ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : گفتارهای ایام ولایت : ده سخنرانی پیرامون ایام غدیر ؛ محمد باقر انصاری
مشخصات نشر : قم: عطر عترت، 1390
مشخصات ظاهری : 104ص.
شابک : 978-600-243-015-1
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
رده بندى كنگره : 1390 9 ب 4 ص/ 47BP
رده بندى ديوئى : 957 / 297
شماره کتابشناسی ملی : 6072399
ویراستار دیجیتالی: محدثه غریبی
خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
سرشناسه : انصارى. محمد باقر، 1339،
عنوان ونام پديدآور : گفتارهاى ايام ولايت، محمد باقر انصارى
مشخصات نشر : قم: عطر عترت، 1390
مشخصات ظاهرى : 88 ص،
شابك : 12000 ريال 1 - 015 - 243 - 600 - 987
فهرست نويسى : فيپا
موضوع : غدير، على بن ابى طالب، امام اول.
موضوع : فضائل قرآنى،
موضوع : امام اول، اصحاب اول.
رده بندى كنگره : 1390 9 ب 4 ص/ 47BP
رده بندى ديوئى : 957 / 297
شماره كتابشناسى ملى: 2485425
آخرین کار تا ساعت 22 روز چهارشنبه 1390/7/20
گفتارهاى ايام ولايت
محمد باقر انصارى
انتشارات عطر عترت
چاپخانه شريعت
صحافى شيرازى
شابك 1 - 015 - 243 - 600 - 978
قيمت 1200 تومان
بسم الله الرحمن الرحیم
تقديم به آنان كه
براى «فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ»
كمر همت بستهاند
تا پيام ولايت را
به نسلهاى غايب از غدير برسانند.
ايام غدير سرشار از مناسبتهاى سرور دوستداران آل محمد عليهمالسلام است. چه زيباست مقارنت غدير با چند مناسبت ديگر كه ذيلاً ذكر شده، و قلب ما را لبريز از شادى مىنمايد. نوشته حاضر با در نظر گرفتن اين وقايع شيرين، به ارائه مطالبى جمع بندى شده براى سخنرانان در اين مناسبتها پرداخته؛ تا با آمادگى لازم به استقبال چنين مجالسى روند و مخاطبين هم كمال استفاده را ببرند.
ذى الحجه : روز حديث ثقلين
ذى الحجه : روز اعطاى فدك به حضرت زهرا عليه االسلام
ذى الحجه : روز ولادت امام هادى عليهالسلام
تا 20 ذى الحجه : مراسم سه روزه غدير خم
ذى الحجه : روز مباهله
ذى الحجه : روز سد ابواب و باز گذاشتن درِ خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد
ذى الحجه : روز خاتم بخشى و نزول آيه «انما وليكم اللّه ...»
ذى الحجه : روز حديث كساء و نزول آيه تطهير
ذى الحجه : روز نزول سوره «هل اتى»
از واقعه غدير دو يادگار باقى مانده كه يكى زمانى و ديگرى مكانى است. يادگار زمانى عيد غدير است و يادگار مكانى سرزمين و مسجد غدير. از آنجا كه دشمنان ولايت تسلط كمترى نسبت به زمان دارند جشنهاى غدير در طول زمانها و در شهرهاى مختلف برپا شده است؛ اما سرزمين غدير كه در چنگال دشمنان گرفتار آمده از ديرزمان مظلوميت را تجربه كرده است.
عيد و جشن غدير
زنده نگه داشتن ياد غدير، مؤثرترين عامل در احياى محتواى آن است. در طول تاريخ يابودهاى مختلفى از غدير به چشم مىخورد كه اقوام و ملل مختلف مسلمان به فراخور حال خود و شرايطى كه در آن بودهاند، براى حضور غدير در جامعه خود به كار گرفتهاند.
مرورى بر جشنهاى غدير در تاريخ(1)
جشنهاى سراسرى غدير كه هر ساله در سالروز عيد غدير خم در هيجدهم ذىحجه برگزار مىشود از شاخصترين آئينهاى يادبود غدير است و تأثير اجتماعى آن در حفظ محتواى غدير در اذهان عموم مردم فوق العاده است.
همانگونه كه جشن يادبود غدير همه ساله در آسمان با اجتماع همه ملائكه برگزار مىشود در زمين هم شيعيان يادبود آن روز را جشن مىگيرند.
اولين جشن غدير در همان بيابان غدير انجام شد كه سيل تبريك و تهنيت به پيشگاه پيامبر و اميرالمؤمنين عليه ماالسلام جارى شد و مراسم پر شور و غيرقابل تكرارى در آن بيابان پياده شد.
بعد از آن، بيست و پنج سال غدير پشت درِ خانه آتش زده على و فاطمه عليهماالسلام گريست، تا روزى كه صاحب غدير قدرت را به دست گرفت و اولين جشن غدير با حضور او در كوفه انجام شد.
روز جمعه مصادف با عيد غدير بود و اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه نماز بيانات مفصلى در عظمت غدير بيان كردند، و سپس همه مردم به اتفاق حضرت براى مراسم اطعام مخصوص غدير به منزل امام حسن مجتبى عليهالسلام رفتند.
در دورانهاى بعد، شرايط اجتماعى زمينهاى براى جشن مفصل غدير فراهم نكرد تا روزى كه حضرت على بن موسى الرضا عليهالسلام در خراسان عدهاى
1) . عوالم: ج 15/3 ص 208 ، 221 ، 222 .
از خواص اصحاب خود را براى افطار روزه عيد غدير دعوت نمود، و به منازل آنان هدايا و عيدى فرستاد و برايشان درباره فضايل روز غدير سخنان مفصلى فرمود.
در زمان آلبويه در ايران و عراق و در حكومت فاطميان در شام و مصر و يمن جشنهاى غدير به طور مفصل گرفته مىشد و اهميت خاصى براى آن قائل بودند.(1)از زمان صفويه تا كنون همه ساله مراسم غدير با شور و شوق خاصى برگزار مىشود.
در سال 1410 هجرى به مناسبت چهاردهمين قرن غدير، كنگره باشكوهى به دستور آية اللّه العظمى خوئى رحمة اللّه عليه در شهر لندن برگزار شد كه چند روز ادامه داشت و گزارش آن به چاپ رسيد، و بار ديگر عظمت غدير در حد جهانى به نمايش گذاشته شد.
اين كنگره تحت عنوان «مهرجان الإمام على عليهالسلام، بمناسبة مرور 14 قرنا على يوم الغدير الأغرّ» طى سه روز 19 - 21 ذىحجة سال 1410ق - 1368ش (1990م) در مركز شهر لندن برگزار شد.
تأكيد خاصى از سوى ائمه عليهمالسلام بر جشن گرفتن و اظهار سرور و شادى در روز غدير وارد شده است.
1) . به كتاب «عيد الغدير فى عهد الفاطميين» مراجعه شود.
شخص يهودى كه در مجلس عمر حاضر بود گفت: اگر آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ...» (كه در روز غدير نازل شده) در امت ما نازل شده بود ما روز نزول آن را عيد مىگرفتيم!(1)
بدون شك عيد گرفتن غدير به معناى زنده نگه داشتن آن روز تاريخى در دلهاى شيعيان و احياى محتواى آن در مقابل دشمنان است، و به عنوان علامتى بزرگ بر صفحه تاريخ تشيع نقش بسته و نشان دائمى ولايت است.
در آسمانها روز غدير را مىشناسند و اكنون آغاز پانزدهمين قرنى است كه حتى در يك سال آن جشن غدير ترك نشده است.
امام رضا عليهالسلام فرمود:
روز غدير، روزى است كه خداوند به جبرئيل امر مىكند تا تختى از كرامت خود در مقابل بيت المعمور قرار دهد. سپس جبرئيل بر فراز آن قرار مىگيرد و ملائكه از همه آسمانها جمع مىشوند و بر پيامبر صلىاللهعليهوآله ثنا مىفرستند و براى شيعيان اميرالمؤمنين و ائمه عليهمالسلام محبين ايشان استغفار مىكنند.(2)
امام رضا عليهالسلام فرمود:
ملائكه در روز غدير «نثار فاطمه عليهاالسلام»(1)را به يكديگر هديه مىدهند. وقتى آخرين ساعات روز غدير فرا مىرسد ندا مىآيد: «به مراتب و درجات خود برگرديد كه به حرمت محمد و على تا سال آينده در چنين روزى، از لغزش و خطر در امان خواهيد بود».(2)
امام رضا عليهالسلام فرمود : در اين روز به يكديگر تهنيت و تبريك بگوييد، و هرگاه برادر مؤمن خود را ملاقات كرديد چنين بگوييد:
الْحَمْدُ للّهِِ الَّذي جَعَلَنا مِنَ الْمُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ أَميرِالْمُؤْمنينَ عليهالسلام.
سپاس خدايى را كه ما را از تمسك كنندگان به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام قرارداده است.(3)
جشن گرفتن به معناى اجتماع عدهاى به مناسبتى شادى آور و مسرور كننده است. به عبارت ديگر «جشن» به معنى عيد گرفتنِ دستجمعى و نمونه بارز آن است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام روز غديرى را كه با جمعه مقارن شده بود جشن گرفتند و در خطبهاى به همين مناسبت، مطالب مفصلى درباره غدير و عيد گرفتن آن فرمودند. پس از نماز، حضرت به اتفاق اصحابشان به منزل امام مجتبى عليهالسلام كه جشنى در آن برپا كرده بود رفتند و پذيرايى مفصلى انجام شد.(1)
امام رضا عليهالسلام در روز غديرى روزه گرفتند و براى افطار عدهاى را دعوت نمودند، و براى آنان سخنان مفصلى درباره غدير فرمودند، و به منازل آنان هدايايى فرستادند.(2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره عيد غدير فرمود: در اين روز كنار يكديگر جمع شويد تا خداوند امور شما را جمع و درست نمايد.(3)
سرودن و خواندن اشعار نيز تناسب تامى با جشن عمومى غدير دارد كه در واقع نوعى يادبود و يادگار است و با شيرينى خاصى كه در شعر نهفته است طراوتِ جشن بيشتر مىشود. شعر گفتنِ حسان بن ثابت به مناسبت مراسم غدير كه با اجازه شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله در اولين جشن غدير با حضور آنحضرت صورت گرفت مؤيد اين مطلب است.(4)
يكى از مراسم عيد غدير «عقد اُخُوّت» است كه در طول چهارده قرن
گذشته همواره به عنوان برادرى حقيقى و پايدار بر اساس ولايت اهلبيت عليهمالسلام كه طينت اصلى ماست بين شيعيان انجام مىشود، به اين معنى كه برادران دينى - طى يك سنت اسلامى - برادرى خود را مستحكم مىنمايند و با يكديگر پيمان مىبندند كه در آخرت نيز به ياد يكديگر باشند. در ضمن درباره حقوق برادرى اسلام كه بسيار زياد است و مراعات آنها احتياج به مواظبت دارد از يكديگر حليت مىگيرند، و با همين حلاليت بار ديگر خود را متوجه لزوم مراعات آنها مىنمايند.
كيفيت اجراى عقد اُخُوّت چنين است(1): دست راست خود را در دست راست برادر مؤمن مىگذارى و مىگويى:
واخَيْتُكَ فِى اللّهِ وَ صافَيْتُكَ فِى اللّهِ وَ صافَحْتُكَ فِى اللّهِ، وَ عاهَدْتُ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ وَ أَنْبِيائَهُ وَ الْأَئِمَّةَ الْمَعْصُومينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ عَلى أَنّي إِنْ كُنْتُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ الشَّفاعَةِ وَ أُذِنَ لي بِأَنْ أَدْخُلَ الْجَنَّةَ لا أَدْخُلُها إِلاّ وَ أَنْتَ مَعي .
با تو در راه خدا برادرى و يك روئى (با صفائى) مىنمايم و دست مىدهم، و با خدا و ملائكهاش و رسولان و انبيائش و امامان معصوم عليهمالسلام پيمان مىبندمكه اگر من از اهل بهشت و اهل شفاعت بودم و به من اجازه ورود به بهشت داده شد، وارد آن نشوم مگر آنكه تو نيز همراه من باشى.
1) . مستدرك الوسائل محدث نورى چاپ قديم ج 1 ص 456 باب 3، از كتاب زاد الفردوس نقل كرده است. همچنين از شيخ نعمهاللّه بن خاتون عاملى نقل كرده كه بر اين مطلب از پيامبر صلىاللهعليهوآلهنصّ وارد شده است. همچنين مرحوم فيض كاشانى در كتاب خلاصه الأذكار، باب دهم (ص 99) برنامه «عقداُخُوّت» را ذكر نموده است.
آنگاه برادر دينى در جواب او بگويد: «قَبِلْتُ»: «قبول كردم». سپس بگويد: «أَسْقَطْتُ عَنْكَ جَميعَ حُقُوقِ الاُْخُوَّةِ ما خَلاَ الشَّفاعَةَ و الدُّعاءَ وَ الزِّيارَةَ»: «همه حقوق برادرى را از تو ساقط كردم (و بر تو بخشيدم) مگر شفاعت و دعا و زيارت را».
مسجد غدير خم(1)
از روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم اميرالمؤمنين عليهالسلام را به امامت منصوب فرمود، آن وادى تقدس تازهاى يافت. مراسم سه روزه در آن سرزمين با حضور نور پاك محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام چنان روحى در كالبد آن جارى ساخت كه در طول چهارده قرن همواره با نام «مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير» بر سر زبانها ماند و ميليونها زائر بيت اللّه در رفت و بازگشت بدان متبرك گشتند و با عبادت در آن به بارگاه الهى تقرب جستند.
ائمه عليهمالسلام به اصحابشان سفارش اكيد داشتند كه از زيارت مسجد غدير غفلت نكنند. امام حسين عليهالسلام در مسير بازگشت از مكه به كربلا توقفى در غدير
1) . بحار الانوار: ج 8 قديم ص 225، ج 37 ص 201 ، ج 52 ص 5 ح 4 ، ج 100 ص 225. اثبات الهداة: ج 2 ص 17 ح 67 ، ص 21 ح 87 ، ص 199 ح 1004 . معجم البلدان: ج 2 ص 389 . مصباح المتهجد: ص 709. الوسيله ابن حمزه: ص 196. الغيبة (شيخ طوسى): ص 155 . الدروس: ص 156 . مزارات اهلالبيت: و تاريخها (سيد جلالى): ص 42.
داشتند. امام باقر و امام صادق عليهماالسلام به مسجد غدير آمدند و جاى جاى مراسم غدير را براى اصحابشان تشريح كردند.
محدثين و علماى بزرگ نيز در غدير حضور مىيافتند و اداى احترام مىكردند. على بن مهزيار اهوازى از قرن سوم در سفر حج خود به مسجد غدير آمده است. در كلام شيخ طوسى از قرن ششم و ابن حمزه از قرن هفتم و شهيد اول و علامه حلى از قرن هشتم نام مسجد غدير و تصريح به باقى بودن آثار آن در زمانشان را مىخوانيم.
