به معنى هر گونه فرمان الهى است، خواه در جهان ماده باشد يا جهان ما وراى ماده (دقت كنيد).
و در پايان آيه مى فرمايد: «پربركت است خداوندى كه پروردگار عالميان است»؛ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ.
در حقيقت اين جمله بعد از ذكر آفرينش آسمان و زمين و شب و روز و خورشيد و ماه و ستارگان و تدبير جهان هستى يك نوع ستايش از مقام مقدس پروردگار است كه به عنوان تعليم به بندگان فرموده.
«تبارك» از مادۀ «بركت» است و ريشه آن «برك» (بر وزن درك) به معنى سينه شتر مى باشد، و از آن جا كه شتران به هنگامى كه در جايى ثابت مى مانند سينه خود را به زمين مى چسبانند، اين كلمه تدريجاً معنى ثابت ماندن به خود گرفته
1) يس آيه 82
است، سپس به هر نعمتى كه پايدار و با دوام باشد و هر موجودى كه داراى عمر طولانى و آثار مستمر و ممتد است، موجود «مبارك» یا «پربركت» گفته مى شود، و نيز اگر مى بينيم به استخرها و يا بعضى از مخازن آب «بركه» گفته مى شود به خاطر اين است كه آب مدتى طولانى در آن باقى مى ماند.
و از اين جا روشن مى شود كه يك سرمايه «پربركت»، سرمايه اى است كه به زودى زوال نپذيرد و يك موجود «مبارك» موجودى است كه آثار آن مدتى طولانى برقرار بماند، بديهى است لايقترين وجود براى اين صفت همان وجود خدا است او وجودى است مبارك ازلى، ابدى و سرچشمه همه بركات و نيكي ها و خير مستمر، تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (در ذيل آيه 92 سوره انعام نيز در اين باره سخن گفتيم). (1)
قرآن می فرماید:
اللَّهُ الَّذي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْري لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ؛ (2)«خدا همان كسى است كه آسمان ها را، بدون ستون هايى كه براى شما ديدنى باشد، برافراشت، سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در كف قدرت گرفت)؛ و خورشيد و ماه را مسخّر ساخت، كه هر كدام تا زمان معينى حركت دارند! كارها را او تدبير مى كند؛ آيات را (براى شما) تشريح مى نمايد؛ شايد به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد!».
تفسیر
اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ. راغب در مفردات مى گويد: «عمود» چيزى است كه خيمه به آن تكيه دارد و مى ايستد، و جمع آن، هم «عمد»- به ضم عين و ميم- مى آيد و هم «عمد» به فتح عين و ميم- و در آيه فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ عمدهم قرائت كرده اند، و نيز در قرآن كريم آمده: بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها. (1)و بعضى (2)گفته اند: عمد- به دو فتحه-، اسم جمع عماد است نه جمع.
و غرض اين آيه ياد دادن دليل ربوبيت پروردگار متعال است، و اين كه او واحد است و شريك ندارد، و آن آسمان ها است كه بدون پايه و ستونى كه بر آن تكيه داشته باشد و شما با چشمتان ببينيد هم چنان مرفوع و بلند است، و در آن نظامى جريان دارد، شمسى و قمرى دارد كه تا زمانى معين در آن مى چرخند، و ناچار بايد كسى باشد كه به اين امور قيام بكند، آسمان ها را بدون پايه بلند كند، نظام در آن ها را منظم سازد شمس و قمر را مسخر كند، امور عالم را تدبير نمايد و اين آيات را از يكديگر جدا نموده يك به يك شرح دهد، تا شايد شما به لقاى پروردگارتان يقين كنيد، پس آن كسى كه قائم به تدبير عالم و تفصيل آيات است همان خداست، و در نتيجه تنها رب همه عالم او است، و رب ديگرى غير او نيست.
وجه دلالت الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ... بر وحدانيت رب و مدبر عالم
پس اين كه فرمود: الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها معنايش اين مى شود كه: خداوند آسمان را از زمين جداكرد و ميان آن دو فاصله اى گذاشت، فاصله اى
كه باعث شد آسمان مسلّط بر زمين شود و اشعه خود را بر زمين بتاباند و باران و صاعقه خود را به زمين بفرستد، و هم چنين آثار ديگر.
پس آسمان بر بالاى زمين بدون ستونى محسوس، كه انسان اعتماد آن را بر آن احساس كند ايستاده، در نتيجه هر انسانى بايد متوجه بشود كه لا بد كسى هست كه آن را بدون ستون نگهداشته و نمى گذارد جابجا بشود، و آن را از فرو ريختن از مدارش نگه داشته است.
آری، هر چند استقرار آسمان ها در مستقر بلند خود بدون پايه و ستون، عجيب تر از استقرار زمين در مدار خود نيست، و هر دو در اين بابت محتاج به خداى تعالى هستند و با قدرت و اراده او در مدار خود ايستاده اند، و البته اين ايستادن از طريق اسبابى است كه مختص به همان زمين و آسمان است، و تازه اگر آسمان ها به وسيله پايه هم ايستاده بودند باز بى نياز از احتياج به خداى تعالى و قدرت و اراده او نبودند، پس تمامى موجودات در تمامى احوالشان محتاج به سوى خداى تعالى هستند، احتياج مطلقى كه هيچ وقت و در هيچ حالى برطرف نمى شود.
و ليكن انسان- در عين اين كه قانون عليت كلى را مى بيند و معتقد است كه هر حادثه اى محتاج به علتى است كه آن را ايجاد كند، و در فطرتش جستجوى از علل حوادث و امور ممكنه نهفته شده- وقتى بعضى از حوادث را مقرون به علت مى بيند، و اين ديدنش چند بار در برابر حواسش تكرار مى شود، خود به خود قانع مى گردد، و ديگر از ديدن آن تعجب نمى كند و در صدد جستجوى از علت آن برنمى آيد.
ولى وقتى ديد هر جسم ثقيلى كه از هوا رها شود مستقيماً به زمين فرود مى آيد، آن گاه سقفى را مشاهده كند كه بر بالاى زمين زده شده و با اين كه پايه اى ندارد
نمى افتد، قهراً تعجب مى كند، و در جستجوى علت آن برمى آيد، و آن قدر جستجو مى كند تا پايه و ستونى براى آن پيدا كند، وقتى براى آن سقف، پايه اى يافت، و باز سقف ديگرى ديد و جستجوى ديگرى كرد و پايه ديگرى يافت و هم چنين چند نوبت اين معنا مكرر شد ديگر مغزش از جستجو متوقّف شده براى بارهاى بعدى به جستجو برنمى خيزد، چون مى داند كه هر چيز بلندى حتماً پايه و اركانى دارد.
اما اگر به امرى برخورد كه خارق اين كليت و اين عادت مالوف باشد، مانند اجرام آسمانى كه هر يك در مدار خود ايستاده دور مى زند بدون اين كه بر پايه اى اعتماد داشته باشد، در اين موقع كه ناگهان و مثل كسى كه از خواب بيدار شده باشد دلش از جاى كنده شده، براى جستجوى علت آن پر مى زند.
پس اين كه فرمود: رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها و آسمان ها را وصف كرد به اين كه پايه اى كه شما ببينيد ندارند، مقصودش اين نبوده كه آسمان ها اصلاً پايه ندارند، و در نتيجه وصف «ترونها» وصفى توضيحى بوده و مفهوم نداشته باشد، (و نتوان نتيجه گرفت كه پس پايه هاى نديدنى دارد).
و نيز مقصودش اين نبوده كه پايه هاى محسوس ندارند، تا بنا بر اين در تقدير معنايش اين شود: حال كه پايه ندارند پس خدا آن ها را بدون وساطت سببى سر پا نگهداشته است، و اگر پايه مى داشتند مثل ساير چيزهايى كه پايه دارند آن پايه ها نمى گذاشت بيفتند، و ديگر احتياجى به خداى سبحان نداشتند.
آری، معناى آيه شريفه اين نيست، هم چنان كه اوهام عاميانه همين را مى پندارد كه تنها چيزهاى استثنايى را كه علل و اسباب آن ها معلوم نيست به خدا نسبت مى دهند مانند امور آسمانى و حوادث جوى و روح و امثال آن.
زيرا كلام خداى تعالى صريح در اين است كه: اولاً هر چيزى كه اسم چيز بر آن اطلاق شود جز خداى تعالى، همه مخلوق خدا است، و هيچ خلق و امرى خالى و
بدون استناد به خدا نيست، هم چنان كه فرمود: اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ (1)و نيز فرمود: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ. (2)
و ثانياً تصريح مى كند بر اين كه سنت اسباب در تمامى اجزاى عالم جريان دارد، و خدا بر صراط مستقيم است (كه همان صراط عليت و سببيت است).
و با اين حال، ديگر معنا ندارد كه اين سنت در بعضى از امور جريان داشته باشد اما در امورى كه به نظر ما استثنايى هستند جريان نداشته باشد و در نتيجه پاره اى از حوادث از قبيل حوادث زمينى را با واسطه اسبابش به خدا نسبت دهيم و بعضى ديگر (استثنائيات خلقت) را بدون واسطه و سبب مستند به او كنيم.
بنا بر اين اگر مثلاً سقفى را ديديم كه روى پايه خود ايستاده بايد بگوييم به اذن خدا و با وساطت اين سبب خاص ايستاده، و اگر جرمى آسمانى را ببينيم كه بدون ستون ايستاده باز هم بايد بگوييم كه به اذن خدا و با وساطت اسبابى مخصوص به خود، مانند طبيعت خاص يا جاذبه عمومى ايستاده.
وجه تقييد به جملۀ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها اين ها نيست، بلكه وجه آن اين است كه مى خواهد فطرت خواب رفته بشر را بيدار كند تا به جستجوى سبب آن برخيزد، و پس از جستجو، در آخر به خداى سبحان پى ببرد.
نظير اين مسلك را در آيه بعدى هم به كار برده و فرموده: وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ وَ أَنْهاراً كهبه زودى توضيحش خواهد آمد ان شاء اللَّه.
آیه شریفۀ اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ... در مقام اثبات وحدت خداى تعالى در ربوبيت
و چون مطلوب در اين مقام- به طورى كه از سياق آيات برمى آيد- توحيد در ربوبيت و بيان اين جهت بوده كه خداى سبحان تنها رب هر چيز است و ربى
به غير او نيست، نه اثبات اصل صانع. لذا دنبال رَفَعَ السَّماواتِ...، فرمود: ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ... كه خود دليل بر تدبير عمومى داشته و عالم را به هم متصل و اجزايش را به هم مربوط مى سازد، اين را فرمود تا اثبات كند كه رب همه و مالك مدبر آن يكى است.
زيرا (در توضيح آن بايد گفت كه) وثنى ها كه قرآن با ايشان مناظره مى كند اين معنا را منكر نيستند كه خالق عالم و موجد آن يكى است و در ايجاد آن شريكى برايش نيست، و اين همان خداى سبحان است، بلكه تنها چيزى كه هست معتقدند كه خداوند تدبير هر شانى از شؤون عالم و هر نوعى از انواع آن را به يكى از موجودات قوى واگذار كرده، مثلاً تدبير زمين را به يكى، آسمان را به يكى انسان و حيوان و ترى و خشكى و جنگ و صلح و حيات و مرگ، هر كدام را به يكى سپرده، و آن موجودات قوى، شايسته پرستش اند تا از ما راضى شوند و خير خود را به ما رسانيده از شرورشان ايمن گرديم، بنا بر اين در ردّ مردمى كه چنين اعتقاد دارند، تنها بايد اثبات وحدت ربوبيت كرد نه توحيد در ذات خدا، و اين كه واجب الوجودى غير او نيست و تمامى موجودات به او منتهى مى شوند، زيرا اين مطالب امورى هستند كه وثنى ها آن را انكار نكرده و هيچ ضررى به ايشان نمى زند.
از اين جا معلوم مى شود جملۀ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها كه در صدر آيه جاى گرفته مقدمه اى است براى جملۀ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ...، نه اين كه در اقامه برهان، مقصود بالذات باشد، بنا بر اين و زان اين صدر نسبت به ذيلش و زان آيه إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ... (1)و نظاير آن ست نسبت به ذيل آن.
1) «همانا پروردگار شما كسى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد، آن گاه به عرش، پرداخت.» سوره اعراف/ 54 و سوره يونس/ 3
و نيز روشن مى شود كه جملۀ بِغَيْرِ عَمَدٍ متعلّق است به «رفع»، و جمله «ترونها» وصف «عمد» است، و مراد اين است كه آن ها را بدون پايه اى كه ديدنى باشد بلند كرده است، و اما اين كه بعضى ها (1)گفته اند جملۀ تَرَوْنَها جمله اي ست مستانفه و نو كه غرض آن دفع دخلى است كه ممكن است از شنيدن رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ به ذهن شنونده بيايد و بپرسد به چه دليل بى ستون است؟ در جواب گفته شد: «ترونها»، يعنى مى بيند كه ستون ندارد، وجه بعيدى است.
مگر اين كه مراد از سماوات را مجموع جهت بالاى زمين با همه اجرام، از نجوم و كواكب و هواى متراكم بالاى زمين و ابرها بدانيم، زيرا مجموع اين ها بدون پايه ايستاده و براى انسان هم مشهود است.
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ؛ گفتار در معناى عرش و معناى استواء و تسخير در سوره اعراف آيه 54 گذشت. كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى؛ در معناى اين جمله گفته اند: يعنى هر يك از آن دو تا اجلى معين جريان دارند، كه وقتى آن اجل سررسيد مى ايستند، اما ممكن است، بلكه رجحان هم دارد كه بگوييم: ضميرى كه حذف شده ضمير جمع است كه به همه آسمان ها و شمس و قمر بر مى گردد، زيرا حكم جريان و سير، حكمى است عمومى كه همه اين اجسام محكوم به آن هستند. و ما در تفسير سوره انعام، آيه 1 گفتارى در معناى اجل مسمى گذرانديم بدانجا مراجعه شود.
معناى تدبير و مراد از تدبير امر عالم يُدَبِّرُ الْأَمْرَ
يُدَبِّرُ الْأَمْرَ؛ «تدبير» به معناى اين است كه چيزى را دنبال چيزى بياورى،
1) تفسير ابى السعود، ج 5، ص 3
و مقصود از آن اين است كه اشياى متعدد و مختلف را طورى تنظيم كنى و ترتيب دهى كه هر كدام در جاى خاص خود قرار بگيرد، به طورى كه به محض تنظيم، آن غرضى كه از هر كدام آن ها دارى و فائده اى كه هر كدام دارد حاصل گردد و به خاطر متلاشى شدن اصل، و فساد اجزاء، و تزاحم آن ها با يكديگر غرض مختل نشود.
وقتى مى گويند: «دبر امر البيت» معنايش اين است كه امور خانه و تصرفاتى را كه مربوط به آن ست منظم نمود، به طورى كه وضع آن رو به صلاح گذاشت و اهل آن از فوايد مطلوب آن برخوردار شدند.
تدبير امر عالم هم به همين معنا است كه اجزاى آن را به بهترين و محكم ترين نظم منظم سازد، به طورى كه هر چيزى به سوى غايت مقصود از آن متوجه گشته و سير كند، و همين آخرين كمالى است كه مخصوص به او است، و منتهى درجه و اجل مسمايى است كه به سوى آن گسيل شده، هم چنين مجموع آن را با نظمى عام عالمى منظم سازد، به طورى كه سراپاى عالم هم متوجه غايت كلى خود كه همان رجوع و بازگشت به خداست بشود و در نتيجه بعد از دنيا آخرت هويدا گردد.
معناى «تفصيل آيات» و اين كه مراد از آيات تكوينى است يا آيات كتاب وحى
يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ؛ از ظاهر سياق برمى آيد كه مراد از «آيات»، همان آيات تكوينى است، و بنا بر اين، مراد از «تفصيل آيات» اين مى شود كه بعضى از بعضى ديگر جدا و متمايز و بعد از جدا شدن، متمايز شود، و اين خود از سنتهاى الهى است كه اشياء را از هم جدا و هر كدام را از ديگرى متمايز سازد، و از هر كدام، آن چه كه در ذات و باطنش نهفته است بيرون آورد، در نتيجه نور از ظلمت، و حق از باطل، و خير از شر، و صالح از طالح، و نيكوكار از مجرم متمايز گردد. و لذا مى بينيم دنبال جمله مورد بحث فرمود: لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ،
زيرا روز لقاى پروردگار، همان روز ساعت و قيامت است كه آن را «يوم الفصل» هم ناميده و وعده داده كه در آن متقين را از مجرمين و فجار جدا سازد، و فرموده: إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ مِيقاتُهُمْ أَجْمَعِينَ (1)و نيز فرموده: وَ امْتازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ. (2)و نيز فرموده: لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ. (3)
و مشهورتر در نزد مفسرين اين است كه مراد از آيات، آيات كتاب هايى است كه از ناحيه خدا نازل شده، بنا بر اين، مقصود از تفصيل آيات به منظور جدا ساختن، عبارت مى شود از شرح آن و بيان و پرده بردارى از حقايق آن در كتاب هايى كه بر انبياء نازل شده، تا مردم در آن ها تدبر و تفكر كنند و حقايق آن ها را بفهمند، زيرا در اين صورتست كه اميد مى رود به لقاى پروردگار شان يقين پيدا نموده به سوى او بازگشت كنند.
اين نظريه مشهورتر است در بين مفسرين، و ليكن آن معنايى كه ما گذرانديم روشن تر و با سياق آيات سازگارتر است.
و اگر فرمود: لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ و نفرمود: «لعلكم بلقائه» و به جاى ضمير «ه» اسم ظاهر «ربكم» را آورد وجهش اين ست كه خواست در اثبات ربوبيت خدا اصرار و تأكيد كند و به اين معنا اشاره نمايد كه آن كسى كه عالم را خلق، و امر آن را تدبير نموده و در نتيجه رب آن شده او رب شما نيز هست، پس ربى جز رب واحد نيست و او شريكى ندارد. (4)
سپس به تشريح قسمت مهمى از دلائل توحيد و نشانه هاى خدا در جهان
1) «همانا روز قيامت روز جدايى مؤمن و كافر و وعده گاه همه آنان است.» سوره دخان/ 40
2) «امروز اى مجرمين از هم جدا شويد.» سوره يس/ 59
3) «تا خدا پليد را از پاكيزه جدا و ممتاز كند، و بعضى از پليدها را با بعضى درآميزد و يك جا در جهنم قرار دهد، كه آن ها خودشان زيانكار بوده اند.» سوره انفال/ 37
4) ترجمه تفسير الميزان، ج 11، ص 391.
آفرينش مى پردازد، و انسان خاكى را در پهنه آسمان ها به گردش وا مى دارد، و اين كرات با عظمت و نظام و حركت و اسرار آن را به او نشان مى دهد، تا به قدرت بى پايان و حكمت بى انتهايش پى برد، و چه زيبا مى گويد:
«خدا همان كسى است كه آسمان ها را چنان كه مى بينيد بدون ستون بر پا داشت» یا «آن ها را با ستون هاى نامرئى برافراشت»؛ اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها. (1)براى جملۀ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها دو تفسير گفته اند: نخست اين كه «همان گونه كه مى بينيد آسمان، بى ستون است» (گويى در اصل چنين بوده، ترونها بغير عمد) ديگر اين كه «ترونها»، صفت براى «عمد» بوده باشد كه معنيش چنين است، آسمان ها را بدون ستونى كه مرئى باشد، برافراشته است، كه لازمه آن وجود ستونى براى آسمان است، اما ستونى نامرئى!.
و اين همان است كه از امام على بن موسى الرضا علیه السلام در حديث حسين بن خالد آمده است، او مى گويد از امام ابى الحسن الرضا علیه السلام پرسيدم، اين كه خداوند فرموده وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ (سوگند به آسمان كه داراى راه هاست)، يعنى چه، فرمود: اين آسمان راه هايى به سوى زمين دارد... حسين بن خالد مى گويد عرض كردم چگونه مى تواند راه ارتباطى با زمين داشته باشد در حالى كه خداوند مى فرمايد آسمان ها بى ستون است، امام فرمود: «سبحان اللَّه، أ ليس الله يقول بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها؟ قلت بلى، فقال ثم عمد و لكن لا ترونها؛ عجيب است، آيا خداوند نمى فرمايد بدون ستونى كه قابل مشاهده باشد؟ من عرض كردم آرى، فرمود: پس ستون هايى هست و ليكن شما آن را نمى بينيد». (2)
اين آيه با توجه به حديثى كه در تفسير آن وارد شده است، پرده از روى يك حقيقت علمى برداشته كه در زمان نزول آيات، بر كسى آشكار نبود، چرا كه در آن زمان هيئت بطلميوس با قدرت هر چه تمام تر، بر محافل علمى جهان و بر افكار مردم حكومت مى كرد، و طبق آن آسمان ها به صورت كراتى تو در تو همانند طبقات پياز روى هم قرار داشتند و طبعاً هيچ كدام معلق و بى ستون نبود، بلكه هر كدام بر ديگرى تكيه داشت، ولى حدود هزار سال بعد از نزول اين آيات، علم و دانش بشر به اين جا رسيد كه افلاك پوست پيازى، به كلى موهوم است و آن چه واقعيت دارد، اين است كه كرات آسمان هر كدام در مدار و جايگاه خود، معلق و ثابتند، بى آنكه تكيه گاهى داشته باشند، و تنها چيزى كه آن ها را در جاى خود ثابت مى دارد، تعادل قوه جاذبه و دافعه است كه يكى ارتباط با جرم اين كرات دارد و ديگرى مربوط به حركت آن هاست.
اين تعادل جاذبه و دافعه به صورت يك ستون نامرئى، كرات آسمان را در جاى خود نگه داشته است.
حديثى كه از امير مؤمنان على علیه السلام در اين زمينه نقل شده بسيار جالب است، طبق اين حديث امام فرمود: «هذه النجوم التي فى السماء مدائن مثل المدائن الذى فى الارض مربوطة كل مدينة الى عمود من نور؛ (1)اين ستارگانى كه در آسمانند، شهرهايى هستند همچون شهرهاى روى زمين كه هر شهرى با شهر ديگر (هر ستاره اى با ستاره ديگر) با ستونى از نور مربوط است».
آيا تعبيرى روشن تر و رساتر از «ستون نامرئى» یا «ستونى از نور» در افق ادبيات آن روز براى ذكر امواج جاذبه و تعادل آن با نيروى دافعه پيدا مى شد؟ (2)،سپس مى فرمايد: «خداوند بعد از آفرينش اين آسمان هاى بى ستون كه نشانه بارز عظمت
و قدرت بى انتهاى او است، بر عرش استيلا يافت، يعنى حكومت عالم هستى را به دست گرفت»؛ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ درباره معنى «عرش» و تسلط خداوند بر آن در سوره اعراف ذيل آيه 54 به قدر كافى بحث شده است. (1)
بعد از بيان آفرينش آسمان ها و حكومت پروردگار بر آن ها، سخن از تسخير خورشيد و ماه مى گويد: «او كسى است كه خورشيد و ماه را مسخر و فرمانبردار و خدمتگزار ساخت»؛ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ.
چه تسخيرى از اين بالاتر كه همه اين ها سر بر فرمان او هستند، و خدمتگزار انسان ها و همه موجودات زنده اند. نور مى پاشند، جهانى را روشن مى سازند، بستر موجودات را گرم نگه مى دارند، موجودات زنده را پرورش مى دهند، در درياها جزر و مد مى آفرينند و خلاصه سرچشمه همه حركت ها و بركت ها هستند.
اما اين نظام جهان ماده جاودانى و ابدى نيست، «و هر كدام از اين خورشيد و ماه تا سرآمد مشخصى كه براى آن ها تعيين شده است در مسير خود به حركت ادامه مى دهند»؛ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى.
و به دنبال آن مى افزايد كه اين حركات و گردش ها و آمد و شدها و دگرگوني ها بى حساب و كتاب نيست و بدون نتيجه و فائده نمى باشد، بلكه «اوست كه همه كارها را تدبير مى كند»، و براى هر حركتى حسابى، و براى هر حسابى هدفى در نظر گرفته است يُدَبِّرُ الْأَمْرَ.
«او آيات خويش را براى شما برمى شمرد و ريزه كاري هاى آن ها را شرح مى دهد تا به لقاى پروردگار و سراى ديگر ايمان پيدا كنيد»؛ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ. (2)
حدیث بحار الأنوار الجامعة (1)
«وَ عَنْ عَلِيٍّ علیه السلام قَالَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ السَّمَاءُ وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ بَحْرٌ فِي السَّمَاءِ تَحْتَ الْعَرْشِ؛ (2)و از امام على علیه السلام است که فرمود: سقف مرفوع آسمان ست و بحر مسجور دريائى در آسمان زير عرش.»
نظر اشتباه بطلمیوس
برای دیگر کاربردها، بطلمیوس (ابهام زدایی) را ببینید.
نقشه جهان بازنگاری در قرن 15 از نقشه منسوب به بطلمیوس در این نقشه شرقی ترین قسمت (Sinae)چین و به سمت غرب (Aurea Chersonesus)شبه جزیرهمالایا و (Taprobane)سری لانکا با اندازه ای بزرگ تر از واقع تمبر یادبود کلاودیوس بطلمیوس- انتشار در سال 1969- یمن.
کلاودیوس بَطلَمیوس (90 –168 میلادی) (به یونانی: Κλαύδιος Πτολεμαίος، تلفظ: [kláwdios ptolɛmɛ́:os]) یکی از فیلسوفان و اخترشناسان یونان باستان بود که به احتمال زیاد در اسکندریه واقع در مصر می زیسته است.
وی الگویی را برای کیهان شناخته شده روزگار خود، که همان سامانه خورشیدی ماست، ارائه کرد که در آن زمین در مرکز گیتی قرار داشت و خورشید و ماه و بقیهٔ سیارات به دورش می چرخید. در آن زمان به جای مدار که همان مسیر فرضی سیارات است، از مفهوم فلک استفاده می کردند. فلک یک جسم کروی صلب و نامرئی است (مانند شیشه) که در مرکز آن زمین قرار گرفته و سیاره به محیط آن محکم بسته شده است. با چرخش فلک به دور زمین، سیاره
نیز به دور زمین گردش می کند. در آن زمان 4 سیاره بیش تر کشف نشده بودند. او می گفت: هشت یا نه فلک وجود دارد که آخرین آن ها فلک الافلاک نام دارد که همهٔ ستاره ها روی آن چسبیده اند. هم چنین او بر این باور بود که خدا و فرشتگان پس از فلک الافلاک زندگی می کنند. به این نظریه که بطلمیوس دربارهٔ جهان ارائه کرد، مدل زمین مرکزی می گویند او با مشاهده حرکت ظاهری ماه و خورشید نظریه زمین مرکزی را ارائه کرد که بعدها نیکولاس کوپرنیک نظریه خورشید مرکزی را ارائه کرد.
بطلمیوس در حدود سال 150 میلادی کتاب (به پارسی: پراپ) پر نفوذی به نام سونتارکنس ماتماتیکا یا مجموعه ریاضی نوشت.
هر چند این رساله بر نوشته های هیپارخوس مبتنی است، اما به خاطر فشردگی و زیبایی چشمگیرش مورد توجه قرار گرفت. شارحان بعدی برای متمایز ساختن آن از آثار کم اهمیت تر صفت مجیسته یا مجسطی به معنی بزرگ ترین را به آن منسوب کردند. مترجمان عرب زبان حرف تعریف آل را پیشوند کردند و آن را المجسطی نامیدند.
بطلمیوس در المجسطی پدیده هایی را بررسی می کند که بستگی به کرویت زمین دارند، سپس دستگاه زمین مرکزی نجوم را طرح ریزی می کند که قریب به 1500 سال مورد پذیرش عموم بود.
المجسطی قدیمی ترین کوشش مجدانه در راه تبیین حرکت شناسی منظومه شمسی است.
اما در توجیه حرکت های پیچیده سیاره ها که فاصله ثابتی با زمین ندارند، روی مدارهای دایره ای عاجز بود؛ بنابراین مفهوم مدارهای تدویر را به کار گرفت.
بطلمیوس، در مقدمه مجسطی، ریاضیات و نجوم را بسیار یقینی تر و قابل
اعتمادتر از فلسفه می داند؛ و برای اثبات مرکزیت و سکون زمین در عالم، به جای دلایل فلسفی به استدلالات ریاضی و هندسی متوسل می شود.
وی در این استدلال ها، آسمان را همان طور که مشاهده می شود، یعنی کروی در نظر می گیرد، و براساس کرویت زمین دلایل خود را مطرح می کند. (1)
قرآن می فرماید:
خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ في ذلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنينَ؛ (2)«خداوند، آسمان ها و زمين را بحق آفريد؛ و در اين آيتى است براى مؤمنان.» احادیث بحار الأنوار (3)
ترجمه:
در كتاب زيد نرسى است كه امام ششم فرمود: چون نگاه به آسمان كنى بگو: و دعا را ذكر كرده تا گفته: بار خدايا پروردگار سقف مرفوع و درياى خوددار، و چرخ آكنده، و اختران مسخر شده، و پروردگار هور بن ايسيّه، رحمت فرست بر محمّد و خاندان محمّد- تا آخر دعاء- گويد: گفتم: هور بن ايسيّه چيست؟
فرمود: ستاره اي ست كم نور زير سه ستاره دنبال بنات النعش، آن امانست از آن چه گفتم .
ترجمه:
از ابى ذر است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله «هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ» را تا پايان خواند، سپس فرمود: راستى من بينم آن چه را شما نه بينيد من شنوم آن چه شما نشنويد، آسمان سنگين است و سزدش كه سنگين باشد، در آن جاى چهار انگشت نيست جز آن كه فرشته اى در آن سر بسجده دارد، به خدا اگر آن چه مي دانم مي دانستيد كم خنديديد و پر گريستيد، و با زنان هم بستر نشديد و كام گيريد، و به تپه ها بر آمديد و به خدا عز و جل پناهنده شديد. (2)
قرآن می فرماید:
تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَليماًغَفُوراً؛ (3)«آسمان هاى هفت گانه و زمين و كسانى
كه در آن ها هستند، همه تسبيح او مى گويند؛ و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى گويد؛ ولى شما تسبيح آن ها را نمى فهميد؛ او بردبار و آمرزنده است.»
تفسیر
سپس براى اثبات عظمت مقام پروردگار و اين كه او برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مشركان است، به بيان تسبيح موجودات جهان در برابر ذات مقدسش پرداخته، مى گويد: «آسمان هاى هفت گانه و زمين و كسانى كه در آن ها هستند همگى تسبيح خدا مى گويند: تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَ.
نه تنها آسمان ها و زمين، بلكه «هيچ موجودى نيست مگر اين كه تسبيح و حمد خدا مى گويد، ولى شما تسبيح آن ها را درك نمى كنيد»؛ وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ.
با اين حال «او حليم و غفور است»؛ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً.
شما را به خاطر شرك و كفرتان فوراً مؤاخذه نمى كند، بلكه به مقدار كافى مهلت مى دهد و درهاى توبه را به روى شما باز مى گذارد تا اتمام حجّت شود.
به تعبير ديگر شما اين توانايى را داريد كه زمزمه تسبيح موجودات را از درون همه ذرات جهان بشنويد، و به خداوند يگانه قادر متعال پى بريد، ولى كوتاهى مى كنيد، خداوند همه شما را به اين كوتاهى فوراً مؤاخذه و مجازات نمى كند، بلكه براى شما حد اكثر مجال و فرصت را در راه شناخت توحيد و ترك شرك مى دهد.
تسبيح و حمد عمومى موجودات جهان
در آيات مختلف قرآن، سخن از تسبيح و حمد موجودات عالم هستى در برابر خداوند بزرگ به ميان آمده كه شايد از همه صريحتر آيه مورد بحث باشد كه بدون هيچ گونه استثناء همه موجودات عالم هستى، زمين و آسمان، ستارگان و
كهكشان ها، انسان ها و حيوانات و برگ هاى درختان و حتى دانه هاى كوچك اتم را در اين تسبيح و حمد عمومى شريك مى داند.
قرآن مى گويد: عالم هستى يكپارچه زمزمه و غوغا است، هر موجودى به نوعى به حمد و ثناى حق مشغول است، و غلغله اى خاموش در پهنه عالم هستى طنين افكنده كه بى خبران توانايى شنيدن آن را ندارند، اما انديشمندانى كه قلب و جانشان به نور ايمان زنده و روشن است، اين صدا را از هر سو به خوبى به گوش و جان مى شنوند و به گفته شاعر:
گر تو را از غيب چشمى باز شد *** با تو ذرات جهان همراز شد
نطق آب و نطق خاك و نطق گل *** هست محسوس حواس اهل دل!
جمله ذرات در عالم نهان *** با تو مى گويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصير و باهشيم *** با شما نامحرمان ما خامشيم
از جمادى سوى جان جان شويد *** غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت *** وسوسۀ تاويلها بزدايدت
ولى در تفسير حقيقت اين حمد و تسبيح در ميان دانشمندان و فلاسفه و مفسران بسيار گفتگو است:
بعضى آن را حمد و تسبيح «حالى» دانسته اند، و بعضى «قالى» كه خلاصه نظرات آن ها را با آن چه مورد قبول ما است ذيلاً مى خوانيد:
1- جمعى معتقدند كه همه ذرات موجودات اين جهان اعم از آن چه ما آن را عاقل مى شماريم يا بيجان و غير عاقل همه داراى يك نوع درك و شعورند، و در عالم خود تسبيح و حمد خدا مى گويند، هر چند ما قادر نيستيم به نحوه درك و احساس آن ها پى بريم و زمزمه حمد و تسبيح آن ها را بشنويم.
آياتى مانند: وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ؛ (1)«بعضى از سنگ ها از ترس
1) بقره/ 74
خدا از فراز كوه ها به پایين مى افتند.» و فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ؛ (1)«خداوند به آسمان و زمين فرمود از روى اطاعت يا كراهت به فرمان من آئيد، آن ها گفتند ما از در اطاعت مى آئيم.» و مانند آن را مى توان گواه بر اين عقيده گرفت.
2- بسيارى معتقدند كه اين تسبيح و حمد، همان چيزى است كه ما آن را «زبانحال» مى ناميم، حقيقى است نه مجازى، ولى به زبان حال است نه قال (دقت كنيد).
توضيح اين كه: بسيار مى شود به كسى كه آثار ناراحتى و درد و رنج و بى خوابى در چهره و چشم او نمايان است مى گویيم: هر چند تو از ناراحتيت سخن نمى گويى اما چشم تو مى گويد كه ديشب به خواب نرفتى، و چهره ات گواهى مى دهد كه از درد و ناراحتى جانكاهى رنج مى برى! اين «زبانحال» گاهى آن قدر قوى و نيرومند است كه «زبان قال» را تحت الشعاع خود قرار مى دهد و به تكذيب آن برمى خيزد و به گفته شاعر:
گفتم كه با مكر و فسون *** پنهان كنم راز درون!
پنهان نمى گردد كه خون *** از ديدگانم مى رود!
اين همان چيزى است كه على علیه السلام در گفتار معروفش مى فرمايد: «ما اضمر احد شيئا الا ظهر فى فلتات لسانه و صفحات وجهه؛ هرگز كسى رازى را در دل نهان نمى كند مگر اين كه در لابلاى سخنان ناآگاه و صفحه صورتش آشكار مى گردد». (2)
از سوى ديگر آيا مى توان انكار كرد كه يك تابلو بسيار زيبا كه شاهكارى از هنر راستين است گواهى بر ذوق و مهارت نقاش مى دهد و او را مدح و ثنا مى گويد؟
آيا مى توان انكار كرد كه ديوان شعر شعراى بزرگ و نامدار از قريحه عالى آن ها حكايت مى كند؟ و دائماً آن ها را مى ستايد؟
آيا مى توان منكر شد كه ساختمان هاى عظيم و كارخانه هاى بزرگ و مغزهاى پيچيده الكترونيك و امثال آن ها، با زبان بى زبانى از سازنده و مخترع و مبتكر خود سخن مى گويند، و هر يك در حد خود از آن ها ستايش مى كنند؟
بنا بر اين بايد قبول كرد كه عالم شگرف هستى با آن نظام عجيبش، با آن همه رازها و اسرار، با آن عظمت خيره كننده اش و با آن ريزه كاري هاى حيرت زا همگى «تسبيح و حمد» خدا مى گويند.
مگر «تسبيح» جز به معنى پاك و منزه شمردن از عيوب مى باشد؟ ساختمان و نظم اين عالم هستى مى گويد خالق آن از هر گونه نقص و عيبى مبرا است.
مگر «حمد» چيزى جز بيان صفات كمال مى باشد؟ نظام جهان آفرينش از صفات كمال خدا، از علم بى پايان و قدرت بى انتها و حكمت وسيع و فراگير او سخن مى گويد.
مخصوصاً با پيشرفت علم و دانش بشر، و پرده برداشتن از گوشه هايى از اسرار و رازهاى اين عالم پهناور، اين حمد و تسبيح عمومى موجودات آشكارتر شده است.
اگر يك روز آن شاعر نكته پرداز هر برگى از برگ هاى درختان سبز را دفترى از معرفت كردگار مى دانست، دانشمندان گياه شناس امروز دربارۀ اين برگ ها نه يك دفتر، بلكه كتاب ها نوشته اند، و از ساختمان اسرار آميز كوچك ترين اجزاى آن، يعنى سلول ها گرفته تا طبقات هفت گانه برگ، و دستگاه تنفسى آن، و رشته هاى آبيارى و تغذيه و ساير مشخصات بسيار پيچيده برگ ها در اين كتاب ها، بحثها كرده اند.
بنا بر اين هر برگى شب و روز نغمه توحيد سرمى دهد و آواز رساى تسبيحش را
در درون باغ و جنگل، بر فراز كوه ها، در خميدگى دره ها پخش مى كند، اما بيخبران چيزى از آن نمى فهمند، خاموشش مى شمارند و زبان بسته! اين معنى براى تسبيح و حمد عمومى موجودات كاملاً قابل درك است و نياز به آن ندارد كه ما براى همه ذرات عالم هستى درك و شعور قائل شويم چرا كه دليل قاطعى براى آن در دست نيست و آيات گذشته نيز به احتمال زياد همان زبان حال را بيان مى كند.
پاسخ به يك سؤال
ولى در اين جا يك سؤال باقى مي ماند و آن اين كه اگر منظور از تسبيح و حمد حكايت نظام آفرينش از پاكى و عظمت و قدرت خدا است، و «صفات سلبيه» و «ثبوتيه» او را شرح مى دهد پس چرا قرآن مى گويد شما حمد و تسبيح آن ها را نمى فهميد؟ اگر بعضى نفهمند حد اقل دانشمندان كه مى فهمند.
ولى اين سؤال دو پاسخ دارد:
نخست اين كه روى سخن با اكثريت مردم نادان و مخصوصاً مشركان است و دانشمندان با ايمان كه در اقليت قرار دارند از اين عموم، مستثنا هستند كه هر عامى استثنايى دارد.
ديگر اين كه آن چه ما از اسرار اين عالم مى دانيم در برابر آن چه نمى دانيم همانند قطره اى است در برابر دريا و ذره كاهى است در مقابل يك كوه عظيم، كه اگر درست بينديشيم حتى نام علم و دانش نمى توان بر آن گذاشت.
تا بدانجا رسيد دانش من *** كه بدانستمى كه نادانم!
بنا بر اين در واقع ما تسبيح و حمد اين موجودات را هر چند دانشمند باشيم نمى شنويم چرا كه آن چه را مى شنويم تنها يك كلمه است از يك كتاب بزرگ و روى اين حساب مى توان به صورت يك حكم عمومى خطاب به همه جهانيان گفت
شما تسبيح و حمد موجودات عالم هستى را كه به زبانحال دارند درك نمى كنيد، زيرا آن چه درك مى كنيد به قدرى ناچيز است كه به حساب نمى آيد.
3- بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه حمد و تسبيح عمومى موجودات در اين جا تركيبى از زبان «حال» و«قال» يا به تعبير ديگر «تسبيح تكوينى» و «تشريعى» باشد، چرا كه بسيارى از انسان ها و همه فرشتگان از روى درك و شعور حمد و ثناى او مى گويند و همگى ذرات موجودات نيز با زبان حالشان از عظمت و بزرگى خالق بحث مى كنند.
گر چه اين دو نوع حمد و تسبيح با هم متفاوت است، ولى در قدر جامع، يعنى مفهوم وسيع كلمه حمد و تسبيح، مشترك مى باشند.
ولى چنان كه پيدا است تفسير دوم با آن شرح كه بيان كرديم از همه دلچسب تر است.
گوشه اى از روايات اهل بيت علیهم السلام در زمينه تسبيح عمومى موجودات جهان
در رواياتى كه از پيامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اهل بيت علیهم السلام رسيده تعبيرات جالبى در اين زمينه ديده مى شود، از جمله:
يكى از ياران امام صادق علیه السلام مى گويد: از تفسير آيه وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ سؤال كردم، امام علیه السلام فرمود:
«كل شىء يسبح بحمده و انا لنرى ان ينقض الجدار و هو تسبيحها؛ (1)آرى هر چيز تسبيح و حمد خدا مى گويد حتى هنگامى كه ديوار مى شكافد و صدايى از آن به گوش مى رسد آن نيز تسبيح است».!
از امام باقر علیه السلام نقل شده كه فرمود: «نهى رسول الله عن ان توسم البهائم فى
1) نور الثقلين، ج 3، ص 168
وجوهها، و ان تضرب وجوهها لانها تسبح بحمد ربها؛ (1)پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: علامت داغ در صورت حيوانات نگذاريد و تازيانه به صورت آن ها نزنيد، زيرا آن ها حمد و ثناى خدا مى گويند».
و نيز از امام صادق علیه السلام نقل شده: «ما من طير يصاد فى بر و لا بحر و لا شىء يصاد من الوحش الا بتضييعه التسبيح؛ (2)هيچ پرنده اى در صحرا و دريا صيد نمى شود و هيچ حيوان وحشى به دام صياد نمى افتد مگر به خاطر ترك تسبيح».!
امام باقر علیه السلام صداى گنجشكانى را شنيد، فرمود: مى دانيد اين ها چه مى گويند، ابو حمزه ثمالى كه از ياران خاص امام بود مي گويد عرض كردم نه، فرمود: «يسبحن ربهن عز و جل و يسئلن قوت يومهن؛ (3)اين ها تسبيح خداوند بزرگ را مى گويند و روزى خود را از او مى خواهند».
در حديث ديگرى مى خوانيم كه يك روز پيامبر صلی الله علیه و آله نزد عايشه آمد، فرمود: اين دو لباس مرا بشوى عرض كرد: اى رسول خدا ديروز شستم، فرمود: «ا ما علمت ان الثوب يسبحن فاذا اتسخ انقطع تسبيحه؛ (4)آيا نمى دانى كه لباس انسان نيز تسبيح خدا مي گويد و هنگامى كه چرك و آلوده شود تسبيح آن قطع مى شود».!
در حديث ديگرى از امام صادق علیه السلام مى خوانيم كه فرمود: «للدابة على صاحبها ستة حقوق لا يحملها فوق طاقتها، و لا يتخذ ظهرها مجلسا يتحدث عليها، و يبدء بعلفها اذا نزل، و لا يسمها فى وجهها، و لا يضر بها فانها تسبح و يعرض عليها الماء اذا مر بها؛ (5)حيوان
بر صاحبش، شش حق دارد: بيش از تواناييش بر او بار نكند، پشت او را مجلسى براى سخن گفتن قرار ندهد (بلكه هنگامى كه به ديگرى مى رسد و مى خواهد با او سخن بگويد پياده شود و پس از اتمام سخن سوار شود)، در هر منزلى وارد مى شود، نخست علف او را آماده كند، علامت داغ در صورت او نگذارد، و او را نزند، چرا كه تسبيح خدا مى گويد و هنگامى كه بر چشمه آب و مانند آن مى گذرد، او را به كنار آب برد» (تا اگر تشنه است بنوشد).
مجموعه اين روايات كه بعضى از آن ها معانى دقيق و باريكى دارد نشان مى دهد كه اين حكم عمومى تسبيح موجودات، همه چيز را بدون استثناء در بر مى گيرد و همه اين ها با آن چه در تفسير دوم (تسبيح به معنى زبانحال و تكوين) گفتيم كاملاً سازگار است، و اين كه در اين روايات خوانديم هنگامى كه لباس آلوده و كثيف مى شود، تسبيح آن قطع مى گردد، ممكن است اشاره به اين باشد كه موجودات تا چهره پاك طبيعى دارند، انسان را به ياد خدا مى اندازند، اما هنگامى كه چهره پاك طبيعى خود را از دست دادند ديگر آن يادآورى از بين مى رود. (1)
قرآن می فرماید:
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ * لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فاعِلينَ * بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ * وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ؛ (2)«ما آسمان و زمين، و آن چه را در ميان آن هاست از روى بازى نيافريديم! (به فرض
محال) اگر مى خواستيم سرگرمى انتخاب كنيم، چيزى متناسب خود انتخاب مى كرديم! بلكه ما حق را بر سر باطل مى كوبيم تا آن را هلاك سازد؛ و اين گونه، باطل محو و نابود مى شود! امّا واى بر شما از توصيفى كه (درباره خدا و هدف آفرينش) مى كنيد! از آن اوست آنان كه در آسمان ها و زمينند! و آن ها كه نزد اويند [فرشتگان ] هيچ گاه از عبادتش استكبار نمى ورزند، و هرگز خسته نمى شوند.»
تفسیر
آفرينش آسمان و زمين بازيچه نيست
از آن جا كه در آيات گذشته اين حقيقت منعكس بود كه ظالمان بى ايمان هدفى براى آفرينش خود جز عيش و نوش قائل نبودند، و در واقع عالم را بى هدف مى پنداشتند، قرآن مجيد در آيات مورد بحث براى ابطال اين طرز فكر و اثبات وجود هدف با ارزشى براى آفرينش كل جهان مخصوصاً انسان ها چنين مى گويد: «ما آسمان و زمين و آن چه ميان آن دو است بيهوده نيافريديم»؛ وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ.
اين زمين گسترده، اين آسمان پهناور، و اين همه موجودات متنوع و بديعى كه در صحنه آن ها است نشان مى دهد، غرض مهمى در كار بوده است، آرى هدف اين بوده كه از يك سو بيان گر آن آفريننده بزرگ باشند و نشانه اى از عظمتش، و از سوى ديگر دليلى بر «معاد» باشد و گرنه اين همه غوغا براى اين چند روز معنى نداشت.
آيا ممكن است انسانى در وسط بيابانى، كاخ مجهزى با تمام وسائل فراهم كند، تنها براى اين كه در تمام عمر يك ساعت از آن جا مى گذرد، در آن استراحت مى كند؟
كوتاه سخن اين كه: اگر اين جهان با عظمت را از دريچه چشم مردم بى ايمان بنگريم پوچ و بى هدف است، تنها ايمان به «مبدء» و «معاد» است كه آن را هدف دار مى كند.
آيه بعد مى گويد: اكنون كه مسلم شد عالم بى هدف نيست، اين هم مسلم است كه هدف اين آفرينش، سرگرمى خدا به امر خلقت نبوده است كه اين سرگرمى نامعقولى است: «به فرض محال كه ما مى خواستيم وسيله اى براى سرگرمى خود انتخاب كنيم چيزى انتخاب مى كرديم كه متناسب ما باشد»؛ لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فاعِلِينَ.
در حقيقت «لعب» به معنى كار بى هدف است، و «لهو» اشاره به هدف هاى نامعقول يا سرگرميهاست.
آيه مورد بحث بازگوى دو حقيقت است: نخست با توجه به كلمۀ «لو» كه در لغت عرب براى امتناع است، اشاره به اين مى كند كه محال است هدف پروردگار سرگرمى خويشتن باشد.
سپس مى گويد: به فرض كه هدف سرگرمى بود بايد سرگرمى مناسب ذات او باشد، از عالم مجردات و مانند آن، نه عالم محدود ماده. (1)
ولى اين تفسير از جهاتى مناسب به نظر نمى رسد از جمله اين كه پيوند آيات فوق با آيات گذشته قطع خواهد شد و ديگر اين كه كلمه «لهو» مخصوصاً هنگامى كه بعد از كلمه «لعب» قرار گيرد به معنى سرگرمى است نه به معنى زن و فرزند
سپس با لحن قاطعى براى ابطال اوهام بيخردانى كه دنيا را بى هدف يا تنها مايه سرگرمى مى پندارند چنين مى گويد: اين جهان، مجموعه اى است از حق و
1) گروهى از مفسران آيات فوق را اشاره به نفى عقائد مسيحيان دانسته اند يعنى لهو را به معنى زن و همسر و فرزند گرفته اند و گفته اند آيه در پاسخ آن ها مى گويد اگر ما مى خواستيم: فرزند و همسرى انتخاب كنيم از جنس انسان ها انتخاب نمى كرديم.
واقعيت، چنين نيست كه اساس آن بر باطل بوده باشد «بلكه ما حق را بر سر باطل مى كوبيم تا آن را نابود و هلاك سازد و باطل محو و نابود مى شود»؛ بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ.
و در پايان آيه مى گويد: «اما واى بر شما از اين توصيفى كه از بى هدفى عالم مى كنيد»؛ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ.
يعنى ما همواره دلائل عقلى و استدلالات روشن و معجزات آشكار خود را در برابر پندارها و اوهام بيهوده گرايان قرار مى دهيم، تا در نظر انديشمندان و صاحبان عقل، اين پندارها درهم كوبيده و نابود شود.
دلائل شناسايى خدا روشن است، دلائل وجود معاد آشكار، براهين حقانيت انبياء، واضح، و در حقيقت براى آن ها كه لجوج و بهانه گير نيستند، حق از باطل كاملاً قابل شناسايى است.
قابل توجه اين كه: جمله «نقذف» از مادۀ «قذف» به معنى پرتاب كردن است، مخصوصاً پرتاب كردن از راه دور، و از آن جا كه پرتاب از راه دور، شتاب و سرعت و قوت بيش ترى دارد، اين تعبير بيان گر قدرت پيروزى حق بر باطل است، كلمۀ «على» نيز مؤيد اين معنى است، زيرا اين كلمه معمولاً در موارد «علو» به كار مى رود.
جملۀ «يدمغه» كه به گفته راغب به معنى شكستن جمجمه و مغز سر است كه حساسترين نقطه بدن انسان محسوب مى شود، تعبير رسايى است براى غالب بودن لشگر حق، غلبه اى چشمگير و قاطع.
تعبير به «اذا» نشان مى دهد كه حتى در آن جايى كه انتظار نمى رود حق پيروز شود ما اين برنامه را انجام مى دهيم.
تعبير به «زاهق» كه به معنى چيزى است كه به كلى مضمحل شده نيز تأكيد ديگرى است بر اين منظور.
و اين كه جمله «نقذف» و «يدمغ» به صورت فعل مضارع آمده دليل بر استمرار اين برنامه است.
نكته: هدف آفرينش
در حالى كه مادي ها هدفى براى آفرينش قائل نيستند، چرا كه مبدء آفرينش را طبيعت فاقد عقل و شعور و بى هدف مى دانند، و به همين دليل طرفدار پوچى در مجموعه هستى مى باشند، فلاسفه الهى و پيروان اديان همگى معتقد به وجود يك هدف عالى براى آفرينشند، زيرا مبدء قادر و حكيم عالم، محال است كارى بى هدف انجام دهد.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه اين هدف چيست؟
گاهى به خاطر مقايسه كردن خداوند به خود گرفتار اين توهم مى شويم كه آيا خدا كمبودى داشته كه مى خواسته با آفرينش هستى و از جمله انسان، آن كمبود را جبران كند؟!
آيا او نيازى به عبادت و نيايشهاى ما دارد؟ آيا او مى خواسته است شناخته شود و خلق را آفريده است تا شناخته گردد؟!، ولى همان گونه كه گفتيم اين يك اشتباه بزرگ است كه از مقايسه «خدا» و «خلق» ناشى مى گردد، در حالى كه در بحث شناخت صفات خدا، بزرگ ترين سد و مانع همين مقايسه نادرست است، (لذا اصل اولى در اين بحث آن ست كه ما بدانيم او در هيچ چيز به ما شباهت ندارد).
ما موجودى هستيم از هر نظر محدود، و به همين دليل تمام تلاش هايمان براى رفع كمبودهايمان است، درس مى خوانيم، تا با سواد شويم و كمبود علممان از بين برود، به دنبال كسب و كار مى رويم تا با فقر و نادارى مبارزه كنيم، لشكر و
عسكر و نيرو تهيه مى كنيم تا كمبود قدرتمان را در برابر حريف جبران كنيم حتى در مسائل معنوى و تهذيب نفس و سير و مقامات روحانى، باز تلاش ها در جهت رفع كمبودها است.
