دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام جلد 22

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور: فرخ نال احمد، 1337 -

دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السّلام)/ احمد فرخ فال.

مشخصات نشر: قسم : ذكري، 1404

مشخصات ظاهری: 30 ج.

شایک دوره: 978-622-6319-28-7

شایک مجلدات 30-1: ج1: 978-622-6319-27-1 / ج2: 978-622-6319-29-4

ج3: 978-622-6319-30-3 / ج4: 978-622-6319-31-7

ج5: 978-622-6319-32-4 / ج6: 978-622-6319-35-5

ج7: 978-622-6319-34-8 / ج8: 978-622-6319-35-5

ج9: 978-622-6319-36-2 / ج10: 978-622-6319-37-9

ج11: 978-622-6319-38-6 / ج12: 978-622-6319-39-3

ج13: 978-622-6319-40-9 / ج14: 978-622-6319-41-6

ج15: 978-622-6319-42-3 / ج16: 978-622-6319-41-6

ج17: 978-622-6319-44-7 / ج18: 978-622-6319-45-4

ج19: 978-622-6319-46-1 / ج20: 978-622-6319-47-8

ج21: 978-622-8438-57-3 / ج22: 978-622-8438-59-7

ج23: 978-622-8438-58-0 / ج24: 978-622-8438-60-3

ج25: 978-622-8438-51-0 / ج26: 978-622-8438-62-7

ج27: 978-622-8438-63-4 / ج28: 978-622-8438-64-1

ج29: 978-622-8438-65-8 / ج30: 978-622-8438-66-5

فهرست نویس: فیپا

یادداشت: ج 1 - 20، چاپ اول: 1900 (فیپا).

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات مجلدات 30-1:

ج 1 و 2: ارتباطات الهی و عالم هستی / ج 3: ارتباطات و تعاملات انبیاء (علیهم السّلام)

ج 6-4: ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء / ج 7 و 8: ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند

ج9: و ارتباطات و تعاملات زن و شوهر / ج 10: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند

ج 11 و 12: ارتباطات و تعاملات بین مردم / ج 13: ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقین

ج 14: ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و مذاهب / ج 15: ارتباطات و تعاملات مذاهب و اسم اسلامی

ج 16: ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و کفار / ج 17: ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم

ج 18 و 19: ارتباطات و تعاملات بین حکومت ها / ج 20 : تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

ج 21 : اهمیت و چیستی و پیدایش زمین / ج 22: نقش و جایگاه زمین، اقایم شیعه و کوه ها

ج 22 : اهمیت آب اکسیری و اوزون برای انسان / ج 24: جایگاه أسمان ها و ستارگان در عالم هستی

ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان / ج 26: ارتباطات و آ در ابرها، عرش و کرسی

ج 27: ارتباطات و اکوسیستم در کائنات و حیوانات / ج 28: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آیریان

ج 29: تعاملات و اکوسیستم در آبزیان و گیاهان / ج 30: نقش نباتات در اکوسیستم و سلامت انسان

موضوع: ارتباط -- جنبه های مذهبی -- اسلام

موضوع: ارتباط -- جنبه های قرآنی

موضوع: ارتباط -- احادیث

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه های مذهبی -- اسلام

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه های قرآنی

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- احادیث

Communication--Religious aspects--kam

Communication--Quranic teaching

Communication--Hadiths

Interpersonal communication--Religious aspects--Islam

Interpersonal communication--Quranic teaching

Interpersonal communication--Hadiths

رده بندی کنگره: BP11/6

رده بندی دیویی: 297/045

کتابشناسی ملی: 7595511

ویراستار دیجیتالی: محمد مبین روزبهانی

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

اشاره

عنوان و نام پدیدآور: فرخ نال احمد، 1337 -

دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السّلام)/ احمد فرخ فال.

مشخصات نشر: قسم : ذكري، 1404

مشخصات ظاهری: 30 ج.

شایک دوره: 978-622-6319-28-7

شایک مجلدات 30-1: ج1: 978-622-6319-27-1 / ج2: 978-622-6319-29-4

ج3: 978-622-6319-30-3 / ج4: 978-622-6319-31-7

ج5: 978-622-6319-32-4 / ج6: 978-622-6319-35-5

ج7: 978-622-6319-34-8 / ج8: 978-622-6319-35-5

ج9: 978-622-6319-36-2 / ج10: 978-622-6319-37-9

ج11: 978-622-6319-38-6 / ج12: 978-622-6319-39-3

ج13: 978-622-6319-40-9 / ج14: 978-622-6319-41-6

ج15: 978-622-6319-42-3 / ج16: 978-622-6319-41-6

ج17: 978-622-6319-44-7 / ج18: 978-622-6319-45-4

ج19: 978-622-6319-46-1 / ج20: 978-622-6319-47-8

ج21: 978-622-8438-57-3 / ج22: 978-622-8438-59-7

ج23: 978-622-8438-58-0 / ج24: 978-622-8438-60-3

ج25: 978-622-8438-51-0 / ج26: 978-622-8438-62-7

ج27: 978-622-8438-63-4 / ج28: 978-622-8438-64-1

ج29: 978-622-8438-65-8 / ج30: 978-622-8438-66-5

فهرست نویس: فیپا

یادداشت: ج 1 - 20، چاپ اول: 1900 (فیپا).

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات مجلدات 30-1:

ج 1 و 2: ارتباطات الهی و عالم هستی / ج 3: ارتباطات و تعاملات انبیاء (علیهم السّلام)

ج 6-4: ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء / ج 7 و 8: ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند

ج9: و ارتباطات و تعاملات زن و شوهر / ج 10: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند

ج 11 و 12: ارتباطات و تعاملات بین مردم / ج 13: ارتباطات و تعاملات مؤمنین و منافقین

ج 14: ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و مذاهب / ج 15: ارتباطات و تعاملات مذاهب و اسم اسلامی

ج 16: ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و کفار / ج 17: ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم

ج 18 و 19: ارتباطات و تعاملات بین حکومت ها / ج 20 : تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

ج 21 : اهمیت و چیستی و پیدایش زمین / ج 22: نقش و جایگاه زمین، اقایم شیعه و کوه ها

ج 22 : اهمیت آب اکسیری و اوزون برای انسان / ج 24: جایگاه أسمان ها و ستارگان در عالم هستی

ج 25: نقش خورشید و ماه در زندگی انسان / ج 26: ارتباطات و آ در ابرها، عرش و کرسی

ج 27: ارتباطات و اکوسیستم در کائنات و حیوانات / ج 28: تعاملات و اکوسیستم در حیوانات و آیریان

ج 29: تعاملات و اکوسیستم در آبزیان و گیاهان / ج 30: نقش نباتات در اکوسیستم و سلامت انسان

موضوع: ارتباط -- جنبه های مذهبی -- اسلام

موضوع: ارتباط -- جنبه های قرآنی

موضوع: ارتباط -- احادیث

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه های مذهبی -- اسلام

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- جنبه های قرآنی

موضوع: ارتباط بین اشخاص -- احادیث

Communication--Religious aspects--kam

Communication--Quranic teaching

Communication--Hadiths

Interpersonal communication--Religious aspects--Islam

Interpersonal communication--Quranic teaching

Interpersonal communication--Hadiths

رده بندی کنگره: BP11/6

رده بندی دیویی: 297/045

کتابشناسی ملی: 7595511

ویراستار دیجیتالی: محمد مبین روزبهانی

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات

خدا، انسان و جهان

از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السّلام)

جلد بیست و دوم: نقش و جایگاه زمین، اَقالیم سَبعَه، و کوه ها

احمد فرخ فال

انتشارات ذکری

دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات انسان و جهان

جلد بیست و دوم؛ نقش و جایگاه زمین، اَقالیم سَبعَه، و کوه ها

احمد فرخ فال

انتشارات: ذکری / قم

نوبت چاپ: اول/ 1405 ش

شمارگان 1000 نسخه

شابک این جلد؛ 978-622-8438-69-7

شابک دوره؛ 978-622-6319-28-7

فهرست مطالب

فصل سوم: تعاملات کائنات

ادامه بخش: اول: اهمیت، چیستی و پیدایش زمین ... 11

ادامه مبحث «زمین» ... 13

32.

اقالیم سبعه یا زمین های هفت گانه ... 13

33.

زمین و زلزله ها ... 31

بخش دوم: نقش و جایگاه زمین، اقالیم سَبعَه، و کوه ها ... 51

گفتار اول: جبال و کوه ها ... 53

1.

پیدایش کوه ها ... 53

2.

نقش و اهمیت کوه ها در جهان ... 65

3.

اکوسیستم حساس کوه ها ... 68

4.

انواع کوه ها ... 71

5.

تقدس کوه در فرهنگ ها ... 73

6.

کوه ها، لرزه گیر زمین هستند ... 76

7.

عملکرد کوه ها ... 80

8.

ارتباط کوه ها و زلزله ها .

9 کوه ها، علامت و نشانه و راهنمایند ... 88

10.

کوه ها و رنگ های مختلف ... 92

11.

کوه ها همچون میخی بر زمین ... 98

12.

نقش کوه ها در حفظ لایه های زمین ... 103

13.

سرنوشت کوه ها در قیامت ... 104

14.

سرنوشت کوه ها از منظر قرآن ... 106

15.

قداست کوه های استثنائی در قرآن ... 108

16.

سپری شدن کوه ها مانند ابرها ... 117

17.

کوه قاف کدام است؟ ... 127

گفتار دوم: نعمت معادن، در کره زمین ... 133

1.

معیشت انسان، از زمین و معادن ... 133

2.

معادن، منبع تأمین تجهیزات و لوازم ... 148

گفتار سوم: اسباب و انواع بادها ... 183

1.

تشریح جریان بادها ... 183

2.

بادها و بارور ساختن ابرها ... 218

3.

بادهای بشارت ... 219

4.

بادهای عذاب ... 225

5.

قوم عاد و تندباد وحشتناک ... 236

6.

چرائی گردبادها در کره زمین ... 245

گفتار چهارم: پدیدهٔ طوفان ها در کره زمین ... 259

1.

نیایش خالصانه، در طوفان های دریا ... 259

2.

طوفان عذاب، بر فرعونیان ... 266

3.

مسخرهٔ کفار، صبوری مؤمنین و طوفان سهمگین ... 277

4.

طوفان هلاکت، پس از ناسپاسی ... 290

5.

حقایق شگفت انگیز، در طوفان ها ... 295

فهرست منابع و مآخذ ... 303

فصل سوم: تعاملات کائنات

ادامهٔ بخش اول: اهمیت، چیستی و پیدایش زمین

بخش دوم: نقش و جایگاه زمین، اَقالیم سَبعَه، و کوه ها

ادامهٔ بخش اول: اهمیت، چیستی و پیدایش زمین

اشاره

ادامهٔ مبحث «زمین»

32. اقالیم سبعه، یا زمین های هفت گانه

«زمین های هفت گانه» را بشناسیم!

در قرآن كریم، كلمه «سماء» هم به صورت مفرد و هم جمع آمده است و شماره آسمان ها هفت عدد ذكر شده است؛ امّا كلمه «أرض» در تمام موارد به صورت مفرد به كار رفته و موردى كه می تواند اشاره به تعداد آن باشد، این آیه است:

اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ؛(1)«خداوند آن كسى است كه هفت آسمان را آفرید و زمین را به همان سان»، یعنی همان گونه كه آسمان ها «هفت گانه» اند زمین ها نیز هفت گانه می باشند، و این تنها آیه اى از قرآن مجید است كه اشاره به زمین هاى هفت گانه می كند. مرحوم علامه طباطبایی (رحمه الله علیه)، می فرماید: «از ظاهر جمله وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ بر می آید که مراد از «مثل» مثلیت عددى است؛ یعنى همان طور که آسمان هفت تا است، زمین هم مثل آن، هفت تا است».(2)


1) . طلاق / 2.

2) . طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، ج 19.

منظور از «زمین های هفت گانه»

زمین های هفت گانه در کلمات مولای متقیان نیز به مناسبت هایی آورده شده است؛ به عنوان مثال، آن جا که امام علی (علیه السّلام) عظمت خلقت خداوند و ایمان خویش را در این جملات خلاصه می کند و می فرماید: «وَاللّه لَو اُعطیتُ الأَقالیمَ السَّبعَةَ بِما تَحتَ أفلاكِها، عَلى أن أعصِیَ اللّه َ فی نَملَةٍ أسلُبُها جُلبَ شَعیرَةٍ ما فَعَلتُهُ؛(1)به خدا سوگند، اگر هفت اقلیم با آن چه در زیر افلاك آنهاست، به من داده شود تا [در مقابل آن] با گرفتن پوست دانه جوى از مورچه اى خدا را معصیت كنم، این كار را نخواهم كرد».

منظور از زمین هاى هفت گانه اقلیم ها و قسمت هاى هفت گانه روى زمین است، که علماى جغرافى قدیم، بسیط زمین را به هفت قسمت (و یا قاره) تقسیم کرده اند این چند وجه وجوهى است که هر یک طرفدارانى دارد.

هم چنین به نظر می رسد كلمه «أرَضون» جمع «أرض»در سخنان امام على (علیه السّلام) در تبیین نقش اتّحاد در امّت هاى پیشین، اشاره به قطعات مختلف زمین دارد، نه تعدّد زمین: «فَانظُروا كَیفَ كانوا حَیثُ كانَتِ الأَملاءُ مُجتَمِعَةً...ألَم یَكونوا أربابا فی أقطارِ الأَرَضینَ، ومُلوكا عَلى رِقابِ العالَمینَ؛ پس بنگرید كه چگونه بودند، آن گاه كه اتّحاد داشتند... آیا اربابانِ سراسر زمین ها و مالك الرقابِ جهانیان نبودند؟».

امام على (علیه السّلام) درباره آثار بعثت پیامبر خدا و الفت و اتّحادى كه به بركت ایشان در میان امّت اسلامى ایجاد شد، می فرماید: «فَهُم حُكّامٌ عَلَى العالَمینَ، ومُلوكٌ فی أطرافِ الأَرَضینَ، یَملِكونَ الاُمورَ عَلى مَن كانَ یَملِكُها عَلَیهِم؛ پس، آنان فرمان رواى جهانیان، و سلاطین در گوشه و كنار زمین ها گشتند و بر كسانى كه در گذشته حاكم بودند، حكومت یافتند.»


1) . نهج البلاغة، خطبه 224، خطبه 192.

با تتبّع در سایر احادیث اسلامى نیز قراین بیش ترى بر این كه مقصود از زمین هاى هفت گانه، اقالیم سبعه است، یافت می گردد. آن چه در دعاها در مورد هفت زمین آمده است نیز قابل حمل بر این معناست.

احتمالاتی درباره «زمین های هفت گانه!»

با توجه به روایاتی از پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السّلام)، در باب زمین های هفت گانه چند احتمال وجود دارد که به طور مختصر به آن ها اشاره می شود:

به نظر می رسد كلمه «أرَضون» جمع «أرض» در سخنان امام على (علیه السّلام) در تبیین نقش اتّحاد در امّت هاى پیشین، اشاره به قطعات مختلف زمین دارد، نه تعدّد زمین.

اول این که بگوییم منظور از هفت زمین، هفت عدد از کرات آسمانى است، که ساختمانش از نوع ساختمان زمینى است که ما در آن زندگى می کنیم.

دوم این که بگوییم منظور از آن تنها زمین خود ما است، که داراى هفت طبقه است (چون طبقات پیاز) که روی هم قرار دارند، و به تمام کره احاطه دارند، و ساده ترین طبقاتش همین طبقه اولى است که ما روى آن قرار داریم.

سوم این که بگوییم منظور از زمین هاى هفت گانه اقلیم ها و قسمت هاى هفت گانه روى زمین است، که علماى جغرافى قدیم، بسیط زمین را به هفت قسمت (و یا قاره) تقسیم کرده اند این چند وجه وجوهى است که هر یک طرفدارانى دارد.

سخن آخر

پس از اندکی غور در اعماق نهج البلاغه و روایات دیگر، در مورد زمین های هفت گانه و درک پیچیدگی های آن؛ این نکته به وضوح پدیدار می گردد که کلام

معصومین (علیهم السّلام)، علم محض است، و درسی است توحیدی از محسوسات جهان ومأنوسات بشر، برای انسان هایی که خواستار کمال و ترقّی می باشند. و از این علم به محسوسات جهان، و درک وجود بهترین نظام در آن، آشنایی به آستان ربوبیت حاصل می شود.(1)

«الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِي يَحْيَى الْوَاسِطِيِّ بِإِسْنَادِهِ رَفَعَهُ إِلَى الصَّادِقِ (علیه السّلام) قَالَ الدُّنْيَا سَبْعَةُ أَقَالِيمَ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ الرُّومُ وَ الصِّينُ وَ الزَّنْجُ وَ قَوْمُ مُوسَى وَ أَقَالِيمُ بَابِلَ (2)(3)در کتاب خصال به سندش از امام صادق (علیه السّلام) كه فرمود دنيا هفت اقليم است: يأجوج و مأجوج، روم، چين، زنج، قوم موسى و اقاليم بابل.»

بيان: شايد مقصود بيان اقاليم جهان ست از نظر ساكنان آن ها و بيان اختلاف صورت و رنگ و طبع آن ها و اگر منظور حصر بشر در آن ها باشد اقليم بابل شامل عرب و عجم است و اقليم چين شامل همه ترك ها و اقليم زنج شامل هنود و بسا مقصود بيان اصناف عجيب آدمى است و اين روشن تر است، و مقصود از قوم موسى اهل جابلقا و جابرسا است .(4)

بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة

معموره زمين به هفت اقليم بخش شده، گفتند دائره عظيمه معدل النهار در سطح زمين خط استواء است كه آن را دو بخش شمالى و جنوبى كند و با دائره ديگرى كه بر دو قطب آن گذرد چهار بخش است كه بخش است بالاى شماليش


1) . پایگاه اینترنتی تبیان، بخش نهج البلاغه، فرآوری: حامد رفیعی.

2) . الخصال، ج 2، ص 10 (أبواب السبعة).

3) . بحار الأنوار، ج 57، ص 118.

4) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 100.

معموره زمين است و بخش هاى ديگر يا زير آبند و نامسكون، يا معمورند و نامعلوم، طول هر بخش 160 درجه است و پهنايش يك چهارم دائره برابر 90 درجه.

و اين يك چهارم هم همه معموره نيست، بلكه بخشى از آن در شمال كه عرض آن از 66 درجه تمام ميل كافى فزون ست براى سردى بيش زندگى جانور را نشايد و در معموره هم درياهاى بسياري ست برخى پيوست به درياى محيط و برخى جدا چنان چه دانستى، و كوه ها و تپه ها و بيشه ها و دشت ها و باتلاق ها و بيابان هاى بى آب هم آباد نمي شوند، در جنوب خط استواء اندكي آبادى از زنگي ها و سوداني ها هست كه در شمار معموره نياوردند.

و آغاز معموره نزد منجمين جزائر خالدات بوده كه اكنون زير آب رفته اند و برخى آن ها را مبدأ طول دانسته و برخى كناره درياى مغرب را كه ده درجه از آن دور است، و پايان آبادى سمت مغرب نزد آن ها «كنك ذر» است كه پندارند جايگاه ديوان است و ميان اين دو نهايت را بر خط استواء گنبد زمين نامند و سپس معموره را از عرض با دوائرى موازى خط استواء به هفت اقليم پخش كردند كه طول هر كدام از مشرق تا مغربست و عرض آن به اندازه تفاوت نيم ساعت روزهاى بلندتر چون احوال هر اقليم در گرما و سرما و مزاج و رنگ و اخلاق به هم مانند.

مبدأ اقليم يكم تا 12 و يك سوم درجه است و بلندترين روزش 12 و سه چهارم ساعت و از خط استواء تا اين جا را در شمار معموره نياوردند چون آباديش كم است و برخى آن را هم جزء اقليم يكم دانسته و به هر تقدير خلافى نيست كه آغاز اقليم دوم از عرض 20 و يك دوم و بلندترين روزش 13 و يك چهارم ساعت است.

و مساحت اقليم يكم به قول اول چنان چه بيرجندى گفته 662044 فرسخ و نصف است، و شهرهاى مشهورش نجران، جنيد، صعده، صنعاء، سحار، سندان و كولم و علاقى است.

برخى گفتند اين اقليم از طول شرقى و چين آغاز شود و به رودهاى بزرگى بگذرد، و به كناره هاى درياى جنوبى و بخشي از اراضى چين و برخى بلاد جنوبى ميان هند و سند، سپس بر جزيره (كرك) كه پيش از اين در فرمان پادشاه يمن بود و سپس بخليج فارس و جزيرة العرب و بر بيش تر بلاد يمن گذر كند چون معلى، حضر- موت، صنعاء زبيد، عدن، شهر، قلهات، ظفار، سبا، مدينه طيبه، صحار، قصبه عمان، سپس بر درياى سرخ و پايتخت حبشه و بلاد نوبه و معدن طلاى سودان مغرب و بلاد بربر تا محيط غربى.

در اين اقليم 50 شهر مشهور است و 20 كوه و 30 رود بزرگ، رنگ بيش تر سكنه آن سياه است، و آن را وابسته به زحل دانند، و مساحت سطح ميان خط استواء و اقليم يكم 1116735 و يك ششم فرسخ است و شهرهاى معروفش: عدن، شبام، حضرموت، مرباط سقوطره و جزيره سرانديب و جزيره لامرى و جزيره كله و غانه و كوكو و سقاله، بربرا، و زغاوه از بلاد زنگ، و هدبه و زيله از بلاد حبشه.

و مساحت اقليم دوم 572066 و يك سوم فرسخ و شهرهاى مشهورش مكه، مدينه ضاعف الله شرفهما، تيماء از بلاد شام، ينبع، جده، خيبر، بطن مر، طائف، فيد فرع، يمامه، احساء قطيف، بحرين، قفط، صعيد، اسيوط، اسوان، اسناء عيذاب مالطه از اقصاى مغرب، و سوس اقصى. سجلماسه، ديبلى از بلاد سند، مكران بيرون، منصوره، صنم سومنات، از بلاد هند و كنبايت، ماهوره و قنّوج.

برخى گفتند: اين اقليم از آغاز طولش از بلاد چين است و به بلاد يمن و معظم بلاد هند چون دهلى گذرد و به شمال كوه هاى معروف در بلادشان و به معظم ديار سند بگذرد چون منصوره و به عمان رسد و جزيرة العرب را در زمين نجدو تهامه طى كند و بطائف و مكه و مدينه رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و يثرب، هجر، قطيف بحرين هرمز كرمان گذرد و قلزم را قطع كند و به صعيد مصر رسد و نيل را ببرد و بسر زمين مغرب

رسد و باواسط بلاد آفريقا و سپس بلاد بربر گذرد و به درياى محيط رسد و در اين اقليم هم 50 شهر مشهور است و 20 كوه و 20 رود و مردمش سبزه اند و پندارند وابسته به خورشيد است.

آغاز اقليم سوم در عرض 27 و يك دوم است و بلندترين روزش 13 سه چهارم ساعت و مساحت سطحش 46091 يك پنجم فرسخ و شهرهاى مشهورش: اسكندريه، منفلوط از بلاد سعيد و اكثر بلاد واقعه بر نيل رشيد دمياط از بلاد مصر و قلزم در كنار درياى يمن فسطاط مصر عين الشمس آن اسفى از دورترين بلاد مغرب سلا، فاس، مراكش درعه، ميله، تاهرت قسطينه و سطيف كه همه از شهرهاى مغربند تينزرت تونس قابس، قيروان، مهديه، صفاقس، طرابلس، و قصر احمد همه از بلاد آفريقا و عزه عسقلان، قيساريه، رمله، بيت المقدس همه از بلاد فلسطين نابلس و عكا بيان صور عمان كرك بيروت صيدا اذرعات بصرى دمشق صرخد همه از بلاد شام هيت قادسيه حيره و كوفه انبار بغداد صرصر مدائن بابل و نعمانيه نهروان و قصر ابن هبيره و نهر ملك همه از بلاد عراق و اطرافش بصره ابله عبادان طيب سوس قرقوب شوشتر حبى عسكر مكرم اهواز دورق و ارجان كه همه جز سه تاى اول از بلاد خوزستانند.

سيف البحر جور ابرقوه كازرون نوبندجان فيروزآباد شيراز بيضاء اصطخر فسا دارابجرد همه از بلاد فارس و اطرافش يزد بافق برد سير جيرفت سيرجان زرند بم و هرموز همه از بلاد كرمان زرنج شروان و بست همه از بلاد سيستان ملتان از بلاد سند و از بلاد هند و زيتون چين و اصفهان و اردستان و طبس فيروزكوه ميمند غزنه كابل.

و برخى گفتند: اين اقليم از مشرق زمين چين و پايتختش آغاز شود و به وسط كشور هند و قندهار و كشمير گذر كند و از مولتان سند، زابل، بست، سيستان، كيج، يزده، سير كرمان، خبيص، يزد، فارس، اصفهان، اهواز، عسكر، كوفه، بصره،

واسط، بغداد، و مدائن و از اين ها بديار ربيعه و مضر، دمشق، حمص، بيت المقدس، صوريه، طبريه، قيساريه، عسقلان، مدين بگذرد و به گوشه اى از زمين مصر چون دمياط، فسطاط و اسكندريه، و از آن پس به بلاد افريقا و بلد قيروان، سوس طرابلس مغرب و سپس به عشيره هاى سرير در زمين مغرب، بلاد طنجه و به محيط رسد، شمار شهرهاى مشهور آن 128 است، 33 كوه و 22 رود دارد و رنگ بيش مردمش سبزه است و پندارند وابسته به عطارد است.

اقليم چهارم از عرض 33 درجه و 40 دقيقه است و بلندترين روزش 14 و يك چهارم ساعت و مساحت سطحش 378038 و يك چهارم فرسخ است و بلاد مشهورش: طنجه، سبته، تلمسان و بجايه از بلاد مغرب، بوند قصر احمد از بلاد افريقا، اشبيليه، قرطبه، مالقه، غرناطه، بليسه همه از بلاد شام و توابعش جزيره يابسه، جزيره مايرقه كه در آن درياچه اي ست كه گردش 9 ميل است جزيره سردانيه، جزيره صقليه، جزيره وسامس، جزيره رودس، جزيره قبرس.

همه اين جزيره ها در درياى رومند (مديترانه) و طرسوس، اياس، ارطه، مصيصه، برس برت، تلّ حمدون همه از بلاد ارمن، طرابلس، بليناس، بعلبک.

عرقه، جبيله از بلاد شام، سبس، صهيون، بغراس، حارم، حصن اكراد، حمص، حماة.

شيزر، مرعش، حصن منصور، منبج، معرّة، قنسّرين، سميساط كه برخى از شهرستان حلب و برخى از شامند و حلب حرّان. رقه كه هر دو از ديار مصرند.

ماردين از ديار ربيعه، ميافارقين از ديار جزيره، قرقيسا، جيران، نصيبين، جزيره ابن عمر، سنجار از ديار ربيعه، تلّ اغفر، موصل، حديثه، دقوقاء.

آمد، عانه، سعرت، تكريت، سامرَّاء، دسكره، جلولاء، خانقين، حلوان برخى از عراق و برخى از جزائر، دلّى از بلاد هند، انطاليا از بلاد روم، ارزن، بدليس.

ارجيس همه از ارمنيه سلماس، خوى، مراغه، اوجان، اردبيل، ميانج، مرند تبريز همه از بلاد آذربيجان:

موقان اربل، شهر زور، قصر شيرين، صيمره، دينور، سيروان، ماسبدان.

سهرورد، زنجان، و نهاوند، همدان، بروجرد، قزوين، ابهر، ساوه، آبه جربادقان، قم، طالقان، كاشان، رى، كرج كه بيش تر از بلاد جبلند.

لاهيجان، رودبار، سالوس، ناتل، ارجان، آمل، سارى همه از بلاد طبرستان سمنان، دامغان، بسطام، استرآباد، آبسكون، گرگان، دهستان، خسروجرد، سبزوار اسفراين، نيشابور، نسا، طوس، نوقان، ابيورد، قوهستان قاين زوزن جزجرد، بوزجان، سرخس، بوشنج، هراة، بادغيس، ملين، شيورغان، اسفراز، مرورود مروشاهجان، فارياب، شهرستان، سمنگان، همه از خراسان و توابع، بدخشان، ترمد، ختلان، وخش، صغانيان شومان آثينه همه از بلاد مغرب گفته اند كه آن شهر حكيمانست از يونان.

يكى از افاضل گفته: اين اقليم ميانه اقليم و معموره عمده جهان ست و از بلاد چين آغاز شود و به بلاد تبت داخل گذرد و به جرجير خطا ختن و كوه هاى كشمير و بدخشان و صغانيان و كابل و گذر كند به طخارستان، غور، بلخ، ترمد، هرات، مرو، شاهجان، مرورود، سرخس، جوزجان، فارياب، غرجستان، بارود نسا سبزوار طوس نيشابور اسفراين قهستان قومس گرگان طبرستان آمد قم آمل كاشان همدان ابهر قزوين ديلم ساوه الموت كرج گيلان مازندران سارى سمنان دامغان استرآبادبسطام نهاوند دينور حلوان شهرزور زنجان سلطانيه اردبيل موصل سامره ارمينيه مراغه تبريز سنجار نصيبين سمياط ملطيه ارزنجان رأس العين قاليقلا سميساط حلب انطاكيه قنسرين طرابلس شام حمص طرسوس جزيره قبرس رودس و در زمين مغرب به بلاد فرنگ و طنجه گذر كند و به درياى محيط رسد و در رقاق اندلس و

بلاد مغرب در آن 212 شهر مشهور و 25 كوه و 22 رود است و رنگ عموم اهاليش ميان سبزه و سفيد است و بنا بر اصح وابسته به مشتريست بپندار آن ها.

و اما اقليم پنجم: از عرض 39 درجه آغاز شود و بلندترين روزش 14 و سه چهارم ساعت است و مساحت سطحش 299493 فرسخ و 3 دهم است و شهرهايش: اشبونه شنترين بطليوس مارده طليطله مرسيه دانيه مدينه سالم سرقسطه طرطوشه لارده هيكل الزهره اربونه انقوريه عموريه آق شهر قونيه قيساريه اقسرا مليطه سيواس توقات ارزن ارزنجان موش ملازجرد اخلاط شروان نشوى بردغه شمكور تفليس بيلقان باب الابواب گنجه سلطانيه فراوه كركنج كات زمخشر هزار اسب درغان طواويس بيكند كرمنيه نخشب كش اربنجن اشنيخن سمرقند كشانيه شاش تيكت ايلاقى اسروشنه ساباط خجند شاوكت تنكت امسيكث كلمان فرغانه قبا ختن، خيوه، روميّة الكبرى، ما قذونيه از اطراف قسطنطنيه.

يكى از افاضل گفته: اين اقليم از دورترين بلاد ترك آغاز شود و بهمه ترك نشينهاى مشهور بگذرد تا حد كاشغر، ختن. بيت المقدس، فرغانه، طراز، خجند و مي گذرد به شروان، خوارزم، بخارا، شاش، نسف سمرقند، كش درياى خزر و ديار ارمينيه و برخى بلاد روم چون عموريه، قونيه، آقسراى، قيصريه، سيواس، ارزن الروم، و بگذرد به كناره درياى شام و بلاد اندلس تا به درياى محيط رسد، 200 شهر مشهور دارد، 30 كوه، 15 رود رنگ مردمش سفيد است و بپندار آن ها وابسته بزهره است.

اقليم ششم: از عرض 43 و يك دوم آغاز شود و بلندتر روزش 15 و يك چهارم ساعت است و مساحت سطحش 235034 فرسخ و دو سوم و شهرهايش كه مشهورند: تطليه، تبلوته، بردال لمريا، جزيره نقريت، اماسيه قسطمونيه سنوب، جند، فاراب اسفيجاب، طراز، شلج، خان بالق، كاشغر سموره، لنبرديه بينذه، بندقيه، برشان قسطنطنيه، بلنجر.

يكى از محققان گفته: از بلادش معظم روم است و خزر و تركستان، از مشرق آغاز شود و بجايگاه تركهاى شرق گذرد و ميان درياى طبرستان را قطع كند و به خزر، موقان، سقسين و صقالبه، بلاد آس، اران، باب الابواب، روس گذرد و آنگه به معظم بلاد روم چون قسطنطنيه و به شمال اندلس، به بحر محيط رسد 90 شهر مشهور دارد، 11 كوه، چهل رود، رنگ بيش تر مردمش سرخ است و نزد آن ها وابسته به ماه است.

اقليم هفتم: از عرض 47 و يك چهارم آغاز شود بلندتر روزش 15 و سه چهارم ساعت است، مساحت سطحش 187721 فرسخ و دو سوم است، در اين اقليم آبادانى كم است شهرهاى مشهورش: كرّش ارزق، صراى، كه شاه نشين است براى تاتار، اكل، يلار يا بلغار، افجا كرمان، صارى كرمان، قرقرصلغات، كفا، صيقچى، شنتياقر، هرقلة برخى گفتند طولش از مشرق است و به نهايات ترك هاى شرق گذرد و به شمال بلاد يأجوج و مأجوج.

سپس بر غياض و كوه ها كه آشيانه وحوش است از ترك ها و آنگه به بلغار روس و صقالبه و درياى شام را قطع كند و به درياى محيط رسد، 22 شهر و 11 كوه و 40 رود دارد و رنگ مردمش ميان سرخى و سفيديست و وابسته بمريخ است نزد آن ها و مردمش از سردى شش ماه در حمام ها بسر برند و آخر اقاليم آن جا است كه 5/ 50 درجه است و بلندتر روزش 16 و يك چهارم ساعت است و آنگه تا عرض 90 درجه را از اقاليم نشمرند.

و بدان كه خط استواء از شرق چين آغاز مى شود و به جزيره «جمكوت» مي گذرد و بجنوب بلاد چين و به «كنگ ذر» از زمين هاى چين، سپس بر جزائر «زأره» به نام سر زمين طلا، و بجنوب جزيره سرانديب ميان دو جزيره كله و سريره و

به ميان جزائر ديويره (ديو خ ب) و آن كه به شمال جزائر زنج و معظم بلاد آن ها و به شمال جبال قمر و جنوب سودان غربى تا درياى محيط.

اما بلندترين روز ما وراى اقاليم سبعه: در عرض 54 درجه و كسرى 17 ساعت و در عرض 58 درجه 18 ساعت، در عرض 61 درجه 19 ساعت، و در 63 درجه 20 ساعت كه در آن جزيره اي ست به نام تولى و گفته اند مردمش در زمستان در حمام زندگى كنند و مشهور است كه پايان معموره است و در عرض 64 و يك دوم 21 ساعت.

بطلميوس گفته مردم اين جا قومى از صقالبه اند ناشناخته، و بنا بر اين پايان معموره در عرض آن جا است، و در عرض 65 درجه و كسرى 22 ساعت است و در عرض 66 درجه 23 ساعت و در تمام ميل كلى 24 ساعت و در عرض 67 و يك چهارم درجه يك ماه، و در عرض 70 درجه و يك چهارم كم دو ماه، در عرض 73 و يك دوم سه ماه، و در عرض 78 و يك دوم چهار ماه، و در عرض 84 درجه پنج ماه در قطب 90 درجه شش ماه.

برخى جز اقاليم از شمال را دو بخش كرده بخشى كه معموره است و جزء اقاليم نيست و بخشى كه از هر دو نيست آغاز بخش يكم از 53 درجه است كه روزش تا 16 و يك چهارم مي رسد و مساحت سطحش 75132 و يك چهارم فرسخ است و در آن ست جزيره برطانيه، و جزيره صوراق جزيره تولي و شهر يأجوج و مأجوج گفته اند عرض اين شهر 63 درجه و طولش 172 و يك دوم درجه است بخش دوم از عرض 66 و يك دوم درجه است و روزش به 47 ساعت مي رسد و مساحت سطحش 42247 و يك پنجم فرسخ است و گفته اند: در عرض 75 درجه مكانى است كه مردمش زمستان درحمامند و زبانشان فهميده نشود.

در بيان وضع خاص خط استواء و آفاق مايله

دائره افق هر نقطه از خط استواء همه مدارهاى يوميه مربوطه را به دو نيم برابر كند و از اين رو شب و روز در همه سال برابرند و هر نقطه از فلك نهانى و عيانى برابر دارد و مايه اختلاف تنها تندى و كندى حركت غريبه است در هر دو نيمه بالا و پایين كه آن هم بسيار اندك و نامحسوس است.

خورشيد در يك سال دو بار بالاى سر اهل خط استواء مي رسد كه دو نقطه اعتدال بهارى و پائيزي ست و از بالاى سر آن ها بيش از اندازه ميل كلى دور نشود (23 درجه و كسرى) خورشيد نصف سال در شمال آن ها است و نيم ديگر در جنوب و سايه به همين نسبت در شمال است و در جنوب بر عكس خورشيد، و به اين سبب داراى 8 فصلند، دو بهار و دو تابستان و 2 پائيز و دو زمستان، و چرخش فلك در آن جا دولابى است و از بالاى سر و آفاق خط استواء آفاق مستقيمه نام دارند.

شيخ ابن سيناء گفته: خط استواء معتدل ترين سرزمين ها است، زيرا خورشيد بالاى سرشان درنگ فزونى ندارد، بلكه به زودى از سوئى به سوئى می رود، و تندترين حركت را در ميل و بعد دارد و حرارت تابستان آن ها سخت نيست، به علاوه برابرى شب با روز در هميشه گرما و سرما را تعديل كنند و معتدل شود، و قضاوت كرده كه گرم ترين سرزمين ها در تابستان زير ميل كلى خورشيد است (عرض 23 درجه تقريباً)، زيرا خورشيد در حدود دو ماه بالاى سر آن ها مي ماند در روزهاى بلند و شب هاى كوتاه.

فخر رازى به قضاوت نخست او اعتراض كرده كه ماندن خورشيد بر خط استواء گر چه كم است، ولى در همه سال پر هم از آن دور نيست و در حكم بالاى سر است، و ما جاهایى را بنگريم كه اكثر ارتفاع خورشيد بر آن ها برابر كم ترين ارتفاع

آن ست از بالاى سر مردم خط استواء و تابستانش به سختى گرم است، و از اين جا دانسته شود كه گرمى زمستان خط استواء چند برابر گرمى تابستان اين جا است، و گفته است معتدل ترين سرزمين ها اقليم چهارم است.

محقق طوسى (رحمه الله علیه) گفته: اگر مقصود از اعتدال يك نواخت بودن هوا در همه سال است شك ندارد كه اين معنا در خط استواء رساتر از همه جا است چنان چه شيخ گفته و اگر مقصود اعتدال ميان گرما و سرما است شك ندارد كه خط استواء چنين نيست و دليلش سياهى رنگ مردم آن ست از زنگيان و اهل حبشه و مجعد بودن موى آن ها و نشانه هاى ديگر گرماى سخت، در اقليم چهارم بر عكس است و دليل بر اين است كه هوايش معتدل تر است.

بلكه از كلى فزونى آبادانى و نژاد در اقاليم سبعه دليل است كه هواى آن ها از ديگر جاهاى زمين معتدل تر و زيست بردارتر است، و وسط هفت اقليم از دو سويش معتدل تر است و اثر گرما و سرما، در دو سويش روشنند.

و بنا بر آن چه او (قدس سره) گفته: ساكنان اقليم چهارم از ديگران در خلقت و اخلاق معتدل ترند، و هوش و فهم بيش ترى دارند، از اين رو معدن حكماء و علماء است و پس از آن ها مردم دو اقليم 3 و 5 قرار دارند.

ولى مردم اقاليم ديگر كمبود سرشت دارند و دليلش زشتى چهره و بد خلقى است براى اين كه پر از تابش خورشيد سوختند يا از كمبود آن پخته نشدند، چون مردم حبشه و زنگبار در اقليم اول و دوم و مردم يأجوج و مأجوج و برخى صقاليه در اقليم 6 و 7.

و اما آفاقى كه عرض آن ها كم تر از 90 درجه است بر پنج بخشند.

1- عرض كم تر از ميل كلى 2- برابر ميل كلى 3- برابر تمام ميل كلى (63 درجه) 4- پيش از ميل كلى و كم تر از تمامش 5- بيش از تمام ميل كلى، در تمام

اين آفاق يك قطب معدل النهار بالاى زمين است به اندازه عرض بلد و ديگرى به همان اندازه زير زمين است از نظر افق، و همه اين آفاق معدل النهار را بر نصف و با زاويه قائمه قطع كنند و چرخش فلك در آن جا حمائلى است و يكور و مدارهاى روزانه ديگر را بدو تيكه مختلف قطع كنند و قوسهاى ظاهر مدارهاى شمالى بزرگ تر از تيكه قوس ديگر است كه زير زمين است.

و در جنوب واروى آن ست و از اين رو شب و روز در آن ها برابر نيستند مگر وقتى خورشيد در همان نقطه اعتدال باشد كه اول حمل و اول ميزان ست، و برابرى گاهى حقيقى است و گاهى تقريبى، و چون خورشيد در برج هاى شمالى است روز بلندتر است و در برج هاى جنوبى شب بلندتر است، و هر چه عرض بلد بيش تر باشد تفاوت ميان شب و روز بيش تر است.

و هر مدارى كه به اندازه ارتفاع قطب از افق دور باشد خودش و هر چه درون آن ست تا به قطب شمال از اختران و مدارها ابدى الظهور است و نظيرش از طرف جنوب ابدى الخفاء اين ها اوضاع مشترك ميان پنج بخشند.

و اما وضع مخصوص به بخش يك كه عرضش كم تر از ميل كلى است اين ست كه هر مدارى دورتر از معدل است به اندازه عرض بلد منطقة البروج را در دو نقطه كه بعد برابر دارند از محل انقلاب قطع می كند و چون خورشيد بدان نقطه رسد در نيم روزش سايه نباشد و چون خورشيد پس از آن باشد در سمت قطب ظاهر سايه به سمت قطب نهان افتد در نيم روز و چون در قوس ديگر باشد سايه نيم روز به سمت قطب ظاهر افتد.

و نقصان ارتفاع خورشيد دو نهايت دارد: يكى در جهت قطب ظاهر كه بيش تر است و دوم در جهت قطب خفى كهكم تر است، و فصل هاى سال در اين آفاق برابر نيستند، بلكه چون دو نقطه نامبرده به هم نزديك باشند مانند عرض 22 درجه

تابستان از فصل هاى ديگر درازتر گردد براى اين كه خورشيد دو بار با فاصله كم بالاى سر آن ها رسد و گرما كم نشود، و بسا كه از چهار فصل بيش تر باشد در صورتى كه دو نقطه مذكوره دور باشند، ولى مانند هم نباشند براى اختلاف نهايت دورى خورشيد از بالاى سر در دو جهت به خلاف خط استواء كه دورى آن برابر است.

و اما در بخش دوم كه عرض برابر ميل كلى است مدار انقلابى كه سوى قطب ظاهر است به سمت سر گذرد و مدار انقلاب ديگر به سوى پا و ارتفاع خورشيد يك نهايت بيش ندارد و در جانب كم شدن و در فزودن تا نود درجه مي رسد و هميشه سايه نيم روز به سوى قطب ظاهر است مگر در يك روز كه خورشيد در نقطه انقلاب بالا سر است كه در آن سايه نيست.

و يكى از دو قطب فلك البروج هميشه ظاهر است و قطب برابرش هميشه نهان ست، و ارتفاع خورشيد از يك نقطه انقلاب خرده خرده فزون گردد تا نقطه انقلاب ديگر و برگردد كم شود تا دوباره باز گردد بدان و سال چهار فصل برابر دارد نه بيش تر.

و اما در بخش سوم خورشيد هيچ گاه به بالاى سر نرسد و دو ارتفاع دارد اعلى و آن به اندازه مجموع ميل كلى و عرض بلد است، و اسفل و آن به اندازه فزونى تمام عرض بلد است بر ميل كلى، اوضاع ديگر چنانست كه گذشت.

و در بخش چهارم مدار نقطه انقلاب سمت قطب ظاهر ابدى الظهور است و مدار نقطه انقلاب برابر ابدى الخفاء و قطب ظاهر فلك البروج بالاى سر است و قطب برابر زير پا، و دائره منطقة البروج در سال يك بار با دائره افق منطبق شود، سپس نيم شرقى منطقه يك بار از افق بالا آيد و نيم ديگر پایين افتد، سپس جزء نهانش تيكه تيكه در اجزاء نيم افق شرق طلوع كند و نيم ظاهر خرده خرده نهان شود در نصف افق غربى در شبانه روز تا اين كه وضع فلك به حال اول برگردد، و روز

در اين آفاق خرده خرده بلند شود تا به اندازه يك شبانه روز گردد كه همه روز باشد در وقتى كه خورشيد به نقطۀ انقلاب ظاهر رسد.

و روز از رسيدن مركز خورشيد بدائره افق آغاز شود، و اگر حساب روز به روشنى باشد و نهانى اختران روز در اين جا يك ماه دراز گردد چنان چه «ساوذسيوس» آن را در رساله بيان حال مساكن روشن كرده، سپس شبى بسيار كوتاه آيد كه شفق و سپيده دمش يكى است و خرده خرده فزايد تا بدرازى يك شبانه روز گردد و باز روزى بسيار كوتاه به دنبالش آيد و هم چنين و اين جا پايان معموره سمت شمال است و پس از آن به واسطه سرماى سخت معموره وجود ندارد.

و اما در بخش پنجم بزرگ ترين مدارهاى ابدية الظهور منطقة البروج در دو نقطه طرف قطب ظاهر قطع می كند كه دوريشان از معدل النهار برابر است، و بزرگ تر مدار ابدية الخفاء هم آن را دو نقطه برابر قطع می كند و منطقة البروج چهار قوس مى شود كه دو نقطه اعتدال و دو نقطه انقلاب ميان آن هايند و آن كه نقطه انقلاب سمت قطب ظاهر ميان آن ست ابدى الظهور است و مدت بودن خورشيد در آن بلندتر روز است و دومى كه نقطه انقلاب ديگر در آن ست هميشه نهان ست و تا خورشيد در آن ست شب است و درازتر شب است.

و دو قوس ديگر آن كه اول حمل ميان آن ست بر عكس طلوع كند، يعنى در آخرش پيش از اول نمايان شود، ولى درست غروب كند، يعنى اولش پيش از آخر غروب كند اگر قطب ظاهر شمالى باشد و اگر جنوبى باشد طلوع آن راستا است و غروبش معكوس و آن قوس كه ميزان ميان آن ست ضدّ آن باشد، و براى تصوّر طلوع و غروب معكوس و آسانى فهمش مثالى آوردند كه ما آن را نياورديم با سائر احكام آن چون فائده چندانى ندارد.

و اما عرض 90 درجه وضع غريبى دارد و آن دو نقطه قطب معدل است كه يكى

بالاى سر مى شود و ديگر سمت پا و دائره معدل النهار منطبق بر افق مى گردد و حركت شبانه روزى فلك در آن جا آسيا مانند است و بدور خود مي چرخد و از اين حركت مشرق و مغربى نيست و نه باعتبار حركات ديگر چون تميزى ميسّر نيست، و نصف النهارى نيست و در هر جهت ممكن است خورشيد و اختران ديگر بپايان ارتفاع خود رسند و ممكن است طلوع و غروب كنند و نيمى از فلك معدل النهار در سمت قطب بالا سر ابدى الظهور و نيم برابر ابدىّ الخفاء.

و خورشيد تا در نيم ظاهر فلك البروج است روز است و تا در نيم نهان شب و همه سال يك شبانه روز است و كم و بيش آن ها به يكديگر براى تندى و كندى حركت خاصه خورشيد است كه در حدود هفت شبانه روز ما مى شود.

و در اين روزگار به اين اندازه روزش از شبش بيش است در صورتى كه طلوع و غروب خورشيد ميزان شب و روز باشند، ولى اگر ميزان روشنى و تاريكى باشند روزشان هفت ماه و هفت روز است و شبشان در حدود پنج ماه، زيرا از ظهور روشنى آفتاب تا طلوعش پانزده روز طول ميكشد و هم چنين از غروبش تا نهان شدن روشنيش چنان چه «ساوذسيوس» آن را ثابت كرده و اگر روز سپيده دم تا غروب شفق باشد، روزشان هفت ماه و هفده شبانه روز ما است تقريبا.

محقق طوسى (قدس سره) گفته: مدت غروب شفق و طلوع سپيده آن جا برابر 50 روز ما است و ارتفاع خورشيد و انحطاطش برابر ميل كلى است، و سايه اندازه ها دوائر تقريباً متوازى بر مركز خود پديد آرند كه وقتى خورشيد در نقطه انقلاب ظاهر است خردتر آن ها است و بزرگ ترشان هنگامى كه خورشيد مقارن افق است و نزديك دو نقطه اعتدال، و هيچ كدام اخترانرا از نظر حركت اولى طلوع و غروب نباشد و طلوع و غروب آن ها به حركت دوم مخصوص خود آن ها است كه در افق جاى مشخصى ندارد.

و اخترانى كه عرض آن ها از منطقة البروج كم تر از ميل كلى است به حركت خاصه خود طلوع و غروب دارند، و هر كدام مدارشان در قطب ظاهر از منطقة البروج دورتر است و زمان ظهورشان بيش تر از آن ست بدان نزديك تر است، و اخترانى كه عرضشان برابر ميل كلى است در هر دورى به حركت خاصه خود با افق تماس گيرند يا از رو و يا از زير، و آن ها و اخترانى كه عرض آن ها در يكى از دو سوى فلك البروج بيش از ميل كلى است طلوع و غروب ندارند، بلكه يا هميشه ظاهرند يا هميشه نهان.(1)

33. زمین و زلزله ها

احادیث

1. «تَوْحِيدُ الْمُفَضَّلِ، قَالَ الصَّادِقُ (علیه السّلام) فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ فَلِمَ صَارَتْ هَذِهِ الْأَرْضُ تُزَلْزَلُ قِيلَ لَهُ إِنَّ الزَّلْزَلَةَ وَ مَا أَشْبَهَهَا مَوْعِظَةٌ وَ تَرْهِيبٌ يُرَهَّبُ بِهَا النَّاسُ لِيَرْعُوا وَ يُنْزَعُوا عَنِ الْمَعَاصِي .»(2)

ترجمه:

در توحيد مفضل: امام صادق (علیه السّلام) فرمود: اگر كسى گويد چرا اين زمين مي لرزد، به او گفته شود زلزله و مانندش پند و بيم مردم است تا رعايت خود كنند و از گناه دست كشند.»

2. «الْعِلَلُ، بِالْإِسْنَادِ الْمُتَقَدِّمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ الدَّيْلَمِيِّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السّلام) عَنِ الزَّلْزَلَةِ مَا هِيَ قَالَ آيَةٌ قُلْتُ وَ مَا سَبَبُهَا قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَكَّلَ بِعُرُوقِ الْأَرْضِ مَلَكاً فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُزَلْزِلَ أَرْضاً أَوْحَى

1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 113.

2) . بحار الأنوار، ج 57، ص 130.

إِلَى ذَلِكَ الْمَلَكِ أَنْ حَرِّكْ عُرُوقَ كَذَا وَ كَذَا قَالَ فَيُحَرِّكُ ذَلِكَ الْمَلَكُ عُرُوقَ تِلْكَ الْأَرْضِ الَّتِي أَمَرَهُ اللَّهُ فَتَتَحَرَّكُ بِأَهْلِهَا قَالَ قُلْتُ فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَمَا أَصْنَعُ قَالَ صَلِّ صَلَاةَ الْكُسُوفِ فَإِذَا فَرَغْتَ خَرَرْتَ سَاجِداً وَ تَقُولُ فِي سُجُودِكَ يَا مَنْ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً أَمْسِكْ عَنَّا السُّوءَ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ.»(1)

ترجمه:

در علل (242) به سند گذشته از محمّد بن سليمان ديلمى كه پرسيدم از امام ششم (علیه السّلام) زلزله چيست؟ فرمود آيتى است، گفتم: سببش چيست؟ فرمود خدا تبارك و تعالى بريشه هاى زمين فرشته اى گماشته و چون خواهد زمينى لرزد به او وحى كند كه فلان ريشه را بجنبان و او ريشه هاى آن زمين را بجنباند و اهل آن بجنبند.

گويد: گفتم: چون چنين شود چه كنم؟ فرمود: نماز كسوف را بخوان و چون تمام كردى بسجده افت و در آن بگو «اى آن كه نگهدارى آسمان ها و زمين از اين كه از جا بكنند و اگر از جا بكنند ديگرى نتواند آن ها را نگهدارد از آن پس و راستى او بردبار و آمرزنده است، بازدار بدى را از ما كه بر هر چيز توانائى.

3. «رُوِيَ فِي الْعِلَلِ، عَنْ فَاطِمَةَ (عليها السلام) قَالَتْ أَصَابَ النَّاسَ زَلْزَلَةٌ عَلَى عَهْدِ أَبِي بَكْرٍ وَ سَاقَتِ الْحَدِيثَ إِلَى قَوْلِهَا فَقَالَ لَهُمْ عَلِيٌّ (علیه السّلام) كَأَنَّكُمْ قَدْ هَالَكُمْ مَا تَرَوْنَ قَالُوا وَ كَيْفَ لَا يَهُولُنَا وَ لَمْ نَرَ مِثْلَهَا قَطُّ قَالَتْ فَحَرَّكَ شَفَتَيْهِ ثُمَّ ضَرَبَ الْأَرْضَ بِيَدِهِ ثُمَّ قَالَ مَا لَكِ اسْكُنِي فَسَكَنَتْ فَقَالَ أَنَا الرَّجُلُ الَّذِي قَالَ اللَّهُ إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها فَأَنَا الْإِنْسَانُ الَّذِي يَقُولُ لَهَا مَا لَكِ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها إِيَّايَ تُحَدِّث .»

1) . علل الشرائع، ج 2، ص 242.

ترجمه:

از فاطمه (عليها السلام) است كه: در عهد ابى بكر زمين لرزه شد و حديث را كشانده تا گفته: على (علیه السّلام) به آن ها فرمود: گويا هراس كرديد از آن چه بينيد، گفتند: چگونه نهراسيم و مانندش را هرگز نديديم، فرمود دو لبش را جنبانيد و دست به زمين زد و فرمود: تو را چه شود؟ آرام باش و آرام شد و فرمود: منم آن مردى كه خدا فرموده «چون زمين بلرزد به خود و بدر اندازد بارهايش را و آدمى گويد او را چه شده» منم آن آدمى كه به او گويم تو را چه شده «آن روز گزارش دهد» به من گزارش دهد، و اين ست معنى قول او كه اگر آن زمين لرزه بود كه خدا گفته در قرآنش، يعنى در سوره زلزال و آن زمين لرزه قيامت است به من پاسخ مي داد، يعنى گزارش مي داد و با من سخن مي گفت، ولى آن نيست، يعني زلزله قيامت.

4. «الْعِلَلُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ يَحْيَى بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِيِّ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ عَنْ جَابِرٍ قَالَ حَدَّثَنِي تَمِيمُ بْنُ حِذْيَمٍ قَالَ كُنَّا مَعَ عَلِيٍّ (علیه السّلام) حَيْثُ تَوَجَّهْنَا إِلَى الْبَصْرَةِ قَالَ فَبَيْنَمَا نَحْنُ نُزُولٌ إِذَا اضْطَرَبَتِ الْأَرْضُ فَضَرَبَهَا عَلِيٌّ (علیه السّلام) بِيَدِهِ ثُمَّ قَالَ لَهَا مَا لَكِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْنَا بِوَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ لَنَا أَمَا إِنَّهَا لَوْ كَانَتِ الزَّلْزَلَةَ الَّتِي ذَكَرَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ لَأَجَابَتْنِي وَ لَكِنَّهَا لَيْسَتْ بِتِلْكَ.» (1)

بيان هذا إشارة إلى ما ورد في الأخبار أن الإنسان في سورة الزلزال هو أمير المؤمنين (علیه السّلام) يقول للأرض ما لك فتحدثهالأرض أخبارها.

ترجمه:

در علل به سندى كه: تميم بن حذيم گفت: با على بوديم (علیه السّلام) كه ببصره رو


1) . العلل، ج 2، ص 242.

كرديم در يك منزلى زمين لرزيد و على (علیه السّلام) بر آن دست زد و به او گفت: تو را چه شود؟ وانگه به ما رو كرد و پيغمبر فرمود: اگر آن زمين لرزه بود كه خدا عزّ و جلّ در كتابش گفته به من پاسخ مي داد، ولى آن نيست.

بيان: اين اشارتست كه مقصود از (الانسان) در سوره زلزال امير المؤمنين (علیه السّلام) است كه به زمين گويد: تو را چه شود؟ و زمين بدو گزارش دهد.

تفسیر مرحوم مجلسی

در پایان بیان و تفسیری که مرحوم مجلسی در مورد آیات قرآنی ذکر شده مطرح کرده اند ارائه می گردد:

«تا نلرزاند شما را» گفته اند زمين چون سقف از اثر گام مي لرزيد و خدايش با كوه هاى بلند لنگر انداخت تا نلرزد، و از ابن عباس روايت كردند كه گفت: زمين روى آب پهن شد و مانند كشتى اهل خود را بر مي گرداند، و خدا كوه ها را فرستاد، سپس اختلاف دارند كه براى چه كوه ها سبب آرامش زمين شدند و چند وجه گفتند كه ما برخى را بياوريم:

اول: آن چه فخر رازى در تفسيرش (ج 2 ص 8) گفته: چون كشتى را به روى آب اندازند از سوئى به سوئى كژ شود و پريشان باشد و چون اجرام سنگين در آن نهند روى آب آرام گيرد، و چون خدا زمين را روى آب آفريد لرزيد پس كوه ها را آفريد و ميخ آن نمود و آرام شد براى سنگينى آن ها، و جاى چند اعتراض هست:

1- اين علت تراش يا حركت اجسام را طبعى داند يا كار خدا بنا بر اول گویيم بى ترديد زمين از آب سنگين تر است و بايد در آن فرو رود نه روى آن بماند تا بلرزد به خلاف كشتى كه چوبى است تهى و روى آب مي ماند و مي لرزد و چون سنگين شود، آرام گيرد پس اين دو جدا هستند و قياس درست نيست. و اگر طبع اثر ندارد

و سنگينى و فرو رفتن در آب و فراگيرى آب به زمين همه كار خداست، و آرامش زمين هم كار خداست، نبايد گفت: زمين مي لرزيد و خدا به وسيله سنگينى كوه آن را آرام كرد.

2- لنگر شدن كوه براى زمين معناش اين ست كه زمين روى آب بماند و نلرزد از اين سو بدان سو و اين در صورتي ست كه آبى كه زمين بر آن مستقر شده ايستاده و آرام باشد گویيم سبب آرامش خود آن آب چيست در اين جاى مخصوص اگر گوئى به طبع خود در اين جا آرام است ديگر معنا ندارد بگوئى به سبب اين كه خدا كوه ها را لنگر كرده آرام است و اگر بگوئى آرامش آن كار خداست گویيم چرا آرامش خود زمين را كار خدا ندانيم پس اين علت فاسد است.

3- همه زمين يك جسم است و اگر يك جا به سوئى ميل كند حالش براى مردم پديد نشود، اگر گوئى چگونه لرزش زمين بر اثر بخار درونش به مردم پديد شود هنگام زمين لرزه گویيم بخارها در يك تيكه كوچك زمين حبس شوند و چون فشار آرند حركت آن پديد شود مانند جنبش عضوى از تن آدمى، ولى اگر همه زمين بجنبند پديد نشود نبينى كشتى سوار حركت كشتى را حسّ نكند هر چه هم تند باشد.

و ممكن است پاسخ از اعتراض يكم به اين كه طبع آن ميل به مركز است، ولى چون سبك باشد موج آب به فشار آن را حركت دهد و از جاى طبيعى خود بگرداند و به لرزه افتد و تيكه اى از آن فرو شود و تيكه اى بر آيد، و چون خدا آن را با كوه ها سنگين كرد تا امواج آب مقاومت كرد و آن ها چون ميخش بر جا داشتند.

و از اين جا جواب اعتراض دوم هم دانسته شد، زيرا توقّف لنگر گرفتن زمين با كوه بر اين كه آب در جاى مشخصى آرام باشد ممنوع است و جواب اعتراض سوّم اين ست كه منظور از منتى كه خدا بر نهاده تنها اين نيست كه حركت پديد نشود تا

گفته شود، حركت كلى زمين براى مردم پديد نشود، بلكه منظور اين ست كه سبب غرق برخى تيكه هاى زمين نشود به علاوه ظاهر اين ست كه حركت نامحسوس در صورتي ست كه در يك سو و به يك وضع باشد چون حركت وضعى پيوست يا حركت كشتى به يك سو بى پريشانى و اگر حركت در چند سو باشد و پريشان باشد مانند كشتى متلاطم احساس مى شود.

و اين ست فرق ميان حال زمين لرزه و حركت همه زمين در پديدارى و ناپيدائى و اگر فرض كنيم يك تيكه زمين هم به يك سو رود و پريشان نباشد احساس نشود چنان چه حركت همه زمين به يك سو به هر حال اگر حركت به چند سو و پريشان باشد احساس شود خواه در تيكه اى باشد يا در همه زمين.

دوم: آن چه خود اين فاضل در (ج 20 ص 9) تفسيرش گفته و برگزيده آن جا كه گفته: آن چه در اين جاى مشكل نزد من است اين ست كه گفته شود بدلائل يقينى ثابت شده كه زمين كره است و كوه ها در سطح آن چون پره و دندانه است.

و اگر اين ها نبود و صاف بود به كم تر سببى مي چرخيد و مي لرزيد، زيرا جرم بسيط مستدير گر چه بذات خود حركت را نبايد، ولى باندك سبب به حركت آيد و چون اين كوه ها دندانه دار بر گرد آنند و به طبع خود به مركز كشيده شوند براى سنگيني بمانند ميخ كره زمين را نگهدارند و اين كوه ها چون ميخ هاى كوبيده بر كره اند كه مانع حركت آنند و از لرزش زمين به طور حركت مستدير جلوگيرند، اين ست آن چه در اين باره به خاطرم رسيد.

بدان اعتراض شده كه سخنش دچار پريشاني ست، زيرا آغازش اين ست كه خود دندانه هاى كوهين زمين وسيله پايدارى و آرامش آن ست براى آن كه آب ميان اين دندانه ها مانع حركت زمين است و جابجا شدن آن بنا بر اين علت آرامش همانكوه هاى درون دريا است به آن چه در ربع بى آب مسكون ست، و اين خلاف

امتنان در آفرينش كوه ها است و خلاف قول خدا كه «نهاد بر آن لنگرها از بالايش» و گفت اين كه كوه هاى درون آب هم بالاى زمينند دور است، با اين كه بسا كوه هاى درون آب كمك به حركت زمين باشد نه سبب آرامش چنان چه اگر همه كره آب به موج افتد يا آن چه نزديك به آن ست.

و بسا كه در موقع حركت تيكه هایى از آب مانع حركت آن گردند و يا اين كه هواء مقارن كوه هاى ربع ظاهر مانع شوند كه امواج آب زمين را حركت دهند و ميخ هاى هوائى آن باشند چنان چه كوه هاى درون آب مانعند از اين كه باد آن را بجنباند، بنا بر اين كوه ها در خشكى و دريا گاهى كمك حركت زمين باشند و گاهى مانع آن، و سنگين بودن كوه ها و شكل آن ها در آرامش زمين اثرى ندارند.

ولى از اين كه گفته «جرم بسيط و...» بر آيد كه ساده بودن سبب حركت زمين است و شايد براى اين باشد كه اجزاء بسيط و ساده متناسبند با اجزاء مكان و طبع خواستار انطباق مركز ثقل زمين است بر مركز عالم به هر وضع باشد و آب نمي تواند كره زمين را جابجا كند، ولى مي تواند آن را بچرخاند به خلاف جسم مركب و دندانه دار كه هر جزئش بايد وضع خاصى داشته باشد چون برابر بودن يكى از دو قطب مثلاً و اين فائده از تركيب اجزاء زمين برآيد گرچه كوه و برآمدگى هم در ميان نباشد.

و منت گذارى بآفرينش خود كوه نيست، بلكه از جهت تركيب است مگر اين كه منظور اين باشد كه سبب سكون حالت تركيبى و دندانه داريست، و ظاهر توصيف كوه ها ببلندى اين ست كه ارتفاع در اين مقصود اثر دارد مگر اين كه وصف از نظر فائده هاى ديگر باشد كه بر آن بار شود و بنا بر اين سنگينى كوه ها در آرامش زمين اثر ندارند، چنان چه از دنباله كلامش برآيد كه هر كدام از اين كوه ها به طبع خود متوجه مركز عالمند و سنگينى كوه با سختى آن چون ميخى است كه مانع گردش كره زمين است، و با اين حال مانع از حركت شرقى و غربى نيست، بلكه كمك آن ست.

و بسا مقصودش اين ست كه سبب آرامش مستند به كوه هر سه امر است، و بسا كه طبع زمين را براى استقرارش در جاى خود بس دانسته، ولى مانعى از گردش وضعى آن خواسته، و از اين رو در پايان گفته: و مانع باشند از لرزش و پريشانى زمين، يعنى از چرخيدن آن.

سوم: آن چه به خاطر من رسيده كه اثر كوه ها در آرامش زمين براى درهم شدن ريشه هاى درونى آن ها است در ژرفاى زمين با يك ديگر به طورى كه نمي گذارند از هم بپاشند و پراكنده شود، و بمانند ميخ ها هستند كه در تيكه هاى چوبين در مي كوبند تا آن ها را به هم مي چسبانند و نگه مي دارند و اين براى كسانى كه چاه هاى عميق در زمين مي كنند روشن است كه به سنگ هاى سخت بر مي خورند.

و ملاحظه مي كنى كه بيش تر تيكه هاى زمين ميان كوه هایى باشند كه بر گرد آنند و گويا با پيوست آن ها با تيكه هاى سنگى از زير چون ظرف آن هايند كه نمي گذارند از هم بپاشند و جدا شوند.

چهارم: يكى از محققان گفته سود ميخ اين ست كه در برخى موارد چيزى را از حركت نگه مى دارد و آرام مي سازد و لازمه اين آرامش استوار بودن ست و صحت تصرف در آن، و سود كوه ها و دندانه هاى زمين اين ست كه زير آب نرفته و جانوران بر آن استوارند و گردش دارند.

و از اين رو با ميخ وجه مشترك دارند كه سبب استوارى و مانع از بيقراريند و ميخ گفتن صخور و كوه ها خوبست و تعبير به لرزش و نفى آن از اين نظر است كه صحيح است گفت اگر جانوران دچار غرق شوند استقرارى بر زمين ندارند در صورتى كه كوه ها نباشند و بر زمين هم نسبت لرزش و بى قرارى در اين صورت صحيح است و توان گفت اگر كوه ها در روى زمين نبودند زمين دچار لرزه و اضطراب بود نسبت بجانوران خود.

پنجم: مقصود از كوه هاى بلند پيغمبران و اوصياء و علماء است و مقصود از زمين دنيا و تعبير از اينان به كوه بلند براى اين ست كه مانند كوه سنگين و استوار و پناه مردمند و چون ميخ وسيله آرامش امور جهان و آسايش و جلوگيرى از لرزش دل ها و لغزش نوع انسانند و مرجع مهمات و حوائج، دانشمندان در زمين ميخ هاى خدا باشند.

ششم: مقصود از اين كه كوه ها ميخ زمينند، اين ست كه وسيله راه جستن و به مقصود رسيدنند و از لرزش در اشتباه و گرفتارى به گم گاه جلوگيرند، اين سه جهت را برخى ناهنجار گويان كه شيوه او تأويل بلا سبب و دليل آيات و اخبار است بيان كرده، و اين دليرى بر مالك روز جزاء و افتراء به حجج پروردگار جهانيان است.

هفتم: مقصود از زمين تيكه هاى آن ست نه كلّ آن و كوه ها ميخ و نگهدار هر تيكه زمينند از لرزش به دنبال حبس بخار به فرمان خدايا باسباب ديگر كه آفريننده داند و اين وجه نزديك به باور است و آن چه راجع به زمين لرزه در حديث ذو القرنين آيد مؤيد آن ست.

كلامى دربارۀ ذو القرنين

ثعلبى در عرايس از قول اهل كتب آورده كه: ذو القرنين رومى و پسر يگانه پيره زنى بود و نام او اسكندروس بود، يا «عياش» بنده خوبى بود و چون پادشاه شد خدا بدو وحى كرد كه اى ذى القرنين منت بر سراسر مردم مبعوث كردم و حجّت بر آن ها ساختم: اين تعبير خواب تو است.

در روى زمين هفت اُمّت به هفت زبان باشند كه تو بر همه مبعوثى، ميان دو اُمّت پهناى زمين فاصله است و ميان دواُمّت درازى زمين و 3 اُمّت در ميان زمين

باشند و آن ها پرى و آدمى و ياجوج و مأجوج ند، دو اُمّت در دو طرف طول زمين آن كه در مغرب ست «ناسك» خواننده و آن كه در مشرق است «منسك» و امتى كه در كناره جنوب زمين است «هاويل» باشد و آن كه در كناره شمال است «قاويل».

چون خدا چنين فرمود: ذو القرنين گفت معبودا مرا به كار بزرگى واداشتى كه اندازه اش را جز خودت نداند، به من بگو با اين همه مردم با چه نيرو برترى جويم، با چه سپاه سرورى كنم، با چه صبرى بسازم، با چه زبانى سخن كنم، چگونه زبانشان را بفهم؟ و با چه گوشى بشنوم؟ با چه ديدى بنگرم؟ با چه دليلى با آن ها مرافعه كنم؟ با چه خردى بر خرد آن ها چيره شوم؟ با چه دل و حكمتى آن ها را اداره كنم؟ با چه فرمانى ميان آن ها دادگسترى كنم؟ با چه بردبارى با آن ها شكيبا باشم؟

با چه معرفتى ميان آن ها قضاوت كنم؟ با چه دانشى كارشان را انجام دهم؟ با چه دستى بر آن ها بتازم؟ با چه پائى سرزمين آن ها را گام زنم؟ با چه توانى شماره شان كنم؟ با چه لشكرى به جنگ آن ها روم؟ با چه نرمشى با آن ها الفت گيرم؟

معبودا از آن چه گفتم چيزى ندارم توئى مهربانى كه كسى را جز به آن چه تواند فرمان ندهى خدا فرمود: من تاب همه آن چه به دوشت نهادم به تو مي دهم، گوشت را باز كنم تا هر چه را شنوى، فهمت را باز كنم تا هر چه را بفهمى، زبانت را به هر چه گويا سازم و چشمت را به هر كه بينا، برايت شمار گيرم و بازويت را توانا سازم تا به هراس نيفتى و پايه ات محكم سازم تا چيزى بر تو چيره نشود و دلدارت كنم و پهلوان تا بر هر چه بتازى و چيزى نبازى، هيبت به تو دهم تا از چيزى نترسى، و تاريكى را برايت مسخر نمايم، چون به او چنين گفته شد خود در مقام حركت برآمد و مردمش او را به اقامت مي خواندند با اصرار و او گفت چاره اى جز طاعت خدا نيست.

و به آن ها فرمود: مسجدى بدرازاى 400 ذارع برايش بسازند و در آن ستون ها بر

پا دارند، گفتند: چگونه آن را بسازيم؟ گفت: چون ديوارها ساختيد آن را تا برابر سر ديوارها پر از خاك كنيد، آنگه از توانگر و درويش به اندازه توانشان طلا بگيريد و تيكه كنيد و ميان خاك ها بريزيد، و با تخته هاى چوب و مس و الواح مسين سقف را بزنيد، در ازاى هر تخته چوب 224 ذراع و فاصله دو ديوار 200 ذراع و بلندى ديوار 22 ذراع، سپس مستمندان را بخوانيد تا خاك ها را بيرون كشند و خرده طلاهاى آن را براى خود بردارند و البته بسرعت آن را انجام دهند براى طلاها.

اين كار را كردند مستمندان خاك ها را بيرون بردند و سقف بر پا ماند و مستمندان توانگر شدند و 40 هزار لشكرى از آن ها فراهم كرد و به چهار بخش نمود و هر لشكرى 10 هزار، و آن ها را سان ديد 1400000 تن بودند، 800000 از خودش و 600000 از لشكر دارا، و 40 هزار از مستمندان، و حركت كرد به سوى ملت مغرب زمين و اين ست قول خدا تعالى «تا چون رسيد به فرودگاه خورشيد يافتنش در چشمه اى از لجن فرو می رود» يا در چشمه اى داغ بنا بر قرائت ديگر.

و چون به مغرب رسيد مردى ديد كه جز خدا شمار آن ها را نداند و جز خدا تعالى برابرى نيرو و دليرى آن ها را نتواند، زبان هاى چندى داشتند و نظرهاى مختلفى و اين ست قول خداى تعالى «يافت نزد آن مردمى»، يعنى مردم بسيارى كه بدان ها گفته شود «ناسك».

و چون چنين ديد آن ها را ظلمت گير كرد و با سه لشكر آن ها را محاصره كرد و آن ها را به طاعت خداى يگانه دعوت كرد برخى گرويدند و برخى سرباز زدند و رو گردانيدند و ظلمت را بر آن ها مسلّط كرد تا در دهان و بينى و گوش و چشم و درون آن ها رفت و ميان خانه ها و اتاقهاشان در آمد و از بالا و هر سو آن ها را فرو گرفت و در آن به جنبش آمدند و سرگردان شدند.

و چون نگران شدند از اين كه نابود شوند هم آواز به او ناليدند و ظلمت را از

آن ها برداشت و بازور آن ها را گرفت، و يك سپاه بزرگ از ملت هاى عظيم تشكيل داد و آن ها را به دنبال خود كشانيد و ظلمت از پس آن ها آنان را مي راند و پاسبانى مي كرد و نور در جلو رهبر و رهنماى آن ها بود و به سمت راست زمين مي رفتند تا به ملت جنوب به نام (هاويل) برسند.

و خدا دل و دست و رأى و خرد و نظر او را مسخر كرد، در هيچ كارى خطاء نمي كرد و به پيش روى اُمّت ها روان شد و همه به دنبالش، و چون به دريا يا آب گاهى مي رسيد كشتي ها مي ساخت از تخته هاى كوچك مانند استر و آن ها را رده مي كرد در يك ساعت و همه همراهان خود را با آن ها مي گذرانيد و چون از درياها و رودها گذر مي كرد كشتي ها را باز مي كرد و هر تخت هاى را به دست يكى از همراهان مي داد كه بردنش آسان مي نمود و بدين شيوه خود را به «هاويل» رسانيد، و كار آن را مانند «ناسك» يكسره كرد.

و از آن جا به سوى منسك كه در مشرق بود رفت و آن را هم مسخر كرد و لشكرى هم از آن فراهم نمود و از سمت شمال به سوى «قاويل» رهسپار شد كه ملتى در برابر «هاويل» بودند، و همه پهناى زمين ميان آن ها فاصله بود، و چون بدان رسيد كار آن را هم ساخت و لشكرى هم از آن فراهم كرد و اين ست قول خداى تعالى «تا چون بمطلع خورشيد رسيد يافت كه بر مردمى بر آيد كه نساختيم براشان جز آن پرده اى»، يعنى مسكنى كه در آن باشند.

قتاده گفته: يعنى ميان آن ها و خورشيد پرده نبوده براى آن كه در مكانى بودند كه ساختمان بر آن استوار نمي شد و درسرداب ها بسر مي بردند تا شب كه بر مى آمدند براى زندگى و كشت، حسن گفته: سرزمين آن ها ساختمان را نگه نمي داشت و چون خورشيد بر مى آمد زير آب مي رفتند و چون غروب مي كرد برون مى آمدند و مي چريدند مانند چهار پايان ابن جريج گفته؛ و يك بار سپاهى بر سر

آن ها آمدند و مردم آن بدان ها گفتند مبادا خورشيد بر شما بتابد در اين جا گفتند ما بمانيم تا خورشيد بر آيد و آن را بنگريم، و همه مردند، و گفتند: همه از آن جا گريزان شدند.