سيد حيدر كاظمى در سال 1250 از وجود آن خبر داده و با آنكه جاده از غدير فاصله داشته ولى مسجد آن مشهور بوده است. محدث نورى نيز از وجود آن در سال 1300 خبر داده و شخصا در آن حضور يافته و اعمال آن را به جا آورده است.
تخريب مسجد غدير به دست دشمنان(1)
همانگونه كه «غدير» پرچمى بر بلنداى تاريخ است كه از آن نور سبز «على ولى اللّه» مىدرخشد، مسجد غدير هم تيرى به چشم دشمنان ولايت بوده كه بناى گِل و آجرى آن به عنوان سندى زنده از غدير در قلب صحرا مىدرخشيد. از همين جاست كه دشمنان كينه توز على عليهالسلام كه درِ خانهاش را آتش زدند و تابعين آنان در طول قرنها هرگز چشم ديدن چنين بناى اعتقادى و تاريخى را نداشتند.
1) . مثالب النواصب ابن شهر آشوب، نسخه خطى: ص 63.
آثار مسجد غدير كه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحابش علامت گذارى شده بود، اولين بار به دست عمر بن الخطاب از ميان برده شد و علائم آن محو گرديد.
بار ديگر در زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام احيا شد ولى پس از شهادت آنحضرت، معاويه ساربانى را با دويست نفر فرستاد تا آثار غدير خم را با خاك يكسان كنند!
در زمانهاى بعد بار ديگر مسجد غدير بنا شد و از آنجا كه كنار جاده حجاج قرار داشت محلى معروف بود و حتى تاريخ نگاران و جغرافى نويسانِ مخالفين هم آن را نام برده و محل آن را تعيين كردهاند.
تا صد سال پيش مسجد غدير بر پا بوده و با آنكه در منطقه مخالفين بوده ولى رسما محل عبادت و به عنوان مسجد غدير معروف بوده است، تا آنكه آخرين ضربه را وهابىها زدهاند. آنان دو اقدام كينه توزانه براى از بين بردن مسجد غدير انجام دادهاند: از يكسو مسجد را خراب كرده و آثار آن را از بين بردهاند، و از سوى ديگر مسير جاده را طورى تغيير دادهاند كه از منطقه غدير فاصله زيادى پيدا كرده است.
منطقه غدير خم در مسير سيلابهايى واقع شده كه پس از عبور از غدير به جحفه مىرسد و سپس تا درياى سرخ ادامه پيدا مىكند و سيلهاى ساليانه را به دريا مىريزد. چنين مسيرهايى را به زبان عربى «وادى» مىگويند.
بنابراين در توصيف جغرافيايى غدير مىتوانيم بگوئيم: وادى جحفه مسير سيلى است كه به دريا مىريزد. در اين مسير آبگيرى طبيعى به وجود آمده كه پس از عبور سيل، آبهاى باقيمانده در آن جمع مىشوند، و به چنين گودالها و آبگيرهايى در عرب «غدير» مىگويند. در مناطق مختلف غديرهاى زيادى در مسير سيلها وجود دارد كه با نامگذارى از يكديگر شناخته مىشوند. اين غدير هم براى شناخته شدن از غديرهاى ديگر به نام «خم» نامگذارى شده است.
نام غدير خم در طول چهارده قرن تغيير نيافته و در كتابهاى جغرافيايى و تاريخى و لغت مربوط به قرون مختلف همين نام را براى اين مكان معين مىبينيم كه موقعيت دقيق آن را هم تعيين كردهاند و فواصل آن را از چهار جهت به صراحت گفتهاند.
محل كنونى مسجد غدير(1)
هم اكنون غدير به صورت بيابانى است كه در آن آبگيرى و چشمه آبى است و محل مسجد - كه اكنون اثرى از آن نيست - بين چشمه و آبگير بوده است. اين منطقه در حدود 200 كيلومترى مكه در نزديكى شهر «رابغ» در كنار روستاى جحفه كه ميقات حجاج است قرار دارد و هم اكنون به نام «غدير» شناخته مىشود و مردم منطقه به خوبى از محل دقيق و نام آن آگاهند و مىدانند كه شيعيان هر از چندگاهى براى زيارت آن به منطقه مىآيند و پرس و جو مىكنند.
1) . مجله تراثنا: شماره 21 ص 5 - 22.
اصل او از عجم بوده و به عنوان غلام و برده به سرزمين عرب آورده شده و در كوفه با اميرالمؤمنين عليهالسلام آشنا شده است. حضرت او را خريد و آزاد كرد، بنابر اين آزاد شده به دست مبارك آن حضرت است.
حضرت از او پرسيد: نامت چيست؟ گفت: سالم. حضرت فرمود: آن نامى كه در عجم با آن خوانده مىشدى «ميثم» است، عرض كرد: آرى اين نامى است كه مادرم برايم گذاشته است. فرمود: ما تو را به همين نام مىخوانيم و با كلمه «سالم» كنيه تو را خطاب مىكنيم و مىگوييم «ابو سالم». به خاطر همين عجميت بود كه دشمنان اهل بيت عليهمالسلام به عنوان اهانت به او بارها از به او عنوان «هذا العجمى» ياد مىكردند.
او در بازار كوفه مغازه خرما فروشى داشت و در كمال صداقت به كسب و كار خود مشغول بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام بر در مغازه او مىآمد و مىنشست و با او به گفتگو مىپرداخت و علوم و اسرارى را به او آموخت كه به ديگران
نياموخت. ميثم مىگفت: درباره تفسير قرآن از من بپرسيد كه من آن را از اميرالمؤمنين عليهالسلام آموختهام.
او يك شيعه شيفته مولى اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام بود و ايشان نيز بسيار از او ياد مىكردند و از دور و نزديك سراغ او را مىگرفتند. او از روزى كه خبر شهادت خود را شنيد چنان اشتياقى به آن روز داشت كه ذكر و فكر هر روزش شده بود. او جزء زندانيان زياد به خاطر تشيع بود و پس از آزاد شدن دوباره در زمان ابن زياد دستگير و زندانى شد. سپس آزاد شد ولى دوباره دستگير گرديد كه شهادت او منجر شد.
نسل او باقى مانده است. پسر او صالح نام دارد و تا پنج نسل بعد از او در تاريخ ثبت شده است.
اينك با مرورى به ماجراى شهادتش چند درس ولايت از او مىآموزيم:
بايد توجه داشت كه هر كسى ظرفيت شنيدن خبر شهادت خود را ندارد، تا چه رسد به اينكه خوشحال هم بشود.
ميثم نه تنها اين قابليت را داشت كه از شنيدن آن تا آخر عمر مسرور بود و در راه آن تلاش مىكرد، و اين نبود مگر به خاطر محبت و ولايتى كه به مولاى خود اميرالمؤمنين عليهالسلام داشت و به اين محبت ارزش قائل بود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام خبر از شهادت وى داد و فرمود: حالت چگونه خواهد بود آنگاه كه زنا زاده بنى اميه تو را براى برائت و بيزارى از من فرا بخواند؟
ميثم گفت: هرگز قبول نخواهم كرد. فرمود: تو را دستگير مىكند و به دار مىزند. روز دوم از گلويت خون بيرون مىريزد و محاسنت را خضاب مىكند. روز سوم با حربهاى بر تو ضربه مىزنند و از دنيا مىروى. تو با نه نفر ديگر به دار زده مىشويد، كه چوبه دار تو از همه كوتاهتر است. و من آن درخت نخل را به تو نشان مىدهم.
از روزى كه ميثم آن نخل را شناخت هر روز كنار آن مىآمد و نماز مىخواند و مىگفت: عجب نخل مباركى هستى.
حتى به كنيز خود دستور مىداد هر روز زير آن را جارو بزند و آب بپاشد. او حتى نام خود را بر روى آن نخل حك كرد.
او روزى كنار فرات ايستاده بود كه باد شديدى وزيد. ميثم فوراً خبر داد و گفت: «اين علامت مرگ معاويه است». پس از چند روز خبر مرگ معاويه رسيد.
روزى كه ابن زياد وارد كوفه شد پرچم او به همان نخل اصابت كرد، و او دستور داد فوراً آن را ببرند.
ميثم تا از بريدن نخل با خبر شد خود را كنار آن رساند و ديد آن را چهار قطعه كردهاند. لذا با چند ميخ كه روى آن كوبيد آن را علامت گذارى كرد، و پيگيرى كرد كه به مغازه كدام نجار مىرود. در آن مغازه هم به ديدار نخل مذكور مىرفت، تا آنها را به عنوان چوبه دار از نجار مذكور خريدند.
در دورانى كه ميثم در زندان بود با مختار همنشين شد و به او خبر داد كه تو آزاد مىشوى و ابن زياد را مىكشى و پايت را روى سر او مىگذارى.
ميثم در همان سالى كه امام حسين عليهالسلام حج را نيمه تمام گذاشت و به كربلا آمد به سفر حج رفته بود. در آنجا به ديدار ام سلمه همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت. او هم به نقل پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر از شهادت او داد و سپس گفت: من بسيار شنيدم كه حسين بن على عليهالسلام تو را ياد مىكرد، و پس از حج به سرعت به سوى كوفه رهسپار شد.
ابن زياد مسئول شناسايى در قبيله ميثم را فرا خواند و از او خواست او را بياورد. وقتى سراغ او را گرفت گفتند به سفر حج رفته است. ابن زياد با شنيدن اين خبر گفت: اگر او را نياورى جانت را مىگيرم. لذا مسئول قبيله از كوفه خارج شد و تا سر تقاطع جادهها آمد و آنجا ماند تا با آمدن ميثم او را دستگير كند.
وقتى ميثم از سفر حج باز مىگشت به آن تقاطع جاده رسيد وفوراً او را نزد ابن زياد آوردند. او پرسيد: تو غلام ابو تراب هستى؟ گفت: ابو تراب را نمىشناسم. پرسيد: غلام على بن ابى طالب عليهالسلام هست؟ گفت: افتخار مىكنم.
گفت: از او بيزارى بجوى. گفت: هرگز. گفت: مولايت خبر داده كه تو را چگونه خواهم كشت؟
گفت: ابتدا مرا به دار مىزنى و بعد از دو روز از دهانم خون مىآيد و سپس زبانم را مىبرى. گفت: مولايت را تكذيب خواهم كرد و زبانت را نخواهم بريد.
وقتى او را به دار زدند فرياد زد: بياييد تا از اسرار علومى كه مولايم على عليهالسلام به شما آموخته بگويم. مردم اطراف او جمع شدند و او مطالب خود را آغاز كرد. به ابن زياد خبر دادند اگر اينگونه ادامه دهد آبروى بنى اميه رفته است.
او هم دستور داد كسى آمد و زبان او را قطع كرد. در نهايت مأمورى ضربهاى با خنجر بر شكم او زد و ميثم بالاى دار از دنيا رفت و چند روز جنازه او بالاى دار بود.
دوستان او از يك فرصت شبانه كه نگهبانان مشغول بودند استفاده كرده و جنازه او را از فراز دار پايين آوردند و به خاك سپردند. ابن زياد چند گروه اسب سوار را مأمور كرد تا جنازه او را پيدا كنند ولى نتوانستند تا آنكه بعدها محل دفن ميثم را كه دوستان مىدانستند ظاهر كردند و تا امروز باقى است.
جزئيات واقعه مباهله كه بيش از يك ماه طول كشيده، براى نسل امروز ناشناخته است، كه ابتدا دورنمايى از آن و سپس تفصيل ماجرا تقديم مىگردد.
«مباهله» يك ماجراى تاريخى بلند از وقايع سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه با نامهاى از سوى آن حضرت به مسيحيان آغاز شد. پيرو آن در مجلسى عظيم و عمومى پيشگويىهاى كتب آسمانى درباره حضرت توسط مسيحيان قرائت شد. سپس نمايندگان نجران به مدينه سفر كردند و پس از مناظره با پيامبر صلىاللهعليهوآله محكوم شدند.
پس از آن قرار بر مباهله بين آن حضرت و نجرانيان شد، كه اثبات حقانيت خود را به خدا واگذار كردند تا هر كدام حق را دانسته كتمان مىكند به عذاب الهى گرفتار شود. آيه قرآن به عنوان دستور مباهله نازل شد، و مقام با عظمت اهل بيت عليهمالسلام را به همه فهمانيد و على عليهالسلامرا نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى كرد، تا همه بدانند كه جانشينى حضرتش مخصوص على بن ابىطالب عليهالسلاماست.
اينجا بود كه مسيحيان چون صدق آن حضرت را به خوبى مىدانستند، از مباهله و عذاب الهى وحشت كردند و سرباز زدند. اما پيامبر صلىاللهعليهوآله آمادگى خود را اعلام كرد، و اين گونه حقانيت اسلام نزد همگان ثابت شد.
در پايان ماجرا، مسيحيان كه قدرت جنگ با مسلمانان را نداشتند و در مباهله هم شكست خورده بودند، پرداخت مبالغى براى حفظ جان خود در سايه پرچم اسلام را پذيرفتند، و حكم جزيه براى اولين بار در اسلام اجرا شد.
اصل «مباهله» آن است كه دو نفر يا دو گروه پس از مناظره و استدلال در برابر يكديگر، به نتيجهاى كه مقبول طرفين باشد نرسند، و هر يك ادعاى كتمان عمدى حق از سوى ديگرى را داشته باشد. در اين مرحله براى اثبات ادعاى خود مسئله را به خدا واگذار مىكنند، و هر يك از خدا مىخواهد كه اگر ديگرى در ادعاى خود عمدا دروغ مىگويد و حق را دانسته كتمان مىكند، فورا عذاب را بر او نازل كند تا حق روشن شود.
در چنين برنامهاى كه يك دستور الهى است، خداوند فورا پاسخ مىدهد تا حجت را بر مردم تمام نمايد؛ چنانكه در روزگار پيامبران اين مسئله بارها اتفاق افتاد و مخالفانشان با معجزه الهى دچار عذاب شدند و حق بر همه روشن گرديد.
در تاريخ بيست و سه ساله بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله مباهله فقط يك بار اتفاق افتاد. مسيحيان نجران پس از نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان براى مناظره به مدينه آمدند،
و وقتى از هر جهت محكوم شدند قرار را بر مباهله گذاشتند، تا حق بين اسلام و مسيحيت با پاسخ مستقيم خداوند ثابت شود.
جزئيات وقايع از ابتداى داستان مباهله تا پايان در دوازده مرحله قابل ترسيم است:
در اولين مرحله پيامبر صلىاللهعليهوآله نامهاى براى رئيس نجران كه اسقف اعظم آنجا بود فرستاد. اسقف با مطالعه نامه وحشت كرد و پيش از همه با سه تن از بزرگان اجتماعى و مورد اعتماد نجران مشورت نمود. ولى آنان مسئله را دينى تلقى كردند و از اظهار نظر خوددارى نمودند، و تصميمگيرى را به خود او واگذار كردند.
