ghaemiyeh.com
سرشناسه:رجائی، محمدرضا، 1341 -
عنوان و نام پدیدآور:راههای رسیدن به موفقیت و خوشبختی / محمدرضا رجایی.
مشخصات نشر:اصفهان: اقیانوس معرفت، 1388-
مشخصات ظاهری:2ج.
شابک:دوره : 978-600-5301-04-5 ؛ 55000 ریال ج. 1 : 978-600-5301-00-7 ؛ 60000 ریال: ج.2 : 978-600-5301-05-2
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج.2، چاپ اول: 1390.
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:رستگاری (اسلام)
موضوع:خوشبختی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
موضوع:اخلاق اسلامی
موضوع:موفقیت
موضوع:راه و رسم زندگی (اسلام)
موضوع:خوشبختی -- کلمات قصار
رده بندی کنگره:BP258/ر26ر2 1388
رده بندی دیویی:297/72
شماره کتابشناسی ملی:1520082
بسم الله الرحمن الرحیم
راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی
مؤلف محمد رضا رجایی
تقدیم به قبله هشتم امام علی بن موسی الرضا علیه السلام و برادر شهیدم سردار رشید اسلام حسینعلی رجایی که در جبهه های حق علیه باطل(جنوب -فاو) به شهادت رسید.
مقدّمه··· 25
بخش اول: زیرکی
هوش، راه رسیدن به موفقیت و خوشبختی··· 28
تعریف هوش··· 30
هوشیاری، ارثی است··· 31
راههای موفقیّتآمیزِ تقویت هوش··· 31
1 - طرز فکر··· 31
2 - تلقین··· 31
3 - هیپنوتیزم··· 32
4 - دوستان زیرک··· 32
5 - تمرین و ممارست··· 32
6- کتاب··· 32
7- تحصیل علم··· 32
زیرکی از دیدگاه معصومین علیهمالسلام (نیکبختیِ هوشیاران)··· 32
الف) زیرکترین زیرکان··· 32
ب) زیرکی در انتخاب پیشوا··· 34
ج) زیرکی در همه زمینهها··· 35
امتحان هوش (روایت)··· 35
باهوشترین مردمان··· 36
غلام تیزهوش (روایت)··· 37
رشد هوشی و عوامل مؤثّر در آن··· 37
فراست علی علیهالسلام (الگوی هوشیاری)··· 39
بخش دوم: حافظه
حافظه··· 41
حافظه، رمز موفقیت و خوشبختی··· 42
انواع حافظه··· 44
تعریف حافظه کوتاهمدّت و حافظه بلندمدّت··· 45
راههای تقویت حافظه (راهکارهایی برای موفّقیّت بیشتر)··· 45
1- حفظ نمودن··· 45
2- تمرکز حواس··· 46
3- تصور··· 46
4- ارتباط··· 46
5 - فاصله··· 46
6- تکرار··· 46
7- استراحت··· 47
8 - روش خواندن··· 47
راههای تقویت حافظه از دیدگاه اهلبیت علیهمالسلام··· 47
راههای طبی تقویت حافظه··· 48
ویتامین گروه E··· 48
ویتامین گروه B··· 48
راههای معنوی تقویت حافظه (راهکارهایی برای موفّقیّت بیشتر)··· 49
1- توجّه به معنویات··· 49
خداوند متعال به کربلایی کاظم حافظهای استثنایی داد. (داستان)··· 50
2- درخواست حافظه قوی از او··· 53
حافظه برتر چیست؟ (راهکاری جهت موفقیت بیشتر)··· 54
حفظ کردن در خردسالی··· 55
حافظه از دیدگاه بزرگان··· 55
شعر··· 56
بخش سوم: زمانشناسی و مدیریت زمان
زمانشناسی و مدیریت زمان، راه رسیدن به موفقیت و خوشبختی··· 58
تعریف واژه زمانشناسی و مدیریّت زمان··· 60
سیمای موفّقِ زمانشناسان و مدیران زمان··· 60
1- فرصتشناسی··· 60
2- برنامهریزی··· 61
3- حرکت··· 62
4- بهرهبرداری··· 62
5 - هوشیاری در مدیریّت زمان··· 63
دزدانِ فرصتهای خود را بشناسید··· 64
6- عدم شتاب··· 64
7- آرامش··· 65
8 - موفّقیّت و خوشبختی··· 65
بر عمر خود بخیل باش··· 67
راههای افزایش عمر از دیدگاه معنوی··· 67
1- وضو··· 67
2- صله رحم··· 68
3 - زود خوردن صبحانه··· 68
4 - پوشیدن کفش مناسب··· 68
5 - ادای قرض··· 68
6 - آمیزش جنسی کمتر··· 68
7- زیارت قبر امام حسین علیهالسلام··· 68
8 - حسن نیّت··· 68
9- روابط نیکوی خانوادگی··· 68
10- احسان به پدر و مادر··· 68
11- دعا و صدقه··· 69
زمانشناسی و مدیریّت زمان از دیدگاه معصومین علیهمالسلام (راه سعادت)··· 69
الف) راه کامیابی··· 69
ب) انسان مجموعه روزها··· 70
پ) ضرورت استفاده از فرصتها··· 70
ت) نشانه بیخردی··· 70
ج) غنیمت شمردن فرصتها··· 71
د) فرصتهای گرانبها··· 71
م) لحظات زودگذر··· 71
ن) زمان و معنویت··· 71
و) نشانه عاقل··· 72
ه-) عمر عزیز است··· 72
ی) لحظههای خوشحالی و تفریح··· 72
زمانشناسی و مدیریّت زمان از دیدگاه بزرگان··· 73
زمانشناسی و مدیریّت زمان از دیدگاه شعرا··· 75
بخش چهارم: ادب و تربیت
ادب، راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی··· 78
معنی ادب··· 79
سیمای مؤدبان موفّق··· 79
1- رعایت خصلتهای اخلاقی··· 79
2- رعایت آداب معاشرت··· 80
تواضع و ادب «آبراهام لینکن» (داستان)··· 80
3- رعایت آداب همسرداری··· 80
4- احترام به والدین··· 81
5 - احترام به استاد··· 81
6- رعایت آداب پسندیده و دوری از رذیلتها··· 81
آثار موفّقیّتآمیز ادب··· 81
1- ازدیاد دوستانِ یکدل··· 81
2- عزیز و گرامی نزد مردم··· 81
3- استحکام زندگی زناشویی··· 82
4- پدر و مادر، یار و غمخوار فرزند مؤدب··· 82
5 - استحکام روابط در محیط کار··· 82
6- آرامش··· 82
7- معنویات··· 82
8 - الگوی فرزندان··· 83
تشویق به ادب کردن فرزند··· 83
تفسیر سعادتمندانه ادب··· 83
بهترین ادب··· 84
موارد لازم در آموختن ادب··· 84
1- عدم تأدیب در هنگام خشم··· 84
2- پاداش به مؤدب (تشویق مؤدب)··· 85
3- تأدیب بیادب··· 85
4- برخورد طبق روحیهها··· 85
پاسخ جوان بیتربیت (روایت)··· 85
5 - قهر کردن در هنگام بیادبی··· 86
قهر امام سجّاد علیهالسلام از یک جوان بیادب··· 86
الگوهای ادب و تربیت··· 86
الف) پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله··· 86
ب) تربیت امام حسن و امام حسین علیهماالسلام توسط پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 87
ج) امام حسن و امام حسین علیهماالسلام؛ الگوی ادب··· 88
د) ادب زلیخا··· 89
نمونههایی از بیادبی و عذاب خدا بر اثر آن··· 89
بیادب آتش بر همه آفاق زد (شعر)··· 90
ادب و تربیت از دیدگاه معصومین علیهمالسلام (راه سعادت)··· 90
الف) ارزش ادب··· 90
ب) میراث پدران··· 90
ج) برترین تبار و والاترین خویشاوندی··· 90
د) والاترین زینت··· 91
ر) زن بیادب، عامل بدبختی··· 91
و) چگونگی تربیت··· 91
م) دعای امام حسین علیهالسلام درباره ادب··· 92
ه-) عقل و ادب··· 92
ی) جوان و ادب··· 92
بخش پنجم: شجاعت
شجاعت، راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی··· 94
معنی شجاعت از دیدگاه سردار اسعد··· 97
انواع شجاعت··· 97
الف) شجاعت فکری··· 97
ب) شجاعت جسمی··· 98
شهامت در جوانی (شخصیتِ موفق)··· 99
درس شهامت و شجاعت؛ درس عملیِ پیروزی در میدان نبرد (خاطره)··· 101
ج) شجاعت معنوی··· 101
الگوی سعادتمندان 1: شجاعت مسلم بن عقیل (روایت)··· 102
الگوی سعادتمندان 2: سفیر باشهامت (داستان)··· 102
سیمای موفقیتآمیز دلاوران و شجاعان··· 106
1- تعقّل و دانایی··· 106
2- پیرو حق و حقیقت و جوانمردی··· 107
3- بلند همّتی··· 108
4- غیرت··· 108
5 - موفّقیّت و خوشبختی··· 108
ریشههای ترس و ضعف انسان (ریشههای عدمِ کامیابی)··· 109
1- وراثت نامطلوب··· 109
2- مشکلات دوران بارداری و تولد··· 109
3- تربیت ناصحیح··· 109
4 - ضعف ایمان··· 109
5 - وابستگی به دنیا و لذّات آن.··· 109
چگونه بر ترس پیروز شویم؟ (راههای موفّقیّتآمیز افزایش دلاوری)··· 110
1- تقویت نیروی تصمیم و اراده··· 110
2- تلقین··· 110
3- مطالعه در زندگی قهرمانان شجاع··· 110
4- شناخت حقیقت زندگی دنیا و ارزیابی ارزشها··· 110
5 - استقبال خطر··· 110
6- مستحکم ساختن پیوند خود با خدا··· 111
7- مسؤولیّتپذیری··· 111
8 - معاشرت با افراد قویدل··· 111
9- توجّه به خطرهای هولناک آخرت، در برابر مشکلات ناچیز دنیا··· 111
10- حسابگری··· 111
ترس انسانهای مشهور جهان··· 112
یکی از راههای موفقیتآفرینِ درمان ترسهای بیمورد··· 113
ترس، عامل بدبختی و سقوط··· 114
شهامت و دلاوری از دیدگاه معصومین علیهمالسلام (راه سعادت)··· 115
الف) ترس چیست؟··· 115
ب) شجاعت چیست؟··· 115
پ) منشهای سهگانه شجاعت··· 115
ج) شجاعت و اقدام و جرأت تمام برای اجرای احکام··· 116
د) شجاعت با راستی در آمیخته است··· 117
ذ) اهمیّت شجاعت··· 117
و) عوامل شجاعتزا··· 117
ه-) شجاعترین مردم··· 117
ی) آفت شجاعت··· 118
شجاعت از دیدگاه شعرا··· 118
شجاعت و دلاوری از دیدگاه بزرگان··· 119
بخش ششم: شکست
شکست، راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی··· 124
برخورد افراد مختلف با شکست··· 125
1- درس تجربه آموختن از شکست··· 125
2- برخورد طبیعی با شکست··· 126
3- هنگام شکست، از کوره در میروند··· 126
عوامل شکست (ریشههای بدبختی)··· 128
1- افکار منفی و شکستپذیری··· 128
2- ترس و دلهره··· 129
3- سُستعنصری و بیارادگی··· 129
4- کبر و غرور··· 129
5 - عدم مدیریت صحیح··· 130
6- یأس از شکست··· 130
7- عدم تحمّل شکست··· 131
8 - ناقص بودن اطّلاعات··· 131
9- عدم آمادگی··· 131
10- نقص تجهیزات··· 131
11- عدم سعی و تلاش پیگیر··· 132
12- عدم تجربه··· 132
13- عدم استقامت و پشتکار··· 132
شکست از دیدگاه نهجالبلاغه··· 133
الف) پیروزی و شکست··· 133
ب) روانشناسی مردم شکستخورده و پراکنده··· 133
1- توجیهات نابخردانه··· 135
2- عدم پرهیزکاری و تقوا··· 135
3- امید به غیر خدا··· 135
ج) علل پیروزی و شکست ملّتها··· 135
د) روش برخورد با شکستخوردگان··· 136
شکست از دیدگاه بزرگان··· 136
بخش هفتم: استقلال
استقلال، راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی··· 140
سیمای شخصِ موفقِ مستقل··· 141
1- سیاستمداری··· 141
2- آزادی··· 141
3 - قانونمندی··· 142
4- طرز فکر استقلالطلبانه··· 142
5 - دانش، تجربه و توانایی··· 143
6- حسابگری··· 143
استقلال اقتصادی (راه خوشبختی)··· 143
انگیزه استقلالطلبی··· 144
توجّه به استقلال نوجوانان و جوانان (نیکبختی نوجوانان و جوانان)··· 144
سخنی با بزرگان (هموار نمودن راه کامیابی برای دیگران)··· 145
آزادی و استقلال (شعر)··· 145
بخش هشتم: نماز
نماز، راه کامیابی و سعادت··· 148
انواع نماز··· 149
1- خواندنِ نماز ریاکارانه و... (گامی به سوی بدبختی)··· 149
گریه در نماز شب (بر پا داشتن نماز، راه خوشبختی) (داستان)··· 152
خضوع در نماز (نمازگزاران واقعی، سعادتمندان و کامیابان دنیا و آخرت)··· 153
آثار موفّقیّتآمیز و سعادتآفرین نماز··· 154
1- یاد خدا و آرامبخش دلها··· 154
2- مایه مغفرت و آمرزش··· 154
3- سدّی در برابر گناهان آینده··· 154
4- غفلتزدایی··· 154
5 - شکننده خودبینی و کفر··· 154
6- وسیله پرورش فضایل اخلاق و تکامل معنوی··· 154
7- به سایر اعمال انسان ارزش و روح میدهد··· 154
8 - دعوت به پاکسازی··· 155
9- عامل مؤثر برای ترک بسیاری از گناهان··· 155
10- تقویت نمودن روح انضباط··· 155
عوامل حضور قلب در نماز··· 155
چگونگی برپاداشتن نمازی که ما را خوشبخت و سعادتمند میسازد··· 155
1- اهمیّت دادن به نماز··· 156
2- شرایط لازم در مراحل نماز··· 156
3- شناخت و آگاهی··· 156
4- حضور قلب در تمام حالات··· 157
5 - فهمیدن معانی نماز··· 157
6- آمادگی··· 158
7- مکان معین و اختصاصی··· 158
8 - نماز اوّل وقت··· 159
9 - آخرین نماز··· 159
10- درخواست حضور قلب از خداوند بزرگ··· 159
علی علیهالسلام و پیکان تیر (الگوی سعادتمندان 1) (داستان)··· 159
نماز خالصانه (الگوی سعادتمندان 2) (داستان)··· 160
قرآن و نماز (راه سعادت 1)··· 161
الف) نماز··· 161
ب) آثار نماز··· 162
ج) خشوع در نماز··· 162
د) نهی از کاهلی در نماز··· 162
و) مواظبت بر اوقات نماز··· 162
ه-) بینماز و کفر··· 162
ی) نماز شب··· 163
نماز از دیدگاه معصومین علیهمالسلام (راه سعادت 2)··· 163
الف) سستی در نماز؛ عامل بدبختی··· 163
ب) فواید نماز··· 164
ج) منزلت نمازگزار··· 165
د) نماز جماعت··· 165
فلسفه نماز جماعت··· 165
الگوی نماز جماعت (امام جماعت سعادتمند موفق)··· 166
ذ) نماز شب··· 167
ه-) احادیث متواتر··· 168
بخش نهم: شوخطبعی و خنده
شوخ طبعی و خنده؛ راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی··· 170
مزاح پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله (الگوی سعادتمندان 1) (روایت)··· 173
آثار موفّقیّتآمیز شوخطبعی و خنده··· 174
1- پیوند، محبت و عشق··· 174
2- خوشحالی و خوشبختی··· 174
3- دوستکننده دشمن··· 175
4- تداعیکننده بهترین خاطرات··· 176
شوخی در صبح عاشورا (الگوی سعادتمندان 2) (داستان)··· 176
مرد لطیفهگو (داستان)··· 177
نعیمان شوخطبع به دام افتاد (داستان)··· 178
5 - خنده و تبسم؛ نیروی غلبه بر مشکلات··· 179
6- خنده و تبسّم؛ راه معاشرت··· 179
7- خنده و شوخطبعی؛ عامل سلامت··· 179
اعتدال در خندیدن و شوخطبعی (راه نیکبختی)··· 180
امام زین العابدین علیهالسلام و دلقک بدبخت (روایت)··· 180
چگونه خندان باشیم؟ (راز کامیابی)··· 181
چند لطیفه از لطائف الطوائف··· 183
لطیفه (1)··· 183
لطیفه (2)··· 183
لطیفه (3)··· 184
غذای مُوَلّد خنده··· 184
شوخطبعی، خنده و شادی از دیدگاه شعرا··· 184
شوخ طبعی از دیدگاه معصومین علیهمالسلام؛ راز پیروزی در این زمینه··· 185
الف - شوخی کنید··· 185
ب) نکوهش زیاد و بیجا··· 186
شوخطبعی، خنده و شادی از دیدگاه بزرگان··· 187
بخش دهم: توبه
بازگشت و پرهیز از گناه؛ راه سعادت و خوشبختی··· 192
معنی توبه··· 199
آثار موفّقیّتآمیز و سعادتآفرین توبه و پرهیز از گناه··· 199
1- محبوب خدا··· 199
2- تبدیل بدیها و گناهان به خوبیها و حسنات··· 200
3- استجابت دعا··· 200
4- حفظ آبرو و عزیز شدن نزد مردم··· 201
5 - بازگشت به معنویات··· 201
6- بازگشت به دانایی··· 202
7- بهشت جایگاه توبهکنندگان··· 202
8 - ایجاد آرامش··· 202
9- مایه سعادت و خوشبختی··· 203
10- آمرزش گناهان··· 203
شرایط توبه··· 203
1- پشیمانی از گناه··· 203
2- اعتراف به گناه··· 203
3- انجام واجباتی که قبل از توبه ترک کرده است··· 204
4- برگرداندن حقوق مردم··· 204
5 - ترک گناه بعد از توبه (باز نگشتن به گناه)··· 204
6- تأسف بر گناهان گذشته··· 204
7- کنترل زبان (از گناه)··· 205
8 - ترک دوستان گمراه··· 205
9- رعایت خصلتهای اخلاقی··· 205
10- نیکی و بخشش··· 205
درمان گناه (روایت)··· 205
گناهانی که توبه آنها مشکل است··· 207
1- بدعت··· 207
2- توبه هنگام مرگ··· 207
3- توبه کافران··· 207
4- توبه منافقین··· 207
5 - ظلم کردن··· 207
توبه، باعث سعادت و خوشبختی (داستان)··· 208
گناه، عامل بدبختی و رسوایی (روایت)··· 209
بازگشت و پرهیز از گناه از دیدگاه بزرگان··· 210
طلب آمرزش از گناهان (شعر)··· 212
بخش یازدهم: آرامش
آرامش؛ عامل موفقیّت و خوشبختی··· 218
اثرات موفقیّتآمیز آرامش··· 221
راههای موفقیّتآمیز رسیدن به آرامش از دیدگاه علمی··· 222
1- در زمان حال زندگی کنید··· 222
دَم، غنیمت است (داستان)··· 223
2 - طرز فکر صحیح··· 225
3 - پذیرش زندگی، همان گونه که هست··· 226
4 - پذیرش دیگران همان گونه که هستند··· 227
5 - پرهیز از باید و نبایدهای خودساخته··· 227
داستان··· 228
6 - دوری گزیدن از مکانهایی که آرامش ما را سلب میکند··· 229
7 - از وسایل رفاهی خویش استفاده کنید··· 230
8 - گلدان گل··· 231
9 - ویتامین ث··· 231
10 - نوشیدن آب سرد··· 231
11 - تنفس عمیق··· 231
12 - ورزش··· 231
13 - استراحت··· 231
14 - انتخاب دوست آرام··· 232
15 - صلحطلب باشید.··· 232
16 - زنگ تفریح ذهن··· 232
17 - تمرین آرامش··· 232
راههای سعادتآفرین رسیدن به آرامش از دیدگاه دینی··· 233
1- ایمان به خدا··· 233
2 - شکرگزاری و سپاسگزاری··· 234
3 - توکل··· 234
4 - رضا··· 235
روایت··· 236
5 - همسر سازگار··· 237
6 - پرهیز از شتابزدگی، خیرهسری، خودپسندی و سستی··· 238
7 - زهد··· 238
8 - دعا··· 238
9 - توبه··· 239
10 - دیدار مؤمن··· 240
قرآن؛ کتاب خشنودی و آرامش خاطر··· 240
آرامش از دیدگاه بزرگان··· 241
بخش دوازدهم: ثروت
ثروت، راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 246
سیمای (موفّقیتآمیز) ثروتمندان واقعی··· 249
1- خردمندی··· 249
2 - اسیر ثروت خویش نیستند··· 249
3 - عدم بیم و عذاب··· 250
4 - ادا کردن قرض··· 250
5 - چشمشان به ثروت دیگران نیست.··· 250
6 - ثروتشان را حراج نمیکنند··· 251
7 - سخاوت··· 251
سخاوت نجاشی، فرمانروای اهواز (داستان)··· 251
8 - عدم حرص و آز··· 253
راه مبارزه با حرص··· 253
راههای (موفقیّت آفرین) به دست آوردن ثروت··· 254
1 - طرز فکر مثبت··· 254
داستان··· 255
2 - تصمیمگیری··· 256
3 - تلاش، کوشش و صرفهجویی··· 257
4 - پشتکار و مداومت··· 257
5 - خطر کردن··· 258
6 - شکرگذاری··· 258
7 - دعا··· 258
ثروت از دیدگاه شعرا··· 259
ثروت از دیدگاه بزرگان··· 260
پندها و اندرزهایی راجع به ثروت (راه سعادت)··· 262
الف) مال حرام··· 262
ب) اندرز لقمان حکیم··· 263
ج) رحم بر ثروتمندی که فقیر گشته··· 264
بخش سیزدهم: قناعت
قناعت، راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 266
تعریف قناعت··· 267
فواید و آثار (موفقیتآمیز) قناعت··· 267
1- توانگری و بینیازی··· 267
2- معنویت··· 268
3- فراغت خاطر در امور مادی··· 269
4- عزت نفس··· 269
5 - آرامش··· 270
6- آزادی معنوی··· 270
7- فقرزدایی··· 270
8 - تواضع و فروتنی··· 271
9- عامل تقویت روح··· 271
10- موفقیّت و خوشبختی··· 271
سیمای قانعانِ موفق··· 271
1- خردمندی و دانایی··· 271
2- قدر مال خویش را میدانند··· 272
3- تداوم··· 272
4- عدم توقع بیجا··· 272
5 - عزم راسخ··· 272
چگونگی دستیابی به قناعت و مناعت در جوانان··· 272
الگوهای قناعت (جهتِ الگوگیری برای موفقیت در قناعت)··· 273
فرمانروای بیبدیل در کمال زهد و قناعت (داستان)··· 275
قناعت از دیدگاه سلمان فارسی··· 275
قناعت از دیدگاه معصومین علیهمالسلام··· 276
الف) اهمیت قناعت··· 276
ب) آنچه باعث قناعت میشود··· 276
ج) میوه قناعت··· 277
و) کسی که به اندک قانع نباشد··· 278
قناعت از دیدگاه شعرا··· 278
قناعت از دیدگاه بزرگان··· 281
بخش چهاردهم: صلح و سازش
صلح، راه رسیدن به موفقیت و خوشبختی··· 284
فواید و آثار موفقیتآمیز و خوشبختیآفرین صلح و سازش··· 285
1- اتحاد··· 285
2- معنویت··· 286
3- امنیت··· 286
4- قانونمندی··· 286
5 - تجارت و آبادانی··· 287
6- صلح و آشتی باعث استحکام خانواده··· 287
آشتی با همسر (داستان)··· 287
7- تحکیم موقعیت شغلی··· 288
8 - آرامش··· 288
9- موفقیت و خوشبختی··· 289
سیمای صلح و صلحطلبان (آشتیجویانِ موفّق)··· 289
صلح و سازش از دیدگاه قرآن کریم··· 291
الف) اهمیت آشتی دادنِ مردم··· 291
ب) جایز بودن دروغ برای اصلاح··· 292
صلح و سازش از دیدگاه معصومین:··· 293
الف) اهمیت صلح و سازش··· 293
ب) صلح امام حسن علیهالسلام··· 293
ج) اهمیت اصلاح میان مردم··· 293
ی) صلح ناروا··· 294
صلح و سازش از دیدگاه شعرا··· 294
صلح و سازش از دیدگاه بزرگان··· 295
بخش پانزدهم: خوشبینی
خوشبینی راه رسیدن به موفقیت و خوشبختی··· 298
سوءظن و بدگمانی چیست؟··· 299
خوشبینی یعنی چه؟··· 299
انواع خوشبینی··· 300
1- خوشبینی نسبت به همسر و فرزندان··· 300
2- خوشبینی نسبت به طبقات مختلف مردم··· 301
3- خوشبینی در محل کار··· 302
4- خوشبینی به خدا··· 302
با حُسن ظن به خدا به بهشت برویم··· 303
5 - خوشبینی به آینده··· 304
فواید و آثار (موفقیتآمیز) خوشبینی··· 304
1- آرامش··· 304
2- صحت و سلامت··· 305
3- ازدیاد دوستان··· 305
4- رو به راه شدن کارها··· 306
5 - امنیّت··· 306
6- تحکیم روحیه اعتماد بین مردم··· 306
7- تحکیم روحیه تعاون و همکاری··· 307
8 - استحکام بنیان خانواده··· 307
9- تحکیم موقعیت شغلی··· 307
10- موفقیّت و خوشبختی··· 307
سیمای خوشبینانِ موفق··· 307
1- خردمندی و دانایی··· 307
2- توانایی··· 308
3- عدم ترس و وحشت··· 308
4- دارا بودن روحیه عاطفی··· 308
5 - عدم متابعت از هوای نفس··· 308
عقاید باشگاه خوشبینان··· 309
خوشبینی از دیدگاه شعرا··· 310
بخش شانزدهم: تلقین مثبت
تلقین مثبت؛ راه موفقیّت و خوشبختی··· 312
فواید و آثار موفقیتآمیز تلقین به خود··· 315
1- استقلال اقتصادی، (به دست آوردن مال و ثروت)··· 315
2- پیروزیهای نظامی··· 315
3- دانش و فرهنگ··· 315
4- بهبود بعضی از بیماریهای روحی و جسمی··· 315
5 - تحکیم روابط خانوادگی··· 315
6- استحکام موقعیت شغلی··· 315
7- معنویت··· 316
8 - آرامش··· 316
9- اعتماد به نفس··· 316
10- ترک عادتهای ناپسند··· 316
11- لذت··· 316
12- موفقیت و خوشبختی··· 317
راههای القای تلقین مثبت به خود··· 318
1- هیپنوتیزم··· 318
2- به وسیله نوار کاست··· 319
3- به صورت کتبی··· 319
4- به صورت تصور··· 319
5 - الگو گرفتن جهتِ تلقین··· 319
6- تداوم در تلقین به خود··· 320
تلقین به خود از دیدگاه بزرگان··· 320
بخش هفدهم: دعا
دعا راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 324
اوّلین راز موفّقیتآفرینی دعا··· 324
دومین راز موفّقیّتآفرینی دعا··· 324
سومین راز موفّقیّتآفرینی طلب و درخواست از خداوند··· 325
چهارمین راز موفقیّتآفرینی دعا··· 326
داستان··· 326
تعریف دعا··· 327
شرایط دعا (راهکارهایی برای موفقیت بیشتر)··· 328
1- عمل··· 328
2- به دست آوردن مال حلال··· 328
3- حق الناس··· 329
4- عدم درخواست گناه··· 329
5 - ایمان و یقین··· 329
6- پافشاری در دعا··· 330
7- عدم درخواست از مردم··· 330
آداب دعا (راههای موفقیتآمیز دعا)··· 331
زمانهای استجابت دعا (راهکارهایی برای موفقیت بیشتر)··· 331
مکانهای استجابت دعا (راهکارهایی برای موفقیت بیشتر)··· 332
دعاهای مستجاب جهتِ نیکبختی··· 333
بخش هیجدهم: محبت و عشق
محبت و عشق راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 336
تعریف محبت··· 338
تعریف عشق··· 338
انواع محبت و عشق··· 339
1- عشقها و محبتهای نامعقول (راه بدبختی)··· 339
عشق و مؤذن (داستان)··· 341
سرانجام عشقهای خیابانی (داستان)··· 342
محبت دنیا برای خودِ دنیا··· 346
شعر··· 347
2- عشقها و محبتهای معقول (راز خوشبختی)··· 348
الف) محبت و عشق ورزیدن به خانواده··· 348
ب) محبت به طبقات مختلف اجتماع··· 349
عشق بلال و فرار دختر (داستان)··· 351
ج) محبت به همکاران··· 352
ه) محبت به دشمن··· 352
ی) محبت به پدر و مادر··· 353
3- محبت و عشق حقیقی (راز سعادت)··· 354
الف) محبت و عشق به خداوند بزرگ··· 354
مهمان عشق در خانه داوود··· 355
شبلی و چهل عاشق دلسوخته (داستان)··· 355
داستان··· 356
ب) محبت و عشق به اهلبیت علیهمالسلام··· 356
عشق سوزان (داستان)··· 357
محبت خاندان نبوت··· 358
فواید و آثار موفقیتآمیز و خوشبختیآفرین محبت و عشق··· 359
1- شادی و نشاط معنوی··· 359
2- آرامش··· 360
3- صلح و صفا··· 360
4- معاشرتی دلپذیر و روابطی زیباتر··· 361
5 - وجدانی آرام··· 361
6- مایه افتخار··· 362
7- تحکیم خانواده··· 363
الف) محبت و عشق به همسر··· 363
ب) محبت و عشق به فرزندان··· 365
ج) عشق و محبت به والدین··· 366
ظلم به مادر (داستان)··· 368
8 - تحکیم آینده شغلی··· 369
9 - محبوبیت نزد مردم··· 370
10- عشق و محبت، عامل موفقیت و خوشبختی··· 370
سیمای موفقِ محبّین (محبتکنندگان)··· 371
1- صمیمیت و علاقهمندی··· 371
2- تبسم··· 371
3- صدا زدنِ نام اشخاص··· 371
4- گوش دادن به سخنان دیگران··· 371
5 - صحبت کردن در محدوده علاقهمندی فرد··· 371
6- تعریف و تمجید··· 371
7- اعتدال در محبت··· 372
8 - عدم انتظار محبت دیگران··· 372
9 - تداوم محبت··· 373
عشق و محبت از دیدگاه معصومین علیهمالسلام··· 373
الف) دوستی، نوعی خویشاوندی است··· 373
ب) اهمیت محبت··· 374
ج) چو عضوی به درد آید، عضوهای دیگر آرام نمیگیرند··· 374
د) نشانههای محبت··· 374
ذ) عوامل محبتزا··· 375
و) محبت شدید مؤمنان به خدا··· 376
ه) دوست داشتن و حب اهلبیت:··· 376
ی) مهربانی به مؤمن و گرامی داشتن او··· 377
عشق و محبت از دیدگاه شعرا··· 377
عشق و محبت از دیدگاه بزرگان··· 380
فهرست منابع··· 385
خداوند بزرگ را شکر میکنم، که بر این حقیر منّت نهاد، تا گامی دیگر در جهت نشر و ترویج عقاید اسلامی بردارم.
با عنایت الهی و توفیقاتی که به این بنده حقیر عطا فرمود توانستم جلد دوم کتاب راههای رسیدن به موفقیت و خوشبختی را با کمک از منابع معتبر و آیات قرآن مجید و روایات ائمه اطهار علیهمالسلام به رشته تحریر درآوردم.
در این کتاب نیز مانند جلد اول، رازهای موفقیّت و خوشبختی بیان گردیده و به شرح کامل آن رازها پرداختهایم.
در هر بخش ابتدا مقدمهای در رابطه با موضوع هر بخش بیان گردیده و سپس مطلب از دیدگاه ائمه معصومین علیهمالسلام و همچنین از دیدگاه بزرگان علم و ادب مورد بررسی قرار گرفته و فواید و آثار علل خوشبختیآفرین و سیمای خوشبختان بیان شده است و برای آنکه مطالعه آن، ملالآور نباشد داستان، اشعار، سخنان بزرگان، نکتههای خواندنی و مطالب متنوع دیگر بیان گردیده تا شما خواننده عزیز از خواندن آن خسته و کسل نگردید.
در ضمن از زحمات پدر عزیزم جناب آقای حاج محمّدعلی رجایی در جهت چاپ و نشر این کتاب کمال تشکر و تقدیر را دارم، امیدوارم که در جهت نیل به اهداف عالیه اسلامی موفّق و مؤیّد باشند.
از خداوند متعال مسألت مینمایم که مورد استفاده و راهنمای خوبی جهت برادران و خواهران دینی مخصوصاً جوانان عزیز متدین اسلامی باشد.
امیدوارم شما عزیزان با خواندن این کتاب و عمل به آن در ابعاد و زمینههای مختلف زندگی به موفّقیّت و خوشبختی نایل آیید.
محمّدرضا رجائی
اردیبهشت ماه سال 1387
«اگر هوش نبود، هیچ کدام از اختراعات و اکتشافات به وجود نمیآمد».(1)«رابله»
امروزه دانشمندان، هوش تنها را عامل موفقیت و خوشبختی نمیدانند، بنابر این منظور ما در این بخش، هوش به علاوه عقل، خرد، علم و عمل، پایداری و مقاومت و... میباشد که عوامل مکمّل هوش در جهت نیکبختی به طور جداگانه در جلد اول شرح داده شده است.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
«هوشیاری نور است».(2)
با نور فراست و زیرکی، راه مستقیم و نیکبختی را از چاه حماقت و نادانی بهتر تشخیص میدهیم و راه سعادت، هموار میشود.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در گفتاری دیگر چنین میفرمایند:
«دوراندیش بیدار است».(3)
به واسطه هوشیاری در همه ابعاد زندگی بیدار میشویم و راحتتر به منزل مقصود میرسیم.
زیرکی یکی از عوامل موفقیّت و راهی به سوی خوشبختی است. هوشیاری در همه ابعاد و زمینههای زندگی لازم و ضروری است، و کمک شایان توجّهی به انسان
مینماید وانسانرا بهسرانجامپیروزیمیرساند،همانطور که حماقت و عدم استفاده از هوشو استعداد، انسان را نزول میدهد و درهای موفقیّت را به روی او نمیگشاید.
سشوپن میگوید: «آگاهی همهجانبه، همان هوش است و هوش زیاد هم همیشه باعث موفقیت است».(1)
چند دهه قبل، (دهه 1350 ه. ش) برای امتحان کنکور دانشگاهها درسی به نام هوش و استعداد تحصیلی گذاشته بودند و طبیعتا کتابهایی در این رابطه و سؤالات چهارجوابی و تستهای کنکور وجود داشت و دانشجویان موظف بودند این درس را همچون درسهای دیگر امتحان بدهند و نمره آن تأثیر بسزایی در امتحان کنکور سراسری داشت. و اکنون نیز به طور غیرمستقیم سؤالاتی در این رابطه در امتحانات کنکور دانشگاهها وجود دارد و مؤسسات آموزش عالی روی این مسأله تأکید دارند؛ زیرا مسأله هوش و استعداد، مسأله سادهای نیست و با فراست میتوانیم در رشته تحصیلی خویش به موفقیّت نایل شویم و اگر فرد بیهوش و احمقی باشیم، نمیتوانیم در بُعد درس، پیشرفت خوبی داشته باشیم و موفّق شویم.
در تمامی ابعاد دیگر زندگی مانند عبادت و بندگی و پرهیز از گناه، سیاست، اقتصاد و معیشت، ادب، اخلاق، آداب معاشرت، آیین دوستیابی، اختیار کردن همسر و... نیز باید هوشیار و زیرک باشیم و در صحنههای مختلف زندگی حماقت به خود راه ندهیم؛ زیرا بارها اتّفاقافتاده است که افرادی به علّت اینکه چند لحظهای ازهوش و استعداد خویش استفاده ننمودهاند، بعضی از موفّقیّتها و خوشبختیهای خویش را از دست دادهاند. و یا حداقل به موفّقیّت درخور توجّه نرسیدهاند.
«هوش و ذکاوت، بارقهای آسمانی است که روان آدمی را تابناک میکند، ولی اگر در روح پلید درخشیدن گرفت، آن را به فساد و تباهکاری میکشاند. پس باید کوشید روان را (نیز) پاک کرد».(2)
هگل میگوید:
اگر میخواهی خوب زندگی کنی، خوب از هوشت استفاده کن.(1)
الکسیس کارل نیز زیرکی را لازمه زندگی میداند: «آن که از هوش خود بهره نبرد از بیهوشی دیگران ضرر میکند».
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله: «اَلْمُؤْمِنُ کَیِّسٌ فَطِنٌ حَذِرٌ».(2)
مؤمن هوشیار و دقیق و محتاط است.
بنابراین شخص دیندار و مؤمن همیشه باید زیرک باشد و همینطور که در فریب نخوردن از شیطان و عبادت و بندگی خدا هوشیاری خویش حفظ مینماید، در زمینههای دیگر زندگی از جمله تحصیل علم، اقتصاد، معاشرت، سیاست و غیره نیز زیرک است و در هر کاری حماقت نمیکند.
آلفرد هیچکاک میگوید: «مجموعه فرصتطلبیها و زرنگیها و سیاستها،هوش است».(3)
بعضی از روانشناسان نیز، به ساختمان هوش توجّه نمودهاند و آن را ترکیبی از عاملهای مختلف تعریف کردهاند. برخی گفتهاند: «هوش، از چهار استعداد، ترکیب یافته است: فهم، ابتکار، انتقاد و استعداد توجیه فکر در جهت معین».
برخی میگویند: «هوش، استعداد فطری عمومی یا عامل عمومی است که در همه انواع فعالیّت ذهنی مؤثر است هر چند موضوع و شکل این فعالیّت مختلف باشد».
و برخی میگویند: هوش، از یک عدّه استعدادهای ذهنی اوّلیه ترکیب یافته است. استعداد فهمیدن معانی الفاظ، استعداد یادآوری الفاظ به آسانی یا ترکیب
کلمات از حرفهای معین، استعداد عددی یا استعداد انجام دادن چهار عمل اصلی به سرعت و دقّت، استعداد تصور و تجسم روابط مکانی و اشکال و داوری دقیق درباره آنها با استعداد تصوّر و تجسم حرکات اشیا و اوضاع مختلف آنها در ضمن این حرکت، استعداد ادراک که در سرعت شناخت همانندیها و ناهمانندیهای موجود در یک عده اشیا آشکار میشود، استعداد یادآوری یا شناخت مستقیم کلمات یا رسمها یا اعداد و ارقام، و استعداد استدلال یا استعداد یافتن اصول و مفاهیم لازم برای فهمیدن یا حل کردن مسائل (قیاس و استقراء).(1)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله: «کُلُّ شَیْءٍ بِقَدَرٍ حَتَّی الْعَجْزِ وَ الْکَیْس».(2)
هر چیزی مقدّر است حتّی ناتوانی و هوش.
میزان هوشیاری در افراد گوناگون متفاوت است و محیط نیز در هوشیاری آنان مؤثر است.
عدّهای از هوش سرشاری بهرهمندند و بعضی هوش کمتری دارند، عدّه زیادی از هوش اکتسابی بهرهمندند و به وسیله راههایی، هوشیاری و زیرکی را در خویش تقویت نمودهاند.
هرگز خویش را انسان کودن و احمق تصور نکنید، در هر حال خود را زیرک بدانید و فکر کنید که از هوش و استعداد وافری بهرهمندید.
تلقینات منفی که به طور ناخودآگاه در وجود شما رخنه کرده است را از خویش
دور کنید و به جای آن از تلقینات مثبت استفاده کنید. بهتر است صبح که از خواب بیدار میشوید و شب قبل از خواب 20 الی 25 مرتبه به خود بگویید: «من کاملاً هوشیار هستم».
در هنگام هیپنوتیزم تصور کنید که انسانِ هوشیاری هستید.
با کسانی که از هوش سرشاری بهرهمندند، دوست شوید. دوستی با آنان اثرات فراوانی بر روی شما میگذارد.
تستهای هوش و استعداد را تهیه نموده و مرتبا تستهای چهارجوابی هوش را جواب دهید. و با تمرین، هوش و فراست خویش را تقویت نمایید.
با مطالعه کتابهای سودمندِ هوش، از فراست و زیرکی آگاهی یابید و زیر مطالب مفید آن کتاب خط بکشید و به خاطر بسپارید.
کسب علم بر ضریب هوشی شما میافزاید. دانشمندان میگویند: ضریب هوشی دانشجویان بالاتر از مردم معمولی است. بنابراین با تحصیل دانش، بر میزان هوش و فراست خویش بیفزایید.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله: «اَلْکَیِّسُ مَنْ دانَ نَفْسَهُ وَ عَمِلَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ وَ الْعاجزُ مَنِ اتَّبَعَ نَفْسَهُ هَواها وَ تَمَنّی عَلَی اللّهِ الْأَمانِیَّ».(1)
1) . نهج الفصاحه، ص 612.
هوشیار، آناستکه برخویش مسلّطاست وبرایپس از مرگ عمل کند و ناتوان آن است که هوسهای خویش را تبعیّت کند و از خدا آرزوهای بسیار دارد.
انسان زیرک با تسلّط بر نفس خویش، فریب شیطان را نمیخورد و کارهایش را برای رضای خداوند بزرگ انجام میدهد و در نتیجه راه سعادت و خوشبختی را پیموده است.
حضرت علی علیهالسلام در پاسخ به سؤال از زیرکترینِ مردم میفرماید:
«مَنْ أَبْصَرَ رُشْدَهُ مِن غَیِّهِ فَمالَ إِلی رُشدِه».(1)
کسی که هدایت خود را از گمراهیش باز شناسد و به هدایت و رستگاری خود، رو کند.
آن امام همام میفرمایند انسانی که راه هدایت، سعادت و خوشبختی را از چاه ضلالت و نادانی تشخیص دهد و در مسیر موفّقیّت و خوشبختی حرکت نماید زیرکترین مردم است.
همچنین در خطبه 200 نهج البلاغه، راه هدایت، رستگاری، سعادت و خوشبختی را زیرکانهترین راه دانستهاند:
سوگند به خدا! معاویه از من سیاستمدارتر نیست، امّا معاویه حیلهگر و جنایتکار است، اگر نیرنگ ناپسند نبود من زیرکترین افراد بودم، ولی هر نیرنگی گناه، و هر گناهی نوعی کفر و انکار است.(2)
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نیز زیرکانهترین راه را چنین بیان فرمودهاند:
زیرکترین زیرکی، پرهیزکاری است و احمقانهترین حماقت، گنهکاری.(3)
و امام حسن علیهالسلام درباره زیرکانهترین زیرکی فرمود:
زیرکانهترین زیرکی، پرهیزکاری است، و احمقانهترین احمقی فجور و بدکاری.(4)
شیطانهای فتنهگر، سربازان خود را از میان جوانان خام و کمتجربه انتخاب میکنند. از این رو، باید مراقب دسیسههای آنان باشیم و هشداری وافی را به جوانان بدهیم. امام معصوم علیهالسلام که مربی راستین بشریت است، از این نکته نیز غفلت نورزیده و به جوانان هشدار دادهاند. از جمله، امام صادق علیهالسلام فرمود:
«یَا مَعْشَرَ الاْحْداثِ اتَّقُوا اللّهَ وَ لاتُؤْتُوا الرُّؤَساءَ».(1)
ای گروه نوجوانان! مراقب باشید، از خدا بترسید و دنبالهروی سیاستمداران باطل نباشید.
حضرت علی علیهالسلام فرمود:
«اَلطُّمَأْنِینَةُ إِلی کُلِّ اَحَدٍ قَبْلَ الاْخْتِبَارِ مِنْ قُصُورِ الْعَقْلِ».(2)
از سادهلوحی است که انسان زود به کسی اطمینان پیدا کند بدون آن که او را شناخته و آزمایش نموده باشد.
امام صادق علیهالسلام فرمود:
«مَنْ اَصْغی إِلی ناطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَاِنْ کانَ النَّاطِقُ یَنْطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّه وَ اِنْ کانَ النَّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسانِ اِبْلیِسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِیسَ».(3)
کسی که به گویندهای گوش فرا دهد، او را پرستیده است. اگر گوینده از خدا میگوید، شنونده خدا را عبادت نموده و اگر سخنران از زبان شیطان سخن میگوید پس شنونده شیطان را پرستیده است!
نیز فرمود:
«إِیَّاکَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دوُنَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِی کُلِّ مَا قَالَ».(4)
مبادا کسی را بدون حجّت و دلیل خدایی به عنوان رهبر و پیشوا انتخاب کنی، و هر آنچه گفت تصدیقش کنی!(5)
حضرت علی علیهالسلام در نامه 33 نهجالبلاغه چنین فرمودهاند:
در اداره امور خود هوشیارانه و سرسختانه استوار باش.(1)
امام علی علیهالسلام به هَمّام چنین فرموده است:
ای هَمّام! مؤمن، زیرک و باهوش است.(2)
همانطور که بیان شد، در تمامی زمینهها و ابعاد زندگی، هوشیاری خویش را حفظ کنیم و کارهایی که موجب افسوس و پشیمانی میگردد را انجام ندهیم. در بعضی از روایات آمده است:
مؤمن از یک لانه، دو بار گزیده نمیشود.
همچنین آمده:
بپرهیزید از فراست مؤمن؛ زیرا او با نور خداوند مینگرد.
مرحوم علاّمه محمّد تقی جعفری فرموده است:
«دلایلی بر این مدّعی هستند که جان شخص باتقوا، از حیلهگریها و مکرپردازیها در امان است. زیرا او با آن فرقان و فراست و محاسبه و پرهیز دقیقی که در برابر دشمنان و دیگر مزاحمان حیات مادی و معنوی دارد، منطقه جان و شخصیت و روح خود را از دست نمیدهد، اگر چه قفس کالبد، نگهدارنده جان و شخصیت و روح، با نیروی باطل شکافته شود، و مرغ باغ ملکوتی او خارج از نوبت به پرواز درمیآید».(3)
تا آخر، هیچیک از شاگردان نتوانست به سؤالی که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. هر کس جوابی داد و هیچ کدام مورد پسند واقع نشد. سؤالی که
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در میان اصحاب خود طرح کرد این بود:
«در میان دستگیرههای ایمان، کدام یک از همه محکمتر است؟»
یکی از اصحاب: نماز.
رسول اکرم: نه.
دیگری: زکات.
رسول اکرم: نه.
سومی: روزه.
رسول اکرم: نه.
چهارم: حج و عمره.
رسول اکرم: نه.
پنجمی: جهاد.
رسول اکرم: نه.
عاقبت جوابی که مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد، خود حضرت فرمود: «تمام اینهایی که نام بردید کارهای بزرگ و بافضیلتی است، ولی هیچکدام از اینها آنکه من پرسیدم نیست. محکمترین دستگیرههای ایمان، دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست.(1)
باهوشترین مردمان سه تن بودهاند:
1- عزیز مصر در زمان یوسف که از راه فراست سیمای یوسف پی به مقام او برد و به زنش گفت:
«جایگاه او را گرامی بدار، امید است او برای ما سودمند واقع شود یا این که او را فرزند خود گیریم.» (سوره یوسف، آیه 21)
1) . کافی، ج 2، ص 25، از کتاب داستان راستان، شهید مطهری، ج 2، ص 25.
2- صفورا (دختر شعیب) هنگامی که به پدر گفت:
«ای پدر! او (موسی) را به اجیری بگیر. همانا، بهترین کسی از او اجیری میخواهی، مردی نیرومند و امین است.» (سوره قصص، آیه 36)
3- ابوبکر، هنگامی که عمر را به جانشینی خود برگزید.(1)
یکی از غلامان امام حسن علیهالسلام خلافی را مرتکب شد. حضرت قصد داشت او را مجازات کند. غلام برای خلاصی از تنبیه، این آیه را خواند و گفت:
سرورم! «اَلْکاظِمینَ الْغَیْظ»؛ فروخورندگان خشم.
حضرت فرمود: خشم خودم را فرو خوردم.
غلام گفت: مولایم! «وَ الْعافینَ عَنِ النّاس»؛ عفوکنندگان مردم.
حضرت فرمود: از گناه تو درگذشتم.
غلام در آخر گفت:
«وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ»؛ و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
حضرت فرمود:
«تو را آزاد کردم و دوبرابر آنچه پیشتر از من میگرفتی برای تو مقرّر میسازم!»(2)
کُند، و در پایان بلوغ حالت تقریبا ثابتی پیدا میکند و در دوران پیری کاهش هوشی آغاز میشود. عوامل مؤثر در رشد هوش عبارتند از:
رشد و نمو بدنی
بهداشت
سن
جنس
نژاد و ملیت
سازگاری عاطفی
وضع اجتماعی
وضع اقتصادی
تخیّل نوجوان از جمله خصایص رشدی مرحله نوجوانی بهشمار میرود و پیچیده و رمانتیک است. نوجوان کمتر از کودک، تلقینپذیر است. دیگر از خصوصیات ذهنی نوجوانان این است که به تجزیه و تحلیل مسائل مختلف زندگی مخصوصا مسائل اجتماعی میپردازند و به اظهار نظر درباره امور کشور خود علاقهمند میشوند.
امیال واقعی فرد در دوره نوجوانی ظاهر میشوند و آنها را میتوان از موضوعهایی که برای مطالعه انتخاب میکند، برنامههای انتخابی از رادیو و تلویزیون، بازیها و سرگرمیها، انتخاب نشریات، آرزوها، و تهیه مجموعهها شناخت. رغبتهای نوجوان از هوش، استعداد ذهنی، و محیط متأثر میشوند. رغبت دارای سه جنبه: زمان، وسعت میدان، و شدت میباشد.
نوجوان به خواندن متمایل میشود که هم بدین وسیله با مسائل زندگی آشنا
شود و معرفت خود را افزایش دهد و هم اوقات بیکاری خود را بگذراند. نوع خواندنیهای مورد علاقه بر حسب سن و جنس و هوش نوجوان فرق میکند.
رغبت نوجوانان به برنامههای رادیوییو تلویزیونی از سن و جنس و هوش آنها متأثر میشود ولی زمان گوش دادن به رادیو تقریبا میان پسران و دختران برابر است، سینما از بهترین وسایل سرگرمی نوجوانان است و از طریق تماشای فیلمهای مورد علاقه و همانندسازی خود با قهرمانهای آنها میتوانند امیال خویش را ارضا کنند.
رغبتهای نوجوان در آغاز نوجوانی متغیرند ولی هرقدر بر سن نوجوان افزوده میشود، رغبتهای او بیشتر حالت ثبات پیدا میکنند. عوامل مؤثر در رغبتهای نوجوان عبارتند از:
سن، رشد و نمو بدن، جنس، هوش، محیط و وضع اجتماعی - اقتصادی.
مشکلات نوجوان بیشتر جنبه اجتماعی و تحصیلی دارند و تغییرات بدنی نیز نوجوان را با مسائلی مواجه میکنند. نوع و تعداد مشکلات دوران نوجوانی بر حسب جنس و محیط نوجوان فرق میکند.
نوجوان در انتخاب شغل این مراحل را طی میکند: انتخابهای خیالی، انتخابهای آزمایشی، و انتخابهای واقعی. عواملی که در انتخاب شغل مؤثرند عبارتند از: خصایص روانی، خصایص بدنی، تجارب شخصی، والدین، وضع اجتماعی، دوستان و خویشان، مدرسه و وضع عمومی.
همچنین سن زمانی، جنس و خانواده موجب پیدایش تفاوتهای ذهنی میشود.(1)
در تحقیق فراست اولیا روایت کنند که امیرالمؤمنین علی علیهالسلام روزی قدم در رکاب مرکب میکرد تا به غزاة شود، مردی منجّم بیامد و رکاب او گرفت. گفت: یا علی!
1) . نیلیپور، مهدی، فرهنگ جوان، نشر سلسبیل، چاپ اوّل، صص 371 - 370.
امروز به حکم نجوم در طالع تو نگاه کردم و تو را روی رفتن نیست، که تو را نصرت نخواهد بود. علی علیهالسلام گوید: دور! ای مرد از بر مرکب من. حیدر کرّار(1)بدان قدم در
رکاب کرده است تا چون تویی رکاب او گیرد و باز گرداند؟ دور باش که از بر من که اندیشه سینه من(2)کم از آن اثر نکند که خورشید در فلک. اگر فلک را از بهر کاری در گردش آوردهاند، ما را نیز هم از بهر کاری در روش آوردهاند. کسی که دقیقت او حقیقت بود(3)، و ثوانی او سبع مثانی(4)بود، اصطرلاب او دل او بود، اندیشه وی کم از رأی تو بود؟ من بدین حرب خواهم شد، و جز امروز حرب نخواهم کرد، که مرا به فراست باطن معلوم شده است که از این لشکر من نُهْ کشته شود. واللّه که دَهْ نَبُوَد، و از لشکر دشمن نُهْ بجهند،(5)واللّه که ده نجهند. چون حیدر کرّار به حرب بیرون شد، عزیزی پیش رفت، کشته شد. دیگری و دیگری تا عدد نه تمام شد. آنگه درآمدند گرد لشکر متمرّدان، همه را کشتند، مگر نه تن از سر تیغ حیدر بجستند.(6)
1) . حملهور، صفشکن.
2) . همّت و فراست من، پیشبینی من.
3) . دقیقههای زندگی او با حقیقت بگذرد همیشه با خدا باشد.
4) . ثانیههای عمر او؛ با قرائت سوره فاتحه بگذرد همیشه با قرآن باشد.
5) . نه نفر از سپاه من شهید میشود و فقط نه نفر از دشمن زنده میماند.
6) . ثروتیان، بهروز، گزیدهای از تفسیر کشف الاسرار، نشر: سوره مهر، چاپ اوّل، ص 256.
اگر انسان نیروی حافظه نداشت چه میشد؟!! اگر همه چیز را فراموش میکرد و هیچ چیز را به یاد نمیآورد چه میکرد؟!! اگر رموز موفّقیّت و خوشبختی را در نیروی حافظه خویش ثبت نمیکرد، و اگر تجربههای گرانبهای خویش که موجب سعادت وی بود و اگر... چه رخ میداد؟!!
راستی نیروی حافظه نیروی مرموزی است. اگر مدّتی فراموشی وجود شما را فراگیرد و حافظه خویش را از دست بدهید، به این نعمت گرانبها پی خواهید بُرد.
بلی، نعمت نیروی حافظه یکی از والاترین نعمتهای الهی است که در کارهای گوناگون، علوم مختلف، تجربیّات، خاطرات و موضوعات مختلف دیگر از آن بهره میجوییم، و همچون یاری مددکار در رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی به ما کمک مینماید.
شما یک انسان با حافظه قوی را با یک انسان فراموشکار مقایسه نمایید. از نظر علمی آن انسانی موفقتر است که نیروی حافظه قویتر دارد. او با دقّت کمی، تمامی مطالب علمی را حفظ میکند و به مدارج والای علمی میرسد ولی انسانی که فراموشکار است نمیتواند مطالب علمی را در حافظه خویش ضبط نماید و شاید سالهای طولانی طول میکشد تا مطالب علمی مختصری را به حافظه خویش بسپارد. و راه رسیدن به موفقیّت او طولانی و بعید میشود، و یا اینکه امکانپذیر نیست. برای اینکه بهتر متوجّه این مطلب بشوید دو نفر همکلاسی را با هم مقایسه
کنید که اوّلی از حافظه سرشاری بهرهمند است ولی دیگری فراموشکار است و از ضریب هوشی و نیروی حافظه پایینی برخوردار است.
اوّلی در کلاس با یک بار خواندن، مطالب را از بر میکند و تمامی نمراتش عالی است ولی دومی هر چه به مغز خویش فشار میآورد نمیتواند از عهده امتحانات برآید و در نتیجه در امتحانات موفّق نمیشود و مردود میگردد. پس موفّقیّت و خوشبختی در گرو شخصی است که از ضریب هوشی والا و نیروی حافظه قوی برخوردار است.
امام صادق علیهالسلام در حدیث مفضّل میفرمایند:
أفَرَأَیتَ لَو نُقِصَ الإنسانُ مِن هذِهِ الخِلال الحِفْظِ وَحدَهُ کیفَ کانَتْ تَکونُ حالُهُ؟! وَ کَم مِن خَلَلٍ کانَ یَدخُلُ عَلَیهِ فی اُمورِهِ وَ مَعاشِهِ وَ تَجارِبِه إذا لمیَحْفَظْ مالَهُ وَ عَلَیهِ، و مَا أخَذَهُ و ما أَعطی، و ما رأی و ما سَمِعَ... ثُمَّ کانَ لایَهتدی لطریقٍ لو سَلَکَهُ ما لایحصی، و لایَحفَظُ عِلْما ولو دَرَسَهُ عُمْرَهُ، ولایَعْتَقِدُ دِینا، وَلایَنْتَفِعُ بِتَجْرِبَةٍ، وَ لایَسْتَطیعُ أن یَعْتبِر شیئا عَلی ما مضی، بَل کانَ حَقیقا أنْ یَنْسَلِخَ مِن الإنْسانیّةِ أصْلاً.(1)
آیا اندیشیدهای که اگر انسان از میان این ویژگیها فقط حافظه را کم داشت حال و روزش چگونه بود؟ و اگر موضوعات سودمند و زیانبار و گرفتهها و دادهها و دیدهها و شنیدههای خود را در حافظهاش نگه نمیداشت چه اختلالاتی در کارها و زندگی و تجربیاتش به وجود میآمد ... اگر راهی را بارها و بارها میپیمود، باز آن را گم میکرد، اگر همه عمرش را درس میخواند، دانشی را به خاطر نمیسپرد، به دینی اعتقاد نمییافت و از تجربهای بهرهمند نمیشد و نمیتوانست از آن گذشتهها کمترین عبرتی بگیرد، به طور کلی سزاوار بود که از انسان بودن یکسره خارج شود.
بنابراین در راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، هوش و حافظه نقش اساسی و
1) . منتخب میزان الحکمة، ص 156.
تعیینکنندهای دارد و میتواند موجبات سعادت انسانی را فراهم سازد و او را به سرانجام مقصود رهنمون سازد. در تمامی ابعاد زندگی مانند زمینههای سیاسی، اقتصادی، علمی و در سه محیط خانواده، اجتماع و دانشگاه، ضریب هوشی و نیروی حافظه، نقش تعیینکننده و مهمی ایفا میکند (همان طور که در مثال قبل، نقش علمی هوش و حافظه را بیان کردیم).
«بازیل» حافظه را چنین معرفی نموده است:
«حافظه، پرونده تخیّل و گنجینه عقل، دفتر ثبت وجدان و مخزن اندیشه است».(1)
«روو» نیز حافظه را گنجینهای گرانبها دانسته است:
«حافظه گنجینهای است که باید در آن سرمایهگذاری کنیم تا بتوانیم کمکی را که به آن نیاز داریم از آن دریافت کنیم».
همچنین حافظه راز موفّقیّت دانسته شده است:
«من گنجینه حافظهام را که پر از خاطرههای تلخ و رنجآور و دیرپای زندگی است به دنیا و آخرت نمیدهم در لحظاتی که تنها نشستهام، با آنها سرگرمم و اینها بودند که مرا از سختیها و مذلّتها نجات دادند. هر خاطرهای چون مروارید و ستارهای درخشان در افق زندگیم درخشندگی خاص دارد. آه خاطراتم، آه خاطراتم... .
آری، خاطرات تلخ و شیرین به ما درس میآموزد. هر خاطرهای تلخ از شکست میتواند درس عبرتی برای ما باشد و ما را در راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی (همان طور که در بخش شکست بیان کردهایم) کمک شایان توجّهی نماید و هر خاطره خوشی میتواند به ما درس کامیابی و موفّقیّت دهد.
1- حافظه کوتاهمدّت
2- حافظه بلندمدّت
1) و 2 و 3. ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 259.
قسمت اعظم یادگیری انسان موقّتی و ناپایدار است. هنگام ساعات بیداری، انسانها به طور دایم مشغول درک مسائل هستند که نتیجه آن کسب مداوم شناخت است. قسمت اعظم این شناختها بیمعنا تشخیص داده شده به سرعت فراموش میشود، امّا قسمت دیگر مفید تشخیص داده شده نگهداری میشود.
قسمت اوّل را حافظه کوتاهمدّت و قسمت دوم را حافظه بلندمدّت مینامیم. حال این سؤال پیش میآید که تفاوت حافظه کوتاهمدّت و حافظه بلندمدّت در چیست؟
اطّلاعات فعلی ظاهرا این طور نشان میدهد که حافظه کوتاهمدّت یعنی پایداری یادگیری در مدارهای بسته سلولها و حافظه بلندمدّت یعنی تغییرات درازمدّت در ساختهای کلّی و ارتباطات سیناپس سلولها.(1)
ممکن است بارها به این فکر افتاده باشید که چکار کنید تا حافظه شما تقویت شود. تقویت حافظه عبارت است از یادگیری بهتر یعنی اگر شما در یادگیری مطالب، اصول و قوانین حاکم بر آنها را رعایت کنید، بهتر یاد خواهید گرفت و در نتیجه احساس خواهید کرد که حافظه شما تقویت شده است. در کتابهای روانشناسی عمومی یا روانشناسییادگیری، اصول حاکم بریادگیری بهتر بهشرح زیر آمده است:
باید با قصد و نیّت قبلی بخواهید مطلبی را یاد بگیرید. اگر معلّم هستید تصمیم بگیرید اسامی دانشآموزان خود را حفظ کنید. اگر کارمند اداری هستید، به این فکر باشید که همه را به اسم بشناسید. همه آزمایشها نشان میدهد که یادگیری عمدی کاملاً مؤثرتر از یادگیری اتّفاقی است. منظور از یادگیری اتّفاقی این است که فرد بدون
انگیزه، مطلبی را یاد بگیرد.
1) . گنجی، حمزه، روانشناسان عمومی، ص 148.
در هنگام مطالعه و یا حفظ کردن مطلبی تمرکز حواس داشته باشید. و هنگام خواندن یک مطلب سعی کنید دقّت شما متمرکز شود. اگر در کلاس، حواس خود را جمع کنید و به گفتههای معلم خوب گوش کنید یادگیری شما بهتر خواهد بود. هرگز چیزی را توأم با چرت زدن و خواب رفتن نخوانید، چند کار را با هم انجام ندهید تا تمرکز شما متلاشی نشود.
قانون تصور را در هنگام حفظ کردن مطالب رعایت کنید و سعی کنید از آنچه میخوانید یک تصویر ذهنی برای خود بسازید. مثلاً مجسّم کنید کلید اتاقی را که احتیاج ندارید کجا میگذارید تا اینکه حافظه شما به شما کمک کند، جای آن کجاست و بعد از مدّتی (مثلاً یکسال) آن را پیدا کنید.
بین آموختههای خود ارتباط برقرار کنید مثلاً برای مطالبی از یک کتاب که به صورت زنجیروار بیان شده است، ارتباط برقرار نمایید تا حافظه شما در هنگام یادآوری به شما کمک شایان توجّهی بنماید.
بین یادگیریها فاصله بیندازید تا هم از پراکندگی دقّت شما جلوگیری شود و هم بتوانید استراحت کنید. (مثلاً در هر ساعتی که درس میخوانید، ده دقیقه استراحت کنید). آزمایشهای متعدّدی که دیگران انجام دادهاند نشان میدهند که یادگیری با فاصله زمانی، بهتر از یادگیری بدون فاصله زمانی است.
وقتی مطلبی را یاد گرفتید سعی کنید در فرصتهای مناسب آن را برای خود تکرار کنید. حتّی اگر چند نفر با هم کار کنید و آموختههای خود را به یکدیگر «پس بدهید» بسیار مؤثرتر خواهد بود. (مانند اینکه طلبههای حوزه علمیه، ساعتی را
برای مباحثه میگذارند و آن درسی را که خواندهاند برای یکدیگر بازگو نموده و به اصطلاح حلاّجی میکنند).
پس از یادگیری، استراحت کنید و در صورت ممکن بخوابید تا از تداخل
جلوگیری شود.
یک فصل را پاراگراف به پاراگراف نخوانید، بلکه ابتدا به کل آن نظر بیندازید، خلاصه فصل را به دقت بخوانید، عنوانهای درشت را از نظر بگذرانید، آنها را روی یک صفحه کاغذ بنویسید، بعضی از آنها را به طور پراکنده بخوانید، آنگاه به جزئیات بپردازید.(1)
امامان معصوم علیهمالسلام برخی خوراکیها و داروهای گیاهی را جهت تقویت حافظه سفارش فرمودهاند که دانشمندان نیز خواص آنها را جهت تقویت حافظه مهم دانستهاند.
از حضرت نبی اکرم صلیاللهعلیهوآله روایت شده است که حضرت فرمودند: کرفس را بخورید چرا که حافظه را تقویت میکند و غذای حضرت خضر علیهالسلام بوده است.
و نیز فرمود: هر کس میخواهد حافظهاش زیاد شود، عسل بخورد.
حضرت امام رضا علیهالسلام میفرمایند: اگر کسی میخواهد دچار فراموشی نشود، و حافظهاش تقویت شود، هر روز سه قطعه زنجبیل با عسل بخورد و هر روز غذا را با خردل بخورد.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند: یک جزء زعفران خالص و یک جزء سُعْه(2)را با
عسل معجون و هر روز دو مثقال از آن بنوشید، به قدری حافظه را زیاد میکند که خیال میکنید سحر و جادو است.
البته بعضی از روایات، خواندن سنگ قبور، خوردن سیب ترش و گشنیز سبز و راه رفتن بین گروه شتران و همّ و غمّ و بول کردن در آب راکد، و خوردن نیمخورده موش را باعث نسیان و فراموشی بیان کرده است.(1)
یکی از راههای تقویت حافظه، خوردن برخی خوراکیها است. به عنوان مثال سیر شامل موادی است که ممکن است در روند عملکرد حافظه تأثیرگذار باشد. هنوز رابطهی مصرف سیر و افزایش بازده حافظه ثابت نشده است ولی شاید سیر بتواند در تقویت حافظه مؤثر باشد و هیچ عارضه و ضرری هم ندارد.
ویتامین گروه E
از نظر طبی، ویتامین E یکی از مهمترین و مؤثرترین آنتیاکسیدانها میباشد که بر ضدّ رادیکالهای آزاد سمی که در مغز به وجود میآیند، عمل میکند. ویتامین Eدر واقع دشمن سمّ رادیکالهای آزاد به وجود آمده - در طی فرایند سوختوساز بدن - میباشد. پیش از این، مصرف بالای این ویتامین برای از بین بردن مشکلات حافظه تجویز میشد ولی ثابت شده که مصرف این دارو با دوز پایین، همان نتایج و تأثیرات را البته با عوارض جانبی کمتر به دنبال دارد. البته نتایج تحقیقات به دست آمده باز هم تناقض دارد ولی به هر حال هنوز هم این ویتامین به عنوان یکی از مکمّلهای طبیعی برای داشتن حافظه قوی به شمار میرود.(2)
ویتامین گروه B
ویتامینهای گروه 1B (تیامین)، ویتامین 6B (پیریدوکسین)، 9 B(اسیدفولیک)، و
12 B(سیانوکوبالامین) به عنوان ویتامینهای ضروری، نقش مهمی در عملکرد حافظه ایفا میکنند. ویتامین 1B محلول در آب است که در خمیرترش (مخمّر)، دانه حبوبات، سبزیجاتی مثل لوبیا و باقلا، نخود، گوشت گاو وجود دارد. تحقیقات وسیعی روی کودکان توسط دانشگاه کلمبیا در نیویورک صورت گرفته و نتیجه تحقیقات این است که این ویتامین سرعت عکسالعملها را افزایش داده و حافظه را تحریک میکند. هیچ مدرک و دلیل کافی برای اثبات این فرضیه جود ندارد که بزرگسالان هم میتوانند با مصرف ویتامین 1B، لغزشهای حافظهشان را کاهش داده و عملکرد آن را بهبود بخشند. 6 Bهم ویتامین محلول در آب است که در دانههای حبوبات، سبزیجاتی مثل لوبیا و باقلا، گوشت قرمز، تخممرغ و سبزیجات به وفور دیده میشود. این ویتامین بیشتر بر روی حوصله فرد تأثیر دارد. 9B در مخمّر، جگر، قلوه و سبزیجات با برگ سبز دیده میشود. 12B هم در گوشت قرمز و گوشت برخی از ماهیها وجود دارد. وقتی در حافظه مشکلی دیده میشود، کمبود ویتامین 12B و 6B مشهود است. در این مورد تحقیقات زیادی هم صورت گرفته است.
سخن آخر: ثابت شده است که افزایش ویتامینهای گروه B بسیار خطرناک است. بنابراین قبل از این که از مکملهای ویتامین B استفاده کنید، حتما با پزشک و یا داروساز مشورت کنید.(1)
هنگامی که از گناه پرهیز نماییم و گرد گناه نرویم و فرامین الهی را انجام دهیم، آنچه که او فرموده است انجام دهیم، کارهای نیکو و پسندیده را فراموش ننماییم و تا آنجا که میتوانیم به مستضعفین و محرومان کمک نماییم، او نیز به ما آرامش معنوی عطا خواهد کرد و وجدانی آسوده و راحت مییابیم و حتّی خدایی میشویم و در
1) . همان، صص 106 - 105.
سایه آرامش و وجدان آسوده و توجّه به معنویات، حافظه ما قویتر خواهد شد.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«سه چیز فراموشی را از بین میبرد و حافظه میآورد: 1- تلاوت قرآن 2- مسواک زدن 3- روزه».(1)
خداوند متعال به کربلایی کاظم (بر اثر کارهای نیکو) حافظهای استثنایی داد.
محمّدکاظم هنوز مشهدی و کربلایی نشده و به زیارت مشهد امام رضا علیهالسلام و کربلای امام حسین علیهالسلام و مکّه و خانه خدا نرفته بود. در روستای ساروق فراهان اراک مشغول کار کشاورزی بود. یک سال روحانی و مبلّغی که برای تبلیغ و بیان احکام و حلال و حرام به روستای او آمده بود، در منبر و سخنرانی خود از خمس و زکات، مسائلی را گفت و توضیح داد:
کسانی که گندمشان به حدّ نصاب برسد و زکات و حقّ فقرا را ندهند مالشان مخلوط به حرام میشود و اگر با پول آن گندمهای زکاتنداده، خانه یا لباس تهیه کنند، با آن لباس و در آن خانه، نمازشان هم باطل است، و خلاصه با توضیحاتی این مطلب را بیان و تأکید میکرد که مسلمان واقعی باید به احکام الهی و حلال و حرام توجّه کند و اهمیّت دهد و زکات مالش را بدهد.
محمّدکاظم چون میدانست صاحب زمینی که او در آن کار میکند اهل پرداختن زکات و حقّ فقرا نیست به این فکر فرو رفت که پس مال او مخلوط به حرام است و زندگی او با پول حرام و یا مشتبه به حرام اداره میشود.
به صاحب زمین، مسأله پرداخت زکات را یادآوری کرد ولی او زیر بار نرفت و از این رو محمّدکاظم تصمیم گرفت از آن روستا هجرت کرده و در جای دیگر مشغول کار شود که اجرت او حلال و پاک باشد. چند سال خارج از آن روستا به فعالیّت
1) . منتخب میزان الحکمة، ص 157.
پرداخت تا اینکه از او خواستند به روستای خود برگردد، و زمینی با مقداری گندم در اختیار او گذاشتند تا خودش مستقلاً برای خود کشاورزی کند. او همان سال اول نصف آن گندم را (شاید به عنوان پرداخت زکات) به فقرا داد و نصف دیگر را در زمین پاشید و خدا به زراعت او برکت داد به حدّی که بیش از معمول برداشت کرد و از همان سال بنا گذاشت که نیمی از برداشت خود را به فقرا بدهد و (با اینکه مقدار زکات یک دهم یا یک بیستم است) هر ساله نصف محصول خود را به فقرا و مستمندان میداد.
یک سال هنگام برداشت محصول، پس از چند روز که خرمنش را کوبیده بود مشغول باد دادن خرمن شده بود که کاه آن جدا شود، نزدیک ظهر شد باد ایستاد و هوا گرم شد و نتوانست به کار خود ادامه دهد و مجبور شد به خانه برگردد. در راه، یکی از از فقرای روستا به او میرسد و میگوید امسال از محصولت چیزی به ما ندادی و ما را فراموش کردی! محمّد کاظم به او میگوید: خیر، فراموش نکردم ولی هنوز نتوانستهام محصولم را جمع کنم. او خوشحال میشود و به طرف ده میرود، امّا محمّدکاظم دلش آرام نمیگیرد و به مزرعه برگشته مقداری گندم با زحمت زیاد جمعآوری میکند که برای آن فقیر ببرد.