كلبى گفته: مردمى بودند لخت و نابينا، بحق، بنام منسك، گفته: مردى به نام عمرو بن مالك بن اميه باز گفت كه در سمرقند مردى ديدم كه در جمعى مردم گرد خود حديث مي كرد و از يكى پرسيدم چه مي گويد؟ گفت از حال مردمى كه خورشيد بدان ها بر آيد، گفت من از چين گذشتم و از حالشان پرسيدم گفتند يك شبانه روز با آن ها فاصله دارى. رهنمائى را مزدور كردم و شبانه نزد آن ها رفتم و ناگاه ديدم هر كدام يك گوش خود را فرش كردند و ديگرى را به روى خود كشيده و همراه من زبان آن ها را مي دانست و به آن ها گفت: آمديم بنگريم چگونه خورشيد برمي آيد.

در اين ميان آواز زنجيرى بلند شد و من از هوش رفتم و چون به هوش آمدم ديدم مرا چرب كرده بودند و چون خورشيد روى آب برآمد بمانند روغن زيت بجوش آمد و گوشه آسمان چون خيمه اى نمود و چون خورشيد بر آمد مرا با يارم در سرداب خود در آوردند، و چون روز بر آمد بماهي گرفتن پرداختند و آن را در آفتاب می انداختند و پخته مي شد.

ثعلبى گفته دانايان باخبار قدماء گفتند: چون ذو القرنين از كار امم اطراف زمين پرداخت و بشرق و غرب چرخيد به سوى امم ميانه زمين رو آورد از پرى و آدمى و يأجوج و مأجوج و در ميان راه در پايان شرقى سرزمين ترك امتي خوب از آدميان به او گفتند: اى ذى القرنين ميان اين دو كوه آفريده هایى از خدا باشند كه به آدمى نمانند و بجانوران مانند، گياه بيابان خورند و جانداران و وحوش را شكار كنند و همه حشرات زمين را از مار و عقرب و هر جانورى را مي خورند كه خدا آفريده، و خدا خلقى ندارد بمانند آن ها فزون شوند، و اگر مدتى بگذرد آنقدر فزون شوند كه

بى ترديد روى زمين را پر كنند و مردم آن را بيرون كنند و بر آن ها غلبه كنند و تباهى ببار آورند، و سالى نگذرد كه ما نگرانيم سر آن ها از ميان اين دو كوه بر ما بتازد.

«آيا مالياتى برايت به عهده گيريم» كه مزد تو باشد «بر اين كه ميان ما و آن ها سدى بسازى» كه جلوگير باشد و به ما نرسند «ذو القرنين گفت آن چه خدا به من داده بهتر است» از خراج شما، ولى با من كمك كنيد با نيروى خود تا ميان شما و آن ها ديوارى بسازم، گفتند: اين نيرو چيست؟ گفت كار كارگر و استاد كه خوب بسازد و ابزار كار گفتند.

ابزار كار چيست؟ گفت «تيكه هاى آهن بياوريد» و مس بياوريد گفتند با چه نيرو آهن و مس را ببريم، معدن ديگرى از زير زمين براى آن ها بر آورد به نام «سامور» كه سخت تر و سفيدتر فلزيست كه خدا آفريده، و سليمان ستون هاى بيت المقدس و سنگ هايش را با آن بريده و هم جواهرش را.

و آنگه ميان دو كوه را اندازه گرفت و آهن و مس را با آتش ذوب كرد، و تيكه ها چون سنگ هاى بزرگ ساخت، سپس مس را آب كرد و چون گل ملاط آن سنگ هاى آهنين نمود و بساختن آن پرداخت و نقشه ساختمانش چنان چه مورّخان گفته اند اين است، ميان دو كوه را اندازه گرفت 100 فرسخ بود و پايه آن را كند تا به آب رسيد.

و پهناى سد را 50 فرسخ گرفت، و آنگه، هيزم ميان دو كوه نهاد و آهن روى آن چيد و باز هيزم روى آن چيد و يك رده آهن و يك رده هيزم روى هم چيد تا برابر دو كوه دو سمت سد شد.

و آنگه آتش بر آن نهاد و گفت بدميد تا همه آتش شد و مس آب شده بر آن ريخت و آتش رده هيزمها را بلعيد و مس گداخته بجايش آمد تا آهن و مس با هم تركيب شدند. و چون پارچه برد يمنى نمودار شد از زردى و سرخى مس و از سياهى آهن و مس، و سد دراز و محكم و بزرگى شد چنان چه خدا فرموده «نتوانند بر آن برايند و نتوانند بر آن سوراخى پديد آرند».

قتاده گفته، مردى گفت: يا نبى الله سد يأجوج و مأجوج را ديدى؟ براى من وصف كن فرمود: چون برد يمنى است يك رده سياه و يكى سرخ فرمود: من آن را ديدم، و گفته اند: جاى سد پشت «ملاذجرد» نزديك مشرق تابستان و فاصله اش تا خزره 72 روز راه است.

و از على بن ابى طالب (علیه السّلام) روايت شده كه فرمود: ذو القرنين از مشرق تا مغرب را مالك شد، دوستى از فرشته ها داشت به نام «رفائيل» بديدن او مى آمد، يك روز در ميان گفتگو ذو القرنين گفت: اى رفائيل از عبادت خودتان در آسمان به من بازگو گريست و گفت: اى ذو القرنين عبادت شما در برابر عبادت ما چه ارزشى دارد در آسمان فرشته هايند كه هميشه ايستاده و ننشينند، و برخى پيوسته بسجده و سر بر ندارند، برخي در ركوع و بلند نشوند هرگز، مي گويند: سبحان الملك القدوس رب الملائكه و الروح، ربنا ما عبدناك حق عبادتك.

ذو القرنين به سختى گريست و گفت: من مي خواهم زنده مانم، حق عبادت پروردگارم را ادا كنم رفائيل، گفت: راستى اين را ميخواهى؟ گفت: آرى، رفائيل، گفت: خدا را در زمين چشمه اي ست به نام چشمه زندگى و خدا با خود عهد بسته هر كه از آن نوشد نميرد تا خودش از خدا مرگش را خواهد، ذو القرنين گفت:

شما جاى اين چشمه را مي دانيد: گفت: نه، ولى در آسمان گويند: خدا را در زمين ظلماتي ست كه پاى آدمى و پرى بدان نرسيده، و ما پنداريم آن چشمه در اين ظلمت است.ذو القرنين همه علماء مدرس كتب و آثار نبوت را جمع كرد و به آن ها گفت: شما در كتب خدا و احاديث انبياء و گفتار علماى پيش از خود يافتيد كه خدا را در زمين چشمه اي ست به نام چشمه زندگى؟ همه گفتند: نه، جز يكى از آن ها به نام فتخير (خضر خ ب) كه گفت: من در وصيت نامه آدم يافتم كه خدا در زمين

ظلمتى آفريده كه پاى آدم و پرى بدان نرسيده و در آن چشمه جاويد ساخته، ذو القرنين گفت:

راست گفتى، سپس فقهاء و اشراف و ملوك را بسيج كرد و به سوى مشرق رفت 12 سال تا به گوشه تاريكى رسيد و تاريكى ديد كه تاريكى شب نبود، و در آن جا لشكر گاهى بر پا كردند و همه دانشمندان لشكرش را گرد آورد و گفت: مي خواهم وارد اين ظلمت شوم.

گفتند پادشاها پيغمبران و شاهان پيش از تو قصد اين ظلمت نكردند تو هم آن را مخواه كه مي ترسم برايت اتفاق بدى افتد و مردم زمين تباه شوند، گفت: ناچار بايد آن را بپيمايم، گفتند: اى پادشاه از ظلمت دست بردار و آن را مخواه، زيرا اگر ما دانستيم كه در آن به مقصود خود رسى و خدا بر ما خشم نكند به دنبالت مى آمديم، ولى ما از خدا ترس داريم كه رنج آورد و زمين و آن چه در آن ست تباه شوند، ذو القرنين گفت: من ناچارم از اين كه در آن بروم علماء گفتند: خود دانى.

ذو القرنين گفت: كدام مركب ها تيزبين ترند؟ گفتند: اسب، گفت، چه اسبى تيزبين تر است؟ گفتند ماده، گفت: از ماده ها كدام تيزبين ترند؟ گفتند، نزائيده ها ذو القرنين فرستاد و 6000 هزار كره اسب ماده فراهم كرد و 6000 هزار مرد چالاك و خردمند از سپاه خود برگزيد و به هر كدام اسبى داد و خضر را فرمانده دو هزار نمود و ذو القرنين با 4 هزار ماند، و بباقى مردم گفت تا 12 سال در اين جا بمانيد اگر ما برگشتيم كه بسيار خوب و گر نه به بلاد خود بر گرديد، خضر گفت، پادشاها ما در ظلمت راه ميرويم و يك ديگر را نبينم و اگر گم شديم چه كنيم، ذو القرنين به او يك دانه سرخ داد و گفت: چون گرفتار گم شدن شويد اين مهره را بينداز تا فرياد زند و گمشده ها بدان باز آيند.

خضر يك منزل پيش از ذو القرنين بود از هر جا كوچ مي كرد ذو القرنين بار مي نهاد، در اين ميانه كه خضر مي رفت به دره اى رسيد و به دلش افتاد كه چشمه زندگى در

آن ست بر لب آن دره اي ست داد و بيارانش گفت: از اين جا حركت نكنيد، و آن مهره را انداخت و پس از مدتى طولانى بنك آن را شنيد و نزد آن رفت ديد در كنار چشمه است.

خضر جامه در آورد و در چشمه رفت و ديد سپيدتر از شير است و شيرين تر از عسل از آن نوشيده و در آن غسل كرد و وضوء ساخت و جامه ها را پوشيد. و آنگه مهره را به سوى يارانش افكند و فرياد كرد و خضر به دنبال آوازش نزد ياران خود بر گشت و سوار شد و گفت: به نام خدا برويد.

ذو القرنين آن وادى را نيافت و از آن گذشت و 40 شبانه روز در تاريكى رفتند و به يك روشنائى رسيدند كه نه از خورشيد بود و نه از ماه، زمينى سرخ بود و ريگستان و در آن زمين كاخى بود يك فرسخ در يك فرسخ درى داشت.

ذو القرنين قشون خود را در آن جا فرود آورد و تنها بدان كاخ در آمد و ديد يك ميله آهن بر روى ديوار كاخ است و پرنده سياهى از بينى بدان مهار شده و ميان آسمان و زمين آويزانست و چون خش و خش ذو القرنين را شنيد گفت:

اين كيست؟ گفت من ذو القرنينم گفت: آن چه پس خود دارى تو را بس نبود تا خود را به من رساندى؟ آن پرنده گفت: اى ذو القرنين برايم حديث بگو، گفت بپرس.

گفت: ساختمان آجر و گچ در زمين بسيار شده؟ گفت: آرى، پرنده پرى گشود و باد كرد تا يك سوم آن آهن را گرفت، گفت: اى ذو القرنين ساز و آواز بسيار شده؟ گفت: آرى، پرنده پر زد و دو سوم آهن را پر كرد و گفت: آيا گواهى بدروغ فراوان شده؟ گفت: آرى و پرنده پرى زد و همه آهن را پر كرد و ميان دو ديوار كاخ را سد كرد و ترسيد (برد و زانو نشست خ ب).

ذو القرنين سخت ترسيد و پرنده گفت: نترس به من حديث كن گفت: بپرس گفت: آيا مردم از شهادت بيگانگى خدا دست كشيدند؟ گفت: نه، پرنده تا يك سوم به خود پيوست، سپس گفت: اى ذو القرنين، مردم نماز واجب را ترك كردند؟

گفت: نه پرنده يك سوم ديگر جمع شد، سپس گفت: اى ذو القرنين مردم غسل جنابت را وانهادند؟ گفت: نه پرنده به صورت اول شد.

بعد گفت: پله هاى اين كاخ را بگير و بالا رو او ترسان بالا رفت و نمي دانست چه در پيش دارد تا بالاى پله ها رسيد و در آن جا پشت بام پهنى بود كه پيكره مرد جوانى ايستاده با جامه سپيد در آن بود كه رو به آسمان برداشته و دو دست بر دهان نهاده و چون خش خش ذو القرنين را شنيد گفت: اين چيست؟ گفت: من ذو القرنين هستم گفت: اى ذو القرنين راستى قيامت نزديك است و من در انتظار فرمان پروردگارم كه در صور بدمم.

سپس صاحب صور از پيش خود چيزى برداشت مانند سنگ و بذوالقرنين گفت آن را بگير، اگر آن سير شد تو سير شوى و اگر گرسنه شد گرسنه گردى، ذو القرنين آن سنگ را گرفت و نزد يارانش فرود آمد، و هر چه ديده بود به آن ها باز گفت، سپس علماء قشونش را جمع كرد و گفت: به من خبر دهيد از اين سنك كه چيست؟ گفتند: صاحب صور دربارۀ آن به تو چه گفت؟ گفت: به من گفت: اگر اين سير شود تو سير شوى و اگر گرسنه شود تو گرسنه شوى. علماء آن سنگ را در يك كفه ترازو نهادند و سنگى مانندش در كفه ديگر و ترازو را بلند كردند و سنگى كه ذو القرنين آورده بود سنگين تر بود، و باز سنگ ديگر گذاردند و سنك ديگر تا 1000 رسيد و آن از همه سنگين تر بود، و دانشمندان همه گفتند دانش مابجائى نرسد.

و در اين ميان خضر رسيد و ترازو را به دست گرفت و سنگى به اندازه آن سنگ در كفه ديگر نهاد و مشتى خاك بر رويش ريخت و ترازو را بلند كرد و برابر در آمد و همه دانشمندان روى بر خاك نهادند و براى خدا سجده كردند و گفتند: سبحان الله دانش ما باينجا نرسيد هزار سنگ نهاديم و كم آمد.

خضر گفت: پادشاها سلطنت خدا عزّ و جلّ به آفريده هايش چيره است و

فرمانش بر آن ها روان ست و حكمش جاري ست، خدا خلق خود را به هم آزموده و گرفتار كرده، دانا را به دانا، و نادان را به نادان، دانا را به نادان و نادان را به دانا تو را به من آزموده و مرا به تو ذو القرنين گفت: راست گفتى ما را از اين مثل آگاه كن.

گفت: اين مثلى است كه صاحب صور برايت زده: كه خدايت بر همه بلاد شاهى داده و به تو داده آن چه به كسى نداده و تو را به زمين هایى گامزن نموده كه ديگرى را نكرده، و تو سير نشدى، و هوست كشاند تا از كشور خدا بدان جا رسيدى كه قدم آدمى و پرى نرسيده، و اين مثل است كه آدميزاد هرگز سير نشود جز اين كه مشتى خاك گور روى او ريزند، ذو القرنين گريست و گفت: راست گفتى در شرح اين مثل از اين رو ديگر دنبال شهرى نروم پس از اين سفرم تا بميرم.

سپس برگشت تا چون به ميانه ظلمات رسيد گام بر دره زبرجد نهاد و همراهانش چون خش خش زير پاى خود و اسب هاشان شنيدند، گفتند: پادشاها زير پاى ما چيست گفت: از آن برگيريد كه هر كه برگيرد پشيمان ست و هر كه هم برنگيرد پشيمان ست، برخى از آن برگرفتند و برخى نه، و چون از تاريكى بر آمدند زبرجد بود و گيرنده از كمى پشيمان شد و ناگير از اين كه چرا نگرفته.

گويد: رسول خدا پيوسته مي فرمود: خدا رحمت كند برادرم ذو القرنين را اگر در آغاز كارش بدرّه زبرجد رسيده بود چيزى از آن را وانمي گذاشت تا همه را ب دسترس مردم رساند چون دنيا طلب بود، ولى وقتى بدان رسيد كه ترك دنيا كرده بود و نيازى بدان نداشت، سپس بعراق برگشت، و ملوك الطوائف را تأسيس كرد و در ميان راه در شهر زور مرد، و على بن ابى طالب (علیه السّلام) فرمود: تا دومه الجندل برگشت و در آن جا ماند تا مرد.

طبرسى (رحمه الله علیه) در مجمع (ج 6، ص 494) گفته: در شرح قول خدا «راستى يأجوج و مأجوج مفسدند در زمين» كه: به مردم خروج مي كردند و آن ها را مي كشتند و گوشت آن ها و گوشت حيواناتشان را می خوردند، گفته اند: در بهار خروج مي كردند و

همه سبزه ها را می خوردند و هر چه خشك بود مي بردند، از كلبى گفته اند مقصود اين ست كه در آينده فساد خواهند كرد، و در خبر است از حذيفه كه پرسيدم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از يأجوج و مأجوج فرمود: يأجوج يك امتند و مأجوج اُمّت ديگر هر كدام 400 امتند كه نميرد از آن ها تنى تا هزار مرد از نژاد خود را بيند كه اسلحه بر دوش است.

گفتم: يا رسول الله وصف كن آن ها را براى ما، فرمود: سه دسته اند يكدسته شان چون آذرند گفتم: يا رسول اللَّه، آذر چيست؟ فرمود: درختى است بلند در شام، و دسته اى درازا و پهناشان يكي ست و اينانند كه هيچ كوه و آهنى برابرشان نايستد و دسته ديگرى باشند كه يك گوش خود را فرش كنند و ديگرى را لحاف و بفيل و هر وحش و شتر و خنزير بر نخورند جز آن كه آن را بخورند، هر كدامشان بميرد او را بخورند پيشقراولشان بشام رسد و دنباله شان در خراسان باشد، آب رودهاى مشرق را بنوشند و آب درياى خزر را.

وهب و مقاتل گفته اند: از فرزندان يافث بن نوح پدر ترك هايند، سدى گفته ترك ها دسته اى غارتگر بودند از يأجوج و مأجوج و چون سد را ذو القرنين بست بيرون آن ماندند قتاده گفته: ذو القرنين سد را به روى 21 عشيره بست و يكى بيرون سد ماند و آنان تركند، كعب گفته: نژادى شاذّند از آدميزاده ها چون آدم روز محتلم شد و نطفه اش با خاك آميخت و خدا از آن آب و خاك يأجوج و مأجوج را آفريد از پدر به ما پيوسته اند نه از مادر، اين دور از باور است.

و در تفسير «و الطور» (ج 9 ص 163) گفته: خدا به كوهى سوگند خورده كه با موسى در زمين مقدس بر آن سخن گفته است، گفته اند: مقصود هر كوهى است چون خدا انواع نعمت بدو سپرده...(1).


1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 86.

بخش دوم: نقش و جایگاه زمین، اَقالیم سَبعَه، و کوه ها

اشاره

گفتار اول: جبال و کوه ها

گفتار دوم: نعمت معادن، در کره زمین

گفتار سوم: اسباب و انواع باد ها

گفتار چهارم: پدیدهٔ طوفان ها در کره زمین

گفتار اول: جبال وکوه ها

1. پیدایش کوه ها

قرآن می فرماید: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً * أَحْياءً وَ أَمْواتاً * وَ جَعَلْنا فيها رَواسِيَ شامِخاتٍ وَ أَسْقَيْناكُمْ ماءً فُراتاً؛(1)«آيا زمين را مركز اجتماع انسان ها قرار نداديم، هم در حال حياتشان و هم مرگشان؟! و در آن كوه هاى استوار و بلندى قرار داديم، و آبى گوارا به شما نوشانديم!»

تفسیر

در بخش ديگرى از اين آيات به بيان قسمتى از آيات و نشانه هاى آفاقى خداوند و نعمت ها و مواهب او در جهان بزرگ مى پردازد كه هم دليل بر قدرت و رحمت واسعه او است، و هم دليلى بر امكان معاد، در حالى كه در آيات گذشته سخن ازآيات انفسى و مواهب خداوند در آفرينش خود انسان بود.

مى فرمايد: «آيا ما زمين را مركز اجتماع انسان ها قرار نداديم»؟! أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً(2).


1) . مرسلات/25تا27.

2) . «كفاتا» مفعول دوم است براى «جعلنا» و مصدرى است كه به معنى اسم فاعل آمده است.

«هم در حال حيات و هم مرگشان»؛ أَحْياءً وَ أَمْواتاً(1).

«كفات» (بر وزن كتاب) و «كفت» (بر وزن كشف) به معنى جمع كردن و ضميمه كردن چيزى به يكديگر است، و به پرواز سريع پرندگان نيز «كفات» گفته مى شود، چرا كه به هنگام پرواز سريع بالها را جمع مى كند تا با سرعت بيش ترى هوا را بشكافد و به پيش رود.

منظور اين است كه زمين قرار گاهى است براى همه انسان ها، زندگان را روى خود جمع مى كند، و تمام حوائج و نيازهايشان را در اختيارشان مى گذارد، و مردگان آن ها را نيز در خود جاى مى دهد، كه اگر زمين آماده براى دفن مردگان نبود عفونت و بيماري هاى ناشى از آن فاجعه اى براى همه زندگان به وجود مى آورد.

آرى، زمين همچون مادرى كه فرزندان را دور خود جمع مى كند و زير پر و بال خويش قرار مى دهد انسان ها را روى خود جاى مى دهد، نوازش مى كند، تغذيه مى نمايد، لباس مى پوشاند، مسكن مى دهد، و همه حوائجشان را تأمين مى نمايد و مردگان آن ها را نيز در دل خود نگاه مى دارد، و جذب مى كند، و آثار سوء آن ها را از بين مى برد.

بعضى در اين جا «كفات» را به معنى «پرواز سريع» تفسير كرده، و آيه را اشاره به حركت زمين به دور آفتاب و حركات ديگر مى دانند كه در زمان نزول قرآن مسلّماً كشف نشده بود، ولى با توجه به آيه بعد از آن، يعنى أَحْياءً وَ أَمْواتاً تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد؛ به خصوص اين كه در روايتى آمده است كه امير مؤمنان على (علیه السّلام) هنگامى كه از ميدان صفين باز مى گشت به نزديك كوفه رسيد، هنگامى كه چشمان مباركش به قبرستانى كه بيرون دروازه كوفه بود افتاد فرمود: «هذه كفات الأموات أي مساكنهم؛ اين كفات مردگان است، يعنى منزلگاه هاى آن ها است» و


1) . «أَحْياءً وَ أَمْواتاً» حال است براى ضمير مفعولى محذوفى و در تقدير «كفاتا لكم احياء و امواتاً» مى باشد.

سپس نگاهى به خانه هاى كوفه كرده، و فرمود: «هذه كفات الأحياء؛ اين هم منازل زندگان است»، سپس آيات فوق را تلاوت فرمود: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً أَحْياءً وَ أَمْواتاً(1).

اشاره به اين كه فاصله زيادى ميان منازل زندگان و مردگان وجود ندارد!، سپس به يكى از نعمت هاى بزرگ الهى در كره زمين اشاره كرده، مى افزايد: «در آن كوه هاى ثابت و استوار و بلند قرار داديم.»؛ وَ جَعَلْنا فِيها رَواسِيَ شامِخاتٍ(2).

اين كوه ها كه سر به آسمان كشيده، و ريشه هاى آن به يكديگر پيوسته است از يك سو همچون زرهى زمين را در بر گرفته، و در برابر فشار داخلى و فشارهاى ناشى از جزر و مد خارجى حفظ مى كند، و از سوى ديگر جلو اصطكاك قشر هوا را با زمين مى گيرد، و پنجه در هوا انداخته و آن را با خود به گردش در مى آورد، و از سوى سوم طوفان ها و بادهاى عظيم را كنترل مى كند، و به اين ترتيب از جهات مختلف به اهل زمين آرامش مى بخشد.

و در ذيل همين آيه به يكى ديگر از بركات كوه ها اشاره كرده مى افزايد: «و آبى گوارا به شما نوشانديم»؛ وَ أَسْقَيْناكُمْ ماءً فُراتاً. آبى كه هم براى شما گوارا و مايه حيات است، و هم براى حيوانات شما و زراعت ها و باغ هايتان.

درست است كه تمام آب هاى گوارا از باران است، ولى كوه ها مهم ترين نقش را در آن ايفا مى كند، بسيارى از چشمه ها و قنات ها از كوه ها مى جوشد، و سرچشمه بسيارى از نهرها و شط هاى عظيم از برف هاى متراكمى است كه بر قله هاى كوه ها مى نشيند، و مهم ترين ذخائر آبى انسان ها را تشكيل مى دهد.


1) . تفسير برهان، ج 4، ص 417 (نقل از تفسير على بن ابراهيم).

2) . «رواسى» جمع «راسيه» به معنى ثابت و پابرجا است، و «شامخات» جمع «شامخ» به معنى بلند است، و در بعضى از عبارات مانند «شمخ باتقة» كنايه از تكبر است (مفردات راغب).

قله كوه ها به خاطر دورى از سطح زمين هميشه سرد است و مى تواند ذخائر برف را ساليان دراز در خود جاى دهد تا تدريجاً در پرتو آفتاب آب شود و به صورت نهرها جريان يابد.(1)

احادیث

1. «الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ مَعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ زَيْدِ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ قَالَ بَلَغَنِي أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْجَبَلَ مِنْ أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ مِنَ الْبَحْرِ الْأَعْظَمِ الْمُحْدِقِ بِالدُّنْيَا وَ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ دُمُوعِ مَلَكٍ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ وَ مِنْ بِئْرِ طَيْبَةَ(2)وَ الْحَدِيثُ طَوِيلٌ أَخَذْنَا مِنْهُ مَوْضِعَ الْحَاجَة.»(3)

ترجمه:

در خصال به سندش از حسين بن زيد كه به من خبر رسيده خدای عزّ و جلّ كوه را از چهار چيز آفريده، از درياىاعظم گرد دنيا، و از آتش و از اشك چشم فرشته اى به نام ابراهيم و از چاهى خوب، حديث طولانى است و به اندازه نياز از آن باز گرفتيم.

بيان: در بيش تر نسخه ها به جاى جبل خيل به معنى اسب آمده است و به هر تقدير مجاز و استعاره اى در آن به كار رفته و به امام پيوسته نيست و گويا در لفظ بئر به معنى چاه تحريفى باشد و واژه ديگر باشد.(4)


1) . تفسير نمونه، ج 25، ص 412.

2) . الخصال، ص 123.

3) . بحار الأنوار، ج 57، ص 119.

4) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 101.

2. «الْعُيُونُ، وَ الْعِلَلُ، فِي خَبَرِ الشَّامِيِ سَأَلَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السّلام) مِمَّا خُلِقَتِ الْجِبَالُ قَالَ: مِنَ الْأَمْوَاجِ.» (1)

ترجمه:

در عیون و علل در خبر شامى كه از امير المؤمنين (علیه السّلام) پرسيد خدا كوه ها را از چه آفريد: فرمود: از امواج.

3. «الْبَصَائِرُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السّلام) أَنَّهُ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً (علیه السّلام) مَلَكَ مَا فِي الْأَرْضِ وَ مَا تَحْتَهَا فَعَرَضَتْ لَهُ السَّحَابَانِ الصَّعْبُ وَ الذَّلُولُ فَاخْتَارَ الصَّعْبَ فَكَانَ فِي الصَّعْبِ مُلْكُ مَا تَحْتَ الْأَرْضِ وَ فِي الذَّلُولِ مُلْكُ مَا فَوْقَ الْأَرْضِ وَ اخْتَارَ الصَّعْبَ عَلَى الذَّلُولِ فَدَارَتْ بِهِ سَبْعَ أَرَضِينَ فَوَجَدَ ثَلَاثَ خَرَابٍ وَ أَرْبَعَ عَوَامِر.»(2)

ترجمه:

و در بصائر: به سندش از ابى جعفر (علیه السّلام) كه على (علیه السّلام) دارا شد هر چه در زمين است، و زير آن دو ابر بر او نمايان شدند، سركش و رام و سركش را برگزيد. در سرکش دارایی آن چه زیر زمین است و در رام دارایی آن چه بالای زمین است می باشد و بر سرکش گردش در هفت زمین کرد، سه را ویران و چهار را آبادان یافت.

4. «قَالَ الصَّادِقُ (علیه السّلام) فِي خَبَرِ التَّوْحِيدِ الَّذِي رَوَاهُ عَنْهُ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ انْظُرْ يَا مُفَضَّلُ إِلَى هَذِهِ الْجِبَالِ الْمَرْكُومَةِ مِنَ الطِّينِ وَ الْحِجَارَةِ الَّتِي يَحْسَبُهَا الْغَافِلُونَ فَضْلًا لَا حَاجَةَ إِلَيْهَا وَ الْمَنَافِعُ فِيهَا كَثِيرَةٌ فَمِنْ ذَلِكَ أَنْ يَسْقُطَ عَلَيْهَا الثُّلُوجُ فَتَبْقَى فِي قِلَالِهَا لِمَنْ يَحْتَاجُ إِلَيْهِ وَ يَذُوبُ مَا ذَابَ مِنْهُ فَتَجْرِي مِنْهُ الْعُيُونُ الْغَزِيرَةُ الَّتِي تَجْتَمِعُ مِنْهَا الْأَنْهَارُ الْعِظَامُ وَ تَنْبُتُ فِيهَا ضُرُوبٌ مِنَ النَّبَاتِ وَ الْعَقَاقِيرِ الَّتِي لَا يَنْبُتُ مِنْهَا فِي السَّهْلِ وَ تَكُونُ فِيهَا كُهُوفٌ وَ

1) . العيون، ج 1، ص 241، العلل، ج 2، ص 280.

2) . بحار الأنوار، ج 57، ص 120.

مَقَائِلُ لِلْوُحُوشِ مِنَ السِّبَاعِ الْعَادِيَةِ وَ يُتَّخَذُ مِنْهَا الْحُصُونُ وَ الْقِلَاعُ الْمَنِيعَةُ لِلتَّحَرُّزِ مِنَ الْأَعْدَاءِ وَ يُنْحَتُ مِنْهَا الْحِجَارَةُ لِلْبِنَاءِ وَ الْأَرْحَاءِ وَ تُوجَدُ فِيهَا مَعَادِنُ لِضُرُوبٍ مِنَ الْجَوَاهِرِ وَ فِيهَا خِلَالٌ أُخْرَى لَا يَعْرِفُهَا إِلَّا الْمُقَدِّرُ لَهَا فِي سَابِقِ عِلْمِه .»

ترجمه:

امام صادق (علیه السّلام) در خبر توحيد به روايت مفضّل بن عمر فرمود: بنگر اى مفضّل به اين كوه هاى درهم از گل و سنگ كه نادان پندارند زياديست و نيازى بدان نيست با اين كه سودهاى بسيار دارند يكى برف در آن ها ريزد و در قلّه آن ها بماند براى رفع نياز و آب شود و از آن چشمه هاى آب روان گردند كه مايه رودخانه هاى بزرگ باشند و انواعى از گياه و گياهان داروئى در آن ها رويند كه در دشت ها نرويند.

و در آن ها غارها و سوراخهاى فراوانند كه جايگاه جانوران درنده اند، و بر آن ها دژهاى محكم توان ساخت براى حذر كردن از دشمنان. و از آن ها سنگ براى ساختمان و براى آسيا برگيرند، و در معدن انواعى از جواهر است و مقاصد ديگرى كه جز آفريننده آن ها نداند.(1)

5. «الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ (علیه السّلام) أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً إِلَّا وَ قَدْ أَمَّرَ عَلَيْهِ آخَرَ يَغْلِبُهُ بِهِ وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا خَلَقَ السَّحَابَ (2)فَخَرَتْ وَ زَخَرَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْفُلْكَ فَأَدَارَهَا بِهَا وَ ذَلَّلَهَا ثُمَّ إِنَّ الْأَرْضَ فَخَرَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْجِبَالَ فَأَثْبَتَهَا فِي ظَهْرِهَا أَوْتَاداً مَنَعَهَا مِنْ أَنْ تَمِيدَ بِمَا عَلَيْهَا فَذَلَّتْ وَ اسْتَقَرَّتْ ثُمَّ إِنَّ الْجِبَالَ فَخَرَتْ عَلَى الْأَرْضِ فَشَمَخَتْ وَ اسْتَطَالَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ الْحَدِيدَ فَقَطَعَهَا فَقَرَّتِ الْجِبَالُ وَ ذَلَّتْ ثُمَّ

1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 126.

2) . فى المصدر «البحار» و هو الصواب ظاهراً.

إِنَّ الْحَدِيدَ فَخَرَ عَلَى الْجِبَالِ وَ قَالَ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ النَّارَ فَأَذَابَتِ الْحَدِيدَ فَذَلَّ الْحَدِيدُ ثُمَّ إِنَّ النَّارَ زَفَرَتْ وَ شَهَقَتْ وَ فَخَرَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْمَاءَ فَأَطْفَأَهَا فَذَلَّتْ ثُمَّ إِنَّ الْمَاءَ فَخَرَ وَ زَخَرَ وَ قَالَ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الرِّيحَ فَحَرَّكَتْ أَمْوَاجَهُ وَ أَثَارَتْ مَا فِي قَعْرِهِ وَ حَبَسَتْهُ عَنْ مَجَارِيهِ فَذَلَّ الْمَاءُ ثُمَّ إِنَّ الرِّيحَ فَخَرَتْ وَ عَصَفَتْ وَ أَرْخَتْ أَذْيَالَهَا وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْإِنْسَانَ فَاحْتَالَ وَ اتَّخَذَ مَا يَسْتَتِرُ بِهِ مِنَ الرِّيحِ وَ غَيْرِهَا فَذَلَّتِ الرِّيحُ ثُمَّ إِنَّ الْإِنْسَانَ طَغَى وَ قَالَ مَنْ أَشَدُّ مِنِّي قُوَّةً فَخَلَقَ الْمَوْتَ فَقَهَرَهُ فَذَلَّ الْإِنْسَانُ ثُمَّ إِنَّ الْمَوْتَ فَخَرَ فِي نَفْسِهِ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ لَا تَفْخَرْ فَإِنِّي أَذْبَحُكَ (1)بَيْنَ الْفَرِيقَيْنِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ ثُمَّ لَا أُحْيِيكَ ابداً فَذَلَّ وَ خَافَ.» (2)ترجمه:

در خصال به سندش تا پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: خدا چيزى نيافريده جز آن كه بر او آفريده ديگرى را چيره ساخته چنان چه چون خدا ابر را آفريد (درياها را خ ل) به خود باليد و جوشيد و گفت: چه چيز بر من چيره گردد و خدا فلك را آفريد تا آن را چرخانيد و زبون كرد.

و آن گاه زمين باليد و گفت: كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا كوه ها را آفريد و بر پشتش كوبيد و بازش داشتند از اين كه بلرزند آن چه بر او است و زبون شد و آرام گرفت و آن گاه كوه ها بر خود باليدند و سر بلندى كردند و گفتند كدام چيز بر ما چيره شود و خدا آهن را آفريد تا آن را بريد و رام شد و زبون گرديد.

و آنگه آهن بر كوه ها باليد و گفت: كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا آتش را آفريد تا آهن را گداخت و آهن زبون شد، سپس دم بر آورد و شعله زد و باليد و گفت كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا آب را آفريد و آن را خاموش كرد و زبون شد،


1) . فى المصدر: ذابحك.

2) . الخصال، ص 58.

سپس آب باليد و جوشيد و گفت كدام چيز بر من چيره شود و خدا باد را آفريد تا امواج آن را جنبانيد و آن چه در تكش بود بر انگيخت و آن را از مجاريش باز داشت و آب زبون شد.

سپس باد باليد و غريد و دامن كشيد و گفت كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا آدم را آفريد تا چاره جوئى كرد و در برابرش پرده بر گرفت و آن را دگرگون كرد و زبون شد، و آنگه آدمى سركشى كرد و گفت كيست از من نيرومندتر باشد؟ و خدا مرگ را آفريده و او را مقهور كرد و آدمى زبون شد، سپس مرگ بر خود باليد و خدا- جل جلاله- او را فرمود: بر خود مبال كه من تو را ميان دو گروه سر برم ميان بهشتيان و دوزخيان، سپس هرگزت زنده نسازم بس زبون شد و ترسيد.

بيان: «خدا فلك را آفريد تا آن را چرخانيد» شايد مقصود اين ست كه افلاك و اختران درخشانش برابر تسلط دارند آن را برانگيزند و بگردانند و از هم بپاشند، و اين روايت از كلينى گذشت بدين مضمون: كه خدا تبارك و تعالى چون درياهاى زيرين را آفريد بر خود باليدند و جوشيدند و گفتند كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا زمين را آفريد و بر دوش آن پهن كرد و زبون شد، سپس زمين بر خود باليد. تا آخر خبر و آن روشن تر است.(1)

6. «الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السّلام) فِي مَا سَأَلَ رَسُولُ مُعَاوِيَةَ لِأَسْئِلَةِ مَلِكِ الرُّومِ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ (علیه السّلام) قَالَ وَ أَمَّا عَشَرَةُ أَشْيَاءَ بَعْضُهَا أَشَدُّ مِنْ بَعْضٍ فَأَشَدُّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْحَجَرُ وَ أَشَدُّ مِنَ الْحَجَرِ الْحَدِيدُ يُقْطَعُ بِهِ الْحَجَرُ وَ أَشَدُّ مِنَ الْحَدِيدِ النَّارُ تُذِيبُ الْحَدِيدَ وَ أَشَدُّ مِنَ النَّارِ الْمَاءُ يُطْفِئُ النَّارَ وَ أَشَدُّ مِنَ الْمَاءِ السَّحَابُ يَحْمِلُ الْمَاءَ وَ أَشَدُّ مِنَ

1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 172.

السَّحَابِ الرِّيحُ يَحْمِلُ السَّحَابَ وَ أَشَدُّ مِنَ الرِّيحِ الْمَلَكُ الَّذِي يُرْسِلُهَا وَ أَشَدُّ مِنَ الْمَلَكِ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي يُمِيتُ الْمَلَكَ وَ أَشَدُّ مِنْ مَلَكِ الْمَوْتِ الْمَوْتُ الَّذِي يُمِيتُ مَلَكَ الْمَوْتِ وَ أَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ أَمْرُ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الَّذِي يُمِيتُ الْمَوْتَ (1).»(2)

ترجمه:

در خصال به سندش از ابى جعفر (علیه السّلام) در آن چه پيك معاويه در پرسش هاى شاه روم از حسن بن على (علیه السّلام) پرسيد در پاسخ فرمود: اما آن ده چيز كه برخى سخت تر از برخيند پس سخت تر آفريده خدا عزّ و جلّ سنك است و سخت تر از آن آهن است كه سنك مي برد.

و سخت تر از آهن آتش كه آن را مي گدازد، و سخت تر از آتش آب ست كه آن را خاموش می كند، و سخت تر از آب ابر است كه آن را بر مي دارد، و سخت تر از ابر باد كه آن را بر مي دارد، و سخت تر از باد فرشته اي ست كه آن را مي فرستد، و سخت تر از فرشته ملك الموت كه او را بميراند، و سخت تر از او همان مرگ است كه جان ملك الموت را مي ستاند، و سخت تر از مرگ فرمان پروردگار جهانيانست كه مرگ را بميراند.

7. «كِتَابُ الْغَارَاتِ لِإِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِيِّ، عَنِ الشَّعْبِيِّ قَالَ قَالَ ابْنُ الْكَوَّاءِ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السّلام) أَيُّ [شَيْ ءِ] خَلْقِ اللَّهِ أَشَدُّ قَالَ إِنَّ أَشَدَّ خَلْقِ اللَّهِ عَشَرَةٌ الْجِبَالُ الرَّوَاسِي وَ الْحَدِيدُ تُنْحَتُ بِهِ الْجِبَالُ وَ النَّارُ تَأْكُلُ الْحَدِيدَ وَ الْمَاءُ يُطْفِئُ النَّارَ وَ السَّحَابُ الْمُسَخَّرُ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ تَحْمِلُ الْمَاءَ وَ الرِّيحُ تَقِلُّ السَّحَابَ وَ الْإِنْسَانُ يَغْلِبُ الرِّيحَ يَتَّقِيهَا بِيَدَيْهِ وَ يَذْهَبُ لِحَاجَتِهِ وَ السُّكْرُ يَغْلِبُ الْإِنْسَانَ وَ النَّوْمُ يَغْلِبُ السُّكْرَ وَ الْهَمُّ يَغْلِبُ النَّوْمَ فَأَشَدُّ خَلْقِ رَبِّكَ الْهَم .»(3)

1) . الخصال، ص 58.

2) . بحار الأنوار، ج 57، ص 200.

3) . همان.

ترجمه:

در كتاب غارات ابراهيم بن محمّد ثقفى از شعبى كه ابن كواء با امير المؤمنين (علیه السّلام) گفت: سخت تر چيزى كه خدا آفريده چيست؟ فرمود: سخت آفريده هاى خدا ده تا است: كوه هاى بلند و آهن كه كوه ها را ببرد و آتش كه آهن را بخورد، و آب كه آتش را خاموش كند، و ابر مسخر ميان آسمان و زمين كه آب را بردارد، و باد كه ابر را به دوش دارد، و آدمى كه با دو دست خود حائل سازد و به دنبال كار رود، و هستى كه بر آدمى چيره گردد، و خواب كه بر هستى چيره شود و اندوه كهخواب را ببرد، و سخت تر آفريده پروردگارت اندوه است.(1)

کوه‌ها چگونه به وجود می‌آیند؟

کوه‌ها بخش‌هایی از پوستۀ زمین هستند که نسبت به مناطق اطراف خود مرتفع‌ترند. شکل‌گیری و تکامل کوه ها انواع مختلف دارد اما عموما کوه ها از برخورد و لغزش لایه‌های زمین به وجود می‌آیند. در این مقاله برای آشنایی بیش تر به انواع آن‌ها اشاره می‌کنیم. با کجارو همراه باشید.

اکثر کوه ها هنگام لغزش آرام صفحات تکنونیکی ایجاد می‌شوند، برخی از آن‌ها نتیجۀ فرسایش و برخی نتیجۀ آتشفشان‌ها هستند. در این مقاله در مورد چگونگی به‌وجود آمدن کوه ها بحث و فرآیند شکل‌گیری آن‌ها را بررسی می‌کنیم. کوه ها نوعی از اشکال مختلف زمین‌اند و ارتفاع بیش تری نسبت به مناطق اطراف دارند. ارتفاع آن‌ها از 600 متر بیش تر و بلندتر از تپه‌ها هستند. بلندترین کوه جهان در آسیا واقع شده و بلندترین رشته‌کوه‌ها در اقیانوس اطلس قرار دارند. جالب است بدانید که برخی از مرتفع‌ترین کوه ها در عمق اقیانوس ها قرار گرفته‌اند.


1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 173.

1. اطلاعات عمومی

کوه‌ها، نشان‌دهندۀ شرایط آب‌وهوایی در قله‌های خود هستند. به عنوان مثال، در یک کوه مرتفع شرایط آب‌وهوایی از دامنه تا قلۀ آن متفاوت است. در مقایسه با پایۀ کوه، قلۀ آن سردتر است و حتی ممکن است پوشیده از برف باشد. علاوه بر این در قلۀ کوه ها اکسیژن کم تری وجود داشته و اشعۀ خورشید تأثیر بیش تری دارد. به همین دلیل گونه‌های مختلفی از گیاهان و جانوران در یک کوه زندگی می‌کنند. جنگل های دو طرف کوه، جنگل آلپ نامیده می‌شوند.

تخمین زده می‌شود که آب نیمی از جمعیت جهان به این شکل به زمین وابسته است و در واقع رودخانه‌های بزرگ جهان از کوه ها تغذیه می‌کنند. بسیاری از کوه ها دارای دریاچه‌های یخی‌اند که به علت آب شدن یخچال‌های طبیعی ساخته شده‌اند. با این حال همۀ کوه ها دارای پوشش گیاهی نیستند و برخی از آنها خشک و بی‌ثمرند. شما می توانید کوه های جوان را به خاطر داشتن یک تنگه (درۀ عمیق) تشخیص دهید. با این مقدمۀ کوتاه می توانید بفهمید که کوه ها چگونه شکل می‌گیرند.

2. انواع و چگونگی شکل‌گیری آن‌ها

بلندی‌های روی زمین که در اطراف آن زمین‌های پست وجود دارند، کوه می‌نامیم. آن‌ها اساسا از سنگ ساخته شده‌اند. با توجه به فرآیند شکل‌گیری کوه، بیرونی‌ترین لایۀ زمین و یا پوستۀ زمین از شش صفحۀ تکنونیکی ساخته شده است. هرگاه این صفحه‌ها حرکت کنند و با هم برخورد کنند، مناطق وسیع زمین ارتقا پیدا می‌کنند و در نتیجه به کوه های مرتفع تبدیل می‌شوند. بسته به فرآیند‌های زمین‌شناسی کوه ها دارای 5 نوع متفاوت هستند.

3. کوه‌های خم‌شده

کوه‌های FOLD رایج‌ترین کوه ها هستند. آن‌ها در اثر برخورد دو صفحه که باعث تا شدن پوستۀ زمین می‌شوند، به وجود می‌آیند. این تا شدن، دامنۀ کوه ها را در هر دو طرف به وجود می‌آورند که به آن تاقدیس - جایی که هر دو طرف به سمت یک نقطه صعود می‌کنند - می‌گویند. هیمالیا در آسیا، کوه های راکی در شمال آمریکا و کوه های آلپ در اروپا از این دسته کوه ها هستند.

4. کوه‌های گسل‌دار

کوه‌های گسل‌دار زمانی ایجاد می‌شوند که سنگ های پوستۀ زمین در امتداد گسل‌ها پیش بروند. کوه های گسل‌دار دو نوع هستند: کوه های شیب‌دار و کوه های مرتفع. در نوع اول دو طرف کوه دارای شیب است در حالی که در نوع دوم کوه کج است و یک سمت شیب ملایم و سمت دیگر شیب تندی دارد. رشته‌کوه‌های نوادا و کوه های تئون در شمال آمریکا نمونه‌هایی از این نوع کوه ها هستند.

5. کوه‌های گنبد شکل

کوه‌های گنبدی به دلیل بالا آمدن ماگمای داغ از گوشته بالا می‌آیند و لایه‌های رسوبی پوستۀ زمین را می‌پوشانند. در این روند ماگما فوران نمی‌کند، اما سرد و سفت می‌شود و در آخر هستۀ کوه را شکل می‌دهد. این کوه ها به خاطر شکل ظاهری‌شان به این نام شکل گرفته‌اند. کوه های ناواهو در یوتا و کوه آدیروندک در نیویورک از این قبیل هستند.

6. کوه‌های آتشفشانی

همان طور که از اسم‌شان پیداست، کوه های آتشفشانی به دلیل فوران‌های آتشفشانی به وجود آمده‌اند. در این کوه ها، گدازه‌ها به سطح زمین می‌رسند و سرد

و سخت می‌شوند و این کوه ها را تشکیل می دهند. در بسیاری از موارد، مواد آتشفشانی به دلیل فشار زیاد تا ارتفاع زیادی بالا می‌رود. کوه فوجی در ژاپن و کوه اتنا در اروپا، از کوه های معروف آتشفشانی هستند.

7. کوه‌های مسطح

کوه‌های مسطح به دلیل فرسایش در طول زمان به وجود می‌آیند. رودخانه‌های جاری نقش عمده‌ای را در شکل‌گیری این کوه ها به عهده دارند. معمولاً رشته‌کوه‌های برابری را شکل می دهند. کوه کت‌اسکیل در نیویورک یک نمونه از کوه هایمسطح است. علاوه بر این کوه های دیگری هم از فعالیت های دیگر زمین تشکیل شده‌اند. گرچه رشته‌کوه‌های راکی در شمال آمریکا به کوه های fold معروف‌اند اما در همان محدوده کوه های گنبدی و گسل‌دار هم دیده می‌شوند. در طبیعت فرآیندهای یخ‌بندان، فرسایش خاک، هوازدگی شیمیایی و مکانیکی مدام در حال تکرار است که نقش عمده‌ای را در شکل‌گیری کوه ها ایفا می‌کنند.(1)

2. نقش و اهمیت کوه ها در جهان

یک پنجم سطح خشکى‌هاى جهان را کوه ها تشکیل مى‌دهند. بیش از نیمى از جمعیت جهان به منابع آب کوه ها براى کشاورزى، برق، صنایع و از همه مهم تر آشامیدن وابسته هستند. 12 درصد از جمعیت جهان مستقیماً تحت تأثیر کوه ها قرار دارند. سرچشمه مهم ترین رودهاى جهان مثل نیل، آمازون و گنگ در کوه ها قرار دارد، به همین دلیل کوه ها را «برج‌هاى آب شیرین» جهان نامیده‌اند. 28 درصد از جنگل هاى جهان در نواحى مرتفع واقع شده‌اند که به «جنگل هاى کوهستانى» معروف هستند. کوه ها به دلیل کمربندهاى ارتفاعى مختلف، شیب و


1) . خانه گزارش آموزش، سیما احدی، 9 آذر 1394، منبع: buzzle.

جهت‌هاى جغرافیایى، داراى بیش ترین تنوع گیاهى و جانورى هستند، از این رو این اکوسیستم‌ها را در زمره نقاط داغ (Hot Spots) طبقه‌بندى نموده‌اند. به دلیل پستى‌بلندى، ارتفاع و سرسبزى محیط، کوه ها دربرگیرنده مجموعه‌اى از جلوه‌هاى طبیعى بوده و هر ساله میزبان میلیون ها گردشگر از سراسر دنیا هستند. بسیارى از میراث‌هاى فرهنگى جوامع بشرى در کوه ها قرار دارند. تمدن‌هاى درخشان بسیارى در کوه ها متولد شده‌اند. کوهستان الهام‌بخش انسان در چیرگى بر موانع و دشوارى‌ها بوده‌است. کوه، نماد مقاومت، استحکام، پایدارى و سربلندى است. کوه ها محل نزول وحى و مکان‌هایى مقدس‌اند..

آب

کوه‌ها را برج‌های آب شیرین جهان می نامند. تمامی رودخانه‌های بزرگ دنیا از کوه ها سرچشمه می‌گیرند. بیش از نیمی از مردم جهان برای کشاورزی، صنعت، مصارف خانگی و آشامیدن به آب شیرین کوه ها وابسته هستند.

70 درصد از بارش‌های سالانه کشور به شکل برف و باران در کوه ها و نواحی مرتفع صورت می گیرد.

تنوع زیستی

کوه‌ها به دلایلی همچون شیب، جهات جغرافیایی، جنس خاک و «کمربندهای ارتفاعی» مختلف، دارای غنی‌ترین تنوع گونه‌ای (گیاهی و جانوری) هستند. بسیاری از گیاهانی که زمانی در دشت‌ها زندگی می‌کردند، به دلیل خشکی و کم آبی این محیط ها، کوهستان‌ها را برای ادامه زندگی و بقای خود انتخاب کرده‌اند.

در کوه های کشورمان تاکنون 8000 گونه گیاهی شناسایی شده که از این تعداد حداقل 1500 گونه بومی ایران هستند یعنی در جای دیگری از جهان نمی‌رویند.

جنگل

28 درصد از جنگل های جهان و بیش از 80 درصد از جنگل های ایران در نواحی کوهستانی و مرتفع قرار دارند.

جنگل های کوهستانی برای سلامت انسان مهم و ضروری بوده، از آب و خاک حفاظت می‌کنند، خانه امن جانوران و حیات‌وحش هستند و مواد غذایی و چوب را در اختیار ما قرار می دهند.

جنگل ها را بزرگ ترین سدهای آبی جهان نامیده‌اند زیرا قابلیت نفوذ آب در خاک جنگل بیش از 40 برابر خاک معمولی است.

مرتع

بیش ترین و مرغوب‌ترین مراتع کشورمان در نواحی مرتفع و کوهستانی قرار دارند. این مراتع هم از نظر ارزش های زیست محیطی و هم از نظر ارزش های علوفه ای دارای اهمیت می‌باشند.

بنابر آمار فائو، ارزش‌های زیست‌محیطی یک هکتار مرتع در یک سال 232 دلار و ارزش علوفه‌ای آن تنها 57 دلار است. این در حالی است که مراتع کوهستانی به شدت مورد تعلیف دام قرار داشته و ارزش‌های زیست‌محیطی آن‌ها به‌ویژه نقش آن‌ها در حفظ آب و خاک نادیده گرفته می‌شود.

با تخریب مراتع، خاک کوه ها به راحتی با ریزش باران شسته شده و از دسترس خارج می‌شود.

جاذبه‌های گردشگری

کوه‌ها مجموعه‌ای از زیباترین جلوه‌های طبیعی را در خود جای داده اند. پستی و بلندی، ارتفاع، دره، آبشار، گل و گیاه و... از مناظری هستند که در مجموع، کوه ها را به موزه‌های منحصربه‌فرد طبیعی تبدیل نموده‌اند.

آرامش محیط و دوری از جنجال و شلوغی شهرها از دلایلی هستند که هر ساله میلیون ها انسان را به کوه ها می‌کشانند.

فرش سبز کوهستان

بوته‌ها، گل‌ها، گیاهان، درختان و درختچه‌ها، فرش سبز کوهستان را تشکیل می دهند. فرش سبز کوهستان، لایه محافظ خاک در مناطق کوهستانی است. در صورت تخریب این لایه محافظ، خاک در شیب‌های کوهستانی در معرض فرسایششدید آبی و خاکی قرار می گیرد.(1)

3. اکوسیستم حساس کوه ها

كوه ها برای زندگی ما حیاتی هستند.

كوهستان ها منبع اصلی تأمین آب شرب به ویژه برای كشورهای خشك و كم آبی مانند ایران هستند؛ اما در كشور قانونی كه به این منابع ارزشمند بپردازند وجود ندارد در حالی كه در دنیا و حتی كشورهای پر باران برای حفاظت از آن ها برنامه های مدونی دارند.

كوه ها اكوسیستم های حساسی هستند كه خدمات و كالاهای زیادی را به انسان ارائه می دهند كه تأمین آب برای جوامع انسانی یكی از بارزترین این خدمات و كالاها است..

البته در سال های اخیر، میزان اهمیت استراتژیك كوه ها حتی برای كشورهایی كه در مناطق مرطوب و پر باران قرار دارند، افزایش یافته و این كشورها، اقدامات جدی تری را برای محافظت از نواحی كوهستانی در دستور كار خود قرار داده اند.

هر اكوسیستمی مانند كوه ها، رودخانه ها، دریاها و تالاب ها خدمات و


1) . منبع: پایگاه انجمن حفظ محیط کوهستان.

كالاهای مخصوص به خود را برای بشریت دارد كه مهم ترین موهبت و كالای كوهستان آب شیرین، آب مصرفی در كشاورزی برای تولید بخش عمده ای از مواد غذایی و هم چنین علوفه مورد نیاز میلیون ها رأس دام است؛ در واقع دارا بودن همین ویژگی ها است كه بهره برداری از این منابع را به شیوه ای پایدار ضرورت می بخشد.

در سال های اخیر، میزان اهمیت استراتژیك كوه ها حتی برای كشورهایی كه در مناطق مرطوب و پر باران قرار دارند، افزایش یافته و این كشورها، اقدامات جدی تری را برای محافظت از نواحی كوهستانی در دستور كار خود قرار داده اند..

با توجه به حساس و شكننده بودن محیط كوهستان، در سال 1991 در ریو برزیل، دنیا كوهستان را به عنوان اكوسیستم های شكننده و آسیب پذیر طبقه بندی كرده است و در دستور كار خود بخش 13 را به كوهستان ها اختصاص داد و اعلام كرد كه جزو اكوسیستم های آسیب پذیر و شكننده هستند و باید مدیریت خاص بر آن ها اعمال شود.

در حالی كه در ایران با مدیریت خاصی به كوهستان نگاه نمی شود برخی از كشورها مانند ایتالیا و سوئیس كه از نظر بارندگی و رطوبت وضعیت بهتری از ایران دارند، سال ها است با مدیریت خاص به كوهستان نگاه می كنند و در تلاشند تا از اكوسیستم های كوهستانی خود محافظت كنند.

با توجه به اهمیت حفاظت از عرصه های كوهستانی، سازمان ملل متحد سال 2002 را سال جهانی كوه ها اعلام و از سال 2003 به بعد روز 11 دسامبر هر سال را به عنوان روز جهانی كوهستان نامگذاری و شعار امسال نیز كوه ها برای زندگی ما حیاتی هستند تعیین شد.

كوه ها منبع اصلی تأمین آب به ویژه برای كشور خشكی مانند ایران هستند بنابراین حفاظت از آن ها از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است.

مهم ترین موهبت های كوهستان آب شیرین، آب مصرفی در كشاورزی برای تولید بخش عمده ای از مواد غذایی و هم چنین علوفه مورد نیاز میلیون ها رأس دام برای تولید مواد پروتئینی و لبنی است در واقع دارا بودن همین ویژگی ها است كه بهره برداری از این منابع را به شیوه ای پایدار ضرورت می بخشد.

هر كشوری با توجه به اقلیم و شرایط خاص خودش می تواند برای روز جهانی كوهستان شعاری انتخاب كند و انجمن حفظ محیط كوهستان با توجه به خشك بودن كشور شعار كوه های مرتفع، سرزمین های خشك را برای این روز تعیین كرده است.

كوهستان كالا و خدمات زیادی به بشریت ارائه می دهد كه تأمین آب در رأس آن ها قرار دارد، در واقع آب شیرین عمده ترین و استراتژیك ترین محصول خدماتی كوهستان است..

آنچه كه از منابع آبی دریافت می كنیم از ارتفاعات است، در واقع ارتفاعات كلید یا حلقه اصلی در چرخه هیدرولوژیكی آب هستند كه موجب بارش برف و ذخیره آن در كوه ها می شوند كه مانند قلكی آبی در فصل گرما به داد انسان می رسند با آب شدن تدریجی موجب تغذیه رودخانه ها، نهرها و چشمه ها می شوند.

در طول تاریخ بیش تر سكونتگاه ها چه شهری و چه روستایی در مكان هایی شكل گرفتند كه آب بوده است بنابراین نشان می دهد كه آب نقش اصلی و اساسی در زندگی بشریت و حتی شكل گیری آن دارد.

این كه شعار روز جهانی كوه ها برای زندگی ما حیاتی هستند تعیین شده، دقیقاً درست است چون بیش از 90 درصد آب ها در كشاورزی كه نقش اساسی در تأمین مواد غذایی دارند، صرف می شود كه تمام آن ها از كوهستان ها سرازیرمی شود.

مراتع بالادست از دیگر خدمات كوهستان است، این مراتع علوفه میلیون ها

رأس دامی را تأمین می كنند كه مشغول چرا در آن ها هستند، این دام ها مواد لبنی و پروتیینی مورد نیاز انسان ها را تأمین می كنند.

در واقع تمام شریان های حیاتی برای زیست انسان لازم است را كوه ها در اختیار قرار می دهند، هوا را تلطیف می كنند، از نظر چشم انداز و زیبایی های طبیعی منحصر به فرد هستند، جاذبه گردشگری بی نظیری در اختیار انسان قرار می دهند، منابع ژنتیكی غنی دارند كه در آینده می تواند به كمك انسان و حفظ محیط زیست بیاید؛ در واقع این ها بخشی از كالاها و خدمات كوهستان است.

فشار بیش از حد چرای دام در مراتع، تغییر كاربری ها، بوته كنی و جاده سازی برخی از عواملی است كه كوهستان ها را به سمت تخریب و فرسایش خاك پیش می برند.

معتقدیم برای حفاظت از كوهستان باید قوانین مشخصی تدوین و اجرایی شود تا شاهد حفاظت از منابع طبیعی و منحصر به فرد باشیم.(1)

4. انواع کوه ها

زمین شناسان کوه ها را به چهار دسته تقسیم می‌کنند. این تقسیمبندی از لحاظ چگونگی ساختمان آن هاست. با این وصف همه کوه ها از این نظر با هم مشترکند که بر اثر دگرگونی های خشنی پدید آمدند که میلیون های سال پیش بر سطح زمین رخ داده‌است.

انواع چهارگانه کوه ها بدین قرارند:

1. کوه های چین دار که از لایه‌ها بر اثر فشار زیاد درهم فشرده شده و به گونه چین های برزگ درآمده‌اند. وقتی این گونه کوه ها را می‌بینید در می‌یابید که در بسیاری از نقاط، لایه‌های سنگ به گونه قوسی برآمدگی یا فرورفتگی پیدا کرده

1) . پایگاه اطلاع رسانی ایرنا، 21 آذر 1397، کد خبر: 83131582.

که این نیز بر اثر فشردگی و فشار سطح زمین پدید آمده است. کوه های آپالایش و کوه های آلپ دو نمونه از کوه های چین دارند.

2.

کوه های گنبدی در این کوه ها لایه‌های سنگی طوری به سمت بالا فشرده‌اند که گنبدهایی آبله گون پدید آورده‌اند. در بسیاری از موارد گدازه‌های ذوب شده باعث برآمدگی این لایه‌های سنگی مشوند، یعنی همان گدازه‌هایی که با فشار زیاد از سطح زیرین زمین بیرون می‌آیند. کوه های بلاک هیلز در داکوتای جنوبی در آمریکا نمونه از کوه های گنبدی هستند.

3.

کوههای قطعه‌ای کوه هایی هستند که بر اثر قاچ خوردگی یا شکستی که در پوسته زمین رخ می‌دهد پیدا شده‌اند، یعنی آن که تکه‌های بسیار بزرگی از سنگ که قبلاً بر روی زمین خوابیده بودند از جای خود به طور مستقیم یا کج بر خاسته و این کوه ها را پدید آورده‌اند. مثلاً رشته کوه های سیرانوادا تکه سنگی است به طول 650 و پهنای 130 کیومتر.

4.

کوه‌های آتشفشان از گدازه‌ها، خاکستر و اشیای نیم سوخته‌ای درست می‌شوند که از اندرون زمین بیرون ریخته می‌شوند. معمولاً یک کوه آتشفشان به شکل مخروطی است که سوراخ یا دهانه‌ای هم برفراز قله خود دارد. برخی از کوه های مشهور آتشفشان عبارتند از: رینیر و هودوشستا در ایالات متحده آمریکا کوه فوجی یا ما در ژاپن و کوه وزو در ایتالیا.

مطالبی که تا این جا گفتیم راجع به کوه هایی بود که تنها در یک مرحله شکل گرفته‌اند ولی بسیاری از رشته کوه ها چند مرحله از این مراحل چهارگانه را پیموده و به شکل کنونی خود رسیده‌اند مانند کوه های راکی که مجموعه کوه هایی است از نوع قطعه‌ای چین دار، گنبدی و حتی آتشفشان.(1)


1) . ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد. آرکدی لئوکوم، دکتر خلیلیان، سید خلیل.

5. تقدُّس کوه در فرهنگ ها

درتاریخ بشر و انبیای الهی بعضی از کوه ها دارای جریانات مهم تاریخی و دینی بوده است، از قبیل کوه طور و کوه سینا و جبل الثور و جبل الرحمه و جبل النور (غار حراء).

و در سراسر جهان باستان، کوه های مقدس بسیاری وجود داشت که جایگاه خدایان بود و پیوند میان آسمان و زمین به‌شمار می‌آمد. بنابر بعضی کیهان شناختی‌ها، کوه مقدس نیز مرکز و محور سراسر کیهان بود. ستیغ‌های دوگانه، گاهی جایگاه خورشید و ماه بود. در مصر، یک ماه خدا به نام تحوت، در معبدی می زیست که بر روی سلسله جبالی در غرب شهر تب واقع بود. در جهان فرودین اساطیر مصری، کوهی وجود داشت که بر فراز آن، تختی بود و فرعون پس از مرگ به وسیله نردبانی از آن بالا می‌رفت.

در شهرهای بین‌النهرین زیگورات، به مفهوم کوه مقدس شناخته می‌شد و معبدی در قلهٔ آن برپا می‌کردند. مادر - الههٔ عمدهٔ بین‌النهرینی را بانوی کوه (یعنی نین - هورساگ Ninhursag) می‌نامیدند، زیرا کوه ها سرچشمهٔ نخستین آب ها ودر نتیجه، موجب حاصلخیزی به‌شمار می‌رفتند.

هندوستان دارای کوه های مقدس بسیار است. کوه کایلاسا Kailasa در هیمالیا، جایگاه شیوا و مرکز زیارت است. در آیین بودایی چنین تعلیم داده می‌شد که زمین مسطح و مدور و کوه مرو Mero در وسط آن است و تخت بودا را تشکیل می‌دهد. استوپا و پاگودا، شکل‌های نمادین کوه مرو بودند و محور کیهانی، از مرکز آن معبدها می گذشت. جایگاه «بودهی ستوه»، آوالوکی تشوارا، کوه اسطوره‌ای پوتالا Potala بود. تپه‌ای که بر آن قصر دالایی لاما در لهاسا قرار دارد، سده شانزدهم یعنی

زمانی که او آن جا را در اختیار داشت نیز، به همان نام بود، زیرا او به عنوان تجسم دوباره بودهی ستوه به‌شمار می‌آمد.

خدایان کوهستان‌ها در ژاپن فراوانند. این کوه ها که در آغاز، متعلّق به شینتو بودند، به تدریج، ازآن آیین بودائی شدند و غالباً مربوط به حاصلخیزی زمین هستند و عده‌ای به زیارت آن‌ها می‌روند و هر ساله جشن برپا می‌دارند. فوجی یاما، مقدس‌ترین کوه به‌شمار می‌رفت و الههٔ حامی آن، Sengen نام داشت که برایش معبدی در ستیغ کوه، در 806 میلادی، ساخته شد. «سن گن» الههٔ کوه را در نقاشی‌های ژاپنی به طور گسترده‌ای نشان می دهند، در حالی که، یک شاخهٔ لوبیا در دست دارد، و کلاهی پهن بر سر نهاده‌است که در مورد پرستش او با سه خدای بودایی، جابجایی صورت گرفته‌است. این خدایان را بر روی سه قله نشان می دهند که گروهی از زایران به سوی آن‌ها روانند. خدایان دیگر عبارتند از «سانو» Sano، خدای کوه «هیه یی» Hiei، خدای سهمگین شینگون Shingon به نام زایوگونگن Zao Gongen، خدای کوه «کیمپو» Kimpo و خدایان بی شمار منطقهٔ کومانو Kumano، با آبشار مقدسش، که تصوّر می‌رفت نزدیک کوه «پوتالا» بود، که برای «آوالوکی تشوارا» مقدس به‌شمار می‌رفت. کوخ، یکی از دوازده زینت، بر روی جامهٔ امپراتوران چین بود.

در اسطوره تایویی، کوه نشانه جزایر خوشبختی، جایگاه جاودانها یا تپه‌های طول عمر، یعنی محلی است که «قارچ مقدس» در آن جا می‌روید. کوه، یکی از موضوعات مردم پسند در نقاشی‌های روی سفال و نقاشی‌های لاک اندود است و در آنجا، سه و گاهی پنج یا هفت ستیغ را بسیار نقش پردازی می‌کردند و این ستیغ‌ها از میان امواج دریای شرقی سر بر می آوردند (مینگ، اواخر سدهٔ پانزدهم).

کوه، مکان عزلت راهبان چینی بود، چنان‌که بیابان تب، برای عیسویان نخستین، چنین وضعی را داشت. در اینجا، عزلت گزیدگان امیدوار بودند دروازهٔ بهشت جاودانها را بیابند و آن را از طریق شکافی در صخره‌ها پیدا کنند. کوه تایویی را نیز به صورتی حجاری می‌کردند که جاودانها را همراه با نماد تایویی نشان دهند و این کوه برای دانشمندان موجب تفکر و اندیشه می‌شد.

در کتاب عهد عتیق، یهوه از فراز کوه سینا با موسی سخن گفت. در نقشه‌های جهان در قرون وسطا، که معمولاً مدور نشان داده می‌شدند، اورشلیم را در وسط قرار می‌دادند، به‌طوری‌که صلیب، که گاه نماد حضرت عیسی بود، و به طور سنتی، از او به عنوان تپه یاد می‌شد، در مرکز جهان عیسویت قرار داشت..

هم چنین وجود روابط و وابستگی های متعدد میان کوه و سکونتگاههای کوهپایه ای، منجر به شکل گیری داستان و اسطوره در کوه ها شده و کوه ها به صورت عناصر نمادین در ذهن مردم جای پیدا کرده اند..

کوه‌ها در زمین

52٪ آسیا، 36٪ آمریکای شمالی، 25٪ اروپا، 22٪ آمریکای جنوبی، 17٪ استرالیا و 3٪ آفریقا را پوشانده‌اند و روی هم رفته 24٪ خشکی‌های زمین را شامل می‌شوند، اما از هر 10 نفر یک نفر در کوه ها زندگی می‌کند. همه رودخانه‌های مهم جهان از کوه ها سرچشمه می‌گیرند و بیش از نیمی از آبی که انسان ها نیاز دارند از کوه ها به دست می‌آید.

به سرزمینی که کوه فراوان داشته باشد کوهستان یا کوهساران گفته می‌شود. به زنجیره‌ای از کوه های به‌هم‌پیوسته، رشته‌کوه گفته می‌شود.(1)


1) . ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد، آرکدی لئوکوم.

6. کوه ها، لرزه گیر زمین هستند

قرآن می فرماید:

وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَميدَ بِكُمْ وَ أَنْهاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ؛(1)«و در زمين، كوه هاى ثابت و محكمى افكند تا لرزش آن را نسبت به شما بگيرد؛ و نهرها و راه هايى ايجاد كرد، تا هدايت شويد.» أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً * وَ الْجِبالَ أَوْتاداً؛ (2)«آيا زمين را محل آرامش (شما) قرار نداديم؟! و كوه ها را ميخ هاى زمين؟!» وَ جَعَلْنا فيها رَواسِيَ شامِخاتٍ وَ أَسْقَيْناكُمْ ماءً فُراتاً؛(3)«و در آن كوه هاى استوار و بلندى قرار داديم، و آبى گوارا به شما نوشانديم!»تفسیر پس از بيان نعمت درياها، به سراغ كوه هاى سخت و سنگين مى رود و مى گويد: «در زمين كوه هاى ثابت و مستقرى افكند تا از لرزش و حركت آن جلوگيرى كند، و به شما آرامش بخشد»؛ وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ(4).

در گذشته نيز گفته ايم كوه ها از ريشه به هم پيوسته اند و همچون زرهى كره زمين را در بر گرفته اند، و اين سبب مى شود كه از لرزش هاى شديد زمين كه بر اثر فشار گازهاى درونى هر لحظه ممكن است رخ دهد تا حد زيادى جلوگيرى شود.

از اين گذشته وضع خاص كوه ها مقاومت پوسته زمين را در مقابل جاذبه ماه (جزر و مد) زياد مى كند و اثر آن را به حد اقل مى رساند.


1) . نحل / 15.

2) . نبأ / 6 و 7.

3) . مرسلات /27.

4) . «أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ» در تقدير «لئلا تميد بكم» یا «كراهة أن تميد بكم» بوده است.

از سوى سوم از قدرت طوفان هاى شديد و حركت دائمى بادها بر پوسته زمين مى كاهد چرا كه اگر كوه ها نبودند سطح هموار زمين دائماً در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشى متصور نبود.

و از آن جا كه كوه ها يكى از مخازن اصلى آب ها (چه به صورت برف و يخ و چه به صورت آب هاى درونى) مى باشند بلافاصله بعد از آن، نعمت وجود نهرها را بيان كرده، مى گويد: «و براى شما نهرهايى قرار داديم»؛ وَ أَنْهاراً.

و از آن جا كه وجود كوه ها ممكن است اين توهم را به وجود آورد كه بخش هاى زمين را از يكديگر جدا مى كند، و راه ها را مى بندد، چنين اضافه مى كند: «و براى شما راه ها قرار داد تا هدايت شويد»؛ وَ سُبُلًا لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ(1).

اين مسأله قابل توجه است كه در ميان بزرگ ترين سلسله جبال دنيا غالباً بريدگي هايى وجود دارد كه انسان مى تواند راه خود را از ميان آن ها پيدا كند، و كم تر اتفاق مى افتد كه اين كوه ها به كلى بخش هاى زمين را از هم جدا كنند.(2)

در مجمع گفته: كلمۀ «ميد» از «ماد- يميد- ميدا» به معناى انحراف به چپ و راست و اضطراب است (3).

و معناى أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ اين است كه: اگر خدا در روى زمين كوه هايى قرار داد براى جلوگيرى از اين بود كه مبادا زمين، شما را به چپ و راست بلغزاند، و به خاطر همين ناآرامى زمين، نظام زندگي تان مختل گردد.


1) . به هر حال آيه فوق يكى از معجزات علمى قرآن مجيد است كه حد اقل در آن روز براى انسان ها كشف نشده بود، شرح بيش تر در اين زمينه را در بخش معجزات علمى قرآن در كتاب ما «قرآن و آخرين پيامبر» بخوانيد.

2) . تفسير نمونه، ج 11، ص 183.

3) . مجمع البيان، ج 6، ص 353.

وَ اَنهاراَ؛ يعنى و نهرهايى جارى ساخت تا بتوانيد آن را به آسانى به زراعت ها و بستان هاى خود برسانيد، و حيوان هاى اهلى خود را سيراب كنيد. وَ سُبُلًا لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ؛ اين جمله عطف است بر جمله «و انهارا»، و معنايش اين است كه خدا راه هايى به سوى هدف هدايتى كه از شما اميد مى رود قرار داد، و اين راه ها بعضى طبيعى است مانند مسافت هايى كه ميان دو سرزمين قرار داشته، آن دو را به هم وصل مى كند، بدون اين كه حائل و مانعى آن را قطع كرده باشد، مانند زمين هموارى كه ميان دو كوه قرار دارد، و بعضى ديگر مصنوعى است، مانند آن راهى كه در اثر رفت و آمد بسيار، خود به خود به وجود مى آيد، و يا جاده هايى كه آدمى به دست خود درست مى كند. و از ظاهر سياق چنين بر مى آيد كه مقصود از «سبل» عموم راه هاست، كه هر دو قسم راه را شامل مى شود، و هيچ مانعى ندارد كه آن راه هايى كه مصنوع بشر است نيز به خدا نسبت داده شود، زيرا مى بينيم كه در همين آيات، نهرها و علامت ها را هم به خدا نسبت داده، با اين كه غالباً نهر و علامت را بشر درست مى كند، هم چنان كه مى بينيم بت هايى را كه دست بشر مى تراشد نسبت به خدا داده و آن ها را خلق خدا ناميده و فرموده: وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ(1).

جهتش هم اين است كه همه اين ها هر چه باشد آثار مجعولات خداى تعالى است، خداست كه آن ها را خلق كرده و داراى اثر قرار داده، البته جعل در مثال هاى مذكور جعل با واسطه است، يعنى خدا خلق كرده اما با دست بشر.(2)

و انداخت در زمين كوه هايى از جهت اين كه زمين اگر اين كوه ها نبود متزلزل


1) . «خدا شما و آن چه را كه مى تراشيد خلق كرده است.» سوره صافات آيه 96.

2) . ترجمه تفسير الميزان، ج 12، ص 320.

مي شد و موجب هلاكت شما مي گرديد و نيز نهرهايى در زمين قرار داد و راه هايى باشد كه شما هدايت شويد.

توضيح كلام اين كه كره زمين مثل يك كشتى است روى كره آب سه ربع كره زمين را آب گرفته و كره زمين و آب در جوّ هوا است و البته تموّجات آب و وزيدن بادها در هوا موجب تكان دادن كره زمين می شود و باعث اين می شود كه اهلش هلاك شوند يا در آب غرق شوند يا از هم پاشيده شود يا در زمين خسف شوند يا در هوا سقوط كنند خداوند بقدرة كامله خود اين كوه ها را در اطراف زمين فرو برده، چه در اين قسمت خارج از آب كه ربع مسكون است: و چه در قسمت داخل در آب سه ربع ديگر به منزل لنگرهاى كشتى كه از تموّجات آب ها و وزيدن بادها زمين را نگاه دارند لذا مي فرمايد:

وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ ؛ رواسى جمع راسيه به معنى جبل و كوه است و القاء انداختن است به معنى نصب وجعل است و فرمود «في الارض» كه ريشه آن در زمين فرو رفته و باندازيى كه در خارج ظاهر است در داخل زمين است و نفرمود «على الارض أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ » ماد، به معنى حركت و تكان است و معنى اين ست كه اگر القاء رواسى نكرده بود زمين متحرك مي شد و تكان می خورد و براى حفظ آن القاء رواسى شد، پس معنى اين می شود كه ارض كه تميد بكم است القاء رواسى شد، لذا مفسرين گفتند مفاد آن لا تميد بكم است و أنهارا و نهرها در زمين قرار داديم كه بساتين و مزارع را آب دهيد و استفاده در مراكز و مساكن خود كنيد و در موقع سيل از خطر سيل شما و مساكن شما محفوظ باشد و سيلاب از رودخانه ها و انهار خارج شود و سبلا جمع سبيل است به معنى طريق است كه از جايى بجايى بخواهيد برويد از اين طرق بتوانيد مساكن و خانه ها مانع از سير شما نباشد. لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ يا مراد هدايت بوصول به مقاصد شما باشد كه هر نقطه كه

بخواهيد سير كنيد از اين طرق بتوانيد، يا مراد هدايت بدين مقدّس است كه اگر بخواهيد تشرف به خدمت رسول و امام و علماء پيدا كنيد يا به حج و زيارت موفق شويد، يا بمساجد و مراكز عبادت برويد به وسيله اين سبل و طرق نائل شويد، يا مراد هدايت است كه از اين آثار پى به وجود حضرت حق و معرفت به او بريد.