اسقف چنان صلاح ديد كه همه مردم نجران را جمع كند و از آنان نظرخواهى نمايد، تا تصميم نهايى به طور علنى و در حضور مردم و با مشاركت عموم باشد. لذا با اعلام عمومى، از مناطق مختلف نجران افرادى آمدند و مجلس عظيمى در كليساى بزرگ آن براى بحث و مشورت درباره كيفيت پاسخ به نامه پيامبر اسلام تشكيل شد.
مرحله دوم ماجرا مطالبى است كه در اولين جلسه مطرح شد. پس از قرائت
نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حاضرين دو نظريه پيشنهاد شد كه هر يك طرفدارانى داشت: يكى فرستادن افرادى به مدينه براى تحقيق بيشتر، و ديگرى حركت به طرف مدينه براى جنگ با پيامبر صلىاللهعليهوآله .
در اين مورد «كرز» كه سرلشكر نجران بود از جنگ طرفدارى مىكرد، ولى اسقف اعظم مخالف جنگ بود. سيد و عاقب هم كه در مرتبه بعد از او تصميم گيرنده نجران بودند با جنگ مخالفت كردند. سيد - كه شخص دوم نجران بود - وارد گفتگو شد و سعى نمود افكار عمومى را از تصميم جنگ دور كند.
شخصى به نام «جهير» كه روابط خارجى نجران را بر عهده داشت پيشنهاد كرد از يك سو با فرستادن افرادى به مدينه مسلمانان را سرگرم كنند، و از سوى ديگر فرستادگانى را نزد قيصر روم و پادشاهان مسيحى آفريقا در نزديكى نجران بفرستند و از آنان در اين باره كمك بخواهند. آنگاه با پيشبينى لازم به مدينه بتازند و اسلام را از ريشه نابود كنند!
در حالى كه بحث بر سر جنگ و صلح ادامه داشت، ناگهان با دخالت فردى به نام «حارثة بن اُثال» كه از علماى مسيحيت بود مرحله سومِ ماجرا آغاز شد.
او پيشنهاد كرد كه قبل از مشورت درباره جنگ و صلح، به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله بينديشند و اگر آن حضرت را پيامبر موعود انبياى گذشته تشخيص دادند به او ايمان بياورند و به جاى جنگ يا صلح، مسلمان شوند و به سعادت ابدى دست يابند.
اگر چه در آغاز برخورد شديدى با حارثه صورت گرفت و سيد و عاقب هرگز انتظار چنين پيشنهادى را در حضور آن جمعيت انبوه نداشتند، ولى پافشارى و مقاومت حارثه باعث شد تا افكار عموم مردم متوجه اين حقيقت بزرگ شود و از اسقف اعظم و سيد و عاقب صريحا بخواهند كه ابتدا اين مطلب را روشن كنند.
اين بود كه گفتگوى مفصلى درباره حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله در پيشگاه مردم انجام شد كه يك طرف آن حارثه و طرف ديگر سيد و عاقب بودند، و اسقف اعظم در اين گفتگوها فقط نظارهگر بود و سخنى نمىگفت. خلاصه ادعاى حارثه اين بود كه حضرت عيسى عليهالسلام در انجيل وعده به ظهور پيامبر داده و اوصاف او و خاندانش هم ذكر شده و به راحتى صدق او قابل تشخيص است.
سيد و عاقب در برابر اين سخن حارثه، ادعا كردند كه در انجيل دو پيامبر بعد از حضرت عيسى عليهالسلام وعده داده شده كه يكى فقط بر فرزندان اسماعيل و قوم خود مبعوث مىشود و نامش محمد است، و پيامبر ديگرى بر همه جهانيان مبعوث مىشود كه نامش احمد است.
حارثه در پاسخ آنان ادعا كرد كه آنچه به نام محمد و احمد در انجيل آمده هر دو يك نفر است، و آنكه جهان را پر از عدل و داد مىكند نوه دوازدهم پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى حضرت مهدى عليهالسلام است. بنابراين ادعاى اينكه كسى نبوتش حق باشد و اطاعتش بر ما واجب نباشد سندى ندارد.
در اينجا عاقب ظهور مسيلمه كذاب را مطرح نمود و ادعا كرد ما پيامبرى محمد را در كنار مسيلمه مىپذيريم. حارثه با مطرح كردن معجزات معروف
پيامبر صلىاللهعليهوآله و مفتضح شدن مسيلمه در ادعاى معجزهاش كه همه خبر آن را شنيده بودند، اين ادعاى عاقب را نيز رد كرد.
سيد و عاقب به عنوان آخرين شبهه، مسئله پسر نداشتن پيامبر صلىاللهعليهوآلهرا مطرح كردند كه طبق انجيل پيامبر اسلام نسلى دارد كه حضرت مهدى عليهالسلامآخرين آنان است، ولى اين پيامبر پسرى ندارد. حارثه بهترين راه اتمام حجت را از همين ادعا پيگيرى كرد، و از آنان اقرار گرفت كه اگر ثابت شود پيامبر نسلى دارد بايد به حقانيت او اقرار كنند.
آنگاه ادعا كرد كه طبق متون كتب آسمانى نسل پيامبر از دختر اوست كه دو پسر خواهد داشت و نُه امام از نسل آنان خواهند بود. آنگاه براى اثبات ادعاى خود از اسقف اعظم اجازه خواست كه مجموعه كتب آسمانى كه در كليسا نگهدارى مىشد و جامعه و زاجره نام داشت آورده، و در حضور مردم قرائت شود تا ادعاى او ثابت گردد.
مرحله چهارم ماجرا با آوردن جامعه آغاز شد كه فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآلهنيز حضور يافتند. در اين مجلس حارثه و سيد و عاقب با راهنمايى اسقف اعظم صفحات مورد نظر را كه پيشگويى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله و اوصاف آن حضرت بود باز مىكردند.
در اين مرحله، پنج قسمت از متن جامعه قرائت شد كه عبارت بودند از صحف آدم عليهالسلام، صحف شيث عليهالسلام، صحف ابراهيم عليهالسلام، تورات و انجيل.
همه متونى كه از اين پنج كتاب آسمانى قرائت شد تصريح داشت كه محمد و احمد نام يك پيامبر است، و او خاتم پيامبران و مبعوث بر همه مردم عالم است، و نسل او از دخترش فاطمه عليهاالسلام و دامادش على عليهالسلاماست؛ و خداوند دو فرزند به نام حسن و حسين عليهماالسلام به او عنايت مىفرمايد كه امامان از نسل حسيناند؛ و حضرت مهدى عليهالسلامدوازدهمين امام است كه خدا به دست او زمين را از عدل و داد پر مىكند.
با اثبات وجود نام و خصوصيات پيامبر صلىاللهعليهوآله در كتب آسمانى وارد مرحله پنجم شدند و پيشنهاد جنگ از ذهنها دور گشت، و معقولترين تصميم نزد همه اين شد كه عدهاى براى تطبيق اوصاف ذكر شده در انجيل با پيامبر مبعوث به مدينه بروند. آنان تصميمگيرى پس از تحقيقات لازم را بر عهده اسقف اعظم و سيد و عاقب قرار دادند.
در اين مرحله 88 نفر از بزرگان نجران كه چهل نفر آنان از علماى بزرگ مسيحيت بودند و در كتب آسمانى مهارت كامل داشتند و بقيه از صاحبان فكر و عقل در امور اجتماعى نجران بودند، براى حركت به سوى مدينه انتخاب شدند كه رياستشان با اسقف اعظم و سيد و عاقب بود.
در بين راه يكى از همراهان به دليل خستگى سفر ناسزايى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت، ولى با مقابله شديد اسقف اعظم و عاقب روبرو شد كه چرا پيامبر موعود را ناسزا گفتى؟! اين مسئله بار ديگر بر همه ثابت كه آنان قلبا مىدانند پيامبر صلىاللهعليهوآله در نبوت و بعثت خويش راست مىگويد.
مرحله ششم ماجرا با رسيدن نجرانيان به مدينه آغاز شد. آنان در اين مرحله لباسهاى فاخرى پوشيدند و خود را زينت كردند و صليب آويختند و انگشترهاى طلا به دست كردند و با چهرههايى كه براى مردم مدينه سابقه نداشت وارد اين شهر شدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را با تكبر و تفاخرى كه از خود نشان مىدادند به حضور نپذيرفت، تا لباسهاى خود را به جامههاى ساده تغيير دادند و آنگاه با آنان سخن آغاز كرد. ابتدا هدايايى را تقديم حضرت كردند و سپس به هنگام عبادت خود در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآلهناقوس زدند و نماز خود را خواندند كه حضرت همه را تحمل نمود.
قبل از هر سخنى پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان پيشنهاد كرد كه سه روز در مدينه تحقيق كنند و اوصاف ايشان را زير نظر داشته باشند، و سپس براى گفتگو درباره نبوت بيايند. با اين پيشنهاد، آنان از محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله رفتند و در طول سه روز در تماس با يهوديان و نيز مسلمانان به تحقيقات خود پرداختند.
مرحله هفتم ماجرا روز چهارم بود كه براى اعلام نتيجه تحقيق خود و مناظره با حضرت درباره نبوتش آمدند. آنان نتيجه تحقيقاتشان را مطابقت تمام اوصاف مذكور در كتب آسمانى با خصوصيات حضرت اعلام كردند و در اين باره كوچكترين شكى را مطرح نكردند.
تنها نقطهاى كه مورد مناظره و بحث قرار گرفت نفى الوهيت از حضرت عيسى عليهالسلام و اثبات مخلوق بودن و بندگى آن حضرت براى خدا بود. آنان ابتدا معجزات حضرت عيسى عليهالسلام را دليل بر خدايى او مطرح كردند كه حضرت پاسخ داد: «همه اين معجزات به اذن خدا بوده و اين هيچ منافاتى با بنده بودن او ندارد».
مسيحيان سپس پدر نداشتن مسيح عليهالسلام را دليل الوهيت او دانستند. حضرت در پاسخ، اين مطلب را يكى از مظاهر اراده خدا دانستند كه خواسته اينگونه بشرى خلق كند و اين دليل الوهيت نمىشود. آنان درخواست كردند كه نمونهاى ديگر در به وجود آمدن بشرى بدون پدر را بگويد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خلقت حضرت آدم عليهالسلام را مطرح كرد كه بدون پدر و مادر بوده و از حضرت عيسى عليهالسلام هم عجيبتر است.
سخن به اينجا كه رسيد نجرانيان گفتند: «ما اين را نمىتوانيم بپذيريم و حاضريم درباره اثبات حقانيت ادعاى خود درباره حضرت عيسى عليهالسلام با تو مباهله كنيم و از خدا بخواهيم كه هر كدام از ما دانسته حق را انكار مىكند مورد عقوبت و عذاب قرار بگيرد».
حضرت فورا اعلام آمادگى فرمود و آيه 61 سوره آل عمران را براى آنان تلاوت فرمود كه دستور به مباهله بود: «... فَقُلْ تَعالَوا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ».
نجرانيان از اين پاسخ فورى حضرت ترسيدند و تا فردا صبح مهلت خواستند تا درباره اقدام به مباهله مشورت كنند.
مشكلى كه بايد مسيحيان درباره آن تصميم حياتى و فورى مىگرفتندمرحله هشتم داستان را تشكيل مىدهد. از يك سو پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور آمادهسازى محل مباهله را در نزديكى بقيع بين دو درخت و با نصب سايبان در آنجا دادند، و از سوى ديگر مسيحيان با قرار گرفتن در چنين بنبستى راه فرار را جستجو مىكردند.
آنان در بين خود نيز از يكديگر رودربايستى داشتند و حاضر به اقرار به حقيقت نبودند. آخرين پيشنهادى كه توانست راه فرارى باشد اين بود كه گفتند: اگر فردا با اصحاب و لشكرش آمد دليل بر باطل بودن اوست زيرا مىخواهد عظمت ظاهرى خود را به رخ ما بكشد، ولى اگر با نيكان اصحابش و يا اهلبيتش آمد بايد ترسيد و از اقدام به مباهله پرهيز كرد زيرا به حقانيت خود مطمئن است.
فردا صبح كه سيل جمعيتِ مدينه براى حضور در محل مباهله و پيگيرى عاقبت ماجرا جمع شدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله با اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام آمدند و در جايگاه مخصوص مباهله زير سايبان بين درختان قرار گرفتند.
وقتى مسيحيان فهميدند حضرت با چه كسانى براى مباهله آمده، دچار وحشت شدند و يقين كردند كه اگر مباهله كنند پاسخ دندان شكنى از سوى خداوند دريافت خواهند كرد. از سوى ديگر آثار عذاب نيز ظاهر شد و هيچيك از نجرانيان حاضر نبود به نيابت از بقيه براى مباهله پيش رود.
مرحله نهم ماجرا حساسترين موقعيت آن بود كه نجرانيان پشيمانى خود را از پيشنهاد مباهله اعلام كردند و شكست علمى و اعتقادى خود را ثابت نمودند.
آنان بالاخره در بين خود تصميم نهايى را گرفتند و به يكديگر گفتند: «اگر خير دنيا و آخرت را مىخواهيد مسلمان شويد، و اگر بازگشت بر سر زندگى و عافيت خود را مىخواهيد با او صلح نماييد، ولى هرگز به مباهله اقدام نكنيد». لذا در اولين قدم يك نفر از آنان كه آماده مسلمان شدن بود به نمايندگى از بقيه خود را به محل مباهله رساند و پس از اظهار اسلام، پشيمانى آنان را از اقدام به مباهله با حضرت اعلام كرد.
سپس بقيه به طرف جايگاه آمدند و بار ديگر به گفتگو نشستند. پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا پيشنهاد پذيرفتن اسلام را مطرح كرد، ولى آنان نپذيرفتند. سپس حضرت سخن از آمادگى خود براى جنگ با آنان به ميان آورد، كه صراحتا وحشت خود را از چنين مسئلهاى اعلام كردند. آنگاه حضرت راه سوم را كه پذيرفتن «جزيه» بود پيشنهاد نمود كه در واقع خريد حق حيات و جان خود به وسيله وجهى بود كه با ذلت و خوارى مىپرداختند. نجرانيان اين مسئله را هر گونه كه خود حضرت مقدارش را تعيين كند پذيرفتند، و قرار شد فردا صبح براى قرارداد صلح و جزيه بيايند.
در اين مرحله جبرئيل نازل شد و پيام آورد كه اگر نجرانيان مباهله مىكردند خودشان و اهل نجران و همه مسيحيان از بين مىرفتند و آنچه داشتند در آتش غضب الهى مىسوخت.
در مرحله دهم قرارداد صلح تنظيم شد. براى اين كار پيامبر صلىاللهعليهوآلهشخصا حضور نيافت و اميرالمؤمنين عليهالسلام را با اختيار تام فرستاد. در صلحنامه دو هزار حُلّه كه پارچه قيمتى از صنعت اهل نجران بود قيد شد كه به عنوان جزيه بپردازند. در ضمن زمان پرداخت و ارزش هر حلّه و نيز جزئياتى ديگر در قرارداد نوشته شد. آنگاه به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآلهآمدند و پيمان نامه به امضاى طرفين رسيد.