قدری علوفه برای گوسفندهایش میچیند و گندمها و علفها را بر دوش میگذارد و روانه دهکده میشود. به باغ امامزاده مشهور به هفتاد و دوتن که محل دفن چندین امامزاده از جمله امامزادهای به نام شاهزاده جعفر و امامزاده عبداللّه صالح و یک قسمت به نام چهل دختران است میرسد. برای استراحت روی سکویی در کنار درب باغ امامزاده مینشیند و گندم و علوفه را کناری میگذارد، در همین حال میبیند دو جوان بسیار زیبا و جذّاب به نزد او میآیند و وقتی به او میرسند میگویند نمیآیی برویم در این امامزاده فاتحهای بخوانیم؟ محمّدکاظم میگوید: میخواهم به منزل بروم و این علوفه را به منزل برسانم. ولی آنها میگویند خیلی خوب حالا با ما بیا فاتحهای بخوانیم. و آنها از جلو و محمّد کاظم از دنبال روانه
امامزاده میشوند. آنها اوّل به امامزاده وارد میشوند و فاتحهای میخوانند و سپس به امامزاده بعدی میروند و داخل امامزاده میشوند و آن دو نفر مشغول خواندن چیزهایی میشوند که محمّدکاظم نمیفهمد. در اینجا محمّدکاظم متوجّه میشود که در اطراف سقف امامزاده کلمات روشنی نوشته شده است و یکی از آن دو نفر به او میگوید: چرا چیزی نمیخوانی؟ محمّدکاظم میگوید: من ملاّ نرفتهام و سواد ندارم. او میگوید: باید بخوانی، آنگاه دست به سینه محمّدکاظم میگذارد و فشار میدهد و میگوید: حالا بخوان! محمّدکاظم میگوید: چه بخوانم؟ آن آقا آیهای را میخواند و میگوید: اینطور بخوان! محمّدکاظم آیه را میخواند وقتی که تمام میشود برمیگردد که به آن آقا حرفی بزند و یا چیزی بپرسد که میبیند هیچ کس همراهش نیست و خودش تنها در داخل حرم ایستاده و ناگهان دچار حالت مخصوصی میشود که بیهوش روی زمین میافتد.
هنگامی که به هوش میآید احساس خستگی شدید میکند و ضمنا به این فکر فرو میرود که اینجا کجاست و او در اینجا چه میکند؟ و سپس از امامزاده بیرون میآید و بار علوفه را برمیدارد و روانه دهکده میشود، ولی در میان راه متوجّه میشود که دارد چیزهایی میخواند و آنگاه داستان آن دو جوان را به یاد میآورد و خود را حافظ همه قرآن مییابد.
وقتی به مردم برخورد میکند از او سراغ میگیرند که کجا بودی؟ او چیزی نمیگوید و بیدرنگ نزد پیشنماز روستا به نام حاجآقا صابر اراکی (جد آقای صابری اراکی که هماکنون در اراک و اهل منبر هستند) میرود و داستان خودش را میگوید، ایشان میگوید: شاید خواب دیدهای، شاید خیال میکنی. محمّدکاظم میگوید: خیر، بیدار بودم و با پای خود به امامزاده رفتم و همراه آن دو نفر چنین و چنان شد، و حالا هم همه قرآن را حفظ دارم.
آقای حاج صابر اراکی قرآن میآورد و آیات مختلف قرآن را و چند سوره بزرگ را از او میپرسد و او همه را از حفظ میخواند. مردم دهکده دور او جمع شدند تا
ببینند حاجآقا صابر در این باره چه میگوید. حاجآقا صابر پس از امتحانات فراوان، به زبان محلّی جملهای میگوید که معنایش این است: «کارش درست شده، و یک مسأله مهمی برایش پیش آمده، و نظر کرده شده است...».
این بود داستان کربلایی کاظم که در اثر اجتناب از مال حرام و گناه و اهمیّت دادن به دستورات دینی مشمول لطف خدا و اولیای او شد و تا پایان عمر، همه قرآن را حفظ بود و به طور شگفتآوری هر آیهای را که میخواستند میخواند و قبل و بعدش را هم میخواند و از قرآن هم فوری پیدا میکرد و نشان میداد. «ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء».
امید است این داستان در تهذیب نفس و کسب خلق و خوی قرآنی ما مؤثّر باشد و ایمان ما را به این کتاب الهی زیادتر کند.(1)
در سایه آن معنویّات (که قبلاً اشاره شد) دعای ما نیز زودتر به هدف اجابت میرسد و ما میتوانیم با رعایت آداب و شرایط دعا(2)از خداوند بزرگ حافظه قوی طلب کنیم و او نیز عنایت خواهد کرد.
در طول تاریخ بودهاند کسانی که با دعا و درخواست از خداوند متعال، دارای حافظه قوی شدهاند.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به حضرت علی علیهالسلام میفرمایند: اگر میخواهی هر چیزی را که میشنوی حفظ کنی، بعد از هر نماز بگو:
سُبحانَ مَنْ لایَعْتَدی عَلی اَهْلِ مَمْلَکَتِهِ، سُبْحَانَ مَنْ لایَأْخُذُ اَهْلَ الاَْرْضِ
بِاَلْوانِ الْعَذَابِ، سُبْحانَ الرَّؤفِ الرَّحِیم، اَللّهُمَّ اجْعَلْ فی قَلْبِی نُورا وَ بَصَرا وَ فَهْمَا وَ عِلْما، اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیر.(3)
چنانچه فرد، مطلبی را در موقعیّت معمولی مغز (حالت بتا که امواج مغزی بالای CPS 13 هستند) بخواند، به دلیل فشارهای محیطی استرسها، نگرانی، پیش ذهنها و خیلی از مسائل غیرقابل ذکر، مطلب به طور کامل در ذهن فرد نمیماند و یادگیری کامل نمیگردد. به همین دلیل ممکن است در روزهای آینده فرد احساس کند که قادر نیست مطالبی را که قبلاً خوانده است به خاطر آورد و یا اینکه در درستی مطالب شک کند. اگر فرد مطلب را در موقعیت آلفا مطالعه کند و یا بازسازی کند به دلیل اینکه تمرکز فرد بسیار شدید است مطلب به طور کامل در ذهن فرد تثبیت میگردد و مدّتهای طولانی بدون کم و کاست در ذهن فرد قابل استفاده و قابل یادآوری میباشد. به دلیل اینکه فرد در عمق آلفا تکنیک حافظه برتر را انجام میدهد؛ سرعت یادگیری، به خاطرسپاری و یادآوری فرد تا 6 برابر قابل افزایش میباشد. البتّه در کسانی که مشکل تمرکز و به خاطرسپاری داشته باشند، این میزان بیشتر نیز میگردد.
از آنجا که در آلفا فرد تحت تأثیر محیط قرار نمیگیرد کسانی که در محیط پراسترس زندگی میکنند میتوانند از این برنامه به نحو احسن استفاده کنند و تأثیرات نامطلوب استرس را در خود از بین ببرند تا بتوانند به خوبی مطالعه کنند و از عهده امتحانات مربوطه برآیند.
مطالب ذکر شده در بالا فقط به دنبال انجام تکنیک عملی آلفا صورت میگیرد. همانطور که قبلاً ذکر شد یکی از خصوصیّات عمده آلفا تلقینپذیری شدید میباشد. افراد میتوانند از این اصل استفاده کنند و در راستای اهداف آینده یا کنونی خود تلقینات مناسب را ارائه کنند.
برای ایجاد انگیزه در تحصیل و کار میتوان از تلقینات مناسب استفاده کرد. همچنین با تلقینات مناسب میتوان افکار نامطلوب مزاحم و افکاری که تأثیر
تخریبکنندهای بر روی تحصیل و آینده فرد دارند را پاک کرده و افکار مناسب و دوستداشتنی و مطلوب را جایگزین آن کرد.(1)
رسول مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله فرمود:
مَثَلُ الّذی یَتَعَلَّم فی صِغَرهِ کالنَّقْشِ فی الحَجَرِ، وَ مَثَلُ الَّذی یَتَعَلَّمُ فی کِبَرِهِ کالّذی یَکْتُبُ علی الماءِ.(2)
حکایت کسی که در کودکی میآموزد همچون نقشی است که روی سنگ کنده میشود و حکایت کسی که در بزرگسالی میآموزد همانند کسی است که بر آب بنویسد.
آنچه را که با خوشی و لذّت آموختهایم هرگز فراموش نمیکنیم.یکی از بزرگان
اندیشههای ما در غرفههای بیشمار دماغ با زنجیر ناپیدا به یکدیگر پیوستهاند.چون یکی از آنها پیدا شود هزار تای دیگر نیز سر برمیدارد.پوپ
حافظه، در آن هنگام که وظیفهاش نشان دادن گورهای آرزوهای به خاک سپرده شده ما است هرگز در انجام این وظیفه قصور نمیکند.یکی از بزرگان حافظه، آفریدهای هوسباز و مستبد است. هرگز نمیتوانید بگویید که از کرانه دریای زندگی چه سنگریزهای را بر میگیرد و در گنجینه خود نگاه میدارد یا کدام گل ناشناختهای را از مزرعه میچیند و به عنوان رمز اندیشههایی که در اعماق قرار گرفتهاند و روزی اشک به چشم میآورند حفظ میکند و با این همه در این شک ندارم که مهمترین چیزها آنها هستند که بهتر به یاد میآیند.هنری وان رایک
حافظه، گنجینه ذهنی است که یادگارهای آن را در خود نگاه میدارد.کولتون
درمیان ملکاتذهنی، حافظه بیش از همه میشکفد و پیش از همه میمیرد.فولر
دروغگو حافظه ندارد.یکی از بزرگان
هر چه بیشتر بر بار حافظه بیفزایید حافظهتان قویتر میگردد و هر چه بیشتر به آن اعتماد کنید قابل اعتمادتر میگردد.(1)توماس دوکوئین
از خلد برین یاد کنم روی تو بینم
وز فتنه و دین یاد کنم موی تو بینم
چشمم همه دل گردد چون از تو کنم یاد
دل چشم کنم یکسره چون روی تو بینم
سنائی
نشسته در دل خاکم به یاد دوست هنوز
دل گداخته را آرزوی اوست هنوز
نه عشق آینهرویی نه ذوق همسخنی
عجب که طوطی ما گرم گفتگوست هنوز
امیری فیروزکوهی
یاد باد آنکه خراباتنشین بودم و مست
و آنچه در مسجدم امروز کمست آنجا بود
یاد باد آنکه رخت شمع طرب میافروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
حافظ
1) . ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، صص 260 - 259.
آنکه امروز را از دست میدهد، فردا را نخواهد یافت. خوشبختی آینده در استفاده کردن از زمان حال است.
کسانی که با چشمانی باز فرصتها را میشناسند، و با هوشیاری از اوقات گرانبهای خویش نهایت استفاده را میکنند، و تنبلی به خود راه نمیدهند، میتوانند موفّقیّت و خوشبختی را از آنِ خویش نمایند.
غنیمت شمردن فرصتها این امکان را به شخص میدهد که وی در سه محیط خانواده، اجتماع و دانشگاه خوشبخت و موفّق باشد، و همچنین به اهداف موفّقیّتآمیزی که برای خویش انتخاب نموده، نایل شود.
ربیع انصاری عدم اعتنا به دقایق گرانبهای زندگی را عامل بدبختی دانسته است:
اکثر نامرادیها و بدبختیهایی که گریبانگیر اشخاص میشود، بر اثر عدم توجّه و اعتنا به دقایق گرانبهای زندگی است.
بلی، کسانی که به علّت بیسوادی، تنبلی، عدم اراده و تصمیمگیری و... اوقات گرانبهای عمر خویش را به بطالت میگذرانند، انسانهایی بدبخت هستند، زیرا در زندگی، اهداف موفّقیّتآمیز برای خویش انتخاب ننمودهاند و در فرصتهای مختلف زندگی در راه آن اهداف گامی برنداشتهاند.
راز موفّقیّت و خوشبختی استفاده از فرصتهای گرانبهای زندگی است تا با
انتخاب اهداف موفّقیّتآمیز در زمینههای گوناگون همچون دانش، شغل، هنر و... به موفّقیّت نایل آییم.
راسل میگوید: «برای اینکه عمری را به خوشی و موفّقیّت به پایان برسانیم باید موقعیّت زمان را در نظر بگیریم و به اقتضای آن گام برداریم».
اگر خواب غفلت ما را برباید، و با هر توجیهی از اوقات گرانبهای خویش غافل شویم، و یا هیچگونه حرکتی در جهت اهداف موفّقیّتآمیز و خوشبختیآفرین خویش نداشته باشیم، بدبختی گریبانگیر ما شده است. یک ضربالمثل سانسکریتی میگوید: به امروز توجّه کنید، زیرا زندگانی همین امروز است، در مدّت کوتاه امروز است که تمام تغییرات و حقایق وجودی شما یعنی درخشندگی، نمو جوانی، افتخار عمل و شکوه جوانی ظاهر میشود، دیروز یک خوابی بود و فردا یک احتمالی بیش نیست، ولی امروز اگر خوب زندگانی کنید هر دیروزی را خواب خوش و هر فردایی را یک احتمال امیدوار میگرداند. پس به امروز خوب توجّه کنید که بامداد جوانی همین امروز است.
پس چه خوب است امروز را به بطالت نگذرانیم، امروز را غنیمت شماریم، و موفّقیّت و خوشبختی را از آنِ خویش نماییم.
«هردر» پیش رفتن با زمان را عامل خوشبختی میداند: «چون در میان زمان زندگی میکنیم مجبوریم با آن به جلو برویم در غیر این صورت او ما را به جلو خواهد راند. کسی که با میل با زمان بهپیشمیرود، خوشبخت است».
«نلسون» نیز تمام موفّقیّتهای خویش را مرهون زمان میداند:
«در هر کاری یک ربع ساعت زودتر شروع به فعّالیّت کردم، تمام موفّقیّتهای خود را مرهون این اقدام هستم».
«دیسرائیلی» راز موفّقیّت را استفاده از فرصتها عنوان کرده است:
«راز موفّقیّت در زندگی این است که موقعی که فرصت آمد، انسان برای استفاده از آن کاملاً آماده باشد».
«دکتر ماردن» نیز فرصت را عامل جبران شکستها و ناکامیها برشمرده است: «سپیدهدم هر روز به هر کدام از ما فرصتی میدهد که کارهای خوبی انجام دهیم و کار را از نو شروع کنیم تا بتوانیم شکستها و ناکامیهای دوره گذشته را جبران نماییم».(1)
در تعریف زمانشناسی و مدیریت زمان گفتهاند:
«شناخت اهمیّت زمان در تکامل و تحوّل و سرنوشت زندگی انسانی و اغتنام فرصتها و استفاده از اوقات در تحت اختیار، با توجّه به برنامهریزی و اصول مدیریّت زمان و مطالعه پیرامون بهترین کارها در فرصتهای باقیمانده زندگی».(2)
«هلن شاکمن» در مورد فرصتشناسی چنین میگوید:
«هر موقعیّتی که درست ارزیابی شود میتواند مولّد یک شانس و فرصت باشد».(3)
مدیران زمان و زمانشناسان، فرصتها را به خوبی شناسایی میکنند، و لحظهای از اوقات گرانبها غافل نمیمانند. آنها موقعیّتها را میسنجند و در موقعیّت و لحظه طلایی والاترین استفادهها را میکنند.
«مهرداد مهرین» نیز درباره فرصتهای طلایی چنین بیان میکند: «هرگز نگذارید فرصتی از دست شما به در رود، زیرا ممکن است یک چنین فرصتی، هرگز دیگر به شما روی نیاورد».
«ماردن» میگوید: «منتظر فرصتهای بزرگ و فوقالعاده نباشید، از فرصتهای کوچک استفاده نمایید و آنها را بزرگ نمایید».(4)
«سهل بن عبداللّه» درباره فرصتهای طلایی عمر چنین میگوید: «فرصت، گرانبهاترین اشیای توست؛ به گرانبهاترین کارها صرف کن».(1)
یکی از بزرگان پند زیر را فرا داده است:
«یک زمان غافل شدم، صد سال راهم دور شد».(2)
«دیل کارنگی» درباره افراد موفّق میگوید:
«فرصت را سفت بچسبید. زندگی سراسر یک فرصت است. آنها که بیشترین پیشرویها را میکنند کسانی هستند که خواستهاند چنین کنند و دلش را هم داشتهاند».(3)
«هربرت کاسون» درباره برنامهریزی و طرز استفاده ما از وقت چنین میگوید:
«نفس وقت، ارزش ندارد. طرز استفاده ما از وقت آن را باارزش و یا بیارزش میکند».
سرجیمز جینز میگوید:
«زندگی 50 سال اخیر بیش از زندگی خزندگان در 000/000/50 سال دچار تغییر و تحوّل شده است. این یک حقیقت بسیار جالب توجّه است. این امر نشان میدهد که ارزش وقت بستگی به نحوه استفاده از آن را دارد. به همین جهت مرد جوانی که مدّت دو سال به شدّت مشغول تحصیل بوده، بیش از پیرمرد هشتاد سالهای که در طول عمر مانند خزندگان خزیده است، چیزفهم میباشد».(4)
مدیر زمان پس از فرصتشناسی، با برنامهریزی منظّم از آن فرصتها حداکثر استفاده را میبرد. در برنامه خویش بهترین و ارزشمندترین کارها را در رأس امور قرار میدهد تا در وقت مناسب به انجام آنها بپردازد و از آنها بهره کافی ببرد.
«هربرت کانسون» به برنامهریزی ادیسون اشارهای داشته است: «از نکات جالب
زندگی ادیسون آن است که این مرد، قسمت اعظم وقت را صرف تحقیق و تجربه روی اختراعات نیمهکاره سایر مخترعین میکرد و به کمک استقامت و تلاش پیگیر اختراعات آنان را تکمیل میکرد. از این طریق هم پول به دست میآورد و هم به افتخار نایل میگشت».(1)
یکی از بزرگان نیز درباره برنامهریزی میگوید:
«این ادعا که جهت آگاهی و کسب اطّلاعات وقت نیست، ادعایی بیش نمیتواند باشد؛ زیرا وقتی که جهت اندیشیدن اختصاص یابد، بهترین عامل جهت صرفهجویی در وقت است».(2)
«ویلیا جنبیگز براین» توجیهات برای تنبلی در فرصتهای به دست آمده را نهی نموده و حرکت را راه موفّقیّت دانسته است:
«سرنوشت کسی را از پیش نتوانستهاند، ما سرنوشت خود را میسازیم. به انتظار سرنوشت نشستن بهانه تنبلی است، حرکت کنیم و سرنوشت خود را با شکوه و موفّقیّت کسب کنیم».(3)
راز موفّقیّت را در کلام «جرج برنارد شاو» بخوانید:
«مردم موفّق کسانی هستند که برمیخیزند و به دنبال خواستههای خود حرکت میکنند و اگر آن را نیافتند با سعی و عمل آن را به وجود میآورند».(4)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
«گذشته گذشت و آنچه میآید بر تو پوشیده است، آنچه که در دست داری مغتنم شمر و به عمل گرای».(5)
«وین دایر» درباره بهرهبرداری از لحظه چنین گفته است:
گاهی میشنوید که روانپزشکان درباره زیستن در گذشته داد سخن سر میدهند. زندگی کردن در زمان گذشته محال است. سخن گفتن درباره خاطرات گذشته و احساس پشیمانی از آن جز اتلاف وقت لحظات کنونی نیست. شما تنها میتوانید از زمان حال کام بجویید.(1)
«لوئیزهی» نیز در مورد بهرهبرداری از لحظات چنین بیان کرده است:
میتوانید وقتتان را با غبطه خوردن و شکوه کردن از اشتباهات گذشته یا آنچه که برایتان به قدر کافی خوب نبوده است، سپری سازید و یا میتوانید وقتتان را با تفکّر در مورد تجربیّات شیرین موفّقیّتآمیز سپری سازید. سریعترین شیوهای که میتوانید باآن یک زندگی شگفتآور خلق کنید، این است که خودتان را دوست بدارید و تفکّر لذّتبخش و اندیشههای شادیآور داشته باشید.(2)
در مدیریّت زمان باید هوشیار باشیم و لحظاتی از عمر که ما را در راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی یاری میکنند را از دست ندهیم، مانند تلفنهای بیجا و یا طولانی که هیچ گونه ارزشی ندارد و وقت ما را میگیرد، و فرصتهای طلایی را از دست میدهیم. مهرداد مهرین درباره دزدان وقت چنین میگوید:
ارزش وقت اشخاص تناسب مستقیم دارد با ارزش خود اشخاص افراد بیفکر، تنبل و بیاراده نه برای وقت خود نه برای وقت دیگران ارزشی قایل نیستند. اینها بیآنکه بدانند وقت خود را ضایع میکنند و وقت دیگران را میدزدند. دزد وقت یعنی کسی که با مزاحمتهای بیمورد وقت شما را میگیرد. با اینکه بدترین دزدهاست ولی معذلک جامعه تعقیبش نمیکند. بنابراین، این شمایید که نباید بگذارید این نوع دزدها وقت شما را به یغما برند.(3)
دزدانِ فرصتهای خود را بشناسید (زیرکی در زمانشناسی و مدیریت زمان)
دزدان فرصتهای شما عبارتند از:
1- تلفنها و ملاقاتهای غیر ضروری
2- جلسات غیر مفید
3- پرداختن به امور غیر مهم
4- بینظمی
5- رودربایستی با دیگران
6- عدم تفویض کار به دیگران
7- نداشتن برنامه
8- تأخیر کارها
9- تنبلی
10- سرگرمیها
11- وسواس و تکرار کارها
12- عدم مشورت.(1)
مدیر زمان با اینکه میداند اوقات گرانبها هستند و قدر لحظهها را میداند ولی هرگز (برای رسیدن به هدف) شتاب و عجله به خرج نمیدهد. و با حوصله کارها را به موقع و در وقت خودش انجام میدهد.
«خوان رامون جی منز» سرعت و شتاب را بزرگترین قاتل زندگی برشمرده است: بزرگترین قاتل زندگی، سرعت است. شتاب به رسیدن چیزی که زمانش فرا نرسیده است، نوعی درازدستی بوده و تباهکننده است.(2)
«توماس فولر» نیز عجله و شتاب را نهی کرده است:
هیچ کاری را به غیر از گرفتن مگس و از بین بردن آفات، سریع انجام مده.(1)
«کنفوسیوس» علّت عجله و شتاب را در زیر بیان کرده است:
میل به انجام سریع کار، موجب میشود که آن کار ناقص انجام شود.
«لرد چسترفیلد» نیز همین اعتقاد را دارد:
کسی که شتابزده است نشانگر این است که کاری که به آن مشغول است، فراتر از توان طبیعی او میباشد.
برای اینکه از اوقات گرانبهای خویش حداکثر استفاده را ببریم به آرامش نیاز داریم، اگر با اضطراب و دلهره بخواهیم از لحظهها استفاده کنیم موجب کاستیهای کار میگردد:
هیچگاه عبارات: خستهام، کار دارم، گرفتارم، را بر زبان نران؛ زیرا موجب دستپاچگی بیشتر ما شده و نهایتا کاستیهای کار افزایش مییابد.گیون
مدیر زمان با بهرهبرداری از لحظات گرانبهای عمر به خوشبختی و موفّقیّت میرسد. او اهدافی را در جهت نیل به موفّقیّت و خوشبختی برای خویش انتخاب نموده، و با برنامهریزی در زمانهای معیّن به انجام آن میپردازد و به سرانجام نیکبختی نایل میآید. ماردن میگوید:
نیکبختی بر سه ستون استوار است:
1- فراموش کردن گذشته
2- غنیمت شمردن حال
3- امیدوار بودن به آینده.
1) تا 3. همان، صص 649 - 648.
و این سه ستون بر پایه محکمتری استوار است: ایمان.(1)
«لرد آویبو ری» نیز درباره وقت و نیکبختی چنین میگوید:
روز نسبت به کسی که بداند وقت خود را چگونه صرف کند، فوقالعاده مهربان است.(2)
«رمود ابترا» در کلام زیر اشاره به بعضی از کسانی کرده است که از اوقات گرانبهای عمر استفاده کردند و به موفّقیّت و خوشبختی رسیدند و آنها را برای ما الگو قرار داده است:
نگویید که به اندازه کافی وقت ندارید، شما در طی شبانه روز به همان اندازهای که هلن کلر، لویی پاستور، میکل آنژ، مادر ترزا، لئوناردو داوینچی، جفرسون و آلبرت اینشتین فرصت داشتند، وقت دارید.(3)
لذا مدیریّت زمان، برنامهریزی، حرکت و بهرهبرداری از لحظهها، انسان را به سرانجام موفّقیّت و خوشبختی میرساند.
دکتر ماردن استفاده از لحظاتِ سپیدهدم را راز موفّقیّت دانسته است:
سپیدهدم هر روز به هر کدام از ما فرصتی میدهد که کارهای خوبی انجام دهیم و کار را از نو شروع کنیم تا بتوانیم شکستها و ناکامیهای دوره گذشته را جبران نماییم.(4)
ناپلئون نیز راز شکست اتریشیها را بیخبری از ارزش لحظهها دانسته است:
علّت اینکه اتریشیها پیوسته شکست میخورند این است که از ارزش وقت بیخبرند.(5)
فیثاغورث نیز در اینباره به ما پند میدهد:
فرصت از دست مده، در کار سستی مکن که میوه آن ذلّت است.(6)
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
اِعْمَلْ لِکُلِّ یَوْمٍ بِما فیه تُرْشَد.(1)
کار هر روزت را همان روز انجام ده تا موفّق شوی.(2)
مفسّر کبیر، فخر رازی در تفسیر سوره والعصر، خسران عامِ مذکور در آن یعنی خسران در آیه «إنَّ الإنْسانَ لَفی خُسْرٍ» را به از دست دادن سرمایه عمر معنا کرده و میگوید: یخفروشی پیوسته فریاد میکرد که گرمای آفتاب موجب آب شدن یخها که همان سرمایه اصلی من است میشود و نابودی سرمایهام خسران بزرگی برای من است. سپس میگوید: آفتاب اجل و مرگ بر یخِ عمر آدمی میتابد و آن را آب میکند و سرمایه عمر از دست دادن و بهرهای از آن نبردن، خسران و زیانی عظیم است.
به عبارت دیگر، ادوار مختلف کودکی و جوانی و پیری در برنامه زندگی طبیعی انسان، قانون قطعی تکوین و سنّت اجتنابناپذیر الهی در نظام آفرینش است و قرآن این سه مرحله را در آیه مذکور، مستند به اراده خداوند کرده است؛ پس باید نسبت به گذران عمر خود دقیق و جدی باشیم و لذا رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
کُنْ عَلی عُمْرِکَ اَشَحَّ مِنْکَ عَلی دِرْهَمِکَ وَ دِینارِک.(3)
نسبت به عمر خود و مصرف از آن، سختگیرتر و بخیلتر باش تا مصرف از پول و ثروتت.(4)
1- وضو
پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
همیشه با وضو باش، تا خداوند عمرت را دراز گرداند.(1)
2- صله رحم
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
هر که خوش دارد روزیش زیاد و عمرش دراز شود، صله رحم به جا آورد.
3 - زود خوردن صبحانه
4 - پوشیدن کفش مناسب
5 - ادای قرض
6 - آمیزش جنسی کمتر
حضرت امیر علیهالسلام چهار شرط بالا را در گفتاری چنین بیان کردهاند:
هر کس طالب ماندن است، که البتّه ماندنی در کار نیست؛ صبح زود صبحانه بخورد، کفشِ خوب بپوشد، قرض خود را کم کند و با زنان کمتر آمیزش کند.(2)
7- زیارت قبر امام حسین علیهالسلام
امام باقر علیهالسلام درباره این شرط میفرمایند:
شیعیان ما را به زیارت قبر حسینبن علی علیهالسلام فرمان دهید، زیرا زیارت آن، روزی را زیاد میکند، عمر را دراز میگرداند و بدیها را دور میسازد.
8 - حسن نیّت
امام صادق در مورد حسن نیّت و طول عمر میفرمایند:
هر که خوشنیّت باشد، عمرش زیاد شود.
9- روابط نیکوی خانوادگی
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
هر که با خانوادهاش نیکوکار باشد، عمرش زیاد شود.
10- احسان به پدر و مادر
امام صادق علیهالسلام احسان به پدر و مادر را باعث طول عمر دانستهاند:
اگر دوست داری خداوند بر عمرت بیفزاید، پدر و مادرت را خوشحال کن.(1)
11- دعا و صدقه
حضرت زهرا علیهاالسلام در مناجات خویش اینچنین با خداوند بزرگ راز و نیاز میکند:
بار خدایا! تو را به علم غیبت و تواناییت بر آفرینش، سوگند میدهم که مرا، تا وقتی میدانی زنده بودن برایم بهتر است، زنده بداری و هرگاه مرگ برایم بهتر بوده بمیرانیم.
امام سجاد علیهالسلام در دعای مکارم الاخلاق درباره عمر، اینچنین به راز و نیاز پرداختهاند:
وَ عَمِّرنی ما کانَ عُمْری بِذْلَةً فی طاعَتِکَ، فَاِذا کانَ عُمْری مَرْتَعا لِلشَّیْطانِ
فاقْبِضنی اِلَیْکَ قَبْلَ اَنْ یَسْبِقَ مَقْتُکَ اِلَیَّ، اَوْ یَسْتَحْکِمَ غَضَبُکَ عَلَیَّ.(2)
و تا هنگامی که عمرم در فرمانبرداری تو به کار رود عمر ده و هرگاه عمرم چراگاه شیطان شود، پیش از آن که دشمنی و غضب سختِ تو به من روی آورد یا خشمت بر من استوار گردد مرا بمیران.
به وسیله دعا و راز و نیاز با معبود خویش، طول عمر با عزت درخواست نماییم، و همیشه قبل از اینکه بلایی به ما برسد صدقه بدهیم، تا انشاءاللّه بتوانیم از عمر خویش بهرهبرداری کامل نماییم.(3)
امام صادق علیهالسلام فرمود:
لَیْسَ مِنْ أَحَدٍ وَ إِنْ ساعَدَتْهُ الاُمُورُ بِمُسْتَخْلِصٍ غَضارَة عَیْش إلاّ مِنْ خِلالٍ
مَکْرُوهٍ، وَ مَنِ انْتَظَرَ بِمُعاجَلَةِ الفُرْصَةِ مُؤاجَلَةِ الاسْتِقْصاءِ سَلَبَتْهُ الأَیّامُ فُرْصَتَهُ، لِأَنَّ مِنْ شَأْنِ الأَیَّامِ السَّلْبَ، وَ سَبیِلَ الزَّمَنِ الفَوْتُ.(1)
هیچ کس به کامیابی نرسد، هر چند که کارها بر وفق مرادش باشد، جز آن که از میان سختیها به دست آورده باشد و هر که به انتظار فرصتی بهتر، فرصت در دسترس را از دست بدهد، روزگار فرصت بهتر را [نیز] از او در رباید؛ چرا که از نشانههای روزگار فرصتربایی است و راه و رسم زمانه، از دست دادن فرصت است.
امام حسین بن علی علیهماالسلام فرمود:
یا ابْنَ ادَمَ، اِنَّمَا اَنْتَ اَیَّامٌ، کُلَّمَا مَضی یَوْمٌ ذَهَبَ بَعْضُک.(2)
ای فرزند آدم، تو مجموعهای از روزها هستی، هر روزی که بگذرد چیزی از تو کم شود.
حضرت امیر علیهالسلام فرمود:
إِضاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ.(3)
از دست دادن فرصت، باعث اندوه میشود.
حضرت علی علیهالسلام در حکمت 285 نهجالبلاغه میفرمایند:
آنان که وقتشان پایان یافته خواستار مهلتند، و آنان که مهلت دارند کوتاهی میورزند!(4)
قال علی علیهالسلام: مِنَ الْخرْقِ الْمُعَالَجَةُ قَبْلَ الاْءِمْکانِ، وَ الْأَنَاةُ بِعْدَ الْفُرْصَةِ.(5)
شتاب پیش از توانایی بر کار، و سستی پس از به دست آوردن فرصت، از بیخردی است.
قال علی علیهالسلام: الفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَاب، فانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْر.(1)
فرصتها چون ابرها میگذرند، پس فرصتهای نیک را غنیمت شمارید.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
بادِرْ بِأَرْبَعٍ قَبْلَ أَرْبَع: شَبابَکَ قَبْلَ هِرَمِکَ، و صِحَّتِکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِناکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ حَیاتِکَ قَبْلَ مَماتِکَ.(2)
به سوی چهار چیز پیش از چهار چیز، بشتاب و آنها را از دست مده:
1- جوانی خویش را پیش از پیری.
2- صحّت و عافیت خود را پیش از آن که به بیماری گرفتار آیی.
3- امکانات و دارایی خویش را قبل از آن که فقیر و نادار شوی.
4- زندگی و حیات خود را پیش از مرگ.(3)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
چه زود میگذرد ساعات روز و چه زود میگذرد روزهای ماه و چه زود میگذرد ماههای سال و چه زود میگذرد سالهای عمر.(4)
امام علی علیهالسلام به مردم میفرمایند:
از مردم! هم اینک هم اینک زمان را دریابید پیش از آنکه پشیمان شوید و پیش
از آن که هر کسی بگوید: ای دریغا! که در کار خدا کوتاهی کردم.(1)
حضرت امیر علیهالسلام در حدیثی دیگر درباره زمان و معنویات میفرمایند:
عمر تو مهریه خوشبختی توست، به شرط این که آن را در راه اطاعت پروردگارت بگذرانی.(2)
امام صادق علیهالسلام فرمود:
در حکمت آلداود آمده است: «انسان عاقل باید زمان خود را بشناسد، به کاری که موظّف است روی آورد، و آن را به درستی انجام دهد».(3)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
در دنیا چیزی گرانقدرتر و عزیزتر از مکتب آدمی و وقت او نیست.(4)
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
اُوقاتُ السُّروُر خُلْسَةٌ.(5)
لحظههای خوشحالی و تفریح، فرصتی است برای دور کردن خستگی.
همانطور که قبلاً بیان شد برای استفاده از لحظههای گرانبهای عمر، احتیاج به تجدید قوا داریم. به همین منظور باید استراحت کافی داشته باشیم و ساعاتی را نیز برای تفریح و کسب لذّتهای مشروع در نظر بگیریم، تا با تجدید قوا بهتر بتوان از وقت خویش استفاده نماییم.
«آدمیکه وقتشناساستوشما را منتظرنمیگذارد،بااینعملخودنشان میدهد کهنهتنهابرایوقتشما،بلکهحتّیبرایوقتخودهمارزشقائلمیباشد».ساموئل اسمایلز
«آدمیزاد در مقابل سرنوشت بازیچهای بیش نیست، فقط حال است که در اختیار ماست و ما باید قدر و قیمت آن را بدانیم».یکی از بزرگان
«آرزوی خوشبختی بزرگتر، پیوسته ما را از لذّت خوشبختی که از آن بهرهمندیم باز میدارد».ژان دوال
«آقا حقیقتا زندگی را دوست داری؟ اگر چنین است وقت را ضایع نکن؛ زیرا زندگی از ماده وقت ساخته شده است».فرانکلین
«آیا جهالت نیست که آدمی ساعات شیرین امروز را فدای روزهای آینده نماید».
شوپنهاور
«آدم عاقل فرصت نیک را به بخت نیک مبدل میسازد».ضرب المثل یونانی
«امروز، امروز، امروز».جان راسکین
«اتلاف وقت، گرانبهاترین خرجهاست».بالزاک
«از ابومسلم خراسانی پرسیدند از چه به این مقام رسیدی؟ گفت: کار امروز را به
فردا نینداختم».عبداللّه منارل
«انسان آنقدر فرصت ندارد که نیمی از عمرش را صرف نزاع و ستیزه کند، اگر کسی از حمله و بدگویی به من دست بکشد، هرگز گذشته را برای تلافی به خاطر نخواهم آورد».لینکلن
«امروز را دریاب و به فردا هر چه کمتر بتوانی تکیه کن».هوراس
«بزرگترین مصیبت آن است که بتوانی کاری نیک انجام دهی و آنقدر خودداری کنی که وقت آن بگذرد...».یکی از بزرگان
«به شرط دانستن قیمت وقت هم به ثروت و هم به صحت میتوانیم نایل شویم». کاظمزاده ایرانشهر
«تیکتاک تیکتاکِ ساعات زندگی باید برای مبارزه حیات استهلاک شوند. بیایید مسامحه ننماییم. لحظات زمان را با افعال نافذ آرایش دهیم و انفاس محدود خود را با آبرومندی و افتخار به پایان رسانیم».(1)گورکی
«وقت، بزرگترین و گرانبهاترین چیز است که در عالم وجود، یافت میشود و ابدا
قابل خرید و فروش نیست و نادارترین گداهای عالم همان مقدار از وقت را در تصرّف دارد که برای پادشاه یا یک رئیس جمهور قابل تصرّف است. مردم میتوانند زر یا چیز پربهای دیگر را ذخیره کنند ولی به هیچوجه نمیتوانند چیزی از وقت ذخیره نمایند».دکتر ماردن
«قدر لحظههای طلایی زندگی را بدانید، وقت گوهری است گرانبها. انسان تنها یک بار به دنیا میآید و یک بار زندگی میکند و آنگاه مرگ است و پایان زندگی دنیوی. پس کسی که قدر لحظههای زودگذر عمر خویش را نداند و آن را بیفایده سپری کند، در پایان افسانه حیات، جز حسرت و افسوس حاصلی نخواهد داشت.
سعی کنید که به هیچ وجه، کار امروز را به فردا موکول نکنید. امروز و فردا کردن نوعی «عادت بد» است که با رضا و رغبت در انسان ایجاد میشود. در این راه اوّلین حرکت، بنابر خواست خود ما، و بر مبنای حس راحتطلبیمان شکل میگیرد و در مراحل بعد اندک اندک عمیق میشود و به صورت عادت در میآید. افرادی که در انجام کارها امروز و فردا میکنند، معمولاً در خیال زندگی میکنند. مثلاً فردی که دوست دارد پیادهروی کند، امّا هیچوقت این کار را نکرده در حالی که همیشه همه نقشه این کار را در ذهن خود دارد.
کار امروز را به فردا انداختن، شخص را در باتلاقی گرفتار میکند که قدرت تحرّک را از او میگیرد. برداشتن این مانع بزرگ یکی از مهمترین رموز موفّقیّت شما به حساب میآید.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله: «از اهمال بپرهیزید و هرگز کار امروز را به فردا میفکن که تو برای
1) . ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 802 - 799.
امروز زندهای نه برای فردا».(1)
«اگر امروز کیسهات خالی است، از فردا گدایی نکن».(2)آکولاتوم،(3)نکته 78
«شتاب برای رسیدن به فردا، امروزت را تباه میکند».آکولاتوم، نکته 130
«کسی که آمادهتر باشد، فرصت مناسب را بهتر میشناسد.آکولاتوم، نکته 131
«آینده را در گذشته طرحریزی نکن».آکولاتوم، نکته 182
«امروز، دوباره باز نخواهد گشت»(4).آکولاتوم، نکته 219
«بخواه، به تو خواهند داد. بجو، خواهی یافت. به در بکوب، به رویت باز خواهد شد؛ زیرا هر کسی میخواهد دریافت میکند. جوینده، یابنده است. بله هر کسی به در بکوبد به رویش باز خواهد شد».(5)
«از فرصت استفاده کنید».حضرت مسیح علیهالسلام
«باید این موضوع را آویزه گوشمان کنیم که شانس، دو بار به انسان رجوع نمیکند.
البته ممکن است انسانی که فرصت خود را از دست داده است در آینده با فرصتهای تازهای مواجه شود، لیکن هیچ وقت شرایط، شانس اوّلیه را نخواهد داشت. خوشبخت کسی که از اوّلین فرصتش به نحو احسن استفاده کرده و کامیاب میشود. بدبخت کسی که فرصت اوّلیه را از دست داده و در باتلاق ناکامی فرو میرود».(6)هیوز
آنچه ندارد عوض ای هوشیار
عمر عزیز است غنیمت شمار(7)
***سعدی
اگر صد سال باشی شاد و پیروز
همیشه عمر تو باشد یکی روز
1) . سجّادی، محمّد کاظم، میخواهم خوشبخت باشم، نشر: شهید مدرّس، چاپ پنجم، ص 7 - 6.
2) . همان.
3) . کتاب «آکولاتوم» از دورانی دور، که به قرون وسطی معروف است، به ما رسیده است.
4) . باتلریاتس، کتاب کوچک زندگی 2، مترجم: زهره زاهدی، نشر: جیحون، چاپ دوم.
5) . احسانی کناری، قاسم، چراغ راه زندگی، ص 673 - 672.
6) . همان، ص 674.
7) . سعدی.
اگر سختی برد ور کامجویی
تو را آن روز باشد کاندر اویی
***ویس و رامین
بودم جوان که گفت مرد پیر و استاد
فرصت غنیمت است نباد ز دست داد
***سعدی
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
***خیّام نیشابوری
دریاب خویش را که در این بحر موجخیز
همچون حباب وقت تو بسیار نازک است
***واهب قندهاری
غنیمت شمار این گرامی نفس
که بی مرغ قیمت ندارد قفس
مکن عمر ضایع به افسوس و حیف
که فرصت عزیز است الوقت ضیف
***سعدی
پرتو عمر چراغیست که در بزم وجود
به نسیم مژه برهمزدنی خاموش است
غافل مشو ز عمر که ساکن نمیشود
صید عنان گشته اقامتپذیر نیست
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
تا کی این باد کبر آتش خشم
شرم بادت که قطره آبی
کهل گشتی و همچنان طفلی
شیخ گشتی و همچنان شابی
سعدی
یکی از راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، ادب است. ادب از ارزشها به شمار میرود و هیچ ثروتی مثل علم و ادب نیست. ادب زیوری گرانبهاست که دوستان را زیاد میکند، انسان را نزد همگان عزیز مینماید، عمل را بارور میکند، خصلتهای اخلاقی را در انسان بارور میکند، و انسان را از رذیلتهای اخلاقی باز میدارد، فرهنگ انسانی را بالا میبرد و به انسان روشنایی میبخشد.
حضرت امیر علیهالسلام به فرزندشان امام حسن علیهالسلام میفرمایند:
ای فرزند، ادب فراگیر و دل را به نور ادب روشنی بخش؛ زیرا دل بزرگتر است از این که پلیدی بر او وارد گردد. آگاه باش که اگر بینوا شوی، ادب تو را ثروتی است و اگر در تنهایی و غربت مانی او تو را یار باوفایی است. ادب عقل را بارور میکند و قلب را روشنی میبخشد و سرلوحه بزرگواری میباشد.
با جمال و ثروت خود، دوستانی یکدل نمیتوان به دست آوری چنانچه با ادب خواهی توانست. ادب راهنمایی بس تواناست که به سوی خویهای نیکو و اگر ادب زینت انسان نبود، چهارپایی بیش نیست.(1)
با این سخنِ مولا در مییابید که هر کس با ادب است خوشبخت و موفّق است و هر کس ادب ندارد بدبخت است. آن حضرت در کلامی دیگر درباره ادب چنین میفرمایند:
1) . احسانی کناری، قاسم، چراغ راه زندگی، ص 32.
ادب نیازمندان را ثروت است و جوانمردان را یاور و همنشینی است نیکو و در هنگام تنهایی مونس است. دلها را صفا میبخشد و خردها را نیرو میدهد و آرزومندان را به آرزو میرساند.(1)
مولا علی علیهالسلام در گفتاری دیگر در مورد این موضوع میفرمایند:
در جستجوی ادب بودن بالاتر است از این که در جستجوی طلا باشید.
آن حضرت، بیادب را کوچک شمرده است:
بیادب را بزرگواری نباشد.
«منستنی» جمله زیر را درباره ادب بیان کرده است:
ادب را رایگان میتوان به دست آورد، لیکن با آن همه چیز میتوان خرید.
در «امثال و حکم دهخدا» نیز جمله زیر آمده است:
زشتی نسب را با ادب برطرف کنید.
در کتاب «آکولاتوم» درباره ادب چنین بیان شده است:
ادب قیمتی ندارد، امّا با آن همه چیز میتوانی بخری.(2)
ادب، لفظی عام است و شامل تمام آداب میشود، مثلاً تجارتِ کسب آدابی دارد، کشاورزی آدابی دارد، موعظه کردن و روضه خواندن آدابی دارد، رانندگی و غیره آدابی دارد، اگر مراعات شود سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت شامل حال آدمی میگردد و اگر آداب زندگی مراعات نشود سعادت و خوشبختیِ دنیا و آخرت رخت بر میبندد.
شخص مؤدّب خصلتهای اخلاقی را رعایت میکند و از رذیلتهای اخلاقی
دوری میکند. او آداب اخلاقی را نصبالعین خویش قرار داده و لحظهای گِرد کارهای خلاف اخلاق نمیگردد.
شخص مؤدب آداب معاشرت را به نحو احسن اجرا میکند و همیشه و در همه جا معاشر خوبی میباشد. در آداب معامله، روابط اجتماعی، روابط خانوادگی و دانش آموختن، لحظهای از آداب معاشرت دوری نمیجوید.(1)
روزی «آبراهام لینکن» رئیس جمهوری آمریکا، با یکی از معاونینش در جنگلی راه میرفت، ناگهان مرد روستایی که باری به دوش داشت در سر راه آنها پیدا شد، و وقتی کاملاً نزدیک شد، آبراهام لینکن کلاهش را برداشت و با قیافه مؤدب و مهربانی گفت: سلام دوست من!
مرد روستایی هم بیآن که او را بشناسد، جواب سلامش را داد و رد شد. در این موقع، معاون آبراهام لینکن به او اعتراض کرد و گفت: آیا شایسته است که رئیس جمهوری یک مملکت به یک روستایی سلام بدهد و تعظیم کند؟
آبراهام لینکن لبخندی زد و در جواب او گفت: آیا شایسته است که رئیس جمهوری کشوری از یک روستایی معمولی در ادب و نزاکت پایینتر باشد؟!(2)
آداب همسرداری را در محیط خانواده به نحو احسن اجرا میکند، و همیشه همسر خویش را از خود راضی و خشنود نگه میدارد.
به تشبیه «دیل کارنگی» در مورد این موضوع توجّه فرمایید:
ادب برای ازدواج همان قدر اهمیّت دارد که روغن برای موتور.(1)
شخص مؤدب به پدر و مادر خویش احترام گذارده و به آنان نیکی مینماید. هرگز حرفی که نشانه بیاحترامی به پدر و مادر است از دهان او خارج نمیگردد و همیشه بالهای تواضع خویش را نزد آنان پهن مینماید.
دانشآموز با ادب، آدابِ احترام به استاد را رعایت میکند و هرگز استاد خویش را آزردهخاطر نمیگرداند و همیشه سعی میکند رضایتِ خاطر استاد را فراهم نماید.
شخص مؤدب همه آداب خوب و پسندیده را رعایت میکند. و از هر گونه رذیلتی دوری میجوید.
به علّت مسائلی که در سیمای مؤدبان به آن اشاره شد، شخص باادب، دوستانِ یکدل زیادی مییابد و آن دوستان در هنگام سختیها و مشکلات یار و یاور شخص مؤدب هستند، و او را در راه رسیدن به هدفش یاری میکنند.
شخص مؤدب به علت رعایت آداب اخلاقی و آداب معاشرت و دوری جستن از هر گونه رذیلتی نزد اجتماع عزیز است و گرامی داشته میشود.
گر با ادب و تمیز باشی
نزد همگان عزیز باشی
1) . احسانی کناری، قاسم، چراغ راه زندگی، ص 33.
او به علّت رعایت آداب همسرداری از روابط قوی و مستحکمی با همسر خویش برخوردار است و هرگز زندگی زناشویی آنان متزلزل نمیگردد.
طبیعتا پدر و مادر، فرزند مؤدب خویش را عزیز و گرامی میدارند و همیشه در سختیها و گرفتاریهای فرزند خود یار و غمخوار او هستند.
او به علّت رعایت ادب و نزاکت با رئیس و همکاران در محیط کار موجبات خوشنودی رئیس و همکاران را فراهم میآورد و رئیس و همکاران نیز وی را گرامی میدارند. به همین علّت او هرگز کار خویش را از دست نمیدهد و حتّی رئیس (به علّت رعایت ادب وی) به او گاهی ترفیع درجه و یا پاداش میدهد، و همکاران او نیز از وی رضایت دارند.
شخص مؤدب به علّت دوری از رذیلتهای گوناگون و رعایت مسائل اخلاقی
و... در آرامش به سر میبرد. اگر یک شخص بیادب بعضی از رذیلتها را مرتکب شود، مثلاً سخنچینی نماید و یا اینکه راز دوست خویش را برملا نماید، خودِ وی به عذاب وجدان مبتلا میگردد. به همین نسبت نیز هر که از رذیلتها دوری گزیند و خصلتها و آداب گوناگون را انجام دهد، وجدانی آرام داشته و از آرامش بیشتری برخوردار است.
همانطور که در احادیث گوناگون بیان شده، شخص باادب با انجام آدابِ گوناگون به خداوند بزرگ تقرّب میجوید و نزد خداوند بزرگ گرامی داشته میشود. زیرا شخص باادب نزد خداوند منّان نیز عزیز است.
حضرت جواد علیهالسلام میفرمایند:
آن کس که ادبش بیشتر است، نزد خدا گرامیتر است.(1)
هنگامی که انسان مؤدب باشد و آدابِ گوناگون را رعایت نماید، الگوی فرزندان خود میشود، و آنان تحت تأثیر رفتار مؤدبانه پدر خویش قرار میگیرند و باادب میشوند.
حضرت امیر علیهالسلام در نهج البلاغه به فرزندش امام حسن علیهالسلام میفرمایند:
دل نوجوان همچون زمین خالی است که هرچه در آن افکنده شود میپذیرد. از این رو، من پیش از آن که دلت سخت و ذهنت مشغول شود به تربیت تو پرداختم.(2)
فرزند، در ایّام کودکی و نوجوانی تربیتپذیر است، انسان باید او را تربیت کند و به او ادب بیاموزد. باید الگوی فرزند خویش بشود و کارهای سعادتمندانه و خداپسندانه را به او گوشزد نماید و او را از کارهای زشت و رذیلتها باز دارد. مثلاً آداب معاشرت، آداب اخلاقی، احترام به معلّم، احترام به بزرگترها، نیکی به پدر و مادر و غیره را به او بیاموزد، و او را از کارهای خلافِ ادب باز دارد.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله درباره تعلیم ادب به فرزندان میفرمایند:
فرزندان خود را گرامی بدارید، و آنان را خوب تربیت کنید (که به وسیله این تربیت) آمرزیده میشوید.(3)
حضرت علی علیهالسلام برای فرا گرفتن ادب چنین تعلیم دادهاند:
برای تربیت کردن خود همین بس که از آنچه در دیگران نمیپسندی دوری کنی.(1)
به عیسیبن مریم علیهالسلام عرض شد: چه کسی تو را ادب آموخت؟ فرمود: هیچ کس ادبم نیاموخت، بلکه زشتی نادانی را دیدم و از آن دوری گزیدم.
سعدی شیرازی نیز در همین رابطه چنین گفته است:
لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت: از بیادبان، که هر چه از فعل بد ایشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهیز کردم.(2)
امام علی بن ابیطالب علیهالسلام فرمود:
أَفضلُ الأدبِ أن یَقِفَ الإنسانُ عند حَدِّه و لایَتَعَدّی قَدْرَه.
بهترین ادب آن است که انسان در حدّ و مرز خود بماند و از اندازه خویش تجاوز نکند.
«چ. جکسون» میگوید:
مؤدب و فروتن باشید، لیکن اجازه ندهید حق شما پایمال نشود.
حضرت امیر علیهالسلام در گفتاری دیگر بهترین ادب را چنین معرّفی مینمایند:
بهترین ادب آن است که تو را از نارواها باز دارد.(3)
هنگامی که میخواهیم به شخصی ادب بیاموزیم، نکات زیر را در هنگام آموختن ادب به کار ببریم:
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله از تأدیب کردن در هنگام خشم نهی فرموده است.(4)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
با پاداش دادن به نیکوکار، بدکار را از بدکرداری باز دار.(1)
امام رضا علیهالسلام درباره تشویق به ادب کردن فرزند میفرمایند:
به کودک دستور بده که با دست خودش صدقه بدهد گرچه به اندازه تکّه نانی یا یک مشت از چیزی باشد؛ زیرا هر چیزی که در راه خدا داده شود اگر با نیّت پاک صورت گیرد، هرچند کم باشد، بسیار زیاد است.(2)
حضرت علی علیهالسلام فرمودند:
اصلاح کردن نیکان با گرامی داشتن آنهاست و اصلاح کردن بدکاران با تأدیب آنان.(3)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
برادرت را بانیکیکردن به او سرزنشکن و بدیش را با بخشش به او پاسخ ده.(4)
حضرت امیر علیهالسلام در حدیثی دیگر درباره آموختن ادب چنین میفرمایند:
بدکار را (یا کسی را که به تو بدی کرده است) با کردار نیکت درست گردان و با گفتار نیکو و زیبایت به خیر و خوبی راهنمایی کن.
پاسخ جوان بیتربیت (روایت)
جوانی به امام سجاد علیهالسلام ناسزا گفت، حضرت فرمود:
جوان! درجلویماگردنه بسیارسختیاست،اگرمناز آن گردنه گذشتم باکی ندارم هر چه مایلی بگو، و اگر در آن گردنه حیران ماندم از هر چه تو بگویی بدترم.(5)
شخصی نزد امام معصوم علیهالسلام از فرزند خود شکایت کرد؛ آن حضرت فرمود: «او را نزن بلکه برای مدّتی کوتاه با او قهر کن».(1)
در هنگامی که به افراد بیادب بر میخورید و احساس میکنید با داستانهای مُستهجَن، قصد ناراحت کردن شما را دارند و میکوشند نظرات خود را به شما بقبولانند، سعی کنید فورا محیط را ترک کرده و از آنها کناره بگیرید و با عادت «نشستن و تحمّل کردن» مبارزه کنید. با این کار نه تنها کنترل خود را در دست گرفتهاید
بلکه به این افراد میآموزید که رفتارشان را با شما اصلاح کنند.(2)
قهر امام سجّاد از یک جوان بیادب
امام محمد باقر علیهالسلام میفرمایند:
پدرم امام سجّاد علیهالسلام مردی را همراه پسرش دید که راه میرفتند، ولی پسر به شانه پدر تکیه کرده بود. امام سجّاد از رفتار ناشایسته پسر، خشمگین شد و به همین خاطر با آن پسر سخن نگفت تا از دنیا رفت.(3)
حالت و گفتاری را که هر کس در اوّلین لحظه برخوردش با مخاطبان دارد، آینهای است که درون را نشان میدهد. سلام گفتن و دست دادن و مصافحه کردن، نشان ادب، تواضع و حسن خلق است.
در حدیث درباره پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله آمده است:
کانَ مِنْ خُلْقِهِ اَنْ یَبْدَأَ مَنْ لَقِیهُ بِالسَّلامِ.(1)
از خلق و خویش آن بود که با هر کس برخورد میکرد، آغاز به سلام مینمود.
و نیز دست دادن:
«إِذا لَقِیَ مُسلِما بَدَأَ بِالْمُصَافَحَة.(2)
هرگاه با مسلمانی دیدار میکرد، با او دست میداد.
در دست دادن نیز رعایت میکرد تا دست خویش را زود عقب نکشد، تا مبادا طرف مقابل احساس بیعلاقگی و سردی در برخورد پیدا کند. به نقل انس بن مالک:
إِذا لَقِیَهُ أَحَدٌ مِنْ أَصحابِهِ فَناوَلَ بِیَدِهِ ناوَلَها اِیّاهُ فَلَمْیَنْزَعْ عَنْهُ حَتّی یَکُون الرَّجُلُ هُوَ الّذی یَنْزِعُ عَنْهُ.
هرگاه با یکی از اصحاب، ملاقات میکرد و آن شخص دست پیش میآورد، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله با او دست میداد و دست خویش را از دست او جدا نمیکرد تا این که شخص مقابل دست خود را عقب بکشد و از دست آن حضرت درآورد.(3)
روزی پیامبر صلیاللهعلیهوآله در حال استراحت بود، فرزندشان امام حسن علیهالسلام آب خواست، حضرت نیز قدری شیر دوشید و کاسه شیر را به دست وی داد، در این حال حسین علیهالسلام از جای خود بلند شد تا شیر را بگیرد، اما رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شیر را به حسن علیهالسلام داد.
حضرت فاطمه علیهالسلام که این منظره را تماشا میکرد عرض کرد:
پاسخ دادند:
«چنین نیست، علّت دفاع من از حسن علیهالسلام حق تقدّم اوست، زیرا زودتر آب خواسته بود. باید نوبت را مراعات نمود».(1)
روزی امام حسن و امام حسین علیهماالسلام از محلّی میگذشتند پیرمردی را دیدند که مشغول وضو است، ولی به طور صحیح وضو نمیگیرد، آداب و شرایط آن را به جا نمیآورد. از آنجا که آموختن آدم جاهل واجب است، تصمیم گرفتند به طور غیرمستقیم با کمال ادب، وضو گرفتن صحیح را به او بیاموزند.
نخست با یکدیگر به بحث و گفتگو پرداختند، طوری که پیرمرد سخنانشان را بشنود. یکی گفت: وضوی تو صحیح نیست، وضوی من درست است.
دیگری گفت: نه، وضوی تو درست نیست، وضوی من صحیح است.
سپس نزد پیرمرد آمدند و گفتند:
ما در حضور شما وضو میگیریم نگاه کن و ببین کدام یک از ما خوب وضو میگیریم و درباره ما داور باش!
هر دو وضوی درست و کاملی جلوی چشم پیرمرد گرفتند.
آنگاه از پیرمرد پرسیدند:
وضوی کدام یک از ما صحیحتر و بهتر است؟ پیرمرد متوجّه شد که وضوی صحیح چگونه است و منظور اصلی آن دو کودک آموختن او است.
با کمال فروتنی اظهار داشت:
عزیزان! وضوی هر دوی شما خوب و صحیح است، من پیرمرد نادان هنوز درست وضو گرفتن را نمیدانم و شما به خاطر محبّت و دلسوزی که بر امّت جدّتان دارید، مرا آگاه ساختید و وضوی درست و صحیح را به من آموختید، سپاسگزارم.(2)
داستان یوسف و زلیخا در قرآن با صفت «احسن القصص» ممتاز گشته است. «هجویری» قبل از «ملاّی رومی» درباره کیفیت عشق یوسف و زلیخا مینویسد:
چون یوسف به یعقوب رسید، و خداوند تعالی وی را وصال کرامت کرد، زلیخا را جوان گردانید، و به اسلام ره نمود، و به زنی به یوسف داد. یوسف قصد وی کرد. زلیخا از وی بگریخت. گفت: ای زلیخا! من آن دلربای توام، از من چرا همی گریزی؟ مگر دوستی من از دلت پاک شده است!
گفت: لا واللّه که در دوستی زیادت است. امّا من پیوسته آداب حضرت معبود خود نگاه داشتهام. آن روز که با تو خلوت کردم معبود من بُتی بود، و وی هرگز ندیدی، فَاَمّا به حکم آن که وی را دو چشم بیبصر بود، چیزی بر آن پوشیدم تا تهمت بیادبی از من برخیزد. اکنون من معبودی دارم که بیناست بیمُقلت (سیاهی چشم) و آلت، به هر صفت که باشم مرا میبیند، نخواهم که تارک الآداب باشم.(1)
1- ترک ادب یوسف نسبت به پدر، سبب شد که نبوّت از نسل او منقطع شود.
2- بیادبی پسر نوح که کشف عورت پدر را نمود و خندید سبب شد یأجوج و مأجوج - که زبان نمیفهمیدند - از اولاد او شد.
3- بیادبی قوم لوط که حتّی در مجالس، بیادبی مینمودند باعث شد تا به عذاب خداوند بزرگ گرفتار شوند.
4- بیادبی قوم موسی که «مَنّ و سَلْوی» را نشناختند و گفتند سیر و عدس بده، باعث انقطاع مائده از آسمان گردید.
مائده از آسمان در میرسید
بیشراع و بیع، بیگفت و شنید
در میان قوم موسی چند کس
بیادب گفتند کو سیر و عدس
1) . کتابچی، محسن، کشکول جاویدان، ص 462 - 461.
منقطع شد نان خوان خوان
ماند رنج و زرع و بیل و داسمان(1)
بیادب آتش بر همه آفاق زد (شعر)
ما ز حق جوییم توفیق ادب
بیادب محروم ماند از فیض رب
بیادب تنها نه خود را خوار کرد
بلکه آتش بر همه آفاق زد(2)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
یا مؤمنُ، إنّ هذا العِلْمَ و الأدبَ ثَمَنُ نفسِکَ، فاجتَهِدْ فی تَعلُّمِهِما، فما یَزیدُ مِن عِلْمِکَ و أدبِکَ یَزیدُ فی ثَمَنکَ و قَدْرِک.(3)
ای مؤمن! این دانش و ادب جانبهای توست، پس در فراگرفتن آن دو کوشا باش که هرچه بر دانش و ادبت افزوده شود، قدر و ارزشت فزونی گیرد.
مولا علی علیهالسلام فرمود:
خیرُ ما ورّثَ الآباءُ الأبناءَ الأَدبُ.(4)
برترین چیزی که پدران برای فرزندان به ارث مینهند ادب است.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
ادب نیکو، برترین تبار و والاترین خویشاوندی است.(5)
آن حضرت در گفتار دیگری میفرمایند:
ادب بیاموز که آن زیور شرافت و افتخارات خانوادگی است.(6)
حدیثی از حضرت علی علیهالسلام در کتاب «بحار الانوار» نقل شده است که میفرمایند:
ادبِ نیکو، جایگزین شرافت و افتخارات خانوادگی است.(1)
حضرت امیر علیهالسلام در گفتار دیگری - که در کتاب «تحف العقول» نقل شده است - میفرمایند:
کسی که ادب ندارد، شرافت خانوادگیش تباه شود.(2)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
ثَلاثَةٌ تُکَدِّرُ الْعَیْشَ: السُّلْطانُ الجائِرُ، وَالْجارُ السّوْءُ، وَ المَرأَة البَذِیَّةُ.(4)
سه چیز زندگی را تیره نماید: زمامدار ستمکار، همسایه بد و زنِ بیادب.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
فرزندان خود را در هفت سالگی نماز بیاموزید و چون ده ساله شدند آنها را بر ترک نماز تنبیه کنید و بسترهایشان را از هم جدا سازید.(5)
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در گفتاری دیگر درباره این موضوع میفرمایند:
فرزند، هفت سال آقاست، هفت سال بنده و هفت سال وزیر. اگر تا بیست و یک سالگی خوی و خصلتهایش را پسندیدی (که خوب) وگرنه به حال خود رهایش کن، زیرا تو در پیشگاه خداوند متعال معذوری.(6)
امام صادق علیهالسلام درباره تربیت نوجوان میفرمایند:
کودک را باید از سن پانزده سالگی برای روزه گرفتن تربیت کرد.(1)
اَللَّهُمَّ لاتَسْتَدْرِ بِالاْءِحْسانِ وَ لاتُؤَدِّبْنی بِالْبَلاءِ.(2)
خداوندا! مرا با احسان خود، فزونطلب منما و با بلا و گرفتاری ادب مکن.
امام رضا علیهالسلام درباره اکتسابی بودن ادب میفرمایند:
عقل، عطیّه و بخششی است از جانب خدا و ادب داشتن، تحمّل یک مشقّت است و هر کس با زحمت ادب را نگه دارد، قادر بر آن میشود، امّا هر که به زحمت بخواهد عقل را به دست آورد جز بر جهل او افزوده نمیشود.(3)
امام صادق علیهالسلام از پدران خود نقل میکند:
جاءَ رَجُلانَ إِلَی النَّبیِّ صلیاللهعلیهوآله، شَیْخٌ وَ شابٌّ، فَتَکَلَّمَ الشّابُّ قَبْلَ الشَّیْخِ، فقالَ النَّبیُّ صلیاللهعلیهوآله: أَلْکَبیرَ، أَلکَبیرَ.
روزی دو نفر که یکی پیر و دیگری جوان بود، خدمت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله مشرّف شدند، جوان قبل از پیرمرد شروع به سخن کرد. حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله فرمود: بزرگ، بزرگ.(4)
«شجاعت بزرگترین معرّف انسانیّت است».(1)دانیل وبستر
شجاعت و شهامت، آرامش را به انسان باز میگرداند و اضطراب و نگرانی را از بین میبرد و از بروز بیماریهای روحی، روانی جلوگیری مینماید.
ضربالمثلی فارسی میگوید:
«ترس بدتر از مرگ است».
زیرا ترس عامل اضطراب و نگرانی است. ترس رنجآور و دردآور است، و موجب حالات سخت روحی است و یکی از مشخصههای امراض روانی ترسهای بیمورد است. اگر کسی ترسهای بیمورد داشته باشد، اضطراب و نگرانی وجود او را فرا میگیرد و آرامش خویش را از دست میدهد.
«سی. داگلاس» عاقبت ترس را بازگو میکند:
اگر فردی دستخوش ترس شود، این امر بر طرز تلقیاش اثر میگذارد و شخصیت او را خدشهدار میسازد و بدین وسیله صاحب خانه ارواحزده میگردد.
«ولتر» میگوید:
وقتی شما با مشکلی مواجه میشوید اگر بترسید، نصف قدرت خود را از دست دادهاید.(2)
نقطه مقابل ترس، شجاعت و شهامت است، طبیعتا کسی که شجاع است، دلهره و اضطراب ناشی از ترس را به خود راه نمیدهد و از آرامش بیشتری برخوردار است، لذا عدم دلهره و نگرانیِ ناشی از ترس در وجود شخص شجاع او را در راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی کمک شایانی مینماید و با آرامش بیشتری (با سعی و تلاش در راه هدف) اهدافش را ناقص و نیمهکاره رها نمیکند و به اهداف از پیش تعیینشده خویش نایل میشود.
«ویلیام شکسپیر» درباره اشخاص ترسو میگوید:
اشخاص ترسو قبل از مرگ، هزار دفعه میمیرند در صورتی که مرد شجاع فقط یک مرتبه میمیرد.(1)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
هر که بیشتر بترسد، سختتر به شکست دچار میشود.
«آلمانی» با کلام زیر شجاعت را عامل سعادت و نیکبختی میشمارد:
ترسو خودکشی میکند و شجاع زندگی.
یکی از بزرگان نیز علّت شکست غالب ارتشها را ترس دانسته است:
شکست غالب ارتشها به علت کسری مهمّات نبوده است، بلکه به علت ترس فرماندهان بوده است.
بنابراین همان طور که بیان شد، درد و الم، ناشی از ترس زیاد است و موجب دلهره و نگرانی میشود، ترسهای بیمورد آرامش را به مخاطره میاندازد و به همین دلیل موجب میگردد، سعی و تلاش ما در راه رسیدن به اهداف موفّقیّتآمیز و خوشبختیآفرین ناقص و نیمهکاره بماند. یکی از بزرگان میگوید:
ترس، یکی از دشمنهای بزرگ انسانیّت به شمار میرود، اما شخص شجاع با آرامش خاطر، با سعی و تلاش در راه حرکت خویش به سرانجام مقصود خواهد رسید.
1) تا 3. نیکنام، محمّد کاظم، کوتاه سخن، ص 105.
«کامپ پل» نیز همین اعتقاد را دارد:
نخستین شرط پیروزی، دلیری است.(1)
سید رضی رحمهالله درباره این موضوع چنین بیان میکند:
آنکس که دل باجرأت را راهنمای خود کرد، در پیش او هر تاریکی روشن باشد.(2)
بنابراین در راه رسیدن به سرانجام سعادت، ترسی به خویش راه ندهید و شجاع باشید. فقط افراد نادان و زبون، ترسهای بیمورد به خویش راه میدهند و خطر نمیکنند.
«از انجام کارها ترس به خود راه ندهید و از بیم شکست، دست روی دست نگذارید، چون در صورت «شکست» همان وضعی را خواهید داشت که امروز، یعنی قبل از شروع کار دارید، پس در آن صورت هم چیزی را از دست نخواهید داد».(3)
«هیچ وقت نگذارید دوستان و آشنایان با نظر ترحّم و شفقت به شما نگاه کنند، زیرا «خوشبختی» همیشه افراد شجاع و دلیر را دوست دارد و از اشخاص زبون بیزار است».(4)
«ناپلئون» شجاعت را اوّلین شرط موفّقیّت میشمارد:
اوّلین شرط توفیق، شهامت است و بیباکی.(5)
اگر به زندگی افراد موفّق و خوشبخت نظری بیندازید، خواهید دید که آنها افرادی دلیر و شجاع بودهاند و حتّی با خطر کردن به مقامات بزرگ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، هنری و... رسیدهاند.
«سترن» میگوید:
نامداران جهان، دلیرترین افرادند.(6)
یک مثل ایتالیایی نیز میگوید:
مردان شجاع و بیپروا بر جهان آقایی میکنند.(1)
«کسب یک موفّقیّت عظیم، تازه آغاز راه است. مواجهه با شکست، هرگز پایان راه نیست. آیا میدانید در موفّقیّت و شکست، فقط شهامت است که راهگشای شماست».یکی از بزرگان
معنی حقیقی شجاعت، حریّت، قوّت قلب است. در مخاطرات نباید اضطراب و هیجان به شجاع دست دهد. و همچنین از جوش و هیجان نیز برکنار باشد و هر چه قوّت روح و لطافت قلب زیادت شود بر شجاعت میافزاید.(2)
الف) شجاعت فکری
ب) شجاعت جسمی
ج) شجاعت معنوی
«اوریزن سویت مارودن»، شجاعت فکر را راه نابود کردن موانع موفقیت دانسته است:
فقط با شهامت فکری است که میتوان سدها و موانع جدی موفقیت را خرد و نابود کرد.(3)
چنین شخصی با طرز فکر شجاعانه خطر میکند، شجاعت را از لحاظ فکری به
خویش القا میکند. هیچ گونه ترسی را نمیشناسد، افکار شجاعانه، سراسر وجود وی را فرا گرفته است و به اهداف بزرگ و عالی میپردازد.
او میداند اگر در اهداف مورد نظر شکست بخورد چیزی از دست نخواهد داد و مانند آن است که از ابتدا هیچ گونه سعی و تلاشی در راه آن هدف انجام نداده است.
«آن لاندرز» میگوید:
اگر از من بخواهند که تنها و بهترین وصیتم را برای تمام نسلهای بشر بگویم جز این نخواهد بود: گرفتاریها و مشکلات را بخش جداناپذیر از زندگی بدانید و وقتی چنین مشکلاتی رخ میدهد سر خود را بالا نگه دارید، مستقیم چشم در چشمانش بدوزید و بگویید: من از تو بزرگترم و تو قدرت شکست مرا نداری.(1)
«ترس، یا دشمن انسان این عصر را، گذشته از این که میتوان از مخیّله بیرون کرد، به کلی نیز میتوان نابود ساخت».(2)
پلوتارک درباره شجاعت و تناسب اعضا میگوید:
شجاعت و تناسب اعضا از محسنات جوانان محسوب میشود و سعی دارند به وسیله ورزش و غیره بر زیبایی خود بیفزایند.(3)
این گونه افراد از نظر جسمی قوی هستند و شجاعت جزء معنی و ذات آنهاست. اگر سرباز باشند در میدان جنگ دلیرانه مبارزه میکنند و از مرگ هیچ گونه ترسی به خود راه نمیدهند. اگر در دریا باشند و دریا طوفانی گردد شجاعانه به قایق پارو میزنند تا به ساحل دریا برسند و اگر تنها به جنگل رفتهاند و حیوانی درنده به آنهاحمله کرده است، با بدنی قوی و دلیرانه آن حیوان را از پای در میآورند.
«دانیال پیغمبر» فرمودهاند:
شجاعتِ ملاّح در موقع طوفان و شجاعت سرباز در میدان جنگ ظاهر میگردد. باطن و سیرت مردم را در حین بدبختی و مصیبت آنها میتوان شناخت.(1)
«آیتاللّه شهید سید حسن مدرس»، در ایّام جوانی که برای تحصیل علوم دینی به اصفهان آمده بود، در روزهای تعطیل هفته، به روستاهای اطراف میرفت و به کارگری میپرداخت تا هزینه زندگی خویش را فراهم کند. داستان زیر، خاطرهای است از زبان وی:
«من برای تهیه مخارج روزانه و هزینه تحصیل، ناگزیر بودم که در ایّام تعطیلات هفته، به دهات برم و لباس عوض کنم و مشغول کار عملگی و بنّایی گردم تا مخارج هفته بعد را فراهم کنم.
یک روز، به آبادی «گز» - از توابع اصفهان - رفتم در آنجا، پیشکار «محمّد رضا خان سرهنگ» مرا به کار گماشت و دیوار باغی را نشان داد و گفت این دیوار را خراب کن و عصر، دو قران بگیر.
من قبول کردم و مشغول کار شدم. نزدیک ظهر، اسب سواری آمد و در کنار من ایستاد و گفت: مشدی! خدا قوّت بدهد، بقیّه دیوار را خراب نکن! من گفتم: آقا! من شما را نمیشناسم، کس دیگری به من دستور داده است که دیوار را خراب کنم، من هم باید کار خود را انجام بدهم و بعد کلنگ را محکمتر به دیوار کوفتم.
آن مرد - که بعدا فهمیدم خود صاحب ملک بوده است - گفت: مرد حسابی! مگر حرف سرت نمیشود، این باغ مال من است و میگویم خراب نکن!
من جواب دادم: البتّه ممکن است شما صاحب باغ باشید، ولی من شما را
1) . همان، ص 474.
نمیشناسم، صاحب کار به من دستور داده است که خراب کن و خودش باید بگوید که خراب نکن، نه دیگری.
سوار خشمگین شد و گفت: قباله بنچاق از من میخواهی؟!
من گفتم: کسی که ادعایی دارد، باید دلیل بیاورد و کسی که انکار میکند، میتواند قسم بخورد.
سوار، اندکی به خود فرو رفت، بعد سر بالا کرد و دوباره چشم به زمین دوخت و ناگهان شلاق به اسب زد و از آنجا دور شد و به خانه رفت.
