ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : غدیر در قرآن، قرآن در غدیر/ محمدباقر انصاری.
مشخصات نشر : قم: دلیل ما، 1387 -
مشخصات ظاهری : 3 ج.
شابک : 200000 ریال: دوره 978-964-397-435-0 : ؛ ج. 1 978-964-397-436-7 : ؛ ج. 2 978-964-397-437-4 : ؛ ج. 3، چاپ اول 978-964-397-438-1 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی: MohammadBaqer Ansari. The event of qadir in the holy Quran, The event of qadir in the holy Quran.
يادداشت : ج.2 و 3 ( چاپ اول: پاییز 1387).
يادداشت : ج.2 (چاپ دوم: 1399).
يادداشت : ج.3( چاپ دوم: 1399).
يادداشت : ج.1( چاپ دوم: 1399).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1. نزول آیات قرآن در غدیر.-.- ج. 2. تفسیر آیات قرآن در غدیر.- ج. 3. مراحل حضور قرآن در غدیر، معرفی قرآن در غدیر، پژوهشهای قرآنی غدیر، تاریخچه قرآنی غدیر.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع : غدیر خم -- جنبههای قرآنی
رده بندی کنگره : BP104 /غ4الف77 1387
رده بندی دیویی : 297/159
شماره کتابشناسی ملی : 1508712
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی
شناسنامه
آخرين كار تا ساعت 24 روز دوشنبه 6 / 8 / 1387
بسم الله الرحمن الرحیم
اهدا
به پيشگاه خداوند كه غدير را با قرآن شناساند؛
و به محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله كه قرآن و غدير را به هم آميخت؛
و به حضور اميرالمؤمنين عليهالسلام كه غديرش از متن قرآن شناخته شد.
سفيد
بسم اللّه الرحمن الرحيم
قرآن را با غدير، و غدير را با قرآن بشناسيم. قرآن افق بلندى است كه بخشى از آن به غدير تعلق دارد، و غدير درياى عميقى است كه بخشى از آن به قرآن متعلق است. نقطه تلاقى قرآن و غدير هيجان انگيز و زيباست، آنجا كه آبهاى بيكران غدير به دور
دستهاى نورانى قرآن مىپيوندد و تابلوى بلند «اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ» را تا بلنداى آسمان بالا مىبرد، و قلبها را با اين شعار نورانى بهشتى مىنمايد.
اين در متن اعتقاد ماست كه قرآن ختم رسالت بود و در غدير معرفى شد، و غدير ختم ولايت بود كه در قرآن معرفى گرديد. ما معتقديم كه قرآن قانون نامه ابدى اسلام بود كه غدير ضامن ابديت آن شد، و غدير معرّف ابدى مجريان قانون الهى بود كه با قرآن ضمانت شد.
در تفكر ما قرآن اساس نامه دين است كه در جاى جاى اعتقاد و اخلاق و عمل ما پرونده دارد، و غدير ريشه معنويت ماست كه انديشه و رفتارمان را در دايره روحانى خود جاى داده است.
باورم نمىشد غدير با قرآن اين گونه مرتبط باشد كه از آن به يك روح در دو كالبد تعبير كنم. حضور بيش از صد آيه از قرآن در خطابه مفصل غدير، جرقهاى در ذهنم ايجاد كرد كه استناد به اين مقدار از آيات قرآن در هيچ يك از خطابههاى پيامبر و ائمه عليهمالسلام به وقوع نپيوسته، و بايسته تحقيقى خاص درباره آن است تا جهت گيرىها و محتواى آيات مزبور مورد بررسى قرار گيرد.
تأليف قرآنى غدير از روزى آغاز شد كه تأليفات گذشته خود درباره غدير را مورد بازبينى قرار مىدادم. اولين بار كه تأليفات مربوط به غدير را مطالعه مىكردم دو آيه
معروف «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ . . .» و «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» به عنوان دو آيه مربوط به غدير در اكثر كتب مطرح بود. وقتى به داستان اعتراض حارث فهرى در متن واقعه غدير برخوردم متوجه شدم دو آيه «وَ اِذْ قالُوا اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» و «سَاَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نيز مستقيما درباره غدير نازل شده است.
آنگاه كه تحقيق متن خطبه و مقابله آن با نسخ متعدد را آغاز كردم و سپس به ترجمه آن پرداختم مراجعه به قرآن در موارد بسيارى از خطبه مرا متوجه حضور كلام اللّه در
متن غدير نمود؛ چه آنكه 65 آيه در خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير مورد استناد قرار گرفته، و 35 آيه در متن سخنرانى تفسير شده است. اين همه براى من تازههايى بود كه مرا شگفت زده نمود و باورهاى تازهاى را پيش رويم قرار داد. احساس كردم طى سالهاى متمادى با اينكه متوجه ارتباط قرآن و غدير بودم ولى گويا از عمق آن غافل بودهام. تصميم گرفتم بار ديگر متون حديثى و تاريخى مربوط به غدير را به دقت مطالعه كنم و با نگاهى كه قرآن را در لابلاى صفحات غدير جستجو مىكند، آنچه را تاكنون ديدهام مورد باز بينى قرار دهم.
منابع غدير را با نگاهى گذرا به جستجو پرداختم و آن شگفتى در من دو چندان شد؛ چرا كه شأن نزول و تفسير آيات بسيارى از قرآن را در مورد غدير يافتم كه توسط ائمه عليهمالسلام بيان شده بود. نزول بيش از دويست آيه قرآن از اول خروج از مدينه تا بازگشت، در كنار صد آيه در متن خطابه غدير احساس اعجاب انگيزى در من به وجود آورد. هيجانى باور نكردنى مرا واداشت تا با ذره بين فكر دقيق شوم و با ظرافت به استخراج قرآنيات غدير بپردازم آن گونه كه چيزى باقى نماند. در اثناى اين تحقيق به تازههايى برخوردم كه بار ديگر مسير تحقيق را پر محتواتر نمود.
اكنون من متوجه جوانب مختلف قرآنى در غدير شده بودم. به احاديثى برمىخوردم كه گذشته از شأن نزول يا تفسير آيهاى به غدير، حامل پيامهاى ديگرى نيز در رابطه با غدير بود؛ غديرى كه داستانى بسيار بلند از مدينه تا مكه و از مكه تا غدير و از غدير تا مدينه را مىپيمود. سفر يك ماهه پرماجرا كه در يك سوى آن پيامبر صلىاللهعليهوآله و رسالت سنگينش در ارتباط با آينده مسلمين قرار داشت، و در طرف ديگر منافقين كار شكن براى تباهى مسلمين حضور داشتند و با تمام قوا وارد عمل شده بودند.
قرآن و غدير را ديدم كه در برابر دشمنان اسلام سنگرى عظيم بپا كردهاند و با تمام قوا در برابر اين يورش بىرحمانه منافقين حمله آوردهاند و از هر سو آنان را مىكوبند و براى نسلهاى مظلوم مسلمانان آينده انديشى مىنمايند.
آنچه را كه تصميم داشتم در مدت سه ماه آماده كنم فرصت بيشترى مىطلبيد. خود را در برابر كوهى از قرآن و غدير يافتم كه اداى حق آن وقت و فكر بازترى لازم داشت و نمىبايست در تنگنا انجام مىشد. غدير آن سال گذشت و من تا غديرهاى ديگر فرصت يافتم با وسعت وقت به اين مهم قرآنى و غديرى بپردازم.
تصميم گرفتم پروندهاى اساسى براى قرآن غديرى و غدير قرآنى باز كنم و كارهاى گذشته را ناديده گرفته از نو آغاز كنم، سرآغازى كه انديشهاى جامع بر آن حاكم بود، و برخورد با مسئله را با تسلط فكرى بيشترى ادامه مىدادم. با تجربهاى كه از گذشته كار داشتم، اهداف و نتايج آن را جمع بندى كردم تا بتوانم غدير را در قرآن و قرآن را در غدير نشان دهم.
معرفى اميرالمؤمنين عليهمالسلام بر فراز منبر غدير و در اوج خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله، با يك نشانه قرآنى آغاز شد كه اهداف كتاب حاضر از همان نقطه نشأت گرفته است. آن حضرت فرمود: «فَوَاللّهِ! لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَىَّ وَ مُعْلِمُكُمْ اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ . . .»: «به خدا قسم هيچ كس باطن قرآن را براى شما بيان نمىكند و تفسير آن را برايتان روشن نمىنمايد مگر اين كسى كه دست او را مىگيرم و او را بالا مىبرم، و بازوى او را مىگيرم و با دو دستم او را بلند مىكنم، و به شما اعلام مىنمايم كه هر كس من مولاى اويم اين على مولا و صاحب اختيار اوست . . .».(1)
مىبينيم كه معرفى على بن ابىطالب به عنوان مفسّر و مبيّن قرآن انجام مىشود. اين بدان معناست كه غدير براى نجات قرآن از تفسيرهاى بىاساس برنامه ريزى شده بود. اگر قرآن قانون نامه اساسى اسلام است بايد مبيّن مفاهيم آن مقام عصمت باشد؛ و اگر سراغ شناخت قرآن مىرويم بايد همزمان مفسر آن را هم بشناسيم؛ و اگر با قرآن ارتباط پيدا مىكنيم الزاما بايد با مفسر آن مرتبط باشيم.
1) . اسرار غدير: ص 144 بخش 3 .
كتاب حاضر اهدافى را دنبال مىكند كه همه بر محور ارتباط قرآن و عترت مىگردد. هدف اصلى همان است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت فرمود: قرآن بدون غدير نمىشود همان گونه كه غدير بدون قرآن نمىشود. در كنار اين پايه اساسى در مىيابيم كه قرآن را بس تنها گذاشتهايم، و چه بسيار با دست خود عترت را از آن جدا كردهايم؛ و هم مىيابيم كه اين غديرِ معروف ريشهاش در سراسر قرآن ديده مىشود و قرآن مملو از غدير است.
در بُعدى ديگر غدير پرده از مفاهيم بلند قرآن كه تا آن روز بر مردم پوشيده بود برداشت. گويى در طول 23 سال كه كتاب الهى در اذهان مردم جاى گرفته بود، بسيارى از بواطن آن بر مردم آشكار نبوده، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير - كه در روزهاى آخر عمر خود ايراد فرموده - مسايل بسيارى درباره قرآن را تبيين نموده است. از بُعد ديگر گويى قرآن ذخيرهاى براى غدير است كه بسيارى از آيات آن مربوط به غدير بوده و اين مهم توسط مقام عصمت تبيين شده است.
در قرآن سه آيه درباره غدير نازل شده كه درباره هيچ حكم و موضوعى در قرآن چنين آياتى نازل نشده است. به جز اينها آيات بسيارى از قرآن به صورت غير صريح مربوط به اهل بيت عليهمالسلام و دشمنان ايشان است كه قسمت مفصلى از آن مربوط به غدير است، و تفسير و پرده بردارى از اين آيات در ايام غدير صورت گرفته است. اين گنج قرآنى عظيم تاكنون در صندوق كتابها به صورت پراكنده و تحليل نشده محفوظ مانده، و اينك براى اولين بار تدوين شده انتشار مىيابد.
در يك كلمه بايد هدف اين كتاب را «شناخت قرآن با غدير، و غدير با قرآن» بدانيم كه جاذبهاى دو سويه بين قرآن و غدير ايجاد كرده، و با ارائه آن فرهنگِ قرآنىِ ما با دريچههاى تازهاى رو به رو خواهد شد، همان گونه كه فرهنگ غديرمان فصلهاى نوينى از معارف قرآنى را به روى خود باز خواهد كرد.
با در نظر گرفتن اهداف ياد شده، پرونده بزرگ كتاب حاضر را در سه جلد چنين فصل بندى كردم:
بخش اول كتاب به آيات نازل شده در سراسر واقعه غدير از مدينه تا مدينه اختصاص دارد، كه در بر گيرنده آيات مربوط به اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله از يك سو و اقدامات منافقين از سوى ديگر است. جلد اول به طور كامل در اختيار اين بخش قرار دارد.
بخش دوم كتاب موارد تفسير قرآن در غدير است كه جلوههاى مختلفى خواهد داشت. گاهى يك مفهوم به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است. در مواردى يك سوره به طور كامل و يا يك آيه به صراحت تفسير شده است. در مواردى آيات قرآن به صورت اقتباس و استشهاد تفسير گرديده است. مواردى نيز وجود دارد كه ائمه عليهمالسلام آيهاى را به فرازى از واقعه غدير تفسير فرمودهاند. جلد دوم كتاب نيز به طور كامل به اين بخش اختصاص دارد.
بخش سوم كتاب يك جمع بندى داستانى از مراحل حضور آيات قرآن در واقعه غدير به صورتهاى مختلف آن از نزول و تفسير و استشهاد و اقتباس است. جلد سوم كتاب با اين بخش آغاز مىشود.
بخش چهارم موارد مربوط به شئون قرآن را در بر خواهد داشت كه طى واقعه غدير بيان شده است، و شامل عظمت قرآن و محتواى آن، و معرفى سرپرست و مفسر قرآن، و نهايتا وظايف ما درباره قرآن خواهد بود. اين بخش قسمت دوم از جلد سوم كتاب است.
بخش پنجم كتاب به طور طبيعى زاييده بخشهاى گذشته است. انبوه مطالب جمع آورى شده تجزيه و تحليلى برخاسته از جمع بندى و بازنگرى آنها را مىطلبيد كه عنوان «پژوهشهاى قرآنى غدير» را براى آن برگزيدم. در اين بخش ابتدا تحليلهاى اعتقادى تاريخى غدير مطرح خواهد شد. آمارهاى قرآنى غدير فصل ديگرى از اين بخش است. موضوع بندى و جمع بندىهاى علمى نيز جنبه ديگرى است كه در اين فصل بدان پرداختهام. قسمت سوم از جلد سوم به اين بخش اختصاص يافته است.
بخش ششم گشت و گذارى در گوشه و كنار تاريخ براى يافتن جزئياتى در حاشيه قرآن و غدير است. اين بخش با عنوان «تاريخچه قرآنى غدير» در بردارنده نكات شيرينى از گذشتههاى منسجم قرآن و غدير است. در فرازى از آن معرفى قرآنى غدير را به تماشا خواهيم نشست؛ و فرازى ديگر اتمام حجتهاى قرآنى غدير است كه در طول چهارده قرن اسلام استناد غدير به قرآن را نشان داده است. دعاها و زياراتى كه غدير را در سايه قرآن ذكر كرده، نمونه جالبى است كه تازگى خواهد داشت. اشعار زيبايى كه محتواى قرآنى غدير را به نظم كشيده، جلوه ديگرى از اين سابقه است. پايان بخش اين فصل معرفى كتابهاى مستقلى است كه تاكنون درباره ارتباط قرآن و غدير تأليف شده است؛ و سپس به معرفى منابع قرآنى غدير خواهيم پرداخت. اين بخش قسمت پايانىِ جلد سوم كتاب حاضر است.
شيوه در نظر گرفته شده براى تأليف حاضر با تجربهاى كه هنگام جمع آورى احاديث به دست آمد، طبق برنامه زير ارائه مىگردد:
1 . هر آيهاى از قرآن به هر صورت با غدير ارتباط يافته، در كتاب حاضر آمده است.
2 . هر ارتباطى بين قرآن و غدير بوده مورد تحليل قرار گرفته و تبيين شده است.
3 . در مواردى كه آيه يا حديث ديگرى غير از آيه و حديث مورد نظر در تبيين آن دخيل باشد، مورد استناد و استفاده قرار گرفته است.
4 . ابتدا و انتهاى واقعه غدير، از اعلام سفر حج در مدينه تا بازگشت به مدينه از غدير خم در نظر گرفته شده است. توجه به اين محدوده در جمع آورى احاديث و قطعات تاريخى مربوط به غدير در قرآن لازم است تا ارتباط مطالب با قرآن در همه مراحل حفظ شود. در بخش سوم كتاب حاضر(1)مراحل نزول آيات قرآنى در واقعه غدير ارائه مىگردد تا اين محدوده زمانى و مكانى به طور دقيق در ذهن خواننده گرامى متصور باشد.
1) . به آغاز جلد سوم كتاب حاضر مراجعه شود.
5 . آياتى كه در احاديث غدير مورد استناد است گاهى به اشاره و گاهى با ذكر چند كلمه يا قسمتى از آن مطرح شده كه منظور نوعى تلخيص بوده است. لذا در كتاب حاضر آيه مورد نظر به طور كامل با آدرس آن ذكر شده است.
6 . در مواردى مطالعه آياتِ قبل و بعدِ يك آيه در تحليل و درك آن دخيل است. در چنين مواردى آن آيات به طور كامل آورده شدهاند.
7 . در مواردى به يك آيه از قرآن استشهاد شده كه در چند جاى قرآن مشابه آن وجود دارد. در چنين مواردى همه آدرسها ذكر شده است.
8 . در مواردى روايات صريح درباره نزول آيهاى در غدير داريم، كه در كنار آنها رواياتى همان مطالب را بدون تصريح به نزول آن در غدير ذكر كرده است. چنين مواردى با تحقيق علمى جمع بندى شده است.
9 . قبل از مطرح كردن هر آيه، زمينهاى كه در آن نازل شده به عنوان «موقعيت تاريخى» آن تبيين شده تا موقعيت زمانى و مكانى آن روشن باشد. همچنين جايگاه آن آيه در قرآن به عنوان موقعيت قرآنى بيان شده، تا نتيجه گيرى از آن دقيق شود.
10 . پيش از مطرح كردن هر حديث، آمادگى فكرى براى دريافت آن ايجاد شده است. پس از ذكر حديث نيز، به كيفيت ارتباط آن با قرآن و نتيجه گيرى پرداختهايم. در
اين راستا براى تكميل استناد در موارد لازم متن عربى حديث را عينا آوردهايم.
11 . كليه منابع حديثى، تفسيرى، تاريخى، اعتقادى اسلامى - از كتب شيعه و اهل سنت - در كتاب حاضر مورد مراجعه قرار گرفته و متون مربوط به موضوع از آنها استخراج گرديده است. اين جستجو در مواردى طبق واژهها و كلمات صريح بوده، و در مواردى دقت در معانى و ظرافت مطالب توجه ما را به ارتباط قرآنى - غديرىِ آن جلب نموده است. اين منابع در پايان كتاب به طور مفصل معرفى مىشوند.
12 . موارد بسيارى از كتاب حاضر مربوط به متن خطابه غدير است كه به صورت مقابله شده بر منابع نُه گانهاش در كتاب «اسرار غدير»(1)در 11 بخش تنظيم شده است.
بنابراين موارد ارجاع به كتاب «اسرار غدير» با ذكر بخش مربوط به آن فرازِ خطبه خواهد بود. براى تسهيل مراجعه، در پايان بخش سوم كتاب حاضر متن كامل خطبه و ترجمه آن آورده مىشود(2)و مواردى كه مربوط به برخى نسخههاست و در كتاب حاضر مورد استناد بوده، در پاورقى ذكر مىشود.
اى خداوندى كه محمد و على صلوات اللّه عليهما، اين عزيزترين مخلوقاتت را، براى قرآن و غدير ذخيره نمودى . . . و به دست مبارك ايشان اين دو وديعه گرانسنگ را به امت اسلام موهبت فرمودى . . .
ما را اگر قرآنى هستيم با غدير هم آشنا بفرما، و اگر غديرى هستيم با قرآن هم آشنا كن، و اگر قرآنى و غديرى هستيم، ارتباط اين دو ركن اسلام را بيش از پيش به ما بفهمان.
ما را در درياى عميق قرآن چنان غرق كن كه سر از غدير بر آوريم، و در خُم شيرين غدير چنان غوص ده كه بر كشتى نجات قرآن بياويزيم.
خداوندا ! قرآن و غدير هر دو شيريناند و گوارا ! هر دو روحبخشاند و دل انگيز ! هر دو سبزند و با صفا ! به ما هم دلى مُصفّا عنايت فرما تا شيرينى آن دو را بچشيم و گواراى آن دو را احساس كنيم، و سبز آن دو را در فضاى قلبمان بكاريم، و بهشت را از هم اكنون تجربه كنيم.
قم ، محمد باقر انصارى
عيد غدير 1429 ، 27 آذر 1387
سفيد
سفيد
سفيد
غدير در قرآن يعنى آنچه از قرآن درباره غدير است. آيات بسيارى از قرآن مقارن هر يك از وقايع يك ماهه غدير و درباره آنها نازل شده، كه با توجه به پرماجرا بودن اين فصلِ يك ماهه از تاريخ اسلام، فرود پياپى وحى در چنين لحظات آينده سازى طبيعى به نظر مىرسد.
اين مطلب آنگاه قابل هضمتر خواهد بود كه بدانيم پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن روزها به شدت با عمليات شكننده منافقين در برابر برنامه بنيادين غدير درگير بود. به همين جهت پشتيبانى همه جانبه الهى به يارى آن حضرت آمده بود تا از يك سو ابديت اقدامات آن حضرت را با پشتوانه قرآنى تضمين نمايد؛ و از سوى ديگر با حملات كارساز قرآنى نقشههاى منافقين را بر ملا و خنثى سازد.
اين مجموعه قرآنى به عنوان اتمام حجت دو سويه براى هميشه مسلمانان در متن قرآن ماند، تا بدانند روزى كه پيامبرشان حضور داشته دورويان توطئههاى اساسى بر ضد اسلام داشتهاند و رو در روى آن حضرت ايستادهاند، و تعجب نكنند كه پس از رحلتش با تيشههاى بلند به جان اسلام افتادند و خط ضلالت و جاهليت را علنى نمودند.
بنابراين دو جهت، بخش حاضر با بيان شأن نزول 60 آيه شامل دو بخش خواهد بود: يكى آياتى كه درباره اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير نازل شده، و ديگرى آياتى كه درباره اقدامات منافقين طى آن مراسم عظيم نازل شده است.
مسيرى كه در نزول اين آيات دنبال خواهيم كرد از دستور اعلان عمومى سفر از مدينه آغاز مىشود. از مدينه تا مكه و سپس ايام حج دنباله راه است. از زمان اعلان عمومى براى حضور در غدير وارد مرحله اصلى مىشويم كه همزمان توطئههاى منافقين اوج مىگيرد. با حركت از مكه به طرف غدير نزول آيات مربوط به اعلانِ ولايت شروع مىشود. پس از نزول اجلال در غدير و آغاز مراسم و خطابه، آيات قرآن پى در پى و در هر موقعيتى پشتيبان پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
با پايان خطابه و در طول سه روز توقف در بيابان غدير حوادثى به وقوع مىپيوندد كه پيرو آن آياتى نازل مىشود. آنگاه كه كاروان از غدير خداحافظى مىكند منافقين سخت به تلاطم مىافتند، و آيات قرآن نيز به سان تهديد به عذاب الهى بر سر آنان فرود مىآيد و بىامان نازل مىشود، و تا بازگشت به مدينه اين روند ادامه مىيابد.
با به خاطر سپردن اين مسير به استقبال آيات غديرىِ قرآن مىرويم، و در هر مرحله ابتدا به ترسيم موقعيتِ داستانى آيه مىپردازيم، و آنگاه متن روايت مربوطه را مىآوريم، و سپس تحليلى بر زمينهها و نتايج نزول آيه در آن موقعيت خواهيم داشت.
لازم به يادآورى است كه در تعدادى از اين موارد، گذشته از نزول آيه، تفسير آن نيز همراهش ذكر شده است. جا داشت اين موارد به طور جداگانه در بخش تفسير قرآن در غدير (بخش چهارم كتاب حاضر) نيز ذكر مىشد؛ ولى براى پرهيز از تكرار به ذكر آن در بخش حاضر اكتفا مىگردد، و قسمتهاى تفسيرى آن هم در جاى خود توضيح داده مىشود.
سفيد
از آغاز حركت از مدينه به سوى مكه تا بازگشت به مدينه آيات بسيارى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده كه تعدادى از آنها مربوط به حج است، ولى 21 آيه مستقيما درباره غدير و
پيام آن است. در روايات غدير، موقعيت تاريخى نزول آن آيات و ارتباط مستقيم آنها با غدير تبيين شده است.
جهت گيرى عام اين روايات نشان دادن پشتوانه الهى و دستور مستقيم خداوند در سر تا سر مراسم غدير است. در نگاهى همه جانبه خواهيم ديد كه از آغاز سفر در مدينه دستور آن از سوى خداوند نازل مىشود و اهداف آن نيز مشخص مىگردد. آيات ديگرى تأكيد بر ختم رسالت و آغاز ولايت مىنمايد. در فرازهاى ديگرى از قرآن امتحان بزرگ الهى با ولايت خاطر نشان شده، و به مردم آماده باش فكرى براى چنين آزمايشى را اعلام مىدارد. آيات ديگرى غدير را فتح بزرگ و يأس كامل دشمنان معرفى مىكند. در آياتى ديگر دستور اكيد بر ابلاغ ولايت و ضمانت حفظ از شرّ انواع دشمنان اعلام مىگردد، و بىاعتنايى به مسخره كنندگان و مخالفان به صراحت اعلام مىگردد. آياتى از قرآن نيز كمال نهايى دين و اوج نعمت پروردگار را با ولايت اعلام مىكند و مُهر رضايت خدا را به همه نشان مىدهد.
اين آيات را - كه 49 آيه است و در 21 مورد نازل شده - به ترتيب زمانىِ نزول آنها در سفر غدير با ترسيمى از موقعيت نازل شدن آنها ذكر مىكنيم.
النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُهاجِرينَ اِلاّ اَنْ تَفْعَلُوا اِلى اَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْتُورا.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران آنان هستند، و خويشاوندان از مؤمنين و مهاجرين برخى بر بعض ديگر در كتاب خدا تقدم دارند، مگر آنكه نسبت به اولياء آنان كار خيرى انجام داده باشند كه اين در كتاب پنهان است.
اولين جرقههاى فكرى براى مراسم غدير از مدينه آغاز شد، و ناخودآگاه مردم را به سوى چنين برنامهاى سوق داد. اين آيه قبل از سفر غدير و به عنوان مقدمهاى بر آن نازل شد و در خطابه غدير شأن نزول آن به طور كامل بيان شد. در مدينه كه اين آيه نازل شد، سؤال مردم اين بود كه: اين ولايت به چه معنى و در چه محدودهاى است؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين صاحب اختيارى مقام نبوت نسبت به مردم را به اطاعت مطلق از او در آنچه خوش داريد يا نداريد معنى كردند. با اين ذهنيّت سفر حج آغاز شد تا روز غدير كه همين صاحب اختيارى مطلق براى على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان بعد از او اعلام گرديد. متن حديث كه نزول آيه را قبل از غدير به صراحت ذكر كرده چنين است:
عطيه سعدى مىگويد: از حذيفه يمانى درباره منصوب كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را در روز غدير سؤال كردم كه چگونه بود.
حذيفه گفت: خداوند بر پيامبرش اين آيه را در مدينه نازل كرد: «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُهاجِرينَ»: «پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است . . .».
پرسيدند: يا رسول اللّه! اين ولايت چيست كه شما به وسيله آن بر ما از خودمان بيشتر اختيار داريد؟ فرمود: «شنيدن و اطاعت كردن در آنچه كه دوست بداريد يا بر شما خوش نيايد». ما گفتيم: شنيديم و اطاعت مىكنيم.
پس از اين بود كه به عنوان حجة الوداع به سوى مكه حركت كرديم و جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد! خدايت سلام رسانده مىگويد: على را به عنوان عَلَمى براى مردم منصوب كن.(1)
مردم با اين خاطره از «ولايت نبوى» از مدينه حركت كردند كه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»، و با رسيدن به مكه سراغ اعمال حج رفتند و پس از اتمام حج راهى غدير شدند؛ تا ساعتى كه در برابر منبر غدير نشستند. آن روز روزى بود كه بايد شأن نزول اين آيه كامل مىشد و ارتباط غدير با اين فراز قرآن تبيين مىگرديد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با ياد آورى آيه مزبور درباره ولايت خود از مردم اقرار گرفت، و سپس ضمن معنى كردن اين ولايت، ادامه اين صاحب اختيارى را درباره اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام با ظرافت كامل بيان فرمود، به گونهاى كه ولايت آنان استمرار ولايت نبوى به شمار آيد و از متن قرآن استخراج شود. اين بخش حساس تاريخ را عبداللّه بن جعفر - كه خود حاضر در غدير بوده - خطاب به معاويه چنين توصيف مىكند:
من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم در حالى كه آن حضرت بر فراز منبر بود، و من و عمر بن ابىسلمه و اسامة بن زيد و سعد بن ابىوقاص و سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و زبير در مقابل او قرار داشتيم.(2)
در آن لحظه حضرت فرمود: «اَلَسْتُ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»: «آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان صاحب اختيارتر نيستم»؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا همسران من مادران شما نيستند؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»: «هركس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد» - و با دست مبارك بر شانه على عليهالسلام زد - و فرمود: «اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ».
سپس فرمود: «اى مردم، من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارترم و با بودن من آنان را امرى و اختيارى نيست. بعد از من على نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست. سپس پسرم حسن نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست».
سپس بار ديگر بر سر مطلب بازگشت و فرمود: «اى مردم، وقتى من به شهادت رسيدم على بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه على به شهادت برسد پسرم حسن بر مؤمنين صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه حسن به شهادت برسد پسرم حسين بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است».(1)
مىبينيم كه جرقّه غدير از مسئله «ولايت» و «صاحب اختيارى مردم» آغاز شده و از همان ابتدا اين ارتباط در ذهن مردم جاى گرفته است. حتى عظمت مسئله به خوبى جلوه كرده است كه فورا درباره معنى و محدوده آن سؤال كردهاند. با اين ذهنيت، آيا مضحكه نيست كه بگوييم پيامبر صلىاللهعليهوآله آن جمعيت 120000 نفرى را در غدير جمع كرد تا بگويد: «على را دوست بداريد»؟!! اينجاست كه اگر قضاياى تاريخى را با همه
1) . كتاب سليم: ص 362. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 271. الغدير: ج 1 ص 199.
جوانب آن از آغاز تا انجام دنبال كنيم، تأثير عجيبى در درك و تحليل آن خواهد گذاشت و گاهى صورت ماجرا تغيير پيدا مىكند.
خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اين گونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مىكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مىكند. آنگاه ولايت اميرالمؤمنين و امامان عليهمالسلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مىكند. سپس اين ولايت را به
معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مىدهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مىفهماند.
تأكيد خاص اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ اَمْرٌ» است، يعنى با وجود آنان براى مردم امرى و اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهمالسلام به همين نكته است، يعنى اگر آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند هيچكس ديگرى - حتى خود كسى كه دربارهاش تصميم گيرى مىشود - نبايد حق دخالت و رأى و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهمالسلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مىكند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهمالسلام خود را تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَىْءٍ فَرُدُّوهُ اِلَى اللّهِ وَ الرَّسُولِ اِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأْويلاً.
اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و رسول و صاحب اختياران خود پيروى كنيد. اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و رسول ارجاع دهيد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد. اين بهتر است و از جهت تأويل نيكوتر است.
اِنِّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ.
صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند.
اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً وَ اللّهُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ.
آيا گمان كردهايد كه رها مىشويد در حالى كه هنوز خدا بايد جهاد كنندگان از شما را ببيند كه جز خدا و رسول و مؤمنين محل اعتمادى براى خود برنگزيدهاند؛ و خدا به آنچه انجام
مىدهيد آگاه است.
هنوز مردم مدينه در پىِ پاسخ به سؤال اول درباره «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ . . .» بودند كه خداوند سه آيه ديگر از قرآن نازل كرد، كه در هر سه مسئله ولايت به ميان آمده بود و بار ديگر اهميت موضوعِ ولايت انگيزهاى براى سؤال مردم شد. در يك آيه عنوان «اُولِى الاَْمْر» به معناى «صاحب اختيار»، و در آيه ديگر «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ . . .» به همان
معناى «صاحب اختيار»، و در آيه سوم «وَليجَة» به معناى «محل اعتماد مردم» مطرح شده بود.
مردم پرسيدند: آيا اين عناوين عموميت دارد يا منظور افراد خاصى هستند؟ يعنى هر كس امور مردم را در دست بگيرد «اُولِى الاَْمْر» خواهد بود؟ هر كس در ركوع صدقه بدهد صاحب اختيار مردم خواهد بود؟ آيا هر مؤمنى محل اعتماد مؤمنين خواهد بود؟ پيداست كه سؤال درباره مقام ولايت پاسخى مفصل و شفاف در زمينهاى مناسب مىطلبد كه هم ابهامى نماند و هم از سوى فتنه جويان مورد سوء استفاده واقع نشود.
در پاسخ به چنين سؤال مهمى خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد مسئله ولايت را هم مثل نماز و زكات و حج به طور كامل بيان كند و صاحبان اين ولايت را به مردم بشناساند، و اين كار را در غدير انجام دهد و على بن ابىطالب عليهالسلام را به امامت منصوب فرمايد.
بنابراين واقعه غدير پاسخ به سؤالى بزرگ درباره ولايت است كه از نزول سه آيه قرآن قبل از آن مراسم عظيم نشأت گرفته است. به عبارت ديگر نقطه آغاز غدير نزول آياتى بود كه مسئله ولايت رابه مردم گوشزد كرد و آمادگى لازم را براى پذيرش آنچه در غدير گفته شد ايجاد كرد.
داستان اين تسلسل تاريخى را از لسان صاحب ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام مىشنويم كه در اتمام حجتهاى خود در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حضور حاضرين غدير در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده و بر نازل شدن اين آيات در آغاز سفر غدير تصريح نموده است:
وقتى آيه «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ . . .»: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و پيامبر و صاحبان امر خود اطاعت كنيد» نازل شد، و آنگاه كه آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ . . .»: «فقط صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه
نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» نازل شد، و هنگامى كه آيه «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا . . .»: «گمان كردهايد كه رها مىشويد در حالى كه هنوز خدا بايد جهاد كنندگان شما را ببيند، كسانى كه جز خدا و پيامبرش و مؤمنين را محل اعتماد خود قرار نمىدهند»، اين سه آيه كه نازل شد مردم گفتند: يا رسول اللّه! آيا مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه مىشود؟
خداوند عزوجل به پيامبرش دستور داد واليانِ امر مردم را به آنان معرفى كند، و ولايت را برايشان تفسير كند همان گونه كه نماز و زكات و حجّشان را تفسير كرده است و مرا در غدير خم منصوب نمايد. (در غدير) پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى مردم! خداوند مرا براى رسالتى فرستاده كه سينهام از آن به تنگ آمد و گمان كردم كه مردم مرا تكذيب مىكنند، ولى خدا مرا تهديد كرده كه يا آن رسالت را ابلاغ كنم و يا مرا عذاب خواهد كرد! سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا براى جمع شدن مردم ندا كنند. آنگاه خطابهاى ايراد كرد و فرمود: «اى مردم، آيا مىدانيد كه خداى عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم»؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. فرمود: يا على، بپاخيز. من هم بپا خاستم و آن حضرت فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ».
سلمان برخاست و گفت: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است؟ فرمود: «ولايتى همچون ولايت من، هر كس من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار داشتهام على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد». اينجا بود كه خداوند تعالى آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» را نازل كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله با تكبير چنين فرمود: «اَللّهُ اَكْبَر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على عليهالسلام بعد از من است».
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، اين آيات مخصوص على عليهالسلام است؟ حضرت فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما روشن فرما. فرمود: برادرم على و وزيرم
و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من. سپس پسرم حسن و بعد حسين و آنگاه نُه نفر از فرزندان پسرم حسين كه يكى پس از ديگرى خواهند بود. قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمىشوند و قرآن هم از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
مراسم عظيم غدير به دستور خداوند براى پاسخ به چند سؤال حياتى پيرامون ركن اعتقادى ولايت تشكيل شد. اگر اين سؤالها و پاسخ آنها را از متن بالا استخراج كنيم و كنار هم قرار دهيم نتايج زير بدست مىآيد كه تفسيرى بر آيات مذكور نيز هست:
سؤال 1 : آيا مسئله ولايت و صاحب اختيارى مردم مخصوص افراد خاصى است يا آنكه منظور اصل بدست گرفتن امور مردم است و افراد آن مهم نيستند و مىتوانند در هر زمانى انتخاب شوند؟
پاسخ : ولايت و صاحب اختيارى مردم نه تنها عموميت ندارد، بلكه مخصوص دوازده نفرِ معين شده است، كه مقام عصمت را دارند.
سؤال 2 : پشتوانه اين ولايت و صاحب اختيارى مردم چيست؟
پاسخ : ولايتِ خدا اصل و ريشه اين ولايت بر مردم است. در پله دوم ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و در امتداد آن ولايت ائمه عليهمالسلام قرار دارد. بنابراين ولايت پيامبر و امام به ترتيب تكيه بر ولايت اول دارد، كه ولايت خالق جهان بر مخلوقاتش است.
سؤال 3 : آيا ولايت مخصوص على عليهالسلام است؟
پاسخ : على و جانشينانش تا روز قيامت صاحب اين ولايتند، كه عبارتند از حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين عليهمالسلام.
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 233. فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 250. كتاب سليم: ص 198.
سؤال 4 : محدوده اين ولايت چقدر است؟
پاسخ : عينا مانند ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است و هيچ فرقى ندارد، و به معناى صاحب اختيارى بر همه مردم در همه ابعاد حتى امور شخصى آنان است.
سؤال 5 : اهميت ولايت چقدر است؟
پاسخ : با اين ولايت دين كامل شده و رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان ختم نبوت به انجام رسيده است.
بنابراين مردم هنگام نزول اين آيات درباره ولايت سؤالاتى داشتند و به امر خدا وعده آنها غدير قرار داده شد، و واقعا جوابهاى كاملى براى سؤالات خود يافتند.
وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدورِ.
به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه از شما گرفت آنگاه كه گفتيد: شنيديم و اطاعت نموديم و تقواى خدا را پيشه كنيد كه خدا به آنچه در سينههاست آگاه است.
در پىِ نزول آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» در مدينه و سؤال مردم از معناى آن و پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله كه «سمع و طاعت مطلق» است، مردم بر اين ولايت اقرار كردند و پيمان بستند كه وفادار بمانند، و اين عهد را با جمله «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» اعلان كردند.
متعاقب اين پيمان آيه نازل شد كه اين عهد و پيمان را بياد داشته باشيد، چرا كه زمينههاى مختلفى براى شكستن آن در پيش بود.
حذيفه يمانى پس از آنكه نزول آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ . . .» را در مدينه به عنوان مقدمهاى بر سفر غدير ذكر مىكند، در دنباله ماجرا با ذكر ارتباط محتواى آيه با غدير تصريح به نزول آن در آغاز اين داستان پر ماجرا مىنمايد:
گفتند: يا رسول اللّه! اين كدام ولايت است كه شما در آن بر ما از خودمان سزاوار تريد؟ حضرت فرمود: سمع و طاعت در آنچه دوست بداريد يا خوش نداريد. ما هم گفتيم: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا». اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا»: «بياد آوريد نعمت خدا را بر شما، و پيمانى كه با شما بست آنگاه كه گفتيد: شنيديم و اطاعت كرديم».(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 296. الاقبال: ص 453 - 459.
در روايات ديگرى نزولِ اين آيه پس از نزولِ آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ . . .» در بازگشت از مكه به غدير ذكر شده است. عبارت چنين است: «فَاَنْزَلَ: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» ثُمَّ اَنْزَلَ: «اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ . . .»(1)كه به هر حال اصل نزول آيه در موسم غدير مسلم است.
نزول اين آيه در چنين موقعيتى، با هدفِ خاطر نشان ساختن پيمانهاى بعدى بر سر همين مسئله ولايت صورت گرفت؛ چرا كه در حديثى امام باقر عليهالسلام درباره همين آيه مىفرمايد: «ميثاق و پيمان (كه در آيه ذكر شده) آن چيزى است كه خداوند در حجة الوداع بيان كرد . . . كه نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان امام همه خلق است».(2)
در حديث ديگرى در تفسير همين آيه مىفرمايد: «آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمان ولايت را از مردم گرفت گفتند: سَمِعْنا وَ اَطَعْنا، ولى سپس پيمان خدا را شكستند».(3)
اينك با مرورى بر پيمان بستنهاى متعدد مردم در مقاطع مختلف غدير در مىيابيم كه ميثاق واحدى در جلوههاى مختلف بر حسب مسير واقعه بوده، كه هر يك ديگرى را مؤكدتر مىكند و نزول آيه در شأن همه اين موارد مىتواند باشد.
بار اول در مدينه براى ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» گفتند. بار دوم در اواخر خطابه غدير بود كه حضرت از مردم اقرار لسانى گرفت و صراحتا كلمه عهد و پيمان را به ميان آورد و بدين صورت پيمان دوم به انجام رسيد، آنجا كه فرمود:
فَقُولُوا بِاَجْمَعِكُمْ: «اِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ . . . لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ . . . ، فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا . . . لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّهُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً».(1)
پس همگى چنين بگوييد: «ما شنيديم و اطاعت مىكنيم ... از اين قول برنمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم . . . پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمائرمان و دستهايمان . . . هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند در اين باره از نفسهايمان دگرگونى نبيند».
بار سوم با پايان يافتنِ خطبه مردم به طرف منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو آمدند و صداى مردم بلند شد: «نَعَمْ، نَعَمْ! سَمِعْنا وَ اَطَعْنا اَمْرَ اللّهِ وَ اَمْرَ رَسُولِهِ بِقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَيْدينا»: «آرى، آرى! شنيديم و اطاعت مىكنيم امر خدا و رسولش را با قلبها و جانها و زبانها و دستانمان».(2)
بار چهارم بيعت رسمى بود كه هم با پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم با اميرالمؤمنين عليهالسلام رسما دست بيعت دادند و اين ميثاق الهى را به محكمترين شكل ممكن نشان دادند.
مىبينيم هيچ پيمانى چنين مراحل بهم پيوسته و محكمى نداشته، و هيچ پيمان مستحكمى اين گونه زير پا گذاشته نشده است. پس جا دارد خداوند آن را به رخ مردم بكشد و يادآور شود كه: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا»، و از مردم بخواهد كه در اين باره از خدا بترسند كه خدا از نيت قلبها آگاه است: «وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدورِ».
قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا للّهِِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ اِنْ هُوَ اِلاّ نَذيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَديدٍ.
بگو من شما را به يك چيز موعظه مىكنم، تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپا خيزيد. سپس فكر كنيد كه رفيق شما جنون ندارد؛ او نيست مگر ترسانندهاى براى شما در برابر عذاب شديد.
اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ.
صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند.
در همان حال و هوايى كه مؤمنين درباره ولايت پرس و جو مىكردند، منافقين نيز به تكاپو افتاده بودند تا از جزئيات مسئله ولايت باخبر شوند، و شكى نيست كه از اين جستجو نتايجى را براى پيش بينى اهداف شوم خود دنبال مىكردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام ضمن ترسيم اين مقطع تاريخى، بيان مفصلى درباره نزول تدريجى دستورات اسلام فرموده و آخرين فرمان الهى را حكم «ولايت» معرفى كردهاست، كه مسير دقيق غدير در راستاى تبليغ احكام الهى را به تصوير مىكشد. به متن كلام حضرت در اين باره دل مىسپاريم:
خداوند - جل ذكره - احكام مهم شريعت و آيات فرائض را در زمانهاى مختلف فرستاد، همان گونه كه آسمانها و زمين را در شش روز خلق فرمود، در حالى كه اگر مىخواست آنها را در كمتر از چشم بر هم زدن خلق
كند مىتوانست، ولى آرامش و مدارا را نمونهاى براى امانتداران خود و باعث اتمام حجت بر خلقش قرار داد.
اولين مسئلهاى كه مردم را بدان مقيد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت به «لا اِله اِلاَّ اللّهُ» بود. وقتى به اين مطلب اقرار كردند پشت سر آن اقرار به نبوت پيامبرش و شهادت به رسالت او را به ميان آورد. وقتى در برابر اين مسئله هم سر تسليم فرود آوردند بر آنان واجب كرد نماز و سپس روزه و بعد حج و سپس جهاد و بعد از آن زكات را و سپس صدقات و آنچه از غنايم گرفته مىشود.
منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردى چيز ديگرى هم براى پروردگارت باقى مانده كه بر ما واجب كند؟ خوب است آن را هم ذكر كنى تا دل ما آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است!
در پى اين سؤال خداوند اين آيه را نازل كرد: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «بگو شما را به يك چيز موعظه مىكنم»، و منظور ولايت بود. بعد از آن اين آيه را نازل كرد: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»: «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند». بين امت اختلافى در اين باره وجود ندارد كه آن روز زكات را احدى در حال ركوع پرداخت نكرد مگر يك نفر (يعنى على عليهالسلام)، كه اگر نام او در قرآن برده مىشد (دشمنان) آن را حذف مىكردند . . . . و در آن هنگام بود كه خداوند عزوجل فرمود: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(1)
آنچه ارتباط اين آيات را با غدير روشن مىكند قسمت آخر حديث است كه نزول آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .» را بعد از چنين سؤال و جواب منافقين از پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 379. بحار الانوار: ج 90 ص 122.
مىكند. با توجه به اينكه در اين حديث اميرالمؤمنين عليهالسلام در صدد پاسخگويى به كسى است كه معناى آياتى از قرآن براى او مشكل شده و حضرت با بيان نورانى خود ابهامات را براى او بر طرف مىكند، و از جمله درباره «اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» سؤال
نموده است، بايد دانست كه حضرت در صدد ذكر مسير داستان غدير نيست، و فقط با اشارهاى به ختم ماجراى غدير كه نزول آيه اكمال است، بيان مىكند كه مراد از «واحدة» در آيه «ولايت» است. بنابراين از مجموع اين حديث مىتوان استفاده كرد كه يكى از مراحل مقدماتى غدير همين سؤال منافقين و پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله با نزول دو آيه قرآن است.
فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ.
آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن.
اكنون كه سفر حج در پيش است و پيامبر صلىاللهعليهوآله از پايان عمر خود خبر مىدهد و نشانههاى ختمِ نبوّتِ حضرت خاتم ظاهر شده، در يك آيه كوتاه دستور العمل ادامه اين سفر داده مىشود كه پس از فراغت از حج - كه ابلاغ همه احكام الهى كامل مىشود - نوبت اعلان آخرين دستور يعنى ولايت و منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام به خلافت است.
اثبات نزول اين آيه درباره غدير باز مىگردد به تفسير «فَرَغْتَ» و «فَانْصَبْ» در روايات اهل بيت عليهمالسلام كه در چهار مرحله تبيين مىشود:
اولين سخنى كه قبل از شأن نزول اين آيه مطرح است قرائت كلمه «فَانْصَبْ» است كه آيا بايد با كسره صاد خوانده شود يا فتحه آن. در اينجا با يادآورى اينكه اختلاف قرائت در حد حركات و اعراب قرآن مسئلهاى مورد قبول است، يادآور مىشود كه در روايات ما تصريح به قرائت كسره شده است، و اين تصريح گاهى با نام بردن «كسره» است و گاهى از تركيب عبارت پيداست، زيرا اگر با فتحه خوانده شود به معناى «تلاش كردن» است و فعل لازم بوده نيازى به مفعول ندارد، ولى اگر با كسره خوانده شود به معناى «منصوب كردن» است و فعل متعدى بوده بدون مفعول معنى نمىدهد و حتى گاهى به دو مفعول نياز دارد، مثلاً «فَانْصِبْ عَلِيّا» يعنى: «على را منصوب كن»، و «فَانْصِبْ عَلِيّا اِماما» يعنى: «على را به امامت منصوب كن».
در همه مواردى كه در روايات ائمه عليهمالسلام اين آيه تفسير شده، حتى اگر تصريحى به كسره نباشد معنى كردن آن به صورت فعل متعدى با ذكر يك يا دو مفعول، به معناى قرائت با كسره و صحيح شمردن آن است.
اقتضاى حكم و موضوع و روند مطلب در سوره نيز با قرائت كسره بيشتر تناسب دارد، زيرا «فَانْصَبْ» با فتحه يعنى: «تلاش كن، و خود را به زحمت بينداز»، و معناى عبارت چنين مىشود: «وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى تلاش كن و خود را به زحمت انداز»، كه چندان معناى عميقى را نمىرساند. ولى «فَانْصِبْ» با كسره يعنى «منصوب كن»، و معناى عبارت چنين مىشود: «وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى منصوب كن»، كه دقيقا متوجه مسئله خلافت مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مرحله پايانى نبوت بدان اقدام مىفرمايد.
با اين مقدمه درباره قرائت آيه، دو روايت كه به قرائت كسره تصريح دارند مىآوريم و سپس از عكس العمل خاص اهل سنت به اهميت موضوع پى مىبريم:
عَنْ اَبىعَبْدِاللّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهالسلام عَنْ اَبيهِ عليهالسلام اَنَّهُ قالَ فى قَوْلِهِ تَعالى: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصبْ»، قالَ: فَانْصِب بِكَسْرِ الصّادِ. اِذا فَرَغْتَ مِنْ اِقامَةِ الْفَرائِضِ فَانْصِبْ عَلِيّا عليهالسلام، فَفَعَلَ صلىاللهعليهوآله.(1)
از امام صادق عليهالسلام از پدرشان امام باقر عليهالسلام نقل شده كه درباره كلام خداوند تعالى «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصبْ» فرمود: «كلمه فَانْصِبْ با كسره صاد است، و معنايش چنين است كه هر گاه از اقامه اعمال واجب فراغت يافتى على را منصوب نما»، و پيامبر صلىاللهعليهوآله اين دستور را عملى ساخت.
1) . شرح الاخبار: ج 1 ص 245 ح 270.
در اين روايت به كلمه «بِكَسْرِ الصّادِ» تصريح فرموده، و در عبارت بعدى هم كلمه «فَانْصِبْ عَلِيّا» را به كار برده كه اگر با فتحه بخوانيم نياز به مفعول ندارد و معنى غلط مىشود. در روايت ديگرى با كلمه «قَرَأَ» تصريح به قرائت حضرت با كسره نموده و سپس با عبارت «فَانْصِبْ لَهُمْ عَلِيا اِماما» مطلب را واضحتر نموده و نشان داده كه منظور قرائت با كسره است كه نياز به مفعول دارد. متن روايت چنين است:
اِنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عليهالسلام قَرَأَ: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ». قالَ: فَاِذا فَرَغْتَ مِنْ اِكْمالِ الشَّريعَةِ فَانْصِبْ لَهُمْ عَلِيّا اِماما.(1)
حضرت جعفر بن محمد عليهالسلام چنين قرائت كرد: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ»، و چنين معنى كرد كه «هرگاه از تكميل شريعت فراغت يافتى على را به عنوان امام آنان منصوب نما».
با توجه به قرائت ائمه عليهمالسلام با كسره در كلمه «فَانْصِبْ»، برخورد شديد برخى از اهل سنت و تأكيد بر خارج ساختن آيه از موضوع «ولايت» جلب توجه مىكند و ريشه مسئله را بازگو مىنمايد:
قالَ الزَّمَخْشَرى: وَ مِنَ الْبِدَعِ ما رُوِىَ عَنْ بَعْضِ الرّافِضَةِ اَنَّهُ قَرَأَ «فَانْصِبْ» بِكَسْرِ الصّادِ، اَىْ اِنْصِبْ عَلِيّا لِلاِمامَةِ.
زمخشرى مىگويد: از بدعتها مطلبى است كه از بعضى رافضيان نقل شده كه كلمه «فَانْصَبْ» در آيه را با كسره صاد خوانده، يعنى على را به امامت منصوب كن.(2)
قالَ ابْنُ الْعَرَبِىِّ: مِنَ الْمُبْتَدِعَةِ مَنْ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةِ «فَانْصِبْ» بِكَسْرِ الصّادِ وَ الْهَمْزِ مِنْ اَوَّلِهِ. قالُوا: مَعْناهُ: اِنْصِبِ الاِْمامَ الَّذى تَسْتَخْلِفُهُ، وَ هذا باطِلٌ فِى الْقَراءَةِ باطِلٌ فِى الْمَعْنى، لاَِنَّ النَّبِىَّ9 لَمْ يَسْتَخْلِفْ اَحَدا.
ابن عربى مىگويد: عدهاى از بدعت گزاران اين آيه را به صورت «فَانْصِبْ» با كسره صاد و همزه اوّلش خواندهاند و گفتهاند معنايش چنين مىشود: «امامى را كه جانشين توست منصوب كن». و اين هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنى، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچكس را به عنوان خليفه و جانشين خود منصوب نكرده است!(1)
بدعت شمردن قرائت آيه با كسره به ضميمه كلمه «روافض» گوياى همه چيز است، چرا كه اختلاف قرائت آن هم در حدّ حركات هرگز بدعت شمرده نشده و در روايت اهل سنت نيز موارد بسيارى دارد. چگونه است كه وقتى نوبت به شيعيان رسيده مارك بدعت به خود گرفته است؟ پاسخ اين سؤال ما را محى الدين عربى در آخر كلام خودكه در عبارت فوق ذكر شد - داده است كه مىگويد: «اين هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنى، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچكس را خليفه خود منصوب نكرده است»!!
پس بدعت بودنِ تغيير يك حركت در كلمه «فَانْصَبْ» به خاطر آن است كه به نظر محى الدين خلافت انتصابى نيست بلكه مردم بايد انتخاب كنند! و ما مىگوييم: چون خلافت پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط بايد با منصوب كردن آن حضرت باشد، بنابراين قرائت اصلى با كسر بوده است؛ و بدعت گزاران براى فرار از حقيقتِ خلافت و ايجاد بدعتِ خلافت انتخابى، آن را با فتحه خواندهاند!!
رواياتى كه در تفسير و شأن نزول اين آيه وارد شده در مواردى دقيقا موقعيت زمانى آن را حجة الوداع و پس از اتمام حج معين مىكند، و گاهى با آوردن مسئله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» به دنبال بيان آيه به تحقق آن در غدير اشاره مىكند. سه روايت زير گوياى اين جهت است:
1) . تفسير القرطبى: ج 20 ص 109.
عَنْ اَبىعَبْدِاللّهِ عليهالسلام قالَ: قَوْلُهُ: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ»، كانَ رَسُولُ اللّهُ صلىاللهعليهوآله حاجّا، فَنَزَلَتْ: «فَاِذا فَرَغْتَ» مِنْ َحجِّكَ «فَانْصِبْ» عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.
امام صادق عليهالسلام فرمود: قول خداوند: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن»، پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفر حج بود كه چنين نازل شد: وقتى از حج خود «فراغت يافتى» على را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم «منصوب كن».(1)
در اين حديث به نزول آيه در سفر حج كه مقدمه غدير بود تصريح شده است. در حديث ديگر حجة الوداع ذكر شده كه صراحت بيشترى دارد:
«فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ»، قالَ: فَاِذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ فَانْصِبْ اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ.
درباره معناى آيه «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ» فرمود: «وقتى از حجة الوداع فراغت يافتى اميرالمؤمنين را منصوب كن و به سوى پروردگارت رغبت نما».(2)
در حديث سوم با ذكر مراسم غدير اين موقعيت زمانى را بيان كرده است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اين آيه فرمود: «من كنت مولاه . . .»، و شكى نيست كه حضرت اين كلام را در غدير فرموده است:
عَنْ اَبىعَبْدِاللّهِ عليهالسلام: قالَ عَزَّ ذِكْرُهُ: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»، يَقُولُ: فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اَعْلِنْ وَصِيَّكَ فَاَعْلِمْهُمْ فَضْلَهُ عَلانِيَةً. فَقال صلىاللهعليهوآله: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ - ثَلاثَ مَرّاتٍ - .
امام صادق عليهالسلام فرمود: خداوند فرمود: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن و به سوى پروردگارت رغبت نما»، مىفرمايد: «وقتى فراغت يافتى علامت خود را منصوب كن و جانشين خود را اعلان نما و فضيلت او را علنا بيان كن. اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه فرمود: «هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست. خدايا، دوست بدار هركس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد».(1)
سوره انشراح حاكى از گشايش اساسى در رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله است و خداوند خبر از انشراح سينه و آسودگى قلب آن حضرت مىدهد. در اين سوره از مسئوليت عظيمى ياد شده كه با انجام آن سنگينى از دوش پيامبر صلىاللهعليهوآله برداشته شده و دوران عسر و سختى پشت سر گذاشته مىشود و دوران يُسر و آسايش به استقبال مىآيد. كليد همه اين گشايشها على بن ابىطالب است، كه آرامش نهايى و مطلق با منصوب كردن او به مقام امامت حاصل مىشود. اين تسلسلِ مراحل اسلام و ارتباط نهايى آن با غدير در كلام امام باقر و امام صادق عليهالسلام چنين ترسيم شده است:
كلام خداوند «اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»، يعنى: آيا به تو نفهمانيديم جانشينت كيست؟ آيا او را يار تو و خوار كننده دشمن تو قرار نداديم؟ همان دشمنى كه كمر تو را مىشكست. آيا از نسل على فرزندان انبياء را قرار نداده كه هدايت يافتهاند؟
«وَ رَفَعْنا لَك ذِكْرَكَ»، تا آنجا كه هر جا نام من (خدا) برده شود تو هم (اى پيامبر) همراه من نام برده مىشوى؟ هرگاه از دنياى خود فارغ شدى على را براى ولايت منصوب كن تا به وسيله او از اختلاف هدايت يابند.(2)
در حديث فوق فرازهاى سوره انشراح، انسجام مقام نبوت و ولايت را در مسير 23 ساله رسالت نشان داده است. در حديثى ديگر به جزئيات بيشترى از اين ارتباط پرداخته شده است:
«اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»: «آيا سينه تو را فراخ قرار نداديم»، فرمود: به وسيله على عليهالسلام كه او را جانشين تو قرار داديم. آنگاه كه مكه را فتح كرد و قريش به اسلام داخل شدند، خداوند سينه پيامبر صلىاللهعليهوآله و باطن او را گشايش عنايت فرمود.
«وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ»: «مشكل تو را از دوشت برداشتيم»، فرمود: به وسيله على، جنگى را كه كمرت را مىشكست يعنى بار آن بر كمرت سنگينى مىكرد از دوشت برداشتيم.
«وَ رَفَعْنا لَك ذِكْرَكَ» : «و ياد تو را بلند آوازه قرار داديم»، فرمود: هرگاه نام من (خدا) برده شود نام تو هم ذكر مىشود، و اين همان كلام مردم است كه مىگويند: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ، وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ».
سپس مىفرمايد: «اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا»: «با هر سختى آسانى هست»، فرمود: مادامى كه در سختى بودى آسانى برايت آمد.
«فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ»: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن»، فرمود: آنگاه كه از حجة الوداع فراغت يافتى اميرالمؤمنين را منصوب كن. «وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»: «و به سوى پروردگارت رغبت كن».(1)
نقطهاى كه ارتباط دقيق اين آيه را با غدير روشن مىكند فهميدن متعلق دو كلمه «فَرَغْتَ» و «فَانْصِبْ» است. آيا منظور فراغت از چه كارى و منصوب كردن چه كسى به چه منصبى است؟ احاديث وارده در تفسير آيه به غدير، بر اين دو نكته تأكيد خاصى دارند.
1) . بحار الانوار: ج 36 ص 133. تفسيرالقمى: ج 2 ص 428.
درباره متعلق «فَرَغْتَ» سه جهت به چشم مىخورد كه منظور از همه آنها يك مطلب است، ولى هر يك از بُعد خاصى به مسئله مىنگرد:
1 . اِذا فَرَغْتَ مِنْ حَجِّكَ(1). . . ، اِذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ(2). . .
در اين روايت دو بُعد زمانى مورد تأكيد قرار گرفته و نشان دهنده آن است كه منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير پس از مراسم حج، آن هم در سال حجة الوداع انجام گرفته است.
2 . اِذا فَرَغْتَ مِنْ دُنْياكَ(3). . .
در اين مورد اشاره به نصب مقام ولايت در آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
3 . اِذا فَرَغْتَ مِنْ نَبُّوَتِكَ(4). . . ، اِذا فَرَغْتَ مِنْ اِقامَةِ الْفَرائِضَ(5). . . ، اِذا فَرَغْتَ مِنْ اِكْمالِ الشَّريعَةِ(6). . .
در اين سه مورد آخرين رسالت بودن ابلاغ حكم ولايت مورد توجه است، و اين نكته با سه تعبير متفاوت مطرح شده است: نبوت، يعنى پس از انجام همه آنچه به عنوان نبوت بر عهده حضرت بود. اقامه فرائض، يعنى ولايت آخرين واجبى است كه پس از همه آنها اعلام شد. اكمال شريعت، يعنى چيزى از آنچه دين خداست باقى نماند و فقط ولايت باقى ماند كه بايد به عنوان روح حاكم بر آنها پس از پايان اعلان آنها مطرح شود.
درباره متعلق «فَانْصِبْ» بايد توجه داشت كه فعل «نَصَبَ» به معناى منصوب كردن دو مفعول مىخواهد كه يكى منصوب شونده و ديگرى منصبى است كه بدان منصوب
مىگردد. مفعول اول در شش حديث با ذكر نام حضرت به صورت «عَلِيّا» آمده و در يك مورد «اميرالمؤمنين» آمده و در مورد ديگرى هم «عَلَمَكَ» ذكر شده است. مفعول دوم هم در يك مورد «وَصِيّا» آمده، و در يك مورد «اِماما» ذكر شده، و در دو مورد «عَلَما» مطرح شده و در دو حديث ديگر با حرف جر با كلمه «لِلْوِلايَةِ» آمده است، كه مجموع عبارات از اين قرار است:
1 . فَانْصِبْ اَميرَالْمُؤْمِنينَ.(1)
2 . فَانْصِبْ عَلِيّا.(2)
3 . فَانْصِبْ عَلِيّا اِماما.(3)
4 . فَانْصِبْ عَلِيّا لِلْوِلايَةِ.(4)
5 . فَانْصِبْ عَلِيّا وَصِيّا.(5)
6 . فَانْصِبْ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.(6)
7 . فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اَعْلِنْ وَصِيَّكَ.(7)
هر يك از اين كلمات نيز يادآور بُعدى از ولايت مطلقه اميرالمؤمنين عليهالسلام است. امامت به معناى پيشوايى و رهبرى مردم، وصايت از بُعد جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله، عَلَم بودن به معناى انحصار و تنها نشانِ هدايت بودن على بن ابىطالب عليهالسلام است.
1) . بحار الانوار: ج 36 ص 133.
2) . شرح الاخبار: ج 1 ص 245 ح 270.
3) . مناقب ابن شهر آشوب: ج 2 ص 226.
4) . مناقب ابن شهر آشوب: ج 2 ص 226. شواهد التنزيل: ج 2 ص 451 ح 1116.
5) . تأويل الآيات: ج 2 ص 811 ، 812 . بحار الانوار: ج 36 ص 133 ح 87 .
6) . بحار الانوار: ج 36 ص 135 ح 91.
7) . بحار الانوار: ج 38 ص 142 ح 105.
فَاِمّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَاِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ. اَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذى وَعَدْناهُمْ فَاِنّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ.
فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ. وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ.
اگر تو را از دنيا ببريم از آنان انتقام خواهيم گرفت. يا به تو نشان مىدهيم آنچه به آنان وعده داديم و ما بر آنان تسلط داريم. به آنچه به تو وحى شده تمسك نما، كه تو بر راه راست هستى. آن يادآورى براى تو و قومت است و به زودى مورد سؤال قرار خواهيد گرفت.
وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ.
آن علمى براى ساعتِ معهود است، پس درباره آن شك نكنيد؛ و از من پيروى كنيد كه اين راه راست است.
قُلْ رِبِّ اِمّا تُرِيَنّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنى فِى الْقَوْمِ الظّالِمينَ.
بگو: پروردگارا، اگر به من نشان دادى آنچه وعده داده شدهاند، مرا در قوم ظالمين قرار مده.
قافله غدير تا مِنا آمده است و بايد آماده تمام عيار براى اعلان ولايت شود. نزول شش آيه پى در پى پس از يك سخنرانى كوتاه درباره مقام على بن ابىطالب عليهالسلام، بيدار باشِ جدى از سوى خداوند بود تا مردم شكوه غدير را در بالاترين قله فكر خود ترسيم كنند و در انتظارش لحظه شمارى كنند.
بر فراز منبر مِنا پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را از ارتداد و اختلاف بر حذر مىدارد و به آنان هشدار مىدهد كه اگر چنين كنيد به جنگ شما خواهم آمد، و اگر من نباشم على به
جنگتان مىآيد. اين اعلان خطر، تلويحا جانشينى على عليهالسلام را يادآورى مىكند و خبر از آيندهاى مىدهد كه در آن على عليهالسلام عين محمد صلىاللهعليهوآله خواهد بود. جابر بن عبداللّه انصارى اين مقطع مقدماتى غدير را چنين بيان مىكند:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مِنا - در حجة الوداع - در حالى كه من از همه به آن حضرت نزديكتر بودم فرمود: «اَلا لا اَلْفِيَنَّكُمْ تَرْجِعُونَ بَعْدى كُفّارا يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقابَ بَعْضٍ، وَ اَيْمُ اللّهِ لَئِنْ فَعَلْتُمُوها لَتَعْرِفُنّى فِى الْكَتيبَةِ الَّتى تُضارِبُكُمْ»: «آگاه باشيد، مبادا شما را بعد از خود چنين بيابم كه از دين بازگشته كافر شدهايد و گردن يكديگر را مىزنيد. بخدا قسم اگر چنين كنيد مرا در آن لشكرى خواهيد يافت كه به جنگ شما آمده است».
سپس حضرت نگاهى به پشت سر خود كرد و سه مرتبه فرمود: «و يا اينكه على به جنگتان مىآيد»، و ما چنين پنداشتيم كه جبرئيل از پشت سر حضرت اين مطلب را به او گفت.
بعد از اين قضيه خداوند چنين نازل كرد: «فَاِمّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَاِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ» بِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ: «و اگر تو را از اين جهان ببريم باز از آنان انتقام خواهيم گرفت» به وسيله على بن ابىطالب، «اَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذى وَعَدْناهُمْ فَاِنّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ»: «يا به تو نشان مىدهيم آنچه به آنان وعده كرديم كه ما بر آنان اقتدار و تسلط داريم».
سپس اين آيه نازل شد: «قُلْ رِبِّ اِمّا تُرِيَنّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنى فِى الْقَوْمِ الظّالِمينَ»: «بگو: پروردگارا، اگر آنچه آنان وعده داده مىشوند به من نشان دادى مرا در بين قوم ظالمين قرار مده».
در پى آن چنين نازل شد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ - فى اَمْرِ عَلِىٍّ - اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»: «تمسك نما به آنچه - درباره على - بر تو وحى شد، كه تو بر راه راست هستى»؛ و اين آيه نازل شد كه على نشانه روز قيامت است، و نيز نازل شد: «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ» عن على بن
ابىطالب؛ «و او يادآورى براى تو و قومت است و بزودى - درباره على - مورد سؤال قرار خواهيد گرفت».(1)
نزول هر يك از اين آيات در مراحل مقدماتى غدير، پيام آور مسايلى از عمق آن است كه ذيلاً به نتايج آن اشاره مىكنيم:
چهار هدف از آيات نازل شده در مِنا قابل استفاده است:
1 . جانشينى و نيابت مطلق على عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله، به خصوص در مقابله با فتنههاى منافقين و دشمنان اسلام، كه در انتظار رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و خالى شدن عرصه براى فتنههايشان لحظه شمارى مىكردند. اين مهم با نزول آيه اول و تفسير آن اعلام شد: «فَاِمّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَاِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ» بِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ. در طول عمر سى ساله اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله - حتى دوران 25 ساله خانه نشينى حضرت - حضور پيامبرگونه على عليهالسلام بود كه در برابر بسيارى از فتنهها ايستاد و از پيشروى بسيارى ديگر مانع شد، و اين مقابله در جنگهاى جمل و صفين و نهروان به اعلا درجه ظهور رسيد.
2 . نشان دادن نمونههايى از عذاب الهى بر دشمنان در غدير، كه نمونه بارز آن ماجراى حارث فِهرى در انكار مقام ولايت و فرود سنگ آسمانى بر سر او بود كه خداوند قدرت خود را در غدير در حضور پيامبرش نشان داد. اين مطلب با نزول دو آيه بعدى پيش بينى شد: «اَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذى وَعَدْناهُمْ فَاِنّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ»، و نيز آيه «قُلْ رَبِّ اِمّا تُرِيَنّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنى فِى الْقَوْمِ الظّالِمينَ».
1) . بحار الانوار: ج 32 ص 193 ح 141، ص 291 ح 244، ج 36 ص 23، ج 37 ص 183. الطرائف: ص 142 ح 217. شواهد التنزيل: ج 1 ص 526 . تأويل الآيات: ج 2 ص 561. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 69 ح 46.
3 . ولايت على عليهالسلام وحى الهى و صراط مستقيم است، و بايد اين راه راست در غدير معرفى شود، اگرچه خطر دشمنان آشكارا احساس مىشود. اين وعده در آيه چهارم در مِنا نازل شد و با تفسيرى كه حضرت درباره آن فرمود، مورد تأكيد قرار گرفت؛ به خصوص بعد از سه آيه قبل كه درباره دشمنان آمده بود. آيه چهارم چنين است: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ - فى اَمْرِ عَلِىٍّ - اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ».
4 . ولايت على عليهالسلام براى مسلمانان آمده و درباره آن مورد بازخواست قرار خواهند گرفت. آيه پنجم بيدار باش مسلمين بود كه قوم پيامبرند، انجا كه فرمود: «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ» عن على بن ابىطالب.
آيه ديگرى كه در اين مقطع غدير نازل شده، آيه 61 از سوره زخرف است: «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ». با توجه به متن حديث و دقت در اينكه جابر از نزول آيات خبر مىدهد و تفسير آن را هم در ضمن آن بيان مىكند، درمىيابيم كه وقتى به اين قسمت از كلام مىرسد به گونهاى سخن مىگويد كه از آن نزول آيه فهميده مىشود. جابر مىگويد:
. . . ثُمَّ نَزَلَتْ: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ - فى اَمْرِ عَلِىٍّ -
اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»، وَ اَنَّ عَلِيّا لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ، «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ» عَنْ عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ.
معناى عبارت فوق چنين مىشود:
سپس اين آيه نازل شد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى . . .»، و اينكه على علم و نشانه روز قيامت است، و اين آيه كه «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ . . .».
بنابراين مورد دوم از اين سه آيه را - اگر چه به صورت تفسير شده بيان كرده - ولى عطف با واو به اين معنى است كه اين آيه هم نازل شده است.
بايد توجه داشت كه از اين آيه فقط جمله اول آن (وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ) در مِنا نازل شده است. تناسب آن هم عبارت «صراط مستقيم» است كه در آخر اين آيه وجود دارد و عينا در آخر آيه قبل نيز هست: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ - فى اَمْرِ عَلِىٍّ - اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ». از سوى ديگر آيه بعد از اين عبارت هم درباره قيامت است و هم تشابه سياق دارد: «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ». حتى در نسخه ديگرى از همين روايتِ جابر عبارت به صورت متصل به آيه چنين است: «وَ اِنَّ عَلِيّا عليهالسلام لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْأَلُونَ عَنْ مَحَبَّةِ عَلِىٍّ عليهالسلام»: «على عليهالسلام علمى براى ساعت معهود است براى تو و قومت، و به زودى درباره محبت على عليهالسلام مورد سؤال قرار خواهيد گرفت».(1)
با آوردن صورت تفسير شده آيه: «وَ اِنَّ عَلِيّا عليهالسلام لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ»، از يك سو ضمير در آيه «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» را تفسير نموده و از سوى ديگر زمينه براى آيه بعد را كه مربوط به سؤال درباره على عليهالسلام در قيامت است آماده ساخته، و از جهتى ديگر «صراط مستقيم» را در آيه قبل معنى كرده است.
قابل توجه است كه جمله «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» از عبارات خاص قرآنى است كه در هيچ مورد ديگرى به چشم نمىخورد، و روايات متعددى نيز در تفسير آن به اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد شده است. در حديثى مىفرمايد: «خداوند اهميت اميرالمؤمنين عليهالسلام و عظمت مقام او نزد خود را ذكر كرده آنجا كه مىفرمايد: «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ . . .»: «و على علم و نشانه قيامت است»، «فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ
1) . بحار الانوار: ج 32 ص 291 ح 244.
مُسْتَقيمٌ»: «پس درباره قيامت شك نكنيد و پيرو من باشيد كه اين راه مستقيم است»: يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام.(1)
از امام صادق عليهالسلام درباره كلام خداوند «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» سؤال كردند. فرمود: «از اين آيه اميرالمؤمنين عليهالسلام قصد شده است»، و بعد شاهد آوردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «يا عَلِىُّ، اَنْتَ عَلَمُ هذِهِ الاُْمَّةِ».(2)
با توجه به اين احاديث كلمه «علم» در آيه اگر با كسره عين و سكون لام (عِلْم) خوانده شود به اين معنى مىشود كه على عليهالسلام عِلمى براى قيامت است، و چه بسا چنين معنى شود كه وجود آن حضرت باعث علم و يقين و اطمينان به روز قيامت است. ولى اگر كلمه «علم» را با فتحه عين و لام (عَلَم) بخوانيم به معناى نشانه و علامت روز قيامت مىشود. اگر چه هر دو معنى به هم نزديك است ولى به عنوان دقت در جهات ادبى هر دو صورت ذكر شد.
با يك جمع بندى خلاصه تفسير آيه با توجه به مرجع ضمير اول در «اِنَّهُ لَعِلْمٌ . . .» چنين مىشود: «على بن ابىطالب نشانه روز قيامت است، پس با چنين علامتى درباره قيامت شك و شبهه به دل راه ندهيد، و امر مرا پيروى كنيد كه اين - يعنى على عليهالسلام - راه راست است».
اما اينكه چگونه على عليهالسلام نشانه قيامت است جلوهها و مظاهر گوناگونى دارد كه هر يك از آنها فصلى از اعتقاد ماست، ولى به طور اشاره مىگوييم كه زندگى على عليهالسلام و
تقواى او و سفارشات او به تقوى يادآور قيامت بود و على عليهالسلام و يارانش تابلوى بلند معتقدين به حساب الهى بودند؛ همان گونه كه دشمنانش مظهر بىاعتقادى به روز جزا
بودند. محبت و ولايت على عليهالسلام كليد بهشت، و بغض او كليد جهنم است. در روز قيامت حساب مردم جهان به دست على عليهالسلام است و پل صراط در اختيار اوست.(1)
1) . در اين باره به ج 1 ص 297، 375، ج 2 ص 71، 344، 360 كتاب حاضر مراجعه شود.
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، اِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحِ، وَ رَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ فى دينِ اللّهِ اَفْواجا، فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ اِنَّهُ كانَ تَوّابا.
به نام خداوند بخشنده مهربان، آنگاه كه يارى خدا و پيروزى آمد و مردم را ديدى كه گروه گروه وارد دين الهى مىشوند، با حمد پروردگارت تسبيح بگو و از او طلب مغفرت كن كه او توبه پذير است.
يك روز ديگر به واقعه غدير نزديك مىشويم. كاروان غدير وارد آخرين روز مناسك حج شده و روز سيزدهم ذى الحجه است. ايام تشريق كه سه روز در مِنا توقف كردهاند پايان يافته و وارد روز چهارم شدهاند. مسجد خيف در مِنا يادگار حضرت ابراهيم خليل عليهالسلام است و اكنون آغازى بر خلافت سلاله او خواهد شد. با پايان مراسم حج، برنامه دوم اين سفر يعنى مراسم غدير آغاز مىشود.
در چنين حال و هواى پر از انتظارى، آخرين سوره كاملى كه در يك نزول جبرئيل فرود آمد،(1)زنگ حركت كاروان غدير را به صدا درآورد و آن سوره نصر بود. به محض نزول اين سوره، پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور رسمى نزديكى مرگ خويش را خبر داد و فرمود: «نُعِيَتْ اِلَىَّ نَفْسى بِأَنَّها مَقْبُوضَةٌ فى هذِهِ السَّنَةِ»: «نفسم به من خبر مىدهد كه در اين سال قبض روح خواهد شد»،(2)يعنى اين سالى كه در پيش است.
با نزول اين سوره سه ماجراى مرتبط به هم به وقوع پيوست كه هموار كننده راه براى مراسم عظيم غدير بود:
اولين مسئلهاى كه پس از نزول سوره نصر و شنيدن خبر رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به ذهن همه خطور كرد، جانشينى آن حضرت به معناى پر كردن جاى خالى حضرت بود؛ و اين بهترين مقدمه براى آغاز مراسمى بود كه مىتوانست پاسخ چنين سؤالى باشد.
اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله كه از يك سو از مطرح كردن مسئله رحلت آن حضرت در حضورش خجالت مىكشيدند، سراغ سلمان فارسى رفتند كه با حضرتش خصوصىتر بود. آنها با توجه به تصريح پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره رحلتش از سلمان خواستند تا از حضرت بپرسد: امور ما را به كه مىسپارى، و پناه ما چه كسى خواهد بود و محبوب ترين افراد نزد او كيست؟
در پاسخ اين سؤال آن حضرت تعلّلى نموده تا سه بار آن را به تأخير انداخت و گويا مردم را نسبت به مسئله حساستر و نسبت به پاسخ آن تشنهتر مىنمود. سپس فرمود: «برادر و وزيرم و جانشينم در اهل بيتم و بهترين كسى كه بعد از خود باقى مىگذارم كه دِين مرا ادا مىكند و به وعدههاى من وفا مىنمايد، على بن ابىطالب است».(1)
دومين پيامد نزول سوره نصر آن بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را فرا خواند و به او چنين فرمود:
يا على، آنچه بدان وعده داده شده بودم آمد. فتح آمد و مردم گروه گروه در دين خدا داخل شدند. هيچكس از تو سزاوارتر به قرار گرفتن در مقام من نيست، به خاطر پيشتر بودن تو در اسلام و نزديكى تو با من و دامادى تو
1) . تفسير فرات: ص 613 . شرح الاخبار: ج 1 ص 211 ح 183. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ دمشق: ج 1 ص 130.
نسبت به من و اينكه سيده زنان جهان نزد توست، و قبل از آن حمايتهايى كه پدرت ابوطالب درباره من داشت و گرفتارىهايى كه هنگام نزول قرآن به خاطر من متحمل شد . . .(1)
اين احتمال وجود دارد كه حضرت اين سخنان را علنا در حضور مردم به على عليهالسلام فرموده باشد، تا افكار مردم را نسبت به مسئله خلافت آمادهتر سازد.
سومين عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله به نزول سوره نصر آن بود كه در فرصت باقيمانده از آخرين روز مراسم حج، مردم را در مسجد خيف در مِنا جمع كند و براى آينده خلافت پيش بينىهاى اساسى بنمايد. با توجه به امامت ابدى دوازده امام عليهمالسلام كه برنامه خلافت اسلام بود و مردم بايد دلسوزانه و از عمق جان از آنان حمايت مىنمودند و با حضور آنان از هر اختلافى پرهيز مىكردند، پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر جمعيت عظيم حاجيان بر فراز منبر مسجد خيف چنين خطابه خواند:
خدا آباد كند زندگى كسى را كه سخن مرا بشنود و آن را به خاطر بسپارد و به كسانى كه نشنيدهاند برساند، كه چه بسا حمل كننده علمى كه خود اهل تفكر نيست، و چه بسا حمل كننده علمى به كسى كه از او فقيهتر و فكر كنندهتر است.
اى مردم، من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى گذاشتم كه اگر به آن دو تمسّك كنيد هرگز گمراه نمىشويد و لغزش پيدا نمىكنيد: كتاب خدا و عترت من اهل بيتم. خداوند لطيف خبير به من خبر داده است كه اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند، مانند اين
1) . بحار الانوار: ج 40 ص 85 . شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد: ج 9 ص 174. ينابيع المودة: ج 2 ص 495 ح 389.
دو انگشتِ من - و حضرت دو انگشت سبابه را كنار يكديگر قرار دادند - و نمىگويم: مانند اين دو - و حضرت انگشت سبابه و وسط را كنار هم قرار دادند - كه يكى بر ديگرى فضيلت داشته باشد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 27 ص 68 ح 5 . تفسير القمى: ج 1 ص 3 .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ.
به نام خداوند بخشنده مهربان، الف لام ميم، آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم، بدون آنكه امتحان شوند؟ ما كسانى را كه قبل از آنان بودند
امتحان كرديم، زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مىگويند و كسانى را كه دروغ مىگويند. و يا كسانى كه كارهاى زشت را انجام مىدهند گمان كردهاند كه از دست ما پيشى مىگيرند (و دست ما به آنان نمىرسد)؟ چه بد حكم مىكنند.
با پايان مراسم حج در اوايل روز سيزدهم ذى الحجه كاروان غدير به مكه بازگشتند، و قرار شد روز چهاردهم قافله به سوى غدير حركت كند. اين سرعت عمل واقعا براى مردم غافلگير كننده بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين اولين سفر حج خود، پس از پايان مراسم هيچ فرصتى نداشته باشد كه لا اقل چند روزى در مكه اقامت كند و مردمِ گرد آمده از نقاط مختلف با حوصله نزد حضرتش آيند و سؤالات خود را مطرح كنند. چنين عجلهاى حكايت از اهميت فوق العاده مراسمى داشت كه در نيمه راه مكه تا مدينه بايد انجام شود و روز آن از قبل تعيين شده، و براى حضور به موقع در غدير بايد از هم اكنون پيش بينى مىكرد.
اين پيش بينى به محض بازگشت از مِنا به مكه با نزول چهار آيه قرآن آغاز شد. آياتى كه خبر از امتحان الهى مىداد و مَحَك اين امتحان ولايت على عليهالسلام بود، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «لَوْ لا اَنْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى»: «اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند».(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 273.
با نزول اين آيات در مكه و پرسش پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل درباره آن، شش مطلب اساسى روشن شد: 1. نزديكى رحلت آن حضرت. 2. دستور معرفى و منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام. 3. ولايت على عليهالسلام محك شناخت صادق و كاذب در ايمان. 4. خبر از فتنه گران درباره خلافت. 5 . دستور سپردن ودايع علم و حكمت به على عليهالسلام. 6 . انتخاب الهى در وصايت على عليهالسلام.
متن حديث را كه گوياى همه اين جوانب است، مىخوانيم:
پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مكه شد و يك روز در آن اقامت گزيد. اينجا بود كه جبرئيل اول سوره عنكبوت را آورد و فرمود: اى محمد، بخوان: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»: «به نام خداوند بخشنده مهربان، الف لام ميم، آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم، بدون آنكه امتحان شوند؟ ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم، زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مىگويند و كسانى را كه دروغ مىگويند. و يا كسانى كه كارهاى زشت را انجام مىدهند گمان كردهاند كه از دست ما پيشى مىگيرند (و دست ما به آنان نمىرسد)؟ چه بد حكم مىكنند».
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه كدام است؟ جبرئيل گفت: اى محمد، خداوند سلامت مىرساند و مىفرمايد: من قبل از تو پيامبرى نفرستادهام مگر آنكه هنگام سر آمدن روزگارش به او امر كردهام كسى را بر امتش خليفه قرار دهد كه قائم مقام او باشد و سنت و احكامش را براى آنان احيا كند. كسانى كه مطيع خدا باشند در آنچه پيامبر به آنان امر مىكند صادقين و راستگويانند، و كسانى كه مخالف امر او (و بر ضد او) باشند كاذبين و دروغگويانند.
اى محمد، بازگشت تو به سوى پروردگارت و بهشتش نزديك شده، و او به تو دستور مىدهد براى امتت بعد از خود على بن ابىطالب را منصوب نمايى و سفارشات خود را به او بنمايى، كه اوست خليفهاى كه امور رعيت و امت تو را بر عهده مىگيرد، چه او را اطاعت كنند و چه عصيان نمايند؛ كه به زودى عصيان خواهند كرد و اين همان فتنهاى است كه آيات را درباره آن برايت تلاوت كردم.
خداوند عزوجل به تو دستور مىدهد كه به او بياموزى همه آنچه به تو تعليم داده و به او سفارش كنى كه حفظ كند همه آنچه خدا در حفظ تو قرار داده و به عنوان امانت به تو سپرده است، كه اوست امين و مورد اعتماد. اى محمد، من تو را از ميان بندگانم به پيامبرى برگزيدم و على را به جانشينى تو انتحاب كردم.(1)
همچنين به آن حضرت از طرف خداوند چنين دستور داده شد: «نبوت تو به پايان رسيده و روزگارت كامل شده است. اسم اعظم و آثار علم و ميراث انبياء را به على بن ابىطالب بسپار كه اولين مؤمن است. من زمين را بدون عالمى كه اطاعت من و ولايتم با او شناخته شود و حجت بعد از پيامبرم باشد رها نخواهم كرد».
در حديث ديگرى به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين دستور داده شد: «آنچه نزد تو از علم و ميراث علوم انبياى قبل از تو و اسلحه و تابوت و آنچه از نشانههاى پيامبران نزد توست، آنها را به وصى و خليفه بعد از خود تسليم نما».(2)
يادگارهاى انبياء عليهمالسلام: صحف آدم و نوح و ابراهيم عليهمالسلام و تورات و انجيل و عصاى موسى عليهالسلام و انگشتر سليمان عليهالسلام و ساير ميراثهاى ارجمندى است كه فقط بايد در
اختيار حجج الهى باشد. تا آن روز خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله حافظ اين ميراثهاى الهى بود و اينك به دستور الهى به اميرالمؤمنين عليهالسلام منتقل مىشد. اين ودايع از اميرالمؤمنين عليهالسلام به امامان بعد منتقل شده تاكنون كه در دست مبارك حضرت بقية اللّه الاعظم عجل اللّه فرجه است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله، اميرالمؤمنين عليهالسلام را فرا خواند و جلسه خصوصى تشكيل دادند و بقيه روز سيزدهم ذى الحجة و شب آن صرف برنامه سپردن ودايع الهى شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله اسم اعظم و علم و حكمت و كتب انبياء عليهمالسلام و ساير يادگارهاى آنان را به اميرالمؤمنين عليهالسلام سپرد، و گفتههاى جبرئيل را به آن حضرت ابلاغ فرمود.(1)
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله اقتضا مىكرد نهيبى كه در اول سوره عنكبوت آمده بر آنان وارد شود. اين از آن جهت بود كه در كنار مسلمانان مخلصى همچون سلمان و ابوذر و مقداد، تازه مسلمانانى بودند كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مىزدند و اكنون به نام مسلمان خوانده مىشدند، و نيز افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بودند كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند. روح تعصب جاهلى كه بر افكار اكثريتى حاكم بود و عقدههاى خونين جنگهاى بدر و احد و خيبر و حُنين و حسدهاى نهفتهاى كه هر روز آشكارتر مىگشت، نيز مىتواند نمايانگر باطن جامعه مسلمان آن روز باشد، كه در سال آخر عمر حضرت علنا دست به اقدامات مخرِّب مىزدند و در صدد خنثى سازى برنامههاى حضرت بودند.
اين آيات به مردم در دو جبهه ايمان و عمل وعده امتحان داد، تا به ظاهرِ آراسته با نام اسلام دل خوش نكنند؛ و براى هضم آسانتر مطلب خبر داد كه همه امتهاى قبل نيز مورد امتحان قرار گرفتهاند؛ و هدف را در كوتاهترين عبارت بيان كرد كه شناخته شدن
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 96، ج 40 ص 216.
واقع گرايانه مردم است. يعنى صادقين در ادعاى ايمان بايد از كاذبين به طور علنى شناخته شوند به طورى كه ابهام نفاق و دورويى نتواند آن را بپوشاند. و حقا اين امتحان در پذيرش ولايت على عليهالسلام تحقق يافت كه كاذبين بىپروا آن را انكار كردند و بر گفته خود پافشارى كردند.
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ اِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ اَسَفا.
گويى تو مىخواهى در اثر اعمال آنان خود را از تأسف و غم و اندوه هلاك كنى، اگر به اين گفتار ايمان نياورند.
يك روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه توقف داشت (يعنى روز سيزدهم) روز پرماجرايى بود. در كنار اعلام حركت براى صبح روز بعد، و سپردن ودايع امامت به على عليهالسلام، دستور خاصى درباره سلام كردن اصحاب به على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» نازل شد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير ترس آن داشت كه او را تكذيب كنند و سخن او را نپذيرند، درباره سلام به امرة المؤمنين ترس بيشترى داشت، و اين اطمينان الهى بود كه اجراى اين دستور را مؤكد نمود. در روايات تأكيد شده كه نزول اين آيه قبل از آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ...» بوده، و آيه «بَلِّغْ» چند روز بعد نازل شده است. آيه قرآن براى اين برنامه چنين نازل شد:
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ اِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ اَسَفا.
گويى تو مىخواهى در اثر اعمال آنان خود را از تأسف و غم و اندوه هلاك كنى، اگر به اين گفتار ايمان نياورند.
اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا سر شناسان اصحاب نزد على عليهالسلام بروند و به عنوان «اميرالمؤمنين» بر او سلام كنند و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ» بگويند(1)، تا بدين گونه در زمان حيات خود از آنان بر امير بودن على عليهالسلام اقرار بگيرد.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 155. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 114 ح 146. مناقب ابن شهر آشوب: ج 2 ص 224.
سر شناسان اصحاب از مؤمنين و منافقين نزد على عليهالسلام آمدند و در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان «اميرالمؤمنين» بر آن حضرت سلام كردند و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ» گفتند.
در اينجا ابوبكر و عمر به عنوان اعتراض گفتند: آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است؟ حضرت غضبناك شد و فرمود: حقى از طرف خدا و رسولش است و خدا اين دستور را به من داده است.(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 111 - 120. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 39. كتاب سليم: ص 730.
فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ. عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ. فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ. اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ.
قسم به پروردگارت از همه آنان سؤال خواهيم كرد درباره آنچه انجام مىدهند. پس با صداى بلند آنچه بدان مأمورى ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما، و ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مىكنيم.
بلال در روز سيزدهم ذى الحجة، در مكه از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلان عمومى داد كه «فردا هيچ كس - جز معلولان - نبايد بماند، و همه بايد حركت كنند تا پس از طى مسافت چهار روزه، بتوانند روز پنجم را در غدير حاضر باشند».(1)با اين اعلان همه مردم آماده شدند، و پس از يك روز توقف صبح روز چهاردهم قافله عظيم حجاج كه عدهاى از اهل مكه و اهل يمن نيز آنان را همراهى مىكردند به سوى غدير به حركت در آمد. در بين راه نيز وحى الهى همچنان نازل مىشد و غدير را پشتيبانى مىكرد.
حذيفه يمانى كه گزارش لحظه به لحظه از اين سفر تاريخى ارائه داده، مرحله بعدى نزول آيات را در روز سوم حركت چنين ترسيم مىكند:
فَسارَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَوْمَيْنِ وَ لَيْلَتَيْنِ. فَلَمّا كانَ فِى الْيَوْمِ الثّالِثِ اَتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخِرِ سُورَةِ الْحِجْرِ فَقالَ: اقْرَءْ: «فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ، اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ». قالَ: وَ رَحِلَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله وَ اَغَذَّ السَّيْرَ مُسْرِعا لِيَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 111.
پيامبر صلىاللهعليهوآله دو روز و دو شب راه پيمود. روز سوم كه شد جبرئيل آيات آخر سوره حجر را آورد و گفت: بخوان: «قسم به پروردگارت از همه آنان سؤال خواهيم كرد درباره آنچه انجام مىدهند. پس با صداى بلند آنچه بدان مأمورى ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما، و ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مىكنيم». اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنجا حركت كرد و سرعت سير را زيادتر نمود تا على عليهالسلام را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم منصوب نمايد.(1)
نزول اين آيات در موقعيتى كه نيمى از مسير مكه تا غدير طى شده و كاروان به مقصد نزديك مىشود، نشانه اشراف كامل پروردگار بر لحظه لحظه اين برنامه اعتقادى است. سه نكته مهم درباره غدير در اين مقطع بيان شده است:
فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ
خداوند قسم ياد مىكند و با لام تأكيد در اول فعل و نون تأكيد در آخر آن عنايت بيشترى نسبت به آن نشان مىدهد و با آوردن كلمه «اَجْمَعينَ» اين تأكيد را بيشتر مىنمايد. همه اين تأكيدات درباره اين است كه از عملكرد مردم سؤال خواهد شد. آنچه مهم است ارتباط اين عملكرد با مسئلهاى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال حركت به سوى آن است و آن چيزى جز ولايت على عليهالسلام نيست. در حديث ديگرى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه پرسيدند، فرمود: درباره ولايت على بن ابىطالب سؤال مىشود.(2)
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ
در اين آيه چهار نكته ظريف درباره ولايت به چشم مىخورد:
1 . كلمه «اِصْدَعْ» درباره ولايت به كار رفته در حالى كه در اكثر موارد از كلمه «بلِّغ» و نظاير آن استفاده شده است. «اصدع» به معناى اعلان با صداى بلند و ابلاغى است كه اطمينان از رسيدن خبر به مخاطبين در آن لحاظ شده باشد؛ و حقا مراسم غدير اين گونه ابلاغ شد به طورى كه خبر آن تا دورترين نقاط جهان آن روز و امروز منتشر شد، و تا دوردستهاى زمان و در همه اعصار تاكنون پخش شده است.
2 . كلمه «تُؤْمَرُ» حاكى از مأموريت الهى ولايت است و صراحتى در نزول امر ولايت از جانب خدا بر پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
3 . «مُشْرِكين» در چنين موقعيتى چه كسانى مىتوانند باشند؟ با توجه به اينكه پس از فتح مكه پيامبر صلىاللهعليهوآله معارضى از مشركين نداشت، منظور از مشركين يا منافقينى هستند كه با ظاهر اسلام باطن شرك را حفظ كردهاند و يا كسانى هستند كه مايلند در خلافت پيامبر صلىاللهعليهوآله شركتى داشته باشند.
4 . كلمه «اَعْرِضْ» حاكى از بىتوجهى و اعتنا نكردن است. يعنى اين امر پروردگار به قدرى مهم است كه در انجام آن به هيچ عكس العملى نبايد اعتنا كرد.
اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ
چنانكه در اوايل خطابه غدير خواهد آمد يكى از عمدهترين موانع بر سر راه ابلاغ ولايت در غدير حضور مسخره كنندگان اسلام از داخل مسلمين بود كه همان منافقين
بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود: «از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا . . . از حيلههاى مسخره كنندگان اسلام (الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِسْلامِ) اطلاع دارم».(1)
در اين آيه خداوند صريحا به پيامبرش وعده خنثى سازى توطئههاى آنان و دفع خطر آنان را مىدهد؛ و عملاً هم برگزارى مراسم سه روزه در آرامش كامل و حفظ حضرت از خطر قتل در كوه هرشى(2)، نشان داد كه وقتى ضمانت خداوند پشتوانه عمل باشد، هيچ قدرتى توان بر هم زدن آن را ندارد.
نكته ديگرى كه در متن حديث جلب توجه مىكند عبارت: «اَتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخَرِ سُورَةِ الْحِجْرِ» است. از اين جمله مىتوان استفاده كرد كه آيات نازل شده در اين مورد همه آيات آخر سوره حجر است و اختصاص به چند آيه ذكر شده ندارد. دنباله آيات از آيه 96 تا 99 در توصيف استهزاكنندگان و آزار آنان نسبت به ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين است:
الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ اِلها آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ. وَ لَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السّاجِدينَ. وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقينَ.
كسانى كه خداى ديگرى در كنار خدا قرار مىدهند، كه به زودى خواهند دانست. ما خوب مىدانيم كه از آنچه مىگويند سينهات به تنگ مىآيد. پس با حمد پروردگارت تسبيح بگو و از سجده كنندگان باش. و پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود.
اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا. فَاِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا.
كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مىدهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مىدهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت
شديد هستند بترسانى.
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى اِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرَكَ اَنْ يَقُولُوا لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ اَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ، اِنَّما اَنْتَ نَذيرٌ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَكيلٌ. اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ، قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ. فَاِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا اَنَّما اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ وَ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ. مَنْ كانَ يُريدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زينَتَها نُوَفَّ اِلَيْهِمْ اَعْمالَهُمْ فيها وَ هُمْ فيها لايُبْخَسُونَ. اُولئِكَ الَّذينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ اِلاَّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ. اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ، وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى اِماما وَ رَحْمَةً؛ اُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الاَْحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ؛ فَلا تَكُ فى مِرْيَةٍ مِنْهُ، اِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ. وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا، اُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاَْشْهادُ هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ، اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمينَ. الَّذينَ يَصُدَّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ. اُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزينَ فِى الاَْرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ اَوْلِياء، يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ، ما كانُوا يَسْتَطيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ. اُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ. لا جَرَمَ اَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الاَْخْسَرُونَ. اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ اَخْبَتُوا اِلى رَبِّهِمْ اُولئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ. مَثَلُ الْفَريقَيْنِ كَالاَْعْمى وَ الاَْصَمِّ وَ الْبَصيرِ وَ السَّميعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَكَّرُونَ.
شايد تو ترك كنى بعضى از آنچه به تو وحى شده و سينهات را به خاطر آن به تنگ اندازى، از اين جهت كه بگويند: اى كاش گنجى بر او نازل شود يا ملائكهاى همراه او بيايد! تو فقط ترساننده مردم هستى، و خداوند عهدهدار همه چيز است. يا مىگويند به دروغ به خدا نسبت مىدهد! بگو: ده سوره مانند آن را - اگر چه افترا بسته شده باشد - بياوريد و هر كس را غير از خدا مىخواهيد بخوانيد اگر راست مىگوييد. اگر اين پيشنهاد را از شما نپذيرفتند بدانيد كه به علم خدا نازل شده و خدايى جز او نيست، پس آيا شما تسليم مىشويد و مىپذيريد؟ هر كس كه طالب زندگى دنيا و زينت آن است اعمالشان را در دنيا به آنان واگذار مىكنيم، و در دنيا ضرر نمىكنند.
آنان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش نصيبشان نيست، و آنچه در دنيا انجام دادهاند نابود مىشود، و آنچه انجام مىدهند باطل است. كسى كه دليلى از پروردگارش همراه اوست و شاهدى از جانب او پشت سرش مىآيد و قبل از او كتاب موسى راهبر و رحمت بود، آنان بدان ايمان مىآورند. هر كس از احزاب كه به او كافر شود آتش وعدهگاه اوست، پس درباره آن بحث و جدل مكن كه آن حقى از پروردگارت است ولى اكثر مردم ايمان نمىآورند. چه كسى ظالمتر است از آنكه بر خدا دروغ مىبندد، آنان كسانى هستند كه بر پروردگارشان عرضه مىشوند و شاهدان مىگويند: اينان كسانىاند كه بر پروردگار خود دروغ بستند، آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين باد.
آنان كه بر سر راه خدا مانع ايجاد مىكنند و آن را به كجى وا مىدارند و به آخرت كافر هستند. آنان در زمين عاجز كننده نيستند و جز خدا سرپرستى ندارند، عذابشان چند برابر مىشود.
اينان قدرت شنيدن نداشتند و نمىديدند. آنان كسانى هستند كه به ضرر خود عمل كردهاند، و آنچه افترا مىبستند نيز از يادشان رفته است. چارهاى جز اين نيست كه در آخرت هم زيانكارترين خواهند بود. كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مىدهند و در برابر پروردگارشان سر تعظيم فرود مىآورند، اينان اهل بهشتند و در آن هميشگى خواهند بود. مَثَل اين دو گروه مانند كور و كر در برابر بينا و شنواست. آيا اينها در مثال برابرند؟ آيا متذكر نمىشويد؟!
«قُدَيْد» وادى وسيعى قبل از غدير است كه كمتر از يك روز تا غدير فاصله دارد و آبادى به همين نام در آغاز آن قرار گرفته است. در واقع قافله حجاج با ورود به بيابان «قديد» وارد منطقه «غدير خم» شدهاند و اكنون روز هفدهم ماه ذى الحجه است.(1)از يك سو كار شكنىهاى منافقين فكر پيامبر صلىاللهعليهوآله را به خود مشغول داشته؛ و از سوى ديگر اجراى دقيق مهمترين برنامه رسالت حضرت، ايجاد و حفظ شرايط لازم براى اجراى آن را مىطلبد.
با ورود به «وادى قُديد» كاروان براى استراحت در آبادى «قديد» توقف كرد و مردم پياده شدند. در اين آخرين منزل قبل از غدير 14 آيه درباره غدير نازل شد كه از دو سوره قرآن است. نزول اين آيات در كنار دو برنامه دقيق براى آماده سازى فكرى مردم قبل از غدير بود كه عكس العملهايى را نيز به همراه داشت.
تفصيل اين برنامهها در چندين روايت وارد شده كه به وقوع آنها در «قديد» تصريح شده است. در بعضى روايات هم به عنوان نسخه بدل «غدير» به جاى «قديد» ذكر شده است، و با توضيح مذكور در آغاز سخن معلوم شد كه در واقع «غدير خم» در «وادى قديد» واقع شده و منافاتى در اين دو تعبير وجود ندارد. در روايات ديگرى هم عين همين واقعه و نزول آيه و گاهى با تفاصيل بيشتر آمده و به مكان واقعه و نزول آيه اشاره نشده است. جمع بين روايات اقتضا مىكند با تطبيق آنها صورت كامل وقايع را به دست آوريم. لذا با مطالعه دقيق و جمع بندى كامل روايات، آنچه در اين مرحله از واقعه غدير در «قُدَيد» به وقوع پيوسته تقديم مىشود:
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 39، 51 . در اين دو روايت تصريح شده كه نزول امر ولايت در موسم حج بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله شش روز بعد از آن صبر كرد، كه آيه «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى» نازل شد، و بعد از آن حضرت تا غدير صبر كرد.
با نزول كاروان در قديد و فرا رسيدن هنگام نماز، صفها آماده شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از نماز صداى خود را بلند كرد به گونهاى كه همه بشنوند: «اللّهُمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى صُدُورِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فى صُدُورِ الْمُنافِقينَ»: «خدايا، به على محبت در سينه مؤمنين و هيبت و عظمت در سينه منافقين عنايت فرما».(1)
آنگاه على عليهالسلام را فرا خواند و در حضور مردم فرمود: يا على، دستان خويش را به سوى آسمان بلند كن و دعا كن تا من آمين بگويم. يا على، بگو: «اللّهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْدا وَ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ وُدّا وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ مَوَدَّةً»: «خدايا، براى من نزد خود عهد و پيمانى قرار ده، و براى من در پيشگاه خود دوستى و مودت قرار ده، و براى من در قلب مؤمنين محبتى قرار ده». اميرالمؤمنين عليهالسلام هم اين دعا را تكرار كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آمين گفت.(2)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، هر دعايى براى خود دوست دارى بنما تا آمين بگويم. اميرالمؤمنين عليهالسلام هم سه بار اين دعا را تكرار كرد: «اللّهُمَّ ثَبِّتْ مَوَدَّتى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ»: «خدايا، مودت و محبت مرا تا روز قيامت در قلوب مردان و زنان مؤمن ثابت و پايدار فرما»، و پيامبر صلىاللهعليهوآله آمين گفت.(3)
پس از دعاى اميرالمؤمنين عليهالسلام و آمين پيامبر صلىاللهعليهوآله در حضور مردم، اين دو آيه از سوره مريم نازل شد:
اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا. فَاِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا.
كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مىدهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مىدهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى.
نزول اين آيات به معناى استجابت دعاى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام بود، كه مردم از سرعت استجابت اين دعا تعجب كردند.(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «يا على، خداوند آيهاى از كتابش درباره تو نازل كرده و براى تو در قلب هر مؤمنى محبت قرار داده است».(2)سپس فرمود: «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذى جَعَلَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنينَ تَتُوقُ اِلَيْكَ بِالْمَوَدَّةِ»: «شكر خدايى را كه قلوب مؤمنين را با محبت مشتاق تو قرار داد».(3)و آنگاه فرمود: «هيچ مؤمنى را نمىبينى مگر آنكه در قلب او محبت على بن ابىطالب است».(4)
امام صادق عليهالسلام درباره آيه دوم مىفرمايد: «خداوند اين ولايت و مودت را بر لسان پيامبرش به آسانى جارى كرد آنگاه كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را به عنوان عَلَم و نشانه هدايت منصوب كرد و مؤمنين را بدان بشارت داد و كافران را با آن انذار فرمود».(5)
در همين موقعيت پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
اِنّى سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُوالِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ فَفَعَلَ، وَ سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُواخِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ فَفَعَلَ، وَ سَأَلْتُ رَبّى أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيّى فَفَعَلَ.
من از پروردگارم خواستم كه بين من و تو ولايت قرار دهد، و خدا پذيرفت؛ و از او خواستم بين من و تو برادرى قرار دهد، و او پذيرفت؛ و از او خواستم تو را جانشين من قرار دهد، و او پذيرفت.(1)
اين مراسم دعا و آمين و استجابت فورى الهى با نزول آيه در حضور مردم و تفاصيلى كه ذكر شد، يك مقطع استثنايى در زندگانى پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار مىآمد كه همه را مبهوت و متعجب كرد، و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابىطالب عليهالسلام را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.
براى شكستن اين عظمت دهان بىپروايى لازم بود كه خسَّت و ذلت و حسادت خود را به نمايش بگذارد. از ميان آن جمعيت عظيم كه ناظر ماجرا بودند، ابوبكر و عمر به كنايه گفتند: «به خدا قسم! يك پيمانه خرما در مشكى پوسيده نزد ما محبوبتر است از آنچه محمد از پروردگارش خواسته است. چه مىشد اگر از پروردگارش درخواست ملائكهاى مىكرد كه او را در برابر دشمنانش كمك كنند، يا گنجى كه فقر او را جبران كند! به خدا قسم، على را به هر كارى دعوت مىكند او هم مىپذيرد»!!(2)
اين حركت تخريب كننده كه با هدف كاستن از اهميت غدير و ولايت انجام مىشد و فرهنگ دنياپرستى را در دل مردم زنده مىكرد و ارزشهاى معنوى را از قلوب مردم ساقط مىنمود، بر قلب مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله سنگينى مىكرد، و حقا از كسانى كه به عنوان اصحابش گِرد او را گرفته بودند چنين انتظارى نداشت.(3)در حضور مردمى كه تازه از
جاهليت رها شده و هنوز تعصبات بىاساس آن در دلهايشان ريشه داشت، اين گونه جسورانه سخن گفتن و رسول الهى را به مسخره گرفتن، همه مسايلى بودند كه چون كوهى بر سر راه غدير خود نمايى مىكردند و ظاهر قضايا اجراى برنامه آن را محال مىنمود.
لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله به جبرئيل فرمود: «خدايم مىداند كه من از قريش چه كشيدهام، آن هنگام كه نبوت مرا نپذيرفتند تا به من دستور جهاد با آنان را داد، و لشكريانى از آسمان
به كمك من فرستاد كه مرا يارى كردند. پس چگونه بعد از من اقرار خواهند كرد»؟(1)
اينجا بود كه چند آيه از سوره هود نازل شد كه آغاز آن آيه 12 بود. اين آيات از يك سو دلگرمى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه به خاطر حركات منافقين رنجيده خاطر نشود و مسئله اعلان ولايت ترك نشود، و از سوى ديگر عين گفتار مسخره آميز ابوبكر و عمر در آيه آمده بود! امام صادق عليهالسلام نزول اين آيات را با تفسير برخى فرازهاى آن چنين بيان فرموده است:(2)
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى اِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرَكَ اَنْ يَقُولُوا لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ اَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ، اِنَّما اَنْتَ نَذيرٌ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَكيلٌ.
شايد تو ترك كنى بعضى از آنچه به تو وحى شده و سينهات را به خاطر آن به تنگ اندازى، از اين جهت كه بگويند: اى كاش گنجى بر او نازل شود يا ملائكهاى همراه او بيايد! تو فقط ترساننده مردم هستى، و خداوند عهدهدار همه چيز است.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 51 . تفسير العياشى: ج 2 ص 97 ح 89 .
2) . بحار الانوار: ج 9 ص 104. ج 36 ص 147، ج 40 ص 72. تفسير فرات: ص 186 ح 236. تفسير العياشى: ج 2 ص 141 ح 11. شواهد التنزيل: ج 1 ص 257، 358. تأويل الآيات: ج 1 ص 158. امالى المفيد: ص 279. البرهان: ج 2 ص 210. امالى الصدوق: 290 ح 1. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 39.
اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ، قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ.
يا مىگويند - ولايت على عليهالسلام را - به دروغ به خدا نسبت مىدهد! بگو: ده سوره مانند آن را - اگر چه افترا بسته شده باشد - بياوريد و هر كس را غير از خدا مىخواهيد بخوانيد اگر راست مىگوييد.
فَاِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا اَنَّما اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ وَ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.
اگر اين پيشنهاد را - درباره ولايت على - از شما نپذيرفتند بدانيد كه به علم خدا نازل شده و خدايى جز او نيست، پس آيا شما - ولايت را براى على - تسليم مىشويد و مىپذيريد؟
مَنْ كانَ يُريدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زينَتَها نُوَفَّ اِلَيْهِمْ اَعْمالَهُمْ فيها وَ هُمْ فيها لايُبْخَسُونَ.
هر كس كه طالب زندگى دنيا و زينت آن است - يعنى ابوبكر و عمر اعمالشان را در دنيا به آنان واگذار مىكنيم، و در دنيا ضرر نمىكنند.
اُولئِكَ الَّذينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ اِلاَّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ.
آنان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش نصيبشان نيست، و آنچه در دنيا انجام دادهاند نابود مىشود، و آنچه انجام مىدهند باطل است.
اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ، وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى اِماما وَ رَحْمَةً؛ اُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الاَْحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ؛ فَلا تَكُ فى مِرْيَةٍ مِنْهُ، اِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ.
كسى كه دليلى از پروردگارش همراه اوست - يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله - و شاهدى از جانب او پشت سرش مىآيد - يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام - و قبل از او كتاب موسى راهبر و رحمت بود - يعنى ولايت على عليهالسلام در كتاب حضرت موسى عليهالسلام بود - آنان بدان ايمان مىآورند. هر كس از احزاب كه به او كافر شود آتش وعدهگاه اوست، پس درباره - ولايت على عليهالسلام - بحث و جدل مكن كه آن حقى از پروردگارت است ولى اكثر مردم ايمان نمىآورند.
وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا، اُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاَْشْهادُ هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ، اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمينَ.
چه كسى ظالمتر است از آنكه بر خدا دروغ مىبندد، آنان كسانى هستند كه بر پروردگارشان عرضه مىشوند و شاهدان - يعنى امامان عليهمالسلام - مىگويند: اينان كسانىاند كه بر پروردگار خود دروغ بستند، آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين باد.
الَّذينَ يَصُدَّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ.
آنان كه بر سر راه خدا مانع ايجاد مىكنند و آن را به كجى وا مىدارند و به آخرت كافر هستند.
اُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزينَ فِى الاَْرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ اَوْلِياء، يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ، ما كانُوا يَسْتَطيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ.
آنان در زمين عاجز كننده نيستند و جز خدا سرپرستى ندارند، عذابشان چند برابر مىشود. اينان قدرت شنيدن نداشتند و نمىديدند.
اُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ.
آنان كسانى هستند كه به ضرر خود عمل كردهاند، و آنچه افترا مىبستند نيز از يادشان رفته است.
لا جَرَمَ اَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الاَْخْسَرُونَ.
چارهاى جز اين نيست كه در آخرت هم زيانكارترين خواهند بود.
اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ اَخْبَتُوا اِلى رَبِّهِمْ اُولئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ.
كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مىدهند و در برابر پروردگارشان سر تعظيم فرود مىآورند، اينان اهل بهشتند و در آن هميشگى خواهند بود.
مَثَلُ الْفَريقَيْنِ كَالاَْعْمى وَ الاَْصَمِّ وَ الْبَصيرِ وَ السَّميعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَكَّرُونَ.
مثل اين دو گروه مانند كور و كر در برابر بينا و شنواست. آيا اينها در مثال برابرند؟ آيا متذكر نمىشويد؟!
و اين گونه بود كه يك منزل قبل از غدير، سيل آيات الهى جارى شد و بيدار باش عظيم را براى مردم اعلام كرد، تا فرداى آن روز با چشم و گوش باز به استقبال غدير بروند، همان گونه كه تسلاى قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر حركات فتنه انگيز منافقين بود(1)،
كه عزم راسخ آن حضرت را براى اعلان ولايت در آيندهاى به فاصله كمتر از 24 ساعت به همه نشان مىداد.
با در نظر گرفتن شأن نزول اين آيات و روشن شدن مرجع ضميرها از فرمايش امام صادق عليهالسلام، تفسير گونهاى بر چهره اين آيات مىتوان نوشت كه عمق آنها را روشن مىسازد. ناگفته پيداست كه جهت گيرى اين آيات به سوى مخالفين غدير و ولايت و خلافتِ بلافصل و تمام عيار اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و با تفاصيلى كه در اين فرازهاى قرآنى آمده منافقين ضربههاى كوبندهاى از طرف خداوند دريافت كردهاند، و براى طالبين حقيقت همه چيز روشن شده است. همه اين مطالب را در يك قدمى غدير از لسان خداوند شنيدن ارزشى چند برابر بدان مىدهد كه به عنوان يك سند تاريخى و آينهاى براى سنجش آيندههاى نزديك پس از غدير كارآيى دارد. در اينجا يك بار ديگر ترجمه آيات مزبور به صورت تفسير شده - با توجه به كلام امام صادق عليهالسلام كه قبلاً ذكر شد(2)- تقديم مىشود:
شايد تو بخواهى اعلام ولايت را ترك كنى و سينهات از سخن ابوبكر و عمر به تنگ آيد كه گفتند: «كاش به جاى ولايت گنجى بر او نازل مىشد يا ملائكهاى با او همراه مىگشت». ولى از اين برخوردها نگران مباش چرا كه وظيفه تو انذار و ترساندن مردم از جهنم با ابلاغ پيام الهى است و بقيه امور به خداوند مربوط مىشود.
و يا اينكه به تو مىگويند: «ولايت را از پيش خود درآوردهاى و به خدا نسبت دروغ مىدهى»! بگو اگر اين مسئله ولايت افتراء است، پس شما هم ده سوره بياوريد و از هر كس مىخواهيد كمك بگيريد! اگر نتوانستيد معلوم مىشود همان گونه كه ساير فرازهاى قرآن از جانب خداست مسئله ولايت هم از خدا سرچشمه گرفته است.
آنان هرگز با چنين پيشنهادى موافقت نمىكنند و اين دليل است كه ولايت با علم الهى نازل شده، و مشكل در اين است كه آيا شما سر تسليم فرود مىآوريد يا نه؟! ابوبكر و عمر و هوادارانشان در پىِ زندگى دنيا و زينت آن بودهاند و بنا نيست خدا مانع كسى از رسيدن به منافع دنيوى شود، و مسلما چنين كسانى از نظر دنيا ضرر نمىكنند، ولى در آخرت جز آتش در انتظارشان نيست و آنچه به نام اسلام انجام دادهاند پوچ و باطل خواهد بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با برهان و دليلى از سوى پروردگارش ولايت را آورد و در پى او على بن ابىطالب عليهالسلام شاهد او بود. قبل از او هم كتاب موسى (تورات) شاهد بر ولايت بود، و اهل تورات به ولايت على عليهالسلام ايمان داشتند، اما اهل سقيفه و پيروانشان كه از احزاباند و به ولايت على عليهالسلام كافرند، وعدهگاهشان آتش جهنم است. بنابراين درباره ولايت نيازى به بحث و جدال نيست، چرا كه حقى از سوى پروردگار است و اين براى همه روشن است ولى اكثر مردم نمىخواهند آن را بپذيرند.
هيچكس ظالمتر از ابوبكر و عمر و سردمداران سقيفه نيست كه دروغهايى را به خدا افترا مىبندند، چنانكه با تكذيب آنچه درباره ولايت على عليهالسلام نازل شده دستورات الهى را نفى مىكنند و مطالب جعلى به لسان پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت مىدهند كه «نبوت و خلافت در يك خاندان جمع نمىشود». اينان گمان نكنند پروندهاى با خدا ندارند، بلكه روزى با ادعاهايشان نزد خدا آورده مىشوند و امامان كه شاهدان خدا بر مردم هستند كذب و افتراى آنان را در پيشگاه الهى ثابت خواهند كرد. خدا سقيفه و پيروانش را - كه ظالمين حق آل محمد عليهمالسلام هستند -
لعنت كند.
ابوبكر و عمر و همدستانشان كسانى بودند كه جلوى راه خدا - كه ولايت مطلقه دوازده امام عليهمالسلام تا آخرين روز دنياست - مانع ايجاد كردند، و با خلافت غاصبانه خود امت اسلام را به كجروى و انحراف كشاندند، و ريشه همه اينها بىاعتقادى به آخرت بود. با همه آنچه ابوبكر و عمر و ساير دشمنان ولايت قدرتمندانه بر ضد ولايت انجام دادند، ولى چنين نيست كه بتوانند همه را در برابر اقدامات خود عاجز كنند، چرا كه هر چه باشد تحت ولايت الهى و قدرت او هستند، و خدا عذاب آنان را چندين برابر خواهد نمود. اينان طاقت شنيدن حق و ديدن حقايق ولايت را نداشتند، و اين حسادت و كفر كارشان را بدينجا كشانيد.
آنان كه در مقابل ولايت على عليهالسلام قد عَلَم كردند سرمايه وجود خود را از دست دادند و درباره آن ضرر كردند، و در عاقبت كار كه از اين جهان رفتند تمام دروغها و افتراهايى كه نسبت مىدادند از آنان جدا شد و ديگر منفعتى برايشان نداشت، بلكه با مرگشان و آغاز زندگى آخرت از همه زيانكارتر بودند. شيعيان و پذيرندگان ولايت على عليهالسلام كه به ولايت ايمان آورده و عمل صالح انجام مىدهند و در برابر پروردگارشان خاضعانه سر تسليم فرود مىآوردند، اينان اهل بهشتند و در آن دائمى خواهند بود.
با در نظر گرفتن دو گروه دشمنان و پذيرندگان ولايت على عليهالسلام، نسبت و مقايسه اين دو دسته به يكديگر همانند كور در برابر بينا و كر در برابر شنواست. آيا ممكن است اين دو گروه مساوى باشند؟ با اين فاصلهاى كه بين دو گروه ذكر شد آيا هنوز بيدار نمىشويد؟!
با آنچه خوانديم جا دارد بگوييم: اى غدير عزيز، چه طاق نصرتى كه خداوند براى تو بر پا كرده است! اين طاق بلند را با آيات زيبا و تابلوهاى بلند قرآنش تزيين كرده، و يد قدرت خويش را براى حفاظت از آن فراز آورده، و جمعيت صد و بيست هزار نفرى حجاج را دعوت نامه رسمى داده، و اين گونه ما را براى حضور در اين دعوت جهانى آماده كرده است.
يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ.
اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى، و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند. خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند.
با پايان استراحت كاروان در «قُديد»، بارها را براى غدير بستند و آن روز را تا شب به سمت غدير پيش آمدند. اكنون شب هيجدهم ماه ذىالحجة است و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مىپيمايد. غدير خم نيز با بركه آبش و چشمه سار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجاج است. مقصدى كه از مكه تعيين شده و مردم از وعدهگاهشان و برنامهاى كه در انتظارشان است، به خوبى خبر دارند.
قلب رسول صلىاللهعليهوآله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مىتپد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوق العادهاى براى تدارك برنامه فرداست. همزمان تحركات مخرب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مىدهد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عموى خود و خاندانش را بر ما مسلط مىكند. از سوى ديگر منافقين آشوب بپا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام را بنمايند.
هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت دارد و هم پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن است، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه دارند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر دارند و صدها توطئه در سر مىپرورانند.
در چنين شرايطى، پروردگار جهان مىخواهد با يد قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند. حتى نسلهاى آينده بايد از اين حقيقت آگاه شوند كه در آن شرايط هولناك اراده حق تعالى بر اعلام ولايت در مراسم سه روزه غدير تعلق گرفته بود، و در سايه آن عنايت الهى بود كه جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى بدون مشكل تا غدير آمدند و حتى عدهاى از اهل يمن و اهل مكه همراه قافله خود را به غدير رسانيدند.
مجلسى با آن عظمت و خطابهاى در يك ساعت - كه در تاريخ ششهزار ساله انبيا عليهمالسلام بىسابقه بود - با كمال آرامش برگزار شد؛ و پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون هيچ تقيهاى و بدون آنكه فرازهايى از سخنش را حذف كند، در سكوت مطلقِ يكصد و بيست هزار انسان، سخنرانى خود را به طور كامل ايراد كرد، و حتى در بين خطابهاش على عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد و او را معرفى نمود. بعد از آن در طول سه روز كه انتظار هر حادثهاى مىرفت، برنامه مفصل بيعت بدون هيچ بىنظمى برگزار شد.
آيا اين برنامه مفصل، در جوى چنان خطرناك، جز با اراده خداوند - كه قلبها و فكرها و روح و جسم همه مردم در يد قدرت اوست - امكان پذير بود؟ آيا جز معجزه نام ديگرى بر «غدير» مىتوان گذاشت؟!
اواخر شب هيجدهم و صبح آن روز كه كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديك شده بود، آيهاى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در برداشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد. اين آيه همه نگرانىها را بر طرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئهاى را داد:
يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ.
اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى، و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند. خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند.(1)
نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله انتظارش را مىكشيد؛ و انعكاس آن مىتوانست اين گونه باشد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»: اى صاحب رسالت، آنچه از سوى پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.
«وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»: اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر انجام نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشتهاى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهادهاى.
«وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»: از جهت توطئههايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئهگر ضمانت نموده است.
«اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»: هدف اصلى ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است، و شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمىپذيرند و بدان ايمان نمىآورند و كفر مىورزند.
با نزول اين آيه، پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه درباره توطئهها از مردم مخفى مىكرد بىواهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود: «اين آيه تهديد بعد از وعيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند؛ چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عواقب الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمىشود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچ كس نمىهراسم».
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 143، 177. بحار الانوار: ج 28 ص 98.
اين گونه پيامبر صلىاللهعليهوآله به همراه ساير مؤمنين با قلبى مطمئن دست به كار اجراى فرمان پروردگار درباره غدير شدند. ساعتى بعد كاروان كنار بركه غدير توقف كرد و مردم پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند، و هنگام ظهر براى اجراى فرمان الهى در برابر منبر غدير زانو زدند.
با توجه به موقعيت خاص اين آيه در واقعه غدير، در پنج مرحله به تحقيق آن مىپردازيم:
1 . آيه «بلّغ» مهمترين آيه غدير.
2 . زمان و مكان نزول آيه «بلّغ».
3 . كيفيت نزول آيه «بلّغ».
4 . تفسير گونهاى بر آيه «بلّغ».
5 . تحليلى بر محتواى آيه «بلّغ».
قرار داشتن اين آيه در صدر آيات غدير نسبت به ساير آيات مربوط به آن، به خاطر اين است كه به عنوان دستور مستقيم الهى براى برنامه غدير شناخته شده است، و مىتوان گفت: در هيچ مورد ديگرى آيهاى نداريم كه دستور صريح و روشنى درباره برنامه خاصى آمده باشد. اختصاص آن به غدير هم نزد شيعه و غير شيعه از مسلمات است، و بين مفسرين و محدثين اهل سنت مشهور است، اگر چه بعضى از آنان در صدد انحراف شأن نزول آيه بودهاند.
ابتدا نام عدهاى از بزرگان علماى اهل سنت، كه نزول آيه «بلِّغ» را در غدير ذكر كردهاند مىآوريم:(1)
1 . ابن ابىحاتم عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود)
2 . احمد بن عبدالرحمن شيرازى (به بحار الانوار: ج 37 ص 155 مراجعه شود)
3 . احمد بن موسى بن مَرْدَوَيه. (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود)
4 . احمد بن محمد ثعلبى (الكشف و البيان - مخطوط)
5 . ابو نعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى (ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام: ص 86)
6 . ابو الحسن على بن احمد واحدى (اسباب النزول: ص 115)
7 . مسعود بن ناصر سجستانى. (كتاب حديث الولاية - مخطوط)
8 . عبداللّه بن عبيداللّه حسكانى (شواهد التنزيل: ج 1 ص 187)
9 . ابن عساكر على بن حسن دمشقى (ترجمة اميرالمؤمنين عليهالسلام من تاريخ دمشق: ج 2 ص 86)
10 . فخر الدين محمد بن عمر رازى (تفسير الرازى: ج 12 ص 49)
11 . محمد بن طلحة نصيبى شافعى (مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهمالسلام: ص 44)
12 . عبدالرزاق بن رزق اللّه رسعنى (مفتاح النجا فى مناقب آل العبا، مخطوط)
13 . حسن بن محمد نيشابورى. (تفسير النيسابورى: ج 6 ص 129 - 130)
14 . على بن شهاب الدين همدانى (مودهالقربى: ينابيع المودة: ص 249)
15 . على بن محمد معروف بابن صباغ مالكى (الفصول المهمة فى معرفة الأئمة عليهمالسلام: ص 42)
16 . محمود بن احمد عينى (عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 18
1) . نفحات الازهار: ج 8 ص 195 - 257.
ص 206)
17 . عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (الدر المنثور: ج 2 ص 298)
18 . محمد محبوب عالم. (تفسير شاهى)
19 . حاج عبدالوهاب بن محمد (به نفحات الازهار: ج 8 ص 247 مراجعه شود)
20 . جمال الدين عطاء اللّه بن فضل اللّه شيرازى (الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام - مخطوط)
21 . شهاب الدين احمد. (توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل - مخطوط)
22 . ميرزا محمد بن معتمد خان بدخشى (مفتاح النجا - مخطوط)
كسانى كه اسناد اين كتابها و روايات مربوط به آيه «بلِّغ» به آنها منتهى مىشود عبارتند از: ابن عباس، ابوهريره، براء بن عازب، جابر بن عبداللّه، حذيفة بن اُسَيد، زيد بن اَرقَم، رياح بن حارث، عامر بن ليلى بن ضمرة، عبداللّه بن ابى اوفى، عبداللّه بن
مسعود، عطية، مجاهد.(1)
در اين باره به كتابهاى زير از منابع اهل سنت نيز مىتوان مراجعه كرد:(2)ارجح المطالب: ص 67 ، 68 ، 203، 566 . اسباب النزول: ص 135. امالى شجرى: ص 145. تاريخ دمشق: ج 2 ص 85 . فتح القدير: ج 3 ص 57 . المنار: ج 6 ص 463. تنزيل الآيات: ص 54 . التهذيب فى التفسير: ج 3 ص 106. توضيح الدلائل: ص 158. فتح البيان: ج 3 ص 89 .
البته روايات شيعه درباره آيه «بلّغ» به قدرى زياد است كه نيازى به ذكر ندارد، و نزول آن درباره غدير نزد شيعه از مسلمات است.
نكته ديگر اينكه روايات مربوط به آيه در تبيين محتواى آن - كه شامل مسايل مهمى در مسئله ولايت است - نقش به سزايى دارد، و منحصر به فرد بودن آن را بين آيات غدير روشن مىسازد.
شكى نيست كه اين آيه قبل از مراسم غدير نازل شده؛ چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير از نزول آن خبر داد، و بخش دوم سخنرانى خود را به تبيين جوانب مختلف آن اختصاص داد. براى به دست آوردن زمان و مكان دقيق نزول آيه بايد روايات آن را مورد مطالعه قرار دهيم كه برخى صريح و برخى ديگر اشاره اجمالى به اين مطلب دارد. ابتدا دو روايت را ذكر مىكنيم كه تعيين دقيق زمان و مكان نزول آيه را در بر دارد:
1 . اواخر شب هيجدهم ذى الحجة در نزديكى غدير
قالَ حُذَيْفَةُ: فَلَمّا كانَتِ اللَّيْلَةُ الرّابِعَةُ (بَعْدَ الْخُرُوجِ مِنْ مَكَّةَ) هَبَطَ جَبْرَئيلُ فى آخِرِ اللَّيْلِ فَقَرَأَ عَلَيْهِ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ . . .».
حذيفه مىگويد: وقتى شب چهارم از روز خروج از مكه (روز چهاردهم) شد، جبرئيل آخر شب نازل شد و اين آيه را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله خواند.(1)
2 . پنج ساعت از روز هيجدهم گذشته در غدير خم
قالَ الْباقِرُ عليهالسلام: فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ قَبْلَ الْجُحْفَةِ بِثَلاثَةِ اَمْيالٍ، اَتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمْسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ، فَقالَ: يا مُحَمَّدُ! اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ يَقُولُ لَكَ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ . . .».
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به غدير خم رسيد - كه در سه مايلى جحفه قرار دارد - جبرئيل پنج ساعت از روز گذشته نزد او آمد و گفت: اى محمد! خداوند عزوجل به تو سلام مىرساند و به تو مىگويد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ . . .».(2)
سه روايت ديگر هم اجمالاً فقط بين راه يا روز هجدهم در غدير را ذكر كرده بدون آنكه زمان يا مكان دقيق آن را تعيين كند:
1 . بين راه
قالَ الصّادِقُ عليهالسلام: خَرَجَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اِلى مَكَّةَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ، فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ فَقالَ لَهُ: يا رَسُولَ اللّهِ! اِنَّ اللّهَ تَعالى يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةِ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع به مكه آمد. وقتى از آنجا بازگشت جبرئيل در راه نزد او آمد و گفت: «يا رسول اللّه! خداى تعالى سلامت مىرساند»، و سپس اين آيه را خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».(1)
2 . روز هيجدهم در غدير
عَنْ ابْنِ عَبّاسٍ: حَتّى كانَ الْيَوْمَ الثّامِنَ عَشَرَ، فَاَنْزَلَ اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَيْهِ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ . . .».
ابن عباس مىگويد: تا آنكه روز هيجدهم شد، و خداوند تبارك و تعالى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين نازل كرد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».(2)
عَنْ زَيْدِ بْنِ اَرْقَمَ: لَمّا نَزَلْنا بِالْجُحْفَةِ راجِعينَ وَ ضَرَبْنا اَخْبِيَتَنا نَزَلَ جَبْرَئيلُ بِهذِهِ الاْيَةِ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».
زيد بن ارقم مىگويد: وقتى در جُحفه پياده شديم و خيمهها را بر پا كرديم، جبرئيل اين آيه را نازل كرد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».(3)
بايد توجه داشت كه منظور از «جُحْفه»، منطقه جحفه است كه غدير خُم در آن قرار گرفته است؛ چرا كه تصريح به بر پا كردن خيمهها مىكند، و شكى نيست كه در جحفه
توقفى نبوده و خيمهاى بر پا نشده است، و فقط در غدير خم براى برنامه سه روزه خيمهها را بر پا كردهاند.
از مجموع اين روايات و اقوال درباره زمان نزول آيه كدام را بپذيريم؟ بايد توجه داشت كه فاصله زمانى بين دو قول از آخر شب تا پنج ساعت بعد از طلوع آفتاب است كه حدودا شش ساعت مىشود، و اين زمان قابل توجهى نيست. فاصله مكانى آن هم از مكانى قبل از غدير با در نظر گرفتن مسير پنج شش ساعته با پاى شتر تا خود غدير است، كه اين فاصله هم چندان زياد نيست.
با در نظر گرفتن اين مطلب، در حل اختلاف درباره زمان و مكان نزول آيه دو احتمال وجود دارد:
الف . راويانى كه غدير را محل نزول آيه ذكر كردهاند، اين فاصله زمانى و مكانى را مقدار مهمى به حساب نياوردهاند و اجمالاً نزول آن را در غدير حساب كردهاند، و يا حتى ورود به منطقه غدير را در نظر گرفتهاند اگر چه بعد از چند ساعت به بركه ودرختان رسيده باشند.
ب . هنگامى كه آنان از آيه باخبر شدهاند در غدير و پنج ساعت بعد بوده، و چنين گمان كردهاند كه آيه در آن زمان و مكان نازل شده، در حالى كه خبر نداشتهاند كه اصل نزول آن چند ساعت قبل در بين راه بوده است.
در اين ميان - با استفاده از چند قرينه - مىتوان نزول آيه را در پنج ساعت بعد از طلوع آفتابِ روز هيجدهم، در كنار بركه و درختان غدير ترجيح داد:
1 . طبق روايات متعدد، رسيدن قافله كنار بركه غدير قبل از ظهر بوده، كه در فاصله باقيمانده تا ظهر مردم خيمههاى خود را برپا كردند و همزمان منبر غدير نيز براى سخنرانى آماده شد. اين زمانِ ورود با پنج ساعت پس از طلوع آفتاب كه حدود ساعت ده صبح مىشود و در نزول آيه ذكر شده تطابق دارد. با در نظر گرفتن اين مطلب و
اضافه بر اينكه محل غدير از مكه تعيين شده بود و همه مىدانستند كه بايد در آنجا براى برنامهاى مهم توقف كنند، مىتوان گفت: به محض رسيدن كنار بركه، خداوند بر رسولش وحى فرستاد كه اكنون همه شرايط براى اعلان ولايت آماده است و همه در وعده گاه غدير حضور يافتهاند، پس هر چه زودتر «بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ».
2 . اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان خلافت ظاهرى خود براى اولين بار پس از 25 سال روز غدير را جشن گرفت. در اين مراسم آن حضرت دقيقا پنج ساعت از روز گذشته بر فراز منبر قرار گرفت و خطابه مفصلى ايراد فرمود.(1)اين ساعت ظاهرا براى تطبيق دقيق با زمانى است كه آيه «بلغ» در آن نازل شده است.
3 . اينكه در روايت امام صادق عليهالسلام كلمه «فِى الطَّريقِ» (يعنى: در راه) درباره نزول آيه آمده، منافاتى با نزول آيه در غدير ندارد، چرا كه مىفرمايد: «فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ . . .»، يعنى در بازگشت از مكه به مدينه در بين راه جبرئيل اين آيه را آورد، و اين كلمه «بين راه» بر خود «غدير» هم تطبيق كامل دارد، چرا كه بين راه مكه تا مدينه است.
4 . روايت امام باقر عليهالسلام بر روايت حذيفه و ابن عباس و زيد بن ارقم ترجيح دارد، چرا كه اولاً از مقام عصمت صادر شده است، و ثانيا روايات سه نفر مذكور حالت كلى گويى از نظر زمان و مكان دارد و اجمالاً روز هيجدهم يا منطقه جحفه يا اواخر شب را ذكر كردهاند، ولى امام عليهالسلام با دقت و ظرافت كامل پنج ساعت از روز گذشته را تعيين مىفرمايد؛ در حالى كه چنين دقت زمانى در ذكر قضاياى تاريخى در آن عصر موسوم نبوده است، و حضرت به خاطر عنايت فوق العاده اين گونه زمان دقيق آن را بيان نموده است.
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115. مصباح كفعمى: ص 695 . الاقبال: ص 461.
هيچ آيهاى از قرآن با اين مقدمات مفصل كه در آيه «بلغ» به وقوع پيوسته نازل نشده است، به طورى كه جا دارد از آن با عنوان «تاريخچه نزول آيه تبليغ» ياد كنيم. با جمع بندى احاديث مربوط به نزول آيه، سير تسلسلى كيفيت نازل شدن آن تقديم مىشود:
دستور اعلان ولايت على عليهالسلام از مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و كاروان عظيم با دو هدف حج و ولايت حركت كرد. همزمان با شروع حج مراحل جدى معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام آغاز شد. هنگام عشاى روزه عرفه، خداوند بار ديگر دستور و برنامه منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داد. با اين اعلام كه خبر از نزديكى برنامه مىداد پيامبر صلىاللهعليهوآله تكذيب مردم و تحريكات منافقين را به ياد آورد و خود را در شرايطى سخت احساس كرد(1)و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود: «اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفتهاند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگها به انقياد خود درآوردهام. اكنون اگر بخواهم ديگرى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد»؟(2)اين بود كه فعلاً چيزى در اين باره به مردم نگفت و صلاح دانست كه اطلاعى نداشته باشند تا مبادا او را متهم كنند.(3)
با پايان حجة الوداع و حركت از مكه به سوى غدير در سه مرحله اين فرمان تكرار شد و نزول آيه در اين سه مرحله انجام گرفت. جبرئيل در بين راه آمد و از طرف خداوند سلام رساند و چنين خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ»: «اى رسول خدا، برسان آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است».
در مرحله اول همين مقدار از آيه نازل شد و در پى آن پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه مردم مسلمان شدهاند. مىترسم با اعلان ولايت على مضطرب شوند و اطاعت نكنند و اهل نفاق تفرقه ايجاد كنند، و به جاهليت باز گردند، چرا كه دشمنى آنان و عداوتشان با على روشن است. اگر ممكن است از خدا بخواه تا مرا از اين مأموريت معاف فرمايد».
جبرئيل بازگشت و روز بعد دوباره نازل شد و اين هنگامى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هنوز كنار بركه نرسيده بود، اما وارد منطقه غدير شده بود. اين بار جبرئيل چنين گفت: يا محمد، خداى تعالى مىفرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»: «اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى». در اين مرحله دوم يك فراز به آيه اضافه شد، و جبرئيل دستور آورد كه بايد فردا در منزل بعدى كه كاروان پياده مىشوند، ولايت على را بر مردم اعلام كنى.
در پى اين دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى جبرئيل، از اصحابم مىترسم كه با من مخالفت كنند و اهل نفاق بر من طعن وارد كنند. قريش در ضديت با اين موضوع مطالبى به من گفتهاند(1)، و من بر جان خود و على ترس دارم.(2)از خدا بخواه كه در اعلان چنين مطلبى حفظ از شر مردم را براى من ضمانت كند.
بار ديگر جبرئيل بالا رفت، و روز بعد هنگامى نازل شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كنار بركه غدير خم رسيده و پنج ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود. در آنجا جبرئيل چنين گفت: يا رسول اللّه، خداى تعالى مىفرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»: «اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از
پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى، و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند».
در اين مرحله سوم كه ضمانت حفظ از طرف خدا هم به آيه اضافه شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.(1)اين تهديدى از طرف پروردگار من است كه اگر رسالت او را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آگاه باشيد كه از هيچكس ترسى ندارم و امر خداى عزوجل را به اجرا در خواهم آورد. اگر مرا تكذيب هم كنند برايم بهتر از عقوبت خداوندى در دنيا و آخرت است».(2)آنگاه على عليهالسلام را فرا خواند و نزول آيه را به او چنين خبر داد:
خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»، يعنى درباره ولايت تو يا على؛ «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»، يعنى اگر آنچه درباره ولايت تو دستور داده شدهام انجام ندهم عمل من باطل مىشود، و هر كس به غير ولايت تو خدا را ملاقات كند اعمالش باطل مىشود. اين وعدهاى است كه خداوند براى من وفا خواهد كرد. من جز فرموده پروردگارم - تبارك و تعالى - نمىگويم. آنچه مىگويم از جانب
خداى عزوجل است كه درباره تو نازل كرده است.(3)
مرحله نهايى اعلام عمومى نزول اين آيه بر فراز منبر غدير انجام گرفت. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز خطابه غدير، ارتباط مستقيم فرمان الهى در اين آيه را با خطابه بلندى كه براى
اعلان ولايت آغاز كرده بود با تمام جزئيات چنين بيان فرمود:(4)
آنچه پروردگارم به من وحى نموده ادا مىنمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچكس نتواند آن را دفع كند . . . زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است. خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى حَقِّ عَلِىٍّ، يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ - وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ».
آنگاه بيان فرمود كه من درباره هيچيك از دستورات خدا كوتاهى نكردهام، و نزول اين آيه با محتواى خاصش سببى دارد كه براى شما بيان مىكنم. سپس درباره علت اين خطاب عتاب آميزِ خداوند فرمود كه در نزول اين آيه جبرئيل سه بار بر من نازل شد، و وجود منافقين و كارشكنان باعث شد تا از جبرئيل بخواهم كه از خدا بخواهد تا مرا از انجام چنين مأموريتى معاف بدارد، ولى خداوند نپذيرفت. اكنون هم از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. سپس بار ديگر آيه را تلاوت فرمود: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى حَقِّ عَلِىٍّ - وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»؛ و اين گونه بود كه آيه «بلِّغ» طى شرايط پر مخاطرهاى نازل شد و به مردم اعلام گرديد.
متن آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» داراى چهار قسمت است كه در عين ارتباط به يكديگر، هر كدام بار سنگينى از زواياى غدير را با خود حمل مىكند، و در روايات مربوط به آيه هم جداگانه و به تفصيل مورد تبيين قرار گرفته است. از آنجا كه درك عميقى از هر فراز در روشنتر شدن فراز بعدى اثر دارد، لذا چهار فصل آيه را جداگانه مورد موشكافى قرار مىدهيم، و تفسيرى كه در احاديث اهل بيت عليهمالسلام آمده مىآوريم.
چهار فراز آيه عبارتند از:
1 . يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ.
2 . وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ.
3 . وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ.
4 . اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ.
فراز اول: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ
در اين فراز دو قسمت بايد تبيين شود: 1. ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ. 2. بَلِّغْ. اگر چه جمله اول مؤخر است، ولى چون فهم معناى دقيق آن در جمله دوم مؤثر است مقدم گرديده است.
1 . ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ
«ما» موصوله در اينجا نقطه ابهام است و بايد معلوم شود آنچه در اين مقطع از طرف خدا بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده چيست. احاديث بسيارى از شيعه و غير شيعه در حد تواتر وارد شده كه منظور از «ما اُنْزِلَ» در اين آيه «ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام» است و اين مطلب در قالب عبارات كوتاه و بلند بيان شده است. در يك كلمه مقصود «ولايت» است و در بلندترين عبارت منظور تمام «خطبه بلند غدير» است. آنچه به عنوان تفسير عبارت «ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» در روايات آمده مطالب زير است، كه بعضى مجمل و برخى ديگر واضحتر است، كما اينكه بعضى كوتاهتر و برخى مفصلتر است:
-- ما اُنْزِلَ فى عَلِىٍّ: آنچه درباره على نازل شده است.(1)
-- ما اُنْزِلَ فى حَقِّ عَلِىٍّ، يَعْنِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ: آنچه در حق علىنازل شده، يعنى خلافت براى على بن ابىطالب.(2)
-- اَنْ تَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ: على را به عنوان نشانه مردم منصوب نمايى.(1)
-- وِلايَةُ عَلِىٍّ عليهالسلام: ولايت على عليهالسلام.(2)
-- ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ فى عَلِىٍّ لَيْلَةَ الْمِعْراجِ: آنچه در شب معراج درباره على بر تو نازل شده است.(3)
-- اَنْ تَعْهَدَ عَهْدَكَ وَ تُقيمَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ يَهْتَدُونَ بِهِ: عهد خود را بسپارى و على را به عنوان علامتى براى مردم منصوب نمايى كه به وسيله او هدايت شوند.(4)
-- اَنْ اَقِمْ عَلِيّا عَلَما وَ خُذْ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ وَ جَدِّدْ عَلَيْهِمْ ميثاقى لَهُمُ الَّذى واثَقْتُهُمْ عَلَيْهِ: على را به عنوان نشانهاى بر پا دار و از مردم بيعت بگير و عهد و ميثاق مرا كه قبلاً با آنان بستهام تجديد كن.(5)
-- اَنْ اَنْصِبَ لَكُمْ اِمامَكُمْ وَ الْقائِمَ فيكُمْ بَعْدى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى، وَ الَّذى فَرَضَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنينَ فى كِتابِهِ طاعَتِهِ فَقَرَنَهُ بِطاعَتِهِ وَ طاعَتى وَ اَمَرَكُمْ بِوِلايَتِهِ: امام شما و آن كه بعد از من در ميان شما امور را بدست مىگيرد و وصى و جانشينم را منصوب نمايم، همان كسى كه خداى عزوجل در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده، و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من قرار داده و شما را به ولايت او امر كرده است.(6)
-- اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبىطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى فى اُمَّتى وَ الاِْمامَ مِنْ بَعْدى، الَّذى كانَ مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلَّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ.
در اين مجلس بپا خيزم و به هر سياه و سفيدى بفهمانم كه على بن ابىطالب برادرم و وصيم و جانشينم در امت من و امام بعد از من است. همان كسى كه منزلت او نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى است مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسول است.(1)
2 . بلِّغ
اكنون كه منظور از آنچه بايد ابلاغ گردد معلوم شد، سؤال اين است كه آيا «ولايت على عليهالسلام» قبلاً ابلاغ نشده بود؟ آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله از هر فرصتى براى مطرح كردن خلافت و امامت و ولايت دوازده امام بعد از خود استفاده نمىكرد؟ اگر چنين است پس اين تبليغ چه فرقى با تبليغهاى قبلىِ ولايت دارد؟
پاسخ اين است كه فرق اين ابلاغ با آنچه در قبل بوده رسميت آن از يك سو و مفصل بودن آن از سوى ديگر است. در حج هم مسئله همين طور بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها مسئله
حج را مطرح كرده بود و در قرآن هم نازل شده بود و به برخى اعمال آن هم اشاره شده بود و حتى حضرت مىتوانست يك دور اعمال حج را براى مردم بيان كند بدون آنكه عملاً آنها را انجام دهد. ولى رسميت دادن به آن از يك سو و عملاً تمام جزئيات آن را براى مردم توضيح دادن از سوى ديگر، انگيزه چنين مراسمى براى حج بود. طبيعى
است كه در برخى اعمال كه هر روز يا هر چند گاه يكبار انجام مىشود و برنامه آن در چند كلمه خلاصه مىشود، نيازى به چنين مراسم مفصل نيست.
در مسايل اعتقادى هم آنچه مختصرتر است و آثار آيندهساز آن كمتر، نياز به مراسم رسمى و مفصل ندارد؛ ولى آنچه مانند «جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله» حساس است و جوانب پيچيدهاى دارد، بايد در يك مراسم رسمى و تحت اعلان عمومى و با بسط همه جزئيات بيان گردد.
آنچه قبلاً درباره «ولايت على عليهالسلام» در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط آن حضرت گفته شده بود، چه بسا در مواردى مقرون به تقيه بوده و حضرت صلاح ديدهاند كه جوانبى از آن بيان نشود. در مواردى مخاطب درك كاملى از مطلب نداشته و مجملاً گفته شده است. اما در خطبه غدير با ضمانت عصمت پروردگار، تمام پردههاى تقيه كنار رفته، و مخاطبانى به تعداد كل بشريت در نظر گرفته شدهاند، و در مجلسى عظيم و بىسابقه كه از قبل پيش بينى شده بود، در اتمام حجتى همه جانبه، مسئله «ولايت امامان عليهمالسلام» در كاملترين شكل خود مطرح شده است.
فراز دوم: و إن لم تفعل فما بلغت رسالته
در اين فراز نيز دو قسمت بايد تبيين شود: 1. وَ اِنْ لَمْتَفْعَلْ. 2. فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ.
1 . وَ اِنْ لَمْتَفْعَلْ
اين جمله شرطيه در اوامر الهى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اولين و آخرين بار است، و در هيچ مورد ديگرى خداوند پس از دستورى به پيامبرش چنين خطابى نفرموده است. يعنى درباره آن حضرت انجام ندادن فرامين الهى قابل تصور نيست تا براى پيشگيرى از آن
خداوند شرطى به ميان آورد.(1)بنابراين با قرائت اين آيه هر خوانندهاى فورا متوجه مىشود كه در مورد اعلان ولايت زمينه خاصى بوده و جوّ خاصى حاكم شده كه به انجام رساندن چنين امرى با مشكل رو به رو شده است.
اين مشكل به صراحت در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مطرح شده، و براى آنكه همه جوانب مطلب كاملاً شفاف باشد آن حضرت صريحا فرموده است:
وَ اِنّى راجَعْتُ رَبّى خَشْيَةَ طَعْنِ اَهْلِ النِّفاقِ وَ تَكْذيبِهِمْ: من درباره انجام اين امر به پروردگارم مراجعه و تقاضاى انجام نشدن آن را نمودم از ترس طعنه اهل نفاق و تكذيب آنان.(2)
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ: من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از تبليغ اين مطلب به شما معاف بدارد.(3)
طبعا اين سؤال مطرح مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از چه كسانى و از چه جهتى ترس داشت، كه با وجود آنها نتواند امر الهى را آن گونه كه بايد به ثمر رساند و ابلاغ نمايد؟ باز هم براى آنكه اين احساس پيامبر صلىاللهعليهوآله دقيقا مطرح شود، در سخنان آن حضرت در اين مورد كلماتى از قبيل «اَخْشى»، «اَتَخَوَّفُ»، «حَذَرا» و «مَخافَةَ» به چشم مىخورد، كه صراحتا ترس از چيزى يا كسى را دليل بر اين توقف ذكر مىفرمايد. در روايات مربوط به آيه «بلِّغ»، هم افرادى كه حضرت از شر آنان در امان نبوده مطرح شده؛ و هم جهتى كه از آن خوف داشته و هم عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله با احساس چنين شرايطى بيان گرديده است، كه ذيلاً نمونههاى آن را در چهار بخش ذكر مىكنيم:
الف . ترس از چه كسانى؟
ب . ترس از چه جهاتى؟
ج . ريشههاى نامساعد بودن شرايط
د . عكس العملهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله با احساس شر مردم
الف . ترس از چه كسانى؟
در روايات مربوط به آيه، گاهى افراد مورد نظر با همان صفت كه از آنان ترسيده مىشود ذكر شدهاند مثل «اهل النِفاق و الشِقاق»(1)و «اهل الاِفك»(2)و گاهى گروه خاصى از مردم بدون ذكر خصوصيت آنان آمده مثل «قريش»(3)و «اصحابى»(4)و «قومى»(5)و گاهى همه مردم به طور عموم به عنوان كلمه «ناس»(6)ذكر شده است. در مواردى هم دو مورد با هم ذكر شده مثلاً فرمودهاست: «اَخافُ قُرَيشا وَ النّاسَ».(7)
شكى نيست كه منظور از همه مردم اكثريت آنان است، و افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد پشتيبانان ولايت بودهاند و هيچ خوفى از جانب آنان متوجه مسئله غدير نبوده است. ولى اين مهم است كه بدانيم همان اكثريت مردم - از جهت ترسى كه بر آنان بوده - به چند گروه تقسيم مىشدند و همه از يك جهت مشكل نداشتند؛ كه توضيح اين مطلب در قسمت بعدى ذكر خواهد شد.
اما ذكر «قريش» و «اصحاب» ناظر به حضور گروه خاصِ توطئهگر در بين آنان است كه اين مطلب بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به خوبى آشكار شد و همه ديدند كه سردمداران
1) . كتاب سليم: ص 199 - 200. الاحتجاج : ج 1 ص 66 .
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37.
3) . اليقين: ص 373. تفسير فرات: ص 195
4) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 142 ح 211.
5) . الاقبال: ص 453 - 459. بحار الانوار: ج 37 ص 171 ح 51 .
6) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 40، 142 ح 211. تفسير العياشى: ج 1 ص 331. الاحتجاج: ج 1 ص 66 .
7) . اليقين: ص 373.
سقيفه همه از قريش درآمدند و همانان كه نام «اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله» را بر پيشانى داشتند با سوء استفاده از همين عنوان كار خود را پيش بردند.
ب . ترس از چه جهاتى؟
براى اعلام ولايت در غدير، با در نظر گرفتن اقشار مختلف مردم، پيامبر صلىاللهعليهوآله از جهات مختلفى مىترسيد كه اين جهات به صراحت در روايات مفسِّر آيه «بلِّغ» آمده است. اين جهات در دو قسمت قابل بررسى است: اتفاقاتى كه ممكن بود با اعلان ولايت روى دهد، و ريشههايى كه باعث چنين وقايعى مىشدند.
اما اتفاقاتى كه ممكن بود روى دهد - على رغم اينكه ابتداءً جان حضرت در خطر احساس مىشد - ولى تكيه كلام حضرت بر جهاتى بود كه به حفظ دين مردم باز مىگشت، اگر چه جان حضرت هم در خطر بود. آنچه به عنوان احساس خطر در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده، هشت جهت است كه به ترتيبِ شدت آنها ذكر مىشود:
جهت اول : نپذيرفتن و اطاعت نكردن و مخالفت
اين كمترين و سادهترين برخورد كسانى بود كه ولايت على عليهالسلام را قبول نمىكردند.
يعنى با آنكه مىدانستند اين ولايت از طرف خداست، ولى به عنوان سرپيچى رسما و علنا زير بار فرمان خدا نرفتنِ خود را اعلام مىكردند.
اين مسئله در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله با عبارات «اَنْ لا يُطيعُوا»(1): «اطاعت نكنند»، «اَنْ يُخالِفُونى»(2): «با من مخالفت كنند»، «اَنْ لا يَقْبَلُوا قَوْلى»(3): «سخن مرا نپذيرند» آمده است.
جهت دوم : تكذيب
به اين معنى كه به آن حضرت در مطالبى كه مىفرمايد نسبت كذب دهند و بگويند: «اينها را از جانب خود مىگويى و در نسبت آن به خدا دروغ مىگويى». اين پله دوم از عكس العملهايى بود كه انتظار مىرفت گروهى از مخالفين ولايت در غدير با اين روش رو در روى حضرت بايستند.
اين جهت در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله با عبارات «مَخافَةَ تَكْذيبِ اَهْلِ الاِْفْكِ»(1): «از ترس تكذيب اهل افترا» و «خَشْيَةَ تَكْذيبِ اَهْلِ النِّفاقِ»(2): «براى حذر از تكذيب اهل نفاق» و «اَنْ يُكَذِّبُونى»(3): «از ترس آنكه مرا تكذيب كنند» آمده است.
جهت سوم : اتهام
به اين معنى كه بگويند: پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح كردن مسئله ولايت را بهانهاى قرار داده تا خاندانش را بر ما مسلط كند و حكومت را از دست ديگران خارج سازد. اين نوع برخورد - كه بوى جاهليت مىدهد - با سرعت بيشترى در اذهان عموم مردم جاى مىگيرد و پذيرفته مىشود.
اين مسئله در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله با عبارات «اَنْ يَتَّهِمُونى»(4): «از ترس آنكه مرا متهم كنند»، و «اَنْ يَقُولُوا: جاءَ بِابْنِ عَمِّهِ»(5): «اينكه بگويند: پسر عموى خود را بر سر كار آورده» آمده است.
جهت چهارم : استهزاء و مسخره كردن
اين روش يكى از راههاى ديرينه منافقين در برخورد با مقام والاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، تا آنجا كه گاهى پشت سر حضرت با چشم و زبان خود اشارههاى مسخره آميز مىكردند، و يا براى حضرت لقبى نامناسب شايع مىكردند مثل كلمه «اُذُن» به معناى گوش كه ذكر خواهد شد.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در كلام خود اين مسئله را با اين جمله ياد مىكند: «لِعِلْمى بِحِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِْسْلامِ»(2): «به خاطر علمى كه درباره حيلههاى مسخره كنندگان اسلام دارم».
جهت پنجم : تفرقه
به اين معنى كه با مطرح شدن ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام، هر يك از مردم - با كششها و انحرافات درونى - در اين باره برخوردى داشته باشند و به تفرقه بيفتند و در صدد اعمال نظر خود باشند.
اين نيز مسئلهاى قابل پيش بينى بود كه در روايت با اين تعبير آمده است: «فَخَشِىَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِنْ قَوْمِهِ وَ اَهْلِ الْنِّفاقِ وَ الشِّقاقِ اَنْ يَتَفَرَّقُوا»(3): «پيامبر صلىاللهعليهوآله از قوم خود و اهل نفاق و شقاوت ترس آن داشت كه مبادا متفرق شوند».
جهت ششم : اضطراب و طغيان
منظور از آن يك درجه بالاتر از تفرقه فكرى است، و نوبتِ بر هم ريختن نظم و بعد از آن طغيان و بلوا و آشوب به راه انداختن عدهاى مىشود. اين احتمال نيز درباره جامعه مسلمين وجود داشت و زمينه آن فراهم بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين نكته را به صراحت مطرح كرد: «فَأَخْشى اَنْ يَضْطَرِبُوا»(1): «مىترسم
نظم را بر هم ريزند»، و يا در روايت آمده است: «فَتَخَوَّفَ اَنْ يَطْغَوْا فى ذلِكَ عَلَيْهِ»(2): «پيامبر صلىاللهعليهوآله ترس آن داشت كه در اين باره بر عليه او طغيان كنند».
جهت هفتم : بازگشت به جاهليت
اين مسئله از مهمترين خطراتى بود كه جامعه مسلمين را تهديد مىكرد و اين به دو علت بود: يكى آنكه فاصله چندانى با جاهليت گذشته نداشتند و بازگشت به آن مشكل نبود، و ديگر اينكه از ورودشان به اسلام هم دير زمانى نمىگذشت و هنوز پايههاى اسلام در دل مردم آنچنان كه بايد مستحكم نشده بود.
اين جهت را پيامبر صلىاللهعليهوآله به چند تعبير ياد كردند: «اِنَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلَيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اِذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى»(3): «قوم من به جاهليت قريب العهد هستند. من با آنان براى قبول دين جنگيدهام و با اختيار يا اكراه در برابرم تسليم شدهاند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم»؟ و يا فرمود: «اِنَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بِالاِْسْلامِ»(4): «مردم تازه مسلمان شدهاند»؛ و يا در روايت آمده: «فَخَشِىَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِنْ قَوْمِهِ اَنْ يَرْجِعُوا اِلى جاهِلِيَّةٍ»(5): «پيامبر صلىاللهعليهوآله از قوم خود ترسيد كه به جاهليت باز گردند».
جهت هشتم : خطر جانى براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام
اين خطر كه در بازگشت از تبوك سابقه داشت، و منافقين نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را در
راه بازگشت از جنگ تبوك و قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام را هنگام استقبال از پيامبر صلىاللهعليهوآله در همان جنگ كشيده بودند و اجرا هم كردند؛ ولى خداوند آن دو بزرگوار را حفظ كرد.(1)
در اين موقعيت هم به طور جدى در چنين فكرى بودند و از هنگامى كه متوجه جدى بودن مراسم غدير شدند سعى داشتند قبل از اعلان ولايت در غدير آن حضرت را به قتل برسانند(2)، و وقتى موقعيتى نيافتند باز هم دست برنداشتند تا در گردنه هَرشى در بازگشت از غدير نقشه خود را عملى كردند؛ ولى خداوند به پيامبرش خبر داد و او را از شر آنان نجات داد.(3)
اين خطر نيز به صراحت در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده است كه فرمود: «اَىْ رَبِّ، اِنّى اَخافُ قُرَيْشا وَ النّاسَ عَلى نَفْسى وَ عَلِىٍّ»(4): «پروردگارا، من از قريش و مردم بر جان خود و على مىترسم».
ج . ريشههاى نامساعد بودن شرايط
اكنون با مرورى بر روايات مربوط به آيه «بلِّغ»، آنچه به عنوان ريشه و علت اين جو فكرى نامساعد در جامعه مسلمين مىتوانست باشد، ذكر مىكنيم.
1 . نفاق
دورويى و نفاق در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به اعلاترين درجه در جامعه مسلمين وجود داشت، چرا كه بسيارى از آنان كه مسلمان مىشدند در قلوبشان ايمان وجود نداشت و فقط به زبان اقرار مىكردند. اسلام آوردن بسيارى از مردم يا به طمع اوج گيرى اين دين الهى در آينده بود كه روز به روز آثار آن را مىديدند، و يا از ترس
شمشير و قتل بود، و يا براى رسوا نشدن همرنگ جماعت مىشدند.(1)
اكنون انبوهى از منافقين در ميان جمعيت حاضر در غدير وجود داشتند، كه احتمال مىرفت با كوچكترين تغيير شرايط بتوانند اوضاع را در دست بگيرند و بلوايى بپا كنند، زيرا همينان قبلاً نيز در برابر اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله دست به كارشكنىهاى بسيارى زده بودند.
اين خطر جدى در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين تعابير آمده است: «خَشْيَةَ طَعْنِ اَهْلِ النِّفاقِ»(2): «از ترس اهل نفاق»، «لِعِلْمى بِكَثْرَةِ الْمُنافِقينَ»(3): «به خاطر آگاهى من از زياد بودن تعداد منافقين». در احاديث مربوط به آيه نيز مىفرمايد: «خَشِىَ مِنْ اَهْلِ النِّفاقِ وَ الشِّقاقِ»(4): «از اهل نفاق و شقاوت ترسيد»، و يا مىفرمايد: «اَمَرَهُ بِتَرْكِ الْحَفْلِ بِاَهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفاقِ»(5): «خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كه با اهل كجروى و دورويى همنشينى نكند»، و يا در حديثى آمده: «فَضاقَ النَّبِىِّ صلىاللهعليهوآله بِذلِكَ ذَرْعا لِمَعْرِفَتِهِ بِفَسادِ قُلُوبِهِمْ»(6): «با در نظر آوردن اين مطلب دنيا بر پيامبر صلىاللهعليهوآله تنگ آمد، چرا كه از فساد قلوب آنان اطلاع داشت».
2 . دشمنى با على عليهالسلام
كينه توزى نسبت به على عليهالسلام از ريشههاى اساسى در مخالفت با مسئله ولايت بود. اين دشمنى در افراد ولد الزنا و ولد حيض و بسيارى از منافقين ذاتى بود(7)، و عده بسيارى هم بودند كه در جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله پدران و برادران و ساير فاميلشان به
دست اميرالمؤمنين عليهالسلام به قتل رسيده بودند و يا به دست آن حضرت ضربتى خورده يا اسير شده و يا مورد مجازاتى قرار گرفته بودند.
اكنون همه اين افراد مىبايست در برابر منبر غدير زانو مىزدند و مىشنيدند كه صاحب اختيارشان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله همين على بن ابىطالب عليهالسلام است، و پيداست كه
تحمل چنين مقامى درباره آن حضرت براى چنين كسانى بسيار سنگين بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين ريشه اساسى را به طور جدى در نظر داشت و متن حديث درباره آن چنين مىگويد: «فَخَشِىَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِنْ قَوْمِهِ اَنْ يَتَفَرَّقُوا لِما عَرَفَ مِنْ عَداوَتِهِمْ وَ لِما تَنْطَوى عَلَيْهِ اَنْفُسُهُمْ لِعَلِىٍّ عليهالسلام مِنَ الْعَداوَةِ وَ الْبَغْضاءِ»(1): «پيامبر صلىاللهعليهوآله از قوم خود ترسيد كه متفرق شوند، به خاطر عداوتى كه از آنان سراغ داشت، و به خاطر دشمنى و كينهاى كه نسبت به على عليهالسلام داشتند».
3 . تازه مسلمان بودن و نزديكى به جاهليت
اين يك امر طبيعى است كه هر كس تازه متوجه اشتباه خود شده و از فكرى دست برداشته و گرايش جديدى پيدا كرده، زمانى لازم دارد تا آخرين بقاياى گذشته را از جان و تن خويش بزدايد، و در عمق و جوانب راه نو پرورده شود. در چنين موقعيتى نوسانات وارده قبل از پخته شدن فكر، ممكن است باعث بازگشت به گذشته و دست برداشتن از اعتقاد جديد شود. شكى نيست كه فاصله آن روز اسلام با اولين اعلان خروج از جاهليت 23 سال بيشتر نبود. چه بسيار بودند كسانى كه فاصله آنان با جاهليت به ده سال اخير پس از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگشت. عدهاى از آنان با جاهليت يك سال بيشتر فاصله نداشتند و از فتح مكه مسلمانى را آغاز كرده بودند.
درباره چنين جمعيتى كه هنوز با افكار و تعصبات جاهلى دست و پنجه نرم مىكردند و هنوز ريشههاى اعتقادى اسلام را به خوبى درنيافته بودند، راه بازگشت به
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 177.
جاهليت چندان دشوار نبود، به خصوص آنكه يادآورى خاطرههاى جنگهاى بدر و اُحد و خندق و خيبر و فتح مكه نيز عوامل آمادهاى براى تحريك آنان بود.
اين نكته جدى نيز در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان يكى از علل ترس از فتنه مردم مطرح شد و حضرت چنين تعبير فرمود: «اِنَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلِيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اِذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى»(1): «سابقه قوم من با جاهليت نزديك است. من با آنان براى قبول دين به اختيار يا با كراهت جنگيدهام تا آنكه در برابر من تسليم شدهاند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم»؟
در حديث ديگرى تازه مسلمان بودن آنان را مطرح مىكند و مىفرمايد: «اِنَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ باِلاِْسْلامِ فَاَخْشى اَنْ يَضْطَرِبُوا»(2): «سابقه مردم با اسلام نزديك است، مىترسم به اضطراب بيفتند». در حديث ديگر از اين احساس چنين تعبير شده است: «كَرِهَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اَنْ يَتَّهِمُوهُ لاَِنَّهُمْ كانُوا حَديثى عَهْدٍ بِجاهِلِيَّةٍ»(3): «پيامبر صلىاللهعليهوآله ترسيد او را متهم كنند چرا كه به جاهليت نزديك بودند»، و يا چنين آمده است: «فَخَشِىَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اَنْ يَرْجِعُوا جاهِلِيَّةً»(4): «پيامبر صلىاللهعليهوآله ترسيد مردم به اعتقاد جاهليت باز گردند».
4 . كمى متقين
يكى از ريشههاى اساسى در مسئله ولايت، كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله خيلى زود خود را نشان داد، كمبود تقوى و مراعات نكردن حضور خداوند بود. مردمى كه خدا را در نظر نگيرند، خيلى راحت با تغيير شرايط دست از اعتقاد خود بر مىدارند و هيچ
ترس و واهمهاى هم به خود راه نمىدهند. آنچه به معناى تقواى باز دارنده از انحراف است در آن مردم وجود نداشت، و جاى خالى اين ريشه اصيل اسلام به هر بهانهاى مىتوانست زمينه فاصله گرفتن مردم از دين را آماده سازد.
اين همان چيزى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خوف آن را داشت و درباره آن چنين تعبير فرمود: «وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ»(1): «اى مردم! از جبرئيل خواستم كه درباره ابلاغ اين پيام به شما مرا معذور بدارد به خاطر آنكه از كمى متقين خبر دارم».
د . عكس العملهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله با احساس شرّ مردم
اكنون نوبت آن است كه عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله را هنگام احساس چنين شرى از جانب مردم ذكر كنيم. در رواياتى حالت درونى حضرت را مجسم مىكند كه فرمود: «اِنَّهُ قَدْ نَزَلَ عَلَىَّ اَمْرٌ ضِقْتُ بِهِ ذَرْعا»(2): «مسئلهاى بر من نازل شده كه كه به خاطر آن به تنگ آمدهام»، و يا فرمود: «اِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى اَرْسَلَنى اِلَيْكُمْ بِرِسالَةٍ وَ اِنّى ضِقْتُ بِها ذَرْعا»(3): «خداوند تبارك و تعالى رساندن پيامى به شما را بر عهده من گذاشته است، و من براى انجام آن خود ا در فشار مىبينم»، كه منظور از اين عبارت حالتى است كه از به تنگ آمدن و در تنگنا قرار گرفتن و راهها را مسدود ديدن به كسى دست مىدهد.
در روايتى ديگر تأثير اين انقلاب درونى را نشان مىدهد و مىگويد: «فَبَكى النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله حَتَّى اخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ»(4): «پيامبر صلىاللهعليهوآله گريست به گونهاى كه محاسن مباركش از اشك خيس شد». حديثى ديگر انعكاس عملى اين تأثير را نشان مىدهد و مىگويد: «كَرِهَ
رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اَنْ يُحَدِّثَ النّاسَ بِشَىْءٍ»(1): «پيامبر صلىاللهعليهوآله ترجيح داد كه فعلاً در اين باره براى مردم چيزى نگويد».
2 . فما بلغت رسالته
با روشن شدن عللى كه باعث مراجعه پيامبر صلىاللهعليهوآله به درگاه الهى درباره ابلاغ امر ولايت شد، نوبت آن است كه به بررسى پاسخ الهى به اين مراجعه و راهى كه خداوند براى حل اين مشكلات قرار داد، بپردازيم. در اينجا آنچه در متون روايات در اين باره آمده ذكر مىكنيم، و تحليل و نتيجه گيرى صحيح آن را در پايان بحثهاى مربوط به آيه ذكر مىنماييم.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مشكلات را مطرح كرد و پيرو آن معذور داشتن خود را از ابلاغ اين پيام در چنان شرايطى درخواست نمود، از طرف خداوند تأكيد بر ابلاغ و عدم امكان الغاى آن مطرح شد. اين پاسخ الهى در بعضى روايات به صورت مجمل ذكر شده و با عبارات «وَعيدٌ مِنْ رَبّى»(2)، «وَعيدٌ بَعْدَ وَعيدٍ»،(3)«تَهْديدٌ وَ وَعيدٌ»(4)، «تَهْديدٌ بَعْدَ وَعيدٍ»(5)آمده كه منظور آميزهاى از تهديد و وعده ناگوار است. همين اجمال در روايتى چنين آمده: «اَتاهُ جَبْرِئيلُ بِالزَّجْرِ وَ الاِْنْتِهارِ»(6): «جبرئيل دستور منع و پيشگيرى از عدم ابلاغ را آورد»، كه به معناى هشدار نسبت عواقب انجام نشدن چنين ابلاغى و منع شديد از چنين فكر و تصميمى است.
در روايات ديگرى اين تهديد و وعده ناگوار الهى صريحا ذكر شده است. در بعضى از اين موارد فقط نارضايتى خداوند و ناقص ماندن رسالت الهى و بىارزش شدن عمل مطرح شده است. اصل آن در متن آيه است كه مىفرمايد: «فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»، يعنى خداوند رسالتى را بر دوش تو قرار داده و تو از آن شانه خالى كردهاى، و يا به اين معنى كه اگر در ابلاغ ولايت كوتاهى كنى گويا نبوت خود را ناقص گذاشتهاى. مورد ديگر در متن خطبه غدير است كه مىفرمايد: «وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّهُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ . . .»:(1)«بعد از همه اين مشكلات خدا از من راضى نمىشود مگر آنكه ابلاغ كنم». مورد ديگر روايتى است كه آن حضرت خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
«لَوْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اُمِرْتُ بِهِ مِنْ وِلايَتِكَ لَحَبِطَ عَمَلى»(2): «اگر ابلاغ نكنم آنچه مأمور به آنم از ولايت تو عمل من بىارزش مىشود».
در رواياتى هم اين تهديد الهى در شديدترين نوع آن يعنى عذاب و عقوبت الهى مطرح شده كه مىتواند نتيجه نرساندن رسالت و نارضايتى الهى باشد. در روايتى تعبير «عُقُوبَة اللّهِ اِيّاىَ»(3): «عقوبت خدا نسبت به من» آمده است. در موردى ديگر مىفرمايد: «فَاَوْعَدَنى لاَُبَلِّغُها اَوْ لَيُعَذِّبُنى»(4): «خدا مرا تهديد كرده كه يا اين پيام را ابلاغ نمايم و يا مرا عذاب مىنمايد».
در متن خطابه غدير مىفرمايد: «حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى اَحَدٌ وَ اِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ»(5): «از ترس اينكه مبادا انجام ندهم و عقوبت هلاك كنندهاى از سوى خدا بر من فرود آيد كه احدى نتواند آن را از من دفع كند هر چند كه حيله او عظيم باشد و دوستى او خالص باشد».
در حديث ديگرى از اين هم شديدتر مطرح مىكند و مىفرمايد: «فَهُوَ اَهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ اَنْ يُعاقِبَنِىَ الْعُقُوبَةَ الْمُوجِعَةَ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ»(1): «ابلاغ چنين پيامى براى من آسانتر است از اينكه خداوند با عقوبت دردناك در دنيا و آخرت مرا عذاب كند».
فراز سوم: وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ
چهار نكته مهم درباره اين قسمت آيه بايد در نظر گرفته شود:
اولاً: دراين آيه به جاى كلماتى از قبيل «حفظ»، «وقى»، «صون»، از كلمه «عصم» استفاده شده است. اين كلمات با آنكه مترادف هستند ولى از نظر معناى دقيق، هر يك ظرافتهايى دارند كه استفاده از آنها را در مورد خاص خودشان مناسبتر مىنمايد.
فرق «عصم» با ساير الفاظى كه به معناى حفظ كردن است، در جهت «منع» آن است. حفظ كردن در شرايط مختلفى قابل تصور است: گاهى كسى براى پيشگيرى از خطرِ احتمالى اقدام به حفاظت از خود يا ديگرى مىنمايد، كه در اين صورت «عصم» به كار نمىرود. اين لفظ در جايى استفاده مىشود كه خطر فعلاً هست و وجود عينى آن احساس مىشود، و به عنوان دفاع و مقابله با آن خطر اقدام به حفظ مىشود؛ و در واقع از برخورد خطر با شخص يا شيئ مورد نظر ممانعت مىشود. بنابراين جمله «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» يعنى: اى پيامبر، خداوند تو را از همه خطراتى كه خود را در معرض آن مىبينى و حقيقتا وجود دارد، حفظ خواهد كرد.
ثانيا: وقتى بنا شد خداوند حافظ باشد و او ضمانت حفظ كسى را نمايد، اين يد قدرت اوست كه هر احتمال خطرى را از بين مىبرد و اطمينان قلبى صد در صد ايجاد مىكند. درباره اين ضمانت الهى، اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 39.
مِنْهُمْ»(1): «خداوند براى پيامبر صلىاللهعليهوآله حفظ او از شر آنان را ضمانت فرمود»، و امام رضا عليهالسلام مىفرمايد: «اَزالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ»(2): «هر تقيهاى را با ضمانت الهى از ميان برداشت».
ثالثا: اين ضمانت در محدوده اجراى برنامه غدير و اعلان رسمى ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است. يعنى نگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين بود كه با مشكلات موجود نتواند اين اتمام حجت بزرگ و ابلاغ عظيم را به مرحله عمل برساند، و خداوند با اين ضمانتِ حفظ زمينه را براى اعلان ولايت آماده كرد. بنابراين اگر تا رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و يا بعد از آن اين نگرانىها دوباره به ميان آمده و گاهى به مرحله عمل هم رسيده است، اين منافاتى با آيه ندارد.
رابعا: ضمانت خداوند درباره مشكل عمومى اين ابلاغ است، و ربطى به قلوب مردم و رفتار آنان ندارد. بنابراين گفتگوها و كارهايى كه مخفيانه بين آنان رد و بدل شده - بدون آنكه بتواند خللى به برنامه غدير وارد كند - از اين ضمانت خارج است. بايد گفت: اصولاً چنين مسايلى نياز به ضمانت ندارد، زيرا خللى به اين ابلاغ وارد نمىكند.
با توجه به سه نكته فوق، نوبت آن است كه اين فراز آيه را در سه بخش مورد بررسى قرار دهيم:
1 . حفظ از چه كسى و چه چيزى؟
آنچه در بيان نگرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر شد مورد ضمانت الهى است، كه در آيه به شكل مطلق مطرح شده و حفظ از مردم ذكر گرديده است. حفظ از منافقين، قريش، اصحاب، و به تعبيرى اكثريت مردم كه در آيه با تعبير «ناس» آمده است.
حفظ از مخالفت و تكذيب و اتهام و استهزاء علنىِ مردم، و در كنار آن حفظِ جامعه از تفرقه و اضطراب و طغيان و بازگشت علنى به جاهليت، و در رأس همه حفظِ جان پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام تا برگزارى كامل مراسم سه روزه غدير؛ مواردى است كه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان مشكلات بر سر راه اين ابلاغ مطرح شده بود، و خداوند حفظ و حراست از همه را ضمانت فرمود.
در يك جمله مىتوان گفت: خداوند از شر هر كسى و از هر خطرى كه به عنوان مانع بر سر راه اين اتمام حجت مطرح بوده، حفظ را ضمانت فرموده در حدى كه بدون هيچ دغدغهاى راه آن هموار باشد.
2 . درخواست حفظ
يكى از نكات قابل توجه اين است كه وقتى عذر پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره ابلاغ اين پيام پذيرفته نشد آن حضرت درخواست عصمت از خداوند نمود، و اين ضمانت حفظ در واقع پاسخ به خواسته حضرت بود. اين مطلب در سه روايت با جزئياتش منعكس است:
در روايت حذيفه چنين است: «فَقُلْتُ لِصاحِبى جَبْرَئيلَ: يا خَليلى، اِنَّ قُرَيْشا قالُوا لى كَذا وَ كَذا ! فَاَتَى الْخَبَرُ مِنْ رَبّى فَقالَ: «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1): «به جبرئيل اين اظهار نگرانى را كردم كه قريش مطالبى به من گفتهاند! از جانب خدا برايم خبر آمد كه خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند».
در حديث ديگرى فقط به سه مرحلهاى بودن نزول آيه اشاره شده است كه بار اول جبرئيل نازل شد و قسمت اول آيه را آورد. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار نگرانى فرمود قسمت دوم آيه هم نازل شد، و اين بار كه حضرت نگرانى خود را اعلام كرد مىگويد: «فَعَرَجَ
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 193 ح 77.
جَبْرَئيلُ وَ نَزَلَ عَلَيْهِ فِى الْيَوْمِ الثّالِثِ وَ كانَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِمَوْضِعٍ يُقالُ لَهُ «غَديرَ خُمٍّ»، فَقالَ لَهُ: يا رَسُولُ اللّهِ، قالَ اللّهُ تَعالى: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ . . .»: «جبرئيل بالا رفت و روز سوم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد در حالى كه آن حضرت در غدير خم بود و قسمت سوم آيه (وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ) را هم نازل كرد.(1)
در حديث ديگرى جزئيات اين درخواستِ حفظ و پاسخ الهى مفصلتر آمده است:
. . . وَ سَأَلَ جَبْرَئيلُ اَنْ يَسْأَلَ رَبَّهُ الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ انْتَظَرَ اَنْ يَأْتِيَهُ جَبْرَئيلُ بِالْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ عَنِ اللّهِ جَلَّ اسْمُهُ. فَأَخَّرَ ذلِكَ . . . فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ مِنَ اللّهِ جَلَّ جَلالُهُ بِالَّذى اَرادَ؛ حَتّى بَلَغَ كُراعَ الْغُمَيْمِ فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ اَمَرَهُ بِالَّذى اَتاهُ فيهِ مِنْ قِبَلِ اللّهِ وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ.
فَقالَ: يا جَبْرَئيلُ، اِنّى اَخْشى قَوْمى . . . فَسَأَلَ جَبْرَئيلُ كَما سَأَلَ بِنُزُولِ آيَةِ الْعِصْمَةِ، فَأَخَّرَهُ ذلِكَ فَرَحِلَ. فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ اَتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ بِالزَّجْرِ وَ الاِْنْتِهارِ وَ الْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ.(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل درخواست كرد كه حفظ از مردم را از خدا بخواهد، و منتظر ماند تا جبرئيل خبر اين حفظ از مردم را از طرف خدا بياورد، ولى اين مسئله تأخير پيدا كرد . . . تا آنكه بار ديگر جبرئيل نازل شد، ولى از طرف خداوند جل جلاله حفظ درباره آنچه مىخواست را نياورد. تا آنكه به كُراعُ الْغُمَيْم رسيد و در آنجا دوباره جبرئيل آمد و همان دستورى كه از طرف خدا آورده بود دوباره تكرار كرد ولى خبر حفظ را نياورد.
حضرت فرمود: «اى جبرئيل، من از قوم خود ترس دارم . . .» و بار ديگر از جبرئيل نازل شدن آيه درباره حفظ را طلب كرد و به همين جهت كار ابلاغ
را به تأخير انداخت و از آنجا هم حركت كرد. به غدير خم كه رسيد پنج ساعت از روز گذشته جبرئيل با تأكيد بر ابلاغ پيام و منع از ترك آن به همراه خبر حفظ از مردم نازل شد.
3 . عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از ضمانت حفظ
پس از اينكه با ضمانت الهى همه نگرانىها از ميان رفت، پيامبر صلىاللهعليهوآله براى هوشيارى مردم جملات مهمى بر زبان مبارك جارى كرد كه حاكى از تصميم قاطع و جدى بر ابلاغ ولايت بود. از جمله فرمود: «لاََمْضِيَنَّ اَمْرَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»(1): «حتما امر خداى عزوجل را به مرحله اجرا خواهم گذاشت». و نيز فرمود: «اُؤَدّى ما اَوْحى اِلَىَّ رَبّى»:(2)«ادا مىكنم آنچه پروردگارم بر من وحى كرده است».
آن حضرت براى آنكه بفهماند ديگر هيچ ترسى از هيچ چيزى وجود ندارد فرمود: «اَلا وَ اِنّى غَيْرَ هائِبٍ لِقَوْمٍ وَ لا مُحابٍ لِقَرابَتى»(3): «بدانيد كه من از هيچ گروهى ترس ندارم و به خاطر فاميلم خود را به گناه نمىاندازم».
از سوى ديگر براى آنكه فورى بودن اين دستور را به همه نشان دهد فرمود: «اَنيخُوا ناقَتى، فَوَاللّهِ ما اَبْرَحُ مِنْ هذَا الْمَكانِ حَتّى اَبْلُغَ رِسالَةَ رَبّى»(4): «شتر مرا بخوابانيد، كه به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم».
همچنين براى آنكه اين اعلان را عمومى كند فرمود: «اَيُّهَا النّاسِ اَجيبُوا داعِىَ اللّهِ، اَنَا رَسُولُ اللّهِ»(5): «اى مردم دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيام آور خدايم».
در پى اين اعلام دستور داد كسانى را كه براى فرار از اين برنامه عظيم پيشاپيش از غدير خم عبور كرده بودند بازگردانند و همه براى بلندترين خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره مهمترين رسالت آن حضرت آماده شوند.
در سايه همين ضمانت حفظ الهى بود كه با حضور آن همه منافق و توطئهگر، خطابه يك ساعته پيامبر صلىاللهعليهوآله در كمال آرامش ايراد شد(1)و در بين سخنرانى بدون آنكه نظم
مجلس بر هم ريزد، آن حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد و معرفى نمود(2)و در اواخر خطبه از مردم بيعت لسانى گرفت و مطالب مفصلى را كلمه كلمه فرمود و مردم تكرار كردند و بدانها اقرار نمودند(3)، بدون آنكه كوچكترين صداى مخالفى از مردم بلند شود و يا كسانى قدرت داشته باشند در اين فرصتها مجلس را بر هم بريزند.
بعد از آن بستن عمامه سحاب(4)و سرودن شعر غدير توسط حسان بن ثابت با حضور مردم در كمال آرامش انجام شد.(5)از همه مهمتر اينكه در طول سه روز آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى به نوبت آمدند و با پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام جداگانه بيعت كردند(6)و در طول اين سه روز هيچكس جرئت كوچكترين اخلال در نظم پيدا نكرد؛ در حالى كه منافقين بين آن جمعيت آمادگى هر اغتشاشى را داشتند، و اين خدا بود كه قلب و جسم و روح آنان را تسخير كرد تا اراده خود را تحقق بخشد.
1) . اسرار غدير: ص 135 - 160.
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 111، 209. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 47. كتاب سليم: ص 409 ح 55 .
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 215، 219. اسرار غدير: ص 157 بخش 11.
4) . الغدير: ج 1 ص 291. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 199. اثبات الهداة: ج 2 ص 219 ح 102.
5) . بحار الانوار: ج 21 ص 388، ج 37 ص 112، 166، 195. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 41، 98، 144.
6) . بحار الانوار: ج 21 ص 387. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 205، 309.
نكته بسيار مهم در مسئله حفظ الهى از شر مردم اين است كه همه آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله از شر آن مىترسيد و به عنوان سدّى در برابر مسئله اعلان ولايت پيش بينى مىكرد واقعا وجود داشت؛ و خداوند ضمانت كرد آنچه هست را با قدرت مطلقه خويش دفع كند و نگذارد آن مسايل به مرحلهاى برسد كه مانع از اجراى آزادانه و بدون تقيه مراسم سه روزه غدير در كمال آرامش شود.
جا دارد به تفصيلى از فتنههاى پشت پرده غدير طبق آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره مىكرد بنماييم، تا معلوم شود جز معجزه الهى نمىتوانست اجراى برنامه غدير را ضمانت كند تا آن مراسم عظيم در همه ابعاد پيش بينى شدهاش تحقق يابد. نگرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله عبارت بودند از: نپذيرفتن مردم، تكذيب آنان، اتهام به حضرت، استهزاء نسبت به حضرت، تفرقه مردم، اضطراب و طغيان مردم، بازگشت مردم به جاهليت، خطر جانى نسبت به خود و على عليهالسلام. ذيلاً شواهد دال بر وجود همه اين موارد را همزمان با مراسم غدير ذكر مىكنيم تا عمق معناى «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» را بهتر درك كنيم:
1 . نپذيرفتن ولايت
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» دو نفر از قريش سرهاى خود را به يكديگر نزديك كردند و گفتند: «وَ اللّهِ لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ اَبَدا»(1): «به خدا قسم در برابر آنچه او گفت ابدا تسليم نخواهيم شد».
عدهاى از منافقين در بين خود گفتند: «ما لَكُمْ فِى الْحَياةِ مِنْ حَظٍّ اِنْ اَفْضَى الاَْمْرُ اِلى عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ، وَ اِنَّ مُحَمَّدا عامِلُكُمْ عَلى ظاهِرِكُمْ وَ اِنَّ عَلِيّا يُعامِلُكُمْ عَلى ما يَجِدُ لِنَفْسِهِ مِنْكُمْ، فََأحْسِنُوا النَّظَرَ فى ذلِكَ وَ قَدِّمُوا رَأْيَكُمْ فيهِ»(2): «اگر خلافت به على بن ابىطالب برسد شما را از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مىكرد ولى على طبق آنچه در نفس خود درباره شما مىيابد با شما برخورد خواهد كرد. پس در اين مسئله نيك بنگريد و نظرات خود را ارائه دهيد».
عدهاى از قريش پس از منبر غدير نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و گفتند: «مردم راضى نمىشوند كه نبوت در تو و امامت در پسر عمويت باشد. اگر امامت را از او به ديگرى منتقل كنى بهتر خواهد بود. حضرت فرمود: من در اين باره اختيارى ندارم! گفتند: «اكنون كه از ترس مخالفت با پروردگارت اين كار را انجام نمىدهى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك كن»، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله نپذيرفت.(3)
2 . تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسئله ولايت الهى
تكذيب به اين معنى كه در نسبت داشتن مسئله تبليغ ولايت به امر پروردگار تشكيك كنند و درصدد جلوه دادن آن به صورت يك امر شخصى باشند. يعنى بگويند: اينكه مىگويى ولايت را از طرف خدا آوردهاى دروغ مىگويى! اين مسئله در غدير به طور شاخص از ابوبكر و عمر سر مىزد و به بهانههاى مختلف در صدد القاء چنين
شبههاى بودند. به محض آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر غدير قرار گرفت با لحنى استهزاء آميز به اطرافيانش گفت: «اكنون بر مىخيزد و مىگويد: خدايم چنين گفته است»!!(1)
جلوه ديگر آن هنگام بيعت بود كه همه مردم بدون چون و چرا بيعت كردند و فقط ابوبكر و عمر قبل از بيعت پرسيدند: «مِنَ اللّهِ اَوْ مِنْ رَسُولِهِ»؟ «آيا اين مسئله ولايت از طرف خداست يا رسولش»؟ يعنى خدا به تو دستور داده يا از طرف خود مىگويى؟! در واقع مىخواستند اين احتمال را ايجاد كنند كه ممكن است تعيين خليفه يك امر شخصى باشد و امرى الهى نباشد. لذا حضرت فورا آن را رد كرده فرمود: «وَ هَل يَكُونُ مِثْلُ هذا عَنْ غَيْرِ اَمْرِ اللّهِ؟ نَعَمْ، اَمْرٌ مِنَ اللّهِ وَ مِنْ َرسُولِهِ»: «آيا مثل اين مسئله بدون امر خدا مىشود؟! بلى، امرى از جانب خدا و رسولش است».(2)
بارزترين نمونه كه پاسخ همه تكذيبها با جواب دندان شكن الهى داده شد و به همه فهماند كه ولايت مستقيما از جانب خداست، ماجراى حارث فهرى بود كه گستاخانه تكذيب خود را مطرح كرد و گفت: «اين همه دستورات كه از طرف خدا آوردى همه را قبول كرديم؛ اكنون نوبت اين رسيده كه پسر عمويت را بر ما حاكم كنى؟ آيا اين را از پيش خود مىگويى يا از جانب خداست»؟ حضرت فرمود: خدا به من وحى كرده و واسطه بين من و خدا جبرئيل است و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلام نمىكنم». حارث با جسارت تمام به خداى غدير خطاب كرد: «خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست، سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى دردناك بر ما فرست». خداوند هم فورا پاسخ او را داد تا در نسبت غدير و ولايت به پروردگار جهان شبههاى ايجاد نشود، و سنگريزهاى فرستاد و او
را هلاك كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا به عنوان تأكيد اين مطلب به مردم فرمود: شنيديد و ديديد؟ گفتند: آرى!(1)
3 . اتهام به حضرت كه با اعلام ولايت اهداف ديگرى دارد!
يكى ديگر از تحريكات منافقين براى تخريب غدير، بيدار كردن احساسات جاهلى مردم بود كه بگويند: اين برنامه ظاهر سازى براى مسلط كردن خاندان خود بر مردم تا آخر دنياست. اين گونه مطالب در بين مردمى كه تعصبات بىاساس در بين آنان رواج فراوانى داشت تأثير لازم را مىگذاشت و ضربه بر غدير مىزد. نمونههايى از آن را مرور مىكنيم:
عدهاى با اعلان ولايت على عليهالسلام گفتند: «هذِهِ مِنْهُ عَصَبِيَّةٌ»: «اين از طرف او يك تعصب است»!(2)
عمر گفت: «لَشَدَّ ما يَرْفَعُ بِضِبْعِ ابْنِ عَمِّهِ»: «خوب بازوى پسر عمويش را محكم بلند مىكند»!(3)
عدهاى از مردم گفتند: «اِنَّ مُحَمَّدا لَيَدْعُونا فى كُلِّ وَقْتٍ اِلى اَمْرٍ جَديدٍ، وَ قَدْ بَدَأَ بِأَهْلِ بَيْتِهِ يُمَلِّكُهُمْ رِقابَنا»: «محمد هر از چند گاهى ما را به مسئله جديدى فرا مىخواند، و اكنون نوبت اهل بيتش شده كه آنان را بر گُرده ما سوار مىكند».(4)
عدهاى از منافقين گفتند: قَدِ افْتَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ؟! لَوْ قَدَرَ اَنْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ»: «به اين جوان مغرور شده است! چه خبر است كه
بازوى او را بلند مىكند؟! اگر مىتوانست آن را مانند كسرى و قيصر قرار دهد چنان مىكرد».(1)
4 . استهزاء و به مسخره گرفتن غدير
يكى از حربههاى منافقين در طول بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله بىادبى و جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت و حرمت شكنى بود كه از نمادهاى آن مسخره كردن بود و قرآن هم به اين مطلب تصريح كرده است. در غدير كه غيظ منافقين به اوج خود رسيده بود، اين مسئله چند بار تكرار شد كه نمونههاى آن را مرور مىكنيم:
به محض اينكه منبر غدير آماده شد تا حضرت بر فراز آن قرار گيرد، عمر گفت: «اَما وَاللّهِ لَيَأْتِيَنَّكُمْ بِداهِيَةٍ»: «به خدا قسم، آگاه باشيد كه مسئله عظيم ناراحت كنندهاى براى شما خواهد آورد».(3)
در همان مورد عمر گفت: «اَما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ»: «نمىبينيد چشمان او را كه مانند چشمان ديوانه است».(4)
يكى ديگر از منافقين گفت: «ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٍ»: «نمىبينيد چشمان او را كه گويى ديوانه است».(5)
عدهاى از منافقين پس از سخنرانىِ غدير در خيمههاى خود جمع شده و با يكديگر چنين مىگفتند: «وَ اللّهِ اِنْ كُنّا اَصْحابَ كَسْرى وَ قَيصَرَ لَكُنّا فِى الْخَزِّ وَ الْوَشى وَ الدّيباجِ وَ النِّساجاتِ، وَ اِنّا مَعَهُ فِى الاَْخْشَنَيْنِ: نَأْكُلُ الْخَشِنَ وَ نَلْبِسُ الْخَشِنَ، حَتّى اِذا دَنا مَوْتُهُ وَ فَنِيَتْ اَيّامُهُ وَ حَضَرَ اَجَلُهُ اَرادَ اَنْ يُوَلِّيَها عَلِيّا مِنْ بَعْدِهِ. اَما وَ اللّهِ لَيَعْلَمَنَّ»: «به خدا قسم، اگر از اصحاب كسرى و قيصر بوديم اكنون در لباسهاى خز و رنگارنگ و ديبا و بافتهها بوديم، ولى همراه او در دو خشن به سر مىبريم: هم خوراك خشن مىخوريم و هم لباس خشن مىپوشيم. اكنون هم كه مرگ او نزديك شده و اجل او رسيده مىخواهد اين سلطه را به على بعد از خود واگذارد. به خدا قسم خواهد دانست»!!(1)
عمر وقتى در روز غدير بيعت كرد شانهها را بالا انداخت و رو به ابوبكر كرد و گفت: «لَشَدَّ ما يَرْفَعُ بِضِبْعَىْ ابْنِ عَمِّهِ»: «عجب بازوى پسر عمويش را محكم بلند كرده است».(2)
معاويه پس از سخنرانى غدير بپا خاست و متكبرانه حركت كرد و با غضب بيرون آمد در حالى كه دست راست خود را بر ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر مغيره تكيه داده بود و مىگفت: «وَ اللّهِ لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا عَلى مَقالَتِهِ وَ لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَتَهِ»: «به خدا قسم، محمد را بر گفتارش تصديق نمىكنيم و براى على به ولايتش اقرار نمىكنيم»!(3)
پيرمردى از منافقين گفت: «لَئِنْ كُنّا بَيْنَ اَقْوامِنا كَما يَقُولُ هذا لَنَحْنُ اَشَرُّ مِنَ الْحَميرِ»: «اگر ما در بين خويشاوندان خود آن گونه كه اين مرد مىگويد باشيم از خران
هم بدتريم»!! جوانى از منافقين كه در كنارش بود گفت: «لَئِنْ كُنْتَ صادِقا لَنَحْنُ اَشَرُّ مِنَ الْحَميرِ»: «اگر راست بگويى ما واقعا از خران هم بدتريم»!(1)
سه نفر از منافقين در خيمه خود مخفيانه صحبت مىكردند. يكى گفت: «وَ اللّهِ اِنَّ مُحَمَّدا لاََحْمَقٌ اِنْ كانَ يَرى اَنَّ الاَْمْرَ يَسْتَقيمُ لِعَلِىٍّ مِنْ بَعْدِهِ»: «به خدا قسم محمد احمق است اگر خيال مىكند خلافت بر قامت على بعد از او راست خواهد آمد»! ديگرى گفت: «اَتَجْعَلُهُ اَحْمَقَ؟! اَلَمْ تَعْلَمْ اَنَّهُ مَجْنُونٌ قَدْ كادَ اَنْ يَصْرَعَ . . .»: «او را احمق حساب مىكنى؟! خبر ندارى كه او ديوانه است، و نزديك بوده به صرع گرفتار شود»؟! سومى گفت: «دَعُوهُ! اِنْ شاءَ اَنْ يَكُونَ اَحْمَقَ وَ اِنْ شاءَ اَنْ يَكُونَ مَجْنُونا! وَ اللّهِ ما يَكُونُ ما قالَ اَبَدا»: «او را رها كنيد! مىخواهد احمق باشد يا ديوانه! به خدا قسم آنچه او گفت هرگز واقع نخواهد شد».(2)
پس از سخنرانى هنگامى كه مردم از كنار منبر پراكنده شدند چند نفر از قريش جمع شده بودند و بر آنچه به وقوع پيوست تأسف مىخوردند. در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان گذشت. يكى از آنان گفت: «لَيْتَ مُحَمَّدا اَمَّرَ عَلَيْنا هذَا الضَّبَ دونَ عَلِىٍّ»: «اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مىداد».(3)
5 . تفرقه در اثر شنيدن مسئله ولايت
تفرقه و اختلاف در مرحله فكرى و عملى امرى بود كه طبيعتا با اعلام ولايت پيش مىآمد، زيرا عدهاى آن را مىپذيرفتند و عدهاى به سكوت برگزار مىكردند و عدهاى مخالفت مىنمودند. در غدير به ضمانت خداوند مرحله عملى آن هرگز اتفاق نيفتاد، ولى مرحله فكرى آن خود را نشان داد:
«خود را براى تمرد بر على در آن هنگام كه اتفاقى برايت بيفتد (يعنى مرگ) آماده مىكنند».(1)
6 . طغيان و توطئه
طغيان و اضطراب در غدير به مرحله عمل نرسيد و اين همان ضمانت الهى بود، ولى نقشههاى طغيان و اقدامات براندازنده و توطئههاى مخرب به طور جدى جريان داشت. همين اقدامات بود كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله چنان سريع به مرحله عمل درآمد كه فرصت هرگونه مقابله را سلب كرد و قدرت را در دست گرفت. نمونههايى از آنچه در غدير به عنوان توطئه جريان داشت ذكر مىكنيم:
منافقين گفتند: «لَئِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ لَنُخَرِّبُ دينَهُ»(3): «اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مىكنيم».
در روايتى آمده است: «اِنَّ قَوْما مِنْ مُتَمَرِّديهِمْ وَ جَبابِرَتِهِمْ تَواطَؤُوا بَيْنَهُمْ اِنْ كانَتْ لِمُحَمَّدٍ كائِنَةً لَنَدْفَعَنَّ عَنْ عَلِىٍّ هذَا الاَْمْرَ وَ لا نَتْرُكَنَّهُ لَهُ»(4): «عدهاى از تمردكنندگان و
زورگويانشان در بين خود هم پيمان شدند كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد خلافت را از على دور كنيم و نگذاريم در اختيار او قرار بگيرد».
پنج نفر از اصحاب صحيفه ملعونه اول پيمان نامهاى امضا كردند و آن را در كعبه دفن نمودند كه «اِنْ اَماتَ اللّهُ مُحَمَّدا اَوْ قُتِلَ لا يَرُدُّ هذَا الاَْمْرَ فى اَهْلِ بَيْتِهِ»: «اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت به اهل بيتش باز نگردد». اينان عبارت بودند از ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل.(1)
وقتى سالم مولى ابىحذيفه از چهار نفر ديگر سؤال كرد براى چه جمع شدهايد، گفتند: «اِنّا قَدِ اجْتَمَعْنا عَلى اَنْ نَتَحالَفَ وَ نَتَعاقَدَ عَلى اَنْ لا نُطيعَ مُحَمَّدا فيما فَرَضَ عَلَيْنا مِنْ وِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ بَعْدَهُ»: «ما جمع شدهايم تا هم قسم و هم پيمان شويم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از ولايت على بن ابىطالب بعد از خود بر ما واجب كرد».(2)
به محض بازگشت به مدينه همان پنج نفر با عدهاى از منافقين در خانه ابوبكر صحيفه مفصل دوم را تدوين كردند: «اِجْتَمَعَ الْقَوْمُ جَميعا وَ كَتَبُوا صَحيفَةً بَيْنَهُمْ عَلى ذِكْرِ ما تَعاهَدُوا عَلَيْهِ فى هذَا الاَْمْرِ وَ اَنَّ الاَْمْرَ اِلى اَبىبَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ اَبىعُبَيْدَةٍ وَ سالِمٍ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْهُمْ»: «همگى جمع شدند و در بين خود نوشتهاى طبق آنچه قبلاً پيمان بسته بودند نوشتند؛ و مضمون آن اين بود كه خلافت بايد در دست ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم باشد و از اين پنج نفر خارج نباشد».(3)
7 . بازگشت مردم به جاهليت
مسئله ارتداد مردم از اسلام و بازگشت به جاهليت در دو مرحله فرض مىشود: يكى بازگشت درونى و ديگرى اعلام علنى اين بازگشت. در غدير آنان كه منافق بودند در واقع داخل اسلام نشده بودند تا از آن خارج شوند، و به هر حال خارج از اسلام بودند. آنچه مورد ترس بود ضعيف الايمانها و سست عقيدهها بودند كه احتمال انحرافشان و بازگشتشان به جاهليت بسيار قوى بود، و ترس ديگر از اين بود كه منافقان رجوع به جاهليت را علنى كنند و عملاً اسم اسلام را محو كنند.
آنچه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله رخ داد و در غدير خداوند مانع از وقوع آن شد، همين بازگشت از دين بود كه فرمود: «اِنَّ النَّبِىَّ لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اَعْقابِهِمْ كُفّارا اِلاّ ثَلاثا»(1): «آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت مردم از دين به عقب برگشتند و كافر شدند مگر سه نفر»؛ ولى تمام صبر و سكوت اميرالمؤمنين عليهالسلام به سفارش پيامبر صلىاللهعليهوآله باعث شد تا منافقينى كه زمام امور را به دست گرفته بودند علنا بازگشت از اسلام و رجوع به جاهليت را اعلام نكنند، اگر چه عملاً در همين راه قدم بر مىداشتند. نتيجه اينها بقاى نام اسلام براى آيندگانى بود كه ممكن بود بار ديگر تحت پرچم اسلام حقيقت آن را زنده كنند، همان گونه كه نسلهاى تشيع چنين كردند.
8 . خطر جانى
در كنار همه خطراتى كه اسلام و جامعه اسلامى را تهديد مىكرد، به خطر افتادن جان پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در آن موقعيت - چه قبل از اعلان ولايت و چه بعد از آن - آسانترين راه براى منافقين بود كه هر چه سريعتر اهداف خود را به عمل برسانند، بدون آنكه واهمهاى از مقامى بلند چون پيامبر صلىاللهعليهوآله يا على عليهالسلام داشته باشند. مهمتر اينكه
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 259 ح 42. به ج 2 ص 265 - 273 كتاب حاضر مراجعه شود.
فقط مسئله به شهادت رسيدن اين دو بزرگوار نبود، بلكه توطئههايى بود كه در پى اين قتلها انجام مىگرفت.
اين بسيار مهم است كه همين اصحاب صحيفه ملعونه با عدهاى ديگر رسما نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را كشيدند. خدايى كه ضامن حفظ پيامبر صلىاللهعليهوآله بود آن حضرت را تا ميان معركه برد و در محاصره آن چهارده نفر قرار داد، و سپس به طور معجزه آسا او را نجات داد. اين گونه بود كه بر همه معلوم شد غدير خدايى دارد و وعده «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» را عملى خواهد كرد. اينك به فرازهايى در اين باره اشاره مىكنيم:
خدا به پيامبرش چنين خبر داد: «لكِنَّهُمْ مُواطِئُونَ عَلى هَلاكِكَ وَ هَلاكِهِ»(1): «آنان درباره هلاك كردن تو و على نقشه ريختهاند».
منافقين در سفر بازگشت از حجة الوداع اين گونه توطئه كردند: «دارَ الْكَلامُ بَيْنَهُمْ وَ اَعادُوا الْخِطابَ وَ اَجالُوا الرَّأْىَ فَاتَّفَقُوا عَلى اَنْ يَنْفِرُوا بِالنِّبِىِّ ناقَتَهُ عَلى عَقَبَةِ هَرْشى»(2): «در بين آنها گفتگو واقع شد و در اين باره سخن گفتند و نظريه دادند و به اين نتيجه رسيدند كه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر فراز گردنه كوه هَرشى بِرَمانند».
دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله جمع شدند كه عبارت بودند از آزادشدگان قريش و منافقين انصار و كسانى از اعراب مدينه و اطراف آن كه قلوبشان مايل به ارتداد از اسلام بود، و اينان كه چهارده نفر بودند هم پيمان و هم قسم شدند كه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را برمانند.(3)
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله راه صعود بر كوه هَرشى را پيش گرفت جبرئيل نازل شد و اين خبر را براى حضرت آورد: «يا مُحَمَّدُ، اِنَّ فُلانا وَ فُلانا قَعَدُوا لَكَ فِى الْعَقَبَةِ لِيَغْتالُوكَ»(4):
«اى محمد، فلانى و فلانى، در گردنه كوه برايت كمين كردهاند تا تو را ترور كنند».
اين گونه بود كه ضامن حفظ رسول او را به سلامت به مدينه رسانيد در حالى كه اين اتمام حجت تاريخى را به صورت تمام عيار به نتيجه رسانده بود.
فراز چهارم: اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ.
«كافرين» در اين آيه در واقع دادن نشان «كفر» به كسانى است كه در فرازهاى قبلى آيه به آنان اشاره شده است. با دقت در آيههاى قبل به خوبى معلوم مىشود كه منظور از آنان چه كسانى هستند و چرا كافرند. از اولِ آيه خداوند دستور ابلاغ ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام را مىدهد و بر انجام اين اتمام حجت با وعيدِ «اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و ضمانتِ «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» تأكيد مىنمايد.
شكى نيست كه چنين اتمام حجتى با هدف هدايت مردم انجام مىشود، به خصوص آنكه در بين اتمام حجتهاى الهى چنين برنامه مفصلى بىنظير است. به نظر مىرسد با انجام چنين مراسم پر شكوهى ديگر كسى باقى نماند كه هدايت نشود، ولى آخرين فراز آيه نشان مىدهد عدهاى منافق و كوردل هستند كه حتى با چنين اتمام حجتى قابل هدايت نيستند، و لايق آنان جز نشان «كفر» نيست، چرا كه از كُفّار هم بدترند. قسمت آخر آيه مىگويد: خدا براى هدايت همه مردم راههاى مختلفى گذاشته، اما قوم كافرين را كه همان دشمنان و مخالفان ولايت على عليهالسلام هستند، هدايت نمىكند.
در اين ميان سردمداران سقيفه، رؤساى اين خطِ كفر هستند كه هنوز زلال غدير از گلوى مردم پايين نرفته، قصد جان پيامبر صلىاللهعليهوآله را نمودند. آنان چند ساعتى از پايان مراسم غدير نگذشته براى به قتل رساندن پيامبر صلىاللهعليهوآله پيشاپيش قافله حركت كردند، و بر
فراز كوه هر شى كمين كردند و با رها كردن سنگها به طرف شترِ پيامبر صلىاللهعليهوآله و حمله با شمشير نقشه خود را به اجرا در آوردند ولى خدا آن حضرت را حفظ كرد.(1)
در روايتى كه در تفسير آيه وارد شده در بيان «اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» آمده است: «هُمُ الَّذينَ هَمُّوا بِرَسُولِ اللّهِ»(2): «اين كافران همان كسانى هستند كه قصد جان پيامبر صلىاللهعليهوآله را نمودند». آنان چهارده نفر بودند كه با يك اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله و نورانى شدن شب، حذيفه چهرههايشان را ديد. آنها عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيدة بن جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابىحذيفه.
