ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری، محمدباقر، 1339 -
Ansari,Mohammad Baqir
عنوان قراردادی : غدیرخم، خطبه . فارسی - عربی
عنوان و نام پديدآور : اسرار غدیر : گزارش تحلیلی از واقعه غدیر خم متن کامل و مقابلهشده خطبه غدیر/محمدباقر انصاری.
مشخصات نشر : قم: تهذیب، 1404.
مشخصات ظاهری : 399 ص.
شابک : 978-622-5172-15-9
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : قسمتی از کتاب حاضر متن عربی و ترجمه فارسی خطبه غدیر خم است.
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Mohammad Baqir Ansari. Asrar-e qadir: The mystreries of qadir a complete analytical report of qadir event.
یادداشت : کتابنامه: ص. [374] - 384.
عنوان دیگر : گزارش تحلیلی از واقعه غدیر خم متن کامل و مقابلهشده خطبه غدیر.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق. -- خطبهها
موضوع : Muhammad, Prophet -- *Public speaking
موضوع : غدیر خم ، خطبه
Ghadir surmon
موضوع : غدیر خم
Ghadir
غدیر خم -- جنبههای قرآنی
Ghadir -- Qur'anic teaching
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 10048636
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
ویراستار دیجیتالی: عسل بی غم
خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
نام این فایل ASRSR6 در 400 صفحه است
پس از 30 سال تجدید چاپ مکرر، ویرایش و صفحه بندی تغییر می کند. آخرین کار تا ساعت 20 روز یک شنبه 1403/5/14
طراحی صفحات عنوان
طراحی جلد / با اسرار فدک و اسرار مباهله سه جلد مشابه ساخته شود.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ اَلْرَحیمْ
اهداء
آيا اين نوشته ناچيز، مورد قبول بانوى با عظمتى قرار خواهد گرفت كه تاليفِ آن در جوار پر بركتش و در ظلّ عنايت او و به اميد شفاعتش انجام گرفته است؟
آيا كريمه آل محمّد حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) اين مؤلِّف سر بر آستانش را خواهد پذيرفت؟ به اميد كرامتِ او، كتابِ حاضر را به پيشگاهش تقديم مى نمايم.
غدير، بالاترين فضيلت اميرالمؤمنين (عليه السلام)
. . . فقال الرجل لأميرالمؤمنين (عليه السلام): فأخبرنى بأفضل منقبة لك من رسول اللّه (صلى الله عليه و آله). فقال (عليه السلام): «نَصبُهُ ايّاىَ بِغَديرِ خُمٍّ، فَقامَ لى بِالوِلايَةِ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ بِأمرِ اللّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى».
. . . آن مرد خدمت اميرالمؤمنين (عليه السلام) عرض كرد: بالاترين فضيلت خود از پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به من خبر دهيد. حضرت فرمود: «منصوب كردن آن حضرت مرا در غدير خم كه ولايت مرا از طرف خداوند و به امر او اعلام فرمود».
(كتاب سليم: ص 903 حديث 60)
حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) حديث غدير را به سند زير نقل فرموده است:
. . . حضرت فاطمه دختر امام موسى بن جعفر (عليه السلام)، از فاطمه دختر امام صادق (عليه السلام)، از فاطمه دختر امام باقر (عليه السلام)، از فاطمه دختر امام زين العابدين (عليه السلام)، از فاطمه و سكينه دختران امام حسين (عليه السلام)، از اُمّ كلثوم دختر فاطمه زهرا (عليها السلام) نقل فرموده است كه مادرش حضرت زهرا (عليها السلام) دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطاب به مردم فرمود:
... أنَسيتُم قَولَ رَسولِ اللّهِ (صلى الله عليه و آله) يَومَ غَديرِ خُمٍّ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ؟!
. . . آيا سخن پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) را در روز غدير خم فراموش كرده ايد كه فرمود : هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم على مولا و صاحب اختيار اوست؟!
(عوالم العلوم: ج 11 ص 595، اَسنى المطالب (جزرى): ص 50)
در اين كتاب مى خوانيم:
زمينه واقعه غدير ··· 15
مراسم سه روزه در غدير خم ··· 29
شياطين و منافقين در غدير ··· 63
چكيده خطبه غدير ··· 81
سند و متن حديث غدير ··· 99
متن عربى خطبه غدير ··· 133
ترجمه فارسى خطبه غدير ··· 165
اهداف خطبه غدير ··· 199
عيد و جشن غدير ··· 239
پرونده غدير تا قيامت ··· 263
«غدير»، اين نام مقدس عنوانِ عقيده و اساس دين ماست.
غدير نتيجه خلقت و چكيده تمام اديان الهى و خلاصه مكتب وحى است.
غدير اعتقاد ماست، و فقط يک واقعه تاريخى نيست.
غدير ثمره نبوت و ميوه رسالت است.
غدير تعيين خط مشى مسلمين تا آخرين روز دنياست.
غدير نه فراموش شدنى است و نه كهنه شدنى!
غدير آبى است كه همه درختان و گل بوته هاى باغستان هاى توحيد براى تغذيه و رشد به آن نيازمندند.
غدير ايمان است كه با آن مى توان از صراط گذشت، وگرنه لبه شمشيرى است كه هر منافق و ملحدى را دو نيمه خواهد ساخت.
غدير حساس ترين مقطع اسلام است، كه در آغازِ شكوفايى دينِ خدا را از خطرِ حتمى دشمنانِ داخلى و خارجى در بُعد فكرى و معنوى نجات داد.
غدير حافظ گذشته اسلام و ضامن بقاى آينده آن است، كه سياست گذار آن خداوند تعالى و اعلان كننده اش پيامبر (صلى الله عليه و آله) و مجرى آن دوازده امام معصوم اند.
غدير عيد همه انسانيت است، كه در آن روز هدف نهايى از خلقت انسان بيان شد. پس آنان كه آن روز را ضايع كردند حق انسانيت را زير پا گذاشتند و حق ميليارد ها بشر را ناديده گرفتند.
غدير در روح ما و از طينت ماست. ما با غدير به دنيا آمده ايم، و با زلالش كه با جانمان آميخته به ملاقات پروردگار خواهيم رفت.
در نقطه غدير توقفى بايد، كه با حقيقت انسان سر و كار دارد، و در ابعادِ وجودىِ او مؤثر است، و تكليف دنيا و آخرتش را تعيين مى كند.
هزار و چهارصد سال است كه شيعه زلال پر بركت غدير را به پاى درختان ولايت مى افشاند، و از آن بيابانِ خشک باغ هاى پر ثمر اعتقادى و گل هاى زيباى محبت را پرورش مى دهد.
چهارده قرن است كه غدير كينه هاى دشمنان على (عليه السلام) را با برائت و لعن آنان ريشه كن نموده، و با حجتى قوى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به دستش داده مرزهاى غدير را به روى معاندين بسته و جرئت تعرّض را از آنان سلب نموده است.
شهيدان غدير در عرصه هزار و چهارصد ساله آن، دنباله روى اولين شهيدان آن فاطمه زهرا و حضرت محسن (عليهما السلام) در مدينه و پيرو امام حسين (عليه السلام) و شهيدانش در كربلا هستند. و اين يعنى عاشورا مولود غدير و حافظ آن است؛ سنگرى رو در روى سقيفه!
در غدير چشمان پيامبر (صلى الله عليه و آله) دور دست هايى را مى نگريست كه مى بايست كشتى اسلام آن را طى كند و هدف نهايى آن به ظهور برسد؛ و آينده هايى را در نظر داشت كه گرگ هاى عقيده اسلام را از داخل مورد تعرض قرار داده اند.
اين بود كه دست على بن ابى طالب (عليه السلام) را گرفت و او را بلند كرد و از همان جا او را به همه نسل هاى تاريخ نشان داد و به عنوان جانشين خود معرفى فرمود.
اينک ما ميراث دار غديريم كه در قله عظمت آن به دنيا آمده ايم. امروز غدير فراتر از ديد دشمنانش آفتاب خيره كننده اى است كه بر همه جهان مى تابد، و كشتى پُرقدرتش پهنه گيتى را در مى نوردد.
غديرِ امروز دستِ غرق شدگان فتنه هاى هزار و چهارصد ساله سقيفه را به گرمى مى فشارد، و آنان را از گرداب هاى سياهِ كفر و گمراهى به سبزگونه پُرطراوت ولايت و امامت مى رساند، تا روحشان را صفايى تازه بخشد.
اى صاحب غدير! غديريان از اوج غديرت سلام مى دهند، تعظيم مى كنند، بوسه بر دستت، بر پايت، بر خاک راهت مى زنند، و در برابر مقام علىَّ تو خود را بسيار كوچک مى بينند! با قطره اشكى پر از انتظار ... سلام!
«غدير» مجموعه وقايعى سرنوشت ساز است، كه «خطبه غدير» شاخص ترين و زنده ترين سند آن است. اين خطبه قانون نامه زير بنائى و آبروى ابدى اسلام است، كه چكيده آن جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ»، و نتيجه آن «ولايت مولانا اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
غدير در يک جمله كوتاه و يا يک سخنرانىِ مفصل خلاصه نمى شود. در حاشيه اين خطابه جريانات بسيارى هست كه مى توانيم از مجموع آن ها به عنوان «واقعه غدير» ياد كنيم، و تصوير كاملى از آن ترسيم نماييم. حاشيه هاى سخنرانىِ غدير بصيرت لازم براى درک حقايقِ نهفته در اين واقعه عظيم و فهم عبارات و جملاتِ خطبه آن را فراهم مى كند.
اگر وقايع غدير را جداگانه بدانيم اما ارتباط آن ها براى ما روشن نباشد، واقعيت هايى بر ما مخفى مى ماند كه ارتباط مستقيم با عقيده يک مسلمان دارد،
و با در نظر گرفتن آن ها پرده از علل انحراف اكثريت مسلمين از ولايت و امامت على بن ابى طالب (عليه السلام) برداشته مى شود.
جمع آورى و تنظيم اين فقراتِ تاريخ و درک ارتباط آن هاست كه به يک مسلمان مى فهماند چرا پيامبر (صلى الله عليه و آله) در آن شرايط خاص - براى اتحاد مسلمين در خط ائمه معصومين (عليهم السلام) - اين خطابه مفصل را در مراسمى با شكوه ايراد فرمودند، و جانشينان خود را تا روز قيامت به طور رسمى به جهانيان معرفى كردند. هم چنين به ما مى فهماند چرا با اين همه پيش بينى باز هم مسلمانان متفرق شده اند، و يک دل و يک صدا پيرو جانشينان از پيش تعيين شده پيامبرشان نيستند!
جا دارد پيامبر (صلى الله عليه و آله) مسلمانان را مورد اين سؤال قرار دهد. وجدان هر مسلمانى نيز خود را در مقابل اين خطاب مى بيند، و بر او ضرورى مى نمايد كه جريان غدير را با همه وسعت و عمقِ آن مورد مطالعه قرار دهد.
چنين انگيزه اى موجب تأليف كتاب حاضر گرديد، و ما را بر آن داشت تا موضوع «غدير» را با جزئياتش جمع آورى و به صورت نوشته حاضر تقديم نماييم.
اكنون كه بحث هاى علمى در سند و متنِ حديث غدير، به دست بزرگانى چون علامه مجلسى و علامه مير حامد حسين هندى و علامه امينى و ديگر بزرگان كاملاً منقّح شده، لازم است با استفاده از زحمات آنان نگرشى عميق در خطبه مفصلِ غدير صورت گيرد، و محتواى آن با دقت در شرايط خاصى كه شخص اول عالَم و خاتم پيامبران اين سخنرانى را به عنوان مهمترين و آخرين پيام و در حد يک منشور دائمى براى مسلمين ايراد فرموده، بررسى شود.
براى اين مهم، ابتدا بايد جو حاكم بر جامعه اسلامى آن روز را مورد مطالعه قرار دهيم، و در چنان فضايى جهات اهميت واقعه غدير را بررسى كنيم؛ كه بخش اول كتاب بدان اختصاص دارد.
سپس بايد كيفيت وقوع جريان غدير را با تمام جزئياتش در نظر بگيريم، كه از خروج پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مدينه آغاز مى شود تا آن چه حضرتش در مكه و ضمن مراسم حج به عنوان زمينه غدير فرمودند. كيفيت دعوت مردم براى حضور در غدير، خروج دست جمعى حجاج و حضور همه جانبه آنان در بيابان غدير، و آماده سازىِ زمينه هاى ظاهرى و روحى در غدير خم، شكل خطابه و خطيب و مخاطَبان و آن چه بعد از خطبه در طول سه روز در آن مكان مقدس انجام گرفت، كه شامل بيعت و تهنيت و ظهور جبرئيل و معجزه الهى است؛ همه اين ها در بخش دوم كتاب آمده است.
هم زمان با اين اقدام عظيمِ پيامبر (صلى الله عليه و آله)، منافقين و دشمنان اسلام هم مشغول توطئه و خيانت بودند و برنامه هاى ضد غدير خود را پايه ريزى مى نمودند، و براى قتل آن حضرت نقشه مى ريختند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم از برنامه هاى آنان آگاه بود و با در نظر گرفتن شرايط اجتماعى، در حد امكان اقدامات آنان را خنثى مى نمود. بخش سوم كتاب اين موضوع را پيگيرى كرده است.
در بخش چهارم محتواى خطبه غدير را به صورتِ موضوعى مطالعه مى كنيم، تا معلوم گردد اين منشور دائمى اسلام حامل چه پيام هايى است، و مطالعه متن عربى و ترجمه فارسى خطبه با بينش بيشترى صورت گيرد.
اشاره به بحث هاى علمى و استدلالى در مورد سند و متن حديث غدير بخش پنجم كتاب است. در بخش ششم متن عربىِ خطبه غدير كه با نُه نسخه مقابله شده، پس از تنظيم و اعراب گذارى تقديم مى شود، و در پاورقى هاى آن موارد اختلاف نسخه ها و توضيحات لازم ذكر مى گردد.
بخش هفتم ترجمه فارسى خطبه كامل مطابق با متن عربى مقابله شده است. نتيجه گيرى و تفسير گونه اى بر خطبه غدير در بخش هشتم انجام شده است.
در بخش نهم مطالبى پيرامون اهميت و چگونگى عيد و جشن غدير ذكر شده است، تا با احياى اين شعار بزرگ اسلام با امامانمان تجديد بيعت كرده باشيم.
بخش دهم نگاهى به تاريخچه غدير و آثار آن در روز شمار تاريخ اسلام در طول چهارده قرن است؛ كه ثابت مى كند اقدامات پيامبر (صلى الله عليه و آله) در آن مقطع حساس چقدر حساب شده بوده كه اين گونه در آينده بلند مدت مسلمين مؤثر و كارساز واقع شده است.
اين ها اهداف در نظر گرفته شده در اين تأليف است، كه ان شاءاللّه در بخش هاى جداگانه اين كتاب پيگيرى خواهد شد. نتايجى كه عرضه مى شود مرهون زحمات علماى بزرگ شيعه است كه اين اسناد و مدارک را براى ما حفظ كرده اند، و متون حديثى و تاريخى آن را مورد تحقيق و تدقيق قرار داده اند.
تذكر اين نكته ضرورى است كه آن چه در ترسيم واقعه غدير آورده ايم فقط با استناد به مدارک و دقت لازم در جزئيات عبارت هاى متون بوده، و حتى يک كلمه به عنوان تخمين و تخيل و پرداخته هاى داستانى در آن به كار نرفته است.
فهرست دقيق و جامعى از منابع شيعه و سنى درباره غدير در آخر كتاب حاضر با آدرس دقيق هر مورد ارائه شده است.
از آن جا كه علامه شيخ حر عاملى و علامه مجلسى و علامه بحرانى و علامه امينى رضوان اللّه عليهم، در چهار كتاب اثبات الهداة (ج 2) و بحار الانوار (ج 37) و عوالم العلوم (ج 3/15) و الغدير (ج 1) به طور كامل و جامع مطالب مربوط به «غدير»
را جمع آورى كرده اند، در سايه زحمات اين بزرگان به راحتى مى توان به اسناد و مدارک مربوط به جوانب مختلف غدير دست يافت.
پس از تكميل اين نوشته، بيش از 300 كتاب مهم كه - مستقلاً در موضوع غدير تأليف گرديده - مورد مطالعه قرار گرفت و از آن ها نيز استفاده شد. گذشته از منابع عام حديثى و تاريخى كه مراجعه شد.
اين كتاب اولين بار در هزار و چهارصد و پنجمين سال روز غدير، در سال 1415 قمرى مطابق با بهار 1374 شمسى در 244 صفحه به چاپ رسيد. پس از آن در چاپ پنجم ويرايش جديدى در آن صورت گرفت كه شامل باز يافته هاى مربوط به بخش هاى نُه گانه، مقابله متن خطبه با دو نسخه ديگر، افزودن بخش دهم با عنوان «پرونده باز غدير تا قيامت» بود و در 384 صفحه به چاپ رسيد. اكنون پس از سى سال و با سابقه 16 چاپ جمعا در تيراژ 60/000 نسخه، ويرايش جديدى در كل كتاب انجام شده و با صفحه آرايى جديد در 400 صفحه تقديم مى گردد.
كتاب حاضر به عنوان گامى در راه وفا به وعده آن روز كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى رساندن پيام غدير از ما پيمان گرفت، و زمينه اى براى بررسى و مطالعه عميق تر در اين واقعه، به درياى بيكران غدير تقديم مى گردد.
به اميد روزى كه با ظهور صاحب غدير حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه و عجل اللّه فرجه، تحقق عَمَلى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را به تماشا بنشينيم، و كنار شمع وجودش معناى «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ» را از عمق جان احساس كنيم، و با يارى او اوج «اللّهُمَّ انْصُر مَن نَصَرَهُ» را به نمايش بگذاريم، و «غدير» را آن گونه كه هست بيابيم و بچشيم و بنوشيم و لذت ببريم.
قم، محمد باقر انصاری
عید غدیر 1445ق، 1403ش
براى برداشتى عميق از غدير بايد از اوضاع اجتماعى و اعتقادى و اخلاقىِ زمانى كه اين ماجراى عظيم در آن به وقوع پيوسته آگاهى داشته باشيم؛ تا معلوم شود آنان كه در غدير به نام مسلمان در كنار پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودند چه كسانى و چگونه مسلمانانى بودند و تا چه حدّ معتقد بودند و قابل تقسيم به چند گروه بودند.
اين آمادگى فكرى راهگشاى خوبى براى تجزيه و تحليل جزئيات و كيفيت خاص واقعه غدير و پيامد هاى آن خواهد بود.
تحليل جامعه مسلمانان از نظر مراحل تشكيل آن، چه قبل از هجرت و چه بعد از آن تا سال هاى آخر عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه منافقين زياد شدند، ما را متوجه اهميت غدير و تأثير آن در خنثى شدن توطئه ها مى نمايد، كه ذيلاً به تاريخچه آن مى پردازيم.
اسلام به عنوان آخرين دين و ناسخِ تمام اديان حامل والاترين معارف الهى است، كه به زمان و مكان محدود نمى شود. اين معارف مى بايست براى هميشه و در تمام دنيا به عنوان سازنده فكر و روح مردم و دستور العمل و قانون نامه بشريت تلقى گردد.
اين رسالت عظيم بر عهده خاتم پيامبران حضرت محمد بن عبداللّه (صلى الله عليه و آله) قرار داده شد. آن حضرت معارف و احكام اسلام را تدريجاً براى مردم بيان مى فرمودند، و قبل از هر ابلاغ زمينه آن را فراهم مى كردند. هر چه پيشرفت و قدرت اسلام بيشتر مى شد پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم مطالب سنگين ترى بر مردم عرضه مى كردند، و اين روش تا آخرين لحظات عمر شريفشان ادامه داشت.
1) بحار الانوار: ج 18، 19، 20.
در طول سيزده سال دعوت پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مكه مسلمين بسيار كم بودند. اين بدان جهت بود كه ظاهر اسلام در جانب ضعف قرار داشت، و هوس هاى دنيوى كمتر مى توانست باعث گرويدن ظاهرىِ مردم به اسلام گردد.
اگر چه در همان عدّه كم نيز چند نفرى با قلب هاى آكنده از نفاق و براى تأمين آينده خود گِرد پيامبر (صلى الله عليه و آله) جمع شده بودند و اجراى مقاصد جاهلى و خنثى كردن اقدامات حضرت را در دل مى پروراندند، ولى در عين حال خلوص نيّت ديگران امكان هر اقدامى را از آنان سلب نموده بود.
پس از ورود پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مدينه و استقبال از حضرت و پيدا شدن پايگاهى امن براى مسلمين، روز به روز عده مسلمانان زيادتر شد. سرعت پيشرفت به حدى بود كه گروه گروه و گاهى تمامى يک قبيله مسلمان مى شدند. از اطراف و اكناف نيز خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى رسيدند و اسلام را مى پذيرفتند.
بدين ترتيب تركيب جمعيت مسلمين تغييرى اساسى يافت، و شامل مشركين و يهود و نصاراى تازه مسلمان شد و قبايل و گروه هاى گوناگونى را در بر گرفت. در ميان اين عده بعضى از روى تبعيّت از رؤساى قبائل و عده اى به قصد شركت در جنگ ها و به دست آوردن غنائم و برخى براى كسب موقعيت هاى اجتماعى و امثال آن مسلمان مى شدند.
آن گاه كه جنگ هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بالا گرفت و مسلمين در جنبه هاى اجتماعى و نظامى قوت گرفتند و در جنگ ها فاتح شدند، افراد زيادى به عنوان حفظ جان و مال خود مسلمان شدند، و عدّه اى هم خود را به اكثريت ملحق كردند تا رسوا نشوند. البته مسلمانان مخلص و فداكار بسيار بودند، و همان ها بودند كه مانع كارشكنى هاى منافقين و هَوَسرانى هاى دنيا پرستان مى شدند.
پس از فتح مكه به دست پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين وضع پيچيده تر شد. در اين فتح بزرگ كه طومار بت پرستى و شرک به دست پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) در هم پيچيده شد، با اعلان عفو عمومى از سوى آن حضرت بسيارى از آنان كه تا ديروز در جنگ ها شمشير بر روى مسلمين مى كشيدند داخل جرگه مسلمانان شدند، و بدين ترتيب اجتماع مسلمين شكلى تازه به خود گرفت.
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله) از يک سو شامل مسلمانانِ مخلصى چون سلمان و ابوذر و مقداد بود، و از یک سو در برگيرنده تازه مسلمانانى بود كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مى زدند، و از سوى ديگر شامل افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بود كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عدهاى از مردم، و عُقده هاى باقي مانده از خون هاى بدر و اُحد و خيبر و حُنين، و مطامع دنيوى كه آن ايمان راسخ را از قلوب عده اى ربوده بود، و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، اين ها همگى جو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مى كند.
مشكل بزرگ جامعه مسلمين خط نفاق بود كه به خاطر نقاط ضعف مختلف افراد، روح ايمان را از آنان مى گرفت و به سوى خود جذب مى كرد. منافقين كسانى بودند كه به ظاهر مسلمان بودند و برخورد قانونى با آنان مشكل بود.
اين عده از همان ابتداى بعثت در ميان مسلمانان بودند و بعضى از همان اول با نيت منافقانه مسلمان شدند، ولى تعدادشان كم بود. هر چه قدرت اسلام بالا مى گرفت تشكّل منافقين انسجام بيشترى مى يافت، و در پوشش اسلام ضرباتى مهلک تر از كفار و مشركين بر پيكر نهال تازه اسلام وارد مى كردند.
در سال هاى آخر عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله) كم كم منافقين به طور رسمى وارد عمل شدند. آنان براى خود مجالس سرى تشكيل مى دادند و بر ضد اسلام و شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله) توطئه مى كردند و كارشكنى مى نمودند، كه آيات قرآن بهترين شاهد اين مدعاست. اگر ترتيب نزول آيات قرآن را بررسى كنيم مى بينيم اكثر آيات مربوط به منافقين در سال هاى آخر عمر آن حضرت نازل شده است. (2)
منافقين به ظاهر مسلمان در باطن گرايش به كفر و الحاد و شرک داشتند، و آرزوى نهفته در قلبشان ريشه كن كردن اسلام با تمام محتوايش و بازگشت به گذشته جاهلى بود؛ ولى به خوبى مى دانستند اين هدف به آسانى قابل دسترسى نيست و لااقل با حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) امكان پذير نخواهد بود. لذا دست به كار برنامه هاى شومى براى روزگار بعد از آن حضرت شدند.
آنان در سال حجة الوداع چند پيمان نامه در بين خود امضا كردند و طى آن ها نقشه هاى پيچيده و دقيقى را بر ضد آينده اسلام پايه ريزى كردند. (1)
آن چه مى توانست همه نقشه هاى منافقين را يک جا خنثى نمايد و اسلام را در چنين جوّ اجتماعى بر حقيقت خود حفظ نمايد، تعيين و اعلان رسمى جانشين پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود. آن حضرت اين مهم را از آغاز بعثت خويش در هر فرصت مناسب بيان مى فرمود، و حتى بارها با كارهاى اجتماعى مطرح مى كرد. روزى اميرالمؤمنين (عليه السلام) را فراخواند و سپس به خادم خود دستور داد تا صد نفر از قريش و هشتاد نفر از ساير عرب و شصت نفر از عجم و چهل نفر از اهل حبشه را جمع نمايد. وقتى اين عده جمع شدند دستور داد ورقه اى بياورند.
سپس به آنان دستور داد مانند صف نماز در كنار يک ديگر بايستند و فرمود: «اى مردم، آيا قبول داريد كه خداوند صاحب اختيار من است و به من امر و نهى مى نمايد و من در برابر سخن خدا حق امر و نهى ندارم»؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه.
فرمود: «آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم و به شما امر و نهى مى كنم و شما در برابر سخن من حق امر و نهى نداريد»؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود:
هر كس كه خداوند و من صاحب اختيار اوييم اين على صاحب اختيار اوست. او شما را امر و نهى مى كند و شما در برابر سخن او حق امر و نهى نداريد. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند. خداوندا تو شاهد من بر اينان هستى كه من ابلاغ كردم و دلسوزى نمودم.
1) تفصيل توطئه هاى منافقين در بخش سوم اين كتاب خواهد آمد.
سپس دستور داد ورقه اى كه اين مطالب در آن نوشته شده بود سه بار براى آنان خوانده شود. آن گاه سه بار فرمود: «چه كسى از شما مايل است اين پيمان را باز پس گيرد»؟ آنان سه مرتبه گفتند: «به خدا و پيامبرش پناه مى بريم از اين كه گفته خود را باز پس بگيريم»!
بعد آن حضرت ورقه را بست و با مُهر يكايک آن جمع ورقه را مهر نمود و فرمود: «اى على، اين نوشته را نزد خود نگه دار، و هر كس اين پيمان را شكست آن را برايش بخوان تا من در روز قيامت خصم او باشم». (1)
با همه اين اقدامات، پيامبر (صلى الله عليه و آله) اعلان و نصب و تعيين رسمى و عمومى را براى موقعيتى مهم از نظر زمانى و مكانى در نظر گرفته بود كه در عظيم ترين اجتماع مردم در تاريخ حيات آن حضرت و در آخرين ماه هاى عمرش بود. وحشت منافقين هم از همين بود و به صور مختلف در مقابل آن سنگ اندازى مى كردند.
آن موقعيت زمانى و مكانى براى اعلان رسمى «غدير خم» بود، كه به طور اساسى منافقين را فلج كرد و نقشه هاى چندين ساله آنان را نقش بر آب نمود، و بر آن چه در خاطر شيطان صفت خود پرورده بودند خط بطلان كشيد. (2)حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) در اين باره مى فرمايد:
وَاللّهِ لَقَد عَقَدَ لَهُ يَومَئِذٍ الوِلاءَ لِيَقطَعَ مِنكُم بِذلِكَ الرَّجاءَ. (3) پيامبر در روز غدير عقد ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين طريق از آن قطع كند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با در نظر گرفتن آينده دين الهى كه تا آخرين روز دنيا ادامه آن است، و با توجه به دامنه وسيع مسلمين در حد جهانى، جانشينان خود تا روز قيامت - يعنى دوازده امام معصوم (عليهم السلام) - را در يک خطابه رسمى به جهانيان معرفى فرمودند.
بنابر اين اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاردند و خلافتِ بلافصل اميرالمؤمنين (عليه السلام) را قبول نكردند، ولى بسيارى از افراد نسل هاى بعدى مسلمانان وصىَّ واقعى پيامبرشان را شناختند كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
اگر چه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى اين نورِ «غدير» است كه پس از پانزده قرن رقم ميلياردىِ شيعيان اهل بيت (عليهم السلام) را در طول تاريخ و در پهنه جهان در هر زمانى باقى گذارده، و نور ولايت را در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناک حفظ كرده است.
هم چنين اگر گروه هايى از مسلمين در طول زمان ها هم چنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تسليم فرود نياورده و نمى آورند، ولى جمع عظيم شيعيان در طول تاريخ فقط على بن ابى طالب عليه السلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى دانند.
با اين مقدمه پيداست كه خطبه غدير براى عده اى محدود و زمانى معين بيان نشده است، بلكه همان طور كه خود پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرموده بايد حاضران به غايبان، شهرنشينان به روستائيان، پدران به فرزندان تا روز قيامت اين خبر را برسانند و همه در راه ابلاغ اين پيام انجام وظيفه كنند. (1)
1) در اين باره به بخش يازدهم خطبه غدير در كتاب حاضر مراجعه شود.
وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) حجت را بر مردم تمام كرد، اين مردم اند كه راه بهشت يا دوزخ را انتخاب مى كنند، و پذيرفتن يا نپذيرفتن آنان امتحان الهى است. امام رضا (عليه السلام) در اين باره مى فرمايد:
مَثَلُ المُؤمِنينَ فى قَبولِهِم وِلاءَ اميرِالمُؤمِنينَ (عليه السلام فى يَومِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ المَلائِكَةِ فى سُجودِهِم ِلآدَمَ، وَ مَثَلُ مَن اَبى وِلايَةَ اَميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام يَومَ الغَديرِ مَثَلُ اِبليسَ.) مَثل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم (عليه السلام) است، و مَثل كسانى كه در روز غدير از ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) سر باز زدند مَثل شيطان است. (1)
با اين مختصر تصويرى از جو حاكم بر جامعه اسلامى در سال هاى آخر عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله)، و شرايطى كه واقعه «غدير» در آن صورت گرفت، روشن گرديد.
1) عوالم العلوم: ج 15/3 ص 224.
در تاريخ بعثت پيامبر (صلى الله عليه و آله) فقط يک حكم است كه با مقدمات مفصل و در مكانى خاص و در اجتماعى عظيم به صورت خطابه اى طولانى بيان شده است. ساير احكام الهى در مسجد پيامبر (صلى الله عليه و آله) و يا خانه آن حضرت براى عده اى بيان مى شد و بعد خبر آن به همه مى رسيد.
همين مسئله كافى است كه هر شنونده اى تمايز اين حكم اسلام را با ساير احكام الهى و اهميت آن را نسبت به همه آن ها تشخيص دهد؛ چنان كه امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد:
لَم يُنادِ بِشَىءٍ مِثلَ ما نودِىَ بِالوِلايَةِ يَومَ الغَديرِ. (1) هيچ حكمى مثل ولايت در روز غدير اعلام نشده است.
ذيلاً به طور فهرستوار به جهات اهميت «خطبه غدير» اشاره مى شود:
1) الكافى: ج 2 ص 21.
شرايط جغرافيايى غدير كه قبل از تقاطع جاده ها در جحفه و پيش از متفرق شدن قبايل بوده است. هم چنين توقف سه روزه در بيابانى داغ و شرايط زمانى حجة الوداع كه پس از ايام حج و عظيم ترين اجتماع مسلمانان تا آن روز بود.
مقام خطيبِ خطبه يعنى پيامبر (صلى الله عليه و آله)، و نيز شرايط خاص مخاطَبين يعنى حاجيان، آن هم پس از اتمام حج و به هنگام بازگشت، و نيز اعلام نزديكى وفات پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى مخاطَبين، چه آن كه حضرت 70 روز پس از اين سخنرانى از دنيا رحلت نمودند.
خطاب خداوند كه: «اى پيامبر ابلاغ كن آن چه از طرف خداوند بر تو نازل شده كه اگر ابلاغ نكنى رسالت خود را نرسانده اى»، كه درباره هيچ يک از فرامين الهى چنين مطلبى گفته نشده است.
بيم پيامبر (صلى الله عليه و آله) از عدم امكان اجراى امر الهى و دستور قاطع خداوند بر لزوم اجراى حكم ولايت و امامت براى آينده مسلمين، از خصوصيات ابلاغ اين حكم است كه در ابلاغ هيچ حكمى چنين نگرانى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) ديده نشده است.
ضمانت الهى بر حفظ پيامبر (صلى الله عليه و آله) از شرّ دشمنان در خصوص اين ابلاغ و رسالت، كه در هيچ يک از احكام الهى چنين ضمانتى نبود.
اقرار گرفتن هاى مكرر پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مردم درباره ابلاغ غدير، كه در هيچ حكم ديگرى سابقه نداشت.
شرايطى كه براى بيان اين يک دستور الهى بر پا شد و آن اجتماع بزرگ و شيوه خاص بيان كه فقط در اين ماجرا بوده است. به خصوص وداع پيامبر (صلى الله عليه و آله) با مردم در حالى كه اسلام از نظر دشمنان خارجى نفوذ ناپذير شده بود.
مسئله امامت فقط به صورت يک خبر و پيام و خطابه ابلاغ نشد، بلكه به عنوان حكم و فرمان الهى و بيعت و تعهد عموم مسلمانان اجرا گرديد.
مفاهيم بلند و حساسى كه در مقام تبيين ولايت در متن خطبه بيان شد.
مراسم خاصى كه قبل و بعد از خطابه انجام شد، كه بيعت و عمامه «سحاب» و تهنيت از نمونه هاى آن است؛ و دلالت بر اهميت ويژه اين ماجرا دارد.
اعلان كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب، كه تا آن روز درباره هيچ يک از احكام اسلام نازل نشده بود.
توجه خاص ائمه (عليهم السلام) به سخنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير، و به خصوص كلام اميرالمؤمنين و حضرت زهرا (عليهما السلام) كه فرمودند: «روز غدير خم براى كسى عذرى باقى نگذاشت» (1)، و نيز اهتمام علما به تفصيل مباحث مربوط به غدير به تبعيت از ائمه (عليهم السلام) به عنوان ريشه اصيل ولايت و امامت.
شيوه نقل غدير از نظر حديثى، تاريخى، كلامى و ادبى، و هم چنين فراگيرى و راهيابى آن به قلوب مردم در ميان روايات ولايت بى مانند است. محققان تواتر اين حديث را به اثبات رسانده اند؛ و همه مسلمانان با هر فرقه و مسلكى كه دارند به درستى اين حديث اعتراف كرده اند.
مقاصد والاى حضرت در خطبه غدير:
نتيجه گيرى از زحمات 23 ساله با تعيين جانشينى كه ادامه دهنده اين راه باشد.
حفظ دائمى اسلام از شر كفار و منافقين با تعيين جانشينانى كه از عهده اين مهم برآيند.
اقدام رسمى براى تعيين خليفه كه از نظر قوانين ملل در هميشه تاريخ سنديت دارد.
1) بحار الانوار: ج 28 ص 186. عوالم العلوم: ج 11 ص 595 ح 59.
بيان يک دور جامع از برنامه 23 ساله و گذشته و حال مسلمين.
ترسيم خط مشى آينده مسلمين تا آخر دنيا.
اتمام حجت بر مردم كه از مقاصد اصلى در ارسال پيامبران است.
نتيجه عملى اقدام پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير كثرت معترفين به حق اهل بيت (عليهم السلام) است، و عدد ميلياردى شيعيان در طول تاريخ به خصوص در جهان امروز بهترين شاهد اهميت آن است.
جزئيات وقايعى كه در صحراى غدير خم اتفاق افتاده، به طور يک جا از یک نفر نقل نشده است. هر يک از حاضران گوشه هايى از آن مراسم با شكوه را بازگو كرده اند، و قسمت هايى را هم ائمه معصومين (عليهم السلام) نقل فرموده اند.
با يک بررسى و جمع بندى در احاديث و تاريخ، تصويرى از جريان غدير ترسيم گرديد كه در سه قسمت اين بخش تقديم مى شود: ابتدا برنامه هايى كه قبل از خطبه به عنوان زمينه سازى براى خطبه غدير انجام گرفته، و سپس كيفيت سخنرانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اقدامات عملى كه بر فراز منبر انجام دادند، و در قسمت سوم مراسمى كه بعد از خطبه غدير انجام گرفته ذكر مى شود.
خطبه غدير پيش برنامه هايى دارد كه با آغاز اعلان حج آن مقدمات نيز براى آماده سازى مردم براى اعلان ولايت شروع شد، كه ذيلاً به شرح آن ها مى پردازيم:
هجرت پيامبر (صلى الله عليه و آله) و خروج آن حضرت از مكه معظمه نقطه عطفى در تاريخ اسلام به شمار مى آيد، كه حضرت بعد از اين هجرت سه بار به مكه سفر كرده اند.
بار اول در سال هشتم پس از صلح حديبيه به عنوان «عمره» وارد مكه شدند، و طبق قرار دادى كه با مشركين بسته بودند فورا بازگشتند.
بار دوم در سال نهم به عنوان «فتح مكه» وارد اين شهر شدند، و پس از پايان برنامه ها و برچيدن بساط كفر و شرک و بت پرستى به طائف رفتند: و هنگام بازگشت به مكه آمده و عمره به جا آوردند و سپس به مدينه بازگشتند.
سومين و آخرين بار بعد از هجرت كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) وارد مكه شدند در سال دهم هجرى به عنوان «حجة الوداع» بود، كه حضرت براى اولين بار به طور رسمى اعلان حج دادند تا همه مردم در حد امكان حاضر شوند.
1) بحار الانوار: ج 37 ص 201.
در اين سفر به امر الهى دو مقصد اساسى در نظر آن حضرت بود، و آن عبارت بود از بيان دو حكم مهم از قوانين اسلام كه هنوز براى مردم به طور كامل و رسمى تبيين نشده بود: يكى حج، و ديگرى خلافت و ولايت و جانشينى بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله).
پس از دستور الهى پيامبر (صلى الله عليه و آله) مناديانى را در مدينه و اطراف آن فرستادند، تا تصميم حضرت براى اين سفر را به اطلاع همه برسانند، و اعلان كنند كه هر كس بخواهد مى تواند همراه حضرت باشد.
پس از اعلان عمومى عده بسيارى از اطراف مدينه به شهر آمدند، تا همراه حضرت و مهاجرين و انصار به سوى مكه حركت كنند. با حركت كاروان پيامبر (صلى الله عليه و آله) در بين راه مدينه تا مكه افراد قبايل به جمعيت اضافه مى شدند.
با رسيدن اين خبر مهم به مناطق دورتر، مردم اطراف مكه و شهرهاى يمن و غير آن نيز به سوى مكه سرازير شدند، تا جزئيات احكام حج را شخصا از پيامبرشان بياموزند و در اين اولين سفر رسمىِ حضرت به عنوان حج شركت داشته باشند. اضافه بر آن كه حضرت اشاراتى فرموده بودند كه امسال سال آخر عمر من است، و اين مى توانست باعث شركت همه جانبه مردم باشد.
جمعيتى حدود صد و بيست هزار نفر (2)در مراسم حج شركت كردند كه به فرموده امام باقر (عليه السلام) فقط هفتاد هزار نفرِ آنان از مدينه به همراه حضرت حركت كرده بودند، به طورى كه لبيک گويان از مدينه تا مكه متصل بودند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) روز شنبه بيست و پنجم ماه ذى القعده غسل كرده و دو لباس احرام همراه برداشتند و از مدينه خارج شدند. حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) و نيز همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) همگى سوار بر هودج هاى شتران همراه حضرت بودند. با احرام از «مسجد شجره» - كه در نزديكى مدينه است - راهى مكه شدند و مردم سواره و پياده همراه آن حضرت به حركت در آمدند.
صبح روز بعد به «عِرق الظَبيَة» رسيدند و سپس از آن جا به «رَوْحاء» آمدند و در آن جا توقف مختصرى داشتند.
از آن جا براى نماز عصر به «مُنصَرَف» رسيدند. هنگام نماز مغرب و عشا در «مُتَعَشّى» پياده شدند و شام را همان جا صرف كردند. براى نماز صبح به «اَثاية» رسيدند، و صبح روز سه شنبه در «عَرج» بودند، و روز چهارشنبه به «سَقياء» رسيدند.
پياده ها در مسير سختىِ سفر را مطرح كردند و از حضرت سوارى درخواست نمودند. حضرت به آنان فرمود كه فعلاً سوارى در اختيار ندارد، و دستور دادند تا براى آسانى سير كمرهاى خود را ببندند و راه رفتنشان را تركيبى از تند رفتن و دويدن قرار دهند. اين دستور را عمل كردند و كمى راحت شدند.
روز پنجشنبه به «اَبواء» رسيدند، كه قبر حضرت آمنه مادر پيامبر (صلى الله عليه و آله) آن جا بود، و حضرت قبر مادر را زيارت نمودند. روز جمعه با عبور از «جُحفه» و «غدير خم» عازم «قُدَيد» شدند و شنبه آن جا بودند. روز يكشنبه به «عُسفان» آمدند و روز دوشنبه به «مَرّ الظهران» رسيدند و تا شب آن جا ماندند. شب به سوى «سَيرَف» حركت كردند و به آن جا رسيدند كه منزل بعدى مكه معظمه بود. بعد از ده روز طى مسافت در روز سه شنبه پنجم ذى الحجة وارد شهر مكه شدند.
از سوى ديگر اميرالمؤمنين (عليه السلام) با لشكرى از طرف پيامبر (صلى الله عليه و آله) به نجران و سپس يمن رفته بودند كه هدف آن جمع آورى خمس و زكات و جزيه و نيز دعوت به اسلام بود.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) هنگام حركت از مدينه نامه اى براى اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرستادند و دستور دادند آن حضرت نيز از يمن براى سفر حج حركت كند. لذا پس از پايان كارهاى محوله در نجران و يمن حضرت با لشكر همراه و نيز دوازده هزار نفر از اهل يمن پس از احرام در ميقات عازم مكه شدند. با نزديک شدن پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مكه از طرف مدينه، اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيز از طرف يمن به اين شهر نزديک شدند.
حضرت جانشينى در لشكر براى خود تعيين كردند و خود پيشتر به ملاقات پيامبر (صلى الله عليه و آله) شتافتند، و در نزديكى مكه خدمت حضرت رسيده گزارش سفر را دادند. آن حضرت بسيار مسرور شدند و دستور دادند هر چه زودتر لشكر همراه را به مكه بياورد.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) به محل لشكر بازگشتند و همراه آنان - هم زمان با قافله پيامبر (صلى الله عليه و آله) - روز سه شنبه پنجم ذى حجه وارد مكه شدند.
با رسيدن ايام حج در روز نهم ذى الحجة، حضرت به موقف عرفات و بعد از آن به مشعر و سپس به مِنا رفتند. بعد از آن اعمال حج را يكى پس از ديگرى انجام دادند، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را براى مردم بيان فرمودند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) قبل از غدير، در 2 موقعيت حساس براى مردم خطابه ايراد كردند كه در واقع زمينه سازى براى خطبه غدير بود.
1) بحار الانوار: ج 37 ص 113، ج 21 ص 380.
اولين خطابه آن حضرت در مِنا بود. در اين خطبه ابتدا اشاره به امنيت اجتماعى مسلمين از نظر جان و مال و آبروى مردم نمودند، و سپس خون هاى به ناحق ريخته و اموال به ناحق گرفته در جاهليت را رسما مورد عفو قرار دادند، تا كينه توزى ها از ميان برداشته شود. سپس مردم را بر حذر داشتند از اين كه بعد از او اختلاف كنند و بر روى يک ديگر شمشير بكشند. در اين جا چنين فرمودند: «اگر من نباشم على بن ابى طالب در مقابل متخلفين خواهد ايستاد». سپس حديث ثقلين بر لسان مبارک حضرت جارى شد و فرمودند:
من دو چيز گرانبها در ميان شما باقى مى گذارم، كه اگر به اين دو تمسک كنيد هرگز گمراه نمى شويد: كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيتم.
اشاره اى هم داشتند به اين كه عده اى از همين اصحاب من روز قيامت به جهنم برده مى شوند. نكته جالب توجه اين كه در اين خطابه، اميرالمؤمنين (عليه السلام) سخنان حضرت را براى مردم تكرار مى كردند تا آنان كه دورتر بودند بشنوند.
دومين مورد خطابه حضرت در مسجد «خيف» در مِنا بود. در روز سوم از توقف در مِنا حضرت فرمان دادند تا مردم در مسجد خيف اجتماع كنند. در آن جا نيز خطابه اى ايراد فرمودند كه ضمن آن صريحاً از مردم خواستند گفته هاى او را به خاطر بسپارند و به غايبان برسانند.
در اين خطبه به اخلاص عمل و دلسوزى براى امام مسلمين و تفرقه نينداختن سفارش فرمودند، و تساوى همه مسلمانان در برابر حقوق و قوانين الهى را اعلام
1) بحار الانوار: ج 37 ص 114.
كردند. بعد از آن متعرض مسئله خلافت شدند و حديث ثقلين بر لسان حضرت جارى شد؛ و اين گونه بار ديگر زمينه را براى غدير آماده كردند.
در اين مقطع بود كه منافقين كاملاً احساس خطر كردند و قضيه را جدى گرفتند و پيمان نامه نوشتند و هم قسم شدند و برنامه هاى خود را آغاز كردند. (1)
در مكه دستور الهى بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) چنين نازل شد:
نبوت تو به پايان رسيده و روزگارت كامل شده است. اسم اعظم و آثار علم و ميراث انبيا را به على بن ابى طالب بسپار كه اولين مؤمن است. من زمين را بدون عالمى كه اطاعت من و ولايتم با او شناخته شود و حجت بعد از پيامبرم باشد رها نخواهم كرد.
يادگارهاى انبياء (عليهم السلام) صُحُف آدم و نوح و ابراهيم (عليهم السلام) و تورات و انجيل و عصاى موسى (عليه السلام) و انگشتر سليمان (عليه السلام) و ساير ميراث هاى ارجمندى است كه فقط در دست حجج الهى است. تا آن روز خاتم انبيا (صلى الله عليه و آله) حافظ اين ميراث هاى الهى بود، و اينک به دستور الهى به اميرالمؤمنين (عليه السلام) منتقل مى شد.
آن حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را فرا خواند و جلسه خصوصى تشكيل دادند، و يک شبانه روز برنامه سپردن ودايع الهى طول كشيد. اين ودايع از اميرالمؤمنين (عليه السلام) به امامان بعد منتقل شده، تاكنون كه در دست مبارک آخرين حجت پروردگار حضرت بقية اللّه الاعظم (عليه السلام) است.
در مكه جبرئيل لقب «اميرالمؤمنين» را به عنوان اختصاص آن به على بن ابى طالب (عليه السلام) از جانب خدا آورد، اگر چه اين لقب قبلاً نيز براى آن حضرت تعيين شده بود.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور دادند تا يک يک اصحاب نزد على (عليه السلام) بروند و به عنوان «اميرالمؤمنين» بر او سلام كنند و «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» بگويند، و بدين وسيله در زمان حيات خود از آنان اقرار بر امير بودن على (عليه السلام) گرفت.
در اين جا ابوبكر و عمر به عنوان اعتراض به پيامبر (صلى الله عليه و آله) گفتند: آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است؟ حضرت غضبناک شد و فرمود: «حقى از طرف خدا و رسولش است. خداوند اين دستور را به من داده است».
با اين كه انتظار مى رفت پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين اولين و آخرين سفر حج خود مدتى در مكه بمانند، ولى بلافاصله پس از اتمام حج حضرت به منادىِ خود بلال دستور دادند تا به مردم اعلان كند: «فردا كسى جز معلولان نبايد باقى بماند، و همه بايد حركت كنند تا در وقت معين در غدير خم حاضر باشند». انتخاب منطقه «غدير» كه به امر خاص الهى بود، از 3 جهت قابل ملاحظه است:
در آينده هاى اسلام كه كاروان هاى حج در راه رفت و برگشت از اين مسير عبور مى كنند، با رسيدن به وادى غدير و نماز در مسجد پيامبر (صلى الله عليه و آله)، تجديد خاطره و بيعتى با اين زيربناى اعتقادى خود يعنى غدير و ولايت مى نمايند و ياد آن در دل ها احيا مى گردد. (1)
«غدير» كمى قبل از «جحفه»، بيابانى وسيع و آبگيرى است براى جمع شدن آب سيل ها و آب چشمه اى كه از سمت شمال غربى به آن مى ريزد. چند درخت كهنسال تنومند نيز در آن جا بوده، كه براى برنامه سه روزه پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ايراد خطابه براى آن جمعيت انبوه بسيار مناسب بوده است.
براى مردم بسيار جالب توجه بود كه پيامبرشان - پس از ده سال دورى از مكه - بدون آن كه مدتى در آن جا اقامت كنند تا مسلمانان به ديدارش بيايند و مسائل خود را مطرح نمايند؛ بعد از اتمام مراسم حج فوراً از مكه خارج شدند و مردم را نيز به خروج از مكه و حضور در «غدير» امر نمودند.
صبح آن روز كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مكه حركت كردند، سيل جمعيت - كه بيش از صد و بيست هزار نفر (3)تخمين زده مى شدند - به همراه حضرت حركت كردند. حتى پنج هزار نفر از اهل مكه و دوازده هزار نفر از اهل يمن - كه مسيرشان به سمت شمال نبود - براى درک مراسم غدير همراه حضرت حركت كردند.
1) مسجد پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير - كه يادگار آن واقعه تاريخى است - روزهاى جالبى از سوى دوست و دشمن به خود ديده كه در بخش آخر كتاب حاضر به آن ها اشاره خواهد شد.
2) بحار الانوار: ج 21 ص 385، ج 37 ص 111، 158. اثبات الهداة: ج 2 ص 136 ح 593. الغدير: ج 1 ص 10، 268.
3) به قولى صد و چهل هزار، و به قول ديگر صد و هشتاد هزار نفر بوده اند.
پس آماده سازى فكرى مردم با پيش برنامه هاى غدير كه ذكر شد، نوبت به اجراى خطابه غدير رسيد كه با كيفيتى خاص و به يادماندنى برگزار شد، كه ذيلاً شرح آن را مى آوريم.
1) بحار الانوار: ج 21 ص 387، ج 37 ص 173، 203، 204، ج 98 ص 298. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 50، 60، 75، 79، 80، 301. الغدير: ج 1 ص 10، 22. مدينة المعاجز: ص 128. الفصول المهمة: ص 24 - 25.
2) طبق رواياتى كه در بخش قبلى ذكر شد خروج حضرت از مدينه روز شنبه 25 ذىالقعده و ورود حضرت به مكه سه شنبه پنجم ذى الحجه بوده است. بنابراين روز 18 ذى الحجة مطابق با روز دوشنبه مى شود. طبق تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى قمرى و ميلادى (تحقيق: حكيم قريشى) روز هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى مطابق با دوشنبه 15 مارس سال 632 ميلادى است.
3) «كُراع» به معناى پايان مَسيل و انتهاى مسير آب است. «غُمَيم» نام منطقه غدير است. «غدير» به معناى گودالى است كه پس از عبور سيل آب در آن باقى مى ماند. «خُمّ» نام اين آبگير بوده است. محل «غدير خم» در وادى جحفه به همين نام معروف است.
الغُمَيم» - كه «غدير خم» در آن واقع شده - رسيدند، كه غدير خم در سمت راست جاده قرار داشت. حضرت مسير كاروان را به طرف راست و به سمت غدير تغيير داده فرمودند:
اَيُّهَا النّاسُ، اَجيبوا داعِىَ اللّهِ، اَنَا رَسولُ اللّهِ.
اى مردم، دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيام آور خدايم.
اين كنايه از آن بود كه هنگام ابلاغ پيام مهمى فرا رسيده است. سپس فرمان دادند تا منادى ندا كند: «همه مردم متوقف شوند و آنان كه پيش رفته اند بازگردند و آنان كه پشت سر هستند توقف كنند»، تا آهسته آهسته همه جمعيت در محل از پيش تعيين شده جمع گردند. هم چنين دستور دادند: «كسى زير درختان كهنسالى كه در آن جا بود نرود و آن موضع خالى بماند».
پس از اين دستور همه مَركب ها آهسته آهسته متوقف شدند، و كسانى كه پيشتر رفته بودند بازگشتند. سپس همه مردم در منطقه غدير پياده شدند و هر يک براى خود جايى پيدا كردند و كم كم آرام گرفتند، درحالى كه صحرا براى اولين بار شاهد تجمع عظيم بشرى بود.
شدت گرما در اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدّى بود كه مردم و حتى خود حضرت گوشه اى از لباس خود را به سر انداخته و گوشه اى از آن را زير پاى خود قرار داده بودند، و عدّه اى از شدت گرما عباى خود را به پايشان پيچيده بودند!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فراخواندند، و به آنان دستور دادند تا به
1) بحار الانوار: ج 21 ص 387، ج 37 ص 173، 203، 204، ج 98 ص 298. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 50، 60، 75، 79، 80، 301. احقاق الحق: ج 21 ص 46.
محل پنج درخت كهنسال - كه در يک رديف كنار بر كه غدير بودند - بروند و آن جا را براى سخنرانى آماده كنند. آن ها خارهاى زير درختان را كندند و سنگ هاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو زدند و آب پاشيدند. سپس شاخه هاى پايين آمده درختان را كه تا نزديكى زمين آمده بود قطع كردند. بعد از آن در فاصله بين دو درخت روى شاخه ها پارچه اى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد، و آن محل براى برنامه سه روزه اى كه حضرت در نظر داشتند كاملاً مساعد شود.
سپس در زير سايبان سنگ ها را روى هم چيدند و از رواندازهاى شتران و ساير مركب ها هم كمک گرفتند، و منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند و روى آن پارچه اى انداختند. منبر را طورى بر پا كردند كه نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار بگيرد، و پيامبر (صلى الله عليه و آله) هنگام سخنرانى مشرف بر مردم باشد تا صداى حضرت به همه برسد و همه او را ببينند، چنان كه در گزارش ماجراى غدير آمده است:
احدى از حاضرين غدير خم نبود مگر آن كه آن حضرت را به چشم خود مى ديد، و صداى آن حضرت را به گوش خود مى شنيد.
البته طبق شيوه آن زمان افرادى كلام حضرت را براى مردم تكرار مى كرد، تا افرادى كه دورتر قرار داشتند مطالب را بهتر بشنوند، چنان كه در عرفات و مِنا هم انجام شد.
مقارن ظهر انتظار مردم به پايان رسيد و منادىِ حضرت نداى نماز جماعت داد. پس از بيرون آمدن مردم از خيمه ها و آمادگى صف ها براى نماز، پيامبر (صلى الله عليه و آله) از خيمه خود بيرون آمدند و نماز را به جماعت خواندند. از آن جا كه منبر مقابل صف هاى نماز قرار داشت، بدون آن كه كسى از جاى خود حركت كند پيامبر (صلى الله عليه و آله) از منبر بالا رفتند.
1) بحار الانوار: ج 21 ص 387، ج 37 ص 209. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 44، 97، 301. اثبات الهداة: ج 2 ص 267 ح 387، 391. احقاق الحق: ج 21 ص 53، 57.
بعد از آن مردم ناظر بودند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر فراز منبر ايستادند و اميرالمؤمنين (عليه السلام) را فرا خواندند و دستور دادند بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد. قبل از شروع خطبه اميرالمؤمنين (عليه السلام) يک پله پايين تر بر فراز منبر در طرف راست حضرت ايستاده بودند و دست پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر شانه آن حضرت بود.
سپس حضرت نگاهى به راست و چپ جمعيت نمودند، و منتظر شدند تا مردم كاملاً آماده شوند. زنان نيز در قسمتى از مجلس قررار داشتند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به خوبى مى ديدند. پس از آماده شدن مردم پيامبر (صلى الله عليه و آله) سخنرانىِ تاريخى و آخرين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كردند.
با در نظر گرفتن اين شكل خاص از منبر و سخنرانى در غدير به استقبالِ سخنانِ حضرت خواهيم رفت، كه دو نفر بر فراز منبر در حالت قيام ديده مى شوند و بيش از صد و بيست هزار نفر اين منظره بديع را مى نگرند.
يادآور مى شود كه اجتماع 120000 نفر براى يک سخنرانى و در مقابل يک خطيب كه همه او را ببينند، در دنياى امروز هم مسئله اى غير عادى است، تا چه رسد به عصر بعثت كه در گذشته شش هزار ساله انبيا تا آن روز هرگز چنين مجلس عظيمى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.
سخنرانى تاريخى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير كه حدود يک ساعت طول كشيده در 11 بخش قابل ترسيم است:
حضرت در اولين بخش سخن به حمد و ثناى الهى پرداخته صفات قدرت و رحمت حق تعالى را ذكر فرمودند، و بعد از آن به بندگى خود در مقابل ذات الهى شهادت دادند.
1) بحار الانوار: ج 37 ص 201 - 207. اثبات الهداة: ج 2 ص 114، ج 3 ص 558.
در بخش دوم سخن را متوجه مطلب اصلى نمودند و تصريح كردند كه بايد فرمان مهمى درباره على بن ابى طالب ابلاغ كنم، و اگر اين پيام را نرسانم رسالت الهى را نرسانده ام و ترس از عذاب خدا دارم.
در سومين بخش امامتِ دوازده امام بعد از خود را تا آخرين روز دنيا اعلام فرمودند تا همه طمع ها يک باره قطع شود. از نكات مهم در سخنرانى حضرت، اشاره به عموميت ولايت آنان بر همه انسان ها و در طول زمان ها و در همه مكان ها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود، و نيابت تام ائمه (عليهم السلام) را از خدا و رسول در حلال و حرام و جميع اختيارات اعلام فرمودند.
در بخش چهارم خطبه، پيامبر (صلى الله عليه و آله) با بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمودند:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام اين على هم نسبت به او صاحب اختيارتر است. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
سپس كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه (عليهم السلام) اعلام فرمودند؛ و بعد از آن خدا و ملائكه و مردم را بر ابلاغ اين رسالت شاهد گرفتند.
در بخش پنجم حضرت صريحاً فرمودند: «هر كس از ولايت ائمه (عليهم السلام) سر باز زند اعمال نيكش سقوط مى كند و در جهنم خواهد بود». بعد از آن شمه اى از فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام) را متذكر شدند.
مرحله ششم از سخنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) جنبه غضب الهى را نمودار كرد. حضرت با تلاوت آيات عذاب و لعن از قرآن فرمودند:
منظور از اين آيات عده اى از اصحاب من هستند كه مأمور به چشم پوشى از آنان هستم، ولى بدانند كه خداوند ما را بر معاندين و مخالفين و خائنين و مقصرين حجت قرار داده، و چشم پوشى از آنان در دنيا مانع از عذاب آخرت نيست.
سپس به امامانِ گمراهى كه مردم را به جهنم مى كشانند اشاره كرده فرمودند: «من از همه آنان بيزارم». اشاره رمزى هم به «اصحاب صحيفه ملعونه» داشتند و تصريح كردند كه بعد از من مقام امامت را غصب مى كنند و سپس غاصبين را لعنت كردند.
در بخش هفتم، حضرت تكيه سخن را بر آثار ولايت و محبت اهل بيت (عليهم السلام) قرار دادند و فرمودند: «اصحاب صراط مستقيم در سوره حمد شيعيان اهل بيت (عليهم السلام) هستند». سپس آياتى از قرآن درباره اهل بهشت تلاوت فرمودند و آن ها را به شيعيان و پيروان آل محمد (عليهم السلام) تفسير نمودند. آياتى هم درباره اهل جهنم تلاوت كردند و آن ها را به دشمنان آل محمد (عليهم السلام) معنى كردند.
در بخش هشتم مطالبى اساسى درباره حضرت بقية اللّه الاعظم حجة بن الحسن المهدى ارواحنا فداه فرمودند و به اوصاف و شئون خاص حضرتش اشاره كردند، و آينده اى پر از عدل و داد به دست امام زمان (عليه السلام) را به جهانيان مژده دادند.
در بخش نهم فرمودند: پس از اتمام خطابه شما را به بيعت با خودم و سپس بيعت با على بن ابى طالب دعوت مى كنم. پشتوانه اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت كرده ام، و على با من بيعت نموده است. پس اين بيعتى كه از شما مى گيرم از طرف خداوند و بيعت با حق تعالى است.
در دهمين بخش، حضرت درباره احكام الهى سخن گفتند كه شامل چند پايه مهم عقيدتى بود: يكى اين كه چون بيان همه حلال ها و حرام ها توسط من امكان ندارد، با بيعتى كه از شما درباره ائمه (عليهم السلام) مى گيرم حلال و حرام را تا روز قيامت بيان كرده ام، زيرا علم و عمل آنان حجت است. ديگر اين كه بالاترين امر به معروف و نهى از منكر تبليغ پيام غدير درباره امامان (عليهم السلام) و امر به اطاعت از ايشان و نهى از مخالفتشان است.
در آخرين مرحله خطابه، بيعتِ لسانى انجام شد و حضرت فرمودند: «خداوند دستور داده تا قبل از بيعت با دست، از زبان هاى شما اقرار بگيرم». سپس مطلبى را كه مى بايست همه مردم به آن اقرار مى كردند بر زبان آوردند كه خلاصه آن اطاعت از دوازده امام (عليهم السلام) و عهد و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسل هاى آينده و غايبان از غدير بود. در ضمن بيعت با دست هم حساب مى شد زيرا حضرت فرمودند: «بگوييد با جان و زبان و دستمان بيعت مى كنيم».
كلمات نهايى پيامبر (صلى الله عليه و آله) دعا براى اقراركنندگان به سخنانش و نفرين بر منكرين اوامر آن حضرت بود، و با حمد خداوند خطابه حضرت پايان يافت.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اثناى خطبه دو اقدام عملى بر فراز منبر انجام دادند، كه تا آن روز سابقه نداشت و بسيار جلب توجه كرد:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از مقدمه چينى و ذكر مقام خلافت و ولايتِ اميرالمؤمنين (عليه السلام)، براى آن كه تا آخر روزگار راه هر گونه شک و شبهه بسته باشد و هر تلاشى در اين راه خنثى شود، ابتدا مطلب را به طور لسانى اشاره كردند، و سپس به صورت عملى براى مردم بيان كردند. ابتدا فرمودند:
1) بحار الانوار: ج 37 ص 111، 209. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 47. كتاب سليم: ص 888 ح 55.
باطن قرآن و تفسير آن را براى شما بيان نمى كند مگر اين كسى كه من دست او را مى گيرم و او را بلند مى كنم. سپس آن حضرت گفته خود را عملى كردند، و به اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه بر فراز منبر كنار حضرت ايستاده بود، فرمودند: «نزديک تر بيا». آن حضرت نزديک تر آمدند و پيامبر (صلى الله عليه و آله) دو بازوى او را گرفتند. در اين هنگام اميرالمؤمنين (عليه السلام) دست خود را به سمت صورت حضرت باز كردند تا آن كه دست هاى هر دو به سوى آسمان قرار گرفت. سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) اميرالمؤمنين (عليه السلام) را - كه يک پله پايين تر قرار داشت - از جا بلند كردند تا حدى كه پاهاى آن حضرت محاذى زانوهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار گرفت و مردم سفيدى زير بغل ايشان را ديدند، كه تا آن روز ديده نشده بود. در آن حال فرمودند:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.
هر كس من مولى وصاحب اختيار اويم اين علىّ مولى و صاحب اختيار اوست.
اقدام ديگر حضرت آن بود كه چون بيعت گرفتن با دست از فرد فرد آن جمعيت انبوه، از طرفى مشكلاتى داشت و از سوى ديگر امكان داشت افرادى به بهانه هاى مختلف از بيعت شانه خالى كنند و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت، لذا حضرت در اواخر سخنانشان فرمودند: چون با يک كف دست و با اين وقت كم و با اين سيل جمعيت امكان بيعت براى همه وجود ندارد، پس همگى اين سخنى را كه من مى گويم تكرار كنيد و بگوييد:
1) بحار الانوار: ج 37 ص 215، 219. درباره «بيعت غدير» مطالبى در قسمت چهارم از بخش هشتم اين كتاب آمده است.
ما فرمان تو را كه از جانب خداوند درباره على بن ابى طالب و امامان از فرزندانش به ما رساندى اطاعت مى كنيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مى كنيم ... عهد و پيمان در اين باره براى ايشان از ما، از قلب ها و جان ها و زبان ها و ضماير و دستانمان گرفته شد. هر كس با دستش توانست و گرنه با زبانش بدان اقرار كرده است.
پيداست كه حضرت عين كلامى را كه مى بايست مردم تكرار كنند به آنان القا فرمودند و عبارات آن را مشخص كردند تا هر كس به شكل خاصى براى خود اقرار نكند، بلكه همه به مطلب واحدى كه حضرت از آنان مى خواهد التزام دهند و بر سر آن بيعت نمايند.
وقتى كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) پايان يافت همه مردم سخن آن حضرت را تكرار كردند، و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد.
براى محكم كارى غدير پس برنامه هايى تدارک ديده شد، كه ابعاد جالبى از ولايت را براى مردم روشن كرد و تأكيد بر آن از سوى خداوند را به همه فهماند. ذيلاً به بيان اين موارد مى پردازيم.
پس از اتمام خطبه، صداى مردم بلند شد كه: «آرى، شنيديم و طبق فرمان خدا و رسول با قلب و جان و زبان و دستمان اطاعت مى كنيم». سپس به سوى منبر هجوم آوردند تا خود را به پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) برسانند.
آنان براى بيعت سبقت مى گرفتند و با دستان خود به عنوان بيعت به سوى حضرت اشاره مى كردند، و همزمان به پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) تبريک و تهنيت مى گفتند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم مى فرمود: «الحَمدُ ِللّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ العالَمينَ»: «سپاس خدايى را كه ما را بر همه خلق جهان فضيلت داد».
1) بحار الانوار: ج 21 ص 387. الامالى شيخ مفيد: ص 57.
اين ابراز احساسات و فرياد هاى شعفى كه از جمعيت بر مى خاست، شكوه و ابهت بى مانندى به آن اجتماع بزرگ مى بخشيد.
درخواست تبريک از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) (1)
قابل توجه بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در هيچ يک از پيروزى هاى خود - چه در جنگ ها و چه در ساير مناسبت ها و حتى فتح مكه - به مردم نفرموده بودند كه به آن حضرت تبريک بگويند، اما در روز غدير فرمودند:
به من تبريک بگوييد، به من تهنيت بگوييد، زيرا خداوند مرا به نبوت و اهل بيتم را به امامت اختصاص داده است.
از سوى ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) به منادى خود دستور دادند تا بين مردم گردش كند و اين خلاصه غدير را تكرار نمايد: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ»، تا به عنوان تابلويى از غدير در ذهن ها نقش ببندد.
بيعت رسمى و قول و اقرار گرفتن از آن جمعيت انبوه براى استحكام بخشيدن به آن چه بر فراز منبر غدير بيان شد، نياز به نظم و برنامه ريزى دقيقى داشت. اين بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از فرود از منبر دستور دادند تا دو خيمه برپا شود. يكى را مخصوص خود قرار دادند و در آن جلوس فرمودند، و به اميرالمؤمنين (عليه السلام) دستور دادند تا در خيمه ديگر جلوس نمايد، و امر كردند تا مردم جمع شوند.