من کار خود را ادامه دادم که ناگهان دو نفر اسبسوار آمدند و مرا به خانه محمّدرضا سرهنگ بردند. خان به من گفت: مرد! میدانی من چرا آنجا تو را در مقابل سرسختیات تنبیه نکردم؟
من جواب دادم: نه!
گفت: برای این که کسی تاکنون، این چنین در برابر من ایستادگی نکرده بود. من آن لحظه برای نخستین بار احساس کردم که وجود ضعیفی هستم. در عین حال، اندکی فکر کردم و حدس زدم تو با این شهامت و منطق، نبایست کارگر حرفهای باشی. به من راست بگو تو چه کارهای؟!
پاسخ دادم: اسم من «میرزا حسن» و طالب علم هستم و برای تهیه کمک هزینه تحصیلی به اطراف اصفهان میآیم. سپس، بسته کوچکی را که همراه داشتم، باز کردم و قبایی را که در مدرسه میپوشیدم و عمامهای را که به سر میگذاشتم، نشان دادم.
مرحوم محمّدرضا خان، یک نفر از منشیان خود را خواست و دستور داد حوالهای به یکی از بزرگان مشهور اصفهان، به این مضمون بنویسد: «تا سید حسن درمدرسه طلبه است، ماهی سه تومان شخصا برده و در حجره تحویل او دهید و رسید هم لازم نیست». سپس ناهاری آوردند و خوردیم و من به اصفهان برگشتم».(1)
1) . نیلیپور، مهدی، فرهنگ جوان، صص 401 - 400.
درس شهامت و شجاعت؛ درس عملیِ پیروزی در میدان نبرد (خاطره)
سال 1358 روزی در یکی از مناطق غرب کشور هنگام مبارزه با ضد انقلاب با گروهی همراه بودم که شهید صیّاد شیرازی، مسؤولیّت فرماندهی آن را به عهده داشت.
نزدیکیهای غروب به منطقهای رسیدیم که گفته میشد به علّت تسلّط عوامل ضد انقلاب، عبور از آن، هنگام شب خطرناک است. از این رو تا هوا کاملاً تاریک نشده باید از آنجا عبور میکردیم.
از طرفی نزدیک به اذان مغرب به پایگاهی رسیدیم که تعدادی از رزمندگان نظامی در آن مستقر بودند. کارکنانی که در آن پایگاه حضور داشتند به ما توصیه کردند که تا هوا کاملاً تاریک نشده منطقه را ترک کنیم. امّا شهید صیّاد شیرازی اصرار کرد هنگام نماز فرا رسیده و ما بایستی بعد از اقامه نماز به سمت پایگاه اصلی حرکت کنیم. علیرغم مخالفت اکثر اعضای گروه، ایشان دستور داد که باید بعد از نماز آنجا را ترک کنیم و لذا پس از اقامه نماز جماعت به سمت مقر اصلی به راه افتادیم.
شهید شیرازی هنگام بازگشت در میان راه به من گفت: میزان خطر را کاملاً احساس میکردم امّا اولاً باید نماز سر وقت میخواندیم و دوم اینکه باید به اینها درس میدادیم، درس شجاعت و شهامت. اگر در آن ساعت حرکت میکردیم، ترسی که در وجودشان بود بیشتر میشد (و دشمن آنها را محاصره میکرد).(1)
این گونه اشخاص با شجاعت هوای نفس را سرکوب میکنند و به خداوند بزرگ تقرّب میجویند. هرگز فریب شیطان را نمیخورند و همیشه مشغول مبارزه با هواهای نفسانی هستند و دلیرانه در این مبارزه به پیروزی میرسند.
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
1) . حسینیا، احمد، سه فصل از دیوان عشق، نشر: اجا، چاپ دوم، ص 12-11.
دلاورترین مردم آن است که بر هوای نفس غالب آید.(1)
حضرت امیر علیهالسلام درباره شجاعت معنوی این گونه بیان میکنند:
یکی درهم بخشد، آن دیگری دینار، ولی در میان بخشندگان آن کس که پروانهصفت جانِ خود فدا کند و هستی خود را در راه عشق حق از دست دهد بالاتر از اوج تخیّلات قرار گرفته است.(2)
هنگامی که ابن زیاد، محمّد بن اشعث را با هفتاد نفر برای دستگیری مسلم فرستاد، مسلم آماده نبرد شد، و چهل و یک تن از مزدوران حکومت را کشت. فرمانده نیروهای دشمن که از دلاوری مسلم شگفتزده شده و با فزونی کشتههای خویش از دستیابی به وی ناامید گشته بود، از عبیداللّه کمک طلبید و پیام فرستاد:
«گمان داری مرا به سوی بقالی کوفه و یا فردی از «جرامِقَه حیرَه»(3)فرستادهای؟ در حالی که من با شمشیری برّان از شمشیرهای محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآله روبهرو هستم!»(4)
نتیجه: آری، اینان با اتکال به خداوند بزرگ و والاترین درجه ایمان و یقین، دارای شجاعت معنوی بودهاند.
روزی امام علی علیهالسلام نامهای مهم برای معاویة بن ابیسفیان نوشته و آن را به دست
یکی از یاران رشید به نام طرماح بن عدی سپرد که آن را به شام ببرد. طرماح سخنوری شجاع، یاوری مخلص و عاشقی جان برکف در دستگاه حکومت علوی علیهالسلام
بود. وی طبق دستور در شام به قصر سلطنتی معاویه داخل شد.
در اوّلین ساعات ورود به شام، به معاویه پیغام فرستاد که از بهترین بنده خداوند در روی زمین، علی علیهالسلام به بدترین خلق خدا، معاویه نامه آوردهام، سریعا این نامه را از من گرفته و جواب آن را بدهید تا من برگردم؛ زیرا من توان ماندن در جهنّم شام و نگاه کردن به دوزخیانی همچون معاویه و اصحاب او را ندارم. دوست دارم هر چه زودتر به بهشت برین کوفه، به دوستان بهشتی خویش، علی و یارانش بپیوندم. معاویه شخصی را برای گرفتن نامه به سوی او فرستاد.
طرماح گفت: من نامه مولایم علی علیهالسلام را که به معاویه فرستاده به غیر او نخواهم داد. معاویه برای بار دوم عمروعاص را فرستاد، تا نامه را از پیک علی علیهالسلام تحویل بگیرد. سفیر امام به عمرو گفت: من از خیانتهای تو آگاهم؛ هرگز نامه پاکان را به دست ناپاک و وزیر خائن نمیدهم. عمروعاص شرمگینانه برگشت و سخنان او را به معاویه خبر داد. معاویه برای بار سوم پسرش یزید را فرستاد. وقتی نگاه طرماح به قیافه او افتاد گفت: این جوان کیست؟ از دیدن او قلبم غمگین شد، زیرا آثار شقاوت را در صورت او میبینم و مثل یک فیل که خرطومش زخم خورده باشد در صورت نحس او جای ضربت شمشیر دیده میشود.
یزید از این سخنان خشمگین شد و خواست او را آزار دهد، ولی چون از پدرش اجازه نداشت، با ناراحتی برگشته و سخنان آن مرد را به معاویه گزارش داد. معاویه اجبارا دستور داد آن مرد عرب را به حضور بیاورند. وقتی به او اجازه ورود دادند با کفشهای خود روی فرشهای زرباف در قصر سلطنتی معاویه پا نهاد. گفتند: کفشهایت را بکن. گفت: نه من موسی بن عمران هستم، نه اینجا وادی مقدس؛ پس دلیلی به کندن کفشهای خویش ندارم.
وی با همان حال آمده در برابر معاویه قرار گرفت. نامه را بوسیده و در حالی که به دست معاویه میداد گفت: زود دستور بده، جواب آن را بنویسند؛ زیرا من طاقت ندارم که چشم از بهشتیانی همچون علی و اصحاب او بپوشم و به دوزخیانی مانند تو
و یاورانت نگاه کنم. ای معاویه! من تعجّب میکنم با این که تو یقینا میدانی خلافت حق علی است، چرا حاضر شدهای خداوند را به غضب آورده و دانسته خود را به عذاب الهی دچار کنی؟
معاویه چون سیاستبازی حیلهگر بود، هر چه آن مرد سخنور و شجاع با تندی و خشونت سخن میگفت، معاویه تحمّل کرده و روی خوش نشان میداد؛ زیرا به نظر قاصر خویش، میخواست پیک شایسته و بالیاقت امام علی علیهالسلام را به خود متمایل ساخته و در شام نگه دارد. برای همین به طرماح گفت: ای مرد! از تو سؤالی دارم.
طرماح جواب داد: امّا مختصر و مفید، زیرا عمر من عزیزتر از آن است که در مجلس تو و با مذاکرات افرادی مثل تو که بدترین خلق خدایی صرف شود.
معاویه گفت: آیا به نظر تو مقام علی بزرگتر است یا خداوند متعال؟
طرماح از این سخن برآشفته و گفت: ای معاویه! چرا سخن کفر میگویی؟
علی علیهالسلام اگر به مقامی دست یافته از جانب خدای متعال بوده و اگر حضرت جبرئیل امین افتخار دربانی و شاگردی علی علیهالسلام را دارد به خاطر عبادت و عبودیت علی علیهالسلام در درگاه خداوند است.
معاویه گفت: بسیار خوب! حالا بگو تو که فرستاده علی هستی مقامت بالاتر است یا موسیبن عمران که فرستاده خدا بود؟
طرماح پاسخ داد: معاویه؛ باز هم کفر میگویی؟ من بنده ضعیف خداوند کجا و موسی بن عمران علیهالسلام پیغمبر اولوالعزم کجا؟
معاویه گفت: حالا سؤال دیگر، ای مرد عرب! بگو به نظر تو من بدتر هستم یا فرعون؟
پاسخ داد: ای معاویه! اگر چه تو شخص بسیار پست و بدعاقبتی هستی ولی در شقاوت و بدبختی به فرعون نمیرسی؛ زیرا او ادّعای خدایی کرد و مردم را به پرستش خود دعوت نمود، امّا تو تا امروز چنین ادّعایی نکردهای.
معاویه گفت: پس با این که مقام علی علیهالسلام از مقام خداوند پایینتر است و با اینکه
مقام تو که فرستاده علی هستی از موسی که فرستاده خداوند بود کمتر است و همچنین مرا در خباثت مثل فرعون نمیدانی، پس چرا در سخن گفتن ادب را رعایت نکرده و با من به خشونت و تندی سخن میگویی؟ در حالی که خداوند وقتی که موسی را به سوی فرعون میفرستاد سفارش میکند که با فرعون در کمال ادب و نرمش سخن بگوید:
«إِذْهَبَا إِلی فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغی، فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیِّنا، لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ اَوْ یَخْشی»(1)
تو و برادرت به سوی فرعون بروید که او طغیان کرده است، امّا به نرمی با او سخن بگویید شاید متذکّر شده یا از خدا بترسد.
وقتی معاویه این استدلال را با آن مقدّمه بیان کرد، حاضرین مجلس، یقین داشتند که طرماح از رفتار خشونتآمیز خود، شرمنده شده و با سرافکندگی مجلس معاویه را ترک خواهد کرد. امّا سفیر باایمان و شجاع علی علیهالسلام با تکیه بر قدرت لایزال الهی، چنین جواب داد:
معاویه! سفارش خداوند به موسی بن عمران درباره فرعون، زمانی بود که هنوز نور امید و هدایت در او خاموش نشده بود و امکان داشت که به حضرت موسی ایمان آورد، والاّ هیچ وقت، خداوند به حضرت موسی دستور رعایت و نرمش را نمیداد، بلکه به او میفرمود: در کمال خشونت و درشتی با فرعون سخن بگو، چنانکه خداوند به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
«یا أَیُّهَا النَّبِی جاهِدِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقینَ وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَمَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ»(2)
ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن، و بر آنها سخت بگیر و جایگاه آنان جهنّم است و چه بد سرنوشتی است!
ای معاویه! چون من ابدا در تو امید هدایت و برگشت ندارم، از این جهت با کمال خشونت و تندی با تو سخن میگویم. معاویه از جوابهای دندانشکن قاصد علی علیهالسلام
به تنگ آمده و دستور داد تا جواب نامه را سریعا نوشته و به دست او بدهند و به دیارش روانه سازند.
سپس معاویه به عمروعاص رو کرده و گفت: دیدی یک نفر فرستاده علی، امروز چه بر سر ما آورد. ای کاش در بین اصحاب و یاران ما هم یک نفر مثل این شخص وجود داشت، عمروعاص گفت: ای معاویه! جرأت و سخنوری مردان علی علیهالسلام از جای دیگر سرچشمه میگیرد که در دستگاه تو هرگز وجود ندارد و نخواهد داشت. معاویه پرسید: چرا؟ آن چیز را بگو تا تهیّه کنم. عمروعاص گفت: تهیه کردن آن برای تو غیرممکن است. وقتی عمروعاص اصرار زیاد معاویه را دید گفت: آن حقّانیّت خلافت علی و باطل بودن خلافت توست، زیرا هر کس از برای حق، سخن بگوید، قاطع و محکم سخن میگوید و هر کس برای غیر حق سخن بگوید زبانش قاطعیت و استحکام لازم را برای حرف زدن نخواهد داشت. معاویه گفت: عمرو! معلوم میشود تو هم علی را حق و مرا باطل میدانی. گفت: نه فقط من، بلکه تمام اطرافیان تو و حتّی خودت هم به این نکته اعتقاد داری ولی حبّ ریاست، اجازه نمیدهد که حق را به صاحبش برگردانی. معاویه گفت: عمرو! به خدا قسم! دنیا را در نظرم تیره و تار کردی.(1)
نتیجه: این گونه افراد، دارای شجاعت معنوی مثالزدنی ناشی از ایمان و یقین بودهاند، بنابراین نام ایشان در تاریخ زنده مانده است.
شخص شجاع همیشه با اندیشه میسنجد که شجاعت خویش را در چه راهی به کار برد. او وقت خویش را صرف کارهای شجاعانهای میکند که نتیجه تعقّل و اندیشه صحیح است، و خرد و دانایی او با شجاعتش در آمیخته است.
1) . داستان پیامبران، ج 2، ص 300 و داستانهای شگفتانگیز از قرآن، ص 51 - 47.
«گوستاولوبون» شجاعتِ بدون تعقّل را خطرناک دانسته است:
جسارت بدون تعقّل خطرناک است و تعقّل بدون جسارت بیثمر، اگر یک فکر سلیم اراده ما را راهنمایی نکند، کوشش و اقدام ما به درد نمیخورد.(1)
«جرمی کولیر» نیز شهامت واقعی را نتیجه تعقّل صحیح برشمرده است:
شهامت واقعی، نتیجه تعقّل صحیح است. مغز یک انسان فکور همواره آماده پذیرش افکار جدید است.(2)
یکی از بزرگان میگوید:
دلیر کسی را گویند که همه کار و کردار وی برخاسته از خرد و دانایی و برابر با عقل باشد.(3)
یک شخص دلاور همیشه پیرو حقیقت است و حق را میگوید اگر چه به ضررش باشد. او لحظهای به حقوق زیردستان تجاوز نمینماید، آنیهای ظلم و ستم نمیکند و همیشه یار و یاور مظلومان و مستضعفان است.
«والتر اسکات» نیز شجاعت واقعی را با حقیقت آمیخته میداند:
کسی که شجاعت ندارد در او حقیقت نیز موجود نیست.(4)
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
دلیر حقیقی و دلاور واقعی کسی است که در حال غضب، خشم خود را فرو خورد و از آزار بیچارگان حتّی گاهِ انتقام، خودداری ورزد.(5)
«اسمایلز» میگوید:
اشخاص شجاع و باجرأت بیش از همه کس میتوانند جوانمردی و فتوّت داشته و بلکه اصلاً طبیعت آنها این طور سرشته شده است.(6)
شخص شجاع، همّتی والا دارد و همیشه خطر میکند. در هر سه نوع دلاوری (فکر، جسمی و معنوی) با همّتی بلند در صحنههای مختلف زندگی شرکت میکند.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
دلیری و شجاعت مرد به اندازه همّتش و غیرتش به قدر حمیّت و ناموسپرستیاش میباشد.(1)
«اسمایلز»، همّت والای مرد متهوّر و شاعر را بیان کرده است:
مردان متهوّر و شجاع، بیشتر از تنهایی و انزوای اجباری که دچار آن شدهاند، استفاده کرده و آن را به مصرف ایجاد و آثار و تألیفات بزرگ و گرانبها رساندهاند، در گوشه انزوا و عزلت، عشق و تمایل انسانی به تکمیل نفس شدّت مییابد و در حین تنهایی و گوشهگیری، روح چنان به خود مشغول میشود و به تکمیل و توسعه خویش میپردازد که قوای آن غالبا به سر حدّ کمال میرسد و مستعد ایجاد انواع شگفتیها و شاهکارها میگردد.(2)
غیرت از عواملی است که شخص شجاع باید آن را رعایت نماید، و یک شخص شجاع واقعی، غیرتمند است.
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
قدر و اندازه مرد به قدر همّت اوست و راستگویی و صداقتش به قدر مردانگی او، و شجاعتش به قدر غیرت او.(3)
افکار کوچک و محدود برای ناکامیهای خود مرثیه میخوانند، ولی افکار
بزرگ (و شجاعانه) از شکست و ناکامی، موفّقیّت و کامیابی میآفرینند.(1)
واشنگتن اردینگ
همانطور که در اوّل بحث بیان کردیم راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، دلاوری و شجاعت است. انسانی که شجاعت فکری، جسمی و معنوی دارا باشد در هر سه موقعیّت یاد شده به سرانجام سعادت میرسد. «آندرو جکسون»، انسان باشهامت را اکثریّت میداند:
میدانید اکثریّت کیست؟ یک انسان با شهامت همیشه اکثریّت است.(2)
«سروانتس» میگوید:
از کف رفتن ثروت دنیوی یک غم است. از دست رفتن دوست خوب صد غم است، امّا آن که شهامتش را از دست میدهد همه چیز را از کف داده است(3)
1- وراثت نامطلوب
2- مشکلات دوران بارداری و تولد
3- تربیت ناصحیح
الف) رفتار با کودک بر اساس القای وحشت.
ب) ترساندن کودک با توسل به دروغ.
ج) اظهار علاقه مفرط به کودک.
4 - ضعف ایمان
5 - وابستگی به دنیا و لذّات آن.(4)
«النور روزولت» درباره راههای مقابله با ترس چنین میگوید:
در هر مورد که در مقابل ترس میایستید و با آن مقابله میکنید، توانایی، شهامت و اعتماد به نفس شما افزایش مییابد، آنگاه بروید به دنبال کارهایی که فکر میکردید توانایی انجامش را ندارید.(1)
با اراده محکم و تصمیمی سخت پس از انتخاب اهداف خویش خطر کنیم.
در راه افزایش شجاعت، قانون تلقین به خود را فراموش نکنیم و با تلقینات مثبت و کارآمد روحیه دلاوری خویش را دوچندان نماییم.
الگوگیری از قهرمانان دلاور تاریخ در روحیه شجاعانه ما تأثیر بهسزایی میگذارد، و ما نیز از کارهای حیرتآور آنان پیروی مینماییم.
شناخت حقیقت زندگی دنیا در شجاعت معنوی، تأثیرات فراوانی میگذارد، و ما را از هوای نفس برحذر میدارد. شجاعت توأم با حق و حقیقت و جوانمردی به ما کمک میکند تا به یاری ضعفا و ستمدیدگان بشتابیم، و بر شجاعتِ معنوی خویش بیفزاییم.
شجاعت فکری ما را بر آن میدارد تا اهداف پیروزمندانهای در زندگی انتخاب نماییم و از هر گونه خطری در این راه نهراسیم و به استقبال خطرات رفته تا به پیروزی برسیم.
«وین دایر» میگوید:
1) . احسانی کناری، قاسم، چراغ راه زندگی، ص 229.
در کنج عافیت خزیدن، زشت است. گوشه امن و راحت اختیار کردن، فرو رفتن در باتلاق عدم تحرّک است. چهار دیواری! من برگزیدن، رکورد و کسالت است؛ راحتی، امنیّت و تضمین را برای چه میخواهید.(1)
همان طور که در بحث شجاعت معنوی بیان شد، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند: شجاعترین مردم کسی است که بر هوای نفس خویش غلبه کند. لذا با غلبه بر هوای نفس، به خداوند بزرگ تقرّب جوییم و از او درخواست کنیم که شجاعت و دلاوری به ما عنایت فرماید.
همان گونه که در سیمای شجاعان و دلاوران بیان شد، یکی از علل شجاعت، خرد و دانایی بود. ما با خرد و دانایی مسؤولیّت هر گونه وظیفهای که بر عهده داریم را بپذیریم، و خویش را از قید و بند هر گونه ترس بیموردی رها سازیم و بر درجه دلاوری خویش بیفزاییم.
دوستان شجاع انتخاب نماییم و دوستان ترسو و بزدل را رها کنیم. معاشرت و دوستی با مردم شجاع و بیباک را گسترش دهیم، زیرا صفت و خوی دوست، تأثیرات فراوانی در روحیه بجا میگذارد، که میتواند سرنوشتساز باشد.
با توجّه به خطرهای هولناک آخرت از خطرات جزیی دنیا هراسی به خویش راه ندهیم؛ زیرا خطرات دنیا در مقایسه با خطرات هولناک آخرت، بسیار کوچک و جزئی است.
هر شب چند دقیقه را به این کار اختصاص دهید، از هر چیزی ترسیدهاید،
1) . همان، ص 231.
یادداشت نمایید و ترسهای بیمورد خویش را از راههای یاد شده از بین ببرید، راههای افزایش دلاوری را در خویش تقویت نمایید و هر روز شجاعتر گردید.
شجاعت خویش را آزمایش نمایید و ضریب اطمینان آن را بالا ببرید.
«وین دایر» آزمایش زیر را پیشنهاد داده است:
به درون خود مراجعه کنید و از خود بپرسید: اگر تمام آنچه را که طی عمری ساختهام، به ناگاه از دست بدهم، چقدر شهامت تحمّل و بازسازی مجدّد آنها را خواهم داشت؟ پاسخ شما بهترین آزمایشِ شهامت شماست.(1)
«سرگورویدال» آزمون واقعی شهامت را چنین عنوان کرده است:
آزمون واقعی شهامت، تحمّل شکست، بدون خودباختگی است.(2)
یکی از مشهورترین و نامآورترین فرماندگان زیردریاییها در جریان جنگ دوم جهانی، مرض ترس داشت، آن هم ترس از قطار راه آهن.
«هملر» که در جنگ دوم جهانی بارها کشتیهای متفقین را در دریاها و اقیانوسها غرق کرده بود، با وجودی که روزها و هفتهها و ماهها در زیر آب و در اتاقهای کوچک زیردریایی و با شرایط استثنایی این اتاقها زندگی میکرد، از این زندگی کوچکترین ترسی به خود راه نمیداد و آرزوی چندانی هم نداشت که زیردریایی جنگی او روی آب بیاید و در ساحل پهلو بگیرد و او قدم به خشکی بگذارد. این فرمانده مشهور که صاحب 16 مدال و نشان جنگی بود، پس از این که ماهها در زیر آب و در داخل اتاقهای زیردریایی مشغول دریانوردی بود به ساحل آلمان باز گشت و خود را به بندر هامبورگ رسانید، تا از آن جا به برلین عزیمت نماید و چون وسیله عزیمت او از هامبورگ به برلین قطار راه آهن بود، پس از این که به ایستگاه راهآهن رفت در همان بدو امر که قطار را دید، و سوت قطار دمیده شد، از شدت ترس
بیاختیار پاهای او شروع به لرزیدن کرد.
بسیاری از مشاهیر جهان نیز دچار ترس بودند. مثلاً «پطر کبیر» از سوسک میترسید. و شب وقتی میخواست وارد بستر شود، اوّل به کاوش در لابهلای رختخواب خود میپرداخت تا سوسکی نباشد. در صورتی که این تزار مشهور روسیه، از هیچ چیز دیگر نمیترسید.
«شارل ششم» نیز مانند «پطر کبیر» از سوسک وحشت داشت.
«ملکه مدیسی» ملکه فرانسه و «الیزابت اوّل» ملکه انگلیس از گل سرخ میترسیدند.
«فردریک کبیر» پادشاه دانمارک، وحشت بیاندازه از عینک داشت و روزی در خیابان کپنهاک وقتی زنی را که عینک سفید به چشم زده بود از نزدیک دید، از ترس غش کرد و روی زمین افتاد.
«اوگوستین» قیصر نامدار روم - که انتخاب نام اوگوست برای یکی از ماههای میلادی از یادگارهای اوست - از رعد و برق وحشت فراوان داشت و بیاختیار به خود میلرزید، و به پناهگاهی روی میآورد. در عصر حاضر نیز شخصیّتهایی وجود دارند که از بعضی چیزها دچار ترس و وحشت میباشند. مثلاً برخی از سفر با کشتی میترسند و بعضی از سفر با هواپیما وحشت دارند.
به عقیده روانکاوان اینگونه ترسها زاییده تربیت اوّلیه میباشد، و کسانی که به چنین ترسهایی دچارند درکودکی بهنحوی ترسازبعضی چیزها پیداکردهاند، و چون رفتهرفته فزونی یافته، به علّت مرور زمان نتوانستهاند آن را از خود ریشهکن کنند.(1)
هیپنوتیزورها، هیپنوتیزم را راه درمان چنین ترسهایی عنوان نمودهاند، و کتابهای زیادی در این باره نوشتهاند که هیپنوتیزم علاج بسیار از بیماریهای
1) . کتابچی، محسن، کشکول جاویدان، ص 208 - 206.
روحی است و ترسهای بیمورد را نیز از بین میبرد. برای این کار به هیپنوتیزورهای باتجربه و کلاسیک مراجعه نمایید.
«میترسم» این شرمآگینترین اعترافی است که یک مرد بتواند، در پیش وجدان خویش به زبان بیاورد.
«میترسم» اصطلاح و فرمول پستترین درکه انخفاض و سقوط قوای معنویه یک فرد بشری است.
«ترس» بدترین احتراص و شومترین هیجانی است که موجود انسانی در سرشت خود دارد.
«ترس» مرد را از همه شؤون مردانگی و مزایای فتوت لخت کرده، او را در اسفل مراتب مسکنت با ادنیترین حیوانات، همسنگ و همپایه قرار میدهد.
افراد ترسو، یعنی پیرمردان، زنان و پسران خائف و بیجرأت، طبعا یک هیئت اجتماعیه، یک جماعت، یک «ملت ترسو» بار میآورند. یک ملّت ترسو به زودی در چنگال یک مستبد ستمگر، گرفتار میآید.
برای گذاردن طوق رقیت و بندگی بر گردنِ بردبار یک ملّتِ ترسو، بیدادگرانِ تردست و فرعونهای بیرحم و مروّت، با کمال آشنایی پیدا میشوند، و با سهولت تمام بر مرام خود نایل میگردند. ترس در کمترین درجه شئامت و مضرّت، مایه تکثیر آلام و اَکدار (روانهای کدر) بوده و در درجات بالاتر یا خود مستقیما تولید مصایب میکند و یا به شکل یک احتراص مسلولی و زندگانی بربادده، تجلّی نموده، آسایش و استراحت عادی و معنوی را به کلی از شخص سلب مینماید. قوای فکریه، عقل، و ذکاوت مرد را دچار فلج میسازد و قوای جسمانی به فوریت از کار میافتد، در پیکری که مظهر جلوهنمایی یک تندرستی و مصور نمایش یک ذکاوت و فراست انسانی بود، ترس، رنگ پریده و خون افسرده یک هیکل جامد و بیشعوری و
بیاختیاری و بیحرکتی یک طیف و مغلوبی را پدیدار میگرداند.
آثار «ترس» در بنیه ملتها همچنین است. آنچه ترس در اَبدان افراد به عرصه ظهور میآورد، در کتله جماعتها، نیز احداث و ایجاد کرده، قوای معنویه و اجتماعیه را نیست و نابود میسازد، یک ملّت را که در حد ذات خود، یک قوه عظیم مغلوبیتناپذیر است، به یک هیچی محض، یک عدم صرف، مبدّل میسازد. «ترس» بزرگترین دشمن تعالی و ترقی و تکامل و تجدد است. ترس خصم بیامان بشریّت است. جایی که «ترس» است، از فضایل و مزایای بشریت خبری نیست. اگر باید انسان بوده اگر لازم است، شرافت انسانیت داشت، نباید ترسید.
«نباید ترسید» باز واپسین درجه است که بتوان در آن حیثیت و شرافتی را از عوالم بشریّت هنوز نگهداری نمود ولی نترسیدن کافی نیست، باید جرأت شجاعت داشت، باید پردل بود!(1)
از امام حسن مجتبی علیهالسلام سؤال شد: ترس چیست؟ فرمودند:
گستاخی بر دوست و گریز از دشمن.(2)
از امام حسن مجتبی علیهالسلام سؤال شد: شجاعت چیست؟ فرمودند:
دست و پنجه نرم کردن با حریفان هموزن خود و شکیبایی به هنگام شنیدن سخن نیشدار.(3)
امام صادق علیهالسلام فرمودهاند:
شجاعت به سه منش سرشته شده که هر یک را فضیلتی است مخصوص که آن دیگری از آن عاری است: ایثارگری، ذلّتناپذیری و نامآوری. اگر این صفات در شجاعی فراهم آید قهرمانی است که هیچکس با او برابر نتوان کرد و سرمد قهرمانان عصر خود است. و اگر برخورداری او در یکی از آن صفات بیشتر باشد، شجاعت او در همان صفت رو به افزایش خواهد گذاشت و استقامتش بیشتر خواهد گشت.(1)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
به خاطر حق، در هر جا باشد، خویشتن را به کام امواج سهمگین در افکن.(2)
ای مؤمنان! هر کس ظلم و تجاوزی را ببیند که به آن عمل میشود، و کار زشت و منکری که مردم را به آن دعوت میکنند، اگر در دل آن را منکر شود و زشت شمارد، رسته و بری است. و هر کس به زبان انکار کند، پاداش خواهد داشت و از آن دیگری برتر است. و هر کس با شمشیر انکار کند تا چنان شود که سخن خدا برتر آید و سخن ستمکاران فرو افتد، آن کس است که به راه هدایت رسیده و نور یقین بر دلش تابیده است.(3)
امام حسین علیهالسلام خطاب به عالمان میفرمایند:
شما با منزلتی که داشتید ستمکاران را قدرت و استقرار بخشیدید، و کارهای خدا را به دست ایشان سپردید، تا به شبههها عمل کنند و بر راه شهوتها و هواهای نفس پیش روند؛ سبب چیرگی ایشان گریز شما از مرگ و خوش آمدن شما از حیاتی است که ترکتان خواهد کرد.(4)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
اگر خصلتها از یکدیگر متمایز و جدا شوند، هر آینه راستی، با شجاعت باشد و بزدلی با دروغ.(1)
حضرت امیر علیهالسلام در مورد عوامل شجاعتزا میفرمایند:
شجاعت بر سه خصلت سرشته شده که هر یک از آنها را فضیلت و ارزشی است که دیگری فاقد آن است:
1- از خود گذشتگی.
2- تن ندادن به ذلّت.
3- نامجویی.
اگر این سه خصلت در آدم شجاع، به طور یکسان و کامل وجود داشته باشد، پهلوانی است که حریف ندارد و در روزگار خود دلاوری نامور باشد و اگر یکی از این خصلتها در او فزونتر از دیگری باشد، شجاعت او در آن خصلت بیشتر و بیباکی او در آن شدیدتر است.(3)
رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله، خطاب به اصحاب فرمود:
آیا زورمندترین و قویترین شما را معرّفی نکنم؟ عرض کردند: آری، ای رسول خدا! حضرت فرمود: زورمندترین و قویترین شما کسی است که هرگاه خوش
و خرسند باشد به گناه و نادرستی کشیده نشود و هرگاه ناراحت و ناخشنود شود از جاده حقگویی خارج نگردد و هرگاه قدرت یابد، آنچه را که حق او نیست نستاند.(1)
حضرت امیر علیهالسلام، شجاعترین مردم را چنین معرفی مینمایند:
شجاعترین مردم، بخشندهترین آنهاست.
آن حضرت در گفتاری دیگر شجاعترین مردم را پیروزمندان بر نادانی میشمارد:
شجاعترین مردم، کسی است که با بردباری بر نادانی چیره آید.
حضرت علی علیهالسلام در حدیث زیر شجاعترین مردم را خردمندان معرّفی مینمایند:
شجاعتر از خردمند، وجود ندارد.
حضرت امیر علیهالسلام، آفت شجاعت را در گفتار زیر بیان مینمایند:
آفت شجاعت، فرو گذاشتن دوراندیشی است.
امام حسن عسکری علیهالسلام نیز میفرمایند:
همانا شجاعت، اندازهای دارد که اگر از آن فراتر رود، بیباکی است.
دلیری ز هشیار بودن بود
دلاور سزای ستودن بود
آدمی را قوّت دست از دل است
هر که او را دل قوی بازو قوی
در نام جستن دلیری بود
زمانه ز بزدل به سیری بود
هر آن کس که در بیم و اندوه زیست
بدان زندگانی بباید گریست
***فردوسی
1) تا 6. همان، ص 293.
با آنکه تو را گرم کند سرد مباش
بر آنکه شفا دهد تو را درد مباش
چیزی به جهان به از جوانمردی نیست
رسوای زمانه باش و نامرد مباش
***ابراهیم صهبا
به کارای گرد مرد کار دیده فرست
که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند
***سعدی
«کسی که ترس را تجربه میکند، اما به رغم ترس به پیش میرود و به ترس اجازه نمیدهد که او را متوقّف کند، شجاعتش را به اثبات میرساند».(1)«پائولوکوئلیو»
«ترس، علامت بزدلی نیست، ترس است که به ما امکان میدهد در برابرموقعیتهای زندگی، شجاع و باوقار باشیم».(2)(البته ترسهای بیمورد بسیار مذمّت شده است، ولی ترسهایی که عامل حرکت است، مفید است)
«نخستین فضیلت بزرگ بشری قدم گذاشتن در راه معنویت، شجاعت است».(3)
«پائولوکوئلیو»
«شجاع باشید و رؤیاهای خویش را دنبال کنید».(4)«پائولوکوئلیو»
«با آگاهی از مرگ، انسان میتواند بسیار شجاعتر باشد و در فتوحات روزانهاش بسیار پیش رود، چون چیزی برای از دست دادن ندارد».(5)«پائولوکوئلیو»
«اینکه از خویشتن بپرسیم: «بدترین حالتی که ممکن است پیش بیاید، چیست؟»
نشاندهنده یک دیدگاه منفی نیست. طرح این سؤال، روشی برای اندازهگیری
میزان تعهد و جدّیت شماست. کافی است که ترسهای مبهم خود را دور بریزید و جای آنها را به احتمالات خاصی بدهید که در بدترین حالت، ممکن است به وقوع بپیوندند. به این ترتیب، دل به دریا زدن، لطف دیگری خواهد داشت».(1)
«اندرومتیوس»
«ترس، قاتل انسان. چه در ورزش، چه در یک مصاحبه استخدامی و چه در خلال یک سخنرانی. وقتی بر چیزهایی تمرکز میکنید که از آنها میترسید همین تصویرهای ذهنی خودساخته، مستقیما شما را به سوی آن حادثه میبرند. بر خواستههای خود تمرکز کنید و نه بر ترسهای خود».(2)«اندرومتیوس»
«تنها راه غلبه بر ترس، روبهرو شدن با آن است و ما غالبا به طرف حوادثی کشیده میشویم که از رویارویی با آنها وحشت داریم.
بنابراین اگر از تنهایی بترسید، تنهایی را برای خود به ارمغان میآورید، اگر از بدهکار بودن بترسید به احتمال زیاد با تمام زیر و بم آن آشنا خواهید شد و اگر از دستپاچگی و پریشانحالی واهمه داشته باشید همان را تجربه خواهید کرد. این روش زندگی برای تشویق ما انسانها به رشد کردن است».(3)«اندرومتیوس»
«از آدمهای با شهامت و جسور بپرسید که جرأت خرید سهام، آغاز یک تجارت جدید، کنار گذاشتن شغل قبلی، مهاجرت به کشورهای مختلف و به طور کلی، هر کار تازه را چگونه پیدا کردهاند؟ مطمئنا متوجّه دیدگاه مشترک همه آنها خواهید شد. آنها از خود پرسیدهاند: «آیا میتوانم در بدترین شرایط هم از عهده این کار برآیم؟ و هنگامی که پاسخ مثبت از خود شنیدهاند دل به دریا زدهاند. و این راز خطر کردنهای بزرگ و کوچک است».(4)«اندرومتیوس»
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
ترس از مجازات برای نفس، سرکشی به بار آورده و عوارض نامطلوبی از خود به جای میگذارد.(1)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
«چه بسا مرد خائفی که خوفش او را در سرمنزل آرامش و ایمنی مستقر میسازد».(2)(البته در مورد ترسهای بیمورد چنین نیست)
«صبر کردن شجاعت بیشتری میخواهد».(3)کتاب «آکولاتوم»، نکته 9
«شهامت، درون را تغییر میدهد».(4)کتاب «آکولاتوم»، نکته 142
«زندگی یک ریسک است، پس باید خطر کنیم و شاهد ثمرات آن باشیم».(5)
«اندرومتیوس»
«زندگی یعنی خطر، زندگی یعنی خطر کردن. زندگی یعنی رفتن، همیشه از شناخته به سوی ناشناخته، از قلهای دیگر، صعود، همیشه به قلههایی که قبلاً کسی آنها را فتح نکرده است، حرکت، همیشه در دریای نامکشوف، بیهیچ نقشه، بیهیچ راهنما. فقط آن موقع به طرزی شادمان زندگی میکنی و فقط آن وقت است که در مییابی زندگی چیست».(6)«اُشو»
«بیرفیق شجاع، شجاعت ممکن نیست».(7)«مثل آلمانی»
«برای شنا کردن به سمت مخالف جریان رودخانه، قدرت و جرأت لازم است و الاّ هر ماهی مرده هم میتواند از طرف جریان موافق آن حرکت کند».(8)«اسمایلز»
«برق باش که بدرخشی و بسوزانی، نه شمع که برفروزی و خود را بکاهی».(9)
«سعید نفیسی»
«شجاع بیمهارت و تدبیر، زود فریب میخورد».(10)«فردریک کبیر»
«شمشیر تیز به دست سرباز شجاع داده میشود».(1)«مثل چینی»
«نوشیروان از بوذرجمهر پرسید که شجاعت چیست؟ گفت: قوّت دل. سؤال کرد: چرا قوّت دست نمیگویی؟ گفت: اگر دل قوی نباشد، قوّت در دست نمیماند».(2)
«مردی قویدل، آتیه را حقیر میشمارد».(3)«ناپلئون»
«هر کس در راه دفاع از خانواده کشته شود، شهید است».(4)«حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله»
درس گرفتن از «شکست» و شکست را همچون پُلی به سوی پیروزی قرار دادن، یکی از راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی است.
هنگامی که در زندگی شکست میخوریم با آرامش و خونسردی از آن شکست درس بگیریم و تجربه بیاندوزیم و در همان راه یا به راههای دیگر، شکست خویش را بدل به پیروزی و موفّقیّت نماییم. در مقابله با مشکلات و گرفتاریها هرگز ناامید نشویم و با صبر و استقامت در این موقعیت درسهای تازهای بیاموزیم و طریقه برخورد با آن و ابعاد گوناگونِ آن مشکل، گرفتاری و شکست را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و سپس به سوی موفّقیّت و نیکبختی حرکت نماییم، و تا رسیدن به سرانجام مقصود از پای ننشینیم تا به هدف خوشی نایل آییم.
«ویلیام وارد» میگوید:
برخی از اشخاص به واسطه بدبختی تباه میشوند، لیکن برخی دیگر به دلیل این امر، کاملاً موفّق و کامیاب میشوند.(1)
«سوفرکلز» نیز میگوید:
کامیابی بدون دشواری معنی ندارد.(2)
کسانی که در دشواریها و شکستها از سعی و تلاش باز میمانند و به حرکت خویش در جهت نیل به خوشبختی ادامه نمیدهند، نمیتوانند مدارج ترقی را طی کنند، به تکامل برسند.
«دکتر ماردن» راه غلبه بر شکست را سعی و تلاش میداند:
کسی که بهترین سعی خود را به کار ببرد، هرگز شکست نخواهد خورد.(1)
انسان موفق از مشکلات، گرفتاریها و شکستهای زندگی درس میآموزد و جوانب مختلف آن شکست را بررسی میکند و با آن شکست همان گونه که باید برخورد کند، برخورد مینماید و با سعی و تلاش از آن طریق و راههای دیگر آن شکست را جبران مینماید و به پیروزی و موفّقیّت خواهد رسید.
«مالکولم» راه موفّقیّت را تجربه آموختن از شکست میداند:
اگر از شکست تجربه بیاموزیم، پس شکست در واقع یک موفّقیّت است.(2)
«واشنگتن ایرونیک»، موفّقیّت و کامیابی را از آنِ چنین اشخاصی میداند:
افکار کوچک و محدود برای ناکامیهای خود مرثیه میخوانند، ولی افکار بزرگ از شکست و ناکامی، موفّقیّت و کامیابی خلق میکنند.(3)
«ناپلئون هیل»، راه توفیق و موفّقیّت را چشیدن طعم تلخ شکست دانسته است:
هیچ انسانی تاکنون به موفّقیّت شایان نرسیده است مگر آن که در راه توفیق، مکرر طعم تلخ شکست را چشیده است.
برای روشنتر شدنِ موضوع، برخورد افراد مختلف با شکست را بیان میکنیم:
عدّهای از شکست، درس و تجربه میآموزند و با نظم و ترتیب و برنامهریزی از معلومات خویش در آن هنگام (موقع شکست) استفاده مینمایند تا به سرانجام مقصود برسند.
عدّهای از افراد، به طور طبیعی با شکست برخورد میکنند و بدون آنکه درس و تجربهای از شکست آموخته باشند، به طور دلخواه به هر طریقی با کمیها و کاستیها در حد توان خویش شکست را به طور ناموفّق جبران میکنند.
عدّهای نیز هنگامی که شکست میخورند، بدون اینکه درسی از شکست بگیرند، به سعی و تلاش خویش ادامه نمیدهند و خویش را ناکام و بدبخت میپندارند.
«ما در تمام طول زندگی مرتبا با درسهای تازه مواجه میشویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم، مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم.
مهم نیست که چه اسمی برایش میگذارید؛ مشیّت الهی، ظهور طبیعی رویدادها یا...، مهم نیست که آن را میپسندید یا از آن تنفّر دارید، در هر حال این، واقعیّت زندگی است. چه مسؤولیت بپذیرید و چه نقش یک قربانی را بازی کنید، چه بجنگید و چه از کنارش بگذرید، در هر حال این، واقعیّت زندگی است، واقعیّتی که اتّفاق میافتد، واقعیّتی که در تمام طول زندگیتان اتّفاق افتاده است.
هر بار که همسایهای از شما سوء استفاده کرده است، هر بار که فروشندهای کلاه سرتان گذاشته است و هر بار که دوستی ناجوانمردانه رهایتان کرده است، درسی در پیش روی شما قرار داشته است. اگر هفت روز هفته احساس بیچارگی میکنید احتمالاً در درسی مردود شدهاید. اگر مرتبا شغل و پول و دوستان خود را از دست میدهید این نشانه آن است که به درسهای زندگی توجّهی نکردهاید. خانمی میگفت: حتّی وقتی لباسم را عوض میکنم باز با همان مشکلات کهنه همیشگی مواجهم! بدترین چیزی که میتوانیم بگوییم این است که: «نه، منصفانه نیست!»
ما برای تنبیه شدن به دنیا نیامدهایم، برای درس گرفتن آمدهایم. هر رویدادی در زندگی ما توان بالقوه آن را دارد که ما را متحوّل کند و از میان همه آن رویدادها و
سختیها و مصیبتها بیشترین توان را برای تغییر تفکّر ما دارا هستند. طوری رفتار کنید که گویی در ورای هر حادثهای، هدف و مقصودی نهفته است و بدین ترتیب است که میتوانید زندگی خود را هدفدار کنید. در مقابل هر حادثهای از خود بپرسید که چرا به این نیاز داشتهام؟ و سپس بر آن غلبه کنید تا مجبور به ثبتنام مجدّد در آن کلاس نشوید.
جدا شدن از همسر به این معنی نیست که کلاس ما با او به اتمام رسیده است. اگر زندگی مشترک به پایان رسیده باشد امّا ما همچنان همسر سابق خود را به خاطر بدبختیها و بدهکاریهایمان سرزنش کنیم در واقع هنوز متصل به او هستیم! و تا زمانی که درسهایمان را یاد نگیریم متصل به او باقی میمانیم. شما میگویید: «امّا این آدم مثل یک بوقلمون است! من هر کاری میتوانم انجام دهم الاّ اینکه او را ببخشم! بخشیدن او احتمالاً مشکلترین کار است و به نظر میرسد که شما در این زمینه آن قدرها موفّق نیستید، بنابراین باید بیشتر تمرین کنید و این، درس امروز شماست و تا درستان را یاد نگیرید متصل به او باقی میمانید. میتوانید این درس را به تعویق بیندازید امّا اگر میخواهید که زندگی (و تندرستی) خود را بهبود بخشید دیر یا زود باید این درس را بگذرانید. تا زمانی که معتقد باشید کسی در حال نابود کردن زندگی شماست، همین اعتقاد باعث نابود شدن زندگیتان میشود. شاید چنین به نظر برسد که او سد راه خوشبختی شماست، امّا در حقیقت این خود شما هستید که سد راه خویشتنید.
رئیس من آدم پستی است و پست بودن او هم تقصیر من نیست بنابراین او باید خودش را تغییر دهد!
تا زمانی که بر این اعتقاد باشید رئیس شما پست باقی خواهد ماند! و بنابراین که بر نکات مثبت او تکیه کنید، از قضاوت درباره او بپرهیزید و حتّی خود را به جای او بگذارید، آن وقت است که مشکل به کلی ناپدید میشود. میپرسید «چگونه؟» چندین احتمال متفاوت وجود دارد....
1- ممکن است به تغییر نگرش شما واکنش مثبت نشان دهد و رفتارش را تغییر دهد.
2- ممکن است به اداره دیگری منتقل شود.
3- ممکن است شما کار دیگری بگیرید.
4- ممکن است او کارش را عوض کند».(1)
لذا با آگاهی و دانش، با مشکلات، گرفتاریها و شکستها برخورد کنید، و مشکلات، گرفتاریها و شکستها را آگاهانه بررسی نموده و راه صحیح را برای رسیدن به پیروزی انتخاب نمایید.
همانطور که قبلاً متذکّر شدیم، در گروهبندی برخورد افراد مختلف با شکست، گروه اوّل که با آگاهی، دانش و تجربه از شکست پلی به سوی پیروزی میسازند، بهترین گروه افراد هستند که به سرانجام موفّقیّت خواهند رسید.
«هنری فورد» نیز میگوید:
شکست فقط یک فرصت مناسب است که با استفاده از دلایل شکست، کار را با شناخت و درایت بیشتر از سر بگیریم.(2)
اینگونه افراد دارای افکار بلند نیستند و به پیروزی و موفّقیّت فکر نمیکنند، بلکه با افکار منفی، فکر خویش را متوجّه شکست نموده، و شکست را پذیرا میشوند.
«اندرومتیوس» موفّقیّتهای عظیم را در پرتو افکار مثبت دانسته است:
تقریبا همه موفّقیّتهای عظیم بر پایه یک شکست بنا شدهاند. اگر خود را شکستخورده بدانید، بیتردید شکست خواهید خورد، مگر اینکه این اعتقاد
راسخ را به ذهن نیمههشیار خود نقش کنید که انسانی هستید کاملاً موفّق.(1)
این گونه افراد به علت ترس و دلهره از شکست، حاضر به ریسک و قبول مسؤولیّت نیستند، و از هر گونه تلاش در راه هدف گریزانند.
ناپلئون درباره شکست و ترس میگوید:
بین پیروزی و شکست یک قدم بیشتر فاصله نیست و مردم از ترس شکست، شکست میخورند.(2)
او کاری را با عشق و علاقه انجام میدهد ولی به محض اینکه شکست خورد، به عقبنشینی میپردازد و دست از سعی و تلاش برمیدارد.
«هربرت کاسون» درباره اراده و شکست چنین میگوید:
وقتی که در رفع مشکلی با شکست روبرو میشوی باید قیافه کسی را به خود بگیرید که گویی هنوز حتی مبارزه را آغاز نکرده است. بدین ترتیب شما قادر خواهید بود شکست خود را تبدیل به پیروزی کنید. گفتهاند در دنیا سه نوع افراد وجود دارند. آنهایی که اراده میکنند، آنهایی که نمیخواهند اراده کنند و آنهایی که نمیتوانند اراده کنند. گروه اوّل از عهده تقریبا هر کاری بر میآیند. گروه دوم به اقدام به هر کاری مخالفت کرده، و گروه سوم در هر کار شکست میخورند.(3)
چنین افرادی خویش را دانا و باسواد میانگارند در حالی که چنین نیست. آنها به علّت غرور، در هنگام شکست به حرکت خویش ادامه نمیدهند، زیرا تصوّر میکنند، به مقصود خویش رسیدهاند.
یک ضربالمثل یونانی میگوید:
اگر به فردا غرّه باشی، امروز شکست میخوری.(1)
این افراد، قادر به مدیریت صحیح در کارهای خویش نیستند و همچنین قدرت مدیریّت و سازمان دادن عدّهای از افراد دیگر را ندارند و به همین دلیل موفّقیّتشان
محدود است و یا اینکه پیروز نمیشوند. در ناکامیها نیز مدیر و مدبّر نیستند.
چنین افرادی در هنگام شکست خودباخته هستند و تصوّر میکنند، شکستشان چارهناپذیر است. همانجا توقّف میکنند و به حرکت خویش در جهت نیل به سعادت و خوشبختی ادامه نمیدهند.
مهرداد مهرین درباره یأس از شکست چنین بیان میکند:
جوانان غالبا وقتی که با شکستی روبرو میشوند کاملاً خود را باخته، تصوّر میکنند شکستی که خوردهاند قطعی و چارهناپذیر است. و گاهی بر اثر فرط یأس انتحار میکنند حال آن که هیچ شکستی قطعی نمیباشد. آنهایی که قدر فراز و نشیب راه زندگی را در نوردیدهاند از این راز بزرگ آگاهند که نه تنها هیچ شکستی قطعی و چارهناپذیر نیست بلکه چه بسا ممکن است شکست پلههایی برای وصول به یک موفّقیّت بزرگ و غیر مترقّبه باشد.
وقتی که درباره شکستهایی که خوردهایم غصه میخوریم، در حقیقت قدرت شکست را دوبرابر میکنیم.(2)
یکی از بزرگان میگوید:
شکستها، پلههای نردبان موفّقیّت هستند. کسی که از اوّلین شکست مأیوس میشود لیاقت توفیق ندارد.(3)
چنین افرادی در هنگام شکست غم و غصه میخورند و به علل گوناگونی که نزد خویش تصوّر مینمایند، تحمّل شکست را ندارند و در آن موقعیّت از حرکت باز میمانند. «مهرداد مهرین» کسی که طاقتِ تحمّل شکست را ندارد، شکستخورده میشمارد:
شکستخورده کسی است که طاقت ندارد شکست را تحمّل کند.(1)
اطّلاع و آگاهی او درباره شکست و پیروزی کافی نیست و نمیتواند با اطّلاعات کامل، شکست را پلی برای پیروزی بسازد.
او به علل گوناگون آمادگی کافی برای رهانیدن خویش از شکست ندارد. در نتیجه شکست را پذیرا میگردد و یا اینکه با توجیهات گوناگون که از عدم آمادگی وی نشأت میگیرد از حرکت باز میماند.
امکانات و تجهیزات برای مقابله با شکست برای وی فراهم نیست و به علّت نقص در امکانات و تجهیزات در آن هنگام نمیتواند به حرکت خویش در جهت نیل به پیروزی ادامه دهد.
«هربرت کاسون» در مورد این موضوع چنین میگوید:
اکثر اشتباهات (و شکستها) در اثر ناقص بودن اطّلاعات، عدم آمادگی، نقص تجهیزات و یا عدم ورزیدگی، به وجود میآید. با برطرف کردن موانع فوق، میتوان به موفّقیّت نایل گردد. هر وقت ادیسون در یک آزمایش با شکست برمیخورد، آن مرد بزرگ با گشادهرویی میگفت: «خوب، معلوم شد این آزمایش هم به ثمر نرسید.» سپس وی به زیردستانش دستور میداد با شدّت
1) . احسانی کناری، قاسم، چراغ راه زندگی، ص 115.
هر چه بیشتر به آزمایشهای خود ادامه دهند. به کمک چنین تلاش پیگیری بود که ادیسون توانست به اختراعات بزرگ دست بزند.(1)
افرادی هستند که نشانی از عوامل نامبرده بالا را ندارند ولی به علّت تنبلی و یا بدون دلیل در هنگام شکست به سعی و تلاش خویش در جهت نیل به موفّقیّت و خوشبختی ادامه نمیدهند و یا اینکه تا حدودی سعی و تلاش مینمایند ولی پیگیر نیست. «هربرت کاسون» درباره سعی و تلاش پیگیر میگوید:
شکست شما ممکن است یک خوشبختی باشد در لباس بدبختی. پس هرگز خم به ابرو نیاورید و به سعی و کوشش ادامه بدهید تا سرانجام موفّق شوید. در تاریخ به نام افراد زیادی برمیخوریم که در آغاز با شکستهای زیادی روبرو شدند ولی در اثر تلاش مداوم و پیگیر سرانجام کامیاب گردیدند. از این قبیل بودهاند: لینکلن، پلاسی، ناپلئون، هیتلر و هزاران نفر دیگر.(2)
«تامربیلی الدریچ» راه شکست را عدم سعی و تلاش دانسته است:
فقط کسانی شکست میخورند که تلاش و مبارزه (پیگیر) نکردهاند.(3)
ما میتوانیم با تجربه از شکستهای قبلی (به بخش تجربه در جلد دوم کتاب مراجعه گردد) و همچنین تجربه دیگران در هنگام شکست خویش پیروزی بسازیم.
«مالکوم فوربس» درباره شکست و تجربه چنین میگوید:
اگر از شکست تجربه بیاموزیم، پس شکست در واقع یک موفّقیّت است.(4)
عدم استقامت و پشتکار(5)نیز یکی از عوامل شکست است، و نمیتواند از
شکست، پیروزی بسازد.
غلامحسین ذوالفقاری درباره استقامت و شکست چنین میگوید:
دنیا محل مسابقه بزرگی برای شرکتکنندگان میباشد. هر کس سعی دارد که از راهی مطمئن و کوتاه به هدف برسد و شخصیتی به دست آورد. بعضیها که استقامت و پشتکار ندارند، از قافله عقب افتاده و شکست میخورند و برای جبران عقبافتادگیها دست به کارهای مضحک میزنند.(1)
حضرت امیر علیهالسلام پیروزی را در ترک گناه میدانند، و کسی را که گناه میکند، اگرچه پیروزی ظاهری به دست آورده، شکستخورده میشمارند:
مَا ظَفِرَ مَنْ ظَفِرَ الاْءِثْمُ بِهِ، وَ الْغَالِبُ بِالشَّرِّ مَغْلُوبٌ.(2)
پیروز نشد آن کس که گناه بر او چیرگی یافت، و آن کس که با بدی پیروز شد، شکست خورده است.
حضرت امیر علیهالسلام در خطبه سیاسی، اخلاقی، تاریخی (خطبه 29) نهج البلاغه (زمانی که ضحاک بن قیس از طرف معاویه در سال 38 هجری به کاروان حجاج، حملهکرد واموال آنانرابهغارتبرد) درباره عوامل شکست کوفیان چنین میفرمایند:
ای مردم کوفه! بدنهای شما در کنار هم، امّا افکار و خواستههای شما پراکنده است؛ سخنان ادعایی شما، سنگهای سخت را میشکند، ولی رفتار سست شما دشمنان را امیدوار میسازد؛ در خانههایتان که نشستهاید، ادّعاها و شعارهای تند سر میدهید، اما در روز نبرد، میگویید: ای جنگ! از ما دور شو، و فرار میکنید.
آن کس که از شما یاری خواهد، ذلیل و خوار است، و قلب رهاکننده شما آسایش ندارد. بهانههای نابخردانه میآورید، چون بدهکاران خواهانِ مهلت، از من مهلت میطلبید و برای مبارزه سُستی میکنید.
بدانید که افراد ضعیف و ناتوان هرگز نمیتوانند ظلم و ستم را دور کنند، و حق، جز با تلاش و کوشش به دست نمیآید. شما که از خانه خود دفاع نمیکنید چگونه از خانه دیگران دفاع مینمایید؟ و با کدام امام پس از من به مبارزه خواهید رفت؟ به خدا سوگند! فریبخورده است آن کس که به گفتار شما مغرور شود. کسی که به امید شما به سوی پیروزی رود، با کندترین پیکان به میدان آمده است، و کسی که بخواهد دشمن را به وسیله شما هدف قرار دهد، با تیری شکسته، تیراندازی کرده است. به خدا سوگند! صبح کردم در حالی که گفتار شما را باور ندارم، و به یاری شما امیدوار نیستم، و دشمنان را به وسیله شما تهدید نمیکنم. راستی شما را چه میشود؟ دارویتان چیست؟ و روش درمان شما کدام است؟ مردم شام نیز همانند شمایند؟ آیا سزاوار است شعار دهید و عمل نکنید؟ و فراموشکاری بدون پرهیزکاری داشته، به غیر خدا امیدوار باشید؟(1)
بعضی از علل و عوامل شکست در این خطبه بیان شده است که ما به طور فهرستوار متذکر میشویم:
1- افکار منفی و پراکنده
2- غرور و کبر
3- عدم سعی و تلاش (تنبلی)
4- توجیهات نابخردانه
5- عدم پرهیزکاری و تقوا
6- امید به غیر خدا
1) . دشتی، محمّد، نهج البلاغه، ص 55.
برخی قبلاً شرح داده شد و اکنون به شرح چند عامل دیگر میپردازیم:
چنین افرادی در آن هنگامه به علل و عوامل گوناگون به بهانهتراشی میپردازند و بهجایاینکه با سعی و تلاش به سوی پیروزی حرکت نمایند، از حرکت باز میایستند و این عمل خویش را توجیه مینمایند. بهانههای واهی که بر زبان میآورند، آنان را تسکین میدهد، نیروی محرکه آنها را تضعیف نموده و از بین میبرد.
به علت عدم دوری از گناه و عمل نکردن به دستورات الهی و گفتار پیشوایان دینی، انگیزهای برای کسب پیروزی ندارند و آن همه احادیث و روایات ائمه معصومین علیهمالسلام که برای کسب موفّقیّت، سعادت و خوشبختی آمده است را نادیده میانگارند و به آن عمل نمینمایند.
چنین افرادی امید به یاری و کمک خداوند ندارند و بدین جهت در هنگام شکست تمامی امیدشان به مردم است، و روی نیاز به درگاه بینیاز دراز نمیکنند.
مولا علی علیهالسلام در خطبه 166 نهجالبلاغه چنین بیان فرمودهاند:
ای مردم! اگر دست از یاری حق برنمیداشتید، و در خوار ساختن باطل سستی نمیکردید، هیچگاه آنان که به پایه شما نیستند در نابودی شما طمع نمیکردند، و هیچ قدرتمندی بر شما پیروز نمیگشت، امّا چونان امّت بنیاسرائیل در حیرت و سرگردانی فرو رفتید. به جانم سوگند! سرگردانی شما پس از من بیشتر خواهد شد، چرا که به حق پشت کردید، و با نزدیکان پیمبر صلیاللهعلیهوآله بریده به بیگانهها نزدیک شدید. آگاه باشید! اگر از امام خود پیروی میکردید، شما را به راهی هدایت میکرد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رفته بود، و از اندوه بیراهه رفتن در امان بودید، و بار سنگین مشکلات را از دوش خود برمیداشتید.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
أَوْلَی النَّاسِ بِالْعَفْوِ أَقْدَرُهُمْ عَلَی الْعُقُوبَةِ.(1)
سزاوارترین مردم به عفو کردن، تواناترینشان بر کیفر دادن است.
لذا بهترین روش برخورد با افراد توانایی که شکست را پذیرا شدهاند، عفو و گذشت است؛ زیرا این گونه افراد با توانایی به سوی هدف خویش گام برداشتهاند، ولی ناخودآگاه شکست خوردهاند و عفو و اغماض سزاوار آنهاست.
«اندیشه توانگر» داشته باشید. شکست اساسا ثمره اندیشیدن به شکست است.(2)
«کاترین پاندر»
نمیتوان مسئولیّتی را تقبّل کرد بدون این مهم که با پذیرش آن مسؤولیّت خطری انسان را تهدیدنکند،وپذیرشخطر امکانبروز شکست را به همراه میآورد.(3)«پولانی»
مشکلات افراد موفق کمتر از افراد شکستخورده نیست. تنها یک دسته از مردم هستند که هیچ مشکلی ندارند: آنها در گورستان خوابیدهاند.«آنتونی رابینز»
اعماق دریاها برای ماهیگیری بهتر است.
رودخانه را تعقیب کنید تا به دریا برسید.
شکست هر قدر بزرگ باشد موقّتی است. با برنامهریزی بهتر، شکست به پیروزی تبدیل میشود.(4)
بیشتر کسانی که امروز موفقاند، در گذشته بارها طعم شکست را چشیدهاند ولی هرگز به فکر خودکشی نیفتادهاند. من از اشتباهات بیش از موفّقیّت درس آموختم.(5)
«سر همفری دیوی»
اگر فکر کنید که موفق میشوید، یا شکست میخورید، در هر دو صورت درست فکر کردهاید.(1)«آنتونی رابینز»
مسیر حرکت افراد موفّق به سوی موفّقیّت است. در صورتی که تلاش شکستخوردگان گریز از شکست است. اگر تنها یک اصل روانی وجود داشته باشد که بتواند از یک شکستخورده فردی موفّق بسازد این است که «فکر خود را بر آنچه میخواهید متمرکز کنید.(2)«اندرومتیوس»
چیزی به نام شکست وجود ندارد، آنچه هست نوعی نتیجه است، شما همیشه به نتیجه میرسید. اگر این نتیجهها دلخواه نیستند، نحوه عمل را عوض کنید تا به نتایج تازهای برسید. کلمه شکست را قلم بگیرید و زیر کلمه «نتیجه» خط بکشید و سعی کنید از هر تجربه چیزی بیاموزید.(3)«آنتونی رابینز»
معتقدم اگر با تمام وجود در جهت پیشرفت کار خود تلاش کنید، موفقیتتان حتمی است. فردی که با تمام وجود کوشش کند، هرگز شکست نخواهد خورد.(4)
«کیم وو چونگ»
شکست بیش از موفّقیّت آموزنده است کسی که هیچ وقت اشتباه نمیکند، هرگز به جایی نمیرسد.(5)«راکفلر»
آن قدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بیاموزم.(6)«پطر کبیر»
هرگز از کمبود و تنگدستی سخن نگویید. زیرا «سخنهای تو بر تو حکم خواهد شد.» وانگهی به هر چه توجه کنید با آن یکی میشوید. پس اگر مدام متوجّه شکستها و مصائب باشید، با شکستها و مصائب یکی میشوید. باید این عادت را در خود بپرورانید که در بعد چهارم یا در «دنیای شگفتیها» زندگی کنید. آنجا که به دیده باطن خود آموختهاید تا از خلال شکست، موفّقیّت را ببینید و از خلال بیماری،
سلامت و از خلال تنگدستی، فراوانی را «تمام این زمین را که میبینی به تو خواهم بخشید.» انسانی که به موفّقیّت میرسد دیدگان خود را به موفّقیّت دوخته است.(1)
«اسکاول شین»
تصور شکست نبایدها را بترساند.(2)کتابِ «آکولاتوم»
اگر با علم به این موضوع به گذشته خود نگاه کنید شاید دلیل پیمودن راهی را که تاکنون پیمودهاید بیابید. بدون تردید کسانی را در زندگی گذشته خود به خاطر خواهید آورد که شما را راهنمایی کردهاند؛ با معلّمها، دوستان و حتّی غریبههایی که در هواپیما در کنارتان نشستهاند. شاید کتابی را به خاطر بیاورید که سالها قبل در یک کهنهفروشی پیدا کردهاید و تفکرتان با خواندن آن شکل گرفته است.
تصادفها، بیماریها، شکستها و بحرانهای مالی را به خاطر خواهید آورد که شما را قویتر ساختهاند یا درس مهربانی و شفقت به شما آموختهاند، بدبختیها و مصیبتهایی را خواهید دید که به نوبه خود بخشی از یک نقشه بزرگتر بودهاند. شاید این احساس را پیدا کنید که در تمام طول زندگی خود در حال یادگیری بودهاید، یادگیری درسهایی که با نظم و ترتیب کامل در زندگی شما پدیدار شدهاند. شاید بتوانید حس کنید که هر حادثهای به حادثه دیگر منجر شده است. درک رابطه منطقی میان مصائب و سختیها، در آغاز، دشوار است. تا وقتی که خدا را مقصر بدانیم در این زمینه پیشرفتی نخواهیم کرد. شاید شش ماه وقت لازم باشد که بفهمیم در اخراجشدنمان چه حکمتی نهفته بوده است! جهان هستی، معلمی صبور و باحوصله است. برای آنکه زندگی آرامی داشته باشید باید به علایم هشداردهنده او توجّه کنید و در غیر این صورت یک ورشکستگی، یک جدایی، یک حمله قلبی یا یک تجربه سخت دیگر، بدون تردید در انتظارتان خواهد بود.(3)«اندرومتیوس»
بسیاری از افراد در محیطی محدود و دستوپاگیر زندگی میکنند. این محیط علاوه بر این که شوق و حرارت و استعداد آنها را میکشد و باعث اتلاف اوقات عمر آنها میگردد، ارادهشان را نیز فلج میکند. در نتیجه در طول عمر مانند افلیجی که به کمک عصا راه میرود، راه زندگی را طی میکنند.(1)«هربرت کاسون»
کسانی که میخواهند از هوش خویش بهره کافی ببرند، استعدادهایشان شکوفا شود، پلههای ترقی و تکامل را یکی پس از دیگری طی نمایند و به سرانجام نیکبختی و موفّقیّت نائل شوند باید مستقل باشند، و وابستگیها را از خویش قطع نمایند. بعضی از جوامع، فرصت شکوفایی استعدادها را به فرد نمیدهد، و نمیگذارد چنین افرادی رشد نمایند و به ترقّی و تکامل برسند. و حتی بعضی از موانعی که در آن اجتماع وجود دارد همچون علف هرزه، فرصت رشد را از انسان میگیرند. بنابراین او باید وابستگیها را از خویش قطع نماید و با استقلال در تمامی زمینهها به سعادت و موفّقیّت نائل شود. استقلال یک فرد یا یک جامعه عامل موفّقیّت و خوشبختی آن فرد یا آن جامعه به شمار میرود.
«ژوینوس» چنین میگوید:
تمام دیدگاهها و افکارت را به سوی استقلال، دست کم معتدلانه بران، زیرا بدون این ضرورت، نه خوشبخت خواهی بود و نه صدیق و شریف.(2)
بنابراین باید بدون افراط و تفریط به سوی استقلال گام برداریم و انسان مستقل بشویم تا خوشبختی را بیابیم.
«مایکل کوردا» سریعترین راه کامیابی را چنین بیان کرده است:
سریعترین راه کامیابی این است که انسان وانمود کند که به آهنگ دیگران میرقصد در حالی که باطنا زورق خویش را میراند.(1)
لذا باید بهانهای به دست اشخاص اجتماع ندهد و در باطن مستقل بوده، به سوی هدف خویش حرکت نماید.
«دیوید تورو» درباره این موضوع میگوید:
اگر غیر از سیاستمداری توقع چیز دیگری از اشخاص داشته باشی، خم به ابرو نیاورده و کمکت نمیکنند، باید مثل بذر جوانه زده و به رشد و بالندگی خویش بیفزایی.(2)
شخص مستقل با اتکا به خود به حرکت خویش ادامه داده و همچون درختی
تنومند، علفهرزههای اطرافش، مانع رشد آن نمیگردد.
«کریستوفرمورلن» موقعیّت شخص مستقل را عدم مداخلات دیگران نام برده است:
تنها یک موقعیّت وجود دارد و آن هم گذران زندگی فردی بدون مداخلات دیگران میباشد.(3)
باید همه قیدوبندهای جامعه خویش را رها کنیم و آزادانه در مسیر خویش گام
برداریم، از اسارتهای گوناگونی که مربوط به آن جامعه است خویش را رهایی بخشیم و با آزادی کامل به حرکت خویش تداوم دهیم.(1)
«ویرجینیا دولف» میگوید:
برای بهرهمند شدن از آزادی باید خود را مهار کنیم.(2)
آنچه که مربوط به آزادیهای فردی است - مخالفت با هوای نفس و رهایی از زنجیرهای اسارت در درون خویش - را رعایت نماییم، و در این حال به استقلال خویش ادامه دهیم. «آلبرکامو» نیز درباره آزادی و استقلال میگوید:
آزادی چیزی نیست مگر مجال بهتر شدن.(3)
شخص مستقل قانونمند است و پایش را به اندازه گلیمش دراز میکند، و همانطور که بیان شد به دور از هر گونه افراط و تفریط، به راه خویش در جهت استقلال فردی و اجتماعی ادامه میدهد. «ساموئل تایلو» میگوید:
اگر انسان پایش را به اندازه گلیمش دراز کند، به اوج منزلت و استقلال میرسد.(4)
شخص مستقل از هر گونه افکاری که او را در غل و زنجیر میکند مبرّا است. همیشه افکار مستقل دارد که او را در راه رسیدن به استقلال، کمک شایان توجه مینماید.
«ماکیاولی» جوهره انسان را چنین بیان کرده است:
جوهره انسان حکم میکند که مقید بوده و در غل و زنجیر باشد، زیرا محاسن و معایب این امر را معقول میپندارد.(5)
لذا شخص مستقل با خودسازی طرز فکر خویش را مستقل میسازد و قید و بندهایی که از او سلب استقلال مینماید را از خویش دور مینماید.
شخص مستقل در این راه باید دانش بیاموزد و از تجربیات دیگران استفاده کند و توانایی داشته باشد تا بتواند هر چه بهتر در این راه گام بردارد، «هنری فورد» نیز این
سه ویژگی را معرفی کرده است:
اگر پول را عامل استقلال بدانی در اشتباه هستی. تنها عامل امنیّتبخشی در این دنیا دانش، تجربه و توانایی است.(1)
هر شب راههای به استقلال رسیدن خویش را پس از محاسبه تقویت نماید و نقطه ضعفهای خویش را در این راه از بین ببرد، شبی چند دقیقه با خویش خلوت نماید و نقاط قوت و نقاط ضعف خویش را (در راه استقلال) روی کاغذ بنویسد و آنچه که استقلال او را تقویت مینماید را هر روز بهتر از روز قبل در خویش تقویت نماید. «آرتور بریس بین» گفته است:
از جماعت گریخته، و روزانه چند ساعتی را با خود خلوت کن.(2)
«بعضی از کارها است که انجام آن احتیاج به تحصیلات عالی و معلومات زیاد دارد، پارهای از کارها با فراگرفتن تحصیلات متوسط انجامپذیر است و قسمتی از مشاغل و کارهای دستی است که تحصیلات علمی و درسی لازم ندارد و فراگرفتن آن با تمرینهای عملی میسر است. البته تمام این مشاغل از نظر ارزش علمی و وزن اجتماعی و درآمد مالی یکسان نیستند، ولی همه آنها در اداره اجتماع نقش مؤثر دارند و هر یک باید در جای خود محترم باشد.
اگر جوانان کماستعداد درباره خود واقعبین باشند و با فراگرفتن یکی از شغلهای متوسط یا کارهای دستی که مناسب استعدادشان باشد خدمت اجتماعی خویش را آغاز نمایند و آن کار را به خوبی انجام دهند، میتوانند به شایستگی جای خود را در جامعه باز کنند و به استقلال اقتصادی نایل آیند.(1)
محوریترین انگیزش در دوره نوجوانی، کوشش برای به دست آوردن استقلال است. این نیروی فطری قویترین و ریشهدارترین گرایشی است که در همه نوجوانان به وجود میآید. اگر چنین انگیزهای در نوجوانان بیدار نمیشد، او نمیتوانست به رشد و کمال برسد و همواره به صورت کودکی وابسته و طفلی باقی میماند و استعدادهایش شکوفا نمیشدند؛ از این رو دست آفرینش، بذر چنین گرایشی را در ضمیر انسانها پاشیده تا به موقع از درون نوجوان سر برآورد و ثمرات زیادی را نصیب او کند. میگویند انسان در سه مرحله به استقلال میرسد؛ مرحله اوّل هنگام به دنیا آمدن و بریدن ناف است؛ مرحله دوم هنگام شیر گرفتن کودک است؛ و بالاخره مرحله سوم، بلوغ است. «موریس دِبس»، روانشناس معروف فرانسوی، این دوره را «فِطام یا از شیر گرفتن روانی» نام نهاده است.(2)
برای تجربیّات موفّق نوجوانان در زمینه استقلال، تمهیداتی چند باید به کار بست، در مرحله اوّل والدین، فرزندان را زیاد به خودشان وابسته و متّکی ننمایند تا زمینه جداسازی تدریجی از خانواده به سهولت و آرامی انجام پذیرد. معمولاً والدین در برخورد با فرزندان اوّل، تک فرزند و یا آخرین فرزندان خانواده، دچار افراط میشوند و ناخودآگاه به نوعی آنها را به خود وابسته میکنند. تعدیل در برقراری
روابط و مناسبات والدین و فرزندان مانع از چنین رویدادهایی میشود.