ولى آيا آن وجودى كه از هر نظر بى نهايت است، علم و قدرت و نيروهايش بى انتها، و از هيچ نظر كمبودى ندارد، معقول است كارى براى رفع كمبودش انجام دهد؟
از اين تحليل روشن به اين جا مى رسيم كه از يك سو آفرينش بى هدف نيست و از سوى ديگر اين هدف به آفريدگار باز نمى گردد.
در اين جا به آسانى مى توان نتيجه گرفت كه هدف حتماً و بدون شك چيزى مربوط به خود ماست.
با توجه به اين مقدمه مى توان دريافت كه هدف آفرينش چيزى جز تكامل و تعالى ما نيست، به تعبير ديگر عالم هستى، دانشگاهى است براى تكامل ما در زمينه علم.
پرورشگاهى است از نظر تربيتى براى تهذيب نفوس ما.
تجارتخانه اى است براى كسب درآمدهاى معنوى.
سرزمين زراعت پربارى است براى پرورش انواع محصولات انسان.
آری، «الدنيا مزرعة الآخرة... الدنيا دار صدق لمن صدقها و دار غنى لمن تزود منها و دار موعظة لمن اتعظ منها». (1)
اين قافله از عالم عدم به حركت درآمده و به سوى بى نهايت دائماً در حال پيشروى است.
1) نهج البلاغه، كلمات قصار شماره 131
قرآن مجيد با اشارات كوتاه و بسيار پر معنى در آيات مختلف از يك سو به اصل وجود هدف در آفرينش اشاره مى كند، و از سوى ديگر اين هدف را مشخص مى سازد.
در قسمت اول مى گويد: أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً؛ (1)«آيا انسان گمان مى كند مهمل آفريده شده و بيهوده رها مى شود». أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ؛ (2)«آيا چنين پنداشتيد كه ما بيهوده شما را آفريديم و به سوى ما بازگشت نمى كنيد». وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا؛ (3)«ما آسمان و زمين و آن چه ميان آن ها است بيهوده نيافريديم، اين گمان و پندار كافران است».
و در قسمت دوم گاه در آيات قرآن، هدف آفرينش، عبوديت و بندگى خدا قرار داده شده، وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛ (4)«من انسان ها و جن را نيافريدم مگر براى اين كه عبادتم كنند.» بديهى است عبادت مكتبى است براى پرورش انسان در ابعاد مختلف، عبادت به معنى وسيع كلمه كه تسليم فرمان خدا بودن است روح و جان انسان را در زمينه هاى گوناگون تكامل مى بخشد كه شرح آن را در ذيل آيات مربوط به عبادات مختلف بيان كرده ايم.
و گاه مى گويد: هدف آفرينش آگاهى و بيدارى و تقويت ايمان و اعتقاد شما است: اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ؛ (5)«خدا همان كسى است كه آسمان هاى هفت گانه و
زمين هايى همانند آن را آفريد، فرمان او در ميان آن ها جارى است، همه اين ها به خاطر آن بوده است تا شمابدانيد خدا بر هر چيزى قادر است».
و گاه مى گويد: هدف آفرينش آزمايش حسن عمل شما است: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛ (1)«او خدايى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را در ميدان حسن عمل بيازمايد و پرورش دهد».
آيات سه گانه فوق كه هر كدام به يكى از ابعاد سه گانه وجود انسان (بعد آگاهى و ايمان، بعد اخلاق و بعد عمل) اشاره مى كند بيان گر هدف تكاملى آفرينش است كه به خود انسان ها باز مى گردد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه بعضى چنين تصوّر مى كنند چون كلمۀ «تكامل» در آيات قرآن در اين مباحث مطرح نشده است نكند اين يك فكر وارداتى باشد؟، ولى پاسخ اين ايراد روشن است، زيرا ما در بند الفاظ خاص نيستيم مفهوم و مصداق هاى تكامل در آيات فوق به خوبى روشن است، آيا علم و آگاهى مصداق واضح آن نيست و هم چنين پيشرفت در عبوديت و حسن عمل؟! در آيه 17 سوره محمد مى خوانيم: وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً؛ «آن ها كه در مسير هدايت وارد شدند، خداوند بر هدايتشان مى افزايد» آيا تعبير به «افزايش» چيزى جز تكامل است؟! در اين جا سؤالى پيش مى آيد كه اگر هدف تكامل بوده چرا خداوند از آغاز انسان را در همه ابعاد، كامل نيافريد تا نيازى به پيمودن مراحل تكامل نبوده باشد؟
سرچشمه اين ايراد غفلت از اين نكته است كه شاخه اصلى تكامل، «تكامل اختيارى» است، و به تعبير ديگر تكامل آن ست كه انسان راه را با پاى خود و اراده و تصميم خويش بپيمايد، اگر دست او را بگيرند و به زور ببرند نه افتخار است و نه
1) ملك/ 2
تكامل، فى المثل اگر انسان، يك ريال از مال خود را با تصميم و اراده خويش انفاق كند به همان نسبت راه كمال اخلاقى پيموده، در حالى كه اگر مليون ها از ثروت او را به اجبار بردارند و انفاق كنند، حتى يك گام هم در اين راه پيش نرفته است، و لذا در آيات مختلف قرآن مجيد به اين واقعيت تصريح شده كه اگر خدا مى خواست همه مردم به اجبار ايمان مى آوردند، ولى اين ايمان براى آن ها سودى نداشت: وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً. (1)
شرك از پندار سرچشمه مى گيرد
در آيات گذشته سخن از اين واقعيت در ميان بود كه عالم هستى، بى هدف نيست، نه شوخى و بازيچه است و نه لهو و سرگرمى، بلكه داراى هدف تكاملى حساب شده اى است براى انسان ها.
و از آن جا كه ممكن است اين توهم به وجود آيد كه خدا چه نيازى به ايمان و عبادت ما دارد؟ آيات مورد بحث نخست به پاسخ اين سخن مى پردازد و مى گويد:
«تمام كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند از آن اويند»؛ وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.
و فرشتگانى كه در محضر قرب پروردگار هستند هيچ گاه از پرستش او تكبر ندارند و هرگز خسته نمى شوند. (2)
قرآن می فرماید:
أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنَّاها وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ؛ (3)«آيا
آنان به آسمان بالاى سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم، و چگونه آن را (به وسيله ستارگان) زينت بخشيده ايم و هيچ شكاف و شكستى در آن نيست؟!».
تفسیر
لحظه اى به آسمان بنگريد!
اين آيات هم چنان بحث «دلائل معاد» را دنبال مى كند، گاه از طريق «قدرت بى انتهاى حق» و گاه از «وجود صحنه هاى معاد در همين دنيا» كمك مى گيرد.
نخست توجه منكران را به آفرينش آسمان ها جلب كرده، مى گويد: «آيا به آسمان در بالاى سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم بى آن كه ستون و پايه اى داشته باشد؟! و چگونه آن را به وسيله ستارگان زينت بخشيده ايم در حالى كه هيچ شكاف و ناموزونى در آن وجود ندارد»؟!»؛ أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنَّاها وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ.
منظور از نگاه كردن در اين جا نگاهى توأم با انديشه و تفكر است كه انسان را به قدرت عظيم خالق اين آسمان پهناور و شگفتی هايش آشنا سازد كه هم عظمت خيره كننده اى دارد، و هم زيبایي هاى فراوان و هم استحكام و نظم و حساب.
جمله وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ (هيچ شكافى در آن نيست) يا به معنى عدم وجود نقص و عيب و ناموزونى است، چنان كه بعضى از مفسران گفته اند، و يا به معنى عدم وجود شكاف در خصوص آسمانى است كه اطراف زمين را احاطه كرده، وجو زمين ناميده مى شود، و به گفته قرآن «سقف محفوظى» است (1)كه راه را بر سنگ هاى آسمانى كه به طور مداوم با سرعت سر سام آورى به سوى زمين مى آيد
1) انبياء/ 32
مى بندد، و قبل از وصول به سطح زمين آن ها را آتش مى زند و خاكستر مى كند، و هم چنين از اشعه هاى كيهانى زيانبخش ممانعت به عمل مى آورد.
و گرنه آسمان به معنى محل ستارگان يك فضاى خالى است كه اين كرات در آن شناورند.
در اين جا احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اين كه جمله بالا اشاره به نظريه وجود «اتر» (اثير) باشد، مطابق اين نظريه تمام عالم هستى و فواصل ستارگان پر است از ماده اى بى رنگ و بى وزن به نام «اتر» كه حامل امواج نور است و آن را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى كند، طبق اين نظريه هيچ شكاف و فرجه اى در تمام عالم آفرينش نيست، و سيارات و ثوابت در «اتر» غوطه ورند.
البته اين سه تفسير با هم منافاتى ندارند، هر چند تفسير سوم كه متكى به فرضيه اتر مى باشد قابل اعتماد نيست، چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است. (1)
قرآن می فرماید:
وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَديداً وَ شُهُباً؛ (2)«و اين كه ما آسمان را جستجو كرديم و همه را پر از محافظان قوىّ و تيرهاى شهاب يافتيم!». تفسیر
سپس مؤمنان جن، به يكى از نشانه هاى صدق گفتار خود كه در جهان طبيعت براى همه جنيان قابل درك است اشاره كرده، مى گويند: «ما آسمان ها را
جستجو كرديم و همه را پر از نگهبانان و محافظان قوى و تيرهاى شهب يافتيم»؛ وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَ شُهُباً (1)، (2)«ما پيش از اين به استراق سمع در آسمان ها مى نشستيم، و اخبارى از آن را دريافت مى داشتيم و به اطلاع دوستان خود مى رسانديم، ولى الان چنان است كه هر كس بخواهد استراق سمع كند، شهابى را در كمين خود مى يابد كه او را هدف قرار مى دهد!»؛ وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً.آيا اين وضع تازه دليل، بر اين حقيقت نيست كه با ظهور اين پيامبر و نزول كتاب آسمانى او دگرگونى عظيمى در جهان رخ داده است؟ چرا شما قبلاً قدرت بر استراق سمع داشتيد، و الان احدى توانايى بر اين كار ندارد؟! آيا مفهوم وضع جديد اين نيست كه دوران شيطنت و كهانت و فريب پايان گرفته، و شب تاريك جهل به پايان رسيده و آفتاب عالمتاب وحى و نبوت طلوع كرده است؟!«شهاب» در اصل به معنى شعله اى است كه از آتش زبانه مى كشد، و به شعله هاى آتشينى كه در آسمان به صورت خط ممتد ظاهر مى شود نيز «شهاب» مى گويند طبق تحقيقات دانشمندان امروز آن ها قطعه سنگ هاى كوچكى هستند كه در فضاى بيرون از كره زمين در حركتند، هنگامى كه به زمين نزديك شوند تحت تأثير جاذبه آن قرار گرفته، و به سرعت به طرف زمين سقوط مى كنند، هنگامى كه وارد جو، يعنى قشر هواى فشرده محيط به زمين، شوند به خاطر بر خورد شديد با آن، داغ و آتشين، و به صورت شعله سوزانى در مى آيند، و سرانجام خاكستر آن ها بر زمين مى نشيند.
در آيات قرآن مجيد كراراً اين مسأله مطرح شده كه «شهاب ها» تيرهايى است كه به سوى شياطين كه قصد استراق سمع در آسمان ها دارند پرتاب مى شود.در اين كه منظور از استراق سمع چيست؟ و چگونه جن و شياطين به وسيله شهاب ها از صحنه آسمان رانده مى شوند؟ بحث هاى مشروحى ذيل آيه 18 سورۀ «حجر» (جلد 11 صفحه 40 به بعد و ذيل آيه 10 سوره صافات (جلد 19 صفحه 15 به بعد) آورده ايم.)به هر حال واژه «رصد» (بر وزن حسد به معنى آمادگى براى انتظار چيزى است كه در فارسى از آن تعبير به «كمين كردن» مى شود، اين واژه گاه به معنى اسم فاعل، يعنى كسى يا چيزى كه در كمين نشسته نيز آمده است، و در آيات فوق به همين معنى به كار رفته.)سپس افزودند با اين اوضاع و احوال ما نمى دانيم آيا اين ممنوعيت از استراق سمع دليل بر اين است كه اراده شرى براى مردم روى زمين شده، يا خداوند مى خواهد از اين طريق آن ها را هدايت فرمايد»؟!﴿وَ أَنَّا لا نَدْرِي أَ شَرٌّ أُرِيدَ بِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَمْ أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً. و به تعبير ديگر ما نمى دانيم آيا اين امر مقدمه نزول عذاب و بلا از سوى خدا است يا مقدمه هدايت آن ها؟
ولى مؤمنان جن قاعدتا بايد فهميده باشند كه ممنوعيت از استراق سمع كه با ظهور پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله مقارن بوده، مقدمه هدايت انسان ها، و بر چيده شدن دستگاه كهانت و خرافات ديگرى مانند آن است، و اين چيزى جز اعلام پايان يك دوره تاريك، و آغاز دورانى نورانى نمى تواند باشد.
اما از آن جا كه «جن» به مسأله استراق سمع دلبستگى خاصى داشت هنوز نمى توانست باور كند كه اين محروميت يك نوع خير و بركت است، و گرنه روشن
است كه كاهنان در عصر جاهليت با اتكاء به همين مسأله استراق سمع سهم بزرگى در گمراه ساختن مردم داشتند.
قابل توجه اين كه آن ها در اين جمله هدايت را به خدا نسبت مى دهند، ولى شر را به صورت فعل مجهول بدون نسبت به خدا ذكر مى كنند، اشاره به اين كه آن چه از سوى خدا مى رسد خير و هدايت است، و شر و فساد از خود مردم و سوء استفاده آن ها از نعمت هاى الهى و مواهب آفرينش ناشى مى شود.
گرچه مى بايست در مقابل «شر»، واژه «خير» ذكر شود، ولى از آن جا كه واژه «خير» در اين جا به معنى «هدايت» بوده روى همين مصداق تكيه شده است. (1)
وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرينَ * وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجيمٍ * إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبينٌ؛ (2)«ما در آسمان برجهايى قرار داديم؛ و آن را براى بينندگان آراستيم. و آن را از هر شيطان رانده شده اى حفظ كرديم؛ مگر آن كس كه استراق سمع كند (و دزدانه گوش فرا دهد) كه «شهاب مبين» او را تعقيب مى كند (و مى راند).» تفسیر
شياطين با شهب رانده مى شوند؟
اين آيات اشاره به گوشه اى از نظام آفرينش به عنوان دليلى بر توحيد و شناخت خدا است و بحث هايى را كه در زمينه قرآن و نبوت در آيات گذشته آمد تكميل مى كند.
نخست مى گويد: «ما در آسمان برجهايى قرار داديم»؛ وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً.
«بروج» جمع «برج» در اصل به معنى «ظهور» است، و به همين جهت آن قسمت مخصوصى از ديوار اطراف شهر يا محل اجتماع لشكر كه بروز و ظهور خاصى دارد، برج ناميده مى شود، و نيز به همين جهت هنگامى كه زن، زينت خود را آشكار سازد تبرجت المرأة مى گويند.
به هر حال برج هاى آسمانى اشاره به منزلگاه هاى خورشيد و ماه است، و به تعبير دقيق تر هنگامى كه ما از كره زمين به ماه و خورشيد نگاه مى كنيم در هر فصل و موقعى از سال آن ها را در مقابل يكى از صورت هاى فلكى (صورت هاى فلكى مجموعه ستارگانى است كه شكل خاصى را به خود گرفته اند) مى بينيم و مى گویيم خورشيد مثلاً در برج حمل يا ثور يا ميزان و عقرب و قوس است . (1)
بديهى است وجود اين برج هاى آسمانى و منزلگاه هاى ماه و خورشيد و آن نظام خاصى كه براى حركت آن ها در اين برج ها وجود دارد كه تقويم مجسم جهان هستى ما را تشكيل مى دهد دليل روشنى است بر علم و قدرت آفريدگار، اين نظام شگرف با اين حساب دقيق و مستمر بيان گر نقشه و هدفى است كه در آفرينش اين جهان بوده و هر چه در آن بيش تر بينديشيم ما را به آفريننده جهان نزديك تر مى سازد.
سپس اضافه مى كند «ما آسمان و اين صورت هاى فلكى را براى بينندگان زينت بخشيديم»؛ وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ (2)
در يك شب تاريك و پر ستاره نظرى به آسمان بيفكنيد، ستارگانى كه در
هر گوشه و كنار به صورت گروه گروه دور هم جمع شده اند، گويى هر دسته براى خود انجمنى دارند، و آهسته نجوى مى كنند، بعضى خيره خيره به ما نگاه كرده اصلاً چشمك نمى زنند و بعضى مرتباً چشمك مى زنند، گويى ما را به سوى خود مى خوانند، بعضى آن چنان مى درخشند كه خيال مى كنيم دارند به ما نزديك مى شوند، و بعضى با نور كمرنگ خود گويى از آن اعماق آسمان هاى دور فرياد بى صدايى مى كشند كه ما هم اينجائيم! اين منظره زيباى شاعرانه كه شايد براى بعضى بر اثر تكرار مشاهده، عادى جلوه كند بيش از آن چه فكر كنيم ديدنى و جالب و شوق انگيز است.
گاهى كه ماه با اشكال مختلفش در جمع آن ها ظاهر مى شود، چهره تازه و اعجاب انگيز ديگرى به خود مى گيرند.
بعد از غروب آفتاب يكى بعد از ديگرى ظاهر مى شوند، گويى از پشت پرده بيرون مى دوند و به هنگام طلوع صبحفرار كرده و در برابر نيروى خيره كننده آفتاب خود را پنهان مى كنند.
از اين گذشته، از نظر زيبایي هاى علمى و اسرار بسيار فراوان، چهره آسمان آن چنان زيبا است كه هزاران سال است چشم همه دانشمندان را به خود مشغول داشته به ويژه امروز كه با نيرومندترين تلسكوپ ها و دوربين هاى عظيم نجومى به سوى آن خيره مى شوند و هر زمان اسرار تازه اى از اين عالم پر غوغا، و در عين حال خاموش، براى مردم جهان كشف مى كنند.
راستى «چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستى!».
در آيه بعد اضافه مى كند «ما اين آسمان را از هر شيطان رجيم و شوم و ملعون محفوظ داشته ايم»؛ وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ.
«مگر آن شيطان هايى كه هوس «استراق سمع» (و خبرگيرى دزدكى) كنند،
كه شهاب آشكار آن ها را تعقيب مى كند و به عقب مى راند»؛ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ.
چگونه شياطين به وسيله شهب از آسمان رانده مى شوند؟! آيه اخير از آياتى است كه مفسران در تفسير آن بسيار سخن گفته اند و هر يك مسير خاصى را پيموده و برداشت معينى از آن دارند.
و از آن جا كه عين همين مضمون در سوره صافات (آيه 6 و 7) و سوره جن (آيه 9) آمده و از مسائلى است كه ممكن است براى افراد ناآگاه سؤال هاى بدون جوابى ترسيم كند لازم است نخست نظرى به آراء مفسران بزرگ اسلامى بيفكنيم، سپس آن چه را كه ترجيح مى دهيم بيان كنيم.
1- بعضى مانند نويسنده «تفسير فى ظلال» به راحتى از اين آيات و مانند آن گذشته و به عنوان اين كه اين ها حقايقى است كه درك آن براى ما ممكن نيست و بايد به آن چه در عمل واقعى ما در اين زندگى مؤثر است بپردازيم به تفسير اجمالى قناعت كرده، و از توضيح و تبيين اين مسأله صرف نظر نموده است.
او چنين مى نويسد:
«شيطان چيست؟ و چگونه مى خواهد استراق سمع كند؟ و چه چيز را استراق مى كند؟ همه اين ها از غيب هاى الهى است كه از خلال نصوص نمى توان به آن دست يافت، و پرداختن به آن نتيجه اى ندارد، زيرا بر عقيده ما چيزى نمى افزايد، و جز اشتغال فكر انسان به امرى كه به او ارتباط خاصى ندارد و او را از انجام عمل حقيقيش در اين زندگى باز مى دارد ثمره اى نخواهد داشت، به علاوه درك تازه اى نسبت به حقيقت جديدى به ما نمى دهد!». (1)
1) تفسير فى ظلال، ج 5، ص 396
ولى نبايد ترديد داشت كه قرآن يك كتاب بزرگ انسانسازى و تربيت و حيات است، اگر چيزى ارتباط به حيات انسان ها نداشته باشد مطلقاً در آن مطرح نخواهد شد، همه آن درس است، درس زندگى، به علاوه هيچ كس نمى تواند اين سخن را بپذيرد كه در قرآن حقايق ناگشودنى باشد، مگر قرآن نور و كتاب مبين نيست؟ و مگر براى فهم و تدبر و هدايت مردم نازل نشده؟ چگونه فهم اين آيات به ما ارتباط ندارد؟
به هر حال ما اين طرز موضع گيرى را در برابر اين گونه آيات و مانند آن نمى پسنديم.
2- جمع قابل توجهى از مفسران، مخصوصاً مفسران پيشين، اصرار دارند كه معنى ظاهرى آيات را كاملاً حفظ كنند:
«سماء» اشاره به همين آسمان است، و «شهاب» اشاره به همين شهاب است (همين سنگريزه هاى سرگردانى است كه در اين فضاى بيكران در گردشند و گاه گاه كه در حوزه جاذبه زمين قرار مى گيرند و به سوى زمين كشيده مى شوند و بر اثر سرعت برخورد با امواج هوا، داغ و سوزان و شعله ور و خاكستر مى شوند).
و «شيطان» همان موجودات خبيثه متمردند كه مى خواهند به آسمان ها بروند و گوشه اى از اخبار اين عالم ما كه در آسمان ها منعكس است، از طريق استراق سمع (گوش دادن مخفيانه) در يابند، و به دوستان خود در زمين برسانند، ولى شهاب ها همچون تير به سوى آن ها پرتاب مى شوند و آن ها را از رسيدن به اين هدف باز مى دارند. (1)
1) فخر رازى در تفسير كبير خود و همچنين آلوسى در روح المعانى بعد از ذكر اين تفسير اشكالات مختلفى را كه با در نظر گرفتن هيئت قديم و افلاك پوست پيازى و امثال آن متوجه اين تفسير مى شده مشروحاً بيان كرده و به پاسخ آن پرداخته اند كه با توجه به هيئت امروز، نيازى به ذكر آن ها نمى بينيم
3- جمعى ديگر از مفسران مانند مفسر عاليقدر «مؤلف الميزان» و «طنطاوى» در تفسير «الجواهر» تعبيرات آيات فوق را از قبيل تشبيه و كنايه و ذكر امثال و به اصطلاح بيان «سمبوليك» دانسته، و اين تشبيه و كنايه را به صورت هاى گوناگونى بيان داشته اند:
الف. در تفسير الميزان چنين مى خوانيم:
«توجيهات مختلفى را كه مفسران براى استراق سمع كردن شياطين، و رانده شدن آن ها به وسيله شهب بيان كرده اند، مبتنى بر چيزى است كه احياناً از ظاهر آيات و روايات به ذهن مى رسد كه افلاكى محيط به زميناست و در آن ها گروه هايى از فرشتگان قرار دارند و هر كدام از اين افلاك درهايى دارند كه جز از آن ها نمى توان وارد شد، و گروهى از اين فرشتگان، شهاب ها را بر دست دارند، و منتظر شياطين استراق سمع كننده هستند تا آن ها را با آن بكوبند و برانند! در حالى كه امروز روشن شده است اين گونه نظريات بى اساس است، نه چنان افلاكى وجود دارد و نه آن درها و نه مانند آن.
آن چه به عنوان يك احتمال مى توان در اين جا گفت اين است اين گونه بيانات در كلام الهى از قبيل امثالى است كه براى روشن شدن حقايق غير حسى در لباس حسى ذكر مى شود، همان گونه كه خداوند مى فرمايد: وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ؛ (1)«اين ها مثل هايى است كه براى مردم مى زنيم و جز عالمان آن ها را درك نمى كنند.» و امثال اين تعبيرات در قرآن فراوان است، مانند عرش، كرسى، لوح، كتاب.
بنا بر اين منظور از آسمان كه جايگاه فرشتگان است، يك عالم ملكوتى و ما وراء طبيعى است، كه از اين جهان محسوس، برتر و بالاتر است، و
1) عنكبوت/ 43
منظور از نزديك شدن شياطين به اين آسمان براى استراق سمع و پرتاب كردن شهب به آن ها آن ست كه آن ها مى خواهند به جهان فرشتگان نزديك شوند تا از اسرار خلقت و حوادث آينده آگاهى يابند، ولى آن ها شياطين را با انوار معنوى ملكوتى كه تاب تحمل آن را ندارند مى رانند». (1)
ب. «طنطاوى» در تفسير معروف خود، گاه مى گويد:
«آن گروه از دانشمندان حيله گر و رياكار و مردم عوامى كه از آن ها پيروى مى كنند شايستگى و اهليت آن را ندارند كه از عجائب آسمان ها و شگفتی هاى عالم بالا و كرات بى كرانش و نظم و حسابى كه بر آن ها حكومت مى كند، آگاه شوند، خداوند اين علم و دانش را از آن ها ممنوع ساخته، و اين آسمان پر ستاره زيبا و مزين را با آن همه اسرارش در اختيار كسانى گذاشته كه عقل و هوش و اخلاص و ايمان دارند.
طبيعى است كه گروه اول از نفوذ در اسرار اين آسمان منع مى شوند، و هر شيطان رانده شده درگاه الهى، خواه از جنس بشر باشد يا غير بشر، حق وصول به اين حقايق را ندارد، و هر گاه به آن نزديك شود رانده و مطرود مى گردد، اين گونه افراد ممكن است سال ها زندگى كنند و بعد بميرند، ولى هرگز به اين اسرار، دست نيابند، آن ها چشمهاى باز دارند و ليكن چشم آن ها قدرت ديد اين حقايق را ندارد، مگر نه اين است كه علم را جز عاشقانش و جمال را جز عارفانش درك نمى كنند و نمى بينند». (2)
در جاى ديگر مى گويد:
«چه مانعى دارد اين تعبيرات كنايه باشد؟ منع حسى اشاره به منع عقلى گردد، در حالى كه كنايات از زيباترين انواع بلاغت است، آيا نمى بينيم بسيارى از مردم كه در اطراف شما زندگى مى كنند در محدوده همين زمين
محبوس و زندانيند و هيچ گاه چشمشان به جهان بالا دوخته نمى شود، و به آواى آن گوش فرا نمى دهند، و از امور اين جهان و شگفتی هايش خبرى ندارند، آن ها به وسيله (شهاب) خودخواهى و شهوت و كينه توزى و طمع و حرص و جنگ هاى خانمانسوز از درك آن معانى والا مطرودند» (و اگر روزى هم چنين هوسى كنند به خاطر آن همه آلودگى كه بر دل و جان دارند رانده مى شوند). (1)
ج. در جاى ديگر سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است: ارواح انسان ها هنگامى كه از اين دنيا به جهان برزخ منتقل مى شوند، علاقه و ارتباطى به ارواح زندگان دارند، و هر گاه ميان آن ها تناسب و همانندى باشد، و بتوانند از طريق احضار ارواح و غير آن با آن ها ارتباط و تفاهم برقرار كنند، مسائلى را در اختيار آنان مى گذارند كه گاهى حق است و گاهى باطل، زيرا آن ها نمى توانند به عوالم اعلى دسترسى پيدا كنند، بلكه تنها به عوالم پائين تر دسترسى مى يابند، مثلاً همان گونه كه ماهى نمى تواند از محيط خود بيرون بيايد و در هوا پرواز كند، آن ها نيز قدرت ندارند از محدوده جهان خود بالاتر روند.
د: بعضى ديگر گفته اند كه اكتشافات اخير نشان داده كه يك سلسله امواج نيرومند راديويى از فضاهاى دور دست، مرتباً پخش مى شود كه مى توان آن ها را در كره زمين با دستگاه هاى گيرنده مخصوص به خوبى گرفت، هيچ كس به درستى نمى داند سرچشمه اين امواج فوق العاده نيرومند كجاست؟، ولى دانشمندان مى گويند احتمال قوى دارد كه در كرات دور دست آسمانى موجودات زنده فراوانى هستند كه از نظر تمدن از ما بسيار پيشرفته ترند و به همين دليل مى خواهند اخبارشان را در جهان پخش كنند و در آن اخبار مسائلى است كه براى ما تازگى
1) تفسير طنطاوى، ج 18، ص 10
دارد، موجوداتى كه آن ها را پرى مى ناميم مى كوشند، از اين امواج استفاده كنند، ولى اشعه نيرومندى آن ها را بدور مى راند. (1)
اين بود نظرات گوناگون مفسران و دانشمندان.
نتيجه بحث
بحث ها در تفسير اين آيات به درازا كشيد اكنون بايد براى نتيجه گيرى كامل مقدمتا به چند نكته توجه كنيم:
1- كلمۀ «سماء» (آسمان) در بسيارى از آيات قرآن به معنى همين آسمان مادى است در حالى كه در بعضى ديگر از آيات قطعاً به معنى آسمان معنوى و مقام بالا است.
مثلاً در آيه 40 سوره اعراف مى خوانيم: إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ؛ «آن ها كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبر ورزيدند درهاى آسمان به رويشان گشوده نمى شود».
ممكن است منظور از آسمان در اين جا كنايه از مقام قرب خدا بوده باشد همان گونه كه در آيه 10 سوره فاطر مى خوانيم: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ؛ «سخنان پاكيزه به سوى او بالا مى روند و عمل صالح را ترفيع مى دهد».
روشن است كه اعمال صالح و سخنان پاكيزه چيزى نيستند كه به سوى اين آسمان بالا روند، بلكه به سوى مقام قرب خدا پيش مى روند و عظمت و رفعت معنوى مى يابند.
اصولا تعبير به «انزل» و «نزل» در مورد آيات قرآن به روشنى اين معنى را مى رساند، كه منظور «نزول» و «فرود آمدن» از مقام قدس پروردگار بر قلب پيامبر صلی الله علیه و آله است.
1) ترجمه قرآن بر فراز اعصار نوشته: ع- نوفل، ص 258
در تفسير آيه 24 سوره ابراهيم أَ لَمْ تر كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مثلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ خوانديم: كه اين درخت پاكيزه كه خداوند آن را به عنوان مثال بيان كرده، پيامبر ريشه آن است، و على علیه السلام شاخه آن (همان شاخه اى كه سر بر آسمان كشيده) و امامان شاخه هاى كوچك ترند. (1)
مخصوصاً در يكى از آن احاديث مى خوانيم «كذلك الكافرون لا تصعد اعمالهم الى السماء؛ همين گونه هستند كافران، اعمال به آسمان بالا نمى رود».
روشن است كه آسمان در اين گونه احاديث، اشاره به اين آسمان حسى نيست و از اين جا نتيجه مى گيريم كه آسمان هم در مفهوم مادى آن استعمال می شود و هم در مفهوم معنوى آن.
2- نجوم (ستارگان) نيز يك مفهوم مادى دارد كه همين ستارگانى هستند كه در آسمان ديده مى شوند، و يك مفهوم معنوى كه اشاره به دانشمندان و شخصيتهايى است كه روشنى بخش جوامع انسانى هستند، و همان گونه كه مردم راه خود را در شب هاى تاريك در بيابان ها و بر صفحه اقيانوس ها به وسيله ستارگان پيدا مى كنند، توده هاى جمعيت در اجتماعات انسانى نيز راه زندگى و سعادت و حيات را به كمك اين دانشمندان و رهبران آگاه و با ايمان مى يابند.
حديث معروفى كه از پيامبر صلی الله علیه و آله نقل شده : «مثل اصحابى فيكم كمثل النجوم بأيّها اخذ اهتدى...؛ (2)ياران من همچون ستارگانند كه به هر كدام اقتدا شود مايه هدايت است» نيز اشاره به همين معنى مى كند.
در تفسير على بن ابراهيم در ذيل آيه وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ؛ (3)«او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در
تاريكي هاى خشكى و دريا به وسيله آن ها هدايت شويد.» چنين نقل شده كه امام فرمود: «النجوم آل محمد؛ (1)منظور از ستارگان خاندان پيامبرند».
3- از روايات متعددى كه در تفسير آيات مورد بحث وارد شده استفاده مى شود كه ممنوع شدن شياطين از صعود به آسمان ها و رانده شدنشان به وسيله نجوم هنگام تولد پيامبر بود، و از بعضى از آن ها استفاده مى شود كه به هنگام تولد عيسى تا حدى ممنوع شدند و پس از تولد پيامبر به طور كامل ممنوع گشتند. (2)
از مجموعه آن چه گفتيم چنين مى توان حدس زد كه «سماء» در اين جا به مفهوم معنوى اشاره مى كند و كنايه از آسمان حق و ايمان و معنويت است.
و همواره شياطين در تلاشند تا به اين محدوده راه يابند و از طريق انواع وسوسه ها در دل مؤمنان راستين و حاميان حق نفوذ كنند.
اما مردان الهى و رهبران راه حق از پيامبران و امامان گرفته تا دانشمندان متعهد، با امواج نيرومند علم و تقوايشان بر آن ها هجوم مى برند و آنان را از نزديك شدن به اين آسمان مى رانند.
و در اين جا است كه مى توان رابطه و پيوندى ميان تولد حضرت مسيح و از آن بالاتر تولد حضرت محمد صلی الله علیه و آله و طرد اين شياطين از آسمان پيدا كرد.
و نيز اين جا است كه مى توان ارتباط ميان صعود به آسمان و آگاهى از اسرار را يافت، زيرا مى دانيم در اين آسمان مادى اخبار خاصى وجود ندارد جز شگفتی هاى خلقت كه حتى از روى زمين نيز قابل مطالعه است، امروز ديگر اين مسأله قطعى شده است كه اين كرات آسمانى در اين فضاى بيكران پخش شده اند، قسمتى از
آن ها كرات مرده اى هستند، و بعضى زنده اند، و ساكنانى دارند، ولى شايد زندگى آن ها با ما تفاوت بسيار داشته باشد.
اين موضوع نيز بسيار قابل ملاحظه است كه پيدايش شهاب تنها در جو زمين است كه بر اثر برخورد قطعات سنگ به هواى اطراف زمين و شعله ور شدن آن ها پيدا مى شود و الا در بيرون جو زمين شهابى وجود ندارد البته در بيرون جو زمين سنگ هاى سرگردانى در حركتند، ولى به آن ها شهاب گفته نمى شود مگر زمانى كه وارد جو زمين گردد و داغ و شعله ور شود، و در برابر چشم انسان به صورت خط آتشى نمايان گردد به گونه اى كه تصوّر مى شود ستاره اى است در حال حركت و اين را نيز مى دانيم كه انسان امروز بارها از اين جو زمين به خارج عبور كرده و بسيار از آن فراتر رفته و تا كره ماه رسيده است (توجه داشته باشيد كه جو زمين صد الى دويست كيلومتر بيش تر نيست، در حالى كه كره ماه بيش از سيصد هزار كيلومتر با ما فاصله دارد).
بنا بر اين اگر منظور همين شهاب مادى و آسمان مادى باشد، بايد پذيرفت كه اين منطقه براى دانشمندان بشر كشف شده و مطلب اسرار آميزى در آن وجود ندارد.
كوتاه سخن اين كه با قرائن و شواهد فراوانى كه ذكر كرديم به نظر مى رسد كه منظور از آسمان آسمان حق و حقيقت است، و شياطين همان وسوسه گران هستند كه مى كوشند به اين آسمان راه يابند و استراق سمع كنند و به اغواى مردم بپردازند، اما ستارگان و شهب، يعنى رهبران الهى و دانشمندان با امواج نيرومند قلمشان آن ها را به عقب مى رانند و طرد مى كنند.
ولى قرآن درياى بيكران است و ممكن است دانشمندان آينده در زمينه اين آيات به حقايق تازه اى دست يابند كه امروز به آن دست نيافته ايم. (1)
1) تفسير نمونه، ج 11، ص 41
قرآن می فرماید:
إِنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ في سَمِّ الْخِياطِ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمينَ؛ (1)«كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، و در برابر آن تكبّر ورزيدند، (هرگز) درهاى آسمان به رويشان گشوده نمى شود؛ و (هيچ گاه) داخل بهشت نخواهند شد مگر اين كه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! اين گونه، گنهكاران را جزا مى دهيم!.» تفسیر
بار ديگر قرآن به سراغ سرنوشت افراد متكبر و لجوج، يعنى آن ها كه زير بار آيات پروردگار نمى روند و در برابر حق تسليم نيستند رفته، مى گويد: «كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند و در برابر آن تكبر ورزند درهاى آسمان به روى آنان گشوده نمى شود»؛ إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ.
در حديثى از امام باقر علیه السلام چنين مى خوانيم: «اما المؤمنون فترفع اعمالهم و ارواحهم الى السماء فتفتح لهم ابوابها و اما الكافر فيصعد بعمله و روحه حتى اذا بلغ الى السماء نادى مناد اهبطوا به الى سجين ؛ اما مؤمنان، اعمال و ارواحشان به سوى آسمان ها برده مى شود و درهاى آسمان به روى آن ها گشوده خواهد شد، اما كافر روح و عملش را بالا مى برند تا به آسمان برسد در اين هنگام كسى صدا مى زند آن را به سوى سجين (دوزخ) پایين ببريد». (2)
به همين مضمون رواياتى نيز از پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله در تفسير طبرى و ساير تفاسير در ذيل آيه مورد بحث نقل شده است.
ممكن است منظور از آسمان در اين جا معنى ظاهر آن باشد، و نيز ممكن است كنايه از مقام قرب خدا بوده باشد، همان طور كه در آيه 9 سوره فاطر مى خوانيم: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ؛ «سخنان پاكيزه به سوى او بالا مى روند و عمل صالح را ترفيع مى دهد».
سپس اضافه مى كند: «آن ها وارد بهشت نخواهند شد، تا زمانى كه شتر از سوراخ سوزن بگذرد!»؛ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ.
اين تعبير كنايه لطيفى از محال بودن اين امر است، در واقع براى اين كه عدم امكان دخول اين افراد در بهشت به صورت يك مسأله حسى درآيد، اين مثال انتخاب شده است، تا همان طور كه هيچ كس ترديد ندارد كه ممكن نيست شتر با آن جثه بزرگش از سوراخ باريك سوزن عبور كند، همين طور مسلم بدانند راهى براى ورود افراد بى ايمان متكبر در بهشت مطلقاً موجود نيست!.
«جمل» در لغت به معنى شترى است كه تازه دندان برآورده، ولى يكى از معانى جمل طناب هاى محكمى كه كشتى ها را با آن مهار مى كنند، نيز مى باشد (1)و از آن جا كه طناب و سوزن تناسب بيش ترى با هم دارند، بعضى اين معنى را در تفسير آيه بهتر دانسته اند، ولى بيش تر مفسران اسلامى معنى اول را ترجيح داده اند، و حق با آن ها است زيرا:
اولاً: در روايات پيشوايان اسلام نيز تعبيراتى ديده مى شود كه با تفسير اول متناسب است.
ثانياً: نظير اين تفسير دربارۀ ثروتمندان (خودخواه و متكبر) نيز در انجيل ديده مى شود، در انجيل لوقا باب 18 جمله 24 و 25 چنين مى خوانيم كه عيسى فرمود:
1) به كتاب تاج العروس و قاموس و ماده جمل مراجعه كنيد
«چه بسيار مشكل است كسانى را كه صاحبان دولتند درآمدن در ملكوت خدا، زيرا آسان تر است شتر را كه در چشمه سوزن درآيد از اين كه صاحب دولتى در ملكوت خدا داخل شود».
حد اقل از اين جمله چنين استفاده مى شود كه اين كنايه، از قديم در ميان اقوام معمول بوده است.
هم امروز نيز در ميان ما اين ضرب المثل درباره افرادى كه گاهى زياد سختگيرند و گاهى بسيار آسان مى گيرند رائج است، مى گويند «فلان كس گاهى از دروازه وارد نمى شود، ولى گاهى از چشمه سوزن عبور مى كند».
ثالثاً: با توجه به اين كه كلمۀ «جمل» بيش تر در معنى اول به كار مى رود و استعمال اين كلمه در معنى طناب ضخيم بسيار كم است تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد.
در پايان آيه براى تأكيد و توضيح بيش تر اضافه مى كند، «اين چنين گنهكاران را كيفر مى دهيم». (1)
قرآن می فرماید:
يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فاعِلينَ؛ (2)«در آن روز كه آسمان را چون طومارى در هم مى پيچيم، (سپس) همان گونه كه آفرينش را آغاز كرديم، آن را بازمى گردانيم؛ اين وعده اى است بر ما، و قطعاً آن را انجام خواهيم داد.»
تفسیر
آن روز كه آسمان ها درهم پيچيده مى شود
در آخرين آيه بحث گذشته خوانديم مؤمنان راستين از «فزع اكبر» (وحشت بزرگ) غمگين نمى شوند آيه مورد بحث توصيفى از آن روز وحشت بزرگ است، و در حقيقت علت عظمت اين وحشت را مجسم مى سازد، مى گويد: «اين امر، روزى تحقق مى يابد كه ما آسمان را درهم مى پيچيم همان گونه كه طومار نامه ها درهم پيچيده مى شود!»؛ يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ. (1)
در زمان هاى گذشته براى نوشتن نامه ها و هم چنين كتاب ها، از اوراق طومار مانند استفاده مى كردند، اين طومارها را قبل از نوشتن به هم مى پيچيدند و شخص كاتب تدريجاً آن را از يك طرف مى گشود و مطالب مورد نظر را روى آن مى نوشت و بعد از پايان كتابت نيز آن را مى پيچيدند و كنار مى گذاشتند و لذا هم نامه ها و هم كتابهايشان شكل طومار داشت اين طومار، «سجل» ناميده مى شد كه براى كتابت از آن استفاده شده بود.
در اين آيه تشبيه لطيفى نسبت به درنورديدن طومار عالم هستى در پايان دنيا شده است، در حال حاضر اين طومار گشوده شده و تمام نقوش و خطوط آن خوانده مى شود و هر يك در جايى قرار دارد، اما هنگامى كه فرمان رستاخيز فرا رسد، اين طومار عظيم با تمام خطوط و نقوشش، در هم پيچيده خواهد شد.
1) «سجل» (بر وزن سطل) به معنى دلو بزرگ و پر آب است، و «سجل» (با كسر سين و جيم و تشديد لام) به معنى قطعه سنگهايى است كه روى آن مى نوشتند سپس به تمام اوراقى كه مطالب را روى آن مى نگارند گفته شده است(مفردات راغب و قاموس) بايد توجه داشت كه در تركيب جمله «كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ» احتمالاتى داده شده است اما مناسبتر از همه آن ست كه «طى» كه مصدر است به «سجل» كه مفعول آن است اضافه شده و لام در «للكتب» يا براى اضافه است يا براى بيان علت (دقت كنيد)
البته پيچيدن جهان به معنى فنا و نابودى آن نيست چنان كه بعضى پنداشته اند، بلكه به معنى درهم كوبيده شدن و جمع و جور شدن آن است، و به تعبير ديگر شكل جهان به هم مى خورد اما مواد آن نابود نمى شود، اين حقيقتى است كه از تعبيرات مختلف در آيات معاد (مخصوصاً بازگشت انسان از استخوان پوسيده و از قبرها) به خوبى مشاهده مى شود.
سپس اضافه مى كند «همان گونه كه ما در آغاز آن را ايجاد كرديم باز هم برمى گردانيم» و اين كار مشكل و سختى در برابر قدرت عظيم ما نيست؛ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ.
در حقيقت اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در آيه 29 سوره اعراف آمده است كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ؛ «همان گونه كه شما را در آغاز ايجاد كرد باز مى گرداند».و يا همانند: وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ؛ (1)«او كسى است كه آفرينش را ايجاد كرد، سپس آن را بازمى گرداند و اين بر او آسان تر است». (2)
اما اين كه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه منظور از اين بازگشت، بازگشت به فناء و نيستى، يا به هم پيچيدگى همچون آغاز آفرينش است، بسيار بعيد به نظر مى رسد.
و در پايان آيه مى فرمايد: «اين وعده اى است كه ما داده ايم و قطعاً آن را انجام خواهيم داد»؛ وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فاعِلِينَ. (3). (4)
1) روم/ 27
2) البته همان گونه كه در گذشته نيز اشاره كرده ايم در مورد قدرت بى پايان خداوند مشكل و آسان وجود ندارد، بلكه همه كاملا يكسان است بنا بر اين تعبيرى كه در آيه فوق به كار رفته است در واقع از ديدگاه انسان ها است (دقت كنيد)
3) «وعداً» مفعول فعل «وعدنا» است كه در تقدير مى باشد
4) اين جمله در واقع چند گونه تأكيد در بردارد، واژه «وعد» و سپس تعبير به «علينا» (بر ما) و سپس تأكيد با «انا» و ديگر استفاده از فعل ماضى در «كنا» و همچنين كلمه «فاعلين»
از بعضى روايات استفاده مى شود كه منظور از بازگشت خلق به صورت اول آن است كه انسان ها بار ديگر پا برهنه و عريان- آن گونه كه در آغاز آفرينش بودند- بازمى گردند، ولى بدون شك منظور اين نيست كه مفهوم آيه منحصر در اين معنى باشد، بلكه اين يكى از چهره هاى بازگشت آفرينش به صورت نخست است. (1). (2)
قرآن می فرماید:
يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً؛ (3)«(اين عذاب الهى) در آن روزى است كه آسمان به شدّت به حركت درمى آيد.» تفسیر
در آيات گذشته اشاره سربسته اى به عذاب الهى در قيامت شده بود، آيات مورد بحث توضيح و تفسيرى بر اين معنى است، نخست بعضى از ويژگي هاى روز قيامت را بازگو مى كند، و سپس كيفيت عذاب تكذيب كنندگان را.
مى فرمايد: «اين عذاب الهى در روزى است كه آسمان (كرات آسمانى) شديدا به حركت در مى آيند، و به هر سو رفت و آمد مى كنند»؛ يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً. (4)
«مور» (بر وزن قول) در لغت به معانى مختلفى آمده است، «راغب» در «مفردات» مى گويد: «مور» به معنى جريان سريع است، و نيز مى گويد:
گرد و غبارى را كه باد به هر سو مى برد «مور» مى گويند:
در «لسان العرب» نيز آمده است كه «مور» به معنى حركت و رفت و آمد است، به معنى موج و سرعت نيز آمده، بعضى نيز «مور» را به حركت دورانى تفسير كرده اند.
از مجموع اين تفسيرها استفاده مى شود كه «مور» همان حركت سريع و دورانى و توأم با رفت و آمد و اضطراب و تموج است.
به اين ترتيب در آستانه قيامت نظام حاكم بر كرات آسمانى بر هم مى ريزد آن ها از مدارات خود منحرف مى شوند، و به هر سو رفت و آمد مى كنند، سپس درهم نورديده مى شوند، و به جاى آن ها آسمانى نو به فرمان خدا برپا مى شود، چنان كه آيه 104 سورۀ انبياء مى گويد: يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ؛ «روزى كه آسمان را همچون طومار در هم مى پيچيم».
و در آيه 48 سوره ابراهيم مى خوانيم: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ؛ «روزى كه اين زمين به زمينى ديگر و آسمان ها به آسمان ديگرى تبديل مى شود».
در آيات ديگر قرآن نيز تعبيراتى ديده مى شود، كه خبر از شكافتن كرات آسمانى (انفطار/ 1) و از جا كنده شدن آن ها (تكوير/ 11) و فاصله افتادن در ميان آن ها (مرسلات/ 9) حكايت مى كند كه به خواست خدا در ذيل آن آيات در اين باره نيز بحث خواهيم كرد. (1)
كلمه «يوم» ظرف است براى جملۀ إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ لَواقِعٌ، مى فرمايد عذاب مذكور در چنين روزى و در چنين ظرفى محقق مى شود.و كلمۀ «مور»- به طورى كه در مجمع البيان (2)آمده- به معناى تردد و آمد و رفت چيزى چون دود است، هم چنان كه دود در فضا مى پيچد و آمد و شد مى كند تا از بين برود.
راغب هم قريب به اين معنى را بيان كرده و گفته: «به معناى جريان سريع است». (1)
به هر حال در اين آيه شريفه، اشاره اى است به درهم پيچيده شدن عالم آسمان ها كه در آيه شريفه إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ (2)و آيه شريفه يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ (3)و آيه وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ (4)نيز آمده.
هم چنان كه جملۀ وَ تَسِيرُ الْجِبالُ سَيْراً اشاره است به آن زلزله عظيمى كه قبل از قيام قيامت در زمين رخ مى دهد، و قرآن كريم در چند جا از آن ياد كرده، مانند آيه شريفه إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا (5)و آيه وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً. (6)
بحث روايى
در تفسير قمى در ذيل آيه وَ الطُّورِ وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ مى گويد: طور كوهى است در طور سيناء. (7)(و به گفته وى معلوم مى شود در سيناء سرزمينى است به نام طور كه كوه طور در آن واقع شده).
و در مجمع البيان در ذيل آيه وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ به نقل از ابن عباس و مجاهد
1) مفردات راغب، ماده «مور»
2) «هنگامى كه آسمان شكافته و ستارگان غبارى پراكنده مى شوند.» سوره انفطار/ 1 و 2
3) «روزى كه آسمان راى در هم مى پيچيم آن طور كه كاغذ راى لوله مى كنند.» سوره انبياء/ 104
4) «آسمان ها به دست قدرت او درهم پيچيده اند.» سوره زمر/ 67
5) «زمانى كه زمين به شدت بلرزد و كوه ها ريز ريز و نرم شوند و غبارى پراكنده گردند.» سوره واقعه/ 4 -6
6) «كوه ها راى به حركت در مى آورند تا در آخر سرابى شود.» سوره نبأ/ 20
7) تفسير قمى، ج 2، ص 331
مى گويد: بيت معمور خانه اى است در آسمان چهارم، و درست مقابل كعبه، و از بس ملائكه براى عبادت در آن آمد و شد دارند هميشه معمور و آباد است. و از امير المؤمنين علیه السلام هم روايت شده كه فرموده: در هر روز هفتاد هزار فرشته داخل آن مى شوند، و چون بر مى گردند ديگر تا ابد آن جا را زيارت نمى كنند. (1)
مؤلف: اين مطلب را كه بيت معمور خانه اى است در آسمان كه ملائكه پيرامون آن طواف مى كنند، در روايات شيعه و سنى هر دو آمده، اما اين روايات در تعيين محل خانه مذكور اختلاف دارند، در بيش تر آن ها آمده كه در آسمان چهارم واقع است. (2)و در بعضى آمده كه در آسمان اول است. (3)و بعضى ديگر محل آن را آسمان هفتم دانسته. (4)
و نيز صاحب مجمع البيان از على علیه السلام نقل كرده كه در تفسير آيه وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ فرموده: سقف مرفوع، همان آسمان است. (5)
و در تفسير قمى از امام؟ع؟ نقل كرده كه فرمود: سقف مرفوع، آسمان، و بحر مسجور، درياها است، كه در روز قيامت افروخته مى شود. (6)
و در مجمع البيان در معناى بحر مسجور گفته: يعنى دريايى مملو- نقل از قتاده و بعضى گفته اند: يعنى افروخته و سرخ شده مانند تنور- نقل از مجاهد و ضحاك و اخفش و ابن زيد.
بعضى هم گفته اند: درياها در روز قيامت آتش مى شود و چون آهن سرخ مى گردد، آن گاه همه را به هم راه داده و به آتش دوزخ راه مى دهند. (1). (2)
قرآن می فرماید:
إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ * وَ أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ؛ (3)«در آن هنگام كه آسمان [كرات آسمانى] شكافته شود، و تسليم فرمانپروردگارش شود- و سزاوار است چنين باشد.» تفسیر
تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق
همان گونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد:
«در آن هنگام كه آسمان شكافته شود» (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد)؛ إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ. (4)
نظير آن چه در سورۀ «انفطار» آمده كه مى فرمايد: إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ؛ (5)«در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند».
و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است.
سپس مى افزايد: «و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد»؛ وَ أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ.
مبادا تصوّر شود كه آسمان با آن عظمت كم ترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملاً تسليم است.
«اذنت» در اصل از «اذن» (بر وزن افق) به معنى «گوش» گرفته شده، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اين جا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است.
«حقت» از مادۀ «حق» به معنى شايسته و سزاوار است.
چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد.