تا اينجا چهار فرازِ آيه با دقت در جزئيات وقايع مورد بررسى قرار گرفت، و زمينه نزول آيه به خوبى روشن شد. چند نقطه تحليلى درباره محتواى آيه وجود دارد كه بخش نهايى بحثهاى مربوط به آيه را بدانها اختصاص مىدهيم.
ه- . تحليلى بر محتواى آيه «بلِّغ»
اكنون كه تصوير كامل و همه جانبهاى از آيه «بَلِّغْ» ارائه شد، نقطه سؤالى درباره آيه وجود دارد كه نياز به تجزيه و تحليل دارد، و با روشن شدن پاسخ آن نكتههاى حساس و جالبى درباره آيه به دست خواهد آمد. آن سؤال باز مىگردد به توقف پيامبر صلىاللهعليهوآله در امتثال امر الهى در آيه «بلِّغ» به دليل نگرانىهاى موجود در مورد پذيرش مردم نسبت به مسئله ولايت. دنباله سؤال به اينجا مىرسد كه در اين توقف حضرت
ابتدا طلب الغاى اين امر را مىنمايد، ولى با خطاب تهديد آميزِ «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» رو به رو مىشود، و در درجه دوم درخواست ضمانت حفظ از خطرات را مىنمايد كه با خطاب «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» مورد قبول واقع مىشود.
سؤال اصلى دو جانبه است: از يك سو آيا از نظر مبانى اعتقادى ما ممكن است پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى توقف كند؟ از سوى ديگر چگونه است كه خداوند در برابر اين توقف عكس العملى نشان نداده كه اصلاً به چه حقى توقف كردهاى و خود اين توقف و درخواست الغاى امر را تخلفى از مقام نبوت به حساب نياورده است، بلكه با خطاب «اِنْ لَمْ تَفْعَلْ . . .» فقط اصرار بر ابلاغ اين امر نموده و اينكه اگر ولايت ابلاغ نشود رسالت ناقص مانده است؟
اگر اين دو سؤال به موازات يكديگر پاسخ داده شود، جنبه ديگر آن نيز حل خواهد شد كه چگونه خداوند با درخواست ضمانت حفظ موافقت كرد، در حالى كه آن هم مانند پيش شرطى در اجراى فرمان الهى به نظر مىآيد و نبايد در برابر اوامر خداوند قيد و شرطى از سوى بندگان وجود داشته باشد؟
آنچه در طرح سؤال گفته شد فقط براى درك صحيح و جامع از جوانب آن بود، وگرنه ساحت مقدس و ملكوتى پيامبر صلىاللهعليهوآله فراتر و مُنزَّهتر از آن است كه چنين سؤالاتى درباره حضرتش به ميان آيد. اكنون در آنچه ذيلاً بيان مىشود پاسخ دقيق و تحليل علمى مسئله به احسن وجه ارائه خواهد شد.
با توجه به اهميت سؤال مزبور، كافى است با نگاهى به متن آيه و روايات وارده در تفسير و تبيين آن پاسخى همه جانبه به دست آوريم. نقطه اصلى اين پاسخ آن است كه نگاهمان را به ماجرا تغيير دهيم، و تركيب چند جهت اعتقادى و تاريخى را كه در اين مسئله به هم آميخته يكجا در نظر بگيريم. به عبارت ديگر مجموع آنچه اتفاق افتاده را يك مسئله بدانيم و همه را در ارتباط با يكديگر بسنجيم، نه اينكه بدون در نظر گرفتن
چند مسئله واضح كه در متن واقعه است فقط نقطه اشكال را در نظر بگيريم و در جستجوى پاسخ آن باشيم. براى حل اين اشكال و تحليل مسئله كه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى درخواستى نموده و فورا اقدام نفرموده، در دو مرحله اجمالى و تفصيلى به تبيين جوانب آن مىپردازيم:
پاسخ اجمالى
آنچه در محتواى آيه «بَلِّغ» با آن رو به رو هستيم هشت جهت است كه دست به دست هم داده و اين قضيه را به وجود آورده است:
1 . عظيمترين اتمام حجت خدا و رسول در غدير در حال تحقق بوده است.
2 . اراده و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاسته از اراده پروردگار و تحت قدرت اوست، و اگر خدا بخواهد در هر لحظه مانع از فعل او مىشود.
3 . پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از غدير در معرض خطرهاى بسيارى قرار داشته و هرگز نترسيده، بلكه ديگران به آن حضرت پناه بردهاند.
4 . امكان مخفى كردن آنچه بين خدا و رسولش صورت گرفته وجود داشته، كه شامل مراجعه و درخواست الغاى امر و نيز درخواست حفظ مىشود؛ ولى با اين همه خدا در قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير تعمّد در تصريح به آن و تأكيد بر اطلاع عموم از آن داشتهاند.
5 . خود پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه ياد آور شده كه من هرگز از اجراى اوامر الهى كوتاهى نكردهام، و اين مورد كه توقفى كرده و درخواستى نمودهام علتى دارد.
6 . آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان نگرانى ذكر كرده واقعا وجود داشته و فقط احتمال نبوده است.
7 . خداوند اين توقف و درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله را به عنوان اشكالى در نبوت آن حضرت مطرح نكرده و فقط امر خود را مؤكد نموده است.
8 . درخواست ضمانت حفظ كه دنباله توقف و درخواست اول است، نه تنها از طرف خداوند به عنوان اشكالى مطرح نشده بلكه پذيرفته هم شده است.
با در نظر گرفتن اين هشت جهت، خيلى زود متوجه مىشويم كه نبايد گمان كنيم اشكالى درباره چگونگى ابلاغ غدير كشف كردهايم، بلكه خدا و رسول كاملاً متوجه اين مسئله بودهاند كه هر كس اين داستان را با اين شكل خاص بشنود طبعا چنين سؤال واشكالى به ذهنش خطور خواهد كرد؛ و لذا به تبيين مسئله پرداختهاند و به همان صورت به وقوع آن تأكيد ورزيدهاند.
از همه جالبتر اينكه ممكن بود آنچه در پشت پرده واقع شد و درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله و پاسخ خداوند بين خودشان مخفى مىماند، و فقط ظاهر قضيه كه ابلاغ و اعلام ولايت است انجام مىشد، ولى مىبينيم تمام جزئيات پشت پرده علنى شده و تعمد داشتهاند كه نه تنها دوستان بلكه دشمنان هم از آن باخبر شوند.
از همه اينها استنباط مىشود كه آنچه به نظر ما به صورت اشكال مطرح است كه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى درخواستى كرده و چنان پاسخى در ردّ خواسته او آمده، در واقع يك اشكال نيست؛ بلكه كاشف از اراده الهى است كه خواسته است اين امر ولايت با اين صورت خاص ابلاغ شود، به دليل علل و عوامل خاصى كه در اطراف آن وجود داشته و فوايد بسيارى كه بر چنين طرز تبليغى مترتب است.
اگر در يك جمله بگوييم: بنا بود بزرگترين اتمام حجت الهى و ابلاغ مهمترين امر ذات ربوبى به بندگانش انجام شود. براى آنكه عنوان «اتمام حجت» و «ابلاغ» در كاملترين معناى خود نسبت به مردم آن روز و نسلهاى آينده بشريت تا روز قيامت بر اين برنامه صدق كند، اراده خداوند تعلق گرفت كه اين برنامه در شفافترين شكل خود و در وسيع ترين زمان (سه روز) با مفصلترين مراسم انجام شود؛ ولى انجام چنين
برنامهاى در چنان شرايطى و با وجود چنان نگرانىهايى، جز تحت حراست و حفظ مستقيم خداوند امكان پذير نبود.
لازمه اجراى اين گونه برنامه، آن بود كه براى درك صحيح مردم از جوّ و شرايط آن و نيز يقين آنان به انتساب اين ابلاغ به خداوند و رفع هر گونه شك و شبههاى براى آيندههاى بلند مدت مسلمين، و نيز توجه آنان به آيندهاى كه در انتظارشان است، بايد همان پيامبرى كه تاكنون هيچ توقف و درخواست و شرطى در برابر اوامر الهى نداشته، براى اولين بار - به دستور خود خداوند - صورت برنامه را اين گونه تنظيم كند تا اين نتايج گرفته شود.
اين روش دقيق خداوند كه در آيه «بلِّغ» منعكس است، نمونهاى بىنظير در اتمام حجتهاى الهى است كه پنج اثر مهم در پى داشته است:
1 . بر همه ثابت شد كه امر ولايت از طرف خداست.
2 . در حالى كه همه جو خطرناك را حس مىكردند، يد قدرت الهى را ديدند كه برنامه سه روزه با چه نظم و حفاظتى انجام شد.
3 . مسئله ولايت در بىنظيرترين شكل تبليغ در تاريخ ششهزار ساله انبياء عليهمالسلام ابلاغ شد، و همه جوانب آن توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه يك ساعتهاش بدون هيچ تقيه و كتمان و واهمهاى تبيين گرديد.
4 . مردمِ آن روز نسبت به جو حاكم بر جامعه خود و حضور جدى منافقين به خوبى تفهيم شدند، و بنابراين در تنها گذاشتن صاحب ولايت عذرى نداشتند.
5 . نسلهاى آينده براى تحليل مسير خلافت غصب شده اطلاعات روشنى پيدا كردند و علل اين غصب و آن مظلوميت را به خوبى تشخيص دادند.
پاسخ تفصيلى
اكنون نوبت آن است كه آنچه به اجمال در پاسخ اشكال مربوط به توقف پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى ذكر شد، به صورت مفصلترى در مورد جهات تاريخى اعتقادى آن با استناد به روايات غدير تبيين شود. آنچه در اين تفصيل مطرح مىشود به همان ترتيبى خواهد بود كه در پاسخ اجمالى مطرح گرديد.
پاسخ اول: استثنايى بودن ابلاغ ولايت
عظيمترين اتمام حجت خدا و رسول ولايت بود كه در غدير انجام شد. با توجه به اينكه مسئله ولايت در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها به مردم يادآورى شده بود و در مقاطع مختلف با عبارات گوناگون، مردم از آن با اطلاع شده بودند، اكنون آنچه انجام مىگرفت ابلاغ و اعلام رسمى و كامل عيار بود كه تاكنون انجام نگرفته بود.
با توجه به اهميت خاص ولايت در بين احكام و فرامين الهى - كه روايات بسيارى پشتوانه آن است و عملى بدون آن قبول نمىشود - اين ابلاغ نيز مهمترين اتمام حجت خدا و رسول خواهد بود. آنچه عملاً به وقوع پيوست نيز نشان داد كه تاكنون چنين صورتى از تبليغ در اوامر الهى به وقوع نپيوسته؛ كه در بيابان با خطابهاى يك ساعته و مراسم سه روزه بيعت با جزئيات ديگرى كه در كنار آن بود به انجام رسد، چنانكه در حديث مىفرمايد:
«لَمْ يُنادِ بِشَىْءٍ مِثْلَ ما نُودِىَ بِالْوِلايَةِ يَوْمَ الْغَديرِ».(1)
«هيچ حكمى مثل ولايت در روز غدير اعلام نشده است».
1) . الكافى: ج 2 ص 21.
پاسخ دوم: پيامبر صلىاللهعليهوآله تابع مطلق اراده خدا
با توجه به اينكه اراده و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاسته از اراده پروردگار و تحت قدرت اوست، بايد بدانيم كه ما در اينجا با دو نكته اعتقادى رو به رو هستيم: يكى اينكه چهارده معصوم عليهمالسلام انوار پاك و اولين مخلوقات خدا هستند و در قرب به درگاه الهى در درجهاى قرار دارند كه اراده آنان مطابق اراده الهى است و هيچ تخلفى از آن نخواهد داشت؛ و در واقع آينه تمام نماى اراده پروردگار است. درباره آنان كوچكترين فرض و احتمال تخلف از خواست خدا در كوچكترين اعمالشان وجود ندارد تا چه رسد به اوامر مربوط به ابلاغ دستورات الهى كه پشتوانه آن «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»(1)است.
ديگر اينكه - نعوذ باللّه - اگر فرض تخلف از دستور الهى هم باشد تحت قدرت الهى قرار دارند، و خداوند با اراده خويش مىتواند مانع شود يا وادار به عملى كند، به خصوص در چنين اتمام حجت عظيم كه خداوند با قدرت خويش مىتواند آن را به اجرا درآورد.
در كنار اين مطلب، سابقه 63 ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله و ابلاغ فرامين الهى در طول 23 سال بعثت نشان داده است كه تاكنون حتى يك مورد سابقه نداشته آن حضرت از دستورات الهى تخلف ورزد يا در انجام آن تعلّلى نمايد. چگونه مىشود در ولايت على عليهالسلام كه جان پيامبر صلىاللهعليهوآله است و هزاران بار - در طول بعثت - ولايت او را گوشزد مردم فرموده و اين ولايت عصاره زحمات آن حضرت و همه انبياى گذشته و ضامن بقاى آن است، بخواهد تعلّلى نمايد و از انجام آن سرباز زند. بنابراين به راحتى مىتوان دريافت كه حضرت هرگز در صدد تعلّل در امر الهى نبوده، و منظور از اين تفاصيل اهداف ديگرى است كه ذكر خواهد شد.
1) . سوره نجم: آيات 3 - 4.
پاسخ سوم: دقت فوق العاده براى ابلاغ ولايت
پيامبر صلىاللهعليهوآله تاكنون در معرض خطرات بسيارى قرار داشته، و آنچه به عنوان موارد ترس و نگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسئله غدير ذكر شد عبارت بود از مخالفت، تكذيب، اتهام، استهزاء، تفرقه، طغيان و خطر جانى، كه تمام اينها در اول بعثت و در طول 23 ساله رسالت در مقاطع مختلف در گونههاى مختلف براى حضرتش رخ نموده، و آن حضرت در اجراى اوامر الهى از هيچيك از اين موارد نهراسيده، بلكه به استقبال حوادث رفته و وظيفه الهى خود را انجام داده است.
بنابراين مسلم است كه مطرح كردن اين نگرانىها به عنوان عذرى در برابر اجراى فرمان الهى، علل ديگرى داشته و اهداف ديگرى را جستجو مىكرده است؛ و آن علت نيست جز اينكه از يك سو اين اتمام حجت بايد بدون خدشه انجام شود و هر گونه خللى ممكن است به آينده آن ضرر بزند، و از سوى ديگر مردم آن روز و نسلهاى آينده متوجه تركيب جامعه مسلمين در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله باشند و توطئهها را پيش بينى كنند، و بعد از وقوع در تحليل آن مشكلى نداشته باشند.
پاسخ چهارم: آگاهىِ مردم از اسرار خدا و رسول
با اينكه امكان مخفى كردن اين درخواستهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره الغاى دستور و يا حفظ از شر مردم، و نيز پاسخهاى خداوند وجود داشته، ولى بدان تصريح شدهاست! به عنوان آمادگى ذهنى بايد گفت: در پس پرده غيب ماجراهاى بسيارى اتفاق مىافتد و گفتگوهاى بسيارى بين خدا و پيامبران و ملائكهاش انجام مىشود، ولى اطلاع بر بسيارى از آنها به صلاح بشر نيست، و مواردى از آنها هم در حد طرفيت انسانها نيست. بنابراين چنان نيست كه انسانها از هر چه در پشت پرده اين جهان اتفاق مىافتد اطلاع داشته باشند، و نه پيامبران آنچه اتفاق افتاده را گفته باشند. فقط حاصل آن را در حدى كه براى بشر لازم است به آنان انتقال دادهاند.
با توجه به اين اصل، درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله براى الغاى امر «بلِّغ» و پاسخ خداوند و درخواست عصمت و پاسخ خداوند را در نظر مىآوريم. قبل از آنكه در صدد جواب از اصل اشكال درباره مراجعه و تعلّل پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى باشيم، مىپرسيم: آيا كافى نبود نتيجه اين گفتگو را كه در نهايت لزوم ابلاغ ولايت است خداوند در قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير براى ما مىگفتند؟ و اما اينكه چه گفتگوهايى بين خدا و رسولش اتفاق افتاده تا اين نتيجه حاصل شده از مردم مخفى مىماند و به آنان اطلاع داده نمىشد. طبعا مردم اصل خبر را مىفهميدند بدون آنكه از جزئيات آن - كه ربطى به اصل ماجرا ندارد - با خبر شوند، به خصوص آنكه اين قسمت ماجرا سؤال برانگيز هم باشد و شنونده را متوجه مسايلى نمايد.
بايد نتيجه بگيريم كه اين تعمد در ذكر جزئيات گفتگو هم در قرآن و هم در خطابه غدير و هم در ساير احاديث مربوط به مراحل نزول آيه، از مسايلى است كه در اين اتمام حجت مؤثر و دانستن آن براى بشر لازم است، و خدا مىخواسته به صورتى رمز گونه در قرآنش به وضعيت جامعه در هنگام نزول ولايت اشاره كند، و پيامبرش تفاصيل آن جو حاكم را توضيح دهد. اميرالمؤمنين عليهالسلام دراين باره مىفرمايد:
فَاَنْزَلَ اللّهُ عَلى نَبِيِّهِ يَوْمَ الدَّوْحِ ما بَيَّنَ عَنْ اِرادَتِهِ فى خُلَصائِهُ وَ ذَوِى اجْتِبائِهِ وَ اَمَرَهُ بِالْبَلاغِ وَ تَرْكِ الْحَفْلِ بِاَهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفاقِ، وَ ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ وَ كَشَفَ مِنْ خَبايا اَهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمائِرِ اَهْلِ الاِْرْتِدادِ ما رَمَزَ فيهِ، فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنافِقُ.(1)
خداوند در روز غدير، بر پيامبرش آيهاى نازل كرد كه در آن اراده خود را درباره بندگان خالصش و انتخاب شدگانش روشن كرد، و او را به ابلاغ آن امر كرد و دستور داد كه با منحرفين از حق و اهل نفاق همنشين نشود، و براى او حفظ از شر آنان را ضمانت نمود، و بدين وسيله اسرار اهل شك و
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115.
شبهه و ضماير اهل ارتداد را با كلام رمزى آشكار ساخت؛ كلامى كه هم مؤمن و هم منافق نكته آن را مىفهمد.
مىبينيم اميرالمؤمنين عليهالسلام به رمزى بودن آيه قرآن اشاره مىكند، ولى به صورتى كه هر كس به آن مىرسد متوجه غير عادى بودن ماجرا و جوّ خاص حاكم بر آن مىشود. يعنى خداوند مىتوانست آيه را چنين نازل كند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ، اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»، ولى دو جمله رمزى در وسط آيه گنجانيد: «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»، كه هر كسى متوجه مىشود اين دو جمله عادى نيست و از خود مىپرسد: مگر پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى است كه با او اين گونه سخن گفته شود، و با لسانى تهديد گونه بر او شرط شود كه اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى؟ و يا از خود مىپرسد: مگر چه شرايطى حاكم بوده كه
خداوند به آن حضرت وعده مىدهد كه تو را حفظ مىكنم؟ و در پى پاسخ اين سؤالها سعى مىكند تفصيل كامل واقعه را بدست آورد.
و اين پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در همان آغاز منبر غدير(1)، با كمال صراحت تمام علل و اسباب نزول آيهاى با چنين مضمون را بيان مىكند و مىفرمايد:
آنچه بر من وحى كرده ادا مىكنم از ترس آنكه اگر ادا نكنم عذابى از جانب او به من رسد.
چرا كه خدا به من فهمانده است كه اگر آنچه در حق على نازل كرده نرسانم رسالت او را نرساندهام.
1) . اسرار غدير: ص 138 - 140 بخش 2.
خداوند تبارك و تعالى براى من حفظ از شر مردم را ضمانت كرده است.
و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم.
اَيُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ . . .
و من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از تبليغ اين پيام به شما معذور بدارد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين خبر دارم.
ولى خدا از من راضى نمىشود مگر آنكه ابلاغ كنم آنچه در حق على بر من نازل كرده است.
پاسخ پنجم: فهماندن دشوارى ابلاغ به مردم
خود پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كرده هرگز از اوامر الهى كوتاهى نكردهام و اين ابلاغ ولايت يك مورد استثنايى است. در اوايل خطبه مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّهُ تَعالى اِلَىَّ ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ.(1)
اى مردم، من در تبليغ آنچه خدا بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام و سبب نزول اين آيه را برايتان بيان مىكنم.
يعنى من متوجه تمام اشكالاتى كه به ذهن شنوندگان اين آيه و اين ماجرا خطور خواهد كرد هستم، كه چگونه پيامبر صلىاللهعليهوآله در امتثال امر الهى عذر مىآورد و چگونه شرط حفظ و عصمت را پيش مىكشد؛ ولى براى اينكه مشكل از ذهن شما پاك شود علت
1) . اسرار غدير: ص 139 بخش 2.
آن را مىگويم. همين اندازه كه خود حضرت تصريح به سؤال انگيز بودن مسئله مىفرمايد به اين معنى است كه عمدا اين شيوه سخن مطرح شده و صرفا براى فهماندن زمينه دشوارى است كه ابلاغ ولايت در آن انجام مىشود و نتايج ديگرى كه از اين گونه ابلاغ در نظر گرفته شده است.
پاسخ ششم: عدم امكان ابلاغ بدون ضمانت الهى
آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان نگرانى ذكر كرده واقعا وجود داشته و صرف يك احتمال نبوده است و نمونههاى آن مفصلاً در بيان فراز سوم آيه (وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ) بيان شد. نتيجهاى كه مىگيريم اينكه نبايد فكر كنيم اين ترسهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در حد ظن و گمان بوده، بلكه حقيقت موجود در جامعه بوده كه با اطلاع از آن انجام چنين ابلاغ مهمى عادتا غير ممكن بوده است.
اينكه مىبينيم اين ابلاغ بين دو گزينه قرار مىگيرد: يا معذور داشتن از ابلاغ و يا ضمانت حفظ، به اين معنى است كه راهى جز اين دو وجود ندارد: اگر طبق روال عادى باشد هر عاقلى آن شرايط را در نظر بگيرد قضاوت مىكند كه تمام ترسها و نگرانىهايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح فرموده دقيق و بجا بوده؛ و با وجود آنها ابلاغ چنين پيامى - در حدى كه حق ابلاغ آن ادا شود - غير ممكن است، و اگر خداوند با قدرت بىانتهاى خويش آن را از روال عادى خارج سازد و دفع همه نگرانىهاى مذكور را ضامن شود در اين صورت نه تنها چنين ابلاغى امكان پذير است، بلكه هزاران درجه سختتر از آن هم با ضمانت خدا ممكن خواهد شد.
وقتى ضمانت الهى باشد، حتى اگر يك ماه يا بيشتر در غدير مىماندند و هر روز پيامبر صلىاللهعليهوآله دو بار بر فراز منبر قرار مىگرفت و هر بار دقايق بيشترى درباره ولايت اهل بيت عليهمالسلام بيان مىكرد، باز هم بدون نگرانى انجام مىشد، چرا كه همه تحت تسلط پروردگارند و با قدرت او احدى ياراى مخالفت ندارد و با ضمانت او همه مقهور ارادهاش خواهند بود.
پاسخ هفتم: خداوند درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله را مؤاخذه نكرده
خداوند اين توقف و اعتذار پيامبر صلىاللهعليهوآله را به عنوان اشكالى در نبوت او مطرح نكرده است. براى درك اين مطلب بايد مقام با عظمت نبوت را در نظر بگيريم، و آنچه درباره بعضى از انبياء عليهمالسلام مثل حضرت آدم عليهالسلام وارد شده كه با كوچكترين ترك اولى و تعلل و توقف در برابر امر الهى فورا مورد مؤاخذه الهى قرار گرفتهاند. با اين همه مىبينيم اين توقف و درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله كه «خدايا مرا از ابلاغ اين پيام معذور بدار»، در حالى است كه امر «بلِّغ» خطاب به او صادر شده، ولى باز هم از سوى خداوند به عنوان گناه و تخلف از مقام نبوت تلقى نشده است. حتى مثلاً به آن حضرت نفرموده: «به مجرد اينكه چنين درخواستى در برابر امر ما كردى، چه از گفتهات باز گردى و چه باز نگردى بايد مؤاخذه شوى و از مقام نبوت نازل شوى»! بلكه فقط گفته شده: «اگر ابلاغ نكنى مورد عقوبت قرار مىگيرى». فقط مسئله ابلاغ يك بار ديگر مورد تأكيد قرار گرفته و خود مراجعه در امر الهى به عنوان گناه مطرح نشده است. اين بدان معنى است كه اين مراجعه به معناى سر تافتن از امر الهى نبوده، بلكه زمينه سازى براى اين ابلاغ و نشان دادن اين زمينه به مردم بوده است.
پاسخ هشتم: ضمانت حفظ از طرف خدا قبول شده
درخواست ضمانت حفظ هم - مانند مورد قبلى - نه تنها به عنوان اشكالى در نبوت حضرت از طرف خدا مطرح نشده، بلكه مورد قبول هم واقع شده است. منظور اين است كه نكته ذكر شده درباره درخواست معذور داشتن از ابلاغ در مورد درخواست ضمانت حفظ هم مطرح است؛ بدين معنى كه اگر خداوند دستور ابلاغى را مىدهد نبايد براى او شرط حفظ را مطرح كرد، بلكه به مجرد دستور الهى و لو به قيمت جان شده بايد ابلاغ كرد. اما خداوند اين شرط حفظ را نه تنها به عنوان گناهى به حساب نياورده، بلكه آن را پذيرفته و اين ضمانت را عملاً به انجام رسانده است. اين هم دليل ديگرى است بر اينكه درخواست حفظ از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان پيش
شرط در برابر امر الهى نبوده، ولذا مورد مؤاخذه قرار نگرفته است؛ بلكه تأييدى از جانب الهى بر كلام رسولش بوده و مقدمهاى بوده تا آن شرايط خاص براى ما بازگو شود و همه از آن باخبر شويم.
با در نظر گر فتن اين هشت جهت در كيفيت آيه «بلِّغ»، به تفصيل پنج اثر مهم اين شكل از ابلاغ مىپردازيم:
نتيجه اول: انتساب امر ولايت به خدا
وقتى ثابت شد امر ولايت از طرف خداست، بايد دانست كه در مواردى منافقين آن روز و روزگاران بعد سعى داشتند با پذيرفتن اصل واقعه غدير و ابلاغ ولايت، آن را مسئلهاى شخصى جلوه دهند و سپس نتيجه بگيرند كه خلافت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله الهى نيست، و آنچه حضرتش فرموده پيشنهادى از جانب خودش در خلافت بوده(1)، و نتيجه بگيرند كه تغيير آن و تعيين ديگرى به جاى على عليهالسلام اشكالى ندارد!
اگر چه مخالفت با پيشنهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله هم باطل است و كسى حق چنين مخالفتى را ندارد، ولى اين شكل از مراجعه پيامبر صلىاللهعليهوآله و تأكيد دوباره الهى و سپس ضمانت حفظ در چنين امرى، به طور قطعى ثابت كرد كه امر ولايت نه تنها از طرف خداست، بلكه خداوند چنان تأكيد بر ابلاغ اين امرش دارد كه اگر پيامبرش ابلاغ نكند به قيمت نقض رسالتش خواهد بود، و چنان در ابلاغ اين امر پشتيبانى مىكند كه حفظ از هر خطرى را براى ابلاغ آن ضمانت كرده است، و اين محكم كارى را در هيچيك از اوامر الهى سراغ نداريم. اين گونه راه هر گونه تشكيك در انتساب امر ولايت به خداوند بسته شد.
1) . به ج 1 ص 389 - 396 كتاب حاضر مراجعه شود.
نتيجه دوم: نظم سه روزه معجزه الهى
برنامه سه روزه تحت قدرت الهى بدون هيچ اخلال و اغتشاشى و در كمال نظم و آرامش انجام شد. با زمينهاى كه از توطئههاى منافقين ذكر شد(1)و اينكه شرايط حاكم بر غدير واقعا خطرناك بود، هر كس در آن شرايط دقت كند متوجه خواهد شد كه ايجاد سر و صدا و تحريك مردم و تفرقه، و حتى اينكه عدهاى بخواهند از مردم جدا شوند و از بيابان غدير بيرون روند، و يا بخواهند مخفيانه مردم را تحريك كنند، كار بسيار آسانى بود و آنان واقعا در صدد چنين كارى بودند.
با در نظر گرفتن كثرت جمعيت كه يكصد و بيست هزار نفر بودند، و غير قابل كنترل بودن بيابان از نظر حصار نداشتن، و طولانى بودن زمان كه سه روز بود و فرصتهاى شب و روز زمينههاى مساعدى براى فتنه انگيزى بود، بايد گفت: تأمين امنيت آن جمعيت و آن مراسم در آن سرزمين به قدرى مشكل بود كه بايد يك نيروى هزار نفرى براى حراست و حفاظت آن گماشته مىشد. در حالى كه مىبينيم بدون هيچ تشكل خاصى براى حفظ نظم، اين مراسم عظيم با نظم و آرامش كامل تحقق يافت و هيچ مشكلى پيش نيامد، و اين نبود جز معجزهاى از جانب پروردگار و ضمانتى كه او براى غدير فرمود، به طورى كه قلب و جسم همه مسخر اراده او گشت و هيچكس قدرت كوچكترين حركت ناهنجارى از خود نيافت.
نتيجه سوم: اجراى كامل مراسم در سايه ضمانت الهى
بىنظيرترين مراسم بدون هيچ تقيهاى انجام شد، در حالى كه ممكن بود ابلاغ ولايت در يك توقف يك ساعته و سخنرانى كمتر از نيم ساعته انجام شود و مردم حركت كنند، ولى برنامه مفصلى تدارك ديده شده بود كه سه روز طول كشيد، و سخنرانى يك ساعته در آغاز آن بود كه بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام و بيعت لسانى نیز
1) . به ج 1 ص 103 - 108 كتاب حاضر مراجعه شود.
در بين سخنرانى انجام شد، و بيعت با دست يكايك آن جمعيت 120000 نفرى در طول سه روز و شعر حسان و غير اينها كه در دنياى آن روز بىسابقه بود و مشابهى نداشت.
پيداست كه هر اندازه مراسمى مفصلتر باشد - به خصوص آنكه مثل حج فقط عبادت نباشد بلكه حامل پيامى و به عنوان مقدمه براى هدفى باشد - به انجام رساندن آن نياز به نيروهاى منسجمترى براى اداره آن دارد، به خصوص آن كه در اجراى برنامه احتمال اختلال هم وجود داشته باشد. همان گونه كه درباره حراست چنين مراسمى ذكر شد، براى اجراى آن هم نظر همه جانبه خداوند بود كه همه مردم به صورت خود جوش در آن شركت كردند، و زمينه مجلس به گونهاى شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله - با حضور آن همه منافق - بدون هيچ تقيهاى كه منجر به حذف مواردى از سخنش و هدفش شود يا باعث انجام ندادن گوشههايى از مراسم سه روزه شود، آن گونه كه مىبايست همه اهداف خود را از سخنرانى و بيعت و غير آن به انجام رساند و هيچ تقديم و تأخير و بر هم خوردگى در برنامه پيش نيامد. اين به خاطر اطمينان پيامبر صلىاللهعليهوآله به ضمانت الهى بود كه: اى پيامبر، آن گونه كه لايق چنين مراسمى است سخن بگو و انجام بده! من ضامنم كه مشكلى و فتنهاى پيش نيايد. امام رضا عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
اَمّا بَعْدَ قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»، فَاِنَّهُ اَزالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ بَيَّنَ اَمْرَ اللّهِ تَعالى، وَ لكِنَّ قُرَيْشا فَعَلَتْ مَا اشْتَهَتْ بَعْدَهُ.(1)
بعد از قول خداوند عز و جل «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» هر گونه تقيهاى را با ضمانت خداى عز و جل از ميان برداشت، و آن حضرت امر خدا را بيان كرد، ولى قريش بعد از آن حضرت آنچه مىخواستند انجام دادند.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 122 ح 16. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 153 ح 234.
يعنى مهم اتمام حجتِ كامل عيار و بدون تقيه بود كه براى آگاهى مردم آن روز و نسلهاى بعد انجام شد، اگر چه در عمل به محتواى غدير يعنى خلافت بلا فصل اميرالمؤمنين عليهالسلام، قريش ضديت كردند و اهداف خود را پيش بردند، ولى اين مهم نيست زيرا خداوند حجت را بر آنان و همه نسلهاى آينده تمام كرده است.
نتيجه چهارم: اشاره رمزى به غايبين از غدير
مردم آن روز و نسلهاى آينده با ديدن اين آيه غدير، نسبت به مسايل غصب خلافت بعد از غدير آگاهى لازم را پيدا كردند و مىكنند، براى آنكه هر گاه مسئله مراجعه و توقف و درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين امر الهى و ضمانت حفظ خدا را ببينند، فورا متوجه وجود مسايلى مىشوند كه در مراسم ابلاغ ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام وجود داشته است، و اين مهم به حالتى رمز گونه به اشخاص منتقل مىشود، چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام دراين باره مىفرمايد:
فَاَنْزَلَ اللّهُ عَلى نَبِيِّهِ فى يَوْمِ الدَّوْحِ ما . . . كَشَفَ عَنْ خَبايا اَهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمائِرِ اَهْلِ الاِْرْتِدادِ، ما رَمَزَ فيهِ فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنافِقُ.(1)
خداوند بر پيامبرش در روز غدير نازل كرد آنچه كه از كارهاى پنهانى اهل شك و ريبه و ضماير اهل ارتداد پرده برداشت. اين كار را خدا به صورت رمزى در آيه قرار داد به گونهاى كه مؤمن و منافق آن را درك مىكنند.
اينجاست كه اين آيه اتمام حجتى بر مردم آن روز و آينده شد كه سقيفه را يارى كرده و مىكنند و غدير را رها نموده و مىنمايند، كما اينكه راهگشاى فكرى دقيقى شد تا در تحليل مسائل غصب خلافت ريشهها را نشان دهد.
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115.
ما از خداى بزرگ و پيامبر گرامى تشكر مىكنيم كه با نازل كردن اين آيه و اين شكل خاص از اتمام حجت، ميلياردها انسان را از بىخبرى نجات دادند، و تا آخر روزگار براى احدى عذرى باقى نگذاشتند؛ چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام مىفرمايد:
بعد از روز غدير خم خداوند هيچ عذرى براى احدى باقى نگذاشته است.(1)
1) . بحار الانوار: ج 43 ص 161.
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ، الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا.
امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند. ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.
در اوج حساسترين مقطع مراسم غدير، كه على بن ابىطالب عليهالسلام بر فراز دست پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت، و آن حضرت از بالاى منبر غدير على عليهالسلام را به جهانيان نشان مىداد و معرفى مىكرد اين آيه نازل شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»؛ و هنوز على عليهالسلام را از فراز دست خويش بر زمين فرود نياورده بود كه خبر كامل شدن دين و تكميل نعمتها بر آن حضرت نازل شد و خداوند رضايت خويش را از اسلامى كه آخرين خبرش ولايت دوازده امام عليهمالسلام باشد اعلام كرد. امين وحى هم به امر الهى اين خبر خوش را آورد و آن را در قرآن به عنوان سندى ابدى به ثبت رساند:
الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا.
امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را از فراز دست بر زمين گذاشت و نزول آيه را به مردم چنين خبر داد:
خدايا! تو هنگام بيان ولايت على و منصوب نمودنت على را در اين روز، اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ
نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، و هر كس غير از اسلام در پى دين ديگرى باشد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است.
با توجه به اينكه آيه «بَلِّغْ» به عنوان آغاز غدير، و اين آيه «إكمال» به عنوان پايان غدير، مهمترين آيات مربوط به آن محسوب مىشوند؛ لذا همان گونه كه آيه «بَلِّغْ» مفصلاً مورد بررسى قرار گرفت، از آيه «اكمال» نيز در چهار قسمت به تفصيل سخن گفته خواهد شد:
1 . زمان و مكان نزول آيه اكمال
2 . جزئيات ماجراى نزول آيه اكمال
3 . تفسير آيه اكمال
4 . تحليلى بر آيه اكمال
شكى نيست كه اين آيه در روز هيجدهم ذىالحجه سال دهم هجرت در منطقه غدير خم پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام از فراز منبر غدير نازل شده است. اكثر رواياتى كه در شأن نزول و تفسير اين آيه وارد شده زمان و مكان آن يعنى روز غدير و منطقه غدير را ذكر كردهاند، و حتى در بعضى روايات نام «غدير» نشانگر زمان و مكان آن با يك كلمه است. عباراتى هم با دقت بيشترى زمان و مكان نزول آن را تعيين كرده است. اكنون متون مربوط به تعيين زمان و مكان نزول آيه اكمال را مىآوريم.
در بعضى روايات زمان آن روز غدير پس از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام ياد شده است:
1 . امام رضا عليهالسلام در حالى كه فضايل روز غدير را بيان مىكرد فرمود: «وَ فى هذَا الْيَوْمِ اُنْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمْ الاِْسْلامَ دينا»(1): «در اين روز آيه نازل شد: . . .».
2 . اميرالمؤمنين عليهالسلام داستان غدير را ذكر كرد تا فرمود: «فَأَنْزَلَ اللّهُ تَعالى ذِكْرُهُ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .»(2): سپس خدا اين آيه را نازل كرد.
3 . امام صادق عليهالسلام نيز واقعه غدير را ذكر كرد تا فرمود: «وَ نَزَلَ جَبْرَئيلُ بِقَوْلِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .»(3): «پس جبرئيل كلام خداوند عزوجل را نازل كرد: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .».
در روايات ديگرى نزول آيه بر فراز منبر و پس از «من كنت مولاه . . .» ذكر شده است:
1 . ابو سعيد خدرى كه در غدير حاضر بوده مىگويد: «فَلَمْ يَنْزِلْ حَتّى نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةُ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .»: هنوز پيامبر صلىاللهعليهوآله از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد.(4)
2 . پيامبر صلىاللهعليهوآله در متن خطبه دقيقا بعد از آنكه على عليهالسلام را بر فراز دست خويش بلند كرد و او را معرفى نمود چنين فرمود: «اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ»: «خدايا تو هنگام بيان ولايت على و منصوب نمودنت او را در اين روز، درباره او اين آيه را نازل كردى: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .».(5)
در يك روايت هم «يوم الولاية» ذكر شده كه اميرالمؤمنين عليهالسلام كيفيت نزول آيه را بيان مىكند و مىفرمايد:
اِذْ يَقُولُ يَوْمَ الْوِلايَةِ لِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله: يا مُحَمَّدُ، اَخْبِرْهُمْ اَنِّى الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْهِمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَهُمُ الاِْسْلامَ دينا.
خداوند در روز ولايت به محمد صلىاللهعليهوآله فرمود: اى محمد، به مردم خبر ده كه من امروز دينم را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.(1)
در روايت ديگرى زمان و مكان با يك عبارت بيان شده كه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مىگويند: «وَ اللّهِ ما بَرِحْنَا الْعَرْصَةَ حَتّى نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةُ»: «به خدا قسم، از آن عرصه تكان نخورده بوديم كه اين آيه نازل شد».(2)
در اين عبارت دو ظرافت ادبى و دقت تاريخى وجود دارد: يكى كلمه «عرصه» كه معناى كلى به اقتضاى سياق جمله پيدا مىكند مثل «صحنه»، «زمينه» و امثال آن. ديگرى كلمه «ما بَرِحْنا» است كه در اينجا به صورت افعال تامّه است - نه افعال ناقصه - و معنايش نظير كلام فرزند حضرت يعقوب عليهالسلام است كه در قرآن آمده: «فَلَنْ اَبْرَحَ الاَْرْضَ حَتّى يَأْذَنَ لى اَبى»: «من هرگز از زمين تكان نمىخورم تا پدرم اجازه دهد». در اينجا هم تركيب «ما بَرِحْنَا الْعَرْصَةَ» به اين معناست كه «هنوز از جايمان حركت نكرده بوديم» و يا «هنوز صحنه اعلام ولايت بر پا بود و كسى از جايش تكان نخورده كه آيه الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . . نازل شد.
از مجموع روايات به طور روشن استفاده مىشود كه نزول اين آيه در روز غدير بوده، و مىتوان اذعان داشت كه پس از اعلان ولايت بر فراز منبر غدير جبرئيل اين آيه را از جانب خدا آورده كه مهر تأييدى بر انجام رسالت «بلِّغ» در آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» باشد.
در زمينه زمان و مكان نزول آيه اكمال سه نكته جالب قابل ذكر است:
كلمه «اليوم» در آيه به تنهايى نشانگر زمان خاصى براى اين آيه است، زيرا «الف و لام» در چنين مواردى «الف و لامِ عهد» خوانده مىشود و به معناى روزى معهود بين مخاطِب و مخاطَب تلقى مىشود، و از همين جاست كه كلمه «اليوم» در زبان عربى به صورت يك اصطلاح به معناى «امروز» در آمده است.
آنچه به اهميت كلمه «اليوم» مىافزايد جمله پشت سر آن است كه خبر از كامل شدن دين را مىدهد. اين تركيب خاص هر شنوندهاى را به خود جلب مىكند كه اين كدامين روز است كه خداوند به حد كمال رسيدن دين را در آن اعلام مىفرمايد و در آن چه مسئله مهمى اعلام شده كه باعث كمال دين شده است؟ همان گونه كه يهوديان به عمر گفتند:
لَوْ عَلَيْنا نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» وَ نَعْلَمُ الْيَوْمَ الَّذى اُنْزِلَتْ فيهِ، لاَتَّخَذْناهُ عيدا.
اگر اين آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .» بر ما يهوديان نازل شده بود و روز دقيق نازل شدن آن را مىدانستيم، آن روز را عيد مىگرفتيم.(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 156. كنز العمال: ج 2 ص 399.
وقتى معلوم شود «اليوم = امروز» همان روز غدير است و آن خبر خاص كه در آن روز اتفاق افتاده اعلام ولايت است، اهميت ثبت قرآنى اين مسئله كه براى نسلهاى آينده مسلمانان به يادگار گذاشته شده معلوم خواهد شد و غدير را به ابديت قرآن پيوند خواهد داد.
نازل شدن آيه اكمال در هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مشغول سخنرانى بوده هيچ مشكلى ندارد، زيرا وحى بر قلب آن حضرت نازل شده و دريافت آن در حين گفتار ممكن است و اين گونه نبوده كه هميشه در هنگام وحى حضرت سكوت كند و آرام بگيرد، بلكه به تناسب موقعيتها و لزوم اعلان آيهاى درباره آن وحى نازل مىشده و قلب و روح پيامبر صلىاللهعليهوآله پر ظرفيتتر از آن است كه نتواند در حين كارى وحى را دريافت كند.
از سوى ديگر موقعيت كمال دين هنگامى است كه على عليهالسلام معرفى شود، و لذا به محض بلند كردن آن حضرت بر فراز منبر و اعلان ولايت او دقيقترين زمانى فرا مىرسد كه بايد چنين آيهاى نازل شود. بنابراين دليلى ندارد كه بخواهيم نزول اين آيه را به قبل از سخنرانى يا بعد از آن موكول كنيم كه وقت شيرين آن نباشد. كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله هم دقيقا آن لحظه را در خطبه غدير تعيين كرد آنجا كه پس از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر دست مبارك فرمود:
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ.
خدايا، تو اين آيه را درباره وليت على نازل كردى هنگامى كه ولايت او تبيين شد و در اين روز او را منصوب فرمودى.(1)
1) . اسرار غدير: ص 145 بخش 4.
اگر هم كسى معتقد باشد كه وحى حتما بايد در حال آرامش و سكوت باشد، بايد اين گونه در نظر بگيريم كه اين آيه قبل از خطبه بر آن حضرت نازل شده و اعلام نزول آن در خطبه بوده است. در اين صورت مجموعه برنامه سخنرانى از طرف خدا و رسولش اين گونه آماده شده كه اين آيه قرآن شأن نزولش هنگامى است كه اين رسالت به انجام برسد، اگر چه اصل نزول آن از قبل باشد. شايد مؤيد اين مطلب را بتوان اين نكته قرار داد كه حضرت اين آيه را سه بار تلاوت فرمود در حالى كه نزول آن يك بار بوده است، به اين معنى كه در هنگام اعلام يك آيه با در نظر گرفتن موقعيت، هر اندازه صلاح باشد ممكن است تكرار شود و اين ارتباطى به اصل نزول آيه ندارد.
درباره زمان و مكان نزول آيه در روايات اهل سنت يك نقطه انحرافى به چشم مىخورد، و آن اينكه در رواياتى نزول اين آيه را در روز عرفه و در عرفات ذكر كردهاند. جالب است كه اگر اكثر اين روايات به نزول مسئله ولايت در آنجا اعتراف كردهاند و فقط زمان و مكان آن را تغيير دادهاند. در حل اين نقطه شبههناك دو پاسخ وجود دارد:
در روايات عبارت «يوم عرفه» آمده كه اين عبارت يا اشتباها و يا عمدا معناى نادرستى پيدا كرده كه به قرائت غلط آن باز مىگردد. اين عبارت را دو گونه مىتوان خواند: «يَوْمُ عَرَفة» و «يَوْمٌ عَرَّفَهُ» كه معناى اولى «روز عَرَفه» و معناى دومى «روزى كه او را معرفى كرد» مىشود.
در روايت اصلى معناى دوم منظور بوده كه در روز معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام براى ولايت آيه اكمال نازل شده است، ولى چون اِعراب و حركات و حتى نقطه گذارى در كتابهاى قديم مرسوم نبوده، عدهاى اشتباها و عدهاى با كششِ انحراف ذاتى به احتمال اول كشيده شدهاند كه «روز عرفه» است.
اين احتمال هم وجود دارد كه منشأ اشتباه رواياتى باشد كه در عرفه پيش بينى نزول اين آيه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله را ذكر مىكند، كه بعضى اشتباها آن را روز نزول آيه خيال كردهاند. روايت چنين است:
فَلَمّا وَقَفَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِالْمَوْقِفِ اَتاهُ جَبْرَئيلُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: اِنَّهُ قَدْ دَنا اَجَلُكَ . . . فَاَقِمْهُ لِلنّاسِ عَلَما . . . فَاِنّى لَمْ اَقْبِضْ نَبِيّا مِنَ الاَْنْبِياءِ اِلاّ بَعْدَ كَمالِ دينى وَ اِتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اَوْلِيائى وَ مُعاداةِ اَعْدائى، وَ ذلِكَ كَمالُ تَوْحيدى وَ اِتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى . . . فَالْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در موقف (عرفات) وقوف داشت جبرئيل از طرف خدا نزد حضرت آمد و گفت: اجل تو نزديك شده . . . پس على را براى مردم به عنوان عَلَم و نشانه بپادار . . . كه من پيامبرى از پيامبرانم را قبض روح نكردهام مگر بعد از كمال دينم و اتمام نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى با دشمنانم؛ و اين كمال توحيد من و تكميل نعمتم بر خلقم است . . . پس امروز دين شما را كامل كردم . . .(1)
دليل اين اشتباه آن است كه بعد از اين فراز در همين روايت آغاز مراحل نزول آيه «يا اَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» را بيان مىكند كه حضرت از شر قوم خود از ابلاغ اين پيام طلب معذوريت كرد، و پس از تأكيد امر الهى درخواست حفظ و عصمت نمود و پذيرفته شد؛ و سپس خطبه مفصل غدير را ذكر مىكند كه در متن آن نزول آيه پس از ابلاغ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» به صراحت ذكر شده است. بنابراين معلوم مىشود آنچه در اول اين روايت آمده به معناى پيش بينى نزول آيه است نه اصل نزول آن.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 202 ح 86 .
مؤسس اين شبهه در برابر انبوه رواياتى كه نزول آيه را در روز غدير ثابت مىكند، شخص عمر بن الخطاب است. جالب است كه بدانيد اين اقدام عمر در برابر آيه اكمال سابقه دارد و جنبه انحرافى ديگرى نيز در اين ماجرا به چشم مىخورد و پيداست كه مؤسس سقيفه از همه بيشتر اهميت آن را دريافته كه اين گونه دست به تحريف لفظى و معنوى آن زده است. متن ماجرا چنين است:
يهوديان به عمر گفتند: اگر اين آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» بر ما يهوديان نازل شده بود و ما روزى را كه در آن نازل شده مىدانستيم، آن روز را عيد مىگرفتيم. عمر گفت: خدا را شكر كه آن را براى ما عيد قرار داده است. من مىدانم در چه روزى نازل شده است. در روز عرفه نازل شده و خدا اين امر را كامل كرده، و از اين آيه دانستيم كه مسئله از اين پس رو به نقصان خواهد گذاشت.(1)
در اين قطعه تاريخى مىبيينيم عمر از يك سو نزول آيه را در روز عرفه گفته، و اين در پاسخ يهوديان است كه خوب مىدانستهاند اين آيه در چه روزى نازل شده و در واقع براى اثبات غاصب بودن او و ريشخند بر او اين مسئله را مطرح كردهاند. او در واقع با تعيين روز عرفه از سؤالهاى بعدى فرار كرده است كه اگر در روز غدير بوده چگونه خدا در آن روز دين را تكميل كرده است؟
از سوى ديگر عمر مفهوم «كمال دين» را به انحراف كشانده است. در همه جاى عالم مردم در هر علمى و فضيلتى در صدد كمال بيشتر و بعد از رسيدن به كمالى براى تكامل بيشتر هستند، و اگر مانعى ايجاد نشده باشد هيچكس و هيچ جامعهاى از كمال به نقص نازل نمىشود. در حالى كه عمر با افكار شومى كه در سر پرورانده به
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 156. صحيح ابن حبان: ج 1 ص 413. كنز العمال: ج 2 ص 399.
صراحت مىگويد: «ما از اين كامل شدن فهميديم كه مسئله از اين پس رو به نقصان خواهد گذاشت»! سابقه عمر با اين آيه قبل از سؤال يهوديان است و باز مىگردد به روز غدير كه وقتى اين آيه نازل شد عمر گريه كرد!! پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: براى چه گريه مىكنى؟ گفت: «اَبْكانى اَنّا كُنّا فى زِيادَةٍ مِنْ دينِنا، فَاَمّا اِذْ كَُملَ فَاِنَّهُ لَمْ يَكْمِلْ شَىْءٌ قَطُّ اِلاّ نَقَصَ : مرا به گريه واداشت اينكه ما دائما در حال پيشرفت و تعالى در دينمان بوديم، ولى اكنون كه كامل شده هيچ چيزى كامل نمىشود مگر آنكه رو به نقصان مىگذارد»!!!(1)
اين پيش بينى عمر نيست مگر آتشى كه در دل او از ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام بر پا شده است. او به جاى آنكه اين كمال را آغاز راه تكامل ملت اسلام بداند در صدد شكستن آن است و آن را آغاز عقبگرد و تنازل و سير قهقرايى مىداند. البته كه در فرهنگ سقيفه هدف باز گرداندن مردم به جاهليت بود و به صورت همه جانبه در راه آن سرمايه گذارى شد و تا امروز سير قهقرايى آن ادامه دارد و در طول تاريخ وقايع تلخ اين عقبگرد ثبت شده است.
داستان نازل شدن آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» به خاطر اهميت آن به چهار مرحله باز مىگردد: اعلام قبل از نزول آيه، نزول آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله، اعلام آيه به مردم، مطالب بعد از نزول آيه.
در عرفات كه آغاز اعمال حج از وقوف در آنجاست اولين خبر درباره در راه بودن چنين آيهاى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد. اين خبر ضمن مجموعه دستوراتى بود كه براى آماده سازى مراسم غدير داده شد، كه فرازهايى از آن چنين است:
1) . الدر المنثور: ج 2 ص 258.
يا مُحَمَّدُ، . . . فَاعْهَدْ عَهْدَكَ وَ قَدِّمْ وَصِيَّتَكَ وَ اعْهَدْ اِلى ما عِنْدَكَ مِنَ الْعِلْمِ و . . . فَسَلِّمْها اِلى وَصِيِّكَ . . . عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ فَاَقِمْهُ لِلنّاسِ عَلَما . . . فَاِنّى لَمْ اَقْبِضْ نَبِيّا اِلاّ بَعْدَ اِكْمالِ دينى وَ اِتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اَوْلِيائى وَ مُعاداةِ اَعْدائى، وَ ذلِكَ كَمالُ تَوْحيدى وَ دينى وَ اِتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى بِاتِّباعِ وَلِيّى . . . فَالْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمْ الاِْسْلامَ دينا بِوَلِيّى وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ. عَلِىٌّ عَبْدى . . . فَاَقِمْ يا مُحَمَّدُ عَلِيّا عَلَما وَ خُذْ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ . . .
اى محمد، . . . سفارشات خود را بنما و وصيت خود را آماده كن و آنچه از علم و . . . نزد توست به وصى خود . . . على بن ابىطالب بسپار و او را به عنوان علامت و نشانه براى مردم منصوب كن . . . چرا كه من پيامبرى را قبض روح نكردهام مگر بعد از كمال دينم و تكميل نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم، و اين كمال توحيد من و دين من و تكميل نعمت من بر خلقم با پيروى از وليم است . . . پس در چنين روزى دين شما را كامل كردم ونعمتم را بر شما كامل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم به وسيله وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى يعنى على بندهام . . . پس اى محمد، على را به عنوان علامتى منصوب كن و از آنان بيعت بگير . . .(1)
در اين فراز عين آيه اكمال آمده ولى به صورت اقتباس در كلام است، يعنى وقتى چنين برنامههايى انجام شود آن وقت است كه دين كامل شده و نعمت تمام گشته است، و اين شكل از كلام به معناى اخبار از آيندهاى است كه تابلوى «كمال دين و تمام
نعمت» بر پيشانى آن خواهد درخشيد.
جبرئيل اين آيه را با دستور اكيدى درباره اعلان آن به امت آورد، در حالى كه طبعا
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 202 ح 86 . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 176.
همه آيات براى اعلان به امت بر آن حضرت نازل مىشود؛ و در پى آن معناى كمال دين را ضميمه كرد كه اين آخرين دستور الهى و مُقدَّم بر دستورات ديگر است. در اين باره دو روايت داريم:
1 . اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: اِذْ يَقُولُ (اللّهُ) يَوْمَ الْوِلايَةِ لِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله: يا مُحَمَّدُ، اَخْبِرْهُمْ اَنِّى الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْهِمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَهُمُ الاِْسْلامَ دينا».
آنجا كه خداوند در روز ولايت به محمد صلىاللهعليهوآله فرمود: «اى محمد، به آنان خبر ده كه من امروز دين آنان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم».(1)
2 . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «اَتاهُ جَبْرَئيلُ عليهالسلام فَقالَ لَهُ: يا مُحَمَّدُ، اِنَّ اللّهَ يُقْرِؤُكَ السَّلامَ وَ يَقُولُ لَكَ: قُلْ لاُِمَّتِكَ: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ - بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ - وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا، وَ لَسْتُ اُنْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذا. قَدْ اَنْزَلَتْ اِلَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةَ، وَ لَسْتُ اَقْبَلُ هذِهِ الاَْرْبَعَةِ اِلاّ بِها».
«جبرئيل نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: خدا به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: به امتت بگو: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . . و بعد از اين چيزى بر شما نازل نمىكنم. نماز و زكات و روزه و حج را بر شما نازل كردم و اين ولايت پنجمى است، و آن چهار تا را بدون ولايت قبول نمىكنم».(2)
به محض نزول آيه پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر آن را چنين به اطلاع مردم رساند:
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ :
«الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».
خدايا تو هنگامى كه ولايت على تبيين شد و او را در اين روز منصوب فرمودى اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(1)
و در روايتى آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را سه بار تكرار فرمود.(2)
بعد از نزول آيه اكمال پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود: «اللّهُ اَكْبَرُ عَلى اِكْمالِ الدّينِ وَ اِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَا الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ وِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ عليهالسلام بَعْدى»: «اللّه اكبر از كامل شدن دين و تكميل نعمت و رضايت پروردگار از رسالت من و ولايت على بن ابىطالب بعد از من».(3)در روايت ديگر فرمود: «اِنَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِاِرْسالى اِلَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ»: «كمال دين و تكميل نعمت و رضايت پروردگار در اين بود كه مرا براى خبر ولايت على بن ابىطالب بعد از خود به سوى شما فرستاد».(4)
البته به احتمال قوى اين دو مطلب را آن حضرت بعد از اتمام خطابه غدير فرموده باشد، چرا كه در متن خطابه وجود ندارد. در متن خطبه عبارت ديگرى بعد از اعلام نزول آيه وجود دارد كه از يك سو اختصاص ولايت به دوازده امام عليهمالسلام را خاطر نشان
مىسازد؛ و از سوى ديگر لزوم تمسك به دينِ كامل و بىارزشىِ دين ناقص را گوشزد مىنمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ . فَمَنْ لَمْيَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ ، لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ.
اى مردم، خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل كرده است. بنابراين هر كس او و كسانى را كه جانشين اويند از فرزندان من از صلب او تا روز قيامت و روز عرضه بر پروردگار به امامت قبول نكند، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت نابود مىشود و در آتش دائمى خواهند بود، عذاب آنان تخفيف نمىيابد و مهلت داده نمىشوند.(1)
و اين گونه بود كه اين آيه در چهار مرحله و با تبيين فورى و همه جانبه به مردم ابلاغ شد، و مىتوان گفت: نزول اين آيه پايانى بر آن آغاز بود كه با «يا اَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ» شروع شد. گذشته از آنچه در غدير براى تبيين آيه گفته شد، در طول تاريخ نيز امامان عليهمالسلام به تبيين و تشريح اين آيه پرداختهاند و پرده از اسرار آن برداشتهاند.
در آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ ديناً» مركز دايره كلمه «اليوم» است، و سه نتيجه بر گِرد آن مىچرخد كه يكى «اكمال دين» و ديگرى «اتمام نعمت» و سومى «رضايت رب» است. چهار قسمت آيه با اينكه هر يك جداگانه حامل پيامى است، ولى به گونهاى منسجم با يكديگر مرتبط است و بايد با هم معنى شود. به همين جهت مناسب به نظر مىرسد كه هر يك از چهار قسمت را جداگانه بررسى كنيم و سپس به صورت مجموع بدان بنگريم.
1) . اسرار غدير: ص 145 بخش 4.
كلمه «اليوم» كه به معناى «امروز» است، وقتى در موقعيت خاصى يا از سوى مقام بلندى در ابتداى جمله گفته شود حاكى از انتظارى طولانى است كه اكنون به ثمر مىرسد. مثلاً در رجزهاى جنگى اين كلمه را به كار مىبرند و طرفين به يكديگر يادآور مىشوند كه «اليوم يوم الملحمة» يا «اليوم يوم الانتقام»، يعنى آنچه از انتقام كه در انتظارش فرصت شمارى مىكرديم وقتش رسيد و امروز همان روز موعود است و اين به معناى تحقق شرايط و لوازمِ به ثمر رساندن آن هدف است.
در آيه اكمال هم كه خداوند مىفرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم و . . .»، يعنى از روز آغاز بعثت كه معارف و دستورات الهى تدريجا نازل مىشد همه در انتظار روزى بودند كه دين خدا كامل گردد و پرونده جامع آن در اختيار مردم قرار گيرد. خداوند با اين اعلان به آن انتظار خاتمه بخشيد و خبر داد كه امروز هنگام آن وعده فرا رسيد و دين كامل شد. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: «اَنَا النَّبَأُ الْعَظيمُ الَّذى اَكْمَلَ اللّهُ تَعالى بِهِ الدّينَ يَوْمَ غَديرِ خُمٍ»: «منم آن خبر مهمى كه خداوند دين را در روز غدير خم با آن كامل كرد».(1)
همچنين كلمه «اليوم» نقطه اصلى آيه است، چرا كه علت كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب در متن آيه ذكر نشده، و اين «اليوم» است كه اين راز را كشف مىكند و پرده از آن برمىدارد. يعنى آن واقعهاى كه در «امروز» اتفاق افتاده باعث كمال دين و تمام نعمت و رضايت پروردگار است.
با توجه به بحثى كه در تعيين زمان نزول اين آيه شد(2)طبعا معناى «اليوم» و اينكه آن روز روزِ غدير است، روشن خواهد بود. نتيجتا جهتى كه در روز غدير به عنوان
شاخص اين روز است يعنى «اعلام ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام» باعث
كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب است، و اين همان نقطه پرگار است كه از كلمه «اليوم» استفاده مىشود.
اكثر احاديثى كه از ائمه عليهمالسلام درباره آيه اكمال وارد شده در صدد تبيين هر چه بيشتر آن چيزى است كه در روز غدير باعث كمال دين شده، كه ذيلاً نقطههاى روشنگرانه آنها را ذكر مىكنيم:
در عدهاى از روايات با ذكر «على عليهالسلام» اشاره شده كه آنچه درباره آن حضرت در روز غدير گفته شده باعث كمال دين است:
1 . اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «اَنَا الَّذى قالَ اللّهُ تَعالى فِىَّ وَ فى حَقّى: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».
«منم آن كسى كه درباره من و در حق من چنين نازل شده است: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .».(1)
2 . امام باقر عليهالسلام فرمود: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى، بِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ عليهالسلام»: «آيه الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . . يعنى به وسيله على بن ابىطالب عليهالسلام».(2)
در روايات ديگرى «ولايت» يا «امامت» على عليهالسلام اسم برده شده است:
1 . پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «اِنَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِاِرْسالى اِلَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ بَعْدى لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ»: «كامل شدن دين و نعمت و رضايت پروردگار با فرستادن من به سوى شما با پيام ولايت براى على بن ابىطالب عليهالسلام بعد از من، بوده است».(1)
2 . امام صادق عليهالسلام فرمود: جبرئيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين عرض كرد: به امتت بگو: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ . . .»: «امروز دين شما را با ولايت على بن ابىطالب برايتان كامل نمودم».(2)
3 . پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از نزول آيه فرمود: «تَمامُ نُبُوَّتى وَ تَمامُ دينِ اللّهِ وِلايَةُ عَلِىٍّ بَعْدى»: «كامل شدن نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على بعد از من است».(3)
4 . همچنين فرمود: «مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّهُ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ»: «اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود».(4)
5 . خداوند به پيامبرش خطاب كرد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . . بِوِلايَةِ وَلِيّى وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ، عَلِىٍّ . . .»: «امروز دين شما را كامل كردم . . . با ولايت وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على . . .»(5)
در رواياتى ولايت همه امامان عليهمالسلام ذكر شده است:
1 . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى: بِوِلايَتِنا»: «نعمتم را بر شما تمام كردم: يعنى با ولايت ما».(1)
2 . امام حسن عسكرى عليهالسلام مىفرمايد: «فَلَمّا مَنَّ اللّهُ عَلَيْكُمْ بِاِقامَةِ الاَْوْلِياءِ بَعْدَ نَبِيِّكُمْ قالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»: «آنگاه كه خدا با منصوب كردن اوليائش بعد از پيامبرتان بر شما منت گذاشت فرمود: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(2)
در روايتى پيروى از مقام ولايت مناط و خصوصيت روز غدير ذكر شده است:
خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب فرمود: «كَمالُ تَوْحيدى وَ دينى وَ اِتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى بِاتِّباعِ وَلِيّى وَ طاعَتِهِ»: «كامل شدن توحيد من و دينم و تكميل نعمتم بر خلقم با پيروى از وليم و اطاعت اوست.(3)
در روايتى اصل ولايت و برائت عصاره غدير خوانده شده است:
خداوند خطاب به پيامبرش در زمينه نزول آيه اكمال فرمود: «فَاِنّى لَمْ اَقْبِضْ نَبِيّا مِنَ الاَْنْبِياءِ اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِكْمالِ دينى وَ حُجَّتى وَ اِتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اَوْلِيائى وَ مُعاداةِ اَعْدائى»: «من هيچ پيامبرى از پيامبرانم را قبض روح نمىكنم مگر بعد از كمال دينم و حجتم و تكميل دينم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم».(4)
در روايتى معرفى حافظ دين خدا ريشه كامل شدن دين ذكر شده است:
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ دينَكُمْ: بِاِقامَةِ حافِظِهِ . . .»: «امروز دين شما را كامل گردانيدم با منصوب كردن حفظ كننده دين . . .».(1)
با توجه به اين شش دسته روايات اين نكته روشن مىشود كه محور در همه اينها همان نقطه اصلى غدير يعنى «ولايت» است، ولى در بعضى از آنها صاحب ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان اولين منصوب شده اين مقام ذكر شده، و در بعضى ديگر همه صاحبان ولايت يعنى دوازده امام عليهمالسلام ذكر شدهاند، و در عدهاى از روايات آثار ولايت مطرح شده كه در موردى اطاعت مطلق مردم از مقام ولايت، و در موردى ديگر دوستى با دوستان صاحب ولايت و دشمنى با دشمنان او، و در جايى ديگر حضور صاحب ولايت براى حفظ دين به عنوان مظاهر اين ولايت ذكر شدهاند.
بايد توجه داشت كه از نظر ادبى اين شكل از عطفِ سه جمله با در نظر گرفتن مفاهيم آن، اين جهت را تداعى مىكند كه اصل مطلب همان كمال دين است، و همين كمال را خداوند تمام نعمت حساب كرده و به خاطر همين كمال اسلام را به عنوان دين مردم راضى شده است، و عكس اين مطلب نيز صحيح خواهد بود كه اگر دين كامل نشده بود نه خداوند نعمت را تمام شده اعلام مىكرد و نه از دين كامل نشده راضى مىشد.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 156 ح 39. مناقب ابن شهر آشوب: ج 3 ص 23.
در بيان كلمه «اليوم» روشن شد كه كامل شدن دين با ولايت بوده است، و اينك به بررسى عميق براى دريافت معناى دقيق و چگونگى اين كمال مىپردازيم:
شكى نيست كه دين خدا اصول و فروعى دارد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول بيست و سه سال با آماده شدن شرايطِ هر يك از اصول و فروع دين اقدام به تبيين آنها مىفرمود.
لازمه مراعات ظرفيت مردم و شرايط جامعه، تدريج در ابلاغ معارف و فرامين الهى از يك سو و شرح و بسط مفاهيم آن به اقتضاءات مختلف از سوى ديگر است، و اين امر درباره همه مسايل دين مشهود است. به خصوص درباره «ولايت» مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در موقعيتهاى مختلف به تناسب فكر مخاطبين اقدام به بياناتى مختصر يا مفصل، و همچنين عميق يا غير عميق درباره آن فرموده است.
آنچه براى درك دقيق جمله «اَكْمَلْتُ» لازم است اينكه: آيا در غدير آنچه از اصول و فروع دين باقى مانده بود با همان يك سخنرانى ابلاغ شد؟ و به عبارت ديگر آيا همه معارف دين در علوم مختلف بيان شده بود و فقط ولايت مانده بود كه با ابلاغ آن پرونده دين كامل شد؟
واضح است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در دوران 23 ساله، هم از نظر زمانى آن فرصت را نداشت كه همه معارف دين را بيان كند، به خصوص آنكه به طور مستمر درگير جنگها و برخوردهاى عداوت آميز دشمنان بود؛ و هم از نظر كشش فكرى هنوز مردم آمادگى لازم را براى درك بسيارى از مفاهيم بلند دين نداشتند.
به همين جهت پيامبر صلىاللهعليهوآله پايههاى اصلى معارف دين را از توحيد و نبوت گرفته تا نماز و روزه و زكات و غير اينها بيان فرمود و از شاخصههاى اصلى دين فقط حج و ولايت باقى ماند. در اين سفر حجة الوداع حج را هم تبيين فرمود تا آنكه در غدير آخرين حكم اصيل اسلام يعنى ولايت را هم ابلاغ فرمود، و بدين گونه دين الهى از نظر شكل گرفتن اسكِلت اصلى آن و استوارى پايهها و ستونهايش كامل شد، و اين
رسالتى بود كه مقام نبوت بر دوش كشيد تا آن را به هدف رسانيد. چنانكه جبرئيل از طرف خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين گفت:
به امتت بگو: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . . وَ لَسْتُ اُنْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذا. قَدْ اَنْزَلَتْ اِلَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةُ، وَ لَسْتُ اَقْبَلُ هذِهِ الاَْرْبَعَةِ اِلاّ بِها»: «امروز دين شما را كامل كردم . . . و بعد از اين ديگر چيزى نازل نمىكنم. نماز و زكات و روزه و حج را نازل كردم و ولايت پنجمى است كه آن چهار را بدون اين پنجمى نمىپذيرم».(1)
پس براى بيان اين اصولِ اسلام، هنوز راه بلندى در پيش بود كه اگر خود پيامبر صلىاللهعليهوآله هم تا آخرين روز دنيا زنده مىبود در ادامه آن راه تلاش مىكرد. در واقع آنچه مانده بود استخراج جوانب مختلف همين پايههاى اسلام و تبيين عميقتر معارف دين و ابلاغ ناگفتههاى بسيارى از جزئيات اسلام، و در يك كلمه ارتباط معارف اسلام به درياى بيكران علم الهى بود.
با توجه به اين نكته نتيجه مىگيريم كه راز تكميل دين در ولايت نهفته است، و ولايت گونهاى از اعتقاد است كه دروازههاى معارف از آن باز مىشود، و جا دارد به كشف اين نكته بپردازيم.
قبلاً دانستن اين نكته لازم است كه «كمال» مىتواند به معناى نقطه اوج و پايان راه باشد، و هم به معناى تكامل نهايى و تكميل همه جوانب در نظر گرفته مىشود. نسبت ولايت به دين الهى جامعِ هر دو است، يعنى ولايت از يك سو نقطه اوج دين و پايان راه نبوت و معناى خاتميت است، و از سوى ديگر با ابلاغ ولايت راه بلندى در پيش
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 137 ح 201. تفسير العياشى: ج 1 ص 293 ح 21.
روى آينده دين باز مىشود، كه همه جوانب آن را با يك وسيله (يعنى ولايت) به تكامل نهايى مىرساند.
ولايت و صاحب اختيارى مطلق دوازده امام عليهمالسلام بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله در جميع امور مربوط به دنيا و آخرتِ مردم، با علم بىپايان كه امام - همانند پيامبر - دارد و متصل به درياى بىانتهاى علم الهى است، ضمانت نامه كمال دين است. براى وجود امامان بعد از مقام نبوت، سه جهت مهم در روايات ذكر شده كه معناى اين كمال را به خوبى روشن مىكند:
ناگفتههاى معارف دين كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله فرصتى براى ابلاغش نبوده، توسط مقام ولايت - كه در غدير معرفى شده - بيان مىشود، و اين مطلب را امام صادق عليهالسلام از آيه اكمال استخراج فرموده است:
آن حضرت فرمود: «ما مِنْ شَىْءٍ يَحْتاجُ اِلَيْهِ وُلْدُ آدَمَ اِلاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّهِ وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ»: «چيزى نيست كه فرزند آدم بدان نياز داشته باشد مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسولش صادر شده است؛ و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمىفرمود»!
پرسيدند: با چه چيزى خداوند اتمام حجت فرموده است؟ فرمود: كلام خداوند: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».
سپس فرمود: اگر خداوند سنت و فرائضش و آنچه مردم بدان نياز دارند را تكميل نكرده، پس به چه چيزى اتمام حجت فرموده است؟!(1)
1) . بصائر الدرجات: ص 538 ح 50 . مختصر البصائر: ص 66 .
حضور حافظ دين به تنهايى يكى از كمالات دين است. يعنى دينى كه بدون سرپرست رها شده باشد به گونهاى كه با سوء استفاده از اين بىسرپرستى هر كس بخواهد به گوشهاى از آن دستبرد بزند يا در صدد نابودى آن بر آيد، اين در واقع از نقايص آن دين است، و پيداست كه نازل كنندهاش فقط به فكر هدايت يك نسل بوده و براى آيندگان فكرى نكرده و عملاً كارآيى آن براى نسلهاى بعدى را در معرض خطر قرار داده است.
اين نگهبانان الهى دين هستند كه با الهام از پروردگار در تمام ادوار تاريخ - كه ظالمان نقشههاى شومى بر ضد دين خواهند داشت - با برخوردهاى حساب شده و تصميم گيرىهاى لازم و هدايت و ارشاد متناسب با موقعيت مردم، هم دين كامل را و هم كمال دين را بيمه مىكنند. در اين باره امام صادق عليهالسلام آيه را چنين تفسير مىفرمايد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ بِاِقامَةِ حافِظِهِ»: «امروز دين شما را با منصوب كردن حافظ دين كامل نمودم».(1)
مسئله «حب و بغض» اصل دين است، و با كنار گذاشتن آن يا نيافتن مناط آن نه تنها دين كامل نيست، بلكه جسمى بىروح خواهد بود. تعيين جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقع حفظ روح اين جسم و كمال آن از اين جهت است. اميرالمؤمنين عليهالسلام همين نتيجه را از آيه اكمال بيان كرد و فرمود:
منم كه خداوند درباره من و در حق من چنين نازل كرده است: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .»، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمانِ مؤمن و با دينِ كامل خواهد بود.(2)
با مطالعه آنچه در بيان مفهوم كمال دين گفته شد معلوم گرديد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با همان يك سخنرانى بر فراز منبر غدير، هم آنچه از معارف دين باقى مانده بود را با معرفى مقام ولايت و مبيِّن معارف الهى يك جا ابلاغ كرد و دين را كامل نمود، و هم اين ولايت بود كه باقى مانده بود، ولى به آخر گذاشتن ولايت به خاطر كارآيى آن بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله و در آيندههاى بلند مدت اسلام بود.
آنچه باعث دقت بيشتر در فهم اين فراز آيه مىشود آن است كه «دين» در «اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» مجموعهاى مشخص از طرف خداست و كامل شدن آن به معناى پرونده كامل آن معارف است، ولى «نعمت» در «اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى» مرزى براى خود نمىشناسد و نِعَم الهى هم از نظر ارزش و هم از نظر كثرت با بىنهايت پيوند خورده است. اكنون كه خدا مىفرمايد: «نعمتم را بر شما تمام كردم» چه معنايى از اين جمله مىتوان فهميد؟ آيا ولايت آخرين نعمت الهى است؟ كه قطعا اين طور نيست و نعمتهاى الهى هر روز تجديد مىشود و پايان پذير نيست! اگر معناى «اتمام نعمت» را در اينجا به خوبى تبيين كنيم به اين سؤال كه «چگونه با ولايت نعمتهاى الهى تمام شده؟» پاسخ داده خواهد شد.
«اتمام نعمت» يعنى به حدّ اعلا رساندن آن و چشاندن شيرينترين جلوه آن و ظهور زيباترين نمونه آن، كه البته تشخيص اين «ترينها» با خالق نعمت است نه با مخلوق!
اگر قضاوت و تشخيص با بندگان خدا بود در غدير عدهاى گفتند: «اگر از خدا مىخواست تا گنجى ظاهر كند تا اصحابش از فقر بيرون آيند، يا ملائكهاى را در برابر دشمنانش به يارى او بفرستد، بهتر از آن چيزى بود كه به عنوان تعيين صاحب اختيار مردم بعد از خود آورده است»!!؟(1)
1) . كتاب سليم: ص 344. امالى الطوسى: ص 279. الاحتجاج: ج 1 ص 233.
خداوند به بشر نعمتهاى فراوانى ارزانى داشته كه بعضى مربوط به ظاهر جسم اوست مثل خوردن و پوشيدن، و بعضى ديگر راحتى جسم و روح اوست مثل خوابيدن و تماشاى مناظر زيبا، و بعضى سازنده فكر اوست مثل بعثت انبياء و علومى كه در اختيار بشر قرار داده است. چنين خداى ذوالفضل و الاِنعام نعمت خوراك و پوشاك بشر را مهم به حساب نياورده، و نعمتهاى روحى را هم به بزرگى ياد نكرده، و از ميان نعمتهاى سازنده فكر و اعتقاد هم فقط «ولايت» را حد اعلاى اِنعام خويش بر بشر اعلام كرده است. چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
بِوِلايَتى اَتَمَّ عَلى هذِهِ الاُْمَّةِ النِّعَمَ.
با ولايت من نعمتها بر اين امت به اعلا درجه رسيد.(1)
اكنون بر ماست كه در پرونده اعتقاد خود صفحه خاصى به عنوان «عظيمترين نعم الهى» باز كنيم و جايگاه «ولايت» را در دل خود در درجهاى از اهميت قرار دهيم كه تابلوى «اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى» بر فراز آن بدرخشد، چنانكه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
اَعْظَمُ نِعَمِ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ . . . هِىَ وِلايَتُنا.
عظيمترين نعمت خدا بر مخلوقاتش ولايت ماست.(2)
اين كلام امام عليهالسلام كه متعلق نعمت را مخلوقات قرار مىدهد نشانگر ارتباط مستقيم ولايت اهل بيت عليهمالسلام با همه موجودات است؛ و انسان را به ياد فرمايش اميرالمؤمنين عليهالسلام در غوغاى سقيفه مىاندازد كه فرمود:
اگر اين امت از زمانى كه خداوند پيامبرش را قبض روح كرده تابع من مىشدند و مرا اطاعت مىكردند، از بالاى سرشان و از زير پايشان تا روز قيامت - با خوشى و وسعت - از نعمتهاى الهى استفاده مىكردند.(1)
يعنى اين نعمت تأمين كننده دين و دنيا و آخرت و همه جوانب زندگى است و رشته ناگسستنى نعمت است كه سر رشته آن ذات الهى است. امام صادق عليهالسلام درباره منزلت اين نعمت يادآور مىشود كه روز قيامت اين نعمت مورد سؤال قرار خواهد گرفت:
نَحْنُ اَهْلُ الْبَيْتِ النَّعيمُ الَّذى اَنْعَمَ اللّهُ بِنا عَلَى الْعِبادِ . . . وَ هُوَ النِّعْمَةُ الَّتى لا تَنْقَطِعُ، وَ اللّهُ سائِلُهُمْ عَنِ حَقِّ النَّعيمِ الَّذى اَنْعَمَ بِهِ عَلَيْهِمْ.
ما اهل بيت آن نعمت خدا هستيم كه خداوند آن را بر بندگانش نعمت حساب كرد . . . و آن نعمتى ناگسستنى است كه قطع نمىشود، و خداوند درباره اداى حق اين نعمتى كه به آنان عطا فرموده بازخواست خواهد كرد.(2)
اكنون معلوم شد كه خداوند در فراز دوم آيه اكمال كه مىفرمايد: «اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى»، از يك سو ولايت دوازده امام عليهمالسلام را بزرگترين نعمت خويش بر مردم اعلام مىكند، و از سوى ديگر به آنان هشدار مىدهد كه اگر بناى قدردانى و سپاسگزارى لسانى و عملى از خداست در رأس همه بايد قدردان نعمت «ولايت» باشيم، و بايد با اطاعت كامل و انقياد مطلق در برابر مقام عصمت عملاً تشكر خود را از اين نعمت عظماى الهى اعلام كنيم.
از همين جاست كه بايد خود را آماده روز سؤال نماييم كه خداوند فرموده: «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيمِ»(1): «درآن روز از نعمتها سؤال مىشويد». امام رضا عليهالسلام در بيان اين آيه و نعمتى كه مورد سؤال قرار مىگيرد، فرمود: «نعيم محبت و ولايت ما اهل بيت است، كه خداوند بعد از توحيد و نبوت درباره آن از مردم سؤال مىكند».(2)
از نگاهى ديگر نعمت ولايت آن قدر عظيم است كه به مقدار لياقت و آمادگى هر انسانى، خداوند از اين نعمت به او بيشتر عنايت مىكند، چنانكه فرموده است:
ولايت على نعمتى است كه به هر كدام از بندگانم كه دوست دارم عنايت كردهام. هر كس از بندگانم را كه دوست بدارم ولايت و معرفتش را به او عنايت مىكنم، و هر كس را مبغوض بدارم به خاطر فاصله او از معرفت و ولايت على مبغوضش مىدارم.(3)
اكنون كه سخن به اطاعت بىچون و چرا از امام معصوم عليهالسلام رسيد جا دارد يادى از هارون مكى نماييم كه با عمل خود به ديگران فهمانيد كه از غدير چيزى نفهميدهاند و در آغاز راهند، و به ما آموخت كه كجاى غدير آموختنى است:
يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلام مىگويد: خدمت آن حضرت بودم كه سهل بن حسن خراسانى وارد شد و به حضرت عرض كرد: چرا درباره حق خود قيام نمىكنيد در حالى كه صد هزارنفر از شيعيان شما آماده جانفشانى در پيشگاه شمايند!!؟
امام صادق عليهالسلام فرمود: اى خراسانى! بنشين، خدا تو را جزاى خير دهد! سپس به خدمتكار خانه فرمود: تنور را داغ كن!! او هم تنور را آتش كرد به گونهاى كه مانند
سنگ گداخته شد و روى آتش به سفيدى گراييد. آنگاه فرمود: اى خراسانى! برخيز و داخل تنور بنشين!! خراسانى گفت: يا سيدى يابن رسول اللّه! مرا به آتش عذاب مكن، من سخن خود را پس مىگيرم، تو هم از من بپذير!! حضرت فرمود: پذيرفتم.
در همين حال هارون مكى وارد شد در حالى كه كفشهاى خود را از انگشتانش آويخته بود، و عرض كرد: السلام عليك يابن رسول اللّه! امام صادق عليهالسلام پاسخ سلام او را داد و هنوز ننشسته به او فرمود: «كفشت را كنارى بينداز و برو داخل تنور بنشين»!! هارون بلافاصله كفشهايش را از انگشتانش رها كرد و به سوى تنور رفت و داخل آن نشست!
در حالى كه هارون مكى داخل تنور روى آتش نشسته بود امام صادق عليهالسلام رو به خراسانى كرد و با او درباره خراسان سخنانى فرمود به گونهاى كه گويا حضرت مدتى در آن ديار بوده است.
سپس فرمود: «برخيز و داخل تنور را نگاه كن»! او هم برخاست و داخل تنور را نگاه كرد و هارون را ديد كه چهار زانو در آنجا نشسته است! سپس هارون بيرون آمد و بر ما سلام كرد. حضرت از خراسانى پرسيد: در خراسان چند نفر مثل اين سراغ دارى؟! عرض كرد: به خدا قسم حتى يك نفر سراغ ندارم! حضرت پرسيد: حتى يك نفر سراغ ندارى؟! سپس فرمود: «ما قيام نمىكنيم در زمانى كه پنج نفر ياران اين گونه براى كمك نداشته باشيم! ما وقت قيام را بهتر مىشناسيم»!(1)
در نگاه اول مشابهتى بين معناى اين جمله با عبارت «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» به نظر مىآيد كه كمال دين همان رضايت رب است، ولى اين در واقع نوعى تلازم است و جمله آخر آيه مفاهيم اضافهاى در خود دارد كه نتايج مهمى را به ارمغان مىآورد.
1) . بحار الانوار: ج 47 ص 123. مناقب ابن شهر آشوب: ج 3 ص 363.
از نظر ادبى بايد توجه داشت كه كلمه «دينا» در آخر جمله تميز بوده و بر طرف كننده ابهامِ جمله است، بدين معنى كه وقتى خداوند مىفرمايد: «اسلام را براى شما راضى شدم» اين سؤال مطرح مىشود كه از چه جهت اسلام را براى ما راضى شده است؟ كلمه «دينا» پاسخ به اين سؤال است و مىفهماند كه اگر در پى دينى هستيد كه خدا آن را قبول دارد، اسلام را بپذيريد. بنابراين مىتوان جمله «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» را چنين معنى كرد كه «اين است آن اسلامى كه به شما گفته بودم» و به عبارت ديگر «اين آن دينى است كه نزد من نام اسلام كاملاً بر آن صدق مىكند». با در نظر گرفتن اين معنى سه نتيجه از اين قسمت آيه مىتوان گرفت:
نام «اسلام» نزد مردم اطلاق عامى دارد كه با در نظر گرفتن فرقههاى مختلف و درجات متفاوت اعتقادى و حتى صدق و كذب در اظهار اسلام، همه را شامل مىشود. حتى در زمان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت مىفرمود: «وقتى كسى شهادتين را بر زبان جارى كند خود را داخل اسلام نموده و جان خود را حفظ نموده است».(1)بنابراين از اظهار شهادتين گرفته كه باعث طهارت گوينده آن و حفظ جان و مال و آبرويش مىشود تا منافقينى كه در ظاهر اسلام را اظهار مىكنند ولى در باطن فكر ديگرى دارند ولى قابل تشخيص نيستند، و تا فرقههاى مختلفى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر از آنها داد و فرمود: «امت من به هفتاد و سه گروه تقسيم مىشوند»، كه هر يك از اين گروهها گوشهاى از اعتقادشان انحراف دارد، همه اينها با اسم اسلام وجود دارند و از اعتبار همين عنوان جاى پايى در مجموعه دينى براى خود باز كردهاند.
عدهاى بر آن خيالند كه بايد همه را زير پرچم اسلام بپذيريم و عدهاى ديگر بر اين باورند كه بايد در جستجوى فرقه ناجيه باشيم. در روايات متعددى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله
1) . بحار الانوار: ج 10 ص 393. المحاسن: ج 1 ص 90.
اختلاف را به هفتاد و سه گروه بيان فرموده تأكيد نموده كه «فِرْقَةٌ واحِدَةٌ فِى الْجَنَّةِ وَ الْباقى فِى النّارِ»: «يك گروه در بهشتند و بقيه در آتشند».(1)
اين دقيقا همان معنايى است كه در «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» نهفته است. يعنى اگر سرزمين پهناورى را در نظر بگيريم كه همه مسلمانان جهان - از هر فرقهاى با هر درجهاى از اعتقاد - از روز اول بعثت تا روز قيامت از همه كره زمين در آن جمع شوند، و بدانند كه فقط يك گروه از اين همه در بهشت خواهند بود، اولين سؤالى كه مطرح خواهند كرد اين است كه مناط و تابلوى شناخت آن گروه كه خدا آنان را پسنديده و به اسلام آنان رضايت داده و دينشان مورد قبول خدا واقع گشته، چيست؟ پاسخ اين سؤال را آيه «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» داده است كه مىفرمايد: «امروز - كه روز غدير است - اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم»، يعنى تابلوى بلند ولايت مناط شناخت فرقه ناجيه است، و معتقدان به ولايت دوازده امام عليهمالسلام آن گروهىاند كه خداوند نام «اسلام» را زيبنده آنان مىداند و لياقت اين عنوان را دارند، و غير اين گروه را خداوند به نام اسلام قبول ندارد و از آنان راضى نيست.
اين مطلب را پيامبر صلىاللهعليهوآله در متن خطبه بلافاصله پس از قرائت آيه اكمال مطرح فرموده و با ضميمه آيه ديگرى از قرآن منظور خود را رسانده است، آنجا كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ»(2): «هر كس غير از اسلام - يعنى همين اسلامى كه در رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا آمده - در پىِ دينِ ديگرى باشد هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيان كاران است».
«غَيْرَ الاِْسلامِ» و «لَنْ يُقْبَلَ» در آيه دوم دقيقا در مقابل «الإسلام» و «رضيت» در آيه اول است. يعنى اسلامى كه يكى از اركان آن ولايت و امامت بلافصل دوازده امام عليهمالسلام
بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است، مورد قبول خداست و اسلامى كه بدون ولايت باشد هرگز قبول نمىشود و هيچ فرضى براى قبول آن وجود ندارد و اين مطلب از كلمه «لَنْ» - كه به معناى نفى ابدى است - استفاده مىشود.
اسلام بدون ولايت ناقص است و با نداشتن اسلام مساوى است. اين نكته مهم است كه اسلامِ ناقص به اندازه باقيماندهاش هم قبول نيست و ارزش ندارد. اين بدان جهت است كه اسلام مجموعه واحدى است كه ولايت روح جارى در كالبد آن است و بدون آن جسم بىجانى است كه كمترين قيمتى نمىتواند داشته باشد. در اين باره پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير با اشاره به آيه اكمال مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ . فَمَنْ لَمْيَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ.
اى مردم، خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل كرده است. بنابراين هر كس او و كسانى را كه جانشين اويند از فرزندان من از صلب او تا روز قيامت و روز عرضه بر پروردگار به امامت قبول نكند، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت نابود مىشود و در آتش دائمى خواهند بود.(1)
اين كلام كه لحظاتى بعد از نزول آيه اكمال بر لسان مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله جارى شده به قدرى صريح در ردّ اسلام بدون ولايت دوازده امام عليهمالسلام از سوى خداوند است، كه چنين اعتقادى گذشته از اعتقاد حتى اعمال آنان را به فساد و نابودى و هدر رفتن مىكشاند؛ و بالاتر از آن نه تنها روز قيامت دست خالى به پاى ميزان الهى مىآيند،
1) . اسرار غدير: ص 145 بخش 4.
بلكه به خاطر همين اسلامِ ناقص به جهنم خواهند رفت؛ و نه تنها اهل آتشاند كه دائمى بودن آنان و مخلد بودنشان از طرف خداوند امضا شده است.
معناى اين برخورد خداوند فراتر از عدم رضايت است، بلكه حاكى از انزجار ذات الهى از اسلامى است كه نامى از على بن ابىطالب عليهالسلام تا مهدى موعود عليهالسلام در آن نيست، و به معناى منفور بودن اسلامى است كه به جاى دوازده امام عليهمالسلام دشمنان آنان و غاصبين حقشان چنين مقامى را در دست گرفته باشند و مردمى آنان را در پرونده اعتقاد خود خلفاى اسلام بدانند.
امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه اكمال مىفرمايد: خداوند به پيامبرش امر كرد كه به امتش بگويد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . . قَدْ اَنْزَلَتْ اِلَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةَ، وَ لَسْتُ اَقْبَلُ هذِهِ الاَْرْبَعَةِ اِلاّ بِها»: «امروز دين شما را كامل كردم . . . و من نماز و زكات و روزه و حج را براى شما فرستادم و اين ولايت پنجمى است، و اين چهار عمل را قبول نمىكنم جز با ولايت».(1)
نتيجه شيرين و سرشار از ملاطفتى كه از كلمه «رَضيتُ» استفاده مىشود اين است كه انسان اگر متدين واقعى باشد آخرين هدفش به دست آوردن رضاى الهى است، و در راه اين هدف چه بسا كه در تشخيص آنچه مورد رضاى اوست مردد مىماند.
اين نقطه رضايت خداوند بر سر اصل دين است كه با صداى بلند به گوش همه رسانده و چراغ آن را در متن قرآنش روشن كرده است. اى بشر، اكنون كه خدايت فقط به اسلام با ولايت ائمه عليهمالسلام راضى شده تو هم فقط به آن راضى باش و از پروردگارت تشكر نما كه به اين صراحت جاى رضايت خود را نشان داده است؛ و اكنون كه
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 137 ح 201. تفسير العياشى: ج 1 ص 293 ح 21.
خداوند از اسلام بدون ولايت نفرت دارد و هيچ ارزشى براى آن قائل نيست تو هم از صاحبان چنين اسلامى تنفر داشته باش و براى آنان هيچ ارزشى قائل مشو.
فرمايش كوتاه و پر معناى امام صادق عليهالسلام در معناى «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»
گوياى همين راز بزرگ است كه مىفرمايد: «اَىْ تَسْليمُ النَّفْسِ لاَِمْرِنا»: «يعنى نفس در برابر امر ما تسليم شود».(1)از اين كلام استفاده مىشود كه وقتى خدا به امامت ائمه عليهمالسلام و اطاعت از ايشان راضى است ما هم بايد با اطمينان خاطر و با تكيه بر اين رضاى الهى در برابر امامان تسليم محض باشيم و چون و چرايى به دل راه ندهيم.
گذشته از تفسيرى كه طبق احاديث درباره آيه اكمال بيان شد، چند نقطه آن نياز به تحليل دارد كه نكات زيبايى از غدير را بر ما روشن مىكند. منشأ اين تحليلها روايات است و با استناد به آنها چهار جهت تقديم مىشود: آخرين فريضه بودن ولايت، آخرين اتمام حجت بودن ولايت، ريشه اصلى كمال دين، جشن اكمال دين.
ولايت چگونه فريضه است و چرا آخرين فريضه است؟ «فريضه» به معناى واجب است، و پيداست كه منظور فقط واجبات عَمَلى مثل نماز و روزه نيست بلكه در برگيرنده همه آنچه است كه خداوند الزاما از بندگانش مىخواهد و درباره آنها رخصت و اجازه براى ترك نداده است. اينك ولايت را كه واجب اعتقادى است و تأثير مستقيم در عمل دارد دستور داده است.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 156 ح 39. مناقب ابن شهر آشوب: ج 3 ص 23.
قبلاً بيان شد كه طبق تدريجى كه در ابلاغ احكام و فرامين الهى بود، خداوند ولايت را آخرين آنها قرار داد و بعد از آن چيزى نازل نشد.(1)امام باقر عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: «آخِرُ فَريضَةٍ اَنْزَلَهَا اللّهُ تَعالى الْوِلايَةُ، ثُمَّ لَمْيَنْزِلْ بَعْدَها فَريضَةً، ثُمَّ نَزَلَ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .»»: «آخرين فريضهاى كه خداوند تعالى نازل كرد ولايت بود، و بعد از آن فريضهاى نازل نكرد و سپس آيه اكمال را نازل كرد».(2)
در روايت ديگرى امام باقر عليهالسلام معناى «اَكْمَلْتُ لَكُمْ» را دقيقا مطابق با «لا اُنْزِلُ بَعْدَهُ» قرار داده فرمود:
كانَتِ الْفَريضَةُ تَنْزِلُ بَعْدَ الْفَريضَةِ الاُْخْرى، وَ كانَتِ الْوِلايَةُ آخِرَ الْفَرائِضِ، فَاَنْزَلَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى»؛ يَقُولُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ: «لا اُنْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذِهِ الْفَريضَةِ فَريضَةً، اَكْمَلْتُ لَكُمُ الْفَرائِضَ».
فرائض يكى پس از ديگرى نازل مىشد، و ولايت آخرين فريضه بود. لذا خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم»، در واقع خدا مىفرمايد: «بعد از اين فريضه، فريضه ديگرى بر شما نازل نمىكنم، و فرائض شما را كامل نمودم».(3)
جالب است كه منافقين هم با احساس نزديكى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤالى مطرح كردند كه از پاسخ آن آخرين بودن ولايت روشن شد. آنان از حضرت پرسيدند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردهاى چيز ديگرى نزد پروردگارت مانده كه آن را هم
واجب كنى تا خيالمان راحت شود كه چيز ديگرى باقى نمانده است؟! خداوند در اين باره اين آيه را نازل كرد: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «من شما را به يك چيز نصيحت مىكنم». بعد امام باقر عليهالسلام فرمود: يعنى ولايت . . . و بعد از ابلاغ آن فرمود: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(1)
البته مخفى نماند كه ولايت از اولين مسايل ابلاغ شده اسلام بود كه در «يوم الدار» پيامبر صلىاللهعليهوآله عدهاى از خويشان را جمع كرد و فرمود: چه كسى اسلام را مىپذيرد تا جانشينى من براى او باشد، و كسى جز اميرالمؤمنين عليهالسلام برنخاست و پاسخ مثبت نداد. در طول 23 سال هم در فرصتهاى مناسب پيامبر صلىاللهعليهوآله از ابلاغ اين پيام دريغ نمىكرد به گونهاى كه هيچ حكمى اين گونه به استمرار ابلاغ نشده است؛ ولى بدون شك ابلاغ رسمى آن با تبيين كامل موضوع به عنوان آخرين مورد از رساندن رسالت هاى الهى توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
مهم اين است كه چرا بايد ولايت در آخر قرار بگيرد و اسرار اين تأخير چيست؟ با دقت در تاريخچه اعلام آن و شرايط حاكم بر جامعه اسلامى آن روز، چهار وجه براى آخرين بودن ولايت به نظر مىرسد:
از آنجا كه بسيارى از ابعاد ولايت مربوط به بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و مسئله امامت و خلافت عملاً بعد از آن حضرت تحقق عينى پيدا مىكرد، ترتيب امور همين اقتضا را داشت كه ولايت در نزديكترين موقعيت مناسب زمانى به رحلت حضرت اعلام شود.
1) . بحار الانوار: ج 90 ص 122. الاحتجاج: ج 1 ص 379.
به خاطر اهميت مسئله ولايت و وجود مخالفين بسيار درباره آن، اعلام چنين مسئلهاى در نزديكترين فاصله زمانى به مرحله عمل، بهترين روش براى كاستن از فتنهها و توطئههاى احتمالى بود. لذا چون مرحله عمل درباره ولايت و خلافت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بود اعلام آن تا نزديكترين زمان ممكن به تأخير انداخته شد.
براى آنكه مسئله ولايت به فراموشى سپرده نشود و به خوبى در خاطرهها بماند و مردم آن را به يك داستان تاريخى تبديل نكنند بدون آن كه مرحله عمل آن را در نظر داشته باشند، آخرين فرصت زمانى براى ابلاغ در نظر گرفته شد. البته جالب است كه با اين فاصله هفتاد روزه باز هم آن را به فراموشى سپردند، چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام خطاب به آنان فرمود:
اَنَسيتُمْ قَوْلَ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»: آيا سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم را فراموش كرديد كه فرمود: «هر كس من مولى و صاحب اختيار اويم على مولى و صاحب اختيار اوست».(1)
قبول ولايت بر قلوب مردم از همه مشكلتر بود، و تأخير آن دوران اين سنگينى را كمتر مىكرد، و لا اقل لطمه به جنبه اتمام حجت آن وارد نمىكرد. اين سنگينى از آن جهت بود كه ولايت از يك جهت به مسئله رياست بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگشت و چشمهاى طمع بسيارى بدان دوخته شده بود؛ و مانند نماز و روزه و حج و زكات نبود كه انجام فريضهاى به صورت شخصى باشد.
1) . الغدير: ج 1 ص 197. بحار الانوار: ج 36 ص 352. اثبات الهداة: ج 2 ص 112.
لذا همه سؤالها و درخواستهاى موذى گرانه در اين مورد خود نمايى كرد. عدهاى درخواست انتصاب غير على عليهالسلام را نمودند و عدهاى شراكت با آن حضرت در خلافت را پيشنهاد كردند و عدهاى صلاح نبودن ابلاغش آن در آن شرايط را مطرح كردند، در حالى كه چنين حركاتى در ابلاغ هيچيك از فرائض الهى به چشم نمىخورد.
اين بدان معنى است كه تحمل اين فريضه بر مردم بسيار گران بود و بهتر همان بود كه اعلام آن هر چه ديرتر باشد تا اين سنگينى كمتر خود نمايى كند و عوارض بعدى را پيش نياورد.
نگاه به مسئله ابلاغ ولايت در غدير به عنوان آخرين اتمام حجت الهى غير از مسئله آخرين فريضه بودن آن است. در اين نگاه پيگير اين مسئله هستيم كه خداوند به گونههاى مختلف گفتارى و عملى بر مردم اتمام حجت فرموده است، و ابلاغ ولايت در غدير - چون كمال دين است - هم از نظر زمانى و هم از نظر اهميت، در آخرين درجه اتمام حجت الهى است. در اينجا سه نكته بايد تبيين شود: آخرين اتمام حجت از نظر زمانى، آخرين درجه اتمام حجت، سرّ عظمت آخرين اتمام حجت.
با در نظر گرفتن اينكه نزول فرامين و احكام الهى مثل نماز و روزه مستقيما يك اتمام حجت نيست بلكه ابلاغ حكم است، مسئله ولايت از گونه اتمام حجت است؛ زيرا با اعتقاد به ولايت هم آينده علمى و هم عملى امت تضمين شده است و اين تضمين كلى شامل دانستن امور بسيارى از احكام الهى و نيز اجراى عملى آنهاست.
لذا مىتوان گفت: آخرين بارى كه خداوند بر مردم اتمام حجت فرموده همين ابلاغ ولايت در غدير بوده كه با وجود آن نيازى به اتمام حجت ديگرى نيست.
براى رسيدن به اين نتيجه كه اعلان ولايت در آخرين درجه عظمت برگزار شده، با نگاهى به مراسم غدير مىتوان دريافت كه آن برنامه ريزى پر ماجرا براى يك اتمام حجت عادى نيست. در تاريخ ششهزار ساله انبياء عليهمالسلام تا آن روز هيچ پيامبرى در مجلسى با صد و بيست هزار مستمع كه همه او را ببينند و صدايش را بشنوند سخنرانى نكرده است.
از سوى ديگر برنامه ريزى اين خطابه در بيابان و ساختن آن منبر استثنايى و سپس ايستادن پيامبر و على عليهماالسلام بر فراز آن منبر و يك ساعت تمام به حالت ايستاده سخنرانى نمودن، شكل بىسابقهاى در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله است. همچنين بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام با دو دست كه پاهاى حضرت تا محاذى زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار بگيرد و در آن حال «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» گفتن، و از فراز منبر جملاتى را به عنوان بيعت لسانى مطرح كردن و تكرار مردم بعد از آن حضرت، همه اينها برخوردهاى تازه با منبر و سخنرانى بود كه مردم براى اولين بار تجربه مىكردند.
بيانات بسيار مفصل در همه جوانبِ «ولايت» در طول يك ساعت، به حدى كه هيچ نقطه ابهامى درباره آن باقى نماند، نيز گونهاى منحصر به فرد در خطابههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است. مراسم سه روزه بيعت آن هم به صورت يك نفرى كه هر كدام ابتدا در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله بايستند و با او بيعت كنند و سپس در برابر على عليهالسلام بايستند و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ» بگويند و دست بيعت دهند، عظيمترين و منظمترين برنامه بيعت در طول تاريخ به حساب مىآيد.
به قدرى آن برنامه ريزى عجيب و غير منتظره و فوق العاده بود كه در روايات به صراحت آمده است كه خبر آن روز به عنوان «يوم الولاية» به سرعت در مناطق مختلف منتشر شد و در شهرها شايع گرديد و به گوش همگان رسيد. حتى عدهاى از غير مسلمانان هم در غدير حضور يافتند، و خبر آن تا اقصى نقاط جهان در آن روز يعنى ايران و روم و چين رسيد.(1)
چنين برنامه مفصل با محتواى قوى در آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به معناى سنگ تمام در اتمام حجت و اقدام به آن در اعلا درجه بود، چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
ما عَلِمْتُ اَنَّ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله تَرَكَ يَوْمَ الْغَديرِ لاَِحَدٍ حُجَّةً وَ لا لِقائِلٍ مَقالاً:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير براى احدى عذرى و براى كسى سخنى باقى نگذاشت.(2)
مسئله حارث فهرى كه به نمايندگى از منكرين ولايت رو در روى خدا ايستاد و گفت: «خدايا، عذابت را خريدارم ولى امر ولايت تو را نمىپذيرم»، و پاسخ فورى خداوند كه با عذاب آسمانى او را هلاك كرد و همه آن منظره را ديدند، به خوبى فرمايش امام رضا عليهالسلام را به ما مىفهماند كه فرمود:
مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ، وَ مَثَلُ مَنْ اَبى وِلايَةَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَثَلُ اِبْليسَ، وَ فى هذَا الْيَوْمَ اُنْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».
مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليهالسلام است، و مَثَل كسانى كه در روز غدير از قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام سر باز زدند مثل ابليس است؛ و در اين روز اين آيه نازل شده است: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(1)
يعنى در روز غدير چنان حجت تمام شد و چنان اين اتمام حجت همه جانبه بود كه هر كس سر تعظيم فرود آورد با علم و آگاهى بود، و هر كس از پذيرش آن سر بر تافت از روى علم و آگاهى بود، همچون شيطان كه با علم و آگاهى از فرمان خدا سر بر تافت و تا ابد رانده درگاه پروردگار گشت.
امام باقر عليهالسلام در بيان كامل شدن دين به اين نكته اشاره مىفرمايد كه هيچ جاهلى بعد از آن باقى نماند و همه آگاهانه عمل مىكردند و مىكنند:
قَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله وَ قَدْ اَكْمَلَ الدّينَ وَ بَيَّنَ لَكُمْ سَبيلَ الْمَخْرَجِ، فَلَمْ يَتْرُكْ لِجاهِلٍ حُجَّةً، فَمَنْ جَهِلَ اَوْ تَجاهَلَ اَوْ اَنْكَرَ اَوْ نَسِىَ اَوْ تَناسى فَعَلَى اللّهِ حِسابُهُ.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت در حالى كه دين را كامل كرده بود و راه نجات را براى شما روشن فرموده بود، و براى هيچ جاهلى حجتى باقى نگذاشته بود. بنابراين هر كس ناآگاه باشد يا خود را به ناآگاهى بزند يا انكار نمايد يا فراموش كند يا خود را به فراموشى بزند، حسابش با خدا خواهد بود.(2)
با اذعان به عظمت و شكوه بى نظير اتمام حجت در غدير، بايد ديد اسرار عظمت
آن چيست و كدام مشكل كليدى در غدير از ميان برداشته شده و قفل آن مشكل با كدام كليد باز شده است.
تمام اسرار اين اتمام حجت بزرگ در غدير را مىتوان چنين خلاصه كرد: «معرفى امامانى كه در مقام علم و عصمت و ساير شئون همانند پيامبرند و قادر به برآوردن همه نيازهاى بشرند و تا آخرين روز دنيا چنين خواهند بود». اين به معناى حضور شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان تمام نسلهاى آينده بشريت است. آيا مردم مىتوانند بالاتر از اين از خدا درخواستى داشته باشند؟!
اگر فرض كنيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تا آخرين روز دنيا زنده مىماند و هر روز جلوهاى از انوار معارف دينش را بيان مىكرد، آيا باز هم براى كسى عذرى باقى مىماند؟ اينك دوازده امام عليهمالسلام به ترتيب در جاى او قرار گرفتهاند و داراى همه شئون او هستند، به گونهاى كه گويا خود او حاضر است. اين عظيمترين فرض اتمام حجت است كه در غدير با معرفى امامان تحقق پذيرفته است، و از همين ديدگاه است كه اسلام در غدير حقيقتا كامل شده و در اين باره از هيچكس عذرى پذيرفته نيست. امام رضا عليهالسلام اين نكته را با صراحت تمام چنين بيان مىفرمايد:
اِنَّ اللّهَ لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتّى اَكْمَلَ لَهُ الدّينَ . . . وَ اَنْزَلَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ - وَ هِىَ فى آخِرِ عُمْرِهِ - : «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا». وَ اَمْرُ الاِْمامَةِ مِنْ تَمامِ الدّينِ، وَ لَمْ يَمْضِ صلىاللهعليهوآله حَتّى بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِمْ وَ اَوْضَحَ لَهُمْ سَبيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلى قَصْدِ سَبيلِ الْحَقِّ. فَمَنْ زَعَمَ اَنَّ اللّهَ لَمْ يَكْمُلْ دينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتابَ اللّهِ، وَ مَنْ رَدَّ كِتابَ اللّهِ فَهُوَ كافِرٌ بِهِ.
خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد تا آنگاه كه دينش را كامل فرمود . . . و در حجة الوداع كه در آخر عمر حضرت بود اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم». مسئله امامت از كمال دين است، و پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا نرفت
تا آنكه معارف دين را براى امتش بيان كرد و راه را برايشان واضح نمود و آنان را براى پيمودن راه حق آماده كرد و رفت. پس هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را ردّ كرده، و هر كس كتاب اللّه را ردّ كند به خداوند كافر شده است.(1)
امام صادق عليهالسلام نيز تصريح مىفرمايد كه آنچه از خدا و رسول رسيده پاسخگوى تمام نيازهاى بنىآدم است، و براى اين مطلب به اتمام حجت خدا با آيه اكمال استناد مىفرمايد:
ما مِنْ شَىْءٍ يَحْتاجُ اِلَيْهِ وُلْدِ آدَمَ اِلاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّهِ وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ. فَقالَ: بِمَا احْتَجَّ؟ فَقالَ اَبُو عَبْدِاللّهِ عليهالسلام: قَوْلُهُ «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، فَلَوْ لَمْ يَكْمُلْ سُنَنَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ ما يَحْتاجُ اِلَيْهِ النّاسُ، بِمَا احْتَجَّ بِهِ؟!
چيزى نيست كه فرزندان آدم بدان نياز داشته باشند مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسول صادر شده است، و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمىكرد. راوى پرسيد: خداوند به چه چيزى اتمام حجت فرموده؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: كلام خدا «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .». اگر سنتها و فرائض و آنچه مردم بدان نياز دارند را كامل نكرده، پس با چه چيزى اتمام حجت فرموده؟(2)
شكى نيست كه امام صادق عليهالسلام منظورى از بيان همه احكام الهى دارد، و گرنه در ظاهر همه مىدانيم كه بسيارى از مسائل دين در فرصت كوتاه عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله ناگفته
ماند. البته همه احكام و معارف الهى در قرآن نهفته است، ولى تا استخراج كننده مطمئن آن نباشد گويا به مردم نرسيده است. آرى با نصب امامانى كه اين معارف را با سينهاى متصل به اقيانوس بيكران علم الهى بيان مىكنند گويا در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله همه معارف و احكام به مردم ابلاغ شده است.
اين رمز الهى بودن دين شيعه است كه آنچه را از پيامبر صلىاللهعليهوآله حديث نداشته باشند به درگاه دوازده امام معصوم عليهمالسلام پناه مىبرند و پاسخى مطمئن دريافت مىكنند، ولى غير شيعه دست به دامان قياس و استحسان مىشوند، چرا كه با نپذيرفتن امامان راه ديگرى ندارند و درى به سوى فرامين الهى نمىيابند.
امام باقر عليهالسلام در دمشق وقتى خليفه اموى را مفتضح كرد و نمونهاى از كامل عيار بودن مقام امامت را به او نشان داد، با استناد به آيه اكمال چنين فرمود:
اِنّا نَحْنُ نَتَوارَثُ الْكَمالَ وَ التَّمامَ اللَّذَيْنِ اَنْزَلَهُمَا اللّهُ عَلى نَبِيِّهِ فى قَوْلِهِ «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، وَ الاَْرْضُ لا تَخْلُو مِمَّنْ يَكْمُلُ هذِهِ الاُْمُورَ الَّتى يَقْصُرُ غَيْرُنا عَنْها.
مائيم كسانى كه كمال و تمام را به ارث مىبريم، همان كه خداوند آنها را بر پيامبرش نازل كرد آنجا كه مىفرمايد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .»؛ و زمين خالى نمىماند از كسى كه چنين امورى در او كامل باشد، كه ديگران از رسيدن به آن كمال عاجزند.(1)
از ديدگاه اتمام حجت در غدير كه بگذريم بايد واقعا در صدد باشيم كه لُبّ مطلب
1) . بحار الانوار: ج 69 ص 183. مستدرك الوسائل: ج 14 ص 79. دلائل الإمامة: ص 235. نوادر المعجزات: ص 130.
در اين مراسم عظيم را بدست آوريم و نقطه مركزى كمال دين را پيدا كنيم، تا هميشه چشم دل را به آن سو داشته باشيم و از لغزشها و انحرافات مصون بمانيم. در اينجا دو نكته قابل ملاحظه است: يكى نقطه اصلى ولايت و ديگرى آثار آن.
نقطه مركزى كمال دين «صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله» است. بر گِرد اين نقطه، ثمرات و نتايج بسيارى خود را نشان مىدهد و اعتقاد يك مسلمان را مىسازد. اين نقطه اصلى از سه ركن تشكيل يافته است: «صاحب اختيارى» و «دوازده امام عليهمالسلام» و «بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله»، و هر يك از اينها ناقص باشد صاحب آن هنوز اصل ولايت را نيافته تا چه رسد به ثمرات آن.
بنابراين كسانى كه على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان خليفه چهارم قبول دارند در ركن سوم ناقصاند و اصلاً با غدير كارى ندارند و دقيقا ضد آن را در اعتقاد خود جاى دادهاند، چرا كه على عليهالسلام بلافاصله بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله صاحب اختيار مردم است. اگر على عليهالسلام دقيقا شئون پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارد، پس سه نفر قبل از او كه مقام او را غصب كردند نه در علم و نه در عصمت هرگز نمىتوانستند جاى آن حضرت قرار بگيرند و پاسخگوى نيازهاى مردم باشند.
همچنين كسانى كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط على عليهالسلام را و يا تا امام چهارم عليهالسلام و يا تا امام
ششم عليهالسلام را قبول دارند و يا امام دوازدهم عليهالسلام را قبول ندارند، اينان در ركن دوم ناقصاند و چنين اعتقادى منشعب از غدير نيست، چرا كه در غدير همه دوازده امام عليهمالسلامبه عنوان نور واحد تا آخرين روز دنيا معرفى شدهاند.
از سوى ديگر كسانى كه دوازده امام عليهمالسلام را به عنوان انسانهايى عالم و وارسته قبول دارند ولى آنان را صاحب اختيار مطلق خود نمىدانند در ركن اول ناقصند، و غدير هرگز داعى بر معرفى امامان به اين معنى نداشته است، چرا كه با ظهور علم و عملشان
طبعا مردم ايشان را مىشناسند و نيازى به معرفى در آن مراسم عظيم نيست. آنچه غدير براى آن تشكيل شد و دين با آن كامل شد اعلام صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام بود كه قِوام ولايت با همين است.
پذيرفتن صاحب اختيار بودن امامان عليهمالسلام آثار و لوازمى دارد كه كاشف از وجود حقيقى آن در اعتقاد قلبى يك مسلمان است. اين آثار در واقع جلوهها و اشعههاى تابناك ولايت است كه اين گونه خود را نشان مىدهد. يكى از بارزترين آثار ولايت داشتن محبت نسبت به صاحبان ولايت و برائت و بيزارى از دشمنان ايشان است. در اين زمينه احاديث بسيارى وارد شده كه نمونههايى از آنها ذكر مىشود:
لا يَقْبَلُ اللّهُ ايمانَ عَبْدٍ اِلاّ بِوِلايَتِهِ وَ الْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِهِ.(1)
خداوند ايمان بندهاى را نمىپذيرد جز با ولايت على و بيزارى از دشمنانش.
لا يَقْبَلُ اللّهُ مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتّى يَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ.(2)
خداوند از هيچ بندهاى حسنهاى قبول نمىكند تا از او درباره محبت على بن ابىطالب سؤال كند.
لا يَقْبَلُ اللّهُ مِنَ الْعِبادِ الاَْعْمالَ الصّالِحَةَ الَّتى يَعْمَلُونَها اِذا تَوَلَّوْا الاِْمامَ الْجائِرَ الَّذى لَيْسَ مِنَ اللّهِ تَعالى.(3)
خداوند از بندگان اعمال صالحى را كه انجام مىدهند نمىپذيرد هنگامى كه صاحب اختيارى امام ظالمى را بپذيرند كه از سوى خدا تعيين نشده است.
با توجه به همين ريشه كمال دين است كه امام صادق عليهالسلام به شيعيان مىفرمايد:
«لا يَقْبَلُ اللّهُ مِنَ الْعِبادِ يَوْمَ الْقِيامَةِ اِلاّ هذَا الدّينَ الَّذى اَنْتُمْ عَلَيْهِ»: «خداوند در روز قيامت از بندگان نمىپذيرد جز اين دينى كه شما به آن اعتقاد داريد».(1)
گاهى سؤال و سخن يك مخالف ذهن انسان را نسبت به نكتهاى بيدار مىكند. شايد اگر آن يهوديان اين جهت را نزد دشمن معروف غدير يعنى عمر بن الخطاب مطرح نمىكردند ما هم متوجه حساسيت آن نمىشديم و به اهميت فوق العاده آن پى نمىبرديم.
يهوديان به عمر گفتند: اگر اين آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» بر ما يهوديان نازل شده بود و ما روز نزول آن رامى دانستيم، آن روز را عيد خود قرار مىداديم.(2)
صاحبان هر دينى وقتى به عنوان آن اعتقاد به مجموعه خود توجه كنند، به خوبى در مىيابند كه بالاترين عيد و جشنشان بايد مهمترين روزى باشد كه با دين آنان ارتباط دارد، و آن روزى خواهد بود كه دينشان به اعلا درجه كمال برسد و از طرف خداوند امضاى نهايى بر آن زده شود. از اين ديدگاه يهوديت و مسيحيت سندى براى كامل شدن دينشان ندارند؛ ولى ما مسلمانان در متن قرآن نه فقط سند كامل شدن دينمان را داريم بلكه رضايت و امضاى پروردگار را هم از اسلام به صراحت در دست داريم و روز نزول اين تأييد نهايىِ خدا را هم خوب مىدانيم. آن روز غدير است كه خداوند لوح «اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» را بدست پيامبرش داد و امضاى «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» را بر پاى آن گذاشت.
با اين مقدمه گوش مىسپاريم به كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله كه غدير را به خاطر كمال دين بالاترين عيد معرفى كرد:
يَوْمُ غَديرِ خُمٍّ اَفْضَلُ اَعْيادِ اُمَّتى . . . وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذى اَكْمَلَ اللّهُ فيهِ الدّينَ وَ اَتَمَّ عَلى اُمَّتى فيهِ النِّعْمَةَ وَ رَضِىَ لَهُمُ الاِْسْلامَ دينا.
روز غدير خم مهمترين عيد امت من است . . . و آن روزى است كه خداوند دين را در آن كامل كرد و نعمت را در آن روز بر امتم تمام نمود و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شد.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام همين نكته را با اشاره به ثمره آن بيان مىفرمايد كه كامل شدن دين باعث چشم روشنى متديّنين خواهد بود و چه جشنى شيرينتر از آنكه انسان در روز روشنى چشم خود جشن بگيرد. اين مطلب را حضرت در جشن غديرى كه بعد از 25 سال براى اولين بار در كوفه گرفته شد چنين بيان فرمود:
فَكَمَّلَ اللّهُ دينَهُ وَ اَقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُتابِعينَ . . . وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّهِ الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ.
خداوند دين خود را كامل كرد و چشم پيامبرش و مؤمنين و پيروان اسلام را روشن فرمود . . . و وعده نيك خدا بر صابرين به انجام رسيد.(2)
امام صادق عليهالسلام عيد بودن اين روز را به نزول چنين آيهاى نسبت مىدهد و در پاسخ كسى كه از حضرت مىپرسد: «آيا مسلمانان عيدى با فضيلتتر از فطر و قربان و جمعه و روز عرفه دارند» مىفرمايد:
نَعَمْ، اَفْضَلُها وَ اَعْظَمُها وَ اَشْرَفُها عِنْدَ اللّهِ مَنْزِلَةً هُوَ الْيَوْمُ الَّذى اَكْمَلَ اللّهُ فيهِ الدّينَ وَ اَنْزَلَ عَلى نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» . . . وَ اِنَّهُ الْيَوْمَ الَّذى نَصَبَ فيهِ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله عَلِيّا لِلنّاسِ عَلَما وَ اَنْزَلَ فيهِ ما اَنْزَلَ وَ كَمَلَ فيهِ الدّينَ وَ تَمَّتْ فيهِ النِّعْمَةَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ.
آرى، با فضيلتترين و با عظمتترين و شريفترين آنها نزد خداوند روزى است كه خداوند در آن دين را كامل كرد و اين آيه را بر پيامبرش نازل فرمود: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .». و آن روزى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على را به عنوان عَلَم و علامت براى مردم منصوب فرمود و درباره او مطالبى نازل كرد و دين را در آن كامل فرمود و نعمت را بر مؤمنين به اعلاترين درجه رسانيد.(1)
اين باور آنگاه عميقتر مىشود كه بدانيم پيامبران هم پيشاپيش اين روز را جشن مىگرفتهاند، چنانكه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاده مگر آنكه اين روز را عيد گرفته و حرمت آن را نگه داشته است».(2)
و اين اعتقاد در زمانى به اوج خود مىرسد كه بدانيم اين روز را ملائكه و اهل آسمانها جشن مىگيرند چنانكه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «روز غدير نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمين است»؛(3)«و نام روز عيد غدير در آسمانها روز عهد معهود است»،(4)و در روز غدير تختى از كرامت خداوند مقابل بيت المعمور قرار مىدهند و همه ملائكه كنار آن جمع مىشوند و جشن عظيم غدير را بر پا مىكنند.(5)
و براى نشان دادن بالاترين درجه فضيلت مىفرمايد: «شايد گمان كنى كه خداوند روزى با حرمتتر از روز غدير خلق كرده است! نه به خدا قسم! نه به خدا قسم! نه به خدا قسم!(1)
تا اينجا كليه مباحث مربوط به آيه اكمال به پايان رسيد و جوانب مختلف آن مورد بررسى قرار گرفت.
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 215.
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، وَ النَّجْمِ اِذا هَوى، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوَ إلاّ وَحْىٌ يُوحى.
به نام خداى بخشنده مهربان، قسم به ستاره آنگاه كه پايين مىآيد، هم صحبت شما (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) گمراه نشده و راه نايافته نيست، و از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد نيست جز وحيى كه بر او نازل مىشود.
پس از سخنرانى غدير در فرصت مناسبى پيامبر صلىاللهعليهوآله سند مكتوبى براى غدير آماده كردند. براى اين كار دستور دادند بلال ندا دهد: «الصلاة جامعة» تا همه جمع شوند. وقتى مهاجرين و انصار جمع شدند حضرت فرمود: اى قريش! امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى عرب! امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى موالى و همپيمانان! امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد.
حضرت با اين كلمات همه گروهها را فراخواند و همه را مخاطب قرار داد. سپس دوات و كاغذى طلب كرد و دستور داد كاتب آنچه حضرت مىگويد و مردم اقرار مىكنند به صورت مكتوب در آورد و آن را ثبت كند. نوشته به دستور حضرت چنين آغاز شد: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ». سپس پرسيد: آيا به اين مطالب شهادت مىدهيد؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا مىدانيد كه خداوند مولى و صاحب اختيار شماست؟ گفتند: آرى، به خدا قسم. فرمود: آيا مىدانيد كه من مولى و صاحب اختيار شما هستم؟ گفتند: آرى، به خدا قسم. در اينجا حضرت بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و آن را بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بازوى حضرت ظاهر شد و در آن حال فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»، و سپس فرمود: «اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ».
همه اين گفتگوها طبق دستور حضرت در آن ورقه ثبت شد؛ و اينجا بود كه خداوند اين آيات را نازل كرد: «وَ النَّجْمِ اِذا هَوى، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوِ اِلاّ وَحْىٌ يوحى»: «قسم به ستاره هنگامى كه پايين مىآيد، صاحب شما (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) گمراه نشده و راه نايافته نيست و از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد نيست مگر وحيى كه نازل مىشود».(1)
در اين ماجرا شش نكته مهم جلب توجه مىكند كه به آنها مىپردازيم:
اين ماجرا به احتمال قوى در ايام سه روزه اقامت در غدير به وقوع پيوسته كما اينكه آن حضرت در موقعيتهاى مختلفى از سه روزه غدير مردم را جمع مىكرد و محتواى ولايت را به گونههاى مختلف تكرار مىفرمود. همه اين اقدامات به نوعى تثبيت موقعيت اميرالمؤمنين عليهالسلام در اذهان و قلوب مردم بود تا راه فراموش كارى بسته شود.
انتخاب روش كتابت و تنظيم سندى كه براى روزهاى آينده و نسلهاى آينده ارزش خاصى دارد در برابر فراموشكاران نقش ويژهاى ايفا مىكند. دقيقا مانند مسئله كتف كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ساعات آخر عمر درخواست آن را كردند تا سندى محكم به دست مؤمنين بدهند؛ ولى عمر مانع شد و به هر قيمتى بود نگذاشت براى آن حضرت كتف و دوات بياورند، و حتى حاضر به توهين به ساحت مقدس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شد!(2)
آنچه از ظاهر اين داستان كوتاه پيداست اينكه حضرت گزارش گونهاى از اين مراسم تهيه كرد، نه آنكه محتواى آن را به امضاى همه آنان رسانده باشد. همين اندازه كه به امر حضرت و در حضورش گزارشى تهيه شود و اقرارهاى مردم در آن ثبت شود از امضاى همه آنان مهمتر خواهد بود.
در اين مراسم حضرت تعمد داشته كه هيچ گروهى را مورد توجه خاص قرار ندهد، بلكه از يك سو قريش را مورد خطاب قرار مىدهد، سپس همه عرب را و بعد همه موالى را كه منظور غير عرب هستند. اين بدان معناست كه غدير متعلق به همه است و مخاطب آن همه مسلمانانند، و عمل كننده به آن هم بايد همه عرب و عجم از هر قبيله و گروهى، و به هر رنگى از سياه و سفيد و زرد و سرخ باشند؛ چنانكه در متن خطابه غدير مىفرمايد: «اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ . . . اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبىطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى».(1)
آياتى كه در پايان اين ماجرا نازل شده امضاى ديگرى از خداوند است كه پاسخ فتنه گران را مىدهد. آنان كه موذى گرانه مىپرسيدند: مِنَ اللّهِ اَوْ مِنْ رَسُولِهِ: آيا غدير و ولايت و بيعت از طرف خداست يا از طرف رسولش است؟ پاسخ خداوند چنين است: «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى»، يعنى اين همان پيامبر است كه كلمه كلمهاش هدايت مردم بوده و تغيير نكرده و - نعوذ باللّه - گمراهى در او پديد نيامده است. «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»، او كه از روى هوا و هوس سخنى نمىگويد، و تمام سخنان او حساب
1) . اسرار غدير: ص 139 بخش 2.
شده و مورد امضاى خداست. «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»، آنچه او مىگويد وحى خداست و از طرف خدا به او الهام گرديده است.
پس از اعلام ولايت - به جز عدهاى كه كاملاً در برابر امر ولايت سر تسليم فرود آوردند - بقيه مردم استنكاف و نپذيرفتن ولايت را در دل خود با يكى از سه جهت عنوان كردند: عدهاى مىگفتند كه به تشخيص ما پيامبر صلىاللهعليهوآله از راه حق منحرف شده است!! عدهاى ديگر برنامه غدير را سخنان جالبى براى اغواى مردم تلقى كردند! عدهاى ديگر هم به صراحت گفتند: او خواسته دل خود را مىگويد.
اگر چه اين سه ديدگاه قابل جمع در يك عنوان است ولى با ديده دقت كه بنگريم حاكى از فساد اعتقادى آنان در گونههاى متفاوت است. يعنى عدهاى كار حضرت را اشتباه تلقى مىكردند و عدهاى ديگر آن را حيله و تزوير به شمار مىآوردند و عدهاى حمل بر نفس پرستى و پيروى از خواهش دل مىكردند.
خداوند همه اين برخوردهاى كفرآميز را كه برخاسته از ضعف ايمان يا عدم اعتقاد بود با اين آيات پاسخ داد، و بار ديگر مقام عظيم پيامبر صلىاللهعليهوآله را به همه كوردلانى كه بر سر مسئله ولايت چنين جسارتى به آن حضرت روا داشتند، خاطر نشان ساخت. امام صادق عليهالسلام اين مرحله غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام را معرفى كرد مردم سه دسته شدند: عدهاى گفتند: محمد گمراه شده است. عدهاى ديگر گفتند: اغوا شده است. گروه ديگر ى گفتند: درباره اهل بيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مىگويد.
اينجا بود كه خداوند سبحان چنين نازل كرد: «وَ النَّجْمِ اِذا هَوى، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوَ إلاّ وَحْىٌ يُوحى»: «قسم به ستاره هنگامى كه فرودآمد، صاحب شما (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) گمراه نشده و اغوا نشده و از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد وحيى است كه بر او نازل مىشود».(1)
در حديث ديگرى اين مرحله از غدير با تفسير آيات مزبور چنين ترسيم شده است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: يا على، قسم به آنكه مرا به پيامبرى مبعوث فرموده، وصايت و خلافت و امامت بعد از من براى تو واجب گرديد.
منافقين گفتند: «محمد در محبت پسر عمويش گمراه شده و منحرف گرديده و درباره شأن او از روى هواى نفس سخن مىگويد».
خداوند تبارك و تعالى هم اين آيات را نازل كرد: «وَ النَّجْمِ اِذا هَوى»، خداوند عزوجل مىگويد: «قسم به خالق ستاره هنگامى كه پايين آمد». «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ» يعنى محمد صلىاللهعليهوآله در محبت على بن ابىطالب عليهالسلام گمراه نشده، «وَ ما غَوى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» يعنى درباره مقام على عليهالسلام از روى اغوا و هواى نفس سخن نمىگويد. «اِنْ هُوَ إلاّ وَحْىٌ يُوحى»: «آنچه مىگويد وحيى است كه بر او نازل مىشود».(2)
آنچه به عنوان تفسير از اين آيه در ارتباط با غدير بايد استفاده كرد ارتباط مستقيم مراسم اعلام ولايت در غدير با منبع وحى است. خداوند متعال در غدير به گونههاى مختلف در صدد اثبات اين ارتباط براى مردم بود تا بدانند هر گونه مخالفتى با ولايت
در واقع مخالفت با خداوند است و هر گونه بهانهاى در اين رابطه ناپذيرفته است. يك بار با سنگ آسمانى بر سر حارث فهرى اين مطلب بر همگان ثابت شد، و بار ديگر با ظهور جبرئيل براى مردم اين مهم به اثبات رسيد. چند مورد هم آيات قرآن نازل شد كه اين مورد يكى از آنهاست. در اينجا خداوند از دو سوى نفى و اثبات وَحْيانى بودن غدير را مطرح مىنمايد كه به توضيح آن مىپردازيم:
خداوند براى اثبات اين مطلب كه غدير هيچ رنگ و بويى از هواهاى نفسانى در خود ندارد، مسئله را به صورت ريشهاى مطرح مىنمايد؛ و آن اينكه پيامبر مكرم صلىاللهعليهوآله در هيچ موردى از روى هواى نفس سخن نمىگويد تا نوبت به غدير برسد. آن حضرت حتى در گفتههاى مربوط به زندگى شخصى خويش هم پيرو هواى نفس نيست و هيچ امرى و نهيى و سخنى كه برخاسته از هواى نفس باشد بر لسان مبارك آن حضرت جارى نمىشود؛ و اين معناى مقام عصمت است كه «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى».
وقتى اين ريشه اعتقادى را پذيرفته باشيم چگونه ممكن است در مسئله غدير با آن برنامه مفصل و با آن خطابهاى كه حضرتش بيش از 100 مورد به آيات قرآن استناد فرموده، بتوان خدشه وارد كرد كه از روى هواى نفس فرموده باشد؟!
جلوه اثباتى در ارزش غدير - پس از نفى هواى نفس درباره آن - نزول دستور مستقيم آن از طرف خداست. اين مسئله در آيه با استفاده از تركيب مفيد انحصار آمده كه ابتدا حرف نفى (اِنْ) به كار رفته و سپس با كلمه استثناء (اِلاّ) اين انحصار به اثبات
رسيده است، آنجا كه مىفرمايد: «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»: «نيست آن مگر وحيى كه نازل مىشود».
با اين تركيب خاص، خداوند قاطعيت فوق العادهاى درباره غدير نشان داده و در صدد بيان اين مطلب است كه «غدير» و «ولايت» و تركيب اين دو، يعنى «اعلام ولايت در غدير» همه به دستور خاص الهى در «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ . . .» بوده و پشتيبان آن خداست، چرا كه او آن را فرستاده است.
وَ اِنَّ لَكَ لاَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ.
براى تو اجر بىمنّتى است.
رسالتى كه به عنوان اعلان ولايت بر دوش پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داده شد طى مراحلى به انجام رسيد. يكى از مراحل جالب اين تبليغ هنگامى بود كه تشكر الهى از انجام چنين وظيفه خطير اعلام شد، كه به معناى تحقق اهداف از پيش تعيين شده غدير بود. در روايت مربوط به اين فراز غدير چنين آمده است:
هنگامى كه دستور اعلان ولايت على عليهالسلام نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله آن حضرت را معرفى كرد و ولايت او را اعلام نمود و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ».
اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ»: «براى تو اجرى بىمنّت است»، و منظور خدا آن بود كه اين اجر به خاطر تبليغى است كه درباره على عليهالسلام به انجام رساندى.(1)
از موقعيت نزول اين آيه سه نكته قابل استفاده است:
خداوند در هيچ جاى قرآن براى پيامبرش اجر و مزدى اعلام نفرموده، و فقط در يك جمله از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلَى اللّهِ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ
1) . تفسير فرات: ص 495 ح 648 .
شَهيدٍ»:(1)«اجر من بر خداوند است، و او بر هر چيزى شاهد است». اما در اين آيه خداوند بدون آنكه پرده از اين اجر و مزد بردارد مىفرمايد: «براى تو اجر بىمنّتى است». اين دليل عظمت مسئله اعلان ولايت است كه تنها در اين مورد خدا نام اجر و مزد را به ميان مىآورد، و در جملهاى آكنده از تأكيد با استفاده از «اِنَّ» و «لام تأكيد» آن را بيان مىدارد.
اين اجر و پاداش عنوان «مُزد» ندارد، بلكه به عنوان تشكر الهى از انجام كارى پر مخاطره و سنگين است. كلمه «غير ممنون» به عنوان صفت «اجر» دلالت بر اين مطلب دارد، و حاكى از آن است كه خداوند بى هيچ منّتى، و بدون آنكه اين پاداش را با عمل انجام شده مقايسه كند و در ميزان و ترازو قرار دهد، به عنوان سپاس و سند افتخار آن را تقديم پيامبرش مىنمايد.
در حديثى كه شأن نزول اين آيه را بيان مىدارد تصريح شده كه اين پاداش بىمنّت كه تقديمى پروردگار به خاتم پيامبران است، دقيقا پس از اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» در غدير صورت گرفته است. اين نشان دهنده قله سر به فلك كشيده غدير است كه در اوج عظمتش نشان تقدير به پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله اعطا مىگردد.
1) . سوره سبأ: آيه 47.
سفيد
سفيد
سفيد
از آنجا كه منافقين از نخستين ساعات سفر غدير فتنهگرى و توطئه را آغاز كردند و در موارد بسيارى به اجراى نقشههاى خود اقدام كردند، لذا در كنار آياتى كه درباره اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير نازل مىشد، آيات بسيارى هم درباره تحريكات و نقشههاى منافقين بر آن حضرت وحى مىشد.
صحيفه ملعونه اول و دوم از بارزترين موارد نزول آيات در غدير است. سؤالات موذيگرانه منافقين نيز از مواردى است كه خداوند با قرآن پاسخ آنان را داده است. مأيوس شدن منافقين پس از اعلان ولايت را خداوند در قرآن خبر داده، و با آيات قرآن از حركات تمسخر آميز آنان پرده برداشته است. در پاسخ به تقاضاى انتخاب ديگرى به جاى على عليهالسلام و نيز شريك نمودن ديگرى در خلافت آيات قاطعى نازل شده همان گونه كه سخنان نابجاى منافقين هنگام بيعت مورد حمله آيات الهى قرار گرفته است.
حركات و سخنان فتنه آميز منافقين و به خصوص معاويه فصل ديگرى است كه آيههاى قرآن در مقابله با آنها نازل شده است. ماجراى حارث فهرى اوج نفاق و كفرى است كه از آنان سر زده و پنج آيه از پنج سوره قرآن حركت او را در هم كوبيده است. ماجراهاى عايشه و حفصه در طول واقعه غدير و رساندن اخبار به پدرانشان، بخش ديگرى از زيرسازىهاى منافقين است كه يك سوره كامل قرآن به افشاى آن
اختصاص يافته است. توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در عقبه هَرشى نيز آيات افشاگرانهاى از قرآن را به دنبال داشته، و عاقبت سخنان ابليس با شياطين پس از اعلان ولايت چند آيه از قرآن را در افشاى آن به خود اختصاص داده است.
روايات مربوط به اين آيات، شأن نزول و ارتباط مستقيم آنها را با غدير روشن كرده است. اين آيات را - كه 104 آيه است و در 39 مورد نازل شده - به ترتيب زمانى وقوع ماجراها، با ترسيم موقعيتى كه در آن نازل شدهاند، در اين بخش مىآوريم.
يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْيَنالُوا وَ ما نَقَمُوا اِلاّ اَنْ اَغْناهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَاِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ اِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذابا اَليما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الاَْرْضِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصيرٍ.
به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند، در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و هدفى را قصد كردهاند كه بدان دست نيافتهاند و از چيزى ناراحت نشدند مگر براى اينكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى ساختند. اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر روى گردانند خداوند آنان را به عذاب دردناك در دنيا و آخرت معذب مىنمايد، و در آخرت هم سرپرست و ياورى نخواهند داشت.
در طول سفر يك ماهه غدير، منافقين با يقين به نزديكى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و تصميم حضرت درباره اعلان رسمى ولايت، با شدت تمام و به صورت همه جانبهاى دست به كار توطئهها و نقشههاى گوناگون براى مقابله با اقدامات آن حضرت بودند. آنان سعى در كتمان برنامههاى خود داشتند، ولى از يك سو خداوند از غيب پيامبرش را آگاه مىساخت و از سوى ديگر اصحاب باوفاى آن حضرت همچون سلمان و ابوذر و مقداد و حذيفه و عمار با مجالس مخفى آنان برخورد مىكردند و به حضرتش گزارش مىدادند.
تنها حربهاى كه منافقين در برابر اين افشاگرىها داشتند قسم دروغ بود، به اين صورت كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را احضار مىكرد و گفتار يا كردار يا نقشه آنان را بر ملا مىساخت قسم ياد مىكردند كه چنين سخنى را نگفته و چنان كارى را انجام ندادهاند. قسم دروغ از كسانى كه در باطن كافرند فقط با پرده بردارى خداى كاشف الاسرار و علام الغيوب مىشكند و باطن كثيف قسم ياد كنندگان را نشان مىدهد كه هم بر ضد خدا توطئه مىكنند و هم به خدا قسم دروغ ياد مىكنند. اين افشاگرى خداوند با آيه
«يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ . . .»: «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين نگفتهاند، در حالى كه سخن كفر را بر زبان آوردهاند . . .» صورت گرفت و آنان را رسوا كرد.
قبل از ذكر تفصيل مواردى كه به اين آيه مربوط مىشود يادآورى سه نكته ضرورى به نظر مىرسد:
در غدير هفت مورد اتفاق افتاد كه اسرار و نقشهها و گفتههاى جسورانه منافقين فاش شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را احضار كرد و با افشاى توطئه آنان را بازخواست نمود. اين هفت مورد عبارتند از:
گفتارهاى ناهنجار منتفقين در مقابل منبر غدير هنگامى بود كه با معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اعلان جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، آتش غيظ و كينه منافقين به قدرى جوش گرفت كه طاقت نياوردند تا سخنرانى حضرت به پايان برسد، و در همان لحظه در گوش يكديگر و يا به گونهاى كه اطرافيانشان مىشنيدند و حتى گاهى با صداى بلند مخالفت خود را ابراز كردند و در مواردى مسخره هم كردند؛ و اين حركات آنان پس از سخنرانى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش شد.
پس از اتمام خطابه كه همه به خيمههاى خود بازگشتند، گروهى از آنان مخفيانه گرد هم آمده بودند و مطالبى را بر ضد ولايت على عليهالسلام نجوا مىكردند. بعضى از
اصحاب با وفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله از بيرون خيمه سخنان آنان را شنيدند و آنان را فراخوانده بازخواست كردند و گفتند كه اين اقدام مخفيانه شما را به حضرت خبر خواهيم داد. آنان التماس كردند كه كتمان نمايند، و وقتى ديدند نمىپذيرند به صراحت گفتند: «ما هم به دروغ قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفتهايم»!!!
هنگام بيعت در غدير نيز حركات و گفتارهاى ناهنجارى از منافقين سر زد كه خدا به پيامبرش خبر داد و حضرت آنان را مؤاخذه فرمود، ولى آنان قسم ياد كردند كه آن كارها را انجام ندادهاند.
در ماجراى سوسمار كه بعد از بيعت منافقين در جمع خود به عنوان استهزاء مطرح كردند، پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را مؤاخذه نمود آنان قسم دروغ انكار كردند.
مسئله صحيفه ملعونه كه قبل از خروج از مكه در كعبه بر ضد ولايت امضا شد اساسى ترين موردى بود كه خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله به افشاگرى آن پرداختند و باز هم منافقين با حربه قسم به مقابله آمدند.
توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه «هَرْشى» بزرگترين توطئهاى بود كه تا مرحله اجرا پيش رفت، ولى خداوند آن را خنثى كرد. حتى در اين مورد كه مانند روز روشن معلوم شد چه كسانى بر فراز كوه نقشه را اجرا كردند، باز هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم دروغ ياد كردند و انكار نمودند.
آخرين مورد توطئه قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام بود كه آن هم به صورت قرار دادى امضا شد. وقتى خبر آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد و آنان را احضار فرمود، بار ديگر قسم ياد كردند كه هرگز چنين قصدى نداشتهاند.
در همه موارد هفت گانه فوق، پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا . . .» را در برابر قسم دروغ منافقين قرار داد و از جانب خدا اعلام كرد كه دروغ مىگوييد. اكنون سؤال اين است كه آيا در همه اين موارد آيه مزبور نازل شده است كه به معناى تكرار نزول يك آيه باشد، و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى به عنوان مصداق ديگرى از موارد آيه حضرت دوباره آن را قرائت فرموده، و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى از طرف خدا دستور آمده كه همان آيه را در برابر آنان قرار دهد، و يا اينكه مجموعه جسارتها و توطئههاى گفتارى عملى آنان مكرر اتفاق افتاده و آنان قسم دروغ ياد كردهاند و پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن آنان را رد كرده و در نهايت يك آيه جامع درباره همه آنها نازل شده است؟
در يك نگاه همه اين احتمالات قابل جمع است، ولى با توجه به محتواى جامع آيه احتمال اخير صحيحتر به نظر مىرسد چرا كه در آيه به همه توطئهها و گفتههاى آنان اشاره شده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا»: قسمهاى دروغشان، «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : سخنان كفر آميزشان، «وَ هَمُّوا بِما لَمْيَنالُوا»: توطئه قتل پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام. البته اين منافات ندارد كه در هر توطئهاى به اقتضاى مورد، همان قسمت از آيه كه مربوط به آن است شاهد آورده شود و به عنوان نزول آيه ذكر گردد.
نتيجهاى كه اين افشاگرىها داشت آن بود كه مردم آن روز و نسلهاى آينده اسلام از پشت پرده غدير با خبر شدند كه منافقين چه افكارى را در سر مىپرورانند و چگونه بىپروا در غدير نقشه مىكشند و مسخره مىكنند و سخن ناروا بر زبان مىرانند. جالب است كه در اكثر اين گفتهها و نقشهها ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و معاويه و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و ديگر سردمداران و كارگزاران و ياران نزديك سقيفه به چشم مىخورند، و با ديدن آنان به راحتى مىتوان فهميد كه چرا بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله هم اينان در رأس غصب خلافت ديده مىشوند.
با توجه به مقدمهاى كه ذكر شد به تفصيل مطالب مربوط به آيه «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ . . .» در غدير مىپردازيم. در اين راستا جزئيات ماجراى نزول آيه را كه هفت مورد است مىآوريم.
در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خطابه غدير را آغاز كرده بود و كمكم مطلب را به سخن اصلى نزديك مىكرد، منافقينِ بسيارى در برابر آن منبر در بين آن جمعيت انبوه وجود داشتند، ولى سردمداران آنها با فكر قبلى دقيقا جايى مقابل منبر و نزديك به آن را انتخاب كرده بودند و تنگاتنگ يكديگر نشسته بودند. قبل و بعد از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» سه حركت منفى از آنان سر زد كه در هر سه مورد نقش اصلى را ابوبكر يا عمر بر عهده داشتند:
امام صادق عليهالسلام نسبت «جنون» دادن منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبل از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» چنين بيان مىفرمايد:
لَمّا اَقامَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اَميرَالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ كانَ بِحِذائِهِ سَبْعَةُ نَفَرٍ مِنَ الْمُنافِقينَ، مِنْهُمْ اَبُوبَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عَبْدُالرَّحْمنِ بْنِ عَوْفٍ وَ سَعْدِ بْنِ اَبى وَقّاصٍ وَ اَبُوعُبَيْدَةِ وَ سالِمُ مَوْلى اَبىحُذَيْفَةِ وَ الْمُغَيْرَةِ بْنِ شُعْبَةِ.
قالَ عُمَرُ: اَما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ - يَعْنِى النَّبِىَّ صلىاللهعليهوآله - السّاعَةَ يَقُومُ وَ يَقُولُ: قالَ لى رَبّى!! فَلَمّا قامَ قالَ: اَيُّهَا النّاسُ، مَنْ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ قالُوا: اللّهُ وَرَسُولُهُ. قالَ: اللّهُمَّ فَاشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: اَلا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، وَ سَلِّمُوا عَلَيْهِ بِاِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ. فَاَنْزَلَ جَبْرَئيلُ وَ اَعْلَمَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِمَقالَةِ الْقَوْمِ؛ فَدَعاهُمْ فَسَأَلَهُمْ فَاَنْكَرُوا وَ حَلَفُوا!! فَاَنْزَلَ اللّهُ: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا . . .».
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم اميرالمؤمنين عليهالسلام را منصوب مىفرمود در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابىحذيفه و مغيرة بن شعبة.
عمر گفت: دو چشم او را نمىبينيد كه گويا چشمان ديوانه است - و منظورش پيامبر صلىاللهعليهوآله بود - اكنون بر مىخيزد و مىگويد: پروردگارم چنين گفته است!!
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بپاخاست فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا، شاهد باش. سپس فرمود: «آگاه باشيد، هر كس كه من مولى و صاحب اختيار او بودهام على مولى و صاحب اختيار اوست»؛ و پس از منبر بر على عليهالسلام به عنوان اميرالمؤمنين
سلام كردند.
خداوند جبرئيل را نازل كرد و گفتار عمر با آنان را به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داد. حضرت آنان را فرا خواند و در اين باره از آنان سؤال كرد. آنان انكار كردند و در اين باره قسم ياد كردند!! خداوند اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا . . .»: «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند . . .».(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 134. بحار الانوار: ج31 ص 635 ، ج 37 ص 119. تفسير القمى: ج 1 ص175.
امام صادق عليهالسلام در حديث ديگرى سخن سِرّى ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان مىفرمايد:
لَمّا نَصَبَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله عَلِيّا عليهالسلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ، فَقالَ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، ضَمَّ رَجُلانِ مِنْ قُرَيْشٍ رُؤُوسَهُما وَ قالا: «وَ اللّهِ لانُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ اَبَدا». فَأَخْبَرَ النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله، فَسَأَلَهُمْ عَمّا قالا، فَكَذَّبا وَ حَلَفا بِاللّهِ ما قالا شَيْئا. فَنَزَلَ جَبْرَئيلُ عَلى رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: «يَحْلَفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا . . .».
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» دو نفر از قريش (ابوبكر و عمر) سرهاى خود را به هم نزديك كردند و گفتند: به خدا قسم، هرگز در برابر آنچه مىگويد تسليم نخواهيم شد.
اين سخن به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده شد. حضرت از آنان در اين باره پرسيد، ولى آنان تكذيب كردند و به خدا قسم ياد كردند كه چيزى نگفتهاند. در اينجا جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اين آيه را آورد: «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه مسلّما سخن كفر را بر زبان آوردهاند و بعد از اسلامشان كافر شدهاند . . .».(1)
همين ماجرا در روايتى ديگر بدين گونه است كه ابوبكر و عمر سرهاى خود را از روى غضب و انكار تكان دادند و گفتند: «هرگز تسليم او نخواهيم شد». يك نفر سخن آنان را شنيد و پيامبر صلىاللهعليهوآله را آگاه ساخت. حضرت آنان را احضار كرد ولى آنان سخن خود را انكار كردند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند، ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را بر زبان آوردهاند - تا آنجا كه مىفرمايد:- اگر توبه كنند براى خودشان بهتر است، و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 140 ح 206. بحار الانوار: ج 37 ص 154. تفسير العياشى: ج 2 ص 100.
معذب مىنمايد». سپس امام صادق عليهالسلام با توجه به جمله آخر آيه درباره توبه فرمود: به خدا قسم اعراض كردند و توبه ننمودند.(1)
امام باقر عليهالسلام سخن مخفيانه ديگرى از ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اَحِبَّ مَنْ اَحَبَّهُ وَ اَبْغِضْ مَنْ اَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ»، ابوبكر و عمر مخفيانه گفتند: اين قدر كه مقامِ پست پسر عمويش را بالا مىبرد هنوز به آرزوى خود نرسيده است. اگر مىتوانست او را پيامبر قرار دهد چنين مىكرد! به خدا قسم اگر هلاك شود او را از قصدى كه دارد دور مىكنيم!!
جوانى از انصار (بُرَيْده) سخن آن دو را شنيد و گفت: به خدا قسم سخن شما را شنيدم و به خدا قسم آنچه را گفتيد به پيامبر صلىاللهعليهوآله خواهم رساند. آن دو او را به خدا قسم دادند كه خبر ندهد، ولى او نپذيرفت و اعلام كرد كه گفته آنان را خبر خواهد داد. ابوبكر و عمر به او گفتند: هر تلاشى مىتوانى انجام ده!!
بُرَيده نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفته آن دو را به حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ آنان فرستاد و آنان را فرا خواند. وقتى آمدند و آن جوان را نزد حضرت ديدند فهميدند كه او خبر داده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى ابوبكر و اى عمر! چه باعث شد كه آن سخنان را بگوييد؟ آنان به خداى لا اله الا هو قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى
1) . الصراط المستقيم: ج 1 ص 314.
نگفتهاند! پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به جوان انصارى كرد و فرمود: اى برادر انصار، چرا بر اين دو نفر دروغ نسبت دادى؟!!
جوان انصارى چنان ناراحت شد كه آرزو كرد زمين او را فرو برده بود و او در اين باره چيزى نگفته بود، و در همان حال از خدا خواست كه صدق او را ثابت كند تا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله شرمنده نشود.
در همين حال جبرئيل نازل شد، در ساعتى كه معمولاً در آن ساعت نازل نمىشد و اين آيه را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .» - تا آخر آيه - : «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان جارى ساختهاند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند، و از چيزى ناراحت نبودند جز آنكه خدا و رسولش او را از فضل خويش مستغنى سازند. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مىنمايد، و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت».(1)
نكتهاى كه در اين موارد جلب توجه مىكند كلام امام صادق عليهالسلام است كه در سه مورد قسم ياد نمودند كه ابوبكر و عمر پس از اين گفتار خيانتكارانه، در مقابل دو راهى كه خدا در آيه پيش روى آنان قرار داد كه يا توبه كنند كه به نفع آنان است و يا رويگردان و منتظر عذاب الهى باشند، راه دوم را انتخاب كردند: «تَوَلَّيا»، و راه اول را انتخاب نكردند: «وَ ما تابا»!
بعد از آنكه خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله پايان يافت، از آنجا كه براى توقف سه روزه در صحراى غدير هر گروهى براى خود خيمهاى زده بودند، همه به خيمههاى خود
1) . الاصول الستة عشر كتاب سلام بن ابى عمرة: ص 118.
بازگشتند تا به تدريج براى بيعت باز آيند. منافقين وقتى در خيمه گرد هم جمع شدند به خيال اينكه صداى آنان را كسى نمىشنود اسرار دل خود را با يكديگر در ميان مىگذاشتند. در يك مورد مقداد از كنار خيمه آنان عبور مىكرد كه سخنانشان را شنيد، و در موردى ديگر حذيفه كه خيمهاش در همسايگى تنى چند از آنان بود متوجه گفتارشان شد، و هر دو شنيدههاى خود را به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش دادند. متن دو روايت را در اين باره مىخوانيم:
امام صادق عليهالسلام ماجراى اول را كه مربوط به مقداد است چنين بيان مىفرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنانش را در غدير خم فرمود و مردم به خيمهها و سايبانها رفتند، مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مىكرد كه آنان چنين مىگفتند: به خدا قسم، اصحاب كسرى و قيصر در لباسهاى خز و نقش دار و حرير و بافته زندگى مىكنند در حالى كه ما همراه او در دو خشن زندگى مىكنيم: هم غذاى خشن مىخوريم و هم لباس خشن مىپوشيم! اكنون هم كه مرگش نزديك شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مىخواهد خلافت را بعد از خود به دست على دهد. بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست . . . !!(1)
مقداد از كنار آنان رد شد و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله ندا داد: «الصَّلاة جامعةً»، كه يعنى همه جمع شوند. منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است!! اكنون برخيزيم و بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم! آنان آمدند تا در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و گفتند: پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه! چنين نيست، قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده! آنچه به تو خبر رسيده ما نگفتهايم! قسم به آنكه تو را از همه بشر برگزيده است!
1) . يعنى خواهد دانست كه چهها خواهيم كرد!!
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .»: «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و قصد سوء كردهاند - به تو اى محمد در شب عقبه هرشى(1)- و از چه چيزى ناراحت بودند جز آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مسستغنى كنند». عدهاى از اينان كسانى بودند كه كلّه حيوانات را مىفروختند و عدهاى ديگر پاچه حيوانات را مىفروختند و عدهاى ديگر ساربان شتر بودند(2)، كه خداوند به بركت رسولش آنان را مستغنى ساخت، ولى آنان لبه تيز اقداماتشان و شمشيرهايشان را بر ضد آن حضرت به كار گرفتند.(3)
زيد بن ارقم كه در غدير حاضر بوده ماجراى دوم را كه مربوط به حذيفه است چنين نقل مىكند:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ . . .»، بعد از آن بر سر اثاثيه خود بازگشيتم در حالى كه حذيفة بن يمان نيز همراه من بود. در كنار خيمه من خيمه سه نفر از قريش بود. ما شنيديم كه يكى از آن سه نفر چنين مىگويد: به خدا قسم محمد احمق است اگر فكر مىكند كار خلافت بعد از او براى على به نتيجه خواهد رسيد!! ديگرى گفت: او را احمق حساب مىكنى؟! آيا نمىدانى كه او ديوانه است، و نزديك بود نزد همسر ابن ابىكبشه از جنون بيهوش شود!! سومى گفت: او را رها كنيد! خواه احمق باشد و خواه ديوانه! به خدا قسم هرگز آنچه او مىگويد نخواهد شد!!
1) . اين تفسير آيه است. به ج 1 ص 108، 131، 217، 230، 235، 476، ج 2 ص 101، 406، ج 3 ص 77 از كتاب حاضر مراجعه شود.
2) . اين قسمت تفسير امام صادق عليهالسلام بر جمله «اَغْناهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ» است، و منظور آن است كه به اين شغلهاى كم درآمد و سطح پايين اشتغال داشتند، ولى با ظهور اسلام از آنها بيرون آمده مستغنى شدند.
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 154. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 139 ح 205. تفسير العياشى: ج 2 ص 99 ح 90.
حذيفه از گفتار آنان غضبناك شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برد و به آنان گفت: در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله زنده است و وحى خدا نازل مىشود چنين كارى را مىكنيد؟! به خدا قسم، صبح گفتار شما را به او خبر خواهم داد.
گفتند: اى حذيفه، آيا تو اينجا بودى و گفته ما را شنيدى؟! آنچه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است!! حذيفه گفت: نه اين مورد از حق امانتدارى همسايه است و نه اين مجلس شما از آن گونه است! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از او كتمان كنم. گفتند: اى حذيفه، هر كارى مىخواهى انجام ده. به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد
خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفتهايم و تو نسبت دروغ به ما مىدهى! تو خيال مىكنى پيامبر سخن تو را مىپذيرد و گفته ما را تكذيب مىكند در حالى كه ما سه نفريم!! حذيفه گفت: اما من برايم مهم نيست، وقتى حق دلسوزى را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مىخواهيد بگوييد!
سپس حذيفه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد در حالى كه على عليهالسلام با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. او گفتار منافقين را به حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفتهايد؟ گفتند: به خدا قسم، ما چيزى نگفتهايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است!!
در اينجا جبرئيل با اين آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ»: «قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آوردهاند».
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اينجا فرمود: بگذار هر چه مىخواهند بگويند. به خدا قسم قلب من در سينهام مىتپد و شمشيرم بر دوشم است. اگر قصد سوئى كنند من هم مقابله خواهم كرد.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 52 - 53 . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37. اثبات الهداة: ج 3 ص 546 . تفسير العياشى: ج 2 ص 97 ح 89 .
آنچه در اين دو مورد جلب توجه مىكند وحشت شديد آنان از رسيدن اخبار به پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه وقتى چارهاى نمىبينند با قسم دروغ هم كه شده حاضر نمىشوند نزد حضرت كار خود را قبول كنند. اين يكى از مظاهر «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» است كه خداوند چنين رعب و وحشتى بر دل منافقين مستولى كرده كه جرئت علنى كردن و با جسارت عمل كردن را ندارند، و گرنه هيچ مانعى از نظر اعتقادى در دل آنان وجود نداشت و پيرو آن ممكن بود متحد شوند و اقدامات مخربى انجام دهند.
همه مردم براى بيعت غدير وارد خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشدند و پس از بيعت با آن حضرت به خيمه على عليهالسلام مىرفتند و در حالى كه «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ» مىگفتند با آن حضرت دست مىدادند و بيعت مىكردند. ابوبكر و عمر هم وارد شدند و بيعت كردند و حتى «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبىطالِبٍ، اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» گفتند، ولى نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند، و گويى از زندانى آزاد شده باشند همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد. قسمت حساس اين ماجرا چنين است:
ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مىگفتند: «وَاللّهِ لا يَسْلِمُ لَهُ شَيْئا مِمّا قالَ اَبَدا»: «به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد»!
اين سخنِ آنان را نوجوانى از انصار شنيد و به آنان گفت: مگر پيامبر چه فرموده كه شما گفتيد: به سلامتى انجام نمىشود؟! ابوبكر و عمر به او گفتند: تو را چه به اين سخنان؟! سراغ كارت برو! بريده گفت: به خدا قسم
براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكردهام اگر از كنار اين مطلب بگذرم! گفتند: به خدا قسم، در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مىكند و تو را تكذيب مىنمايد. (با توجه به اينكه اين گفتگوها بيرون خيمه بيعت انجام مىشد) بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت نخواهم كرد تا آنكه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مىگفتند: «به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد». پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «تو را به خداى كعبه اين را گفتند؟! خداوند آنچه آنان گفتند، و سزاوارشان بود كه بگويند، به من خبر داده بود. آنان را نزد من آوريد». آنان را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد؟ گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم!
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به خدا قسم اين جوان از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده است، و درباره اين انكار شما آيهاى از قرآن بر من نازل كرده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .».(1)
نكته جالبى است كه خداوند همه اقدامات منافقين را به پيامبرش خبر داده بود، و حضرت از كوچكترين حركات آنان آگاه بود. از آن جالبتر اينكه حضرت به خود آنان اين مطلب را فرمود، و آنان به قدرى جَرىّ بودند كه با علم به خبر داشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم دست از اقدامات خود بر نمىداشتند، حتى در پشت خيمهاى كه حضرت در آن است و مراسم بيعت در آن انجام مىشود!
1) . التحصين ابن طاووس: ص 537 .
منافقين در خلوت خود اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مىنمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعلهور مىكرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مىديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانهاى مىزدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مىپرداختند. نمونهاى از كارهاى حماقت آميز آنان ماجراى سوسمار است كه ابوذر آن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله اطلاع داد:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير فراغت يافت و مردم از مجلس سخنرانى متفرق شدند، عدهاى از قريش گرد يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاد تأسف مىخوردند. در اين ميان سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار رابه جاى على امير ما قرار مىداد!
ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را احضار نمود و گفته آنان را بر خودشان عرضه كرد! آنان انكار كردند و بر اين انكار قسم ياد كردند. خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا . . .».
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر».(1)بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مىآورند كه امام آنان سوسمار است. مواظب باشيد كه شما نباشيد، چرا كه خداى تعالى مىفرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ»(2): «روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان فرا مىخوانيم».(3)
قابل دقت است كه در اين ماجرا پاى ابوذر در ميان است، و او كسى است كه شهادت صدق پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر پيشانى دارد. استشهاد به آيه «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» نيز معناى عظيمى را در بر دارد، و آن اينكه اعراض كنندگان از امامِ حق نه تنها خيالشان راحت نيست، بلكه چه بخواهند و چه نخواهند در روز قيامت با امامى كه براى خود بر گزيدهاند محشور خواهند شد.
مىتوان ادعا كرد بزرگترين اقدام ضد غدير و ولايت صحيفه ملعونهاى است كه پنج نفر بعد از ايام حج و قبل از حركت به سوى غدير در مكه آن را نوشتند و امضا كردند، و در آن همپيمان شدند كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذارند خلافت به امامان برسد.(1)وقتى اين كار را انجام دادند حضرت آنان را فرا خواند و مورد توبيخ قرار داد، ولى آنان انكار كردند. در مقابل اين انكارشان درباره صحيفه آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ . . .».(2)
در روايت ديگرى در تفسير همين آيه امام عليهالسلام مىفرمايد: اين آيه درباره كسانى نازل شده كه در كعبه هم قسم شدند كه نگذارند امر خلافت به بنىهاشم برسد. بنابراين همان صحيفه «كلمه كفر» است كه در آيه ذكر شده است. سپس در قله كوه هَرشى به كمين پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و قصد قتل حضرت را داشتند، و اين همان كلام خداوند است كه (در آيه) مىفرمايد: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»: «قصد كردند چيزى را كه بدان دست نيافتند».(3)
در حديث ديگرى دامنه اين قسمهاى دروغ را تا قيامت مىكشاند كه در آنجا هم وقتى نقشههاى مخفيانه آنان نزد همه خلايق افشا مىشود انكار مىكنند و قسم ياد مىكنند. متن حديث چنين است:
روز قيامت كه مىشود و خداوند غاصبين حق آل محمد عليهمالسلام را جمع مىكند و اعمالشان را بر آنان عرضه مىنمايد، قسم ياد مىكنند كه هيچيك از اين كارها را انجام ندادهاند، همان گونه كه در دنيا براى پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم ياد كردند.
و اين زمانى بود كه قسم ياد كرده بودند ولايت به بنىهاشم نرسد، و نيز قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را در كوه هرشى كرده بودند.
وقتى خداوند پيامبرش را مطلع ساخت و آن حضرت به آنان خبر داد براى آن حضرت قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشتهاند. اينجا بود كه خداوند بر پيامبرش اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا . . .»: «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنان سخنى نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را گفتهاند و بعد از اسلامشان كافر شدهاند، و قصد كردهاند چيزى را كه به آن نرسيدند، و از چيزى ناراضى نبودند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى گردانيده بود. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است».(1)
در اين دو روايت ديديم كه توطئه قتل حضرت در عقبه هرشى نيز بيان شده است كه در مورد بعدى مفصلاً ذكر خواهد شد.
دومين اقدام هتّاكانه منافقين كه هم تراز صحيفه ملعونه به شمار مىآيد مسئله قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله است، آن هم به سرعت و در حالى كه هنوز گوشها از نداى غدير پر است و
1) . بحار الانوار: ج 7 ص 209 ح 102، ج 31 ص 635 . تفسير القمى: ج 2 ص 358.
در حالى كه قافلهاى عظيم پشت سر آن حضرت در حركت است! اين تصميم نيز حاكى از غيظ و كينهاى است كه از اجراى منظم و بىدغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند و آنچه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر صلىاللهعليهوآله واهمه داشتند كه نقشههاى آنان را بر ملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد. به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالى بعد راحت كنند، و با قتلِ آن حضرت نفس راحتى بكشند.
اما خداوند وعده «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» را به انجام رساند و در حالى كه هيچ كس از اين توطئه خبر نداشت پيامبرش را آگاه ساخت و حضرت در بالاى كوه با آنان درگير شد، ولى نتوانستند مقاومت كنند و فرار كردند. حضرت آنان را با نامشان صدا زد و چهرههايشان را به عمار و حذيفه كه همراهش بودند نشان داد تا سندى محكم براى آيندگان باشد.
مفصلِ اين ماجرا در بخش دوم كتاب حاضر ذكر شده است.(1)در اينجا شأن نزول آيه را از لسان حذيفه مىشنويم و يادآور مىشويم كه اين روايت در كتاب اقبال سيد ابن طاووس و تفسير قمى به دو روايت آمده است كه روايت اقبال كاملتر است.
نكاتى هم در تفسير قمى آمده كه بين پرانتز در جاى خود ذكر خواهد شد:
عدهاى از منافقين كه عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله را شكستند (و بعد از آن حضرت از دين بازگشتند) جمع شدند و گفتند: محمد ديروز در مسجد خيف آن سخنان را گفت و در اينجا - يعنى غدير - هم اين سخنان را گفت. اگر به مدينه باز گردد دوباره براى او بيعت مىگيرد. فكر درست آن است كه محمد را قبل از آنكه وارد مدينه شود بكشيم. شب موعود كه رسيد چهارده نفر در كوه هرشى به كمين حضرت نشستند تا او را به قتل برسانند. آنجا كوه هرشى بين جحفه و اَبواء بود. هفت نفر سمت راست گردنه هرشى و هفت نفر سمت چپ آن
1) . به ج 2 ص 407 كتاب حاضر مراجعه شود.
نشستند تا شتر حضرت را بِرَمانند. حضرت پس از نماز عشا حركت كرد و پيشاپيش اصحابش سوار بر شترى تندرو سر بالايى كوه را در پيش گرفت.
به سمت گردنه كوه كه بالا مىرفت جبرئيل خبر آورد: يا محمد! ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوعبيده جراح و ابوموسى اشعرى و ابوهريره و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه، در گردنه كوه در كمين تو نشستهاند تا تو را به قتل برسانند!
پيامبر صلىاللهعليهوآله به من كه پشت سرش بودم نگاهى كرد و پرسيد: اين كيست پشت سر من؟ گفتم: من حذيفه هستم، يا رسول اللّه! فرمود: آنچه من شنيدم تو هم شنيدى؟ عرض كردم: آرى. فرمود: كتمان كن! سپس به آنان نزديك شد(1)و با اسمشان و اسم پدرانشان آنان را صدا زد. وقتى نداى پيامبر صلىاللهعليهوآله را شنيدند فرار كردند و خود را داخل انبوه جمعيت گم كردند، و حتى شترهاى خود را كه داخل گردنه بسته بودند رها كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به شترهاى آنان رسيد و آنها را شناخت. مردم از پشت سر به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدند و در پى آنان به جستجو افتادند.
صبح كه كاروان پياده شدند پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شدهاند كه «اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانيم»، سپس دست به اين اقدام زدند.
با شنيدن اين سخنان، همان چهارده نفر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و قسم ياد كردند (كه هيچ يك از آن سخنان را نگفتهاند و چنين قصدى نداشتهاند) و درباره جان آن حضرت دست به هيچ اقدامى نزدهاند.
1) . در اينجا حذيفه ماجراى حمله اين 14 نفر و رها كردن ظرفهاى پر از سنگ به زير پاى شتر حضرت را ذكر نكرده، زيرا منظور و محل شاهد از شأن نزول آيه نبوده است. روايات ديگرى از حذيفه وارد شده كه همه جزئيات ماجرا را ذكر كرده است. به ج 2 ص 407 كتاب حاضر مراجعه شود.
خداوند تبارك و تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا . . .»: «به خدا قسم ياد مىكنند كه آن سخن را نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را گفتهاند و بعد از اسلامشان كافر شدهاند، و اقدام به كارى كردند كه بدان دست نيافتند - كه همان قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله است - تا آخر آيه.(1)
مىبينيم كه در اينجا يك بار ديگر صحيفه ملعونه در برابر امضاكنندگان آن مطرح شده و سپس سخن از ماجراى عقبه هرشى به ميان آمده است.
آنچه به خصوص در اين مورد جلب توجه مىكند روايات اهل سنت در نزول اين آيه در ماجراى عقبه است. سيوطى در كتاب «الدر المنثور» همين توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را با حضور حذيفه چنين نقل مىكند:
درباره اين قول خداوند «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا . . .» ضحاك مىگويد: آنان كسانى بودند كه تصميم گرفتند پيامبر صلىاللهعليهوآله را در شب عقبه از كوه پرتاب كنند. اين در حالى بود كه با هم نقشه كشيده بودند كه آن حضرت را در سفرى كه همراه او بودند به قتل برسانند و در پى فرصتى براى كمين بودند. تا آن شب كه حضرت راه كوه هرشى را پيش گرفت. عدهاى پيشتر رفتند و عدهاى عقب ماندند، و اين برنامه در ساعاتى از شب بود.
آنان با يكديگر گفتند: آنگاه كه به گردنه كوه رسيد او را از روى شترش به زمين مىاندازيم و به سوى بيابان پرتاب مىكنيم! حذيفه سخن آنان را شنيد، و اين در حالى بود كه او شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را از پشت سر راهنمايى مىكرد. در آن شب عمار شتر حضرت را از جلو مىبرد و حذيفه يمانى از عقب راهنمايى مىنمود. ناگهان حذيفه صداى پاى شتران را شنيد و نگاهش برگشت و گروهى را ديد كه صورتهاى خود را پوشانده بودند! به
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 165، 304. بحار الانوار: ج 31 ص 632 ح 137، ج 37 ص 115. الاقبال: ص 453 - 459. تفسير القمى: ص 159.
آنان گفت: دور شويد! دور شويد اى دشمنان خدا! آنان دست نگه داشتند(1)، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به راه خود ادامه داد تا در محلى كه مىخواست توقف فرمود و پياده شدند.
صبح كه شد حضرت سراغ يكايك آنان فرستاد و فرمود: شما چنين برنامهاى داشتيد! آنان قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفتهاند و درباره آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان مىپرسد قصدى نداشتهاند. اين همان كلام پروردگار است كه مىفرمايد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .».(2)
در اين روايت مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ همه 14 نفر فرستاده و اطلاع خود را از نقشههايشان اعلام نموده، و با اينكه در آن نيمه شب حضرت نام آنان را صدا زده و با تابش نورى چهرههايشان و شترهاى بر جاى مانده آنان را به حذيفه و عمار نشان داده، ولى باز هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم دروغ ياد مىكنند و منكر مىشوند.
آخرين موردى كه نقشههاى مخفيانه دشمنان غدير بر ملا شد و آيه درباره آن نازل شد، توطئه آنان براى قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام بود، كه پس از ناكام ماندن نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد اين توطئه شدند تا مگر با از ميان برداشتن خليفه تعيين شده پيامبر صلىاللهعليهوآله زمينه اجراى نقشههاى خود درباره محتواى صحيفه ملعونه را آماده كنند. ابن عباس اين توطئه را چنين ترسيم كرده است:
بزرگان قريش بين خود نوشتهاى نوشتند و در آن بر قتل على عليهالسلام همپيمان شدند، و اين پيمان نامه را به ابوعبيده جراح - كه امين آنان به حساب مىآمد - سپردند.
از طرف خداوند آيه نازل شد و اين خبر را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد. حضرت آن پيمان نامه را از ابوعبيده مطالبه كرد و او هم آن را تحويل داد! حضرت
فرمود: «اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِسْلامِكُمْ»: «آيا بعد از اسلامتان كافر شدهايد»؟! آنان به خدا قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشتهاند. خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا . . .».(1)
در اين مورد با آنكه ابوعبيده پيمان نامه را تحويل پيامبر صلىاللهعليهوآله داده باز هم منكر مىشوند و قسم ياد مىكنند، و اين از همه ماجراهاى قبل شنيدنىتر است!
اكنون كه هفت مورد نزول آيه ذكر شد تفسير گونهاى كه از مجموعه اين احاديث مىتوان نتيجه گرفت، با ذكر فرازهاى آيه بيان مىكنيم:
طبق احاديثى كه ذكر شد فاعل «يَحْلِفُونَ» در چند حديث ابوبكر و عمر بودند و در چند حديث نام قسم خورندگان ذكر نشده و احتمالاً در ميان آنان هم ابوبكر و عمر بودهاند. بنابراين اولين جرم آنان قسم دروغ خوردن و جرم دوم آنان كشف قسم دروغ از وجود توطئه است.
1) . الصراط المستقيم: ج 1 ص 296.
اقدام بر ضد اسلام را خداوند به صراحت به ابوبكر و عمر وبقيه منافقين در غدير نسبت مىدهد. از اين نسبت دو مطلب به دست مىآيد: يكى اينكه اقدام بر ضد غدير و ولايت اقدام بر ضد اسلام است، و دوم اينكه ابوبكر و عمر بر ضد اسلام و در راه اعتلاى كفر اقدام كردهاند، و آنچه بر ضد ولايت على عليهالسلام گفتهاند كفر محض بوده است. در روايتى هم «كلمة الكفر» صريحا به صحيفه ملعونه معنى شده است. يعنى اين صحيفه اساس كفر و ارتدادى بود كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله تحقق يافت و مردم به صورت قهقرى به سمت جاهليت پيش رفتند.
منافقين دو تصميم عملى داشتند كه در يكى تا مرحله اجرا پيش رفتند ولى خدا نقشه آنان را خنثى كرد و آن نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و در ديگرى قبل از اجراى نقشه به دام افتادند و آن نقشه قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. اين دو مورد آنان را به عنوان اولين قاتلين پيامبر و على عليهماالسلام معرفى مىكند، چرا كه آنان - اگرچه با مقابله خداوند رو به رو شدند - ولى به هر حال تصميم خود را گرفته و وارد مرحله عمل شده بودند، و اين در درجه اول كفر آنان ثابت مىكند و در درجه دوم جرم و جنايتشان را!!
خداى مهربان با آن همه نفاقى كه آنان داشتند باز هم دو راه در برابر آنان قرار داد: توبه يا عذاب. آيا ابوبكر و عمر و بقيه توطئه گران پشت پرده غدير توبه كردند؟ تاريخ نشان مىدهد كه نه تنها از آن اقدامات خود توبه نكردند بلكه آنها را پيگيرى كردند و بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله امور را به دست گرفتند و هزاران برابر آنچه در غدير توطئه مىكردند در سقيفه و روزهاى بعد از آن بر ضد ولايت اهل بيت عليهمالسلام نقشه كشيدند و با قدرت تمام آنها را به اجرا در آوردند، و مخالفت كنندگان را نابود كردند. اينجاست كه
مىبينيم امام صادق عليهالسلام در چندين حديثِ مربوط به اين آيه قسم ياد مىكند و مىفرمايد: «وَ اللّهِ! تَوَلَّيا وَ ما تابا»: «به خدا قسم آنان پشت كردند و توبه ننمودند»!(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 154. الصراط المستقيم: ج 1 ص 314. الاصول الستة عشر: ص 118. تفسير العياشى: ج 2 ص 100.
وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ اِناثا اَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ.
ملائكهاى را كه بندگان خدايند مؤنث مىپندارند. آيا در خلقت آنها حاضر بودهاند؟ به زودى شهادت آنان نوشته مىشود و مورد سؤال قرار مىگيرند.
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.
آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند.
وَ لَنْ يَنْفَعَكُمْ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ.
اكنون كه ظلم كردهايد هرگز براى شما فايده ندارد. شما در عذاب شريك هستيد.
قبل از همپيمان شدن و نوشتن صحيفه ملعونه، خداوند خبر آن را به پيامبرش داد. هنوز مراسم حج پايان نيافته بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين پيام را از جانب درگاه الهى دريافت كرد، و در حالى كه آنان سرگرم توطئهها و نقشههاى خود بودند حضرت از جزئيات كارشان خبر داشت.
امام باقر عليهالسلام ماجراى پيمان نامه اصحاب صحيفه را بيان فرمود كه آن را در بين خود نوشتند و در كعبه بر سر آن همپيمان شدند و يكديگر را شاهد گرفتند و مُهر خود را به عنوان امضا بر آن زدند. سپس فرمود: خداوند عزوجل قبل از آنكه آنان پيمان نامه را بنويسند پيامبرش را از كار آنان باخبر كرد و درباره آن آياتى از قرآن نازل كرد.
راوى با تعجب از حضرت پرسيد: واقعا خداوند درباره اقدامات آنان آيه نازل كرد؟! حضرت فرمود: كلام خداوند تعالى را نمىشنوى كه مىفرمايد: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ»: «به زودى شهادت و گواهى آنان نوشته مىشود و آنان مورد سؤال قرار خواهند گرفت»، «و كلام خداوند تعالى كه مىفرمايد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمْ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»: «بيزارى شما از يكديگر امروز (قيامت) فايدهاى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد، و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود».(1)
در روايت ديگرى امام باقر عليهالسلام به جاى اين آيه، آيه ديگرى را فرمود: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»: «و آن (امامت) را مسئلهاى باقى در نسل او قرار داد كه شايد باز گردند».(2)
در اين حديث تصريح حضرت به نزول اين آيات در مسئله صحيفه را مىبينيم، كه مقارن غدير توسط سردمداران منافقين انجام شد. هر يك از اين آيات جهتى از عمق جنايت صحيفه را آشكار كرده است، كه تفسير گونهاى بر آنها نيز هست. چهار جهت را ذيلاً بيان مىداريم:
خداوند پرونده خاصى درباره اصحاب صحيفه باز كرده كه از ثبت صحيفه ملعونه در آن به طور خاص نام مىبرد، و طبيعى است كه پيامدهاى آن تا روز قيامت نيز در آن ثبت خواهد شد. اين نكته با عبارتِ «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ»: «به زودى شهادت و گواهى و
قرارداد آنان نوشته خواهد شد» ذكر شده، و اين مطلب قبل از انعقاد صحيفه به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده شده است. در آيهاى ديگر كه بعد از نوشتن صحيفه نازل شده خبر از ثبت آن در پروندهاش داده شده است، آنجا كه مىفرمايد: «وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ»(1): «فرستادگان ما نزد آنان مىنوشتند»، كه بحث مفصل درباره اين آيه خواهد آمد.(2)
شكى نيست كه پرونده براى هدفى تشكيل مىشود و آن هدف بازخواستِ صاحبان آن در روز محاكمه است. خداوند با عبارت «وَ يُسْأَلُون»: «مورد سؤال قرار مىگيرند» به اين مطلب تصريح فرموده است. لذت بخش روزى است كه مهدى زهرا عليهالسلام اين پرونده را باز كند و آن دو نفر را از دل خاك بيرون كشد و پيش چشم همه پرده از گذشته سياه آنان بردارد. بار ديگر در دوران رجعت اين پرونده باز مىگردد و آنان به عنوان مُسبِّب روزگار سياه بشريت معرفى مىشوند.
محاكمه اصلى در روز قيامت است كه جهانيان شاهد محاكمه ابوبكر و عمر خواهند بود، با پروندهاى كه تا آخرين روز دنيا صفحات آن رقم خورده است. پروندهاى كه آغاز آن سيلى بر چهره ملكوتى زهرا عليهاالسلام و طناب بر حلقوم الهى على عليهالسلام و شهادت محسن قلب على و زهرا عليهماالسلام است. دنباله آن خانه نشين كردن على عليهالسلام و جنگهاى سقيفه با او در جمل و صفين و نهروان تا محراب مسجد كوفه است كه فرقِ غرقه به خون على عليهالسلام مهمان آن شده است. جنازه مسموم و تيرباران شده امام مجتبى عليهالسلام و بدن قطعه قطعه و سر بريده حسين عليهالسلام و يارانش و اسيرى زينب كبرى و اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله صفحات سياه اين پرونده است كه با هيچ آبى پاك نخواهد شد.
آيا پروندهاى كه چنين آغازى دارد، بر عهده داشتن همه خونهاى به ناحق ريخته و همه اموال غارت شده و هر ظلمى كه زير آسمان شده برايش سنگين خواهد بود؟ آيا روز فاطمه و حسين عليهماالسلام با هيچ روز ديگرى قابل مقايسه است؟ آيا با پهلو و سينه شكسته زهرا و حسين عليهماالسلام نوبت به حسابرسى ظلم ديگرى مىرسد. آيا با هجوم به خانه بتول عذرا و خيمه زينب عليا نوبت به محاكمه غارت ديگرى مىرسد؟ آرى، محاكمهاى طولانى با پروندهاى سياه در انتظار آنان است!
براى آنكه اصحاب صحيفه و هر كسى كه با چشم طمع به خلافت مىنگريست، از اين آرزو قطع اميد كند و از شنيدن هر پاسخ مثبتى درباره تغيير مسير امامت منصرف شود، خداوند غدير را به ميان آورد. اگر در غدير فقط على بن ابىطالب عليهالسلام معرفى مىشد آرزوهايى براى روزگار بعد از او شكل مىگرفت، اما با معرفى دوازده امام از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله كه سلاله ابراهيماند و تا آخرين روز دنيا ادامه امامت آنان است، خداوند اميد همه را قطع كرد. حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مىفرمايد:
وَاللّهِ لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ:
به خدا قسم، پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين وسيله از آن قطع كند.(1)
در حديث امام باقر عليهالسلام هم ديديم كه خداوند درباره اصحاب صحيفه اين مطلب را قبل از هم پيمانى آنان نازل كرد تا شايد از كار خود دست بردارند و از تصميم خود برگردند آنجا كه مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»: «خدا امامت را امرى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند».
1) . عوالم العلوم: ج 11 ص 595 ح 58 .
آيه ديگرى كه درباره اصحاب صحيفه نازل شده تا شايد از تصميم خود باز گردند، هشدار نسبت به روزى است كه پشيمانى فايده ندارد و هر كس به آنان كمكى كرده باشد با آنان در عذابشان مشترك خواهد بود. امام باقر عليهالسلام در بيان اين آيه ارتباط آن به آيات قبل را مطرح مىفرمايد و مجموع آيات را جمله به جمله تفسير مىفرمايد:
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ»: «امروز ديگر هيچ فايدهاى برايتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد» به آل محمد عليهمالسلام درباره حق آنان، «اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»: «شما در عذاب شريك خواهيد بود».
اين آيه جواب و دنباله مطلب درباره كسانى است كه قبل از اين ذكر شدهاند، و آن كلام خداوند عزوجل است كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرينٌ. وَ اِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتّى اِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرينِ»: «هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مىانگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مىشوند و گمان مىكنند كه هدايت يافتهاند. تا هنگامى كه نزد ما مىآيد خواهد گفت: اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود، و چه بد قرينى بودى».
پشت سر اين كلام به آنان گفته خواهد شد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ»: «امروز براى شما هيچ نفعى ندارد» يعنى اين روزى كه صحيفه را امضا كرديد، «اِذْ ظَلَمْتُمْ»: «چرا كه ظلم كرديد» به حق آل محمد عليهمالسلام، «اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»: «شما در عذاب شريك هستيد»، يعنى كسانى كه تابع اصحاب صحيفه شدند، و خود اصحاب صحيفه كه متبوع ديگران قرار گرفتند، آنان كه اصل ظلم بودند و كسانى كه فرع ظلم شدند.(1)
1) . بحار الانوار: ج 36 ص 153 ح 133. تأويل الآيات: ج 2 ص 555 .
در حديث مذكور در تفسير آيه چهار نكته مهم در چهار فراز آن جلب توجه مىكند، كه دانستن آن درباره اصحاب صحيفه تأمين كننده يك بُعد اعتقادى است:
«نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرينٌ» كه در مورد اصحاب صحيفه نازل شده، به صراحت در سخن ابوبكر آمده است كه بارها اين گفته را بر فراز منبر تكرار مىكرد: «اِنَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى، فَاِنِ اسْتَقَمْتُ فَاَعينُونى وَ اِنْ زِغْتُ فَقَوِّمُونى»: «مرا شيطانى است كه بر من عارض مىشود! اگر راه درست پيمودم مرا يارى كنيد، و اگر انحراف پيدا كردم مرا به راه درست باز گردانيد»!(1)
عمر نيز شخصا به اين مسئله اقرار كرده كه منظور ابوبكر از اين «شيطان» من بودم، آنجا كه به معاويه نامهاى سِرّى مىنويسد و اسرار غصب خلافت را با او در ميان مىگذارد و از جمله مىگويد: ابوبكر بر فراز منبر گفت: «بدانيد كه مرا شيطانى است كه
بر من عارض مىشود»، و از اين شيطان غير مرا قصد نكرده بود!(2)
«وَ اِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ»، اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مىگويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهمالسلام آورده صحيح نيست (!) و اگر واقعا راه هدايت را مىخواهيد به آنچه ما ساخته و بافتهايم عمل كنيد! براى به ثمر رساندن اين باور رواياتى جعل كردند و بهانههايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليهالسلام و سنّ او
و تعصبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را پيش كشيدند. معناى اين اقدامات همان است كه خداوند مىفرمايد: «آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مىكنند و نزد خود گمان مىكنند كه فكر درست نزد آنان است».
«يا لَيْتَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرينِ»، به فرموده امام باقر عليهالسلام منظور ابوبكر و عمر است(1)كه در دنيا آنچه خواستند كردند و در آخرت كه نتيجه طولانى اعمال خود را مىبينند از يكديگر بيزارى مىجويند. آن دو كه در دنيا نزديكترين افراد نسبت به يكديگر بودند و اساس صحيفه را به يارى هم بنيان گذاشتند، آن روز آرزوى فاصله مشرق تا مغرب نسبت به يكديگر خواهند داشت و با كلمه «بِئْسَ الْقَرينِ» هر يك ديگرى را از خود مىراند.
«اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»، در پايان حديث امام باقر عليهالسلام خوانديم كه تابع و متبوع و اصول و فروعِ ظلم در عذاب مشترك خواهند بود، اگر چه هر كس به درجهاى كه اعمالش اقتضا كند سزاى آن را خواهد ديد.
درباره مشاركت در ظلم سقيفه رواياتى وارد شده كه محدودههاى آن را نشان مىدهد، و بايد هر مسلمانى مواظب باشد كه مبادا حركتى از او سر زند كه معنايش امضا بر صحيفه ملعونه باشد. در دعاها و زيارات ائمه عليهمالسلام نيز با دقت تمام اين مسئله مورد توجه قرار گرفته، كه نمونههايى از آن را ذكر مىكنيم.(2)
درباره افراد اصلىِ ظلم كه مورد تبعيت و پيروى مردم واقع شدند - با اشاره به ظلم و غصب آنان و بنيانگذار بودنشان - به عباراتى از اين قبيل بر مىخوريم:
اللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ . . .
اللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ وَ غاصِبٍ لاِلِ مُحَمَّدٍ بِاللَّعْنِ . . .
لَعَنَ اللّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ . . .
اَتَقَرَّبُ اِلَى اللّهِ . . . بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ . . .
درباره فروع ظلم وانواع پيروان و ياران دور و نزديك ظالمين، با توجه به جهت مساعدت آنان به ظلم، و شدت و ضعف عملكردشان، به عبارتهاى متفاوتى بر مىخوريم، كه در شش عنوان قابل جمع است:
در مواردى با در نظر گرفتن يارى و پيروى ياران صحيفه، استفاده از كلماتى از اين قبيل به چشم مىخورد: «اَعْوانهم»، «اَنْصارهم»، «اَشْياعهم»، «اَتْباعهم»، «مُساعديهم»، «اَوْلِيائهم»، «تابِعيهم».
در مواردى جهت گيرىهاى كلى از صحيفه ملعونه، مانند اظهار محبت به آنان و تسليم در برابر امرشان و تمايل به آنان و پذيرش دين و مذهبشان به ميان آمده است؛ و كلماتى حاكى از اين مفاهيم به كار گرفته شده است:
«مُحِبّيهم»: دوستانشان، «مَواليهم»: ولايتمدارانشان، «الْمُسَلِّمين لاَِمْرِهم»: تسليم شوندگان در برابر اوامرشان، «الْمائِلين اِلَيْهم»: متمايلين به سوى آنان، «الْمُبايِعين لَهُم»: بيعت كنندگان با آنان، «مَنْ والاهم»: كسانى كه ولايت آنان را پذيرفتهاند، «مَنْ مالَ اِلَيْهم»: كسانى كه به آنان توجه دارند، «مَنْ حَذا حَذْوَهم»: كسانى كه پا جاى پاى آنان مىگذارند، «مَنْ سَلَكَ طَريقهم»: كسانى كه راه آنان را مىپيمايند، «مَنِ اتَّبَعَ اَمْرَهم»: كسانى كه اوامر آنان را پيروى مىكنند، «اَهْل مَذْهَبِهم»: اهل مذهب آنان.
در مواردى صف آرايىِ اتباع صحيفه در برابر اهل بيت عليهمالسلام و مخالفت آنان با ايشان و خوار كردن و ظلم به آنان و غصب حقوقشان و انكار ولايتشان، و حتى قتل آنان و جنگيدن با ايشان و مباح شمردن خون و حرمتشان، و نيز دور كردن ايشان از مقامشان و زمينه سازى براى دشمنانشان مطرح شده است. در اين موارد با ارجاع ضمير به اهل بيت عليهمالسلام عباراتى از اين قبيل به كار رفته است:
«مُخالِفيهِمْ»: مخالفين آنان ، «خاذِليهِمْ»: خوار كنندگانشان، «ظالِميهِمْ»: ظلم كنندگان به ايشان، «قاتِليهِمْ»: قاتلينشان، «المُتابِعينَ عَدُوَّهَمْ»: پيروان دشمنانشان، «ناصِرى عَدُوِّهِمْ»: يارى كنندگان دشمنانشان، «غاصِبيهِمْ»: غصب كنندگان مقام آنان، «جاحِدى وِلايَتِهِمْ»: منكرين ولايت آنان، «المُظاهِرينَ عَلَيْهِمْ»: همدست شوندگان بر ضد آنان، «مَنْ نَصَبَ لَهُمْ حَرْبا»: كسانى كه رايت جنگ در برابر ايشان برافراشتند، «الْحادينَ عَنْهُمْ»: اعراض كنندگان از اهل بيت عليهمالسلام، «مُنازِليهِمْ»: درگير شوندگان با آنان، «دافِعيهِمْ عَنْ مَقامِهِمْ»: كسانى كه آنان را از مقامشان دور كردند، «مُزيليهِمْ عَنْ مَراتِبِهِمْ»: كسانى كه آنان را از رتبه بلندشان كنار زدند، «الْمُمَهِّدينَ لاَِعْدائِهِمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِهِمْ»: كسانى كه با آماده سازى شرايطِ جنگ با ايشان زمينه را براى دشمنانشان مهيا كردند، «الْقاعِدينَ مَقْعَدَهُمْ»: كسانى كه در جايگاه آنان نشستند، «مَنِ اسْتَحَلَّتْ دِمائَهُمْ»: كسانى كه خون
آنان را حلال شمردند، «مَنِ اسْتَباحَ حَريمَهُمْ»: كسانى كه حريم آنان را مورد هجوم و تاراج قرار دادند.
در موارد ديگرى سخن از پايههاى اعتقادى اصحاب صحيفه به ميان آمده، كه مطالبى از قبيل پذيرفتن دين صحيفه و دعوت به آن و پذيرش منصبهاى دنيوى كه در سايه صحيفه به دست مىآيد، و ايجاد شك و شبهه درباره كفر اصحاب صحيفه از جمله آنهاست. در اين باره كلمات زير جلب توجه مىكند، كه ضمير در آنها به دشمنان اهل بيت عليهمالسلام باز مىگردد:
«مَنْ دانَ بِقَوْلِهِمْ»: كسانى كه به سخن آنان اعتقاد داشته باشند، «مَنْ دَعا اِلى وِلايَتِهِمْ»:
كسانى كه مردم را به ولايت آنان دعوت كنند، «مَنْ تَصَدَّرَ بِبِدْعَتِهِمْ»:كسانى كه طبق بدعتهاى آنان به رياست دست يابند، «مَن شَكَّ فى كُفْرِهِمْ»: كسانى كه در كفر آنان شك كنند.
در مواردى حتى رضايت به گفتار و كردار اصحاب صحيفه الحاق به آنان حساب شده است، و عبارات دقيقى در بيان انواع رضايت قلبى نسبت به اعمال آنان ذكر شده، كه از نمونههاى آن عمل به روشهاى اصحاب صحيفه و اظهار رضايت به گفتار و كردار آنان و رضايت به قتل اهل بيت عليهمالسلام و تصديق حكمهاى صادره از سوى پيروان صحيفه است؛ و در قالب عبارات زير ذكر شده كه ضماير به اهل بيت عليهمالسلام باز مىگردد:
«كُلُّ مُسْتَنٍّ بِما سَنَّ اَعْدائَهُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ»: همه كسانى كه تا روز قيامت به سنتهايى كه دشمنان اهل بيت عليهمالسلام پايه گذارى كردهاند عمل نمايند، «مَنْ سَمِعَ بِظُلْمِ اَعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ»: هر كس كه ظلم دشمنان ايشان را بشنود و به آن راضى شود، «مَنْ رَضِىَ بِقَوْلِ اَعْدائِهِمْ وَ فِعْلِهِمْ»: هر كس كه به گفتار و رفتار دشمنانشان راضى باشد،
«مَنْ بَلَغَهُ اَفْعالُ اَعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ»: هر كس كه خبر كارهاى دشمنان اهل بيت عليهمالسلام به او برسد و بدانها رضايت دهد، «الرّاضينَ بِقَتْلِ الاَْعْداءِ اِيّاهُمْ»: كسانى كه از قتل ايشان به دست دشمنانشان راضى باشند، «الْمُصَدِّقينَ بِاَحْكامِ اَعْدائِهِمْ»: كسانى حكمهاى دشمنان اهل بيت عليهمالسلام را تصديق نمايند و آنها را درست بدانند.
در بيان عموميت پيروان صحيفه ملعونه نسبت به زمانها و مكانها، و حتى موجودات از جن و انس، عبارات قابل توجهى ديده مىشود كه همه طرفداران و ياوران صحيفه و سقيفه تا روز قيامت از اولين و آخرين، بلكه از همه خلايق را در بر مىگيرد: «اللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ»، «مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ مِنَ الاَْوَّلينَ وَ الاْخِرينَ»، «مِنَ الْخَلائِقِ اَجْمَعينَ اِلى يَوْمِ الدّينِ»، كه معناى مجموع اين سه عبارت چنين مىشود: خدايا، اولين ظالم حق آل محمد تا آخرين تابعين او بر اين ظلم را از جن و انس، از همه خلايق اولين و آخرين تا روز قيامت را لعنت كن.
اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا اَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا اَكْثَرُ اِلاّ هُوَ مَعَهُمْ اَيْنَما كانُوا، ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَليمٌ.
آيا نمىبينى كه خداوند مىداند آنچه در آسمان و زمين است. هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر آنكه او چهارمى آنان است، و هيچ نجواى پنج نفرى نيست مگر آنكه او ششمى آنان است، و نه كمتر و بيشتر از اين تعداد نجوى نمىكنند مگر آنكه هر كجا باشند خدا همراه آنان است.
سپس در قيامت به آنان درباره آنچه عمل كردهاند خبر مىدهد. خداوند به هر چيزى آگاه است.
اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئا اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ.
نجوى از شيطان است تا ايمان آورندگان را محزون نمايد و به آنان ضررى نمىرساند مگر با اجازه خداوند. پس توكل كنندگان بر خدا توكل نمايند.
مراسم حج به پايان رسيده و كاروان به مكه بازگشته است. با توقفى كوتاه مردم راه غدير را در پيش خواهند گرفت و كسى در مكه نمىماند. در اين گير و دار ريشه توطئههاى منافقين و به عبارت دقيقتر انعقاد نطفه آن توسط رؤساى آنان، از يك نجوى و گفتگوى سِرّى آغاز شد. آنان پس از آنكه بر سر اصل مسئله به توافق رسيدند براى محكم كارى داخل كعبه رفتند و پيمان نامهاى نوشتند و همگى آن را امضا كردند و امين و شاهد خود را ابوعبيده جراح قرار دادند، و آن عهد نامه را در كعبه زير خاك پنهان ساختند. محور اصلى اين پيمان ابوبكر و عمر بودند و ابوعبيده هم شاهد آن بود. افراد ديگرى نيز بدان پيوستند كه قبل از همه معاذ بن جبل و سالم مولى
ابىحذيفة بود. عبدالرحمن بن عوف و مغيرة بن شعبه نيز نفرات بعدى بودند تا آنكه با پيوستن عثمان و معاويه و عمرو عاص و ابوهريره و طلحه و سعد بن ابىوقاص و ابوموسى اشعرى عدد آنان به 14 نفر رسيد كه در نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هَرشى شركت كردند، و سپس بيست نفر ديگر به آنان اضافه شدند كه در مدينه صحيفه ملعونه دوم را در خانه ابوبكر امضا كردند.
امام باقر عليهالسلام هسته مركزى صحيفه ملعونه اول را كه شأن نزول آيه «اِنَّمَا النَّجْوى» هستند، با تطبيق بر آيه توصيف فرموده است. راوى از امام درباره آيه دهم سوره مجادله «اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ»: «سخن سِرّى و در گوشى از شيطان است» سؤال مىكند. حضرت مىفرمايد: منظور عمر است. سپس درباره آيه هفتم آن سوره سؤال مىكند: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ»: «هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر اينكه او چهارمى آنان است». حضرت مىفرمايد: منظور ابوبكر و عمر است و ابوعبيده جراح امين آنان بوده، آنگاه كه جمع شدند و درون كعبه رفتند و بين خود عهد نامهاى نوشتند كه «اِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ اَنْ لايَرْجِعَ الاَْمْرَ فيهِمْ اَبَدا»: «اگر محمد از دنيا رفت امر خلافت تا ابد به خاندان او باز نگردد».(1)
امام صادق عليهالسلام نيز درباره شأن نزول آيه « ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ . . .» مىفرمايد:
اين آيه درباره ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولى ابىحذيفه و مغيرة بن شعبه نازل شده است كه آن پيمان نامه را بين خود نوشتند و ميثاق بستند و از يكديگر پيمان گرفتند كه: «لَئِنْ مَضى مُحَمَّدٌ لا تَكُونُ الْخِلافَةُ فى بَنىهاشِمٍ وَ لاَ النُّبُوَّةَ اَبَدا»: «اگر محمد از دنيا رفت هرگز نگذاريم هم خلافت و هم نبوت در بنىهاشم باشد». خداوند عزوجل هم اين آيه را درباره آنان نازل كرد.(2)
در روايت ديگرى از ابن عباس نزول اين آيه مربوط به زمانى است كه بزرگان قريش معاهده نامهاى نوشتند و در آن بر قتل على عليهالسلام هم پيمان شدند، و آن نوشته را به ابوعبيده جراح سپردند. آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ . . .»: «هيچ نجواى سه نفرهاى نيست مگر آنكه خداوند چهارمى آنان است» نازل شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله آن پيمان نامه را از ابوعبيده مطالبه كرد و او آن را تحويل داد.(1)
در روايت ديگرى از سلمة بن كهيل و سليمان اَقطَع آمده است كه آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ ...» درباره آن گروهى است كه در بين خود پيمان بستند كه خلافت را به على عليهالسلام ندهند.(2)
آنچه از روايات فوق در تفسير آيه استفاده مىشود دو نكته است:
امضاكنندگان صحيفه ملعونه در حقيقت قرار دادى بر ضد خدا امضا كردند، چرا كه ولايت على عليهالسلام به امر الهى است. اينكه درباره صحيفه نازل شده كه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُم»، منظور اين است كه هر كس در هر كجاى عالم كارى سِرّى انجام دهد خداوند از آن خبر دارد و كسى نمىتواند سخنى يا كارى را از خدا مخفى كند. آيا تعجب آور نيست كه اصحاب صحيفه - آن هم در خانه خدا و درون كعبه - در فكر كتمان اقدام ضد خدائى خود از خدا هستند؟!
در روايت امام باقر عليهالسلام «اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ» به عمر تفسير شده است. يعنى در چنين نجوايى كه بر عليه خلافت شد نيازى به ابليس نبود، و خود عمر با شيطنتى كه
داشت بالاتر از شيطان عمل مىكرد؛ و از همين تطبيق آيه مهر «شيطانى بودن» بر پيشانى عمر نقش مىبندد. از همين كلام امام باقر عليهالسلام نتيجه گرفته مىشود كه مؤسس اساس غصب خلافت و نقطه آغاز همه اقدامات ضد ولايت اهل بيت عليهمالسلام عمر بن الخطاب است؛ زيرا اين نجوى از ابوبكر و عمر آغاز شد و كم كم افرادى به آن اضافه شدند، وطبق فرموده حضرت اين عمر بوده كه ابوبكر را هم تحريك كرده و از يك نفر به دو نفر رسانده است.
وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ. فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ اَنّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ اَجْمَعينَ. فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةٌ بِما ظَلَمُوا اِنَّ فى ذلِكَ لآيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.
آنان مكرى به كار بستند و ما هم مكرى نموديم در حالى كه آنان متوجه نبودند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانههاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است. در اين ماجرا آيتى است براى قومى كه بدانند.
صحيفه ملعونه جلوههاى ضد الهى بسيارى در درون داشت. يك جهت آن مكر با خدا و حيله بر عليه دين خدا بود. خداوند در قرآن مواردى از مكر مردم در برابر خود را ياد مىكند واعلام مىدارد كه خدا هم در برابر حيله آنان مكر مىكند؛ و آنگاه مردم را به مقايسه دو مكر دعوت مىنمايد. متن روايتى كه نزول آيات فوق را در مسئله صحيفه ملعونه دانسته چنين است:
لَمّا تَعاقَدُوا عَلَيْها نَزَلَتْ: «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ . . .». هنگامى كه بر صحيفه ملعونه پيمان بستند اين آيه نازل شد: «آنان مكرى به كار بستند و ما هم مكرى نموديم در حالى كه آنان متوجه نبودند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم».(1)
حديث ديگرى كه نزول آيات فوق را در مسئله صحيفه ملعونه با تفصيل بيشترى بيان فرموده از ابوذر است كه چنين مىگويد:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 122، ج 31 ص 634 . الصراط المستقيم: ج 3 ص 153.
گروهى گرد هم آمدند و گفتند: «ما دائما از پيامبر ياد على و ذكر فضائلش را مىشنويم، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهل بيتش خارج نشود. بياييد در برابر اين مسئله با يكديگر هم پيمان شويم». آنگاه آنان همپيمان شدند، و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا . . .»: «آنان حيلهاى به كار بستند و ما هم حيلهاى به كار بستيم در حالى كه آنان نمىفهميدند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانههاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است».
راوى از ابوذر مىپرسد: آنان كه پيمان بستند چه كسانى بودند؟ او در پاسخ گفت: «ابوبكر، عمر، ابوعبيدة، فعلة، فعيل، عبدالرحمن، سعد بن ابىوقاص، عمرو بن عاص، مغيره»، كه نام دو نفر را رمزى با كلمه «فعلة و فعيل» ذكر كرد.
سپس ابوذر گفت: «خداوند خاندان آنان را از خلافت و حكومت خالى نمود به خاطر ظلمى كه در پيمان خود نمودند. خانواده آنان خالى ماند از حكومتى كه در طلب آن بودند و حرص و طمع آن را داشتند، و هرگز به خاندان آنان باز نخواهد گشت». آنگاه ابوذر قسم ياد كرد كه اين آيات درباره آنان نازل شده است.(1)
اصحاب صحيفه ملعونه با پيمان نامه خود بر عليه خدا مكر و حيله به كار بستند و آن را پيگيرى كردند تا ريشه اسلام را بكَنند، غافل از آنكه خداوند براى امتحان مردم مانع آنان نشد، و اين مكر الهى بود كه زمينه امتحان آنان و همه مردم فراهم شود. چنانكه على بن ابىطالب عليهالسلام با همان قدرت الهى در روزهاى اول سقيفه عمر را كه مهاجمانه
1) . مثالب النواصب ابن شهر آشوب نسخه خطى: ص 93.
وارد خانه حضرت شده بود با يك دست گرفت و بر زمين زد و به همه نشان داد كه اگر بخواهد مىتواند سر او را از تن جدا سازد، ولى وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را خاطر نشان ساخت و او را رها كرد.(1)
1) . كتاب سليم: ص 150.
اِنَّ الْمُجْرِمينَ فى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ. لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فيهِ مُبْلِسُونَ. وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظّالِمينَ. وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ اِنَّكُمْ ماكِثُونَ. لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ. اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ. اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ.
مجرمين در عذاب جهنم دائمى خواهند بود. از آنها تخفيف نمىيابد و آنان در آن نااميد از نجات هستند. ما به آنان ظلم نكرديم ولى خود آنان ظالم بودند. ندا مىكنند: اى مالك،
پروردگارت ما را بميراند و نابود كند. مالك مىگويد: شما ماندنى هستيد. براى شما حق را آورديم ولى اكثر شما نسبت به حق كراهت داشتيد. آيا مسئلهاى را محكم مىكنند، پس ما نيز محكمتر مىنماييم. يا گمان مىكنند كه ما سر و نجواى آنان را نمىدانيم، بلى فرستادگان ما نزد آنان مىنويسند.
خدا و رسول صحيفه ملعونه را به عنوان نقطه اصلى ظلمت معرفى كردهاند كه همه تاريكىها از آن نشأت گرفته، و از همينجاست كه آيات متعددى درباره آن نازل شده است. خداوند به اهل صحيفه و پيروانشان هشدار شديد مىدهد كه هر حركتى كردهايد از چشم خداوند دور نبوده است؛ و هر اقدامى را براى محكم كارى مقاصد آينده به انجام رساندهايد محكم كارى خدا از شما بالاتر است. درباره نزول اين آيه در مورد صحيفه ملعونه سه دسته روايت وارد شده است. يك دسته فقط مسئله صحيفه را مطرح كرده است. دسته دوم مسئله منع خمس توسط آنان در آينده غصب خلافت را نيز ذكر نموده، و دسته سوم تمام آيات هفتگانه از «اِنَّ الْمُجْرِمينَ فى عَذابِ . . .» تا «. . . وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» را بيان كرده است.