در مرحله دوم، جامعه با قبول نوجوان و احترام به استقلال نسبی آنان، این مرحله را برای نوجوانان رضایتبخش و قابل قبول مینماید.
در مرحله سوم، نوجوانان خود میتوانند با اثبات لیاقت و شخصیّت قابل اعتماد به این استقلال پاسخ مثبت داده و آمادگی خود را برای استقلال بیشتر اثبات نمایند.(1)
بهتر است بزرگان، اشخاصی را که در هر سنی در راه استقلال گام برمیدارند دریابند و سد راه آنان نشوند، بلکه به آنان در این راه کمک کنند و آنان را رها کنند تا مستقل باشند، «بلکه به آنان در این راه کمک کنند و آنان را رها کنند تا مستقل باشند.
«شل چانلس» چگونگی رفتار بزرگمنشانه را چنین بیان کرده است:
رفتار بزرگمنشانه جز این نیست که دیگران را رها کنیم تا خودشان باشند.(2)
زندگی آخر سرآید، بندگی در کار نیست
بندگی گر شرط باشد، زندگی در کار نیست
گر فشار دشمنان آبت کند مسکین مشو
مرد باش ای خستهدل، شرمندگی در کار نیست
با حقارت گر ببارد بر سرت باران درد
آسمان را گو برو، بارندگی در کار نیست
گر که با وابستگی داران این دنیا شوی
دورش افکن این چنین دارندگی در کار نیست
گر به شرط پایبوسی سر بماند در تَنَت
جان ده و رد کن که سرافکندگی در کار نیست
زندگی آزادی انسان و استقلال اوست
بهر آزادی جدل کن بندگی در کار نیست(1)
1) . کتابچی، محسن، کشکول جاویدان، ص 250 اثر طبع: لاهوتی.
یکی از راههای رسیدن به موفقیت و خوشبختی «برپا داشتن نماز» است. اقامه نماز، انسان را از زشتیها و بدیها باز میدارد و او را به راه راست هدایت میکند. هنگامی که انسان از زشتیها و بدیها فاصله گرفت، از بدبختی دوری گزیده است، موقعی که به راه راست هدایت شد به موفّقیّت و خوشبختی رسیده است. زیرا فحشا و منکرات خانمان برانداز است و کارهای خلاف شرع و عرف، عواقب ناراحتکننده و بسیار بدی در پیش دارد و هدایت شدن به راه مستقیم نیز سرانجام نیکبختی را به ارمغان میآورد.
خداوند متعال میفرماید:
«اِنَّ الصَّلوةَ تَنهی عَنِ الفَحشاءِ وَ المُنْکر»؛
به درستی که نماز، شما را از بدیها و زشتیها باز میدارد.
ثانیا هر کس نماز را بر پای دارد، و نماز او برای رفع تکلیف و ریایی نباشد، خداوند بزرگ نیز پشتیبان اوست و به او در صحنه زندگی کمک میکند.
رسول مکرّم اسلام فرمود:
اِنَّ المُصلِّیَ لَیَقْرَعُ بابَ الْمَلِکِ وَ اِنَّهُ مَنْ یَدُمْ قَرْعَ الْبَابِ یُوشِکُ أَنْ یُفْتَحُ لَهُ
نمازگزار در خداوند را میکوبد و هر که پیوسته در را بکوبد عاقبت به روی او باز میشود.(1)
1) . نهج الفصاحة، ص 592.
هنگامی که به درگاه خداوند بزرگ برویم، با او ارتباط پیدا نماییم و با او سخن بگوییم، کارهای خلاف نماز را انجام ندهیم، در نماز نیز راه راست را از او بخواهیم، «اِهدنَا الصِّراط المستقیم»؛ خدایا ما را به راه راست هدایت فرما، نماز را سبک نشماریم و پیوسته با خداوند بزرگ (به وسیله نماز) ارتباط برقرار نماییم، خداوند متعال نیز به ما کمک خواهد کرد تا مرتکب فحشا و منکرات نشویم، به راه راست هدایت شویم و نیز کمک و یاری میرساند تا موفّق و خوشبخت گردیم.
رسول ختمی مرتبی صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
خداوند فرشتهای دارد که هنگام هر نماز بانگ میزند: آدمیزادگان! برخیزید و آتشهایی را که بر خویشتن افروختهاید به نماز خاموش کنید.(1)
لذا، نماز آتش فتنهها را خاموش میکند، و ما را به راه سعادت و خوشبختی رهنمون خواهد نمود.
ثالثا نماز آرامبخش دلهاست و به انسان آرامش واقعی میبخشد.
حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام میفرماید:
ما أَهَمَّنی ذَنبٌ أُمْهِلْتُ بَعْدَهُ حَتَّی أُصَلِّیَ رَکْعَتَیْنِ وَ أَسْأَل اللّهَ الْعَافِیَةَ.(2)
آنچه که از بین من و خدا نارواست، اگر انجام دهم و مهلت دو رکعت نماز داشته باشم که از خدا عافیت طلبم، مرا اندوهگین نخواهد ساخت.
1- خواندن
2- برپاداشتن
اگر هدفِ ما خواندنِ نماز باشد و نماز ما روح معنوی نداشته باشد و ریاکارانه باشد، یعنی اینکه جلوی افراد دیگر و برای خوشامد اشخاص نماز بخوانیم و نماز ما
برای رضایت پروردگار عالمیان نباشد، چنین نمازی نمیتواند ما را از زشتیها و بدیها باز دارد و او نیز به ما یاری نمیرساند. در قرآن کریم خواندن چنین نمازی نهی شده است:
«فَوَیْلٌ لِلْمُصَلّینَ * الَّذینَ هُمْ عَنْ صَلاَتِهِمْ سَاهون * الَّذینَ هُمْ یُرَآءوُنَ».(1)
پس وای بر نمازگزارانی که.... در نماز خود سهلانگاری میکنند! همان کسانی که ریا میکنند.
نبی اکرم حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله نیز در این باره میفرمایند:
رُبَّ قائِم حَظُّهُ مِنْ قِیامِهِ السَّهرُ وَ رُبَّ صائِمٍ حَظُّهُ مِنْ صِیامِهِ الْجُوعُ وَ الْعَطَشُ.(2)
بسا نمازشبگزار که نصیبش از نماز فقط بیداری است و بسا روزهدار که سودش از روزه فقط گرسنگی و تشنگی است.
لذا خواندن نمازی که بدون حضور قلب و جهت رفع تکلیف و برای ریا و تظاهر باشد، هیچ گونه منفعت معنوی ندارد، و خداوند بزرگ نیز پشتیبان چنین فردی نیست و او را به سعادت و خوشبختی رهنمون نخواهد کرد.
در حدیث از معصوم علیهمالسلام است هنگامی که نماز میخوانید فکر کنید که آخرین نماز شماست. وقتی که فکر کنید بعد از آن نماز میمیرید و این آخرین نماز شما است خود به خود از گناهان خویش توبه میکنید و با خویش عهد میکنید که دیگر گناه نکنید، گِرد کارهای خِلاف شرع و عرف نمیروید و در نماز نیز قلبا از خداوند بزرگ میخواهید تا شما را به راه راست هدایت نماید. اگر این گونه نماز را بر پای دارید طولی نمیکشد که خداوند منّان به شما توفیق میدهد که گِرد گناه نروید و در مسیر
مستقیم حرکت نمایید و به سعادت و خوشبختی رهنمون گردید:
طبیعت نماز از آنجا که انسان را به یاد نیرومندترین عامل بازدارنده؛ یعنی اعتقاد به مبدأ و معاد میاندازد دارای اثر بازدارندگی از فحشا و منکر است. انسانی که به نماز میایستد، تکبیر میگوید، خدا را از همه چیز برتر و بالاتر میشمرد، به یاد نعمتهای او میافتد، حمد و سپاس او میگوید، او را به رحمانیت و رحیمیت میستاید، به یاد روز جزای او میافتد، اعتراف به بندگی او میکند، از او یاری میجوید، صراط مستقیم از او میطلبد، و از راه کسانی که غضب بر آنها شده و گمراهان به خدا پناه میبرد (مضمون سوره حمد).
بدون شک در قلب و روح چنین انسانی جنبشی به سوی حق و حرکتی به سوی پاکی و جهشی به سوی تقوا پیدا میشود.
برای خدا «رکوع» میکند، و در پیشگاه او پیشانی بر خاک مینهد، غرق در عظمت او میشود و خودخواهیها و خودبرتربینیها را فراموش میکند.
شهادت به یگانگی او میدهد، گواهی به رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآله میدهد. بر پیامبرش درود میفرستد و دست به درگاه خدای برمیدارد که در زمره بندگان صالح او قرار میگیرد (تشهد و سلام).
همه این امور، موجی از معنویت در وجود او ایجاد میکند، موجی که سد نیرومندی در برابر گناه محسوب میشود.
این عمل چند بار در شبانهروز تکرار میگردد، هنگامی که صبح از خواب برمیخیزد در یاد او غرق میشود.
در وسط روز هنگامی که غرق زندگی مادی شده ناگهان صدای تکبیر مؤذن را میشنود، برنامه خود را قطع کرده، به درگاه او میشتابد، و حتّی در پایان روز و آغازشب پیش از آنکه به بستر استراحت رود با او راز و نیاز میکند و دل را مرکز انوار او میسازد.
از این گذشته، به هنگامی که آماده مقدمات نماز میشود، خود را شستشو
میدهد، پاک میکند، حرام و غضب را از خود دور میسازد و به بارگاه دوست میرود. همه این امور تأثیر بازدارنده در برابر خطر فحشا و منکرات دارد.
منتها هر نمازی به همان اندازه که از شرایط کمال و روح عبادت برخوردار است نهی از فحشا و منکر میکند، نهی کلّی و جامع و گاه نهی جزئی و محدود.(1)
حجهالاسلام شفتی(2)پیوسته مراقب باری تعالی بود و چیزی او را از حالت حضور و مراقبت باز نمیداشت. گوشههای چشم او از کثرت گریه کردن در نماز شب مجروح شده بود.
یکی از نزدیکان این بزرگوار گفته است: «با آن مرحوم به یکی از روستاها رفتیم. شب را در راه گذراندیم. سید به من فرمود: «تو نمیخوابی؟»
من رفتم که بخوابم. چون سید گمان کرد که من خوابیدم، برخاست و مشغول نماز شد. به خدا قسم، دیدم که بندهای دوش و اعضایش میلرزید، به طوری که کلمات نماز را مکرّر تلفظ مینمود تا آن را صحیح ادا کند.
این بزرگوار از نیمه شب تا صبح، به گریه و زاری و تضرع اشتغال داشت و در صحن کتابخانهاش، مانند دیوانگان میگشت و دعا و مناجات میخواند و بر سر و سینه میزد تا صبح، و چنان صدای گریه او بلند بود که اگر همسایهها بیدار میشدند میشنیدند.
از کثرت گریه و زاری، در اواخر عمر بیمار شد و پزشکان هر چه معالجه کردند، سود نبخشید. به ناچار سید را از گریه منع کردند و گفتند: «گریستن بر تو حرام است؛ زیرا موجب افزایش بیماری میشود.»
هنگامی که سید به مسجد میرفت، تا وقتی در آن جا حضور داشت، ذاکرین منبر نمیرفتند.(1)
نتیجه: سید شفتی در اثر تقوا و ورع و برپا داشتن نماز، مورد عنایت حق تعالی قرار گرفت و امدادهای غیبی به او میشد.
مرحوم محمّد تنکابنی میگوید:
من در اوایل ورودم به نجف اشرف، برای نماز مغرب و عشا، به مسجد شیخ طوسی - صاحب کتاب «جواهر» - میرفتم و پشت سر صاحب جواهر، نماز مغرب و عشا را میخواندم، ولی نماز صبح را به مرحوم «شفتی» اقتدا میکردم و برای درک نماز صبح او، هر روز از خانهام مسافت تقریبا زیادی تا مسجد وی طی میکردم و بدان جا میرفتم و در نماز جماعت نزدیک او میایستادم.
ایشان وقتی تکبیرهالاحرام را قرائت میفرمود، مدّ میداد، من از شاگردانش سؤال کردم که در «اللّه» جای مدّ نیست، سیّد چرا مدّ میدهد؟
در پاسخ گفتند: ما این امر را از ایشان سؤال کردیم، در جواب فرمود: زمانی که کلمه مبارکه «اللّه اَکْبَر» را تکلّم میکنم، از حالت اختیار بیرون میروم و این مدّ دادن اختیاری نیست.
سیّد همه نماز را با خضوع تمام و با حزن بلکه با گریه قرائت میکرد و بر هر مستمعی واضح میشد که نماز او با نهایت حضور قلب است و در نوافل هم ذکر رکوع و سجود را سه دفعه میخواند.(2)
نتیجه: اگر با خداوند بزرگ ارتباط قلبی پیدا نماییم و نماز را بر پای داریم او نیز در در زمینه سعادت و خوشبختی به ما یاری میرساند، چنانچه بسیاری از علما به همین علت مورد عنایت باری تعالی قرار گرفتهاند، و به سعادت دنیا و آخرت
رسیدهاند، و زندگینامههای آنان دلیل بر این مدّعاست.
1- یاد خدا و آرامبخش دلها.
2- مایه مغفرت و آمرزش.
3- سدّی در برابر گناهان آینده: چرا که روح ایمان را در انسان تقویت میکند.
4- غفلتزدایی: نماز به حکم اینکه در فواصل مختلف، و در هر شبانهروز پنج بار انجام میشود، مرتبا به انسان اخطار میکند، هشدار میدهد، هدف آفرینش او را خاطرنشان میسازد، موقعیّت او را در جهان به او گوشزد میکند.
5 - شکننده خودبینی و کفر: انسان در هر شبانهروز هفده رکعت و در هر رکعت دو بار پیشانی بر خاک در برابر خدا میگذارد، خود را ذره کوچکی در برابر عظمت او میبیند، بلکه صفری در برابر بینهایت. پردههای غرور و خودخواهی را کنار میزند، تکبّر و برتریجویی را در هم میکوبد. حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام میفرمایند:
[خداوند] نماز را برای پاک شدن شما از تکبّر قرار داد.
6- وسیله پرورش فضایل اخلاق و تکامل معنوی: زیرا انسان را از جهان محدود ماده و چهار دیوار عالم طبیعت بیرون میبرد، به ملکوت آسمانها دعوت میکند، و با فرشتگان همصدا و همطراز میسازد، خود را بدون نیاز به هیچ واسطه در برابر خدا میبیند و با او به گفتگو بر میخیزد. تکرار این عمل در شبانهروز، آن هم با تکیه روی
صفات خدا، رحمانیّت و رحیمیّت و عظمت او مخصوصا با کمک گرفتن از سورههای مختلف قرآن بعد از حمد که بهترین دعوتکننده به سوی نیکیها و پاکیها است اثر قابل ملاحظهای در پرورش فضایل اخلاقی در وجود انسان دارد.
7- به سایر اعمال انسان ارزش و روح میدهد: زیرا نماز روح اخلاص را زنده میکند؛ نماز مجموعهای از نیّت خالص و گفتار پاک را در جان انسان میپاشد و روح اخلاص را تقویت میکند.
8 - دعوت به پاکسازی: مکان نمازگزار، لباس نمازگزار، فرشی که بر آن نماز میخواند، آبی که با آن وضو میگیرد و غسل میکند، محلّی که در آن غسل و وضو انجام میشود باید از هرگونه غصب و تجاوز به حقوق دیگران پاک باشد. کسی که آلوده به تجاوز و ظلم، ربا، غصب، کمفروشی، رشوهخواری و کسب اموال حرام باشد چگونه میتواند مقدمات نماز را فراهم سازد؟ بنابراین تکرار نماز در پنج نوبت در شبانهروز، خود دعوتی است به رعایت حقوق دیگران.
9- عامل مؤثر برای ترک بسیاری از گناهان: در کتب فقهی و منابع حدیث امور زیادی به عنوان موانع قبل نماز ذکر شده است، از جمله مسأله شرب خمر، پیشوای ستمگر، پرداختن زکات، خوردن غذای حرام، عجب و خودبینی.
10- تقویت نمودن روح انضباط: دقیقا باید در اوقات معینی انجام گیرد که تأخیر و تقدیم آن، هر دو موجب بطلان نماز است. همچنین آداب و احکام دیگر در مورد نیّت، قیام، قعود، رکوع، سجود و مانند آن که رعایت آنها، پذیرش انضباط را در برنامههای زندگی کاملاً آسان میسازد.(1)
(چگونگی برپاداشتن نمازی که ما را خوشبخت و سعادتمند میسازد)
قرآن، خواندنِ نماز را نشانه مؤمنان نمیشمارد، بلکه خشوع در نماز را از ویژگیهای آنان میشمرد:
«الَّذینَ هم فی صَلاتِهِم خاشعون»(2)
نماز آنها الفاظ و حرکاتی بیروح و فاقد معنی نیست، بلکه به هنگام نماز آنچنان حالت توجّه به پروردگار در آنها پیدا میشود که از غیر او جدا میگردند و به او میپیوندند. چنان غرق حالت تفکّر و حضور و راز و نیاز با پروردگار میشوند که بر
تمام ذرات وجودشان اثر میگذارد، خود را ذرّهای میبینند در برابر وجودی بیپایان، و قطرهای در برابر اقیانوسی بیکران.
لحظات این نماز هر کدام برای آنان درسی است از خودسازی و تربیتِ انسانی و وسیلهای است برای تهذیب روح و جان.(1)
شخصی که میخواهد عوامل حضور قلب در نماز را رعایت نماید، نه تنها نماز را کوچک و بیاهمیت میشمارد، بلکه به نماز اهمیت میدهد. کسی که به نماز اهمیت نمیدهد نه تنها به سعادت و خوشبختی نمیرسد بلکه به بلاهای دنیوی و اخروی گرفتار میگردد و در نقطه مقابل آن هر کس به نماز اهمیّت میدهد خداوند سعادت دارَین را به او عطا خواهد کرد.
مداومت، مراقبت و مجاهدت بر حضور قلب از شرایط اصلی تحصیل آن است.
فقط اراده و تصمیمگیری کافی نیست، بلکه باید حضور قلب در نماز تداوم داشته باشد و همیشه دلش در نماز با خداوند متعال باشد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
نماز بندهای را که دلش با بدنش حضور ندارد، نمیپذیرد.(2)
با شناخت خداوند بزرگ و صفات او در نماز بنده حقیر و مسکینِ خداوند بزرگ و بلندمرتبه باشیم.
از اسباب مهم حضور قلب، معرفت و آگاهی نسبت به معبود و عبادت بعد از
معرفت میباشد، چنانچه در روایتی از امام صادق علیهالسلام آمده است:
ما مِنْ شیءٍ بَعْد المَعْرِفَةِ یَعْدِلُ هذِهِ الصَّلوة.(1)
بعد از معرفت، عملی وجود ندارد که با نماز رقابت کند.(2)
«کمال آدمی بستگی به کمال نیاز او دارد، هر مقدار این احساس نیاز بیشتر شود، به کمال و تعالی انسان افزوده میگردد و از طرفی احساس فقر، احتیاج و نیاز از معرفت و شناخت آدمی ناشی میشود، و هر مقدار معرفت انسان به حق تعالی بیشتر شود، احساس نیاز بیشتری در او پیدا میشود».(3)
«... هنگامی که خداوند را به بزرگی و عظمت بشناسد، طبعا در برابرش با نهایت خضوع، حضور و توجّه قرار میگیرد».(4)
همیشه خویش را در محضر خداوند متعال بدانیم:
«از عوامل اصلی تحصیل حضور قلب در نماز، حضور دایم در محضر خداوند
میباشد. نمازگزار همان طور که در هنگام نماز، خود را در محضر خدا میبیند، باید در تمام ساعات زندگی خود، این حالت را حفظ کند و در حقیقت: این احساس حضور در تمام لحظات است که موجب حضور قلب در نماز میگردد، چرا که کسب حضور قلب در نماز، یک دفعه، ممکن نیست».(5)«اَلَم یَعْلَمْ بِاَنَّ اللّهَ یَری»(6)
همین طور که نماز میخوانیم معانی آن را در نظر خویش بگذرانیم، و آنقدر به معانی نماز توجّه نماییم تا این کار برای ما ملکه شود. همیشه سعی کنیم به معانی
همان قسمت از نماز که میخوانیم توجّه داشته باشیم؛ زیرا باعث حضور قلب در نماز میشود.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
قلب را قبله زبانت قرار بده و زبان را تکان نده، مگر با اشاره قلب و موافقت عقل و رضایت ایمان.(1)
آمادگی برای نماز نیز از عوامل حضور قلب در نماز است:
«مهیّا شدن و آمادگی برای نماز، در تحصیل حضور قلب و کنترل قوّه خیال در نماز، نقش به سزایی دارد. اگر هر عمل و یا گفتاری از انسان بدون مقدمه صادر گردد، ناقص خواهد بود. لذا آدمیان برای انجام اموری که برایشان مهم است، مقدّماتی را فراهم میکنند تا عمل منظور، به بهترین شکل انجام گیرد».(2)
«یکی دیگر از اسباب حضور قلب، رعایت احکام و مستحبات نماز است، مانند: نگاه کردن به محل سجده در حال قیام، نگاه کردن بین دو پا در هنگام رکوع، نگاه کردن به نوک بینی؛ نگاه کردن به دامن در حال تشهد و سلام و چسباندن دستها به بدن در حال قیام و...
و نیز خواندن اذکار مستحبی نماز مثل «سَمِعَ اللّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ» بعد از رکوع و ذکر «بِحَوْلِ اللّهِ وَ قُوَّتِهِ اَقُوم وَ اَقْعُدُ.» پس از سجده در حین بلند شدن».(3)
بهتر است نماز را به جماعت برپا داریم ولی اگر مقدور نبود، مکانی معین و اختصاصی در منزل برای آن در نظر بگیریم، که باعث حضور قلب بیشتر ما گردد.
همانطور که در قسمت اوّلِ این عوامل بیان کردیم به نماز خویش اهمیّت بدهیم و حتما نماز را اوّل وقت به جا آوریم. بهترین وقت برای بر پا داشتن نماز، اوّل وقت آن است که فضیلت بسیار دارد.
امام علی علیهالسلام در نامه خود به محمّد بن ابیبکر فرمود:
مراقب وقت نماز باش و آن را به هنگام بخوان، نه به دلیل بیکاری آن را پیش از موقع بخوان، و نه به سبب کاری آن را از وقتش به تأخیر انداز.(1)
همانطور که قبلاً گفتیم در هر نمازی فکر کنیم بعد از آن نماز میمیریم و از دنیا میرویم. در این صورت قبل از نماز از گناهان خویش توبه کنیم و با خویش عهد کنیم که بعد از خواندن نماز هرگز گِرد گناه نمیرویم.
از او حضور قلب درخواست کنیم. بعد از هر نماز که با حضور قلب میخوانیم دستِ نیاز به درگاه بینیاز بلند کنیم و قلبا از او بخواهیم که به ما حضور قلب عنایت
فرماید.
در آثار بیارند که علی علیهالسلام در بعضی از آن حربهای وی تیری به وی رسید چنانکه پیکان اندر استخوان وی بماند، جَهد بسیار کردند جدا نشد، گفتند تا گوشت و پوست برندارند و استخوان نشکنند این پیکان جدا نشود، بزرگان و فرزندان وی گفتند اگر چنین است باید صبر کرد تا در نماز شود، که ما وی را اندر وِرْدِ نماز چنان
1) . بحار الانوار، ج 83، ص 14، از کتاب منتخب میزان الحمکة، ص 329.
همی بینیم که گویی وی را از این جهان خبر نیست. صبر کردند تا فرایض و سُنَن(1)فارغ شد و به نوافل(2)و فضایل نماز ابتدا کرد، مرد معالج آمد و گوشت برگرفت و استخوان وی بشکست و پیکان بیرون گرفت و علی اندر نماز بر حال خود بود. چون سلام نماز باز داد گفت درد من آسانتر است. گفتند: چنین حالی بر تو رفت و تو را خبر نبود. گفت: اندر آن ساعت که من به مُناجات اللّه باشم اگر جهان زیر و زبر شود یا تیغ سنان(3)در من میزنند مرا از لذّت مناجات اللّه از درد تن خبر نبود.(4)
برای پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود: آیا در میان شما کسی هست دو رکعت نماز بخواند که در آن هیچگونه فکر دنیا به خود راه ندهد، تا یکی از این دو شتر را به او بدهم.
این فرمایش را چند بار تکرار فرمود، کسی از اصحاب پاسخ نداد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام به پا خاست و عرض کرد:
یا رسولاللّه! من میتوانم آن دو رکعت نماز را بخوانم.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: بسیار خوب، به جای آور!
امیرالمؤمنین علیهالسلام مشغول نماز شد، هنگامی که سلام نماز را داد جبرئیل نازل شد، عرض کرد: خداوند میفرماید یکی از شترها را به علی بده!
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
شرط من این بود که هنگام نماز اندیشهای از امور دنیا را به خود راه ندهد. علی علیهالسلام در تشهد که نشسته بود فکر کرد کدام یک از شترها را بگیرد. جبرئیل گفت: خداوند میفرماید:
هدف علی این بود کدام شتر چاقتر است او را بگیرد، بکشد و به فقرا بدهد، اندیشهاش برای خدا بود. نه برای خودش و نه برای دنیا.
آنگاه پیامبر صلیاللهعلیهوآله به خاطر تشکر از علی علیهالسلام هر دو شتر را به او داد. خداوند نیز در ضمن آیهای از آن حضرت قدردانی نموده و فرمود:
«اِنَّ فی ذلِکَ لذکْری لِمَن کانَ لَهُ قلب أو ألقَی السَّمعُ وَ هَوَ شَهید»(1)
هر کس دو رکعت نماز بخواند و در آن اندیشهای از امور دنیا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را میآمرزد.(2)
«حافِظُوا عَلَی الصَّلواتِ وَ الصَّلاةِ الوُسْطی وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتینَ»(3)
بر نمازها و نماز میانه مواظبت کنید و خاضعانه برای خدا به پا خیزید.
«فَاِذا قَضَیتُمُ الصَّلاةَ فَاذْکُروُ اللّهَ قِیاما و قُعُودا وَ عَلی جُنُوبِکُمْ فَإذَا اطْمَأنَنْتُمْ فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ إنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی المُؤْمِنیِنَ کِتابا مَوْقُوتا»(4)
پس چون نماز را گزاردید، خدا را (در همه حال) ایستاده و نشسته و به پهلو خفته، یاد کنید و هر گاه آسوده خاطر شدید، نماز را (به طور کامل) بر پا دارید که نماز به وقتهای معین بر مؤمنان مقرّر شده است.
«رَبِّ اجْعَلْنِی مُقیِمَ الصَّلوةَ وَ مِن ذُرِّیَّتی رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاء»(5)
پروردگار من، مرا برپادارنده نماز قرار ده و از فرزندان من نیز ای پروردگار ما، دعای مرا بپذیر.
1) . سوره ق، آیه 37: حقا در این موضوع یادآوری است برای آن کس که دارای قلب هوشیار است یا گوش دل به کلام خدا سپرده و به حقّانیّتش توجّه کامل دارد.
2) . ناصری، محمود، داستانهای بحار الانوار، ج 4، ص 42 - 41؛ بحار الانوار، ج 36، ص 191.
3) . سوره بقره، آیه 238.
4) . سوره نساء، آیه 103.
5) . سوره ابراهیم، آیه 40.
«اُتلُ مَا أُوحِیَ إلَیکَ مِنَ الکِتابِ وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إنَّ الصَّلاةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْکَر وَ لَذِکْرُ اللّهُ أَکْبَرُ وَاللّهُ یَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ»(1)
آنچه از کتاب به تو وحی شده است بخوان و نماز را بر پا دار، که نماز از کار زشت و ناپسند باز میدارد و قطعا یاد خدا (از هر عبارتی) بالاتر است و خدا میداند چه میکنید.
«قَدْ أَفْلَحَ المُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ هُمْ فیِ صَلاتِهِمْ خَاشَعُونَ»(2)
به راستی که مؤمنان رستگار شدند، همانان که در نمازشان خاشعند.
«إنَّ المُنافِقینَ یُخَادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إذا قامُوا إلی الصَّلوةِ قامُوا کُسالی یُراؤونَ النَّاسَ وَ لایذکُروُنَ اللّهَ إلاَّ قَلِیلاً»(3)
منافقان با خدا نیرنگ میکنند و حال آن که او با آنان نیرنگ خواهد کرد و چون به نماز ایستند با کسالت برخیزند، با مردم ریا میکنند و خدا را جز اندکی یاد نمیکنند.
«وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ * أوُلئِکَ هُمُ الوَارِثُونَ»(4)
و کسانی که بر نمازهایشان مواظبت میکنند * آنان همان وارثانند.
«فی جَنَّاتٍ یَتَسَاءَلُونَ * عَنِ المُجرِمینَ * ما سَلَکَکُمْ فی سَقَر* قَالُوا لَم نَکُ مِنَ المُصَلِّینَ»(5)
در میان باغها، از یکدیگر میپرسند، درباره مجرمان: چه چیز شما را در (آتش) سقر درآورد؟ گویند: ما از نمازگزاران نبودیم.
ی) نماز شب
«و مِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاما مَحْمُودا»(1)
و پاسی از شب را زنده بدار تا برای تو (به منزله) نافلهای باشد. امید که پروردگارت تو را به مقامی ستوده برانگیزد.
در قرآن کریم آیات فراوان دیگری نیز درباره نماز آمده است. ولی ما به همین آیات اکتفا میکنیم.
از پدرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره مردان و زنانی که در نمازشان سستی و سهلانگاری میکنند، پرسیدم. آن حضرت فرمودند: هر زن و مردی که در امر نماز، سستی و سهلانگاری داشته باشد، خداوند او را به پانزده بلا مبتلا میگرداند:
1- خداوند، برکت را از عمرش میگیرد.
2- خداوند، برکت را از رزق و روزیاش میگیرد.
3- خداوند، سیمای صالحین را از چهرهاش محو میکند.
4- هر کاری که بکند بدون پاداش خواهد ماند.
5- دعایش مستجاب نخواهد شد.
6- برایش بهرهای از دعای صالحین نخواهد بود.
7- ذلیل خواهد مرد.
8 - گرسنه جان خواهد داد.
1) . سوره اسراء، آیه 79.
9- تشنهکام خواهد مرد، به طوری که همه نهرهای دنیا آبش دهند، تشنگیاش برطرف نخواهد شد.
10- خداوند، فرشتهای را برمیگزیند تا او را در قبرش ناآرام سازد.
11- قبرش را تنگ گرداند.
12- قبرش تاریک باشد.
13- خداوند فرشتهای را بر میگزیند تا او را به صورتش به زمین کشد، در حالی که خلایق به او بنگرند.
14- به سختی مورد محاسبه قرار گیرد.
15- و خداوند به او ننگرد و او را پاکیزه نگرداند و او را عذابی دردناک باشد.(1)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله فی رجُلٍ یُصلِّی مَعهُ و یَرتَکِبُ الفَواحِشَ: إنّ صلاتَهُ تَنهاهُ یَوما ما، فَلَم یَلبَث أن تابَ.(2)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره مردی که با آن حضرت نماز میخواند و در عین حال مرتکب کارهای زشت میشد فرمود: نمازش، روزگاری او را از زشتکاری باز خواهد داشت. و دیری نگذشت که آن مرد توبه کرد.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
هر که نماز را با معرفت به حق آن به جای آورد، آمرزیده است.(3)
همچنین در کتاب «بحار» آمده است:
اگر جلوی در خانه یکی از شما جوی آبی باشد و روزی پنج بار خود را در آن بشوید آیا چرک و کثافتی بر تن او باقی میماند؟ حکایت نماز نیز حکایت جوی آبی است که تمیز و پاکیزه میکند؛ هرگاه کسی نمازی بخواند این نماز
گناهانش را پاک میکند مگر گناهی که او را از ایمان به دَر برد و بر آن مداومت ورزد.(1)
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
تا زمانی که در حال نماز هستی دَرِ خانه پادشاهی مقتدر را میکوبی و هر که دَرِ خانه پادشاه را بسیار بکوبد، سرانجام آن در به رویش باز میشود.(2)
امام علی علیهالسلام میفرماید:
اگر نمازگزار میدانست که چه هالهای از جلالتِ خدا او را فرا میگیرد، دوست نداشت که سر از سجدهاش بردارد.(3)
لقمان علیهالسلام در اندرز به فرزندش چنین میفرماید:
نماز را با جماعت بخوان، گر چه روی نوک نیزه باشد.(4)
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله درباره عدّهای از مسلمانان که برای نماز به مسجد نمیآمدند چنین میفرمایند:
عدّهای نماز در مسجد را ترک گفتهاند، چیزی نمانده که دستور دهیم هیزم بیاورند و بر در خانههای آنها بگذارند و بر آنها آتشی افروزند و خانههایشان را بر سرشان بسوزانند.(5)
شیخ الرئیس ابوعلی سینا برای ابوسعید ابوالخیر که عارفی وارسته بود نامه نوشت که: چه لزومی دارد مردم همه در مسجد اجتماع کنند با این که خداوند از رگ
گردن به انسان نزدیکتر است، هر جا که باشی اگر رابطهات را با خدا برقرار سازی نتیجه خواهی گرفت!
ابوسعید جواب نامه ابوعلی سینا را نوشت و در آن نامه چنین مثال زد: اگر چند چراغ در یک جا روشن باشد، یا هر کدام در اتاقی دربسته باشد، در صورت اول اگر یکی از آنها خاموش شد، چراغهای دیگر روشن است، ولی در حالت دوم اگر یکی از چراغها خاموش شد آن اتاق تاریک میگردد.
انسانها نیز همین گونه هستند؛ بعضی گنهکار هستند که اگر تنها باشند شاید موفق به درک فیوضات و برکات نور الهی نشوند، ولی اگر در اجتماع باشند شاید خداوند به برکت وجود بعضی از افراد دیگر آن اجتماع، آنها را نیز مشمول فیوضات و برکاتش قرار میدهد.(1)
در برخی از یادداشتهای آیتاللّه العظمی مرعشی نجفی رحمهالله آمده است:
هنگامی که در قم سکونت کردم (1343 ق)، صبحها در حرم حضرت معصومه علیهالسلام اقامه جماعت نمیشد و من تنها کسی بودم که این سنت را در آن جا رواج دادم و از شصت سال پیش به این طرف، صبح زود و پیش از باز شدن درهای حرم مطهر و زودتر از دیگران میرفتم و منتظر میایستادم. این انتظار گاهی یک ساعت قبل از طلوع فجر بود، تا خدّام درها را باز کنند، زمستان و تابستان نداشت. در زمستانها، هنگامی که برف همه جا را میپوشاند، بیلچهای کوچک به دست میگرفتم و راه خود را به طرف صحن باز میکردم تا خود را به حرم مطهر برسانم.
در آغاز، خود به تنهایی نماز میخواندم تا این که پس از مدّتی یک نفر به من اقتدا کرد. پس از آن کمکم افراد دیگری اقتدا کردند و به این ترتیب نماز جماعت را در حرم مطهر آغاز کردم و تا امروز که شصت سال از آن تاریخ میگذرد، ادامه دارد. آهسته
1) . عزیزی، عبّاس، ثواب نماز جماعت، ص 31 - 30.
آهسته ظهرها و شبها نیز اضافه شد و از آن پس روزی سه بار در مسجد بالا سر حضرت معصومه علیهالسلام و صحن شریف نماز میخواندم.(1)
نتیجه: آری ایشان با برپای داشتن نماز به فضل الهی یکی از بزرگان عصر خویش گشت و نام ایشان جاودانه شد.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
بر شما باد به شبزندهداری که آن شیوه شایستگان پیش از شماست و شبزندهداری مایه تقرّب به خدا و باز داشتن از گناه است.(2)
امام علی علیهالسلام فرمود:
شبزندهدای مایه سلامت بدن و خشنودی پروردگار (عزوجل) و قرار گرفتن در معرض رحمت خدا و چنگ زدن به اخلاق پیامبران است.(3)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
نماز شب چهره را سفید و نورانی میکند، نماز شب انسان را خوشبو میکند، نماز شب روزی میآورد.(4)
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
رحمت خدا بر آن مردی باد که نیمههای شب برخیزد و نماز بخواند و همسرش را برای نماز خواندن بیدار کند و اگر بیدار نشد آب به صورتش بپاشد. رحمت خدا بر آن زنی باد که نیمههای شب از خواب برخیزد و نماز بخواند و شوهرش را برای نماز بیدار کند و اگر امتناع کرد، به صورتش آب بپاشد.(5)
انسان سعادتمند، موفق و خوشبخت کسی است که نماز را بر پای دارد. احادیث متواتری از ائمه معصومین علیهمالسلام در باب اهمیّت نماز ذکر شده است، مانند:
نماز چهره دین است.
نماز نور دیده پیامبر صلیاللهعلیهوآله است.
نماز محبوب پیامبر صلیاللهعلیهوآله است.
نماز رحمت الهی است.
نماز موجب تقرّب هر پرهیزگاری به خدا است.
نماز ستون دین است.
نماز محبوبترین کارها نزد خداوند است.
نماز آخرین سفارش پیامبران است.
نماز برترین اعمال و محبوبترین اعمال نزد خداوند بعد از معرفت خدا است.
نماز معراج مؤمن است.
نماز نور مؤمن است.
نماز بهترین عمل است.
و...
با شوخطبعی و خنده، امراض روحی و جسمی خویش را درمان کنید، زیرا همانطور که غصه و غم موجب ناراحتی اعصاب، افسردگی، دلهره، اضطراب و عدم آرامش میگردد، شوخ طبعی، خنده و شادی باعث سلامت روحی و جسمی میشود.
با خندیدن، غمها و غصهها زایل میگردد و آرامش به انسان باز میگردد. خنده، درمان هر دردی است و مشکلات زیادی را سامان میبخشد. دانشمندان زیادی راز سلامتی انسان را خنده و شوخطبعی دانستهاند و انسان را از غم و غصه خوردن برحذر داشتهاند. «پرمودا بترا» خنده را بهترین دوا دانسته است:
دو مرد از پشت میلههای زندان نگاه میکردند، یکی به خاک نظر داشت و دیگری به ستارهها.
خنده بهترین دواهاست. هم خودتان بخندید و هم دیگران را قلقلک بدهید.(1)
«اندرومتیوس» نیز راز سلامتی انسان را خنده و شوخطبعی میشمارد:
وقتی که میخندیم همه چیز به نفع جسم و ذهن ما پیش میرود. آنچه برای سالم ماندن بدان نیاز داریم. خندیدن است. زندگی آن قدرها جدی نیست، بیایید شوخی را جدیتر بگیریم.(2)
«یوریس ساخاروف» بهترین نسخه را نشاط و شادمانی (و خنده و شوخطبعی) بر شمرده است:
نشاط و شادمانی را طبیعت رایگان برای مداوا در اختیارمان گذارده است.(1)
ویلیام اینشتین نیز معالجه را در خنده، شوخطبعی و خوشحالی دانسته است:
وقتی که مریضی به یکی از اطبا مراجعه کرد، طبیب پس از معاینه کامل به وی گفت: معالجه تو فقط خنده و خوشحالی است.(2)
خنده و شوخطبعی باعث طول عمر انسان نیز میگردد، همانطور که میدانید خنده، غمها و غصهها را زایل میکند، دوای افسردگی و بعضی از امراض روحی، خنده و شادی است و راه فائق آمدن بر مشکلات و... خنده است.
بنابراین انسان با خندیدن دیرتر پیر میگردد و عمرش طولانی میگردد، همان گونه که غم و غصه انسان را زود پیر میگرداند. شاید شنیده باشید که به شخصی که زود پیر گشته، میگویند: «او زیاد غصه خورده» یا «غم فرزند او را پیر کرد».
«شکسپیر» خوشی و نشاط (و خنده و شوخطبعی) را عامل درازی عمر برشمرده است:
عقل و هوش خود را با خوشی و نشاط دمساز کن تا هزاران آسیب از میان برود و عمرت دراز شود.(3)
«رول سیمون» نیز میگوید:
خنده، فکر را قوی و بدن را توانا میسازد.(4)
آثار شوخطبعی و خنده بسیار زیاد است که در قسمت آثار شوخطبعی و خنده آنها را بازگو خواهیم نمود، و به همین علّت آن را راه رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی نامیدهایم.
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
مؤمن، مزاحکننده و خوش حالت است.(1)
رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در گفتار دیگری میفرمایند:
دلتنگ مباش، چه دلتنگی تو را از دنیا و آخرت باز میدارد.
از این گفتار دُرَرْبار میفهمیم که غم، غصه و دلتنگی مانع حرکت است، و شوخطبعی، خنده و شادمانی عامل حرکت نیز هست. حضرت سلیمان علیهالسلام در گفتاری میفرمایند:
دل شادمان و مسرور خاصیّت نوشدارو دارد.(2)
بلی، خنده و شادمانی داروی هر دردی است و میتواند در سختیهای زندگی گرهگشا باشد و نیز عامل حرکت است، حرکت به سوی سعادت و خوشبختی در دنیا و همچنین عمل به انجام فرامین الهی برای سرای آخرت.
یکی از بزرگان خواسته است تا تصویر درونمان را بهاری کنیم:
در درون خویش زمستانی مساز و خود را از سوز و سرما و بیبرگی آن منالان، در خزان عمر هم که هستی بگذار وجود تو سرشت بهاران داشته باشد. درخت طبیعت جوانه بزند و نسیم ذوقت خوشههای آرزو را به جنبش در آورد. دنیای بیرون تصویری از درون توست، بگذار در دنیای درون تو همیشه بهار باشد.
فرق فصل زمستان با بهار خیلی زیاد است. بیاییم درون خویش را بهاری کنیم، از غم، غصه، دلهره، اضطراب، افسردگی، رنج و... فاصله بگیریم و شادمان، خوشحال، شوخطبع و خندان باشیم، آن وقت میفهمیم که وجود ما بهاری شده است، یک دنیا عوض شدهایم و به سعادت و خوشبختی رسیدهایم و از آثار شادمانی و خنده بهرهمند گردیم.
لبخند، خورشید روح هر انسان است، بدون آن نه چیزی زنده میماند و نه چیزی میتواند بروید.(3)«یکی از بزرگان»
«آنتونی رابینز» خندان بود و شادی را راه حل مشکلات دانسته است:
خوشرویی، نشانه هوش فوقالعاده شماست، زیرا هنگامی که احساس شادی میکنید - گذشته از اینکه این نشاط آن قدر قوی است که به دیگران نیز سرایت میکند - بهتر میتوانید هر نوع مشکلی را که بر سر راه شماست برطرف کنید.(1)
شوخطبعی و خنده باعث جذب همسر و فرزندان، دوستان و آشنایان، همکاران و افراد دیگر اجتماع است و راهی برای شما به سوی موفقیت و خوشبختی. اگر شما همیشه غم و غصه میخورید و هرگز خندان و شادمان نیستید و با چهرهای ناراحت و غمناک در سه محیط منزل، اجتماع و کار هستید، همگان از گرد شما پراکنده میشوند و مشکلی بر مشکلات شما اضافه خواهد شد، و موانعی بر سر راه موفّقیّت و خوشبختی شما به وجود میآید. «ماترزا» نیز لبخند را راهگشا دانسته است:
به یکدیگر لبخند بزنید، به همسرتان، به شوهرتان، به فرزندانتان، به یکدیگر، مهم نیست به چه کسی، این به شما کمک میکند که با عشق نسبت به یکدیگر، گرد هم آیید.(2)
«چارلز فیلد» خنده را پرثمرترین چیز میداند:
بیثمرترین روز ما روزی است که نخندیده باشیم.(3)
پیرزنی به حضور پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسیده، علاقهمند بود که اهل بهشت باشد.
پیامبر به او فرمود: پیرزن به بهشت نمیرود.
او گریان از محضر پیامبر خارج شد.
بلال حبشی او را در حال گریه دید، پرسید: چرا گریه میکنی؟ گفت: گریهام به خاطر این است که پیغمبر فرمود: پیرزن به بهشت نمیرود.
بلال وارد محضر پیامبر شد، حال پیرزن را بیان نمود. حضرت فرمود:
سیاه نیز به بهشت نمیرود.
بلال غمگین شد و هر دو نشستند و گریستند.
عبّاس عموی پیامبر آنها را گریان دید، پرسید: چرا گریه میکنید؟
آنان فرمایش پیامبر را نقل کردند.
عبّاس ماجرا را به پیامبر عرض کرد. حضرت به عمویش که پیرمرد بود فرمود:
پیرمرد هم به بهشت نمیرود.
عبّاس سخت پریشان و ناراحت گشت.
سپس رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله هر سه نفر را به حضورش خواست، آنها را خوشحال نمود و فرمود: خداوند اهل بهشت را در سیمای جوان نورانی در حالی که تاجی بر سر دارند وارد بهشت میکند، نه به صورت پیر و سیاهچهره و بدقیافه.(1)
یک لبخند و تبسّم موجب استحکام خانواده، دوستی و ازدیاد محبّت و حتّی گاهی موجب عشق میگردد.
«دیل کارنگی» میگوید:
اعمال بلندتر از کلمات صحبت میکند و یک تبسّم میگوید: «من دوستت دارم، تو مرا خوشحال میکنی، از ملاقاتت خوشحالم».(2)
همان گونه که قبلاً بیان شد خنده، شادمانی و شوخطبعی موجب خوشحالی و خوشبختی است. در این جا نیز نکاتی در این باره میآوریم.
«تمایلی به لبخند زدن ندارید؟ در این صورت به دو کار باید اقدام کنید: اوّل این که خود را مجبور کنید که لبخند بزنید و یا پیش خود آوازی زمزمه کنید. طوری رفتار کنید که گویی هماکنون خوشبخت و خوشحالید. این امر موجب خوشحالی واقعی (و خوشبختی) شما میشود.»«دیل کارنگی»
«فرانکلین تبگر» نیز هر لبخند را گشایشی عنوان کرده است:
با یک لبخند هر دری به سوی انسان گشوده خواهد شد.(1)
یکی از بزرگان نیز لبخند و تبسّم را موجب خوشبختی دانسته است:
«تبسّم خرجی ندارد ولی چیزهای بسیاری را میآفریند. تبسّم لحظهای بیش پایدار نیست ولی گاهی خاطرهاش تا ابد باقی میماند. هیچ کس آن قدر غنی نیست که بدون آن بتواند زندگی کند و هیچ کس آن قدر فقیر نیست که از منافع آن نتواند برخوردار نگردد. تبسّم در خانه، موجب خوشبختی و در تجارت، موجب حسن نیّت است؛ زیرا تبسّم نشانه دوستی و رفاقت است. تبسّم خستگی را برطرف و افراد مأیوس را امیدوار میکند. تبسّم اشعه آفتاب است برای افسردگان و بهترین پادزهر طبیعی برای ناراحتی است. با این وجود تبسّم را نه میتوان خرید و نه میتوان گدایی کرد و نه میتوان دزدید؛ زیرا تبسّم برای کسی کالای زینتی نیست مگر وقتی که عطا شود و اگر در آخرین لحظه که برای کریسمس خرید میکنید اگر فروشندگان ما آن قدر خسته باشند که بتوانند بر شما تبسّم کنند از شما تقاضا داریم لطفا خود شما به آنان تبسّمی ارزانی دارید، زیرا هیچ کس به اندازه کسی که تبسّمی ندارد که بدهد، احتیاج به تبسّم ندارد».(2)
بعضی از دشمنان با لبخند، تبسّم و شوخطبعی دست از دشمنی برمیدارند و بعضی از آنها حتّی دوست انسان میگردند. لبخند و تبسّم معجزهآسا و گاهی نیز این گونه موانعی را که سد راه خوشبختی و موفّقیّت شدهاند، کنار میزند.
«جرج نیکولا» معجزه تبسّم و لبخند را چنین بیان میکند:
تبسّم، دشمن را دوست میکند.(1)
خنده و شوخطبعی بهترین خاطرات را برای انسان رقم میزند و انسان در جلسات، مهمانیها و گردشها زمانی را که خندیده، خندانیده و شادی کرده، از بهترین خاطرات خویش میشمارد. اگر در مسافرتی و یا مجلس به او خوش نگذرد، (نخندد، نخنداند و شادی نکند) از آن به خاطره ناخوشایند که موجب ناراحتی است نام میبرد. «امرسون» این مطلب را در جملهای چنین بیان کرده است:
(با خنده، شوخ طبعی) و خاطرات خوش در قلب خود بنویسید هر روز بهترین روز سال است.(2)
«مترلینگ» از خاطرات خویش این گونه یاد میکند:
روزی که عمر زمین به پایان برسد، من و اسکندر مقدونی چه فرقی با هم خواهیم داشت؟! او عمری را برای کسب نام به ناکامی و خونخواری گذرانید و من برای لذّت بردن (و خندیدن و خندانیدن) دوره حیات خود را به شادکامی گذرانیدهام.(3)
ابوالعلا میگوید: «یک خنده بهتر از هزار ناله است».(4)
صبح عاشورا، امام حسین علیهالسلام دستور داد خیمهها را برپا کردند و یکی از خیمهها برای شستشو و نظافت تعیین گردید. بُریر با عبدالرحمان انصاری در کنار خیمه نظافت ایستاده بودند تا سیدالشهداء علیهالسلام بیرون آید و آنها برای نظافت و استعمال
نوره یکی پس از دیگری وارد شوند.
بُریر در این موقعیّت حساس با عبدالرحمن به شوخی پرداخت و کاری میکرد که ایشان را بخنداند. عبدالرحمن گفت:
ای بریر! مزاح میکنی و میخندی؟ اکنون وقت مزاح و خنده نیست.
بریر در پاسخ گفت: تمام خویشاوندانم میدانند که من اهل مزاح و سخن باطل نبودهام، نه در جوانی و نه در پیری، امّا این شوخی و خنده را که اکنون میکنم به خاطر مژده آن نعمتی (بهشت) است که در پیش داریم و به آن خواهیم رسید.
سوگند به خدا! که بین ما و همآغوشی با حوریان بهشتی هیچ فاصلهای نیست جز این که یک حمله از طرف دشمن بشود و ما جان خویش را در یاری فرزند رسول خدا فدا کنیم، چقدر دوست دارم هر چه زودتر انجام گیرد.(1)
مرد لطیفهگویی از دوستان امام حسن علیهالسلام بود. مدّتی نزد آن حضرت نیامده بود. روزی خدمت امام رسید.
حضرت پرسید: چگونه صبح کردی؟ (حالت چطور است؟)
گفت: یابن رسولاللّه! حال من بر خلاف آن چیزی است که خودم و خدا و شیطان آن را دوست میداریم.
امام علیهالسلام خندید و فرمود: چطور؟ توضیح بده!
گفت: خداوند میخواهد از او اطاعت کنیم و معصیتکار نباشم، امّا من چنین نیستم. و شیطان دوست دارد خدا را معصیت کرده و به دستوراتش عمل نکنم ولی من این طور نیستم و خودم دوست دارم همیشه در دنیا باشم، این چنین هم نخواهم بود و روزی از دنیا خواهم رفت.
ناگاه شخصی برخاست گفت: یابن رسول اللّه! چرا ما مرگ را دوست نداریم؟
1) . ناصری، محمود، داستانهای بحار الانوار، ج 3، ص 78 - 77؛ بحار الانوار، ج 45، ص 1.
امام علیهالسلام فرمود:
«به خاطر این که شما آخرت خود را ویران و این دنیا را آباد کردهاید، بدین جهت دوست ندارید از جای آباد به جای ویران بروید».(1)
زمانی سویبط مهاجری با نعیمان بدری همسفر بود. روزی سویبط به نعیمان گفت: به من غذا بده.
نعیمان گفت: بگذار رفیقهای دیگر هم از سفر بیایند.
سویبط نقشه کشید نعیمان را به عنوان غلام بفروشد. کمی گذشته بود دید گروهی میآیند، پیش آنها رفت و گفت: غلامی دارم میخواهم او را بفروشم، شما حاضرید او را از من بخرید؟ گفتند: آری.
سویبط برای فریب آنها گفت:
غلام من بسیار زباندار و سخنور است. اگر بگوید من آزادم، غلام نیستم، از او نپذیرید، اگر سخنش را قبول کنید، اخلاق او بد میشود و دیگر خوب نخواهد شد.
سویبط با این نقشه، رفیقش (نعیمان) را به ده شتر به آنها فروخت. خریداران آمدند ریسمان به گردن نعیمان انداختند و کشیدند تا او را ببرند، نعیمان گفت:
من غلام نیستم، آزادم. سویبط شما را مسخره کرده، مرا به شما به نام غلام فروخته است. خریداران سخن نعیمان را نپذیرفتند، گفتند:
به ما گفتهاند شما این ادعا را خواهید کرد هرگز از شما نمیپذیریم. او را کشیدند و بردند. سپس عدّهای از دوستان نعیمان او را پس گرفته آوردند. هنگامی که این ماجرا را برای پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله نقل کردند، حضرت بسیار خندید.(2)
بر مشکلات لبخند بزنید و هیچ گونه هراسی به خود راه ندهید، راه غلبه بر مشکلات همین است. در میدان نبرد زندگی خندان باشید، با لبخند مشکلات بهتر حل خواهد شد.
«شکسپیر» نیز سعادت و خوشبختی را در لبخند زدن به مشکلات دانسته است:
سعادتمند کسی است که به مشکلات و مصایب زندگی لبخند بزند.(1)
«برنارد شاو» خنده را قابل ستایش دانسته است:
مردی که در نبرد زندگی میخندد، قابل ستایش است.
علّت خنده و تبسّم بر مشکلات را چنین بیان کردهاند:
مردمان دلزنده و بانشاط (و خندان) هر سختی و دشواری را از پیش رانده و یکتنه گرهگشای هر مشکلند.(2)
یکی از آداب معاشرت، تبسّم و خنده است. ثابت شده است هر کس در معاشرت خویش تبسّم بر لب دارد و خنده را فراموش نمیکند میتواند در معاشرت، دادوستد و خرید و فروش خویش به بهترین وجه موفق باشد، تبسم و خنده در خرید و فروش و داد و ستد معجزهآسا و موفّقیّتآفرین است.
یکی از بزرگان میگوید:
مردی که تبسّم کردن نمیتواند، نباید وارد هیچ دکانی شود.(3)
همان طور که قبلاً متذکر شدیم، خنده و شوخطبعی از امراض روحی پیشگیری مینماید و گاهی از اوقات، امراض روحی و روانی را معالجه مینماید. کسانی که خندان و شادمان هستند دیرتر از افراد عصبانی و ناراحت که غم و غصه میخورند،
به امراض روحی، روانی مبتلا میگردند.
«دیکنز» عدم شادی و خنده را راه تباه شدن سلامتی میشمارد:
هر قدر میتوانی شاد زندگی کن و هرگز فکر بیهوده به مغز راه نده چون سلامتیت تباه میشود.(1)
گاهی بعضی از افراد از اندازه متعارف زیادتر میخندند و بیشتر از حد معمول و متعارف شوخی میکنند، امّا این عمل مذمّت شده است. شوخی زیاد باعث دعوا میشود و خنده بیش از حد، دل را میمیراند.
در هر کاری رعایت اعتدال واجب و ضروری شمرده شده است (به بخش اعتدال در جلد دوم کتاب مراجعه گردد) و این عمل نیز مستثنی نیست. احادیث و روایات متواتر از قول معصومین علیهمالسلام بیان شده که خنده زیاد و شوخی بیجا و بیش از حد را نکوهش نمودهاند.
امام صادق علیهالسلام فرمود:
ضِحْکُ الْمُؤْمِنِ تَبَسُّمٌ.(2)
خنده مؤمن لبخند است.
امام علی علیهالسلام میفرمایند: «خنده پیامبر صلیاللهعلیهوآله لبخند بود».(3)
حضرت امیر علیهالسلام در گفتاری دیگر فرموده است:
هر که زیاد بخندد، اُبُّهتش میرود.(4)
در مدینه مرد دلقکی بود که با رفتار خود مردم را میخندانید، ولی خودش میگفت: من تاکنون نتوانستهام این مرد «علی بن حسین علیهماالسلام» را بخندانم. روزی امام
به همراه دو غلامش رد میشد، عبای آن حضرت را از دوش مبارکش برداشت و فرار کرد! امام به رفتار زشت او اهمیّت نداد. غلامان عبا را از آن مرد گرفته و بر دوش حضرت انداختند.
امام پرسید: این شخص کیست؟
گفتند: دلقکی است که مردم را با کارهایش میخنداند.
حضرت فرمود: به او بگویید: «اِنَّ لِلّه یوماً یخسر فیه المُبْطلون»؛ خدای را روزی است که در آن روز بیهودهگران به زیان خود پی میبرند.(1)
عدّهای به علّت اینکه همیشه غم و غصه میخورند، اصلاً عادت ندارند به زندگی تبسّم بزنند، بخندند، شادی و خوشحالی کنند. شاید این گونه افراد سؤال کنند چگونه شاد و خوشحال باشیم و چگونه بخندیم؟
«وین دایر» در جواب این سؤال چنین گفته است:
بیشتر مردم که همواره در تکاپوی به دست آوردن شادی و شادمانیاند، آن را برون از خویش میجویند. آنان میکوشند رضایت خاطر را از کسی و یا چیزی بستانند. چنین طرز فکری اشتباهی فاحش است، چرا که سرچشمه شادمانی و رضایت خاطر در قلب و ذهن شماست که از طریق اندیشه به بیرون فرستاده میشود.(2)
لذا باید طرز فکر خویش را تغییر دهیم. اگر عادت کردهایم که همیشه گریه سر دهیم یا غم و غصه بخوریم. از همین اکنون به خویش تلقین کنیم «بخندیم»، شاد باشیم، خوشحالی کنیم و غم و غصه را کنار بگذاریم. با تغییر طرز فکر شاید مدّتی به سختی این کار انجام پذیرد ولی به تدریج عادت میکنیم که در زندگی خندان باشیم،
تبسّم کنیم و شوخطبعی را جدی بگیریم.
«لوئیزهی» نیز گفته است به جای غصه خوردن، شعار مسرّت و شادی سر دهید:
به دنبال مسرّت و شادی (و تبسّم) باشید. امسال این را شعار خود قرار دهید که: «به دنبال مسرّت و شادی (و خنده و شوخطبعی) باشید. زندگی همینجا در اختیار شماست تا امروز از آن لذّت ببرید».(1)
«ادموند اسپنسر» عامل بدبختی، خوشبختی و ناشادی و شادی را چنین بیان کرده است:
این ذهن ماست که ما را شاد یا ناشاد، بدبخت یا سعادتمند، غنی یا فقیر میسازد.(2)
پس فکر و ذهن خویش را به خنده، شادی، خوشحالی و شوخطبعی عادت دهید و با تلقینات مثبت به خویش بقبولانید که شاد و خوشحالید. تبسّمی بر لبان خویش بیاورید. اگر ابتدا سخت است و نمیتوانید حتّی اگر به طور طبیعی نمیتوانید بخندید، تبسّمی مصنوعی بکنید و به تدریج به خود بقبولانید که شاد و خوشحالید، تا این خنده و تبسّم به تدریج طبیعی و طبیعیتر شود و درون شما را به جای غم و غصه، شادی و خوشحالی فرا گیرد.
«آنتونی رابینز» نیز چنین میگوید:
طبق معیارهای خود زندگی کنید، به طوری که شادیهای فراوان و رنجهای اندکی احساس کنید.(3)
«ا.چ. جکسون» نیز در رابطه با این مطلب به شما پیشنهادی میدهد:
به هنگام برداشتن گوشی، لبخند بزنید؛ زیرا مخاطب از لحن صحبت شما متوجّه لبخندتان خواهد شد. آیا در بین دوستانتان میتوانید به دو نفر از آنها با
اطمینان خاطر کلید منزلتان را بسپارید؟ چنانچه پاسخ شما منفی است، در
جستجوی دوستان جدید و قابل اعتمادتری باشید.(1)
اکنون با هم سخنان اُشو را در رابطه با این مطلب میخوانیم:
اگر مردم بتوانند کمی بیشتر به جشن و پایکوبی بپردازند، انرژی آنها بیش از پیش به جریان افتاده و مشکلاتشان به تدریج ناپدید خواهد شد. به همین دلیل من این قدر بر شاد زیستن اصرار دارم.(2)
حکیمی بعد از کدخدایی (داماد شدن) گفتست: تا ما مجرد بودیم، کدخدایان گنگ بودند؛ یعنی ما را به نصیحت منع نکردند، اکنون که کدخدا شدهایم مجرّدان کر گشتهاند؛ یعنی نصیحت ما نمیشنوند.(3)
ظریفی به درِ خانه بخیلی آمد و چشم بر درزِ در نهاد دید که خواجه طبقی انجیر در پیش دارد و به رغبت تمام میخورد. ظریف حلقه بر در زد. خواجه، طبق انجیر را در زیر دستار پنهان کرد و ظریف آن را دید. پس برخاست و در بگشاد. ظریف به در خانه او درآمد و بنشست. خواجه گفت: چه کسی و چه هنر داری؟ گفت: مردی حافظ و قاریم و قرآن را به ده قرائت میخوانم و فیالجمله آوازی و لهجهای نیز دارم.
خواجه گفت: برای من از قرآن آیتی چند برخوان. ظریف بنیاد کرد که: «و الزیتون و طور سینین و هذا البلد الامین». خواجه گفت: «والتین کجارفت؟گفت:درزیر دستار.(4)
لطیفه (3)
یکی پیش معتصم آمد و دعوی نبوت کرد. گفت: چه معجز داری؟ گفت: مرده زنده میکنم. گفت: اگر از تو این معجزه ظاهر شود، به تو بگروم. گفت: شمشیر نیز بیاورید. معتصم بفرمود تا شمشیر خاصه او را آوردند به دست مدّعی دادند، گفت: ای خلیفه در پیش تو گردن وزیر تو بزنم و فی الحال زنده سازم. [وزیر] گفت: تن به کشتن در دادن کاری صعب است و من از او هیچ معجزی نمیطلبم، تو گواه باش که من به او ایمان آوردم. معتصم بخندید و او را خلعت داد و مدعی را به دار الشفا فرستاد.(1)
«زعفران» یک غذای معمولی است. شهوت را زیاد میکند. اگر زعفران را زیاد بخورند، شخص مسموم میشود، و آنقدر دچار قهقهه میشود، تا جایی که ممکن است جان از بدنش خارج شود.(2)
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و خرّم کنید
چو روزی به شادی همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد؟
***فردوسی
تا کی دلت از چرخ، حزین خواهد بود
با محنت و درد همنشین خواهد بود
خوش باش که روزگار پیش از من و تو
تا بود چنین بود و چنین خواهد بود
***هلالی جغتایی
چو شادی بکاهد بکاهد روان
خرد گردد اندر میان
***فردوسی
خود را شکفته دار به هر حالتی که هست
خونی که میخوری به دل روزگار کن
***صائب
همان بهتر که دایم شاد باشیم
ز هر درد و غمی آزاد باشیم
به خوشرویی و خوشخویی در ایّام
همی رو تا شوی خوشدل در انجام
اگر خوشدل شوی در شادمانی
بماند شادمانی جاودانی
ناصرخسرو
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
اِنّی أمزحُ و لاأقولُ إلاّ حَقّا.(1)
من شوخی میکنم اما جز حق نمیگویم.
پیامبر گرامی در گفتاری دیگر درباره این موضوع میفرمایند:
مؤمن، شوخ و شنگ است و منافق، اخمو و خشمگین.(2)
امام باقر علیهالسلام درباره شوخطبعی چنین میفرمایند:
خداوند عزّوجلّ کسی را که در میان جمعی شوخی و بذلهگویی کند، دوست دارد، به شرط آنکه ناسزاگویی (در آن) نباشد.(3)
امام صادق علیهالسلام نیز در حدیثی میفرمایند:
هیچ مؤمنی نیست جز این که در او «دعابه» هست. راوی گوید، عرض کردم: دُعابه چیست؟ فرمود: شوخطبعی.(4)
امام صادق علیهالسلام به یونس شیبانی فرمود: با یکدیگر شوخی هم میکنید؟ (یونس
گوید:) عرض کردم: اندکی. فرمود: اینگونه نکنید، زیرا شوخی از خوشخویی است و تو بدان وسیله برادرت را شاد میسازی، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای این که کسی را شاد کند، با او شوخی میکرد.(1)
پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله به حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
یا علیُّ، لاتمزَح فَیَذهَبَ بَهاؤکَ، وَ لاتکذِبْ فَیَذهَبَ نورُکَ.(2)
شوخی (زیاد و بیجا) مکن که ارج و احترامت از بین میرود و دروغ مگو که نورانیّتت از میان میرود.
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله در گفتاری دیگر چنین میفرمایند:
شوخی زیاد، آبرو را میبرد.(3)
حضرت امیر علیهالسلام در حدیثی درباره شوخی زیاد و بیجا میفرمایند:
هر که شوخی (زیاد و بیجا) کند، سبک میشود.
امام صادق علیهالسلام نیز در گفتاری از شوخی زیاد و بیجا نکوهش نمودهاند:
هرگاه کسی را دوست داشتی، با او نه شوخی (زیاد و بیجا) کن و نه مجادله.
انسان، شادترین همه آفریدگان است، هر چه از آن برتر و فروتر است خشک و سخت است.(1)«ادیسن»
این کرانه کبود، این ستارههای درخشان، این ابرهای سفید، این شفق طلایی، این اشعه الوان، این زمین سبز، این گلهای سرخ، این قلبهای مشتعل، این درختان بارور، این مرغان خوش الحان، این جمال طبیعت و این بهار جوانی آیا کافی نیست که روح شما را به اهتزاز در آورد، و لبانتان را به تبسّم بگشایید.«نظام وفا کاشانی»
با دیگران بخند نه بر دیگران.«دیل کارنگی»
باید تا آخرین حد ممکن خوشبخت باشیم و شادمانی کنیم.«جون توپک»
بخند اما نه همچون خنده برق که گریهای را با خود میآورد، خندهای که مایه گریه دیگران است، خنده نیست، بخند و شاد باش و دیگران را بخندان و شادمان نگاه دار.«یکی از بزرگان»
برای اینکه بزرگ و پرارزش شوید باید هنگامی که اشکهای شما میخواهد
بریزد، تبسم کنید.«برنالو»
زندگی با اندکی شادی و راحتی و بیشترش با مشکلات و سختیهاست، مرد زندگی کسی است که با تلقین به خود، سختیها را فراموش کند و از لحظات شادی یادآوری نماید.«غلامحسین ذوالفقاری»
به طور دائم، شادی و اندوه از هر طرف ما میگذرد، استفاده از آن بسته به اراده ماست.«ابوالعلاء معری»
تبسّم حرفی ندارد، ولی سود بسیار میدهد، لحظهای بیش پایدار نیست ولی یاد آن در سراسر عمر باقی میماند.«دیل کارنگی»
1) تا 9. ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 464 - 461.
سخت نگیرید، بر غمها و نگرانیهای ابلهانه خود بخندید تا ببینید چگونه دود میشوند و به هوا میروند.(1)«دیل کارنگی»
شما وقتی تبسّم میکنید جامه انسانیّت میپوشید.(2)«ویلیام اینشتین»
بگذار خندهای با تمام وجود باشد. خندهای با تمام وجود، پدیده نادری است. وقتی هر سلول بدنت میخندد، وقتی هر تار وجودت از سر وجد به ارتعاش میآید، آنگاه انبساط خاطری عظیم به همراه میآورد. فعالیّتهای معدودی وجود دارد که بیاندازه ارزشمند است، خنده یکی از آنهاست.(3)«اُشو»
خداوند همیشه در حال شوخی است. به زندگی خودت نگاه کن، خندهآور است! به زندگی دیگران نگاه کن همهاش را شوخی خواهی یافت، شوخی، شوخی. جدیّت بیماری است. جدیّت را با معنویّت هیچ سر و کاری نیست. معنویّت خنده، نشاط و تفریح است.(4)«اُشو»
آیا هیچ وقت در سرزمین شادی بودهای؟
جایی که همه همیشه خوشحالاند.
جایی که همه درباره شادترین چیزها شوخی میکنند و آواز میخوانند.
جایی که همه چیز محشر است و هیچ خیالی نیست؟
هیچ کس هیچ غمی ندارد، و تا بخواهی لبخند و خنده است؟
من در سرزمین شادی بودهام.
اگر بدانی چقدر کسلکننده است!(5)«سیلوار استاین»
خوشرویی نشانه هوش فوقالعاده شماست، زیرا هنگامی که احساس شادی میکنید گذشته از اینکه این نشاط آن قدر قوی است که به دیگران نیز سرایت میکند - بهتر میتوانید - هر نوع مشکلی را که بر سر راه شماست برطرف کنید.(6)
شاید بتوان گفت که برجستهترین ویژگی افرادی که شخصیّت سالم دارند، حس شوخطبعی ایشان است که عاری از هر گونه خصومت و استهزا است.(1)«وین دایر»
افتادید، بسیار خوب، چه خواهد شد؟ با چهره بشاش (و خندان) برخیزید و در افتادن ضرری متصور نیست، بدبختی در عجز و درماندگی است.(2)«دیل کارنگی»
جهان، آیینه است که شما را آن گونه که هستید جلوه دهد، اگر بخندید خندانتان نماید و اگر با چهره ناخوش بدان بنگرید او نیز چهره درهم نشان میدهد.(3)«پوشه»
هر کس عادت داشته باشد به جنبه خوب وقایع و حوادث نگاه کند این عادت او از سالی هزار لیره عایدی بهتر و گرانبهاتر است.(4)(زیرا باعث تبسم، شادی و خوشحالی است)«یکی از بزرگان»
ای آدم فناپذیر که در پی من میآیی، تقوا را دوست بدار چرا که نه تنها شیوه بالاتر از این طاق و زبرجد شدن را به تو میآموزد بلکه آسمان را در برابر تو خم خواهد کرد.(1)«میلتون»
توبه و پرهیز از گناه نیز یکی از راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی است. انسانی که گناه میکند و با دلی زنگار گرفته از گناه است چگونه میتواند آرامش داشته باشد. عمل گناه در وجود او آشوبی به پا کرده است و نمیتواند با خوشبختی و سعادت زندی کند. او به ویرانی دل مبتلا گشته است و با عمل گناه نه تنها دل خویش را ویران نموده است و اسباب بدبختی خویش را فراهم نموده است بلکه در سه محیط خانواده، اجتماع و کار نیز (با گناهان خانمان برانداز) عامل بدبختی افراد خانواده و اجتماع نیز شده است. به مثال زیر توجّه فرمایید:
اگر کسی به گناه زبان مبتلا است و کسی از زبان او آسوده نیست، اگر بازگشت (توبه) نکند و آن گناه را ترک ننماید، نه تنها خویش را در معرض بدبختی قرار داده است بلکه عامل بدبختی دیگران نیز شده است. به یک مورد گناه زبان توجّه نمایید:
اگر شخصی در محیط کار از روی حسادت راز همکار خویش را با همکار دیگر یا رئیس مؤسسه در میان بگذارد نه تنها آرامش خود را از بین میبرد و عذاب وجدان میگیرد و حتّی در آتش عذاب وجدان میسوزد بلکه موجبات بدبختی همکار
1) . احسانی کناری، قاسم، چراغ راه زندگی، ص 141.
خویش را فراهم نموده است (زیرا هر شخصی با راز خویش خوشبخت و حتّی زنده است).
بنابراین توبه، دل را آباد میسازد همانطور که گناه باعث ویرانی دل میگردد. توبه سبب آرامش روحی میگردد، همانطور که گناه، عذاب وجدان و ناراحتی روحی میآورد، و بازگشت موجب موفّقیّت و خوشبختی میگردد، همانطور که گناهان خانمان برانداز باعث بدبختی و فلاکت میشود.
«کنفوسیوس» گفته است:
همواره از این افسردهام که در راه تقوا پیش نمیروم و از مباحثه معلومات کوتاهی میکنم و پیوسته خود را در طریق عدل نگه نمیدارم و جبران خطاها از عهدهام برنمیآید(1)(بیتقوایی وی را به امراض روحی (افسردگی) مبتلا نموده است).
امام علی علیهالسلام در توصیف توبهگران چنین میفرماید:
درختهای گناهان خود را در برابر دیدگان و دلهای خویش نشاندهاند و آنها را با آب پشیمانی آبیاری کردهاند. این درختها برای آنان بار سلامت داده و خشنودی و کرامت در پی آورده است.(2)
«زنون» در باب تقوا و پرهیز از گناه چنین گفته است:
با تقوا و خوبی میتوان عالم را خرید.(3)
افلاطون نیز نجات دنیا را تقوا و پرهیز از گناه میداند:
به تقوا و پرهیزگاری عادت کنید که در آن توشه آخرت و نجات دنیاست.(4)
غزالی طوسی، پرهیز از گناه و تقوا را شرط زنده بودن میداند:
پرهیزگار باش که هرگز هیچ پرهیزگار از درستی نمیمیرد.(5)
ذوالنون مصری نیز گفته است:
فرخ آن است که شعار دل او ورع بود و دل او پاک از طمع و محاسب نفس خویش فیما صَنَع.(1)
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
من از قرآن آیهای را میشناسم که اگر آن را تمام مردم فرا گیرند همه را کفایت کند. گفتند: یا رسولاللّه آن آیه کدام است؟ فرمود: آن کس که تقوی را پیشه کند خداوند از هر سختی او را بیرون میبرد و از جایی که گمان ندارد او را روزی میدهد.