و بالجمله به هر چه بنگرى خدا مي بينى، چنان چه از امير المؤمنين است كه فرمود: «ما رأيت شيئاً إلّا و رأيت الله قبله و بعده و معه ؛ موجد و خالق او خدا است مفنى و مزيل او خدا است حافظ و نگهبان او خدا است با او خدا است .»(1)

7. عملکرد کوه ها

عملکرد کوهستان

قرآن توجه را به یک عملکرد زمین شناسی بسیار مهمی از کوه،جلب می کند:

و جعلنا في الأرض رواسي أن تمید بهم؛(2)«و در زمین کوه هایی استوار نهادیم تا مبادا زمین، آنان (مردم) را بلرزاند.» اگر به آیه توجه دقیقی کنیم،خواهیم دید که خاصیت کوه یعنی جلوگیری از لرزش زمین،ذکر شده است.

این حقیقت که توسط همه در طول دوره نزول قرآن نا شناخته بود، به عنوان یک نتیجه از اکتشافات زمین شناسی مدرن نمایان شد.

در گذشته تصوّر می شد که کوهستان فقط ظهور برآمدگی بالاتر از سطح زمین است. با این وجود، دانشمندان متوجه شدند که واقعیت چنین نیست و آن بخش ها که ریشه کوه نام دارند،گاهی مواقع به اندازه 10 تا 15 برابر ارتفاع خود افت


1) . اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج 8، ص 94.

2) . انبیاء/ 31.

می کنند با این ویژگی ها، کوه ها نقشی مشابه به یک ناخن یا میخ را ایفا می کنند که یک خیمه محکم بر زمین دارند.

به عنوان مثال، کوه اورست که قلۀ آن حدود 9 کیلومتر بالاتر از سطح زمین قرار دارد، دارای یک ریشه عمیق تر از 125 کیلومتر است.

به علاوه، کوهها طبق نتیجه ای از حرکات و برخورد صفحات عظیم تشکیل پوسته زمین به وجود آمده اند.

هنگامی که دوصفحه با هم برخورد می کنند، صفحه قوی تر به زیر دیگری می رود، صفحه فوقانی با خم شدن بالا می رود و به شکل کوه در می آید.

لایه زیرین در زیر زمین ادامه پیدا می کند و سبب گسترش عمیق زیر زمینی می گردد.

در تبع آن،همان طور که قبلاً گفته شد،کوهستان دارای یک بخش کشش سراشیبی است که میزانی بزرگ است که بخش قابل مشاهده آن را بر روی زمین است.

پروفسور سیویدا،زمین شناس دریایی مشهور جهان،در مرجع این نظر را داده که کوه ها دارای پایه های ریشه مانندی هستند که آن ها را به سطح زمین متصل می کند.

تفاوت اساسی بین کوه های قاره ای و کوه های اقیانوسی در مواد آن نهفته است.

با این وجود وجه مشترک هر دو آن ها این است که ریشه ای برای حمایت از کوه ها دارند.

در باب کوه های قاره ای، مواد تراکم بسیار سبک درون زمین مثل یک ریشه گسترش می یابد.

در باب کوه های اقیانوسی، مواد سبکی وجود دارد که از کوه مثل یک ریشه پشتیبانی می کند.

طبق قانون ارشمیدس، عملکرد ریشه ها برای حمایت از کوه هاست.

اثر کوه ها بر ثبات کلی پوسته زمین به عنوان ایزوستازی تعریف شده است.

این مفهوم در فرهنگ لغت جدید و بستر در قن بیستم به شرح زیر توضیح داده شده است:

ایزوستازی،تعادل کلی در پوسته زمین است که توسط یک جریان بازده از،مادۀ سنگ در زیر سطح تحت فشار گرانشی نگهداری شده است.علاوه بر این، کتابی به اسم زمین، توسط دکتر فرانک پوس،رئیس جمهور سابق آکادمی ملی علوم ایالات متحده که هنوز هم به عنوان یک کتاب درسی در بسیاری از دانشگاههای بزرگ استفاده می شود بیان کرده که کوه ها مانند میخ هستند که در اعماق زمین دفن شده اند.

در برخی از آیات قرآن به این نقش کوه ها در مقایسه با میخ اشاره شده است:

ألم نجعل الأرض مهاداً و الجبال أوتاداً؛(1)«آیا زمین را بستر قرار ندادیم؟و کوه ها را میخ هایی.» وَ ألقی في الأرض رواسي أن تمید بهم؛(2)«در زمین کوه های استوار بیفکند تا مبادا زمین شما را بجنباند.» اکنون از کسانی که چشم و ذهن خود را به خورشید قرآن بسته اند و می گویند که قرآن کلام یک انسان است، می پرسم: دریک زمان که هیچ علم و فن آوری وجود نداشت چگونه می توانید صراحت بیان حقیقت علمی قرآن را توضیح دهید؟


1) . نبأ / 6 و 7.

2) . لقمان / 10.

در حالیکه این حقیقت طبق نتیجه ای از تحقیقات زمین شناسی مدرن و زمین لرزه ای کشف شده است.

آیا شما به خدایی که کوه ها را مثل میخی برای زمین آفریده ایمان دارید؟

آیا می گویید که این کتاب، کتاب اوست یا هنوزم چشم خود را به این خورشید می بندید و خودتان را به تاریکی محکوم می کنید؟

اشاره علمی قرآن به ریشه کوه ها در زمین

یافته های زمین شناسی حاکی از آن است که کوه ها، تنها آن چه که از سطح زمین به صورت برآمده قابل مشاهده می کنیم، نیست؛ بلکه کوه ها در امتدادشان در عمق زمین فرو رفته اند و به عبارت دیگر کوه ها دارای ریشه های بلندی هستند که تا اعماق پوسته زمین امتداد یافته است.

نظریات زمین شناسی پیرامون تشکیل کوه ها

1- با بلند شدن سطح زمين

وق-تی مواد مذاب درون زمين راهی به بيرون پيدا نمی کند تا به شکل آتشفشان بيرون بزند، ق-شر بالایی زمين را رف-ته رف-ته بلند می کند و کوه درست می شود.

2- با چين خوردن سطح زمين

بر اثر حرکت ق-ش-ره-ای سطح زمين و برخورد آن ها با هم و رفتن يکی زير ديگری، سطح زمين چين می خورد و چين ها رف-ته رف-ته به شکلی که در تصوير می بينيم از حالت اف-قی به حالت عمودی در می آيند و کوه درست می شود. لایه پائینی به طرف پائین پیش روی کرده و عمق و گسترش زیاده می یابد.

کشف وجود ریشه کوه ها

تا يك قرن پيش دانشمندان كوه ها را توده‌هاي سنگ عظميي مي‌پنداشتند

كه مانند تپه‌هاي مصنوعي روي زمين ريخته شده‌اند و دانشمندان اخيراً پي برده‌اند كه قسمت عمدۀ هركوهي، زير سطح زمين قرار دارد.

«ژرژگاموف» استاد دانشگاه واشنگتن مي‌نويسد:

«نظريۀ سطحي بودن كوه ها در زمين‌شناسي، يك قرن پيش از نظريه‌هاي عمومي بوده و اخيراً به اين موضوع پي برده‌اند كه بخشي از هر كوه زير سطح زمين قرار داد.»

در حالي كه قرآن چهارده قرن پيش، پرده از اين راز بزرگ برداشته و كوه ها را ميخ‌هاي زمين معرفي كرده است و علت اين كه خداوند كوه ها را ميخ‌هاي زمين قرار داده براي اين است كه موجب می شود اجزاء زمین در حال حركت از هم متلاشي نشوند.

پروفسورسیلودا، یکی از زمین شناسان برجسته جهان، در مورد نحوه اتصال کوه ها و ریشه های آن ها چنین اظهار نظر می کند:

«تفاوت اساسی بین کوه های خشکی و کوه های اقیانوسی در جنس آن ها نهفته است..، اما موضوع مشترک بین آن ها این است که هردو ریشه های برای نگه داشتن کوه ها دارند. در مورد کوه های خشکی موادی سبک با چگالی کم به درون زمین فرو رفته ودر ریشه افکنده اند. در مورد کوه های اقیانوسی نیز مواد سبکی به عنوان ریشه آن ها را نگه می دارند؛ بنابراین وظیفه ریشه ها نگه داشتن کوه ها براساس قانون ارشمیدوس می باشد.»

اشاره قرآن به وجود ریشه کوه ها و نقش آن ها در ثبات زمین: أَ لَمْ نجَعَلِ الْأَرْضَ مِهَادًا * وَ الجْبَالَ أَوْتَادًا؛(1)«آيا زمين را محل آرامش (شما)و كوه ها را ميخ هاى زمين قرار نداديم؟!»


1) . نبأ / 6 و 7.

«اوتاد» جمع وَت-َد و وَتِد است، به معنی: تکه چوب يا فلز ميخ مانندی که بخش بزرگ تر آن در زمين يا ديوار کوبيده می شود و بخش کوچک تری ازآن بيرون می ماند نکته آيه: کوه ها مانند وتد می مانند: قسمت عمده کوه ها در درون زمين است و بخش کم تری از آن ها بيرون از زمين قرار دارد. آن چه ما از اين کوه هامی بينيم در واقع بخش بالایی آن هاست. و اين دانش البته با قياس های جاذبه ای در بلندی ها و پایيني های زمين به دست می آيد.

کوه های سنگی توازن و تعادل و يکپارچگی اين صفحه های در حال حرکت زمین را حفظ می کند. و به اين ترتيب کوه های سنگی هم از نظر شکل مانند میخ می مانند و هم از نظر کارکرد.(1)

8. ارتباط کوه ها و زلزله ها

ارتباط کوه ها و زلزله در آیات قرآن + فرضیه فیزیک.

یکی از فرضیه های مطرح در میان دانشجویان و دانشمندان داخلی، اعجاز آیه هایی از قرآن و ارتباط آن با فیزیک است!

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن (ایکنا)، باشگاه خبرنگاران جوان نوشت:

قرآن کریم در آیات متعددی درباره زلزله و محافظت اهل زمین از زمین لرزه ها سخن گفته است. یک سوره هم به نام زلزال در قرآن به همین نام وجود دارد که به زلزله روز قیامت می پردازد.

اما مهم ترین نکته ای که برخی از منابع علمی آن را مطرح کرده اند، رابطه کوه ها و وضع پایداری زمین برای حفظ از زلزله های پی در پی است. اگرچه هر از


1) . به قلم علی ایمانی نسب (http://eajazquran14.blogfa.com)

چندگاهی زمین لرزه هایی در نقاط مختلف زمین روی می دهد و انرژی درونی خود را تخلیه می کند، اما اگر کوه ها وجود نداشتند معلوم نبود چه بر سر زمین خواهد آمد.

یکی از فرضیه های مطرح در میان دانشجویان و دانشمندان داخلی، اعجاز آیه هایی از قرآن و ارتباط آن با فیزیک است!

برای مثال به یکی از فرضیه های مطرح از زبان یکی از دانشجویان داخلی می پردازیم:

مهم ترین عامل تخریب زلزله یکی شدن فرکانس آن با فرکانس تحریک سازه است. مثالی که در دانشگاه اساتید همیشه میزدند خراب شدن یک پل در آمریکا در اثر رژه رفتن گروهی سرباز روی آن بود. درحالیکه این پل با عبور ماشین خراب نمی شد!

به عبارت دیگر زلزله ای با مقیاس بزرگی اندک، می تواند با یکی شدن فرکانس، خرابی بیش تری به وجود بیاورد.

فرکانس زلزله از فرمول زیر کنترل می شود:

مثال ساده این موضوع که همه لمس کرده اند هنگامی است که در اثر راه رفتن روی کف آپارتمان، فرکانس راه رفتن شما و کف طبقه یکی شده و باعث لرزش آن میشود. در این حالت برای جلوگیری از لرزش، طبق فرمول فوق افزایش جرم سازه مورد نظر با افزودن دیوار توصیه می شود، که m یا همان وزن سازه زیاد شده و دیگر در آن فرکانس به لرزش نمی افتد.

آیاتی از قرآن وجود دارند که پیش از این، ثبوت زمین از زلزله های پی در پی را برای مردم ثابت می کند و به آنان نشان می دهد که خداوند در هر حالی نگهبان بندگانش است.

وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَميدَ بِكُمْ وَ أَنْهاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ؛(1)«و در زمين، كوه هاى ثابت و محكمى افكند تا لرزش آن را نسبت به شما بگيرد؛ و نهرها و راه هايى ايجاد كرد، تا هدايت شويد.» أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً * وَ الْجِبالَ أَوْتاداً؛ (2)«آيا زمين را محل آرامش (شما) قرار نداديم؟! و كوه ها را ميخ هاى زمين؟!» وَ ألقی في الأرض رواسي أن تمید بهم و بثّ فیها من کلّ دابّة؛(3)«در زمین کوه های استوار بیفکند تا مبادا زمین شما را بجنباند و در آن از هر جنبنده ای پراکنده ساخت.» در ادامه این دانشجو صحبت علمی خود را این گونه تکمیل می کند: آفرینش کوه ها دقیقاً با فرمول علمی بالا سازگاری دارد، یعنی با خلق کوه ها خدا جرم زمین را بالا برده و درنتیجه مانع از لرزش زمین در فرکانس های پائین تر شده است.

کلام الله مجید پر از رموزی است که پی بردن به آن ها به عمر انسان قد نمی دهد، اما چیزی که خداوند از ما می خواهد، پی بردن به آیات آن و عمل به دستورات الهی است. بیان چنین آیاتی برای بالا رفتن ایمان و آگاهی دادن به بندگانش است، چراکه اوست که انسان را آفریده و خوب می داند که بندگانش چگونه هستند و برای فهمیدن به چه نیاز دارند!

این که در اثر زلزله عده ای جانشان را از دست می دهند هم تقدیر الهی است و هم اثر بعضی کوتاهی های انسان.

کوتاهی است به این دلیل که باید پیش از زلزله خود را برای آمدن آن آماده


1) . نحل / 15.

2) . نبأ / 6 و 7.

3) . لقمان / 10.

کنند و تقدیر است چون زمان مرگ هرانسان در لوح الهی محفوظ است و البته با تغییر در رفتار و عملکرد انسان ها قابل تغییر است.

لازم به ذکر است کوه ها می توانند از زلزله های پی در پی در زمین جلوگیری کنند اما کاملاً مانع آن نمی شود!.(1)

9. کوه ها، علامت و نشانه و راهنمایند

قرآن می فرماید:

وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَميدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنا فيها فِجاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ؛(2)«و در زمين، كوه هاى ثابت و پابرجايى قرار داديم، مبادا آن ها را بلرزاند! و در آن، درّه ها و راه هايى قرار داديم تا هدايت شوند!» وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَميدَ بِكُمْ وَ أَنْهاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ * وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ؛(3)«و در زمين، كوه هاى ثابت و محكمى افكند تا لرزش آن را نسبت به شما بگيرد؛ و نهرها و راه هايى ايجاد كرد، تا هدايت شويد. و (نيز) علاماتى قرار داد؛ و (شب هنگام) به وسيله ستارگان هدايت مى شوند.» تفسیر

آيه بعد اشاره به قسمت ديگرى از نشانه هاى توحيد و نعمت هاى بزرگش كرده مى گويد: «ما در زمين كوه هاى ثابت و مستقرى ايجاد كرديم تا انسان ها را نلرزاند»؛ وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ(4).


1) . خبرگزاری بین‌المللی قرآن (ایکنا)، کد خبر: 3587194، تاریخ انتشار: 17 فروردين 1396

2) . انبیاء /31.

3) . نحل / 15 و 16.

4) . «رواسى» جمع «راسيه» به معنى كوه هاى سخت و پابرجاست، و از آن جا كه اين گونه كوه ها از ريشه با هم پيوند دارند، ممكن است اشاره به اين پيوستگى باشد و از نظر علمى ثابت شده كه اين به هم پيوستگى ريشه اى كوه ها، اثر عميقى در جلوگيرى از لرزش هاى زمين دارد. «تميد» از ماده «ميد» به معنى لرزش و حركت ناموزون اشياء بزرگ است.

در گذشته نيز گفته ايم كوه ها همچون زرهى كره اى زمين را در بر گرفته اند و اين سبب مى شود كه از لرزش هاى شديد زمين كه بر اثر فشار گازهاى درونى است تا حد زيادى جلوگيرى كند.

به علاوه همين وضع كوه ها، حركات پوسته زمين را در مقابل جزر و مد ناشى از ماه به حد اقل مى رساند.

از سوى ديگر اگر كوه ها نبودند سطح زمين همواره در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشى در آن ديده نمى شد، همان گونه كه در كويرها و بيابان هاى خشك و سوزان چنين است.

سپس به نعمت ديگرى كه آن هم از نشانه هاى عظمت او است اشاره كرده مى گويد «ما در لابلاى اين كوه هاى عظيم، دره ها و راه هايى قرار داديم، تا آن ها هدايت شوند و به مقصد برسند»؛ وَ جَعَلْنا فِيها فِجاجاً سُبُلًا لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ.

به راستى اگر اين دره ها و شكاف ها نبودند، سلسله هاى جبال عظيم موجود در زمين مناطق مختلف را آن چنان از هم جدا مى كردند كه پيوندشان از زمين به كلى گسسته مى شد، و اين نشان مى دهد كه همه اين پديده ها طبق برنامه و حسابى است .(1)

وپس از بيان نعمت درياها، به سراغ كوه هاى سخت و سنگين مى رود و مى گويد: «در زمين كوه هاى ثابت و مستقرى افكند تا از لرزش و حركت آن جلوگيرى كند، و به شما آرامش بخشد»؛ وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ(2).

در گذشته نيز گفته ايم كوه ها از ريشه به هم پيوسته اند و همچون زرهى كره


1) . تفسير نمونه، ج 13، ص 398.

2) . «أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ» در تقدير «لئلا تميد بكم» یا «كراهة ان تميد بكم» بوده است.

زمين را در بر گرفته اند، و اين سبب مى شود كه از لرزش هاى شديد زمين كه بر اثر فشار گازهاى درونى هر لحظه ممكن است رخ دهد تا حد زيادى جلوگيرى شود.

از اين گذشته وضع خاص كوه ها مقاومت پوسته زمين را در مقابل جاذبه ماه (جزر و مد) زياد مى كند و اثر آن را به حد اقل مى رساند.

از سوى سوم از قدرت طوفان هاى شديد و حركت دائمى بادها بر پوسته زمين مى كاهد چرا كه اگر كوه ها نبودند سطح هموار زمين دائماً در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشى متصور نبود.

و از آن جا كه كوه ها يكى از مخازن اصلى آب ها (چه به صورت برف و يخ و چه به صورت آب هاى درونى) مى باشند بلافاصله بعد از آن، نعمت وجود نهرها را بيان كرده، مى گويد: «و براى شما نهرهايى قرار داديم»؛ وَ أَنْهاراً.

و از آن جا كه وجود كوه ها ممكن است اين توهم را به وجود آورد كه بخش هاى زمين را از يكديگر جدا مى كند، و راه ها را مى بندد، چنين اضافه مى كند: «و براى شما راه ها قرار داد تا هدايت شويد»؛ وَ سُبُلًا لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ(1).

اين مسأله قابل توجه است كه در ميان بزرگ ترين سلسله جبال دنيا غالباً بريدگي هايى وجود دارد كه انسان مى تواند راه خود را از ميان آن ها پيدا كند، و كم تر اتفاق مى افتد كه اين كوه ها به كلى بخش هاى زمين را از هم جدا كنند.

و از آن جا كه راه بدون نشانه و علامت و راهنما، انسان را به مقصد نمى رساند بعد از ذكر نعمت «راه» به اين «نشانه ها» اشاره كرده مى گويد: «و علاماتى قرار داد»؛ وَ عَلاماتٍ.


1) . به هر حال آيه فوق يكى از معجزات علمى قرآن مجيد است كه حد اقل در آن روز براى انسان ها كشف نشده بود، شرح بيش تر در اين زمينه را در بخش معجزات علمى قرآن در كتاب ما «قرآن و آخرين پيامبر» بخوانيد.

اين علامت ها انواع زيادى دارد: شكل كوه ها و دره ها و بريدگي هاى آن ها، فراز و نشيب هاى قطعات مختلف زمين، رنگ خاك ها و كوه ها، و حتى چگونگى وزش بادها هر يك، علامتى براى پيدا كردن راه هاست.

براى اين كه بدانيم وجود اين علامات تا چه حد به رهروان كمك مى كند و آن ها را از دور گشتن و گم شدن رهايى مى بخشد، كافى است وضع بعضى از بيابان هاى يك نواخت را كه در پاره اى از مناطق وجود دارد در نظر بگيريم كه عبور از آن ها فوق العاده مشكل و خطرناك است، و چه بسيار كسانى كه از آن ها رفتند و هيچ گاه باز نگشتند، فكر كنيد اگر همه روى زمين اين چنين يك نواخت بود كوه ها به يك اندازه، دشت ها يك رنگ، درها شبيه هم، آيا انسان ها مى توانستند به آسانى راه خود را پيدا كنند؟!، ولى از آن جا كه در پاره اى از اوقات در بيابان ها، در شب هاى تاريك، يا هنگامى كه انسان شبانه در دل اقيانوس ها سفر مى كند از اين علامات خبرى نيست، خداوند علامات آسمانى را به كمك فرستاده تا اگر در زمين علامتى نيست، از علامت آسمان استفاده كنند و گمراه نشوند! لذا اضافه مى كند: «و به وسيله ستارگان، مردم هدايت مى شوند»؛ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ.

البته اين يكى از فوائد ستارگان است، آن ها فوائد بسيارى دارند، ولى اگر تنها همين فايده بود باز مهم بود، مخصوصاً پيش از آن كه قطب نما اختراع شود و كشتي ها بتوانند به وسيله آن طبق نقشه ها راه خود را به سوى مقصد باز يابند، حركت در روى درياها بدون استفاده از ستارگان امكان پذير، نبود، و به همين جهت شب هايى كه ابر آسمان را مى پوشانيد كشتي ها از حركت باز مى ماندند، و اگر به راه خود ادامه مى دادند خطر مرگ آن ها را تهديد مى كرد.

البته مى دانيم ستارگانى كه در نظر ما در آسمان جابجا مى شوند پنج ستاره بيش تر نيستند كه آن ها را سيارات مى گويند، (البته سيارات بيش از اينند، اما بقيه

با چشم كم تر ديده مى شوند) باقى ستاره ها جاى نسبى خود را حفظ مى كنند،

گويى همچون مرواريدهايى هستند كه به روى پارچه تيره رنگى دوخته شده اند اين پارچه را از يك طرف افق مى كشند و به سوى ديگر مى برند، و به تعبير ديگر حركت ثوابت حركت گروهى و دسته جمعى است، اما حركت سيارات حركت انفرادى مى باشد به طورى كه فاصله هايشان با بقيه ستاره ها تغيير مى كند.

علاوه بر اين، ستاره هاى ثوابت شكلهاى مخصوصى را تشكيل داده اند كه به «اشكال فلكى» معروفند، و شناخت آن ها براى پيدا كردن جهات چهارگانه (شمال و جنوب و مشرق و مغرب) بسيار مؤثر است.(1)

10. کوه ها، و رنگ های مختلف

قرآن می فرماید:

وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلٌِ أَلْوانُها وَ غَرابيبُ سُودٌ؛(2)«و از كوه ها نيز (به لطف پروردگار) جاده هايى آفريده شده سفيد و سرخ و به رنگ هاى مختلف و گاه به رنگ كاملاً سياه!» تفسیر

اين همه نقش عجیب بر در و ديوار وجود!

بار ديگر در اين آيات به مسأله توحيد باز مى گردد، و صفحه تازه اى از كتاب تكوين را در برابر ديدگان انسان ها مى گشايد، تا پاسخى دندان شكن به مشركان لجوج و منكران سرسخت توحيد باشد.

در اين صفحه زيبا از اين كتاب بزرگ آفرينش تنوع موجودات بي جان، و


1) . تفسير نمونه، ج 11، ص 183.

2) . فاطر/27.

چهره هاى مختلف و زيباى حيات در جهان نبات و حيوان و انسان، مورد توجه قرار گرفته، كه چگونه خداوند «از آب بى رنگ صد هزاران رنگ» پديد آورده، و از عناصر معين و محدود موجودات كاملاً متنوع كه هر يكى از ديگرى زيباتر است آفريده.

اين نقاش چيره دست با يك قلم و يك مركب، انواع نقش ها را ابداع كرده كه بينندگان را مجذوب و شيفته و مفتون مى كند.

نخست مى گويد: «آيا نديدى خداوند از آسمان آبى نازل كرد و به وسيله آن ميوه هايى به وجود آورديم با الوان مختلف»؛ أَ لَمْ تر أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها.

شروع اين جمله با استفهام تقريرى ضمن تحريك حس كنجكاوى انسان ها اشاره به اين است كه اين مطلب آن چنان روشن و آشكار است كه هر كس بنگرد مى بيند، آرى مى بيند كه از آب و زمين واحد يكى بى رنگ و ديگرى تنها داراى يك رنگ اين همه رنگ هاى مختلفى از ميوه هاى گوناگون، گل هاى زيبا، برگ ها و شكوفه ها، در چهره هاى مختلف به وجود آمده است.

الوان: ممكن است به معنى رنگ هاى ظاهرى ميوه ها باشد كه حتى در يك نوع ميوه مانند سيب الوان گوناگونى وجوددارد، تا چه رسد به ميوه هاى مختلف، و ممكن است كنايه از تفاوت در طعم و ساختمان و خواص گوناگون آن ها بوده باشد، تا آن جا كه حتى در يك نوع ميوه باز اصناف گوناگونى وجود دارد، چنان كه مثلاً در انگور شايد بيش از 50 نوع، و در خرما حدود 70 نوع وجود دارد! جالب اين كه در آيه فوق به صورت فعل غائب آمده، سپس به صورت متكلم در آغاز مى گويد: «خداوند از آسمان آبى فرستاد»، سپس اضافه مى كند «ما به وسيله آن ميوه هاى رنگارنگى خارج ساختيم» اين طرز تعبير منحصر به اين آيه نيست، در مواردى ديگر

از قرآن مجيد نيز همانند آن ديده مى شود، گويى بيان جمله نخست درك و معرفت جديدى درباره خدا به مخاطب مى دهد، و با اين درك و شناخت در پيشگاه خدا حاضر مى شود، و در حضور سخن با آن ها مى گويد.

در دنباله آيه به تنوع طرقى كه در كوه ها وجود دارد، و سبب شناخت جاده ها از يكديگر مى شود اشاره كرده مى گويد: «از كوه ها نيز جاده هايى آفريده شده به رنگ سفيد و سرخ، با رنگهايى متفاوت و (گاه) به رنگ كاملاً سياه»؛ وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابِيبُ سُودٌ(1).

اين تفاوت الوان از يك سو زيبايى خاصى به كوه ها مى بخشد، و از سوى ديگر سببى براى پيدا كردن راه ها و گم نشدن در جاده هاى پرپيچ و خم كوهستانى است، و در نهايت دليل است بر قدرت خداوند بر همه چيز.

«جدد» جمع «جده» (بر وزن غده) به معنى جاده و طريق است.

«بيض» جمع «ابيض» به معنى سفيد و «حمر» جمع «احمر» به معنى سرخ است.

«غرابيب» جمع «غربيب» (بر وزن كبريت) به معنى سياه پر رنگ است، و اين كه عرب به كلاغ «غراب» مى گويد نيز از همين جهت است، بنا بر اين ذكر كلمۀ «سود» كه آن نيز جمع «اسود» به معنى سياه است پشت سر آن تاكيدى است بر معنى سياهى شديد بعضى از جاده هاى كوهستانى (2).


1) . بعضى اين جمله را «استينافيه» دانسته اند («من الجبال» خبر مقدم و «جدد» مبتداى مؤخر است) و بعضى گفته اند: در تقدير چنين است: «ا لم تر ان من الجبال جدد بيض و حمر مختلف الوانها».

2) . به طورى كه بعضى از كتب لغت مانند «لسان العرب» و بعضى از مفسران تصريح كرده اند «سود» در آيه بالا بدل از «غرابيب» است، زيرا در مورد رنگ ها تأكيد مقدم نمى شود (توجه داشته باشيد كه «غرابيب» تأكيد بيش ترى از نظر سياهى در بر دارد تا «سود»)؛ لذا گفته اند در اصل «سود غرابيب» بوده است.

اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه خود كوه ها همانند خطوط و جاده هايى است كه بر سطح زمين كشيده شده است كه مخصوصاً از فاصله هاى دور كاملاً محسوس است، خطوطى است كه بعضى سفيد و بعضى سرخ رنگ و بعضى سياه پر رنگ است، خطوطى است كه دست تقدير پروردگار بر چهره زمين ترسيم كرده (1).

به هر حال ساختمان كوه ها با رنگ هاى كاملاً متفاوت از يك سو، و جاده هاى كوهستانى با الوان گوناگون از سوى ديگر، نشانه ديگرى از عظمت و قدرت و حكمت او است كه هر لحظه به شكلى در مى آيد و هر زمان به لباس دگرى خود را مى آرايد.(2)

رنگ کوه ها و اشاره قرآن

بیایید با هم در یکی از رازهای کوه ها که همان رنگ کوه هاست تامل کنیم. این رنگ ها از کجا آمده اند و چگونه تشکیل شده اند. این نشانه ای از نشانه های خداوند است.

کوه های یخی

هنگامی که انسان دو قطب منجمد شمالی و جنوبی را کشف نمود، کوه های قطب و حجم فراوان یخ در آن جا ذهن ها را به خود مشغول کرد... رازهای آن ها چیست؟... بعد از کاوش این پدیده ها مشخص شد که کوه های قطب در آب شناور می باشند. همۀ آن کوه ها به مقدار (1000) متر از سطح دریا ارتفاع دارند و در مقابل (4000) متر از این کوه ها در زیر آب پنهان می باشند.


1) . تفسير الميزان، ج 17، ص 42.

2) . تفسير نمونه، ج 18، ص 244.

و هنگامی که خداوند می فرماید: وترى الجبال تحسبها جامدة وهي تمر مّر السحاب صنع الله الذي أتقن كل شيء إنه خبير بما تفعلون؛(1)«كوه ها را مي بيني و آن ها را ساكن و جامد مي پنداري در حالي كه مانند ابر در حركتند اين صنع و آفرينش خداوندي است كه همه چيز را متقن آفريده او از كارهائي كه شما انجام مي دهيد آگاه است.»

این نیز در مورد کوه های یخی صادق است زیرا این کوه ها همواره در حال حرکت می باشند که البته با چشم قابل رؤیت نیست ولی با اعداد قابل اندازه گیری می باشد.

به همین دلیل ما می پنداریم که این کوه ها ثابت اند در حالی که به سبب باد ها، طوفان ها و و اختلاف درجه حرارت همواره در حال حرکت می باشند. نکته ای که در مورد این کوه ها جالب به نظر می رسد این است که این کوه ها همیشه در حال ذوب شدن هستند و آب آن ها به سمت خط استوا حرکت می کند ودر آن جا نیز مورد استفاده قرار می گیرد.این کوه های یخ که ما گمان می کنیم هیچ نیازی به آن ها نیست در واقع اگر وجود نداشتند، زندگی استمرار پیدا نمی کرد. چرا که آن ها کار خود را در طبیعت به عنوان مخزن بزرگی برای آب ایفا می کنند، خداوند می فرماید: فأنزلنا من السماء ماءً فأسقيناكموه وما أنتم له بخازنين؛(2)«ما بادها را براي تلقيح فرستاديم، و از آسمان آبي نازل كرديم با آن سيراب ساختيم، در حالي كه شما توانائي حفظ و نگهداري آن را نداشتيد.»

این کوه های یخ زده در مساحتی به وسعت ملیون ها کیلومتر مربع در زمین پراکنده هستند


1) . نمل / 88.

2) . حجر / 22.

کوه ها و رنگ ها

در این سخن خداوند که در آن به تأثیر آب بر رنگ کوه ها اشاره شده است دقت کنید: ألم تر أن الله أنزل من السماء ماءً فأخرجنا به ثمرات مختلفاً ألوانها ومن الجبال جدد بيض وحمر مختلف ألوانها وغرابيب سود * ومن الناس والدواب والأنعام مختلف ألوانه كذلك إنما يخشى الله من عباده العلماء إن الله عزيز غفور؛(1)«آيا نديدي خداوند از آسمان آبي فرو فرستاد كه به وسيله آن ميوه هایی (از زمين) خارج ساختيم با رنگ های گوناگون و از كوه ها نيز جاده هایی آفريده شده به رنگ سفيد و سرخ با الوان مختلف، و (گاه) به رنگ كاملاً سياه! و از انسان ها و جنبندگان و چهار پايان انواعي با الوان مختلف،حقيقت چنين است، از ميان بندگان خدا تنها دانشمندان از او مي ترسند، خداوند عزيز و غفور است.»

آیا این احتمال این وجود دارد که بین نوع آب و رنگ طبیعت ارتباطی است؟.... با این که آب در رنگ، شکل و مزه یکسان است ولی آن چه از ناخالصی ها و املاح و غیره در آن وارد می شود، باعث می گردد که آب از یک ناحیه تا ناحیه دیگر به نسبت وجود این عناصر تفاوت داشته باشد.

در تصویر بالا مشاهده می کنید که چگونه کوه ها با رنگ های مختلف از جمله سیاه، قهوه ای و سبر آغشته است. وجود این رنگ ها در کوه ها و سخن قرآن در مورد آن شهادتی است در صدق این کتاب. چرا که اگر قرآن ساخته ذهن محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) می بود فقط در مورد کوه های مکه سخن می گفت ولی سخن از همۀ کوه های دنیا نشانه ای است از این که قرآن سخن خالق همه کوه ها است.

به سبب وجود این اختلاف نسبت مواد و عناصر موجود در جو رمین نیز


1) . فاطر / 27-28.

در نقاط مختلف متفاوت است و این امر بر ابرهایی که در نقاط مختلف شکل می گیرند موثر می باشد در نتیجه در تحلیل شیمیایی آب در می یابیم که آبی که به صورت باران و برف در نقاط مختلف ریزش می کند یکسان نیست. این اختلاف سبب اختلاف رنگ طبیعت و از جمله کوه هایی که در آن جا وجود دارند می شود و هم چنین رنگ موجودات زنده ای که در آن جا وجود دارند... این عظمت کتاب خداوند است که در همه میادین علمی از علم نوین سبقت گرفته است، و منزه است خداوندی که برای او شریک قرار می دهند.(1)

11. کوه ها، همچون میخی بر زمین

قرآن می فرماید:

أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً * وَ الْجِبالَ أَوْتاداً؛(2)«آيا زمين را محل آرامش (شما) قرار نداديم؟! و كوه ها را ميخ هاى زمين؟!» تفسیر

أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً؛ اين آيه تا يازده آيه بعدش در مقام احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا و تحقق اين خبر عظيم است، و لازمه ثبوت آن صحت جمله قبلى است كه مى فرمود: «كَلَّا سَيَعْلَمُونَ» و اين كه به زودى مشاهده مى كنند و مى دانند. بيان احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا،

بيان آن حجّت اين است كه عالم محسوس با زمين و آسمانش و شب و روزش و انسان هايش كه نسلاً بعد نسل مى آيند و مى روند، و نظام جارى در سراپايش، و


1) . www.azkar.blogfa.com.

2) . نبأ / 6 و 7.

تدبير متقن و دقيقى كه در همه امورش جريان دارد، ممكن نيست صرفاً به خاطر بازى و سرگرمى پديد آمده باشد، و هيچ هدف و غرضى در نظر پديد آورنده اش نباشد، پس به طور مسلم و بديهى بايد در پى اين نظام متحول و متغير و گردنده، عالمى باشد كه نظام در آن ثابت و باقى باشد، و در آن عالم اثر صلاح و فساد اين عالم، ظهور پيدا كند، صلاحى كه فطرت بشر بدان دعوت مى كرد، و فسادى كه از آن نهى مى نمود، و ما مى بينيم كه اثر صلاح و فساد، كه همانا سعادت متقين و شقاوت مفسدين است در اين عالم محسوس ظاهر نشده، و اين از محالات است كه خداى تعالى در فطرت بشر آن دعوت غريزى را و اين ردع و منع غريزى را به وديعه بسپارد، در حالى كه نه آن دعوت اثرى در خارج داشته باشد و نه آن منع، پس به طور يقين در اين ميان روزى وجود دارد كه در آن روز انسان صالح اثر صلاح خود را، و انسان فاسد اثر فساد خود را مى بيند.

پس اين آيات در معناى آيه زير است كه مى فرماید: وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ(1)با اين بيان و اين استدلال ثابت مى شود كه در اين ميان روزى هست كه انسان آن را ديدار خواهد كرد، و در آن روز به جزاى آن چه كرده چه خير و چه شر مى رسد، پس مشركين نمى توانند در آن اختلاف نموده، و يا شك كنند، و يا بعضى ديگرشان آن را بعيد بشمارند، و يا بعضى ديگرشان محال بدانند، و يا بعضى ديگرشان با علم به آن از


1) . «ما آسمان و زمين و آن چه بين آن دو است به باطل نيافريديم. اين پندار كسانى است كه كافر شدند، پس ويل از آتش براى كسانى كه كافر شدند، آيا پنداشته اند كه ما مردم با ايمان و با عمل صالح را چون مفسدين در زمين قرار مى دهيم؟ و يا پنداشته اند كه با متقين و فجار يك جور معامله مى كنيم؟» سوره ص / 28.

در عناد و لجاج منكرش شوند، پس آمدن چنين روزى بديهى، و وقوعش ضرورى است، و جزاى در آن جاى شك نيست.

از بعضى (1)از مفسرين چنين بر مى آيد كه خواسته اند بگويند: اين آيات در مقام اثبات قدرت است، و اين كه عود -در قيامت- نظير بدء -آغاز- خلقت است، آن خدايى كه توانست عالم را ابتداء خلق كند، قادر است كه آن را دوباره اعاده دهد.

اين استدلال هر چند كه در جاى خودش تمام و صحيح است، و در كلام خداى تعالى هم به آن تمسك شده و ليكن استدلالى است بر امكان اعاده، نه بر وقوع آن، و سياق آيات مورد بحث مى خواهد وقوع آن را اثبات كند نه امكانش را، پس بيان مناسب تر همان بيانى است كه ما ذكر كرديم.

و به هر حال اين كه فرمود: «أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً» استفهامى است انكارى، و كلمۀ «مهاد» به معناى بستر و قرارى است كه در آن تصرف مى شود، و بر فرشى كه روى آن مى نشينند نيز اطلاق مى گردد.

و معناى جمله اين است كه مگر ما نبوديم كه زمين را براى شما قرارگاه كرديم، تا بتوانيد در آن قرار گيريد، و در آن تصرف كنيد.

معناى اين كه فرمود: «كوه ها را ميخ ها قرار داديم»

وَ الْجِبالَ أَوْتاداً؛ كلمۀ «أوتاد» جمع وتد است، و «وتد» به معناى ميخ است، البته بنا به گفته صاحب مجمع ميخ بزرگ را «وتد» گويند (نه ميخ هاى معمولى را)(2). و اگر كوه ها را ميخ خوانده شايد از اين جهت بوده كه پيدايش عمده كوه هايى كه در روى زمين است از عمل آتشفشان هاى تحت الارضى است، كه يك نقطه از


1) . تفسير قرطبى، ج 19، ص 171.

2) . مجمع البيان، ج 10، ص 420.

زمين را مى شكافد و مواد مذاب زمينى از آن فوران مى كند، و به اطراف آن نقطه مى ريزد، و به تدريج اطراف آن نقطه بالا مى آيد و مى آيد تا به صورت ميخى كه روى زمين كوبيده باشند، در آيد، و باعث سكون و آرامش فوران آتشفشان زير زمين گردد، و اضطراب و نوسان زمين از بين برود.

و از بعضى (1)از مفسرين حكايت شده كه گفته است: مراد از ميخ بودن كوه ها اين است كه معاش اهل زمين به وسيله اين كوه ها و منافعى كه خدا در آن ها به وديعت سپرده تأمين مى شود، چون اگر كوه ها نبودند زمين دائماً در زير پاى اهلش در حال نوسان بود، نه كشت و زرعى مى گذاشت، و نه خانه اى، ولى اين سخن در حقيقت لفظ را بدون جهت از ظاهرش برگرداندن است.(2)

قرآن می فرماید: وَأَلْقی فِی الْأَرْضِ رَواسِی أَنْ تَمِیدَ بِکمْ وَأَنْهاراً وَسُبُلاً لَعَلَّکمْ تَهْتَدُونَ؛(3)«و در زمین کوه های ثابت و محکمی افکند تا لرزش آن را نسبت به شما بگیرد و نهرها ایجاد کرد و راه هایی تا هدایت شوید».

نکته علمی

از نظر علمی ثابت شده است که کوه ها از ریشه به هم پیوسته اند و همچون زرهی کره زمین را در بر گرفته اند و این سبب می شود که از لرزش های شدید زمین که بر اثر فشار گازهای درونی هر لحظه ممکن است رخ دهد تا حد زیادی جلوگیری شود. از این گذشته وضع خاص کوه ها مقاومت پوسته زمین را در مقابل جاذبه ماه (جزر و مد) زیاد می کند و اثر آن را به حداقل می رساند.

از سوی سوم از قدرت طوفان های شدید و حرکت دایمی بادها بر پوسته زمین


1) . روح المعانى، ج 30، ص 6.

2) . ترجمه تفسير الميزان، ج 20، ص 260.

3) . نحل / 15.

می کاهد؛ چرا که اگر کوه ها نبودند، سطح هموار زمین دایماً در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشی متصور نبود و از آن جا که کوه ها یکی از مخازن اصلی آب ها (چه به صورت برف و یخ و چه به صورت آب های درونی) می باشند بلافاصله بعد از آن، نعمت وجود نهرها را بیان کرده، می گوید: «و برای شما نهرهایی قرار دادیم»؛ وَأَنْهاراً و از آن جا که وجود کوه ها ممکن است این توهم را به وجود آورد که بخش های زمین را از یکدیگر جدا می کند و راه ها را می بندد، چنین اضافه می کند: «و برای شما راه ها قرار داد تا هدایت شوید»؛ وَسُبُلًا لَعَلَّکمْ تَهْتَدُونَ.صاحب تفسیر نمونه پس از بیان مطالب فوق در پاورقی چنین می افزاید: «به هر حال آیه فوق یکی از معجزات علمی قرآن مجید است که حداقل در آن روز برای انسان ها کشف نشده بود».(1)

جمع بندی

با توجه به آن چه گذشت، روشن شد تفسیر نمونه در موارد متعددی معتقد به اعجاز علمی قرآن است. این تفسیر هم چنین در برخی آیات، اشارات علمی قرآن کریم را با علوم روز منطبق دانسته و آن را از شگفتی های علمی قرآن بر می شمارد(2)البته شیوه تفسیر نمونه در مباحث علمی قرآن، شیوه ای معتدل و به دور از افراط و تفریط است که در حقیقت، باب جدیدی بر قرآن پژوهی معاصر گشوده است.

بدیهی است با پیشرفت علوم، هر روز ابعاد تازه ای از اعجاز این کتاب آسمانی بر بشر روشن خواهد شد که موجب تکمیل مباحث قبل می شود.(3)


1) . تفسیر نمونه، ج 11، ص 182.

2) . برای نمونه ر. ک، ج 20، ص 228؛ ج 22، ص 373؛ ج 22، ص 375؛ ج 8، ص 227؛ ج 26، ص 171 و 186 و....

3) . پایگاه اندیشوران، تاریخ انتشار: 25/6/1398.

12. نقش کوه ها در حفظ لایه های زمین

لایه های رویی زمین، با کمک کوه ها به هم چسبیده اند و تکان نمی خورند. کوه ها مثل میخ هایی در این لایه ها فرو رفته اند و از زیر زمین دست های همدیگر را گرفته اند و مواظب زمین هستند.

زیرا کوه ها بسیار بزرگ تر از این اندازه ای هستند که ما می بینیم. بیش ترین اندازۀ کوه ها در زیر زمین قرار دارد. مثلاً یک کوه هزار متری در واقع هشت هزار متر است و هفت هزار متر آن زیر زمین است. قرآن می فرماید کوه ها میخ های زمین هستند. والْجِبالَ اَوْتادًا؛ «کوه ها را میخ های زمین قرار دادیم.»

آب هایی که از روی کوه ها عبور می کنند گیاهانی روی کوه ها می رویانند که در هیچ جای زمین نمی رویند. این گیاهان معمولاً برای تهیه داروهای گیاهی خیلی با ارزش به کار می روند.

به جز این ها کوه ها فایده های بسیار زیاد دیگری هم دارند. کوه ها پر از جواهرات و چیزهای با ارزشند. به همین دلیل کوه ها یکی از محل های کار انسان ها هستند. خیلی از انسان ها در معدن ها کار می کنند. معدن ها کارگاه هایی هستند که در دل کوه ها می سازند. در این کارگاه ها از درون شکم کوه ها، سنگ های قیمتی مثل یاقوت و زمرد در می آورند. شاید همین حالا یک انگشتر عقیق یا فیروزه در انگشت شما باشد که سنگ آن را از قلب یک کوه استخراج کرده اند. یا چیز های دیگری مثل سنگ های ساختمان سازی، فلزات با ارزش و... .

علاوه بر این ها کوه ها باعث گردش آب روی زمین می شوند. کوه ها در زمستان پر از برف می شوند و در تابستان با آب شدن برفها، آبشار درست می کنند و آب را روی زمین به جریان می اندازند. آبهایی که از روی کوه ها عبور می کنند گیاهانی روی کوه ها می رویانند که در هیچ جای زمین نمی رویند. این گیاهان معمولاً برای تهیه

داروهای گیاهی خیلی با ارزش به کار می روند. کوه ها فایده های بسیار بیش تری از این که گفتیم دارند. بازهم دربارۀ کوه ها مطالعه کنید.(1)

13. سرنوشت کوه ها، در قیامت

قرآن می فرماید:

يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً * وَ تَسيرُ الْجِبالُ سَيْراً؛(2)«(اين عذاب الهى) در آن روزى است كه آسمان به شدّت به حركت درمى آيد، و كوه ها از جا كنده و متحرّك مى شوند!»

تفسیر

كلمه «يوم» ظرف است براى جملۀ إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ لَواقِعٌ، مى فرمايد عذاب مذكور در چنين روزى و در چنين ظرفى محقق مى شود.

و كلمۀ «مور» -به طورى كه در مجمع البيان (3)

آمده- به معناى تردد و آمد و رفت چيزى چون دود است، هم چنان كه دود در فضا مى پيچد و آمد و شد مى كند تا از بين برود.

راغب هم قريب به اين معنى را بيان كرده و گفته: «به معناى جريان سريع است»(4).

به هر حال در اين آيه شريفه، اشاره اى است به درهم پيچيده شدن عالم آسمان ها كه در آيه شريفه إِذَا السَّماءُانْفَطَرَتْ وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ(5)و آيه شريفه


1) . منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی تبیان.

2) . طور / 9 و 10.

3) . مجمع البيان، ج 9، ص 163.

4) . مفردات راغب، ماده «مور».

5) . «هنگامى كه آسمان شكافته و ستارگان غبارى پراكنده مى شوند.» سوره انفطار / 1 و 2.

يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ(1)و آيه وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ(2)نيز آمده. هم چنان كه جملۀ وَ تَسِيرُ الْجِبالُ سَيْراً اشاره است به آن زلزله عظيمى كه قبل از قيام قيامت در زمين رخ مى دهد، و قرآن كريم در چند جا از آن ياد كرده، مانند آيه شريفه إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا(3)و آيه وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً(4).

بحث روايى

در تفسير قمى در ذيل آيه وَ الطُّورِ وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ مى گويد: طور كوهى است در طور سيناء(5)

(و به گفته وى معلوم مى شود در سيناء سرزمينى است به نام طور كه كوه طور در آن واقع شده).

و در مجمع البيان در ذيل آيه وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ به نقل از ابن عباس و مجاهد مى گويد: بيت معمور خانه اى است در آسمان چهارم، و درست مقابل كعبه، و از بس ملائكه براى عبادت در آن آمد و شد دارند هميشه معمور و آباد است. و از امير المؤمنين (علیه السّلام) هم روايت شده كه فرموده: «در هر روز هفتاد هزار فرشته داخل آن مى شوند، و چون بر مى گردند ديگر تا ابد آن جا را زيارت نمى كنند».(6)

مؤلف: اين مطلب را كه بيت معمور خانه اى است در آسمان كه ملائكه


1) . «روزى كه آسمان راى در هم مى پيچيم آن طور كه كاغذ راى لوله مى كنند.» سوره انبياء / 104.

2) . «آسمان ها به دست قدرت او درهم پيچيده اند.» سوره زمر / 67.

3) . «زمانى كه زمين به شدت بلرزد و كوه ها ريز ريز و نرم شوند و غبارى پراكنده گردند.» سوره واقعه / 4- 6.

4) . «كوه ها راى به حركت در مى آورند تا در آخر سرابى شود.» سوره نبأ / 20.

5) . تفسير قمى، ج 2، ص 331.

6) . مجمع البيان، ج 9، ص 163.

پيرامون آن طواف مى كنند، در روايات شيعه و سنى هر دو آمده، اما اين روايات در تعيين محل خانه مذكور اختلاف دارند، در بيش تر آن ها آمده كه در آسمان چهارم واقع است .(1)

و در بعضى آمده كه در آسمان اول است. (2)و بعضى ديگر محل آن را آسمان هفتم دانسته .(3)

و نيز صاحب مجمع البيان از امام على (علیه السّلام) نقل كرده كه در تفسير آيه وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ فرموده: «سقف مرفوع، همان آسمان است ».(4)

و در تفسير قمى از امام (علیه السّلام) نقل كرده كه فرمود: «سقف مرفوع، آسمان، و بحر مسجور، درياها است، كه در روز قيامت افروخته مى شود».(5)

و در مجمع البيان در معناى بحر مسجور گفته: يعنى دريايى مملو -نقل از قتاده و بعضى گفته اند: يعنى افروخته و سرخ شده مانند تنور- نقل از مجاهد و ضحاك و اخفش و ابن زيد. بعضى هم گفته اند: درياها در روز قيامت آتش مى شود و چون آهن سرخ مى گردد، آن گاه همه را به هم راه داده و به آتش دوزخ راه مى دهند(6).(7)

14. سرنوشت کوه ها از منظر قرآن

پرسش

قرآن سرنوشت کوه ها در قیامت را چگونه توصیف می کند؟


1) . همان.

2) . همان.

3) . الدر المنثور، ج 6، ص 117.

4) . مجمع البيان، ج 9، ص 163.

5) . تفسير قمى، ج 2، ص 331.

6) . مجمع البيان، ج 9، ص 163.

7) . ترجمه تفسير الميزان، ج 19، ص 8

پاسخ اجمالی

پاسخ تفصیلی: به طورى که از جمع بندى آیات مختلف قرآن درباره «سرنوشت کوه ها در قیامت» به دست می آید، کوه ها مراحلى را طى می کنند، نخست به «حرکت» در می آیند: وَ تَسِیرُ الْجِبالُ سَیْراً.(1)

در مرحله بعد، از جا کنده می شوند، و سخت درهم کوفته خواهند شد: وَ حُمِلَتِ الاْ َرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً.(2)

آنگاه، به صورت «توده اى از شن هاى متراکم» در می آیند: وَ کانَتِ الْجِبالُ کَثِیباً مَهِیلاً.(3)پس از آن، به صورت «پشم زده شده» در می آیند که با تند باد حرکت می کند: وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ.(4)

و سپس، به صورت «گرد و غبار» در می آیند که در فضا پراکنده می شود: وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّاً * فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثّاً.(5)

و بالاخره، چنان که در آیه وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَراباً؛(6)(و کوه ها به حرکت در می آید و به صورت سرابى می شود!) آمده، تنها اثرى از آن باقى می ماند و همچون «سرابى» از دور نمایان خواهد شد.(7)

و به این ترتیب، سرانجام کوه ها از صفحه زمین برچیده می شوند، و زمین


1) . طور / 10.

2) . حاقه/ 14.

3) . مزمل/ 14.

4) . قارعه/ 5.

5) . واقعه/ 5 و 6.

6) . طه/ 105 و 106.

7) . نبأ/ 20.

هموار می گردد: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبِّی نَسْفاً * فَیَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً؛ «از تو درباره کوه ها سؤال می کنند بگو: پروردگارم آن ها را بر باد می دهد و زمین را صاف و هموار می سازد!».

«سَراب» از ماده «سرب» (بر وزن طرف) به معنى راه رفتن در سراشیبى است، و از آن جا که در بیابان ها در هواى گرم، به هنگامى که انسان در سراشیبى حرکت می کند از دور تلألوى به نظرش می رسد که: گمان می کند آب وجود دارد در حالى که چیزى جز «شکست نور» نیست، سپس به هر چیزى که ظاهرى دارد اما حقیقتى در آن نیست، سراب گفته می شود.

به این ترتیب، آیه فوق، آغاز این حرکت و پایان آن را بیان می کند، و مراحل دیگر در آیات دیگر آمده است.

در حقیقت، کوه ها به شکل غبارى در فضا، به وضعى سراب مانند در می آیند، آن جا که کوه با آن عظمت و صلابت، سرنوشتى این چنین پیدا کند، پیداست چه دگرگونى هایی در جهان به موازات آن روى می دهد؟ هم چنین افراد یا قدرت هایى که در زندگى این جهان، ظاهرى همچون کوه داشتند، در آن جا سرابى بیش نخواهند بود!.(1).

15. قداست کوه های استثنائی در قرآن

قرآن می فرماید:

وَ الطُّورِ(2)وَ طُورِ سينينَ؛(3)«و سوگند به طور سينين».


1) . گرد آوري از کتاب: تفسیر نمونه، آية الله العظمي مکارم شيرازي، دارالکتب الإسلامیه، چاپ سی و سوم، ج 26، ص 48.

2) . طور/1.

3) . تین/2.

تفسیر

وَ طُورِ سينينَ؛ حسن گويد: يعنى سوگند به آن كوهى كه خدا بر آن با موسى (علیه السّلام) سخن گفت، و سينين و سيناء هر دو يكي ست. مجاهد و قتاده گويند: معناى سينين مبارك حسن است و مثل اين است كه گفته است كوه پر خير براى اين كه آن اضافه تعريف است.

عكرمه گويد: يعنى كوه پر گياه و درخت، مقاتل گويد، هر كوهى كه در آن درخت ميوه باشد، پس آن سينين است، و سيناء بلغت نبط است.

عمرو بن ميمون گويد: شنيدم كه عمر بن خطاب در مكّه در نماز مغرب مي خواند، و التين و الزيتون و طور سيناء، گويد، پس پنداشتم كه او قرائت می كند تا اعلام كند حرمت و احترام بلد را، و اين از موسى بن جعفر (علیه السّلام) هم نيز روايت شده.(1)

قرآن در سوره اعراف می فرماید:

وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِميقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِني أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَراني وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَراني فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنينَ؛(2)«و هنگامى كه موسى به ميعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببينم!» گفت: «هرگز مرا نخواهى ديد!، ولى به كوه بنگر، اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى ديد!» اما هنگامى كه پروردگارش بر كوه جلوه كرد، آن را همسان خاك قرار داد؛ و موسى مدهوش به زمين افتاد. چون به هوش آمد، عرض كرد: «خداوندا! منزهى تو (از اين كه با چشم تو را ببينم)! من به سوى تو بازگشتم! و من نخستين مؤمنانم!»


1) . ترجمه تفسير مجمع البيان، ج 27، ص 167.

2) . اعراف / 143 .

وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ؛(1)«و (نيزبه خاطر بياور) هنگامى كه كوه را همچون سايبانى بر فراز آن ها بلند كرديم، آن چنان كه گمان كردند بر آنان فرود مى آمد؛ (و در همين حال، از آن ها پيمان گرفتيم و گفتيم:) آن چه را (از احكام و دستورها) به شما داده ايم، با قوّت (و جديت) بگيريد! و آن چه در آن است، به ياد داشته باشيد، (و عمل كنيد) تا پرهيزگار شويد!» احادیث

1. «الْخِصَالُ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدَوَيْهِ السَّرَّاجِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ (2)سَعِيدٍ الْبَزَّازِ عَنْ حُمَيْدِ(3)بْنِ زَنْجَوَيْهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يُوسُفَ عَنْ خَالِدِ بْنِ يَزِيدَ بْنِ صَبِيحٍ عَنْ طَلْحَةَ بْنِ عَمْرٍو الْحَضْرَمِيِّ عَنْ عَطَا عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ عَنِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ مِنَ الْجِبَالِ الَّتِي تَطَايَرَتْ يَوْمَ مُوسَى (علیه السّلام) سَبْعَةُ أَجْبُلٍ فَلَحِقَتْ بِالْحِجَازِ وَ الْيَمَنِ مِنْهَا بِالْمَدِينَةِ أُحُدٌ وَ وَرِقَانُ وَ بِمَكَّةَ ثَوْرٌ وَ ثَبِيرٌ وَ حَرَى وَ بِالْيَمَنِ صَبِرٌ وَ حَضُورُ.»(4)

ترجمه:

در خصالبه سندش از پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه: از كوه هایى كه در روز موسى (هنگام خواست ديد خدا) از جا پريدند هفت كوهند كه بحجاز و يمن پيوستند، در مدينه احد است و ورقان (بواو كسره دار) و در مكه: ثور، و ثبير، و حرى و در يمن، صبر (چون كتف) و حضور (چون صبور).(5)


1) . اعراف / 171 .

2) . فى المصدر: أبو الحسن على بن سعيد البزاز.

3) . في المصدر و بعض نسخ الكتاب: سعيد بن زنجويه.

4) . الخصال، ج 2 ص 3(أبواب السبعة).

5) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 101.

2. «كِتَابُ الْأَقَالِيمِ وَ الْبُلْدَانِ، قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَنْ قَرَأَ فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ -إِلَى- وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ (1)كُتِبَ لَهُ مِنَ الْحَسَنَاتِ بِعَدَدِ كُلِّ وَرَقَةِ ثَلْجٍ (2)عَلَى جَبَلِ سَيَلَانَ قِيلَ وَ مَا السَّيَلَانُ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ جَبَلٌ بِأَرْمَنِيَّةَ وَ آذَرْبِيجَانَ عَلَيْهِ عَيْنٌ مِنْ عُيُونِ الْجَنَّةِ وَ فِيهِ قَبْرٌ مِنْ قُبُورِ الْأَنْبِيَاء».(3)

ترجمه:

در كتاب اقاليم و بلدان: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر كه آيه فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ -تا- وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ را بخواند بشماره هر دانه برف كه بر كوه سبلانست حسنه برايش نوشته شود، گفته شد يا رسول الله سبلان چيست؟ فرمود زمينى در ارمنيه و آذربايجان كه يك چشمه از بهشت دارد و قبرى از پيغمبران.

ابو حامد اندلسى گفته بر سر اين كوه چشمه بزرگى است با اين كه بسيار بلند است و آبش از برف سردتر و چون عسل است در خوشگوارى، و از درون همين كوه آب گرمى در آيد كه تخم مرغ را بپزد و مردم براى مصالح خود بدان رو آورند و در ته اين كوه درخت و چراگاه بسيار است و يك گياهى دارد كه هر آدمى يا جاندارى بخورد فوراً بميرد.

قزوينى گفته: ديدم اسب و رمه هاى ديگر در اين كوه مي چريدند و چون بدان گياه مي رسيدند چون طرد شده ميگريختند و از قزوينى آورده كه در يكى از ديه هاى قزوين كوهى است و كسى بالايش رفته بود به من باز گفت كه بر آن ست صورت هر حيوان از هر نوع و صورت هر صنف انسان كه بيشمارند و سنگ شدند و در ميان آن ها شبانى است كه بر عصايش تكيه زده و رمه گرد او سنگ شده و زنى كه ماده ئى


1) . روم / 17 -19.

2) . ثلج تقع على (خ).

3) . بحار الأنوار، ج 57، ص 122.

را ميدوشد و سنگ شده زنى كه بچه اش را شير مي دهد و سنگ شده و هم چنين بكش و برو.(1)

3. «نَوَادِرُ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَلِيٍّ الْمَحْمُودِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ (علیه السّلام) عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ قَالَ خَرَجَ عَلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) ذَاتَ يَوْمٍ وَ نَحْنُ فِي مَسْجِدِهِ فَقَالَ مَنْ هَاهُنَا قُلْتُ أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ سَلْمَانُ الْفَارِسِيُّ فَقَالَ يَا سَلْمَانُ ادْعُ لِي مَوْلَاكَ عَلِيّاً فَقَدْ جَاءَتْنِي فِيهِ عَزِيمَةٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ قَالَ جَابِرٌ فَذَهَبَ سَلْمَانُ فَاسْتَخْرَجَ عَلِيّاً مِنْ مَنْزِلِهِ فَلَمَّا دَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) خَلَا بِهِ فَأَطَالَ مُنَاجَاتَهُ كُلَّ ذَلِكَ يُسِرُّ إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) سِرّاً خَفِيّاً عَنَّا وَ وَجْهُ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقْطُرُ عَرَقاً كَنَظْمِ الدُّرِّ يَتَهَلَّلُ حُسْناً ثُمَّ قَالَ لَهُ لَمَّا انْصَرَفَ مِنْ مُنَاجَاتِهِ قَدْ سَمِعْتَ وَ وَعَيْتَ فَاحْفَظْ يَا عَلِيُّ ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ ادْعُ عُمَرَ وَ أَبَا بَكْرٍ قَالَ جَابِرٌ فَذَهَبْتُ إِلَيْهِمَا فَدَعَوْتُهُمَا فَلَمَّا حَضَرَاهُ قَالَ يَا جَابِرُ ادْعُ لِي عَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ عَوْفٍ قَالَ جَابِرٌ فَدَعَوْتُهُ فَلَمَّا أَتَاهُ قَالَ يَا سَلْمَانُ اذْهَبْ إِلَى بَيْتِ أُمِّ سَلَمَةَ فَأْتِنِي بِالْبِسَاطِ الْخَيْبَرِيِّ قَالَ جَابِرٌ فَمَا لَبِثْنَا أَنْ جَاءَنَا سَلْمَانُ بِالْبِسَاطِ فَأَمَرَهُ أَنْ يَبْسُطَ ثُمَّ أَمَرَ الْقَوْمَ فَجَلَسَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ عَلَى رُكْنٍ مِنْ أَرْكَانِهِ وَ كَانُوا ثَلَاثَةً ثُمَّ خَلَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَأَطَالَ مُنَاجَاتَهُ وَ أَسَرَّ إِلَيْهِ سِرّاً خَفِيّاً ثُمَّ أَمَرَهُ أَنْ يَجْلِسَ عَلَى الرُّكْنِ الرَّابِعِ مِنَ الْبِسَاطِ ثُمَّ قَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَا عَلِيُّ اجْلِسْ مُتَوَسِّطاً وَ قُلْ مَا أَمَرْتُكَ بِهِ فَإِنَّكَ لَوْ قُلْتَهُ عَلَى الْجِبَالِ لَسَارَتْ أَوْ قُلْتَهُ عَلَى الْأَرْضِ لَتَقَطَّعَتْ مِنْ وَرَائِكَ وَ لَطَوَيْتَ كُلَّ مَنْ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ لَوْ كَلَّمْتَ بِهِ الْمَوْتَى لَأَجَابُوكَ بِإِذْنِ اللَّهِ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ الْقَوْمِ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذَا لِعَلِيٍّ خَاصَّةً قَالَ نَعَمْ فَاعْرِفُوا ذَلِكَ لَهُ قَالَ جَابِرٌ فَلَمَّا أَخَذَ كُلُّ وَاحِدٍ مَجْلِسَهُ اخْتَلَجَ الْبِسَاطُ فَلَمْ أَرَهُ إِلَّا مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ فَلَمَّا رَجَعَ سَلْمَانُ خَبَّرَنِيأَنَّهُمْ سَارُوا مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَا يَدْرُونَ أَ شَرْقاً أَمْ غَرْباً حَتَّى انْقَضَّ بِهِمُ الْبِسَاطُ عَلَى كَهْفٍ عَظِيمٍ

1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 103.

عَلَيْهِ بَابٌ مِنْ حَجَرٍ وَاحِدٍ قَالَ سَلْمَانُ فَقُمْتُ بِالَّذِي أَمَرَنِي بِهِ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ جَابِرٌ فَقُلْتُ لِسَلْمَانَ مَا أَمَرَكَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ أَمَرَنِي إِذَا اسْتَقَرَّ الْبِسَاطُ مَكَانَهُ مِنَ الْأَرْضِ وَ صِرْنَا عِنْدَ الْكَهْفِ أَنْ آمُرَ أَبَا بَكْرٍ بِالسَّلَامِ عَلَى أَهْلِ ذَلِكَ الْكَهْفِ وَ عَلَى الْجَمِيعِ فَأَمَرْتُهُ فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ بِأَعْلَى صَوْتِهِ فَلَمْ يَرُدُّوا عَلَيْهِ شَيْئاً ثُمَّ سَلَّمَ أُخْرَى فَلَمْ يُجَبْ فَشَهِدَ أَصْحَابُهُ عَلَى ذَلِكَ وَ شَهِدْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ أَمَرْتُ عُمَرَ فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ بِأَعْلَى صَوْتِهِ فَلَمْ يَرُدُّوا عَلَيْهِ شَيْئاً ثُمَّ سَلَّمَ أُخْرَى فَلَمْ يُجَبْ فَشَهِدَ أَصْحَابُهُ عَلَى ذَلِكَ وَ شَهِدْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ أَمَرْتُ عَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ عَوْفٍ فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ فَلَمْ يُجَبْ فَشَهِدُوا أَصْحَابُهُ عَلَى ذَلِكَ وَ شَهِدْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ قُمْتُ أَنَا فَأَسْمَعْتُ الْحِجَارَةَ وَ الْأَوْدِيَةَ صَوْتِي فَلَمْ أُجَبْ فَقُلْتُ لِعَلِيٍّ فِدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي أَنْتَ بِمَنْزِلَةِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) حَتَّى نَرْجِعَ لَكَ وَ لَكَ السَّمْعُ وَ الطَّاعَةُ وَ قَدْ أَمَرَنِي أَنْ آمُرَكَ بِالسَّلَامِ عَلَى أَهْلِ هَذَا الْكَهْفِ آخِرَ الْقَوْمِ وَ ذَلِكَ لِمَا يُرِيدُ اللَّهُ لَكَ وَ بِكَ الشَّرَفَ مِنْ شَرَفِ الدَّرَجَاتِ فَقَامَ عَلِيٌّ فَسَلَّمَ بِصَوْتٍ خَفِيٍّ فَانْفَتَحَ الْبَابُ فَسَمِعْنَا لَهُ صَرِيراً شَدِيداً وَ نَظَرْنَا إِلَى دَاخِلِ الْغَارِ يَتَوَقَّدُ نَاراً فَمُلِئْنَا رُعْباً وَ وَلَّى الْقَوْمُ فِرَاراً فَقُلْتُ لَهُمْ مَكَانَكُمُ حَتَّى نَسْمَعَ مَا يُقَالُ وَ إِنَّهُ لَا بَأْسَ عَلَيْكُمْ فَرَجَعُوا فَأَعَادَ عَلِيٌّ (علیه السّلام) فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَيُّهَا الْفِتْيَةُ الَّذِينَ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ فَقَالُوا وَ عَلَيْكَ السَّلَامُ يَا عَلِيُّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ عَلَى مَنْ أَرْسَلَكَ بِآبَائِنَا وَ أُمَّهَاتِنَا أَنْتَ يَا وَصِيَّ مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ قَائِدِ الْمُرْسَلِينَ وَ نَذِيرِ الْعَالَمِينَ وَ بَشِيرِ الْمُؤْمِنِينَ أَقْرِئْهُ مِنَّا السَّلَامَ وَ رَحْمَةَ اللَّهِ يَا إِمَامَ الْمُتَّقِينَ قَدْ شَهِدْنَا لِابْنِ عَمِّكَ بِالنُّبُوَّةِ وَ لَكَ بِالْوَلَايَةِ وَ الْإِمَامَةِ وَ السَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدٍ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً قَالَ ثُمَّ أَعَادَ عَلِيٌّ (علیه السّلام) فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَيُّهَا الْفِتْيَةُ الَّذِينَ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً فَقَالُوا عَلَيْكَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ يَا مَوْلَانَا وَ إِمَامَنَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَرَانَا وَلَايَتَكَ وَ أَخَذَ مِيثَاقَنَا بِذَلِكَ وَ زَادَنَا إِيمَاناً وَ تَثْبِيتاً عَلَى التَّقْوَى قَدْ سَمِعَ مَنْ بِحَضْرَتِكَ أَنَّ الْوَلَايَةَ لَكَ دُونَهُمْ وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ قَالَ سَلْمَانُ فَلَمَّا سَمِعُوا ذَلِكَ أَقْبَلُوا عَلَى عَلِيٍّ (علیه السّلام) وَ قَالُوا شَهِدْنَا وَ سَمِعْنَا فَاشْفَعْ لَنَا إِلَى نَبِيِّنَا لِيَرْضَى عَنَّا بِرِضَاكَ ثُمَّ تَكَلَّمَ عَلِيٌّ (علیه السّلام) بِمَا أَمَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَا

دَرَيْنَا أَ شَرْقاً أَمْ غَرْباً حَتَّى نَزَلْنَا كَالطَّيْرِ الَّذِي يَهْوِي مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ وَ إِذَا نَحْنُ عَلَى بَابِ الْمَسْجِدِ فَخَرَجَ إِلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَقَالَ كَيْفَ رَأَيْتُمْ فَقَالَ الْقَوْمُ نَشْهَدُ كَمَا شَهِدَ أَهْلُ الْكَهْفِ وَ نُؤْمِنُ كَمَا آمَنُوا فَقَالَ إِنِ تَفْعَلُوا تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا تَخْتَلِفُوا فَمَنْ وَافَى وَافَى اللَّهُ (1)لَهُ وَ مَنْ نَكَصَ فَعَلَى عَقِبَيْهِ يَنْقَلِبُ أَ فَبَعْدَ الْمَعْرِفَةِ وَ الْحُجَّةِ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَقَدْ أُمِرْتُ أَنْ آمُرَكُمْ بِبَيْعَتِهِ وَ طَاعَتِهِ فَبَايِعُوهُ وَ أَطِيعُوهُ فَقَدْ نَزَلَ الْوَحْيُ بِذَلِكَ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (2)قَالَ جَابِرٌ فَبَايَعْنَاهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنِ اسْتَقَمْتُمْ عَلَى الطَّرِيقَةِ لِعَلِيٍّ فِي وَلَايَتِهِ أُسْقِيتُمْ مَاءً غَدَقاً وَ أَكَلْتُمْ مِنْ فَوْقِ رُءُوسِكُمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ وَ إِنْ لَمْ تَسْتَقِيمُوا اخْتَلَفَتْ كَلِمَتُكُمْ وَ شَمِتَ بِكُمْ عَدُوُّكُمْ وَ لَتَتَّبِعُنَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ شَيْئاً شَيْئاً لَوْ دَخَلُوا جُحْرَ ضَبٍّ لَتَبِعْتُمُوهُمْ فِيهِ وَ طُوبَى لِمَنْ تَمَسَّكَ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ مِنْ بَعْدِي حَتَّى يَمُوتَ وَ بَلَغَنِي وَ أَنَا عَنْهُ رَاضٍ قَالَ جَابِرٌ وَ كَانَ ذَهَابُهُمْ وَ مَجِيئُهُمْ مِنْ زَوَالِ الشَّمْسِ إِلَى وَقْتِ الْعَصْر.»(3)

ترجمه:

در نوادر على بن اسباط به سندى از جابر بن عبد الله انصارى گفت: يك روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد نزد ما آمد و گفت: در اين جا كيست؟ گفتم يا رسول الله من و سلمان فارسى، فرمود: سلمان مولايت على را بخوان كه دربارۀ او از خداوند عالميان فرمانى رسيده، گويد: سلمان رفت و على را از خانه اش آورد، و چون نزد پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسيد با او مدتى طولانى خلوت كرد و راز گفت بنهان از ما، و از چهره رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مانند رشته درّ عرق سرازير بود و از خرمى مي درخشيد.

و چون از راز گوئى او برگشت فرمود: شنيدى و دانستى يا على آن را نگهدار،


1) . فمن وفى وفى اللّه له(خ).

2) . نساء / 58.

3) . بحار الأنوار، ج 57، ص 126.

سپس فرمود: اى جابر عمر را بخوان و ابا بكر را و آن ها را آوردم و فرمود: اى جابر عبد الرحمن بن عوف را هم نزد من بخوان و من او را هم دعوت كردم، و چون آمد، بسلمان فرمود: بخانه ام سلمه برو و آن جاجيم خيبرى را بياور.

طولى نكشيد كه سلمان آن را آورد فرمود بازش كنيد و به آن سه تا گفت روى آن بنشينيد و هر كدام بر گوشه اى نشستند و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) رازى دراز با سلمان فرمود و به او گفت تو هم بنشين بر گوشه چهارم، و آنگه فرمود: يا على بنشين ميان بساط و آنچه ات فرمودم بگو كه اگرش بر كوه گوئى روان شود و اگرش بر زمين گوئى از دنبالت تيكه شود و هر كه در بر تو است به هم پيچد، و اگر با آن مرده ها را بخوانى به فرمان خدا تو را پاسخ گويند.

يكى از آن ها گفت، يا رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) اين خاص على است؟ فرمود آرى، آن را بدانيد براى او، سلمان گويد چون همه در جاى خود نشستند بساط به جنبش آمد و او را جز ميان آسمان و زمين نديديم، و چون سلمان برگشت گزارش داد كه آن ها ميان آسمان و زمين رفتند ندانستند بمشرق مي روند يا مغرب تا بساط آن ها را بر غارى بزرگ فرو آورد كه يكدر از سنگ واحد داشت. سلمان گفت: فرمان رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را اجراء كردم.

گفتم چه فرمانى، گفت: فرمود چون بساط به جاى خود در زمين نشست و ما بدر غار رفتيم به ابو بكر فرمايم بر اصحاب غار سلام دهد و بر همه، منش فرمودم و او بآواز بلند ترش سلام داد و جوابى نشنيد، باز سلام داد و جوابىنگرفت و همه همراهان و من آن را گواهى كرديم، وانگه بعمر فرمان دادم و او هم ببلندتر آوازش سلام داد و جوابى نگرفت و سلام ديگر داد و جوابى نشنيد و همه همراهان و من آن را هم گواهى كرديم، سپس نوبت عبد الرحمن بن عوف شد و او هم چنين بود و گواهى براى او هم انجام شد و سپس من بر خواستم و بفريادى كه سنگ و درّه ها شنيدند

سلام دادم و جواب نگرفتم، بعلى گفتم قربانت پدر و مادرم تو فرمانده مائى به جاى رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) تا بر گرديم و همه فرمانبريم و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرموده تو را فرمايم بر اصحاب اين غار سلام دهى در پايان ديگران، اين ست آن چه كه خدا بدان شرف و رفع در حاجت را خواسته.