رواياتى كه نزول دو آيه «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا . . .» تا «. . . لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» را درباره معاهده اول در كعبه ذكر كرده پنج روايت است، كه به ترتيب هر يك بيان بيشترى در اين باره دارد:
امام صادق عليهالسلام فرمود: «لَمّا تَعاقَدُوا نَزَلَتْ: اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ . . . »: «همين كه بر صحيفه ملعونه همپيمان شدند اين آيه نازل شد: آيا مسئلهاى را محكم مىكنند؟ پس ما هم محكم مىنماييم. يا گمان مىكنند ما سرّ آنان و نجوايشان را نمىشنويم؟ بلى، و حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند»!(1)
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «اين آيه درباره نوشتهاى كه ابوبكر و عمر نوشتند، نازل شده است. خداوند پيامبرش را از آنچه بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را بر او نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ»: «آيا مسئلهاى را محكم كارى مىكنند؟ پس ما هم محكم كارى مىكنيم».(2)
امام صادق عليهالسلام در روايت ديگرى با اشاره به افراد شركت كننده در پيمان و موضع صحيفه فرمود:
ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولى ابىحذيفه و مغيرة بن شعبه آن نوشته را بين خود نوشتند و هم پيمان شدند و توافق كردند كه «اگر محمد از دنيا رفت هرگز خلافت و نبوت در بنىهاشم نباشد». اين دو آيه هم در آن روز درباره آنان نازل شد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ . . .».(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: در حجة الوداع چهار نفر داخل كعبه شدند و در بين خود هم قسم شدند و عهد نامهاى نوشتند كه «اگر خداوند محمد را ميراند امر خلافت را به بنىهاشم راه ندهند». خداوند پيامبرش را از اين مطلب آگاه نمود و اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ . . .».(2)
در روايت ديگرى زمان دقيقترِ صحيفه تعيين گرديده و به جزئيات بيشترى اشاره شده است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع خطبهاى در مِنا ايراد كرد و بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: «اى مردم! سخن مرا بشنويد و خوب بفهميد، چرا كه ممكن است بعد از امسال ديگر شما را نبينم».
عدهاى از اصحاب آن حضرت جمع شدند و گفتند: «محمد مىخواهد امامت را در اهل بيتش قرار دهد»! اين بود كه چهار نفر از آنان به مكه آمدند و وارد كعبه شدند و هم پيمان شدند و قرار داد بستند و بين خود نوشتهاى نوشتند كه «اگر خدا محمد را ميراند يا كُشت هرگز نگذارند اين امر خلافت به اهل بيت او باز گردد.
خداوند هم بر پيامبرش چنين نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ . . .».(1)
رواياتى كه پيش بينى اصحاب صحيفه درباره منع خمس از اهل بيت عليهمالسلام را هم در شأن نزول اين آيه فرموده دو روايت است كه در يكى از آنها شركت بنىاميه در اين توطئه نيز مطرح شده است:
امام صادق عليهالسلام با اشاره به همزمانى پيمان آنان با غدير مىفرمايد:
دومين موردى كه خداوند از آنان پيمان گرفت در غدير بود كه آنان را شاهد بر خودشان قرار داد. اين در حالى بود كه آنان مىگفتند: «اگر محمد از دنيا دفت امر خلافت را به آل محمد باز نگردانيم و خمس را به آنان ندهيم».
خداوند عزوجل پيامبرش را از برنامه آنان آگاه ساخت و اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ . . .».(2)
در روايت ديگر دعوت رسمى اصحاب صحيفه از بنىاميه مطرح شده و پذيرش آنان نيز صريحا آمده است. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان . . . بنىاميه را به شركت در پيمان خود دعوت كردند كه «خلافت را بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در ما اهل بيت قرار ندهند و چيزى از خمس به ما ندهند». آنان در بين خود گفتند: «اگر خمس را به آنان دهيم آن را براى خود بر مىدارند و به ديگرى نيازى پيدا نمىكنند و برايشان مهم نخواهد بود كه خلافت در آنان باشد».
بنىاميه در پاسخ اين پيشنهاد گفتند: «ما در بخشى از اين پيشنهاد سخن شما را مىپذيريم و آن اينكه چيزى از خمس به آنان ندهيم». در اين قرار ابوعبيده هم با آنان بود و نويسنده آنان بود. خداوند اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ . . .».(1)
در يك روايت آيه «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا . . .» با چند آيه قبل از آن بيان شده كه مقدمه جالبى براى درك اين آيه است، چرا كه حرف «اَمْ» در آغاز آيه به معناى «يا اينكه» ارتباط آن به آيات قبل را مىرساند، و جا دارد همراه آن آيات به بيان اين آيه پرداخته شود. امام عليهالسلام از آيه 74 آغاز فرموده، و به قرينه روايات قبل كه شأن نزول دو آيه آخر (اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا . . .) را درباره صحيفه بيان فرموده است، اين حديث نيز همان هدف را دنبال مىكند. حضرت مىفرمايد:
سپس خداوند آنچه براى دشمنان آل محمد عليهمالسلام آماده كرده ذكر مىكند و مىفرمايد: «اِنَّ الْمُجْرِمينَ فى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ. لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فيهِ مُبْلِسُونَ»: «مجرمان در عذاب جهنم دائمى هستند. آن آتش از آنان كاستى ندارد و در آنجا تسليم عذابند»، يعنى از هر خيرى مأيوسند.
1) . الكافى: ج 1 ص 420 ح 43. تفسير القمى: ج 2 ص 308. بحار الانوار: ج 23 ص 357 ح 58 ، ج 30 ص 162 ح 22 ، ص 263 ح 128.
سپس خدا نداى اهل آتش را نقل مىكند و مىفرمايد: «وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ»: «صدا مىزنند: اى مالك! پروردگارت كار ما را تمام كند»! يعنى بميريم! مالك در پاسخ مىگويد: «اِنَّكُمْ ماكِثُونَ»: «شما ماندنى هستيد». بعد خداوند مىفرمايد: «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ»: «حق را براى شما آورديم»، يعنى ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام؛ «وَ لكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»: «ولى اكثر شما نسبت به حق كراهت داشتيد»!
بعد از آن خداوند خبر آنان درباره معاهدهاى كه در كعبه بر آن متفق شدند را ذكر مىكند بر سر اينكه امر خلافت را به اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله باز نگردانند، و درباره آن چنين مىفرمايد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ. اَمْ يَحْسَبُونَ . . .».(1)
با توجه به رواياتى كه در انطباق آيه به توطئه صحيفه ملعونه ذكر شد، چهار جهت تفسيرى و تحليلى در ارتباط با دشمنان غدير قابل استفاده است:
از آيه 74 تا 80 كه ناظر به اصحاب صحيفه ملعونه است هفت نكته به دست مىآيد:
1 . خداوند آنان را «مُجرِم» مىخواند، و چه جرمى بالاتر از اقدام بر ضد ولايت على عليهالسلام.
2 . اصحاب صحيفه در عذاب جهنم دائمى هستند، و عذاب كشيدن شغل دائمى آنان است.
3 . اصحاب صحيفه مصداق بارز ظلماند، كه با انحراف خط ولايت بر بشريت ظلم كردند.
1) . تفسير القمى: ج 2 ص 289.
4 . خداوند حق را كه ولايت است براى آنان روشن كرد، ولى آنان از ولايت على عليهالسلام بدشان مىآمد؛ و اين به ذات شقى آنان و نطفههاى خبيثشان باز مىگردد.
5 . خداوند صحيفه ملعونه را كارى بنيادى بر ضد اهل بيت عليهمالسلام مىنامد و عنوان «اِبرام» يعنى محكم كارى به آن مىدهد و مىفرمايد «اَبْرَمُوا اَمْرا».
6 . در مقابل صحيفه كه يك محكم كارى از بشر بود، خداوند غدير را محكم كارى الهى مىنامد و مىفرمايد: «فَاِنّا مُبْرِمُونَ».
7 . خداوند هم از سِرّ و نجواى آنان خبر مىدهد و هم ملائكه خداوند اقدامات آنان را ثبت مىكنند. اين به معناى خبر داشتن پيامبر و على و امامان عليهمالسلام از همه نقشههاى آنان است، و روز قيامت كه شاهدان پروردگار پرونده سياه آنان را به خلايق نشان خواهند داد.
در سه آيهاى كه تاكنون درباره صحيفه ذكر شد از عنوان «نجوى» براى صحيفه استفاده شده است. اين سه آيه عبارتند از: «اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ . . .»، «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ . . .»، «اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ . . .».
كلمه «نجوى» به معناى «سخن سِرّى» است، كه براى تقريب ذهن به «سخن گفتنِ درگوشى» معنى مىشود و منظور مواظبت از شنيدن ديگران است. اكنون سؤال اين است كه آيا هر نجوايى از شيطان است، يا «الف و لام» در كلمه «النجوى» براى عهد است يعنى اشاره به نجواى معينى با خصوصيات خاصى است؟
شكى نيست كه بسيارى از سرّ نگه داشتنها و سرّى سخن گفتنها، نه تنها خوب است كه لازم و واجب است. مثلاً اسرار مسلمين را نبايد به كفار گفت، و يا سخنى كه باعث فتنه بين دو نفر يا عدهاى مىشود بايد سرّى مطرح شود، و حتى اسرار زندگى شخصى را نبايد براى هر كسى و در هر جايى گفت. با در نظر گرفتن اين مطلب، آيا نجواى اهل صحيفه از چه قماشى است كه شيطانى شمرده شده است؟
نجوى و سخن سرّى اصحاب صحيفه بالاتر از افشاى اسرار مسلمين است، و تنظيم اسرارى بر ضد اسلام است كه از پشت خنجر زدن و از داخل پوساندن و تيشه بر ريشه اسلام زدن است، آن هم نقشهاى اساسى و بلند مدت و همه جانبه بر عليه بزرگترين ركن اسلام يعنى ولايت ائمه عليهمالسلام. مىتوان يقين داشت كه از اول تا آخر دنيا چنين نجواى شكنندهاى صورت نگرفته و چنين آثار دردناكى بر جاى نگذاشته است.
نكته ديگر اين نجوى تكرار آن از يك سو و انكار آن از سوى ديگر است كه قسم دروغ ياد مىكردند كه چنين نگفتهاند. از نجواى صحيفه كه پايه همه نجواها بود گرفته تا سخنان درگوشى آنان در مقابل منبر غدير و سپس سخنان سرّى آنان در خيمهها پس از سخنرانى غدير و سخنان مخفيانه پس از بيعت و آنگاه نجوى بر سر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در عقبه هرشى و نيز قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام قبل از رسيدن به مدينه، همه اين موارد نجواهايى بود كه با اوج گرفتن آن در روزهاى غدير و پس از آن، مىرفت تافتنهاى عظيم رقم زده شود؛ و كار بدانجا رسيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله رسما دستور داد تا منادى بين مردم ندا كند: «لا تَجْتَمِعْ ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجُونَ فيما بَيْنَهُمْ بِسِرٍّ»: «سه نفر حق ندارند يك جا جمع شوند و سخن سرّى با هم بگويند»!(1)
از نكات قابل توجه در سراسر واقعه غدير، اظهار محتواى پيمان نامه به صورت رمزى و اشاره و با الفاظ مختلف بدون تصريح به اصل آن بود كه توسط منافقين انجام مىگرفت، كه نمونههاى آن قبلاً ذكر شد. بُرَيده اسلمى مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله به عدهاى از اصحابش فرمود: بر على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد. يك نفر از آنان گفت: «لا وَ اللّهِ! لاتَجْتَمِعُ النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ فى اَهْلِ بَيْتٍ اَبَدا»: «نه به خدا قسم! هرگز نبوت و
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 101.
خلافت در يك خانواده جمع نمىشود». خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فِاِنّا مُبْرِمُونَ».(1)
اگر كسى مسير تاريخ اسلام را از سال دهم تا شصتم مطالعه كند - بدون آنكه نياز به تجزيه و تحليل داشته باشد - سير طبيعى صحيفه و سقيفه را به سوى قتلگاه كربلا خواهد يافت. اين هدفى بود كه صحيفه براى آن امضا شد و سقيفه براى آن به وجود آمد. شنيدن اين ركن اعتقادى در عبارتى جامع از امام صادق عليهالسلام يقين ديگرى براى قلوب سوخته شيعيان به ارمغان مىآورد. ابوبصير از امام عليهالسلام درباره آيه «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ» سؤال كرد. حضرت فرمود: اين دو آيه در آن روز درباره آنان نازل شد. سپس فرمود:
لَعَلَّكَ تَرى اَنَّهُ كانَ يَوْمٌ يَشْبَهُ يَوْمَ كُتِبَ الْكِتابُ اِلاّ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليهالسلام؟! وَ هكَذا كانَ فى سابِقِ عِلْمِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذى اَعْلَمَهُ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اَنْ اِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليهالسلام وَ خَرَجَ الْمُلْكُ مِنْ بَنىهاشِمٍ؛ فَقَدْ كانَ ذلِكَ كُلُّهُ.
شايد تو هم اين اعتقاد را داشته باشى كه روزى شبيه به روز نوشتن صحيفه ملعونه نباشد جز روزى كه حسين عليهالسلام كشته شد؟! در علم خداوند عزوجل هم كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله آموخته همين مطلب آمده بود كه وقتى صحيفه نوشته شد حسين عليهالسلام كشته شد و خلافت از بنىهاشم بيرون رفت، و همه اينها به وقوع پيوست.(2)
از كلام امام صادق عليهالسلام كه مىفرمايد: «اِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليهالسلام» استفاده مىشود كه اهل صحيفه انتظار چنين عاقبتى را داشتند و با همين فكر كار خود را آغاز
كردند، و عملاً هم نهايت تلاش خود را براى تحقق آن به كار بستند. از روز اول معاويه به معاهده ابوبكر و عمر پيوست و با آماده سازى جوّ حكومت زمينه براى بنىاميه آغاز شد و عثمان اساس اموى را بنياد نهاد. معاويه كه قبل از عثمان از طرف عمر پايه كار خود را در شام محكم كرده بود با قتل عثمان جاى پاى خود را محكم كرد و مسلخ كربلا را تدارك ديد. آن قدر اين برنامه ريزى حساب شده بود كه با مرگ او بىدرنگ كربلا آغاز شد و به فاصله ششماه درياى خون در عاشورا موج زد؛ و تنها مظهر ولايت يعنى امام حسين عليهالسلام، مُشت امضا كنندگان صحيفه ملعونه را باز كرد.
فَهَلْ عَسَيْتُمْ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ وَ تَقَطَّعُوا اَرْحامَكُمْ. اُولئِكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَاَصَمَّهُمْ وَ اَعْمى اَبْصارَهُمْ. اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها. اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِسْرارِهُمْ. فَكَيْفَ اِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبارَهُمْ. ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبِعُوا ما اَسْخَطَ اللّهُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ.
آيا انتظار مىرود كه اگر رويگردان شديد در زمين فساد كنيد و قطع رحم نماييد؟ اينان كسانىاند كه خدا ايشان را كَر نموده و چشمانشان را كور كرده است. آيا قرآن را مورد تدبر قرار نمىدهند يا بر قلبهايشان قفل زده شده است؟ آنان كه به عقب باز مىگردند بعد از آنكه هدايت برايشان روشن شده است، شيطان باطل را برايشان آراسته و آنان را بدان سو سوق داده است. اين بدان جهت است كه اينان به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را كراهت داشتند، گفتند: ما در بعضى از مسئله پيرو شما مىشويم. خداوند پنهان كارى آنان را مىداند. پس چگونه خواهند بود آنگاه كه ملائكه آنان را بميرانند و بر صورت و پشت آنان بزنند. اين بدان جهت است كه آنان پيرو چيزى شدند كه خدا رضايت ندارد و رضوان او را خوش نداشتند؛ خدا هم اعمال
آنان را نابود ساخت.
آغاز ارتداد و بازگشت از دين خدا صحيفه ملعونه بود. ادامه اين خط گمراهى فساد در زمين و قطع رحم آل محمد عليهمالسلام، و ريشه آن كوردلى و ناشنوا بودن نسبت به سخن حق بود كه گويى قفلى بر دريچه قلب آنان زده شده است. پايان اين راه هم لعن ابدى است كه آغاز آن از خداوند بود و همه خلايق با درك فتنه آنان نثارشان خواهند كرد.
از سوى ديگر پيمان نامهاى كه نامش «صحيفه ملعونه» بود، با در نظر گرفتن نيازهاى آينده بنيانگذاران سقيفه و موانعى كه بر سر راه اهدافشان بود هر روز نقطههاى جديدى را مىطلبيد كه به آن اضافه شود. در اولين مرحله پس از امضاى اصل آن كه
مقابله با خلافت على عليهالسلام بود، مسئله مالى آن از دو سو در نظر گرفته شد. به همين جهت از يك سو منع خمس از اهل بيت عليهمالسلام و ديگرى صرف آن در كارهاى خود را هم به پيمان نامه اصلى اضافه كردند. اين پيشنهاد منع خمس را قبل از همه با بنىاميه مطرح كردند كه مورد قبول واقع شد.
اكنون نوبت اثبات نزول اين آيات درباره اصحاب صحيفه است، كه با ذكر روايات آن را پى مىگيريم. در شأن نزول اين آيات - كه از صريحترين فرازهاى قرآنى درباره دشمنان غدير است - چند روايت وارد شده كه هر كدام جهتى از آن را بيان كرده است:
در روايتى كه اهل سنت هم نقل كردهاند آمده است: «لَمّا تَعاقَدُوا عَلَيْها نَزَلَتْ: اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ . . .»: «آنگاه كه بر سر صحيفه ملعونه همپيمان شدند اين آيه نازل شد: كسانى كه از دين خدا رو به عقب باز مىگردند بعد از آنكه هدايت براى آنان روشن شده، شيطان كار آنان را برايشان زيبا جلوه داده و آنان را بدان سو تشويق كرده است».
اين روايت را ابواسحاق در كتابش و احمد بن حنبل در مسندش و حافظ ابونعيم در حلية الابرار و زمخشرى در كتاب فائق نقل كردهاند.(1)
امام صادق عليهالسلام در حديثى نزول همه آيات مذكور (از آيه 22 تا 26) را در مورد پيمان اهل صحيفه ذكر مىكند و مىفرمايد: خداوند در غدير خم آنان را بر خودشان شاهد قرار داد، در حالى كه مىگفتند: «اگر محمد از دنيا رفت خلافت را به آل محمد باز نمىگردانيم و خمس را به آنان نمىدهيم». خداوند هم اين آيات را نازل كرد: «فَهَلْ
1) . الصراط المستقيم: ج 3 ص 151. بحار الانوار: ج 28 ص 122.
عَسَيْتُمْ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ . . .» تا آيه «سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ»: «آيا اگر پشت كرديد چنين خواهيد بود كه در زمين فساد كنيد و از ارحام خود قطع كنيد؟ چنين كسانىاند كه خدا آنان را لعنت كرده و آنان را كَر نموده و چشمانشان را كور كرده است. آيا قرآن را تدبر نمىكنند يا بر قلبهايشان قفل زده شده است؟ كسانى كه مرتد شدند و راه بازگشت پيش گرفتند بعد از آنكه هدايت برايشان روشن شد، شيطان كار آنان را نيك جلوه داده و آنان را بدان سو سوق داده است».(1)
در روايت ديگرى آمده است:
آن گروه در كعبه با يكديگر اتفاق كردند كه اگر محمد از دنيا رفت هيچيك از خاندانش خلافت را به دست نگيرد. در واقع آنان پشتيبان بنىاميه بودند در آنچه انجام دادند. بنواميه به آنان گفتند: «به خدا قسم دستورات شما را اطاعت نمىكنيم مگر آنكه چيزى از خمس به آنان نرسد»، چرا كه گمان مىكردند خمس براى آنان است! خداوند در اينجا آيه نازل كرد: «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى . . .». بنابراين آيه درباره بنىاميه و ابوبكر و عمر و ابوعبيده نازل شده است. بعد از آن آيه بعدى نازل شد: «فَكَيْفَ اِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ . . .».(2)
در روايت ديگرى شيطنت عمر مطرح شده كه گرداننده اصلى برنامه صحيفه و سقيفه بود. از يك سو زمينه را آماده مىكرد و از سوى ديگر فكر آنان را به اين جهت سوق مىداد كه بر هم زدن سخن و برنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله كار آسانى است. اين دو نكته در اين حديث به خوبى بيان شده است:
«اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى» درباره كسانى نازل شده كه عهد اميرالمؤمنين عليهالسلام را شكستند. «الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ»، يعنى شيطان كار را براى آنان سهل و آماده مىكرد، و او عمر بود. «وَ اَمْلى لَهُمْ» يعنى براى آنان جلوه مىداد كه از آنچه محمد مىگويد هيچكدام عملى نخواهد شد. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ» يعنى آنچه خدا درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام نازل كرده خوش نداشتند.
«سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»، بنىاميه را به پيمان خود دعوت كردند كه خلافت را بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ما نگذارند و چيزى از خمس به ما ندهند، و گفتند: اگر خمس را به آنان بدهيم غنيمتى براى آنان خواهد بود. «سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»، يعنى خمس را به بنىهاشم ندهيد. «وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِسْرارِهُمْ»: خدا اين كارهاى پنهانى آنان را مىداند.(1)
امام باقر عليهالسلام به بيان مفهوم ارتداد در آنان پرداخته و برنامههاى عملى آنان در اين باره را تشريح نموده است. آن حضرت در اين باره مىفرمايد:
«اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ . . .»، ابوبكر و اصحابش هستند هنگامى كه هدايت را انكار كردند؛ و هدايت راه على بن ابىطالب عليهالسلام بود. «الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ . . .» منظور عمر است. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ . . .»، ابوبكر و عمر و ابوعبيده هستند كه با يكديگر توافق كردند كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت خلافت به آل محمد صلىاللهعليهوآله باز نگردد. آنان گروهى از بنىاميه را به يارى خود در اين باره فرا خواندند، و آنان هم پاسخ مثبت دادند به شرط آنكه چيزى از خمس به آل محمد عليهمالسلام ندهند.
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 163. تفسير القمى: ج 2 ص 308.
سپس بنى اميه از آنان پرسيدند: خلافت را بعد از او براى چه كسى در نظر گرفتهايد؟ عمر گفت: براى ابوبكر. بنىاميه گفتند: ولى در اين باره از شما اطاعت نمىكنيم، اما درباره خمس با شما هستيم. در واقع آنان درباره آل محمد عليهمالسلام از اين جهت كه خمس به آنان نرسد اطاعت آنان را كردند، ولى در اينكه خلافت به ابوبكر برسد با آنان موافق نبودند. بنابراين كسانى كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ» ابوبكر و عمر بودند، و كسانى كه آنان را يارى دادند ابوعبيده و عبدالرحمن و سالم مولى ابىحذيفه بودند. آنان در بين خود نوشتهاى نوشتند و كسى كه آن را نوشت ابوعبيده بود.
خداوند عزوجل پيامبرش را بر آنچه در بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ . . .».
در ادامه اين روايت نقل شده كه آنان پيمان بستند كه خلافت را بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به هيچيك از بنىهاشم نسپارند، و اينكه همسران آن حضرت را بعد از او به ازدواج خود درآورند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُو الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ».
همچنين وقتى آيه نازل شد و آنان انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند خداوند آنان را توبيخ فرمود و اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ . . .».(1)
در حديث ديگرى از امام صادق عليهالسلام تفاصيل بيشترى درباره شأن نزول اين آيات وارد شده است، آنجا كه مىفرمايد:
1) . مثالب النواصب ابن شهر آشوب نسخه خطى: ص 94. موارد آيه «يحلفون باللّه . . .» در ج 1 ص 230 - 231 كتاب حاضر ذكر شد.
كلام خداوند «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى»، منظور ابوبكر و عمر و ابوعبيده است كه با ترك ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام از ايمان مرتد شدند. قول خداوند: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَمْرِ»: به خدا قسم درباره ابوبكر و عمر و پيروانشان نازل شده است. اين كلام خداست كه جبرئيل بر محمد صلىاللهعليهوآله نازل كرده است: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ - في علىّ - »: «اين به خاطر آن است كه آنان گفتند به كسانى كه خوش نداشتند آنچه خدا - درباره على عليهالسلام - نازل كرده بود». «سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»: «در بعضى از آن امر مطيع شما مىشويم»، ماجرا از اين قرار بود كه بنىاميه را به پيمان خود درباره خلافت دعوت كردند كه نگذارند خلافت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در ما خاندان قرار بگيرد، و چيزى از خمس به ما ندهند. آنان به بنىاميه گفتند: اگر خمس را به اهل بيت بدهيم نياز به چيزى پيدا نمىكنند، و برايشان مهم نخواهد بود كه خلافت در آنان نباشد! بنىاميه در پاسخ گفتند: «سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»: «ما از شما اطاعت مىكنيم در بخشى از مسئلهاى كه ما را بدان دعوت كرديد، و آن خمس است كه چيزى از آن به اهل بيت ندهيم».
قول خداوند كه مىفرمايد: «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ»: «آنچه خدا فرستاده بود را مكروه داشتند»، منظور از آنچه خدا نازل كرده بود، ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه بر خلقش واجب كرده بود. در اين داخل شدن بنىاميه به پيمان نامه اصحاب صحيفه، ابوعبيده نيز همراهشان بود و نويسنده آنان بود.(1)
با توجه به احاديثى كه در شأن نزول اين آيات ذكر شد، تفسير اين فرازهاى قرآنى نيز روشن گرديد كه از اين تفسيرها شش نتيجه اعتقادى مهم گرفته مىشود:
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 263 ح 128. الكافى: ج 1 ص 348 ح 43.
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ وَ تَقَطَّعُوا اَرْحامَكُمْ»
اصحاب صحيفه با روى گرداندن از ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و پشت كردن به غدير، دو پايه اساسى جهنم را در زمين بر قرار كردند: يكى فساد در زمين و ديگرى قطع رحم با پيامبر صلىاللهعليهوآله و دشمنى با اهل بيت او. اين را آيه ذكر شده به صراحت بيان مىكند كه پس از انطباق آن بر اصحاب صحيفه ارتباط آن روشن مىشود.
بايد گفت: وقتى هدف خدا و رسول از برنامه غدير و منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام اصلاح زمين و محبت آل محمد عليهمالسلام است، بدون شك راه بازگشت و ارتداد از چنين برنامهاى مساوى با فس-اد در زمين و دشمنى آل محمد عليهمالسلام خواهد بود.
در روزى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى بيعت اجبارى با ابوبكر آوردند، سلمان به عمر گفت: «من شهادت مىدهم كه در بعضى از كتابهاى نازل شده خداوند خواندهام كه تو با اسم و صفتت يكى از درهاى جهنم هستى».(1)احاديث بسيارى وارد شده درباره اينكه تمام گناهان امت و هر ظلمى انجام شود و خون به ناحقى ريخته شود بر عهده ابوبكر و عمر است كه ذكر خواهد شد.(2)
«اُولئِكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ»
يكى از موارد صريح لعنت خداوند بر بانيان غصب خلافت و دشمنى با اهل بيت عليهمالسلام همين آيه است كه ارتباط آن با اصحاب صحيفه اين مطلب را روشن
مىنمايد. اگر تمام لعنت شدههاى عالم را در نظر بگيريم ملعونتر از اين گروه كسى نخواهد بود، چرا كه بزرگى جرم و جنايتشان استحقاق لعنت آنان را بيشتر مىكند. امام سجاد عليهالسلام درباره آنان فرمود: «عَلَيْهِما لَعْنَةُ اللّهِ بِلَعَناتِهِ كُلِّها»: «بر آنان لعنت خدا باد به همه انواع لعن پروردگار».(1)
اگر همه امت اسلام - چه آنان كه گمراه شدند و چه آنان كه هدايت يافتهاند - تا روز قيامت اصحاب صحيفه را نفرين كنند كه چرا مردم را از راهى كه خير دنيا و آخرت در آن بود منحرف كردند، باز هم جاى لعنت دارند. اميرالمؤمنين عليهالسلام از عمق قلبى سوخته براى امت اين مطلب را چنين بيان فرموده است:
لَوْ اَنَّ هذِهِ الاُْمَّةِ قامَتْ عَلى اَرْجُلِها عَلَى التُّرابِ وَ وَضَعَتِ الرِّمادَ عَلى رُؤُوسِها وَ تَضَرَّعَتْ اِلَى اللّهِ وَ دَعَتْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ عَلى مَن اَضَلَّهُمْ وَ صَدَّهُمْ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ دَعاهُمْ اِلَى النّارِ وَ عَرَضَهُمْ لِسَخَطِ رَبِّهِمْ وَ اَوْجَبَ عَلَيْهِمْ عَذابَهُ بِما اَجْرَمُوا اِلَيْهِمْ لَكانُوا مُقَصِّرينَ فى ذلِك.
اگر اين امت تا روز قيامت سر پا روى خاك بايستند و خاكستر بر سر بريزند و به درگاه خدا زارى كنند و نفرين نمايند كسانى را كه آنان را گمراه كردند و از راه خدا مانع شدند و آنان را به سوى آتش كشانيدند و در معرض نارضايتى پروردگارشان قرار دادند و عذاب خدا را بر آنان واجب كردند - به خاطر جرمهايى كه نسبت به آنان روا داشتند - با اين همه در نفرين خود كوتاهى كردهاند.(2)
«فَاَصَمَّهُمْ وَ اَعْمى اَبْصارَهُمْ»
يكى از آثار منحوس راه سقيفه كَرى گوشِ دل و كورى چشمِ دل است، چرا كه اساس آن بر ديدن حق و انكار آن بوده است. در حالى كه دو لب مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه محمد امين بود - خبر خوش ولايت را از منبع وحى بر مردم مىخواند، منافقين به جاى تشكر از خدا و رسول زبان به مسخره و ناسزاگويى باز مىكردند و افتخار مىكردند كه هرگز اين سخنان را نخواهيم پذيرفت. همان گونه كه وقتى فاطمه زهرا عليهاالسلام آن خطابه بلند را بر مردم خواند، نه تنها فدك را پس نداند و تغييرى در روش خود ايجاد نكردند، كه در برابر حضرت به حاضر جوابى و مقابله پرداختند. آن همه سخنان و خطابههاى دُرر بار اميرالمؤمنين عليهالسلام فقط مظلوميت او را بيشتر كرد و گوشهاى ياران سقيفه همچنان كر و چشمهايشان كور بود.
امام حسين عليهالسلام هم در كربلا در مقابل ياران سقيفه قرار گرفت و از هر جهت حجت را بر آنان تمام كرد، اما باز هم تصميم خود بر قتل او را تكرار كردند. آنجا بود كه از كرى و كورى دلشان چنين ياد كرد: «اِسْتَحْوَذَ عَلَيْكُمُ الشَّيْطانُ فَاَنْساكُمْ ذِكْرَ اللّهِ»: «شيطان بال خود را بر سر شما گسترده و ياد خدا را از خاطرتان برده است».(1)تعبير ديگرى كه از اين كوردلى در آيه آمده «عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها» است، يعنى بر قلبهاى آنان قفل زده شده است.
«اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ»
اصحاب صحيفه نه تنها از اسلام مرتد شدند كه باعث ارتداد همه مرتدين بودند، حتى عدهاى از اهل رده كه ابوبكر به عنوان ارتداد به جنگ آنان رفت، وقتى لجام گسيختگى در خلافت اسلام را ديدند، نداى خروج از اسلام را بلند كردند.
1) . بحار الانوار: ج 45 ص 6 .
در اين ارتداد دو نكته قابل توجه است: يكى اينكه اين ارتداد فقط خروج از اسلام نبود، بلكه «عَلى اَدْبارِهِمْ» بود، يعنى بازگشت به پشت سر و رجوع به آنچه قبلاً بودهاند، يعنى جاهليت! نكته ديگر اينكه «مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى» بوده، و با آگاهى از ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و تشخيص راه هدايت، عمدا راه بازگشت به جاهليت را پيش گرفتهاند، و اين معناى بازگشت به بت پرستى وانتخاب علنى كفر است.
از همه مهمتر اينكه ارتداد همه مرتدين بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود ولى ارتداد اصحاب صحيفه در همان لحظه امضاى آن و هم پيمان شدن آن گروه تحقق يافت. لذا در روايت اول خوانديم: «لَمّا تَعاقَدُوا نَزَلَتْ: اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ . . .»: همين كه همپيمان شدند اين آيه نازل شد: «كسانى كه مرتد شده به عقب بازگشتند . . .».(1)
«الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ»
در يكى از روايات مفسِّر آيه، در بيان اين فراز صريحا آمده بود: «يعنى كار را براى آنان سهل و آماده مىكرد، و او دومى بود».(2)در اينجا سه نكته قابل توجه است:
اول: شيطنت دومى و حيله و نكراء او در حدى كه خدا در قرآن از او تعبير به شيطان نموده است.
دوم: او بود كه بقيه اهل صحيفه و سقيفه را به سوى هدف ضد اسلام و ضد ولايت اهل بيت عليهمالسلام سوق مىداد، و در واقع محور امور او بود و بنيانگذار نيز همو بود، كما اينكه از اين فراز آيه نيز استفاده مىشود.
سوم: او نقش اساسى در تسريع اجراى صحيفه ايفا مىكرد كه به خوبى محور بودن او را روشن مىكند: يكى «سَوَّلَ لَهُمْ» و ديگرى «اَمْلى لَهُمْ». «سَوَّلَ» يعنى كار را به گونهاى زينت دادن و زيبا جلوه دادن كه انسان راغب به انجام آن شود، و «اَمْلى» يعنى زمينه را براى كارى آماده كردن به طورى كه انسان مانعى بر سر راه خود نبيند و جرئت انجام آن را پيدا كند.
حقيقتا وقتى به نقش عمر در هر كدام از قضاياى غصب خلافت مىنگريم از آغاز صحيفه يا سخنانش در برابر منبر غدير و هنگام بيعت و نقش او در شب عقبه هرشى و روزهاى بعد از آن تا ورود به مدينه و گفتار او هنگام درخواست كتف و دوات از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ»، و روزهاى سقيفه بنىساعده و روز حمله به خانه فاطمه عليهاالسلام و آتش زدن آن، و يا نقش او در غصب فدك، و ماجراى عيادت از حضرت زهرا عليهاالسلام و قصد نبش قبر آن حضرت و همه روزهاى دشمنىاش با اميرالمؤمنين عليهالسلام، در همه اين موارد آن دو نقش را در حد اعلا بازى كرده، و هر بدعت و جنايتى را به گونهاى حق به جانب و زيبا جلوه داده كه به جاى مؤاخذه خود، از مردم طلبكار هم شده و همه را به اين باور رسانده كه من در صدد برنامهاى مثبت و پر بار هستم و لازم است كه همه مرا تأييد كنند!!
از سوى ديگر با جسارت و جرى بودن خود و هتاكى و بىمبالاتى به راحتى رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن ناروا گفته و به ديگران جرئت داده است، يا بر در خانه وحى آتش آورده و آتشگيرهاش را خود روشن كرده است، و يا درِ خانه بانوى بهشت را شكسته و خود پيش از همه هجوم آورده و با وحشىگرى تمام سيلى بر . . .، لگد بر . . .، استخوان سينه را . . .، محسن فاطمه عليهاالسلام را . . .، و دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله را به شهادت رسانده است!
اين معناى «اَمْلى لَهُمْ» است كه موانع و حرمتها را از سر راه مردم برداشت تا نقشه قتل على عليهالسلام را در سر بپرورانند و جنازه او را مخفيانه دفن كنند و جنازه امام
حسن عليهالسلام را تير باران نمايند و حسين عزيز عليهالسلام را در كربلا قطعه قطعه كنند و جوانانش را پرپر نمايند و على اصغر شيرخوارهاش را با تير سه شعبه . . . و سپس خيمهها را غارت كنند و آتش بزنند و عزيزان زهرا عليهاالسلام را آواره بيابان كنند و بعد از آن اسير نموده از كوفه تا شام به همه آنان كه فقط نامى از اسلام داشتند نشان دهند. حقا كه قرآن منصب سزاوارى به عمر داده است كه مىفرمايد: «سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ».
«كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ»، «سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»
اين دو عنوان در آيه مربوط به بنىاميه است. اصحاب صحيفه براى پيشبرد اهداف خود، براى جمع اعوان و انصار تلاش مىكردند، در اين راستا دست به دامان گروههاى مختلفى مىشدند كه در هر حدى با اهداف آنان موافق باشند. در اينجا مىبينيم كه بنىاميه فقط در حدّ ندادن خمس آماده همكارى با آنان بودهاند، و همين اندازه را از آنان پذيرفتهاند. بنىاميه از كسانى بودند كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ» يعنى ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را خوش نداشتند، و اين را معاويه در غدير به صراحت بر زبان جارى كرد و گفت: «وَ اللّهِ! لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا عَلى مَقالَتِهِ وَ لا نُقِرُّ عَلِيّا وِلايَتَهُ»: «به خدا قسم! محمد را بر گفتارش تصديق نمىكنيم و براى على به ولايتش اقرار نمىنماييم».(1)
با اين همه، در ابتداى امر باور نمىكردند اصل غصب خلافت ممكن باشد و اصحاب صحيفه بتوانند اهداف خود را پيش ببرند، و لذا درباره ندادن خمس به اهل بيت عليهمالسلام با آنان موافقت كردند. اين باور نداشتن را در سخن معاويه به وضوح مىبينيم كه در نامه سرىاش به زياد مىگويد: «خلافت به دست ابوبكر و عمر از بنىهاشم خارج شد و به بنىتيم رسيد و سپس به بنىعدى منتقل شد، در حالى كه در
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 161.
قريش طايفهاى بىمقدارتر و پستتر از آنان نبود. اين بود كه ابوبكر و عمر ما را هم در خلافت به طمع انداختند، چرا كه ما از آنها سزاوارتريم»!!(1)
البته اينكه ابوبكر و عمر گمان مىكردند كه اگر خمس را به اهل بيت عليهمالسلام بدهند، آنان ديگر كارى به خلافت نخواهند داشت، فكر باطلى است كه خيالات دنيا پرستانه اصحاب صحيفه و برداشت غلط آنان درباره اهل بيت عليهمالسلام به اين جهت سوقشان داده است. اين احتمال هم وجود دارد كه عمر و ابوبكر اين مطلب را به خوبى مىدانستهاند و فقط براى اغواى بنىاميه چنين فكرى را به آنان القا كردهاند.
اكنون با دقت در روايات مربوط به اين آياتِ سوره محمد صلىاللهعليهوآله و تحليلهايى كه ذكر شد، به خوبى روشن شد كه خداوند در قرآن عمق ضلالت و انحراف اصحاب صحيفه ملعونه را با چه روشها و عباراتى خاطر نشان فرموده است.
1) . كتاب سليم: ص 282.
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ قَدْ بَيَّنا لَكُمُ الاْياتِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ.
اى كسانى كه ايمان آوردهايد صاحب سرّ خود قرار ندهيد كسانى را كه از شما نيستند و از هيچ فسادى در كار شما كوتاهى نمىكنند و دوست دارند آنچه شما را به سختى مىاندازد.
دشمنى و كينه از دهان آنان ظاهر شده و آنچه سينههاى آنان در خود مخفى كرده بزرگتر است.
ما آيات را براى شما بيان كرديم اگر تعقل نماييد.
توصيفهاى خداوند درباره حذر از اصحاب صحيفه روشنگرانه است. مؤمنين با شنيدن آنچه خداوند از اوصاف سراسر نفاق آنان خاطر نشان مىكند، آنها را در ياد خود حفظ مىكنند و طبق آن نشانهها آنان را شناسايى مىكنند تا در گردابشان نيفتند.
در شأن نزول آيه فوق امام باقر عليهالسلام به همين نكته اشاره فرموده است، آنجا كه درباره «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً . . .»: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد صاحب سرّ خود قرار ندهيد كسانى را كه از شما نيستند . . .» فرمود:
آنان اصحاب صحيفه هستند، و خدا مؤمنين را از مقاصد سوئى كه در قلوبشان بود آگاه ساخت.(1)
از انطباق آيه بر اصحاب صحيفه تفسير فرازهاى آن روشن مىشود همان گونه كه باطن امضاكنندگان صحيفه بر ملا مىگردد، به خصوص آنكه امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 116، ج 31 ص 636 ح 145. مناقب ابن شهر آشوب: ج 3 ص 14.
«خداوند با اين آيه آنچه در قلب اصحاب صحيفه بود به مؤمنان فهمانيد». آنچه از تفسير آيه استفاده مىشود شش موضوع است:
اصحاب صحيفه نامسلمانانى در بين مسلمين بودند، چرا كه خداوند با عنوان «مِنْ دُونِكُمْ» از آنان ياد مىكند و مىفرمايد: «همرازى از غير خود نگيريد».
مسلمانان بايد در طول تاريخ از اصحاب صحيفه فاصله بگيرند و در حذر باشند؛ زيرا خداوند با امر «لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً»: «همراز خود قرار ندهيد» به مسلمين هشدار داده كه اسرار خود را در اختيار آنان قرار ندهند. آيا نبايد فكر كرد كه پايان اين راه به كجا خواهد رسيد كه مسلمانان نه تنها اسرار خود را در اختيار آنان گذاردند بلكه امور دين و دنيا و آخرت خود را به آنان سپردند و هنوز هم مىسپارند!!
اصحاب صحيفه از هيچ كارى در ايجاد اختلال و فساد بين مسلمانان دريغ نكردند چنانكه مىفرمايد: «لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً». گويا مسلمان شدنشان براى بر هم زدن اعتقادات و احكام و حتى نظم اجتماعى مسلمانان بوده است. به همين جهت از هر فرصتى و در هر كارى و به هر شكلى كه ممكن بوده آنچه فتنه برانگيز و شكننده و بر هم زننده است مطرح مىكردند و پيش مىآوردند، و اين در نمونههايى كه از فعاليتهايشان در مقابل منبر غدير و روزهاى بعد از آن ذكر شد مشهود است.(1)
1) . به ج 1 ص 216 - 218 كتاب حاضر مراجعه شود.
آسايش و آرامش مسلمانان چيزى است كه اصحاب صحيفه به انواع روشها با آن مبارزه كردهاند، به خصوص عمر كه با اخلاق فظّ غليظ خود زندگى را به كام همه تلخ مىكرد. اين جهت را خداوند با عبارت «وَدُّوا ما عَنِتُّمْ» آورده كه معنايش لذت بردن اصحاب صحيفه از رنج و فشار مردم است. لذا گذشته از روزهاى حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله كه با توطئههاى خود آرامش مسلمين را بر هم مىريختند، با اجراى مفاد صحيفه، براى ابد مسلمانان را از نعمتهايى كه با حضور صاحب ولايت از آسمان و زمين بر سر آنان مىريخت محروم نمودند، و اين بالاترين لذت براى حسودان امت اسلام بود! آيا جز كافر به ملت اسلام حسد مىورزد و از رنج كشيدن آنان لذت مىبرد؟
بد نيست چند عبارت تاريخى درباره اخلاق تند و غليظ عمر را از همينجا به خاطر بسپاريم:
1 . كانَ عُمَرُ سَريعَ الْغَضَبِ: عمر فورا غضب كننده بود.(1)
2 . كانَ عُمَرُ اَفظُّهُما وَ اَغْلَظُهُما وَ اَجْفاهُما: عمر تند خوتر و خشنتر و بىپرواتر آن دو نفر بود.(2)
3 . مَذْهَبُُهُ الْخُشُونَةُ وَ الْوَعيدُ وَ اِتْيانُ الاَْمْرِ مِنْ اَصْعَبِ جَهاتِهِ: روش عمر خشونت و تهديد و وارد شدن در هر كارى از سختترين صورت آن بود.(3)
4 . به ابوبكر گفتند: اَتَسْتَخْلِفُ عَلَيْنا فَظّا غَليظا: آيا شخص تند خو و خشنى را خليفه بعد از خود قرار مىدهى؟(4)
اصحاب صحيفه با آن همه كه در صدد كتمان اقدامات خود بودند، ولى چنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله دشمن بودند كه اين كينه توزى بىاختيار از سخنان و حركاتشان ظاهر مىشد، و خداوند با اشاره به اين نكته مىفرمايد: «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ»: «دشمنى و كينه از دهان آنان ظاهر شده است». مراجعه به نمونههايى كه قبلاً ذكر شد(1)به خوبى نشان مىدهد كه هر كس در آن موقعيت چنان سخنانى را به ميان آورَد هرگز نمىتواند در صدد مقاصد خيرخواهانه و دلسوزانهاى باشد و يقينا از روى بغض و عداوت مىگويد.
براى آنكه برائت و بيزارى خود را از اصحاب صحيفه در حد واقعى ابراز كنيم بايد بدانيم كه آنچه از آنان در دشمنى با اهل بيت عليهمالسلام و اسلام ظاهر شده قطرهاى از درياست، و آنچه در دل داشتند بسيار بالاتر از آن بود؛ چنانكه خداوند مىفرمايد: «وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ»: «آنچه سينههاى آنان در خود مخفى كرده بزرگتر و مهمتر است».
اين گونه است كه در نامه عمر به معاويه - كه از پشت پرده با هم سخن گفتهاند - نمونههايى از كينه را مىبينيم، كه اگر خود او تصريح نكرده بود از ظاهر عمل نمىشد به عمق آن جنايت پى برد. ذيلاً فرازهاى انتخاب شدهاى از آن نامه مفصل را مىآوريم:(2)
درباره هجوم به خانه حضرت زهرا عليهاالسلام و ضرب و جرح آن حضرت چنان پرده از باطن خود برمىدارد و لذت خود از آن جنايات را به صراحت بيان مىكند كه در كمتر موردى از اسناد تاريخى اين گونه جگر خراش و با اهانت بيان شده است:
حَمله كوبندهاى بر ستاره درخشان بنىهاشم آوردم - همو كه داماد محمد است - بر آن بانويى كه او را سيده زنان جهان قرار دادهاند! در آن حمله به خالد بن وليد گفتم: تو و يارانمان سراغ آوردن هيزم برويد و من خانه را آتش مىزنم.
منظره به قدرى دهشتناك بود كه نزديك بود از درِ خانه على باز گردم، ولى كينههاى على را به ياد آوردم و اينكه در ريختن خون بزرگان عرب ولع داشت و حيله محمد و سحر او را به خاطر آوردم. اين بود كه با لگد به در زدم در حالى كه فاطمه شكم خود را به در چسبانده بود و از باز شدن آن ممانعت مىكرد!
با اين ضربه از او صداى فريادى شنيدم كه گمان كردم مدينه را زير و رو كرد. صداى ناله او را كه از سقط جنين بود شنيدم در حالى كه به ديوار تكيه داده بود. با اين همه در را فشار دادم و داخل شدم. فاطمه رو در روى من ظاهر شد و من چنان بر دو گونه او سيلى زدم كه گوشواره او شكست و روى زمين افتاد، و درد او شدت پيدا كرد و داخل اتاق شد، و در آنجا فرزندش - كه على او را محسن نام نهاده بود - سقط شد.
درباره قساوتى كه در بردن اميرالمؤمنين عليهالسلام براى بيعت به كار گرفته مىگويد:
عده زيادى را جمع كردم، نه براى آنكه در مقابل على زياد باشيم، بلكه براى آنكه قلب خود را محكم نمايم. آمديم در حالى كه على در محاصره قرار گرفته بود. او را به اجبار از خانهاش بيرون آوردم و كشان كشان براى بيعت بردم، در حالى كه يقين داشتم بدون شك كه اگر من و همه مردم زمين
بخواهيم او را به زور حركت دهيم و او نخواهد ما نيز قادر نخواهيم بود، ولى مطالبى در دل او بود كه من مىدانستم ولى به زبان نمىآوردم!!
من مايل نبودم او را وادار به بيعت كنم چرا كه مىترسيدم در بلايى كه از من به تأخير انداخته تعجيل كند، و ابوبكر هم آرزو كرد كه اى كاش على را در آن مكان نمىديد به خاطر وحشت و ترسى كه از او بر دلش افتاده بود!! اى معاويه، چه كسى توانسته كارى مثل من انجام دهد و چه كسى توانسته انتقام كينههاى گذشتهاش را مثل من بگيرد؟!!
آنگاه معاويه را براى ادامه راه صحيفه و سقيفه تشجيع و نصيحت و راهنمايى مىكند و مىگويد:
اما تو اى معاويه و پدرت ابوسفيان و برادرت عتبه، بياد آور آنچه از شما در تكذيب محمد و سحرش سر زده است، و آنچه بر ضد او در مكه توطئه مىكرديد تا آنجا كه در كوه حرا در پى قتل او بوديد، و بعد از آن گروهها را بر ضد او متحد كرديد. شما كه با اختيار خود مسلمان نشديد، بلكه در روز فتح مكه با اكراه مسلمان شديد و او شما را طُلَقاء (آزاد شدگان) ناميد.
سپس بار ديگر از جسارت و بىپروايى خود در ماجراى سقيفه مىگويد و بر ضديت با پيامبر صلىاللهعليهوآله افتخار مىكند:
محمد به مردم چنين فهماند كه بر فراز منبرِ او جز خودش و على و متوليان امور از اهل بيتش قرار نخواهند گرفت؛ ولى سحر او باطل شد و تلاش او پوچ گرديد و ابوبكر بر فراز آن منبر نشست و بعد از او من بر فراز آن قرار گرفتم، و اميدوارم شما بنىاميه پايههاى طناب آن باشيد. به همين جهت است كه اختيار امور را به تو سپردهام و زمام آن را در اختيار تو قرار دادهام و تو را درباره آن آشنا كردهام، و با اين اقدامات با سخن محمد درباره شما مخالفت كردهام.
آنگاه معاويه را هشدار مىدهد كه با ناشيگرى اهداف سقيفه را بر هم نريزد:
اى معاويه، من با اينكه اين مطالب را به تو يادآور شدم و آنچه لازم بود برايت شرح دادم، ولى دلسوزانه و از روى نصيحت به تو مىگويم كه از بىظرفيتى تو و تنگى سينه و بى صبرىات مىترسم، كه در آنچه به تو سفارش كردم و اينكه شريعت محمد و امت او را در اختيار تو قرار دادم عجله كنى و با طعن و شماتت يا رد بر محمد در دينى كه آورده يا اهانت به آن خود را هلاك كنى و در نتيجه آنچه من بالا بردهام پايين بياورى و آنچه بنا
كردهام فرو بريزى.
به مردم چنان نشان مده كه در صدد از بين بردن حقوق خدا هستى، بلكه از سويى كه احتمال نمىدهند سراغ آنان برو و به دست خودشان آنان را به قتل برسان و با شمشير خودشان نابودشان كن، و هيچگاه مستقيما با آنان برخورد مكن و در ظاهر با آنان مدارا كن و براى قتل آنان دست به دامان رئيسشان شو.
سپس تصريح مىكند كه آنچه گفتم اسرار من بود كه بايد آنها را مخفى نگه دارى:
من درباره خودمان و تو از قيام على و دو شير بچهاش حسن و حسين در امان نيستم. اگر گروهى از امت را با خود همراه كردى پيشقدم شو، و به كارهاى كوچك قانع مباش و به كارهاى بزرگ بپرداز و وصيت و عهد مرا حفظ كن و آن را مخفى كن و به كسى نشان مده، چرا كه من نهان و آشكار خود را براى تو بيرون ريختم!!
وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ.
هر كس در مسجد الحرام به سبب الحاد و كفرش ظلمى را اراده كند، عذاب دردناك را به او مىچشانيم.
انتخاب كعبه از سوى اصحاب صحيفه براى اقدام بر ضد خداى كعبه از شنيدنىهاى تاريخ است. از آن جالبتر قسم ياد كردن و هم قسم شدن در خانه پروردگار براى پايدارى در تخريب دين خالق بشر است، كه اگر اين قسم به خدا بوده موضوع آن بر ضد خدا بوده، و اگر بر بتها و لات و عُزّى بوده چرا در خانه خدا بر بت قسم ياد كردهاند؟! از آن هم جالبتر سپردن و پنهان كردن صحيفه داخل كعبه است، كه پيمان نامه ضد خدا را نزد خدا به امانت سپردند!!
اين گونه اقدام ضد خدا در خانه خدا يك بار ديگر سابقه داشته، آنگاه كه قريش قبل از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى تحت فشار قرار دادن آن حضرت در دار الندوة پيمانى بستند كه آن حضرت و يارانش و بنىهاشم را در شِعب ابىطالب زندانى كنند و با آنان مجالست و معامله نكنند، و اين صحيفه را در كعبه آويزان كردند.(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز درباره صحيفه اهل سقيفه فرمود: «در اين امت گروهى پيدا شدهاند كه در نوشتن صحيفه بر ضد ما شباهت به آنانى پيدا كردهاند كه در جاهليت بر ضد ما صحيفه نوشتند و آن را در كعبه آويختند».(2)
خداوند در قرآن اين اقدام الحادى بر ضد ولايت اهل بيت عليهمالسلام را آورده است، و امام صادق عليهالسلام در بيان آن مىفرمايد:
آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ . . .»: «هر كس در مسجد الحرام به سبب الحاد و كفرش ظلمى را اراده كند، عذاب دردناك را به او مىچشانيم» درباره اصحاب صحيفه نازل شده، آنگاه كه داخل كعبه شدند و بر كفر خود و انكار آنچه خدا از ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام نازل كرده همپيمان شدند و قرار بستند، و به اين صورت در خانه خدا الحاد نمودند با ظلم به پيامبر صلىاللهعليهوآله و ولىّ او. «فَبُعْدا لِلْقَوْمِ الظّالِمينَ»(1): «پس قوم ظالم دور باشند».(2)
از امام باقر عليهالسلام درباره آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ . . .» سؤال شد. حضرت فرمود: آنان بر ضد آل محمد صلىاللهعليهوآله هم قسم شدند كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت خلافت را از آل محمد صلىاللهعليهوآله مانع شوند و چيزى از خمس به آنان ندهند. خداوند هم آيه نازل كرد: «اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ . . .».(3)
در حديث ديگرى در شأن نزول همين آيه آمده است: «نَزَلَتْ فى مَنْ يَلْحَدُ بِأَميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام وَ يَظْلِمُهُ»: «اين آيه درباره كسانى كه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام الحاد مىورزند و به آن حضرت ظلم مىكنند، نازل شده است».(4)
«الحاد» به معناى اعراض و انحراف از حق است، كه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام به معناى انحراف از راه خدايى ولايت و كشيده شدن به سوى راه ضد خدايى يعنى سقيفه است.
وَ قالَ الَّذينَ اتُّبِعُوا لَوْ اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّهُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النّارِ.
كسانى كه پيرو شده بودند گفتند: اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مىجستيم همان گونه كه از ما بيزارى جستند. اين گونه خداوند اعمال آنان را نشانشان مىدهد تا بر ايشان حسرت باشد و آنان از آتش خارج شدنى نيستند.
اصحاب صحيفه در حجة الوداع پيمان نامه خود را امضا كردند و كار خود را آغاز نمودند. اين وِزر و بال عظيم كه در نامه اعمال خود گذاشتند براى ابوبكر كمتر از سه سال و براى عمر كمتر از پانزده سال روز شمار لذت دنيا داشت، و با پايان آن حسرت و ندامت آغاز شد. اين حسرت و ندامت دامنگير تمام پيروان آنان نيز هست هنگامى كه مرگ به سراغ آنان آيد.
امام باقر عليهالسلام نزول اين آيه را درباره اصحاب صحيفه چنين بيان مىفرمايد:
«كَذلِكَ يُريهِمُ اللّهُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ»: «اين گونه خداوند اعمال آنان را نشانشان مىدهد تا بر آنان حسرت باشد»، هنگام مرگ است كه با چشم خود آنچه از عذاب برايشان آماده شده ببينند، و اينان اصحاب صحيفهاى هستند كه درباره مخالفت با على عليهالسلام نوشتند، «وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النّارِ»: «و آنان از آتش خارج شدنى نيستند».(1)
نيمه اول آيه و نيز آيه قبل اين پشيمانى را به خوبى ترسيم كرده است، آنجا كه مىفرمايد: «اِذْ تَبَرَّأَ الَّذينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوْا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الاَْسْبابُ.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 116، ج 31 ص 637 . مناقب ابن شهر آشوب: ج 3 ص 212.
وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُوا مِنّا»: «آنگاه كه تابع شدگان از تابع شوندگان بيزارى مىجويند و عذاب را مىبينند و راهها بر آنان بسته مىشود، و كسانى كه تابع شدند مىگويند: اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزاى بجوييم همان گونه كه از ما بيزار شدند».
با توجه به اينكه قسمت اخير آيه (كَذلِكَ يُريهِمُ اللّهُ . . .) طبق حديث مربوط به اصحاب صحيفه است قسمت اول آن و نيز آيه قبلى به آن مربوط خواهد بود، چرا كه ضماير در «يُريهِمْ» و «اَعْمالَهُمْ» و «عَلَيْهِمْ» به «الَّذينَ اتَّبَعُوا» و «الَّذينَ اتُّبِعُوا» باز مىگردد، و كلمه «كَذلِكَ» اين ارتباط را قطعى مىنمايد.
از ارتباط اين آيات با اصحاب صحيفه ملعونه سه نكته مهم استفاده مىشود كه روايات مفصلى هم درباره آنها وارد شده است: بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر هنگام مرگ و در قيامت و حسرتشان بر گذشته سياه خود.
امضا كنندگان اصلى صحيفه ملعونه پنج نفر بودند: ابوبكر، عمر، ابوعبيده جراح، معاذ بن جبل، سالم مولى ابىحذيفه. همه اين پنج نفر هنگام مرگ اقرار به «وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النّارِ» نمودند، همان گونه كه از يكديگر بيزارى جستند و بر آنچه از دست داده بودند حسرت خوردند و با دلى پر حسرت به سوى سزاى اعمالشان شتافتند.
داماد معاذ بن جبل كه هنگام مرگ او با طاعون در شام كنار بسترش بوده - و مرگ او در زمان عمر بوده - مىگويد: معاذ در حال احتضار مىگفت: «وَيْلٌ لى، وَيْلٌ لى»! گفتم: هذيان مىگويى؟ گفت: نه، خداى رحمتت كند! گفتم: پس چرا واى و ويل به راه انداختهاى؟ گفت: براى آن كه دشمن خدا را بر ولى خدا مقدم داشتم! پرسيدم: منظور
تو كيانند؟ گفت: ابوبكر و عمر را بر خليفه پيامبر و جانشينش على بن ابىطالب مقدم داشتم. گفتم: گويا هذيان مىگويى! گفت: به خدا قسم هذيان نمىگويم. اكنون اين پيامبر و على هستند كه به من مىگويند: «اى معاذ، تو و اصحابت را به آتش بشارت باد! آيا شما نبوديد كه گفتيد: اگر رسول اللّه مُرد يا كشته شد خلافت را از على بن ابىطالب دور مىكنيم به گونهاى كه هرگز به آن دسترسى نداشته باشد»، اين من بودم كه با ابوبكر و عمر وابوعبيده و سالم گرد هم جمع شديم.
پرسيدم: اى معاذ، اين اتفاق چه زمانى بود؟ گفت: در حجة الوداع. ما با يكديگر پيمان بستيم و گفتيم: «بر ضد على يكديگر را يارى مىكنيم و نمىگذاريم تا ما زنده هستيم به خلافت دست يابد»، وقتى پيامبر از دنيا رفت من به آنان گفتم: «من مشكل قوم خود انصار را حل مىكنم، شما از جهت قريش مسئله را حل كنيد». در زمان پيامبر دو نفر را به اين پيمان نامه دعوت كردم: بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير، و آنان بر سر همين پيمان با من بيعت كردند.
داماد معاذ كه هرگز چنين سوابقى را از آن مرد مقدسنما انتظار نداشته مىگويد: از آنچه معاذ گفت وحشت كردم. در سفر حج كسانى را كه هنگام مرگ ابوعبيده (در شام) و سالم (در جنگ يمامه) حضور داشتند ملاقات كردم و آنان خبر دادند كه اين دو نفر هم هنگام مرگ دقيقا همين سخنان را بر زبان آوردهاند بدون آنكه يك حرف كم يا زياد كنند.
راوى مىگويد: سخنان داماد معاذ را براى محمد بن ابىبكر نقل كردم. او گفت: پدر من هم هنگام مرگ مثل گفته آنان را بر زبان آورد.
محمد بن ابىبكر مىگويد: عبداللّه بن عمر را در زمان عثمان ملاقات كردم و گفتههاى پدرم (ابوبكر) را برايش نقل كردم. او گفت: به خدا قسم پدر من هم نظير گفتههاى پدرت را بدون كم و زياد گفت.
محمد بن ابىبكر در ذكر جزئيات بيشترى از ماجراهاى هنگام مرگ پدرش مىگويد: هنگام مرگ او عبدالرحمن و عايشه و عمر حاضر بودند كه صداى واويلايش بلند شد. عمر گفت: اى خليفه رسول اللّه! چرا واى و ويل مىگويى؟ گفت: اكنون اين رسول اللّه همراه على بن ابىطالب است كه مرا به آتش بشارت مىدهند و نزد اوست صحيفهاى كه در كعبه بر سر آن پيمان بستيم و مىگويد: به پيمان خود وفا كردى و بر ضد ولى خدا قيام كردى. بشارت باد تو و رفيقت را به آتش در اَسفل السافلين.
عمر تا اين سخن را شنيد برخاست تا خارج شود و در آن حال مىگفت: او هذيان مىگويد. ابوبكر گفت: نه به خدا قسم هذيان نمىگويم، كجا مىروى؟! عمر گفت: چگونه هذيان نمىگويى در حالى كه تو دومى آن دو نفر هستى هنگامى كه در غار بوديد! ابوبكر گفت: هنوز هم اين را مىگويى؟! آيا من آن روزها برايت نقل نكردم كه محمد در غار به من گفت: «من كشتى جعفر و اصحابش را مىبينم كه در دريا شناور است»، و من از او خواستم به من هم نشان دهد و او دستى بر صورت من كشيد و من او را ديدم، و همان موقع معتقد شدم كه او ساحر است!! و اين ماجرا را در مدينه براى تو بازگو كردم و نظر هر دومان بر اين قرار گرفت كه او ساحر است.
محمد بن ابىبكر در ادامه ماجرا مىگويد: سپس گفتم: پدر، بگو: لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ. گفت: «نمىگويم و نمىتوانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم». وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مىگويد. اين بود كه گفتم: كدام تابوت را مىگويى؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش قفل زده شده و در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم. گفتم: عمر؟ گفت: آرى، و ده نفر ديگر در چاهى از جهنم كه صخرهاى روى آن است. هرگاه خدا بخواهد جهنم را شعلهور كند آن صخره را بر مىدارد.
گفتم: گويا هذيان مىگويى! گفت: نه به خدا قسم هذيان نمىگويم. خدا پسر صهاك را لعنت كند. او بود كه مرا از ياد خدا گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمد، و او چه بد رفيقى است! سپس بار ديگر صداى واى و ويل او بلند شد تا از دنيا رفت.(1)
در اين چند ماجراى به هم پيوسته ديديم كه چگونه اصحاب صحيفه در هنگام مرگ از يكديگر بيزارى جستند و بر هم لعنت فرستادند و بر گذشته خود حسرت خوردند و جاى خود در جهنم را بر زبان آوردند.
خداوند در روز قيامت صحنههاى تكان دهندهاى از بانيان انحراف در اسلام به نمايش مىگذارد تا اصحاب صحيفه و عمق جنايتشان بر همه روشن شود.
همان آيهاى كه ابوبكر هنگام مرگ بر زبان آورد و بر خود تطبيق كرد كه «لَقَدْ اَضَلَّنى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ اِذْ جائَنى . . .»(2)در كلام امام باقر عليهالسلام به طور كامل تفسير شده است:
«يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ»: «روزى كه ظالم كف دستانش را به دندان مىگَزَد»، ظالم يعنى ابوبكر. «يَقُولُ يا لَيْتَنى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً»: «مىگويد: اى كاش راهى همراه پيامبر پيش گرفته بودم»، يعنى اى كاش على را با پيامبر پذيرفته بودم. «يا لَيْتَنى لَمْ اَتَّخِذْ فُلانا خَليلاً»: «اى كاش فلانى را به دوستى خود نپذيرفته بودم»، فلانى يعنى عمر. «لَقَدْ اَضَلَّنى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ اِذْ جائَنى»: «مرا از ذكر گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمده بود»، ذكر يعنى ولايت. «وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلاِْنْسانِ خَذُولاً»: «و شيطان خوار كننده انسان بوده است»، شيطان يعنى دومى.(3)
در آياتى از قرآن رو در رويى ابوبكر و عمر در روز قيامت مطرح شده كه خلق جهان بيزارى آنان از يكديگر را به تماشا خواهند نشست، و آن روزى است كه ما به على مىنازيم. امام باق-ر عليهالسلام آيات 37 تا 39 سوره زخرف را در اين رابطه چنين تفسير فرمود:
«حَتّى اِذا جاءَنا»: «تا هنگامى كه نزد ما آيند» يعنى ابوبكر و عمر، آنگاه كه يكديگر را مىبينند يكى به ديگرى خواهد گفت: «يا لَيْتَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرينِ»: «اى كاش! بين من و تو فاصله مشرق و مغرب باشد كه بد رفيقى بودى»! آنجاست كه خدا به پيامبرش مىفرمايد: به ابوبكر و عمر و پيروانشان بگو: «لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»: «اكنون كه ظلم كردهايد امروز ديگر براى شما هيچ فايدهاى نخواهد داشت در اينكه در عذاب شريك خواهيد بود» يعنى اكنون كه در حق آل محمد عليهمالسلام ظلم كردهايد.(1)
رو در رو شدن بنيانگذاران ظلم بر آل محمد عليهمالسلام با ادامه دهندگان راهشان از بنىاميه و بنىعباس و همه احياگران راه سقيفه تا روز قيامت و بيزارى آنان از يكديگر، منظره ديگرى است كه بسيارى از مطالب پنهانى را بر همگان روشن خواهد كرد. امام عليهالسلام در تفسير آيات 55 تا 63 سوره «ص» مىفرمايد:
«وَ اِنَّ لِلطّاغينَ لَشَرَّ مَآبٍ»: «براى طاغيان بدترين بازگشت خواهد بود»، يعنى ابوبكر و عمر و بنىاميه. سپس خداوند كسانى را ذكر مىكند كه بعد از آنان حق آل محمد عليهمالسلام را غصب كردند و مىفرمايد: «وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ اَزْواجٍ»: «گروه ديگرى از همان نوع كه گونههاى مختلفى دارد». «هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ»: «اينان گروهى هستند كه همراه آنان وارد آتش مىشوند»، يعنى بنىعباس.
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 156 ح 14.
آنگاه بنىاميه به آنان مىگويند: «لا مَرْحَبا بِهِمْ اِنَّهُمْ صالُوا النّارِ»: «بر آنان خوشامد نباشد چرا كه به آتش خواهند رفت». بنىعباس در پاسخ مىگويند: «بَلْ اَنْتُمْ لا مَرْحَبا بِكُمْ اَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا فَبِئْسِ الْقَرارِ»: «بلكه بر شما خوشامد نباشد؛ شما آتش را براى ما آماده كرديد و چه بد جايى است»، يعنى با آغاز ظلم بر آل محمد عليهمالسلام زمينه را آماده كرديد. سپس بنىاميه مىگويند: «رَبَّنا مَنْ قَدَّمَ لَنا هذِهِ فَزِدْهُ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ»: «خدايا هر كس اين زمينه را براى ما آماده كرده به عذابى مضاعف مبتلا گردان»، كه منظورشان ابوبكر و عمر است.
اينجاست كه دشمنان آل محمد عليهمالسلام در آتش خواهند گفت: «ما لَنا لا نَرى رِجالاً كُنّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الاَْشْرارِ»: «چه شده است ما را كه نمىبينيم مردانى را كه آنان را مردم بدى به شمار مىآورديم»، يعنى در دنيا شيعيان على را بد مىدانستيم. آيا ما آنها را به مسخره گرفته بوديم يا چشمها نمىتواند آنها را ببيند؟(1)
در ميان شعلههاى جهنم كه مزه تلخ غصب خلافت و ظلم به مقام ولايت را به اصحاب صحيفه و اهل سقيفه و پيروانشان خواهد چشاند، روزى است كه حسرت و ندامتشان به نقطه اوج مىرسد. آيات 66 تا 68 سوره احزاب در اين باره است:
«يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهَهُمْ فِى النّارِ»: «روزى كه صورتهاى آنان در آتش زير و رو مىشود»، يعنى كسانى كه حق آل محمد عليهمالسلام را غصب كردند. «يَقُولُونَ يا لَيْتَنا اَطَعْنَا اللّهَ وَ اَطَعْنَا الرَّسُولا»: «مىگويند: اى كاش از خدا و رسول اطاعت مىكرديم»، يعنى درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام.
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 153 ح 10.
«وَ قالُوا رَبَّنا اِنّا اَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَرائَنا فَاَضَلُّونَا السَّبيلا»: «مىگويند: پروردگارا! ما از سروران و بزرگان خود اطاعت كرديم و آنان ما را از راه درست به گمراهى انداختند»، منظور ابوبكر و عمر هستند، و سروران و بزرگان همان كسانى هستند كه ظلم بر اهل بيت عليهمالسلام و غصب حقشان را آغاز كردند. و منظور از راه درست راه بهشت است كه همان راه اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
سپس مىگويند: «رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْنا كَبيرا»: «خدايا آنان را دو برابر عذاب نما ولعن بزرگى نثارشان فرما».(1)
خداوند به اين اندازه از حسرت آنان اكتفا نكرده و منظره ديگرى را تدارك ديده است كه بايد شيعيان آن را از بهشت ببينند و از حسرت آنان لذت ببرند. امام سجاد عليهالسلام اين منظره دل انگيز را با اشاره به آيات 34 تا 36 سوره مطففين چنين توصيف فرموده است:
در روز قيامت دو تخت از بهشت بيرون آورده مُشرف بر جهنم قرار داده مىشود. سپس على عليهالسلام مىآيد و بر روى آن مىنشيند. آنگاه كه مىنشيند خندهاى مىنمايد و از خنده او جهنم زير و رو مىشود و طبقه پايين آن بالا مىآيد! سپس ابوبكر و عمر را از جهنم بيرون مىآورند و در مقابل آن حضرت نگاه مىدارند. آن دو مىگويند: يا اميرالمؤمنين! اى وصى رسول اللّه! آيا به ما رحم نمىكنى؟ آيا نزد پروردگارت شفاعت ما را نمىنمايى؟
اميرالمؤمنين عليهالسلام (از روى استهزا) به آنان مىخندد و (بدون پاسخ به آنان) برمىخيزد و وارد بهشت مىشود، و آن دو تخت را بر مىدارند و به جاى خود باز مىگردانند. و اين است معناى كلام خداوند عز و جل: «فَالْيَوْمَ الَّذينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ. عَلَى الاَْرائِكِ يَنْظُرُونَ. هَلْ ثُوِّبَ الْكُفّارُ
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 152 ح 7.
ما كانُوا يَفْعَلُونَ»: «امروز كسانى كه ايمان آوردند به كفار مىخندند در حالى كه از روى تختها تماشا مىكنند. آيا پاداشى كه به كافران مىدهند جز نتيجه اعمال زشت آنان است؟!(1)
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 277 ح 149.
قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا للّهِِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ اِنْ هُوَ اِلاّ نَذيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَديدٍ.
بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مىكنم، كه به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى قيام كنيد سپس تفكر كنيد كه جنونى در رفيق شما (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) نيست. او نيست مگر ترسانندهاى برايتان پيشاپيش عذابى شديد.
با پايان حج و آغاز سفر غدير و احساس نزديكى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، مردم مىخواستند بدانند كه از احكام اسلام چه چيزهاى ديگرى باقى مانده است؟ در اين ميان منافقين با استفاده از اين موقعيت فكرى مردم، مىخواستند نتيجه معكوسى بگيرند و چنين وانمود كنند كه با انجام اعمال حج همه احكام الهى پايان يافته و ديگر چيزى باقى نمانده است، و منظورشان محو كردن اهميت ولايت بود كه انتظار مىرفت پيامبر صلىاللهعليهوآله وعده غدير را براى آن گذاشته باشد.
اين بود كه به عنوان فتنه انگيزى مطرح مىكردند كه تا كى بايد منتظر حكمى بعد از حكم ديگرى باشيم! و همين سؤال را با ظاهرى زيبا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح مىكردند كه آيا حكم ديگرى هم بعد از حج باقى مانده است؟! در پاسخ آنان آيه فوق نازل شد و معنايش اين بود كه فقط يك حكم ديگر باقى مانده و آن هم ولايت است.
امام باقر عليهالسلام نزول آيه «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ . . .» را در اين مرحله غدير چنين بيان مىفرمايد:
خداوند عزوجل به پيامبرش محمد صلىاللهعليهوآله وحى فرمود و او را به نماز و زكات و روزه و حج و جهاد دستور داد. اينها را كه انجام دادند و بپا داشتند كه آخرين آنها حج به همراه آن حضرت در حجة الوداع بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين آنان براى ولايت على عليهالسلام قيام كرد.
عدهاى گفتند: «تا كِى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مىكند»؟ اينجا بود كه خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مىكنم»، يعنى ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام سؤال منافقين از پيامبر صلىاللهعليهوآله را چنين مطرح فرموده است:
خداوند احكام مهم شريعت و آيات مربوط به واجبات را در اوقات مختلفى نازل كرد . . . و اولين چيزى كه مردم را بدان مقيّد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت «لا اِله اِلا اللّه» بود.
وقتى به اينها اقرار كردند، اقرار به نبوت پيامبرش و رسالت او را مطرح كرد. و آنگاه كه آن را پذيرفتند نماز را بر آنان واجب كرد و سپس روزه و حج و جهاد و زكات و صدقات و آنچه در اين زمينه است از مال غنائم واجب كرد. منافقين گفتند: بعد اين احكامى كه بر ما واجب كردى، آيا براى پروردگارت چيز ديگرى هم باقى مانده كه آن را بر ما واجب كند؟ آن را هم ذكر كن تا دلمان آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است!
خداوند در اين باره چنين نازل كرد: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مىكنم»، يعنى ولايت. و اينجا بود كه خداوند عزوجل فرمود: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».(2)
نزول آيه اكمال ارتباط نزول آيه اول با غدير را اثبات مىكند. در اين حديث مىبينيم كه منافقين چگونه از هر بهانهاى براى كارشكنى استفاده مىكردند. لابد
مىخواستند پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ به سؤالشان بگويد: نه هيچ حكم ديگرى باقى نمانده، و آنان فورا بين مردم شايع كنند كه از اعلام ولايت خبرى نيست! ولى مىبينيم كه آن حضرت دقيقا همان يك مورد باقى مانده را به آنان گوشزد مىفرمايد.
امام صادق عليهالسلام تكرار اين آيه را بعد از اعلام ولايت بيان فرموده است كه وقتى سؤالات اعتراض آميز باطن خود را نشان داد و معلوم شد از خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام ناراحت بودهاند، پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر با قرائت اين آيه به آنان فهماند كه ولايت به عنوان آخرين حكم الهى از بقيه احكام مهمتر است:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را براى ولايت منصوب كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، مردم از در شك و شبهه اندازى وارد شدند و گفتند: محمد هر از چند گاه ما را به امرى جديد دعوت مىكند، و اكنون درباره اهل بيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين آيه را خواند: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»، و سپس فرمود: من ادا كردم آنچه پروردگارتان بر شما واجب كرده است، «اَنْ تَقُومُوا للّهِِ مَثْنى وَ فُرادى»: كه به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپاخيزيد».(1)
با در نظر گرفتن اينكه موضوع آيه ولايت اميرالمومنين عليهالسلام است، دنباله آيه نيز از همين ديدگاه بايد تبيين شود. چهار نكته بسيار جالب از اين آيه در زمينه ولايت استفاده مىشود:
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 391 ح 2، ج 37 ص 160. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 141 ح 209. مناقب ابن شهر آشوب: ج 2 ص 238 ح 40. تفسير فرات: ص 346 ح 471. تأويل الآيات: ج 2 ص 477 ح 10.
از معانى كثيرالاستعمال «اِنَّما» در ادبيات عرب «انحصار» است كه در فارسى با كلمه «فقط» از آن تعبير مىكنيم. دو زمينه براى استفاده از كلمه «اِنَّما» در آيه ذكر شد: يكى اينكه ولايت آخرين حكم الهى بود واين بدان معنى بود كه از احكام اسلام فقط ولايت مانده است. ديگر اينكه از حضرت مىپرسيدند: آيا چيز ديگرى مانده است؟ و حضرت در پاسخ اين سؤال مىفرمود: فقط ولايت مانده است.
بنابراين جمله «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» را مىتوان اين گونه معنى كرد: «فقط يك حكم ديگر از طرف خدا باقى مانده كه موظف به راهنمايى شما بدان هستم».
كلمه «اِنَّما» به ضميمه «اَعِظُكُمْ» در اين جمله مىتواند به گونهاى ديگر نيز معنى داشته باشد، و آن اينكه از ميان احكام متعدد الهى مسئلهاى كه براى موعظه و نصيحت شما انتخاب كردم كه بر آن تأكيد نمايم «ولايت» است.
كلمه «للّهِ» يعنى «براى خدا»، و مفهوم آن كار خالصانه براى رضاى پروردگار است. به دنبال آن عبارت «مَثْنى وَ فُرادى» است كه بيش از اين مطرح نشده و نفرموده «بِاَجْمَعِكُمْ» يا «اَكْثَرِكُم» يا «عَشَرَةً عَشَرَةً»، و فقط به يك و دو اكتفا كرده است.
مجموع اين عبارت حاكى از غربت ولايت و مظلوميت صاحب ولايت است كه گويا چون حمايت از آن بايد خالصانه باشد ياران آن هم انگشت شمار خواهند بود، و معناى اين قسمت از آيه چنين مىشود: «براى كمك به على عليهالسلام براى رضاى خدا و خالصانه - اگر چه تك نفرى يا دو نفرى باشد - قيام كنيد و اقدام نماييد».
از اين آيه روزهاى غصب خلافت تداعى مىشود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام شبانه فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام را همراه خود بر در خانههاى مهاجرين و انصار
مىبرد و از آنان كمك مىطلبيد، و مىفرمود: «خدا را يارى كنيد و دختر پيامبرتان را. شما روزى كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كرديد بر سر اين بيعت نموديد كه از او و فرزندانش حمايت كنيد و از آنان منع كنيد آنچه از خود و فرزندانتان منع مىكنيد. بياييد و به بيعت خود نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله وفا كنيد».(1)
اين همان مفهوم «لِلّه» و براى رضاى خداست كه در آيه ذكر شده بود. عدهاى از آنان در پاسخ مىگفتند: «از ما يك نفر چه كارى ساخته است»!! در حالى كه اين آيه قبلاً به آنان گفته بود حتى اگر يك يا دو نفر باشند بايد قيام كنند.
امر به تفكر پس از امر به قيام خالصانه براى خدا، اشاره به برخورد آگاهانه با دين و برداشت علمى از مفاهيم آن است؛ تا در مقام عمل به صورت حساب شده و سنجيده حركتى صورت گيرد و نتايج آن قابل قبول باشد و شبهههاى بىاساس در آن تأثير نكند.
طبق رواياتى كه ذكر شد وقتى نوبت به اعلان ولايت رسيد عدهاى گفتند: «محمد هر از چند گاهى ما را به امر جديدى دعوت مىكند و اكنون درباره اهل بيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد»(2)، و عدهاى ديگر گفتند: «تا كى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مىكند»؟!(3)
در پاسخ به اين برخورد حساب نشده با مقام نبوت، خداوند مىفرمايد: «ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ»: «سپس فكر كنيد كه صاحب شما (پيامبر صلىاللهعليهوآله) جنون
ندارد». يعنى چگونه است كه شما در اصل نبوت او شك نكرديد و هنگامى كه نماز و روزه و زكات را بر شما واجب كرد هيچ شبهه و شكى به دل راه نداديد، ولى تا نوبت به ولايت اهل بيت عليهمالسلام رسيد به جوش و خروش افتاديد و اين گونه سخنان اعتراض آميز بر زبان جارى مىكنيد؟ واقعا نمىدانيد كه اين همان پيامبر است! آيا گمان مىكنيد كه به او جنون دست داده كه شما را به ولايت دعوت مىكند؟ آيا تغييرى در او ايجاد شده است؟!
پس اگر پيامبر همان پيامبر ديروز است كه بدون هيچ اجر و مزدى اين همه زحمت براى شما كشيده واين همه از جانب پروردگار براى شما وحى شنيده و خبر آن را آورده، مسئله ولايت هم مانند صدها حكم ديگر است، و هيچ دليلى وجود ندارد كه بر سر اين حكم اظهار نگرانى و اضطراب نماييد.
يكى از انگيزههايى كه بشر را وادار به پذيرش سخن پيامبران مىكند، جهت انذار و ترساندن آنان است. آنگاه كه انسان احساس اطمينان نسبت به كسى پيدا مىكند و بعد مىبيند همان شخص مورد اطمينان به او هشدار مىدهد و او را بر حذر مىدارد، نمىتواند بىتفاوت بماند و به سخن او ترتيب اثر ندهد.
نمونه بسيار شنيدنى از روزهاى آغاز بعثت و دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگامى بود كه حضرت براى بيدار كردن اين احساس مردم اقدام كرد. روزى حضرت بر فراز كوه صفا آمد و صدا زد: «يا صَباحاه»، و اين ندايى بود كه هر كس احساس خطرى براى عموم مردم مىكرد به وسيله آن همه را خبر مىكرد. با شنيدن اين ندا قريش گرد آن حضرت جمع شدند و پرسيدند: آيا خبرى شده كه چنين ندايى برآوردى؟ حضرت فرمود: چه نظرى خواهيد داشت اگر به شما خبر دهم كه دشمن صبحگاه يا شبانگاه به شما حمله خواهد كرد؟ آيا سخن مرا راست خواهيد دانست؟ گفتند: آرى. فرمود:
«اگر چنين است پس من ترساننده شما هستم از عذاب شديدى كه پيش روى شماست».(1)
اين جمله اخير عين آيهاى است كه در مورد غدير مطرح شده است و معنايش اين است كه اگر تاكنون به پيامبر صلىاللهعليهوآله اطمينان داشتهايد و سخن او را به عنوان يك مُنذِر و ترساننده الهى قبول كردهايد، چگونه است كه در مسئله ولايت اين جهت ترساننده بودن او را نمىپذيريد؟ اگر او مىفرمود: «نماز را بپا داريد، و اگر چنين نكنيد عذاب الهى پيش روى شماست» به سخن او اطمينان داشتيد و از او مىپذيرفتيد و نماز را بپا مىداشتيد. چگونه است كه وقتى درباره ولايت چندين برابر آن شما را مىترساند و منكرين ولايت را از عذاب شديد الهى خبر مىدهد، اين اطمينان را كنار مىگذاريد و از او نمىپذيريد، و بالاتر اينكه بر ضد او هم قيام مىكنيد و سقيفه را يارى مىنماييد؟!
1) . بحار الانوار: ج 18 ص 175.
ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ. وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ. وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ. فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونِ. اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ.
ن. قسم به قلم و آنچه مىنگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بىمنت است، و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مىبينى و آنان هم مىبينند كه كداميك از شما مغرور شدهايد. پروردگار تو به كسانى كه از راه او منحرف شدهاند و به هدايت شدگان آگاهتر است.
در لحظاتى كه خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اوج خود رسيد و حضرت جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» را بر زبان جارى فرمود، منافقين و به خصوص اصحاب صحيفه طاقتشان تمام شد و از همان مقابل منبر سخنانى بين خود رد و بدل كردند. با توجه به حساس بودن موقعيت و مقاصدى كه از گفتارشان داشتند، خداوند فورا آياتى در رد آنان نازل كرد و حتى عين الفاظ آنان را در متن آنها مطرح كرد تا هر گونه شك و شبهه و تخريب اذهان از ساحت غدير و ولايت به دور باشد.
از جمله سخنان آنان اين بود كه گفتند: «او را نمىبينيد كه چشمانش چگونه مىگردد؟ گويا ديوانه است»؟ و سخن ديگرشان اين بود كه گفتند: «قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ»: «به پسر عمويش مغرور شده است»، و منظورشان نسبت دادن جنون به حضرت بود كه در آغاز بعثت نيز كفار جاهليت چنين نسبتى به حضرت مىدادند؛ و هدف ديگرشان بازگرداندن امر الهى ولايت به تعصبات جاهلى بود.
خداوند با فرستادن آيات اول سوره قلم كه مقرون به قسم است، اين نسبتها را فورا رد كرد و ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله را از آن برى اعلام كرد. امام صادق عليهالسلام درباره نزول اين آيات در چنان موقعيتى مىفرمايد:
هنگامى كه دستور ولايت على عليهالسلام نازل شد پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به اين مقام منصوب كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ». در آن لحظه يك نفر گفت: «لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ»: «به اين جوان مغرور شده است»! خداوند تعالى
اين آيات را نازل كرد: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ. وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ. وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ. فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونِ»: «ن. قسم به قلم و آنچه مىنگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بىمنت است، و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مىبينى و آنان هم مىبينند كه كداميك از شما مغرور شدهايد».(1)
در حديث ديگرى آن لحظه با دقت بيشترى مشخص شده و مىفرمايد: «هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، يك نفر از ميان مردم گفت: «به پسر عمويش مغرور شده است». در آن هنگام اين آيه نازل شد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونِ».(2)
امام باقر عليهالسلام جزئيات بيشترى از اين ماجرا را بيان نموده و ضمن توضيح آيات مىفرمايد:
هنگامى كه آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» نازل شد، يكى از منافقين با اشاره به پيامبر صلىاللهعليهوآله به ديگرى گفت: «ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٌ وَ قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ، وَ لَوْ قَدَرَ اَنْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ»: «چشمانش را نمىبينيد كه در گردش است؟ گويا ديوانه است، و او به پسر عمويش مغرور شده است! چه خبر است كه بازوى او را بلند مىكند؟! و اگر بتواند او را مثل كسرى و قيصر قرار دهد اين كار را مىكند».
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ»، و مردم متوجه شدند كه قرآن بر آن حضرت نازل شده است. لذا ساكت شدند و حضرت چنين قرائت فرمود: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» كه منظور گفته منافقى بود كه نسبت جنون به حضرت داد. «وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ»: «براى تو اجرى بىمنت است» به خاطر آنچه درباره على تبليغ نمودى. «وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ. فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ».(1)
در اين روايت زمان وقوع اين رفتار منافقين مقارن نزول آيه اكمال ذكر شده، و قبلاً بيان شد كه نزول اين آيه مقارن با اعلان ولايت و پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و جمله «من كنت مولاه . . .» بوده است.(2)
در حديثى ديگر نكات بيشترى به ضميمه تفسير آيه هشتم سوره قلم به چشم مىخورد:
هنگامى كه قريش اعلام تقدُّم و عظمت على عليهالسلام از جانب پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدند سخن ناروا درباره على عليهالسلام بر زبان آورده چنين گفتند: «محمد به على مغرور شده است»!! خداوند تعالى چنين نازل كرد: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ» كه اينها قسمى است كه خداوند بدانها سوگند ياد كرده است. اى محمد «ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ» . . . تا آنجا كه مىفرمايد: «اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ»: «پروردگار تو آگاهتر است به كسانى كه از راه او گمراه شدند»، و آنان كسانى بودند كه سخن ناروا را گفتند، «وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ»: «و او به هدايت يافتگان داناتر است»، يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام.(3)
نكتهاى كه خداوند نخواسته مخفى بماند معرفى منافقينى است كه آن نسبتهاى ناروا را به پيامبر صلىاللهعليهوآله دادند. آنان كسى جز ابوبكر و عمر نبودند، و تيرى كه با نزول آن آيات بر قلب آنان اصابت كرد چنان در خاطرشان ماند كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
روزى عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام برخورد و از آن حضرت پرسيد: يا على، از تو به من خبر رسيده كه آيه «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ، بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونِ» را به من و رفيقم تأويل مىكنى؟!(1)
آنچه از دقت در شأن نزول اين آيات به عنوان تفسير آن مىتوان استفاده كرد چهار نكته است:
اهل جاهليت در آغاز بعثت با شنيدن كلمات آسمانى - كه هر شنوندهاى را مبهوت مىكرد - نسبت جنون به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدادند. اكنون نيز آنان كه در صدد بازگرداندن قهقرايى مردم به جاهليت بودند دقيقا همان كلمات را به كار مىبردند و به آن حضرت نسبت جنون مىدادند!
آيه «وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» دقيقا در مقابل آيه «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» است. يعنى: اى پيامبر، همان گونه كه اگر ولايت على را ابلاغ نكرده بودى رسالت خدا را نرسانده بودى، اكنون كه اين مهم را به انجام رساندى نزد خداوند اجر و پاداشى بىمنت خواهى داشت.
1) . تفسير القمى: ج 2 ص 380.
آيه «وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ» كه اشاره به اخلاق و مدارا و صبر پيامبر صلىاللهعليهوآله است، وقتى در ضمن آيات مربوط به غدير و تحركات منافقين قرار مىگيرد، معناى دقيقترى را نشان مىدهد. آن نكته ظريف اين است كه يكى از علل و رموز اجراى دقيق و بىشائبه برنامه مفصل غدير، اخلاق عظيم و تحمل بيش از حدّ پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر ناهنجارىها و جسارتها و تحركات مغرضانه منافقين بود.
راه غدير راه خداست كه در آيه هشتم با كلمه «سَبيلِهِ» از آن ياد شده است. آنان كه از راه غدير و ولايت گمراه شدند نيز با كلمه «مَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ» تعبير شده است. اين بدان معنى است كه فقط دشمنى با على عليهالسلام شرط انحراف نيست؛ بلكه نپذيرفتن راه آن حضرت - كه همان ولايت و صاحب اختيارى بلافصل او بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است - عين گمراهى و ضلالت از راه خداست.
وَ اِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ.
كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مىشنوند از روى غضب نگاههاى تندى به تو مىكنند و مىگويند: او ديوانه است، ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست.
يكى از سخنان جسارت آميز منافقين كه هنگام معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام از شدت غيظ و غضب بر زبان آوردهاند نسبت جنون به ساحت قدس پيامبر صلىاللهعليهوآله است. در پاسخ به اين گفته آنان يكى آيات اول سوره قلم نازل شد كه قبلاً ذكر شد، و ديگرى آيات آخر اين سوره است، كه حتى حركات نامناسب آنان را در برابر منبر غدير ذكر كرده است.
امام صادق عليهالسلام شخصا در بيابان غدير حاضر شده و جاى جاى وقايع آن روز را نشان داده، و علت نزول اين آيات را بيان فرموده است. حضرت با نگاهى به سمت چپ مسجد غدير (كه در زمان امام صادق عليهالسلام وجود داشته) فرمود: «آنجا جاى پاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است آنگاه كه فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ». سپس نگاهى به سمت ديگر نموده فرمود:
آنجا محل استقرار ابوبكر و عمر و سالم مولى ابىحذيفه و ابوعبيده جراح است. آنگاه كه ديدند حضرت دست على عليهالسلام را بالا برد به يكديگر گفتند: «چشمانش را بنگريد كه چگونه مىگردد گويا چشمان ديوانه است»!
جبرئيل هم اين آيه را نازل كرد: «وَ اِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ»: «كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مىشنوند از روى غضب نگاههاى تندى به تو
مىكنند و مىگويند: او ديوانه است، ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست»، و منظور از ذكر على بن ابىطالب عليهالسلام است.(1)
در اين مورد نيز ردّ پاى اصحاب صحيفه و به خصوص ابوبكر و عمر بخوبى نمايان است، و آيه قرآن حتى تيز نگاه كردن آنان را در برابر منبر غدير ترسيم كرده و عين گفتارشان را آورده است.
در حديث ديگرى به اين نكته اشاره شده كه منظور منافقين از «مجنون» على بن ابىطالب عليهالسلام بوده است، كه خدا اين نسبت را رد كرده و او را ياد و يادگارى براى جهانيان معرفى كرده است. حضرت درباره آيه «وَ اِنْ يَكادُ . . .» فرمود:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فضيلت و مقام اميرالمؤمنين عليهالسلام را به آنان خبر داد گفتند: او ديوانه است! خداوند سبحان فرمود: او - يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام - ديوانه نيست. او نيست مگر ذكرى براى جهانيان.(2)
دو نكته بسيار مهم از ضميمه روايات مذكور در شأن نزول اين آيات استفاده مىشود:
مخالفين ولايت على عليهالسلام در درجات مختلفى از دشمنى بودند و هستند. اين شدت در اصحاب صحيفه به حدى بود كه هيچ نمونهاى براى آن نمىتوان يافت چنانكه سالم
مولى ابىحذيفه براى ورود به پيمان آنان گفت: «به خدا قسم آفتاب طلوع نكرده بر خاندانى كه نزد من از بنىهاشم مبغوضتر باشد، و در بنىهاشم كسى نزد من از على بن ابىطالب مبغوضتر و نامحبوبتر نيست».(1)
از اين سخن سالم مىتوان فهميد كه شدت بغض و كينه در دل ابوبكر و عمر تا كجا بوده است. خداوند نقطه اوج اين غيظ و خشم و نفرت آنان از ولايت على عليهالسلام را با به كار گرفتن مصدر «زَلَقَ» و آوردن كلمه «لَيُزْلِقُونَكَ» به تصوير كشيده است. اين كلمه در سياقى كه در اينجا به كار رفته حامل معناى ادبىِ بسيار دقيق و پر محتوايى است.
در كتب لغت «اَزْلَقَهُ بِبَصَرِهِ» را چنين معنى كردهاند: «اَحَدَّ النَّظَرَ اِلَيْهِ بِسَخَطٍ»: «از روى نارضايتى و غضب به او نگاه تُند و تيز نمود»، و جمله «لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ» را چنين معنى كردهاند: «يُصيبُونَكَ بِأَعْيُنِهِمْ فَيُزيلُونَكَ عَنْ مَقامِكَ الَّذى جَعَلَهُ اللّهُ لَكَ»: «تو را با چشمان خود هدف قرار مىدهند، تا تو را از مقامى كه خدا برايت قرار داده زايل كنند».
آنچه خدا در اين آيه به تصوير مىكشد بدين معنى است كه اصحاب صحيفه با آن بغضى كه از اول نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام داشتند، از هنگامى كه متوجه برنامه اعلان ولايت در غدير شدند آتش كينهشان شعلهور شد، و اين آتش همچنان در خروش بود تا هنگام اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلُىٌّ مَوْلاهُ . . .» كه على عليهالسلام بر فراز دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله سر به عرش ساييد و ولايت او بر جهانيان تثبيت شد. در چنين شرايطى بود كه كينه آنان به اوج خود رسيد و اگر قادر به عكس العملى بودند از همانجا حمله مىكردند تا على عليهالسلام را از فراز دست پيامبر صلىاللهعليهوآله پايين بكشند. از آنجا كه چنين كارى در آن لحظات امكان پذير نبود او را با چشمان خود هدف قرار دادند، و از همان جايى كه در مقابل منبر نشسته بودند چنان غيظ و كينه از چشمانشان مىباريد و حدقه
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 101.
چشمشان از كينه گشاد شده بود كه هر بينندهاى مىتوانست سخن دلشان و جوشش كينه آنان را از چشمانشان بخواند. گويا با چشمانشان براى آينده خط و نشان مىكشيدند و دندان تيز خود را نشان مىدادند، كه خواهيد ديد چه نقشههايى در سر داريم و چگونه على را از اين مقام عظمى پايين مىآوريم و جاى او را غصب مىكنيم.
دو بار كلمه «ذِكر» در آخر سوره قلم آمده است: يك بار در جمله «سَمِعُوا الذِّكْرَ» و يك بار در جمله «ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ»، و هر دو اشاره به يك موضوع و آن ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است.
خداوند از يك سو به آنان كه با شنيدن اعلان ولايت به غيظ و غضب در مىآيند و حركات ناشايست از خود بروز مىدهند پاسخ مىدهد، كه شما را چه رسيده كه با يك مسئله جهانى مقابله كنيد و شما چه كسى هستيد كه بخواهيد نارضايتى خود را از ولايت عالمگير على عليهالسلام نشان دهيد!
از سوى ديگر به مسلمانان مىفهماند كه ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام به شما اختصاص ندارد، بلكه مربوط به «عالميان» است. كلمه «عالَمينَ» شِبه جمع است و به معناى «الخَلْقُ كُلُّهُ» است، يعنى همه ما سِوَى اللّه را در بر مىگيرد؛ و اين به معناى صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام بر همه مخلوقات است، اعم از موجودات زنده يا غير زنده، از انسانها گرفته تا ملائكه و جن و حيوانات و موجودات ناشناخته كرات ديگر و آنچه غير از ذات الهى وجود دارد. اين ولايت را خدا به ائمه عليهمالسلام عنايت كرده و امر ايشان درباره همه چيز نافذ است، اگر چه فرمان الهى بر ايشان و آنچه تحت امرشان است احاطه دارد.
جا دارد در اينجا براى تبيين كاملِ آيه «وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ» روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهمالسلام و عموميت صاحب اختيارى ايشان نسبت به همه مخلوقات و نيز پذيرش تكوينى مخلوقات نسبت به ولايت ايشان و اقرار بسيارى از آنها به مقام با عظمت ايشان را يادآور شويم. در اين باره احاديثى كليت و عموميت ولايت ايشان را تبيين كرده است. رواياتى هم ارتباط ملائكه و جن و حيوانات و نباتات را با ولايت به طور جداگانه بيان كرده است:
روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهمالسلام، به صراحت همه جانبه بودن و شمول آن نسبت به همه مخلوقات را با عبارات مختلف و ذكر آثار آنها و كيفيت اعلان ولايت به آنها بيان نموده است. ذيلاً 10 روايت در اين زمينه مىآوريم:
امام صادق عليهالسلام با استفاده از كلمه «شىء» حتى جمادات را تحت ولايت معصومين عليهمالسلام ذكر فرموده و تأكيد بر حجت بودن و عرضه ولايت بر آنها نموده است، آنجا كه مىفرمايد:
ما مِنْ شَىْءٍ وَ لا مِنْ آدَمِىٍّ وَ لا اِنْسِىٍّ وَ لا جِنّىٍّ وَ لا مَلَكٍ فِى السَّماواتِ اِلاّ وَ نَحْنُ الْحُجَجُ عَلَيْهِمْ، وَ ما خَلَقَ اللّهُ خَلْقا اِلاّ وَ قَدْ عَرَضَ وِلايَتَنا عَلَيْهِ وَ احْتَجَّ بِنا عَلَيْهِ. فَمُؤْمِنٌ بِنا وَ كافِرٌ وَ جاحِدٌ حَتَّى السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ الْجِبالِ.
هيچ چيزى و آدمى و انسانى و جنى و ملائكه آسمانى نيست مگر آنكه ما حجتهاى الهى بر آنها هستيم. خداوند مخلوقى را خلق نكرده مگر آنكه ولايت ما را بر آن عرضه كرده و به وسيله ما بر او اتمام حجت نموده است.
پس گروهى به ما ايمان آوردهاند و گروهى كافر و منكر شدهاند، حتى آسمانها و زمين و كوهها.(1)
امام باقر عليهالسلام ضمن بيان مراحل خلقت و اينكه وجود مبارك معصومين عليهمالسلام قبل از بقيه مخلوقين خلق شده و سپس خداوند ايشان را شاهد بر خلق بقيه مخلوقات قرار
داده، كيفيت ولايت ايشان بر ما سوى اللّه را چنين بيان مىفرمايد:
اِنَّ اللّهَ لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّدا فِى الْوَحْدانِيَّةِ، ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّدا وَ عَلِيّا وَ فاطِمَةَ عليهمالسلام، فَمَكَثُوا اَلْفَ دَهْرٍ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْياءَ وَ اَشْهَدَهُمْ خَلْقَها وَ اَجْرى عَلَيْها طاعَتَهُمْ وَ جَعَلَ فيهِمْ ما شاءَ وَ فَوَّضَ اَمْرَ الاَْشْياءَ اِلَيْهِمْ فِى الْحُكْمِ وَ التَّصَرُّفِ وَ الاِْرْشادِ وَ الاَْمْرِ وَ النَّهْىِ فِى الْخَلْقِ؛ لاَِنَّهُمْ الْوُلاةُ، فَلَهُمُ الاَْمْرُ وَ الْوِلايَةُ وَ الْهِدايَةُ. فَهُمْ اَبْوابُهُ وَ نُوّابُهُ وَ حُجّابُهُ، يُحَلِّلُونَ ما شاءَ وَ يُحَرِّمُونَ ما شاءَ وَ لا يَفْعَلُونَ اِلا ما شاءَ. عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ.
خداوند از ازل در يكتايى و تنهايى فرد بود. سپس محمد و على و فاطمه عليهمالسلام را خلق كرد، و وجود آنان هزار روزگار ادامه پيدا كرد. سپس اشياء را خلق كرد و ايشان را بر خلق آنها شاهد گرفت و اطاعت ايشان را بر آنها جارى ساخت و در مخلوقات خود آنچه مىخواست قرار داد. مسئله حكم و تصرف و ارشاد و امر و نهى در مخلوقات را به ايشان سپرد چرا كه ايشان صاحبان ولايتاند، و امر و صاحب اختيارى و هدايت براى ايشان است. بنابراين ايشان درها به سوى خدا و نايبان پروردگار و پرده داران حريم الهى هستند. آنچه خدا بخواهد حلال مىكنند و آنچه خدا بخواهد حرام مىكنند و جز آنچه او بخواهد انجام نمىدهند. بندگان محترم خداوند هستند كه در گفتار بر او پيشى نمىگيرند و به دستور او عمل مىكنند.(2)
امام صادق عليهالسلام تعدد عوالم مخلوق الهى را بيان كرده و ياد آور شده كه هر كدام از اين عوالم خبر از خلقت عوالم ديگرى ندارند، و سپس در بيان حجت بودن معصومين عليهمالسلام بر همه اين عوالم چنين مىفرمايد:
اِنَّ للّهِِ عَزَّ وَ جَلَّ اِثْنَى عَشَرَ اَلْفَ عالَمٍ، كُلُّ عالَمٍ مِنْهُمْ اَكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَماواتٍ وَ سَبْعِ اَرَضينَ. وَ ما يَرى عالَمٌ منِهُمْ اَنَّ للّهِِ عَزَّ وَ جَلَّ عالَما غَيْرَهُمْ وَ اِنِّى الْحُجِّةُ عَلَيْهِمْ.
خداوند عز و جل دوازده هزار عالَم دارد، كه هر يك از آنها از هفت آسمان و هفت طبقه زمين بزرگتر است؛ و هر يك از اين عوالم چنين مىپندارند كه خداوند عزوجل عالمى غير آنان ندارد. و من حجت بر همه آنان هستم.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره ثمره پذيرش ولايت از سوى همه مخلوقات كه ولايت بر آنها عرضه شده، ظهور خوبىها را نتيجه قبول ولايت و ظهور بدىها را نتيجه نپذيرفتن آن اعلام مىنمايد و چنين مىفرمايد:
اِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى عَرَضَ وِلايَتَنا عَلى اَهْلِ السَّماواتِ وَ اَهْلِ الاَْرْضِ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ الثَّمَرِ وَ غَيْرِ ذلِكَ ؛ فَما قَبِلَ مِنْهُ وِلايَتَنا طابَ وَ طَهُرَ وَ عَذَبَ، وَ ما لَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ خَبُثَ وَ رَدِىَ وَ نَتِنَ.
1) . بحار الانوار: ج 27 ص 41.
خداوند تبارك و تعالى ولايت ما را بر اهل آسمانها و اهل زمين از جن و انس و ميوهها و غير اينها عرضه كرد. هر كدام كه ولايت را قبول كرد طيب و طاهر و گوارا شد، و هر كدام قبول نكرد خبيث و پست و بد بو شد.(1)
امام صادق عليهالسلام درباره اينكه صاحب ولايت در يك روز به دوازده هزار عالم سر مىزند در حالى كه آنان خبر از خلقت آدم ندارند، فرمود:
يَسيرُ (عالِمُ الْمَدينَةِ) مِنَ النَّهارِ مَسيرَةَ الشَّمْسِ سَنَةً حَتّى يَقْطَعَ اثْنَىْ عَشَرَ اَلْفَ عالَمٍ مِثْلَ عالَمِكُمْ هذا؛ ما يَعْلَمُونَ اَنَّ اللّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ لا اِبْليسَ . . . مَا افْتَرَضَ عَلَيْهِمْ اِلاّ وِلايَتَنا وَ الْبَراءَةَ مِنْ عَدُوِّنا.