آری بدترین اثر گناه و ادامه آن، تاریک ساختن قلب، و از میان بردن نور علم و حس تشخیص است. گناهان از اعضا و جوارح سرازیر قلب میشود و قلب را به یک باتلاق متعفّن و گندیده مبدّل میسازد، این جاست که انسان راه سعادت و خوشبختی و چاه ضلالت و بدبختی را تشخیص نمیدهد و مرتکب اشتباهات عجیبی میشود که همه را حیران میکند. با دست خود تیشه به ریشه سعادت خویش میزند و سرمایه خوشبختی خویش را به باد فنا میدهد. در حدیثی از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آمده است:
گناهان زیاد، قلب انسان را فاسد میکند.(2)
و در حدیث دیگری پیامبر گرامی میفرمایند:
هنگامی که بنده گناه کند نقطه سیاهی در قلب او پیدا میشود، اگر توبه کند و از گناه دست بردارد و استغفار نماید قلب او صیقل مییابد و اگر باز هم به گناه برگردد سیاهی افزون میشود تا تمام قلبش را فرا میگیرد.
این همان زنگاری است که خداوند بزرگ در آیه 14 سوره مطفّفین میفرماید:
«چنین نیست که آنها میپندارند بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته است...».
از نظر اصول روانشناسی نیز این معنی ثابت شده که اعمال آدمی همواره بازتابی در روح او دارد، و تدریجا روح را به شکل خود در میآورد، حتّی در تفکّر و اندیشه و قضاوت او مؤثر است.
این نکته نیز قابل توجّه است که انسان با ادامه گناه لحظه به لحظه در تاریکی روحی بیشتری فرو میرود و به جایی میرسد که گناهانش در نظرش حسنات جلوه میکند، و گاه به گناهش افتخار مینماید! و در این مرحله راههای بازگشت به روی او بسته میشود، و تمام پلها پشت سرش ویران میگردد و این خطرناکترین حالتی است که ممکن است برای یک انسان پیش آید.(1)
«هیچ ملّتی از آغوش ناز و نعمت زندگی گرفته نشد، مگر به واسطه گناهانی که انجام دادند، زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمیدارد، هر گاه مردم در موقع نزول بلاها و سلب نعمتها با صدق نیّت به پیشگاه خدا تضرّع کنند، و با دلهای پراشتیاق و آکنده از مهر خدا از او درخواست جبران نمایند، مسلما آنچه از دستشان رفته به آنها باز میگرداند و هر گونه مفسدهای را برای آنها اصلاح میکند».(2)
امام حسن مجتبی علیهالسلام درباره پرهیز از گناه چنین میفرماید:
پس ای بندگان خدا، تقوای الهی را رعایت کنید و بدانید که هر که برای خدا تقوا ورزد خداوند راه خروج از فتنهها را به او بنمایاند، و او را در کارش موفّق سازد و اسباب هدایت او را فراهم نماید و حجّت او را پیروز گرداند و روسفیدش کند و دلخواهش را به او بدهد.(3)
توبه، اعتراف به گناه است برای سبک شدن بار روحی و فشارهای درونی.
اعتراف به گناه در پیشگاه خدا، اثر تربیتی بر روح و روان دارد. کسی که حاضر نیست به اشتباه و گناه خود اعتراف کند، در واقع همان گناه و فساد را ادامه میدهد.
از مشکلات مهمی که بر سر راه مسایل تربیتی وجود دارد، احساس گناهکاری بر
اثر اعمال بد است. مخصوصا زمانی که این گناهان سنگین باشد و بر فکر و روح انسان اثر گذارد و چه بسا او را از تغییر برنامه زندگی و بازگشت به پاکی باز دارد. قرآن این مشکل را با توبه حل کرده و اگر با شرایط همراه باشد، وسیله خوبی برای جدا شدن از گذشته و آغاز یک زندگی جدید قرار داده است.
همچنین درهای لطف الهی را به روی هر انسانی در هر شرایطی باز میگذارد، و گناهکاران را به سوی خدا دعوت میکند. انسانها باید با تمام وجود خواهان بازگشت باشند و انقلاب درون پیدا کنند و بعد از بازگشت، پایههای ایمان را که بر اثر گناه فرو ریخته شده، نوسازی کنند و با اعمال صالح خود ناتوانی و ضعف اخلاقی را جبران نمایند.
شایان توجّه است که منظور از استغفار، تنها گفتن و تکرار جمله (استغفر اللّه) یا (الّلهم اغفرلی) نیست، بلکه روح استغفار یک حالت بازگشت به سوی حق تعالی و آمادگی برای جبران گذشته است.
«وَ اَنِ استَغْفِروُا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا اِلَیْهِ یُمَتِّعْکُمْ مَتاعا حَسَنا»(1)
از پروردگار خویش آمرزش بطلبید، سپس به سوی او بازگردید، تا به طرز نیکویی شما را تا مدّت معیّن، از مواهب زندگی این جهان بهرهمند سازد.
یکی از دعوتهای انبیا این است که مردم از گناهان خویش استغفار کنند و از آلودگیها خود را شستشو دهند و در سایه استغفار خود را به صفات الهی بیارایند.
«وَ یا قَوْمِ اسْتَغْفِروُا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا اِلَیْهِ»(2)
ای قوم من، از پروردگارتان طلب آمرزش کنید، سپس به سوی او باز گردید.
گناه، در جامعه باعث ویرانی میشود. قرآن، پیوند روشنی میان مسائل معنوی و مادی برقرار میسازد و استغفار از گناه و بازگشت به سوی خدا را مایه آبادانی و خرّمی و طراوت و سرسبزی معرّفی کرده است.
این حقیقت در بسیاری از آیات قرآن به چشم میخورد مانند اینکه حضرت
نوح علیهالسلام میفرماید:
«فَقُلْتُ اسْتَغْفِروا رَبَّکُمْ اِنَّهُ کانَ غَفّارا، یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْرارا»(1)
به آنها گفتیم از پروردگار خویش آمرزش بطلبید که او بسیار آمرزنده است، تا بارانهای پربرکت آسمان را پی در پی بر شما فرستد.
از آیات مختلف قرآن چنین استفاده میشود که ایمان و عدالت مایه آبادی جامعه، و گناه و ظلم مایه ویرانی است. گناه و کفر سرچشمه عدم احساس مسؤولیّت و فراموش کردن ارزشهای اخلاقی است. این امور سبب از میان رفتن وحدت جامعه و متزلزل شدن پایههای اعتماد و اطمینان است.
امام علی علیهالسلام میفرماید:
أکثر الاستغفار تجلب الرزق.(2)
زیاد استغفار کن تا روزی را به سوی خود جلب کنی.
در این زمینه پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
و من استبطا الرزق فلیستغفر اللّه.(3)
کسی که روزیاش تأخیر کرده، از خدا طلب آمرزش کند.
علی علیهالسلام در نهج البلاغه میفرماید:
وَ قَد جعل اللّه سبحانه الاستغفار سببا لدرور الرزق و رحمة الخلق.(4)
خداوند سبحان استغفار را سبب فزونی روزی و رحمت خلق قرار داده است.
از دیگر روایات اسلامی، ربیع بن صبیح میگوید:
نزد امام معصوم علیهالسلام بودم، مردی آمد و از خشکسالی آبادیاش شکایت کرد. امام به او فرمود: استغفار کن. دیگری آمد از فقر شکایت کرد، به او نیز فرمود: استغفار کن. سومی آمد و گفت: دعا کن خداوند پسری به من بدهد. به او فرمود: استغفار کن. ربیع میگوید: من تعجّب کردم و عرض کردم: هر کس نزد
تو میآید و مشکلی دارد به او میگویی استغفار کن؟! ایشان در جواب من فرمود: آنچه را گفتم از پیش خود نگفتم من این مطلب را از کلام خدا که از پیامبرش حضرت نوح حکایت میکند استفاده کردم. بعد آیات 9، 10، 11، 12 سوره نوح را تلاوت کرد.(1)
همچنین در روایتی دیگر است که مردی از امام باقر علیهالسلام تقاضای اولاد کرد. آن شخص مال زیادی داشت امّا اولاد نداشت. امام علیهالسلام فرمود: «تا مدّتی در آخر شب صد مرتبه خداوند را استغفار کن».(2)
در آیات زیادی خداوند بندگانش را به استغفار دعوت میکند که از آن جمله عبارتند از: سوره بقره، آیه 199 - نساء، آیات 4 و 110 - انفال، آیه 33 - هود، آیات 3، 25 و 61 - یوسف، آیه 29 - مؤمن، آیه 55 - محمّد، آیه 19 - مزمّل، آیه 40 - نصر، آیه 3، و آیات دیگر...
در روایت است که رسول گرامی صلیاللهعلیهوآله در هر روز و شب صد بار توبه و استغفار مینمود، بدون آنکه گناهی داشته باشد.
پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
اِنَ للقلوب صداءً کصداءِ النحاس فاجلوها بالاستغفار و تلاوة القرآن.(3)
دلها دچار زنگزدگی میشوند همانطور که فلزات را زنگ فرا میگیرد، شما با استغفار، دلها را جلا دهید و زنگشان را برطرف نمایید.
همچنین فرمود:
کسی که زیاد استغفار نماید، خداوند برای او در هر اندوه و غمی گشایشی فراهم میآورد، و از هر تنگنا راه خروجی به رویش میگشاید و از راهی که امید ندارد به وی روزی میرساند.(4)
«توبه در اصل به معنای بازگشت است و در قرآن مجید به معنای بازگشت از گناه آمده است. این معنا در صورتی است که این واژه به شخص گنهکار نسبت داده شود، ولی گاه این کلمه به خدا نسبت داده میشود، در آن جا به معنای بازگشت به رحمت است، یعنی رحمتی که به علّت ارتکاب گناه از بنده سلب کرده بود، بعد از بازگشت او به طاعت و بندگی بر او باز میگرداند، و به همین جهت در مورد خدا تعبیر به «توّاب» میشود؛ یعنی بسیار بازگشتکننده به رحمت».(1)
توبه آن است که شخصی گناه را به دلیل زشتی آن ترک کند و از گناهانی که در گذشته انجام داده، پشیمان شود و با خدای خویش عهد کند که مرتکب آن گناهان نشود و از آن زمان برای همیشه مرتکب گناه نشود.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
توبه بر چهار پایه استوار است:
1- پشیمانی در دل.
2- آمرزشخواهی به زبان.
3- عمل کردن با اعضای بدن.
4- تصمیم بر باز نگشتن (به گناه).
کسانی که توبه حقیقی مینمایند و با خداوند متعال عهد میکنند گناه نکنند و مرتکب گناه نمیشوند، محبوب خدا هستند. و خداوند بزرگ توبهکنندگان را دوست دارد، و در قرآن کریم میفرماید:
«اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوابینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ»(2)
همانا خداوند توبهگران و پاکیزگان را دوست میدارد.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نیز در مورد این موضوع میفرمایند:
نزد خدا چیزی محبوبتر از مرد مؤمن یا زن مؤمن توبهگر نیست.(1)
حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله در حدیثی دیگر توّابین را چنین تشبیه کرده است:
هر آینه خشنودی خداوند از توبه بنده خود بیشتر است تا خوشحالی نازایی که بچّه میآورد و گمکردهای که گمشده خود را مییابد و تشنهای که به آب میرسد.(2)
در قرآن مجید میفرماید:
کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و کارهای شایسته انجام دهند، خدا بدیهایشان را به نیکیها بدل میکند و خدا آمرزنده و مهربان است.(3)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
خداوند عزّوجلّ به داود پیامبر - بر پیامبر ما و خاندانش و به او درود باد - وحی کرد: ای داود! هرگاه بنده مؤمن من گناهی کند و سپس از آن گناه برگردد و توبه نماید و به هنگام یاد کردن از آن گناه از من شرم کند، او را بیامرزم و آن گناه را از یاد فرشتگان نگهبان اعمال ببرم و آن را به نیکی بدل کنم و از این کار مرا باکی نیست که من مهربانترین مهربانانم.(4)
گناهان زیادی مانع استجابت دعا است(5)که با توبه و بازگشت به خدا دل پاک و نورانی میگردد و آن بدیهای بَدل به خوبیها میگردد و در نتیجه موانع استجابت دعا از بین میرود و دعا به هدف اجابت میرسد.
کسانی که در اثر ارتکاب گناه نزد مردم خوار و ذلیل گشتهاند، و گناهانی مانند دزدی، عیاشی، کمفروشی، مال مردم خوردن، خیانتکاری و... انجام دادهاند به وسیله توبه و بازگشت و ترک گناهان گذشته، آبرویی پیدا میکنند، و نسبت به قبل نزد مردم عزیز میشوند.
حضرت امیر علیهالسلام درباره این مطلب میفرمایند:
هر که باز آید، خدا به او باز گردد و به جوارح او و جایجای زمین دستور داده شود که آبروی او را حفظ کنند و عیبهایش را بپوشانند و گناهانی که فرشتگان حافظ اعمال برایش نوشتهاند از یاد آنان برده شود.(1)
هنگامی که انسان از گناهان خویش توبه نمود و به خداوند بزرگ تقرّب میجوید، از بدیها و زشتیها فاصله میگیرد، و از روح حیوانی فاصله میگیرد. او به معنویات پیوند میخورد و فردی معنوی میگردد.
فرشتگانی که حاملان عرشند و آنها که گرداگرد آسمان (طواف میکنند)، تسبیح و حمد خدا میگویند و به او ایمان دارند و برای مؤمنان استغفار مینمایند، گفتار آنها این است که میگویند: پروردگارا! رحمت و علم تو همه چیز را فراگرفته، خدایا! آنها را که توبه کردهاند، از راه تو میروند و اطاعت میکند ببخش و آنها را از عذاب دوزخ نگاه دار.(2)
امام علی علیهالسلام میفرماید:
توبه، دلها را پاک میکند و گناهان را میشوید.(3)
شخص توبهکننده از نادانی فاصله میگیرد و به جرگه دانایی میپیوندد. خدایا دانایی ده که در راه ضلالت، نادانی و گناه نیفتیم.
امام سجاد علیهالسلام در یکی از مناجاتهای خویش میفرماید:
و ما را از آنان قرار ده که... پردههای آتش خواهشهای نفس را با ریختن آب توبه کندند و ظرفهای نادانی را با زلال آب زندگی شستند.(1)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود:
هر کس به هنگام مرگ با توبه بمیرد، برای او بهشت واجب است پس توبه کنید.(2)
شخص گناهکار بر اثر ارتکاب پلیدیها و زشتیها به ویرانیِ دل مبتلا است و عذاب وجدان دارد. او به علّت مرتکب شدنِ گناهانی همچون کمفروشی، خیانت، دزدی، عدم رعایت اصول اخلاقی و... در ناراحتی روحی به سر میبرد و آرامش خویش را از دست میدهد.
شاید شنیده باشید که شخص قاتل تا به قتل خویش اعتراف نکند آرام نمیگیرد، انجام دادنِ گناهان دیگر نیز تأثیر سوء خود را دارد، همانطور که انجام کارهای نیک، آرامش روحی به همراه دارد. علی علیهالسلام میفرماید:
توبه خوب، غمها را نابود میکند.(3)
«ویلیام جیمس» نیز درباره این مطلب چنین میگوید:
خدا ممکن است از گناهان ما درگذرد، ولی سلسله اعصاب دست از سر ما برنمیدارد.(4)
از پروردگار خویش آمرزش طلبید سپس به سوی او باز گردید، تا به طرز نیکویی شما را تا مدّت معین از مواهب زندگی این جهان بهرهمند سازد.(1)
ای قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزش کنید سپس به سوی او باز گردید، تا باران آسمان پی در پی بر شما بفرستد و نیرویی بر نیروی شما بیفزاید.(2)
توبه و بازگشت، گناهان گذشته را پاک میکند به شرط آنکه انسان بعد از توبه مرتکب آن گناهان نگردد. با توبه درهای رحمت الهی به روی انسان گشوده میگردد و آمرزیده میشود.
من کسانی را که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدایت شوند، میآمرزم.(3)
با عمل به شرایط «بازگشت» و پرهیز از گناه، سعادتمند و نیکبخت شویم. شرایط توبه به شرح زیر است:
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
النَّدَمُ تَوبَةٌ(4)پشیمانی، توبه است.
امام علی علیهالسلام نیز میفرمایند:
پشیمانیِ دل، گناه را میپوشاند.(5)
حضرت امیر علیهالسلام میفرماید:
گنهکاری که به گناه خویش اعتراف ورزد بهتر است از فرمانبرداری که به کار خویش ببالد.(1)
امام محمّد باقر علیهالسلام درباره اعتراف به گناه چنین میفرماید:
به خدا سوگند از گناه نمیرهد مگر کسی که به آن اعتراف کند.
آن حضرت در حدیثی دیگر شرط آمرزش گناهان را اقرار به گناه فرمودهاند:
سوگند به خدا که خداوند متعال از مردم جز دو کار نخواسته است: به نعمتهای او اعتراف کنند تا فزونترشان دهد و به گناهان اقرار ورزند تا گناهانشان را بیامرزد.
امام صادق علیهالسلام میفرماید:
از شرایط توبه این است که واجباتی را که ترک کردهای به جا آوری.(2)
حضرت امیر علیهالسلام میفرماید:
یکی از شرایط توبه این است که حقوق مردم را بپردازی، تا خدا را به گونهای ملاقات کنی که پاک باشی.(3)
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
توبه نصوح، پشیمانی از گناهی است که مرتکب شدهای و آمرزش خواستن از خدا و این که هرگز بدان باز نگردی.(4)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
شخصی که توبه میکند باید بر طاعتها و عبادتهایی که در گذشته از او
فوت شده است تأسف کند.(1)
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
شخص که توبه میکند (باید زبانش را حفظ کند) و اگر زبانش را کنترل نکند، توبه نکرده است.(2)
دوستان گمراه، باعث گمراهی انسان میشود و هنگامی که توبه و بازگشت میکنیم باید از دوستان گمراه فاصله بگیریم تا به چاه ضلالت و گمراهی نیفتیم.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
هر کسی که توبه کند امّا دوستان خود را تغییر ندهد، توبه نکرده است.(3)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
هر کسی که توبه کند، امّا اخلاق خود را تغییر ندهد، توبه نکرده است.(4)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
کسی که توبه کند، ولی صفت بخشش در او نباشد، او توبهکننده واقعی نیست.(5)
کمیل یکی از یاران مخلص امیرالمؤمنین علیهالسلام است، میگوید:
از امیرالمؤمنین علیهالسلام پرسیدم، انسان گاهی گرفتار گناه میشود و به دنبال آن از خدا
آمرزش میخواهد، حدّ آمرزش خواستن چیست؟
فرمود: حدّ آن توبه کردن است.
کمیل: همین مقدار؟
امام علیهالسلام: نه!
کمیل: پس چگونه است؟
امام علیهالسلام: هرگاه بنده گناه کرد، با حرکت دادن بگوید: «استغفر اللّه».
کمیل: منظور از حرکت دادن چیست؟
امام علیهالسلام: حرکت دادن دو لب و زبان به شرط اینکه دنبال آن حقیقت نیز باشد.
کمیل: حقیقت چیست؟
امام علیهالسلام: دل او پاک باشد و در باطن تصمیم بگیرد به گناهی که از آن استغفار کرد باز نگردد.
کمیل: اگر این کارها را انجام دادم از استغفارکنندگان هستم؟
امام علیهالسلام: نه!
کمیل: چرا؟
امام علیهالسلام: برای این که تو هنوز به اصل آن نرسیدهای.
کمیل: پس اصل و ریشه استغفار چیست؟
امام علیهالسلام: انجام دادن توبه از گناهی که از آن استغفار کردی و ترک گناه. این مرحله، اوّلین درجه عبادتکنندگان است. به عبارت دیگر، استغفار، اسمی است که شش معنی دارد:
1- پشیمانی از گذشته.
2- تصمیم بر باز نگشتن بدان گناه به هیچ وجه (تصمیم بر این که گناهان گذشته را هیچ وقت تکرار نکنی).
3- پرداخت حق همه انسانها که به آنان بدهکاری.
4- ادای حق خداوند در تمام واجبات.
5 - از بین بردن (آب کردن) هر گونه گوشتی که از حرام بر بدنت روییده است، به طوری که پوستت به استخوان بچسبد، سپس گوشت تازه میان آنها بروید.
6- به تنت بچشانی رنج طاعت را، چنانچه به او چشانیدهای لذّت گناه را.
در این صورت توبه حقیقی تحقّق یافته و انسان از توبهکنندگان به شمار میرود.(1)
کسانی که گناهان زیر را مرتکب میشوند توبه آنان مورد قبول قرار نمیگیرد و یا اینکه به سختی توبه آنها پذیرفته است:
کسانی که در آستانه مرگ قرار میگیرند و میگویند اکنون از گناه خود توبه کردیم، توبه آنان پذیرفته نخواهد شد.(2)
توبه برای کسانی که در حال کفر از دنیا میروند نیست، اینها کسانی هستند که عذاب دردناکی برای آنها فراهم کردهایم.(3)
چه برای آنها استغفار کنی و چه نکنی حتّی اگر هفتاد بار برای آنها استغفار کنی، هرگز آنها را نمیآمرزد.(4)
کسانی که کافر شدند و ستم کردند، هرگز خدا آنها را نخواهد بخشید.(5)
آوردهاند که در ایّام ماضی مردی بود با عفت و تقوا و پرهیزگار در زاویه توکّل و قناعت مسکن گرفته، روزگار بر وی تنگ شد، دو روز چیزی نیافت، روز سوم بر لب جویی وضو میساخت دید که سیبی را آب میآورد آن را از آب گرفته بخورد. آوازی شنید که کسی گفت تو دعوی پرهیزکاری میکنی از کجا این سیب را حلال دانستی؟!
چون جوان این آواز بشنید بر خود بلرزید و دست بر سر و روی خود زده که آه من چه بد کردم که به فرمان نفس شوم رفتم. پس به طرف بالای آب رفت تا به باغی رسید و از صاحب باغ حلالیت طلبید، صاحب باغ گفت: ما سه برادریم و هر سه در این باغ شریکیم، من به حصه خود تو را حلال کردم و او را مهربانی کرد و شب او را نگاه داشت. چون روز شد از او نشان آن برادر دیگر را گرفته روان شد تا بعد از مسافت پنج فرسخ به دهی رسید و به در خانه او رفت و آن مرد او را میشناخت و لازمه آنچه مهربانی بود به او کرد. بعد از اطّلاع او را حلال کرد.
پس از آن جا روانه شد تا به دهی که آن برادر سوم بود رسید. پیش او رفت و احوال باز گفت. آن مرد گفت: تو را یک هفته نگاه میدارم، آنگاه خواهم گفت که چه باید کرد. زاهد گفت: تو اوّل حصه خود را از آن سیب به من حلال کن بعد از آن هر چه فرمایی منّت دارم. گفت: در حلال آن اختیار با من است، اگر خواهم حلال کنم. جوان گفت: آن حصه را به من بفروش. گفت: نمیفروشم تا یک کار نکنی. گفت: آن کار کدام است؟ گفت: مرا دختری است که کر و نابینا و لال و بیزبان است و دست و پا و گوش ندارد، اگر تو او را قبول کنی و عقد نمایی آن حصه را به تو حلال میکنم والاّ فلا. زاهد گفت: من چنین دختری را میخواهم چه کنم؟! گفت: همین است که گفتم. زاهد ناچار تن در داد، پس دختر خود را عقد بسته به او داد. زاهد چون دختر را بدید از حسن او حیران ماند، دید که آن دختر چون طاووس مست در بالای تخت صحیح
الاعضاء نشسته. گفت: با من استهزاء کردهاند، همانا این عروس از من نیست.
از خانه بیرون آمد، پدر دختر را دید، به او گفت: آنچه در باب دختر میگفتی این نه آن است، این دختر صحیح الاعضاء است و سالم.
پدر دختر گفت: ای زاهد، دختر هیچ عیبی ندارد و آن عیوب که من گفتم مراد من این بود که این هرگز به چشم روی نامحرم ندیده و به زبان هرگز با نامحرم سخن نگفته و از گوش آواز نامحرم نشنیده و به دست چیز حرام نگرفته و از پای هرگز به جای ناشایسته نرفته، پس این دختر را لایق تو دانستم و خدای تعالی این نعمت را به تو داده و من به غیر از این فرزندی ندارم و این سامان و مال و اسباب همه تعلّق به تو دارد و به فراغ بال به عبادت مشغول باش. پس از برکتِ توکّل به چنان تمتعی رسیدهای. عزیز این تمثیل برای آن آوردم تا بدانی که تقوا و پرهیزکاری سبب رستگاری دنیا و باعث نجات آخرت است.(1)
در یکی از سالها، امام حسین علیهالسلام به مکّه مشرّف شده بود. در میان جمعیّت موّاج اطراف کعبه زنی مشغول طواف بود، یکی از جوانهای هرزه از پشت سر او را تعقیب میکرد، در حین طواف یک مرتبه خود را به آن زن رساند و دستش را روی دست وی گذاشت.
خداوند هر دو دست را در آن فضای معنوی به هم چسبانید. مردم از ماجرا با خبر شدند، قضیه طوری شد که حاجیها از طواف باز ماندند، هر چه کردند آن دو دست را از هم جدا کنند ممکن نشد. پیش قاضی مکّه بردند، قاضی فتوا دادند دست این مرد باید بریده شود چون او جنایت کرده است.
امیر مکّه پرسید: کسی از فرزندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله در مکّه نیست؟
گفتند: چرا امام حسین علیهالسلام دیشب وارد شده و اکنون در مکّه است. آن دو مرد و
1) . جبلهرودی، محمّد، کلیّات جامع التمثیل، ص 73 - 71.
زن را محضر امام حسین علیهالسلام بردند، حضرت نگاهی به حال آن دو کرد، سپس روی به کعبه نمود و دستها را به دعا برداشت و درباره آنها دعا کرد.
خداوند به برکت دعای امام حسین علیهالسلام دستهای آن دو مرد و زن را از هم جدا نمود.(1)
چه قدر زشت است گناه، و چه قدر زشتتر است انجام آن، در مکان مقدس.(2)
امام حسین علیهالسلام به مردی که از حضرتش خواست او را موعظه کند و میگفت: من مرد گناهکاری هستم و نمیتوانم گناهم را ترک کنم، فرمود:
پنج کار را انجام بده و آنگاه هر چه میخواهی گناه کن:
اوّل) روزی خدا را مخور و هر چه میخواهی گناه کن.
دوم) از زیر حکومت خدا بیرون برو و هر چه میخواهی گناه کن.
سوم) جایی را انتخاب کن که خداوند تو را نبیند و هر چه میخواهی گناه کن.
چهارم) وقتی عزرائیل به گرفتن جان تو آمد او را از خود بران و هر چه میخواهی گناه کن.
پنجم) زمانی که مالک دوزخ تو را به سوی آتش میبرد به آتش وارد مشو، و هر چه میخواهی گناه کن.(3)
یکی از عواملی که سبب محو آثار گناه میشود، انجام اعمال خیر است. هر «عمل خیر» در معنی نوری است که چون در دل میتابد، آثار ظلمت و گناه را از بین میبرد:
«اِنَّ الحَسَناتِ یُذهِبْنَ السَّیِّئاتِ»؛(4)
به درستی که نیکیها، آثار بدیها را از بین میبرند.
پس تلاش کنید تا از این عامل مغفرت حداکثر استفاده را بنمایید.(1)
از گناه دوری کنید چرا که گناهان در روح انسان آثار شومی میگذارند و وجدان را سخت خسته و آزرده میکنند. خاطره شوم گناه که در اعماق ضمیر ناخودآگاه انسان نهفته است به آسانی محو نمیشود. این خاطره پلید در آن منطقه «ریشه» میدواند و تدریجا شاخ و برگش فضای روح را فرا میگیرد، سایه شوم خود را بر روان میگستراند و جز فساد و تباهی میوهای به بار نمیآورد. امام صادق علیهالسلام فرمود:
کار زشت سریعتر از فرو رفتن کارد در گوشت، در صاحب خود اثر میگذارد.(2)
آیا کسی را دیدهای که یک روز تمام فکر و خیال خود را صرف تقوا کند، البتّه چنین کسانی هستند امّا من ندیدهام.(3)«کنفوسیوس»
کیست که همه عمر از راه تقوا بیرون نرود.«کنفوسیوس»
مرد بزرگ را میتوان به راهی وا داشت، اما به پستی نمیرود. میتوان او را اغفال کرد، امّا ابله نمیشود.«کنفوسیوس»
صدق و صفا را منظر دیدگان بدار. تقوا را از دست مگذار، مهر و محبّت را شیوه خود بساز و برای سرگرمی به هنر بپرداز.«کنفوسیوس»
آنکه گهگاه بهراه تقوا میرود،عاقبت به شرمساری دچارخواهدشد.«کنفوسیوس»
دل مردمان پرهیزگار، آینه آسمانها و تجلّیگاه ملکوت اعلی است. محبوبترین بندگان پیش خدا پرهیزگاران گمنامند.«حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله»
بر تو باد به تقوا و پرهیزگاری که آن عزیزترین نسب است.(4)«حضرت علی علیهالسلام»
نگاه به زیادی نماز و روزه مرد نکنید، بلکه به پرهیزگاری و امانتداری وی توجّه کنید.(5)«امام صادق علیهالسلام»
وجاهت در روح باتقوا مثل آینه است که عالم را قشنگتر جلوه میدهد.(1)«مادام دوتگر»
آن که به درگاه خدا تقصیر کرده، به که پناه خواهد برد؟!(2)«کنفوسیوس»
بهترین عمل، اجتناب از گناه است.(3)«رسول خدا صلیاللهعلیهوآله»
برای خشنودی مردم کاری که خدا را خشمگین میسازد، مرتکب مشو.(4)
«حضرت صادق علیهالسلام»
طلب آمرزش از گناهان (شعر)
ای خدا بر آنچه بردم از تو نام
از صفا و از جلال و از مقام
آنچه را دادم به تو سوگند پاک
آنچه را در امر حاجت شد ملاک
مسألت دارم ز تو با حال زار
حالتی بر دل که با سوز و گداز
خواهم از تو آنچه را کردم گناه
خود بیامرزی که من را نیست راه
آن گنه که پرده عصمت درید
آن گنه تا جرأت از عصیان برید
هر گناهی که فرود آرد عذاب
هر گنه کان بر عقوبت در شتاب
هر گنه که میکند انعام سلب
هر گنه تا پرده اندازد به قلب
آنچه را تغییر نعمت میدهد
و آنچه بر دل پوشش غم مینهد
هر گنه که مانع از امر دعاست
هر گنه که قاطع خوف و رجاست
آنچه آه دل کند حبس از درون
آنچه بیپرواز دل آید برون
هر گناهی که کند قطع امید
هر گناهی میبرد از دل نوید
هر گناهی که بلا آرد فرود
هر گنه کز آتشش سوزم به دود
هر گنه کرده مرا بر خود اسیر
هر گناهی از صغیر و از کبیر
آنچه عصیان کردم و کردم گناه
هر خطا سر زد ز من تا خواه و خواه
جمله را بر من ببخشا از کرم
چون ندارم کس به جز تو لاجرم
وه چه خوش تعلیم فرمود آن امام
که در اوّل قصد حاجت کن تمام
چون که هر کس خود کند پاک از گناه
لطف حق او را بگیرد در پناه
یا که از آغاز کارش در بیان
باید اوّل معذرت خواهد چنان
شاید این باشد که دیدم در نهاد
«زار» هم بودش چنین قصد و مراد(1)
شعر بالا درباره فرازی از دعای کمیل است که در زیر میخوانید:
خدایا بیامرز برای من گناهانی را که تغییر میدهد نعمتها را.
خدایا بیامرز برای من گناهانی را که مانع اجابت دعا میشود.
خدایا بیامرز برای من گناهانی را که فرود میآورد بلا را.
خدایا بیامرز برای من هر گناهی را که مرتکب شدهام و بپوشان تمام اشتباهاتی که غیر عمد از من سرزده است (تمام گناهان و خطاکاریهای مرا بیامرز).(2)
اکنون با هم قسمتی از دعای حضرت سجاد علیهالسلام را درباره توبه میخوانیم:
بار خداوندا، هم اینک منم که به درگاهت آمدهام و در آنچه فرمان دادهای (دعا کردن) مطیع فرمان تو هستم و در قبال آن از تو میخواهم که به وعدهات در مورد اجابت دعای دعاکنندگان وفا کنی، زیرا خود فرمودهای:
«مرا بخوانید تا دعای شما را اجابت کنم»(3)
بار خداوندا، درود فرست بر محمّد و آلش، همانگونه که من با اقرار به گناه به لقای تو آمدهام، مرا با مغفرت و آمرزشت ملاقات فرما، و همان گونه که من خود را نزد تو پست و ذلیل ساختم، مرا از منجلاب گناهان بیرون آور و همان گونه که در انتقام از من درنگ نمودی، مرا در پرده ستّاریات بپوشان.
بار خدایا، نیّتم را در راه اطاعتت ثابت و پا برجادار و بصیرتم را در عبادتت مستحکم فرما و به اعمال و به کارهایی موفّقم دار که آلودگی گناهان را به وسیله آنها از من شستشو فرمایی و به هنگامی که خواستی مرا از این جهان ببری به آیین و ملّت خود و آیین و ملّت پیامبرت محمّد صلیاللهعلیهوآله ببر.
بار خدایا، من در این مقامی که قرار گرفتهام توبه میکنم از گناهان بزرگ و کوچک و
به سوی تو باز میگردم، همچنین از گناهان پنهانی و آشکارم و از لغزشهایی که در گذشته و آنچه که اکنون از من رخ داده نیز توبه میکنم، آنسان توبهای که صاحبش هرگز بازگشت به گناه را در خیال خود نمیپرورد و تکرار خطا و لغزش را در نهان خود راه نمیدهد، و امّا تو ای خدای من، خود در کتاب محکمت فرمودهای که «توبه بندگانت را میپذیری و از گناهان آنان درمیگذری و توبهکاران را سخت دوست میداری»، اینک توبهام را همان گونه که وعده فرمودهای بپذیر و همانگونه که تضمین کردهای از گناهانم درگذر و چنان که شرط فرمودهای محبّت خود را بر من واجب گردان.
ای پروردگار من، این شرط را میپذیرم که هرگز به سوی تو آنچه ناپسند درگاه توست باز نگردم و امانت میسپارم که هیچگاه به سوی آنچه در نزد تو مذموم و نکوهیده است روی ننمایم و با تو پیمان میبندم که همه معاصی را واگذارم.
بارالها، تو نسبت به آنچه کردهام از همه داناتری، پس هر خلافی را که از من سراغ داری مورد مغفرت قرار ده و مرا با قدرت خود به سوی آنچه دوست میداری روانه ساز.(1)
1) . عزیزی، عبّاس، صحیفه کامل سجادیه، ص 178 - 176 دعای توبه.
حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
آرامش، غنیمتی است و ترک آن خسارتی است.(1)
یکی از عوامل موفقیّت و خوشبختی، آرامش است. آرامش، باعث سلامت روح، روان و جسم است و از بیماریهای روحی و جسمی جلوگیری مینماید.
اگر از عصبانیت گریزانید، تشویش و نگرانی را دشمن خویش میدانید، و میخواهید از خستگی روحی و فشار روانی جلوگیری نمایید به آرامش تن دردهید، احساس راحتی نمایید و از آرامش لذت ببرید، زیرا همان طور که تشویش، نگرانی و اضطراب، رنجدهنده و عذابآور است، آرام بودن لذتبخش و موجب آسایش است. امام علی علیهالسلام فرمود:
أَفْلَحَ مَن نَهَضَ بِجَناحٍ، أو استسلَمَ فَأَراح.(2)
رستگار، کسی است که با پروبالی پرواز کند، یا عقب نشیند و (خود یا دیگران را) آسوده گرداند.
تشویش، نگرانی، عصبیّت و... که به خستگی روحی منتهی میشود علاوه بر این که رنجآور و عذابدهنده است در عدم موفقیّت و خوشبختی نیز سهم به سزایی دارد.
تحقیقات و پژوهشهای مختلف نشان دادهاند که آسودگی ذهن (و آرامش) برای سلامت جسم، مفید و ضروری است. در یکی از این پژوهشها، گروههایی از دو
دانگشاه مشهور جهان به مطالعه هفتاد و سه نفر سالمند ساکن در خانههای سالمندان پرداختهاند. پژوهشگران برای نیمی از این سالمندان تکنیکهای تمرکز را (برای آرامش) به صورت همهروزه مورد استفاده قرار دادهاند. پس از گذشت چهار سال از آغاز پژوهش مشاهده شده است که تمامی این گروه همچنان در قید حیات بودهاند حال آن که یک چهارم اعضای گروه دوم یعنی گروهی که از این تکنیکها استفاده نمیکردهاند از دنیا رفته بودند.
در سال 1978، رابرت کیت والاس، نتایج پژوهشس دهساله را که مورد استفادهکنندگان از تکنیکهای تمرکز ذهن (آرامش) بود منتشر کرد.
وی در این پژوهش بر اساس سه فاکتور فشار خون، قوه شنوایی و نزدیکبینی چشم به ارزیابی سن بیولوژیکی آزمایششوندگان پرداخته و به این نتیجه رسیده است: کسانی که به مدت پنج سال یا کمتر، از تکنیکهای تمرکز (و آرامش) بهره گرفتهاند از لحاظ بیولوژیکی به طور متوسط پنج سال جوانتر ماندهاند و آنانی که بیش از پنج سال به این امر پرداختهاند دوازده سال جوانتر ماندهاند. به عبارت دیگر، سن شناسنامهای 60 سال معادل با سن بیولوژیکی 48 سال بوده است.(1)
درصد موفقیّت و خوشبختی کسی که در تحریک اعصاب، تشویش و نگرانی، تنشهای عصبی و... به سر میبرد و سلامتی روحی و روانی او در معرض خطر آسیبهایی که از عدم آرامش سرچشمه گرفته است، قرار دارد - و به علت این که عدم آرامش بر روی عقل و فکر او اثر گذارده است - کمتر است و بالعکس کسی که آرام است و در آرامش به سر میبرد به علت عدم تشویش و نگرانی، عدم خستگی روحی، عدم عصبیت و همچنین به علت روابط خوب اجتماعی و سازگاری بیشتر با طبقات مختلف اجتماع، خانواده، دانشگاه و... (که نشأت گرفته از آرامش اوست) با درصد موفقیّت و خوشبختی زیادتری روبهروست.
«متأسفانه، تعدادی از ما آنچنان دلتنگ و ناراحت و «اسیر» داستان دردناک زندگیمان
1) . اندرومتیوس، آخرین راز شاد زیستن، ص 172 و 171.
هستیم که برای امروزمان شانسی باقی نمیماند. اصرار و پافشاری ما در نگاه داشتن، بزرگ کردن، زندهکردن به دفعات مکرّر و بیان کردن گذشته با سوز و گداز، منبع اساسی ناراحتی و دردهاست. یعنی با به خاطر آوردن شکستها، ناامیدیها، سرخوردگیها درد میکشیم و اینها چیزهایی هستند که معمولاً درباره آنها صحبت میکنیم. داستان غمناک دردهایمان بهترین و لذتبخشترین داستان ما برای بازگو کردن است! هر بار که تعریف میکنیم، در حقیقت سر زخمها را دوباره باز کرده و درد را زنده کردهایم. بله، اگرچه بیان دردها برایمان لذتبخش است، اما در این مورد مرز بین لذت و شکنجه بسیار نزدیک است و خطر سقوط به پرتگاه غم و ماتم بسیار بزرگ.(1)
چرا ما آدمها تمایل داریم از زمان حال ناراضی باشیم و به آینده مجهول چشم بدوزیم، آینده همین امروز است. همه کسانی که کار امروز را کنار گذاشته و به آینده چشم دوختهاند و نگران هستند، بیجهت نیروی خود را از بین میبرند و برای خویش گرفتاریهای فکری و ناراحتیهای عصبی به وجود میآورند. آرامش امروز را با تصور مشکلاتی که با فردا میآیند به هم نزنیم.(2)
آری، عدم آرامش، نیرو و انرژی ما را هدر میدهد. مگر نه این است که در هنگامی که آرامش نداریم، نیرو و انرژی ما صرف تشویش، نگرانی، عصبیت، خشم، گرفتاریهای فکری و عذابهای دردآور ناشی از آن میگردد. پس بیاییم با آرام شدن، نیرو و انرژی خویش را در جهت نیل به سرانجام مقصود، صرف نماییم تا به سرانجام نیکبختی فائق آییم.
«وین دایر» در این زمینه چنین میگوید:
ما در باطن صاحب همه چیز هستیم: شادمانی، رضایت خاطر و راهنمای باطن برای رسیدن به مقصود نهایی زندگی. اگر شما از آرامش و صفای درون
بیبهره باشید، دستتان خالی است.(1)
وین دایر در جایی دیگر درباره آرامش میگوید:
جهان با آهنگی موزون در حال گردش است. اگر ما بتوانیم به اندازه کافی از تقلا و کشمکشها دست برداریم و آرامش را پیشه کنیم، نقش خود را در این نظم و هماهنگی باشکوه تجربه کردهایم.
بلی، با آرام بودن و آرامش را پیشه خود کردن میتوانیم در جهان هستی نقش خویش را ایفا نماییم و به موفقیّت و پیروزی برسیم.
کنفوسیوس، آرامش را پیشه مردان بزرگ میداند:
مرد بزرگ، همیشه آرام است و مرد کوچک همیشه مضطرب.
«هارولد ملچر»، آرامش را راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی دانسته است:
هر روز را طوری بگذران که گویی از کوهی بالا میروی. گاهگاهی نظرافکنی به اوج، موجب نزدیکی به هدف میشود. یادتان باشد که هنگام طی این مسیر، مناظر و خاطرات دلپسند را نادیده نگیرید. این راه را به آرامی، استواری و لذتبخشانه (با آرامش و استواری) ادامه دهید. رسیدن به اوج، نهایت این اوقات دلپذیر است.(2)
1 - سلامت روحی - روانی
2 - سلامت جسمی
3 - آرامش، لذتبخش است.
4 - بهبود روابط اجتماعی
5 - سازگاری با اعضای خانواده
6 - تحکیم وضعیت شغلی
7 - بهبود وضعیت تحصیلی
8 - یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی است.
9 - طول عمر
10 - سرعت عمل در انجام کارها
11 - چهره بشّاش و سرحال
12 - عدم ترسهای بیمورد
13 - عدم مخامصه و دشمنی
14- طرز فکر صحیح
15 - برخورداری از عقل کامل
16 - عدم رنج و الم
17 - و...
اشخاص آرام در زمان حال زندگی میکنند. دردها، رنجها و خاطرات ناخوش گذشته را به بوته فراموشی میسپارند و در زمان حال، آن خاطرات فراموشناشدنیِ ناراحتکننده گذشته را به یاد نمیآورند و نگران آینده نیز نیستند. البته این کار در ابتدا بسیار مشکل است ولی به تدریج، با تمرین و ممارست امکانپذیر است و کمکم به صورت یک عادت درمیآید. ضربالمثلی میگوید:
«گذشتهها، گذشته است و آینده هنوز نیامده است، حال را مغتنم شمار».
در بهار سال 1871 یک دانشجوی جوان برای گذراندن امتحان نهایی خود در بیمارستان «مونترال جنرال» در تشویش بود. نمیدانست چه باید بکند و سرانجامش چه خواهد شد و از همه گذشته چطور زندگانیش را اداره خواهد کرد.
در آن سال مطالعه 21 کلمه، اثر عمیقی در زندگانی آینده این جوان باقی گذاشت. همین 21 کلمه مورد مطالعه و استفاده آن دانشجوی جوان قرار گرفت و او را یکی از بزرگترین پزشکان عصر خود کرد.
دانشکده پزشکی «جونز هوپکینز» را که شهرت جهانی دارد، تأسیس کرد و دانشگاه آکسفورد او را پروفسور طب با امتیاز تاج شناخت که از بزرگترین افتخاراتی است که هر پزشکی در انگلستان آرزو دارد به آن برسد. پادشاه انگلیس او را به لقب «شوالیه» مفتخر کرد و بعد از مرگش شرح زندگانیش، در دو جلد کتاب با 1466 صفحه منتشر شد.
نام این شخص «سر ویلیام آسلر» و 21 کلمهای که او را از نگرانی نجات داد از «توماس کارلایل» نویسنده شهیر انگلیسی به این شرح بود:
وظیفه اساسی ما این نیست که ببینیم چه چیزهایی در فواصل دور، در پشت ابر و تاریکی ابهام مخفی است، بلکه کار اساسی ما باید صرف آن چیزهایی گردد که در دسترس ما قرار گرفتهاند.
چهل و دو سال بعد، در یک شب مهتاب بهاری که لالههای آتشین باغ بزرگ دانشگاه «یال» شکفته بود، همین سر ویلیام آسلر خطاب به دانشجویان دانشکده یال گفت که درباره شخصی چون او که در چهار دانشگاه کرسی استادی دارد و کتاب معروفی نوشته، فکر میکنند که مغزش دارای ساختمان مخصوص است، در صورتی که این موضوع حقیقت نداشته و دوستان یکرنگش میدانند که مغزش کاملاً طبیعی است.
پس سرّ موفقیّت او چه بود؟ بهتر است از زبان خودش بشنوید که چگونه حساب
دیروز را از امروز و امروز را از فردا جدا میکرد.
چند ماه قبل از این که برای دانشجویان دانشگاه «یال» صحبت کند. با یک کشتی بزرگ اقیانوسپیما، اقیانوس اطلس را پیمود. ناخدای این کشتی میتوانست روی عرشه ایستاده و دکمه کوچکی را فشار دهد، بلافاصله صدای برهم خوردن ماشینآلات و اجزای مختلف یک کشتی به گوش میرسید و در یک آن کشتی بزرگ اقیانوسپیما به اتاقها و قسمتهای مجزا و غیرقابل نفوذ تقسیم میگردید. ویلیام آسلر چون به آن جا رسید خطاب به دانشجویان گفت: «شما هر کدام سازمانی عجیبتر از آن کشتی اقیانوسپیما هستید که برای مسافرت طولانیتری ساخته شدهاید، آنچه من از شما میخواهم این است که ماشین حیات را طوری تحت اختیار خود درآورید که بتوانید دیروز و امروز را از هم تفکیک کنید و فردا را بیجهت در کار امروز دخالت ندهید تا بتوانید در این مسافرت دور و دراز بااطمینان خاطر پیش بروید.
در مراحل زندگی در آهنینی به روی گذشته...آن دیروزی که دیگر وجود ندارد، ببندید و همین طور پردهای فولادین به روی آینده، فردایی که نیامده است بکشید. آن وقت با اطمینان خاطر، امروز را بگذرانید. گذشته را به حال خود گذارید تا در مرگ و نیستی مدفون گردد. آن دیروزی را که برای اشخاص احمق راهنمایی به طرف فنا و مرگ بوده است، به دور افکنید. چون بار مشکلات آینده بر محنتهای گذشته فزونی یافت و به اضافه مسائل حاضر بر دوش کسی قرار گرفت با خود شکست و محرومیت و رنج همراه میآورد و در نتیجه قویترین اشخاص را نیز خُرد میکند.
آینده را با همان نیرویی که گذشته را از خود به دور افکندید از خویشتن دور کنید. آینده همین امروز است. فردایی وجود ندارد. روز رستگاری غیر از امروز نیست. همه کسانی که به آینده نگرانند بیجهت نیروی خود را از بین میبرند و برای خویشتن گرفتاریهای فکری و ناراحتیهای عصبی به وجود میآورند.
پس پردهای بین این دو هیولای عظیم، یعنی گذشته و آینده بکشید و امروز را از فردا جدا سازید.
آیا منظور دکتر آسلر این بود که هیچ قدمی برای آینده خود نباید برداریم. خیر، حتی چنین خیالی هم نبایدکرد.بلکهعقیدهاش ایناستکهبهترینوسیلهتهیه مقدّماتی برای آینده، این است که کار امروز را همین امروز آن هم به طور شایسته و دلپسند انجام دهیم، زیرا این یگانه راهی است که خوشبختی ما را در آینده نیز تأمین میکند.
سر ویلیام آسلر در پایان کنفرانس خود دانشجویان را تشویق کرد که هر روز صبح خود را با این دعایی که هر روز عیسی مسیح میخواند آغاز کنند:
«خدایا! فقط نان امروز ما را بده».(1)
جهت رسیدن به آرامش، طرز فکر صحیح داشته باشیم و از طرز فکر غلط پرهیز نماییم. مثلاً به فکر آرزوهای واهی نباشیم. اگر من ویلای بزرگی داشتم، اگر فلان ماشین گرانقیمت را خریده بودم، اگر من ثروت کلانی داشتم و... به جای آن افکار واهی برای آنچه داریم از خداوند بزرگ سپاسگذاری کنیم.
غم و غصه خوردن برای افکار پوچ و بیمحتوا که آرامش ما را سلب میکنند، افکار مثبت و نیروبخش به درون خویش راه بدهیم و همیشه به زندگی خویش قانع باشیم. به جای این که به عیوب دیگران فکر کنیم میتوانیم این نیرو و انرژی را صرف افکار صحیح و بامحتوا نماییم، تا زندگی شاد، بانشاط و راحتی داشته باشیم.
ما برای یافت عیبها و کاستیهای دیگران، انرژی فراوانی صرف میکنیم. مصرّانه و در کمال عصبانیت میکوشیم ثابت کنیم که آدمها متقلب، پرخور، ولخرج و دزد هستند و نتیجه این تلاشها و انتقادها چیست؟ هیچ، جز این که زندگی خود ما از شادی و نشاط تهی میگردد.
میتوانیم به گرسنگان کلکته استناد کنیم و بگوییم که دنیا رو به ویرانی میرود. امّا این میتواند بهانهای باشد برای شانه خالی کردن از زیر بار مسؤولیت زندگی.
1) . دیل کارنگی، آیین زندگی، ص 17 - 15.
اگر شما هندی یا ساکن کلکته و یا در حال کمک به گرسنگان باشید، شاید جمله بالا بتواند مفهوم پیدا کند. امّا در غیر این صورت قضاوت درباره شرایطی که از این فاصله، اطلاع چندانی درباره آن نداریم به هیچ کس کمکی نخواهد کرد.
البته اگر قصد کمک داشته باشید موضوع کاملاً فرق میکند اما از این تلاش بیوقفه برای اثبات بدبودن دنیا راه به جایی نخواهید برد. مادر تِرِزاهای دنیای ما غرولند نمیکنند، عمل میکنند.(1)
شما اگر ناراحت و نگران باشید که چرا در جهان هنوز جنگ و خونریزی وجود دارد؟ چرا در بعضی از کشورها، فقر و گرسنگی وجود دارد و هر روز عدّهای از گرسنگی میمیرند؟ چرا منابع ملتهای مظلوم به یغما میرود؟ چرا بعضی از کشورهای متمدّن برای به دست آوردن منافع خویش، کشورهای دیگر را استعمار میکنند؟ و...
این افکار، فکر شما را ناراحت میکند و زندگی را سخت و طاقتفرسا میسازد. شما باید زندگی را همانگونه که هست بپذیرید و همیشه بر این اعتقاد باشید که جنگ و خونریزی همیشه در جهان وجود داشته است، و خویش را راضی کنید که در بعضی از کشورها از گذشته دور تاکنون به علل گوناگون فقر وجود داشته است و میلیونها نفر به علت فقر و گرسنگی جان خویش را از دست دادهاند.
«... چه دلیل و مدرکی برای خوب بودن دنیا داری؟» دلیل و مدرک، لازم نیست. دنیا همین است که هست. ماه گرد زمین میچرخد و زمین گرد خورشید، گلهای رز شکفته میشوند، پرندگان آواز میخوانند، آدمها ازدواج میکنند... و جدا میشوند،همسایهها جنگ و دعوا راه میاندازند و... همه اینها بخشی از برنامه بزرگ هستی است. این که بگوییم: «مردم نباید مریض بشوند، نباید دروغ بگویند». درست مثل این است که بگوییم: «این خورشید لعنتی چرا این قدر بزرگه!»(2)
اگر شما پذیرش طبقات مختلف اجتماع را همانگونه که هستند نداشته باشید و انسانی پرتوقع باشید، آرامش شما کمتر است.
اگر در خانواده، پذیرش همسر یا پدر و مادر خویش را نداشته باشید و مرتب با خودتان غرولند میکنید که چرا همسر من چنین کارهایی را انجام میدهد؟ چرا پدرم فلان حرف را به من زد؟ و چرا مادرم...!!! فقط آرامش خود را برهم زدهاید.
شما از دیگران توقع نداشته باشید و آنها را همانگونه که هستند بپذیرید و برای اینکه دیگران با شما سازش داشته باشند، خودتان را اصلاح کنید و با آنها برخوردهای بهتر و سازندهتری داشته باشید تا آنها نیز رفتار خویش را عوض کنند. پذیرش دیگران همانگونه که هستند، باعث آرامش است.
نگرانیهای بیمورد برای خویشتن نسازیم و مسائل پیش پا افتاده را کنار بگذاریم. به موضوعاتی که در نظر خویش بزرگ ساختهایم نپردازیم و بدون دغدغه خاطر، راجع به مسائل گوناگون آرام باشیم.
مثلاً چرا پدرم دیشب فلان حرف را به من زد؟ یا این که چرا دوستم پول مرا دو روز دیرتر پرداخت نمود؟ چرا همسرم شبها خروپف میکند؟ و... باید و نبایدهای خودساختهای است که فقط آرامش را از زندگی ما سلب مینماید.
از مسائل ساده و جزئی کوهی نسازیم و آنها را بزرگ نکنیم و نگران آنها نباشیم.
فرض کنید که یک سفر هوایی دوازده ساعته در پیش رو دارید. هواپیما تازه از زمین بلند شده و شما امیدوار هستید که از این چند ساعت به بهترین نحو برای استراحت و
احیانا خواب استفاده کنید. در این لحظه است که خروپفهای بغلدستیتان جلب نظر میکند، درست مانند یک ساعت، هر شش ثانیه یک بار، یک - دو - سه - چهار - پنج - خُر - پُف - یک - دو - سه - چهار - پنج - خُر - پُف... با خود میگویید: «آه! نه! این بابا یک ماشین خُروپف است! اگر میتوانستم از شرّ این بوقلمون راحت شوم آن وقت همه چیز بر وفق مراد میشد! ماشین حسابتان را بیرون میآورید: ده خروپف در هر دقیقه ضرب در دوازده ساعت، تا فرانکفورت میشود هفت هزار و دویست خروپف. این بزرگترین فاجعه زندگی من است!».
تا این لحظه متوجه بچهای که در ردیف پشت صندلی شما خوابیده، نبودهاید. اما او حالا کاملاً بیدار و قبراق و مشغول تمرین آواز است. بچههای عَرعَرو در پرواز طولانی و بدون توقف! نه، واقعا نمیشود چشمپوشی کرد. من را باش که از خُرخُر این بوقلمون ناراحت بودم. من میتوانم هر چیزی را تحمل کنم الاّ بچههای عرعرو را. تعجبی ندارد که من اینقدر ناراحت و افسردهام. در همین افکار غوطهور هستید که اوضاع، متشنّج میشود. بدون هیچ اطّلاعی از طرف خدمه پرواز، ناگهان هواپیما تکان شدیدی میخورد و به سمت زمین تغییر جهت میدهد. کاملاً احساس میکنید که رنگ از رخسارتان پریده است، همه مسافران فریاد میزنند. در حالی که دنبال جلیقه نجات میگردید با خدای خود عهد میکنید: «خدایا! اگر نجاتم بدهی دیگر به هیچ وجه از خُرخُر این بیچاره گله و شکایت نمیکنم و با کمال میل تا خودِ اروپا از شنیدن عرعر این بچه رنج نمیبرم».
خلبان بار دیگر کنترل هواپیما را به دست میآورد، به ارتفاع اولیه باز میگردد و به خاطر این اختلال پیشبینی نشده عذرخواهی میکند. گریه بچه متوقف میشود و همسایه خرخرو به خواب میرود و شما در کمال آرامش، حل کردنِ جدول را از سر میگیرید و حدس بزنید که حالا چه میشود؟ خرخر بوقلمون دوباره آغاز میشود: «آه! اگر میتوانستم از شرّ این بوقلمون خلاص شوم، آن وقت همه چیز بر وفق مراد
میشد!».(1)
نتیجه: به مسائل کوچک و جزئی اهمیتی ندهید، و از کاه کوه نسازید، بلکه با این گونه مسائل با خونسردی برخورد نمایید تا آرام باشید.
بعضی از مکانهای شلوغ و پرسروصدا، غیر بهداشتی، پرترافیک و... آرامش ما را بر هم میزند.
به مکانهایی که اشخاص عصبانیمزاج، باعث سلب آرامش از ما میشوند وارد نشویم، زیرا یک فقره اوقاتتلخی انسان را به سقوط نزدیک میگرداند.
مکانهای غیربهداشتی نیز باعث سلب آرامش میگردند. همان طور که رعایت بهداشت و نظافت آدمی را آرام میسازد.
خیابانهای پرترافیک و دود ناشی از آن نیز باعث سلب آرامش میگردد، همان طور که مکانهای خوش آب و هوا، انسان را آرام میسازد.
«تا به حال توجه کردهاید که گاه ما تمام یک روز را کوهنوردی میکنیم و در پایان همان روز همچنان سرشار از انرژی هستیم و در مواقعی دیگر با چند ساعت خرید از فروشگاهی بزرگ آنچنان احساس خستگی میکنیم که گویی زیر کامیون رفتهایم؟
تمام اشیای پیرامون ما، ارتعاشی مخصوص به خود دارند و ما این ارتعاش را جذب میکنیم. باغها و جنگلها دارای ارتعاشاتی شفابخش هستند. آنها انرژی از دسترفته ما را جایگزین میکنند. فروشگاههای بزرگ و پارکینگها، ارتعاشاتی متفاوت دارند، آنها انرژی ما را میمکند. ارتعاشات مسجد، انرژیبخش است، اما رستورانهای کثیف و رومیزیهای پلاستیکی آنها انرژی ما را تخلیه میکنند.(2)
عدهای از مردم (در منزلشان) ظروف متعددی در ویترینها، کابینتها و کمدها دارند، ولی هرگز از آنها استفاده نمیکنند و فقط با چند عدد ظرف پلاستیکی کهنه و فرسوده غذا میخورند، غیر از این است که آنها میمیرند و ظرفها به دست بچههای آنها میافتد. این ظرفهای پلاستیکی کهنه و فرسوده، روحیه آدمی را عوض میکند و از آرامش او میکاهد. به هر اندازه تمیز باشید، نظافت کنید و از امکانات رفاهی خویش استفاده نمایید و از زندگی لذت ببرید به همان اندازه آرامش شما بیشتر خواهد شد و به هر اندازه در زندگی به خود تنگ بگیرید، تمیز نباشید، نظافت نکنید، از امکانات رفاهی خویش استفاده ننمایید و از زندگی لذت نبرید، از آرامش کمتری بهرهمند هستید.
«شخصی را میشناختم که یک اتومبیل ولوو جدید خریده بود. او برای نو نگه داشتن صندلیهایش یک سری روکش صندلی با استفاده از ملحفههای کهنه رختخواب درست کرده بود. روش عملی خوبی بود اما یک اشکال کوچک داشت و آن این که آدم فکر میکرد در یک سبد لباس چرک در حال رانندگی است.
من در این باره خیلی چیزها از همسرم، جولی یاد گرفتم. فلسفه او این است: «خود را نازپرورده بار بیاور، جسمت را پرورش بده و خانهات را پاکیزه نگه دار تا در زندگی احساس خوشبختی کنی. به عقیده او همه چیزها بر هم تأثیر میگذارند. طرز راه رفتن شما بر طرز حرف زدنتان تأثیر میگذارد. نوع لباس پوشیدنتان بر نوع احساستان تأثیر میگذارد. توجهی را که نسبت به خود مبذول میدارید بر توجهتان به دیگران تأثیر میگذارد. برای خود ارزش قائل باشید. شما میگویید ارزش قائل بودن برای خود چه ارتباطی به کامیابی در زندگی دارد؟ ارتباط صددرصد! وقتی میتوانیم خوشبختی را به زندگی خود بیاوریم که احساس خوشبخت بودن داشته باشیم. فِرِد میگوید: «وقتی که به موفقیّت رسیدم دیگر مثل یک آدم بیارزش دورو زندگی نخواهم کرد! اشتباه است! برای موفق بودن، اوّل باید آن را احساس کنی.»(1)
1) . همان، ص 71 - 70.
خریداری گلدان گل و نگهداری آن در منزل یا محل کار، اثرات آرامبخشی بر جای میگذارد. گاه و بیگاه به آن گلدان گل نگاه کنید و یا باغچه پرگل حیاط را آب دهید واز آن لذت ببرید.
غذاها و میوههایی که ویتامین ث دارند مصرف کنید، مانند سبزیجات و مرکبات. چنین غذاهایی علاوه بر این که نیروبخشند، موجب آرامش نیز میشوند.
روزانه حدود 10 تا 12 لیوان آب بنوشید. علاوه بر این که برای سلامتی انسان مفید است موجب آرامش نیز میگردد.
تنفس آرام و عمیق نیز موجبات آرامش را فراهم میکند. البته این تنفس باید به طور صحیح انجام گیرد.
در برنامه روزانه خویش ساعتی را برای ورزش اختصاص دهید. ورزش برای شادابی، نشاط و آرامش مفید است.
در هنگام اشتغال به کار، هر ساعتی چند دقیقه به استراحت بپردازید. در پایان هفته، روز تعطیل را به استراحت اختصاص دهید تا روحیه شما شاداب، بانشاط و تازه گردد و روح و روان شما آرام گردد.
دوستانی انتخاب کنید که آرامش بیشتری دارند. طبیعتا روحیه آرام آنها بر طبع شما اثرات مفیدی بر جای میگذارد.
هرگز به مشاجره و دعوا نپردازید و همیشه انسانی صلحطلب باشید.ستیزهجویی، اثرات منفی عمیقی بر روح و روان انسان بر جای میگذارد.
اکنون به سخن «کاترین پاندر» درباره زنگ تفریح ذهن توجه فرمایید:
اگر گوش دادن به موسیقی و یا سخنرانیهایی درباره موضوعات فرهنگی برایتان الهامبخش باشد، بشنوید.
اگر فضای باز بیرون در شما احساس استغنا پدید میآورد، به دامن طبیعت پناه ببرید و روزی چند ساعت را در نور آفتاب و استنشاق هوای تازه و لذت از آرامش کوهها و درختها بگذرانید. گاه ورزش میتواند باطری ذهن شما را شارژ کند. گاه یک پیادهروی طولانی در حومه شهر همین رضایت و طراوت را به انسان میبخشد. به جای نگریستن به نیمه خالی لیوان، هر روز به یاد آورید که نیمی از لیوان پر است.(1)
خصوصیات یک فرد آرام را بپذیرید، همیشه تجسم کنید که آرامش کامل دارید و با تمرینات مستمر، هر روز بیش از روز قبل آرام باشید. ریلاکس (شل کردن عضلات) را فراموش نفرمایید و با تمرین و ممارست، آرامش کامل بیابید.
ایمان به مبدأ و معاد، آرامکننده دلهاست. اشخاصی که ایمان به مبدأ و معاد دارند در زندگی، احساس پوچی و حقارت نمیکنند، در دشواریها پایداری میکنند، در راه رسیدن به سرانجام سعادت و نیکبختی آرام و شکیبا هستند و تا رسیدن به هدف، هرگز
1) . فلاحی، منصور، هدیه، ص 376.
اندیشه شکست به خویش راه نمیدهند.
هنگامی که ایمان به وجود خداوند لایزال مهربان داشته باشیم که همه مشکلات در برابر اراده او سهل و آسان است؛ خدایی که میتوانیم همیشه با او راز و نیاز کنیم و مشکلات خود را با او در میان بگذاریم و از قدرتش مدد بگیریم، به او تقرّب جوییم و با خودسازی و نیکوکاری به او نزدیک شویم و از گناهان خود در پیشگاهش آمرزش بطلبیم، در این موقع ریشه بسیاری از نگرانیها از وجود ما برچیده میشود و آرامتر میشویم.(1)
به محض این که در شرایطی قرار میگیرید که میخواهید عصبانی شوید، فورا سعی کنید شرایط خود را عوض کنید. از اتاق بیرون بروید و با آرامش از محل دور شوید، اگر ایستادهاید بنشینید، حتّی اگر ممکن است بر روی زمین دراز بکشید و در عین حال بدانیدکهوقتی فردی عصبانیمیشوددردرجه اوّل به خود او آسیب خواهد رسید. مهمتر از تمامی اینها همیشه توجه داشته باشید که خداوند شاهد و ناظر بر اعمال ماست. سعی کنید با یاد او خود را آرام کنید. همان گونه که خداوند میفرماید:
«أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنّ القُلُوب»؛
همانا با یاد خدا، دلها آرام میگیرند.
بنابراین، وقتی میخواهید عصبانی شوید با گفتن ذکرهایی چون «لاالهالاّاللّه»،«اللّه اکبر» و «سُبحانَ اللّه» خود را آرام کنید.(2)
ایمان و عبادت خدا، آرامشبخش و اطمیناندهنده است، کلاً خود ایمان به معنی اعتقاد و اطمینان و اعتماد است. در قرآن سه مرتبه(3)بیان شده که اطمینان، آرامش و سکینه از آنِ دلهای مؤمن است.(4)
در برابر نعمتهایی که خداوند بزرگ به ما ارزانی داشته، سپاسگزار باشیم. سپاس و شکر هر نعمتی به ما آرامش میبخشد و ما را آرام میسازد. آیا اگر صبحها بعد از نماز صبح سر به سجده بگذارید و (به خاطر نعمتهای او، منزل، ماشین، پول و ثروت، شغل و تمامی نعمتها) شکر گویید و از خدا کمک و استمداد بطلبید، احساس آرامش بیشتری نخواهید کرد؟
جواب مثبت است. شکرگزاری و سپاس او، دلها را آرام میگرداند. «شکرگزاری» موجب آرامش بیشتر انسان میگردد. هر بار که میگوییم: «متشکرم» در حقیقت، خاطرنشان میسازیم که آنچه را دارم میپذیرم و آنچه را که باید یاد بگیرم، میآموزم.
منشأ آرامش ذهن، تمرکز کردن بر موهباتی است که از آنها بهرهمند شدهایم و نه آنچه نصیبمان نگشته است. زندگی را بپذیرید تا ببینید که چگونه هر چیز آن در خدمت شماست.(1)
توکل، در لغت به معنای واگذار کردن کار به دیگران است و در اصطلاح شرع، عبارت است از اعتماد کردن بر خداوند متعال در جمیع امور و تکیه بر اراده او و اعتقاد بر این که او مسبّب الاسباب است. البته، این امر به معنای آن نیست که گمان کنیم وسایل ظاهری و طبیعی سببیّت ندارند، بلکه این امر بدان معناست که ضمن توجه و امید خود به خدای متعال، در تکلیف الهی خود هم نهایت کوشش و سعی را داشته باشیم و به مقدّرات الهی نیز کاملاً راضی باشیم.(2)
«وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُون»(3)
و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند.
«اِنَّ اللّه یُحِبُّ المُتُوَکّلینَ»(1)
خداوند متوکّلین را دوست دارد.
«وَ أُفَوِّضُ أَمری اِلَی اللّهِ... فوقاه اللّه سیّئات ما مکروا»(2)
(مؤمن آلفرعون به خدا توکل کرد)... پس خداوند او را از عواقب سوء آنچه نیرنگ میکردند، حمایت فرمود.
«وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی اللّهِ فَهُو حَسبُه»(3)
و هر کس بر خداوند توکل کند، خدا او را کافی است.
انسانی که کار خود را به خدا واگذار میکند و خودش نیز با سعی و تلاش به دنبال انجام دادن آن کار است، هیچگونه تشویش و نگرانی به خود (در قبال آن کار) راه نمیدهد و برای انجام دادن کارها در آرامش روحی روانی به سر میبرد.
رضایت و راضی بودن، معنای روشنی دارد و آن این که هرچه به حکم مدبر حکیم اقتضا و تدبیر شده، بنده بر آن تسلیم و رضا داشته باشد و شاید رضا، مقامی برتر از صبر باشد؛ چرا که صبر، تحمل بر مشکلات است، اما رضا، تسلیم و خشنودی است.(4)
آدمی اگر به خاطر ریا و یا خوشامد دیگران کاری را انجام دهد، طبیعتا تشویش و نگرانی در پی دارد، که آیا رضایت آن فرد از کار من حاصل شد؟!! آیا فلان شخص از کار من خشنود گشت؟!! و...
اما اگر انسانی خوشامد و رضایت دیگران را در کارهایش شرط نداند و فقط راضی به رضای پروردگار جهانیان باشد، خود به خود از آرامش بیشتری سود میبرد.
مرحله والای رضا در نتیجه عشق به پروردگار حاصل میشود، و به انسان آرامش زیادتری میبخشد؛ زیرا انسان در این مرحله، رنج، الم، مصیبت و بلا را درک نمیکند،
فقط خدا را میبیند و به او عشق میورزد و رضایت او را میخواهد.
میگویند که انس بن مالک ده سال با پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله محشور بوده است. بعد از رحلت پیامبر، از او درباره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسیدند. انس گفت: کاری را که انجام دادم، هرگز نفرمود چرا انجام دادی و کاری را که انجام ندادم، نفرمود چرا به جا نیاوردی، و آنچه بود نفرمود کاش نبود، و آنچه نبود، نفرمود کاش میبود و فقط میفرمود اگر مقدّر میبود، میبود.(1)
بلی، اگر در مقام «رضا» به درجات والا برسیم و فقط رضای او را بخواهیم در مصیبت و بلا، رنج و الم، مشکلات و گرفتاریها نیز لذت میبریم و راضی به رضای او هستیم، در نتیجه دل ما آرام است.
در بلا هم میچشم لذّات او
مات اویم مات اویم مات او
در همه کارها رضایت خداوند را مدّنظر داشته باشید. سعی نکنید کار خیر را برای نگاه مردم و ترک کار خیر را به خاطر ترس از نگاه مردم انجام دهید. (که این کار موجب تشویش و نگرانی است.) هردو، اقدامات غلطی هستند که حول یک محور شکل میگیرند و آن محور دانستن حرف و نظر مردم است. در هر صورت هیبت و عظمت و اهمیت مخلوقات در نظر فرد آنقدر زیاد است که او را از حضور ناظر اصلی یعنی «خداوند» غافل کرده است (و موجبات سلب آرامش را فراهم نموده است). راه درست این است که انسان کارش را برای رضای خدا انجام دهد. در این صورت، رضایت یا عدم رضایت غیر خدا برایش اهمیتی ندارد. وقتی کاری مطلوب خدا باشد قضاوت دیگران چه لزومی دارد؟ اگر رضایت خداوند را جلب کردید، مطمئن باشید که مردم نیز با دیده احترام به شما مینگرند(2)(و دلتان نیز آرام میگیرد).
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
الرَّوحُ وَ الرّاحَةُ فی الرِّضا و الیقینِ، و الهَمُّ و الحزنُ فی الشَکِّ و السَّخَطِ.(1)
آرامش و آسایش در رضا و یقین است و غم و اندوه در شک و سخط است.
خوشترین آسایش، دل نبستن به مردم است.
امام باقر علیهالسلام میفرمایند:
مَن تَیَسَّرَ مِمّا فاتَهُ أَراحَ بَدَنَهُ.(2)
هر که برای آنچه از دست داده است بر خود سخت نگیرد، تن خویش را در آسایش (و آرامش) قرار دهد.
حضرت علی علیهالسلام فرمود:
الزَّوجةُ المُوافِقَهُ إحدَی الراحَتَینِ.(3)
زن سازگار، یکی از دو آسایش است.
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
هر که بتواند خود را از چهار چیز نگه دارد شایسته آن است که هرگز ناراحتی نبیند. عرض شد: آنها چیستند ای امیرمؤمنان؟ فرمود:
1 - شتابزدگی؛ 2 - خیرهسری؛ 3 - خودپسندی؛ 4 - سستی.
حضرت امیر علیهالسلام در گفتاری میفرمایند:
دعا و راز و نیاز با خداوند متعال، انسان را به او پیوند میدهد و سیم ارتباطی انسان به خدا متصل میشود. آدمی از همه چیز بریده و به او متصل میشود.
از او طلب و درخواست میکند و از او کمک میخواهد، از او میخواهد که دلش را آرام گرداند و آرامشی کامل به او عطا کند و در مرحله عمل نیز به این دعا و راز و نیاز جامه عمل میپوشاند.
دعا و راز و نیاز، دل را آرام میگرداند، زیرا یاد خدا آرامشبخش دلهاست. آدمی از همه رویگردان میشود و در خلوت، با خدای خود درد و دل میکند، و از او کمک میخواهد، در چنین حالتی قلبش آرام میگیرد و عقدههای درونی از وجود او رخت برمیبندد، خالی میشود و احساس پوچی نمیکند.
در درد و دل خود با خدا از مشکلاتش میگوید، از نابسامانیها سخن میگوید و...، در چنین حالتی فشار روانی او کاهش مییابد و تشویش و نگرانیش برطرف میگردد. خداوند بزرگ نیز به او کمک میکند، مشکلاتش را حل مینماید و نابسامانیهایش سامان مییابد و آرامش را به او باز میگرداند؛ زیرا خداوند خیر بندهاش را میخواهد، و او را دوست دارد.