على بر خاست و آهسته سلام كرد، در با ناله سختى باز شد، و نگاه كرديم درون غار پر از آتش و هراس كرديم و آنان گريختند، گفتم بر جاى خود باشيد تا بشنويم چه گويد و باكى بر شما نيست برگشتند و على (علیه السّلام) باز سلام كرد كه: درود بر شما اى جوانان با ايمان بپروردگار خود، جواب گفتند: درود بر تو اى علي و رحمت خدا و بركاتش و بر كسى كه تو را فرستاده است پدران و مادران ما بقربانت اى وصىّ محمّد خاتم النبيين و پيشواى مرسلين و نذير عالمين و بشير مؤمنين، از ما به او سلام برسان با رحمت خدا اى امام متقيان البته ما بنبوت پسر عمت گواهيم و بولايت و امامت تو درود بر محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) روزى كه زاد و روزى كه مرد و روزى كه زنده شود.

گفت: باز على (علیه السّلام) سلام داد و جواب گفتند: بر تو درود و رحمت خدا و بركاتش مولاى ما. امام ما سپاس خدا را كه ولايت تو را به ما نمود و از ما بدان پيمان سدّ و ايمان و عقيده ما را بدان فزود و بر تقوى پايدارمان كرد، البته شنيدند همراهانت كه ولايت از آن تواست نه آن ها و به زودى بدانند آنان كه ستم كردند چه سرانجامى دارند.

سلمان گفت چون اين را شنيدند رو بعلى كردند و گفتند شنيديم و گواهيم نزد پيغمبر، واسطه شو كه بخشنوديت از ما خشنود شود، سپس على (علیه السّلام) كلامى را كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او ياد داده بود به زبان آورد و ندانستيم بمشرق ميرويم يا مغرب تا مانند پرنده دور پروازى بر در مسجد فرود آمديم.

و رسول خدا نزد ما بيرون شد و فرمود: چه گونه ديديد، همه همراهان همزبان

اصحاب كهف شهادت دادند و گفتند عقيده آن ها را داريم، فرمود: اگر عمل كنيد رهجو باشيد و نيست بر رسول جز رساندن روشن فرمان خدا، و اگر عمل نكنيد اختلاف كنيد، هر كه وفا كند خدا با او وفا كند و هر كه بيوفا شود بسر وارونه شود، آيا پس از شناخت و اتمام حجت؟ بدان كه جانم به دست اوست فرماندارم كه بشما فرمان دهم با او بيعت كنيد و فرمانش ببريد، بيعت كنيد با او، فرمان بريد از او كه وحى بدان نازل شده «آيا كسانى كه گرويديد فرمانبريد از خدا و رسول و اولى الأمر خود» جابر گفت با او بيعت كرديم.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر استوار مانيد بر روش على در ولايت او بنوشانيم بشما آب گوارا، و نعمت بريد از بالا و زير پاى خود، و اگر بر آن استوار نشويد قول شما مختلف گردد و دشمن شاد شويد البته شما جزء بجزء پيرو بنى اسرائيل باشيد، اگر بسوراخ سوسمارى رفته اند شما هم برويد به دنبالشان و خوشا بر كسى كه پس از من بولايت على بماند تا بميرد و به من رسد و از او خشنودم، جابر گفت: رفتن و برگشتن آنان از رفتن خورشيد از نيمه روز بود تا هنگام عصر.(1)

16. سپری شدن کوه ها مانند ابرها

قرآن می فرماید:

وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ إِنَّهُ خَبيرٌ بِما تَفْعَلُونَ؛(2)«كوه ها را مى بينى، و آن ها را ساكن و جامد مى پندارى، در حالى كه مانند ابر در حركتند؛ اين صنع و آفرينش خداوندى است كه همه چيز را متقن آفريده؛ او از كارهايى كه شما انجام مى دهيد مسلّماً آگاه است!»


1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 107.

2) . نمل/88.

تفسیر

اين آيه شريفه از آن جهت كه در سياق آيات قيامت قرار گرفته، آن چه مى گويد دربارۀ همان قيامت است و پاره اى از وقايع آن روز را توصيف مى كند، كه عبارت است از به راه افتادن كوه ها، كه دربارۀ اين قضيه در جاى ديگر قرآن فرموده: وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً(1)و نيز در مواردى ديگر از آن خبر داده است.

پس اين كه مى فرماید: وَ تَرَى الْجِبالَ؛ «و مى بينى كوه ها را» خطاب در آن به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و مراد از آن مجسم كردن واقعه است، هم چنان كه در آيه وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى(2). حال مردم را در آن روز مجسم مى كند، نه اين كه تو الآن ايشان را مى بينى، بلكه اگر مى ديدى حال ايشان را آن چه از وضعشان كه ديدنى است اين طور به نظرت مى رسيد كه مستند.

تَحْسَبُها جامِدَةً؛ يعنى كوه ها را مى بينى و آن ها را جامد گمان مى كنى، اين جمله بعد از جمله قبلى، جمله اى استمعترضه و معناى آن دو اين است كه: «تو در آن روز كوه ها را- كه امروز جامد گمان مى كنى-، مى بينى چون ابر به حركت درمى آيند»، ممكن هم هست آن را جمله اى حاليه گرفت، كه در اين صورت معنايش اين مى شود: «تو در آن روز كوه ها را- در حالى كه جامد گمانش مى كنى- مى بينى چون ابر به حركت درمى آيند». و جملۀ وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ حال است از كلمۀ «جبال» و عامل آن فعل «ترى» است و معنايش اين است كه: تو كوه ها را وقتى در صور دميده مى شود، در حالى مى بينى كه سير مى كنند مانند سير ابرها در آسمان.


1) . «به راه افتاده مى شوند كوه ها و در آخر سراب مى شوند.» سوره نبأ / 20.

2) . «مردم را مست مى بينى.» سوره حج / 2.

وجه اين كه تخريب و ويرانى عالم، با پيدايش قيامت را صنع متقن خود خواند

كلمه «صنع»، در جملۀ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ، مفعول مطلق براى فعل تقديرى است و تقدير كلام «صنعه صنعا» مى باشد، يعنى آن را آفريد آفريدنى و در اين جمله تلويح و اشاره اى است به اين كه اين صنع و اين عمل از خداى تعالى تخريب و ويرانى عالم است، ليكن چون تكميل آن را در پى دارد و مستلزم اتقان نظام آن است، نظامى كه در آن هر چيزى به منتها درجه كمال خود مى رسد، آن كمالى كه اگر كمال سعادت باشد، و اگر كمال شقاوت، زمين هاش را قبلاً فراهم كرده بود، از اين رو اين ويرانى را صنع و آفرينش ناميد، چون اين خود صنع خداست، آن صنعى كه هر چيزى را متقن كرده، پس خداى سبحان اتقان را از هر چه كه متقن كرده سلب نمى كند و فساد را بر آن چه اصلاح فرموده مسلّط نمى سازد، پس اگر دنيا را خراب مى كند براى اين است كه آخرت را تعمير نمايد.

إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ بعضى (1)از مفسرين گفته اند: اين جمله تعليل مطالب قبل است، كه نفخ صور و ما بعد آن را صنع محكم خدا مى دانست و معنايش اين ست كه: از اين جهت صنع محكم او است، كه او به ظواهر و بواطن افعال مكلفين آگاه است، و همين آگاهى اقتضاء مى كند كه آن بواطن و كيفيات اعمال را آن طور كه هست و حسن و قبحى كه دارد، ظاهر كند و آثار آن حسن و قبح را كه همان ثواب و عقاب است بعد از بعث و حشر و به راه انداختن كوه ها بر آن اعمال مترتّب كند. ليكن خواننده توجه دارد كه اين گونه تفسير كردن، بيهوده خود را به زحمت انداختن است و از آن هم كه بگذريم اصلاً سياق آن را نمى پذيرد.


1) . روح المعانى، ج 20، ص 36.

بعضى (1)ديگر گفته اند: جملۀ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ اصلاً ربطى به ما قبل ندارد، و جمله اى است استينافى، در حكم جواب از سؤالى مقدر، گويا كسى پرسيده: بعد از آن همه حوادث عجيب چه مى شود؟ در پاسخ فرموده: خدا به عمل هر عاملى خبير و مطلع است، آنان را بر طبق عمل هايشان پاداش و كيفر مى دهد و آن گاه همين اجمال را در جمله و مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها تا آخر دو آيه تفصيل مى دهد.

البته در اين ميان وجه ديگرى نيز هست كه با دقت در سياق آيات قبلى فهميده مى شود، توضيح اين كه: خداى سبحان نخست به رسول گرامى اش دستور داد بر خدا توكل كند و امر مشركين و بنى اسرائيل را به او واگذارد، براى اين كه او تنها قدرت آن دارد كه مؤمنين به آياتش و تسليم شدگان در برابر حق را هدايت كند و اما مشركين به خاطر انكار و لجبازيشان، و يهوديان به خاطر اختلافشان مردگانى شده اند كه گوششان از شنيدن حق كر شده و چشمشان از ديدن آن كور، ديگر نمى شنوند و به سوى حق راه نمى يابند و با نظر در آيات آسمان و زمين اعتبار نمى گيرند و همه را اين ها به اختيار خود مى كنند، نه اين كه ما قدرت ديدن و شنيدن را از آن ها گرفته باشيم.

در مرحله دوم آينده آنان را كه با اين حال مى ميرند، يعنى هيچ معجزه و آيتى در آن ها اثر نمى گذارد، بيان مى كند و مى فرمايد به زودى جنبنده اى از زمين بيرون مى شود و با ايشان صحبت مى كند، كه چون معجزه اى است خارق العاده و بسيار عجيب، ناگزيرشان مى كند از اين كه حق را قبول كنند و ديگر اين كه از هر امتى فوجى از تكذيب كنندگان را محشور مى كند و حجّت را بر آنان تمام مى سازد


1) . روح المعانى، ج 20، ص 36.

و بالأخره او داناى به افعال ايشان است و به زودى هر كه حسنه يا سيئه اى كرده باشد، پاداش يا كيفرش مى دهد و اين پاداش در روزى است كه در صور دميده شود، پس همه به فزع درآيند و با خوارى و ذلت نزد خدا آيند.

دقت در اين دو فراز، اين را به دست مى دهد كه ملايمتر با سياق اين است كه ما كلمۀ «يَوْمَ يُنْفَخُ﴾ را ظرف بگيريم براى جملۀ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ، و كلمۀ «تفعلون» را هم با يا بخوانيم و «تفعلون» نخوانيم، هر چند كه در قرائت متعارف با تاى خطاب آمده.

و آن وقت معنا چنين مى شود: «خدا به آن چه اهل آسمان ها و زمين مى كنند در روزى كه در صور دميده مى شود، و همه با خوارى نزدش مى آيند، دانا و با خبر است، هر كس حسنه آورده باشد، به بهتر از آن پاداش مى شود و هر كس سيئه آورده باشد با صورت به جهنم انداخته مى شود و همه جزاى عمل خود را مى بينند.

و بنا بر اين، آيه مورد بحث همان معنا را خواهد داد كه آيه أَ فَلا يَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِي الْقُبُورِ وَ حُصِّلَ ما فِيالصُّدُورِ إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَخَبِيرٌ(1)و آيه يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا يَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ ءٌ(2)در مقام بيان آن است، آن وقت جملۀ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ... تفصيلى مى شود براى جملۀ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ تفصيل از نظر لازمه با خبر بودن، كه همان جزاى عملكرد آنان است، هم چنان كه در ذيل هم به آن اشاره نموده مى فرماید: هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ و قبلاً مردم غايب فرض شده بودند و در اين جا حاضر و مورد خطاب، اين التفات به منظور تشديد نهيب و تهديد است.


1) . «آيا مشرك نمى داند و خبر از روزى ندارد كه آن چه در قبور است بيرون ريخته مى شوند و آن چه در سينه ها بود بر ملا مى شود چون پروردگارشان در اين روز به آن ها خبير است.» سوره عاديات / 9- 11.

2) . «روزى كه ايشان آشكارند و از ايشان چيزى بر خدا پوشيده نيست.» سوره مؤمن / 16.

[حمل آیه وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ بر حركت جوهرى و بر حركت انتقالى زمين ]

البته در آيه وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ دو قول ديگر هست.

يكى اين كه: آن را حمل كرده اند بر حركت جوهرى و اين كه تمامى موجودات با جوهره ذاتشان به سوى غايت وجود خود در حركتند و اين همان معناى حشر و رجوع به خداى سبحان است.

و اين معنا، از نظر اشاره اى كه در جملۀ تَحْسَبُها جامِدَةً؛ «تو آن ها را جامد مى پندارى» هست -به اين كه همين امروز كه قيامتى به پا نشده، متحركند- مناسب ترين معناست، براى اين كه نمى شود روز قيامت را ظرف گرفت هم براى جامد ديدن كوه ها و هم براى حركت آن ها چون ابر.

دوم اين كه: آن را حمل كرده اند بر حركت انتقالى زمين. و اين معنا از نظر آيه- فى نفسها- معناى خوبى است، الا اين كه دو تا اشكال متوجه آن مى شود، اول اين كه: بنا بر اين معنا، آيه شريفه از ما قبل و ما بعد خود بريده و غير مربوط مى شود، چون هم ما قبل آن و هم ما بعدش راجع به قيامت بود، دوم اين كه با اين بريدگى اتصال جملۀ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ به ما قبلش نيز به هم مى خورد.

مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ اين آيه و آيه بعدش- همان طور كه قبلاً هم اشاره كرديم- تفصيلى است براى اجمالى- كه در جملۀ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ است، البته تفصيل از نظر اثر خبير بودن خدا، زيرا اثر آن جزاء است و مراد از جملۀ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها اين است كه كسى كه عمل نيك كند جزايى دارد بهتر از آن عمل نيك، چون عمل هر چه باشد مقدمه است براى مزد و جزاء، كسى با خود عمل كارى ندارد، هر عملى را انجام مى دهد براى نتيجه و اثر آن است، پس غرض و غايت هر عملى از مقدمه بهتر است.

و از ظاهر سياق برمى آيد كه مقصود از فزع در جملۀ وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ... فزع بعد از نفخه دوم صور است، نه نفخه اول، در نتيجه آيه شريفه همان معنا را مى دهد كه آيه لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ هذا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ(1)در مقام آن است.(2)

كوه ها را مى بينى و آن ها را ساكن و جامد مى پندارى در حالى كه مانند ابر در حركتند»؛ وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ.

«اين صنع و آفرينش خداوندى است كه همه چيز را متقن آفريده»؛ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَ شَيْ ءٍ(3).

كسى كه اين همه حساب و نظم در برنامه آفرينش او است «مسلّماً از كارهايى كه شما انجام مى دهيد آگاه است»؛ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ.

بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به حوادث آستانه رستاخيز است، چرا كه مى دانيم در پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر زلزله ها و انفجارها و دگرگوني هاى عظيم واقع مى شود، و كوه ها از هم متلاشى مى گردند، اين نكته در بسيارى از سوره هاى آخر قرآن صريحاً آمده است.

قرار گرفتن اين آيه در ميان آيات رستاخيز، دليل و گواه اين تفسير است.

ولى قرائن فراوانى در آيه وجود دارد كه تفسير ديگرى را تأييد مى كند و آن اين كه آيه فوق از قبيل آيات توحيد و نشانه هاى عظمت خداوند در همين دنيا است و به «حركت كره زمين» كه براى ما محسوس نيست اشاره مى كند.


1) . «فزع اكبر اندوهناكشان نمى كند، و ملائكه به ديدارشان مى آيند و مى گويند: اين همان روزى است كه وعده اش را به شما مى دادند.» سوره انبياء / 103.

2) . ترجمه تفسير الميزان، ج 15، ص 575.

3) . صنع اللَّه منصوب به فعل مقدرى است همچون انذر يا صنع.

توضيح

1- آيه فوق مى گويد: «گمان مى كنى كوه ها جامد و ساكنند، در حالى كه همچون ابر در حركتند» معلوم است اين تعبير با حوادث آغاز رستاخيز سازگار نيست، چرا كه اين حوادث به قدرى آشكار است كه به تعبير قرآن «از مشاهده آن ها مادران كودكان شيرخوار خود را فراموش مى كنند و زنان باردار سقط چنين مى نمايند، و مردم از شدت وحشت همچونمستانند در حالى كه مست نيستند»(1)!.

2- تشبيه به حركت ابرها متناسب حركات يك نواخت و نرم و بدون سر و صدا است، نه انفجارهاى عظيمى كه صداى رعد آسايش، گوش ها را كر مى كند.

3- تعبير بالا نشان مى دهد، در عين اين كه ظاهراً كوه ها ساكنند در واقع در همان حال به سرعت حركت مى كنند (يعنى دو حالت از يك شى ء را در آن واحد بيان مى كند).

4- تعبير به «اتقان» كه به معنى منظم ساختن و محكم نمودن است نيز تناسب با زمان برقرارى نظام جهان دارد، نه زمانى كه اين نظام فرو مى ريزد و متلاشى و ويران مى گردد.

5- جملۀ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ مخصوصاً با توجه به اين كه «تفعلون» فعل مضارع است نشان مى دهد كه مربوط به اين دنيا است چرا كه مى گويد: «او از اعمالى كه شما در حال و آينده انجام مى دهيد با خبر است» و اگر مربوط به پايان اين جهان بود مى بايست گفته شود «ما فعلتم» (كارى كه انجام داديد).

از مجموع اين قرائن دقيقاً چنين استفاده مى شود كه اين آيه يكى ديگر از عجائب آفرينش را بيان مى كند و در واقع شبيه چيزى است كه در دو آيه قبل آمده: أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ.


1) . حج / 2.

و بنا بر اين آيات مورد بحث، قسمتى درباره توحيد و بخشى درباره معاد است.

نتيجه اى كه از اين تفسير مى گيريم اين است كه اين كوه ها كه ما آن ها را ساكن مى پنداريم با سرعت زياد در حركتند، مسلّماً حركت كوه ها بدون حركت زمين هاى ديگر كه به آن ها متصل است معنى ندارد، و به اين ترتيب معنى آيه چنين مى شود كه زمين با سرعت حركت مى كند همچون حركت ابرها! طبق محاسبات دانشمندان امروز سرعت سير حركت زمين به دور خود نزديك به 30 كيلومتر در هر دقيقه است و سرعت سير آن در حركت انتقالى به دور آفتاب از اين هم بيش تر است.

اما چرا قرآن «كوه ها» را مركز بحث قرار داده شايد به اين جهت است كه كوه ها از نظر سنگينى و وزن و پا بر جايى ضرب المثلند و براى تشريح قدرت خداوند نمونه بهترى محسوب مى شوند، جايى كه كوه ها با اين عظمت و سنگينى به فرمان خدا (همراه زمين) حركت كنند قدرت او بر هر چيز به ثبوت مى رسد.

به هر حال آيه فوق از معجزات علمى قرآن است، زيرا مى دانيم نخستين دانشمندانى كه حركت كره زمين را كشف كردند، «گاليله» ايتاليايى و «كپرنيك» لهستانى بودند كه در اواخر قرن 16 و اوائل 17 ميلادى اين عقيده را برملا ساختند، هر چند ارباب كليسا شديدا آن ها را محكوم كرده و تحت فشار گذاشتند!.

ولى قرآن مجيد حدود يكهزار سال قبل از آن ها، پرده از روى اين حقيقت برداشت، و حركت زمين را به صورت فوق به عنوان يك نشانه توحيد مطرح ساخت.

بعضى از فلاسفه اسلامى در عين قبول تفسير دوم، يعنى اشاره به حركت كوه ها در اين جهان، آيه را ناظر به «حركت جوهرى» اشياء دانسته اند و آن را هماهنگ و مؤيد نظريه معروف حركت جوهرى مى دانند.(1)


1) . منظور از «حركت جوهرى» آن ست كه اشياء عالم ماده علاوه بر تغييرات مختلفى كه در كيفيت و كميت و مكان و مانند آن پيدا مى كند، حركتى در درون ذات دارند، يعنى ذات آن ها يك وجود سيال و متحرك است، و تغييرات ظاهرى پرتوى از تغييرات مستمر درونى آن ها است، و به تعبير ديگر ما دو نوع وجود داريم كه ذاتاً با هم مختلفند: وجود ثابت (وجود ما وراء مادى) و وجود سيال و متحرك (وجود مادى) و مهم ترين دليل بر اثبات اين نظريه را مسأله زمان داشتن موجودات مادى و هم چنين جدايى ناپذيرى تغييرات ظاهرى از تغييرات درونى دانسته اند كه شرح آن از موضوع بحث ما خارج است.

در حالى كه تعبيرات، آيه با آن سازگار نيست، زيرا تشبيه به حركت ابرها تناسب با حركت در مكان (حركت در اين) دارد نه حركت در جوهر، بنا بر اين ظاهر آيه فقط يك تفسير را مى پذيرد و آن حركت ميكانيكى زمين (به دور خويش يا به دور خورشيد) است.(1)

«و کوه ها را می بينی گمان می کنی ثابت هستند، در حالي که مانند ابرها سپری می شوند».

مُرور: در اصل به معنی: آمدن و گذشتن و رفتن است، و در معنی ضمنی خود به معنی: سپری شدن يا نمودن است. و در آيه منظور از آمدن و رفتن و درگذشتن يا سپری شدن: متولد شدن و زندگی نمودن و مردن است.

نکته آيه: کوه ها مانند ابرها سپری می شوند:

با تابش خورشيد به درياها و اق-يانوس ها و آب های سطح زمين، آب بخار می شود و به جو می رود. بعد ابر شک-ل می گيرد و در بارش آب مجدداً به زمين برمی گردد. اين روند و فرايند هميشگی تولد و زندگی و مرگ ابرها است.

کوه ها يا بر اثر ف-شار درونی زمين به بالا شکل می گيرند، يا بر اثر فشار به بالا در جائی و کشش به پائ-ي-ن در جای ديگر ش-ک-ل می گيرند، يا بر اثر برخورد دو لايه زمين و چين خوردن زمين، و يا ب-ر اثر آتشفشان ايجاد می شوند، و ضمن صدها هزار و ميليون ها سال بر اثر عوامل فرسايش خرد شده و به دشت ها و درياها برده می شوند


1) . تفسير نمونه، ج 15، ص 568.

و از آن ها چيزی نمانده وبا زمين يکسان می ش-وند و کوه های ج-دي-د ديگ-ری در ج-اه-ای ديگر ايجاد می شود.

و يا همزمان با فرسوده شدن و بين رفتن آن ها از بالا و از بيرون، ف-شار درون زمينی پ-ي-وس-ت-ه آن ها را بلند می کند. اين روند و فرايند زندگی کوه ها مانند روند و فرايند زندگی ابرها است.

و به اين شکل کوه ها ک-ه ب-ه گ-م-ان ما «ثابت، استوار و پابرجا» هستند مانند ابرها «سپری» می شوند.

17. کوه قاف کدام است؟

کوه قاف و مطالب و حتی روایاتی که در مورد آن نقل شده است از وثاقت واطمینان چندانی برخوردار نیست، اما مطالب نقل شده را به اجمال، از دید شما می گذرانم.

کوه قاف

جبل قاف [ ج َ ب َ ل ِ ] کوهی است که گفته اند محیط بر دنیاست و در پشت آن جهان های بی شماری است که جن در آن ها سکونت دارند. (از منجم العمران). و رجوع به قاف شود.(1)

قاف نام کوهی است افسانه‌ای و بلند که گویند گرداگرد زمین را پوشانده و خورشید از پشت آن طلوع می‌کند. در افسانه‌ها آمده‌است که خورشید شب ها را در چاهی پشت کوه قاف می‌گذراند. کوه قاف مکان چشمه آب حیات نیز ذکر شده و در ادبیات کنایه از دورترین نقطه جهان است.

پیشینیان کوه قاف را میخ زمین می دانستند. جنس آن را از زمرد سبز نوشته‌اند


1) . لغت‌نامه دهخدا.

و به باور آن‌ها کبودی آسمان همان روشنایی زمردین است که از این کوه بازمی‌تابد وگرنه آسمان در اصل از عاج سپیدتر است. در کوه قاف هیچ آدمی زندگی نمی‌کند. در کوهپایه آن دو شهر قرار دارد، یکی در شرق آن به نام جابلقا و دیگری در غرب آن به نام جابلسا. فاصله کوه قاف تا آسمان به اندازه قد یک انسان است.

پژوهشگران نام و جایگاه کوه های قفقاز را الهام‌بخش پدید آمدن این افسانه دانسته‌اند (نام قفقاز در پهلوی «kapkuh"آمده و می تواند با «قاف"نیز ارتباط داشته باشد). در کتاب‌های جغرافیای اسلامی، کوه قاف را همان کوه البرز می‌دانند. البرز کوه در آثار زرتشتی در حقیقت، کوهی است مذهبی و معنوی: ایزد مینوی مهر، پیش از طلوع خورشیدِ جاویدان، از بالای این کوه برآید و سراسر سرزمین آریاییان را روشن نماید و کوهی است بس بلند و درخشان که بر فراز آن نه شب است و نه تاریکی، نه باد سردِ زننده و نه بادِ گرم مهلک و نه بیماری و آلودگی و منزلگاه ایزد مهر است.

صوفیان قاف را سرزمین دل و سرمنزل سیمرغ جان و حق دانسته‌اند. در نظر سهروردی کوه قاف که همان جایگاه پیر و آشیان اصلی باز است. کوه قاف رمز عالم بالاست.

کوهی است که هوشنگ پیشدادی بر فراز آن صدهزار اسب و ده هزار گوسفند برای ایزد آبان قربانی کرد؛ و کوهی است که گرداگرد قلهٔ آن، ماه و خورشید و ستارگان دور می‌زنند. در آثار مذهبی نیز، کوهی است مذهبی و موضوع اساطیر کهن و گوناگون.

بنابر «بندهشن» روییدن آن هشتصد سال طول کشید و کوه های دیگر جهان، همه در مدت 18 سال از این کوه روییدند.

در فرهنگ‌ها آمده‌است: «قاف» نام کوهی است که گرداگرد عالم است و

گفته‌اند که از زمرد است و پانصد فرسنگ بالا دارد و بیش تر آن در میان آب است و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد، شعاع آن سبز نماید و چون منعکس گردد، کبود شود. (آنندراج)

کوهی است از زبرجد که بر گرد زمین است و پانصد فرسنگ بالای اوست. گرد بر گرد آب دارد و چون آفتاب برتابد، شعاع سبز آن بر آب آید و منعکس شود و آسمان از آن لاجوردی نماید و اگر نه آسمان به‌غایت سپید است. (کشف)

در کتب جغرافیای قدیم آمده‌است: کوه قاف، گرداگرد زمین کشیده شده‌است و مفسرین آن را کوهی می‌دانند محیط بر زمین و گویند از زبرجد سبز است و سبزی آسمان از رنگ اوست و اصل و اساس همهٔ کوه های زمین است و بعضی گفته‌اند فاصله این کوه تا آسمان به مقدار قامت آدمی است و…

«قاف» در اساطیر به البرز اشاره دارد.

کوه قاف در ادبیات

در ادبیات فارسی قاف را نشیمن سیمرغ و عنقا ذکر کرده‌اند و بسیاری از شعرای بزرگ ایرانی در اشعار خود از آن استفاده کرده‌اند.(1)

احادیث

1. «جَامِعُ الْأَخْبَارِ، سُئِلَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَنِ الْقَافِ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ خَلْفَهُ سَبْعُونَ أَرْضاً مِنْ ذَهَبٍ وَ سَبْعُونَ أَرْضاً مِنْ فِضَّةٍوَ سَبْعُونَ أَرْضاً مِنْ مِسْكٍ خَلْفَهُ سَبْعُونَ أَرْضاً سُكَّانُهَا الْمَلَائِكَةُ لَا يَكُونُ فِيهَا حَرٌّ وَ لَا بَرْدٌ وَ طُولُ كُلِّ أَرْضٍ مَسِيرَةُ عَشَرَةِ ألف [آلَافِ ] سَنَةٍ قِيلَ وَ مَا خَلْفَ الْمَلَائِكَةِ قَالَ حِجَابٌ مِنْ ظُلْمَةٍ قِيلَ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ حِجَابٌ مِنْ رِيحٍ قِيلَ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ حِجَابٌ مِنْ نَارٍ قِيلَ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ حَيَّةٌ مُحِيطَةٌ بِالدُّنْيَا كُلِّهَا تُسَبِّحُ اللَّهَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ هِيَ مَلِكُ الْحَيَّاتِ كُلِّهَا قِيلَ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ حِجَابٌ مِنْ نُورٍ قِيلَ وَ مَا

1) . ر.ک: آلبوم انجام وظیفه، علی قاسمی و اشکان فدایی؛ لغت‌نامه دهخدا، عجایب‌المخلوقات و غرایب‌الموجودات؛ حاشیه کتاب (عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات)، محمد زکریا القزوینی، منشورات دار آفاق الجدیده، بیروت، چاپ ششم، 1981 میلادی؛ ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد،پرش به ناوبریپرش.

خَلْفَهُ قَالَ عِلْمُ اللَّهِ وَ قَضَاؤُهُ وَ سُئِلَ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَنْ عَرْضِ قَافٍ وَ طَوْلِهِ وَ اسْتِدَارَتِهِ فَقَالَ عَرْضُهُ مَسِيرَةُ أَلْفِ سَنَةٍ مِنْ يَاقُوتٍ أَحْمَرَ قَضِيبُهُ مِنْ فِضَّةٍ بَيْضَاءَ وَ زُجُّهُ (1)مِنْ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ لَهُ ثَلَاثُ ذَوَائِبَ مِنْ نُورٍ ذُؤَابَةٌ بِالْمَشْرِقِ وَ ذُؤَابَةٌ بِالْمَغْرِبِ وَ الْأُخْرَى فِي وَسَطِ السَّمَاءِ عَلَيْهَا مَكْتُوبٌ ثَلَاثَةُ أَسْطُرٍ الْأَوَّلُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الثَّانِي الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ الثَّالِثُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه.»(2)

ترجمه:

جامع الاخبار: از پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قاف را پرسيدند و پشت قاف را، فرمود در پس آن 70 سرزمين طلا است، و 70 سرزمين نقره 70 از مشك كه در پس آن هفتاد زمين پر فرشته است و نه گرم است و نه سرد در ازاى هر زمين 1000 سال راه است، گفتند از پس فرشته ها چيست؟ فرمود: پرده اى از تاريكى، پشت آن چيست فرمود: پرده اى از باد، پشتش چيست؟ فرمود: پرده اى از آتش، در پس آن چيست؟

فرمود: مارى گرد همه جهان كه تا روز قيامت خدا را تسبيح گويد و پادشاه همه مارها است، در پس آن چيست؟ فرمود: پرده از نور.

گفت در پس آن چيست؟ فرمود: دانش و قضاى خدا و پرسش شد از پهنا و درازا و گردى قاف فرمود: هزار سال پهنا دارد از ياقوت سرخ است، سماقش از نقره سپيد، و ته چسپش از زمرد سبز و سه شاخه از نور دارد، يكى در مشرق، و يكى در مغرب و ديگرى در ميان آسمان كه بر آن سه سطر نگاشته است.


1) . الزج- بضم الزاى و تشديد الجيم-، الحديدة التى فى أسفل الرمح و يقابله السنان.

2) . بحار الأنوار، ج 57، ص 121.

1- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

2- الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ

3- لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ : مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ .(1)

2. «الدُّرُّ الْمَنْثُورُ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ وَرَاءِ هَذِهِ الْأَرْضِ بَحْراً مُحِيطاً بِهَا ثُمَّ خَلَقَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ جَبَلًا يُقَالُ لَهُ ق السَّمَاءُ الدُّنْيَا مُتَرَفْرِفَةٌ عَلَيْهِ ثُمَّ خَلَقَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ الْجَبَلِ أَيْضاً مِثْلَ تِلْكَ الْأَرْضِ سَبْعَ مَرَّاتٍ ثُمَّ خَلَقَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ بَحْراً مُحِيطاً بِهَا ثُمَّ خَلَقَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ جَبَلًا يُقَالُ لَهُ ق السَّمَاءُ الثَّانِيَةُ مُتَرَفْرِفَةٌ عَلَيْهِ حَتَّى عَدَّ سَبْعَ أَرَضِينَ وَ سَبْعَةَ أَبْحُرٍ وَ سَبْعَةَ أَجْبُلٍ قَالَ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ.»(2)

ترجمه:

در درّالمنثور از ابن عباس كه خدا تعالى در پس اين زمين دريائى گردش آفريده، و در پس آن كوهى آفريده به نام (ق) كه آسمان دنيا بر آن چرخد، و در پس آن نيز كوهى است هفت برابر اين زمين، و خدا در پس آن هم دريائى گردش آفريده و پس از آن هم كوهى است به نام (ق) كه آسمان دوم بر آن چرخد، تا هفت زمين، هفت دريا، هفت كوه شمرد و گفت اين ست معنى قول خدا.

3. «وَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُرَيْدَةَ قَالَ ق جَبَلٌ مِنْ زُمُرُّدٍ مُحِيطٌ بِالدُّنْيَا عَلَيْهِ كَنَفَا السَّمَاءِ.»(3)

ترجمه:

و از عبد الله بن بريده كه: ق، كوهى است از زمرد گرد جهان كه دو پهلوى آسمان بر آن ست.

4. «وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ خَلَقَ اللَّهُ جَبَلًا يُقَالُ لَهُ ق مُحِيطٌ بِالْعَالَمِ وَ عُرُوقُهُ إِلَى

1) .آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 103.

2) . الدر المنثور، ج 6، ص 101، و الاية فى سورة لقمان: 27.

3) . الدر المنثور، ج 6، ص 101.

الصَّخْرَةِ الَّتِي عَلَيْهَا الْأَرْضُ فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُزَلْزِلَ قَرْيَةً أَمَرَ ذَلِكَ الْجَبَلَ فَحَرَّكَ الْعِرْقَ الَّذِي يَلِي تِلْكَ الْقَرْيَةَ فَيُزَلْزِلُهَا وَ يُحَرِّكُهَا فَمِنْ ثَمَّ تَحَرَّكُ الْقَرْيَةُ دُونَ الْقَرْيَةِ.»(1)

ترجمه:

از ابن عباس كه خدا كوهى آفريده به نام ق، و بر گرد عالم و ريشه هايش تا صخره اي ست كه زمين بر آن ست و چون خدا خواهد قريه اى را بلرزاند آن كوه را فرمايد تا ريشه اى كه پهلوى آن ست بجنباند و زمين آن قريه بلرزد.(2)


1) . همان، ج 6، ص 102.

2) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 108.

گفتار دوم: نعمت معادن، درکره زمین

1. معیشت انسان، از زمین و معادن

قرآن می فرماید:

وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَيْنا فيها رَواسِيَ وَ أَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ مَوْزُونٍ * وَ جَعَلْنا لَكُمْ فيها مَعايِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقينَ * وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ؛(1)«و زمين را گسترديم؛ و در آن كوه هاى ثابتى افكنديم؛ و از هر گياه موزون، در آن رويانديم؛ و براى شما انواع وسايل زندگى در آن قرار داديم؛ هم چنين براى كسانى كه شما نمى توانيد به آن ها روزى دهيد! و خزائن همه چيز، تنها نزد ماست؛ ولى ما جز به اندازه معيّن آن را نازل نمى كنيم!» تفسیر

مد ارض» به معناى گستردن طول و عرض آن است، چون اگر خداى تعالى زمين را گسترده نمى كرد و از سلسله هاى جبال پوشيده مى شد صلاحيت كشت و زرع و سكونت را نداشت و جانداران كمال حيات خود را نمى يافتند.


1) حجر/ 19 و 20 و 21.

«رواسى» صفتى است، كه موصوف آن حذف شده، و تقدير آن «القينا فيها جبالاً رواسى» است، يعنى انداختيم در زمين كوه هاى رواسى. «رواسى» كه جمع «راسيه» است به معناى ثابت است، و اشاره است به مطلبى كه در جاى ديگر قرآن بيان نموده و آن اين است كه كوه ها مانع از حركت و اضطراب زمين مى شوند، و فرموده: وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ(1).

معناى «موزون» و مراد از جملۀ: أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ مَوْزُونٍ

كلمه «موزون» از «وزن» و به معناى سنجيدن اجسام از جهت سنگينى است، ليكن آن را عموميت داده و در اندازه گيرى هر چيزى كه ممكن باشد آن را اندازه گيرى كرد، از قبيل اندازه گيرى طول با وجب و يا ذراع و امثال آن، و اندازه گيرى حجم، و اندازه گيرى حرارت، و نور، و نيرو، و غير آن استعمال كرده اند. و در كلام خداى تعالى كه فرموده: وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ(2)در سنجيدن اعمال هم استعمال شده، با اين كه اعمال، سنگينى و سبكى اجسام زمينى را ندارد.

و چه بسا در مواردى استعمال شود كه مقصود از آن كم و زياد نشدن شى ء موزون است از آن چه كه طبيعتش و يا حكمت اقتضاء مى كند، هم چنان كه گفته مى شود: فلانى سخنش موزون است، و يا قامتش موزون است و يا افعالش موزون است، يعنى سخن و قامت و افعالش پسنديده و متناسب الاجزاء است و از آن چه طبع و يا حكمت اقتضاء دارد كم تر و بيش تر نيست.

و از آن جايى كه اعتبارات مذكور وزن، مختلف است بعضى گفته اند «مقصود از كلمۀ «موزون» در آيه مورد بحث اين است كه ما از زمين سنجيدنيهايى چون


1) . «كوه ها را در زمين افكند تا زمين شما را حركت ندهد.» سوره نحل / 15.

2) . «براى روز قيامت ميزان هاى عادلى قرار مى دهيم.» سوره انبياء / 47.

معدنيها، از قبيل طلا و نقره و ساير فلزات را بيرون كرديم». و بعضى ديگر گفته اند «مراد از آن اين است كه ما نباتات كه هر نوعش نظامى بديع و موزون مخصوص به خود دارد بيرون آورديم». بعضى ديگر گفته اند «مقصود اين است كه در زمين هر امر مقدر و معلومى خلق كرده است».

چيزى كه تنبه به آن لازم است تعبير به: مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ مَوْزُونٍ است، و اين غير از تعبير به «من كل نبات موزون» است، زيرا دومى تنها شامل نباتات مى شود، ولى اولى به خاطر كلمۀ «انبتنا» نباتات را مى گيرد و به خاطر كلمۀ كُلِّ شَيْ ءٍ هر چيزى را كه در زمين پديد مى آيد و رشد و نمو مى كند شامل مى گردد.

و با در نظر گرفتن كلمۀ «من» كه تبعيض را مى رساند مقصود اين مى شود -و خدا داناتر است-: ما در زمين پاره اى موجودات داراى وزن و ثقل مادى كه استعداد زياده و نقصان دارند چه نباتى و چه ارضى رويانديم. و بنا بر اين معنا، ديگر مانعى نيست كه كلمۀ «موزون» را هم به معناى حقيقيش بگيريم و هم به معناى كنايه اى آن.

معناى آيه چنين مى شود: ما زمين را گسترديم و در آن كوه هاى پا بر جا قرار داديم تا از اضطراب آن جلوگيرى كند، و در آن از هر چيز موزون، يعنى داراى وزن و واقع در تحت جاذبه و يا متناسب مقدارى را كه حكمت اقتضاء مى كرد آفريديم.

وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِينَ. «معايش» جمع «معيشت» است، كه به معناى چيزهايى است كه مايه زندگى جانداران و ادامه حيات آنان است، از قبيل خوردنيها، آشاميدنى ها و غير آن دو. البته به صورت مصدر، يعنى «عيش» و «معاش» هم مى آيد.

مقصود از مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِينَ

جملۀ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِينَ عطف است بر ضمير مجرور در «لكم»، البته

اين عطف بنا بر مذهب نحويين كوفه، ويونس و اخفش است كه گفته اند جائز است عطف كنيم چيزى را بر ضمير مجرور، بدون اين كه حرف جر را تكرار كنيم (1). و اما بنا بر مسلك غير نامبردگان، كه اين گونه عطف را جائز ندانسته اند، جمله مورد بحث را عطف بر «معايش» گرفته، و تقدير كلام را «و جعلنا لكم من لستم له برازقين» دانسته اند(2)، يعنى همان طور كه براى شما معايش قرار داديم، كسانى را هم قرار داديم كه روزى دهشان شما نيستيد، مانند حيوانات اهلى و بردگان.

و يا كلمۀ «من» را مبتداء براى خبرى كه حذف شده گرفته اند و تقدير را چنين دانسته اند: «و من لستم له برازقين جعلنا له فيها معايش »(3)ما همان طور كه براى شما معايش قرار داديم براى كسانى هم كه شما روزى دهشان نيستيد، در زمين معايش قرار داديم» و ليكن اين طور معنا كردن خود را به زحمت انداختن است.

و به هر حال، مراد از كلمۀ «من» به طورى كه گفته شده بردگان و چهارپايان است. و اگر به لفظ» من: كسى كه «تعبير شده، با اين كه اين كلمه تنها بر ذوى العقول (بشر) اطلاق مى شود از باب تغليب است (چون بردگان نيز مراد بوده اند).

بعيد هم نيست كه مقصود از آن هر چيزى غير آدمى باشد، چه حيوان، چه نبات و چه غير آن دو، براى اين كه آن ها نيز درخواست رزق دارند، همان طور كه عقلاء دارند.

و اين دأب و روش خداى سبحان است در كلام مجيد خود كه الفاظ مختص به عقلا را بر غير عقلا نيز اطلاق مى كند، البته در صورتى كه بخواهد چيزى از آثار مختص به عقلا را به آن ها نسبت دهد، هم چنان كه دربارۀ بتها فرموده: فَسْئَلُوهُمْ


1) . تفسير روح المعانى، ج 14، ص 29.

2) . تفسير كشاف، ج 2، ص 574.

3) . روح المعانى، ج 14، ص 29.

إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ(1)و نيز فرموده: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي(2)و هم چنين موارد ديگر كه متعرض حال بتها و معبودهاى دروغين شده است.كه مردم آن ها را مى پرستيدند و حال آن كه معبودى شايسته پرستش است كه عاقل باشد. و هم چنين دربارۀ زمين و آسمان فرموده: فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ(3)و امثال اين موارد. پس معناى آيه اين است كه: ما براى شما گروه بشر در زمين چيزهايى قرار داديم كه بتوانيد تا زنده ايد با آن ها زندگى كنيد، و هم چنين براى غير شما از جانداران معايشى نظير معايش شما قرار داديم.

وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ. وجوه و اقوال مختلف مفسرين در معناى «شى ء»، «خزائن» و «قدر معلوم»

كلمه «خزائن» جمع «خزانه» است، و خزانه به معناى مكانى است كه مال در آن انبار و محافظت و ذخيره گردد. و كلمۀ «قدر» به فتح قاف و دال، يا تنها به فتح قاف- به معناى مبلغ و مقدار و كميت متعين هر چيز است.

و از آن جايى كه آيه شريفه در سياق گفتار پيرامون رزق و مايه معيشت انسان و حيوان قرار گرفته، لا جرم منظور از كلمۀ «شى ء» كه در آيه شريفه موضوع سخن است نبات و توابع آن، يعنى حبوبات و ميوه ها خواهد بود، و منظور از خزانه اى نزد خداست و خدا آن را به اندازه معلوم نازل مى كند، بارانى است كه از آسمان نازل مى شود و نباتات را مى روياند و در نتيجه حبوبات و ميوه ها عايد بشر شده،


1) . «از ايشان بپرسيد اگر سخن مى گويند.» سوره انبياء / 63.

2) . «به درستى كه ايشان (بت ها) دشمن من هستند.» سوره شعراء / 77.

3) . «پس به آسمان و زمين گفت بياييد، چه با طوع و رغبت، و چه با كراهت. گفتند: آمديم با طوع و رغبت.» سوره سجده / 11.

انسان ها و حيوانات با آن ها زندگى مى كنند. اين خلاصه معنايى است كه جمعى از مفسرين (1)براى آيه مورد بحث كرده اند.

و بر خواننده عزيز پوشيده نيست كه اين معنا از روى تكلف و زحمت به دست مى آيد، زيرا اختصاص دادن وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ؛ «هيچ چيز نيست» را با آن عموميت كه دارد تنها بر نبات مستلزم تخصيص اكثر است، و اين در نزد عقلاى اهل سخن زشت است.

و صرف اين كه آيه مورد بحث در سياق آيه مربوط به رزق واقع شده، باعث نمى شود كه ما عبارت عام بالا را تنها به نباتات اختصاص دهيم، و به قول اهل علم مورد مخصص نمى شود.

و از اين بدتر آن كه گفته اند(2): باران، خزانه هاى نباتات است، و حال آن كه نيست، بلكه باران يكى از اسباب پيدايش نباتات و يك عنصر از عناصر بسيار زيادى است كه نباتات از آن ها تركيب مى يابند.

علاوه بر اين كه باران در همان موقعى كه مى بارد باران مى شود، و قبل از آن باران نيست، بلكه بخار است، با اين حال چگونه ممكن است آن را خزانه ناميد، با اين كه نه خودش هست و نه چيزى كه اين خزانه آن است در آن موجود است؟بعضى (3)ديگر از مفسرين گفته اند: «مقصود از اين كه فرمود خزائن هر چيزى نزد خداست، اين است كه قدرت مطلق خدا خزانه هر چيزي ست كه بخواهد ايجاد كند.

پس براى خدا از انواع موجودات مانند انسان، اسب، درخت خرما، و غير


1) . تفسير فخر رازى، ج 19، ص 174.

2) . تفسير قمى، ج 1، ص 375.

3) . تفسير منهج الصادقين، ج 5، ص 157.

ذلك، از اعيان و صفات اعيان و آثار و افعال آن ها، مقدوراتى است تقديرى و غير متناهى كه دائماً از آن مقدورات جز به مقدار معلوم و عدد معين محدود، بيرون نمى شود، و از آن تقدير و فرض به عالم تحقق و فعليت در نمى آيد.

پس بنا بر اين، مراد از «هر چيز» نوع هر چيز است، نه شخص و فرد، مثلاً از انسان نوع انسان مقصود است نه زيد و عمرو، و مراد از «قدر معلوم» كميت و كيفيت معين از افراد است، و منظور از «وجود خزائن و وجود هر چيز در خزائن خداوند وجود بر حسب تقدير و فرض است، نه بر حسب تحقق. بنا بر اين آيه شريفه يك نوع تشبيه و مجاز مرتكب شده است».

و حال آن كه خواننده خوب مى داند كه تخصيص كلمۀ «شى ء» معين، تخصيص بدون مخصص است. علاوه بر اين كه لازمه تفسير فوق اين است كه مقصود از «قدر» تنها اندازه عددى باشد در حالى كه دليلى ندارد، بلكه دليل بر خلاف آن ست، زيرا كلمه مذكور در لغت قريب المعنى با كلمۀ «حد» است، هم چنان كه همين معنا در ساير موارد اطلاق آن فهميده مى شود، مانند آيه قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ ءٍ قَدْراً(1)و آيه وَ كُلُّ شَيْ ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ(2)و آيه إِنَّا كُلَّ شَيْ ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ(3)و آيه وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً(4)و هم چنين آيات ديگر.

از اين هم كه بگذريم تفسير مزبور در حقيقت ارجاع كلام خداست به يك معناى مجازى و استعارى (و حال آن كه به قول اهل علم ما دام كه معناى حقيقى ممكن است كلام كسى را بر معناى مجازى نبايد حمل كرد). علاوه بر اين كه كلمۀ


1) . «به تحقيق خدا براى هر چيزى حدى مقرر كرده.» سوره طلاق / 3.

2) . «و هر چيزى نزد او به مقدار است.» سوره رعد / 8.

3) . «ما هر چيز را به اندازه و حد خلق كرده ايم.» سوره قمر / 49.

4) . «و خلق كرد هر چيزى را و به نوعى اندازه گيريش نمود.» سوره فرقان / 2.

«خزائن» در آن تفسير به خزانه تفسير شد، و اگر مقصود آن بود چه نكته اى باعث شد كه خداى تعالى به صيغه جمع بياورد؟.

بعضى (1)از مفسرين معاصر معناى ديگرى براى آيه كرده اند كه: منظور از «خزائن» عناصر مختلفى است كه ارزاق و چيزهاى ديگر از آن تركيب مى شوند، و خداى تعالى از آن عناصر مقدار زيادى را در عالم مشهود ما آماده كرده كه با عروض تركيب هاى پى در پى تمامى نمى پذيرد. و خلاصه مراد اسباب كليه است كه در تركب مركبات مؤثرند، از قبيل نور، حرارت، نسيم دائم و منظم و غير آن، كه موجود است و انسان در ادامه زندگيش به آن ها احتياج دارد.

پس هر يك از اين اشياء مورد حاجت آدمى جزء جزءش، و هم چنين قواى فعاله اش در آن خزينه ها ذخيره شده اند، و آن خزينه ها به خاطر عظمت مقدارش و به خاطر اجزاى جديدى كه با انحلال تركيب مركبات به سبب مردن و يا فساد و رجوعشان به عناصر اوليه پديد مى آيد به هيچ وجه پايان نمى پذيرند. نظير اين كه نباتات فاسد مى شوند و حيوانات مى ميرند، و در اثر اين عمل تركيبات آن ها انحلال مى يابد و به خزينه اوليه اش بازگشت مى نمايد، و حيوانات و نباتات ديگرى جاى آن ها را مى گيرند و از آن خزائن استفاده مى كنند.

پس نور و مخصوصاً آفتاب كه پديد آورنده شب و روز، و فصول چهارگانه و پرورش دهنده نباتات و حيوان و ساير مركبات است و آن ها را به سوى مقاصد و غاياتشان پيش مى راند، خود يكى از خزائن خداى تعالى است. و هم چنين بادها كه نباتات را تلقيح نموده، ابرها را به اين سو و آن سو مى راند و هواها را عوض مى كند، و فاسد آن را از بين مى برد، و كشتى ها را حركت مى دهد، يكى ديگر از


1) . روح البيان، ج 4، ص 452.

خزينه هاى خداى تعالى است. و نيز آب كه از آسمان نازل مى گردد، و مايه حيات مركبات جاندار است، وجود و بقاء آن ها به وجود آن بستگى دارد خزينه ديگرى است. و هم چنين عناصر بسيطى كه از مجموع آن ها مركبات تركيب مى يابد، هر يك خزينه اي ست كه از آن نازل نمى شود مگر عددى معلوم، از هر نوع، بدون اين كه خود آن خزينه ها پايان پذيرد.

و بنا بر اين معنا، منظور از «شى ء» در آيه شريفه نوع از هر چيزي ست، نه شخص و فرد، هم چنان كه در وجه اول نيز مراد همين بود. و مقصود از خزائن، مجموع اصول و عناصر و اسباب مادى خلقت است. و مقصود از اين كه فرمود «هر شى ء نزد ما خزائنى دارد» اين است كه مجموع اشياء، موجود در مجموع خزائن است، نه اين كه موجود در يكى از آن ها باشد، (چون بنا بر اين تفسير مى بينيم كه مثلاً نوع بشر در آب به تنهايى موجود نيست). و مقصود از «نزولش به قدر معلوم» تكون عدد محدودى از آن خزائن در هر دوره و عصر است، و اين كه در هيچ عصرى تمامى خزائن را مصرف نمى كند.

اين وجه هر چند در جاى خود حرف صحيحى است و ابحاث علمى در كيفيت پيدايش موجودات هم مؤيد آن ست، و هم چنين آيات بسيارى از قرآن كريم آن را تصديق مى كند، مانند آيه وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَيْناكُمُوهُ كه آيه بعدى مورد بحث است، و نيز آيه وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ ءٍ حَيٍّ(1)و آيه وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ(2)و آيه وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ(3)و هم چنين آيات ديگرى كه در كلام مجيد خدا متفرق است.


1) . «و از آب هر چيزى را زنده گردانيديم.» سوره انبياء / 30.

2) . «و براى شما مهر و ماه را مسخر كرد در حالى كه دائماً در حركتند.» سوره ابراهيم / 33.

3) . «و ابرهايى كه ميان آسمان و زمين مسخر شدند.» سوره بقره / 164.

و ليكن آيه مورد بحث كه جزء آيات قدر است، سياقش طورى است كه از چنين محملى اباء دارد، همان طور كه ساير آيات قدر با اين محمل نمى سازد، و چگونه ممكن است آيه وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً(1)و آيه الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى(2)و آيه وَ كُلُّ شَيْ ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ(3)و آيه إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْناها مِنَ الْغابِرِينَ(4)و آيه مِنْ أَيِّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ(5)و آيه إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ...(6)و هم چنين آيات ديگر قدر را بر اين توجيه حمل نمود؟

علاوه بر اين كه پاره اى از اشكالات كه بر دو وجه سابق وارد بود، بر اين وجه نيز وارد است، مانند اشكال تخصيص بدون مخصص و غير آن.

معناى ژرفكه راجع به «قدر» و «تقدير»

و اما آن چه كه دقت و تدبر در آيه و آيات نظير آن دست مى دهد اين است كه اين آيه از درخشنده ترين آياتى است كه حقيقتى را بيان مى كند كه بسيار دقيق تر از اين توجيهاتى است كه برايش كرده اند، و آن عبارت ست از ظهور اشياء به وسيله قدر و اصلى كه قبل از شمول و احاطه قدر داشته اند، زيرا ظاهر جملۀ وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ با در نظر داشتن عموميتش كه از سياق نفى آن استفاده مى شود، و نيز با در نظر گرفتن تاكيدش به كلمۀ «من» شامل تمامى موجودات كه اطلاق «شى ء» بر آن صحيح باشد مى شود، بدون اين كه حتى يك فرد از آن استثناء باشد. مگر آن كه


1) . «هر چيزى را خلق كرد پس به نوعى تقدير و اندازه گيرى نمود.» سوره فرقان / 2.

2) . «آن كس كه اجزاء را جمع آورى نموده موجودات را درست كرد و آن كسى كه اندازه گيرى كرد پس هدايت نمود.» سوره اعلى / 3.

3) . «و هر چيزى نزد او به مقدار است.» سوره رعد / 8.

4) . «مگر همسرش كه تقدير كرديم او را جزو هلاك شوندگان.» سوره نمل آيه 57.

5) . «از چه خلقش كرد، از نطفه خلقش كرد پس تقديرش نمود.» سوره عبس / 18 و 19.

6) . «ما آن را در شب قدر نازل كرديم.» سوره قدر / 1.

سياق آيه فردى را استثناء كند، و آن فرد عبارت از موجودى است كه مشمول كلمۀ «نا» و كلمۀ «عند» و كلمۀ «خزائن» بوده باشد، و از آن گذشته تمامى ديدنى ها و نديدنى ها مشمول اين عام هستند.

چون موضوع حكم در آيه شريفه كلمۀ «شى ء» است، و كلمه مذكور از عمومى ترین الفاظ است كه هيچ فردى از موجودات از دائره شمول آن بيرون نمى ماند، مثلاً شخص زيد يك فرد انسانى آن ست، و نوع انسان هم كه وجودش در خارج به وجود افرادش است فرد ديگرى از آن ست، و آيه شريفه براى اين فرد خزينه هايى نزد خداى سبحان اثبات مى كند، حال بايد ببينيم معناى خزينه ها از يك فرد زيد چيست، و چگونه از اين فرد آدمى نزد خدا خزينه هايى وجود دارد؟ چيزى كه مسأله را آسان مى سازد اين است كه خداى تعالى اين «شى ء» را كه گفتيم موضوع حكم است، نازل از ناحيه خود مى داند، و نزول معنايى است كه مستلزم يك بالا و پايينى، و بلندى و پستى مانند آسمان و زمين باشد، و چون به و جدان مى بينيم كه زيد مثلاً از جاى بلندى به جاى پستى نيفتاده، مى فهميم كه منظور از انزال، انزال معمولى كه مستلزم فرض پستى و بلندى است نمى باشد، و مقصود از آن همان خلقت زيد است، اما خلقتى كه توأم با صفتى است كه به خاطر آن كلمه نزول بر وى صادق باشد، و نظير آيه مورد بحث آيه شريفه وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ(1)و آيه شريفه وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ(2)مى باشد.

بعد از آن كه معناى نزول را تا حدى فهميديم، اين نكته را ياد آور مى شويم كه در جملۀ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ نزول را كه بنا شد به معناى خلقت باشد توأم با قدر كرده، اما توأمى لازم كه به هيچ وجه انفكاكش ممكن نيست، براى اين كه


1) . «و نازل كرد براى شما از چهارپايان هشت جفت.» سوره زمر / 6.

2) . «آهن را نازل كرديم.» سوره حديد / 25.

آن را با تعبير حصر (جز به قدر معلوم نازل نكرديم) افاده فرموده. «و بايى» كه بر سر قدر است يا باء سببيت است و يا باء آلت و يا مصاحبت، ولى هر چه باشد نتيجه يكى است، و مى رساند كه كينونت و ظهور زيد به وجود، توأم با همان حدود و اندازه هاى معلومى است كه دارد، پس وجود زيد وجودى است محدود، و چطور محدود نباشد با آن كه خداى تعالى فرموده: إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْ ءٍ مُحِيطٌ(1)و اگر وجود زيد محدود نباشد محاط خدا واقع نمى گردد، زيرا چيزى كه حد و نهايتندارد محال است محاط واقع شود.

و اين قدر چيزي ست كه به وسيله آن هر موجودى متعين، و متمايز از غير خود مى شود، مثلاً در زيد كه خود يك شى ء است و از عمرو و غيره متمايز است، حقيقتى است كه آن را از ديگر افراد انسان جدا مى سازد، و نيز از اسب، گاو، زمين و آسمان متمايز مى كند، به طورى كه مى توانيم بگوييم زيد عمرو نيست، و هيچ فرد ديگر انسان نيست، و نيز اسب و گاو نيست، و زمين و آسمان هم نيست. و اگر اين حد و اين قدر نبود اين تعين و تمايز از ميان مى رفت و هر چيزى همه چيز مى شد.

اين سخن دربارۀ وجود زيد بود، هم چنين وجود قوا و آثار و اعمال زيد محدود و مقدر است، ديدنش مطلق و در هر حال و در هر زمان و در هر مكان نيست، و هر چيزى را نمى بيند و با هر عضوش صورت نمى گيرد، بلكه در حالى و مكانى و زمانى معين و چيزهايى مخصوص و با عضوى خاص و در شرايطى معين صورت مى گيرد، و اگر ديدن زيد على الاطلاق بود، بايد به تمامى ديدنى هاى خاص نيز احاطه پيدا كند، و ديدن ديگران كه ديدن خاص است ديدن او هم باشد، نظير اين بيان در تمامى خصائص وجودى و توابع او نيز جريان دارد- دقت بفرمائيد.


1) . «او به هر چيزى محيط است.» سوره حم سجده / 54.

از اين بيان روشن مى گردد كه «قدر» عبارت از خصوصيت وجودى و كيفيت خلقت هر موجود است، هم چنان كه از آيه الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى(1)و آيه الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى(2)-كه ترجمه اش گذشت- نيز استفاده مى شود، چون آيه اولى هدايت را كه عبارت است از راهنمايى به مقاصد وجود، مترتّب بر خلقت و تسويه و تقدير هر چيز نموده، و در آيه دومى مترتّب بر اعطاء خلقت مخصوص هر چيزى كرده، و لازمه آن -به طورى كه از سياق دو آيه بر مى آيد- اين است كه قدر هر چيزى به معناى خصوصيت خلقتى هر چيز باشد، كه از آن چيز انفكاك ندارد.

حال كه معناى نزول و معناى قدر معلوم شد مى پردازيم به بقيه كلام. و آن اين است كه خداى تعالى قدر را به وصف معلوم توصيف نموده، و فرموده: وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ و اين قيد با كمك سياق كلام اين معنا را افاده مى كند كه قدر هر موجودى براى خداى تعالى در آن حينى كه نازل مى شود و نزولش تمام و وجودش ظاهر مى گردد معلوم است، پس هر موجودى قبل از وجودش معلوم القدر و معين القدر است، و برگشت آيه شريفه وَ كُلُّ شَيْ ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ(3)هم بر همين معناست، چون ظاهر آن اين است كه هر چيزى با مقدار و اندازه اى كه دارد حاضر نزد خدا و معلوم براى او است.

پس جمله «عنده بمقدار» در اين آيه در معناى جمله «بقدر معلوم» در آيه مورد بحث است، و نظير آن در جاى ديگر مى فرماید: قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ ءٍ قَدْراً(4)،


1) . اعلى / 3.

2) . طه / 50.

3) . رعد / 8.

4) . طلاق / 3.

يعنى خدا براى هر چيزى قدرى قرار داده كه از آن تجاوز نمى كند، و با آن قدر معين و معلوم مى شود، و از ابهام و مجهول بودن در مى آيد. و كوتاه سخن، قدر هر چيزى از نظر علم و مشيت مقدم بر خود آن چيز است، هر چند كه به حسب وجود مقارن با آن و غير منفك از آن است.

اين نكته هم كه روشن شد اينك مى گوييم خداى تعالى در جملۀ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اين معنا را اثبات نموده كه هر چيزى قبل از نزولش به اين عالم و استقرارش در آن خزينه هايى نزد او دارد، و قدر را بعد از آن خزينه ها، و همدوش نزول دانسته.

نتيجه اين بيان اين مى شود كه هر چيزى قبل از نزول مقدر به قدر و محدود به حدى نيست، و در عين حال باز همان شى ء است.

خداى تعالى در تعريف اين خزائن، جمع كرده است ميان اين كه فوق قدريست كه توأم با هر چيزى مى شود، و ميان اين كه خزائن فوق يكى دو تا نيست، و اين كلام در ظاهر تناقض است، چون عدد از خواص هر چيزي ست كه محدود باشد، و فرض اينجاست كه خزائن ما فوق قدر و حد است، پس نبايد متعدد باشد، با اين كه آن را جمع آورده و فرموده: «خزائنه» پس خود خزينه ها هم محدود و متمايزند، زيرا اگر متمايز و محدود نبودند يكى بيش نبود.

اينجاست كه به اين نكته متوجه مى شويم كه خزينه هاى مذكور درست است كه متعددند، ولى بعضى ما فوق بعضى ديگر است، پس صحيح است بگوييم متعددند و در عين حال محدود نيستند، و تناقض هم در بين نيست، زيرا اين كه مى گوييم محدود نيستند مقصود اين است كه خزينه بالا محدود و مقدر به حد و قدر خزينه پايين نيست. پس تمامى خزائن الهى به اين اعتبار نامحدودند به حدودى كه شى ء مفروض در اين نشاه به خود مى گيرد.

و بعيد نيست تعبير به «تنزيل» در جمله و ما نُنَزِّلُهُ كه بر نوعى از تدريج در دلالت دارد اشاره به همين باشد كه شى ء مفروض نزولش مرحله به مرحله است، و هر مرحله اى كه نازل شده قدر و حد تازه اى به خود گرفته است، كه قبلاً آن حد را نداشته، تا آن كه به مرحله آخر كه همين عالم دنيا است رسيده، و از هر طرف به حدود و اقدار محدود شده،هم چنان كه به مقتضاى آيه هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً(1)انسان در عالمى انسان بوده، ولى چيزى كه مذكور شود نبوده است.

نكته ديگر اين كه اين خزائن تماميش ما فوق عالم مشهود ما است، چون خداى تعالى آن ها را به وصف «عنده- نزد خدا» وصف نموده و اين وصف در جاى ديگر توضيح داده شده و آن آيه ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ(2)مى باشد كه مى فرمايد هر چه كه نزد خداست ثابت و لا يزال و لا يتغير است، پس خزائن خدا هر چه باشند امور ثابتى هستند كه دستخوش زوال و تغير نمى شوند، و چون مى دانيم كه اشياء در اين عالم مادى محسوس، متغير و فانى هستند و ثبات و بقايى ندارند، مى فهميم كه خزائن الهى ما فوق اين عالم مشهودند.

اين بود آن چه كه از دقت و تدبر در آيه شريفه مورد بحث به دست مى آيد، هر چند كه خالى از دقت و غموض نيست، و در بدو نظر بسيار مشكل به نظر مى رسد، و ليكن اگر در تدبر خود دقت كنى و مقدارى فشار به فكر آورى، برايت روشن مى گردد و ان شاء الله خواهى ديد كه از واضحات كلام خداى تعالى است.

در خاتمه توصيه مى كنيم كه اگر خواننده اى نتوانست نكات بالا را هضم كند و برايش مشكلى لا ينحل ماند، مى تواند براى توجيه آيه شريفه به وجه سومى كه قبل


1) . «آيا بر انسان نگذشت وقتى از روزگار كه چيزى لايق ذكر نبود.» سوره دهر / 1.

2) . «آن چه نزد شما است فانى مى شود و آن چه نزد خداست باقى است.» سوره نحل / 96.

از بيان نظريه خود نقل كرديم اعتماد نمايد، چه آن وجه از وجوه ديگر بهتر است «و اللَّه، ولى الهدايه». و ما ان شاء الله دوباره در مورد مناسبى به بحث پيرامون قدر بر مى گرديم، و بحثى جداگانه برايش باز مى كنيم.(1).

2. معادن، منبع تأمین تجهیزات و لوازم

قرآن می فرماید:

وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعيرِ * يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَ تَماثيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ اعْمَلُوا آل داوُدَ شُكْراً وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ(2). ترجمه:

و براى سليمان باد را مسخّر ساختيم كه صبحگاهان مسير يك ماه را مى پيمود و عصرگاهان مسير يك ماه را؛ و چشمه مس (مذاب) را براى او روان ساختيم؛ و گروهى از جنّ پيش روى او به اذن پروردگارش كار مى كردند؛ و هر كدام از آن ها كه از فرمان ما سرپيچى مى كرد، او را عذاب آتش سوزان مى چشانيم! آن ها هر چه سليمان مى خواست برايش درست مى كردند: معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوض ها، و ديگ هاى ثابت (كه از بزرگى قابل حمل و نقل نبود؛ و به آنان گفتيم:) اى آل داوود! شكر (اين همه نعمت را) به جا آوريد؛ ولى عده كمى از بندگان من شكرگزارند!

تفسیر

وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ، يعنى و مسخّر كرديم براى سليمان باد را.


1) . ترجمه تفسير الميزان، ج 12، ص 203.

2) . سبأ/12و13.

غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ، يعنى مسير صبحگاهى اين بادى كه مسخّر سليمان بود مسير يك ماه بود و مسير شامگاهى او هم مسير يك ماه بود و مقصود اين كه آن باد در هر روز مسير دو ماه را كه اسب سوارى مي رفت طى مي كرد. قتاده گويد: صبح مسير يك ماه راه مي رفت تا نيم روز و بعد از ظهر تا آخر روز هم مسير يك ماه مي رفت.

حسن گويد: صبح از دمشق حركت مي كرد و ظهر به اصطخر از زمين اصفهان مي رسيد و حال آن كه بين آن ها مسير يك ماه است براى كسى كه سريع و تند حركت كند، ظهر از اصطخر حركت مي كرد و در كابل استراحت مي كرد و ميان آن ها مسير يك ماه بود باد او را با لشكرش حمل مي كرد خدا باد را عوض از اسبها تندرو به او مرحمت كرده بود.

وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ، يعنى و ما براى او چشمه و معدن مس را آب نموده و گداختيم و ظاهر كرديم براى او گفتند براى او چشمه مس جارى شد و فوران كرد در چند شبانه روز و خدا آن را براى او مثل آب قرار داد و مردم در مس كار مي كنند به آن چه را كه بسليمان داده شده بود. وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ ، يعنى و ما مسخّر كرديم براى او از جنّيان افرادى كه در حضور او و پيش روى او آن چه كه او ايشان را فرمان مي دهد از كارها انجام دهند چنان چه انسان در جلو دست انسانى كار می كند به امر پروردگار تعالى و سليمان آن ها را باعمال دشوار تكليف مي كرد مثل گل سازى و كوه برى و سنگ تراشى و... . ابن عباس گويد: خداوند آن ها را مسخّر براى سليمان نمود و ايشان را دستور داد كه از او اطاعت در آن چه فرمانشان مي دهد نمايند و در اين آيه دلالت است كه در ميان جنّيان افرادى بودند كه تسخير او نشده بودند.

وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِيرِ، بيش تر مفسّرين گفتند، يعنى و كسى كه سرپيچى و عدول كند ازاين جنيانى كه مسخّر سليمانشان كرديم از آن چه را كه فرمانشان داديم از اطاعت سليمان ميچشانيم او را شكنجه و عذاب آتش در آخرت، و در اين آيه دلالت است كه ايشان مكلّف بودند. و بعضى گفته اند: يعنى ميچشانيم او را عذابى در دنيا، و اين كه خداوند سبحان به ايشان فرشته اى موكّل نموده بود كه در دست او تازيان هاى از آتش بود، پس هر كدام از ايشان كه از اطاعت سليمان تخلّف مي كرد او را ضربتى مي زد كه او را مي سوزانيد.

يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ و آن خانه هاى شريعت بود، قتاده و جبائى گفتند: آن ها قصرها و مساجدى بود كه براى عبادت خدا در آن می ساختند، گويند و از آن بناهايى كه ساختند «بيت المقدس» بود(1)

خداى تعالى در سوره اسراء اوّلين آيه از آن ياد و تعبير به مسجد اقصى نمود: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى »، و اكنون اين مسجد در دست و اشغال اسرائيل خبيث و پليد جحود عنود است، و ان شاء اللَّه بنا بر وعده پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: «سيخرج اليهود من جزيرة العرب» به اين زودى از خاك عرب و بيت المقدس رانده و ريشه كن خواهند شد و مسجد عزيز اقصى و مسجد صخره و اماكن متبرّكه ديگر در تصرّف مسلمين خواهد آمد، آمين يا ربّ العالمين.

و خداوند عزّ و جل طاعون و وبا را بر بنى اسرائيل مسلّط كرد پس جمع بسيارى هلاك شدند در يك روز، پس حضرت

1) . مترجم گويد: دو بار بفضل خدا موفّق به تشرّف بزيارت بيت المقدس شدم و حقّا عظمت آن بنا و ضخامت و ارتفاع ستون ها و بزرگى صخره ها و سنگ ها منصوب در آن گواهى ميدهد كه بناء اين مسجد عظيم و شريف كه در قلّه شهر اورشليم قرار دارد در سه هزار سال قبل با نبودن جرثقيل و تريلى و وسائل حمل و نقل اشياء سنگين كه از عهده انسان ها ساخته نيست مسلّما به توسّط جنّيان و ديوان بامر خدا و فرمان حضرت سليمان (علیه السّلام) انجام شده و آن يكى از سه مسجد است كه بنا بر حديث شريف نبوى براى زيارت آن بايد شدّ رحال كرد. قال رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم): «لا يشدّ الرحال الّا لثلاث مساجد: مسجد الحرام و مسجدى و مسجد الاقصى».

داود (علیه السّلام) فرمان داد كه بنى اسرائيل غسل كنند و به زمين بلندى روند با تمام زنها و كودكانشان و به سوى خدا گريه و ناله و زارى نمايند تا شايد خدا بر آن ها ترحّم فرمايد و اين زمين زمين بيت المقدس بود قبل از بناء مسجد و داود (علیه السّلام) بالاى قلّه رفت و بسجده افتاد و تضرّع و استغاثه به سوى خداى سبحان نمود و همه بنى اسرائيل هم با او سجده كردند و سر از سجده بر نداشتند تا خدا وبا را از آن ها برطرف كرد.

بناء مسجد اقصى به دست داود و سليمان؟عهما؟

و چون خدا شفاعت حضرت داود (علیه السّلام) را در بنى اسرائيل پذيرفت بلاى طاعون و وبا را از آن ها رفع نمود، داود (علیه السّلام) بعد از سه روز بنى اسرائيل را جمع نمود و گفت به درستى كه خداى تعالى منّت گذارد بر شما و بر شما ترحّم نمود، پس براى او تجديد شكر و سپاس نمائيد به اين كه از اين زمين پاكى كه در آن بر شما ترحّم فرمود مسجدى بسازيد، پس قبول كرده و شروع كردند در بناء بيت المقدّس و داود (علیه السّلام) بر گردن خودش براى ايشان سنگ حمل مي كرد و هم چنين نيكان بنى اسرائيل تا آن كه به اندازه يك قامت بالا بردند و داود (علیه السّلام) در آن روز 127 سالش بود، پس خدا به او وحى فرستاد كه بناء آن به دست فرزندش سليمان پايان يابد.

و چون عمر داود به 140 رسيد از دنيا رفت و سليمان را جانشين خود قرار داد و او دوست داشت بيت المقدس را تمام كند، پس جمع كرد جنّيان و شياطين را و تقسيم كرد بر ايشان كارها را و هر طائفه را مخصوص كارى كرد، پس جنّ و شياطين را فرستاد كه سنگ هاى مرمر سفيد و صاف را از معادن آن استخراج كنند و فرمان داد كه شهرى از سنگ مرمر و سنگ هاى معدنى نازل مثل و رق بسازند، و آن را دوازده محلّه قرار داد و در هر محلّه اى يكى از اسباط بنى اسرائيل را نشانيد و چون از شهر سازى خلاص شد شروع كرد در بناء مسجد، پس شيطان ها را فرقه فرقه، گروه

گروه كرد، گروهى را فرستاد كه استخراج طلا و ياقوت از معادن آن نمايند و دسته اى را فرستاد كه جواهر و سنگ هاى ارزنده را از اماكن خود بياورند و فرقه اى را فرستاد كه مشك و عنبر و ساير طيب ها و چيزهاى خوشبو حاضر كنند و گروهى را فرستاد كه از درياها درّ بيرون آورند، پس آن قدر از اين چيزها آوردند كه جز خداى تعالى حساب آن را ندارد، سپس سنگتراش ها را حاضر كرده و دستور داد كه آن سنگ ها را برش داده تا به صورت تخته هايى درآوردند و آن جواهر و لؤلؤ ها را در آن به كار برند.

و گويد سليمان (علیه السّلام) مسجد را با سنگ مرمر سفيد و زرد و سرخ بنا كرد و ستون هاى آن را صاف و مستقيم قرار داد و سقف آن را با تخته هاى جواهر، و سنگ هاى قيمتى مزيّن ساخت و سقف ها و ديوارهاى آن را با لؤلؤها و ياقوت ها و جواهر و كف آن را با تخته هاى فيروزج مفروش نمود و در روى زمين خانه اى ارزشمندتر و نورانى تر از اين مسجد نبوده كه گويا در شب تاريك مثل ماه شب چهارده مي درخشيد، و چون از آن فارغ شد احبار و علماء بنى اسرائيل را به سوى آن جمع نمود و آن ها را اعلام كرد كه آن را خداى تعالى بنا نموده است و روز پايان و فراغت از ساختن مسجد را روز عيد قرار داد.

پس بيت المقدس همواره هم چنان كه سليمان بنا كرده بود، آباد و مورد احترام بود تا بخت النصر به جنگ بنى اسرائيل آمد، پس شهر اورشليم را ويران و مسجد را خراب و آن چه در سقف هاى آن و ديوارهاى آن از طلا و نقره و در و ياقوت و جواهر بود برداشت و آن را حمل به كشورش از زمين عراق نمود.

سعيد بن مسيّب گويد: وقتى سليمان از بناء بيت المقدّس خلاص شد درهاى آن بسته شد و هر كارى سليمان كرد باز نشد تا در دعائش گفت خدايا بنمازهاى پدرم داود قسمت ميدهم كه درهاى مسجد را به روى من باز كن پس درها گشوده شد و سليمان براى آن ده هزار نفر از قاريان بنى اسرائيل قرار داد كه پنجهزار

نفر در شب و پنج هزار نفر در روز مشغول قرائت و خواندن تورات و زبور باشند و ساعتى نبود از شب و روز مگر آن كه خدا در آن عبادت مي شد.

(و تماثيل)، يعنى صورت هايى از مس و شبه آن و شيشه مرمرى جنّى ها درست كردند.

سپس علماء، اختلاف كردند كه آن ها چه صورتهايى بودند، بعضى گفتند صورت حيوانات، و ديگران گفتند صورت درندگان چون شير و گرگ و پلنگ و بهائم چون فيل و شتر و امثال آن بود بر كرسى ها تا كه هيبت و ترسى از آن ها در دل ها باشد، پس گفتند كه آن ها صورت دو شير در زير كرسى تصوير كردند و صورت دو عقاب بالاى دو ستون و پايه كرسى نصب كردند، پس هر گاه مي خواست سليمان (علیه السّلام) بالاى كرسى رود دو شير دست هاى خود را گسترده و وقتى بالاى كرسى مي رفت دو عقاب بال هاى خود را باز نموده و او را از آفتاب سايبانى مي كردند، و مي گويند اين از كارهايى بود كه هيچ كس از- انسان ها آن را نمي دانست.