آری، آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش، طبق آيه 11 سوره فصلت قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است.
بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله «حقت» اين است كه وحشت و ترس قيامت آن چنان است كه سزاوار است آسمان ها نيز از هم بشكافد.
ولى تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. (1)
1) تفسير نمونه، ج 26، ص 297
قرآن می فرماید:
وَ هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها في ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ؛ (1)«او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد، تا در تاريكي هاى خشكى و دريا، به وسيله آن ها راه يابيد! ما نشانه ها (ى خود) را براى كسانى كه مى دانند، (و اهل فكر و انديشه اند) بيان داشتيم!.» تفسیر
در تعقيب آيه قبل كه اشاره به نظام گردش آفتاب و ماه شده بود، در اين جا به يكى ديگر از نعمت هاى پروردگار اشاره كرده مى گويد: «او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در پرتو آن ها راه خود را در تاريكى صحرا و دريا، در شب هاى ظلمانى، بيابيد»؛ وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ و در پايان آيه مى فرمايد: «نشانه ها و دلائل خود را براى افرادى كه اهل فكر و فهم
1) انعام/ 97
و انديشه اند روشن ساختيم»؛ قد فصلنا الآيات لقوم يعلمون انسان هزاران سال است كه با ستارگان آسمان و نظام آن ها آشنا است گرچه هر قدر علم و دانش انسان پيش تر رفته است به عمق اين نظام واردتر شده، ولى در هر حال هميشه كم و بيش به وضع آن ها آشنا بوده لذا براى جهت يابى در سفرهاى دريايى و خشكى بهترين وسيله او، همين ستارگان بودند.
مخصوصاً در اقيانوس هاى وسيع كه هيچ نشانه اى براى پيدا كردن راه مقصد در دست نيست و در آن زمان دستگاه قطب نما نيز اختراع نشده بود وسيله مطمئنى جز ستارگان آسمان وجود نداشتند، همان ها بودند كه ميليون ها بشر را از گمراهى و غرقاب نجات مى دادند و به سر منزل مقصود مى رسانيدند.
نگاه پى در پى به صفحه آسمان در چند شب متوالى نشان مى دهد كه وضع قرار گرفتن ستارگان در همه جا يك نواخت است گويى ستارگان همانند دانه هاى مرواريدى هستند كه روى يك پارچه سياه دوخته شده اند، و اين پارچه را از آغاز شب از سمت مشرق به سوى مغرب مى كشند و همگى با آن در حركتند و بدور محور زمين مى گردند بدون اين كه فاصله آن ها تغيير پيدا كند، تنها استثنايى كه به اين قانون كلى مى خورد اين است كه تعدادى ستارگان هستند كه آن ها را سيارات مى نامند و آن ها حركات مستقل و مخصوص به خود دارند، و مجموع آن ها از 8 ستاره تجاوز نمى كند كه 5 عدد آن ها با چشم ديده مى شوند (عطارد، زهره، زحل، مريخ و مشترى)، ولى تنها با دوربينهاى نجومى مى توان سه سياره ديگر (اورانوس و نپتون و پلوتون) را مشاهده كرد، (البته با توجه به اين كه زمين نيز يكى از سياراتى است كه به دور خورشيد مى گردد مجموع عدد آن ها به 9 مى رسد).
شايد انسان هاى قبل از تاريخ نيز با وضع «ثوابت» و «سيارات» آشنا بوده اند، زيرا براى انسان هيچ منظره اى جالبتر و دل انگيزتر از منظره آسمان در يك شب
تاريك و پر ستاره نيست، و به همين دليل بعيد نيست كه آن ها نيز براى پيدا كردن مسير خود از ستارگان استفاده مى كردند.
از بعضى از روايات كه از طرق اهل بيت علیهم السلام وارد شده است استفاده می شود كه آيه فوق تفسير ديگرى نيز دارد، و آن اين كه منظور از نجوم رهبران الهى و هاديان راه سعادت، يعنى امامان هستند كه مردم به وسيله آن ها در تاريكي هاى زندگى از گمراهى نجات مى يابند، و همان طور كه بارها گفته ايم اين گونه تفاسير معنوى با تفسير ظاهرى و جسمانى آيه منافاتى ندارد، و ممكن است آيه ناظر به هر دو قسمت باشد. (1). (2)
قرآن می فرماید:
وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ؛ (3)«سوگند به آسمان كه داراى برج هاى بسيار است.» تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فيها سِراجاً وَ قَمَراً مُنيراً؛ (4)«جاودان و پربركت است آن (خدايى) كه در آسمان منزلگاه هايى براى ستارگان قرار داد؛ و در ميان آن، چراغ روشن و ماه تابانى آفريد!.» تفسیر
«بروج» جمع «برج» در اصل به معنى «ظهور» است، و لذا آن قسمت از ديوار اطراف شهر يا محل اجتماع لشگر را كه بلندتر و آشكارتر است «برج» مى نامند، و نيز به همين دليل هنگامى كه زن زينت خود را آشكار سازد «تبرجت المرأة» مى گويند.
اين كلمه به قصرهاى بلند نيز اطلاق مى شود.
به هر حال برج هاى آسمانى اشاره به صورت هاى مخصوص فلكى است كه خورشيد و ماه در هر فصل و هر موقعى از سال در برابر يكى از آنان قرار مى گيرند مثلاً مى گويند خورشيد در برج «حمل» قرار گرفته، يعنى محاذى «صورت فلكى حمل» مى باشد، و يا «قمر» در «عقرب» است، يعنى كره ماه برابر صورت فلكى «عقرب» واقع شده (صور فلكى به مجموعه اى از ستارگان گفته مى شود كه شكل خاصى در نظر ما دارند).
به اين ترتيب آيه اشاره به منزلگاه هاى آسمانى خورشيد و ماه كرده، و به دنبال آن اضافه مى كند: «و در اين برج ها چراغ روشن و ماه نور بخشى قرار داد»؛ وَ جَعَلَ فِيها سِراجاً وَ قَمَراً مُنِيراً. (1)
در حقيقت اين آيه بيان گر نظم دقيق سير خورشيد و ماه در آسمان (البته در نظر ما هر چند اين تغييرات حقيقتا مربوط به گردش زمين دور آفتاب است) و نظام فوق العاده دقيقى است كه ميليون ها سال بى كم و كاست بر آن ها حكم فرما است به گونه اى كه منجمان آگاه مى توانند از صدها سال قبل وضع حركت خورشيد و ماه را در روز و ساعت معين نسبت به صدها سال بعد پيش بينى كنند، اين نظامى كه حاكم بر اين كرات عظيم آسمانى است شاهد گويايى بر وجود پروردگارى است كه مدبر و اداره كننده عالم بزرگ هستى مى باشد.
آيا با اين همه نشانه هاى روشن، با اين منازل بديع و دقيق خورشيد و ماه باز او را نمى شناسيد و مى گوئيد: «ما الرحمن»؟! اما اين كه چرا خورشيد را «سراج» ناميده؟
1) مطابق تفسير فوق ضمير فيها به بروج برمى گردد نه به سماء و بايد هم چنين باشد چرا كه موضوع مهم گردش خورشيد و ماه با نظام مخصوص در بروج است نه تنها وجود بروج در آسمان
و ماه را با صفت «منير» همراه نموده؟ ممكن است دليلش اين باشد كه «سراج» به معنى چراغ است كه نور از درون خودش سرچشمه مى گيرد، و اين متناسب با وضع خورشيد است كه طبق تحقيقات مسلم علمى نورش از خود او است، بر خلاف ماه كه نورش از پرتو خورشيد است، و لذا آن را با «منير» توصيف كرده، يعنى «روشنى بخش» هر چند نورش از ديگرى گرفته شده باشد. (1)
تَبارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِيها سِراجاً وَ قَمَراً مُنِيراً؛ «بزرگ است آن خداوندى كه قرار داد در آسمان برجهايى و مقرر فرمود در آن چراغى مثل خورشيد و ساير كواكب و قرار داده ماه را نور دهنده.» اهل نجوم دو دائره فرض كردند يكى مسمى به دائره منطقة البروج و يكى به دائره معدل و از براى كره زمين دو حركت قائلند يكى انتقالى در دوره كره شمس در مدت يك سال شمسى در خط دائره منطقة البروج و اين دائره را دوازده قسمت كردند هر قسمتى را برج ناميدند و در لغت عرب عبارت از حمل، ثور، جوزا، سرطان اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدى، دلو، حوت چون ستاره هايى كه در هر يك از اين بروج نمايانند شبيه يكى از اين مسميات هستند و در لسان عجم فروردين، ارديبهشت، خرداد، تير، مرداد، شهريور، مهر، آبان، آذر، دى، بهمن، اسفند، و يك حركت وضعى دارد به توالى دور خود مي چرخد در يك شبانه روز تقريبى و اين دو دائره در دو نقطه تقاطع مى كنند.
اول حمل فروردين و اول ميزان مهر و در دو نقطه منتهاى بعد آن ها است 24 درجه اول سرطان تير و اول جدى دى لذا مي فرمايد:
تَبارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً؛ و مطابق آن در سماء ديانت و اسلام دوازده برج قرار داد دوازده امام كه اسلام و دين تا قيامت در اين بروج سير دارد.
1) تفسير نمونه، ج 15، ص 143
وَ جَعَلَ فِيها سِراجاً؛ كه شمس عالم تاب باشد و مطابقش شمس نبوت وجود حضرت خاتم صلی الله علیه و آله. وَ قَمَراً مُنِيراً؛ ماه تابان و مطابقش عصمت كبرى كه نور ملائكه و آسمان ها و بهشت است. (1) تَبارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِيها سِراجاً وَ قَمَراً مُنِيراً ظاهراً مراد از «بروج» منازل آفتاب و ماه در آسمان است، و يا مراد ستارگانى است كه در آن منازل قرار دارند، هم چنان كه در آيه وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ (2)نيز بروج به معناى ستارگان واقع در آن منازل آمده، تا مسأله حفظ و رجم را بيان كند. و مراد از «سراج»، آفتاب است، به دليل اين كه در سوره نوح آفتاب را سراج خوانده مى فرماید: وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً. (3)
مفسرين در اين كه آيه مورد بحث در چه مقامى است گفته اند: آيه شريفه در اين صدد است كه از راه وحدتى كه در تدبير عجيب آسمان و زمين مشاهده مى شود بر وحدت مدبر احتجاج كند و نتيجه بگيرد كه پس بايد عبادتها همه متوجه به سوى او شود و از غير او منصرف گردد.
ليكن اين توجيه با تدبر در دو آيه مورد بحث و سياقى كه قبل از آن دو بود و به طور كلى با سياق آيات مورد بحث نمى سازد، براى اين كه مضمون آيه قبلى- يعنى استكبار مشركين بر خداى رحمان و سجده نكردن بر او و استهزايشان به رسول او- هيچ ارتباطى با احتجاج بر وحدت ربوبيت ندارد تا در آيه مورد بحث تعقيب شود،
مناسب با بيان آيه قبلى اين است كه در دنبالش از عزت و بى نيازى خدا صحبت كند و بفرمايد كه مشركين با اين اعراض و استهزايشان نه خداى را عاجز مى كنند و نه خود از ملك و سلطنت او بيرون مى شوند.
دقت در آيه مورد بحث هم همين را مى رساند، چون سياقش سياق تعزز و استغناء است، و مى فهماند كه استهزاى مشركين به رسول خدا صلی الله علیه و آله خداى را عاجز نمى كند، بلكه خدا ايشان را از نزديكى به درگاه و صعود به اوج جوار خود و درك معارف الهى اش كه روشنگر راه بندگانش است محروم نموده. آرى معارف الهى، هم آدمى را به درگاه خدا نزديك مى كند و هم راه زندگى بندگان را روشن مى سازد، چون آن معارف به نور هدايت، كه همان نور رسالت است نورانى شده است.
بنا بر اين، بايد گفت: آيه شريفه در مقام ثناى خداى تعالى بر خويش است و مى خواهد بزرگى او را به خاطر اين كه برجهايى محفوظ و تيرهايى شهاب درست كرده و آفتاب را روشنگر و ماه را منير ساخته تا عالم محسوس را روشن كنند افاده كند و با اين بيان، به مسأله رسالت رسولان اشاره مى كند، چون اين مسأله نظير همان روشنگرى آفتاب و ماه نسبت به عالم جسمانى انسان ها است، چيزى كه هست رسولان خدا، عالم روحانى انسان ها را روشن مى كنند. آرى، اگر آفتاب پيش پاى آنان را روشن مى سازد رسولان خدا ديده بصيرت بندگان خدا را روشن مى كنند هم چنان كه دنبال اين آيات حال انسان ها و دفع اولياى شياطين و جلوگيرى آن ها از صعود به سوى خدا را بيان مى كند و مى فرمايد: براى دفع آنان برجهايى قرار داده كه از آن جا شيطان ها را تير باران مى كنند.
اين آن معنايى است كه از سياق آيات- چه آيات مورد بحث و چه آيات قبل- استفاده مى شود، و همان طور كه در ذيلجملۀ أَ لَمْ تر إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ
الظِّلَّ بدان اشاره كرديم همه بر اين سياقند. پس، معنايى كه ما براى آيه كرديم از باب تأويل و صرف آيات از ظاهرى كه دارند نيست. (1)
جابر پرسيد: چه مى شود كه حركت ستارگان مانع از سقوط آن ها نمى گردد؟! امام جعفر صادق علیه السلام گفت: آيا يك فلاخن را كه در آن سنگ باشد اطراف سر چرخانيده اى؟!
جابر جواب مثبت داد. امام جعفر صادق فرمود: مرتبه اى ديگر اگر فلاخن را به گردش درآوردى يك مرتبه آن را متوقّف كن تا اين كه بدانى چه مى شود، و بعد از توقّف فلاخن سقوط مى كند و سنگى كه در آن است بر زمين مى افتد، و اين قرينه است براى اين كه اگر ستارگان دائم در حركت نباشند سقوط مى كنند.
«جابربن حیان» یکی از شاگردان به نام حضرت امام جعفر صادق علیه السلام است که معروف است به پدر علم شمیی دنیا. وی اولین شخصی است که تحقیقات و آزمایشات شمیائی را با الهام گرفتن از معلومات و دانش بی پایان امام جعفر صادق علیه السلام انجام داده است. در این جا یکی از سؤالاتی که ایشان از امام ششم شیعیان جهان مطرح کرده است را بیان می کنیم، که قابل تامل فراوانی است. در جواب سؤال جابر حضرت، مطالبی را بیان می کنند که از نظر علم روز واقعاً حیرت انگیز است.
امام صادق علیه السلام برای اولین بار در چندین قرن قبل از این که وسائل امروزی کشف شود، چرخش ستارگان به دور خودشان را مطرح می کنند. ایشان در مورد وجود حیات در کرات دیگر مطالبی را بیان می کند که تا به امروز وجود آن در کرات
1) ترجمه تفسير الميزان، ج 15، ص 326
دیگر قطعی نیست. شاید با پیشرفت های علمی جدید به این پیش گویی امام صادق علیه السلام صحه بگذارند.
حال به سؤال و جواب جابربن حیان و امام صادق علیه السلام در مورد ستارگان می پردازیم:
جابر از حضرت در پى سؤال از اين كه به چه علّت ستارگان و سيّارات از حركت باز نمى ايستند، مطلب را دنبال مى كند تا اين كه مى گويد: شكل ستارگان در فضا چگونه است؟. (1)
حضرت در پاسخ می فرمایند: بعضى از ستارگان آسمان اجرامی جامد هستند، بعضى ديگر مايع مى باشند، و يك قسمت از ستارگان آسمان از أبخِرَه به وجود آمده است (یعنی بخار هستند). (2)
جابر بن حيّان با تعجب پرسيد: چگونه مى توان قبول كرد كه ستارگان آسمان از أبخره باشند؟! و آيا ممكن است كه بخار اين طور كه ما هنگام شب ستارگان را مى بينيم داراى درخشندگى باشد؟!
امام صادق علیه السلام فرمود: تمام ستارگان از بخار تشكيل نشده، ولى ستارگانى كه از بخار تشكيل گرديده گرم هستند، و گرماى زياد سبب درخشندگى ستاره می شود همان طور كه گرماى زياد سبب درخشندگى خورشيد مى گردد؛ خورشيد هم از بخار است.
علّت عدم سقوط ستارگان؛ و حيات در جهان هاى ديگر
جابر پرسيد: چه مى شود كه حركت ستارگان مانع از سقوط آن ها نمى گردد؟
امام صادق علیه السلام فرمود: آيا يك فلاخن را كه در آن سنگ باشد اطراف سر چرخانيده اى؟! جابر جواب مثبت داد.
حضرت فرمود: آيا هنگام چرخاندن فلاخن، ناگهان آن را متوقّف كرده اى؟ جابر جواب داد: متوقّف نكرده ام!
امام صادق علیه السلام فرمود: بار ديگر اگر فلاخن را به گردش درآوردى يك مرتبه آن را متوقّف كن تا بدانى چه می شود، و بعد از توقّف فلاخن سقوط می كند و سنگى كه در آن است بر زمين مى افتد، و اين قرينه است براى اين كه اگر ستارگان دائم در حركت نباشند سقوط مى كنند.
جابر پرسيد: شما فرمودید هر يك از ستارگان كه ما می بينيم يك جهان است. حضرت تصديق كرد.
جابر پرسيد: آيا در آن جهان ها مانند اين جهان، انسان زندگی می کند؟
حضرت فرمود: در مورد انسان نمی توانم به تو جواب بدهم و بگويم: در جهان هاى ديگر آيا انسان زندگى می نمايد يا نه؟ امَّا ترديد ندارم كه در جهان هاى ديگر موجودات جان دار زندگى می کند كه ما آن ها را به خاطر دورى آن ستاره ها از زمین، نمی بينيم. (1)
در توضیح سخن امام صادق علیه السلام مبنی بر این که ستارگان سقوط نمی کنند، حضرت آن ها را به فلاخن و سنگ درون آن تشبیه کرد، که کنایه از این است که ستارگان در یک خط و در یک مدار در حال گردش هستند که آن نیروی مرکزی باعث شده است که ستارگان در یک مدار و به دور آن مرکز به گردش درآیند، همانند خورشید که هسته مرکزی است که قمرهای دور آن بر طبق یک مدار به
1) امام شناسى، ج 18، ص 138
دور خورشید گردش می کنند. و نیروی مرکزی و هسته مرکزی خورشید مانع از آن می شود که ستارگان از مدار اصلی خود خارج شوند.
این است تحلیل عالمانه امام صادق علیه السلام در 14 قرن پیش بدون این که وسائل پیشرفته امروز اختراع شده باشد. این در حالی است که علم قدیم قائل بود که زمین مرکز است و تمام ستارگان به دور زمین گردش می کنند. که با پیشرفت های علمی این نظریه که معروف به نظریه «بطمیوس» بود باطل شد.
قوانین کپلر
در اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم یوهان کپلر ستاره شناس معروف آلمانی توانست با استفاده از تجربیات بیست ساله منجم دانمارکی تیکوبراهه سه قانون زیر را به دست آورد. بعدا ایزاک نیوتون به تصحیح و تکمیل این قوانین پرداخت. این قوانین از مهم ترین و معروف ترین قوانین نجوم هستند.
قانون اول کپلر یا قانون بیضوی ها
مدار هر سیاره به شکل یک بیضی است که خورشید در یکی از کانون های آن قرار دارد.
که می توان از این مطلب این را نتیجه گرفت که فاصله سیاره تا خورشید به لحاظ واقع بودن بر مدار بیضی دارای حداقل و حداکثر است.
کپلر بیش از 20 سال برای درک چگونگی مدارات سیارات زحمت کشید او مدل های مختلفی را امتحان نمود ولی سرانجام نشان داد که صفحه مداری سیاره ها از خورشید می گذرد و کشف کرد که شکل مداری سیارات به صورت بیضی است. این قانون در سال 1609 میلادی انتشار یافت.
قانون دوم کپلر یاقانون مسطح معادل
خط مستقیم واصل سیاره و خورشید (شعاع حامل یک سیاره)، در فواصل زمانی مساوی مساحت های مساوی را در فضا جاروب می کند.
یعنی برای مثال در شکل 2 سیاره ای در مدت 1 ماه از A به B می رود. مدت زمانی که از C به D می رود نیز یک ماه است اما اکنون از خورشید دورتر است بنابراین فاصله A تا B باید بیش تر باشد تا سیاره در همان مدت یک ماه مساحتی برابر با مساحت اول را جاروب کند.
به همین دلیل سیاره هنگامی که به خورشید نزدیک تر است با سرعت بیش تری حرکت می کند. برای فهم بیش تر به شکل 3 توجه کنید.
نیوتون به منظور به دست آوردن سه قانون تجربی کپلر، قوانین حرکت و گرانش اش را با یکدیگر ترکیب کرد: و برای قانون دوم این روابط را برای به دست آوردن سرعت در نقطه اوج و حضیض را به دست آورد:
^V=(2лA/P)[(1+e)/(1-e)]^1/2 برای نقطه حضیض (نزدیک ترین فاصله)
^V=(2лA/P)[(1-e)/(1+e)]^1/2 برای نقطه اوج (دورترین فاصله)
که A فاصله متوسط یا همان نیم قطر اطول با واحد AU (فاصله متوسط زمین) و P دوره تناوب با واحد سال زمینی و e خروج از مرکز بیضی می باشد. که می توان فهمید که سرعت سیاره در نقطه حضیض از نقظه اوج بیش تر است.
قانون سوم کپلریا قانون هارمونیک
نسبت مجذور زمان تناوب گردش دو سیاره برابر است با نسبت مکعب نیم قطر اطول آن ها کپلر برای به دست آوردن این فرمول 7 سال تلاش کرد.
در آن زمان فاصله واقعی میان خورشید و سیارات معلوم نبود اما محاسبه نسبت فاصله یک سیاره تا خورشید به فاصله زمین تا خورشید میسر بود.
مثلاً کپلر می دانست که نیم قطر اطول مدار مریخ تقریباً 1.5 برابر نیم قطر اطول مدار زمین است. حال او متوجه شد اگر در هر سیاره نیم قطر اطول را به توان 3 و دوره گردش(p) را به توان 2 برسانیم.
دو رقم به دست آمده باهم برابر می شوند و فقط اختلاف های اندکی برای برجیس (مشتری) و کیوان (زحل) دیده می شود.
این مطلب را می توان به صورت ^p^2^=r^3 نوشت که درآن p برحسب سال و r برحسب واحد نجومی (نیم قطر اطول زمین) است. می توانیم برای اندازه گیری دور گردش سیاره واحد روز و برای فاصله کیلومتر را انتخاب کنیم. در این صورت نباید انتظار داشته باشیم p^2^=r^3، بلکه باید رابطه را به صورت p^2^=kr^3 بنوسیم که در آن k ضریب ثابت است و مقدارش به واحد ها بستگی دارد.
برای مشخص کردن این موضوع معادله را می توان به این صورت نوشت: r1)^3^/(r2)^3^=(p1)^2^/(p2)^2^)
که p1 و r1 برای جرمی که میخواهیم این مقادیر را برایش به دست آوریم و r2،p2 معمولاً برای زمین یا جرمی که این دو مقدار برای آن اندازه گیری شده است.
نیوتون و قانون سوم کپلر
نیوتون توانست این قانون را به صورت زیر درآورد و از قوانین خودش این قاون را اثبات کند:
(p^2^=4л^2^a^3^/G(m1+m2
حال اگر زمان تناوب نجومی p را بر حسب سال و نیم قطر اطول a را بر حسب AU اندازه بگیریم، ساده سازی خوبی به دست می آید:
^mp/M+1=a^3^/p^2
این فرمول بالا برای نسبت های زمینی است. برای تشکیل هر نسبتی می توان از فرمول زیر استفاده کرد:
[(a/A)^3^=(p/P)^2^[(m1+m2)/M1+M2)
که در بالا سیستم دوتایی m1 و m2 با دوره تناوب p و نیم محور اطول a با سیستم استاندارد (حروف بزرگ) سنجیده می شود. برای اجسامی که خورشید را دور می زنند یا برای ستارگان دوتایی دستگاه استاندارد سیستم خورشید- زمین است: P بر حسب سال. A برحسب AU و همه اجرام خورشیدی بر حسب جرم خورشید M1. برای اقمار سیاره ای از سیستم ماه- زمین استفاده می کنیم که P=27.3، A=3.8410^5^ و M1+M2 در مجموع جرم زمین در نظر گرفته می شود (یا ^24^ 10 5.976 kg)
در مواردی مانند خورشید و یک سیاره یا سیاره و قمر آن معمولاً جرم مجموع را همان جرم جرم بزرگ تر در نظر می گیریم چون اختلاف فاحشی به وجود نمی آید.
بیضی
ابتدا تعریف بیضی: بیضی به بیان ساده یعنی مکان هندسی نقاطی از صفحه است که مجموع فاصله هر نقطه ازآن تا دو نقطه ثابت (کانون بیضی نامیده می شوند)برابر مقدار ثابتی معمولاً این مقدار را با 2a نشان می دهند. ودر ضمن فاصله بین دو کانونم با 2c و البته مقداری دیگر را که در رسم نمودار یه بیضی خیلی مهمه را به این شکل تعریف می کنند (c2-a2=b2)اگر این بیضی را رسم کنید (مرکز بیضی را روی مبدأ و قطر بزرگ بیضی رو روی y=0 و قطر کوچکو روی x=0 در نظر بگیرید) نقاط دو سر قطر بزرگ که به آن محور اطول می گویند رأس های بیضی نام داره البته در این نمودار مقتصات این رئوس به (0وa) و (0وa-) دلیل آن واضح است
به زیرا طول محور به وضوح با مجموع فاصله رأس از دو کانون برابر است. محور کوچک تر محور اقصر نام داره و انتهای این محور هم (b-و0) و (bو0) هستند دلیل این هم واضح است اگر از این نقطه را به یکی از کانون ها وصل کنیم بین این دو نقطه و مبدأ یک مثلث قائم الزاویه درست می شه خوب دیگه واضحه. معادله کلی یک بیضی به شکل زیر:
((a2/2(y-y0) + ((b2/2(x-x0) = 1 که در آن (y0وx0) مختصات مر کز بیضی است.
البته بسیاری از معادلات به این شکل بیان نمی شود، بلکه به گونه ای ست که خودمون با مربع کامل کردن عبارات آن به شکل فوق در می آوریم.
یک نسبت مهم در بیضی به نام خروج از مرکز بیضی: e=c/a اگر e=0 باشد بیضی یک حالت خاص یعنی دایره است اگه e=1 حالت خاص دیگه یعنی یه پاره خط هر چه e بیش تر باشد کشیدگی بیضی t. (1)
گرانش یکی از مهم ترین نیروهای طبیعت است (در مورد نیروهای اصلی طبیعت در قسمت های دیگر توضیح می دهیم) جاذبه زمین یکی از مهم ترین مسائلی بود که همواره ذهن بشر را مشغول کرده بود. و سؤالات زیادی در این رابطه برای بشر مطرح شده بود.
در این جا در مورد گرانش و پدیده های در ارتباط با گرانش، عملکرد گرانش، مدار سیاره ها و ستارگان و… اجرام سماوی، پدیده های در ارتباط با گرانش، جاذبه زمین و پاسخ به سؤالاتی در این ارتباط و… بسیاری از سؤالات دیگر ولی قبل از آن
1) منبع: پایگاه ملی داده های علوم زمین کشور،انجمن فیزیگ دانان جوان، هوپا
در مورد سؤالاتی که در ارتباط با نیروی کشش زمین ذهن بشر را مشغول کرده بود می پردازیم. بعد هم مختصری به تاریخچه گرانش می پردازیم و بعد سر اصل مطلب می رویم.
1- سؤالاتی که ذهن بشر را مشغول کرد
این موضوع که چرا هرچه را رها کنیم به زمین سقوط می کند؟، چرا همه اشیا وزن و سنگینی دارند؟، اگر هرچرا رها کنیم به سمت زمین سقوط می کند چرا ستارگان و ماه و خورشید و… به سمت زمین سقوط نمی کنند؟، چگونه سیاراتدر بین ستارگان حرکت می کنند و در آسمان معلق هستند؟، چرا گنبد آبی آسمان بر روی زمین نمی افتد؟ مگرنه این است هر ساختمانی اگر زیرش ستون نباشد به خاطر وزنش فرو می ریزد و…بسیاری سؤالات دیگر دراین رابطه بیان می کردو هیچ پاسخی برای آن نداشتند.
حتی دانشمندان آن عصر (فیلسوفان) هم نمی توانستند پاسخ درستی (به دور ازخرافات و استدلال های بی اساس فیلسوفانه) به این پرسش ها بدهند. حتی وقتی برای بسیاری از دانشمندان آن عصر مشخص شدکه زمین مسطح نیست و کروی می باشد باز هم سؤالات عجیب و غریب مطرح می شد؟ چرا زمین معلق است و نمی افتد؟ (کجا بی افتد؟!!) اگر زمین کروی می باشد کسانی که آن سوی زمین هستند چرا نمی افتند؟ (کجا بی افتد؟!!) تمام این سؤالات در موقعی مطرح می شد که بشر هیچ درک و شناختی در مورد نیروی جاذبه نداشت (اصلا درک و شناختی در مورد نیرو و قوانین نیرو نداشت.
تنها یک چیز معلوم بود و آن این که زمین جاذبه دارد همانند آهن ربا و همه چیز را به سمت خود می کشد. این پدیده همواره با بشر بوده و همه آن را درک می کردند ولی علت آن را با علوم آن روز نمی توانستند بفهمند.
چون هیچ درکی از زمین و فضا و آسمان و نیرو و… نداشتند. هزاران سال طول کشید تا ذره ذره توانستند طبیعت و قوانین آن را کشف کنند. و درست در موقعی که فکر می کردند همه چیز را راجع به گرانش می دانند. مسائلی مطرح شد که پی بردند در واقع هیچ نمی دانند. نگرشی جدید به نیروی گرانش پیدا شد (نسبیت عام) و بعد مسأله گرانش کوانتمی و … جالب است بدانید هنوز هم در قرن بیست و یکم ماهیت کامل نیروی گرانش شناخته نشده است. پس گذشتگان ما حق داشتند نتوانند علت این پدیده مرموز را درک کنند.
درک و شناخت نیروی گرانش بدون شناخت ماهیت زمین و آسمان و فضا و… شناخت ماهیت نیرو و حرکت و… نمی توانست امکان پذیر باشد بنابراین برای شناخت نیروی گرانش بشر باید جواب خیلی سؤالات دیگر را می داد از جمله این که چرا همه ستاره ها و… به دور زمین می چرخند و..؟ بنابراین تاریخچه شناخت گرانش از تاریخچه شناخت زمین و آسمان و فضا و… جدانیست.
2- از گالیله تا کپلر
برای پاسخ به سؤالات اساسی بشر در مورد نیروی جاذبه زمین (که هر جسمی را به سمت خودش می کشد) باید پاسخ خیلی سوال های دیگر روشن می شد. دانشمندان زیادی در این مورد کار کرده و زحمت کشیدند و در ایامی که حامیان دروغین دین (کشیشان مسیحی) که خود را نماینده خدا بر روی زمین می دانستند به نام خدا جلوی هرگونه افکار روشنفکرانه را گرفته بودند بدون هراس حقیقت را فاش کردند و…در این بخش توضیح مختصری در این مورد می دهیم.
ابتدا باید مشخص می شد آسمان چیست و چرا همه ستارگان دور زمین
می چرخند و چرا سیارات بین ستارگان جابجا می شوند؟ در مرحله بعد باید ماهیت نیروی جاذبه مشخص می شد.
باید نگرش بشر به زمین مرکزی تعغیر می کرد و مشخص می شد که گردش کرات آسمانی به گرد زمین یک توهم بیش نیست چیزی به نام کره آسمان وجود ندارد. آسمان جسم نیست (این یک خطای چشم است) آن چه به عنوان گردش کره آسمان به دور زمین دیده می شود گردش زمین به دور خودش می باشد.
بنابر این ستاره ها همراه با کره آسمان در یک شبانه روز نجومی دور زمین نمی چرخند، بلکه این کره زمین است که درمدت یک شبانه روز نجومی به دور محوش می چرخد. و این توهم را به وجود می آورد که کره آسمان دور زمین می چرخد. علت جابجاشدن خورشید و سیارات در بین ستارگان حرکت واقعی زمین و سیارات به دور خورشید می باشد. نه بدور زمین (و البته به استثناء کره ماه) همین مسائلی که امروز برای ما پیش پا افتاده است هزاران سال طول کشید تا بشر پی به آن ببرد و آن هم میسر نشد مگر به تلاش و کوشش دانشمندان بزرگی که توانستند این حقایق را کشف کنند.
بطمیوس دانشمند یونانی این نظریه را مطرح کرد که همه ستارگان که در زمینه آسمان قرار دارند بر روی کره ای به نام کره آسمان قرار داشته و این کره در هر شبانه روز نجومی یک بار به گرد زمین می چرخد و سیارات که بین ستارگان جابجا می شوند هر کدام روی کره شفافی به مرکزیت زمین(باید شفاف باشد که سیارات از پشت آن پیدا باشند) قرار دارند و همه این کره ها گرد زمین می چرخند این کره ها را «فلک «و یا آسمان نامگذاری کردند پس به جز کره آسمان که حامل ستارگان می باشد آسمان های دیگری نیز وجود داشتند که هر کدام حامل یک سیاره بوده و
گرد زمین می چرخیدند و… این نظریه خیلی از پدیده های نجومی(حرکت سیارات و کسوف و خسوف و…) را توجیه می کرد و برای توجیه پدیدهائی مانند“حرکت رجعی «(یا تعغیر جهت سیارات در حرکت در زمینه آسمان) ایده افلاک تدویر(سیارات علاوه بر آن که در روی کره خود قرار دارند گرد یک نقطه نامرئی نیز می گشتند) را پیش کشیدند این نظریه (زمین مرکزی بطلمیوس) تا 1500 سال به عنوان یک نظریه پذیرفته شد هرچند در زمان خودش و دراین 15 قرن ایرادات زیادی بر آن وارد شد و همین باعث شکست آن شد.
به مرور که دانش بشر نسبت به آسمان و فضا و ستارگان افزوده می شد. ایرادت نظریه بطلمیوس هر چه بیش تر مشخص می شد (هر چند که در زمان بطلمیوس انتقادهای زیادی بر این نظریه واردبود) در دوران طلائی تمدن اسلامی دانشمندان ایرانی و اسلامی ایرادات جدی بر این نظریه پیدا کردند و بعد از ساخته شدن رصدخانه مراغه دانشمندانی مانند (قطب الدین شیرازی و خواجه نصیرالدین طوسی و…) مکتب مراغه را تشکیل دادند و نتیجه گرفتند که زمین نمی تواند مرکز جهان باشد.
در قرون وسطی کلیسا نظریه زمین مرکزی و عقائد ارسطو و فیلسوفان را به عنوان بخشی از اعتقادات دینی و دستورهای کتاب مقدس (انجیل) در نظر گرفته و عدول از آن ها را گناه کبیره که مستحق مجازات های شدید مانند سوختن در آتش بود درنظر گرفته و به جان اندیشمندان و دانشمندان افتادند.
در چنین شرایطی بود که کپرنیک براساس کتاب های پیشینیان (همچون دانشمندان مکتب مراغه) و رصدهای نجومی و ایراداتی که به نظریه زمین مرکزی بطلمیوس بود نتیجه گرفت به جای زمین خورشید مرکز همه سیارات می باشد و
زمین هم مانند بقیه سیارت بر گرد خورشید می چرخد و آن چه گردش کره آسمان به نظر می رسد نتیجه چرخش زمین دور محور خودش می باشد.
ستارگان هم در فاصله بسیار بسیار دوری قرار دارند از این رو به خاطر چرخش زمین به دور خورشید صورت های فلکی تعغیری نمی کنند.
کپرنیک نظریه خورشید مرکزی خود را در یک کتاب شش جلدی به نام «گردش افلاک آسمانی «گرد آوری کرد ولی از ترس مرتجعان کلیسا جرات انتشار آن را نداشت و در آخرین لحظه عمرش آن را منتشر کرد.
در زمان گالیله تجربه و آزمایش در علوم تجربی جائی نداشت در واقع فیزیک و علوم تجربی دیگر قلمروی از فلسفه بود که به آن « فلسفه طبیعی « می گفتند. یک دانشمند نباید کار تجربی می کرد و با استدلال های فلسفی همه چیز را حل و فصل می کرد. گالیله سنگ بنای علوم را با تجربه و آزمایش بنا کرد. او هم چنین فیزیک را به عنوان شاخه ای مجزا به عنوان یکی از علوم تجربی به جهانیان معرفی کرد. در مورد زندگی گالیله و کشفیات و اختراعاتش در مقاله ای به نام « زندگی نامه گالیله “ مفصل توضیح می دهیم.
گالیله نشان داد که بسیاری از ایده های ارسطو در مورد حرکت اشتباه می باشد او یافته ای خود را درکتابی به نام «قاصد آسمان» منتشر کرد که خشم کهنه پرستان را برانگیخت سرانجام بعد از انتشار کتابی که در آن به یک مناظره خیالی بین طرفداران نظریه «زمین مرکزی» و «خورشید مرکزی «پرداخته بود و در آن حامی نظریه زمین مرکزی به طور مفتضحانه شکست می خورد به دادگاه تفتیش عقائد احضار شده و وادارش کردند که اگر توبه نکند در آتش سوزانده می شود او هم از ترس جانش توبه کرد ولی هرگز از عقائد خود برنگشت.
محاکمه گالیله لکه ننگی بود بر دامن کلیسا و از این رو کلیسای کاتولیک 336 سال پس از محاکمه گالیله بدون عذر خواهی کردن و تبرئه کردن گالیله اعلام کرد که گالیله را به خاطر اعتقاداتش بخشیده است.
نظریه زمین مرکزی کپرنیک با همه خوبی هایی که داشت بدون ایراد هم نبود یکی آن که توضیح نمی داد چرا سیارات بعضی اوقات درخشنده تر و بزرگ تر می شوند هم چنین چرا قطر زاویه ای و درخشندگی خورشید کوچک و بزرگ می شود؟ هم چنین ناهماهنگی های زیادی در مدار بعضی سیاره ها (بخصوص مریخ) مشاهده می شد.
از طرفی تیکو براهه که بیش از هردانشمند دیگری رصدهای دقیقی انجام داده بود (با وجودی که به نظریه خورشید مرکزی اعتقادی نداشت) تمایلی نداشت یافته های خود را منتشر کند و از سرشانس تیکوبراهه منجم سلطنتی آلمان (امپراتوری مقدس روم)شدو کپلر(ستاره شناس معروف آلمانی) را به عنوان دستیار خود برگزید دو سال بعد تیکوبراهه درگذشت و کپلر نه تنها جانشین تیکوبراهه شد، بلکه به تمام یاداشت های او دسترسی پیدا کرد و با مطالعه بر روی جداول نجومی و دستاوردهای تیکوبراهه نتیجه گرفت مدارهای سیاره ها به جای دایره بیضی می باشد و نتیجه تحقیقات او سه قانون نجومی شد که به نام قانون اول تا سوم کپلر نامیده می شود و ما در ادامه به آن ها خواهیم پرداخت.
3- زندگی نامه نیوتن
در سال1642 یعنی در سال درگذشت گالیله، کودکی در انگلستان به دنیا آمد که انقلابی در دانش فیزیک و ستاره شناسی ایجاد کرد. آن چه در این جا توضیح می دهیم خلاصه ای از زندگی نامه نیوتن می باشد.
نیوتن در سال 1642 در روستائی در اطراف شهر لینکولنشیز انگلیس به دنیا آمد. قبل از تولدش پدر خود را از دست داده بود و سه سال بعد هم مادرش به خاطر پول با یک کشیش ثروتمند که دو برابر سن او را داشت ازدواج کرد و او را از خودش راند به خانه مادر بزرگش فرستاد.
نیوتن هرگز با پدربزرگ و مادر بزرگش راحت نبود و این حادثه برای او عقده شد و در بزرگسالی باعث کینه توزی و سخت گیری های او نسبت به رقبا شد.
در 12 سالگی به مدرسه گرنتم رفت و بعد از این که معلمش به هوش او پی برد و این را بادائی اش در میان گذاشت تصمیم گرفتند او را به دانشگاه بفرستند و در 18سالگی وارد کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج شد.
بعد از 4 سال که نیوتن به دانشگاه رفت توانست لیسانس ریاضی خود را بگیرد و در صدد ورود به دوره فوق لیسانس بود که به خاطر طاعون دانشگاه تعطیل شد ولی نابغه جوان بیکار ننشست و در مدت دو سالی که دانشگاه تعطیل بود به تحقیق و مطالعه و پژوهش پرداخت و در همین مدت مقدمات قوانین حرکت و قانون جاذبه عمومی و مطالعه در مورد نور و… را ریخت.
در دانشگاه استاد ریاضی نیوتن «استاد بارو“آدم روشنفکر و مهربانی بود وقتی نبوغ نیوتن را دید با تمام وجود از او حمایت کرد نیوتن فوق لیسانس خود را هم گرفت و در همان دانشگاه با کمک استاد بارو به استادی دانشگاه (سِمت استاد بارو را گرفت) رسید و به تحقیقات خود ادامه داد. او در روی قوانین حرکت و گرانش کار
کرد (همزمان حساب دیفرانسیل و انتگرال) را هم ابداع کرد. و سرانجام در سال 1687 با حمایت و سرمایه «ادموند هالی» (ستاره شناس و دانشمند بزرگ) نتیجه اکتشافات خود را در کتابی به نام «اصول ریاضی فلسفه طبیعت» به چاپ رساند و به شهرت جهانی رسید و از آن موقع روز به روز راه های پیشرفت بر روی او باز شد.
نیوتن به جز در زمینه قوانین حرکت و گرانش و نور در مورد مسائل دیگری همچون کیمیاگری و مذهب و… هم مطالعه و تحقیق کرد هم چنین مشاغلی مانند رئیس ضرابخانه سلطنتی و نمایندگی مجلس و… را هم اختیار کرد که چون به این مقاله مرتبط نمی باشد در مورد آن توضیح نمی دهیم.
سرانجام این دانشمند بزرگ در 20 مارس 1727 (یعنی در سن 85 سالگی) در لندن درگذشت. و به عنوان نخستین دانشمندی که این افتخار نصیبش شد پیکرش را در کلیسای وست مینیستر به خاک سپردند. کلیسائی تاریخی که در مرکز شهر لندن قرار داشته و در سال 616 ساخته شده و مرکز تاجگذاری و مراسم سلطنتی می باشد و در واقع کلیسای سلطنتی وابسته به پادشاه و ملکه انگلیس می باشد.
4- ماجرای درخت سیب نیوتن
داستان درخت سیب نیوتن یکی از ماجراهای جالب در علم می باشد با آن که در درستی این داستان شک و شبهه وجود دارد ولی چون این مسأله راهی به سوی درک ساختار گرانش بازکرد و به احترام نیوتن این داستان جدی گرفته شده و حتی درخت سیب هم مشخص شده و به یک مرکز گردشگری تبدیل شده است.
نیوتن همیشه به این فکر می کرد که چگونه سیارات در مدار خورشید قرار می گیرند بدون این که نیروی ناشناخته ای در کار باشد. مطابق یک داستان معروف هنگامی که در باغ مادری خود در حال گردش بود (و یا زیر درخت سیب نشسته بود)ناگهان سیبی از درخت سقوط کرده و روی سر او می خورد و این مسأله او را به تفکر وامی دارد. سال ها بعد در 15 آوریل 1726، او به دوست نویسنده اش ویلیام استاکلی گفت: «واقعهٔ مذکور این سؤال را به ذهنم آورد که چرا سیب همیشه مستقیماً به پایین می افتد؟ چرا به جای حرکت به سمت مرکز زمین به طرفین یا رو به بالا نمی رود؟»
او که خود قوانین حرکت (سه قانون حرکت نیوتن) را وضع کرده بود نیک می دانست که علت حرکت اجسام نیرو می باشد بنابراین تنها پاسخ این سؤال این بود که زمین نیروئی در امتداد شعاع وارد کرده و همه اشیا را به سمت خودش می کشد.
بعد این جرقه در ذهن او درخشید که اگر زمین چنین می کند پس خورشید نیز نیروئی در امتداد مرکزش به سیارات وارد می کند و به نوبه خود سیارات و… بنابراین همه اشیاء باید نیروی جاذبه داشته باشند حال این نیرو چقدر بوده و به چه عواملی بستگی دارد سؤالی است که در نوشتۀ مربوط به «گرانش» به آن پاسخ می دهیم.
درخت سیبی که باعث به فکر فرورفتن و کشف قانون جاذبه عمومی توسط نیوتن شد در حیاط خانه مادریش در شهر کوچک گرانتهام (شهرستان لینکلن شر) در کشور انگلستان قرار دارد.
از آنجائی که طبق اسناد و مدارک (دست نوشته ها و نقاشی ها و…)در خانه مادری نیوتن تنها یک درخت سیب موجود بود همان درخت به عنوان درختی که باعث کشف جاذبه شد شناسائی و به نام «درخت جاذبه» نام گذاری و از سال 1800 بشدت از آن مراقبت شد.
امروزه خانه مادری نیوتن به عنوان یک مکان توریستی در آمده و همه ساله عده بسیار زیادی از این مکان و درخت سیب که عمری 400 ساله داشته و دور آن حصار کشیده اند بازدید می کنند.
بخاطر اهمیت درخت سیب نیوتن (بیش تر به خاطر درآمدزائی برای صنعت گردشگری) درحرکت های نمادین قلمه های زیادی از درخت اصلی جدا کرده و پرورش دادند و در نقاط مختلف انگلستان کاشتند. هم چنین قلمه های این درخت را به عنوان «فرزندان درخت جاذبه» در مناطق مختلف کاشته و یا با قیمت های بالا به فروش رسانده و می رسانند و از این راه درآمد زائی می کنند. یک نمونه از این درخت ها در کالج ترینیتی (کالجی که نیوتن در آن ها درس خوانده) در زیر پنجره ای که نیوتن در هنگام تحصیل در آن جا زندگی می کرد کاشته اند.
5- نیروی گریز از مرکز و گرانش
آنچنان که در داستان سیب شرح دادیم یک واقعه کوچک باعث شد نیوتن به فکر فرو رود و به دنبال کشف قانون جاذبه برود این اتفاق هزاران سال است برای همه مردم می افتد ولی تنها یک نابغه را به فکر فرو می برد و از آن یکی از مهم ترین قوانین طبیعت کشف می شود. در این بخش به ادامه ماجرا می پردازیم.
حال مسأله نیروئی که سیارات را در اطراف خورشید نگه می دارد و باعث سقوط اجسام در روی زمین می شود کشف شده بود (هر چند هنوز فرمول بندی نشده بود) ولی هنوز یک مسأله مانده بود.
حال نیوتن در این اندیشه بود که خب اگر نیروی جاذبه سیارات را به طرف خورشید جذب می کند و ماه را در اطراف زمین نگه داشته چرا سیارات روی خورشید سقوط نمی کنند؟
نیوتن به فکر فرو می رود و راهی برای گشودن راز این معما (دلیل سقوط نکردن سیارات روی خورشید) پیدا نمی کند.
درست درسال 1667 که دانشگاه باز شده و نیوتن دوباره به دانشگاه باز می گشت یک روز خاطره ای را به یاد می آورد که به او در حل این معما کمک می کند.
نیوتن به خاطر آورد که وقتی در مدرسه درس می خوانده بچه ها سطل آبی را که یک طناب به دسته آن بسته شده بود در هوا چرخانده و کسی که با سرعت مناسب بتواند سطل را بچرخاند و آبی از درون سطل به بیرون نریزد برنده بازی می باشد. چرا آب درون سطل،از سطل بیرون نمی ریزد؟ چه عاملی جلو ریختن آب را می گیرد؟ ناگهان فکری به ذهن نابغه جوان می رسد و پاسخ سؤال خود را پیدا می کند.
قبل از این که ما این مسأله را تشریح کنیم اجازه بدهید توضیحی کوتاه در مورد نیروی گریز از مرکز بدهیم.
شکل شماره 4- نیروی گریز از مرکز مانع سقوط سیارات بر روی خورشید می شود.
نیروی گریز از مرکز نیروئی است که به یک جسم در حال دوران وارد می شود و همواره با نیروئی به نام نیروی جانب مرکز که آن را خنثی می کند مقابله می کند مقدار این نیروها همواره یکسان است. در نوشتۀ «مختصری از فیزیک و ریاضی» در این باره کامل توضیح داده و همچنان شرح می دهیم که نیروی گریز از مرکز چگونه کشف شد و چرا این یک نیروی واقعی نیست. فعلاً همین بس که نیروی گریز از مرکز همواره با نیروی جانب مرکز مساوی و همدیگر را خنثی می کنند.
فرمول نیروی گریز از مرکز به این صورت است.
عکس
عکس
اکنون نیوتن به پاسخ خود رسیده بود در واقع سیارات به علت چرخش به دور خورشید (در واقع هر جسمی که به دور یک نقطه ثابت چرخش می کند) نیروئی به
نام نیروی گریز از مرکز به وجود می آورد و این نیرو، نیروی جاذبه خورشید را خنثی می کندو از این رو سیاره ها روی خورشید و ماه روی زمین سقوط نمی کنند.
تا این جای کار همه مسائل حل شده بود. همه اشیاء چه بزرگ و چه کوچک نیروی جاذبه به همدیگر وارد می کنند. زمین نیروی جاذبه دارد از این رو همه اشیاء به روی زمین سقوط آزاد می کنند. نیروی جاذبه زمین مانع از فرار ماه در مدارش به دور زمین می شود و همین جاذبه مانع فرار سیارات از اطراف خورشید می شوند و البته نیروی گریز از مرکز از سقوط ماه در روی زمین و سقوط سیارات درروی خورشید جلوگیری می کند. در ظاهر پاسخ همه جواب ها داده شده بود ولی این ابتدای راه بود. هر کشفی سؤالات بزرگ تری را پیش می آورد. هر نظریه ای برای مطرح شدن در جوامع علمی باید بتواند همه پدیده هایی را که مدعی آن است توجیه کند و بتواند پدیده هایی را هم پیش بینی کند. با این نظریه باید بتوان مدار سیارات به دور خورشید را پیش بینی کرد باید بتوان آن را به صورت فرمول های ریاضی در آورد پس نخستین سؤالی که مطرح می شود این است که مقدار این نیرو چقدر است؟ فرمول ریاضی آن چگونه است؟ و این نیرو از کجا می آید؟
فرمول بندی نیروی گرانش را نیوتن توانست انجام دهد ولی این که این نیرو از کجا می آید نتوانست جواب بدهد در قرن بیستم انشتین توانست پاسخی برای این معما پیدا کند، ولی نتوانست به صورت کامل معمای گرانش را حل کند و جالب است بدانید ماهیت این نیرو تا امروز هم ناشناخته باقی مانده است.
در ابتدا نیوتن باید محاسبه می کرد این نیرو به چه عواملی بستگی دارد ودقیقا
چه نسبتی با عوامل فوق دارد. البته باید توضیح بدهیم تنها نیوتن نبود که روی مسأله گرانش کار می کرد دانشمندان دیگری مانند «رابرت هوک» هم روی این مسأله کار می کردند و وقتی نیوتن کتاب «اصول ریاضی فلسفه طبیعت» را نوشت رابرت هوک اعتراض کرد که نیوتن «اصل کاهش نیروی جاذبه با مجذور فاصله از مرکز» را از او گرفته است. و از این رو بین دو دانشمند کدورتی به وجود آمد که تا بعد از مرگ رابرت هوک هم ادامه داشت (برای آشنائی با رابرت هوک و دلیل اختلاف هوک و نیوتن به مقاله «زندگی نامه نیوتن» (بخش ششم «نیوتن و هوک») مراجعه کنید.
آنچه مسلم است این است که در آن زمان مشخص شده بود نیروئی بین خورشید و سیارات وجود دارد که سیارات را در مدارشان به دورخورشید نگه می دارد و این نیرو با نیروی گریز از مرکز خنثی می شود هرچه فاصله بیش تر باشد این نیرو کم تر و هرچه جرم دو جسم بیش تر باشد این نیرو زیادتر می شود. رابرت هوک در سخنرانی که در سال 1974 تحت نام «نظام دنیا» (13 سال قبل از انتشار کتاب نیوتن) انجام داد صریحا گفت که نیروی جاذبه با افزایش جرم افزایش و با فاصله کاهش می یابد.