من به تجربه دریافتهام که هرگاه مدت زمانی را برای آسودگی ذهن، تمرکز یا دعا و نیایش اختصاص دادهام، احساس توازن بیشتری کردهام و تسلط بهتری بر زندگی به دست آوردهام. اما پس از کنار گذاشتن این اعمال، زندگی بار دیگر و به تدریج، تنشزا و دشوار گشته است و من احساس درماندگی و عجز کردهام. خونسردیام را از دست
1) . غرر الحکم، ح 1651.
دادهام و آنگاه با از سرگیری دعا و نیایش و تکنیکهای تمرکز ذهن، آرامش را به زندگی باز گرداندهام و این چرخهای است که بسیاری از انسانهای پرمشغله همواره با آن مواجه هستند. واقعیت این است که اگر تا به امروز زمانی را برای آسودگی و خلوت خویش اختصاص ندادهایم، اکنون باید این کار را انجام دهیم.(1)
کسی که غرق گناه است وجدان آرامی ندارد و به طور ناخودآگاه عذاب وجدان دارد. حتی عدهای بر اثر ارتکاب گناه وجدانشان شکنجه میشود. انسان گناهکار میداند با توسل به گناه، خداوند بزرگ را ناراضی ساخته است، (حتی گاهی او از گناهان بزرگ انسان گناهکار خشمگین میشود)، طبیعتا وجدانِ چنین آدمی، ناآرام و ناراحت است و در نتیجه در فشار روانی به سر میبرد و آرامش ندارد.
با توسل به توبه و بازگشت، انسان گناهکار خویش را شستشو میدهد. او دیگر گرد گناه نمیرود و به انجام دادنِ کارهای خیر و ثواب مشغول میگردد. در این موقع وجدانش آرام میشود و دلش آرام میگیرد؛ زیرا بار دیگر به خداوند بزرگ تقرب جسته است.
امام باقر علیهالسلام فرمود:
به راستی که مؤمن به وسیله مؤمن آرامش میگیرد، همچنان که شخص تشنه به وسیله آب سرد آرامش میگیرد.(2)
آیات زیر برخی از آیات کلام الهی است که آرامش و آسایش خاطر را برای انسان به ارمغان میآورد:
1 - مؤمنان کسانی هستند که گرویدهاند و دلهایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است. بدانید که با یاد خدا دلها آرامش مییابد.(1)
2 - خدا امداد خویش را مژدهای برای شما قرار داده تا دلهایتان به وسیله آن آرام گیرد؛ و پیروزی جز از جانب خدای توانای بیهمتای حکیم نیست.(2)
3 - آنان را به جایی درخواهیم آورد که از آن خرسند خواهند بود و خداوند دانا و بردبار است.(3)
4 - خداوند میگوید: این روزی است که راستی راستگویان برای ایشان سودمند میشود؛ برای ایشان باغهایی از بهشت است که نهرها از زیر درختان آنها روان است، و تا ابد جاودانه در آن میمانند، هم خداوند از ایشان خشنود است و هم ایشان از خدا خشنودند، این کامیابی و پیروزی بزرگ است.(4)
5 - ای جانِ آرامشیافته، خشنود و پسندیده به سوی پروردگار خود بازگرد.(5)
«وقت خود را به کار بسپارید؛ زیرا کسانی که نگرانند باید اندوه خود را در کار از یاد ببرند و الاّ در ناامیدی نابود میشوند».(6)دیل کارنگی
«سرّ بدبختی و بیچارگی ما ایام فراغتی است که برای فکر درباره خوشبختی و بدبختی میگذرد».(7)جرج برنارد شاو
«وقتی کسی در کار خود غرق میشود، نوعی راحتی و یک آرامش دقیق درونی و یک نوع رخوت شادیآور اعصاب او را تسکین میبخشد».(8)جان کوپربویز
«پیشهوری که نداند چگونه به جنگ نگرانی رود، جوان میمیرد».(1)الکسیس کارل
«یک راه بیشتر برای خوشبختی وجود ندارد، آن هم کم کردن نگرانی درباره چیزهایی است که مافوق قدرت ما قرار گرفتهاند».(2)ازک - کلر
«اگر اشخاص خودخواهی سعی دارند شما را بفریبند نامشان را از صورت اسامی معاشرین خود خط بزنید ولی هرگز درصدد انتقامجویی برنیایید، زیرا اگر چنین کاری کنید خود را بیشتر از آن اشخاص آزار دادهاید».(3)مجله رسمی اداره شهربانی ایالت میلواکی
«برای پرورش و تفکری که موجب آسودگی و خوشبختی شما خواهد شد دستور زیر را از یاد نبرید:
بیایید هرگز در مقام تلافی با دشمنان خود برنیایید؛ زیرا آنوقت به خودتان زیادتر از آنها صدمه رسانیدهاید. بیایید مانند آیزنهاور دقیقهای از عمر خود را برای کسانی که دوستشان ندارید از بین نبرید».(4)دیل کارنگی
«با به کار بردن دستور زیر نگرانی را از خود دور کرده و زندگی تازهای را شروع نمایید. موهبتهای خود را بشمار، نه محرومیتهای خود را».(5)دیل کارنگی
«تصور کنید همان احساسی را که در روزهای تعطیل دارید، در تمام روزهای هفته پیدا کردهاید. در چنین حالتی تا چه حد احساس راحتی میکنید؟ تنها چیزی که برای این کار نیاز دارید، یک چیز است، یک عکس. فرصتی برای دیدن، یک کتاب زیبا درباره یک جای خوش آب و هوا».(6)پاول ویلسون
«سعی کنید از هوای تازه، میوه تازه و گلهای تازه استفاده کنید. این تازگیها را هرجا که ممکن است به زندگی خود اضافه کنید و زیبایی را در کنار آرامش بیابید».(7)پاول ویلسون
«هنگامی که آرامش عمیق، وجودتان را فراگرفت دنیا به نظرتان یک خواب است.
جهان تنها توهمی است که ما از آن ساختهایم. زمانی که آرامش وجودتان را فرا گرفت، متوجه میشوید که جهان تغییر کرده است. شهر همان اسم را دارد ولی آن شهر نیست. دوستانتان همان اسم را دارند، ولی آنها نیستند. در واقع؛ این شهر نیست که تغییر کرده است این دوستان نیستند که تغییر کردهاند، شما با آرام کردن خودتان واقعیت دنیا را دیدهاید. پردهها و اوهام از جلوی نظرتان ناپدید شده است».(1)جمشید هاشمی (آرام)
«در دنیایی که بزرگترین حجم اطلاعات و دانستهها هر روز و هر لحظه ردّوبدل میشوند تقریبا همه از همه چیز اطلاع دارند. پس مشکلی برای انتقال دانش نبوده و هنوز که هنوز است ابتداییترین مسایل لاینحل ماندهاند. مثلاً ابتداییترین حق یک انسان آن است که شبهنگام که سر بر بالش میگذارد راحت و آسوده تا صبح بخوابد، اما چند نفر را میشناسید که بدون کمک قرصهای خوابآور، قادر به خواب شبانه باشند؟
حتما قرصهای خوابآور نیز برای گروهی دیگر افاقه نمیکند و بسیاری سالیان سال است که از نعمت خواب راحت و طبیعی محرومند».(2)جمشید هاشمی (آرام)
«پنج دشمن بزرگ انسانیت عبارتند از:
1 - کسالت روحی و بیحوصلگی که انسان را از حرکت که نشانه اصلی زندگی است متوقف میکند.
2 - اضطراب و نگرانی.
3 - عقده خودکمبینی.
4 - ترس.
5 - حساسیت زیاد، یا هیجانات افراطی (که همگی عوامل یاد شده آرامش را سلب میکند)».(3)
«زندگی کوتاهتر از آن است که شما بخواهید وقت خود را صرف تشویش و نگرانی کنید».(1)افلاطون
1) . فلاحی، منصور، هدیه، ص 204.
فقر و بیپولی، آرامش را از انسان سلب مینماید؛ زیرا انسان محتاج لئیمان است و استقلال اقتصادی ندارد.
فقر از تعداد دوستان وفادار انسان میکاهد و دیگر کسی نیست که در مشکلات و گرفتاریها به یاریاش بشتابد. «وتوشن» میگوید:
انسان در موقعی که تمام دارایی خود را از دست بدهد، تمام دوستان از میان میروند.(1)
فقر و بیپولی در محل کار نیز باعث بروز مشکلاتی میگردد.
هانری استانتون میگوید:
تمام دنیای پهناور را بگردید، دری به روی آدم بیپول گشاده نخواهید یافت.(2)
و اگر فقر از یک در به داخل بیاید، ایمان از در دیگر خارج میشود.
ناپلئون هیل نیز فقر را عامل فلاکت و بدبختی میداند:
فقر ذهن استدلال را فلج میکند، تصور و تخیل را نابود میکند، اتکای به نفس را میکشد، دلگرمی و اشتیاق را از بین میبرد، ابتکار را نابود میکند. هدف و مقصود را نامطمئن میکند، تنبلی و مسامحهکاری را تشویق و دلگرمی و پشتکار را از بین میبرد و کنترل بر خویشتن را غیرممکن میسازد. خوشی را از شخص گرفته، امکان درستاندیشی را از بین برده، تمرکز و تلاش را
منحرف میسازد. مداومت و استقامت را تحلیل برده، قدرت اراده را از بین میبرد. ترس از فقر، آرزو و اشتیاق را در اشخاص میکشد، بر حافظه انسان تأثیر نامساعد گذاشته، شکست را در انواع و اقسامش به ذهن انسان دعوت میکند.
این ترس عشق را میکشد، احساسات قلبی را نابود میکند و دوستیها را از میان برمیدارد. اسباب بیخوابی میشود و به عبارت دیگر فلاکت و بدبختی را به ارمغان میآورد.(1)
کاترین پاندر نیز از فلاکت و بدبختی فقر و عوامل خوشبختیآفرین توانگری سخن به میان آورده است:
فقر گناه است. فقر جهنمی زاییده کور بودن انسان در برابر نعمات بیکران خدا برای آدمی است. فقر تجربهای ناپاک و آزارنده و خوارکننده است.
در واقع، فقر نوعی مرض است و در موارد شدید، نشانه جنون.
عواقب معصیتبار فقر بیانتهاست.
بیایید این اندیشه را که فقر از فضایل است یکسر کنار بگذاریم. فقر گناهی معمول و مشترک است. اگر با تنگنا و تنگدستی زیستهاید، در تباهی به سر بردهاید. انسان آفریده خداست و توانگری، میراث الهی اوست.
آفریدگارتان شما را توانگر میخواهد! این نیز یکی دیگر از حقایق تکاندهنده درباره توانگری است. اگر توانگر نباشید، نه به درد خودتان میخورید، نه به درد دیگری. انسانی که نخواهد توانگر باشد، ناهنجار است. دلیلی ندارد که توانگری را از زندگی معنوی خود جدا بدانید. لازم نیست در دو عالم زندگی کنید.(2)
برعکس، اشخاصی که پولدار و ثروتمند هستند، استقلال اقتصادی دارند و محتاج کسی نیستند. «پوانکاره» میگوید:
ملت بیپول با استقلال خودش بازی میکند.(1)
هر روز بر تعداد دوستانشان افزوده میگردد، زیرا استقلال اقتصادی اشخاص پولدار باعث ازدیاد دوستان میگردد.
مال و ثروت باعث تحکیم موقعیت خانوادگی میگردد؛ زیرا بسیاری از زنان بافقر و بدبختی سازگار نیستند و پول خیلی از مواقع مشکلگشاست و به همین دلیل باعث آرامش انسان میشود و آسایش عمر را به همراه دارد. «سامرست مرآم» میگوید:
پول مانند حس ششم است که بدون آن نمیتوان از پنج حس دیگر به طور کامل استفاده کرد، بدون درآمد کافی، نصف امکانات زندگی به روی ما مسدود خواهد شد.(2)
یک ضربالمثل نروژی میگوید:
پول تو جیب هر کس باشد سند فرمانروایی هم در جیب دیگرش پنهان است.(3)
«مولیر» نیز ثروت را سلاح موفقیت و اسباب کامیابی میشمارد:
ثروت در جنگ، سلاح موفقیت و در عشق، اسباب کامیابی است.(4)
«لافونتن» نیز پول را دلگشا و مشکلگشا میداند:
کلیدی که صندوق پول را باز میکند، قفل دلها را میگشاید.
ناپلئون پول را شرط اصلی موفقیت دانسته و میگوید: شرط اصلی موفقیت در تمام مراحل زندگی سه چیز است: اوّل پول، دوم پول، سوم پول.
«فوللر» نیز همین اعتقاد را دارد:
آدمی که پول ندارد، مانند کمانی است که تیر ندارد.
در ضمن ثروتمندان واقعی میتوانند با انجام دادن کارهای خیر و ساختن مراکز درمانی، مدرسه و... نام نیکی برجای بگذارند و افتخار کسب نمایند.
ثروتمندان واقعی عشق و علاقه جنونآمیز به پول ندارند، ولی پول را به اندازه متعارف آن دوست دارند.
آنها ثروت خویش را صرف کارهای حرام، زشت و ناپسند نمیکنند، بلکه در راه حلال، مشروع و پسندیده گام برداشته و مال خویش را نیز در همین راه صرف مینمایند. یک ضربالمثل آمریکایی میگوید:
احمق و پولش به زودی از هم جدا میشوند.(1)
آنان هرگز اسیر مال خویش نمیشوند، بلکه ثروت را اسیر خویش مینمایند.
هرگز غلام و برده پول نمیشوند بلکه بر آن فرمانروایی میکنند. اگر اسیر ثروت بودند، ثروت، آنها را به هر راهی میبرد ولی اکنون آنها بر مال مسلطاند و در راه صحیح آن گام برمیدارند، «کاترین پاندر» در این زمینه میگوید:
با گرایش مثبت و سرشار از حقشناسی نسبت به پول میتوانید به جای این که بنده و اسیر پول شوید، پول را خادم خود کنید. زیرا مشیت الهی این بوده است که انسان بر همه عناصر تسلط و استیلا یابد. آگاهانه عادت قدردانی از پول را در خود بپرورانید و برای این قدردانی هیچ عذر و بهانهای نیاورید.(2)
«لرد آویبوری» نیز همین عقیده را دارد:
ثروت را برای زندگی بخواهید، نه زندگی را برای ثروت.(3)
آلمانی میگوید:
پول، غلام مرد عاقل و ارباب آدم احمق است.(4)
آنها ثروت را مشکلگشا و مایه آسایش عمر میدانند و در استقلال اقتصادی و رفاه به سر میبرند و هرگز خویش را برای ثروت، بیم و عذاب نمیدهند و به وسیله پول، آسایش خویش را بیش از پیش فراهم میآورند.
در رابطه با ثروت در هیچ زمینهای تشویش و نگرانی به خود راه نمیدهند و در این بُعد با برنامهریزی عمل میکنند.
«ایوال» میگوید:
اشخاصی هستند که همیشه در بیم از دست دادن ثروت خود زندگی میکنند و جز این بیم از مالشان بهرهای نمیگیرند.(1)
آنها اگر پولی قرض گرفتهاند، سر موعد آن را ادا میکنند و هرگز بر قرضهایشان افزوده نمیگردد. عدهای از آنها هرگز پولی قرض نمیگیرند، زیرا این پولی را که قرض گرفتهاند باید دوباره پرداخت نمایند.
«رافیست» درباره این موضوع میگوید:
تنها کسی که قرضهایش را میپردازد، ثروتمند میشود.(2)
انگلیسی نیز همین اعتقاد را دارد:
کسی که قرض خود را ادا میکند، بر ثروت خود میافزاید.(3)
ثروتمندان واقعی هیچ گونه طمعی به مال دیگران ندارند، و با حساب و کتاب دقیقی که دارند، نمیگذارند ذرهای از ثروت دیگران به مال آنها اضافه گردد.
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
توانگر واقعی کسی است که چشمش به دیگران نباشد.(1)
ثروتمندان واقعی به بهانههای واهی ثروتشان را در طبق حراج نمیگذارند، آنها با برنامهریزی دقیق حساب پولشان را میکنند و وسایل رفاهی گوناگون را فراهم میکنند و در رفاه به سر میبرند. ولی از تجارت آنها مردم هم سود میبرند. حجازی درباره تجارت ثروتمندان واقعی میگوید:
آن تجارت رواست که به نفع مردم هم باشد.
ثروتمندان واقعی باسخاوتند و مقداری از ثروت خویش را به فقرا و مستضعفان میپردازند یا به انجام کارهای خیر مانند تأسیس مراکز درمانی، مدرسه، کتابخانه و...
همت میگمارند. یکی از بزرگان میگوید: دارایی خود را محدود کنید نه از راه اسراف بلکه تبدیل آن به آثاری اجتماعی.(2)
در زمان امامصادق علیهالسلام شخصی به نام «نجاشی» استاندار اهواز و شیراز بود. وی با این که از طرف خلفای عباسی فرمانروا بود، ولی از دوستان و شیعیان امام صادق علیهالسلام بهشمار میآمد. یکی از کارمندان به حضور امام صادق علیهالسلام رسید و عرض کرد:
بنویسید و توصیهای بفرمایید. امام صادق علیهالسلام این نامه کوتاه را به استاندار اهواز نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحیم. سر أخاک یسرّ اللّه.
به نام خداوند بخشنده مهربان. برادرت را شاد کن تا خداوند تو را شاد کند.
نامه را گرفت و نزد نجاشی برد. نجاشی در مجلس عمومی نشسته بود که او وارد شد. با خلوت شدن مجلس، نامه را به نجاشی داد و گفت: این نامه امام صادق علیهالسلام است. نجاشی نامه را بوسید و روی چشم گذاشت و پرسید: حاجتت چیست؟
مرد به او پاسخ داد: در دفتر مالیات شما، مبلغی بر من نوشته شده است.
چه مقدار؟
ده هزار درهم.
همان دم نجاشی دفتردارش را خواست و به او دستور داد:
بدهی این مرد را از دفتر خارج کن و از حساب من بپرداز و درباره مالیات سال آینده ایشان نیز همین کار را انجام بده.
سپس استاندار از او پرسید: آیا تو را شاد کردم؟
آنگاه دستور داد، مرکب، کنیز و یک نوکر به او بدهند و همچنین دستور داد یک دست لباس به او دادند، هر یک از آنها را میدادند، میپرسید: تو را شاد کردم؟
او هم میگفت: آری! فدایت شوم و هرچه او میگفت آری، نجاشی بر بخشش خود میافزود تا این که از بخشش فارغ شد. به آن مرد گفت: فرش این اتاق را که هنگام دادن نامه امام صادق علیهالسلام روی آن نشسته بودم بردار و ببر. بعد از این هم هر وقت حاجتی داشتی نزد من بیا که برآورده میشود. مرد فرش را نیز برداشت و با خوشحالی بیرون آمد و محضر امام صادق علیهالسلام رفت و جریان ملاقات خود را با استاندار اهواز به امام عرض کرد. امام صادق علیهالسلام از شنیدن رفتار نجاشی نسبت به او خوشحال گشت.
مرد گفت: فرزند رسول خدا! گویا رفتار نیک نجاشی با من، شما را نیز خوشحال کرد. امام صادق علیهالسلام فرمود: آری! سوگند به خدا! نجاشی، خدا و پیامبر خدا را نیز شاد
کرد.(1)
ثروتمندان واقعی در راه به دست آوردن ثروتِ بیشتر هیچگونه حرص و طمعی ندارند، و برای به دست آوردن مال زیادتر، بیش از اندازه تلاش و کوشش نمیکنند، و طمع به مالِ دیگران نیز ندارند.
«محمّد حجازی»، آزمند را نیازمند میداند:
آزمند، نیازمند است، حتّی اگر همه جهان او را باشد.(2)
مردی خدمت امام صادق علیهالسلام رسید و از وضع خود شکایت کرد و گفت: یابن رسولاللّه! من در طلب پول و مال میروم و ثروت زیاد هم به دست میآورم ولی قانع نمیشوم و نفس حریصم با من مبارزه میکند و مال بیشتری میطلبد، به من چیزی بیاموزید که در اصلاح این خوی زشت من مؤثر گردد.
حضرت فرمود:
اگر در زندگی قانع باشی، کمترین مال دنیا بینیازت میکند و اگر قانع نباشی تمام ثروت جهان نمیتواند تو را بینیاز و غنی سازد.(3)
دانشمندان بر این باورند که اگر طرز فکر منفی نسبت به پول و ثروت داشته باشید، همیشه فقیر و بیپول باقی میمانید و اگر فکری باز و نگرشی مثبت به پول و سرمایه داشته باشید، ثروتمند باقی خواهید ماند. شما اگر تصور کنید که بیپول و فقیر هستید همان تصور و نگرش جنبه عینی پیدا کرده و تحقق مییابد و اگر تصور کنید که انسان پولدار و ثروتمندی هستید و به ضمیر ناخودآگاه خویش بقبولانید که شما دارای ثروت هنگفتی هستید آن هم خود به خود جنبه عینی پیدا میکند.
«ژوزف مورفی» به توضیح این مطلب پرداخته است:
در ضمیر باطن انسان ذخایری از طرحها و پروژههای ابتکاری قرار دارد و همواره آماده است تا به درخواست شخصی آن را از اعماق انبارهای ذهنی به سطح شعور روشن بیاورد و در اختیار متقاضی قرار دهد.
من به صراحت این نکته را خاطر نشان میسازم که اگر به ضمیر باطن خود ایده ثروت را بقبولانید! یقین داشته باشید هرگز لنگ پول نخواهید ماند و از این حیث دچار مضیقه نخواهید شد.
اگر چنین تصور کنید که پول و ثروت از کار و زحمت فوقالعاده و مشقّتبار یا از اضافهکاریهای شما به دست میآید، کاملاً اشتباه کردهاید و خود را گرفتار تنگنظری و محدودیت فکری ساختهاید.(1)
«اسکاول شین» نیز طرز فکر مثبت راجع به پول را پیشنهاد کرده است:
برای به دست آوردن استقلال مالی باید از سر تا پا، یکپارچهطلب بود و اشتیاق، باید خود را ثروتمند احساس کنید و غنی بدانید. بیوقفه برای ثروت و دولت تدارک ببینید و مدام خود را آماده کنید. چون طفلی خردسال شوید و
1) . منصور، فلاحی، هدیه، ص 32.
وانمود کنید که ثروتمندید. آن وقت است که با امید و انتظار بر ذهن نیمههوشیار اثر میگذارید.(1)
... یکی از توصیههای او به من این بود که همهروزه چشمانم را ببندم و در ذهن خود تصور کنم که به آنچه میخواستم رسیدهام. من یک اسکناس صدهزار دلاری درست کرده و آن را به سقف چسبانده بودم. بنابراین هر روز صبح اولین چیزی که چشمانم میدید اسکناس صدهزار دلاری بود. بعد چشمانم را میبستم و فکر میکردم که با این مقدار پول از چه سطحی از زندگی بهرهمند خواهم شد. تا سی روز هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ فکر خلاق و بزرگی به ذهنم نرسید. کسی به من پولی پیشنهاد نکرد.
چهار هفته بعد راه کسب یک صد هزار دلار به ذهنم رسید. کتابی نوشته بودم، و با خود گفتم اگر بتوانم چهار صد هزار جلد از این کتاب را بفروشم یک صد هزار دلار به دست میآورم. کتاب حیّ و حاضر بود، اما من هرگز به آن فکر نکرده بودم. ابدا نمیدانستم که چگونه ممکن است بتوانم چهار صد هزار جلد کتاب بفروشم. در سوپرمارکت چشمم به مجلهای به نان «نشنال اینکوایزر» افتاد.
این مجله را میلیونها بار دیده بودم، اما از کنارش بیتوجه گذشته بودم. ناگهان به ذهنم رسید که اگر خوانندگان آن نشریه از کتاب من آگاهی پیدا کنند، چهار صد هزار نفر کتابم را میخرند.
شش هفته بعد در «هانتر کالج نیورک» برای ششصد معلم سخنرانی کردم. وقتی صحبتم تمام شد، زنی به من مراجعه کرد و گفت: صحبتهایتان عالی بود. میخواهم با شما مصاحبه کنم. اجازه بدهید کارتم را به شما بدهم. معلوم شد او برای نشریه «نشنال اینکوایرر» مقاله مینویسد. وقتی مصاحبهام به چاپ رسید،فروش کتابم ناگهان افزایش یافت.
1) . همان، ص 41.
نکته اینجاست که من همه این حوادث را به زندگی خودم جذب کرده بودم. خلاصه کلام این که در آن سال یک صد هزار دلار درآمد به دست نیاوردم.
نود و دو هزار و سیصد و بیست و هفت دلار کسب کردم. اما فکر میکنید افسرده شدم و گفتم این روش مؤثّر واقع نمیشود؟! نه! به جای آن گفتم: «این روش حیرتانگیزی است.» بعد زنم از من پرسید: اگر این روش برای کسب صد هزار دلار درآمد مناسب است فکر میکنی برای یک میلیون دلار هم اثربخش باشد؟ در جوابش گفتم: نمیدانم اما میتوانیم امتحان کنیم.
ناشر من تصمیم گرفت امتیاز اوّلین کتاب غذای روح را خریداری کند. برای این کار چکی به مبلغ یک میلیون دلار برایم نوشت.
دانش راز و استفاده آگاهانه از قانون جذب در هر زمینهای از زندگی کاربرد دارد. چنین فرایندی برای هر چیزی که بخواهید خلق کنید وجود دارد. موضوع پول هم از این قاعده مستثنی نیست.(1)
ابتدا مبلغی را که میخواهید به آن دست یابید مشخص نمایید و سپس مصمم شوید که با برنامهریزی و راه صحیح و سعی و کوشش به آن برسید.
پس از آن که به نگرش مثبت نسبت به پول دست یافتید با تصمیمگیری به مبلغ پول مشخصشده دست خواهید یافت. البته باید گامهای بعدی را نیز بردارید، «ناپلئون هیل» میگوید:
مسامحه و کار امروز را به فردا موکول کردن ضد تصمیمگیری است. این دشمن مشترکی است که همه باید بر آن غلبه کنند. کسانی که نمیتوانند سرمایه بیندوزند، بدون استثنا کسانی هستند که نمیتوانند تصمیمگیری کنند.(2)
پس از آن که طرز فکر مثبت نسبت به پول پیدا نمودید و انگیزه کافی برای جمعآوری ثروت به دست آوردید، سپس با تصمیمگیری و برنامهریزی به تلاش و کوشش بپردازید، تلاش و کوشش برای به دست آوردن ثروت معینی که قبلاً پیشبینی کردهاید. این تلاش و کوشش باید با نظم و ترتیب انجام گیرد. ولی تلاش شما نباید بیش از اندازه و طاقتفرسا باشد. ضمنا باید در راه هزینه کردن و خرج نمودن صرفهجویی را پیشه خود سازید؛ زیرا صرفهجویی نیز مانع به هدر رفتن ثروت میگردد.
«فرانکلین»، راه ثروتمند شدن را چنین پیشنهاد کرده است:
راه ثروتمندی، راه بسیار همواری است و به دو کلمه بستگی دارد: کوشش و صرفهجویی. بدین معنی که وقت و پول هیچ کدام را نباید بیهوده تلف کنیم بلکه هر دو را باید با نیکوترین وجه به مصرف برسانیم. بیکوشش و صرفهجویی هیچ کار نمیشود کرد و با آن دو، هر کار میسّر است.(1)
در راه جمعآوری مال نیز مانند هر کار دیگر باید پشتکار و مداومت داشته باشیم. شما تا لحظه رسیدن به سرانجام مقصود دست از تلاش برندارید. پشتکار شما باید در هر زمان و مکانی تداوم داشته باشد.
ناپلئون هیل، «مداومت» را راه جمعآوری ثروت دانسته است:
هرجا که به کسی برخوردید که در حال انباشت ثروت است، بدانید که دست مداومت در کار بوده است.(2)
در راه جمعآوری ثروت از هیچ چیز هراسی به خود راه ندهید، حتّی از خطر
ورشکستگی. در این راه خطر کنید. هنگامی که شرایط قبلی (که ذکر شد) را پیدا کردید و به آن جامه عمل پوشانیدید، در مواقعی که ممکن است به علل گوناگونی متوقف شوید، به حرکت خویش ادامه دهید تا به سرانجام نیکبختی رهنمون گردید، البته در این راه احتیاط را نیز از دست ندهید، و بیگدار به آب نزنید، امّا هرگز (در این راه) توقف نکنید. «اندرومتیوس» نیز خطر کردن را جهت درآمدهای زیاد پیشنهاد داده است:
مشاغل سخت و خطرناک درآمدهای گزاف دارند. در واقع جهان پیوسته ما را تشویق به وسعت یافتن، صعود کردن و متمایز بودن میکند، برای به دست آوردن هر چیز باید خطرات آن را هم پذیرفت. برای آن که راه رفتن را یاد بگیریم باید خطر زمین خوردن و صدمه دیدن را بپذیریم، برای پول ساختن باید خطر ورشکستگی را هم پذیرفت.(1)
پس از آن که در گامهای اوّل پول پیدا کردیم، به درگاه خداوند بزرگ شکرگذاری کنیم. (شکر به خاطر نعمتهایش) و این عمل پسندیده ما را در جمعآوری مال کمک مینماید؛ زیرا در این راه نیز خداوند بزرگ یار و مددکار ماست.
شکر نعمت، نعمتت افزون کند
کفر نعمت از کفت بیرون کند
یکی از راههای جمعآوری مال، دعا به درگاه خداوند متعال است. از او درخواست کنیم و یاری بطلبیم که در این راه به ما کمک کند. او نیز ندای بندهاش را
پاسخ داده و به یاریاش میشتابد و به او کمک میکند تا پول بیشتری به دست آورد.
«کاترین پاندر» نیز یکی از راههای به دست آوردن ثروت را دعا میشمارد:
خداوند غنی هرگز نمیخواهد که آدمی در این عالم سرشار از فراوانی رنج
1) . همان، ص 80.
بکشد. اگر ما فکر کنیم که باید در محنت و تنگدستی زندگی کنیم، تنها خودمان را گول زدهایم، اگر نیاز مالی دارید، در کمال دل و جرأت برای نیاز مالی ویژهتان دعا کنید و از خداوند مهربانتان کمک بخواهید تا نیازتان را به طور کامل و در منتهای شکوهمندی برآورد.(1)
ثروت از دیدگاه شعرا
این ندانم که زر بلای وفاست
یا که این خوی مردمان گداست
که چو آرند گوهری در چنگ
گوهر دوستی زنند بر سنگ
بر زمین برد فرو خجلت محتاجانم
بیزری کرد به من آنچه به قارون زر کرد
تهیدست را کا واژون بود
دلش سال و مه تنگ و محزون بود
چو داری به دست اندرون خواسته
زر و سیم و اسبان آراسته
هزینه چنان کن که بایدت کرد
نباید فشاند و نباید فشرد
مرد آزاده در میان گروه
گرچه خوشخوی و عاقل و داناست
محترم آنگهی تواند بود
که از ایشان به مالش استغناست
وانکه محتاج خلق شد خوارست
گرچه با علم بوعلی سیناست
مال گرد آر در نشیمن خاک
تا در این کهنه خاکدان باشی
گر بمیری و دشمنان بخورند
به که محتاج دوستان باشی
1) . همان، ص 184.
مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش
که تیرهبختی اگر هم بر این نسق مردی
توانگرا! چو دل و دست کامرانت هست
بخور، ببخش که دنیا و آخرت بردی
سعدی
«مال، زنبوری است که اگر از نگهداری آن آگاه باشید، عسل میدهد وگرنه نیش میزند و پرواز میکند».(1)ماردن
«یک شاهی پسانداز یک شاهی درآمد است».(2)آمریکایی
«نیکبخت، آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مرد و هشت».(3)سعدی
«فرومایه، کسی است که به قیمت آبروی خود مال به دست آورد».(4)
حضرت علی علیهالسلام
«بخشنده باش ولی اسراف مکن، در خرج اندازه نگه دار ولی سختگیر مباش».(5)
امام صادق علیهالسلام
«آن کس که از ثروت کنونی خود چیزی نمیبخشد، اگر فکر کنید که در صورت داشتن ثروت بیشتر دست و دل بازتر و آزادهتر خواهد بود، فقط کلاه سر خود میگذارد».(6)پلومر
«مال صالح، برای مرد صالح چه زیبنده است».(7)رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
«از قرض بترسید که مایه غم شب و ذلت روز است».(8)رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
«مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهره گرد کردن مال».(9)سعدی
«کسی که قرض خود را ادا میکند، بر ثروت خود میافزاید».(1)انگلیسی
«پول باید متعلق به انسان باشد، نه انسان متعلق به پول».(2)هندی
«به حقوق ثابت و غیر ثابت ربطی ندارد. ثروت و سعادتِ شما را، اعتقادات و باورهایتان رقم میزند. هشت نفر کارمند را که همگی در یک شرکت کار میکنند و حقوق یکسان میگیرند در نظر بگیرید. مطمئنا در میان این هشت نفر تعدادی را مییابید که زندگی خوبی دارند و تعداد دیگری که برای خرید یک ساندویچ به وام بانکی محتاجند. تفاوت این دو گروه نه در میزان درآمدشان بلکه در اعتقادی است که نسبت به پول دارند.
اگر من مقدار پولی را که میخواهم به دست نمیآورم، یا به دست میآورم و از دستش میدهم حتما دلیلی وجود دارد و این دلیل را نباید در دنیای بیرونی جستجو کرد، همه چیز به دنیای درون من مربوط میشود.
برندگان قرعهکشیهای مختلف مثال بسیار خوبی هستند برای نشان دادن این واقعیت که ثروت انسان، تحت کنترل سیستم اعتقادی اوست. مردم فکر میکنند که پول، حلاّل مشکلات است. اگر این طور است پس چرا اکثر برندگان قرعهکشیهای بزرگ پس از گذشت دو سال مقروضتر و فقیرتر از روز اوّل خود بودهاند؟ زیرا سیستم اعتقادی که میگوید: «من همیشه ورشکسته هستم» به سرعت یک میلیون دلار را بر باد میدهد.
چند وقت پیش برنامهای از تلویزیون تماشا میکردم. در این برنامه با فردی مصاحبه میکردند که برای دومین بار در یک قرعهکشی بزرگ، برنده شده بود. او میگفت: «این 3/1 میلیون دلار به دردم میخورد چون در حال حاضر دارم با بدبختی زندگی میکنم...» و این شخصی بود که دو سال پیش هم مبلغی هنگفت برنده شده بود. حساب بانکی هرکسی همیشه با سیستم اعتقادی او سازگاری دارد. وقتی که باورهای ما با موجودی بانکیمان جور در نمیآیند راه آسانتر آن است که حساب بانکی خود را عوض کنیم اما
راه درست، تغییر دادن باورهاست. در این جا هم، زندگی ما تحت کنترل اندیشههای ماست و نه عوامل بیرونی».(1)اندرومتیوس
«هر قدر قدرت تموّل زیاد باشد، باز چیزهایی هست که از ید اقتدار او خارج است و تمول نمیتواند دست به آنها دراز کند. ثروت میتواند شخصی را از درجات پست به مقامات عالیه برساند، میتواند طباخ را از مطبخ و مهتر را از طویله خارج نموده، در بهترین قصرها منزل دهد، میتواند تاج مملکتی را بر سر غلامی نهد، میتواند ظالم را مظلوم و مظلوم را ظالم جلوه دهد، میتواند گناهکار را بر بیگناه تفوق دهد. ولی با تمام این توانایی و قدرتها قادر نیست که زشت را زیبا و سیمای وحشتانگیز را دلپسند نماید، یا عجول را صبور و خشن را نرم و وحشی را متمدّن نماید یا بیشعور را عاقل و ترسو را شجاع کند. تمول میتواند مال و زندگی کسی را معدوم نماید، اما نمیتواند نام نیکو و شهرت و افتخارش را پایمال سازد یا دیده بصیرت را کور یا فهیم را نافهم گرداند».(2)بالزاک
قرآن کریم میفرماید:
گوشگیرانِ دروغند و خورندگانِ حرام. اگر پیش تو آمدند میانشان حکم کن یا از آنها روی بگردان. اگر روی از ایشان بگردانی تو را زیانی نتوانند زد. اگر حکم کردی میانشان به انصاف حکم کن که خدا افراد منصف را دوست دارد.(3)
امام صادق علیهالسلام میفرماید:
مال حرام، عبارت است از بهای فروش مردار، بهای فروش سگ، بهای فروش
شراب، زنا، رشوه گرفتن در قضاوت و مزد پیشگو.(1)
امام صادق علیهالسلام در گفتاری دیگر میفرمایند:
مال حرام موارد فراوانی دارد. یکی از آنها درآمدی است که از راه کار کردن برای والیان ستمگر به دست میآید.(2)
لقمان حکیم به فرزندش میگفت:
پیش از تو، مردم اموالی برای فرزندانشان گرد آوردند ولی نه اموال گرد آمده ماند و نه فرزندان آنها.
تو مزدوری هستی که دستور دادهاند کار بکنی و مزد بگیری. بنابراین، کارت را به خوبی انجام بده و اجرت بگیر.
در این دنیا مانند گوسفندی مباش که در میان سبزهزار مشغول چریدن است تا فربه شود و زمان مرگش هنگام فربهی اوست. بلکه دنیا را مانند پل روی نهری حساب کن که از آن گذشته، آن را ترک میکنی و تا ابد دوباره به سویش باز نمیگردی.
بدان! چون فردای قیامت در برابر خداوند توانا بایستی، از چهار چیز سؤال میشوی:
1 - جوانیت را در چه راهی از بین بردی؟
2 - عمرت را در چه راهی نابود نمودی؟
3 - مالت را از چه راهی به دست آوردی؟
4 - و در چه راهی خرج کردی؟
فرزندم! آماده آن مرحله باش و خود را برای پاسخگویی حاضر کن.(1)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
اِرْحَمُوا عَزیزا ذَلَّ وَ غَنِیّا افْتَقَرَ وَ عالِما ضاعَ بَیْنَ الجُهّالِ.(2)
به سه کس رحم کنید:
1 - عزیزی که خوار شده.
2 - ثروتمندی که فقیر گشته است.
3 - دانشمندی که میان جاهلان گمنام مانده است.
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی، قناعت است. اگر میخواهید از نظر مالی آینده شما تضمین گردد و محتاج لئیمان نگردید، اگر میخواهید از اوقات گرانبهای خویش به جای فکر کردن به اسراف و تبذیر، از مال خویش استفاده بهینه نمایید و اگر میخواهید روحی همراه با معنویت و عزت نفس داشته باشید، قناعت پیشه خویش سازید.
قناعت، کلید خوشبختی، توانگری و فرمانروایی است.
قناعت، کلید موفقیت، آرامش و استقلال اقتصادی است.
قناعت، کلید سعادت، پاکدامنی و تسلط بر هوای نفس است.
قناعت، کلید نیکبختی، فقرزدایی و تقسیم عادلانه ثروت است.
قناعت، کلید عدم اسراف و تبذیر، تأسی به پیشوایان دین و محبت خدا و رسول صلیاللهعلیهوآله است.
به مثال «فرانکلین» توجه فرمایید:
از هزینههای کوچکِ غیرضروری بر حذر باش، زیرا یک سوراخ کوچک موجب غرق شدن یک کشتی بزرگ میشود.(1)
حضرت امیر علیهالسلام میفرماید:
با قناعت، امور را بگذران، تا پادشاه خود باشی.(2)
«شامفور» راز خوشبختی را چنین بیان کرده است:
برای این که بشر بتواند در دنیا خوشبخت زندگی کند، باید قسمتی از توقعات خود را بکاهد.(1)
«فرانکلین» قناعت را کیمیا میشمارد:
قناعت، کیمیایی است که هرچه را لمس کند طلا میشود.(2)
«جان. بی کایزل»، عدم قناعت و صرفهجویی را خطرناک توصیف کرده است:
صرفهجویی، فضیلت است و تقوا، کسی که این صفت را ندارد، برای جامعه وجودش خطرناک است؛ زیرا هر لحظه ممکن است بار زندگی خود را به دوش دیگران بیندازد.(3)
ابوالعلاء میگوید:
آدم ولخرج امروز، گدای فرداست.(4)
ظهور حالتی پایدار در انسان که به سبب آن به قدر ضرورت و نیاز مادی از دنیا اکتفا میکند و خود را برای زیادهطلبی و تکاثر به زحمت نمیاندازد. خشنود بودن به نصیبوسهمخدادادیاست.کفایتنمودندرامورزندگی بهقدراحتیاجوکفاف است.(5)
امام کاظم علیهالسلام میفرماید:
هر که میانهروی کند و قناعت نماید نعمت برای او پابرجا ماند و هر که ریخت و پاش کند و اسراف نماید نعمتش از میان رود.(6)
هنگامی که در مصرفِ مال و ثروت، صرفهجویی نمودید و خرجهای آنچنانی در زندگی خویش ننمودید، آن مال و ثروت در آینده نیز برای شما باقی میماند و همیشه توانگر هستید، و دستِ احتیاج به سوی لئیمان دراز نکرده و از همه کس بینیاز هستید. ضربالمثلی ایرانی میگوید: «اندک، اندک جمع گردد وانگهی دریا شود». در این زمینه نیز اندک اندکِ صرفهجویی و قناعت، دریایی از مال و ثروت را پیش روی شما میگذارد، و آینده شما را تأمین مینماید.
امام کاظم علیهالسلام میفرمایند:
... پس هر که بیندیشد، به آنچه او را کافی است قناعت کند و هر که به آنچه او را کافی است قناعت کند بینیاز گردد و هر که به آنچه او را کافی است قناعت ننمود هرگز بینیاز نگردد.(1)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
آن کس که به حد خویش قناعت کند همیشه غنی و توانگر است، آنان که چشم طمع به مال غیر دوزند هر چه غنی باشند فقیرند.(2)
«کنفوسیوس» نیز بینیازی را در قناعت میداند:
طلب کن استغنا و بینیازی را از دنیا به قناعت؛ زیرا آنچه که مستغنی میسازد انسان را قناعت است نه مال.(3)
سعدی نیز میگوید:
توانگری به قناعت است نه به بضاعت.(4)
ائمه معصومین علیهمالسلام گفتارهای فراوانی درباره قناعت بیان کردهاند و مردم را از اسراف و تبذیر بر حذر داشتهاند. در نتیجه قناعت جنبه معنوی دارد و کسی که قناعت را
پیشه خویش سازد، به خداوند بزرگ تقرب جسته است، به دستورات دینی عمل نموده است و علاوه بر فضیلت آن از اجر اُخروی نیز بهرهمند میشود.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
مَن قَنَعَ حَسُنَتْ عِبادَتُهُ؛(1)فرد قانع، عبادتش نیکو میگردد.
حضرت امیر علیهالسلام در گفتاری دیگر میفرمایند:
قناعت، نشانه پرهیزکاران است.(2)
همانطور که گفتیم، کسی که قانع است، اندازه نگه داشته و صرفهجویی مینماید، توانگر بینیاز است. بنابراین آینده او تأمین است و از حیث مالی هیچ گونه مشکلی گریبانگیر او نمیشود و او با فراغت خاطر در امور مادی، اوقات گرانبهای خود را صرف کارهای فرهنگی، معنوی، علمی و... مینماید.
عزت ز قناعت است و خواری ز طمع
با عزت خود بساز و خواری مطلب
شخص قانع به دلیل توانگری و بینیازی و معنویت نشأت گرفته از آن عزت نفس دارد، و هیچگاه دستش جلوی مردم دراز نیست. او شخص ارزشمند، خردمند و دانا است که با جامه عمل پوشانیدن به قناعت به عزت نفس رسیده است.
حضرت علی علیهالسلام فرمود:
«اِقْنَعْ تُعَزّ»؛ قناعت پیشه ساز تا به عزت دست یابی.(3)
با فواید و آثاری که در باب قناعت تاکنون ذکر کردهایم، میفهمیم که قناعت و صرفهجویی عامل آرامشبخش است؛ زیرا به واسطه توانگری و بینیازی و تأمین آینده از جهت اقتصادی فکر آدمی تمرکز داشته و تشویق، نگرانی برای آینده و از جهت اینکه در اثر عدم قناعت در آینده فقیر گردد او را مشغول نمیسازد و ثانیا چون قناعت از امور معنوی نیز محسوب میگردد و موجب تقرب به خداست، موجب آرامش روح و روان آدمی میگردد. گاندی میگوید:
هرگاه کسی هوش و حواس خود را به مادیات معطوف دارد سبب ایجاد توجه نسبت به آن در خود خواهد شد، از توجه، اشتیاق، و اشتیاق به شعلههای سوزان هوا و هوس مبدّل، و هوا و هوس بیتابی ایجاد میکند.(1)
شخص قانع هرگز اسیر مال و ثروت خویش نمیگردد و همیشه بر پول و ثروت خویش فرمانروایی میکند. بنابراین بر هوای نفس خویش تسلط دارد و در این زمینه از آزادی معنوی برخوردار است. «اکیلادوس» میگوید:
اگر با صرفهجویی زراعت کنیم، آزادی درو خواهیم کرد و این محصول طلایی است.(2)
شخص قانع با صرفهجویی و قناعت خویش همیشه توانگر و بینیاز است و هرگز فقر گریبانگیر او نمیگردد. بنابراین اگر آحاد جامعهای قناعت را پیشه خویش سازند، در آن جامعه فقر نابود میشود.
مردی مقداری شیر و عسل برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله آورد تا بنوشد. حضرت فرمود: دو نوشیدنی است که میتوان به یکی از این دو بسنده کرد. من آن دیگری را نه مینوشم و نه حرام میسازم ولی [با این کارم ]برای خدا فروتنی مینمایم؛ زیرا هر که برای خدا فروتنی نماید خدایش بالا برد و هر که تکبر ورزد، خدایش پست سازد. هر که در زندگی میانهروی کند خدایش روزی رساند و هر که زیادهروی و اسراف نماید خدایش بینصیب سازد.(1)
با توجه به ذکر فواید و آثار قناعت، موفقیتها و خوشبختیهایی در این زمینه شامل حال قانعان میگردد.
شخص قانع خردمند و دانا است، زیرا با نیروی سنجش و نتیجهگیری خویش این موضوع را پذیرفته است و گام در این راه نهاده است.
بلی، فقط دیوانهگانند که به اسراف و تبذیر میپردازند، از صرفهجویی سرباز میزنند و به عواقب شوم آن گرفتار میشوند.
«فرانکلین» نیز همین اعتقاد را دارد:
دیوانگی است که برای خریداری اشیاء بیمصرف و کالاهای تجملی، انسان خود را گرفتار قرض کند.(2)
«کیکاوس» نیز میگوید:
قانع باش و میانهروی پیشه کن که اصل همه پندها این است.(1)
اشخاص قانع، قدر مال و ثروت خویش را میدانند و با صرفهجویی، پول خویش را بیجهت صرف هزینههای گزاف و بیهوده نمیکنند. ضربالمثل چینی میگوید:
اگر چه در کنار جنگل زندگی میکنی، قدر چوب را بدان.(2)
قناعت مربوط به زمان و مکان خاصی نیست، اشخاص قانع در همه اوقات و در همه زمینهها صرفهجویی میکنند و در نتیجه تا آخر عمر استقلال اقتصادی خویش را حفظ مینمایند.
عدهای از مردم از زندگی توقعات بیجا دارند، و خیال میکنند باید انواع و اقسام امکانات و رفاهیات زندگی را فراهم کنند اما قانعان، از زندگی توقع زیاد از حد ندارند و خوی خویش را به قناعت عادت دادهاند.
عدّهای از افراد که به تازگی قناعت را پیشه خویش ساختهاند با تصمیمگیری، عزمی راسخ و تمرین و ممارست بر مال و ثروت خویش حکمروایی میکنند.
تشویق جوانان به زندگی زاهدانه و سخاوتمندانه در عین تلاش برای معاش و فعالیت اقتصادی و مراعات قناعت و حفظِ مِناعت طبع در شیوه زندگی.
آگاه ساختن نسل جوان نسبت به پرهیز از اتلاف مال و صرف هزینههای غیر ضروری در زندگی و اجتناب از رقابتهای ناسالم اقتصادی.
حفظ روحیه صرفهجویی و قناعت و میانهروی در فقر و توانگری و پرهیز از اسراف، تبذیر و مصرفزدگی.
تشویق جوانان نسبت به استفاده از امکانات مالی در فراهم ساختن وسیله طاعت و کسب رضایت پروردگار.
تنبّه و آگاهی نسل جوان از عواقب ویرانگر و فسادانگیز فقر، مسکنت، طغیان و سرکشی در مال و مِکنت.
ترغیب جوانان نسبت به پرداخت خمس و زکات و مالیاتهای اسلامی و انفاق مال در جهت فراهم ساختن امکانات معیشت برای نیازمندان و حاجتمندان و نجات آنان از فقر و محرومیت.
تقویت روحیه مبارزه و مقابله در جوانان نسبت به بهرهکشی اقتصادی، تکاثر و تمرکز ثروت، احتکار و اجحاف.(1)
امام رضا علیهالسلام از پدرانش، از علی علیهالسلام روایت میفرمایند:
در کندن خندق با پیامبر بودم، پس فاطمه آمد و پاره نانی با خود داشت و آن را به پیامبر داد. پیامبر گفت: این چیست؟ گفت: «نانی است که برای حسن و حسین میپختم و پارهای از آن را برای شما آوردم». پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت: «نخستین خوراکی است که از سه روز به این طرف وارد دهان پدرت میشود».(2)
امام علی علیهالسلام فرمود:
جز پوست گوسفندی نداشتیم، شب با فاطمه بر آن میخوابیدیم، و روز به روی آن، به شتر علوفه میدادیم.(3)
گوشتی خشک و بدون چربی برای خوردن نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام گذاشتند. برخی گفتند: بر آن روغن بیفزاییم؟ گفت: «ما دو خورش را با هم نمیخوریم».(1)
عَدّی بن حاتم آن حضرت را دید که در برابرش کاسهای آب و پارهای نان جو و نمک نهادهاند، گفت: «ای امیرمؤمنان! این روا نیست که روز را گرسنه و مشغول کار و کوشش به سر بری، و شب را بیدار و درگیر با رنجها به روز آری، و سپس افطارت این باشد» علی گفت:
نفس خود را به قناعت عادت ده، و گرنه پیش از آنچه برای او بسنده باشد از تو طلب خواهد کرد.(2)
در روایات اسلامی آمده است عمرو بن حریث مترصد باز شناختن غذای مولای متقیان علیهالسلام بود، پس فضّه انبان دربستهای آورد، و علی علیهالسلام از آن نان رنگ برگشته درشتی بیرون آورد. عمرو گفت: ای فّضه! آیا بهتر نبود که سبوس این آرد را میگرفتی و آن را پاکیزهتر میپختی؟ گفت: پیشتر چنین میکردم، ولی مرا از آن منع کرد. در انبان خوراک پاکیزه و لذیذ میگذاشتم، او بر سر انبان مهر نهاد. سپس امیرالمؤمنین نان را در کاسهای خرد کرد و بر روی آن آب ریخت و اندک نمک افشاند و آستین را بالا زد، و چون از خوردن بیاسود گفت:
ای عمرو! وقت این رسیده است - و با دست اشاره به محاسن خود کرد(3)- و چه زیانی بالاتر از اینکه برای شکم آن را وارد آتش کنم، همین خوراک مرا بس است.(4)
روزی علی علیهالسلام شمشیرش را به بازار آورد و اعلام کرد که چه کسی این شمشیر را از من میخرد؟ شخصی پیش آمد در مورد فروش شمشیر، صحبت کرد، امام فرمود: اگر چه خیلی از وقتها با همین شمشیر غم و غصه را از سیمای رسول خدا زدودهام، ولی سوگند به خدا! اگر به اندازه قیمت یک پیراهن پول داشتم، شمشیر را نمیفروختم!
آن شخص گفت: من حاضرم که پیراهن را نسیه به تو بفروشم و هنگامی که سهم حقوق شما رسید، پول پیراهن را به من بپردازید. امام این پیشنهاد را پذیرفت و پیراهن را از وی نسیه خرید، پس از مدتی سهمیهاش را که دادند، پول پیراهن را به فروشنده پرداخت، و فرمود:
ای مردم کوفه! هرگاه با یک شتر سواری و غلامم که از مدینه آوردهام از شما جدا شده جایی بروم، بدانید من به شما خیانت کردهام.(1)
روزی سلمان، اباذر را به مهمانی دعوت کرد و اباذر نیز دعوت سلمان را قبول نمود و به خانه وی رفت. هنگام صرف غذا سلمان چند تکه نان خشک را از کیسه بیرون آورد و آنها را تکه کرد و جلوی اباذر گذاشت.
هر دو با هم مشغول میل غذا شدند. اباذر گفت:
1) . بحار الانوار، ج 40، ص 324 و 325 و ج 41، ص 137 و 138؛ داستانهای بحار الانوار، ج 7، ص 57.
سلمان گفت: اگر قناعت داشتیم، ظرف آبم به گرو نمیرفت.(1)
خدای متعال به داود علیهالسلام وحی کرد:
من توانگری را در قناعت نهادهام، اما مردم آن را در فراوانی مال میجویند، از این رو نمییابندش.(2)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«أَلْقَناعَةُ مالٌ لایَنْفَدُ»(3)قناعت مالی است که تمام نمیشود.
مولای متقیان امام علی علیهالسلام میفرمایند:
هیچ گنجی، سرشارتر از قناعت نیست.(4)
امام باقر علیهالسلام میفرمایند:
با دوری کردن از آزمندی، در آستان قناعت بار افکن و با برگزیدن قناعت، کوه آزمندی را پس بزن.(5)
امام صادق علیهالسلام فرمود:
به ناتوانتر از خودت، بنگر و به توانگرتر از خویش منگر؛ زیرا که این کار، تو رابه آنچه قسمتت شده است قانعتر میسازد.(6)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
قناعت، به اندازه خویشتنداری و عزت نفس بستگی دارد.(1)
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
برای کسی که خود را بشناسد، شایسته است که به قناعت و عزت نفس چنگ در زند.(3)
امام علی علیهالسلام فرمود:
میوه قناعت، میانهروی در کسب و کار است و خویشتنداری، از دست دراز کردن سوی مردم.(4)
حضرت امیر علیهالسلام فرمود: «میوه قناعت، عزت است».
بهترین کمک برای خودسازی، قناعت است.(5)
امام حسین علیهالسلام میفرماید: «قناعت، مایه آسایش تن است».(1)
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
کسی که اندک قانعش نکند، مال بسیار سودش ندهد.
حضرت امیر علیهالسلام در گفتاری دیگر میفرمایند:
کسی که به اندک دنیا قانع نباشد، ثروت بسیار آن، هر چه هم گردآورد، او را بینیاز نسازد.
زین بیش آبروی نریزم برای نان
آتش دهم به روح طبیعی به جان نان
خون جگر خورم نخورم نان ناکسان
در خون جان شوم نشوم آشنای نان
با این پلنگ همتی از سگ بتر بوم
گر زین سپس چو سگ دوم اندر قفای نان
در جرم ماه و قرصه خورشید ننگرم
هر گه که دیدهها شودم رهنمای نان
از چشم زیبق(2)آرم و در گوش ریزمش
تا نشنوم ز سفره دونان صلای نان
چون آب آسیا سر من در نشیب بادگر پیش کس دهان شودم آسیای نان
از قوت در نمانم گو نان مباش از آنک قوتی است معده حکما را ورای نان
چون آهوان گیا چرم در صحنههای دشت اندی که نگذرم به در دهکیای نان
تا چند نان و نان که زبانم بریده بادکاب امید برد امید عطای نان
آدم برای گندمی از روضه دور ماندمن دور ماندم از برِ همّت برای نان
آدم ز جنّت آمد و من در سَقَر(1)شدماو از بلای گندم و من از بلای نان
یا رب ز حال آدم و رنج من آگهی خود کن عذاب گندم و خود ده جزای نان
تا کی به دست ناکس و کس زخمها زنند بر گُردههای ناموران گِردههای نان
نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان
بر آسمان فرشته روزی به بخت من منسوخ کرد آیت رزق از ادای نان
خاقانیا هوا و هوان(2)هم طویلهاند تا نشکنند قدر تو بشکن هوای نان
نانی که از کسان طلبی بر خدا نویسکآخر خدای جان نبود کدخدای نان(3)
***«خاقانی»
آلوده منت کسان کم شو
تا یک شبه در وثاق تو نان است
ای نفس به رسته قناعت شو
کانجا همه چیز نیک ارزان است
تا بتوانی حذر کن از منّت
کاین منّت خلق کاهش جان است
در عالم تن چه میکنی هستی
چون مرجع تو به عالم جان است
شک نیست که هر که چیزکی دارد
و آن را بدهد طریق احسان است
لیکن چو کسی بود که نستاند
احسان آن است و بس نه آسان است
چندان که مروّتست در دادن
در ناستدن هزار چندان است(1)
***انوری
ای قناعت توانگرم گردان
که ورای تو هیچ نعمت نیست
***سعدی
بنده پیر خراباتم که درویشان او
گنج را از بینیازی خاک بر سر میکنند
ای گدای خانقه بر جه که در دیر مغان
میدهند آبی و دلها را توانگر میکنند
***خواجه حافظ شیرازی
بخور چیزی از مال و چیزی بده
هم از بهره پیریت چیزی بنه
***فردوسی
برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین
که یکدم تنگدل بودن به بحر و بر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان به صد من زر نمیارزد
***خواجه حافظ شیرازی
هر که قانع گشت از ذلت برست
در مقام امن و آزادی نشست
1) . همان، ص 135.
رو قناعت کن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است(1)ملای رومی
توانگری به قناعت است نه به بضاعت.(2)«سعدی»
صرفهجویی، خود یکی از منابع مهم درآمد است.(3)«برتراندراسل»
قناعت، با خسّت و لئامت ارتباطی ندارد.(4)«یکی از بزرگان»
قناعت، در هر خانهای قدم گذارد قرض را از آنجا بیرون میکند.(5)«یکی از بزرگان»
یکی از خوشبختهای روزگار کسی است که:
جامه قناعت بپوشد، و از اسراف و زیادهروی دوری کند.(6)«کشکول جاویدان»
قانع باش و میانهروی پیشه کن که اصل همه این است.(7)«کیکاوس»
قناعت پیشه کن تا از سختیها در امان مانی.(8)«جالینوس»
اسکندر جهانگیر، دیوژن را دید که در اخمره جای گرفته نتوانست چیزی به او بدهد یا از او چیزی بگیرد، اسکندر فرمانروای زمین بود و دیوژن سلطان مقتدر قلمرو قناعت.(9)«سکا»
آدم ولخرج امروز، گدای فرداست.(10)«ابوالعلا معری»
هر کس فقیر و قانع باشد ثروتمند است.(11)«شکسپیر»
کسی که همیشه زیادتر از لازم خرید میکند روزی مجبور میشود که لازم را بفروشد.(12)«فرانکلین»
1) . ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 621 و 622.
2) . نیکنام، محمّد کاظم، کوتاه سخن، ص 143.
3) . همان.
4) . همان.
5) . همان.
6) . کتابچی، محسن، کشکول جاویدان، ص 177.
7) . احسانی کناری، قاسم، چراغ راه زندگی، ص 20.
8) . همان.
9) . همان، ص 21.
10) . ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 616.
11) . همان، ص 620.
12) . همان.
کسی که از آنچه که دارد راضی نیست اگر صاحب تمام دنیا هم بشود باز ناراضی و
بینواست.(1)«سینکا»
هر چه کمتر آرزو داشته باشید محرومیتهای شما کمتر است.(2)«پلوتارک»
یکی از راههای رسیدن به موفقیت و خوشبختی، صلح و سازش است. برای اثبات این مطلب ابتدا مقداری به شرح زیانهای جنگ و ستیزه، مشاجره و دعوا میپردازیم. ستیزهجویی و جنگ از لحاظ جانی و مالی خسارت غیر قابل جبرانی در پی دارد. در جنگ عدهای از حیث اقتصادی در تنگنا قرار میگیرند مثل بیخانمانی، بیکاری و... عدهای نیز خسارتهای جانی متحمل میشوند مثل معلولیت، محرومیت، امراض جسمی، روحی و...
«همر» میگوید:
آغاز و پایان جنگ توسط خون صورت میگیرد.(1)
مشاجره و دعوا بر روی سیستم عصبی انسانها اثر مستقیم میگذارد. در کتاب روانکاوی عمومی جمله زیر بیان شده است:
یک فقره اوقاتتلخی انسان را به مرحله سقوط نزدیک میکند.
بنابراین مشاجره و دعوا آرامش را از انسان سلب مینماید و تشویش و نگرانی را جایگزین آن میکند.
به همین نسبت که جنگ و خونریزی مذمّت شده است، به صلح و سازش سفارش شده است؛ زیرا صلح و سازش باعث میگردد انسانها در زمینههای سیاسی و اقتصادی رشد نمایند و از نظر مالی نه تنها خسارتی متوجه آنها نمیشود بلکه با کمکهای کسانی
1) . ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 237.
که نظرشان با صلح و سازش جلب گردیده است رشد، و گاهی رشد چشمگیری در بُعد اقتصادی مینمایند.
کسانی که صلح و سازش میکنند و بین مردم را صلح و آشتی میدهند خسارتهای جانی نیز متحمل نمیگردند و هیچ گونه معلولیت، مصدومیت و مجروحیت در پی ندارد.
در اشعار «تااونه کینگ» چنین بیان شده است:
آنکه در طریق صلح و صفا میرود، گرفتار ببر و گاومیش نمیشود.(1)
صلح و سازش به آدمی وجدانی آرام و وجودی همراه با آرامش عطا میکند و چون مرام او صلح و آشتی در سه محیط خانواده، اجتماع و دانشگاه است در هر یک از این سه محیط در ابعاد گوناگون زندگی به سرانجام نیکبختی میرسد.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
کوشش در راه ایجاد صلح و آشتی بین مردم از کمال نیکبختی است.(2)
زیرا با ایجاد صلح و آشتی بین مردم، آنها نیز در مشکلات، گرفتاریها و نابسامانیها به کمک ما میشتابند و ما را در راه رسیدن به موفقیت و خوشبختی یاری مینمایند. و همچنین از اجر معنوی آن برخوردار میشویم.
یکی از اثرات صلح و سازش، اتحاد بین مردم است. آنها با همدلی و بدون مشاجره و ستیزهجویی به کارهای عبادی، اقتصادی و فرهنگی همت میگمارند و متحد و یکپارچه در مقابل توطئههای دشمنان مقاوم، پایدار و پیروز هستند. با یکپارچگی نیرهای انسانی در ابعاد دینی، اقتصادی، فرهنگی و... هدر نمیرود.
«گاندی» میگوید:
ارکان اتحاد جهانی فقط میتواند براساس عدم خشونت استوار گردد و به همین جهت در روابط بینالمللی جدا باید از خشونت پرهیز کرد.(1)
صلح با مردم و اصلاح بین مردم از معنویات به شمار میرود. ائمه معصومین علیهمالسلام بر آن تأکید فراوان داشتهاند و گفتارهای فراوانی در این زمینه فرمودهاند.
صلح و سازش علاوه بر نیکبختی در دنیا اجر اخروی بیحساب دارد و ما را به قرب الهی نزدیک میگرداند. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در این زمینه میفرمایند:
آیا شما را به چیزی بافضیلتتر از نماز و روزه و صدقه (زکات) آگاه نکنم؟ آن چیز اصلاح میان مردم است؛ زیرا تیره شدن رابطه میان مردم مهلک و دین برانداز است.(2)
همانطورکه در جنگ و ستیزهجویی امنیت وجود ندارد و خسارات فراوانی بر اثر ناامنی متوجه طرفین دعوامیگردد، صلحوسازش نیزمتضمنامنیتاستوتا هنگامی که مردم در صلح و صفا زندگی میکنند، امنیت بر آنان سایهافکن شده است.
همانگونه که در هنگام جنگ و ستیزهجویی قانون از سوی طرفین جنگ زیر پا نهاده میشود، در هنگام صلح همگان تابع قانون هستند و در کمال صلح، صفا و صمیمیت زندگی میکنند.
سیسرون نیز همین اعتقاد را دارد:
جنگ قوانین را خاموش میکند.(3)
در هنگام صلح و سازش مردم به تجارت و آبادانی مشغول هستند و همانطور که گفتیم در تمامی ابعاد زندگی به رشد چشمگیری نائل میشوند.
در زمان جنگ ویرانگری، و در زمان صلح تجارت و آبادانی جلوهگر است.
یکی از بزرگان میگوید:
در باغ صلح، درخت تجارت میوه میدهد.(1)
صلح و آشتی در محیط خانواده باعث استحکام این محیط میگردد، و خانواده از گزند همه آفات ایمن است. همچنین از فشارهای روحی روانی میکاهد و آرامش را در این محیط به ارمغان میآورد، اگر به مجلات و روزنامهها رجوع کنید میبینید که قهرها باعث جدایی و از هم پاشیدگی خانوادههای فراوانی شده است و آشتی نیز خانوادههای فراوانی را خوشبخت و موفق ساخته است به علاوه صلح و سازش در محیط خانواده اجر معنوی فراوانی در پی دارد.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به منزل همسرش ام سلمه وارد شد، بوی خوش به مشام حضرت رسید فرمود: حولاء (نام زن عطرفروش) به خانه شما آمده است؟
امّسلمه عرض کرد: آری، آمده است و شکایت از شوهر خود دارد، و میگوید: شوهرش او را رها کرده و به نزد او نمیآید. در این وقت حولاء از در وارد شد و گفت: پدر و مادرم به فدای تو باد! شوهرم از من روی برگردانید و به من توجهی نمیکند.
1) . همان، ص 241.
حضرت فرمود:
ای حولاء! عطر بزن و خودت را (در خانه) بیشتر خوشبو کن، شاید او را به خویشتن جلب کنی.
حولاء گفت: هیچ بوی خوشی نماند، مگر آن که خود را با آن خوشبو کردم و باز از من کنارگیری میکند.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: او نمیداند که اگر به تو روی آورد و آشتی کند چه ثوابهایی برایش حاصل میگردد.
حولاء گفت: یا رسولالله! اگر همسرم به من روی آورد و آشتی کند چه ثوابهایی برایش نوشته میشود؟
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود:
هنگامی که او به جهت آشتی به سوی تو گام بر میدارد، دو فرشته اطراف او را میگیرند، و ثوابش مانند ثواب کسی است که با شمشیر در راه خدا جهاد میکند. و در موقع همبستری، گناهانش مانند برگ خزان فرو میریزد، آنگاه که غسل میکند همه گناهانش بخشیده شده و گناهی در پرونده اعمال او باقی نمیماند.(1)
گاهی یک قهر با مدیر مؤسسه یا کارمندان آن بر اثر حرفی یا عملی باعث از دست دادن شغل آدمی میگردد. و بر عکس آشتی و سازش با مدیر و کارمندان و اصلاح بین آنها موجب استحکام موقعیت شغلی میگردد. همچنین صلح و سازش باعث آرامش هر چه بیشتر در محیط کار میگردد.
محمد مسعود میگوید:
1) . بحار الانوار، ج 22، ص 124؛ احسن القصص، ج 6، ص 40 - 39.
آرامش دنیا وقتی امکانپذیر خواهد بود که در عالم یک رژیم واحد حکومت کند.(1)
همان طور که قبلاً اشاره شد صلح و سازش موجب آرامش روحی روانی است. صلح و سازش آسایش انسان را تأمین میکند و وجدانی آرام عطا مینماید.
آشتی و سازش با مردم و اصلاح بین آنها علاوه بر آثاری که در بالا آوردیم، فواید و نتایج فراوان دیگری نیز به همراه دارد که همگی آنها آدمی را در نیل به سرانجام مقصود کمکهای شایانی مینماید.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
هر که صلح و آشتی دشمنان را به دست آورد به مقصود خود برسد.(2)
آشتی و سازش با طبقات مختلف مردم و اصلاح بین آنها از خردمندی است. کسانی که قهر میکنند و سر ستیزهجویی دارند نادان و جاهل هستند.
اشخاصی جنگ و دعوا به راه میاندازند که خردمند نیستند زیرا ستیزهجویی و دعوا کار عاقلانهای نیست.
«تن» نیز همین اعتقاد را دارد:
مردم دنیا همچون دیوانگان کور و کر، به جان هم افتند و یکدیگر را ندیده و نشناخته میدرند و بر این دیوانگی، نامِ جنگ افتخار میگذارند.(3)
یکی از بزرگان گفته است:
اصل خرد در این حکم است که هیچ جانداری را بیجان نکنیم.(1)
گاهی شخصی کارهایش عاقلانه است ولی به علت اینکه انسانیت و مروّت ندارد به قهر، ستیزهجویی، مشاجره و زد و خورد میپردازد. اما کسانی که انسانیت و مروت جزء ذاتشان است با همگان سرِ آشتی و سازش دارند.
بوعلی سینا میگوید:
هر که با مردم منازعه بسیار کند، انسانیت و مروتش زایل شود.(2)
صلح و سازش از ارزشها به شمار میرود. کسانی که کار مردم را اصلاح میکنند و بین مردم صلح و آشتی برقرار میسازند، ارزشمند هستند، و همیشه تابع ارزشها میباشند. «بایرون» میگوید:
افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سیل خون.(3)
آشتیجویان با علم به اینکه مشاجره و منازعه کاری عبث و بیهوده است و برعکس صلح و سازش یک عمل خوشبختیآفرین، معنوی و پسندیده به شمار میرود، همیشه عالمانه در میدان عمل به دنبال این کار خیر و ثواب هستند.
آنها مشتاقانه با سعی و تلاش کار مردم را اصلاح میکنند و نمیگذارند مشاجره، منازعه و ستیزهجویی بین مردم به وجود بیاید، زیرا ناپلئون میگوید:
با صلح گفتن دنیا ایمن نمیشود. (بلکه در این زمینه هم، همه طبقات مردم، مخصوصا سیاستمداران باید مرد عمل باشند.)
روزولت میگوید:
اگر میخواهیم صلح پایدار بماند باید علم را رابط بین ملل بدانیم.(4)
سعدی علیه الرحمه میفرماید:
«با دوستان مروت با دشمنان مدارا»
در روحیه آشتیجویان و صلحطلبان «مدارا» نهفته است آنها هرگز با دشمنان به تندی برخورد نمیکنند، و مدارا با دشمن کار همیشگی آنها است.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
بهوش باش که با مردم تندخو، مدارا قویترین حربه پیکار است و سیلاب خروشان در آغوش اقیانوس آرام گیرد.(1)
1- «من یَشْفَعْ شَفاعَةً یَکُنْ لَّهُ نَصِیبٌ منها و من یَشْفَعْ شَفاعَةً سَیِّئَةً یَکُنْ لَّهُ کِفْلٌ مِنْها وَ کانَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقیتا»(2)
هر که وساطت پسندیدهای کند، او را از آن نصیبی خواهد بود و هر کس وساطت ناپسندیدهای کند او را از آن (نیز) سهمی خواهد بود و خداوند، حسابرس و نگهدار هر چیز است.
2- «یَسْئَلونَکَ عَنِ الأنْفالِ قُلِ الْأنْفالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ فَاتَّقُواْ اللَّهَ وَ أَصْلِحُواْ ذاتَ بَیْنِکُمْ وَ أَطِیعُواْ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ کُنتُم مُّؤمِنین»(3)
از تو درباره غنایم جنگی سؤال میکنند، بگو: انفال مخصوص خدا و پیامبر است، پس از (مخالفت) خدا بپرهیزید! و خصومتهایی را که میان شماست، آشتی دهید! و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید اگر ایمان دارید!
3- «إِنَّما المُؤمِنُونَ إخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَینَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ»(4)
در حقیقت مؤمنان با هم برادرند، پس میان برادران خود آشتی دهید و از خدا بترسید، شاید مورد رحمت خدا قرار گیرید.
4- «لا خَیْرَ فیِ کَثیرٍ مِّن نَّجْواهُم إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْروُفٍ أَوْ إِصْلاح بَیْنَ النَّاسِ وَ مَن یَفْعَلْ ذلِکَ ابتِغاءِ مَرْضَاتِ اللَّهِ فَسَوفَ نُؤْتیِهِ أَجْرا عَظِیما»(1)
دربسیاریاز سخنان درگوشی (وجلساتمحرمانه)آنها، خیر و سودی نیست؛ مگر کسی که (به این وسیله،) امر به کمک به دیگران، یا کار نیک، یا اصلاح در میان مردم کند؛ و هر کس برای خشنودی پروردگار چنین کند، پاداش بزرگی به او خواهیم داد.
5 - «یا أَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا ادْخُلُواْ فیِ السِّلْمِ کافَّةً وَ لاتَتَّبِعُواْ خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ»(2)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! همگی در صلح و آشتی درآیید! و از گامهای شیطان پیروی نکنید، که او دشمن آشکار شماست.
6- اگر میل به صلح کردند، تو نیز به آن میل کن.(3)
7- ... به آن کس که به شما سلام کند مگویید که تو مؤمن نیستی.(4)
8- و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتی دهید.(5)
9- صلح کردن نیکوتر است...(6)
«وَ لاَ تَجْعَلُواْ اللَّهَ عُرْضَةً لِأَیْمَانِکُمْ أَن تَبَرُّواْ وَ تَتَّقُواْ وَ تُصْلِحُواْ بَیْنَ النَّاسِ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»(7)
خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید! (تا بدین بهانه) از نیکی کردن و پرهیزکار بودن و اصلاح میان مردم (باز ایستید) که خدا شنوای داناست.