پس از آن مردم دسته دسته ابتدا در خيمه پيامبر (صلى الله عليه و آله) حضور مى يافتند و با آن حضرت بيعت نموده و تبريک و تهنيت مى گفتند. از آن جا به خيمه مخصوص اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى آمدند و به عنوان امام و خليفه بعد از پيامبرشان با آن حضرت بيعت مى كردند و به عنوان «اميرالمؤمنين» بر او سلام مى كردند، و اين مقام والا را تبريک مى گفتند.
برنامه بيعت تا سه روز ادامه داشت تا 120/000 نفر بتوانند به راحتى و منظم در آن شركت كنند و براى هيچ كس عذرى باقى نماند.
اولين كسانى كه در غدير با اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند همان هايى بودند كه زودتر از همه آن بيعت را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند. آنان عبارت بودند از ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، كه بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) يكى پس از ديگرى رو در روى اميرالمؤمنين (عليه السلام) ايستادند. جالب تر اين كه عمر بعد از بيعت اين كلمات را بر زبان مى راند:
افتخار برايت باد، گوارايت باد اى پسر ابى طالب، خوشا به حالت اى ابا الحسن، اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شده اى!
نكته ديگرى كه بار ديگر چهره دو رويان را روشن ساخت اين بود كه همه مردم بدون چون و چرا با اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيعت كردند، ولى ابوبكر و عمر - با آن كه پيش از همه خود را براى بيعت به ميان انداخته بودند - قبل از بيعت به صورت اعتراض پرسيدند: «آيا اين امر از طرف خداوند است يا از طرف رسولش؟ (يعنى: از جانب خود مى گويى)؟ حضرت فرمودند:
از طرف خدا و رسولش است. آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مى شود؟ آرى حق است از طرف خدا و رسولش كه على اميرالمؤمنين است.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور دادند تا زنان هم بيعت كنند و به عنوان «اميرالمؤمنين» بر آن حضرت سلام دهند و به حضرتش تبريک و تهنيت بگويند، و اين دستور را درباره همسران خويش مؤكد داشتند.
براى اين منظور دستور دادند تا ظرف آبى آوردند، و از نيمه آن پرده اى عمودى بر روى آن زدند به طورى كه زنان در آن سوى پرده با قرار دادنِ دستِ خود در آب و قرار دادنِ اميرالمؤمنين (عليه السلام) دست خود را در سوى ديگر با آن حضرت بيعت كنند؛ و بدين صورت بيعت زنان هم انجام گرفت.
يادآورمى شود كه بانوى بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) از حاضرين در غدير بودند، در حالى كه در آن روزها به حضرت محسن (عليه السلام) باردار بودند! هم چنين كليه همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) و نيز ام هانى خواهر اميرالمؤمنين (عليه السلام) و فاطمه دختر حضرت حمزه و اسماء بنت عميس در مراسم غدير و بيعت با اميرالمؤمنين (عليه السلام) حضور داشتند.
عرب هرگاه مى خواستند رياست شخصى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. هم چنين افتخارِ بزرگى بود كه شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى ببندد، كه به معناى اعتماد بر او بود. (3)
اين بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مراسم غدير عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت، به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنين (عليه السلام) بستند، و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت قرار دادند و فرمودند: «عمامه تاج عرب است». اميرالمؤمنين (عليه السلام) در اين باره مى فرمايند:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم عمامه اى بر سرم بستند و يک طرف آن را بر دوشم آويختند و فرمودند: «خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكه اى كه چنين عمامه اى به سر داشتند يارى نمود».
بخش ديگرى از مراسم پرشور غدير در خواست حَسّان بن ثابت به عنوان شاعر زبردست عرب بود. او كه در همان سه روز غدير شعرى درباره آن سروده بود به پيامبر (صلى الله عليه و آله) عرض كرد: «يا رسول اللّه، اجازه مى فرماييد شعرى را كه درباره على بن ابى طالب به مناسبت اين واقعه عظيم سروده ام بخوانم»؟ حضرت فرمودند: بخوان به نام خداوند و بركت او!
حسان بر جاى بلندى قرار گرفت و مردم براى شنيدن كلامش ازدحام كردند. او خطاب به مردم گفت: «اى بزرگان قريش، سخن مرا به گواهى و امضاىِ پيامبر گوش كنيد». سپس اشعارى را كه درباره منصوب شدن اميرالمؤمنين (عليه السلام) از طرف خداوند در غدير سروده بود خواند، كه به عنوان يک سند تاريخى از غدير ثبت شد و به يادگار ماند. ذيلاً متن عربى شعر حسان و سپس ترجمه آن را مى آوريم:
اَلَم تَعلَموا اَنَّ النَّبىَّ مُحَمَّدا *** لَدى دَوحِ خُمٍّ حينَ قامَ مُنادياً
وَ قَد جاءَهُ جِبريلُ مِن عِندِ رَبِّهِ *** بِاَنَّكَ مَعصومٌ فَلا تَكُ وانياً
وَ بَلِّغهُمُ ما اَنزَلَ اللّهُ رَبُّهُم *** وَ اِن اَنتَ لَمتَفعَل وَ حاذَرتَ باغياً
عَلَيكَ فَما بَلَّغتَهُم عَن اِلهِهِم *** رِسالَتَهُ اِن كُنتَ تَخشَى الاَعاديا
فَقامَ بِهِ اِذ ذاكَ رافِعُ كَفِّهِ *** بِيُمنى يَدَيهِ مُعلِنُ الصَّوتِ عالياً
1) بحار الانوار: ج 21 ص 388، ج 37 ص 112، 166، 195. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 41، 98، 144، 201. كفاية الطالب: ص 64. متن عربى اشعار از كتاب سليم: ص 828 نقل شده، كه با كمى تفاوت در كتب ديگر هم آمده است.
فَقالَ لَهُم: مَن كُنتُ مَولاهُ مِنكُمُ *** وَ كانَ لِقَولى حافِظا لَيسَ ناسياً
فَمَولاهُ مِن بَعدى عَلىٌّ وَ اِنَّنى *** بِهِ لَكُم دونَ البَريَّةِ راضياً
فَيا رَبِّ مَن والى عَليّا فَوالِهِ *** وَ كُن لِلَّذى عادى عَليّا مُعادياً
وَ يا رَبِّ فَانصُر ناصِريهِ لِنَصرِهِم *** اِمامَ الهُدى كَالبَدرِ يَجلو الدَّياجِيا
وَ يا رَبِّ فَاخذُل خاذِليهِ وَ كُن لَهُم *** اِذا وَقَفوا يَومَ الحِسابِ مُكافِيا
آيا نمى دانيد كه محمد پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) كنار درختان غدير خم به حالت ندا ايستاد، و اين در حالى بود كه جبرئيل از طرف خداوند پيام آورده بود كه در اين امر سستى مكن كه تو محفوظ خواهى بود، و آن چه از طرف خداوند بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر نرسانى و از ظالمان بترسى و از دشمنان حذر كنى رسالت پروردگارشان را نرسانده اى.
در اين جا بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) دست على (عليه السلام) را بلند كرد و با صداى بلند فرمود: «هر كس از شما كه من مولاى او هستم و سخن مرا به ياد مى سپارد و فراموش نمى كند، مولاى او بعد از من على است، و من فقط به او - نه به ديگرى - به عنوان جانشين خود براى شما راضى هستم. پروردگارا هر كس على را دوست بدارد او را دوست بدار، و هر كس با على دشمنى كند او را دشمن بدار. پروردگارا، يارى كنندگان او را يارى فرما به خاطر نصرتشان امام هدايت كننده اى را كه در تاريكى ها مانند ماه شب چهارده روشنى مى بخشد. پروردگارا، خوار كنندگان او را خوار كن و روز قيامت كه براى حساب مى ايستند خود جزا بده».
پس از اشعار حسّان پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «اى حسان، مادامى كه با زبانت از ما دفاع مى كنى، از سوى روح القدس مؤيد خواهى بود».
اتفاق عجيبى كه پس از خطبه پيامبر (صلى الله عليه و آله) رخ داد و بار ديگر حجت را بر همگان تمام كرد، اين بود كه مردى زيبارو و خوشبو را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مى گفت:
به خدا قسم، هرگز روزى مانند امروز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خداوند و رسولش آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
در اين جا عمر نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت؟! حضرت فرمود: آيا او را شناختى؟ گفت: نه. حضرت فرمود:
او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود!
واقعه عجيبى كه به عنوان يک معجزه امضاى الهى را بر خط پايانى غدير ثبت كرد ماجراى «سنگ آسمانى» بود. در آخرين ساعات از روز سوم غدير، حارث فهرى با دوازده نفر از اصحابش به عنوان اعتراض و انكار نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و گفت:
اى محمد! سه سؤال از تو دارم: آيا شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده اى يا از پيش خود گفتى؟ آيا اين كه درباره على بن ابى طالب گفتى: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...»، از جانب پروردگار بود يا از پيش خود گفتى؟
حضرت بدون اين كه از چنين سؤال بى جايى اظهار ناراحتى كنند، در جواب هر سه سؤال فرمودند:
خداوند به من وحى كرده و واسطه بين من و خدا جبرئيل است و من اعلان كننده پيام خدا هستم، و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلام نمى كنم.
حارث گفت:
خدايا، اگر آن چه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.
سخن حارث تمام شد و به راه افتاد خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همان جا او را هلاک كرد.
بعد از اين جريان آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ...» (1)
نازل شد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اصحابشان فرمودند: آيا ديديد و شنيديد؟ گفتند: آرى.
با اين معجزه بر همگان مسلّم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يک فرمان الهى است. از سوى ديگر تعيين تكليف براى همه منافقين آن روز و طول تاريخ شد كه هم چون حارث فهرى فكر مى كنند و به گمان خود خدا و رسول را قبول
1) سوره معارج: آيه 21.
دارند و بعد از آن كه مى دانند ولايت على بن ابى طالب (عليه السلام) از طرف خداست صريحاً اعلام مى كنند كه ما تحمل آن را نداريم!! اين پاسخ دندان شكن و فورى خداوند ثابت كرد كه هر كس ولايت على (عليه السلام) را نپذيرد خدا و رسول را قبول ندارد و كافر است.
در سه روزى كه مراسم بيعت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) حضور مى يافتند. در اين اجتماعات كوچک - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره غدير مطرح مى كردند و توضيحات بيشترى مى خواستند.
حضرت نيز محتواى خطبه را به صورت خلاصه تر و با عبارات ديگرى بيان مى فرمودند و در بعضى موارد مطالب ديگرى به عنوان توضيح به آن مى افزودند، و گاهى به صورت سؤال و جواب مطرح مى كردند. برخى از اين مطالب احتمالاً قبل از آغاز خطبه مفصل بوده است و براى آمادگى مردم فرموده اند. 4 نمونه از اين فرمايشات چنين است:
اى مردم، همه پيامبرانِ قبل از من دورانى از عمر را سپرى كرده اند و سپس خداوند آنان را فرا خوانده و آنان اجابت كرده اند. من نيز نزديک است كه فرا خوانده شوم و اجابت كنم. خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه «اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُم مَيِّتونَ»، و گويى مرا نيز فرا خوانده و اجابت كرده ام.
1) عوالم العلوم: ج 15/3 ص 43، 44، 46، 49، 54، 75، 97، 196 - 199، 239، 261.
اى مردم، هر پيامبرى دوران توقفش در ميان قوم خود نصف پيامبر قبلى است. حضرت عيسى بن مريم چهل سال در ميان قوم خود بود، و من پس از بيست سال آماده رفتن هستم و نزديک است از شما مفارقت كنم.
صداها از هر سو بلند شد: «ما شهادت مى دهيم كه تو بنده خدا و پيامبر او هستى. رسالت او را ابلاغ كردى و در راه او جهاد نمودى. امر او را رساندى و دلسوز بودى و آن چه بر عهده ات بود ادا نمودى. خداوند به تو از سوى ما جزا دهد به بهترين صورتى كه به پيامبرى از امتش جزا داده است». حضرت فرمود: «خدايا شاهد باش».
اى محمد، من محمود هستم و تو محمدى! نام تو را از نام خود مشتق ساخته ام. هر كس به تو نيكى كند به او نيكى مى كنم، و هر كس از تو قطع كند من از او قطع مى كنم.
نزد بندگانم برو و به آنان كرامت من نسبت به خود را خبر ده. من هيچ پيامبرى را نفرستاده ام مگر آن كه براى او وزيرى قرار داده ام. تو پيامبر من هستى و على وزير توست!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير فرمودند: «بدانيد من شما را شاهد مى گيرم كه من شهادت مى دهم خداوند صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار هر مؤمنى هستم. آيا به اين مطلب اقرار داريد و به آن شهادت مى دهيد»؟ گفتند: «آرى، براى تو به اين مطلب شهادت مى دهيم». فرمود: «بدانيد مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، و او اين است»، و اشاره به اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمودند.
آن حضرت در موقعيت ديگرى از غدير فرمودند:
اى مسلمانان، حاضرانتان به غايبان برسانند: كسانى را كه به من ايمان آورده و مرا تصديق كرده اند به ولايت على سفارش و وصيت مى كنم. بدانيد كه ولايت على ولايت من، و ولايت من ولايت پروردگار من است. اين پيمانى است كه پروردگارم با من بسته و به من دستور داده آن را به شما ابلاغ نمايم.
سپس سه مرتبه فرمود: «آيا شنيديد»؟ گفتند: «يا رسول اللّه، شنيديم».
هم چنين پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير فرمود: «اى مردم، به چه شهادت مى دهيد»؟ گفتند: «شهادت مى دهيم كه خدايى جز اللّه نيست». فرمود: «بعد از آن به چه شهادت مى دهيد»؟ گفتند: «به اين كه محمد بنده و پيامبر خداست». فرمود: «صاحب اختيار شما كيست»؟ گفتند: «خدا و پيامبر صاحب اختيار ما هستند». فرمود: «هر كس كه خدا و پيامبر صاحب اختيار او هستند اين (على (عليه السلام)) صاحب اختيار اوست».
آن حضرت در موقعيت ديگرى از غدير پرسيد: «آيا من نسبت به هر مؤمنى از خودش صاحب اختيارتر نيستم»؟ گفتند: «آرى». فرمود: «اين (على (عليه السلام)) صاحب اختيار كسى است كه من صاحب اختيار اويم».
بدانيد، هر كس كه من صاحب اختيار او بوده ام و نسبت به او اختيارم از خودش بيشتر بوده اين على صاحب اختيار اوست و اختيارش نسبت به او از خودش بيشتر است.
در موقعيتى از غدير سلمان پرسيد: «ولايت على (عليه السلام) چگونه است و نمونه آن چيست»؟ حضرت در پاسخ فرمود: «ولايت او هم چون ولايت من است. هر كس كه من بر او بيش از خودش اختيار داشته ام على نيز بر او بيش از خودش اختيار دارد».
شخص ديگرى در غدير از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: «منظور از ولايت على چيست»؟ فرمود: «هر كس كه من پيامبر او بوده ام على امير اوست».
در موردى از غدير حضرت پرسيد: «آيا قبول داريد كه خدايى جز اللّه نيست و من پيامبر او به سوى شمايم و بهشت و جهنم و زنده شدن پس از مرگ حق است»؟ گفتند: «به اين مطالب شهادت مى دهيم». فرمود: «خدايا، بر آن چه مى گويند شاهد باش»!
هم چنين آن حضرت در موردى ديگر از غدير فرمود:
بدانيد كه شما از خود من شنيده ايد و مرا ديده ايد». هر كس عمداً بر من دروغ ببندد جاى خود را در جهنم آماده كند. بدانيد كه من كنار حوض كوثر منتظر
شما هستم و روز قيامت در مقابل امت هاى ديگر به كثرت شما افتخار مى كنم. بياييد و نزد امم ديگر مرا رو سياه نكنيد!!
بدانيد كه من منتظر شما هستم و شما فرداى قيامت كنار حوض كوثر بر من وارد مى شويد، و آن حوضى است كه عرض آن به وسعت بُصرى تا صنعا است. (1)در آن قدح هايى از نقره به تعداد ستارگان آسمان است.
بدانيد كه فرداى قيامت وقتى كنار حوض نزد من مى آييد از شما سؤال خواهم كرد كه درباره آن چه امروز شما را شاهد گرفتم و نسبت به ثقلين پس از من چه كرديد؟ ببينيد براى پاسخ در روزى كه مرا ملاقات مى كنيد در غيبت من با آنان چگونه رفتار مى كنيد.
پرسيدند: «يا رسول اللّه، ثقلين كدامند»؟ فرمود: «ثقل اكبر كتاب خداوند عزوجل است، كه واسطه اى متصل از خدا و از من در دست شماست. يک سوى آن به دست خدا و طرف ديگر آن در دست شماست. در آن علوم گذشته و آينده است تا روزى كه قيامت بپا شود».
آن حضرت در ادامه فرمود: «ثقل اصغر همتاى قرآن است و آن على بن ابى طالب و عترت اوست، و اين دو از يک ديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر نزد من آيند».
سپس فرمود: «از آنان سؤال كنيد و از غير آنان نپرسيد كه گمراه مى شويد. من براى اين دو از خداوند لطيف خبير درخواست هايى كرده ام و خداوند به من عطا فرموده است. يار آن دو ياور من، و خوار كننده آن دو خوار كننده من است. دوست آن دو دوست من و دشمن آنان دشمن من است. هيچ امتى قبل از شما هلاک نشده مگر زمانى كه دينش را طبق هوا و هوس خود قرار داده و بر ضد پيامبرش همدست شده و قيام كنندگان به عدالتشان را كشته است». پيامبر (صلى الله عليه و آله) در پايان سخنانش فرمود:
1) «بُصرى» شهرى در شام، و «صنعا» شهرى در يمن است. در اين جا منظور بزرگى حوض كوثر است.
بدانيد كه من عده اى را از آتش نجات خواهم داد، ولى عده اى را از دست من مى گيرند! من خواهم گفت: «خدايا اصحابم»؟! به من گفته مى شود: «تو نمى دانى اينان پس از تو چه كردند»!!
بدين ترتيب پس از سه روز مراسم غدير پايان يافت و آن روزها به عنوان «ايّام الولاية» در ذهن ها نقش بست. گروه ها و قبائل عرب هر يک با دنيايى از معارف اسلام، پس از وداع با پيامبرشان و معرفت كامل به جانشينِ او راهىِ شهر و ديار خود شدند. اهل مكه و طائف و يمن و اهالى شرق و جنوب آفريقا به سمت جنوب از راهى كه به سمت غدير آمده بودند بازگشتند.
قبايل ديگرى كه در مسير غدير تا مدينه به سمت شمال و شرق بودند، در مسير راه به منطقه سكونت خود رفتند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز با اهل مدينه و اهالى اطراف اين شهر عازم مدينه شدند، در حالى كه كاروان بعثت را با اعلام ولايت در غدير و معرفى جانشينان خود تا قيامت به سر منزل مقصود رسانده بودند.
خبر واقعه «غدير» در شهرها منتشر شد و به سرعت شايع گرديد و به گوش همگان رسيد. بدون شک اين خبر عظيم توسط مسافران و ساربانان و بازرگانان تا اقصى نقاط عالم آن روز يعنى ايران و روم و چين پخش شد، و غير مسلمانان هم از آن با اطلاع شدند.
در بُعد ديگر، پادشاهان ممالک كه با قدرت نوپاى اسلام مخالف بودند و چه بسا چشم طمع به ايام بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) دوخته بودند، با شنيدن خبر تعيين جانشينى چون اميرالمؤمنين (عليه السلام) نقشه هاى خود را بر آب ديدند. بدين وسيله جامعه اسلامى بار ديگر
1) بحار الانوار: ج 37 ص 136، ج 39 ص 336، ج 41 ص 228. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 68. كشف المهم: ص 109. بصائر الدرجات: ص 201.
قدرت خود را به نمايش گذاشت، و از حملات احتمالى بيگانه مصون ماند. بدين گونه بود كه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد چنان كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد:
ما عَلِمتُ اَنَّ رَسولَ اللّهِ (صلى الله عليه و آله تَرَكَ يَومَ الغَديرِ ِلاَحَدٍ حُجَّةً وَ لا لِقائِلٍ مَقالاً.) (1) گمان ندارم كه پيامبر (عليه السلام) در روز غدير براى احدى عذرى و براى كسى سخنى باقى گذاشته باشد.
از اين جاست كه مى توان عمق كلام خداوند تبارک و تعالى را درباره عذاب و آتش و دوزخ براى دشمنان غدير دريافت كه مى فرمايد:
لَو اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُم عَلى وِلايَةِ عَلىٍّ ما خَلَقتُ النّارَ. (2)
اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمى كردم.
افشاى عكس العمل ها و اقدامات شياطين ابليسى و شياطين انسى، از مهم ترين بخش هاى موضوع غدير به شمار مى آيد، زيرا در سايه آن به آسانى مى توان دريافت كه آن چه پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) به وقوع پيوست و آن طور كه مردم زحماتِ يک عمر آن حضرت و آن خطابه عظيم در غدير را ناديده گرفته و به فراموشى سپردند، هرگز بدون پايه ريزى و برنامه هاى قبلى انجام نگرفته بود و شياطين و منافقين آخرين تلاش هاى خود را در اين زمينه انجام داده بودند.
در غدير هم ابليس و گروهش عزا گرفته بودند، و هم منافقين در هاله اى از يأس و نااميدى به سر مى بردند، و توطئه هاى خود را نقش بر آب مى ديدند. هم شيطان و شياطينش در فكر راهى تازه براى گمراهى امت و به جهنم كشاندن مسلمين بودند، و هم كافرانِ به ظاهر مسلمان چاره اى براى بازگشت و عقب گرد به دوران جاهليت و احياى دوباره كفر و شرک و الحاد جستجو مى كردند.
آن چه در اين قسمت از تاريخ تكان دهنده است اين كه در غدير شياطين دل به منافقين بسته بودند و چشم به دست آنان و نقشه هايشان داشتند و خود را از هر جهت مستأصل مى ديدند. اين منافقانِ مشرک و كافر بودند كه روى شيطان و شيطانيان را سفيد كردند، و به فرزندان خَلَف خود كه دستِ كمى از آنان نداشتند درسِ مقابله با وحى و نبوت و دستگاه الهى را دادند، و چنان نقشه اى پياده كردند كه نه فقط خود به مقاصد شومشان رسيدند، بلكه تا آخر روزگار اكثريتى از مسلمين را از صراط مستقيمِ دوازده جانشين بر حقِّ پيامبرشان منحرف كردند و چهره خلافت اسلامى را هم نزد جهانيان مشوَّه ساختند.
در اين بخش ابتدا اشاره اى خواهيم داشت به آن چه بين ابليس و شياطين در روز غدير جريان داشت، و سپس اقدامات و عكس العمل هاى منافقين به واقعه غدير را ذكر مى كنيم.
ابليس و دار و دسته اش - اين دشمنان سخت كوش انسان - «غدير» را هولناک ترين مقطع براى خود به حساب آوردند. آنان واهمه داشتند پس از غدير راه گمراهىِ انسان ها بسته شود. به همين جهت در آن روز بسيار محزون بودند و فريادشان بلند بود.
ولى شياطين انسى به فرياد ابليس و گروهش رسيدند، و در همان غدير وعده هايى به او دادند و نقشه هايى كشيدند و توطئه هايى نمودند كه آن حزن و اندوه و فريادهاى شيطان يک باره تبديل به خوشحالى و سرور گرديد.
شياطين وقتى پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) اجراى دقيق آن نقشه ها را در سقيفه ديدند سر از پا نمى شناختند، و ابليس (بزرگِ شياطين) در آن روز تاجگذارى كرد و دستور شادى و سرور رسمى به گروهش داد. احاديثى كه ذيلاً ذكر مى شود شاهد اين مدعاست.
امام باقر (عليه السلام) فرمود: ابليس چهار مرتبه فرياد بلند كشيده است: روزى كه مورد لعن
خداوند قرار گرفت، روزى كه از آسمان ها به زمين فرستاده شد، روزى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) مبعوث شد، روز غدير خم (كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) منصوب شد). (1)
امام باقر (عليه السلام) فرمود: هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) دست اميرالمؤمنين (عليه السلام) را گرفت و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ»، ابليس و بزرگان گروهش حاضر بودند.
شياطين به او گفتند: «به ما چنين نگفته بودى! بلكه خبر داده بودى كه هرگاه پيامبر از دنيا برود اصحاب او متفرق مى شوند! اين طور كه او صحبت كرد برنامه مستحكمى را پيش بينى نمود كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى به جاى او مى نشيند»! ابليس در پاسخ گفت:
برويد، كه اصحاب او به من وعده داده اند كه به هيچ يک از گفته هاى او اقرار نكنند، و آنان هرگز اين وعده خود را نمى شكنند! (2)
امام باقر (عليه السلام) فرمود: هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير دست اميرالمؤمنين (عليه السلام) را گرفت، ابليس در بين گروهش فريادى كشيد و همه شياطينى كه در خشكى و دريا بودند نزد او گرد آمدند و گفتند: «اى آقاى ما و اى مولاى ما! چه نگرانى برايت پيش آمده است؟ ما فريادى وحشتناک تر از اين از تو نشنيده بوديم»! ابليس گفت:
اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز معصيت خداوند انجام نخواهد گرفت.
شياطين گفتند: «اى آقاى ما و اى مولاى ما! تو بودى گمراه كننده آدم»!! هنگامى كه منافقين در بين خود گفتند: «پيامبر از روى هواى نفس سخن مى گويد»، و يكى از آن دو نفر به ديگرى گفت: «نمى بينى چگونه چشمانش در سرش مانند مجانين مى گردد»، هنگامى كه اين سخنان را گفتند ابليس از خوشحالى فريادى كشيد و دوستانش را جمع كرد و گفت: «شما مى دانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بودهام»!؟ گفتند: آرى. ابليس گفت: «آدم عهد و پيمان را شكست ولى به خداوند كافر نشد؛ اما اينان عهد و پيمان را شكستند و به پيامبر كافر شدند»!!
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از دنيا رفت و مردم غير على (عليه السلام) را براى خلافت بپا داشتند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و منبرى نصب كرد و بر روى آن نشست و شياطينش را جمع كرد و به آنان گفت: «شادى كنيد، چرا كه تا امام قيام نكند خداوند اطاعت نمى شود». (1)
تا امام بر حقى امور را به دست نگيرد خدا اطاعت نمى شود.
تا امام زمان عجل اللّه فرجه قيام نكند خدا به طور كامل اطاعت نمى شود.
امام صادق (عليه السلام) فرمود: هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) سخنانش را در غدير فرمود و اميرالمؤمنين (عليه السلام) را براى مردم نصب كرد، ابليس فريادى كشيد كه بزرگانِ گروهش نزد او جمع شدند و گفتند: اى بزرگِ ما، اين چه فريادى بود؟! ابليس گفت:
واى بر شما! امروز مانند روز عيسى است!
به خدا قسم، مردم را در اين باره گمراه خواهم كرد...
1) الكافى: ج 8 ص 344 ح 542. جمله آخر اين حديث در متن عربى چنين است: «لايُطاعُ اللّهُ حَتّى يَقومَ الامامُ». اين جمله دو معنى مى تواند داشته باشد:
بار ديگر ابليس فريادى كشيد و بزرگان گروهش نزد او جمع شدند و گفتند: «اى بزرگِ ما، اين فريادِ دوم چه بود»؟! ابليس گفت:
خداوند درباره گفته من آيه اى نازل كرد: «وَ لَقَد صَدَّقَ عَلَيهِم اِبليسُ ظَنَّهُ»: «ابليس گمان خود را بر آنان به صدق رسانيد».
سپس ابليس رو به سوى آسمان كرد و گفت: «خداوندا، به عزت و جلالت قسم، گروه هاى هدايت يافته را هم به بقيه ملحق خواهم كرد»!
در اين جا پيامبر (صلى الله عليه و آله) - كه متوجه رفتار ابليس بود - اين آيه را از جانب خداوند تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيسَ لَكَ عَلَيهِم سُلطانٌ»: «تو را بر بندگانِ واقعىِ من تسلط و راهى نيست».
بار ديگر ابليس فريادى كشيد و بزرگان گروهش به سوى او باز گشتند و پرسيدند: «اين فريادِ سوم چه بود»؟ ابليس گفت:
به خدا قسم، از اصحاب علىّ (كه نمى توانم بر آن ها تسلّط داشته باشم)! ولى خداوندا، قسم به عزّت و جلالت، گناهان را براى آنان (يعنى شيعيان على) زيبا جلوه خواهم داد تا با ارتكاب آن ايشان را به درگاه تو مبغوض نمايم. (1)
شيطان در روز غدير به صورت پيرمردى زيبا رو نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و گفت: «اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه واقعا طبق گفته هايت با تو بيعت مى كنند»!! (2)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: پيامبر (صلى الله عليه و آله) به من خبر داد كه ابليس و رؤساى اصحاب او هنگام منصوب شدن من در روز غدير حاضر بودند. در آن روز اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند:
اين امت مورد رحمت قرار گرفتند و از گمراهى محفوظ شدند، و ديگر نه ما را و نه تو را بر آنان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان را شناختند.
ابليس با ناراحتى و اندوه از آنان جدا شد. اميرالمؤمنين (عليه السلام) در ادامه كلامش فرمود:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به من خبر داد: آن هنگام كه مردم بعد از من بيعت تو را بشكنند، ابليس اصحابش را جمع مى كند و آنان در مقابل او به سجده در مى آيند و مى گويند: «اى آقاى ما، اى بزرگِ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى»! ابليس در جواب مى گويد:
كدام امت بعد از پيامبرشان گمراه نشدند؟! هرگز!! شما گمان مى كنيد من بر اينان سلطه و راهى ندارم؟! چگونه ديديد مرا هنگامى كه كارى كردم تا امر خدا و پيامبر را درباره اطاعتِ على بن ابى طالب كنار گذاردند؟... (1)
1) كتاب سليم: ح 579. الكافى: ج 8 ص 343 ح 541.
رفتار منافقين در غدير را از 3 جهت مورد بررسى قرار مى دهيم:
اقدامات و توطئه هاى عَمَلى آنان بر ضد غدير.
گفته هاى آنان از روى نفاق و حسد و كينه و غيظ نسبت به ماجراى غدير.
نمونه هاى بارز از عكس العمل هاى آنان در غدير.
منافقين از مدت ها پيش از غدير صفوف خود را بر ضد پيامبر (صلى الله عليه و آله) و برنامه هاى آن حضرت مستحكم مى كردند و نقشه هاى كوتاه مدتى را در مقاطع حساس به اجرا در مى آوردند.
در حجة الوداع كه متوجه نزديكى رحلت حضرت و نيز تصميم او براى تعيين رسمى جانشين خود شدند، دست به اقدامات اساسى زدند و خود را براى روزهاى بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) آماده كردند. اين جا بود كه خط كفر و نفاق و عصيان دست به دست هم دادند، و جاسوسانى هم دائماً اخبار را درباره جزئيات تصميم هاى حضرت به آن ها مى رساندند.
نطفه توطئه آن گاه منعقد شد كه ابتدا دو نفر از منافقين در يک تصميم اساسى با هم پيمانى بستند كه «اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد نگذاريم خلافت و جانشينى او در اهل بيتش مستقر شود».
سپس سه نفر ديگر در اين تصميم با آن ها هم پيمان شدند، و اولين قرارداد و معاهده را در كعبه بين خود امضا كردند، و آن را داخل كعبه زير خاک پنهان نمودند تا سندى براى التزام عملى آنان به پيمانشان باشد.
يكى از اين سه نفر معاذ بن جبل بود كه گفت: «شما مسئله را از جهت قريش حل كنيد، و من درباره انصار ترتيب امور را خواهم داد»!
از آن جا كه «سعد بن عُباده» رئيس كل انصار كسى نبود كه با ابوبكر و عمر هم پيمان شود، لذا معاذ بن جبل سراغ بشير بن سعيد و اُسَيد بن حَضير آمد كه هر كدام بر نيمى از انصار يعنى دو طايفه «اَوْس» و «خَزرَج» نفوذ و حكومت داشتند و آن دو را با خود بر سر غصب خلافت هم پيمان نمود.
1) بحار الانوار: ج 17 ص 29، ج 28 ص 186، ج 36 ص 153، ج 37 ص 114، 135. كتاب سليم: ص 816 ح 37. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 164.
نقشه قتل پيامبر (صلى الله عليه و آله) يک بار در جنگ تبوک و چند بار به وسيله سَمّ و بارها به صورت ترور تدارک ديده شده بود، كه همه نقش بر آب شد. اما در حجة الوداع همان پنج نفر اصحاب صحيفه با نُه نفر ديگر براى بار آخر نقشه دقيق ترى براى قتل حضرت در راه بازگشت از غدير به مدينه كشيدند.
نقشه چنين بود كه در محل از پيش تعيين شده اى در قله كوه «هَرشى» كمين كنند، و با توجه به اين كه اكثر مردم كوه را دور مى زدند و به سربالايى نمى آمدند، همين كه شتر پيامبر (صلى الله عليه و آله) سر بالايى كوه را پيمود و در سرازيرى قرار گرفت، سنگ هاى بزرگى را به طرف شترِ حضرت رها كنند تا به حيوان برخورد كند يا بِرَمَد و حضرت را بر زمين زند، و آنان با استفاده از تاريكى شب به حضرت حمله كنند و در نتيجه قتل حضرت به طور يقينى انجام گيرد. سپس متوارى شوند و خود را داخل مردم پنهان نمايند تا شناخته نشوند.
خداوند تعالى پيامبرش را از اين توطئه آگاه ساخت و وعده حفظ او را داد. منافقين در گروه چهارده نفرى خود پيشاپيش قافله رفتند و در محل موعود - كه پايان سربالايى قُله هرشى و آغاز سراشيبى كوه بود - در ظلمت شب حاضر شدند و شترهاى خود را در كنارى خوابانيدند. سپس پشت صخره ها هفت نفر در سمت راست جاده و هفت نفر در سمت چپ به كمين نشستند. اين در حالى بود كه ظرف هاى دَبّه مانندى را نيز همراه خود برده بودند و آن ها را پر از ريگ و شن كرده بودند، تا براى رماندن شتر آن ها را از پشت سر در سراشيبى كوه رها كنند.
1) بحار الانوار: ج 28 ص 99، 100، ج 37 ص 115، 135. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 304. اقبال الاعمال: ص 458. درباره نقشه قتل حضرت در تبوک به بحار الانوار: ج 21 ص 185 - 252 مراجعه شود.
همين كه شترِ پيامبر (صلى الله عليه و آله) به قله كوه رسيد و خواست راه را به سمت پايين در پيش بگيرد، منافقين سنگ هاى بزرگ و ظرف هاى پر از شن را كه در لبه پرتگاه قرار داده بودند رها كردند. سنگ ها به طرف شترِ حضرت به حركت در آمد و نزديک بود به شتر اصابت كند و يا مَركب حضرت بِرَمَد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با يک اشاره به شتر فرمان توقف دادند؛ و اين در حالى بود كه حذيفه افسار شتر حضرت را در دست داشت و عمار از پشت سر شتر را راهنمايى مى كرد.
با توقف شتر سنگ ها رد شده به سمت پايين كوه رفتند و حضرت سالم ماندند. منافقين كه از اجراى دقيق نقشه مطمئن بودند از كمينگاه ها بيرون آمدند و با شمشيرهاى آخته به حضرت حمله كردند تا كار را تمام كنند؛ ولى عمار و حذيفه شمشيرها را كشيدند و با آنان در گير شدند، تا بالاخره آنان را فرارى دادند.
منافقين به پشت سنگ ها پناه آوردند و با استفاده از تاريكى شب هر يک به گوشه اى خزيدند تا پس از فاصله گرفتن پيامبر (صلى الله عليه و آله) سراغ شترهاى خود بروند و به قافله ملحق شوند.
براى آن كه نسل هاى آينده بدانند رؤساى منافقين در آن شب چه كسانى بودند و بسيارى از توطئه هاى بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به راحتى تحليل كنند، در همان تاريكى شب حضرت اشاره اى فرمودند و ناگهان نورى تابيد و فضا را براى لحظاتى روشن ساخت. حذيفه و عمار چهره هاى چهارده نفر را كه در اين سو و آن سوى سنگ ها پنهان شده بودند به چشم خود ديدند و حتى شترانشان را ديدند كه در گوشه اى خوابانيده بودند. اين چهارده نفر عبارت بودند از:
اولى و دومى و سومى و معاويه، عمروعاص، طلحة، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيدة بن جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريرة، مغيرة بن شعبة، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) مأمور بود با آنان درگير نشود، زيرا در آن شرايط حساس فتنه اى بپا مى شد و برنامه هاى انجام شده غدير در معرض خطر قرار مى گرفت.
فردا صبح كه نماز جماعت برپا شد همين چهارده نفر در صف هاى اول نماز جماعت ديده شدند و حضرت سخنانى فرمود كه اشاره به آنان بود! از جمله فرمود:
چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شده اند كه اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد هرگز نگذارند خلافت به اهل بيتش برسد!!؟
وقتى منافقين وارد مدينه شدند از آن جا كه در نقشه قبلى شكست خورده بودند، جلسه مهم ديگرى تشكيل دادند كه در آن سى و چهار نفر از بزرگان منافقين شركت داشتند، كه اغلب پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) در رأس امور قرار گرفتند.
در اين مجلس اساسنامه نقشه هاى آينده غصب خلافت را تنظيم كردند و همه آن 34 نفر زير آن طومار را امضا كردند. امضا كنندگان، گذشته از چهارده نفر قبل، عده اى ديگر از رؤساى قبايل و افرادى بودند كه هر يک گروهى از مردم را با خود همراه داشتند، كه از جمله آنان ابوسفيان، عكرمه پسر ابوجهل، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، بشير بن سعيد، سُهيل بن عَمرو، ابوالاعور اسلمى، صهيب بن سنان و حكيم بن حزام بودند.
نويسنده طومار سعيد بن عاص، و محل اجتماع و نوشتن خانه ابوبكر بود. پس از امضا طومار را پيچيدند و به ابوعبيده جراح به عنوان امينِ خود سپردند، تا آن را به مكه ببرد و كنار صحيفه اول در كعبه دفن كند تا به عنوان سند محفوظ باشد.
1) بحار الانوار: ج 28 ص 102 - 111.
فرداى آن روز پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از نماز صبح اشاره اى به اقدام اين منافقين كردند و فرمودند:
عده اى از اين امت معاهده اى نوشته اند كه به معاهده زمان جاهليت كه در كعبه آويخته بودند شبيه است، ولى من مأمورم آن را افشا نكنم»!
سپس رو به ابوعبيده جراح كرده فرمودند: «اكنون امين اين امت شده اى»؟!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به عنوان آخرين مقابله با اقدامات منافقين و براى خالى نمودن مدينه از وجود آنان بعد از خود، لشكرى را تحت فرماندهى اسامة بن زيد ترتيب داد و چهار هزار نفر از منافقين را با اسم و مشخصات به طور معين نام برد و دستور داد اين عده حتماً بايد در اين لشكر حاضر باشند و هر چه زودتر به سوى روميان در سرزمين شام حركت كنند. در ميان اين عده بر ابوبكر و عمر و حضور آن ها در لشكر تأكيد خاصى داشتند، و تأكيدات حضرت از قبيل لعنتِ متخلفين و عجله در حركت لشكر بسيار قابل توجه بود.
منافقين در مقابل اين اقدام حضرت كارشكنى هاى بسيارى مى كردند و هر يک به بهانه اى به مدينه باز مى گشتند. آنان حركت لشكر را به تأخير انداختند تا پيامبر (صلى الله عليه و آله) از دنيا رفت، و اجراى نقشه هاى خود را به راحتى شروع كردند.
اين ها خلاصه اى از توطئه هاى منافقين هم زمان با غدير، و نيز اقدامات پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مقابله با آنان و براى خنثى كردن نقشه هايشان و براى حفظ زحمات بيست و سه ساله خود و هدايتگرى براى قرن ها و نسل هاى آينده مسلمين بود.
1) بحار الانوار: ج 28 ص 107 - 108.
منافقين اما توطئه هاى خود را عملى كردند و بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) مسلمين را وادار به عقبگرد نمودند، و زحمات آن حضرت و واقعه غدير را ناديده گرفتند و مردم را به سوى جاهليت سوق دادند. آنان در اين باره آن قدر عجله داشتند كه براى غسل و دفن پيامبرشان هم صبر نكردند!!
امام صادق (عليه السلام) درباره آيه «يَعرِفونَ نِعمَةَ اللّهَ ثُمَّ يُنكِرونَها» فرمود: «در روز غدير آن را مى شناسند، و در روز سقيفه آن را انكار مى كنند». (1)
با توجه به اقدامات منافقينِ آن روز و رهروانشان در طول تاريخ در مقابل اهل ولايتِ اميرالمؤمنين (عليه السلام)، عمق كلام خداوند تبارک و تعالى را مى توان دريافت كه مى فرمايد:
لَو اجتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُم عَلى وِلايَةِ عَلىٍّ ما خَلَقتُ النّارَ.
اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمى كردم. (2)
بعضى از كلماتى كه منافقين از شدت غيظ و حسد بر زبان رانده اند مربوط به هنگامى است كه حضرت در حال خطبه بودند، به خصوص زمانى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) را بلند كرده به مردم معرفى مى كردند، و بعضى ديگر بعد از خطبه است كه گرد يک ديگر جمع شده بودند و با هم رازِ دل مى گفتند.
او به پسر عمويش مغرور شده است!
او به اين جوان مغرور شده است!
كار پسر عمويش را عجب محكم و مؤكد مى نمايد!
ما راضى نيستيم، و اين يک تعصب است!
هرگز در مقابل سخن او تسليم نخواهيم شد!
اين هرگز امر خدا نيست و او از پيش خود سخن مى گويد!
چشمان او را ببينيد كه هم چون مجانين مى چرخد!
اگر مى توانست مثل كسرى و قيصر عمل مى كرد!
نقشه هاى ما نقش بر آب شد!
هرگز گفتار محمد را تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم.
بايد ما را در ولايت على شريک كند تا ما هم سهمى داشته باشيم...!
اكنون على را براى ما تعيين مى كند، ولى به خدا قسم خواهد دانست (كه چه نقشه هايى كشيده ايم)!
گذشته از كلماتى كه از قول منافقين ذكر شد، چند نمونه بارز از عكس العمل ها و رفتارهاى آنان را ذيلاً ذكر مى كنيم:
امام صادق (عليه السلام) فرمود: هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) اميرالمؤمنين (عليه السلام) را در روز غدير معرفى و منصوب مى فرمود، هفت نفر از منافقين مقابلِ حضرت نشسته بودند كه عبارت بودند از آن دو نفر و عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيدة بن جراح، سالم مولى ابى حذيفة و مغيرة بن شعبة. از بين آن ها دومى گفت:
او را نمى بينيد كه چشمانش مانند مجانين در گردش است؟! اكنون مى گويد: خدايم چنين گفته است! (1)
حذيفه مى گويد: معاويه در روز غدير - بعد از منصوب شدن اميرالمؤمنين (عليه السلام) از شدت ناراحتى برخاست و با تكبر به راه افتاد و با غضب خارج شد در حالى كه دست راستش را بر دوش ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر دوش مغيرة بن شعبه تكيه داده بود. او هم چنان كه با تكبر راه مى رفت گفت: «محمد را بر اين گفتارش تصديق نمى كنيم، و به ولايت على اقرار نمى نماييم...».
پس از اين رفتار خداوند اين آيه را درباره او نازل كرد: فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى وَ لكِن كَذَّبَ وَ تَوَلّى ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهلِهِ يَتَمَطّى... (2): «نه تصديق كرد و نه نماز خواند، بلكه تكذيب كرد و پشت نمود، و سپس با حال تبختر به سوى اهل خود به راه افتاد...».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) خواست او را برگرداند و به قتل برساند، ولى از جانب خداوند آيه نازل شد كه لاتُحَرِّكْ بِهِ لِسانَك لِتَعجَلَ بِهِ (3): «در آن باره زبانت را حركت مده كه عجله كرده باشى»، و حضرت مأمور به صبر گرديد. (4)
هنگامى كه جريان غدير واقع شد منافقين گفتند: «حيله ما باطل شد». پس از متفرق شدن مردم آنان نزد يك ديگر جمع شده از آن چه واقع شده بود تأسف مى خوردند.
در اين هنگام سوسمارى از كنار ايشان عبور كرد. آنان به يک ديگر گفتند: «اى كاش محمد اين سوسمار را ... امامِ ما قرار مى داد»!!
ابوذر اين سخن را شنيد و به پيامبر (صلى الله عليه و آله) گزارش داد. وقتى حضرت آنان را احضار كرد به دروغ قسم ياد كردند كه چنين نگفته اند. حضرت فرمود:
جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است! مواظب باشيد كه شما نباشيد»!! (1)
1) عوالم العلوم: ج 15/3 ص 163. بحار الانوار: ج 37 ص 163.
متن عربى و ترجمه فارسىِ خطبه غدير در بخش هاى ششم و هفتم اين كتاب خواهد آمد، خلاصه گيرى و تقسيم موضوعى و تفكيکِ مطالب آن آمادگى براى مطالعه و بررسى دقيق متن خطبه را مضاعف مى نمايد، كه در دو قسمت اين بخش تقديم مى گردد.
در يک نگاه عام به خطبه غدير نكات شاخصى در آن جلب توجه مى كند، كه ذيلاً به 8 جهت آن اشاره مى نماييم:
شاهد گرفتن حضرت خداوند را بر تبليغ خود در موارد مختلف خطبه.
شاهد گرفتن حضرت مردم را بر تبليغ خود در مواضع مختلف خطبه.
استناد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطبه.
تأكيد حضرت بر مسئله امامت دوازده امام (عليهم السلام) بعد از خود در چند مورد از خطبه.
تأكيد حضرت بر عدم تغيير حلال و حرام و تبيينِ آن توسط امامان در چند مورد.
تفسير بسيارى از آيات قرآن به اهل بيت (عليهم السلام) در مواضعى از خطبه.
اشاره به منافقين و اقداماتِ گذشته و آينده آنان صريحاً و تلويحاً در چند مورد.
اختصاص نيمه اول خطبه به اعلان رسمى ولايت امامان عليهمالسلام، و اختصاص نيمه دوم به اهداف و نتايج غدير در دنيا و آخرت.
موضوعاتى كه از متنِ كامل خطبه غدير قابل استخراج است در 21 عنوان ذكر مى شود. قبلاً تذكر 4 نكته لازم به نظر مى رسد:
موضوعات انتخاب شده مربوط به مطالب مهم خطبه و موضوع اصلى آن است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر آن ها تأكيد داشته اند.
عباراتِ خطبه با كمى تلخيص آورده شده است. با مراجعه به متن خطبه مى توان به اصل عبارات دست يافت.
در آخر هر عبارت شماره يكى از يازده بخش خطبه كه جمله مزبور در آن است به عنوان آدرس ذكر مى گردد، كه شامل متن و پاورقى در متن كامل خطبه است.
عناوين 21 گانه اين تقسيم موضوعى به شرح زير است:
توحيد، نبوت پيامبر (صلى الله عليه و آله)، ولايت على بن ابى طالب (عليه السلام)، ذكر دوازده امام معصوم (عليهم السلام)، فضائل اهل بيت (عليهم السلام)، فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام)، لقب «اميرالمؤمنين»، علم اهل بيت (عليهم السلام)، حضرت مهدى (عليه السلام)، محبّين و شيعيان
اهل بيت (عليهم السلام)، دشمنان اهل بيت (عليهم السلام)، ائمه ضلالت، اتمام حجت، بيعت، قرآن، تفسير قرآن، حلال و حرام، نماز و زكات، حج و عمره، امر به معروف و نهى از منكر، قيامت و معاد.
بخش اول خطبه حاوىِ عبارات بلند و پر معنايى در توحيد است، كه اجمالاً به آن ها اشاره مى شود:
عظمت و عُلوّ خداوند، قدرت و علم خدا، خالقيت پروردگار، سميع و بصير بودن خدا، دائم و لايزالى بودن خداوند، بى نيازى خدا، اراده خدا، ضد و شريک نداشتن خدا، كَرَم و حِلم خدا، مُنزَّه و قدّوس بودن خدا، بازگشت همه امور به خدا، نزديكى خداوند به بندگانش، وسعت رحمت و نعمت خدا، آثار قدرت خداوند در انسان ها و افلاک، انتقام و عذاب خداوند، لزوم حمد الهى و اظهار عجز از درک صفات خداوند و تواضع و ذلت در مقابل عظمت او. (1)
من حجت خدا بر همه مخلوقاتِ او از اهل آسمان و زمين هستم. هر كس در اين مطلب شک كند كافر است. (3)
هر كس در چيزى از كلامِ من شک كند در همه آن شک كرده است، و شک كننده در گفتار من در آتش است. (3)
به امر پروردگار كلام من تغيير پذير نيست. (4)
پيامبران و مرسلين گذشته به من بشارت داده اند. (3)
هيچ علمى نيست مگر آن كه خداوند آن را به من آموخته است. (3)
خداوند على را به عنوان صاحب اختيار و امام شما منصوب نموده است. (3)
اطاعت على بر شهرى و روستايى، عجم و عرب، آزاد و غلام، كوچک و بزرگ، سفيد و سياه واجب است. (3)
حكم على بر هر موحدى (موجودى) اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امرِ او نافذ است. (3)
هر كس كه من صاحب اختيار او هستم، اين على صاحب اختيار اوست. (3)
ولايت على از طرف خداوند است و دستور آن را خدا بر من نازل كرده است. (3)
خداوندا، هر كس على را دوست دارد دوست بدار. (4)
خداوند دين شما را با امامت على كامل كرد. (5)
به امر على گوش فرا دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى هاى او را قبول كنيد تا به رشد و صلاح دست يابيد، و دنباله رو اراده او باشيد، و راه هاى مختلف شما را از راه او منحرف نكند. (6)
از راه على به راه گمراهى نرويد و از او دور نشويد و از ولايت او سر باز نزنيد. (3)
اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، بدانيد كه صاحب اختيار شما و بيانگر دين شما على است، كه خداوند بعد از من او را به عنوان امين بر خلقش منصوب نموده است. او به هر سؤالى كه داشته باشيد جواب مى دهد و آن چه را نمى دانيد بيان مى نمايد. (10)
و بعد از من على و سپس فرزندانم از نسل او هستند؛ آنان كه امامانى هدايت كننده به سوى حقند. (7)
امامت در نسل من از فرزندان على است تا روز قيامت، كه خدا و رسولش را ملاقات مى كنيد. (3)
هر كس از خدا و رسولش و على و امامانى كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است. (11)
با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان، به عنوان كلمه باقى و طيب و طاهر بيعت كنيد. (11)
قرآن به شما مى گويد كه امامان بعد از على فرزندان او هستند، و من هم به شما معرفى كردم كه امامان از نسل من و او هستند. قرآن مى گويد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيَةً فى عَقِبِهِ»، و من گفتم: «لَنتَضِلّوا ما اِن تَمَسَّكتُم بِهِما». (10)
كسانى كه على و امامان از فرزندان من و از نسل او تا روز قيامت را به عنوان امام قبول نكنند، اعمالشان سقوط مى كند و دائماً در آتش خواهند بود. (5)
من خلافت را به عنوان امامت و وراثت در نسل خود تا روز قيامت باقى مى گذارم. (6)
حلال و حرام بيش از آن است كه در يک مجلس همه را بشمارم. پس من مأمورم از شما بيعت بگيرم بر آن چه از جانب خدا آوردم درباره مقام على اميرالمؤمنين و امامان بعد از او تا روز قيامت كه از نسل من و او هستند، و قائم آنان مهدى است. (10)
حلالى نيست مگر آن چه خدا و رسولش و دوازده امام حلال بدانند، و حرامى نيست مگر آن چه خدا و رسولش و دوازده امام حرام بدانند. (3)
پيامبرتان بهترين پيامبر، جانشين پيامبرتان بهترين جانشين، و فرزندانِ او بهترين جانشينانند. (5)
على است كه به صبر و شكر متصف است، و بعد از او فرزندانم از نسل او. (6)
نور از جانب خداوند عز و جل در من، و سپس در على و بعد از او در نسلش تا مهدى قائم قرار داده شده است. (6)
على امام مبين و امام متقين است. (3)
على به سوى حق هدايت مى كند و به آن عمل مى نمايد، و باطل را از بين مى برد و از آن نهى مى كند، و در راه خدا سرزنش ملامت كننده اى او را مانع نمى شود. (3)
على اول كسى است كه به خدا ايمان آورد. (3)
على را بر همه تفضيل دهيد، كه او بعد از من از هر مرد و زنى بالاتر است. (3)
على «جَنب» خداست كه خدا در قرآن مى فرمايد: «يا حَسرَتا عَلى ما فَرَّطتُ فى جَنبِ اللّهِ». (3)
اين على است كه از همه شما بيشتر مرا يارى كرده، و از همه شما به من سزاوارتر است، و از همه شما به من نزديک تر و نزد من از همه شما عزيزتر است. من و خدا از او راضى هستيم. (5)
هيچ آيه اى درباره رضاى خداوند نازل نشده مگر در مورد على. (5)
خداوند مؤمنين را در قرآن مورد خطاب قرار نداده مگر آن كه اولين مخاطب آن على بوده است. (5)
خداوند در سوره «هل اَتى» گواهىِ بهشت را جز براى على نداده است. (5)
سوره «هل اَتى» درباره غير على و در مدح غير او نازل نشده است. (5)
على يارى دهنده دينِ خدا و دفاع كننده از رسول خداست. (5)
على است تَقىّ و نَقىّ و هادى و مهدى. (5)
على است محل وعده هاى الهى. (6)
على بشارت دهنده است ... على هدايت كننده است. (7)
على است آن كس كه خداوند او را از من خلق كرده و من از اويم. (10)
فضائل على بن ابى طالب نزد خداوند است، و خدا آن ها را در قرآن نازل كرده، و بيش از آن است كه من در يک مجلس همه آن ها را بشمارم. پس هر كس از فضائل او به شما خبر داد - كه معرفت آن را هم داشت - از او بپذيريد. (11)
«اميرالمؤمنين» كسى جز اين برادر من (على) نيست، و رياست و اميرى مؤمنان بعد از من براى احدى غير از او حلال نيست. (3)
به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد. (11)
كسانى كه براى سلام كردن به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سبقت بگيرند رستگارانند. (11)
هيچ علمى نيست مگر آن كه خداوند به من تعليم فرموده، و هيچ علمى نيست مگر آن كه من آن را به على آموخته ام. (3)
خداوند مرا امر و نهى نموده است، و من هم على را امر و نهى كرده ام. پس على امر و نهى را از سوى خداوند عزوجل مى داند. (6)
نور از طرف خداوند در من، و سپس در على (عليه السلام) و نسل او تا مهدى قائم (عليه السلام) قرار داده شده است. (6)
مهدى حقِّ خداوند و هر حقّى را كه براى ماست خواهد گرفت. (6)
هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آن كه خداوند تا روز قيامت اهل آن را به خاطر تكذيبشان هلاک مى كند، و آن را در اختيار مهدى قرار مى دهد. (6)
خاتم امامان مهدى قائم از ماست. (8)
اوست غالب بر اديان، منتقم از ظالمين، فاتح قلعه ها، غالب بر مشركين، منتقم خون هاى به ناحق ريخته، كمک كننده دين خدا، سرچشمه گرفته از دريايى عميق، نشانه دهنده به افراد در حد خودشان، وارث علوم، محكم كننده آيات الهى. (8)
اوست كه كارها به دست او سپرده شده، و گذشتگان به او بشارت داده اند، و اوست حجت باقى خداوند و ولى او در زمين، و امانتدار او بر سرّ و آشكار. (8)
خداوند هر كس را كه كلام على را بشنود و اطاعت كند مى آمرزد. (3)
خداوندا، دوست بدار هر كس على را دوست بدارد. (4)
جز شخص با تقوا على را دوست نمى دارد، و جز مؤمن مخلص به او ايمان نمى آورد. (5)
دوستانِ على كسانى اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده است. (سپس حضرت آياتى از قرآن را در اين باره تلاوت فرمودند). (7)
دوست ما كسى است كه خداوند او را مدح كرده و دوست بدارد. (7)
هر كس خدا و رسولش و امامانى را كه ذكر كردم، اطاعت كند به رستگارى عظيم دست يافته است. (11)
كسانى كه در بيعت و ولايت و سلام بر على به عنوان «اميرالمؤمنين» از ديگران سبقت بگيرند، آنان رستگارانند و به بهشت پر نعمت مى روند. (11)
ملعون است كسى كه مخالفت على نمايد. (3)
كسى كه ولايت على را انكار كند خداوند هرگز توبه او را نمى پذيرد و او را نمى آمرزد. (3)
بپرهيزيد از اين كه با على مخالفت كنيد، و در نتيجه به آتشى گرفتار شويد كه آتشگيره آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است. (3)
خداوند مى فرمايد: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را قبول نكند، لعنت و غضبم بر او باد». (3)
ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است، كسى كه اين كلام مرا (درباره على) نپذيرد و با آن موافقت نكند. (3)
پروردگارا، هر كس با على دشمنى كند دشمن بدار، و هر كس او را انكار كند لعنت كن، و بر هر كس كه حق او را انكار نمايد غضب فرما. (4)
آنان كه امامت على و جانشينان او از فرزندانم و نسل او تا روز قيامت را نپذيرند، كسانى اند كه اعمال آنان سقوط مى كند و دائماً در آتش خواهند بود. عذاب آنان تخفيف داده نمى شود، و به آنان مهلت داده نخواهد شد. (5)
على را كسى جز شقى مبغوض نمى دارد. (5)
خداوند عزوجل ما را بر مقصرين، معاندين، مخالفين، خائنين، گناهكاران، ظالمين و غاصبين از همه جهانيان حجت قرار داده است. (6)
امامانِ گمراه كننده و ياران و تابعين و كمک كنندگان ايشان، در درجه پايين تر جهنم خواهند بود. (6)
دشمنان على اهل شقاق و نفاق و معارضه كنندگان و تجاوز كنندگان از حق خود هستند. آنان برادران شياطين اند، كه سخنان نادرست و به ظاهر زيبا را از روى غرور به يک ديگر مى رسانند. (7)
دشمنان على كسانى اند كه خداوند در قرآن ذكر فرموده است. (سپس حضرت آياتى از قرآن را در اين باره تلاوت فرمودند). (7)
دشمن ما كسى است كه خدا او را مذمت و لعنت نموده است. (7)
به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به سوى آتش دعوت مى كنند، و روز قيامت يارى نمى شوند. خداوند و من از آنان بی زاريم. آنان و انصار و تابعين و هواداران ايشان در درجه پايين تر جهنم هستند. بدانيد كه آنان اصحاب صحيفه اند!! پس هر كدام از شما در صحيفه خود نظر كند. (حضرت با اين كلام به اصحاب صحيفه ملعونه اشاره فرمودند). (6)
به زودى خلافت را به عنوان پادشاهى غصب مى كنند. خداوند غاصبين را لعنت كند. (6)
آن چه مأمور به ابلاغش بودم رسانيدم تا بر هر حاضر و غايب، و هر كس كه حضور دارد يا ندارد، و هر كس كه به دنيا آمده يا هنوز نيامده حجت باشد. (6)
حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت (واقعه غدير را) برسانند. (6)
خداوند عزوجل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آن كه خبيثان را از پاكان جدا كند. (6)
بالاترين امر به معروف آن است كه كلام مرا خوب فرا گيريد و به آنان كه حاضر نيستند برسانيد، و آنان را امر به قبولِ آن و نهى از مخالفت آن نماييد. (10)
حضرت آدم به خاطر يک خطا به زمين فرستاده شد در حالى كه انتخاب شده خداوند بود، پس شما چگونه خواهيد بود در حالى كه شماييد؟! (يعنى با حضرت آدم بسيار فرق داريد)، و در ميان شما دشمنان خدا هم هستند. (5)
سخنى بگوييد كه خدا از شما راضى شود، چرا كه اگر شما و همه اهل زمين كافر شوند به خداوند ضررى نمى رسانند. (11)
هر يک از شما هر اندازه نسبت به على حب و بغض در قلبش مى يابد همان طور عمل كند. (6)
من مأمورم از شما بيعت بگيرم و با شما دست دهم بر قبول آن چه از جانب خداوند عزوجل درباره اميرالمؤمنين على و امامان بعد از او آورده ام - كه آنان از من و از على هستند - و مهدى قائم از آن هاست. (10)
عده شما بيش از آن است كه با يک كف دست و در يک وقت معين همگى با من بيعت كنيد. خداوند عزوجل به من امر كرده كه از زبان شما اقرار بگيرم بر آن چه از مقام و رياست براى على و امامان بعد از او منعقد نمودم. (11)
با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد. (11)
آن چه من گفتم شما هم بگوييد ...: «شنيديم و اطاعت مى كنيم». (11)
كسانى كه در بيعت با على ... سبقت بگيرند رستگارانند. (11)
در قرآن تدبّر كنيد و آيات آن را بفهميد، و در محكمات آن نظر كنيد و در پى متشابهات آن نباشيد. (3)
به خدا قسم هرگز باطن قرآن و تفسير آن را بيان نخواهد كرد جز اين شخصى كه دست او را گرفته و او را به سوى خود بلند مى كنم و بازوى او را گرفته و بالا مى برم، و او على بن ابى طالب است. (3)
هيچ آيه اى درباره رضاى خداوند نازل نشده مگر در مورد على بن ابى طالب. (5)
خداوند مؤمنين را در قرآن مورد خطاب قرار نداده مگر اين كه اول شخص آنان على است. (5)
خداوند سوره «هل اَتى» را نازل نكرده است مگر درباره على بن ابى طالب، و با آن جز على را مدح نكرده است. (5)
به خدا قسم سوره «عصر» درباره على بن ابى طالب نازل شده است. (5)
قرآن به شما معرفى مى كند كه امامان بعد از على از فرزندان اويند ... آن جا كه مى فرمايد: «وَ جَعَلها كَلِمَةً باقيَةً فى عَقِبِهِ». (10)
خداوند فضائل على بن ابى طالب را در قرآن نازل نموده است. (11)
على بن ابى طالب است كه نماز را بپا داشت، و در حال ركوع به قصد خداوند عزوجل زكات (صدقه) داد، و در هر حالى خدا را قصد كرده بود. (تفسير آيه «اِنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ...»). (2)
قول خداوند تعالى: «...مِن قَبلِ اَن نَطمِسَ وُجوها فَنَرُدَّها عَلى اَدبارِها»، قصد نشده از اين آيه مگر قومى از اصحاب من كه آن ها را به نام و نَسَبشان مى شناسم، ولى مأمورم آنان را نام نبرم. (6).
هر حلالى كه شما را بدان راهنمايى كردم و هر حرامى كه شما را از آن نهى نمودم، هرگز از آن بر نمى گردم و تغيير نمى دهم. اين مطلب را به ياد داشته باشيد و حفظ كنيد و به يک ديگر توصيه نماييد و تغيير و تبديل در آن ندهيد. (10)
حرام و حلال بيش از آن است كه من همه آن ها را بشمارم و معرفى كنم و در يک مجلس به همه حلال ها امر كنم و از همه حرام ها نهى نمايم. پس مأمورم از شما بيعت بگيرم و با شما دست دهم بر اين كه آن چه از جانب خداوند عزوجل در باره على و امامان بعد از او آورده ام بپذيريد. (10)
حلالى نيست مگر آن چه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند، و حرامى نيست مگر آن چه خدا و رسولش و امامان حرام كرده باشند. (3)
نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد همان طور كه خداوند به شما امر نموده است. (10)
بارِ ديگر گفته خود را تكرار مى كنم: نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد. (10)
حج و عمره از شعائر الهى هستند. (10)
به حج خانه خدا برويد. هيچ اهل بيتى وارد بر خانه خدا نمى شوند مگر آن كه مستغنى مى شوند، و هيچ اهل بيتى (در صورت امكان) از رفتن به خانه خدا تخلف نمى كنند مگر آن كه فقير مى شوند. (10)
با دين كامل و معرفت به حج خانه خدا برويد. و جز با توبه و فاصله گرفتن از معاصى از مشاهد مشرفه باز نگرديد. (10)
حاجيان كمک مى شوند، و آن چه خرج مى كنند دوباره به آنان باز مى گردد، و خداوند اجر احسان كنندگان را ضايع نمى كند. (10)
هيچ مؤمنى در موقف توقف نمى كند مگر آن كه خداوند گناهان او را تا آن موقع مى بخشد، و آن گاه كه حج او پايان يافت اعمال را از سر مى گيرد. (10)
سخن خود را تكرار مى كنم: امر به معروف و نهى از منكر نماييد. (10)
بالاترين امر به معروف و نهى از منكر آن است كه سخن مرا تحويل بگيريد و به آنان كه حاضر نيستند برسانيد، و آنان را به قبول آن امر نماييد و از مخالفت آن نهى كنيد، چرا كه اين يک امر از طرف خداوند عزوجل و از جانب من است. (10)
تقوا را، تقوا را! از روز قيامت بپرهيزيد، و به ياد مرگ و حساب و ميزان الهى و محاسبه در پيشگاه خداوندِ عالَم و ثواب و عقاب باشيد. (10)
هر كس حسنه با خود بياورد ثواب داده مى شود، و هر كس گناه با خود بياورد از بهشت او را نصيبى نخواهد بود. (10)
در اين جا چكيده اى از محتواى «خطبه غدير» و تقسيم موضوعى آن پايان مى پذيرد.
از آن جا كه بحث هاى علمى درباره سند و متنِ حديث غدير بسيار مفصل است، اشاره اى گذرا به اين دو جنبه خواهيم داشت.
علماى بزرگ بحث هاى كافى و وافى در اين دو زمينه نموده اند، و لذا طالبين مى توانند به كتبى كه در همين بخش به آن ها اشاره مى شود مراجعه نمايند.
واقعه عظيم غدير شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه هم زمان با خطبه اتفاق افتاد و آن چه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يک روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است؛ بلكه هر يک از حاضرين در غدير گوشه اى از مراسم يا قطعه اى از سخنان حضرت را نقل نموده اند. البته قسمت هايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
خبر غدير و سخنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) در آن مجمع عظيم به گونه اى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يک به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله)، كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سالهاى متمادى ادامه داشت،
سبب شد كه مردم سخنان سرنوشت سازِ پيامبرِ دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى سپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
طبيعى است كه بايد چنين مى شد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمى دادند. البته جريان غدير به صورتى در سينه ها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسل هاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت ممانعت از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.
شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا (عليهما السلام) كه ركن غدير بودند، و نيز ائمه (عليهم السلام) يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ حديث غدير داشتند، و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج و استدلال فرمودند (1)، تا آن جا كه امام باقر (عليه السلام) در آن شرايط خفقان متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان نقل فرمودند.
هم چنين بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بودند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت جانشان تمام مى شده، آن را نقل كرده اند.
در كتاب عوالم العلوم: ج 15/3 صفحات 493 - 508 فهرستى از راويان حديث غدير به ترتيب زمانى چهارده قرن را آورده، و اثبات كرده چنين اتصال سند و نقل خَلَف از سَلَف دليل بر ريشه محكم و سلسله بدون انقطاع اسناد در نقل حديث غدير است. در صفحات 509 - 517 راويان غدير از علما را به ترتيب الفبا آورده است.
در صفحه 522 مؤلفينى را ذكر كرده كه حديث غدير را ثبت كرده اند، و در صفحات 529 - 534 به وثاقت صحابه و تابعين و ساير ناقلين حديث غدير پرداخته است.
1) عوالم العلوم: ج 15/3 ص 472 - 476.