ولی آن چه باعث شد نیوتن برنده این مسابقه شود این بود که توانست به صورت کامل و جامع فرمول گرانش را ارائه داده و بر اساس آن حرکت سیاره ها و قوانین کپلر و مسائلی دیگری که در این رابطه بود را با استفاده از فرمول های ریاضی ثابت کند.
6- پارامترهای مورد نیاز برای محاسبه فرمول گرانش
نیوتن چگونه توانست فرمول گرانش را به دست بیاورد در این بخش این مسأله را مورد بررسی قرار می دهیم.
نیوتن پیش خود فکر کرد. سیبی که از درخت افتاده فاصله اش تا مرکز زمین
برابر شعاع زمین است و شتابی که بر اثر نیروی جاذبه زمین می گیرد برابر شتاب سقوط آزاد یعنی«g» می باشد که حدودا 9/8 یا 10 می شود.
حال این مقدار g با فاصله گرفتن از مرکز زمین کم می شود (نیوتن استدلال کرد که جاذبه زمین طوری عمل می کندکه انگار جرم زمین در مرکزش متمرکز شده است) و بنابر این نیرو ی جاذبه نیز با فاصله گرفتن از مرکز زمین کم می شود؛ بنابراین اگر بتوانیم درمدار ماه مقدار g را اندازه بگیریم با توجه به دانستن فاصله ماه از زمین می توانیم پی ببریم که در مدار ماه مقدار g چقدر است و به چه نسبتی کوچک شده است به هر نسبتی که کوچک شده باشد مقدار نیروی وارده هم به همان اندازه کوچک می شود. حال چگونه مقدار g را درمدار ماه اندازه بگیریم؟ در قسمت های بعد به آن خواهیم پرداخت.
در زمان نیوتن کمیت هایی مانند شعاع زمین، فاصله ماه تا زمین، دوره تناوب ماه، شتاب سقوط آزاد و فرمول نیروی گریز از مرکز شناخته شده بود بنابراین نیوتن توانست با استفاده از این مقادیر فرمول گرانش را به دست بیاورد.
2 -1) شعاع زمین: شعاع زمین نخستین بار در قرن دوم قبل ازمیلاد توسط ستاره شناس یونانی «اراتستن» اندازه گیری شد و ابوریحان بیرونی هم با روش دقیق تری این مقدار را به دست آورد هم چنین افراد مختلفی تا قبل از نیوتن شعاع زمین را محاسبه کرده بودند.
2 -2) فاصله ماه تا زمین: اولین بار «آریستارخوس» ستاره شناس یونانی در قرن دوم قبل از میلاد توانست با استفاده از زمان های خسوف(ماه گرفتگی) فاصله ماه تا زمین را اندازه گیری کند که این فاصله را 60 برابر شعاع زمین به دست آورد.
2 -3) شتاب سقوط آزاد: اندازه گیری مقدار g کارساده ای است و در زمان نیوتن این مقدار محاسبه شده بود.
2 -4) نیروی گریز از مرکز: اندازه گیری نیروی گریز از مرکز به وسیله فیزیکدان هلندی کریستین هویگنس در سال 1659 صورت گرفت.
2 -5) دوره تناوب ماه: دوره تناوب ماه زمان یک بار چرخش ماه به دور زمین می باشد، ولی چون زمین به دور خورشید هم حرکت می کند دوره تناوب ماه که از روی زمین دیده می شود با زمانی که ماه واقعاً یک دور به دور زمین می چرخد تفاوت دارد بنابراین دو نوع دوره تناوب داریم.
2 -5 -1) دوره تناوب نجومی: اگر یک ستاره دور دست را در نظر گرفته موقعی که ماه به نزدیک ستاره می رسد تا موقعی که ماه دوباره به نزدیک آن ستاره می رسد دوره تناوب نجومی نام دارد و آن 3/27 روز می باشد.
2 -5 -2) دوره تناوب هلالی: اگر ماه کامل را معیار بگیریم از یک ماه کامل تا ماه کامل بعدی دوره تناوب هلالی نام دارد و آن 5/29 روز می باشد.
7- شتاب جاذبه در سطح زمین در مقایسه با شتاب جاذبه در محل ماه
نیوتن از روی نیروی جاذبه ای که ماه را در مدار زمین نگه می دارد تناسب نیرو ی جاذبه با عکس مجذور فاصله را حدس زد بنابراین ما هم در این جا همین کار را می کنیم یعنی: می خواهیم حساب کنیم مقدار شتاب جاذبه (مربوط به زمین)در ارتفاعی که ماه قرار دارد چقدر است و بعد حساب کنیم نیروی جاذبه زمین (یا مقدار g) در آن فاصله چقدر کوچک شده است.
نیروی جاذبه در هر جای اطراف زمین (یا هر جسم دیگر) با مقدار g تناسب
مستقیم دارد. ما مقدار «نیروی جاذبه زمین» را در روی سطح زمین و در مدار ماه حساب کرده و نسبت آن را به دست می آوریم.
نیروی جاذبه ای که از طرف زمین بر اشیا وارد می شود برابر وزن اشیا می باشد که فرمول آن به این صورت می باشد(این همان قانون دوم نیوتن می باشد که بحای F مقدارW و به جای a مقدار g را قرار دادیم)
عکس
حال اگر سیب را در محل کنونی ماه در مدار زمین قرار دهیم می خواهیم ثابت کنیم «نسبت نیروی جاذبه ای که در مکان ماه به سیب وارد می شود (وزن سیب) نسبت به نیروی جاذبه ای که در روی زمین به سیب وارد می شود» برابر است با «نسبت شتاب جاذبه در مکان ماه به شتاب جاذبه در روی سطح زمین»
عکس
عکس
نیروی جاذبه زمین ماه را به سمت زمین می کشد برای جلوگیری از سقوط ماه
در روی زمین ماه باید به گرد زمین بچرخد و نیروی گریز از مرکز جاذبه زمین بر روی ماه را خنثی می کند.
با استفاده از فرمول نیروی گریز از مرکز و فرمول (رابطه وزن و شتاب جاذبه) و مقادیر معلوم می خواهیم شتاب جاذبه زمین را در محلی که ماه قرار دارد حساب کنیم؛ بنابراین داریم:
2 -1) مقادیر و اطلاعات اولیه: این مقادیر در زیر آمده است.
لازم به ذکر است برای محاسبه باید همه مقادیر به واحدهای اصلی در سیستم SI تبدیل شود. در بین مقادیر داده شده فقط شتاب جاذبه در محلی که ماه قرار دارد مجهول می باشد.
عکس
2 -2) نیروی گریز از مرکز: نیروی گریز از مرکزی که ماه را در مدار نگه می دارد طبق فرمول زیر به دست می آید.
عکس
2 -3) وزن ماه (یا سیب) در محل مدار ماه: نیروی جاذبه ای که از طرف زمین بر ماه وارد می شود برابر است با وزن ماه در آن ارتفاع یعنی جرم ماه ضربدر شتاب جاذبه در آن ارتفاع (اگر به جای ماه یک سیب یا هر جسم دیگری هم به دور زمین می گشت همین نتیجه را داشتیم) که آن هم برابر است با:
عکس
عکس
برای که مقدار”gm“را حساب کنیم باید ابتدا سرعت ماه «V» حساب کنیم ما این سرعت را با فرض این که مدار ماه دایره کامل بوده و سرعت متوسط ماه در تمام مسیر یکسان می باشد (فرضی که واقعی نیست ولی در محاسبات تقریبی ما تأثیر چندانی ندارد) حساب می کنیم.
عکس
عکس
عکس
حال با توجه به مقادیر و اطلاعات اولیه و جاگذاری در نهایت مقدار ” gm “ یعنی شتاب جاذبه در محلی که ماه قرار دارد را 0٫0027248 و نسبت شتاب جاذبه در سطح زمین به شتاب جاذبه در مکان ماه 3596٫56و یا حدودا 3600 می شود. جاگذاری ها را انجام دهید تا به این عدد برسید.
عکس
عکس
فاصله ماه از زمین 60 برابر شعاع زمین می باشد و شتاب جاذبه در آن ارتفاع 3600 برابر کم تر و بنابراین نیروی جاذبه ای که به یک جسم در آن ارتفاع وارد می شود 3600 برابر کم تر از نیروی جاذبه ای است که به یک جسم در سطح زمین (که
فاصله اش تا مرکز زمین برابر شعاع زمین است) وارد می شود (باید توجه کنیم در یک جسم کروی نیروی جاذبه به گونه ای عمل می کند که انگار تمام جرم کره در مرکزش جمع شده است).
پس با 60 برابرشدن فاصله نیروی گرانش 3600 برابر (مربع 60) کم تر شده است به همین سادگی نیوتن به نتیجه گرفت که نیرو با عکس مجذور (مربع) فاصله متناسب است.
فاصله شتاب جاذبه (تصویر 7)
این شکل با 60 برابر شدن فاصله شتاب جاذبه 3600 برابر کم تر شده است
8- فرمول بندی شتاب جاذبه
در بخش قبل نشان دادیم چگونه نیروی جاذبه با عکس مجذور فاصله کاهش می یابد در این بخش متناسب بودن نیروی جاذبه با حاصل ضرب جرم دو جسم را بررسی کرده و تناسب ها را به تساوی تبدیل می کنیم.
نیروی جاذبه ای که به اجسام در سطح زمین وارد می شود متناسب با جرم اجسام می باشد از طرفی ما این نیرو را به صورت وزن احساس می کنیم. متناسب بودن نیرو با جرم را با یک ترازو دو کفه ای و یک نیروسنج هم می توانیم امتحان کنیم. اگر دو گلوله با جرم یکسان داشته باشیم (با ترازوی دو کفه ای می توانیم امتحان کنیم) و یکی از گلوله ها را به نیرو سنج متصل کنیم کشیدگی فنر نصف موقعی می شود که هر دو گلوله را متصل کرده ایم؛ بنابراین می توانیم بنویسیم.
عکس
عکس
در بخش قبلی نشان دادیم که با توجه به نیروئی که ماه را در مدار زمین نگه می دارد و با توجه به فاصله ماه از زمین که 60 برابر شعاع زمین می باشد نیوتن نتیجه گرفت نیروی جاذبه با عکس مجذور فاصله متناسب است این رابطه را بهاین صورت می توانیم بنویسیم.
عکس
نیرو ی جاذبه با حاصل ضرب جرم ها و با عکس مجذور فاصله متناسب است پس می توانیم بنویسیم.
عکس
رابطه ای که در قسمت قبل قرار داده شده یک رابطه تناسبی می باشد برای تبدیل این رابطه از تناسب به رابطه تساوی ضریب ثابتی به نام «G» قرار داده که ثابت جهانی گرانش نام دارد و در این صورت فرمول نهائی گرانش را می توانیم بنویسیم.
عکس
نیوتن نتوانست مقدار G (ثابت گرانش) را به دست بیاورد و براساس آن مقادیر عددی برای مسیرهای سیارات و… ارائه کند این تنها کاری آزمایشگاهی بود که 60 سال یعد از مرگ نیوتن دانشمند (سال 1789) هنری کاوندیش، (فیزیک دان انگلیسی) با استفاده از ترازوی پیچشی و چهار گلوله سنگین توانست این مقدار را اندازه بگیرد (G=6/75*10-11
9- اصول ریاضی فلسفه طبیعت
نیوتن همه آن چه را که به دست آورده بود دریک کتاب سه جلدی به نام «اصول ریاضی فلسفه طبیعت“در 5 ژوئیه 1687 منتشر کرد. این کتاب شامل قوانین نیوتون در مکانیک کلاسیک به همراه قانون جهانی گرانش نیوتن و قوانین کپلر درحرکت سیارات بود. در این بخش در مورد این کتاب تاریخی توضیح می دهیم
اصولِ ریاضیِ فلسفه طبیعیmathematical principles of natural philosophy))
که به طور کوتاه «پرینکیپیا « (Principa) گفته می شود، یک کتاب سه جلدی نوشته شده توسط ایزاک نیوتون است که در 5 ژوئیه 1687 منتشر شد. این کتاب شامل قوانین نیوتون در مکانیک کلاسیک به همراه قانون جهانی گرانش نیوتن و قوانین کپلر در حرکت سیارات بود.
کتاب اصول ریاضی فلسفه طبیعت نیوتن نسخه اصلی (تصویر 8)
نیوتن در مقدم کتاب پرینکیپیا نوشت: «به این اثر به عنوان اصول ریاضی فلسفه طبیعی می نگرم چراکه به نظر می رسد وظیفه اصلی فلسفه این است که نیروهای طبیعی موجد حرکات در پدیده ها را بیابد و آن گاه از نیروهای به دست آمده پدیده های دیگر را تبیین کند و با این دیدگاه است که گزاره های کتاب های اول و دوم را ارائه کرده ام. در کتاب سوم، من این نیروها را در تشریح منظومه جهانی به کار گرفته ام و با استفاده از گزاره هایی که در کتاب های قبلی به طریق ریاضی طرح و اثبات شده اند و از روی پدیده های سماوی، نیروی جاذبه اجسام به سوی خورشید و سیارات دیگر را به دست آورده ام و آن گاه با استفاده از این نیروها و گزاره های دیگر که آن ها نیز جنبه ریاضی دارند، نحوه حرکات سیارات، ستاره های دنباله دار، ماه و دریا را ترسیم کرده ام».
نیوتن این کتاب را در سه جلد و در مجموع 500 صفحه نوشت و منتشر کرد. سراسر کتاب پر از توضیحات پدیده های در ارتباط با حرکت و گرانش با شکل های مختلف می باشد. مطالبی که در قسمت های مختلف سه جلد کتاب پرینکیپیا نوشته شده به این صورت می باشد:
2 -1) قوانین حرکت: نیوتن ابتدا به بحث در مورد حرکت پرداخت و یه قانون خود را فرمول بندی کرد.
2 -2) عکس مربع فاصله: نیوتن نشان می دهد که چگونه محاسبات نجومی تایید می کند که نیرو با عکس مربع فاصله متناسب می باشد (مانند حرکت ماه که بررسی کردیم و الگوی نیوتن شد).
2 -3) جزر و مد: نیوتن توانست علت جزر و مد را با توجه به قوانین گرانش توجیه کند.
2 -4) شکل زمین: نیوتن پیش بینی کرد که به خاطر نیروی گریز از مرکز ناشی از چرخش زمین شکل زمین در استوا پهن تر از قطبین می باشد و زمین کره کامل نیست.
هم چنین موارد بسیار زیاد دیگر مانند: قضیه پوسته، حرکت مداری، قوانین کپلر، سرعت فرار و… که چون در مقاله های دیگر فصل گرانش در مورد آن توضیح می دهیم در این جا دیگر توضیح نمی دهیم.
یکی از ایرادات تئوری نیوتن این بود که هیچ توضیحی درمورد ماهیت گرانش نمی دادتنها گفت خاصیتی ازماده می باشد جالب است بدانید هنوز پاسخ کامل به این سؤال داده نشده است.
کتاب پرینکیپیا تبدیل به یکی از تأثیر گذارترین و مهم ترین کتاب های علمی جهان شد این کتاب بر جهان علم به ویژه فیزیک تأثیری عظیم گذاشت و بعضی آن را بزرگ ترین کتاب علمی تاریخ دانسته اند. بسیاری نیوتن را به خاطر این کتابستوده اند که از جمله می توان به این موارد اشاره کرد:
3 -1) پیرلاپلاس: پیر لاپلاس منجم، فیزیکدان و ریاضیدان فرانسوی(1749 تا 1827) که در سال های بعد از مرگ نیوتن دنباله کارهای او را گرفت و نتیجه کشفیات او را در مورد همه اجرام منظومه شمسی به کار برد) و بزرگ ترین ادامه
دهنده اکتشافات تیوتن بود درباره اش چنین می گوید: «کتاب اصول بنای معظمی است که تا ابد عمق دانش نابغه بزرگی را که کاشف مهم ترین قوانین طبیعت بوده است به جهانیان نشان خواهد داد.»
3 -2) ژوزف- لوئی لاگرانژ: لوئی لاگرانژ یکی از بزرگ ترین ریاضیدانان و منجمان فرانسوی(1736تا 1813) درباره نیوتن چنین می گوید: «نیوتن خوشبخت بود که توانست دستگاه جهان را توصیف کند. افسوس که در عالم بیش از یک آسمان وجود ندارد».
3 -3) ولتر: او از مشهورترین فیلسوفان فرانسوی بود (1696 تا 1778) و یکی از علاقمندان و ستایشگران نیوتن بود ولتر دربارۀ نیوتن چنین نوشته است: ای رازدار آسمان ها و ای جوهر ابدی راست بگو تو نسبت به نیوتن حسادت نمی ورزی؟
3 -4) الکسی کلرو: ریاضی دان، ستاره شناس، ژئوفیزیک دان، و روشنفکر فرانسوی دربارۀ کتاب او می نویسد: «کتاب اصول بیانگر عصر انقلاب بزرگ در فیزیک است.
نیوتن گسترش فیزیک و ریاضیات را بر دانشی که تا آن زمان در تاریکی فرضیات باقی مانده بود گسترش داد.
ادموند هالی در هشت نوامبر 1656 در هاگرستون لندن در یک خانواده اشراف زاده و متمول چشم به جهان گشود. در سال 1673 به دانشکده کوئین در دانشگاه آکسفورد رفت. او منتظر پایان تحصیلاتش نشد و ذز سال 1676 انگلستان را به قصد سفرهای دریائی ترک کرد. دو سال بعد(سال 1678)که به لندن بازگشت به عضویت انجمن سلطنتی پذیرفته شد و در واقع ناشر انجمن هم شد(کتاب های انجمن را چاپ می کرد) در همان سال با نیوتن آشنا شد و شیفته افکارش شد
و از آن پس این دو دوست صمیمی شدند(در مورد زندگی نامه ادموند هالی در مقاله «ستاره شناسان بزرگ“ مفصل توضیح می دهیم) در ژانویه 1686 هالی که نسخه های دست نویس نیوتن را در یاره کشفیاتش در گرانش دید او را تشویق کرد که این مجموعه را به صورت کتابی به چاپ برساند در غیر این صورت دیگران ممکن است نتایج یافته های او را زودتر چاپ کنند در ماه اوت سال1686 هالی در دانشگاه کمبریج با نیوتن در موردیافته هایش گفتگو کردند و هالی قبول کرد که به عنوان یک ناشر با هزینه خودش کتاب را چاپ کند، اما قبل از چاپ تصمیم گرفتند که نسخه دستنویس جلد اول کتاب را که تقریباً آماده شده بود به انجمن سلطنتی عرضه کنند (متأسفانه این نسخه خطی گم شده است)درماه اوت همان سال چاپ نمونه جلد اول به انجمن اهدا شد و باعث اعتراض هوک شد که بسیاری از موارد مطرح شده در این کتاب ازجمله متناسب بودن جاذبه با عکس مربع فاصله کار او بوده ونیوتن ازکاراو کپی برداری کرده و تقاضای جلوگیری از چاپ کتاب را کرد.
در جواب نیوتن تهدید کرد که از انجمن استعفا داده و دو جلد بعدی را معدوم می کند ولی هالی دوباره با نیوتن صحبت کرد که در این شرایط تهدید کار درستی نیست و به نفع هوک تمام می شود. هالی پیش نحست وزیر (ساموئل) رفت و مجوز انتشار کتاب را در 30 ژوئن 1686 گرفت و سرانجام بعد از آماده شدن دو جلد دیگر کتاب در پنجم اوت 1687 (حدود یک سال بعد) با سرمایه و توسط انتشارات هالی چاپ شد.
11- ماجرای تجدید چاپ کتاب پرینکیپیا و سرنوشت نسخه های چاپ اول
در این بخش سرنوشت اولین چاپ کتاب پرینکیپیا (اصول ریاضی فلسفه طبیعت) و ماجراهای بعد از آن را مورد بررسی قرار می دهیم. قبل از آن توضیح مختصری در مورد صنعت چاپ بدهیم.
در زمان های قدیم صنعت چاپ وجود نداشت و کتاب ها را همه با دست می نوشتند این کاری پرزحمت بود و هزینه بالایی داشت از این رو کتاب بسیار گران بود. در سال 1440 گوتمبرگ آلمانی دستگاه چاپ را اختراع کرد و به روش حروف چینی کتاب را چاپ می کردند از این رو کتاب بسیار فراوانتر و ارزانتر شد اما دستگاه چاپ گوتنبرگ، به علت هزينه های بسيار زياد فقط براي ثروتمندان قابل دسترسی بود و هنوز هم کتاب گران بود تا چاپ سنگی يا ليتو گرافی در سال 1796 ميلادی اختراع شد و هزینه های چاپ باز هم پائین آمد و… تا امروزه که با دستگاه های تمام اتوماتیک امکان چاپ کتاب در هزاران نسخه با قیمت بسیار پائین فراهم شده است.
به علت هزینه زیاد چاپ (در زمان هالی و نیوتن)هالی در واقع ریسک کرد. اولین نسخه فقط در 250 تا400 جلد چاپ شدو چون خواهان بسیار داشت بزودی کمیاب و نایاب شد و قیمت آن سر به فلک کشید از این رو نیوتن تصمیم به چاپ مجدد کتاب در سال 1690 می گیرد، ولی بعد تصمیم می گیرد تعغیراتی در کتاب بدهد که با گرفتاری های کاری نیوتن (ریاست ضرابخانه سلطنتی و بیماری و…) و مشکلات پیش آمده این کار میسر نشد تا سرانجام در سال 1713 چاپ دوم و در سال 1726 چاپ سوم با تعغیرات داده شده انجام شد.
نسخه های چاپ اول ارزش تاریخی زیادی دارد هم اکنون تنها چند دانشگاه و مرکز پژوهشی این نسخه ها را دارند که علارتند از: کتابخانه دانشگاه کمبریج،
کتابخانه ملی شکسپیر در واشنگتن، رصدخانه سلطنتی ادینبرگ، کتابخانه فیشر در دانشگاه سیدنی، کتابخانه هانتینگتون در سن مارینو و… تعدادی از دانشگاه ها و مراکز علمی هم چنین تعدادی از موزه ها و کلکسیون ثروتمندان موجود می باشد.
این کتاب جزئی از کتاب های عتیقه و تاریخی می باشد و هواخواه زیادی دارد نسخه های آن در طول زمان گم و گور شدند و قیمت یک جلد آن بسیار وحشتناک است برای نمونه به این ارقام دقت کنید.
در سال 2007 یک نسخه از چاپ اول به قیمت 9/2 میلون دلار فروخته شد، در سال 2013 هم در یک حراجی در نیویورک 5/2 میلون دلار فروخته شد و در سال 2017 در یک حراجی تا 7/3 میلون دلار به فروش رفت.
با این حساب این کتاب یکی از گرانترین کتاب های علمی جهان می باشد.
از حدود 300 سال پیش که نیوتن این کتاب را چاپ و منتشر کرد به بیش تر زبان های دنیا ترجمه شد و در اختیار علاقمندان قرار گرفت ولی در ایران به تازگی در سال 1395 توسط آقای بهنام شیخ باقری و توسط نشر نی ترجمه و چاپ شد.
12- پارادوکس بنتلی
بعد از انتشار کتاب «اصول ریاضی فلسفه طبیعت» که به صورت خیلی کامل و جامع قوانین حرکت و قانون گرانش جهانی و هم چنین قوانین کپلر را توضیح داده و در نوع خود شاهکار به حساب می آمد و نیوتن را به اوج شهرت و محبوبیت رساند یک سری سوال های عجیبی را هم مطرح کرد که آشکارا قانون جاذبه عمومی را نقض می کرد.
در این بخش راجع به این سوال ها توضیح می دهیم.
پارادوکس یا متناقض نما به هر گزاره یا نتیجه ای گفته می شود که با گزاره هایِ قبلیِ گفته شده در همان نظریه یا دستگاهِ نظری، یا با یکی از باورهایِ قویِ پیش زمینه، شهودِ عقلی یا باورِ عمومی در تناقض باشد.
این جمله به این معنی است که اگر ما یک گزاره (یک متن معمولی، یک نظریه و یا قانون علمی و…) را درست در نظر بگیریم از داخل این گزاره می توانیم نتایجی به دست آوریم که آشکارا با حقیقت و یا عقل سلیم در تناقض باشد بنابراین پارادوکس ها راهی برای زیر سؤال کردن و بی اعتبار کردن نظریه های علمی می باشند.
در سال 1692 (یعنی 6 سال بعد از انتشار کتاب نیوتن) کشیشی به نام «ریچارد بنتلی» که به نجوم هم علاقه داشت در یک نامه به نیوتن چنین نوشت:
همان طور که شما نشان دادید گرانش همواره یک نیروی جاذبه می باشد و حالت دافعه ندارد حال دو حالت در نظر می گیریم.
2 -1) با فرض متناهی بودن جهان: اگر جهان متناهی باشد مجموعه ستارگان عالم بر اثر نیروی جاذبه باید جذب هم شده و در نهایت به هم برخورد کرده و در هم فرو ریخته و در نهایت به یک توپ آتشین تبدیل شوند.
2 -2) با فرض نامتناهی بودن جهان: حال فرض کنیم جهان نامتناهی باشد در این صورت نیروهای وارده به هر ستاره از هر طرف باید بی نهایت باشد و این موجب پاره پاره شدن ستاره ها و منظومه ستاره ای شده و جهان به گرد و غباری یکنواخت تبدیل می شد.
از نظر نیوتن جهان نمی تواند متناهی و محدود باشد پس فرض اول غلط است در فرض دوم در جهانی نامتناهی اگر چه نیروهای وارده بر تک تک سیاره ها و ستاره ها بینهایت است ولی برآیند آن ها صفر می باشد بنابراین هیچ اتفاقی نمی افتد. ولی خود او نیز می دانست که این راه حل اساسی نیست چنین جهانی بشدت ناپایدار است یعنی کافی است بر اثرحرکت ستاره ها برآیند نیروها از صفر خارج شده وجهان شروع به فروپاشی کند این بود که ضمن اعتراف به این مسأله تایید کرد که خداوند همواره نظارت می کند تا این اتفاق نیفتد.
در زمان نیوتن فرضیه بیگ بنگ و انبساط جهان هنوز مطرح نشده بود. امروزه می دانیم که نه تنها جهان به واسطه گرانش در هم فرو نمی ریزد، بلکه براثر انبساط جهان همواره در حال بزرگ شدن است. با این حال دانشمندان تأکید داشتند که اگر جرم جهان به اندازه کافی زیاد باشد انبساط به انقباض تبدیل شده و جهان در هم فرو می ریزد. با کشف ماده تاریک و انرژی تاریک مشکل بزرگ تر شد.
13- انواع مختلف مکانیک
یکی از مهم ترین مسائلی که با زندگی انسان ها رابطه مستقیم دارد. حرکت و قوانین حاکم بر حرکت می باشد؛ بنابراین حرکت و علم حرکت از دیرباز یکی از مهم ترین جنبه های فکری انسان ها بوده است. امروزه علم حرکت و قوانین حاکم بر آن یکی از مهم ترین شاخه های فیزیک می باشد که « علم مکانیک» نامیده می شود. در این بخش در مورد مکانیک و انواع آن توضیحات بسیار کوتاهی می دهیم. و توضیحات مفصل و کامل را به مقاله“ مکانیک“ که بزودی منتشر می شود موکول می کنیم.
مکانیک (Mechanics) یکی از شاخه های فیزیک می باشد که دربارۀ حرکت و علت حرکت بحث می کند و خود به دو قسمت تقسیم می شود. «استاتیک» که تنها دربارۀ حرکت و قوانین حاکم بر آن بحث می کند و «دینامیک» که علت حرکت را بررسی می کند. اهمیت یادگیری مکانیک بقدری می باشد که آموزش کامل فیزیک را معمولاً از مکانیک شروع کرده و بعد به شاخه های دیگر می پردازند.
فیلسوفان و دانشمندان یونان باستان و هم چنین دانشمندان قرون وسطی دربارۀ حرکت نظرات متفاوتی ابراز کردند که نقطه اشتراک آن ها این بوده که تنها به ظاهر حرکت اجسام در روی زمین و فضا و آسمان پرداختند و چون به آزمایش عملی دست نمی زدند و همه مسائل را از دیدگاه فلسفی مورد بررسی قرار می دادند به نتایج صرفاً اشتباه و نادرستی می رسیدند. مثلاً ارسطو اعتقاد داشت که برای ادامه حرکت همواره یک محرک خارجی (نیرو) مورد نیاز می باشد. هم چنین آن ها تصوّر می کردند که هر جسم که سنگین تر باشد زودتر به زمین سقوط می کند و… گالیله قبل از نیوتن با آزمایش های عملی نشان داد که این ایده ها نادرست می باشد.
نیوتن در کتاب اصول خود ضمن شرح سه قانون حرکت تأکید کرد که نظام خلقت بر پایه فرمول ها و قوانین ریاضی استوار است. هم چنین قانون گرانش نیوتن به خوبی نحوه حرکت اجرام آسمانی را تشریح می کرد. اصول مکانیکی که نیوتن در کتاب اصول خود فرمول بندی کرده و شرح داده به نام مکانیک نیوتنی و یا مکانیک کلاسیک خوانده شده و به مدت بیش از دویست سال تنها مکانیک شناخته شده بود.
در سال 1905 انیشتین دانشمند آمریکائی تعریف جدیدی از حرکت و هم چنین گرانش ارائه داد. که به نام نسبیت انشتین نامبده می شود و مادر مقاله ای مجزا به نام «گرانش و نسبیت» به شرح کامل آن خواهیم پرداخت. انشتین نشان داد که قوانین حرکت نیوتن تنها در محدوده ای که با سرعت نور فاصله زیادی دارد معتبر می باشد و در محدوده نزدیک به سرعت نور دیگر معتبر نیست. هم چنین تعریف دیگری از گرانش ارائه داد که با آن چه نیوتن ارائه داده بود تفاوت چشمگیری داشت.
نظریه کوانتم بیانگر این است که اصول و قوانین حاکم بر ذرات بسیار بسیار ریز (درحد ذرات زیر اتمی) با قوانین حاکم بر اجسام بزرگ تفاوت فاحشی دارد. مکانیکی که بر این پایه و اساس وضع شد به نام مکانیک کوانتمی نامیده می شود و ما در مقاله «کوانتم» در مورد آن توضیح خواهیم داد. (1)(تصویر 9).
طرحی از نظریه مرکزیت (نظریه خورشید محوری) کوپرنیک
نظریه مرکزیت (نظریه خورشید محوری) کوپرنیک نظریه نجومی است که در سال 1543 میلادی توسط نیکلاس کوپرنیک ستاره شناس لهستانی-آلمانی (طی کتاب ناراتیو پریما) مطرح شد. نظریه خورشید محوری، انقلاب فکری بزرگی بود زیرا هم با اصول پذیرفته شده نجوم بطلمیوسی در تعارض بود و هم با نص کتاب مقدس مسیحیان. در سال 1514 کوپرنیک دست نوشته کوتاهی را بین دوستان خود توزیع کرد که در آن دیدگاه هایش را درباره فرضیه خورشید مرکزی به اختصار بیان کرده بود
1) استار دانلود محتوای دیجیتال
و آغازی بود برای تکمیل نظریه مرکزیت. وی پس از سال ها مطالعه و رصد اجرام آسمانی سرانجام در کتابی به نام ناراتیو پریما در سال 1543 کوپرنیک نظریه های خویش را مبنی بر این که این خورشید است که در مرکز منظومه شمسی است کاملاً بر خلاف تصوّر پیشینیان که زمین در مرکز کائنات می دانستند بیان کرد. بر اساس این نظریه خورشید مرکز جهان در نظر گرفته شده و دیگر کرات و سیارات از جمله زمین به شکل ساکن و با سرعت های ثابتی به دور آن می چرخند. نظریه مرکزیت کوپرنیک به همراه نظریه نجومی بطلمیوس سال ها در فرهنگ غربی از نظریه های نجومی غالب بودند. نظریه انقلابی کوپرنیک یکی از درخشان ترین کشفیات عصر رنسانس است که نه فقط آغازگر ستاره شناسی نوین بود، بلکه دیدگاه بشر را دربارهٔ جهان هستی دگرگون کرد.
زمینه های فکری کوپرنیک
از اولین اشخاصی که پی به نادرست بودن نظریهٔ زمین مرکزی برد شخصی به نام ابرخس بود هم چنین فیثاغورس هم اشاره ای به نظریهٔ خورشید مرکزی کرده بود ستاره شناسان دورهٔ اسلامی از زمان ابن هیثم به تناقضات فیزیکی و فلسفی موجود در مدل بطلمیوس پی برده و تلاش های بسیاری برای حل آن از خود نشان داده بودند. خواجه نصیرالدین طوسی، قطب الدین شیرازی و مؤیدالدین عرضی از جمله کسانی بودند که در رصدخانه مراغه به تهیه و تنظیم مدل های جدید غیر بطلمیوسی برای حل این مشکلات پرداختند. این مدل ها توسط کسانی مانند ابن شاطر دمشقی در قرون بعدی به اوج خود رسید. اگر چه تمام این مدل ها همچنان زمین مرکزی بودند، ولی تناقضات مدل بطلمیوسی را حل می نمودند. کوپرنیک نیز با همین انگیزه دست به کار شد تا مدلی غیر بطلمیوسی برای عالم تنظیم کند، و
امروزه می توان ردپای دستاوردهای منجمین مکتب مراغه را در کارهای وی مشاهده کرد. (1)
میراث گالیله
450 سال از تولد گالیله می گذرد و هر روز اثر حضور او در زندگی بشر پررنگ تر می شود. او اثبات کرد که زمین به دور خورشید می گردد و هم چنین نخستین تلسکوپ تاریخ را اختراع کرد.
گالیلئو گالیله، کاشف نخستین قمرهای منظومه شمسی (بعد از ماه)، در هم شکننده فیزیک ارسطویی، متهم معروف ترین دادگاه ارتداد تاریخ و محکوم سر بلند این دادگاه است؛ اما او افتخار دیگری هم دارد که از همه این ها بزرگ تر است: بزرگ ترین اختراع گالیله، دنیای نوین است.
گالیله مقارن با 26 بهمن ماه در سال 1564 در پیزای ایتالیا به دنیا آمد، 77 سال عمر کرد و توانست شاهد آغاز انقلاب علمی اروپا باشد. هرچند 450 سال از تولد گالیله گذشته، اما او هنوز جایی در اخبار دارد. توهم بصری که او در سال های 1600 کشف کرد، منجر به این می شود که وقتی به جای نگاه مستقیم به سیاره ناهید از دریچه یک تلسکوپ به آن بنگریم، این سیاره بسیار بزرگ تر و درخشان تر از حالت واقعی خود به نظر برسد (توهمی که خود گالیله آن را «تاج تابشی» نامید).
حل این معما تا هفته قبل به طول انجامیده بود. عصب شناسان دانشکده اپتومتری دانشگاه ایالتی نیویورک، گزارش دادند که پاسخ این معما در سیم کشی سلول های بینایی مغز ما نهفته است.
نحوه پاسخ مغز به اشیای روشن و تاریک متفاوت است، در نتیجه وقتی
1) از ویکی پدیا، دانشنامه آزاد، پرش به ناوبریپرش به جستجو
سیاره ای در پس زمینه تاریک کیهان دیده می شود، روشنایی و درخشش آن موجب می شود که اندازه آن غیر واقعی به نظر برسد.
بهشت و جهنم
گالیله در سال 1610 نوشت: «سپاس بی پایان خداوند را، برای این که آن قدر مهربان بوده که مرا به تنهایی به اولین تماشاگر شگفتی هایی بدل ساخته که تاکنون پنهان مانده بوده اند».
او این جملات را در شادی کشف چهار قمر بزرگ مشتری نوشته بود: آیو، اروپا، گانیمید و کالیستو. در اصل او می خواست که قمرها را به نام حامیان مالی خود، چهار برادر از خاندان قدرتمند مدیچی به نام کازیمو، فرانچسکو، کارل و لورنزو نامگذاری کند.
دیگر اختر شناسان، شاید خوشبختانه، اسامی بهتری برای برای این قمرها انتخاب کردند، اسامی که از اسطوره شناسی رم باستان اقتباس شده و به صحبت های ژوپیتر (نام سیاره مشتری)، خدای خدایان اشاره داشته باشد.
گردش قمرهای چهارگانه به دور سیاره مشتری نشان دادند که برخی چیزها به دور چیزهایی غیر از زمین هم می چرخند، کشفی که به گالیله کمک کرد تا حقیقت گردش زمین به دور خورشید را کشف کند. این کشف اما توجه راهبان دادگاه تفتیش عقاید را به سوی او جلب کرد، دادگاهی که در قرن هفدهم وظیفه رسیدگی به شورش های مذهبی و ارتداد را در ایتالیا بر عهده داشت. واتیکان در سال 2000 به طور رسمی بابت دادگاه ارتداد گالیله عذرخواهی کرد، اما این عذر خواهی برای دانشمندی که 400 سال پیش از آن تاریخ، 8 سال آخر عمرش را در حبس خانگی گذرانده بود، فایده ای نداشت.
فیزیک گلوله توپ
معروف ترین آزمایش گالیله که احتمالاً خود او هیچ گاه انجامش نداد،انداختن چند گلوله توپ با جنس و جرم های متفاوت از برج کج پیزا بود. هدف این آزمایش نشان دادن این بود که توپ ها با سرعت یکسانی سقوط می کنند، و جاذبه سبب نمی شود که اجرام سنگین تر زودتر به زمین بیفتند.
این نکته کاملاً در تعارض با فیزیک کلاسیک یونانی قرار داشت، که بیان می کرد اجسام سنگین تر سریع تر سقوط می کنند. در سال 1350/1971 این آزمایش یک بار دیگر توسط فضانوردان سفینه آپولو 15 روی ماه تکرار شد (برای حذف اثر مقاومت هوا)، که در آن آزمایش یک پر و یک چکش در جاذبه ماه رها شدند تا مشاهده گالیله را به این ترتیب اثبات کنند.
نکته جالب توجه در مورد این آزمایش، این بود که دقیقاً یک آزمایش بود. مدل های پیشین بررسی علمی، یا کاملاً ذهنی بودند یا از اصول مذهبی پیروی می کردند، اما گالیله، از این ایده بنیادین که دانش برای اثبات مباحثات خود، متکی به آزمایش است، تبعیت می کرد. این ایده ساده (که هر چه می گویی را در عمل ثابت کن) برای آن روزگار به شدت رادیکال بود.
گالیله حتی از این هم فراتر رفت، و پیشگام این ایده شد که ریاضیات برای مشاهدات علمی ضروری است، و متون قدیمی را یکسره کنار گذاشت. او پدر فیزیک ریاضی بود، و مشاهدات خود را در جداولی ثبت می کرد که الهام بخش دفترچه های امروزی آزمایشگاه ها بود. طرح هایی که او برای توصیف اجسام فضایی کشید، طلایه دار همتایان امروزین خود بود.
او از دانش خود به طور عملی استفاده کرد، عدسی های مورد نیازش را خودش ساخت و از آن ها در تلسکوپ های قوی تری استفاده کرد که به او امکان دادند
نخستین کشفیات بزرگ فضایی را انجام دهد: اهله ناهید را ببیند، قمرهای مشتری را کشف کند، لکه های خورشیدی را آشکار کند و به دهانه های برخوردی ماه نگاه کند.
همان گونه که در کتاب «پیام رسان ستارگان» او نیز ذکر شده، گالیله تلسکوپی را برای بزرگان دریانوردی ونیز ساخت که اجسام را دست کم 8 برابر بزرگ تر نشان می داد، و به آن ها امکان می داد که در سفرهای تجاری، دزدان دریایی را از فاصله های دور ببینند.
دسترسی آزاد به دانش
گالیله در نوشته ها و کتاب هایش که برخی از آن ها را از ترس دادگاه های تفتیق عقاید در هلند چاپ کرد، ایده آلی را شکل داد که تا همین امروز در جامعه علمی وجود دارد، این که دانشمندان در تلاش خود برای دانستن نادانسته ها و کشف ناشناخته ها، اتحادی فراتر از مرزهای کشورها دارند.
گالیله شباهت زیادی به دیگر فلاسفه طبیعی و مبتکرین بزرگ زمان خود داشت؛ افرادی مانند یوهانس کپلر، اولین کسی که قوانین حرکت مداری را نوشت.
گالیله و هم عصرانش، با تحریر کردن کشفیات خود، مبانی سیستم ارتباط علمی را خلق کردند. امروزه این سیستم را به صورت نشریات و ژورنال های علمی می بینیم که در آن، کشفیات علمی به طور کامل با شیوه ها، نتایح و مشکلات احتمالی خود نوشته می شوند.
این سیستم در تضاد کامل با نوشته های اخلاقی کیمیاگران قرار داشت که دستورالعمل های خود را در لفافه کنایه های اساطیری و جملات دو پهلو می نوشتند. بحث آزاد در مورد مسائل علمی، یکی از هدایای ماندگار رنسانس است (هرچند
خود گالیله مجبور بود که اخبار داغ کشفیات خود را در نامه های رمزی به کپلر، به رشته تحریر در آورد).
مورخی به نام داگ لیندر، در مقاله خود در مورد دادگاه گالیله اشاره کرده که او نه فقط برای پژوهشگران دیگر، که برای عموم مردم نیز می نوشت و «به نظر می رسید که مجبور شده نقش مشاور فلسفه طبیعی را برای تمام کسانی که گوش می دادند بر عهده بگیرد. او در قالب مقالات، جزوات، نامه ها و پیغام های کوتاه می نوشت؛ آن هم نه با نثر مسجع و پر طمطراق و چند سیلابی مرسوم دانشگاهیان، بلکه ساده و صریح».
این استعداد برای برقراری ارتباط احتمالاً همان چیزی بود که در نهایت موجب دردسر او با مقامات مذهبی کلیسا شد و در نهایت به برگزاری دادگاه ارتداد و یکی از ظالمانه ترین حملات تاریخ به تفکر مستقل تبدیل شد. نفرین این دادگاه تا قرن ها واتیکان را درگیر خود کرد؛ رفتار آن ها با گالیله یکی از محرک های عصر روشنگری برای درخواست آزادی تفکر بود که راه را برای متونی مانند قانون اساسی ایالات متحده امریکا (که به زعم برخی کارشناسان مترقی ترین متن قرن هجدهم میلادی است) و اعلامیه حقوق بشر سازمان ملل متحد باز کرد.
دانشمند خودخواه
گفته می شود که مهارت های ارتباطی این دانشمند گاهی اوقات غیر قابل تحمل می شد. یک تاریخ نگار اخترشناسی به نام اوون گینگریچ از مرکز اختر فیزیک هاروارد- اسمیتسونیان در حاشیه یک بازبینی اخیر از زندگی نامه های گالیله نوشت: «همه موافقند که گالیله خودخواهی اصلاح ناپذیر بود. او چنان به خودش مغرور بود که به کرات در ارزیابی توانایی خود برای پذیراندن عقایدش به مقامات مسئول، دچار اشتباه می شد».
به گفته گینگریچ، نقاط ضعف گالیله هر چه بود، «او بهترین سخنگوی اختر شناسی نوین بود، پیشگامی که مشاهدات رصدی اخترشناسی را به مسیر امروزین خود برد».
و فراتر از تمام دستاوردهای علمی گالیله، او در ذهن عموم مردم فرد شجاعی است که حقیقت را کتمان نکرد.
چیز دیگری که به رغم گذشت 400 سال هنوز از خاطر نرفته است، پاسخ (احتمالا دروغین) گالیله به مفتشین دادگاه است که «با این حال؛ می چرخد». او داشت در مورد زمین حرف می زد که امروزه همه می دانند یکی از سیاراتی است که به دور خورشید می چرخد، و گالیله در شکل گیری وضع امروز آن، نقشی به مراتب بیش تر از بازپرسان دادگاه خودایفا کرد. (1)
قرآن می فرماید:
فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ؛ (2)«در آن هنگام كه ستارگان محو و تاريك شوند.» وَ النَّجْمِ إِذا هَوى؛ (3)«سوگند به ستاره هنگامى كه افول مى كند.» تفسیر
در اين كه مراد از «النجم» در اين جا چيست؟ مفسران احتمالات بسيار داده، و هر يك تفسيرى را برگزيده اند.
جمعى آن را اشاره به «قرآن مجيد» مى دانند، چرا كه متناسب با آيات بعد دربارۀ
وحى است، و تعبير به «نجم» به خاطر اين است كه عرب از چيزى كه تدريجاً و در فواصل مختلف انجام مى گيرد تعبير به «نجوما» مى كنند (در اقساط وامها و امور ديگرى از اين قبيل تعبير «نجوما» بسيار به كار مى رود) و از آن جا كه قرآن در طول 23 سال، و در مقاطع مختلف بر پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله نازل شده است به عنوان «نجم» از آن ياد شده، و منظور از «إِذا هَوى» نزول آن بر قلب پاك رسول خدا صلی الله علیه و آله است.
جمعى ديگر آن را اشاره به يكى از ستارگان آسمان مانند «ثريا» (1)يا «شعرى» (2)دانسته اند، چرا كه اين ستارگان از اهميت خاصى برخوردار هستند.
بعضى نيز گفته اند: منظور از «النجم» شهاب هايى است كه به وسيله آن شياطين از صحنه آسمان رانده مى شوند، و عرب اين شهاب ها را «نجم» مى نامد.
ولى هيچ يك از اين چهار تفسير دليل روشنى ندارد، بلكه ظاهر آيه آن چنان كه اطلاق واژه «النجم» اقتضا مى كند سوگند به همه ستارگان آسمان است كه از نشانه هاى بارز عظمت خداوند، و از اسرار بزرگ جهان آفرينش و از مخلوقات فوق العاده عظيم پروردگار است.
اين نخستين بار نيست كه قرآن به موجودات عظيمى از جهان خلقت سوگند ياد مى كند، در آيات ديگر قرآن نيز به خورشيد و ماه و مانند آن سوگند ياد شده است.
تكيه بر غروب آن ها، در حالى كه طلوع آن ها بيش تر جلب توجه مى كند به
1) «ثريا» مجموعه ستارگان هفتگانه اى است كه شش عدد از آن آشكار و يكى بسيار كم نور است كه معمولاً براى شناسايى قدرت ديد، افراد را به وسيله آن آزمايش مى كنند، سوگند به اين ستاره ممكن است به خاطر مسافت زياد آن از ما بوده باشد
2) «شعرى» يكى از پرنورترين ستارگان آسمان است كه ذيل آيه 49 همين سوره به خواست خدا شرح بيش ترى در باره آن خواهيم داد، رمز سوگند به آن ممكن است از اين نظر باشد كه فوق العاده پرفروغ و درخشان و داراى ويژگي هايى است
خاطر آن است كه غروب ستارگان دليل بر حدوث آن ها مى باشد و نيز دليلى است بر نفى عقيده ستاره پرستان همان گونه كه در داستان ابراهيم علیه السلام آمده است.
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ؛ (1)«هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد، گفت: آيا اين خداى من است؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت من غروب كنندگان را دوست ندارم!». اين معنى نيز قابل توجه است كه مسأله «طلوع» در ريشه لغت «نجم» افتاده چرا كه به گفته «راغب» در «مفردات» اصل «نجم» همان «كوكب طالع» است، و به خاطر همين است كه از «روئيدن گياه در زمين» و «دندان در دهان» و «آشكار شدن نظريه اى در ذهن» تعبير به «نجم» مى شود.
به اين ترتيب خداوند هم سوگند به طلوع ستارگان ياد كرده و هم غروب آن ها چرا كه دليل بر حدوث و اسارتشان در چنگال قوانين خلقت است (2). (3)
چند قول دربارۀ مراد از «نجم» در آیه: وَ النَّجْمِ إِذا هَوى
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى ظاهر اين آيه چنين مى نمايد كه مراد از «نجم» مطلق جرم هاى روشن آسمانى است، و خداى تعالى در كتاب مجيدش به بسيارى از مخلوقات خود سوگند خورده، از آن جمله به چند عدد از اجرام سماوى از قبيل خورشيد، ماه، و ساير ستارگان سوگند خورده، و بنا بر اين، مراد از «هوى نجم»، سقوط و افتادن آن در كرانه افق براى غروب است.
و بعضى (1)گفته اند: مراد از نجم، «قرآن» است چون قرآن به طور نجومى (تدريجى) نازل شده. و بعضى (2)گفته اند: مراد از نجم، ستاره «ثريا» است و بعضى (3)ديگر گفته اند: مراد از آن ستاره «شعرى» است.
و بعضى (4)از مفسرين گفته اند: منظور از اين نجم، ستارگان نيستند، بلكه شهابى است كه به وسيله آن ها شياطين جن رانده مى شوند، و عرب اين شهاب را نجم مى نامد. و كلمۀ «هوى» هم با اين قول مى سازد، و هم با قول قبلى، ولى لفظ آيه با هيچ يك از معانى مساعد نيست. (5)
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى گفته شده است كه در معناى آن چند قول است: 1- قول ضحاك و مجاهد و كلبى: خداوند بقرآن سوگند ياد كرده است، زيرا قرآن همانند ستارگان پراكنده در طول 23 سال بر پيامبر صل الله علیه و اله نازل شده است، و لذا قرآن به (نجم) ناميده شده است چون متفرق نازل شده است، و عرب به (تفريق) (تنجيم) گويد، و مفرق را منجم نامد.
2- قول ابن عباس و مجاهد كه گفته اند: منظور از اين ستاره ثريّا است كه خداوند به هنگام سقوط و غايب شدنش در طلوع فجر سوگند ياد كرده است، و نيز عرب اسم (نجم) را مخصوصاً بر ستاره ثريا اطلاق نموده است.
ابن دريد گويد: (ثريّا) هفت ستاره است كه شش عدد آن ظاهر است، و يك عدد آن مخفى است كه مردم چشم خود را با آن آزمايش مي كنند.
3- قول حسن است كه منظور از نجم دسته اى از ستارگان است كه سقوط كرده از ديده پنهان شوند، و منظور از آن جنس ستاره است و گفته شده است كه خداوند با اشاره نمودن به سقوط و غروب ستاره اشاره به طلوع آن فرموده است، زيرا آن چه كه غروب كند طلوع خواهد كرد، و از غروب و طلوع آن بر يكتايى خداوند استدلال شده است، جبائى گفته است: حركات ستاره به هوى توصيف شده است.
از حسن روايت شده است كه غروب اين ستاره عبارت ست از سقوط آن روز قيامت بنا بر اين مثل آن جا است كه مي فرمايد: وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ.
4- قول ابن عباس است كه مي گويد: منظور از آن تيرهاى شهابى است كه از ستارگان رها می شود، و آن عبارت ست از آن چه كه به وسيله آن شياطين به هنگام استراق سمع رجم مي شوند.
عامه از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روايت كرده است كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در شب معراج از آسمان هفتم نازل، پس از آن كه اين سوره نازل شد به عتبة بن أبى لهب خبر دادند، او نيز خدمت پيامبر صلی الله علیه و آله آمد و دخترش را طلاق داده تف بر صورت او انداخت و گفت: تو به ستاره و به خداى ستاره كافر شدى، حضرت رسول صلی الله علیه و آله او را نفرين كرده فرمود: (خداوند سگى از سگ هايت را بر او مسلّط فرما) عتبه به طرف شام حركت كرد، در بين راه پياده شد، خداوند ترس را بر وجود او مسلّط فرمود، به ياران خودش گفت: شب مرا در وسط خودتان بخوابانيد دوستانش اين كار را كردند، شيرى آمد و او را در ميان يارانش پاره پاره كرد. (1)
فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ * الْجَوارِ الْكُنَّسِ (2)«سوگند به ستارگانى كه بازمى گردند، حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند».
تفسیر
به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله مى پردازد، و در حقيقت آن چه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تأكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش، مطلب را مؤكد مى سازد.
نخست مى فرمايد: «قسم به ستارگانى كه باز مى گردند»؛ فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ. (1)
«حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند»؛ الْجَوارِ الْكُنَّسِ.
«خنس» جمع «خانس» از مادۀ «خنس» (بر وزن شمس) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است، و شيطان را از اين جهت «خناس» مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شودهمان گونه كه در حديث آمده است: «الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس؛ (2)شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد».
«جوار» جمع «جاريه» به معنى رونده سريع است.
«كنس» جمع «كانس» از مادۀ «كنس» (بر وزن شمس) به معنى مخفى شدن است و «كناس» (بر وزن پلاس) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود.
در اين كه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره، مريخ، مشترى، و زحل).
توضيح اين كه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دسته جمعى تدريجاً طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آن ها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پایين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آن ها مى غلطند! اين ها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آن ها به خاطر نزديكيشان با ما است، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آن ها را احساس كنيم، اين از يك سو.