پس چون بخت النصر بعد از سليمان بر بنى اسرائيل پيروز نشد و مسجد اقصى را گرفت و خواست بالاى كرسى رود ندانست چگونه سليمان بالا مي رفت پس شيرها دست خود را بلند كرده و چنان بر ساق پاى بخت نصر زدند كه شكست و او غش كرد و بر زمين افتاد، پس بعد از اين هيچ كس جرئت نكرد كه بالاى آن كرسى رود.

حسن گويد: در آن روز تصوير و نقّاشى حرام نبود و آن در شريعت پيامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) حرام شد، براى آن كه فرمودند: «لعن الله المصوّرين؛ لعنت خدا بر صورت گران [و تصويركشان].» و جايز است كه اين در زمانى مكروه و در زمان ديگرى مباح باشد و خداوند سبحان در قرآن بيان فرمود كه مسيح عيسى بن مريم (علیه السّلام) بامر خدا صورتى از گل مي ساخت مانند پرنده.

و ابن عباس گويد: شياطين صورت پيامبران و بندگان را در مساجد بيت المقدس مي ساختند تا مردم به ايشان اقتدا و تأسى نمايند.

و از حضرت صادق (علیه السّلام) روايت شده كه فرمود: «قسم به خدا كه آن ها تمثال مردان و زنان نبود، بلكه درخت و مانند آن بود»(1).

وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ، يعنى ظرف هايى مانند حوض هاى بزرگى كه آب در آن مي ريزند و جمع مي كنند، و حضرت سليمان (علیه السّلام) براى ارتش خود در اين پاتيل ها و حوض ها غذا آماده مي نمود، زيرا ممكن نبود براى او كه آن ها را در پياله ها و كاسه هاى معمولى مردم غذا دهد، براى زيادى آن ها. و بعضى گفته اند: كه در اطراف هر پاتيل و يكى از آن كاسه هاى بزرگ هزار نفر جمع شده و در پيش روى سليمان غذا می خوردند.

وَ قُدُورٍ راسِياتٍ، قتاده گويد: يعنى ديگهاى بزرگى كه ثابت بود و از جاى خود براى بزرگي شان برداشته نمي شدند و آن ها در يمن بود. و بعضى گفته اند: آن ها مانند كوهى بزرگ بودند كه ارتش سليمان با خودشان


1) . مترجم گويد: شيخنا الانصارى در مكاسب محرّمه فرمودند صورت هايى كه داراى جسم است يعنى مجسمه هايى كه صاحب روح هستند مثل انسان و حيوان و پرنده باتفاق حرام است، و لكن ابو على طبرسى صاحب تفسير در سوره بقره در تفسير گوساله سامرى قائل بعدم حرمت شده و گفته چيزى كه بعنوان عبادت و پرستش مانند بتهاى بت پرستان ميسازند حرام است و شكى در عدم حرمت نگهدارى آن نيست، بلكه خريد و فروش آن جايز نيست، زيرا از سيره مكشوفه از اخبار بسيارى معلوم ميشود وجود اين صورتها در خانه هاى مسلمين بدون انكار كننده اى اگرچه نماز خواندن در اطاقى كه در آن تصوير است مكروه است و پامال كردن آن ها كراهتى ندارد مثل قاليها و فرشهاى مصوّر و جواز بقاء آن با حرمت بافتن و ساختن آن جدّا بعيد است اگرچه ممكن است، و احتياط ترك صورت سازى و مجسّمه سازى است براى شبهه اجماع در حرمت و كراهت ماسواى آن از جاندارها و حمل كردن روايات منع را بر كراهت و بيش تر علماء هم همين نظر را دارند چنان چه در مفتاح الكرامه است.

حمل مي كردند و حضرت سليمان لشكر خود را اطعام مي كرد، آن گاه خداى سبحان آل داود را ندا كرد و ايشان را فرمان داد تا شكر نعمت هايى كه بر ايشان ارزانى شده از اين نعمت هاى شگفت انگيز به جا آورند براى آن كه نعمت بر سليمان نعمت بر ايشان است، پس فرمود: اعْمَلُوا آل داوُدَ شُكْراً.

مجاهد گويد: يعنى گفتيم اى آل داود براى شكر و سپاس نعمت هايى كه بر شما داده شده عمل به طاعت و عبادت خدا نمائيد، و در اين امر دلالت است بر وجوب شكر نعمت و اين كه شكر طاعت منعم و تعظيم اوست، و در آن نيز اشاره به اين كه براى نزديكان و نزديكى به پيامبران خداى تعالى اثرى است در قرب و نزديكى برضوان خدا چون كه خدا آل داود (علیه السّلام) را مخصوص بامر شكر فرمود.

وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ، و اندكى از بندگان من شاكرند، و فرق ميان شكور و شاكر اين ست كه شكور كسى است كه مكرّر و پيوسته شكر می كند، و شاكر كسيست كه شكر از او واقع می شود.ابن عباس گويد: اراده فرموده به آن وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ مؤمن موحد را، و در اين آيه دلالت است بر اين كه مؤمن شاكر اندك است در هر زمان.(1) لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزيزٌ.(2) ترجمه:

ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آن ها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حقّ از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند؛ و آهن


1) . ترجمه تفسير مجمع البيان، ج 20، ص 227.

2) . حدید / 25.

را نازل كرديم كه در آن نيروى شديد و منافعى براى مردم است، تا خداوند بداند چه كسى او و رسولانش را يارى مى كند بى آنكه او را ببينند؛ خداوند قوىّ و شكست ناپذير است!

تفسیر

از آن جا كه سبقت به سوى رحمت و مغفرت و بهشت پروردگار كه در آيات قبل به آن اشاره شده بود نياز به رهبرى «رهبران الهى» دارد در آيه مورد بحث كه از پرمحتواترين آيات قرآن است به اين معنى اشاره كرده و هدف ارسال انبياء و برنامه آن ها را دقيقاً بيان مى كند و مى فرمايد: «ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستاديم»؛ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ.

«و با آن ها كتاب آسمانى و ميزان فرستاديم»؛ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ.

«تا مردم به عدل و داد قيام كنند»؛ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.

«بينات» (دلائل روشن) معنى گسترده اى دارد كه شامل «معجزات» و «دلائل عقلى» مى شود كه انبيا و رسولان الهى با آن مجهز بودند.

منظور از «كتاب» همان كتب آسمانى است، و از آن جا كه روح و حقيقت همه يك چيز است تعبير به «كتاب» به صورت مفرد مى كند، هر چند با گذشت زمان و تكامل انسان ها، محتواى آن كامل تر مى شود.

و اما «ميزان» به معنى «وسيله وزن كردن و سنجش» است كه مصداق حسى آن ترازوهايى است كه وزن اجناس را با آن مى سنجند، ولى مسلّماً در اين جا منظور مصداق معنوى آن است، يعنى چيزى كه تمام اعمال انسان ها را مى توان با آن سنجيد، و آن احكام و قوانين الهى، و يا آئين او به طور كلى است، كه معيار سنجش نيكي ها و بدي ها، و ارزش ها و ضد ارزش ها است.

به اين ترتيب پيامبران با سه وسيله مجهز بودند: دلائل روشن، كتب آسمانى،

و معيار سنجش حق از باطل و خوب از بد، و مانعى ندارد كه فى المثل قرآن مجيد هم «بينه» (معجزه) باشد، و هم كتاب آسمانى، و هم بيان كننده احكام و قوانين، يعنى سه بعد در يك محتوى.

و به هر حال هدف از اعزام اين مردان بزرگ با اين تجهيزات كامل همان اجراى «قسط و عدل» است.

در حقيقت اين آيه به يكى از اهداف متعدد ارسال پيامبران اشاره مى كند، زيرا مى دانيم انبيا اهداف متعددى را پيگيرى مى كردند.

تعليم و تربيت چنان كه در آيه 2 سوره جمعه آمده است: هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ؛ «او كسى است كه از ميان مردم درس نخوانده رسولى فرستاد تا آياتش را بر آن ها بخواند، و آن ها را تزكيه كند، و كتاب و حكمت بياموزد».

هدف ديگر شكستن غل ها و زنجيرهاى اسارت است چنان كه در آيه 157 سوره اعراف مى خوانيم: وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ؛ «پيامبر اسلام بارهاى سنگين را از دوش آنان را بر مى دارد و غل و زنجيرهايى را كه بر دست و پا و گردنشان بود مى شكند».

هدف ديگر تكميل ارزش هاى اخلاقى است چنان كه در حديث معروف آمده است: «بعثت لأُتمّم مكارم الاخلاق؛ من براى تكميل فضائل اخلاقى مبعوث شده ام»(1).

و بالآخره هدف ديگر «اقامه قسط» است كه در آيه مورد بحث به آن اشاره، شده و به اين ترتيب اهداف بعثت انبيا را در هدف هاى «فرهنگى» و «اخلاقى» و «سياسى» و «اجتماعى» مى توان خلاصه كرد.


1) . بحار الأانوار، ج 71، ص 373، باب حسن الخلق ذيل حديث اول.

ناگفته پيداست كه منظور از «رسولان» در آيه مورد بحث به قرينه «انزال كتب» همان «انبياء اولو العزم» و مانند آن ها مى باشند.

نكته جالب ديگر در جملۀ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ اين است كه از «خود جوشى مردم» سخن مى گويد، نمى فرمايد: هدف اين بوده كه انبياء انسان ها را وادار به اقامه قسط كنند، بلكه مى گويد: هدف اين بوده كه مردم مجرى قسط و عدلباشند! آرى مهم اين است كه مردم چنان ساخته شوند كه خود مجرى عدالت گردند، و اين راه را با پاى خويش بپويند.

ولى از آن جا كه به هر حال در يك جامعه انسانى هر قدر سطح اخلاق و اعتقاد و تقوا بالا باشد باز افرادى پيدا مى شوند كه سر به طغيان و گردنكشى بر مى دارند و مانع اجراى قسط و عدل خواهند بود لذا در ادامه آيه مى فرمايد: «ما آهن را نازل كرديم كه در آن قوت شديدى است، و نيز منافعى براى مردم»!؛ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ.

آرى، تجهيزات سه گانه انبياء الهى براى اجراى عدالت وقتى مى تواند به هدف نهايى برسد كه از ضمانت اجرايى آهن و «باس شديد» آن برخوردار باشد.

گرچه بعضى تصوّر كرده اند كه تعبير «انزلنا» نشان مى دهد كه «آهن» از كرات ديگر به زمين آمده است، ولى حق اين است كه تعبير به «انزال» در اين گونه موارد اشاره به مواهبى است كه از مقام بالايى به مقامات پائين تر داده مى شود، و از آن جا كه خزائن همه چيز نزد خدا است و او است كه آهن را براى منافع گوناگونش آفريده تعبير به انزال شده است لذا در حديثى از امير مؤمنان على (علیه السّلام) آمده است كه در تفسير اين جمله فرمود: «انزاله ذلك خلقه اياه؛ منظور از نازل كردن آهن خلقت آن است.»(1)


1) . تفسير نور الثقلين، ج 5، ص 250 (حديث 100 و 101).

همان گونه كه در آيه 6 سوره زمر در مورد چهار پايان مى خوانيم: وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ : «و براى شما از چهار پايان هشت زوج نازل كرد».

بعضى نيز «انزلنا» را از مادۀ «نزل» (بر وزن شتر) به معنى چيزى كه براى پذيرايى ميهمان آماده مى كنند تفسير كرده اند، ولى ظاهر همان معنى اول است.

«باس» در لغت به معنى شدت و قوت و قدرت است و به مبارزه و جنگ نيز باس گفته مى شود، و لذا بعضى از مفسران آن را به معنى وسائل جنگى اعم از دفاعى و تهاجمى تفسير كرده اند، در روايتى از امير مؤمنان على (علیه السّلام) نقل شده در تفسير اين آيه فرمود: «يعنى السلاح و غير ذلك؛ منظور اسلحه و غير آن است»(1).

روشن است كه اين از قبيل بيان مصداق است.

منظور از «منافع» هر گونه بهره اى است كه انسان از آهن مى برد، و مى دانيم اهميت آهن در زندگى انسان ها به اندازه اى زياد است كه با كشف آن دوران تازه اى در تاريخ بشر شروع شد كه به دوران آهن معروف است چرا كه با اين كشف چهره زندگى انسان در تمام زمينه ها دگرگون گشت، و اين خود بيان گر ابعاد واژه «منافع» در آيه فوق است.

در قرآن مجيد نيز در آيات مختلف اشاره به اين معنى شده: در يك جا مى گويد هنگامى كه ذو القرنين تصميم بر ساختن سد عظيم خود گرفت گفت: آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ؛(2)«قطعات عظيم آهن براى من بياوريد».

و هنگامى كه خداوند داود را مشمول لطف خود قرار داد آهن را براى او نرم كرد تا بتواند با آن زره بسازد، و از خطرات جنگها و حملات دشمنان بكاهد وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ(3).


1) . همان.

2) . كهف / 96.

3) . سبأ / 10 و 11.

سپس به يكى ديگر از اهداف ارسال انبياء و نزول كتب آسمانى و هم چنين آفرينش وسائلى همچون آهن اشاره كرده، مى فرمايد: «هدف اين است كه خداوند بداند چه كسانى او و فرستادگانش را در غياب او يارى مى كنند»؛ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ.

منظور از علم خداوند در اين جا تحقيق عينى علم او است، يعنى تا آشكار شود چه كسانى به يارى خدا و مكتب او بپا مى خيزند و قيام به قسط مى كنند و چه كسانى از اين وظيفه بزرگ سر باز مى زنند در حقيقت مفهوم اين آيه شبيه همان است كه در آيه 179 سوره آل عمران آمده: ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ؛ «ممكن نبود كه خداوند مؤمنان را به همان صورت كه شما هستيد واگذارد مگر اين كه ناپاك را از پاك جدا كند»! به اين ترتيب مسأله آزمون و امتحان انسان ها، و جداسازى صفوف و تصفيه، يكى ديگر از اهداف بزرگ اين برنامه بوده است.

تعبير به «يارى خداوند» مسلّماً به معنى يارى دين و آئين و نمايندگان او و بسط آئين حق و قسط و عدل است، و گرنه خداوند نيازى به يارى كسى ندارد، و همگان به او نيازمندند، لذا براى اثبات همين معنى آيه را با اين جمله پايان مى دهد كه «خداوند قوى و شكست ناپذير است»؛ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ.

براى او ممكن است با يك اشاره همه جهان را زير و رو كند و تمامى دشمنان را نابود و اوليائش را پيروز گرداند، ولى هدف اصلى كه تربيت و تكامل انسان هاست از اين طريق حاصل نمى گردد، لذا آن ها را دعوت به يارى آئين حق كرده است.نكته ها

1- قلمرو «منطق» و «زور»!

آيه فوق ترسيم گويايى از چهره اسلام در زمينه تعليم و تربيت، و گسترش عدل و داد، و اجراى قسط در جامه انسانى است.

نخست از «بينات» و دلائل روشن و «كتب آسمانى» و «معيار سنجش ارزشها، و بيان احكام و قوانين» كمك مى گيرد، يعنى پايه را بر انقلاب فكرى و فرهنگى مى گذارد، و از عقل و منطق استمداد مى جويد.

اما اگر اين ها مؤثر نيفتاد و كار به بن بست كشيد، يعنى زورمندان قلدرى پيدا شدند كه نه در برابر بينات سر تسليم فرود مى آورند و نه براى كتاب و ميزان ارزشى قائلند، در اين جا نوبت به «حديد» كه در آن «باس شديد» است مى رسد، و با سلاح بر مغز اين گردنكشان مى كوبند تا در برابر قسط و عدل تسليم شوند، و البته از يارى مردم با ايمان در اين مسير كمك گرفته مى شود.

و اين كه در حديثى از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده كه فرمود: «بعثت بالسيف بين يدى الساعة، حتى يعبد الله وحده لا شريك له و جعل رزقى تحت ظل رمحى؛ من در آستانه رستاخيز مبعوث به شمشير شده ام تا مردمان خداى يگانه را پرستش كنند، و روزى من در سايه نيزه من است»(1). اشاره به همين است، يعنى مأمورم سلاح را در مقابل اين گروه به كار گيرم نه به عنوان اصل و اساس كار همان گونه كه در آيه فوق صريحاً آمده است.

در حديث ديگرى از امام باقر (علیه السّلام) مى خوانيم:

«الخير كله فى السيف، و تحت السيف، و فى ظل السيف ؛ خوبي ها تمام در شمشير است، و زير شمشير و در سايه شمشير!»(2).

و در حديثى از امام امير مؤمنان على (علیه السّلام) مى خوانيم:

«انّ الله عز و جل فرض الجهاد و عظمه، و جعله نصره و ناصره، و الله ما صلحت دنيا و


1) . تفسير مراغى، ج 27، ص 183.

2) . فروع كافى، ج 5، ص 8، حديث 15 و 11.

لا دين الا به؛ خداوند جهاد را واجب كرده و آن را بزرگ شمرده، و آن را يار و ياورش قرار داده، به خدا سوگند نه دنيا و نه دين جز با جهاد اصلاح نمى شود»(1).

اين سخن را با حديث ديگرى از رسول خدا پايان مى دهيم: فرمود: «لا يقيم الناس الا السيف، و السيوف مقاليد الجنة و النار؛ مردم را جز شمشير برپا نمى دارد، و شمشيرها كليدهاى بهشت و دوزخند»(2).

بنا بر اين رهبران الهى در يك دست كتب آسمانى، و در دست ديگر شمشير دارند، نخست مردم را با منطق به سوى حق و عدل دعوت مى كنند، هر گاه زورگويانى تسليم منطق نشوند در برابر آن ها به زور متوسل مى شوند.

2- نيازهاى عمده زندگى وابسته به آهن است

بعضى از مفسران در آيه فوق تحليلى دارند كه خلاصه اش چنين است:

اصول زندگى انسان چهار چيز است كشاورزى بافندگى (صنعت)، مسكن و حكومت، و اين به خاطر آن است كه انسان نياز به غذا و لباس و مسكن دارد، و از آن جا كه يك موجود اجتماعى است به تنهايى نمى تواند مشكلات زندگى را حل كند، يا به تعبير ديگر مصالح اجتماع به وسيله اجتماع تأمين مى شود.

و از آن جا كه هر اجتماعى خواه ناخواه خالى از برخورد و تزاحم منافع نيست بنا بر اين نياز به حكومتى دارد كه عدالت را در ميان آن ها اجرا كند، و عجب اين كه اين چهار اصل همه نيازمند به حديد و آهن است، و اگر اين وسيله نبود زندگى بر انسان بسيار مشكل مى شد، و از آن جا كه نياز به آن زياد است خداوند آن را فراوان و سهل الوصول آفريده است (درست است كه فلزات ديگر در زندگى انسان هر كدام


1) . همان.

2) . فروع كافى، ج 5، ص 2، حديث 1.

نقشى دارند، ولى نقش اصلى از آن آهن است) و از اين جا مفهوم فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ روشن مى شود(1).(2)

بیان بحار الأنوار

قوله تعالى فِيهِ بَأْسٌ شَدِيد؛ «در آن بأس شديد است»، زيرا ابزار نبرد از آن ست «و سودها براى مردم دارد» چون ابزار هر صنعت از آن ست «تا بداند خدا كه يارى كند او را و رسولانش را» با به كار زدن اسلحه و جهاد با كفار.

فخررازى در تفسيرش (ج 29، ص 342) گفته: در آهن ناهنجارى سختى است چون ابزار نبرد از آن بر گرفته شوند، و در آن سودهاى كلانست چون صنعت زره سازى و به علاوه مصالح عالم اصلى باشند. و فرعى و اصول آن ها چهار است زراعت و بافندگى و ساختمان خانه و سلطنت چون آدمى ناچار است از خوراك و جامه و خانه نشيمن و درطبع خود اجتماعى است و تنها زندگى نتواند و بايد گروهى گرد هم باشند تا هر كدام كارى كنند مخصوص و با هم مبادله كنند و زندگى آن ها فراهم شود و براى نظم اجتماع كه خود مزاحمت آرد شخصى بايد كه جلو آن ها را از زيان به هم بگيرد و آن سلطانست.

و ثابت شد كه مصلحت جهانى جز به اين چهار فراهم نشود و زراعت براى شخم زمين و كندن چاه نياز بآهن دارد و پس از رسيدن دانه ها براى درو و پاك كردن هم نياز بآهن دارند، و براى پخت نان هم آتش بايد و آن هم بايد بآتشگيره آهنى باشد كه چخماق است.

و ميوه ها را بايد پاك كرد و برش زد تا بتوان خورد و باز هم آهن لازم است و ابزار


1) . اقتباس از تفسير كبير فخر رازى، ج 29، ص 242.

2) . تفسير نمونه، ج 23، ص 371.

بافت و دوخت و برش هم آهن ميخواهند و طلا نياز بر آور نيست و اگر در جهان نبود خللى به مصلحت زندگى نميرسيد و اگر آهن نبود مصالح زندگى همه مختل بودند و چون نياز بآهن بيش است خداوندش بآسانى در دست رس نهاده و فراوانش كرده و چون نياز بطلا اندك است كميابش ساخته.

و در اين جا است كه اثر جود و رحمت خدا بر بنده هايش روشن گردد، زيرا هر چه بدان نياز بيش تر دارند يافتن آن را آسان تر كرده و از اين رو يكى از حكماء گفته نياز برآورترين هر چيز هواء است كه اگر يك لحظه بدل نرسد كشنده باشد و خدا يافت آن را از همه چيز آسان تر ساخته و ابزار دم زدن و مكيدن هوا را آماده نموده تا آن جا كه آدمى پيوسته به طبع خود نفس كشد و رنجى در آن نبرد.

و پس از هوا آب ست كه نياز بدان كم تر است و تحصيل آن اندكى از هواء سخت تر است و پس از آب خوراك است و چون نياز به خوراك كم تر از آب ست تحصيل آن دشوارتر است و خوراك ها هم درجاتى دارند و هر درجه كه نياز بدان بيش تر است يافتش آسان تر است و هر كدام نياز بدان كم تر است يافتش دشوارتر، و چون نياز به جواهر كم تر است به خوبى كميابند و دانستيم هر چه نياز بدان بيش تر است يافتش آسان تر است، و چون نياز ما به رحمت خدا از همه چيز بيش تر است اميدواريم كه يافت رحمت خدا آسان تر از همه چيز باشد.(1)

احادیث

1. «تَفْسِيرُ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السّلام) فِي قَوْلِهِ وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ مَوْزُونٍ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْبَتَ فِي الْجِبَالِ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ الْجَوْهَرَ وَ الصُّفْرَ وَ النُّحَاسَ وَ الْحَدِيدَ وَ الرَّصَاصَ وَ الْكُحْلَ وَ الزَّرْنِيخَ وَ أَشْبَاهُ هَذِهِ لَا تُبَاعُ إِلَّا وَزْناً»(2).

1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 150.

2) . تفسير القمى، ص 350.

ترجمه:

در تفسير على بن ابراهيم: به روايتى از امام پنجم (علیه السّلام) در تفسير «و رويانديم در آن از هر چيز سنجيده» فرمود: خدا تبارك و تعالى روياند در كوه ها، طلا، نقره، گوهر، روى، مس، آهن، قلع، سرمه، زرنيخ و مانند آن ها كه فروخته نشوند جز بسنجش و كشيدن با ترازو.

بيان: شايد مقصود از گوهر، سنگ هاى قيمتى است چون ياقوت، عقيق و فيروزه و مانند آن ها.

2. «وَ فِي قَوْلِهِ تَعَالَى وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ قَالَ الصُّفْرُ»(1).

ترجمه:

و در قول خدا «و روان كرديم برايش چشمه قطر» حضرت فرمود: مس زرد است.

3. «الْمَنَاقِبُ لِابْنِ شَهْرَآشُوبَ، قَالَ قَالَ ضِبَاعُ بْنُ نَصْرٍ الْهِنْدِيُّ لِلرِّضَا (علیه السّلام) مَا أَصْلُ الْمَاءِ قَالَ أَصْلُ الْمَاءِ خَشْيَةُ اللَّهِ بَعْضُهُ مِنَ السَّمَاءِ وَ يَسْلُكُهُ فِي الْأَرْضِ يَنَابِيعَ وَ بَعْضُهُ مَاءٌ عَلَيْهِ الْأَرَضُونَ وَ أَصْلُهُ وَاحِدٌ عَذْبٌ فُرَاتٌ قَالَ فَكَيْفَ مِنْهَا عُيُونُ نِفْطٍ وَ كِبْرِيتٍ وَ قَارٍ وَ مِلْحٍ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ قَالَ غَيَّرَهُ الْجَوْهَرُ وَ انْقَلَبَتْ كَانْقِلَابِ الْعَصِيرِ خَمْراً وَ كَمَا انْقَلَبَتِ الْخَمْرُ فَصَارَتْ خَلًّا وَ كَمَا يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً قَالَ فَمِنْ أَيْنَ أُخْرِجَتْ أَنْوَاعُ الْجَوَاهِرِ قَالَ انْقَلَبَتْ مِنْهَا كَانْقِلَابِ النُّطْفَةِ عَلَقَةً ثُمَّ مُضْغَةً ثُمَّ خَلَقَهُ مُجْتَمِعَةً مَبْنِيَّةً عَلَى الْمُتَضَادَّاتِ الْأَرْبَعِ قَالَ إِذَا كَانَتِ الْأَرْضُ خُلِقَتْ مِنَ الْمَاءِ وَ الْمَاءُ بَارِدٌ رَطْبٌ فَكَيْفَ صَارَتِ الْأَرْضُ بَارِدَةً يَابِسَةً قَالَ سُلِبَتِ النَّدَاوَةُ فَصَارَتْ يَابِسَةً قَالَ الْحَرُّ أَنْفَعُ أَمِ الْبَرْدُ قَالَ بَلِ الْحَرُّ أَنْفَعُ مِنَ الْبَرْدِ لِأَنَّ الْحَرَّ مِنْ حَرِّ الْحَيَاةِ وَ الْبَرْدَ مِنْ بَرْدِالْمَوْتِ وَ كَذَلِكَ السُّمُومُ الْقَاتِلَةُ الْحَارَّةُ مِنْهَا أَسْلَمُ وَ أَقَلُّ ضَرَراً مِنَ السُّمُومِ الْبَارِدَةِ»(2).

1) . تفسير القمى، ص 537.

2) . المناقب، ج 4، ص 354.

ترجمه:

مناقب ابن شهر آشوب. ضباع بن نضر هندى به امام رضا (علیه السّلام) گفت: اصل آب چيست؟ فرمود مايه آب ترس خداست، برخى از آسمان ست كه در زمين روانش سازد در چشمه ها و برخى آن ست كه بر آن ست زمين ها و مايه همه يكى است، شيرين و گوارا، گفت: چگونه از آن ها چشمه هاى نفت و كبريت و قير باشند و نمك و مانند آن فرمود: گوهر زمين آن ها رادگرگون كرده و منقلب شدند مانند انقلاب آب انگور به مى، و برگشتن می بسركه، و چنان چه از ميان سرگين و خون شير پاك بر آيد گفت: از كجا انواع جواهر بر آيند؟ فرمود: از همان برگردند مانند برگشتن نطفه بعلقه و علقه بمضغه، در آن جا تركيبى است بر بنياد چهار ضد گفت: چون زمين از آب آفريده شده و آب سرد و تر است چگونه زمين سرد و خشك شده؟

فرمود: ترى رفته و خشك شده، گفت: گرما سودمندتر است يا سرما؟ فرمود: گرما، زيرا زندگى از گرمى است، و سردى مرگ آور است و هم چنين زهرهاى كشنده گرم كم زيانترند و سالم تر از زهرهاى سرد.

توضيح: اين كه فرمود: از ترس خدا، اشاره است بدان چه در برخى كتب آسمانيست كه خدا تعالى نخست درّى سفيد آفريد و از هيبت بدان نگريست و آب شد «آبى كه بر آن ست زمين ها»، يعنى درياى اعظم (1)«دگرگون كرده آن را گوهر» زمين كه از آن جوشيده «از گرمى زندگى»، يعنى از جنس آن ست، چون روح حيوانى و حرارت غريزيه مايه زندگيند و نبود آن ها مايه مرگ است، و در اين حديث است


1) . مقصود از آب ها كه زمين ها بر آنند آب هاى زير زمينى است كه چون درياچه ها در درون زمينند نه آب درياى محيط زيرا فرمود: همه شيرين و خوش گوارند و آب درياى اعظم تلخ و شور است و بسيارى سرچشمه از سنگ بر آيند كه مايه زير زمينى دارند و وابسته بآب ياران نيستند (شرح مترجم).

اشاره اى بدان چه حكماء دربارۀ پيدايش معادن گفته اند، و بايد آن چه را در اين باره گفتند ياد آور شويم.

گفته اند مركبات مزاج دار سه گونه اند به نام مواليد، و آن ها معادن، گياهان، جاندارانند، و علت انحصار اين ست كه اگر خوراك داشته باشند يا حس و حركت با اراده دارند يا نه اگر دارند جاندارند و اگر ندارند گياه و اگر خوراك ندارند معادنند، و بعضى گفته اند شرط احراز حس و حركت در جاندار براى اين ست كه گياه و معدن فاقد آن ها باشند، بلكه ادعا شده كه گياه هم شعور و اراده دارد، و نشانه هایى بر آن دلالت دارند چنان چه در ميل و عشق نخله ماده به نر مشاهده مى شود تا آن جا كه اگر گرد نر بر آن نريزند بر ندهد.

و هم توجه ريشه هاى درخت به سوى آب و شاخه هاى آن بفضاى آزاد، و اين از قواعد فلسفه هم بدور نيست، زيرا دورى مزاج از اعتدال حقيقى تدريجى است و نقصان استحقاق صور جانداران و خاصيت آنان در درجه پيش تر بايد بنهايت سستى و نهانى رسد، و هم چنين صور و خواص گياهان، از اين رو اتفاق دارند كه برخى معادن بافق گياه رسند و برخى گياهان بافق حيوان كه از آن ها است نخله خرما.

و برخى گفتند آخرين طبقه معادن پيوست است به نخست طبقه گياهان چنان چه مرجان يكى از معادن در تك دريا قوه نماء دارد و نزديك است با گياهانى كه در فصل بهار برويند و پژمرده شوند و زود نابود گردند و آخرين طبقه هاى گياه پيوست است بنخست طبقه جاندار چون نخل كه مانند جاندار اگر زير آب رود يا سرش را ببرند بميرد و اگر گرد نر بدان نپاشند بر ندهد و بوى گلش ببوى منى ماند و به يكديگر عاشق شوند و بر ندهند تا از گرد معشوق بدان ريزند.

و برخى به ديگرى روى آرند و آن ها نزديك بجاندارانند كه در زمين هاى نمناك

پديد آيند چون كرم خراطين و مانند آن و آخرين طبقه جانداران بافق آدمى پيوندند مانند فيل و ميمون كه به زودى آموخته شوند و در بسيارى اوصاف به آدمى مانند و چون سودان و ترك ها باشند كه از آدميت جز خوردن و نوشيدن و خوابيدن و گائيدن ندارند.

سپس آن ها گفتند بخار دودى كه درون زمين حبس شوند از آن ها رجفه و زمين لرزه و چشمه پديد آيد و اگر فزون نباشند تركيبات بسيارى گوناگون در اندازه و كيفيت و مزاج به تناسب جا و زمان و آمادگى پديد آيند و به فرمان خدا اجسام معدنى از آن ها پديد گردند و آن ها نخست طبقه از مركبات عنصرى تام المزاج باشند و اگر بخار بر دود غالب باشد مانند يشم و بلور و زيبق و جز آن از جواهر زلال پديد گردند و اگر دود غالب باشد و زارع و كبريت و نوشادر برآيند و از آميزش برخى از اين ها با ديگران معادن ديگر پديد گردند و اصناف معادن پنج است.

اصناف معادن

1- ذائب منطرق كه هم آب مى شود و هم كشيده مى شود، و آن جسمى است كه تر و خشك در آن منجمد شده به وجهى كه آتش نمي تواند آن ها را از هم جدا كند و مزاج روغنى نيرومند دارد كه جسم به واسطه آن كشش پذير است و سايش بردار به واسطه انبساط و كششى كه به خود گيرد تا اندازه اى در طول و عرض بى آنكه چيزى از دست بدهد و آب شدن سيلان و روانى جسم است به واسطه ملازم بودن مايه ترى و خشكى آن كه همديگر را از دست ندهند و تحليل نروند و انواع آن هفت است: طلا، نقره، قلع، سرب، آهن، مس، و خارصينى.

گفته اند: خارصينى فلزيست مانند مس كه از آن آينه ها سازند كه خواصّى دارد، و برخى گفته در زمان ما وجود ندارد و آن چه از آن آينه سازند آهن چينى و هفتجوش نام دارد و فلزيست مركب از برخى فلزات و خارصينى نيست، و آب شدن

در جز آهن روشن است و آهن را با حيله صنعت آب كنند، و نشانه ها هست كه مايه اين هفت فلز زيبق است و كبريت و اختلاف آن ها به اختلاف اوصاف آن در وضع آميزش و اثر پذيرى از همدگر پديد شود اما نشانه ها اين ست كه همه اين ها خصوص قلع چون آب شوند نمايش زيبق دهند، و زيبق با بوى كبريت به شكل قلع شود و زيبق با همه اين ها تركيب مى شود.و اما چگونه اين فلزها از زيبق و كبريت تكوين شوند؟ اين ست كه چون زيبق و كبريت زلال باشند و با هم كاملاً پخته شوند و كبريت سفيد و نسوخته به جا ماند نقره پديد گردد و اگر كبريت سرخ باشد و رنگ آميزى نيرومند و لطيف و نسوخته داشته باشند طلا پديد گردد، و اگر هر دو پاك باشند و كبريت نيروى رنگ آميزى نيرومندى دارد، ولى بيش از پخت كامل سردى خشك كن و بند كنى بدو رسد خارصينى پديد گردد.

و اگر زيبق زلال باشد و كبريت تيره و با اين وصف نيروى سوزنده اى داشته باشد مس پديد گردد، و اگر خوب با زيبق نياميزد و تركيب كامل به خود نگيرد، بلكه رده رده درون آن در آيد قلع به وجود آيد، و اگر زيبق و كبريت هر دو تيره و بد باشند و خوب تركيب شوند و در خلال زيبق ماده زمينى باشد و در كبريت سوزندگى آهن پديد گردد و اگر تركيب سست باشد سرب شود و قلع سياه نام گيرد.

مؤلف مواقف پس از شرح اين تقسيم گفته: و تو دانائى كه اين تقسيم انحصارى نيست و پيدايش بدين روش يقينى نيست و صرف حدس و تخمين است، و اگر پذيرفته شود، دليلى نيست كه بر جز اين روش نشود، با اين كه هوسبازان كيمياگرى نسبت بجسد اين هفت فلز و روحى كه صورت طلائي و نقره اى افاده كند فنونى دارند و بعقيده ما همه از اثر خداوند فاعل مختار است بى وابسته گى بدان چه آن ها ياد كرده اند.

2- ذوب شدنى شعله گير و آن جسمى است كه رطوبت روغنى دارد با خشكى و مزاج نابرجا و از اين رو آتش مي تواند تر را از خشك جدا كند و شعله از آن بر آرد چون كبريت كه از مايه آبى خمير شده با زمين و هوا به وجود آيد و تخميرش با حرارت باشد تا مايه آبى روغنى گردد و با سرما بسته شود، و مانند زرنيخ جز اين كه مايه روغنى در آن كم تر است.

3- ذوب شدنى كه نه كشيده شود و نه شعله گيرد، و امتزاج تر و خشكش سست است و رطوبت آن كه بحرارت و خشكى بسته شده بسيار است چون زاغ ها كه از نمك و كبريت و سنك تركيب شوند و داراى نيروى برخى فلزهاى ذوب شدنى هستند، و مانند نمكها كه از آبى تكوين شوند كه دود گرم و لطيف و پر آتشى دارند و با خشكيدن بسته گردند و طبع زمينى و دودى بر آن ها غالب است و از اين رو خاكستر سوخته به وسيله طبخ و تصفيه نمك به دست آرند.

4- آن كه نه ذوب شود و نه كشش دارد براى آن كه اجزاء فزون تر و اجزاء خشكش به سختى در آميخته اند تا آن جا كه آتش نتواند آن ها را از هم جدا سازد و شعله برافرازد مانند زيبق كه تركيبى است از آب بسيار زلال و دودى كبريتى و لطيف كه خوب به هم آميخته اند و هيچ صفحه از آن جدا نگردد جز اين كه صفحه ديگر از آن ماده خشك جاى آن را پر كند، از اين رو به دست نچسبند و شكل كامل ظرفش را به خود نگيرد.

و نمونه آن قطره هاى آبيست كه روى خاك نرم بچكد كه به هر قطره غلافى از خاك احاطه كند به طورى كه قطره به شكل خود بماند بر روى خاك و چون دو قطره آن به هم بر خورد بسا پوست بتركد و به صورت يك قطره در غلاف بزرگ تر پديد شوند، و سفيدى جيوه براى زلالى مايه آبى آن ست و سفيدى مايه زمينى آن و آميختن با ذره هاى هوا.

5- آن چه نه ذوب شدنيست و نه كشش بردار براى خشكى و سختي امتزاج ميان اجزاء تر و اجزاء خشك زور دار آن به طورى كه آتش نمي تواند آن ها را از هم جدا كند با اين كه سردى آبى آن ها مايه زمينى را تحليل برده و رطوبت زنده روغنى در آن ها نمانده و از اين روكشش پذير نيستند، و چون بسته شدن آن با خشكيدن ست آب شدنى نيست مگر به صنعتى حيله گر به طورى كه ديگران آن گوهر به جا نماند به خلاف آهن آب شده چون ياقوت و لعل و زبرجد و مانند آن ها از سنگ هاى بهادار.

و آنگه برخى معدني ها هستند كه مي توان با صنعت آن ها را ساخت به آماده كردن مواد و تكميل استعداد، چون نوشادر و نمك مصنوعى و براى برخى مانند بدلى توان ساخت كه امتياز آن ها از معدنى اصلى در نظر سطحى دشوار است مانند طلا و نقره و لعل و بسيارى از سنگ هاى بهادار معدنى، و آيا ساختن حقيقت اين جواهر بى معجزه بودن ممكن است يا نه؟ بسيارى از خردمندان معتقدند كه ساختن طلا و نقره واقع است.

و ابن سينا گفته امكانش دليلى ندارد تا چه رسد بوقوعش، زيرا شخصيت نوعي اين انواع دانسته نيست و نادانسته را نمی شود به وجود آورد، آرى ممكن است مس را برنگ نقره كرد و نقره را برنگ طلا و نواقص قلع را زدود، ولى تغيير اين امور تغيير شخصيت نيست و صرفاً تغيير عوارض است و لوازم و پاسخ او را دادند كه امتياز فلزات به شخصيت ذاتى آن ها نيست، بلكه ذات همه يكى است و اختلاف آن ها بعوارض است كه تغيير پذيرند.

و اگر بپذيريم كه صورت نوعيه آن ها مختلف است نپذيريم كه مجهول مطلق باشند و باعتبار خواص و لوازم آن ها معلومند و گرچه تفصيل و ماهيت آن ها دانسته نيست و دانستن آن ها در ساخت و صنعت لازم نيست و همان دانستن موادى كه مايه گمان بافاضه صورت باشد كافى است.

چنان چه از مو مار سازند و از بادروج عقرب، و همان ساختن ترياق با خواص و آثارى كه دارد گواه امكان آن ست، آرى سخن در وقوع است و دانستن همه مواد و فراهم كردن استعداد و از اين رو است كه كيمياء نامى است و نامدارى ندارد و اسم بى مسمى است.

مي گويم: از برخى اخبار بر آيد كه ثابت است، ولى معلوم نيست كسى جز معصوم آن را بداند، و هر چه كه را ديديم و شنيديم كه مدعى علم بدان بود نيرنگ باز و فريبكار بود و فريب خورده ها به دنبال آن هايند و صرف عمر در آن بيهودهو بى سود است.(1)

4. «الْمُجَازَاتُ النَّبَوِيَّةِ لِلرَّضِيِّ، قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فِي الْجَبَلِ ظُهُورُهَا حِرْزٌ وَ بُطُونُهَا كَنْز».

ترجمه:

در مجازات النبويه رضى است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دربارۀ كوه پشتش دژ است و درونش گنج.

سيد؟رح؟ گفته: اين سخن مجاز گوئى نيست، زيرا درون كوه ها به طور حقيقت گنج باشند، و همانا اراده كرده است كه صاحبانش از آن تيكه ها بر آرند كه مالشان فزايد و حالشان نيك شود، و پشت كوه ها دژ است، يعنى نجات از هلاك است و پناهگاه هنگام گريز.

5. «الْخَرَائِجُ، رَوَى أَحْمَدُ بْنُ عُمَرَ الْحَلَّالُ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الثَّانِي (علیه السّلام) جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ مِنْ هَذَا صَاحِبِ الرَّقَّةِ قَالَ لَيْسَ عَلَيَّ مِنْهُ بَأْسٌ إِنَّ لِلَّهِ بِلَاداً تُنْبِتُ الذَّهَبَ قَدْ حَمَاهَا بِأَضْعَفِ خَلْقِهِ بِالذَّرِّ فَلَوْ أَرَادَتْهَا الْفِيَلَةُ مَا وَصَلَتْ إِلَيْهَا قَالَ الْوَشَّاءُ إِنِّي

1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 155.

سَأَلْتُ عَنْ هَذِهِ الْبِلَادِ وَ قَدْ سَمِعْتُ الْحَدِيثَ قَبْلَ مَسْأَلَتِي فَأُخْبِرْتُ أَنَّهُ بَيْنَ الْبَلْخِ وَ التُّبَّتِ وَ أَنَّهَا تُنْبِتُ الذَّهَبَ وَ فِيهَا نَمْلٌ كِبَارٌ أَشْبَاهُ الْكِلَابِ عَلَى حلقها قلس لا [خَلْقِهَا فَلَيْسَ ] يَمُرُّ بِهَا الطَّيْرُ فَضْلًا عَنْ غَيْرِهِ تَكْمُنُ بِاللَّيْلِ فِي جُحْرِهَا وَ تَظْهَرُ بِالنَّهَارِ فَرُبَّمَا غَزَوُا الْمَوْضِعَ عَلَى الدَّوَابِّ الَّتِي تَقْطَعُ ثَلَاثِينَ فَرْسَخاً فِي لَيْلَةٍ لَا يُعْرَفُ شَيْ ءٌ مِنَ الدَّوَابِّ يَصْبِرُ صَبْرَهَا فَيُوقِرُونَ أَحْمَالَهُمْ وَ يَخْرُجُونَ فَإِذَا النَّمْلُ خَرَجَتْ فِي الطَّلَبِ فَلَا تَلْحَقُ شَيْئاً إِلَّا قَطَعَتْهُ فَتَشْبَهُ بِالرِّيحِ مِنْ سرعت ها وَ رُبَّمَا شَغَلُوهُمْ (1). بِاللَّحْمِ يَتَّخِذُ لَهَا إِذَا لَحِقَتْهُمْ يَطْرَحُ لَهَا فِي الطَّرِيقِ إِنْ لَحِقَتْهُمْ قَطَعَتْهُمْ وَ دَوَابَّهُم .»

ترجمه:

در خرائج: كه احمد بن عمر حلال گويد بابى الحسن دوم (علیه السّلام) گفتم قربانت: من از اين صاحب رقه بر تو نگرانم. فرمود: از او زيانى به من نرسد، راستى خدا را سرزمين ها است كه طلا مي رويانند و خدا آن ها را بناتوان ترين خلقش كه مورچه است حفظ كرده و اگر يك فيل بدان رو كند نتواند به آن ها رسد، و شاء گفت: من از اين بلاد پرسيدم و پيش از پرسشم اين حديث را شنيده بودم، و به من گزارش شده كه ميان بلخ و تبت باشند كه طلا رويند و در آن ها مورچه اي ست بمانند سگها كه بر گردن قلّاده دارند، پرنده بدان نگذرد تا برسد بديگرى، مورچه ها شب در سوراخ خود بخوابند و روز بدرآيند.

و بسا با اسبهائى كه در شب 30 فرسخ راه روند بدان جا دستبرد زنند و بارهاى خود را پر كنند و بدر روند و ناگاه مورچه ها به دنبال آنان بيرون شوند، و چون باد بدوند و به هر چه برسند آن را پاره پاره كنند، و بسا كه با تيكه هاى گوشت آن ها را سرگرم كنند و از آن ها برهند و اگر بدان ها رسند با اسبانشان آن ها را تيكه تيكه كنند.


1) . شغلوها (ظ).

بيان: رقه شهريست كنار فرات و مقصود از صاحبش هارونست كه در آن روزگار آن جا بوده.

6. «الْكَافِي، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَمَّنْ ذَكَرَهُ قَالَ قِيلَ لِلرِّضَا (علیه السّلام) إِنَّكَ تَتَكَلَّمُ بِهَذَا الْكَلَامِ وَ السَّيْفُ يَقْطُرُ دَماً فَقَالَ إِنَّ لِلَّهِ وَادِياً مِنْ ذَهَبٍ حَمَاهُ بِأَضْعَفِ خَلْقِهِ النَّمْلِ فَلَوْ رَامَتْهُ الْبَخَاتِيُّ لَمْ تَصِلْ إِلَيْه .»

ترجمه:

در كافى: به سندى كه به امام رضا (علیه السّلام) گفته شد: چنين سخنى مي گویى با اين كه شمشير خون مي چكاند؟ فرمود: خدا را درّه اي ست از طلا كه با ناتوان ترين خلقش كه مورچه است آن را حمايت كرده و اگر شتران بختى قصد آن كنند نتوانند بدان رسند.

7. «تَوْحِيدُ الْمُفَضَّلِ، قَالَ قَالَ الصَّادِقُ (علیه السّلام) فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي هَذِهِ الْمَعَادِنِ وَ مَا يُخْرَجُ مِنْهَا مِنَ الْجَوَاهِرِ الْمُخْتَلِفَةِ مِثْلِ الْجِصِّ وَ الْكِلْسِ وَ الْجِبْسِينِ وَ الزَّرَانِيخِ وَ الْمَرْتَكِ وَ القوينا(1)وَ الزِّئْبَقِ وَ النُّحَاسِ وَ الرَّصَاصِ وَ الْفِضَّةِ وَ الذَّهَبِ وَ الزَّبَرْجَدِ وَ الْيَاقُوتِ وَ الزُّمُرُّدِ وَ ضُرُوبِ الْحِجَارَةِ وَ كَذَلِكَ مَا يُخْرَجُ مِنْهَا مِنَ الْقَارِ وَ الْمُومِيَا وَ الْكِبْرِيتِ وَ النِّفْطِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يَسْتَعْمِلُهُ النَّاسُ فِي مَآرِبِهِمْ فَهَلْ يَخْفَى عَلَى ذِي عَقْلٍ أَنَّ هَذِهِ كُلَّهَا ذَخَائِرُ ذُخِرَتْ لِلْإِنْسَانِ فِي هَذِهِ الْأَرْضِ لِيَسْتَخْرِجَهَا فَيَسْتَعْمِلَهَا عِنْدَ الْحَاجَةِ إِلَيْهَا ثُمَّ قَصُرَتْ حِيلَةُ النَّاسِ عَمَّا حَاوَلُوا مِنْ صَنْعَتِهَا عَلَى حِرْصِهِمْ وَ اجْتِهَادِهِمْ فِي ذَلِكَ فَإِنَّهُمْ لَوْ ظَفِرُوا بِمَا حَاوَلُوا مِنْ هَذَا الْعِلْمِ كَانَ لَا مَحَالَةَ سَيَظْهَرُ وَ يَسْتَفِيضُ فِي الْعَالَمِ حَتَّى تَكْثُرَ الْفِضَّةُ وَ الذَّهَبُ وَ يَسْقُطَا عِنْدَ النَّاسِ فَلَا يَكُونَ لَهُمَا قِيمَةٌ وَ يَبْطُلَ الِانْتِفَاعُ بِهِمَا فِي الشِّرَى وَ الْبَيْعِ وَ الْمُعَامَلَاتِ وَ لَا كَانَ يَجْبِي السُّلْطَانُ الْأَمْوَالَ وَ لَا يَدَّخِرَهُمَا أَحَدٌ لِلْأَعْقَابِ وَ قَدْ أُعْطِيَ النَّاسُ مَعَ هَذَا صَنْعَةَ الشَّبَهِ مِنَ

1) . القوبنا (خ).

النُّحَاسِ وَ الزُّجَاجِ مِنَ الرَّمْلِ وَ الْفِضَّةِ مِنَ الرَّصَاصِ وَ الذَّهَبِ مِنَ الْفِضَّةِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ مِمَّا لَا مَضَرَّةَ فِيهِ فَانْظُرْ كَيْفَ أُعْطُوا إِرَادَتَهُمْ فِي مَا لَا ضَرَرَ فِيهِ وَ مُنِعُوا ذَلِكَ فِي مَا كَانَ ضَارّاً لَهُمْ لَوْ نَاوَلُوهُ وَ مَنْ أَوْغَلَ فِي الْمَعَادِنِ انْتَهَى إِلَى وَادٍ عَظِيمٍ يَجْرِي مُنْصَلِتاً بِمَاءٍ غَزِيرٍ لَا يُدْرَكُ غَوْرُهُ وَ لَا حِيلَةَ فِي عُبُورِهِ وَ مِنْ وَرَائِهِ أَمْثَالُ الْجِبَالِ مِنَ الْفِضَّةِ تَفَكَّرِ الْآنَ فِي هَذَا مِنْ تَدْبِيرِ الْخَالِقِ الْحَكِيمِ فَإِنَّهُ أَرَادَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ أَنْ يُرِي الْعِبَادَ مَقْدُرَتَهُ (1)وَ سَعَةَ خَزَائِنِهِ لِيَعْلَمُوا أَنَّهُ لَوْ شَاءَ أَنْ يَمْنَحَهُمْكَالْجِبَالِ مِنَ الْفِضَّةِ لَفَعَلَ لَكِنْ لَا صَلَاحَ لَهُمْ فِي ذَلِكَ لِأَنَّهُ لَوْ كَانَ فَيَكُونُ فِيهَا كَمَا ذَكَرْنَا سُقُوطُ هَذَا الْجَوْهَرِ عِنْدَ النَّاسِ وَ قِلَّةُ انْتِفَاعِهِمْ بِهِ وَ اعْتَبِرْ ذَلِكَ بِأَنَّهُ قَدْ يَظْهَرُ الشَّيْ ءُ الطَّرِيفُ مِمَّا يُحْدِثُهُ النَّاسُ مِنَ الْأَوَانِي وَ الْأَمْتِعَةِ فَمَا دَامَ عَزِيزاً قَلِيلًا فَهُوَ نَفِيسٌ جَلِيلٌ آخِذُ الثَّمَنِ فَإِذَا فَشَا وَ كَثُرَ فِي أَيْدِي النَّاسِ سَقَطَ عِنْدَهُمْ وَ خَسَّتْ قِيمَتُهُ وَ نَفَاسَةُ الْأَشْيَاءِ مِنْ عِزَّتِهَا.»(2)

ترجمه:

توحيد مفضل: امام صادق (علیه السّلام) فرمود: اى مفضّل بينديش در اين معادن و جواهر گوناگونى كه از آن ها برآيند مانند گچ، ساروج، آجر، زرنيخ، مرداسنج، سنگ سرمه (توتيا خ ب) زيبق، مس، قلع، نقره، طلا، زبرجد، ياقوت زمرّد، و انواع سنگ ها و هم چنين آن چه از آن ها برآيد چون قير، موميا، كبريت و نفت و جز آن ها كه مردم براى نيازهاى خود به كار برند، آيا بر خردمندى نهانست كه اين ها همه ذخيره ها باشند كه براى آدمى فراهم شده اند در زمين تا آن ها را بر آرد و در نيازمندي هاى خود به كار برد، و حيله مردم با همه تلاش در آن بدان جا نرسيد كه آن ها را بسازند.

زيرا اگر به علم كيميا و فلز سازى دست يافته بودند به ناچار ظاهر مي شد و در جهان شايع مي شد، و نقره و طلا فراوان مي شدند و از نظر مردم مى افتادند و


1) . قدرته (ظ).

2) . بحار الأنوار، ج 57، ص 187.

ارزش خود را از دست مي دادند و ديگر در خريد و فروش و معاملات از آن ها استفاده نمي شد و سلطان از آن ها خراج نمي گرفت و براى بازمانده ها پس انداز نمي شدند، و با اين حال به مردم عطا شده است صنعت مفرغ سازى از مس و بلور سازى از ريگ، و نقره سازى از قلع، و طلا سازى از نقره و مانند آن كه زيانى ندارند.

بنگر چگونه در آن چه زيانى ندارد به آن ها آزادى داده شده، و از آن چه زيان دارد منع شدند، و هر كه به بن معادن رسد به يك وادى بزرگى برخورد كه آبى خروشان دارد و بتك آن دست نرسد و گذر از آن ميسر نباشد، و در پس آن كوه ها از نقره باشد.

از اين جا در تدبير خالق حكيم انديشه كن كه- جل اسمه- خواسته ببنده هايش توانائى و وسعت خزائنش را بنمايد تا بدانند كه اگر خواهد به آن ها كوه هاى نقره بدهد تواند، ولى در آن مصلحت نيست، زيرا در اين صورت از اعتبار ساقط مي شد و سودى نداشت، و از اين جا عبرت گير كه بسا چيز تازه اى ببازار آيد و تا اندك و كميابست نفيس و باارزش است و چون در دست مردم فراوان شد از نظر افتد و ارزش آن كم شود و نفيس بودن اشياء از كميابى آن ها است.(1)

8. «الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ (علیه السّلام) أَنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً إِلَّا وَ قَدْ أَمَّرَ عَلَيْهِ آخَرَ يَغْلِبُهُ بِهِ وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا خَلَقَ السَّحَابَ (2)فَخَرَتْ وَ زَخَرَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْفُلْكَ فَأَدَارَهَا بِهَا وَ ذَلَّلَهَا ثُمَّ إِنَّ الْأَرْضَ فَخَرَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْجِبَالَ فَأَثْبَتَهَا فِي ظَهْرِهَا أَوْتَاداً مَنَعَهَا مِنْ أَنْ تَمِيدَ بِمَا عَلَيْهَا فَذَلَّتْ وَ اسْتَقَرَّتْ ثُمَّ إِنَّ الْجِبَالَ فَخَرَتْ عَلَى الْأَرْضِ فَشَمَخَتْ وَ اسْتَطَالَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ الْحَدِيدَ فَقَطَعَهَا فَقَرَّتِ الْجِبَالُ وَ ذَلَّتْ ثُمَّ

1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 162.

2) . فى المصدر «البحار» و هو الصواب ظاهراً.

إِنَّ الْحَدِيدَ فَخَرَ عَلَى الْجِبَالِ وَ قَالَ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ اللَّهُ النَّارَ فَأَذَابَتِ الْحَدِيدَ فَذَلَّ الْحَدِيدُ ثُمَّ إِنَّ النَّارَ زَفَرَتْ وَ شَهَقَتْ وَ فَخَرَتْ وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْمَاءَ فَأَطْفَأَهَا فَذَلَّتْ ثُمَّ إِنَّ الْمَاءَ فَخَرَ وَ زَخَرَ وَ قَالَ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الرِّيحَ فَحَرَّكَتْ أَمْوَاجَهُ وَ أَثَارَتْ مَا فِي قَعْرِهِ وَ حَبَسَتْهُ عَنْ مَجَارِيهِ فَذَلَّ الْمَاءُ ثُمَّ إِنَّ الرِّيحَ فَخَرَتْ وَ عَصَفَتْ وَ أَرْخَتْ أَذْيَالَهَا وَ قَالَتْ أَيُّ شَيْ ءٍ يَغْلِبُنِي فَخَلَقَ الْإِنْسَانَ فَاحْتَالَ وَ اتَّخَذَ مَا يَسْتَتِرُ بِهِ مِنَ الرِّيحِ وَ غَيْرِهَا فَذَلَّتِ الرِّيحُ ثُمَّ إِنَّ الْإِنْسَانَ طَغَى وَ قَالَ مَنْ أَشَدُّ مِنِّي قُوَّةً فَخَلَقَ الْمَوْتَ فَقَهَرَهُ فَذَلَّ الْإِنْسَانُ ثُمَّ إِنَّ الْمَوْتَ فَخَرَ فِي نَفْسِهِ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ لَا تَفْخَرْ فَإِنِّي أَذْبَحُكَ (1)بَيْنَ الْفَرِيقَيْنِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ ثُمَّ لَا أُحْيِيكَ ابداً فَذَلَّ وَ خَافَ (2).»(3)

ترجمه:

در خصال: به سندش تا پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه فرمود: خدا چيزى نيافريده جز آن كه بر او آفريده ديگرى را چيره ساخته چنان چه چون خدا ابر را آفريد (درياها را خ ل) به خود باليد و جوشيد و گفت: چه چيز بر من چيره گردد و خدا فلك را آفريد تا آن را چرخانيد و زبون كرد.

و آن گاه زمين باليد و گفت: كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا كوه ها را آفريد و بر پشتش كوبيد و بازش داشتند از اين كه بلرزند آن چه بر او است و زبون شد و آرام گرفت و آن گاه كوه ها بر خود باليدند و سر بلندى كردند و گفتند كدام چيز بر ما چيره شود و خدا آهن را آفريد تا آن را بريد و رام شد و زبون گرديد.

و آنگه آهن بر كوه ها باليد و گفت: كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا آتش را آفريد تا آهن را گداخت و آهن زبون شد، سپس دم بر آورد و شعله زد و باليد و گفت


1) . فى المصدر: ذابحك.

2) . الخصال، ص 58.

3) . بحار الأنوار، ج 57، ص 199.

كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا آب را آفريد و آن را خاموش كرد وزبون شد، سپس آب باليد و جوشيد و گفت كدام چيز بر من چيره شود و خدا باد را آفريد تا امواج آن را جنبانيد و آن چه در تكش بود بر انگيخت و آن را از مجاريش باز داشت و آب زبون شد.

سپس باد باليد و غريد و دامن كشيد و گفت كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا آدم را آفريد تا چاره جوئى كرد و در برابرش پرده بر گرفت و آن را دگرگون كرد و زبون شد، و آنگه آدمى سركشى كرد و گفت كيست از من نيرومندتر باشد؟ و خدا مرگ را آفريده و او را مقهور كرد و آدمى زبون شد، سپس مرگ بر خود باليد و خدا- جل جلاله- او را فرمود: بر خود مبال كه من تو را ميان دو گروه سر برم ميان بهشتيان و دوزخيان، سپس هرگزت زنده نسازم بس زبون شد و ترسيد.

بيان: «خدا فلك را آفريد تا آن را چرخانيد» شايد مقصود اين ست كه افلاك و اختران درخشانش برابر تسلط دارند آن را برانگيزند و بگردانند و از هم بپاشند، و اين روايت از كلينى گذشت بدين مضمون: كه خدا تبارك و تعالى چون درياهاى زيرين را آفريد بر خود باليدند و جوشيدند و گفتند كدام چيز بر من چيره شود؟ و خدا زمين را آفريد و بر دوش آن پهن كرد و زبون شد، سپس زمين بر خود باليد. تا آخر خبر- و آن روشن تر است.

9. «الْخِصَالُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السّلام) فِي مَا سَأَلَ رَسُولُ مُعَاوِيَةَ لِأَسْئِلَةِ مَلِكِ الرُّومِ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ (علیه السّلام) قَالَ وَ أَمَّا عَشَرَةُ أَشْيَاءَ بَعْضُهَا أَشَدُّ مِنْ بَعْضٍ فَأَشَدُّ شَيْ ءٍ خَلَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْحَجَرُ وَ أَشَدُّ مِنَ الْحَجَرِ الْحَدِيدُ يُقْطَعُ بِهِ الْحَجَرُ وَ أَشَدُّ مِنَ الْحَدِيدِ النَّارُ تُذِيبُ الْحَدِيدَ وَ أَشَدُّ مِنَ النَّارِ الْمَاءُ يُطْفِئُ النَّارَ وَ أَشَدُّ مِنَ الْمَاءِ السَّحَابُ يَحْمِلُ الْمَاءَ وَ أَشَدُّ مِنَ السَّحَابِ الرِّيحُ يَحْمِلُ السَّحَابَ وَ أَشَدُّ مِنَ الرِّيحِ الْمَلَكُ الَّذِي يُرْسِلُهَا وَ أَشَدُّ مِنَ الْمَلَكِ مَلَكُ

الْمَوْتِ الَّذِي يُمِيتُ الْمَلَكَ وَ أَشَدُّ مِنْ مَلَكِ الْمَوْتِ الْمَوْتُ الَّذِي يُمِيتُ مَلَكَ الْمَوْتِ وَ أَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ أَمْرُ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الَّذِي يُمِيتُ الْمَوْتَ» (1).

ترجمه:

در خصال به سندش از ابى جعفر (علیه السّلام) در آن چه پيك معاويه در پرسش هاى شاه روم از حسن بن على (علیه السّلام) پرسيد در پاسخ فرمود: اما آن ده چيز كه برخى سخت تر از برخيند پس سخت تر آفريده خدا عزّ و جلّ سنك است و سخت تر از آن آهن است كه سنك مي برد.

و سخت تر از آهن آتش كه آن را مي گدازد، و سخت تر از آتش آب ست كه آن را خاموش می كند، و سخت تر از آب ابر است كه آن را بر مي دارد، و سخت تر از ابر باد كه آن را بر مي دارد، و سخت تر از باد فرشته اي ست كه آن را مي فرستد، و سخت تر از فرشته ملك الموت كه او را بميراند، و سخت تر از او همان مرگ است كه جان ملك الموت را مي ستاند، و سخت تر از مرگ فرمان پروردگار جهانيانست كه مرگ را بميراند.

10. «كِتَابُ الْغَارَاتِ لِإِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِيِّ، عَنِ الشَّعْبِيِّ قَالَ قَالَ ابْنُ الْكَوَّاءِ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السّلام) أَيُّ [شَيْ ءِ] خَلْقِ اللَّهِ أَشَدُّ قَالَ إِنَّ أَشَدَّ خَلْقِ اللَّهِ عَشَرَةٌ الْجِبَالُ الرَّوَاسِي وَ الْحَدِيدُ تُنْحَتُ بِهِ الْجِبَالُ وَ النَّارُ تَأْكُلُ الْحَدِيدَ وَ الْمَاءُ يُطْفِئُ النَّارَ وَ السَّحَابُ الْمُسَخَّرُ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ تَحْمِلُ الْمَاءَ وَ الرِّيحُ تَقِلُّ السَّحَابَ وَ الْإِنْسَانُ يَغْلِبُ الرِّيحَ يَتَّقِيهَا بِيَدَيْهِ وَ يَذْهَبُ لِحَاجَتِهِ وَ السُّكْرُ يَغْلِبُ الْإِنْسَانَ وَ النَّوْمُ يَغْلِبُ السُّكْرَ وَ الْهَمُّ يَغْلِبُ النَّوْمَ فَأَشَدُّ خَلْقِ رَبِّكَ الْهَم ».(2)

ترجمه:

در كتاب غارات ابراهيم بن محمّد ثقفى از شعبى كه ابن كواء با امير


1) . الخصال، ص 58.

2) . بحار الأنوار، ج 57، ص 200، باب 35.

المؤمنين (علیه السّلام) گفت: سخت تر چيزى كه خدا آفريده چيست؟ فرمود: سخت آفريده هاى خدا ده تا است: كوه هاى بلند و آهن كه كوه ها را ببرد و آتش كه آهن را بخورد، و آب كه آتش را خاموش كند، و ابر مسخر ميان آسمان و زمين كه آب را بردارد، و باد كه ابر را به دوش دارد، و آدمى كه با دو دست خود حائل سازد و به دنبال كار رود، و هستى كه بر آدمى چيره گردد، و خواب كه بر هستى چيره شود و اندوه كه خواب را ببرد، و سخت تر آفريده پروردگارت اندوه است.

11. «الْعِلَلُ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَلَوِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عِيسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْعَلَوِيِّ الْعُمَرِيِّ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السّلام) أَنَّهُ سُئِلَ مِمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الذَّرَّ الَّذِي يَدْخُلُ فِي كُوَّةِ الْبَيْتِ فَقَالَ إِنَّ مُوسَى (علیه السّلام) لَمَّا قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنِ اسْتَقَرَّ الْجَبَلُ لِنُورِي فَإِنَّكَ سَتَقْوَى عَلَى أَنْ تَنْظُرَ إِلَيَّ وَ إِنْ لَمْ يَسْتَقِرَّ فَلَا تُطِيقُ إِبْصَارِي لِضَعْفِكَ فَلَمَّا تَجَلَّى اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِلْجَبَلِ تَقَطَّعَ ثَلَاثَ قِطَعٍ فَقِطْعَةٌ ارْتَفَعَتْ فِي السَّمَاءِ وَ قِطْعَةٌ غَاضَتْ تَحْتَ الْأَرْضِ وَ قِطْعَةٌ تَفَتَّتْ فَهَذَا الذَّرُّ مِنْ ذَلِكَ الْغُبَارِ غُبَارِ الْجَبَلِ (1).»(2)

ترجمه:

در علل به سندى از على بن ابى طالب (علیه السّلام) كه از او پرسيده شد از ميان آن چه خداى عزّ و جلّ آفريده از ذره اى كهدر دريچه خانه در آيد، فرمود چون موسى (علیه السّلام) گفت: پروردگارا بنما بمنت تا بنگرمت؛ خدا عزّ و جلّ فرمود:

اگر كوه در برابر نورم بر جا ماند تو توانى مرا ببينى و اگر نماند تو نتوانى مرا بينى كه ناتوانى، و چون خدا تبارك و تعالى به كوه تجلى كرد سه تيكه شد يكى به آسمان


1) . علل الشرائع، ج 2، ص 183.

2) .[4]. بحار الأنوار، ج 57، ص 200، باب 35.

بر آمد و ديگرى به زمين فرو رفت، و سومى ريز شد و اين ذره ها غبار آن ست بيان: بر فرض اين خبر درست باشد و از امام باشد، بسا مقصود اين ست كه ريزه هاى آن كوه در همه جا يا بعضى جاها در ذره ها داخلند و به قدرت خدا در همه بلاد پراكنده شدند.

بيان: بر فرض اين خبر درست باشد و از امام باشد، بسا مقصود اين ست كه ريزه هاى آن كوه در همه جا يا بعضى جاها در ذره ها داخلند و به قدرت خدا در همه بلاد پراكنده شدند.(1)


1) . آسمان و جهان، ترجمه كتاب السماء و العالم بحار الأنوار، ج 4، ص 171.

گفتار سوم: اسباب وانواع بادها

1. تشريح جريان بادها

قرآن می فرماید:

إِنَّ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتي تَجْري فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْريفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ(1)«در آفرينش آسمان ها و زمين، و آمد و شد شب و روز، و كشتي هايى كه در دريا به سود مردم در حركتند، و آبى كه خداوند از آسمان نازل كرده، و با آن، زمين را پس از مرگ، زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، و (هم چنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخرند، نشانه هايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مى انديشند!» تفسیر

إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الخ، سياق اين آيات همان طور كه در ابتداى


1) . بقره/164.

بيان آيات مورد بحث گفتيم، دلالت دارد بر اين كه سياق خصوص اين آيه نيز همان سياق آيه قبلى است، و اين آيه پيرامون همان معنايى استدلال مى كند كه آيه قبلى متضمن آن بود.

چون آيه سابق كه مى فرمود: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ الخ، در حقيقت اگر شكافته شود، معنايش اين ميشد: كه براى هر موجودى از اين موجودات، الهى است و إله همه آن ها يكى است و اين إله يگانه و واحد، همان إله شما است و او رحمان است، چون رحمتى عمومى دارد و رحيم است، چون رحمتى خصوصى دارد و هر كسى را به سعادت نهائيش -كه همان سعادت آخرت است- سوق مي دهد، پس اين ها همه حقايقى هستند حقه.

و در خلقت آسمان ها و زمين و اختلاف شب و روز، تا آخر آن چه در آيه ذكر شده، آياتى است كه بر اين حقايق دلالت مى كند، البته براى مردمى دلالت دارد كه تعقّل كنند.

و اگر مراد به اين آيه اقامه حجّت بر اصل وجود إله براى انسان ها و يا إله واحد براى انسان ها بود، همه نامبردگان تنها يك آيت بودند كه بر اصل وجود إله دلالت مى كردند، چون نامبرده ها اين معنا را افاده مى كند كه نظامى در سراسر جهان برقرار است و تدبيرى به هم پيوسته دارد، و بر اين فرض، حق كلام اين بود كه در آيه قبلى بفرمايد: و إلهكم واحد لا إله إلّا هو الخ، و چون اين طور نفرموده، مى فهميم سياق آيه براى اين است كه بر حجّتى دلالت كند كه هم حجّت بر وجود إله است و هم حجّت بر وحدت او است، به اين معنا كه نخست اثبات كند إله موجودات ديگر غير انسان و نظام كبيرى كه در آن هاست يكى است و سپس اثبات كند همان يك اله، إله انسان نيز هست.

سه برهان آيه شريفه براى اثبات وجود خدا و توحيد

و اجمال دلالت آيه بر مسأله توحيد، اين است كه مى فرمايد: اين آسمان ها كه بر بالاى ما قرار گرفته و بر ما سايه افكنده، با همه بدايعى كه در خلقت آن ها است، و اين زمين كه ما را در آغوش گرفته و بر پشت خود سوار كرده، با همه عجائبى كه در آن است، و با همه غرائبى كه در تحولات و انقلاب هاى آن از قبيل اختلاف شب و روز و جريان كشتى ها در دريا و نازل شدن باران ها و وزيدن بادهاى گردنده و گردش ابرهاى تسخير شده، همه امورى هستند فى نفسه نيازمند به صانعى كه ايجادشان كند، پس براى هر يك از آن ها الهى است، پديد آورنده، (اين صورت برهان اولى است) كه آيه شريفه بر مسأله توحيد اقامه كرده است.

برهان ديگر را از راه نظامى كه در عالم است اقامه نموده و حاصلش اين است اين اجرام زمينى و آسمانى كه از نظر حجم و كوچك و بزرگى و هم دورى و نزديكى مختلفند، (و به طورى كه فحصهاى علمى به دست آورده كوچك ترين حجم يكى از آن ها:

000،000، 000، 000، 000، 000، 0،000،000 33سانتى متر مكعب است) و بزرگ ترين آن ها كه حجمش ميليون ها برابر حجم زمين است، كره اى است كه قطرش تقريباً معادل 9000 ميل است و فاصله ميان دو ستاره و دو جرم آسمانى، قريب به سه مليون سال نورى است و سال نورى تقريباً برابر است با رقم زير:

(365* 24* 60* 60* 300000 كيلومتر) و خلاصه اين ارقام دهشت آور را نيك بنگر، آن گاه خودت حكم خواهى كرد: كه تا چه اندازه نظام اين عالم، بديع و شگفت آور است، عالمى كه با همه وسعتش هر ناحيه اش در ناحيه ديگر اثر مى گذارد، و در آن دست اندازى مى كند و هر جزء آن در هر كجا كه واقع شده باشد از آثارى كه ساير اجزاء در آن دارند متأثر می شود، جاذبه عموميش يكدگر را به هم متصل مى كند،

نورش و حرارتش هم چنين، و با اين تأثير و تاثر سنت حركت عمومى و زمان عمومى را به جريان مى اندازد.

و اين نظام عمومى و دائم، و تحت قانونى ثابت است و حتى قانون نسبيت عمومى هم كه قوانين حركت عمومى در عالم جسمانى را محكوم به دگرگونگى مي داند، نمي تواند از اعتراف به اين كه خودش هم محكوم قانون ديگرى است، خوددارى كند، قانونى ثابت در تغيير و تحول (يعنى تغيير و تحول در آن قانون ثابت و دائمى مي باشد).

و از سوى ديگر اين حركت و تحول عمومى، در هر جزء از اجزاء عالم به صورتى خاص به خود ديده می شود، در بين كره آفتاب و ساير كراتى كه جزء خانواده اين منظومه اند، به يك صورت است و هر چه پائين تر مى آيد، دائره اش تنگ تر مى گردد، تا در زمين ما در دائره اى تنگ تر، نظامى ديگر به خود مى گيرد، حوادث خاص بدان و جرم ماه كه باز مختص بدان است و شب و روز و وزش بادها و حركت ابرها، و ريزش باران ها، در تحت آن نظام اداره می شود. باز اين دائره نسبت به موجوداتى كه در زمين پديد مى آيند، تنگ تر می شود و در آن دائره معادن و نباتات و حيوانات و ساير تركيبات درست می شود، و باز اين دائره در خصوص يك يك انواع نباتات، حيوانات، معادن و ساير تركيبات تنگ تر می شود، تا آن كه نوبت به عناصر غير مركب برسد و باز به ذرات و اجزاء ذرات و در آخر به آخرين جزئى كه تا كنون علم بشر بدان دست يافته برسد، يعنى به الكترون و پروتون كه تازه در آن ذره كوچك، نظامى نظير نظام در منظومه شمسى مى بينيم، هسته اى در مركز قرار دارد و اجرامى ديگر دور آن هسته مى گردند، آن چنان كه ستارگان بدور خورشيد در مدار معين مى گردند، و در فلكى حساب شده، شنا مى كنند.

انسان در هر نقطه از نقاط اين عالم بايستد و نظام هر يك از اين عوالم را زير نظر

بگيرد، مى بيند كه نظامى است دقيق و عجيب و داراى تحولات و دگرگونگى هايى مخصوص به خود، دگرگونگى هايى كه اگر نبود، اصل آن عالم پاى بر جا نمى ماند و از هم پاشيده مي شد، دگرگونگى هايى كه سنت الهيه با آن زنده مي ماند، سنتى كه عجائبش تمام شدنى نيست، و پاى خرد به كرانه اش نمى رسد.

نظامى كه در جريانش حتى به يك نقطه استثناء برنمي خوريم، و هيچ تصادفى هر چند به ندرت، در آن رخ نمي دهد، نظامى كه نه تا كنون و نه هيچ وقت، عقل بشر به كرانه اش نمى رسد و مراحلش را طى نمى كند.

اگر از خردترين موجودش چون مولكول شروع كنى و به طرف اجزايى كه از آن تركيب يافته، بالا بيايى، تا برسى به منظومه شمسى و كهكشان هايى كه تا كنون به چشم مسلح ديده شده بيش از عالم و يك نظام نمى بينى، و اگر از بالا شروع كنى و كهكشان ها را يكى پس از ديگرى از هم جدا نموده، منظومه ها را از نظر بگذرانى و تك تك كرات را و سپس كره زمين و در آخر ذره اى از آن را تجزيه كنى تا به مولكول برسى، باز مى بينى از آن عالم واحد و آن نظام واحد و آن تدبير متصل چيزى كم نشده، با اين كه هيچيك از اين موجودات را مثل هم نمى بينى دو نفر انسان، دو رأس گوسفند، دو شاخه توت، دو برگ گردو، دو تا مگس، و بالأخره هر جفت جفت موجودات را در نظر بگيرى، خواهى ديد كه هم ذاتاً مختلف هستند و هم حكما و هم شخصا.

پس مجموع عالم يك چيز است، و تدبير حاكم بر سراپاى آن متصل است و تمامى اجزائش مسخر براى يك نظام است، هر چند كه اجزائش بسيار و احكامش مختلف است، وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ، همه وجوه براى خداى حى قيوم خاضع است) پس إله عالم كه پديد آورنده آن و مدبر امر آن است، نيز يكى است (اين برهان دومى است كه آيه شريفه بر مسأله توحيد اقامه كرده است).

برهان سومى كه در آيه اقامه شده از راه احتياج انسان است، مى فرمايد: اين انسان كه يكى از پديده هاى زمينى است، در زمين زنده می شود، و زندگى مى كند و سپس مى ميرد و دوباره جزء زمين می شود، در پديد آمدنش، و بقائش، به غير اين نظام كلى كه در سراسر عالم حكمفرما است، و با تدبيرى متصل سراپاى عالم را اداره مى كند، به نظام ديگرى احتياج ندارد.