به همين جهت در بين قاطبه مسلمين هيچ حديثى به اندازه «حديث غدير» روايت كننده ندارد، و گذشته از تواتر آن از نظر علم رجال و درايت اسنادِ آن در حد فوق العاده اى است.
كُتُب مفصلى در زمينه بحث هاى رجالى و تاريخىِ مربوط به سند حديث غدير تأليف شده است.
در اين كتاب ها اسماء راويان حديث غدير از مرد و زن جمع آورى شده، و از نظر رجالى درباره موثق بودن راويان بحث شده است. هم چنين تاريخچه مفصلى از اسناد و راويان حديث غدير تدوين شده، و جنبه هاى اعجاب انگيز آن در زمينه هاى اسناد و رجال تبيين گرديده است. ذيلاً به 2 نمونه اشاره مى شود:
ابوالمعالى جوينى مى گويد: در بغداد در دست صحافى يک جلد كتاب ديدم كه بر جلد آن چنين نوشته بود: «جلد بيست و هشتم از اسنادِ حديثِ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، و بعد از اين جلد مُجَلَّد بيست و نهم خواهد بود». (1)
ابن كثير مى گويد: «كتابى در دو جلد ضخيم ديدم، كه طبرى در آن احاديثِ غدير خم را جمع آورى كرده بود» (2)
در تعدادى از كتاب هاى بزرگان عامه حديث غدير به عنوان يكى از مُسلِّمات روايت شده، كه از جمله مؤلفين آن ها عبارتند از : اصمعى، ابن سكيت، جاحظ، سجستانى، بخارى، اندلسى، ثعلبى، ذهبى، مناوى، ابن حجر، تفتازانى، ابن اثير، قاضى عياض، باقلانى. (3)
در اين جا 8 كتاب به عنوان راهنمايى و براى آگاهى از مباحث مربوط به سند حديث غدير معرفى مى شود:
عبقات الانوار، ميرحامد حسين هندى، جلدهاى مربوط به غدير.
الغدير، علامه امينى، ج 1 ص 12 - 151، 294 - 322.
نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار، علامه سيد على ميلانى، ج 6-9.
عوالم العلوم، شيخ عبداللّه بحرانى، ج 15/3 ص 307 - 327.
بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 37 ص 181، 182.
اثبات الهداة، شيخ حر عاملى، ج 2 ص 200 - 250.
كشف المهم فى طريق خبر غدير خم، سيد هاشم بحرانى.
الطرائف، سيد ابن طاووس، ص 33.
در تاريخچه كتاب هاى اسلامى اولين بار در نقل خطبه غدير به صورت مستقل به كتابى كه عالم شيعى استاد بزرگ علم نحو شيخ خليل بن احمد فراهيدى متوفاى 175 هجرى تأليف كرده بر مى خوريم، كه تحت عنوان «جزءٌ فيه خطبة النبى (صلى الله عليه و آله) يوم الغدير» (1)معرفى شده، و بعد از او مؤلفين بسيارى در كتاب هاى خود خطابه كامل پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير را نقل كرده اند.
خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه غدير در نُه كتاب از مدارک معتبر شيعه كه هم اكنون در دسترس بوده و به چاپ هم رسيده، با اسناد متصل نقل شده است. رواياتِ اين نُه كتاب به 3 طريق منتهى مى شود:
1) الذريعة: ج 5 ص 101 ش 418. الغدير فى التراث الاسلامى: ص 23.
روايت امام باقر (عليه السلام)، كه با اسناد معتبر در 4 كتاب «روضة الواعظين» تأليف شيخ ابن فتّال نيشابورى (1)، «الاحتجاج» تأليف شيخ طبرسى (2)، «اليقين» تأليف سيد ابن طاووس (3)، و «نزهة الكرام» تأليف شيخ محمد بن حسين رازى (4)نقل شده است.
روايت حذيفة بن يمان، كه با اسنادِ متصل در كتاب «الاقبال» تأليف سيد ابن طاووس (5)به نقل از كتاب «النشر و الطىّ» نقل شده است.
شيخ حر عاملى در كتاب «اثبات الهداة» (10)و علامه مجلسى در «بحار الانوار» (11)و سيد بحرانى در كتاب «كشف المهم» (12)و ساير علماى متأخر، خطبه مفصل غدير را از مدارک مذكور نقل كرده اند. بدين ترتيب متن كامل خطبه غدير به دست اين بزرگان
1) روضة الواعظين: ج 1 ص 89.
2) الاحتجاج: ج 1 ص 66. بحار الانوار: ج 37 ص 201.
3) اليقين: ص 343 باب 127. بحار الانوار: ج 37 ص 218.
4) نزهة الكرام و بستان العوام: ج 1 ص 186.
5) الاقبال: ص 454، 456. بحار الانوار: ج 37 ص 127، 131.
6) العدد القوية: 169.
7) التحصين: ص 578 باب 29 از قسم دوم.
8) الصراط المستقيم: ج 1 ص 301.
9) نهج الايمان: 92.
10) اثبات الهداة: ج 2 ص 114، ج 3 ص 558.
11) بحار الانوار: ج 37 ص 201 - 217.
12) كشف المهم: ص 190.
شيعه حفظ شده تا به دست ما رسيده است، كه اين خود در عالم اسلام از افتخارات تشيع است.
ذيلاً عين اسناد مربوط به 3 روايت خطبه غدير به عنوان پشتوانه آن تقديم مى گردد:
روايت امام باقر (عليه السلام) به 2 سند است:
قال الشيخ احمد بن علىِّ بن ابى منصور الطبرسى فى كتاب «الاحتجاج»: حدَّثنى السيّد العالم العابد ابوجعفر مهدى بن ابى الحرث الحسينى المرعشى (رضى الله عنه) قال: اخبرنا الشيخ ابو على الحسن بن الشيخ ابى جعفر محمد بن الحسن الطوسى (رضى الله عنه)، قال: اخبرنا الشيخ السعيد الوالد أبوجعفر قدس اللّه روحه، قال: اخبرنى جماعة عن ابى محمد هارون بن موسى التلعكبرى، قال: اخبرنى ابوعلى محمد بن همام، قال: اخبرنا على السورى، قال: اخبرنا ابومحمد العلوى من وُلد الاَفطس - و كان من عباد اللّه الصالحين - قال: حدَّثنا محمد بن موسى الهمدانى، قال: حدثنا محمد بن خالد الطيالسى، قال: حدثنا سيف بن عميرة و صالح بن عقبة جميعا عن قيس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمى عن ابى جعفر محمد بن على (الباقر) (عليه السلام).
قال السيد ابن طاووس فى كتاب «اليقين»: قال احمد بن محمد الطبرى المعروف بالخليلى فى كتابه: اخبرنى محمد بن ابى بكر بن عبدالرحمن، قال: حدثنى الحسن بن على ابومحمد الدينورى، قال: حدثنا محمد بن موسى الهمدانى، قال: حدثنا محمد بن خالد الطيالسى، قال: حدثنا سيف بن عميرة عن عقبة عن قيس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمى عن ابى جعفر محمد بن على (الباقر) (عليه السلام).
قال السيد ابن طاووس فى كتاب «الاقبال»: قال مؤلِّفُ كتاب «النشر و الطىّ»: عن احمد بن محمد بن على المهلّب: اخبرنا الشريف ابوالقاسم على بن محمد بن على بن القاسم الشعرانى عن ابيه: حدثنا سلمة بن الفضل الانصارى، عن ابى مريم عن قيس بن حيان (حنان) عن عطية السعدى عن حذيفة بن اليمان.
قال السيد ابن طاووس فى كتاب «التحصين»: قال الحسن بن احمد الجاوانى فى كتابه «نور الهُدى و المُنجى من الرَّدى»: عن ابى المُفضّل محمد بن عبداللّه الشيبانى، قال: اخبرنا ابوجعفر محمد بن جرير الطبرى و هارون بن عيسى بن سكين البلدى، قالا: حدثنا حميد بن الربيع الخزّاز، قال: حدثنا يزيد بن هارون، قال: حدثنا نوح بن مبشَّر، قال: حدثنا الوليد بن صالح عن ابن امرأة زيد بن ارقم و عن زيد بن ارقم.
همان گونه كه داستان غدير و خطبه آن با سند واحد به دست ما نرسيده، متن آن نيز به صورت قطعه هاى قابل جمع نقل شده است. به علل مختلفى از قبيل شرايط تقيّه و امثال آن، و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان، اكثر راويان «غدير» گوشه هايى از آن را نقل كرده اند، ولى جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» و چند جمله ديگرِ آن را همه راويان به اشاره يا صريحاً نقل كرده اند. با اين همه متن خطبه به طور كامل به دست ما رسيده چنان كه در قسمت اول اين بخش بيان شد، و اين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.
با آن كه خطبه غدير منشور دائمى اسلام تلقى مى شود و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام به صورت كلى است، ولى بحث هاى علمى در متن حديثِ غدير عموماً در كلمه «مولى» و معانى آن مرتكز است.
اين بدان جهت است كه فراز اصلى حديث غدير جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» است، و هرگاه به اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مدّ نظر قرار مى گيرد، و راويان و محدثين نيز هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نموده اند و قرائن همراه آن را حذف كرده اند.
نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل غدير و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خطابه خود فرموده اند، معناى «مولى» و مراد از «ولايت» هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده، و هم براى هر مُنصفى كه متن را مطالعه كند و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد واضح تر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد. (1)
به كار گرفتن كلمه «مولى» براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت»، «خلافت»، «وصايت» و امثال اين ها، نمى تواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و معناى آن فوق الفاظ مذكور است.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) نمى خواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مى خواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضح تر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيح تر و گوياتر از «مولى» يافت نمى شود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى غير از «مولى» در اين جا به كار رفته بود، خيلى آسان تر آن را مى پذيرفتند و يا در مقام ردّ آن چنين تلاش نمى كردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر معناى مورد نظر غدير آسان تر اثبات مى شد. آنان با تشكيک در معناى اين كلمه «مولى» مى خواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يک موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
1) در قسمت اول از بخش هشتم اين كتاب توضيح كامل در اين باره خواهد آمد.
مخالفان غدير از معناى وسيع «اَولى به نَفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مىفهمند كه چنين به مبارزه با آنان برخاسته اند! ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمه اى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشته اند كه از آن 5 نتيجه زير گرفته مى شود:
امامت و ولايت دوازده امام معصوم (عليهم السلام) بلافاصله پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله).
اطلاق و عموميت ولايت و اختيار ايشان بر همه انسان ها و در همه زمان ها و مكان ها و در هر شرايطى.
استناد ولايت ايشان به امضاى پروردگار و اين كه امامت يک منصب الهى است.
عصمت صاحبان ولايت به امضاى خدا و رسول.
تعهد مردم در مقابل ولايت ائمه (عليهم السلام) دقيقا مانند تعهدشان در مقابل ولايت پيامبر (صلى الله عليه و آله).
از همه مهم تر اين كه لازمه اثبات چنين محتواى بلندى، عدم مشروعيت هر ولايتى بدون اذن پروردگار و با انتخاب غير خداوند است، كه خط بطلان بر هر دين و مذهبى مى كشد كه غير از ولايت اهل بيت (عليهم السلام) را پذيرفته باشند.
بحث درباره معناى كلمه «مولى» از آن جا شروع شده كه اكثر راويانِ مخالفِ شيعه، فقط همين يک فقره از حديث يعنى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را نقل كرده اند. متكلمين آنان براى دفاع از خود همه جملات قبل و بعد خطبه و قرائن داخلى و خارجى كنارِ آن را رها كرده اند، و از همه خطبه كلمه «مولى» را انتخاب كرده اند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداخته اند.
در كتاب «عوالم العلوم» بحث مفصلى درباره معناى مولى آورده، و تعدادى از كتب تفسير غير شيعه را ذكر كرده كه كلمه «مولى» را به معناى «اولى» دانسته اند. هم چنين فهرستى از راويان حديث و شعرا و اهل لغت را آورده كه معناى «اولى» را معناى اصلى كلمه «مولى» دانسته اند. كه ذيلاً نام آنان ذكر مى شود: (1)
محمد بن سائب كلبى (م 146)، ابن ادريس شافعى (م 204)، سعيد بن اوس انصارى لغوى (م 215)، معمر بن مثنى نحوى (م 209)، ابوالحسن اخفش نحوى (م 215)، احمد بن يحيى ثعلب (م 291)، ابوالعباس مبرّد نحوى (م 286)، ابواسحاق زجاج لغوى نحوى (م 311)، ابوبكر ابن انبارى (م 328)، سجستانى عزيزى (م 330)، ابوالحسن رمانى (م 384)، ابونصر فارابى (م 393)، ابواسحاق ثعلبى (م 427)، ابوالحسن واحدى (م 468)، ابوالحجاج شمنترى (م 476)، قاضى زوزنى (م 486)، ابو زكريا شيبانى (م 502)، حسين فرّاء بغوى (م 510)، جار اللّه زمخشرى (م 538)، ابن جوزى بغدادى (م 597)، فخر رازى (م 606)، سبط ابن جوزى (م 654)، قاضى بيضاوى (م 685)، تاج الدين خجندى نحوى (م 700)، عبداللّه نسفى (م 710)، نظام الدين قمى (م 728)، ابن صباغ مالكى (م 755)، ابن سمين حلبى (م 756)، بدرالدين عينى (م 762)، ابن كثير دمشقى (م 774)، ابن حجر عسقلانى (م 852)، واعظ كاشفى (م 910)، جلال الدين سيوطى (م 911)، ابوالسعود مفسّر (م 982)، شهاب الدين خفاجى (م 1069).
طبيعى است كه علماى شيعه هم بر سر همين موضوع بحث نموده و به مخالفين جواب لازم را داده اند، و به طور ناخواسته همه جوانب سخن بر سر همين يک كلمه «مولى» مرتكز شده است.
1) عوالم العلوم: ج 15/3 ص 331، 589، 590.
يک مطالعه كامل عيار در جوانب مختلف ماجراى غدير و دقت در متن خطابه، جلوه هاى بسيار جالبى از واضح بودن معناى كلمه «مولى» را نشان خواهد داد، كه ذيلاً به 7 جلوه آن اشاره مى كنيم:
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معناى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنابراين در حالى كه خود پيامبر (صلى الله عليه و آله) مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميده اند و بر سر همين مفهوم بيعت نموده اند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آن ها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد!
مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسئله ولايت بوده است، و اين در حالى بوده كه مردم اجمالاً مطالبى در اين باره از خود آن حضرت شنيده بودند. با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هرگونه ابهام باقی مانده در مسئله ولايت و معناى «مولى» است.
بنابراين بسيار خنده آور خواهد بود كه در چنان جمعى و در آن شرايط حساس، درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند بلكه ابهام را بيشتر نمايد؛ و احتياج به كتاب هاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد، به طورى كه هر عاقلى قضاوت كند كه اصلاً نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ نبود!!؟
اجتماع آن روز براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يک واژه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضح تر بود!!!
اين جاست كه آيه قرآن «وَ اِن لَمتَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» محقق مى شود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن هنوز روشن نباشد، پس در واقع ابلاغى نشده است!!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه فصيح ترين مردم در سخن گفتن بودند، آن هم در مهم ترين سخنرانى خود در طول حيات، اگر بنا باشد مطلبى گفته باشند كه مسلمانان فقط در فهم معناى تحت اللفظى آن پس از هزار و چهارصد سال هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند، اين بر خلاف فصاحت است و هيچ پيامبرى پيام الهى را چنين نرسانده است!!
جا دارد كسى بپرسد: چطور وقتى همين غاصبينِ خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مى كردند و كلمه «ولى» را به كار مى بردند هيچ كس نگفت: «اين كلمه هفتاد معنى دارد»؟ چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «وَلَّيتُكُم بَعدى عُمَرَ بنَ الخطّاب» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير اين بحث ها پيش آمده است؟!
پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين است كه دشمن را به اين تلاش هاى مذبوحانه واداشته است؟
وقتى حديث غدير به اقرار عامه و خاصه متواتر است و كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد؛ اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه انگيزه اى بر نقل آن بوده، و اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بوده اند چه داعى در نقل حديثى مبهم داشته اند؟ حديث مبهم كه ارزش نقل كردن ندارد و جمع آورى اسناد بيشتر درباره آن جز افزودن به ابهام نتيجه اى ندارد! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيده اند.
جا دارد كسى بگويد: اين كه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خدا است يا از جانب خودت است؟» يقينا معناى «مولى» را به وضوح فهميده اند كه همان صاحب اختيارى است. جالب تر اين كه براى زير سؤال بردن همين معناى سنگينى كه از كلمه «مولى» دريافته اند حاضر به جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شده اند كه آيا از طرف خداست يا نه؟! وگرنه همه مى دانند كه تمام گفته هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) طبق آيه «وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى» چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
قراين مهمى در كنار جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ...» وجود دارد كه بيان كننده معناى آن است، و هر يک به تنهايى براى اثبات آن كافى است. اين 13 قرينه را فهرستوار ذكر مى كنيم:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در آغاز اولى به نفس بودن خداوند و بعد اولى بودنِ خود را مطرح كردند، و سپس همان كلمه را درباره اميرالمؤمنين (عليه السلام) به كار بردند؛ و اين در حالى است كه معناى ولايت مطلقه خدا و پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر كسى پوشيده نيست.
آيه «يا اَيُّهَا الرَّسولُ...» كه در نهايت مى فرمايد: «وَ اِن لَمتَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» درباره هيچ يک از احكام الهى نازل نشده، و پيداست كه بايد بالاترين مسائل اسلام يعنى خلافت و امامت و ولايت باشد كه چنين پيامدى برايش در نظر گرفته شود.
متوقف كردن مردم در بيابان به مدت سه روز و اجراى برنامه اى حساب شده و منظم و سخنرانى استثنايى از نظر طول خطبه و مطالب تنظيم شده و دقيق آن و ساير برنامه هايى كه به عنوان يک اجتماع سه روزه در عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله) بلكه در سراسر تاريخ اسلام استثنايى است؛ از قوى ترين ادله بر معناى مهم مولى است.
اشاره پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اين كه عمر من به پايان رسيده و از ميان شما مى روم، قرينه خوبى است بر اين كه بايد معناى مولى در رابطه با ايام بعد از حضرت باشد كه همان امامت و وصايت است.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يک از احكام الهى چنين نكردند. پيرو آن چندين بار از مردم خواستند كه «حاضرين به غايبين اطلاع دهند»، كه اين را هم در هيچ يک از احكام الهى نفرمودند. اين رفتار حاكى از معناى بلند «مولى» و اهميت خاص آن است.
تصريح حضرت به ترس از تكذيب مردم در حالى كه درباره هيچ يک از احكام الهى چنين ترسى نبود، نشان از مسئله تعيين جانشين دارد كه همان موقعيت حساس در قلوب مردم است كه به آسانى نمى پذيرند.
آيه «اَليَومَ اَكمَلتُ لَكُم» نيز مانند آيه تبليغ درباره هيچ يک از احكام الهى نازل نشده، و لزوماً بايد مهم ترين احكام اسلام باشد كه كمال دين با آن باشد.
مسئله بيعت كه در اثناء خطبه مطرح گرديده و به صورت لسانى و بعد از خطبه با دست انجام شده، به عنوان قبول امارت و ولايت مى تواند باشد نه معناى ديگر.
تبريک و تهنيت حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشته اند، معلوم مى كند كه از جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» معناى ولايت و امارت را فهميده اند كه اين منصب را مبارک باد مى گويند، و پيامبر (صلى الله عليه و آله) برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
اشعارى كه حسان بن ثابت سرود و مورد تأييد پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا
لغتنامه ها فقط معناى كلمه را مى گويند ولى «تَبادُرِ معنى» در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست. از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغت شناس در غدير حاضر بوده و در همان جا تبادر ذهنى خود را صراحتاً اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندى محكم باشد.
داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مردّدين در معناى «مولى» بود. او صريحاً تشكيک خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابى طالب (علیه السلام) صاحب اختيار ما خواهد بود؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاک كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى به نفس» ثابت شود.
عمر در غدير جمله «بَخٍ بَخٍ! اَصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ» را به كار برد، كه مى توان ادعا كرد اقرار دشمن بر مدعاى خصم از اين زيباتر نمى شود. به كار گرفتن كلمه «بَخٍ بَخٍ» كه واژه تبريک است، در كنار كلمه «اَصبَحتَ» كه اشاره به اتفاق تازه اى است، و ضميمه آن به «مولى» همان مقام جديد امامت را نشان مى دهد. بعد از آن كلمه «كُل مُؤمِن و مؤمنة» اشاره به صاحب اختيارى در گستره اى است كه هيچ كس از آن استثنا نيست كه همان ولايت مطلقه است، و اين اقرار نشانه تبادرى است كه حتى دشمن آن را پذيرفته است.
دستور «سلام به عنوان اميرالمؤمنين» در پيشگاه على بن ابى طالب (عليه السلام)، هم معناى امارت را براى مولى مى رساند و هم اقرار عملى به آن است.
جا دارد وضوح مقصود پيامبر (صلى الله عليه و آله) از كلمه «مولى» در غدير را از كلام صاحبان غدير يعنى ائمه معصومين (عليهم السلام) به ياد بسپاريم، كه 6 مورد از آن را ذكر مى كنيم:
از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خودِ ما بر ما مقدم هستيد، چيست؟ فرمود: «گوش سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آن چه دوست بداريد و آن چه شما را خوش نيايد». (1)
سلمان در غدير خم از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: ولايت على همانند كدام ولايت است؟ حضرت فرمود:
ولايت او هم چون ولايت من است. هر كس كه من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است. (2)
از امام زين العابدين (عليه السلام) پرسيدند: معناى كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) چيست كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» فرمود: «به مردم خبر داد كه على (عليه السلام) امام بعد از اوست». (3)
ابان بن تغلب از امام باقر (عليه السلام) درباره «مَن كُنتُ مَولاهُ...» سؤال كرد. حضرت فرمود:
اى ابوسعيد، چنين مطلبى هم جاى سؤال دارد!؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مردم فهمانيد كه على (عليه السلام) به جاى آن حضرت خواهد بود. (1)
از امام عسكرى (عليه السلام) درباره «مَن كُنتُ مَولاهُ...» سؤال شد. حضرت فرمود:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى خواست او را علامتى قرار دهد، كه هنگام تفرق و اختلاف مردم حزب خداوند شناخته شود. (2)
از امام صادق (عليه السلام) پرسيدند: منظور پيامبر (صلى الله عليه و آله) از كلامى كه در روز غدير درباره على (عليه السلام) فرموده: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...» چيست؟ حضرت فرمود: به خدا قسم همين سؤال را از خود پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز پرسيدند، و آن حضرت در پاسخ فرمودند:
خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد، و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. من مولاى مؤمنان هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم، و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. هر كس من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست. (3)
درباره متنِ حديث حديث غدير بحث هاى مفصلى در كُتب شده و تأليفاتِ ارزنده اى وجود دارد، كه ذيلاً به 11 كتاب اشاره مى شود:
مَعانِى الاَخبار، شيخ صدوق: ص 63 - 73.
اَقسامُ المَولى فِى اللِّسان، شيخ مفيد.
رسالة فى مَعنَى المَولى، شيخ مفيد.
رِسالَةٌ فِى الجَواب عَنِ الشُّبهاتِ الوارِدَةِ لِخَبَرِ الغَدير، سيد مرتضى.
عَبَقات الاَنوار، مير حامد حسين: جلدهاى مربوط به غدير.
الغدير، علامه امينى: ج 1 ص 340 - 399.
عَوالم العُلوم: ج 15/3 ص 328 - 379.
فَيضُ القَديرِ فيما يَتَعَلَّقُ بِحَديثِ الغَديرِ، حاج شيخ عباس قمى.
المَنهَجُ السَّوىِّ فى مَعنَى المَولى وَ الوَلىِّ، محسن على بلتستانى پاكستانى.
بِحارُ الاَنوار: ج 37 ص 235 - 253.
الغَديرُ فِى الاِسلامِ، شيخ محمد رضا فرج اللّه: ص 84 - 209.
با توجه به اين كه بحث هاى استدلالى مفصل در كتاب حاضر مورد نظر نيست، اميد است طالبين با مراجعه به كتب ذكر شده به هدف خود برسند.
تاكنون اقدامى براى آماده سازى يک متن مقابله شده كارشناسى شده درباره خطابه غدير به عنوان مهم ترين سخنرانى در تاريخ انبيا انجام نشده بود. اين بدان جهت بود كه ارزش و ضرورتِ مقابله نسخه هاى خطبه و نتايجى كه از تطبيق نسخه ها به دست مى آيد تبيين نشده و روشن نبود.
يكى از اقدامات منحصر به فرد در كتاب حاضر شناسايى منابعى است كه متن كامل خطابه غدير را نقل كرده اند. در مرحله بعد جمع آورى متون خطبه از اين منابع و سپس مقابله آن ها با يک ديگر و نهايتاً تنظيم متن جامع از بين اين متون بود، كه در اين بخش به شرح آن مى پردازيم.
ارزش متن مقابله شده «خطبه غدير» را جهات زير روشن مى كند:
احاديثِ منقول از پيامبر و ائمه (عليهم السلام) مسير چهارده قرن را پيموده تا به دست ما رسيده است. گذرگاه ها و تنگناهاى سختى از قبيل تقيه، مساعد نبودن شرايط فرهنگى و
اقتصادى شيعه، نبودن چاپ و عدم امكان رعايت اصول فنى در نسخه بردارى، اشتباهات كتابتى ناسخين و عوامل ديگرى از اين قبيل باعث اختلاف نسخه ها در يک روايت معين شده است.
مقابله و تطبيق نسخه هاى يک كتاب و يا مقابله متن يک حديث كه در چند كتاب مختلف روايت شده، بسيارى از مشكلاتِ مربوط به متون را حل مى كند. در واقع هر نسخه ابهام و مشكلى را كه در نسخه ديگر وجود داشته بر طرف مى سازد، وبدين ترتيب متن منقح و كامل به دست مى آيد.
در مورد «خطبه غدير» 3 جهت مهم لزوم مقابله نسخه هاى آن را مؤكدتر مى نمايد:
اهميت خطبه به عنوان يک حديث سرنوشت ساز و لزوم توجه خاص امت به اين منشور دائمى، كه وظيفه به دست آوردن متن منقح آن را سنگين تر مى كند.
طولانى بودن متن، كه طبعاً در متون طولانى موارد مبهم و مشكل در الفاظ و معانى بيشتر است، و از طريق مقابله حل مى شود.
سِماعى بودن حديث، يعنى حديث به صورت املا نبوده كه راوى بتواند آن را با حوصله بنويسد، بلكه در هنگام سخنرانىِ حضرت آن را به خاطر سپرده و بعد نقل كرده است. طبعاً موارد زياده و نقيصه در چنين مواردى بيشتر مى شود، و از طريق مقابله است كه كلمه ها و جمله هاى افتاده به جاى خود باز مى گردد.
براى مقابله نسخه ها بايد ارزش آن ها نسبت به يک ديگر معلوم شود و درجه علمى هر يک را تشخيص داد. بررسى و مقابله خطبه غدير در نسخه هاى مختلف آن 8 نتيجه زير را نشان داده است:
اين تطابق از نظر علمى با توجه به طولانى بودن حديث بسيار مهم است، به خصوص با در نظر گرفتن اين نكته كه امام باقر (عليه السلام) از طريق علم الهى و غيبى خطبه را نقل فرموده اند و شخصاً در غدير حاضر نبوده اند، در حالى كه حذيفه و زيد بن ارقم از شاهدان و حاضران واقعه غدير بوده اند. اضافه بر آن كه حذيفه و زيد بن ارقم از راويان مورد اعتماد اهل سنت نيز هستند.
هر سه روايت مؤيد و مكمل يک ديگرند، بدين معنى كه در مقابله نسخه ها كلمه يا جمله اى در نسخه اى از روايت امام باقر (عليه السلام) وجود دارد و در نسخه ديگر وجود ندارد، و همان كلمه يا جمله در روايات زيد بن ارقم و حذيفه نيز در روايتى وجود دارد و در روايتى وجود ندارد. اين حاكى از قصور يا اشتباه راويان و ناسخين است، و نشان مى دهد كه اصل هر سه روايت در حد بالايى بر يک ديگر منطبق بوده است.
در دو يا سه مورد كه به مسئله برائت از دشمنان غدير مربوط مى شود، جمله مزبور در بعضى نسخه ها از هر سه روايت به صورت كنايه آمده و يا حذف شده است، و اين حاكى از شرايط خاص تقيه در راويان خطبه است. نمونه آن مسئله «اصحاب صحيفه» و نام اولين بيعت كنندگان غدير است كه در بعضى نُسخ صراحتاً نيامده است.
در روايتِ كتاب «الاقبال» سيد ابن طاووس، و نيز كتاب «الصراط المستقيم» علامه بياضى نوعى تلخيص مشهود است، كه يا مؤلف در مقام اختصار بوده و يا راوى خطبه غدير را مختصر نموده است. مقدار موجود از متن در اين دو كتاب نيز مقابله شده و موارد اختلاف نسخه در آن ها با ذكر نام اين دو كتاب در پاورقى ها آمده است.
روايت كتاب «روضة الواعظين» در بسيارى از موارد با كتاب «التحصين» مشابهت دارد، و در موارد خاصى با ساير نُسَخ فرق دارد.
روايت كتاب «نهج الايمان» در بسيارى از موارد با كتاب «العُدَد القويّة» مشابهت دارد، و در مواردى مشكلات عبارات را حل كرده است.
در روايت كتاب «التحصين» دو صفحه از آخر حديث ناقص است، كه در پاورقىِ متن كامل به محل آن اشاره شده است.
روايت كتاب «اليقين» در مواردى زياده دارد، و در مواردى نيز جمله بندىِ آن با روايت هاى ديگر فرق دارد.
در بعضى روايات كه قطعه اى از خطبه يا واقعه غدير نقل شده، مطالبى به چشم مى خورد كه در متن خطبه كامل وجود ندارد. اين موارد شامل اقرارهايى است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مردم گرفته و سؤالاتى كه مردم پرسيده اند و آن حضرت بيان فرموده است.
هم چنين خبر دادن آن حضرت از نزديكى رحلت خود و نيز ياد آورى سوابق خود با مردم و تذكر روز قيامت و پاسخگويى درباره غدير است، كه در پايان بخش دوم مفصلاً ذكر شد. درباره اين موارد 4 احتمال وجود دارد:
چون حضرت در مكه و عرفات و مِنا چند بار خطبه هايى ايراد فرموده اند؛ لذا همه آن ها به عنوان سخنان حضرت در حجة الوداع در نظر راويان بوده و احياناً قطعه اى از آن ها به عنوان فرازى از خطبه غدير نقل شده است.
مطالبى كه در متنِ كامل نيست، احتمالاً قبل از خطبه و يا بعد از آن در اجتماع هاى كوچک تر مردم گفته شده است، چه آن كه حضرت سه روز در منطقه غدير توقف داشتند و مسلماً در طول آن ايام سخنان بسيارى بر لسان مباركشان جارى شده است.
چون مقصودِ ناقل اصل خطبه بوده، اين فرازها را كه به صورت سؤال و جواب است از متن حساب نكرده و فقط متن سخنرانى را ذكر كرده است.
به عنوان خلاصه اى از فرمايشات پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير، مطالبى از متن خطبه با مطالبى مربوط به قبل و بعد خطبه، به صورت مركب و مخلوط نقل شده است.
به هر حال در تنظيم خطبه فقط نسخه هايى كه خطبه مفصل غدير را به صورت متن واحد نقل كرده اند با يک ديگر مقابله شده است. ساير فرمايشات حضرت در غدير جداگانه دسته بندى شده، كه در پايان بخش دوم كتاب ذكر شد.
متن عربىِ «خطبه غدير» بارها به صورت مستقل به چاپ رسيده، كه همه آن ها طبق روايت كتاب «الاحتجاج» بوده است. 2 نمونه معروف آن كتاب «الخُطبَة المُبارَكَةِ النَّبَويّة فى يَومِ الغَدير» به تنظيم علامه سيد حسن حسينى لواسانى، و كتاب «خُطبَةُ النَّبىِّ الاَكرَمِ (صلى الله عليه و آله) يَومَ الغَديرِ» به تنظيم علامه عماد زاده اصفهانى است.
متن حاضر بر اساس سه روايت از امام باقر (عليه السلام) و حذيفة بن اليمان و زيد بن ارقم است، كه با مقابله و تطبيق بر مدارک نُه گانه اش تنظيم و تلفيق و تنقيح شده، كه عبارتند از كتاب هاى «روضة الواعظين»، «الاحتجاج»، «اليقين»، «التحصين»، «العُدَد القويّة»، «الاقبال»، «الصراط المستقيم»، «نهج الايمان»، «نزهة الكرام». اين متن مقابله شده در يازده بخش تقديم خواهد شد و در اول هر بخش عنوانى براى آن ذكر مى گردد.
براى سهولت در مطالعه و حفظ خطبه حركاتِ حروف و اعراب گذارى كلمات نيز انجام گرفته است. مواردى كه از متن خطبه نيست با حروف خاص و بدون حركات آورده شده، كما اين كه موارد مهم متن نيز با حروف سياه ذكر مى گردد. براى صيانت
كامل متن خطبه، از آوردن عبارت (صلى الله عليه و آله) و (عليه السلام) در مواردى كه قطعاً در كلام حضرت نبوده خوددارى مى شود.
در پاورقى ها موارد اختلاف نسخه ها و كيفيت آن آمده و رمزهاى زير را براى اشاره به 6 كتابِ اصلىِ مقابله شده آورده ايم:
«الف»: الاحتجاج.
«ب»: اليقين.
«ج»: التحصين.
«د»: روضة الواعظين.
«ه »: العُدد القويّة.
«و»: نهج الايمان.
در چند مورد كه اختلاف نسخه از كتاب «الاقبال» و «الصراط المستقيم» و «نزهة الكرام» ذكر شده، نام اين كتاب ها آمده و رمزى ندارد.
با توجه به اين كه متن حاضر حاصل جمع نُه روايت از نُه كتاب است، دقت در پاورقى ها و محتويات نسخه هاى ديگر از آن جهت حائز اهميت است كه هر نسخه مى تواند سهمى در نماياندن واقع ايفا كند.
در پاورقى ها آدرس آيات قرآنى و توضيح كلمات و جملاتِ مشكل آمده است.
از آن جا كه متن خطبه عربى است پاورقى ها هم به عربى ذكر شده تا بين دو زبان خلط واقع نشود.
«خطبه غدير» به صورت ترجمه فارسى و اردو و تركى و انگليسى، و نيز به صورت شعر عربى و فارسى و اردو و تركى، به طور مكرر برگردانده شده و بسيارى از آن ها به چاپ رسيده است. ذيلاً به مواردى از نثر و نظم خطبه اشاره مى نماييم:
ترجمه خطبه غدير به زبان فارسى اولين بار در قرن ششم هجرى توسط عالم بزرگ شيخ محمد بن حسين رازى در كتاب «نزهة الكرام» انجام گرفته، و عيناً در كتاب مزبور به چاپ رسيده است.
از ترجمه هاى فارسى خطبه به 3 عنوان چاپى اشاره مى شود:
غديريه، تأليف ملا محمد جعفر بن محمد صالح قارى.
غدير پيوند ناگسستنى رسالت و امامت، تأليف مرحوم شيخ حسن سعيد تهرانى.
غدير خم اور خطبه غدير، تأليف علامه سيد ابن الحسن نجفى، كه در كراچى چاپ شده است.
حديث الغدير، تأليف علامه سيد سبط الحسن جايسى، كه در هند چاپ شده است.
حجة الغدير فى شرح حديث الغدير، كه در دهلى چاپ شده است.
ترجمه تركى آذرى خطبه غدير با عنوان «غدير خطبه سى» از روى كتاب حاضر انجام شده است.
از ترجمه هاى انگليسى خطبه غدير به 3 عنوان اشاره مى شود:
(وات هَپِنْدْ اينْ غدير)، محمد باقر انصارى، كه از روى خطبه غدير در كتاب حاضر انجام شده است.
(دِ لَسْتْ تُو خُوطْبازْ آوْ دِ لَسْتْ پِرافِتْ)، سيد فيض الحسن فيضى، كه در راولپندى پاكستان چاپ شده است.
(دِ لَسْتْ سِرْمُنْ آوْ پِرافِتْ محمد اَتْ غدير خم)، حسين بهانجى، كه در تانزانيا چاپ شده است.
نظم عربى «حديث غدير» در كتاب شريف «الغدير» تأليف علامه امينى جمع آورى شده است. طى يازده جلد اين كتاب شعرهاى عربى «غدير» به صورت جامعى تدوين گرديده است. هم چنين كتاب «شعراء الغدير» توسط مؤسسه الغدير بيروت در دو جلد تدوين شده است.
نظم فارسى واقعه غدير در كتاب هاى «سرود غدير» تأليف علامه سيد احمد اشكورى، 2 جلد، «شعراى غدير از گذشته تا امروز»، تأليف دكتر شيخ محمد هادى امينى، 10 جلد، و «غدير در شعر فارسى از كسائى مروزى تا شهريار تبريزى»، تأليف استاد شيخ محمد صحتى سردرودى جمع آورى شده است.
نظم فارسى خطابه غدير توسط عدهاى از شعراى فارسى زبان انجام گرفته كه 4 عنوان چاپى از آن ها ذكر مى شود:
خطبة الغدير، اثر مرحوم صغير اصفهانى، كه با همكارى مرحوم عمادزاده انجام گرفته است.
خطبه غديريه، اثر ميرزا رفيع، كه در سال 1313 قمرى در هند چاپ شده است.
ترجمه (منظوم) خطبه غدير خم، اثر ميرزا عباس جبروتى قمى.
غدير خم، اثر مرتضى سرافراز، كه در سال 1348 شمسى منتشر شده است.
كتاب هاى فوق به عنوان نمونه ذكر شد. براى اطلاع بيشتر به دو كتاب «الغدير فى التراث الاسلامى» و «غدير در آئينه كتاب» رجوع شود.
در ترجمه متن كامل و مقابله شده خطابه غدير در كتاب حاضر 9 جهت زير در نظر گرفته شده است:
ترجمه حاضر از روى متن عربى مقابله شده بر 9 كتابى كه ذكر شد انجام گرفته است، و طبعاً نسبت به هر يک از 9 كتاب مذكور حاوى اضافات و تغييراتى در عبارات است.
اين ترجمه مطابق متن عربى - كه در بخش ششم مى آوريم - در يازده بخش تنظيم شده و در اول هر بخش عنوانى دارد.
در روش ترجمه سعى شده مفاهيم والايى كه «خطبه غدير» در برگيرنده آن است، به طور روشن بيان شود، و در عين حال از ترجمه تحت اللفظى هم فاصله زيادى نگيرد. البته نظر به اهميت خطبه، فهم دقيق بعضى موارد آن احتياج به تفسير دارد كه در بخش هشتم اين كتاب تا حدى به آن پرداخته ايم.
در ترجمه فارسى خطبه، آيات قرآنى موجود در متن خطبه ابتدا به صورت عربى و سپس ترجمه آن آمده است.
در ترجمه فارسى طبق متن عربى، عبارت «صلى الله عليه و آله» و «عليه السلام» در مواردى كه يقيناً در كلام حضرت نبوده ذكر نمى شود.
كلمه «معاشر الناس» و «اَلا» كه در خطبه زياد به كار رفته است، اولى را به عنوان «اى مردم» و دومى را به عنوان «بدانيد كه» ترجمه كرده ايم.
موارد مهم خطبه با حروف سياه آورده شده، و موارد خارج از متن خطبه به صورت مشخص و با حروف مغاير ذكر مى گردد.
موارد اختلاف نسخه ها كه در پاورقى هاى متن عربى آمده، اگر متضمن مطلب مهمى باشد كه از متن استفاده نمى شود، و يا اختلاف عبارت در حدى باشد كه معناى جمله را تغيير مى دهد، آن را در پاورقى ترجمه فارسى مى آوريم، ولى اگر در حد اختلاف كلمات باشد و حامل معنايى جديد و مطلبى مهم نباشد از آوردن آن در
پاورقى ترجمه خوددارى مى شود. رمزهاى «الف» و «ب» و ... كه در پاورقى هاى متن عربى به كار رفته در ترجمه نيز به كار مى رود، و چند مورد كه از دو كتاب «الاقبال» و «الصراط المستقيم» آورده شده بدون رمز است.
با توجه به ارزش هايى كه براى مقابله نسخه ها ذكر شد، اهميت آماده سازى متن منقح خطبه غدير براى خوانندگان محترم روشن گرديد؛ تا با توجه بيشترى به مطالعه آن بپردازند.
متن كامل خطبه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در غدير خم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الْحَمْدُ للّهِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ (1)وَ جَلَّ فى سُلْطانِهِ وَ عَظُمَ فى أرْكانِهِ، وَ أحاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْما وَ هُوَ فى مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَميداً (2)لَمْ يَزَلْ، مَحْمُودا لايَزالُ [وَ مَجيدا لايَزُولُ، وَ مُبْدِئاً وَ مُعيدا وَ كُلُّ أمْرٍ إلَيْهِ يَعُودُ]. (3)
بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَ داحِى الْمَدْحُوّاتِ (4)وَ جَبّارُ الْأَرَضينَ وَ السَّمواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ أنْشَأَهُ (5)يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ (6)وَ الْعُيُونُ لاتَراهُ.
كَريمٌ حَليمٌ ذُو أناةٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَىْءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ (1)بِنِعْمَتِهِ. لايَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلايُبادِرُ إلَيْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا (2)مِنْ عَذابِهِ.
قَدْ فَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَ لَمْ تَخْفَ عَلَيْهِ الْمَكْنُوناتُ وَ لاَ اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الاْءحاطَةُ بِكُلِّ شَىْءٍ وَ الْغَلَبَةُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَ الْقُوَّةُ فى كُلِّ شَىْءٍ وَ الْقُدْرَةُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ، وَ لَيْسَ مِثْلُهُ شَىْءٌ. وَ هُوَ مُنْشِىءُ الشَّىْءِ حينَ لا شَىْءَ (3)دائِمٌ حَيٌّ (4)وَ قائِمٌ بِالْقِسْطِ، لا إلهَ إلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.
جَلَّ عَنْ أنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ. لايَلْحَقُ أحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَ لايَجِدُ أحَدٌ كَيْفَ هُوَ مِنْ سِرٍّ وَ عَلانِيَةٍ إلاّ بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَفْسِهِ. (5)
وَ أشْهَدُ أنَّهُ اللّهُ الَّذى مَلَأَ (6)الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَ الَّذى يَغْشَى الْأبَدَ نُورُهُ (7)، وَ الَّذى يُنْفِذُ أمْرَهُ بِلا مُشاوَرَةِ مُشيرٍ وَ لا مَعَهُ شَريكٌ فى تَقْديرِهِ وَ لايُعاوَنُ فى تَدْبيرِهِ. (8)
صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ (9)عَلى غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلا مَعُونَةٍ مِنْ أحَدٍ وَ لا تَكَلُّفٍ وَ لاَ احْتِيالٍ. (10)أنْشَأَها (11)فَكانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ. فَهُوَ اللّهُ الَّذى لا إلهَ إلاّ هُوَ الْمُتْقِنُ
1) «د»: على جميع خلقه.
2) «ج» و « ه » و «و»: يستحقّون.
3) «ج» و «د»: و هو منشىء حيّ حين لا حيّ. «و»: و هو منشىء كل شىء و حي حين لا حي.
4) «ب»: دائم غنّي.
5) «و»: و لايحدّه أحد كيف هو من سر و علانية إلاّ بما دلّ هو عز و جل على نفسه.
6) «د»: أبلى.
7) «ج»: يغشى الأمد. «د»: يفنى الأبد.
8) «الف» و «ب» و «د»: و لا تفاوت فى تدبيره. «و»: و لا معاون فى تدبيره.
9) «الف»: ما أبدع.
10) «ج»: اختبال. و الإختبال بمعنى الفساد.
11) «ج»: شاء ها.
الصَّنْعَةَ (1)، الْحَسَنُ الصَّنيعَةُ (2)، الْعَدْلُ الَّذى لا يَجُورُ، وَ الْأكْرَمُ الَّذى تَرْجِعُ إلَيْهِ الْأُمُورُ.
وَ أشْهَدُ أنَّهُ اللّهُ الَّذى تَواضَعَ كُلُّ شَىْءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَىْءٍ لِعِزَّتِهِ، وَ اسْتَسْلَمَ كُلُّ شَىْءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَ خَضَعَ كُلُّ شَىْءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الْأمْلاكِ (3)وَ مُفَلِّكُ الْأَفْلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ (4)، كُلٌّ يَجْرى لِأجَلٍ مُسَمّى. يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثا. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ.
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ (5)أحَدٌ صَمَدٌ لَمْيَلِدْ وَ لَمْيُولَدْ وَ لَمْيَكُنْ لَهُ كُفْوا أحَدٌ. إلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ (6)يَشاءُ فَيُمْضى، وَ يُريدُ فَيَقْضى، وَ يَعْلَمُ فَيُحْصى، وَ يُميتُ وَ يُحْيى، وَ يُفْقِرُ وَ يُغْنى، وَ يُضْحِكُ وَ يُبْكى، [وَ يُدْنى وَ يُقْصى] (7)وَ يَمْنَعُ وَ يُعْطى (8)، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.
يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ، لا إلهَ إلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْغَفّارُ. (9)مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ (10)وَ مُجْزِلُ الْعَطاءِ (11)، مُحْصِى الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ،
1) «و»: الصبغة.
2) «ب»: الحسن المنعة. « ه »: الحسن الصبغة.
3) «ب» و «ج» و «و»: مالك الأملاك.
4) هذه الفقرة فى «د» هكذا: ملك الأملاك و مسخّر الشمس و القمر فى الأفلاك.
5) «الف» و «ب»: لم يكن معه ضدّ و لا ندّ. «ج»: و لم يكن معه ندّ.
6) «ج»: إلها واحدا ماجدا.
7) الزيادة من «الف» و «ب» و « ه ». و فى «د»: و يدبّر فيقضى.
8) «ب»: و يمنع و يثرى.
9) «ج» و «و»: لايولج لِلَيلٍ في نهار و لا مولجٌ لِنهارٍ في ليل إلاّ هو. و في «ه »: لا مولج الليل في نهار و لا مولج النهار في ليل إلاّ هو.
10) «الف»: مجيب الدعاء.
11) «د»: جزيل العطاء.
الَّذى لا يُشْكِلُ عَلَيْهِ شَىْءٌ (1)، وَ لايُضْجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ وَ لا يُبْرِمُهُ إلْحاحُ الْمُلِحّينَ. (2)الْعاصِمُ لِلصّالِحينَ، وَ الْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحينَ، وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ رَبُّ الْعالَمينَ. (3)الَّذى اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ أنْ يَشْكُرَهُ وَ يَحْمَدَهُ [عَلى كُلِّ حالٍ]. (4)
أحْمَدُهُ كَثيرا وَ أشْكُرُهُ دائِما (5)عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الشِّدَّةِ وَ الرَّخاءِ، وَ أوُمِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ. أسْمَعُ لِأَمْرِهِ وَ أُطيعُ وَ أُبادِرُ إلى كُلِّ ما يَرْضاهُ وَ أسْتَسْلِمُ لِما قَضاهُ (6)، رَغْبَةً فى طاعَتِهِ وَ خَوْفا مِنْ عُقُوبَتِهِ، لِأَنَّهُ اللّهُ الَّذى لايُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَ لايُخافُ جَوْرُهُ.
وَ أُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسى بِالْعُبُودِيَّةِ وَ أشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ أُؤَدّى ما أوْحى بِهِ إلَيَّ حَذَرا مِنْ أنْ لا أفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لايَدْفَعُها عَنّى أحَدٌ وَ إنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ
1) «ج» و «د» و «ه» و «و»: لا يشكل عليه لغة.
2) «ج» و «ه»: لايضجره مستصرخة. «د»: الملحّين عليه.
3) «د»: الموفّق للمتّقين و مولى العالمين.
4) الزيادة من «ج» و «د» و «ه».
5) «الف»: أحمده على السراء. و فى «ب» هذه الفقرة متصلة بما قبلها هكذا: أن يشكره و يحمده على السراء... و فى «د»: أحمده و أشكره.
6) «ج»: أُبادر إلى رضاه. «الف»: أستسلم لقضائه. و هذه الفقرة فى «د» هكذا: فاسمعوا و أطيعوا لِأمره و بادِروا إلى مرضاته و سلِّموا لما قضاه. «و»: أُبادر الى ما أرواه و أسلم لما قضاه.
صَفَتْ خُلَّتُهُ (1)- لا إلهَ إلاّ هُوَ - لِأنَّهُ قَدْ أعْلَمَنى أنّى إنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أنْزَلَ إلَيَّ [في حَقِّ عَلِيٍّ] (2)فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ (3)لي تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ [مِنَ النّاسِ] (4)وَ هُوَ اللّهُ الْكافِى الْكَريمُ.
فَأوْحى إلَيَّ: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى عَلِيٍّ يَعْني فِى الْخِلافَةِ لِعَلِيِّ بْنِ أبي طالِبٍ - وَإنْ لَمْتَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ. (5)
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما أنْزَلَ اللّهُ تَعالى إلَيَّ (6)، وَأنَا أُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: إنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ إلَيَّ (7)مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُني عَنِ السَّلامِ رَبّي - وَ هُوَ السَّلامُ - (8)أنْ أقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أبْيَضَ وَ أسْوَدَ (9): أنَّ عَلِيَّ بْنَ أبي طالِبٍ أخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى [عَلى أُمَّتى] (10)وَ الاْءمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى إلاّ أنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ قَدْ أنْزَلَ اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَيَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ [هِيَ] (11): إنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ
1) «ب»: و إن عظمت حيلته و صفةُ حيلته. «د»: و إن عظمت منّته.
2) . الزيادة من «ب».
3) «و»: تضمّن.
4) الزيادة من «ب».
5) سورة المائدة: الآية 67.
6) «ج» و «ه» و «و» هكذا: ما قصرت فيما بلّغت و لا قعدت عن تبليغ ما أنزله.
7) «و»: عليَّ.
8) «ب» و «ج» و «ه»: عن السلام ربِّ السلام.
9) زاد فى «د»: أحمر.
10) الزيادة من «ب».
11) الزيادة من «و».
يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (1)، وَ عَلِيُّ بْنُ أبيطالِبٍ الَّذي أقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ. (2) وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ أنْ يَسْتَعْفِيَ لِيَ [السَّلامَ] (3)عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ إلَيْكُمْ - أيُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّهِالْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ إدْغالِ اللاّئِمينَ (4)وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاْءسْلامِ (5)، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ بِأنَّهُمْ يَقُولُونَ بِألْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ، وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ (6)، وَ كَثْرَةِ أذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ (7)حَتّى سَمَّوْنى اُذُنا وَ زَعَمُوا أنّى كَذلِكَ (8)لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّايَ وَ إقْبالي عَلَيْهِ [وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّي] (9)حَتّى أنْزَلَ اللّهُ عَزَّوَ جَلَّ فى ذلِكَ (10)وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ - [عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ أنَّهُ أُذُنٌ] (11- خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤْذُونَ رَسوُلَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ) (12)وَ لَوْ شِئْتُ
1) سورة المائدة: الآية 55.
2) «ب»: و هو راكع يريد وجه اللّه، يريده اللّه فى كل حال.
3) الزيادة من «ب» و «ج» و «ه» و «و».
4) «الف» و «و»: إدغال الآثمين. «ب»: إدّعاء اللائمين. «ج»: إعذال الظالمين. «ه»: إعذال اللائمين. و الإدغال بمعنى ادخال ما يُفسد، و العَذْل بمعنى اللوم.
5) «الف»: ختل المستهزئين. «ه»: حيل المستسرين. «و»: حيلة المستسرين. و الختل بمعنى الخدعة.
6) إشارة إلى الآية 11 من سورة الفتح، و الآية 15 من سورة النور.
7) «ج»: مرّة بعد أُخرى. «و»: مرة بعد مرة.
8) «و»: أنّى هو.
9) الزيادة من «ج» و «ه» و «و».
10) «ب»: أنزل اللّه فى كتابه ذلك. «ج» و «ه» و «و»: أنزل عز و جل فى ذلك لا إله إلاّ هو.
11) الزيادة من «الف» و «د».
12) سورة التوبة: الآية 61.
أنْ أُسَمِّيَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِأَسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ وَ أنْ أوُمِئَ إلَيْهِمْ بِأعْيانِهِمْ لَأوْمَأْتُ وَ أنْ أدُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ (1)، وَ لكِنّى وَ اللّهِ فى أُمُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ. (2)
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّهُ مِنّى إلاّ أنْ أُبَلِّغَ ما أنْزَلَ اللّهُ إلَيَّ [في حَقِّ عَلِیًّ] (3)، يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى حَقِّ عَلِيٍّ - وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ. (4)
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ [ذلِكَ فيهِ وَ افْهَمُوهُ وَ اعْلَمُوا] (5)أنَّ اللّهَ قَدْنَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ إماما فَرَضَ (6)طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِإحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادى وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَى الْعَجَمِيِّ (7)وَ الْعَرَبِىِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ (8)وَ الصَّغيرِ وَ الْكَبيرِ،
وَ عَلَى الْأبْيَضِ وَ الْأسْوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ (1)ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ (2)، نافِذٌ أمْرُهُ، مَلْعُونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحُومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أطاعَ لَهُ. (3)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أقُومُهُ (4)فى هذَا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعُوا وَ أطيعُوا وَ انْقادُوا لِأمْرِ [اللّهِ] (5)رَبِّكُمْ، فَإنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَ إلهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دُونِهِ رَسُولُهُ وَ نَبِيُّهُ الْمُخاطِبُ لَكُمْ (6)، ثُمَّ مِنْ بَعْدى عَلِيٌّ وَلِيُّكُمْ وَ إمامُكُمْ بِأمْرِ اللّهِ رَبِّكُمْ، ثُمَّ الاْءمامَةُ في ذُرِّيَّتى مِنْ وُلْدِهِ إلى يَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ. (7)
لا حَلالَ إلاّ ما أحَلَّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، (8)وَ لا حَرامَ إلاّ ما حَرَّمَهُ اللّهُ [عَلَيْكُمْ] (9)وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَرَّفَنِىَ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ وَ أنَا أفْضَيْتُ بِما عَلَّمَنى رَبّى مِنْ كِتابِهِ وَ حَلالِهِ وَ حَرامِهِ إلَيْهِ. (10)
1) «ج» و «ه» و «و»: على كل موجود.
2) «الف» و «ب» و «د» و «و»: جائز قوله.
3) «ب»: مأجور من تَبِعه و من صدَّقه و أطاعه، فقد غفر اللّه له و لمن سمع و أطاع له.
4) «و»: أقوم.
5) الزيادة من «ب» و «ج» و «ه».
6) «الف» و «د»: ثمّ من دونه رسولكم محمّد، وليّكم القائم المخاطِب لكم.
7) «ج» و «ه» و «و»: ثمّ الإمامة فى وُلدى الذين من صلبه إلى يوم القيامة و يوم يلقون اللّه و رسوله. و فى «د»: ثمّ الأئمّة الذين فى ذرّيتى...
8) «ج» و «د»: لا حلال إلاّ ما أحلّه اللّه و لا حرام إلاّ ما حرّمه اللّه.
9) الزيادة من «ج» و «ه».
10) «ب»: و أنا عرّفت عليّا. «ج» و «و»: و أنا وصيّت بعلمه إليه. «ه»: و أنا رضيت بعلمه.
مَعاشِرَ النّاسِ، [فَضِّلُوهُ] (1)، ما مِنْ عِلْمٍ إلاّ وَ قَدْ أحْصاهُ اللّهُ فِيَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أحْصَيْتُهُ فى إمامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ إلاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا (2)، وَ هُوَ الاْءمامُ الْمُبينُ [الَّذى ذَكَرَهُ اللّهُ فى سُورَةِ يس: وَ كُلَّ شَىْٔ أحْصَيْناهُ فى إمامٍ مُبين ]. (3)
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لاتَنْفِرُوا مِنْهُ (4)، وَ لاتَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَ الَّذى يَهْدى إلَى الْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، وَ يُزْهِقُ الْباطِلَ وَ يَنْهى عَنْهُ، وَ لاتَأْخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ.
أوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ [لَمْ يَسْبِقْهُ إلَى الاْيمانِ بى أحَدٌ] (5)، وَ الَّذى فَدى رَسُولَ اللّهِ بِنَفْسِهِ، وَ الَّذى كانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ وَ لا أحَدَ يَعْبُدُ اللّهَ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ. [أوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أوَّلُ مَنْ عَبَدَ اللّهَ مَعى. أمَرْتُهُ عَنِ اللّهِ أنْ يَنامَ فى مَضْجَعى، فَفَعَلَ فادِيا لى بِنَفْسِهِ]. (6)
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللّهُ، وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ إمامٌ مِنَ اللّهِ (7)، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّهُ عَلى أحَدٍ أنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْيَغْفِرَ لَهُ (8)، حَتْما عَلَى اللّهِ أنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ أمْرَهُ وَ أنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا أبَدَ الاْبادِ وَ
1) الزيادة من «ج».
2) «ب»: و كلّ علمٍ علَّمنيه فقد علَّمتُهُ عليّا و المتّقين من ولده. «ج» و «ه»: و كلّ علم علّمنيه فقد علّمته عليّا و هو المبيّن لكم بعدى.
3) الزيادة من «ب». و الآية فى سورة يس: الآية 12. و فى «و» من قوله «و كل علم...» إلى هنا هكذا: و كلُّ علم علَّمتهفقد علَّمته عليا، هو المبين لكم بعدى.
4) «ج» و «د»: و لاتفرّوا منه. «و»: و لاتفرقوا منه.
5) الزيادة من «ب».
6) الزيادة من «ب».
7) «ب»: إنّه إمامكم بأمر اللّه.
8) «ج» و «و»: لن يتوب اللّه على أحد أنكره و لن يغفر اللّه له.
دَهْرَ الدُّهُورِ. (1)فَاحْذَرُوا أنْ تُخالِفُوهُ (2)فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ. (3)
مَعاشِرَ النّاسِ، بى - وَاللّهِ - بَشَّرَ الْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ أنَا - [وَاللّهِ] (4)- خاتَمُ الْأَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ (5)وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ أهْلِ السَّمواتِ وَ الْأَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ فى ذلِكَ فَقَدْ كَفَرَ (6)كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الْأوُلى وَ مَنْ شَكَّ فى شَىْءٍ مِنْ قَوْلى هذا فَقَدْ شَكَّ فى كُلِّ ما أُنْزِلَ إلَيَّ، وَ مَنْ شَكَّ في واحِدٍ مِنَ الْأَئِمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَ الشّاكُ فينا فِى النّارِ. (7)
مَعاشِرَ النّاسِ، حَبانِيَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّا مِنْهُ عَلَيَّ وَ إحْسانا مِنْهُ إلَيَّ وَ لا إلهَ إلاّ هُوَ، ألا لَهُ الْحَمْدُ مِنّى أبَدَ الاْبِدينَ وَ دَهْرَ الدّاهِرينَ وَ عَلى كُلِّ حالٍ.
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّا فَإنَّهُ أفْضَلُ النّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثى ما أنْزَلَ اللّهُ الرِّزْقَ وَ بَقِيَ الْخَلْقُ. مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَيَّ قَوْلي هذا وَ لَمْ يُوافِقْهُ. ألا إنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: «مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْيَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ
1) «ب»: حتما على اللّه تبارك اسمه أن يعذِّب من يجحده و يعانده معى عذابا نكرا أبد الآبدين و دهر الداهرين. «و»: أبد الأبد و دهر الدهر.
2) «د»: أن تخالفونى.
3) إشارة إلى الآية 24 من سورة البقرة.
4) الزيادة من «ه» و «و».
5) «ج»: معاشر الناس، لى واللّه بُشرى لأكون من النبيين و المرسلين. «د»: أيّها الناس، هى واللّه بُشرى الأولين من النبيين و المرسلين.
6) «ب» و «ج»: فهو كافر.
7) هذه الفقرة فى «الف» و «ج» و «د» هكذا: و مَن شكّ فى شىءٍ من قولى هذا فقد شكّ فى الكلّ منه، و الشاكّ فى ذلك فى النار. و فى«ه» و «و»: و من شكّ فى شىء من قولى فقد شكّ فى الكل منه ...
لَعْنَتى وَ غَضَبى» (1)، وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ - أنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ. (2)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ جَنْبُ اللّهِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى [مُخْبِرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ] (3): أنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ. (4)
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ وَ انْظُرُوا إلى مُحْكَماتِهِ وَ لاتَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّهِ لَنْيُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ (5)وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ إلاَّ الَّذى أنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ إلَيَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ [وَ رافِعُهُ بِيَدي] (6)وَ مُعْلِمُكُمْ: أنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِيٌّ بْنُ أبيطالِبٍ أخي وَ وَصِيّي، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أنْزَلَها عَلَيَّ. (7)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ عَلِيّا وَ الطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدى [مِنْ صُلْبِهِ] (8)هُمُ الثِّقْلُ الْأصْغَرُ، وَ الْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ (9)وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْيَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ. ألا إنَّهُمْ أُمَناءُ اللّهِ في خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ في أرْضِهِ. (10)
1) هذه الفقرة فى «ب» هكذا: معاشر الناس، إنَّ اللّه قد فضَّل على بن أبى طالب على الناس كلّهم و هو أفضل الناس بعدى من ذكرٍ أو أنثى، ما أنزل الرزق و بقى واحد من الخلق. ملعون معلون من خالف قولى هذا و لم يوافقه .... و فى «ج» و «ه» و «و» هكذا: ... ملعون ملعون من خالَفَه، مغضوب عليه. قولى عن جبرئيل و قول جبرئيل عن اللّه عز و جل. فلتنظر نفس ما قدّمت لِغدٍ، و اتّقوا اللّه أنْ تخالفوه، إنّ اللّه خبير بما يعملون.
2) إشارة إلى الآية 18 من سورة الحشر، و الآية 94 من سورة النحل.
3) الزيادة من «ب».
4) سورة الزمر: الآية 56.
5) «د»: فواللّه لهو مبيّن لكم نورا واحدا.
6) الزيادة من «ب» و «ج».
7) «و»: أمر من اللّه أنزله عليَّ.
8) الزيادة من «ج» و «ه» و «و». و فى «ب»: إنَّ عليّا و الطاهرين من ذرّيتى و ولدى...
9) «و» خ ل: مبنيّ على صاحبه.
10) «الف»: حكماؤه في أرضه. «ج» و «و»: أمر من اللّه في خلقه وحكمه في أرضه. «د»: بأمر اللّه في خلقه و بحكمه في أرضه.
ألا وَ قَدْ أدَّيْتُ، ألا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، ألا وَ قَدْ أسْمَعْتُ، ألا وَ قَدْ أوْضَحْتُ (1)، ألا وَ إنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ وَ أنَا قُلْتُ (2)عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، ألا إنَّهُ لا «أميرَالْمُؤْمِنينَ» غَيْرَ أخى هذا (3)، ألا لاتَحِلُّ إمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدى لِأحَدٍ غَيْرِهِ.
ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ إلى عَضُدِ عَلىٍّ (عليه السلام) فَرَفَعَهُ، وَ كانَ أميرُالْمُؤْمِنينَ (عليه السلام) مُنْذُ أوَّلِ ما صَعَدَ رَسوُلُ اللّهِ (صلى الله عليه و آله) مِنْبَرَهُ عَلى دَرَجَةٍ دوُنَ مَقامِهِ مُتَيامِنا عَنْ وَجْهِ رَسوُلِ اللّهِ (صلى الله عليه و آله) كَأنَّهُما فى مَقامٍ واحِدٍ. فَرَفَعَهُ رَسوُلُ اللّهِ (صلى الله عليه و آله) بِيَدِهِ وَ بَسَطَهُما إلَى السَّماءِ وَ شالَ عَلِيّا (عليه السلام) حَتّى صارَتْ رِجْلُهُ مَعَ رُكْبَةِ رَسوُلِ اللّهِ (صلى الله عليه و آله) (4)، ثُمَّ قالَ: [أيُّهَا النّاسُ، مَنْ أوْلى بِكُمْ مِنْ أنْفُسِكُمْ؟ قالوُا: أللّهُ وَ رَسوُلُهُ. فَقالَ:
ألا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ]. (5)
1) «ج»: ألا وقد نصحت.
2) «ب»: و إنّى أقول. «د»: و أنا قلته.
3) «الف» و «ب» و «د»: ألا إنّه ليس أميرالمؤمنين غير أخى هذا.
4) «ب»: ...على درجة دون مقامه، فبسط يده نحو وجه رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) بيده كذا حتى استكمل بسطهما إلى السماء و شال عليا (عليه السلام) حتى صارت رجلاه مع ركبتى رسول اللّه (صلى الله عليه و آله). و هذه الفقرة فى كتاب «الإقبال» لابن طاووس هكذا: ثم ضرب بيده على عضده ... فرفعه بيده و قال: أيها الناس، من أولى بكم من أنفسكم؟ قالوا: اللّه و رسوله. فقال: ألا من كنت مولاه فهذا على مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.
5) الزيادة من «ج».
مَعاشِرَ النّاسِ، هذا عَلِيٌّ أخي وَ وَصِيّي وَ واعي عِلْمي (1)، وَ خَليفَتي في أُمَّتي عَلى مَنْ آمَنَ بى وَ عَلى تَفْسيرِ كِتابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الدّاعى إلَيْهِ وَ الْعامِلُ بِما يَرْضاهُ وَ الْمُحارِبُ لِأعْدائِهِ وَ الْمُوالى عَلى طاعَتِهِ (2)وَ النّاهى عَنْ مَعْصِيَتِهِ. إنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِ اللّهِ وَ أميرُالْمُؤْمِنينَ وَ اْلإمامُ الْهادى مِنَ اللّهِ، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ بِأمْرِ اللّهِ.
يَقُولُ اللّهُ: ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ. (3)بِأَمْرِكَ يا رَبِّ أقُولُ (4): أللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ [وَ اْنصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ] (5)وَ الْعَنْ مَنْ أنْكَرَهُ وَ اغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ. (6)
أللّهُمَّ إنَّكَ أنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِيٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ إيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ (7): الْيَوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دينا (8)، [وَ قُلْتَ: إنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلإسْلامُ (9)] (10)، وَ قُلْتَ: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ . (11)أللّهُمَّ إنّى أُشْهِدُكَ أنّى قَدْ بَلَّغْتُ. (12)
1) «د»: والراعي بعدي.
2) «ب»: ...على من آمن بى، ألا إنّ تنزيل القرآن عليَّ و تأويله و تفسيره بعدي عليه و العمل بما يرضى اللّه و محاربة أعدائه و الدال على طاعته. «ج» و «و»: ...و على تفسير كتاب ربى عز و جل و الدعاء إليه و العمل بما يُرضيه و المحاربة لأعدائه و الدال على طاعته.
3) سورة ق: الآية 29.
4) «الف»: أقول: ما يبدّل القول لديَّ بأمر ربّي. «ه»: بأمر اللّه أقول: ما يبدّل القول لديَّ.
5) الزيادة من «ه».
6) «ه» و «و»: من جحده.
7) «و»: لها.
8) سورة المائدة: الآية 3.
9) سوره آل عمران: آيه 19.
10) الزيادة من «ج».
11) سورة آل عمران: الآية 85.