از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را «نجوم متحيره» ناميده اند، زيرا حركات آن ها روى خط مستقيم نيست، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم «هيئت» بحث هاى فراوانى شده است.
آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شب ها در بيابان ها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در «كناس» خود مخفى مى شوند (الكنس).
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از «كنس» پنهان شدن آن ها در شعاع خورشيد است، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقاً پيدا نيستند كه علماء نجوم از
آن تبير به «احتراق» مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود.
بعضى نيز «كنس» را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برج هاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر
به نامهاى «اورانوس»، «پلوتون» و «نپتون» وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعاً نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه «قمر» یا «قمرهايى» دارند كه حساب آن ها از اين جمع جدا است). ضمنا تعبير به «جوارى» جمع «جاريه» كه يكى از معانى آن كشتي هاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتي ها بر صفحه درياها نشان مى دهد.
به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيش تر در آن فكر كنند و به عظمت پديدآورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند.
بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد.
در حديثى از امير مؤمنان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: «هى خمسة انجم: زحل، و المشترى و المريخ، و الزهره، و عطارد؛ (1)آن ها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد.» (2)
احادیث بحار الأنوار (1)
در علل در خبر يزيد بن سلام است كه از پيغمبر صلی الله علیه و آله پرسيد، چرا اختران خرد و درشت به چشم آيند با اين كه همه در اندازه برابرند؟
فرمود: چون ميان آن ها و آسمان دنيا درياهاى پر موجى است از اين رو خرد و درشت ديده شوند، و اندازه همه يكى است (الخبر).»
بيان: شايد مقصود سائل اين ست كه چرا يك ستاره خرد و درشت ديده مى شود با اين كه در همه حال يك اندازه دارد چنان چه خورشيد و ماه در افق بزرگ تر ديده مي شوند تا در بالاى سر، چون در افق بخار زياد است و با برخورد شعاع ديد به بخار غليظ منبسط مي شوند چنان چه در علم مناظر بيان شده و بسا كه درياها كنايه از بخار باشند. (4)
فِي السَّمَاءِ مَسِيرَةُ مِائَتَيْنِ وَ خَمْسِينَ سَنَةً». (1)
ترجمه:
در تفسير على بن ابراهيم به سندش تا أمير المؤمنين علیه السلام كه فرمود: اين ستاره ها كه در آسمانند شهرهائى هستند مانند شهرهائى كه در زمينند و هركدام با ستونى از نور وابسته اند كه درازيش در آسمان مسافت 250 سال است. (2)
ترجمه:
در كتاب النجوم- از خطبه امام حسن علیه السلام نقل كرده كه: به اين بيان اختران را وصف كرده، سپس روان كرد در آسمان چراغ ها كه پرتو افكنند، و بدان ها نگهبانيش كرد و شهابش را چرخانيد، از اخترانش درخشانهاى پرتو افكنند كه اگر پرتوشان نبود، ديد بنده ها در تاريكى شب تار در امواج تاريك و درهم آن ديدى نداشتند و آن ها را رهبر مردم در سفرهاشان كرد و در رفتن و آمدن به هر ديار.
وَ بَهْرَامُ وَ عُطَارِدُ وَ الْمُشْتَرِي وَ الزُّهَرَةُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ خُنُوسُهَا رُجُوعُهَا وَ كُنُوسُهَا تَغَيُّبُهَا بِالنَّهَارِ.» (1)
ترجمه:
و از ابن عباس در قول خدا بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْكُنَّسِ گفت هفت اخترند: زحل، بهرام، عطارد، مشترى، زهره، خورشيد و ماه، خنوس آن ها برگشت آن ها به روى زمين و كنوسشان نهانى آن ها است در روز. (2)
خورشید و اغلب ستارگان دیگر از گاز و ماده ای گاز مانند و بسیار داغ به نام پلاسما تشکیل شده اند. با اینحال برخی از ستارگان نیز که کوتوله های سفید و ستاره های نوترونی نامیده می شوند ترکیبی از بسته های محکم اتمی یا ذرات تشکیل دهنده اتم می باشند. این گونه ستارگان از هر چیزی که در زمین یافت می شود، چگالتر و متراکمترند.
ستاره ها در ابعاد گوناگونی وجود دارند. شعاع خورشید 695.500 کیلومتر است. ستاره شناسان خورشید را جزء ستارگان کوچک می دانند چرا که دیگر انواع ستارگان بسیار از خورشید ما بزرگ ترند. شعاع گونه ای از ستارگان که به آن ها ستارگان ابر غول می گویند، 1000 برابر شعاع خورشید است. کوچک ترین نوع ستارگان، ستارگان نوترونی هستند که شعاع برخی از آن ها تنها 10 کیلومتر است.
در حدود 75 درصد از ستارگان جزء مجموعه های دوتایی هستند. دوتایی یک جفت ستاره است که دو عضو آن دور یکدیگر در چرخشند. خورشید جزء این ستارگان
نیست اما نزدیک ترین ستاره به خورشید که پروکسیما سنتوری (قنطورس)نام دارد جزء یک مجموعه چند ستاره ایست که آلفا سنتوری A و آلفا سنتوری B شامل آن می شوند. فاصله خورشید تا پروکسیما بیش از 40 تریلیون کیلومتر معادل 4/2 سال نوریست.
ستاره ها در گروه هایی به نام کهکشان گرد هم جمع آمده اند. تلسکوپ ها تا کنون کهکشان هایی را در فاصله 12 بیلیون تا 16 بیلیون سال نوری نشان داده اند. خورشید در کهکشان راه شیری قرار گرفته است و یکی از 100 بیلیون ستاره ایست که در آن می باشد. در جهان بیش از 100 بیلیون کهکشان وجود دارد و تعداد ستاره های هر کدام به طور متوسط 100 بیلیون می باشد؛ بنابراین بیش از 10 بیلیون تریلیون ستاره در کائنات وجود دارند، اما اگر ما در شبی با آسمان صاف و به دور از نور شهر به آسمان نگاه کنیم، البته بدون کمک تلسکوپ یا دوربین دو چشمی، تنها 3000 ستاره خواهیم دید.
ستارگان نیز مانند ما انسان ها دوره حیات دارند. آن ها متولد می شوند، دورانی را سپری می کنند و در نهایت می میرند. خورشید حدود 4/6 بیلیون سال پیش متولد شد و تا بیش از 5 بیلیون سال دیگر عمر خواهد کرد، سپس شروع به بزرگ شدن می کند تا این که به یک غول سرخ تبدیل شود.
در اواخر عمر خود، لایه های بیرونی خود را از دست می دهد و هسته باقیمانده که کوتوله سفید خوانده می شود، تدریجاً نور خود را از دست خواهد داد تا این که به یک کوتوله سیاه تبدیل گردد.
ستاره های دیگر به طرق مختلف مراحل عمر خود را سپری خواهند کرد. برخی از آن ها مرحله غول سرخ را پشت سر نمی گذارند. به جای آن مستقیما وارد مرحله کوتوله سفید و سپس کوتوله سیاه می شوند. درصد کمی از ستارگان نیز در پایان عمر خود دچار یک انفجار مهیب به نام ابر نواختر می شوند.
ستارگان در شب
اگر شما شبی به آسمان نگاه کنید متوجه خواهید شد که به نظر می رسد درخشش آن ها کم و زیاد می شود و اصطلاحاً ستاره ها چشمک می زنند. حرکتی بسیار آهسته نیز در ستارگان آسمان دیده می شود.
اگر مکان چندین ستاره را در مدت چند ساعت دقیقاً بررسی کنید مشاهده خواهید کرد که همه ستارگان به آرامی به دور یک نقطه کوچک در آسمان در گردشند.
چشمک زدن ستارگان و کم و زیاد شدن درخشش آن ها به دلیل حرکت جو زمین است. نور ستارگان به صورت پرتوهای مستقیم وارد جو می شوند. حرکت هوا دائماً مسیر پرتوهای نور را تغییر می دهد.
درخشش ستارگان
میزان درخشندگی ستارگانی که نور آن ها به ما می رسد به دو عامل بستگی دارد. یک، درخشش واقعی ستاره که در اصل مقدار انرژی نورانیست که از آن متساطع می شود. دو، فاصله ستاره از زمین.
یک ستاره نزدیک که کم نور است می تواند بسیار درخشانتر از یک ستاره دور دست اما بسیار درخشان به نظر آید. برای مثال، آلفا سنتوری A بسیار نورانیتر از ستاره ریگل (رجل الجبار) دیده می شود. این در حالیست که آلفا سنتوری A تنها 1/100.000 ریگل انرژی نورانی تولید می کند در عوض فاصله آن از زمین تنها 1/325 فاصله ریگل از زمین است.
طلوع و غروب ستارگان
وقتی از نیم کره شمالی زمین به آسمان نگاه می کنیم، ستارگان به دور نقطه ای
که به آن قطب شمال سماوی می گوئیم بر خلاف جهت عقربه های ساعت در چرخشند.
چنان چه در نیم کره جنوبی زمین باشیم و با آسمان نظر اندازیم، ستارگان هم جهت با عقربه های ساعت و به دور نقطه ای که به آن قطب جنوب سماوی می گوئیم، حرکت می کنند. در طی روز، خورشید نیز بر فراز آسمان، همجهت و همسرعت با دیگر ستارگان در گردش است.
اما واقعیت این است که حرکتهایی که ما شاهد هستیم بر اثر جابجایی واقعی ستارگان روی نمی دهد، بلکه همه آن ها به دلیل حرکت غرب به شرق زمین حول محور خود اینچنین به نظر می آیند. برای ناظری که بر روی زمین ایستاده، زمین ثابت و خورشید و دیگر ستارگان در حال حرکت گردشی به نظر می رسند.
اسامی ستارگان
اجداد ما شاهد بودند که ستارگان مشخصی بر اساس الگوهایی شبیه به چیزهایی نظیر پیکر انسان، حیوانات و یا اشیاء شناخته شده، در کنار یکدیگر قرار می گیرند. بعضی از این الگوها، که به آن ها صور فلکی می گوئیم، یادآور شخصیتهایی اسطوره ای هستند. برای مثال، صورت فلکی اریون (شکارچی) به یاد یک قهرمان اسطوره ای یونانی نامگذاری شده است.
امروزه ستاره شناسان از این اسامی باستانی برای نامگذاری علمی ستارگان استفاده می کنند. اتحادیه بین المللی نجوم (IAU)، مجری نامگذاری اجرام سماوی، به طور رسمی 88 صورت فلکی را شناسایی کرده است.
این صور همه آسمان ما را پوشانده اند. در بیش تر موارد، برای نامگذاری درخشانترین ستاره در هر صورت فلکی از حرف آلفا (نخستین حرف در الفبای
یونانی) در قسمتی از نام علمی آن استفاده می شود. برای نمونه، نام علمی ستاره وگا، درخشانترین ستاره در صورت فلکی لیرا، آلفای لیرا است.
حرف بتا به دومین ستاره درخشان در هر صورت فلکی اختصاص دارد و گاما برای سومین ستاره درخشان صور فلکی به کار می رود. به همین شکل در نامگذاری 24 ستاره درخشان در هر صورت فلکی از 24 حرف زبان یونانی استفاده می شود. با تمام شدن 24 حرف، اعداد به کار گرفته می شوند.
به دلیل طولانی شدن عدد مربوط به ستارگان کشف شده، IAU از سیستم جدیدی برای نامگذاری ستارگانی که کشف می شوند، استفاده می کند. اغلب اسامی جدید تشکیل شده از حروف اختصاری به همراه گروهی از نشانه ها می باشند.
حروف اختصاری، نشانگر نوع ستاره است و اطلاعاتی درباره ستاره بیان می کند. برای مثال، ستاره PSRJ1302-6350 یک تپ اختر است، از آن جا که حرف اختصاری PSR در نام آن وجود دارد. اعداد 1302 و 6350 بیانگر موقعیت و مکان این ستاره (بعد و میل آن) در آسمان می باشند. حرف J مبین آن است که مکان ستاره در دستگاه اندازه گیری J2000 اعلام شده است.
مشخصات ستارگان
هر ستاره دارای پنج مشخصه بارز است.1) درخشندگی، که ستاره شناسان آن را در واحدی به نام قدر می سنجند.2) رنگ.3) دمای سطح.4) اندازه ستاره.5) جرم. همه این مشخصات به طور پیچیده ای با هم در ارتباطند. رنگ ستاره بیانگر دمای سطح است و درخشندگی آن به دمای سطح و اندازه وابسته است.
جرم ستاره مشخص می کند که ستاره ای با اندازه مشخص چقدر می تواند
انرژی تولید کند بنابراین بر دمای سطح تأثیر گذار است. برای این که این ارتباطات ساده تر قابل فهم باشند، ستاره شناسان از نموداری به نام هرتزپرانگ-راسل (H-R) استفاده می کنند.
این نمودار به یاد ستاره شناس دانمارکی هرتزپرانگ (Hertzsprung) و هنری نوریس راسل (Henry Norris Russell) از ایالات متحده که به طور جداگانه کار می کردند و در سال 1910 آن را ابداع کردند، نامگذاری شد. این نمودار هم چنین می تواند به ستاره شناسان در فهم و توضیح چرخه زندگی ستارگان کمک کند.
قدر و تابندگی ستاره
قدر ستاره یک سیستم شماره گذاری برای تعیین میزان درخشندگی ستارگان است و توسط ستاره شناس یونانی، هیپارکوس، در سال 125 قبل از میلاد ابداع شد.
هیپارکوس گروهی از ستارگان را بر اساس میزان درخشندگی آن ها که از زمین به چشم می خورد، شماره گذاری کرد. او شماره 1 را به درخشانترین ستارگان اختصاص داد. شماره 2 از آن ستارگان با درخشندگی کم تر از ستارگان قدر 1 شد. و به همین ترتیب به قدر 6 رسید که آن ها کم نورترین ستارگان آسمان بودند.
امروزه ستاره شناسان به درخشش ستارگان که از زمین رؤیت می شود، قدر ظاهری می گویند. آن ها سیستم هیپارکوس را توسعه دادند تا بتوانند درخشندگی واقعی ستارگان، چیزی که قدر مطلق ستاره نامیده می شود، را نیز با آن بیان کنند. بر اساس دلایل فنی، قدر مطلق یک ستاره برابر است با قدر ظاهری آن، برای ناظری که در فاصله 32/6 سال نوری از ستاره قرار دارد.
ستاره شناسان هم چنین سیستم اندازه گذاری قدر را برای ستارگان پرنورتر از قدر 1 و ستارگان کم نورتر از قدر 6، توسعه دادند. ستاره ای که از ستارگان قدر 1
پرنورتر است، قدر آن کم تر از 1 می باشد. برای مثال، قدر ظاهری ستاره ریگل (رجل الجبار) 0/12 است.
قدر ستارگان بسیار نورانیتر، از صفر نیز کم تر می باشد و شامل اعداد منفی می شود. درخشانترین ستاره آسمان سیریوس (شباهنگ) است و قدر ظاهری آن 1/46- است. قدر مطلق ستاره ریگل 8/1- است. بر اساس شناختی که ستاره شناسان تا کنون از ستارگان به دست آورده اند، هیچ ستاره ای نمی تواند دارای قدر مطلق درخشانتر از 8- باشد. از طرف دیگر، کم نور ترین ستارگانی که تاکنون با تلسکوپ رصد شده اند، قدر ظاهری معادل 28 دارند.
بر اساس تئوری قدر مطلق هیچ ستاره ای نمی تواند کم تر از 16 باشد.
تابندگی یک ستاره برابر است با مقدار انرژی که ستاره منتشر می کند. اصطلاحاً به این مقدار انتشار، قدرت ستاره می گویند. دانشمندان عموما قدرت ستاره را با واحد وات اندازه گیری می کنند.
برای مثال قدرت خورشید 400 تریلیون تریلیون وات است، اما ستاره شناسان قدرت ستاره را با وات نمی سنجند. در عوض آن ها میزان تابندگی را بر اساس میزان تابندگی خورشید اندازه گیری می کنند.
برای نمونه آن ها می گویند که تابندگی آلفای سنتوری (قنطورس) 1/3 برابر تابندگی خورشید و تابندگی ریگل حدودا 150.000 برابر تابندگی خورشید است.
تابندگی به روش ساده ای با قدر مطلق ستاره در ارتباط است. 5 واحد اختلاف در دستگاه قدر مطلق ستاره برابر است با یک فاکتور از 100 در دستگاه تابندگی؛ بنابراین ستاره ای با قدر مطلق 2، نسبت به ستاره ای باقدر مطلق 7، 100 بار تابناکتر است. ستاره ای با قدر مطلق 3-، 100 بار از ستاره ای با قدر مطلق 2 و 10.000 بار از ستاره ای با قدر مطلق 7 تابناکتر است.
رنگ و دما
اگر شما با دقت به آسمان نگاه کنید، حتی بدون تلسکوپ یا دوربین دو چشمی، خواهید دید که رنگ ستارگان یا تقریباً قرمز، یا تقریباً زرد و یا تقریباً آبیست. برای مثال، ستاره بیتلجوز (Betelgeuse) در صورت فلکی شکارچی یا جبار، قرمز رنگ به نظر می رسد. ستاره پولوکس (Pollux)، مانند خورشید، زرد رنگ است و ستاره ریگل، تقریباً آبی به نظر می آید.
رنگ یک ستاره به دمای سطحی آن بستگی دارد. ستاره شناسان دمای ستارگان را با واحد اندازه گیری کلوین (kelvin) با علامت اختصاری K می سنجند. واحد کلوین از 273/15- درجه سانتیگراد آغاز می شود؛ بنابراین دمای صفر کلوین برابر است با 273/15- درجه سانتیگراد و دمای صفر درجه سانتیگراد برابر است با273/15 کلوین.
دمای سطحی ستارگان قرمز تیره تقریباً 2500K می باشد. دمای سطحی ستارگان قرمز روشن، حدود 3500K است. دمای سطحی خورشید و دیگر ستارگان زرد رنگ در حدود 5500K است. و در آخر دمای سطحی ستارگان آبی رنگ بین 10.000K تا 50.000K می باشد.
گرچه ستارگان با چشم غیر مسلح، تک رنگ به نظر می آیند اما در واقع آن ها طیفی از رنگ ها را منتشر می نمایند. شما می توانید به کمک یک منشور مشاهده کنید که نور خورشید، به عنوان یک ستاره زرد، از رنگهای بسیاری تشکیل شده است. طیف مرئی شامل همه رنگهای رنگین کمان می باشد. این رنگ ها از قرمز (که توسط ضعیفترین فوتونها ایجاد می شود) تا بنفش (که توسط قویترین فوتونها ایجاد می شود) هستند.
نور مرئی یکی از شش پرتوی طبقه بندی شده در رده پرتوهای الکترومغناطیس است. این پرتوها از کم انرژی ترین آن ها به ترتیب عبارتند از امواج رادیویی (مایکروویو
یا موج ریز، پرتوهای رادیویی با فرکانس بالا هستند که در اغلب موارد در گروهی جدا پس از امواج رادیویی مورد مطالعه قرار می گیرند اما در این مقاله آن ها در گروه امواج رادیویی نام برده می شوند. م.)، پرتوهای فروسرخ، نور مرئی، پرتوهای فرابنفش، اشعه ایکس ری و پرتوی گاما.
همه این شش گروه از امواج توسط ستارگان منتشر می شوند، البته بعضی از ستارگان همه شش پرتوی مذکور را متساطع نمی نمایند. ترکیبی از همه این شش گروه را طیف الکترومغناطیس می نامند.
ابعاد
ستاره شناسان شعاع ستارگان را بر اساس شعاع خورشید می سنجند. آلفا سنتوری A شعاعی معادل 1/05 برابر شعاع خورشید دارد و تقریباً با آن هم اندازه است. شعاع ستاره ریگل بیش از 78 برابر شعاع خورشید است و شعاع ستاره آنتارس 776 برابر شعاع خورشید می باشد.
ابعاد و دمای سطح ستاره، درخشندگی آن را معین می کند. دو ستاره را در نظر بگیرید که دمای سطح یکسان دارند اما شعاع ستاره اول دو برابر شعاع ستاره دوم است. در این شرایط، ستاره اول چهار برابر ستاره دوم درخشش دارد.
بر اساس گفته دانشمندان، درخشش ستاره متناسب با مربع شعاع آن است. اگر بخواهید درخشش دو ستاره با دمای سطح یکسان را مقایسه کنید، نخست، باید شعاع ستاره بزرگ تر را تقسیم بر شعاع ستاره کوچک تر نمائید و سپس مربع عدد حاصل را به دست آورید (حاصل تقسیم به توان 2).
حال دو ستاره را با شعاع برابر ولی دمای سطح (بر حسب کلوین) متفاوت تجسم کنید. اگر ستاره اول دو برابر ستاره دوم گرم باشد، درخشش آن 16 برابر ستاره
دوم خواهد بود. درخشش ستاره متناسب با دمای آن به توان 4 است. اگر بخواهید درخشش دو ستاره با ابعاد برابر را که دمای مختلف دارند مقایسه کنید، دمای ستاره گرم تر را بر دمای ستاره سردتر تقسیم کرده و حاصل این تقسیم را به توان 4 برسانید.
جرم
ستاره شناسان جرم ستارگان را نیز بر اساس جرم خورشید اندازه گیری می کنند. برای مثال آلفا سنتوری A جرمی معادل 1/08 جرم خورشید دارد، جرم ریگل 3/5 برابر جرم خورشید است. جرم خورشید معادل دو میلیون میلیون میلیون میلیون میلیون کیلوگرم یعنی 2 به همراه سی عدد صفر است.
ستارگان با جرم برابر، لزوما دارای ابعاد برابر نیستند. در واقع چگالی ستارگان نسبت به هم متفاوت است. برای نمونه، میانگین چگالی خورشید 1400 کیلوگرم در هر متر مکعب است، یعنی تقریباً 140 درصد چگالی آب. شباهنگ B جرمی حدودا معادل جرم خورشید دارد اما چگالی آن 90.000 برابر چگالی خورشید است.
طبقه بندی درخشندگی
نقاطی که در بالای نمودار H-R قرار دارند نشانگر ستارگان نورانی و نقاط پائین نمودار نشانگر ستارگان کم نور می باشند. در سال 1930 ستاره شناس آمریکایی ویلیام مورگان (William W.Morgan) و فیلیپ کینان (Philip C.Keenan) چیزی را بداع کردند که سیستم طبقه بندی درخشش MK نام گرفت.
ستاره شناسان در سال 1978 این سیستم را اصلاح کرده و گسترش دادند. در این سیستم، اعداد کوچک به بزرگ ترین و درخشان ترین رده ها اطلاق می گردد. رده های MK عبارتند از: la، ابرغولهای درخشان؛ lb، ابر غولها؛ ll، غولهایدرخشان؛ lll، غولها؛ lV، غولهای کوچک و V، ستارگان رشته اصلی یا کوتوله ها.
رده های طیفی
نقاطی که در سمت چپ نمودار H-R قرار دارند نشانگر ستارگان داغ و برعکس نقاط سمت راست نمودار نشانگر ستارگان سرد می باشند. در سیستم MK هشت رده طیفی وجود دارد که هر کدام بیانگر میزان مشخصی از دمای سطحی ستاره می باشند.
این طبقه بندی از داغترین به سردترین ستارگان به ترتیب عبارتند از: G ،F ،A ،B ،O ،L ،M ،K هر رده طیفی به نوبه خود از ده نوع طیفی تشکیل می شود که این ده نوع با اعداد مشخص می گردند. شماره مربوط به داغترین ستاره در هر رده عدد صفر و شماره سردترین ستاره عدد نه است.
بنابر آن چه گفته شد علائم سیستم MK ترکیبی از حروف برای بیان درخشندگی و اعداد برای بیان طیف هر ستاره می باشد. برای مثال نام خورشید در این سیستم G2V است. نام آلفا سنتوری نیز G2V می باشد و نام ستاره ریگل B8la است.
گدازش ستارگان
انرژی مهیب ستارگان در فرایندی به نام گدازش هسته ای ایجاد می شود. این فرایند زمانی آغاز می شود که دمای هسته ستاره در حال شکل گیری به 1 میلیون K برسد. یک ستاره از دل یک ابر بسیار بزرگ که به آرامی در چرخش است و تقریباً به طور کامل از عناصر شیمیایی هیدروژن و هلیوم تشکیل شده است، به دنیا می آید. این ابر هم چنین ممکن است حاوی اتم های دیگر عناصر و غباری از ذرات میکروسکوپی باشد.
به اقتضای نیروی گرانش، این ابر شروع به منقبض شدن می کند و در نتیجه کوچک تر می شود. با جمع شدن ابر، سرعت چرخش آن بیش تر می شود درست
همان طور که سرعت یک اسکیت باز که بر روی یخ به دور خود در حال چرخیدن است، با جمع کردن بازوانش بیش تر و برعکس با باز کردن بازوان کم تر می شود. لایه های خارجی ابر یک دیسک چرخان را ایجاد می کنند. لایه های داخلی به شکل یک توده کروی که همچنان در حال انقباض است تبدیل می شوند.
ماده در حال انقباض گرم تر می شود و فشار آن نیز بیش تر می گردد. این فشار تمایل زیادی به خنثی کردن نیروی گرانشی که عامل انقباض است، دارد. در نهایت، سرعت انقباض بسیار کاهش پیدا می کند.
در قسمت داخلی توده در این هنگام جنین ستاره یا پیش ستاره به وجود می آید. پیش ستاره یک جرم توپی است که نه دیگر ابر است و نه هنوز ستاره شده است. پیرامون پیش ستاره پوسته ای از گاز و غبار است که لایه های بیرونی توده نخستین می باشند.
ترکیب هسته ای
هنگامی که دمای مرکز پیش ستاره به اندازه کافی زیاد شد، گدازش هسته ای آغاز می شود. گدازش هسته ای ترکیب دو هسته اتمی و تشکیل یک هسته بزرگ تر است. یک اتم کامل دارای پوسته ای خارجی متشکل از یک یا چند ذره به نام الکترون است که بار الکتریکی منفی حمل می کند.
در درون و مرکز اتم، هسته آن وجود دارد که تقریباً همه جرم اتم را شامل می شود. ساده ترین هسته که رایجترین شکل عنصر هیدروژن در عالم می باشد، متشکل از یک ذره به نام پروتون است.
پروتون بار مثبت الکتریکی حمل می کند. همه هسته های دیگر دارای یک یا چند پروتون و یک یا چند نوترونند. نوترون هیچ بار الکتریکی حمل نمی نماید و یک ذره خنثی است در نتیجه هسته همه اتمها، بار مثبت الکتریکی دارند. البته همه
اتم ها به تعداد پروتون های موجود در هسته دارای الکترون می باشند در نتیجه یک اتم کامل، خنثی است.
در هر صورت، تحت دما و فشار بسیار بسیار شدید مرکز پیش ستاره، اتم ها الکترون های خود را از دست می دهند. به اتم های الکترون از دست داده، یون می گویند و به ترکیبی از الکترون های آزاد و یونها، پلاسما می گویند.
گفتیم که در درون پیش ستاره، اتم ها همه الکترون های خود را از دست می دهند و هسته های لخت با سرعت بسیار زیادی به یکدیگر می رسند. در شرایط عادی، موادی که دارای بار الکتریکی یکسانند، یکدیگر را دفع می کنند با اینحال اگر دما و فشار در درون پیش ستاره به اندازه کافی زیاد شود، می تواند بر قدرت دفع هسته ها فائق آمده و آن گاه گدازش صورت می گیرد. دانشمندان معمولاً از اصطلاح «سوختن» به جای «گدازش» استفاده می کنند اما باید توجه داشت که گدازش هسته ای، چیزی کاملاً متفاوت با اشتعال در معنای عام آن است.
تبدیل جرم به انرژی
وقتی دو هسته اتمی با هم ترکیب شوند، مقدار کمی از جرم آن ها به انرژی تبدیل می شود؛ بنابراین جرم هسته جدید، از حاصل جمع جرم دو هسته ای که با هم ترکیب شدند کم تر است. آلبرت اینشتین رابطه جرم و انرژی را کشف کرده و آن را در قالب معادله E=mc2 بیان کرد. این معادله بیانگر مقدار انرژی آزاد شده از ترکیب ذرات است. E به معنای انرژی، m به معنای مقدار جرم و c سرعت نور است.
سرعت نور برابر است با 299.792 کیلومتر در ثانیه. این مقدار واقعاً عدد بزرگی است و چنان چه آن را در معادله بگذاریم متوجه می شویم که با گداختن جرم بسیار کمی از ماده، می توان انرژی مهیبی به دست آورد.
برای مثال با سوخت هسته ای کامل 1 گرم ماده، 90 تریلیون ژول انرژی به دست می آید. این مقدار انرژی تقریباً برابر است با انرژی آزاد شده در انفجار 20.000 تن TNT. انرژی بمب هسته ای آمریکا که در سال 1945، در جریان جنگ جهانی دوم، به هیروشیمای ژاپن اصابت کرد معادل انفجار 12.000 تن TNT بود.
نابودی هسته های سبک
در مرکز پیش ستاره، هنگامی که دما به 1 میلیون K می رسد، گدازش هسته آغاز می شود. شروع این گدازش باعث تغییر و از میان رفتن هسته های سبک می شود. از جمله هسته لیتیوم 7، که شامل سه پروتون و چهار نوترون است. در فرایندی که این هسته شرکت دارد، یک هسته هیدروژن با آن ترکیب شده و هسته لیتیوم 7 را به دو قسمت تقسیم می کند. هر قسمت شامل یک هسته هلیوم 4 (دو پروتون و دو نوترون) است. به هسته هلیوم 4، ذره آلفا نیز گفته می شود.
گدازش هیدروژن
پس از نابودی هسته های سبک، پیش ستاره همچنان به انقباض خود ادامه می دهد. در نهایت، دمای هسته به حدود 10 میلیون K می رسد و در این هنگام سوختن هیدروژن آغاز می شود.
با شروع گدازش هیدروژن، پیش ستاره به یک ستاره تبدیل می گردد. در گدازش هیدروژن، چهار هسته هیدروژن با هم ترکیب شده و یک هسته هلیوم 4 را به وجود می آورند. دو شکل کلی برای انجام این عمل وجود دارد.1) واکنش پروتون-پروتون (P-P).2) چرخه کربن-نیتروژن-اکسیژن (CNO).
واکنش P-P می تواند به چندین روش شامل چهار مرحله زیر رخ دهد:
1- ترکیب دو پروتون. در این مرحله دو پروتون با هم برخورد می کنند و سپس
یکی از پروتون ها با آزاد کردن پوزیترون بار مثبت خود را از دست می دهد. این پروتون علاوه بر پوزیترون یک ذره خنثی به نام نوترینو نیز آزاد می نماید.
پوزیترون ضد ماده الکترون است. جرم آن دقیقاً برابر با جرم الکترون می باشد اما بر خلاف الکترون دارای بار مثبت است. با آزاد شدن پوزیترون، پروتون به نوترون تبدیل می شود. در نتیجه هسته جدید حاوی یک پروتون و یک نوترون است. نام این ترکیب دوترون می باشد.
2- پوزیترون آزاد شده ممکن است با یک الکترون برخورد کند. با برخورد ماده و ضد ماده، هر دوی آن ها از بین می روند و تنها چیزی که باقی می ماند دو پرتوی گاما است.
3- دوترون حاصل شده با یک پروتون دیگر تبدیل می شود و هسته هلیوم 3 شکل می گیرد. بر اثر این ترکیب نیز پرتوی گاما ایجاد می شود.
4- هسته هلیوم 3 با هسته هلیوم 3 دیگری ترکیب شده و علاوه بر تشکیل یک هسته هلیوم 4 دو پروتون نیز آزاد می شوند.
در چرخه CNO هسته کربن 12 شرکت دارد. این هسته شامل 6 پروتون و 6 نوترون است. در حین چرخه، این هسته به نیتروژن 15 (7 پروتون و 8 نوترون) و اکسیژن 15 (8 پروتون و 7 نوترون) تبدیل می شود. و در آخر چرخه این دو هسته بار دیگر به هسته کربن 12 تبدیل می گردند.
گدازش دیگر عناصر
هلیوم 4 می تواند در فرایند گدازش به کربن 12 تبدیل شود، البته به این منظور دمای مرکز باید تا حدود 100 میلیون K افزایش پیدا کرده باشد.
این دمای بالا ضروریست چرا که هسته هلیوم به انرژی زیادی برای فائق
آمدن بر انرژی دافعه ذرات همبار نیازمند است. هسته هلیوم دارای دو پروتون است بنابراین میزان انرژی دافعه در آن چهار برابر انرژی دافعه بین دو پروتون است.
سوخت هلیوم به سوخت سه-آلفا مشهور است چراکه این هسته با سه ذره آلفا ترکیب می شود و یک هسته کربن را ایجاد می نماید. سوخت هلیوم هم چنین هسته اکسیژن 16 (8 پروتون و 8 نوترون) و نئون 20 (10 پروتون و 10 نوترون) تولید می کند.
در دمای مرکزی حدودا 600 میلیون K، کربن 12 می تواند سودیوم 23 (11 پروتون و 12 نوترون)، منیزیوم 24 (12 پروتون 12 نوترون) و تعداد بیش تری نئون 20 تولید نماید. البته ستارگان زیادی نمی توانند به این دمای مرکزی برسند. با تولید شدن عناصر سنگین و سنگین تر در روند گدازش هسته ای، دمای لازم برای فعل و انفعالات بیش تر، افزایش می یابد. در دمایی معادل 1 بیلیون K، اکسیژن 16 می توان سیلی***** 28 ( 14 پروتون و 14 نوترون)، فسفر 31 (15 پروتون و 16 نوترون) و سولفور 32 (16 پروتون و 16 نوترون) تولید نماید.
گدازش می تواند تا زمانیکه جرم هسته جدید از حاصلجمع جرم دو هسته ترکیب شده با هم کم تر است، انرژی تولید نماید. این روند تولید انرژی ادامه دارد تا زمانیکه هسته آهن 56 (26 پروتون و 30 نوترون) شروع به ترکیب شدن باهسته های دیگر می نماید.
وقتی این اتفاق روی می دهد جرم هسته جدید از جرم دو هسته ترکیب شده اندکی بیش تر است؛ بنابراین این فرایند به جای تولید انرژی، مصرف انرژی دارد.
تکامل ستارگان
چرخه زندگی ستارگان سه الگوی کلی را دنبال می کند که به جرم آن ها وابستگی دارد.1) ستارگان پر جرم، که جرمشان از 8 برابر جرم خورشید بیش تر است.2) ستارگان با جرم متوسط، که جرمشان از 0/5 تا 8 برابر جرم خورشید است.
خود خورشید نیز در این دسته از ستارگان جای دارد.3) ستارگان با جرم کم، که جرمشان بین 0/1 تا 0/5 جرم خورشید می باشد. اجرامی که جرم آن ها از 0/1 جرم خورشید کم تر است هرگز به دمای مرکزی لازم برای شروع سوخت هیدروژن نمی رسند.
چرخه زندگی ستارگان منفرد از چرخه زندگی ستارگان دوتایی آسان تر است بنابراین نخست با چرخه زندگی ستارگان منفرد آغاز می کنیم. ضمنا از آن جائی که اطلاعات ستاره شناسان درباره خورشید از هر ستاره دیگری بیش تر است لذا بحث چرخه ستارگان، از ستارگان با جرم متوسط آغاز می شود.
ستارگان با جرم متوسط
ابری که در نهایت یک ستاره با جرم متوسط را تولید می کند، حدودا 100.000 سال به انقباض ادامه می دهد تا این که پیش ستاره را به وجود آورد. دمای سطح چنین پیش ستاره ای حدود 4000K می باشد. درخشش آن ممکن است تنها چند برابر خورشید و یا چند هزار برابر خورشید باشد. این بستگی به جرم دارد.
ستاره تا میلیون ها سال به انقباض خود ادامه می دهد. این انقباض ادامه خواهد داشت تا زمانیکه نیروی انرژیهای تولید شده در مرکز ستاره با نیروی گرانشی که باعث انقباض آن می گردد، به تعادل برسد.
در این زمان، گدازش هیدروژنی در مرکز ستاره، همه انرژی آن را تولید می کند و ستاره وارد طولانی ترین دوره عمر خود که به آن رشته اصلی می گوییم، می شود. هر ستاره ای، صرف نظر از جرم آن، که همه انرژی خود را از طریق گدازش هیدروژن در مرکز خود ایجاد کند، یک ستاره در رشته اصلی به حساب می آید.
مدت زمانیکه ستاره در این مرحله باقی می ماند به جرم آن بستگی دارد.
ستارگان با جرم بیش تر، هیدروژن خود را با سرعت بیش تری می سوزانند در نتیجه زمان کم تری در این مرحله باقی می مانند. یک ستاره با جرم متوسط می تواند بیلیونها سال در این رشته باشد.
مرحله غول سرخ
وقتی همه هیدروژن موجود در هسته یک ستاره با جرم متوسط به هلیوم تبدیل شد، ستاره به سرعت دستخوش تغییر می شود. به دلیل این که دیگر انرژی ناشی از گدازش در هسته ستاره تولید نمی شود، گرانش بار دیگر دست به کار شده و منجر به انقباض شدید ستاره می گردد. به دلیل این انقباض سریع، دما به شدت در مرکز و مناطق اطراف آن بالا می رود.
با بالا رفتن دما، هیدروژن موجود در پوسته اطراف مرکز شروع به سوختن می کند. انرژی حاصل شده از این گدازش حتی از انرژی که قبلاً در مرکز تولید می شد نیز بیش تر است.
این انرژی مازاد، لایه های بیرونی ستاره را به شدت به بیرون هل می دهد در نتیجه ستاره تا حد بسیار زیادی بزرگ می شود. با بزرگ شدن اندازه ستاره، لایه های بیرونی آن سرد می شوند، در نتیجه رنگ ستاره سرخ می گردد. از طرفی با بزرگ تر شدن سطح ستاره، درخشش آن نیز بیش تر می شود. در این مرحله ستاره به یک غول سرخ تبدیل شده است.
مرحله شاخه افقی
در نهایت، دمای مرکز تا حد 100 میلیون K می رسد یعنی دمای لازم برای آغاز فرایند سه- آلفا. با ادامه این فرایند، هسته ستاره بزرگ تر می شود اما دمای آن کاهش می یابد. با کاهش این دما، از دمای لازم برای سوخت هیدروژن موجود در
پوسته اطراف هسته نیز کاسته می شود. به دنبال آن، انرژی منتشر شده از این لایه نیز کم می شود و لایه های خارجی ستاره شروع به انقباض می نمایند.
ستاره داغتر، کوچک تر و کم نورتر از زمانی می شود که یک غول سرخ بود. این تغییرات در یک دوره زمانی حدودا 100 میلیون ساله رخ می دهند.
در پایان این دوره، ستاره در مرحله شاخه افقی قرار می گیرد. این مرحله به دلیل خط نمایشگر وضعیت ستاره در نمودار H-R شاخه افقی نامیده می شود. ستاره به طور مداوم و پایدار هلیوم و هیدروژن می سوزاند بنابراین تغییر شایان ذکری در دما، ابعاد و درخشش آن روی نمی دهد. این مرحله تقریباً تا 10 میلیون سال به طول می انجامد.
مرحله غول جانبی
هنگامی که سوخت هلیوم موجود در هسته به اتمام رسید، هسته منقبض و در نتیجه داغتر می شود. فرایند سه– آلفا اینبار در پوسته اطراف هسته آغاز می گردد و گدازش هیدروژن در لایه های بعدی آن صورت می گیرد.
با افزایش آهنگ تولید انرژی در پوسته ها، لایه های بیرونی ستاره منبسط می شوند. ستاره بار دیگر به یک غول تبدیل می گردد اما اینبار آبی تر و درخشانتر از بار پیش.
هسته یک غول جانبی بسیار داغ و نیروی گرانش بر لایه های خارجی ضعیف می باشد. در نتیجه لایه های بیرونی در قالب باد ستاره ای از ستاره جدا می شوند. با جدا شدن هر لایه از ستاره، نوبت به لایه داغتری می رسد.
در نتیجه باد ستاره ای مرتب قویتر می شود. جریانات جدیدتر و سریعتر بادهای برخاسته از سطح ستاره، با بادهای قبلی که هنوز در فضای اطراف ستاره پرسه می زنند، برخورد می کنند. در نتیجه این برخورد، یک پوسته متراکم گاز به وجود می آید که برخی از آن ها با سرد شدن به غبار تبدیل می شوند.
مرحله کوتوله سفید
ظرف چند هزار سال، غول جانبی بخار می شود. و گدازش در هسته متوقّف می گردد. هسته مرکزی باعث روشن شدن پوسته های گازی اطراف خود می شود.
با تلسکوپهای اولیه و بدوی که ستاره شناسان در سال های 1800 برای رصد استفاده می کردند، این پوسته ها شبیه به سیارات به نظر می رسیدند به همین دلیل آن ها این پوسته ها را ابر سیاره ای نامیدند. هنوز هم ستاره شناسان از همین عنوان قدیمی استفاده می کنند.
پس از محو شدن ابر سیاره ای، هسته باقیمانده به نام کوتوله سفید شناخته می شود. این نوع از ستارگان بیش تر حاوی کربن و اکسیژنند و دمای اولیه آن ها حدود 100.000 K می باشد.
مرحله کوتوله سیاه
از آن جائی که کوتوله های سفید سوختی برای گدازش ندارند، با گذشت بیلیونها سال پیوسته سردتر می شوند و در نهایت به یک کوتوله سیاه، جرمی بسیار کدر، تبدیل می گردند.
کوتوله سیاه نماد پایان چرخه زندگی یک ستاره با جرم متوسط است. ستارگان با جرم زیاد، آنهاییکه جرمی بیش از 8 برابر جرم خورشید دارند، به سرعت شکل می گیرند و زندگی کوتاهی دارند. یک ستاره پر جرم ظرف 10.000 سال تا 100.000 سال از دل یک پیش ستاره شکل می گیرد.
این نوع ستارگان در رشته اصلی بسیار داغ و آبی رنگند. آن ها 1000 تا 1 میلیون بار درخشانتر از خورشید می باشند و شعاع آن ها تقریباً 10 برابر شعاع خورشید است.
تعداد ستارگان پرجرم نسبت به ستارگان با جرم متوسط و ستارگان کم جرم
کم تر است. با اینحال به خاطر درخشندگیشان از فواصل بسیار دور نیز قابل رصدند و به همین خاطر تعداد زیادی از آن ها شناخته شده اند.
ستارگان با جرم زیاد، بادهای ستاره ای بسیار قوی دارند. یک ستاره با جرم 30 برابر خورشید می تواند 24 برابر جرم خورشید را پیش از آن که از رشته اصلی خارج شود، به شکل باد منتشر نماید.
وقتی یک ستاره سنگین رشته اصلی را ترک می کند، سوخت هیدروژن در لایه های بیرون هسته آغاز می شود. در نتیجه شعاع این ستاره 100 برابر شعاع خورشید می شود. با اینحال از درخشش آن اندکی کاسته می شود. به دلیل این که در این مرحله ستاره تقریباً همان مقدار انرژی قبلی را از سطح بزرگ تری منتشر می کند، دمای سطح آن کاهش می یابد. در نتیجه گرایش به سرخ ستاره بیش تر می شود.
با بزرگ شدن ستاره، دمای مرکز آن به 100 میلیون K یعنی دمای لازم برای آغاز فرایند سه- آلفا می رسد. پس از تقریباً 1 میلیون سال، سوخت هلیوم در مرکز به اتمام رسیده و نوبت به هلیوم موجود در لایه های بیرون هسته و هیدروژن موجود در لایه های بعد از آن می رسد. ستاره سنگین ما تبدیل به یک ابرغول سرخ درخشان می شود.
هنگامی که انقباض هسته دمای آن را به حد کافی افزایش می دهد، با سوختن کربن، نئون، سدیوم و منیزیوم تولید می شود. این مرحله تنها برای 10.000 سال ادامه می یابد. پس از آن فرایندهایی متوالی در هسته رخ می دهد. هر فرایند عناصر مختلفی را در بر می گیرد و مدت زمان کوتاهتری به طول می انجامد.
وقتی عنصر جدیدی شروع به سوخت می کند، عنصر قبلی سوختن خود را در لایه های بالاتر سر می گیرد. نئون ترکیب شده و اکسیژن و منیزیوم تولید می کند. این فرایند حدودا 12 سال طول می کشد، سپس با سوختن اکسیژن، سیلی و سولفور
تولید می شود. این فرایند حدودا 4 سال طول می کشد. در آخر با سوختن سیلی، آهن تولید می شود. این فرایند تنها حدود 1 هفته دوام دارد.
ابر نواختر
در این هنگام، شعاع هسته آهنی حدود 3000 کیلومتر است. همان گونه که گفتیم سوخت آهن به جای تولید انرژی، انرژی مصرف می کند. در نتیجه ستاره به پایان کار خود رسیده است. چون دیگر نمی تواند برای حفظ تعادل گرانش، انرژی تولید کند.
وقتی جرم هسته آهنی به 1/4 برابر جرم خورشید برسد، اتفاقی مهیب رخ می دهد. نیروی گرانش، هسته را متلاشی می کند. در نتیجه دمای هسته تا نزدیک 10 بیلیون K می رسد!.
در این دما، هسته آهن شکسته شده و به هسته های سبک تر و در آخر به پروتون و نوترون تبدیل می شود. با ادامه فشار، پروتون ها با الکترون ها ترکیب می شوند و نوترون و نوترینو تولید می کنند. نوترینوها 99 درصد از انرژی ایجاد شده از انفجار هسته را در خود حمل می کنند.
حالا هسته، یک توپ فشرده شده حاوی نوترون است. وقتی شعاع توپ به 10 کیلومتر برسد حالت ارتجاعی پیدا می کند درست مانند یک توپ پلاستیکی که آن را فشرده و بعد رها کنیم.
همه این اتفاقها از فشرده شدن هسته تا ارتجاع توپ نوترونی تنها در مدت یک ثانیه روی می دهند. البته هنوز ماجرا ادامه دارد. ارتجاع توپ نوترونی یک موج کره ای شکل به بیرون از ستاره ارسال می کند.
بیش تر انرژی حاصل از این موج صرف شروع گدازش و تشکیل عناصر جدید
می شود. با رسیدن موج به سطح ستاره، دما تا 200.000K افزایش می یابد. در نتیجه ستاره منفجر شده و موادی را در فضا با سرعت 15.000 تا 40.000 کیلومتر در ثانیه رها می کند. نام این انفجار مهیب ابر نواختر نوع دو است.
ابر نواخترها فضا را آکنده از گاز و غباری می کنند که ستارگان دیگر از دل آن پا به عرصه گیتی می نهند. این غنی سازی فضا، از نخستین ابر نواختر در بیلیونها سال پیش تا به اکنون ادامه دارد. ابر نواخترهای ستارگان نسل اول، عرصه را برای ستارگان نسل های بعد مهیا کرده اند.
احتمالاً ستارگان دارای سه نسلند. ستاره شناسان تا کنون جرمی پیدا نکرده اند که متعلّق به قدیمی ترین نسل ستارگان یعنی جمعیت سه ستارگان باشد، اما اعضای دو نسل جدیدتر را یافته اند. ستارگان جمعیت دو که دومین نسل از ستارگانند حاوی مقدار نسبتاً کمی از عناصر سنگینند.
ستارگان سنگین تر این نسل، به سرعت از بین رفته اند بنابراین هسته های بیش تری از عناصر سنگین وارد فضا شده اند. به همین علت جمعیت یک ستارگان که جدیدترین نسل می باشند، حاوی مقادیر بیش تری از عناصر سنگین هستند. البته مقدار عناصر سنگین در این نسل همچنان نسبت به هیدروژن و هلیوم موجود، بسیار ناچیز است. برای مثال، مقدار عناصر غیر از هلیوم و هیدروژن در خورشید که جزء ستارگان جمعیت یک می باشد، تنها 1 تا 2 درصد است.
ستارگان نوترونی
پس از این که یک انفجار ابر نواختر نوع دو رخ داد، قسمتی از هسته ستاره ای باقی می ماند. اگر جرم هسته باقیمانده کم تر از سه برابر جرم خورشید باشد تبدیل به یک ستاره نوترونی می شود.
این ستاره حداقل جرمی معادل 1/4 جرم خورشید را در کره ای که شعاع آن حدودا 10 تا 15 کیلومتر است نگاه می دارد. دمای اولیه ستارگان نوترونی 10 میلیون K است اما به دلیل کوچک بودن تشخیص آن ها بسیار دشوار است. با اینحال ستاره شناسان پالسهای رادیویی این ستارگان را تشخیص می دهند. گاهی از این ستاره ها 1000 پالس در ثانیه دریافت می شود.
یک ستاره نوترونی معمولاً دو موج متوالی رادیویی منتشر می کند. این دو موج در دو مسیر مختلف از ستاره دور می شوند. با چرخش ستاره امواج در فضا مانند نورافکن پخش می شوند.
اگر یکی از از این موج ها به صورت متناوب به زمین برسد، تلسکوپهای رادیویی یک سری پالس را تشخیص می دهند. این تلسکوپها به ازای هر دور گردش ستاره یک پالس دریافت می کنند. ستاره ای که به این روش شناسایی می گردد، تپ اختر نامیده می شود.
سیاهچاله ها
اگر هسته باقیمانده از یک ابر نواختر جرمی بیش از 3 برابر جرم خورشید داشته باشد، هیچ نیروی شناخته شده ای نمی تواند در مقابل گرانش آن مقاومت کند. هسته آنقدر فشرده می شود که یک سیاهچاله به وجود می آید. منطقه ای در فضا با چنان گرانشی که هیچ چیز نمی تواند از نیروی آن بگریزد.
سیاهچاله ها نامرئیند زیرا حتی نور نیز به دام آن ها می افتد. همه مواد یک سیاهچاله در نقطه ای در مرکز آن جمع می شود. این نقطه تکینگی نام دارد و اندازه آن از ابعاد هسته یک اتم نیز کوچک تر است.
ستارگانی که جرم آن ها کم است یعنی از 0/1 تا 0/5 برابر جرم خورشید، دمای
سطحی معادل تقریباً 4000K دارند. درخشش آن ها کم تر از 2 درصد خورشید است. این ستارگان هیدروژن درون خود را به آهستگی می سوزانند. آن ها می توانند برای مدت 100 بیلیون تا 1 تریلیون سال در رشته اصلی باقی بمانند. این مدت حتی از عمر جهان که بین 10 تا 20 بیلیون سال تخمین زده می شود نیز بیش تر است، بنابراین هیچ ستاره ای در این گروه تا به حال نمرده است.
ستاره شناسان تابحال ندیده اند که ستاره ای از این گروه عنصری به غیر از هیدروژن را در گدازش به کار گیرد.
بنابراین اگر هم یکی از اعضای این گروه بمیرد، وارد مرحله غول سرخ نخواهد شد. در عوض آن ها به طور تدریجی سرد می شوند تا این که به یک کوتوله سفید و سپس سیاه تبدیل گردند. ستارگان دوتایی از دو پیش ستاره که بسیار نزدیک یکدیگرند، تشکیل می شوند. بیش از 50 درصد از ستارگانی که با چشم غیر مسلح، منفرد دیده می شوند در واقع دوتایی هستند.
یک ستاره در یک سیستم دوتایی چنان چه به اندازه کافی به جفت خود نزدیک باشد، می تواند بر زندگی آن تأثیر گذار باشد. بین این دو ستاره منطقه ای وجود دارد که به یاد ریاضیدان فرانسوی، جوزف لوییز لاگرنج (Joseph Louis Lagrange)، نقطه لاگرنج نامیده می شود.
در این منقطه نیروهای گرانشی دقیقاً برابرند. اگر یکی از دو ستاره بزرگ شود و لایه های آن از این نقطه بگذرد، ستاره دیگر شروع به کشیدن آن لایه ها به سطح خود می کند.
این فرایند که انتقال جرم نام دارد به چندین روش صورت می گیرد. اگر انتقال جرم از یک غول سرخ به ستاره همدمش که در رشته اصلی می باشد صورت گیرد، عناصری نظیر کربن و یا عناصر سنگین تر در طیف ستاره رشته اصلی نمایان می گردد.
چنان چه این دو ستاره به اندازه کافی به هم نزدیک باشند، پس از تبدیل شدن غول سرخ به یک کوتوله سفید، جریان مواد برعکس می شود و مواد به سمت کوتوله سفید بر می گردند. این مواد یک دیسک داغ را اطراف کوتوله سفید تشکیل می دهند. این دیسک در نور مرئی و فرابنفش می درخشد.