به درخواست نجرانيان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصى را به عنوان نماينده خود به نجران بفرستد «عَمرو بن حزم انصارى» براى اين كار انتخاب شد. نجرانيان در حالى كه صلحنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را در دست داشتند همراه عمرو بن حزم به نجران بازگشتند.
مرحله يازدهم وقايعى بود كه پس از بازگشت نمايندگان به نجران رخ داد. استقبال مردم نجران از هيئت نمايندگى خود كه از مدينه بازمىگشتند بسيار مفصل بود، و تا مسير يك شب به نجران مانده به استقبال آمدند. آنگاه جزئيات ماجرا و متن صلحنامه براى مردم بازگو شد.
با شنيدن جزئيات اين ماجرا برادر اسقف اعظم و نيز راهبى به نام زبيدى، فورا به طرف مدينه حركت كردند تا در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله، اسلام را بپذيرند. پس از مدتى سيد و عاقب نيز به مدينه بازگشتند و رسما اسلام را پذيرفتند.
مرحله دوازدهم ماجرا، آمدن اميرالمؤمنين عليهالسلام از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران بود كه براى دريافت جزيهاى كه در صلحنامه نوشته شده بود با لشكرى به نجران آمدند و طبق قرار داد در مرحله اول هزار حُلّه تحويل گرفتند.
اين بود دورنمايى از ماجراى عظيم مباهله.
خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليهالسلام يكى از هزاران جود و سخاوت آن حضرت در دوران زندگى شصت و سه ساله است. در بخششهاى حضرت چشمه آبى كه دست خود استخراج كرد، نخلستانى كه به دست خود پرورش داد و اقلام بزرگى از اين دست مىبينيم.
گويا بخشش اين انگشتر - اگر چه قيمتى بوده - ولى بهانهاى براى اعلان ولايت و تعيين شخص او شده است. اكنون زمينه و كيفيت و ادامه اين ماجرا را پى مىگيريم.
عدهاى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و عرض كردند: يا رسول اللّه، جانشين شما و صاحب اختيار ما بعد از شما كيست؟ در پاسخ به اين سؤال آيه قرآن چنين نازل شد:
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»: «فقط صاحب اختيار شما خدا و رسول است و كسانى كه ايمان آورده و نماز بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند».
مشخص بود كه اين آيه بايد رمزى باشد كه فقط يك مصداق خاص دارد، چرا كه هيچكس در حال ركوع زكات نمىپردازد، و معمولا زكات يك مسئله مالى و حساب و كتاب است كه خارج از نماز انجام مىشود.
پس حتما اتفاق خاصى افتاده يا خواهد افتاد كه در آن شخصى در حال ركوع صدقه و زكات مىدهد. بنابر اين همه پرسشگرانه منتظر چنين واقعهاى بودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه كاملاً از موضوع آگاه بودند برخاستند و همراه مردم به مسجد آمدند. در آن حال فقيرى را ديدند كه از مسجد خارج مىشد. حضرت از او پرسيدند: آيا كسى چيزى به تو نداد. گفت: بلى، اين انگشتر را داد. حضرت پرسيدند: چه كسى آن را به تو داد؟ گفت: «آن مردى كه مشغول نماز است» و اشاره به على عليهالسلام كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآلهپرسيدند: در چه حالى آن را به تو داد؟ گفت: در حال ركوع!!
گويا مردم رمز آيه را دريافته بودند كه چرا خداوند زكات در حال ركوع را مطرح كرده است. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفتند: و همه اهل مسجد نيز تكبير
گفتند. سپس سوالى را كه مردم در آغاز ماجرا مطرح كرده بودند به ياد آنان آوردند كه پرسيده بودند: «در جانشين شما و صاحب اختيار ما بعد از شما كيست». سپس به عنوان پاسخ به آن سوال و اينكه با اين آيه پاسخ خود را دريافت كرديد، فرمودند: «على بن ابىطالب صاحب اختيار شما بعد از من است».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: سپاس خدايى را كه نعمت را براى على عليهالسلام به حد كمال رساند، و گوارايش باد فضيلتى كه خداوند به او عطا فرمود.
خداوند در اين آيه چند جهت انحصارى را به ميان آورده تا هيچكس ديگرى مصداق آن نباشد. اولاً از كلمه «انما» استفاده كرده كه به معناى «فقط» است. ثانياً زكات در حال نماز را مطرح كرده كه مصداق دارد. ثالثاً كلمه «وليّكم» يعنى «صاحب اختيار شما» را آورده كه در كنار زكات در حال ركوع انحصار بيشترى پيدا مىكند، يعنى كسى كه صاحب هر سه صفت باشد يقيناً مصداق خاص است.
نتيجه اعتقادى كه از اين آيه مىگيريم چنين است:
1 . «انما» يعنى مسئله ولايت يك امر عمومى نيست كه مردم هر كس را خواستند انتخاب كنند، بلكه فقط منحصر به شخص خاص است كه خدا يقين مىكند و در اين آيه يقين فرموده است.
2 . «وليكم»، كلمه ولايت به معناى صاحب اختيارى است چنانكه بحث مفصل آن در «من كنت مولاه» شده و در قرآن آيه «النبى اولى بكم من انفسكم» شاهد قطعى آن است.
3 . «اللّه ورسوله»، آوردن نام خدا و رسول به عنوان صاحب اختيار مردم و قرين قرار دادن زكات دهنده در حال ركوع با خدا و رسول، روشن مىكند كه منظور «ولايت مطلقه» است و امام معصوم عليهالسلام همان صاحب اختيارى را دارد كه خدا و رسول دارند.
4 . وقتى مصداق زكات در حال ركوع با تصريح پيامبر صلىاللهعليهوآله روشن شد، بعد از آن هر كس ديگرى در حال ركوع صدقه بدهد مصداق آيه نخواهد بود، چنانكه عمر بن خطاب مىگويد: چندين انگشتر در حال ركوع دادم بلكه آيهاى درباره من نازل شود ولى نشد.
5 . سخن نهايى اينكه همه مورخين شيعه و سنى معتقدند كه اين آيه درباره على بن ابى طالب عليهالسلام نازل شده است و هيچ اختلافى در اين باره وجود ندارد.
6 . در خطبه غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان يكى از نامههاى سخن و تذكر سابقه ولايت همين آيه را مطرح فرمودند.
سفيد
از روزى كه سرزمين فدك با نام فاطمه عليهاالسلام ارتباط يافته ارزش اعتقادى بخود گرفته است، و ديگر يك ماجراى تاريخى تمام شده نيست. از همان روزى كه فدك به امر خاص خداوند به فاطمه عليهاالسلام اعطا شد، دوست و دشمن فاطمه عليهاالسلام معرفى شدند. از آن پس فدك چراغى شد كه هرگز خاموش نمىشود، و غصب آن مسئلهاى عظيم كه تا ابد كسى نمىتواند آنرا كوچك تلقى كند.
در طول تاريخ، فدك به عنوان شاهدى محكم در دست شيعيان حضرت زهرا عليهاالسلامبوده و هست، كه با پيمودن قرنها خود را به مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآلهمىرسانند و نداى جانسوز و آهِ دلِ شكسته يادگار وحى را پاسخ مثبت مىدهند. فاطمه عليهاالسلاماين مدرك قوى را به دست دوستان خود سپرده، تا در هر كجا و هر زمان نشان دهند كه نسبت به مقام عصمت كبرى بىتفاوت نيستند.
«فدك» مجموعه وقايعى را تداعى مىكند كه طى آن اين سرزمين به فاطمه عليهاالسلامبخشيده شد، و سپس از آنحضرت به اجبار گرفته شد و در نتيجه حضرت براى دفاع از حق خود مراحلى را طى كردند.
نخستين سؤالى كه مسئله «فدك» در ذهنها ايجاد مىكند آن است كه چرا «غصب فدك» در ميان غصبهايى كه از حقوق اهلبيت عليهمالسلامشده شاخص است و اهميت آن در كدام نقطه نهفته است؟ چرا اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلاماين اندازه بر سر آن پافشارى كردند؟ چرا ائمه معصومين عليهمالسلام در فرصتهاى مناسب آنرا نزد مردم مطرح مىكردند و نام آنرا زنده نگاه مىداشتند؟
براى به دست آوردن علت يا علل اصلى مسئله، مطالعه كامل و تحليل همه جانبه تاريخ فدك از ابتداى فتح آن سرزمين تا پايان اقدامات غاصبين و نيز اقدامات اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلامدر مقابل آنان، بهترين راهگشاست و عمق فاجعه و ريشههاى اصلى آن را روشن مىكند.
«فدك» سرزمينى آباد در سراشيبى خيبر با چشمهاى پر آب ومنطقه وسيع كشاورزى و قلعهاى مهم بود و نخلستانهايش از خيبر بيشتر بود. ساكنان آن عدهاى از يهود بودند كه با اهل خيبر در ارتباط بودند و رئيس آنان در روز فتح آنجا مردى به نام يوشع بن نون بود. نام اين سرزمين هم به اسم «فدك بن هام»
اول كسى است كه در آنجا سكونت يافته است.(1)اين باغها در شمال مدينه واقع شده بود و هم اكنون نيز باقى است و فاصله آن تا مدينه حدود 100 كيلومتر است.
فتح فدك به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام(2)
پس از فتح خيبر در سال هفتم هجرت و حدود چهار سال قبل از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله جبرئيل نازل شد و از جانب خداوند دستور فتح فدك را آورد. در اين فرمان تصريح شده بود كهاين اقدام مىبايست توسط شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام انجام شود، و مسلمانان در آن شركت نكنند.
آن دو بزرگوار، اسلحه لازم را برداشتند و اسبهاى خود را آماده كردند و در تاريكى شب از لشكر جدا شدند و از خيبر حركت كردند تا به سرزمين فدك رسيدند و كنار قلعه آن آمدند.
فتح يك قلعه توسط دو نفر كارى بود استثنايى و مىبايست حساب شده انجام شود، و پشتيبانى خداوند كه هميشه بدرقه راه پيامبر صلىاللهعليهوآله بود مسير ماجرا
را به سوى پيروزى پيش مىبرد.
مردم فدك كه پيگير اخبار فتح خيبر بودند و روز قبل خبر فتح آن قلعه عظيم را دريافته بودند، از وحشت به قلعه پناه برده و درهاى آن را محكم بسته بودند و شبى سراسر اضطراب را مىگذراندند.
در چنين شرايطى كه بر داخل قلعه حكمفرما بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلامبه پاى قلعه رسيدند و به صورت عادى هيچ راهى براى نفوذ به قلعه وجود نداشت. از سوى ديگر نبايد افراد داخل قلعه وجود كسى را بيرون قلعه احساس مىكردند. تصميم بر آن شد كه مخفيانه از ديوار قلعه بالا روند و بر فراز آن با صداى بلند اذان بگويند. در اين صورت اهل قلعه خود را در محاصره ديده و قلعه را فتح شده خواهند پنداشت. آنگاه است كه تصميم بر فرار مىگيرند و به راحتى مىتوان اقدامى بزرگ را به انجام رساند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام بر كتف پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و سپس حضرت برخاست و او را با خود بلند كرد، و با معجزه الهى اميرالمؤمنين عليهالسلاماز ديوار قلعه فدك بالا رفت. آنگاه كه بر فراز ديوار قرار گرفت، رو به اهل قلعه اذان گفت و صداى تكبير بلند نمود.
مردم قلعه فدك كه گمان مىكردند سربازان مسلمان برفراز قلعه هستند، فرار كنان رو بسوى درب قلعه نهادند و آنرا باز كردند و از آن خارج شدند تا در زمينهاى بيرون قلعه پراكنده شوند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام از ديوار قلعه پايين آمد و با پيامبر صلىاللهعليهوآله كه بيرون قلعه منتظر بود در مقابل آنان قرار گرفتند و با آنان درگير شدند و هيجده نفر از بزرگان آنان به دست امير المؤمنين عليهالسلام به قتل رسيدند و در نتيجه بقيه تسليم شدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله خود و فرزندان آنان را اسير نمود و غنائم را همراه آنان به مدينه آورد.
يهوديان فدك از پيامبر صلىاللهعليهوآله درخواست كردند خودشان را آزاد كند و اموال را به تناسب نصف با آنان مصالحه كند. حضرت اين پيشنهاد را قبول كرد و اميرالمؤمنين عليهالسلامرا فرستاد و با ضمانت حفظ خونشان با آنان مصالحه كرد و قرار بر اين شد كه «هر كس از اهل فدك مسلمان شود خمس اموال او را بگيرند و هر كس بر دين خود باقى بماند همه اموالش را بگيرند».
اين قرارداد بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و يهود فدك به امضاء درآمد و به دست آنان داده شد تا به عنوان هميشه تاريخ بدان عمل شود.
اين درباره جان و اموال شخصى آنان بود، و سرزمين فدك به عنوان ملك شخصى پيامبر صلىاللهعليهوآله در آمد و قرار شد ساليانه يكصد وبيست هزار دينار (سكه) طلا به عنوان در آمد فدك ارسال نمايند.
ملك شخصى پيامبر صلىاللهعليهوآله شدن فدك بر اساس حكم صريح قرآن است، زيرا اين سرزمين بدون لكشركشى مسلمانان و بدون كوچكترين دخالت آنان فتح شد. خداوند در قرآن مىفرمايد: «ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُرى فَلِلّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبى... فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ، وَلكِنَّ اللّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ...»(1).
طبق اين آيه صريح قرآن سرزمينهايى كه بدون لشكركشى مسلمانان فتح شود، حتّى اگر اهل آنجا خودشان به عنوان تسليم نزد پيامبر صلىاللهعليهوآلهبيايند، اين مناطق و غنائم و اسراى آن ملك خاص حضرت است، و مسلمانان هيچ حقى
1) . سوره حشر : آيات 3 - 1.
در آن نخواهند داشت و حضرت به عنوان اموال شخصى خود هر تصميمى بخواهد مىتواند درباره آنها بگيرد.
لذا سرزمين فدك به صورت يكپارچه از آن پيامبر صلىاللهعليهوآله شد كه مىبايست مردم فدك در آن كار مىكردند و درآمد آن را به حضرت تسليم مىنمودند و فقط اجرت دريافت مىكردند.
اعطاى فدك به فاطمه عليهاالسلام به دستور خداوند(1)
پس از فتح فدك، آيه «وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ» نازل شد، يعنى «حق خويشان را به آنان بده». پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل پرسيد: منظور چه كسانى هستند و اين حق كدام است؟ جبرئيل از طرف خداوند عرضه داشت: «فدك را به فاطمه عطا كن».
پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت زهرا عليهاالسلام را فراخواند و فرمود: خداوند فدك را براى پدرت فتح كرد، و چون لشكر اسلام آنجا را فتح نكردهاند مخصوص من است و تعلقى به مسلمانان ندارد و هر تصميمى بخواهم درباره آن مىگيرم. دستور خداوند نيز بر عطاى آن به تو نازل شده است. از سوى ديگر مهريه مادرت خديجه بر عهده پدرت مانده است، و پدرت در قبال مهريه مادرت و به دستور خداوند فدك را به تو عطا مىكند. آنرا براى خود و فرزندانت بردار و مالك آن باش.
1) . بحار الانوار : ج 21 ص 22 ، 25 ، ج 29 ص 105 ، 110 ، 115 ، 118 ، 121 ، 195.
حضرت زهرا عليهاالسلام عرض كرد: تا شما زنده هستيد من نمىخواهم تصرفى در آن داشته باشم. شما بر جان و مال من صاحب اختيار هستيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ترس آن دارم كه نااهلان، تصرف نكردن تو در زمان حياتم را بهانهاى قرار دهند و بعد از من آن را از تو منع كنند. عرض كرد: آنگونه كه صلاح مىدانيد عمل كنيد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله ورقهاى خواست و اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند و فرمود: «سند فدك را به عنوان بخشوده و اعطايى پيامبر بنويس و ثبت كن». اميرالمؤمنين عليهالسلام آنرا نوشت، و خود حضرت با ام ايمن بر آن شهادت دادند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا فرمود: «ام ايمن زنى از اهل بهشت است». حضرت زهرا عليهاالسلام اين نوشته را تحويل گرفت، و هنگام غصب فدك آنرا عينا نزد ابوبكر آورد و به عنوان مدرك ارائه فرمود.(1)
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را در منزل حضرت زهرا عليهاالسلام جمع نمودند و به آنان خبر دادند كه فدك از آن فاطمه عليهاالسلام است، و در همانجا از درآمد آن به عنوان اعطايى فاطمه عليهاالسلامبين مردم تقسيم كردند، و بدين صورت تصرف مالكانه فاطمه عليهاالسلام در فدك را به آنان نشان دادند.
حضرت زهرا عليهاالسلام در سرزمين فدك نمايندهاى قرار داد و كارمندانى را
1) . بحار الانوار : ج 21 ص 23.
تحت فرمانش سپرد، كه پس از محاسبات لازم و پرداخت مخارج، خالص سود ساليانه را خدمت حضرت زهرا عليهاالسلام تقديم مىنمود.
درآمد فدك را ساليانه از هفتاد هزار سكه طلا تا صد و بيست هزار سكه نوشتهاند.(1)هر ساله حضرت به اندازه قوت خود بر مىداشت و بقيه را بين فقرا تقسيم مىكرد و تا هنگام رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله اين شيوه ادامه داشت(2)، و چشمان بسيارى از نيازمندان منتظر سر رسيدن درآمد فدك بود تا از بخشش فاطمه عليهاالسلامزندگى خود را سامانى بخشند.
ده روز پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله(3)مأموران ابوبكر به دستور خاص او به فدك رفتند و نماينده حضرت زهرا عليهاالسلام را از آنجا اخراج كردند و ملك آن را غصب نمودند و درآمد آن را به طور كامل براى مخارج حكومت غاصبانه خود صرف كردند، و كوچكترين توجهى به سابقه مفصل امر الهى و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآلهدر مورد فدك و سندى كه تنظيم شده بود و شاهدانى كه گواهى دادند و آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حضور مردم فرموده بود نكردند.
اين تصويرى بود از مراحل فتح فدك و اخراج آن از دست يهوديان، و انتقال آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اعطاى فدك توسط آنحضرت به فاطمه عليهاالسلامو آنچه طى چهار سال مالكيت و تصرف حضرت زهرا عليهاالسلام به عنوان دوران شيرين فدك طى شد تا آنگاه كه دوران غصب آن فرا رسيد و شيرينى گذشته را به كام فاطمه عليهاالسلام و شيعيانش تلخ كردند.
دشمن فاطمه عليهاالسلام غصب فدك را بسيار سهل انگاشت و به راحتى در مورد آن اقدام نمود و با اشارهاى نماينده حضرت زهرا عليهاالسلام را از آنجا اخراج كرد. پس از مسئله غصب خلافت، تصرف فدك كار كوچكى به نظر مىآمد و هرگز احتمال نمىرفت اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام اين چنين در مقابل آن بايستند و مقاومت نشان دهند.
اين طرز تفكر از سوى دشمن باعث شد تا در مقابل حوادث بعدى كه يكى پس از ديگرى در اثر غصب فدك پيش آمد كاملاً غافلگير شوند و پس از هر اقدامى بارى از پشيمانى بدوش بكشند و آرزو كنند كه اى كاش هرگز به چنين كارى دست نمىزدند و اصلاً با فدك كارى نداشتند. اما كار از كار گذشته بود و ظالم كاملاً در پنجه مظلوم قرار گرفته بود، و اينجاست كه بايد آگاهى نسلها را از اين فرصت به دست آورد.
غصب سرزمينى به نام فدك از يك مسئله حقوقى به يك مسئله اعتقادى تبديل شد كه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام در آن به بيدار كردن مردم پرداختند و بسيارى از آنچه بايد در روزهاى غصب خلافت مىفرمودند در سايه غصب فدك بيان كردند.
فرصتها چنان يكى پس از ديگرى سر مىرسيد كه دشمنِ غفلت زده كاملاً خود را گم كرده بود و دست به كارهاى ناشيانهاى مىزد و هر بار يك پرده از باطل خود را بروز مىداد.
ضربههاى اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام هم كارى بود و هر بار كه بر سر آنان فرود مىآمد ديگر نمىتوانستند از جاى خويش برخيزند.
در يك كلمه مىتوان گفت: ميدان پيكارى تشكيل شده بود كه هر دو سوى جبهه هر سلاحى داشتند به ميدان آورده بودند و يك جنگ تمام عيار در گرفته بود كه آتش آنرا خود غاصبين برافروختند. نتيجه اين جنگ بيدارى نسلهاى حاضر و آينده واتمام حجت كامل عيار درباره اهل بيت عليهمالسلام بود.
در اين بخش اقدامات اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام را به ترتيب وقوع آنها و به طور مفصل ذكر مىكنيم و در بخش سوم اقدامات غاصبين را مىآوريم:
1 . پاسخ اميرالمؤمنين عليهالسلام به ابوبكر و عمر درباره فدك.
2 . ارائه سند پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد فدك توسط حضرت زهرا عليهاالسلام.
3 . احتجاج مفصل حضرت زهرا عليهاالسلام در مجلس خاص ابوبكر و عمر.
4 . يارى طلبى فاطمه عليهاالسلام و اهل بيتش بر درِ خانه مهاجر و انصار.
5 . احتجاج خصوصى حضرت زهرا عليهاالسلام بر ابوبكر و نوشتن سند فدك.
6 . احتجاج مفصل اميرالمؤمنين عليهالسلام با ابوبكر و عمر در مسجد.
7 . خطابه مفصل حضرت زهرا عليهاالسلام در مسجد.
8 . نامه اميرالمؤمنين عليهالسلام به ابوبكر درباره غصب فدك.
9 . آخرين سخنان حضرت زهرا عليهاالسلام در رابطه با غصب فدك.
با توجه به اين نكته، غاصبين مراحل زير را براى غصب فدك طى كردند تا اين حكم باطل خود را تثبيت كنند:
1 . براى به دست آوردن زمينه كار نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند و درباره آن از حضرت سؤال كردند.
2 . حديثى جعل كردند تا دستاويزى براى كار خود داشته باشند.
3 . عايشه و حفصه دو دختر خود را به عنوان شاهد آماده كردند.
4 . در چند مرحله ساختگى نشان دادند كه متمايل به باز پس دادن فدك هستند ولى عقب نشينى كردند، و رسما سند دست نوشته خود را پاره كردند.
5 . پس از نامه تهديدآميز اميرالمؤمنين عليهالسلام به مشورت نشستند و تصميمات جديدى گرفتند و مردم را تهديد كردند.
6 . پس از احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در مسجد تصميم بر قتل آنحضرت گرفتند و تا مرحله اجراى آن هم پيش رفتند.
8 . نيرنگ ديگر آن بود كه به عنوان رضايت طلبى نزد حضرت زهرا عليهاالسلام آمدند ولى پشيمان بازگشتند.
خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كند و متن آن را در اختيار فرزندان و فاميل و دوستان خود قرار دهد.
متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سالهاى متمادى همچنان ادامه داشت - سبب شد كه مردم، سخنان سرنوشت سازِ پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
طبيعى است كه بايد چنين مىشد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را
نمىدادند. البته جريان غدير به صورتى در سينهها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كردند و براى نسلهاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچكس را قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى نبود.
شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهماالسلام كه ركن غدير بودند، و نيز ائمه عليهمالسلاميكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند، و همه ايشان بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج واستدلال مىفرمودند،(1)و در آن شرايط خفقان مىبينيم امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان نقل فرمودهاند.
همچنين بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بودهاند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت آبرو و حيثيت و جانشان تمام مىشده، آن را نقل كردهاند.
در كتاب «عوالم العلوم»: ج 15/3 ص 493 - 508 فهرستى از راويان حديث غدير به ترتيب زمانى چهارده قرن را آورده و گفته است چنين اتصال سند و نقل خَلَف از سَلَف ريشه محكم و سلسله بدون انقطاع اسناد در نقل حديث غدير را به اثبات مىرساند. در ص 509 - 517 راويان غدير از علما را به ترتيب الفبا آورده است. در ص 522 مؤلفينى كه حديث غدير را ثبت كردهاند ذكر كرده و در ص 529 - 534 به وثاقت صحابه و تابعين و ساير ناقلين حديث غدير پرداخته است.
1) . عوالم : ج 15/3 ص 472 - 476.
بهمين جهت در بين قاطبه مسلمين، هيچ حديثى به اندازه «حديث غدير» روايت كننده ندارد، و گذشته از تواتر آن، از نظر علم رجال و درايت، اسنادِ آن در حد فوق العادهاى است.
متن عربىِ «خطبه مفصل غدير» كه بيش از بيست صفحه بوده و بيش از يك ساعت ايراد آن طول كشيده است، بارها به صورت مستقل به چاپ رسيده است.
آخرين اقدام اساسى كه درباره متن «خطبه غدير» انجام گرفته مقابله آن با سه روايت امام باقر عليهالسلام و حذيفة بن اليمان و زيد بن ارقم است، كه پس از مقابله و تطبيق آن در مدارك نُهگانهاش، يعنى كتابهاى «روضة الواعظين»، «الاحتجاج»، «اليقين»، «التحصين»، «العُدَد القويّة»، «الاقبال»، «الصراط المستقيم»، «نهج الايمان» و «نزهة الكرام» تنظيم و تلفيق و تنقيح شده و در پاورقىها موارد اختلاف نسخهها و كيفيت آن آمده است. اين متن در كتاب «اسرار غدير» و خلاصه آن «خطابه غدير» در يازده بخش به چاپ رسيده است.
قله كلام در خطبه غدير جمله «من كنت مولاه فهذا على مولاه» است. يك مطالعه كامل عيار در بحثهاى هزار و چهارصد ساله درباره كلمه «مولى»، نكتههاى بسيار جالبى از مدافعان غدير در واضح بودن معناى كلمه مولى را نشان مىدهد كه ذيلاً مرورى بر آنها خواهيم داشت.
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشنكردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنابراين در حاليكه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آنحضرت به لغتها و لغتنامهها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد!
مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسئله ولايت بوده است، و اين در حالى بوده كه مردم اجمالاً مطالبى در اين باره از خود آنحضرت شنيده بودند. با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هرگونه ابهام باقيمانده در مسئله ولايت و معناى مولاست.
بنابر اين بسيار خندهآور خواهد بود كه در چنان جمعى و در آن شرايط حساس، درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتابهاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد، به طورى كه هر عاقلى قضاوت كند كه اگر آن اجتماع نبود ولايت
اميرالمؤمنين عليهالسلام بسيار واضحتر بود، و اصلاً چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود!!؟
آيه «و ان لمتفعل فما بلغت رسالته» در اجتماعى كه براى بيان مسئله ولايت بوده نازل شده است. اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، مصداق انجام ندادن فرمان الهى و شانه خالى كردن از آن مىشود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است!!
پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله كه فصيحترين مردم در سخن گفتن بودند، آن هم در مهمترين سخنرانى خود در طول حيات، اگر بنا باشد مطلبى گفته باشند كه مسلمانان فقط در فهم معناى تحتاللفظى آن پس از هزار و چهارصد سال بحث هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند، اين برخلاف فصاحت است و هيچ پيامبرى پيام الهى را چنين نرسانده است!!
جا دارد كسى بپرسد: چطور وقتى همين غاصبين خلافت - در حالى كه خود حقى نداشتند - خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولى» را به كار مىبردند هيچكس نگفت: «اين كلمه هفتاد معنى دارد»؟ چطور وقتى
ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بعدى عمر بن الخطاب» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد؟!!!
پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است؟
همچنين جا دارد سؤال شود: حديث غدير كه به اقرار عامه و خاصه متواتر است و كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد، اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه داعى بر نقل آن بوده و اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بودهاند چه داعى در نقل داشتهاند؟! حديث مبهم كه نقل كردن ندارد! حديث مبهم كه احتياج به جمع آورى اسناد بيشتر ندارد! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيدهاند.
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خدا است يا از جانب تو است»؟ به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به جسارت
نسبت به ساحت مقدس آنحضرت شدند، و الاّ همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «و ما ينطق عن الهوى» چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
در طول چهارده قرن دقتهاى علمى اهل حديث و تحليلگران تاريخ و خبرگان ادب، بيش از دوازده قرينه مهم در كنار جمله «من كنت مولاه ...» نشان دادهاست كه مبيِّن معناى «مولى» است، و هر يك به تنهايى براى اثبات آن كافى است. جا دارد به طور فهرستوار آنها را ذكر كنيم:
در آغاز خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله «اولى بنفس بودن» خداوند و بعد خود را مطرح كردند و سپس همان كلمه را درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام بكار بردند؛ و اين در حالى است كه معناى ولايت مطلقه آنحضرت بر كسى پوشيده نيست.
آيه «يا ايها الرسول ...» كه در نهايت مىفرمايد: «و ان لم تفعل فمابلغت رسالته»درباره هيچيك از احكام الهى نازل نشده و پيداست كه بايد بالاترين مسائل اسلام باشد كه چنين پيامدى برايش در نظر گرفته شده است.
متوقف كردن مردم در بيابان، آن هم به مدت سه روز و اجراى برنامهاى
حساب شده و منظم و سخنرانى استثنايى از نظر طول خطبه و ترتيب مطالب آن و ساير برنامههايى كه به عنوان يك اجتماع سه روزه در عمر پيامبر صلىاللهعليهوآلهبلكه در سراسر تاريخ اسلام استثنايى است؛ از قوىترين ادله بر معناى مهم مولى است.
اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله به اينكه عمر من به پايان رسيده و از ميان شما مىروم. پس بايد معناى مولى در رابطه با ايام بعد از رحلت حضرت باشد كه همان امامت و وصايت است.
در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچيك از احكام الهى چنين نكردند. پيرو آن چندين بار از مردم خواستند كه «حاضران به غائبان اطلاع دهند» كه اين را هم در هيچيك از احكام الهى انجام ندادند.
تصريح حضرت به ترس از تكذيب مردم در حاليكه درباره هيچيك از احكام الهى چنين ترسى نبود. معلوم است كه تعيين جانشين همان موقعيت حساس در قلوب مردم است كه به آسانى نمىپذيرند.
آيه «اليوم اكملت لكم» نيز مانند آيه فوق درباره هيچيك از احكام الهى
نازل نشده، و لزوما بايد مهمترين احكام اسلام باشد كه كمال دين با آن باشد.
مسئله بيعت كه در اثناء خطبه مطرح شد و به صورت لسانى و بعد از خطبه با دست انجام شد، به عنوان قبول امارت و ولايت مىتواند باشد نه معناى ديگر.
بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشتهاند معلوم مىكند كه از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميدهاند و پيامبر صلىاللهعليهوآله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
اشعارى كه حسان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى بنفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغت ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامهها فقط معناى كلمه را مىگويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست. از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغت شناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندى محكم باشد.
داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مردّدين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابىطالب صاحب اختيار ما خواهد بود؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.
عمر در غدير جمله «اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة» را به كار برد كه مىتوان ادعا كرد اقرار دشمن بر مدعاى خصم از اين زيباتر نمىشود. به كار گرفتن كلمه «اصبحت» اشاره به اتفاق تازه است كه پيش آمده و كلمه «كل» اشاره به ولايت مطلقه است، و اين اقرار نشانه تبادرى است كه حتى دشمن آن را پذيرفته است.
دستور «سلام به عنوان اميرالمؤمنين» در پيشگاه على بن ابىطالب عليهالسلامكه هم معناى امارت را براى مولى مىرساند و هم اقرار عملى به آن است.
كلام صاحبان غدير ائمه معصومين عليهمالسلام در وضوح مقصود پيامبر صلىاللهعليهوآله از كلمه «مولى» نيز يادآور گوشه ديگرى از تاريخ علمى غدير است:
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما بر ما مقدم هستيد، چيست؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد: آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(1)
سلمان در غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: ولايت على همانند كدام ولايت است؟ حضرت فرمود: ولايت او همچون ولايت من است، هركس كه من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(2)
از امام زينالعابدين عليهالسلام پرسيدند: معناى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآلهچيست كه فرمود:«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» فرمود: «به مردم خبر داد كه على عليهالسلامامام بعد از اوست».(3)
ابان بن تغلب از امام باقر عليهالسلام درباره «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ...» سؤال كرد. حضرت فرمود: اى ابوسعيد، چنين مطلبى هم جاى سؤال دارد!؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله به مردم
فهمانيد كه على عليهالسلام به جاى آنحضرت خواهد بود.(1)
از امام عسكرى عليهالسلام درباره «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ...» سؤال شد. فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست او را علامتى قرار دهد كه هنگام تفرق و اختلاف مردم، حزب خداوند شناخته شود.(2)
از امام صادق عليهالسلام پرسيدند: منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از كلامى كه در روز غدير درباره على عليهالسلام فرموده: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ . . . » چيست؟ حضرت فرمود: به خدا قسم همين سؤال را از خود پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز پرسيدند. آنحضرت در پاسخ فرمودند: خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنان هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست على بن ابىطالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(3)
سفيد
امام دهم حضرت على بن محمد الهادى النقى عليهالسلام در سال 212 هجرى در قريه «صَرْيا» در نزديكى مدينه متولد شدند.
دوران امام هادى عليهالسلام داراى دو خصيصه متقابل بود. از يك سو دوران اوجگيرى تشيع و نشر معارف شيعه بو. به عبارت ديگر خود شيعه هم به يك بلوغ فكرى رسيده بود و آمادگى شنيدن مقامات با عظمت امام و معجزات بلند ايشان را داشت و اين ثمره تلاشى بود كه از زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام تا آن روزگار بر ضد سقيفه و براى اعتلاى تشيع كشيده شده بود.
از سوى ديگر دشمن به خوبى اين را احساس مىكرد كه از هر راهى به مقابله با تشيع مىرود، نتيجهاى جز شكست خود و اوج تشيع نمىگيرد. اين عصبانيت در زمان متوكل به حد اعلاى خود رسيد كه هم اظهار بغض شديد نسبت به اهل بيت عليهمالسلاممىنمود و هم عملاً شيعيان را مورد اذيت و قرار مىداد و تا آنجا پيش رفت كه حرم امام حسين عليهالسلام را خراب كرد.
اما قوت تشيع از آنجا معلوم مىشود كه در زمان حضرت، مسئله زندانى كردن را كنار گذاشتند و نهايتاً حضرت را در شهر سامرا و تحت نظر داشتند، ولى در همان حال شيعيان به خدمت حضرت رفت و آمد داشتند و اموال را مىآوردند.
در همان حال امام هادى عليهالسلام معارف بسيار بلند تشيع را بيان مىفرمود و تا دور دستى مىرفت، بطورى كه از ايران و هند و افريقا و اروپا نزد حضرت مىآمدند و يا اخبار حضرت براى آنان برده مىشد، حتى مردان حكومتى احترام خاصى براى حضرت قائل بودند.
ماجراى يونس انگشتر ساز كه از ارادتمندان حضرت در سامرا بود. او روزى خدمت امام عليهالسلام رسيد و با وحشت گفت: اهل و عيالم را به شما مىسپارم، چرا كه از دنيا مىروم!!
حضرت با تبسم پرسيدند: چطور؟ گفت: يكى از امراى متوكل نگينى آورده كه قيمتى است و براى آن ركاب خواسته است. اكنون آن نگين از دست من افتاده و دو نيم شده است.
و مىدانم كه مرا خواهد كشت. حضرت فرمودند: به خانه بازگرد كه جز خير نخواهد شد فردا فرستاده امير آمد و گفت: بانوان بر سر تملك آن انگشتر نزاع دارند. اگر ممكن است آن را دو نيم كن و دو انگشتر بساز!!
يكى از يادگارهاى امام هادى صلىاللهعليهوآله زيارت جامعه كبيره است. اين زيارت دوره كامل امامشناسى است كه در همه حرمهاى معصومين عليهمالسلام خوانده مىشود.
متن اين زيارت حاكى از همان بلوغ تشيع است كه در زمان حضرت زمينه آن كاملاً فراهم بوده است. در آن شرايط حاكم دشمنان، چه بستر آمادهاى بوده كه حضرت براى شيعيان اين دروازه معرفت را باز كرده و امام را آن گونه كه بايد معرفى فرموده است.
يكى ديگر از نمونههاى بسيار پر محتوا از معارف تشيع كه توسط امام هادى عليهالسلامارائه شده، زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير است. اين زيارت از يك سو شامل بسيارى از معارف غدير است كه جز در آن بيان نشده است؛ و از سوى ديگر يك دوره تاريخ اميرالمؤمنين عليهالسلاماست كه بيانگر زحمات آن حضرت در راه اسلام و نيز مظلوميتهاى حضرتش در دوران بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآلهاست.
ايثار و از خود گذشتگى آل رسول عليهمالسلام در آن اوج و بلندى است كه خدا در قرآن آياتى را بدان اختصاص داده است. اهل بيت عليهمالسلام نه فقط از آنچه دارند مىبخشند، و نه فقط حتى ما يحتاج خود را تقديم نيازمند مىنمايند، و نه فقط خود نيازمند مىمانند و و به فقرا رسيدگى مىكنند؛ بلكه تا آنجا كه قرض مىنمايند و به فقير مىدهند در حالى كه خود از همه نيازمندترند. اين همان چيزى است كه خداوند در قرآن به عظمت ياد كرده است. اكنون ماجراى سوره هل اتى را مرور مىكنيم.(1)
آن روز امام حسن و امام حسين عليهماالسلام بيمار شده بودند و پيامبر صلىاللهعليهوآلههمراه عدهاى از اصحاب به عيادت آمدند. آنان به اميرالمؤمنين عليهالسلامعرض كردند: يا
1) . بحار الانوار: ج 35 ص 237، 245، 249. امالى صدوق: 329. تفسير فرات: ص 196. روضة الواعظين: ص 160. العمدة: ص 345. مناقب (ابن شهرآشوب): ج 3 ص 147. مستدرك الوسائل: ج 2 ص 152، ج 16 ص 87 . سعد السعود: ص 141.
اباالحسن، براى سلامتى دو پسرت نذر كن تا خداوند آن دو را شفا دهد. حضرت فرمود: «من سه روز روزه براى تشكر از پروردگار نذر مىكنم تا فرزندانم از بيمارى عافيت يابند». حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلامو من نيز همين نذر را كرديم.
هنگامى كه بيمارى هر دو پسرِ خانواده خوب شد روزه گرفتند، در حالى كه هيچ غذايى براى افطار در خانه نداشتند. اميرالمؤمنين عليهالسلاماز خانه بيرون رفت و دقايقى بعد با مقدارى پشم كه از همسايه يهودى گرفته بود بازگشت.
حضرت آنها را به حضرت زهرا عليهاالسلام داد و فرمود كه در عوض ريسيدن آنها سه كاسه جو گرفته است. حضرت زهرا عليهاالسلام قبول كرد تا با ريسيدن پشمها، نان جو را براى افطار آماده كند.
آن حضرت در روز اول ثلث پشم را ريسيد و يك سومِ جو را برداشت و آرد كرد و خمير آماده نمود، و پنج قرص نان براى افطار پخت. بعد از نماز مغرب و عشا اميرالمؤمنين عليهالسلام از مسجد به خانه بازگشت و همه كنار سفره نشستند.
منتظر بودند تا امام دست به سوى نان ببرد و افطار كنند. حضرت اولين لقمه نان را برداشته بود كه ناگهان صداى در را شنيدند. با تعجب لحظهاى صبر كردند و شنيدند مرد فقيرى مىگويد:
اى اهل بيت محمد، سلام بر شما. من فقيرى از فقراى مسلمانان هستم. از آنچه ميل مىكنيد به من نيز بدهيد كه خداوند از سفرههاى بهشتى به شما عنايت كند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام لقمهاى را كه در دست داشت بر زمين گذاشت و خطاب به همسرش فرمود: «يا فاطمه، تو دختر بهترين مردم هستى. اكنون اين مرد فقير نزد ما آمده و ناله مىكند. او به درگاه خداوند از بيچارگى و گرسنگى خود شكايت مىكند و به ما اميد دارد».
همه اهل خانه آماده كمك به مرد فقير بودند. حضرت زهرا عليهاالسلامعرض كرد: «سخن شما را شنيدم و اطاعت مىكنم. اميدوارم با سير كردن گرسنهاى به نيكان ملحق گردم و وارد بهشت شوم». سپس پنج قرص نانى را كه در سفره بود جمع كرد و به مرد فقير داد و آن شب را با آب افطار كردند و با شكم گرسنه خوابيدند.
سه روز نذر داشتند و روز دوم آن فرا رسيد. حضرت زهرا عليهاالسلام ثلث دوم پشم را ريسيد و كاسهاى ديگر از جو برداشت و پس از آرد كردن، خمير آماده كرد و پنج قرص نان پخت.
بعد از نماز مغرب و عشا اميرالمؤمنين عليهالسلام از مسجد به خانه بازگشت و همه كنار سفره نشستند. هنگامى كه حضرت اولين لقمه را برداشت باز هم صداى در شنيده شد و شخصى گفت:
اى اهل بيت پيامبر، سلام بر شما. من يتيمى از ايتام مسلمانان هستم. از آنچه مىخوريد به من نيز بدهيد تا خداوند شما را از سفرههاى بهشتى بهره مند سازد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام لقمه را به سفره بازگرداند و به حضرت زهرا عليهاالسلامفرمود: «يا فاطمه، امروز خداوند يتيمى را بر در خانه ما فرستاده است. اگر امروز براى او كارى انجام دهيم در بهشت خواهيم بود».
همه اهل خانه همين نيت را داشتند و حضرت زهرا عليهاالسلام دستور امام را اجرا كرد و نانهاى سفره را جمع كرد و به يتيم داد. شب دوم هم با آب افطاركردند، و در حالى كه بسيار گرسنه بودند خوابيدند.
روز سوم حضرت باقيمانده پشم را ريسيد و آخرين كاسه جو را آرد كرد و پنج قرص نان پخت. هنگامى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از مسجد آمد و كنار سفره نشستند، صداى اسيرى شنيده شد كه مىگفت:
اى اهل بيت پيامبر، سلام بر شما. آيا ما را اسير مىكنيد و در بند مىكشيد و غذا نمىدهيد؟
اميرالمؤمنين عليهالسلام لقمهاى را كه برداشته بود در سفره گذاشت و فرمود: «يا فاطمه، اين اسير كه راه چارهاى ندارد، نزد ما به شكايت آمده است. اگر امروز او را اطعام كنيم فرداى قيامت خداوند به ما پاداش آن را مىدهد. پس به او عطايى كن و مگذار در رنج باشد».
اين بار هم اهل خانه در اين نيت يكدل بودند. حضرت زهرا عليهاالسلام در حالى كه نانهاى سفره را جمع مىكرد تا به مرد اسير دهد فرمود: اينها باقى مانده آن سه كاسه جو است. دستهاى من از آرد كردن اين جو خونآلود شده، ولى دو بچه شيرِ من هنوز گرسنهاند.
سپس نانها را به اسير دادند و با آب افطار كردند و شب سوم را نيز با گرسنگى سر به بالين خواب گذاشتند.
فرداى آن روز اميرالمؤمنين عليهالسلام همراه امام حسن و امام حسين عليهماالسلامكه از شدت گرسنگى مىلرزيدند، از خانه خارج شدند و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآلهرفتند.
لحظهاى نگذشته بود كه حضرت همراه فرزندانش بازگشت و پس از آنها پيامبر صلىاللهعليهوآلهنيز با عجله وارد خانه شد و هنگامى كه آثار گرسنگى را در چهره دخترش ديد او را در آغوش گرفت و گريست.
در اين هنگام جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «يا محمد، خداوند درباره اهل بيتت براى تو خبر خوشى فرستاده است». سپس آيات اول تا پانزدهم سوره «هل أتى» نازل شد:
اِنَّ الاَْبْرارَ يَشْرَبوُنَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافورا. عَيْنا يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ يُفَجِّروُنَها تَفْجيرا. يوُفوُنَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافوُنَ يَوْما كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيرا. وَ يُطْعِموُنَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكينا وَ يَتيما وَ اَسيرا. اِنَّما نُطْعِمُكُمْ
لِوَجْهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكوُرا. اِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْما عَبُوسا قَمْطَريرا. فَوَقاهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلكَ الْيَوْمَ وَ لَقّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُروُرا. وَ جَزاهُمْ بِما صَبَروُا جَنَّةً وَ حَريرا. مُتَّكِئينَ فيها عَلَى الاَْرائِكِ لا يَرَوْنَ فيها شَمْسا وَ لا زَمْهَريرا.