12) هذه الفقرة أوردناها طبقا لما فى «ج». و فى «الف» هكذا: اللهمَّ إنّك أنزلت علىَّ أنّ الإمامة بعدى لعلىّ وليّك عند تبيانى ذلك و نصبى إيّاهُ بما أكملت لعبادك من دينهم و أتممت عليهم بنعمتك و رضيت لهم الإسلام دينا، فقلت: «و من يبتغِ غير الإسلام دينا فَلن يقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرين». اللهم إنّى أُشهدك و كفى بك شهيدا أنّى قد بلّغت.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّما أكْمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِإمامَتِهِ. (1)فَمَنْ لَمْيَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى (2)مِنْ صُلْبِهِ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأوُلئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ أعْمالُهُمْ [فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ] (3)وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ، لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ. (4)
مَعاشِرَ النّاسِ، هذا عَلِيٌّ، أنْصَرُكُمْ لي وَ أحَقُّكُمْ بي (5)وَ أقْرَبُكُمْ إلَيَّ وَ أعَزُّكُمْ عَلَيَّ، وَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أنَا عَنْهُ راضِيانِ. وَ ما نَزَلَتْ آيَةُ رِضىً [فِى الْقُرْآنِ] (6)إلاّ فيهِ، وَ لا
خاطَبَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا إلاّ بَدَأ بِهِ، وَ لا نَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِى الْقُرآنِ إلاّ فيهِ، وَ لا شَهِدَ اللّهُ بِالْجَنَّةِ فى «هَلْ أتى عَلَى الاْنْسانِ» إلاّ لَهُ (1)، وَ لا أنْزَلَها فى سِواهُ وَ لا مَدَحَ بِها غَيْرَهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ اللّهِ وَ الْمُجادِلُ عَنْ رَسُولِ اللّهِ (2)، وَ هُوَ التَّقِيُّ النَّقِيُّ الْهادِى الْمَهْدِيُّ. نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبِيٍّ وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِيٍّ [وَ بَنُوُهُ خَيْرُ الْأَوْصِياءِ]. (3)
مَعاشِرَ النّاسِ، ذُرِّيَّةُ كُلُّ نَبِيٍّ مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِ [أميرِالْمُؤْمِنينَ] (4)عَلِيٍّ.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ إبْليسَ أخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أعْمالُكُمْ وَ تَزِلَّ أقْدامُكُمْ، فَإنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إلَى الْأَرْضِ بِخَطيئَةٍ واحِدَةٍ (5)، وَ هُوَ صَفْوَةُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ كَيْفَ بِكُمْ وَ أنْتُمْ أنْتُمْ وَ مِنْكُمْ أعْداءُ اللّهِ. (6)
ألا وَ إنَّهُ لا يُبْغِضُ عَلِيّا إلاّ شَقِيٌّ، وَ لا يُوالي عَلِيّا (7)إلاّ تَقِيٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ إلاّ مُؤمِنٌ مُخْلِصٌ. وَ فى عَلِيٍّ - وَاللّهِ - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، وَ الْعَصْرِ، إنَّ الاْءنْسانَ لَفى خُسْرٍ» [إلاّ عَلِيٌّ الَّذي آمَنَ وَ رَضِيَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ]. (8)
1) إشارة إلى الآية 12 من سورة الإنسان حيث قال اللّه تعالى: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا».
2) «ب»: هو قاضى دينى و المجادل عَنّى. «ج» و «ه» و «و»: هو يؤدّى دين اللّه.
3) الزيادة من «الف» و «ج»، و ما قبله فى «ب» و «ه» هكذا: نبيّه خير الأنبياء و هو خير الأوصياء. و في «ج» و «و»: نبيّه خير نبىّ و وصيّه خير وصىّ.
4) الزيادة من «ج» و «ه». و فى «و»: على بن أبى طالب.
5) «ب»: بذنبه و خطيئته.
6) «ب»: و قد كثر أعداء اللّه. «ج» و «ه»: فكيف أنتم؟ فإن أبيتم فأنتم أعداء اللّه.
7) «الف» و «د» و «ه»: و لايتوالى عليّا. «ب»: لا يتولاّه. «و»: واللّه ما يبغض عليا...
8) الزيادة من «ج» و «ه» و «و». و الآيات فى سورة العصر: الآيات 1 - 3. و جاء هذه الفقرة فى كتاب الإقبال لابن طاووس هكذا: و فى علىّ نزلت «والعصر» و تفسيرها: و ربِّ عصر القيامة، «إنّ الإنسان لفى خسر» أعداء آل محمد، «إلاّ الذين آمنوا» بولايتهم و «عملوا الصالحات» بمواساة إخوانهم «و تواصَوا بالصبر» فى غيبة غائبهم.
مَعاشِرَ النّاسِ، قَد اسْتَشْهَدْتُ اللّهَ وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إلاّ الْبَلاغُ الْمُبينُ. (1)
مَعاشِرَ النّاسِ، اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لاتَمُوتُنَّ إلاّ وَ أنْتُمْ مُسْلِمُونَ. (2)
مَعاشِرَ النّاسِ، آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى أدْبارِها أوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا أصْحابَ السَّبْتِ. (3)[بِاللّهِ ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ إلاّ قَوْما مِنْ أصْحابى أعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَ أنْسابِهِمْ، وَ قَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِىءٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِيٍّ في قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ]. (4)
مَعاشِرَ النّاسِ، النُّورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِيَّ ثُمَّ في عَلِيِّ بْنِ أبي طالِبٍ (5)، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إلَى الْقائِمِ الْمَهْدِيِّ الَّذي يَأْخُذُ بِحَقِّ اللّهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا (6)، لِأَنَّ اللّه
1) «ب»: قد أشهدتُ اللّهَ و بلَّغتكم رسالتى و ما علىَّ إلاّ البلاغ المبين. و فى «ج» و «ه» و «و»: قد أشهدنى اللّه و أبلغتكم و ما على الرسول...
2) سورة آل عمران: الآية 102.
3) سورة النساء: الآية 47.
4) هذه الفقرة من قوله «باللّه» إلى هنا لا توجد إلاّ فى «الف» و «ب».
5) «ب»: مسبوكٌ.
6) «د»: و بحقّ كلّ مؤمن.
َعَزَّ وَ جَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَى الْمُقَصِّرينَ (1)وَ الْمُعانِدينَ وَ الْمُخالِفينَ وَ الْخائِنينَ وَ الاْثِمينَ وَ الظّالِمينَ وَ الْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، أُنْذِرُكُمْ أنّى رَسُولُ اللّهِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِيَ الرُّسُلُ، أفَإنْ مِتُّ أوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ؟ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ [الصّابِرينَ]. (2)ألا وَ إنَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَيَّ بِإسْلامِكُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَى اللّهِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، إنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ. (3)
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى أئِمَّةٌ يَدْعُونَ إلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرُونَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ اللّهَ وَ أنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُمْ وَ أنْصارَهُمْ وَ أتْباعَهُمْ وَ أشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الْأسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ. (4)ألا إنَّهُمْ أصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ أحَدُكُمْ فى صَحيفَتِهِ!! (5)
1) «ب»: ألا و إن اللّه قد جعلنا حجّة ... و فى «ج» و «و» هكذا: ... و بكلّ حقّ هو لنا بقتل المقصّرين و المعاندين الغادرين...
2) الزيادة من «د» و «و». و هذه الفقرة إشارة إلى الآية 144 من سورة آل عمران.
3) أوردنا هذه الفقرة طبقا ل «ب»، و فى «الف»: لاتمنّوا على اللّه إسلامكم فيسخط عليكم و يصيبكم بعذابٍ من عنده، إنّه لبالمرصاد. و فى «ج»: ...و يبتليكم بسوط عذاب ... و فى «ه» و «و»: لاتمنّوا على اللّه فينا ما لايطيعكم «و»: لايعطيكم اللّه و يسخط عليكم و يبتليكم بسوط عذاب...
4) إشارة إلى الآية 145 من سورة النساء، و الآية 29 من سورة النحل.
5) هذان الفقرتان فى «ب» هكذا: معاشر الناس، إن اللّه و أنا بريئان منهم و من أشياعهم و أنصارهم، و جميعهم فى الدرك الأسفل من النار و لبئس مثوى المتكبرين. ألا إنهم أصحاب الصحيفة. معاشر الناس، فلينظر أحدكم فى صحيفته.
قالَ : فَذَهَبَ عَلَى النّاسِ - اِلاّ شِرذِمَةٌ مِنهُم - اَمرَ الصَّحيفَةِ. (1)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنّى أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَةً [فى عَقِبى إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ] (2)، وَ قَدْ بَلَّغْتُ ما أُمِرْتُ بِتَبْليغِهِ (3)حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أوْ لَمْيَشْهَدْ، وُلِدَ أوْ لَمْيُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَ الْوالِدُ الْوَلَدَ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.
وَ سَيَجْعَلُونَ الإمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا، [ألا لَعَنَ اللّهُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ] (4)، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ أيُّهَا الثَّقَلانِ [مَنْ يَفْرُغُ] (5)وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ. (6)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْيَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ. (7)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ إلاّ وَ اللّهُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مُمَلِّكُهَا الاْءمامَ الْمَهْدِيَّ وَ اللّهُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ. (8)
1) أشار صلى الله عليه و آله فى كلامه هذا إلى الصحيفة الملعونة الاولى التى تعاقد عليها خمسة من المنافقين فى الكعبة فى سفرهم هذا و كان ملخصها منع أهل البيت عليهم السلام من الخلافة بعد صاحب الرسالة. و قد مرّ تفصيلها فى الفصل الثالث من هذا الكتاب. و قوله «فذهب على الناس...» أى لم يفهم أكثرهم مراده صلى الله عليه و آله من «الصحيفة» و أثارت سؤالاً فى أذهانهم.
2) الزيادة من «الف» و «ب» و «د».
3) «ج» و «ه» و «و»: و قد بلَّغت ما قد بلّغت.
4) الزيادة من «الف» و «ب» و «د».
5) الزيادة من «ب» و «ج» و «ه».
6) إشارة إلى الآيات 31 و 35 من سورة الرحمن.
7) إشارة إلى الآية 179 من سورة آل عمران.
8) أوردنا هذه الفقرة طبقا ل «ج» و «ه» و «و». و في «الف» و «د» هكذا: معاشر الناس، إنَّه ما من قرية إلاّ و اللّهُ مهلكها بتكذيبها و كذلك يهلك القرى و هي ظالمة كما ذكر اللّه تعالى، و هذا عليّ إمامكم و وليّكم و هو مواعيد اللّه «د»: و هو مواعدٌ، و اللّه يصدق ما وَعَده. و فى «ب» هكذا: ... و كذلك يهلك قريتكم و هو المواعد كما ذكر اللّه فى كتابه و هو منّى و من صلبى و اللّه منجز وعده.
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ أكْثَرُ الْأَوَّلينَ، وَ اللّهُ لَقَدْ أهْلَكَ الْأَوَّلينَ (1)، وَ هُوَ مُهْلِكُ الآخِرينَ. قالَ اللّهُ تَعالى: ألَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلينَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ، كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ. (2)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ اللّهَ قَدْ أمَرَنى وَ نَهانى، وَ قَدْ أمَرْتُ عَلِيّا وَ نَهَيْتُهُ [بِأَمْرِهِ]. (3)فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَ النَّهْيِ لَدَيْهِ (4)، فَاسْمَعُوا لِأَمْرِهِ تَسْلِمُوا وَ أطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرْشُدُوا، [وَ صيرُوا إلى مُرادِهِ] (5)وَ لاتَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، أنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى أمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ (6)، ثُمَّ عَلِيٌّ مِنْ بَعْدي، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ أئِمَّةُ [الْهُدى] (7)، يَهْدُونَ إلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ. (8)
«[بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ] (9)الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعالَمينَ، الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدّينِ، اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ، اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ، صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ
1) «ب»: فأهلكهم اللّه. «ج» و «ه»: و اللّه فقد أهلك الأولين بمخالفة أنبيائهم. «و»: و اللّه قد أهلك الأولين بمخالفة أنبيائهم.
2) سورة المرسلات: الآيات 16 - 19.
3) الزيادة من «ب».
4) «الف»: فَعَلِمَ الأمر و النهى من ربّه عز و جلّ. «د»: و عليه الأمر و النهى من ربّه عز و جل.
5) الزيادة من «الف» و «د».
6) «ب» و «ج» و «و»: أنا الصراط المستقيم الَّذى أمركم اللّه أن تسلكوا الهدى إليه.
7) الزيادة من «ج» و «ه» و «و».
8) إشارة إلى الآية 181 من سورة الأعراف.
9) الزيادة من «ب».
عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ» (1)، فِيَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ [وَ اللّهِ] (2)نَزَلَتْ، وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ إيّاهُمْ خَصَّتْ (3)، أوُلئِكَ أوْلِياءُ اللّهِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (4)، ألا إنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ. (5)
ألا إنَّ أعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ إخْوانُ الشَّياطينِ (6)يُوحى بَعْضُهُمْ إلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراَ.
ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ: لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ أوْ أبْنائَهُمْ أوْ إخْوانَهُمْ أوْ عَشيرَتَهُمْ، أوُلئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ أيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْأنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أوُلئِكَ حِزْبُ اللّهِ ألا إنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. (7)
ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أوُلئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ. (8)
1) أى قرأ صلى الله عليه و آله إلى آخر سورة الحمد.
2) الزيادة من «ه».
3) «ب»: فيهم نزلت و فيهم ذُكِرت، لهم شملت، إيّاهم خصّت و عمّت. «ج» و «و»: فيمن ذُكِرت؟ ذُكرت فيهم. و اللّهِ فيهم نزلت، و لهم و اللّه شملت، و آبائهم «و»: إيّاهم خصَّت و عمّت.
4) إشارة إلى الآية 62 من سورة يونس.
5) إشارة إلى الآية 56 من سورة المائدة. و فى «ب»: هم المفلحون. فهو إشارة إلى الآية 22 من سورة المجادلة.
6) «الف» و «د» و «و»: ألا إن أعداء علىّ هم أهل الشقاق العادون إخوان الشياطين.
7) سورة المجادلة: الآية 22.
8) سورة الأنعام: الآية 82.
[ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَرْتابُوا]. (1)
ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولُونَ: سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ. (2)
ألا إنَّ أوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ. (3)
ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ يَصْلَوْنَ سَعيرا. (4)
ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقا وَ هِيَ تَفُورُ وَ يَرَوْنَ لَها زَفيرا. (5)
ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ فيهِمْ: كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاِوُليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ، قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ . (6)
ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: كُلَّما أُلْقِيَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها ألَمْيَاْتِكُمْ نَذيرٌ، قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَئ، إنْ أنْتُمْ إلاّ
1) الزيادة من «ب» و «ج» و «ه».
2) إشارة إلى الآية 73 من سورة الزمر.
3) إشارة إلى الآية 40 من سورة غافر. و فى «الف» و «ب» و «د»: ألا إنّ أوليائهم الذين قال اللّه عز و جل: «يدخلون الجنة بغير حساب».
4) إشارة إلى الآية 10 من سورة النساء.
5) إشارة إلى الآية 106 من سورة هود. و في «الف» و «د»: و هى تفور و لها زفير.
6) سورة الأعراف: الآية 38.
فى ضَلالٍ كَبيرٍ، وَ قالوُا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ أوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى أصْحابِ السَّعيرِ، فَاعْتَرَفوُا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعيرِ. (1) ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أجْرٌ كَبيرٌ. (2)
مَعاشِرَ النّاسِ، شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الْأَجْرِ الْكَبيرِ. (3)
[مَعاشِرَ النّاسِ] (4)، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّهُ وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا [كُلُّ] (5)مَنْ مَدَحَهُ اللّهُ وَ أحَبَّهُ. مَعاشِرَ النّاسِ، ألا وَ إنّى [أنَا] (6)النَّذيرُ وَ عَلِيٌّ الْبَشيرُ.
[مَعاشِرَ النّاسِ] (7)، ألا وَ إنّى مُنْذِرٌ وَ عَلِيٌّ هادٍ. (8)
مَعاشِرَ النّاسِ، [ألا] (9)وَ إنّى نَبِيٌّ وَ عَلِيٌّ وَصِيّي. (10)
[مَعاشِرَ النّاسِ، ألا وَ إنّى رَسُولٌ وَ عَلِيٌّ الاْء مامُ وَ الْوَصِيُّ مِنْ بَعْدي، وَ الْأئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. ألا وَ إنّى والِدُهُمْ وَ هُمْ يَخْرُجُونَ مِنْ صُلْبِهِ]. (11)
1) سورة الملک: الآيات 8 - 11.
2) سورة الملك: الآية 12.
3) «الف» و «د»: شتّان ما بين السعير و الجنة. «ب»: قد بيّنا ما بين السعير و الأجر الكبير.
4) الزيادة من «ج» و «د».
5) الزيادة من «ج» و «ه».
6) الزيادة من «و».
7) الزيادة من «ج» و «ه».
8) «ب»: إنّى المنذر و علىّ الهادى.
9) الزيادة من «و».
10) «ب»: إنّى النبىّ و علىّ الوصىّ. «ج»: إنّى نبىٌّ و علىٌّ وصىٌّ.
11) الزيادة من «ب» و «ج» و «ه». و فى «و» و «ج» خ ل: و الأئمة منه و من ولده. و فى «ه»: ألا و إنى والد الأئمة.
ألا إنَّ خاتَمَ الأئِمَّةِ مِنَّا الْقائِمُ الْمَهْدِيُّ. (1)ألا إنَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ. (2)ألا إنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمينَ. ألا إنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها. ألا إنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ أهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها. (3)
ألا إنَّهُ الْمُدْرِكُ بِكُلِّ ثارٍ لِأوْلِياءِ اللّهِ. ألا إنَّهُ النّاصِرُ لِدينِ اللّهِ.
ألا إنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَميقٍ. ألا إنَّهُ يَسِمُ كُلَّ ذى فَضْلٍ بِفَضْلِهِ (4)وَ كُلَّ ذى جَهْلٍ بِجَهْلِهِ. ألا إنَّهُ خِيَرَةُ اللّهِ وَ مُخْتارُهُ. ألا إنَّهُ وارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَ الْمُحيطُ بِكُلِّ فَهْمٍ.
ألا إنَّهُ الْمُخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمُشَيِّدُ لِأمْرِ آياتِهِ. (5)ألا إنَّهُ الرَّشيدُ السَّديدُ. ألا إنَّهُ الْمُفَوَّضُ إلَيْهِ.
ألا إنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرُونِ بَيْنَ يَدَيْهِ. (6)ألا إنَّهُ الْباقى حُجَّةً وَ لا حُجَّةَ بَعْدَهُ (7)وَ لا حَقَّ إلاّ مَعَهُ وَ لا نُورَ إلاّ عِنْدَهُ.
ألا إنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ. ألا وَ إنَّهُ وَلِيُّ اللّهِ في أرْضِهِ، وَ حَكَمُهُ في خَلْقِهِ، وَ أمينُهُ فى سِرِّهِ وَ عَلانِيَتِهِ.
1) «ب»: ألا إن الإمام المهدىّ منّا. «ه» و «و»: و منّا القائم المهدى الظاهر على الدين.
2) «ب»: على الأديان. «و»: على الدين كله.
3) «الف» و «ب» و «د»: ألا إنّه قاتل كل قبيلة من أهل الشرك. «و»: و هازمها.
4) «ب»: ألا إنّه المجتاز من بحر عميق. ألا إنّه المجازى كل ذى فضل بفضله. «ج» و «ه» و «و»: ألا إنّه المصباح من البحر العميق الواسم لكلّ ذى فضل بفضله.
5) «الف» و «ب» و «د»: المنبّه بأمر ايمانه. «ه»: و المسند لأمر آبائه. «و»: و المشيّد لأمر آبائه.
6) «ج»: ألا إنّه قد بَشَّر بِهِ كلّ نبيّ سلف بين يديه.
7) «ب»: ألا إنّه باقى حجج الحجيج.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنّى قَدْ بَيَّنْتُ لَكُمْ وَ أفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِيٌّ يُفْهِمُكُمْ بَعْدي.
ألا وَ إنّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى أدْعُوكُمْ إلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ الاْءقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى. (1)
ألا وَ إنّى قَدْ بايَعْتُ اللّهَ وَ عَلِيٌّ قَدْ بايَعَني، وَ أنَا آخِذُكُمْ (2)بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. إنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ، يَدُ اللّهِ فَوْقَ أيْديهِمْ. فَمَنْ نَكَثَ فَإنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ، وَ مَنْ أوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ أجْرا عَظيما. (3)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ، فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَليمٌ. (4)مَعاشِرَ
النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ، فَما وَرَدَهُ أهْلُ بَيْتٍ إلاَّ اسْتَغْنَوْا وَ أُبْشِرُوا، وَ لاتَخَلَّفُوا عَنْهُ إلاّ بُتِرُوا وَ افْتَقَرُوا. (1)
مَعاشِرَ النّاسِ، ما وَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إلاّ غَفَرَ اللّهُ لَهُ ما سَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إلى وَقْتِهِ ذلِكَ، فَإذَا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ. (2)
مَعاشِرَ النّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ عَلَيْهِمْ وَ اللّهُ لايُضيعُ أجْرَ الْمُحْسِنينَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَ التَّفَقُّهِ (3)، وَ لا تَنْصَرِفُوا عَنِ الْمَشاهِدِ إلاّ بِتَوْبَةٍ وَ إقْلاعٍ. (4)
مَعاشِرَ النّاسِ، أقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما أمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ (5)، فَإنْ طالَ عَلَيْكُمُ الْأمَدُ فَقَصَّرْتُمْ أوْ نَسيتُمْ فَعَلِيٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ، الَّذي نَصَبَهُ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى أمينَ خَلْقِهِ. إنَّهُ مِنّى وَ أنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْأَلُونَ عَنْهُ (6)وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لاتَعْلَمُونَ.
ألا إنَّ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ أكْثَرُ مِنْ أنْ أُحْصِيَهُما وَ أُعَرِّفَهُما (7)فَآمُرُ بِالْحَلالِ وَ أنْهى عَنِ الْحَرامِ فى مَقامٍ واحِدٍ، فَأُمِرْتُ أنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَ الصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ما جِئْتُ بِهِ عَنِ اللّهِ
1) «د» و «ه»: فما ورده أهل بيت إلاّ نَمَوا و انسلوا و لا تخلَّفوا عنه إلاّ تبروا و افترقوا. و فى «و»: أُيسِروا، مكان أُبشروا.
2) «ب» و «و»: فإذا قضى حجّه استؤنف به.
3) «ج»: بكمالٍ فى الدين و تَفَقُّهٍ.
4) «ج» و «و»: بتوبة إقلاعٍ.
5) «ج» و «ه»: ...و آتوا الزكاة كما أمرتُكم «و»: كما أُمرتم.
6) «الف» و «ج» و «ه»: ...بعدى، وَمَن خَلَقَهُ اللّهُ منّى و أنا منه، يخبركم بما تسألون عنه. «د» و «و»: وَ مَن خَلَّفه اللّه مِنّى و منه.
7) «ب» و «ج» و «ه» و «و»: أعُدّهما.
عَزَّ وَ جَلَّ فى عَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الْأَوْصِياءِ (1)مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنّي وَ مِنْهُ إمامَةً فيهِمْ قائِمَةً، خاتِمُهَا الْمَهْدِيُّ إلى يَوْمٍ يَلْقَى اللّهَ الَّذي يُقَدِّرُ وَ يَقْضي. (2)
مَعاشِرَ النّاسِ، وَ كُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ وَ كُلُّ حَرامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَإنّى لَمْأرْجِعْ عَنْ ذلِكَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ. (3)ألا فَاذْكُرُوا (4)ذلِكَ وَ احْفَظُوهُ وَ تَواصَوْا بِهِ، وَ لاتُبَدِّلُوهُ وَ لاتُغَيِّرُوهُ.
ألا وَ إنّى أُجَدِّدُ الْقَوْلَ: ألا فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.
ألا وَ إنَّ رَأْسَ الْأمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أنْ تَنْتَهُوا إلى قَوْلى وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْيَحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ عَنّى وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ (5)، فَإنَّهُ أمْرٌ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِنّى. (6)وَ لا أمْرَ بِمَعْرُوفٍ وَ لا نَهْيَ عَنْ مُنْكَرٍ إلاّ مَعَ إمامٍ مَعْصُومٍ. (7)
1) «الف» و «د»: الأئمّة. «و»: الأولياء.
2) «الف» و «ب»: ...هم منّي و منه، أئمّة قائمهم منهم المهدي إلى يوم القيامة الذى يقضى بالحقّ. «د»: أُمّة قائمة فيهم. «ه»: و منه أئمة فيهم قائمة.
3) «ب»: و لم أُبدِّله.
4) «ج»: فادرسوا.
5) هنا آخر الخطبة فى كتاب التحصين. نسخة «ج».
6) هذه الفقرة فى «ب» هكذا: ألا و إن رأس أعمالكم الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر، فعرّفوا من لم يحضر مقامى و يسمع مقالى هذا، فإنّه بأمر اللّه ربّى و ربّكم.
7) «ه»: و لا أمر بمعروف و لا نهى عن منكر إلاّ بحضرة إمام. «و»: و لا أمر بمعروف و لا نهى عن منكر بحضرة إمام.
مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ أنَّ الْأئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ أنَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّهُ فى كِتابِهِ: وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ (1)، وَ قُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما». (2)
مَعاشِرَ النّاسِ، التَّقْوى، التَّقْوى (3)، وَ احْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: إنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ. (4)
اذْكُرُوا الْمَماتَ [وَ الْمَعادَ] (5)وَ الْحِسابَ وَ الْمَوازينَ وَ الْمُحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الثَّوابَ وَ الْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثيبَ عَلَيْها (6)وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِى الْجِنانِ (7)نَصيبٌ.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّكُمْ أكْثَرُ مِنْ أنْ تُصافِقُونى بِكَفٍّ وحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ أمَرَنِيَ اللّهُ
1) سورة الزخرف: الآية 28.
2) هذه الفقرة فى «ب» هكذا: معاشر الناس، إنّى أُخلف فيكم القرآن، و وصيّى علىٌّ و الأئمة من ولده بعدى، قد عرفتُمْ أنّهم منّى، فإن تمسّكتم بهم لن تضلّوا. «ه» و «و»: معاشر الناس، القرآن فيكم و علىّ و الأئمة من بعده، فقد عرّفتكم أنّهم منّى و أنا منهم... و فى «الف»: إنّه منّى و أنا منه.
3) «ب»: ألا إنّ خير زادكم التقوى. و بعده فى «و»: أُحذرِّكم الساعة.
4) سورة الحج: الآية 1.
5) الزيادة من «ب». و فى «ه» و «و»: اذكروا المآب و الحساب و وضع الميزان.
6) «د»: فمن جاء بالحسنة أفلح.
7) «ب»: فى الجنة.
عَزَّ وَ جَلَّ أنْ آخُذَ مِنْ ألْسِنَتِكُمُ الاْءقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ (1)، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ، عَلى ما أعْلَمْتُكُمْ أنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ.
فَقوُلوُا بِأَجْمَعِكُمْ: «إنّا سامِعوُنَ مُطيعوُنَ راضوُنَ مُنْقادوُنَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّكَ فى أمْرِ إمامِنا عَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأئِمَّةِ. (2)نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ أنْفُسِنا وَ ألْسِنَتِنا وَ أيْدينا. (3)عَلى ذلِكَ نَحْيى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَ لانُغَيِّرُ وَ لانُبَدِّلُ، وَ لانَشُكُّ [وَ لانَجْحَدُ] (4)وَ لانَرْتابُ، وَ لانَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لانَنْقُضُ الْميثاقَ. (5)
وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللّهِ فى عَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الْأئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللّهُ بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلوُبِنا وَ أنْفُسِنا وَ ألْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ أيْدينا. مَنْ أدْرَكَها بِيَدِهِ وَ إلاّ فَقَدْ أقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لانَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لايَرَى اللّهُ مِنْ أنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ أوْلادِنا وَ أهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّهَ بِذلِكَ وَ كَفى بِاللّهِ شَهيدا وَ أنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ». (6)
نحن نؤدّى ذلك عنك الدانى و القاصى من أولادنا و أهالينا («ه» و «و»: ...عنك إلى كل من رأينا ممن ولدنا أو لم نلده)، أشهدنا اللّه بذلك و كفى باللّه شهيدا و أنت علينا به شهيد و كل من أطاع اللّه ممن ظهر و استتر و ملائكة اللّه و جنوده و عبيده و اللّه أكبر من كل شهيد».
و فى كتاب «الصراط المستقيم» جاء هذه الفقرات من قوله «قولوا: أعطينا...» إلى هنا هكذا: معاشر الناس، قولوا: أعطيناك على ذلك عهدا من أنفسنا و ميثاقا بألسنتنا و صفقة بأيدينا نؤدّيه إلى من رأينا و ولدنا، لانبغى بذلك بدلاً و أنت شهيد علينا و كفى باللّه شهيدا.
1) «الف» و «ب» و «ه»: بما عقَّدت لعلىّ بن أبى طالب من إمرة المؤمنين.
2) «الف»: في أمر علىّ و أمر ولده من صلبه من الأئمة. «ب»: في إمامنا و أئمّتنا من ولده. «د»: فى أمر علىّ أميرالمؤمنين و مَن وَلَّدهُ مِنْ صلبه من الأئمة.
3) تبايعک على ذلك قلوبنا و أنفسنا و ألسنتنا و أيدينا.
4) الزيادة من «ب».
5) «ه»: و لا نرجع فى عهد و ميثاق.
6) هنا آخر النص الذى طلب رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) من الناس تكراره بعده و إقرارهم به. و قد أوردنا النص طبقا ل «ب»، و من قوله «وعظتنا بوعظ اللّه...» إلى هنا ورد فى «الف» و «د» و «ه» و «و» بصورة أُخرى نوردها فيما يلى بعينها مع الإشارة إلى تفاوت النسخ الثلاثة بين القوسين: ...و نطيع اللّه و نطيعك «و»: نعطى اللّه و نعطيك و عليّا أميرالمؤمنين و ولده الأئمة الذين ذكرتهم من ذريتك من صلبه («ه» و «و»: ذكرتهم أنّهم منك من صلبه متى جاؤوا و ادّعوا) بعد الحسن و الحسين، الذين قد عرَّفتكم مكانهما منّى و محلّهما عندى و منزلتهما من ربى عزوجل، فقد أدّيت ذلك إليكم و أنهما سيدا شباب أهل الجنة و أنهما الإمامان بعد أبيهما على، و أنا أبوهما قبله. و قولوا: «أعطينا اللّه بذلك و إياك و عليا و الحسين و الحسين و الأئمة الذين ذكرت عهدا و ميثاقا مأخوذا لأميرالمؤمنين («ه» و «و»: أطعنا اللّه ... على عهد و ميثاق، فهى مأخوذة من المؤمنين) من قلوبنا و أنفسنا و ألسنتنا و مصافقة أيدينا، من أدركها بيده و إلاّ فقد أقرَّ بها بلسانه لانبتغى بذلك بدلاً و لا نرى من أنفسنا عنه حولاً أبدا («د» و «ه» و «و»: و لا يرى اللّه عز و جل منهما حولاً أبدا).
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ؟ فَإنَّ اللّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ (1)، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» (2)، وَ مَنْ بايَعَ فَإنَّما يُبايِعُ اللّهَ، «يَدُ اللّهِ فَوْقَ أيْديهِمْ». (3)مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّهَ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا (4)أميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الْأئِمَّةَ [مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ اْلآخِرَةِ] (5)كَلِمَةً باقِيَةً. يُهْلِكُ اللّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى (6)، وَ مَنْ نَكَثَ فَإنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ أجْرا عَظيما. (7)
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِيٍّ بِإمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ (1)، وَ قوُلوُا: سَمِعْنا وَ أطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إلَيْكَ الْمَصيرُ (2)، وَ قوُلوُا: الْحَمْدُ للّهِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أنْ هَدانَا اللّهُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ. (3)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ فَضائِلَ عَلِيِّ بْنِ أبيطالِبٍ عِنْدَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ أنْزَلَها فِى الْقُرْآنِ - أكْثَرُ مِنْ أنْ أُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أنْبَأَكُمْ بِها وَ عَرَفَها (4)فَصَدِّقُوهُ. (5)
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الْأئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ (6)فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما. مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ إلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ (7)عَلَيْهِ بِإمْرَهِ الْمُؤْمِنينَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ (8)فى جَنّاتِ النَّعيمِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، قوُلوُا ما يَرْضَى اللّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإنْ تَكْفُروُا أنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا. (9)
أللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ [بِما أدَّيْتُ وَ أمَرْتَ] (10)وَ اغْضِبْ عَلَى [الْجاحِدينَ] (11)الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعالَمينَ.
1) «ب»: معاشر الناس، لَقِّنوا ما لَقَّنْتُكُمْ و قُولوا ما قلته و سلِّموا على أميركم.
2) سورة البقرة: الآية 285.
3) سورة الأعراف: الآية 43.
4) الزيادة من «الف» و «ه».
5) هذه الفقرة فى «ب» هكذا: معاشر الناس، إن فضائل علىٍّ و ما خصّه اللّه به فى القرآن أكثر من أن أذكرها فى مقام واحد، فمن أنبأكم بها فصدِّقوه.
6) «ب»: من يُطع اللّه و رسوله و اولى الأمر فقد فاز...
7) «د»: السلام.
8) «ه» و «و»: اولئك المقرّبون.
9) «ه» و «و»: فإنَّ اللّه لغنىّ حميد.
10) الزيادة من «ب».
11) الزيادة من «ب». وفي «د»: اعطب، مكان «اغضب».
ترجمه فارسىِ متن كامل خطبه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در غدير خم
بسم اللّه الرحمن الرحيم
حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه، و در تنهايى و فرد بودن خود نزديک است.(1)در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است. علم او به همه چيز احاطه دارد، در حالى كه در جاى خود است (2)
اول: علم خداوند به همه چيز احاطه دارد در حالى كه آن چيز ها در جاى خود هستند و خداوند احتياج به معاينه و ملاحظه آن ها ندارد.
دوم: علم خداوند به همه چيز احاطه دارد در حالى كه خداوند در مكان خود است. البته براى خداوند مكان تصور ندارد، پس منظور اين است كه خداوند چنان احاطه بر موجودات دارد كه براى علمش احتياج به رفت و آمد و كسب علم ندارد.
، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد.1) كلمات اول خطبه حامل مطالب دقيقى از توحيد است كه احتياج به تفسير دارد. جمله مذكور را شايد بتوان چنين توضيح داد: حمد خدايى را كه در عين يگانگى داراى عالى ترين مرتبه است و در عين تنهايى و با حفظ مرتبه بلند به بندگانش نزديک است. در «ب» و «د» عبارت چنين است: حمد خدايى را كه با يگانگى خود بلند مرتبه و با فرد بودن و تنهايى خود نزديک شده است.
2) منظور از اين جمله يكى از دو جهت مى تواند باشد:
هميشه مورد سپاس بوده و هم چنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست. ابتدا كننده او و بازگرداننده اوست، و هر كارى به سوى او باز مى گردد.
به وجود آورنده بالا برده شده ها (آسمان ها و افلاک) و پهن كننده گسترده ها (زمين)، يگانه حكمران زمين ها و آسمان ها، پاک و منزّه و تسبيح شده (1)، پروردگار ملائكه و روح، تفضّل كننده بر همه آن چه خلق كرده و لطف كننده بر هر آن چه به وجود آورده است. هر چشمى زير نظر اوست (2)، ولى چشم ها او را نمى بينند.
كَرم كننده و بردبار و تحمل كننده است. رحمت او همه چيز را فرا گرفته و با نعمت خود بر همه آن ها منت گذارده است. در انتقام گرفتن خود عجله نمى كند، و به آن چه از عذابش كه مستحق آنند مبادرت نمى ورزد.
از باطن ها و سريره ها خبر دارد و ضماير را مى داند و پنهان ها بر او مخفى نمى ماند و مخفى ها بر او مشتبه نمى شود. او راست احاطه بر هر چيزى و غلبه بر همه چيز و قوت در هر چيزى و قدرت بر هر چيزى، و مانند او شيئى نيست. اوست به وجود آورنده شيئ (چيز) هنگامى كه چيزى نبود. (3)دائم و زنده است، و قسط و عدل را برپا دارنده است. نيست خدايى جز او كه با عزّت و حكيم است.
بالاتر از آن است كه چشم ها او را درک كنند ولى او چشم ها را درک مى كند، و او لطف كننده و آگاه است. هيچ كس نمى تواند با ديدن به صفت او راه يابد، و هيچ كس به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمى يابد مگر به آن چه خود خداوند عزوجل راهنمايى كرده است.
گواهى مى دهم براى او كه اوست خدايى كه قُدس و پاكى و منزّه بودن او روزگار را پر كرده است. او كه نورش ابديّت را فرا گرفته است. او كه دستورش را بدون مشورتِ مشورت كننده اى اجرا مى كند و در تقديرش شريک ندارد و در تدبيرش كمک نمى شود. (1)
آن چه ايجاد كرده بدون نمونه و مثالى تصوير نموده و آن چه خلق كرده بدون كمک از كسى و بدون زحمت و بدون احتياج به فكر و حيله (2)خلق كرده است. آن ها را ايجاد كرد پس به وجود آمدند (3)، و خلق كرد پس ظاهر شدند. پس اوست خدايى كه جز او خدايى نيست، كه صنعت او محكم و كار او زيباست. عادلى كه ظلم نمى كند و كَرم كننده اى كه كارها به سوى او باز مى گردد.
شهادت مى دهم اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عظمت او تواضع كرده، و همه چيز در مقابل عزّت او ذليل شده، و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده، و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شده است.
پادشاهِ پادشاهان (4)و گرداننده افلاک و مسخّر كننده آفتاب و ماه، كه همه با زمانِ تعيين شده در حركت هستند. شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مى گرداند كه به سرعت در پى آن مى رود. (5)در هم شكننده هر زورگوى با عناد، و هلاک كننده هر شيطان سر پيچ و متمرّد.
1) «الف» و «ب» و «د»: در تدبيرش تفاوت و اختلافى نيست.
2) «ج»: بدون فساد.
3) «ج»: خواسته است پس به وجود آمده اند.
4) «ب» و «ج»: مالك پادشاهان.
5) كنايه از اين كه شب و روز مانند دو كُشتى گيرنده هر يک بر ديگرى غالب مى شود و او را بر زمين مى زند و خود بالا مى آيد. درباره روز عبارتِ «شب را به سرعت دنبال مى كند» فرموده، ولى درباره شب نفرموده است. چه بسا كنايه از اين كه چون روز از نور ايجاد مى شود به مجرد كم شدن نور رو به شب مى رود.
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد و براى او هيچ همتايى نيست. خداى يگانه و پروردگار با عظمت. مى خواهد پس به انجام مى رساند، و اراده مى كند پس مقدّر مى نمايد، و مى داند پس به شماره مى آورد. مى ميراند و زنده مى كند، فقير مى كند و غنى مى نمايد، مى خنداند و مى گرياند، نزديک مى كند و دور مى نمايد (1)و منع مى كند و عطا مى نمايد. (2)پادشاهى از آنِ او و حمد و سپاس براى اوست. خير به دست اوست و او بر هر چيزى قادر است.
شب را در روز و روز را در شب فرو مى برد. (3)نيست خدايى جز او كه با عزّت و آمرزنده است. اجابت كننده دعا، بسيار عطا كننده، شمارنده نَفَس ها و پروردگار جنّ و بشر، كه هيچ امرى بر او مشكل نمى شود (4)و فرياد دادخواهان او را منضجر نمى كند، و اصرارِ اصرار كنندگانش او را خسته نمى نمايد. نگه دارنده صالحين و موفّق كننده رستگاران و صاحب اختيار مؤمنين و پروردگار عالميان. خدايى كه از هر آن چه خلق كرده مستحق است كه او را در هر حالى شكر و سپاس گويند.
او را سپاس بسيار مى گويم و دائماً شكر مى نمايم، چه در آسايش و چه در گرفتارى، چه در حال شدت و چه در حال آرامش. و به او و ملائكه اش و كتاب هايش و پيامبرانش ايمان مى آورم. دستور او را گوش مى دهم و اطاعت مى نمايم و به آن چه او را راضى مى كند مبادرت مى ورزم و در مقابل مقدرات او تسليم مى شوم (5)، به عنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او، چرا كه اوست خدايى كه نمى توان از مكر او در امان بود و از ظلم او هم ترس نداريم (يعنى ظلم نمى كند).
1) «د»: تدبير مى كند و مقدر مى نمايد.
2) «ب»: منع مى كند و ثروتمند مى نمايد.
3) «ج» و «ه»: داخل كننده شب در روز و فرو برنده روز در شب نيست مگر او.
4) «ج» و «د» و «ه»: هيچ لُغتى زبانى بر او مشكل نمى شود.
5) «ه»: بشنويد و اطاعت كنيد دستور او را، و به آن چه رضايت او در آن است مبادرت ورزيد و در مقابل مقدرات او تسليم شويد.
اقرار مى كنم براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او، و شهادت مى دهم براى او به پروردگارى، و آن چه به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آن كه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد - نيست خدايى جز او - زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آن چه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است.
خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ - فى علىٍّ يعنى فى الخلافة لعلىّ بن ابى طالب - وَ اِن لَمتَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» (1): «اى پيامبر، ابلاغ كن آن چه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده - درباره على، يعنى خلافت على بن ابى طالب - و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى، و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند».
اى مردم، من در رساندن آن چه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكرده ام، (2)و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مى كنم:
جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است (1)- مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابى طالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند نسبت هارون به موسى است جز اين كه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است»، و خداوند در اين مورد آيه اى از كتابش بر من نازل كرده است: «اِنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَّذينَ آمَنوا الَّذينَ يُقيمونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعونَ»، (2)«صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند»، و على بن ابى طالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مى كند. (3)
اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و فساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگانِ اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مى گويند آن چه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است. و هم چنين (4)به خاطر اين كه منافقين بارها مرا اذيت كرده اند تا آن جا كه مرا «اُذُن» (گوش دهنده بر هر حرفى) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار او (على) با من و توجه من به او و تمايل او و قبولش از من، تا آن كه خداوند عز و جل در اين باره چنين نازل كرد: «وَ مِنهُمُ الَّذينَ يُؤذونَ النَّبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ اُذُنٌ قُل اُذُن - عَلَى الَّذينَ يَزعَمونَ اَنَّهُ اُذُن - خَيرٍ
لَكُم، يُؤمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ...» (1): «و از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او اُذُن (گوش دهنده بر هر حرفى) است، بگو: گوش است - بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او اُذُن است - و براى شما خير است، به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين اظهار تواضع و احترام مى نمايد».
و اگر من بخواهم گويندگان اين نسبت (اُذُن) را نام ببرم مى توانم، و اگر بخواهم به شخص آن ها اشاره كنم مى نمايم، و اگر بخواهم با علائم آن ها را معرّفى كنم مى توانم، ولى به خدا قسم من در كار آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام. (2)
بعد از همه اين ها خداوند از من راضى نمى شود مگر آن چه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ - فى حق علىٍّ - وَ اِن لَمتَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» (3): «اى پيامبر برسان آن چه - در حق على - از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى، و خداوند تو را از شر مردم حفظ مى كند».
اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را برای
شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى، و بر روستايى و شهرى، و بر عجم و عرب، و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچک، و بر سفيد و سياه. بر هر يكتا پرستى (1)حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است. (2)خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است.
اى مردم، اين آخرين بارى است كه در چنين اجتماعى بپا مى ايستم. پس بشنويد و اطاعت كنيد و در مقابل امر خداوند، پروردگارتان سر تسليم فرود آوريد، چرا كه خداوند عز و جل صاحب اختيار شما و معبود شماست، و بعد از خداوند رسولش و پيامبرش كه شما را مخاطب قرار داده، (3)و بعد از من على صاحب اختيار شما و امام شما به امر خداوند است، و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات خواهيد كرد.
حلالى نيست مگر آن چه خدا و رسولش و آنان (امامان) حلال كرده باشند، و حرامى نيست مگر آن چه خدا و رسولش و آنان (امامان) بر شما حرام كرده باشند. خداوند عزوجل حلال و حرام را به من شناسانده است، و آن چه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپرده ام.
اى مردم، على را (بر ديگران) فضيلت دهيد. هيچ علمى نيست مگر آن كه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى را كه آموخته ام در امام المتقين جمع نموده ام، (4)و هيچ علمى نيست مگر آن كه آن را به على آموخته ام. اوست «امام مبين» كه
خداوند در سوره ياسين ذكر كرده است: وَ كُلَّ شَىْءٍ اَحصَيناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ (1): «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم».
اى مردم، از او (على) به سوى ديگرى گمراه نشويد، و از او روى بر مگردانيد و از ولايت او سرباز نزنيد. اوست كه به حق هدايت نموده و به آن عمل مى كند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مى نمايد، و در راه خدا سرزنش ملامت كننده اى او را مانع نمى شود.
او (على) اول كسى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد و هيچ كس در ايمانِ به من بر او سبقت نگرفت. اوست كه با جان خود در راه رسول خدا فداكارى كرد. اوست كه با پيامبر خدا بود در حالى كه هيچ كس از مردان همراه او خدا را عبادت نمى كرد. اولينِ مردم در نماز گزاردن، و اول كسى است كه با من خدا را عبادت كرد. از طرف خداوند به او امر كردم تا در خوابگاه من بخوابد؛ و او هم در حالى كه جانش را فداى من كرده بود در جاى من خوابيد.
اى مردم، او را فضيلت دهيد كه خدا او را فضيلت داده است، و او را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است.
اى مردم، او از طرف خداوند امام است، (2)و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبه اش را نمى پذيرد و او را نمى بخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اين كه با او مخالفت كنيد (3)و گرفتار آتشى شويد كه آتشگيره آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است.
اى مردم، به خدا قسم پيامبران و رسولان پيشين به من بشارت داده اند، و من به خدا قسم خاتم پيامبران و مرسلين و حجت بر همه مخلوقين از اهل آسمان ها و زمين هستم. هر كس در اين مطالب شک كند مانند كفر جاهليت اول كافر شده است.
و هر كس در چيزى از اين گفتار من شک كند در همه آن چه بر من نازل شده شک كرده است، و هر كس در يكى از امامان شک كند در همه آنان شک كرده است، و شک كننده درباره ما در آتش است. (1)
اى مردم، خداوند اين فضيلت را بر من ارزانى داشته كه منتى از او بر من و احسانى از جانب او به سوى من است. خدايى جز او نيست. حمد و سپاس از من بر او تا ابديت و تا آخر روزگار و در هر حال.
اى مردم، على را فضيلت دهيد (2)كه او افضل مردم بعد از من از هر مرد و زن است، تا مادامى كه خداوند رزق و روزى را نازل مى كند و خلق باقى هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است كسى كه اين گفتار مرا رد كند و با آن موافق نباشد. بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است (3)و مى گويد: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد». هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است. از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد. خداوند از آن چه انجام مى دهيد آگاه است.
1) «الف» و «ج» و «د»: هر كس در چيزى از اين گفتار من شک كند در همه آن شک كرده است و شک كننده در آن در آتش است. «ه»: هر كس در چيزى از گفتار من شک كند در همه آن شک كرده است... لازم به تذكر است كه منظور از «كفر جاهليت اول» احتمالاً اشاره به شديد ترين درجات كفر جاهلى است.
2) «ب»: اى مردم، خداوند على بن ابى طالب را بر همه مردم فضيلت داده است.
3) «ج» و «ه»: گفتار من از جبرئيل و قول جبرئيل از خداوند عز و جل است.
اى مردم، او (على) «جَنبُ اللّه» (1)است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده است: اَن تَقولَ نَفسٌ يا حَسرَتا عَلى ما فَرَّطتُ فى جَنبِ اللّهِ (2): «اى حسرت بر آن چه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم».
اى مردم، در قرآن تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن (3)آن را براى شما بيان نمى كند (4)و تفسيرش را برايتان روشن نمى كند مگر اين شخصى كه دست او را مى گيرم و او را به سوى خود بالا مى برم و بازوى او را مى گيرم و با دو دستم او را بلند مى كنم و به شما مى فهمانم كه: «هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست»، و او على بن ابى طالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
اى مردم، على و پاكان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند و قرآن ثقل اكبر است. (5)هر يک از اين دو از ديگرى خبر مى دهد و با آن موافق است. آن ها از يک ديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. بدانيد كه آنان امين هاى خداوند بين مردم و حاكمان او در زمين هستند. (6)
1) «جنب» يعنى كنار و جهت و ناحيه. شايد مراد در اين جا شدت ارتباط اميرالمؤمنين (عليه السلام) با خداست.
2) سوره زمر: آيه 56.
3) «زواجر» به معناى باطن ها و ضميرها و نيز به معنى نهى ها آمده است، و معناى اول با عبارت تناسب بيشترى دارد.
4) «د»: به خدا قسم او به عنوان نورى واحد براى شما بيان كننده است.
5) اشاره به حديث «إنى تارك فيكم الثقلين، كتاب اللّه و عترتى» است.
6) «ج»: اين امرى از جانب خداوند در خلقش و حُكم او در زمين است.
بدانيد كه من ادا نمودم، بدانيد كه من ابلاغ كردم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من روشن نمودم، (1)بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مى گويم. بدانيد كه اميرالمؤمنينى جز اين برادرم نيست. (2)بدانيد كه اميرالمؤمنين بودن بعد از من براى احدى جز او حلال نيست.
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستش را بر بازوى على (عليه السلام) زد و او را بلند كرد. اين در حالى بود كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) از زمانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر فراز منبر آمده بود يک پله پايين تر از مكان حضرت ايستاده بود و نسبت به صورت حضرت به طرف راست مايل بود كه گويى هر دو در يک مكان ايستاده اند.
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) با دستش او را بلند كرد و هر دو دست را به سوى آسمان باز نمود و على (عليه السلام) را از جا بلند كرد تا حدى كه پاى او موازى زانوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيد. (3)
اين فقره در كتاب اقبال سيد بن طاووس چنين آمده است: ... پيامبر (صلى الله عليه و آله) على (عليه السلام) را بلند كرد و فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بوده ام اين على صاحب اختيار اوست. خداوندا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند.
سپس فرمود: اى مردم، چه كسى بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود:1) «ج»: بدانيد كه من نصيحت نمودم.
2) «الف» و «ب» و «د»: بدانيد كه «اميرالمؤمنين» جز اين برادرم نيست.
3) «ب»: اميرالمؤمنين (عليه السلام) دست خود را به طرف صورت پيامبر (صلى الله عليه و آله) باز كرد تا آن كه هر دو دست او به طور كامل به سوى آسمان باز شد. سپس على (عليه السلام) را بلند كرد به طورى كه دو پاى او مطابق زانوهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار گرفت.
«اَلا فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ»: بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
اى مردم، اين على است برادر من و وصى من و جامع علم من، (1)و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آورده اند، و جانشين من در تفسير كتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل كننده به آن چه او را راضى مى كند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او (2)و نهى كننده از معصيت او.
اوست خليفه رسول خدا، و اوست اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين (3)به امر خداوند.
خداوند مى فرمايد: ما يُبَدَّلُ الْقَولُ لَدَىَّ ، (4)«سخن در پيشگاه من تغيير نمى پذيرد»، پروردگارا، به امر تو مى گويم (5): «خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند و خوار كن هر كس على را خوار كند، و لعنت نما هر كس على را انكار كند و غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد».
1) «د»: و مدبر امور بعد از من.
2) «ب»:... و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آورده اند. بدانيد كه نازل كردن قرآن بر عهده من است، و تأويل و تفسيرش بعد از من و عمل كردن به آن چه خدا را راضى مى كند و جنگ با دشمنان خدا بر عهده اوست، و او راهنمايى كننده بر اطاعت خداوند است.
3) ناكثان: طلحه و زبير و عايشه و اهل جمل؛ قاسطان: معاويه و اهل صفين؛ و مارقان: اهل نهروان هستند.
4) سوره ق: آيه 29.
5) «الف»: مى گويم: سخن نزد من - به امر پروردگارم - تغيير نمى يابد. «ه»: به امر خداوند مى گويم: سخن نزد من تغيير نمى يابد.
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لكُمُ الاِسلامَ دينا (1): «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم»، و فرمودى: «اِنَّ الدّينَ عِندَ اللّهِ الاِسلامُ»: «دين نزد خداوند اسلام است»، و فرمودى: و مَنَ يَبتَغِ غَيرَ الاِسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ (2): «و هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود». پروردگارا، تو را شاهد مى گيرم كه من ابلاغ نمودم. (3)
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود. پس هر كس اقتدا نكند به او و به كسانى كه جانشين او از فرزندان من و از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته (4)و در آتش دائمى خواهند بود. عذاب از آنان تخفيف نمى يابد و به آن ها مهلت داده نمى شود.
1) سوره مائده: آيه 3.
2) سوره آل عمران: آيه 85.
3) «الف» و «ب» و «د» و «ه»: پروردگارا، تو بر من نازل كردى كه امامت بعد از من براى على است آن هنگام كه اين مطلب را بيان نمودم و او را نصب كردم، به آن چه كامل كردى براى بندگانت دينشان را و تمام نمودى بر آنان نعمت خود را و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند از او قبول نمى شود و او در آخرت از زيانكاران است». خدايا من تو را شاهد مى گيرم كه من ابلاغ نمودم، و تو به عنوان شاهد كفايت مى نمايى.
4) «حبط» به معنى سقوط، فساد، نابود شدن و هدر رفتن و از بين رفتن است.
اى مردم، اين على است كه يارى كننده ترين شما نسبت به من و سزاوارترين شما به من و نزديک ترين شما به من و عزيزترين شما نزد من است. خداوند عز و جل و من از او راضى هستيم. هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده است مگر درباره او، و هيچ گاه خداوند مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آن كه ابتدا او مخاطب بوده است، و هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر درباره او، و خداوند در سوره «هَل اَتى عَلَى الاِنسانِ...» شهادت به بهشت نداده مگر براى او (1)و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره جز او را مدح نكرده است.
اى مردم، او يارى دهنده دين خدا و دفاع كننده از رسول خداست، (2)و اوست با تقواى پاكيزه هدايت كننده هدايت شده. پيامبرتان بهترين پيامبر و وصيتان بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند.
اى مردم، نسل هر پيامبرى از صلب خود او هستند ولى نسل من از صلب اميرالمؤمنين على است.
اى مردم، شيطان آدم را با حسد از بهشت بيرون كرد. مبادا به على حسد كنيد كه اعمالتان نابود شود و قدم هايتان بلغزد. آدم به خاطر يک خطا به زمين فرستاده شد در حالى كه انتخاب شده خداوند عز و جل بود، پس شما چگونه خواهيد بود در حالى كه شماييد (3)و در بين شما دشمنان خدا هستند. (4)
بدانيد كه با على دشمنى نمى كند مگر شقى و با على دوستى نمى كند مگر با تقوى، و به او ايمان نمى آورد مگر مؤمن مخلص. به خدا قسم درباره على نازل شده است
1) اشاره به آيه 12 سوره انسان است كه مى فرمايد: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا» يعنى: «جزاى ايشان در مقابل صبرى كه نمودند بهشت و حرير است».
2) «ب»: او ادا كننده قرض من و دفاع كننده از من است. «ه»: او دَيْن خداوند را ادا مى كند.
3) يعنى درجه ايمان شما با حضرت آدم (عليه السلام) فاصله بسيار دارد.
4) «ب»: در حالى كه دشمنان خدا زياد شده اند. «ج» و «ه»: اگر ابا كنيد شما دشمنان خداييد.
سوره «وَالعَصر»: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، وَالعَصرِ، اِنَّ الاِنسانَ لَفى خُسرٍ (1): «قسم به عصر، انسان در زيان است» مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.
اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالتم را به شما ابلاغ نمودم، و بر عهده رسول جز ابلاغ روشن چيزى نيست. اى مردم، از خدا بترسيد آن طور كه بايد ترسيد و از دنيا نرويد مگر آن كه مسلمان باشيد.
اى مردم، «ايمان آوريد به خدا و رسولش و به نورى كه همراه او نازل شده است، قبل از آن كه هلاک كنيم وجوهى را و آن صورت ها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم». (2)به خدا قسم، از اين آيه قصد نشده مگر قومى از اصحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مى شناسم ولى مأمورم از آنان پرده پوشى كنم. پس هر كس عمل كند مطابق آن چه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مى يابد.
1) سوره عصر: آيه هاى 1 و 2. عبارت در كتاب اقبال سيد بن طاووس چنين آمده است: سوره «والعصر» درباره على نازل شده است و تفسيرش چنين است: قسم به زمان قيامت، انسان در زيانكارى است كه منظور دشمنان آل محمد است، مگر كسانى كه به ولايت ايشان ايمان آورند، و با مواسات با برادران دينى عمل صالح انجام دهند و در غيبت غايبشان يک ديگر را به صبر سفارش كنند.
2) اشاره به آيه 47 از سوره نساء. كلمه «طمس» به معناى محو كردنِ نقش و نگار يک تصوير است. در اين جا طبق احاديث كنايه از محو هدايت از قلب و برگرداندن آن به گمراهى است. درباره جمله «پس هر كس عمل كند مطابق آن چه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مى يابد» در قسمت دوم از بخش هشتم توضيح داده شده است.
اى مردم، نور از جانب خداوند عز و جل در من نهاده شده (1)و سپس در على بن ابى طالب و بعد در نسل او تا مهدى قائم كه حق خداوند و هر حقى كه براى ما باشد مى گيرد، (2)چرا كه خداوند عز و جل ما را بر كوتاهى كنندگان و بر معاندين و مخالفين و خائنين و گناهكاران و ظالمين و غاصبين از همه عالميان حجت قرار داده است. (3)
اى مردم، شما را مى ترسانم و انذار مى نمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بوده اند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مى نماييد؟ هر كس به عقب برگردد به خدا ضررى نمى رساند، و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مى دهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا هم منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مى نمايد و بر شما غضب مى كند و شما را به شعله اى از آتش و مس (گداخته) مبتلا مى كند. پروردگار شما در كمين است. (4)
اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمک نمى شوند. اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم. اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش اند، و چه بد است جاى متكبران. بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه» (5)هستند، پس هر يک از شما در صحيفه خود نظر كند.
1) «مسلوک» يعنى داخل شده، و در «ب» مسبوک به معنى قالب ريزى شده است.
2) «د»: و حق هر مؤمنى را مى گيرد.
3) «ج»: ...مهدى قائم كه مى گيرد حق خداوند و هر حقى كه براى ما باشد با كشتنِ كوتاهى كنندگان و معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاصبان.
4) «ه»: درباره ما بر خداوند منت مگذاريد در آن چه خداوند كلام شما را نمى پذيرد و بر شما غضب مى كند و شما را به شلاق عذاب گرفتار مى نمايد.
5) اشاره حضرت به «صحيفه ملعونه اول» است كه پنج نفر از رؤساى منافقين در حجة الوداع در كعبه آن را امضا كرده بودند و خلاصه اش اين بود كه نگذارند خلافت بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اهل بيتش برسد. در اين باره به قسمت دوم از بخش سوم اين كتاب مراجعه شود.
راوى مى گويد: وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) از «اصحاب صحيفه» ياد كرد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤال انگيز شد و فقط عده كمى مقصود حضرت را فهميدند.
اى مردم، من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثتِ آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مى سپارم، و من رسانيدم آن چه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غايب، و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند و به دنيا آمده اند يا نيامده اند. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.
به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور (1)مى گيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. و در آن هنگام است - اى جن و انس (2)- كه مى ريزد براى شما آن كه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس (گداخته) كه نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد. (3)
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آن كه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.
اى مردم، هيچ سرزمينِ آبادى (4)نيست مگر آن كه در اثر تكذيبِ (اهل آن آيات الهى را) خداوند قبل از روز قيامت آنان را هلاک خواهد كرد و آن را تحت حكومت امام مهدى خواهد آورد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد. (5)
1) كلمه «اغتصاب» به معناى گرفتن با ظلم و اجبار است.
2) كلمه «الثقلان» به عنوان جن و انس ترجمه شده است.
3) اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن است.
4) كلمه «قرية» به معناى روستا و به معناى آبادى آمده است كه در اين مورد دومى مناسب تر است.
5) «الف» و «د»: اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آن كه خداوند به خاطر تكذيبش آن را هلاک مى كند، و هم چنان بوده كه آبادى ها را هلاک نموده در حالى كه ظالم بودند چنان كه خداوند تعالى در قرآن ذكر فرموده است. و اين على امام و صاحب اختيار شماست و او وعده گاه الهى است و خداوند وعده اش را عملى مى كند.
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاک شدند، و خداوند آن ها را هلاک نمود (1)و اوست كه آيندگان را هلاک خواهد كرد. خداى تعالى مى فرمايد: اَلَم نُهلِكِ الاَوَّلينَ، ثُمَّ نُتبِعُهُمُ الآخَرينَ، كَذلِكَ نَفعَلُ بِالمُجرِمينَ، وَيلٌ يَومَئِذٍ لِلمُكَذِّبينَ (2): «آيا ما پيشينيان را هلاک نكرديم؟ آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم؟ ما با مجرمان چنين مى كنيم. واى بر مكذبين در آن روز».
اى مردم، خداوند مرا امر و نهى نموده است، و من هم به امر الهى على را امر و نهى نموده ام، و علم امر و نهى نزد اوست.(3)پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوى مقصد و مراد او برويد و راه هاى بيگانه شما را از راه او منحرف نكند.
اى مردم، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به تابعيت آن امر نموده (4)، و سپس على بعد از من، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايت اند، به حق هدايت مى كنند و به يارى حق به عدالت رفتار مى كنند.
1) «ج» و «ه»: به خدا قسم، پيشينيان را به خاطر مخالفت با انبيائشان هلاک نمود.
2) سوره مرسلات: آيات 16 - 19.
3) «الف»: پس او امر و نهى را از طرف پروردگارش مى داند. «د»: و امر و نهى از طرف خداوند عز و جل بر عهده اوست.
4) «الف»: و «د»: بدانيد كه دشمنان على اهل شقاوت و تجاوز كاران و برادران شياطين هستند.
«بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، الحَمدُ ِللّهِ رَبِّ العالَمينَ...» تا آخر سوره حمد را خواندند و سپس فرمودند: اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره ايشان (امامان) نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است. (1)ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند. بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
بدانيد دشمنان ايشان سُفَهاى گمراه و برادران شياطين اند، كه اباطيل را از روى غرور به يک ديگر مى رسانند. (2)
بدانيد دوستان ايشان (اهل بيت) كسانى اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: لاتَجِدُ قَوما يُؤمِنونَ بِاللّهِ وَ اليَومِ الآخِرِ يُوادّونَ مَن حادَّ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ لَو كانوا آبائَهُم اَو اَبنائَهُم اَو اِخوانَهُم اَو عَشيرَتَهُم، اولئِكَ كَتَبَ فى قُلوبِهِمُ الايمانَ...» (3: «نمى يابى قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند، و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضديت دارند روى دوستى داشته باشند، اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند. آنانند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده است و خداوند آنان را با روحى از خود تأييد فرموده و ايشان را به بهشتى وارد مى كند كه از پايين آن نهرها جارى است و در آن دائمى خواهند بود. خدا از آنان راضى است و آنان از خدا راضى هستند. آنان حزب خداوند هستند. بدانيد كه حزب خدا رستگارند».)بدانيد دوستان ايشان (اهل بيت كسانى اند كه خداوند عز و جل آنان را توصيف كرده و فرموده است: ﴿الَّذينَ آمَنوا وَ لَميَلبَسوا ايمانَهُم بِظُلمٍ اولئِكَ لَهُمُ الاَمنُ وَ هُم)
مُهتَدونَ (1): «كسانى كه ايمان آورده اند و ايمانشان را با ظلم نپوشانده اند، آنانند كه برايشان امان است و آنان هدايت يافتگان اند». بدانيد دوستان ايشان كسانى اند كه ايمان آورده اند و به شک نيفتاده اند.
بدانيد دوستان ايشان كسانى اند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مى شوند، و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مى آيند و مى گويند: «سلام بر شما، پاكيزه شديد، پس براى هميشه داخل بهشت شويد».
بدانيد دوستان ايشان كسانى هستند كه بهشت براى آنان است و در آن بدون حساب روزى داده مى شوند. (2)
بدانيد دشمنان ايشان (اهل بيت) كسانىاند كه به شعله هاى آتش وارد مى شوند. بدانيد دشمنان ايشان كسانى اند كه از جهنم در حالى كه مى جوشد، صداى وحشتناكى مى شنوند و شعله كشيدن آن را مى بينند.
بدانيد دشمنان ايشان كسانى اند كه خداوند درباره آنان فرموده است: كُلَّما دَخَلَت اُمَّةٌ لَعَنَت اُختَها... (3): «هر گروهى كه داخل (جهنم) مى شوند همتاى خود را لعنت مى كنند، تا همه آنان در آن جا به يك ديگر بپيوندند آخرين آنان با اشاره به اولين آنان مى گويند: پروردگارا، اينان ما را گمراه كردند؛ پس عذاب دو چندان از آتش بر آنان نازل كن. خدا مى فرمايد: براى هر دو گروه عذاب مضاعف است ولى شما نمى دانيد».
1) سوره انعام: آيه 82. «ج»: درباره چه كسى نازل شده است؟ درباره ايشان نازل شده. به خدا قسم درباره آنان نازل شده، به خدا قسم شامل آنان است و به پدران ايشان اختصاص دارد و به طور عام شامل آنان است.
2) «الف» و «ب» و «د»: بدانيد كه دوستان ايشان كسانى هستند كه خداوند عز و جل درباره آنان فرموده است: «بدون حساب وارد بهشت مى شوند».
3) سوره اعراف: آيه 38.
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه خداوند عزوجل مى فرمايد: كُلَّما اُلقِىَ فيها فَوجٌ سَأَلَهُم خَزَنَتُها اَلَميَأتِكُم نَذيرٌ، قالوا بَلى قَد جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبنا وَ قُلنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِن شَىءٍ، اِن اَنتُم اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ...» (1: «هرگاه گروهى (از ايشان) را در جهنم مى اندازند خزانه داران دوزخ از ايشان مى پرسند: آيا ترساننده اى براى شما نيامد؟ مى گويند: بلى، براى ما نذير و ترساننده آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم: خداوند هيچ چيز نازل نكرده است، و شما در گمراهىِ بزرگ هستيد. و مى گويند: اگر مى شنيديم يا فكر مى كرديم در اصحاب آتش نبوديم. به گناه خود اعتراف كردند، پس دور باشند (2)اصحاب آتش».)بدانيد كه دوستان ايشان (اهل بيت كسانى هستند كه در پنهانى از پروردگارشان مى ترسند (3)و براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است.)اى مردم، چقدر فاصله است بين شعله هاى آتش و بين اجر بزرگ! (4)اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مذمت و لعنت نموده، و دوست ما آن كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوستش بدارد.اى مردم، بدانيد كه من نذير و ترساننده ام و على بشارت دهنده است. (5)اى مردم، بدانيد كه من مُنذر و بر حذر دارنده ام و على هدايت كننده است.
1) سوره ملک: آيات 8 - 11.
2) كلمه «سحق» به معنى هلاک و به معناى دورى و بُعد آمده است.
3) جمله «يَخشَونَ رَبَّهُم بِالغَيبِ» شايد به اين معنى باشد كه از خداوند بدون آن كه او را ببينند به عنوان ايمانبه غيب مى ترسند.