اين اجرام آسمانى در درخشندگى اش و حرارت دادنش، اين زمين در شب و روزش و بادها و ابرها و باران هايش و منافع و كالاهايى كه از هر قاره به قاره ديگرش منتقل می شود، همه اين ها مورد احتياج آدمى است، و زندگى انسان و پيدايش و بقائش بدون آن تدبير نمی شود، خدا از ما وراى همه اين ها محيط به آدمى است، پس وقتى نظام هستى انسان و همه عالم يكى است، نتيجه مى گيريم كه إله و پديد آورنده و مدبر آن، همان إله و پديد آرنده و مدبر امر انسان است، (اين بود آن برهان سوم).برهانى ديگر بر رحمان و رحيم بودن خدا

در آيه مورد بحث بعد از اقامه سه برهان بر وحدت إله كه در آيه قبل ادعا شده بود، برهانى هم بر دو اسم رحمان و رحيم اقامه كرده كه آن نيز در آيه قبل ذكر شده بود، بيان آن برهان اين است كه اين اله، كه ما يحتاج هر چيزى را به او داده و آن چه را كه هر چيز در رسيدن به سعادت وجوديش، و نيز در رسيدن به سعادت در غايتش، و اگر غير از زندگى در دنيا آخرتى هم دارد، در رسيدن به غايت و هدف اخرويش، بدان نيازمند است، در اختيارش گذاشته چنين الهى رحمان و رحيم است، رحمان است بدين جهت كه ما يحتاج مادى تمامى موجودات را فراهم كرده، و رحيم است بدين جهت كه ما يحتاج آدمى را در رسيدن به سعادت

آخرتش، در دسترسش گذاشته و چطور ممكن است خدايى كه عاقبت امر انسان و آخرت او را تدبير كرده، غير آن خدايى باشد كه خود انسان را تدبير مى كند؟.

در اين جا اين نكته روشن می شود: كه چرا در اول آيه مورد بحث كلمه (ان) كه تعليل را مى رساند در آمده، و معلوم شد براى اين در آمده كه آيه شريفه آيه قبل را تعليل مى كند و مى فهماند چرا إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ؟ و چرا اين إله واحد رحمان و رحيم است؟- و خدا داناتر است.

پس جمله: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الخ، اشاره دارد به اجرام آسمانى و زمين، (كه آن هم يكى از كرات است) و به آن چه كه تركيبات آن ها از عجائب خلقت و بدايع صنع دارد، از اشكالى كه قوام اسماء آن ها بر آن است و مواردى كه جرم آن ها از آن تأليف و تركيب يافته، و تحولى كه بعضى از آن ها را به بعضى ديگر مبدل مى كند و نقص و زيادتى كه عارض بعضى از آن ها می شود و اين كه مفرداتش مركب و مركباتش تجزيه می شود، هم چنان كه فرمود، أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ، نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها؟؛ «آيا نمى بينند كه ما به زمين مى پردازيم، و از اطرافش كم مى كنيم؟»(1)

و نيز فرموده: أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً، فَفَتَقْناهُما، وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ ءٍ حَيٍ ؟؛ «آيا كسانى كه كفر ورزيدند، نديدند كه آسمان ها و زمين در هم و يك پارچه بود، ما آن ها را شكافته از هم جدا كرديم و هر زنده اى را از آب زنده كرديم؟»(2).

علل پيدايش شب و روز

وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ اختلاف شب و روز، همان كم و زياد شدن و كوتاه و


1) . رعد / 42.

2) . انبيا / 32.

بلند شدنى است، كه به خاطر اجتماع دو عامل از عوامل طبيعى عارض بر شب و روز می شود و اول آن دو عامل عبارت ست از حركت وضعى زمين بر دور مركز خود كه در هر بيست و چهار ساعت يك بار اين دور را مى زند، و از اين دوران كه هميشه يك طرف زمين، يعنى كمى بيش از يك نيم كره آن را رو به آفتاب مى كند و آن طرف از آفتاب نور مى گيرد و حرارت را جذب مى كند، روز پديد مى آيد، و يك طرف ديگر زمين، يعنى كمى كم تر از يك نيم كره آن كه پشت به آفتاب واقع شده و در ظلمت سايه مخروطى شكل آفتاب قرار مى گيرد، شب پديد مى آيد و اين شب و روز به طور دائم دور زمين دور مى زنند.

عامل دومش عبارت ست از ميل سطح دائره استوايى و يا معدل از سطح مدار ارضى در حركت انتقالى شش ماه به سوى شمال و شش ماه به سوى جنوب، (كه براى بهتر فهميدن اين ميل، بايد به نقشه اى كه از زمين و آفتاب و حركت انتقالى زمين در مدارى بيضى به دور آفتاب ترسيم مى كنند، مراجعه نمود، كه در آن جا خواهى ديد محور زمين در حركت انتقاليش، محورى ثابت نيست، از اول فروردين كه محورش دو نقطه مغرب و مشرق اعتدالى است، تا مدت سه ماه، بيست و سه درجه به طرف قطب جنوب مى آيد و در سه ماه تابستان دوباره به جاى اولش برمى گردد و به همين جهت اول فروردين و اول مهر شب و روز برابر است، و در سه ماه پائيز محور به مقدار بيست و سه درجه به طرف قطب شمال مى رود و در سه ماه زمستان به جاى اولش برمى گردد).

و اين زمين باعث مى شود، آفتاب هم از نقطه معتدل، (اول فروردين و اول پائيز) نسبت به زمين ميل پيدا كند و تابش آن به زمين انحراف بيش ترى داشته باشد و در نتيجه فصول چهارگانه (بهار، تابستان، پائيز، زمستان) به وجود آيد و در منطقه استوايى و دو قطب شمال و جنوب و شب و روز يكسان شود با اين تفاوت كه در

دو قطب شش ماه شب و شش ماه روز باشد، يعنى سال يك شبانه روز باشد، در ششماهى كه قطب شمال روز است، قطب جنوب شب و در شش ماهى كه قطب جنوب روز است قطب شمال شب باشد.

و اما در نقطه استوايى سال تقريباً مشتمل بر سيصد و پنجاه و شش شبانه روز مساوى باشد و در بقيه مناطق شبانه روز بر حسب دورى و نزديكى به خط استواء و به دو قطب هم از جهت عدد مختلف شود و هم از جهت بلندى و كوتاهى و مشروح اين مسائل در علومى كه مربوط به آن ست بيان شده است.

و اين اختلاف كه گفتيم باعث اختلاف تابش نور و حرارت به كره زمين است، باعث اختلاف عواملى می شود كه تركيبات زمينى و تحولات آن را پديد مى آورد و در نتيجه آن تركيب ها و تحولات، نيز مختلف مى شود، و مالاً منافع مختلفى عايد انسان ها می شود.وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ الخ، كلمه (فلك) به معناى كشتى است، كه هم به يك كشتى اطلاق مى شود و هم به جمع آن، و فلك و فلكه مانند تمر و تمره است (كه اولى اسم جنس و دومى به معناى يك دانه خرماست) و مراد از حركت كشتى در دريا، به آن چه مردم سود ببرند، نقل كالا و ارزاق است، از اين ساحل به ساحلى ديگر و از اين طرف كره زمين به طرفى ديگر.

و اين كه در ميان همه موجودات و حوادثى كه مانند آسمان و زمين و اختلاف شب و روز، اختياراتشان در آن ها مدخليت ندارد، تنها كشتى و جريان آن را در دريا ذكر كرده، خود دلالت دارد بر اين كه اين نعمت نيز هر چند كه انسان ها در ساختن كشتى دخالت دارند، ولى بالأخره مانند زمين و آسمان به صنع خدا در طبيعت منتهى می شود.

عدم مانیعت اختيار انسان از سببیت تام و مستقل اراده خداوند

و درست هم هست، براى اين كه آن نسبتى كه انسان به فعل خود (كشتى سازى) دارد، اگر به دقت بنگرى، بيش از آن نسبت كه هر فعلى به سببى از اسباب طبيعى دارد نمي باشد و اختيارى كه انسان دارد و با آن به خود مي بالد، او را سبب تام و مستقل از خداى سبحان و اراده او نمي كند و چنان نيست كه احتياج او را به خداى سبحان كم تر از احتياج ساير اسباب طبيعى كند.

و در نتيجه ميانه فعلى كه يك نيروى طبيعى در ماده انجام مى دهد، و با فعل خود، و انفعال آن ماده، و تحريك و تركيب و تحليل حاصل از اين فعل و انفعال، صورتى از صور، چون صورت سنگ مثلاً پديد آيد، و ميان فعلى كه انسان انجام مي دهد كه يا تحريك است، يا تقريب است، يا دور كردن، صورتى در ماده پديد آورد، چون صورت كشتى مثلاً، فرق داشته باشد، در فعل آن نيروى طبيعى بگویيم: همه اش منتهى به صنع خداى سبحان و ايجاد اوست و آن نيروى طبيعى هيچ استقلالى از خود ندارد، نه در ذاتش و نه در فعلش، ولى در فعل انسان اين حكم را نكنيم.

بلكه هر دو بدون هيچ تفاوتى مثل هم هستند، پس كشتى هم مانند آن سنگ و همه موجودات طبيعى، هم در وجودش محتاج به إله است و هم در تدبير امورش، و خداى تعالى در يك جمله بسيار كوتاه به اين حقيقت اشاره نموده، مي فرمايد: وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ، وَ ما تَعْمَلُونَ؛(1)«خدا هم شما را آفريده و هم اعمال شما را.»، چون اين جمله جزء كلماتى است كه خداى سبحان از ابراهيم در برابر قوم خود و در خصوص بت هايى كه آن ها إله خود گرفته بودند، حكايت كرده است.


1) . صافات / 96.

و اين پر واضح است كه صنم، يعنى بت، يك موجود صنعتى مانند كشتى اى است كه در دريا حركت مى كند و خداى تعالى در باره اش مى فرمايد: وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ؛(1)

«خداى راست كشتى هايى كه در دريا چون كوه پيدا شده.» و مع ذلك خدا اين كشتى را ملك خود شمرده، و نيز تدبير امر آن راجع به خود دانسته و فرموده: وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ؛(2)

«و كشتى را براى شما رام كرد تا در دريا به امر او حركت كند».

گفتار در اين كه مصنوعات انسان ها هم مصنوع خداست

راستى اين هايى كه صنايع بشرى را مصنوع و مخلوق انسان مي دانند و مي گويند: كه هيچ رابطه اى ميان آن ها و إله عالم عز اسمه نيست، به خاطر اين كه تنها اراده و اختيار انسان در آن دخالت دارد تا چه اندازه غافل هستند.

پندار باطل ماديون دربارۀ علت و ريشه خدا شناسى

يك عده از آنان-، يعنى ماديين كه به كلى منكر خداى صانع هستند- پنداشته اند، دليل معتقدان به دين در اثبات صانع اين بوده كه در طبيعت به حوادثى و به موجوداتى برخورده اند كه علل مادى آن را نشناختند و چون نمي توانستند قانون عمومى عليت و معلوليت را در عالم و حوادث آن انكار كنند و يا حد اقل استثناء بزنند، و از سوى ديگر بايد آن حوادث را بعلت هايى مستند كنند، كه گفتيم علتش را نيافتند، لا جرم براى اين كه بالأخره آن حوادث را به علتى نسبت داده باشند، گفتند: علت آن ها در ما وراى عالم طبيعت است و نامش خدا است.

پس در حقيقت دينداران خداى فرضى را پس انداز كرده اند تا به هر حادثه بر


1) . الرحمن / 24.

2) . ابراهيم / 32.

خوردند و علتش را نيافتند، آن حادثه را به خدا نسبت دهند، از قبيل حوادث جوى و بسيارى از حوادث زمينى كه علتش برايشان مجهول بوده و هم چنين حوادث و خواص روحى انسان ها كه هنوز علوم به علل آن پى نبرده است.

آن گاه گفته اند: ولى امروز علوم بشر، پيشرفت شگرفى كه كرده، همه آن مشكلات را حل نموده و علل حوادث مادى را كشف نموده و ديگر احتياج ندارد كه قائل به خدا باشد، چون يكى از دو ركن آن فرضيه، در هم فرو ريخت، و آن عبارت بود از احتياج به توجيه حوادثى كه عللش براى بشر نامعلوم بود، و فعلاً يك ركن ديگرش باقى مانده، و آن عبارت ست از احتياج به توجيه حوادث روحى به عللى از سنخ خودش و آن علل به عللى ديگر، تا بالأخره منتهى شود، به علتى مجرد از ماده كه آن هم به زودى فرو خواهد ريخت.

براى اين كه علم شيمى آلى جديد، با پيشرفت شگرفش اين وعده حسن را به ما داده: كه به زودى علل پيدايش روح راپيدا كند و بتواند جرثومه هاى حيات را بسازد و با تركيب آن ها هر موجود زنده كه خواست درست كند و هر خاصيت روحى كه دلش خواست در آن ها پديد آورد كه اگر علم اين قدم ديگر را بردارد و به اين موفقيت نائل آيد، ديگر اساس فرضيه وجود خدا به كلى منهدم می شود، آن وقت است كه انسان مي تواند هر موجود زنده و داراى روح كه دلش خواست بسازد، همان طور كه الآن هر موجود مادى و طبيعى كه دلش بخواهد مي سازد و ديگر مانند سابق به خاطر جهلى كه به علل حوادث داشت، هر حادثه اى را به آن علت فرضى نسبت ندهد، آرى او به خاطر جهلش اصلاً حاضر نبود باور كند كه حوادث طبيعى علل طبيعى دارد و راضى نمي شد آن حوادث را به غير خدا نسبت دهد، اين بود دليل منكرين خدا.

در حالى كه اين بيچارگان سر در برف فرو برده، اگر كمى از مستى غفلت

و غرور به هوش آيند، خواهند ديد كه معتقدين به خدا از اولين روزى كه معتقد شدند به وجود صانعى براى عالم- هر چند كه هرگز براى اين اعتقاد اولى نخواهيم يافت- معتقد شدند به صانعى براى همه عالم، نه تنها آن حوادثى كه علتش را نيافتند (و تاريخ بشريت اصلاً اعتقاد به چنين خدايى را از هيچ معتقدى نشان نمي دهد، و هيچ طائفه اى از اهل ملت و كيش را نشان نداده، كه به خدايى معتقد بوده باشند، كه تنها خالق حوادثى باشد كه علل طبيعى آن مجهول بوده،)، بلكه سراپاى عالم را كه در آن از هر دو قسم موجودات و حوادث هست، هم معلوم العلة و هم مجهول العلة همه را محتاج به علتى مي دانسته اند كه خودش از جنس اين عالم و داخل در آن نيست، پس معلوم می شود اين بيچاره ها خدايى را منكرند كه خود معتقدين به مبدأ هم منكر آنند، اينان و آن چه را كه آنان اثبات مى كنند نفهميده اند. معتقدين به خدا- كه گفتيم بحث هاى تاريخى، مبدأ ظهور آنان، در تاريخ بشر را، معين نكرده- اگر يك خدا قائل بوده اند و اگر چند خدا، به هر حال خدايى را قائل بوده اند كه صانع همه عالم است، (هر چند كه قرآن كريم دين توحيد را مقدم بر وثنيت، و چند خدايى مي داند، و دكتر ماكس مولر آلمانى، شرق شناس نيز اين معنا را در كتابش- التقدم فى حل رموز سانسكريتيه- بيان كرده است.

و اين طائفه حتى انسان هاى اوليه از ايشان هم، مي دانستند كه علت طبيعى فلان حادثه مادى چيست.

پس اگر در عين حال به خدايى معتقد بوده اند كه خالق همه عالم است، معلوم می شود آن درس نخوانده ها اينقدر شعور داشته اند كه بفهمند قانون عليت عمومى اقتضاء مى كند كه براى عالم علت العلل و مسبب الاسبابى باشد.

بدين جهت معتقد به وجود خداى تعالى شدند، نه براى اين كه در مورد

حوادث مجهول العلة خود را راحت كنند، تا شما درس خوانده ها بگوئيد: بعضى از موجودات و حوادث عالم خدا مي خواهد و بعضى ديگر بى نياز از خداست.

آن ها فكر مى كردند سراپاى اين عالم، يعنى عالمى كه از يك سلسله علت ها و معلول ها تشكيل شده بر روى هم آن، نيز علتى مي خواهد كه خودش داخل در سلسله علت هاى درونى اين عالم نباشد، و چطور ممكن است هر حادثه اى علت بخواهد، ولى سراپاى عالم علت نخواهد و از علتى كه ما فوق علل باشد و عالم در تمامى تأثير و تأثراتش متكى بدان باشد، بى نياز باشد؟

پس اثبات چنين علتى معنايش ابطال قانون عليت عمومى و جارى در ميان خود اجزاء عالم نيست و نيز وجود علل مادى در موارد معلول هاى مادى مستلزم آن نيست كه آن علت ها و معلول هاى مادى از علتى خارج از سلسله اش بى نياز باشد و اين كه مى گوييم: علتى خارج از سلسله، منظور از اين نيست كه علتى در رأس اين سلسله قرار داشته باشد، به طورى كه خود سلسله از آن علت غايب باشد، بلكه منظور علتى است كه از جنس سلسله علل نباشد و از هر جهت به سلسله علل احاطه داشته باشد.

برخی تناقض گويى هاى عجيب

و از تناقض گویي هاى عجيبى كه اين آقايان در كلامشان مرتكب شده اند، يكى اين است كه مي گويند: حوادث -كه يكى از آن ها افعال خود انسان ها است- همه به جبر مطلق صورت مى گيرد و هيچ فعلى و حادثه اى ديگر نيست مگر آن كه معلول به اجبار عللى است كه خود آن ها برايش تصوّر كرده اند، آن وقت در عين حال گفته اند: اگر انسان يك انسان ديگرى خلق كند، آن انسان مخلوق، تنها و تنها مخلوق آدمى است و به فرض اين كه ساير مخلوقات به إله و صانعى منتهى شوند، آن يك انسان به صانع عالم منتهى نمی شود، اين يك تناقض است.

البته اين تناقض -هر چند بسيار دقيق است و به همين جهت فهم ساده عامى نمي تواند آن را تشريع كند- و ليكن به طور اجمال در ذهن خود آقايان مادى هست، هر چند كه با زبان بدان اعتراف نكنند، براى اين كه خودشان ندانسته تمامى عالم را، يعنى علل و معلولات را مستند به إله صانع مى كنند، و اين خود يك تناقض است.

تناقض دومشان اين كه با علم به اين كه الهيون از حكماء بعد از اثبات عموم عليت و اعتراف به آن، وجود صانع را اثبات نموده و بر اثباتش براهين عقلى اقامه مى كنند، مع ذلك دربارۀ آنان مي گويند: بدين جهت معتقد به وجود خدا شده اند كه علت طبيعى پاره اى حوادث را نجسته اند، و حال آن كه اين طور نيست، حكماء الهى زير بناى بحث هاى الهى شان اثبات عموم عليت است، مى گويند:

بايد اين علت هاى مادى و ممكن، سرانجام به علتى واجب الوجود منتهى شود و اين روش بحث مربوط به امروز و ديروز الهيون نيست، بلكه از هزاران سال قبل، و از قديمى ترين عهد فلسفه، تا به امروز همين بوده و حتى كم ترين ترديدى هم نكرده اند، در اين كه بايد معلول ها با علل طبيعى اش مستند و منتهى به علتى واجب الوجود شود، نه اين كه استنادشان بهعلت واجب، ناشى از جهل به علت طبيعى، و در خصوص معلول هاى مجهول العله باشد كه آقايان توهم كرده اند، اين نيز تناقض دومشان مي باشد.

تناقض سومشان اين است كه عين همين داورى بي جا را ندانسته دربارۀ روش قرآن كرده اند، با اين كه قرآن كريم كه توحيد صانع را اثبات مى كند، در عين حال جريان قانون عليت عمومى را بين اجزاء عالم قبول دارد، و هر حادثه را به علت خاص به خودش مستند مى كند، و خلاصه آن چه را عقل سليم در اين باره مي گويد تصديق دارد.

قرآن کریم و قانون علیت عمومی

قرآن كريم قانون عليت عمومى را پذيرفته و افعال و پديده هاى را هم به علل طبيعى و هم به خدا نسبت مي دهد.

چه قرآن كريم هم افعال طبيعى هر موجودى را به خود او نسبت مي دهد و فاعل هاى طبيعى را فاعل مي داند، و در آيات بسيارى افعال اختيارى انسان ها را به خود آنان نسبت مي دهد كه احتياجى به نقل آن ها نيست، و در عين حال همه آن فاعلها و افعالشان را بدون استثناء به خداى سبحان نسبت مي دهد، و مى فرمايد: اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ؛(1)

«اللَّه آفريدگار هر چيزى است.» و نيز مى فرمايد: ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، خالِقُ كُلِّ شَيْ ءٍ؛(2)«با شما هستم، الله پروردگار شما است كه آفريدگار هر چيز است، معبودى جز او نيست.» و نيز فرموده: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ؛(3)«آگاه باشيد، خلقت و امر همه از آن او است.» و نيز فرموده: لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ؛(4)

«آن چه در آسمان ها و آن چه در زمين است از آن او است.» ، پس هر موجودى كه كلمه (چيز- شى ء) بر آن صادق باشد، مخلوق خدا و منسوب به او است، البته به نسبتى كه لايق ساحت قدس و كمالش باشد.

اين ها آياتى بود كه تمام موجودات و آثار و افعال موجودات را به عبارت (هر چيز) به خدا نسبت مي داد، آيات ديگرى هم هست كه در آن هر دو نسبت هست، يعنى هم آثار و افعال موجودات را به خود آن ها نسبت مي دهد و هم به خدا، مانند آيه: وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ، وَ ما تَعْمَلُونَ؛(5)«و خدا شما را و آن چه شما مى كنيد آفريده


1) . زمر / 62.

2) . انعام / 102.

3) . اعراف / 54.

4) . شورى / 4.

5) . صافات / 96.

است.» كه ملاحظه مى فرمائيد، هم اعمال ما را اعمال ما دانسته و هم خود ما و اعمالمان را مخلوق خدا، و آيه: وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ، وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى؛(1)«تو سنگريزه نينداختى وقتى مى انداختى، بلكه خدا انداخت.» كه سنگريزه انداختن را هم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت مى دهد و هم اين نسبت را از او نفى می كند و به خدا نسبت مي دهد و آياتى ديگر نظير اين ها.

و از همين باب است آياتى كه به طور عموم ميان دو اثبات جمع می كند، مانند آيه: وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ ءٍ، فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً؛(2)

«هر چيزى را بيافريد و آن را به نوعى تقدير كرد.» و آيه: إِنَّا كُلَّ شَيْ ءٍ، خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ- تا آن جا كه مى فرمايد- و كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ؛(3)«ما هر چيزى را به اندازه گيرى خلق كرديم... و هر خرد و كلانى نوشته شده است.» و نيز آيه: قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ ءٍ قَدْراً؛(4)«خداى تعالى براى هر چيزى اندازه اى قرار داد.» و نيز آيه: وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ؛(5)«و هيچ چيز نيست مگر آن كه نزد ما خزينه هايش هست و ما آن را نازل نمى كنيم مگر به اندازه اى معلوم.» و معلوم است كه تقدير هر چيز عبارت ست از اين كه آن را محدود به حدود علل مادى و شرائط زمانى و مكانيش كنند.

و سخن كوتاه اين كه اساس اثبات وجود إله يگانه در قرآن كريم، اثبات عليت و معلوليت در ميان تمامى اجزاء عالم (به طورى كه اگر قرآن كريم اين جريان را قبول نمي داشت، نمى توانست بر مدعاى خود اقامه دليل كند) و سپس استناد


1) . انفال / 17.

2) . فرقان / 2.

3) . قمر / 53.

4) . طلاق / 3.

5) . حجر / 21.

همه بخداى فاطر و صانع همه عالم است و اين معنا جاى هيچ شك و ترديدى نيست، پس اين كه آقايان گفته اند: معتقدين به خدا بعضى از موجودات و حوادث را به خدا نسبت مي دهند و بعضى ديگر را به علل مادى آن، آن عللى كه برايشان شناخته شده صحيح نيست.

شايد عدم دسترسى اين آقايان به منابع صحيح معارف اسلامى علت اشتباه آنان بوده است.

بله ممكن است اين آقايان (در اين اشتباه ها خيلى تقصير نداشته باشند، چون مدارك صحيحى از معارف اسلامى در دسترسشان نبوده، تنها مدركى را كه ديده اند) كتاب هاى فلسفى عاميانه اى بوده كه (به اصطلاح) علماى مسيحيت نوشته بودند، در آن متعرض اين مسأله و مسائلى نظير آن شده و كليساهاى قرون وسطى، آن كتاب ها را در اختيار مردم قرارمي داد.

و يا متكلمين بى مايه ساير اديان به آن نوشته ها اعتماد مى كردند، نوشته هايى كه مشتمل بر يك مشت مسائل تحريف شده و استدلال هايى واهى و بى سر و ته بود.

در نتيجه اين متكلمين وقتى خواستند دعواى خود را (با اين كه حق بود و عقولشان به طور اجمال حكم بدان مى نمود) بيان كرده و اجمال آن را بشكافند ناتوانيشان در فكر و تعقل، ايشان را وادار كرد تا از غير راهش وارد شوند و دعوى خود را عموميت دهند و دليل خود را وسيع تر از دعوى خود بگيرند.

نتيجه اين ناتوانى ها اين شد كه بگويند هر معلول مجهول العله بدون واسطه مستند به خداست و در مقابل افعال اختيارى محتاج به علت نيست و يا خصوص انسان در صدور فعل اختيارى محتاج به خدا نيست، خودش در فعلش مستقل

است، كه ما در ذيل جمله: وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ(1)بحثى پيرامون گفتار آنان گذرانديم، و در اين جا نيز پاره اى از اشكالات آن را ايراد مى كنيم.

و طائفه اى ديگر (يعنى بعضى محدثين و متكلمين از كسانى كه تنها به ظاهر مطالب مى نگرند، و جمعى هم غير از ايشان) نتوانستند براى اسناد كارهاى اختيارى انسان به خداى سبحان معناى صحيحى پيدا و تعقّل كنند، معنايى كه لايق ساحت و مقام ربوبى باشد، در نتيجه افعال اختيارى انسان را به خود انسان نسبت داده و استناد آن را به خدا منكر شدند.

مخصوصاً آن مصنوعات آدمى را كه صرفاً براى معصيت درست مى كند، چون شراب و آلات لهو و قمار و امثال آن را به كلى بى ارتباط با خدا دانسته اند و استدلال كرده اند به اين كه خداى تعالى در آيه: إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ، فَاجْتَنِبُوهُ(2)«شراب و قمار و انصاب و ازلام، پليدى است كه شيطان آن ها را درست كرده، پس بايد از آن اجتناب كنيد». اين گونه مصنوعات را عمل شيطان خوانده و معلوم است كه عمل شيطان را نمی شود به خدا نسبت داد.

و اگر خواننده بيان قبلى ما را به خاطر داشته باشد در آن بيان نكاتى هست كه بطلان اين توهم را هم از نظر عقل و هم نقل، روشن مى كند، در آن جا گفتيم: افعال اختيارى همان طور كه نسبتى با خداى سبحان دارد، البته نسبتى كه لايق به خدا باشد- هم چنين نتايج آن كه انسان آن مصنوع را به خاطر آن نتايج و رفع حوائج زندگى درستش كرده، به خداى سبحان منسوب است.

علاوه بر اين كه كلمه (انصاب) كه در آيه قبلى آمده بود، به معناى بتها و


1) . بقره / 26.

2) . مائده / 90.

مجسمه هايى است كه به منظور عبادت نصب مى شده و خداى تعالى در آيه: وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ،(1)آن ها را مخلوق خود دانسته است.

از همين جا روشن مى شود كه تراشيده هاى دست بشر، يعنى بت ها، جهات مختلفى از نسبت دارد كه از بعضى جهاتش منسوب به خداى سبحان است، و آن عبارت ست از طبيعت وجود آن ها، با قطع نظر از وصف خدايى و پرستش، كه معصيت و نافرمانى خداست، چون حقيقت بت ها چيزى به جز سنگ و يا فلز نيست، چيزى كه هست اين سنگ و فلزها را باشكال مختلفى تراشيده و در آورده اند و در آن ها هيچ خصوصيتى نيست كه به خاطر آن بت را به پديد آرنده همه موجودات نسبت ندهيم.

و اما اين كه معبودى است كه به جاى خدا پرستيده مى شود، اين، يك جهت ديگرى است كه به اين جهت بايد از خداى تعالى نفى شود، يعنى بايد گفت: معبود بودن بت، مستند به خدا نيست، بلكه مستند به عمل غير خدا چون شيطان جنى يا انسى است، و همين طور غير بت از موجودات ديگر كه جهات مختلفى دارد، به يك جهت مستند به خداست و به جهتى ديگر مستند به غير خدا است.

پس از همه مطالب گذشته معلوم شد كه ساخته هاى دست بشر نيز مانند امور طبيعى همه مستند به خداست و هيچ فرقى ميانه آن و امور طبيعى نيست، بله مسأله انتساب به خلقت هر چيز، دائر مدار آن مقدار حظى است كه از وجود دارد.

بيان آيات

اهميت آب و چگونگى پيدايش باران و بارش آن

وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ


1) . صافات / 96.

دَابَّةٍ الخ، حقيقت آب باران عبارت ست از عناصر مختلفى كه در آب دريا و غيره هست و در اثر تابش خورشيد بخار گشته، و به خاطر حرارتى كه به خود گرفته به آسمان می رود (چون هر چيز گرمى سبك تر از سردش مي باشد) (مترجم) تا جايى كه به لايه اى از هواى سرد برسد، در آن جا مبدل به آب گشته، ذرات آب به يكديگر متصل و به صورت قطره در مى آيد، اگر قبل از متصل شدن، يعنى همان موقعى كه به صورت پودر بود يخ نزند و بعد به هم متصل شود، به صورت برف سرازير مي گردد و اگر بعد از اتصال پودر و قطره شدن يخ بزند، به صورت تگرگ پایين مى آيد و پایين آمدن باران و برف و تگرگ به خاطر اين ست كه وزنشاز وزن هوا سنگين تر است. بعد از فرود آمدن، زمين از آن مشروب می شود و سبز و خرم مى گردد و اگر سرماى هوا نگذارد گياهى برويد، آب ها در آن قسمت از زمين انبار می شود و به صورت چشمه سارها در آمده و زمين هاى پایين خود را مشروب مى سازد، پس آب نعمتى است كه زندگى هر جنبنده اى به وجود آن بستگى دارد.

پس آبى كه از آسمان مى آيد، خود يكى از حوادث وجودى و جارى بر طبق نظام متقن عالم است، نظامى كه متقن تر از آن تصوّر ندارد و يك تناقض و يك مورد استثناء در آن نيست و اين آب، منشأ پيدايش نباتات و تكون هر نوع حيوان است.

و اين حادث از جهت اين كه محفوف است به حوادثى طولى و عرضى كه حدوث و پيدايش آن بستگى به آن حوادث دارد، در حقيقت با آن حوادث روى هم، يك چيز است كه از محدث و پديد آرنده بى نياز نيست و ممكن نيست بدون علتى پديد آورنده پديد آمده باشد، پس به طور قطع إله و موجدى دارد كه يكى است و همين باران از جهت اين كه پديد آمدن انسان و بقاء هستيش مستند به آن است، دلالت دارد بر اين كه إله باران و إله انسان يكى است.

تشريح جريان باد و فوائد و آثار آن

وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ، تصريف بادها به معناى آن است كه بادها را به وسيله عواملى طبيعى و مختلف از اينطرف به آن طرف بگرداند، مهم ترين آن عوامل اين است كه اشعه نور كه از چشمه نور (يعنى آفتاب) بيرون می شود و در هنگام عبور از هوا به خاطر سرعت بسيار توليد حرارت مى كند در نتيجه هوا به خاطر حرارت، حجمش زيادتر و وزنش كم تر می شود و نمي تواند هواى سردى را كه بالاى آن است و يا مجاور آن قرار دارد، به دوش بكشد، لا جرم هواى سرد داخل در هواى گرم شده بشدت آن را كنار مى زند و هواى گرم قهراً بر خلاف جريان هواى سرد به حركت در مى آيد و اين جريان همان است كه ما نامش را باد مى گذاريم. نتائجى كه اين جريان دو جور هوا بر خلاف مسير يكديگر دارد، بسيار است، يكى از آن ها تلقيح گياهان است و يكى ديگر دفع كثافت هوا و عفونت هايى است كه (از خود زمين بيرون مى آيد، و يا سكنه روى زمين آن را توليد مى كنند و) داخل هوا می شود و سوم انتقال ابرهاى آبستن است، از اين جا به آن جا و غير آن از فوائد ديگر، پس پديد آمدن باد و وزش آن هم مانند آب چيزى است كه حيات گياهان و حيوانات و انسان بستگى بدان دارد.

و اين پديده با وجود خود دلالت مى كند بر اين كه إله و مدبرى دارد، و با سازگاريش با ساير موجودات و اتحادش با آن ها، همان طور كه در آب گفتيم، دلالت مى كند بر اين كه إله آن و إله همه عالم يكى است و با قرار گرفتنش در طريق پيدايش و بقاء نوع انسان، دلالت مى كند بر اين كه إله آن و إله انسان و غير انسان يكى است.

وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ الخ، سحاب (ابر) عبارت ست از همان بخار متراكم، كه باران ها از آن درست مى شود و اين بخار ما دام كه از زمين

بالا نرفته و روى زمين افتاده است، ضباب (مه) نام دارد، و وقتى از زمين جدا شده و بالا رفت، نامش سحاب يا غيم يا غمام و غيره می شود.

و كلمه (تسخير) به معناى آن است كه چيزى را در عملش مقهور و ذليل كنى، به طورى كه به دلخواه تو كار كند، نه به دلخواه خودش و ابر در حركتش و سردى و گرميش و باريدن و نباريدنش و ساير اعمال و آثارى كه دارد، مقهور و ذليل خداست آن چه مى كند به إذن خدا مى كند و سخن در آيت بودن ابرها هم نظير همان سخنى است كه دربارۀ آب و باد و بقيه نامبرده هاى در آيه مورد بحث آورديم.

اين را هم بايد بدانى كه اختلاف شب و روز و آبى كه از آسمان فرو مى ريزد و بادهايى كه از اين سو به آن سو حركت مى كند و ابرهايى كه در تحت سلطه خداى تعالى است، يك عده از حوادث عمومى است كه نظام تكوين در پديده هاى زمينى از مركبات گياهى و حيوانى و انسانى و غيره، بستگى به آن ها دارد.

پس آيه مورد بحث به وجهى به منزله تفصيلى است براى اجمال در آيه: وَ بارَكَ فِيها، وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها، فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ، سَواءً لِلسَّائِلِينَ(1)«و در زمين بركت نهاد و اقوات سكنه آن را در چهار فصل تقدير نمود و براى محتاجان تبعيضى در آن نيست».

لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ، كلمه (عقل) كه مصدر براى (عقل يعقل) است، به معناى ادراك و فهميدن چيزى است، البته ادراك و فهميدن كامل و تمام، و به همين سبب نام آن حقيقتى را كه در آدمى است، و آدمى به وسيله آن ميان صلاح و فساد، و ميان حق و باطل و ميان راست و دروغ را فرق مى گذارد، عقل ناميده اند، البته اين حقيقت مانند نيروى ديدن و شنيدن و حفظ كردن و ساير قواى آدمى كه هر يك فرعى از فروع نفس اوست، نمى باشد، بلكه اين حقيقت عبارت ست از نفس انسان مدرك.(2)


1) . فصلت / 10.

2) . ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 597.

چیستی باد، انواع، فواید و علت وزش آن

بادهای موسمی بادهایی هستند که به واسطهٔ اختلاف درجه حرارت دریاها و قاره‌ها در زمستان و تابستان تولید می‌شوند. این بادها معمولاً در قاره آسیا اتفاق می‌افتد زیرا وسعت این قاره زیاد بوده و در وسط آن دریایی وجود ندارد، در نتیجه زمستانی بسیار سرد و تابستانی بسیار گرم دارد. در نیم کرهٔ شمالی در تابستان جهت باد به سمت شمال شرقی می وزدو در زمستان به سمت جنوب غربی است.

در مورد باد چه می دانید؟ آیا می دانستید که در قران مجید از باد به عنوان مژده باران یاد شده است؟ اگر می خواهید با باد، انواع باد، فواید باد، علت وزش باد و … آشنا شوید این مقاله را حتماً مطالعه نمایید چرا که اطلاعات کاملی در مورد باد برای شما عزیزان تهیه و تنظیم کرده ایم که در ادامه می خوانید.

باد، به جریان هوا گفته می‌شود، به‌طور کلی‌تر، به حرکت گاز در اتمسفر باد گفته می‌شود؛ به طور ساده‌تر، باد از طریق گرم شدنِ نابرابر سطح زمین در اثر تابش خورشید پدید می‌آید.

بادها عموماً براساس درجۀ قدرتشان، سرعت، نوع نیرویی که موجب به وجود آوردنشان است و محل جغرافیایی که رخ می دهند یا اثر می‌گذارند دسته‌بندی می‌شوند. باد یک کمیت بُرداری است، دارای دو مشخصهٔ سَمت و سرعت. سمت و سرعت یا از طریق مشاهده یا با استفاده از ابزارهای ویژه اندازه‌گیری می‌شوند.

منظور از توان بادی تبدیل انرژی باد به نوع سودمندی از انرژی مانند انرژی الکتریکی است که این کار به وسیله توربین‌های بادی صورت می گیرد. در آسیاب‌های بادی از انرژی باد مستقیماً برای خرد کردن دانه‌ها و یا پمپ کردن آب استفاده می‌شود. در انتهای سال 2006 میزان ظرفیت تولیدی برق بادی در سراسر جهان برابر 73٫9 گیگاوات بود. گرچه این میزان چیزی در حدود یک درصد از

کل انرژی الکتریکی تولیدی در جهان به شمار می‌آمد، در طول بازۀ زمانی میان سال‌های 2000 تا 2006 تقریباً چهار برابر شده‌است. در این میان، کشورهای دانمارک با 20 درصد، اسپانیا با 9 درصد و آلمان با 7 درصد از نظر درصد تولید برق بادی از کل تولید انرژی الکتریکی در جایگاه‌های نخست قرار دارند.

بادهای غربی بین عرض های جغرافیایی 30 تا 60 درجه شمالی و جنوبی، این بادهای شدید که در جهت چرخش زمین می‌وزند، جریان دارند.

بادهای قطبی در عرض های جغرافیایی بالاتر از 60 درجه به وجود آمده و در اثر انتشار توده‌های هوای سرد از مناطق پر فشار قطبی به مناطق نسبتاً گرم تر شکل می گیرد. جهت این بادها در نیم کره شمالی، به طرف جنوب غربی و در نیم کره جنوبی، به طرف شمال غربی است.

منظور از توان بادی تبدیل انرژی باد به نوع سودمندی از انرژی مانند انرژی الکتریکی است که این کار به وسیله توربین‌های بادی صورت می گیرد.

در آسیاب‌های بادی از انرژی باد مستقیماً برای خرد کردن دانه‌ها و یا پمپ کردن آب استفاده می‌شودبادهای موسمی بادهایی هستند که به واسطهٔ اختلاف درجه حرارت دریاها و قاره‌ها در زمستان و تابستان تولید می‌شوند. این بادها معمولاً در قاره آسیا اتفاق می‌افتد زیرا وسعت این قاره زیاد بوده و در وسط آن دریایی وجود ندارد، در نتیجه زمستانی بسیار سرد و تابستانی بسیار گرم دارد. در نیم کرهٔ شمالی در تابستان جهت باد به سمت شمال شرقی می وزدو در زمستان به سمت جنوب غربی است.

برای اندازه‌گیری جهت و سرعت باد از چند نوع جهت‌نما و سرعت‌سنج یا انمومتر استفاده می‌کنند که از جملۀ آن ها سرعت سنج رابینسون است؛ این دستگاه از چهار نیم کرۀ توخالی که روی یک بازو نصب شده تشکیل شده است. دَوَران دستگاه در اثر وزش باد به وسیله تعدادی چرخ‌دنده به صفحۀ نشان‌دهندۀ سرعت منتقل می‌شود.

یکی دیگر از انواع بادسنج‌ها «بادسنج فشاری» است که برای اندازه‌گیری باد در سرعت های زیاد به کار می‌رود. در بادسنج‌های فشاری صفحه‌ای، فشار حاصل از باد بر روی صفحه سبب انحراف آن شده، میزان انحراف با توجه به شدت و سرعت باد روی صفحۀ قوسی‌شکلِ مدرجی نشان داده می‌شود.

اندازه‌گیری جهت باد از جنبه‌های مختلف واجد اهمیت به سزایی می باشد زیرا از این ظریق می توان از شرایط توده‌های هوا و شرایظ پرواز و جهت حرکت ابرها و طوفان ها و شرایط هوای اینده اطلاع حاصل نمود.

به طور کلی جهت حرکت ابرها نشان دهنده جهت حرکت هوا در لایه‌های اتمسفر می باشد. از طرف دیگر با این که با توجه به ارتفاع ابر می توان میزان سرعت و حرکت آن را تخمین زد، ولی چون اغلب ابرها در لایه‌های زیرین اتمسفر یعنی تروپوسفِر تشکیل می‌گردند، برای اطلاع از میزان جریان هوا در لایه‌های فوق باید به طریق دیگری اقدام نمود. پایلت بالن بدین روش بالنی را از گاز سبک تر از هوا نظیر هیدروژت یا هیلیوم پر می‌کنند و در هوا رها می‌سازند وسدس در هوای باز با تودلیت و در هوای ابری با رادار تعقیب می‌کنند و با استفاده ار روابط مثلثاتی سرعت انتقالی آن را محاسبه می‌کنند.

سوره الروم، آیه 46؛ بررسی تفسیری (المیزان)

منظور از این که بادها را مبشر خوانده، این است که: بادها مژده باران می دهند، چون قبل از آمدن باران باد می وزد.

وَ لِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ؛ این جمله عطف است بر محل» مبشرات» نه بر ظاهرش، چون در آن معناى تعلیل است، و تقدیر کلام این است که: «یرسل الریاح لتبشرکم و لیذیقکم من رحمته» بادها را مى فرستد براى این که شما را مژده دهد، و

براى این که از رحمت خود به شما بچشاند، و مراد از «اذاقه رحمت» رساندن انواع نعمت ها است که بر وزیدن باد مترتّب مى شود، چون وقتى باد می وزد عمل تلقیح در گل ها و میوه ها انجام می شود، و عفونت ها از بین می رود، و جو زمین تصفیه مى شود، و نعمت هایى دیگر از این قبیل که اطلاق جمله، همه را شامل می شود.

وَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ؛ یعنى بادها را می فرستد تا چنین و چنان شود، و نیز کشتی ها به امر او به حرکت در آیند. وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ؛ یعنى و تا رزق او را که از فضل اوست بطلبید. وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ و تا شاید شکر بگزارید، این جمله هدف و نتیجه معنوى فرستادن باد است، هم چنان که بشارت باد، و چشاندن رحمت، و جریان کشتى ها، و به دست آوردن فضل خدا، نتایج صورى و مادى آن بود. حال این سؤال پیش می آید که:

فواید مختلفی برای باد وجود دارد. آیا تمام مصادیق ممکن آن در آیه آورده شده است؟

مقداری پودر تالک تهیه کنید. این پودر را به قیمت کم از فروشندگان لوازم بهداشتی و آرایشی می توانید بخرید. آن گاه یک لامپ صد واتی روشن کنید. وقتی لامپ گرم شد و دور و بر خود را گرم کرد، مقدار کمی از پودر تالک را از نیم متری بالای لامپ روی آن بریزید. پودر قبل از این که روی لامپ برسد، به طرف بالا بر می‌گردد.

اگر کمی از لامپ فاصله بگیرید و پود را کمی بالاتر از میز روی آن بریزید این بار پودر در هوا، قبل از رسیدن به میز، به سوی لامپ کشیده می‌شود و به این ترتیب جریان هوا که نامرئی بود، برای شما قابل روئیت می‌شود. در سطحی بسیار وسیع‌تر از کره زمین، نیز همین کار رخ می‌دهد و بادی متناسب با جابه‌جایی هوا در تمام فصول سال، مخصوصاً در فصل های معینی جریان می‌یابد.

بادهای جهانی و منطقه‌ای

می‌دانیم که گرم ترین نقاط روی زمین اطراف خط استوا است؛ بنابراین اطراف این منطقه همیشه هوای گرم در حال بالا رفتن است. هوای جابجا شده در منطقه‌های معین، در شمال و جنوب خط استوا، قطب شمال و قطب جنوب، جریان می‌یابد. اگر زمین ساکن بود، مسیر این بادها همیشه شمالی و جنوبی بود، ولی چون زمین به دور خودش حرکت می‌کند (حرکت وضعی زمین)، این حرکت سبب می‌شود که در نیم کره شمالی باد از چپ به راست و در نیم کره جنوبی از راست به چپ بوزد.

علاوه بر بادهای جهانی بادهای منطقه‌ای نیز وجود دارند که مربوط به بخش های کوچکی از زمین هستند. مثلاً ساکنان ساحل دریاها و دریاچه‌ها شاهد بادهای روزانه و شبانه در خلاف جهت همدیگر خواهند بود؛ زیرا وقتی روزها خورشید به خشکی و دریا می‌تابد، ساحل بیش تر از دریا گرم می‌شود (زیرا دریا گرما را به خود جذب می‌کند، در حالی که ساحل حرارت را پس می‌دهد.).

بنابراین هوای گرم ساحل بالا می‌رود و هوای تقریباً سردی از دریا به سوی ساحل جریان پیدا می‌کند و شب ها نیز عکس این جریان رخ می‌دهد، زیرا وقتی آفتاب غروب می‌کند، ساحل سرد می‌شود، درحالی که چون ظرفیت گرمایی آب زیاد است، آب دریا گرمایی را که در طول روز جذب کرده است، به تدریج پس می‌دهد و هوای مجاور خود را گرم و سبک می‌کند و به بالا می‌زند و در نتیجه نسیم ملایمی شب ها از ساحل به دریا می‌وزد. بادها همیشه ملایم و خوشایند نیستند و گاهی طوفان شدیدی در اثر جابه‌جایی سریع هوا حاصل می‌شوند که جان و مال مردم را به خطر می‌اندازد.

انسان که به دنبال استفاده از نیروی طبیعت است، از باد نیز غافل نبوده

است. او با مهارکردن باد توانسته است در موارد زیادی انرژی باد را به خدمت خود درآورد. کشتی‌های بادبانی، آسیاب های بادی، ژنراتورهای بادی که امروزه در کشورهای ساحلی روز به روز به تعداد آن ها افزوده می‌شود و … نمونه‌هایی در این زمینه هستند.(1)

چگونگی پیدایش باد و انواع آن

هوا معمولاً از قسمت هایی که فشارش زیاد است به قسمت های کم فشار منتقل می شود این فرآیند باد نامیده می شود در ادامه به توضیح این فرآیند و معرفی انواع باد پرداخته شده است.

دلیل به وجود آمدن باد تفاوت فشار از یک نقطه به نقطه دیگر است. هوا معمولاً از قسمت های پر فشار به سوی قسمت های کم فشار جریان می یابد و حاصل این فرایند باد است.

در واقع به طور دقیق تر می توان گفت دلیل وزش باد تفاوت میزان تابش خورشید به قسمت های مختلف زمین است. سطح زمین از بخش های آب و هوائی گوناگونی تشکیل شده است و این بخش های گوناگون میزان متفاوتی از نور خورشید را دریافت می کننند. هوای گرم معمولاً فشار کم تری دارد و هوای سرد دارای فشار بیش تری است.

پس در واقع تفاوت در میزان فشار هوای سرد و هوای گرم باعث ورزش باد می شود. در این بین پوشش گیاهی همنقش مهمی ایفا می کند. در نواحی که پوشش گیاهی غنی است بخشی از نور خورشید توسط گیاهان به طرف زمین جذب می شود در حالی که در مناطق برفی نور خورشید توسط برف منعکس می شود و


1) . ر.ک: پایگاه اطلاع رسانی تبیان.

وارد جو زمین نمی شود. پس در نواحی برفی هوابه دلیل منعکس شدن نورخورشید سرد تر و پر فشار تر است.

در زمین در نواحی استوائی که همیشه نور خورشید مستقیم می تابد هوا گرم تر و کم فشار تر و در نواحی قطبی همیشه هوا سرد تر و پر فشار تر است. همان طور که گفته شد هوای پر فشار تمایل دارد تا به سوی مناطق کم فشار حرکت کند و هوای مناطق کم فشار مجبور است جای خود را به این هوای پر فشار دهد و همین باعث حرکت و چرخش هوا می شود.

انواع باد

1- بادهای آلیزه تجارتی

این بادها در نیم کره های شمالی و جنوبی به ترتیب از شمال شرقی به جنوب غربی و از جنوب شرقی به شمال غربی در حال وزشند. بادهای تجارتی در زبان های اسپانیولی - ایتالیایی و فرانسوی به ترتیب Alisios و Alisei و Alizes در زبانهای آلمانی تحت عنوان Passat می نامند. تمام این اسامی فاقد منشأ شناخته شده ایی هستند.

این بادها در بین منطقه پرفشار جنب حاره و همگرایی میان حاره ایی در بخش اعظمی از این مناطق در تمام طول سال می وزد و با ثبات ترین بادهای کره زمین هستند.

در نیم کره جنوبی به علت مداومت فشار زیاد جنب حاره، بادهای تجارتی به طور منظم وزیده و طوقه ایی را تشکیل می دهند. از این رو تجارتی های سطحی در نیم کره شمالی حالات منظم تر و قویتری دارنده وسعت نفوذ کمربند تجارتی ها در نیم کره شمالی در حدود 2500 کیلومتر و در نیم کره جنوبی در حدود 3000 کیلومتر است.

در سطح فوقانی کمربند حاره در حدود 10 کیلومتری از سطح زمین، بادهایی با جهت مخالف تجارتی ها می خورند، که آن ها را آنتی ترید (ضد تجارتی) می گویند.

2- بادهای موسمی

کلمه موسم دارای ریشه عربی است و به معنی فصل است. به بادهایی که در فصول متضاد سال با جهات مخالف می وزند موسمی ها گفته می شود.

این بادها در زمستان، به صورت جریان سردی از خشکی به دریا و در تابستان به صورت جریان هوای مرطوب و گرمی از دریا به خشکی می وزند.

در تابستان ها، قاره آسیا گرم شده و به علت تشکیل کم فشارهای حرارتی گسترده در خلیج فارس و آسیای مرکز و دشت راجستان هند، از اقیانوس هند و آرام بادهایی به جهت این مراکز کشیده می شوند این شرایط همزمان با استرالیا و توأم با تشکیل یک آنتی سیلکون در روی آن می باشد که بادهای خروجی از آن، ضمن عبور از استوا با جهت جنوب غربی به جهت آسیا کشیده می شوند و موسمی های تابستانی در آسیا را به وجود می آورند.

3- بادهای غربی

در گستره جهانی اغلب در عرض های میانه و بین حدود 35 تا 65 درجه عرض جغرافیایی و یا به عبارت دیگر از پر فشار جنب حاره به مناطق کم فشار جنب قطب شیوع دارند.

این بادها از نظر جهت و استمرار دارای خصوصیات متغیرند در سرعت و جهت حرکت آن ها جریانات موجی به ویژه سیلکون های سیار و آنتی سیلکون هایی که در منطقه نفوذ این بادها از غرب به شرق حرکت می کنند اثر عمده ای دارند از اینرو ممکن است بادهای مذکور ضمن وزش از غرب به شرق خصوصیات طوفانی

هم داشته باشند در زمستان های نیم کره شمالی توسعه آنتی سیلکون های قاره ایی و بعضاً حتی سیکلون ها از توسعه بارز بادهای غربی ممانعت به عمل آورده و بدین جهت بادهای مزبور به نحو بارزی بر روی اقیانوس ها توسعه می یابند ولی چون در عرض های میانه نیم کره جنوبی، شرایط قاره ایی تقریباً حاکمیتی ندارد. بادهای غربی هم تقریباً حالت کمربند جهانی به خود گرفته اند.

4- بادهای محلی

این بادها منطقه کوچکی را در برگرفته و معمولاً منحصر به لایه های بسیار پایین اتمسفر است.

5- نسیم دریاو خشکی

این بادها حاصل تفاوت روزانه درجه حرارت بین دریاها و خشکی ها است. به هنگام روز، میزان فشار هوای دریاها در مقایسه با خشکی های همجوار به علت پایین بودن نسبی درجه حرارت بیش تر است، از این رو جریان هوایی از طرف دریا به طرف خشکی برقرار می شود و شب هنگام خشکی ها سرد شده و به علت افزایش فشار هوای سطوح آن ها جریان بادی از خشکی به سوی دریا می وزد.

6- بادهای کوه و دره

این بادها در اتمسفر آزاد، در نتیجه تفاوت گرمای حاصله بین دره ها و دشت ها که منجر به اختلاف فشار بین نواحی یاد شده می شود، به وجود می آیند.

7- فون (Foehn)

باد گرم و خشکی است که در سمت پشت به باد یک پشته کوهستانی بروز می کند و این نام منشأ خود را از آلپ گرفته است.

زمانی که هوای نسبتاً مرطوبی بر پشته کوهی صعود می کند سرد شده، تراکم حاصل از این امر به صورت بارندگی در جهت رو به باد ظاهر می شود و چنان چه در ارتفاعات ذخیره ایی از هوای سرد انباشته نباشد جریان هوا ضمن گذر از پشته کوهستانی به تدریج در شرایط بی در رو، در داخله پشت به باد گرم و خشک می شود به طور کلی، در زمان جریان این باد، میزان نم نسبی به طور ناگهانی پایین می آید بارندگی قطع می شود

در زمان حداکثر شدت باد، درجه حرارت به حداکثر خود می رسد و عموماً از میزان فشار هوا کاسته می شود. ذوب برف های زمستانی، خشکی و سوزاندن مزارع و ایجاد شرایط مساعد برای حریق جنگل ها از دیگر نشانه های بروز بادهایی با خصوصیات باد «فون» است.

چگونگی ایجاد ناحیه‌ای پرفشار توسط باد

باد یا واد، به جریان هوا گفته می‌شود، به‌طور کلی‌تر، به حرکت گاز در اتمسفر باد گفته می‌شود؛ به‌طور ساده‌تر، باد از طریق گرم شدنِ نابرابرِ سطح زمین در اثر تابش خورشید پدید می‌آید.

بادها عموماً براساس درجۀ قدرتشان، سرعت، نوع نیرویی که موجب به وجود آوردنشان است و محل جغرافیایی که رخ می دهند یا اثر می‌گذارند دسته‌بندی می‌شوند. باد یک کمیت بُرداری است، دارای دو مشخصهٔ سَمت و سرعت. سمت و سرعت یا از طریق مشاهده یا با استفاده از ابزارهای ویژه اندازه‌گیری می‌شوند.

انرژی بادی

منظور از توان بادی تبدیل انرژی باد به نوع سودمندی از انرژی مانند انرژی الکتریکی است که این کار به وسیله توربین‌های بادی صورت می گیرد. در

آسیاب‌های بادی از انرژی باد مستقیماً برای خرد کردن دانه‌ها یا پمپ کردن آب استفاده می‌شود. در انتهای سال 2006 میزان ظرفیت تولیدی برق بادی در سراسر جهان برابر 73٫9 گیگاوات بود. گرچه این میزان چیزی در حدود یک درصد از کل انرژی الکتریکی تولیدی در جهان به‌شمار می‌آمد، در طول بازۀ زمانی میان سال‌های 2000 تا 2006 تقریباً چهار برابر شده‌است. در این میان، کشورهای دانمارک با 20 درصد، اسپانیا با 9 درصد و آلمان با 7 درصد از نظر درصد تولید برق بادی از کل تولید انرژی الکتریکی در جایگاه‌های نخست قرار دارند.

انواع بادها

بادهای غربی بین عرض های جغرافیایی 30 تا 60 درجهٔ شمالی و جنوبی، این بادهای شدید که در جهت چرخش زمین می‌وزند، جریان دارند.

بادهای قطبی در عرض های جغرافیایی بالاتر از 60 درجه به وجود آمده و در اثر انتشار توده‌های هوای سرد از مناطق پر فشار قطبی به مناطق نسبتاً گرم تر شکل می گیرد. جهت این بادها در نیم کره شمالی، به طرف جنوب غربی و در نیم کره جنوبی، به طرف شمال غربی است.

بادهای موسمی بادهایی هستند که به واسطه اختلاف درجه حرارت دریاها و قاره‌ها در زمستان و تابستان تولید می‌شوند. این بادها معمولاً در قاره آسیا اتفاق می‌افتد زیرا وسعت این قاره زیاد بوده و در وسط آن دریایی وجود ندارد، در نتیجه زمستانی بسیار سرد و تابستانی بسیار گرم دارد. در نیم کره شمالی در تابستان جهت باد به سمت شمال شرقی می وزدو در زمستان به سمت جنوب غربی است.

اندازه گیری باد

بادسنج نیم‌کروی از نوعی که جان توماس رامنی رابینسون اختراع نموده‌است.

برای اندازه‌گیری جهت و سرعت باد از چند نوع جهت‌نما و سرعت‌سنج یا انمومتر استفاده می‌کنند که از جملۀ آن‌ها سرعت سنج رابینسون است؛ این دستگاه از چهار نیم کرۀ توخالی که روی یک بازو نصب شده تشکیل شده‌است.

دَوَران دستگاه در اثر وزش باد به وسیله تعدادی چرخ‌دنده به صفحه نشان دهنده سرعت منتقل می‌شود.

بادسنج فشاری

یکی دیگر از انواع بادسنج‌ها «بادسنج فشاری» است که برای اندازه‌گیری باد در سرعت های زیاد به کار می‌رود. در بادسنج‌های فشاری صفحه‌ای، فشار حاصل از باد بر روی صفحه سبب انحراف آن شده، میزان انحراف با توجه به شدت و سرعت باد روی صفحۀ قوسی‌شکلِ مدرجی نشان داده می‌شود.

اندازه‌گیری باد در سطوح بالا اندازه‌گیری جهت باد از جنبه‌های مختلف واجد اهمیت به سزایی می باشد زیرا از این طریق می توان از شرایط توده‌های هوا و شرایط پرواز و جهت حرکت ابرها و طوفان ها و شرایط هوای اینده اطلاع حاصل نمود.

حرکت ابرها

به‌طور کلی جهت حرکت ابرها نشان دهنده جهت حرکت هوا در لایه‌های اتمسفر می باشد. از طرف دیگر با این که باتوجه به ارتفاع ابر می توان میزان سرعت و حرکت آن را تخمین زد، ولی چون اغلب ابرها در لایه‌های زیرین اتمسفر یعنی تروپوسفِر تشکیل می‌گردند، برای اطلاع از میزان جریان هوا در لایه‌های فوق باید به طریق دیگری اقدام نمود.

پایلت بالن بدین روش بالنی را از گاز سبک تر از هوا نظیر هیدروژت یا هیلیوم

پر می‌کنند و در هوا رها می‌سازند وسدس در هوای باز با تودلیت و در هوای ابری با رادار تعقیب می‌کنند و با استفاده ار روابط مثلثاتی سرعت انتقالی آن را محاسبه می‌کنند.(1)

2. بادها و بارور ساختن ابرها

قرآن می فرماید:

وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَيْناكُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنينَ(2)«ما بادها را براى بارور ساختن (ابرها و گياهان) فرستاديم؛ و از آسمان آبى نازل كرديم، و شما را با آن سيراب ساختيم؛ در حالى كه شما توانايى حفظ و نگهدارى آن را نداشتيد!» تفسیر

كلمه «لواقح» جمع «لاقحه» از مادۀ «لقح» به فتحه لام و سكون قاف است.

وقتى كه گفته مى شود «لقح النحل» معنايش اين است كه درخت خرما را لقاح (به فتح لام) كرد. و لقاح گرد درخت خرماى نر است كه تا آن را به درخت ماده منتقل نكنند بارآور نمى شود. امروزه در مباحث گياه شناسى مسلم شده كه مسأله نر و مادگى در تمام گياهان هست، و بادها در وزش خود ذراتى از گرد گل گياه نر را به گياه ماده منتقل مى كند و آن را بارور مى سازد. قرآن كريم در آيه مورد بحث از همين حقيقت پرده بردارى مى كند و مى فرمايد: «ما بادها را براى كار تلقيح فرستاديم».

جملۀ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَيْناكُمُوهُ اشاره به باران است كه از ابرها فرو مى ريزد. اين نيز در مباحث علمى عصر مسلم است كه آب موجود در كره زمين از


1) . باد، از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

2) . حجر/22.

باران هايى جمع شده كه از آسمان فرو ريخته اند، بر خلاف قدماء كه معتقد بودند آب، خود كره اى است ناقص كه بيش تر سطح كره زمين را پوشانده و خود يكى از عناصر چهارگانه است. و آيه مورد بحث كه با قسمت اولش، يعنى جملۀ وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ مسأله نر و مادگى و تلقيح گياهان را و با قسمت دومش، يعنى جملۀ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَيْناكُمُوهُ مسأله پيدايش آب را از باران اثبات نموده است، هم چنين آيه قبل كه داشت:

وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ مَوْزُونٍ به يك حقيقت علمى ديگر اشاره نموده و آن اين ست كه وزن در روئيدن نباتات مؤثر است و اين خود يكى از دقايق علمى امروز است كه قرآن كريم گوى سبقت را در آن از همه آكادمى هاى علمى جهان ربوده است و كشف اين اسرار در چهارده قرن قبل از قرآن كريم دست كمى از معجزه ندارد، بلكه همان معجزه است.(1) وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً * فَالْحامِلاتِ وِقْراً؛(2)«سوگند به بادهايى كه (ابرها را) به حركت درمى آورند، سوگند به آن ابرها كه بار سنگينى (از باران را) با خود حمل مى كنند.»

3. بادهای بشارت

قرآن می فرماید:

وَ هُوَ الَّذي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ؛(3)«او كسى است كه بادها را بشارت دهنده در پيشاپيش (باران) رحمتش مى فرستد؛ تا ابرهاى سنگين بار را (بر دوش) كشند؛ (سپس) ما آن ها را


1) . ترجمه تفسير الميزان، ج 12، ص 21.

2) . ذاریات/1و2.

3) . اعراف/57.

به سوى زمين هاى مرده مى فرستيم؛ و به وسيله آن ها، آب (حياتبخش) را نازل مى كنيم؛ و با آن، از هر گونه ميوه اى (از خاك تيره) بيرون مى آوريم؛ اين گونه (كه زمين هاى مرده را زنده كرديم،) مردگان را (نيز در قيامت) زنده مى كنيم، شايد (با توجه به اين مثال) متذكّر شويد!.»

تفسیر

در آيات گذشته اشاره هاى مكرر به مسأله «مبدء»، يعنى توحيد و شناسايى پروردگار از روى اسرار جهان آفرينش شد، و در اين آيات ضمن شرح قسمتى از نعمت هاى خدا، اشاره به مسأله «معاد» و رستاخيز مى شود، تا اين دو بحث يكديگر را تكميل كنند، و اين سيره قرآن است كه در بسيارى از موارد «مبدء» و «معاد» را با هم قرين مى سازد، و جالب اين كه هم براى شناسايى خدا و هم براى توجه به امر معاد از طريق اسرار آفرينش موجودات اين عالم استدلال مى كند.نخست مى گويد: «او كسى است كه بادها را پيشاپيش باران رحمتش همچون بشارت دهنده اى كه از قدوم مسافر عزيزى خبر مى دهد مى فرستد»؛ وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ.

«بادهايى كه از اقيانوس ها برخاسته و ابرهاى سنگين بار و پر آب را با خود حمل مى كند»؛ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا.

«در اين موقع آن ها را به سوى سرزمين هاى مرده و خشك و سوزان مى رانيم» و مأموريت آبيارى اين تشنگان را به عهده آن ها مى نهيم (سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ ﴾.

«و به وسيله آن، آب حيات بخش را در همه جا فرو مى فرستيم»؛ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ.

«به كمك اين آب انواع ميوه ها را از خاك تيره بيرون مى آوريم»؛ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ.

آری، آفتاب بر اقيانوس ها مى تابد و بخار آب را به بالا مى فرستد، بخارها متراكم مى شوند و توده هاى سنگين ابر را تشكيل مى دهند، امواج باد توده هاى كوه پيكر ابر را بر دوش خود حمل مى كنند، و به سوى سرزمين هايى كه مأموريت دارند پيش مى روند، قسمتى از اين بادها كه در پيشاپيش توده هاى ابر در حركتند و آميخته با رطوبت ملايمى هستند، نسيم دل انگيزى ايجاد مى كنند كه از درون آن بوى باران حياتبخش به مشام مى رسد، اين ها در حقيقت مبشران نزول باران هستند، سپس توده هاى عظيم ابر، دانه هاى باران را از خود بيرون مى فرستند، نه چندان درشتند كه زراعت ها را بشويند و زمين ها را ويران كنند، و نه چندان كوچكند كه در فضا سرگردان بمانند، آرام و ملايم بر زمين مى نشينند، و آهسته در آن نفوذ مى كنند و محيط را براى رستاخيز بذرها و دانه ها آماده مى سازند، زمينى كه در خشكى مى سوخت و شباهت كامل به منظره يك گورستان خاموش و خشك داشت، تبديل به كانون فعالى از حيات و زندگى و باغ هاى پر گل و پر ميوه مى شود.

و به دنبال آن اضافه مى كند: «اين چنين مردگان را از زمين بيرون مى آوريم» و لباس حيات را در اندامشان مى پوشانيم؛ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى.

اين مثال را براى آن آورديم كه نمونه معاد را در اين دنيا كه همه سال در برابر چشم شما تكرار مى شود به شما نشان دهيم «تا متذكر گرديد»؛ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ(1).(2)

وَ هُوَ الَّذي أَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً(3)«او كسى است كه بادها را بشارتگرانى پيش از رحمتش فرستاد، و از آسمان آبى پاك كننده نازل كرديم....»


1) . براى توضيح بيش تر در زمينه آيات مختلفى كه مسأله رستاخيز و معاد را با ذكر شواهد زنده از همين زندگى دنيا بيان مى كند به كتاب «معاد و جهان پس از مرگ» مراجعه فرمائيد.

2) . تفسير نمونه، ج 6، ص 214.

3) . فرقان/48.

أَمَّنْ يَهْديكُمْ في ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَنْ يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ تَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ(1)«يا كسى كه شما را در تاريكي هاى صحرا و دريا هدايت مى كند، و كسى كه بادها را به عنوان بشارت پيش از نزول رحمتش مى فرستد؛ آيا معبودى با خداست؟! خداوند برتر است از آن چه براى او شريك قرار مى دهند!.» وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ وَ لِيُذيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛(2)«و از آيات (عظمت) خدا اين است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و سيراب كند) و كشتي ها بفرمانش حركت كنند و از فضل او بهره گيريد؛ شايد شكرگزارى كنيد.» تفسیر

گفتيم در اين سوره، بخش قابل ملاحظه اى از دلائل توحيد و نشانه هاى پروردگار در هفت آيه بيان شده كه هر كدام با جملۀ وَ مِنْ آياتِهِ آغاز مى شود شش قسمت آن را قبلاً به صورت پى در پى خوانديم، و نخستين آيه مورد بحث هفتمين و آخرين آن ها مى باشد.

و از آن جا كه در آيه قبل سخن از ايمان و عمل صالح بود، بيان دلائل توحيدى تاكيدى نيز بر آن مى باشد.

مى فرمايد: «از آيات عظمت و قدرت خدا اين است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد»؛ وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ.

آن ها در پيشاپيش باران حركت مى كنند، قطعات پراكنده ابر را با خود برداشته


1) . نمل/63.

2) . روم/46.

به هم مى پيوندند، و به سوى سرزمين هاى خشك و تشنه مى برند، صفحه آسمان را مى پوشانند و با دگرگون ساختن درجه حرارت جو، ابرها را آماده ريزش باران مى كنند.

ممكن است اهميت قدوم اين بشارتگران براى شهرنشينان متنعم چندان روشن نباشد، اما بيابانگردان تشنه كامى كه نياز به قطراتى از باران دارند، همين كه بادها به حركت در مى آيند، و ابرها را همراه خود جابجا مى كنند، و از لابلاى نسيم، عطر مخصوص بارانى كه بر گياهان در نقطه ديگرى باريده، به مشامشان مى رسد، برق اميد در دل هايشان جستن مى كند.گرچه در آيات قرآن، بيش تر روى بشارتگرى باد، نسبت به نزول باران تكيه شده، اما كلمۀ «مبشرات» را نمى توان در آن محدود ساخت، چرا كه:

بادها، بشارت هاى فراوان ديگرى نيز با خود دارد.

بادها، گرما و سرماى هوا را تعديل مى كنند.

بادها، عفونت ها را در فضاى بزرگ مستهلك كرده، و هوا را تصفيه مى كنند.

بادها از فشار حرارت خورشيد، روى برگ ها و گياهان مى كاهند و جلو آفتاب سوختگى را مى گيرند.

بادها اكسيژن توليد شده به وسيله برگ هاى درختان را براى انسان ها به ارمغان مى آورند و گاز كربن توليد شده به وسيله بازدم انسان را براى گياهان هديه مى برند.

بادها بسيارى از گياهان را تلقيح مى كنند، و نطفه هاى نر و ماده را در جهان نباتات به هم پيوند مى دهند.

بادها وسيله اى براى حركت آسياب ها و عاملى براى تصفيه خرمن ها هستند.

بادها بذرها را از نقاطى كه در آن بذر فراوان موجود است حركت مى دهند و همچون باغبانى دلسوز در سرتاسر بيابان مى گسترانند.

و بادها كشتي هاى بادبانى را با مسافران و بار زياد به نقاط مختلف مى برند و

حتى امروز كه وسائل ماشينى جانشين نيروى باد شده باز هم وزش بادهاى مخالف يا موافق در پيشرفت يا كندى كار كشتى ها بسيار مؤثر است.

آری، آن ها بشارت دهندگانى هستند در جهات مختلف.

لذا در دنباله آيه مى خوانيم: «خدا مى خواهد بدين سبب شما را از رحمت خود بچشاند، كشتى ها به فرمانش حركت كنند، و شما از فضل و رحمت او بهره گيريد، شايد شكرگزارى كنيد»؛ وَ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.

آری، بادها هم وسيله توليد نعمت هاى فراوان در زمينه كشاورزى و دامدارى هستند، و هم وسيله حمل و نقل، و سرانجام سبب رونق امر تجارت كه با جملۀ لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ به اولى اشاره شده، و با جملۀ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ به دوم، و با جملۀ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ به سومى.

جالب اين كه همه اين «بركات» مولود «حركت» است، حركتى در ذرات هوا در محيط مجاور زمين! اما هيچ نعمتى تا از انسان سلب نشود، قدر آن معلوم نخواهد شد، اين بادها و نسيم ها نيز تا متوقّف نشوند، انسان نمى داند چه بلائى بر سر او مى آيد، توقّف هوا، زندگى را در بهترين باغ ها همچون زندگى در سياه چال هاى زندان مى كند، و اگر نسيمى در سلول هاى زندان هاى انفرادى بوزد آن را همچون فضاى باز مى كند، و اصولاً يكى از عوامل شكنجه در زندان ها همان توقّف هواى آن ها است.

حتى در سطح اقيانوس ها اگر بادها متوقّف شود و امواج خاموش گردد، زندگى جانداران درياها بر اثر كمبود اكسيژن هوا به مخاطره خواهد افتاد، و دريا تبديل به مرداب و باتلاق متعفن وحشتناكى خواهد شد.

فخر رازى مى گويد: جملۀ و لِيُذِيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ؛ «تا شما را از رحمت خود بچشاند» با توجه به اين كه چشانيدن در مورد «شى ء قليل» گفته مى شود، اشاره به

اين است كه تمام دنيا و نعمت دنيا رحمت اندكى بيش نيست، و رحمت واسعه الهى مخصوص جهان ديگر است.

در آيه بعد سخن از فرستادن پيامبران الهى است، در حالى كه آيه بعد از آن بار ديگر به نعمت وزش بادها برمى گردد، ممكن است قرار گرفتن اين آيه در ميان دو آيه كه درباره نعمت وجود بادها سخن مى گويد جنبه معترضه داشته باشد- چنان كه بعضى از مفسران گفته اند:

و ممكن است ذكر مسأله نبوت در كنار اين بحثها براى تكميل مسائل مربوط به مبدأ و معاد باشد كه مكرر در اين سوره به آن اشاره شده است- چنان كه بعضى ديگر گفته اند.

و نيز ممكن است هشدارى باشد به همه كسانى كه در اين همه نعمت ها بهره مى گيرند و كفران مى كنند.

به هر حال چنين مى گويد: «ما قبل از تو پيامبرانى به سوى قومشان فرستاديم».(1)

4. بادهای عذاب

قرآن می فرماید:

أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ يُعيدَكُمْ فيهِ تارَةً أُخْرى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُمْ بِما كَفَرْتُمْ ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنا بِهِ تَبيعاً(2)«يا اين كه ايمن هستيد كه بار ديگر شما را به دريا بازگرداند، و تندباد كوبنده اى بر شما بفرستد، و شما را به خاطر كفرتان غرق كند، سپس دادخواه و خونخواهى در برابر ما پيدا نكنيد؟!.»


1) . تفسير نمونه، ج 16، ص 464.

2) . اسراء/69.

تفسیر

سپس اضافه مى كند: اى فراموشكاران آيا گمان كرديد اين آخرين بار بود كه شما نياز به سفر دريا پيدا كرديد؟ «آيا از اين ايمن هستيد كه بار ديگر بر اثر ضرورت ها و نيازها خداوند شما را به قلب دريا بفرستد، و در آن جا به تندبادهاى كوبنده فرمان دهد كه شما را به خاطر كفر و كفرانتان غرق كند و آن گاه حتى كسى كه خون شما را مطالبه كند و بگويد چرا؟ وجود نداشته باشد»؟!؛ أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ يُعِيدَكُمْ فِيهِ تارَةً أُخْرى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُمْ بِما كَفَرْتُمْ ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنا بِهِ تَبِيعاً.

نكته ها

1- انسان هاى كم ظرفيت

اين حالت كه به هنگام ظهور مشكلات به ياد خدا بيفتند و در راحتى او را فراموش كنند، حالت بسيارى از مردم است، در اين گونه افراد، طبيعت ثانوى، فراموشكارى است و عدم توجه به واقعيات زندگى.

بنا بر اين توجه به خدا و واقعيات زندگى، يك حالت استثنايى براى آن ها محسوب مى شود كه نياز به عوامل فوق العاده دارد، ما دام كه آن حالت فوق العاده موجود است به ياد خدا هستند، اما به محض اين كه بر طرف شد به طبيعت انحرافى خود بازمى گردند، و خدا را به دست فراموشى مى سپرند.

خلاصه كم تر كسى را مى توان پيدا كرد كه در مشكلات سخت و طاقت فرسا به پيشگاه با عظمت خدا سر فرود نياورد، ولى مى دانيم اين بيدارى و «توجه اضطرارى»، بى ارزش است.

افراد با ايمان و مسلمانان راستين، آن ها هستند كه در راحتى و بلا، در سلامت

و بيمارى، در فراوانى و قحطى، در زندان و بر تخت قدرت، و خلاصه در همه حال به ياد او مى باشند، و اصولاً اين تغيير حالات به هيچ وجه آن ها را دگرگون نمي سازد.

روحشان به قدرى بزرگ است كه همه اين ها را در خود هضم مى كند، همچون على (علیه السّلام) كه عبادت و زهد و رسيدگيش به دردمندان، بر تخت قدرت همان بود كه در گوشه انزوا.