نيكوكاران در بهشت از شرابى مىنوشند كه مخلوط با كافور است. آن بندگان خدا از سر چشمه گوارايى مىنوشند كه به اختيارشان هر جا بخواهند جارى مىشود. آن بندگان نيكو به عهد و نذر خويش وفا مىكنند و از قهر خدا در روزى كه شر و سختى همه اهل محشر را فرا گيرد مىترسند. در راه دوستى خدا به فقير و يتيم و اسير طعام مىدهند. آنها مىگويند: فقط براى رضاى خدا به شما غذا مىدهيم و هيچ پاداش و تشكرى از شما نمىخواهيم. ما از قهر پروردگار خويش مىترسيم در روزى كه از رنج و سختى آن، رخسار خلق درهم و غمگين است. خدا نيز آنان را از شر و فتنه آن روز محفوظ داشت و به ايشان روى خندان و دل شادان عطا نمود، و در پاداش صبرشان باغ بهشت و لباس حرير بهشتى به آنان عنايت كرد. در آنجا بر تختها تكيه مىزنند و نه آفتابى سوزان و نه سرماى زمهرير مىبينند.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا كرد: «خدايا، آل محمد را سير بنما». بعد از نزول آيات، اميرالمؤمنين عليهالسلامبا عجله از خانه بيرون رفت تا مقدارى پول قرض كند و با تهيه غذايى به خانه باز گردد. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به مسجد تشريف برد.
ساعتى گذشت و صداى در را شنيديم. هنگامى كه حضرت زهرا عليهاالسلام در را گشود پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام وارد خانه شدند بدون آنكه غذايى در دست آنحضرت باشد.
سپس بانويم به پستوى خانه رفت و مشغول نماز شد. آنحضرت پس از نماز خويش چنين دعا كرده بود:
اى خداى محمد، اين محمد پيامبرت و اين فاطمه دختر پيامبرت و اين على داماد پيامبرت و پسرعمويش و اين دو نوههاى پيامبرت حسن و حسين هستند.
پروردگارا، بنى اسرائيل از تو درخواست سفرهاى آسمانى كردند و به آنان دادى، ولى كفران نعمت كردند. خدايا، آل محمد هرگز كفران نعمت نمىكنند.
لحظاتى نگذشته بود كه ديدم حضرت زهرا عليهاالسلام ظرفى مزين با درّ و ياقوت و مملو از گوشت و آبگوشت با عطر مشك آورد و مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآلهگذاشت. تا حضرت دست به طرف آن برد ظرف و غذا تسبيح گفتند. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»: «هيچ مخلوقى نيست مگر آنكه تسبيح خدا مىگويد».(1)
كنار سفره نشستند و از آن غذا خوردند. در آن حال پيامبر صلىاللهعليهوآله با تبسم به اميرالمؤمنين عليهالسلام مىنگريست و حضرت نيز با تعجب به همسرش نگاه مىكرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
يا على، ميل كن و از فاطمه درباره هيچ چيز مپرس! حمد پروردگار را كه تو و فاطمه همانند مريم دختر عمران و زكريا هستيد (كه از آسمان برايتان طعام مىآيد).
1) . سوره اسراء: آيه 44.
يا على، اينها در عوض پولى است كه قرض كردى. خداوند به تو بيست و پنج قسمت از نيكى عطا كرد كه يك قسمت آن را براى دنياى تو قرار داد و از بهشت به تو طعام داد و بقيه آن را براى آخرتت ذخيره كرده است.
آن روز اميرالمؤمنين عليهالسلام چند درهم قرض كرده و به بازار رفته بود. در آنجا مقداد را ديده بود كه محزون و ناراحت ايستاده است.
هنگامى كه حضرت احوال او را جويا مىشود مىفهمد كه چهار روز است چيزى براى خانوادهاش تهيه نكرده است. لذا پول قرض كرده را به او مىدهد و با دست خالى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسجد مىرود، و سپس همراه حضرت به خانه مىآيند.
سفيد
«مباهله» آفتابى همچون غدير بود كه روزى طلوع كرد و براى هميشه چراغراه شيعه در طول تاريخ شد.
بعد از نپذيرفتن مباهله توسط مسيحيان نجران پرونده مباهله نه تنها بسته نشد، بلكه باز شد! با اينكه مباهلهاى انجام نشد، ولى يك اعتقاد بلند به يادگار ماند كه صاحبان آن اهلبيت عليهمالسلام بودند و استفاده از مفاهيم آن درس فكرى شيعه شد.
در طول تاريخ از يك سو اهلبيت عليهمالسلام در مقاطع مختلف با ذكر اين ماجرا و آيه مباهله ناآگاهانِ مستضعف را هدايت كردند و دشمنان مغرض را سركوب نمودند؛ و از سوى ديگر دشمنان در بين خود يا در مجالس عمومى و خصوصى به اين فضيلت اهلبيت عليهمالسلام اقرار كردهاند.
ماجراى مباهله از ركنهاى اساسى اسلام است. هيچ يك از اهل سنت در مورد مباهله و حضور پنج تن عليهمالسلام براى اين برنامه عظيم تشكيك نكردهاند.
بسيارى از راويان شيعه و سنى داستان مباهله را مفصلاً نقل كردهاند و زوايايى از ناگفتههاى داستان را براى همگان روشن كردهاند.
اين اتمام حجتها در دو گونه مطرح شده است: يكى اتمام حجتهاى معصومين عليهمالسلام، و ديگرى اقرارهاى دشمنانشان درباره مباهله.
استدلال مقام عصمت با مباهله و اتمام حجت او به وسيله آن، در درجه اول دليل بر محتواى بلند علمى و مسلم بودن سند مباهله است؛ و در درجه دوم حاكى از عمق مطالب قابل استخراج از باطن اين ماجراست.
شخص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در يك مورد، اميرالمؤمنين عليهالسلام در ده مورد كه نقاط حساسى از تاريخ غصب خلافت بوده، امام حسن عليهالسلام دو مورد در برابر معاويه، امام حسين عليهالسلاميك مورد در جمع صحابه در مِنى، امام باقر عليهالسلام در سه مورد، امام صادق عليهالسلام در سه مورد، امام كاظم عليهالسلام در دو مورد، امام رضا عليهالسلام در سه مورد در مناظره با مأمون و علماى مذاهب مختلف، امام هادى عليهالسلام در يك مورد، امام حسن عسكرى عليهالسلام در يك مورد به ماجراى مباهله استدلال فرمودهاند.
در مباهله من و همسرم و فرزندانم بوديم يا تو؟(1)
دشمنان غدير و مباهله سعى در مخفى كردن كارهاى ننگين خود داشتند،
1) . احتجاج طبرسى: ج 1 ص 304.
اما با حرفهايى كه بين آنان و معصومين عليهمالسلام گفته مىشد عملاً توسط خودشان رسوا مىشدند.
هنگامى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند و اميرالمؤمنين عليهالسلام را تنها گذاشتند، ابوبكر سعى مىكرد با روى خوش نزد اميرالمؤمنين عليهالسلامبرود و با آن حضرت صحبت كند تا سرپوشى بر كارهاى خود بگذارد، ولى متقابلاً آن حضرت با روى گرفته با ابوبكر روبرو مىشد.
اين برخورد بر ابوبكر بسيار سنگين مىآمد، به گونهاى كه در جستجوى چارهاى افتاد تا با نيرنگ و عذرخواهى مشكل را حل كند.
او منتظر فرصتى بود تا اينكه روزى بدون اطلاع قبلى نزد حضرت آمد و اظهار داشت: اى ابوالحسن، به خدا قسم اين مسئله خلافت با توطئهاى از سوى من پيشبينى نشده بود و من هم رغبتى به اين خلافت نداشتم!!
اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد: آيا به نظر تو استحقاق خلافت به چيست؟ ابوبكر با تبختر گفت: دلسوزى و وفادارى! اما حضرت فرمود: «و سابقه در اسلام و قرابت و خويشاوندى پيامبر صلىاللهعليهوآله»!!؟ اينها چيزهايى بود كه خود ابوبكر و عمر در روزهاى اول غصب خلافت در برابر انصار مطرح كرده بودند. ابوبكر كه پاسخى نداشت گفت: آرى سابقه و قرابت با پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مطرح است!
حضرت فرمود: تو را به خدا قسم مىدهم آيا روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهبراى مباهله آمد من و همسرم و پسرانم را آورد يا تو و همسرت و فرزندانت را؟ ابوبكر گفت: البته كه شما را آورد!
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مباهله فرمود: تو نفس من هستى!(1)
تفسير آيه مباهله با يك اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله انجام شد، و آن اين بود كه على عليهالسلامرا به عنوان نفس خود معرفى كرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام اين اشاره افتخارآميز را چنين بيان مىكند:
شما را به خدا قسم مىدهم، آيا در بين شما كسى غير از من هست كه وقتى در روز مباهله اين آيه نازل شد: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ... »، پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرموده باشد: «تو نفس من هستى»؟!
گفتند: به خدا قسم در بين ما چنين كسى جز تو وجود ندارد.
دست ما را گرفت و براى مباهله آورد!(2)
براى آنكه عظمت مباهله از خاطرهها نرود، در حالى كه هم مسلمانان و هم مسيحيان منتظر بودند تا ببينند پيامبر صلىاللهعليهوآله با چه كسانى براى مباهله بيرون مىآيد؛ همه ديدند فقط چهار نفر را با خود آورد و هيچكس ديگرى را در اين فضيلت شريك نكرد!!
اين صحنه براى همگان تعجب برانگيز شد و اين اعجاب ماندگار شد تا آنكه روزى از حضرت فضايلش را پرسيدند و حضرت تعدادى از آنها را برشمرد.
مردم درخواست كردند بيشتر بگويد. حضرت فرمود: دو تن از بزرگان مسيحيان نجران خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و درباره حضرت عيسى عليهالسلامصحبت كردند؛ و خداوند آيه مباهله را نازل كرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله داخل خانه شد و دست من و حسن و حسين و فاطمه را گرفت و سپس بيرون آمد. آنگاه دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و انگشتانش را باز نمود و آنان را به مباهله دعوت فرمود.
يكى از آن دو مسيحى با ديدن اين منظره به ديگرى گفت: «به خدا قسم اگر پيامبر باشد هلاك مىشويم، و اگر پيامبر نباشد قوم او كار ما را تمام مىكنند». اين بود كه از گفته خود دست برداشتند و بازگشتند.
مباهله نكنيد كه گرفتار مىشويد!(1)
آنگاه كه خدا بخواهد فضيلت آل محمد عليهمالسلام را به همه نشان دهد، حتى دشمنان لب به تأييد آن مىگشايند. در حالى كه مسيحيان براى مباهله با پيامبر اسلام آمدهاند يك يهودى عظمت اهلبيت عليهمالسلام را به رخ آنان مىكشد و از مباهله بر حذرشان مىدارد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: وقتى اين آيه نازل شد: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ...»»، پيامبر صلىاللهعليهوآلهدست من و فاطمه و دو پسرم را گرفت. در آن حال مردى از يهود به مسيحيان گفت: مباهله نكنيد كه گرفتار مىشويد و هلاك مىگرديد.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 342.
نفسِ من، نفس رسول اللّه بود!(1)
هيچ يك از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىتوانستند با گفتن مناقب خود در برابر على بن ابىطالب عليهالسلام تفاخر كنند، چرا كه آن حضرت فضايلى داشت كه امكان شركت ديگران در آنها نبود و عظمت علوى در اوجى بود كه جز او سزاوار آن فضيلت نبود؛ و مباهله يكى از آن فضايل است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در يك مجلس هفتاد فضيلت خود را برشمرد و فرمود: من هفتاد منقبت دارم كه هيچيك از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن با من شريك نيستند. سپس آنها را برشمرد تا در فضيلت سى وچهارم فرمود:
مسيحيان مسئلهاى را ادعا كردند و خداوند عزوجل چنين نازل كرد:«فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلىَ الْكاذِبينَ »: «هر كس بعد از آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم، سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم». پس نفس من نفس رسول اللّه بود و نساء فاطمه بود و ابناء حسن و حسين بودند. سپس نصارى پشيمان شدند و از پيامبر صلىاللهعليهوآله درخواست كردند از آنان درگذرد، و حضرت قبول كرد. قسم به خدايى كه تورات را بر موسى و قرآن را بر محمد نازل كرد، اگر با ما مباهله مىكردند به ميمون و خوك مسخ مىشدند.
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 439.
اميرالمؤمنين عليهالسلام: مباهله فضيلت خدادادى است!(1)
عدهاى به اميرالمؤمنين عليهالسلام عرض كردند: يا اميرالمؤمنين، افضل مناقبت را به ما خبر ده. فرمود: افضل مناقبم خدادادى است و من درباره آنها اقدامى نكردهام! گفتند: آنها كدام است يا اميرالمؤمنين؟
حضرت چند فضيلت را بيان كرد تا آنجا كه فرمود: دو نفر از علماى مسيحى نزد پيامبر آمدند و درباره حضرت عيسى عليهالسلام با آن حضرت گفتگو كردند. خداوند آيه مباهله را نازل كرد.
پس از نازل شدن آيه، پيامبر صلىاللهعليهوآله داخل خانه شد و دست من و حسن و حسين و فاطمه را گرفت و براى مباهله بيرون آمد. سپس دستش را به سوى آسمان بلند كرد و بين انگشتانش را باز كرد و آنان را به مباهله دعوت كرد.
وقتى آن دو عالم مسيحى اين منظره را ديدند يكى به ديگرى گفت: «به خدا قسم اگر پيامبر باشد هلاك مىشويم و اگر نباشد قوم او ما را كفايت مىكنند». اين بود كه از مباهله خوددارى كردند و بازگشتند.
ما اهل بيت پيامبريم، او از ماست و ما از اوييم!(2)
در حالى كه معاويه با جرئت پا بر فراز منبر على عليهالسلام نهاده و به غصب خلافت فخر مىكند، امام حسن عليهالسلام جواب دندان شكنى مانند مسئله مباهله را به ميان مىآورد.
هنگامى كه امام حسن عليهالسلام با معاويه صلح كرد، معاويه بالاى منبر رفته و مردم را جمع كرد و گفت: حسن بن على مرا شايسته خلافت دانست و خود را شايسته خلافت نديد!!
هنگامى كه سخن معاويه تمام شد، امام حسن عليهالسلام برخاست و حمد الهى را آنگونه كه شايسته خداوند بود به جا آورد و سپس براى اثبات شايستگى خلافت درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام و خودش داستان مباهله را ذكر كرد و فرمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله از «انفس» پدرم را آورد و از «ابناء» من و برادرم و از «نساء» مادرم را. ما خانواده او بوديم، ما براى اوييم و او از ماست و ما از او هستيم.