4) «الف» و «د»: چقدر فاصله است بين شعله هاى آتش و بهشت. «ب»: فرق بين شعله هاى آتش و اَجر بزرگ را روشن كرديم.
5) شايد مراد اين باشد كه من شما را از بدى ها بر حذر داشتم و تصفيه كردم و اكنون وقت آن است كه همراه على (عليه السلام) راه بهشت را پيش گيريد.
اى مردم، من پيامبرم و على جانشين من است.اى مردم، بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصى بعد از من است، و امامان بعد از او فرزندان او هستند. بدانيد كه من پدر آنانم و آن ها از صلب او به وجود مى آيند.### 8. حضرت مهدى (عجل اللّه فرجه)بدانيد كه آخرينِ امامان مهدى قائم از ماست. اوست غالب بر اديان، اوست انتقام گيرنده از ظالمين، اوست فاتح قلعه ها و منهدم كننده آن ها، اوست غالب بر هر قبيله اى از اهل شرک و هدايت كننده آنان. (1)بدانيد كه اوست گيرنده انتقام هر خونى از اولياء خدا. اوست يارى دهنده دين خدا.بدانيد كه اوست استفاده كننده از دريايى عميق. (2اوست كه هر صاحب فضيلتى را به قدر فضلش و هر صاحب جهالتى را به قدر جهلش نشانه مى دهد. (3)اوست انتخاب شده و اختيار شده خداوند. اوست وارث هر علمى و احاطه دارنده به هر فهمى.)بدانيد كه اوست خبر دهنده از پروردگارش، و بالا برنده آيات الهى. (4اوست هدايت يافته محكم بنيان. اوست كه كارها به او سپرده شده است.)
1) «الف» و «ب» و «د»: اوست قاتل هر قبيله اى از اهل شرک.
2) «ب»: اوست عبور كننده از دريايى عميق.)منظور از درياى عميق احتمالاتى دارد، از جمله درياى علم الهى، و يا درياى قدرت الهى، و يا منظور مجموعه قدرت هايى است كه خداوند به امام (عليه السلام در جهات مختلف عنايت فرموده است.
3) «ب»: اوست كه هر صاحب فضلى را به قدر فضلش جزا مى دهد.
4) «ه»: اوست محكم كننده امر پدرانش.
اوست كه پيشينيان به او بشارت داده اند. (1اوست كه به عنوان حجت باقى مى ماند و بعد از او حجتى نيست. هيچ حقى نيست مگر همراه او، و هيچ نورى نيست مگر نزد او.)بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمک نمى شود. اوست ولىَّ خدا در زمين و حكم كننده او بين خلقش و امين او بر نهان و آشكارش.### 9. مطرح كردن بيعتاى مردم، من برايتان روشن كردم و به شما فهمانيدم، و اين على است كه بعد از من به شما مى فهماند.بدانيد كه من بعد از پايان خطابه ام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مى خوانم.بدانيد كه من با خدا بيعت كرده ام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مى گيرم. (2«اِنَّ الَّذينَ يُبايِعونَكَ اِنَّما يُبايِعونَ اللّهَ، يَدُ اللّهِ فَوقَ اَيديهِم، فَمَن نَكَثَ فَاِنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ، وَ مَن اَوفى بِما عاهَدَ عَلَيهُ اللّهَ فَسَيُؤتيهِ اَجرا عَظيما» (3): «كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند، دست خداوند بر روى دست آنان است. پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست، و هر كس به آن چه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد».)
### 10. حلال و حرام، واجبات و محرماتاى مردم، حج و عمره از شعائر الهى هستند، (خداوند مى فرمايد: (1)«فَمَن حَجَّ البَيتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما...» (2): «پس هر كس به خانه خدا به عنوان حج يا عمره بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند، و هر كس كار خيرى را بدون چشم داشتى انجام دهد خداوند سپاسگزارِ داناست».)اى مردم، به حج خانه خدا برويد. هيچ خاندانى به خانه خدا وارد نمى شوند مگر آن كه مستغنى مى گردند و شاد مى شوند، و هيچ خاندانى آن را ترک نمى كنند مگر آن كه منقطع مى شوند و فقير مى گردند. (3)اى مردم، هيچ مؤمنى در موقف (عرفات، مشعر، مِنا وقوف (4)نمى كند مگر آن كه خداوند گناهان گذشته او را تا آن وقت مى آمرزد، و هر گاه كه حجش پايان يافت اعمالش را از سر مى گيرد.)اى مردم، حاجيان كمک مى شوند و آن چه خرج مى كنند به آنان بر مى گردد، و خداوند جزاى محسنين را ضايع نمى نمايد.
1) داخل پرانتز به خاطر ربط نداشتن ضمير «بهما» در آن به حج و عمره و رجوع آن به صفا و مروه آورده شده است.
2) سوره بقره: آيه 158.
3) شايد منظور از «منقطع شدن» كم شدن نسل باشد چون از كلمه «بتر» استفاده شده است. در «د» و «ه» چنين است: «هيچ اهل بيتى وارد خانه خدا نمى شوند مگر آن كه رشد و نمو مى نمايند و غصه شان زايل مى شود، و هيچ خاندانى آن را ترک نمى كنند مگر آن كه هلاک و متفرق مى شوند».
4) منظور مراسم وقوف در اين سه مكان است كه جزئى از اعمال حج محسوب مى شود.
اى مردم، با دين كامل و با تَفَقُّه و فهم به حج خانه خدا برويد و از آن مشاهد مشرفه جز با توبه و دست كشيدن از گناه بر مگرديد.اى مردم، نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد همان طور كه خداوند عز و جل به شما فرمان داده است (1؛ و اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مى كند، همو كه خداوند عز و جل بعد از من به عنوان امين بر خلقش او را منصوب نموده است. او از من است و من از اويم. (2))او و آنان كه از نسل من اند از آن چه سؤال كنيد به شما خبر مى دهند و آن چه را نمى دانيد براى شما بيان مى كنند.بدانيد كه حلال و حرام بيش از آن است كه من همه آن ها را بشمارم و معرفى كنم و بتوانم در يک مجلس به همه حلال ها دستور دهم و از همه حرام ها نهى كنم. پس مأمورم از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم بر اين كه قبول كنيد آن چه از طرف خداوند عز و جل درباره اميرالمؤمنين على و جانشينان بعد از او آورده ام كه آنان از نسل من و اويند، و آن امامتى است كه فقط در آن ها بپا خواهد بود، و آخر ايشان مهدى است تا روزى كه خداى مدبِّرِ قضا و قدر را ملاقات كند.اى مردم، هر حلالى كه شما را بدان راهنمايى كردم و هر حرامى كه شما را از آن نهى نمودم، هرگز از آن ها برنگشته ام و تغيير نداده ام. اين مطلب را داشته باشيد (3و آن را حفظ كنيد و به يک ديگر سفارش كنيد، و آن را تبديل نكنيد و تغيير ندهيد.)
سخن خود را تكرار مى كنم: نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيک امر كنيد و از منكرات نهى نماييد.بدانيد كه بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كسى كه حاضر نيست برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نماييد (1، چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است، (2)و هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمى شود مگر با امام معصوم. (3))اى مردم، قرآن به شما مى شناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند. آن جا كه خداوند در كتابش مى فرمايد: ﴿وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيَةً فى عَقِبِهِ (4): «آن (امامت) را به عنوان كلمه باقى در نسل او قرار داد»، و من نيز به شما گفتم: «اگر به آن دو (قرآن و اهل بيت) تمسک كنيد هرگز گمراه نمى شويد». (5) اى مردم، تقوا را، تقوا را. از قيامت بر حذر باشيد همان گونه كه خداى عز و جل فرموده: اِنَّ زَلزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ ، (6)«زلزله قيامت مسئله عظيمى است».
1) اين جمله آخرين قسمت از خطبه در كتاب «التحصين» نسخه «ج» است.
2) «ب»: بدانيد كه بالاترين اعمال شما امر به معروف و نهى از منكر است. پس به كسانى كه در اين مجلس حاضر نبودند و اين سخن مرا نشنيدند بفهمانيد، چرا كه اين دستور به امر خداوند، پروردگار من و شما است.
3) شايد منظور اين است كه تعيين معروف ها و منكرات و نيز شرايط و كيفيت امر به معروف و نهى از منكر را بايد امام معصوم تعيين كند. در نسخه «ه» چنين آمده است: «امر به معروف و نهى از منكرى نيست مگر در حضور امام».
4) سوره زخرف: آيه 28.
5) «ب»: اى مردم، من در ميان شما قرآن را به جاى مى گذارم و جانشين بعد از من على و امامان از فرزندان اويند، و فهميديد كه ايشان از من اند. اگر به ايشان تمسک كنيد هرگز گمراه نمى شويد.
6) سوره حج: آيه 1.
مرگ و معاد و حساب و ترازوهاى الهى و حسابرسى در پيشگاه رب العالمين و ثواب و عقاب را به ياد آوريد. هر كس حسنه با خود بياورد طبق آن ثواب داده مى شود (1)، و هر كس گناه بياورد در بهشت او را نصيبى نخواهد بود.
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يک دست و در يک زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آن چه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين (2)و امامانى كه بعد از او مى آيند و از نسل من و اويند، چنان كه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد:
ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آن چه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند. بر اين مطلب با قلب ها و جان ها و زبان ها و دستانمان با تو بيعت مى كنيم. بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و (روز قيامت) با آن محشور مى شويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شک نمى كنيم و انكار نمى نماييم و ترديد به دل راه نمى دهيم و از اين قول برنمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب ها و جان ها و زبان ها و ضماير و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديک و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم، و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى. (1)
«...و اطاعت مى كنيم خدا را و تو را و على اميرالمؤمنين و فرزندانِ امام او را كه گفتى آنان از فرزندان تو از صلب اويند «ه»: گفتى آنان از تو از صلب اويند هر گاه بيايند و ادعاى امامت كنند بعد از حسن و حسين، آن دو كه منزلت آنان را نسبت به خودم و مقام آنان را نزد خودم و در پيشگاه خداوند عز و جل به شما فهماندم. اين مطالب را درباره آن دو به شما رساندم و اين كه آن دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند و اين كه آن دو بعد از پدرشان على دو امام هستند، و من قبل از على پدر ايشانم».
و بگوييد: «ما در اين باره با خداوند و با تو و با على و حسن و حسين و امامانى كه ذكر كردى پيمان مى بنديم و ميثاقى از ما براى اميرالمؤمنين گرفته شود («ه»: پس اين عهد و پيمان از مؤمنين گرفته شده باشد) از قلب ها و جان ها و زبان هاى ما و به صورت دست دادن، براى هر كس ممكن باشد با دستش، و گرنه با زبانش به آن اقرار مى كند. در پى تغيير آن نيستيم و در خود تصميم دگرگونى درباره آن را ابدا نمى بينيم.
ما اين مطلب را از قول تو به دور و نزديک از فرزندان و فاميلمان مى رسانيم «ه»: ...از قول تو مى رسانيم به فرزندانمان كه به دنيا آمده اند يا نيامده اند، خدا را بر اين مطلب شاهد مى گيريم و خدا در شاهد بودن كافى است و تو بر ما شاهدى، و نيز هر كس كه خدا را اطاعت مى كند - چه آشكارا و چه پنهانى - و نيز ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مى گيريم، و خدا از هر شاهدى بالاتر است».
1) تا اين جا عبارتى بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مردم خواسته بود آن را همراه او تكرار كنند و به مضمون آن اقرار نمايند. اين عبارات طبق نسخه «ب» ذكر شد، و در «الف» و «د» و «ه» از جمله «تو ما را به موعظه الهى نصيحت كردى...» تا اين جا به اين صورت آمده است:
اى مردم، چه مى گوييد؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى كند. دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است.
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند غدركنندگان (بيعت شكنان) را هلاک و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد. هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است، و هر كس به آن چه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد.
اى مردم، آن چه به شما گفتم بگوييد (تكرار كنيد)، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد (1)و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست». و بگوييد: «حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم. فرستادگان پروردگارمان به حق آمده اند».
اى مردم، فضايل على بن ابىطالب نزد خداوند - كه آن را در قرآن نازل كرده - بيش از آن است كه همه را در يک مجلس بشمارم، پس هر كس درباره آن ها به شما خبر داد و معرفت آن را داشت او را تصديق كنيد. (2)
«عَرَفَها» بدون تشديد، يعنى كسى كه فضايل اميرالمؤمنين (عليه السلام) را مى گويد بايد اهل معرفت باشد و فقط هر چه مى شنود نقل نكند تا بتواند بعضى دسيسه هاى دشمنان را يا سقط هايى كه در بعضى عبارات شده متوجه شود و احياناً با ذكر يک فضيلت نتيجه معكوس گرفته نشود.
«عرَّفها» با تشديد، يعنى هر كس از فضايل اميرالمؤمنين (عليه السلام) خبر داد و آن را به مردم شناسانيد، او را تصديق كنيد. عبارت در «ب» چنين است: اى مردم، فضايل على و آن چه خداوند او را در قرآن بدان اختصاص داده بيش از آن است كه در يک مجلس ذكر كنم. پس هر كس شما را از آن ها خبر داد او را تصديق كنيد.
اى مردم، هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايتش و سلام بر او به عنوان «اميرالمؤمنين» سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خداوند از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمى رسانند.
خدايا، به خاطر آن چه ادا كردم و امر نمودم، مؤمنين را بيامرز، و بر منكرين كه كافرند غضب نما، و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است.
با توجه به اهميت خاص و شكل مخصوص سخنرانىِ غدير و شرائط استثنائى گوينده و شنونده، و با توجه به اين كه مخاطبينِ غدير را جمعيتى به تعداد كل مردم جهان تا آخر روزگار تشكيل مى دهند، يک جمع بندى براى به دست آوردن ريشه ها و پايه هاى اعتقادى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين خطبه، به عنوان پشتوانه خطِّ مشىِ دائمى اسلام تعيين كردند، ضرورى به نظر مى رسد.
در سايه اين نتيجه گيرى ها كه مستند به مطالب خود خطبه است، معلوم خواهد شد كه گمراه كنندگان امت و تحريف كنندگان دين خدا چگونه رو در روىِ پروردگار تعالى و پيامبرش ايستادند، و مردم را از راه مستقيم بهشت كه نتيجه زحمات انبياء (عليهم السلام) و بيست و سه سال تلاش بى وقفه و طاقت فرساى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بوده و هنگام ثمر دادن و بهره بردارى از آن فرا رسيده بود منحرف كردند، و مسلمين را به سرعت در طريق جهنم به راه انداختند، و براى آينده بلند مدت مسلمين پايه هاى انحرافى در مقابله با مبانى غدير قرار دادند.
لازم به تذكر است كليه مطالبى كه از متن استخراج شده به صورت نقل به معنى و در بعضى موارد با كمى توضيح ذكر شده است. براى دست يافتن به عين عباراتِ خطبه به بخش ششم و هفتم كتاب حاضر و نيز به تقسيم موضوعى خطبه در قسمت سوم از بخش چهارم كتاب حاضر مراجعه شود.
با مرورى بر اول تا آخر خطبه غدير، از یک سو به محور اصلى سخن در آن مى رسيم، و از سوى ديگر آمارهايى از موضوعات و واژه هاى به كار رفته در خطبه به دست مى آوريم، كه ذيلاً به آن ها مى پردازيم:
هنگامى كه دستور سفر «حجة الوداع» از طرف خداوند به پيامبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد خطاب الهى چنين بود كه همه فرامين مهم الهى به مردم ابلاغ شده جز حج و ولايت. (1)اعمال حج هم در طول اين سفر به طور كامل تبيين شد، و آن چه براى غدير باقى ماند فقط يک موضوع بود، و آن هم «ولايت».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خطبه غدير يک مقصد اساسى داشتند كه عصاره و چكيده آن را مى توان در اين جمله بيان كرد: «اعلام ولايت و امامتِ دوازده امام بعد از خود تا آخرين روزِ دنيا».
1) در اين باره به قسمت اول از بخش دوم از كتاب حاضر مراجعه شود.
با دقتِ كامل در طول خطبه اين نكته كاملاً مشهود است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) محور سخن را ولايت امامان و بيان مقامات ايشان قرار دادند و در سراسر صحبت از اين موضوع خارج نشدند، و اگر مطالب فرعى ديگرى به چشم مى خورَد ارتباط مستقيم آن با اصل مطلب محفوظ است.
با يک نظر دقيق مى توان ادعا كرد كه كلام حضرت در اين سخنرانى از 4 موضوع خارج نشده است:
مواردى از خطبه صريحاً درباره ولايت و امامت است.
مواردى از خطبه به عنوان مقدمه چينى و تمهيد براى موضوعِ ولايت است.
مواردى از خطبه در بيان شئون امامت و حد ولايت امامان و فضائل ايشان و برنامه هاى اجتماعى آنان است.
مواردى از خطبه درباره دشمنان امامان و رؤساى ضلالت و انحراف است.
با نگرشى در سرتاسر خطبه 3 جهت مهم آمارى را مورد توجه قرار مى دهيم:
اول: آمارى از موضوعات مورد نظر حضرت بوده 10 عنوان را نشان مى دهد، كه تعداد جملاتى كه درباره هر يک آمده چنين است:
صفات خداوند تعالى: 110 جمله.
مقام پيامبر (صلى الله عليه و آله): 10 جمله.
ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام): 50 جمله.
ولايت ائمه (عليهم السلام): 10 جمله.
فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام): 20 جمله.
حكومت حضرت مهدى (عليه السلام): 20 جمله.
شيعيان اهل بيت (عليهم السلام) و دشمنان ايشان: 25 جمله.
بيعت با معصومين (عليهم السلام): 10 جمله.
قرآن و تفسيرِ آن: 12 جمله.
حلال و حرام، و واجبات و محرمات: 20 جمله.
دوم: آمارى از كلمات و اسماء به كار رفته در خطبه 3 عنوان را نشان مى دهد، كه اهميت آن ها را جلوه مى دهد:
نام اميرالمؤمنين (عليه السلام) 40 بار به عنوان «على (عليه السلام)» تصريح شده است.
كلمه «ائمه (عليهم السلام)» 10 بار صريحاً آمده است.
نام امام زمان (عليه السلام) 4 بار به عنوان «مهدى (عليه السلام)» ذكر شده است.
البته اكثر خطبه درباره ائمه (عليهم السلام) است كه به صورت ضمير يا اشاره يا عطف آمده است، و نيز درباره ائمه (عليهم السلام) مطالب بسيارى به صورت ضمير و عطف به مطالب قبل ذكر شده است. هم چنين مطالب بسيارى درباره حضرت بقية اللّه (عليه السلام) به صورت ضمير آمده است. منظور از ذكر موارد فوق تصريح هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اين اسماء مبارک است كه اهميت فوق العاده آن را مى رساند.
سوم: آمارى از آيات قرآنى كه به عنوان نزول يا تفسير و يا به صورت استشهاد در خطبه آمده از نكات شاخص آن است، كه به 100 مورد مى رسد.
تفسير 25 آيه قرآن به اهل بيت (عليهم السلام) و 15 آيه به دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) در متن خطبه از نكات بسيار مهم آن است.
بيش از 10 آيه از قرآن نيز در ايام واقعه غدير نازل شده كه آيات يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ... و اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا و سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ از نمونه هاى بارز آن هستند.
اين ها آمارى مختصر از مواضع مهم خطبه بود. با مطالعه دقيق تر خطبه مى توان آمارهاى جالب ترى تهيه كرد و به نكات دقيق ترى پى برد.
چكيده و آئينه تمام نماى غدير جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» است، كه در يک مقطع حساس از خطبه و در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بازوان اميرالمؤمنين (عليه السلام) را گرفته و او را بلند كرده و به مردم معرفى مى كردند، بيان شده است. (1)
اگر اين جمله را خوب بشكافيم در خواهيم يافت كه جمله اى كوتاه ولى پر معنى است. اين تابلوى غدير مبتنى بر چندين پايه عقيدتى است، كه اگر كسى آن ها را قبول نداشته باشد نمى تواند اين جمله را بپذيرد. به اين پايه ها و ريشه ها در متن خطبه تصريح شده، كه با استناد به آن ها به شرح و بيان جمله مذكور مى پردازيم.
جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» به عنوان لب كلام در خطابه غدير از 5 كلمه تشكيل شده، كه به شرح آن ها مى پردازيم:
1) در اين باره به قسمت دوم از بخش دوم از كتاب حاضر مراجعه شود.
«مَن»، يعنى «هر كَس». و اين كلمه شامل تمام مسلمانان يعنى آنان كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را قبول دارند در همه زمان ها و مكان ها مى شود.
«كُنتُ»، يعنى «من بوده ام». استفاده از فعل ماضى به معناى آنست كه اين منصب براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) پايه نبوت عامه و خاتميت آن حضرت است، و خطاب سخن با كسانى است كه حضرتش را تاكنون به چنين منصبى قبول داشته اند.
«مَولاهُ»، يعنى «مولى و صاحب اختيار او...». اين كلمه محور اصلى جمله است و خودِ حضرت در همين خطبه و در مواردى ديگر معناى اين كلمه را بيان فرموده اند. «مولى» يعنى كسى كه اختيار مردم به دست اوست و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارد، و هر دستورى به آنان دهد بايد بدون چون و چرا اجرا كنند، و كوتاهى در آن اگر به عنوان اعتراض و شک در حقانيت او باشد مساوى با كفر و انكار نبوت است.
«فَعَلىٌّ» يعنى «پس على...». تعيين على بن ابى طالب (عليه السلام) براى منصب و مقامى كه در كلمه بعدى ذكر مى شود، مشت محكمى به دهان فتنه گران و دسيسه كاران است، تا فكر تشكيک در شخص امام را از مخيّله خود بيرون كنند. از طرف ديگر با معرفى اين «على (عليه السلام)» يازده امام ديگر را هم كه بعد از او داراى مقام و منصب او خواهند بود مشخص مى كند، به طورى كه راهِ تحريف و تشكيک بسته مى شود.
«مَولاهُ»، يعنى «مولى و صاحب اختيارِ اوست». همان منصبى كه در كلمه سوم اين جمله براى شخص خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله) ذكر شد عينا براى على بن ابى طالب (عليه السلام) و يازده امام معين از فرزندان او از جانب خداوند اعطا شده است. آنان صاحب اختيار مردم اند و هر چه بگويند بايد بدون چون و چرا قبول كرد، و هر گونه اعتراض و شک و ترديد درباره آنان مساوى با كفر است.
پس از تبيين كلماتِ اين جمله، صورت تركيبى آن را با توضيح ترجمه مى كنيم:
هر مسلمانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به عنوان صاحب اختيار خود قبول دارد، و در مورد فرمايشات و اوامر و افعال او اجازه هيچ گونه شک و شبهه و اعتراضى به خود نمى دهد، بايد نسبت به على بن ابى طالب (عليه السلام) نيز همين اعتقاد را داشته باشد و سخنان و افعال او و آن چه از او مى بيند و مى شنود را حق بداند. از آن جا كه هيچ گونه جاى اعتراض و تشكيک درباره او وجود ندارد، لذا هر كس به هر عنوان با او مخالفت كند و يا رو در روى او بايستد باطل و مساوى با كفر است.
نام على بن ابى طالب (عليه السلام) به عنوان امام بلافصل بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اولين شخص در خط امامت به طور شاخص ذكر شده، تا پس از تثبيت امامتِ او اين رشته ادامه يابد و يازده امام بعد هم يكى پس از ديگرى آن را به سر منزل قيامت برسانند.
در مواضع مختلف خطبه پس از ذكر نام اميرالمؤمنين (عليه السلام) بلافاصله به امامان پس از او اشاره شده است. نكته اش اين است كه خداوند اين صاحب اختياران را به عنوان نايبان خود تا روز قيامت به طور متصل براى مردم تعيين كرده است. خدا چنان حجتش را بر مردم تمام كرده كه به راحتى بتوانند شاهراه مستقيم را از بی راهه تشخيص دهند و براى كسى هم عذرى باقى نماند.
طبيعى است كسى مى تواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلق اند و از هر گونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاكند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بى پايان علم خود متصل نموده تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
تعيين و تخصيص چهارده معصوم (عليهم السلام) به عنوان صاحب اختيار مردم و كسانى كه امرشان بر هر موجودى نافذ است فقط بايد از جانب حق تعالى باشد، زيرا اوست كه به وجود آورنده مخلوقات است و بهترين ها را او خلق كرده، و فقط اوست كه مى تواند سپردن اختيار تام مردم به دست كسى را ضمانت كند. در مرحله بعد اين پيامبر (صلى الله عليه و آله) است كه از جانب خداوند به عنوان پُشتوانه و ضامِن اين مقام درباره امامان (عليهم السلام) ايشان را به مردم معرفى كرده است.
پروردگارِ مهربان در نظامِ خلقت به اين هم اكتفا نكرده، بلكه صاحبان اختيار مردم را كسانى قرار داده كه از نور خلق شده اند، و آنان را در قالب انسان قرار داده است. معصومين (عليهم السلام) كسانى اند كه قبل از خلقتِ عالم خلق شده اند و همه جهان به بركت وجود آنان خلق شده است.
خداوند مردم را به چنين وجود هاى نورانى سپرده و خواسته كه مردم او را از طريق آموزه هاى ايشان عبادت كنند و هدايت را از ايشان بگيرند. لذا اطاعت خدا از هر طريق ديگرى باشد در پيشگاه او مردود است. اميرالمؤمنين (عليه السلام) در بيان واقعه غدير مى فرمايد:
... وَ كانَت عَلى وِلايَتى وِلايَةُ اللّهِ، وَ عَلى عَداوَتى عَداوَةُ اللّهِ ... فَكانَت وِلايَتى كَمالُ الدّينِ وَ رِضَى الرَّبِّ تَبارَكَ وَ تَعالى. (1)
ولايت خداوند از طريق ولايت من شناخته مى شود و عداوت با خداوند نيز از راه عداوت با من شناخته مى شود ... لذا ولايت من كمال دين و رضايت خداوند تبارک و تعالى خوانده شد.
1) بحار الانوار: ج 50 ص 321.
هم چنين امام عسكرى (عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: آن گاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطاب كرد: «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا»، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آن چه نزد شما از همسران و اموال و خوراک داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مى كند... (1)
چقدر بايد مسلمانان بلكه همه انسان ها از پروردگار خود تشكر كنند كه انوار قدسيه چهارده معصوم (عليهم السلام) را از آن عالم نورانى به صورت بشر آورده و به عنوان نمايندگان خود معرفى كرده است، و با اين نعمت بزرگ منتى عظيم بر همه بشر گذارده است.
خدا را سپاس كه به ما اجازه نداد خودمان صاحب اختيارى تعيين كنيم تا دچار هزاران اشتباه نشويم. اضافه بر آن خداوند در انتخاب خود هم انسان هاى عادى را به عنوان مولاى ما تعيين نكرده، بلكه كسانى را منصوب فرموده كه بهترين هاى تمام عالم اند، چنان كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در متن خطبه مى فرمايد:
پيامبرتان بهترين پيامبران، و وصىّ شما بهترين جانشين، و فرزندان او بهترين جانشينان اند.
به عنوان نتيجه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...» به 2 جهت مهم در خطبه اشاره مى كنيم:
1) بحار الانوار: ج 23 ص 99 ح 3.
الف. صراط مستقيم كه قرآن و احاديث بر آن تكيه دارند فقط راه امامان (عليهم السلام) است. در اين باره 2 جمله جامع در خطبه آمده است:
«مَنَم صراط مستقيم خداوند كه به شما دستور پيروىِ آن را داده است، و بعد از من على و سپس فرزندانم از صلب او كه امامان هدايت كننده هستند».
«سوره حمد درباره امامان نازل شده است»، يعنى مسلمانان كه هر روز لااقل ده مرتبه مى گويند: «اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقيمَ»، در واقع از خدا مى خواهند كه آنان را به راه ائمه (عليهم السلام) هدايت كند، و كسانى كه به اين راه هدايت مى شوند «اَنعَمتَ عَلَيهِم» هستند، و آنان كه از اين راه منحرف مى شوند «مَغضوبٌ عَلَيهِم» و «ضالّين» هستند.
ب. كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمت ها كامل شد، ولايت ائمه (عليهم السلام) و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود. آن هنگام بود كه دين اسلام به عنوان يک دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت. در اين باره 2 جمله در خطبه غدير فرموده اند:
پروردگارا، هنگامى كه من ولايت على بن ابى طالب را براى مردم تبيين كردم اين آيه را نازل كردى كه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم...» «امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت خود را بر شما به آخرين درجه رساندم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم»، و اين آيه را نازل كردى كه «وَمَن يَبتَغِ غَيرَ الاِسلامِ ديناً...» «هر كس جز اسلام دينى را بپذيرد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است».
«اى مردم، خداوند دينش را با امامت او (على) كامل كرده است. پس هر كس به او و به امامان بعد از او كه جانشينان او تا روز قيامت هستند اقتدا نكند و آنان را امام خود قرار ندهد، اعمالش بى ارزش مى شود و در جهنم دائمى خواهد بود...».
با اين كه از خطبه غدير موضوعات مختلف اعتقادى قابل استخراج است، اما بدون شک مقصد اصلى اين خطابه «ولايت» است. لذا جا دارد 9 بنياد اساسىِ ولايت را كه از متن خطبه قابل استفاده است مورد دقت قرار دهيم:
از آن جا كه اساسِ غدير بر نبوت و خاتميتِ پيامبر اكرم حضرت محمد بن عبداللّه (صلى الله عليه و آله) بر قرار است، و آن چه در غدير براى آينده اسلام و جهان پيش بينى شده مبتنى بر بيان مقامِ شامخ حضرتش است، لذا در چندين فراز از خطبه آن حضرت منزلت و مقام خود را به مردم گوشزد فرمودند. در اكثر اين موارد نام ائمه (عليهم السلام) را پس از خود آوردند تا معلوم شود ريشه اين شجره طيبه و سر رشته اين برنامه بلند مدت و زير بناى ولايت و امامت، شخصِ خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله) است. آن چه در اين زمينه در متن خطبه آمده در 6 عنوان قابل جمع است:
پيشگويى ها درباره او: انبياء و مرسلين گذشته به او بشارت داده اند.
خاتميت او: او خاتم و آخر انبياء و مرسلين است و بعد از او پيامبرى نخواهد آمد. در حاشيه اين مطلب اشاره اى داشتند كه ذريه و فرزندان هر پيامبرى از صلب خود او هستند، ولى فرزندان من از صلب على (عليه السلام) خواهند بود.
مقام او: در اين باره به 4 جهت اشاره فرموده اند:
الف. نور از جانب خداوند در وجود او قرار داده شده است.
ب. او نبى مرسل و ترساننده و بر حذر دارنده است، و بهترين پيامبران است.
ج. پس از خداوند، او مولى و صاحب اختيار مردم است، و اختيار او بر مردم از خودشان بيشتر است.
د. او صراط مستقيم خداوند است كه دستور پيروى آن را داده است.
علم او: هيچ علمى نيست مگر آن كه خداوند آن را به وى آموخته و در قلب او قرار داده است.
حجت بودن او: در اين باره به 3 جهت اشاره شده است:
الف. او حجت خداوند بر همه مخلوقات از اهل آسمان و زمين است، و تنها بر انسان ها حجت نيست.
ب. هر كس در حجت بودن او شک كند كافر است، و هر كس در چيزى از سخنان او شک كند گويى در همه آن شک كرده است، و چنين شكى كفر است.
ج. او از طرف خداوند سخن مى گويد. قول او از جبرئيل و قول جبرئيل از خداست.
الف. در رسانيدن آن چه خداوند بر او نازل كرده كوتاهى نكرده است.
ب. مطالب را براى مردم روشن كرده و فهمانيده است. عين عبارت چنين است: «بدانيد كه ادا كردم و رساندم و شنواندم و واضح نمودم».
ج. خدا را بر رساندن و تبليغ خود شاهد گرفته است.
در غدير براى اميرالمؤمنين (عليه السلام) فقط خلافت و جانشينىِ پيامبر (صلى الله عليه و آله) به معناى جلوس در مكانِ او بعد از رحلتش اعلام نشده، بلكه تمام شئونى كه صاحب اختيارِ تام بر مردم بايد داشته باشد - همان ها كه شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله) دارا بودند - براى جانشين او هم اعلام شده است.
«امام» در خطبه غدير يعنى كسى كه جوابگوى جميع ما يحتاج بشر است، و اين قدرت از جانب خداوند به او عطا شده است. براى تبيين آن چه به عنوان «امامت» در قالب امامتِ اميرالمؤمنين (عليه السلام) در خطبه غدير منظور شده به 4 جهت زير بر مى خوريم:
حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة، كه اين تعابير به چشم مى خورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم در حدّ خدا و رسول، خليفه، وصى، مفروض الطاعة، نافذ الامر.
هدايتِ مردم به سوى خداوند، كه به 7 تعبير زير آمده است:
او هدايت كننده است.
به حق هدايت مى كند و به آن عمل مى نمايد.
باطل را از بين مى برد و از آن منع مى كند.
به سوى خداوند دعوت مى نمايد.
به آن چه رضاى خداست عمل مى كند.
از معصيت خداوند نهى مى نمايد.
بشارت دهنده است.
پاسخگويى به نيازهاى علمى مردم، كه لازمه اش علم به جميع ما يحتاج مردم است. اين مطلب به 2 تعبير زير آمده است:
او در بر دارنده علم من است، و اوست كه بعد از من به شما مى فهماند و براى شما بيان مى كند.
او جانشين و خليفه من بر تفسير قرآن است.
جنگ با دشمنان كه يكى از شئون امام است، به اين 2 عبارت آمده است:
او جنگ كننده با دشمنان خداست.
او قاتِل ناكثين و قاسطين و مارقين است.
«امامت» با چنين معناى وسيعى كه در خطبه غدير آمده داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار است، و او عطا كننده اين قدرت است. در اين باره به 4 عبارت زير بر مى خوريم:
او امام از جانب خداوند است.
ولايت او از جانب خداوند است كه بر من نازل كرده است.
خداوند او را نصب نموده است.
او به امر خداوند با دشمنان مى جنگد.
مناقب و فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام) - با اين همه كتمان و منع از انتشار آن - در گوش همه جهانيان طنين انداز است، و دوست و دشمن و مسلمان و غير مسلمان آن ها را
ثبت كرده اند، و براى هيچ كس قابل انكار نيست. در اين باره خطبه غدير متضمن 2 جهت مهم است:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خطبه غدير سخنى در فضيلت على بن ابى طالب (عليه السلام) فرمودند كه هيچ كس نمى تواند بالاتر از آن بگويد، و آن عبارت است از فضيلتِ او بر همه مردم تا آخر دنيا - جز شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله) - با فضائلى بى انتها و غيرقابل مقايسه با فضائل ساير مردم، فضائلى كه اعطا كننده آن پروردگار جهان و اعلام كننده اش شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله) است.
معناى اين سخن آن است كه هر فضيلتى در شأن او بگويند كم گفته اند و عقل بشر قاصر از درک عظمت و جلالت اوست. در اين باره به 3 جمله پر محتوا در خطبه غدير بر مى خوريم:
خداوند على بن ابى طالب (عليه السلام) را بر همه مردم فضيلت داده است.
على (عليه السلام) را بر همه فضيلت دهيد، كه او افضل مردم بعد از من از هر مرد و زنى است، تا مادامى كه خداوند روزى نازل مى كند و مخلوقات باقى هستند.
فضائل على بن ابى طالب (عليه السلام) - كه خداوند در قرآن نازل كرده - بيش از آن است كه من همه را يک جا بشمارم. پس هر كس از فضايل او به شما خبر داد و معرفت آن را داشت از او بپذيريد.
پيداست كه قيد «با معرفت» متضمن نكته مهمى است، و آن اين كه اگر كسى اهل معرفت در باب مناقب اهل بيت (عليهم السلام) نباشد ممكن است فضيلتى را نقل كند كه منقصتى براى ايشان حساب شود، و يا غلوّ و زياده گويى به حساب آيد.
فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خطبه غدير به آن ها اشاره فرموده اند، جنبه هاى اساسى و مهم از مناقب آن حضرت است كه اتصال كاملِ آن حضرت به خدا و رسولش را به مردم مى فهماند. اين جهات در 4 عنوان قابل جمع است:
اول بودن و پيشگامى على بن ابى طالب (عليه السلام) در دين خدا، كه اين موضع در 3 جهت زير متبلور شده است:
اول كسى است كه اسلام را قبول كرد.
اول كسى است كه خدا را عبادت كرد.
اول كسى است كه نماز خواند.
فداكارى هاى او در راه خدا، كه در خطبه به اين 3 صورت بيان شده است:
او يارى كننده دين خداست.
او دفاع كننده از رسول خداست.
اوست كه با خوابيدن در جاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) جان خود را فداى او كرد.
رضايت الهى از او، كه اين مطلب را حضرت در قالب 2 جمله فرموده اند:
خداوند عزوجل و من از او راضى هستيم.
هيچ آيه رضايتى در قرآن جز درباره او نازل نشده است.
ويژگى هاى خاصّ او، كه در خطبه غدير به 8 جهت زير اشاره شده است:
لقب «اميرالمؤمنين» مخصوص اوست.
او «جنب اللّه» است.
او عزيزترين مردم نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) است.
او سزاوارترين مردم نسبت به پيامبر (صلى الله عليه و آله) است.
او نزديک ترين مردم به پيامبر (صلى الله عليه و آله) است.
او از پيامبر و پيامبر از اوست.
سوره «هَل اَتى» درباره او نازل شده است.
سوره «وَالعَصر» درباره او نازل شده است.
اين فضائل نشان دهنده آن است كه با وجود شخصى چنين متصل و مقرب در پيشگاه خدا و رسولش، هيچ كس - با هر درجه و مقامى - سزاوار منصب امامت و ولايت نيست، تا چه رسد به نالايقان و بى فضيلتانى مانند ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و...
در خطبه غدير تأكيد عجيبى بر انحصار دوازده امام (عليهم السلام) شده و اين كه هيچ فردى به هيچ عنوان در شئون آنان شراكتى ندارد، و از سوى ديگر اصرار بر قبول همه آنان و عدم تفكيک و جدايى بين ايشان در شؤون امامت گرديده است.
اين بدان جهت است كه همه امامان (عليهم السلام) از طرف خدا و رسول با شئون واحد نصب شده اند، و هر گونه تشكيک و خدشه در اين امر در واقع تشكيک درباره فرمان الهى و پشت پا زدن به كسانى است كه خداوند مقام آنان را امضا نموده است.
از جانب ديگر انحصارِ عدد امامان (عليهم السلام) به اين معنى است كه هيچ شخصِ ديگرى لايق اين شأن نيست، و اگر كسى در قبول ايشان تشكيک كند درباره خداوند شک كرده است. در اين باره عبداللّه بن عباس به معاويه گفت:
وَ تَعجَبُ - يا مُعاويَةُ - اَنَّ رَسولَ اللّهِ (صلى الله عليه و آله) سَمَّى الاَئِمَّةَ بِغَديرِ خُمٍّ ... يَحتَجُّ عَلَيهِم وَ يَأمُرُ بِوِلايَتِهِم. (1)
اى معاويه، تعجب مى كنى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير خم امامان (عليهم السلام) را نام برد ... و بدين وسيله حجّت را بر آنان تمام كرد و دستور به اطاعت آنان داد.
در خطبه غدير براى تعيين امامان به كلمه «هذا عَلىٌّ» در چند مورد خطبه، و نيز نام بردن امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) بر مى خوريم كه نسل امامت را روشن مى نمايد.
همان گونه كه مسئله معرفى و بلند كردن بازوان اميرالمؤمنين (عليه السلام) صراحت را كامل نموده و راه هر گونه تشكيک را بسته است. در چند مورد هم به اين 2 عبارت تصريح شده است:
امامت تا روز قيامت در نسل من و در فرزندان من است.
امامان از فرزندان من و از صلب على خواهند بود.
در مورد لزوم قبول همه دوازده امام (عليهم السلام) در خطبه غدير به اين جمله بر مى خوريم: «هر كس در باره يكى از امامان شک كند در همه آنان شک كرده است، و شک كننده درباره ما در آتش خواهد بود».
هم چنين در خطبه به وجود نورانى ايشان تصريح شده، آن جا كه مى فرمايد: «نور از جانب خداوند در من و سپس در على بن ابى طالب و سپس در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است».
پس از بيان انحصار امامت ايشان در خطبه غدير، به شئونى كه درباره امامتشان ذكر شده مى پردازيم. در اين مورد به 5 جهت اشاره شده است:
1) كتاب سليم: ص 843 ح 42.
شريک هاى قرآن: ايشان ثقل اصغر در كنار ثقل اكبرند. اين ثقل اصغر درباره ثقل اكبر خبر مى دهد، و با آن موافق است و از آن جدا نمى شود.
هدايت كنندگان: ايشان به حق هدايت مى كنند، و به حق و عدالت رفتار مى نمايند.
امين هاى خدا: ايشان حاكمان خداوند در زمين و امين هاى پروردگار در ميان مردم اند.
عالمان: علم حلال و حرام نزد ايشان است و هر علمى را دارا هستند. ايشان از هر چه بپرسيد پاسخ مى دهند، و آن چه را نمى دانيد برايتان بيان مى كنند.
حجت هاى خداوند: آنان حجت بر همه جهانيان هستند، مادامى كه به ايشان تمسک جوييد هرگز گمراه نمى شويد. اگر فراموش كرديد يا كوتاهى نموديد امامان براى شما بيان مى كنند. آنان بر هفت گروه از دشمنان خدا حجت اند: مقصّران، معاندان، مخالفان، خائنان، گناهكاران، ظالمان، غاصبان.
در خطبه غدير درباره حضرت بقية اللّه الاعظم حجة بن الحسن المهدى صلوات اللّه عليه و عجل اللّه تعالى فرجه الشريف و جعلنا من اعوانه و انصاره توجه خاصى شده است.
پيشگويى از مهدى موعود براى آن مردمى كه قبول ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) برايشان سنگين بود، بيانگرِ آينده نگرى اسلام و برنامه بلند مدت دين الهى براى مردم جهان است. اگر مسلمينِ آن روز على بن ابى طالب (عليه السلام) را نپذيرفتند، ولى حقايق در طول زمان براى نسل ها روشن شد، و از آن جا كه كارها به دست خداوند است روزى امر اهل بيت (عليهم السلام) ظاهر خواهد شد. آن روز جهان به دست جانشينان واقعى پيامبر (صلى الله عليه و آله) سپرده مى شود كه در غدير معرفى شدند، و انتقامِ آن چه در طول قرن ها بر ايشان رفته گرفته خواهد شد.
اعلامِ اين مطالب در غدير يک پيشگويى و خبر از غيب به شمار مى آيد. در خطبه غدير 25 جمله درباره حضرت مهدى (عليه السلام) آمده، كه آن ها را تحت 6 عنوان مى توان خلاصه كرد:
بشارت به او؛ كه در اين باره مى فرمايد: «او كسى است كه همه پيشينيان به آمدن او بشارت داده اند».
خاتميت او؛ كه در اين باره به 2 جنبه مهم اشاره شده است:
امامت در امامانِ تعيين شده اتصال دارد و منقطع نمى گردد، تا به دست آخرينِ آنان حضرت مهدى (عليه السلام) برسد.
آن حضرت تا روز قيامت به عنوان حجت خدا باقى خواهد ماند، و بعد از او حجتى نيست.
مقام و منزلت او، كه در اين باره 2 جهت ذكر شده است:
الف. فضائل و مناقب او:
او انتخاب شده خداوند و هدايت يافته و كمک شده است.
نور از جانب خداوند در او قرار داده شده، و نورى نيست مگر با او و حقى نيست جز با او.
ب. مقام و شأن اجتماعى او:
او ولى خدا در زمين و حكم كننده او در ميان خلق است.
كارها به او سپرده شده، و او امين خداوند بر سِرّ و آشكار اوست.
او يارى كننده دين خدا است.
او هر صاحب فضلى را به قدر فضلش و هر صاحب جهلى را به قدر جهلش نشانه مى دهد.
علم او؛ كه در اين باره به 2 جهت اساسى اشاره شده است:
او وارث هر علمى است، و علمش به همه چيز احاطه دارد.
علم او به درياى عميق علم الهى اتصال دارد.
قيام او؛ در 2 مورد از خطبه غدير كلمه «القائم المهدى» به كار رفته و بعد از آن به قدرت مطلقه و تمام عيار حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه اشاره شده، كه از جانب الهى به او عطا گرديده است، و هيچ قدرتى طاقت برابرى با او را ندارد. در اين باره در خطبه 3 جنبه ذكر شده است:
كسى بر او غالب نمى شود، و كسى عليه او كمک نمى شود، و او همه قلعه هاى محكم را فتح مى كند.
او بر همه اديان و بر همه گروه هاى شرک غالب مى شود، و آنان را هدايت مى كند و يا به قتل مى رساند.
خداوند همه آبادى ها و شهرهاى جهان را در اثر تكذيبشان تا روز قيامت هلاک مى كند، و آن ها را تحت تصرف حضرت مهدى (عليه السلام) در مى آورد.
انتقام او؛ كه در خطبه غدير تأكيدى است بر اين كه اگر چه حق اهل بيت (عليهم السلام) و شيعيانشان توسط ظالمين پايمال مى شود، ولى منتقمى خواهد آمد و گذشته از عذاب اُخروى در همين جهان دل دوستان را با گرفتن انتقام مسرور خواهد كرد. اين نكته در قالب 3 جمله آمده است:
او حق خداوند و هر حقى كه به اهل بيت (عليهم السلام) مرتبط شود خواهد گرفت.
او انتقام هر خون به نا حق ريخته از اولياء خدا را خواهد گرفت.
او از تمام ظالمان عالم انتقام خواهد گرفت.
اساسِ «هَل الدّينُ اِلاَّ الحُبُّ وَ البُغضُ» (1)از مهمترين اركان اعتقادى ماست. ولايت اهل بيت (عليهم السلام) كه به معناى صاحب اختيار بودن آنان و اطاعت كامل مردم از ايشان است، لازمه اش محبت داشتن نسبت به آنان و بغض و كينه نسبت به دشمنان ايشان است. در اين باره 3 جنبه در خطبه غدير بيان شده است:
الف. اهميت حب و بغض اهل بيت (عليهم السلام) نزد خداوند، كه 3 نكته در اين باره فرموده اند:
هر كس على (عليه السلام) را دوست بدارد خدا او را دوست مى دارد، و هر كس على (عليه السلام) را دشمن بدارد خدا او را دشمن مى دارد. در واقع مسئله حب و بغض ايشان به حب و بغض نسبت به خداوند بر مى گردد.
دشمن اهل بيت (عليهم السلام) مورد ذم و لعن خداوند است، و دوست ايشان مورد مدح خداوند است و خدا او را دوست دارد.
خداوند در يک وحى و خطاب خاص فرموده است: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضبم بر او باد».
ب. حب اهل بيت (عليهم السلام) ضابطه و ترازوى سنجش اعمال است، كه در اين باره فرموده است: «پس هر يک از شما طبق آن چه در قلبش از حب و بغض نسبت به على مى يابد عمل كند»، يعنى هر كس قبل از عمل بايد ببيند چه اندازه محبت يا بغض نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) دارد و طبق آن عمل كند. از اين مطلب 3 موضوع استفاده مى شود:
1) بحار الانوار: ج 67 ص 52، ج 68 ص 63، ج 69 ص 241.
محبين و شيعيان در راهِ محبت اهل بيت (عليهم السلام) بيشتر كار كنند و عيار محبت خويش را بالا ببرند، و در راه ايشان و احياى امرشان فداكارى نمايند.
دشمنانِ اهل بيت (عليهم السلام) بدانند كه تا ريشه و پايه را كه همان محبت ايشان است درست نكرده اند بيهوده خود را به اعمالى مشغول داشته اند كه نزد خداوند بدون محبت آنان ارزشى ندارد. پس بهتر است اگر در فكر خود سازى و حركت در راه خدا هستند، اصلاح خود را از اين مرحله شروع كنند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حديثى مى فرمايد: «اِنَّما يَكتَفى احَدُكُم بِما يَجِدُ لِعَلىٍّ فى قَلبِهِ»: «هر يک از شما فقط به آن چه نسبت به على در قلب خود مى يابد اكتفا مى كند». (1)
ج. حب اهل بيت (عليهم السلام) درّ گرانمايه اى است كه به هر كس نمى دهند. اگر كسى آن را پذيرفت نشانه سعادت و تقواى اوست، و اگر كسى نپذيرفت نشانگرِ شقاوت اوست، و سزاوار نيست انسان هاى شقى به اين گوهر ناب دست يابند.
براى آن كه شيعه و محب اهل بيت (عليهم السلام) بداند در كدام مكتب او را پذيرفته اند و مناط و ضابطه ولايت و محبت را حفظ كند، و نيز منزلت و درجه او نزد پروردگار در دنيا و در قيامت و روز نتيجه گيرى روشن شود، پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين زمينه 3 پايه را در خطبه غدير بيان فرموده اند:
آنان مورد مدح خداوند بوده و حزب اللّه اند و خداوند ايشان را يارى مى كند.
آنان مورد رحمت پروردگارند و آمرزيده مى شوند.
1) بحار الانوار: ج 8 قديم ص 345.
آنان به دست آورنده فوز و رستگارى بزرگ اند و مستحق اجر كبيرند.
در روز هولناک قيامت بر ايشان ترسى نيست و محزون نمى گردند.
بهشت جزاى نهايى ايشان است. با سلامتى و امن وارد آن مى شوند و بدون حساب در آن روزى داده مى شوند. ملائكه به پيشواز و مشايعت ايشان مى آيند و به آنان سلام مى كنند، و بشارت ابديت در بهشت را به ايشان مى دهند.
در عقيده خود شک و شبهه اى راه ندهند.
با دشمنان خدا و رسول و اهل بيت (عليهم السلام) رشته دوستى نداشته باشند اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان و يا فاميلشان باشند.
بر ايمان پاكيزه خود لباسِ ظلم و اعمال ناشايست نپوشانند.
از آن جا كه اهل بيت (عليهم السلام) عصاره خلقت اند و خداوند تعالى ساير مخلوقات را به بركت ايشان و در سايه وجودشان آفريده است، لذا به همان اندازه كه محبت و ولايت آنان نزد پروردگار ارزش و اهميت دارد بغض و عداوت با اين والاترين مخلوقاتِ خداوند نيز نزد او گناهى نابخشودنى است و بى ارزش كننده همه خوبى هاست.
مسلمانان هميشه در مقابل اهل بيت (عليهم السلام) بر سر دو راهى قرار دارند: يا حب و يا بغض، و راه سومى برايشان وجود ندارد. نداشتن محبت ايشان - در صورت شناخت آنان - جرم است و كسى نمى تواند در اين باره بى تفاوت باشد.
همان طور كه محبت اهل بيت (عليهم السلام) درجات دارد، بغض و عداوت با ايشان هم در دشمنانشان يكسان نيست و شدت و ضعف آن و نوع دشمنى هايشان متفاوت است. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خطبه غدير، هم محک و معيارهاى دشمنى با اهل بيت (عليهم السلام) را - به عنوان اتمام حجت - براى مردم مشخص كرده اند، و هم جزاى دشمنى و مخالفت با ايشان را بيان فرموده اند كه در 3 عنوان ذكر مى كنيم:
انكار حق ايشان و قبول نكردن ولايتشان.
شک درباره آنان و مقاماتى كه خدا به ايشان عطا كرده است.
قبول نكردن ايشان به عنوان امام خود، و اقتدا نكردن به آنان.
ردّ كلام ايشان و موافق نبودن با آن و مخالفتِ اوامر ايشان.
بغض قلبى و عداوت ظاهرى با آنان.
خذلان و خوار كردن ايشان و امتناع از نصرتشان.
نداشتن محبت ايشان.
حسد بردن به آنان.
ملعون و مغضوب و شقى هستند.
سفهاء و گمراهان و برادران شياطين و تكذيب كنندگانند.
خداوند ايشان را مذمت نموده و خوار مى نمايد، و آنان را دشمن مى دارد و نمى آمرزد و به خاطر تكذيبشان آنان را هلاک مى فرمايد.
اعمال آنان در دنيا و آخرت بى ارزش مى شود و سقوط مى كند.
در شعله هاى آتش فرو مى روند و صداى شعله كشيدن آتش جهنم را مى شنوند و زبانه هاى آن را مى بينند.
عذاب ايشان تخفيف نمى يابد.
عذاب شديدِ دائمى خواهند داشت و در آتش جهنم جاودانه خواهند بود.
از آن جا كه شناخت دشمنان ولايت از راه شناختن رؤساى آنان براى يافتن راه هدايت بسيار مؤثر است، پيامبر (صلى الله عليه و آله) مردم را به آينده اى آرام و بى خطر دلخوش ننموده است، بلكه خطرات و موانعى را كه بر سر راه مسلمين قرار خواهد گرفت به آنان گوشزد فرموده تا مبادا با صحنه هاى مُزَوِّرانه اى مواجه شوند كه نتوانند حق را از باطل تشخيص دهند و فريبِ گمراهان را بخورند. حضرت 3 پيش بينى اساسى در اين زمينه انجام دادند:
به عموم مردم متذكر شدند كه از خود مطمئن نباشيد و از هواى نفس و فريب شيطان بر حذر باشيد، و بدانيد كه اگر من از دنيا رفتم يا كشته شدم اين احتمال وجود دارد كه نه تنها گمراه شويد بلكه عقبگرد كنيد و به جاهليت برگرديد.
به مسلمانان خبر دادند كه در مقابل امامان بر حقى كه از جانب خدا براى شما معرفى كردم، امامان و رؤسايى خواهند بود كه مردم را به جهنم و آتش دعوت مى كنند. پس مواظب برخورد با چنين رؤساى گمراهى باشيد.
هم چنين خبر دادند كه امامتِ امامانِ بر حق را گروهى غصب مى كنند و به عنوان رياست طلبى و پادشاهى بر اَريكه آن مى نشينند، و سپس غاصبانه و ظالمانه و ناحق بودن آنان را براى مردم روشن كردند.
در نهايت براى آن كه سر رشته اى از اين امامانِ ضلالت در دست مردم باشد با كنايه فرمودند: «آنان اصحاب صحيفه اند»، چرا كه بنيان و پايه تمام امامت هاى ضلالت و گمراهى «صحيفه ملعونه» اى است كه در كعبه امضا شد. (1)
1) داستان «صحيفه ملعونه» در قسمت دوم از بخش سوم كتاب حاضر ذكر شد.
الف. آنان را مورد لعنت قرار دادند و اعلام كردند كه من و پروردگار از ايشان بيزاريم.
ب. خبر دادند كه نه تنها امامان ضلالت، بلكه ياران و تابعان و مؤيدانِ ايشان در پايين ترين درجه جهنم خواهند بود.
ريشه ها و بنياد هاى اساسى كه در غدير در مسائل مرتبط با ولايت پايه گذارى شده درباره قرآن و پاسخگويى امام به نيازهاى علمى بشر، و نيز ضوابط كلى حلال و حرام و امر به معروف و تبليغ است، كه در 6 عنوان آن ها را آورده ايم:
در خطبه غدير 4 جنبه اساسى درباره قرآن آمده است:
قرآن يادگار و نشانه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در ميان مسلمين است.
قرآن ثقل اكبر (در «اِنّى تاركٌ فيكم الثِّقلَين») است و از ثقل اصغر خبر مى دهد.
در قرآن تدبّر و دقت نماييد و آيات آن را بفهميد.
در محكمات قرآن نظر كنيد و متشابهات آن را ترک نماييد.
قرآن با اهل بيت (عليهم السلام) موافق است و از ايشان جدا نمى شود.
قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) درباره ديگرى خبر مى دهد.
فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام) را خداوند در قرآن نازل كرده است.
قرآن مى گويد كه امامان از فرزندان پيامبر و على (عليهما السلام) هستند.
بزرگترين احتياجِ جامعه و حل كننده بسيارى از مشكلات و آن چه هيچ جامعه اى نمى تواند از آن بى نياز باشد «علم» است. خداى تعالى براى آينده مسلمين بالاترين فرض ممكن در كيفيت بر آوردنِ نيازهاى علمى آنان را به مردم ارزانى داشته است.
تمامِ علوم، از هر رشته اى و در هر موضوعى بلا استثناء، چه علومى كه نتيجه اش به دنياى مردم برمى گردد و چه علومى كه ثمره اش به دين و آخرت مربوط مى شود، همه را به پيامبرش آموخته و به او سپرده است. بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) جميع آن علوم به على بن ابى طالب (عليه السلام) منتقل شده است. بعد از اميرالمؤمنين (عليه السلام) به امام بعد از او منتقل شده، و اين درياى بى پايان علم به امامان (عليهم السلام) - يكى پس از ديگرى - منتقل گرديده، تاكنون كه نزد قائم آل محمد حضرت صاحب العصر و الزمان (عليه السلام) است.
در خطبه غدير گذشته از علم حلال و حرام و تفسير قرآن كه خصوصاً ذكر شده، چندين مورد تصريح شده كه هر علمى نزد ايشان است، و در اين باره به 2 نكته مهم اشاره شده است:
علم آنان موهبت الهى است و از جانب خداوند به ايشان عطا شده، و به درياى بى پايان علم الهى متصل است.
هيچ كس ديگرى نمى تواند در چنين علمى راه داشته باشد، و پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين علم را فقط به ايشان سپرده است، و هر كس جز ايشان چنين ادعايى كند كذّاب است.
هر چه از ايشان بپرسيد به شما پاسخ مى دهند.
آن چه نمى دانيد به شما مى فهمانند و تبيين مى كنند. به اين معنى كه اگر نپرسيد هم ايشان ابتداءً به شما مى فهمانند، و نيز اگر در مواردى ابهام پيش آمد و يا اشتباه فهميديد براى شما روشن مى كنند.
از آن جا كه تعداد حلال و حرام و واجبات و محرمات بيش از حد شمارش است، پيامبر (صلى الله عليه و آله) در طول 23 سال فقط معدودى از آن ها را بيان فرمودند. از سوى ديگر زمينه اى كه بتوانند همه احكام را يک جا بيان فرمايند - چه از نظر ظرفيت مردم و چه از نظر شرايط اجتماعى - وجود نداشت، لذا حضرت درباره آينده احكام الهى 2 جهت اساسى را پايه ريزى كردند:
الف. درباره احكامى كه خود بيان كرده بودند 2 نكته فرمودند:
هرگز از آن چه گفته ام برنمى گردم كه حلالى را حرام نمايم و يا حرامى را حلال كنم، و طبعاً هيچ كس ديگرى هم چنين حقى ندارد.
هرگز آن چه را گفته ام تحت هيچ شرايطى تغيير نمى دهم، و طبعاً هيچ كس چنين حقى را نخواهد داشت.
ب. درباره آن چه از احكام كه باقي مانده بود و خود نفرموده بودند، مردم را به على بن ابى طالب و يازده امام (عليهم السلام) كه تا روز قيامت امامت آنان ادامه خواهد داشت ارجاع دادند، كه با اين پايه ريزى حجت بر همگان تمام مى شود و هيچ كس را عذرى باقى نمى ماند. در اين باره 3 نكته مهم فرمودند:
بيان حلال و حرام احتياج به علم آن دارد، و اين علم از طرف خداوند فقط به پيامبر و ائمه (عليهم السلام) سپرده شده است.
سخن پيامبر و ائمه (عليهم السلام) به عنوان سخن خداوند تلقى مى شود، و عِدل و برابر قرآن است.
هيچ كس درباره احكام الهى جز پيامبر و ائمه (عليهم السلام) حق اخبار ندارد، و مردم هم جز ايشان راهى به حلال و حرام ندارند. بنابر اين پيروى از هر راه ديگرى بدعت و ضلالت و خلاف حكم الهى را به دست آوردن است.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خطبه غدير مسئله امر به معروف و نهى از منكر را با موضوع ابلاغ و تبليغ به صورت آميخته فرمودند. به عبارت ديگر يک مسلمان هنگام امر به معروف و نهى از منكر وظيفه بازگويى از جانب خدا و رسول و امامان (عليهم السلام) را انجام مى دهد، و به عنوان مأمورِ خداوند و خدمتگزار پيامبر و ائمه (عليهم السلام) عمل مى كند. بر اين اساس حضرت 3 جهت را پايه گذارى فرمودند:
الف. براى آن كه بدانيم معروف چيست و منكر كدام است فقط يک راه وجود دارد كه بيان امام معصوم است. اگر مطلبى از غير طريق ايشان به عنوان معروف يا منكر معرفى شود نه تنها اعتبار ندارد، بلكه بدعت و انحراف است. به همين جهت حضرت فرمودند:
بالاترين امر به معروف و نهى از منكر آن است كه ولايت و امامت ائمه (عليهم السلام) را به مردم برسانيد، تا بدين وسيله مصدر و مرجع براى شناخت معروف ها و منكرها را به آنان معرفى نموده باشيد.
ب. قبل از امر به معروف و نهى از منكر 3 نكته مهم بايد در نظر گرفته شود:
خوب ياد گرفتن و در فهم اصل مطلب اشتباه نكردن.
خوب به خاطر سپردن و درست حفظ كردنِ مطلب.
تغيير و تبديل ندادن در مطلب و درست رساندن.
ج. وسعتِ دائره تبليغ و مراحل رساندن احكام الهى را در 6 نقطه ترسيم فرمودند:
آنان كه مى دانند به يک ديگر توصيه كنند و متذكر شوند.
پدران وظيفه خاصى در رساندن دين به فرزندانشان دارند.
رساندن به فاميل و نزديكان بسيار مهم است.
حاضران بايد به غايبان برسانند.
بايد به دور و نزديک تبليغ نمود و مطالب را رساند.
بايد هر كس را ديديم تبليغ كنيم و حكم خدا را برسانيم.
در خطبه غدير 3 نكته اساسى درباره نماز و زكات فرمودند:
تأكيد خاص دين اسلام بر اين دو عمل، كه اثرات خاص دنيوى و اُخروى و فردى و اجتماعى آن بر همگان معلوم است.
انجام اين دو وظيفه آن طور كه خداوند دستور فرموده (كَما اَمَرَكُمُ اللّهُ)، به طورى كه هر گونه بدعت و كم و زياد كردن عمدى ارزشِ آن ها را ساقط مى كند. اين بدان معنى است كه خداوند مى خواهد درجه اطاعت كامل مردم را با اين دو عمل بسنجد و بدين وسيله مردم ميزانِ «الاِسلامُ هُوَ التَّسليمُ» را در خود محک بزنند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره حج و عمره 4 جنبه مهم را در خطبه غدير مورد تأكيد قرار دادند:
الف. حج و عمره از شعائر الهى است كه «وَ مَن يُعَظِّم شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِن تَقوَى القُلوبِ»، و احياى آن احياى دين خداست.
ب. براى حاجيان از طرف خداوند نفع دنيوى و اُخروى در نظر گرفته شده است:
نفع دنيوى: هر كس به حج رود خداوند او را مستغنى مى نمايد. خداوند حاجيان را كمک مى نمايد. آن چه حاجيان خرج كنند خداوند جاى آن را در اموالشان پُر مى كند.
نفع اُخروى: گناهان ايشان آمرزيده مى شود و به آنان گفته مى شود اعمال را از سر بگيريد و به آنان بشارت داده مى شود.
ج. ترک عمدى حج نزد خداوند مهم است، و گذشته از عذاب اُخروى ضرر دنيوى هم دارد و باعث كوتاهى عمر و قطع شدن نسل و نيز باعث فقر مى شود.
د. از كسى كه به حج مى رود 3 مطلب مهم خواسته شده است:
حج رفتن او با كمال دين باشد كه ظاهرا مراد ولايت اهل بيت (عليهم السلام) است.
مفاهيم و مقاصد حج مورد تفقّه و فهم قرار گيرد و با درک صحيح از حج به اعمال آن بپردازد.
در حج توبه اى پا برجا نمايد كه هرگز پس از بازگشت از خانه الهى گناهان را از سر نگيرد.
«بيعت غدير» در متن خطبه مطرح شده كه در واقع التزام به محتواى آن است. (1)«بيعت» يعنى دست دادن به عنوان اقرار و پذيرفتن مقام كسى و در پى آن وعده وفادارى به موجبات و لوازم آن. لذا در بيعت بايد موضوع اصلىِ آن و وعده هايى كه به عنوان وفادارى داده مى شود مشخص شود. هم چنين ارزش و پشتوانه بيعت و ضامن و شاهدِ آن و كيفيت و شكلِ آن بايد تعيين گردد.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در خطبه غدير همه اين جوانب را دقيقا تعيين فرمودند كه در 6 قسمت به شرح آن مى پردازيم:
عنوان اصلىِ بيعت در غدير عبارت بود از اقرار و قبولِ امامت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و امامان از فرزندان او تا آخرينِ آن ها كه حضرت مهدى (عليه السلام) بوده و امامتشان تا روز قيامت است، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متنِ خطبه ذكر شده است.
1) در قسمت سوم از بخش دوم از كتاب حاضر مراسمِ بيعت غدير ذكر شد.
پس موضوع اصلىِ بيعت غدير فقط امامت و خلافتِ على بن ابى طالب (عليه السلام) نيست، بلكه امامت همه ائمه (عليهم السلام) است كه امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد، و قبل و بعد از ايشان امامى نيست و كسى جز آنان حق چنين ادعايى را ندارد. پس مردم كه با اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيعت كردند، در واقع مستقيماً با همه امامان بيعت نمودند.
آن چه مردم در غدير بر سر آن ها بيعت كردند قبل از بيعت با دست در متن خطبه به صورت لسانى به مردم آموخته شد و جمله به جمله آن را تكرار كردند تا بدانند براى چه چيزهايى قول وفادارى مى دهند، مجموعاً 8 مطلب شد:
شنيديم، پس كسى نخواهد گفت: «من نشنيدم و متوجه نشدم».
در مقام عمل اطاعت مى كنيم و سر تسليم فرود مى آوريم.
در قلب و ضميرمان به اين مطلب راضى هستيم.
زندگى و مرگ و حشر و بعث ما بر اين عقيده خواهد بود.
در اين مطالب تغيير و تبديل نمى دهيم.
در اين مطالب شک به دل راه نمى دهيم.
اين مطالب را در آينده انكار نمى كنيم و از قول خود بر نمى گرديم، و پيمان و عهد خود را نمى شكنيم و به وعده خود وفا مى كنيم.
از قول تو به نزديكان و دوردستان از فرزندان و فاميل خود مى رسانيم.
همان گونه كه تمام احكام و مسائل دين آن گاه ارزش پيدا مى كند كه اتصال آن به خداوند ثابت شود و فرمانش از جانب الهى صادر شده باشد، بيعت غدير هم كه در واقع التزام به همه فرامين الهى است احتياج به پشتوانه الهى دارد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين مورد تأكيد خاصى داشتند كه اين بيعت نه تنها از جانب خداوند دستور داده شده، بلكه در حكمِ بيعت با خود خداوند است. در اين باره 6 جمله زير را فرمودند:
اين بيعت از جانبِ خداوند و به امر اوست.
آنان كه اين بيعت را انجام مى دهند در واقع با خدا بيعت مى كنند.
من با خدا بيعت كرده ام و على هم با من بيعت كرده است.
با خداوند بيعت كنيد، و با من و على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد.
آنان كه در بيعت نمودن با او از يک ديگر سبقت بگيرند رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
هر كس اين بيعت را بشكند بر ضرر خود كار كرده، و هر كس به آن چه با خدا عهد كرده وفا كند خداوند به او اجر عظيم عنايت فرمايد.
هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامن دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند:
بگوييد: «خدا را بر اين مطلب شاهد مى گيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هر كس كه خدا را اطاعت مى كند، و هم چنين ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مى گيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است».