اگر ستاره غول به جای کوتوله سفید، ستاره نوترونی یا سیاهچاله شود، ممکن است یک دوتایی ایکس ری شکل گیرد. در این حالت، ماده ای که از ستاره رشته اصلی منتقل می گردد، بسیار داغ می شود. هنگامی که این ماده با سطح ستاره نوترونی برخورد می کند و یا به درون سیاهچاله کشیده می شود، اشعه ایکس ری منتشر می شود.
در حالت سوم، غول سرخ تبدیل به کوتوله سفید می شود و ستاره رشته اصلی تبدیل به غول سرخ می شود. وقتی گاز کافی از غول سرخ در سطح کوتوله سفید اندوخته شد، هسته اتم های گاز به صورت درخشانی دچار گدازش می شود به این حالت نواختر می گویند.
در برخی شرایط، به حدی گاز در کوتوله سفید جمع می شود که این ستاره فشرده و متلاشی می شود. تقریباً به طور ناگهانی کربن می سوزد و کل کوتوله سفید دچار انفجار ابر نواختر نوع یک می گردد. این نوع انفجار بسیار نورانیست به حدی که نور آن می تواند کل یک کهکشان را برای ماه ها تحت الشعاع قرار دهد. (1)
قرآن می فرماید:
فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ * وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظيمٌ؛ (2)«سوگند به جايگاه
ستارگان (و محل طلوع و غروب آن ها)! و اين سوگندى است بسيار بزرگ، اگر بدانيد!».
تفسیر
تنها پاكان به حريم قرآن راه مى يابند
در تعقيب بحث هاى فراوانى كه در آيات قبل با ذكر هفت دليل دربارۀ معاد آمد در اين آيات سخن از اهميت قرآن مجيد است، چرا كه مسأله نبوت و نزول قرآن بعد از مسأله مبدأ و معاد مهم ترين اركان اعتقادى را تشكيل مى دهد، به علاوه قرآن مجيد در زمينه دو اصل توحيد و معاد بحث هاى عميقى دارد، و تحكيم پايه هاى آن تحكيم اين دو اصل محسوب مى شود.
نخست با يك سوگند عظيم سخن را شروع كرده، مى فرمايد: «سوگند به جايگاه ستارگان و محل طلوع و غروب آن ها!»؛ فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ.
بسيارى از مفسران را عقيده بر اين است كه «لا» در اين جا به معنى نفى نيست، بلكه زائده، و براى تأكيد است، چنان كه در آيات ديگر قرآن همين تعبير در مورد سوگند به روز قيامت، و نفس لوامه، و پروردگار مشرقها و مغربها، و شفق، و مانند آن آمده است.
در حالى كه بعضى ديگر «لا» را در اين جا به معنى نفى و اشاره به اين مى دانند كه مطلب مورد قسم از آن پراهميت تر است كه به آن سوگند ياد شود، همان گونه كه در تعبيرات روزمره نيز گاه مى گویيم: «ما به فلان موضوع قسم نمى خوريم».
ولى تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد، چرا كه در قرآن به ذات پاك خدا صريحاً سوگند ياد شده، مگر ستارگان از آن برترند كه به آن ها قسم ياد شود؟! مفسران در مورد «مواقع النجوم» تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند:
نخست همان كه در بالا گفتيم، يعنى جايگاه ستارگان و مدارات و مسير آن ها.
ديگر اين كه منظور محل طلوع و غروب آن ها است.
و ديگر اين كه منظور سقوط ستارگان در آستانه رستاخيز و قيامت است.
بعضى نيز آن را تنها به معنى غروب ستارگان تفسير كرده اند.
بعضى هم به پيروى پاره اى از روايات آن را اشاره به نزول قسمت هاى مختلف قرآن در فواصل زمانى متفاوتمى دانند (زيرا «نجوم» جمع «نجم» در مورد كارهاى تدريجى به كار مى رود).
گرچه منافاتى بين اين معانى نيست، و ممكن است همه در آيه فوق جمع باشد، ولى تفسير اول از همه مناسب تر به نظر مى رسد، چرا كه به هنگام نزول اين آيات غالب مردم اهميت اين سوگند را نمى دانستند امروز براى ما روشن شده است كه ستارگان آسمان هر كدام جايگاه مشخصى دارد، و مسير و مدار آن ها كه طبق قانون جاذبه و دافعه تعيين مى شود بسيار دقيق و حساب شده است.
و سرعت سير آن ها هر كدام با برنامه معينى انجام مى پذيرد.
اين مسأله گرچه در كرات دوردست دقيقاً قابل محاسبه نيست، اما در منظومه شمسى كه خانواده ستارگان نزديك به ما را تشكيل مى دهد دقيقاً مورد بررسى قرار گرفته، و نظام مدارات آن ها به قدرى دقيق و حساب شده است كه انسان را به شگفتى وامى دارد.
هنگامى كه به اين نكته توجه كنيم كه طبق گواهى دانشمندان تنها در كهكشان ما حدود يك هزار ميليون ستاره وجود دارد! و در جهان كهكشان هاى زيادى موجود است كه هر كدام مسير خاصى دارند، به اهميت اين سوگند قرآن آشناتر مى شويم.
در كتاب «اللَّه و العلم الحديث» مى خوانيم:
«دانشمندان فلكى معتقدند اين ستارگانى كه از ميلياردها متجاوزند كه قسمتى از آن ها را با چشم غير مسلح مى توان ديد، و قسمت (بسيار بيش ترى) را جز با تلسكوپ ها نمى توان ديد، بلكه قسمتى از آن ها با تلسكوپ هم قابل مشاهده نيست فقط با وسائل خاصى مى توان از آن ها عكسبردارى كرد همه اين ها در مدار مخصوص خود شناورند و هيچ احتمال اين را ندارد كه يكى از آن ها در حوزه جاذبه ستاره ديگرى قرار گيرد، يا با يكديگر تصادف كنند، و در واقع چنين تصادفى همانند اين است كه فرض كنيم يك كشتى اقيانوس پيما در درياى مديترانه با كشتى ديگرى در اقيانوس كبير تصادف كند در حالى كه هر دو كشتى به يك سو و با سرعت واحدى در حركتند و چنين احتمالى اگر محال نباشد لا اقل بعيد است!». (1)
با توجه به اين اكتشافات علمى از وضع ستارگان اهميت سوگند بالا روشن تر مى گردد.
و به همين دليل در آيه بعد مى افزايد: «و اين سوگندى است بسيار بزرگ اگر بدانيد»؛ وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ.
تعبير به «لو تعلمون» (اگر بدانيد) به خوبى گواهى مى دهد كه علم و دانش بشر در آن زمان اين حقيقت را به طور كامل درك نكرده بود، و اين خود يك اعجاز علمى قرآن محسوب مى شود كه در عصرى كه شايد هنوز عده اى مى پنداشتند ستارگان ميخ هاى نقره اى هستند كه بر سقف آسمان كوبيده شده اند!، يك چنين بيانى، آن هم در محيطى كه به حق محيط جهل و نادانى محسوب مى شد از يك انسان عادى محال است صادر شود. (2)
سپس خداوند سبحان تأكيد نمود آن چه در پيش ياد نموده بود به قول خودش فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ پس سوگند ميخورم بمواقع و مواضع ستارگان و لا در اين جا زايد است.
سعيد بن جبير گويد: يعنى پس قسم ميخورم و جايز است كه (لا) ردّ باشد بر آن چه كفّار مي گويند درباره قرآن كه آن سحر و شعر و كهانت است، آن گاه استيناف نمود قسم را و فرمود: اقسم و بعضى گفته اند: كه لا تأكيد و زياد می كند در قسم پس گفته می شود لا و الله لا افعل، امرؤ القيس شاعر معروف گويد:
لا و ابيك ابنة العامرىّ *** لا يدّعى القوم أنّى أفرّ
قسم قسم به جان پدر تو اى دختر عامرى كه قوم تو ادّعا نمي كند و نمي گويد كه من گريزان و فرارى هستم.
و مقصود در اين بيت (و ابيك) است كه قسم به آن خورده است.
ابى مسلم گويد: كه معنى (لا اقسم) اين ست، يعنى من قسم به اين چيزها نمي خورم، زيرا كه امر آن اشياء روشن تر و مؤكّدتر است از اين كه در آن محتاج به قسم باشم.
مفسّرين در معناى مواقع النجوم اختلاف كرده اند: مجاهد و قتاده گفته اند: آن محلّ طلوع و غروب ستارگان است.
حسن گويد: آن منكدر شدن و تيره شدن و پراكنده شدن آن ست در روز قيامت.
و بعضى گفته اند: آن ها ستارگانى هستند كه اهل جاهليت هر گاه باران بر آن ها ميباريد مي گفتند باران بر ما به سبب و واسطه فلان ستاره آمد (1)
1- اشرطان 2- بطين 3- نجم 4- ديران 5- هقعه 6- هنعه 7- ذراع 8- نشر 9- الطرف 10- جبهه 11- الخراتان 12- الصرقه 13- الهواء 14- السماك 15- زبانى 16- اكليل 17- فلب 18- شوله 19- نعائم 20- بلده 21- سعد الذابح 22- سعد بلع 23- سعد السعود 24- سعد الاخيسه 25- فرغ الدلو المقدم 26- فرغ الدلو المتأخر 27- حوت 28- الغفر
پس معنى چنين مي باشد، پس قسم به اين نجوم و ستارگان جاهليّت نمي خورم.1) نجوم جاهليت 28 ستاره بودند به نام هاى زير:
و از حضرت باقر و حضرت صادق علیه السلام روايت شده كه مواقع نجوم رجم كردن و راندن آن هاست شياطين را ومشركين قسم مي خورند به آن ها پس خداوند سبحان فرمود: پس من قسم به آن نمي خورم.
ابن عباس گويد: يعنى سوگند نمي خورم بنزول قرآن پس به راستى آن به طور قطع تدريجاً نازل شده است. (1)
تفسیر بحار الأنوار (2)
«جعل لکم النجوم»؛ «اختران را برای شما قرار داد.» یعنی به سود شما آفرید «لتهتدوا بها فی ظلمات البر و البحر»؛ «تا در تیرگی های خشکی و دریا بدان ها راه یابید.» یعنی در تیرگی شب در خشکی و دریا، و نسبت تیرگی به آن ها برای مناسبت با آن است یا مقصود راه های ناشناس است که آن را به تیرگی تعبیر کرده، و این یکی از سودهای ستارگان است که پس از ذکر کلّ آن یادآوری کرده، و در اخبار، ستارگان به ائمه اطهار علیهم السلام تأویل شده اند که هدایت گران در تیرگی های فتنه و شبهه اند، و این با ظاهر منافات ندارد؛ «قد فصلنا الآیات»؛ «البته تفصیل دادیم آیات را.» یعنی آن را فصل به فصل بیان کردیم. «لقوم یعلمون»؛ «برای مردمی که می دانند.» زیرا از آن بهره می برند.
«لا تفتح لهم ابواب السماء»؛ «درهای آسمان برایشان گشوده نمی شود.» یعنی برای دعاء و کردارشان و یا جان هایشان، چنان چه برای کردار و جان های مؤمنان
گشوده می شوند، و دلالت دارد که آسمان درهایی دارد و چه بسا این بر مجاز حمل شود. «بغیر عمد ترونها»؛ «بی ستونی که آن را ببینید.» رازی در تفسیرش گفته: در «ترونها»؛ «ببینیدش.» چند قول است:
جمله جدائی است و سخن مستقلی، و مقصود این است که آسمان ها را بی ستون آفریده، سپس گوید: شما آسمان ها را می بینید که بی ستون برافراشته اند.
حسن گفته: در آیه تقدیم و تأخیری صورت گرفته و مقصود این است که: آسمان ها را افراشته که بی ستون آن ها را می نگرید.
مقصود این است که «ترونها» صفت برای ستون است و این یعنی آسمان ها، ستون دیدنی ندارند ولی ستون نامرئی دارند، که ما آن ها را نمی بینیم؛ گفته اند:
ستون های آسمان بر کوه قاف هستند، که کوهی است از زبرجد در گرد دنیا، که شما آن را نمی توانید ببینید، و این تأویل در نهایت سقوط است، زیرا خدای تعالی خواسته این کلام را ذکر کند تا حجتی بر وجود إله قادر بیاورد، و اگر مقصود این باشد که آن ها گفته اند، حجّت تمام نیست، زیرا گفته می شود اگر آسمان ها بر کوه قاف استواراند، چه دلیلی بر وجود خدا باقی می ماند؟
و نزد من وجه دیگری است که بهتر از همه است و آن این است که ستون تکیه گاه است و ما ثابت کردیم به قدرت خدا این اجسام همه در فضا بر جای خود استوارند و بنابراین ستونشان همان قدرت خدا است و پس بنابراین درست است که گفته شود: ستون قابل مشاهده برای شما ندارند، یعنی در حقیقت ستونی دارند که نگهداری و قدرت خدا است که آن ها را در فضا باقی گذاشته و شما آن تدبیر را به چشم نمی توانید دید و چگونگی آن نگهداری را نمی فهمید (پایان).
می گویم: این وجه آخر را که به آن بالیده و به خود بسته، استاد طبرسی رحمةالله در مجمع البیان از ابن عباس و مجاهد روایت کرده است.
«و سخّر الشمس القمر»؛ «و خورشید و ماه را مسخر کرده.» این به چند وجه دلالت بر وجود خدای بر حق و بر حکمت و قدرتش دارد، زیرا اصل این حرکات سریعه و استمرار آن ها، و به اندازه مخصوص بودن آن ها، و این که برخی از آن ها رو به مشرق و برخی رو به مغرب، برخی به سوی شمال و برخی به سوی جنوب اند، دلیل قطعی است بر وجود مدبّر قاهر قادر کامل در دانش و حکمت و لطف و رحمت «کل یجری لأجل مسمی»؛ «هر کدام تا مدتی جریان دارند.» رازی در تفسیرش گفته: در آن دو قول است:
ابن عباس گفته خورشید 180 منزل دارد و در شش ماه هر روز در یک منزلی است، سپس منزل به منزل در مدت شش ماه دیگر برمی گردد و همچنان ماه 28 منزل دارد و مقصود از آیه «کل یجری لأجل مسمی» این است و بنابراین خدا برای هر کدام از این کواکب سیری خاص به سوئی خاص با اندازه خاص در تندی و کندی مقدر کرده، و مادامیکه چنین است، لازم می آید که در هر لحظه ای حال تازه ای داشته باشند که قبل از آن، آن حال را نداشته اند.
مقصود این است که تا روز قیامت در حرکتند و آن گاه که این روز فرا می رسد از حرکت می مانند که خدای تعالی فرموده: {چون خورشید فرو افتد و چون اختران تیره شوند، و چون آسمان شکافته شود، و چون آسمان از هم بپاشد، و خورشید و ماه گرد هم شوند.»
«یدبّر الامر»؛ «امر را تدبیر می کند.» بیضاوی در تفسیرش گفته: یعنی کار ملکوتش از موجود کردن و نیست کردن، و زنده کردن و میراندن و جز آن «یفصل الآیات»؛ «تفصیل می دهد آیات را.» فرود می آورد و به طور روشن شرح می دهد یا پی در هم دلیل می آورد «لعلکم بلقاء ربکم توقنون»؛ «شاید شما با دیدار پروردگار خود یقین نمائید.» و تابیندیشید در آن و کمال قدرتش را باور کنید و بدانید آنکس که بر آفرینش این ها و تدبیرشان توانا است می تواند آن ها را بازگرداند و سزا دهد.
قول خداوند تعالی «و لو فتحنا علیهم بابا»؛ «اگر دری بر آن ها بگشائیم.» ظاهرش این است که شکاف بر آسمان ها رواست، گرچه ممکن است از قبیل تعلیق امر بر محال باشد «و قد جعلنا فی السماء بروجا»؛ «در آسمان برج هایی قرار دادیم.» بیش تر مفسران آن ها را بروج 12 گانه معروفه می دانند، و گفته اند مقصود ستارگانند؛ طبرسی رحمةالله گفته: منازل خورشید و ماه اند «زیناها للناظرین»؛ «آن ها را برای بیننده ها آراستیم.» امام ششم فرمود: با ستارگان درخشان، و از ابن عباس و حسن و قتاده است که بروج همان ستاره هایند «و حفظناها»؛ «و نگهداشتیم آن را.» یعنی آسمان را.
«من کل شیطان الرجیم»؛ «از هر دیو رانده شده.» یعنی با تیر شهاب خورده رانده شده و گفته اند: دیو ملعون نفرت انگیز، و حفظ آسمان از شیطان جلوگیری از او است که درون آن نرود و نتواند به جایی برود که استراق سمع کند به وسیله شهابی که برای راندنش آماده است، «الا من استرق السمع»؛ «جز کسی که بخواهد از آسمان پنهانی خبری بگیرد.» و به دنبالش باشد که در این صورت شعله ای آتشین که مردم آن را به طور روشنی می بینند دنبال می کند، و ما به چشم می نگریم که گویا با ستاره آن ها را تیر باران می کنند؛ شهاب یک ستون آتش درخشان است.
و از ابن عباس روایت است که در جاهلیت کاهنانی بودند و با هر کدام دیوی بود که از فرشته های آسمان خبرگیری می کرد که در زمین چه خواهد بود، و به آن کاهن خبر می داد، و او برای مردم پیشگوئی می کرد، و چون خدا عیسی علیه السلام را فرستاد، از سه آسمان ممنوع شدند و چون محمّد صلی الله علیه و آله را فرستاد همه آسمان ها بر آن ها غدقن شدند و با ستارگان و شهاب نگهبانی شدند که شهاب از معجزه های پیغمبر ما است، زیرا پیش از دوران نبوتش دیده نشدند، و گفته شده شهاب دیوها را می کشد و گفته شده که نمی کشد.
«خلق السماء و الارض بالحق»؛ «آسمان ها و زمین را به حق آفریده.» یعنی برای
کاری درست که عبادت و معرفت است یا به اندازه و اشکال و اوضاع و اوصاف گوناگون طبق حکمت خود تقدیر کرده«تعالی عما یشرکون»؛ «برتر است از آن چه شریک او می آورند.» که خود در هستی و بقایش به او نیاز دارد و از آن چه توانائی به آفرینش آن ندارد «و علامات»و نشانه هایی.» یعنی در زمین نشانه هایی ساخت که دلیل رهگذران باشند، چون کوه و چشمه سار و باد و مانند آن «و بالنجم هم یهتدون»؛ «و به ستاره راه می یابند.» شبانه در بیابان ها و دریاها، ویژه با ستاره ثریا و فرقدان و بنات النعش و جدی و به ویژه قریشیان که بسیار به سفر تجارت می رفتند و در راه های خود از ستارگان رهیابی می کردند در بسیاری روایات است که نشانه ها، ائمه علیهم السلام اند و نجم رسول خدا صلی الله علیه و آله است.
«و جعلنا السماء سقفا محفوظا»؛ «و آسمان را سقفی محفوظ ساختیم» از این که فرو افتد یا تباه شود و از هم بپاشد تا وقتی که خدا با مشیت خود بخواهد، یا از استراق سمع به وسیله شهاب محفوظ نگاه داشتیم «و هم عن آیاتها»؛ «و آنان از آیاتش.» یعنی از حالاتش که دلیل بر وجود صانع و یگانگی او و کمال قدرت و حکمت بالغه او است «معرضون»؛ «روگردانند.» درحالیکه تفکر نمی کنند.
«یوم نطوی السماء»؛ «روزی که آسمان را درمی پیچیم.» طبرسی رحمةالله در مجمع گفته: مقصود همان لوله کردن آن است به مانند برگ کاغذ زیرا خدا به قدرت خود آسمان را درمی پیچد، و از حسن است که طی آسمان از میان رفتن آن است «کطی السجل للکتب»؛ «مانند در پیچیدن صفحه نامه ها.» سجل صحیفه ای است که در آن کتاب ها وجود دارند. و گفته اند: سجلّ نام فرشته ای است که کردار بنده ها را می نویسد، گفته اند نام نویسنده ای بود که از آن پیغمبر صل الله علیه وآله بود. (پایان)
و من می گویم: این آیه دلالت دارد بر حدوث آسمان ها و امکان شکاف آن ها و نابود شدن و دگرگونی حالاتشان که به عنوان ردّی است بر حکماء که منکر همه این هایند.
«ان تقع علی الارض»؛ «که فروافتد بر زمین.» زیرا به صورت خودداری آن را آفریده که جز به خواست او فرو نیفتد و آن در قیامت است و این ردّ قول کسی است که می گوید به ذات خود برپا است، چون که او همچون اجسام دیگر پذیرای میل و فرو افتادن است.
«سبع طرائق»؛ «هفت طریقه.» یعنی هفت آسمان، رازی در تفسیرش گفته: به آن طرائق گفته اند چون به این معنی است که بعضی از آن ها فوق بعضی دیگر هستند، هنگامی که گفته می شود: «طارق الرجل نعلیه» به این معنی است که مرد دو کفش خود را روی هم بگذارد، و هم چنین به هنگامی که لباسی را روی لباس دیگر بپوشد گفته می شود؛ این گفته خلیل و زجاج است که او گفته این به معنی قول خدا است که فرموده «سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً»، علی بن عیسی گفته: چون راه های فرشته هایند در بالا رفتن و پائین آمدن و پریدن، به این نام نامیده شده است و دیگران گفته اند: چون راه گردش ستارگانند و وجه نعمت بودن این ها برای ما برای آن است که خدا آن ها را وسیله روزی ما کرده و باران از آن می بارد، و پایگاه فرشته ها است، و مکان ثواب است و چون مکانی است که پیامبران از آن فرستاده می شوند و وحی از آن فرود می آید، و در قول خداوند «و ما کنا عن الخلق غافلین»؛ «ما بی خبر از خلق نبودیم.» چند وجه است:
ما از مردم بی خبر نبودیم، بلکه نگهدارشان بودیم از این که هفت آسمان بر آن ها فرو افتند و آن ها را نابود سازند.
ما با توجه به مردم آن ها را بالای سرشان آفریدیم تا روزی ها و برکات از آن ها بر آنان فرود آیند.
ما این چیزها را آفریدیم که دلیل کمال قدرت ما باشند و از مردم بی خبر نیستیم و گفتار و کردار و نهاد آن ها را در نظر داریم و این خود مایه نهایت دور کردن آن ها از گناه است.
«تبارک الذی جعل فی السماء بروجا»؛ «مبارک باد خدائی که در آسمان برج هایی قرار داده است.» رازی در تفسیرش گفته: برج کاخ بلند است و نام منازل کواکب را برج نهادند چون مانند منزل برای سکان آن ها است، و برج به معنی نمایش است و از ابن عباس آمده است که بروج خود ستارگان بزرگند، و تفسیر اول بهتر است و چراغ خورشید است. (پایان)
«بأمره»؛ «به امرش.» یعنی صرف خواستش، «و رب المشارق» گفته شده به معنی طلوع گاه همه ستارگان یا خصوص خورشید در طول سال که 360 بار است و هر روز از یکی از آن ها طلوع می کند و هر مشرقی دارای مغربی است و از این رو به ذکر مشرق اکتفاء کرد، به علاوه این که طلوع بر توانائی راه نماینده تر است و در رساندن نعمت بلیغ تر است.
«انا زینا السماء الدنیا»؛ «آسمان دنیا.» یعنی نزدیک تر به شما که ستارگان زیور آن اند و به وسیله شهاب ها راننده دیوهای خارج شده از اطاعت الهی از آن اند؛
«قرارا» یعنی زمین پایگاه شده که روی آن استقرار دارید و آسمان بالای آن ساخته شد و به هم چسبیده نشدند تا مخلوقین بتوانند از آن چه بین آن دو است بهره ببرند. «کیف بنیناها»؛ «چگونه آن ها را بنا کردیم.» آن ها را بدون ستون استوار کردیم و با ستارگان زینت دادیم. «و ما لها من فروج»؛ «هیچ رخنه ای ندارند.» مانند ساختمان های زمین که با سنگ و خشت ساخته شده اند، رخنه و شکاف ندارند، بلکه پیوسته اند، این یعنی شکاف های ظاهر مرئی در آن ها نیست و این منافات با درهای نامرئی آن ها ندارد، کسائی گفته معنایش این است که تفاوت و اختلافی
ندارند. رازی در تفسیرش گفته: فلاسفه می گویند این آیه دلیل است بر این که آسمان رخنه ناپذیر است و هم چنین قول خدا «هل تری من فطور»؛ «آیا در آن خلل و نقصانی می بینی.» و قول خداوند «سبعا شدادا»؛ «هفت آسمان سخت.» نیز دلیل بر آن است.
ولی در این مسأله به ناروا سخن گفته اند، زیرا آیه ای که می گوید: رخنه ندارند، صریح در نداشتن رخنه است و خبر دادن از عدم یک شیء، خبر دادن از عدم امکان و ممکن بودن آن ها نیست، کسی که می گوید«فلانی مالی ندارد» این دلالت نمی کند به نفی امکان مال داشتن برای او، به علاوه خدا خلافش را بیان کرده که می فرماید «و اذا السماء فرجت»؛ «و آن گاه که آسمان بشکافد.» و قول خداوند «و اذا السماء انفطرت»؛ «و آن گاه که آسمان از هم بشکافد.» و قول خداوند «فهی یومئذ واهیه»؛ «و در آن روز است که آن از هم گسسته باشد.» در برابر این است که فرمود: «سبعا شدادا»؛ «هفت آسمان سخت.» و فرموده «فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَهً کَالدِّهان»؛ «پس آن گاه که آسمان از هم بشکافد و چون چرم گلگون گردد.» و آیات دیگر و همه در ردّ گفته آن ها صریح اند، و استدلال آن ها به آیات درست نیست، و دلیل عقلی آن ها ضعیف تر و رسواتر از دلیل نقلی آن ها است.
«ذاتِ الْحُبُکِ» راه راه، بیضاوی در تفسیرش گفته: یعنی دارای راه ها، و مراد از آن یا راه های محسوسی است که مسیر ستارگان است یا راه های اندیشه متفکران برای نیل به معارف، یا مقصود خود ستارگان است که هر کدام راهی دارند، یا مقصود این است که ستاره ها آن را به صورت پارچه راه راه نشان می دهند و طبرسی در مجمع البیان گفته: یعنی راه های خوبی دارد که ما آن ها را نمی نگریم چون از ما دورند، یا اخلاق خوب و پسندیده دارند، و از امام علی علیه السلام روایت شده که زیبائی و زیور دارند. (پایان)
من گویم: تفسیر دیگری در روایت امام رضا علیه السلام برایش بیان می شود.
«و فی السماء رزقکم»؛ «و روزی شما در آسمان است.» یعنی اسباب روزی یا تقدیر روزی، و گفته اند مقصود از آسمان ابر است و مقصود از روزی باران که سبب قوت است «و ما توعدون»؛ «و آن چه وعده داده شده اید.» یعنی ثواب چون بهشت بالای آسمان هفتم است یا این که اعمال و ثواب آن ها در آسمان مضبوطند و منظور از «أید» نیرو است، «و إنا لموسعون» یعنی توانائیم که از وسع به معنی توانائی گرفته شده و موسع کسی است که قادر بر انفاق کردن است یا این که پهن کردیم آسمان یا آن چه بین آن و زمین است یا مقصود روزی است، و گفته اند یعنی قادریم بزرگ تر از آن را بیافرینیم؛
«والسقف المرفوع»؛ «سقف برافراشته شده.»همان آسمان است که از امام علی علیه السلام نقل شده است. «یوم تمور السماء مورا» یعنی به شدت بگردد و با حالت آشفته مانند موج به حرکت درآید، «و النجم» مراد از آن هر ستاره یا خصوص ثریا است که نام آن شده است و در برخی از اخبار مراد از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله است؛ «اذا هوی»؛ «وقتی فرو افتد.» یعنی غروب کند یا در روز قیامت پراکنده شود یا سقوط کند یا طلوع کند، یا به سمت بالا رفته و مرتفع شود و اگر مقصود پیغمبر باشد منظور معراج او یا نزولش از معراج است «و انه هو رب الشعری»؛ «و او است پروردگار شعری.» نام این ستاره را برده برای آن که خزاعه آن را می پرستیدند.
«وانشق القمر»؛ «و ماه شکافت.» رازی در تفسیرش گفته: مفسران همه اتفاق دارند که ماه شکافت و شکاف در آن پدیدار شد، و اخبار صحیحه بر آن دلالت دارند، و در امکانش شکی نیست و مخبر صادق از آن خبر داده و باید به آن معتقد شد و امتناع خرق و التیام در فلکیات گفته مردمان پستی است، و خرق و ویرانی بر آسمان ها ثابت شده است. (پایان)
«الشمس و القمر بحسبان»؛ « خورشید و ماه بر حسابی [روان] اند.» یعنی به حساب مقدر و معلومی در بروج و منازل خود روانه اند، و امور کائنات زمینی به وسیله آن ها منظم می شوند، و اختلاف فصول و اوقات پدیدار می شود و مردم سال ها و حساب خود را می دانند «و النجم و الشجر»؛ «و بوته و درخت.» مشهور است که مقصود از نجم، گیاه بی ساقه است و منظور از درخت، گیاه ساقه دار، و برخی گفته اند: مقصود همان ستاره آسمان است و هر دو برای خدا فرمانبردارند، به طوری که از روی اختیار برای خداوند از روی تکلیف سجده می کنند. «والسماء رفعها» یعنی آن را در محل و مرتبه ای رفیع قرار داد، زیرا آن منشأ قضاهای خداوند و قرارگاه احکام و جایگاه فرشتگان اوست.
«فإذا انشقت السماء»؛ «آن هنگام که آسمان از هم شکافته شود.» یعنی روز قیامت، «فکانت ورده» یعنی به رنگ قرمز درآید، سپس جریان یابد، «کالدهان»؛ «چرم گلگون.» و آن جمع دهن است هنگامی که کار به پایان برسد.
و آن مانند چرم گلگون است که با رنگ های مختلف سرازیر می شود؛ «فلا اقسم» گفته شده: هنگامی که امر روشن تر از آن باشد که نیازی به قسم داشته باشد یا به معنی این است که قسم می خورم. «بمواقع النجوم»؛ «قسم به مواقع نجوم.» یعنی محل غروب ستارگان که دلیل است بر زوال اثر آن ها و بر وجود مؤثری که همیشه اثر دارد یا مقصود منازل و مجاری آن ها است، و گفته اند مقصود ستارگان قرآن است و اوقات نزول آن ها که «و إنه لقسم لو تعلمون عظیم»؛ «و آن به راستی اگر بدانید سوگند بزرگی است.» چون متعلّق آن دلیل بر عظمت قدرت و کمال حکمت و فرط رحمت است، «طباقا» یعنی به طور مطابقت که بعضی از آن ها روی بعضی دیگر هستند، و گفته شده مراد از مطابقت مشابهت است یعنی بعضی از آن ها با بعضی دیگر در استواری و محکمی مشابه است.
«ما تری فی خلق الرحمن من تفاوت»؛ «در خلق خدا هیچ تفاوتی نمی بینی.» یعنی حکمت خدا در همه یک نواخت است گر چه صورت و شکلشان اختلاف دارد و گفته اند: یعنی در خلق آسمان ها عیب و کجی نمی بینی و همه با بزرگی که دارند، درست و استواراند.
«فارجع البصر»؛ «باز بنگر.» یعنی هر چه خواهی در آفرینش خدا بررسی کن و اندیشه نما و باز هم بنگر و بیندیش، ببین شکستی و یا سستی در آن می بینی، بلکه دیده را خسته و رانده می سازی و به خود رنج می دهی.
«و لقد زینا السماء الدنیا بمصابیح»؛ «آسمان نزدیک تر را به زیور چراغ ها آراستیم.» یعنی ستارگان درخشان که مانند چراغ ها آویخته اند.
و بدان که در این جا اشکالی مشهور وجود دارد، چون دانشمندان هیئت اتفاق دارند که در آسمان یکم، جز ماه نیست، و سیاره های دیگر هر کدام در فلکی می باشند و ثوابت، همه در فلک هشتم اند با این که آیه دلالت دارد که همه یا بیش ترشان در آسمان یکم هستند و از این اشکال به چند وجه جواب گفته اند:
چون همه از آسمان یکم دیده می شوند زیور آن اند، مانند چراغی که از پشت شیشه دیده می شود و زیور آن می باشد و یا این که چون در آن احساس شوند، پندار می شود که در آنند و زیور آنند و این جواب گرچه موافق با اصول منجمان و ستاره شناسان است ولی با آیات بسیاری به طور درست تطبیق نمی شود.
رازی در تفسیرش گفته: دور نیست که زیر کره قمر کره دیگری باشد و در کندی مانند کره ثوابت باشد، و همه ستارگان نزدیک به دو قطب زمین در آن باشند، و این دور نیست که دو کره مختلف بزرگ و کوچک در حالیکه در حرکت مشابه هم اند وجود داشته باشند، و بنابراین، این ستارگان در آسمان نزدیک ترند، پس ثابت شد که قول فلاسفه در این باب ضعیف است. (پایان).
من می گویم: خلاصه سخن این است که حکماء نه فلک را ثابت کرده اند، زیرا برای همه ستارگان در نظر اول حرکتی سریع از مشرق به مغرب دیدند، که طلوع و غروب آن ها بسته به آن است، و شب و روز از آن است و حرکت یومیه نام دارد و حرکت اولی و حرکت کل نیز به آن گویند. و برای آن یک فلکی ثابت کردند که همه را داراست، سپس برای هر کدام از هفت کوکب سیّاره معروفه حرکتی مخالف آن از مغرب به مشرق یافتند، که مخالف هم در تندی و کندی اند، و برای هر کدام هم فلکی ثابت کردند و سپس یافتند که همه کواکب جز کواکب سبعه سیاره، حرکت بسیار کندی به سوی مغرب دارند و برای آن هم فلکی ثابت کردند، پس نه فلک برای نه حرکت شد، و آن ها را افلاک کلیه نامیدند و در ترتیب سیاره ها به ترتیب از پائین به بالا می گویند:
قمر است که در فلکی قرار دارد که به ما نزدیک تر است و سپس عطارد و سپس زهره و خورشید و مریخ و مشتری و زحل، سپس فلک ثوابت و بعد فلک اطلس که دارای ستاره نیست. و آسمان ها را که در زبان شرع آمده، افلاک سیّارها می دانند و کرسی را فلک البروج که همان فلک هشتم است، و عرش را فلک نهم می شمارند، و ترتیب افلاک را این گونه استدلال می کنند که زحل بعضی ثوابت را دچار کسوف می کند، پس آن ثوابت زیر زحل هستند، و خودش توسط مشتری دچار کسوف می شود، پس معلوم است که مشتری فوق آن است، و مشتری به وسیله مریخ دچار کسوف می شود، پس مریخفوق آن است و این سه را علویه می خوانند.
و اما این که خورشید زیر آن است زیرا برای آن اختلاف منظری وجود دارد که برای سیارات علویه نیست. و امّا زهره و عطارد معلوم نشده که زیر خورشیدند یا بالای آن، زیرا جز ماه برای آفتاب انکساف نمی آورد، و کسوف آن به هیچیک از ستارگان دیگر نمی رسد، و ستارگان دیگر در مقارنه با آن محو می شوند، و اختلاف منظر هم به واسطه این که تا اندازه نصف النهار از خورشید به دور نمی شوند
محقق نمی گردد، چون ابزاری که اختلاف منظر را نشان می دهد در سطح دائره نصف النهار نصب می شود، و حکم آنان به این که عطارد و زهره زیر خورشیدند، استحسانی بیش نیست، برای آن که خورشید در وسط رشته سیّارات است، مانند نگین وسط گلوبند، و مناسبات دیگر هم برای آن آورده اند.
و شیخ (ابن سینا) و برخی پیش از او، گفته اند: که زهره را چون خالی بر چهره خورشید دیده اند و برخی مدعی شدند که آن را با عطارد چون دو خال بر آن دیده، و از این رو در زمره سفلیّات شمرده شدند و زهره بالای عطارد است، چون عطارد او را منکسف می کند، و ماه زیر همه است چون همه را منکسف می سازد.
و امّا انحصار افلاک به نه و این که کم تر از آن نیستند نزد بیش تر فلاسفه قطعی است، و محقق طوسی رحمةالله گفته که ممکن است افلاک هشت تا باشند، آن جا که در تذکره گفته: وابسته بودن یکی از دو حرکت نخست (حرکت شبانه روزی و حرکت ثوابت) به مجموع افلاک، اگر تا هشت فلک باشند مانعی ندارد، ولی آن را نگفته اند؛ و صاحب تحفه گفته: من از استاد خودم شنیدم این احتمال محقق طوسی بنا بر آن است که مجموع هشت فلک، نفسی داشته باشند و فلک هشتم نفسی دیگر، و دائره بروج دو منطقه، هر دو بر محدب فلک هشتم باشند.
من گفتم: بنابراین ممکن است که افلاک کلی تنها هفت تا باشند این گونه که ثوابت در ممثل زحل میخکوب باشند، و دوائر بروج هم بر محدب آن فرض شوند و به حرکت سریع آن بچرخند، نه حرکت کنند، و هر هفت تا یک نفس عمومی داشته باشند که آن را به حرکت شبانه روزی بچرخاند، و نفس دیگری از آن که ممثل زحل باشد و آن را به حرکت کند ثوابت بچرخاند، و نفس مخصوص دومی هم از آن خارج مرکز زحل باشد و او را به حرکت مخصوص زحل بچرخاند، و شش فلک دیگر به حال خود باشند، او آن را آفرین گفت و مرا ستود. (پایان)
محقق دوانی گفته: رواست که فلک کلی همان دو تا باشند به این صورت که همه فلک های خارج مرکز به جز خارج مرکز ماه در ثخن یک ممثل باشند، و سطوحی که فلاسفه میان ممثل ها ثابت می دانند نباشند، مگر میان این ممثل کلی و ممثل فلک ماه و فلک کلی تنها دو تا باشد (پایان).
این گفتگوها از نظر کمی شماره افلاک است ولی از نظر فزونی بر نه تا، دلیل قطعی نیست، زیرا محتمل است هر ستاره ثابت یا هر گروهی از آن ها یک فلک جداگانه داشته باشند، یا فلک های بی ستاره فراوانی وجود داشته باشند، این است آن چه در این باب گفته اند.
اکنون برگردیم به آن چه مناسب کتاب است و می گوئیم: ممکن است أکثر کواکب ثابته که در گذرگاه ثوابت نیستند، در یک فلک جزء ماه باشند، که حرکتی برابر حرکت ثوابت دارد، زیرا فلاسفه افلاک جزئیه را هر کدام برای رفع اشکالی در تنظیم حرکات کواکب ثابت کرده اند، و با این حال اشکالات لاینحلی هم دارند، و مانع نیست از اثبات یک فلک دیگر برای تطبیق آیات و اخبار بر آن به طوری که مخالف با قواعد تخمینی آن ها نباشد، و با شرطی که ذکر شد اعتراض هم از جهت وقوع انکساف نسبت به برخی ثوابت لازم نمی آید.
بلیناس حکیم در کتاب «علل الأشیاء» گفته: هفت آسمان در درون یکدیگرند،
و هر کدام یک ستاره دارند جز آسمان ما، که ستاره هایش از هم پاشیده و به واسطه بادهای فراوانی که با آن آمیخته و از زمین بالا رفته، تکه تکه شده است؛ و در جای دیگر گفته: امّا آسمان دنیا به راستی که ستاره هایش تکه تکه شده اند، چون رخنه ها و پایه ها برداشته شده و ستاره ها به آن پایه ها چرخیده اند. در باب ذکر فرشته ها گفته: ساکنان روحانی فلک قمر، پر مهر و کم شرّند، حیوان دوست و گیاه پرورند و پیوسته در شادی آدمیزاده کوشایند و به آن ها پیوسته اند.
و برای این است که گاهی به دیدن آن ها می آیند و دوستانه و با مهر و الفت با آن ها سخن می گویند و آن ها بر آسمان تسلّط دارند و آن را از شیطان و فرزندانش نگه می دارند تا از فرشته های والای روحانی پیوسته به فلک خورشید سخن دزدی نکنند، زیرا فرشته های گماشته به خورشید، هنگام بر آمدن آفتاب، همه چیزی که آن روز در جهان رخ می دهد را می دانند، و شیطان و فرزندانش آن چه را که به آن ها وحی می شود، می دزدند، و فرشته های فلک قمر ستاره ها را می پرورند تا آتش زا شوند، و شیاطین را به وسیله آن ها تیر زده و به گریز وا می دارند (تا آخر آن چه گفته است).
مقصود از کواکب در آیه کریمه شهاب های پرّان نزدیک آن ها هستند، و چون دورنمای آن ها سطح آسمان است زیور آنند و تتمه آیه هم مؤید آن است، چنان چه به زودی خواهی دانست.
مقصود از دنیا، نزدیکی به ناحیه علیا و عرش اعلی می باشد که در سیاق قول خدای تعالی «دنی فتدلی» تطبیق بر فلک هشتم می شود.
«دنی فتدلی»؛ «نزدیک آمد و نزدیک تر شد.» زیرا اگر ترتیب افلاک را از طرف ما آغاز کنیم فلک ماه یکم و نزدیک ترین آن ها است و اگر از بالا آغاز کنیم فلک ثوابت نخستین فلک ستاره دار است و نزدیک تر از همه به عرش است، و بر آن اعتراض می شود که در زبان شرع آن را چنان چه گذشت کرسی می خوانند.
وجود افلاک به آن معنا که هیئت بطلمیوسی می گوید و مصنف رحمةالله نقل کرد و ترتیب عناصر اربعه که تتمه آن است به کلی باطل شده و جز لانه عنکبوتی نبوده که چنگال بلند اندیشه حکماء یونان آن را تنیده و حکماء اسلامی هم، چون مگسی در آن گرفتار شدند و این همه حرف و اعتراض و جواب و دردسر به وجود آمده، و محقق است که در فضای نامتناهی بالای سر هیچ جسمی مدور و محیط به کره زمین وجود ندارد و کره نار هم وجود ندارد و همه فضاء است و ستاره های آویزان که در آن به دور خود و به دور یک دیگر می چرخند، و همه، منظومه های شمسی هستند و میلیاردها ستاره و کهکشان که مجموعه ای از ستاره ها را در بر دارند و مقصود از آسمان در زبان شرع، همان فضای بالا است و ماده بخاری که سراسر آن را به شکل گاز و ماده های گازدار و گاز آفرین پر کرده و شماره ستاره ها و عمق فضا بیش تر از آن است که حکمای پیش از گالیله و کپرنیک فهمیده بودند، و فلک و آسمان که در آن گردش و چرخندگی است همان ستاره و مدار آنند که بی شمارند و تعبیر به هفت، یا هم آهنگی با هفت مدار کواکب سیاره است که در آن تاریخ شناخته شده بودند، یا مقصود هفت طبقه این جو است که هیئت دانان امروزه تشخیص داده اند.
طبقه منظومه های شمسی پابرجا، که به هزارها می رسند.
طبقه ستاره های رسیده و تمام که در فضا می چرخند و هنوز در منظومه ای مستقر نشده اند.
طبقه ستاره های نیمرس که در حال تکاملند و خرده خرده ستاره کامل می شوند.
تکه های مه و ماده که از کره های مادی لوله وش و طوفانی جدا شده و آماده شده اند تا ستاره شوند.
مه های لوله شده که مانند گردبادی پیوسته به دور خود می چرخند.
تکه پهناور ماده، که بر اثر کشمکش پیوسته از محیط ماده نامتناهی جدا شده اند و تبدیل به لوله های طوفانی نشده اند.
فضای نامحدود ماده صامت که بر همه این ها احاطه دارد.
و ممکن است هفت آسمان در زبان شرع به این هفت طبقه اشاره داشته باشد، و درهای آسمان و ساکنان آسمان و این تعبیرات را هم می توان به معانی مناسبی تفسیر کرد (شرح مترجم).
«و جعلناها رجوما للشیاطین»؛ «آن را مایه طرد شیاطین [قوای مزاحم] گردانیدیم.» بیضاوی در تفسیرش گفته:
برای آن فائده دیگری قرار دادیم که راندن دشمنان شما به وسیلۀ ستارگان است، و گفته اند مقصود این است که ستارگان مایه تخمین و گمان شیاطین انس اند که همان منجم هایند که از آن ها کورکورانه احکامی استخراج می کنند «و اعتدنا لهم عذاب السعیر»؛ «و برای آن ها عذاب آتش فروزان آماده کرده ایم.» در آخرت پس از سوختن آن ها به شهاب ها در دنیا. (پایان)
می گویم بنا بر جواب چهارم نیاز به تکلفی در تفسیر آیه نیست.
«وانشقت السماء»؛ «و آسمان از هم شکافته شد.» رازی در تفسیرش گفته: یعنی برای فرود آمدن فرشته ها «فهی یومئذ واهیه»؛ «و در آن روز است که آن از هم گسسته باشد.»، مانند پنبه زده پس از آن که محکم و سخت بوده است.
«کالمهل»؛ «چون فلز گداخته شده.» گفته شده مانند: ته مانده زیت (روغن) یا ته نشین قطران «سبع سموات طباقا»؛ «هفت آسمان طبقه شده بر هم.» رازی در تفسیرش گفته: یعنی روی همدیگر و باید رخنه ای میان آن ها نباشد پس چگونه فرشته ها در آن ها ساکن هستند؟ و جوابش این است که فرشته ها ارواحند و جا نمی خواهند یا مقصود این است که موازی هم اند نه چسبیده بهم.
«و جعل القمر فیهن نورا»؛ «و ماه را در میان آن ها روشنایی بخش گردانید.» بیضاوی در تفسیرش گفته:
یعنی در آسمان ها با این که خودش در آسمان دنیا است و نور را به حسب مناسبت به همه نسبت داده است. «و جعل الشمس سراجا»؛ «و خورشید را [چون] چراغی قرار داد.»، آن را مانند چراغ خواند، چون تاریکی شب را از روی زمین برمی اندازد چنان چه چراغ را از گرد خود برمی دارد.
«و انا لمسنا السماء»؛ «و ما بر آسمان دست یافتیم.» یعنی خواستیم به آن یا خبر آن برسیم و فرشته های پاسبان و ستاره های سوزان یافتیم «و انا کنا نقعد منها مقاعد للسمع»؛ «و در [آسمان] برای شنیدن، به کمین می نشستیم.» یعنی کمین گاه هایی خالی از نگهبان و شهاب و مناسب برای رصد کردن اخبار و گوش دادن «شهابا رصدا»؛ «تیر شهابی در کمین خود.» یعنی شهابی که در کمین او بوده و به وسیله آن تیر، او را از گوش دادن منع می کرده است. یا دارای شهابهایی که کمین می کردند مبنی بر این که اسم جمع برای راصد باشد.
«طمست» یعنی محو شد و نورش رفت «فرجت» یعنی شکافته شد «سبعا شدادا» یعنی هفت آسمان که قوی و محکم هستند که گذشت زمان در آن ها مؤثر نیست «و جعلنا سراجا وهاجا» یعنی متلألئ و درخشان یا مراد این است که بهحرارت زیادی رسیده است و مراد از آن خورشید است. «و اذا النجوم انکدرت» یعنی به پایان رسد و ظلمانی گردد «و اذا السماء کشطت» یعنی از جای برکنده شود و زایل گردد همان گونه که پوست قربانی از آن کنده می شود.
«فلا اقسم بالخنس * الجوار الکنس»؛ «نه، نه! سوگند به اختران گردان، [کز دیده] نهان شوند و از نو آیند.» رازی در تفسیرش گفته:... خنوس در هم شدن و
نهان خواستن است، کنوس در لانه خزیدن آهو است و در وصف کردن ستارگان به خنوس و کنوس سه وجه است:
قول اول که روشن تر است این است که این اشاره است به وضع رجوع و استقامت پنج سیّاره، که جز خورشید و ماهند؛ و برگشت آن ها از حرکت خاصه خود، خنوس آن ها است، و نهانی آن ها در پرتو خورشید کنوس آن ها است و تردیدی نیست که این یک وضع عجیبی است و رازهای بزرگ و خیره کننده دارد.
آن چه از امام علیّ علیه السلام و جز او روایت شده که این دو وصف همه ستارگانند و خنوس آن ها این است که در روز از دیده ها نهانند و کنوس آن ها دیده شدن آن ها در شب است که مانند آهوی وحشی در جایگاه خود جلوه دارند.
مقصود هفت سیّاره اند و چون مطلع آن ها مختلف است و دور و نزدیک می شوند، طلوع آن ها در نزدیک ترین مطلع و مغرب خود به بالای سر کنوس آن ها است که بیش تر دیده می شوند و دوری آن ها از آن مطلع، خنوس آن ها است که نهان ترند؛ بنا بر قول یکم منظور همان خمسه متحیره است و بنا بر دوم همه ستارگان و بنا بر سوم هفت سیّاره.
و قول دیگری وجود دارد که می گوید: متعلّق قسم گاو وحشی و آهو است که برای خفگی بینی، آن ها را خنّس گفته و برای لانه رفتن کنّس وصف کرده اند، و قول سابق با آیات دنبالش مناسب تر است. به علاوه محل سوگند، خداوند است که هرقدر بزرگ تر و عالی تر باشد سزاوارتر است. (پایان)
من می گویم: خمسه متحیره پنج سیاره سرگردان جز خورشید و ماه از سبعه سیّاره اند و آن ها را سرگردان خوانده اند، برای آن که گاهی به حرکت مخصوص خود به سوی مغرب روانند، و گاهی متوقّف از حرکت و گاهی برگشت به مشرق دارند
و برای همین، چند فلک تدویر برای آن ها ثابت کرده اند، زیرا گمان کرده اند، در حرکت یک فلک اختلاف نیست.
سزاوارتر به مقام قرآن، همان قول دوم است که از امام علی علیه السلام نقل شده، زیرا قرآن برای عموم مردم است و وضع خمسه متحیره و کواکب سبعه را جز دانشمندان نمی دانند و نمی فهمند (شرح مترجم).
«اذا السماء انفطرت» یعنی از هم بشکافند «و اذا الکواکب انتثرت»؛ «آن گاه که آسمان از هم بشکافد،و آن گاه که اختران پراکنده شوند.» زیرا چون آسمان از هم بپاشد ناچار باید ستارگان روی زمین پراکنده شوند؛ چنان چه رازی در تفسیرش گفته و افزوده که فلاسفه منکر امکان شکستن و بهبود یافتن در افلاک اند و دلیل ما بر امکان آن این است که همه اجسام مثل هم و یک نواخت اند و از این رو می توان آن ها را به آسمانی و زمینی بخش کرد و جوهر آن ها مشترک است و علویات و سفلیات هر دو جسم اند و بنابراین هر چه در اجسام زمینی روا باشد باید در اجسام آسمانی هم روا باشد، چون دو مانند را یک حکم است، و هر چه بر یکی جایز باشد بر آن دیگری هم روا است.
و در تفسیر قول خدا سبحانه «اذا السماء انشقت»؛ «چون آسمان شکافته شود.» گفته: شرحش در چند جا گذشت، و از امام علی علیه السلام روایت است که از کهکشان شکاف برمی دارد «و اذنت لربها و حقت»؛ «و پروردگارش را فرمان بَرَد و [چنین] سِزَد.» یعنی در جرم آسمان مانعی از تأثیر قدرت خدا در از هم پاشیدن اجزاء آن نیست؛ و در اثر پذیری چون بنده ای فرمانبر، در برابر فرمان آقای خود است، که در برابر او سکوت می کند و اذعان نموده و امتناع نمی نماید و به همین معنا است که فرموده «قالتا اتینا طائعین»؛ «آمدیم به دلخواه و فرمان گذار.» که آن هم دلالت دارد بر نفوذ قدرت خدا در ابداع و ایجاد بدون هیچگونه مانعی، چنان چه این آیه «أَذِنَتْ لِرَبِّها»
در این جا دلالت بر نفوذ قدرت او در تفریق و اعدام و نابود کردن بی هیچ مانعی دارد.
و اما این که فرمود: «و حقّت» یعنی او را می سزد که پذیرا باشد و امتناع نکند، چون جسم است و هر جسمی ممکن بالذات است و وجود و عدم برای او یکسان است و هر چیزی که این گونه باشد ترجیح عدمش بر وجودش به خواست خدا و ترجیح او است و قدرت او در ایجاد و اعدامش بی هیچگونه مانعی رواست، و برای ممکن جز پذیرش و آمادگی چیزی نیست، و مانند این چیز شایسته است که یک بار پذیرای هستی شود و بار دگر به خواست واجب الوجود پذیرای نیستی گردد.