براى مباهله جز پدرم و همسرش و دو پسرش را نياورد!(1)
در اوج طغيان معاويه، با حضور بقاياى صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ايام حج، يكى از حساسترين مقاطع احتجاج با مباهله پيش آمد.
يك سال قبل از مرگ معاويه و دو سال قبل از واقعه كربلا، امام حسين عليهالسلامبه سفر حج رفت. آن حضرت در مِنى مجلسى بر پا كرد كه در آن هفتصد نفر از بزرگان مسلمانان آن روز حضور يافتند كه دويست نفر آنان از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند.
حضرت برخاست و براى آنان خطابهاى ايراد كرد و پس از حمد و ثناى الهى، جنايات معاويه را يادآور شد و فرمود:
1) . كتاب سليم: ص 322.
اين طغيانگر نسبت به ما و شيعيانمان كارهايى انجام داده كه همه ديدهايد و مىدانيد و حاضر بودهايد. شما را قسم مىدهم به حق خداوند بر شما و حق پيامبر صلىاللهعليهوآله و حق قرابَتَم نسبت به پيامبرتان كه گفتار امروز مرا به قبايل و دوستان خود كه به آنان اطمينان داريد برسانيد و به آنچه از حق ما مىدانيد دعوت نماييد، چرا كه من مىترسم امر ولايت در يادها كهنه شود و حق از ميان برود و مغلوب گردد.
سپس حضرت همه فضايلى را كه خداوند در قرآن درباره اهلبيت عليهمالسلامنازل كرده خواندند و تفسير كردند. بعد از تفسير، آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآلهدرباره پدرشان اميرالمؤمنين عليهالسلامو مادرشان حضرت زهرا عليهاالسلام و برادرشان امام حسن عليهالسلام و درباره خودشان فرموده بود ذكر كردند و در همه موارد مردم را قسم دادند و صحابه و تابعين به آنها اقرار كردند. از جمله حضرت مباهله را يادآور شده فرمود:
شما را به خدا قسم مىدهم، آيا قبول داريد كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مسيحيان نجران را به مباهله فراخواند جز پدرم و همسرش و دو پسرش را نياورد؟
اصحاب حاضر در مجلس پاسخ دادند: آرى به خدا قسم.
مباهله دليل بر نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله از فاطمه عليهاالسلام(1)
اگر دشمن سفاك شيعه «حجاج ثقفى» به مباهله و محتواى بلند آن اقرار كند، آن هم در حالى كه يكى از شيعيان را براى قتل به جلاد سپرده و او را محاكمه مىكند، اين منظره اوج افتخار شيعه را مىرساند كه اسناد مطمئن اعتقاد خويش را در هر زمان و مكانى با رشادت عرضه مىكند و سخن حق خويش را به اثبات مىرساند.
شعبى مىگويد: در شهر واسط عراق در روز عيد قربان همراه حجاج ثقفى بودم. او پس از نمازِ عيد مرا فراخواند و گفت: امروز روز عيد قربان است و مىخواهم مردى از اهل عراق را قربانى كنم! ولى مىخواهم تو حاضر باشى و سخن او را بشنوى تا بدانى كه من درباره او كار درستى انجام مىدهم!!
سپس دستور داد بساطى گستردند و جلاد را احضار كرد. آنگاه فرمان داد «يحيى بن يعمر» را كه از شيعيان خاص اميرالمؤمنين عليهالسلامبود و در زندان او محبوس بود حاضر كنند.
حجاج از او پرسيد: از كجا گمان مىكنى كه حسن و حسين از نسل پيامبرند؟ يحيى گفت: گمان نمىكنم، بلكه به اين مطلبِ حق اعتقاد دارم! حجاج پرسيد: با كدام دليل حقى قائل شدهاى؟ يحيى گفت: از كتاب خدا! حجاج گفت: نكند كلام خداوند را مىگويى كه «فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلىَ الكاذِبينَ»: «هر كس بعد از آنچه از علم
1) . بحار الانوار: ج 10 ص 147، 149 . كنز الفوائد: ص 167 . شرح الاخبار: ج 3 ص 93.
برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم، سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم» ، و اينكه پيامبر براى مباهله بيرون آمد در حالى كه على و فاطمه و حسن و حسين همراه او بودند.
يحيى گفت: به خدا قسم اين آيه دليل رسايى درباره اعتقاد من است، ولى براى مدعاى خود به اين آيه استدلال نمىكنم.
رنگ حجاج زرد شد و سر به زير انداخت. سپس سر بلند كرد و خطاب به يحيى گفت: اگر از كتاب خدا آيه ديگرى در اين باره آوردى، ده هزار درهم جايزه دارى و اگر نتوانستى ريختن خونت بر من حلال است؟ يحيى گفت: قبول است!
يحيى خطاب به حجاج گفت: كلام خداوند تعالى كه مىفرمايد «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانِ ... »(1)، از اين ضمير در «ذريته» چه كسى قصد شده است؟ حجاج گفت: ابراهيم.
يحيى پرسيد: پس بنابراين داود و سليمان از نسل ابراهيم هستند؟ حجاج گفت: آرى. يحيى گفت: بعد از داود و سليمان، خداوند چه كسانى را نام برده كه از نسل ابراهيم هستند؟ حجاج دنباله آيه را خواند كه «وَ اَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينِ».
1) . سوره انعام: آيه 84.
يحيى پرسيد: به دنبال اينان چه كسانى را نام برده است؟ حجاج دوباره ادامه آيه را قرائت كرد كه «وَ زَكَرِّيّا وَ يَحْيى وَ عيسى». يحيى پرسيد: چگونه عيسى ذريه ابراهيم است در حالى كه پدر ندارد؟! حجاج گفت: از طريق مادرش مريم! يحيى پرسيد: كدام نزديكتر است: مريم به ابراهيم نزديكتر است يا فاطمه به محمد؟! عيسى به ابراهيم نزديكتر است يا حسن و حسين به پيامبر؟!
حجاج در اينجا گويا سنگى در گلويش فرو كرده باشند درمانده شد و گفت: «او را آزاد كنيد و ده هزار درهم به او بدهيد كه مباركش مباد»! و در حالى كه بر يحيى غضبناك بود ولى سخنى نمىتوانست بگويد، مجلس متفرق شد.
سعد بن ابى وقاص: در مباهله اهلبيت مشخص شدند(1)
سعد بن ابى وقاص از سرلشكران سقيفه است، و هيچ سابقه مثبتى با اهل بيت عليهمالسلام ندارد. شنيدن اقرار او درباره مباهله، آن هم به عنوان شخصى كه در روز مباهله حاضر بوده و همه آن خاطره را به ياد دارد، برگ ديگرى از پرونده اعتقادات محكم ماست.
جالب اينجاست كه دو دشمن اهلبيت عليهمالسلام بر سر مسئلهاى درباره اين خاندان در برابر هم قرار بگيرند. معاويه و سعد دوستان قديماند و در توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هرشى در بازگشت از غدير با هم شركت كردهاند. با اين همه اكنون در مقابل يكديگر قرار گرفتهاند و معاويه از سعد مىخواهد كه به على عليهالسلام ناسزا بگويد، ولى او خوددارى مىكند و مباهله را شاهد مىآورد.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 340، 342.
داستان چنين بود كه معاويه به سعد بن ابى وقاص گفت: چرا به ابوتراب ناسزا نمىگويى؟! سعد گفت: به خاطر سه فضيلتِ او كه از پيامبر نقل مىكنم: يكى اينكه وقتى آيه مباهله نازل شد، پيامبر دست على و فاطمه و حسن و حسين را گرفت و فرمود: اينان اهلبيت من هستند.
نام امام حسين عليهالسلام در نجران(1)
سرزمين نجران ماجراهاى شگفت انگيزى در سابقه طولانىِ خود دارد، تا آنجا كه نوشته حضرت ابراهيم عليهالسلام از آنجا به دست مىآيد. خدا مىخواهد نام حسين بن على عليهالسلامقبل از شهادتش براى همه شناخته شده باشد و اين معرفى توسط خليل حق انجام شود تا بر همه حجت باشد. آنگاه مسيحيان آن لوح را پيدا كنند و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآلهبياورند، تا همه بدانند كه امتش حسين او را به شهادت مىرسانند.
ماجرا اين گونه اتفاق افتاد كه يك نفر از اهل نجران مكانى را حفر كرد و در آنجا لوحى از طلا پيدا كرد كه در آن نوشته شده بود:
أَتَرْجُو أُمَّةً قَتَلَتْ حُسَيْنا *** شَفاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحِسابِ
كَتَبَ اِبْراهيمُ خَليلُ اللّهِ
1) . بحار الانوار: ج 45 ص 305 . اسرار الشهادة: ص 93.
آيا امتى كه حسين را كشته است، اميدِ
شفاعت جد او را در روز قيامت دارد؟
اين را ابراهيم خليل اللّه نوشته است.
آن مرد از نجران حركت كرد و آن لوح را خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد و قرائت كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله گريست و فرمود: «هر كس مرا و عترتم را اذيت كند شفاعت من به او نمىرسد».
سفيد
آيه تطهير سند عصمت چهارده معصوم عليهمالسلام است كه بر اساس آن مسئله امامت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله پايه ريزى شده است.
يعنى شيعه جز امام معصوم عليهالسلام را قبول ندارد، و كسى جز ايشان ادعاى عصمت نكرده است. لازمه عصمت علم بى انتها و عدالت همه جانبه و همه امورى است كه از امام مردم انتظار مىرود. دقيقاً به همين دليل است كه جز خدا خبر از عصمت كسى ندارد و نمىتواند ضمانت عصمت كسى را بنمايد و تعيين كننده امام بايد خداوند باشد. و دقيقاً از همين جاست كه شيعه سخن و عمل و تأييد مقام عصمت را حجت مىداند و طبق آن فتوى مىدهد و عمل مىكند.
با اين مقدمه بايد بگوييم كه ائمه عليهمالسلام از آغاز خلقت معصوم بودهاند، اما اعلان اين اراده پروردگار در ماجراى كساء اتفاق افتاده است ماجرا اين گونه
آغاز شد كه پنج تن يكى يكى وارد خانه شدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را زير كساء جمع كرد.
پيداست كه اين مسئله اتفاقى نبوده و با پيش بينى لازم از طرف خدا و رسول انجام شده است.
جالب است كه هر يك از چهار تن از پيامبر صلىاللهعليهوآله اجازه ورود مىگيرند و حضرت به ايشان اجازه مىدهد در مقابل وقتى ام سلمه اجازه ورود مىخواهد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به او مىفرمايد: «تو بانوى خوبى هستى، اما در اين ماجرا اجازه ورود به كساء را ندارى.
وقتى همه پنج تن زير كساء جمع مىشوند پيامبر صلىاللهعليهوآله نقطه اصلى آيهاى را كه هنوز نازل نشده روشن مىكند و آن كلمه «اهل بيت» است. حضرت مىفرمايد: «ان هؤلاء اهل بيتى» و سپس مسئله طهارت و عصمت را به ميان مىآورد و به درگاه الهى عرضه مىدارد: «فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً».
در اينجا مىبينيم مسئله نزول آيه تطهير با همه آيات قرآن متفاوت است. خداوند قبل از آنكه آيه را مطرح فرمايد خطاب به ملائكه مىفرمايد آسمان و زمين و موجودات را به خاطر اهل بيت عليهمالسلام خلق فرموده است، و اين گوياى عصمت و طهارت و مقام عظماى ايشان است.
بعد از آن خداوند امضاى طهارت ايشان را به ملائكه اعلام مىفرمايد و سپس جبرئيل را براى اعلان اين خبر همراه آيه نازل مىنمايد. در حالى كه هنوز پنج تن عليهمالسلام زير عبا جمع بودند جبرئيل نازل شد و خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله عرضه داشت: ان اللّه قد اوحى اليكم يقول: «انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيراً».
پايان ماجراى كساء نزول آيه تطهير باز مىگردد به مسئله فرهنگ سازى اين ركن تشيع كه همان عصمت اهل بيت عليهمالسلام است. وقتى ثواب قرائت و بازگويى اين ماجرا توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآلهرسيده مىشود، آن حضرت دو جهت را بيان مىفرمايد. يكى اينكه بقدرى قرائت اين ماجرا اهميت دارد كه ملائكه در آن مجلس جمع مىشوند و براى آنان استغفار مىكنند. ديگر اينكه خداوند حوائج اهل آن مجلس را عنايت مىكند.
اين به معناى تشويق و ترغيب به خواندن ماجراى نزول آيه تطهير است، و ما درباره هيچ سوره و دعا و عملى اينگونه ترغيب به تشكيل مجالس نداريم.
بايد بدانيم امامت دوازده امام عليهالسلام مبتنى بر آيه تطهير است. مسئله فدك نيز بر مبناى عصمت است كه آنچه حضرت زهرا عليهاالسلامدرباره فدك بگويد حق است زيرا معصوم است، و هر كس ديگرى هر چه بگويد باطل است. آنچه ما از فقه اعتقادات و اخلاق داريم همه با استناد به مقام عصمت است و بر همين اساس
ما كلام معصوم عليهالسلام را قرين قرآن مىدانيم و اين همان چيزى است در حديث ثقلين مطرح شده است: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتى».
آيه تطهير چند كلمه است كه كنار يكديگر معناى جامع آن را مىدهد:
1 . «انما يريداللّه»، اين كلمه حاكى از آن است كه در برابر اراده پروردگار هيچكس نمىتواند مقاومت كند و اين مسلّم است كه اهل بيت عليهمالسلام معصوم اند. و هر كس آن را انكار كند در واقع مقابله با اراده خداوند نموده است.
2 . «ليذهب عنكم الرجس اهل البيت»، اين كلمه هر گونه نقص و عيب و پليدى را از ايشان دور مىكند و يك كلمه جامع است. در كنار آن كلمه «اهل بيت» مصداق آن را روشن مىكند.
3 . «ويطهركم تطيهراً»، اين كلمه در كنار نفى نقص و عيب، دلالت بر كمال طهارت و پاكى را هم دارد كه همان عصمت است، بخصوص با تأكيدى كه بر آن شده بعد از يطهركم كلمه تطهيرا را آورده است.
1 . يادگارهاى غدير امانتهاى ولايت ... 5
2 . ميثم تمار مُحب و محبوب على عليهالسلام ... 17
3 . ماجراى مباهله داستان بلند اعتقاد ... 23
5 . از شيرينى فدك تا تلخكامى فاطمه عليهاالسلام ... 43
6 . خطابه غدير گنج بزرگ امامت ... 55
7 . دوران استثنائى عصر امام هادى عليهالسلام ... 69
8 . سوره «هل اتى» سند ايثار آل رسول عليهمالسلام ... 73
9 . مباهله پنج تن عليهمالسلام اتمام حجتى عظيم ... 83
10 . آيه تطهير در پرتو حديث كساء ... 99