پيداست كه شكل عمومىِ بيعت همان دست دادن است، ولى اين دست دادن در واقع حاكى از عهد بستن و تصميم به وفادارىِ قلبى و نيز پيمان لسانى است.
در غدير 5 جهت وجود داشت كه به خاطر آن قبل از بيعت با دست، بيعت لسانى كه به شكل اقرار زبانى و به صورت گفتن بود انجام گرفت و حضرت متن گفتار را هم تعيين كردند. اين جهات عبارتند از:
بیعت با دست احتیاج به تفسیر دارد، و باید قبلاً معلوم شود بر سر چه بیعت مى كنند. اين اقرار لسانى در واقع مفسّرِ بيعت با دست بود كه بعد از خطبه انجام شد.
ممكن بود عده اى پس از خطبه براى بيعت با دست حاضر نشوند و خود را از صحنه كنار بكشند و بعد بگويند: «ما بيعت نكرديم». لذا حضرت ابتدا به صورت لسانى بيعت گرفت و فرمود: «هر كس توانست با دست بيعت مى كند و هر كس نتوانست با زبان اقرار كرده است».
اگر متن و عبارات براى بيعت لسانى تعيين نمى شد ممكن بود هر يک از مردم طبق ذوق و سليقه خود عباراتى را به كار برند كه از نظر اعتبار رسمى و قانونى جاى سؤال و اشتباه باشد، و گذشته از هرج و مرج در واقع هر كس به مطلبى كه مغايرت ها و زياده و نقيصه هايى با ديگران داشت اقرار كرده بود!
اگر متن تعيين نمى شد ممكن بود عده اى فتنه گر عبارات خاصِ شبهه ناكى را اجرا كنند و به ديگران هم بياموزند، و در نتيجه زمينه سقوط ارزش اين بيعت را آماده سازند.
به خاطر كثرت جمعيت و كمى وقت و مساعد نبودن شرايط توقف مردم، اين احتمال قوى بود كه عده اى واقعا فرصت بيعت با دست را پيدا نكنند، و لذا مى بايست اين بيعت لسانى انجام مى شد.
پس از روشن شدن اين جهت مى پردازيم به اين كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيعت لسانى و بيعت با دست را به چه صورت انجام دادند:
الف. بيعت لسانى را در 5 عبارت فرمودند:
1) به قسمت يازدهم از بخش ششم كتاب حاضر مراجعه شود.
اى مردم، آن چه به شما گفتم تكرار كنيد.
اى مردم، چه مى گوييد؟ خداوند اَصوات را مى شنود و از پنهان هاى نفس ها خبر دارد. (كنايه از اين كه اگر چه اصوات به هم مخلوط است و از باطن ها هم كسى خبر ندارد، ولى خداوند ناظر و شاهد است).
بگوييد سخنى را كه خداوند به خاطر آن از شما راضى شود.
بگوييد: «حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين مطلب هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نكرده بود هدايت نمى يافتيم».
ب. بيعت با دست با 7 خصوصيت به شرح زير بود:
در اثناء خطبه متذكر شدند كه پس از خطبه شما را به دست دادن به عنوان بيعت دعوت خواهم كرد.
دستور دادند تا مردم ابتدا با خود او (پيامبر (صلى الله عليه و آله)) به عنوان اقرار به سخنانش در حق امامان (عليهم السلام) بيعت كنند، و سپس با شخص على بن ابى طالب (عليه السلام) بيعت نمايند.
اين بيعت با دست را حاكى از بيعت با قلب و جان دانستند.
دو خيمه جداگانه بيعت يكى براى خود و ديگرى براى على (عليه السلام) برپا كردند.
ابتدا دست در دست پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى گذاشتند كه به معناى اقرار به خطبه غدير بود.
سپس دست در دست على (عليه السلام) گذاشته و هم زمان جمله «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» را بر زبان جارى مى كردند، احياناً تبريک هم مى گفتند!
زنان به جاى دست دادن دست خود را در تشت آبى مى گذاشتند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) يا اميرالمؤمنين (عليه السلام) در سوى ديگر آن دست خود را در آب گذاشته بودند.
با وجود خطابه غدير نيازى به بيعت نبود، و مردم مثل ساير موارد اسلام بايد خلافت را هم مانند نماز و روزه و زكات مى پذيرفتند. پس اين بيعت در حد يک محكم كارى و قول گرفتن حساب مى شد، اما به عنوان يک مسئله اجتماعى در مقابل كار سقيفه قرار گرفت. يعنى وقتى سقيفه ادعا كرد خلافت ابوبكر بر اساس بيعت است در مقابلشان گفته شد: «بيعت غدير قبل از آن و با حضور جميعتى بيشتر و با حضور شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله) و به ضميمه نص الهى بود».
اضافه بر اين اهل سقيفه در مراحل مختلف غصب خلافت حد اكثر سوء استفاده از بيعت را نمودند. مثلاً بيعت ابوبكر كه با عدّه قليلى و بدون مشورت انجام شد و در انتخاب او هيچ افضليتى مطرح نبود. بيعت عمر با سفارش ابوبكر و تعيين او بود. بيعت عثمان هم با تعيين شوراى فرمايشى عمر بود؛ ولى بيعت اميرالمؤمنين (عليه السلام) اعلان وفادارى به انتصاب الهى و نص رسول (صلى الله عليه و آله) بود.
روز غدير در واقع عيد آل محمد (عليهم السلام) و روز جشن اهل بيت (عليهم السلام) است، و به همين جهت تأكيد خاصى از سوى ائمه (عليهم السلام) بر جشن گرفتن و اظهار سرور و شادى در اين روز وارد شده است.
يک نفر يهودى كه در مجلس عمر حاضر بود گفت: اگر آيه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم...» (كه در روز غدير نازل شده) در امت ما نازل شده بود ما روز نزول آن را عيد مى گرفتيم! (1)
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «انبياء بنى اسرائيل روزى را كه جانشينِ بعد از خود را تعيين مى كردند عيد قرار مى دادند. «عيد غدير» هم روزى است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) على (عليه السلام) را براى مردم منصوب فرمود... (2)
بدون شک عيد گرفتن غدير به معناى زنده نگه داشتن آن روز تاريخى در دل هاى شيعيان و احياى محتواى آن در مقابل دشمنان است، و به عنوان علامتى بزرگ بر صفحه تاريخ تشيع نقش بسته و نشان دائمى ولايت است.
در فضيلت عيد غدير و اهميت خاص آن در مقايسه با ساير اعياد از لسان معصومين (عليهم السلام) احاديثى وارد شده، كه ذيلاً 15 حديث ذكر مى شود:
اين روز روزِ عظيم الشأنى است. (3)
در سالى كه عيد غدير با روز جمعه مقارن شده بود اميرالمؤمنين (عليه السلام) خطابه اى
ايراد نمودند و ضمن آن مطالب زيادى درباره عيد گرفتن غدير بيان داشتند. از جمله فرمودند: «خداوند در اين روز دو عيد عظيم و بزرگ (يعنى جمعه و غدير) را براى شما جمع نموده است». (1)
خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاده مگر آن كه اين روز را عيد گرفته و حرمت آن را نگه داشته است. (2)
عيد غدير عيد اللّه اكبر است، يعنى عيد بزرگ خداوند است. (3)
عيد غدير خم از عيد فطر و قربان و روز جمعه و روز عرفه افضل است، و نزد خداوند منزلت والاترى دارد. (4)
روز غدير روز شريف و عظيمى است ... اين روز روزِ عيد و شادى و سرور است. (5)
روز غدير خم روزى است كه خداوند آن را براى شيعيان و محبين ما عيد قرار داده است. (6)
شايد گمان كنى كه خداوند روزى با حرمت تر از روز غدير خلق كرده است! نه به خدا قسم، نه به خدا قسم، نه به خدا قسم! (7)
اين روز روز عيدِ اهل بيت محمد (عليهم السلام) است. (1)
هر كس اين روز را عيد بگيرد خداوند مالش را زياد مى كند. (2)
روز قيامت چهار روز را مانند عروس به پيشگاه الهى مى برند: عيد فطر، عيد قربان، روز جمعه، عيد غدير. «روز غدير خم» در مقابل عيد قربان و فطر و جمعه مانند ماه بين ستارگان است. خداوند تعالى بر غدير ملائكه مقربين را موكل مى كند كه رئيسشان جبرئيل است، و انبياء مرسلين را كه رئيسشان حضرت محمد (صلى الله عليه و آله) است، و اوصياء منتجبين را كه رئيسشان اميرالمؤمنين (عليه السلام) است، و اولياء خود را كه رئيسشان سلمان و ابوذر و مقداد و عمار هستند. اينان «غدير» را همراهى مى كنند تا آن را وارد بهشت نمايند. (3)
14 . در روز عيد غدير حضرت عده اى از خواص اصحاب خود را براى افطار دعوت فرمود، و به منازل آنان هدايا و عيدى فرستاد، و درباره فضائل اين روز سخنانى فرمود. (4)
روز غدير را در آسمان ها مى شناسند و آن را جشن مى گيرند. در اين باره 4 حديث ذكر مى نماييم:
امام صادق (عليه السلام) فرمود: نام عيد غدير در آسمان ها روز «عهد معهود» است. (1)
امام رضا (عليه السلام) فرمود:
خداوند در روز عيد غدير ولايت را بر اهل آسمان ها عرضه كرد، و اهل آسمان هفتم در قبول آن از ديگران سبقت گرفتند. به همين جهت خداوند آسمان هفتم را به عرش خود مزين فرمود.
1) عوالم العلوم: ج 15/3 ص 214.
سپس اهل آسمان چهارم بر ديگران سبقت گرفتند، و خداوند آن را به بيت المعمور مزين فرمود. سپس اهل آسمان اول سبقت گرفتند، و خداوند آن را به ستارگان مزين فرمود. (1)
امام رضا (عليه السلام) فرمود: روز غدير روزى است كه خداوند به جبرئيل امر مى كند تا تختى از كرامت خود در مقابل بيت المعمور قرار دهد.
سپس جبرئيل بر فراز آن قرار مى گيرد و ملائكه از همه آسمان ها جمع مى شوند و بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) ثنا مى فرستند و براى شيعيان اميرالمؤمنين و ائمه (عليهم السلام) و محبين ايشان استغفار مى كنند. (2)
امام رضا (عليه السلام) از پدرش امام كاظم (عليه السلام) از جدش امام صادق (عليه السلام) نقل مى فرمايد كه درباره جشن غدير در آسمان ها فرمود:
روز غدير نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمين است. خداوند تعالى در بهشت قصرى خلق فرموده كه بناى آن خشتى از نقره و خشتى از طلاست. در آن قصر صد هزار اتاق سرخ رنگ و صد هزار خيمه سبز رنگ وجود دارد، و خاک آن از مشک و عنبر است.
در آن قصر چهار نهر جارى است: نهرى از شراب و نهرى از آب و نهرى از شير و نهرى از عسل. در كناره هاى اين نهرها درختانى از انواع ميوه ها قرار دارد، و بر آن درختان طيورى هستند كه بدن هاى آن ها از لؤلؤ و بال هايشان از ياقوت است، و به انواع صداها مى خوانند.
روز غدير كه فرا مى رسد اهل آسمان ها وارد اين قصر مى شوند و تسبيح و تقديس و تهليل مى گويند. آن پرندگان هم به پرواز در مى آيند و خود را به آب مى زنند، و سپس در آن مشک و عنبر مى غلطند. آن گاه كه ملائكه جمع شدند بار ديگر به پرواز در مىآيند و آن عطرها را بر آنان مى پاشند.
ملائكه در روز غدير «نثار فاطمه (عليها السلام)» (1)را به يک ديگر هديه مى دهند. وقتى آخرين ساعات روز غدير فرا مى رسد ندا مى آيد: «به مراتب و درجات خود برگرديد كه به احترام محمد و على تا سال آينده در چنين روزى از لغزش و خطر در امان خواهيد بود». (2)
در آن روز از ايام سال كه مقارن با روز غدير بوده وقايع بسيار مهمى در جهان رخ داده، همان طور كه انبياء نيز برنامه هاى مهم خود را در اين روز انجام داده اند. اين به خاطر ارزشى است كه صاحب اين روز يعنى اميرالمؤمنين (عليه السلام) به آن داده، و حاكى از آن است كه واقعه اى مهم تر از آن در تاريخ عالَم نبوده كه سعى شده ساير وقايع با آن مقارن گردد و از مباركى اين روز طلب بركت و يُمن شود.
روز منصوب نمودن حضرت موسى (عليه السلام) وصى خود حضرت هارون (عليه السلام) را. (1)
روز حضرت ادريس (عليه السلام). (2)
روز حضرت يوشع بن نون وصى حضرت موسى (عليهما السلام). (3)
روز نصب حضرت عيسى (عليه السلام) وصى خود شمعون را. (4)
بعضى از موارد فوق كه به صورت مبهم آمده و واقعه آن روز ذكر نشده به پيروى از متن حديث است، و احتمالاً مربوط به روز مبعوث شدن ايشان به نبوت يا منصوب شدنشان به وصايت باشد.
همان گونه كه در روز غدير «ولايت» بر انسان ها عرضه شد، در عالم خلقت بر ساير مخلوقات نيز عرضه شد. امام رضا (عليه السلام) در حديثى به وقوع اين امور در روز غدير اشاره مى فرمايد: (5)
عرضه ولايت بر اهل آسمان ها، و سبقت اهل آسمان هفتم در قبول آن و تزيين آن به عرش الهى.
قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيت المعمور.
قبول اهل آسمان دنيا ولايت را پس از اهل آسمان چهارم، و تزيين آن به ستارگان.
عرضه ولايت بر بقعه هاى زمين، و سبقت مكه در قبول آن و زينت آن به كعبه.
قبول مدينه ولايت را بعد از مكه، و زينت آن به پيامبر (صلى الله عليه و آله).
قبول كوفه ولايت را بعد از مدينه، و زينت آن به اميرالمؤمنين (عليه السلام).
عرضه ولايت بر كوه ها، و قبول سه كوه پيش از سايرين: عقيق، فيروزه، ياقوت. به همين جهت بر ساير جواهرات فضيلت دارند.
قبول معادن طلا و نقره ولايت را بعد از عقيق و فيروزه و ياقوت.
هر كدام از كوه ها كه ولايت را قبول نكرد چيزى بر آن نمى رويد.
عرضه ولايت بر آب ها، گوارا شدن آن كه قبول كرد و تلخ و شور شدن آن كه قبول نكرد.
عرضه ولايت بر نباتات، و شيرين و خوش طعم شدن هر كدام كه قبول كرد، تلخ شدن هر كدام كه قبول نكرد.
عرضه ولايت بر پرندگان، كه هر كدام قبول كرد با صداى زيبا و فصيح مى خواند، و هر كدام قبول نكرد اَلكَن شد.
از لطايف مقدرات الهى اين است كه در روز 18 ذى الحجه سال 35 هجرى عثمان كشته شد، و مردم پس از 23 سال غصب خلافت با اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيعت كردند، و خلافت ظاهرى آن حضرت بار ديگر مقارن با روز غدير اتفاق افتاد. (1)
1) اثبات الهداة: ج 2 ص 198. بحار الانوار: ج 31 ص 493.
اعيادِ هر ملت روزى براى احياى شعائر آنان و تجديد عهد و ياد آورى روزهاى سرنوشت ساز و مهم آن هاست. در اين قسمت با مرورى بر پايه گذارى جشن غدير به دستور معصومين (عليهم السلام) درباره چگونگى برگزارى مراسم غدير در ابعاد شخصى و اجتماعى آن مى پردازيم.
عيد گرفتنِ روز «غدير» از همان سال حجة الوداع و در همان بيابان غدير پس از اتمام خطابه پيامبر (صلى الله عليه و آله) شروع شد. در طول سه روز توقف در «غدير خم» مراسمى بر پا شد و حضرت شخصاً از مردم خواستند كه به او تبريک بگويند و مى فرمود: «هَنِّئونى، هَنِّئونى» كه اين سخن را در هيچ يک از فتوحات و پيروزى ها نفرموده بود. (1)
اولين تهنيت ها و تبريک ها را مردم به خود پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) عرض كردند و به همين مناسبت در آن ايام شعر سروده شد.
1) بحار الانوار: ج 21 ص 387. الامالى شيخ مفيد: ص 57.
اين سنت حَسَنه در فراز و نشيب تاريخ هم چنان ادامه يافت، و به صورت يک سيره مستمر و مؤكد مورد توجه عام و خاص اهل اسلام بود و هرگز ترک نشد. (1)
اين عيد در جوامع شيعه - به پيروى از روايات معصومين (عليهم السلام) - از عيد فطر و قربان مهم تر تلقّى شده و به طور مفصل ترى جشن گرفته مى شود.
از آن جا كه هر قومى با چگونگى عيد گرفتن ماهيتِ فرهنگى و عقيدتى خود را نشان مى دهند، لذا در مذهب اهل بيت (عليهم السلام) هم براى عيد گرفتنِ «غدير» امور و جوانب مختلفى در نظر گرفته شده، كه با مراعات آن ها گوشه اى از ماهيتِ فكرى تشيع به جهانيان معرفى مى شود. اين موارد كه از روايات استخراج شده در اين قسمت ذكر خواهد شد.
مراسم جشنى كه به مناسبت غدير گرفته مى شود منحصر به آن چه ذكر مى كنيم نيست، ولى بايد ضمن اظهار سرور و شادى 3 جهت اساسى در نظر گرفته شود:
اولاً: برنامه هاى جشن تناسب با موضوع عيد داشته باشد، و متناسب با مقام صاحب عيد يعنى اميرالمؤمنين (عليه السلام) باشد، و رنگ مذهبى در سراسر مراسم مد نظر باشد و با جشن هاى عادى از قبيل عروسى و وليمه و غيره كاملاً متمايز باشد.
ثانياً: كارهايى كه با شرع منافات دارد - چه حرام و چه مكروه - با مراسم جشن مخلوط نشود. آن چه قلب ائمه (عليهم السلام) را رنج مى دهد و هر كس مى تواند به حكم وجدان بفهمد كه ايشان از نبودن آن خشنودترند، در همه جشن ها به خصوص چنين جشن هايى بايد ترک شود.
1) در اين مورد به كتاب «الغدير» علامه امينى: ج 1 ص 283، و كتاب «الغدير فى الاسلام» تأليف شيخ محمد رضا فرج اللّه: ص 209 مراجعه شود.
ثالثاً: آن چه ذيلاً از روايات استخراج شده مورد توجه باشد، و تا حد امكان سعى در پياده كردن آن ها در مراسم غدير باشد.
در كلام اهل بيت (عليهم السلام) مراسم و برنامه هاى عامى براى همه اعياد وارد شده كه در كتب ادعيه مذكور است. گذشته از آن ها براى عيد و جشن غدير دستورات خاصى از ائمه (عليهم السلام) وارد شده كه آن ها را در 2 قسمت بيان مى نماييم:
امور اجتماعى درباره غدير 8 مورد است كه ضمن 18 حديث بيان شده است:
اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد: در اين روز روى خوش با يک ديگر داشته باشيد، و در ملاقات هايتان اظهار سرور و شادى نماييد. (1)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: روز غدير روزى است كه به عنوان اظهار سرور از نعمت ولايت كه خداوند بر شما منت گذارده، بايد شكر و حمد خدا نماييد. (2)
امام رضا (عليه السلام) فرمود: اين روز، روزِ تبسم بر روى مؤمنين است. هر كس در اين روز بر روى برادر مؤمن خود تبسم كند خداوند در روز قيامت نظر رحمت به او
مى نمايد و هزار حاجت او را بر مى آورد، و قصرى از دُرّ سفيد در بهشت برايش بنا مى كند. (1)
الْحَمدُ ِللّهِ الَّذى اَكرَمَنا بِهذَا اليَومِ وَ جَعَلَنا مِنَ المُؤمِنينَ، وَ جَعَلَنا مِنَ الموفينَ بِعَهدِهِ الَّذى عَهِدَهُ اِلَينا وَ ميثاقِهِ الَّذى واثَقَنا بِهِ مِن وِلايَةِ وُلاةِ اَمرِهِ وَ القُوّامِ بِقِسطِهِ وَ لَم يَجعَلنا مِنَ الجاحِدينَ وَ المُكَذِّبينَ بِيَومِ الدّينِ.
شكر خداى را كه ما را به اين روز گرامى داشته و ما را از مؤمنين و از وفاداران به پيمانى كه با ما بسته و عهدى كه درباره واليان امرمان و بر پا دارندگان عدالت از ما گرفته قرار داده است، و ما را از منكرين و تكذيب كنندگان روز قيامت قرار نداده است. (2)
الْحَمدُ ِللّهِ الَّذى جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ اَميرِالمُؤمنينَ (عليه السلام).
سپاس خدايى را كه ما را از تمسک كنندگان به ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) قرار داده است. (3)
جشن گرفتن به معناى اجتماع عده اى به مناسبتى شادى آور و مسرور كننده است. به عبارت ديگر «جشن» به معناى عيد گرفتنِ دست جمعى و نمونه بارز آن است.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) روز غديرى را كه با جمعه مقارن شده بود جشن گرفتند، و در خطبه اى به همين مناسبت مطالب مفصلى درباره غدير و عيد گرفتنِ آن فرمودند. آن حضرت پس از نماز به اتفاق اصحابشان به منزل پسر بزرگشان امام مجتبى (عليه السلام) رفتند كه جشنى در آن برپا كرده بود و پذيرايى مفصلى انجام شد. (1)
امام رضا (عليه السلام) در روز غديرى روزه گرفتند و براى افطار عده اى را دعوت نمودند، و براى آنان سخنان مفصلى درباره غدير فرمودند، و به منازل آنان هدايايى فرستادند. (2)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) درباره عيد غدير فرمود: «در اين روز كنار يک ديگر جمع شويد تا خداوند امور شما را جمع و درست نمايد». (3)
سرودن و خواندن اشعار نيز تناسب تامى با جشن عمومى غدير دارد كه در واقع نوعى يادبود و يادگار است و با شيرينى خاصى كه در شعر نهفته است طراوتِ جشن بيشتر مى شود.
شعر گفتنِ حسان بن ثابت به مناسبت مراسم غدير كه با اجازه شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اولين جشن غدير صورت گرفت مؤيد اين مطلب است. (4)
امام رضا (عليه السلام) فرمود: اين روز روزِ زينت كردن است. هر كس خود را براى روز عيد غدير زينت كند خداوند گناهان او را مى آمرزد، و ملائكه اى به سوى او مى فرستد كه براى او حسنات بنويسند و تا سال آينده درجات او را بالا ببرند. (1)
امام رضا (عليه السلام) در روز عيد غديرى به منازل عده اى از خواص اصحابشان البسه نو حتى انگشتر و كفش فرستادند، و احوال ظاهرى آنان و اطرافيان خود را تغيير دادند، و لباس هاى عادى روزانه را به لباس هاى مناسب عيد تغيير دادند. (2)
يكى از مراسمى كه براى عيد غدير ذكر شده برنامه «عقد اُخُوّت» است، به اين معنى كه برادران دينى طى يک سنت اسلامى، برادرى خود را مستحكم مى نمايند و با يک ديگر پيمان مى بندند كه در آخرت نيز به ياد يكديگر باشند. در ضمن درباره حقوق برادرى اسلام كه بسيار زياد است و مراعات آن ها احتياج به مواظبت دارد از يک ديگر حلاليت مى گيرند، و با همين حلاليت بار ديگر خود را متوجه لزوم مراعات آن ها مى نمايند.
كيفيت اجراى عقد اُخُوّت چنين است (3):
دست راست خود را در دست راست برادر مؤمن مى گذارى و مى گويى:
واخَيتُكَ فِى اللّهِ وَ صافَيتُكَ فِى اللّهِ وَ صافَحتُكَ فِى اللّهِ، وَ عاهَدتُ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ وَ اَنبِيائَهُ وَ الاَئِمَّةَ المَعصومينَ عَلَيهِمُ السَّلامُ عَلى اَنّى اِن كُنتُ مِن اَهلِ الجَنَّةِ وَ الشَّفاعَةِ وَ اُذِنَ لى بِأَن اَدخُلَ الجَنَّةَ لا اَدخُلُها اِلاّ وَ اَنتَ مَعى.
1) عوالم العلوم: ج 15/3 ص 209.
2) عوالم العلوم: ج 15/3 ص 223.
3) مستدرک الوسائل محدث نورى چاپ قديم ج 1 ص 456 باب 3، از كتاب زاد الفردوس نقل كرده است. هم چنين از شيخ نعمة اللّه بن خاتون عاملى نقل كرده كه بر اين مطلب از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نصّ وارد شده است. هم چنين مرحوم فيض كاشانى در كتاب خلاصه الاذكار، باب دهم (ص 99) برنامه «عقد اُخُوّت» را ذكر نموده است.
با تو در راه خدا برادرى و يک رويى (با صفايى) مى نمايم و دست مى دهم، و با خدا و ملائكه اش و رسولان و انبيائش و امامان معصوم (عليهم السلام) پيمان مى بندم كه اگر من از اهل بهشت و اهل شفاعت بودم و به من اجازه ورود به بهشت داده شد، وارد آن نشوم مگر آن كه تو نيز همراه من باشى.
آن گاه برادر دينى در جواب او بگويد: «قَبِلتُ»: «قبول كردم». سپس بگويد: «اَسقَطتُ عَنكَ جَميعَ حُقوقِ الاُخُوَّةِ ما خَلاَ الشَّفاعَةَ و الدُّعاءَ وَ الزِّيارَةَ»: «همه حقوق برادرى را از تو ساقط كردم (و بر تو بخشيدم) مگر شفاعت و دعا و زيارت را».
امور عبادى درباره غدير 6 مورد است كه ضمن 6 حديث بيان شده است:
امام صادق (عليه السلام) فرمود: در اين روز بر محمد و آل محمد (عليهم السلام) بسيار صلوات بفرست، و از ظالمين بر آنان برائت بجوى. (1)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: در اين روز بسيار بگو:
اللّهُمَّ الْعَنِ الجاحِدينَ وَ النّاكِثينَ وَ المُغَيِّرينَ وَ المُبَدِّلينَ وَ المُكَذِّبينَ الَّذينَ يُكَذِّبونَ بِيَومِ الدّينِ مِنَ الاَوَّلينَ وَ الآخِرينَ.
خداوندا، منكران و عهد شكنان و تغيير دهندگان و تبديل كنندگان (بدعت گذاران) و تكذيب كنندگانِ روز قيامت، از اولين و آخرين را لعنت فرما. (2)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: در اين روز خداوند را بر اين نعمت (ولايت) كه بر شما ارزانى داشته شكر كنيد. (2)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: اين روز روزِ شكر خداوند و حمد اوست بر آن چه خداوند از امر ولايت بر شما ارزانى داشته است. (3)
ادعيه مفصلى درباره چگونگى شكرگزارى در اين روز وارد شده، كه مضمون يكى از آن ها چنين است:
شكر خدا را كه فضيلتِ اين روز را به ما شناسانيد و حرمت آن را به ما فهمانيد، و با معرفت آن به ما شرافت داد. (4)
اقدس او تبريک و تهنيت مى گوييم و با او تجديد بيعت مى نماييم. در اين باره به 3 حديث توجه فرماييد:
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «اگر در روز عيد غدير در مشهد اميرالمؤمنين (عليه السلام) (يعنى نجف) بودى كنار قبر آن حضرت برو و نماز و دعا بخوان، و اگر در شهرهاى دور دست بودى به سوى او اشاره كن و اين دعا را بخوان...». (1)
امام رضا (عليه السلام) فرمود : «هر جا كه باشى در روز غدير خود را كنار قبر اميرالمؤمنين (عليه السلام) برسان، كه خداوند در اين روز گناهان شصت ساله را از مؤمنان مى آمرزد، و دو برابر ماه رمضان و شب قدر و شب فطر از آتش جهنم آزاد مى كند». (2)
امام على النقى (عليه السلام) زيارت مفصلى براى روز غدير دستور فرموده اند، كه از نظر مضامين و محتوا دوره كاملى از ولايت و فضائل و سوابق و محنت هاى اميرالمؤمنين (عليه السلام) را بيان مى كند. (3)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «اين روز روزِ عبادت و نماز است». (4)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «نيم ساعت قبل از ظهر - به عنوان شكر خداوند - دو ركعت نماز بخوان. در هر ركعت سوره حمد ده مرتبه، سوره توحيد ده مرتبه، سوره قدر ده مرتبه، آية الكرسى ده مرتبه. هر كس اين نماز را بخواند نزد خداوند معادل صد هزار حج و صد هزار عمره است، و هر حاجتى از حوائج دنيا و آخرت را از خدا بخواهد به آسانى و عافيت بر مى آورد». (5)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «اين روز روزى است كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) به عنوان شكر خداوند روزه گرفت». (3)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «روزه اين روز معادل روزه شصت ماه است» (4)، و در حديثى فرمود: «كفاره شصت سال است» (5)، و در حديثى فرمود: «افضل از روزه شصت سال است». (6)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «روزه اين روز معادل صد حج و صد عمره مقبول است». (7)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «روزه گرفتن در روز غدير خم معادل روزه گرفتن به قدر عمر دنياست. (8)
مضامين والاى اين دعاها در قالب شكرگزارى و اظهار عقايد يک شيعه در ولايت و برائت و دعا براى آينده عقايد اوست، كه مى توان آن ها را تحت 3 عنوانِ «ولايت» و «برائت» و «مباركى روز غدير» خلاصه كرد. ذيلاً به مضامين بعضى از دعاهاى روز غدير طى 10 فقره اشاره مى شود: (1)
خدايا همان گونه كه در ابتداى خلقتِ من (در عالم ذر) مرا از اجابت كنندگان و «بلى» گويان قرار دادى، و پس از آن كَرَم ديگرى نمودى كه همان عهد را در غدير تجديد نمودى و مرا به امامان هدايت فرمودى، خدايا اين نعمت را كامل فرما و تا هنگام مرگ آن را از من مگير، و مرا طورى بميران كه از من راضى باشى.
خداوندا، ما نداىِ منادىِ ايمان را اجابت كرديم، كه آن منادى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود و نداىِ او ولايت بود.
خدايا، تو را شكر كه بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) ما را به امامان (عليهم السلام) هدايت كردى كه آنان كمال دين و تمام نعمت بودند، و با اين هدايت بود كه اسلام را به عنوان دين ما پسنديدى.
خدايا ما تابع پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) هستيم، و به جبت و طاغوت و بُت هاى چهارگانه و تابعين آن ها كفر مى ورزيم، و از هر كس كه آنان را دوست بدارد از اول تا آخر روزگار بيزاريم. خدايا، ما را با امامانمان محشور فرما.
1) اين مضامين از دعاهايى كه در كتاب «الاقبال» سيد ابن طاووس: ص 460 به بعد مذكور است انتخاب شده است. در عوالم العلوم : ج 15/3 ص 220 - 215 نيز ذكر شده است.
خدايا، ما بيزار هستيم از هر كس كه با امامان روى جنگ داشته باشد، از جن و انس از اولين و آخرين.
خدايا، تو را شكر مى كنيم بر ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و بر اتمام نعمت و تجديد عهد و پيمان بر ولايت او، و اين كه ما را از اتباعِ تغيير دهندگانِ دين و تحريف كنندگان قرار ندادى.
خدايا در اين روز (غدير) چشم ما را روشن گردان، و پراكندگى ما را جمع گردان، و ما را بعد از هدايت گمراه مگردان، و ما را از شكر گزاران نعمتت قرار ده.
شكر خدا را كه ما را به اين روز گرامى داشته و ما را از وفاداران به عهد و پيمانش درباره واليان امرمان قرار داده است.
خدايا، اين روزى كه ما را به آن گرامى داشته اى مبارک فرما، و ما را در ولايت ثابت قدم نما، و ايمانِ ما را مستودَع و عاريه قرار مده، و ما را از برائت جويندگان از دعوت كنندگان به دوزخ قرار بده.
خدايا، ما را توفيقِ همراهى با حضرت مهدى (عليه السلام) و حضور در تحت لوايش عنايت فرما.
پرونده غدير با كليد «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» گشوده مى شود و اوراق آن به دو بخش تقسيم مى گردد: يكى «اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ» و ديگرى «اَللّهُمَّ عادِ مَن عاداهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ». اينک از بلنداى چهارده قرن، افق هاى دوردستى را مى توان نگريست كه عكس العمل هاى دو جبهه غدير و سقيفه در اين پرونده منعكس شده و مى شود.
از همان منبر پيامبر (صلى الله عليه و آله) اقدامات موافق و مخالف هويدا شد و ادامه يافت، تا روزى كه غدير به دست سقيفه به خون نشست. آنان كه در سقيفه جمع شدند و بر منبر آن ابوبكر و عمر را معرفى كردند، در واقع جبهه اى در برابر غدير تشكيل دادند و تا هميشه تاريخ براى گسترش اعتقاد خويش تلاش كردند و جنگيدند. از آن روز غدير گرانسنگ امتحان شد تا مدافعان هر جبهه را شناسايى كند.
پرونده غدير هرگز بسته نمى شود تا روز قيامت كه در پيشگاه محمد و على صلوات اللّه عليهما و آلهما باز شود، و همه درباره آن مورد سؤال قرار گيرند.
در يک نگاه برگ هاى اين پرونده شامل مناظرات و اتمام حجت هاى غدير، اقرارهاى دشمنان درباره آن، جنگ هاى طرفداران غدير و سقيفه، فرهنگ مكتوب غدير، ادبيات و ياد بود هاى غدير است. همه اين ها دفتر غدير را پر از خاطرات شيرين و تلخى كرده كه در چهارده قرن عظمت آن را ترسيم مى كند.
خدايا نام ما را در صفحات «اَللّهُمَّ انصُر مَن نَصَرَهُ» ثبت فرما، و به ما شناختى كامل از گروه «اَللّهُمَّ اخْذُل مَن خَذَلَهُ» عنايت فرما. اى خداى شيعه، خورشيد بلند غدير را تا هميشه روزگار در كرانه اقيانوس اسلام چراغ راه اهل بهشت قرار ده، و نام آن را جهانى فرما.
پرونده علمى غدير تاكنون دوران بى وقفه هزار و چهارصد ساله اى را پشت سر گذاشته، كه طى آن امر پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر پشتيبانى دائمى از غدير به اجرا در آمده است. واعظان بسيارى بر فراز منبرها، و علماى وارسته اى در مجالس بحث و مناظره، و مؤلفان زبردستى در كتاب ها، و ابرمردانى هم چون سلمان و ابوذر و مقداد به عنوان شاهدان صدق غدير، و نيز خدمتگزارانى در آحاد جامعه، وظيفه حراست و دفاع از اين آرمان بزرگ اسلام را بر دوش كشيده اند.
اگر غدير در عينيّت جامعه تحقق مى يافت اختلاف و تفرقه اى نبود تا نياز به احتجاج ها و مناظرات براى اثبات بنيادهاى ولايت باشد. نفرين خداوند بر آنان كه زلال غدير را گل آلود نمودند و نسل هايى را از نوش گواراى آن محروم ساختند، و صلوات و رحمت و بركات خداوند بر امامان دلسوز امت، كه براى نجات غرق شدگان در فتنه سقيفه به حفظ و احياى غدير در شرايط مختلف پرداختند.
مخاطب اين اقدامات عبارت بودند از تازه آشنايانى كه مى بايست از اين حقيقت بزرگ اسلام آگاهى مى يافتند، وجدان هاى خفته اى كه نياز به تجديد عهد و يادآورى
و بيدارى داشتند، دل هاى مرده اى كه بايد راه هدايت برايشان باز مى شد تا آبى به زمين خشكيده اعتقادشان برسد، نسل هاى آينده اى كه شايد صدها سال ديگر قدم به اين جهان مى گذاشتند و بايد حقيقت غدير براى اطلاع آنان در صفحات تاريخ ثبت مى شد.
تاريخچه اين دفاع مقدس از حريم غدير، دلير مردان علم را در خود جاى داده كه در هر زمانى به اقتضاى آن و در هر مكانى طبق شرايط آن، از فكر و روح سرشار از معنويتشان گرفته تا جان و آبرويشان در طبق اخلاص گذاشته اند، و با اسلحه استدلال هاى قاطع ولايت كه پشتيبانش پروردگار است، دشمنان زبون و رنگ به رنگ ولايت را در صحنه بحث هاى علمى شكست داده و نام تشيع و غدير را در گستره جهان بلند آواز و سرافراز ساخته اند.
بارزترين نمونه هاى اين احتجاجات و استدلال ها و يادآورى هاى غدير توسط خود ائمه (عليهم السلام) و اصحابشان صورت گرفته است. در ادامه اين مسير تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند، به گونه اى جهاد خود را در مقابله با سقيفه به نمايش گذاشته اند.
علماى شيعه در دوران غيبت امام زمان عجل اللّه فرجه پرچم دفاع از غدير را به دوش كشيده اند و در پاى آن مقاومت نموده اند؛ تا آن جا كه دشمن اقرار به غدير نموده و از انكار آن عاجز مانده است.
امروز دامنه اين احتجاجات از كتاب ها و جلسات بالاتر رفته و در كنفرانس ها و به صورت برنامه هاى صوتى و تصويرى در فضاهاى مختلف مجازى مطرح شده است.
در بخش حاضر نمونه هايى از اين اتمام حجت ها كه بخشى از صدها هزار مورد آن است تقديم مى شود، كه مهم ترين آن ها احتجاجات خود معصومين (عليهم السلام) است، و مجموع آن ها 76 مورد است.
قبل از همه خداوند اتمام حجت هاى متفاوت و عجيبى درباره غدير به همه نشان داده، كه مجموع آن ها 5 مورد است:
در غدير حارث فهرى معترضانه از خدا درخواست عذاب كرد. خداوند هم فوراً سنگى از آسمان فرستاد و او را جلوى چشم همه هلاک كرد، و اين ماجرا به عنوان اولين اتمام حجت مستقيم خداوند براى غدير ثبت شد. (1)
در غدير مردم مردى زيبا صورت را ديدند كه مى گفت:
به خدا قسم روزى مانند امروز نديدم ... براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى زند...
وقتى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيدند او كه بود؟ فرمود: «او جبرئيل بود». بدين گونه بار ديگر اتمام حجت الهى برابر ديدگان همه انجام شد. (2)
آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود؟ آن گاه كه من على را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: «اين ولى خداست تابع او باشيد، وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود»؟! (3)
1) الغدير: ج 1 ص 193. بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 56، 57، 129، 144. تفصيل اين ماجرا در قسمت سوم از بخش دوم كتاب حاضر گذشت.
2) بحار الانوار: ج 37 ص 120، 161. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 85، 136. تفصيل اين ماجرا در قسمت سوم از بخش دوم كتاب حاضر گذشت.
3) اثبات الهداة: ج 2 ص 153.
حضرت فرمود: «چطور است پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به تو نشان دهم تا او به تو بگويد»؟ ابوبكر پذيرفت و پس از نماز مغرب همراه اميرالمؤمنين (عليه السلام) به مسجد قُبا آمدند و ديدند پيامبر (صلى الله عليه و آله) در سمت قبله مسجد نشسته و خطاب به ابوبكر فرمود:
اى ابوبكر، بر ضد ولايت على اقدام كرده اى و در جاى او نشسته اى كه جاى نبوت است و جز او كسى مستحق آن نيست زيرا او وصى و خليفه من است...
با اين معجزه كه پشتوانه الهى داشت بار ديگر خداوند حجتش را بر غاصب حق غدير تمام كرد. (1)
اگر شما دروغ مى گوييد و بهانه مى آوريد در حالى كه در غدير حاضر بوده و شنيده ايد، خدا هر يک از شما را به بلايى آشكار گرفتار كند.
بدين گونه سى سال پس از واقعه غدير بار ديگر اتمام حجت پروردگار ظاهر شد، و هر يک از آنان به مرضى يا مشكلى گرفتار شدند كه همه ديدند. جالب تر اين كه مبتلا شدگان نزد مردم اقرار مى كردند كه در اثر عدم دفاع از غدير به عذاب دچار شده اند! (2)
چادرنشينى از اطراف مدينه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: حاجيان قوم من خبر آورده اند كه در غدير خم اطاعت على را واجب كرده اى. آيا اين از جانب خدا بوده است؟ فرمود: «خدا آن را واجب كرده، و اطاعت او را بر اهل آسمان و زمين واجب نموده است». (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مدينه فرمود: «روز غدير خم بهترين اعياد امت من است، و آن همان روزى است كه خداوند به من دستور داد برادرم على بن ابى طالب را براى امتم منصوب نمايم». (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در وصيت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: «...من در روز غدير خم از مردم عهد و پيمان گرفته ام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم پس از من هستى». (3)
از پيامبر (صلى الله عليه و آله) منظور از «مَن كُنتُ مَولاهُ...» را پرسيدند. فرمود:
... هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم، على بن ابى طالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست. (4)
فَعَلىٌّ مَولاهُ...» خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد: اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا. (1)
ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين (عليه السلام) به خانه آن حضرت آمدند و پس از صحبت هايى بيرون آمدند. حضرت بلافاصله به مسجد آمد و ضمن مطالبى فرمود: «ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من طلب بيعت نمودند با كسى كه او بايد با من بيعت كند! ... من صاحب روز غديرم...». (2)
بار اول كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) را به اجبار براى بيعت آوردند و حضرت امتناع كرد، حضرت در آن جا فرمود:
... گمان ندارم پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم براى احدى حجتى و براى گوينده اى سخنى باقى گذاشته باشد. قسم مى دهم كسانى را كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...» را شنيده اند كه برخيزند و شهادت دهند.
دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و به ماجراى غدير شهادت دادند و ساير مردم هم در اين باره مطالبى گفتند، به طورى كه عمر از ترس مجلس را تعطيل كرد!! (3)
پس از غصب خلافت و خانه نشينى اميرالمؤمنين (عليه السلام)، آن حضرت دائماً با غاصبين با ترشرويى رو به رو مى شد و انزجار خود را نشان مى داد. ابوبكر براى خاتمه دادن به اين مشكل غفلتا نزد حضرت آمد و خواست تا در خلوت گفتگو كنند. در آن مجلس حضرت به ابوبكر فرمود: «تو را به خدا قسم مى دهم آيا من صاحب اختيار تو و هر مسلمانى طبق فرموده پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير هستم يا تو»؟ ابوبكر گفت: البته كه تو هستى! (1)
ابوبكر ادعا كرد پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير على (عليه السلام) را صاحب اختيار ما قرار داد، ولى خليفه ما قرار نداد. اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: اگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) خودش به تو بگويد مى پذيرى؟ گفت: آرى. اميرالمؤمنين (عليه السلام) در مسجد قبا پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به ابوبكر نشان دادند و حضرت به او فرمودند: «على وصى و خليفه من است». (2)
روزى ابوبكر به اميرالمؤمنين (عليه السلام) گفت: اگر كسى كه به او اطمينان داشته باشم شهادت دهد تو به خلافت سزاوارترى آن را به تو مى سپارم!!! حضرت فرمود:
اى ابوبكر، مطمئن تر از پيامبر (صلى الله عليه و آله) سراغ دارى؟! آن حضرت در چهار مورد براى من از تو و عمر و عثمان و عده اى از همراهيانت بيعت گرفت كه يكى از آن ها روز غدير در بازگشت از حجهالوداع بود. (3)
انداخت و به او فرمود: «...آيا روز غدير براى تو قانع كننده نبود كه اكنون چنين تصميمى گرفته اى»؟! (1)
... اكنون كه روز غدير براى اينان قانع كننده نيست به حال خود واگذارشان. بگذار آن چه مى توانند ما را ضعيف نمايند كه خداوند مولاى ماست و او بهترين حكم كننده است. (2)
عمر بود كه در روز غدير خم وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) مرا براى ولايت نصب كرد، با رفيقش ابوبكر گفتگو كردند. آن گاه كه كار معرفى و منصوب شدن من پايان يافته بود ابوبكر گفت: «اين واقعا كرامت بزرگى است»! عمر با تندى به او نگاه كرد و گفت: «نه به خدا قسم، ابداً اين سخن او را گوش نمى دهم و از او اطاعت نمى كنم»، سپس به او تكيه داد و با تكبر به راه افتادند. (3)
مَولاهُ...»؟ همه گفتند: نه، كسى جز تو صاحب اين فضيلت نيست. حضرت فرمود: آيا كسى غير از من در ميان شما هست كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در جُحفه كنار درختان غدير خم به او فرموده باشد: «هر كس از تو اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس مرا اطاعت كند از خدا اطاعت نموده است»؟ همه گفتند: نه به خدا قسم، كسى جز تو صاحب اين مقام نيست. (1)
پس از ماجراى شورا و انتخاب عثمان، مردم براى بيعت با او به مسجد آمدند. در آن جمع حضرت بپاخاست و ضمن سخنانى فرمود: آيا در ميان شما كسى هست كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم دست او را گرفته و فرموده باشد: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...»؟ يک نفر به نيابت از بقيه گفت: كسى را سراغ نداريم كه صحيح تر از گفتار تو گفته باشد. (2)
در مجلس بزرگى كه با حضور دويست نفر از صحابه در زمان عثمان در مسجد پيامبر (صلى الله عليه و آله) تشكيل شده بود، حضرت فرمود:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند ... اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابهاى فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...»، و خداوند اين آيه را نازل كرد: اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم....
همه جمعيت مسجد گفتند: آرى به خدا قسم، اين را شنيديم و همان طور كه گفتى حاضر بوديم. حضرت فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم كسانى كه از دو لب پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين مطلب را به ياد دارند شهادت دهند. مقداد و ابوذر و عمار و براء و زيد بن ارقم برخاستند و گفتند:
ما شهادت مى دهيم كه به ياد داريم هنگامى را كه تو در غدير بر فراز منبر كنار آن حضرت ايستاده بودى و او مى فرمود: «اى مردم ... خداوند شما را به ولايت امر كرده و من شما را شاهد مى گيرم كه ولايت مخصوص اين (على) است...». (1)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در همان مجلسِ زمان عثمان در جواب اين سؤال كه با ادعاى ابوبكر چه كنيم كه از قول پيامبر (صلى الله عليه و آله) گفت: «خداوند نبوت و خلافت را براى اهل بيت جمع نمى كند»؟ فرمود: «دليل بر بطلان آن سخن پيامبر (صلى الله عليه و آله) است كه در غدير خم فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. من چگونه نسبت به آنان صاحب اختيار باشم در حالى كه آنان امير و حاكم بر من باشند»؟! (2)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در همان مجلسِ زمان عثمان درباره «فَليُبَلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ» يعنى «حاضران به غايبان برسانند»، فرمودند:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين جمله را فقط در روز غدير خم و در روز عرفه و در روز رحلتش فرموده ... و به عموم مردم دستور داده كه هر كسى را ديدند واجب بودن اطاعت از امامان آل محمد (عليهم السلام) و واجب بودن حقشان را برسانند... (3)
لازم به يادآورى است طلحه پس از اين كه غدير را به ياد آورد، باز هم به جنگ ادامه داد تا كشته شد. (1)
هنگامى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) در كوفه براى جنگ صفين آماده مى شد، ضمن خطابه اى چنين فرمود: اى مهاجران و انصار، ... آيا بر شما واجب نيست مرا يارى كنيد؟ آيا امر من بر شما واجب نيست؟ ... آيا سخن پيامبر (صلى الله عليه و آله) را نشنيديد كه در روز غدير درباره ولايت و صاحب اختيارى من مى فرمود؟ (2)
معاويه در جنگ صفين طى نامه اى به اميرالمؤمنين (عليه السلام) چنين نوشت:
به من خبر رسيده كه وقتى با اهل سِرّ و خواص شيعيانت در خلوت مى نشينيد ... ادعا مى كنى كه ... خداوند اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و در كتاب و سنتش به ولايت تو امر نموده ... او هم امتش را در غدير خم جمع كرده و آن چه درباره تو از جانب خداوند مأمور شده ابلاغ نموده و دستور داده حاضران به غايبان برسانند، و به مردم خبر داده كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از آنان هستى... (3)
شما را قسم مى دهم درباره قول خداوند «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا اَطيعوااللّهَ...» ...كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود: «اى مردم، خداوند صاحب اختيار من، و من صاحب اختيار مؤمنين هستم، و اختيارم بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. بدانيد كه «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...».
دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و به حضور خود در ماجراى غدير شهادت دادند، و چهار نفر برخاستند و تفصيل واقعه را براى مردم گفتند. (1)
وَ اَوجَبَ لى وِلايَتَهُ عَلَيكُم *** رَسولُ اللّهِ يَومَ غَديرِ خُمٍّ
يعنى: «پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم ولايت خود بر شما را براى من هم نسبت به شما واجب كرد». (2)
به خدا قسم، منم نبأ عظيم كه بر سر آن اختلاف دارند. بر سر ولايت من نزاع داريد ... در روز غدير دانستيد و روز قيامت خواهيد دانست كه چه كرديد؟ (3)
... خداوند در روز غدير آن چه بيانگر اراده اش درباره انتخاب شدگانش بود بر پيامبرش فرستاد و به او دستور ابلاغش را داد ... خداوند دينش را كامل نمود و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين آنان را روشن ساخت.
پس از نماز جمعه، عموم مردم به عنوان جشن غدير به خانه امام مجتبى (عليه السلام) دعوت شدند و حضرت نيز به اتفاق اصحابشان در آن شركت كردند. در اين جشن پذيرايى مفصلى انجام شد و حتى مردم براى خانواده هايشان غذا بردند. (1)
حضرت از فراز منبر قسم دادند كه هر كس در غدير حاضر بوده برخيزد و به آن چه ديده شهادت دهد. پس از درخواست حضرت عده اى حدود سى نفر از ميان جمعيت برخاستند و به آن چه در غدير ديده بودند شهادت دادند، ولى هشت نفر از حاضران غدير عمداً براى شهادت برنخاستند. حضرت از آنان علت را پرسيد. آنان عذر آوردند كه فراموش كرده ايم!!!
حضرت فرمود: «اگر در اين عذرتان دروغ مى گوييد و عمداً براى شهادت حاضر نمى شويد، هر كدام از شما به بلايى مبتلا شويد»، و حضرت براى هر يک بلاى خاصى را ذكر كردند.
همه آن هشت نفر به آن چه حضرت فرموده بود مبتلا شدند، به طورى اين ابتلا آشكار بود و بين مردم به همان علامت شناخته مى شدند و به «نفرين شده على بن ابى طالب (عليه السلام)» معروف شده بودند. (2)
دليل من بر ولايت اين است كه صاحب اختيار مردم فقط من هستم نه قريش ... چرا كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) ولايت اين امت را داشت و من بعد از او اختيارات او را دارم ... طبق گفته آن حضرت در غدير خم كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ». (1)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در بيان امتيازات خاص خود كه به احدى جز او داده نشده فرمودند: خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمت ها را بر آنان تمام كرد ... هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا». (2)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در بيان حديث «امر ما اهل بيت بر مردم سنگين است و جز انبياى مرسل و ملائكه مقرب و مؤمنى كه خدا قلب او را امتحان كرده تحمل آن را ندارد»، فرمود:
... پيامبرِ ما در روز غدير خم دست مرا گرفت و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ». آيا مؤمنين آن را پذيرفتند، به جز كسانى كه خداوند آنان را از لغزش و گمراهى حفظ كرد؟ (3)
از اميرالمؤمنين (عليه السلام) خواستند بالاترين منقبت خود را از پيامبر (صلى الله عليه و آله) بفرمايد. حضرت فرمود: «منصوب كردن آن حضرت مرا در غدير خم كه به امر خداى تبارک و تعالى ولايت را از جانب او برايم اقامه نمود...». (1)
روزى اميرالمؤمنين (عليه السلام) با امام حسين (عليه السلام) مفاخره مى كردند و فضايل خود را براى يک ديگر بيان مى نمودند تا يادگارى براى ما باشد. از جمله اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود:
منم آن كسى كه خدا در حق من فرموده: «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا، ... من نَبَأ عظيمى هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را به من كامل نمود. منم آن كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره ام فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ». (2)
مردى از اميرالمؤمنين (عليه السلام) خواست ايمان را در حد كاملى برايش بيان كند كه نياز به سؤال از ديگرى نباشد. حضرت مطالبى فرمودند و از جمله اين بود كه كمترين باعث گمراهى نشناختن حجت خداست. آن مرد از حضرت خواست تا حجج الهى را به او معرفى كند. حضرت فرمود: «آن كسى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) او را در غدير خم منصوب كرد، و خبر داد كه نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارتر است». (3)
روزى اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: من هفتاد فضيلت دارم كه احدى از اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) در آن ها با من شراكت ندارد. سپس پنجاه و يكمين مورد آن را چنين بيان كرد:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم مرا براى همه مردم منصوب نمود و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ». پس ظالمان دور از رحمت الهى باشند و عذاب خدا بر آنان باد. (1)
يا على، اگر گروهى يافتى كه با دشمنانت به جنگى حق خود را طلب كن، وگرنه در خانه ات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غدير خم گرفته ام كه تو وصى من و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به آنان هستى. (2)
آيا كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) را در روز غدير خم فراموش كرده ايد كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ»؟ (4)
بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) حضرت زهرا (عليها السلام) كنار قبور شهداى اُحُد مى آمد و در آن جا گريه مى كرد. محمود بن لُبَيد در آن جا از حضرت پرسيد: «آيا پيامبر (صلى الله عليه و آله) قبل از وفاتش درباره امامت على كلام صريحى فرموده است»؟! حضرت زهرا (عليها السلام) فرمود: «واعجبا، آيا روز غدير خم را فراموش كرده ايد»؟! (1)
هنگامى كه اهل سقيفه بر در خانه اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى بيعت اجبارى هجوم آوردند، حضرت زهرا (عليها السلام) پشت در آمد و فرمود:
گويا شما نمى دانيد پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم چه فرمود؟! به خدا قسم در آن روز براى على بن ابى طالب پيمان ولايت را بست تا اميد شما را از آن قطع كند؛ ولى شما ارتباط بين خود و پيامبرتان را قطع كرديد! خدا بين ما و شما در دنيا و آخرت حكم خواهد كرد. (2)
از من دور شويد كه عذرى از شما پذيرفته نيست ... بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى براى احدى باقى نگذاشته است. (3)
اين امت پدرم را رها كردند و با غير او بيعت كردند، در حالى كه خودشان ديدند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) پدرم را در روز غدير خم منصوب فرمود و به آنان دستور داد حاضرانشان به غايبان خبر دهند. (1)
امام حسن (عليه السلام) در پاسخ به آنان احتجاجات مفصلى درباره اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيان كرد و از جمله فرمود:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حالى كه بر فراز منبر بود على (عليه السلام) را فرا خواند و سپس با دستانش او را گرفت و فرمود: «اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ». (2)
اقدامات معاويه بر ضد اميرالمؤمنين (عليه السلام)، مناقب آن حضرت را بر شمردند و از آنان اقرار گرفتند. از جمله فرمودند:
شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم على بن ابى طالب (عليه السلام) را منصوب نمود و ولايت را براى او اعلام كرد و فرمود: «بايد حاضران به غايبان برسانند»؟
جمعيت حاضر گفتند: آرى به خدا قسم. (1)
امام باقر (عليه السلام) در شرايط زمانى خاصى كه مقارن با انقراض بنىاميه بود، داستان مفصل واقعه غدير را با متن كامل خطبه مفصل آن بيان فرمودند، كه سند و پشتوانه اى محكم و تأييد شده توسط مقام عصمت براى اين خطابه تاريخى شد. (3)
يک نفر از اهل بصره به امام باقر (عليه السلام) عرض كرد: حسن بصرى آيه «يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ...» را مى خواند و مى گويد درباره مردى نازل شده و نام او را نمى گويد. حضرت فرمود:
او را چه شده...؟! اگر مى خواست خبر مى داد درباره چه كسى نازل شده! جبرئيل بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد و عرض كرد: «خداوند به شما امر مى كند امتت را راهنمايى كنى كه وليشان كيست»، و اين آيه را نازل كرد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم قيام كرد و دست على بن ابى طالب (عليه السلام) را گرفت و بلند كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ». (1)
خدا نماز را نازل كرده و عدد ركعات آن را پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيان فرموده است؛ و هم چنين است زكات و حج. آيه «اَطيعوا اللّهَ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم» را نازل كرده كه درباره على و حسن و حسين (عليهم السلام) است. در بيان كلمه «اولوا الامر» پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره على (عليه السلام) فرموده: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ»...
اگر آن حضرت سكوت مى كرد و اهل آيه «اولوا الامر» را معرفى نمى كرد آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مى كردند. وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) از دنيا رفت على (عليه السلام) صاحب اختيار مردم بود ... چون آن حضرت ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب نموده بود. (2)
ابان بن تغلب از امام باقر (عليه السلام) پرسيد: معناى كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) چيست كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ»؟ حضرت فرمود: «آيا مثل اين مطلب هم جاى سؤال دارد؟! به آنان فهمانيد كه على (عليه السلام) جانشين او خواهد بود». (3)
امام باقر (عليه السلام) با تعجب از انكار امت نسبت به حقيقت غدير فرمودند:
اين امت انكار كردند پيمانى را كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از ايشان براى على بن ابى طالب (عليه السلام) گرفت، در روزى كه او را براى مردم منصوب فرمود و آنان را در زمان حياتش به ولايت و اطاعت او فرا خواند، و آنان را بر اين مطلب شاهد گرفت. (1)
اين امت وقتى به على بن ابى طالب (عليه السلام) مى رسند مى گويند: «دوستانش را دوست داريم ولى از دشمنانش بيزارى نمى جوييم، بلكه آنان را هم دوست داريم»! چگونه چنين ادعايى صحيح است، در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى فرمايد: «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ...»، ولى مى بينى كه با دشمنان او دشمنى نمى نمايند و خوار كنندگان او را خوار نمى كنند. اين انصاف نيست!! (2)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «مردم درباره غدير خود را به غفلت زدند». (3)
آن حضرت پس از نقل واقعه غدير اين آيه را خواندند كه «يَعرِفونَ نِعمَةَ اللّهِ ثُمَّ يُنكِرونَها»: «نعمت خدا را مى شناسند و سپس آن را انكار مى كنند». سپس فرمودند: «در روز غدير آن را مى شناسند، و در روز سقيفه آن را انكار مى كنند». (4)
امام صادق (عليه السلام) با تعجب از محنت هاى اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمودند: «در روز غدير حضرت آن همه شاهد داشت ولى نتوانست حق خود را بگيرد، در حالى كه مردم با دو شاهد حق خود را مى گيرند»!! (5)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى اميرالمؤمنين (عليه السلام) در غدير خم پيمان گرفت، و مردم به ولايت او اقرار كردند. خوشا به حال آنان كه بر ولايت او ثابت قدم ماندند، و واى بر كسانى كه آن پيمان را شكستند. (1)
امام صادق (عليه السلام) در بيان استنادِ غدير به قرآن مى فرمايد: خداوند عزوجل مى فرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ...»، و از همين جاست قول پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه به على (عليه السلام) فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (2)
آن حضرت در بيان اين كه غدير آخرين رسالت پيامبر (صلى الله عليه و آله) بوده فرمودند:
خداوند در قرآن به پيامبرش فرمود: «فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَب». يعنى آن گاه كه از رسالت فراغت يافتى عَلَم و نشانه خود را نصب كن و وصى خود را معرفى كن و فضيلت او را بيان كن...
پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم در بازگشت از حجة الوداع ندا داد تا مردم جمع شوند و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (3)
امام صادق (عليه السلام) در سفرى كه از مدينه به مكه مى رفتند، در بين راه به مسجد غدير رسيدند. در آن جا نگاهى به سمت چپ مسجد نموده فرمودند: آن جا جاى پاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) است آن گاه كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (1)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «روز غدير خم روزى است كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى مردم معرفى و منصوب شد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى او پيمان ولايت را بر گردن مردان و زنان قرار داد». (2)
امام صادق (عليه السلام) عظمت غدير را چنين ياد كردند: «روز غدير روز مهمى است كه خداوند حرمت آن را بر مؤمنين عظيم قرار داده و دين را در آن كامل نموده و نعمت را بر آنان تمام كرده، و آن عهد و پيمانى كه از ايشان (در عالم ذر) گرفته بود تجديد نموده است». (3)
امام صادق (عليه السلام) درباره انتشار فورى خبر غدير در شهرهاى آن زمان مى فرمايد: وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم على (عليه السلام) را منصوب كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ»، اين خبر در شهرها منتشر شد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره آن فرمود: «قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين مسئله از سوى خداست». (4)
از امام صادق (عليه السلام) پرسيدند: مقصود پيامبر (صلى الله عليه و آله) از «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» چيست؟ حضرت حديثى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل كردند كه فرمود:
... هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على بن ابى طالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.» (5)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در واقعه معروف و مشهور غدير اميرالمؤمنين (عليه السلام) را معرفى كردند و از مردم پرسيدند: «آيا من صاحب اختيارتر از شما نسبت به خودتان نيستم»؟ گفتند: «آرى، يا رسول اللّه». حضرت نگاهى به آسمان كرده فرمودند: «خدايا، شاهد باش»، و اين كار را سه بار تكرار كردند. سپس فرمودند: «بدانيد هر كس من مولاى او و صاحب اختيارتر نسبت به او هستم اين على مولا و صاحب اختيار اوست». (1)
امام كاظم (عليه السلام) در بيان توطئه منافقين در غدير چنين فرمودند: «آن گاه كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم اميرالمؤمنين (عليه السلام) را منصوب كرد و به بزرگان مهاجران و انصار دستور داد با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود نقشه دو توطئه را ريختند: يكى اين كه امر خلافت را پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) از على (عليه السلام) بگيرند، و ديگر اين كه در صورت امكان هر دو بزرگوار را بكشند... (2)
در ايامى كه حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) در زندان بودند، روزى هارون حضرت را احضار كرد و مسائلى را سؤال نمود كه از جمله درباره ولايت اهل بيت (عليهم السلام) بر مردم بود. حضرت فرمود:
ما مى گوييم ولايت همه خلايق با ماست ... ما اين ادعا را از كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير خم داريم كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ». (3)
شرايط خاص زمان امام رضا (عليه السلام) و منطقه خراسان كه مركز علمى مخالفان بود اقتضا مى كرد كه احاديث با استناد به پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل شود. لذا آن حضرت حديث غدير را با سند متصل از پدرشان موسى بن جعفر (عليه السلام) از امام صادق (عليه السلام) از امام باقر (عليه السلام) از امام سجاد (عليه السلام) از امام حسين (عليه السلام) از اميرالمؤمنين (عليه السلام) از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل كردند كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ». (1)
در روزهاى اول ورود امام رضا (عليه السلام) به شهر مَرو در خراسان مردم بحث هاى زيادى درباره امامت مطرح شده بودند. آنان روز جمعه در مسجد جامع شهر جمع شده بودند و در اين باره صحبت مى كردند. وقتى اين خبر به حضرت رسيد تبسمى كرده فرمود:
... خداوند در حجة الوداع كه آخر عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود آيه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» را نازل كرد ... پيامبر (صلى الله عليه و آله) از اين جهان نرفت مگر آن كه ... على (عليه السلام) را عَلَم و امام براى آنان منصوب فرمود. (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) سنگينى سفر را بر خود هموار نمود و در شدت گرماى ظهر بپاخاست، و خطابه اى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد و ... فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...»، ولى جز عده كمى ايمان نياوردند. (1)
آن گاه كه خداوند با بپا داشتن اوليائش بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر شما منت گذاشت، خطاب به پيامبرش فرمود: «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا». (3)
مقصود حضرت آن بود كه او را عَلَم و علامتى قرار دهد كه هنگام اختلاف حزب خداوند با آن شناخته شوند. (4)
با اقتدا به معصومين (عليهم السلام)، اصحاب ايشان هم در فرصت هاى مناسب به دفاع از غدير و تبليغ آن مى پرداختند. ذيلاً موارد دفاع 32 نفر از مردان و زنانِ اصحاب پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) درباره غدير را مى آوريم، كه مجموعاً 43 مورد است.
ابوذر گفت: آيا قبول داريد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير خم ما را جمع كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...»؟ همه گفتند: آرى به خدا قسم. (1)
1) بحار الانوار: ج 37 ص 193 ح 76.
ابوبكر به عنوان انتقام از مال خالد بن وليد را با لشكرى فرستاد، و او و اصحابش را كشتند و زنانشان را اسير گرفتند و به مدينه آوردند!! اميرالمؤمنين (عليه السلام) در اين ماجرا با اهل سقيفه مقابله كرد و از مالک دفاع فرمود. (2)
به خدا قسم در غدير خم من مقابل پيامبر (صلى الله عليه و آله) نشسته بودم و مهاجرين و انصار در آن مجلس بودند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) اميرالمؤمنين (عليه السلام) را فراخواند و دستور داد تا سمت راست او بايستد. سپس فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (1)
حذيفه در پاسخ او مطالب مفصلى از تاريخ اسلام بيان كرد تا به ماجراى غدير رسيد و آن را با تفصيل كامل بيان نمود كه در هيچ روايتى بدان تفصيل بيان نشده است. او قسمت اصلى غدير را چنين بيان كرد:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير خم ولايت على (عليه السلام) را با صداى بلند اعلام كرد، و اطاعت او را بر مردم واجب كرد ... و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». سپس دستور داد همه مردم با او بيعت كنند، و همه بيعت كردند. (2)
و گفت: اين جزاى ابوبكر است كه تو را آزاد كرده؛ اكنون نمى آيى با او بيعت كنى؟ بلال گفت:
اگر مرا به خاطر خدا آزاد كرده به خاطر خدا مرا به حال خودم رها كند، و اگر براى غير خدا بوده بايد به حرف تو عمل كرد!! و اما بيعت با ابوبكر، من با كسى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) او را خليفه قرار نداده و او را مقدم نداشته بيعت نخواهم كرد...
اى عمر تو خوب مى دانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى پسرعمويش پيمانى بست كه تا روز قيامت بر گردن ماست، كه او را در غدير خم مولى و صاحب اختيار ما قرار داد. چه كسى جرئت دارد در برابر صاحب اختيار خود با ديگرى بيعت كند؟!
پس از اين ماجرا بلال را مجبور كردند از مدينه بيرون برود و در جاى ديگرى زندگى كند. (1)
اصبغ گفت: اگر چنين است تو ولايت دشمن او را پذيرفته اى و با او دشمنى كرده اى!! ابوهريره نفس عميقى كشيد و گفت: اِنّا ِللّهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعونَ!! (2)
من گواهى مى دهم كه پيامبرمان در روز غدير خم على (عليه السلام) را منصوب كرد. عده اى از انصار كسى را خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرستادند و منظور از «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...» را سؤال كردند. حضرت فرمود: به آنان بگوييد: «على بعد از من صاحب اختيار مؤمنين و دلسوزترين مردم براى امت من است». (1)
مردم راه باز كردند و جلو آمد و عرض كرد: از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه مى فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (2)
اى پسر ابى قحافه، ... به خدا قسم، اگر دستم با تو بيعت كرده ولى قلب و زبانم با تو بيعت نكرده است. درباره على (عليه السلام) براى من حجتى بالاتر از روز غدير نيست. ... ما را به حال خود واگذار كه در راه تو كوركورانه غرق شويم و در گمراهى تو سقوط كنيم در حالى كه مى دانيم حق را ترک كرده و پى باطل رفته ايم!! (1)
اين مطالب را از چه كسى آموخته اى؟ قيس گفت: از اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (عليه السلام) ... كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) او را در غدير منصوب كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ». (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم مردم را فراخواند ... و بازوى على بن ابى طالب (عليه السلام) را گرفت و بلند كرد ... و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». سپس آيه «اليَومَ اَكمَلتُ...» نازل شد و حسان بن ثابت اشعارى خواند. (3)
(درباره او) نمود و ... و دو دست او را بلند كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...» و اين را سه مرتبه فرمود.