و در تفسیرش در قول خدای تعالی «و السماء ذات البروج»؛ «سوگند به آسمانِ آکنده ز برج.» گفته در آن سه قول است:
همان 12 برج آسمانی، و سوگند به آن ها نیکو است برای آن که حکمتی شگفت آور دارند، چون خورشید در آن ها روان است و بی تردید مصالح جهان فروتر به حرکت خورشید وابسته است و همین خود دلیل است که برای آن صانع حکیمی وجود دارد.
مقصود از بروج، منازل ماه است و سوگند به آن ها شایسته است، برای آن که در گردش و جنبش ماه آثار عجیبی وجود دارد.
مقصود از بروج ستارگان بزرگ و پرتو اندازند چون آشکارا هستند. (پایان) من می گویم: در برخی اخبار (سماء) در این جا به پیغمبر خاتم تأویل شده و بروج به دوازده امام علیهم السلام.
«والسماء و الطارق»؛ «سوگند به آسمان و آن اختر شبگرد.» رازی در تفسیرش گفته (طارق) هر چیزی است که شب می آید، اختر باشد یا دیگری، «و ما ادریک ما الطارق»؛ «و تو چه می دانی که اختر شبگرد چیست.» سفیان بن عیینه گفته: هر
کجا در قرآن «ما ادریک» است به رسول خدا خبر داده اند، و هر کجا «ما یدریک» است به او خبر داده نشده، مانند وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَهَ قَرِیبٌ؛ (1)«و تو چه می دانی شاید روز قیامت نزدیک باشد.»، سپس فرموده «النجم الثاقب»؛ «آن اختر فروزان.» یعنی شب گرد والامقامی است که راهنما در تاریکی های بیابان و دریا است، و موجب معرفت به اوقات باران است، و او را به چند وجه ثاقب خوانده: یکم: با پرتو خود پرده تاریکی را سوراخ می کند و در آن فرو می رود، دوّم: چون از مشرق برمی آید، هوا را مانند متّه سوراخ می کند، سوم: آن را به سوی شیطان پرتاب می کنند و او را سوراخ می کند و می سوزاند، چهارم: فراء گفته اختر بالاتر از همه اختران است، و عرب هنگامی که پرنده ای بسیار اوج می گیرد می گویند سوراخ کرد.
در خود نجم هم اختلاف است، برخی گفته اند مقصود همه اختران است مانند إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ.
و دیگران گفته اند: اختر مخصوص منظور است، ابن زید گفته: ثریا است، فرّاء گفته: زحل است که به نور خود هفت آسمان را سوراخ کند، و دیگران گفته اند شهاب هایی است که به دیوها پرتاب می شوند، چون خدا فرموده«فأتبعه شهاب ثاقب»؛ «که شهابی شکافنده از پی او می تازد.».
«وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ» طبرسی رحمةالله در مجمع گفته:
اکثر مفسران گویند یعنی دارای باران، و گفته اند: یعنی خورشید و ماه و ستارگانش را با طلوع و غروب آن ها برگردان می کند، و گفته اند، برگردانی آسمان این است که در هر حال به مرور زمان خیر می دهد و باران و روزی و جز آن برمی گرداند. (پایان)
1) شوری/ 17
من می گویم: دور نیست که این مطلب چنان چه گذشت، اشاره به برگشت خمسه متحیره باشد؛ «و الی السماء کیف رفعت»؛ « و به آسمان که چگونه برافراشته شده.» در مسافتی دور، بدون وسیله نگهداری و بی ستون «وَ ما بَناها» یعنی کسی که او را ساخته. (1)
فخررازی در تفسیرش گفته: در ستارگان سودهای فراوانی است.
خدا با آن ها آسمان را زیور نموده است.
در شب تا اندازه ای روشنی می دهند و از این رو اگر ابرها در شب درهم شوند، تاریکی بزرگ تر می شود، چون ابر جلو پرتو آن ها را می گیرد.
در احوال چهار فصل اثر می بخشند زیرا اجسام بزرگ و نورانی اند و چون خورشید با ستاره ای گرم کننده همراه شود، در تابستان گرما سخت تر می شود، زیرا مانند آتشی است که با آتش دیگر می پیوندد و شک نیست که اثر هر دو با هم بیش تر است.
نشانه های راهیابی از طرف خدایند و در تاریکی های خشکی و دریا مایه هدایت اند، چنان چه فرموده «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ». (2)
خدا آن ها را وسیله راندن دیوها ساخته که مردم را از نور ایمان به ظلمت کفر می برند، روایت شده است که سببش آن است که جن، از آسمان خبرگیری می کردند و چون محمّد صلی الله علیه و آله مبعوث شد، آسمان پاسبانی شد و دیوها کمین گرفتند و هر کدام برای گوش گرفتن اخبار آسمان می آمدند، شهابی بر آن ها پرتاب می شد و او
را می سوزاند تا خبر را به زمین نبرد و به مردم برساند و کار پیغمبر صل الله علیه و اله را مخلوط کند و مردم را در صحت خبر آسمانی او در شک اندازد، و این سبب پرش شهاب ها شد، و همین مقصود از قول خدای تعالی است «و جعلناها رجوما للشیاطین»؛ «و آن ها را مایه راندن دیوها ساختیم.» و برخی مردم از چندین راه در این مورد طعن زده اند:
جواب: ما منکر نیستیم که شهاب ها پیش از بعثت پیغمبر صلی الله علیه و آله هم بودند، ولی منافات ندارد که سبب دیگری هم به آن ها افزوده که دفع جن بوده، و روایت است که به زهری گفتند: شهاب در جاهلیّت هم پرتاب می شد؟ گفت: آری، سائل گفت: بگو از قول خدای تعالی وَ أَنَّا کُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَدا؛ (1)«و در [آسمان]برای شنیدن، به کمین می نشستیم، [امّا] اکنون هر که بخواهد به گوش باشد، تیر شهابی در کمین خود می یابد.» گفت: چون پیغمبر صلی الله علیه و آله مبعوث شد سخت تر و بیش تر شدند. و به علاوه امروزه ثابت شده که زیر ماه کره آتشی وجود ندارد، و همه فضا سرد و یکسان است، تا برسد به ماه و بالاتر از آن.
1) جن/ 9
جواب: دوری زمین از آسمان پانصد سال راه است و چه بسا که کلفتی آسمان بسیار نباشد.
بیان کردیم که آسمان جسم، مانع از نفوذ نیست، بلکه فضای ماده است و قابل نفوذ است.
جواب: آن است که زهری به سندی از ابن عباس روایت کرده که گفت در این میانه که رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان جمعی از یارانش نشسته بود، ستاره ای پرتاب شد و درخشید، فرمود: در جاهلیّت برای این پدیده چه می گفتید؟ گفتند: می گفتیم بزرگی زاده یا بزرگی مرده؛ پیغمبر فرمود: این برای مرگ یا زندگی کسی پرتاب نمی شود، ولی چون خدا فرمانی در آسمان صادر کند، حمله عرش تسبیح برآرند و سپس اهل هر آسمانی تسبیح برآرند، تا به این آسمان می رسد و اهل آسمان از حمله عرش گزارش می خواهند که پروردگار شما چه فرموده: و به آن ها گزارش می دهند، و این گزارش آسمان به آسمان می آید تا به این آسمان می رسد، و جن آن را می ربایند و تیر می خورند، اگر همان را بیاورند درست است ولی به آن می افزایند.
جواب: بسا که آتشی از آتش دیگر نیرومندتر است و آن را نابود می سازد.
اگر این تیر پرانی برای نبوت بوده چرا پس از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله به جا مانده است؟ جواب: برای آن که پیغمبر خبر داد که کهانت باطل شده و اگر به جا نمی ماند، کهانت باز می گشت و خبر پیغمبر دروغ می شد.
این شهاب های پران نزدیک زمین پدیدار می شوند که ما حرکت آن ها را به چشم می نگریم، و اگر نزدیک آسمان بود آن را نمی دیدیم، چنان چه حرکات کواکب را نمی بینیم و چون ثابت شود که این شهاب ها نزدیک زمین پدیدار می شوند، چگونه مانع رسیدن دیوها به آسمان هستند؟
جواب: دوری به عقیده ما مانع شنیدن نیست، و شاید خدا می خواهد که چون به همین جا می رسند سخن فرشته ها را بشنوند.
جواب: بسا که خدا به آن ها قدرت شنیدن غیب را از فرشته داده ولی آن ها را از رساندن اسرار مؤمنان به کفار عاجز کرده.
جواب: خدا است که هرچه بخواهد می کند، و هر چه اراده کند حکم می راند، این است مختصری از آن چه مربوط به این باب است. (پایان)
من می گویم: در پاسخ اعتراض سوم درست تر است که گفته شود: روشن است که برای آسمان درهایی است، فرشته ها از آن ها بالا می روند و پیغمبر ما صلی الله علیه و آله و عیسی و ادریس علیهما السلام از آن بالا رفتند، بلکه اجساد انبیاء و اوصیاء دیگر را بنا بر قولی از آن بالا می برند، و در اخبار آمده که جن پیش از عیسی علیه السلام تا زیر عرش بالا می رفتند و پس از بعثت او تا آسمان چهارم بالا می رفتند، و پس از بعثت
پیغمبر صلی الله علیه و آله از رفتن به آسمان به وسیله شهاب ها ممنوع شدند و صعود آن ها یا از درهایشان بوده، یا چون لطیفند در جرم آن ها نفوذ می کردند، و مقصود از فطور که از آسمان ها نفی شده یا این است که شکاف و سوراخی در آن ها دیده شود، یا ویران شوند و اجزائشان بپاشد و اشکالی در آن نیست. (1)
1) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 80
لَوْ كَانَ تَنَقُّلُهَا بِحَالٍ وَاحِدَةٍ لَاخْتَلَطَ نِظَامُهَا وَ بَطَلَتِ الْمَآرِبُ فِيهَا وَ لَسَاغَ لِقَائِلٍ أَنْ يَقُولَ إِنَّ كَيْنُونِيَّتَها عَلَى حَالٍ وَاحِدَةٍ تُوجِبُ عَلَيْهَا الْإِهْمَالَ مِنَ الْجِهَةِ الَّتِي وَصَفْنَا فَفِي اخْتِلَافِ سَيْرِهَا وَ تَصَرُّفِهَا وَ مَا فِي ذَلِكَ مِنَ الْمَآرِبِ وَ الْمَصْلَحَةِ أَبْيَنُ دَلِيلٍ عَلَى الْعَمْدِ وَ التَّدْبِيرِ فِيهَا فَكِّرْ فِي هَذِهِ النُّجُومِ الَّتِي تَظْهَرُ فِي بَعْضِ السَّنَةِ وَ تَحْتَجِبُ فِي بَعْضِهَا كَمِثْلِ ثُرَيَّا وَ الْجَوْزَاءِ وَ الشِّعْرَيَيْنِ وَ سُهَيْلٍ فَإِنَّهَا لَوْ كَانَتْ بِأَسْرِهَا تَظْهَرُ فِي وَقْتٍ وَاحِدٍ لَمْ تَكُنْ لِوَاحِدٍ فِيهَا (1)عَلَى حِيَالِهِ دَلَالاتٌ يَعْرِفُهَا النَّاسُ وَ يَهْتَدُونَ بِهَا لِبَعْضِ أُمُورِهِمْ كَمَعْرِفَتِهِمُ الْآنَ بِمَا يَكُونُ مِنْ طُلُوعِ الثَّوْرِ وَ الْجَوْزَاءِ إِذَا طَلَعَتْ وَ احْتِجَابِهَا إِذَا احْتَجَبَتْ فَصَارَ ظُهُورُ كُلِّ وَاحِدٍ وَ احْتِجَابُهُ فِي وَقْتٍ غَيْرِ الْوَقْتِ الْآخَرِ لِيَنْتَفِعَ النَّاسُ بِمَا يَدُلُّ عَلَيْهِ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا عَلَى حِدَتِهِ وَ كَمَا جُعِلَتِ الثُّرَيَّا وَ أَشْبَاهُهَا تَظْهَرُ حِيناً وَ تَحْجُبُ حِيناً لِضَرْبٍ مِنَ الْمَصْلَحَةِ كَذَلِكَ جُعِلَتْ بَنَاتُ النَّعْشِ ظَاهِرَةً لَا تَغِيبُ لِضَرْبٍ آخَرَ مِنَ الْمَصْلَحَةِ فَإِنَّهَا بِمَنْزِلَةِ الْأَعْلَامِ الَّتِي يَهْتَدِي بِهَا النَّاسُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ لِلطُّرُقِ الْمَجْهُولَةِ وَ ذَلِكَ أَنَّهَا لَا تَغِيبُ وَ لَا تَتَوَارَى فَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْهَا مَتَى أَرَادُوا أَنْ يَهْتَدُوا بِهَا إِلَى حَيْثُ شَاءُوا وَ صَارَ الْأَمْرَانِ جَمِيعاً عَلَى اخْتِلَافِهِمَا مُوَجَّهَيْنِ نَحْوَ الْإِرْبِ وَ الْمَصْلَحَةِ وَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَى عَلَامَاتٌ وَ دَلَالاتٌ عَلَى أَوْقَاتٍ كَثِيرَةٍ مِنَ الْأَعْمَالِ كَالزِّرَاعَةِ وَ الْغِرَاسِ وَ السَّفَرِ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ أَشْيَاءَ مِمَّا يَحْدُثُ فِي الْأَزْمِنَةِ مِنَ الْأَمْطَارِ وَ الرِّيَاحِ وَ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ وَ بِهَا يَهْتَدِي السَّائِرُونَ فِي ظُلْمَةِ اللَّيْلِ لِقَطْعِ الْقِفَارِ الْمُوحِشَةِ وَ اللُّجَجِ الْهَائِلَةِ مَعَ مَا فِي تَرَدُّدِهَا فِي كَبِدِ السَّمَاءِ مُقْبِلَةً وَ مُدْبِرَةً وَ مُشْرِقَةً وَ مُغْرِبَةً مِنَ الْعِبَرِ فَإِنَّهَا تَسِيرُ أَسْرَعَ السَّيْرِ وَ أَحَثَّهُ أَ رَأَيْتَ لَوْ كَانَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ بِالْقُرْبِ مِنَّا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَنَا سُرْعَةُ سَيْرِهَا بِكُنْهِ مَا هِيَ عَلَيْهِ أَ لَمْ تَكُنْ سَتَخْطَفُ الْأَبْصَارَ بِوَهْجِهَا وَ شُعَاعِهَا كَالَّذِي يَحْدُثُ احياناً مِنَ الْبُرُوقِ إِذَا تَوَالَتْ وَ اضْطَرَبَتْ فِي الْجَوِّ وَ كَذَلِكَ أَيْضاً لَوْ أَنَّ أُنَاساً كَانُوا فِي قُبَّةٍ مُكَلَّلَةٍ بِمَصَابِيحَ تَدُورُ حَوْلَهُمْ دَوَرَاناً حَثِيثاً لَحَارَتْ أَبْصَارُهُمْ حَتَّى يَخِرُّوا لِوُجُوهِهِمْ فَانْظُرْ
1) منها(خ)
كَيْفَ قُدِّرَ أَنْ يَكُونَ مَسِيرُهَا فِي الْبُعْدِ الْبَعِيدِ لِكَيْلَا تَضُرَّ فِي الْأَبْصَارِ وَ تُنْكَأَ فِيهَا وَ بِأَسْرَعِ السُّرْعَةِ لِكَيْلَا تَتَخَلَّفَ عَنْ مِقْدَارِ الْحَاجَةِ فِي مَسِيرِهَا وَ جُعِلَ فِيهَا جُزْءٌ يَسِيرٌ مِنَ الضَّوْءِ لِيَسُدَّ مَسَدَّ الْأَضْوَاءِ إِذَا لَمْ يَكُنْ قَمَرٌ وَ يُمْكِنُ فِيهِ الْحَرَكَةُ إِذَا حَدَثَتْ ضَرُورَةٌ كَمَا قَدْ يَحْدُثُ الْحَادِثُ عَلَى الْمَرْءِ فَيَحْتَاجُ إِلَى التَّجَافِي فِي جَوْفِ اللَّيْلِ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ شَيْ ءٌ مِنَ الضَّوْءِ يَهْتَدِي بِهِ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَبْرَحَ مَكَانَهُ فَتَأَمَّلِ اللُّطْفَ وَ الْحِكْمَةَ فِي هَذَا التَّقْدِيرِ حِينَ جُعِلَ لِلظُّلْمَةِ دَوْلَةٌ وَ مُدَّةٌ لِحَاجَةٍ إِلَيْهَا وَ جُعِلَ خِلَالَهَا شَيْ ءٌ مِنَ الضَّوْءِ لِلْمَآرِبِ الَّتِي وَصَفْنَا فَكِّرْ فِي هَذَا الْفَلَكِ بِشَمْسِهِ وَ قَمَرِهِ وَ نُجُومِهِ وَ بُرُوجِهِ تَدُورُ عَلَى الْعَالَمِ فِي هَذَا الدَّوَرَانِ الدَّائِمِ بِهَذَا التَّقْدِيرِ وَ الْوَزْنِ لِمَا فِي اخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ هَذِهِ الْأَزْمَانِ الْأَرْبَعَةِ الْمُتَوَالِيَةِ عَلَى الْأَرْضِ وَ مَا عَلَيْهَا مِنْ أَصْنَافِ الْحَيَوَانِ وَ النَّبَاتِ مِنْ ضُرُوبِ الْمَصْلَحَةِ كَالَّذِي بَيَّنْتُ وَ لَخَّصْتُ لَكَ آنِفاً وَ هَلْ يَخْفَى عَلَى ذِي لُبٍّ أَنَّ هَذَا تَقْدِيرٌ مُقَدَّرٌ وَ صَوَابٌ وَ حِكْمَةٌ مِنْ مُقَدِّرٍ حَكِيمٍ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّ هَذَا شَيْ ءٌ اتَّفَقَ أَنْ يَكُونَ هَكَذَا فَمَا مَنَعَهُ أَنْ يَقُولَ مِثْلَ هَذَا فِي دُولَابٍ تَرَاهُ يَدُورُ وَ يَسْقِي حَدِيقَةً فِيهَا شَجَرٌ وَ نَبَاتٌ فَتَرَى كُلَّ شَيْ ءٍ مِنْ آلَتِهِ مُقَدَّراً بَعْضُهُ يَلْقَى بَعْضاً عَلَى مَا فِيهِ صَلَاحُ تِلْكَ الْحَدِيقَةِ وَ مَا فِيهَا وَ بِمَ كَانَ يُثْبِتُ هَذَا الْقَوْلَ لَوْ قَالَهُ وَ مَا تَرَى النَّاسَ كَانُوا قَائِلِينَ لَهُ لَوْ سَمِعُوهُ مِنْهُ فَيُنْكِرُ أَنْ يَقُولَ فِي دُولَابِ خَشَبٍ (1)مَصْنُوعٍ بِحِيلَةٍ قَصِيرَةٍ لِمَصْلَحَةِ قِطْعَةٍ مِنَ الْأَرْضِ إِنَّهُ كَانَ بِلَا صَانِعٍ وَ مُقَدِّرٍ وَ يَقْدِرُ أَنْ يَقُولَ فِي هَذَا الدُّولَابِ الْأَعْظَمِ الْمَخْلُوقِ بِحِكْمَةٍ يَقْصُرُ عَنْهَا أَذْهَانُ الْبَشَرِ لِصَلَاحِ جَمِيعِ الْأَرْضِ وَ مَا عَلَيْهَا إِنَّهُ شَيْ ءٌ اتَّفَقَ أَنْ يَكُونَ بِلَا صَنْعَةٍ وَ لَا تَقْدِيرٍ لَوِ اعْتَلَّ هَذَا الْفَلَكُ كَمَا تَعْتَلُّ الْآلَاتُ الَّتِي تُتَّخَذُ لِلصِّنَاعَاتِ وَ غَيْرِهَا أَيُّ شَيْ ءٍ كَانَ عِنْدَ النَّاسِ مِنَ الْحِيلَةِ فِي إِصْلَاحِه». (2)
ترجمه:
توحید مفضل: امام صادق علیه السلام فرمود: ای مفضّل بیندیش در ستارگان و
اختلاف حرکاتشان، برخی از مرکز خود جدا نمی شوند و گرد هم می چرخند، و برخی آزادانه در بروج جابجا می شوند و در سیر خود از هم جدا هستند، هر کدام دو گردش مختلف دارند، یکی عمومی به همراه چرخ به سوی مغرب، و دیگری ویژه خود به سوی مشرق، مانند مورچه روی سنگ آسیاب، که سنگ به سوی راست می چرخد و مورچه به سوی چپ می رود و دو حرکت دارند: یکی از خود به سوی پیش و دیگری به ناخواه او است، و سنگ آسیا آن را پس می برد، بپرس از آن ها که می پندارند ستاره ها بیخود و بی سرپرستبه این وضع موجود درآمده اند، چرا همه بر جای خود نیستند و چرا همه جابجا نمی شوند؟ چون سر خود بودن یکی است، و چرا دو حرکت جدا با سنجش و اندازه دارند؟ این خود روشن می کند که روش هر دو دسته به فرمان و تدبیر است نه از روی حکمت و اندازه گیری، نه بیخودی، چنان چه منکرین صانع می پندارند.
و اگر کسی بگوید: چرا برخی ستاره ها، ستاره ثابتند و برخی سیّار، گوئیم اگر همه ثابت بودند، دلالت سیّاره ها از نقل در هر انتقالی وجود نداشت، و نمی شد حوادث جهان را از نقل خورشید و نجوم در منازل خود پیش بینی کرد، و اگر همه سیّاره بودند منزل آن ها شناخته نمی شد و نشانه ای نداشت، زیرا اسیر سیارات و مواقف آن ها به وسیله ستاره های ثابت که بروج را تشکیل می دهند شناخته می شود (که گویند در برج حمل یا ثور است)، چنان چه سیر مسافر در زمین را از منازل ثابت او تشخیص می دهند که به آن ها گذر می کند، و اگر همه جابجا می شدند به یک وضع نظام آن ها مختل می شد، و مقاصدی که از آن ها منظور است نابود می شد، و چه بسا کسی می گفت: این یکنواختی به طوری که ما گفتیم دلیل بی صانع بودن آن ها است، و اختلاف سیر و دگرگونی آن ها و هدف ها که به دست می دهند، دلیلی روشن تر است که تعمّد و تدبیر مدبّر در آن ها حکمفرما است.
بیندیش در این ستاره ها که برخی از سال هویدا می شوند و در برخی نهان می باشند چون ثریا، جوزاء، و دو شعرا، و سهیل که اگر در همه وقت آشکار بودند مردم از آن ها چیزی نمی فهمیدند، و به برخی کارهاشان پی نمی بردند، چنان چه اکنون از طلوع نور و جوزاء می فهمند و از نهان شدن آن ها، و پیدائی و نهانی هر یک، در وقتی جز وقت دیگر برای این است که مردم از هر کدام جداگانه سودی ببرند، و چنان چه نهانی و آشکاری ثریا یک مصلحتی دارند، آشکاری پیوست بنات النعش هم مصلحت دیگری دارد، و آن این است که مردم در خشکی و دریا برای راه های ناشناخته از آن راهیابی می کنند، چون همیشه در دید چشم است و هر وقت بخواهند به هر جا می خواهند، به آن راهنمائی می شوند.
و این هر دو مصلحت جویی و برآوردن نیاز است، با این که دو گونه اند و در آن ها مقاصد دیگری هم هست، و نشانه اوقات بسیاری از کارهای زندگی هستند، مانند زراعت و درختکاری و سفر خشکی و دریا و پدیده شناسی در آینده از باران و باد و گرما و سرما و به وسیله آن مسافران در شب های تاریک و بیابان های هراسناک و دریاها در شب های تار راه نمائی می شوند، با این که در رفت و آمد آن ها در جگرگاه آسمان و طلوع و غروبشان عبرت ها است، زیرا شتابانترین سیر را دارند، و اگر نزدیک بودند، سرعت آن ها و پرتو فروزنده آن ها دیده ما را خیره می کرد و می ربود چنان چه برق های پیاپی و پریشان گاهی دیده می شوند.
و همچنان اگر مردمی زیر گنبدی باشند و زنجیره ای از چراغ ها بر گرد آن ها به تندی بچرخند، چنان دیده هاشان خیره می شوند که روی بر خاک می نهند، بنگر چگونه گردش آن ها را بسیار دور نموده تا به دیده ها زیان نرسانند و آن ها را دردمند کنند، و پر شتابان کرده تا به اندازه نیاز به سیر خود پس نیفتند و اندک پرتوی به آن ستارگان داده تا در شب هایی که ماه نیست، جای گیر پرتو ماه باشند، و بتوان برای
ضرورت در پرتو آن ها شبانه در بیابان ها راه رفت و اگر هیچ روشنی نبود که راهنما باشد، کسی نمی توانست راه را طی کند، بیندیش در این لطف و حکمت که تاریکی را برای نیاز به آن، دولت و مدتی داده و در این میانه کمی روشنی نهاده که برآورنده نیاز باشد، چنان چه شرح دادیم.
بیندیش در این چرخ با خورشید و ماه و ستارگانش و بروجش که در جهان به اندازه و سنجش می چرخد، و این نظام شبانه روز و چهار فصل را پیاپی با انواع جاندار و گیاه طبق مصالح گوناگون پدید می آورد، چنان چه به طور خلاصه برایت بیان کردم، آیا بر خردمندی نهان است که این اندازه گیری های دقیق و درست و با حکمت از مقدّری حکیم است؟ اگر کسی بگوید: این چیزی است که بر حسب تصادف به وجود آمده، باید درباره چرخ آبکشی هم که می گردد و درخت و زراعتی را آب می دهد بگوید به تصادف وجود پیدا کرده و ابزار منظم آن خود به خود پیدا شده. و آیا اگر کسی چنین بگوید مردم به او چه می گویند؟، و بر او انکار می کنند که یک چرخ چوبی که با اندک تدبیری برای اصلاح تکه زمینی است بی صانع و مدبّر باشد، و فرض می شود این چرخ اعظم با حکمتی که وجود دارد و اندیشه از آن عاجز است و همه روی زمین را با آن چه در آن است اصلاح می کند به تصادف پدید شده و صانع و مقدّری نداشته باشد؟، اگر این چرخ معیوب شود چنان چه ابزار صنعت و جز آن معیوب می شوند، چه چاره ای در نزد مردم برای اصلاح آن است؟
«لاتفارق مراکزها»؛ «از مراکز خود جدا نمی شوند» چه بسا مقصود این است که حرکت آن ها مانند سیّارات روشن نیست، یا این که مانند آن ها به هم دور و نزدیک نمی شوند، یا این که از بروج خود به در نمی روند، چون بر حسب اصطلاح نقل کواکب، این است که از برخی به برج دیگر روند، چنان چه مقصود از این که برخی آزادند، همین است یعنی به طور آشکار از برجی به برجی دیگر می روند.
قول امام علیه السلام «اهمال یک معنی دارد» چه بسا مقصود این است که طبیعت یا دهر که منکران خدا آن را مؤثر در پدید شدن اشیاء می دانند، یک امر بی شعور و بی اراده است و ممکن نیست دو معلول مختلف از آن پدید آید، یا منظور این است که عقل حکم می کند که وجود دو امر منظم با حکمت پدیدار نمی گردد، جز از مؤثری حکیم و متوجه به دقائق حکمت، یا این که بی نیازی از علّت و ترجیح بلا مرجح که شما می پندارید در هر دو یکی است پس چرا یکی ثابت است و یکی سیّار و چرا وارونه نیست؟ و معنی اول اظهر است، چنان چه پوشیده نیست.
«دلالت ها باطل می شدند» ظاهر است در این که اوضاع نجومی نشانه حوادث می شوند؛ «در بروج ثابته» به حسب ظاهر دلالت دارد که انتقال بروج به اعتبار برابری با نفس شکل های ستاره های هر برجی است، مانند شکل عقرب و میزان، نه جزئی از فلک که این ستاره ها در آن دیده می شوند ولی ممکن است مقصود بیان حکمت کندی حرکت ستاره ها باشد تا نشانه بودن این اشکال برای بروج درست باشد و لو به این که نزدیک آن ها باشند نه در خود آن ها، ولی بعید است.
«دو شعری» جوهری گفته: شعری ستاره ای است که پس از جوزاء در شدت گرما طلوع می کند و دو تا هستند یکی شعری عبور، که در خود جوزاء است و شعری قمیصاء که در ذراع است، عرب می پندارد هر دو خواهر ستاره سهیل اند. (پایان). (1)
ترجمه:
و از جابر بن عبد الله كه پرسش شد پيغمبر صلی الله علیه و آله از سماء ذات البروج در
1) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 94
پاسخ فرمود: ستاره ها و پرسش شد از اين كه «آنكه نهاده در آسمان ها بروج» فرمود: بروج ستاره ها هستند، گفته شد: بروج مشيده چيست؟ فرمود: كاخها.
ترجمه:
درّ المنثور: از مجاهد در مورد «وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ» آمده که گفت: دارای ستاره ها، در «شاهد و مشهود» گفت شاهد آدمی زاده است و مشهود روز قیامت.
دانشمندان هیئت ابعاد
ابعاد در هیئت جدید، قطر ماه 579 فرسخ و جرمش 1/7 * 1/7 جرم زمین قطر عطارد 805 فرسخ، و جرمش 1/24 زمین، قطر زهره 2016 فرسخ، و جرمش 9/10 جرم زمین، قطر مریخ 1200 فرسخ، و جرمش 1300 برابر زمین، قطر مشتری 11500 فرسخ، و جرمش 1300 برابر زمین، و آن بزرگ ترین سیاره است، قطر زحل 10000 فرسخ، و جرمش 950 برابر زمین، همه این ها تقریبی است، و چون در این حساب ها مسامحه می شود، در تعیین اندازه اختلاف بسیار است، و شماره های دیگری هم جز آن چه بیان شد گفته اند.- را چنین گفته اند: دوری سطح زیرین فلک قمر از مرکز عالم 41936 فرسخ، دوری سطح زیرینش که چسبیده به سطح زیرین فلک عطارد است به گمان آن ها 85703 فرسخ، دوری سطح زیرین فلک زهره 275380 فرسخ، دوری سطح زیرین فلک خورشید، 40934+ 18 فرسخ، و دوری سطح زیرین فلک مریخ 1027934 فرسخ، و دوری سطح زیرین فلک مشتری 4770672 فرسخ، و دوری سطح
1) الدر المنثور، ج 6، ص 331
زیرین فلک زحل 23991215 فرسخ و دوری سطح زیرین فلک ثوابت 33509188 فرسخ، و دوری سطح زیرین فلک اعلی 33524609 فرسخ، و دوری سطح زیرین آن را جز خدا تبارک و تعالی و کسی که به او وحی کند نمی داند.
گفته اند: قطر ماه 731 فرسخ است و جرمش 1/7 * 1/6 از جرم زمین، و گفته اند: 1/39 آن است، قطر عطارد 109 فرسخ، و جرمش 1/12769 جرم زمین، قطر زهره 965 فرسخ و جرمش 1/3 * 1/9 جرم زمین، و گفته اند: 1/37 جرم زمین است، قطر خورشید 17538 فرسخ و جرمش 328 برابر جرم زمین، و گفته شده 166 برابر، قطر مریخ 3795 فرسخ، و جرمش 3 برابر جرم زمین، و گفته شده 11/2 آن است، قطر مشتری 14596 فرسخ، و جرمش 188 برابر زمین، و گفته شده 821/4 آن است، قطر زحل 14435 فرسخ، و جرمش 182 برابر زمین و گفته شده 77 برابر.
ستاره های رصد نشده را جز خدای تعالی و حججش نمی دانند و آن چه رصد شدند 1022 ستاره است، که بزرگ ترشان را «نود و هشت و یک ششم» برابر زمین دانسته اند و خردتر را 23 برابر زمین و آن ها را شش پایه نمودند که هر پایه یک ششم قطر از پایه بالا کم تر است، در پایه نخست بزرگ تر 15 ستاره دارد، دوم 45، و سوم 208 و چهارم 474، و پنجم 217، و ششم 49، و 14 ستاره هم درون پایه اند، نه کم نور به نام تیره، و پنج ابری که گویا تکه ابرند، و بسا سه تا بر آن ها افزوده شود به نام «صفیره».
سپس صورت هایی برای شناساندن ستارگان توهم کرده اند، که این ستارگان در میان آنند یا بر خطوط تصویری آن یا نزدیک به آن، و آن ها 48 صورتند، 21 در شمال، 12 بر منطقه که صورت های بروج مشهوره اند (حمل و ثور- تا آخر- و 15 در جنوب، این است آن چه گفته اند و از قواعد خود درآورده اند، و خدای تعالی حقائق امور را می داند.
و برخی از آن ها گفته اند: تا کسی بگوید 1، سطح زیرین فلک أعظم 1732
فرسخ طی می کند، پس خدا می داند که سطح زبرینش چه اندازه طی می کند، این شتابانترین حرکات است، و از مشرق به سوی مغرب است، و در یک شبانه روز تقریباً یک دور می گردد، و دو قطبش را دو قطب جهان می نامند و منطقه اش را معدّل النهار که جهان را به دو نیمه شمالی و جنوبی تقسیم می کند.
و دائره های کوچک و برابر که از هر نقطه در دو سویش رسم می شود، مدارات یومیه نام دارند، و حرکات دیگر ستارگان، همه از مغرب به سوی مشرق اند، که مخصوص به ستاره هایند و به ترتیب بروج (از حمل به ثور و از آن به جوزا- تا آخر-) و کندتر از همه حرکت فلک ثوابت است که ممثّل همه افلاک به همراه آن اند و در هر 25200 سال یک چرخ می زند، و در هر سال ده فرسخ و تا 50 سال حرکت آن ها احساس نمی شود و واقف به نظر می آیند، و دو قطبش را دو قطب بروج می خوانند و منطقه اش، منطقه البروج که معدل النهار را در دو نقطه اعتدال بهاری و پائیزی قطع می کند و دورترین اجزائش را به آن نقطه، انقلاب تابستانی و زمستانی می گویند و نهایت این دوری منطقه البروج را از معدل، میل کلی گفته اند و طبق رصد نو 23 درجه و 30 دقیقه است، و با این چهار نقطه (2 اعتدال و 2 انقلاب) منطقه البروج چهار بخش می شود که خورشید در هر فصلی یکی از آن ها را طی می کند.
و مدارات خرد موازی دارد، مانند دائره معدل که آن ها را مدارات عرض می خوانند، و در هر بخشی از این چهار بخش دو نقطه فرض شده که آن را به سه بخش برابر می کنند و 12 برج پدید می گردد، که حمل و ثور و جوزاء بهاری باشند، و سرطان و اسد و سنبله تابستانی، و میزان و عقرب و قوس پائیزی، و جدی و دلو و عقرب زمستانی و با حرکت خاصه خورشید در این بروج چهار فصل هر سال پدید می آیند.
و ماه در هر «بیست و هفت روز و یک سوم» تقریباً همه این بروج را می چرخد
و عطارد و زهره تقریباً در یک سال، و مریخ در یک سال و ده ماه و 21 روز و 22 ساعت و 50 دقیقه، و مشتری در 11 سال و 2 ماه و 13 روز و 11 ساعت و نه دقیقه و محقق طوسی رحمةالله گفته در 12 سال تقریباً، و زحل در 30 سال؛ به خورشید و ماه نیران می گویند، و به زحل و مشتری علویان، و به عطارد و زهره، سفلیّان، مشتری و زهره را دو سعد می خوانند، و زحل و مریخ را دو نحس می گویند.
سپس حکماء قدیم گفته اند: هر کدام از افلاک سبعه سیّاره افلاک در درون خود جدا از آن فلک کلّ، جزء دارند، با حرکتی جز حرکت آن برای این که حرکت این کواکب گاهی بسیار تند است و گاهی کند و گاهی میانه و گاهی راستا و گاهی متوقّف و گاهی در برگشت، بعضی دور نقطه ای جز مرکز زمین حرکت متشابه دارند، یعنی در ازمنه برابر، زاویه های برابر و کمانه های برابر طی می کنند، و گاهی به آن نزدیک اند و گاهی دور و اختلافات دیگر هم دارند که باید ناشی از تعدد افلاک آن ها باشد، برای فلک خورشید یک فلک جزء گرد زمین ثابت کرده اند که مرکزی بیرون از مرکز عالم دارد و به سوی فلک کلی میل دارد که سطح بالایش با سطح فلک کلی در یک نقطه به نام اوج چسبیده است و سطح زیرینش با سطح زیرین فلک کلی در یک نقطه به نام حضیض چسبیده است و به این سبب از فلک کلی دو تکه هلالی جدا می شوند که نهایت کلفتی آن دو، برابر فاصله دو مرکز است و یکی حاوی فلک خارج مرکز است و دیگری درون آن است و محوی حاوی از سمت اوج نازک است و از سمت حضیض کلفت و محوی برعکس و هر دو را متمم می خوانند و جرم خورشید، در کلفتی خارج مرکز در نیمه میان دو قطب جایگیر است و چسبیده به دو سطح آن در دو نقطه زیر و بالا است.
و افلاک کواکب علویه و زهره همه به همین صورت اند، جز این که تداویری دارند که در خارج مرکز آن ها قرار دارد مانند همان خارج مرکز خورشید و در دو نقطه
با فلک خود به هم چسبیده اند، و فلک قمر هم، چنین است جز این که او را فلک دیگری است که مرکزش مرکز عالم است و محیط به همه افلاک دیگر است به نام جوزهر و اما عطارد مرکز فلک خارج مرکزش، جز مرکز عالم است و آن را مدیر می خوانند و آن در کلفتی فلک کل آن است که مرکزش مرکز عالم است و او را دو خارج مرکز باشد، و دو اوج و دو حضیض و چهار متمم دارد؛ افلاک کلی را ممثل می خوانند که با منطقه البروج هم مرکز و هم حرکت و هم منطقه و هم قطب اند، و خارج مرکزها را جز مدیر عطارد، همه حامل می نامند، و دورترین بعد تدویرها را ذروه می نامند، و نزدیک تر را حضیض می گویند.
این است آن چه قدماء در این جا گفته اند، ولی متأخرین افلاک جزئیه دیگری قائلند، برای حل مشکلات این فن که ما آن ها را ذکر نکردیم و متعرض جهات حرکات این افلاک و اندازه آن ها و قطب ها و دوائر آن ها و هم منطقه های آن ها که در کتب أهل هیئت مذکور است نشدیم، چون مناسب این کتاب نیست، و هر آن چه گفته اند بر پایه توهمات و خیالات، برای درست کردن حرکات کواکب است، و در بسیاری از آن ها هم باز سرگردان مانده اند و حقیقت آن ها را جز آفریننده آن ها و کسانی که خدا علمش را به آن ها داده از انبیاء و اوصیاء علیهم السلام نمی دانند. (1)
برای دیگر کاربردها، ستاره (ابهام زدایی) را ببینید
سِتاره گوی آسمانی درخشان و بسیار داغی از پلاسماست که انسجام خود را با نیروی گرانش خود حفظ می کند. نزدیک ترین ستاره به زمین خورشید و پس از آن پروکسیما قنطورس است. ستارگان قابل دیدن در شب از روی زمین، بهدلیل فاصلهٔ بسیار دورشان به شکل نقاطی ثابت (گاهی زن) و روشن دیده می شوند. در
1) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 103
طول تاریخ، گروه های ستاره های برجسته تر، به نام صورت ها و صورت واره های فلکی، گروه بندی شده و روشن ترین ستارگان نیز نام گذاری شده اند. کاتالوگ هایی از ستارگان توسط اخترشناسان گردآوری شده است که ستارگان شناخته شده را مشخص می کند و نام های استانداردی برای ستارگان پیشنهاد می کنند. هرچند که بیش تر ستارگان جهان از جمله تمامی ستارگان خارج از کهکشان راه شیری با چشم غیر مسلح از روی زمین قابل دیده شدن نیستند. در حقیقت بیش تر آن ها حتی از دید قویترین تلسکوپها نیز پنهان می مانند.
تصویربرداری رنگ کاذب از خورشید، یه ستاره نوع جی رشته اصلی و نزدیک ترین ستاره به زمین است.
یک ستاره حداقل در بخشی از عمر خود، به دلیل همجوشی گرماهسته ای هیدروژن به هلیم در مرکز آن، می درخشد. انرژی ایجاد شده از بخش درونی ستاره می گذرد و به فضای بیرونی اطراف تابیده می شود. وقتی ذخیره هیدروژن در هسته یک ستاره رو به اتمام می رود، تقریباً تمام عناصر طبیعی سنگین تر از هلیم از طریق سنتز هسته ای، یا در برخی از ستارگان از طریق سنتز هسته ای ابرنواختری در هنگام انفجار آن ها پدید می آیند. ستاره در اواخر دوران عمر خود ممکن است شامل ماده تباهیده نیز باشد. اخترشناسان با بررسی حرکت ستاره ها در فضا، درخشندگی آن ها و طیف سنجی نجومی می توانند جرم، سن، فلزیگی (ترکیب شیمیایی ستاره) و سایر ویژگی های ستاره ها را به دست آورند. جرم کلی یک ستاره تعیین کننده مراحل تکامل و سرنوشت نهایی آن است. سایر مشخصات یک ستاره مانند قطر و دما در طول عمر ستاره متغیر هستند. با استفاده از نموداری به نام نمودار هرتسپرونگ-راسل دمای بسیاری از ستارگان را نسبت به روشنایی آن ها نمایش می دهد که از طریق آن می توان وضعیت تکامل و سن ستاره را تعیین نمود.
عمر یک ستاره از رمبش گرانشی یک سحابی گازی آغاز می شود که عمدتاً شامل هیدروژن به همراه هلیم و کمی از عناصر دیگر است. وقتی که چگالی هسته ستاره به اندازه کافی می رسد، هیدروژن در فرایندی پایدار توسط همجوشی هسته ای به هلیم تبدیل شده و انرژی فراوانی آزاد می شود. Bahcall, John N. (June 29, 2000). "How the Sun Shines». Nobel Foundation. Retrieved(1)
سایر قسمت های داخلی ستاره این انرژی را از طریق فرایندهای تابش و همرفت به بیرون انتقال می دهند. فشار داخلی ستاره از فروریختن آن براثر نیروی گرانشی خودش جلوگیری می کند. وقتی که سوخت هیدروژن ستاره به پایان می رسد، اگر جرم ستاره حداقل 0٫4 بار از خورشید بزرگ تر باشد، منبسط شده و تبدیل به غول سرخ می گردد. Richmond, Michael. "Late stages of evolution for(2)
پس از آن ستاره به مرحله تباهیدگی رسیده و بخشی از جرم خود را در فضا دفع می کند که بعدها در تشکیل ستارگان نسل جدیدتر با عناصر سنگین تر به کار می رود و هسته ستاره هم به بقایای ستاره ای تبدیل می شود که ممکن است کوتوله سفید، ستاره نوترونی یا در صورت کافی بودن جرم سیاهچاله باشد.
ستارگان دوتایی یا چندتایی شامل دو یا چند ستاره کوچک می شود که در میدان گرانش یکدیگر اسیر هستند و معمولاً در مدارهای پایداری به دور یکدیگر می گردند. وقتی دو ستاره خیلی به هم نزدیک باشند، برهمکنش گرانشی میان آن ها بر تکامل آن ها تأثیر می گذارد. ستارگان می توانند بخشی از ساختارهای بزرگ مثل خوشه های ستاره ای یا کهکشان ها باشند.
مردم از دوران باستان الگوهایی در ستارگان می دیدند. این تصویر مربوط به سال
1690 از صورت فلکی شیر است که توسط یوهانس هولیوس کشیده شده است.
از نظر تاریخی ستارگان برای تمدن های مختلف در سراسر تاریخ اهمیت داشته اند. گاهی ستارگان بخشی از آیین های مذهبی بوده اند و برای ناوبری فلکی و جهت یابی از آن ها استفاده می شده است. بسیاری از ستاره شناسان باستان بر این باور بودند که ستارگان به طور دائمی به کره آسمانی دوخته شده اند و هرگز تغییر نمی کنند. ستاره شناسان بر مبنای قراردادهایی ستارگان را در قالب صور فلکی دسته بندی می کردند و از آن ها برای ردیابی مسیر حرکت سیارات و موقعیت خورشید استفاده می کردند. از حرکت خورشید نسبت به ستارگان پس زمینه و افق در ساختن گاه شمار استفاده شد که در قاعده مند کردن فعالیت های کشاورزی به کار می رفت. گاه شمار میلادی که امروزه در بسیاری از نقاط دنیا مورد استفاده قرار می گیرد، یک گاه شمار خورشیدی بر اساس زاویه محور چرخشی زمین نسبت به ستاره محلی اش خورشید است.
قدیمی ترین نقشه آسمان که تاریخ دقیقی دارد، حاصل تلاش های اخترشناسی مصر باستان در سال 1548 پیش از میلاد است. قدیمی ترین کاتالوگ ستارگان کشف شده توسط اخترشناسان بابلی بین النهرین در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد در دوره کاسی ها گردآوری شده است (1531 –1155 پیش از میلاد).
نام گذاری
بر اساس سنت باستانی ستارگان هر کدام در یک صورت فلکی که مجموعه ای بصری از ستارگان است قرار می گیرند و ستارگان پرنورتر یا ویژه، نام یا عنوان خاصی داشتند که گاه نسبت آن ها را با صورت فلکی شان معین می کند (مانندستارهٔ قلب العقرب در صورت فلکی عقرب).
در سال 1603 میلادی ستاره شناس آلمانی یوهان بایر 16 نقشهٔ صورت های فلکی را ترسیم کرد و به هریک از ستارگان یکی از حروف الفبای یونانی را اختصاص داد، به این ترتیب که نخستین حرف الفبا ویژه روشن ترین ستاره آن صورت باشد و به همین ترتیب از حرفی به حرف دیگر برسد و اگر شمارهٔ ستارگان صورتی از عدد 24 شمارهٔ حروف الفبای یونانی تجاوز کرده، باقی ستارگان را با حروف الفبای لاتینی نمایانده است.
پس از آن که با اکتشاف دوربین های بزرگ شمارهٔ ستارگان هر صورت فلکی رو به فزونی گذاشته، اخترشناسان از نشانه های دیگری، ازجمله اعداد، برای شناساندن بازمانده ستارگان هر صورت استفاده کردند. نخستین کسی که چنین کرد ستاره شناس انگلیسی جان فلمستید بود. وی در جدول مشهور ستارگان خویش که چاپ آن در 1725 م پایان پذیرفت، نزدیک به سه هزار ستاره را با تعیین طول و عرض آن ها آورده است. امروزه هر زمان از جدول او انتخابی شود، ستاره مورد نظر را با عدد آن جدول می نمایند و پیش از آن حرف Fl را که اشاره به نام فلمستید است قرار می دهند.
درخشندگی
عکس
عکس
337.jpg
قدر ظاهری
از زمان باستان ستارگان بر اساس درخشندگی ظاهری تقسیم می شده اند. چشم ظاهری حدود 6000 ستاره را می تواند مشاهده کند. از نظر روشنایی [قدر] ظاهری رتبه بندی [قدر] ستارگان چنین است:
قدر اول: 20 ستاره روشن تر
قدر دوم: حدود 50 ستاره
قدر سوم: حدود 200 ستاره معرفی شده اند
قدر چهارم: تنها حدود 470 ستاره به طور ویژه معرفی شده اند
قدر پنجم: تنها حدود 220 ستاره به طور ویژه معرفی شده اند
قدر ششم: تنها حدود 50 ستاره به طور ویژه معرفی شده اند
انرژی
انرژی ستارگان ناشی از واکنش های هسته ای است. ماده اصلی تشکیل دهنده ستارگان رشته اصلی، هیدروژن است. هیدروژن موجود در ستارگان طی فرایند همجوشی هسته ای به هلیوم تبدیل می شود و در حین این واکنش گرما و نور بسیار زیادی تابش می یابد.
تکامل ستارگان
به طور کلی چرخهٔ تبدیل مواد بینِ ستاره ای به ستاره ها که در نتیجهٔ این چرخه واکنش های هسته ای با عناصر سنگین غنی می شود و سپس به صورت باد ستاره ای یا سحابی سیاره ای یا اَبَرنواختر به فضای میان ستاره ای بازمی گردد را اخترش astration می گویند.
زایش ستارگان
تولد ستارگان در ناحیه هایی از فضا که نام سحابی دارند صورت می گیرد بدین صورت که ملکول های هیدروژن که در ناحیه های بزرگی از فضا پراکنده هستند آرام آرام به هم نزدیک می شوند و زمانی که ستاره به تعادل هیدرودینامیکی برسد پیش ستاره و زمانی که بتواند همجوشی هسته ای انجام دهد تا انرژی خود را آزاد کند یک ستارهٔ رشته اصلی به شمار می آید. حداقل جرم ستاره برای سوزاندن هیدروژن 0٫1 جرم خورشید، سوزاندن هلیوم 0٫4 جرم خورشید، سوزاندن کربن 5 برابر جرم خورشید و سوزاندن نئون نیاز به جرمی برابر 8 جرم خورشید دارد.
عمر ستارگان
هر ستاره دارای دوره عمر می باشد که بسته به نوع ستاره متفاوت است. ستارگان حجیم با نور بیش تر و حرارت زیاد عمر کوتاهتری نسبت به ستارگان کم نور و کوچک دارند. پایان عمر هر ستاره بستگی به میزان ذخیره هیدروژن در آن دارد. زمانی که هیدروژن درون ستاره ای پایان یابد هلیوم تبدیل به سوخت اصلی می شود و می سوزد. سوختن هلیوم سبب ایجاد گرمای بسیار زیادی می شود که تا آن زمان در ستاره پیش نیامده بوده است (این مراحل تا سوزاندن سیلیسیم پیش می رود زیرا تولید آهن که از همجوشی سیلیسیم به وجود می آید فرایندی گرماگیر و نه گرماده است) این گرمای زیاد سبب انبساط ستاره می شود و حجم آن را چند برابر می کند. مثلاً اگر زمانی خورشید شروع به سوزاندن هلیوم کند آنقدر انبساط می یابد که زمین در حجم زیاد آن محو می شود. این انبساط تا سر حد مریخ ادامه پیدا کرده و سپس متوقّف می شود. مرحلهٔ بعدی بستگی به نوع ستاره دارد. ستارگان عظیم پس از این مرحله آنقدر انبساط یافته اند که دیگر نمی تواند جاذبه ای روی سطوح بیرونی خود داشته باشند. پس از آن این ستارگان منفجر شده و تبدیل به نواختر می گردند. هرچه ستاره بزرگ تر باشد میزان نواختر بزرگ تر خواهد بود. غول ها تبدیل به ابرنواختر می گردند. پس از آن این ستاره ها بسته به نوع نواختر ادامه عمر می دهند. نواخترهای معمولی تبدیل به کوتوله شده و عمری طولانی را آغاز می کنند، اما ابرنواخترها در خود فرو می ریزند و بسته به جرم هسته آن ها ستارگان بسیار کوچکی و چگالی به نام ستارگان نوترونی به وجود می آورند. این ستارگان عمر طولانی دیگری در پیش خواهند داشت. بعد از آن کوتوله ها یا کوتوله های سفید تبدیل به کوتوله سیاه شده و تا آخر جهان زندگی خواهند کرد. اگر جرم آن بسیار زیادتر از این موارد باشد تبدیل به سیاهچاله می شود.
عکس
ستاره متغیر
تعادل ستاره زمانی به دست می آید که دو نیروی همجوشی (رو به بیرون) و گرانش (رو به درون) با هم برابر باشند اما هنگامی که یک ستاره به اواخر عمر خود می رسد و همجوشی آن دچار تغییراتی می شود روندی پیش می آید که گاهی همجوشی نیروی بیش تری وارد می کند و ستاره بزرگ و پرنور می شود و گاهی گرانش غلبه کرده و ستاره کوچک و کم نور می شود به این ستارگان ستارگان متغیر می گویند که آن ها دارای انواع زیادی هستند مانند متغیر دلتا قیفاووسی، متغیر دلتا سپری، متغیر آرآر شلیاقی، متغیر متغیر میرا و متغیر نامنظم
رده بندی ستارگان
عکس
عکس
ستارگان بر اساس رنگ (که ناشی از دمای سطحی است) به دسته های O ،B ،A ،F ،G ،K ،M تقسیم می شوند.
تجمع ستارگان
به گروهی از ستارگان که با نیروی گرانش به هم پیوستگی داشته باشند خوشه ستاره ای می گویند که در دو دسته خوشه ستاره ای باز و خوشه ستاره ای کروی تقسیم می شوند. خوشه های ستاره ای کروی در مرکز کهکشان ها یافت می شوند و معمولاً عمر بسیار بیش تری دارند، اما اگر فقط دو ستاره در کنار هم باشند به آن ستاره دوتایی گفته می شود.