عالِم مدينه (يعنى امام صادق عليهالسلام) در يك روز به اندازه مسير يك سالِ آفتاب سير مىكند، به گونهاى كه دوازده هزار عالَم را - كه مثل اين عالَم شما هستند - طى مىكند. اهل آن دوازده هزار عالَم نمىدانند كه خدا آدم و ابليس را خلق كرده است . . . و با اين همه بر آنان جز ولايت ما و بيزارى از دشمنانمان واجب نشده است.(2)
امام رضا عليهالسلام مسئله عرضه ولايت از سوى خداوند بر همه مخلوقات را به تفصيل بيان فرموده است. در اين كلام حضرت تأكيد كرده كه اين عرضه ولايت در روز غدير انجام گرفته و چيزى از موجودات از اين برنامه استثنا نشدهاند. همچنين آثار پذيرفتن ولايت در قبول كنندگان و نيز نتايج نپذيرفتن آن از سوى منكرين را به تفصيل بيان فرموده كه در اينجا فرازهايى از روايت ذكر مىشود:
فى يَوْمِ الْغَديرِ عَرَضَ اللّهُ الْوِلايَةَ عَلى اَهْلِ السَّماواتِ السَّبْعِ . . . ثُمَّ عَرَضَها عَلَى الاَْرَضينَ . . . وَ عَرَضَها عَلَى الْجِبالِ . . . وَ عَرَضَتْ فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الْمِياهِ . . . وَ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى النَّباتاتِ . . . ثُمَّ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الطَّيْرِ . . .
در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمانهاى هفت گانه عرضه كرد . . . سپس بر زمينها عرضه كرد . . . و بر كوهها عرضه كرد . . . و در آن روز بر آبها عرضه كرد . . . و در آن روز بر گياهان عرضه كرد . . . و سپس در آن روز بر پرندگان عرضه نمود . . . .(1)
امام صادق عليهالسلام درباره سيطره صاحب ولايت بر همه خلق مىفرمايد:
اَتَرى مَنْ جَعَلَهُ اللّهُ حُجَّةْ عَلى خَلْقِهِ، يَخْفى عَلَيْهِ شَىْءٌ مِنْ اُمُورِهِمْ؟!
آيا گمان مىكنى كسى كه خدا او را حجت بر خلقش قرار داده، چيزى از امورشان بر او مخفى مىماند؟!(2)
امام باقر عليهالسلام براى تقريب ذهن شيعيان درباره مفهوم ولايت و صاحب اختيارى معصومين عليهمالسلام مىفرمايد:
اِنَّ بَيْنَنا وَ بَيْنَ كُلِّ اَرْضٍ تُرّا مِثْلَ تُرِّ الْبَناءِ، فَاِذا اُمِرْنا فِى الاَْرْضِ بِأَمْرٍ جَذَبْنا ذلِكَ التُّرَّ فَأَقْبَلَتِ الاَْرْضُ بِقَليبِها وَ اَسْواقِها وَ دُورِها حَتّى تُنْفَذَ فيها ما نُؤْمَرُ بِهِ مِنْ اَمْرِ اللّهِ تَعالى.
بين ما و هر سرزمينى رشته اتصالى است مانند نخى كه بَنّا هنگام بناى ساختمان براى تنظيم به كار مىبرد. وقتى درباره سرزمينى دستورى به ما داده شود آن رشته را به سوى خود مىكشيم، و آن سرزمين با چاهها و بازارها و خانههايش به ما روى مىكند و تحت تصرف ما قرار مىگيرد به گونهاى كه آنچه از امر خداى تعالى به ما دستور داده شده درباره آن اجرا شود.(1)
امام صادق عليهالسلام حاضر بودن تمام جهان را در محضر امام عليهالسلام و سهولت هر گونه تصرفى در آن را در بيانى رسا چنين فرموده است:
اِنَّ الدُّنْيا تَمَثَّلَ لِلاِْمامِ فى مِثْلِ فَلْقَةِ الْجَوْزِ، فَما يُعْرَضُ لِشَىْءٍ مِنْها، وَ اِنَّهُ لَيَتَناوَلُها مِنْ اَطْرافِها كَما يَتَناوَلُ اَحَدُكُمْ مِنْ فَوْقَ مائِدَتِهِ ما يَشاءُ، فَلا يَعْزُبُ عَنْهُ مِنْها شَىْءٌ.
دنيا براى امام مثل دو نيمه گردو حاضر است و نيازى نيست كه موجوداتِ آن بر او عرضه شوند، بلكه او در همه جوانب دنيا تصرف مىكند همان گونه كه يكى از شما از سفره غذا هر چه بخواهد بر مىدارد و چيزى از او مخفى نمىماند.(2)
امام صادق عليهالسلام ظاهر و باطن عالم را براى ام-ام مانند كف دست توصيف كرده فرمود:
اِنِ الدُّنْيا عِنْدَ الاِْمامِ وَ السَّماواتِ وَ الاَْرَضينَ اِلاّ هكَذا - وَ اَشارَ بِيَدِهِ اِلى راحَتِهِ - يَعْرِفُ ظاهِرَها وَ باطِنَها وَ داخِلَها و خارِجَها وَ رَطْبَها وَ يابِسَها.
دنيا و آسمانها و زمينها براى امام نيست مگر اين گونه - و حضرت با دست به كف دست خود اشاره كرد - به گونهاى كه ظاهر و باطن و داخل و خارج و تر و خشك آن را مىشناسد و از آنها آگاهى دارد.(1)
در روايات صريحا آمده است كه ملائكه با سجده بر آدم در واقع بر انوار معصومين عليهمالسلام كه در صلب او بودند سجده كردند و در واقع سر تسليم در برابر ولايتشان فرود آوردند.(2)آنان همگى ولايت اهل بيت عليهمالسلام را پذيرفتهاند، و حتى گرفتارى «فطرس» نيز به خاطر توقفى در ولايت بود كه پس از توبه به دست صاحب ولايت شفاى خود را باز يافت. درباره پذيرش همه جانبه ولايت از سوى ملائكه و فرمانبردارى و خدمتگزارى ايشان در محضر معصومين عليهمالسلام چهار روايت به عنوان نمونه ذكر مىشود:
امام باقر عليهالسلام با يادآورى كثرت ملائكه اعتقاد آنان به ولايت اهل بيت عليهمالسلام را چنين بيان فرمود:
وَ اللّهِ اِنَّ فِى السَّماءِ لَسَبْعينَ صِنْفا مِنَ الْمَلائِكَةِ، لَوِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِمْ اَهْلُ الاَْرْضِ كُلُّهُمْ يُحْصُونَ عَدَدَ صِنْفٍ مِنْهُمْ مَا اَحْصَوْهُمْ؛ وَ اِنَّهُمْ لَيدينُونَ بِوِلايَتِنا.
به خدا قسم در آسمان هفتاد صنف از ملائكه هست، كه اگر همه اهل زمين جمع شوند تا يك صنف از آنان را بشمارند قادر نخواهند بود؛ و آنان به ولايت ما اعتقاد دارند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله شرافت ملائكه را به قبول ولايت دانست و در بيان آن چنين فرمود:
هَلْ شُرِّفَتِ الْمَلائِكَةُ اِلاّ بِحُبِّها لِمُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ قَبُولِها لِوِلايَتِهِما؟!
آيا ملائكه جز با محبت محمد و على و قبول ولايت ايشان شرافت يافتند؟!(2)
امام صادق عليهالسلام تجديد اعتقاد به ولايت نزد ملائكه را چنين توصيف فرمود:
ما مِنْهُمْ (اَىْ مِنَ الْمَلائِكَةِ) اَحَدٌ اِلاّ وَ يَتَقَرَّبُ كُلُّ يَوْمٍ اِلَى اللّهِ بِوِلايَتِنا اَهْلِ الْبَيْتِ.
احدى از ملائكه نيست مگر آنكه هر روز به وسيله ولايت ما اهل بيت به خدا تقرب مىجويد.(3)
امام صادق عليهالسلام انجام وظيفه ملائكه در ساحت قدس ولايت را چنين بيان فرمود:
ملائكه در كنار اثاث زندگى ما نازل مىشوند و بر فرشهاى ما از اين سو به آن سو مىروند، و بر سر مردگان ما شاهد و حاضر مىشوند، و اخبار وقايع را قبل از وقوع آن براى ما مىآورند، و با ما نماز مىگزارند و براى ما دعا مىكنند و بر سر ما بالهاى خود را مىگسترانند، و در هر فصلى از گياهان آن فصلِ زمين براى ما مىآورند، و از آبهاى سرزمينهاى مختلف براى ما مىآورند و آن را در ظرفهاى خود مىيابيم . . . .(1)
جنيان مانند انسانها دو گروهند: گروهى كه ولايت اهل بيت عليهمالسلام را پذيرفتهاند و گروهى كه ولايت را نپذيرفتهاند، ولى آنان كه قبول كردند در وفادارى به آن پابرجا ماندند. در اين باره نيز احاديث و داستانهاى مفصلى وارد شده كه چهار نمونه ذكر مىشود.
امام صادق عليهالسلام فرمود:
اِنَّ لَنا اَتْباعا مِنَ الْجِنِّ كَما اَنَّ لَنا اَتْباعا مِنَ الاِْنْسِ.
براى ما پيروانى از جن وجود دارد، همان گونه كه براى ما پيروانى از انسانها وجود دارد.(2)
امام كاظم عليهالسلام اطاعت جنيان را از مقام عصمت قوىتر از انسانها دانسته فرمود:
اِنَّهُمْ (اَىِ الْجِنَّ) لاَطْوَعُ لَنا مِنْكُمْ يا مَعْشَرَ الاِْنْسِ.
اى انسانها، جنيان از شما بهتر اطاعت ما را مىنمايند.(1)
امام باقر عليهالسلام درباره اينكه جنيان هم براى امر دين خود نزد مقام ولايت مىآيند فرمود:
اِخْوانُكُمْ مِنَ الْجِنِّ اَتَوْنا يَسْتَفْتُونا فى حَلالِهِمْ وَ حَرامِهِمْ، كَما تَأْتُونا وَ تَسْتَفْتُونا فى حَلالِكُمْ وَ حَرامِكُمْ.
برادران شما از جن نزد ما آمده در حلال و حرامشان از ما حكم مىخواهند، همان گونه كه شما نزد ما مىآييد و در حلال و حرامتان از ما حكم مىخواهيد.(2)
امام باقر عليهالسلام با اشاره به گروهى از جن كه براى آموختن معارف دين نزد آن حضرت آمده بودند فرمود:
هؤُلاءِ وَفْدُ شيعَتِنا مِنَ الْجِنِّ جاؤُوا يَسْأَلُونَنا عَنْ مَعالِمِ دينِهِمْ.
اينان فرستادگان شيعيان ما از جن بودند كه آمده بودند تا درباره معارف دينشان از ما سؤال كنند.(3)
حيوانات و نباتات چون صامت هستند و بشر سخن آنان را نمىفهمد در سايه معجزاتى كه با حضور معصومين عليهمالسلام درباره آنها اتفاق افتاده، به وضوح نشان دادهاند كه تحت ولايت على الاطلاق ايشان قرار دارند.
وقايع بسيارى در انقياد حيواناتى نظير آهو، شتر، گوسفند، شير، گرگ، سگ، سوسمار، مار، مرغابى، كلاغ، قرقاول و حتى ماهيان دريا وارد شده كه امر معصومين عليهمالسلام را اطاعت كردهاند و يا با ايشان سخن گفتهاند.(1)
همچنين درباره گياهان و جماداتى نظير نخل و آفتاب و ماه و كوه و ساختمان و لباس و گوشت قضاياى زيادى وارد شده كه فرمان ايشان را اجرا كردهاند و يا با ايشان سخن گفتهاند.(2)روايات خاصى هم به طور كلى ولايت معصومين عليهمالسلام بر حيوان و نبات و جماد را بيان كرده است كه دو نمونه ذكر مىشود:
اميرالمؤمنين عليهالسلام پيوند حياتى حيوان و نبات را با مقام ولايت چنين بيان مىفرمايد:
اِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى اَخَذَ عَقْدَ مَوَدَّتِنا عَلى كُلِّ حَيْوانٍ وَ نَبْتٍ.
خداوند تبارك و تعالى پيمان مودت و دوستى ما را بر هر حيوان و گياهى قرار داده است.(3)
امام باقر عليهالسلام سيطره مقام ولايت بر جزئيات مسايل حيوانات را چنين بيان مىفرمايد:
اِنّى لاََعْرِفُ مَنْ لَوْ قامَ عَلى شاطِئِ الْبَحْرِ لَنَدَبَ بِدَوابِّ الْبَحْرِ وَ بِأُمَّهاتِها وَ عَمّاتِها وَ خالاتِها.
من كسى را مىشناسم (منظور خود حضرت است) كه اگر بر ساحل دريا بايستد موجودات دريا را با نامشان و نام مادر و عمه و خالهشان صدا مىزند!(1)
1) . بحار الانوار: ج 25 ص 372 ح 22.
تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ. لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ. وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ. وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ. وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ.
آن نازل شده از طرف پروردگار جهان است. اگر گفتههايى به ما افترا زده شود ما دست راست او را مىگيريم و سپس رگ گردن او را قطع مىكنيم و هيچكس نمىتواند مانع ما باشد، و آن ياد آورى براى مؤمنين است. ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند، و آن حسرتى براى كافران است، و آن يقين حقيقى است. پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو.
يكى از شايعههايى كه پس از اعلان ولايت در غدير مىرفت تا ذهن مردم را تخريب كند مسئله «ساختگى بودن» اين مراسم از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و نسبت دادن آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند، و اگر در اذهان مردم جاى مىگرفت راه ديگرى براى مقابله با برنامه عظيم غدير باز مىشد و به اساس بعثت نيز سرايت مىكرد.
مطرح كنندگان اين جسارت ابوبكر و عمر بودند، كه بعد از مسدود شدن راههاى ديگرى كه در آيات قبل ذكر شد، از اين راه وارد شدند. كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه: «خدا به او امر نكرده و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مىدهد»، كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مىشود. سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند. درباره نزول اين آيات در اين موقعيت خاص غدير شش حديث وارد شده كه ذيلاً متن آنها را مىآوريم تا مطالب فوق از مضامين آن ملاحظه شود:
امام صادق عليهالسلام با تصريح به مسئله ولايت در غدير درباره اين آيات مىفرمايد: «منظور ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه در روز غدير نازل شد».(1)
امام صادق عليهالسلام با تصريح بر موقعيت «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» مىفرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، عمر گفت: نه به خدا قسم! خدا او را به اين مطلب امر نكرده، و اين مطلب نيست مگر چيزى كه به خدا مىبندد! خداوند هم اين آيات را نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ»: «اگر بعضى از گفتارها به دروغ به ما نسبت داده شود» كه منظور چنين نسبتى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله است. تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ، وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ»: «و آن حسرت براى كافران است، و آن حق اليقين است»، كه منظور على عليهالسلام است.(2)
در روايت ديگرى فقط جمله «اِنَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» از سوى عمر در غدير ذكر شده، كه امام صادق عليهالسلام با كنايه از عمر مىفرمايد: مردى در غدير گفت: «اين چيزى است كه به خدا افترا مىبندد»! خداوند تعالى هم اين آيات را نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ . . .».(3)
در روايتى امام صادق عليهالسلام جزئيات بيشترى از گفتگوى ابوبكر و عمر در اين باره را ذكر نموده و فرازهايى از آيات را هم تفسير فرموده است:
هنگامى كه ولايت على عليهالسلام نازل شد دو نفر از مردم (يعنى ابوبكر و عمر) گفتند: «به خدا قسم اين مطلب از سوى خدا نيست، و مقصد او شرافت دادن به پسر عمويش است.
خداوند تعالى چنين نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ. لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ»: «اگر گفتههايى به ما افترا زده شود ما دست راست او را مىگيريم و سپس رگ گردن او را قطع مىكنيم و هيچكس نمىتواند مانع ما باشد». «وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ»: «و آن يادآورى براى مؤمنين است» كه منظور على عليهالسلام است. «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»: «ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند»، كه منظور ابوبكر و عمر هستند كه آن سخنان را گفتند. «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ»: «و آن حسرتى براى كافران است»، كه منظور على عليهالسلام است. «وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ»: «و آن يقين حقيقى است»، كه منظور از آن ولايت على عليهالسلام است. «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ»: «پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو».(1)
در روايتى از امام صادق عليهالسلام فرازهاى ديگرى از آيات تفسير شده است. آن حضرت مىفرمايد:
1) . المحتضر: ص 65 ، بحار الانوار: ج 36 ص 149، تفسير العياشى: ج 2 ص 269.
در روز غدير خم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن سخنان را درباره على عليهالسلام فرمود، يكى از آن دو (ابوبكر و عمر) به ديگرى گفت: «به خدا قسم! خدا به او اين دستور را نداده است، و اين نيست مگر چيزى كه به خدا افترا مىبندد».
خداوند تعالى اين چنين نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ. لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ. وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ» كه منظور على عليهالسلام است، «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»، منظور تكذيب كنندگان ولايت اوست، «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ. وَ اِنَّهُ
لَحَقُّ الْيَقينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ».(1)
امام موسى بن جعفر عليهالسلام گوشهاى ديگر از گفتههاى آنان را ذكر نموده و در كنار آن فرازهاى ديگرى از اين آيات را تفسير فرموده است:
. . . منافقين گفتند: «محمد بر پروردگارش دروغ مىبندد و خداوند درباره على چنين دستورى به او نداده است». خداوند در اين باره آياتى از قرآن نازل كرد: «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ»، يعنى ولايت على عليهالسلام نازل شده از سوى پروردگار جهانيان است. «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ»، يعنى اگر محمد صلىاللهعليهوآله بعضى گفتهها را به ناحق به ما نسبت دهد، «لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ»: «دست راست او را مىگيريم و رگ او را قطع مىكنيم».
سپس خداوند جمله بعدى را عطف نموده مىفرمايد: «وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ»، يعنى ولايت على عليهالسلام يادآورى براى متقين است كه منظور همه عالَم است. «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ. وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ»، يعنى على عليهالسلام حسرت بر كافران است. «وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ»، يعنى ولايت على عليهالسلام
1) . شرح الاخبار: ج 1 ص 241 ح 259.
يقين حقيقى است. «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ»، يعنى: اى محمد! پروردگار عظيمت را كه اين فضيلت را به تو عنايت فرموده شكر گزار باش.(1)
قبل از آنكه به تحليل اين آيات بپردازيم يك جمع بندى از احاديث پنجگانه مذكور لازم است. در اين جمع بندى سه جهت را توضيح مىدهيم:
گوينده سخن ناروا كه گفت: «اِنَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» عمر است؛ زيرا در روايت اول كلمه «عَدْوى» ذكر شده كه منظور نسبت عمر به قبيله بنىعدى بن كعب است. در روايت دوم از روى تقيه كلمه «رجلاً» به كار رفته كه با توجه به روايت اول منظور از اين «مرد» معلوم مىشود. در روايت سوم نيز به همين جهت «رجلان من الناس» ذكر شده كه به قرينه تثنيه بودن منظور از آن ابوبكر و عمر است، به خصوص آنكه در روايت چهارم اين صراحت بيشتر شده و جمله «قالَ اَحَدُ الرَّجُلَيْنِ لِصاحِبِهِ» به كار گرفته شده است. به هر حال گوينده عمر بوده و شنونده ابوبكر كه به طور سرى با يكديگر اين سخن را مطرح كردهاند.
سخنى كه عمر به ابوبكر گفته چند جمله در يك موضوع است كه نقطه حساس آن «اِنَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» است. هر يك از روايات پنجگانه گوشهاى از گفتههاى آنان را نقل كرده كه جمع بندى آن را مىتوان به اين صورت در نظر گرفت:
1) . بحار الانوار: ج 24 ص 337، ج 36 ص 101 ح 45. الكافى: ج 1 ص 432، 435. تأويل الآيات: ج 2 ص 720 ح 47. مناقب ابن شهر آشوب: ج 1 ص 575 - 581 .
لا وَ اللّهِ! ما اَمَرَهُ اللّهُ بِهذا، وَ ما هُوَ اِلاّ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ! اِنَّ مُحَمَّدا كَذّابٌ عَلى رِبِّهِ وَ ما اَمَرَهُ اللّهُ بِهذا فى عَلِىٍّ! وَ اللّهِ ما هذا مِن تِلْقاءِ اللّهِ وَ لكِنَّهُ اَرادَ اَنْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ!
نه به خدا قسم! خدا او را به اين مطلب امر نكرده است، و اين نيست مگر چيزى كه به ناحق به خدا نسبت مىدهد! محمد بر پروردگارش دروغ مىبندد و خداوند چنين دستورى درباره على به او نداده است! به خدا قسم اين مطلب از جانب خدا نيست، و او قصد دارد پسر عمويش را شرافت دهد.
تفسير و بيان فرازهاى آيات در روايات پنجگانه در يك جمع بندى از آيه «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ» تا «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ» چنين مىشود:
اِنَّ وِلايَةَ عَلِىٍّ تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ مُحَمَّدٌ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ فى وِلايَةِ عَلِىٍّ لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ، ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ؛ فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ هذَا الْعَذابِ. وَ اِنَّ وِلايَةَ عَلِىٍّ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ فِى الْعالَمينَ. وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ بِوِلايَةِ عَلِىٍّ، وَ هُمْ اَبُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ. وَ اِنَّ عَلِيّا لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ وَ اِنَّ وِلايَةِ عَلِىٍّ لَحَقُّ الْيَقينِ. فَسَبِّحْ يا مُحَمَّدُ! بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ وَ اشْكُرْ رَبَّكَ الْعَظيمِ الَّذى اَعْطاكَ هذَا الْفَضْلِ.
ولايت على نازل شده از پروردگار عالَم است. و اگر محمد بعضى از گفتهها درباره ولايت على را به ناحق به ما نسبت دهد ما دست راست او را مىگيريم و سپس رگ گردن او را قطع مىكنيم، و هيچكس از شما نمىتواند مانع چنين كارى باشد. ولايت على يادآورى براى متقين در عالم است، و ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى نسبت به ولايت على وجود دارد كه ابوبكر و عمر هستند. على حسرت بر كافران است و ولايت او يقين حقيقى است. پس اى محمد! با نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو و او را شكر كن بر اين فضيلتى كه به تو عنايت كرده است.
با در نظر گرفتن جمع بندىهايى كه ذكر شد و شأن نزول آيات و نيز دقت در متن آنها، به تحليل جامعى در سه بخش مىپردازيم: ارتباط اين آيات با آيات قبل، تشابه اين آيات با آيه «تبليغ»، ارتباط همه اين آيات با پاسخ منافقين.
ضماير و سياق جملات ما را متوجه اتصال اين آيات از آيه 39 تا آخر سوره حاقه مىنمايد، و نتيجه آن است كه همه اين آيات درباره غدير و ولايت است و نقطه اصلى آنها «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا . . .» است. آيات از آيه 39 چنين است: «فَلا اُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ وَ ما لا تُبْصِرُونَ، اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ، وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ»: «قسم به آنچه مىبينيد و آنچه نمىبينيد، كه آن سخنِ فرستاده با كرامتى است، و سخنِ شاعر نيست. شما بسيار كم متذكر مىشويد». يعنى ولايت را جبرئيل امين از سوى پروردگار آورده و سخن بىارزش و شاعرانه نيست، چرا متوجه نمىشويد؟!
با توجه به اين اتصالِ آيات، بار ديگر اين مطلب مورد تأكيد قرار گرفته است كه اعلان ولايت در غدير يك مسئله وَحْيانى و يك امر الهى است؛ و اگر كسى آن را گفتهاى بىحساب و از روى هوس تلقى كند خود را به غفلت و بىتوجهى زده است.
خداوند درباره غدير تأكيد فوق العادهاى نشان داده، و براى ابراز آن مسئله را متوجه امين وحى خود پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله نموده است. اين مسلم است كه ساحت مقدس آن حضرت از هر گونه قصور و كوتاهى در اجراى اوامر الهى منزه است، ولى خداوند براى نشان دادن عظمت مسئله سخن را به صورت فرض محال متوجه پيامبر صلىاللهعليهوآله نموده است، كه اگر نسبت ناحقى به ما دهد چنين عذابى در انتظار اوست.
يك موردِ آن هم در آيه «بلِّغ» بود كه قبلاً ذكر شد.(1)در آن آيه خداوند به پيامبرش مىفرمايد: «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»: «اگر پيام ولايت را در غدير ابلاغ نكنى رسالت خدا را نرساندهاى». آيا ممكن است پيامبر صلىاللهعليهوآله امر الهى را ابلاغ نكند؟ هرگز! مطرح كردن اين فرض محال براى نشان دادن اهميت مسئله است.
مورد ديگرى كه خداوند اهميت فوق العاده غدير را با طرح فرض محالى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان فرموده همين آيات آخر سوره حاقه است. با توجه به اينكه منافقين جمله «اِنَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» را مطرح كردند، خداوند هم عين آن مطلب را در آيه منعكس نموده است.
با توجه به معناى «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ» كه «ساختن مطلبى و نسبت آن به كسى» است، خداوند شديدترين الفاظ را درباره حبيبش و با عظمتترين مخلوقش به ميان مىآورد كه در هيچ جاى ديگرى از قرآن چنين جزاى شديدى مطرح نشده است. البته باز هم مدار مسئله بر فرض محال است، ولى هدف نشان دادن اهميت مسئله در ضمن پاسخ به منافقين است. خلاصه آيات اين است كه: «حتى اگر محمد صلىاللهعليهوآله مطلبى را نزد
خود بسازد و سپس آن را به ما نسبت دهد ما رگ حيات او را قطع مىكنيم و هيچ كس قدرت مانع شدن از چنين كارى را ندارد».
بنابراين تشابه اين آيات با آيه «تبليغ» در خطاب شديد اللحن درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر نشان دادن اهميت خاص غدير و ولايت در پيشگاه الهى است.
منافقين براى تخريب غدير مطلبى را به ميان آوردند كه محور آن «اِنَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» بود، و منظورشان اين بود كه ولايت على كه در غدير مطرح شده ساخته و
1) . به ج 1 ص 101 - 115 كتاب حاضر مراجعه شود.
پرداخته ذهن پيامبر صلىاللهعليهوآله است و براى ارزش دادن به آن، به دروغ آن را به خدا نسبت مىدهد!!
از آنجا كه بايد برخورد همه جانبهاى با اين ياوه سرايى منافقين صورت مىگرفت، لذا خداوند 14 آيه در پاسخ آنان فرستاد كه هر فراز اين آيات ناظر به جنبهاى از سخن منافقين بود و محكم كارى لازم را در دفع شبهات و احتمالاتى از اين دست مىنمود. ذيلاً با ذكر آيات به اين جهات اشاره مىكنيم:
1 . «اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ»، خداوند مُهر تأييد مىزند كه ولايت نسبت دروغ به خدا نيست، بلكه رسول كريم خدا يعنى جبرئيل اين كلام را آورده است.
2 . «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ»، بار ديگر خداوند بافته و پرداخته ذهن بودنِ ولايت را نفى مىكند و اينكه گوينده آن رسول و فرستاده خداست، و اين گونه نيست كه كسى از خيال خود آن را بافته باشد.
3 . «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ»، خداوند مُهر تأييد قطعى بر ولايت مىزند كه از سوى رب العالمين نازل شده است، و هرگز نسبت دروغ به خدا نيست.
4 . «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا . . . عَنْهُ حاجِزينَ»، در اين آيات مستقيما گوينده «يَتَقَوَّلَهُ» را نشانه مىرود و همان كلمهاى كه او به كار برده عينا در آيه مىآورد و آن را با حرف شرط «لَوْ» كه در شرطهاى نشدنى به كار مىرود ذكر كرده و براى ردّ ادعاى او يك مسئله عملى را مطرح مىفرمايد، و آن اينكه اگر چنين كارى به وقوع بپيوندد و حتى يك مورد پيامبر من سخنى را كه از جانب من نيست به من نسبت دهد ما اجازه حيات به او نمىدهيم. پس اينكه مىبينيد پيامبر صلىاللهعليهوآله صحيح و سالم بر فراز منبر غدير ولايت را اعلام مىكند دليلِ آن است كه آن را از سوى من ابلاغ مىكند و نسبت دروغى در كار نيست.
5 . «وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ»، اين آيه مىتواند ناظر به سخنى باشد كه ضميمه نسبت «تَقَوُّل» كردند و گفتند: «لكِنَّهُ اَرادَ اَنْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ»: «او مىخواهد پسر عمويش را شرافت دهد». اين سخن نشانگر انگيزه نسبت «تَقَوُّل» است، و اين تشكيك آنان در اعلان ولايت به خاطر ضدّيتى است كه با على بن ابىطالب عليهالسلام دارند. لذا از هيچ نسبت ناروايى دريغ نمىكنند و تقوا را زير پا مىگذارند. خدا مىفرمايد: «اين ولايت يادآورى براى متقين است».
6 . «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»، اين خطابى به گويندگان آن سخن ناروا و نسبت «تقوُّل» به پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه ما خوب مىدانيم كه شما تكذيب كنندگانِ آن حضرت هستيد، و اين مطالب به عنوان پاسخ شما گفته مىشود. يعنى هدف شما از ايجاد چنين شبهههايى كه مىگوييد: «محمد از پيش خود ولايت على را ساخته و به خدا نسبت مىدهد»، تكذيب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و اين بر ما پوشيده نيست.
7 . «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ»، پاسخ استهزاء آميزى بر جسارت كنندگان است، بدين معنى كه شما از روى حسرتى كه بر تصميمات از دست رفته خود مىنماييد و نيز نگاه حسرت آميزى كه به مقام بلند على عليهالسلام داريد، بدانيد كه اين روز و اين ولايت در دنيا و آخرت براى كافرانِ به آن حسرت خواهد بود، و آرزوى آن را به گور يا به جهنم خواهند برد.
آيات آخر سوره حاقه - در عين اينكه پاسخ به منافقينى است كه در صدد تكذيب و شبهه اندازى براى غدير بودند - معارف تازهاى در زمينه غدير و ولايت به ما مىآموزد، كه ذيلاً آنها را در پنج عنوان ذكر مىكنيم:
همان گونه كه در آيه «تبليغ» مىخوانيم: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اَلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»، كه يك سوى آن «رسول» است و سوى ديگرش «نزول غدير از سوى رَبّ»، در آيه 41 سوره حاقه هم از يك سو مىفرمايد: «اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ»: «ولايت در غدير قول رسول كريم است»، و از سوى ديگر در آيه 43 بر نزول آن از سوى رَبّ تأكيد مىكند و مىفرمايد: «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ».
از آيه 44 تا 46 سوره حاقه كه از جمله «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا . . .» آغاز مىشود سه نكته مهم استفاده مىشود:
«تَقَوَّلَ» معناى ادبى ظريفى را در خود دارد كه بيان آن هم منظور منافقين را روشن مىكند و هم دقيق بودن دستگاه وحى الهى را مىفهماند. اين فعل هميشه با حرف «عَلى» همراه است كه مفعول اول را جَر مىدهد و سپس مفعول دوم ذكر مىشود و گفته مىشود: «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ». طبيعى است كه چون از ماده «قول»: «گفتن» گرفته شده اين معنى در آن ملحوظ است.
در لغت معناى اين تركيب چنين است: «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ: اِبْتَدَعَهُ كِذْبا». معناى دقيق اين عبارت در فارسى با در نظر گرفتن دو كلمه آن روشن مىشود: «اِبْتَدَعَ» يعنى ساختن و پرداختن و اختراع سخنى از پيش خود، و «كِذْبا» يعنى همين سخن از پيش خود ساخته را به دروغ به كسى نسبت دادن.
در نگاهى ديگر يكى از معانى باب تَفَعُّل، تكلُّف و تلاش فاعل بر حصول فعل است، مثلاً تَشَجَّعَ، يعنى تلاش كرد كه شجاعت را در خود حاصل كند. با توجه به اين
معنى در باب تفعُّل، كلمه «تَقَوَّلَ» بدين معنى خواهد بود كه تلاش كرد قولى را كه واقعا قول و كلام كسى نبود قول او قرار دهد.
با در نظر گرفتن اين معناى لغوى براى «تَقَوُّل»، منظور منافقين اين بوده كه محمد دلش مىخواهد على بعد از او خليفه باشد، و براى اين هدف تلاش مىكند اين گفتههاى خود درباره ولايت على را به خدا نسبت دهد و سخن خدا قلمداد كند. خداوند هم در ردّ تفكر آنان فرموده كه چنين چيزى درباره محمد صلىاللهعليهوآله امكان ندارد كه بخواهد با تلاش اين مطالب را به خدا نسبت دهد، بلكه واقعا سخن خداست.
خداوند در ردّ فكر و سخن منافقين مطلب را به صورت ريشهاى مطرح كرده و شأنيّت پيامبر الهى را به ميان آورده است. بدين صورت كه از اختصاص مسئله به غدير عبور كرده و مطلبى اساسى را به ميان آورده كه مبناى رسالت بر آن است. آن مبنى اين است كه اگر پيامبر خدا در هر مسئلهاى بخواهد ساخته و پرداخته خود را به نام خدا مارك بزند و تحويل مردم دهد، چنين كسى ديگر پيامآور خدا نيست بلكه سخنگوى خود است.
با اين حال اگر چنين كسى بخواهد خود را پيامآور خدا قلمداد كند، براى آنكه اتمام حجت الهى بر خلق خدشهدار نشود خداوند فورا او را از روى زمين برمىدارد و جانش را مىگيرد. در اين باره فرقى نمىكند كه چنين احتمالى درباره نماز باشد يا زكات يا ولايت! مهم آن است كه پيام الهى بايد لاك و مهر شده توسط رسول به دست مردم برسد و در آن هيچ دخل و تصرفى نشده باشد.
تركيب خاص جمله كه خداوند در اين آيات آورده بسيار دقيق است، كه هم
حرمت مقام شامخ پيامبر مكرم صلىاللهعليهوآله را حفظ نموده و هم نتيجه لازم را براى پاسخ منافقين گرفته است. استفاده از حرف شرط «لو» به عنوان تقديس رسول است چرا كه فرق بين «اِنْ» و «لَوْ» در آن است كه «اِن» در شرط معمولى آورده مىشود كه جزا نتيجه آن است، ولى «لَوْ» بر امتناع جزا به خاطر امتناع شرط در ماضى است مثلاً مىگوييم: «لَوْ جاءَ لاََكْرَمْتُهُ»: «اگر مىآمد او را اكرام مىنمودم»، و مفهومش محقق نشدن اين شرط است كه در نتيجه جزا هم محقق نمىشود، يعنى چون نيامد من هم او را اكرام نكردم و در واقع زمينه اكرام محقق نشد.
اكنون خدا حرف «لَوْ» را با فعل ماضى «تَقَوَّلَ» آورده و معنايش امتناع چنين مطلبى است. يعنى اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مطلبى را از خود مىپرداخت و به دروغ به ما نسبت مىداد رگ حيات او را قطع مىكرديم، ولى او هرگز چنين كارى نمىكند و ما هم هرگز چنان جزايى به او نمىدهيم. مىبينيم كه فرق استفاده از كلمه «لو» و به كار نبردن كلمه «إن» در اِخبار از امتناع وقوع چنين مسئلهاى و حفظ احترام مقام عصمت رسول صلىاللهعليهوآله است.
از سوى ديگر پاسخ منافقين هم داده شده كه اين نسبت «تَقَوُّل» كه شما به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدهيد درباره آن حضرت ممتنع است و شما شبهه بيجايى را القا مىنماييد. دليل روشن آن همين است كه هيچ آثار غضبى از خدا مشاهده نمىشود و رگ حيات پيامآور خدا قطع نشده است. پس سخن شما منافقين ياوه گويى و تعرض به مقام عصمت كبرى است، و قداست او محفوظ است.
در آيه 48 «ولايت» را - و طبق روايتى شخص على عليهالسلام را - تذكر و يادآورى براى متقين مىداند و مىفرمايد: «وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ». ارتباط ولايت با تقوى تحت عنوان تذكر جالب توجه است، و يادآور روايات بسيارى است كه ائمه عليهمالسلام شيعيان را سفارش به تقوى و پرهيزكارى فرمودهاند. گويا مراعات نكردن تقوى زنگارى از گناه بر
صفحه بلورين دل مىكشد كه ديگر انعكاس هيچ نورى در آن ممكن نيست. همان گونه كه اگر تقوى مراعات شود و صيقل صفحه دل مطلوب باشد انعكاس قوىترين نور كه ولايت است آثار و نتايج بسيارى به همراه خواهد داشت.(1)
خداوند در آيه 49 اعلام مىنمايد كه ما از وجود تكذيب كنندگان ولايت باخبريم. يعنى نه از تكذيب آنان ترسى داريم و نه تكذيب آنان باعث تعطيل برنامه اعلان ولايت مىشود. تكميل معناى اين آيه با آخر آيه «تبليغ» است كه مىفرمايد: «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ». وقتى خدا مىفرمايد: «تو را حفظ مىكنيم» يعنى خبر از وجود توطئه گران داريم، همان گونه كه در آيه 49 سوره حاقه فرموده: «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»: «ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى هستند». و آنجا كه مىفرمايد: «خدا قوم كافرين را هدايت نمىكند»، يعنى ما مىدانيم كه با اعلام ولايت در غدير عدهاى تكذيب خواهند كرد و آنان كافرانى هستند كه هدايت نخواهند شد.
خداوند در آيه 50 ولايت را حسرت كافران اعلام كرده و فرموده: «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ لِلْكافِرينَ». اين حسرت در دنيا به خاطر دست نيافتن به آن و در آخرت به خاطر ديدن نِعَم بهشتى براى پذيرندگان ولايت است، در حالى كه كافرين و مكذبين ولايت در جهنم خواهند بود. در دنيا اگر چه جاى آنان را غصب كردند، ولى هرگز به مقام الهى آنان و درياى علومشان و سيطره قدرتشان بر عوالم امكان دست نيافتند، و اين حسرتى بود كه داغ آن بر دلشان ماند. حسرت آخرت نيز همان بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير فرمود:
1) . درباره ارتباط ولايت و تقوى قبلاً در ج 1 ص 55 كتاب حاضر مطالبى ذكر شد.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّهُ جَنْبُ اللّهِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ ، فَق-الَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ : «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ».
اى مردم، على جنب اللّه است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و از قول كسى كه با او مخالفت كند فرموده: «اى حسرت بر آنچه در جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم».(1)
1) . اسرار غدير: ص 143 بخش 3.
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ ديناً.
امروز كسانى كه كافر شدند از تخريب دين شما نااميد شدند، پس از آنان نترسيد و از خدا بترسيد. امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.
پايان سخنرانى غدير و استقرار كامل مسئله امامت مقطعى بود كه توانست همه خيالهاى منافقين را كفى بر روى آب كند و نقشههاى آنان را خنثى نمايد. وحشت شياطين و منافقين از همين برنامه عظيم و اعلان رسمى بود و به صور مختلف در برابر آن سنگ اندازى مىكردند. اكنون كه «ولايت» اعلام شد گرد نااميدى هم بر چهره آنان نمودار گشت و آب سردى بر دستانشان ريخته شد. در چنين موقعيتى بود كه خدا هم يأس آنان را اعلام كرد. متن حديثى كه اين شكست منافقين و نزول آيه را بيان مىكند چنين است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدتى قبل وفات خود را خبر مىداد و مىفرمود: «نزديك شده كه از ميان شما غروب كنم». منافقين با شنيدن اين خبر مىگفتند: «اگر محمد بميرد دين او را خراب مىكنيم». هنگامى كه برنامه غدير انجام گرفت گفتند: نقشه و حيله ما باطل شد! اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ . . .»: «امروز كسانى كه كافر شدند از تخريب دين شما نااميد شدند . . .».(1)
الانوار: ج 37 ص 134.
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 163 ح 240. مناقب ابن شهر آشوب: ج 2 ص 241. بحار
ابوسعيد خدرى كه از حاضرين واقعه غدير بوده، ضمن نقل وقايع آن روز مىگويد: «فَلَمْ نَنْصَرِفْ حَتّى نَزَلَتْ: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ . . .»: «از برنامه غدير فراغت نيافته بوديم كه اين آيه نازل شد».(1)
از نكات قابل توجه در اين آيه موقعيت قرآنى آن است كه با آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» در يك آيه واقع شده، و هر دو فراز آيه در مورد اعلان ولايت در غدير نازل گرديده است. در روايتى امام عليهالسلام درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ . . .» مىفرمايد: «اين آيه هنگامى بود كه ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام نازل شد»؛(2)يعنى مسئله اعلام ولايت پايان يافت و آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .» نازل شد.
اين ارتباط بين كلمه «اليوم» در اول اين دو فراز («الْيَوْمَ يَئِسَ» و «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ») تا آنجا ادامه دارد كه درباره آيه اكمال گفته شد: روز نزول آن و روزى كه خدا كامل شدن دين را اعلام مىفرمايد عيد مؤمنين است.(3)درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ» هم روايتى وارد شده كه «عيدٌ لِلْمُؤْمِنينَ»،(4)و اين دو عيد به يك نقطه باز مىگردد. يعنى با اعلان ولايت در غدير هم دين كامل شد و هم دشمنان مأيوس شدند؛ و كلمه «اليوم» در آيه به يك روز باز مىگردد و آن روز غدير است، به خصوص آنكه هر دو در يك جمله واقع شدهاند.
آنچه درباره اين آيه بايد مورد دقت قرار گيرد كلمات حساسى است كه در آن به كار رفته است: «الْيَوْمَ»، «يَئِسَ»، «الَّذينَ كَفَرُوا»، «مِنْ دينِكُمْ»، «فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ». با توجه به روايات ذكر شده به تبيين اين كلمات مىپردازيم:
از رواياتى كه نقل شد نزول آيه در غدير دقيقا پس از اعلان ولايت معلوم گرديد. بنابراين منظور از «الْيَوْمَ» به معناى «امروز» همان روز هيجدهم ذىالحجه سال دهم هجرى است. شاخص كننده آن روز در ميان روزهاى ديگر هم جز اعلام ولايت دوازده امام عليهمالسلام تا روز قيامت چيز ديگرى نيست، و آنچه در دنباله آيه آمده به خاطر همين جهت است.
اطلاق كلمه «الَّذينَ كَفَرُوا» شامل همه كافران مىشود با اين تفاوت كه هر كدام بيشتر در صدد نابودى و تخريب اسلام بودند بيشتر نااميد شدند. با توجه به اين نكته كافران هنگام اعلان ولايت در غدير قابل تقسيم به سه دسته بودند كه به ترتيب شدت آنان در موضعگيرى ضد اسلام چنين معرفى مىشوند:
1 . منافقين كه اكثر آنان كفار بت پرست ديروز بودند و از روز اول بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مبارزه با آن حضرت برخاستند و تا روزى كه حضرت فاتحانه وارد مكه نشده بود دست از رفتار و گفتار خود برنداشتند و بين آن روز تا غدير يك سال بيشتر فاصله نشده بود.
2 . يهوديان و مسيحيان كه از جهت دينى حاضر نبودند رسميت خود را در برابر اسلام از دست بدهند، و به همين جهت به آن اقرار نمىكردند و در صدد تضعيف بر مىآمدند.
3 . ساير ملل و مذاهب جهان كه شامل زرتشتيان ايران و بودائيان و بت پرستان كشورهاى دور دست مىشد.
با دقت در اين سه گروهى كه به عنوان كفّار مطرح بودند، بدون شك همه آنان از ظهور اسلام باخبر بودند، و تمام توجهشان به روزگار بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بود؛ و گويا انتظار داشتند كه مانند هر دين و مذهب و گروهى كه ظهور مىكند و بقاى آن در گرو تعيين راه آينده آن است، ببينند اسلام براى آينده بلند مدت خود چه برنامهاى دارد، و ضامن بقاى آن بعد از آوردنده آن يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست؟ با اطلاع از اين نقطه بود كه مىتوانستند نقشهها و حيلههاى دقيقى براى نابودى و تخريب اين دين نوپا آماده كنند.
كلمه «يئس» از يك سو مطلق است و جهت يأس آن ذكر نشده است. بنابراين معناى آن نااميدى دشمنان اسلام از همه جهات است و گويا با اعلام ولايت در غدير همه راهها را بر خود بسته ديدند و از هر نقشه و حيلهاى مأيوس شدند. از سوى ديگر
مورد آن مشخص شده است كه از چه چيزى مأيوس شدند و آن «دين مسلمانان» است كه با عبارت «مِنْ دينِكُمْ» آمده است.
اگر اطلاق در «يَئِسَ» را با اطلاق «الَّذينَ كَفَرُوا» ضميمه كنيم در مىيابيم كه واقعه غدير با آن عظمت كه در سه روز انجام گرفت، همه كافران را - با هر نقشه و حيلهاى كه ممكن بود از هر كدام صادر شود - نااميد كرد.
اكنون بايد اسرار اين نااميدى كافران بيان شود و حساسترين نقطه غدير كه باعث اين نااميدى شده روشن گردد.
محور اصلى غدير كه باعث نااميدى همه دشمنان اسلام شد اعلام ولايت مطلقه دوازده امام معصوم عليهمالسلام از اولين روز رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا آخرين روز دنيا بود. اين كوتاهترين جملهاى است كه درباره رمز غدير مىتوان به كار برد، و بلندترين برنامهاى است كه در تمام جوامع بشرى براى آينده ملتى پيش بينى شده است. اين محور همه نوع از صلاح دين و دنيا و آخرت بشر را در سايه حفظ اسلام ضمانت مىكند، و در هر زمان و مكانى حتى يك انسان وجود داشته باشد او را با هيچ مشكلى رو به رو نمىكند و همه نيازهاى او را بر مىآورد. به عبارت ديگر جانشين تمام عيارى به جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار مىگيرد در حدى كه گويا او تا آخرين روز دنيا همچنان زنده و همراه مردم است.
آنچه هيچيك از كفار و دشمنان درباره آينده اسلام انتظارش را نداشتند و احتمالش را هم نمىدادند ولايتى بود كه وسعتش صاحب اختيارى مطلق انسانها بود، به ضميمه عصمت كه هيچ احتمال خطايى در آن راه ندارد و بشر را از پيمودن راه اشتباه مصون مىدارد. اضافه بر اين دو، ركنِ سوم آن امامت و خلافتى بود كه بلافاصله و از اولين لحظه رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز مىشد و به هيچكس مهلت تخريب و تحريف نمىداد. ركن ديگر آن است كه اين راه تا پايان آن - كه آخرين روز دنياست - پيش بينى شده كه دوازده امام عليهمالسلام يكى پس از ديگرى حضور داشته باشند و اجازه خلأ در اين زمينه ندهند، اگر چه عمر يكى از آنان بسيار طولانى باشد، و اين روند تا قيام قيامت ادامه يابد.
با اعلان چنين ولايتى بود كه ساير ملل جهان، دين اسلام را در پيشرفتهترين نوع
آينده نگرى يافتند، و در مقايسه با آنچه در مخيله خود پرورده بودند خود را بسيار ناچيز ديدند. يهود و نصارى نيز گذشته از انطباق اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله بر آنچه در كتابهايشان آمده بود، با تعيين جانشينان آن حضرت اين تطبيق را بيشتر دريافتند چرا كه حتى نام ايشان در تورات و انجيل آمده بود؛ و با وجود آنان شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله را در برابر خود حاضر مىديدند.
از همه كافرين خطرناكتر منافقين بودند كه تمام توطئهها و نقشهها را براى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده كرده بودند، كه وقتى آن حضرت حضور نداشته باشد با بىپروايى و فرصتطلبى خود جامعه مسلين را بر هم بريزند و به انحراف بكشانند. اما با منصوب شدن فردى قدرتمند چون على بن ابىطالب عليهالسلام و سپردن تمام شئون پيامبر صلىاللهعليهوآله به او، آنان نيز نقشههاى خود را بر آب ديدند و فهميدند كه به آسانى نمىتوانند به اهداف خود دست يابند و لذا جمله «بَطَلَ كَيْدُنا» را بر زبان آوردند كه ذكر خواهد شد.(1)
اين يأس و نااميدى دشمنان اسلام تا آنجا پيش رفت كه ابليس و شياطين - كه پايه گذاران كفرو نفاق در جهانند - اهميت و ارزش اعلان چنين ولايتى در غدير را دريافتند، و در بين خود از اين شكست فرياد بر آوردند. اصحاب ابليس به او گفتند:
اين امت مورد رحمت قرار گرفتند و از گمراهى محفوظ شدند و ديگر نه ما را و نه تو را بر آنان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان را شناختند.(2)
ابليس هم به آنان گفت:
اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز معصيت خداوند انجام نخواهد گرفت.(1)اين گونه كه او سخن گفت برنامه مستحكمى را پيش بينى كرد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى جاى او را خواهد گرفت.(2)
مىبينيم كه ابليس و شياطين كه انواع راههاى گمراهى مردم را تجربه كردهاند، چگونه از اهميت برنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله آگاهند و در صورت اجراى آن خود را شكست خورده مىيابند.
آخرين نكتهاى كه درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا . . .» بايد خاطر نشان سازيم پاسخ به اين سؤال است كه اگر همه دشمنان اسلام از همه جهت مأيوس شدند، پس آنچه در روزهاى بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىبينيم و انحراف اكثريت مسلمانان در بلند مدت زمان مشاهده مىشود، چگونه قابل تحليل است؟
پاسخ اين سؤال آن است كه منظور از يأس كفار، وجود برنامه دقيقى است كه اگر به درستى اجرا شود آنان مأيوس خواهند شد؛ و خداوند چنين آيندهاى را براى مسلمانان پيش بينى كرده و عظيمترين اتمام حجت خود را بر آنان نموده و اعلاترين درجه لطف را در حق آنان روا داشته است.
لذا مىبينيم كه از منافقين گرفته تا ابليس و يارانش با ديدن مراسم غدير رسما اعتراف كردند كه اگر چنين برنامهاى پا بگيرد و به مرحله عمل برسد، همه نقشههاى آنان بر آب است و هر راهى براى تخريب اسلام مسدود مىگردد؛ و با يأس كامل در پى روزنهاى بودند كه مگر از طريق آن خنجرى از پشت سر وارد آوردند.
از يك سو منافقين را مىبينيم كه با نسبتهاى جسارت آميزى مانند جنون و هذيان و تعصب به پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدد سقوط غدير و ولايت بودند، و با محكم كردن عهد و پيمان بين خود و توطئه قتل پيامبر و على عليهماالسلام در صدد بر هم ريختن برنامه دقيق اسلام بودند. از سوى ديگر ابليس را مىبينيم كه به يارانش مىگويد: «اصحاب پيامبر به من وعده دادهاند كه به هيچيك از گفتههاى او اقرار نكنند و آنان هرگز اين پيمان خود را نمىشكنند».(1)در نگاهى ديگر آن قدر مردم را وسوسه مىكند و به سوى ضلالت سوق مىدهد كه بعد از غصب خلافت توسط سقيفه به يارانش مىگويد:
چگونه ديديد مرا هنگامى كه كارى كردم تا امر خدا و پيامبر را درباره اطاعت على بن ابىطالب كنار گذاردند!(2)
اين گفتههاى شيطان و اقدامات او حاكى از آن است كه شأنيت و اقتضاى آن برنامه الهى يأس همه دشمنان اسلام بوده است، ولى اگر مانعى بر سر راه آن ايجاد شود طبيعى است كه آن يأسهاى دشمنان به اميد تبديل خواهد شد. اينجاست كه هر كس به هر اندازه در انحراف مردم از مسير ولايت شريك باشد در اقدامات اميد دهنده به دشمنان اسلام سهيم بوده و به همان اندازه در باز كردن دست كافران بر روى مسلمانان و تسلط فكر و فرهنگ آنان در جامعه مسلمين دخيل است.
از همين جا به عظمت جنايت سقيفه و يارانش و همه آنان كه مقام ولايت را تنها گذاشتند پى مىبريم، كه چگونه اميد كفار به تسلط بر مسلمانان را زنده كردند و آن غبار يأس را از چهره آنان زدودند و مديون نسلهايى شدند كه تا امروز ضربههاى كارى از كفار و منافقين مىخورند و روز به روز تسلط آنان را بر خود عميقتر مىيابند.
از همين جا بود كه سلمان در لحظاتى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آورده بودند، به عمر گفت:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقُولُ: «اِنَّ عَلَيْكَ وَ عَلى صاحِبِكَ الَّذى بايَعْتَهُ مِثْلَ ذُنُوبِ جَميعِ اُمَّتِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مِثْلَ عَذابِهِمْ جَميعا».
از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: «مثل گناه همه امت تا روز قيامت و نيز مثل عذاب همه آنان بر تو و رفيقت خواهد بود كه با او بيعت كردى».(1)
1) . كتاب سليم: ص 160 ح 4.
وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتِنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقائَنَا ائْتِ بَقُرآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ.
و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مىشود، كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مىگويند: قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن. بگو: براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم. من جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مىترسم.
دشمنان داخلى اسلام يعنى منافقين كه انجام دقيق برنامه غدير و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام از فراز منبرِ آن، تمام نقشهها و افكارشان را در هم ريخته بود و آيه يأس بر يكديگر مىخواندند و «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ» از چهرهها و رفتار آنان ديده مىشد، اكنون راههاى تازهاى را جستجو مىكردند كه شايد گريزى از كار انجام شده پيدا كنند.
اولين شگردى كه به ميان آوردند مسئله تبديل على عليهالسلام به شخص ديگرى بود. در مطرح كردن اين فكر شيطانى سه مرحله طى شد. منافقين ابتدا اين مطلب را در بين خود مطرح كردند. سپس رسما به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و مطلب را مطرح كردند. آنگاه به عنوان كسى كه به خيال آنان جايگزين على عليهالسلام مىشود صريحا نام ابوبكر و عمر را به ميان آوردند! نزول آيه 15 سوره يونس بعد از نقل سخنشان پاسخ قاطعى به آنان بود كه دليل آن را نيز همراه داشت. متونى كه جزئيات و مراحل اين توطئه منافقين را ترسيم مىكند چهار حديث است كه ذيلاً مىآوريم:
امام باقر عليهالسلام درباره مرحله اول توطئه كه در مجلس خصوصى خواهان امام ديگرى به جاى على عليهالسلام شدند، چنين بيان مىفرمايد:
اينكه خدا مىفرمايد: «اِئْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ»: «قرآنى غير از اين بياور يا اين را تبديل كن»، اين سخن دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه پشت سر حضرت سخن مىگفتند و گمان مىكردند خداوند سخن آنان را نمىشنود. آنان مىگفتند: «اى كاش امام ديگرى غير از على براى ما قرار مىداد و به جاى او ديگرى را جايگزين مىكرد»! خداوند عزوجل در رد سخن آنان فرمود: « قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى»: «بگو: من حق ندارم از پيش خود او را تبديل به ديگرى نمايم» يعنى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را. «اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ . . .»: «جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم»، يعنى آنچه درباره على عليهالسلام بر من وحى شده
است.(1)
در حديث ديگرى همين منظره تمايل به غاصبين خلافت پيدا مىكند و در واقع اين توطئه از سوى آنان براى مطرح كردن خودشان است:
كلام خداوند تعالى: «قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقائَنا ائْتِ بِقُرآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ»: «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند گفتند: قرآنى غير از اين بياور يا آن را تبديل به غير آن كن»، اين سخن دشمنان خدا پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله است در حالى كه گمان مىكردند آن حضرت سخنشان را نمىشنود كه گفتند:
1) . تفسير فرات: ص 177 ح 227.
«اى كاش على را امام قرار نمىداد و ما را امام قرار مىداد، يا اكنون كه او را امام قرار داده تبديل مىكرد و ما را به جاى او قرار مىداد». خداوند عزوجل در رد آنان فرمود: «قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ».(1)
امام باقر عليهالسلام در حديث ديگرى، مرحله جدىتر اين توطئه را كه تصريح به نام ابوبكر و عمر است با قرائت فرازهايى از آيه چنين بيان فرمود:
كلام خداوند تعالى: «وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتِنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ، قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ»: «هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مىشود، كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مىگويند: قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن. بگو: براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم. من جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم». منظور از اين كلام خداوند آن است كه گفتند: «اگر به جاى على عليهالسلام ابوبكر و عمر را قرار دهد تابع او مىشويم»!!(2)
حذيفه يمانى كه خود حاضر در غدير بوده، مرحله نهايى اين توطئه را - كه اظهار صريح آن در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله است - در داست-ان بلند غدير چنين ترسيم نموده است:
منافقين به يكديگر نگاه كردند و گفتند: «قلبهاى ما هرگز طاقت ولايت على همراه با اطاعت او را ندارد. از پيامبر بخواهيم كه او را براى ما تبديل كند»! آنان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و اين درخواست خود را به او خبر دادند. خداوند تعالى آيهاى از قرآن نازل كرد: «قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ
نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ»: «بگو من حق ندارم از پيش خود آن را تغيير دهم. من جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مىترسم».(1)
در اين چهار روايت تصريح به جواب بودن آيه به سخن منافقين در غدير و نزول آن در آن موقعيت را به صراحت ديديم. در يك حديث از امام كاظم عليهالسلام شأن نزول اين آيه در غدير پس از سخن معاويه ذكر شده است. اين حديث منافاتى با احاديث قبلى ندارد، زيرا اين گفتگوها بين منافقين بوده كه يكى از آنان معاويه بوده است و در همين حديث سخن مطرح شده به جمع آنان نسبت داده شده است. متن حديث در بيان واقعه غدير چنين است:
معاويه پسر هند برخاست و با تكبر به راه افتاد و با حال غضب از مجلس غدير خارج شد در حالى كه مىگفت: «به خدا قسم محمد را بر گفتارش تصديق نمىكنيم»! خداوند اين آيه را نازل كرد: «قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقاءَنا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ»: «كسانى كه اميد ملاقات ما را نداشتند گفتند: قرآنى غير از اين بياور يا آن را تبديل كن»، منظورشان اين بود كه امامانى غير از على براى ما قرار ده. همه اينها از روى حسد نسبت به على عليهالسلام بود كه پاكترين بود. اين اظهار حسد بود، و آنچه در سينههايشان نهفته بود بزرگتر از اين بود.(2)
آنچه از نزول اين آيات در شأن غدير استفاده مىشود پنج نكته زيباست كه جا دارد در تابلوهاى ولايت معرفى شود:
ولايتى كه در غدير مطرح شد از آيات بينات الهى است، چرا كه خداوند مىفرمايد: «وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتِنا بَيِّناتٍ . . .»: «هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها تلاوت شود . . .». اين بدان معنى است كه اعلان ولايت در غدير هم از آيات و حجتهاى الهى بر مردم است كه خداوند بدين وسيله تا ابد بر انسانها اتمام حجت فرمود؛ و هم برنامه غدير به قدرى دقيق و حساب شده بود كه مطلب براى همه بيِّن و روشن شد و ابهامى براى كسى باقى نماند و عذرى براى كسى باقى نگذارد، چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام مىفرمايد: «بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى براى احدى باقى نگذاشته است».(1)
كسانى كه قلبشان تحمل ولايت على عليهالسلام را نداشت و خواهان جايگزينى ديگرى به جاى او بودند، از سوى خداوند صريحا منكرين روز قيامت معرفى شدهاند، و اين معنى درباره آنها با تعبيرى عميق كه حاكى از بىاعتقادى آنان است ذكر شده كه مىفرمايد: «الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقائَنا»: «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند»، يعنى چنين انتظارى در دلشان وجود ندارد. اين بدان معنى است كه پيشنهاد تبديل در امر امامت به معناى ناآشنايى با مبانى اسلام و بىاعتقادى به صدور فرامين آن از منبع وحى الهى است. دارنده چنين اعتقادى در واقع با خدا كارى ندارد و از قيامت نمىترسد، بلكه فقط به فكر تأمين خواستههاى دنيوى خويش است به هر صورت كه ممكن شود، و اين
1) . بحار الانوار: ج 43 ص 161. دلائل الامامة: ص 122.
چيزى است كه در سقيفه و همه خلفاى غاصب از ابوبكر و عمر گرفته تا بنىاميه و بنىالعباس مشهود است.
با تصريح روايات بر نزول آيه در مورد اعلان ولايت در غدير، آن كلمهاى كه در اين آيه منطبق بر اميرالمؤمنين عليهالسلام مىشود كلمه «قُرْآنٍ» است، چرا كه از قول دشمنان على عليهالسلام مىفرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا»: «قرآنى غير از اين بياور». امام صادق عليهالسلام نيز در تفسير آيه مىفرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ»، منظور اميرالمؤمنين عليهالسلام است.(1)
اين معناى قرآن ناطق بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام و عِدلِ قرآن بودن آن حضرت است كه در حديث ثقلين بيان شده است آنجا كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مىگذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و اهل بيتم. خداوند لطيف خبير به من سپرده است كه اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند مانند اين دو - و حضرت دو انگشت سبابه خود را كنار يكديگر قرار دادند - نه مانند اين دو - و حضرت انگشت سبابه و وسط را نشان دادند - ».(2)
سه جمله پشت سر هم در اين آيه، ارتباط غدير با وحى را از جوانب مختلف محكم مىنمايد، و هر يك از آنها دليل جداگانهاى بر آسمانى بودن غدير است. اين سه فراز عبادتند از:
«قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى»: «من حق ندارم آن را از پيش خود تبديل نمايم».
اين جمله ناظر به برنامه ربّانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در رسالت خويش است كه در همه موارد معارف و احكام اسلام - بدون استثناء - از پيش خود سخن نمىگويد، و او امين پروردگار است كه هرگز در آنچه ابلاغش به او واگذار شده تغييرى نمىدهد. بنابراين با قاطعيت به همه اهل جهان اعلام شده كه غدير يك امر الهى است كه هيچكس قادر به تغيير و تبديل آن از پيش خود نيست، و انجام هر تغييرى در آن از سوى هر كس كه باشد مخالفت مستقيم با فرمان خداست. اين تابلوى جهنم است كه براى هميشه بر پيشانى اهل سقيفه و اتباع آنان نقش بسته كه هيچ عذر و بهانه و مصلحت انديشى از سوى آنان پذيرفته نخواهد شد، چرا كه بازگشت آن به «تبديل مِنْ تِلْقاءِ نَفْس» است كه حتى شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را از آن برئ مىداند.
«اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ»: «من تابع نيستم مگر آنچه بر من وحى مىشود».
اين جمله صراحت در وحيانى بودن غدير دارد و ناظر به ارتباط دائمى منبع وحى با پيامبر صلىاللهعليهوآله است. گذشته از عبارت «يُوحى اِلَىَّ» كه تصريح به حضور وحى در غدير است، كلمه «اَتَّبِعُ» اين معنى را محكمتر مىكند كه اصلاً براى پيامبر خدا راه ديگرى وجود ندارد. يعنى اگر پيرو وحى نباشد پس پيرو انسانها باشد يا از هواى نفس خويش سخن بگويد؟ گويا حضرت با قاطعيت مىفرمايد: «من تابع وحى هستم و بس! من هيچ منبعى جز وحى براى رسالتم ندارم. من از غير آنچه خدا به وسيله وحى بر من نازل مىكند مطلب ديگرى براى ابلاغ به مردم ندارم»! يعنى غدير از وحى گرفته شده و به هيچ منبع ديگرى ارتباط ندارد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابلاغش راهى جز اين نپيموده
است. اين فراز آيه تداعى كننده اول آيه تبليغ است كه مىفرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»، و معنايش اين است كه آنچه درباره غدير تبليغ مىكنى از جانب خداوند نازل شده است.
«اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ»: «من اگر از امر پروردگارم سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى مىترسم».
اين جمله ناظر به اين است كه حجج الهى بندگان منتخب خدا هستند كه هرگز تخطى از امر الهى در رسالتشان معنى ندارد. خوفى كه آنان از خدا دارند از همه بندگان بالاتر است، و لذاست كه در آنان سرپيچى از امر الهى راه ندارد. درباره غدير معناى اين جمله چنين مىشود كه وقتى ولايت على عليهالسلام از طرف خداست و من حق تغيير آن را ندارم، يك راه مىماند و آن اينكه عصيان پروردگار نمايم و آن را تبديل نمايم، در حالى كه من از عذاب الهى وحشت دارم و خدا ترسىِ من اين اجازه را نمىدهد.
اين فراز آيه تداعى كننده فراز دوم آيه تبليغ است كه فرمود: «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»: «اگر ولايت را ابلاغ نكنى رسالت خدا را نرساندهاى»، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در شرح آن فرمود: «آنچه خدا به من وحى كرده ادا مىنمايم از خوف اينكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچكس نتواند آن را دفع كند».(1)
مُفضَّل از امام صادق عليهالسلام يك جمع بندى در تفسير اين آيه نقل كرده كه همه اين جوانب را در بر مىگيرد. او از آن حضرت درباره «اِئْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ» سؤال كرد، و حضرت فرمود:
1) . اسرار غدير: ص 138 بخش 2.
آنان گفتند: «على را تبديل كن» و معنايش اين بود كه: «او را تبديل كن و يا خليفهاى غير از او براى ما قرار ده». خداوند سبحان در جواب گفته آنان به پيامبرش فرمود: «بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تغيير دهم، من - در ولايت او بر شما - جز آنچه بر من وحى شده تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر از پروردگارم - در بيان ولايت - سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى ترس دارم».(1)
با توجه به رواياتى كه درخواست كنندگان تبديل على عليهالسلام به ديگرى را معرفى كرد و چگونگى رفتار آنان را بيان نمود و دقت در متن آيه كه بيانگر اعتقاد قلبى اعتراض كنندگان به منصوب نبودن على عليهالسلام از سوى خداست، تصوير پنهان اين پيشنهاد تبديل بدست مىآيد كه ذيلاً به روشن كردن جوانب آن مىپردازيم:
درخواست تبديل از سوى آنان پس از شنيدن خطبه بلند غدير بود، كه حضرت در آن مسئله ولايت و الهى بودن آن و امر مؤكد خداوند و نزول آيه تبليغ را كاملاً بيان فرمود و حتى بيعت لسانى گرفت. بنابراين اصلاً جايى براى اين پيشنهاد نبود و مطرح كردن آن حاكى از مطلب ديگرى بود.
وقتى خداوند در پاسخ آنان سه مسئله «از پيش خود گفتن (مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى)» و «پيروى از وحى (اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى)» و «عصيان و سرپيچى از امر پروردگار (اِنْ عَصَيْتُ رَبّى)» را مطرح مىفرمايد ناظر به اين است كه آنان كاملاً متوجه بودهاند كه
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 210 ح 15. تأويل الآيات: ج 1 ص 213. الكافى: ج 1 ص 419 ح 37.
اين اعتراضشان چنين مفهومى دارد. گويا در پيشنهادشان به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين گفتهاند: «اى فرستاده خدا، اگر چه ما از خطبه تو فهميديم كه ولايت على از طرف خداست و تأكيد بر آن فرموده در حدى كه كوتاهى در آن نرساندن رسالت الهى و مستوجب عذاب است، و پس از چنين تأكيدى هم روشن است كه خداوند راه تغيير و تبديل در اين باره را بسته است، ولى بيا و از پيش خود دست به چنين اقدامى بزن و صاحب مقام ولايت را تغيير ده و به وحى كارى نداشته باش و از اينكه عصيان پروردگار پيش مىآيد نگران مباش»!
اگر آنان اين گونه هم نگفته باشند مطرح كردن چنين پيشنهادى بعد از آن خطابه غَرّا جز اين معنى را نمىدهد. لذاست كه حضرت در پاسخ آنان مىفرمايد: «من از پيش خود چنين كارى را نمىتوانم انجام دهم و من تابع خدايم و هرگز از امر خدا سرپيچى نمىكنم».
در آيه اعتراض كنندگان صريحا افراد بىاعتقاد به قيامت معرفى شدهاند، آنجا كه مىفرمايد: «قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقاءَنا». يعنى اگر كسى خود را در انتظار روزى بداند كه بايد پاسخگوى پروردگارش باشد هرگز جرئت چنين پيشنهادى را به خود نمىدهد و بخوبى مىفهمد كه خدا حجت را تمام كرده، و اگر بنا باشد در هر يك از اوامر الهى بندگان پيشنهاداتى براى خدا داشته باشند، اين معنايى جز مسخره كردن خدا ندارد.
با در نظر گرفتن سه نكته مزبور، اين نتيجه به دست مىآيد كه پيشنهادكنندگان تبديل على عليهالسلام به ديگرى به خدايى اعتقاد نداشتند و پيرو آن روز جزا را قبول نداشتند،
و براى آنان نبوت خود پيامبر صلىاللهعليهوآله هم رياست طلبى بود و معتقد بودند كه حضرت پس از اينكه حكومت خود را به طور كامل بر مردم اجرا نموده اكنون مىخواهد فاميل خود را بر مردم مسلط كند، چنانكه به صراحت اين را گفتند و قبلاً ذكر شد.(1)با اين اعتقاد مسئلهاى به نام ارتباط ولايت با خدا را بهانهاى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى تحكيم سخنان خود مىدانستند. با چنين تفكرى به راحتى پيشنهاد تغيير دادند و بر آن اصرار ورزيدند و اميد داشتند كه بتوانند حضرت را وادار به خواسته خود كنند.
خدا و رسول هم در برابر اين پيشنهاد كه اين همه معناى منفى به دنبال داشت، پاسخ قاطع دادند و بار ديگر ارتباط غدير با وحى را مؤكد نمودند تا بر نسلهاى آن روز و آينده معلوم شود خلافت بازيچه نيست كه طبق مصلحت و شرايط زمان و مكان و اجتماع قابل عوض كردن صاحب آن باشد و يا طبق خواسته مردم انتخاب شود يا تغيير يابد، همان گونه كه در سقيفه و طول خلافت بنىاميه و بنىعباس و عثمانيان چنين بود و اين مقام عُظمى را بازيچه قرار دادند.
آن كس كه مقام ولايت را منصوب كرده خداى حكيم است كه هر كارى را از روى حكمت انجام مىدهد و معرفى على عليهالسلام در غدير براى مقام امامت و خلافت اقتضاى حكمت الهى است كه تغيير در آن معنى ندارد.
دانستن اين نكته كه اعتراض كنندگان در غدير در واقع بت پرستان سابق بودند و اسلام را مسخره مىكردند، تحليل بسيارى از آنچه در حاشيه غدير از سوى دشمنان به وقوع پيوست را آسان مىكند، و پيرو آن پايه اقدامات مخرب اهل سقيفه را در طول حكومت خود روشن مىنمايد. پرده از اين همه اسرار در روزى برداشته شد كه نامه
1) . به ج 1 ص 222 كتاب حاضر مراجعه شود.
دومى به معاويه از صندوق سقيفه بيرون آمد و فرازهاى اول آن نشان داد كه آنچه بر دست غاصبين انجام مىشده از كدامين فكرها و قلبها فرمان مىگرفته است. او در آغاز نامهاش چنين مىنويسد:
به هُبَل قسم و به بتهاى كوچك و بزرگ و به لات و عُزّى قسم، كه عمر از آغازى كه آنها را عبادت كرده، انكارشان ننموده است و هرگز خدايى براى كعبه عبادت نكرده و هيچ سخنى از محمد را تصديق نكرده، و سر تسليم در برابر او نشان نداده مگر براى آنكه بر او حيله كند و ضربه ناگهانى بر او بزند. او براى ما سحر عظيمى را آورد كه سحر او از سحر بنىاسرائيل بالاتر بود. او گذشته از سحر آنان چيزهاى تازهاى آورد كه اگر آنان حاضر بودند اقرار مىكردند كه او سيد ساحران است!!
اى پسر ابوسفيان، بر روش قوم خود باش و از دين خود پيروى كن و بر آنچه گذشتگانت به آن معتقد بودهاند وفادار باش كه انكار كردند اين كعبهاى را كه مىگويند براى آن خدايى هست كه دستور داده به آنجا بيايند و طواف كنند و آن را قبله آنان قرار داده است . . . مگر از پرستش بتها و لات و عُزى كه از سنگ و چوب و مس و نقره و طلا هستند چه ايرادى ديده بود؟! نَه! قسم به لات و عزى، ما هيچ دليلى براى خروج از اعتقادى كه قبلاً داشتيم نيافتيم، اگر چه آنان مردم را به اشتباه انداختند!! با چشم بصيرت بنگر و با گوش شنونده دل بسپار و با عقل و قلبت در كار آنان دقت كن، و از لات و عُزى تشكر كن كه ابوبكر بر امت محمد خليفه شد و در اموال و خون و دين و جان و حلال و حرام آنان حكومت و تصرف كرد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 289.
وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ. بَلِ اللّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ.
به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مىشود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش.
منافقين به خوبى متوجه بودند كه تا حد امكان بايد كارشكنىها و تخريب خود را در ايام توقف سه روزه در غدير انجام دهند تا نتايج فورى و قطعى از آن بگيرند، چرا كه مسئله هنوز در آغاز راه بود و تغيير و يا محو آن از خاطرهها آسانتر بود. از اين عجله
منافقين در اقداماتشان در روايات مربوط به اين آيه تعبير به «فِى ابْتِداءِ الاَْمْرِ» شده است.(1)
اين بود كه با شكست در نقشههايى كه براى انجام نشدن مراسم غدير مىكشيدند، پس از اتمام مراسم هنوز نااميد نبودند و به فكر باز گرداندن عمل انجام شده افتاده بودند. حيله اول در اين راه مطرح كردن مسئله تغيير و تبديل على عليهالسلام به ديگرى بود كه با پاسخ قاطع پيامبر صلىاللهعليهوآله با شكست روبرو شد.(2)اكنون حيله ديگرى به كار بستند و مسئله شركت ديگران با على عليهالسلام در خلافت را مطرح كردند، و با نزول آيه «لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» پاسخ قطعى دريافت كردند و بار ديگر شكست خوردند.
در رواياتى كه درباره اين آيه وارد شده، به نازل شدن آن دقيقا پس از مطرح كردن
شركت ديگران در ولايت تصريح شده و فرمودهاند: «فَأَنْزَلَ اللّهُ تَعالى»، و يا فرمودهاند: «فَهَبَطَ جَبْرَئيلُ عَلَى النَّبِىِّ صلىاللهعليهوآله».(1)همچنين به صراحت ذكر شده كه پيشنهاد شركت در خلافت پس از شكست در پيشنهاد تبديل و تغيير على عليهالسلام بوده است. عبارتى كه اين مطلب را بيان مىكند چنين است:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را براى امامت منصوب نمود عدهاى از قريش نزد آن حضرت آمدند و گفتند: يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شدهاند و راضى نمىشوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويت باشد. اگر آن را به غير او منتقل نمايى بهتر خواهد بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من اين كار را با رأى خود انجام ندادهام كه درباره آن اختيارى داشته باشم. اين خداوند است كه به من دستور آن را داده و آن را بر من واجب كرده است. به آن حضرت گفتند: اگر از ترس مخالفت با پروردگارت اين كار را انجام نمىدهى، پس مردى از قريش را با او در خلافت شريك نما تا مردم با حضور او آرام گيرند، و اين كار شما به نتيجه برسد و مردم با شما مخالفت نكنند. اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ».(2)
مىبينيم كه منافقين به صورت مُزَوِّرانهاى پيشنهادات خود را از پيش طبقه بندى كرده بودند، كه با هر شكستى متوسل به مورد بعدى شوند. اگر حضرت پذيرفت كه خليفه را تغيير دهد تير به هدف خورده است؛ و اگر نپذيرفت همين كه شريكى براى خلافت او از طرف شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شود و يا لا اقل اجازه شركت ديگرى داده شود، راه براى تضعيف او باز مىشود.
در چنين موارد نيرنگ آميزى، جستجوى اينكه چه كسى يا كسانى اين پيشنهاد را مطرح كردهاند مىتواند پرده از اسرارى بردارد. آنچه از مجموع روايات به دست مىآيد اين است كه مطرح كننده اين پيشنهاد بيش از يك نفر بوده و حتى به صورت گروهى نزد حضرت آمدهاند و چنين مطلبى را گفتهاند واين كار چند مرتبه تكرار شده است!
يك بار معاذ بن جبل كه از اعضاى اصلى صحيفه ملعونه است، اين پيشنهاد را به ميان آورده است. جالب است كه در مسئله تبديل و تغيير على عليهالسلام هم او حضور دارد(1)، و از آن جالبتر اين است كه عبارت «اِنْدَسَّ اِلَيْهِ» در متن روايت آمده كه به معناى برخورد مُزَوّرانه با پيامبر صلىاللهعليهوآله است. يعنى پيدا بود كه مطرح كردن اين پيشنهاد نوعى حيله گرى نسبت به اصل خلافت است و او را به عنوان نماينده گروهى توطئهگر فرستادهاند.(2)از روايتى استفاده مىشود كه معاذ اين پيشنهاد را دو بار مطرح كرده است: يكى قبل از اعلام ولايت بر منبر غدير و بار ديگر بعد از آن، و گويا به شدت پيگير توطئه خويش بوده است.(3)
بار ديگر عمر با گروهى از قريش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآيد و همين پيشنهاد را مطرح مىكنند. گويا احتمال مىدهند كه اگر پيشنهاد كننده بيشتر شد احتمال قبولى آن از سوى حضرت بيشتر مىشود. عمر مىگويد: «قريش نزد من جمع شدند و نزد پيامبر آمديم و پيشنهاد خود را مطرح كرديم».(4)بار سوم عدهاى از قريش جمع شدند و نزد
حضرت آمدند و همان پيشنهاد را به گونهاى ديگر مطرح كردند.(1)گويا با دو بار جوابِ قاطع پيامبر صلىاللهعليهوآله هنوز نااميد نشده بودند!
اكنون نوبت آن است كه بدانيم پيشنهاد شركت ديگران با على عليهالسلام را چگونه مطرح كردند، زيرا عمق توطئه را دقيقا از اين نقطه مىتوان به دست آورد و منطور آنان را به
خوبى مىتوان فهميد. نكته جالب توجه اينجاست كه در سه بارى كه در اين باره به پيامبر صلىاللهعليهوآله مراجعه كردهاند مسئله را با تعابير متفاوت مطرح كردهاند.
هنگامى كه گروهى از قريش آمدهاند، از راه مصلحت سنجى وارد شدهاند و گفتهاند:
يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شدهاند و راضى نمىشوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويت باشد. اكنون كه از ترس پروردگارت حاضر به تغيير على بن ابىطالب و جايگزينى ديگرى به جاى او نيستى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك گردان كه مردم با ديدن او از اين احساس بيرون آيند.(2)
در اينجا فقط به اينكه شخص تعيين شده از قريش باشد تأكيد كردهاند و اينكه از نظر فكرى به گونهاى باشد كه در كنار على عليهالسلام تعادلى در پسند مردم ايجاد شود، نه اينكه مانند خود او باشد!! پيداست كه هدف راهيابى خط ضد على و يا لااقل بىتفاوتى نسبت به ولايت او در مسئله خلافت است.
آنگاه كه معاذ بن جبل مىآيد شخصى را كه با وجود او در پسند مردم تعادل ايجاد مىشود به صراحت نشان مىدهد، كه در واقع برگرفته از امضاى صحيفه ملعونه است و هدف پياده كردن آن اهداف شوم است. معاذ چنين گفت:
يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى تا مردم در اين باره آرام گيرند، با اين عمل آنچه صلاح آنان است به انجام مىرسد.(1)
در روايت ديگرى معاذ گفت:
ابوبكر و عمر را در ولايت على شريك نما تا مردم براى پذيرفتن سخن تو آمادگى پيدا كنند و تو را تصديق نمايند.(2)
در اينجا معاذ با نام بردن ابوبكر و عمر از يك سو اهداف صحيفه را روشن كرد، و از سوى ديگرى تأمين نظر منافقين و دشمنان على عليهالسلام را با حضور اين دو مهره شناخته شده در مقام خلافت به ميان آورد. يعنى آنان كه آمادگى آتش زدن در خانه على عليهالسلام را داشتند و شبها كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام بر در خانه آنان مىرفتند پاسخ رد مىدادند، در واقع امثال ابوبكر و عمر را مىخواستند. منظور معاذ هم اين بود كه اگر على بايد خليفه باشد براى تأمين نظر آن عده بايد ابوبكر و عمر را ضميمه كرد!
اكنون نوبت آن بود كه شخص نامزد شده براى خلافت از طرف معاذ، شخصا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آيد تا از نزديك شاهد برخورد پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد. اما او تنها نمىآيد، بلكه گروهى از قريش را - كه همان منافقين هستند - با خود جمع مىكند و همراه آنان نزد حضرت مىآيند. همچنين گونهاى منّت آميز از سخن را آماده مىكند و براى آنكه خود را مطرح كند مىگويد:
يا رسول اللّه! ما پرستش بتها را رها كرديم و پيرو تو شديم!! پس ما را در ولايت او شركت ده تا شريك او باشيم.(1)
اين توطئه با همه فرضهاى ممكن انجام گرفت و پيشنهاد شركت در خلافت علنا در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شد، در حالى كه پس از آن مراسم مفصل جاى چنين پيشنهادى نبود، و اين مصلحت سنجىها در برابر امر خداوند حكيم بر ولايت على عليهالسلام مسخرهاى بيش نبود.
با آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ آنان را داد و فرمود كه اين يك امر الهى است و من اختيارى درباره آن ندارم، ولى همان گونه كه در همه مراحل غدير پاسخ مستقيم الهى با نزول پيك وحى به هر توطئه گرى داده مىشد، در اينجا هم فورا دو آيه نازل شد كه خطاب آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله بود ولى در واقع پيشنهاد كنندگان را هدف گرفته بود:
وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ. بَلِ اللّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ.
به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مىشود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش.(2)
نزول اين آيه فقط پاسخ منفى به پيشنهاد شركتِ ديگران در خلافت نبود، بلكه تهديد و نمودار كننده غضب الهى از چنين پيشنهادى بود. بايد هم چنين پاسخ قاطعى در مقابل چنين پيشنهادى در متن قرآن مطرح مىشد تا سند ابدى در برابر مطرح كنندگان آن باشد.
دنباله داستان را بايد از زبان عمر بشنويم كه اين آيه را همچون پُتكى بر سر خود احساس كرده و هرگز انتظار آن را نداشته است. او مىگويد:
با شنيدن اين آيه سينهام تنگ شد، و از فشارى كه بر من وارد شد از نزد پيامبر با حالت فرار بيرون آمدم. در آن حال به سوارى برخورد كردم كه سوار بر اسبى با من رو به رو شد و عمامه زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. او به من گفت: اى مرد! محمد پيمانى بست كه جز كافر يا منافق آن را بر هم نمىزند!
من نزد پيامبر آمدم و اين ماجرا را به او خبر دادم. پيامبر گفت: آيا آن اسب سوار را شناختى؟ او جبرئيل بود! پيمان ولايت بر شما عرضه شد، اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود.(1)
در تفسير آيه نازل شده درباره شركت در خلافت سه حديث وارد شده، كه به خوبى جوانب آن را روشن كرده است. در روايتى امام باقر عليهالسلام در بيان آيه مىفرمايد: «اگر بر ولايت على عليهالسلام شريكى قائل شوى عمل تو نابود مىشود».(2)در روايت ديگرى مىفرمايد: «اگر با ولايت على به ولايت احدى امر نمايى عملت نابود مىشود و از زيانكاران خواهى بود».(3)در روايتى هر دو آيه را مورد تبيين قرار داده فرمود: «اگر غير على را در ولايت شريك نمايى عملت نابود مىشود. بلكه خدا را با اطاعت آن گونه كه فرمان داده عبادت كن و از اينكه تو را با برادر و پسر عمويت يارى نمودهام شكر گزار باش».(4)
نكته جالبى كه در تفسير آيه به چشم مىخورد اين است كه كلمه «اَشْرَكْتَ» در اين آيه در ظاهر به معناى «شِرك به خدا» است در حالى كه حضرت آن را به «شريك قرار دادن در خلافت» معنى كرده است. پاسخ اين سؤال در ذيل همين آيه از امام باقر و امام كاظم عليهماالسلام وارد شده است. امام باقر عليهالسلام فرمود:
خداوند پيامبرى را مبعوث نمىكند كه درباره او خوف اين باشد كه براى خدا شريك قائل شود. حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هم نزد خداوند محترمتر از آن است كه به او خطاب كند: «اگر براى من شريك قائل شوى . . .» در حالى كه آن حضرت دينى بر مبناى ابطال شرك و كنار گذاشتن بتها آورده، و هرگز با عبادت خداوند ديگرى را نپرستيده است. منظور از شرك در اين آيه
شركت چند نفر در ولايت است.(1)
امام كاظم عليهالسلام نيز فرمود:
خداوند پيامبرى را به سوى مردم جهان نمىفرستد كه صاحب شفاعت درباره گناهكاران باشد در حالى كه درباره او ترس اين باشد كه به پروردگارش شرك قائل شود! پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد خداوند بسيار مورد اطمينانتر از آن است كه به او خطاب كند: «اگر شرك قائل شوى عمل تو از بين مىرود»، و اوست كه ابطال شرك و كنار زدن بتها را آورده است، و هرگز در كنار پرستش خدا ديگرى را نپرستيده است. منظور از اين آيه آن است كه در ولايت مردان ديگرى را شريك قرار ندهى.(2)
آنچه در ارتباط با نزول اين آيه به هنگام پيشنهاد شركت ديگران در خلافت
مىتوان استفاده كرد در دو نقطه متمركز است: شريك قائل شدن در ولايت، حبط عمل و خسارت.
در رواياتى كه آيه مزبور را تفسير كردهاند سه تعبير در معناى «شرك در ولايت» ذكر شده است:
1 . اگر با ولايت على، به ولايت ديگرى براى بعد از خود امر كنى . . .(1)
2 . اگر در ولايت على كسى را شريك قرار دهى . . .(2)
3 . اگر در ولايت على ديگرى را شريك قرار دهى . . .(3)
جمع بندى اين سه عبارت اين معنى را مىرساند كه خليفه بلا فصل پيامبر صلىاللهعليهوآله يك نفر بيشتر نمىتواند باشد و او على بن ابىطالب عليهالسلام است. شركت در خلافت او به هر معنى كه تصور شود باطل و مردود است و از سوى خدا پذيرفته نيست.
اگر كسى شركت را چنين معنى كند كه خلافت يك مسئوليت است نه منصب و مقام و بنابراين فرقى نمىكند كه آن را على عليهالسلام در دست بگيرد يا ابوبكر يا عمر چرا كه همه يك مسئوليت را به انجام مىرسانند، اين نوعى از شرك در ولايت است. اگر كسى بگويد: خلافت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافصل و غير آن ندارد و ما چه على عليهالسلام را خليفه اول
بدانيم و چه خليفه چهارم، بالاخره همه در اين خلافت سهمى داشتهاند، اين نيز نوع ديگرى از شرك در ولايت است.
بنابراين منظور از شرك در ولايت فقط اين نيست كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله يك شوراى خلافت تشكيل شود كه در آن على عليهالسلام با ديگران شريك باشد. البته اين فرض اصلى بود كه در غدير توسط منافقين مطرح شد و به شدت ردّ شد. اينجاست كه مىبينيم عدهاى ناخواسته همان گفته منافقين را در اعتقاد خود جامه عمل مىپوشانند، و با دستكارى عنوان امامت و خلافت و تعميم معناى آن، شرك در خلافت را عملاً مرتكب مىشوند.
در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه خطاب «لَئِنْ اَشْرَكْتَ . . .» اگر چه با پيامبر صلىاللهعليهوآله است، ولى همان گونه كه در حديث ذكر شد(1)آن حضرت نزد خدا بالاتر از آن است كه مورد چنين خطابى قرار گيرد. بلكه منظور كسانى هستند كه بعد از اين نهى پيامبر صلىاللهعليهوآله و نزول آيه صريح قرآن باز مىخواهند به گونهاى اختصاص على بن ابىطالب عليهالسلام به خلافت بلا فصل پيامبر صلىاللهعليهوآله را خدشهدار كنند، و پيداست كه منظورشان نجات ابوبكر و عمر از مُهر غاصبيتى است كه بر پيشانى آنان نشسته است. اينان اهداف پيشنهاد كنندگان شركت در خلافت را كه در غدير مطرح كردند دنبال مىنمايند كه مىخواستند و لو به اندازه شركت در خلافت عنوان قانونى به كار غاصبين بدهند. اينان با تغيير و دستبرد در معناى خلافت، آن شركت نفى شده را بار ديگر احيا مىكنند؛ تا مارك غاصبيت را از غاصبين مقام على عليهالسلام بزدايند. مىبينيم كه هدف يكى است و صورت مطرح كردن مسئله دو گونه است.
نكته ديگرى كه در ارتباط شرك به خدا و شرك در ولايت مىتوان در نظر گرفت آن است كه اگر كسى از سخن خداى يكتاى واحدِ اَحَد درباره خلافت اطاعت مىكند و هيچ خداى ديگرى را در امور جهان دخيل نمىداند بايد بداند كه امر او فقط خلافت على عليهالسلام است، ولى اگر كسى سقيفه و صحيفه را خداى دوم خود مىداند و براى اوامر آن در كنار اوامر الهى ارزشى قائل است و در واقع سقيفه را به عنوان شريك خدا
1) . به ج 1 ص 370 كتاب حاضر مراجعه شود.
معتقد است، در اين صورت هر گونه شريك قائل شدن در خلافت در واقع پذيرفتن امر شريكى به نام سقيفه است كه براى خدا قائل شده است. جالبتر اينكه در ظاهر اين شريك اوامر الهى آن قدر پيش رفته كه به راحتى از شركت در خلافت عبور كرده و تبديل در خلافت را عملى كرده كه پيشنهاد اولش بوده است و توانسته ابوبكر و عمر را به جاى على عليهالسلام قرار دهد و حتى على عليهالسلام را به اجبار براى بيعت با آنان ببرد!!
خداوند درباره غدير شديدترين تهديدها را مطرح فرموده كه حاكى از اهميت آن است، همان گونه كه در اصل ابلاغ آن مىفرمايد: «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»، درباره شريك قرار دادن در خلافت هم مىفرمايد: «لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ». يعنى سزاى بر هم زدن امر خدا درباره خلافت و لو به اندازه شريك قرار دادن، حبط عمل و خسارت است. حبط به معناى فساد و ابطال و بىارزش شدن و از بين رفتن است. اگر كسى به هر گونهاى از تصور در خلافت اميرالمؤمنين و يازده امام عليهمالسلام كه خلافتشان در غدير اعلام شده، ديگرى را شريك بداند و به عبارت ديگر خلافت كسى را در كنار خلافت آنان مشروع و بر حق بداند، اين اعتقاد مانند شرك به خداوند موجب نابودى اعمال او و فاسد شدن آنهاست، و چنين كسى زندگى و حيات و عمر خود را باخته و بايد عنوان زيانكار به او داده شود.
وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ اِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الاَْيْمانَ بَعْدَ تَوْكيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفيلاً اِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ. وَ لا تَكُونُوا كَالَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْكاثا تَتَّخِذُونَ اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ اَنْ تَكُونَ اُمَّةٌ هِىَ اَرْبى مِنْ اُمِّةٍ اِنَّما يَبْلُوكُمُ اللّهُ بِهِ وَ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ. وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. وَ لا تَتَّخِذُوا اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظيمٌ.
به پيمان خدا وفادار باشيد آنگاه كه پيمان مىبنديد، و قسمهاى خود را بعد از مؤكد كردنِ آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفتهايد، خدا مىداند شما چه مىكنيد. مانند كسى نباشيد كه رشتههاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مىكرد، كه قسمهايتان را براى فريب يكديگر به كار بريد، تا گروهى بر گروه ديگر برترى يابد. خدا شما را بدين وسيله امتحان مىكند و براى آن كه در روز قيامت برايتان روشن كند آنچه در آن اختلاف مىكنيد. اگر خدا بخواهد شما را امت واحد قرار مىدهد، ولى گروهى را گمراه و گروهى را هدايت مىكند و حتما مورد سؤال قرار خواهيد گرفت. درباره آنچه انجام مىداديد. قسمهاى خود را براى فريب بين خود بكار نبريد كه در نتيجه قدمى پس از ثابت بودن بلغزد و سختى را بچشيد به خاطر آنچه در برابر راه خدا مانع ايجاد كرديد و براى شما عذاب دردناكى است.
خطابه غدير پايان يافته و مراسم بيعت آغاز گشته است. دو خيمه در كنار هم بر پا شده و مردم براى بيعت صف بستهاند. صفى كه يكصد و بيست هزار نفر طى سه روز به نوبت وارد آن خواهند شد و با حضور در خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا با آن حضرت پيمان خواهند بست و سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىآيند و با اقرار به صاحب اختيارى او بر خود، با او دست بيعت داده «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرالمؤمنين» خواهند گفت.
در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله مقداد را براى بيعت به حضور پذيرفت و بعد از بيعت به او فرمود: «برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن». مقداد به خيمه اميرالمؤمنين صلىاللهعليهوآله آمد و همان گونه بر حضرتش سلام داد و با او بيعت كرد. سپس سلمان آمد و پيامبر صلىاللهعليهوآله به او هم فرمود: «برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن». او هم اين كار را انجام داد. سپس به ابوذر فرمود: «برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن». او هم بدون هيچ گفتگويى اين كار را انجام داد. سپس به حذيفه و ابن مسعود و عمار و بُرَيده اَسلمى همين دستور را داد و آنان برخاستند و بدون هيچ گفتگويى امر آن حضرت را امتثال نمودند.(1)
نوبت به ابوبكر و عمر رسيد كه براى بيعت وارد خيمه شده بودند. از ميان آن جمعيت انبوه، فقط اين دو نفر معترضانه گفتند: «مِنَ اللّهِ وَ مِنْ رَسُولِهِ»: «آيا اين بيعت از طرف خدا و رسولش است»؟ حضرت در پاسخ آنان فرمود:
نَعَمْ، حَقّا مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ اِنَّهُ اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ اِمامُ الْمُتَّقينَ وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ، يَقْعُدُهُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلَى الصِّراطِ فَيُدْخِلُ اَوْلِياءَهُ الْجَنَّةَ وَ يُدْخِلُ اَعْدائَهُ النّارَ.
آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است كه او اميرالمؤمنين و امام متقين و رهبر سفيد پيشانيان نشانهدار است. روز قيامت خدا او را بر سر پل صراط مىنشاند و او دوستانش را داخل بهشت مىنمايد و دشمنانش را به آتش جهنم مىفرستد.(2)
وقتى ابوبكر و عمر بيعت كردند و از خيمه بيرون آمدند با يكديگر چنين مىگفتند: «لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ اَبَدا»: «در باره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد»!! در آنجا خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ لا تَنْقُضُوا الاَْيْمانَ بَعْدَ تَوْكيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفيلاً اِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ»: «عهد و قسمهاى خود را بعد از مؤكد كردن آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفتهايد، خدا مىداند شما چه مىكنيد». منظور از اين شاهد و ضامن گرفتن خداوند همان سؤالى بود كه پرسيدند: «مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ»؟ و پاسخى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله داد و از سوى خدا بودن آن را مؤكد فرمود.
اينجا بود كه خدا مَثَلى براى آنان زد و فرمود: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْكاثا تَتَّخِذُونَ اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ»: «مانند كسى نباشيد كه رشتههاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مىكرد، كه قسمها را براى فريب يكديگر به كار بريد».(1)
العلوم: ج 15/3 ص 136.
درباره نزول اين آيه چهار نكته بايد مورد توجه باشد:
تصريح به نزول آيه در غدير، كه سند آن حديث امام صادق عليهالسلام است آنجا كه مىفرمايد: «لَمّا نَزَلَتِ الْوِلايَةِ وَ كانَ مِنْ قَوْلِ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِغَديرِخُمٍّ: سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِاِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ . . . فَأَنْزَلَ اللّهُ . . .»: «هنگامى كه دستور ولايت نازل شد و از جمله اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم اين بود كه: بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد . . . آنجا بود كه خدا اين آيه را نازل كرد . . .» .(2)
تصريح به نزول آيه درباره ابوبكر و عمر، كه در روايت تصريح شده تنها كسانى كه لب به اعتراض گشودند اين دو نفر بودند، و با اين سخنرانى مفصل پيامبر صلىاللهعليهوآله گويى واضحات را دوباره مىپرسيدند كه آيا اين دستور از طرف خداست يا از جانب خود مىگويى؟ چنين سخنى را رو در روى مقام رسالت گفتن مانند سخن كفر آميز ديگر عمر كنار بستر پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه وقتى حضرت دوات و قلم خواست تا نام امامان را بنويسد او گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ» و به مقام شامخ خاتم نبوت نسبت هذيان داد!(1)
لذا در روايتى آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ آنان فرمود: «آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مىشود»؟ اشاره به اينكه اين سؤال استهزاء آميز است و براى تخريب
اذهان به ميان آورده شده است؛ و به همين جهت پيامبر صلىاللهعليهوآله فورا جواب قاطعانه آنان را داد تا شبههاى به ميان نيايد.
خداوند با نزول اين آيه در موقعيتى كه ابوبكر و عمر صريحا گفتند: «لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ اَبَدا»، به ما مىفهماند كه اينان پيمان شكنند و براى آينده نقشههايى در سر دارند؛ و از سوى ديگر با اين پيمان شكنى و قسمهاى دروغى كه بر نشكستن پيمان خود ياد مىكنند مانند كسىاند كه رشتههاى خود را پنبه مىكند.
در بعضى روايات مربوط به نزول اين آيات، فقط دو آيه اول ذكر شده و در برخى ديگر تا آخر آيه 94 آمده است. از سوى ديگر در بعضى از روايات نام غدير نيامده ولى در برخى ديگر همين ماجرا عينا درباره غدير ذكر شده است. آنچه ذكر شد جمع بندى همه روايات مربوطه است.
1) . كتاب سليم: ص 399.
لاتُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ.
درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى.
فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى. اَوْلى لَكَ فَاَوْلى. ثُمَّ اَوْلىْ لَكَ فَاَوْلى.
نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد، ولى تكذيب نمود و روى گردانيد و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت. عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است.
با حضور صد و بيست هزار مخاطب در برابر منبر غدير، بزرگترين ابلاغ الهى به انجام رسيد و پيامبر صلىاللهعليهوآله با بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز دستان خويش، نداى جهانى «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» را به گوش جهانيان رسانيد. لحظاتى از اين مرحله خطابه غدير نگذشته بود كه ابوبكر و عمر و معاويه از شدت غيظ به جنب و جوش افتادند و سخنانى در انكار ولايت و تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله بر زبانشان جارى شد؛ اما در اثناء خطابه قدرت عكس العملى بيش از اين نداشتند.
اين بود كه بعد از منبر و پس از بيعت، اين انكار درونى خود را در كنار آن دو خيمه بر پا شده در غدير بيرون ريختند و با برخوردى خاص آن را اظهار كردند، به گونهاى كه افراد غير جمع خودشان هم آن منظره را ديدند و اين جسارت علنى در حضور عموم مردم انجام گرفت. معاويه با تكيه بر ابوموسى اشعرى و مغيره به راه افتاد و صدايش را بلند كرد كه هرگز سخن او نمىپذيريم و به ولايت على اقرار نمىكنيم.
اين حركت به قدرى كفر آميز و بىادبانه بود كه فورا چند آيه قرآن درباره آن نازل شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم بر مقابله جدى با آن گرفت، ولى بار ديگر آيهاى از قرآن نازل شد و طبق مهلتى كه خدا به همه ظالمان داده اين بار نيز قرار شد اقدامى صورت نگيرد.
اين ماجرا در روايات متعددى (1)وارد شده، كه ابتدا صورت جمع بندى شده آن را تقديم مىكنيم و سپس به توضيح برخى جزئيات آن مىپردازيم.
روز غدير خم - هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را منصوب نمود و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» ابوبكر به عمر گفت: «از اين كه مقام او را بالا ببرد، هيچ كوتاهى نمىكند». عمر گفت: «هر چه مىتواند بازوى پسر عمويش را بالا مىبرد». ابوبكر به او گفت: «به خدا قسم اين عظمت واقعى است»! عمر با غضب و اخم پاسخ داد: «نه به خدا قسم، هرگز سخن او را گوش نمىدهم و از او اطاعت نمىكنم».
پس از خطبه مراسم بيعت انجام شد. از خيمه بيعت كه بيرون آمدند، معاويه با تكبر و تبختر و غضب آلود، در حالى كه دست راستش را بر دوش ابوموسى عبداللّه بن قيس اشعرى و دست چپ را بر دوش مغيرة بن شعبه گذاشته بود به راه افتاد، و اين گفته را در آن حال تكرار مىكرد: «هرگز محمد را بر گفتهاش تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نخواهيم كرد».
1) . كتاب سليم: ص 240. تفسير فرات: ص 517 . المسترشد: ص 586 ح 257. شواهد التنزيل: ج 2 ص 390 ح 104. مناقب ابن شهر آشوب: ج 2 ص 239. تفسير القمى: ج 2 ص 397. تأويل الآيات: ج 2 ص 74. تفسير البرهان: ج 4 ص 406. الصراط المستقيم: ج 1 ص 314. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 97، 277. بحار الانوار: ج 30 ص 315، ج 33 ص 163 ح 428، ج 37 ص 161، 194.
خبر اين كار معاويه فورا به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، به خصوص آنكه ابوذر و حذيفه نيز شاهد آن بودند. همزمان آياتى از قرآن نيز حاكى از اين عمل معاويه نازل شد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى»: «نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد، ولى تكذيب نمود و روى گردانيد و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت». به دنبال آن دو آيه ديگر نازل شد كه تهديد و وعده عذاب به او مىداد: «اَوْلى لَكَ فَاَوْلى. ثُمَّ اَوْلىْ لَكَ فَاَوْلى»: «عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است»!
پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره معاويه سه تصميم در نظر گرفت: يكى اينكه بر فراز منبر رود و باطن او را به مردم معرفى كند و خباثت او را به همه بشناساند. دوم اينكه بر فراز منبر برائت و بيزارى خود را از معاويه اعلام فرمايد. سوم اينكه دستور قتل او را صادر نمايد.
اما همزمان با اين تصميم بار ديگر وحى الهى به خاطر مهلتى كه به او داده شده نازل شد: «لاتُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»: «درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى»، حكايت از آنكه هنوز از مهلت او مانده است. اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت كرد و در معرفى او چيزى نفرمود.
اين ماجرا شامل نُه نكته اعتقادى تاريخى است:
راويان اين حديث كسانى هستند كه در متن واقعه حاضر بودهاند و آنچه اتفاق افتاده با چشم خود ديدهاند. اولين ناقل آن خود اميرالمؤمنين عليهالسلام است. بعد از آن حضرت، ابوذر و حذيفه هستند كه از نزديكترين ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار مىآيند. از سوى ديگر، امام باقر و امام كاظم عليهماالسلام نيز اين ماجرا را نقل كردهاند.
ارتباط معاويه با ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه، آن هم در كنار ابوبكر و عمر - كه در اين ماجرا منعكس است - نشانگر سابقه ديرينه اين جمع و قرينه واضحى در ارتباطات آنان در وقايع سقيفه تا صفين است.
اگر بر فراز كوه هَرشى چهارده نفر را مىبينيم كه به قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله كمين كردهاند، نام اين پنج نفر در بين آنان ديده مىشود. اگر در آوردن هيزم و احراق بيت و ضرب و جرح حضرت زهرا عليهاالسلام نام ابوبكر و عمر است آن سه نفر ديگر هم ضميمه آنانند.