چنان كه خودش در صفات پرهيزكاران مى فرمايد:

نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالتى نزلت فى الرخاء؛ «حال آن ها در بلا و راحتى يكسان است»(1). كوتاه سخن اين كه: ايمان، توجه به خدا، توسل، عبادت، توبه و تسليم در برابر پروردگار همه در صورتى ارزش دارد كه دائمى و پايدار باشد، اما ايمان موسمى، توبه موسمى و عبادت هاى موسمى كه در شرائط اضطرارى و يا آن جا كه منافع انسان ايجاب مى كند، انجام مى شود، بى فايده و يا بسيار كم ارزش است، و در آيات قرآن از اين گونه اشخاص كراراً نكوهش شده است.

2- فرار از محدوده حكومت خدا ممكن نيست

بعضى مانند بت پرستان زمان جاهليت، تنها هنگامى به الله روى مى آورند كه مثلاً در وسط اقيانوس يا در يك پرتگاه خطرناك يا حالت بيمارى شديد گرفتار شوند، در حالى كه اگر درست بينديشيم انسان در همه حال، و در همه جا، شديدا آسيب پذير است، دريا و صحرا، سلامت و بيمارى، پرتگاه و غير آن در واقع همه يكسان مى باشند.

يك زلزله مختصر: خانه امن و امان و آرام ما را ممكن است به ويرانه اى وحشتناك تبديل كند، يك لخته كوچك خون مى تواند شاهرگ بزرگ قلب يا


1) . نهج البلاغه خطبه 193.

مغز ما را ببندد، و با سكته قلبى و مغزى، مرگ در يك ثانيه فرا رسد، با توجه به اين امور غفلت از خداوند و فراموشى ذات پاك او، چقدر جاهلانه است؟! ممكن است طرفداران فرضيه اتكاى مذهب به ترس، همين موضوع را دستاويز قرار دهند و بگويند: ترس از عوامل مختلف طبيعى انسان را به سوى خدا مى راند و چنين پندارى را در نظر او تقويت مى كند.

ولى آيات قرآن به اين گونه اوهام پاسخ داده است، زيرا هيچ گاه قرآن پايه خداشناسى را بر اين مسأله قرار نداده، بلكه اساس را مطالعه نظام آفرينش و پى بردن به ذات پاكش از طريق اين مطالعه قرار داده است، حتى در آيات فوق ديديم كه قبل از ذكر توحيد فطرى به ايمان استدلالى مى پردازد و در واقع اين حوادث را يادآور خدا مى شمرد، نه موجب شناخت او كه شناختش هم از طريق استدلال و هم از راه فطرت براى حق جويان آشكار است.

3- معنى چند لغت

«يزجى» همان گونه كه گفتيم از ماده ازجاء به معنى حركت دادن مداوم چيزى است.

«حاصب» به معنى بادى است كه سنگريزه ها را حركت مى دهد و پشت سر هم بر جايى مى كوبد، و در اصل از حصباء به معنى سنگريزه گرفته شده است.

«قاصف» به معنى شكننده است و در اين جا اشاره به طوفان شديدى است كه همه چيز را در هم مى شكند.

«تبيع» به معنى تابع و در اين جا اشاره به كسى است كه به مطالبه خون و خون بها برمى خيزد و دنبال آن را مى گيرد.(1)


1) . تفسير نمونه، ج 12، ص 193.

قرآن نیز می فرماید:

وَ لَئِنْ أَرْسَلْنا ريحاً فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ يَكْفُرُونَ؛(1)«و اگر ما بادى بفرستيم (داغ و سوزان)، و بر اثر آن زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببينند، (مأيوس شده و) پس از آن راه كفران پيش مى گيرند!.» تفسیر

مردگان و كران سخن تو را نمى شنوند!

از آن جا كه در آيات گذشته، سخن از بادهاى پر بركتى در ميان بود كه پيش قراولان باران هاى رحمت زا هستند، در نخستين آيه مورد بحث، اشاره به بادهاى زيانبار كرده مى گويد: «و اگر ما بادى بفرستيم (بادى داغ و سوزان يا سرد و خشك و يا توأم با سموم) و به دنبال آن، زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببينند راه كفران را پيش مى گيرند، و به اين راه هم چنان ادامه مى دهند»؛ وَ لَئِنْ أَرْسَلْنا رِيحاً فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ يَكْفُرُونَ.

آن ها افراد ضعيف و كم ظرفيتى هستند و آن چنانند كه قبل از آمدن باران مايوس و بعد از نزول آن، بسيار شادند، و اگر روزى باد سمومى بوزد و زندگى آنان موقتا گرفتار مشكلاتى گردد، فريادشان بلند مى شود و زبان به كفر مى گشايند.

به عكس مؤمنان راستين كه از نعمت خدا شادند و شكرگزار و در مصائب و مشكلات صبورند و شكيبا، دگرگوني هاى زندگى مادى هرگز در ايمان آن ها، كم ترين خللى وارد نمى كند، و همچون كوردلان ضعيف الايمان با وزش يك باد مؤمن و با وزش باد ديگر كافر نمى شوند.

كلمه «مصفرا» از مادۀ «صفرة» (بر وزن سفره) به معنى رنگ زرد است، و به


1) . روم / 51.

اعتقاد اكثر مفسران، ضمير «رأوه» به گياهان و درختان بازمى گردد كه بر اثر وزش بادهاى مضر، زرد و پژمرده مى شوند.

بعضى نيز احتمال داده اند كه ضمير به ابرها برگردد، زيرا ابرهاى زرد رنگ طبعاً ابرهاى نازكى هستند، معمولاً باران ندارند به خلاف ابرهاى سياه و انبوه كه مولد بارانند.

بعضى نيز مرجع ضمير را «باد» مى دانند، زيرا بادهاى معمولى بى رنگند و بادهاى سموم آتش زا كه احياناً گرد و غبار بيابان را با خود حمل مى كنند، زرد و تيره اند.

احتمال چهارمى نيز وجود دارد كه «مصفر» به معنى خالى است، زيرا همان گونه كه «راغب» در «مفردات» گفته است: ظرف خالى از محتوا و شكم خالى از غذا و يا رگهايى كه از خون خالى شده است، صفر (بر وزن سفر) ناميده مى شود، بنا بر اين تعبير فوق در اين جا اشاره به بادهايى است كه از باران خالى است؛ در اين صورت ضمير «رأوه» به ريح بازمى گردد، ولى تفسير اول از همه مشهورتر مى باشد.

اين نكته نيز قابل توجه است كه در اين جا بادهاى مفيد و باران زا به صورت صيغه جمع آمده (رياح) اما در مورد بادهاى زيانبار صيغه مفرد (ريح) اشاره به اين كه اغلب بادها مفيدند و باد سموم، جنبه استثنايى دارد كه گاه در يك ماه و يا يك سال، يك بار مى وزد، اما وزشهاى مفيد در تمام روزها و شب ها در جريانند.

يا اشاره به اين است كه بادهاى مفيد در صورتى اثر خود را مى بخشند كه پى در پى در آيند، در حالى كه وزشهاى زيانبار گاهى در يك مرتبه نيز، اثر سوء خود را مى گذارند.

آخرين نكته اى كه ذكر آن را در ذيل اين آيه ضرورى مى دانيم تفاوت يستبشرون (خوشحال مى شوند) كه در مورد وزشهاى مفيد در آيات گذشته آمده با جمله لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ يَكْفُرُونَ (بعد از آن به كفر خود ادامه مى دهند) كه در اين آيه آمده مى باشد.

اين تفاوت نشان مى دهد كه آنان آن همه نعمت هاى بزرگ و پى در پى خدا را مى بينند و خوشحال مى شوند، اما اگر براى يك بار و يك روز، مصيبتى فرا برسد، چنان داد و فرياد مى كشند و به سوى كفر مى روند كه گويى از آن دست بردار نيستند.

درست همانند كسانى كه يك عمر سالم هستند و زبان به شكر باز نمى كنند اما يك شب كه در آتش تب مى سوزند، آن چه كفر و ناسزا است مى گويند. و چنين است حال افراد بى دانش و ضعيف الايمان.

در اين زمينه در ذيل آيه 35 همين سوره، و آيه 9 و 10 سوره هود، و آيه 11 سوره حج بحث هاى ديگرى داشته ايم.

در دو آيه بعد به تناسب بحثى كه در آيه فوق آمد، مردم را به چهار گروه تقسيم مى كند:

گروه مردگان، يعنى آن ها كه هيچ حقيقتى را درك نمى كنند هر چند ظاهراً زنده اند.

و گروه ناشنوايان كه آمادگى براى شنيدن سخن حق ندارند.

و گروهى كه از ديدن چهره حق محرومند.و سرانجام گروه مؤمنان راستين كه دل هايى دانا، و گوش هايى شنوا، و چشم هايى بينا دارند.(1)

وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْري بِأَمْرِهِ إِلى الْأَرْضِ الَّتي بارَكْنا فيها وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ ءٍ عالِمينَ؛(2)«و تندباد را مسخّر سليمان ساختيم، كه به فرمان او به سوى سرزمينى كه آن را پربركت كرده بوديم جريان مى يافت؛ و ما از همه چيز آگاه بوده ايم.»


1) . تفسير نمونه، ج 16، ص 475.

2) . انبیاء/81.

تفسیر

بادها در فرمان سليمان

در اين آيات به بخشى از مواهبى كه خدا به يكى ديگر از پيامبران، يعنى سليمان (علیه السّلام) داده اشاره مى كند نخست مى گويد: «ما بادهاى شديد و طوفانزا را مسخر سليمان ساختيم كه تحت فرمان او به سوى سرزمينى كه ما آن را مبارك كرده بوديم حركت مى كرد»؛ وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها.

و اين كار عجيب نيست، چرا كه «ما به همه چيز آگاه بوده و هستيم»؛ وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ ءٍ عالِمِينَ.

هم از اسرار عالم هستى و قوانين و نظامات حاكم بر آن آگاهيم، مى دانيم چگونه آن ها را مى توان تحت فرمان آورد، و هم از نتيجه و سرانجام اين كار، و به هر حال همه چيز در برابر علم و قدرت ما خاضع و تسليم است.

جملۀ وَ لِسُلَيْمانَ... عطف بر جملۀ وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ مى باشد، يعنى قدرت ما چنان است كه گاهى كوه ها را مسخر يكى از بندگان خود مى سازيم تا همراه او تسبيح گويند، و گاه بادها را تحت فرمان يكى از بندگان خويش قرار مى دهيم تا او را به هر جا ببرند.

واژه «عاصفة» به معنى تندباد يا طوفان است، در حالى كه از بعضى ديگر از آيات قرآن استفاده مى شود كه بادهاى ملايم نيز به فرمان سليمان بود، چنان كه در سوره «ص» آيه 36 مى خوانيم: فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ؛ «ما باد را به فرمان او قرار داديم كه نرم و آهسته و هر جا كه مى خواست حركت مى كرد».

البته تصريح به «عاصفه» (تندباد) در اين جا ممكن است به عنوان بيان فرد مهم تر باشد، يعنى نه تنها بادهاى ملايم، بلكه طوفان هاى سخت نيز در فرمان او بودند، چرا كه دومى عجيبتر و اعجاب انگيزتر است.

و نيز اين بادها تنها در مسير سرزمين مبارك (شام) كه قرارگاه سليمان بود در تسخير او نبودند، بلكه طبق آيه 36 سوره ص به هر جا كه مى خواست حركت مى كردند، بنا بر اين تصريح به نام سرزمين مبارك بيش تر به خاطر آن ست كه مركز حكومت سليمان را تشكيل مى داد.

اما اين كه باد چگونه در اختيار او قرار داشت؟

با چه سرعتى حركت مى كرد؟

سليمان و يارانش بر چه وسيله اى مى نشستند و حركت مى كردند؟

به هنگام حركت چه عاملى آن ها را از سقوط و يا فشار هوا و مشكلات ديگر حفظ مى كرد؟ و خلاصه اين چه نيروى مرموزى بود كه به او امكان يك چنين حركت سريعى را در آن عصر و زمان مى داد؟(1).

اين ها مسائلى است كه جزئيات آن بر ما روشن نيست، همين اندازه مى دانيم كه اين يك موهبت الهى و خارق عادت بود كه در اختيار اين پيامبر بزرگ گذارده شده بود، و ما از جزئيات آن آگاه نيستيم، و چه بسيار است مسائلى كه ما از وجود اجماليش با خبريم، ولى از شرح و تفصيلش بى خبر، معلومات ما در برابر مجهولاتمان همچون قطره اى در برابر اقيانوسى بزرگ است، و يا همچون ذره غبارى در برابر يك كوه عظيم.

خلاصه از نظر بينش يك انسان خداپرست و موحد هيچ چيز در برابر قدرت خداوند مشكل و غير ممكن نيست، او بر همه چيز قادر و به همه چيز عالم است.

البته پيرامون اين بخش از زندگى سليمان مانند بخش هاى ديگر زندگى


1) . از آيه 12 سوره سبأ «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ» اجمالاً برمى آيد كه صبحگاهان به اندازه يك ماه و عصرگاهان نيز به اندازه يك ماه مسافت را مى پيمودند (با مقياس حركت هاى آن زمان).

شگفت انگيز او افسانه هاى دروغين، يا مشكوك بسيار نوشته اند كه هرگز مورد قبول ما نيست، ما تنها به همان مقدار كه قرآن در اين جا بيان كرده اكتفاء مى كنيم.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه بعضى از نويسندگان اخير معتقدند كه قرآن چيزى صريحاً دربارۀ حركت سليمان و بساط او به وسيله باد ندارد، بلكه تنها سخن از تسخير باد براى سليمان به ميان آورده، و ممكن است اشاره به استفاده سليمان از نيروى باد در مسائل مربوط به زراعت، و تلقيح گياهان، و تصفيه خرمنها و حركت كشتي ها بوده باشد، به خصوص كه سرزمين سليمان (شامات) از يك سو سرزمين زراعى بود، و از سوى ديگر قسمت مهمى از آن در ساحل درياى مديترانه قرار داشت و مورد بهره بردارى براى كشتيرانى (1).ولى اين تفسير با آيات سورۀ «سبا» و «ص» و بعضى از روايات كه در اين زمينه وارد شده چندان سازگار نيست.(2)

وَ في عادٍ إِذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقيمَ * ما تَذَرُ مِنْ شَيْ ءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلاَّ جَعَلَتْهُ كَالرَّميمِ؛(3)«و (هم چنين) در سرگذشت «عاد» (آيتى است) در آن هنگام كه تندبادى بى باران بر آن ها فرستاديم، كه بر هيچ چيز نمى گذشت مگر اين كه آن را همچون استخوانهاى پوسيده مى ساخت.» تفسیر

سپس به سرنوشت اجمالى قوم ديگرى، يعنى قوم «عاد» پرداخته، چنين مى گويد:

«در سرگذشت قوم عاد نيز آيت و عبرتى است، در آن هنگام كه باد و طوفانى نازا و بى باران بر آن ها فرستاديم»؛ وَ فِي عادٍ إِذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ.


1) . قصص قرآن، ص 185؛ اعلام قرآن، ص 386.

2) . تفسير نمونه، ج 13، ص 473.

3) . ذاریات/41و42.

عقيم بودن بادها زمانى است كه ابرهاى باران زا با خود حمل نكند، گياهان را تلقيح ننمايد، و فايده و بركتى نداشته باشد، و جز هلاكت و نابودى چيزى همراه نياورد.

سپس به توصيف تندبادى كه بر قوم عاد مسلّط شد پرداخته مى افزايد:

«از هر چيزى مى گذشت آن را رها نمى كرد تا نابود كند، و به صورت گياهان خشك و در هم كوبيده يا استخوانهاى پوسيده درآورد»؛ ما تَذَرُ مِنْ شَيْ ءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ.

«رميم» از مادۀ «رمة» (بر وزن منة به استخوانهاى پوسيده مى گويند، و «رمه» (بر وزن قبه) به ريسمان پوسيده گفته مى شود، «ورم» (بر وزن جن) به معنى اجزاء خردى است كه از چوب يا كاه بر زمين مى ريزد(1). «رم» و «ترميم» نيز به معنى اصلاح اشياء پوسيده است (2).

اين تعبير نشان مى دهد كه تندباد قوم عاد يك تندباد معمولى نبود، بلكه علاوه بر تخريب و درهم كوبيدن و به اصطلاح فشارهاى فيزيكى، داراى سوزندگى و مسموميتى بود كه اشياء گوناگون را مى پوساند.

آری، اين گونه است قدرت خداوند كه با يك حركت سريع «نسيم»، اقوام نيرومند و پر سر و صدايى را چنان در هم مى كوبد كه تنها اجساد پوسيده اى از آن ها باقى مى ماند، اين بود اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نيرومند و ثروتمند «عاد» كه در سرزمين «احقاف» (منطقه اى ميان عمان و حضرموت) مى زيستند.(3)

كَذَّبَتْ عادٌ فَكَيْفَ كانَ عَذابي وَ نُذُرِ * إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً صَرْصَراً في يَوْمِ نَحْسٍ


1) . مفردات راغب، مادۀ «رم».

2) . لسان العرب و مفردات راغب، مادۀ «رم».

3) . تفسير نمونه، ج 22، ص 365.

مُسْتَمِرٍّ * تَنْزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ * فَكَيْفَ كانَ عَذابي وَ نُذُرِ؛(1)«قوم عاد (نيز پيامبر خود را) تكذيب كردند؛ پس (ببينيد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود! ما تندباد وحشتناك و سردى را در يك روز شوم مستمر بر آنان فرستاديم... كه مردم را همچون تنه هاى نخل ريشه كن شده از جا برمى كند! پس (ببينيد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود!»

5. قوم عاد و تندباد وحشتناک

قوم ديگرى كه سرگذشت آن ها در اين سوره به دنبال سرگذشت فشرده قوم نوح (علیه السّلام) آمده، «قوم عاد» است، كه قرآن به عنوان هشدارى به كافران و مجرمان در آيات مورد بحث به طور فشرده به آن اشاره كرده، مى گويد:

«قوم عاد نيز پيامبر خود را تكذيب كردند»؛ كَذَّبَتْ عادٌ.

هر قدر پيامبر آن ها، هود (علیه السّلام) بر تبليغات خود مى افزود، و از راه هاى مختلف براى بيدار ساختن آن ها تلاش مى كرد، آن ها بر خيره سرى و لجاجت خود مى افزودند، و غرور ناشى از ثروت و امكانات مادى و غفلت ناشى از غرق بودن در شهوات، گوش شنوا و چشم بينا را از آن ها گرفته بود.

سرانجام خداوند آن ها را با عذاب دردناكى مجازات كرد، لذا در دنباله همين آيه به صورت سربسته مى فرمايد بنگريد «عذاب و انذارهاى من چگونه بود»؟

(فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ﴾.

سپس در آيات بعد به شرح اين اجمال پرداخته، مى افزايد: «ما تندباد وحشتناك و سردى را در يك روز شوم كه استمرار و ادامه داشت بر آن ها فرستاديم»؛ إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ.


1) . قمر / 18، 19، 20 و 21.

«صرصر» از مادۀ «صر» (بر وزن شر) در اصل به معنى بستن و محكم كردن است، و تكرار آن در واژه «صرصر» براى تأكيد است، و از آن جا كه اين باد هم شديد بوده است و هم سرد، هم پر سوزش و هم پر سر و صدا، اين واژه به آن اطلاق شده است.«نحس» در اصل به معنى سرخى شديدى است كه گاه در افق ظاهر مى شود، و همچون، شعله آتش بى دودى است كه عرب آن را «نحاس» مى گويد، سپس اين واژه به هر چيز «شوم» در مقابل «سعد» اطلاق شده است.

«مستمر» صفتى است براى «يوم» یا «نحس»، در صورت اول مفهومش اين است كه حوادث آن روز هم چنان استمرار يافت، و چنان كه در آيه 7 در سوره حاقه آمده است «هفت شب و هشت روز اين عذاب الهى به طور مداوم بر آن ها مسلّط بود تا همگى را در هم كوبيد و كسى را زنده نگذاشت».

و در صورت دوم معنايش اين است كه نحوست اين روز ادامه يافت تا همگى را هلاك كرد.

بعضى نيز نحس را به معنى «پر گرد و غبار تفسير كرده اند، چرا كه اين تندباد به قدرى غبارآلود بود كه يكديگر را نمى ديدند وقتى از دور نمايان گشت آن ها تصوّر كردند ابر پر بارانى به سوى آن ها مى آيد! اما به زودى فهميدند كه تندبادى است مأمور عذاب و هلاك آن ها، چنان كه در آيه 24 سوره احقاف آمده است: فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ رِيحٌ فِيها عَذابٌ أَلِيمٌ.

اين دو تفسير با هم منافاتى ندارد و ممكن است هر دو در معنى آيه جمع باشد.

سپس در توصيف اين تندباد مى فرمايد: «مردم را همچون تنه هاى نخل

ريشه كن شده از جا بر مى كند» و به هر سو پرتاب مى نمود تَنْزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ.

«منقعر» از مادۀ «قعر» به معنى پایين ترين نقطه چيزى است، و لذا اين واژه در معنى ريشه كن ساختن به كار مى رود.

اين تعبير يا به خاطر آن است كه قوم عاد اندامى قوى و هيكل هايى درشت داشتند، و چنان كه بعضى از مفسران گفته اند براى حفظ خود از تندباد گودال ها و پناهگاهى زيرزمينى ساخته بودند، اما قدرت تندباد در آن روز به حدى بود كه آن ها را از پناهگاههايشان ريشه كن مى كرد و به اين طرف و آن طرف مى افكند! حتى گفته اند آن ها را چنان با سر به زمين مى كوبيد كه سرهايشان از تنها جدا مى شد! تعبير به «اعجاز» جمع «عجز» (بر وزن رجل) به معنى قسمت عقب يا پایين چيزى است، و تشبيه آن ها به قسمت پایين نخلها به خاطر آن است كه به گفته بعضى باد به قدرى شديد بود كه نخست دست و سرهاى آن ها را كند و با خود برد، و بعد بقيه بدنهايشان همچون نخل بى شاخ و برگ، از زمينى كنده شده به هر گوشه و كنار پرتاب مى گشت.

يا به خاطر چيزى است كه در بالا اشاره كرديم كه باد آن ها را با سر به زمين مى كوبيد و گردنها مى شكست و سرها جدا مى شد!***، سپس قرآن به عنوان هشدار مى گويد: «اكنون بنگريد عذاب و انذارهاى من چگونه بود»؟!»؛ فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ.

ما با اقوام ديگر كه راه تكذيب و كبر و غرور و گناه و عصيان را پوييدند چنين رفتار كرديم، شما دربارۀ خود چه مى انديشيد كه راه آن ها را ادامه مى دهيد؟

و باز در پايان اين ماجرا مى افزايد: «ما قرآن را براى تذكر سهل و آسان ساختيم، آيا كسى هست كه پند گيرد و متذكر شود»؟ آيا گوش شنوايى در برابر اين نداى الهى، و اين هشدارها و انذارها وجود دارد؟! وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ.

قابل توجه اين كه جملۀ فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ در مورد قوم عاد دو بار

تكرار شده يكى در آغاز بيان اين سرگذشت، و يكى هم در پايان آن، اين تفاوت شايد از اين جهت است كه عذاب اين گروه از ديگران شديدتر و وحشتناكتر بود، هر چند عذاب هاى الهى همه شديد مى باشد.

نكته: سعد و نحس ايام

در ميان مردم معمول است كه بعضى از روزها را روز سعد و مبارك، و بعضى را روز شوم و نحس مى شمرند، هر چند در تعيين آن اختلاف بسيار است، سخن اين جا است كه اين اعتقاد عمومى تا چه حد در اسلام پذيرفته شده؟ و يا از اسلام گرفته شده است؟

البته اين از نظر عقل محال نيست كه اجزاء زمان با يكديگر تفاوت داشته باشند، بعضى داراى ويژگي هاى نحوست، و بعضى ويژگي هاى ضد آن، هر چند از نظر استدلال عقلى راهى براى اثبات يا نفى چنين مطلبى در اختيار نداريم، همين اندازه مى گویيم ممكن است، ولى از نظر عقل ثابت نيست.

بنا بر اين اگر دلائل شرعى از طريق وحى كه افقهاى وسيع ترى را روشن مى سازد بر اين معنى در دست داشته باشيم قبول آن نه تنها بى مانع، بلكه لازم است.

در آيات قرآن تنها در دو مورد اشاره به «نحوست ايام» شده است:

يكى در آيات مورد بحث، و ديگرى در آيه 16 سوره فصلت كه دربارۀ همين ماجراى قوم عاد سخن مى گويد در آن جا مى خوانيم: فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيَّامٍ نَحِساتٍ : «ما تندبادى سخت و سرد در روزهاى شومى بر آن ها مسلّط ساختيم»(1).


1) . بايد توجه داشت كه «نحسات» در اين آيه صفت براى «ايام» است، يعنى ايام مزبور توصيف به نحوست شده، در حالى كه در آيات مورد بحث «فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ»، «يوم» اضافه به «نحس» شده، و معنى وصفى ندارد منتها به قرينه آيه فوق بايد بگوئيم در اين جا از قبيل اضافه «موصوف» به «صفت» است.

و در نقطه مقابل، تعبير «مبارك» نيز در بعضى از آيات قرآن ديده مى شود، چنان كه دربارۀ شب قدر مى فرمايد: إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ(1)«ما قرآن را در شبى پر بركت نازل كرديم».

همان گونه كه گفتيم «نحس» در اصل به معنى سرخى فوق العاده افق است كه آن را به صورت «نحاس»، يعنى «شعله آتش خالى از دود» در مى آورد، سپس به همين مناسبت در معنى «شوم» به كار رفته است.

به اين ترتيب قرآن جز اشاره سربسته اى به اين مسأله ندارد، ولى در روايات اسلامى به احاديث زيادى در زمينه «نحس و سعد ايام» برخورد مى كنيم كه هر چند بسيارى از آن ها روايات ضعيف است و يا احياناً آميخته با بعضى روايات مجعول و خرافات مى باشد، ولى همه آن ها چنين نيست، بلكه روايات معتبر و قابل قبولى در ميان آن ها بدون شك وجود دارد، چنان كه مفسران نيز در تفسير آيات فوق بر اين معنى صحه نهاده اند.

محدث بزرگ مرحوم علامه مجلسى نيز روايات فراوانى در «بحار الأنوار» در اين زمينه آورده است (2).

آنچه به طور فشرده و خلاصه در اين جا مى توان گفت چند مطلب است:

الف. در روايات متعددى سعد و نحس ايام در ارتباط با حوادثى كه در آن واقع شده است تفسير شده، فى المثل در روايتى از امير مؤمنان على (علیه السّلام) مى خوانيم شخصى از امام (علیه السّلام) درخواست كرد تا دربارۀ روز «چهارشنبه» و فال بدى كه به آن مى زنند و سنگينى آن، بيانى فرمايد كه منظور كدام چهارشنبه است؟

فرمود: «آخر اربعاء فى الشهر و هو المحاق و فيه قتل قابيل هابيل اخاه... و يوم الاربعاء


1) . دخان / 3.

2) . بحار الأنوار، ج 59 (كتاب السماء و العالم)، ص 1 تا 91 و قسمتى بعد از آن.

ارسل الله عز و جل الريح على قوم عاد؛ منظور چهارشنبه آخر ماه است كه در محاق اتفاق افتاد، و در همين روز «قابيل» برادرش «هابيل» را كشت... و خداوند در اين روز چهارشنبه تندباد را بر قوم عاد فرستاد.»(1)

لذا بسيارى از مفسران به پيروى بسيارى از روايات آخرين چهارشنبه هر ماه را روز نحس مى دانند، و از آن تعبير به «اربعاء لا تدور» مى كنند (يعنى چهارشنبه اى كه تكرار نمى شود).

در بعضى ديگر از روايات مى خوانيم كه روز اول ماه روز سعد و مباركى است چرا كه آدم در آن آفريده شد، هم چنين روز 26 چرا كه خداوند دريا را براى موسى شكافت (2).

يا اين كه روز سوم ماه روز نحسى است، چرا كه آدم و حوا در آن روز از بهشت رانده شدند، و لباس بهشتى از تن آن ها كنده شد(3).

يا اين كه روز هفتم ماه روز مباركى است، چرا كه نوح سوار بر كشتى شد (و از غرقاب نجات يافت)(4).

يا اين كه در مورد نوروز در حديثى از امام صادق (علیه السّلام) مى خوانيم كه فرمود: «روز مباركى است كه كشتى نوح بر جودى قرار گرفت، و جبرئيل بر پيامبر اسلام نازل شد، و روزى است كه على (علیه السّلام) بر دوش پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت بت هاى كعبه را شكست، و داستان غدير خم مصادف با نوروز بود...(5).


1) . تفسير نور الثقلين، ج 5، ص 183، حديث 25.

2) . همان، ص 105.

3) . همان، ص 58.

4) . همان، ص 61.

5) . بحار الأنوار، ج 59، ص 92.

اين گونه تعبيرات، در روايات فراوان است كه سعد و نحس ايام را با بعضى از حوادث مطلوب، يا نامطلوب پيوند مى دهد، مخصوصاً در مورد روز عاشورا كه بنى اميه به گمان پيروزى بر اهل بيت؟عهم؟ آن را روز مسعودى مى شمردند، و در روايات شديدا از تبرك به آن روز نهى شده، و حتى دستور داده اند كه آن روز را روز ذخيره آذوقه سال و مانند آن نكنند، بلكه كسب و كار را در آن روز تعطيل كرده، و عملاً از برنامه بنى اميه فاصله بگيرند مجموع اين روايات سبب شده كه بعضى مسأله سعد و نحس ايام را چنين تفسير كنند كه مقصود اسلام توجه دادن مسلمين به اين حوادث است، تا از نظر عمل خود را بر حوادث تاريخى سازنده تطبيق دهند، و از حوادث مخرب و روش بنيان گذاران آن ها فاصله گيرند.

اين تفسير ممكن است در مورد قسمتى از اين روايات صادق باشد، ولى در مورد همه آن ها مسلّماً صادق نيست، چرا كه از بعضى از آن ها استفاده مى شود تأثير مرموزى در بعضى ايام احياناً وجود دارد كه ما از آن آگاهى نداريم.

ب. اين نكته نيز قابل دقت است كه بعضى در مسأله سعد و نحس ايام به اندازه اى راه افراط را پوييده اند كه به هر كارى مى خواهند دست بزنند قبلاً به سراغ سعد و نحس ايام مى روند، و عملاً از بسيارى فعاليت ها باز مى مانند، و فرصتهاى طلايى را از دست مى دهند.

يا اين كه به جاى بررسى عوامل شكست و پيروزى خود و ديگران استفاده از اين تجربيات گران بها در زندگى، گناه همه شكست ها را به گردن شومى ايام مى اندازند، همان گونه كه رمز پيروزى ها را در نيكى ايام جستجو مى كنند! اين يك نوع فرار از حقيقت، و افراط در مسأله، و توضيح خرافى حوادث زندگى است كه بايد از آن به شدت پرهيز كرد، و در اين مسائل نه گوش به شايعات ميان مردم داد، نه سخن منجمان، و نه گفته فال گيران، اگر چيزى در حديث معتبر در اين زمينه ثابت شود

بايد پذيرفت، و گرنه بى اعتنا به گفته اين و آن بايد خط زندگى را ادامه داد، و با تلاش و سعى و كوشش به پيش محكم گام برداشت، و از توكل بر خدا يارى جست و از لطف او استعانت خواست.

ج. مسأله توجه به سعد و نحس ايام علاوه بر اين كه غالباً انسان را به يك سلسله حوادث تاريخى آموزنده رهنمون مى شود، عاملى است براى توسل و توجه به ساحت قدس الهى، و استمداد از ذات پاك پروردگار، و لذا در روايات متعددى مى خوانيم: در روزهايى كه نام نحس بر آن گذارده شده مى توانيد با دادن صدقه، و يا خواندن دعا، و استمداد از لطف خداوند، و قرائت بعضى از آيات قرآن، و توكل بر ذات پاك او، به دنبال كارها برويد و پيروز و موفق باشيد.

از جمله در حديثى مى خوانيم كه يكى از دوستان امام حسن عسكرى (علیه السّلام) روز سه شنبه خدمتش رسيد، امام فرمود: ديروز تو را نديدم، عرض كرد:

دوشنبه بود، و من در اين روز حركت را ناخوش داشتم! فرمود:

«من احب ان يقيه الله شر يوم الاثنين فليقرأ فى اول ركعة من صلاة الغداة هل اتى على الانسان ثم قرأ ابو الحسن (علیه السّلام) فوقيهم الله شر ذلك اليوم و لقيهم نضرة و سرورا؛ كسى كه دوست دارد از شر روز دوشنبه در امان بماند در اولين ركعت نماز صبح سوره هل اتى بخواند، سپس امام (علیه السّلام) اين آيه از سوره هل اتى را (كه تناسب با رفع شر دارد) تلاوت فرمود: فَوَقاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ(1)«خداوند نيكان را از شر روز رستاخيز نگاه مى دارد او به آن ها خرمى و طراوت ظاهر و خوشحالى درون عطا مى كند».

در حديث ديگر مى خوانيم كه يكى از ياران امام ششم (علیه السّلام) از آن حضرت پرسيد: آيا در هيچ روزى از روزهاى مكروه چهارشنبه و غير آن سفر كردن مناسب


1) . بحار الأنوار، ج 59، ص 39، حديث 7.

است؟ امام (علیه السّلام) در پاسخ فرمود: سفرت را با صدقه آغاز كن و آية الكرسى را به هنگامى كه مى خواهى حركت كنى تلاوت كن» (و هر كجا مى خواهى برو)(1).

در حديث ديگرى نيز آمده است كه يكى از ياران امام دهم على بن محمد الهادى (علیه السّلام) مى گويد: خدمت حضرت (علیه السّلام) رسيدم در حالى كه در مسير راه انگشتم مجروح شده بود، و سوارى از كنارم گذشت و به شانه من صدمه زد، و در وسط جمعيت گرفتار شدم و لباسم را پاره كردند، گفتم: خدا مرا از شر تو اى روز حفظ كند، عجب روز شومى هستى! امام فرمود: با ما ارتباط دارى و چنين مى گويى؟! و روز را كه گناهى ندارد گناهكار مى شمرى؟ آن مرد عرض مى كند از شنيدن اين سخن به هوش آمدم و به خطاى خود پى بردم، عرض كردم اى مولاى من من استغفار مى كنم، و از خدا آمرزش مى طلبم، امام (علیه السّلام) افزود: «ما ذنب الايام حتى صرتم تتشامون بها اذا جوزيتم باعمالكم فيها؟؛ روزها چه گناهى دارد كه شما آن ها را شوم مى شمريد هنگامى كه كيفر اعمال شما در اين روزها دامانتان را مى گيرد»؟! راوى مى گويد: «عرض كردم من براى هميشه از خدا استغفار مى كنم و اين توبه من است اى پسر رسول خدا».

امام (علیه السّلام) فرمود: «ما ينفعكم و لكن الله يعاقبكم بذمها على ما لا ذم عليها فيه، اما علمت ان الله هو المثيب و المعاقب، و المجازى بالاعمال، عاجلا و آجلا،؟ قلت: بلى يا مولاى، قال لا تعد و لا تجعل للايام صنعا فى حكم اللَّه!؛ اين براى تو فايده اى ندارد، خداوند شما را مجازات مى كند به مذمت كردن چيزى كه نكوهش ندارد، آيا تو نمى دانى كه خداوند ثواب و عقاب مى دهد، و جزاى اعمال را در اين سرا و سراى ديگر خواهد داد، سپس افزود: ديگر اين عمل را تكرار مكن و براى روزها در برابر حكم خداوند كار و تأثيرى قرار مده!»(2).


1) . همان، ص 28.

2) . تحف العقول، طبق نقل بحار الأنوار، ج 59، ص 2 (با كمى تلخيص).

اين حديث پر معنى اشاره به اين است كه اگر روزها هم تأثيرى داشته باشد به فرمان خدا است، هرگز نبايد براى آن ها تأثير مستقلى قائل شد، و از لطف خداوند خود را بى نياز دانست، و آن گهى نبايد حوادثى را كه غالباً جنبه كفاره اعمال نادرست انسان دارد به تأثير ايام ارتباط داد، و خود را تبرئه كرد. و شايد اين بيان بهترين راه براى جمع ميان اخبار مختلف در اين باب است.(1)

6. چرائی گردبادها در کره زمین

حقایقی در مورد گردبادها

گردباد همانند طوفان، سیل، زلزله، بهمن و... یکی از مهم ترین پدیده های طبیعی می باشد که سالانه در اقصی نقاط جهان رخ می دهد و خسارت های بسیار زیادی را اعمال می کند. به طور کلی گردباد متشکل شده از سیستم پیچشی حاوی باد می باشد که به طور کلی گردبادها به نوع مختلف تقسیم می شوند.

انواع گردباد ها

گردباد ها به طور کلی به 3 دسته اصلی ذیل تقسیم می شوند؛

پیچند (tornado)

تنوره دیو (dust devil)

تنوره دریایی (water spout)

که نوع اول، شایع ترین نوعی است که نسبت به دو مورد دیگر، بیش تر رخ می دهد. با این حال شاید هر یک از ما اطلاعات کافی در مورد این پدیده طبیعی نداشته باشیم و به همین دلیل ما قصد داریم در ادامه این مطلب از بخش سرگرمی نمناک شما را با حقایقی جالب و خواندنی از گردبادها آشنا سازیم.


1) . تفسير نمونه، ج 23، ص 41.

1- سرعت گردباد چقدر است؟

گردبادها همان گونه که گفته شد یکی از پدیده های طبیعی هستند که سالانه در نقاط مختلف جهان اتفاق می افتند، اما این ممکن است که برای هر یک از ما تاکنون یک سؤال بی پاسخ بوده باشد که سرعت چرخیدن گردباد ها چقدر می باشد و نتوانسته باشیم به آن دست پیدا کنیم. جالب است بدانید که سرعت گردبادها 119 کیلومتر در ساعت و یا حتی بیش تر می باشد.

2- تفاوت طوفان و گردباد چیست؟

گردباد ها همان گونه که می دانید دارای سیستم پیچشی و قدرتمندی هستند که قدرت تخریب آن ها بسیار زیاد می باشد و این در حال است که طوفان مسیر پیچ در پیچی دارد و زمانی قدرت تخریب آن به بیش ترین میزان ممکن می رسد که شدت آن بسیار زیاد شود و قدرت ایستادگی در برابر آن کاهش پیدا کند.

3- مناطقی که گردباد بیش تر در آن رخ می دهد؟

گردباد بنابر موقعیت جوی و جغرافیایی می تواند در اقصی نقاط جهان رخ دهد، اما این پدیده طبیعی بیش تر در مناطق ساحلی رخ می دهد که سالانه شاهد خبرهای حاکی از گردباد در مناطق ساحلی جهان هستیم.

4- جهت چرخش گردباد چگونه است؟

جهت چرخش گردباد در دو نیم کره جنوبی شمالی و جنوبی جهان متفاوت است. جالب است بدانید جهت چرخش گردباد در نیم کره جنوبی در جهت گردش عقربه های ساعت و در نیم کره شمالی کره زمین برخلاف جهت چرخش عقربه های ساعت می باشد.

5- تعداد کشته های گردباد در 200 سال گذشته؟

طی آماری که اخیرا توسط محققان منتشر شد، اعلام گشت که در طی 200 سال

گذشته گردبادها منجر به کشته شدن 2 میلیون نفر شده اند و این آمار بسیار زیاد و وحشتناک می باشد چرا که نشان دهنده شدت بسیار گردبادها در طی این دو قرن می باشد!

6- گردباد چگونه تشکیل می شود؟

گردباد معمولاً زمانی ایجاد می شود که دو توده که با یکدیگر اختلاف دمایی زیادی دارند، برخورد می کنند و توده ای که سردتر می باشد به زیر توده گرم جا به جا می شود و شروع به کاهش دمای خود با سرعتی حدودا برابر با 450 کیلومتر بر ساعت شروع به چرخش حول محور خود می کند که این میزان چرخش به مرور بیش تر و بیش تر شده و هر چه میزان سرعت این چرخش بیش تر شود می تواند خسارت بیش تری را وارد نماید.

7- فصولی که گردباد رخ می دهد؟

طبق آمار موجود در مورد گردبادها، می توان گفت که گردبادها بیش تر در اواخر تابستان و یا اوایل پائیز رخ می دهند چرا که به هوای گرم و مرطوب بسیار زیادی نیاز دارد.

8- لکه قرمز روی سیاره مشتری نشانه چیست؟

لکه های قرمز بر روی سیاره مشتری نشان دهنده گردبادهای بی پایان است که این گردبادها به مدت 300 سال به صورت مدام وجود دارند!

9-پر هزینه ترین گردباد جهان

پر هزینه ترین گردبادی که تاکنون رخ داده است، متعلّق به توفند کاترینا می باشد که در سال 2005 میلادی در ایالاتمتحده رخ داد و توانست باعث مرگ بیش از 1836 نفر و هم چنین خسارت مالی بیش از 125 میلیارد دلار شود که به همین دلیل گران قیمت ترین گردباد شناخته شده جهان می باشد.(1)


1) . پایگاه اطلاع رسانی نمناک، کد مطلب 6893.

اطلاعاتی از گردبادها

کرۀ زمین در حال چرخش به گرد محور خویش است. این امر ایجاب می‌کند که نقاطی از کرۀ زمین که به خط استوا نزدیک تر است دارای سرعت خطی بیش تری باشند. خوب حالا گودال خیلی وسیعی در نیم‌کرۀ شمالی را در نظر بگیرید. برای راحتی فرض کنید این گودال آن قدر بزرگ آست که لبۀ شمالی‌اش در نزدیکی قطب شمال و لبۀ جنوبی‌اش در نزدیکی خط استوا (در شمال آن) می باشد.

حال تصوّر کنید که از اطراف این گودال قرار است آب ها بر اثر سنگینی خود به داخل گودال فرو شوند. به دلیل گردش زمین و آن چه بر آن است به گرد محور چرخش زمین، آب‌هایی که قرار است از خط استوا به گودال فرو شوند قبل از فرو شدن، دارای سرعت خطی بیش تری نسبت به آب‌هایی هستند که قرار است از نزدیکی قطب شمال به گودال فرو شوند. جهت این سرعتِ خطی، هم‌جهت با چرخش زمین به دور خود می باشد.

پس به زبان ساده‌تر در حالی که آب های نزدیک قطب قبل از به گودال ریختن تقریباً ساکنند آب های نزدیک استوا همراه با زمین به طرف شرق کشیده می‌شوند و وقتی قرار است در عین حال به گودال (به طرف شمال) نیز بریزند به طرف شمال شرقی هدایت می‌شوند که این به خاطر سیال بودن آب باعث چرخش پادساعتگرد (به حرکت در سوی مخالف عقربه‌های ساعت، پادساعت‌گرد گفته می‌شود.

آب به هنگام فرو رفتن به گودال در نیم‌کرۀ شمالی می‌شود. استدلالی کاملاً مشابه نشان می‌دهد که اگر این گودال در نیم‌کرۀ جنوبی بود چرخش آب، ساعتگرد می‌بود. (یک حرکت ساعتگرد حرکتی است که همانند عقربه‌های یک ساعت حرکت کند یعنی از بالا به راست، سپس به سوی پایین و سپس به چپ) آن چه در این جا به زبان ساده بیان شد همان نیروی کوریولیس است که در فیزیک مطرح است.

این وضعیت به طور ایده‌آل در مورد تمام گودال ها با هر ابعادی هرچند کوچک برقرار است مگر آن که عاملی دیگر در ابتدا باعث شود چرخش سیال در جهت عکس شروع شود. پس حداقل نتیجه‌ای که می‌گیریم این است که فرو شدنِ آب سیال در یک سوراخ بر اثر وزن خود بر روی زمین، به صورت گردابی یا چرخشی است.

در این جا با توجه به مشابهتی که بین گردباد و گرداب، در این که در هر کدام سیالی در حال چرخشند، وجود دارد از خود می‌پرسیم که آیا همان علتی که برای گرداب ذکر شد برای گردباد نیز صادق است یا نه. برای بررسی این امر باید کلیۀ شرایط هوای سیال به هنگام وقوع گردبادهای بزرگ درنظر گرفته شود.

این نوع گردبادها معمولاً هنگامی اتفاق می‌افتند که سطح زمین به علت تابش آفتاب بسیار گرم شده است و هم‌زمان رطوبت فراوان ناشی از تبخیر آب های گرم سطحی این گرما و حفظ آن را تشدید کرده است.

اگر اولاً این امر در موقعیتی تقریباً ناگهانی واقع شود و ثانیاً هم‌زمان به علل جوی توده هوایی سرد عموماً در قالب ابر یا ذرات معلق در هوا بر روی این هوای گرم واقع شود و به گونه‌ای هم‌چون بالشتکی آن را بین خودش و زمین برای لحظاتی محبوس کند و ثالثاً شرایط به گونه‌ای باشد که منفذی در این بالشتک ایجاد شود یعنی در ناحیۀ کوچکی از آن که احتمالاً می تواند ضلع پایینی توده ابر کوچکی باشد هوا به سردیِ بقیه جاهای ضخیم بالشتک سرد نباشد، آن‌گاه هوای گرم سبک و مرطوبِ مجاور زمین که به علت گرما سبک تر از هوای سرد شده و دنبال راهی برای صعود و نفوذ به هوای بالاست این منفذ را هم‌چون سوراخی برای نفوذ خواهد دید و از همه سو برای گذشتن از آن جاری می‌شود.

در این جا وضعیت کاملاً مشابه است با همان سوراخی که گفتیم بر روی

زمین وجود دارد و آب به هنگام فرو شدن به آن به دور خود نیز می‌چرخد. پس هوای جاری به طرف این سوراخ به همان دلیل نیروی گفته شدۀ کوریولیسی، به هنگام گذشتن از این سوراخ جوی هم‌زمان به دور خود نیز خواهد چرخید. در این حال بخار آب موجود در این هوای گرم و شرجی در برخورد با هوای سرد بالشتک مذکور چگال شده و به قطرات آب که همان باران است تبدیل می‌شود و فرو می‌بارد.

بر حسب این که میزان گرما و رطوبت این لایه هوای محبوس شده چقدر باشد و نیز این که تفاوت دمایش با هوای سرد و خشک بالشتک چقدر باشد و نیز این که شرایط جوی چقدر اجازه دهد که راه دررو دیگری برای هوای گرم گیر افتاده در زیر بالشتک هوای سرد و ابری نباشد، بزرگی و شدت گردباد متفاوت است.

این بزرگی حتی می تواند وسعت گردباد را به صدها کیلومتر برساند. در چنین شرایطی روشن است که ناحیۀ مرکزی گردباد که چشم گردباد نامیده می‌شود و در آن بالطبع سرعت خطی باد به طور کاملاً محسوسی خیلی کم تر است ممکن است ده‌ها کیلومتر وسعت داشته باشد و همین امر افراد واقع در این منطقه را فریب دهد که گردباد تمام شده است.

گردبادها همیشه در اثر ناپایداری بیش از حد در جو به وجود می‌آید.در چنین هنگامه‌ای، آهنگ كاهش دما با ارتفاع در محیط زیاد است. گردباد در حقیقت همان فعالیت توفان تندری بسیار نیرومند است. گردباد (سیاه باد).

به جز بادهای شدید و توانمندی كه این پدیده تولید می‌كند، ویرانی ساختمان‌ها تا حدی در اثر انفجار همراه با این پدیده است. فشار جو ممكن است در زمان كم تر از یك دقیقه بیش از 50 میلی بار كاهش یابد. اختلاف فشار زیاد میان داخل ساختمان بسته و جو خارج آن، باعث انفجار شده و ممكن است دیوارها و سقف ساختمان را به سوی خارج پرتاب كند.

بزرگ ترین منطقه گردباد خیز جهان Tornado alley در منطقه میسی‌سیپی است و سالانه میانگین 200 تورنادو در آن رخ می‌دهد.

گردبادهای دریایی

گردبادهای دریایی در روی دریا رخ می دهند و به كشتی‌هایی كه در مسیر آن ها قرار دارد خسارت چشمگیر وارد می‌كنند. گردبادهای دریایی دو نوع هستند، یك نوع همانند گردباد خشكی است كه در روی دریا رخ می‌دهد، یعنی از گسترش قیفی شكل ابر كومولونیمبوس به سوی پایین ایجاد می‌شود. نوع دیگر از سطح آب به سوی بالا گسترش می‌یابد و به طور مستقیم به ابر مربوط نیست.

هر دو پدیده، جدا از پیدایش آن، گردباد دریایی water spout خوانده می شود، زیرا آب به داخل آن و به سوی بالا رانده می‌شود.(1)

گردباد تورنادو

گردباد (سیاه‌باد)، شدیدترین و در مقیاس خود ویرانگرترین آشفتگی جوی است، اما این پدیده بسیار کوچک تر از آن است که بتوان روی نقشه‌های استاندارد هواشناسی آن را یافت. قطر این پدیده بین کم تر از یکصدمتر تا حدود یک کیلومتر متغیر است. این توفندهای چرخنده و غرش کننده، هنگامی که در سطح زمین حرکت می‌کنند می توانند سرعت باد در حال دوران را به 500 کیلومتر در ساعت برسانند. میانگین سرعت افقی این توفان‌ها 50 کیلومتر در ساعت است و تنها چند کیلومتر را طی طریق می‌کنند، اما بوده‌اند توفان‌هایی که پس از طی یکصد کیلومتر بازهم فعال بوده‌اند.

گردبادها همیشه در اثر ناپایداری بیش از حد در جو به وجود می‌آید. در چنین


1) . پایگاه اطلاع رسانی «تبیان» به آدرس: tebyan.net

هنگامه‌ای، آهنگ کاهش دما با ارتفاع در محیط زیاد است. گردباد در حقیقت همان فعالیت توفان تندری بسیار نیرومند است. گردباد (سیاه باد) ترجمه واژه اسپانیایی تورنادو به معنی توفان تندری است.

گردباد نخست همانند ابر قیفی شکل funnel cloud نمایان می شود که از کف ابر کومولونیمبوس Cb به ویژه ماماتوس به سوی پایین گسترش یافته است. پس از آن که این قیف با زمین تماس پیدا کرد ویرانی را آغاز نموده و ذرات را به درون خود می‌مکد، و حتی اشیاء سنگین را از روی زمین بلند نموده چند صد متر دورتر می‌اندازد.

به جز بادهای شدید و توانمندی که این پدیده تولید می‌کند، ویرانی ساختمان‌ها تا حدی در اثر انفجار همراه با این پدیده است. فشار جو ممکن است در زمان کم تر از یک دقیقه بیش از 50 میلی بار کاهش یابد. اختلاف فشار زیاد میان داخل ساختمان بسته و جو خارج آن، باعث انفجار شده و ممکن است دیوارها و سقف ساختمان را به سوی خارج پرتاب کند.

بزرگ ترین منطقه گردباد خیز جهان Tornado alley در منطقه میسی‌سیپی است و سالانه میانگین 200 تورنادو در آن رخ می‌دهد.

گردبادهای دریایی

گردبادهای دریایی در روی دریا رخ می دهند و به کشتی‌هایی که در مسیر آن ها قرار دارد خسارت چشمگیر وارد می‌کنند. گردبادهای دریایی دو نوع هستند، یک نوع همانند گردباد خشکی است که در روی دریا رخ می‌دهد، یعنی از گسترش قیفی شکل ابر کومولونیمبوس به سوی پایین ایجاد می‌شود. نوع دیگر از سطح آب به سوی بالا گسترش می‌یابد و به طور مستقیم به ابر مربوط نیست. این پدیده

کمابیش مانند پدیده تنوره دیو dust deviel است که در تابستان‌های گرم کویرهای ایران رخ می‌دهد و شدتی کم تر از نوع نخست دارد.

هر دو پدیده، جدا از پیدایش آن، گردباد دریایی water spout خوانده می شود، زیرا آب به داخل آن و به سوی بالا رانده می‌شود.

گردباد از مهم ترین پدیده‌های طبیعی زمین می باشد که ممکن است در هر نقطه‌ای از جهان رخ دهد.

گردباد همانند طوفان، سیل، زلزله، بهمن و... یکی از مهم ترین پدیده های طبیعی می باشد که سالانه در اقصی نقاط جهان رخ می دهد و خسارت های بسیار زیادی را اعمال می کند. به طور کلی گردباد متشکل شده از سیستم پیچشی حاوی باد می باشد که به طور کلی گردبادها به نوع مختلف تقسیم می شوند.

انواع گردباد ها

گردباد ها به طور کلی به 3 دسته اصلی ذیل تقسیم می شوند؛پیچند (tornado)

تنوره دیو (dust devil)

تنوره دریایی (water spout)

که نوع اول، شایع ترین نوعی است که نسبت به دو مورد دیگر، بیش تر رخ می دهد. با این حال شاید هر یک از ما اطلاعات کافی در مورد این پدیده طبیعی نداشته باشیم و به همین دلیل ما قصد داریم در ادامه این مطلب شما را با حقایقی جالب و خواندنی از گردبادها آشنا سازیم. همراه ما باشید.

1- سرعت گردباد چقدر است؟

گردبادها همان گونه که گفته شد یکی از پدیده های طبیعی هستند که سالانه

در نقاط مختلف جهان اتفاق می افتند، اما این ممکن است که برای هر یک از ما تاکنون یک سؤال بی پاسخ بوده باشد که سرعت چرخیدن گردباد ها چقدر می باشد و نتوانسته باشیم به آن دست پیدا کنیم. جالب است بدانید که سرعت گردبادها 119 کیلومتر در ساعت و یا حتی بیش تر می باشد.

2- تفاوت طوفان و گردباد چیست؟

گردباد ها همان گونه که می دانید دارای سیستم پیچشی و قدرتمندی هستند که قدرت تخریب آن ها بسیار زیاد می باشد و این در حال است که طوفان مسیر پیچ در پیچی دارد و زمانی قدرت تخریب آن به بیش ترین میزان ممکن می رسد که شدت آن بسیار زیاد شود و قدرت ایستادگی در برابر آن کاهش پیدا کند.

3- مناطقی که گردباد بیش تر در آن رخ می دهد؟

گردباد بنابر موقعیت جوی و جغرافیایی می تواند در اقصی نقاط جهان رخ دهد، اما این پدیده طبیعی بیش تر در مناطق ساحلی رخ می دهد که سالانه شاهد خبرهای حاکی از گردباد در مناطق ساحلی جهان هستیم.

4- جهت چرخش گردباد چگونه است؟

جهت چرخش گردباد در دو نیم کره جنوبی شمالی و جنوبی جهان متفاوت است. جالب است بدانید جهت چرخش گردباد در نیم کره جنوبی در جهت گردش عقربه های ساعت و در نیم کره شمالی کره زمین برخلاف جهت چرخش عقربه های ساعت می باشد.

5- تعداد کشته های گردباد در 200 سال گذشته

طی آماری که اخیرا توسط محققان منتشر شد، اعلام گشت که در طی 200 سال گذشته گردبادها منجر به کشته شدن 2 میلیون نفر شده اند و این آمار بسیار زیاد و وحشتناک می باشد چرا که نشان دهنده شدت بسیار گردبادها در طی این دو قرن می باشد!

6- گردباد چگونه تشکیل می شود؟

گردباد معمولاً زمانی ایجاد می شود که دو توده که با یکدیگر اختلاف دمایی زیادی دارند، برخورد می کنند و توده ای که سردتر می باشد به زیر توده گرم جا به جا می شود و شروع به کاهش دمای خود با سرعتی حدودا برابر با 450 کیلومتر بر ساعت شروع به چرخش حول محور خود می کند که این میزان چرخش به مرور بیش تر و بیش تر شده و هر چه میزان سرعت این چرخش بیش تر شود می تواند خسارت بیش تری را وارد نماید.

7- فصولی که گردباد رخ می دهد

طبق آمار موجود در مورد گردبادها، می توان گفت که گردبادها بیش تر در اواخر تابستان و یا اوایل پائیز رخ می دهند چرا که به هوای گرم و مرطوب بسیار زیادی نیاز دارد.

8- لکه قرمز روی سیاره مشتری نشانه چیست؟

لکه های قرمز بر روی سیاره مشتری نشان دهنده گردبادهای بی پایان است که این گردبادها به مدت 300 سال به صورت مدام وجود دارند!

9- پر هزینه ترین گردباد جهان

پر هزینه ترین گردبادی که تاکنون رخ داده است، متعلّق به توفند کاترینا می باشد که در سال 2005 میلادی در ایالات متحده رخ داد و توانست باعث مرگ بیش از 1836 نفر و هم چنین خسارت مالی بیش از 125 میلیارد دلار شود که به همین دلیل گران قیمت ترین گردباد شناختده شده جهان می باشد.(1)

کشف راز زمان وقوع گردباد

توفان‌ها قبل از تبدیل‌شدن به گردباد صداهایی تولید می‌کنند که از روی آن می‌شود اطلاعاتی را برای مقابله به دست آورد.


1) . پایگاه اطلاع رسانی نمناک، کد خبر: 542783.

صداهای رمزآلودی که گردبادهای سهمگین پیش از وقوع ایجاد می‌کنند می تواند زمان و مکان وقوع آن را قابل پیش‌بینی کند.

به گزارش گاردین، به گفته محققان توفان‌ها قبل از تبدیل‌شدن به گردباد صداهایی تولید می‌کنند اما سیگنال آن کم تر از 20هرتز است و گوش انسان قادر به شنیدن آن نیست. البته آن چه باعث ایجاد این سروصدای وهم‌آلود است نیز خود در حد معما باقی‌مانده است.

هم‌اکنون محققان می‌گویند که به‌دلیل وجود این سروصداها پی برده‌اند که این نکته مهمی برای هشداردادن پیش از وقوع گردباد است.

دکتر برایان البینگ از دانشگاه ایالت اکلاهاما که یکی از اعضای تیم تحقیقاتی هشدار گردباد است، می‌گوید: در ایجاد صدای وهم‌آلود پیش از وقوع گردباد امکان دارد نوسانات هسته‌ای، آرامش فشار و تأثیرات گرمای نهان، تأثیر‌گذار باشد. آن چه ما دریافته‌ایم این است که سیگنال‌ها پیش از این که گردباد به زمین برسد خود را بروز و با برخورد آن به زمین ادامه پیدا می‌کنند و لحظاتی پس از ترک زمین از بین می‌روند.

آخرین تحقیقات

طبق آخرین تحقیقاتی که در نشست سالانه جامعه فیزیک آمریکایی در سیاتل ارائه شد، صداهای کم فرکانسی که گردباد تولید می‌کند دهه‌هاست که شناخته شده اما البینگ می‌گوید: علت اصلی تولید این صداها ناشناخته باقی مانده و همین مشکل بزرگ است. صدای رمزآلود گردباد موضوعی است که در سال‌های اخیر مجدداً حواس‌ها را به‌خود مشغول کرده است و یافتن علت این صداها و پیداکردن راهی برای هشداردادن پیش از وقوع گردباد به‌ویژه در مناطق مرتفع مانند دیکسی الی که از تگزاس تا شمال کارولینا ادامه دارد می تواند مفید باشد.

او می‌گوید: امیدی هست که بتوان به‌طور ویژه برای منطقه دیکسی الی که بیش ترین کشته را به‌دلیل گردبادها دارد، کاری برای هشدار پیش از وقوع کرد. این تیم تحقیقاتی برای آزمایش پیش‌بینی وقوع گردباد از روی صدا، 3محفظه گنبدی شکل با چهاردهانه در زاویه راست که هرکدام به یک سیم وصل است را با قراردادن میکروفونی درونش با فاصله 60متری از یکدیگر تعبیه کردند.

این طرح به آن ها اجازه داد جهت حرکت بعضی از صداهای کم فرکانس را تشخیص بدهند درحالی‌که سیگنال ارسال شده اندازه گردباد را مشخص می‌کرد. فرکانس یک هرتز نشانه گردباد بسیار بزرگ بود و 10هرتز نشانه گردباد کوچک.

البینگ و همکارانش در مطالعات اخیر گزارشی از اکلاهاما داشتند که نشان می‌داد توانسته‌اند 8دقیقه پیش از پیچش باد، با سرنخ‌های صوتی از تشکیل آن باخبر شوند.

سیگنال واضح نیز 4دقیقه قبل از وقوع و برخوردش به زمین ارسال شده بود. چنین پیش‌بینی‌ای در شرایطی که گردباد با رادار قابل شناسایی نبوده بسیار مهم است.

البینگ می‌گوید: طبق شواهد ما، زمان شروع صداها پیش از آغاز گردباد به میزان بزرگی آن بستگی دارد. گردبادی که ما تشخیص دادیم بسیار کوچک بود و هیچ هشداری برای آن درنظر نگرفتیم با این حال این که 4دقیقه قبل از وقوعش متوجه آن شدیم موضوع مهمی است.

گردباد اکلاهاما از سیستمی که البینگ و گروهش طراحی کرده بودند حدود 19کیلومتر فاصله داشت و البینگ معتقد است هرقدر صداها بهتر شنیده شود از این تکنیک می توان در فاصله‌های بیش تر هم استفاده کرد.

او می‌گوید: اگر امضای صوتی یک گردباد را بشناسیم می توانیم به طرز واقع‌بینانه‌ای آن را از فاصله 160کیلومتری هم تشخیص بدهیم.

پاسخ به پرسش ها

دکتر هارولد بروکس، کارشناس گردباد در اداره اتمسفر آمریکا که در این تحقیق مشارکت نداشته است اما نظر متفاوتی نسبت به البینگ دارد.

او می‌گوید: پیش از استفاده از این روش باید بسیاری از سؤال‌ها پاسخ داده شود. این که آیا همه گردبادها چنین صدای رمزآلودی ایجاد می‌کنند؟ آیا چنین صداهایی می تواند از توفان‌های دیگر ساخته شود؟ و این که چقدر راستی‌آزمایی شده است.

بروکس با اشاره به این که معلوم نیست چند میکروفون برای تشخیص صداهای کم فرکانس در این روش نیاز است می‌گوید: هیچ سیستمی نمی تواند بی‌نقص باشد بنابراین امکان اشتباه و آلارم‌های اشتباهی وجود دارد. از آن جا که این رویکرد مبتنی بر امواج صوتی است تا امواج نور، ناحیه‌ای به‌مراتب کوچک تر توسط هر سیستم در یک زمان معین نسبت به رادار قابل بررسی است. او تأکید می‌کند: در این مقطع این موضوع در نوع خودش جالب است اما نیاز است کارهای بیش تری برای انجام یک آزمایش بزرگ تر انجام شود تا در واقع بشود گفت صداهای گردباد آزمایش شده است.

صدای وهم‌آلود

در ایجاد صدای وهم‌آلود پیش از وقوع گردباد امکان دارد نوسانات هسته‌ای، آرامش فشار و تأثیرات گرمای نهان، تأثیر‌گذار باشد.سیگنال‌ها پیش از این که گردباد به زمین برسد خود را بروز می دهند و با برخورد آن به زمین ادامه پیدا می‌کنند و لحظاتی پس از ترک زمین از بین می‌روند.(1)


1) . پایگاه اطلاع رسانی نمناک، کد مطلب 92625.

گفتار چهارم: پدیدۀ طوفان ها در کره زمین

اشاره

طوفان در لغت آبى است كه همه جا را فراگيرد و يا باران بسيارى است كه از كثرتش غرق شوند.(1)

به سيلاب ها و امواج گردنده و كوبنده نيز گفته مى‌شود كه خانه‌ها را ويران و درختان را ريشه‌كن مى‌كند.(2)

گفتنى است امروزه در زبان فارسی بيش تر به بادهاى شديد و كوبنده اطلاق مى‌گردد.

در اين مدخل معناى اوّل مورد نظر است و معناى فارسى آن در مدخل «باد» آورده شده است.(3)

1. نیایش خالصانه، در طوفان هاى دریا

قرآن می فرماید:

هُوَ الَّذي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِريحٍ طَيِّبَةٍ


1) . لسان العرب، ج 9، ص 227، «طوف».

2) . مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 719-720.

3) . فرهنگ قرآن، ج19، ص236، برگرفته از مقاله «طوفان».

وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها ريحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرينَ(1)«او كسى است كه شما را در خشكى و دريا سير مى دهد؛ زمانى كه در كشتى قرار مى گيريد، و بادهاى موافق آنان را (بسوى مقصد) حركت مي دهد و خوشحال مى شوند، ناگهان طوفان شديدى مى وزد؛ و امواج از هر سو به سراغ آن ها مى آيد؛ و گمان مى كنند هلاك خواهند شد؛ در آن هنگام، خدا را از روى اخلاص مى خوانند كه: اگر ما را از اين گرفتارى نجات دهى، حتماً از سپاسگزاران خواهيم بود!». فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ...؛(2)«هنگامى كه بر سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير او را فراموش مى كنند)؛ امّا هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند!.» تفسیر

در مرحله سوم به سراغ فطرت و سرشت انسانى و تجلى نور توحيد در بحرانى ترين حالات، در درون جان انسان ها مى رود و ضمن مثال بسيار گويايى مى فرمايد:

«هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند خدا را با اخلاص كامل مى خوانند و غير او از نظرشان محو مى شود، اما هنگامى كه آن ها را از طوفان و گرداب رهايى مى بخشد و به خشكى مى رساند باز مشرك مى شوند»!؛ فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ.

آری، شدائد و طوفان ها زمينه ساز شكوفايى فطرت آدمى است، چرا كه نور


1) . یونس/ 22

2) . عنکبوت/ 65.

توحيد در درون جان همه انسان ها نهفته است، آداب و رسوم خرافى، تربيت هاى غلط، تلقين هاى سوء، پرده هايى بر آن مى افكند، ولى هنگامى كه طوفان ها از هر سو مى وزد و گردابهاى مشكلات در برابر انسان نمايان مى گردد و دست خود را از همه اسباب ظاهرى كوتاه مى بيند بى اختيار به سراغ عالم ما وراء طبيعت مى رود و هر گونه فكر شرك آلود را از دل زدوده و در كوره اين حوادث -به مصداق مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ- از هر ناخالصى خالص مى گردد.

كوتاه سخن اين كه: هميشه يك نقطه نورانى در درون قلب انسان وجود دارد كه خط ارتباطى او با جهان ما وراء طبيعت، و نزديك ترين راه به سوى خدا است. تعليمات غلط و غفلت و غرور، مخصوصاً به هنگام سلامت و وفور نعمت، پرده هايى بر آن مى افكند، اما طوفان هاى حوادث اين پرده ها را مى درد و خاكسترها را كنار مى زند، و آن نقطه نورانى آشكار مى شود.

به همين دليل پيشوايان بزرگ اسلام كسانى را كه در مسأله خداشناسى سخت در ترديد فرو مى رفتند از همين طريق ارشاد مى نمودند.

داستان مرد سرگردانى را كه در امر خداشناسى گرفتار شك و ترديد شده بود، و امام صادق (علیه السّلام) از همين راه فطرى و درونى او را ارشاد فرمود، همه شنيده ايم.

عرض كرد:

«يا بن رسول الله دلنى على الله ما هو؟ فقد اكثر على المجادلون و حيرونى! فقال له الامام (علیه السّلام): يا عبد اللَّه! هل ركبت سفينة قط؟ قال نعم، قال فهل كسر بك حيث لا سفينة تنجيك و لا سباحة تغنيك؟ قال نعم.قال فهل تعلّق قلبك هنالك ان شيئا من الاشياء قادر على ان يخلصك من ورطتك؟ قال: نعم.

قال الصادق (علیه السّلام) فذلك الشي ء هو الله القادر على الانجاء حيث لا منجى، و على

الاغاثة حيث لا مغيث؛ اى فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به خدا راهنمايى كن او كيست؟، زيرا وسوسه گران مرا حيران ساخته اند، امام فرمود اى بنده خدا! آيا هرگز سوار بر كشتى شده اى؟ عرض كرد آرى، فرمود: هرگز كشتى تو شكسته است در آن جا كه هيچ كشتى ديگرى براى نجات تو نبوده، و قدرت بر شناگرى نداشته اى؟

عرض كرد: آرى، فرمود در آن حالت آيا قلب تو به اين امر تعلّق گرفت كه وجودى هست كه مى تواند تو را از آن مهلكه نجات دهد؟ عرض كرد آرى.

امام صادق فرمود او خداوندى است كه قادر بر نجات است در آن جا كه هيچ نجات دهنده و فريادرسى نيست»(1).(2)

آيه شريفه در مقام بيان خلاصه و اجمال احوال انسان هنگام برخورد با طوفان است و تقدير در آيه چنين است: هنگامى كه سوار کشتی در دريا شدند و بادها وزيدن گرفت و امواج متلاطم شد و از هلاك شدن ترسيدند دعاى خالصانه كردند.(3)

وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ(4)«و هنگامى كه (در سفر دريا) موجى همچون ابرها آنان را بپوشاند (و بالا رود و بالاى سرشان قرار گيرد)، خدا را با اخلاص مى خوانند؛ امّا وقتى آن ها را به خشكى رساند و نجات داد، بعضى راه اعتدال را پيش مى گيرند (و به ايمان خود وفادار مى مانند، در حالى كه بعضى ديگر فراموش كرده راه كفر پيش مى گيرند)؛ ولى آيات ما را هيچ كس جز پيمان شكنان ناسپاس انكار نمى كنند!.»


1) . بحار الأنوار، ج 3، ص 41.

2) . تفسير نمونه، ج 16، ص 341.

3) . مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 458.

4) . لقمان/ 32.

تفسیر

بعد از بيان نعمت حركت كشتي ها در درياها كه هم در گذشته و هم امروز، بزرگ ترين و مفيدترين وسيله حمل و نقل انسان ها و كالاها بوده است، اشاره به يكى از چهره هاى ديگر همين مسأله كرده مى گويد: «هنگامى كه آن ها بر كشتى سوار شوند، و در وسط دريا قرار گيرند و دريا طوفانى شود، و امواج كوه پيكر، همچون ابرها بالاى سر آنان قرار گيرد، خدا را با اخلاص مى خوانند»؛ وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ.

«ظلل» جمع «ظله» (بر وزن قله) است، و مفسران براى آن چند معنى ذكر كرده اند:

«راغب» در «مفردات» مى گويد: «ظله» به معنى ابرى است كه سايه مى افكند، و غالباً در مواردى به كار مى رود كه موضوع ناخوش آيندى در كار است.

بعضى نيز آن را به معنى سايبان از مادۀ «ظل» دانسته اند.

بعضى نيز آن را به معنى كوه گرفته اند.

گرچه اين معانى- در رابطه با آيه مورد بحث- تفاوت زيادى با هم ندارد، ولى با توجه به اين كه در قرآن كراراً اين كلمه به معنى ابرهاى سايه افكن آمده و با توجه به اين كه تعبير غشيهم (آن ها را مى پوشاند) تناسب بيش ترى با معنى ابر دارد، اين تفسير نزديك تر به نظر مى رسد.

يعنى امواج عظيم دريا آن چنان برمى خيزد، و اطراف آن ها را احاطه مى كند كه گويى ابرى بر سر آنان سايه افكنده است، سايه اى وحشتناك و هول انگيز.

اينجا است كه انسان با تمام قدرتهاى ظاهرى كه براى خويش جلب و جذب كرده، خود را ضعيف و ناچيز و ناتوان مى بيند، دستش از همه جا بريده مى شود

تمام وسائل عادى و مادى از كار مى افتد، هيچ روزنه اميدى براى او باقى نمى ماند جز نورى كه از درون جان او و از عمق فطرتش مى درخشد.

پرده هاى غفلت را كنار مى زند قلب او را روشن مى سازد، و به او مى گويد:

كسى هست كه مى تواند تو را رهايى بخشد! همان كس كه امواج دريا فرمان او را مى برند، و آب و باد و خاك سرگردان او هستند.

اينجا است كه توحيد خالص همه قلب او را احاطه مى كند، و دين و آئين و پرستش را مخصوص او مى داند.

سپس اضافه مى كند: «هنگامى كه خداوند آن ها را از اين مهلكه رهايى بخشيد- امواج فرو نشست، و او سالم به ساحل نجات رسيد- مردم دو گروه مى شوند بعضى راه اعتدال را پيش مى گيرند و به عهد و پيمانى كه در دل در آن لحظات حساس با خدا كردند پايبند و وفادار مى مانند»؛ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ(1).

ولى گروهى ديگر همه چيز را به دست فراموشى سپرده و باز لشكر غارتگر شرك و كفر بر كشور قلبشان چيرهمى شود.

جمعى از مفسرين، آيه فوق را اشاره اى به اسلام آوردن «عكرمة بن ابى جهل» دانسته اند.

به هنگام فتح مكه، چون پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همه مردم را جز چهار نفر مشمول عفو عمومى قرار داده بود، و تنها در مورد اين چهار نفر كه يكى از آن ها عكرمة بن ابى جهل بود، حكم اعدام صادر فرموده بود كه هر كجا آن ها را بيابيد از بين ببريد، (چرا كه از هيچ گونه كارشكنى و كينه توزى و جنايت بر ضد اسلام و مسلمين فروگذار نبودند) عكرمه ناچار از مكه فرار كرد.


1) . مقتصد از ماده قصد به معنى اعتدال در كار و وفاى به عهد است.

به كنار درياى احمر آمد و سوار بر كشتى شد در دريا تند بادى خطرناك دامان او را گرفت، اهل كشتى به يكديگر گفتند: بيائيد با بتها وداع گوئيد و تنها دست به دامان لطف «الله» بزنيد كه از اين خدايان ما كارى ساخته نيست! «عكرمه» گفت: اگر جز توحيد ما را در دريا نجات ندهد در خشكى نيز نجات نخواهد داد، بارالها من با تو عهد و پيمان مى بندم كه اگر مرا از اين مهلكه برهانى به سراغ محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مى روم و دست در دست او مى گذارم، چرا كه او را بخشنده و كريم مى دانم.

سرانجام او نجات يافت و خدمت پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و مسلمان شد(1).

در تواريخ اسلامى آمده است كه «عكرمه» بعدا در صف مسلمانان راستين قرار گرفت و در ماجراى جنگ «يرموك» یا «اجنادين» شربت شهادت نوشيد.

و در پايان آيه اضافه مى كند: «آيات ما را هيچ كس جز پيمان شكنان كفران كننده انكار نمى كنند»؛ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ.

«ختار» از مادۀ «ختر» (بر وزن چتر) به معنى پيمان شكنى است.

اين كلمه صيغه مبالغه است چرا كه مشركان و گنهكاران كراراً در گرفتاري ها رو به سوى خدا مى آورند، عهد و پيمان ها با خدا مى بندند و نذرها مى كنند، اما هنگامى كه طوفان حوادث فرو نشست پيمان هاى خود را پى در پى مى شكنند، و نعمت هاى الهى را به دست كفران مى سپارند.

در حقيقت «ختار» و «كفور» كه در ذيل اين آيه آمده نقطه مقابل «صبار» و «شكور» است كه در ذيل آيه قبل آمده است (كفران در مقابل شكرگزارى، و پيمان شكنى در مقابل شكيبايى و باقيمانده بر سر عهد و پيمان) چرا كه وفاى به عهد تنها براى شكيبايان امكان پذير است آن ها هستند كه به هنگام شعله ور


1) . مجمع البيان، ج 4، ص 5 .

شدن ايمان فطرى در درون جانشان سعى مى كنند اين نور الهى ديگر به خاموشى نگرايد و حجاب ها و پرده ها روى آن نيفتد.(1).

2. طوفان عذاب، بر فرعونیان

قرآن می فرماید:

فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِه وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ * وَ قالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنينَ * فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِعَ وَ الدَّمَ آياتٍ مُفَصَّلاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْماً مُجْرِمينَ * وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَني إِسْرائيلَ * فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلى أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ * فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِي الْيَمِّ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلينَ(2)«(اما آن ها نه تنها پند نگرفتند، بلكه) هنگامى كه نيكى (و نعمت) به آن ها مى رسيد، مى گفتند: «بخاطر خود ماست.»، ولى موقعى كه بدى (و بلا) به آن ها مى رسيد، مى گفتند: «از شومى موسى و كسان اوست»! آگاه باشيد سرچشمه همه اينها، نزد خداست؛ ولى بيش تر آن ها نمى دانند! و گفتند: «هر زمان نشانه و معجزه اى براى ما بياورى كه سحرمان كنى، ما به تو ايمان نمى آوريم!» سپس (بلاها را پشت سر هم بر آن ها نازل كرديم:) طوفان و ملخ و آفت گياهى و قورباغه ها و خون را- كه نشانه هايى از هم جدا بودند- بر آن ها فرستاديم؛ (ولى باز بيدار نشدند، و) تكبر ورزيدند، و جمعيّت گنهكارى بودند! هنگامى كه بلا بر آن ها مسلّط مى شد، مى گفتند: «اى موسى! از خدايت براى ما بخواه به عهدى كه


1) . تفسير نمونه، ج 17، ص 87.