امیر مؤمنان علیهالسلام فرمود:
من صلح را، مادام که مایه وهن اسلام نباشد، کارسازتر از جنگ یافتهام.(1)
حضرت امیر در فرمان استانداری مصر به مالک اشتر، میفرماید:
اگر دشمن تو را به صلح فرا خواند و خشنودی خدا در آن بود آن را ردّ مکن؛ زیرا صلح مایه آسایش سپاهیان تو و راحتی خودت از اندوهها و دردسرهایت و امنیت سرزمین توست.(2)
حضرت امیر علیهالسلام پس از ضربت خوردن توسط ابنملجم، در سفارش به فرزند بزرگوار خود حسن علیهالسلام میفرماید:
بدان که معاویه همچنان که با من مخالفت کرد با تو نیز مخالفت خواهد کرد. پس اگر با او از در صلح و آشتی در آیی به جدّت تأسی جستهای که با بنیمره و بنیاشجع... صلح کرد و اگر بخواهی با دشمنت بجنگی (بدان که) هرگز آن صلاحیت و وفاداری که پیروان پدرت داشتند پیروان تو نخواهند داشت.(3)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
اصلاح میان مردم هرگاه با هم دچار اختلاف و دشمنی شوند و نزدیک کردن آنها به یکدیگر هرگاه از هم دور گردند، صدقهای است که خداوند آن را دوست دارد.(4)
امام صادق علیهالسلام به مفضّل فرمود:
هرگاه میان دو نفر از شیعیان ما کشمکشی دیدی از مال من غرامت بده (یعنی با پرداخت وجه مورد اختلاف، میان آنان اصلاح کن).(1)
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
صلح میان مسلمانان رواست مگر صلحی که حرامی را حلال یا حلالی را حرام کند.(2)
گهر چون به آسانی آید به چنگ
به سختی چه ناید تراشید سنگ
مرادی که در صلح گردد تمام
چه باید سوی جنگ دادن لگام
***فردوسی
یک حرف صوفیانه بگویم اجازتست
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری است
***خواجه حافظ شیرازی
کجا فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
کجاست روزگار صلح و ایمنی
شکفته مرد و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی
فروغ عشق و تابش صدای او
کجا دور یاری و برابری
حیات جاودانی و صفای او
زهی کبوتر سپید آشتی
که دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آنکه جغد جنگ را
جدا کنند سر به پیش پای او
***ملکالشعرای بهار
نه دانش باشد آن کس را نه فرهنگ
که روز آشتی پیش آورد جنگ
خردمندی که در جنگی نهد پای
بماند آشتی را در میان جای
همه به صلح گرای و همه مدارا کن
که از مدارا کردن ستوده گردد مرد
اگر چه قدرت داری و عدت بسیار
بگرد صلح در آی و بگرد جنگ مگرد
نه هر که دارد شمشیر حرب باید ساخت
نه هر که دارد پادزهر زهر باید خورد
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
حافظ شیرازی
به قدر و قوه خود با جمیع خلق به صلح بکوشید.(1)«رومیان»
آیا زندگی آن قدر عزیز و صلح آن قدر شیرین است که به بهای زنجیر و اسارت خریداری شود.(2)«پاتریک هانری»
افتخاراتی که از طریق شمشیر به دست میآید از طریق شمشیر هم ممکن است از دست برود.(3)(بنابراین صلح و سازش قابل ستایش است)«فیلیپ مقدونی»
انسان با جنگ چشم از دنیا میپوشد.(4)«اسمیت»
برای بقای صلح جهانی باید ملتها به هم نزدیک شوند نه دولتها.(5)«ایدن»
بمب اتم وسیله صلح شد اما بشر میتواند نگهبان صلح باشد از این پس صلح را باید
از خطری که نه تنها تمدن بلکه بشریت را تهدید میکند حفظ کرد.(1)«چرچیل»
ارکان اتحاد جهانی فقط میتواند بر اساس عدم خشونت استوار گردد و به همین جهت در روابط بینالمللی جدا باید از خشونت پرهیز کرد.(2)«یکی از بزرگان»
شاید شما در روزنامهها خواندهاید که: زنی به علّت بدبینی، شوهرش طلاق گرفت، و یا شوهری به علّت بدبینی همسرش درخواست طلاق کرد. چه بسیارند خانوادههایی که به دلیل بدبینی از هم پاشیده شدهاند، و چه بسیارند خانوادههایی که به دلیل بدبینی زن یا شوهر در اضطراب، تشویش و نگرانی به سر میبرند و از آرامش (در آن خانواده) خبری نیست. در محیط اجتماع نیز بدبینی به مردم موجب هرج و مرج میگردد و به امنیت جامعه خدشه وارد میشود.
وقتی عدهای بدبین براساس ظن، گمان و تخمین از مردم بدگویی میکنند و به آنان هرزهزبانی میکنند، آنان نیز عکسالعمل نشان میدهند و حس کدورت در بین آنها زیاد و زیادتر میگردد، در نتیجه امنیت آن جامعه کمتر و کمتر میگردد.
«بروکتر» گوید:
آتشی که جسم را میسوزاند غالبا به دست خودمان روشن شده است.(1)
حجازی نیز میگوید:
آدم بدبین همچون مبتلایان تریاک مرض خود را به هزار دلیل به دیگران نسبت میدهد.(2)
در محیط کار نیز همین گونه است، بدبینی نسبت به رئیس و همکاران چه بسا موقعیت شغلی آدمی را به خطر میاندازد. و شخص بدبین از کار، بیکار میشود.
لذا خوشبینی در سه محیط خانواده، اجتماع و کار باعث موفقیت و خوشبختی انسان میگردد؛ زیرا باعث استحکام بنیان خانواده، امنیّت و... در اجتماع و تحکیم موقعیت شغلی در محیط کار میگردد. «دیوید هیوم» میگوید:
من میل به دیدن رویه دلپذیر کارها داشتم تا رویه نادلپذیر آنها و چه خوشتر است که آدمی با این شیوه فکر زاده شود تا ملکی به در آمد ده هزار لیره در سال.(1)
یکی از بزرگان، خوشبینی را یکی از عوامل خوشبختی دانسته است:
خوشبختی موضوع شخصی است که میخواهید سعادتمند باشید باید خوشبین و سالم و قانع باشید و اعتدال را رعایت کنید همچنین باید کاری داشته باشید که از آن خوشتان بیاید و آن کار باید بازدهی داشته باشد.(2)
بدگمانی این است که: رویدادها، کارها و گفتارهای دیگران را بدون آگاهی درست و بدون دلیل روشن و آشکار - ناپندار، ناروا و گمان بد، بیان و تفسیر کنیم و این گمان را حتمی و محقق شماریم، هنگامی گناه است که انسان گمان بد و سوءظن خود را بگوید و طرف را آزرده و ناراحت کند.(3)
خوشبینی این است که: وقایع، اعمال و کردار و گفتار دیگران را با پندار نیکو و خوشگمانی، بیان و تفسیر کنیم.
همان گونه که در ابتدای بحث بیان شد خوشبینی نسبت به همسر و فرزندان لازم و ضروری است، ما همیشه باید به این مطلب اهمیت بدهیم و سوءظن و بدگمانی را از وجود خویش دور نماییم، تا به سرانجام نیکبختی برسیم. به نمونه زیر توجه کنید:
«... زنم دوست دارد از همه چیز سردرآورد و هر کسی را مورد سؤال و بازجویی قرار دهد، مواظب رفت و آمدها باشد و بر گفت و شنودها گوش بنشیند... به زمین و آسمان بدبین و بدگمان است، و همیشه فکر میکند دامی برای او گسترانده و کاسهای زیر نیم کاسه نهادهاند و نظر سوئی در میان است.
شک و بدگمانی با خونش عجین شده است، همیشه در فکر این است که کجا رفتهام، با که نشستهام، چه گفتهام، گاهی مخفیانه تا محل کارم مرا تعقیب میکند. گاهی وقتها هنگامی که کفشهایم را به پا میکردم، کفشهایم را پاک میکرد و بند کفشهایم را میبست، فکر میکردم میخواهد مهربانی کند. بعدها فهمیدم که موقع برگشتن به منزل وارسی میکرده تا بداند آیا به جز محل کارم جای دیگر رفتهام... و آیا بند کفشم را گشودهام یا نه؟!
واقعا خسته شدهام و میخواهم خودم را از این زندگی پر عذاب نجات دهم... چه کنم؟
توجه کنید که علف هرزه بدگمانی در مغزهای سبک و روانهای سست، رشد میکند و جای بر اندیشههای راست و درست تنگ مینماید. حاصل و صفای زندگی را پژمرده و خشک میسازد و انگیزشی برای خطا و زشتی بیشتر میشود و در یک کلام «آفت سلامت زندگی خانوادگی میگردد.»
باید روان را با یاد خدا و با ایمان و تقوا، تقویت کنیم و فکر را با کلمات حکمت و معرفت، سنگین بار سازیم، با رعایت امانت و صداقت و با گرایش به وفا و عفت، راه ورود و زمینه رشد بدگمانی را ببندیم و از بین ببریم و به این ترتیب زندگی آرام و
شایسته و موفقی را برای خود و خانواده خویش و همگان فراهم کنیم.
امید است با به کار بستن این رهنمودها، خرمی و همدلی و رفاقت به خانه شما باز گردد».(1)
از بدگمانی و سوءظن نسبت به مردم پرهیز نمایید و به همه مردم خوشبین باشید. اگر نسبت به مردم بدگمان و بدبین باشید مردم نیز در مقابل آن بیتفاوت نیستند و بازتاب نشان میدهند. آنها نیز دوستی و محبت خویش را از شما قطع کرده و در مقام بازخواست بر میآیند. اگر آنها در گذشته شما را یاری میکردهاند در هنگامی که مورد بدبینی و سوءظن قرار گرفتهاند دست از یاری شما بر میدارند و حتی گاهی اوقات، بعضی از افراد هنگام مشاهده چنین رفتاری در مقام دشمنی بر میآیند و در چنین موقعیتی امنیت افراد کمرنگتر میگردد.
«گمان خوب نسبت به مردم یکی از مهمترین اصول زندگی اجتماعی است که نادیده گرفتن آن نتیجهای جز هرج و مرج اجتماعی و از بین رفتن روابط انسانی و پیوندهای عاطفی نخواهد داشت.
و اگر به راستی این برنامه در کل جامعه انسانی و همه جوامع بشری به طور دقیق اجرا شود بسیاری از نابسامانیها که از شایعهسازی و جوسازی و قضاوتهای عجولانه و گمانهای بیاساس و اخبار مشکوک و دروغ سرچشمه میگیرد برچیده خواهد شد.
در غیر این صورت، هرج و مرج در روابط اجتماعی همهجا را فرا خواهد گرفت، هیچ کس از گمان بد دیگری در امان نخواهد بود، هیچ کس به دیگری اطمینان پیدا نخواهد کرد، و آبرو و حیثیت افراد همواره در مخاطره قرار خواهد گرفت».(2)
قرآن کریم میفرماید:
«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا اجتَنِبُوا کَثیرا مِنَ الظَنّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِ اِثْم»(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها (ی بد) پرهیز کنید؛ چرا که بعضی از گمانها گناه است.
بسیار اتفاق افتاده است که به دلیل سوء ظن و بدبینی نسبت به مدیر مؤسسه یا کارفرما، رابطه بین رئیس و کارمند یا کارگر تیره و تار گشته است و رئیس، کارمند یا کارگر خود را اخراج نموده است، حتی بدبینی و بدگمانی نسبت به همکاران نیز عواقب سوء در پی دارد و پایههای موقعیت شغلی را متزلزل میسازد. برعکس خوشبینی نسبت به مدیر مؤسسه یا کارفرما باعث میگردد تا او علاوه بر تحکیم موقعیت کاری به یاری کارمند یا کارگر خود بشتابد و به او کمکهای شایان توجهی بنماید.
حُسن ظن و خوشبینی به خداوند بزرگ نیز از اهمیت والایی برخوردار است. با خوشبینی به او تقرب میجوییم، در نتیجه محبت و عشق ما به او روزافزونتر میگردد، او نیز به یاری و کمک ما میشتابد و کارهای ما را اصلاح مینماید.
ائمه اطهار علیهمالسلام در گفتارهای گوناگونی فرمودهاند که خداوند متعال حُسن ظن و خوشبینی به خودش را دوست میدارد و افراد بدبین و بدگمان را دوست نمیدارد.
در حدیثی از امام صادق از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله آمده است:
آخرین کسی را که دستور داده میشود به سوی دوزخ ببرند ناگهان به اطراف خود نگاه میکند، خداوند بزرگ دستور میدهد او را برگردانید، او را برمیگردانند، خطاب میکند: چرا به اطراف خود نگاه کردی؟ و در انتظار چه فرمانی بودی؟ عرض میکند: پروردگارا! من درباره تو این چنین گمان نمیکردم. میفرماید: چه گمان میکردی؟
1) . سوره حجرات.
عرض میکند: گمانم این بود که گناهان مرا میبخشی و مرا در بهشت خود جای میدهی! خداوند میفرماید: ای فرشتگان من! به عزت و جلال و نعمتها و مقام والایم سوگند، این بندهام هرگز گمان خیر درباره من نبرده، و اگر ساعتی گمان خیر برده بود من او را به جهنم نمیفرستادم، گر چه او دروغ میگوید ولی با این حال اظهار حسن ظن او را بپذیرید، و او را به بهشت برید. سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: هیچ بندهای نیست که نسبت به خداوند متعال گمان خیر ببرد مگر اینکه خدا نزد گمان وی خواهد بود، و این همان است که میفرماید: «و ذلکم ظنّکم الذی ظننتم»(1)...».
خوشبینی و حسن ظن به خدا کلید نجات و سعادت است و خداوند بزرگ مزد حسن ظن و خوشبینی به خود را بهشت قرار داده است. همانگونه که بدبینی و سوءظن نسبت به پروردگار بزرگ، بسیار نکوهش شده و خشم او را در پی دارد.
بنابراین بیاییم با حُسن ظن نسبت به خداوند منّان به سوی سعادت و نجات رهنمون گردیم.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در این زمینه فرمودهاند:
هیچ بندهای گمان نیک به خدا نمیبرد مگر اینکه خداوند طبق گمانش با او رفتار میکند.
و در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام آمده است:
گمان خود را به خداوند خوب کن، چرا که خداوند عزوجل میفرماید: من نزد حسن ظن بنده مؤمنم هستم، هرگاه گمان نیکی نسبت به من داشه باشد، به نیکی با او رفتار میکنم و اگر بد باشد به بدی!
و بالاخره در حدیث دیگری از پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمده است:
1) . سوره فصلت، آیه 23.
حسن ظن به خدا بهای بهشت است.(1)
بدگمانی و بدبینی به آینده موجب تشویش، نگرانی، اضطراب و بیماریهای
روحی میگردد. به طوری که تمامی پزشکان به مطلب فوق اذعان دارند. برعکس خوشبینی به آینده تشویش، نگرانی، اضطراب را از روان آدمی میزداید و به انسان آرامش میبخشد. حجازی میگوید:
آینده را از دریچه ترس و وحشت نگاه نکنید.(2)
یکی از بزرگان میگوید:
به خاطر داشته باشید که امروز همان فردایی است که دیروز درباره آن نگران بودید، از خود بپرسید اقلاً این چیزی که دربارهاش نگرانم به وقوع خواهد پیوست یا خیر؟(3)
قبلاً متذکر این نکته مهم شدهایم و در این قسمت به دو سخن از بزرگان فرهنگ و علم اکتفا میکنیم. «برانچ کامل» میگوید:
خوشبینی اظهار میدارد که ما در بهترین دنیای ممکنه به سر میبریم و بدبینی بیمناک است که نکند سخن او راست باشد.(4)
یکی از بزرگان میگوید:
مغزبشر در موقع خود میتواند بهشتیازجهنم و دوزخیازبهشت بهوجودآورد.(5)
گاهی اوقات سوءظن و بدبینی موجب امراض روحی، روانی میگردد. انسانهای کمظرفیت در هنگام سوءظن، بدبینی، ترس و وحشتِ ناشی از آن و همچنین عواقب زیانبار آن به امراض روانی مبتلا میشوند.
بهتر است بدانید که بدبینی یکی از امراض روانی است که شخص هنگام ابتلا به آن بدبینیاش شدت مییابد. بنابراین با زنده کردن روحِ خوشبینی از عواقب هولناک بدبینی و سوءظن برحذر باشید.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
کسی که گمان بد داشته باشد از همه کس میترسد و وحشت دارد.(1)
افراد بدبین از همه چیز میترسند، و از همه کس وحشت دارند، و نگرانی جانکاهی دائما بر روح آنها مستولی است، نه میتوانند یار و مونسی غمخوار پیدا کنند، و نه شریک و همکاری برای فعالیّتهای اجتماعی، و نه یار و یاوری برای روز درماندگی.(2)
روحیه بدگمانی و بدبینی، دوستان را از اطراف انسان پراکنده میکند، همان گونه که برخورد خوشبینانه باعث ازدیاد دوستان و اطرافیان میگردد. و گاهی به وسیله این روحیه، دوستان فداکاری یافت میشوند که در سختیها و مشکلات یار و مددکار انسان میباشند، و در راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی کمکهای شایانی مینمایند. یکی از بزرگان میگوید:
وقتی که از کسی پرهیز میکنید و نسبت به او بدبین میشوید او را در ردیف دشمنان خود میشمارید عجب نیست اگر دشمن حقیقی شما میشود! زیرا همین رفتار کافی است که تخم کینه را در قلب او برویاند.(3)
و درست برعکس آن، با کاشتن تخم خوشبینی در درون خویش و اعمال و رفتار خوشبینانه نسبت به افراد باعث میگردید تا دوستان زیادی بر گرد شما جمع شوند.
کنفوسیوس در این رابطه میگوید:
به عوض آن که به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید.(1)
به جای اینکه اوقاتی را صرف بدگمانی و بدبینی کنید، به انجام اعمال خوشبینانه بپردازید، آن وقت میبینید که کارهایتان رو به راه شدهاند و در این زمینه
هیچ گونه مشکلی ندارید.
همان گونه که در اول بحث بیان شد، هنگامی که در جامعهای بدگمانی و بدبینی رواج داشته باشد امنیت کمرنگ و کمرنگتر خواهد شد، زیرا به واسطه سوءظن و بدبینی نسبت به همدیگر روحیه دشمنی و مخاصمه در بین آنها زنده میشود و به ستیزهجویی با یکدیگر بر میخیزند.
بر اثر سوءظن و بدبینی روحیه اعتماد در بین مردم زایل میشود و مردم به همدیگر اعتماد ندارند برعکس، با برخورد خوشبینانه روحیه اطمینان بین مردم زیادتر میگردد و مردم به یکدیگر اعتماد میکنند.
چیزی که زندگی انسان را از حیوانات جدا میکند، و به آن رونق و حرکت و تکامل میبخشد، روح تعاون و همکاری دستهجمعی است، و این در صورتی امکانپذیر است که اعتماد و خوشبینی بر مردم حاکم باشد، در حالی که سوءظن
پایههای این اعتماد را در هم میکوبد، پیوندهای تعاون را از بین میبرد و روح اجتماعی را تضعیف میکند.(2)
بر اثر بدبینی روحیه تعاون و همکاری در بین مردم تضعیف میگردد و بالعکس افکار، اعمال و رفتار خوشبینانه باعث استحکام روحیه تعاون و همکاری در جامعه میگردد. گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حیثیت او لطمه وارد میکند، بلکه برای صاحب آن نیز بلایی است بزرگ، زیرا سبب میشود که او را از همکاری با مردم و تعاون اجتماعی برکنار کند، و دنیایی وحشتناک آکنده از غربت و انزوا فراهم سازد.(1)
قبلاً در مورد این موضوع سخن به میان آمده است.
در مورد این موضوع نیز مطالبی بیان کردهایم.
با بیان آثار و فواید موفقیّتآمیز و خوشبختیآفرین خوشبینی در مییابیم که خوشبینی یکی از عوامل موفقیّتآمیز و سعادتآفرین است.
انسانهای خردمند و دانا به هر گونه سوءظن و بدبینی در نهادشان وجود داشته باشد، توجهی نمیکنند و با خردمندی و دانایی همیشه با عینک خوشبینی به همه جهان هستی و مردم آن نگاه میکنند.
«برنارد شاو» میگوید:
یک بطری آب که تا نیمه آب داشته باشد، از نظر یک فرد خوشبین نیمهپُر است، اما از نظر یک بدبین نیمه خالی است.(2)
بنابراین انسان خردمند و دانا همیشه نیمه پر لیوان را نگاه میکند و هرگز به نیمه خالی لیوان فکر نمیکنند.
انسانهای خوشبین دانا و توانا هستند و بدبینی و سوءظن را که نشانه ضعف و ناتوانی است از وجود خویش بیرون راندهاند و با توانایی نگاه خوشبینانه به همه هستی و آفریدگار آن دارند. «هاریو» میگوید:
بدبینی نشانه ناتوانی است زیرا کسی که شایستگی تسلّط بر زندگی را ندارد احساس بدبینی میکند.(1)
انسانهای خوشبین بدون ترس و وحشت و با شجاعت به همه چیز خوشبین هستند ولی انسانهای بدبین به علت بدبینی و سوءظن از همه کس ترس و وحشت دارند.
انسانهای خوشبین از روحیه عاطفی برخوردارند، خوشبینان به واسطه روحیه عاطفی خویش لحظهای به چیزی یا کسی بدبین و بدگمان نمیشوند، و خوشبینی آنان نیز روحیه عاطفی آنان را بهتر و عالیتر خواهد کرد.
ممکن است ذاتا گمان بدی نسبت به چیزی یا شخصی در ذهن شما پدیدار گردد، شما نباید متابعت از هوای نفس خویش کنید و با خودسازی به آن گمان بد توجّهی ننمایید. در هر حال خوشبینی را نصبالعین خود قرار دهید.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
سه چیز است که وجود آن در مؤمن پسندیده نیست، و راه فرار دارد، از جمله سوءظن است که راه فرارش این است که به آن جامه عمل نپوشاند.
انسان میتواند با تفکر روی مسائل مختلفی، گمان بد را در بسیاری از موارد از خود دور سازد، به این ترتیب که به راههای حمل بر صحت بیندیشد و احتمالات صحیحی را که در مورد آن عمل وجود دارد در ذهن خود مجسم سازد و تدریجا بر گمان بد غلبه
1) . همان.
کند.(1)
1- به هر کس میرسید درباره سلامت، خوشبختی و آینده بهتر سخن بگویید.
2- دوستان خود را متقاعد کنید که در وجودشان چیز ارزشمندی وجود دارد.
3- همیشه به جنبه مثبت و روشن هر چیز بنگرید و سعی کنید نظر خوشبینانه شما واقعیت پیدا کند.
4- بهترین افکار را به مخ خود راه دهید، برای بهترین افراد کار کنید و بهترین وقایع را انتظار داشته باشید.
5 - از موفقیّت دیگران به همان اندازه خوشحال شوید که از توفیق خود احساس شادمانی میکنید.
6- اشتباههای گذشته را فراموش کنید و به موفقیّتهای بزرگ آینده بیندیشید.
7- همیشه روی شاد داشته باشید و به هر موجود زندهای که میرسید لبخند بزنید.
8 - آنقدر به فکر اصلاح خود باشید که وقتی برای انتقاد از دیگران نداشته باشید.(2)
از جدایی بگذر و مأنوس باش
قطرهگی بگذار اقیانوس باش
جز به راه یکدلی سالک مباش
محو یکتایی شو و مشرک مباش
***بهار
به چشم و علت تو هرچه هست معیوب است
درست و راست نگر تا همه هنر یابی
***کمال اسماعیل
چشم ابلیسانه را یکدم ببند
چند بینی صورت؟ آخر چند، چند؟
***ملای رومی
روی نکو معالجه عمر کوته است
این نسخه از علاج مسیحا نوشتهایم
پر، مسلّمست که منشور راستی
بس واژگونتر از خط ترسا نوشتهایم
***نظیری نیشابوری
نگر جز خوب صددرصد نبینی
که گر بدبین شوی جز بد نبینی
چو نیکو بنگری در ملک هستی
به غیر از جلوه ایزد نبینی
ز نابخرد جهان را روز تیره است
نگر تا روی نابخرد نبینی
حقایق را ز چشم دیگران بین
که گر خودبین شوی جز بد نبینی
مُسلّم شد مرا کز حسن نیّت
به غیر از حسن پیشامد نبینی
دد و دیوند خودبینان مغرور
همان بهتر که دیو و دد نبینی
***«بهار»
همه عالم جمال و آواز است
چشم کور است و گوش گر چه کنم؟(1)
عطار
1) . ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 114 - 113.
شاید شما زندگینامه کسانیرا خواندهباشید که بهوسیله تلقینمثبت شفا یافتهاند. یا اشخاصی که به وسیله تلقین مثبت از مرگ حتمی نجات یافتهاند. تلقین نقشی معجزهآسا در زندگی روزمره ما دارد. اگر با تلقین منفی به خویش القا کنیم که بدبخت هستیم، مریض هستیم، از زندگی لذت نمیبرم و... همانگونه خواهد شد، طولی نمیکشد که ما مریض نمیشویم، از زندگی لذّت نخواهیم برد و بدبخت میشویم.
برعکس اگر به ذهن خویش القا کنیم که انسان خوشبختی هستیم، زندگی را دوست داریم، از سلامت کامل برخورداریم و... خودبهخود خوشبختی و موفقیّت به ما روی میآورد، و زندگی سعادتمندانهای خواهیم داشت. بنابراین یکی از راههای رسیدن به موفقیت و خوشبختی، تلقین مثبت است.
«اندرومتیوس» درباره تلقین مثبت میگوید:
فرض کنید که شما به تازگی از همسرتان جدا شدهاید و زندگی خود را ویران شده تصور میکنید. تا وقتی که بر این باور باشید زندگی شما حقیقتا این چنین خواهد بود. فرض کنید که در سن پنجاه سالگی از کار برکنار شدهاید و فکر میکنید که بهترین سالهای زندگیتان به سر آمده است. تا وقتی که بر این باور باشید زندگی شما چیزی جز این نخواهد بود.
آیا منظور من این است که تا زمانی که نگرشتان منفی است هیچ کاری برای بهبود زندگیتان انجام نمیدهید؟ تقریبا، اما چیزهای دیگری هم هست. تا
زمانی که فقط بدبختیها را ببینید، مصیبتهای بیشتری را به طرف خود جذب میکنید: نامزدتان شما را ترک میکند، رئیستان برای شما مشکل درست میکند، تصادفات به سراغتان میآیند، صاحبخانه عذرتان را میخواهد و...
به خاطر داشته باشید که اتفاقات براساس انتظارات ما روی میدهد. به مجرّد آنکه باورهای خود را درباره مسألهای تغییر میدهیم اندیشههای تازه ما، آدمها و فرصتهای تازه را به زندگیمان جذب میکنند.(1)
لذا نقش تلقین به خود معجزهآساست. نقش تلقین مثبت در خوشبختی و موفقیت آدمی به طور مستقیم و انکارناپذیر است و پس از مدتی انسان به سوی نیکبختی رهنمون میشود. تلقین مثبت در هر زمینه و بعدی از زندگی که باشد در همان بُعد و زمینه انسان را به سرانجام مقصود میرساند، مثلاً مال و ثروت، جاه و مکنت، دانش و فرهنگ و... .
«سات چید آناندا» نیز تلقین مثبت را رمز سعادت و نیکبختی میداند:
شما به همان چیزی که میاندیشید تبدیل میشوید به همین دلیل است که داشتن افکاری مثبت، دارای اهمیت زیادی است. ولی اگر صرفا اندیشهای را بدون نوع احساس تکرار کنید، این همچون علمی مکانیکی خواهد بود، حال آن که هر فکر و عملی باید توأم با مقداری اعتقاد باشد. امید و اعتقاد را به خویشتن تلقین کنید. «من دارم شاداب میشوم. من دارم شجاع میشوم. روز به روز بهتر و بهتر میشوم» با تکرار راسخ این موارد روز به روز شادابتر و بهتر و پیروزمندتر خواهید شد و به عکس اگر با توسل به اندیشه و فکر منفی، دلسردی و نومیدی را به خود تلقین کنید، روز به روز وضع جسمی و روحی بدتری خواهید داشت. پس حتی به اندیشهتان، خوراک مقوی و خوب بدهید. آن را به سم منفیبافی آلوده نکنید تا ذهن شما تبدیل به ابزار قدرتمندی برای پیشبرد خیر در دنیا شود.(2)
عدهای هستند که در بعضی جهات به خویش تلقین مثبت القا میکنند و در بعضی جهات تلقین منفی به صورت ناخودآگاه به ذهن آنها القا میشود، لذا در آن جهاتی که با تلقین مثبت رو به رو بودهاند به سرانجام مقصود میرسند و در جهاتی که به صورت ناخودآگاه منفیبافی کردهاند، بدبخت و فلکزده هستند. بنابراین شما از همین اکنون مواظب خودتان باشید که به صورت ناخودآگاه به ذهن خویش تلقین منفی القا نکنید، بلکه در همه زمینهها به خویش تلقین مثبت القا کنید و در همه ابعاد زندگی از افکار و تصورات مثبت باشید.
ذهن نیمههوشیار شما، هر اعتقادی را که انتخاب کنید میپذیرد. آنچه درباره خود و درباره زندگی میاندیشید برایتان به واقعیت در میآید. مواظب صحبتها و افکارتان باشید، امروزه روانشناسان بر روی نظریهای به نام «برنامهریزی عصبی کلامی» تأکید دارند. طبق این نظریه آنچه را که ما به زبان میآوریم، همان را به عصب خود القا کرده و فرمان میدهیم یعنی وقتی شما به خودتان بگویید «حافظهام ضعیف شده» به عصب خود فرمان دادهاید که همه چیز را فراموش کند [در زندگی ما همان میشویم که بیشتر اوقات به آن فکر میکنیم (توماس ماکولی)] با صحبتهای دلچسب و تقویتکننده روحیه به خود بگویید: «من از سلامت کامل برخوردارم، حس میکنم جوان و قوی هستم، شکست نمیتواند در من نفوذ کند، پیروزی و موفقیت از آن من است» افکار و اندیشههای منفی را از خود دور کنید. از امروز به جای کلمه «نمیتوانم» کلمه «میخواهم» را به کار ببرید. ذهن شما مانند ابزار و وسیلهای است که میتوانید به هر طریقی که دوست دارید، آن را به کار گیرید.
اندیشههایی که انتخاب میکنید تجربههای شما را میآفریند. نکته بسیار مهم این است که همیشه جملههای خود را به زمان حال بگویید مانند «من هستم» یا «من دارم». ذهن نیمههوشیار شما خادمی چنان مطیع است که اگر بگویید «من میخواهم»، همیشه خواستهتان در آینده - دور از دسترس شما - خواهد ماند.(1)
1) . سجّادی، محمّد کاظم، میخواهم خوشبخت باشم، ص 9 و 8.
با تلقین مثبت در این زمینه و در نتیجه طرز تفکر مثبت نسبت به مال و ثروت به این مهم نایل میشوید. (به بخش ثروت مراجعه شود)
با تلقینهای مثبتی همچون «من شجاع هستم» و «من موفق و پیروز هستم» و... در میدان نبرد با دشمنان همچون یک سرباز شجاع به نبرد میپردازیم و موفقیّت به دست میآوریم.
با تلقینهای مثبت همچون: «من از هوش و حافظه عالی برخوردارم» و «من در امتحانات قبول میشوم» و «من درسهایم را به خوبی میخوانم و میفهمم» درسهای خود را خوانده و در امتحانات نمره خوبی میگیرید.
بهبود بعضی از بیماریهای روانی و جسمی به وسیله «تلقین به خود» امکانپذیر است و با تلقینهایی نظیر «من هر آینه و هر لحظه از هر حیث و هر جهت بهتر و بهتر میشوم» بعضی از بیماریهای روانی و حتی بیماریهای جسمیِ شخص که منشأ روانی دارند، بهتر میشود.
در روابط زناشویی، احترام به والدین و محبت فرزندان اثرات مستقیم و پسندیدهای دارد و با القا کردن روح خوشبینی و محبت و عشق به تلقینشونده روابط خانوادگی را استحکام میبخشد.
قانون تلقین به خود میتواند رذیلتهای اخلاقی را از بین برده و در محل کار محاسن اخلاقی جایگزین آن گردد و به همین دلیل گرم بودن با رئیس و همکاران در
محیط کار باعث استحکام موقعیت شغلی میگردد.
قانون تلقین به خود میتواند در زمینه معنوی نیز به ما کمکهای شایان توجهی بنماید. با تلقین اینکه «من عاشق خداوند بزرگ هستم» و «من هر روز نمازم را میخوانم» و... در زمینه معنوی به انسان کمک مینماید تا فردی معنوی گردد.
با تلقین به خود، خویش را در آرامش کامل قرار دهید، و با تلقینهای مثبتی مانند: «من هر آینه و هر لحظه آرام و آرامتر میشوم» و «من در آرامش کامل به سر میبرم» آرامش خویش را بیشتر و بیشتر نمایید.
با قانون تلقین به خود از اعتماد به نفس کامل بهرهمند شوید. به ضمیر ناخودآگاه خویش القا کنید که اعتماد به نفس شما هر آینه و هر لحظه زیادتر میشود و در فکر خویش نیز بپرورانید که شما فردی با اعتماد به نفس کامل هستید و حتما نتایج و اثرات مثبت آن را در زندگی مشاهده خواهید کرد.
با تلقینات مثبت عادتهای ناپسند را از خویش دور کنید، و عادتهای نیکو و پسندیده را جایگزین آن نمایید.
شما میدانید که گاهی از اوقات عادتهای ناپسند از تلقینات منفی و فکر منفی بارور شده است، بنابراین با القای تلقینات مثبت به خود آن عادتهای منفی را ریشهکن نمایید. وین دایر میگوید:
سلامتاندیشه یکعادتاست.همانگونهکهاندیشهناسالمنیزعادتیبیش نیست.(1)
شما میتوانید با تلقینات مثبت به خود از زندگی بیشتر لذت ببرید، مانند تلقین:«من
1) . احسانی کناری، قاسم، چراغ راه زندگی، ص 80.
هر آینه و هر لحظه از زندگی لذت میبرم». بنابراین با القای تلقینهای مثبت در این زمینه به ضمیر ناخودآگاه خویش از زندگی بیشتر لذت میبرید، زیرا لذت بردن نیز یکی از راههای سعادت و خوشبختی است. لوئیزهی میگوید:
از برخی چیزهایی که واقعا دوستشان دارید مانند گلها، رنگین کمان، آواز موسیقی یا از ورزش مورد علاقهتان یک تصویر ذهنی دقیقی داشته باشید و بگذارید تا اینها در هر لحظه، تصاویری باشد برای ذهنتان و بدین گونه ضمیری منسجم و خلاق بیافرینند.(1)
لوئیزهی در کلامی دیگر چنین بیان میکند:
حداقل روزی سه بار بازوان خود را بگشایید و بگویید «من مشتاقم تا عشق کائنات در وجود جریان یابد و جاری شدن این عشق به سهولت انجام میپذیرد.(2)
علاوه بر موارد ذکر شده بالا، قانون تلقین به خود در هر زمینهای میتواند مؤثر و مفید واقع شود و ضمیر ناخودآگاه شما هنگامی که در جهت تلقینات و افکار مثبت قرار گیرد میتواند شما را در هر زمینهای به سرانجام مقصود برساند.
جوان، راه رسیدن به هر هدفی را میتواند با تلقین بر خود هموار سازد مثلاً بگوید: «من با تلاش بیشتر میتوانم به هدفم برسم». چنانکه اگر وزنهبرداری از سنگینی وزنهای معین نهراسد و با اعتماد به نفس و تلقین به خود بدین باور رسیده باشد که «میتواند» به احتمال زیاد، پیروز و موفق، میدان را ترک خواهد کرد.(3)
وین دایر در این زمینه میگوید:
به هوشیاری برتر خود متصل شوید، به اندیشهای که پیوسته نجوا میکند؛ من در این لحظه از عهده این کار بر میآیم. مادام که به قصد و نیّت خود متوسل
شوم و از غایت راستین وجود خویش مدد جویم، موانع و مشکلات را پشت سر خواهم گذاشت.(1)
او در کلامی دیگر چنین میگوید:
ذهن متمرکزی که به راه راست هدایت شود، از چنان نیرویی بهرهمند است که میتواند هر خواستهای را برآورده کند.(2)
به وسیله خود هیپنوتیزم میتوانید تلقینات منفی را از ضمیر ناخودآگاه خویش پاک کنید، و تلقینات مثبت را به خویش القا کنید. این عمل نتیجهای معجزهآسا در بر دارد و میتواند نتیجه تلقینات مثبت را به طور معجزهآسایی افزایش دهد و آثار و فواید والایی در بر دارد.
تلقین به خود، در زندگی روزمره به شکل قضاوتها و پیشداوریها نمایان میشود. در اغلب مواقع ریشهیابی تصمیماتی که ناشی از مشاهدات قابل توجیه یا ذهنیتهای منفی است؛ آسان نیست. افکاری از قبیل «هرگز نمیتوانم این کار را انجام دهم» یا «نمیتوانم سیگار را ترک کنم هر چند هم که سخت تلاش کنم» اغلب تلقینهای منفی پرقدرت هستند که عادات بد را پابرجا نگاه میدارند، در صورتی که با جایگزینی تلقینهای مثبت، این عادات تضعیف شده و از بین خواهند رفت.
اگر فردی، آگاه نباشد که دچار تلقینهای منفی شده است؛ به سادگی همه نوع ناراحتی و ناتوانی در خود ایجاد میکند. تلقین، یک شمشیر دولبه است، و از آنجا که خود هیپنوتیزم شکلی متمرکز از تلقین به خود است، آنانکه خود هیپنوتیزم را آموزش دیدهاند، میتوانند به درمان بیماریها و ناراحتیهایی بپردازند که ممکن است از تلقینهای منفی ایجاد شده باشد. تلقین به خودِ موفقیتآمیز، بدین دلیل موفقیتآمیز
است که راه قضاوت را سد میکند و به ذهن ناهوشیار دسترسی پیدا میکند. دانش و مهارت انجام این کار بخش مهمی از تکنیک هیپنوتیزور را تشکیل میدهد.(1)
شما میتوانید یک تلقین مثبت را بیست و یک مرتبه روی یک نوار کاست ضبط نمایید و هنگام بیدار شدن از خواب (صبح) و شب قبل از خوابیدن به آن گوش فرا دهید.(2)
در دفترچه یادداشت روزانه خویش یکی دو صفحه را به تلقینات مثبت
اختصاص دهید، و روزی چند دقیقه آن تلقینات را از نظرتان بگذرانید. اگر تمرکز حواس ندارید، میتوانید تلقینات مهم و ضروری را نوشته جلوی آئینه دستشویی (یا جایی که به آن جا رفت و آمد میکنید) قرار دهید و صبحها به آن نگاه کنید و آن را بخوانید.
میتوانید تلقینات مثبت را در ذهن خویش تصور نمایید (البته این کار باید به راه صحیح انجام گیرد). تصور نمودنِ تلقینات و افکار مثبت نیز اثرات قابل توجهی بر جای میگذارد. «آنتونی رابینز» میگوید:
اگر از احساس و روحیه خود ناراضی هستید، تصورات خود را عوض کنید! به همین سادگی است.(3)
شما میتوانید از افرادی که صفات خوب و پسندیده دارند پیروی کنید و با تلقینات مثبت به خود آن صفات را در خویش زنده نمایید. «امرسون» میگوید:
هر کسی را که ملاقات میکنم از یک لحاظ بر من برتری دارد و من سعی
میکنم در چیزی که وی از من برتر است، چیزی بیاموزم.(1)
همیشه باید مواظب باشید تلقینات منفی در ضمیر شما رخنه نکند. بهتر است در اوقات مناسب در تمامی عمر از تلقین مثبت استفاده نمایید. (البته تلقین مربوط به زمان و مکان خاصی نیست و شما میتوانید در هر زمانی و هر مکانی که بخواهید از تلقین مثبت استفاده کنید)
تکرار عبارات مثبت تأکیدی، به ضمیر ناخودآگاهتان القا میکند که همین حالا برای شما کار کند.(2)«لوئیزهی»
این شمایید که افکار خود را انتخاب میکنید. پس باز هم شمایید که میتوانید با جایگزین کردن آرا و افکار و عقاید مثبت، به جای افکار و مفاهیم منفی برای همیشه از گزند اندیشههای منفی رهایی یابید.(3)«وین دایر»
اگر مایلید که افکار و احساسات منفی از زندگی شما روی برگردانند، با توسل به قوّه تخیل، تصوراتی مثبت و انرژیزا بیافرینید و با تمرین، تقویتشان کنید تا سرانجام جای افکار فرسوده و منفی شما را بگیرند.(4)«وین دایر»
اگر فضیلتی ندارید سعی کنید وانمود کنید که دارید.(5)«شکسپیر»
آدمی ساخته افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز میاندیشیده است.(6)«مترلینگ»
فکر ممکن است بر حسب نوع خود جسم را بیمار یا سالم یا قوی یا ضعیف سازد.(7)«مولفورد»
تلقین در واقع نوعی «برنامهنویسی برای مغز» است. بین این برنامهنویسی و عملکرد ناشی از آن، یک رشته عملیات بسیار پیچیده وجود دارد. فرآیند پیوستن تلقین به واقعیت جریانی است که اجرای آن را ضمیر ناخودآگاه به عهده دارد.(1)«وین دایر»
اگر ترکیب کلماتی که مورد استفاده شماست طوری است که شما را تضعیف میکند، آنها را دور بریزید و به جای آنها از کلمات نیروبخش استفاده کنید!(2)«آنتونی رابینز»
به سطح جدیدی از هوشیاری تسلیم شوید که از درونتان چنین نجوا میکند: «من میتوانم در این لحظه چنین کاری را انجام دهم». زمانی که با چنین نیتی به درون خود رجوع کنید تمام کمکی را که احتیاج دارید دریافت خواهید کرد.
شما ابدی هستید و جوهر ناپیدای وجودتان هرگز نمیمیرد. شما میتوانید هر فکری را با قدرت ذهنتان عملی سازید شما همان میشوید که میپندارید. افکارتان مانند دانههایی هستند که میکارید. این که قلمرو بهشت در وجود شماست واقعیت دارد.(3)«وین دایر»
در هنگام طلب و درخواست از خداوند بزرگ روح انسانی آرامش مییابد، دعا باعث میشود تا انسان با خداوند بزرگ سخن بگوید و از او درخواست و طلب نماید و به او پیوند بخورد، در نتیجه باعث آرامش روحی میشود.
به وسیله دعا، امید و اطمینان در زندگی در وجود آدمی به وجود میآید و انسان با امید به حضرت حق به سرانجام مقصود میرسد.
در یک نگاه، ارتباط آگاهانه و اندیشمندانه انسان با خدای مهربان از طریق «دعا» و «نسیم امید» و «مشکل عشق و تلاش» در زندگی میآفریند و عبد رازگو و نیازآورنده به پیشگاه پروردگار را با کیمیای امید و ارادت همراه میکند تا هرگز غبار خمودی، خستگی و افسردگی از هجوم سختیها بر سیرت و صورت او نمایان نشود و هماره خود را در پناه مهربانترین مهربانان بیابد.(1)
درخواست امام علی علیهالسلام و فرزندان آن بزرگوار از خداوند برای دستیابی به این سرمایه سودآورِ اخروی نشانگر اهمیّت آن است:
اِلهی اَقَمنی فی اَهْلِ وِلایَتِک مَقامَ مَنْ رَجَا الزّیاده مِنْ مَحَبَّتِک(2)
پروردگارا! مرا در بین اهل ولایت خود، مقیم ساز و به مقام امیدواران به جهت خود نایل گردان.
بر اثر دعا، انسان به خداوند پیوند میخورد و دیگر خود را بییاور نمیداند، بلکه در هنگام طلب و درخواست انسان به وسیله پیوندی عمیق با خداوند متعال، یار و یاور دارد. خود را متعلق به او میداند، و با این ارتباط معنوی حس تعلق به او زیادتر میگردد.
آری بیش از آنچه و پیش از آنچه ما به خدای خویش عشق میورزیم او نسبت به ما علاقه و محبت دارد و این نعمت ناپیدا، باعث دعاها و عبادات از سوی ما میشود. بیشک:
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
از این رو خداوند با شروع دعا و راز و نیاز بندگان پاکدل و سپید سرشت به جبریل امین که موکل حاجات بندگان است میفرماید:
«ای جبریل! حاجت بندهام را نزد خود نگاه دار و به او عطا مکن؛ زیرا من او را دوست دارم و به صدای او علاقهمندم».(1)
اما زمانی که کافری رو به درگاه الهی میکند، پروردگار میفرماید:
ای جبریل حاجت بندهام را به او بده که همانا او را و صدای وی را خوش ندارم و دشمن میشمارم.(2)
به یقین این جلوههای چشمگیر عبودیت که از راه دعا و راز و نیاز، تقویت ارتباط و حس تعلق به خدای بینیاز پدید میآید زمینهساز آن میشود که انسان به اوج ترقی و تکامل معنوی دست یابد یعنی «مَثَلْ» و «نمونه» وجود خداوند شود که او خود فرمود:
بنده من، مرا اطاعت کن تا تو را مثل و نماینده خود قرار دهم.(3)
یکی از چیزهایی که انسان را به حق تعالی نزدیک مینماید، دعا است. راز و نیاز با
معبود به انسان جهت میدهد. و یکی از عوامل اصلی حرکت به سوی قرب الهی است و نیز نیروی محرکه او در جهت نزدیکی به او افزایش مییابد و او را خدایی میکند.(1)
تغییر سرنوشت انسانها به وسیله دعا امکانپذیر است، به وسیله دعا بیماران شفا مییابند، قضا و بلا دفع میشود، مشکلات و گرفتاریها حل میشود و هر کاری سامان مییابد. از سخنان بالا در مییابیم که یکی از راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی دعا است و طلب و درخواست از خداوند متعال انسان را به سرمنزل مقصود میرساند.
اعمش گوید: به حج بیرون شدم، در بیابان مرد نابینای عربی را دیدم که میگفت: بار خدایا! تو را میخوانم به آن گنبدی که فضایی گسترده و ساقههایِ بلند و شاخههای آویزان و میوهای شیرین و بالایی گردهم، و برگهایی فراگیر و رستنگاهی پاک دارد.
گریه گلویم را گرفت، و نزد او رفتم و گفتم: ای اعرابی! نیکو دعا کردی، بگو آن گنبد که فضایی گسترده دارد کدام است؟
گفت: محمد صلیاللهعلیهوآله.
مقصود تو از ساقههای بلند کیست؟
مقصود فاطمه علیهاالسلام است.
و آن که شاخههایش آویزان است؟
علی علیهالسلام، وصیّ رسول خداست.
و میوه شیریناش؟
حسن و حسین علیهماالسلام است.
و بالایش گِرد هم و به سامان است؟
1) . رجایی، محمدرضا، ویژگیهای دعا.
خداوند نسل و فرزندان فاطمه علیهاالسلام را بر آتش حرام کرده است.
و برگش فراگیر است؟
(برکت) امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام.
(چنین است)
اعمش گوید: دو دینار به او دادم و به راه خود رفتم و حج گزاردم و بازگشتم. وقتی به آن بیابان رسیدم او را با چشمانی گشوده و بینا یافتم، چنان که گویی هیچگاه نابینا نبوده است.
گفتم: اعرابی! بر تو چه گذشت؟
گفت: من پیوسته آن دعا را میخواندم تا آوازدهندهای چنین آوازم داد: اگر در دوستی پیامبر و اهلبیت پیامبر هستی دست روی چشمت بگذار. من دست روی چشمانم گذاردم، خداوند بیناییم را به من باز گرداند. به راست و چپ خود نگریستم کسی را ندیدم، فریاد برآوردم: ای آوازدهنده تو را به خدا سوگند، بگو تو کیستی؟ و شنیدم که او میگفت:
من خضرم، علی بن ابی طالب را دوست دارم. دوستی او خیر دنیا و آخرت است.(1)
دعا در لغت به معنای «ندا و صدا زدن» است: «دَعَوْتُ فُلانا»، یعنی: او را صدا زدم به این معناست که فرد پایین، از فرد برتر و بالا، با حالت خضوع و سرافکندگی، چیزی را طلب میکند.(2)
با عمل به شرایط آن میتوانیم آثار، نتایج و فواید دعا را دوچندان سازیم و به سرانجام نیکبختی و موفقیّت برسیم.
ما باید ابتدا از خداوند بزرگ طلب و درخواست کنیم و سپس در جهت دعا در میدان زندگی سعی و کوشش نماییم تا خداوند بزرگ کمک کند به مطلوب خویش برسیم، زیرا عمل، مکمل دعا است و دعا و عمل لازم و ملزوم یکدیگر هستند.
حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله به علی علیهالسلام فرمود:
ای علی! نیایشگر بیعمل چون تیرانداز بیکمان است.
دعا و عمل مکمل یکدیگرند و از هم تفکیکپذیر نیستند. دعا و عمل، هر کدام تکمیلکننده دیگری میباشد؛ یعنی در مواقعی که او را میخوانیم و از او خواهش میکنیم باید در زندگی به سعی و تلاش بپردازیم، تا با دعا و عمل به پیروزی و موفّقیّت نایل شویم، تا نتیجتا در جهت تکوین و تشریع حرکت کرده باشیم. حرکت در جهت تکوین و تشریع، دعا همراه با عمل است. و اگر فقط دعا کنیم و عمل نکنیم خلاف تکوین و تشریع گام برداشتهایم؛ زیرا دعایِ بدون عمل اثری ندارد و دعا و عمل لازم و ملزوم یکدیگرند.(1)
شرط دوم، به دست آوردن مال حلال است، هنگامی که مال حلال به دست آوردیم، دعاهایمان نیز مستجاب میگردد. اگر کسی مال حرام به دست آورد، دعایش مقرون به اجابت نیست.
شخصی به پیغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآله عرض کرد: دوست دارم دعایم مستجاب شود. حضرت فرمود:
خوراک خود را پاک کن و سعی کن حرام وارد شکمت نشود.
برای اینکه دعای ما مستجاب گردد و به حوایجمان برسیم باید حقالناسی را که بر گردنمان است ادا کنیم. اگر قرض داریم آن را بپردازیم، اگر ظلمی به مظلومی کردهایم از
1) . رجایی، محمّدرضا، ویژگیهای دعا.
او حلالیت بطلبیم و اگر کمکاری کردهایم، با کار بیشتر آن را جبران کنیم. اگر حقالناس را ادا نکنیم و یا رضایت صاحب حق را جلب ننماییم دعای ما به استجابت نمیرسد و حوایجمان روا نمیگردد.
از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت شده است که فرمود:
خداوند متعال بر حضرت عیسی علیهالسلام وحی فرستاد که به بنیاسرائیل بگو: داخل خانهای از خانههای من نشوید، مگر با چشمهای خاشع، و قلبهای پاک، و دستهای بیگناه و به آنان خبر بده که من دعای احدی از آنان را مستجاب نخواهم کرد، در حالی که حق یکی از مخلوقات من بر عهده اوست.(1)
دعاها و درخواستهایمان از خداوند بزرگ باید مشروع باشد و هرگز دعایی نکنیم که خلاف نظام تکوین و تشریع باشد، یعنی هرگز طلب و درخواست گناه نکنیم.
ایمان و یقین به اجابت دعا سبب استجابت دعا میشود. هنگامی که دعا میکنیم، باید یقین داشته باشیم که به حاجتمان رسیدهایم.
«سلیمان بن عمر» میگوید شنیدم حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام میفرمود:
خداوند متعال دعای کسی را که قلبش متوجه او نیست، مستجاب نخواهد کرد،
پس هر گاه خواستی دعا کنی، با قلبت به او روی بیاور، آنگاه یقین به اجابتش داشته باش.(2)
یکی دیگر از شرایط دعا، پافشاری در طلب و درخواست از خداوند است. در هنگام طلب و درخواست پافشاری کنید؛ زیرا به واسطه پافشاری کردن به حوایج خویش خواهیم رسید.
امام محمّد باقر علیهالسلام میفرماید:
به خدا سوگند هیچ بندهای در دعا، پافشاری و اصرار به درگاه خدای عزوجل نکند، جز این که حاجتش را برآورد.
از سر اخلاص حوایجمان را از او طلب کنیم و آنی و لحظهای و به هر علتی از مردم درخواست ننماییم.
امام صادق علیهالسلام در مورد درخواست از خداوند میفرمایند:
خداوند خوشش نمیآید که بندگانش از همدیگر خواهش و درخواست کنند و همین مطلب را درباره خودش دوست دارد. چون خداوند خوشش میآید که از او درخواست کنند و نعمتهای خداوندی را از وی بخواهند.
در حدیث قدسی آمده است که خطاب به موسی علیهالسلام فرمود:
ای موسی! هر چه را نیازمندی حتی علف گوسفند و نمک خمیرت را از من بخواه.
حضرت علی علیهالسلام فرمودهاند دعا چهار شرط دارد:
1- حضور قلب 2 - اخلاص 3- شناسایی خداوند 4- انصاف در خواهش (یعنی مطالب لغو و بیهوده طلب نکند).
رعایت آداب دعا نیز در سریعتر مستجاب شدن آن مؤثر و مفید است و ما را با برآورده شدن حاجتمان به سرانجام مقصود خواهد رساند:
1- دعا در خلوت.
2- دعا به برادران دینی.
3- رو به قبله نشستن.
4- بالا آوردن دستها.
5- اعتراف به گناهان.
1- بعد از فریضه نماز.
2- هنگام روزه.
3- هنگام سحر.
4- شب و روز جمعه.
5- هنگام قرائت قرآن.
6- هنگام گفتن اذان.
7- وقت نزول باران.
8- به هنگام قتال در جهاد.
9- در نماز وتر.
10- بعد از سپیدهدم.
11- بعد از ظهر.
12- بعد از مغرب.
13- هنگام وزیدن بادها.
14- هنگام ظهر.
15- هنگام ظاهر شدن آیه و نشانه و معجزهای از طرف خدا برای بندگان خود.
16- هنگام رقّت دل.(2)
1- مساجد.
2- بقعههای امامان علیهمالسلام.
3- مکه مکرمه.
4- کنار حجرالاسود.
5- مقام ابراهیم.
6- زیر ناودان طلا.
7- کنار حطیم.
8- منی.
9- عرفات.
10- مشعر الحرام.
11- کنار چاه زمزم.
12- روی کوه صفا و مروه.
13- نزد جمرات ثلاثه.(1)
1- دعای پدر برای فرزند.
2- دعای نکویی دیده.
3- دعای ستمدیده.
4- دعای غایب برای غایب.
5- دعای حجگذار.
6- دعای بیمار.
1) . ر.ک: ویژگیهای دعا.
در جهان یگانه مایه نیکبختی انسان، «محبت» است.(1)«افلاطون»
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی «محبت و عشق» است. محبت به طبقات مختلف مردم، محبت به خانواده، محبت به ایتام و بیچارگان، محبت و عشق به خداوند بزرگ و ائمه هدی علیهمالسلام.
محبت و عشق آثار بسیار زیادی در زندگی انسان بر جا میگذارد و میتواند انسان را به سوی نیکبختی سوق دهد.
محبت و عشق خانوادهها را مستحکم میسازد و از فروپاشی آن جلوگیری خواهد کرد، روح معنوی انسان را زیاد مینماید، دشمنان را دوست میکند، و به تعداد دوستان میافزاید، و دوستانی وفادار به انسان هدیه میکند، محبت و عشق به خداوند بزرگ باعث بسیاری از موفّقیّتها و نیکبختیهاست، زیرا او به انسان یاری مینماید: «اِنْ تَنْصُرُ اللّه یَنْصُرْکُم»(2)اگر خدا را یاری کنید، او شما را یاری میکند.
دیدگاه «بتهوون» درباره محبت چنین است:
در عالم چیزی بالاتر از محبت نمیبینم.(3)
ملای رومی درباره محبت چنین سروده است:
از محبت تلخها شیرین شود
وز محبت مسها زرین شود
از محبتها خارها گل میشود
وز محبت سرکهها مُل میشود
از محبت دُردها صافی شود
وز محبت دردها شافی شود
از محبت دار تختی میشود
وز محبت بار بختی میشود
از محبت سجن گلشن میشود
وز محبت دیو حوری میشود
از محبت سنگ روغن میشود
بی محبت موم آهن میشود
از محبت، حزن شادی میشود
وز محبت، غول هادی میشود
از محبت، نیش نوشی میشود
وز محبت شیر موشی میشود
از محبت سقم، صحت میشود
وز محبت قهر رحمت میشود
از محبت مُرده زنده میشود
وز محبت شاه بنده میشود
این محبت هم نتیجه دانش است
کی گزافه بر چنین تختی نشست
«بایرون» پاداش مهربانی و محبت را تابش خورشید شمرده است:
فلک با تابش خورشید پاداش مهربانی را میدهد.(1)
خورشید به جانداران روی زمین زندگی میبخشد و بدون تابش خورشید موجود زندهای روی زمین نخواهد بود. و تابش خورشید نیز پاداش مهربانی و محبت است. بنابراین انسانها با مهربانی و محبت زنده هستند و زندگی مینمایند. و اگر محبتی وجود نداشته باشد همه جوامع و انسانها در جنگ و ستیزهجویی زندگی مینمایند، خشم و غضب وجودشان را فرا گرفته و لحظهای آرامش و آسایش ندارد.
همانطور که با مهربانی و محبت، جنگ و ستیزهجویی از بین میرود و یا کمتر میگردد (به نسبت رعایت محبت) و آرامش و آسایش جای آن را میگیرد و جوامع گوناگون و مردم آن خوشبخت و موفق خواهند شد. محمد حجازی نیز «محبت» را رمز موفقیّت و خوشبختی دانسته است:
گاه از یک تبسّم همچو از لبخند آفتاب، دنیایی روشن میشود.(2)
یک ضربالمثل ایرانی میگوید:
کلیدی که همه دشواریها را در زندگی خواهد گشود، محبت است.(1)
یک مَثَل ژاپنی نیز میگوید:
شمشیر علیه محبت و مهربانی وجود ندارد.(2)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
محبت، نردبان رفعت است.(3)
یکی از بزرگان درباره محبت چنین میگوید:
محبت، تلخکامیها را شیرین و یأس را به امید و غم را به شادی و بدبختی را به خوشبختی تبدیل میکند.(4)
مهر و دوستی پایه هستی و ریشه امید و بنیان زندگی است و اگر از پهنه کائنات پرتو محبت فروغافکن نگشته بود، جهان و چگونگی آن ناپسند و بیرونق مینمود.(5)
محبت عبارت است از میل و رغبت طبع به چیزی که دریافتن آن سبب لذت و راحت باشد.
محبت خدا یعنی میل و رغبت قلبی و فطری به خالق و صانع خود و کسب لذت و راحت از آن.(6)
محرّک و جاذبهای که روح و تمام کاینات را در سیر الیاللّه و در سیر به کمال، به جنبش و حرکت وا میدارد، عشق است. عشق، محبت بیحساب است. به عبارت دیگر، عشق عبارت است از یک کشش فطری که در همه کاینات و در ابنای بشر، به
سوی خدا وجود دارد. عشق به وجود میآید، چرا که کمال را همه دوست دارند و بینهایت کمال، نزد خداست پس، بینهایت عشق، نزد ما به وجود میآید.(1)
1) . بهشتی، محمود، سلامتی تن و روان، ص 294.
در این نوع محبت و عشق پسرها و دخترها با یک نگاه به یکدیگر دل میبندند و عاشق یکدیگر میشوند. به علت اینکه اینگونه عشقها و محبتها خلاف شرع و عرف و ناپایدار است و عواقب ناگوار و پیشبینینشدهای را در بردارد.
محبت و عشق جنسی نامعقول «لحظهای» است، و با یک لحظه غفلت آن عشق پدید میآید و پس از کامجویی آن محبت و عشق از بین میرود و پایدار نیست. در این نوع محبت و عشق سعادت، خوشبختی و موفقیّت دنیا و آخرت وجود ندارد. و در بسیاری از موارد به خودکشی، اعتیاد و یا انحرافات دیگر منجر شده است. در این نوع محبت و عشق دختران و پسران باید با صبر و پایداری به خداوند بزرگ پناه ببرند و راههایی برای عدم انحراف برگزینند، و خود را به عشق حقیقی (که بعدا به شرح آن خواهیم پرداخت) پیوند دهند.
باید به طور صحیح، با جهاد اکبر و مبارزه با نفس با عشق و محبت جنسی نامعقول به مبارزه برخیزید و هرگز عِنان خویش را به نفس سرکش نسپارید.
اگر تسلیم هوای نفس گردید، یک لحظه لذت زودگذر (که از محبت و عشق نامعقول سرچشمه میگیرد) یک عمر پشیمانی خواهد داشت، و نیکبختی، سعادت و شادکامی از زندگیِ شما رخت بر میبندد.
مشکلی که بعضی از جوانان با آن مواجه هستند و آن را میتوان اوّلین لغزش در زندگی یک جوان تلقی کرد، دوست گرفتن از جنس مخالف است. شکی نیست که این کار در فرهنگ اسلامی و اعتقادهای مذهبی ما یک کارناپسند، زشت و گناه تلقی میشود؛ زیرا این موضوع تنها به گفتگو در مدرسه و خیابان ختم نمیشود، بلکه شیطان با میانجیگری که میکند موضوع را به جای بدتر میکشاند و اگر از رسوایی دنیایی و ندامت و خجالتهای آن جان سالم به در ببرند که معمولاً چنین نخواهد بود، همین موضوع گاهی منجر به عشقهای سوزان، کشنده و بیحاصل میشود که نتیجهای جز عقب افتادن در زندگی و رها کردن تحصیل و پیشرفت، نخواهد آورد. از این رو، توجه جوانان عزیز را که ممکن است در اثر وسوسههای شیطانی و ناهنجاریهای موجود در جامعه، گرفتار این لغزش شوند به چند نکته جلب کنیم:
1- خداوند غریزه شهوت را در نهاد انسان قرار داده است. یک نیاز است، نه یک نقص. به تعبیری، نبودِ آن نقص است و بودنش کمال.
2- همانگونه که تمام غرایز باید از راه صحیح اشباع و ارضا گردد، این غریزه نیز راه صحیح خود را باید طی کند. آدم تشنه که غریزه او علاقه به آب را نشان میدهد، باید دنبال آب بهداشتی سالم برود و هرگز وجود تشنگی دلیل نمیشود که آدمی به هر آب مسموم و کشندهای روی آورد و خود را از زندگی محروم سازد.
درست است که شهوت نوعی عطش است و تا مرز جنون پیش میرود ولی جوان باید آن قدر با شخصیت باشد که بتواند این عطش را از راه صحیح و منطقی یعنی ازدواج ارضا نماید. ازدواج، راهی شرعی، فطری، عرفی و فرهنگی برای ارضای غریزه شهوت است. ازدواج دائم و ازدواج موقت دو راهِ قانونی و شرعی برای ارتباط سالم بین دختر و پسر است. ازدواج موقت بسیار آسان و شدنی است و فرهنگ جامعه باید آن را بپذیرد، البته با حدود و شروط و رعایت مرزهای ویژه خودش. جامعه اسلامی اگر میخواهد تن به فحشا و فساد دختر و پسر ندهد باید تن به ازدواج موقت بدهد که نه خشم خداوند و بلاها را به دنبال دارد و نه فساد دختر و پسر را و نه تباهی جامعه اسلامی را.
3- دخترها باید بدانند پسری که به سراغ او میآید در حقیقت دنبال منافع خودش است؛ در واقع دوست نیست، بلکه یک مزاحم ولگرد است؛ دنبال خیانت است ولی به نام دوست.
دخترم! تو باید بدانی آن جوانی که با تلقین یا سرکوچه یا نامه تو را یافت و با جملههای فریبنده قلب تو را دزدیده اگر فردا یک دختر زیباتر و بهتر را یافت تو را رها میکند و با همان جملههای گمراهکننده و کلمات عاشقانه او را نیز به دام میاندازد.
تو چگونه دل خوش میکنی به کسی که تو را فقط برای خودش میخواهد و تا نیاز دارد با تو است و چون نیازش برطرف شد تو را نمیشناسد.
پسرم! تو باید عقل را به جای احساسات، چراغ راه خود قرار دهی و بدانی آن دختری که با نشان دادن خود و ادا در آوردن دل تو را فریفته و چشم و گوش و عقل تو را از کار انداخته، او به درد زندگی نمیخورد. تو نخستین دوست او نیستی و آخرین هم نخواهی بود. در این رابطه، چند چیز نصیب تو میشود؛ الف) عقب افتادن از زندگی، تحصیل و آینده؛ ب) از بین رفتن حیثیت و اصالت خانوادگی ج) افتادن از چشم پدر، مادر، فامیل و مردم؛ د) بار سنگین گناه، شرمندگی وجدانی و خدایی؛ ه) خجلت نزدِ خوبان عالم و ی) گرفتار خشم الهی شدن.
برای رهایی از این همه آسیب باید با حفظ عفت و تقوا از راه سالم و مشروع اقدام نمود که همان ازدواج است و تا شرایط فراهم شود با کمک خدای متعال و عفاف و تقوا این فرصت خود را پاس داریم و خود را گرفتار عشق بد حاصل نکنیم.(1)
1) . رحیمی، عبّاس، جوان موفّق، ص 67 - 65.
مؤذّنی بود چندین سال بانگ نماز گفته، روزی بر مَناره برفت، دیده وی بر زنی ترسا افتاد، در کار آن زن برفت،(1)چون از مَناره فرود آمد، هر چند با خویشتن برآویخت برنیامد،(2)به در سرای آن زن ترسا شد، قصه(3)با وی بگفت، آن زن گفت: اگر دعوی راست است و در عشق صادقی! موافقت شرط است(4)، زُنّار ترسایی بر میان باید بست. آن بدبخت به طمع آن زن، زُنّار ترسایی بربست:
بیم است که از عشق تو رسوا گردم
دفتر بنهم گرد چَلیپا(5)گردم
گر تو ز پیِ رهی(6)مسلمان نشویمن خود ز پی عشق تو ترسا گردم
آن بیچاره خمر باز خورد و مست گشت از بام درافتاد و بر ترسایی هلاک گشت.(7)
چقدر صمیمانه نگاه پاک مرا خرید و چقدر نامهربانانه آسمان آبی عشق را برایم تیره نموده میگفت: با فانوسی از عشق کلبه تاریک دلت را روشن خواهم کرد. از یاسهای سپید محبت و صمیمیت سخنها داشت ولی آخر مرا در بیستون عشق آواره ساخت. بارها به انگشتانم وعده حلقه را داد و من در رؤیاهای شیرین خود بر روی دریاچهای از صفا بر فراز موجهای پرتلاطم هوس به گفتههای پرفریب او دل سپرده بودم.
او شخصیت مرا، زندگی مرا، جوانی مرا، عفت و پاکی مرا به بازی گرفت. من ماندم و یک دنیا حسرت، من ماندم و یک دنیا غربت و تنهایی، من ماندم و دنیایی از ندامت و پشیمانی.
خاطرات آن روزها مانند صاعقهای تار و پود وجودم را آتش میزند. آتشی که شعلههای آن از آتشفشان وجدان افروخته میشود و میرود تا کانون قلبم را خاکستر کند.
آن روز عصر از کتابخانه بر میگشتم. توی خیابان منتظر تاکسی بودم که او با اتومبیلش از جلوی من عبور کرد، گفتم: میدان انقلاب، اتومبیل توقف کرد و من بدون توجه به راننده سوار شدم، نگاهم را به پنجره دوخته بودم، نسیم ملایمی چهرهام را نوازش میداد که او با صدای آرامی مرا به خود آورد گفت: خانم خیابانها شلوغ است اگر اجازه بدهید از مسیرهای فرعی بروم تا زودتر به مقصد برسیم. بیآن که نیم نگاهی به او بیندازم موافقت خود را اعلام کردم.
این صحبت کوتاه مقدمهای بود برای گشودن کتاب عشق، کتابی که تاکنون در کنج خلوت دل خفته بود. کمکم رشته حرف بین من و او باز شد. میگفت نامم پیمان است و دانشجوی رشته مهندسی هستم و در سال سوم دانشگاه تحصیل میکنم. از آنجا که از قبولشدگان مرحله اول کنکور بودم میخواستم از وضعیت دانشگاهها اطلاعات به دست آورم. او نیز با چهرهای گشاده و لبی خندان به پرسشهایم پاسخ داد. از آشنایی با پیمان خیلی لذت میبردم، در همان نگاه اول دلم را ربود.
مجذوب اخلاق و رفتارش شده بودم و همچون صیدی بیدست و پا در دام صیاد هوس گرفتار آمدم.
تا رسیدن به مقصد با هم سخن گفتیم. قرار شد در روزهای آینده نیز همدیگر را ببینم. صحبتهایش را بر تخته سیاه افکارم نگاشتم و تا روزهای بعد آن را مرور میکردم. عشق او در سرزمین صاف و بیریای دلم فرود آمده بود. خوب حرف میزد، گویی سخنهایش آیینهای بود از آنچه من در تابلوی ذهنم میدیدم.
پیش از آشنایی با پیمان، کتاب و کتابخانه و جزوههای کنکور و رسیدن به مدارج علمی تنها چیزهایی بودند که از شعاع اندیشهام عبور میکردند اما پس از جدا شدن از پیمان عرق شرم بر پیشانیام نشست و چکش وجدان بر سندان مغز و قلبم فرود میآمد و مرا سرزنش میکرد که چرا اسیر دام نگاه شدی و در درونم جنگ و نزاعی سخت بین عقل و هوس در گرفته بود. هوس میگفت تو برادری نداری که در مشکلات زندگی با او درد و دل کنی حالا که پیمان پسر فهمیدهای است میتواند مثل
1) . در عشق آن زن دل از دست داد.
2) . با خودش و نفس خودش جنگید اما از عهده آن بر نیامد.
3) . قصه عشق خودش.
4) . موافقت شرط است: باید هر کاری که من میگویم انجام دهی.
5) . چلیپا: صلیب.
6) . گر تو ز پی رهی مسلمان نشوی: اگر تو به خاطر من مسلمان نشوی.
7) . ثروتیان، بهروز، گزیدهای از تفسیر کشف الاسرار، ص 142.
یک برادر دلسوز تو را راهنمایی کند و برای اجاق سرد تنهاییات شرارهای باشد، تازه چه اشکالی دارد که دختر و پسر در چارچوب ضوابطی خاص با همدیگر دوستی و ارتباط داشته باشند. اما عقل و وجدان، زنگ خطر را برایم به صدا در میآوردند و مرا از دام بزرگی که بر سر راهم قرار داشت آگاه میساختند، وجدانم میگفت هیچ دختر و پسر غریبهای با هم خلوت نمیکنند مگر آن که شیطان در کمین آنان است. بین دو جنس مخالف کششی نیرومند وجود دارد که رعایت نکردن موازین اخلاقی آنان را به دام شیطان میافکند و سقوط و بدنامی را برای آنان به ارمغان خواهد آورد.
باری در کشمکش بین عقل و هوس سرانجام این هوس بود که بر تخت فرمانروایی جای گرفت و سپاهیان خویش را به دستگیری سربازان عقل و خرد فرستاد. شعاع تابناک عقل و اندیشه، دیگر جلوهای نداشت و من اسیر دام نیرومند شهوت و لذتهای نامشروع شدم، آری من خودم را میفریفتم که اتفاق بدی رُخ نخواهد داد.
و بدین ترتیب من و پیمان هفتهای دو بار همدیگر را میدیدیم و در گوشهای خلوت و دور از چشم پدر و مادر احساساتمان را با هم قسمت میکردیم و این رفت و آمدهای پنهانی مرا از درس و مطالعه باز داشت، لذا در مرحله دوم کنکور آن سال رد شدم و نتوانستم به دانشگاه راه یابم.
هر گاه یکدیگر را ملاقات میکردیم سبدی پر از گلهای عشق و دلتنگی برای هم هدیه میبردیم، دلبستگی من به پیمان آنچنان شدت یافته بود که فکر میکردم علاقه به او تا مغز استخوانم نفوذ کرده و برای همیشه باقی خواهد ماند اما این عشق و دلدادگی، سرابی بیش نبود چیزی نگذشت که پوچی آن برایم آشکار گشت.
یک سال از آشنایمان میگذشت اما او دیگر همچون روزهای نخست آشنایی،
عشقها و محبتهایم را پذیرا نبود و پس از مدتی ارتباطش را با من قطع کرد.
وقتی او را ملاقات میکرد چیزی غیر از سردی و بیاعتنایی در رفتارش نمیدیدم، سبوی احساس من پر بود از اشکهای بیتابی و سبوی احساس او لبریز بود از سکوت و غرور و بیتفاوتی.
دنیایی از غم و اندوه وجودم را فراگرفته بود، چه دلم با او پیوند خورده و سخت شیفتهاش بودم. آخر او را شریک زندگی آیندهام میدانستم از این رو نمیتوانستم شاهد بیوفاییاش باشم.
بالاخره او با سخنانش قصر رویاهای شیرینم را ویران ساخت. آخرین جملهاش این بود که ما برای همدیگر ساخته نشدهایم و بهتر است برای همیشه از هم جدا شویم.
غروب دلگیر بیوفایی بر آسمان قلبم سایه انداخت. با چشمانی گریان و صدایی لرزان عاجزانه از او خواستم مرا تنها نگذارد. صدای هقهق گریهام در فضا پیچیده بود. غرورم را، شخصیتم را لگدمال کردم، تا او با تبسمی دوباره خزان قلبم را بهاری نماید. اما پیمان در کمال خونسردی گفت: من از تو سیر شدهام و فرشته زیبای دیگری به چنگ آوردهام تا چندی هم با او باشم و از وجودش لذت ببرم...