عبداللّه بن علقمه با تعجب پرسيد: تو خودت اين را از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدى؟ ابوسعيد اشاره به گوش ها و سينه اش كرد و گفت: دو گوشم شنيده و قلبم آن را در خود جاى داده است. اين جا بود كه عبداللّه گفت: من از ناسزا گفتن به على (عليه السلام) استغفار و توبه مى نمايم. (1)
اى مهاجرين و انصار، آيا خود را به فراموشى زده ايد يا فراموش كرده ايد يا قصد تحريف داريد يا حقايق را تغيير مى دهيد يا قصد خوار كردن داريد يا عاجز شده ايد؟! آيا نمى دانيد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در بين ما در موقعيتى مهم قيام نمود و على (عليه السلام) را براى ما منصوب كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (2)
در منطقه جحفه در غدير خم بوديم و در آن جا مردم بسيارى از قبايل مختلف بودند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) از خيمه بيرون آمد و سه بار با دستش اشاره كرد و دست اميرالمؤمنين (عليه السلام) را گرفت و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (1)
زيد سرش را به طرف اميرالمؤمنين (عليه السلام) بلند كرد و عرضه داشت: ... به خدا قسم در لشكر تو با جهالت كشته نمى شوم، بلكه از ام سلمه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه مى گفت:
از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه مى فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ». به خدا قسم نخواستم تو را خوار كنم كه ديدم اگر تو را خوار كنم خدا مرا خوار مى كند. (2)
خداوند صاحب اختيار من، و من صاحب اختيار هر مسلمانى هستم و نسبت به مؤمنان از خودشان صاحب اختيارترم. اَلا مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. (3)
اى معاويه، من از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدم در حالى كه آن حضرت بر فراز منبر بود و من و عمر بن ابى سلمه و اسامة بن زيد و سعد بن ابى وقاص و سلمان و ابوذر و مقداد و زبير در برابر او نشسته بوديم. حضرت فرمود: آيا من نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان نيستم؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه. فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...».
معاويه از امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) و ابن عباس در اين باره پرسيد. ابن عباس گفت: تو به آن چه مى گويد ايمان نمى آورى. اكنون سراغ كسانى كه نام برد بفرست و از آنان سؤال كن. معاويه سراغ عمر بن ابى سلمه و اسامه فرستاد و از آنان نيز سؤال كرد.
آنان شهادت دادند كه آن چه عبداللّه مى گويد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيده اند همان گونه كه او مى گويد. (1)
پيامبرِ ما در غدير خم افضل مردم و سزاوارترين و بهترين آنان را براى امت منصوب فرمود و با على (عليه السلام) بر امت اتمام حجت كرد و به آنان دستور اطاعت
1) بحار الانوار: ج 33 ص 266.
او را داد ... و به آنان خبر داد كه هر كس صاحب اختيارش پيامبر (صلى الله عليه و آله) است على هم نسبت به او صاحب اختيار است. (در روايتى:) اى معاويه، آيا تعجب مى كنى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير خم و در موارد زيادى نام امامان را برد و حجت را بر آنان تمام كرد و دستور به اطاعت آنان داد. (1)
ابن عباس در موردى داستان غدير را چنين نقل كرده است: خداوند به پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد على (عليه السلام) را براى مردم منصوب كند و آنان را به ولايت او خبر دهد. اين بود كه در روز غدير خم به ولايت او قيام نمود. (2)
در مورد ديگرى ابن عباس داستان غدير را چنين نقل كرده است: پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حضور مردم بازوى على (عليه السلام) را گرفت و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». بعد ابن عباس گفت: به خدا قسم با اين اقدام بيعت على (عليه السلام) بر مردم واجب شد. (3)
... فكر كن در اين كه حق را به اهلش باز گردانى و آن را به ايشان واگذار كنى، كه از تو به آن سزاوارترند. خوب مى دانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير خم درباره على (عليه السلام) چه فرمود. فاصله زيادى هم نشده كه فراموش شده باشد! (4)
تَناسَوا نَصبَهُ فى يَومِ خُمٍّ *** مِنَ البارى وَ مِن خَيرِ الاَنامِ
يعنى: نصب على بن ابى طالب (عليه السلام) در روز غدير خم را فراموش كردند، كه از سوى خدا و به دست بهترين مردم بود!
معاويه گفت: تو از همه راست تر گفتى!! كيسه زر را تو بردار! (1)
به على بن ابى طالب (عليه السلام) خصايصى داده شده كه به احدى داده نشده است. از جمله اين كه او صاحب روز غدير خم است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) نام او را به صراحت برد و ولايت او را بر امتش لازم كرد و مقام والاى او را به آنان شناسانيد و منزلت او را روشن ساخت ... و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ». (2)
ما نزد قومى آمديم كه از زبان آنان عليه خودشان اقرار گرفتيم! بدانيد كه على بر حق است و تابع او باشيد! (1)
حضرت فرمود: بر سر پيمانتان هستيد؟ گفتند: آرى. فرمود: فردا با سرهاى تراشيده نزد من آييد (تا به جنگ سقيفه برويم). (3)
از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه بازوان تو را گرفته بود مى فرمود: «خدا صاحب اختيار من است و من مولاى مؤمنين هستم، و هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست». (1)
حضرت فرمود: از كجا شما موالى من هستيد؟ عرض كردند: از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيديم كه در روز غدير خم مى فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (2)
چگونه ما مى توانيم بگوييم آنان كه قبل از شما خلافت را به دست گرفتند از شما نسبت به آن سزاوارتر بودند؟ اگر چنين چيزى بگوييم پس چرا پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از حجة الوداع تو را منصوب كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (1)
زيد بن ارقم كسى است كه در غدير كنار منبر پيامبر (صلى الله عليه و آله) شاخه هاى درختان را بالا گرفته بود، تا هنگام سخنرانى به آن حضرت برخورد نكند. طبعاً او هنگام معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين (عليه السلام) توسط پيامبر (صلى الله عليه و آله) نزديک تر از همه شاهد ماجرا بود. او كسى است كه متن كامل خطبه مفصل پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير را به خاطر سپرد و براى نسل هاى بعد نقل كرد. (3)
شخصى مانند زيد بن ارقم كه در غدير اين قدر به پيامبر (صلى الله عليه و آله) نزديک بود، در موقعيت حساسى نياز به شهادت او درباره غدير پيدا شد. در كوفه اميرالمؤمنين (عليه السلام)
از او خواست تا برخيزد و درباره غدير در پيشگاه مردم شهادت دهد؛ ولى او برنخاست و شهادت نداد و ادعا كرد غدير را فراموش كرده است!!!
در آن جا اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: اگر دروغ مى گويى خدا چشمانت را كور كند. او از مجلس بيرون نرفته كور شد و بين مردم به نفرين شده اميرالمؤمنين (عليه السلام) شناخته شد. او بعد از اين معجزه قسم ياد كرد از آن پس هر كس درباره غدير بپرسد آن چه را ديده و شنيده بيان كند و شهادت دهد! (1)
اى مردم، چه كسى بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: «خدايا شاهد باش، و تو اى جبرئيل شاهد باش»، و اين را سه مرتبه فرمود. سپس دست على بن ابى طالب (عليه السلام) را گرفت و او را به سوى خود بلند كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاهُ...»، و اين را نيز سه مرتبه فرمود. (2)
با پيامبر (صلى الله عليه و آله) در سفر حج بودم كه در غدير پياده شديم. دستور نماز جماعت داده شد و بين درختان براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) جارو زده شد. حضرت نماز ظهر را خواند و دست على بن ابى طالب (عليه السلام) را گرفت و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (1)
در آن جا او به اميرالمؤمنين (عليه السلام) عرض كرد: شما كيستى؟ حضرت فرمود: من على بن ابى طالبم! حنفيّه عرض كرد: پس تو همان مردى هستى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير خم به عنوان عَلَم و راهنماى مردم برايمان منصوب كرد؟ حضرت فرمود: من همانم. حنفيّه عرض كرد:
ما به خاطر تو غضب كرديم و به خاطر تو به ما حمله كردند و ما را اسير گرفته آوردند، چون مردان ما گفتند: ما صدقات اموالمان و اطاعت خود را در اختيار كسى قرار نمى دهيم مگر آن كسى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) او را براى ما و شما نصب كرده است. (1)
ولايت على (عليه السلام) را پذيرفته ام به خاطر پيمانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز غدير براى ولايت او گرفت و تو نيز حاضر بودى...! (2)
اين ها نمونه هايى از احتجاجات و مناظرات درباره غدير بود. در طول تاريخ هزاران مورد ديگر بوده كه درباره غدير بين شيعه و مخالفانش بحث و مناظره درباره غدير درگرفته، و مطالب بسيارى درباره سند و متن آن به عنوان اتمام حجت و محكوميت خصم بيان شده است.
كتاب هاى مستقلى نيز در اين باره در هر قرنى توسط علماى بزرگ شيعه تأليف و تدوين شده، كه بسيارى از آن ها در قرن اخير به چاپ رسيده است.
مواردى در تاريخ به عنوان اعتراف دشمنان غدير درباره آن آمده كه حجتى عليه خودشان به حساب مى آيد. ذيلاً به اعترافات 12 نفر از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) درباره غدير مى پردازيم، كه مجموعاً 17 مورد است.
1) بحار الانوار: ج 39 ص 162 ح 1.
پيامبر درباره مسئله ولايت تو بعد از ايام ولايت در غدير چيزى را تغيير نداده، و من شهادت مى دهم كه تو مولاى من هستى و به آن اقرار مى نمايم، و در زمان پيامبر هم به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام كردم... (1)
عمر بن خطاب حديث غدير را چنين نقل كرده است: پيامبر على را به عنوان امام منصوب كرد و گفت: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ ... خدايا تو بر اينان شاهد هستى»!
عمر مى گويد: جوان خوش سيمايى را در غدير ديدم كه مى گفت: ... به خدا قسم پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيمانى بر شما بست كه جز منافق آن را بر هم نمى زند...
وقتى عمر ماجرا را براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل كرد آن حضرت فرمود: اى عمر، تو بپرهيز از اين كه آن را بر هم بزنى يا با آن مخالفت كنى!! (2)
در روز غدير خم پيامبر دست على بن ابى طالب را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنين نيستم؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...» و خداوند اين آيه را نازل كرد: «اَليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم...». (3)
در جنگ صفين اصبغ بن نباته نامه اى از جانب اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى معاويه آورد. در آن جا ابوهريره را ديد و گفت: تو را قسم مى دهم ... آيا در روز غدير خم حاضر بودى؟ گفت: آرى. پرسيد: چه شنيدى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره على (عليه السلام) فرمود. گفت: شنيدم كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ». (1)
پس از صلح امام حسن (عليه السلام) معاويه وارد كوفه شد. هر شب ابوهريره همراه معاويه در مسجد كوفه مى نشست. يک شب جوانى به او گفت: تو را به خدا قسم مى دهم، آيا از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدى كه درباره على بن ابى طالب (عليه السلام) مى فرمود: «اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ»؟ ابوهريره در حضور معاويه گفت: آرى. آن جوان گفت: «من هم خدا را شاهد مى گيرم كه تو ولايت دشمن او (معاويه) را پذيرفته اى و با دوست او دشمنى كرده اى»! (2)
سعد بن ابى وقاص از سرلشكران سقيفه بوده و خدمات وافرى براى آنان انجام داده است. او در اقرار به فضايل اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى گويد: بالاتر از همه فضايل على غدير خم است. پيامبر دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد در حالى كه من به او نگاه مى كردم و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم؟ گفتند: آرى. فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (3)
سعد - كه پس از قتل عثمان با اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيعت نكرد - در راه سفر مكه با دو نفر عراقى برخورد كرد، و غدير را به عنوان يكى از پنج فضيلت بزرگ اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى آنان چنين بيان كرد:
با پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حجة الوداع بوديم. در بازگشت در غدير خم پياده شد و دستور داد تا مناديش بين مردم ندا كند: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ...». (1)
او پس از مبتلا شدن تصميم گرفت هرگز غدير را كتمان نكند. نمونه اى از آن چنين است كه گفت:
من در روز غدير خم از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدم در حالى كه دست على (عليه السلام) را گرفته بود فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ...». (2)
پيامبر در روز غدير خم درباره او فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ»! (3)
اين ها نمونه هايى از اقرارهاى طرفداران سقيفه درباره غدير بود. در طول چهارده قرن بسيارى از بزرگان اهل سنت در كتاب ها و گفتارهايشان به حديث غدير اعتراف كرده اند و حتى كتاب هاى مستقلى در اين باره نوشته اند.
در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود، ولى از همان روز كه خطابه غدير در آن ايراد شد ميدان جنگ سقيفه و غدير نيز آغاز شد. سرلشكران سقيفه در حالى كه مقابل منبر غدير نشسته بودند با دندان هاى تيز خود غدير و غديريان را تهديد مى كردند، و به فرماندهان و وفادارانشان هشدار و آماده باش مى دادند، و حتى به صاحب غدير ناسزا مى گفتند.
بنيانگذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى امضا كردند؛ و به كار نظام دادن لشكر خود پرداختند.
آن ها چنان در اين كار سرعت عمل به خرج دادند كه در يک چشم به هم زدنِ هفتاد روزه، با لشكر عظيمى بر در خانه صاحب غدير ريختند و آن را به آتش كشيدند. آنان با ضرب و شتم وارد خانه شدند، و پيشگامان دفاع از غدير يعنى فاطمه و محسن (عليهما السلام) را به شهادت رساندند و طناب بر گردن صاحب غدير افكندند؛ و با اين هجوم وحشيانه بر غديريان به خيال خام خود فاتحه غدير را خواندند.
اهل سقيفه غافل از اين بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير و پيامبر (صلى الله عليه و آله) مبلغ غدير و امامان (عليهم السلام) صاحب غديرند و در اين جنگ پيروزند. ياران غدير نيز به انتخاب صاحبان غدير لياقت عضويت در لشكر غدير را پيدا مى كنند.
در اولين درگيرى بر سر غدير يعنى غوغاى سقيفه، كه در واقع ميدان جنگ تن به تن و نابرابر بين غديريان و اهل سقيفه بود؛ غديريان با آن كه مغلوب شدند ولى با حضور صاحب غدير توانستند حقايق را بازگو كنند و حجت را براى نسل هاى آينده تمام كنند. صف غديريان كه در ابتدا سه نفر بودند، در اثر حسن تدبير به هفت نفر و صد نفر و هزار نفر رسيدند و هم چنان بيشتر شدند تا به عدد ميلياردىِ امروز رسيدند.
اگر همان سقيفه روز اول بود هرگز روزى پيش نمى آمد كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) را پس از 25 سال مردم به التماس براى خلافت فراخوانند. اين نتيجه كارهايى بود كه در روز سقيفه از طرف غديريان انجام شد، و همين روزها بود كه به صف آرايى هاى جمل و صفين و نهروان انجاميد.
اگرچه در سقيفه نوبت به صف آرايى نرسيد و غديريان فورا مغلوب شدند و حتى چهل نفر غديرى پيدا نشد، ولى در جنگ هاى سه گانه اميرالمؤمنين (عليه السلام) صاحبانِ شمشيرهاى بسيارى - با درجات اعتقادى متفاوت - در ركاب حضرت بودند كه فقط پنج هزار نفر شرطة الخميس (1)يعنى فدائيان غدير بودند كه معناى مولى و صاحب اختيارى اميرالمؤمنين و اطاعت مطلق از مقام ولايت مطلقه را در آن جا به نمايش گذاشتند.
1) بحار الانوار: ج 42 ص 151.
يكى از آنان اصبغ بن نباته بود كه وقتى از او مى پرسند: منزلت اميرالمؤمنين (عليه السلام) نزد شما در چه حدى است؟ مى گويد: «ما شمشيرها را بر دوش گرفته ايم و بر هر كس كه او اشاره كند فرود مى آوريم...»! (1)
اهل سقيفه كه روز اول يک چهره بيشتر نداشتند، اينک به سه چهره شاخص و صدها چهره كه تحت همان سه چهره خلاصه مى شد به جنگ غديريان آمده بودند. اينان كه در روز اول باطن خود را كتمان مى كردند و فقط پشت سر غاصبان به نفع آنان شعار مى دادند، اكنون جهت گيرى هم نمودند و نشان دادند كه براى چه به نفع اصحاب سقيفه شعار مى دادند.
گروهى بودند كه پيشانى هايى از عبادت پينه بسته و ظاهر زاهدانه اى داشتند، ولى با اين همه در مقابل على (عليه السلام) بودند. گروهى رياست طلب بودند كه در مقابل على (عليه السلام) قرار گرفته بودند. گروهى مال پرست بودند و به جنگ على (عليه السلام) آمده بودند. گروهى عياش بودند و در برابر اميرالمؤمنين (عليه السلام) قرار گرفته بودند. گروهى اظهار محبت شديد نسبت به اسلام و پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى كردند و با اين همه در مقابل صاحب غدير ايستاده بودند!! گروهى بغض و عناد خود را نسبت به پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز كتمان نمى كردند. عده اى ادعاهاى تازه اى كه صراحت در ضديت با قرآن و پيامبر (صلى الله عليه و آله) داشت مطرح مى كردند و در عين حال خود را وفادار به اسلام مى دانستند و از همان ديدگاه به جنگ اميرالمؤمنين (عليه السلام) آمده بودند!!
در شگردى ديگر، پيروان سقيفه در قيافه هاى ظاهر فريب ظاهر شدند، كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد.
1) بحار الانوار: ج 42 ص 150 ح 16.
بار اول همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله) در ميدان جنگ در برابر على (عليه السلام) ظاهر شد، در حالى كه طلحه و زبير دو صحابى پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز در كنار او بودند.
حضور زن در ميدان جنگ از يک سو و همسر پيامبر بودن از سوى ديگر براى عوام فريبى راه شكننده اى بود و تأثير به سزايى داشت. اما دختر مؤسس سقيفه بودن و سابقه هاى شومى كه از جاسوسى براى پدر در حيات و پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) در پرونده داشت، معرف خوبى براى نمايندگى او از سقيفه در مقابل غدير بود.
بار دوم به بهانه قتل عثمان، آخرين نماينده تام الاختيار سقيفه با نقشه صاحب سقيفه انتخاب شد. معاويه و بقاياى سقيفه حزب واحدى تشكيل دادند و به عنوان خونخواهى خليفه مقتولِ سقيفه پرچم برافراشتند. پيراهن عثمان را كه نماد سقيفه بود بر منبر دمشق كه پايه هاى سقيفه در آن محكم شده بود آويختند و معاويه را با عناوينى از قبيل خال المؤمنين و كاتب وحى تزيين نمودند و به جنگ غدير آمدند.
غديريان نيز چنان كه بايد خود را نشان دادند و به دست نيروهاى فداكار و ريشه دار خود چون عمار و اويس قرنى و مالک اشتر چنان حماسه هايى آفريدند كه نقش طلايى غدير را بر آسمان تاريخ حک نمودند.
بار سوم كج فكران نهروانى كه در واقع مولود سقيفه بودند و آرمان خود رأيى و عدم اطاعت از امام معصومِ منصوب از جانب پروردگار را هم چون اهل سقيفه بر دوش مى كشيدند، به ميدان غدير آمدند.
پس از آن، شهادت صاحب غدير با شمشيرى كه آب طلايى از اسم اسلام بر آن داده بودند و زهرى از ناب سقيفه بر تيغ آن كشيده بودند، براى اهل سقيفه آغاز راهى براى ذبح غدير شد.
معاويه اين سگ بچه سقيفه، كه اكنون بزرگ شده بود و چنگال هاى تيز و دندان هاى درنده اش كارسازتر بود، در طول بيست سال مذبح بزرگى براى غدير آماده كرد، و هزاران نفر از غديريان را در آن سر بريد و با لشكر سقيفه خونشان را سركشيد، تا براى كربلا قوى تر شوند كه شدند!
با مرگ معاويه و روى كار آمدن يزيد، اين مذبح بزرگ آماده سر بريدن غدير بود، و اين سان شد كه غدير را به مسلخ كربلا كشاندند و مى رفت تا خواب هاى رؤساى سقيفه تعبير گردد.
اين بار غدير با همه وجود و به همراهى تنى چند از فداكارترين نيروهايش به ميدان آمد. آن روز غدير حسين (عليه السلام) بود، و همراه گروهى آمد كه براى شهادت و قطعه قطعه شدن و فدا شدن كمر همت بسته بودند و گروهى ديگر كه براى اسير شدن و اشک ريختن براى غديرِ سر بريده و معرفى غدير به بى خبران شام آماده بودند. در اين جا سخن امام صادق (عليه السلام) علناً به ظهور رسيد كه فرمود:
اِذا كُتِبَ الكِتابُ قُتِلَ الحُسَينُ عَلَيهِ السَّلامُ.
آن گاه كه پيمان سقيفه در مقابل غدير امضا شد امام حسين (عليه السلام) كشته شد!
آرى غدير را با ياران باوفايش سربريدند و خيمه هاى آسمان عمود آن را غارت كردند و آتش زدند و عزيزان غدير را به اسيرى بردند تا در شهرهاى سقيفه به آن افتخار كنند و به همه اعلام كنند كه كار غدير پايان يافت، امّا...!
غدير از همان روزِ كربلا حيات حقيقىِ خود را آغاز كرد، و پس از 50 سال كه در چنگال سقيفه و اوباش آن گرفتار بود برگ جديدى از حيات خود را ورق زد.
با شهادت امام حسين (عليه السلام) براى بار دوم آوازه غدير تا دورترين نقاط دنيا رفت و حتى كفار و مشركين اهل سقيفه را لعنت كردند و سرفرازى غدير را آفرين گفتند.
اما اين بار جنگ سقيفه و غدير زبانه كشيد و حسد و كينه اهل سقيفه چنان شعله كشيد كه سلاّخانى چون حَجاج را به نيابت از سقيفه برگزيدند. آن ها هم با چراغ آمدند و فدائيان غدير را برگزيدند و در مذبح سقيفه قطعه قطعه كردند. امثال قنبر خود را خوش به بستر شهادت غدير معرفى كردند، اگر چه زبانشان را بريدند و يا از پشت سر بيرون آوردند، اما اين بهاى غدير بود كه از جان و دل مى پرداختند.
گويا گروه سقيفه به خوبى دريافتند كه غدير هنوز زنده است و هر روز زنده تر مى شود. غدير در انتظار نسل هايى است كه آغوش باز آن را پذيرا خواهند شد و با پاى دل در صحراى غدير حضور مى يابند و با صاحب غدير بيعت مى كنند.
پرونده سقيفه با پايانِ حكومت اموى مختومه اعلام شد، ولى بار ديگر سر از حكومت عباسى در آورد و به مبارزه با غدير پرداخت. گويا جلوه هاى مختلف سقيفه به تناسب هر زمانى به گونه اى خودنمايى مى كند. پانصد سال كه عباسيان بر سر كار بودند هرگز روى خوشى به غديريان نشان ندادند و به قتل و شكنجه و زندانى آنان پرداختند، و امامان غدير را يكى پس از ديگرى به شهادت رساندند.
اما گذر زمان در راه باريكه هايى كه براى تشيع باز گذاشته بود غدير را بسيار فراتر از آن چه به نظر ديگران مى آمد پيش برد، و از آن سوى مرزهاى اسلام نيز عاشقانى را به
خود جذب كرد و كشتى نجاتى براى جويندگان صراط مستقيم در فتنه هاى موج خيز و متلاطم سقيفه شد.
اگر در روزهاى غصب خلافت فقط سه نفر از غديريان براى صاحب غدير ماندند، غاصبان سقيفه اينک برخيزند و رقم ميلياردى غديريان در طول چهارده قرن و در سراسر جهان را ببينند؛ آن جا كه غاصبين خيالش را هم نمى كردند...!!
از قرن اول هجرى همگام با روايت سينه به سينه غدير، كتاب نيز نقش خود را در رساندن پيام غدير به نسل هاى مسلمين ايفا كرده و پرونده پرافتخار غدير را باز نگه داشته است؛ و از قرن دوم كتاب و كتابت به صورت جدى در تبليغ و حفظ غدير به كار گرفته شده است.
با آن كه هر يک از صد و بيست هزار مخاطب پيامبر (صلى الله عليه و آله) - كه در غدير خم حضور داشتند - بايد در راه ثبت و ضبط آن واقعه عظيم اقدامى مى كردند ولى چنين نكردند؛ و با آن كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) سفارش اكيد كرده بود كه پيام غدير را به نسل هاى آينده برسانيد و اختناق حكومت ها مانع از آن شد، ولى با اين همه فرهنگ غنى اسلام پر از ياد غدير است، و در كتب اعتقادى و تاريخى و حديثى اسلام - در هر كجا و هر زمان كه تأليف شده باشد - نور غدير قابل كتمان نبوده است.
به عنوان اولين كتاب هايى كه ماجراى غدير را ثبت كرده اند، بايد 3 كتاب را نام برد:
اين كتاب نوشته اميرالمؤمنين (عليه السلام) از املاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بوده و از ودايع امامت است كه جز معصومين (عليهم السلام) كسى به آن راه ندارد. در اين كتاب ماجراى غدير مطرح شده است، چنان كه شخصى به نام «معروف» خدمت امام باقر (عليه السلام) رسيد و داستان غدير را به نقل از ابىالطفيل براى حضرت نقل كرد. حضرت آن را تأييد كرد و فرمود: «اين مطلب را در كتاب على (عليه السلام) ديده ايم و نزد ما صحيح است». (1)
اولين كتاب از تأليفات بشرى كه مسئله غدير را در خود ثبت كرده «كتاب سليم بن قيس هلالى» است. اين كتاب كه در سال هاى اوليه بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) تأليف شده و مؤلف آن در سال 76 هجرى درگذشته، دور از چشم غاصبان خلافت در موارد مختلف آن مسئله غدير را آورده و حتى در يک حديث مستقل ماجراى غدير را به طور كامل منعكس نموده است. اين يادگار هزار و چهارصد ساله هم اكنون موجود است و بارها چاپ شده است.
اولين كتاب مستقلى كه در موضوع غدير تأليف شده به نام «جزءٌ فيه خطبة النبى (صلى الله عليه و آله) يوم الغدير» از عالم شيعى بزرگ ادبيات عرب خليل بن احمد فراهيدى متوفاى سال 175 است، كه خطبه مفصل پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير را در آن آورده است. (2)
رسوخ غدير در جهات مختلف دين در حدى است كه در موضوعات متعددى
مورد بحث قرار گرفته است. در كتب حديثى به عنوان سند و متن آن، در كتب تاريخى به عنوان مهمترين واقعه اسلام، در كتب كلامى به عنوان مؤثرترين بحث اعتقادى كه همان ولايت و خلافت است، در كتب تفسير به عنوان تفسير آياتى كه به خلافت باز مى گردد، در كتب لغت به عنوان معناى كلمه «مولى» و در كتب ادب و شعر به عنوان قطعه زيباى تاريخ اسلام كه در قالب نظم و نثر ارائه شده است.
در طول قرن اول هجرى، سينه هاى امين و حافظه هاى قوى افراد بود كه هم چون كتاب عمل كرد و راه صد ساله را به خوبى پيمود و غدير اين وديعه آل محمد (عليهم السلام) را در خود حفظ كرد. بسيارى از صحابه و تابعين واقعه غدير را در محافل بيان مى كردند و آن را به نسل هاى بعد از خود انتقال مى دادند؛ اگر چه كتاب هايى مثل كتاب سليم نيز مخفيانه در دست تأليف بود و غدير را در خود ثبت مى كرد.
از اوايل قرن دوم هجرى كه تدوين معارف دينى آزادى نسبى يافت، تبليغ غدير نيز شكلى تازه به خود گرفت و كم كم از شكل روايت به صورت تأليف درآمد.
از قرن سوم تحقيق و بحث در متن حديث غدير آغاز شد و قطعه اصلى خطبه غدير كه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» است، در مناظرات شيعه و مخالفانش مطرح شد و رجال اسناد و ناقلان حديث غدير نيز به دقت مورد بررسى قرار گرفت.
اين تحقيقات در قرن هاى چهارم و پنجم و ششم به اوج خود رسيد، و تا سال هزار هم چنان پيش رفت كه آثار برجسته اى از اين قرون در دست است.
از اوايل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات پرمحتوا و مهمى درباره غدير تأليف نموده و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجه گيرى كرده اند. تحقيقات بزرگانى هم چون قاضى شوشترى، علامه مجلسى، شيخ حر عاملى، سيد هاشم بحرانى، مير حامد حسين هندى، علامه امينى و بسيارى ديگر از علما بهترين شاهد اين مدعاست.
كتاب هاى مستقل درباره غدير بيشتر به زبان هاى عربى و فارسى و اردو بوده و تعدادى نيز به انگليسى است، و چند كتاب هم به زبان تركى آذرى و استانبولى و بنگالى و نروژى در دست است. اين كتاب ها گاهى به صورت تأليف و گاهى ترجمه و در مواردى تلخيص و اقتباس است.
از نظر تقسيم بندىِ علمى، تعدادى از اين كتاب ها ترسيم كامل از واقعه غدير را ارائه نموده، و تعدادى فقط به تنظيم متن كامل خطبه غدير پرداخته است. كتاب هاى بسيارى نيز جمع آورى اسناد حديث غدير و بحث هاى رجالى آن را بر عهده دارد.
تحقيقات سنگين علمى متمركز در جواب مخالفان است، كه به معناى كلمه «مولى» و بررسى سند و دلالت آن پرداخته است. شعر و ادبيات كودک و نوجوان نيز جلوه ديگرى از تأليفات مربوط به غدير است.
نكته قابل توجه اين است كه بسيارى از مخالفان شيعه حديث غدير را با اسناد معتبر در منابع حديثى و تاريخى خود آورده اند.
علامه فقيد سيد عبدالعزيز طباطبايى در كتاب «الغدير فى التراث الاسلامى» 184 عنوان كتاب مستقل درباره غدير معرفى كرده و به شرح حال مؤلفين آن ها پرداخته است.
هم چنين فاضل دانشمند آقاى محمد انصارى در كتاب «غدير در آئينه كتاب» 2000 عنوان كتاب مستقل چاپى و خطى درباره غدير از قرن اول تا پانزدهم به 25 زبان را با كتابشناسى كامل و تصوير كتاب ها و آمارهاى لازم ارائه داده است.
در يک نگاه به فرهنگ مكتوب غدير، جلوه هاى آن را به صورت هاى مختلفى مى بينيم. تبليغ غدير گذشته از كتاب هاى بزرگ و كوچک، به صورت جزوه ها، بروشورها، مقالات، مجلات و روزنامه ها، برنامه هاى علمى كامپيوترى، خطاطى هاى زيبا در كاشى ها و تابلو ها و به صورت كارت و پوستر جلوه كرده، و هر ساله تنوع و گستردگى بيشترى از خود نشان مى دهد.
در ميان وقايع اسلام تنها واقعه غدير است كه از همان لحظات وقوع قطعه شعرى به عنوان سند دائمى ضميمه آن است. شعر با وزن و قافيه اى كه دارد مدرک ماندگارى در پرونده غدير است كه سينه به سينه حفظ شده و با توجه به اهميت ادبى آن در كتاب ها ثبت گرديده است. نسل هاى بعدى كه در اثر تبليغات سوء دشمنان از معارف خود فاصله گرفته اند از طريق شعر حَسّان و امثال او درباره غدير آن را باز يافته اند.
در طول تاريخ نيز در كنار اسناد و مدارک حديثى و تاريخى، شعر غدير كه توسط شعراى قرن هاى مختلف سروده شده در حفظ اين ماجرا اثر به سزايى داشته است.
نكته ديگر در شعر اين است كه توانسته غدير را در كتاب ها و محافلى حاضر كند كه با روش هاى ديگر ممكن و يا لااقل آسان نيست. بسيارى از كتب ادبى كه حتى در مواردى مؤلفانشان مخالف ولايت اهل بيت (عليهم السلام) بوده اند، به عنوان يک قطعه جالب از شاعرى توانا شعر غدير را نقل كرده اند. هم چنين بسيارى از مردم كه براى مطالعه و شنيدن متون علمى وقت و حوصله كافى ندارند، گاهى با يک قطعه شعر معارف غدير را دريافته اند.
در طول چهارده قرن، مسئله غدير در قالب اشعار عربى، فارسى، اردو، تركى و غير آن به نظم كشيده شده است. اولين قدم را شاعر زبردست عرب حسان بن ثابت برداشته و با اجازه رسمى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حضور مردم اشعارى را كه در همان غدير خُم درباره واقعه آن سروده بود خواند.
خود اميرالمؤمنين (عليه السلام) درباره غدير شعرى سروده اند و چند تن از اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) و نيز عده اى از اصحاب ائمه (عليهم السلام) اشعارى درباره غدير دارند كه از جمله آنان قيس بن سعد بن عباده، سيد حميرى، كميت اسدى، دعبل خزاعى و ابوتمام هستند.
عده اى از علماى بزرگ شيعه كه قريحه شعرى داشته اند، اشعار رسايى درباره غدير سروده اند كه از جمله آنان شريف رضى، سيد مرتضى، قطب راوندى، حافظ برسى، شيخ كفعمى، شيخ بهايى، شيخ كَرَكى، شيخ حر عاملى، سيد على خان مدنى و شيخ محمد حسين غروى اصفهانى (علامه كمپانى) است.
شعراى زبردستى چون ابن رومى، وامِق نصرانى، حَمّانى، تنوخى، ابوفراس حَمدانى، بِشنوى كُردى، كَشاجِم، ناشى صغير، صاحب ابن عباد، مهيار ديلمى، ابوالعلاء مَعَرّى، اَقساسى، ابن عَرَندَس، ابن عودى، ابن داغر حلى، بولس سلامه مسيحى از شعراى عرب درباره غدير شعر سروده اند.
گذشته از شعراى عرب، شاعران پارسى گوى و اردو زبان و ترک زبان نيز سهم به سزايى در نظم محتواى غدير و حفظ و نشر آن در قالب شعر داشته اند.
لازم به تذكر است كه عده اى از شعرا داستان غدير را به صورت مفصل يا مختصر در قالب شعر آوده اند كه اول آنان حسان است. برخى ديگر فقط مقطع حساس آن يعنى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را به شعر كشيده و پرورش داده اند. گروهى نيز با قالب ريزى ادبى غدير مبانى اعتقادى آن را بيان كرده اند و تا آن جا كه توانسته اند
شكوفايى روحى آن را در زندگى معنوى يک شيعه جلوه گر ساخته اند، كه راستى با خواندن آن ها حلاوت و خنكاى ولايت در سراسر وجود انسان رسوخ مى كند.
مؤلفانى اقدام به جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير كرده اند، و اين اسناد ادبى غدير را به صورت مجموعه هاى تنظيم يافته ارائه نموده اند. برخى از اين كتاب ها مستقلاً درباره اشعار غدير است كه 24 نمونه از آن ها نام برده مى شود:
الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، علامه امينى.
شعراء الغدير، مؤسسة الغدير، بيروت.
الغدير فى الاَدَب الشَّعبى، حسين بن حسن بهبهانى.
غديريات، علامه امينى، برگزيده از الغدير.
الغديرية، شيخ ابراهيم كفعمى.
غديريات هادِفة، سيد طالب خرسان.
غدير در شعر فارسى، سيد مصطفى موسوى گرمارودى.
سرود غدير، علامه سيد احمد اشكورى، 2 جلد.
شعراى غدير از گذشته تا امروز، محمد هادى امينى، 10 جلد.
غدير در شعر فارسى از كسائى تا شهريار، محمد صحتى سردرودى.
پاسداران حماسه غدير، پرويز عباسى.
بيعت با خورشيد، اداره ارشاد خراسان.
در ساحل غدير، احمد احمدى بيرجندى.
گلبانگ غدير، محمد مهدى بهداروند.
دريا در غدير، ثابت محمودى.
خطبة الغدير، محمد حسين صغير اصفهانى.
خطبه غدير خم، عباس جبروتى قمى.
خطبه غديريه، عاصى محمد ميرزا.
غديريه، ملا مسيحا.
غديريه، ملا محمد جعفر.
مهر آب خم، سيد على رضوى.
يک جرعه از غدير، شعراى قم.
صهباى غدير، شعراى هند.
ترانه غدير، سيد محمد رضا ساجد زيد پورى.
در زمان ما آثار شعر غدير از جنبه هاى ادبى فراتر رفته و ارزش تبليغى خاصى به خود گرفته است. انعكاس اشعار غديرى در كتاب ها، مجلات، روزنامه ها، برنامه هاى راديويى و تلويزيونى و كامپيوترى و فضاهاى مجازى، استفاده از اشعار در جشن ها به صورت مداحى و تهيه نوارهاى صوتى و تصويرى و كامپيوترى جلوه هاى تازه اى به شعر غدير داده است.
در بخش حاضر قطعه هايى از شعر و ادبيات عربى و فارسى و تركى كه از نظر اعتقادى يا انگيزه ولايى و يا ظرافت ادبى، خصوصيتى داشته انتخاب شده و در 3 بخش تقديم مى شود:
ألم تعلموا أنَّ النَّبىَّ محمَّدا *** لدى دَوح خمٍّ حين قام مُنادياً
...
فقال لهم: من كنت مولاه منكم *** و كان لقولى حافظاً ليس ناسياً
فمولاه من بعدى علىٌّ و إنَّنى *** به لكم دون البريَّة راضياً
محمد النبى أخى و صنوى *** و حمزة سيد الشهداء عمّى
...
و أوجب لى ولايته عليكم *** رسول اللّه يوم غدير خم
و أوصانى النبى على اختيار *** لأمّته رضىً منكم بحكمى
ألا من شاء فليؤمن بهذا *** و الاّ فليمُتْ كَمَدا بغمّ
فويل ثم ويل ثم ويل *** لمن يلقى الإله غدا بظلمى
و لم أرَ مثل ذاك اليوم يوماً *** و لم أرَ مثله حقا أُضيعا
قلت لمّا بغى العدوّ علينا *** حسبنا ربنا و نعم الوكيل
و علىٌّ إمامنا و إمام *** لِسِوانا أَتى به التنزيل
و من قال النبى: من كنت مولاه *** فهذا مولاه خطب جليل
در شب عيد غدير امام زمان (عليه السلام) را در خواب ديدم در حالى كه محزون بود و گريه مى كرد. خدمت حضرت رفتم و سلام كردم و دستش را بوسيدم، ولى ديدم گويا متفكر است. عرض كردم: آقاى من، اين روزها ايام خوشحالى و سرور عيد غدير است ولى شما را محزون و گريان مى بينم؟ فرمود: به ياد مادرم زهرا (عليها السلام) و حزن او افتادم. سپس حضرت اين شعر را خواندند:
لاترانى اتّخذتُ لا و عُلاها *** بعد بيت الأحزان بيت سرور!
سيد باقر مى گويد: از خواب برخاستم و قصيده اى درباره غدير و مصائب حضرت زهرا (عليها السلام) سرودم كه قسمتى از آن چنين است:
كلُّ غدر و قول إفك و زور *** هو فرع عن جحد نص الغدير
...
يوم أوحى الجليل يأمر طه *** و هو سارٍ أن مُر بترك المسير
حطِّ رحل السرى على غير ماء *** و كِلا، فى الفلا بحرِّ الهجير
ثمَّ بلِّغهم و إلاّ فما بلَّغت *** وحياً عن اللطيف الخبير
أقِم المرتضى إماما على الخل *** ق و نورا يجلو دجى الديجور
فرقى آخذا بكفِّ عليٍّ *** منبراً كان من حدوج و كور
و دعا و الملا حضور جميعاً *** غَيَّبَ اللّه رشدهم من حضور
إنَّ هذا أميركم و ولىّ ال *** أمر بعدى و وارثى و وزيرى
هو مولى لكل من كنت مولا *** هُ من اللّه فى جميع الأمور
...
أفصبراً يا صاحب الأمر و الخط *** ب جليل يذيب قلب الصبور
و كأنّى به يقول و يبكى *** بسلوِّ نزر و دمع غزير:
لاترانى اتّخذتُ لا و عُلاها *** بعد بيت الأحزان بيت سرور!
فمتى يابن أحمد تنشر الطاغو *** ت و الجبت قبل يوم النشور
از اين قسمت به بعد اشعار انتخابى از شعراى مختلف است:
و كم قد سمعنا من المصطفى *** وصايا مخصَّصة فى عليّ
و فى يوم خم رقى منبراً *** يبلغ الركب و الركب لم يرحل
فبَخبَخَ شيخك لمّا رآى *** عرى عقد حيدر لم تحلل
قال النبى له مقالاً لم يكن *** يوم الغدير لسامعيه مُجمجماً
من كنت مولاه فهذا مولى له *** مثلى و أصبح بالفخار متوّجاً
غدر السرور بنا وكان *** وفاؤه يوم الغدير
يوم أطاف به الوصى *** و قد تلقّب بالأمير
فتسلّ فيه و ردَّ عا *** رية الغرام إلى المعير
للّه درّ يوم ما أشرفا *** و درّ ما كان به أعرفا
ساق إلينا فيه ربّ العُلى *** ما أمرض الأعداء أو أتلفا
واسألهم يوم خم بعد ما عقدوا *** له الولاية لِمَ خانوا و لِمَ خَلَعوا
قول صحيح ونيّات بها نَفَل *** لاينفع السيف صقل نحته طبع
إنكارهم يا أميرالمؤمنين لها *** بعد اعترافهم عارٌ به ادّرعوا
لاتنكرنَّ غدير خمّ إنّه *** كالشمس فى إشراقها بل أظهر
ما كان معروفاً بأسناد إلى *** خير البرايا أحمد لايُنكر
فيه إمامة حيدر و كماله *** و جلاله حتى القيامة يذكر
و إذا نظرت إلى خطاب محمد *** يوم الغدير إذا استقرّ المنزل
من كنت مولاه فهذا حيدر *** مولاه لايرتاب فيه محصّل
لعرفتَ نصّ المصطفى بخلافة *** من بعده غرّاء لايتأوَّل
إنَّ يوم الغدير يوم سرور *** بيَّن اللّه فيه فضل الغدير
و حبا خمّ بالجلالة و التف *** ضيل و التحفة التى فى الحبور
يوم نادى محمد فى جميع ال *** خلق إذ قال مفصح التخيير
قائلاً للجميع من فوق دوح *** جمعوه لأمره المقدور
فصددتم عنه و لمتستجيبوا *** و تعرَّضتم لإفك و زور
ثم قلتم قد قال: من كنت مولاه *** فهذا مولاه غير نكير
و صارمه كبيعته بخمٍّ *** معاقدها من القوم الرقاب
علىّ الدّر و الذهب المصفّى *** و باقى الناس كلهم تراب
عاد من حجة الوداع الخطير *** و لفيف الحجيج موج بحور
لجة خلف كانتشار الغي *** م صبحاً فى الفدفد المغمور
بلغ العائدون بطحاء خمٍّ *** فكأنَّ الركبان فى التنور
عرفوه غدير خم و ليس الغ *** ور إلاّ ثمالة من غدير
جاء جبريل قائلاً: يا نبى *** اللّه بلِّغ كلام ربّ مجير
أنت فى عصمة من الناس فانثر *** بينات السماء للجمهور
و أذِعها رسالة اللّه وحياً *** سرمدياً و حجة للعصور
ما دعاهم طه لأمر يسير *** و صعيد البطحاء وهج حرور
و ارتقى منبر الحدائج طه *** يشهر السمع للكلام الكبير
أيها الناس إنما اللّه مولا *** كم و مولاى ناصرى و مجيرى
ثم إنى وليُّكم منذ كان ال *** دهر طفلاً حتى زوال الدهور
يا إلهى من كنت مولاه حقا *** فعلىٌ مولاه غير نكير
يا إلهى والِ الذين يوالون اب *** ن عمى و انصر حليف نصيرى
كن عدوّا لمن يعاديه و اخذل *** كل نكس و خاذل شرير
قالها آخذا بضبع على *** رافعاً ساعد الهمام الهصور
لاح شَعر الإبطين عند اعتن *** اق الزند للزند فى المقام الشهير
بثَّ طه مقاله فى على *** واضحاً كالنهار دون ستور
لا مجاز و لا غموض و لبس *** يستحثّ الأفهام للتفسير
فأتاه المهنِّئون عيون ال *** قوم يبدون آية التوقير
جاءه الصاحبان يبتدران الق *** ول طلاّ على حقاق العبير
بتَّ مولى للمؤمنين هنيئاً *** للميامين بالإمام الجدير
هنّأتْه أزواج أحمد يتلوهنَّ *** رتل من الجمع الغفير
عيدك العيد يا على فان يص *** مت حسود أو طامس للبدور
وُلّيتَ فى يوم الغدير بآية *** شهد الحجيج بها، فكيف تؤوَّل؟!
أنت الولىُّ، و من سواك معطّل *** عنها، و إجماع السقيفة باطل
فإذا أتى يوم الغدير تنزَّلت *** آيات ربِّك كالنجوم اللمّعِ
: قم يا محمد، إنّها لرسالة *** إن لم تبلّغها فلست بصادعِ
وقف الرسول مبلِّغا و منادياً *** فى حجة التوديع بين الأربُعِ
و أبوتراب فى جوار المصطفى *** طلق المحيّا كالهلال الطالعِ
رفع النبىّ يد الوصىّ و قال في *** مرأى من الجمع الغفير و مسمعِ
«من كنتُ مولاه فهذا المرتضى *** مولى له»...فبخٍ بخٍ لسميدعِ...!
و سَعَتْ جموعُ الناس نحو أميرها *** ما بين مقطوع الرجا، و مبايعِ...!
وصّى بها موسى، و هذا أحمدٌ *** وصّى أخاه، فذلَّ من لم يبخعِ...!!
اينک يک قطعه ادبى از معروف عبدالمجيد مصرى:
و اختزنت ذاكرةُ العالمِ
أحداثَ اليوم الموعودِ
لتشهدها الأجيالُ
و يفطنَ مغزاها الحكماء...
و تدلَّت من أغصان الغرقدِ
حبّاتُ ندىً فضّىٍّ
وقفت تقطفها الزهراءْ...
هى ذى أودية سالت لعلىٍّ
بالوحى على البطحاء...
فاندثرت أحلام قريشٍ
و تلاشت محضَ هباء
و يقال بأنّك المأمور بتبليغ التنزيل
افترش الصحراء
و جمع وفود الرحمن
عن شطآن غدير الوعى
و آخذ بيدك... و نادى:
من كنت أنا مولاه... فهذا مولاه...
قسم به جان تو اى عشق، اى تمامىِ هست *** كه هست هستىِ ما از خمِ غديرِ تو مَست
در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست *** كه آفتاب بود آفتاب بر سرِ دست
فراز منبر يوم الغدير اين رمز است *** كه سَر ز جَيب محمد، على برآورده
حديث لحمک لحمى بيان اين معناست *** كه بر لسان مبارک پيمبر آورده
جلوه گر شد بار ديگر طور سينا در غدير *** ريخت از خم ولايت مى به مينا در غدير
رودها با يک دگر پيوست كم كم سيل شد *** موج مى زد سيل مردم مثل دريا در غدير
هديه جبريل بود «اليوم اَكمَلتُ لَكُم» *** وحى آمد در مبارک بادِ مولى در غدير
با وجود فيض «اَتمَمتُ عَلَيكم نعمَتى» *** از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدير
بر سر دست نبى هر كس على را ديد گفت *** آفتاب و ماه زيبا بود زيبا در غدير
بر لبش گلواژه «مَن كُنتُ مَولا» تا نشست *** گلبن پاک ولايت شد شكوفا در غدير
«بركه خورشيد» در تاريخ نامى آشناست *** شيعه جوشيده ست از آن تاريخ آن جا در غدير
گر چه در آن لحظه شيرين كسى باور نداشت *** مى توان انكار دريا كرد حتى در غدير
باغبان وحى مى دانست از روز نخست *** عمر كوتاهى ست در لبخند گل ها در غدير
ديده ها در حسرت يک قطره از آن چشمه ماند *** اين زلال معرفت خشكيد آيا در غدير؟
دل درون سينه ها در تاب و تب بود اى دريغ *** كس نمى داند چه حالى داشت زهرا در غدير
از ولايتعهدى حيدر، خدا تاج شرف *** بار ديگر بر سر زهراى اطهر مى زند
در حريم ناز و عصمت زين همايون افتخار *** فاطمه لبخند بر سيماى شوهر مى زند
اين بشارت دوستان را جان ديگر مى دهد *** دشمنان را اين خبر، بر قلب خنجر مى زند
باز تابيد از افق روزِ درخشانِ غدير
شد فضا سرشار عطرِ گل ز بستان غدير
موج زد درياى رحمت در بيابان غدير
چشمه هاى نور جارى شد ز دامان غدير
شد غدير خُم تجليگاه انوار خدا
تا در آن جا جلوه گر شد نور مِصباحُ الهُدى
آفرينش را بُوَد بر سوى آن سامان نگاه
ما سوى اللّه منتظر تا چيست فرمان اِله
ناگهان خَتمِ رُسُل آن آفتاب دين پناه
بر فراز دست مى گيرد على را هم چو ماه
تا شناساند به مردم آن ولى اللّه را
والِ مَن والاه خواند، عادِ مَن عاداه را
اى غدير خم كه هستى روز بيعت با امام
بر تو اى روز امامت از همه امت سلام
از تو مُحكم شد شريعت، و ز تو نعمت شد تمام
ما به ياد آن مبارک روز و آن زيبا پيام
از وِلاى مُرتضى دل را چراغان مى كنيم
با على بار دگر تجديد پيمان مى كنيم
خط سُرخى كز غدير خم پيمبر باز كرد
باب رحمت را ز اول تا به آخر باز كرد
بر جهان ما سوى حق راه ديگر باز كرد
از بهشت آرزوها بر بشر دَر باز كرد
از غدير خم كمالِ شرع پيغمبر شده است
مُهر اين فرمان به خون مُحسن و اصغر شده است
اين خدايى روز، بر شير خدا تبريک باد
بر تمام اَنبيا و اوليا تبريک باد
يا امام العصر اين شادى تو را تبريک باد
چهارده قرن امامت بر شما تبريك باد
سينه ها از داغ هِجران داغدارت تا به كِى
چون «مؤيد» شيعيان در انتظارت تا به كِى
ملتهب در كنار یک بركه *** روح تاريخ پير منتظر است
دست خورشيد تا نهد در دست *** آسمان در غدير منتظر است
بر سرِ آسمانىِ آن ظهر *** آيه هاى شكوه نازل شد
مژده دادند آيه هاى شكوه *** دين احمد تمام و كامل شد
غدير عيد همه عُمْر با على بودن *** غدير آينه دار على ولى اللّه ست
غدير حاصل تبليغ انبيا همه عمر *** غدير نقش ولاى على به سينه ماست
غدير يک سند زنده، يک حقيقت محض *** غدير از دل تنگ رسول عقده گشاست
غدير صفحه تاريخ وال من والاه *** غدير آيه توبيخ عاد من عاداست
هنوز لاله «اكملت دينكم» رويَد *** هنوز طوطى «اتممت نعمتى» گوياست
هنوز خواجه لولاک را نِداست بلند *** كه هر كه را كه پيمبر منم، على مولاست
بگو كه خصم شود منكر غدير، چه باک *** كه آفتاب، به هر سو نظر كنى پيداست
چو عمر صاعقه كوتاه باد دورانش *** خلافتى كه دوامش به كشتن زهراست
ستاره سحر از صبح انتظار دميد *** غدير از نفس رحمت بهار چكيد
گرفت دست قَدَر، رايت شفق بر دوش *** زمين به حكم قضا آب زندگى نوشيد
بر آسمان سعادت ز مشرق هستى *** سپيده داد نويدِ تولدِ خورشيد
به باغ، بلبل شوريده رفت بر منبر *** چو از نسيم صبا بوى عشقِ يار شنيد
ز خويش رفته، نواخوان عشق بود و سرود *** به بانگ زير و بم، اسرار خطبه توحيد
فتاد غلغله در باغ و شورشى انگيخت *** كه خيل غنچه شكفت و به روى او خنديد
هوا ز عطر گلاب محمدى مشحون *** زمين به عترت و آل رسول بست اميد
رسول سدره نشين شد، على به صدر نشست *** پىِ تكامل دينش خداى كعبه گزيد
گرفت پرچم اسلام را على در دست *** از اين گزيده زمين و زمان به خود باليد
به يُمنِ فيضِ ولايت شراب خمّ اَلَست *** به عشق آل على از غدير خم جوشيد
سر زد از دوش پيمبر، ماه در شام غدير *** تا كه جبرائيل او را داد پيغام غدير
مژده داد او را ز ذات حق كه با فرمان خويش *** نخل هستى بار و بر آرد در ايام غدير
دين خود را كن مكمَّل با ولاى مرتضى *** خوف تا كى بايد از فرمان و اعلام غدير
مى شود مست ولاى مرتضى از خود جدا *** هر كه نوشد جرعه اى از باده جام غدير
شد بپا هنگامه اى در آسمان و در زمين *** تا ولايت شد على را ثبت هنگام غدير
شور و شوقى شد در آن صحراى سوزان حجاز *** مرغ اقبال آمد و بنشست بر بام غدير
عشق مولا در دلم از زاد روز من نشست *** بر جبينم حک بود تا مرگ خود نام غدير
به كام دهر چشاندى مِيى ز خم غدير *** كه شور و جوشش آن در رگ زمان جارى است
ز چشمه سار ولاى تو اى خلاصه لطف *** به جويبار زمان فيض جاودان جارى است
بياويزد آن كس به غدر خداى *** كه بگريزد از عهد روز غدير
چه گويى به محشر اگر پرسدت *** از آن عهد محكم شبر يا شبير
سايبان باور نكردم مه شود بر آفتاب *** تا نديدم بر فراز دست احمد بوتراب
آرى آرى ماه بر خورشيد گردد سايبان *** مصطفى گر آفتاب آيد، على گر ماهتاب
اى شرف اهل ولايت غدير *** بركه سرشار هدايت غدير
زمزم و كوثر ز تو كى بهترند *** آبروى خويش ز تو مى خرند
اين كه كند زنده همه چيز آب *** ز آب غدير است نه از هر سراب
از ازل اين بركه به جا بوده است *** آينه لطف خدا بوده است
انديشه مكن زان كه كند وسوسه خناس
در باب على يعصمك اللّه من الناس
بايد بشناسانيش امروز به نشناس
بازار خَزَف بشكنى از حُقّه الماس
حق را كنى آن گونه كه حق گفت مدلّل
در غدير خم نبى خشت از سر خم برگرفت *** خشت از خم ولاى ساقى كوثر گرفت
از خم خمر خلافت در غدير خم بلى *** ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت
ماه صد آئينه دارد نيمه شب ها در غدير *** روزها مى گسترد خورشيد خود را بر غدير
پيش چشم آسمان پيشانى بازِ على *** آفتاب روى زهرا در پس معجر غدير
گُلِ هميشه بهارم غدير آمده است *** شراب كهنه ما در خم جهان باقى است
خداى گفت كه «اكملت دينكم» آنَک *** نواى گرم نبى در رگ زمان باقى است
قسم به خون گل سرخ در بهار و خزان *** ولايت على و آل جاودان باقى است
گل هميشه بهارم بيا كه آيه عشق *** به نام پاک تو در ذهن مردمان باقى است
...
در روز غدير عقل اوّل *** آن مظهر حق نبىِّ مرسل
چون عرش تو را كشيد بر دوش *** آن گاه گشود لعل خاموش
فرمود كه اين خجسته منظر *** بر خلق پس از من است رهبر
بر دامن او هر آن كه زد دست *** چون ذره به آفتاب پيوست
دشت غوغا بود، غوغا بود، غوغا در غدير *** موج مى زد سيل مردم مثل دريا در غدير
در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ *** بى گمان بارى رقم مى خورد فردا در غدير
اى فراموشان باطل سر به پايين افكنيد *** چون پيمبر دست حق را برد بالا در غدير
حيف اما كاروان منزل به منزل مى گذشت *** كاروان مى رفت و حق مى ماند تنها در غدير!!
آن روز كه با پرتو خورشيد ولايت *** ره را به شب از چار طرف بست محمد
صحراى غدير است زيارتگه دل ها *** از شوق على داد دل از دست محمد
تا جلوه حق را به تماشا بنشينند *** بگرفت على را به سر دست محمد
ساقى اى قَدَت طوبى اى لَبَت كوثر *** كوثرى مِيَم امروز از غدير خم آور
آور از غدير خم، خم خُمَم مِىِ كوثر *** من منم بده ساغر، خم خمم بده صهبا
باده در غديرم ده، از غدير خم، خم خم *** هم چون زاهدان شهر، در غدير خم شو گم
مى ز خم وصلم ده، تا كف آورم بر لب *** خم دل كنم دجله، دجله را كنم دريا
گفت برخيز كه از يار سفير آمده است *** به چراغانى صحراى غدير آمده است
موج يک حادثه در جان غدير است امروز *** و على چهره تابان غدير است امروز
بيعت شيشه اى و آهن پيمان شكنى *** داد از بيعت آبستن پيمان شكنى
پس از آن بيعت پر شور على تنها ماند *** و وصاياى نبى در دل صحرا جا ماند
موج آن حادثه در جان غدير است هنوز *** و على چهره تابان غدير است هنوز
اى نگار روحانى، خيز و پرده بالا زن
در سرادق لاهوت، كوس «لا» و «الاّ» زن
در ترانه معنى، دم ز سرّ مولا زن
وان گه از غدير خم باده تولاّ زن
تا ز خود شوى بيرون، زين شراب روحانى
در خم غدير امروز، باده اى به جوش آمد
كز صفاى او روشن، جان باده نوش آمد
وان مبشّر رحمت، باز در خروش آمد
كان صنم كه از عشاق برده عقل و هوش آمد
با هيولى توحيد در لباس انسانى
اوست كز خم لاهوت نشأه صفا دارد
در خريطه تجريد گوهر وفا دارد
در جبين جان پاک، نور كبريا دارد
در تجلى ادراک جلوه خدا دارد
در رُخَش بود روشن رازهاى رحمانى
ولايتش كه در غدير شد فريضه امم *** حديثى از قديم بود ثبت دفتر قدم
كه زد قلم به لوح قلب سيّد امم رقم *** مكمل شريعت آمد و متمّم نعم
شد اختيار دين به دست صاحب اختيار من
باده بده ساقيا، ولى ز خمِّ غدير *** چنگ بزن مطربا، ولى به ياد امير
وادى خمِّ غدير منطقه نور شد *** باز كف عقل پير، تجلّى طور شد
عارفان را شب قدر است شب عيد غدير *** بلكه قدر است از اين عيد مبارک تعبير
كرده تقدير بدينسان چو خداوند قدير *** اى على، اى كه تويى بر همه خلق امير
بهترين شاهد اين قصه بود خمِّ غدير *** كرد تقدير چنين لطف خداوند قدير
غدير خم از غيرت به جوش است *** ببين قرآن ناطق را خموش است
خمّ غدير از كف اين مى تَرَست *** زان كه على ساقى اين كوثر است
صبح سعادت دميد، عيد ولايت رسيد *** فيض ازل يار شد، نوبت دولت رسيد
از كرمش بر گدا، داد همى جان فزا *** گفت بخور زين هلا، كز خُم جنت رسيد
اين خم نه خم عصير باشد *** اين خم، خم غدير باشد
از خم غدير مى كنم نوش *** تا چون خم برآورم جوش
امروز بگو، مگو چه روز است؟ *** تا گويمت اين سخن به اكرام
موجود شد از براى امروز *** آغاز وجود تا به انجام
امروز ز روى نص قرآن *** بگرفت كمال دين اسلام
امروز به امر حضرت حق *** شد نعمت حق به خلق اتمام
امروز وجود پرده برداشت *** رخساره خويش جلوه گر داشت
امروز كه روز دار و گير است *** مى ده كه پياله دلپذير است
از جام و سبو گذشت كارم *** وقت خم و نوبت غدير است
امروز به امر حضرت حق *** بر خلق جهان على امير است
امروز به خلق گردد اظهار *** آن سرّ نهان كه در ضمير است
عالم همه هر چه بود و هستند *** امروز به يک پياله مستند
در ادبيات فارسى قطعه هاى زيبايى درباره غدير بر قلم نثر نويسان زِبردست جارى شده است كه ذيلاً 2 نمونه تقديم مى شود:
...
در غدير گويا محمد (صلى الله عليه و آله) مى انديشد:
بدون على (عليه السلام) چگونه خواهد رفت؟
و على (عليه السلام) مى انديشد:
بدون محمد (صلى الله عليه و آله) چگونه خواهد ماند؟
و مردم بين همين رفتن و ماندن است
كه به ابهامى شگفت گرفتار آمده اند:
اين همان محمد (صلى الله عليه و آله) است كه مى ماند،
اگر با على بيعت مى كرديم؛
و اين حتى على (عليه السلام) است كه مى رود،
اگر بيعت را شكستيم!!
توده مردم به چگونگى بيعت مى انديشند
و سران توطئه به شكستن بيعت...!!؟
آرى ... خم!
شربدار ولايت
غدير حادثات
و ميان منزل افشاى رازهاست.
بنگريدش
كه بر اوج دست و بازو
در چنگ چنگالى از نور
ايستاده است
و نگاه نمى كند
نه در چشمان مشتاق
نه در ديدگان دريده از حسد.
به اين ترانه گوش كنيد
كه در هفت آسمان مى طپد:
«هر كه مرا مولاى خويش بداند
اين كه فرا چنگ من ايستاده مولاى اوست».
آرى
امروز همه چيز كامل است
معيارى به دنيا آمده
كه در سايه اش
نيک و بد از هم مشخصند.
امامى حضرت بارى گَرَک ايده تعيين
مُحوّل هر كَسَه اولماز امور ربّانى
منادى آيه قرآنيدور، عليدى ولى
علينى ردّ ايلين، ردّ ايدوبدى قرآنى
منه وصى، سيزه اولى به نفسدور بو على
مباد ترک ايليه سيز بو وصايانى
بو امر امر الاهيدى، نه منيم رأييم
امين وَحْيِدى نازل ايدن بو فرمانى
دوتوب گوگه يوزين عرض ايتدى اول حبيب خدا
كه اى خداى رؤوف و رحيم و رحمانى
عموغلومى دوتا دشمن او كس كه، دشمن دوت
محب و ناصرينه، نصرت ايله هر آنى
بو ماجرانى گورنده تمام دشمن و دوست
غريو و غلغله دن دولدى چرخ دامانى
او كى محبيدى مسرور اولوب، عدو غمگين
نه اولدى حدى سرور و نه غصه پايانى
حكم خطاب آيه يا ايها الرسول
تبليغنه وصايتوه مدعا على
خم غديره منزلى حج الوداعده
قيلدى سنى يرنده وصى، مصطفى على
پروردگار عالم ايدوبدور حمايتين
بيلديردى ير يوزنده پيمبر رسالتين
گلدى غدير خُمّيده رجعتده ناگهان
روح الامين گتوردى پيام و بشارتين
بعد از سلام عرض ايلدى امر ايدور خدا
امّت لَره يتورسون على نون ولايتين
فرمان ويروب رسول امين كاروان دوشوب
فرمانينون گوروبدور اولاردا اطاعتين
منبر دوزَلدى چخدى همان منبر اوستنه
اوّل ايشيتدى امّتى قرآن تلاوتين
خير البشر على كمرين دوتدى قالخِزوب
حضار تا گوروبدور او صاحب شجاعتين
مولايم هر كيمه ديدى من هر زمانده
مولاسى دور عم اوغلوم همان با ديانتين
جبريل گتدى آيه اكملت دينكم
اسلامون آرتروبدو بوگون حق جلالتين
زنده نگه داشتن ياد غدير مؤثرترين عامل در احياى محتواى آن است. در طول تاريخ ياد بود هاى مختلفى از غدير به چشم مى خورد كه اقوام و ملل مختلف مسلمان به فراخور حال خود و شرايطى كه در آن بوده اند، براى حضور غدير در جامعه خود به كار گرفته اند.
مسجد غدير در بيابان غدير به عنوان جايگاهى متبرک زيارتگاه مسلمين بوده است. جشن هاى ساليانه غدير و برنامه هاى متنوعى كه به مناسبت آن اجرا مى شود جلوه ديگرى از احياى غدير است. زيارت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در غدير نيز تجديد خاطره اى از غدير و دست بيعتى مجدد با صاحب آن است.
اين ياد بود ها مظاهرى از حفظ نام غدير در جوامع معتقد به آن، و سنگر دفاعى از غدير در برابر مخالفان آن است. در سايه همين يادمان است كه در طول چهارده قرن نام غدير بر پيشانى تاريخ اسلام مى درخشد و هزاران توطئه براى نابودى آن خنثى شده است.
سرزمينِ مقدسِ غدير كه در سال دهم هجرت در حجة الوداعِ پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقش مهمى ايفا كرد و «وصايت و ولايت» اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (عليه السلام) را رقم زد، هم اكنون چه وضعى دارد؟
آيا اين نقطه مهم تاريخى در گرد و غبارِ عناد و لجاج به فراموشى سپرده شده است؟ آيا اين وادى مقدس نبايد زيارتگاه شيعيان بلكه همه مسلمانان جهان باشد؟ مگر بعد از گذشت چهارده قرن اين خاک عطرآگين، شميم روح پرور و با صفاى رسالت و وصايت را در خود نگهدارى نكرده است؟
مگر هنوز نشان گام هاى مقدس پيامبر و على (عليهما السلام) بر آن سرزمين پاک نقش نبسته است؟ مگر همان خاک و شن ها شاهد آن صحنه بزرگ نبوده اند؟ مگر آواى نجات بخش پيامبر (صلى الله عليه و آله) در امواج هواى تفتيده غدير منعكس نيست؟
آيا به زائران بيت اللّه الحرام هم اكنون اجازه مى دهند از آن سرزمين پاک بگذرند، و روح و جسم خود را در همان فضايى كه نداى ملكوتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در روز هيجدهم ذيحجه سال دهم هجرت بلند شد؛ طراوتى بخشند؟
تاريخچه مسجد غدير (1)
از روزى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير خم اميرالمؤمنين (عليه السلام) را به امامت منصوب فرمود، آن وادى تقدس تازه اى يافت. مراسم سه روزه در آن سرزمين با حضور دو نور پاک محمد و على (عليهما السلام) چنان روحى در كالبد آن جارى ساخت كه در طول چهارده قرن همواره با نام «مسجد پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير» بر سر زبان ها ماند، و ميليون ها حاجىِ كعبه در رفت و بازگشت بدان تبرک جستند و با عبادت در آن به بارگاه الهى تقرب نمودند.
ائمه (عليهم السلام) به اصحابشان سفارش اكيد داشتند كه از زيارتِ مسجد غدير غفلت نكنند. امام حسين (عليه السلام) در مسير بازگشت از مكه به كربلا توقفى در غدير داشتند. امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) به مسجد غدير آمدند و جاى جاى مراسم غدير را براى اصحابشان تشريح كردند.
محدثين و علماى بزرگ نيز در غدير حضور مى يافتند و اداى احترام مى كردند. على بن مهزيار اهوازى از قرن سوم در سفر حج خود به مسجد غدير آمده است. در كلام شيخ طوسى از قرن ششم و ابن حمزه از قرن هفتم و شهيد اول و علامه حلى از قرن هشتم نام مسجد غدير و تصريح به باقى بودن آثار آن در زمانشان را مى خوانيم.
سيد حيدر كاظمى در سال 1250 ق از وجود آن خبر داده و در آن زمان با آن كه جاده از غدير فاصله داشته ولى مسجد آن مشهور بوده است. محدث نورى نيز از وجود آن در سال 1300 ق خبر داده و شخصا در آن حضور يافته و اعمال آن را به جا آورده است.