اگر در ماجراى حَكَمين در پايان جنگ صفين ابوموسى اشعرى با آنكه از طرف لشكر كوفه است، ولى به نفع معاويه و بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام اقدام مىكند از همين جاست. اگر در مجلس معاويه اين مغيره است كه به امام حسن عليهالسلام جسارت مىكند از اين سابقه است. شايد در رساندن اين سابقه خالى از لطف نباشد كه معاويه صيغه جمع به كار مىبرد و مىگويد: «لا نُصَدِّقُ وَ لا نُقِرُّ . . .»: «تصديق نمىكنيم و اقرار نمىنماييم»، گويا از طرف شركاى خود نيز اعلام مىكند!
آنچه معاويه از روى استكبار و تبختر بر زبان آورده در دو جهت خلاصه مىشود: يكى قبول نكردن و اقرار نكردن به ولايت على عليهالسلام و ديگرى صادق ندانستن پيامبر صلىاللهعليهوآله و تكذيب آن حضرت. اين دو جهت را نبايد يك موضوع به حساب آورد، بلكه معناى اين دو كلام در كنار يكديگر بدين معناست كه اولاً پيامبر صلىاللهعليهوآله را دروغگو مىدانم و ثانيا اگر هم پيامبر صلىاللهعليهوآله راست بگويد من زير بار چنين سخنى نمىروم و فرمان او را زير پا مىگذارم. هر كدام از اين دو گفته را بگيريم كفر محض است و اگر هر دو را جمع كنيم كفرى آميخته با كفر ديگر خواهد بود، چرا كه همچون ابليس در برابر فرمان الهى قد
عَلَم كرده و با اقرار به اينكه اصل مطلب فرمان الهى است متكبرانه اعلام مىكند كه زير بار آن نخواهم رفت.
شباهتى بين سخن معاويه در اينجا و سخن حارث فهرى در پايان مراسم غدير وجود دارد كه نتايجى را در بر دارد. حارث فهرى با اقرار به اينكه ولايت على عليهالسلام از طرف خداست آن را بر نمىتابيد و درخواست عذاب مىكرد و مىگفت: «اللّهُمَّ اِنْ كانَ
هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا . . .». معاويه نيز در پله دوم گفتهاش مىگويد: «لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً».
فرق بين حارث و معاويه در اينجاست كه او درخواست عذاب كرد، ولى معاويه زرنگتر از آن بود كه با درخواست عذاب خود را به دست نابودى بسپارد. اما وقتى بازگشت دو سخن به يك طرز تفكر باشد بدان معناست كه معاويه هم مستحق عذاب آسمانى و سنگى است كه بر فرق سر او فرود آيد و او را هلاك نمايد. جالب آن است كه خداوند هر دو مورد را در آيات قرآن منعكس فرموده است.
تطبيق دقيق كلمات آيه با متن ماجرا بسيار جالب توجه است. عكس العمل معاويه به اعلان ولايت در غدير سه بُعد داشت كه با ظرافت در آيه منعكس است: اولاً گفت: «لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا فى مَقالَتِهِ» كه خداوند هم مىفرمايد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى». ثانيا گفت: «لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً» كه خداوند هم مىفرمايد: «وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى». ثالثا با تكبر و به عنوان اهانت پشت كرد و به راه افتاد، كه خداوند هم مىفرمايد: «ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى».
در مورد سوم بسيار جالب است كه حالت «گام برداشتن با تكبر» كه در احاديث آمده و از نظر ادبى «تَمَطّى» كلمه دقيقى براى اداى اين معناست، در قرآن هم به همان صورت و براى رساندن نِخوت معاويه آمده است، و گرنه كلمه «تولّى» به معناى «پشت كرد» براى رساندن اصل مطلب كافى بود.
بر ما لازم است به تصميمى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در برخورد با اين حركت معاويه گرفت دقت كنيم و از آن درس اعتقاد بگيريم. در بعضى روايات آمده كه «اَرادَ اَنْ يَصْعَدَ الْمَنْبَرَ» يعنى حضرت تصميم گرفت بر فراز منبر آيد، ولى در بعضى روايات وارد شده كه «فَصَعَدَ الْمَنْبَرَ» يعنى حضرت بر فراز منبر رفت و خواست معاويه را معرفى كند، و معناى روايت اين مىشود كه حضرت عملاً اقدام خود را آغاز كرد.
آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست بر فراز منبر انجام دهد يكى نشان دادن شخص معاويه به مردم بود كه از خطر وجود او در آينده اسلام آگاه باشند كه در حديث آمده «اَرادَ اَنْ يُسَمِّيَهُ لِلنّاسِ»، يعنى خواست او را براى مردم نام ببرد. ديگرى اظهار برائت و بيزارى از او بود كه اعلان آن بر فراز منبر بسيار مهم بود. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از كسى برائت و بيزارى اعلام كند اين بالاتر از استحقاق عذاب و بالاتر از كفر است. اين اعلام دشمنى معاويه با خدا و برافراشتن پرچم ضديت با فرامين الهى است. اين به معناى مارك ابدى عداوت معاويه با خدا و رسول و اهل بيت عليهمالسلام است.
با توجه به اينكه مجرد كفر استحقاق قتل را در پى ندارد مىبينيم حركت كفر آميز معاويه در حدى بوده كه مىگويد: «فَهَمَّ بِهِ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اَنْ يَرُدَّهُ فَيَقْتُلَهُ»، يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد كرد او را از راهى كه مىرفت بازگرداند و به قتل برساند، و اين حكايت از ارتداد معاويه دارد، و كلمه «تولّى» در آيه هم مىتواند اشارهاى به همين جهت باشد. همچنان
كه حكايت از شنائت و قباحت عمل او دارد، كه همچون حارث فهرى استحقاق قتل دارد چه با سنگ آسمانى و چه با شمشير زمينى. راستى اگر معاويه هم مانند حارث فهرى در غدير به قتل مىرسيد، اسلام و مسلمين از چه فتنههايى در امان بودند و صاحب غدير آن گونه مظلوم نمىشد كه بر فراز منبرها به او ناسزا گويند ... !!
چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير معاويه را به قتل نرساند و طبعا با بقاى او اين همه فتنه به بار آمد؟ اين سؤالى است كه درباره همه ظالمين جارى است. خداوند از آغاز روزگار مىتوانست به معجزهاى همه ظالمين را نابود كند، بلكه مىتوانست آنان را خلق نكند. از آنجا كه دنيا فضايى است كه هر كس باطن خود را نشان دهد و قابليتهايش را بروز دهد، لذا به ظالمين هم مهلت داده شده است.
اينجاست كه در متن حديث مىبينيم: «وَ كانَ لَهُ وَقْتٌ لَمْ يَبْلُغْهُ»: «معاويه هنوز مهلتى داشت كه وقت آن به پايان نرسيده بود»؛ و در آيهاى كه بعد از تصميم پيامبر صلىاللهعليهوآله به معرفى و قتل او نازل شد، مىخوانيم: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»: «درباره او زبانت را به امرى حركت مده كه درباره او عجله كرده باشى»، يعنى هنوز مهلت او باقى مانده، اگر چه مستحق آنچه اراده كردهاى باشد.
مىتوان ادعا كرد اعلام استحقاق عذاب با عبارتى كه در اين سوره درباره معاويه نازل شده در همه قرآن بىنظير است و براى هيچ ظالمى چنين تعبيرى را نمىبينيم. از يك سو خداوند نامى از نوع عذاب نمىبرد و فقط مىگويد: «اَوْلى لَكَ»: «سزاوار توست». از سوى ديگر اين كلمه را چهار بار پشت سر هم تكرار مىنمايد كه نشانه غضب الهى و شدت عذابى است كه بر معاويه بايد نازل شود.
از نظر ادبى، اين گونه برخورد با مخاطب ابعادى از تهديد و انزجار را نيز در بر دارد، چنانكه در حديث اين جهت را به صراحت فرموده: «تَهَدُّدا مِنَ اللّهِ تَعالى وَ انْتِهارا»، «وَعيدا مِنَ اللّهِ لَهُ وَ انْتِهارا». گويا خداوند به معاويه مىفرمايد: «عذاب همه عالم بر تو باد، همه گونه عذابى بر تو باد، هميشه در عذاب باشى، از هيچ عذابى نجات پيدا نكنى»!
در اينجا مناسب است نمونهاى از عذاب معاويه را - كه در متن قرآن بدان تصريح شده - از كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام در پاسخِ نامه معاويه در صفين بياوريم، كه خطاب به او فرمود:
وَ اَنْتَ صاحِبُ السِّلْسِلَةِ الَّذى يَقُولُ: «يا لَيْتَنى لَمْ اُوتَ كِتابِيَهْ وَ لَمْ اَدْرِ ما حِسابِيَهْ . . .». وَ اللّهِ لَقَدْ سَمِعْتُ ذلِكَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقُولُهُ فيكَ.
و تو - اى معاويه - صاحب زنجيرها هستى كه خواهد گفت: «اى كاش نامه عمل مرا به من نمىدادند و از حساب خود خبر نداشتم». به خدا قسم اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه درباره تو مىفرمود.(1)
از همين جاست كه معاويه به «صاحِبُ السِّلْسِلَةِ» معروف شده(2)و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره به آيات 25 - 33 سوره «حاقّه» است كه مىفرمايد:
وَ اَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنى لَمْ اُوتَ كِتابِيَهْ، وَ لَمْ اَدْرِ ما حِسابِيَهْ، يا لَيْتَها كانَتِ الْقاضِيَةُ، ما اَغْنى عَنّى مالِيَهْ، هَلَكَ عَنّى سُلْطانِيَهْ، خُذُوهُ فَغُلُّوهُ، ثُمَّ الْجَحيمَ صَلُّوهُ، ثُمَّ فى سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعا فَاسْلُكُوهُ، اِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللّهِ الْعَظيمِ.
و اما آنكه نامه عملش به دست چپ او داده شود خواهد گفت: «اى كاش نامه عملم را به من نداده بودند و از حساب خود خبر نداشتم. اى كاش مرگ مرا از آن نجات مىداد. اموال من مرا سودى نبخشيد و آن قدرت من هم از دستم رفت». (خطاب مىرسد:) او را بگيريد و سپس در جهنم اندازيد و بعد از آن در زنجيرهايى كه طول آن هفتاد ذرع است ببنديد. او كسى است كه به خداى عظيم ايمان نياورده بود.
امام صادق عليهالسلام پرده ديگرى از اين عاقبت معاويه را چنين بيان فرموده است: همراه پدرم در راه مكه بوديم تا به «وادى ضَجْنان» رسيديم. ناگاه مردى در برابر ما ظاهر شد كه بر گردن او زنجيرى بود و دنباله آن را با خود مىكشيد. وقتى در برابر ما قرار گرفت به پدرم گفت: «يَابن رسول اللّه، به من آب بده»! ناگهان مرد ديگرى از پشت سر او آمد و زنجير او را كشيد و گفت: «يابن رسول اللّه، به او آب مده كه خدا او را سيراب مگرداند». در اينجا پدرم رو به من كرد و فرمود: او را شناختى؟ اين معاويه بود كه خدا او را لعنت كند.(1)
1) . بحار الانوار: ج 46 ص 280 ح 81 .
وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ. وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ. وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَْرْضِ يَخْلُفُونَ. وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ.
هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مىشود قوم تو از آن رويگردان مىشوند و مىگويند: آيا اين بهتر است يا خدايان ما؟! اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمىكنند، چرا كه اينان گروهى مخاصمهگر هستند. او نيست جز بندهاى كه بر او تفضّل كردهايم و او را مثالى براى بنىاسرائيل قرار دادهايم. اگر مىخواستيم از شما ملائكهاى را قرار مىداديم كه در زمين جانشين مىشدند. اين علمى براى آن زمان است، پس درباره آن شك نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است.
وَ اِذْ قالُوا اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ. وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ.
آنگاه كه گفتند: خدايا، اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه استغفار كنند.
وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ.
اگر خداوند براى مردم شرّ را فورا مىفرستاد - همان گونه كه خير را فورا مىفرستد - اجل آنان را مقدر مىفرمود. ما رها مىكنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند، تا در طغيان خود متحيّر بمانند.
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّهِ ذِى الْمَعارِجِ.
درخواست كرد درخواست كنندهاى عذاب واقع را كه كافران قدرت دفع آن را ندارند، و اين از طرف خداوند صاحب عروجها بود.
لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتّى يَرَوُا الْعَذابَ الاَْليمَ. فَيَأْتيهِمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ. فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ. اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ.
به آن ايمان نمىآورند تا عذاب دردناك را ببينند. ناگهان به سراغ آنان مىآيد و آنان متوجه نمىشوند. مىگويند آيا ما مهلت داده شده بوديم؟ آيا به عذاب ما عجله مىكنند؟
وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ. مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَديدٍ. يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسيغُهُ وَ يَأْتيهِ الْمَوْتُ مُنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَليظٌ.
ابتدا خودشان درخواست كردند، و اين گونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد. در پى او جهنم است و از آب چركين به او نوشانده مىشود. آن را جرعه جرعه مىآشامد و گواراى او نخواهد بود و مرگ از هر سو سراغ او مىآيد ولى او نمىميرد و پشت سر او عذاب سختى است.
روز سوم غدير است و ساعات پايانى برنامه سه روزه نزديك مىشود. غيظ منافقين به اعلا درجه رسيده و آماده انفجار است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فضيلت بلندى از مناقب على عليهالسلام بر زبان جارى مىفرمايد و همين جرقهاى بر دل منافقين است كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند. اما يكى از آنان با صراحت تمام و با جرئتى كه تا آن روز
ديده نشده در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار مىگيرد و نسبت دروغ به آن حضرت مىدهد و چنان بر گفته خود پافشارى مىكند كه براى خود درخواست عذاب مىكند، و عذاب الهى فورا نازل مىشود و امضاى الهى بر غدير براى همه ثابت مىشود. در اين ماجرا آيات قرآن يكى پس از ديگرى نازل مىشود و آخرين صفحه غدير در متن قرآن نقش مىبندد. مفصل ماجرا با جمع بندى چند نقل تاريخى چنين است:(1)
ص 84 . تفسير فرات: ص 190، 505 ح 663 . مناقب ابن شهر آشوب: ص 3 ح 40. اربعين منتجب الدين: ص 83 . العمدة (ابن بطريق): ص 101. الاقبال: ص 453 - 459. حلية الابرار: ج 2 ص 125. مدينة المعاجز: ج 2 ص 267 - 276. بحار الانوار: ج 8 ص 6 ح 10 ، ج 15 ص 6 ح 6 ، ج 35 ص 320 - 323 ح 22، ج 37 ص 162، 166، 173، 176، ج 42 ص 40 - 42 ح 14، ج 94 ص 13 ح 22 . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 56 ح 22، ص 68 ح 45، ص 130 ح 185، ص 306 . تفسير ثعالبى: ج 3 ص 239 . تفسير القرطبى: ج 8 ص 315، 316، ج 10 ص 225 . زاد المسير (ابن جوزى): ج 4 ص 10.
نزديك غروب روز بيستم ذى الحجة سال دهم هجرت آخرين لحظات برنامه سه روزه غدير است. در طول اين سه روز پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش را براى مردم بيان مىفرمايد. در آن لحظات عدهاى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عدهاى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند. حارث فهرى از ميان آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مىآمد. در اين حال پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به اميرالمؤمنين فرمود:
اِنَّ فيكَ شِبْها مِنْ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. لَوْ لا اَنْ تَقُولَ فيكَ طَوائُفٌ مِنْ اُمِّتى ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا تَمُرُّ بِمَلَأٍ مِنَ النّاسِ اِلاّ اَخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ.
1) . الكافى: ج 1 ص 422 ح 47، ج 8 روضه ص 57 ح 18. تفسير القمى: ص 695 . الفضائل (شاذان):
در تو شباهتى به عيسى بن مريم وجود دارد. اگر نبود كه گروههايى از امتم درباره تو سخنى را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى گفتند، درباره تو سخنى مىگفتم كه از كنار هر دسته از مردم مىگذشتى خاك پاى تو را بر مىداشتند و بدان تبرك مىجستند.
شنيدن اين منقبت بر منافقين گران آمد و مسخره كنان در بين خود گفتند: «ببينيد چگونه او را مِثل عيسى بن مريم قرار داد! چطور چنين چيزى ممكن است»؟! ابوبكر و عمر نيز غضب كردند و گفتند: «براى پسر عمويش به هيچ مثالى راضى نشد جز عيسى بن مريم»! در اين ميان حارث فهرى رو به اصحاب خود كرد و گفت: «محمد براى پسر عمويش مَثَلى جز عيسى بن مريم پيدا نكرد. نزديك است كه او را بعد از خود پيامبر قرار دهد. خدايانمان كه مىپرستيديم بهتر از اين است»! در پى اين حركات منافقين آيات سوره زخرف نازل شد:
وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ. وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ. وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَْرْضِ يَخْلُفُونَ. وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ.
هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مىشود قوم تو از آن رويگردان مىشوند و مىگويند: آيا اين بهتر است يا خدايان ما؟! اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمىكنند، چرا كه اينان گروهى مخاصمهگر هستند. او نيست جز بندهاى كه بر او تفضّل كردهايم و او را مثالى براى بنىاسرائيل قرار دادهايم. اگر مىخواستيم از شما ملائكهاى را قرار مىداديم كه در زمين جانشين مىشدند. اين علمى براى آن زمان است، پس درباره آن شك نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است.
يكى از منافقين گفت: «محمد در مدح خود و برادرش على زياده روى كرد و اين سخنانى كه گفت از طرف خدا نبود، بلكه چون مىداند سخنش را مىپذيرند مىخواهد رياست خود و على را بر ما محكم نمايد»!
از طرف خدا پاسخ آمد: اى محمد! به اينان بگو: كجاى اين فضايل قابل انكار بود؟ خداوند عظيم و كريم و حكيم است. بندگانى را برگزيده و اطاعت نيكو و انقياد آنان را در برابر اوامرش ديده و آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را به تدبير حكيمانهاى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است. آيا پادشاهان زمين را نمىبينيد كه وقتى پادشاهى خدمتگزارى يكى از كارگزارانش را مىپسندد و در آنچه از امور مملكتش به او مىسپارد اطاعت درست از او مىبيند، چنين كسى را براى آنچه بيرون كاخ است برمىگزيند و در سياست لشكر و رعيت خود بر او اعتماد مىكند. محمد نيز در تدبيرى كه پروردگارش براى او قرار داده چنين است و نيز على بعد از او كه او را وصى و جانشين خود در اهل بيتش و ادا كننده قرضهايش، و برآورنده وعدههايش و يارى دهنده دوستانش و مقابله كننده با دشمنانش قرار داده است.
منافقين با شنيدن اين فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: «آنچه براى على بن ابىطالب عليهالسلام در نظر گرفته مسئله كوچكى نيست. اينها حاكم شدن درباره خون مردم و زنان و فرزندان و اموال و حقوق آنان و انساب و دنيا و آخرتشان است. بايد در اين باره آيت و نشانهاى بياورد كه مناسب اين ولايت باشد».
پيامبر صلىاللهعليهوآله نمونههايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام را باز شمرد و فرمود: آيا شما را كفايت نكرد نور على كه در آن شب ظلمانى هنگام خروج از خانه پيامبر ظاهر شد؟! آيا شما را كفايت نكرد كه على در مسير راهش با چند ديوار رو به رو شد و آن ديوارها شكافته شدند و او از آنها عبور كرد و دوباره شكاف ديوارها به هم آمد؟! آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم آنگاه كه رسول اللّه او
را به ولايت منصوب نمود درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف گرديده و ندا مىكنند: «هذا وَلِىُّ اللّهِ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّهِ فَاحْذَرُوهُ»: «اين ولى خداست، پيرو او باشيد؛ وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود، پس از آن بر حذر باشيد». آيا شما را كفايت نكرد آنگاه كه ديديد على بن ابىطالب راهى را مىرفت كه در برابر او كوههايى بودند. براى آنكه او از مسير خود به راست و چپ نرود كوهها پيشاپيش او به حركت در آمدند و مسير او را باز كردند، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود باز گشتند؟!
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانههايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجتت را بر اينان تمام كنى» . . .
اينجا بود كه حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و گفت: «وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشتهاى»؟! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «من اين مقامات را تعيين نكردهام، بلكه خداوند معين فرموده است».
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد! ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّه» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمىداد!! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا امروز كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ . . .» آيا واقعا همه اينها از طرف خدا بود؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از طرف خدا به من وحى مىشود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مىدهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمىكنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست؟! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست اين از طرف خداست نه از پيش خودم - و اين را سه بار تكرار فرمود - .
حارث گفت: تو ما را به حبّ على بن ابىطالب دستور مىدهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مىآيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مىكنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مىشوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مىگويى؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كردهام. خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذاب هستى! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد؟ حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبداللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنابراين خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حارث! از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابىطالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا! اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در
اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانهاى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مىگويد دروغ است عذابت را بر او نازل كن».
خداوند فورا سخن حارث را با اين آيه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ»: «آنگاه كه گفتند: خدايا، اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست». به دنبال اين آيه وحى چنين آمد: «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»: «اگر خداوند براى مردم شرّ را فورا مىفرستاد - همان گونه كه خير را فورا مىفرستد - اجل آنان را مقدر مىفرمود. ما رها مىكنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند، تا در طغيان خود متحيّر بمانند».
آنگاه آيه ديگرى نازل شد: « وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»: «خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه استغفار كنند».
با اين آيه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله عذابى نازل نمىشد و در صورتى درخواست حارث عملى مىشد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: اى حارث! يا توبه كن و يا از پيش ما برو! حارث گفت: اى محمد! راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنىهاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: «اگر اين گونه است اعلام مىكنم كه قلبم توبه را نمىپذيرد، ولى از حضور تو مىروم»! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
اكنون دو عذاب الهى با هم نازل شد در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحابش از فاصلهاى او را مىديدند. خداوند پرندهاى را از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود. او آن ريگ را بر سر حارث رها كرد و از سر او وارد شد و از دُبُر او خارج گرديد. حارث بر زمين افتاد در حالى كه پاهايش را بر زمين مىكوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقهاى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
در آن لحظه جبرئيل نازل شد و اين آيات را آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّهِ ذِى الْمَعارِجِ»: «درخواست كنندهاى عذاب واقع را درخواست كرد كه كافران قدرت دفع آن را ندارند، و اين از طرف خداوند صاحب عروجها بود».
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد، چنانكه خداوند عزوجل مىفرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»: «ابتدا خودشان درخواست كردند، و اين گونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد».
آنگاه اين آيه نازل شد: «اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ»: «آيا به عذاب ما عجله مىكنند»؟!
سپس حضرت فرمود: آيا با چشم خود ديد؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينيم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغهاى بهشت برده مىشوند، در حالى كه چهرههايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيدهاند. ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند. آنان با رضايت بزرگِ خدا تأييد شدهاند، و اين رستگارى بزرگ است. تا هنگامى كه در مقام قدس از محضر ربّ العالمين ساكن شوند، كه در آنجا آنچه دل طلب كند و چشم لذت
ببرد آماده است و در آنجا هميشگى خواهند بود و ملائكه به آنان مىگويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقب نيكويى است».
اين بود ماجراى مفصل حارث فهرى و سنگ آسمانى كه در آخرين ساعات مراسم سه روزه غدير اتفاق افتاد و مُهر تأييد الهى را بر سطر نهايى آن زد.
ماجراى حارث فهرى با توجه به مقدمات و مؤخرات آن - كه در اين داستان مفصل ذكر شد - مطالب بسيار مهمى درباره غدير براى ما به ارمغان مىآورد كه اهميت آنها از خطبه غدير كمتر نيست، چرا كه نزول پى در پى آيات قرآن و برخورد جدى خداوند را با دشمنان ولايت به گونهاى نشان داده كه در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله بىنظير است، اضافه بر آنكه پشت سر آن مراسم عظيم و به عنوان بخش پايانى آن جلوهگر شده است. در اينجا به تفصيلِ اين برداشتهاى دهگانه مىپردازيم:
ماجراى حارث فهرى كه كمتر از يك ساعت طول كشيده انعكاس قرآنى عجيبى يافته است. تعداد آيات نازل شده در اين ماجرا از يك سو، و ظرافت آنها در نشان دادن جزئيات واقعه از سوى ديگر، نشانه اهميت شديد آخرين فراز غدير است.
ماجرا از ذكر يكى از عظيمترين فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام آغاز مىشود كه تشبيه به حضرت عيسى عليهالسلام است و فورا انعكاس قرآنى در آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً . . .» مىيابد. آنگاه حارث درخواست عذاب مىكند و فورا آيه «اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ . . .» عين سخن او را نقل مىكند. سپس عجله او در طلب عذاب و تعجب از چنين درخواستى در آيه «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَّ . . .» منعكس مىشود.
در مرحله بعد شرط اجابت درخواست حارث و نزول عذاب در آيه «ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ . . .» مطرح مىشود. با نزول عذاب بر حارث آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . . .» به عنوان اعلام اصابت عقاب الهى بر اين منكر غدير نازل مىشود و در تأكيد اينكه نزول عذاب به درخواست خودش بوده آيه «وَ اسْتَفْتَحُوا . . .» نازل مىگردد. تعجب از اين همه عجله حارث براى عذاب در آيه «اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» انعكاس مىيابد.
با توجه به اين روند قرآنى در ماجراى حارث فهرى است كه مىتوان اذعان داشت كمتر حادثهاى از وقايع اسلام است كه با اين ظرافت در قرآن منعكس گرديده باشد و سعى در حفظ همه جوانب آن شده باشد.
حارث فهرى در حالى لب به اعتراض گشود كه اتمام حجت درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در كاملترين و بديعترين نوع خود انجام گرفته بود، و در چنين زمينهاى حارث سؤال خود را آن گونه مطرح كرد كه گويا هيچ اتفاقى نيفتاده است. به همين جهت ابعادى از تعجب درباره عكس العمل حارث به ميان مىآيد.
اما يك نگاه واقع بينانه درمىيابد كه آنچه حارث گفت قبل از او توسط ابوبكر و عمر هنگام بيعت در غدير به همين صراحت مطرح شده بود، با اين تفاوت كه آنان با زرنگى خاصشان درخواست عذاب را مطرح نكردند! مگر همين دو نفر نبودند كه هم قبل از بيعت و هم بعد از آن گفتند: «آيا اين امر از طرف خداوند است يا از طرف خودت»؟! حضرت فرمود: «از طرف خدا و رسولش است. آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مىشود»؟!(1)مىبينيم حارث نيز همان مسئله را مطرح كرده كه سابقه آن
1) . كتاب سليم: ص 356.
در غدير وجود داشته و احيانا به تحريك همانان بوده، و شايد سخن دل همه كسانى بوده كه با رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله همه چيز را كَأَن لَم يَكُن تلقّى كردند!
با اينكه مسئله مطرح شده در غدير «ولايت» بود، ولى مراحلى كه حارث در طرح سؤال خود مطرح كرده نشانه ريشهدار بودن اين شك در اعماق اعتقاد اوست. حارث مانند كسى كه طلبكار است و منّتى هم بر سر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگذارد مسئله را از توحيد شروع مىكند و مىگويد: «ما را به لا اله الاّ اللّه دعوت كردى، و ما هم پذيرفتيم». وقتى نوبت به نبوت مىرسد به صراحت مىگويد: «پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمىداد» و پس از سالها كه از اين پذيرفتن گذشته، مىپرسد: آيا نبوت تو از طرف خودت بوده يا خدا»؟ آنگاه قبل از ولايت، احكام الهى را زير سؤال مىبرد و سپس با جسارت مىگويد: به همه اينها اكتفا نكردى»! گويا پيامبر صلىاللهعليهوآله بارى بر دوش مردم گذارده و از مردم كار كشيده و منافع آن را به خود اختصاص داده كه با حضرت چنين سخن مىگويد! و جالب است كه پس از سالها عمل به اين احكام تازه مىپرسد: اين احكامى كه بر ما واجب يا حرام كردى واقعا از طرف خدا بود؟!
با اين همه تشكيك در اصل توحيد و نبوت و احكام در مرحله نهايى تشكيك را بر سر ولايت على عليهالسلام مىبرد و آن را به عنوان «به حكومت گماشتن پسر عمويت» مطرح مىكند و به صورت انكار مىپرسد: «آيا واقعا اين از طرف خداست»؟ كه معنايش اين است كه براى من روشن است كه از طرف خدا نيست!
همه اينها نشان مىدهد كه شك كننده درباره ولايت نمىتواند تفكيكى بين اين مسئله با ساير دستورات الهى حتى نبوت قائل شود؛ زيرا همه بر يك محور مىگردند كه آيا همه اينها از طرف خداست يا نه؟ اگر هست همه از طرف خداست، و اگر نيست نمىتوان بين نبوت و ولايت و دستورات الهى فرق قائل شد.
از سوى ديگر سؤال «مِنْكَ اَمْ مِنَ اللّهِ» غليظترين تعبير كفر آميز در برابر پيامبر عظيم الشأن است. يعنى 23 سال كه مردم را از بت پرستى به خدا پرستى و قبول نبوت و ولايت و ساير فرامين الهى رساندهاى، همه اينها پوچ بوده و خواسته دل خود را مطرح كردهاى، يا خدا چنين دستور داده!! در واقع سخنى را كه روز اول بايد مىپرسيدند در روز آخر به عنوان پشت پا به 23 سال مطرح مىكنند!
از بهترين قرائن بر چنين تمسخرى نسبت به خدا و رسول و دستورات الهى آن است كه بعد از اين همه سؤال و شنيدن پاسخهاى قاطع، مانند كسى كه كارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را بىحساب مىداند، از آن حضرت درخواست مىكند كه براى ديگران هم سهمى از اين قدرت قرار بده. اين بدان معنى است كه همه را بازيچه دست تو مىدانم كه قابل همه گونه تغيير و تبديل است و آن را به هر كس بخواهى مىتوانى واگذار كنى، و با استفاده از اين اختيار پسر عموى خود را بر ما مسلط كردهاى! اين دقيقا همان چيزى است كه اهل سقيفه بدان تصريح كردند تا روزى كه يزيد تابلوى آن را بر فراز قصر خويش برافراشت و گفت: «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ»!!!(1)
مسئله حارث فهرى در غدير از صريحترين نمونههاى مباهله در تاريخ اديان الهى است كه بايد به تبيين آن بپردازيم. مباهله يعنى پس از مطرح شدن آنچه براى اتمام حجت از نظر استدلالها و معجزات و قرائن ظاهرى لازم است، اگر در يك مسئله الهى بحث بدانجا منتهى شود كه هر يك از دو طرف حقيقت را مىداند و در زبان انكار مىكند و آن را كتمان مىنمايد، در اين صورت خدا را به عنوان شاهد مطرح مىكنند و براى فيصله بحث و اثبات حق از خدا مىخواهند بر كسى كه عمدا و دانسته حق را كتمان مىكند عذابى نازل فرمايد.
1) . لهوف: ص 105 .
در طول تاريخ انبياء و اوصياء موارد متعددى به چشم مىخورد كه كار به مباهله كشيده شده است. در تعدادى از اين موارد آنان كه در برابر پيامبران يا جانشينانشان بودهاند از نزول عذاب ترسيدهاند و مباهله خود را پس گرفته و حق را پذيرفتهاند يا لا اقل تسليم خود را اعلام داشتهاند كه نمونه معروف آن ماجراى نصاراى نجران(1)است. در بسيارى از موارد هم عذاب خداوندى بر منكر حق نازل شده و خداوند با اين برنامه اتمام حجت را به اعلا درجه رسانده است.
مباهلهاى كه در غدير اتفاق افتاد از دو جهت با ساير موارد تمايز دارد: يكى زمينه اين مباهله و ديگرى كيفيت مطرح شدن و درخواست عذاب از سوى خداوند.
از نظر زمينه آن، در اكثر مباهلهها پس از چند جلسه گفتگوى علمى و استناد به آنچه قابل مراجعه است مسئله به مرحله مباهله مىرسد، اما در غدير در حضور خاتم انبياء پس از آن همه معجزات و بعد از آن مراسم عظيم سه روزه و معجزاتى كه در همانجا ظاهر شد - كه اصلاً جايى براى مباهله باقى نمىگذاشت - باز هم حارث مباهله را مطرح كرد.
از نظر كيفيت درخواست، قاعده مباهله آن است كه هر يك از طرفين - و لو در ادعا - خود را حق مىداند و ديگرى را باطل و چون هر دو خدا را به عنوان قاضى يقينى براى تشخيص حق قبول دارند و او را قادر به نشان علامتى براى اثبات حق مىدانند، مسئله را به او واگذار مىكنند. اما در ماجراى حارث مسئله به گونهاى بالاتر از كفر بروز كرده كه نظير آن را در هيچ مباهله و حتى مباحثه و جدالى نمىتوان يافت و شايد به همين جهت است كه خدا عين كلام او را در قرآن آورده است.
حارث به جاى آنكه بگويد: «اگر محمد راست نمىگويد عذابى بر او بفرست و اگر من راست نمىگويم عذابى بر من فرست»، گفت: «اگر اين سخن حق است عذابى بر
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 276 - 355 .
من فرست»!! يعنى سه مرحله شديدتر از يك مباهله عادى، چرا كه لااقل مىتوانست بگويد: «اگر محمد راست مىگويد عذابى بر من فرست»، و يا مىتوانست بگويد: «اگر سخن محمد از طرف توست عذابى بر من فرست»؛ ولى مىگويد: «اگر اين سخن حق است و از طرف توست عذابى بر من فرست». اين به معناى شقاوت مطلق است كه نمونه آن را در بسيارى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در روزهاى سقيفه سراغ داريم. او مىگويد وقتى ثابت شد اصل مطلب حق است و يقين شد كه از طرف توست تازه من اولين منكر آن هستم؛ و در واقع روى دشمنى من تاكنون با پيامبر بود ولى اكنون روى دشمنىام با خداست كه چرا چنين دستورى را داده، و قساوتم مانند شيطان بدان درجه است كه حاضرم عذاب الهى را بپذيرم و از نعمت الهى اخراج شوم، ولى حق را به هيچ وجه نمىپذيرم»!
جاى تعجب ندارد؟! كدام عاقلى اين گونه مباهله مىكند؟ آيا اين همان «النّارَ لاَ الْعارَ» نيست كه ابوبكر و عمر هنگام مرگ گفتند و حتى حاضر به توبه لسانى نشدند؟ آرى، چنين مباهلهاى در ميان مباهلههاى عالَم نظير ندارد و براى همين خداوند براى معرفى دشمن غدير ماجراى آن را در قرآن منعكس نموده است، تا مردم جهان از هر دين و فرقهاى اين آيه را ببينند و در جستجوى شأن نزول آن بر آيند كه گوينده آن چه كسى بوده كه يا جهل و سفاهتش او را بدين گفتار كشانده، و يا شقاوت و استكبارش او را بدين سو سوق داده است. براى همين است كه خدا دربارهاش آيه نازل كرد و او را «جبّار عنيد» خواند، آنجا كه فرمود: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ».
روزى يك نفر از اهل يمن نزد معاويه آمد. معاويه كه كثرت شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام را در اهل يمن مىدانست به طعنه به او گفت: «شما اهل يمن چقدر نادانيد كه زنى (به نام بلقيس) بر شما حكومت مىكرد! مرد يمنى بلا فاصله گفت: شما چقدر نادانيد كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را دعوت كرد گفتيد: «اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ»، و نگفتيد: «اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ
مِنْ عِنْدِكَ فَاهْدِنا اِلَيْهِ»: «خدايا اگر اين حقى از سوى توست ما را هم بدان هدايت فرما»!!(1)
سخن نهايى درباره اين مباهله آنكه خدا عين درخواست او را فورا بر سرش نازل كرد و در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله دومين مباهله انجام شد، با اين تفاوت كه مسيحيان نجران قبل از نزول عذاب اظهار پشيمانى نمودند و كار به عقاب الهى نكشيد، اما در غدير كافران منافق بر سر ارتداد خود مقاومت كردند و خدا هم عذاب را نازل كرد تا به همه نشان دهد پيامبرش راست مىگويد و از طرف خدا مىگويد، و غدير حق است و از سوى اوست، و اين امضاى وَحْيانى را در متن قرآنش ثبت فرمود كه: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ».
با آنكه مباهله قيد و شرطى ندارد و خداوند براى اتمام حجت عذاب نازل مىكند، ولى در ماجراى حارث فهرى نكته خاصى جلب توجه مىكند. خداوند حضور رَحْمَةٌ لِلْعالَمين را مانع از عذاب اعلام مىكند و گويا به حارث مىفرمايد: «اگر واقعا درخواست عذاب دارد و از سخن خود باز نگشته، بايد از محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله بيرون رود». اين شرط را نيز در متن قرآنش ثبت فرموده كه مىفرمايد: «ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ». بنابراين دو راه پيش روى حارث بود: توبه يا خروج از حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله. در اين باره حديثى وارد شده كه اشارهاى به پشت پرده ماجرا دارد، آنجا كه مىفرمايد:
1) . الصراط المستقيم: ج 3 ص 49.
اينكه خدا مىفرمايد: «وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» حتى اگر در ظاهر توبه و بازگشت خود را اعلام مىكردند - اگر چه قبلاً چنين نبودند - پذيرفته مىشد، چرا كه از حكمت خداوند در دنيا آن است كه دستور به قبول ظاهر و ترك جستجو درباره باطن اشخاص مىدهد، چرا كه دنيا جاى مهلت و انتظار است و آخرت محل جزاست كه بعد از آن جايى نيست. اينكه خداوند مىفرمايد: «ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ . . .»: «خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه در ميان آنان استغفار كننده باشد، براى آن است كه در بين آنان كسانى بودند كه خدا مىدانست به زودى ايمان مىآورند يا از نسلشان فرزندان پاكى به دنيا مىآيند كه به فضل خدا مؤمن مىشوند، و لذا به جرم كفر پدرانشان آنان را نابود نفرمود، و اگر چنين نبود آنان را هلاك مىنمود.(1)
به همين جهت بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله صريحا به حارث فرمود: «اِمّا تُبْتَ وَ اِمّا رَحِلْتَ»: «يا توبه كن يا از نزد ما بيرون برو» يعنى يا به قسمت دوم آيه عمل كن كه «يَسْتَغْفِرُونَ» است و يا به قسمت اول آيه عمل نكن كه «وَ اَنْتَ فيهِمْ» است و از جايى كه من حضور دارم خارج شو تا عذابى كه درخواست مىكنى بر تو نازل شود. جالب اين است كه گويا حارث براى نزول عذاب عجله داشته چرا كه به صراحت مىگويد: «قَلْبى ما يُتابِعُنى عَلَى التَّوْبَةِ وَ لكِنْ اَرْحَلُ عَنْكَ: «قلبم براى توبه رضايت نمىدهد، ولى از نزد تو مىروم»!
عذابى كه بر سر حارث نازل شد با درخواست او مطابق بود. طبق آيه، او درخواست سنگ آسمانى يا عذاب دردناك نمود. در روايات وارد شده كه او سنگ آسمانى يا صاعقه سوزاننده درخواست كرد، كه مورد دوم را خداوند به كنايه فرموده است.
1) . بحار الانوار: ج 42 ص 40 ح 14.
آنچه جالب توجه است مشابهت كامل عذاب او با عذاب اصحاب فيل است. خداوند درباره اصحاب فيل مىفرمايد: «فَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرا اَبابيلَ تَرْميهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجّيلٍ». در مورد حارث هم پرندهاى از آسمان ظاهر شد كه ريگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث رها كرد. نشانه گيرى چنان دقيق بود كه آن ريگ از وسط سر حارث وارد شد و طول بدن او را در نورديد و از دُبُر او خارج شد و او را نقش زمين ساخت.
تكرار ماجراى اصحاب فيل و سابقهاى كه در اذهان از ماجراى ابرهه بود، عظمت غدير را نشان داد. اين بدان معنا مىتوانست باشد كه پروردگارِ كعبه براى هميشه نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مىكند و توطئههاى آنان را خنثى مىنمايد، هر چند كه در عظيمترين جلوه ظاهرى جلوه كنند و با فيل براى تخريب خانه خدا آيند. همان گونه كه پروردگار غدير براى هميشه نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مىكند و توطئههاى آنان را خنثى مىنمايد، اگر چه در جلوههاى وحشتناكى چون سقيفه و كربلا ظاهر شوند. آرى اين گونه است كه غدير و ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام با گذشت چهارده قرن و با داشتن دشمنان هميشگى و پر قدرت ظاهرى، اكنون از بلندترين قلههاى فكرى جهان خود را نشان مىدهد و پانزدهمين قرن خود را به جشن نشسته است.
با توجه به اينكه طبق روايات بسيارى آيات اول سوره معارج پس از ماجراى حارث فهرى در غدير نازل شده، صريح اين آيات دلالت بر كفر منكر ولايت دارد، و اين بدان معناست كه انكار ولايت مانند انكار نبوت و توحيد است.
بدون آنكه نياز به تفسير داشته باشد خداوند مىفرمايد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ». معناى اين عبارات به ضميمه ماجراى حارث چنين مىشود:
حارث كه ولايت على عليهالسلام را نمىپذيرفت با زبان خودش درخواست عذابى نمود كه بر او واقع شد و كافرين به ولايت على عليهالسلام قدرت دفع آن را نداشتند. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
منم آن كسى كه درباره دشمنانم چنين نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ»؛ معنايش كسى است كه ولايت مرا انكار كرد.(1)
امام صادق عليهالسلام هم درباره اين آيه از مصحف فاطمه عليهاالسلام نقل مىفرمايد كه منظور «منكر ولايت على عليهالسلام» است.(2)
يكى از مطالب بسيار مهم كه در اين حديث به صورت اشاره آمده، آن است كه در روز غدير بر فراز سر آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى درهاى آسمان پيش چشم همه گشوده شد و چشمان مردم لحظاتى بر پشت پرده باز شد و ملائكه را ديدند كه مردم را امر به پيروى از على بن ابىطالب عليهالسلام مىنمايند. عين عبارتى كه در متن داستان گذشت چنين است:
در روز غدير خم - آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را منصوب فرمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مُشْرِف شدهاند و ندا مىكنند: «هذا وَلِىُّ اللّهِ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّهِ فَاحْذَرُوهُ»: «اين ولى خداست، پيرو او باشيد؛ وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود، پس از آن بر حذر باشيد».
اين رؤيت ملائكه در غدير يك بار هم در زمين به وقوع پيوست، آنگاه كه در غدير مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مىگفت:
به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمىزند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند!
در اينجا عمر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت؟! حضرت فرمود: آيا او را شناختى؟ گفت: نه. حضرت فرمود: «او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود»!(1)
بهترين انتخاب با زيباترين گونه انتصاب در غدير صورت گرفت، تا آنجا كه اگر تمام مردم عالم جمع مىشدند و عقل و تجربه خود را روى هم مىگذاشتند نمىتوانستند بالاتر و والاتر از دوازده امام معصوم عليهمالسلام را به عنوان جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى كنند. اين بدان معناست كه انتخاب خداوند حكيم و مهربان هرگز قابل مقايسه با انتخاب بشر نيست، چرا كه در آنجا اشتباه را راهى نيست و جز او خبر از باطن انتخاب شونده ندارد.
اكنون چه زيباست كه در متن ماجراى حارث، خداوند تعالى مستقيما با مخالفين ولايت على عليهالسلام رو به رو شده و پاسخ آنان را با حكيمانهترين صورت فرموده است. در اين كلام الهى جهت برگزيدن اوصياى پيامبر صلىاللهعليهوآله را اطاعت آنان و امتحان خدا از آنان در تسليم ذكر كرده، و كراماتى كه به همين جهت از خدا به آنان اختصاص يافته است. يعنى اينان مدال گرفتگان از ساحت مقدس پروردگار بر نهايت درجه عبوديت و بندگى هستند، و هيچ موجود ديگرى نتوانسته خود را به اين درجه برساند. آيا اين
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 120، 161. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 85 ، 136.
يك منت الهى بر مردم نيست كه امور بندگانش را به چنين مخلوقات با عظمتى بسپارد؟ آيا اگر بر هر كس ديگرى مىسپرد به دور از حكمت الهى نبود؟ در اين باره در متن حديث چنين مىخوانيم:
اِرْتَضى عِبادا مِنْ عِبادِهِ وَ اخْتَصَّهُمْ بِكَراماتٍ لِما عَلِمَ مِنْ حُسْنِ طاعَتِهِمْ وَ انْقِيادِهِمْ لاَِمْرِهِ، فَفَوَّضَ اِلَيْهِمْ اُمُورَ عِبادِهِ وَ جَعَلَ عَلَيْهِمْ سِياسَةَ خَلْقِهِ بِالتَّدْبيرِ الْحَكيمِ الَّذى وَفَّقَهُمْ لَهُ.(1)
خداوند بندگانى را برگزيده و به خاطر اطاعت نيكو و انقياد آنان در برابر اوامرش آنان را به كراماتى اختصاص داده است. آنگاه امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را با تدبير حكيمانهاى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است.
آغاز ماجراى حارث فهرى از ذكر فضيلتى عظيم براى اميرالمؤمنين عليهالسلام، يعنى شباهت آن حضرت به عيسى بن مريم عليهالسلام بود. با توجه به محتواى بسيار عميق آن و مطرح شدن چنين فضيلتى در غدير، به موشكافى آن در چند مرحله مىپردازيم:
آنچه در اين قسمت از غدير به عنوان فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين بخش از ماجرا مطرح شده، در واقع فقط بيان عظمت است و نام فضيلت خاصى در آن به چشم نمىخورد؛ زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «اگر ترس از مبالغه مردم نبود آن فضيلت را مىگفتم، و چون ترس دارم از ذكر آن خوددارى مىكنم»!
1) . بحار الانوار: ج 42 ص 40 ح 14.
اما همين ابهام دليل بر فضيلتى عظيم است كه مردم تحمل شنيدن آن را ندارند، اگرچه آن منقبت به طور خاص براى ما روشن نباشد. در عظمت آن همين بس كه اگر گفته مىشد مردم خاك پاى على عليهالسلام را براى تبرك بر مىداشتند.
نمونه اين فضيلت را در متن خطبه غدير مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون آنكه فضيلت خاصى را بيان كند فقط به بىانتها بودن فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام اشاره مىكند و مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ عِنْدَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ
قَدْ اَنْزَلَها فِى الْقُرْآنِ - اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ.
اى مردم، فضائل على بن ابىطالب عليهالسلام نزد خداوند - كه در قرآن آنها را نازل كرده - بيش از آن است كه بتوانم آنها را در يك مجلس بشمارم.
شباهت اميرالمؤمنين عليهالسلام به حضرت عيسى عليهالسلام كه در اين حديث مطرح شده درباره خود اين دو وجود مبارك نيست، بلكه از نظر مردمى است كه درباره ايشان غلو مىكنند، چنانكه مىفرمايد: «لَوْ لا اَنْ تَقُولَ طَوائِفُ مِنْ اُمَّتى فيكَ ما قالُوا فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ . . .».
نكته اين است كه ترس از غلو را حضرت درباره همه مردم نمىفرمايد، بلكه آن را به «طوائفى از امت» نسبت مىدهد. اين بدان معنى است كه اگر عدهاى فتنهگر نبودند و مردم را با بهانههاى واهى به سوى غلو نمىكشاندند، پيامبر صلىاللهعليهوآله آن فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام را هم مىفرمود، و نتيجه آن مىشد كه مردم در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله و بعد از رحلت آن حضرت در حيات اميرالمؤمنين عليهالسلام خاك پايش را براى تبرك بر مىداشتند.
در متن كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده «ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ». بايد بدانيم مسيحيان درباره عيسى عليهالسلام چه گفتهاند تا اين وجه شباهت روشن شود. در اين باره پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام چنين فرمود:
اِنَّ فيكَ مَثَلاً مِنْ عيسى . . . اَحَبَّهُ النَّصارى حَتّى اَنْزَلُوهُ الْمَنْزِلَ الَّذى لَيْسَ لَهُ بِأَهْلٍ - وَ فى رَوايَةٍ: - حَتّى جَعَلُوهُ اِلها.
در تو شباهتى به عيسى هست: . . . مسيحيان او را دوست داشتند تا آنجا كه او را در مقامى كه در آن حد نبود قرار دادند - و در روايتى: - او را خدا قرار دادند.(1)
بنابراين وجه شباهت در اين است كه عدهاى با شنيدن بعضى فضائل عظيم نسبت الوهيت به اميرالمؤمنين عليهالسلام ندهند، چنانكه درباره حضرت عيسى عليهالسلام چنين مسئلهاى
اتفاق افتاد و عدهاى او را پسر خدا و حتى خود خدا دانستند. اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در اين باره مىفرمايد: «مَثَلى فى هذِهِ الاُْمَّةِ مَثَلُ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ: اَحَبَّهُ قَوْمٌ فَغالُوا فى حُبِّهِ فَهَلَكُوا . . .»: «مَثَل من در اين امت مانند عيسى بن مريم است، كه عدهاى به او محبت ورزيدند ولى در محبت خود غلوّ كردند و هلاك شدند».(2)
در اين فراز از واقعه غدير «خاك پاى على عليهالسلام» به چند عنوان و از چند جهت مطرح شده است:
اين عبارت بدان معناست كه «از كنار هر گروهى از مردم عبور مىكردى خاك پاى تو را براى تبرك بر مىداشتند». اولاً نشان مىدهد آن فضيلت به قدرى مهم است كه همه مردم اين گونه مىشوند نه گروه خاصى. ثانيا لازم نيست مردم به در خانه تو هجوم آورند، بلكه از هر جا عبور كنى مردم بىاختيار چنين خواهند كرد!
مطرح كردن «تُراب اَقدام» بالاترين گونه احترام عرفى است كه وقتى مردم به قداست كسى معتقد شوند حاضرند پستترين چيز منسوب به او را به عنوان با ارزشترين چيز بردارند و حفظ كنند و بدان تبرك جويند. لذا خاك پاى او كه در واقع زير پاى او قرار گرفته مورد احترام قرار مىگيرد. در اين حديث هم مىبينيم پيامبر صلىاللهعليهوآله با تأكيد بر جمله «زير پاى تو» بر اين عظمت تأكيد مىفرمايد.
مطرح شدن «بركت» بدان معناست كه مردم با شنيدن آن فضيلت، خاك پاى على عليهالسلام را به عنوان تبرك بر مىداشتند و آن را مايه بركت زندگى خويش مىدانستند. در بعضى احاديث حتى كلمه «يُقَبِّلُونَهُ» آمده است(1)، يعنى «خاك پاى تو را مىبوسيدند». در احاديث ديگرى «يَسْتَشْفُونَ بِهِ» ذكر شده(2)كه به معناى «شفا گرفتن از خاك پاى على عليهالسلام» است. حتى در بعضى احاديث با آب مخلوط كردن خاك پاى على عليهالسلام براى خوردن آن مطرح شده كه مىفرمايد:
لَوْ حَدَّثْتُ بِما اُنْزِلَ فى عَلِىٍّ ما وَطَئَعَلى مَوْضِعٍ فِى الاَْرْضِ اِلاّ اُخِذَ تُرابُهُ اِلَى الْماءِ.
اگر نقل كنم آنچه درباره على نازل شده، قدم بر جايى از زمين نمىگذارد مگر آنكه خاكش را به سوى آب مىبرند!!(1)(كنايه از اينكه با آب مخلوط مىكنند و مىخورند).
جالبتر از همه احاديثى است كه برداشتن خاك پاى على عليهالسلام را به عنوان تبركِ نسلهاى بعدى مطرح كرده است. در حديثى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
لَوْ لا اَنْ لا يَبْقى اَحَدٌ اِلاّ قَبَضَ مِنْ اَثَرِكَ قَبْضَةً يَطْلُبُ بِهَا الْبَرَكَةَ لِعَقِبِهِ مِنْ بَعْدِهِ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا يَبْقى اَحَدٌ اِلاّ قَبَضَ مِنْ اَثَرِكَ قَبْضَةً.
اگر نبود كه مىترسيدم احدى باقى نماند مگر آنكه از خاك پاى تو مُشتى بردارد تا براى نسل بعد از خود بركت قرار دهد، درباره تو سخنى مىگفتم كه هيچكس نماند مگر آنكه از جاى پاى تو مشتى از خاكش بردارد.(2)
جا دارد اشاره كنيم كه مردم آن زمان - با آن همه فضايل كه درباره على عليهالسلام شنيده بودند - ولى گويا هنوز معرفتى به مقام آن حضرت نداشتند؛ و گذشته از كينه توزان، بسيارى از دوستان هم آن گونه كه بايد به عظمت علوى نمىنگريستند.
خدا را شكر كه ما در عصرى زندگى مىكنيم كه در سايه احاديث ائمه عليهمالسلام و رشدى كه فكرها و قلب به بركت آنها پيدا كردهاند، شيعيان چنان عظمتى به مقام عصمت كبرى قائلند كه اگر امروز على بن ابىطالب عليهالسلام يا يكى از ائمه تا امام زمان عليهمالسلام در ميان
مردم حضور مىيافت همه خاك پايش را براى تبرك بر مىداشتند، بدون آنكه آن مطلبى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود شنيده باشند. بلكه اگر امروز قنبر يا فضه زنده مىشدند مردم خاك پاى آنان را به عنوان غلام و كنيز اميرالمؤمنين عليهالسلام سرمه چشمان خود مىنمودند.
نمونه بارز آن تبرك به غبار حرمهاى شريفه است، بلكه در زيارات به صراحت مىگوييم: «وَ اجْعَلْ اَرْواحَنا تَحِنُّ اِلى مَوْطِئِ اَقْدامِهِمْ»: «خدايا ارواح ما را چنان قرار ده كه متمايل به جاى پاى آنان باشد». از همه بالاتر تربت حسينى است كه در طول قرنها خاكى را كه نه جاى پاى حسين عليهالسلام است بلكه همين كه در جوار حرم اوست و عطر عاشورايى دارد شيعيان آنان را تا اقصى نقاط جهان براى تبرك مىبرند.
آنچه در اين حديث آمده در طول تاريخ درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام مطرح بوده است، كه عدهاى درباره حضرت افراط و غلو مىكردند و نسبت خدايى به آن حضرت مىدادند و عدهاى ديگر تفريط مىكردند و به آن حضرت ناسزا مىگفتند. در دو فراز از اين حديث، به هر دو گروه پاسخ داده شده است.
در ادامه آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ . . .» خداوند تعجب عدهاى را اين گونه پاسخ مىدهد: «اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ . . . وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَْرْضِ يَخْلُفُونَ». منظور از اين آيه آن است كه وقتى خدا بخواهد به بندهاى تفضّل كند به بالاترين مقامات او را مىرساند، و اين تعجبى ندارد تا آنجا حتى اگر خدا بخواهد از همين مردم عدهاى را ملائكه قرار دهد.
در همين ماجرا وقتى عدهاى از منافقين گفتند: «درباره على زياده روى كرد»، خداوند مستقيما پاسخ آنان را داد كه در ذكر اصل ماجرا گذشت. خلاصه آن پاسخ اين است كه فرمود: كجاى اين فضايل جاى انكار دارد؟ اينان بندگان امتحان شدهاى هستند كه لياقت خود را در مقام انقياد نشان دادهاند و خدا هم آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده است؛ مانند همه پادشاهان دنيا كه وقتى خدمتگزارىَ يكى از كارگزاران خود را بپسندند و اطاعت او را در حد كمال ببينند، امور مهم لشكر و كشور خود را به او مىسپارند چرا كه به آنها اعتماد مىكنند.
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ.
ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند.
اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ.
تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست، مگر گروهى از گمراهان كه پيرو تو باشند.
روز هيجدهم ذى الحجة اولين روز از مراسم غدير است. پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر قرار گرفته تا مهمترين پيام الهى را به بشريت ابلاغ فرمايد. ابليس كه دشمن ديرينه بشريت است از مراسم بىخبر نيست، بلكه پيش از همه در غدير حاضر شده تا ببيند كار به كجا مىانجامد، و براى بعد از آن چه انديشهاى كند. او از يك طرف به سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله دقيق شده و نتايج آن را ارزيابى مىكند، و از سوى ديگر گروههاى مردم را زير نظر دارد و در حال بررسى عكس العملهاى آنان است. آرى، آيندهاى بلند مدت در پيش است كه اگر همه از آن غافل باشند شيطان نمىتواند بىتفاوت باشد، چرا كه غدير براى زيباترين گونه هدايت انسان طرح ريزى شده، و شيطان هرگز چنين چيزى را بر نمىتابد. در چنين گير و دارى بين ابليس و لشكريانش - در پشت پرده غدير - وقايعى به وقوع مىپيوندد كه داستان بلند آن را با جمع بندى چند روايت مىخوانيم:(1)
1) . كتاب سليم: ص 145. الكافى: ج 8 ص 345. تفسير القمى: ج 2 ص 201. تأويل الآيات: ج 2 ص 473، 474 ح 5 و 6 . تفسير العياشى: ج 2 ص 301 ح 111. الاقبال: ج 2 ص 249. شرح الاخبار: ج 2 ص 236. مدينة المعاجز: ج 2 ص 243. بحار الانوار: ج 28 ص 256 ح 40، ج 31 ص 637 ح 147، ج 37 ص 119، 135، 164، 168، ج 63 ص 256. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 125، 141، 303.
روز غدير، همينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ . . .» ابليس - كه در آنجا حاضر بود - فريادى كشيد و همه لشكريانش را فرا خواند. با اين فرياد، همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و گفتند: اى آقاى ما و اى مولاى ما! اين چه فريادى بود؟ مگر چه چيزى تو را به وحشت انداخته؟! ما تاكنون فريادى وحشتناكتر از اين از تو نشنيده بوديم.
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد! گفتند: اى آقاى ما، تو همان كسى هستى كه آدم را گمراه كردى! ولى گويا از اين پس اين امت يك امت رحمت شده محفوظ از گناه خواهند بود و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد. ابليس گفت: واى بر شما، امروزِ شما مثل روز عيسى است! به خدا قسم مردم را درباره على گمراه خواهم كرد!
آنگاه ابليس به صورت پيرمردى زيباروى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: «اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مىكنند».
از سوى ديگر شياطين با ديدن غدير و آن اتمام حجت عظيم خاك بر سر ريختند و به جزع و فزع افتادند. ابليس به آنان گفت: مگر شما را چه شده است؟ گفتند:
اين چه اتفاقى بود كه رخ داد؟! ما گمان مىكرديم وقتى محمد از دنيا برود اصحاب او متفرق مىشوند، ولى مىبينيم كه امر و صايت را براى شخصى بعد از خود قرار داد. به خدا قسم، تو به ما اين گونه نگفته بودى. تو خبر داده بودى كه وقتى اين پيامبر از دنيا برود اصحاب او متفرق مىشوند. ولى اين برنامه يك مسئله مستحكم شد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى به جاى او قرار مىگيرد. امروز اين مرد پيمانى را بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمىتواند آن را بشكند!
ابليس در پاسخ آنان گفت: «هرگز چنين نيست! خيالتان راحت باشد! اصحاب او به آنچه از آنان پيمان گرفت وفا نمىكنند. آنان كه همراه او هستند در اين باره به من وعدههايى دادهاند كه به چيزى از آنچه گفت اقرار نكنند، و مىدانم كه هرگز در وعدهاى كه به من دادهاند تخلف نمىكنند». با اعلام اين مطلب لشكر شيطان متفرق شدند.
اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ»: «ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند».
با نزول اين آيه بار ديگر ابليس فريادى زد، و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد دوم چه بود؟! او گفت: واى بر شما، به خدا قسم، خداوند سخن مرا در آيهاى از قرآن نقل كرد و اين آيه را نازل كرد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ . . .». بعد از اين خبر باز هم شياطين متفرق شدند.
ابليس به دقت ناظر حركات منافقين بود. وقتى با منصوب شدن اميرالمومنين عليهالسلام گروهى از آنان گفتند: «از روى هواى نفس سخن مىگويد»، و نيز عمر به ابوبكر گفت: «آيا چشمانش را نمىبينى كه در سرش مانند ديوانگان مىچرخد»، ابليس از خوشحالى فرياد ديگرى زد و بار ديگر دار و دستهاش را جمع كرد و به آنان گفت: «مىدانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بودهام»؟ گفتند: آرى. گفت: آدم پيمان را شكست ولى به خدا كافر نشد، اما اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند!
ابليس كه از نقل سخن خود در آيهاى از قرآن خرسند بود، با شنيدن «اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» سخت برآشفت و سر به سوى آسمان بلند كرد و خطاب به خداوند گفت: «قسم به عزت و جلالت، اين گروه مؤمن را هم به بقيه ملحق خواهم كرد»!
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله كه شاهد گفتگوى ابليس با لشكريانش بود، اين آيه را با اشاره به ابليس تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ . . .»: «تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست».
پس از اين ماجراها دار و دسته ابليس متفرق شدند، اما او بار ديگر فريادى زد و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد سوم چه بود؟! او گفت: به خدا قسم، به خاطر اصحاب على! آنگاه ابليس در حضور شياطين خطاب به خداوند گفت: «يا رب، قسم به عزت و جلالت، چنان معاصى و گناهان را براى آنان زيبا جلوه دهم كه مرتكب آن شوند، و اين گونه آنان را نزد تو مبغوض نمايم».
با قاطعيت مىتوان گفت: كشف جزئيات ارتباط غاصبين خلافت با شيطان، نقطه حساسى از عقايد ماست كه در ريشه يابى بسيارى از مسايل به ما كمك خواهد كرد. اكنون با مرور بر ماجرايى كه از حضور ابليس در غدير ذكر شد به تبيين چهار نكته از آن مىپردازيم:
در روايات متعددى وارد شده كه ابليس در طول عمر خود چند بار فرياد وحشتناكى كشيده است. با در نظر گرفتن اينكه يك بارِ آن در غدير بوده،(1)اين نكته بسيار جالب است كه وقتى در آن روز فرياد برآورد و لشكريانش جمع شدند، اولين سخنشان اين بود كه: «ما سَمِعْنا لَكَ صَرْخَةً اَوْحَشُ مِنْ صَرْخَتِكَ هذِهِ»: «ما تاكنون فريادى وحشتناكتر از اين از تو نشنيده بوديم».(2)
اين حاكى از آن است كه روز غدير براى ابليس سختترين روز بوده و بزرگترين سد در برابر ضلالت خلق در آن روز ايجاد شده كه او را آن چنان ناراحت كرده است. همان گونه كه بزرگترين چراغ هدايت در آن روز روشن شده كه اگر كسى كور دل
نباشد و پردههاى سياه سقيفه مانع او نشود، يافتن صراط مستقيم جستجو نمىخواهد و روشن خواهد بود. اكنون با مرورى بر آنچه ابليس به شياطين دراين باره گفته و نيز آنچه آنان به او گفتهاند مىتوان به زوايايى از اين وحشت ابليس و عظمت روز غدير پى برد، آنجا كه گفتند:
فَعَلَ هذَا النَّبِىُّ فِعْلاً اِنْ تَمَّ لَمْ يَعْصِ اللّهَ اَبَدا:
اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد خدا هرگز معصيت نمىشود.
قَدْ اُعْلِمُوا مَفْزَعَهُمْ وَ اِمامَهُمْ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ:
اينان پناه و امام خود را بعد از پيامبرشان شناختند.
قَدْ عَقَدَ هذَا الرَّجُلُ عُقْدَةً لايَحِلُّها اِنْسىٌّ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ:
اين مرد پيمانى بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمىتواند آن را بشكند.
هذا اَمْرٌ مُسْتَقَرٌّ كُلَّما اَرادَ اَنْ يَذْهَبَ واحِدٌ بَدَرَ آخَرٌ:
اين يك كار محكمى شد كه هر كدام از دنيا برود ديگرى به جاى او ظاهر مىشود.
شيطان براى گمراهى انسانها در جستجوى بهانه است، و از بيراهههاى عجيبى خود را بر سر راه فرزند آدم مىرساند تا او را از راه مستقيم به سوى جهنم بكشاند. در گفتگويى كه روز غدير بين ابليس و شياطين ديگر رخ داده معلوم مىشود سه مقطع بسيار مهم و استثنايى براى شيطان در ضلالت خلق وجود داشته است: يكى ماجراى حضرت آدم عليهالسلام در بهشت، و ديگرى بدون پدر به دنيا آمدن حضرت عيسى عليهالسلام، و سومى سقيفه. در اين باره چند عبارت در داستان ابليس در غدير مىبينيم:
شياطين به ابليس گفتند: «يا سَيِّدَنا، اَنْتَ كُنْتَ لاِدَمَ» : «تو براى آدم بودهاى»! ابليس به شياطين گفت: «اَما عَلِمْتُمْ اَنّى كُنْتُ لاِدَمَ مِنْ قَبْلُ» : «مگر نمىدانيد كه من قبلاً براى آدم بودهام».
و نيز گفت: «وَيْلَكُمْ، يَوْمُكُمْ كَيَوْمِ عيسى، وَ اللّهِ لاَُضِلَّنَّ فيهِ الْخَلْقَ» : «واى بر شما، امروزتان مانند روز عيسى است. به خدا قسم مردم را درباره او گمراه خواهم كرد».
و در روز سقيفه كه شيطان به عنوان بيعت با ابوبكر دست داد، گفت: «يَوْمٌ كَيَوْمِ آدَمَ» : «روزى است مانند روز آدم»!
و همان روز شياطين به او گفتند: «اَنْتَ الَّذى اَخْرَجْتَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ» : «تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون آوردى»!
آن روز كه توانست حضرت آدم عليهالسلام را از بهشت بيرون كند، در واقع نسل بشريت را از بهشت اخراج كرد، و آنان را اسير حيلههاى خود در دنيا نمود. روزى كه ولادت حضرت عيسى عليهالسلام بدون همسرى براى مريم اتفاق افتاد، اين معجزه الهى را بهانه غلو قرار داد و آن حضرت را به عنوان الوهيت مطرح كرد و نسلهايى از بشر را با همين باور غلط مبتلا به شرك نمود و راهى جهنم كرد. در روز غدير هم قسم ياد كرد كه در اين باره مردم را گمراه خواهم كرد، و سقيفه تحقق اين قسم ابليس بود كه تا آخر روزگار اكثريتى از انسانها را با انكار ولايت على عليهالسلام راهى جهنم كرد.
در واقع اين سه روز در تاريخِ اضلالِ ابليس، پيمودن راه هزار ساله در يك شب بود كه اين گونه در خاطره آنان ثبت شده و از آن ياد مىكنند. به عبارت ديگر هزاران زحمت و تلاش شياطين در هزاران مكان و زمان و درباره هزاران انسان، با يك برنامه بنيادين و ريشهاى به انجام رسيد، و با «اَسَّسَ اَساسَ ذلِكَ» مرحله «بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ» به آسانى پيش رفت، و در طول تاريخ بدون زحمتِ شيطان «جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ»
اتفاق افتاد. يعنى ابتدا پايه ضلالت را گذاشت، و سپس بر روى آن بناى گمراهى را بالا برد، و سپس بدون نگرانى مسير ظلم و جور هموار شد.
جالب است كه خود شيطان، روز سقيفه را قابل مقايسه با روز آدم عليهالسلام نمىداند و در اين باره مىگويد:
آدَمُ نَقَضَ الْعَهْدَ وَ لَمْ يَكْفُرْ بِالرَّبِّ، وَ هؤُلاءِ نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ كَفَرُوا بِالرَّسُولِ.
آدم پيمان را شكست، اما به خداوند كافر نشد، ولى اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند!
او كه در صدد ضلالت خلق است و درجات گمراهى را خوب مىداند، پيمان شكنان سقيفه را كافر مىداند، و نقض ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را مساوى با مخالفت صريح با شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله و انكار نبوت آن حضرت مىداند.
دو آيه درباره حضور شيطان در غدير و تصميمهاى او مطرح شده كه با توجه به موقعيت نزول آن ضابطههاى لازم را براى گريز از سقيفه و بقا بر عهد غدير به ما نشان مىدهد: يكى آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ . . .» و ديگرى آيه «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ . . .».
آيه اول سه فراز دارد كه هر كدام بُعدى از مسئله را روشن مىكند:
«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ» : «ابليس گمان خود را بر آنان صادق نمود».
اين جمله يك اصطلاح ادبى و كنايى است كه امام باقر عليهالسلام در بيان آن فرموده است:
تأويل اين آيه پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد، به اين صورت كه وقتى منافقين در غدير گفتند: «پيامبر از هواى نفس سخن مىگويد»، شيطان به آنان اميدوار شد و اطمينان پيدا كرد كه براى شكستن پيمان غدير منافقينى هستند كه پيگير اين اقدام ضد خدا و رسول باشند. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت آنان گمان و اميد ابليس را به مرحله عمل رساندند و صدق گمان او را ثابت كردند (آنگاه كه سقيفه را بر پا كردند و صاحب غدير را از مقام خود كنار زدند).(1)
«فَاتَّبَعُوهُ»: «آنان پيرو شيطان شدند».
اين يك تابلوى بلند بر پيشانى سقيفه است كه سقيفه مساوى است با پيروىِ شيطان»، و طبق صريح اين آيه هيچ راه فرارى براى آنان از اين علامت منحوس نيست. شيطان هم موجود سابقه دارى است كه نجاست او با آب درياهاى عالم پاك نمىشود. بايد هم چنين باشد چرا كه راه سقيفه بر ضد راه الهى غدير است، و طبعا شيطان هميشه در برابر صراط مستقيم و راه خدا قرار دارد.
«اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» : «مگر گروهى از مؤمنان».
از همان روز غدير خداوند به صراحت اعلام كرده مؤمنين در اقليتاند، و اكثريت مردم در راه ولايت و صاحب غدير نخواهند بود. حتى خود ابليس در روز غدير با مشاهده آن بيعت يكصد و بيست هزار نفرى، به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: «ما اَقَلَّ مَنْ يُبايِعُكَ عَلى ما تَقُولُ فِى ابْنِ عَمِّكَ»: «چقدر كم هستند كسانى كه طبق گفتههايت درباره پسر عمويت با تو بيعت مىكنند»!
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 256 ح 40. تأويل الآيات: ج 2 ص 474. الكافى: ج 8 ص 345.
امام باقر عليهالسلام در بيان «فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» در اين آيه مىفرمايد: «يَعْنى شيعَةُ اَميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام»(1): «منظور شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام هستند» كه پيرو شيطان نيستند و نگذاشتند گمان شيطان تحقق يابد و به مرحله عمل برسد.
آيه دوم (اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ) را پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگامى تلاوت فرمود كه شيطان با شنيدن «اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» در آيه اول، به فكر بقيه افتاد. او با خود تصميم گرفت كه اگر چه اكثريت خلق با سقيفه به گمراهى كشيده مىشوند، ولى بايد به هر قيمتى شده اقليت مؤمن را هم به مخالفت خداوند وادار كرد. اينجا بود كه به عزت و جلال خداوند قسم ياد كرد كه «لاَُلْحِقَنَّ الْفَريقَ بِالْجَميعِ»: «اين گروه مؤمنين را هم به اكثريت ملحق مىكنم». در پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله اين آيه را تلاوت فرمود كه «تو را بر بندگان من راهى نيست مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند».
اين آيه دو فراز دارد كه هر كدام از آنها بُعدى از مسئله را روشن مىنمايد:
«اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» : «تو را بر بندگان من راهى نيست».
منظور آن است كه در مسئله ولايت شيطان نمىتواند آن فرقه مؤمن را منحرف سازد و آنان محكمتر از آن هستند كه با حيله شيطان دست از ولايت اهل بيت عليهمالسلام بردارند.
امام صادق عليهالسلام در بيان اين مطلب مىفرمايد:
1) . بحار الانوار: ج 60 ص 185، ج 37 ص 168 ح 45.
قسم به خدايى كه محمد صلىاللهعليهوآله را به حق مبعوث كرد، شياطين بزرگ و كوچك بر سر مؤمنين بيش از زنبوران بر گوشت هستند. از سوى ديگر مؤمن محكمتر از كوه است چرا كه از كوه با تبر مىتوان قطعهاى جدا كرد، ولى از دين مؤمن چيزى نمىتوان جدا كرد.(1)
«اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ» : «مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند».
اين قسمت آيه دقيقا مربوط به شيعيان اهل بيت عليهمالسلام است كه با پذيرفتن ولايت فرياد شيطان را بلند كردهاند. وقتى شياطين از ابليس مىپرسند: چرا چنين فرياد مىزنى؟ در پاسخ مىگويد: «وَ اللّهِ مِنْ اَصْحابِ عَلِىٍّ»! سپس آنچه باعث پيروى از شيطان در شيعيان مىشود توسط خود ابليس بيان شده كه گناهان را در چشم آنان زيبا جلوه مىدهد تا با ارتكاب آن نزد خداوند مورد غضب قرار گيرند، آنجا كه مىگويد: «لاَُزَّيِنَنَّ لَهُمُ الْمَعاصِىَ حَتّى اُبَغِّضَهُمْ اِلَيْكَ».
شيطان در برابر غدير با تمام توان و قدرت ايستاد چرا كه آن برنامه را خنثى كننده تلاشهاى خود براى گمراهى مردم مىدانست. اما بدون شك فريادهايى كه در آن روز مىكشيد به خاطر احساس عجزى بود كه در برابر غدير داشت. اينجاست كه بايد بدانيم آنان كه از غدير سقيفه را پى ريزى كردند نه تنها ياران راهگشاى ابليس بودند، بلكه شيطان به آنان آفرين گفت كه راهى را كه از آن عاجز بود توسط آنان گشوده شد و توانست دريچه اميدى به روى شيطان باز كند. در اين باره سه جمله از ابليس نقل شده كه در غدير به شياطين گفت:
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 164 ح 41، ج 63 ص 256 ح 125.
اِنَّ اَصْحابَهُ لايَفُونَ بِما عَقَدَ عَلَيْهِمْ:
اصحاب او به آنچه بر آنان پيمان بسته وفا نمىكنند.
اِنَّ اَصْحابَهُ قَدْ وَعَدُونى اَنْ لا يَقِرُّوا لَهُ بِشَىْءٍ مِمّا قالَ:
اصحاب او به من وعده دادهاند كه به چيزى از آنچه گفت اقرار نكنند.
اِنَّ الَّذينَ حَوْلَهُ قَدْ وَعَدُونى فيهِ عِدَةً وَ لَنْ يَخْلُفُونى فيها:
آنان كه اطراف او هستند به من درباره او وعدهاى دادهاند كه هرگز در آن برخلاف وعده عمل نمىكنند.
اينجاست كه وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى بيعت اجبارى بردند، سلمان خطاب به عمر گفت: شهادت مىدهم كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه پرسيدم: «فَيَوْمَئِذٍ لايُعَذّبُ عَذابَهُ اَحَدٌ، وَ لايُوثقُ وَثاقَهُ اَحَدٌ»: «در آن روز هيچكس مانند او عذاب نمىشود و هيچكس مانند او به بند كشيده نمىشود»؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داد كه منظور از اين آيه تو هستى.(1)
و نيز امام باقر عليهالسلام در بيان اين آيه فرمود: «ذاكَ الثّانى، لايُعَذِّبُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَهُ اَحَدا»: «منظور از اين كسى كه عذابش از همه بالاتر است عمر است، كه خداوند در روز قيامت احدى را مانند او عذاب نمىكند».(2)
بلكه به صريح روايات عذاب او از عذاب ابليس هم بالاتر است، چنانكه امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: روز قيامت ابليس را در هفتاد غُل و زنجير و دومى را در صد و بيست غل و زنجير مىآورند. ابليس نگاهى به او مىكند و مىگويد: «اين كيست كه خداوند عذاب او را بيش از من قرار داده در حالى كه من تمام مردم را گمراه
كردهام». به او گفته مىشود: اين دومى است. ابليس مىپرسد: براى چه مستحق چنين عذابى شده است؟ به او گفته مىشود: به خاطر ظلم او به على.
او به دومى مىگويد: واى بر تو! آيا خبر نداشتى كه خداوند به من دستور سجده بر آدم داد ولى من سرپيچى كردم. آنگاه از او خواستم براى من سلطه بر محمد و اهل بيت او و شيعيانش قرار دهد، ولى خداوند اجازه نداد و گفت: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ». با اين همه خواسته نفس خود را عملى كردى و اكنون در پيشگاه خلايق از تو پرسيده مىشود: «اين چه برنامهاى بود كه از تو و پيروانت در مخالفت على عليهالسلام صورت گرفت»؟ دومى در پاسخ ابليس مىگويد: تو به من چنين دستورى دادى. ابليس مىگويد: چرا از پروردگارت سرپيچى كردى و از من اطاعت نمودى؟ عمر در پاسخ آيه قرآن را به ياد مىآورد كه خداوند از قول ابليس آورده: «اِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ»: «خدا به شما وعده حق داد، ولى من به شما وعده دادم و خلاف وعده نمودم، و مرا بر شما قدرتى نيست»!
اكنون جا دارد سراغى از ابليس و شياطين بگيريم كه با آن همه وحشت و ناراحتى در غدير، با ديدن سقيفه چه حالى پيدا كردند؛ تا راه طى شده غدير را با راه طى شده سقيفه از ذره بين اعتقاد مورد باز بينى قرار داده باشيم. در اين باره سه جلوه از پشت پرده عالَم توسط معصومين عليهمالسلام براى ما بيان شده است.
امام باقر عليهالسلام اولين مرحله را به محض قرار دادن غير اميرالمؤمنين عليهالسلام در جاى آن حضرت چنين بيان مىفرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت و مردم غير على عليهالسلام را به عنوان خليفه قرار دادند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و با زينت تمام بر فراز منبرى نشست. آنگاه همه لشكريانش را جمع كرد و به آنان گفت: «شادى كنيد، چرا كه ديگر خدا اطاعت نخواهد شد تا امام بر حقى امور را در دست گيرد».(1)
سلمان دومين مرحله را بعد از بيعت مردم با ابوبكر چنين نقل مىكند: آنگاه كه على عليهالسلام پيامبر صلىاللهعليهوآله را غسل مىداد من از مسجد آمدم و خبرها را به او دادم كه مردم دو دستى با ابوبكر بيعت مىكنند! حضرت پرسيد: آيا فهميدى اولين كسى كه با ابوبكر بر فراز منبر بيعت كرد چه كسى بود؟ عرض كردم: پيرمرد سالخوردهاى را ديدم كه بر عصايش تكيه داده و بر پيشانى او آثار سجده بود. او قبل از همه از منبر بالا رفت و گريه كنان در برابر ابوبكر تعظيمى كرد و گفت: «خدا را شكر كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم! دستت را باز كن تا بيعت كنم». ابوبكر هم دستش را باز كرد و آن پيرمرد با او بيعت كرد و گفت: «روزى است مانند روز آدم»! سپس از منبر پايين آمد و از مسجد بيرون رفت.
سلمان مىگويد: على عليهالسلام از من پرسيد: آيا فهميدى او كه بود؟ عرض كردم: نه! ولى گفتار او مرا خوش نيامد چرا كه گويى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله را به مسخره گرفته بود! حضرت فرمود: او ابليس بود، خدا او را لعنت كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داد كه ابليس و بزرگان اصحابش حاضر بودند آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا در غدير خم به دستور خدا منصوب كرد، تا آنجا كه خبر داد بعد از آن حضرت ابليس دوباره حاضر مىشود و به عنوان اولين نفر با ابوبكر بيعت مىكند. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله در دنباله خبرش فرمود:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 257. الكافى: ج 8 ص 345. تأويل الآيات: ج 2 ص 474.
ابليس پس از بيعت ابوبكر از مسجد خارج مىشود و شياطين را جمع مىكند. آنان در برابر او به سجده مىافتند و مىگويند: اى آقاى ما و اى بزرگ ما! تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى! او هم مىگويد: كدام امت بعد از پيامبرشان گمراه نشدند؟ هرگز! شما گمان كرديد كه مرا بر اينان راهى نيست؟ چگونه ديديد مرا هنگامى كه با آنان كارى كردم كه اطاعت على را كه خدا و رسول به آنان امر كرده بود رها كردند؟!(1)
سومين مرحله را حضرت زينب عليهاالسلام در آخرين لحظات عُمر اميرالمؤمنين عليهالسلام از آن حضرت شنيده كه آن واقعه كربلاست. اميرالمؤمنين عليهالسلام از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله ماجراهاى سقيفه و بعد از آن تا ماجراى عاشورا را براى دخترش نقل كرد تا آنجا كه فرمود: «دخترم تو و دختران خاندانت با خوارى به حالت اسيرى در اين شهر كوفه خواهيد بود». آنگاه از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين نقل فرمود:
ابليس در آن روز (روز عاشورا) از خوشحالى به پرواز در مىآيد، و همراه همه شياطين تمام زمين را سير مىكند و در آن حال مىگويد: «اى گروه شياطين، به آنچه از فرزندان آدم مىخواستيم رسيديم و در هلاك كردن آنان به نهايت درجه دست يافتيم و بد نامى را براى آنان به يادگار گذاشتيم، مگر آنان كه به اين گروه (يعنى اهل بيت عليهمالسلام) متمسك شوند. از اين پس كار خود را به شك انداختن مردم درباره آنان و وادار كردنشان بر دشمنى آنان و عمل بر ضد آنان و دوستانشان قرار دهيد، تا گمراهى و كفر مردم مستحكم و پا برجا شود، تا آنجا كه هيچكس از آنان نجات پيدا نكند.(2)
وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اِلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حَديثا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ اَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ اَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَليمُ الْخَبيرُ. اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ.
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد. آنگاه كه آن زن راز پيامبر صلىاللهعليهوآله را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود، آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود. آن زن از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد؟ حضرت فرمود: خداى عليم آگاه به من خبر داد.
اگر شما دو نفر نزد خدا توبه هم كنيد، ولى قلبهايتان از حق منحرف شده است، و اگر بر ضد او اقدام نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالحِ مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند.
يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
اى كسانى كه كافر شديد، امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مىشود.
اعمال حج پايان يافته و پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه با كاروان عظيم حجاج به مكه بازگشتهاند.(1)هنوز دستور حركت از مكه به سوى غدير از سوى خداوند نازل نگشته و حضرت يك روز در مكه توقف دارد. اولين مرحله جدّى از مسئله ولايت در همين روز آغاز مىشود. قبل از اعلام و ابلاغ ولايت على عليهالسلام به مردم، بايد ودايع نبوت و امامت به
1) . از نظر ترتيب زمانى اگر چه اين آيات مربوط به وقايعى است كه در مكه قبل از حركت به سوى غدير رخ داده، اما از آنجا كه ادامه آن تا ورود به مدينه است، در اينجا قرار داده شد.
على عليهالسلام سپرده شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله مجلسى خصوصى با على عليهالسلام تشكيل مىدهد كه احدى در آن راه ندارد و اين مجلس در شبانه روزى است كه از نظر همسر دارىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله نوبت عايشه است. او در برابر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله مجلس خصوصى با على عليهالسلام دارد عكس العمل نشان مىدهد و اصرار دارد بداند موضوع از چه قرار است. پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از گرفتن پيمانى محكم از او، اين سرّ را براى او باز مىگويد كه مسئله اعلان ولايت در پيش است.
عايشه سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله را فورا به ابوبكر و عمر خبر مىدهد، و آنان منافقين را جمع مىكنند و براى قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله نقشه مىكشند ولى با خنثى شدن توطئه آنان در كوه هَرشى، نقشه مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله را طرح مىكنند و به اجراى آن مىپردازند. با اين مقدمه به استقبال ماجرايى مىرويم كه حذيفه از اين مرحله غدير ترسيم كرده و مىگويد:(1)
اعمال حج پايان يافت و پيامبر صلىاللهعليهوآله از مِنا به مكه بازگشت. در اينجا جبرئيل نازل شد و چنين پيام آورد:
اى محمد، خدايت سلام مىرساند و . . . به تو دستور مىدهد على بن ابىطالب عليهالسلام را براى بعد از خودت در امت منصوب نمايى و خلافت را به او بسپارى، . . . و خداوند به تو دستور مىدهد آنچه به تو آموخته به او
1) . ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. كشف اليقين: ص 137. تفسير فرات: ص 185. مجمع البيان: ج 1 ص 56. نور الثقلين: ج 5 ص 370 ح 8 . مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام كوفى: ج 2 ص 346. تأويل الآيات: ج 2 ص 697 . الصراط المستقيم: ج 3 ص 168. تفسير قمى: ج 2 ص 376. امالى الشيخ الطوسى: ص 302. بحار الانوار: ج 22 ص 232، 239 ح 4، 243 ح 9، 246 ح 17، ج 27 ص 246 ح 17، ج 28 ص 95 - 97، 106 - 107، ج 30 ص 383، ج 31 ص 640 ح 157. صحيح بخارى: ج 7 ص 17، ج 8 ص 449 . صحيح مسلم: ج 7 ص 24. السيرة النبوية (ابن كثير): ج 4 ص 449. فتح القدير شوكانى: ج 5 ص 250. مجمع الزوائد (هيثمى): ج 7 ص 126. تفسير قرطبى: ج 18 ص 187. زادالمسير (ابن جوزى): ج 8 ص 51 . مسند احمد: ج 1 ص 33، ج 6 ص 52 .
بياموزى، و آنچه كه تو را بر حفظ آن مأمور كرده و نزد تو به وديعت گذاشته به او تحويل دهى، چرا كه او امين مورد اعتماد است.
اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را صدا زد و يك روز و شب كامل با او جلسه خصوصى قرار داد. در اين مجلس علم و حكمتى را كه خدا به آن حضرت داده بود به على عليهالسلام سپرد و آنچه جبرئيل گفته بود به او ابلاغ كرد.
آن روز - از بين همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله - نوبت عايشه بود كه حضرت على القاعده نزد او مىماند، اما حضور على عليهالسلام مانع اين مسئله شد. عايشه گفت: بايد نزد على بروم و به او چيزى بگويم كه نمىگذارد من نزد پيامبر باشم! او آمد و خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: اى پسر ابىطالب، امروز يكسره پيامبر را از اينكه نزد من باشد محبوس كردهاى!!
پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ او را داد و فرمود: اى عايشه، بين من و على فاصله مشو، كه او در راه من از هيچكس نمىترسد. قسم به آنكه جانم به دست اوست، او را دشمن نمىدارد مؤمن و دوست نمىدارد كافر. بدان كه حق بعد از من با على است و به همان سو مىرود كه على برود. از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر نزد من وارد شوند.
عايشه گفت: يا رسول اللّه! از آغاز امروز مجلس خصوصى شما با على طول كشيده است؟! پيامبر صلىاللهعليهوآله از او روى گرداند، ولى عايشه گفت: يا رسول اللّه! چرا آن مسئله خصوصى را از من پنهان مىكنى؟ شايد براى من هم صلاح باشد!! حضرت فرمود: درست است. قسم به خدا اين مسئله صلاح است براى كسى كه خداوند او را به قبول آن و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمورم همه مردم را بدان دعوت نمايم، و به زودى از آن مسئله اطلاع خواهى يافت وقتى آن را به طور عمومى اعلام كنم.
عايشه گفت: يا رسول اللّه! چرا الآن آن را به من خبر نمىدهى تا عمل به آن را آغاز كنم و آنچه صلاح است را شروع نمايم!! فرمود: به زودى به تو خبر خواهم داد، ولى آن را پنهان كن تا به من دستور داده شود كه آن را به صورت عمومى اعلام كنم. اگر آن را پنهان نمايى خداوند در دنيا و آخرت به تو اجر خواهد داد، و براى تو فضيلتى خواهد بود كه در ايمان به خدا و رسولش سبقت گرفته و سرعت نمودهاى، ولى اگر اين راز را فاش كنى و مراعات حفظ آنچه به تو سپرده مىشود را ترك كنى به پروردگارت كافر شدهاى و اجر تو از بين مىرود، و دست امن خدا و رسول را از خود برداشتهاى و از زيانكاران خواهى بود؛ و اين به خدا و رسول ضررى نخواهد زد و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو خواهد بود».
عايشه ضمانت كرد كه آن سِرّ را پنهان كند و بدان ايمان آورد، و آن را مراعات نمايد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آن راز را به او چنين خبر داد:
خداوند تعالى به من خبر داده كه عمر من پايان يافته، و به من دستور داده كه على را به عنوان علامتى در بين مردم منصوب نمايم، و او را امام آنان قرار دهم و او را جانشين خود نمايم همان گونه كه پيامبران قبل از من جانشينان خود را تعيين كردهاند. من به سوى خدا مىروم و خلافت او را اعلام خواهم كرد. اين مسئله را پشت پرده قلبت حفظ كن تا خدا اجازه اعلام آن را دهد.
عايشه بار ديگر قول داد كه اين راز را به كسى نگويد؛ اما خداوند به پيامبرش خبر داد كه او و رفيقش حفصه و پدرانشان در اين باره چه خواهند كرد.
جالب اينكه عايشه در همان روز به حفصه خبر داد و هر يك از آن دو به پدرانشان خبر دادند. ابوبكر و عمر جلسه تشكيل دادند و سراغ منافقين فرستادند و مسئله را به آنان هم خبر دادند. آنان با يكديگر به مشورت پرداختند و گفتند: «محمد مىخواهد
امر خلافت را مانند كسرى و قيصر تا آخر روزگار در خاندان خود قرار دهد. نه به خدا قسم! اگر خلافت به على بن ابىطالب برسد براى شما از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مىكند، اما على طبق آنچه در دل نسبت به شما دارد عمل مىكند. پس درباره خود و چنين مسئلهاى نيك نظر كنيد و هر چه در نظر داريد اعلام كنيد.
اين گونه بود كه سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست عايشه و حفصه افشا شد، و پيرو آن خداوند اين آيات را نازل كرد كه خبر از كار آن دو زن مىداد، آنجا كه فرمود:
وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اِلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حَديثا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ اَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ اَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَليمُ الْخَبيرُ.
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد. آنگاه كه آن زن راز پيامبر صلىاللهعليهوآله را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود، آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود. آن زن از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد؟ حضرت فرمود: خداى عليم آگاه به من خبر داد.
سپس خداوند با آيه بعدى به پيامبرش خبر داد كه اگر اظهار توبه هم نمايند ولى قلوبشان منحرف است، و اگر بخواهند بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله اقدامى كنند ياور آن حضرت خدا و جبرئيل و ملائكه و اميرالمؤمنين عليهالسلام هستند. آيه چنين است:
اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ.
اگر شما دو نفر نزد خدا توبه هم كنيد، ولى قلبهايتان از حق منحرف شده است، و اگر بر ضد او اقدام نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالحِ مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند.
وقتى خداوند اين خبر را به پيامبرش داد آن حضرت تصميم بر قتل عايشه و حفصه گرفت. ابتدا آنان را احضار كرد و مسئله افشاى سرّ خود را از آنان پرسيد و به توطئه منافقين اشارهاى نكرد. آنان قسم ياد كردند كه چنين كارى نكردهاند و راز حضرت را فاش ننمودهاند. اينجا بود كه آيه ديگر در تكذيب آنان نازل شد:
يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
اى كسانى كه كافر شديد، امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مىشود.
از سوى ديگر منافقين مشورت خود را ادامه دادند و به اظهار نظر پرداختند، تا آنكه متفق شدند بر آنكه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر فراز كوه «هَرشى» بِرَمانند - كه نظير آن را در جنگ تبوك هم عملى كردند - ولى خداوند اين شر را از پيامبرش دفع نمود.(1)بعد از آن به فكرهاى ديگرى از قتل و ترور و خوراندن سم به حضرت افتادند كه به صور مختلف در فكر اجراى آن بودند.
با اين كارى كه عايشه انجام داد و سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله را فاش كرد، وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از سفر غدير به مدينه بازگشت به خانه همسرش ام سلمه رفت و يك ماه تمام در خانه او ماند و به خانه عايشه و حفصه نرفت!! آن دو اين مسئله را نزد پدرانشان مطرح كردند. پدرانشان گفتند: ما مىدانيم چرا اين گونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت دَرِ گفتگو را با او باز كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد، كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اين گونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
1) . به داستان مفصل آن در ج 2 ص 407 كتاب حاضر مراجعه شود.
پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و آن حضرت را در خانه ام سلمه يافت در حالى كه على عليهالسلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: براى چه آمدهاى؟! گفت: يا رسول اللّه! برايم غير عادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه خود نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مىبرم! حضرت فرمود: اگر اين گونه است كه مىگويى نبايد رازى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مىكردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و ه-م گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
پس از اين ماجرا بود كه عايشه و حفصه با همدستى پدرانشان تصميم بر مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفتند تا زودتر به اهداف خود دست يابند. ابوبكر و عمر با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله را به دست عايشه و حفصه مسموم كردند. هنگامى كه حضرت در بستر افتاد آنان سم را به اسم دارو به حضرت مىدادند، و وقتى حضرت بىحال مىشد آن را به زور در حلق پيامبر صلىاللهعليهوآله مىريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن ابا مىكرد آنان به زور آن را در دهان مباركش مىريختند.
وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمىكردم كه دارو را به زور به من نخورانيد؟! در پاسخ گفتند: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم!! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد!!!(1)
اين بود داستان مفصلِ نقشِ عايشه و حفصه در مقابله با غدير كه از روزهاى غدير آغاز شد و تا مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله ادامه يافت. با دقت در فرازهاى اين ماجرا چهار نكته قابل استفاده است:
1) . السيرة النبوية ابن كثير: ج 4 ص 449. صحيح البخارى: ج 7 ص 17، ج 8 ص 40. صحيح مسلم: ج 7 ص 24. مسند احمد: ج 6 ص 52 .
از آنجا كه حجج الهى امانت داران خدا در زمين و وديعهگاه امانات الهى هستند، و با توجه به اينكه تمام ودايع انبياء نزد حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله جمع شده بود، اينك بايد همه آنها به جانشينان آن حضرت يكى پس از ديگرى سپرده مىشد، كه اين كار قبل از غدير در مكه در آن مجلس خصوصى انجام شد.
نكته اينجاست كه آن ودايع دو قسم اند: ودايع معنوى و ودايع مادى. ودايع معنوى همان است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «پيامبر صلىاللهعليهوآله هزار باب علم را بر من گشود كه از هر كدام هزار باب باز مىشد».(1)اين علوم بسيار فراتر از نياز بشر است و متصل به درياى بيكران علم الهى است، كه بشر با سؤال از اين حجج الهى پاسخ و راه چاره همه مشكلاتش را خواهد يافت.
و اما ودايع مادى از يك سو شامل صحف آدم و شيث و نوح و ادريس و ابراهيم عليهمالسلام و تورات و انجيل و قرآن است، و از سوى ديگر شامل كتابى به نام «جامعه» است كه در بر دارنده همه احكام الهى حتى ديه خراش است، و همه اينها ذخاير علم الهى به حساب مىآيند.
همچنين شامل يادگارهاى پيامبران است از قبيل پيراهن آدم و عصاى موسى و انگشتر سليمان، و نيز شامل يادگارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله همچون پرچم و شمشير و زره و سپر و كلاهخود و انگشتر و كفش آن حضرت است.(2)
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله ولايت على عليهالسلام را براى عايشه فرمود پنج نتيجه براى مخالفت او با اين مسئله بر شمرد كه عبارتند از: كفر، سقوط اعمال، بيزارى خدا، زيان، لعنت.
عايشه هم با مخالفت خود با على عليهالسلام در هر فرصت و شرايطى، كفر و لعنت و برائت خدا را نسبت به خود جارى نمود و اعمالش ساقط و خودش از خاسرين شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره به او فرمود:
اِنْ اَضَعْتَهُ وَ تَرَكْتَ رِعايَةَ ما اُلْقِىَ اِلَيْكِ مِنْهُ كَفَرْتَ بِرَبِّكَ وَ حَبِطَ اَجْرُكَ وَ بَرِئَتْ مِنْكَ ذِمَّةُ اللّهِ وَ ذِمَّةُ رَسُولِهِ وَ كُنْتَ مِنَ الْخاسِرينَ . . . وَ لَعَنَكَ اللّهُ وَ الْمَلائِكَةُ وَ النّاسُ اَجْمَعينَ.(1)
اگر اين راز را ضايع كنى و مراعات آنچه از مسئله ولايت به تو گفته شد ترك نمايى به پروردگارت كافر شدهاى و اجر تو سقوط مىكند و ذمه خدا و رسولش از تو برى مىگردد و از زيانكاران خواهى بود، و خدا و ملائكه و همه مردم تو را لعنت خواهند كرد.
كتمان و حفظ اسرار به تناسب اهميت آن لازمتر مىشود، و به همين تناسب افشاى آن خيانت بزرگترى به حساب مىآيد. درباره اهميت سرّى كه عايشه افشا كرد و برخورد خداوند با او جهاتى قابل توجه است.
الف . سرّى كه به عايشه سپرده شد مسئله ابلاغ ولايت بود كه تا رسيدن وقت آن به هيچ وجه نبايد افشا مىشد.
ب . عايشه مستقيما داخل اين سرّ نبود، و به زور خود را وارد آن كرد و با اصرار از پيامبر صلىاللهعليهوآله خواست كه به او خبر دهد، و اين بر او لازمتر مىكند كه در كتمان آن بكوشد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 96.
ج . عايشه نزد آن حضرت قول داد و ضمانت كرد كه به هيچ وجه آن سرّ افشا نشود و حضرت هم از او التزام گرفت و فرمود: «فَلْيَكُنِ الاَْمْرُ مِنْكَ تَحْتَ سُوَيْداءِ قَلْبِكَ اِلى اَنْ يَأْذَنَ اللّهُ بِالْقِيامِ بِهِ»: «اين مسئله نزد تو در پس پرده قلبت بماند تا خداوند اجازه
اقدام به آن را بدهد».
د . عايشه آن راز را به كسانى كه اصل كتمان به خاطر آنان بود (يعنى اصحاب صحيفه) باز گفت، نه اينكه به مردم عادى گفته باشد، و اين خيانت عظيم است.
ه . عايشه نه اينكه اشتباها يا از روى بىتوجهى و اهميت ندادن آن سرّ را فاش كرده باشد، بلكه عمدا و به قصد خيانت عمدى اين سرّ را به رؤساى منافقين يعنى اولى و دومى منتقل كرد و آنان بقيه را با خبر كردند.
و . اين افشاى سرّ توسط عايشه، فقط يك خيانت از نظر كتمان نكردن اسرار نبود، بلكه آثار متعددى از قبيل قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله و نقشههاى ديگر بر آن مترتب شد.
با در نظر گرفتن جهات ششگانه مذكور است كه نزول آيات پى در پى براى تقبيح اين خيانت عايشه توجه را جلب مىكند و مىبينيم برخورد پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره جدّى است. به نمونههايى از اين مقابله قاطع با عايشه دقت كنيم:
الف . خداوند خيانت عايشه را به صراحت در قرآن آورده با آنكه معمولاً جزئيات مسائل در متن قرآن نمىآيد، آنجا كه مىفرمايد: «وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اِلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حَديثا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ . . .».
ب . وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله علت افشاى سرّ را از او سؤال كرد او به دروغ قسم ياد كرد كه چنين نكرده است، ولى باز قرآن صريحا او را تكذيب و تقبيح نمود و مُهر كُفر را بر
پيشانى او زد، آنجا كه فرمود: «يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ . . .»، و اين بدان معنى است كه عذر عايشه بيهوده است و او به قصد خيانت سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله را افشا كرده است.
ج . پيامبر صلىاللهعليهوآله براى توبيخ جدى عايشه به گونهاى كه همه متوجه خيانت او شوند، پس از بازگشت از سفر غدير، پا در خانه عايشه نگذاشت و تا يك ماه اين كار را ادامه داد تا روزى كه او براى عذر خواهى آمد. اين به معناى قهر با خيانتكاران است، آن هم زنى كه همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد.
د . پس از آنكه عايشه به عنوان عذر خواهى آمد، حضرت او را به شدت بر سر خيانتش ملامت كرد. يك بار به او فرمود: «قَدْ خالَفْتَ اَمْرى اَشَدَّ خِلافٍ»، و بار ديگر فرمود: «لَوْ كانَ الاَْمْرُ كَما تَقُولينَ لَما اَظْهَرْتَ سِرّا اَوْصَيْتُكَ بِكِتْمانِهِ، لَقَدْ هَلَكْتَ وَ اَهْلَكْتَ اُمَّةً مِنَ النّاسِ».
ه . خداوند در آيات بعدىِ همين سوره، خيانت عايشه را به مرحله صراحت مىرساند و او را به دو زن خيانتكارِ معروف - يعنى همسران حضرت نوح عليهالسلام و حضرت لوط عليهالسلام - تشبيه مىكند كه به آن دو پيامبر معظّم خيانت كردند. متن آيه چنين است:
ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَ امْرَأَةَ لُوطٍ، كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْيُغْنِيا مِنَ اللّهِ شَيْئا وَ قيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ.
خداوند براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثال مىزند كه در ازدواج دو بنده صالح ما بودند ولى به آنان خيانت كردند. در نتيجه نزد خداوند همسر پيامبر بودن براى آنان هيچ فايدهاى برايشان نداشت و به آنان گفته شد كه با داخل شوندگان داخل آتش شويد.
در قسمتى از اين ماجرا آمده است كه پس از خيانت عايشه، منافقين به طور جدى اقدامات خود را بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز كردند و از راه مسموم كردن حضرت پيش رفتند. عبارت چنين است: «فَاجْتَمَعُوا فِى اَمْرِ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِنَ الْقَتْلِ وَ الاِْغْتِيالِ وَ اِسْقاءِ السَّمِّ عَلى غَيْرِ وَجْهٍ».(1)بنابراين جا دارد در اينجا مسئله شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسموم شدن آن حضرت به دست عايشه و حفصه را پيگيرى نماييم:
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «وقتى من به شهادت رسيدم على صاحب اختيار شما خواهد بود». اميرالمؤمنين عليهالسلام در حالى كه اشك مىريخت پرسيد: پدر و مادرم به فدايت يا نبى اللّه، آيا شما كشته مىشويد؟! فرمود: «آرى، من با سمّ شهيد مىشوم و از دنيا مىروم».(2)
روايات متعددى در رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شده كه تصريح به مسمويت آن حضرت دارد. از جمله صاحب «المجدى في الأنساب»، شيخ مفيد، شيخ طوسى، علامه حلى، علامه مجلسى و محقق اردبيلى از شيعه، و نيز حاكم حسكانى، ابن سعد، ابن كثير از اهل سنت تصريح كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سن 63 سالگى مسموما شهيدا از دنيا رفت».(3)
امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: آيا مىدانيد پيامبر صلىاللهعليهوآله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد؟ خداوند مىفرمايد: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ»: «اگر پيامبر از دنيا برود يا كشته شود آيا عقبگرد خواهيد كرد»؟ اين بدان معنى است كه خداوند مسئله قتل را درباره آن حضرت به ميان مىآورد.(1)
عاملان مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه بودند، و علت اين اقدامشان رسيدن هر چه زودتر به اهدافشان بود. امام صادق عليهالسلام طراح اين جنايت را آن چهار نفر معرفى كرده مىفرمايد: «ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه، چهار نفرى نقشه سم دادن به پيامبر صلىاللهعليهوآله را طراحى كردند».(2)
آنگاه درباره علت اين نقشه مىفرمايد: «وقتى ابوبكر و عمر از نزديكى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيش بينى آن حضرت در مسئله خلافت آگاه شدند، براى اجراى هر چه سريعتر نقشههاى خود تصميم به مسموم كردن آن حضرت گرفتند».(3)
مُجريان اين نقشه در تاريخ معرفى شدهاند و طرز كار آنان افشا شده است. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «بدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسموم شد و عايشه و حفصه بودند كه آن حضرت را مسموم كردند».(4)
خود عايشه جزئيات اجراى نقشه را چنين گفته است: هنگام مريضى آخر پيامبر در لحظات بىحالى دارويى را به اجبار در حلق آن حضرت مىريختيم. در آن حال حضرت به ما اشاره مىكرد كه اين كار را نكنيم، ولى ما كار خود را انجام مىداديم! وقتى حضرت به حال آمد گفت: «مگر به شما اشاره نمىكردم كه دارو را به اجبار به من نخورانيد»؟ در پاسخ گفتيم: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را مىكرديم! فرمود: «همه شما بر اين كار متفق بوديد»!(1)
1) . السيرة النبوية ابن كثير: ج 4 ص 449. صحيح البخارى: ج 7 ص 17، ج 8 ص 40. صحيح مسلم: ج 7 ص 24. مسند احمد: ج 6 ص 52 .