این سخنان توهینآمیز همچون پتکی بر فکر خفتهام فرود آمد و مرا از خوابی گران بیدار ساخت. خوابی که میرفت حادثهای ننگین در کارنامه زندگیام به وجود آورد. آری:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم(1)
وقتی به مطالعه کتاب تاریخ دوستیمان نشستم جز گناه و روابط نامشروع و محبتهای دروغین چیز دیگری در آن نیافتم.
از کارهای گذشتهام سخت پشیمان بودم و در آتش حسرت و ندامت میسوختم.
احساس میکردم تمام هویّت و شخصیّتم را همچون تندیسی گرانبها جلوی پایش گذاشتم تا با سنگریزههای هوا و هوس، آن را بشکند. به خاطر یکسالی که به پای عشق و دوستی دروغین فنا شد و محصولی جز تحقیر و رسوایی برایم نداشت بسیار افسوس خوردم، اما ناامید نشدم.
اکنون در کولهبارم تجربهای درخشان به چشم میخورد که آن را فرا روی دختران جوان به نمایش میگذارم تا به سرنوشت من دچار نشوند.
آری این گونه دریافتهام که هیچ پسر غریبهای که در کوچه و بازار با دختری طرح آشنایی میریزد قصد ازدواج با او را ندارد و سرانجامِ عشقهای خیابانی چیزی جز ندامت و رسوایی نیست.(2)
دومین محبت مذموم این است که:
اگر دنیا را بدون آخرت بخواهیم و یا آخرت را بدون دنیا بخواهیم خطا کردهایم. دنیای بدون آخرت یعنی به دنبال گناه رفتن، بر اساس هوی و هوس زندگی کردن، دیندار نبودن و عبادت و بندگی خدا نکردن. دنیای بدون آخرت یعنی اینکه دنیا را دوست داریم و حب دنیا در دلمان است و از مبدأ و معاد و ایمان به جهان آخرت غافلیم و دنیا را برای دنیا میخواهیم و هدفی را در دنیا دنبال نمیکنیم.
آخرت را بدون دنیا خواستن نیز مرتاض بازی در پی دارد. بنابراین باید محبت دنیا را از درون خویش بیرون نماییم و در زندگی خویش هدفمند باشیم. یعنی به دنبال گناه و هوی و هوس نرویم و در دنیا و آخرت به دنبال هدف و آرمانهای خویشتن باشیم.
بدان که در دنیا بشر از مال سیر نمیشود، هر قدر هم سلطان مملکت باشد و حریص بیچاره نه شب و نه روز قلبش و بدنش استراحت ندارد، لذا رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله فرمودهاند: هر کس صبح کند و بیشتر در شغل دنیا فکر داشته باشد او را هیچ گونه راهی در نزد خدا نیست و دل او را خدا به چهار خصلت گرفتار میسازد: 1- هم و غمی که از او هرگز جدا نمیشود، 2- گرفتاری که هرگز از او فارغ نگردد، 3- احتیاجی که هرگز به بینیازی نرسد، 4- آرزوهایی که هرگز آخر نداشته باشد.
بلی، گرفتاران دنیا را حد یقفی نیست. هر دردی بعد از درد دیگر پیدا میشود، تهیدستان را اگر یک غم است که ندارد گرفتارانِ دنیا را هر لحظه صد غم است و اگر برای نیازمندان یک غم احتیاجست برای بینیازان صد غم احتیاجست. از حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله است که عجب و هزار عجب از آن کسی که خانه باقی را ترک میکند و از برای خانه فانی عمل میکند.(1)
شعر
ملک سلیمان مَطَلَب کان بجا است
ملک همانست سلیمان کجا است
حجله همانست که عذراش بست
بزم همانست که وامق نشست
حجله و بزمی است که تنها شده
وامقش افتاده و عذرا شده
خاک همان خصم قوی گردنست
باد همان دشمن مرد افکن است
صحبت دنیا چه تمنا کند
با که وفا کرد که با ما کند(2)
اما اگر محبت دنیا با اعتقاد به مبدأ و معاد همراه باشد، و حب دنیا برای جلب رضای الهی و یا پاداشهای اخروی باشد پسندیده و مطلوب است و احادیث متواتری در این زمینه بیان شده که حکایت از تأیید مطلب فوق است.
علی علیهالسلام - در نهج البلاغه - هنگامی که شنید مردی دنیا را نکوهش میکند در قبال او به ستودن دنیا مطالبی فرمود:
دنیا، سرای توانگری است برای کسی که از آن توشه (آخرت) بردارد، و سرای موعظه است برای کسی که از آن پند گیرد، جای عبادت و سجده دوستان خدا است، و جای صلواتِ فرشتگان خدا، و جای فرود آمدن وحی خدا، و جای تجارت دوستداران خداست که در آن رحمت خدا را کسب کردند و بهشت را به سود برند.(3)
مردی خدمت حضرت صادق علیهالسلام عرض کرد: به خدا قسم ما در جستجوی دنیا هستیم و دوست داریم دنیا به طرف ما بیاید. حضرت فرمود: دنیا را برای چه میخواهی؟ عرض کرد: برای اینکه به خود و عیالاتم برسم و صله و صدقه بدهم و عمره و حج خانه خدا کنم.
حضرت فرمود: این در حقیقت طلب آخرت است نه دنیا.(4)
حضرت باقرالعلوم علیهالسلام میفرمایند:
دنیا کمک خوبی برای طلب آخرت است.(5)
محبت و عشق ورزیدن به همسر و فرزندان باعث استحکام روابط خانوادگی میشود و از فروپاشی آن جلوگیری مینماید.
آرامش و آسایش را به محیط خانواده باز میگرداند و باعث پیوند هر چه بیشتر آنان میشود. شوهر یار وفادار همسر خویش است، و زن یار و غمخوار شوهر خویش است، فرزند مطیع و یاور بیچون و چرای آنان است و به همین دلیل هر کدام از افراد خانواده در راه رسیدن به موفقیت و نیکبختی از سوی اعضای خانواده یاری میشوند و هیچ گونه مانعی در راه رسیدن به هدف در این محیط وجود ندارد. همچنین از لذت خانوادهای خوشبخت بهرهمندند و از اینکه عضو چنین خانوادهای هستند احساس خوشبختی مینمایند و لذت میبرند.
«ولتر» میگوید:
تمام تعقلات و اندیشههای مرد به یک محبت زن نمیارزد.(1)
«وقتی شما نسبت به دیگران مهربان هستید، یعنی به خودتان مهربانترید».(2)
«فرانکلین»
محبت نمودن به طبقات مختلف اجتماع موجب میشود که مردم نیز در عوض آن
مهربانیها و محبتهایی که به آنان شده است، محبت و مهربانی کنند. مهربانی و محبت به انسانی در محیط اجتماع خاطرهای خوش برای او به شمار میرود، و در مقام تلاقی برمیآید. گاهی محبت و مهربانی بسیار کارا میگردد و آن شخص همچون یاری وفادار آدمی را در راه رسیدن به هدف یاری میکند، تا سرانجام موفقیّت را در آغوش بگیرد.
«نظام وفا کاشانی» در مورد این موضوع چنین میگوید:
من از ساختمان قلب خود در شگفتم که چون سنگ با مقاومت و گاهی چون شیشه بیطاقت است، طوفانهای حوادث مرا تکان نمیدهد ولی از یک نسیم ملایم محبت بر خود میلرزم.(1)
«... اگر صاف و صادق باشیم باید اعتراف کنیم که تقریبا تمام کارهایی که در زندگی انجام میدهیم تلاشی برای به دست آوردن عشق و محبت بیشتر است. تمام کسانی که در خیابان از کنار شما میگذرند، تمام کسانی که در راه اداره و محل کار خود میبینید همگی تشنه عشق و محبتاند اما بعضی از آدمها برای به دست آوردن محبت دیگران دست به کارهای عجیب و جنونآسا میزنند.
چرا این مسأله تا به این حد انسان را نگران و مضطرب میکند؟
زیرا برای به جریان انداختن زندگی در مسیر صحیح، ابتدا باید بدانیم که برای چه به دنیا آمدهایم. اگر قبول ندارید که اولین و اساسیترین دلیل خلقت انسان، محبت و عشقورزی است بکوشید تا هدف آفرینش را برای خود توجیه کنید که این گام بسیار مفیدی است.
اما اگر با نظر من موافق باشید آنگاه میتوانید تمام اعمال خود را براساس این مقیاس ارزشیابی کنید: «آیا کاری که میخواهم انجام دهم عشق و محبتی بیشتر را به زندگی خودم، خانوادهام و دوستان و همسایگانم سرازیر میکند؟» برای دوست داشتن انسانهای دیگر لازم نیست که هر بار آنها را ببوسید. برای دوست داشتن انسانهای دیگر نیازی نیست که الزاما کاسههای برنجتان را میان گرسنگان جهان سوم توزیع کنید.
1) . همان، ص 677.
برای دوست داشتن دیگران آنها را کمتر تحت بازجویی و استنطاق قرار دهید، کمتر در مسند داوری بنشینید. بگذارید آنچه را که میخواهند بپوشند. آنگونه که میخواهند، زندگی کنند، و به دور از همه انتقادها همانی باشند که خود میخواهند، همانی که هستند».(1)
به طبقات ضعیف جامعه، بیچارگان و ایتام نیز مهربانی و محبت نمایید. این کار علاوه بر اینکه آنان را یار وفادار شما میسازد، به شما نیز وجدانی آرام اعطا میکند و در زمینه معنوی نیز شما را موفق میگرداند. شادی و نشاط ناشی از کمک، محبت و مهربانی به این طبقه ضعیف جامعه شامل حالتان میگردد، که این نیز راهگشای سعادت و خوشبختی است.
یکی از بزرگان گفته است:
محبت داروی شفابخش قلبهای شکسته و روانهای ناتوان است.(2)
محبت بر توانایی کنار آمدن با مردم میافزاید، چنانکه کاترین پاندر در این زمینه میگوید:
آمار نشان میدهد که تنها 15 درصد از کامیابی انسان به توانایی فنی او مربوط است و 85 درصدباقیمانده به توانایی کنار آمدن انسان با مردم ارتباط مییابد.
محبت و خیرخواهی، بر توانایی کنار آمدن با مردم میافزاید.(3)
بلال حبشی اذانگوی پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله در جنگ با یهودیان (در جنگ خیبر) دختر زیبایی را اسیر گرفت که معشوقه شخصی به نام شهاب بود.
بلال به او علاقهمند شد ولی دختر از این موضوع سخت ناراحت گشت (چون او
سفیدرو و زیبا بود و بلال سیاهچهره حبشی بود).
کمی از پیامبر و یاران فاصله گرفته بودند، در صحرای وادی نعام دختر از فرصت استفاده نمود حمله به بلال کرد و او را به زمین انداخت و آن قدر او را کتک زد که بلال به حال مرگ درآمد. پس از آن هر چه از طلا و نقره و اثاث دیگر داشت برداشت و فرار نمود و خود را به معشوقش شهاب رساند. هنگامی که پیامبر به منزل رسید خواست که کمی استراحت کند متوجه شد که بلال نیست. سلمان فارسی و صهیب را به سراغ بلال فرستاد.
آنها بلال را در بیابان آغشته به خون و در حال مرگ یافتند، دیدند بلال در حال مرگ روی زمین افتاده و خون از بدنش به شدت میریزد. او را با همان حال نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آوردند.
اصحاب که بلال را در آن حال دیدند همه گریستند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: گریه نکنید، وقت گریه نیست.
آنگاه حضرت دو رکعت نماز خواند و درباره بلال دعا نمود و از خداوند برای او شفا خواست، سپس یک مشت آب برداشت و بر او پاشید، بلال به حال آمد و شفا یافت، برخاست و پیامبر را بوسید.
حضرت پرسید: بلال! چه کسی با تو چنین رفتار کرده است؟
بلال گفت: من دختر جوانی را اسیر کردم و سخت عاشق او شدم ولی در بیابان به من حمله کرد و مرا به شدت کتک زد و فرار کرد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله ماجرای فرار دختر و محل او را به علی علیهالسلام بیان نمود و او را به تعقیب آن دختر فرستاد.
علی علیهالسلام به محل آن دختر و معشوقش شهاب رسید. دختر و معشوقش بعد از کمی درگیری هر دو شهادتین را گفتند و مسلمان شدند. علی علیهالسلام آنها را نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آورد و در محضر پیامبر مسلمان بودنشان را اعلان نمود. بلال چون دید آن دو مسلمان شدند گفت: من از آن دختر صرف نظر کردم، در مقابل شهاب چون به معشوقه خود رسیده
بود، دو کنیز به بلال حبشی داد. بدین گونه ماجرا پایان یافت.(1)
در محیط کار یا محیط درس نیز محبت و مهربانی نمودن با دیگران لازم و ضروری است. محبت در محیط کار با همکاران و رئیس یا صاحبِ کار باعث استحکام موقعیت شغلی میگردد. محبت به همکاران آنان را به ما نزدیک و نزدیکتر میسازد و میتوانیم با همکاران خویش به خوبی ارتباط برقرار نماییم.
مهربانی و محبت با رئیس در محیط کار نیز باعث میگردد که او به ما وفادار بماند و ما هرگز شغل خویش را از دست ندهیم و حتی در سختی و مشکلات او به ما کمک نماید. مهربانی و محبت به همکاران از دید رئیس مخفی نمیماند و چه بسا باعث ترفیع درجه ما میگردد.
راه درست و نجیبانه، کشتن دشمن نیست، با مهربانی میتوانید چنان او را عوض کنید که دیگر نتواند دشمن شما باشد، در این صورت او کشته شده است.(2)«آلاین»
اگر با دشمن به ستیزهجویی برخیزید، او نیز تحریک شده و به مقابله برمیخیزد و به دشمنی میپردازد. در تاریخ اشخاص زیادی به واسطه مهربانی و محبت به دشمن، او را دوست خویش نمودهاند و یا لااقل وی دست از دشمنی برداشته است (اگر چه دوست نشده است). بنابراین محبت و مهربانی به دشمن او را از ادامه دشمنی بر حذر میدارد.
محبت و مهربانی به پدر و مادر نیز موجب استحکام محیط خانواده میگردد، و آنان نیز در عوض به فرزندان خویش محبت و مهربانی مینمایند. و در مشکلات و گرفتاریها یار و غمخوار فرزند خویش هستند و او را در راه رسیدن به مقصود، کمک و یاری مینمایند. کسانی که به پدر و مادر خویش محبت و احسان نمیکنند به بلاهای دنیوی و اخروی مبتلا میشوند، و از معصومین در باب احسان به والدین چنین بیان شده است که هر کس به پدر و مادر خویش آزار و اذیت کند و احسان ننماید در دنیا عقوبت آن را میبیند. (در جلد اول کتاب راههای رسیدن به موفقیت و خوشبختی بخش احسان به پدر و مادر به طور مشروح در این زمینه بحث شده است)
شخصی به خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید و گفت: پدر و مادرم به خاطر انس با من مرا از جهاد در راه خدا ممانعت میکنند. حضرت فرمودند:
پس تو نیز همراه آنان باش که به خدا قسم انس با آن دو در یک روز و در یک شب بهتر است از یک سال جهاد.(1)
مردی از پیامبر درباره حقوق پدر بر فرزند سؤ ال کرد، حضرت فرمود: او را به نام صدا نکند، جلوتر از او راه نرود، جلوتر از او (قبل از او) ننشیند، و کاری نکند که مردم به پدرش فحش دهند.(2)
محبت و نیکی به والدین گناهان را میآمرزد. امام سجاد علیهالسلام فرمود:
شخصی به پیامبر عرضه داشت یا رسولالله من کار زشتی نمانده که نکرده باشم آیا راه توبهای برای من هست؟ پیامبر فرمود: آیا یکی از والدین تو در قید حیات هست؟ گفت: پدرم زنده است، فرمود: پس برو بر وی نیکی کن، وقتی او راه افتاد پیامبر فرمود: اگر مادر داشت (یعنی اگر مادر داشت زودتر نجات مییافت).(3)
نوع حقیقیِ محبت و عشق، محبت و عشق به خداوند منان است. اگر در آفرینش جهان هستی و انسان تفکر و تدبّر نماییم و بدانیم در جهان هستی هر چیزی در جای خودش قرار دارد، کرات جهان هستی در مداری معین حرکت مینماید، خورشید به جهان نورافشانی میکند، ماه و ستارگان نیز شبها زمین را روشن مینمایند و همه چیز از نظم خاصی برخوردار است. آفرینش انسان نیز بسیار منظم و پیچیده است و آفرینش هر عضوی از بدن انسان حکمتی دارد و انسان بدون یک عضو از اعضایش زندگی عذابآوری دارد و حتی نمیتواند زندگی کند. پس از آفرینش انسان، خداوند پیامبران را برای سعادت و خوشبختی انسان فرستاد و انسان را راهنمایی کرد، و خیر و صلاح او را به او گوشزد کرد.
اگر به دقت روزی چند دقیقه در این باره تفکر و تدبر نماییم در مییابیم که خداوند متعال همه نعمتها را به انسان عطا فرموده است. بنابراین ما نیز باید به خداوند بزرگ محبت کنیم، عشق بورزیم، او را از صمیم قلب دوست بداریم و به دستورات الهی جامه عمل بپوشانیم. اگر درست خداوند بزرگ را بشناسیم به محبت و عشق او پی میبریم و لحظهای از یاد خدا غافل نمیشویم.
به داوود وحی آمد که «خانه ما پاک گردان تا خداوند خانه به خانه فرو آید».
گفت: خداوندا چگونه پاک گردانم؟ گفت: «آتش عشق در او زن تا هر چه نسب ما ندارد سوخته شود. پس به جاروب حسرت بروب تا اگر چیزی مانده بود از هوای نفس که به آتش نسوخته است جاروب حسرتش بروبد، که عروس وصل ما با هوای نفس تو بنسازد.(1)
1) . ثروتیان، بهروز، گزیدهای از تفسیر کشف الاسرار، ص 45.
شبلی - رحمة اللّه علیه - روزی به صحرا بیرون شد، چهل کس را دید از والهان و عاشقان، که درد این حدیث ایشان را فرو گرفته بود، و در آن صحرا همه افتاده هر یکی خشتی در زیر سر نهاده و جان به چنبر گردن رسیده.(1)رقت جنسیت در سینه وی پدید آمد(2)گفت: الهی از ایشان چه میخواهی؟ بار درد بر دلشان نهادی، آتش عشق در خرمنشان زدی، به عاقبت ایشان را به تیغ غیرت(3)میبکشی!. خطاب آمد به سرّ شبلی(4)که: ایشان را بکشم، چون کشته باشم دیتشان بدهم. شبلی گفت: شبلی گفت: دیت ایشان چه باشد؟ خطاب آمد که هر که کشته تیغ جلال ما باشد دیت او دیدارِ جمال ما باشد.(5)
غیر آن زنجیر زلف دلبرم
گر دوصد زنجیر باشد بگسلم
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
بِشْر حافی گفت: در بازار بغداد میگذشتم، یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد،
1) . جان به حلقه گردن رسیده، جان به لب رسیده، در حال ذکر، بیجان و بیهوش افتاده.
2) . چون همجنس و همنوع بودند، احساس همنوعی دل او را به درد آورد و ترحم او را برانگیخت.
3) . غیرت: دوستی حق نسبت به اولیاء و رشک و حسد وی در حق ایشان که جز حق را دوست ندارند. تیغ غیرت: اضافه تشبیهی است.
4) . سرّ شبلی: درون و دل شبلی یعنی شبلی در باطن خود شنید.
5) . ثروتیان، بهروز، گزیدهای از تفسیر کشف الاسرار، ص 41 و 42.
آنگه او را به حبس بردند، از پی وی برفتم، پرسیدم که این زخم از بهر چه بود؟ گفت: از آنکه شیفته عشقم. گفتم: چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟
گفت: از آنکه معشوقم به نظاره بود به مشاهده معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم. گفتم: «وَ لَو نَظَرْتَ الی الْمَعشوقِ الاْکْبَرِ» وگر دیدارت بر دیدار دوست مِهین آمدی، خود چون بودی؟
قال فَزَعَقَ زعقةً و ماتَ: نعرهای بزد و جان نثار این سخن کرد. آری چون عشق درست بود بلا به رنگ نعمت شود. دولتی بزرگ است این، جمال معشوق تو را به خود راه دهد تا در مشاهده وی همه قهری به لطف برگیری، ولکن:
زان مینرسد به نزد تو هیچ خسی
در خوردن غمهای تو مردی باید!(1)
در روایات، محبت و دوستی اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام بسیار سفارش شده است. پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در حدیث ثقلین نیز سفارش به محبت و دوستی اهلبیت نمودهاند. با محبت و دوستیِ اهلبیت، مطیع آنان میشویم و به دستورات نجاتبخش، سعادتمندانه و خوشبختیآخرینِ آنان جامه عمل میپوشانیم و به بهشتِ دنیوی و اخروی رهنمون میگردیم.
در روایتی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیان شده است که:
هیچ کس جزء اهل ایمان قرار نمیگیرد مگر اینکه مرا از خودش و اهلبیت و عترت مرا از اهلبیت و عترت خودش و ذریه مرا از ذریه خودش بیشتر دوست بدارد.
مرد سیاهچهرهای به حضور علی علیهالسلام رسید و عرض کرد:
1) . فارسی عمومی، نشر دانشگاه پیام نور، ص 68.
یا امیرالمؤمنین من دزدی کردهام مرا پاک کن! حدّی بر من جاری ساز! پس از آن که سه بار اقرار به دزدی کرد، امام علیهالسلام چهار انگشت دست راست او را قطع نمود. از محضر علی علیهالسلام بیرون آمد و به سوی خانه خود رهسپار گردید، با این که ضربه سختی خورده بود در بین راه با شور و شوق خاصی فریاد میزد: دستم را امیرالمؤمنین، پیشوای پرهیزگاران و سفیدرویان، آن که رهبر دین و آقای جانشینان است، قطع کرد.
مردم از هر طرف اطرافش را گرفته بودند او همچنان در مدح علی سخن میگفت.
امام حسن و امام حسین علیهماالسلام از گفتار مرد باخبر شدند آمدند او را مورد محبت قرار دادند، سپس محضر پدر گرامیشان رسیدند و عرض کردند: پدر جان! ما در بین راه مرد سیاهچهرهای که دستش را بریده بودی، دیدیم تو را مدح میکرد.
امام دستور داد او را به حضورش آوردند. حضرت به وی عنایت نمود و فرمود: من دست تو را قطع کردم، تو مرا مدح و تعریف میکنی؟
عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! عشق شما با گوشت و پوست و استخوانم آمیخته است، اگر پیکرم را قطعه قطعه کنند، عشق و محبت شما از دلم یک لحظه بیرون نمیرود. شما با اجرای حکم الهی پاکم نمودی.
امام علیهالسلام درباره او دعا کرد، آنگاه انگشتان بریدهاش را بجایشان گذاشت، انگشتان پیوند خورد و مانند اول سالم شد.(1)
شخصی از یوسف بن یعقوب که مردی نصرانی و از اهل فلسطین بود پیش متوکل، سخنچینی کرد. متوکل دستور داد برای مجازات احضارش کنند. یوسف نذر کرد: اگر خداوند او را به سلامت به خانهاش برگرداند و از متوکل آسیبی به او نرسد، صد اشرفی به حضرت امام علی النقی علیهالسلام پرداخت نماید.
در آن موقع، حضرت را از حجاز به سامرا آورده و خانهنشین کرده بودند و از لحاظ
1) . ناصری، محمود، داستانهای بحار الانوار، ج 4، ص 50 و 51.
معیشت در سختی به سر میبرد.
یوسف میگوید: همین که به دروازه سامرّا رسیدم با خود گفتم: خوب است قبل از آنکه پیش متوکل بروم، صد دینار را خدمت امام بدهم، اما چه کنم که منزل امام علیهالسلام را نمیشناسم؟ من مرد نصرانی چگونه از منزل امام هادی علیهالسلام سؤال کنم، میترسیدم کسی قضیه را به متوکل خبر دهد و بیشتر باعث ناراحتی و عصبانیت او بشود و از طرف دیگر، متوکل هم ملاقات ایشان را قدغن کرده، کسی نمیتواند به خانه حضرت برود. ناگاه به خاطرم رسید که مرکبم را آزاد بگذارم، شاید به لطف خداوند - بدون پرسش - به منزل حضرت برسم. چون مرکب را به اختیار خود گذاشتم، از کوچه و بازارها گذشت تا بر در منزلی ایستاد هر چه سعی کردم از جایش تکان نخورد. از کسی پرسیدم: خانه از کیست؟
گفت: منزل ابن الرضا (امام هادی)، است!
این حادثه را نشانی بر عظمت امام علیهالسلام دانسته و با تعجب تکبیر گفتم.
در این حال، غلامی از اندرون خانه بیرون آمد و گفت:
تو یوسف پسر یعقوب هستی؟
گفتم: بلی.
گفت: پیاده شو!
پیاده شدم، مرا به داخل خانه برد.
با خود گفتم: این دلیل دوم بر حقیقت این بزرگوار که غلام، ندیده مرا شناخت!
سپس گفت: صد اشرفی را که نذر کرده بودی به من بدهید.
با خود گفتم: این دلیل سوم بر حقانیت آن حضرت، پول را دادم و غلام رفت و کمی بعد دوباره آمد. مرا به داخل منزل برد.
دیدم مرد شریفی نشسته است. فرمود:
ای یوسف آیا هنوز وقت آن نرسیده که اسلام اختیار کنی؟
گفتم: آنقدر دلیل و برهان دیدهام، کفایت میکند.
فرمود: نه! تو مسلمان نمیشوی، ولی فرزند تو اسحق، به زودی مسلمان میشود و
از شیعیان ما خواهد شد.
سپس فرمود:
ای یوسف! بعضی خیال میکنند محبت و دوستی ما برای امثال شما فایده ندارد، به خدا سوگند هرگز چنین نیست. هر که به ما محبتی نماید، بهرهاش را میبیند؛ چه مسلمان باشد و چه غیر مسلمان. آسوده خاطر پیش متوکل برو و هیچ تشویش و نگرانی نداشته باش! به همه خواستههایت میرسی.
یوسف میگوید:
بدون نگرانی نزد متوکل رفتم و به تمام هدفهایم رسیدم و برگشتم. پس از مرگ مرد نصرانی، پسرش اسحق، مسلمان شد و از شیعیان خوب به شمار آمد و خودش پیوسته اظهار میداشت: من به بشارت سرور خود، امام هادی علیهالسلام مسلمان شدهام.(1)
یکی از بزرگان گفته است:
شادی حقیقی نصیب کسانی است که قلبی مالامال از محبت دارند.
از آنجا که محبت و عشق یک عمل معنوی است و در دین مقدس اسلام برای انجام آن سفارش فراوان شده است بنابراین انسانی که محبت و عشق صحیح (که قبلاً بیان شد) میورزد، وجدانی آرام دارد و از شادی و نشاط معنوی برخوردار است.
«پاسکال» درباره محبت و آرامش درونی میگوید:
کلمات مهرآمیز نقش خود را در جان آدمی میسازد و چه نقش زیبایی است. به شنونده آرامش و آسایش و نیرو میبخشد و او را از احساسات تلخ و تند و خالی، شرمسار میکند ما هنوز به آن آغاز نکردهایم که کلمات محبتآمیز را
1) . ناصری، محمود، داستانهای بحار الانوار، ج 1، ص 147 تا 149.
به آن فراوانی که شایسته آنهاست به کار بریم.(1)
همانگونه که عصبیت، خشم و تندخویی، آرامش را از آدمی سلب میکند و او را به مرحله خطر نزدیک میسازد، محبت نمودن نیز باعث آرامش انسان میگردد.
یک ضربالمثل ژاپنی میگوید: شمشیر علیه محبت و مهربانی وجود ندارد.(2)
محبت، جنگ و ستیزهجویی را از میان میبرد، کدورتها و کینهها را زایل میکند، دشمنیها را به جای خود مینشاند و باعث صلح و صفا میشود.
یکی از بزرگان یگانه سلاح صلح و صفا را محبت دانسته است:
یگانه سلاح که میتواند صلح و صفا را در میان ابنای بشر تضمین کند محبت است.(3)
خواجه عبدالله انصاری فرموده است:
اگر بر آب روی خسی باشی، اگر بر هوا پری پرندهای باشی، دل به دست آر تا کسی باشی.
آری، اگر در جوامع بشری، مردم به محبت میپرداختند و به یکدیگر عشق میورزیدند، دیگر از جنگ، دعوا و ستیزهجویی خبری نبود، و همگان در صلح و صفا زندگی میکردند.
«وین دایر» نیز اثر مثبت محبت را در این زمینه چنین بیان کرده است:
اگر مردم جهان، با رعایت حق و حرمت یکدیگر، از خشونت و تعارض دست بکشند، در نیروها و هزینههای معتنابهی که در سراسر جهان صرف جنگ میشود، صرفهجویی خواهد شد.(4)
ابراز محبت، معاشرت را دلپذیر و روابط با طبقات مختلف مردم را زیباتر مینماید،
کدورتها را برطرف مینماید، و باعث دلگرمیِ انسان با مردمِ جامعه و بالعکس میگردد.
مرد به واسطه محبت، احساس رضایت بیشتری میکنند و در نتیجه آنان نیز به ابراز محبت متقابل میپرازند.
روابطی که با ابراز محبت توأم باشد اثرات مثبت قابل توجهی در زندگی انسان بر جای میگذارد و گاهی اوقات گرهگشای مشکلات و گرفتاریهای آدمی خواهد بود.
«وین دایر» نیز همین عقیده را دارد:
هرچه بیشتر فضای شاد و مهرآمیزی در سیر روابط خود با دیگران پدید آورید، روابطی زیباتر، دلپذیرتر و رضایتبخشتر خواهید داشت.(1)
شخصی که به دیگران ابراز محبت میکند، و دلِ طبقات مختلف مردم علیالخصوص دلِ فقرا، بیچارگان، دردمندان و مستضعفین را به دست میآورد، از وجدانی آرامتر بهرهمند است. محبت کردن علاوه بر اینکه طرف مقابل را دلشاد میگرداند، خود انسان را نیز (که گواه بر این عمل پسندیده و نیکوی خویش است) شاد، با نشاط و خوشحال میسازد، و وجدان او نیز در مقابل این عمل نیکو و پسندیده آرام میشود. همان طور که در نقطه مقابل آن هر شخصی با ستیزهجویی و دعوا موجبات سلب آسایش کسی را فراهم کند، وجدانی ناآرام دارد و گاهی اوقات عذاب وجدان میگیرد.
«وین دایر» نیز دلیل آن را چنین بیان کرده است:
هر کس به دیگری زیانی برساند و یا ضربهای به کسی بزند، بیشترین زیان را از آن خواهد دید؛ چرا که هر کسی در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خویش مسؤول است.(2)
حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله نیز دستور العمل زیر را بیان فرمودهاند:
هر که از سنگینی دل خود آزرده باشد و خواهد که دلش نرم گردد، یتیمی را نزد خود بخواند و با او مهربانی کند و بر سفره خود بنشاند و از روی شفقت دست بر سرش بکشد، همانا که یتیم را بر مردم حقی عظیم است.(1)
و با عمل به حدیث بالا وجدانی آرامتر نیز خواهیم داشت، که آن در موفقیت و خوشبختی ما نقش بزرگی را ایفا میکند (به بخش وجدان این کتاب مراجعه گردد).
حضرت امیر علیهالسلام نیز میفرمایند:
اگر میخواهی قلبت پر مهر و انباشته به رحمت شود بر یتیمان ترحم کن و حاجات آنها را برآور و دست لطف و محبت بر سر آنها بکش.
و در نتیجه انسانی که چنین کند از وجدانی آرامتر نیز بهرهمند میشود.
افرادی که به سبب محبت و عشق به مردم به افتخارات درخور توجهی رسیدهاند، بسیارند.
اگر به تاریخ نگاه کنید، سرگذشت کسانی را میخوانید که در زندگی از حیث اقتصادی و... در مضیقه بودهاند، اما به علت محبت و عشق به مردم (و علل و عوامل دیگر) به مقامات عالی رسیدهاند. بعضی به واسطه این محبت و عشق وکیل مجلس یا وزیر شدهاند و یا به ریاست جمهوری رسیدهاند.
آری، محبت و عشق به مردم بوده است، که مردم نیز با یادآوری آن محبتها به آنان رأی اعتماد دادهاند و آنان را وکیل خود ساختهاند و یا به ریاست جمهوری گماردهاند.موفقیتها و پیروزیهای محبت و عشق به طبقات مختلف مردم در زمینه خاصی نیست و در ابعاد گوناگون زندگی موفقیّتآفرین و پیروزیبخش است.
«بایرون» میگوید:
اشک چشمی را خشکاندن، بیش از آن مایه شهرت و افتخار است که دریای خون به راه انداختن.(2)
یکی از بزرگان نیز مقام والا و ارزش عالی را از آن انسانی میداند، که ابراز محبت مینماید:
مردی که برای وصول به توفیق و رستگاری بشر، دشوارترین رنجها را بر خود هموار میسازد و نیکوکاری و محبت را یگانه داروی دردهای بشر میداند مقامی والا و ارزش عالی دارد.(1)
«بوریس پانسرناک» میگوید:
بانوی مهربان، شوهرش را برای همیشه تصاحب میکند.(2)
همانطور که قبلاً بیان کردیم، محبت و عشق، بنیان خانواده را مستحکم مینماید و باعث موفقیت و خوشبختی اعضای خانواده میشود. محبت نمودن و عشق ورزیدن به همسر و فرزندان، پیروزیها و موفقیتهای گوناگونی را در زندگی برای اعضای آن خانواده به ارمغان میآورد که یکی از آن موفقیّتها استحکام و تحکیم روابط خانوادگی است. که ما به واسطه اطاله کلام به آن نمیپردازیم و فقط به کلام چند تن از بزرگان اکتفا میکنیم.
یکی از بزرگان میگوید:
زندگانی اگر با عاطفه (و محبت) سر و کار نداشته باشد، گوارا و زنده نخواهد بود.
«ولتر» نیز محبت در خانواده و خوشبختی را چنین بیان میکند:
تمام تعقلات و اندیشههای مرد به یک محبت زن نمیارزد.(3)
«راپوله» ازدواج همراه با عشق و علاقه را پیشنهاد کرده است:
جز با عشق و محبت طالب ازدواج مباش ولی خواهان کسی شو که مستحق ابراز علاقه و یگانگی باشد.(1)
ناگفته پیداست که پایه تحکیم خانواده و ادامه آن، محبت و احترام متقابل زن و شوهر است. محبت پیوند خانواده را مستحکم میکند، گرم بودن کانونِ خانواده وابسته به محبت در زندگی است اگر شوهر به جای محبت به همسر، او را تحقیر کند هرگز نباید توقع صفا و محبت داشته باشد و نیز اگر زن اطاعت شوهر را نکند محبت او هرگز در قلب او جای نمیگیرد ولی باید گفت عواطف در زن و نیاز روحی او به محبت اقتضا میکند که محبت بیشتری به او شود. آمار طلاق و جدایی بیشتر از کمبود محبت بوده است. وقتی که از زنی که بیشتر از مهریه خویش میدهد تا طلاق بگیرد میپرسند علت تقاضای طلاق تو چیست؟ میگوید: شوهرم طوطی خانه را از من بیشتر دوست دارد.(2)
در حدیثی آمده است:
بهترین شما کسی است که نسبت به اهل و عیال خود از بهترینها باشد.(3)
«بالزاک» گفته است:
هیچگاه در زندگی نمیتوانید محبتی بهتر، بیپیرایهتر و واقعیتر از محبتِ مادر خود بیابید.(4)
«حجازی» نیز محبت و عشق بیریا را نزد پدر و مادر میداند:
جوانان سرگشته و آشفته، خانواده را میگذارند و از این و از آن و از معشوق و از عاشق، تمنای مهر و محبت بیریا میکنند غافل از آنکه آنچه میجویند در دل پدر و مادر و در خانواده است و بس.(5)
محبت و عشق به فرزندان که با اعتدال توأم بوده و از هرگونه افراط و تفریط مبرا باشد، پسندیده است، البته اگر آن محبت در وقت مناسب باشد. و اگر محبت و عشق بیموقع باشد، زیانآور است.
محبت و عشق به فرزندان که در موقع مناسب انجام گیرد، آثار ارزندهای بر جای میگذارد و فرزندان را از خطراتِ بیمحبتی در امان نگه میدارد، و باعث موفقیت، پیروزی و خوشبختی فرزندان نیز میگردد. «رافائیل» در این زمینه میگوید:
یک بوسه مادر بود که مرا نقاش کرد.(1)
«ماریان ویلیا مسون» این نکته را به زیبایی بیان کرده است. وی با اشاره به کسانی که در واپسین ساعات حیات خود هستند میپرسد:
آیا هرگز شنیدهاید که کسی در این شرایط به عزیزانش بگوید: «ای کاش بیست هزار دلار دیگر هم پول در آورده بودم؟» و یا اینکه: «مواظب ماشینم باشید؟» خیر! آنها غالبا جملاتی از این دست میگویند: «از بچهها، خوب مراقبت کنید، مراقب مادرتان باشید...»
آیا در برابر این پرسش که «چرا به دنیا آمدهایم» پاسخ ملموس این نیست که بگوییم: «ما به دنیا آمدهایم که دوست داشتن و عشق ورزیدن را بیاموزیم».
آزمایشاتی که در بیمارستانهای آمریکا بر روی دو گروه از نوزادان انجام شده نتایج جالبی در بر داشته است این آزمایشات نشان داده است که آن گروه از نوزادانی که روزانه سه مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه در آغوش گرفته و نوازش شدهاند به میزان دو برابر گروه گواه، افزایش وزن پیدا کردهاند. در علم پزشکی برای این نوع درمان، نامی علمی و طولانی وجود دارد امّا ما در اینجا به واژههای علمی نیازی نداریم زیرا از عشق سخن میگوییم و حقیقت این است که: «نوزادان، بدون عشق و محبت رشد نمیکنند و بزرگسالان نیز».
من این جملات را از مردان و زنان بیشماری شنیدهام که: «تنها چیزی که در تمام
1) . همان، ص 137.
طول زندگیام آرزویش را داشتم این بود که روزی از پدرم بشنوم که دوستم دارد و به من افتخار میکند».(1)
سخن «مادر ترزا» را در این زمینه با هم میخوانیم:
هر جا قدم میگذارید بذر عشق بپاشید، قبل از همه در خانههایتان به فرزندان خود، به همسر و شوهر خود عشق بورزید. به همسایهتان عشق بورزید... مگذارید کسی به سوی شما بیاید، مگر آن که هنگامی که ترکتان میکند خوشتر و امیدوارتر باشد. حضور مجسم و زنده محبت خدایی باشید، محبت را در چهره، در چشمها، در لبخند و در سلام گرم خود به دیگران پیشکش کنید.(2)
«هولند هوئوف» گوشهای از محبتهای مادر را بیان نموده و او را سزاوار عشق ورزیدن و محبت کردن میداند:
بچهها به آن چشمان بنگرید. به آن صدای گرانمایه گوش کنید، به آن دستی که با ملاطفت شما را نوازش میکند، توجه داشته باشید تا آن زمان که سرچشمه گرانبهای مادر ارزانی شده است از آن بهرهمند شوید و قدر آن را بدانید. عشق بیپایان را در آن چشمان بخوانید، به یاد نگرانی آن صدا در آن نگاه باشید که از درد و رنج شما میکاهد، در زندگی پس از مرگ مادر ممکن است دوستان عزیز و مهربانی پیدا کرده باشید ولی هرگزآن عشق پایانناپذیر و محبت را - که کسی جز مادر نمیتواند نثار کند- نخواهید داشت، یاد آور از آن چشمهایی که بر تو نگران و برای تو شادیها آماده کرده بوده است. یادآور از آن دستهایی که بعضی شبها با نوازشهای خود دردهای تو را تسکین داده است. یادآور از آن دلی که برای خاطر تو زخمها خورده و باز وفادار و فداکار مانده است. آن
وقت زانوی خود را بر زمین گذار و برای تقدیس مادرت دعا کن(1)(و به مادرت محبت کن و عشق بورز).
«لامنه» نیز مانند همه فرزندان خاطرات شیرین پدر و مادرش را به یاد میآورد:
درسهایی که بر زانوی مادر آموخته شده، آموزشهایی که پدر داده، همراه با داستانهای شیرینی که در کنار بخاری به گوش خورده، یادگارهای شیرینی است که هرگز از یاد نمیرود.(2)
لذا، پدر و مادر سزاوار عشق ورزیدن و محبت کردن میباشند. و باید به عشقها و محبتهای آنان پاسخ مثبت بدهیم و در عوض نیکیهای آنان نیکی نماییم.
«آناتول فرانس» نیز همین عقیده را دارد:
ما ساخته و پرداخته کسانی میباشیم که دوستمان داشتهاند.(3)
بنابراین باید محبت و دوستی را با محبت و دوستی پاسخ بدهیم زیرا جزای خوبی، خوبی است. همانگونه که بیان شد، با عشق و محبت به پدر و مادر، عشق و محبت متقابل والدین به فرزندان نیز زیادتر میگردد، و پدر و مادر همچون یاران وفادار و دوستان صمیمی در راه موفقیّت، پیروزی و خوشبختی فرزندان گامهای مؤثرتری بر میدارند، زیرا محبت و عشق به والدین، فرزندان را نزد آنان عزیزتر میکند و به واسطه نیروی غریزی و عاطفهای که نسبت به فرزندانشان دارند، سعی میکنند، به عشق و محبت آنان پاسخ مثبت دهند.
شقات و بدبختی کسیکه به جای عشق و محبت به مادر خویش ظلم و تعدی کرد
پدر با همه رنج و زحمتی که سالها برای اداره زندگی ساده آنها کشیده بود بالاخره علیرغم آن همه محبت فراموشنشدنی روی تخت بیمارستان در اثر بیماری قلبی
درگذشت.
او در لحظات آخر زندگی پر زحمتش در حالی که همسر فرسوده و دختر جوانش نیز با نگاههای حسرت آمیزشان او را بدرقه میکردند چشمهای بینورش را به طرف تنها پسرش دوخت و گفت پسرم من دیگر رفتنی هستم، مادر و خواهرت را به تو میسپارم دلم میخواهد از آنها به خوبی نگهداری کنی مادرت برای شما زحمت بسیار کشیده است، نگذار بعد از من احساس تنهایی و بیکسی کند، مواظب باش بعد از من دیگر تنها مرد خانه تو هستی مرا هم فراموش نکن. پسرم قدر این چیزهایی را که داری بدان که من برای به دست آوردن آنها خیلی زحمت کشیدهام.
پدر از دنیا رفت و پس از مدتی پسر با یک دنیا آرزو و دلخوشی ازدواج کرد ولی طولی نکشید که بهانهگیری عروس خانم شروع شد.
او اول مادر و خواهرشوهرش را از اتاقها بیرون کرده، در زیرزمین جا داد و سپس با اصرار از شوهرش خواست منزل مستقلی به دور از آنها برایش تهیه کند. پسر نیز جای دیگری برای همسرش پیدا کرد، ولی طولی نکشید که اخطار پسر جهت تخلیه خانه به وسیله مأمورین به مادر پیر و خواهرش ابلاغ گشت و به دنبال آن در اثر تعقیب پسر، مأمورین اثاثیه مادر را از خانه بیرون ریختند.
مادر بیچاره که به همراه دختر جوانش در کنار کوچه مانده بود، از این که آبروی چندین سالهاش در محله به باد رفته تحت فشار روحی بود اما کاری از وی ساخته نبود و اندکی بعد او هم از فرط غصه، راهی را که شوهرش رفته بود، پیمود و هر چند او از رنج دنیا و اندوه بیوفایی پسرش آسوده شد اما دختر جوان و بیپناه او ماند که
چه کند و به کجا برود.
ولی سرانجام آه مادر پیر که در این اواخر از سینه تنگش به زحمت بیرون میآمد، و قطرات اشک خواهر مظلومه و درمانده وی کار خودش را کرد و در حالی که پسر و نوعروس، خود را در زندگی موفق میدیدند صاحب دختری شدند که از هر دو چشم نابینا بود و بدین ترتیب اندوه عمیقی تا پایان عمر مانند خوره از درون، وجودشان را
فرسوده ساخت و بر آنان سایه افکند و برای همیشه شادی و خنده از زندگی آنان رخت بربست.(1)
نتیجه: در این داستان، اگر فرزند به جای ظلم و تعدی به مادر، عشق و محبت میورزید، هرگز خوشبختی و موفقیت در زندگی آنان بدل به تیرهبختی و ناکامی نمیگردید، و فرزند، پاداش عشق و محبت خویش به والدین را در دنیا و آخرت میدید و سعادتمندتر و کامیابتر میگردید.
«مدیران امور پرسنلی متفقا معتقدند که بیش از دو سوم کسانی که کارشان را از دست میدهند به این دلیل است که نمیتوانند با مردم کنار بیایند. کتاب مقدس میگوید: عشق هرگز شکست نمیخورد، و محبت معادل انجام شریعت است.
«ای حبیبان یکدیگر را محبت نماییم زیرا که محبت از خداست و هر کس محبت مینماید از خدا مولود شده است و خدا را میشناسد. و کسی که محبت نمیکند خدا را نمیشناسد، زیرا خدا محبت است. اگر یکدیگر را محبت کنیم خدا در ما ساکن است و محبت او در ما کامل شده است. اگر کسی گوید که خدا را محبت مینمایم و از برادر خود نفرت کند دروغگو است، زیرا کسی که برادری را که دیده است محبت ننماید چگونه ممکن است خدایی را که ندیده است محبت نماید».(2)
«بووی» گوید:
مهربانی زبانی است که لال میتواند با آن سخن گوید و کر میتواند آن را
بشنود و بفهمد.(1)
«لاندور» نیز میگوید:
مهربانیها همچون عسلی که نیش نامهربانی را در دیگری کند میکند.
عشق و محبت فواید و آثار فراوان دیگری نیز دارد که مجال صحبت آنها نیست که همگی آن آثار و فواید انسان را به سوی موفقیت و خوشبختی رهنمون میسازد.
بزرگان علم و ادب و دانشمندان بزرگ قرون متمادی بر آثار فراوان عشق و محبت تأکید دارند و همگی آن فواید و آثار را راز موفقیت و خوشبختی میشمارند.
ائمه معصومین علیهمالسلام نیز محبت نمودن به مردم و عشق ورزیدن به خداوند بزرگ را رمز سعادت وکامیابی دنیوی و اخروی انسان برشمردهاند، که احادیث متواتر در این زمینه گواه بر این مدعاست.
1) . فلاحی، منصور، هدیه، ص 382.
محبین در گام اول برای جلب محبت مردم نسبت به آنان علاقهمند و صمیمی هستند، و آنان را دوست میدارند.
در زیر دیدگاه «مترلینگ» درباره تبسم را میخوانید:
محبت گوهر گرانبهایی است که در بعضی از قلبها، خاکستری روی آن را گرفته است. این پوشش نازک و مختصر را با تبسم و خندیدن بزدایید تا گوهر گرانبهایی که پنهان شده است، آشکار شود و با درخشش خود روح و قلب همگان را روشن سازد.(1)
محبین در گام دوم همیشه تبسمی بر لب دارند.
در گام سوم، در اوقات مناسب نام شخص (شخصی که میخواهند به او محبت کنند) را بر زبان میآورند، زیرا نام هر کس برای او شیرینترین، زیباترین و مهمترین لغت در فرهنگهاست.
محبین با گوش دادن به سخنان طرف مقابل او را به شوق میآورند، و او را از این عمل خویش خوشحال مینمایند.
درهنگامصحبتکردنباشخص،ازسخنانیکهباعثرنجشو ناراحتی فرد میگردد حذر میکنند و فقط درباره آن چیزهایی که به آن علاقهمند است سخن میگویند.
محبین از کارهای دیگران تعریف و تمجید مینمایند و اهمیت اشخاص و
1) . ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 677.
کارهایشان را به آنان گوشزد مینمایند.
در هر امری به اعتدال سفارش شده است، و انسان معتدل مورد تعریف و تمجید قرار گرفته است. در مورد محبت نمودن نیز رعایت این نکته لازم و ضروری است. لذا محبین در محبت کردن نیز معتدل هستند و از محبت مفرط پرهیز مینمایند.
بزرگان علم و ادب نیز همیشه بر اهمیت رعایت اعتدال در این زمینه سخن به میان آوردهاند و مردم را از افراط و تفریط در محبت کردن بر حذر داشتهاند، سقراط در این زمینه میگوید:
برای دوست خود یک دفعه تمام محبت خود را اظهار مکن، زیرا هر وقت اندک تغییری مشاهده کرد تو را دشمن میدارد.(1)
ارسطو نیز گفته است:
رحیم و رئوف باش ولی دقت کن که مهربانی و عطوفت تو به مستحقین و سختی شامل نشود تا موجب فساد نگردد.(2)
محبین از دیگران انتظار ندارند، که به آنان محبت کنند. آنها بدون چشمداشت به همگان محبت میکنند و عشق میورزند، از کسی دلخور نیستند.
اگر بخواهند کسی به آنان محبت کند، خودشان دست به کار میشوند و با محبت کردن و عشق ورزیدن بذر محبت را در دل آنها میپاشند، در نتیجه دیگران نیز به آنان محبت کرده و عشق میورزند.
محمد حجازی در مورد این موضوع چنین گفته است:
بیهوده از دیگران انتظار محبت نداشته باشید، این محبت را شما باید در دل دیگران ایجاد کنید.(3)
محبت محبین مربوط به زمان و مکان خاصی نیست. آنها از جمله کسانی نیستند که چند روزی به دیگران محبت کنند و چند روزی نیز به جای محبت، ستیزهجویی نمایند. آنها هنگام خشم نیز خونسردی خویش را از دست نمیدهند و همیشه در چارچوبهای معین محبت و عشق میورزند.
«واشنگتن» میگوید:
محبت واقعی شبیه گیاهست که آهسته رشد و نمو میکند و مادام که در برابر مشکلات و مشقات پایداری نکند لایق اینکه آن را محبت واقعی بخوانند، نخواهد بود.(1)
«کومگزیو» در این زمینه میگوید:
هیچ بلای آسمانی بدتر از محبتی نیست که به تنفر و کینه تبدیل شده باشد.(2)
با دوستی و محبت به طور اکتسابی بر تعداد خویشاوندان خویش بیفزایید، زیرا به واسطه محبت و دوستی میتوانیم دوستانی بیابیم که در ردیف خویشاوندان وفادار هستند، و در راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی به ما کمک خواهند کرد.
امام حسن علیهالسلام میفرمایند:
خویش کسی است که پیوند دوستی (و محبت) او را نزدیک کرده باشد هر چند نسبتش دور باشد و بیگانه کسی است که از دوستی (و محبت) به دور است هر چند نسبتش نزدیک باشد. هیچ چیزی به بدن نزدیکتر از دست نیست اما همین دست وقتی بشکند (و معیوب شود) آن را ببرند و از بدن جدا کنند.(3)
حضرت امام علی علیهالسلام فرمود:
نزدیکترین خویشی، دوستی دلهاست.(1)
رسول مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
رَأْسُ الْعَقْلِ بَعْدَ الاْیمانِ بِاللّهِ التَّوَددُّ اِلیَ النّاسِ وَ اصْطِناعُ الْمَعْرُوفِ اِلی کُلِّ بَرٍّ وَ فاجِرٍ.(2)
اساس عقل پس از ایمان به خدا دوستی با مردم ونیکوکاری با نیک و بد است.
اَفْضَلُ الْأَعْمالِ بَعْدَ الاْیِمانِ باللّهِ اَلتَّوَدُّدُ اِلَی النّاسِ.(3)
بهترین کارها پس از ایمان به خدا دوستی (و محبت) با مردم است.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
دوستی کردن (و محبت)، نیمی از خردمندی است.(4)
حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
مؤمنان در مهربانی و دوستی یکدیگر چون اعضای یک پیکرند که وقتی عضوی به درد آید، اعضای دیگر آرام نگیرند.(5)
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی(6)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
هر که تو را دوست داشته باشد (از زشتیها) نهیت میکند.(1)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
دوستی را زبان اظهار میکند و عشق و محبت از چشمها پیداست.(2)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
نشانه محبت، ترجیح دادن محبوب است بر هر چه جز اوست.(3)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
سه چیز دوستی و محبت میآورد: 1- دینداری، 2- افتادگی، 3- بخشندگی.(4)
امام علی علیهالسلام در این زمینه میفرمایند:
سه خصلت موجب جلب دوستی و محبت میشود:
1- خوشخویی 2- مهربانی 3- فروتنی.(5)
امام باقر علیهالسلام میفرمایند:
چهره شاد و روی باز، وسیله جلب دوستی و مایه تقرب به خداست و ترشرویی و گرفتگی چهره سبب جلب دشمنی و مایه دوری از خداست.(6)
امام جواد علیهالسلام در مورد این موضوع میفرمایند:
سه خصلت است که به وسیله آنها جلب محبت میشود:
1- رعایت انصاف در معاشرت با دیگران.
2- کمک مالی به دیگران در سختی و خوشی.
3- برخورداری از قلبی سلیم و مهربان.(1)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
ایمان انسان به خدا ناب و خالص نباشد مگر آن که خداوند را از خودش و پدر و مادر و فرزند و زن و مالش و از همه مردم بیشتر دوست بدارد.(2)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
آقای من!منگرسنهسیریناپذیر محبت به توام، من تشنه سیراب ناشدنی محبت به توام. وه که این چهشوقیاست به کسی که او مرا میبیند و من او را نمیبینم.(3)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
محبت (خدا) برتر از ترس (از خدا) است.(4)
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
هر کس که خداوند محبت امامانِ خاندان مرا روزیش فرماید، به خیر دنیا و آخرت دست یافته باشد و شک نداشته باشد که بهشتی است. دوست داشتن خاندان من بیست فایده دارد، ده فایده در دنیا و ده در آخرت.(5)
[دوست داشتن من] و دوست داشتن خاندان من در هفت جای بس وحشتناک به کار آید: در هنگام مردن، در گور، در هنگام رستاخیز، در هنگام نوشتن، در هنگام حسابرسی اعمال، در هنگام میزان و سنجیدن اعمال و در هنگام گذشتن از صراط.(6)
امام صادق علیهالسلام فرمود:
هر که خار و خاشاکی از چهره برادر مؤمنش برگیرد، خدای عزوجل برای او ده حسنه و نیکی بنویسد و هر که به روی برادرش لبخند بزند، برای او یک حسنه و نیکی است.(1)
ای که با درد محبت زندگانی میکنی
روزگارت خوش که عیش جاودانی میکنی
***ابوالحسن درزی
درس ادیب اگر بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
***نظیری نیشابوری
ز جانان مهر و از ما جانفشانیست
جواب مهربانی مهربانیست
***«همام تبریزی»
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت صدف بیگهر است
***«رهی معیری»
گرفتار محبت را نشانهاست
که خود خاموش و حرفش بر زبانهاست
***«شاملو»
ما قصه سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
***«حافظ شیرازی»
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
ای عاشقان روی تو از ذرّه بیشتر
من کی رسم به وصل تو کز ذرّه کمترم(2)
***«حافظ شیرازی»
تن خسته، دل شکسته، نظر بسته، لب خموش
ای عشق کار ما همه بر مدّعای توست
***«نشاط اصفهانی»
سعدی ار عشق بنازد چه کند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود
***«سعدی»
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای در آرد خاری
***«سعدی»
ای شعله عشق خانمانسوز
ای جان ده و جان ستان و جان سوز
هر چند که حاصل تو غم بود
قربان غمت شوم که کم بود(1)
خللپذیر بود هر بنا که میبینی
مگر بنای محبت که خالی از خلل است
***«حافظ»
ببین بنای محبت چه محکم است که شکست
به طاق کسری خورده است و بیستون برجاست
***«عارف قزوینی»
گر محبت در میان باشد تکلف، گو مباش
شیر مادر در حلاوت بی نیاز از شکر است
***«صائب تبریزی»
ز مست جام محبت مخواه چهره سرخ
نشان مستی این باده زرد رخساری است(2)
***«غنی کشمیری»
ای مرغ سحر! عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بیخبرانند
آن را که خبر شد، خبری باز نیامد(1)
***«سعدی»
شب از فراقت در فغان، روز از غمت در زاریم
دارم عجب روز و شبی آن خواب و این بیداریم
***«عاشق اصفهانی»
مرا هرگز نباشد خواب، دارم آرزو گاهی
که خواب آید به چشمم، بلکه جانانم به خواب آید
***«شیدای کردستانی»
هر شب از افغان من بیدار خلق، اما چه سود
آن که باید بشنود افغان من، بیدار نیست
***هاتف اصفهانی
شب ز آهِ آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست(2)
ما ز خرابات عشق مست «اَلَست»(3)آمدیم
نام «بلی» چون بریم؟ چون همه مست آمدیم
پیش ز ما جان ما خورده شراب اَلَستما همه زان یک شراب، مست اَلَست آمدیم
خاک بُد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریختما همه زان جرعه دوست به دست آمدیم
ساقی جام اَلَست چون «وَ سَقاهُم»(4)بگفتما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم
دوست به چل بامداد در گل ما دست داشتتا چو گُل از دست دوست دست به دست آمدیم
شست در افکند یار بر سر دریای عشقما ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم
خیز دلا مست شو از می قدسی از آنکما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم
گوهر «عطّار» یافت قدر بلندی ز عشقگر چه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم(1)
«عطار نیشابوری»
محبت، ستارهای است درخشان که با پرتو دلفریب خود افق زندگی را روشن میکند، وای از آن روز که این ستاره زیبا غروب کند، و فروغ دلنواز عشق از افق زندگی نابود شود، و تیرگی بیمانگیز نومیدی و تنهایی مانند ابرهای سیاه و آتشبار روان ما را در میان بگیرد.
در آن هنگام جهان به دیده ما چون گورستانی ترسناک میشود، و زندگی مانند باری سنگین بر دوشمان فشار میآورد.(2)
در سادهترین کلام، عشق ورزیدن به خویشتن یعنی بخشیدن خویش، یعنی اعتراف به این نکته که تا به این لحظه به بهترین نحوی که بلد بودهام زندگی کردهام.دیگر کافی است تا کی میخواهید خود را گناهکار ببینید؟ انسان کامل را فقط در قصهها میتوان پیدا کرد.
فراموشش کنید واقعبین باشید و به جای کمال، پیشرفت را هدف خود قرار دهید.(3)
بدون تردید! بسیاری از ما در پشت چهرههای شاد و بذلهگوییهایمان، غرق در
وحشتیم. میترسیم از اینکه احمق یا چاق به نظر آییم. میترسیم که مبادا شغل، پول یا زیبایی خود را از دست بدهیم. از حمله سارقان میترسیم. از پیر شدن میترسیم و از تنها ماندن و زندگی کردن و مردن. و به این خاطر است که رفتارهایمان این چنین جنونآساست. و دوای دردمان چیست؟ محبت دیدن، دوست داشته شدن(1)(لذا به دیگران محبت کنیم تا آنها نیز به ما محبت نمایند).
یک کلمه محبتآمیز، زمستانی از بیزاری را گرم میکند.(2)
آنچه را هنگام قدرت نپذیرفتهای، با عشق به دست آور.
زندگی عشق است و عشق، بخشیدن است.
عشق بزرگترین هدیه خداست. هنر آن را بیاموز. آواز آن، جشن آن را بیاموز. عشق نیاز قطعی است: درست همان گونه که جسم بدون غذا نمیتواند زنده بماند، بدون عشق روح را یارای زنده ماندن نیست. عشق غذای روح است، آغازگر همه چیزهای باشکوه است، عشق در بارگاه ملکوتی است.(3)«اُشو»
زندگی اسم نیست، درواقعزیستناست. عشقنیست، عشق ورزیدن است.(4)«اُشو»
هر کسی میتواند بزرگ باشد... زیرا هر کس میتواند خدمت کند. برای آنکه بتوانید به دیگران خدمت کنید، ضرورتی ندارد که مدرک دانشگاهی داشته باشید. ضرورتی ندارد که گفتار و کلامتان را در خدمت دیگران به کار گیرید. کافی است از دلی سرشار از زیبایی و روحی که از عشق نیرو میگیرد، بهرهمند باشید.(5)
«مارتین لوترکینگ»
مأمون از یحیی بن اکثم پرسید: عشق چیست؟ در پاسخ گفت: پیشآمدهایی است که برای آدمی ایجاد میشود که دل را سرگشته میسازد و بدن را میآزارد.
ثمامه(1)که حضور داشت، گفت: ای یحیی! ساکت باش. تو باید از مسأله طلاق، یا مُحرمی که در حال احرام، شکار کرده، پاسخ دهی.
این گونه مسائل، ویژه ماست. مأمون گفت: ای ثمامه، عشق را تعریف کن.
گفت: عشق همنشینی است که از ورود دیگری جلوگیری میکند و رفیقی است که سراپای عاشق را در اختیار میگیرد. راههای او در کمال سختی، و فرمان او در همه وجود عاشق، جاری است؛ بدنها و روحها را در قبضه خود آورده و دلها و خاطرهها را در اختیار خود گرفته و عقلها را تحت فرمان خویش قرار داده؛ آن چنان که عنان اختیار خود را به دست وی داده و از هر گونه تصرفی، ممنوع [میشود.(2)]
در قیامت چون نمازها را بیارند، در ترازو نهند و روزهها را و صدقهها را همچنین، اما چون محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد، پس اصل محبت است.(3)«مولوی»
اگر در دل شوق و عشق داری از زندگی خویش بهره بسیار به دست آری چه عشق همواره آدمی را به سوی کمال راه نماید.(4)«پوشه»
چون منصور حلاج را بردند تا بر دار کشند یکی از یارانش گریان و مویان بپرسید عشق چیست؟ منصور لبخندی زد و گفت: امروز بین، فردا بین و بازپسینِ فردا بین، پس در آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و روز سوم خاکسترش بر باد دادند.(5)«تذکرة الاولیاء»
شور و عشق و عاشقی آفت آسایش و آرامش خیال است ولی اگر عشق در عالم نبود هنر و صنعت و زیبایی هم نبود، عشق است که بشر را از خاکسترنشینی رهایی بخشید و زیبایی را به زندگانی او راه داده.(6)«آناتول فرانس»
1) . ابن ابرش یا اشرس، در گذشته به سال 213 ه. ق ادیب و متکلّم نادرهگو و نکتهسنج همروزگار مأمون هفتمین خلیفه عباسی. وی سخنانی بر خلاف عقاید عوام میگفت، در مناظره و مجادله، بیرقیب بود و به بیدینی نیز متهم شده بود.
2) . گزیده حکایات کشکول شیخبهایی، ص 14 و 13.
3) . فارسی عمومی، نشر دانشگاه آزاد اسلامی، ص 199.
4) . ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 511.
5) . همان.
6) . همان، ص 512.
عشق راهنمای زندگی و تعیینکننده پیشرفت آن است.(1)«غلامحسین ذوالفقاری»
عشق اصل همه چیز، دلیل همه چیز و خاتمه همه چیز است.(2)«لاکوردو»
عشق حقیقی آتش مخربی است که شعله خود را به سایر احساسات نیز سرایت میدهد و آنها را با یک قوّت جدید زنده میسازد و از اینجاست که گفتهاند، عشق قهرمانیها خلق میکند.(3)«روسو»
عشق وقتی که به سر وقت پیران میرود آنها را جوان میکند.(4)«برنارد شاو»
عشق روح را تواناتر میسازد و انسان را زندهدل نگه میدارد.(5)«توماس مان»
عقل همین که دروازههای بزرگ شهر عشق را به روی ما گشود در آستان آن شهر مینشیند و پاسبانی میکند و از ورود دزدان و غارتگران که بدیها و اهریمنان عالم هستی را مددکارند، جلوگیری مینماید.(6)«مترلینگ»
یکی از علل بزرگ گرفتاری و بدبختی نوع بشر، عشق (از نوع مبتذل و بیبندوباری) است و اگر در جامعه، عشق از بین میرفت به طور اتوماتیک پنجاه درصد از بدبختیها و ناکامیها نیز محو میشد. شما اگر یک آدم منصفی باشید حین خواندن این سطور اعتراف خواهید کرد که عشق خیلی به زندگی شما لطمه زده و اگر اهواء و امیال عاشقانه نبود به طور حتم شما امروز غیر از این بودید که هستید، در زمان جوانی عشق نظیر یک تندباد شدید ما را به هر طرف میکشاند و قوای جوانی و اوقات ما صرف عشقبازی میشود ودرنتیجه ازترقیوتعالی باز میمانیم.(7)«مترلینگ»
ما ناگزیریم که خود را تحت سلطه هر نیرویی خارج از وجود خویش قرار دهیم. عشق و خرد الهی که در قلب و ذهن ما آشیان دارد، همه آنچه را که برای شاد و خوشبختی زیستن بدان نیاز داریم، برای ما فراهم خواهد آورد.(8)«وین دایر»
عشق شما در قلبتان آشیان دارد. این عشق از آن شماست. شما میتوانید خود را از
عشق و محبت لبریز کنید و دلپذیرترین و رضایتبخشترین احساسات را در دل بپرورانید. این عشق از آنِ شماست تا آن را آنطور که میخواهید بروز دهید. این عشق برای همه یکسان است. پس هرگاه به دیگری عشق ورزیدید و او برخلاف انتظارش در پاسخ شما کوتاهی کرد، برآشفته نشوید. مگر نه اینکه او نیز در ایثار عشق خویش مختار است؟ چرامقاومتاواز گنجینه عشق و محبت شما بکاهد.(1)«وین دایر»
خوشبخت آن کسی است که خدا به او دلی بخشیده که شایسته عشق و سوز و گداز است. هر کس اوضاع عالم و قلب انسانی را در آیین دو روی عشق و درد ندیده باشد او هیچ حقیقت ندیده و از دنیا چیزی نفهمیده است.(2)
قرآن مجید.
نهج البلاغه، محمّد دشتی، نشر: مشهور، چاپ شانزدهم.
نهج الفصاحه، نشر خاتم الانبیاء، چاپ اول.
نهج الشهادة (مجموعه سخنان امام حسین علیهالسلام)، احمد فرزانه، نشر: فرهنگ اهلبیت علیهمالسلام، چاپ اوّل.
صحیفه کامله سجادیه، عبّاس عزیزی، نشر: صلاة، چاپ پنجم.
مفاتیح الجنان، مرحوم شیخ عبّاس قمی.
1- آئین زندگی، جواد تهرانی، نشر در راه حق، چاپ دوم.
2- آئین زندگی، دیل کارنگی، ترجمه: محمود آذینفر، نشر: آریان، چاپ یازدهم.
3- آخرین راز شاد زیستن، اندرومتیوس، ترجمه: وحید افضلیراد، نشر: نیریز، چاپ بیستم.
4- اخلاق در خانواده، علیاکبر حسینی، نشر: پارسایان، چاپ پانزدهم.
5- اصول کافی، شیخ کلینی.
6- الحیاة، محمد رضا حکیمی و...، ترجمه: احمد آرام، نشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ دوم.
7- الگوهای تربیتی کودکان و نوجوانان.
8- بر ستیغ نور.
9- برگزیدهای از اصول کافی، تنظیم: جواد رضوی، نشر: بنی الزهرا، چاپ اول.
10- بزرگان چه گفتهاند؟ حبیبالله شاملویی، نشر: امید فردا، چاپ دوم.
11- بهشت اخلاق، مهدی نیلیپور، نشر: حضرت ولیعصر، چاپ اوّل.
12-تحفالعقول،ابومحمّدحرانی،ترجمه:صادقحسنزاده،نشر:آلعلی،چاپ هفتم.
13- تحلیلی از زندگانی امام سجاد علیهالسلام.
14- تفسیر نمونه، زیر نظر آیهاله ناصر مکارم شیرازی (جلد دوم).
15- ثواب نماز جماعت، عبّاس عزیزی، نشر: صلاة، چاپ یازدهم.
16- جامع الشتات، عیناللّه ملکاحمدی، نشر: نجابت، چاپ اوّل.
17- جوان، مرحوم محمّدتقی فلسفی.
18- جوان موفّق، عبّاس رحیمی، نشر: جمال، چاپ سوم.
19- جوان و نوجوان، محمّد حجّتی، نشر: معروف، چاپ سوم.
20- چراغ راه زندگی، قاسم احسانی کناری، نشر: علمی، چاپ چهارم.
21- چگونه دعایمان مستجاب شود، احمد لقمانی، نشر: بهشت بینش، چاپ اول.
22- چگونه عمر طولانی و روانی سالم داشته باشیم، اکرم ادیبی، نشر: شهید فهمیده، چاپ اول.
23- حدیث تربیت، نشر: پیام آزادی، چاپ اوّل.
24- حضور قلب در نماز، علیاصغر عزیزی تهرانی، نشر: بوستان کتاب، چاپ پنجم.
25- داستان راستان، شهید مرتضی مطهری، (جلد دوم).
26- داستانهای بحارالانوار، محمود ناصری، نشر: دار الهدی، چاپ دوم.
27- داستانهای شگفتانگیزی از قرآن، محمّد سمامی، نشر: کاک، چاپ اوّل.
28- دعا نسخه شفابخش، احمد زینالعابدین، حسنعلی احمدی، نشر: میثم تمار، چاپ اوّل.
29- دکتر حافظه، داگلاس، جی.میتسون، ترجمه: فرزانه اختیار وکالتی، نشر: آذربایجان، چاپ اوّل.
30- دیداری با اهل قلم، غلامحسین یوسفی، نشر: علمی، چاپ ششم.
31- راز، راندابرن، ترجمه: مهدی قراچهداغی، نشر: پیکان، چاپ سوم.
32- روانشناسی رشد.
33- روانشناسی عمومی، حمزه گنجی، نشر: دانشگاه پیام نور، چاپ بیست و ششم.
34- روایات گهربار، بهروز ثروتیان، نشر: سوره مهر، چاپ اوّل.
35- روشهای موفّقیّت و خلاقیّت، محسن کاظمی، نشر: میم، چاپ دوم.
36- رهنمون، غلامحسین ذوالفقاری، نشر: اوسان، چاپ نوزدهم.
37- سلامتی تن و روان، محمود بهشتی، نشر: پارسایان، چاپ اوّل.
38- سنن النبی، مرحوم علامه طباطبایی.
39- سیره اخلاقی و رفتاری پیامبر اعظم، جواد محدثی، نشر: امابیها، چاپ شانزدهم.
40- سیره و سخن پیشوایان، محمّدعلی کوشا، نشر: پارسایان، چاپ دوم.
41- عارفانهها، پائولوکوئلیو، نشر: شولا، چاپ اوّل.
42- عاقبت گناهکاران، جواد رضوی، نشر: پارسایان، چاپ اول.
43- عدة الداعی، ترجمه: حسین غفاری، نشر: بنیاد معارف اسلامی، چاپ اول.
44- علی علیهالسلام و کمیل، احمد زمردیان، نشر: امیرکبیر، چاپ سوم.
45- عیون اخبار الرضا.
46- فارسی عمومی، گروه مؤلفان، نشر: دانشگاه پیام نور.
47- فارسی عمومی، گروه مؤلفان، نشر: دانشگاه آزاد اسلامی.
48- فرهنگ جوان، مهدی نیلیپور، نشر سلسبیل، چاپ اوّل.
49- قصّههای قرآن، محمّدرضا اکبری، نشر: پیام عترت، چاپ ششم.
50- کتاب کوچک نکتههای زندگی (2)، باتلریاتس، مترجم: زهره زاهدی، نشر: جیحون، چاپ اوّل.
51- کشکول جاویدان، محسن کتابچی، نشر: الف، چاپ اوّل.
52- کلیات جامع التمثیل، محمّد جبلهرودی.
53- کلید خوشبختی، موسی شریفی، نشر: فخر دین، چاپ اول.
54- کنز العمال.
55- کوتاه سخن، محمّد کاظم نیکنام، نشر: مؤلف، چاپ چهارم.
56- گزیدهای از تفسیر کشف الاسرار، بهروز ثروتیان، نشر: سوره مهر، چاپ اول.
57- گزیده حکایات کشکول شیخبهایی، مقصود پرهیز جوان، مقصود جوانبخت اول، نشر: عابد، چاپ اول.
58- گلستان سعدی.
59- محجّة البیضاء، فیض کاشانی، جلد چهارم.
60- مدیتیشن دو قلب، جمشید هاشمی (آرام)، نشر: تجسم خلاق، چاپ اول.
61- معارف اسلامی (1)، محمّد سعیدیمهر، امیر دیوانی.
62- منتخب میزان الحکمة، محمّدی ری شهری، ترجمه: حمیدرضا شیخی، نشر: دارالحدیث، چاپ پنجم.
63- میخواهمخوشبختباشم،محمّدکاظمسجّادی،نشر: شهید مدرس، چاپ پنجم.
64- 150 نکته برای آرامش در کار، پاول ویلسون، مترجم: سپیده خلیلی، نشر قدیانی، چاپ اول.
65- نکتههای نورانی، حسین دیلمی، نشر: ستاد اقامه نماز، چاپ اوّل.
66- نماز فرزانگان، عبّاس عزیزی، نشر: نبوغ، چاپ اوّل.
67- ویژگیهای دعا، محمّدرضا رجایی، نشر اقیانوس معرفت، چاپ اوّل.
68- هدیه، منصور فلاحی، نشر محور، چاپ سوم.
69- هیپنوتیزم کاربردی، جمشید هاشمی، نشر: تجسم خلاق، چاپ اول.
70- یادگیری خلاق و آلفای ذهنی، جمشید هاشمی، نشر: تجسم خلاق، چاپ دوم.
71- یکصدموضوعاخلاقی،ناصرمکارمشیرازی، نشر: دار الکتاب، چاپ سوم.
72- نوار کاست «قانون تلقین به خود» با صدای استاد کابوک.