2) . اعراف/ 131و136.

با تو كرده، رفتار كند! اگر اين بلا را از ما مرتفع سازى، قطعاً به تو ايمان مى آوريم، و بنى اسرائيل را با تو خواهيم فرستاد!» اما هنگامى كه بلا را، پس از مدت معينى كه به آن مى رسيدند، از آن ها برمى داشتيم، پيمان خويش را مى شكستند! سرانجام از آن ها انتقام گرفتيم، و آنان را در دريا غرق كرديم؛ زيرا آيات ما را تكذيب كردند، و از آن غافل بودند.»

تفسیر

اما به جاى اين كه «آل فرعون» از اين درس هاى الهى پند بگيرند، و از خواب خرگوشى بيدار شوند، از اين موقعيتسوء استفاده كرده و جريان حوادث را به ميل خود تفسير مى كردند، «هنگامى كه اوضاع بر وفق مراد آن ها بود، و در آرامش و راحتى بودند مى گفتند، اين وضع به خاطر نيكى و پاكى و لياقت ما است!». در حقيقت شايسته چنين موقعيتى بوده ايم فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ؛ « اما هنگامى كه گرفتار ناراحتى و مشكلى مى شدند، فوراً به موسى (علیه السّلام) و كسانى كه با او بودند، مى بستند و مى گفتند: اين از شر قدم اين ها است»! وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ.

يَطَّيَّرُوا، از ماده تطير به معنى «فال بد زدن» است، و ريشه اصلى آن كلمۀ «طير» به معنى «پرنده» مى باشد، و از آن جا كه عرب، فال بد را غالباً به- وسيله پرندگان مى زد، گاهى صدا كردن كلاغ را به فال بد مى گرفت و گاهى پريدن پرنده اى را از دست چپ نشانه تيره روزى مى پنداشت، كلمۀ «تطير» به معنى فال بد زدن به طور مطلق آمده است. ولى قرآن در پاسخ آن ها مى گويد: «بدانيد كه سرچشمه شوميها و ناراحتى هايى كه دامان آن ها را مى گرفت، از ناحيه پروردگار بوده و خدا مى خواسته است كه آن ها

را گرفتار نتيجه شوم اعمالشان بكند، ولى اكثر آن ها نمى دانند»؛ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ، قابل توجه اين كه اين طرز تفكر، مخصوص به فرعونيان نبود، هم اكنون در ميان اقوام خودخواه و گمراه نيز اين موضوع به وضوح ديده مى شود كه براى قلب حقائق و گمراه ساختن و جدان خويش يا ديگران، هر زمان پيروزى نصيبشان شود آن را مرهون لياقت و كاردانى خويش مى دانند، هر چند لياقت آن ها كم ترين اثرى در آن پيروزى نداشته باشد، و به عكس هر بدبختى دامنشان را مى گيرد فوراً به بيگانگان و دست هاى مرموز و يا آشكار دشمن نسبت مى دهند هر چند خودشان عامل اصلى بدبختى بوده باشند.

قرآن مجيد مى گويد: دشمنان پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) نيز در برابر او چنين منطقى داشتند(1)و در جاى ديگر مى گويد انسان هاى منحرف اين چنين هستند(2)و اين در حقيقت يكى از مظاهر بارز روح خودخواهى و لجاجت است (3).

فال نيك و بد

شايد هميشه در ميان انسان ها و اقوام مختلف، فال نيك و بد رواج داشته است، امورى را به «فال نيك» مى گرفتند و دليل بر پيروزى و پيشرفت كار مى دانستند، و امورى را به «فال بد» مى گرفتند و دليل بر شكست و ناكامى و عدم پيروزى مى پنداشتند، در حالى كه هيچ گونه رابطه منطقى در ميان پيروزى و شكست با اين گونه امور وجود نداشت، و مخصوصاً در قسمت فال بد، غالباً جنبه خرافى و نامعقول داشته و دارد.


1) . نساء / 78.

2) . فصلت / 50.

3) . ضمنا ذكر «حسنة» با الف و لام و «اذا» و ذكر «سيئة» با «ان» و به صورت نكره، اشاره به اين است كه نعمت ها به طور فراوان به سراغ آن ها مى آمدند ولى ناراحتي ها گهگاه.

اين دو گرچه اثر طبيعى ندارند، ولى بدون ترديد اثر روانى مى توانند داشته باشند، فال نيك غالباً مايه اميدوارى و حركت است، ولى فال بد موجب ياس و نوميدى و سستى و ناتوانى است.

شايد به خاطر همين موضوع است كه در روايات اسلامى از فال نيك نهى نشده، اما فال بد به شدت محكوم گرديده است، در حديث معروفى از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده: «تفالوا بالخير تجدوه ؛ كارها را به فال نيك بگيريد (و اميدوار باشيد) تا به آن برسيد.» جنبه اثباتى اين موضوع منعكس است و در حالات خود پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پيشوايان اسلام (علیه السّلام) نيز ديده مى شود كه گاهى مسائلى را به فال نيك مى گرفتند، مثلاً در جريان برخورد مسلمانان با كفار مكه در سرزمين «حديبية» مى خوانيم هنگامى كه «سهيل بن عمرو» به عنوان نماينده كفار مكه به سراغ پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) از نام او آگاه گرديد، فرمود: «قد سهل عليكم و امركم ؛ يعنى از نام «سهيل» من تفال مى زنم كه كار بر شما سهل و آسان مى گردد»(1).

دانشمند معروف «دميرى» كه از نويسندگان قرن هشتم هجرى است، در يكى از نوشته هاى خود اشاره به همين مطلب كرده و مى گويد اين كه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فال نيك را دوست مى داشت، به خاطر آن بود كه انسان هر گاه اميدوار به فضل پروردگار باشد در راه خير گام برمى دارد و هنگامى كه اميد خود را از پروردگار قطع كند، در راه شر خواهد افتاد و فال بد زدن مايه سوء ظن و موجب انتظار بلا و بدبختى كشيدن است (2).

اما در مورد فال بد كه عرب آن را «تطير» و «طيره» مى نامد، در روايات اسلامى- همان طور كه گفتيم- شديدا مذمت شده، همان طور كه در قرآن مجيد نيز كراراً


1) . الميزان، ج 19، ص 86.

2) . سفينة البحار، ج 2، ص 102.

به آن اشاره گرديده و محكوم شده است (1)از جمله در حديثى مى- خوانيم كه پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «الطيرة شرك ؛ فال بد زدن (و آن را مؤثر در سرنوشت آدمى دانستن) يك نوع شرك به خدا است»(2)و نيز مى خوانيم: كه اگر فال بد اثرى داشته باشد، همان اثر روانى است، امام صادق (علیه السّلام) فرمود: «الطيرة على ما تجعلها ان هونتها تهونت و ان شددتها تشددت و ان لم تجعلها شيئا لم تكن شيئا؛ فال بد اثرش به همان اندازه است كه آن را مى پذيرى، اگر آن را سبك بگيرى كم اثر خواهد بود و اگر آن را محكم بگيرى پر اثر، و اگر به آن اعتنا نكنى، هيچ اثرىنخواهد داشت»(3).

در اخبار اسلامى از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است كه راه مبارزه با فال بد بى اعتنايى است، از پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده كه فرمود: «ثلاث لا يسلم منها احد الطيرة و الحسد و الظن قيل فما نصنع قال: اذا تطيرت فامض و اذا حسدت فلا تبغ و اذا ظننت فلا تحقق ؛ سه چيز است كه هيچ كس از آن سالم نمى ماند (و وسوسه هاى آن در درون قلب غالب اشخاص پيدا مى شود) فال بد و حسد و سوء ظن است، عرض كردند پس چكنيم؟ فرمود: هنگامى كه فال بد زدى اعتنا مكن و بگذر و هنگامى كه حسد در دلت پيدا شد عملاً كارى بر طبق آن انجام مده و هنگامى كه سوء ظن پيدا كردى آن را ناديده بگير».

عجيب اين است كه موضوع فال نيك و بد حتى در كشورهاى پيشرفته صنعتى و در ميان افراد به اصطلاح روشنفكر و حتى نوابغ معروف وجود داشته و دارد، از جمله در ميان غربيها ردّ شدن از زير نردبان و افتادن نمكدان و هديه دادن چاقو به شدت به فال بد گرفته مى شود؟


1) . مانند سوره يس آيه 19 سوره نمل آيه 47 و آيه مورد بحث.

2) . الميزان ذيل آيه مورد بحث.

3) . الميزان ذيل آيه مورد بحث.

البته وجود فال نيك همان طور كه گفتيم مسأله مهمى نيست، بلكه غالباً اثر مثبت دارد، ولى با عوامل فال بد هميشه بايد مبارزه كرد و آن ها را از افكار دور ساخت و بهترين راه براى مبارزه با آن تقويت روح توكل و اعتماد بر خدا در دل ها است، همان طور كه در روايات اسلامى نيز به آن اشاره شده است.

بلاهاى پى در پى و رنگارنگ

در اين آيات، اشاره به مرحله ديگرى از درس هاى بيدار كننده اى كه خدا به قوم فرعون داد، شده است، هنگامى كه مرحله اول، يعنى خشكسالى و زيان هاى مالى در آن ها، اثر بيدار كننده نگذاشت، نوبت مرحله دوم كه مجازات هاى سخت تر و شديدتر بود فرا رسيد، و خداوند آن ها را به بلاهاى پى در پى و كوبنده كه به طور متناوب نازل مى شد، گرفتار ساخت، اما متأسفانه باز هم بيدار نشدند! در نخستين آيه مورد بحث به عنوان مقدمه اى براى نزول اين بلاها مى گويد:

آن ها هم چنان در انكار دعوت موسى ع، مقاومت به خرج دادند، و «گفتند هر گاه آيتى براى ما بياورى كه بخواهى ما را با آن سحر كنى، ما به تو ايمان نخواهيم آورد»؛ وَ قالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ تعبير به آيه، شايد به عنوان تمسخر بوده، زيرا موسى (علیه السّلام)، معجزات خود را به عنوان آيات و نشانه هاى خدا معرفى مى نمود، ولى آن ها به عنوان سحر، آن را تفسير مى كردند.

لحن آيات و قرائن چنين نشان مى دهد كه دستگاه تبليغاتى فرعون كه مسلّماً با تناسب آن زمان، مجهزترين دستگاه تبليغاتى بود، و نظام حاكم مصر، كاملاً از آن بهره بردارى مى كرد، در همه جا بسيج شده بود، كه تهمت سحر را به عنوان يك شعار عمومى بر ضد موسى ع، پخش كند، زيرا هيچ وصله اى مناسب تر از آن براى معجزات موسى (علیه السّلام) نيافته بودند، تا بدين وسيله جلو نفوذ او را در قلوب مردم بگيرند.

ولى از آن جا كه خداوند بدون اتمام حجّت كافى، هيچ جمعيتى را كيفر

نمى دهد در آيه بعد مى فرمايد كه ما چندين بلا بر آن ها نازل كرديم شايد بيدار شوند.

نخست «طوفان را بر آن ها فرستاديم»؛ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ؛ « طوفان» از مادۀ «طوف» (بر وزن خوف) به معنى موجود گردنده و طواف كننده است، سپس به هر حادثه اى كه انسان را احاطه كند، طوفان گفته شده، ولى در لغت عرب، بيش تر به سيلابها و امواج گردنده و كوبنده اى گفته مى شود كه خانه ها را ويران مى كند و درختان را از ريشه برمى كند (اگر چه در زبان فارسى امروز، طوفان بيش تر به بادهاى شديد و كوبنده اطلاق مى گردد)، سپس «ملخ را بر زراعت ها و درختان آن ها، مسلّط ساخت»؛ وَ الْجَرادَ در روايات وارد شده است، آن چنان ملخ به جان درختان و زراعت ها افتاد كه همه را از شاخ و برگ خالى كرد، حتى بدن آن ها را نيز آزار مى داد آن چنان كه داد و فرياد آن ها بلند شده بود.

هر بار كه بلائى فرا مى رسيد، دست به دامن موسى (علیه السّلام) مى زدند، تا از خدا بخواهد رفع بلا كند، بعد از طوفان و ملخ خوارگى نيز همين تقاضا را كردند، و موسى (علیه السّلام) پذيرفت و بلا برطرف شد، ولى باز دست از لجاجت خويش برنداشتند.

بار سوم «قمل» را بر آن ها مسلّط ساخت وَ الْقُمَّلَ.

در اين كه منظور از «قمل» چيست؟ ميان مفسران گفتگو است، ولى ظاهر اين است كه يك نوع آفت نباتى بوده كه به غلات آن ها افتاد، و همه را فاسد كرد.

هنگامى كه امواج اين بلا فرو نشست و باز ايمان نياوردند، بار ديگر خداوند، نسل قورباغه را آن چنان افزايش داد كه به صورت يك بلا زندگى آن ها را فرا گرفت وَ الضَّفادِعَ(1)همه جا قورباغه هاى بزرگ و كوچك، حتى در خانه ها و اطاقها


1) . ضفادع جمع «ضفدع» است؛ ضفدع به معنى قورباغه است، اين كلمه به صورت جمع در آيه فوق آمده ولى عذاب هاى ديگر به صورت مفرد ذكر شده است و شايد دليل بر آن باشد كه انواع مختلفى از قورباغه را خداوند بر اين ها مسلط ساخت.

و سفره ها و ظروف غذا مزاحم آنان بودند، آن چنان كه دنيا بر آنان تنگ شد، ولى باز در برابر حق زانو نزدند و تسليم نشدند.در اين هنگام خداوند خون را بر آن ها مسلّط ساخت وَ الدَّمَ بعضى گفته اند بيمارى رعاف (خون دماغ شدن) به صورت يك بيمارى عمومى درآمد و همگى گرفتار آن شدند، ولى بيش تر روات و مفسران گفته اند رودخانه عظيم نيل به رنگ خون درآمد، آن چنان كه براى هيچ مصرفى قابل استفاده نبود! و در پايان مى فرمايد: «اين آيات و معجزات آشكار و نشانه هاى حقانيت موسى را به آن ها نشان داديم، اما آن ها در برابر آن تكبر ورزيدند و از قبول حق سرباز زدند و جمعيت مجرم و گنهكارى بودند»؛ آياتٍ مُفَصَّلاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ. در بعضى از روايات مى خوانيم كه هر كدام از اين بلاها، در يك سال واقع مى شد، يعنى يك سال طوفان و سيلاب، سال ديگر ملخ خوارگى، و سال بعد آفات نباتى و هم چنين، ولى در بعضى ديگر از روايات مى خوانيم كه ميان هر يك از اين ها با ديگرى يك ماه بيش تر فاصله نبود، ولى در هر حال شك نيست كه در فواصل مختلف و جدا از يكديگر (چنان كه قرآن مى گويد مفصلات) صورت گرفت، تا مهلت كافى براى تفكر و تنبه و بيدارى داشته باشند.

قابل توجه اين كه در روايات مى خوانيم كه اين بلاها تنها دامان فرعونيان را مى گرفت و بنى اسرائيل از آن بركنار بودند، شك نيست كه اين يك نوع اعجاز بوده، اما قسمتى از آن را مى توان با توجه به نكته زير توجيه علمى نمود، زيرا مى دانيم در كشورى با مشخصات مصر، بهترين نقطه زيبا و مورد توجه همان دو طرف شط عظيم نيل بوده است كه در اختيار فرعونيان و قبطيها قرار داشت، قصرهاى زيبا و خانه هاى مجلل و باغ هاى خرم و مزارع آباد را در همين منطقه مى ساختند و طبعاً به بنى اسرائيل كه بردگان آن ها بودند، از زمين هاى دور افتاده و بيابان ها و نقاط كم آب، سهمى مى رسيد.

طبيعى است هنگامى كه طوفان و سيلاب برخاست، از همه نزديك تر به كام خطر دو طرف شط عظيم نيل بوده و هم چنين قورباغه ها از شط برخاستند و اثر خونابه شدن شط قبل از همه در خانه هاى فرعونيان نمايان شد، و اما ملخ و آفات نباتى نيز در درجه اول متوجه نقاط سرسبزتر و پربركتتر مى شود.

آنچه در آيات فوق گفته شد، در تورات كنونى، نيز آمده است، ولى تفاوت هاى قابل ملاحظه اى با محتويات قرآن دارد (به سفر خروج فصل هفتم تا دهم تورات مراجعه كنيد).

پيمان شكنى هاى مكرر

در اين آيات واكنشى را كه فرعونيان در برابر بلاهاى آموزنده و بيدار كننده پروردگار نشان دادند، بيان شده است، و از مجموع آن ها استفاده مى شود كه آنان هنگامى كه در چنگال بلا گرفتار مى شدند- همانند همه تبهكاران- موقتا از خواب غفلت بيدار مى گشتند، و به دست و پا مى افتادند و از موسى (علیه السّلام) مى خواستند كه دست به دعا بردارد و نجات آن ها را از خدا بخواهد اما همين كه طوفان بلا و امواج حوادث فرو مى نشست، همه چيز را فراموش كرده به حال اول باز مى گشتند.

در آيه نخست مى خوانيم «هنگامى كه بلا بر آن ها مسلّط مى شد، مى گفتند اى موسى، براى ما از خدايت بخواه تا به عهدى كه با تو كرده است وفا كند، و دعايت را در حق ما مستجاب نمايد»؛ وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ.

اگر تو اين بلا را از ما برطرف سازى، سوگند ياد مى كنيم كه قطعاً هم خودمان به تو ايمان خواهيم آورد و هم بنى اسرائيل را آزاد ساخته و با تو مى فرستيم: لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرائِيلَ.

«رجز» در معانى زيادى به كار رفته است: «بلاهاى سخت، طاعون، بت و بت پرستى، وسوسه شيطان، و برف يا تگرگ سخت».

ولى همه اين ها مصداق هاى مختلفى است از مفهومى كه ريشه اصلى آن را تشكيل مى دهد، زيرا ريشه اصلى آن به طورى كه «راغب» در كتاب «مفردات» گفته، همان اضطراب است و به گفته «طبرسى» در «مجمع البيان» مفهوم اصليش انحراف از حق مى باشد، بنا بر اين اگر به مجازات و كيفر و بلا «رجز» گفته مى شود، براى اين است كه بر اثر انحراف از حق و ارتكاب گناه، دامان انسان را مى گيرد، هم چنين بت پرستى يك نوع انحراف از حق و اضطراب در عقيده است، و نيز به همين جهت عربها به يك نوع بيمارى كه به شتر دست مى دهد و سبب لرزش پاى او مى گردد، تا آن جا كه مجبور است گامها را كوتاه بردارد، گاهى راه برود و گاهى توقّف كند «رجز» (بر وزن مرض) مى گويند، و اين كه ملاحظه مى كنيم به اشعار جنگى، «رجز» اطلاق مى شود آن نيز به خاطر آن است كه داراى مقطع هاى كوتاه و نزديك به هم مى باشد.

به هر حال منظور از «رجز» در آيات فوق، ظاهراً همان مجازات هاى بيدار كننده پنجگانه اى است كه در آيات قبل به آن اشاره شد، اگر چه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه اشاره به بلاهاى ديگرى باشد كه خداوند بر آن ها نازل كرد، كه در آيات گذشته به آن اشاره نشده است، از جمله بلاى طاعون و يا برف و تگرگ شديد و مرگبار كه در تورات نيز به قسمت اخير اشاره شده است.

در مورد جملۀ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ و اين كه منظور از آن عهد الهى كه نزد موسى بوده چيست؟ مفسران گفتگو كرده اند، آن چه نزديك تر به نظر مى رسد اين است كه منظور از آن، وعده اى است كه خدا به موسى داده بود كه اگر دعا كند، دعايش به اجابت مى رسد، ولى اين احتمال را نيز داده اند كه منظور از «عهد» همان عهد

«نبوت» است و «با»، «باء قسم» مى باشد، يعنى «ترا به حق مقام نبوتى كه دارى سوگند مى دهيم» كه براى برطرف شدن اين حوادث دردناك دعا كن.

در آيه بعد، اشاره به پيمان شكنى آن ها كرده، و مى گويد: «هنگامى كه بلا را پس از مدت تعيين شده اى از آن ها برمى داشتيم، پيمان خود را مى شكستند» نه خودشان ايمان مى آوردند و نه بنى اسرائيل را از زنجير اسارت رها مى ساختند فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلى أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ(1)جملۀ إِلى أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ اشاره به اين است كه موسى، براى آن ها مدتى تعيين مى كرد، و مى گفت در فلان وقت، اين بلا برطرف خواهد شد، براى اين كه كاملاً روشن شود اين دگرگونى تصادفى نبوده، بلكه به بركت درخواست او از خدا بوده است.

جملۀ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ با توجه به اين كه «ينكثون» فعل مضارع است و دليل بر استمرار مى باشد نشان مى دهد كه آن ها مكرر با موسى (علیه السّلام) پيمان مى بستند، سپس آن را مى شكستند، به طورى كه پيمان شكنى جزء برنامه آن ها شده بود.

آخرين آيه، سرانجام اين همه خيره سرى و سركشى و پيمان شكنى را در دو جمله كوتاه بيان مى كند، نخست به صورت سربسته مى گويد: «ما از آن ها انتقام گرفتيم»؛ فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ، سپس اين انتقام را شرح مى دهد و مى گويد «آن ها را در دريا غرق كرديم، زيرا آن ها آيات ما را تكذيب كردند، و از آن غافل بودند»؛ فَأَغْرَقْناهُمْ فِي الْيَمِّ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلِينَ(2)نه اين كه به راستى غافل بودند،


1) . نكث(بر وزن مكث) در اصل به معنى باز كردن ريسمان تابيده است، و سپس به معنى شكستن پيمان به كار رفته است.

2) . بطورى كه از متون لغت و كتب احاديث استفاده مى شود «يم» به معنى دريا است و بر رودخانه هاى عظيم همانند نيل نيز اطلاق مى شود، اما در اين كه «يم» يك لغت عربى است يا سريانى يا هيروگليفى، در ميان دانشمندان گفتگو است، نويسنده المنار از يكى از دانشمندان معروف مصرى كه وجوه اشتراك لغات هيروگليفى و عربى را جمع آورى كرده و كتاب معجم الكبير را در اين زمينه تأليف نموده، نقل مى كند كه او پس از تحقيق لغت «يم» را در زبان قديم مصر، به معنى دريا پيدا كرده است؛ بنا بر اين چون اين جريان مربوط به مصر بوده قرآن از لغات آن ها در بيان اين حادثه استفاده كرده است.

زيرا بارها با وسائل مختلف، موسى (علیه السّلام) به آن ها گوشزد كرده بود، بلكه عملاً همچون غافلان بي خبر كم ترين توجهى به آيات خدا نداشتند.

شك نيست كه منظور از انتقام الهى اين نيست كه خداوند همانند اشخاص كينه توز به مقابله برخيزد و در برابر اعمال ديگران واكنش نشان دهد، بلكه منظور از انتقام الهى آن است كه جمعيت فاسد و غير قابل اصلاح را كه در نظام آفرينش حق حيات ندارند، نابود سازند، و انتقام در لغت عرب چنان كه سابقاً هم گفته ايم به معنى مجازات و كيفر دادن است، نه آن چنان كه در فارسى امروز از آن فهميده می شود.(1)

فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ...؛(2)آيه شريفه در مقام بيان خلاصه و اجمال احوال انسان هنگام برخورد با طوفان است و تقدير در آيه چنين است: هنگامى كه سوار كشتى در دريا شدند و بادها وزيدن گرفت و امواج متلاطم شد و از هلاك شدن ترسيدند دعاى خالصانه كردند.(3)

3. مسخرۀ کفار، صبوری مؤمنین و طوفان سهمگین

قرآن می فرماید:

وَ أُوحِيَ إِلى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلاَّ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ * وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْني فِي الَّذينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ * وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ


1) . تفسير نمونه، ج 6، ص 316.

2) . عنکبوت/ 65.

3) . مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 458.

كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ * فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقيمٌ * حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَليلٌ؛(1)«به نوح وحى شد كه: «جز آن ها كه (تا كنون) ايمان آورده اند، ديگر هيچ كس از قوم تو ايمان نخواهد آورد! پس، از كارهايى كه مى كردند، غمگين مباش! و (اكنون) در حضور ما و طبق وحى ما، كشتى بساز! و درباره آن ها كه ستم كردند شفاعت مكن، كه (همه) آن ها غرق شدنى هستند!» او مشغول ساختن كشتى بود، و هر زمان گروهى از اشراف قومش بر او مى گذشتند، او را مسخره مى كردند؛ (ولى نوح) گفت: «اگر ما را مسخره مى كنيد، ما نيز شما را همين گونه مسخره خواهيم كرد! بزودى خواهيد دانست چه كسى عذاب خواركننده به سراغش خواهد آمد، و مجازات جاودان بر او وارد خواهد شد!» (اين وضع هم چنان ادامه يافت) تا آن زمان كه فرمان ما فرا رسيد، و تنور جوشيدن گرفت؛ (به نوح) گفتيم: «از هر جفتى از حيوانات (از نر و ماده) يك زوج در آن (كشتى) حمل كن! هم چنين خاندانت را (بر آن سوار كن)- مگر آن ها كه قبلًا وعده هلاك آنان داده شده [همسر و يكى از فرزندانت ]- و هم چنين مؤمنان را!» اما جز عده كمى همراه او ايمان نياوردند!.» تفسیر

بيان آيات

اين آيات تتمه داستان نوح (علیه السّلام) است، و مشتمل بر چند فصل است، مثلاً فصلى در اين كه آن جناب به قوم خود خبر دادكه عذاب بر آنان نازل مى شود، و فصلى ديگر در اين كه خداى سبحان به وى دستور داد كشتى درست كند، و


1) . هود / 36 تا 40.

فصلى ديگر در اين كه عذاب كه عبارت بود از طوفان، چگونه نازل شد، و فصلى در داستان غرق شدن پسرش، و فصلى در قصه نجات يافتن خود و همراهانش، ليكن در عين اين كه مشتمل بر چند فصل است همه فصولش به وجهى به يك فصل برگشت مى كند و آن عبارت است از فصل قضا و حكمى كه خداى سبحان بين آن جناب و قوم كافرش كرد.

وَ أُوحِيَ إِلى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ؛ كلمۀ «ابتئاس» مصدر باب افتعال از مادۀ «بؤس» است، و «بؤس» به معناى اندوهى توأم با ذلت و خضوع است. قطع اميد از ايمان آوردن قوم نوح (علیه السّلام)

اين قسمت از وحيى كه آيه از آن خبر مى دهد، كه خداى تعالى به وى فرمود: لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ، در واقع مى خواهد نوح (علیه السّلام) را از ايمان آوردن كفار قومش مايوس و نوميد كند و بفرمايد از اين به بعد ديگر منتظر ايمان آوردن كسى مباش، و به همين جهت از اين فرموده خود نتيجه گيرى كرد كه «فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ﴾ پس ديگر به خاطر كردار آنان اندوه مخور، زيرا يك نفر دعوت كننده كه مردم را به چيزى دعوت مى كند، وقتى از مخالفت و تمرد مدعوين غمناك مى شود كه اميدى به ايمان آوردن و استجابت دعوتش از ناحيه آنان داشته باشد، و اما اگر به طور كلى از اجابت آنان مايوس شود، ديگر اهميتى به آنان و به كارشان نداده و در دعوت آنان، خود را به تعب نمى اندازد، و اصرار نمى كند كه به وى رو آورند، و بر فرض هم كه بعد از آن نوميدى باز هم دعوتشان كند، حتماً غرض ديگرى چون اتمام حجّت و اظهار معذرت دارد.

و بنا بر اين در اين كه فرمود: فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ تسليتى است كه خداى تعالى به نوح (علیه السّلام) داده و آن جناب را دلخوش فرموده، چون در اين كلام

اشاره اى هست به اين كه لحظه قضاء و حكم جدايى بين آن جناب و قومش فرا رسيده، اين اشاره را كرد تا قلب شريف آن جناب را از تاثر و اندوهى كه از ديدن اعمال كفار و رفتارشان با وى و با مؤمنين و از يادآورى خاطره هاى چندين ساله از آزار و اذيت كفار آكنده گشته سبك بار كند.

آری، نوح (علیه السّلام) نزديك به هزار سال در ميان قوم كافر خود زندگى كرد و آزار و اذيت ديد.

از كلام بعضى از مفسرين چنين برمى آيد كه از جملۀ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ استفاده كرده و خواسته است بفرمايد آنهايى كه كفر ورزيده اند از اين لحظه تا ابد ديگر ايمان نخواهند آورد هم چنان كه آن ها كه ايمان آورده اند بر ايمان خود استوار و دائم خواهند بود.(1)ليكن نظر وى صحيح نيست، زيرا در اين كلام همه عنايت در اين است كه بيان كند كفار از اين به بعد ديگر ايمان نخواهند آورد، و اما ايمان مؤمنين مورد عنايت نيست مگر صرف تحقق آن. و اما دوام و ثبات آن مورد بحث نيست، و استثناى إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ نيز هيچ دلالتى بر بيش از اصل تحقق ندارد، و از ثبات و دوام آن ساكت است.(2)

به هر حال، مرحوم مؤلف متعرض بيان اين جهت نشده كه آمدن كلمه «قد «چه نكته اضافى را مى رساند و اگر نمى آمد چه مى شد؟. «مترجم"

از آيه مورد بحث استفاده مى شود كه:

اولاً كفار در هر جا و هر زمان كه اميد ايمان آوردن در آن ها باشد معذب


1) . روح المعانى، ج 12، ص 48.

2) . شايد مفسر نامبرده، ثبات و دوام ايمان مؤمنين را از كلمه «قد» استفاده كرده و فكر كرده باشد كسانى كه خداى تعالى از ايمانشان خبر مؤكد داده و مى فرمايد: «من قد امن» حتماً ايمانشان آن قدر محكم است كه به آسانى زايل نمى شود، ليكن كلمه «قد»، تحقق سابق را تأكيد مى كند نه ثبوت و دوام در آينده را.

نمى شوند، و بلا بر آنان نازل نمى شود، وقتى عذاب نازل مى شود كه كفر در دل هاشان ملكه شده و پليدى شرك با خونشان عجين شده باشد، به طورى كه ديگر هيچ اميدى به ايمان آوردنشان نباشد در اين هنگام است كه كلمه عذاب بر آنان محقق مى گردد.

و ثانياً نفرينى كه خداى تعالى در سوره نوح، از نوح (علیه السّلام) حكايت كرده كه گفت: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً(1)، در زمانى واقع شده كه هنوز فرمان ساختن كشتى از ناحيه خداى تعالى صادر نشده بود، و نيز بعد از خبر ياس آورى واقع شده كه خداى تعالى به او داده و فرمود: «و از اين به بعد ديگر منتظر ايمان آوردن كفار مباش».

پس آيات سوره نوح نفرينى را حكايت مى كند كه بعد از تحقق مضمون آيه مورد بحث و قبل از تحقق مضمون آيه وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ ...إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ واقع شده است.

براى اين كه نوح (علیه السّلام) همان طور كه بعضى از دانشمندان گفته اند- نمى دانسته كه كفار در آينده نيز ايمان نخواهند آورد، و از طريق عقل نيز راهى به اين علم نداشته، چون جزء غيب هاى عالم بوده و تنها راهى كه به اين علم و آگهى داشته طريق نقل بوده، كه همان طريق وحى است پس نوح (علیه السّلام) قبل از نفرين و درخواست عذاب، از طريق وحى خداى تعالى بهوى كه ديگر از كفار كسى ايمان نخواهد آورد آگاه شده كه نه خود كفار ايمان مى آورند و نه از نسلشان مؤمنى پديد مى آيد، پس در حقيقت در دعايش همان مطلبى را كه به وى وحى شده بود ذكر كرد، و عرضه داشت: پروردگارا! از اين كفار و نسلشان ديگر مؤمنى نخواهد آمد. و وقتى كه خداى


1) . «پروردگارا! احدى از كافران را بر روى زمين باقى مگذار، كه اگر آنان را باقى بگذارى بندگانت را گمراه مى كنند، و اولاد آنان هم جز افرادى فاجر و كافر بيش نيستند.» سوره نوح / 26 و 27.

تعالى نفرينش را مستجاب كرد و خواست تا كفار را هلاك كند، دستورش داد تا كشتى و سفينه اى بسازد و به كفار خبر دهد كه به طور حتم غرق خواهند شد.

وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ؛ كلمۀ «فلك» -به ضمه فاء- به معناى سفينه است، چه يك سفينه و چه چند سفينه، به خلاف كلمۀ «سفينه» كه به معناى يك كشتى است، و در مورد چند كشتى مى گوييم: «سفن»، و كلمۀ «أعين» جمع قله عين است. و اگر بپرسى چرا خداى تعالى براى خود، ديدگان بسيارى اثبات كرده و فرموده: به نوح گفتيم كه كشتى را در جلو چشم هاى بسيارى كه ما داريم بساز، با اين كه خداى تعالى اصلاً چشم ندارد، تا چه رسد به اين كه چشم هاى بسيارى داشته باشد.

در پاسخ مى گویيم كلمۀ «عين- چشم» در مورد خداى تعالى به معناى مراقبت و كنايه از نظارت است، و استعمال جمع اين كلمه، يعنى كلمۀ «اعين» براى فهماندن كثرت مراقبت و شدت آن است، و ذكر كلمه: «أعين» قرينه است بر اين كه مراد از وحى در كلمۀ «وحينا» وحى لفظى و بيانى كه فرمان وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ... با آن نازل شده نيست.

و خلاصه كلام اين كه كلمۀ «أعين» به ما مى فهماند كه منظور اين نيست كه ما به نوح گفتيم كشتى را در تحت مراقبت ما و طبق فرمان لفظى ما بساز، بلكه منظور اين است كه ما به نوح گفتيم كشتى را در تحت مراقبت ما و طبق هدايت عملى ما و راهنمايى ما بساز، پس مراد از وحى در كلمۀ «و وحينا» هدايت عملى به وسيله تأييد روح القدس است، كه به وى اشاره كند به اين كه اين كار را اين طور انجام بده و آن ديگرى را فلان جور.

و خلاصه همان هدايت عملى كه خداى تعالى در مورد تمامى امامان از

آل ابراهيم به كار برده، و در باره اش فرموده: وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ(1)، و ما در مباحث سابق به وجود چنين وحيى غير وحى لفظى اشاره نموديم، در آينده نيز در تفسير سوره انبياء متعرض اين بحث مى شويم ان شاء الله تعالى.

و معناى اين كه فرمود: وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا اين است كه دربارۀ ستمكاران از من چيزى كه شر و عذاب را دفع مى كند مخواه، و براى برگشتن بلا از آنان شفاعت مكن، زيرا قضا و حكمى را كه رانده ايم قضاى فصل و حكم حتمى است، و با اين جمله دو نكته روشن مى شود يكى اين كه جملۀ إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ كار تعليل را مى كند، حال يا فقط تعليل جملۀ وَ لا تُخاطِبْنِي، و يا تعليل مجموع جمله هاى وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا، نكته ديگرى كه روشن شد اين است كه جملۀ وَ لا تُخاطِبْنِي... كنايه از شفاعت است.

مراد از خطاب « كشتى را پيش چشمان ما و به وحى ما بساز»

و معناى آيه اين است كه: كشتى را زير نظر، و مراقبت كامل ما و طبق تعليمى كه به تو مى دهيم بساز، و از من مخواه كه عذاب را از اين ستمكاران برگردانم، كه قضاء و حكم غرق شدن بر عليه آنان رانده شده و اين قضاء حتمى بوده و به هيچ وجه برگشت ندارد.

وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ؛ طبرسى -رحمت الله عليه- در مجمع البيان گفته: «سخريه» به معناى اين است كه انسان كارى را بر خلاف آن چه در باطن دارد انجام


1) . «ما به امامان از آل ابراهيم انجام خيرات و اقامه نماز و دادن زكات را وحى كرديم- و هدايت عملى نموديم- و آن امامان پرستندگانى براى ما بودند.» سوره انبياء / 73.

دهد، به طورى كه هر بيننده اى به كم عقلى انجام دهنده آن كار پى ببرد، و از همين باب است كلمۀ «تسخير» چون تسخير به معناى آن است كه كسى را آن قدر با قهر استضعاف كنى كه ذليل شود، و فرق ميان سخريه و بازى اين است كه در سخريه معناى خدعه و نيرنگ و ناقص جلوه دادن طرف مى باشد، و معلوم است كه طرف بايد موجودى جاندار باشد تا بشود با او نيرنگ كرد به خلاف لعب و بازى كه با جمادات نيز ممكن است.(1)

و اما راغب در معناى اين كلمه در مفرداتش گفته: وقتى گفته مى شود «سخرت منه» و هم چنين «استسخرته» معنايش اين است كه من او را مسخره كردم، و در كلام خداى تعالى نيز چند جا استعمال شده يكى در اين آيه كه مى فرماید: إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ، و يكى ديگر آن جا كه مى فرماید: بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ، و بعضى گفته اند: «رجل سخرة» - به ضمه سين و فتح خاء-، يعنى كسى كه ديگران را مسخره مى كند، و «رجل سخرة» - به ضمه سين و سكون خاء-، يعنى كسى كه ديگران مسخره اش كرده باشند، و كلمۀ «سخريه» - به ضمه سين- و هم چنين كلمۀ «سخريه» - به كسره سين- به آن عملى گفته مى شود كه مسخره كننده در مسخرگى خود استفاده مى كند.(2)جملۀ وَيَصْنَعُ الْفُلْكَ هر چند صيغه مضارع است، ولى از نظر معنا حكايت حال گذشته است، و معنايش اين است كه نوح در حالى كه كشتى را مى ساخت مردم دسته دسته آمده بالاى سرش مى ايستادند و مسخره اش مى كردند، و آن جناب در برابر دعوت الهى خود و اقامه حجّت بر عليه آنان همه آن آزارها را تحمل مى كرد، بدون اين كه فشل و سستى و انصرافى از خود نشان دهد.


1) . مجمع البيان، ج 5، ص 159.

2) . مفردات راغب، ص 232.

و جملۀ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ حال از فاعل «يصنع» است -كه همان نوح (علیه السّلام) باشد- و معناى آن اين است كه نوح (علیه السّلام) كشتى را مى ساخت .

مسخره كردن قوم نوح (علیه السّلام) و جواب آن حضرت

در حالى كه هر دسته از سران مردم بر او گذشته و مسخره اش مى كردند، و كلمۀ «ملا» در خصوص اين جمله، به معناى جماعتى است كه مورد اعتناى مردم باشند، (گو اين كه در موارد ديگر به معناى درباريان است) و اين آيه دلالت دارد بر اين كه مردم زمان نوح (علیه السّلام) براى مسخره كردن آن جناب دسته دسته مى آمدند، و نيز دلالت دارد بر اين كه آن جناب كشتى را پيش روى مردم مى ساخته، و محل كارش سر راه عموم مردم بوده است. قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ؛ اين قسمت از آيه شريفه به منزله جواب از سؤالى تقديرى است، گويا كسى پرسيده نوح در برابر مسخرگى هاى كفار چه گفت؟

در پاسخ فرموده: نوح گفت: اگر شما ما را مسخره مى كنيد ما نيز شما را مسخره خواهيم كرد. و به همين جهت جمله مزبور را بدون حرف عطف آورد تا معلوم كند كه معطوف به ما قبل نيست، بلكه مربوط به سؤالى مقدر است.

در جمله مورد بحث نفرمود: «ان تسخروا منى فانى اسخر منكم؛ اگر شما مرا مسخره كنيد من (نيز) شما را مسخره مى كنم» تا هم از خود دفاع كرده باشد و هم از مؤمنين و گروندگان به خود، و چه بسا از همين تعبير فهميده شود كه آن جناب در ساختن كشتى از اهل و گروندگان خود كمك مى گرفته و در هنگام گفتن اين سخن، يارانش نيز حضور داشته اند، و سخريه كفار سخريه آنان نيز بوده، در نتيجه كلام اين ظهور را دارد كه كفار گروه گروه از كارگاه نوح عبور مى كرده اند و در حالى كه آن جناب و يارانش مشغول ساختن كشتى بودند، مسخره اش كرده و نسبت جنون

و حواس پرتى به او مى دادند، پس هر چند كفار در استهزاي شان جز از نوح نامى نبردند، و ليكن استهزاى آنان شامل مؤمنين به آن جناب نيز مى شده.

صرف نظر از اين ظهور، طبع و عادت نيز اقتضاء مى كند كه كفار، پيروان آن جناب را نيز استهزاء كنند، همان طور كه خود او را مسخره مى كردند، براى اين كه نوح و پيروانش اجتماع واحدى بودند كه معاشرت آنان را به يكديگر مرتبط مى كرده، هر چند كه مسخره كردن پيروان آن حضرت در حقيقت مسخره كردن خود آن جناب بود، اما چون اصل و پايه اى كه دعوت به توحيد قائم به آن بود همان نوح (علیه السّلام) بود، و لذا گفته شد: «سخروا منه؛ او را مسخره كردند».

و نفرمود: «سخروا منه و من المؤمنين؛ او و مؤمنين را مسخره كردند».

در اين آيه سؤالى به ذهن مى آيد، و آن اين است كه اگر سخريه عمل زشتى است چرا نوح (علیه السّلام) به كفار فرموده ما شما را مسخره مى كنيم، و اگر بد نيست چرا آيه كفار را ملامت مى كند بر اين كه نوح را مسخره مى كردند؟ جوابش اين است كه آن چه از سخريه زشت است ابتدايى آن است و اما اگر جنبه مجازات و تلافى باشد آن هم در جايى كه فايده اى عقلايى از قبيل پيشبرد هدف و اتمام حجّت بر آن مترتّب شود زشت نيست و به همين جهت قرآن كريم در جاى ديگر نسبت سخريه را به خود خداى تعالى داده و فرموده: فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ(1).

نكته ديگرى كه در آيه مورد بحث است اين است كه با آوردن جملۀ كَما تَسْخَرُونَ مماثلت و به يك اندازه بودن سخريه را معتبر فرموده است.

فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ؛ سياق آيه حكم مى كند به اين كه حرف «فاء» براى اين بر سر جملۀ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ آمده كه


1) . آنان را مسخره مى كنند خداى تعالى هم ايشان را مسخره مى كند، و براى ايشان است عذابى دردناك. (توبه / 79)

مطلب را متفرع بر جمله شرطيه قبل يعنى: إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ بسازد، و بفهماند كه جمله مورد بحث متن همان سخريه اى است كه نوح (علیه السّلام) از كفار كرده، و به عبارت ساده تر اين كه سخريه آن جناب از كفار همين بوده كه به آنان فرموده: «آن عذابى كه وعده اش را داده ام گريبان هر كس را بگيرد خوارش مى سازد» و جملۀ: مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ...، متعلّق به جمله «تعلمون» است تا معلوم آن علم باشد، يعنى به زودى مى دانيد كه مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ.

و معناى آيه اين است كه اگر ما را مسخره كنيد ما نيز شما را مسخره مى كنيم، يعنى مى گوييم به زودى خواهيد فهميد كه چه كسى دچار عذاب مى شود ما و يا شما؟ و اين قسم سخريه، سخريه با سخن حق است.

و در جملۀ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ منظور از عذاب، عذاب دنيوى است كه موجب انقراض و ريشه كن شدن مى شود، و آن همان عذاب غرق است كه سرانجام آن قوم كافر را منقرض نموده و خوار و ذليل كرد، و مراد از «عذاب مقيم» در جملۀ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ عذاب آتش در آخرت است كه عذابى است ثابت و دائمى، دليل بر گفتار ما نيز كه گفتيمعذاب اول دنيوى و عذاب دوم اخروى است، مقابله اى است كه در اين دو واقع شده، و كلمه عذاب -به صورت نكره، يعنى بدون الف و لام در عبارت- تكرار شده و اولى توصيف به اخزاء و دومى به اقامه شده.

و چه بسا كه بعضى (1)از مفسرين جملۀ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ را جمله اى تام گرفته و گفته اند متعلّق اين جمله در عبارت نيامده و نفرموده چه چيز را مى دانند و آن گاه جملۀ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ را ابتداى كلام نوح گرفته اند، ليكن، اين توجيه و تفسير از سياق آيه دور است.


1) . مجمع البيان، ج 5، ص 159.

معناى جملۀ وَ فارَ التَّنُّورُ و اقوال مربوط به آن

حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ... وقتى گفته مى شود: «فار القدر يفور فوراً و فورانا» معنايش اين است كه ديگ به جوش آمد و فوران كرد، يعنى به شدت جوشيد. و وقتى گفته مى شود: «فار النار» معنايش اين است كه آتش مشتعل شد و شعله اش بالا رفت، و كلمۀ «تنور» از لغات مشترك فارسى و عربى است، احتمال هم دارد كه در اصل فارسى بوده و در عرب مورد استعمال قرار گرفته باشد و به معناى محلى است كه خمير را براى پخته شدن به آن مى چسبانند. و «فوران تنور» به معناى جوشيدن آب از داخل تنور و سرازير شدن از تنور است، در روايات نيز آمده كه در ماجراى طوفان نوح اولين نقطه اى كه آب از آن فوران كرد يك تنور بود و بنا بر اين روايت، الف و لامى كه در آيه شريفه بر سر كلمه تنور آمده الف و لام عهد خواهد بود، يعنى آن تنور معهود، در خطاب، فوران كرد(1).

احتمال هم دارد فوران تنور به معناى جوشيدن تنور نانوايى نباشد، بلكه كنايه باشد از شدت غضب خداى تعالى كه در اين صورت نظير عبارت «حمى الوطيس» خواهد بود، كه وقتى در مورد جنگ استعمال مى شود اين معنا را مى دهد كه تنور جنگ گرم شد و آتش جنگ شعله ور گرديد، پس اين كه فرمود: حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ معنايش اين است كه وضع نوح و قومش به همان منوال ادامه داشت، تا آن كه امر ما آمد، يعنى امر ربوبى تحقق يافته و متعلّق به آنان گرديد و آب از تنور جوشيد، و يا غضب الهى شدت گرفت كه در آن هنگام ما به نوح چنين و چنان گفتيم.

و در معناى كلمۀ «تنور» اقوال ديگرى نيز هست كه از فهم به دور است، مثل


1) . همان، ج 5، ص 163.

قول آن مفسرى كه گفته مراد از تنور طلوع فجر است، و معناى آيه اين است كه «امر به همان منوال بود تا آن كه امر ما آمد، و فجر كه لحظه اول عذاب بود طلوع كرد» و قول آن مفسر ديگر كه گفته مراد از تنور بلندترين نقطه زمين و مشرف ترين آن است و معناى آيه اين است كه آب از نقاط بلند زمين فوران كرد، و قول بعضى ديگر كه گفته اند تنور به معناى همه روى زمين است.(1)قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ؛ يعنى ما به نوح دستور داديم كه از هر جنسى از اجناس حيوانات يك جفت، يعنى يك نر و يك ماده سوار بر كشتى كن.

وَ أَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ؛ يعنى و اهل خود را نيز سوار كن، و اهل هر كس عبارتند از افرادى كه مختص وى باشند نظير همسر و فرزند و همسر فرزندان و اولاد آنان إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ، يعنى مگر آن افرادى كه اهل تو هستند، و ليكن فرمان و عهد ما در سابق بر هلاكت آنان گذشته است. و منظور از اين اهل كه قرار شده هلاك گردند يكى همسر خائن آن جناب بوده، به دليل اين كه قرآن كريم در آيه اى ديگر فرموده: ضَرَبَ اللَّهُ مثلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما(2)، و ديگرى پسر نوح بوده كه خداى تعالى در آيات بعد، داستان او را بيان مى كند، و نوح (علیه السّلام) مى پنداشته كه استثناء تنها مربوط به همسرش است، بدين جهت خداى تعالى آن را برايش بيان كرده و فرمود كه او اهل تو نيست، او عملى غير صالح است، بعد از اين بيان الهى فهميد كه فرزندش نيز از كسانى است كه ظلم كرده. وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ؛ يعنى غير اهلت آنان كه از قوم تو به تو ايمان


1) . مجمع البيان، ج 5، ص 163.

2) . «خدا براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثل زده كه در تحت حباله و فرمان دو بنده از بندگان صالح ما بودند، كه به آن دو خيانت كردند.» سوره تحريم / 10.

آوردند را نيز سوار كشتى كن، و اما اين كه گفت غير اهلت را سوار كشتى كن، براى اين بود كه اهل آن جناب را قبلاً در جمله «و اهلك» بيان كرده بود، و در آخر فرموده كه از قوم نوح جز اندكى به وى ايمان نياورده بودند.

در اين جمله اخير فرمود: وَ ما آمَنَ مَعَهُ و نفرمود: «و ما امن به»، براى اين كه اشاره كند به اين كه منظور از ايمان آوردن به نوح، ايمان آوردن قوم نوح و خود نوح به خداى تعالى است، و اين تعبير مناسب تر بوده به مقامى كه آيه شريفه داشته، چون آيه شريفه در اين مقام است كه بفرمايد خداى تعالى چه كسانى را از بلاى غرق نجات داد، و ملاك اين نجات دادن هم ايمان به خداى تعالى و خضوع در برابر ربوبيت حضرتش بود، و هم چنين اگر فرمود: «الا قليل» و نفرمود: «الا قليل منهم»، براى اين بود كه بفهماند ايمان آورندگان، فى نفسه اندك بودند نه در مقايسه با قوم، چون در مقايسه باهمه قوم بسيار اندك بودند، به حدى كه نمى شد گفت اين چند نفر اندك از آن قومند.(1)

4. طوفان هلاکت، پس از ناسپاسی

قرآن می فرماید:

وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاَّ إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ كانَ الْإِنْسانُ كَفُوراً * أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ جانِبَ الْبَرِّ أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حاصِباً ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ وَكيلاً * أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ يُعيدَكُمْ فيهِ تارَةً أُخْرى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُمْ بِما كَفَرْتُمْ ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنا بِهِ تَبيعاً(2)«و هنگامى كه در دريا ناراحتى به شما برسد، جز او، تمام كسانى را كه (براى حل مشكلات خود) مى خوانيد، فراموش مى كنيد؛ اما هنگامى كه شما را به خشكى نجات دهد، روى


1) . ترجمه تفسير الميزان، ج 10، ص 334

2) . اسراء / 67 تا 69.

مى گردانيد؛ و انسان، بسيار ناسپاس است! آيا از اين ايمن هستيد كه در خشكى (با يك زلزله شديد) شما را در زمين فرو ببرد، يا طوفانى از سنگريزه بر شما بفرستد (و در آن مدفونتان كند)، سپس حافظ (و ياورى) براى خود نيابيد؟! يا اين كه ايمن هستيد كه بار ديگر شما را به دريا بازگرداند، و تندباد كوبنده اى بر شما بفرستد، و شما را به خاطر كفرتان غرق كند، سپس دادخواه و خونخواهى در برابر ما پيدا نكنيد؟!»

تفسیر

از اين توحيد استدلالى كه گوشه كوچكى از نظام آفرينش را كه حاكى از مبدء علم و قدرت و حكمت آفريدگار است نشان مى دهد، به استدلال فطرى منتقل مى شود و مى گويد: فراموش نكنيد: «هنگامى كه ناراحتي ها در دريا به شما برسد (و گرفتار طوفان و امواج كوبنده و وحشتناك شويد) تمام معبودهايى را كه مى خوانيد جز خدا از نظر شما گم مى شود»؛ وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ.

و بايد گم شود چرا كه طوفان حوادث پرده هاى تقليد و تعصب را كه بر فطرت آدمى افتاده كنار مى زند، و نور فطرت كه نور توحيد و خداپرستى و يگانه پرستى است جلوه گر مى شود، آرى در چنين لحظاتى همه معبودهاى پندارى و خيالى كه نيروى توهم انسان به آن ها قدرت بخشيده بود همچون برف در آفتاب تابستان آب مى شوند و از ذهن محو مى گردند و تنها نور الله در آن مى درخشد.

اين يك قانون عمومى است كه تقريباً هر كس آن را تجربه كرده است كه در گرفتاري ها هنگامى كه كارد به استخوان ميرسد، موقعى كه اسباب ظاهرى از كار مى افتند، و كمك هاى مادى ناتوان مى گردند، انسان به ياد مبدء بزرگى از علم و قدرت مى افتد كه او قادر بر حل سخت ترين مشكلات است.

كار نداريم كه نام اين مبدء را چه بگذارند همين قدر مى دانيم روزنه اميدى به قلب گشوده مى شود و نور لطيف و نيرومندى در دل مى پاشد، اين يكى از نزديك ترين راه ها به سوى خدا است، راهى از درون جان و سويداى قلب (1).

سپس اضافه مى كند: اما شما فراموشكاران «هنگامى كه دست قدرت الهى شما را به سوى خشكى نجات داد به او پشت مى كنيد و رو مى گردانيد و اصولاً انسان كفران كننده است»؛ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ كانَ الْإِنْسانُ كَفُوراً.

بار ديگر پرده هاى غرور و غفلت، تقليد و تعصب، اين نور الهى را مى پوشاند و گرد و غبار عصيان و گناه و سرگرميهاى زندگى مادى، چهره تابناك آن را پنهان مي سازد.

ولى آيا فكر مى كنيد خداوند در خشكى و قلب صحرا نمى تواند شما را به مجازات هاى شديد مبتلا سازد؟: «آيا شما از اين ايمنيد كه به فرمان او زمين بشكافد و شما را در كام خود فرو ببرد»؟ أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ جانِبَ الْبَرِّ.

و «آيا از اين ايمنيد كه طوفانى از سنگ بر شما ببارد و شما را در زير سنگ ها مدفون سازد (عذابى كه به مراتب از غرق در درياها سخت تر است)، سپس حافظ و نگهبانى پيدا نكنيد»؟! أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حاصِباً ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ وَكِيلًا.

بيابانگردان كه مخصوصاً با اين مسأله آشنا بودند كه گاهى طوفان در دل بيابان ها مى وزيد و توده اى از شن و سنگريزه را با خود حمل مى كرد و در نقطه ديگر فرود مى آورد، و تلى عظيم تشكيل مى داد به گونه اى كه گاهى قطار شتران در زير آن دفن مى شدند، اهميت اين تهديد را بيش تر درك مى كردند.

سپس اضافه مى كند: اى فراموشكاران آيا گمان كرديد اين آخرين بار بود


1) . شرح كامل توحيد فطرى را در كتاب آفريدگار جهان مطالعه فرمائيد، و در ذيل آيه 14 سوره نحل نيز به اين مسأله اشاره كرده ايم.

كه شما نياز به سفر دريا پيدا كرديد؟ «آيا از اين ايمن هستيد كه بار ديگر بر اثر ضرورت ها و نيازها خداوند شما را به قلب دريا بفرستد، و در آن جا به تندبادهاى كوبنده فرمان دهد كه شما را به خاطر كفر و كفرانتان غرق كند و آن گاه حتى كسى كه خون شما را مطالبه كند و بگويد چرا؟ وجود نداشته باشد»؟!؛ أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ يُعِيدَكُمْ فِيهِ تارَةً أُخْرى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُمْ بِما كَفَرْتُمْ ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنا بِهِ تَبِيعاً.

نكته ها

1- انسان هاى كم ظرفيت

اين حالت كه به هنگام ظهور مشكلات به ياد خدا بيفتند و در راحتى او را فراموش كنند، حالت بسيارى از مردم است، در اين گونه افراد، طبيعت ثانوى، فراموشكارى است و عدم توجه به واقعيات زندگى.

بنا بر اين توجه به خدا و واقعيات زندگى، يك حالت استثنايى براى آن ها محسوب مى شود كه نياز به عوامل فوق العاده دارد، ما دام كه آن حالت فوق العاده موجود است به ياد خدا هستند، اما به محض اين كه بر طرف شد به طبيعت انحرافى خود بازمى گردند، و خدا را به دست فراموشى مى سپرند.

خلاصه كم تر كسى را مى توان پيدا كرد كه در مشكلات سخت و طاقت فرسا به پيشگاه با عظمت خدا سر فرود نياورد، ولى مى دانيم اين بيدارى و «توجه اضطرارى»، بى ارزش است.

افراد با ايمان و مسلمانان راستين، آن ها هستند كه در راحتى و بلا، در سلامت و بيمارى، در فراوانى و قحطى، در زندان و بر تخت قدرت، و خلاصه در همه حال به ياد او مى باشند، و اصولاً اين تغيير حالات به هيچ وجه آن ها را دگرگون نمي سازد.

روحشان به قدرى بزرگ است كه همه اين ها را در خود هضم مى كند، همچون على (علیه السّلام) كه عبادت و زهد و رسيدگيش به دردمندان، بر تخت قدرت همان بود كه در گوشه انزوا.

چنان كه خودش در صفات پرهيزكاران مى فرمايد: نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالتى نزلت فى الرخاء؛ حال آن ها در بلا و راحتى يكسان است»(1).

كوتاه سخن اين كه: ايمان، توجه به خدا، توسل، عبادت، توبه و تسليم در برابر پروردگار همه در صورتى ارزش دارد كه دائمى و پايدار باشد، اما ايمان موسمى، توبه موسمى و عبادت هاى موسمى كه در شرائط اضطرارى و يا آن جا كه منافع انسان ايجاب مى كند، انجام مى شود، بى فايده و يا بسيار كم ارزش است، و در آيات قرآن از اين گونه اشخاص كراراً نكوهش شده است.

2- فرار از محدوده حكومت خدا ممكن نيست

بعضى مانند بت پرستان زمان جاهليت، تنها هنگامى به الله روى مى آورند كه مثلاً در وسط اقيانوس يا در يك پرتگاه خطرناك يا حالت بيمارى شديد گرفتار شوند، در حالى كه اگر درست بينديشيم انسان در همه حال، و در همه جا، شديدا آسيب پذير است، دريا و صحرا، سلامت و بيمارى، پرتگاه و غير آن در واقع همه يكسان مى باشند.

يك زلزله مختصر: خانه امن و امان و آرام ما را ممكن است به ويرانه اى وحشتناك تبديل كند، يك لخته كوچك خون مى تواند شاهرگ بزرگ قلب يا مغز ما را ببندد، و با سكته قلبى و مغزى، مرگ در يك ثانيه فرا رسد، با توجه به اين امور غفلت از خداوند و فراموشى ذات پاك او، چقدر جاهلانه است؟! ممكن


1) . نهج البلاغه خطبه 193.

است طرفداران فرضيه اتكاى مذهب به ترس، همين موضوع را دستاويز قرار دهند و بگويند: ترس از عوامل مختلف طبيعى انسان را به سوى خدا مى راند و چنين پندارى را در نظر او تقويت مى كند.

ولى آيات قرآن به اين گونه اوهام پاسخ داده است، زيرا هيچ گاه قرآن پايه خداشناسى را بر اين مسأله قرار نداده، بلكه اساس را مطالعه نظام آفرينش و پى بردن به ذات پاكش از طريق اين مطالعه قرار داده است، حتى در آيات فوق ديديم كه قبل از ذكر توحيد فطرى به ايمان استدلالى مى پردازد و در واقع اين حوادث را يادآور خدا مى شمرد، نه موجب شناخت او كه شناختش هم از طريق استدلال و هم از راه فطرت براى حق جويان آشكار است.

3- معنى چند لغت

«يزجى» همان گونه كه گفتيم از ماده ازجاء به معنى حركت دادن مداوم چيزى است.

«حاصب» به معنى بادى است كه سنگريزه ها را حركت مى دهد و پشت سر هم بر جايى مى كوبد، و در اصل از حصباء به معنى سنگريزه گرفته شده است.

«قاصف» به معنى شكننده است و در اين جا اشاره به طوفان شديدى است كه همه چيز را در هم مى شكند.

«تبيع» به معنى تابع و در اين جا اشاره به كسى است كه به مطالبه خون و خون بها برمى خيزد و دنبال آن را مى گيرد.(1).

5. حقایق شگفت انگیز، درطوفان ها

طوفان را چه تندباد بنامید چه گردباد یا هر نام دیگری، خطرناک اما یک


1) . تفسير نمونه، ج 12، ص 191.

پدیده الهی شگفت انگیز هستند. هرچند گردباد‌ها نسبت به طوفان بادهای قوی تری دارند، اما نسبتاً کوچک و کوتاه مدت هستند. ابعاد طوفان می تواند از نیمی از ایالات متحده بزرگ تر باشد و شدت خود را چند روز مداوم حفظ کنند. آن‌ها علاوه بر باران های سیل آسا می توانند دریا راتا ساحل گسترش دهند و موج هایی با 6 تا 15 متر ارتقاع ایجاد کرده و زمین‌ها را ویران کنند.

هرکسی که در راه این طوفان ها قرار می گیرد باید نکات ایمنی را بداند و رعایت کند، سپس بعد از این که نکات صحیح برای حفاظت از خودتان و اموالتان را آموختید و درحالیکه منتظر طوفان هستید می توانید برخی از جالبترین حقایق درمورد آن‌ها را در این مطلب بخوانید.

برای مثال آیا می دانستید که..

طوفان ها، حاوی مقادیر زیادی برف و یخ

ابرهای طوفانی به فاصله کیلومتر‌ها از سطح زمین و در لایه تروپوسفر قرار دارند، جایی که بیش تر اتفاقات آب و هوایی زمین شکل می گیرد. طوفان های بزرگ برج‌های هوای گرم بلندی دارند که می تواند به استراتوسفر هم برسد، سپس آن جا سرد شده و به دمای 51- درجه سانتیگراد می رسد بنابراین همه رطوبت قسمت بالایی طوفان به برف و یخ تبدیل می‌شود.

اگر تا به حال طوفان را دیده باشید می‌دانید که حدودا یک روز قبل از این که هوا طوفانی شود آسمان مه آلود می‌شود. این مه آلودگی به خاطر ابرهای سیروس است که بخشی از جریان طوفان هستند و از کریستال‌های یخ تشکیل شده اند. این ابرهای سیروس در تصاویر ماهواره‌ای نیز به زیبایی نمایش داده می‌شوند. در نهایت بسیاری از ذرات یخی از ابرهای بلند ریخته و دوباره ذوب می‌شوند. با این حال، برخی از آن‌ها به سمت بالا حرکت می‌کنند. تحقیقات اخیر نشان می‌دهد

که این یخ‌ها که از طوفان ها به استراتوسفر می روند می توانند در گرمایش جهانی نقش داشته باشند.

طوفان ها نفس می‌کشند و پلک می‌زنند

طوفان در سطح اقیانوس نفس می‌کشد. این هوا اگر به دلیل اثر کوریولیس نباشد به صورت مستقیم جریان می‌یابد. اثر کوریولیس جریان هوا را در خلاف جهت عقربه‌های ساعت در نیم کره شمالی و در جهت عقربه‌های ساعت در نیم کره جنوبی منحرف می‌کند. هم چنین اثر کوریولیس مانع ورود جریان به مرکز کم فشار می‌شود. در عوض همه بادهای شدید مجبور می‌شوند دور یک مرکز بچرخند و بالا بروند و دیوار چشم (eyewall) را تشکیل دهند. این جریان ده‌ها هزار متر و از مرکز به سمت بیرون به صورت مارپیچی حرکت می‌کند. این دم خنک در جهت مخالف در سطح حرکت می‌کند. بحشی از هوای بالا رفته سرعتش را کاهش داده و به سمت سطح فرو می‌رود، خشک می‌شود و در این فرآیند ابرهایش را از دست می‌دهد.

این منطقه چشم مرکزی شفاف آرامترین نقطه طوفان است. هرچند همه چیز می تواند به سرعت تغییر کند. طوفان های بزرگ مایلند چرخه‌های جایگزینی چشم دیوار داشته باشند که در این حین ابعاد چشم کوچک می‌شود. «چشمش را می‌بندد» یعنی پر از ابر می‌شود و سپس دوباره چشمش را باز می‌کند (چشم دیوار جدید شکل می گیرد).

ثبت طوفان ها در لرزه نگاری

آب سنگین است. یک موج اقیانوس عادی حاوی چندین لیتر آب است و امواج عظیم و سهمگین طوفان ها از نظر وزن و اندازه از همه موج‌ها بزرگ تر هستند. در طوفان امواج به سرعت و با نیروی زیادی حرکت می‌کنند.

در نتیجه نیروی باورنکردنی به زمین وارد می‌کنند و باعث تکان خوردن آن می‌شوند. هم چنین امواج عظیم می توانند دور از ساحل باهم برخورد کنند و موجب امواج صوتی با فرکانس پایین شوند. وقتی دانشمندان در دهه 1900 برای اولین بار متوجه این امواج لرزه‌ای شدند، فکر کردند فقط سروصدای پس زمینه است. تا اواسط قرن بیستم که آن‌ها متوجه شدند طوفان ها هستند که موجب این لرزش ها و سیگنال‌های صوتی می‌شوند. در سال 1938 سیگنال‌های پنج طوفان در لرزه نگار‌ها در سیتکا در آلاسکا ثبت شد. لرزه نگارهای مدرن بسیار حساس هستند. دانشمندان هم چنین از لرزه نگار‌ها برای ردیابی تغییرات فشار هوا در طوفان استفاده می‌کنند.

نامعلوم بودن عوامل پیدایش طوفان

به طور کلی دانشمندان فکر می‌کنند وقتی هوای گرم و مرطوب از سطح اقیانوس ها بالا می‌رود و یک توده هوای کم فشار ایجاد می‌کند طوفان شکل می گیرد. هوای بیش تری وارد این توده می‌شود و گرما و رطوبت کافی دریافت می‌کند که شروع به صعود کند. این تبدیل به چرخه ای می‌شود که هوا دائماً در سطح می‌چرخد درحالی که هوای بالا رفته سرد می‌شود و به شکل ابر و طوفان تندری درمی آید.

در نهایت طوفان ها ترکیب می‌شوند تا یک طوفان استوایی را ایجاد کنند. آن چه کارشناسان آب و هوایی را آزار می‌دهد این است که هر وقت که شرایط به این صورت باشد این اتفاق نمی‌افتد. این شرایط باید باشد، اما بودنش همیشه باعث طوفان نمی‌شود. طوفان ها باید به طریقی ایجاد شوند و برخی از بهترین دانشمندان سعی می‌کنند بفهمند که دقیقاً چطور این اتفاق می‌افتد.

تأثیر صحرای بزرگ آفریقا بر طوفان های اقیانوس اطلس

اگر صحرای بزرگ آفریقا نبود طوفان های کم تری رخ می‌داد. چرا؟ این صحرای بزرگ در مکان درستی قرار دارد، در نزدیکی استوا با مناطق مرطوب و سردتر نسبت به شمال و غرب. وقتی شما هوای بسیار گرم و خشک را با هواینسبتاً مرطوب و سرد ترکیب می‌کنید، یک باد شرقی به نام «جت شرقی آفریقایی» ایجاد می‌کند که باعث امواج گرمسیری می‌شود.

این باد به سمت دریا می‌رود و در شرایط مناسب می تواند به طوفان تبدیل شود. تقریباً 90 درصد از همه طوفان های بزرگ به این روش ایجاد می‌شوند. این شامل طوفان های شرق اقیانوس آرام نیز می‌شود. باور کنید یا نه، در سال 2014، طوفانی به نام «Iselle» از امواج گرمسیری آفریقایی آغاز شد. این طوفان بزرگ ترین طوفان جزیره بزرگ هاوایی در تاریخ بوده است.

هم چنین صحرای بزرگ آفریقا می تواند مانع شکل گیری طوفان شود. «لایه هوای صحرا» یک توده بزرگ از هوای خشک و شنی است که روی اقیانوس اطلس به سمت غرب از صحرای بزرگ آفریقا حرکت می‌کند. این لایه می تواند یک سیستم گرمسیری درحال توسعه را با دور کردن رطوبت یا با ایجاد دمای معکوس یا با افزایش برش باد از بین ببرد و سیستم گرمسیری را تجزیه کند.

آزادسازی انرژی زیاد از طوفان ها

همه می‌دانند که طوفان بادهای بسیار قدرتمند، مقدار زیادی باران و مقادیر فوق العاده‌ای از رطوبت بسیار گرم در خودش دارد. آن چه بسیاری از مردم نمی‌دانند این است که طوفان ها با گرمایی که توسط ابر و باران ایجاد می‌شود ایجاد می‌شوند. ممکن است کمی عجیب به نظر برسد، اما درکش آسان است. درست مثل داخل

و خارج شدن ازاستخر شنا یا حمام. حتی اگر آب گرم باشد احساس سرما می‌کنید زیرت قطرات روی پوستتان تبخیر می‌شوند. طوفان ها این فرآیند را برعکس طی می‌کنند و آب را از هوا می‌کشند و گرما آزاد می‌کنند. طوفان ها با رطوبت و هوای زیادی کار می‌کنند بنابراین انرژی گرمایی زیادی آزاد می‌شود. به طور میانگین طی فرآیند تشکیل ابر و ایجاد باران، یک طوفان 200 برابر نیروی الکتریکی تولیدی زمین انرژی آزاد می‌کند. به همین دلیل می‌گویند که طوفان ها موتورهای گرمایی هستند.

محدودیت‌های شدید طوفان ها

انرژی و قدرت طوفان ها شگفت انگیز است، اما حتی این طوفان های عظیم نیز باید از قوانین فیزیک پیروی کنند. به لطف اثر کوریولیس آن‌ها مجبورند یک مسیر مشخص را بگردند. این اثر مانع عبور آن‌ها از استوا می‌شود. قانون دیگر این است که اگر دو یا چند گردباد نزدیک به هم باشند نمی توانند ترکیب شوند، در عوض آن‌ها یکدیگر را دور می‌زنند.

لازم نیست هردوی این گردباد‌ها گرمسیری باشند. هم چنین طوفان ها با به هم زدن لایه گرم بالایی اقیانوس خودشان را آنقدر تضعیف می‌کنند که آب سرد را از عمق بالا می‌کشند. از آن جا که این طوفان ها در هوای گرم ایجاد می‌شوند این آب سرد مانع شدت گرفتن آن‌ها می‌شود و حتی می تواند آن‌ها را کاملاً از بین ببرد.

دور عمودی گردبادهای استرالیایی

طوفان ها معمولاً در راستای کمربند باد جهانی حرکت می‌کنند. به همین دلیل طوفان های نیم کره شمالی ابتدا به سمت غرب حرکت می‌کنند و سپس به سمت شمال و شرق تغییر جهت می دهند. ابتدا آن‌ها توسط بادهای تجاری شرقی هدایت می‌شوند و سپس از شرق خارج و به سمت استوا حرکت می‌کنند، سپس

اگر طوفان ها روی آب بمانند و هنوز عمر داشته باشند با بادهای غربی غالب مواجه می‌شوند. به همین دلیل طوفان های تهدید کننده سواحل شرقی آمریکای شمالی اغلب به سمت دریا هستند.

این قوانین کلی در نیم کره جنوبی نیز اعمال می‌شود. آن‌ها عموما، به استثنای استرالیا، همین طور هستند. تحقیقات نشان می‌دهد که گردبادهای گرمسیری استرالیایی غیرقابل پیش بینی‌تر از هرجای دیگری حرکت می‌کنند. دانشمندان هنوز به دنبال دلایل این موضوع هستند اما گمان می کنند که به دلیل تعامل با آب و هوای محلی این اتفاق می افتد.

ایجاد گردباد با طوفان ها

طوفان ها و گردباد‌ها هردو سیستم‌های طوفان چرخشی هستند، اما همان طور که اشاره کردیم اندازه و مدت زمان طوفان بیش تر از گردباد و بنابراین ویران کننده‌تر است. هم چنین طوفان ها می توانند چند روز بعد تشکیل گردباد دهند. گردباد می تواند زمانی که طوفان به زمین می‌رسد و بعد از خروج منابع آب گرمش شروع به محو شدن می‌کند شکل بگیرد.

این شکست در سیستم‌های گرمسیری بادهایی با سرعت های مختلف در ارتفاع‌های مختلف ایجاد می‌کند و موجب برش باد و در نهایت شکی گیری گردباد می‌شود. چنین گردبادهایی معمولاً زیاد قدرتمند نیستند، اما هنوز هم می توانند مضر و کشنده باشند. تقریباً همه طوفان های آمریکا تشکیل گردباد می دهند.

تغییرشکل طوفان ها

چرخند‌های استوایی به طوفان های اقیانوس اطلس و بخش هایی از اقیانوس آرام گفته می‌شود. حدود نیمی از طوفان های اقیانوس اطلس شمالی و یک سوم

طوفان های گرمسیری اقیانوس آرام درنهایت به چرخندهای برون حاره‌ای تبدیل می‌شوند.

این به این معنی نیست که آن‌ها خارق العاده هستند، بلکه به این معنی است که آن‌ها دیگر با گرما کار نمی‌کنند. در عوض هرچند آن‌ها همچنان عظیم هستند و توفان‌های چرخنده هستد، اما توسط تفاوت دمای هوا ایجاد می‌شوند. آن‌ها هنوزبسیار خطرناک هستند.

پس از تبدیل به چرخندهای برون حاره‌ای معمولاً طوفان ها سریع ناپدید می‌شوند، اما در طول این تبدیل طوفان بسیار شدید می‌شود، زیرا از دو منبع مختلف قدرت می گیرد.(1)

والحمدلله رب العالمین.


1) . ر.ک: عصرايران2، کد خبر 568694.

فهرست منابع و مآخذ

1.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، الخصال، تهران، مترجم: محمد باقر کمره ای، دار الكتب العلمية، 1363ش.

2.

ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، علل الشرائع، قم، انتشارات مؤمنین، 1384 ش.

3.

ابن بابویه، محمد بن على (شيخ صدوق)، عيون أخبار الرضا (علیه السّلام)، تهران، انتشارات جهان، 1378ش.

4.

این منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت، دار صادر، 1990م.

5.

آلوسی، محمود بن عبد الله، روح المعانی، قم، مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی، 1387ش.

6.

بحرانی، هاشم بن سلیمان، البرهان فى تفسير القرآن، قم، دارالمجتبی، 1427ق.

7.

پایگاه اطلاع رسانی «تبیان»، به آدرس : https://tebyan.net

8.

پایگاه اطلاع رسانی «نمناک»، به آدرس : https:/namnak.com

9.

حرانی، ابن شعبه، تحف العقول، قم، نشر آل علی، 1382ش.

10.

راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمد بن فضل، مفردات الفاظ القرآن، تهران،انتشارات مرتضوی، 1373ش.

11.

سیوطی، عبدالرحمن بن ابی بکر، الدر المنثور، بیروت، دارالفکر، 1403ق.

12.

شریف الرفنی، محمد بن حسين، نهج البلاغة، تصحيح: فيض الإسلام، تهران، نشر حیدریه، 1326ش،

13.

طباطبایی، محمد حسین، تفسير الميران، ترجم: موسوی، محمد باقر، قم، مؤسسه اسماعیلیان، 1393ش.

14.

طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، تهران، نشر فراهانی، 1375ش.

15.

طيب، عبدالحسین، اطيب البيان في تفسير القرآن، تهران، نشر اسلام، 1366 ش.

16.

فخر رازی، محمد بن عمر، التفسير الكبير، تهران، دار الكتب العلمية، 1367ش.

17.

قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحكام القرآن، بیروت، المكتبة المصرية، 1427ق.

18.

قمي، عباس، سفينة البحار، قم، دارالأسرة، 1373ش.

19.

قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، قم، کتابخانه آية الله العظمی مرعشی نجفی، بی تا.

20.

کلینی، محمد بن یعقوب فروع الکافی، تهران، انتشارات سیاه مرتضی، 1315ق.

21.

کوه کمره ای محمد یاتر، آسمان و جهان (ترجمه کتاب «السماء والعالم»، بحار الأنوار)، تهران، دار الکتب الإسلامية، 1351ش.

22.

کاشانی، فتح الله بن شكر الله منهج الصادقين في إلزام المخالفين، تهران، کتابفروشی اسلامی، 1342 شن

23.

مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، تهران، اسلامیه، 1394ق.

24.

مراغی احمد مصطفی، تفسير المراغي، بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1985ق.

25.

مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1372ش،

26.

هاشمی رفسنجانی، اکبر، فرهنگ قرآن، قم، مؤسسه بوستان کتاب، 1389ش.