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ. يُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ. فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ. وَ اِذا قيلَ لَهُمْ لاتُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ. اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لايَشْعُرُونَ. وَ اِذا قيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ. وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ اِذا خَلَوْا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ.
از مردم كسانى هستند كه مىگويند: ما ايمان آورديم به خداوند، ولى آنان ايمان ندارند. با خدا مكر و حيله مىكنند و با آنان كه ايمان آوردند حيله مىكنند، ولى جز خودشان كسى را گول نمىزنند اما خودشان درك نمىكنند. در قلوب آنان مرض است، خداوند هم اين مرض را بيشتر كرده و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مىگويند. آنگاه كه به آنان گفته مىشود در زمين فساد نكنيد مىگويند: ما اصلاح كنندگانيم. بدانيد كه آنان فساد كننده هستند ولى خودشان نمىفهمند. هنگامى كه به آنان گفته مىشود شما هم مانند بقيه مردم ايمان
آوريد، مىگويند: آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم؟ بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمىدانند. هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مىگويند: ايمان آورديم، ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مىگويند: ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مىكرديم. خداوند آنان را به مسخره مىگيرد و به آنان مهلت مىدهد كه در طغيان خود متحير بمانند.
كاروان غدير ماجراهاى بسيارى را پشت سر گذاشته كه آخرين آنها توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هرشى بوده، و اكنون كاروان وارد مدينه شده است. برنامه غدير كه اعلام ولايت و منصوب كردن رسمى اميرالمؤمنين عليهالسلام بود و سپس بيعتى كه بايد از
مردم گرفته مىشد، به خوبى انجام گرفت. اينك بايد در نظر آورد كسانى را كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشههاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشههاى خود را به اجرا در آورده بودند. در آن شرايط روح نفاق به آنان دستور مىداد كه با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازىهاى فريبكارانه نقشههاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك كنند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدد اين بود كه به آنان بفهماند هم از نفاق آنان آگاه است و هم از نقشههاى آنان خبر دارد و هم قادر بر خنثى كردن تمام توطئههاى آنان در چشم بر هم زدنى است و در برابر آنان عاجز نيست؛ و آنچه از مدارا و آزاد گذاشتن آنان به چشم مىخورد فقط براى امتحان مردم و مقدرى است كه پروردگار امر فرموده است.
اين اظهارات دو رويانه منافقين از يك سو و آن مقابله جدى و عميق پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى ديگر، ماجرايى را به وجود آورد كه هشت آيه قرآن درباره آن نازل شد و اتمام حجتى بىنظير بر منافقين آن روز و پيروان آنان تا روز قيامت انجام گرفت.
در اين داستانِ بلند تصريح به نزول اين آيات در چنين موقعيتى شده و اينكه محور داستان بيعت غدير و نقض آن توسط منافقين بوده است. حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام مىفرمايد: «اِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لَمّا اَوْقَفَ اَميرَالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَوْقِفَهُ الْمَشْهُورِ الْمَعْرُوفِ . . . اِنَّ قَوْما مِنْ مُتَمَرِّديهِمْ وَ جَبابِرَتِهِمْ تَواطَئُوا بَيْنَهُمْ . . . فَعَرَفَ اللّهُ ذلِكَ مِنْ قِبَلِهِمْ . . . فَاَخْبَرَ نَبِيَّهُ مُحَمَّدا عَنْهُمْ فَقالَ . . .»(1): «هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام را در آن موقعيت مشهور و معروف به همه شناسانيد عدهاى از متمردين و سركشان منافقين در بين خود توطئه كردند . . . خداوند هم اين توطئه را از سوى آنان خبر داشت و درباره آنان به پيامبرش محمد صلىاللهعليهوآله خبر داد و فرمود . . .». در اينجا حضرت آيات اول سوره بقره را قرائت فرموده شأن نزول آنها را در اين باره بيان مىفرمايد.
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 154 - 155.
اينك متن مفصل داستان را عينا مىآوريم(1)كه با دقت تمام و بيان جزئيات ذكر شده و سپس به تحليلى پيرامون آن مىپردازيم. امام كاظم عليهالسلام اين فراز حساس غدير را كه ادامه تحركات اصحاب صحيفه است، چنين ترسيم مىفرمايد:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را در آن مقام مشهور و معروف بر پاداشت و معرفى كرد قبل از همه از نُه نفر بيعت گرفت و به آنان دستور داد برخيزند و با على عليهالسلام بيعت كنند كه اول آنان ابوبكر و عمر بودند. سپس به سران مهاجرين و انصار دستور بيعت داد و همه آنان بيعت كردند. از بين همه آنان عمر بن خطاب برخاست و گفت: «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبىطالِبٍ، اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ». اين گونه از حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله متفرق شدند در حالى كه آن حضرت عهد و پيمانهاى محكمى از آنان گرفت.
اما گروهى از سركشان و گردن كشان آنان در بين خود چنين توطئه كردند: «اگر براى محمد اتفاقى بيفتد، امر خلافت را از على دور كنند و آن را در اختيار او نگذارند». خداوند از اين توطئه آنان با خبر بود، ولى آنان منافقانه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآمدند و اظهار مىكردند: «تو محبوبترين خلق خدا نزد خدا و خود و نزد ما را بر ما منصوب نمودى، و بدين وسيله ما را از شرّ ظالمين بر ما و متجاوزين در سياستمان آسوده ساختى»! اين در حالى بود كه خداوند از قلوب آنان خلاف اين ادعا را مىدانست و اينكه با يكديگر توطئه كردهاند كه بر دشمنى بر ما ثابت قدم باشند، و در راهِ دور كردن خلافت از كسى كه مستحق آن است از هيج اقدامى فرو گذار نكنند.
1) . تفسير الامام العسكرى عليهالسلام: ص 111 - 123. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 154 - 161. بحار الانوار: ج 30 ص 223 - 226، ج 37 ص 142 - 148. مدينهالمعاجز: ج 1 ص 438. تأويل الآيات: ج 1 ص 40 ح 11. تفسير البرهان: ج 1 ص 59 ح 1. اثبات الهداة: ج 3 ص 573 .
اينجا بود كه خداوند عز و جل به پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آنان چنين خبر داد: اى محمد! «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ . . .»: «از مردم كسانى هستند كه مىگويند: ما به خداوند ايمان آورديم» كه به تو دستور داده على را به امامت و به عنوان سياست گذار امتت و مدّبر امور آنان منصوب نمايى. «وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ»: «ولى آنان ايمان ندارند» به سخنى كه بر زبان مىآورند، بلكه براى به هلاكت رساندن تو و على توطئه مىكنند و خود را براى سرپيچى از اوامر على آماده مىكنند، اگر اتفاقى براى تو رخ دهد.
در كنار وحى الهى، اخبارى نيز از توطئههاى منافقين و گفتههاى آنان درباره على عليهالسلام و سوء قصدى كه نسبت به او داشتند، به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. حضرت آنان را فراخواند و مورد سرزنش و عتاب قرار داد. آنان در پاسخ قسمهاى غليظ در انكار آن گزارشها ياد نمودند و آن نسبتها را ردّ كردند.
ابوبكر گفت: «يا رسول اللّه! به خدا قسم به هيچ چيز اهميت ندادهام به اندازهاى كه به اين بيعت اهميت مىدهم. من اميدوار شدم كه خداوند با اين بيعت در قصرهاى بهشت براى من جاى وسيعى در نظر بگيرد، و مرا از بهترين وارد شوندگان و ساكنين آن قرار دهد»!!
عمر گفت: «پدر و مادرم به قربان تو يا رسول اللّه، من به دخول بهشت و نجات از آتش اطمينان خاطر نيافتم مگر با اين بيعت. به خدا قسم بعد از اين عهد و پيمانى كه بر آن تعهد بستم، هرگز شكستن اين پيمان و مخالفت با آن مورد رضاى من نخواهد بود اگر چه از زمين تا عرش مرواريدهاى تازه و جواهرات گرانقيمت پر باشد و براى نقض اين بيعت به من بدهند»!!
سومى گفت(1): «به خدا قسم يا رسول اللّه، من از اين بيعت چنان شادمان شدم و آرزوى جايى وسيع در بهشت رضوان خدا نمودم، كه يقين پيدا كردم اگر گناه همه مردم زمين بر من باشد با اين بيعت از نامه اعمالم پاك مىشود»! سپس بار ديگر بر گفته خود قسم ياد كرد، و لعنت فرستاد بر كسى كه بر خلاف اين ادعا به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبرى را رسانده است!!
بعد از اين سه نفر، عدهاى ديگر از همان سركشان متمرد نظير اين عذرها را آوردند، ولى خداوند عزوجل به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «يُخادِعُونَ اللّهَ»: «با خدا مكر و حيله مىكنند»، يعنى با پيامبر خدا با قسمهاى خلاف باطنشان خدعه مىكنند؛ «وَ الَّذينَ آمَنُوا»: «و با آنان كه ايمان آوردند حيله مىكنند»، يعنى با ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله كه سيد آنان و برترشان على بن ابىطالب عليهالسلام است. «وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ»: «ولى جز خودشان كسى را گول نمىزنند»، و با اين خدعه جز به خودشان ضرر نمىزنند؛ زيرا خداوند از آنان و يارى شان مستغنى است؛ و اگر نبود كه خداوند به آنان مهلت داده، بر خلاف و طغيانى كه به آن دست يازيدهاند قدرت نمىيافتند. «وَ ما يَشْعُرُونَ»: «ولى آنان درك نمىكنند» كه مسئله چنين است و خداوند پيامبرش را از دورويى و دروغ و كفر آنان آگاه ساخته و او را به لعن آنان در كنار لعنت ظالمين و عهد شكنان امر فرموده است. اين لعنتى كه از آنان جدا نمىشود: در دنيا بندگان خوب خدا آنان را لعنت مىكنند، و در آخرت به عذابهاى شديد الهى گرفتار مىشوند.
1) . نام سومى در حديث تصريح نشده است. از يك سو احتمال دارد منظور عثمان به عنوان سومين خليفه غاصب باشد، و از سوى ديگر يكى از ابوعبيده يا معاذ به عنوان فرد سوم صحيفه ملعونه مراد باشد.
هنگامى كه اين منافقين با چنين عذرهايى با پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به رو شدند، آن حضرت با بزرگوارى خود ظاهر سخن آنان را پذيرفت و باطن آنان را به خدا واگذار كرد. اما جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا محمد، خداوند علىّ اعلى به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
اين متمردان را - كه درباره بيعت شكنى آنان نسبت به على و آمادگى آنان براى مخالفت با او به تو خبرهايى رسيده - به خارج شهر مدينه ببر، جايى كه عجايب آنچه خداوند بر على كرامت كرده را به آنان نشان دهى كه اكنون او را در جاى تو قرار داده و جانشين تو كرده در زمين و كوهها و آسمان و ساير آنچه خدا خلق كرده چه اطاعت كنندگانى براى او قرار داده است، تا بدانند كه ولى خدا از آنان بىنياز است، و انتقام خود را از آنان باز نمىدارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان برنامهاى دارد كه آن را به انجام مىرساند، و حكمتى دارد كه به آن عمل مىكند و به موجب آن اراده خود را پيش مىبرد.
با اين دستور الهى، پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن جماعتى كه درباره آنان خبرهايى از مخالفت با على عليهالسلام رسيده بود، دستور حركت به بيرون شهر مدينه را داد. آنان همراه حضرت آمدند تا در دامنه يكى از كوههاى اطراف مدينه مستقر شدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «يا على، خداوند عزوجل اينان را به نصرت و يارى تو و آمادگى در خدمتت و جديت در اطاعت تو امر فرموده است. اگر از تو اطاعت كنند براى آنان خير است و در بهشت خدا پادشاهان دائمى و غرق در نعمت خواهند بود، ولى اگر با تو مخالفت كنند براى آنان شرّ است و به جهنم خواهند رفت و در آنجا دائمى و معذب خواهند بود».
سپس حضرت رو به آن گروه منافق كرد و فرمود: «بدانيد كه اگر شما از على اطاعت كنيد سعادتمند مىشويد، و اگر با او مخالفت كنيد شقاوتمند مىگرديد. خداوند هم او را از شما بىنياز ساخته با كسانى كه به شما نشان خواهد داد و با چيزهايى كه به شما نشان خواهد داد».
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، از پروردگارت بخواه به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد سيد آنان هستى - كه اين كوهها را براى تو به آنچه مىخواهى تبديل كند»!
اميرالمؤمنين عليهالسلام از پروردگار اين درخواست را نمود، و آن كوهها تبديل به نُقره شدند و آن حضرت را صدا زدند: «اى على، اى وصى رسول رب العالمين، خداوند ما را براى تو آماده كرده كه اگر خواستى در امر خلافت خود خرج كنى. هرگاه ما را بخوانى ما با پاسخ مثبت در اختيار تو هستيم تا حكم خود را درباره ما اجرا فرمايى و امر خود را درباره ما به انجام رسانى».
سپس همه آن كوهها به طلاى سرخ تبديل شدند و همان سخنان را تكرار كردند. بعد از آن به مُشك و عنبر و عبير و جواهر و ياقوت تبديل شدند، و به هر كدام كه تبديل مىشدند اميرالمؤمنين عليهالسلام را چنين صدا مىزدند: «يا ابا الحسن، اى برادر پيامبر، ما مُسخَّر فرمان توايم. هرگاه خواستى ما را در هر موردى خرج كنى صدايمان بزن تا پاسخ مثبت به تو دهيم و به هر چيزى كه تو مىخواهى تبديل شويم»!!
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه آنان فرمود: «متوجه شديد كه خداوند عز و جل چگونه على عليهالسلام را با آنچه كه مىبينيد، از اموال شما مستغنى كرده است»؟
سپس فرمود: «يا على، از خداوند به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد آقاى آنان هستى - بخواه كه درختان اين زمين را به مردانى غرق در اسلحه، و صخرههاى آن را به شيرها و پلنگها و افعىها تبديل نمايد».
اميرالمؤمنين عليهالسلام از خدا اين درخواست را نمود، و آن كوهها و تپهها و روى زمين از مردان غرق در اسلحه پر شد كه در برابر يكى از آنان ده هزار نفر از آن منافقين تاب مقاومت نداشتند. همچنين از شيران و پلنگان و افعىها پر شد به گونهاى كه در آن كوهها و زمينها و تپهها جاى خالى باقى نماند. همه آنان صدا مىزدند:
يا على، اى وصى رسول اللّه، ما آمادهايم و خدا ما را در اختيار تو قرار داده و به ما دستور داده تو را اجابت كنيم هر گاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم هر كس كه ما را بر او مسلط گردانى. پس هر گاه خواستى ما را صدا بزن تا تو را اجابت كنيم، و به هر چه مىخواهى ما را امر كن تا تو را اطاعت نماييم.
يا على، اى وصى رسول اللّه! براى تو نزد خداوند آن مقام عظيمى است كه اگر از او درخواست كنى همه زمين و جوانب آن را مانند كيسهاى در بسته در اختيار تو قرار دهد مىپذيرد، و يا اگر درخواست كنى آسمان را براى تو به زمين بياورد مىآورد، و يا بخواهى زمين را به آسمان ببرد انجام مىدهد. اگر بخواهى درياهاى شور آن را به آب گوارا يا روغن ياسمن و يا روغن خوشبوى بان(1)و يا هر كدام از نوشيدنىها يا روغنها كه بخواهى تبديل كند، اين كار انجام خواهد داد. اگر بخواهى درياها را منجمد كند و بقيه جاهاى زمين را دريا قرار دهد مىكند.
بنابراين از تمرد اين سركشان و مخالفت اين مخالفين محزون مباش. آنگاه كه دنياى اينان به پايان رسد به گونهاى خواهد شد كه گويى در اين دنيا نبودهاند، و هنگامى كه آخرت به سراغ آنان مىآيد به گونهاى خواهد بود كه گويى از اول آنجا بودهاند.
يا على، آنچه اينان را با كفر و فسق و تمردشان از اطاعت تو، مهلت داده همان است كه فرعون صاحب ميخها و نمرود بن كنعان و ادعا كنندگان الوهيت از طاغيان و نيز طاغىترين طاغيان يعنى ابليس رئيس همه
1) . «بان» نام گياهى است كه از دانه آن روغن خوشبويى به دست مىآيد.
گمراهىها را مهلت داده است. نه تو و نه آنان براى دار فنا خلق نشدهايد، بلكه همگى براى دار بقا خلق شدهايد و از خانهاى به خانهاى منتقل مىگرديد. پروردگار تو هم نيازى نمىبيند كه كسى سياست اين منافقين و تنظيم امورشان را بر عهده بگيرد. خدا مىخواست شرافت تو را بر اينان ثابت كند و اينكه تو با فضل خود از آنان جدا هستى، و اگر بخواهد آنان را هدايت مىكند.
با ديدن اين مناظر قلوب منافقين مرض بيشترى يافت، گذشته از مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام داشتند. اينجا بود كه خداوند چنين فرمود: «فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»: «در قلب آنان مرض است»، يعنى در قلوب اين متمردين شك كننده بيعت شكن از بيعتى كه براى على بن ابىطالب گرفتى مرضى ايجاد شد، «فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا»: «خداوند هم اين مرض را بيشتر كرد» به گونهاى كه با ديدن اين نشانهها و معجزات قلوب آنان متحيّر گرديد، «وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ»: «و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مىپندارند» كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را تكذيب مىكنند و در اين سخنشان كه مىگويند «ما بر بيعت و پيمان خود ثابت هستيم» دروغ مىگويند.
آنگاه كه به اين شكنندگان بيعت غدير گفته مىشود: «لاتُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ»: «در زمين فساد نكنيد» با اظهار بيعت شكنى در برابر بندگان مستضعف خدا كه دين آنان را در دلشان مشوّش مىكنيد و آنان را در اعتقادشان متحير مىنماييد، «قالُوا اِنَّما
نَحْنُ مُصْلِحُونَ»: «مىگويند: ما اصلاح كنندگانيم»، زيرا ما نه به دين محمد و نه غير محمد اعتقادى نداريم و در مسئله دين متحيريم. ما در ظاهر رضايت خود به محمد را با اظهار قبول دين و شريعت او نشان مىدهيم ولى در باطن طبق خواستههاى خود عمل مىكنيم. از امكانات زندگى و رفاه آن استفاده مىكنيم و نفس خود را از رقيّت
محمد آزاد مىنماييم و از اطاعت پسر عمويش على خود را رها مىسازيم به گونهاى كه اگر در دنيا پيروزى يافت ما نزد او مورد توجه باشيم، و اگر امر او به نابودى كشيده شد از اسير شدن به دست دشمنانش سالم بمانيم!
خداوند عز و جل مىفرمايد: «اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ»: «بدانيد كه آنان فساد كننده هستند» با اين مطالبى كه درباره امور خودشان مىگويند، چرا كه خداوند نفاق آنان را به پيامبرش شناسانده و او آنان را لعنت مىنمايد و به مؤمنين دستور لعن آنان را مىدهد. دشمنان مؤمنين هم ديگر به آنان اطمينان ندارند، چرا كه مىپندارند كه با آنان نيز منافقانه رفتار مىكنند، همان گونه كه با اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با نفاق رفتار مىكنند. از اينجاست كه هيچ منزلتى برايشان نزد آنان وجود ندارد، و به عنوان افرادى موثق در دل آنان جاى ندارند.
اين كلام خداوند كه مىفرمايد: «وَ اِذا قيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ»: «و هنگامى كه به آنان گفته مىشود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد، مىگويند: آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم؟ بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمىدانند». اين آيه درباره اين است آنگاه كه برگزيدگان مؤمنين مانند سلمان و مقداد و ابوذر و عمار به اين بيعت شكنان مىگويند: «ايمان آوريد به پيامبر و به على كه او را جاى خود قرار داده و مقام خود را
به او داده و در همه مصالح دين و دنيا او را ضابطه قرار داده است. شما هم مانند ساير مردم ايمان به اين پيامبر آوريد و در ظاهر و باطن تسليم اين امام شويد»؛ آنان به اين مؤمنين پاسخى نمىدهند؛ زيرا جرئت ندارند جواب واقعى را به آنان بگويند، ولى به منافقينى كه نزد آنان مىآيند و مورد اعتمادشان هستند و همچنين به مؤمنين مستضعفى كه از كتمان آنان مطمئن هستند مىگويند: «اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ»: «آيا ما هم مانند سفيهان ايمان بياوريم» و منظورشان از سفيهان سلمان و اصحاب او هستند كه در پيشگاه على عليهالسلام محبت خالصانه و اطاعت محض را تقديم نمودهاند، و ولايت
دوستان على و دشمنى با دشمنان او را علنى ساختهاند. اينان از آن جهت «سُفَهاء» هستند كه با روش تُند خود در برابر دشمنان محمد صلىاللهعليهوآله، هنگامى كه امر او مضمحل شود، دشمنانش آنان را نابود مىكنند، و ساير سردمداران و مخالفين محمد صلىاللهعليهوآله آنان را هلاك مىنمايند.
«اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ»: «بدانيد كه خودشان سفيهانند» و عقل و نظرشان پست است، چرا كه در مسئله پيامبر صلىاللهعليهوآله آن گونه كه بايد توجه نكردهاند تا به نبوت او معرفت پيدا كنند و صحت ضابطه قرار دادن على عليهالسلام را در امر دين و دنيا دريابند. اينان با دقت نكردن اتمام حجتهاى خدا جاهل ماندهاند، و از پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارانش و همچنين از مخالفين آنان مىترسند زيرا در امان نيستند كه كدامشان غالب مىشود و مىترسند كه مبادا همراه آنان هلاك شوند. بنابراين آنان سفيهند به دليل اينكه با نفاقشان نه محبت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنين و نه محبت يهود و ساير كافرين براى آنان قابل تحقق است!!
اينان با نفاقشان در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار ولايت آن حضرت و برادرش على عليهالسلام و دشمنى با يهود و نصارى و ناصبيان مىنمايند، همان گونه كه در برابر اين دشمنان اظهار دشمنى با پيامبر و على عليهماالسلام و و لايت دشمنان ايشان مىنمايند. با اين روش دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مىپندارند كه نفاق آنان در برابر آنان همانند نفاقشان با محمد و على عليهماالسلام است.
«وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ»: «ولى خود منافقين متوجه اين حقيقت نيستند»، و خداوند پيامبرش را از اسرار آنان آگاه مىفرمايد، و آنان را خوار مىنمايد و مورد لعنت قرار مىدهد و بىارزش تلقى مىنمايد.
كلام خداوند كه مىفرمايد: «وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ اِذا خَلَوْا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»:
«هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مىگويند ايمان آورديم، ولى وقتى با شياطين شان خلوت كنند مىگويند: ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مىكرديم. خداوند آنان را به مسخره مىگيرد و به آنان مهلت مىدهد كه در طغيان خود متحير بمانند». اين آيه درباره اين است كه وقتى اين بيعت شكنان كه بر مخالفت با على عليهالسلام و مانع شدن خلافت از او همپيمان شده بودند، با مؤمنين رو به رو مىشدند مىگفتند: ما هم مانند ايمان شما ايمان آوردهايم.
آنان با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار كه ملاقات مىكردند به آنان مىگفتند: «ما به محمد ايمان آورده و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آوردهايم و مانند شما اوامر او را اجرا مىكنيم». به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناستر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مىشدند از آنان احساس انزجار مىكردند و مىگفتند: «اينان اصحاب ساحر و احمق هستند»، كه منظورشان پيامبر و على عليهماالسلام بود. سپس به يكديگر مىگفتند: «از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشههاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفتهايد با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود».
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مىگفت: «اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مىگيرم و شرّ آنان را از شما دفع مىكنم»! وقتى به آنان نزديك مىشدند ابوبكر مىگفت: مرحبا به سلمان فرزند اسلام، كه محمد آقاى مردم درباره او گفته است: «اگر دين از ستاره ثريا آويخته باشد مردانى از فارسى زبانان خود را به آن مىرسانند، و اين سلمان افضل آنان است» و منظور او تو بوده است. مرحبا به تو كه دربارهات گفته: «سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ»: «سلمان از ما اهل بيت است»، و با اين سخن تو را با جبرئيل قرين ساخته كه در روز كساء از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيا من هم از شمايم؟ آن حضرت فرمود: «تو هم از مايى»، و سپس جبرئيل به ملكوت اعلى رفت و به ملائكه ديگر افتخار كرد و گفت: «چه كسى مثل من است؟ افتخار برايم باد كه از اهل بيت محمد هستم»!
آنگاه ابوبكر رو به مقداد كرد و گفت: مرحبا به تو اى مقداد! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره تو به على گفت: يا على! مقداد برادر تو در دين است و از شدت محبتى كه به تو دارد و دشمنى كه با دشمنانت دارد و از ولايتى كه به اوليائت و عداوتى كه با اعداى تو دارد گويا پارهاى از تن توست. اما ملائكه آسمانها و حُجُب محبت بيشترى به على دارند و شدت دشمنى آنان با دشمنان او بيشتر است. پس خوشا به حالت اى مقداد، خوشا به حالت!
سپس ابوبكر رو به ابوذر كرد و گفت: مرحبا به تو اى ابوذر! تو همان كسى هستى كه پيامبر دربارهات گفت: «زمين بر خود حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر گويندهاى كه راستگوتر از ابوذر باشد». از پيامبر پرسيدند: خداوند به چه چيزى او را فضيلت و شرافت داده است؟ او گفت: «زيرا او به بركت على برادرم گوينده توانايى است و در شرايط مختلف ثناخوان او و نسبت به مسخره كنندگان و دشمنان او سرزنش كننده و با اوليا و دوستان او مُوالى و دوست است، و به زودى خدا او را در بهشت از بهترين ساكنين آن قرار مىدهد و تعدادى كه عدد آن را جز خدا نمىداند از حوريان و غلمان و پسران بهشتى خدمتكار او خواهند بود».
آنگاه ابوبكر به عمار گفت: اهلاً و سهلاً و مرحبا بر تو اى عمار! تو با ولايت برادر پيامبر - با آنكه شخص آرام و آسايش طلبى هستى و از عبادات فقط واجبات و مستحبات را انجام مىدهى - به درجهاى رسيدهاى كه آنان كه شب و روز بدن خود را به مشقت عبادت مشغول مىكنند و شب را به نماز و روز را به روزه سپرى مىكنند، بدان دست نيافتهاند؛ و همچنين به درجهاى رسيدهاى كه آنان كه بخشنده اموالاند به آن نرسيدهاند اگرچه همه اموال دنيا در اختيار آنان باشد و آن را ببخشند. مرحبا بر تو! پيامبر تو را براى برادرش على يار خالص و مدافع او انتخاب كرده تا آنجا كه خبر داده تو به زودى در راه محبت او كشته مىشوى و در روز قيامت در زمره بهترين يارانش محشور مىشوى. خدا مرا هم به مثل عمل تو و اصحابت موفق گرداند، به گونهاى كه
براى من هم خدمتگزارى محمد رسول اللّه و برادرش على ولى اللّه ميسر گردد، و همچنين دشمنى با دشمنانشان و خالص بودن با دوستانشان با پذيرش ولايت و پيروى از او. اين گونه خداوند به زودى ما را هم وقتى با هم ملاقات كنيم سعادتمند مىنمايد.
سلمان و اصحابش برخورد ظاهرى آنان را مىپذيرفتند همان گونه كه خدا امر فرموده بود، و از كنار آنان مىگذشتند. آنگاه ابوبكر به اصحابش مىگفت: مسخره من نسبت به اينان را چگونه ديديد؟ و چگونه شرّ آنان را از خودم و از شما دفع كردم؟ آنان در پاسخ او گفتند: هميشه راه خير را پيش بگيرى تا مادامى كه زنده هستى! ابوبكر در پاسخ آنان گفت: معامله شما با اينان بايد اينگونه باشد تا روزى كه فرصتى بدست آوريد، چرا كه عاقل فهميده كسى است كه غصه را گلوگير كند تا فرصتى به چنگ آورد!
سپس نزد همفكران خود از منافقين و متمردين بازگشتند، همانان كه در تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله شريك آنان بودند كه آنچه حضرت درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام و منصوب شدن او به عنوان امام بر همه مكلفين از طرف خدا آورده بود تكذيب كردند. وقتى نزد دوستان خود رفتند گفتند: «اِنّا مَعَكُمْ»: «ما با شماييم» طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع شويم. پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مىشنويد و آنچه از ما مىبينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مىگوييم، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفتهايم.
اينجا بود كه خداى عز و جل فرمود: يا محمد! «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ»: «خدا اينان را مسخره مىكند» و به سزاى استهزاءشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مىكند،
«وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ» : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مىگذارد» و به آنان مهلت مىدهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مىكند و به توبه دعوتشان مىنمايد؛ و اگر سراغ مغفرت آيند به آنان وعدههاى نيك مىدهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمىدارند و از هر اذيتى نسبت به محمد و على عليهماالسلام كه برايشان ممكن باشد كوتاهى نمىكنند.
تا اينجا متن اين داستان بلند پايان يافت. دقت در مسير طى شده در ماجرا سه مرحله مهم آن را نشان مىدهد:
منافقين پس از امضاى صحيفه ملعونه به صورت دو سويه وارد عمل شدند: از يك سو نقشههاى كوچك و بزرگى طرح مىكردند و به اقتضاى شرايط آنها را عملى مىكردند و برخى را براى آيندههاى خود در نظر مىگرفتند. از سوى ديگر براى كتمان كارهاى خود رفتارهاى منافقانه و ظاهر سازىهاى دروغين خود را در برابر پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام و اصحاب خاص آنان تشديد كرده، در هر فرصتى به شكلى به تمجيد از بيعت غدير و بيعت كنندگان مخلص آن مىپرداختند. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به امر خداوند عكس العملى نشان نمىداد و اطلاع خود از باطن آنان و نقشههايشان را ظاهر نمىنمود.
امر خاصى از سوى پروردگار بود كه بايد بر منافقين و همه كسانى كه اين ماجرا را مىشنوند اتمام حجت شود كه پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام با پشتوانه خداوندى قادر بر خنثى كردن همه نقشههاى منافقين بلكه نابود كردن خود آنان بودند. اين بدان معنى
است كه ابوبكر و عمر نابغه روزگار نبودند كه چنان نقشههايى بكشند كه پيامبر و على عليهماالسلام از برخورد با آنان عاجز باشند. اين فقط يك دستور الهى بود چه در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله و چه بعد از رحلت آن حضرت، كه در برابر آنچه به دست منافقين انجام مىشود صبر و سكوت اختيار كنند تا خداوند امتحان پيچيدهاى از مردم آن زمان و همه آيندگان تاريخ بگيرد. با يك اشاره اميرالمؤمنين عليهالسلام اين مرحله به انجام رسيد و منافقين ديدند كه چه از نظر لشكر و چه از نظر اموال نيروى عظيمى در اختيار آن حضرت است كه هيچ نيروى بشرى را تاب مقاومت با آن نيست. بنابراين بر آنان و هر شنوندهاى ثابت شد كه نمايندگان خدا در عين قدرت صبر مىكنند، و نمايندگان فرصت طلب شيطان چون صبر آنان را مىدانند اين گونه جرئت پيدا كردهاند، و گرنه از هه ترسوترند و با ديدن كوچكترين مقابلهاى پا به فرار مىگذارند و به التماس مىافتند.
در اين حديث بلند روح نفاق و روحيه منافق با استناد به رفتار و گفتار خود آنان به روشنترين صورت نشان داده شده است. آنان تصريح كردهاند كه راه صحيح زندگى دو رو بودن و نفاق است! براى تأمين اين شيوه، عملكردهايى از قبيل استهزاء، قسم دروغ، تمجيد دروغين، شايعه سازى و فرصتطلبى نتايج مطلوبى براى نفاق به همراه دارد. جالب اين است كه همه اين موارد در اين داستان و در سايه آيات قرآنى به تصوير كشيده شده است.
با در نظر گرفتن مجموعه اين ماجرا، سه نكته اساسى در مورد دشمنان غدير در يك جمع بندى از فرازهاى مختلف اين داستان بلند استفاده مىشود، كه اشاره مىكنيم:
1 . شناختى از روح نفاق
2 . عجز منافقين
3 . لعن منافقين
بايد اذعان داشت كه مؤمن حقيقى به خاطر خلوص نيت و پاكى دلش، به سختى مىتواند روحيات و زير بناهاى فكرى منافق را در تصوّر خويش بگنجاند. خدا و معصومين عليهمالسلام در قرآن و احاديث از راههاى مختلف سعى در فهماندن باطن نفاق به مؤمنين داشتهاند، تا از يك سو راههاى مقابله با آنان را تشخيص دهند و از سوى ديگر از برخوردها و تحركاتشان تعجب نكنند و آنان را با خود مقايسه ننمايند. اين حديث بلند از احاديث استثنائى در اين باره است كه حالات منافقين را زير ذره بين برده و آنها را در سه جنبه به ما مىشناساند: مرض قلب منافقين، پايههاى فكرى آنان، و رفتارهاى نفاق آميزشان.
كالبد شكافى قلب منافق اين نتيجه را نشان مىدهد كه بيمارى لا علاجى در آن نهفته است، و اين مرض به گونهاى است كه حتى آنچه براى ديگران درمان است در اينان باعث شدت بيمارى مىشود؛ و در مرحله نهايى گذشته از شدت مرض، خداوند هم بر مريضى آنان مىافزايد كه خود هم از علاج بيمارى شان نااميد مىشوند. اين مراحل در سه فراز مهم از اين حديث مشاهده مىشود كه حالت منافقين را پس از نشان دادن آن معجزات چنين به تصوير مىكشد:
فَمَرِضَتْ قُلُوبُ الْقَوْمِ لِما شاهَدُوا مِنْ ذلِكَ، مُضافا اِلى ما كانَ فى قُلُوبِهِمْ مِنْ مَرَضِ حَسَدِهِمْ لَهُ وَ لِعَلِىِ بْنِ اَبىطالِبٍ عليهالسلام . . . فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا بِحَيْثُ تاهَتْ لَهُ قُلُوبُهُمْ جَزاءً بِما اَرَيْتَهُمْ مِنْ هذِهِ الاْياتِ وَ الْمُعْجِزاتِ.
قلب آن منافقين با مشاهده آن معجزات مرض گرفت، اضافه بر مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام در قلبشان بود . . . خدا هم مرض آنان را بيشتر كرد به گونهاى كه قلبشان متحير شد، و اين جزاى آن معجزاتى بود كه به آنان نشان دادى ولى درس نگرفتند.(1)
مىبينيم كه با قلبى مريض كه مالامال از حسد است به مشاهده معجزه مىروند، و با ديدن معجزه به جاى آنكه از باطل خود باز گردند و مداوا شوند جرئت بيشترى پيدا مىكنند و نه تنها بر قلب مريضشان اثرى نمىكند كه قساوت و بىاعتقادى آنان و سِحر پنداشتنشان نسبت به معجزه بيشتر مىشود، و خداوند هم بر چنين قلبهاى تاريكى چنان مُهر حيرت مىزند كه به هر سو بنگرند جز ظلمت و جهل نبينند.
طرز تفكر حاكم بر زندگى يك منافق كه با گوشت و خونش ممزوج است و تا مغز استخوانش رسوخ دارد، در يك جمع بندى باز مىگردد به اينكه اولاً راه نفاق را صحيح مىپندارد و پذيرفته است كه بايد اين گونه زندگى كرد تا در دولت حق و باطل سالم ماند. ثانيا تفسيرى كه از نفاق در ذهن خود دارد باز مىگردد به بىاعتقادى نسبت به همه طرفهاى درگير، يعنى نه به اسلام معتقد است نه به كفر. ثالثا ايمان خالصانه و محبت و گرايش واقعى به حق را كارى سفيهانه مىپندارد كه از نظر او انسانهاى ساده لوح دچار آن مىشوند.
اين سه مرحله در فرازهاى اين حديث به خوبى بيان شده است، آنجا كه مىفرمايد:
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 159.
وَ اِذا قيلَ لِهؤُلاءِ النّاكِثينَ لِلْبَيْعَةِ فى يَوْمِ الْغَديرِ: «لا تُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ بِاِظْهارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبادِ اللّهِ الْمُسْتَضْعَفينَ . . .» قالُوا: اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ، . . . فَنَحْنُ نَرْضى فِى الظّاهِرِ بِمُحَمَّدٍ بِاِظْهارِ قَبُولِ دينِهِ وَ شَريعَتِهِ وَ نَقْضى فِى الْباطِنِ اِلى شَهَواتِنا فَنَتَمَتَّعُ وَ نَتَرَفَّهُ وَ نُعْتِقُ اَنْفُسَنا مِنْ رِقِّ مُحَمَّدٍ وَ نَفُكُّها مِنْ طاعَةِ ابْنِ عَمِّهِ عَلِىٍّ، لِكَىْ اِنْ اُديلَ فِى الدُّنْيا كُنّا قَدْ توَجَّهْنا عِنْدَهُ، وَ اِنِ اضْمَحَلَّ اَمْرُهُ كُنّا قَدْ سَلَّمْنا مِنْ سَبْىِ اَعْدائِهِ.(1)
آنگاه كه به اين بيعت شكنان غدير گفته مىشود: «با اظهار بيعت شكنى براى بندگان مستضعف خدا در زمين فساد نكنيد . . .» مىگويند: ما اصلاح كننده هستيم . . . ما در ظاهر رضايت خويش را نسبت به محمد با قبول دين او و شريعتش اعلام مىكنيم، و در باطن طبق شهوات خود عمل مىكنيم و از زندگى دنيا استفاده مىكنيم و در رفاه به سر مىبريم و در كنار آن خود را از بند رقيّت محمد رها ساختهايم و از اطاعت پسر عمويش على خلاص نمودهايم، تا اگر در دنيا پيروز شد نزد او شناخته شده باشيم، و اگر امر او از بين رفت از اسير شدن به دست دشمنانش در امان باشيم.
اِنَّنا لانَعْتَقِدُ دينَ مُحَمَّدٍ وَ لا غَيْرَ دينِ مُحَمَّدٍ، وَ نَحْنُ فِى الدّينِ مُتَحَيِّرُونَ.(2)
ما نه به دين محمد و نه دين غير محمد معتقديم، و از نظر دين متحير هستيم و به نتيجه و تصميمى نرسيدهايم.
لا يَسْلِمْ لَهُمْ بِنِفاقِهِمْ هذا لا مَحَبَّةُ مُحَمَّدٍ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَ لا مَحَبَّةُ الْيَهُودِ وَ سائِرِ الْكافِرينَ.(3)
با اين نفاقشان، نه محبت محمد و مؤمنين براى آنان درست مىآيد و نه محبت يهود و بقيه كافران.
اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ يَعْنُونَ سَلْمانَ وَ اَصْحابُهُ لِما اَعْطَوْا عَلِيّا خالِصَ وُدِّهِمْ وَ مَحْضَ طاعَتِهِمْ وَ كَشَفُوا رُؤُوسَهُمْ بِمُوالاةِ اَوْلِيائِهِ وَ مُعاداةِ اَعْدائِهِ، حَتّى اِذَا اضْمَحَلَّ اَمْرَ مُحَمَّدٍ طَحْطَحَهُمْ اَعْداؤُهُ وَ اَهْلَكَهُمْ سائِرَ الْمُلُوكِ وَ الْمُخالِفينَ لِمُحَمَّدٍ. فَهُمْ بِهذَا التَّعَرُّضِ لاَعْداءِ مُحَمَّدٍ جاهِلُونَ سُفَهاءٌ.(1)
آيا ما هم مانند سفيهان ايمان آوريم، كه منظورشان سلمان و اصحاب بود. آنان كه محبت خالصانه و اطاعت تمام عيار خود را به على سپردند و در دوستى با دوستان او و دشمنى با دشمنانش به صراحت عمل كردند. اين رفتارشان باعث مىشود كه هر گاه دولت محمد بر چيده شد دشمنان او آنان را نابود مىكنند و ساير پادشاهان و مخالفين محمد آنان را هلاك مىنمايند. بنابراين آنان با چنين تعرض صريح به دشمنان محمد جاهل و سفيهاند.
در اين حديث هشت برخورد برخاسته از نفاق از رفتار منافقين مطرح شده كه بعضى از آنها صورت عملى دارد و برخى ديگر حالت روحى و مسايل مخفى است. احساس اشمئزاز از ديدن مؤمنين، برخورد مسخره آميز با آنان، حيله و خدعه در گفتار با آنان، ايجاد تشويق در افكار مستضعفين، كتمان برنامهها از پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنين، فرصت طلبى، تصميم بر تمرّد در صورت به دست آمدن زمينه، تصميم بر قتل پيامبر و على عليهماالسلام، همه اينها نمونههايى از برخوردهاى منافقين با مؤمنين است كه در اين حديث مطرح شده و ذيلاً عين عبارت آن را ذكر مىكنيم:
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 160.
اِذا لَقُوا سَلْمانَ وَ اَصْحابَهُ اشْمَأَزُّوا مِنْهُمْ(1): آنگاه كه سلمان و اصحابش را ملاقات مىكردند از ديدن آنان مشمئز مىشدند.
فَيَقُولُ اَوَّلُهُمْ: انْظُرُوا اِلَىَّ كَيْفَ اَسْخَرُ مِنْهُمْ وَ اَكُفُّ عادِيَتَهُمْ عَنْكُمْ(2): ابوبكر مىگفت: مرا بنگريد كه چگونه آنان را مسخره مىكنم و شرّشان را از شما دفع مىنمايم.
فَيَقُولُ الاَْوَّلُ لاَصْحابِهِ: كَيْفَ رَأَيْتُمْ سُخْرِيَّتى لِهؤُلاءِ وَ كَيْفَ كَفَفْتُ عادِيَتَهُمْ عَنّى وَ عَنْكُمْ؟(3)ابوبكر به اصحابش مىگفت: مسخره مرا نسبت به اينان چگونه ديديد؟ و چگونه شر آنان را از شما دفع كردم؟
قالُوا لَهُمْ: «اِنّا مَعَكُمْ عَلى ما واطَأْناكُمْ عَلَيْهِ . . . فَاِنّا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ بِهِمْ». فَقالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يا مُحَمَّدُ، اَللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يُجازيهِمْ جَزاءَ اسْتِهْزائِهِمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(4): به دوستان خود مىگفتند: «ما طبق آنچه با شما نقشه كشيديم همراه شماييم . . . ما مؤمنين را به مسخره گرفته بوديم». خداوند عز و جل هم درباره آنان فرمود: يا محمد، خدا اينان را استهزا مىكند، و به عوض مسخره كردنشان در دنيا و آخرت آنان را مجازات مىكند.
يُخادِعُونَ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِأَيْمانِهِمْ خِلافَ ما فى جَوانِحِهِمْ وَ الَّذينَ آمَنُوا كَذلِكَ
اَيْضا(1): آنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله خدعه و حيله مىكنند با قسم خوردنشان بر خلاف آنچه در قلوبشان است؛ و همچنين با مؤمنين حيله مىكنند.
قيلَ لَهُمْ: «لا تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ بِاِظْهارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبادِ اللّهِ الْمُسْتَضْعَفينَ فَتُشَوِّشُونَ عَلَيْهِمْ دينَهُمْ وَ تُحَيِّرُونَهُمْ فى مَذاهِبِهِمْ . . .(2)»: «به آنان گفته مىشود: در زمين فساد نكنيد با اظهار بيعت شكنى خود براى بندگان مستضعف خدا، كه در نتيجه دين آنان را در قلوبشان مشوش مىكنيد، و آنان را در مذاهبشان متحير مىنماييد . . .».
ثُمَّ يَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: احْتَرِزُوا مِنهُمْ لا يَقِفُونَ مِنْ فَلَتاتِ كَلامِكُمْ عَلى كُفْرِ مُحَمَّدٍ فيما قالَهُ فى عَلِىٍّ فَيَمُنُّوا عَلَيْكُمْ فَيَكُونَ فيهِ هَلاكُكُمْ(3): منافقين به يكديگر مىگويند: از مؤمنين مواظب باشيد كه مبادا از گوشههاى سخنان شما درباره كفر محمد در آنچه درباره على گفته آگاه شوند و خبر آن را گزارش دهند، كه هلاك شما در آن خواهد بود.
فَيَقُولُ لَهُمْ: فَهكَذا فَلْتَكُنْ مُعامَلَتُكُمْ لَهُمْ اِلى اَنْ تَنْتَهِزُوا الْفُرْصَةَ فيهِمْ مِثْلَ هذا، فَاِنَّ اللَّبيبَ الْعاقِلَ مَنْ تَجَرَّعَ عَلَى الْغُصَّةِ حَتّى يَنالَ الْفُرْصَةَ(4): ابوبكر به ساير منافقين مىگفت: بايد برخورد و رفتار شما با مؤمنين با مكر و دورويى
باشد تا چنين فرصتهايى براى شما درباره آنان پيش آيد، چرا كه عاقل آن است كه جرعههاى تلخ غصه را در حلق خود بريزد تا به فرصت دست يابد!
يُوَطِّنُونَ اَنْفُسَهُمْ عَلَى التَّمَرُّدِ عَلى عَلِىٍّ عليهالسلام اِنْ كانَتْ بِكَ كائِنَةً(1): منافقين خود را براى تمرد و سرپيچى از على عليهالسلام آماده مىكنند، اگر براى تو اتفاقى رخ دهد.
لكِنَّهُمْ يَتَواطَئُونَ عَلى اِهْلاكِكَ وَ اِهْلاكِهِ(2): ولى آنان توطئه بر هلاك نمودن تو و على كردهاند.
از اين مجموعه رفتار بر مىآيد كه گويا چشم ديدن مؤمنين را ندارند و حتى از ديدن گُل روى آنان مشمئز مىشوند، كه اين حاكى از باطن خبيث آنان دارد كه تطابقى با طيّب بودن ندارد. شدت غيظ و غضبشان در رفتار مسخره آميز و حيله گرانه جلوه مىكند، و با ايجاد تشويش در افكار مردم ضربههاى كارى بر پيكره اجتماعى مىزنند كه تازه در حال ساخته شدن است. با كتمان اقدامات خود و ظاهر سازى دروغين نقشههاى خود را به آسانى عملى مىكنند، و تصميمهاى عظيمى در پشت پرده كارشان درباره قتل بزرگان اسلام و تمرد از دستوراتشان در سر دارند.
مؤمنين و منافقين هر دو بايد بدانند و متوجه باشند كه هم ولى خدا در سايه قدرت الهى قوىتر از آن است كه چند نفر منافق بتوانند او را عاجز كنند و زمام امور را از
دست او بربايند، و هم دشمنِ ولىّ خدا تحت سيطره قدرة اللّه عاجزتر از آن است كه بتواند بر يد اللّه و عين اللّه غالب آيد. بازگشت اين مطلب به آن است كه اگر خدا نمايندهاى از سوى خود براى مردم مىفرستد هرگز او را بدون پشتوانه در برابر دشمنانش رها نمىكند، و اين در حالى است كه او قدرت مطلق است و بر همه غلبه دارد. بنابراين اگر در مواردى دشمنان خدا پيشروى مىكنند و ولىّ خدا اقدامى نمىكند فقط به خاطر امر الهى است، و بازگشت آن به امتحان مردم و مصلحتهايى است كه ذات اقدس الهى مقدر فرموده است.
در اين داستان بلند سه جنبه مهم از اين مسئله در مفصلترين و زيباترين شكل آن به تصوير كشيده شده است: از يك سو مهلت دادن خداوند به آنان كه نظاير آن در امم گذشته در امثال فرعون بيان شده است. از سوى ديگر الهى بودن قدرت ولىّ اللّه مطرح شده و سپس نمونههاى حساب شدهاى از آن به نمايش درآمده است. در مرحله اخير تصريح شده كه آنچه مانع از مقابله با آنان است چيزى جز امر الهى نيست. اين سه مهم در متن حديث چنين آمده است:
اِنَّ اللّهَ غَنِىٌّ عَنْهُمْ وَ عَنْ نُصْرَتِهِمْ، وَ لَوْ لا اِمْهالُهُ لَهُمْ لَما قَدَرُوا عَلى شَىْءٍ مِنْ فُجُورِهِمْ وَ طُغْيانِهِمْ(1): خداوند از آنان و از يارىشان بىنياز است؛ و اگر نبود كه به آنان مهلت داده بر چيزى از خلاف و طغيانى كه بدان دست بازيدهاند قدرت نمىيافتند.
فَلا يَحْزُنْكَ - يا عَلِىُّ - تَمَرُّدُ هؤُلاءِ الْمُتَمَرِّدينَ وَ خِلافِ هؤُلاءِ الْمُخالِفينَ . . . اِنَّ الَّذى اَمْهَلَهُمْ مَعَ كُفْرِهِمْ وَ فِسْقِهِمْ وَ تَمَرَّدِهِمْ عَنْ طاعَتِكَ هُوَ الَّذى اَمْهَلَ فِرْعَوْنَ
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 156.
ذَا الاَْوْتادِ وَ نَمْرُودَ بْنَ كَنْعانَ وَ مَنِ ادَّعَى الاِْلهِيَّةَ مِنْ ذَوِى الطُّغْيانِ وَ اَطْغَى الطُّغاةِ اِبْليسَ(1): يا على، سركشى اين متمردين و مخالفت اين مخالفين تو را غمگين نسازد . . . آن خدايى كه به اينان با كفر و فسق و تمردشان از اطاعتت مهلت داده همان خدايى است كه به فرعون صاحب ميخها و به نمرود و به مدعيان خدايى و به طاغىترين طاغيان - يعنى ابليس - مهلت داده است.
يَمُدُّهُمُ (اللّهُ) فى طُغْيانِهِمْ، يُمْهِلُهُمْ وَ يَتَأَنّى بِهِمْ بِرِفْقِهِ وَ يَدْعُوهُمْ اِلَى التَّوبَةِ وَ يَعِدُهُمْ اِذا اَنابُوا الْمَغْفِرَةَ(2): خداوند در طغيانشان از آنان جلوگيرى نمىكند، و با مداراى خود به آنان مهلت مىدهد و آنان را به توبه دعوت مىكند و در صورت بازگشت به آنان وعده مغفرت مىدهد.
لكِنَّ جَبْرَئيلَ اَتاهُ فَقالَ: يا مُحَمَّدُ، اِنَّ الْعَلِىَّ الاَْعْلى يَقُولُ: اَخْرِجْ بِهؤُلاءِ الْمَرَدَةِ . . . لِيَظْهَرَ مِنْ عَجائِبِ ما اَكْرَمَ اللّهُ عَلِيّا بِهِ مِنْ طَواعِيَةِ الاَْرْضِ وَ الْجِبالِ وَ السَّماءِ لَهُ وَ سائِرِ ما خَلَقَ اللّهُ . . . لِيَعْلَمُوا اَنَّ وَلِىَّ اللّهِ عَلِيا غَنِىٌّ عَنْهُمْ(3): جبرئيل نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: اى محمد، خداى علىِّ اعلى مىفرمايد: اين متمردين را بيرون شهر ببر تا ظاهر شود از عجايب آنچه خدا از اطاعت كنندگان زمين و كوهها و آسمان و ساير مخلوقات خدا به على كرامت كرده است.
ثُمَّ قالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لِتِلْكَ الْجَماعَةِ: . . . اَغْناهُ اللّهُ عَنْكُمْ بِمَنْ سَيُريكُمُوهُ وَ بِما سَيُريكُمُوهُ(4): سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به منافقين فرمود: . . . خداوند على را از شما مستغنى ساخته به كسانى و به چيزهايى كه به زودى به شما نشان خواهد داد.
لِيَعْلَمُوا اَنَّهُ لايَكُفُّ عَنْهُمُ انْتِقامَهُ مِنْهُمْ اِلاّ بِاَمْرِ اللّهِ الَّذى لَهُ فيهِ وَ فيهِمُ التَّدبيرُ الَّذى هُوَ بالِغُهُ، وَ الْحِكْمَةُ الَّتى هُوَ عامِلٌ بِها وَ مُمْضٍ لِما يُوجِبُها(1): تا بدانند كه ولى خدا انتقام خود را از آنان باز نمىدارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان تدبيرى دارد كه آن را عملى خواهد كرد و حكمتى دارد كه آن را به انجام خواهد رساند و طبق آن اراده خود را پيش مىبرد.
آنچه در ارائه قدرت ولىّ اللّه به منافقين جالب توجه است همه جانبه بودن آن است تا هر گونه احتمالى را از اذهان آنان پاك نمايد. از يك سو جنبه اقتصادى است كه با تبديل كوهها به نقره و طلاى سرخ و مشك و عنبر و جواهرات معلوم كرد كه گرانبهاترين اشياء دنيا با يك اشاره در قدرت ولىّ اللّه قرار مىگيرد، و بالاتر از آن به سخن در آمدن آنهاست كه گفتند:
نَحْنُ الْمُسَخَّراتُ لَكَ. اُدْعُنا مَتى شِئْتَ لِتُنْفِقَنا فيما شِئْتَ نُجِبْكَ وَ نَتَحَوَّلُ لَكَ اِلى ما شِئْتَ(2): ما مسخر توايم. هرگاه ارداه كردى كه ما را در آنچه خواستى مصرف كنى ما آمادهايم و به آنچه تو بخواهى تبديل مىشويم.
از سوى ديگر جنبه نظامى به منافقين نشان داده شد كه با تبديل درختان به مردانى كاملاً مسلّح كه هر يك برابر ده هزار نفر كارآيى داشتند و تبديلِ صخرهها به شيران و پلنگان و افعىها به نمايش درآمد، و همه ندا دادند كه:
قَدْ سَخَّرَنَا اللّهُ لَكَ وَ اَمَرَنا بِاِجابَتِكَ كُلَّما دَعَوْتَنا اِلَى اصْطِلامِ كُلِّ مَنْ سَلَّطْتَنا عَلَيْهِ؛ فَمَتى شِئْتَ فَادْعُنا نُجِبْكَ، وَ بِما شِئْتَ فَأْمُرْنا بِهِ نُطِعْكَ(1): خدا ما را براى تو مسخَّر كرده و ما را مأمور به اجابت امرِ تو نموده هر گاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم كردن هر كس كه ما را بر او مسلط نمايى. پس هرگاه خواستى ما را فرا خوان تا اجابت كنيم و به هر چه خواستى ما را امر كن تا تو را اطاعت كنيم.
با چنين سابقهاى كه ابوبكر و عمر در ذهن داشتند بسيار شنيدنى است كه براى خالى نمودن دست اميرالمؤمنين عليهالسلام از جهت اقتصادى، به خيال خام خود فدك را از تصرف حضرت زهرا عليهاالسلام بيرون آوردند؛ كه مبادا با استفاده از درآمد آن براى خود يارانى جمع كنند و يا اسلحه خريدارى نمايند. از آن عجيبتر با ديدن آن لشكر عظيم در اختيار اميرالمؤمنين عليهالسلام، چگونه با چهار هزار رجّاله ترسو - كه در همه جنگها پيش از همه فرار مىكردند - بر در خانه وحى هجوم آوردند و آن را به آتش كشيدند و بانوى خانه را با محسنش شهيد كردند و طناب بر گردن على عليهالسلام انداخته او را براى بيعت بردند!
اين حديث بيانگر گوشهاى از قدرت ولى اللّه است كه اگر روزى استفاده از آنها را صلاح بداند هيچ قدرتى را توان مقاومت در برابر او نخواهد بود. ان شاء اللّه آن روز، هنگام ظهور حضرت بقية اللّه الاعظم عجل اللّه فرجه خواهد بود، كه همه قدرتهاى جهان در خواهند يافت كه با همه پيشرفتشان در جهات نظامى و اقتصادى، در برابر قدرتى كه پشتوانه آن خدا و اتصال آن به بىنهايت باشد، رقمى به حساب نمىآيند و ذليلاند.
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 158.
منافقين غاصبِ خلافت مستحقترين افراد براى لعن خدا و دورى از رحمتش هستند، چرا كه اصل دين الهى يعنى ولايت را به بازى گرفتند و نسبت به مقام عظماى ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام آن گونه جسارت روا داشتند و مردم را تا آخر روزگار به گمراهى كشاندند. در اين حديث بلند امر خدا و رسول به لعن آنان و معرفى خاص سَرانشان به گونهاى كه بر كسى مخفى نماند، و نيز دائمى بودن اين لعنت در دنيا و آخرت و تعطيل نشدن آن به صراحت ذكر شده است.
اِنَّ اللّهَ يَطَّلِعُ نَبِيَّهُ عَلى نِفاقِهِمْ وَ كِذْبِهِمْ وَ كُفْرِهِمْ وَ يَأْمُرُهُ بِلَعْنِهِمْ فى لَعْنَةِ الظّالِمينَ النّاكِثينَ(1): خداوند پيامبرش را بر نفاق و دروغگويى و كفر آنان مطلع مىكند و او را امر به لعنت آنان به همراه همه ظالمين و بيعت شكنان مىنمايد.
اِنَّ اللّهَ تَعالى يَطَّلِعُ نَبِيَّهُ عَلى اَسْرارِهِمْ فَيَخِسُّهُمْ وَ يَلْعَنُهُمْ وَ يُسْقِطُهُمْ(2): خداوند تعالى پيامبرش را بر اسرار آنان مطلع مىسازد، و آن حضرت آنان را خوار مىكند و لعنشان مىنمايد و آنان را بىارزش تلقى مىنمايد.
اِنَّ اللّهَ تَعالى يُعْرِفُ نَبِيَّهُ نِفاقَهُمْ، فَهُوَ يَلْعَنُهُمْ وَ يَأْمُرُ الْمُؤْمِنينَ بِلَعْنِهِمْ(3): خداوند تعالى نفاق آنان را به پيامبرش مىشناساند. او هم آنان را لعنت مىكند و به مؤمنين دستور لعن آنان را مىدهد.
يَأْمُرُ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِالتَّعْريضِ لَهُمْ حَتّى لا يَخْفى عَلَى الْمُخْلِصينَ مَنِ الْمُرادُ بِذلِكَ التَّعْريضِ وَ يَأْمُرُ بِلَعْنِهِمْ(1): خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كه با كنايه منافقين را به مؤمنين معرفى كند به گونهاى كه بر اصحاب مخلص او مخفى نماند كه منظور چه كسانى هستند، و سپس امر به لعن آنان مىفرمود.
وَ ذلِكَ اللَّعْنُ لا يُفارِقُهُمْ: فِى الدُّنْيا يَلْعَنُهُمْ خِيارُ عِبادِ اللّهِ، وَ فِى الاْخِرَةِ يَبْتَلُونَ بِشَدائِدِ عِقابِ اللّهِ(2): آن لعنت از آنان جدا نمىشود: در دنيا برگزيدگانِ بندگان خدا آنان را لعنت مىكنند، و در آخرت مبتلا به عذابهاى شديد خدا گرفتار مىشوند.
پيداست كه استهزاء منافقين در آخرت به سزاى استهزاى آنان در دنيا، ربطى به عذابهاى گوناگون آنان به خاطر ساير توطئهها و اعمالشان ندارد. امام كاظم عليهالسلام در ادامه تبيين آيه «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» مىفرمايد(3): «پس از آنكه خداوند آن منافقين را در محل لعنت و خوارى مستقر مىكند و با انواع عجيب عذاب معذب مىنمايد، و از سوى ديگر مؤمنين را در بهشت در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله مستقر مىفرمايد، مؤمنين را در موقعيتى قرار مىدهد كه اين مسخره كنندگان و عذابهايشان را ببينند. يكى از لذتهاى آنان شماتت به منافقين خواهد بود همان گونه كه از نعمتهاى بهشت لذت مىبرند، و اين در حالى است كه آن منافقين كافر را با اسم و صفتشان مىشناسند!
مؤمنين آنان را در جهنم مشاهده مىكنند در حالى كه عدهاى از آنان در نيش افعىهاى جهنم گرفتارند و عدهاى ديگر در پنجه درندگان آن بازيچه آنان قرار گرفتهاند، و گروهى زير تازيانهها و عمودها ضربه مىخورند و بعضى در درياى حميم جهنم غوطهورند و شعلههاى جهنم آنان را زجر مىدهد و هر يك در عذابى گرفتارند.
از سوى ديگر منافقين از ميان آتش همان مؤمنين را مشاهده مىكنند كه در دنيا به خاطر ولايت اهل بيت آنان را مسخره مىكردند. آنان را مىبينند كه گروهى بر فرشهاى بهشتى نشستهاند، و گروهى ديگر از ميوههاى آن استفاده مىكنند، و عدهاى در قصرها يا باغها يا تفريحگاههاى آن لذت مىبرند و حور العين و كنيزان و غلامان و پسران و دختران در حضور آنان به خدمت ايستادهاند و گِرد ايشان مىچرخند، و از سوى ديگر ملائكه خدا از محضر الهى براى آنان هدايا مىآورند و مىگويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه نموديد و خوب خانه عاقبتى است».
در چنين موقعيتى آن مؤمنين كه بر اين كافرينِ منافق مشرِف هستند، مىگويند: «اى ابوبكر، اى عمر، و اى فلان . . . - كه همه را با نامشان صدا مىزنند - ، چرا در اين شرايط ذلت بار ماندهايد؟! نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را براى شما باز كنيم و از عذابتان خلاص شويد و در نعمت بهشت نزد ما آييد»! آنان در پاسخ مىگويند: «واى بر ما! چگونه چنين چيزى براى ما ممكن است؟ مؤمنين مىگويند: به اين درها نگاه كنيد».
منافقين از جهنم به درهايى از بهشت مىنگرند كه باز شده و به نظر آنان مىآيد آن درها به طرف جهنمى است كه در آن معذبند، و فكر مىكنند قادر به بيرون آمدن از جهنم و رسيدن به بهشت هستند. به سمت آن درها در درياى حميم جهنم شناكنان
پيش مىآيند و از بين شعلههاى آتش دوان دوان جلو مىآيند، ولى مأموران عذاب از پشت سر به آنان مىرسند و با عمودها و شلاقها آنان را مىزنند، ولى آنان همچنان پيش مىآيند. آنگاه كه به نظرشان مىآيد به آن درها رسيدهاند آنها را بسته بر روى خود
مىيابند و آنچه برايشان مىماند شعلههاى آتش است كه با عمودها بر سر آنان فرود مىآيد و آنان را به قعر جهنم مىفرستد.
با ديدن اين منظره، آن مؤمنين از خوشحالى خنده كنان روى فرشهايى كه نشستهاند بر پشت مىافتند و آنان را مسخره مىكنند، و اين معناى «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» است و اين همان است كه خداوند مىفرمايد: «فَالْيَوْمَ الَّذينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ، عَلَى الاَْرائِكِ يَنْظُرُونَ»(1): «امروز كسانى كه ايمان آوردهاند به كفار مىخندند در حالى كه از فراز تختها نگاه مىكنند».
در پايانِ مطالبِ مربوط به آيات، جا دارد به دو نكته جالب در حاشيه اين داستان بلند توجه كنيم:
واژه «ولايت» معناى بسيار دقيقى دارد كه از يك سو حامل جزئيات بسيارى است و از سوى ديگر با اندكى بىتوجهى از معناى اصلى خارج مىشود. اين است كه در احاديث ما بيانات متعددى براى روشن كردن اين كلمه آسمانى وارد شده است. عبارتى كه در دو مورد از اين داستان بلند به چشم مىخورد يكى از كوتاهترين و پر محتواترين جملات در معناى «ولايت مطلقه اميرالمؤمنين عليهالسلام» است:
1) . سوره مطففين: آيات 34 - 35.
1 . عَلِىٌّ الَّذى اَوْقَفَهُ مَوْقِفَهُ وَ اَقامَهُ مَقامَهُ وَ اَناطَ مَصالِحَ الدّينِ وَ الدُّنْيا كُلَّها بِهِ(1): على عليهالسلام كه او را در جاى خود قرار داد و مقام خود را به او سپرد و در همه مصالح دين و دنيا او را ضابطه و ملاك قرار داد.
2 . لَمْ يَنْظُرُوا فى اَمْرِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله حَقَّ النَّظَرِ فَيَعْرِفُوا نُبُوَّتَهُ وَ يَعْرِفُوا بِهِ صِحَّةَ ما اَناطَهُ بِعَلِىٍّ مِنْ اَمْرِ الدّينِ وَ الدُّنْيا(2): منافقين آن گونه كه بايد در پيامبرى محمد فكر نكردند تا به نبوت او معرفت پيدا كنند، و بدين وسيله صحت اين مسئله را دريابند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ضابطه امر دين و دنيا را على عليهالسلام قرار داد.
خلاصه اين دو عبارت آن است كه براى اطمينان كامل بشر به هر اقدامى كه در امور دنيا يا دين خود مىنمايد، خداوند يك ضابطه قطعى قرار داده كه بايد تنها ملاك سنجش قرار گيرد، و آن مقام عصمت است كه صاحب آن پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام و بعد از آن حضرت يازده امام عليهمالسلام هستند. اينجاست كه معناى «عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ»(3)روشن مىشود كه بايد حق را با على عليهالسلام شناخت نه على عليهالسلام را با حق. او ضابطه و مناط و ميزان و كاشف و مبيِّن حق است. بايد به دو لب مبارك او چشم دوخت كه در تعيين حق چه مىفرمايد و بايد منتظر بود كه او به كدام سو اشارت مىنمايد.
در روزگار بلندى كه بر خلقت گذشته، سقيفه اولين سركشى در برابر خداوند نيست. آغاز خلقت انسان با سرپيچى ابليس از فرمان الهى مقارن شد، و بعد از او
متمردانى همچون فرعون و نمرود در اين جهان در حد ادعاى خدايى اظهار وجود كردند. همان خدايى كه به ابليس و فرعون و نمرود و ساير طاغيان عالم مهلت داد، به ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و بقيه هم دستانشان مهلت داد، در برابر ذات بىنياز او عرض وجود كنند و در مقابل فرمانش اوامر صادر كنند و نماينده تام الاختيار او را مظلوم نمايند. عبارتى كه اين مطلب را در اين داستان بلند بيان مىكند چنين است:
يا عَلِىُّ، اِنَّ الَّذى اَمْهَلَهُمْ مَعَ كُفْرِهِمْ وَ فِسْقِهِمْ وَ تَمَرُّدِهِمْ مِنْ طاعَتِكَ هُوَ الَّذى اَمْهَلَ فِرْعَوْنَ ذَا الاَْوْتادِ وَ نُمْرُودَ بْنَ كَنْعانَ وَ مَنِ ادَّعَى الاِْلهِيَّةَ مِنْ ذَوِى الطُّغْيانِ وَ اَطْغَى الطُّغاةِ اِبْليسَ رَأْسَ اَهْلِ الضَّلالاتِ.(1)
اى على، آن كه با اين كفر و فسق و تمرّدِ منافقين از اطاعت تو، به آنان مهلت داده، همان خدايى است كه به فرعون صاحب ميخها و نمرود و طاغيانى كه ادعاى خدايى كردند و طاغىترين طاغيان ابليس - رئيس همه سردمداران گمراهى - مهلت داده است.
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 158.
لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُْمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَ هُمْ كارِهُونَ.
آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند، تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند.
يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةً تُنَبِّئُهُمْ بِما فى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُوا اِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَحْذَرُونَ.
منافقين حذر مىكنند از اينكه سورهاى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد. بگو: مسخره كنيد كه خداوند ظاهر مىكند همان چيزى را كه از آن حذر مىكنيد.
يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا اِلاّ اَنْ اَغْناهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَاِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ اِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذابا اَليما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الاَْرْضِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصيرٍ.
آنان قسم ياد مىكنند كه چنين نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و قصد كردهاند آنچه را كه بدان دست نيافتهاند، و ناراحت نشدند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خود مستغنى ساختند. اگر توبه كنند براى آنان بهتر است، و اگر روى گردان شوند خداوند آنان را در دنيا و آخرت عذاب دردناكى مىنمايد، و آنان در زمين سرپرست و ياورى نخواهند يافت.
وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الاَْدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّهِ مَسْئُولاً.
آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه به دشمن پشت نكنند، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است.
اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ اَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً.
كسانى كه به خدا و رسولش كفر مىورزند، و مىخواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند، و مىگويند به بعضى از آن ايمان مىآوريم و به بعضى ديگر كفر مىورزيم، و مىخواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند.
فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ.
آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بَدا به حال انذار شدگان.
در حالى كه چهارده نفر براى قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله نقشه كشيده بودند و بر فراز كوه هرشى مراحل اجراى توطئه را پيش مىبردند، خداوند شديدترين آيات را درباره آنان نازل فرمود.
در اين باره روايتى وارد شده كه مىفرمايد(1): اين آيات درباره اصحاب عقبه نازل شده است كه عمار و حذيفه در آن حضور داشتند. منظور از عقبه همان «گردنه هَرشى» است كه عمار و حذيفه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را راهنمايى مىكردند(2)، و اصحاب عقبه
چهارده نفرى هستند كه در آن شب قصد به شهادت رساندن پيامبر صلىاللهعليهوآله را داشتند كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيده جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابىحذيفه. و اما آيات عبارتند از:
1 . «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ . . .»: «آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند، تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند».
2 . «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةً . . .»: «منافقين حذر مىكنند از اينكه سورهاى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد. بگو: مسخره كنيد كه خداوند ظاهر مىكند همان چيزى را كه از آن حذر مىكنيد».
3 . «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .»: «آنان قسم ياد مىكنند كه چنين نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و قصد كردهاند آنچه را كه بدان دست نيافتهاند، و ناراحت نشدند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خود مستغنى ساختند. اگر توبه كنند براى آنان بهتر است، و اگر روى گردان شوند خداوند آنان را در دنيا و آخرت عذاب دردناكى مىنمايد، و آنان در زمين سرپرست و ياورى نخواهند يافت».
4 . «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ . . .»: «آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه به دشمن پشت نكنند، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است».
5 . «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ . . .»: «كسانى كه به خدا و رسولش كفر مىورزند، و مىخواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند، و مىگويند به بعضى از آن ايمان مىآوريم و به بعضى ديگر كفر مىورزيم، و مىخواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند».
6 . «فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ»: «آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بَدا به حال انذار شدگان».
از نزول اين آيات درباره اصحاب عقبه چند نتيجه مىگيريم:
آنان كه در گردنه هرشى به فكر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند و بعدها گردانندگان اصلى سقيفه شدند، از همان اول در فكر توطئه و به هم ريختن برنامههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، چنانكه مىفرمايد: «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُْمُورَ». همين گروه هرگز روزهاى پيروزمند اسلام را نمىخواستند، و آنچه از عظمت اسلام به وقوع پيوست مورد كراهت آنان بود چنانكه مىفرمايد: «حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَ هُمْ كارِهُونَ». بنابراين تعجبى از مسلمان شدن آنان نيست، همان گونه كه تعجبى از ايجاد سقيفه و به قهقرى برگرداندن مردم به دست آنان نيست.
كسى كه قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارد در حالى كه ادعاى مسلمانى مىنمايد، اين در واقع كفر بعد از اسلام است چنانكه فرمود: «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ». جالب است كه خداوند در قرآن حتى عقيم ماندن نقشه آنان را بيان داشته و با جمله «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» هم نشان كفر بر پيشانى آنان زده و هم عجز آنان را در برابر اراده الهى بيان فرموده است.
سلاح «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ»، و پذيرفتن برخى از حجج الهى و انكار
بعضى ديگر از مسائلى بود كه سقيفه به شدت پيگيرى نمود و نتايج مهمى براى اهداف خود به دست آورد. خداوند ابعاد گسترده اين توطئه اعتقادى را در يك آيه بيان فرموده و پرده از اسرار سقيفه برداشته است. از يك سو صاحبان چنين تفكرى را كافر معرفى كرده مىفرمايد: «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ». از سوى ديگر شعار «يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ» را خاطر نشان فرموده، و فرضيه «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» را مطرح نموده است. نهايتا هدف اصلى را نشانه رفته كه آنان در صدد ايجاد دينى جديد و اعتقادى خاص هستند كه ربطى به دين الهى ندارد چنانكه مىفرمايد: «وَ يُريدُونَ اَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً».
نزول اين آيات درباره اصحاب عقبه به معناى معرفى پيشاپيش توطئه گران سقيفه است كه از روز اولِ مسلمان شدنشان، تا روزگارى كه دسيسه كارىهاى آنان به اسلام ضربه زد، و تا هنگامى كه با نقشهاى اساسى غدير و ولايت را كنار زدند و دين جديدى تأسيس كردند، در واقع مسير يك نقشه بود كه گام به گام عملى گرديد. با چنين اتمام حجت الهى بايد تعجب كرد كه چگونه مردم تن به سقيفه دادند و مقام ولايت غدير را تنها گذاشتند، و تا آنجا پيش رفتند كه او را به اجبار براى بيعت با اصحاب صحيفه و عقبه و سقيفه آوردند!!
در اينجا با پايان جلد اول كتاب حاضر، بخش اول آن درباره نزول آيات قرآن در غدير پايان مىيابد. در جلد دوم به استقبال تفسير قرآن در غدير خواهيم رفت.
سفيد
پيشگفتار
انگيزه تأليف قرآنىِ غدير ··· 6
اهداف تأليف قرآنى غدير ··· 9
تقسيمات تأليف قرآنىِ غدير ··· 11
روش خاص تأليف قرآنى غدير ··· 13
خدايا . . . قرآن را . . . غدير را . . . ··· 16
بخش اول
نزول آيات قرآن در غدير
قسمت اول
آيات مربوط به اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير
1 . سوره احزاب: آيه 6 ··· 26
موقعيت تاريخى ··· 26
تحليل اعتقادى اول ··· 28
تحليل اعتقادى دوم ··· 29
2 . سوره نساء: آيه 59 ··· 30
3 . سوره مائده: آيه 55 ··· 30
4 . سورهتوبه: آيه 16 ··· 30
موقعيت تاريخى ··· 30
تحليل اعتقادى ··· 33
5 . سوره مائده: آيه 7 ··· 35
موقعيت تاريخى ··· 35
تحليل اعتقادى ··· 36
6 . سوره سبأ: آيه 46 ··· 38
7 . سوره مائده: آيه 55 ··· 38
موقعيت تاريخى ··· 38
تحليل اعتقادى ··· 39
8 . سوره انشراح : آيه 7 ··· 41
موقعيت تاريخى ··· 41
تحليل اعتقادى ··· 41
الف . قرائت كسره يا فتحه در «فَانْصبْ» ··· 41
ب . تصريح به نزول آيه درباره غدير ··· 44
ج . ارتباط كل سوره با غدير ··· 46
د . منظور از فراغت و منصوب كردن ··· 47
9 . سوره زخرف: آيات 41 - 44 ··· 50
سوره زخرف: آيه 61 ··· 50
سوره مؤمنون: آيات 93 - 94 ··· 50
موقعيت تاريخى ··· 50
تحليل اعتقادى ··· 52
نتايج آيات ولايت على عليهالسلام در مِنا ··· 52
على عليهالسلام صراط مستقيم تا قيامت ··· 53
موقعيت تاريخى ··· 57
1 . سؤال مردم درباره جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 58
2 . سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله با على عليهالسلام درباره خلافت ··· 58
3 . سخنرانى عمومى درباره ولايت ··· 59
13 . سوره عنكبوت: آيات 1 - 4 ··· 61
موقعيت تاريخى ··· 61
تحليل اعتقادى ··· 64
موقعيت تاريخى ··· 66
موقعيت تاريخى ··· 68
تحليل اعتقادى ··· 69
الف . سؤال از همه مردم درباره ولايت ··· 69
ب . اعلان ولايت، مأموريتى الهى با صداى بلند ··· 70
ج . وعده حفظ پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 70
16 . سوره مريم: آيات 96 - 97 ··· 72
17 . سوره هود: آيات 12 - 24 ··· 72
موقعيت تاريخى ··· 74
1 . دعا براى محبت اميرالمؤمنين عليهالسلام در دل مردم ··· 75
2 . استجابت دعا و نزول آيه ··· 75
3 . استهزاء ابوبكر و عمر به دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 77
4 . عكس العمل وحى و نزول آيات درباره گفته ابوبكر و عمر ··· 77
تحليل اعتقادى ··· 81
موقعيت تاريخى ··· 84
تحليل اعتقادى ··· 87
الف . آيه «بلّغ» مهمترين آيه غدير ··· 87
ب . زمان و مكان نزول آيه «بلّغ» ··· 90
ج . كيفيت نزول آيه «بلِّغ» ··· 94
د . تفسير گونهاى بر آيه «بلِّغ» ··· 97
فراز اول: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ··· 98
1 . ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ ··· 98
2 . بلِّغ ··· 100
فراز دوم: و إن لم تفعل فما بلغت رسالته ··· 101
1 . وَ اِنْ لَمْتَفْعَلْ ··· 101
الف . ترس از چه كسانى؟ ··· 103
ب . ترس از چه جهاتى؟ ··· 104
جهت اول : نپذيرفتن و اطاعت نكردن و مخالفت ··· 104
جهت دوم : تكذيب ··· 105
جهت سوم : اتهام ··· 105
جهت چهارم : استهزاء و مسخره كردن ··· 106
جهت پنجم : تفرقه ··· 106
جهت ششم : اضطراب و طغيان ··· 106
جهت هفتم : بازگشت به جاهليت ··· 107
جهت هشتم : خطر جانى براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام ··· 107
ج . ريشههاى نامساعد بودن شرايط ··· 108
1 . نفاق ··· 108
2 . دشمنى با على عليهالسلام ··· 109
3 . تازه مسلمان بودن و نزديكى به جاهليت ··· 110
4 . كمى متقين ··· 111
د . عكس العملهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله با احساس شرّ مردم ··· 112
2 . فما بلغت رسالته ··· 113
فراز سوم: وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ ··· 115
1 . حفظ از چه كسى و چه چيزى؟ ··· 116
2 . درخواست حفظ ··· 117
3 . عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از ضمانت حفظ ··· 119
1 . نپذيرفتن ولايت ··· 121
2 . تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسئله ولايت الهى ··· 122
3 . اتهام به حضرت كه با اعلام ولايت اهداف ديگرى دارد! ··· 124
4 . استهزاء و به مسخره گرفتن غدير ··· 125
5 . تفرقه در اثر شنيدن مسئله ولايت ··· 127
6 . طغيان و توطئه ··· 128
7 . بازگشت مردم به جاهليت ··· 130
8 . خطر جانى ··· 130
فراز چهارم: اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ ··· 132
ه- . تحليلى بر محتواى آيه «بلِّغ» ··· 133
پاسخ اجمالى ··· 135
پاسخ تفصيلى ··· 138
پاسخ اول: استثنايى بودن ابلاغ ولايت ··· 138
پاسخ دوم: پيامبر صلىاللهعليهوآله تابع مطلق اراده خدا ··· 139
پاسخ سوم: دقت فوق العاده براى ابلاغ ولايت ··· 140
پاسخ چهارم: آگاهىِ مردم از اسرار خدا و رسول ··· 140
پاسخ پنجم: فهماندن دشوارى ابلاغ به مردم ··· 143
پاسخ ششم: عدم امكان ابلاغ بدون ضمانت الهى ··· 144
پاسخ هفتم: خداوند درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله را مؤاخذه نكرده ··· 144
پاسخ هشتم: ضمانت حفظ از طرف خدا قبول شده ··· 145
نتايج تفصيلى
نتيجه اول: انتساب امر ولايت به خدا ··· 146
نتيجه دوم: نظم سه روزه معجزه الهى ··· 146
نتيجه سوم: اجراى كامل مراسم در سايه ضمانت الهى ··· 147
نتيجه چهارم: اشاره رمزى به غايبين از غدير ··· 149
19 . سوره مائده: آيه 3 ··· 151
موقعيت تاريخى ···
151
تحليل اعتقادى ··· 152
1 . زمان و مكان نزول آيه اكمال ··· 152
سه نكته جالب درباره زمان و مكان آيه اكمال ··· 155
نكته اول: آن روزى كه دين كامل شد ··· 155
نكته دوم: نزول آيه هنگام سخنرانى ··· 156
نكته سوم: نكته انحرافى در روايت اهل سنت ··· 157
پاسخ اول: اشتباه در قرائت «عَرَّفَهُ» ··· 157
پاسخ دوم: هدف از تحريف در تاريخ آيه ··· 159
2 . كيفيت نزول آيه اكمال ··· 160
مرحله اول: اعلام قبل از نزول آيه ··· 160
مرحله دوم: نزول آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 161
مرحله سوم: اعلام آيه به مردم ··· 162
مرحله چهارم: مطالب بعد از نزول آيه ··· 163
3 . تفسير آيه اكمال ··· 164
قسمت اول آيه : «اليوم» ··· 165
الف . على عليهالسلام ··· 166
ب . ولايت يا امامت ··· 166
ج . ولايت همه امامان عليهمالسلام ··· 167
د . پيروى از مقام ولايت ··· 168
ه . ولايت و برائت ··· 168
و . معرفى حافظ دين خدا ··· 169
قسمت دوم آيه: «اكملت لكم دينكم» ··· 169
2 . سرپرستى دائمى دين ··· 173
3 . تحقق عملى حب و بغض ··· 173
قسمت سوم آيه: اتممت عليكم نعمتى ··· 174
قسمت چهارم آيه: رضيت لكم الإسلام دينا ··· 178
نتيجه اول: اسلام فقط يك گروه ··· 179
نتيجه دوم: انزجار خداوند از اسلام بدون ولايت ··· 181
نتيجه سوم: اسلام يعنى تسليم در برابر ائمه عليهمالسلام ··· 182
4 . تحليل آيه اكمال ··· 183
تحليل اول: ولايت آخرين فريضه ··· 183
وجه اول: تحقق عينى ولايت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 185
وجه دوم: جلوگيرى از فتنههاى احتمالى ··· 186
وجه سوم: ثبت در خاطرهها ··· 186
وجه چهارم: آسانى در تحمل اين اعتقاد ··· 187
تحليل دوم : اتمام حجت نهايى بر مردم ··· 187
1 . آخرين اتمام حجت از نظر زمانى ··· 187
3 . سِرِّ عظمتِ آخرين اتمام حجت ··· 190
تحليل سوم: ريشه اصلى كمال دين ··· 193
1 . نقطه اصلى ولايت ··· 194
2 . آثار ولايت ··· 195
تحليل چهارم: جشن اكمال دين ··· 196
20 . سوره نجم: آيات 1 - 4 ··· 200
موقعيت تاريخى ··· 200
تحليل اعتقادى اول ··· 201
نكته اول: وقوع ماجرا در ايام غدير ··· 201
نكته دوم: سند مكتوب براى آيندگان ··· 201
نكته سوم: ثبت اقرار مردم ··· 202
نكته چهارم: غدير متعلق به همه ··· 202
نكته پنجم: امضاى الهى در كنار سند مكتوب ··· 202
نكته ششم: بيان مقام عظيم پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 203
تحليل اعتقادى دوم ··· 204
الف . نفى هواى نفس درباره غدير: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» ··· 205
ب . اثبات وَحْيانيت غدير: «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى» ··· 205
21 . سوره قلم: آيه 3 ··· 207
موقعيت تاريخى ··· 207
تحليل اعتقادى ··· 207
نكته اول: اجر و مزد پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 207
نكته دوم: سند سپاس الهى ··· 208
نكته سوم: نشان تقدير در غدير ··· 208
قسمت دوم
آيات مربوط به اقدامات منافقين در غدير
1 . سوره توبه: آيه 74 ··· 215
موقعيت تاريخى ··· 215
تحليل تاريخى اول ··· 216
نكته اول : آيه در هفت مورد ··· 216
1 . در برابر منبر غدير ··· 216
2 . پس از خطابه در خيمه ··· 216
3 . هنگام بيعت ··· 217
4 . در جمع خصوصى منافقين ··· 217
5 . در مكه پس از امضاى صحيفه ··· 217
6 . پس از خنثى شدن توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 217
7 . پس از خنثى شدن توطئه قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام ··· 218
نكته دوم : اين آيه چند بار نازل شده؟ ··· 218
نكته سوم : نتيجه نزول آيه ··· 219
تحليل تاريخى دوم ··· 219
موردِ اولِ نزولِ آيه: در مقابل منبر غدير ··· 219
حديث اول ··· 219
حديث دوم ··· 221
حديث سوم ··· 222
موردِ دومِ نزولِ آيه: در پى گفتگوى مخفيانه در خيمهها ··· 223
حديث اول ··· 224
حديث دوم ··· 225
موردِ سومِ نزولِ آيه: در پى سخن ناروا بعد از بيعت ··· 227
موردِ چهارمِ نزولِ آيه: به دنبال ماجراى سوسمار ··· 229
موردِ پنجمِ نزولِ آيه: درباره صحيفه ملعونه ··· 230
موردِ ششمِ نزول آيه: در ماجراى عقبه هرشى ··· 231
موردِ هفتمِ نزولِ آيه: در نقشه قتل على عليهالسلام ··· 235
تحليل اعتقادى سوم ··· 236
فراز اول: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا» ··· 236
فراز دوم: «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» ··· 237
فراز سوم: «وَ هَمُّوا بِما لَمْيَنالُوا» ··· 237
فراز چهارم: «فَاِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ اِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ ...» ··· 237
سوره زخرف: آيه 19 ··· 239
سوره زخرف: آيه 28 ··· 239
سوره زخرف: آيه 39 ··· 239
موقعيت تاريخى ··· 239
تحليل اعتقادى اول ··· 240
1 . پرونده خاص اصحاب صحيفه ··· 240
2 . محاكمه مخصوص اصحاب صحيفه ··· 241
3 . غدير براى قطع اميد اصحاب صحيفه ··· 242
4 . روزگار ندامت اصحاب صحيفه ··· 243
تحليل اعتقادى دوم ··· 244
الف . شيطانِ اصحاب صحيفه ··· 244
ب . راه اصحاب صحيفه مقابله با «صراط مستقيم» ··· 244
ج . بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر ··· 245
د . عذاب مشاركين صحيفه و سقيفه ··· 245
تحليل اعتقادى سوم ··· 245
1 . بنيان گذاران ظلم سقيفه ··· 246
2 . انواع پيروان ظلم سقيفه ··· 246
الف . اصل يارى و پيروى ··· 246
ب . جهات كلى پيروى ··· 246
ج . صف آرايىِ اتباع ··· 247
د . اصول اعتقادى منحرف ··· 248
ه . رضايت قلبى به ضلالت ··· 248
و . عموميت پيروان در زمان و مكان ··· 249
5 . سوره مجادله: آيه 7 ··· 250
6 . سوره مجادله: آيه 10 ··· 250
موقعيت تاريخى ··· 250
تحليل اعتقادى ··· 252
1 . مخفى كردن از خدا؟ ··· 252
2 . عملكرد شيطانى اصحاب صحيفه ··· 253
7 . سوره نمل: آيات 50 - 52 ··· 254
موقعيت تاريخى ··· 254
تحليل اعتقادى ··· 255
8 . سوره زخرف: آيات 74 - 80 ··· 257
موقعيت تاريخى ··· 257
دسته اول : نزول آيه درباره صحيفه ملعونه ··· 258
روايت اول ··· 258
روايت دوم ··· 258
روايت سوم ··· 258
روايت چهارم ··· 259
روايت پنجم ··· 259
دسته دوم: صحيفه و منع خمس ··· 260
روايت اول ··· 260
روايت دوم ··· 260
دسته سوم: نزول هفت آيه درباره صحيفه ··· 261
تحليل اعتقادى ··· 262
اول : برداشتى جامع از آيات ··· 262
دوم : عنوان «نَجْوى» براى صحيفه ··· 263
سوم : اظهار محتواى صحيفه با اشاره ··· 264
چهارم : از صحيفه ملعونه تا كربلا ··· 265
9 . سوره محمد صلىاللهعليهوآله: آيات 22 - 28 ··· 267
موقعيت تاريخى ··· 267
روايت اول ··· 268
روايت دوم ··· 268
روايت سوم ··· 269
روايت چهارم ··· 269
روايت پنجم ··· 270
روايت ششم ··· 272
تحليل اعتقادى ··· 273
1 . فساد در زمين و دشمنى با آل محمد عليهمالسلام از آثار صحيفه ··· 273
2 . اصحاب صحيفه ملعونند ··· 274
3 . ياران صحيفه كوردلند ··· 275
4 . ارتداد اهل صحيفه از اسلام ··· 275
5 . رياست عمر در اصحاب صحيفه ··· 276
6 . بنى اميه اولين ياوران صحيفه ··· 278
موقعيت قرآنى ··· 280
تحليل اعتقادى ··· 280
1 . نامسلمانى اصحاب صحيفه ··· 281
2 . لزوم اجتناب از اصحاب صحيفه ··· 281
3 . اصحاب صحيفه مفسدين اجتماع ··· 281
4 . لذت اصحاب صحيفه از رنج مردم ··· 282
5 . عداوت علنى اصحاب صحيفه ··· 283
6 . كينههاى پنهانى اصحاب صحيفه ··· 283
11 . سوره حج: آيه 25 ··· 287
موقعيت تاريخى ··· 287
تحليل اعتقادى ··· 288
12 . سوره بقره: آيه 167 ··· 290
موقعيت قرآنى ··· 290
تحليل اعتقادى ··· 291
اول : بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر هنگام مرگ ··· 291
دوم : بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر در قيامت ··· 294
سوم : حسرت اصحاب صحيفه و پيروانشان ··· 296
موقعيت تاريخى ··· 299
تحليل اعتقادى اول ··· 300
تحليل اعتقادى دوم ··· 301
1 . مفهوم «اِنَّما» در آيه ··· 302
2 . مفهوم «للّهِ» در آيه ··· 302
3 . مفهوم «تَتَفَكَّرُوا» در آيه ··· 303
4 . مفهوم «نَذير» در آيه ··· 304
موقعيت تاريخى ··· 306
تحليل اعتقادى ··· 309
1 . استفاده منافقين از حربههاى جاهليت ··· 309
2 . پاداش ابلاغ عظيمترين رسالت ··· 309
3 . ابلاغ رسالت در سايه اخلاق عظيم ··· 310
4 . راه على عليهالسلام راه خداست ··· 310
موقعيت تاريخى ··· 311
تحليل اعتقادى اول ··· 312
1 . غيظ و كينه و بغض اصحاب صحيفه ··· 312
2 . جهانى بودن ولايت على عليهالسلام ··· 314
تحليل اعتقادى دوم ··· 315
الف . ولايت بر همه مخلوقات ··· 315
1 . ولايت حتى بر جمادات ··· 315
2 . ولايت ما سوى اللّه ··· 316
3 . ولايت بر همه عوالم ··· 317
4 . ولايت بر اهل آسمان و زمين ··· 317
5 . ولايت بر دوازده هزار عالم ··· 318
6 . ولايت بر موجودات بدون استثنا ··· 318
7 . ولايت شامل بر همه خلق ··· 319
8 . ولايت و اتصال كامل عيار ··· 319
9 . ولايت به معناى حضور در محضر معصوم ··· 320
10 . ولايت مانند احاطه بر كف دست ··· 320
ب . ولايت بر ملائكه ··· 321
1 . اعتقاد همه ملائكه به ولايت ··· 321
2 . شرافت ملائكه با ولايت ··· 322
3 . تقرب ملائكه با ولايت ··· 322
4 . ملائكه در خدمت صاحب ولايت ··· 323
ج . ولايت بر جنيان ··· 323
1 . پيروان اهل بيت عليهمالسلام از جن ··· 323
2 . اطاعت جنيان از مقام ولايت ··· 323
3 . سؤال جنيان از مقام عصمت ··· 324
4 . فرستادگان جن نزد امام ··· 324
د . ولايت بر حيوانات و گياهان و جمادات ··· 325
1 . ولايت بر حيوانات و گياهان ··· 325
2 . ولايت تمام عيار بر حيوانات ··· 326
موقعيت تاريخى ··· 327
حديث اول ··· 328
حديث دوم ··· 328
حديث سوم ··· 328
حديث چهارم ··· 329
حديث پنجم ··· 329
حديث ششم ··· 330
تحليل اعتقادى اول ··· 331
الف . گوينده سخن ناروا ··· 331
ب . تكيه گاه سخن منافقين ··· 331
ج . جمع بندى تفسير آيات ··· 332
تحليل اعتقادى دوم ··· 333
الف . ارتباط اين آيات با آيات قبل ··· 333
ب . تشابه اين آيات با آيه «تبليغ» ··· 333
ج . ارتباط همه اين آيات با پاسخ منافقين ··· 334
تحليل اعتقادى سوم ··· 336
1 . غدير رسالت ربانى ··· 337
2 . تحفّظ بر مقام عظيم رسول ··· 337
نكته اول: معناى دقيق «تَقَوَّلَ» ··· 337
نكته دوم: پاسخ اساسى به منافقين ··· 338
نكته سوم: حفظ حرمت مقام عصمت در آيه ··· 338
3 . ارتباط ولايت و تقوى ··· 339
4 . اطلاع از تكذيب كنندگان ولايت ··· 340
5 . حسرت كافران براى ولايت ··· 340
موقعيت تاريخى ··· 342
موقعيت قرآنى ··· 343
تحليل اعتقادى اول ··· 344
1 . «الْيَوْمَ» ··· 344
2 . «الَّذينَ كَفَرُوا» ··· 344
3 . «يَئِسَ . . . مِنْ دينِكُمْ» ··· 345
تحليل اعتقادى دوم ··· 345
محور اصلى نااميدى دشمنان ··· 346
چهار ركن اعلان خلافت ··· 346
يأس كفار در همه انواع كفر ··· 346
يأس ابليس و شياطين ··· 347
اگر مأيوس شدند پس چرا سقيفه؟! ··· 348
18 . سوره يونس : آيه 15 ··· 351
موقعيت تاريخى ··· 351
حديث اول ··· 352
حديث دوم ··· 352
حديث سوم ··· 353
حديث چهارم ··· 353
تحليل اعتقادى ··· 355
1 . غدير از آيات روشن الهى ··· 355
2 . منكر غدير منكر قيامت ··· 355
3 . على عليهالسلام قرآن ناطق ··· 356
4 . آسمانى بودن غدير ··· 356
فراز اول: برنامه ربّانى پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 357
فراز دوم: وَحْيانى بودن غدير ··· 357
فراز سوم: حُجَج منتخب خدا ··· 358
5 . كفر اعتراض كنندگان بر غدير ··· 359
نكته اول: توطئهاى با عنوان تقاضاى تبديل ··· 359
نكته دوم: پيشنهادِ مخالفتِ خدا با درخواست تبديل ··· 359
نكته سوم: پيشنهاد تبديل مساوى با كفر ··· 360
نتيجهگيرى از نكات سهگانه ··· 360
اعتراض كنندگان چه كسانى بودند؟ ··· 361
19 . سوره زمر: آيات 65 - 66 ··· 363
موقعيت تاريخى ··· 363
نزول آيه پس از طرح مسئله شركت ··· 363
كسى كه پيشنهاد شركت در خلافت داد ··· 365
پيشنهاد شركت در خلافت چگونه مطرح شد؟ ··· 366
نزول آيات در پاسخ به پيشنهاد شركت ··· 368
ظهور جبرئيل در پاسخ به پيشنهاد شركت ! ··· 369
تحليل اعتقادى اول ··· 369
تحليل اعتقادى دوم ··· 370
الف . شريك قائل شدن در ولايت ··· 371
ب . حبط عمل و خسارت ··· 373
20 . سوره نحل: آيات 91 - 94 ··· 374
موقعيت تاريخى ··· 374
تحليل اعتقادى ··· 376
نكته اول: نزول آيه در غدير ··· 376
نكته دوم: نزول آيه درباره ابوبكر و عمر ··· 377
نكته سوم: پيمان شكنان كيانند؟ ··· 377
نكته چهارم: جمع بندى آيات درباره غدير ··· 377
سوره قيامت: آيه 16 ··· 378
سوره قيامت: آيات 31 - 35 ··· 378
موقعيت تاريخى ··· 378
تحليل اعتقادى ··· 380
1 . روايت حاضرين غدير ··· 380
2 . سابقه ابوموسى و مغيره با معاويه ··· 381
3 . گفتار معاويه كفر است ··· 381
4 . معاويه همچون حارث فهرى ··· 382
5 . انعكاس قرآنى ماجرا ··· 382
6 . اعلان برائت از معاويه ··· 383
7 . معاويه و استحقاق قتل ··· 383
8 . مهلت ظالمين ··· 384
9 . چهار بار استحقاق عذاب براى معاويه ··· 384
23 . سوره زخرف: آيات 58 - 61 ··· 387
24 . سوره انفال: آيات 33 - 34 ··· 387
25 . سوره يونس: آيه 12 ··· 387
26 . سوره معارج: آيات 1 - 3 ··· 388
27 . سوره شعراء: آيات 202 - 205 ··· 388
موقعيت تاريخى ··· 388
تحليل اعتقادى ··· 396
اول : قرآنى شدن ماجراى حارث ··· 396
دوم : زمينه سؤالات حارث ··· 397
سوم : كيفيت تشكيك حارث ··· 398
چهارم : مباهله در غدير ··· 399
پنجم : شرط نزول عذاب بر حارث ··· 402
ششم : مشابهت به اصحاب فيل ··· 403
هفتم : تصريح قرآن به كفر منكر ولايت ··· 404
هشتم : تأييد آسمانى در غدير ··· 405
نهم : انتخابِ بهترين در غدير ··· 406
دهم : شباهت به حضرت عيسى عليهالسلام ··· 407
1 . فضيلت عظيم ··· 407
2 . ترس از غلو ··· 408
3 . وجه شباهت به عيسى عليهالسلام ··· 409
4 . خاك پاى على عليهالسلام ··· 409
الف . لا تَمُرُّ بِمَلَأ مِنَ النّاسِ ··· 410
ب . مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ ··· 410
ج . يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ ··· 410
د . از خاك پا تا خاك قبرش ··· 411
5 . پاسخ به دو اشكال تراشى ··· 412
الف . پاسخ به غاليان ··· 412
ب . پاسخ به منكران ··· 413
29 . سوره سبأ: آيه 20 ··· 414
30 . سوره حجر: آيه 42 ··· 414
موقعيت تاريخى ··· 414
تحليل اعتقادى ··· 417
1 . وحشتناكترين روز شيطان ··· 417
2 . روز آدم عليهالسلام، روز عيسى عليهالسلام ··· 418
3 . راهكارهاى شيطان در برابر غدير ··· 420
آيه اول ··· 420
فراز اول ··· 420
فراز دوم ··· 421
فراز سوم ··· 421
آيه دوم ··· 422
فراز اول ··· 422
فراز دوم ··· 423
4 . ياران شيطان در غدير ··· 423
5 . شيطان از سقيفه تا عاشورا ··· 425
جلوه اول ··· 425
جلوه دوم ··· 426
جلوه سوم ··· 427
31 . سوره تحريم: آيات 3 - 4 ··· 428
32 . سوره تحريم: آيه 7 ··· 428
موقعيت تاريخى ··· 428
تحليل اعتقادى ··· 434
1 . ودايع امامت ··· 435
2 . نتيجه مخالفت عايشه با على عليهالسلام ··· 436
3 . خيانت عايشه ··· 437
1 . جهات اهميت خيانت عايشه ··· 436
2 . نزول آيات در تقبيح خيانت عايشه ··· 437
4 . شهادت و مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 439
الف . پيشگويى پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره شهادت خود ··· 439
ب . مسموميت پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 439
ج . نقشه مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 440
د . اجراى نقشه مسموميت ··· 441
33 . سوره بقره: آيات 8 - 15 ··· 442
موقعيت تاريخى ··· 442
تفصيل ماجرا ··· 444
آغاز خط نفاق پس از بيعت غدير ··· 444
خبر خداوند از نفاق آنان ··· 445
نمونههايى از نفاق در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 445
خبر الهى از نيرنگ منافقان ··· 446
معجزه در برابر خط نفاق ··· 447
عكس العمل منافقان در برابر معجزات ··· 450
برخورد منافقين با اصحاب غدير ··· 452
حكايت خداوند از اوج نفاق ··· 455
تحليل تاريخى ··· 456
مرحله اول : تشديد نفاق پس از غدير ··· 456
مرحله دوم : اتمام حجت نهايى بر منافقين ··· 456
مرحله سوم : اوج عملكردهاى خط نفاق ··· 457
تحليل اعتقادى اول ··· 457
اول : شناختى از روح نفاق ··· 458
الف . مرض قلب منافقين ··· 458
ب . پايههاى فكرى منافقين ··· 459
1 . صحيح پنداشتن نفاق ··· 460
2 . بىاعتقادى ··· 460
3 . سفيهانه پنداشتن ايمان خالص ··· 461
ج . رفتارهاى نفاق آميز منافقين ··· 461
1 . اشمئزاز از مؤمنين ··· 462
2 . برخورد مسخره آميز ··· 462
3 . حيله و خدعه در گفتار ··· 462
4 . تشويش در افكار مستضعفين ··· 463
5 . كتمان از مؤمنين ··· 463
6 . فرصت طلبى ··· 463
7 . تصميم بر تمرّد ··· 464
8 . تصميم بر قتل ··· 464
دوم : عجز منافقين ··· 464
مهلت، قدرت، صبر ··· 465
1 . مهلت خدا به دشمنان ··· 465
2 . قدرت الهى ولى اللّه ··· 466
3 . صبر ولى اللّه به امر خدا ··· 467
قواى اقتصادى و نظامى ··· 467
سوم: لعن منافقين ··· 469
1 . امر خدا به لعن منافقين ··· 469
2 . امر پيامبر صلىاللهعليهوآله به لعن منافقين ··· 470
3 . لعن ابدى منافقين ··· 470
چهارم: مسخره منافقين در قيامت ··· 470
تحليل اعتقادى دوم ··· 472
1 . على عليهالسلام ضابطه دين و دنيا ··· 473
2 . تشبيه غاصبين خلافت به مدعيان خدايى ··· 474
34 . سوره توبه : آيه 48 ··· 475
35 . سوره توبه: آيه 64 ··· 475
36 . سوره توبه: آيه 74 ··· 475
سوره احزاب: آيه 15 ··· 475
سوره نساء: آيه 150 ··· 476
سوره صافات: آيه 177 ··· 476
موقعيت تاريخى ··· 476
تحليل اعتقادى ··· 478
الف . قبول اسلام به خاطر توطئه ··· 478
ب . كفر بعد از اسلام ··· 478
ج . دينى جديد غير از دين الهى ··· 478
سفيد
سفيد
The Eevent of Qadir in the Holy Quran
The Holy Quran in the Eevent of Qadir
Vol. 1
Revelation of the Verses of the Quran at the Eevent of Qadir
Mohammad Baqer Ansari