1) بحار الانوار: ج 8 قديم ص 225 ج 37 ص 201، ج 52 ص 5 ح 4، ج 100 ص 225. اثبات الهداة: ج 2ص 17 ح 67، ص 21 ح 87، ص 199 ح 1004. معجم البلدان: ج 2 ص 389. مصباح المتهجد: ص 709. الوسيلة ابن حمزه: ص 196. الغيبة (شيخ طوسى): ص 155. الدروس: ص 156. مزارات اهل البيت (عليهم السلام) و تاريخ ها (جلالى): ص 42.
تخريب مسجد غدير به دست دشمنان (1)
در طول تاريخ مسجد غدير تيرى به چشم دشمنان ولايت بوده، كه بناى گِل و آجرى آن به عنوان سندى زنده از غدير در قلب صحرا مى درخشيده است. از همين جاست كه دشمنانِ كينه توز على (عليه السلام) كه درِ خانه اش را آتش زدند و تابعان آنان، در طول قرن ها هرگز چشم ديدن چنين بناى اعتقادى - تاريخى را نداشته اند.
آثار مسجد غدير كه توسط پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اصحابش علامت گذارى شده بود، اولين بار به دست عمر بن الخطاب از ميان برده شد و علائم آن محو گرديد.
پس از اين تخريب بار ديگر در زمان اميرالمؤمنين (عليه السلام) احيا شد، ولى معاويه پس از شهادت آن حضرت ساربانى را با دويست نفر فرستاد و آثار غدير خم را با خاک يكسان كردند!
در زمان هاى بعد بار ديگر مسجد غدير بنا شد، و از آن جا كه در كنار جاده حجاج قرار داشت جايگاهى معروف بود؛ تا آن جا كه تاريخ نگاران و جغرافى نويسانِ اهل سنت هم آن را نام برده و محل آن را تعيين كرده اند.
تا صد سال پيش مسجد غدير بر پا بوده، و با آن كه در منطقه شيعيان نبوده ولى رسما محل عبادت و به عنوان مسجد غدير معروف و شناخته شده بوده است. آخرين ضربه را به اين قدمگاه ولايت و امامت وهابيان زده اند و 2 اقدام كينه توزانه براى نابودى مسجد غدير انجام داده اند:
مسجد را خراب كرده و آثار آن را از بين برده اند.
از سوى ديگر مسير جاده را طورى تغيير داده اند كه از منطقه غدير فاصله زيادى پيدا كرده است.
1) مثالب النواصب ابن شهر آشوب، نسخه خطى: ص 63.
محل كنونى مسجد غدير (1)
هم اكنون غدير به صورت بيابانى است كه در آن آبگيرى و چشمه آبى است و محل مسجد - كه اكنون اثرى از آن نيست - بين چشمه و آبگير بوده است. اين منطقه در حدود 200 كيلومترى مكه در نزديكى شهر «رابغ» در كنار روستاى جحفه قرار دارد كه ميقات حجاج است. اين جايگاه مقدس هم اكنون نيز به نام «غدير» شناخته مى شود، و مردم منطقه به خوبى از محل دقيق و نام آن آگاهند، و مى دانند كه شيعيان هر از چند گاهى براى يافتن آن به منطقه مى آيند و پرس و جو مى كنند.
با عبور از كنار فرودگاه رابغ تا اول روستاى جحفه، 5 كيلومتر به سمت شمال در ريگزار تا قصر عليا مى رويم. سپس 2 كيلومتر در سمت راست جاده با عبور از تپه هاى شنى، به بيابانى كوتاه مى رسيم. از بيابان به سمت راست جاده وادى غدير است. فاصله غدير نسبت به ميقات جحفه از سمت طلوع آفتاب 8 كيلومتر است.
از تقاطع جاده مكه به مدينه و به طرف رابغ، به سمت مكه در طرف چپ جاده 10 كيلومتر مى رويم. سپس به سمت راست، جاده فرعى به طرف غدير است كه فاصله آن از جنوب شرقى تا رابغ 26 كيلومتر است.
به اميد آن كه با ظهور امام عصر (عليه السلام) منطقه زيبا و روح انگيز غدير بار ديگر احيا شود، و بين آبگير و چشمه آن مسجد باشكوهى بنا شود و محل منبر و خيمه پيامبر (صلى الله عليه و آله) با ترسيم كاملى از آن واقعه عظيم در آن جا مورد بازديد جهانيان قرار گيرد.
آرزوى هر شيعه است كه اى كاش زمان به عقب بر مى گشت و در غدير حاضر بود و با مولايش دست بيعت مى داد و به آن حضرت تبريک مى گفت. اى كاش اميرالمؤمنين (عليه السلام) اكنون زنده بود، و هر ساله در روز غدير به حضورش شرفياب مى شديم و با او تجديد بيعت مى كرديم و بار ديگر به او تهنيت مى گفتيم.
تحقق اين آرزو چندان دور نيست. زيارت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در نجف اشرف و حضور در حرم مطهر آن حضرت و عرض ادب به ساحت مقدس او و سخن گفتن با او از صميم جان و باز گفتن اين آرزوى قلبى در پيشگاهش، از نظر شيعه تجديد بيعت حقيقى و تبريک و تهنيت واقعى است. سلام غدير به آن دوم شخصيت عالم وجود كه صداى ما را مى شنود و پاسخ ما را مى دهد، در حكم حضور در بيابان غدير و بيعت با دست مبارک اوست.
امام صادق و امام رضا (عليهما السلام) سفارش اكيد فرموده اند كه تا حد امكان در روز غدير كنار قبر اميرالمؤمنين (عليه السلام) حاضر باشيم و اين ياد بود عظيم را در حرم صاحب غدير بپا كنيم. حتى اگر نمى توانيم در حرم او حاضر شويم در هر جايى كه باشيم كافى است به سوى قبر حضرت اشاره كنيم و به او سلامى دهيم و قلب خود را در حرم او حاضر
نماييم و با مولايمان سخن بگوييم، (1)كه او سلام ما را پاسخى گرم مى دهد و دست بيعت ما را با دستان يد اللهى خويش مى فشارد.
اين ياد بود سالانه تجديد خاطره غدير و بيعت مجدد با صاحب آن است، و از زمان ائمه (عليهم السلام) تاكنون همواره برگزار شده است. سالانه هزاران نفر در شب و روز غدير در حرم اميرالمؤمنين (عليه السلام) حضور يافته اند و بند رقّيت او را به دست مباركش زينت گردن خود ساخته اند و به صاحب اختيارى مطلق او بر همه هستى شان افتخار نموده اند، و اين را به عنوان بيعت با فرزندش حضرت قائم آل محمد عجل اللّه تعالى فرجه تلقى نموده اند.
در سالى كه معتصم عباسى امام هادى (عليه السلام) را از مدينه به سامرا تبعيد كرد، آن حضرت در روز غدير به نجف آمدند و در حرم جدشان اميرالمؤمنين (عليه السلام) حضور يافتند و زيارت مفصلى خطاب به آن حضرت انشا فرمودند. (2)اين زيارت از نظر محتوا دوره كامل عقايد شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و فضايل و سوابق و تاريخچه اى از محنت هاى آن حضرت را بيان مى كند. در اين جا جملاتى از اين زيارت را كه تجديد عهدى با عقايد ريشه دار شيعه است، و نيز برخى از دعاهايى كه در آن مسئله غدير مطرح شده مى آوريم:
فَلَمَّا انقَضَت اَيّامُهُ اَقامَ وَليَّهُ عَلىَّ بْنَ اَبى طالِبٍ صَلَواتُكَ عَلَيهِما وَ آلِهِما هاديا اِذ كانَ هُوَ المُنذِرُ وَ لِكُلِّ قَومٍ هادٍ، فَقالَ وَ المَلَأُ اَمامَهُ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ.
آن گاه كه دوران رسالت پيامبر (صلى الله عليه و آله) سرآمد ولىّ خود على بن ابى طالب (عليه السلام) را به عنوان هدايتگر مردم منصوب نمود، چرا كه او ترساننده مردم بود و هر قومى هدايتگرى مى خواهد. لذا در حالى كه مردم در برابر او بودند فرمود: «هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد؛ و يارى كن هر كس او را يارى كند وخوار كن هر كس او را خوار كند».
آمَنّا بِوَصيِّهِ الَّذى نَصَبَهُ يَومَ الغَديرِ وَ اَشارَ بِقَولِهِ «هذا عَلىٌّ» اِلَيهِ.
ما ايمان مى آوريم به جانشين پيامبر (صلى الله عليه و آله)، كه او را در روز غدير منصوب كردو با كلمه «اين على» به او اشاره كرد!
السَّلامُ عَلَيكَ يا مَولاىَ وَ مَولَى المُؤمِنينَ.
السَّلامُ عَلَيكَ يا دينَ اللّهِ القَويمَ وَ صِراطَهُ المُستَقيمَ.
اَشهَدُ اَنَّكَ اَخو رَسولِ اللّهِ (صلى الله عليه و آله) ... وَ اَنَّهُ قَد بَلَّغَ عَنِ اللّهِ ما اَنزَلَهُ فيكَ، فَصَدَعَ بِاَمرِهِ وَ اَوجَبَ عَلى اُمَّتِهِ فَرضَ طاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ وَ عَقَدَ عَلَيهِمُ البَيعَةَ لَكَ وَ جَعَلَكَ اَولى بِالمُؤمِنينَ مِن اَنفُسِهِم كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ. ثُمَّ اَشهَدَ اللّهَ تَعالى عَلَيهِم فَقالَ: اَلَستُ قَد بَلَّغتُ؟ فَقالوا: اللّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللّهُمَّ اشْهَد وَ كَفى بِكَ شَهيدا وَ حاكِما بَينَ العِبادِ. فَلَعَنَ اللّهُ جاحِدَ وِلايَتِكَ بَعدَ الاِقرارِ وَ ناكِثَ عَهدِكَ بَعدَ الميثاقِ.
سلام بر تو اى صاحب اختيار من و صاحب اختيار مؤمنين.
سلام بر تو اى دين محكم خداوند و راه مستقيم او.
شهادت مى دهم كه تو برادر پيامبر (صلى الله عليه و آله) هستى ... و آن حضرت از طرف خداوند آن چه درباره تو نازل كرده بود رسانيد و دستور خدا را به اجرا در
آورد و اطاعت تو و ولايتت را بر مردم واجب كرد، و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان قرار داد همان طور كه خداوند به آن حضرت چنين مقامى داده بود.
سپس خداى تعالى را بر آنان شاهد گرفت و فرمود: آيا من به شما رساندم؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش و تو به عنوان شاهد و حاكم بين بندگان كفايت مى كنى.
خداوند منكر ولايت تو را بعد از اقرار و شكننده عهد تو را بعد از پيمان لعنت كند.
اَشهَدُ اَنَّكَ اَميرُالمُؤمِنينَ الحَقُّ الَّذى نَطَقَ بِوِلايَتِكَ التَّنزيلُ وَ اَخَذَ لَكَ العَهدَ عَلَى الاُمَّةِ بِذلِكَ الرَّسولُ.
اَشهَدُ يا اَميرَالمُؤمِنينَ اَنَّ الشّاكَّ فيكَ ما آمَنَ بِالرَّسولِ الاَمينِ وَ اَنَّ العادِلَ بِكَ غَيرَكَ عانِدٌ عَنِ الدّينِ القَويمِ الَّذى ارْتَضاهُ لَنا رَبُّ العالَمينَ وَ اَكمَلَهُ بِوِلايَتِكَ يَومَ الغَديرِ.
ضَلَّ وَاللّهِ وَ اَضَلَّ مَنِ اتَّبَعَ سِواكَ وَ عَنَدَ عَنِ الحَقَّ مَن عاداكَ.
شهادت مى دهم تو اميرالمؤمنينِ بر حقى هستى كه قرآن به ولايت تو گوياست، و پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر سر آن از امت عهد و پيمان گرفته است.
يا اميرالمؤمنين، شهادت مى دهم كه شک كننده درباره تو به پيامبر امين (صلى الله عليه و آله) ايمان نياورده است، و كسى كه تو را با غير تو مساوى قرار دهد از دين محكمى كه رب العالمين براى ما پسنديده و با ولايت تو در روز غدير آن را كامل كرده، ضديت و دشمنى كرده است.
به خدا قسم كسى كه تابع غير تو شد گمراه شده و گمراه كرده، و هر كس با تو دشمنى كند با حق عناد ورزيده است.
اَشهَدُ اَنَّكَ مَا اتَّقَيتَ ضارِعا وَ لا اَمسَكتَ عَن حَقِّكَ جازِعا وَ لا اَحجَمتَ عَن مُجاهَدَةِ غاصِبيكَ ناكِلاً وَ لا اَظهَرتَ الرِّضا بِخِلافِ ما يُرضِى اللّهَ مُداهِنا وَ لا وَهَنتَ لِما اَصابَكَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا ضَعُفتَ وَ لاَ اسْتَكَنتَ عَن طَلَبِ حَقِّكَ مُراقِباً.
مَعاذَ اللّهِ اَن تَكونَ كَذلِكَ، بَل اِذ ظُلِمتَ احْتَسَبتَ رَبَّكَ وَ فَوَّضتَ اِلَيهِ اَمرَكَ وَ ذَكَّرتَهُم فَمَا ادَّكَروا وَ وَعَظتَهُم فَمَا اتَّعَظوا وَ خَوَّفتَهُم فَما تَخَوَّفوا.
شهادت مى دهم كه تو از روى ذلت تقيه نكردى، و به خاطر ترس از حقِّ خود امساک نكردى، و به عنوان عقب نشينى از جهاد با غاصبان حقت خوددارى نكردى، و به عنوان سازشكارى مطلبى بر خلاف رضاى خدا اظهار ننمودى، و در مقابل آن چه در راه خدا به تو رسيد سستى نكردى و ضعف نشان ندادى، و به عنوان انتظار از طلب حق خود بيچارگى اظهار نكردى.
معاذ اللّه كه تو چنين باشى! بلكه وقتى مظلوم شدى براى خدا صبر كردى و كار خود را به او سپردى و ظالمان را متذكر شدى ولى نخواستند به ياد بياورند؛ و آنان را موعظه كردى ولى در آنان اثر نكرد؛ و آنان را از خدا ترسانيدى ولى نترسيدند!
لَعَنَ اللّهُ مُستَحِلِّى الحُرمَةِ مِنكَ وَ ذائِدِى الحَقِّ عَنكَ، وَ اَشهَدُ اَنَّهُمُ الاَخسَرونَ الَّذينَ تَلفَحُ وُجوهَهُمُ النّارُ وَ هُم فيها كالِحونَ.
لَعَنَ اللّهُ مَن ساواكَ بِمَن ناواكَ.
لَعَنَ اللّهُ مَن عَدَلَ بِكَ مَن فَرَضَ اللّهُ عَلَيهِ وِلايَتَكَ.
خدا لعنت كند آنان كه حرمت تو را شكستند و حقت را از تو دور كردند. شهادت مى دهم كه آنان از همه زيان كارترند، آنان كه حرارت آتش به صورت هايشان مى خورد و در آن با روى گرفته و عبوس هستند.
خدا لعنت كند كسى را كه تو را با آن كه در مقابل تو ايستاد مساوى بداند. خدا لعنت كند كسى را كه تو را با آن كه خداوند ولايتت را بر او واجب كرده مساوى بداند.
اِنَّ اللّهَ تَعالَى اسْتَجابَ لِنَبيِّهِ (صلى الله عليه و آله) فيكَ دَعوَتَهُ، ثُمَّ اَمَرَهُ بِاِظهارِ ما اَولاكَ ِلاُمَّتِهِ اِعلاءً لِشَأنِكَ وَ اِعلانا لِبُرهانِكَ وَ دَحضا لِلاَباطيلِ وَ قَطعا لِلمَعاذيرِ.
فَلَمّا اَشفَقَ مِن فِتنَةِ الفاسِقينَ وَ اتَّقى فيكَ المُنافِقينَ اَوحى اِلَيهِ رَبُّ العالَمينَ: «يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَمتَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ». فَوَضَعَ عَلى نَفسِهِ اَوزارَ المَسيرِ وَ نَهَضَ فى رَمضاءِ الهَجيرِ فَخَطَبَ وَ اَسمَعَ وَ نادى فَأَبلَغَ، ثُمَّ سَأَلَهُم اَجمَعَ فَقالَ: هَل بَلَّغتُ؟ فَقالوا: اللَّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللّهُمَّ اشْهَد.
ثُمَّ قالَ: اَلَستُ اَولى بِالمُؤمِنينَ مِن اَنفُسِهِم؟ فَقالوا: بَلى. فَأَخَذَ بِيَدِكَ وَ قالَ: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ». فَما آمَنَ بِما اَنزَلَ اللّهُ فيكَ عَلى نَبيِّهِ اِلاّ قَليلٌ وَ لا زادَ اَكثَرَهُم غَيرَ تَخسيرٍ.
خداوند تعالى دعاى پيامبرش (صلى الله عليه و آله) را درباره تو مستجاب كرد، و به او دستور داد تا ولايت تو را بر امت اظهار كند تا مقام تو را بلند مرتبه و دليل تو را اعلام كرده باشد و سخنان باطل را كوبيده و عذرهاى بی جا را ريشه كن نموده باشد.
آن گاه كه از فتنه فاسقين احساس خطر كرد و از منافقين درباره تو ترسيد، پروردگار جهان به او چنين وحى كرد: «اى پيامبر، برسان آن چه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر نرسانى رسالت او را نرسانده اى، و خداوند تو را از شر مردم حفظ مى كند».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) سختىِ سفر را متحمل شد و در شدت حرارت ظهر بپاخاست، و خطبه اى ايراد كرد و شنوانيد، و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آن ها پرسيد: آيا رسانيدم؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش.
سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبوده ام؟ گفتند: آرى. پس دست على (عليه السلام) را گرفت و فرمود: «هر كس من صاحب اختيار او بوده ام اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند».
ولى به آن چه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيان كارى براى خود زياد نكردند.
اللّهُمَّ اِنّا نَعلَمُ اَنَّ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ، فَالْعَن مَن عارَضَهُ وَ اسْتَكبَرَ وَ كَذَّبَ بِهِ وَ كَفَرَ وَ سَيَعلَمُ الَّذينَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبونَ.
لَعنَةُ اللّهِ وَ لَعنَةُ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ اَجمَعينَ عَلى مَن سَلَّ سَيفَهُ عَلَيكَ وَ سَلَلتَ سَيفَكَ عَلَيهِ - يا اَميرَالمُؤمِنينَ - مِنَ المُشرِكينَ وَ المُنافِقينَ اِلى يَومِ الدّينِ، وَ عَلى مَن رَضِىَ بِما ساءَكَ وَ لَميَكرَههُ وَ اَغمَضَ عَينَهُ وَ لَميُنكِر اَو اَعانَ عَلَيكَ بِيَدٍ اَو لِسانٍ اَو قَعَدَ عَن نَصرِكَ اَو خَذَلَ عَنِ الجِهادِ مَعَكَ اَو غَمَطَ فَضلَكَ وَ جَحَدَ حَقَّكَ اَو عَدَلَ بِكَ مَن جَعَلَكَ اللّهُ اَولى بِهِ مِن نَفسِهِ.
خدايا، ما مى دانيم كه اين (غدير) حقى از جانب توست. پس لعنت كن هر كس با آن معارضه كند و در مقابل آن سر تعظيم فرود نياورد و آن را تكذيب كند و كافر شود. به زودى آنان كه ظلم كردند خواهند دانست كه به كجا باز خواهند گشت.
يا اميرالمؤمنين، لعنت خدا و لعنت همه ملائكه و انبيائش بر كسى كه تو بر او شمشير كشيدى و كسى كه بر تو شمشير كشيد، از مشركين و منافقين تا روز قيامت، و بر كسى كه به آن چه تو را ناراحت مى كند راضى باشد و او را ناراحت نكند، و بر كسى كه چشم خود را بسته و انكار نمى كند، و بر كسى كه عليه تو با دست يا زبان كمک كرده، يا از يارى تو خوددارى نموده، يا از جهاد همراه تو ديگران را منع كرده، يا فضيلت تو را كوچک شمرده و حق تو را انكار نموده، يا كسى را كه خداوند تو را صاحب اختيار او قرار داده با تو برابر بداند.
وَ الاَمرُ الاَعجَبُ وَ الخَطبُ الاَفزَعُ بَعدَ جَحدِكَ حَقَّكَ غَصبُ الصِّدّيقَةِ الطّاهِرَةِ الزَّهراءِ سَيِّدَةِ النِّساءِ فَدَكا وَ رَدُّ شَهادَتِكَ وَ شَهادَةُ السَّيِّدَينِ سُلالَتِكَ وَ عِترَةِ المُصطَفى صَلَّى اللّهُ عَلَيكُم، وَ قَد اَعلَى اللّهُ تَعالى عَلَى الاُمَّةِ دَرَجَتَكُم وَ رَفَعَ مَنزِلَتَكُم وَ اَبانَ فَضلَكُم وَ شَرَّفَكُم عَلَى العالَمينَ.
مسئله عجيب تر و كارِ سوزناک تر بعد از انكار حق تو، غصب فدک از صديقه طاهره سيدة النساء حضرت زهرا (عليها السلام) و ردّ شهادت تو و دو آقا از نسل و عترت تو امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) است كه صلوات خدا بر شما باد، و اين در حالى بود كه خداوند تعالى درجه شما را بر امت بالا برده و منزلت شما را بلند قرار داده و فضل شما را روشن كرده و شما را بر عالميان شرافت داده است.
ما اَعمَهَ مَن ظَلَمَكَ عَنِ الحَقِّ.
فَأَشبَهَت مِحنَتُكَ بِهِما مِحَنَ الاَنبياءِ عِندَ الوَحدَةِ وَ عَدَمِ الاَنصارِ.
ما يُحيطُ المادِحُ وَصفَكَ وَ لايُحبِطُ الطاعِنُ فَضلَكَ.
تُخمِدُ لَهَبَ الحُرُوبِ بِبَنانِكَ وَ تَهتِكُ سُتورَ الشُّبَهِ بِبَيانِكَ وَ تَكشِفُ لَبسَ الباطِلِ عَن صَريحِ الحَقِّ.
چقدر متحير است از حق كسى كه به تو ظلم كرده است.
گرفتارىِ تو به آن دو (ابوبكر و عمر) به گرفتارى هاى انبياء (عليهم السلام) هنگام تنهايى و كمک نداشتن شباهت پيدا كرد.
مَدح كننده تو به اوصافت احاطه پيدا نمى كند، و طعن زننده بر تو فضيلتت را پايين نمى آورد.
آتش جنگ ها را با انگشتانت خاموش مى كردى، و پرده هاى شبهه را با بيانت پاره مى نمودى، و پوشش باطل را با حق صريح بر مى داشتى.
اللّهُمَّ الْعَن قَتَلَةَ اَنبيائِكَ وَ اَوصياءِ اَنبيائِكَ بِجَميعِ لَعَناتِكَ وَ اَصلِهِم حَرَّ نارِكَ وَ الْعَن مَن غَصَبَ وَلِيَّكَ حَقَّهُ وَ اَنكَرَ عَهدَهُ وَ جَحَدَهُ بَعدَ اليَقينِ وَ الاِقرارِ بِالوِلايَةِ لَهُ يَومَ اَكمَلتَ لَهُ الدّينَ.
اللّهُمَّ الْعَن قَتَلَةَ اَميرِالمُؤمِنينَ وَ مَن ظَلَمَهُ وَ اَشياعَهُم وَ اَنصارَهُم.
اللّهُمَّ الْعَن ظالِمِى الحُسَينِ وَ قاتِليهِ وَ المُتابِعينَ عَدُوَّهُ وَ ناصِريهِ وَ الرّاضينَ بِقَتلِهِ وَ خاذِليهِ لَعنا وَبيلاً.
خدايا، قاتلان انبيا و جانشينان انبيائت را با همه لعنت هايت لعنت كن، و گرمى آتش را به آنان بچشان. لعنت كن كسانى را كه حق وليّت را غصب
كردند و پيمان او را انكار نمودند و بعد از يقين و اقرار به ولايت او در روزى كه دين را برايش كامل كردى، آن را انكار كردند.
خدايا قاتلين اميرالمؤمنين و كسانى كه به او ظلم كردند و پيروان و يارانشان را لعنت فرما.
خدايا، ظالمين بر حسين (عليه السلام) و قاتلين او و تابعين دشمنِ او و يارى كنندگان دشمنش را و راضيان به قتل او و خواركنندگان او را لعنتى فرما كه عاقبتى بد دنبال آن باشد.
اللّهُمَّ الْعَن اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ آلَمُحَمَّدٍ وَ مانِعيهِم حُقوقَهُم.
اللّهُمَّ خُصَّ اَوَّلَ ظالِمٍ وَ غاصِبٍ ِلآلِ مُحَمَّدٍ بِاللَّعنِ وَ كُلَّ مُستَنٍّ بِما سَنَّ اِلى يَومِ القيامَةِ.
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ خاتَمِ النَّبييّنَ وَ عَلى عَلىٍّ سَيِّدِ الوَصييّنَ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ وَ اجْعَلنا بِهِم مُتَمَسِّكينَ وَ بِوِلايَتِهِم مِنَ الفائِزينَ الآمِنينَ الَّذينَ لا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنونَ.
خدايا اولين ظالمى كه به آل محمد ظلم كرد و مانعين حقوق ايشان را لعنت فرما. خدايا اولين ظالم و غاصب حق آل محمد و هر كس كه بدعت هاى او را تا روز قيامت عمل مى كند، لعنت مخصوص فرما.
خدايا، بر محمد خاتم پيامبران و بر على آقاى اوصياء و آل طاهرينش صلوات فرست، و ما را متمسک به آنان قرار داده و با ولايتشان ما را از رستگاران و از صاحبان امان قرار ده كه بر آنان ترسى نيست و محزون نمى شوند.
اللّهُمَّ صَدَّقنا وَ اَجَبنا داعِىَ اللّهِ وَ اتَّبَعنَا الرَّسولَ فى مُوالاةِ مَولانا وَ مَولَى المُؤمِنينَ اَميرِالمُؤمِنينَ عَلىِّ بنِ اَبىطالِبٍ ... اَللّهُمَّ رَبَّنا اِنَّنا سَمِعنا مُناديا يُنادى لِلايمانِ اَن آمِنوا بِرَبِّكُم فَآمَنّا ... فَاِنّا يا رَبَّنا بِمَنِّكَ وَ لُطفِكَ اَجَبنا داعيكَ وَ اتَّبَعنَا الرَّسولَ وَ صَدَّقناهُ وَ صَدَّقنا مَولَى المُؤمِنينَ وَ كَفَرنا بِالجِبتِ وَ الطّاغوتِ، فَوَلِّنا ما تَوَلَّينا ...
خدايا ما تصديق كرديم و اجابت نموديم دعوت كننده تو را و پيرو پيامبر (صلى الله عليه و آله) شديم درباره ولايت مولايمان و مولاى مؤمنين اميرالمؤمنين على بن ابى طالب ... خدايا، پروردگارا، ما شنيديم مناديى براى ايمان ندا مى كند كه به پروردگارتان ايمان بياوريد. ما نيز ايمان آورديم ... پروردگارا، ما - به منت و لطف تو - دعوت كننده ات را پاسخ مثبت داديم و پيرو پيامبر (صلى الله عليه و آله) شديم و او را تصديق كرديم و هم چنين مولاى مؤمنين را تصديق كرديم، و به جبت و طاغوت كافر شديم. خدايا ولايتى را كه پذيرفته ايم همراهمان قرار ده.
اللّهُمَّ اِنّى اَسأَلُكَ ... اَن تَجعَلَنى فى هذَا اليَومِ الَّذى عَقَدتَ فيهِ لِوَليَّكَ العَهدَ فى اَعناقِ خَلقِكَ وَ اَكمَلتَ لَهُمُ الدّينَ، مِنَ العارِفينَ بِحُرمَتِهِ وَ المُقِرّينَ بِفَضلِهِ ... اللّهُمَّ فَكَما جَعَلتَهُ عيدَكَ الاَكبَرَ وَ سَمَّيتَهُ فِى السَّماءِ يَومَ العَهدِ المَعهودِ وَ فِى الاَرضِ يَومَ الميثاقِ المَأخوذِ وَ الجَمعِ المَسؤولِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِمُحَمَّدٍ وَ اَقرِر بِهِ عُيونَنا وَ اَجمِع بِهِ شَملَنا وَ لاتُضِلَّنا بَعدَ اِذ هَدَيتَنا وَ اجْعَلنا ِلاَنعُمِكَ مِنَ الشّاكِرينَ يا اَرحَمَ الرّاحِمينَ.
خدايا از تو مى خواهم مرا در اين روزى كه براى وليت عهدى بر گردن خلقت بسته اى و دين را برايشان كامل كرده اى، مرا از عارفين به حرمت آن و اقرار كنندگان به فضيلت آن قرار دهى...
خدايا همان گونه كه آن را عيد بزرگِ خود قرار داده اى و آن را در آسمان روز عهد معهود ناميده اى و در زمين روز پيمان گرفته شده و اجتماع سؤال شونده نامگذارى كرده اى، بر محمد و آل محمد درود فرست و چشم ما را بدان روشن فرما و كارهاى ما را به بركت آن منظم فرما و بعد از هدايت ما را گمراه مفرما و ما را نسبت به نعمت هايت از شاكران قرار ده، اى رحم كننده ترين رحم كنندگان.
الحَمدُ ِللّهِ الَّذى عَرَّفَنا فَضلَ هذَا اليَومِ وَ بَصَّرَنا حُرمَتَهُ وَ كَرَّمَنا بِهِ وَ شَرَّفَنا بِمَعرِفَتِهِ وَ هَدانا بِنورِهِ ... اللّهُمَّ اِنّى اَسأَلُكَ ... اَن تَلعَنَ مَن جَحَدَ حَقَّ هذَا اليَومِ وَ انكَرَ حُرمَتَهُ فَصَدَّ عَن سَبيلِكَ ِلإِطفاءِ نورِكَ.
حمد خدايى را كه فضيلت اين روز را به ما شناسانيد، و ما را نسبت به حرمت آن بصيرت داد و به وسيله آن به ما كرامت بخشيد، و با معرفت آن به ما شرف داد و به نور آن ما را هدايت كرد.
خدايا، از تو مى خواهم لعنت كنى كسانى را كه حق اين روز را انكار كردند و حرمت آن را نپذيرفتند و براى خاموش كردن نور تو راه تو را بستند.
الحَمدُ ِللّهِ الَّذى جَعَلَ كَمالَ دينِهِ وَ تَمامَ نِعمَتِهِ بِوِلايَةِ اَميرِالمُؤمِنينَ عَلىِّ بنِ اَبىطالِبٍ (عليه السلام).
شكر خدايى را كه كمال دينش و تمام نعمتش را با ولايت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (عليه السلام) قرار داد.
جشن هاى سراسرى غدير كه هر ساله در سال روز عيد غدير خم در هيجدهم ذى حجه برگزار مى شود، از شاخص ترين آيين هاى ياد بود غدير است و تأثير اجتماعى آن در حفظ محتواى غدير در اذهان عموم مردم فوق العاده است.
همان گونه كه جشن ياد بود غدير همه ساله در آسمان ها با اجتماع همه ملائكه برگزار مى شود، در زمين هم شيعيان ياد بود آن روز را جشن مى گيرند.
اولين جشن غدير در همان بيابان غدير انجام شد كه سيل تبريک و تهنيت به پيشگاه پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) جارى شد، و مراسم پر شور و غيرقابل تكرارى در آن بيابان پياده شد.
بعد از آن بيست و پنج سال غدير پشت درِ خانه آتش زده على و فاطمه (عليهما السلام) گريست، تا روزى كه صاحب غدير قدرت را به دست گرفت و اولين جشن غدير با حضور او در كوفه انجام شد. روز جمعه مصادف با عيد غدير بود و اميرالمؤمنين (عليه السلام) طى خطابه اى بيانات مفصلى در عظمت غدير بيان كردند، و سپس همه مردم به اتفاق حضرت براى مراسم اطعام مخصوص غدير به منزل امام حسن مجتبى (عليه السلام) رفتند.
بعد از آن شرايط اجتماعى زمينهاى براى جشن مفصل غدير فراهم نكرد، تا روزى كه حضرت على بن موسى الرضا (عليه السلام) عده اى از خواص اصحاب خود را براى افطار روزه عيد غدير دعوت نمود، و به منازل آنان هدايا و عيدى فرستاد و برايشان درباره فضايل روز غدير سخنان مفصلى بيان فرمود.
1) عوالم العلوم: ج 15/3 ص 208، 221، 222.
در زمان آل بويه در ايران و عراق و در حكومت فاطميان در شام و مصر و يمن، جشن هاى غدير به طور مفصل گرفته مى شد و اهميت خاصى براى آن قائل بودند. (1)از زمان صفويه تا زمان ما همه ساله مراسم غدير با شور خاصى برگزار مى شود و در ايران، عراق، لبنان، پاكستان و هند جشن هاى مفصلى به اين مناسبت برگزار مى گردد.
اكنون ساليان متمادى است كه بزرگان علما و مقامات بلند پايه و قشرهاى مختلف مردم، در روز غدير پيام هاى تبريک براى يك ديگر مى فرستند و آن را گرامى مى دارند. جشن هاى غدير نيز از شهرهاى بزرگ گرفته تا دور افتاده ترين روستاها برگزار مى شود. در همه كشورهاى جهان هر جا كه چند نفر شيعه كنار هم باشند، از روز غدير بدون جشن نمى گذرند.
در سال 1410 هجرى به مناسبت چهاردهمين قرن غدير، كنفرانس باشكوهى از طرف مرجعيت شيعه در شهر لندن برگزار شد كه چند روز ادامه داشت و گزارش آن به چاپ رسيد، و بار ديگر عظمت غدير در حد جهانى به نمايش گذاشته شد.
اكنون غدير سرفرازانه به نيمه دوم قرن پانزدهم اسلام نزديک مى شود، و جشن هاى آن هر ساله باشكوه تر برگزار مى گردد. امروز نام بلند غدير را گوشواره خورشيد كرده به آن افتخار مى نماييم و لبخند پيروزى غدير بر سقيفه را به تماشا نشسته ايم.
در مراسم جشن هاى غدير، گذشته از سخنرانى و مداحى درباره آن، حفظ خطابه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير و اعطاى جوايز به حفظ كنندگان آن ساليانى است كه مرسوم شده و نتايج مثبتى داشته است.
1) به كتاب «عيد الغدير فى عهد الفاطميين» مراجعه شود.
در خاتمه پيشنهاد مى شود در مجالسى كه هر ساله به مناسبت عيد غدير برپا مى شود داستان غدير و خطبه آن براى عموم بيان شود، تا بدين شكل وظيفه تبليغ اين مهم را كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داده اند ايفا كرده، و با صاحبان ولايت مطلقه الهيه، پيامبر و اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و ائمه معصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين تجديدِ عهد و پيمان نموده باشيم.
واقعه غدير متواترترين خبر بين همه وقايع و اخبار اسلام شناخته شده است، و به اين تواتر حتى مخالفان شيعه و طرفداران سقيفه اعتراف كرده اند. در اين جا تعدادى از منابع شيعه و اهل سنت را كه هر يک فرازهايى از ماجراى غدير و يا خطبه آن را نقل كرده اند، با ذكر جلد و صفحه مورد نظر مى آوريم.
اثبات الهداة: ج 3 ص 311، 476، 584، 601. ج 4 ص 166، 472.
الاحتجاج: ج 1 ص 66، 84.
احقاق الحق: ج 2 ص 415 - 501، ج 3 ص 320، ج 6 ص 225، 368، ج 12، ص 1 - 93، ج 14 ص 289 - 292، ج 21 ص 94 - 121، ج 30 ص 77 - 79.
الاختصاص: ص 74.
الاربعين (ابى الفوارس): ص 39.
الاربعين (منتجب الدين): ح 39.
الامالى (صدوق): ص 12، 106، 107، 284.
الامالى (طوسى): ج 1 ص 243، 253، 278، ج 2 ص 159، 174.
اقبال الاعمال: ص 444، 453-459، 466، 673.
بحار الانوار: ج 37 و ساير مجلدات.
البرهان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 711، ج 2 ص 145.
بشارة المصطفى (صلى الله عليه و آله): ص 51، 103، 148، 150، 166.
تأويل الآيات الظاهرة: ج 1 ص 160. ج 2 ص 473، 623، 733، 812.
التبيان: ج 1 ص 113.
تفسير الامام العسكرى (عليه السلام): ص 111 - 119.
تفسير العياشى: ج 1 ص 292، 293، 332 - 334.
تفسير القمى: ص 150، 277، 474، 538.
تفسير فرات: ص 36، 187، 189.
التنزيه: ص 120.
تهذيب الاحكام: ج 3 ص 143. ج 4 ص 305.
جامع الاخبار: ص 11.
الجُنّة الواقية: ص 70.
الجواهر السَنيّة: ص 227.
الخصال: ص 65، 219، 264، 466، 550.
رجال الكشى: ص 66.
روضة الواعظين: ص 109، 124.
الشافى: ج 2 ص 258 - 325.
صحيفة الرضا (عليه السلام): ص 172.
الصراط المستقيم: ج 2 ص 79، 123.
الطرائف: ص 121، 151.
عبقات الانوار: ج 1 - 10.
العمدة (ابن بطريق): ص 90 - 103، 448.
علل الشرائع: ص 143.
عوالم العلوم: ج 15/3.
عيون اخبار الرضا (عليه السلام): ج 2 ص 47.
غاية المرام: ج 1 ص 235، 334، 335، 352، 392.
الغدير: ج 1 - 11.
فرحة الغرى: ص 46.
فضائل الخمسة: ج 1 ص 361 - 383.
قرب الاسناد: ص 7، 27، 29.
الكافى: ج 1 ص 294، 422، ج 4 ص 148، 566.
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 47، 185، 190، 206.
كشف الغمة: ج 1 ص 318، 323، ج 2 ص 213، 222، ج 3 ص 47.
كشف المهم: يک جلد كامل.
كشف اليقين: ص 34، 46، 113.
كمال الدين: ج 2 ص 159، 174.
كنز الفوائد: ص 190.
مجمع البيان: ج 10 ص 352.
المحتضر: ص 45، 111.
مدينة المعاجز: ص 10، 31.
المزار الكبير: ص 190.
مستدرک الوسائل: ج 3 ص 250، ج 6 ص 277، ج 7 ص 120.
مصباح الزائر: ص 229.
مصباح المتهجد: ص 27، 513، 521، 525، 526.
معانى الاخبار: ص 66.
المناقب (ابن شهرآشوب): ج 2 ص 224، 226، 227، 228، 236، ج 3 ص 38، 42، 43.
من لايحضره الفقيه: ج 2 ص 90، 559.
المهذب (ابن فهد): ج 1 ص 194.
وسائل الشيعة: ج 3 ص 548. ج 7 ص 323، 324.
اخبار اصفهان: ج 1 ص 107، 235، ج 2 ص 227.
اخبار الدول و آثار الاول: ص 102.
اربعين الهَرَوى: ص 12.
ارجح المطالب: ص 36، 56، 58، 67، 203، 338، 339، 389، 581 - 545، 681.
الارشاد: ص 420.
اسباب النزول: ص 135.
الاستيعاب: ج 2 ص 460.
اُسدُ الغابة: ج 1 ص 308، 367، ج 2 ص 233، ج 3 ص 92، 93، 274، 307، 321، ج 4 ص 28، ج 5 ص 6، 205، 208.
اِسعاف الراغبين: ص 174، 178.
اسنى المطالب: ص 4، 221.
اشعة اللمعات فى شرح المشكاة: ج 4 ص 89، 665، 676.
الاصابة: ج 1 ص 372، 550، ج 2 ص 257، 382، 408، 509، ج 3 ص 512، ج 4 ص 80.
الاعتقاد (بيهقى): 182.
الاغانى: ج 8 ص 307.
الامامة و السياسة: ج 1 ص 109.
امالى الشجرى: ج 1 ص 174، 178.
انساب الاشراف: ج 1 ص 156.
انسان العيون: ج 3 ص 274.
الانوار المحمديّة: ص 251.
بدائع المنن: ج 2 ص 503.
البداية و النهاية: ج 5 ص 208، 209، 211، 212، 213، 210، 227، 228، ج 7 ص 338، 344، 346، 347، 348، 349.
البريقة المحمدية: ج 1 ص 214.
بلاغات النساء: ص 72.
بلوغ الامانى: ج 1 ص 213.
البيان و التعريف: ج 2 ص 36.
التاج الجامع: ج 3 ص 296.
تاريخ الاسلام: ج 2 ص 196، 197.
تلخيص المستدرک: ج 3 ص 110.
تاريخ بغداد: ج 8 ص 290، ج 7 ص 377، ج 12 ص 343، ج 14 ص 236.
تاريخ الخلفاء: ص 114، 158، 179.
تاريخ الخميس: ج 2 ص 190.
تاريخ دمشق: ج 1 ص 370، ج 2 ص 5، 85، 345، ج 5 ص 321.
التاريخ الكبير: ج 1 ص 375، ج 2 قسم 2 رقم 194.
تجهيز الجيش: ص 135، 292.
التحفة العلية: ص 10.
تذكرة الحفاظ: ج 1 ص 10.
تذكرة الخواص: ص 30، 33.
تفريح الاحباب: ص 31، 32، 307، 319، 367.
تفسير الثعلبى: ص 78، 104، 181، 235.
تفسير الطبرى: ج 3 ص 428.
تفسير فخر الرازى: ج 3 ص 636.
التمهيد (باقلانى): ص 171.
التنبيه و الاشراف: ص 221.
التمهيد و البيان (اشعرى): ص 237.
تهذيب التهذيب: ج 1 ص 337، ج 2 ص 57، ج 7 ص 283، 498.
تيسير الوصول: ج 2 ص 147، ج 3 ص 237.
ثمار القلوب (ثعالبى): ص 511.
الجامع الصغير: ح 900، 5598.
الجرح والتعديل: ج 4 ص 431.
الجمع بين الصحاح: ص 458.
الحاوى للفتاوى: ج 1 ص 79، 122.
الحبائک فى اخبار الملائک: ص 131.
حبيب السير: ج 1 ص 144، ج 2 ص 12.
حلية الاولياء: ج 5 ص 26، 363، ج 6 ص 294.
حلى الايام: ص 197.
حياة الصحابة: ج 2 ص 769.
الخصائص: ص 4، 49، 51.
الخصائص (نسائى): ص 21، 40، 86، 88، 93، 94، 95، 100، 104، 124.
الخصائص (سيوطى): ص 18.
الخطط و الآثار (مقريزى): 220.
الدر المنثور: ج 2 ص 259، 298.
دول الاسلام (ذهبى): ج 1 ص 20.
ذخائر العقبى: ص 67، 68.
ذخائر المواريث: ج 1 ص 57، 213.
الرصف: ص 370.
روح المعانى: ج 6 ص 55.
روضات الجنات (زمجى): ص 158.
الروض الأزهر: ص 94، 357، 366.
روضة الاحباب: ص 576.
الرياض النضرة: ج 2 ص 169، 170، 217، 244، 348.
سر العالمين (غزالى): ص 16.
سعد الشموس و الاقمار: ص 209.
السمط المجيد: ص 99.
السنن (ترمذى): ج 5 ص 591.
السنن (ابن ماجة): ج 1 ص 43.
السنن (نسائى): ج 5 ص 45.
سنن المصطفى (صلى الله عليه و آله): ج 1 ص 45.
السيرة الحلبية: ج 3 ص 274، 283، 369.
السيرة النبوية (زينى): ج 3 ص 3.
الشذرات الذهبية: ص 54.
شرح مشكاة المصابيح: ج 11 ص 340.
شرح المقاصد: ج 2 ص 219.
شرح نهج البلاغة (ابن ابىالحديد): ج 1 ص 317، 362، ج 2 ص 288، ج 3 ص 208، ج 4 ص 221. ج 9 ص 217.
الشرف المؤبد (نبهانى): ص 58، 113.
الشفاء (قاضى عياض): ج 2 ص 41.
شواهد التنزيل: ج 1 ص 158، 190.
الصحيح (ترمذى): ج 1 ص 32، ج 2 ص 298، ج 5 ص 633.
الصحيح (مسلم): ج 4 ص 1873.
صفوة الصفوة: ج 1 ص 121.
الصفين (ابن ديزيل): ص 97.
صلح الاخوان: ص 117.
الصواعق المحرقة: ص 25، 26، 73، 74.
طبقات ابن سعد: ج 3 ص 335.
العثمانية: ص 145.
العقد الفريد: ج 5 ص 317.
العلل المتناهية: ج 1 ص 226.
عمدة الاخبار: ص 191.
فتح البارى: ج 6 ص 61.
فتح البيان: ج 3 ص 89، ج 7 ص 251.
فتح القدير: ج 3 ص 57.
الفتح الكبير: ج 2 ص 242، ج 3 ص 88.
الفتوح (ابن الاعثم): ج 3 ص 121.
فرائد السمطين: ج 1 ص 56، 64، 65، 67، 68، 69، 72، 75، 76، 77.
الفصول المهمة: ص 23، 24، 25، 27، 74.
الفضائل (ابن حنبل): ج 1 ص 45، 59، 77، 111، ج 2 ص 560، 563، 569، 592، 599، ج 3 ص 27، 35.
فضائل الصحابة: ج 2 ص 610، 682.
فيض القدير: ج 1 ص 57، ج 6 ص 217.
القول الفصل: ج 2 ص 15.
قضاء قرطبة: ص 259.
الكافى الشافى: ص 95، 96.
كتاب اهل البدر: ص 62.
الكفاية: ص 151.
كفاية الطالب: ص 13، 17، 58، 62، 153، 285، 286.
كنز العمال: ج 1 ص 48، ج 6 ص 397 - 405، ج 8 ص 60، ج 12 ص 210، ج 15 ص 209.
كنوز الحقائق: ص 41، 98.
كنوز الدقائق: ص 98.
الكنى و الاسماء: ج 1 ص 160، ج 2 ص 88.
الكوكب الدرى: ج 1 ص 39.
لسان الميزان: ج 4 ص 42.
مجمع الفوائد: ج 9 ص 103 - 108، 163.
المختار: ص 3.
مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 358.
مختلف الحديث (ابن قتيبة): ص 52، 276.
مرقاة المفاتيح: ج 1 ص 349، ج 11 ص 341، 349.
مروج الذهب: ج 2 ص 11.
مستدرک الحاكم: ج 3 ص 109، 110، 118، 371، 631.
مسند ابن حنبل: ج 1 ص 84، 119، 180، ج 4 ص 241، 281، 368، 370، 372، ج 5 ص 347، 366، 370، 419 - 494، ج 6 ص 476.
مسند الطيالسى: ص 111.
مشكل الآثار: ج 2 ص 308.
مصابيح السنة: ج 2 ص 202، 275.
مطالب السؤول: ص 16.
المطالب العالية: ص 456.
معارج النبوة: ج 1 ص 329.
المعارف (ابن قتيبة): ص 58.
معالم الايمان (دباغ): ج 2 ص 299.
المعتصر من المختصر: ج 2 ص 301، 332.
معجم البلدان: ج 2 ص 389.
المعجم الصغير: ج 1 ص 64، 71.
المعجم الكبير (طبرانى): ج 1 ص 149، 157، 390، ج 5 ص 196.
معجم ما استعجم: ج 2 ص 368.
مفتاح النجا: ص 41، 58.
مقاصد الطالب: ص 11.
مقتل الحسين (عليه السلام) (خوارزمى): ص 47.
مقصد الراغب: ص 39.
المنار: ج 1 ص 463.
مناقب الائمة (باقلانى): ص 98.
المناقب (ابن جوزى): ص 29.
المناقب (ابن مغازلى): ص 16، 18، 20، 22، 23، 24، 25، 224، 229.
المناقب (خوارزمى): ص 23، 79، 80، 92، 94، 95، 115، 129، 134.
المناقب (عبداللّه شافعى): ص 106، 107، 122.
المناقب العشرة: ص 15.
منال الطالب: ص 73.
منتخب كنز العمال: ج 5 ص 30، 32، 51.
المواقف: ج 2 ص 611.
المواهب اللدنية: ج 5 ص 10.
مودة القربى: ص 50.
المورود فى شرح سنن ابى داود: ج 1 ص 214.
موضح اوهام الجمع و التفريق: ج 1 ص 91.
نزل الابرار: ص 20.
نزهة الناظرين: ص 39.
نظم درر السمطين: ص 79، 109، 112.
النهاية (ابن الاثير): ج 4 ص 346.
نهاية العقول: ص 199.
وفاء الوفاء: ج 2 ص 173.
وسيلة المآل: ص 117.
الوفيات (ابن خلكان): ج 1 ص 60، ج 2 ص 223.
ينابيع المودة: 29 - 40، 53 - 55، 81، 120، 129، 134، 154، 155، 179 - 187، 206، 234، 284.
پيشگفتار
غدير، اعتقاد مقدس ما ··· 7
انگيزه تأليف كتاب حاضر ··· 9
اهداف كتاب ··· 10
منابع كتاب ··· 12
زمينه واقعه غدير
تشكّل جامعه اسلامى در دهه اول هجرى ··· 17
رسالت پيامبر (صلى الله عليه و آله) در تبليغ اسلام ··· 17
مسلمين قبل از هجرت ··· 18
مسلمين بعد از هجرت ··· 18
مسلمين پس از فتح مكه ··· 19
تركيب جامعه اسلامى در سال حجة الوداع ··· 19
منافقين در جامعه مسلمين ··· 20
غدير خنثى كننده توطئه ها ··· 21
اتمام حجت غدير در بلند مدت ··· 23
مراسم سه روزه در غدير خم
برنامه هاى قبل از خطبه ··· 31
اهميت حجة الوداع ··· 31
اعلان سفر حج ··· 32
مسير سفر از مدينه تا مكه ··· 33
سفر اميرالمؤمنين (عليه السلام) از مدينه به يمن و از يمن به مكه ··· 34
خطابه هاى قبل از غدير ··· 34
خطابه دوم در مسجد خيف در مِنا ··· 35
تحويل ميراث انبياء (عليهم السلام) قبل از غدير ··· 36
لقب «اميرالمؤمنين» ··· 37
اعلان رسمى براى حضور در غدير ··· 37
حركت فورى به سوى غدير خم ··· 38
اجتماع مردم در غدير··· 39
آماده سازى جايگاه سخنرانى ··· 40
پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) بر فراز منبر ··· 41
سخنرانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 42
دو اقدام عملى بر فراز منبر ··· 45
على بن ابى طالب (عليه السلام) بر فراز دست پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 45
بيعت با قلب ها و زبان ها ··· 46
مراسم بعد از خطبه ··· 48
تبريک و تهنيت ··· 48
درخواست تبريک از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 49
بيعت مردان ··· 49
بيعت زنان ··· 51
عمامه «سحاب» ··· 51
شعر غدير ··· 52
ظهور جبرئيل در غدير ··· 54
معجزه غدير، امضاى الهى ··· 54
ساير فرمايشات پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مراسم سه روزه غدير ··· 56
اول: خبر از وفات خود ··· 56
دوم: اقرار بر ابلاغ رسالت ··· 57
سوم: بيان ولايت على (عليه السلام) به تعبيرهاى ديگر ··· 57
چهارم: سؤال از ولايت در روز قيامت ··· 59
پايان مراسم غدير ··· 61
شياطين و منافقين در غدير
ابليس و شياطين در غدير ··· 65
فرياد شيطان در غدير ··· 65
وعده هاى منافقين به شيطان ··· 66
سرور و شادى شيطان از كفر و ارتداد مسلمين ··· 66
تلاش شيطان براى به گناه كشيدن شيعيان ··· 67
سخن شيطان با پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير ··· 68
حزن شيطان در غدير، و سرور او در سقيفه ··· 69
منافقين در غدير ··· 70
توطئه هاى منافقين در غدير ··· 70
صحيفه ملعونه اول ··· 71
توطئه قتل پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 72
خُنثى شدن توطئه قتل حضرت ··· 72
صحيفه ملعونه دوم در مدينه ··· 74
لشكر اسامه ··· 75
نورِ غدير حافظ ولايت ··· 75
نمونه هايى از گفته هاى منافقين هنگام خطبه ··· 77
نمونه هايى از گفته هاى منافقين بعد از خطبه ··· 77
اكنون مى گويد: خدايم چنين گفته است!! ··· 78
تصديق نمى كنيم ... اقرار نمى كنيم! ··· 78
اى كاش اين سوسمار را...! ··· 79
چكيده خطبه غدير
نكات شاخص در خطبه غدير ··· 83
تقسيم موضوعى مطالب خطبه غدير ··· 84
توحيد ··· 85
نبوت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 85
ولايت على بن ابى طالب (عليه السلام) ··· 86
ذكر دوازده امام معصوم (عليهم السلام)··· 86
فضائل اهل بيت (عليهم السلام) ··· 88
فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام) ··· 88
لقب «اميرالمؤمنين» ··· 89
علم اهل بيت (عليهم السلام)··· 89
حضرت مهدى (عليه السلام) ··· 90
محبين و شيعيان اهل بيت (عليهم السلام) ··· 90
دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) ··· 91
امامان ضلالت و گمراهى ··· 92
اتمام حجت ··· 92
بيعت ··· 93
قرآن ··· 94
تفسير قرآن ··· 94
حلال و حرام ··· 95
نماز و زكات ··· 96
حج و عمره ··· 96
امر به معروف و نهى از منكر ··· 96
قيامت و معاد ··· 97
سند و متن حديث غدير
سند حديث غدير ··· 101
روايت حديث غدير در شرايط خفقان ··· 101
معرفى كتاب درباره سند حديث غدير ··· 103
مدارک متن كامل خطبه غدير ··· 104
اسناد و رجال متن كامل خطبه غدير ··· 106
روايت امام باقر (عليه السلام) ··· 106
روايت حذيفة بن يمان ··· 107
روايت زيد بن ارقم ··· 107
متن حديث غدير ··· 108
بحث در معناى كلمه «مولى» ··· 108
منشأ بحث در كلمه مولى ··· 110
اقرار علماى مخالف به معناى مولى ··· 114
قرائن حاليه براى معناى «مولى» ··· 112
قرائن مقاليه درباره معناى «مولى» ··· 114
معناى مولى در كلام معصومين (عليهم السلام) ··· 118
اطاعت در آن چه دوست داريد يا نداريد! ··· 118
نمونه اى براى ولايت على (عليه السلام) ··· 118
ولايت يعنى امامت ··· 118
اين هم جاى سؤال دارد؟! ··· 118
علامت حزب اللّه ··· 119
با امر او ايشان را اختيارى نيست ··· 119
معرفى كتاب درباره متن حديث غدير ··· 119
ارزش و ضرورتِ مقابله نسخه هاى خطبه غدير ··· 121
نتايج مقابله خطبه غدير ··· 122
جمع آورى ساير فرمايشات پيامبر (صلى الله عليه و آله) در غدير ··· 124
تنظيم متن عربى خطبه ··· 125
تنظيم ترجمه فارسى خطبه غدير ··· 129
متن عربى خطبه غدير
الْحَمْدُ وَ الثَّناءُ ··· 135
أمْرٌ إلهيٌّ في مَوضُوعٍ هامٍّ ··· 138
الإعلانُ الرَّسْمِيُّ بِإمامَةِ الْأَئِمَةِ الاْءثْنَيْعَشَرَ (عليهم السلام) ··· 141
رَفْعُ عَلِيٍّ (عليه السلام) بِيَدَيْ رَسوُلِ اللّهِ( صلى الله عليه و آله) ··· 146
التَّأْكيدُ عَلى تَوَجُّهِ الْأُمَّةِ نَحْوَ مَسْأَلَةِ الاْءمامَةِ ··· 148
الاْءشارَةُ إلى مَقاصِدِ الْمُنافِقينَ ··· 150
أوْلِياءُ أهْلِ الْبَيْتِ (عليهم السلام) وَ أعْداؤُهُمْ ··· 153
الاْءمامُ الْمَهْدِيُّ عَجَّلَ اللّهُ فَرَجَهُ ··· 157
التَّمْهيدُ لِأمْرِ الْبَيْعَةِ ··· 158
الْحَلالُ وَ الْحَرامُ، الْواجِباتُ وَ الْمُحَرَّماتُ ··· 158
الْبَيْعَةُ بِصُورَةٍ رَسْمِيَّةٍ ··· 161
ترجمه فارسى خطبه غدير
حمد و ثناى الهى ··· 167
فرمان الهى براى مطلبى مهم ··· 171
اعلان رسمى ولايت و امامت دوازده امام (عليهم السلام) ··· 173
معرفى اميرالمؤمنين (عليه السلام) بر فراز دستان پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 178
تأكيد بر توجه امت به مسئله امامت ··· 180
اشاره به كارشكنى هاى منافقين ··· 182
پيروان اهل بيت (عليهم السلام) و دشمنان ايشان ··· 185
حضرت مهدى (عجل اللّه فرجه) ··· 189
مطرح كردن بيعت ··· 190
حلال و حرام، واجبات و محرمات ··· 191
بيعت گرفتن رسمى ··· 194
اهداف خطبه غدير
جمع بندى مطالب خطبه غدير ··· 201
محور سخن در خطبه غدير ··· 201
آمارى از موضوعات و كلمات در خطبه غدير ··· 202
توضيح كلمه هاى جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ...» ··· 204
معناى دقيق جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ...» ··· 205
نكته اى مهم در تصريح به نام «على (عليه السلام)» ··· 206
نكته مهم درباره كلمه «مولى» ··· 206
انتخاب بهترين مولى ··· 208
نتيجه گيرى از «مَن كُنتُ مَولاهُ...» ··· 208
اول: مقام و منزلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 210
دوم: امامت و ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) ··· 212
سوم: فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام) ··· 213
الف. اثبات فضيلتِ مطلق و بى نهايت براى اميرالمؤمنين (عليه السلام) ··· 214
ب. ذكر بعضى فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام) ··· 215
چهارم: ولايت و امامت ائمه اطهار (عليهم السلام) ··· 216
پنجم: ولايت و امامت حضرت مهدى (عليه السلام) ··· 218
ششم: ارتباط ولايت با حب و بغض ··· 221
هفتم: شيعيان و محبين اهل بيت (عليهم السلام) ··· 222
هشتم: دشمنان و مبغضين اهل بيت (عليهم السلام) ··· 223
نهم: معرفى امامان ضلالت و گمراهى ··· 225
مبانى عقيدتى - عملىِ غدير در ارتباط با ولايت ··· 227
پيرامون قرآن ··· 227
امام جوابگوى نيازهاى علمى بشر ··· 228
ضوابط كلىِ حلال و حرام ··· 229
كلياتى درباره امر به معروف و تبليغ ··· 230
نكاتى مهم درباره نماز و زكات ··· 231
رهنمود هايى درباره حج و عمره ··· 232
موشكافى بيعت غدير ··· 233
موضوع اصلى بيعت غدير ··· 233
محتواى بيعت غدير ··· 234
ارزش و پشتوانه بيعت غدير ··· 234
ضامن و شاهد بيعت غدير ··· 235
كيفيت و شكل بيعت غدير ··· 235
نتيجه بيعت غدير ··· 238
عيد و جشن غدير
عيد غدير در لسان پيامبر و امامان (عليهم السلام) ··· 241
پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 241
اميرالمؤمنين (عليه السلام) ··· 241
امام صادق (عليه السلام) ··· 242
امام رضا (عليه السلام) ··· 243
امام هادى (عليه السلام) ··· 243
روزِ عهد معهود ··· 244
روزِ عرضه ولايت بر اهل آسمان ··· 244
ملائكه در جشن غدير ··· 245
نثار فاطمه (عليها السلام) در جشن غدير ··· 245
روزهاى حساس از تاريخ انبيا (عليهم السلام) ··· 247
عرضه ولايت اهل بيت (عليهم السلام) بر همه مخلوقات ··· 248
يک تقارن جالب ··· 249
اساس و سابقه عيد و جشن غدير ··· 250
مراعات شئونِ جشن غدير ··· 251
دستورات ائمه (عليهم السلام) درباره عيد و جشن غدير ··· 252
امور اجتماعى در عيد غدير ··· 252
اظهار سرور قلبى و زبانى ··· 252
تبريک و تهنيت گفتن ··· 253
جشن گرفتن عمومى ··· 254
لباس نو پوشيدن ··· 255
هديه دادن ··· 255
ديدار مؤمنين ··· 255
توسعه بر خانواده و برادران ··· 255
عقد اُخوّت و برادرى ··· 256
امور عبادى در عيد غدير ··· 257
اول: صلوات و لعن و برائت ··· 257
دوم: شكر و حمد الهى ··· 258
سوم: زيارت اميرالمؤمنين (عليه السلام) ··· 258
چهارم: نماز و عبادت و احياء ··· 259
پنجم: روزه گرفتن ··· 260
ششم: دعاهاى تجديد عهد و پيمان ··· 261
پرونده غدير تا قيامت
اتمام حجت خدا و معصومين (عليهم السلام) با غدير ··· 265
اتمام حجت خداوند با غدير ··· 267
اتمام حجت پيامبر (صلى الله عليه و آله) با غدير ··· 269
اتمام حجت اميرالمؤمنين (عليه السلام) با غدير ··· 269
اتمام حجت حضرت زهرا (عليها السلام) با غدير ··· 280
اتمام حجت امام حسن (عليه السلام) با غدير ··· 282
اتمام حجت امام حسين (عليه السلام) با غدير ··· 282
اتمام حجت امام زين العابدين (عليه السلام) با غدير ··· 283
اتمام حجت امام باقر (عليه السلام) با غدير ··· 283
اتمام حجت امام صادق (عليه السلام) با غدير ··· 285
اتمام حجت امام كاظم (عليه السلام) با غدير ··· 288
اتمام حجت امام رضا (عليه السلام) با غدير ··· 289
اتمام حجت امام هادى (عليه السلام) با غدير ··· 289
اتمام حجت امام عسكرى (عليه السلام) با غدير ··· 290
اتمام حجت اصحاب معصومين (عليهم السلام) با غدير ··· 291
اتمام حجت ابوذر با غدير ··· 291
اتمام حجت عمار ياسر با غدير ··· 292
اتمام حجت مالک بن نويره با غدير ··· 292
اتمام حجت حذيفة بن يمان با غدير ··· 292
اتمام حجت بلال حبشى با غدير ··· 293
اتمام حجت اصبغ بن نباته با غدير ··· 294
اتمام حجت ابوالهيثم بن تَيِّهان با غدير ··· 295
اتمام حجت ابوايوب انصارى با غدير ··· 295
اتمام حجت قيس بن سعد بن عباده با غدير ··· 295
اتمام حجت ابوسعيد خدرى با غدير ··· 296
اتمام حجت اُبَىّ بن كعب با غدير ··· 297
اتمام حجت جابر بن عبداللّه انصارى با غدير ··· 297
اتمام حجت زيد بن صوحان با غدير ··· 298
اتمام حجت حذيفه بن اُسَيد غفارى با غدير ··· 298
اتمام حجت عبداللّه بن جعفر با غدير ··· 299
اتمام حجت ابن عباس با غدير ··· 299
اتمام حجت اسامة بن زيد با غدير ··· 300
اتمام حجت محمد بن عبداللّه حِميَرى با غدير ··· 301
اتمام حجت عمرو بن ميمون اودى با غدير ··· 301
اتمام حجت بَرْد همدانى با غدير ··· 302
اتمام حجت زيد بن على بن الحسين با غدير ··· 302
اتمام حجت چهل نفر از صحابه با غدير ··· 302
اتمام حجت عده اى از انصار با غدير ··· 303
اتمام حجت چهار نفر از اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) با غدير ··· 303
اتمام حجت عبدالرحمن بن ابى ليلى با غدير··· 303
اتمام حجت عمران بن حصين با غدير ··· 304
اتمام حجت زيد بن ارقم با غدير ··· 304
اتمام حجت براء بن عازب با غدير ··· 306
اتمام حجت شريک با غدير ··· 306
اتمام حجت ام سلمه با غدير ··· 306
اتمام حجت خوله حنفيّه با غدير ··· 307
اتمام حجت دارميّه حجونيه با غدير ··· 307
اقرارهاى دشمنان درباره غدير ··· 309
اقرار ابليس درباره غدير ··· 309
اقرار ابوبكر درباره غدير ··· 309
اقرار عمر درباره غدير ··· 310
اقرار ابوهريره درباره غدير ··· 310
اقرار سعد بن ابى وقاص درباره غدير ··· 311
اقرار انس بن مالک درباره غدير ··· 312
اقرار عمروعاص درباره غدير ··· 312
اقرار حسن بصرى درباره غدير ··· 313
اقرار عمر بن عبدالعزيز درباره غدير ··· 313
اقرار ابوحنيفه درباره غدير ··· 313
اقرار مأمون عباسى درباره غدير ··· 313
اقرار طبرى درباره غدير ··· 314
غدير در برابر سقيفه ··· 315
تشكيل لشكر سقيفه ··· 315
مقاومت غدير در برابر سقيفه ··· 316
غدير در جمل و صفين و نهروان ··· 316
چهره هاى سقيفه در برابر غدير ··· 317
قيافه هاى ظاهر فريب سقيفه در برابر غدير ··· 317
مذبح غدير!! ··· 319
غدير يعنى حسين (عليه السلام) ··· 319
حيات حقيقى غدير ··· 320
غدير و سقيفه در هميشه تاريخ ··· 320
اولين كتاب ها در موضوع غدير ··· 322
«كتاب على (عليه السلام)» ··· 323
«كتاب سليم بن قيس هلالى» ... 323
«خطبة النبى (صلى الله عليه و آله» (فراهيدى) ··· 323
فرهنگ مكتوب غدير در چهارده قرن ··· 323
آمارى از كتب غدير ··· 325
كتابنامه هاى غدير ··· 325
تبليغ گسترده غدير با فرهنگ مكتوب ··· 326
غدير در شعر عربى، فارسى، اردو، تركى ··· 328
تدوين كتب شعر غدير ··· 329
شعر غدير در عصر حاضر ··· 330
شعر و ادب عربى ··· 331
شعر و ادب فارسى ··· 338
ياد بود هاى غدير ··· 354
مسجد غدير ··· 355
تاريخچه مسجد غدير ··· 356
تخريب مسجد غدير به دست دشمنان ··· 357
محل كنونى مسجد غدير ··· 358
مسير رسيدن به غدير ··· 358
راه حجفه ··· 358
راه رابغ ··· 358
زيارت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در روز غدير ··· 359
در دعاى ندبه ··· 360
در دعاى عديله ··· 361
در قسمتى از زيارت غدير ···361
در قسمت ديگرى از زيارت غدير ··· 362
در فراز ديگرى از زيارت غدير ··· 363
در قسمت ديگرى از زيارت غدير ··· 363
در فراز ديگرى از زيارت غدير ··· 364
فراز ديگرى از زيارت غدير ··· 365
بخش ديگرى از زيارت غدير ··· 366
فراز ديگرى از زيارت غدير ··· 367
در فراز ديگرى از زيارت غدير ··· 367
فراز ديگرى از زيارت غدير ··· 368
در دعاى روز عيد غدير ··· 369
در فرازى ديگر از دعاى روز غدير ··· 369
در فراز ديگرى از دعاى عيد غدير ··· 370
در فراز ديگرى از دعاى عيد غدير ··· 370
جشن هاى غدير ··· 371
منابع واقعه غدير ··· 374
كتب شيعه ··· 374
كتب اهل سنّت ··· 377
ASRAR-E QADIR
The Mysteries of Qadir
The thorough Analytic Report on Qadir
The contrastive and ful text of Qadir Sermon
M. B. Ansari