نظر پیشینیان
ابن سینا ستاره را چنین تعریف می کند: جسمی است بسیط، کروی که جایگاه طبیعی آن در فلک است. روشنی می بخشد و قابل کون و فساد نیست. بر فراز مرکز، بی آنکه بر آن احاطه داشته باشد در حرکت است.
ستاره ها و سوخت جریان در مرکز کهکشان راه شیری
یک جریان خروجی بسیار بزرگ از ذرات شارژ شده که به شکل یک آبفشان است، در مرکز کهکشان راه شیری کشف گردید. این جریان خروجی به کشیدگی
و درازای 50٬000 سال نوری از صفحه کهکشانی است. محققین بر این باورند که سوخت و انرژِی این جریان شدید ذرات، از شکل گیری ستاره ها تأمین می شود.
نکته
چرا ستاره ها چشمک می زنند؟
به غیر از خورشی دیگر ستارگانی که در آسمان می بینیم، در فاصله بسیار دوری از ما قرار گرفته اند، به طوری که حتی از پشت تلسکوپ تنها به شکل نقطه ای نورانی به نظر می رسند، زمانی که به یک ستاره نگاه می کنیم، آشفتگی های موجود در جو زمین باعث می شود نوری که از آن ستاره ب چشم ما می رسد در جهات مختلف دچار شکست شود. در نتیجه ستاره از نظر ما چشمک می زند.
ستاره های دوتایی ممکن است نامرئی باشند.
در برخی حالات، ستاره دو سامانه ستارگان دو تایی کوتوله قهوه ای کم نور یا ستاره ای نوترون است که شناسایی آن تنها از طریق اثرات گرانشی که روی ستاره همدم خود می گذارد، امکان پذیر است.
آیا میدانید تعداد کل ستاره های آسمان چقدر است؟
آیا تا به حال به این فکر کرده اید که تعداد کل ستاره های آسمان چقدر است؟ پیدا کردن جواب دقیق این سؤال کار آسانی نیست اما در ادامه این مطلب می توانید جواب سؤالتان را با تخمین ستاره شناسان دریافت کنید.
تعداد کل ستاره های آسمان چقدر است؟
هنگامی که سؤال «چند ستاره در جهان وجود دارد؟» را از خود می پرسیم، مهم است که دنیا را به عنوان یک کل از دنیایی که می توان دید تمیز دهیم؛ چرا که
جهان 13.8 میلیارد سال پیش متولد شده است، و ما تنها قادر به مشاهده اشیایی با فواصل خاصی تا زمین هستیم.
نورهای اجسام با فواصل طولانی تر هنوز زمان کافی برای رسیدن به ما را نداشته اند و برای پاسخ این سؤال که «چند ستاره در آن جا وجود دارد» مجبور به محدود کردن این مبحث به آن چه که انسان قادر به مشاهده آن است، هستیم؛ پس این بخش از سرگرمی نمناک را حتماً بخوانید تا پاسخ سؤال را دقیق تر بدانید.
ستاره شناسان تخمین زده اند که جهان قابل مشاهده بیش از 100 میلیارد کهشان دارد. کهکشان راه شیری ما نیز دارای 300 میلیارد ستاره است. این کهکشان بزرگ درمقایسه با کهکشان های فراوان اما کوتوله و کم نور که از نابودی کهکشان های غول پیکر تشکیل شده اند که می تواند 20 برابر بزرگ تر باشد. با اندازه گیری تعداد و درخشندگی کهکشان هایقابل مشاهده اختر شناسان میزان تمام ستارگان قابل مشاهده را حدود 70 میلیارد ترلیون برآورد کرده اند.
با این حال این برآوردها بسته به حساسیت تلسکوپ های امروزی، متغیر است. تخمین هایی که اخیرا صورت گرفته تعداد کهکشان های قابل مشاهده را به دو تریلیون افزایش داده است. اگرچه اغلب این کهکشان ها، کهکشان های کوچک با ستاره های کم نور هستند.
اگر کهکشان معمولی 100 میلیارد ستاره داشته باشد، بنابراین در جهان قابل مشاهده (23^10×2) ستاره وجود دارد که 3 برابر بیش تر از تخمین های قبلی است، اما حتی این نیز احتمالاً دست کم گرفتن تعداد ستارگان است زیرا تلسکوپ های حساس به نشان دادن کهکشان و ستاره های کم نور بیش تر، ادامه می دهند.
تعداد ستارگان عالم چقدر است؟
چند ستاره در آسمان شب می درخشد؟
تعداد ستاره هایی که در آسمان شب مشاهده می شود بسته به چند متغیر از جمله آلودگی، نور و دید شما متغیر است. در شهرهای بزرگ و پرنور ما تنها قادر به مشاهده پرنورترین ستارگان هستیم، اما این بدان معنا نیست که هیچ چیز را هم نمی توان دید، اما در یک آسمان تمیز و تاریک می توان با چشم غیر مسلح هزاران ستاره را در آسمان شب مشاهده کرد.
اگر تمام ستارگان قابل مشاهده را در یک لیست فهرست بندی کنیم تا عدد 6.5 میلیون پایین بیاوریم، بنابراین برای این که کم نور ترین ستاره را بتوانیم ببینیم کل آسمان 9000 ستاره دارد و از آن جا که ما تنها می توانیم نیمی از آسمان را ببینیم این به معنی این است که 4500 ستاره در آسمان شب قابل رؤیت است. (1)
حدیث بحار الأنوار (2)
«الْعِلَلُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ النَّضْرِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ جَرِيرٍ عَنِ الضَّحَّاكِ بْنِ مُزَاحِمٍ قَالَ سُئِلَ عَلِيٌّ علیه السلام عَنِ الطَّارِقِ قَالَ هُوَ أَحْسَنُ نَجْمٍ فِي السَّمَاءِ وَ لَيْسَ يَعْرِفُهُ النَّاسُ وَ إِنَّمَا سُمِّيَ الطَّارِقَ لِأَنَّهُ يَطْرُقُ نُورُهُ سَمَاءً سَمَاءً إِلَى سَبْعِ سَمَاوَاتٍ ثُمَّ يَطْرُقُ رَاجِعاً حَتَّى يَرْجِعَ إِلَى مَكَانِهِ». (3)
ترجمه:
در علل به سندش از ضحاك بن مزاحم كه سؤال شد از على علیه السلام از طارق؟
فرمود: زيباترين اختر آسمان ست و مردمش نشناسند، و همانا طارقش نامند چون نورش از آسمانى به آسمانى برود تا هفت آسمان و سپس برگردد تا به جاى خود رسد. (1)
ستاره طارق چیست؟
آیا ستاره طارق یکی از پنج صیحه یا ندای ذکر شده در آخرالزّمان است؟
ظهور ستاره طارق بر چه دلالت دارد و چه تأثیراتی دارد؟
آیا طارق پیش از این نیز ظاهر شده است؟
هنگام طلوع ستاره طارق چه کار باید کرد؟
آیا می توان تاریخ ظهور طارق را با توجّه به پیشرفت های علمی و فضایی پیش گویی کرد؟
در احادیث و روایات عصر ظهور، دیده شدن ستاره ای دنباله دار در آسمان، مکرّر ذکر شده است. ظهور این ستاره دنباله دار در ادیان دیگر نیز آمده و نشانه ای برای آخرالزّمان است.
در روایات اسلامی نیز چندین بار از این ستاره دنباله دار سخن به میان آمده و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز مفصّل درباره آن در حدیثی طولانی و وصفیاتی را نموده اند که نشان می دهد موضوع از اهمّیتی خاص برخوردار است.
از نعیم بن حماد در کتاب «الفتن» آمده است:
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هرگاه در ماه رمضان صدای صیحه بلند شد پس در شوّال جنگ آغاز می گردد.» گفتیم: ای رسول خدا، صدای بلند چیست؟ فرمود: «صدای شدید فرو افتادن چیزی است در ماه رمضان، در شب جمعه ای، در سالی
1) آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 2، ص 85
پر از زلزله ها که خوابیده را بیدار می کند، ایستاده را می نشاند و دختران جوان را از سراپرده هایشان بیرون می آورد.
بنابراین، هرگاه نماز صبح روز جمعه را خواندید، داخل خانه هایتان شوید، درها و روزنه ها را ببندید، خود را بپوشانید و گوش هایتان را بگیرید. هرگاه آن بانگ بلند را احساس کردید، برای خدا به سجده در افتید و بگویید: «سُبحان القدّوس، سُبحان القدّوس، ربّنا القدّوس»؛ زیرا هر کس چنین کند، نجات می یابد و هر کس چنین نکند، نابود می شود.
(این روایت از ابن مسعود هم نقل شده است).
در روایتی دیگر از امام باقر علیه السلام آمده است:
«هرگاه عبّاسی به خراسان رسد، ستاره دنباله دار در مشرق طلوع می کند. نخستین بار که طلوع کرد، برای نابودی قوم نوح بود، هنگامی که خدا غرقشان کرد.[دومین بار] در زمان ابراهیم علیه السلام، آن گاه که او را در آتش افکندند و زمانی که خداوند فرعون و همراهانش را نابود ساخت و [سومین بار] هنگامی که یحیی پسر زکریّا کشته شد، طلوع کرد. پس هرگاه آن را دیدید، از شرّ فتنه ها به خدا پناه برید. طلوع این ستاره پس از گرفتن خورشید و ماه خواهد بود، سپس [بنی عبّاس] درنگ نمی کنند (دوام نمی آورند) [جز زمانی کوتاه]، تا آن که اَبْقَع در مصر آشکار شود.
در روایتی دیگر آمده است:
از علایم نزدیکی ظهور:... طلوع ستاره ای درخشان در سمت مشرق است که همچون ماه می درخشد، سپس دو جانب آن خم گردد به طوری که گویی دو جانب آن می خواهند به همدیگر متّصل شوند. [سپس] پدید آمدن سرخی در آسمان [است] که در فضا پراکنده گردد.
ابو امامه نیز نقل کرده است:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:»... هرگاه شب نیمه رمضان شب جمعه باشد، از آسمان صدایی خواهد بود که بر اثر آن هفتاد هزار نفر بیهوش، هفتاد هزار نفر گنگ و هفتاد هزار دوشیزه، پرده هاشان شکافته می شود!» گفتند: ای رسول خدا، پس چه کسی سالم می ماند؟ فرمود: «کسی که در خانه اش بماند و به سجده پناه بَرَد و بلند تکبیر بگوید.»
گفتنی است، حادثه یادشده، در روز جمعه نیمه رمضان سال پیش از ظهور، تقریباً هنگام طلوع خورشید یا کمی پس از آن، به وقت عربستان سعودی، رخ می دهد. البته چنین به نظر می رسد، اقدامات احتیاطی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به آن ها اشاره فرموده است، بیش تر متوجّه مردم مشرق زمین، خصوصاً ساکنان «خاورمیانه»، می شود.
شیخ مفید رحمةالله آورده است:
هرگاه ستاره ای سرخ را دیدی که آن را نمی شناسی و در مسیرحرکت ستارگان قرار ندارد و در آسمان از جایی به جایی دیگر می رود و مانند ستون است، در حالی که ستون نیست، پس بی گمان، چنین چیزی نشانه جنگ، بلا، کشته شدن بزرگان، زیاد شدن شرور و اندوه ها و آشوب در میان مردم است.
امام باقر علیه السلام فرمود:
«پیش از این امر (ظهور قائم)، گرفتن ماه پنج روز مانده به پایان ماه رمضان و گرفتن خورشید در پانزدهمین روز آن رخ خواهد داد و در این هنگام، محاسبه منجّمان به هم می خورد.»
در خبری دیگر از کعب الاحبار، می خوانیم:
نابودی بنی عبّاس هنگام آشکارشدن ستاره ای در دل آسمان و صدای شدید فرو افتادن چیزی از آسمان و شکافته شدنی است. همه این ها در ماه رمضان
خواهد بود. سرخی میان پنجم تا بیستم رمضان است و صدای شدید فرو افتادن چیزی از آسمان در نیمه تا بیستم ماه می باشد و شکافته شدن از بیستم تا بیست و چهارم خواهد بود و ستاره ای دیده می شود که مانند ماه نورافشانی می کند و سپس چونان مار در هم می پیچد تا جایی که نزدیک است دو سر آن به هم برسند و دو لرزش در شبِ پدیدآمدنِ دو فرورفتن خواهد بود و ستاره ای که شهابی به وسیله او پرتاب می شود و از آسمان فرو می افتد؛ با آن صدایی شدید است تا آن که در مشرق می افتد و مردم از آن دچار بلایی سخت می شوند.
ابن مسعود می گوید:
در ماه صفر نشانه ای خواهد بود و ستاره ای دنباله دار آشکار می گردد.
از امام علی علیه السلام درباره تفسیر «طارق» (رونده در شب) پرسیده شد، فرمود:
«آن، زیباترین ستاره در آسمان است، در حالی که مردم نمی شناسندش...».
باز هم در «قرآن کریم» می خوانیم:
«منتظر روزی باش که آسمان دودی آشکار را پدید آورد، این دود که مردم را فرا می گیرد، عذابی دردناک است».
امام باقر علیه السلام فرمود:
«پیش از قیام قائم علیه السلام مردم به وسیله آتشی که در آسمان آشکار می شود و سرخی ای که آن را فرا می گیرد، از گناهانشان بازداشته می شوند».
بررسی روایات نشان می دهد که طلوع ستاره ای سرخ رنگ و سقوط شهاب سنگ یا ستاره دنباله دار که موجب خسف در زمین نیز می گردد، از علایمی است که به نزدیکی ظهور دلالت دارد. احتمال دارد این دو یکی باشند یا دو موضوع جدا از هم که سعی داریم با توجّه به یافته های علمی دانشمندان و سایت های علمی به آن بپردازیم.
برخورد شهاب سنگی بزرگ با زمین در روایات آخرالزّمان ادیان دیگر هم آمده و این فرضیه به حدّی قوی است که بر اساس آن، فیلم های متعدّدی هم ساخته اند و آن را نشانه پایان حیات کنونی بر روی زمین و شروع عصری جدید می دانند و زمان آن را سال 2012م. اعلام کرده اند.
در روایات اسلامی و قرآن کریم نیز به صراحت از آخرالزّمان و برخورد ستارگان با یکدیگر و تیره شدن خورشیدو به هم خوردن نظم سیّارات و زلزله های شدید و آتشفشان به عنوان دلایلی برای نزدیکی قیامت یاد شده است، امّا بر اساس روایات در هنگام ظهور و قبل ازآن نیز از برخورد دنباله داری به زمین یاد شده که موجب کشته شدن عدّه زیادی می گردد ولی پایان جهان نیست و ضمن این که تاریخی برای آن تعیین نشده است.
در قرآن کریم سوره ای به نام طارق وجود دارد که به همین دلیل نام مقاله را از نام این سوره گرفته ایم. در این سوره به طارق قسم یاد شده و آن را ستاره ثاقب لقب داده اند.
در تفسیر این سوره آمده است که: طارق همان ستاره دنباله داری است که در آخرالزّمان به زمین نزدیک می شود و با زمین برخورد می کند. منظور از طارق، رونده در شب یا کوبنده شب است، که در قرآن کریم به آن قسم یاد شده و ستاره درخشانی است که نور آن بسیار با نفوذ و زیباست. ثاقب به معنای فرو رونده و نفوذ کننده است. ظهور این ستاره دلیلی بر نزدیکی آخرالزّمان بوده و در انتهای سوره نیز به کافران هشدار داده شده است. این سوره، یکی از معجزات علمی قرآن است.
قرن ها طول کشید تا این که دانشمندان دریابند اوّلین نشانه های حیات بر روی زمین با سقوط شهاب سنگ ها ظاهر شده و دانشمندان معتقدند شهاب هایی که از فضا می آیند با خود، آب، دی اکسید کربن، منواکسید کربن، واحدهای آمونیاک و
گازهای یونیزه را وارد جوّ زمین می کنند و در اثر تغییرات جوّی بارندگی آغاز می گردد و زمین رویش آغاز می کند و این موضوع به وضوح درآیات 5-7 درباره خلقت انسان و در آیات 11-12 به پیدایش حیات در روی زمین و بارش باران از آسمان و شکافته شدن زمین و رویش گیاهان اشاره می کند. در حالی که تا چند دهه قبل دانشمندان از این راز بی اطّلاع بودند. در آخرین آیه این سوره به نزدیکی عذاب کافران و بی اثر بودن کید آنان در مقابل آیات و نشانه های خداوند و مهلتی که به کافران داده شده، تأکید می کند.
آیا طارق یکی از پنج صیحه است؟
اگر در متن روایات دقّت کنیم، می بینیم که به چرخش این ستاره دنباله دار در فواصل معیّن زمانی اشاره شده و از جمله، حوادث مقارن با آن، طوفان و هلاکت قوم نوح علیه السلام و سپس هلاکت قوم ابراهیم علیه السلام (همان طور که می دانید قوم لوط علیه السلام در زمان حضرت ابراهیم علیه السلام می زیسته و حضرت لوط علیه السلام همان آیین ابراهیمی را در این قوم ترویج می نموده که با افزایش گناهان و اصرار بر آن، این قوم با یک صیحه هلاک شده اند).
و بار دیگر این ستاره دنباله دار در زمان حضرت موسی علیه السلام و نابودی قوم فرعون ظاهر شده و آخرین بار طبق این روایت در زمان شهادت حضرت یحیی علیه السلام بوده است؛ بنابراین می توان گفت که این ستاره در فواصل زمانی مختلف از نزدیکی زمین عبور و باعث پیدایش حوادثی در زمین می گردد.
از جمله این حوادث زلزله، آتشفشان، بارندگی های شدید و سیل است که در نهایت منجر به مرگ عدّه زیادی از مردم خواهد شد و تأکید بر این است که آزمایشی برای مؤمنان و عذابی برای کافران است و در قرآن از آن با نام صیحه یاد شده و در روایات بالا نیز به آن صیحه اطلاق شده است.
بنابراین نتیجه می گیریم که طارق، ستاره دنباله داری است که طلوع آن عذابی برای کافران و بشارتی برای منتظران و مؤمنان بوده و از آن به صیحه تعبیر شده است.
هنگام شنیدن صیحه چه کار باید کرد؟
چنان که از روایات استنباط می شود این صیحه با صیحه جبرئیل امین که در شب 23 ماه مبارک رمضانِ سال ظهور است، فرق دارد و یک هفته قبل از آن می باشد و همان صدای عبور ستاره دنباله دار «طارق» است و یک هفته پس از آن صیحه جبرئیل از آسمان و به دنبال آن ندای شیطان از زمین خواهد بود.
این صیحه همراه با سقوط قسمتی از این ستاره دنباله دار در مشرق زمین است. زمان سقوط قسمتی از این ستاره در وقت طلوع آفتاب در روز جمعه نیمه ماه مبارک رمضان است، به طوری که خواب را بیدار می کند، بیدار را به ترس و وحشت می افکند و زنان را از سراپرده بیرون می آورد و صدای آن به حدّی بلند و شدید است که همه مردم آن را می شنوند پس از این، علایم دیگر آشکار می گردد. در ماه شوّال آشوب و همهمه شروع می شود و در ماه ذی قعده کوس جنگ نواخته می شود و در ذی حجّه سرگردانی مردم و اندوختن موادّ غذایی و سفر به مناطق دیگر است و جنگ و خونریزی در «حجاز» و غارت حجّاج.
در سقوط بخشی از این ستاره، عدّه زیادی کشته شده و عدّه زیادی کر، گنگ و کور می گردند.
در روایت رسیده از رسول خدا صلی الله علیه و آله، از ایشان سؤال می شود که در آن زمان ما را به چه امر می فرمایید؟ و حضرت پاسخ می دهند: «صدقه بدهید و بر شماست نماز، تسبیح، تکبیر و قرائت قرآن در آن هنگام».
،
پس سپس پرسیده می شود که چه علامتی برای آن است که (صیحه) وقت دیگری از سال نباشد؟ و حضرت می فرمایند:
«اگر نیمه ماه مبارک رمضان گذشت و این اتّفاق نیفتاد، در آن سال ایمن هستید».
در روایت دیگری تأکید شده که این واقعه در شب جمعه در سالی که پر از زلزله و سرماست، اتّفاق می افتد.
به هنگام طلوع این ستاره و سقوط بخشی از آن در شرق چه کار باید کرد؟
در این جا پیامبر صلی الله علیه و آله توصیه می فرمایند که برای ایمنی از این واقعه، به منزل بروید و تمام درها و پنجره ها را محکم ببندید و لباس ضخیم بپوشید یا خود را با پارچه یا پوشش ضخیمی بپوشانید و گوش های خود را محکم بگیرید (ببندید) و به تسبیح، نماز جماعت و سجده طولانی مشغول گردید.
پرسشی که مطرح می شود این است که آیا این نکات اشاره به وقوع جنگ یا حمله با بمب اتمی ندارد؟
در پاسخ این پرسش باید گفت: خیر، زیرا اگر از سلاح اتمی استفاده گردد، هیچ یک از امور فوق جان ما را حفظ نخواهد کرد.
پرسش دیگر این که آیا ممکن است این صیحه همان صوت جبرئیل علیه السلام باشد؟
در پاسخ باید گفت: خیر، چگونه است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در هنگامی که جبرئیل ما را به ندایی مهم فرا می خواند، توصیه کند که گوش خود را بگیریم و در منزل پنهان شویم؛ در حالی که گفته شده ندای جبرئیل امین را همه مردم روی زمین می شنوند. ان شاءالله در این روایت هم چنین آمده: زمانی که احساس کردید صیحه نزدیک می شود، سجده کنید و بگویید: «سبحان القدّوس» و عبارت «احساس کردید» اهمّیت زیادی در درک روایت دارد و نشان می دهد که این صیحه تدریجی حس و شنیده می شود و فوراً شنیده نمی شود.
به عبارت دیگر، این صوت از مکانی دور شنیده شده و سپس به تدریج بلندتر شده و به ما نزدیک می شود، به طوری که ما نزدیک شدن آن را، قبل از آن که بر ما تأثیر بگذارد، حس می کنیم. به همین دلیل است که گفته شده هنگامی که «احساس کردید». اگر صوت ناگهانی بود، نیازی به انذار و هشدار نداشت.
پس این صدا، صوت جبرئیل امین نمی تواند باشد. هنگامی که جبرئیل علیه السلام ندا می دهد، منظور همان صیحه شب 23 ماه رمضان است و همه کسانی که خداوند اراده نماید، صدای او را در یک زمان خواهند شنید و صدای او تدریجی نخواهد بود.
بنابراین بدون شک این صوت، صدای ستاره دنباله دار «طارق» است و همان طور که گفته شد، بخشی از آن در مشرق سقوط می کند و نتایجی نیز به همراه دارد: آب ها را آلوده می سازد، عدّه زیادی از قحطی و گرسنگی خواهند مُرد و صدای آن بسیار شدید و تدریجی است و ناگهانی نخواهد بود. البته برای کسانی که از آن آگاه باشند و در آن زمان بیدار بوده و به نماز صبح مشغول باشند.
این صدا موجب ترس شدید در بین مردم خواهد شد و زمین را با امواج الکترو مغناطیسی شدید پر خواهد کرد. امواج صوتی حاصل از عبور این ستاره، ما فوق درجه شنیداری انسان است، همانند شکسته شدن دیوار صوتی در هنگام عبور هواپیماهای سریع السّیر و سوپر سونیک (یا سقوط بمب یا موشک یا صفیر خمپاره برای کسانی که تجربه جبهه را دارند).
این امواج برای بدن ضرر دارد و از پوست و گوشت عبور می کند و برای همین گفته شده که به داخلی ترین قسمت منزل بروید و گوش خود را بگیرید و با لباسی ضخیم خود را بپوشانید تا از امواج صوتی آن در امان بمانید؛ زیرا ممکن است پرده گوش پاره و در اثر شدّت امواج، انسان دچار خونریزی مغزی گردد.
خداوند در قرآن کریم خطاب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید: «لَقَدْ جَاءکمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکمْ عَزِیزٌ عَلَیهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیکم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ؛ قطعاً برای شما پیامبری از خودتان آمد که بر او دشوار است شما در رنج بیفتید به [هدایت] شما حریص و نسبت به مؤمنان دلسوز مهربان است.»
ببینید که چقدر پیامبر و ائمه اطهار علیهم السلام نسبت به شیعیانشان مهربان و رئوف بوده و به آن ها عنایت خاص داشته اند.
چرا باید در این حالت سجده کنیم؟
چرا در زمان وقوع زلزله، رعد و برق شدید، کسوف، خسوف یا ترس از وقایع طبیعی هولناک، نماز آیات بر ما واجب می شود؟
علّت نماز و سجده چیست؟ می فرمایند: وقتی صدای صیحه را حس کردید، سجده کرده و ذکر «سبحان القدّوس سبحان القدّوس ربنّاالقدّوس» را بگویید. می دانیم که بهترین و زیباترین حالت انسان در نزد پروردگار جهانیان، سجده است؛ امّا سجده چه ارتباطی با عبور ستاره دنباله دار دارد؟
حالت سجده، بهترین حالت برای جلوگیری از بیهوشی و مرگ در موقع خوف شدید است و این امر اثبات شده است. در هنگام خوف شدید تغییراتی در جسم انسان صورت می گیرد، مثل: عرق کردن، لرزش بدن و تغییراتی نیز در باطن جسم صورت می گیرد که عبارت است از: ترشّح هورمون های مختلف، از جمله آدرنالین، که موجب بسته شدن رگ های خونی و جریان خون در بدن می شود و خصوصاً در مناطق بالاتر بدن مثل سر، موجب می شود خون به مغز نرسد.
میزان هورمون بستگی به میزان ترس و خوف دارد و در حالت ترس شدید، به طور کلّی مانع رسیدن خون به مغز شده که در نتیجه احساس سرگیجه و سپس بیهوشی و در نهایت سکته مغزی و اغماء و مرگ خواهد شد. اگر انسان در این
وضعیّت در حالت سجده باشد، مغز پایین تر از سطح قلب قرار خواهد گرفت و همین طور سایر اعضای بدن در حالت ارتفاع کم تر از قلب قرار گرفته و خون با فشار بیش تر به همه اعضای بدن و از جمله مغز می رسد و چون سر پایین تر ازاعضای بدن قرار دارد، خون با فشار به مغز می رسد و مانع از بسته شدن رگ های مغز در اثر تنگی عروق خواهد شد و در نهایت مانع از بیهوشی و اغماء و مرگ مغزی می گردد.
بنابراین تنها راه مصونیت در حالت ترس شدید، سجده است و این نماز و سجده تنها از سنّت های اسلامی و از معجزات پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله است. ضمن این که یاد خدا و تمرکز بر ذکر، موجب آرامش انسان می گردد؛ «الا بذکر الله تطمئنّ القلوب» و از ترشّح هورمون های اضافی در بدن جلوگیری می کند و جریان خون را به حالت عادّی باز می گرداند. هنگام سجده هم چنین بارهای الکترو مغناطیسی جمع شده در بدن، دفع می گردد.
همان طور که ذکر شد، نزدیک شدن ستاره دنباله دار با شدّت و سرعتی زیاد، امواج الکترومغناطیسی زیادی را تولید می کند که حالت سجده به دفع این امواج به زمین و تخلیه جسم از آن کمک می کند. شدّت این امواج به حدّی است که همه دستگاه های الکتریکی و کامپیوتری را از کار می اندازد.
در حالت عادّی، روزانه ما مقداری از این امواج الکترومغناطیس را از محیط دریافت می کنیم که بر سلول های جسم تأثیر گذاشته و موجب سردرد و بیماری های دیگر می گردد. تخلیه این امواج از بدن تنها با سجده بر روی زمین ممکن است و آن هم به طریق صحیح و تماس هفت نقطه بدن با زمین. به همین دلیل گفته شده، در هنگام صیحه که بیش ترین امواج الکترو مغناطیس وارد فضا می شود، سجده کنید و این سجده باید تا زمان دور شدن این ستاره دنباله دار ادامه داشته باشد،
زیرا تنها راه مصون ماندن از امواج شدید الکترو مغناطیس و دوری از تأثیر منفی آن بر اندام ها و جسم انسان است.
نکته دیگر این است که در حالت سجده، انسان رو به قبله است و در این حالت، مدارهای مغناطیسی زمین با جسم هماهنگ شده و احساس آرامش همراه با تنظیم جریان خون در بدن اتّفاق می افتد و در تنظیم ضربان قلب مؤثّر است.
فواید ذکر «سبحان القدّوس، سبحان القدّوس ربنّا القدّوس»
در فواید ذکر اسماء الهی و در ذیل ذکر «القدّوس» آمده است که کسی که این ذکر را بگوید، در هنگام ادای این ذکر، احساس می کند که اعضاء و جوارحش تمایلی به گناه ندارند و در می یابد که چشمانش از نگاه حرام کراهت داشته و گوشش از شنیدن آن چه مورد غضب خدا است، روی می گرداند؛ زیرا این ذکر، تأثیر آشکار بر جوارح و اعضای انسان دارد و هر کس که می خواهد از بندگی شیطان و معصیت رها گردد، این ذکر را ورد زبان خود سازد، بدین ترتیب خدا وسوسه شیطان را از او دور می گرداند و این ذکر مجرّب است.
گفتن ذکر «القدّوس» 150 بار در هنگام زوال، موجب نورانی شدن قلب و ایمن شدن از وسوسه های شیطان می گردد.
سپس گفته شده است، در هنگام آشکار شدن ستاره طارق ذکر «سبحان القدّوس سبحان القدّوس ربنّا القدّوس» را تکرار کنید. تسبیح و ذکر، غذای روح و مایه آرامش انسان در هنگام خوف شدید است. تسبیح، غذا و دوای مؤمن است و تنها غذای جسم در هنگام سجده و نماز است همان طور که گفته شده، تسبیح، غذای فرشتگان در آسمان هاست.
تسبیح موجب تقویت جسم است و همان طور که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به
حضرت فاطمه علیها السلام، هنگامی که از ضعف جسمی و خستگی در انجام امور منزل شکایت کردند، فرمودند: «بهترین خدمتکار و کمک برای تو را معرفی کنم؟ وقتی به رختخواب می روی 33 بار سبحان الله و 33 بار الحمد لله و 34 بار الله اکبر بگو.»
علما بر این نکته اتّفاق نظر دارند که تسبیح موجب تقویت جسم و تقویت قدرت تحمّل جسم هنگام خوف و حوادث شدید می شود. حتّی در ماه مبارک رمضان نیز وقتی ضعف روزه بر جسم غلبه پیدا می کند، ذکر و یاد خدا و نماز و تلاوت قرآن نشاط خاصّی به انسان می دهد.
در روایتی دیگر از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله داریم که می فرمایند: «در سه سال قحطی و گرسنگی هنگام خروج دجّال، طعام و غذای شما تسبیح و تقدیس است و این مؤمنان را کفایت می کند از غذا و آب و در آن روز تکبیر و تسبیح و تحمید به جای غذا، خواهد بود.»
امّا این که بر این موضوع تأکید شده که نماز صبح را در مسجد و به جماعت بخوانند، علّت آن مصون ماندن از وسوسه های شیطان است، زیرا در جماعت، انسان اعتماد به نفس بیش تری داشته و شیطان بر او مسلّط نمی شود و در حالت ترس و خوف شدید شیطان بر انسان مسلّط می گردد؛ بنابراین توصیه شده که نماز را به جماعت و در مسجد برگزار کنید و همین اتّحاد در جماعت، ایمان را در دل ها محکم کرده و اعتماد به نفس داده و از شدّت خوف و ترس انسان می کاهد.
در نهایت چنان چه عمر انسان به آخر رسیده باشد، بهترین حالت لقای پروردگار، سجده است و در ادعیه آمده است که: «خدایا مرگ ما را در نماز و سجده قرار بده» و سجده برترین و زیباترین حالت عبودیّت انسان و خضوع و خشوع او به درگاه حق است.
بنابراین می بینیم که در روایت تأکید شده که اگر هر کسی این کارها را در موقع
شنیدن صیحه انجام بدهد، مصون می ماند و در غیر این صورت هلاک خواهد شد.
با توجّه به این که نحوه مصون ماندن از ستاره «طارق» تنها در روایات و احادیث اسلامی و شیعی آمده است، احتمال زیادی دارد که این واقعه عظیم و صیحه شدید، بسیاری از کافران را نابود گرداند یا دچار عوارض بعدی گردند، همان طور که در روایت شریف ذکر شده است.
در حدیثی دیگر از معصوم آمده که فرمودند: «در آخرالزّمان دو سوم مردم روی زمین از بین می روند و تنها یک سوم باقی می مانند»، عرض شد: تکلیف مسلمانان چه می شود؟ فرمودند: «آیا دوست ندارید یک سوم باقیمانده باشید؟».
این روایات و احادیث نشان می دهد که اطّلاع و آگاهی مسلمانان و اشتیاق شیعیان منتظر، از این احادیث و روایات و به خاطر سپردن آن و عمل به آن مانع از تلفات زیاد در بین آن ها شده و آن ها را از بلاها و فتنه های آخرالزّمان مصون نگه می دارد.
شاید این سؤال برای شما پیش بیاید که آیا ستاره طارق همان سیّاره «ایکس» یا «نیبیرو» یا «آپوفیس» است که دانشمندان علوم فضایی آن را رصد کرده و احتمال برخورد آن را با زمین داده اند؟ و اگر چنین است، آیا با محاسبات می توان تاریخ ظهور را تعیین کرد و از برخورد آن با زمین جلوگیری کرد؟
اگر در سوره طارق دقّت کنیم، می بینیم که خداوند معلومات اندک انسان را با طرح سؤال «و ما ادریک مالطّارق» به چالش می کشد و به او می گوید: «ای انسان تو چه می دانی که طارق چیست؟»؛ یعنی وقتی انسان به موضوعی علم ندارد چگونه می تواند با آن برخورد نماید؟ پس انسان نمی تواند با طارق، این آیه و نشانه الهی مبارزه نماید.
در آیات پایانی سوره، به صراحت عجز انسان را در مقابله با طارق بیان می کند
و می فرماید: «کافران می خواهند مکر کنند و ما هم مکر می کنیم و چند صباحی به آنان مهلت داده شده است.»
بنابراین نتیجه می گیریم که اراده خداوند بر این تعلّق دارد که ستاره طارق تا زمان طلوع و ظهور، همانند ظهور قائم آل محمّد عجل الله تعالی فرجه الشریف مخفی و به صورت راز باقی بماند و معلومات کافران هرگز به آن راه نیابد، زیرا خداوند طارق و صیحه را عذابی برای کافران قرار داده است، (و الله اعلم و اعلی).
همان گونه که تعیین تاریخ برای ظهور کاملاً غلط و مردود است و زمان ظهور را کسی جز خدا نمی داند. فیلم هایی نیز که اخیراً ساخته شده و به پایان دنیا در 2012م. و تحدیداً 21 دسامبر اشاره می کند، عاری از حقیقت است. (1)
ستارۀ طارق چیست؟
در سال ظهور و یا سال قبل از آن پنج صیحه یا ندا شنیده می شود. یکی از این صیحه ها که در شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان است صیحه جبرئیل امین است که به نام قائم آل محمد ندا می دهد و یک ندا از شیطان که در روز جمعه بعد از زوال خورشید است. سه صیحه یا ندای دیگر مربوط به سه واقعه یا به عبارت بهتر بلای طبیعی است که در دو تا از آن ها در مشرق و دیگری در مغرب روی می دهد. در مقالات مربوط به آتشی از مشرق و آتشی از مغرب این دو صیحه شرح داده شد. بر اساس روایات واقعه دیگری غیر از آن چه ذکر شد در نزدیکی ظهور در مشرق زمین اتفاق می افتد.
در احادیث و روایات عصر ظهور، دیده شدن ستاره ای دنباله دار در آسمان، مکرر ذکر شده. ظهور این ستاره دنباله دار در ادیان دیگر نیز آمده و نشانه ای برای آخر الزمان است.
1) مجله موعود تیر ماه سال 1389 شماره 113
در روایات اسلامی نیز چندین بار از این دنباله دار سخن رفته و پیامبر اسلامی صلی الله علیه و إله و سلم نیز مفصل دربارۀ آن در حدیثی طولانی و مفصل توصیفاتی را نموده اند که نشان می دهد موضوع، از اهمیتی خاص برخوردار است:
«عن نعیم بن حماد فی كتابه الفتن رقم638 جاء فیها قال صلی الله علیه و آله إذا كانت صیحة فی رمضان فإنه یكون معمعة فی شوال قلنا وما الصیحة یا رسول الله قال هدة فی النصف من رمضان لیلة جمعة فتكون هدة توقظ النائم وتقعد القائم وتخرج العواتق من خدورهن فی لیلة جمعة فی سنة كثیرة الزلازل فإذا صلیتم الفجر من یوم الجمعة فادخلوا بیوتكم وأغلقوا أبوابكم وسدوا آذانكم فإذا أحسستم بالصیحة فخروا لله سجدا وقولوا سبحان القدوس سبحان القدوس ربنا القدوس فإنه من فعل ذلك نجا ومن لم یفعل ذلك هلك.»
از نعیم بن حماد در کتاب «الفتن» آمده است:
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر گاه در ماه رمضان صدای صیحه بلند شد پس در شوال جنگ آغاز می گردد. گفتیم: ای رسول خدا، صدای بلند چیست؟ فرمود: صدای شدید فرو افتادن چیزی است در ماه رمضان، در شب جمعه ای، در سالی پر از زلزله ها که خوابیده را بیدار می کند، ایستاده را می نشاند و دختران جوان را از سراپرده هایشان بیرون می آورد.
بنا بر این، هرگاه نماز صبح روز جمعه را خواندید، داخل خانه هایتان شوید، درها و روزنه ها را ببندید، خود را بپوشانید و گوشهایتان را بگیرید. هر گاه آن بانگ بلند را احساس کردید، برای خدا به سجده در افتید و بگویید: «سُبحان القدّوس، سُبحان القدّوس، ربّنا القدّوس»؛ زیرا هر کس چنین کند، نجات می یابد و هر کس چنین نکند، نابود می شود.» (1)
1) الفتن، ص 136، جزء 3، ح 619
(توضیح این که این روایت از ابن مسعود هم نقل شده است)
در روایتی دیگر از امام باقر علیه السلام آمده:
هر گاه عبّاسی به خراسان رسد، گیسوی سختی آور در مشرق طلوع می کند. نخستین بار که طلوع کرد، برای نابودی قوم نوح بود، هنگامی که خدا غرقشان کرد.
در زمان ابراهیم علیه السلام، آن گاه که او را در آتش افکندند و زمانی که خداوند فرعون و همراهانش را نابود ساخت و هنگامی که یحیی پسر زکریّا کشته شد، طلوع کرد.
پس هر گاه آن را دیدید، از شرّ فتنه ها به خدا پناه برید. طلوع این ستاره پس از گرفتن خورشید و ماه خواهد بود، سپس [بنی عبّاس] درنگ نمی کنند(دوام نمی آورند) [جز زمانی کوتاه]، تا آن که اَبْقَع در مصر آشکار شود. (1)
در روایتی دیگر آمده است:
از علائم نزدیکی ظهور:... طلوع ستاره درخشان در سمت مشرق که همچون ماه می درخشد، سپس دو جانب آن خم گردد که نزدیک شود که آن دو جانب به همدیگر متّصل شوند. پدید آمدن سرخی در آسمان که در فضا پراکنده گردد. (2)
ابو امامه نیز نقل کرده است:
باشد، از رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:... هر گاه شب نیمه رمضان شب جمعه آسمان صدایی خواهد بود که بر اثر آن٬ هفتاد هزار نفر بیهوش٬ هفتاد هزار نفر گنگ و هفتاد هزار دوشیزه پرده هاشان شکافته می شود! گفتند: ای رسول خدا، پس چه کسی سالم می ماند؟ فرمود: کسی که در خانه اش بماند و به سجده پناه بَرَد و بلند تکبیر بگوید. (3)
گفتنی است، حادثه یادشده، در روز جمعه نیمه رمضان سال پیش از ظهور، تقریباً هنگام طلوع خورشید یا کمی پس از آن، به وقت عربستان سعودی، رخ می دهد. البته چنین به نظر می رسد، اقدامات احتیاطی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به آن ها اشاره فرموده است، بیش تر متوجّه مردم مشرق زمین، خصوصاً خاورمیانه، می شود.
شیخ مفید رحمةالله آورده است:
هر گاه ستاره ای سرخ را دیدی که آن را نمی شناسی و در مسیرحرکت ستارگان قرار ندارد و در آسمان از جایی به جایی دیگر می رود و مانند ستون است، در حالی که ستون نیست، پس بی گمان،چنین چیزی نشانۀ جنگ، بلاها، کشته شدن بزرگان، زیادی شرور و اندوه ها و آشوب در میان مردم است. (1)
امام باقر علیه السلام فرمود:
پیش از این امر (ظهور قائم)، گرفتن ماه پنج روز مانده به پایان ماه رمضان و گرفتن خورشید در پانزدهمین روز آن رخ خواهد داد، و در این هنگام، محاسبه منجّمان بر هم می خورد. (2)
پیشتر در مقاله آتشی از مشرق ذکر شد که در اثر آتشفشان تامبورا در اندونزی در سال 1815 کسوف روی داد. با توجه به همزمانی ظهور دنباله دار و یا ستاره سرخ رنگ و کسوف خورشید احتمال دارد یکی از دلایل کسوف غیر طبیعی و غیر وقت قرار گرفتن دنباله داری در بین زمین و خورشید باشد. (الله اعلم و اعلی)
هم چنین، در خبری دیگر از کعب الأحبار، می خوانیم:
نابودی بنی عبّاس هنگام آشکارشدن ستاره ای در دل آسمان و صدای شدید
فرو افتادن چیزی از آسمان و شکافته شدنی است. همه این ها در ماه رمضان خواهد بود. سرخی میان پنجم تا بیستم رمضان است و صدای شدید فروافتادن چیزی از آسمان در نیمه تا بیستم ماه می باشد و شکافته شدن از بیستم تا بیست و چهارم خواهد بود.
و ستاره ای دیده می شود که مانند ماه نورافشانی می کند و سپس چونان مار در هم می پیچد تا جایی که نزدیک است دو سر آن به هم برسند. و دو لرزش در شبِ پدیدآمدنِ دو فرورفتن خواهد بود، و ستاره ای که شهابی به وسیلۀ او پرتاب می شود و از آسمان فرو می افتد؛ با آن صدایی شدید است تا آن که در مشرق می افتد و مردم از آن دچار بلایی سخت می شوند. (1)
ابن مسعود می گوید:
در ماه صفر نشانه ای خواهد بود و ستاره ای دنباله دار آشکار می گردد. (2)
از امام علی علیه السلام در بارۀ تفسیر «طارق» (رونده در شب) پرسیده شد، فرمود: آن، زیباترین ستاره در آسمان است، در حالی که مردم نمی شناسندش. (3)
باز هم در قرآن کریم می خوانیم: منتظر روزی باش که آسمان دودی آشکار را پدید آورد. این دود که مردم را فرا می گیرد، عذابی دردناک است. (4)
امام باقر علیه السلام فرمود:
پیش از قیام قائم علیه السلام مردم به وسیلۀ آتشی که در آسمان آشکارمی شود و سرخی ای که آن را فرا می گیرد، از گناهانشان بازداشته می شوند. (5)
بررسی روایات نشان می دهد که طلوع ستاره ای سرخ رنگ و سقوط شهاب سنگ یا ستاره دنباله دار که موجب خسف در زمین نیز می گردد، از علائمی است که به نزدیکی ظهور دلالت دارد. احتمال دارد این دو یکی باشند و یا دو موضوع جدا از هم که سعی داریم با توجه به یافته های علمی دانشمندان و سایت های علمی به آن بپردازیم.
برخورد شهاب سنگی بزرگ به زمین در روایات اخر الزمان ادیان دیگر هم آمده و این فرضیه به حدی قوی است که بر اساس آن فیلمهای متعددی هم ساخته اند و آن را نشانه پایان حیات کنونی بر روی زمین و شروع عصری جدید می دانند و زمان آن را سال 2012 اعلام کرده اند.
در روایات اسلامی و قرآن کریم نیز به صراحت از آخر الزمان و برخورد ستارگان با یکدیگر و تیره شدن خورشید و به هم خوردن نظم سیارات و زلزله های شدید و آتشفشان به عنوان دلایلی برای نزدیکی قیامت یاد شده، اما بر اساس روایات در هنگام ظهور و قبل از ان نیز از برخورد دنباله داری به زمین یاد شده که موجب کشته شدن عده زیادی می گردد ولی پایان جهان نیست و ضمن این که تاریخی برای آن تعیین نشده است.
در قرآن کریم سوره ای به نام طارق وجود دارد که به همین دلیل نام مقاله را از نام این سوره گرفته ایم. در این سوره به طارق قسم یاد شده و آن را ستاره ثاقب لقب داده.
در تفسیر این سوره آمده است که طارق همان ستاره دنباله داری است که در آخر الزمان به زمین نزدیک می شود و با زمین برخورد می کند. منظور از طارق، رونده در شب یا کوبنده شب، که در قرآن کریم به آن قسم یاد شده ستاره درخشانی است که نور آن بسیار با نفوذ و زیبا می باشد. ثاقب به معنای فرو رونده و نفوذ کننده است.
ظهور این ستاره دلیلی بر نزدیک بودن آخر الزمان است و در انتهای سوره نیز
به کافران هشدار داده شده. این سوره یکی از معجزات علمی قرآن است. قرن ها طول کشید تا این که دانشمندان دریابند اولین نشانه های حیات بر روی زمین با سقوط شهاب سنگ ها ظاهر شد. دانشمندان معتقدند شهاب ها که از فضا می آیند با خود آب و دی اکسید کربن، منو اکسید کربن و واحدهای آمونیاک و گازهای یونیزه را وارد جو زمین می کنند و در اثر تغییرات جوی بارندگی آغاز می گردد و زمین رویش آغاز می کند و این موضوع به وضوح درآیات 5 تا 7 دربارۀ خلقت انسان و در آیات 11 و 12 به پیدایش حیات در روی زمین و بارش باران از آسمان و شکافته شدن زمین و رویش گیاهان اشاره می کند. در حالیکه تا چند دهه قبل دانشمندان از این راز بی اطلاع بودند.
در آخرین آیه این سوره به نزدیکی عذاب کافران و بی اثر بودن کید آنان در مقابل آیات و نشانه های خداوند و مهلتی که به کافران داده شده تأکید می کند. (1)
تصاویر
عکس
گسترش جهان (تصویر 1)
1) پایگاه ظهور، ظهور مهدی موعود- فراماسونها- صهیونیستها، ق. ظ توسط فرزین
عکس
فرضیه انبساط (تصویر 2)
عکس
گسترش جهان (تصویر 3)
عکس
توسعه جهان (تصویر 4)
عکس
اندازه گیری سرعت توسعه (تصویر 5)
عکس
رنگ آسمان (تصویر 6)
عکس
فاصله شتاب جاذبه (تصویر 7)
عکس
کتاب اصول ریاضی فلسفه طبیعت نیوتن نسخه اصلی (تصویر 8)
عکس
مقاله های نجومی (تصویر 9)
والحمد لله رب العالمین.
قرآن کریم
ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، الخصال، تهران، مترجم: محمدباقر کمره ای، دار الکتب العلمیة، 1363ش.
ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، توحید، قم، نشر علیویون، 1388ش.
ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، علل الشرائع، قم، انتشارات مؤمنین، 1384ش.
ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا علیه السلام، تهران، انتشارات جهان، 1378ش.
ابن سینا، حسین بن عبدالله (شیخ الرئیس ابوعلی سینا)، رسائل ابن سینا، مترجم: ضیاءالدین دری، تهران، انتشارات مرکزی، 1360ش.
ابن شهر آشوب مازندرانی، محمد بن علی، مناقب آل أبی طالب علیه السلام، بیروت، دار المرتضی، 1428ق.
امام شناسی، ج 18، ص 138.
آلوسی، محمود بن عبدالله، روح المعانی، قم، مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی، 1387ش.
بحرانی، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، دارالمجتبی، 1427ق.
بهبودی، محمد باقر، هفت آسمان، تهران، بی نا، 1357ش.
پاک نژاد، رضا، اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، تهران، انتشارات اسلامیه، 1343ش.
حُرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعة، قم، موسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، 1368ش.
حویزی، عبدعلی بن جمعه، نور الثقلین، قم، نوید اسلام، 1391ش.
خزاعی مروری، نعیم بن حماد، الفتن، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1423ق.
راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمدبن فضل، مفردات الفاظ القرآن، تهران، انتشارات مرتضوی، 1373ش.
رضائی اصفهانی، محمدعلی، پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، رشت، انتشارات کتاب مبین، 1381ش.
رضائی، رمضان، تاریخ علوم در اسلام، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1392ش.
روسو، پیر، از اتم تا ستاره، مترجم: رضا اقصی، انتشارات علمی، 1340ش.
سیوطی، عبدالرحمن بن ابی بکر، الدر المنثور، بیروت، دارالفکر، 1403ق.
شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغة، تصحیح: فیض الإسلام، تهران، نشر حیدریه، 1326ش.
صادقی تهرانی، محمد، زمین و آسمان و ستارگان از نظر قرآن، تهران، کتابفروشی مصطفوی، 1344ش.
طباطبایی، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، قم، مؤسسه اسماعیلیان، 1393ش.
طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، تهران، نشر فراهانی، 1375ش.
طنطاوی، ابن جوهری، الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم، بی جا، ملتقی اهل الأثر، 1350ق.
طنطاوی، محمد سید، التفسیر الوسیط للقرآن الکریم، قاهره، نهضة مصر، 1997م.
طوسی، محمدبن حسن، المنتخب فی تفسیر القرآن، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1409ق.
طیب، عبدالحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، تهران، نشر اسلام، 1366ش.
عراقی، احمد امین، التکامل فی الاسلام، قم، انتشارات اسماعیلیان، 1384ق.
فخر رازی، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، تهران، دارالکتب العلمیة، 1367ش.
قرشی، علی اکبر، قاموس قرآن، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1388ش.
قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، بیروت، المکتبة العصریة، 1427ق.
قطب، سید، فی ظلال القرآن، بیروت، دار الشروق، 1425ق.
قمی مشهدی، محمد بن محمدرضا، کنز الدقائق و بحر الغرائب، محقق: مجتبی عراقی، قم، انتشارات دار الغدیر، 1423ق.
قمی، عباس، سفینة البحار، قم، دارالأُسوة، 1373ش.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، قم، کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی، بی تا.
کوه کمره ای، محمدباقر، آسمان و جهان (ترجمه کتاب «السماء و العالم» بحارالأنوار)، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1351ش.
کاشانی، فتح الله بن شکرالله، منهج الصادقین فی إلزام المخالفین، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1344ش.
مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، تهران، اسلامیه، 1294ق.
محمودی، عباسعلی، ساکنان آسمان از نظر قرآن، تهران، انتشارات فیض کاشانی، 1381ش.
مصباح یزدی، محمدتقی، معارف قرآن، قم، مؤسسه در راه حق، 1365ش.
مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (سازمان چاپ و انتشارات)، 1360ش.
معرفت، محمدهادی، التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، مشهد، دانشگاه علوم اسلامی رضوی، 1418ق.
معرفت، محمدهادی، التمهید فی علوم القرآن، قم، مؤسسه فرهنگی و انتشاراتی التمهید، 1388ش.
مغنیه، محمدجواد، تفسیر الکاشف، مترجم: موسى دانش، مشهد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی شعبهٔ خراسان، 1386ش.
مفید، محمد بن محمد، الاختصاص، نجف اشرف، مطبعة الحیدریة، 1390ق.
مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1372ش.
نجفی، گودرز، مطالب شگفت انگیز قرآن، تهران، نشر سبحان، 1377ش.
نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، قم، نشر انتخاب اول، 1390ش.
نوری همدانی، حسین، دانش عصر فضا، قم، انتشارات پارسیان، 1389ش.
نیازمند شیرازی، یدالله، اعجاز قرآن از نظر علوم امروزی، تهران، انتشارات محمدی، 1363ش.
ویلیام هاوکینگ، استفن، تاریخچه زمان، مترجم: حبیب الله دادفرما، تهران، شرکت انتشارات کیهان، 1369ش.
هویل، فرد، مرزهای نجوم، مترجم: رضا اقصی، تهران، بی نا، 1339ش.